نویسنده:
استاد جعفر سبحانی
فارسی
2010-05-29 09:10:09
قرآن و اسرار آفرینش نام کتاب : قرآن و اسرار آفرینش
(تفسیر سوره رعد)
نام نویسنده : استاد جعفر سبحانی
ویرایش دوم
مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم
پیشگفتار قرآن مجید براى تدریس علوم و فنون زندگى، که بشر به نیروى تفکر مىتواند به آنها دست بیابد، نیامده است و هرگز پیامبر براى این مبعوث نگردیده، که علوم فیزیک و یا شیمى و یا دیگر مسائل ریاضى و نجومى و فلکى را به ما بیاموزد؛ زیرا قرآن -همانطور که خود را معرفى کرده است - کتاب هدایت و تربیت است و هدف از نزول آن، رهبرى بشر به سوى خدا و رستاخیز و فضایل اخلاقى و سجایاى انسانى است.
از یک چنین کتابى نباید انتظار داشت که روش خیاطى و معمارى به ما بیاموزد و درباره انواع بیمارىها و داروهاى آن و یا فرمولهاى ریاضى و معادلات جبرى سخن بگوید؛ زیرا همه اینها از هدف یک کتاب تربیتى بیرون است.
ولى - با اعتراف به این مطلب - گاهى قرآن در ضمن رهبرى بشر به مبدأ و معاد، یا در میان سخن از قدرت بىپایان خدا، پرده از روى اسرارى برداشته است که قبل از تحول اخیر علمى، هیچ کس از آن آگاه نبود و اسرارى از جهان آفرینش را در خود منعکس کرده است که نمىتوان آن را معلول تصادف و یا نتیجه اطلاعات زمان دانست؛ زیرا نمىتوان اطلاعات وسیع و گسترده پیامبر درس نخوانده را از عالم خلقت - که فقط دانشمندان عصر حاضر در پرتو آلات و ابزار علمى بر آنها دست یافتهاند - معلول تصادف دانست و گفت این حقایق علمى بىاختیار بر زبان گوینده قرآن جارى شده است، همچنانکه نمىتوان آن را اثر اطلاعات زمان دانست؛ چون در زمان نزول قرآن از این علوم و اطلاعات اثرى نبود؛ بلکه چارهاى جز این نیست که بگوییم آفریننده جهان همه این اطلاعات را در اختیار او نهاده و از این طریق، برگى زرین بر برگهاى پرافتخار قرآن و تاریخ پیامبر اکرم افزوده است.
در تطبیق آیات قرآن بر اکتشافات عصر حاضر دو راه افراط و تفریط وجود دارد که باید از هر دو پرهیز کرد:
١. گروهى در تطبیق آیات قرآن بر علوم و دانشهاى روز، آنچنان افراط مىورزند که تو گویى قرآن جز براى تشریح اسرار آفرینش و بیان روابط موجودات مادى، هدف دیگرى ندارد در صورتى که قرآن زندگى دنیوى را زندگى ناچیز و حیات و زندگى حقیقى را از آن سراى دیگر مىداند.(١)
بنابراین دلیلى ندارد که قرآن تنها براى آموزش چنین مسائلى آمده باشد و یا توجه آن به این بخش، دیگر بخشها و اهداف معنوى قرآن را تحتالشعاع خود قرار دهد.
٢. گروهى از تشریح آیات مربوط به آفرینش انسان و جهان سخت امتناع ورزیده و هرگز حاضر نیستند آیهاى از آیات قرآن را به آن چه تاکنون بشر فهمیده است، ناظر بدانند و در این راه کوچکترین انعطافى از خود نشان نمىدهند و از هر نوع اظهار نظر و تفسیر مفاد آیات، خوددارى مىنمایند تو گویى یکى از اهداف قرآن، توجه انسان به اسرار خلقت (آن هم به منظور هدایت به مبدأ و معاد) نیست.
از این رو تنها آن گروه مىتوانند از قرآن بهره کامل ببرند که در تمام اهداف قرآن، حزم و احتیاط، اعتدال و میانهروى را از دست ندهند و این همان راهى است که کوشش شده است در این کتاب پى گرفته شود و با رعایت دو شرط زیر، در تشریح آیات مربوط به سنن آفرینش و تطبیق آن با دیدگاههاى دانشمندان عصر حاضر کوتاهى نشده است:
الف) دقت شده است که تنها آن دسته از آیات مورد بحث قرار گیرد که دلالت آنها بر نظریههاى علمى روز واضح و روشن باشد.
ب) نظریه علمى که آیه بر آن تطبیق مىگردد، از مسائلى باشد که از دایره تئورى بیرون بوده و جزو حقایق مسلم علمى شود و در پرتو ابزار علمى و وسایل تحقیقى روز به صورت حقیقت ملموس در آمده باشد.
با توجه به این دو شرط آیات مربوط به سنن آفرینش و تطبیق آنها با اکتشافات روز بررسى شده است.
بهراستى قرآن کتاب نامتناهى و بىپایانى است و نسخه دوم طبیعت بهشمار مىرود که هر چه بینشها وسیعتر و دیدها عمیقتر شود و هر چه در باره آن تحقیقات و مطالعات زیادترى انجام گیرد، رموز و اسرار آن رخ مىنماید و حقایق نوى از آن کشف مىشود.
از کتابى که از جانب خداى نامتناهى براى هدایت بشر فرستاده شده است جز این انتظار نیست. کتاب او باید بهسان خود او نامتناهى و ویژگى مقام ربوبى را دارا باشد و در نمایاندن انتساب خود به حق و مبدأ عالم، به دلیل و برهانى نیاز نداشته باشد و بهسان خورشید، خویش را بنمایاند و محیط را روشن سازد.
پیامبر عالىقدر در سخنان خود به خصیصه «نهایت ناپذیرى» قرآن اشاره مىکند و مىفرماید:
«ظاهره أنیق وباطنه عمیق لاتحصى عجائبه ولا تبلى غرائبه؛(٢)
قرآن ظاهرى زیبا و باطنى عمیق دارد. شگفتىهاى آن پایان نمىپذیرد و تازههاى آن کهنه نمىشود».
امیر مؤمنان نیز در یکى از خطبهها به این خصوصیت اشاره مىکند و مىفرماید:
«سراجاً لا تخبو توقّده وبحراً لایدرک قعره؛(٣)
قرآن مشعل فروزانى است که فروغ و تابش آن به خاموشى نمىگراید و دریاى عمیقى است که فکر بشر به ژرفاى آن نمىرسد».
امروز این حقیقت، براى دانشمندان کاملاً ملموس است و هر روز از قرآن حقایق تازهترى را کشف مىکنند و یکى از علل جاودانى بودن قرآن همین است که در هر عصرى، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهره مىبرند و نورافشانى آن، به دوره و زمانى و گروه و توده خاصى اختصاص ندارد.
با این که این کتاب به صورت تفسیرى نارسا براى سوره رعد نگاشته شده و این سوره علاوه بر اسرار آفرینش، در موضوعات گوناگونى بحث و گفتگو نموده است اما از آن جا که در آغاز این سوره از اسرار آفرینش به طرز بدیعى سخن به میان آمده، به طورى که در هیچ سورهاى این اندازه عنایت به بیان اسرار خلقت دیده نمىشود، نام کتاب با الهام از نخستین فصول کتاب، قرآن و اسرار آفرینش انتخاب شد.
این کتاب قبلاً به صورت سلسله مقالاتى در مجله مکتب اسلام در بخش تفسیر چاپ شده است و اکنون به صورت کتاب و به نحو کاملترى به خوانندگان گرامى تقدیم مىگردد شاید چراغى فرا راه پیروان قرآن باشد و تمام طبقات، مخصوصاً نسل جوان را با حقایق نورانى قرآن آشنا سازد.
قم، حوزه علمیه - جعفر سبحانى ١١ فروردین ١٣٥٤ / ١٧ ربیع الاول ١٣٩٥ --------------------------------------------
پی نوشت :
١. «وَ ما هذِهِ الْحَیوةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ؛ زندگى دنیا بازیچهاى بیش نیست و زندگى حقیقى، زندگى سراى دیگر است اگر بدانند» - عنکبوت (٢٩) آیه٦٤.
٢. اصول کافى، ص ٥٩١.
٣. نهج البلاغه، خ ١٩٣.
*****
خصوصیات سوره رعد سوره مورد بحث، سیزدهمین سوره قرآن است و شماره آیات آن از ٤٣ تجاوز نمىکند و در مورد نزول آیات آن در مکه یا مدینه میان مفسران اختلاف وجود دارد، ولى دقت در مضامین آیات آن، که خود یکى از طرق شناسایى مکى و مدنى بودن سورههاست، روشن مىسازد که آیات آن مکى است؛ زیرا در این سوره درباره موضوعاتى بحث و گفتگو شده است که تنها محیط مکه ایجاب مىکرد چنین بحثهایى مطرح شود. براى نمونه کافى است آیه پنجم و هفتم آن را بررسى کنید؛ زیرا خداوند در آیه پنجم، گفتار منکران معاد را نقل مىکند و مىگوید: تعجب از گفتار کسانى است که مىگویند: «آیا ما پس از خاک شدن بار دیگر زنده مىشویم»(١). بهطور مسلم این نوع اعتراضها و انتقادها در محیط مشرکان مکه بوده است از اینرو همین اعتراضها در سورههاى «یس»(٢) و «صافات»(٣) - که هر دو از سورههاى مکى هستند - نیز وارد شده است.
در آیه هفتم «معجزه خواهى» گروهى را نقل مىکند که با وجود بزرگترین معجزه الهى (قرآن) خواهان معجزات دیگرى بودند. آنگاه در رد خواسته آنان مىفرماید: «پیامبر فقط بیمدهنده است و براى هر گروهى راهنمایى است»؛(٤) یعنى سنن و نظام جهان آفرینش، در اختیار پیامبر نیست که مطابق تمایلات و درخواستهاى مردم، در جهان خلقت تصرف کند و اعجاز آورد، بلکه منذر و راهنما و بیم دهندهاى بیش نیست. نا گفته پیداست این درخواستها و لجاجتها مخصوص مشرکان قریش و هم فکران آنها بوده است و مشابه همین درخواستها در سوره اسراء (آیههاى ٩٠ - ٩٤) وارد شده است و مفسران بر مکى بودن آیات سوره «اسراء» متفقند و محیط مدینه - که مخصوص مسلمانان و اهل کتاب بوده است - براى طرح چنین مطالب، مناسب نبوده و این سنخ لجاجتها در آنجا وجود نداشته است.
آرى، ذیل و دنباله آیه ٣١(٥) - که حاکى از نزول مصیبتهاى کوبنده بر قریش و یا هم جوار آنهاست - شبیه آیات مدنى است ولى از آنجا که صدر آن مکى است به نظر مىرسد ذیل آن نیز مکى باشد و ما در محلّ خود، نظرمان را درباره ذیل این آیه خواهیم گفت و اثبات خواهیم نمود ذیل آیه، هدف عمومى را تعقیب مىکند و اختصاص به قریش ندارد بنابراین، مانع ندارد که این آیه با ذیل خود، در مکه نازل شود.
آرى، آخرین آیه(٦) این سوره - که اهل کتاب را گواه بر رسالت خود مىگیرد - از آیات مدنى است و هیچ مانع ندارد که خصوص این آیه در مدینه نازل شده باشد؛ ولى تعجب از قتاده است که همه آیات سوره، جز ذیل آیه ٣١ را مدنى مىداند(٧). در صورتى که اگر عکس مىگفت مناسبتر و به اعتبار نزدیکتر بود.
هدف و مزایاى سوره یکى از مزایاى سوره، بیان سنن آفرینش و اسرار پیچیده خلقت است. در این سوره از روى نظام آفرینش و یک سلسه قوانین طبیعى و رموز جهان هستى، با بیانى متین و تعبیرى استوار، پرده برداشته شده که با آخرین تحولات و حقایق ثابت علمى، کاملاً موافقت دارد و چنین شرح و بسط و عنایت کاملى به بیان حقایق و سنن جهان آفرینش از خصایص این سوره است. از این نظر، این سوره در قرآن مانندى ندارد و آیات مربوط به این قسمت را باید از «معجزات علمى» قرآن شمرد که شرح و تفسیر آنها کاملاً درخور دقت و اهمیت است و در حقیقت از دلایل رسالت پیامبر گرامى به شمار مىرود.
از این بیان، هدف سوره نیز روشن شد؛ زیرا هدف سوره به گواهى مضامین آیات آن، تشریح دلایل توحید و طرح براهین یگانگى وى، که اساس دعوت پیامبر را تشکیل مىدهد، مىباشد و در نتیجه، اثبات رسالت پیامبر و آسمانى بودن کتاب اوست. از این جهت در آغاز و پایان سوره، صحت رسالت و حقانیت کتاب وى مورد عنایت قرار گرفته است.
در خلال سوره به مناسبتهایى درباره پارهاى از موضوعات، سخن به میان آمده و براى مجسم ساختن منظره مبارزه حق و باطل و سرانجامِ این مبارزه دایمى، مثال بسیار جالبى زده شده که در محل خود به تفسیر آن خواهیم پرداخت و در اواخر سوره، رشته سخن به موضوع «بداء» و «کتاب محو و اثبات» کشیده شده که خود آن، یکى از معارف ممتاز عقلى قرآن است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. «أإذا کُنَّا تُراباً أَإِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِیدٍ».
٢. یس (٣٦) آیه ٧٨.
٣. صافات (٣٧) آیه ١٦.
٤. «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَّبِّهِ إنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ». در مورد ذیل آیه، بهطور مشروح بحث خواهیم کرد. یکى از معانى محتمل در آیه، همین ترجمهاى است که در متن ذکر شد.
٥. «... وَلَا یَزَالُ الَّذیِنَ کَفَرُوا تُصِیبُهُم بِمَا صَنَعُوا قَارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأْتِىَ وَعْدُ اللّهِ...».
٦. «قُلْ کَفىبِاللَّهِ شَهِیدَاً بَیْنىِ وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب».
٧. شیخ طوسى، تبیان، ج ٦، ص ٢١١.
*****
پژوهشى در مورد حروف مقطعه قرآن «المر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ...».
این سوره، به سان ٢٨ سوره دیگر با حروفى آغاز شده است که در اصطلاح مفسران آنها را «فواتح السور» و یا «حروف مقطعه» مىنامند. و مجموع حروفى که در آغاز ٢٩ سوره وارد شدهاند چهارده تاست و آنها عبارتند از: الف، لام، میم، صاد، راء، کاف، هاء، یاء، عین، طاء، سین، حاء، قاف و نون. همه این حروف در این جمله زیر جمع شدهاند: «صراط علی حق نمسکه؛ راه على، حق است. ما به آن چنگ مىزنیم».
مفسران در تفسیر این حروف به بحث و گفتگو پرداخته و اقوال و آراى زیادى(١) در تفسیر این حروف بیان نمودهاند که نقل و انتقاد این اقوال از حوصله بحث بیرون است.
در میان این نظریات، سه نظر نزدیک به واقع و حایز اهمیت است و پذیرفتن هر کدام مانع از پذیرش دیگرى نبوده و به اصطلاح «مانعة الجمع» نمىباشند.
١. این حروف به اسماى حسنى اشاره دارند و برخى افزودهاند علاوه بر این که متضمّن چنین اشارهاىاند سوگند به آنها نیز هستند؛ مثلاً «المر» سوره رعد را چنین تفسیر مىکنند: «الف» به «اللّه» و لام به «لطیف» و میم به «مجید» و راء به «رحمان» اشاره دارد و در عینحال سوگند به آنها نیز هست. بنابر این معناى آیه مورد بحث ما چنین مىشود: «به خداى لطیف و مجید و رحیم سوگند»، این آیات کتاب است و آنچه از پروردگار تو نازل شد صحیح است.
از میان مفسران این نظر را ابن عباس و سدى و عکرمه برگزیدهاند.(٢) ابنعباس مىگوید: ممکن است که «الف» به «احدیت و اولیت و آخریت و ازلیت و ابدیت» خداوند و «لام» به اسم مبارک «لطیف» و «میم» به اسماى «ملک»، «مجید» و «منان» اشاره بوده باشد.
باز مىگوید: «کهیعص» یک نوع ستایشى است از خداوند در مورد خویش و «کاف» به «کافى» اشاره دارد و «هاء» به «هادى» و «عین» به «عالم» و «صاد» به «صادق».
گاهى گفته مىشود که این حروف، خود اسماى الهى هستند نه اشاره به آنها. از امیر مؤمنان نقل شده که مىفرمود: «یا کهیعص!»،«یا حم عسق!».
و نیز گفته مىشود که این حروف اجزا و قطعاتى از اسماى الهىاند که اگر با هم ترکیب شوند به صورت یکى از اسما درمىآیند؛ مثلاً هر گاه «الر» و «حم» و «نون» را با هم ترکیب کنیم مجموع آنها «الرحمان» مىشود اگر چه اِعمال چنین ترکیبى در حروف دیگر در توان ما نیست.
این سه نوع تفسیر، که امام رازى آن را نظر دوم و سوم و پنجم قرار داده است قریب و نزدیک به هم هستند و از این جهت ما همه را تحت نظر اول ذکر کردیم و همچنین چهار نظر دیگرى که آنها را امام رازى نظر ششم و هفتم و هشتم و نهم ذکر کرده است هر چهارنظر(٣)، قریب به هم و در عین حال، همگى نیز قریب به این سه نظر شمرده مىشوند که در اینجا نقل شد.
مؤید این نظر این است که، شعار نظامى مسلمانان در جنگهاى «بنى قریظه» و «خندق» و علامت دادن هر مسلمانى به مسلمان دیگر در مواقع لزوم، «حم لاینصرون» بوده است.(٤) مقصود از این شعار این بوده که به خدا سوگند، شما پیروز نمىشوید. در حدیث وارد شده که، «إذا بیتم فقولوا: حامیم لا ینصرون؛ هر موقع به شما شبیخون زدند بگویید: حامیم پیروز نمىشوند». ابن اثیر حدیث مزبور را چنین معنى کرده است:«اللهم لا ینصرون».(٥)
اساس این نظریات را، که هر یکى از حروف اشاره به نامها و صفات خدا باشد، مطلبى تشکیل مىدهد که در ادبیات عربى به آن «نحت» مىگویند و حقیقت آن، اختصار کلمات و از هر کلمهاى به نخستین حرف آن اکتفا کردن است و این مطلبى است که بعدها در ادبیات عربى و فارسى کاملاً رواج یافته و از دیرباز به جاى صلى الله علیه وآله، حرف «ص» و به جاى علیه السلام حرف «ع» و به جاى مقدم و مؤخر حرف «م» و «خ» و به جاى الى آخره، لفظ «الخ» یا «اه» و به جاى حینئذ «ح» به کار مىرود و این شیوه در نقل نام کتابها و شهرها و بخشها زیاد به کار مىرود؛ مثلاً محمد بن حسن، که در قرن سوم هجرى قمرى مىزیسته به «کشاجم» ملقب بوده و این لفظ از ابتداى این کلمات: «کاتب»، «شاعر»، «ادیب»، «جامع» و «منجم» که مشاغل و مناصب وى بوده، گرفته شده است.
٢. این حروف نمونههایى از حروف تهجى هستند که در آغاز برخى از سورهها آمدهاند و هدف از آوردن آنها این است که قرآن مجید از این حروف ترکیب یافته و این سورهها و آیات، که همه بشر در مقابله با آن عاجز و ناتوان ماندهاند، از این مواد و عناصر تشکیل یافته و در حقیقت خمیرمایه قرآن همین حروف و مانند آنهاست. اگر فکر مىکنید قرآن ساخته و پرداخته فکر محمد(ص) بوده و او با فکر بشرى خود، از این حروف قرآن را ساخته است، شما نیز برخیزید از همین مواد، که در اختیار همگى است، به کمک یکدیگر سورهاى مانند سورههاى آن بسازید و حجت و دلیل او را ابطال نمایید و اگر با داشتن چنین امکانات در مقام مبارزه، با شکست روبهرو شدید، اعتراف کنید قرآن ساخته فکر بشر نیست، بلکه وحى الهى است که بر او نازل گردیده است.
اصولاً تفاوت «اعجاز» و «صنعت» در این است که پیامبران پیوسته براى وصول به هدف و مطلوب از وسایل بسیار سادهاى استفاده مىکردند و امر بسیط و سادهاى را براى وصول به هدف خارقالعاده، پایه قرار مىدادند برخلاف صنعتگران که از وسایل پیچیده علمى و دقیق، که حقیقت آن براى نوع مردم معلوم نیست، براى نیل به هدف استفاده مىکنند.
وسیله موسى براى اعجاز، همان عصاى خشک و بىروح و ساده بود که آن را در همه موارد، حتى بردن گوسفندان خود به کار مىبرد و در مقام اعجاز از همان وسیله استفاده مىکرد و همگان با دیدگان خود دیده بودند که چوب خشکى است که به صورت حیوان درندهاى در مىآید؛ در حالى که جادوگران مصر، از ابزار پیچیده و ریسمانهاى مملو از جیوه استفاده مىکردند و نوع مردم از حقیقت آنها آگاه نبودند.
پیامبر اکرم(ص) با سادهترین وسیله به سوى آسمانها پرواز کرد، در حالى فضانوردان شرق و غرب، با «آپولوها» به فضا مىروند و یا گام در ماه مىنهند؛ وسیلهاى که براى ساختن یک واحد آن، از سىصد هزار مغز انسانى و صدها دستگاههاى الکترونى کمک گرفته شده و هزاران مهندس و تکنیسین و فیزیکدان و شیمىدان و... در ترکیب قطعات و ساختن اجزاى آن تشریکمساعى کرده و سفینه را با دستگاههاى متعدد ویژه آن به پرواز درمىآورند.
قرآن نیز که معجزه جاودان پیامبر خاتم است از این راه وارد شده و از سادهترین ابزار (یعنى حروف الفباء) به عالىترین هدف دست یافته است و از سادهترین ابزار، که در اختیار همگان قرار داشت و دارد، کتابى عرضه کرد که کلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، جملههاى آن مرتب و کلمات آن در بلندترین پایه از فصاحت قرار دارد و معانى بلند و ژرف را در قالب زیباترین الفاظ مىریزد که تاکنون نظیرى براى آن دیده نشده است.
هدف از آوردن این حروف در آغاز ٢٩ سوره اشاره به این است که، اى مردم، اساس و ریشه این قرآن را همین حروف تشکیل مىدهد و ابزارى که در اختیار من است در دسترس شما نیز قرار دارد؛ هرگاه تصور مىکنید که این کتاب فکر من و ساخته اندیشه بشر است برخیزید از این ابزار و اسباب، سورهاى به سان یکى از سورههاى قرآن بسازید.
این نظر گذشته از این که مؤید قرآنى دارد چنانکه خواهیم گفت مورد تأیید روایاتى که از پیشوایان معصوم وارد شده نیز هست: شیخ صدوق از امام حسنعسکرى (ع) نقل مىکند:
قریش و یهود به قرآن تهمت زدند و آن را جادو تصور کردند؛ در حالى که خدا مىگوید:«الم ذلک الکتاب» یعنى اى محمّد! این کتابى که به تو فروفرستادهام از همان حروف «الف»، «لام»، «میم» ترکیب و تشکیل یافته است و این کتاب که به زبان شما نازل شده از حروفى ترکیب یافته که با آن سخن مىگویید هر گاه در این نسبت راستگو هستید برخیزید و به کمک یکدیگر بشتابید و نظیر آن را بیاورید.(٦)
پیشواى هشتم (ع) در حدیثى که در مورد قرآن، نه حروف مقطعه سخن مىگوید جملهاى دارد که تا حدى مؤید این است؛ آنجا که مىفرماید:
خداوند بزرگ قرآن را با حروفى نازل کرد که تمام عرب با آن سخن مىگفته، سپس فرمود: هرگاه انس و جن دور هم گرد آیند و نظیر این قرآن را بیاورند نخواهند توانست هر چند یکدیگر را پشتیبانى نمایند.(٧)
مؤید این نظر این است که در سورههاى بیست و نه گانه که با این حروف آغاز شدهاند جز در سورههاى مریم، عنکبوت، روم و قلم در همگى، پس از ذکر این حروف سخن از قرآن و کتاب به میان آمده است؛ مثلاً مىفرماید:
«الم ذلِکَ الْکِتابُ لارَیْبَ فِیهِ؛(٨)
این است کتابى که در آن شک و تردیدى نیست».
و در جاى دیگر مىفرماید:
«الم أللّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَالْحَىُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ...؛(٩)
خداوندى که جز او خدایى نیست. اوست زنده و بىنیاز، کتاب را بر تو نازل کرده است».
همچنین بسیارى از سورههاى دیگر که این حروف در آغاز آنها وارد شده است.
اینکه قرآن نیمى از حروف تهجى را در آغاز ٢٩ سوره آورده و نیم دیگر را ترک کرده است و از انواع حروف، نیمى از آن را آورده و نیم دیگر را نیاورده، بدین نکته هم، اشاره دارد؛ مثلاً از «حروف مهموسه»(١٠) نیمى از آن را که عبارتند از: صاد، کاف، هاء، سین و حاء آورده و نیم دیگر را ترک گفته است. همچنین نیمى از «حروف مجهوره» را که عبارتند از: الف، لام، میم، راء، عین، طاء، قاف، یاء و نون، آورده و نیم دیگر را نیاورده است.
از انواع دیگر حروف نیز، مانند «شدیده» و «رخوه» و «مطبقه» و «منفتحه» و «مستعلیه» و «منخفضه»(١١)، نیمى را آورده و نیم دیگر را ترک گفته است. خلاصه در مورد تمام انواع حروف، چنین کارى را انجام داده است.(١٢)
بهطور مسلم چنین تبعیضى خالى از نکته نبوده و از اشاره به این وجه نیز خالى نیست. شاید علت اینکه از حروف تهجى و انواع حروف نیمى را آورده و نیم دیگر را ترک گفته است این باشد که نیمى از اعجاز قرآن به زیبایى لفظ و نیمى دیگر آن به عظمت معانى قرآن مربوط است. و از اینکه قرآن در مجموع این سورهها، نیمى از حروف الفبا را آورده خواسته است برساند اگر مىاندیشید که زیبایى ظاهر و اعجاز لفظى آن، مولود قریحه پیامبر است شما نیز برخیزید از همین مواد و عناصر چنین کلام زیبا و معجزهاى بیاورید.(١٣)
برخى به این نظریه ایراد و خرده گرفتهاند که بیانگر عدم تأمل کافى در آن است. اکنون این اشکالها را بیان مىکنیم:
الف) موقع نزول قرآن خود عربها متوجه بودند که حضرت محمد(ص) عبارات عربى را تلاوت مىکند.
ب) در چند سوره از قرآن تصریح شده است که خدا این قرآن را به زبان عربى نازل کرده است چنانکه در سوره شعراء آیه ١٩٢ مىفرماید: «بلسان عربى مبین؛ به زبان عربى روشن».
ج) اگر این نوع حروف به حروف زبان عربى اشاره دارد؛ چرا تمام حروف ذکر نشده و برخى از حروف، چند بار تکرار شده است؟(١٤)
پاسخ: هدف از آوردن حروف بیان این نکته نیست که این قرآن به زبان عربى نازلشده و از حروف عربى تشکیل یافته است، بلکه هدف این است که این قرآن - به هر زبانى مىخواهد باشد و اصلاً کار به زبان آن ندارد - از همین حروف تشکیل یافته و مواد نخستین و خمیر مایه قرآن، همین حروف است. اگر تصور مىکنید که این قرآن زاییده اندیشه و ساخته فکر من است برخیزید به کمک یکدگیر نظیر آن را بیاورید. و این هدف، غیر از آن است که بگوییم هدف از آوردن این حروف، اشاره به عربى بودن آن است.
اینجا پاسخ یک سؤال باقى مىماند و آن اینکه همه عربها مىدانستند ریشه و اساس قرآن همین حروف هجایى و الفباى عربى است دیگر چه لزومى داشت به این مطلب اشاره شود.
پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا جامعه عربى اگر چه توجه داشتند این قرآن از همین کلمات ترکیب یافته است، ولى از نتیجهاى که قرآن از این مقدمه روشن گرفته است کاملاً غافل بودند؛ زیرا قرآن از این مقدمه روشن و همگانى چنین نتیجه مىگیرد که این قرآن نمىتواند ساخته فکر بشر باشد، چرا که در این صورت، همه باید بتوانند چنین کارى انجام دهند.
یکى از نوآورىهاى قرآن در ارشاد و توجه مردم به حقایق، این است که از یکرشته امور فطرى و وجدانى و همگانى، عالىترین نتیجه را مىگیرد؛ مثلاً مىفرماید:
«إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم لَمیِّتونَ؛(١٥)
تو مىمیرى و آنان نیز خواهند مرد».
در اینکه چراغ عمر پیامبر و تمام افراد بشر به خاموشى خواهد گرایید، سخنى نیست؛ ولى هدف قرآن از یادآورى این موضوع این است که آنان را توجه دهد براى پس از مرگ فکرى کنند و به این عمر محدود، این قدر اهمیت ندهند و به فکر زندگى دیگرى باشند که پیوسته و نامحدود است.
دلیل اینکه همه حروف را نیاورده است از توضیحى که قبلاً دادیم روشن شد؛ زیرا از اینکه از هر نوعى، نیمى را آورده؛ مثل این است که همه حروف را آورده است تو گویى ذکر همه حروف گاهى به صورت ذکر افراد و آحاد آنهاست و گاهى ذکر نمونهاى از تمام انواع آنها.
خلاصه، این نوع سؤالات و پرسشها نمىتواند چنین نظرى را، که احادیث اسلامى و تناسب اوایل این سورهها آن را تأیید مىکنند، غیر صحیح جلوه دهد.
٣. دکتر رشاد خلیفه با زحمات پىگیر و صرف دهها هزار دلار، همراه با یک جهان شوق و علاقه و فکر و ابتکار توانسته است پرده از روى چهره دیگرى از اعجاز قرآن بردارد و از طریق محاسبات علمى، که جز با کمک مغز الکترونیکى امکانپذیر نبود، ثابت نماید، محال است این کتاب محصول فکر انسان باشد و اگر انسانهاى جهان دور هم گرد آیند و بخواهند کتابى مثل این بیاورند نخواهند توانست هر چند پشتیبان یکدیگر باشند.
کوششهاى پىگیر استاد، براى این بوده است که ثابت کند میان حروف مقطعهاى که در آغاز ٢٩ سوره است و دیگر حروف این سورهها، رابطه خاصى وجود دارد و رعایت این رابطه، جز براى بشرى که با جهان غیب ارتباط دارد، امکانپذیر نیست.
اکنون متن نظر ایشان، که خود استاد آنرا در اختیار خبرنگار مجله معروف مصرى، آخر ساعة (بزرگترین مجله مصور خاورمیانه) قرار داده است در اینجا، مىآوریم:(١٦)
دکتر رشاد مىگوید: مىدانیم قرآن مجید ١١٤ سوره دارد که از میان آنها ٨٦ سوره در مکه نازل گردیده و ٢٨ سوره در مدینه، و از میان مجموع سورههاى قرآن، ٢٩ سوره است که در آغاز آنها حروف مقطعه آمده است.
جالب اینکه این حروف مجموعاً درست نصف حروف ٢٨ گانه الفباى عربى را تشکیل مىدهد و آنها به ترتیب عبارتند از: ا، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق، ک، ل، م، ن، ه، ى، که گاهى آنها را «حروف نورانى» مىنامند.
او مىگوید: سالها بود که من مىخواستم بدانم معناى این حروف به ظاهر از هم بریده در آغاز سورههاى قرآن چیست و هر قدر به تفاسیر مفسران بزرگ و آراى مختلفى که در این زمینه داده بودند مراجعه کردم پاسخ صریح و قانعکنندهاى نیافتم؛ به خصوص اینکه خودشان تصریح داشتند تفاسیرى که درباره این حروف شده است از حدود حدس و تخمین تجاوز نمىکند و شاید از اسرار باشد. از خداوند یارى جستم و به مطالعه پىگیر و مداومى دست زدم: گاهى فکر مىکردم شاید این حروف با اسماى حسناى خداوند ارتباط دارد ولى مطالعات من نشان داد چنین نیست.
زمانى فکر مىکردم شاید میان این حروف و نامهاى انبیا و پیامبران رابطهاى هست؛ ولى مطالعات من آنرا نفى کرد.
ناگهان به این فکر افتادم که شاید میان این حروف و حروف هر سورهاى که آنها در آغازش قرار گرفتهاند رابطهاى وجود داشته باشد.
اما بررسى تمام حروف ١٤ گانه نورانى در ١١٤ سوره قرآن و تعیین نسبت هر یک از آنها و محاسبات فراوان دیگرى که مىبایست در این زمینه بشود چیزى نبود که بدون استخدام مغزهاى الکترونیکى امکانپذیر باشد. لذا قبلاً تمام حروف مزبور را در ١١٤ سوره قرآن بهطور جداگانه و همچنین مجموع حروف سوره را دقیقاً تعیین کرده و با شماره هر سوره به مغز الکترونیکى، براى انجام محاسبات پیچیده بعدى سپردم و به اصطلاح مغز را تغذیه کردم. این کار و مقدمات دیگر، در مدت دو سال عملى شد.
آنگاه مغز الکترونیکى را یک سال تمام براى انجام محاسباتى که به آن اشاره شد به کار گرفتم. نتیجه این محاسبات و آن همه زحمات، بسیار درخشان و عالى بود و براى نخستین بار در تاریخ اسلام پرده از حقایق شگفت انگیزى برداشته شد که اعجاز قرآن را علاوه بر جنبههاى دیگر، از نظر ریاضى و نسبت حروف قرآن، کاملا روشن مىساخت.
نتیجه اعجابانگیز محاسبات سپس دکتر رشاد ضمن توضیحاتى نتایج کار خود را چنین شرح مىدهد:
مغز الکترونیکى با محاسبات خود براى ما روشن ساخت که میزان هر یک از حروف ١٤ گانه در هر سوره از ١١٤ سوره قرآن، به نسبت مجموع حروف آن سوره، چند درصد است؛ مثلاً پس از محاسبه در مىیابیم که نسبت حرف قاف که یکى از حروف نورانى قرآن است در سوره «فلق» بزرگترین رقم را دارد (٧٠٠/٦ درصد) و در درجه اول، در میان سورههاى قرآن است (البته به استثناى سورهق).
بعد از آن، سوره «قیامت» قرار دارد که تعداد قافهاى آن نسبت به حروف سوره مزبور (٩٠٧/٣ درصد) مىباشد. و پس از آن سوره والشمس است (٩٠٦/٣ درصد).
همانطور که ملاحظه مىکنیم تفاوت سوره «قیامت» و «والشمس» فقط ٠٠١/٠ درصد است و به همین ترتیب این نسبت را در تمام ١١٤ سوره قرآن به دست مىآوریم نه تنها درباره این یک حرف بلکه درباره تمام حروف چهاردهگانه نورانى. و به این ترتیب، حروف هر یک از سورهها با مجموع حروف روشن مىشود.
اکنون به نتایج عجیب و حیرت آورى که از این محاسبات به دست آمده توجه فرمایید:
١. نسبت حرف «ق» در سوره «ق» از تمام سورههاى قرآن بدون استثنا بیشتر است؛ یعنى آیاتى که در طى ٢٣ سال دوران نزول قرآن در ١١٣ سوره دیگر قرآن آمده آن چنان هست که حرف قاف در آنها کمتر به کار رفته است و این راستى حیرت آور است که انسانى بتواند مراقب تعداد هر یک از حروف سخنان خود در طول ٢٣ سال باشد و در عین حال، آزادانه مطالب خود را بدون کمترین تکلفى بیان کند.
مسلماً چنین کارى از عهده یک انسان بیرون است حتى محاسبه آن براى بزرگترین ریاضىدانها جز به کمک مغزهاى الکترونیکى ممکن نیست.
اینها همه نشان مىدهد که نه تنها سورهها و آیات قرآن، بلکه حروف قرآن نیز روى حساب و نظام خاصى است که فقط خداوند، قادر بر حفظ آن است.
٢. همچنین محاسبات نشان مىدهد که حرف «ص» در سوره ص نیز همین حال را دارد؛ یعنى مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره از هر سوره دیگر قرآن بیشتر است.
حروف «ن» در سوره ن و القلم بزرگترین رقم نسبى را در ١١٤ سوره قرآن دارد. تنها استثنایى که در این زمینه وجود دارد سوره حجر است که تعداد نسبى حرف «ن» در آن بیشتر از سوره ن و القلم است. اما جالب این است که سوره حجر یکى از سورههایى است که آغاز آن «الر» مىباشد و بعداً خواهیم دید این سورهها که آغاز آنها «الر» است باید همگى در حکم یک سوره محسوب گردد و اگر چنین کنیم نتیجه مطلوب به دست خواهد آمد؛ یعنى نسبت تعداد «ن» در مجموع آنها از سوره ن و القلم کمتر خواهد شد.
٣. چهار حرف «آلمص» را در آغاز سوره اعراف در نظر بگیرید، اگر الفها و میمها و صادهایى که در این سوره وجود دارد با هم جمع کنیم و نسبت آن را با حروف این سوره بسنجیم خواهیم دید که تعداد مجموع آن، از هر سوره دیگر قرآن بیشتر است.
همچنین چهار حرف «المر» در آغاز سوره رعد همین حال را دارد و نیز پنج حرف «کهیعص» در آغاز سوره مریم اگر روى هم حساب شوند، با مجموع این پنج حرف بر هر سوره دیگر قرآن فزونى دارند.
در اینجا به چهره تازه و پیچیدهترى برخورد مىکنیم که نه تنها یک حرف جداگانه در این کتاب آسمانى روى حساب و نظم خاص آورده شده، بلکه حروف متعدد آن نیز چنین وضع حیرت آورى دارند.
٤. تاکنون بحث درباره حروفى بود که تنها در آغاز یک سوره قرآن قرار داشت اما حروفى که در آغاز چند سوره قرار دارد، مانند «الر» و «الم» شکل دیگرى به خود مىگیرد و آن این که بر طبق محاسبات مغز الکترونیکى مجموع این سه حرف، مثلا (ا - ل - م) اگر در مجموع سورههایى که با «الم» آغاز مىگردد حساب شود و نسبت آن با مجموع حروف این سورهها به دست آید از میزان آن در هر یک از سورههاى دیگر قرآن بیشتر است.
در اینجا باز مسأله، صورت جالبترى به خود گرفته و آن این که نه تنها حروف هر سوره قرآن تحت ضابطه و حساب معینى است، بلکه مجموع حروف سورههاى مشابه نیز ضابطه و نظام واحدى دارند. ضمناً علت این موضوع نیز روشن مىشود که از چه لحاظ، چند سوره مختلف قرآن با «الم» یا با «الر» آغاز شده و این موضعى تصادفى و بىدلیل نیست.
دکتر رشاد محاسبات پیچیدهترى روى سورههاى مشتمل بر «حم» انجام داده است که براى اختصار از آن صرف نظر مىکنیم.
استاد مزبور در ضمن این مطالعات به نکات جالب و شگفت آور دیگرى دست یافته که به ضمیمه نکات تازهاى که ما استنتاج کردهایم در اینجا مىآوریم :
١. حفظ رسم الخط اصلى قرآن او مىگوید تمام محاسبات فوق در صورتى صحیح خواهد بود که به رسمالخط اصلى و قدیمى قرآن دست نزنیم؛ مثلاً اسحق و زکوة و صلوة را به همین صورت بنویسیم نه به صورت اسحاق و زکاة و صلاة؛ چون در غیر این صورت محاسبات ما به هم خواهد ریخت و به همین دلیل بر مسلمانان لازم است رسم الخط قدیمى و اصلى قرآن را، که حافظ این نکته اعجاز است، حفظ کنند.
٢. دلیل دیگرى بر عدم تحریف قرآن از تحقیقات استاد مزبور مىتوانیم این نتیجه را نیز بگیریم که در قرآن مجید حتى یک کلمه و یک حرف کم و زیاد نشده است و گرنه به یقین محاسبات کنونى روى قرآن فعلى، صحیح از آب در نمىآمد و کلمات و حروف حساب شده، نظام کنونى حروف قرآن را به کلى به هم مىریخت.پس این خود نشانه دیگرى بر عدم کوچکترین تحریف در قرآن مجید است.
٣. تفاوتهایى در حدود ٠٠٠١/٠ دکتر رشاد مىگوید: ضمن بررسى علمیات محاسباتى که با مغز الکترونیکى روى سوره «مریم» و «زمر» به جا مىآوردم دیدم که نسبت (درصد) مجموع حروف (ک - ه' - ى - ع - ص) در هر دو سوره مساوى است با این که باید در سوره مریم بیش از هر سوره دیگر باشد؛ زیرا این حروف مقطعه فقط در آغاز سوره مریم قرار دارد.
اما هنگامى که محاسبات مربوط به نسبتگیرى حروف دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد که نسبت مجموع این حروف در سوره مریم یکده هزارم (٠٠٠١/٠) بیش از سوره «زمر» است. این تفاوتهاى جزئى راستى عجیب و حیرت آور است.
٤. اشارات پرمعنا در بسیارى از سورههاى قرآن که حروف مقطعه در آغاز آنها هست پس از ذکر این حروف، بلافاصله به حقانیت و عظمت قرآن اشاره شده و با جملههایى مانند: «الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ»(١٧) و «الم اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ...»(١٨) حروف مزبور بدرقه شده است و این خود اشاره لطیفى است به این که حروف مزبور رابطه مرموزى با اعجاز قرآن و اهمیت و حقانیت آن دارد.
نتیجه بحث (دقت کنید): آیا شما حساب کلمات و حروفى را که در یک روز با آن سخن مىگویید دارید؟
اگر فرضاً چنین باشد تعداد کلمات و حروف سخنان یک سال خود را مىتوانید به خاطر بسپارید؟
فرضاً چنین باشد آیا هرگز امکان دارد نسبت این حروف با یکدیگر در روز و ماه و سال در عبارات شما، مدّ نظرتان باشد؟
مسلماً چنین چیزى محال است؛ زیرا با وسایل عادى طى قرنها نیز نمىتوانید این محاسبات را انجام دهید.
آیا اگر مشاهده کردیم انسانى در مدت ٢٣ سال، با آن همه گرفتارى سخنانى آورد که نه تنها مضامین آنها حساب شده و از نظر لفظ و معنا و محتوا در عالىترین صورت ممکن بود، بلکه از نظر نسبت ریاضى و عددى حروف، چنان دقیق حساب شده بود که نسبت هر یک از حروف الفبا در هر یک از سخنان او، یک نسبت دقیق ریاضى دارد، نمىفهمیم که کلام او از علم بىپایان پروردگار سرچشمه گرفته است؟
کوتاه سخن این که، قطع نظر از جنبههاى مختلف اعجاز قرآن از حیث محتویات و تعبیرات، طرز تقسیم بندى حروف آن و تعداد هر یک و پخش آنها در سورههاى مختلف قرآن نیز، که بر طبق نظام بسیار دقیقى صورت گرفته است، خارق العاده و بیرون از قدرت بشر است و این همان چیزى است که نام اعجاز قرآن از جنبه ریاضى به آن داده شدهاست.
انتقادهاى ناروا یکى از کارهاى ناشایست براى نویسنده باهدف این است که در انتقاد از نظریهاى علمى به مصدر اصلى آن مراجعه نکند و به جاى این که مطالب را از مصدر دست اول بگیرد به ترجمههاى این و آن اکتفا ورزد؛ آن هم ترجمه افرادى که مایه علمى درست ندارند و جز تهیه کردن خبر براى روزنامهاى که هر روز باید در صفحات زیادى منتشر گردد، هدف دیگرى را تعقیب نمىکنند.
نظریه دکتر رشاد، که از طریق روزنامهها در اختیار افراد قرار گرفت دچار همین گرفتارى گردید. چه انتقادهاى غیر اساسى از این نظریه شد که همگى حاکى از آن بود که منتقدان از حقیقت نظریه وى آگاه نبوده و تکیه گاه آنها تیترهاى روزنامه و مطالعه چند ستون از ترجمه غیر اصیل آن بوده است.
یکى از خردهگیران، که انتقادهاى وى در روزنامه اطلاعات پس از انتشار نظریه دکتر رشاد نیز چاپ گردید، نظریه دکتر رشاد را چنین خلاصه کرده است: دکتر رشاد خلیفه، شیمى دان مصرى به یارى مغز الکترونیک در مدت سه سال به این نتیجه رسیده است که حروف واقع در آغاز سورهها دال بر کثرت استعمال آن حروف در همان سورههاست؛ به تعبیر روشنتر مثلا «الم» در آغاز سوره بقره نشان مىدهد، سه حرف الف و لام و میم، بیشتر از همه حروف دیگر الفباى عربى در همان سوره به کار رفته است.(١٩)
یک چنین تقریر در بیان نظریه دکتر رشاد خلیفه حاکى از آن است که نویسنده به منبع اصلى مطلب مراجعه نکرده و یا دسترسى نداشته و به ترجمههاى غیر صحیح اکتفا ورزیده است؛ زیرا هر گز دکتر رشاد یک چنین مطلب بىاساسى را ادعا نکرده است؛ چون بنابراین تقریر باید حرف «ص» در سوره ص بیش از حروف دیگر باشد در صورتى که یک نظر اجمالى و محاسبه کوتاه درباره حروف این سوره، خلاف آن را نشان مىدهد.
همچنین او هرگز نمىخواهد بگوید تعداد حرف «ق» در سوره ق بیش از حروف دیگر است؛ زیرا هرگز تعداد «ق» در این سوره بیش از «ق»هاى سوره بقره نیست، بلکه مقصود وى در تمام موارد، یک تفوق نسبى است و اینکه نسبت حروف «ص» و یا «ق» در این سوره به حروف دیگر در حدى است که این نسبت به این پایه در هیچ یک از سورهها وجود ندارد؛ یعنى تعداد «ق» در سوره بقره ممکن است بیش از تعداد آن در سوره «ق» باشد؛ ولى آن نسبتى را که این حرف در سوره ق نسبت به حروف دیگر دارد در سوره بقره موجود نیست(٢٠).
اشکالات دیگر نویسنده نویسنده مقاله که به مناسبت یادنامه پدر خود پژوهشى در باره «فواتح سور» انجام داده است اشکالات دیگرى بر نظریه دکتر رشاد دارد که از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانیم:
١. تحقیق دانشمند مصرى صرفاً لفظى است و حسن تعبیر، اگر چه پایه اصلى بلاغت و شیوایى است اما لفظ وسیله است نه هدف؛ هدف معنا و مفهوم است. نقش و وظیفه لفظ تا آنجاست که شنونده یا خواننده را به معنا راهبر شود؛ چون این امر انجام گرفته شد وظیفه آن انجام یافته است. متأسفانه مسلمانان به این نکته مذکور توجه ننمودهاند که کوششى که در آداب تجوید و قرائت قرآن شده صد یک آن در فهم معانى آیات قرآن به عمل نیامده است و از آثار این قصور است که مشاهده مىشود اغلب به شمردن حروف و کلمات قرآن پرداختهاند. این تحقیق جدید دکتر رشاد نیز از همین مقوله است. اگر این دانشمند بر اعجازى دست یافته است صرفاً اعجازى لفظى و صورى است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد(٢١).
جاى گفتگو نیست که اعجاز قرآن منحصر به جنبههاى لفظى و شیوایى ظاهرى و زیبایى الفاظ آن نیست، بلکه این مطلب یک بخش از اعجاز قرآن را تشکیل مىدهد و قرآن از جهات گوناگونى مىتواند امرى خارق العاده باشد(٢٢).
ولى جاى سخن این جاست که اگر مردى با زحمات توانفرسایى در مورد الفاظ و حروف قرآن تحقیق شایستهاى انجام داد و از این راه بر تعداد جهات اعجاز قرآن افزود، نباید آن را به بهانه این که مربوط به الفاظ و صورت قرآن است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد، نادیده بگیریم؛ زیرا همانطور که گفته شد یکى از جهات اعجاز قرآن مسأله زیبایى الفاظ و رسایى تعبیر و جاذبه و کشش الفاظ و جملهها و آیات آن است و اگر محققى در این قسمت کار کرد نباید کار او را به دلیل این که مربوط به این بخش از اعجاز قرآن است، نقد کنیم.
اگر این انتقاد صحیح باشد باید کلیه بحثهایى که دانشمندان بزرگ فن فصاحت و بلاغت، پیرامون الفاظ و تعبیرات و جنبههاى ادبى و لفظى قرآن انجام دادهاند، کم ارزش شمرده شود و کتابهاى دلائل الاعجاز شیخ عبدالقاهر جرجانى و اعجاز القرآن باقلانى و رافعى(٢٣) و دهها کتابى که در این زمینه نوشته شده است کمارزش قلمداد گردند.
گذشته از این، هرگاه دکتر رشاد و امثال او جهات اعجاز قرآن را منحصر به جنبه لفظى و صورى و آمارگیرى مىنمود جا داشت که چنین انتقادى از شیوه کار و نتیجه انحصارى وى انجام بگیرد، ولى اگر هدف خدمت به یک گوشه از جهات اعجاز قرآن باشد نه تنها، جاى ملامت و انتقاد نیست، بلکه جاى تشکر و سپاسگزارى است.(٢٤)
٢. آیا قرآن مجید پیش از اختراع مغز الکترونیکى معجزه بوده است یا نه؟ هنگامى که قرآن با نداى «یا ایها الناس» مردم را مخاطب قرار داد مردم دنیا در چه حدى در فرهنگ و تمدن بودهاند؟ قدر مسلم این است که درک آنان در باب معجزه بودن قرآن بر مبناى روش آمارى نبوده که دانشمندى پس از گذشت قرنها به یارى مغز الکترونیک و سه سال رنج مطالعه و تحقیق و آزمایش به آن پى برده است.(٢٥)
پاسخ این اعتراض نیز روشن است. قرآن کتاب بشرى نیست که محتویات و معانى محدودى داشته باشد و تمام مفاهیم و معانى آن براى همه مردم در روز نخست روشن باشد و مردم قرون و اعصار بعدى جز آنچه را یاران رسول خدا مىفهمیدند چیز دیگرى نفهمند.
یک چنین نظرى درباره قرآن، نوعى اهانت و جسارت غیر قابل عفو به ساحت قرآن است. مفاهیم و حقایق فلسفى و علمى و تقنین و تشریع قرآن و همچنین مطالبى که در مورد اسرار خلقت و جهان آفرینش و دیگر معارف بیان کرده است، محدود به فهم مردم و فرهنگ و تمدن آن روز نیست و اگر از قرآن از طریق صحیح و معقول مطلبى را فهمیدیم که عقل و خرد و تمدن و فرهنگ مردم آن روز قدرت درک آن را نداشت نباید آن را به جرم این که مطلب از افق فرهنگ عصر نزول قرآن بالاتر و برتر است، نادیده بگیریم و بر دیده دل مهر بزنیم.
نه تنها چنین نیست بلکه روش مسلمانان و تجربه و آزمایش بر خلاف آن گواهى مىدهد، چه بسا حقایقى در قرون بعدى از قرآن به دست آمده که بر مردم آن زمان کاملا مخفى و پنهان بوده است و گواه «نهایت ناپذیرى قرآن» این است که با اینکه صدها متخصص روى کشف معانى و درک مفاهیم عالى قرآن کار کردهاند؛ با این وجود هنوز اسرار و گنجینههاى گرانبهایى دارد که پنجه فکر بشر به آنها دست نیافته است و هر چه درباره تعالیم عالى و قوانین استوار و معارف بلند، و قوانین اخلاقى و اجتماعى و معجزات علمى آن، غور و دقت بیشترى به عمل آید، حقایقى مکشوف مىگردد که متخصصان پیشین قرآن بر آن دست نیافته بودند. تو گویى قرآن، اقیانوس ژرف و ناپیدا کرانهاىست که با هیچ قدرت نمىتوان به ژرفاى آن رسید و با هیچ نیرو نمىتوان بال اندیشه بشر را در کرانههاى آن به پرواز درآورد.
تو گویى قرآن نسخه دوم جهان طبیعت است که هر چه بینشها وسیعتر و دیدهها عمیقتر گردد و هر چه درباره آن تحقیقات و مطالعات زیادترى انجام گیرد، رموز و اسرار آن تجلى بیشترى نموده حقایق نوى از آن کشف مىشود.
البته از کتابى که از جانب خداى نامتناهى براى هدایت بشر فرستاده شده است جز این انتظار نمىرود. کتاب او باید به سان خود او نامتناهى بوده و در نمایاندن انتساب خود به مبدأ جهان و عالم وحى، به دلیل و برهانى نیازمند نگردد و مانند آفتاب، که دلیل و راهنماى خود است و حقیقت و واقعیت خود را نشان دهد.
پیامبر عالىقدر اسلام به این حقیقت (خصیصه نهایت ناپذیرى قرآن) در سخنان تاریخى خود - که درباره اهمیت و عظمت قرآن ایراد فرموده - چنین تصریح نموده است:
«ظاهره أنیق و باطنه عمیق... لایحصى عجائبه و لاتبلى غرائبه؛(٢٦)
قرآن ظاهرى زیبا و باطنى عمیق دارد. شگفتىهاى آن پایانناپذیر است و تازههاى آن کهنه نمىشود».
تربیت یافته ممتاز این مکتب الهى، امیرمؤمنان على (ع) در یکى از خطبههاى خود، از قرآن چنین یاد کرده است:
«سراجاً لاتخبو توقده، و بحرا لایدرک قعره؛(٢٧)
قرآن مشعل فروزانى است که فروغ و تابش آن، به خاموشى نمىگراید و دریاى عمیقى است که فکر بشر به ژرفاى آن نمىرسد».
این حقیقت براى بشر امروز که با دید وسیع و معلومات سرشار و جهانبینى عظیمى به قرآن مىنگرد به روشنى تجلى کرده و روز به روز ایمان و عقیده او به نهایت ناپذیرى قرآن زیادتر و افزونتر مىشود. مفسران عالىقدر که با امکانات و تجهیزات علمى کافى قرآن را مطالعه کرده و بررسى مىنمایند هر روز حقایق تازه و شگفتانگیزترى از آن به دست مىآورند.
شاید یکى از علل این خصیصه (نهایتناپذیرى) علاوه بر آنچه گفته شد این است که، قرآن معجزه جاویدانى براى آیین ابدى و همیشگى است و کتابى که داراى چنین موقعیتى است باید آنچنان عمیق و نامتناهى باشد که در تمام اعصار، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهرهمند شوند و بهرهرسانى و نورافشانى آن به قشرى و جمعیتى و یا دوره و زمانى، مخصوص نباشد.
مردى از امام صادق (ع) پرسید: چرا همواره قرآن تازه است و خواندن و مطالعه آن، نه تنها از طراوت آن نمىکاهد، بلکه بر تازگىهاى آن مىافزاید؟
امام صادق (ع) فرمود: نکته آن این است که، خداوند قرآن را براى عصر محدود و اشخاص معینى نفرستاده است از این جهت آن در هر عصرى و نزد هر گروهى تازه و طراوت آن تا روز قیامت باقى است.(٢٨)
امام با جمله خود: «قرآن تا روز قیامت طراوت و تازگى خود را حفظ خواهد کرد» به نهایت ناپذیرى آن از نظر زیبایى ظاهر و عمق معنا اشاره مىنماید. ازاینرو باید در هر عصرى در انتظار کشف تازهاى از حقایق عالى قرآن بود.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. خطیب رازى در مفاتیح الغیب (ج ١، ص ١٦٠ - ١٦٢) ٢١ نظر، و شیخ طوسى در تبیان (ج ١، ص٥١-٤٧) متجاوز از ده قول ذکر نمودهاند.
٢. تفسیر طبرى، ج ١، ص ٦٦.
٣. خلاصه چهار نظر این است که این حروف، به صفات ذات، صفات فعل، یا به فرشته و پیامبر اشاره دارند.
٤. واقدى، مغازى، ج ١، ص ٨؛ سیره ابن هشام، ج ٢، ص ٢٢٦.
٥. تاریخ القرآن، ص ٧٣.
٦. تفسیر برهان، ج ١، ص ٣٤.
٧. «انَّ اللهَ تبارک و تعالى اُنزل هذا القرآن بهذه الحروف التی یتداولها جمیع العرب ثم قال:"لئنِ اجْتَمَعَتِ الإنْسُ وَالْجِنُّ عَلى أَنْ یأتُوا بِمِثلِ هذا الْقُرْآنِ لا یَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً»" - توحید صدوق، ص١٦٢.
٨. بقره(٢) آیه ١ و ٢.
٩. آل عمران(٣) آیات ١ - ٣.
١٠. حروفى که اعتماد هر یکى به مخرج خود ضعیف است و هنگام تلفظ، صدا به نرمى و آهسته بیرون مىآید و نفس در جریان بوده و قطع نمىگردد «مهموسه» مىنامند؛ مانند کاف، خاء، حاء، ثاء، شین، سین، صاد، و غیر آنها را «مجهوره» مىنامند.
١١. درباره توضیح صفات حروف ر.ک: فقید علم و ادب، مرحوم مدرس تبریزى، نثراللئالى، ص٣٩-٣٣.
١٢. تفسیر کشاف، ج ١، ص ٧٨ - ٧٩. در این کتاب بهطور مشروح این مطلب بیان شده است.
١٣. علامه شهرستانى، المعجزة الخالده، ص ١٢٢.
١٤. تفسیر آیات مشکله قرآن، ص ١١.
١٥. زمر(٣٩) آیه ٣٠.
١٦. شماره ١٩٩٦ (٢٠ ذوالحجه ١٣٩٢، ٢٤ ینایر ١٩٧٣). متن عربى آن را دانشمند محقق، جناب آقاى مکارم به فارسى ترجمه کرده و در مجله مکتب اسلام (شماره چهارم، سال چهاردهم) درج شده است. با تشکر از زحمات ارزنده ایشان، براى رعایت امانت و احتیاط بیشتر ترجمه یاد شده را به طور اجمال با متن عربى آن یک بار تطبیق نموده، علاوه بر این، خود متن عربى آن را چند بار به دقت خواندم.
١٧. بقره (٢) آیه ١ و ٢.
١٨. آل عمران (٣) آیات ١ -٣.
١٩. یادنامه استاد، مقاله دکتر جعفر شعار، ص ٥.
٢٠. براى توضیح بیشتر به متن عبارت عربى دکتر رشاد توجه کنید:
«إنّ حرف القاف مثلاً یظهر متفوقا حسابیا فی سورة القاف؛ أی إن نسبته فی هذه السورة إلى بقیة الحروف الأبجدیة الأخرى أعلى منها عن نسبته فی جمیع سور القرآن الکریم الأخرى.
و قد شاء اللَّه أن تکون هذه السورة التی تحمل رقم ٥٠ فی المصحف الشریف هی التی تحتوی على أعلى نسبة لحرف القاف بین مختلف سور القرآن الکریم و شاءت أرادته أیضاً أن تبدأ هذه السورة بحرف القاف کفاتحة للسورة و أن یطلق علیها اسم سورة القاف...».
٢١. یادنامه استاد، ص ٥ - ٧.
٢٢. ر.ک: آلاء الرحمان (مقدمه)؛ الوحى المحمدى؛ مرزهاى اعجاز؛ قرآن و آخرین پیامبر.
٢٣. ر. ک: جعفر سبحانى، مرزهاى اعجاز (مقدمه).
٢٤. این که مىگوید نقش الفاظ تا آن جایى است که معنا را برساند و هر موقع این کار انجام گرفت وظیفه آن به پایان رسیده است درباره آن الفاظ و جملههایى است که نقشى جز افاده معنا ندارند و اما آن رشته الفاظ و جملههایى که علاوه بر رسانیدن معنا، خود جمله و الفاظ، جنبه اعجاز دارند (مانند قرآن) در این موارد، رسالت الفاظ با رسانیدن معنا، به آخر نمىرسد. از این رو، قرآن علاوه بر جهات دیگر، از نظر ترکیب و جمله بندى و الفاظ و تعابیر، معجزه است و بحث پیرامون آنها ادامه دارد.
٢٥. یادنامه استاد، ص ٧.
٢٦. اصول کافى، چاپ سنگى، ص ٥٩١.
٢٧. نهجالبلاغه عبده، خ ١٩٣.
٢٨. «ما بال القرآن لایزال عندالنشر والدرس إلا غضاضة؟ فقال: إن الله تعالى لم یجعله لزمان دون زمان و لاناس دون ناس؛ فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غض إلى یوم القیامة» - تفسیربرهان، ج١، ص١٨.
قرآن و اسرار آفرینش نکات پنج گانه
١. «... تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَالَّذى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ الْحَقُّ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لایؤمِنونَ؛
این است آیههاى کتاب(١)، و همه آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل گردیده، حق و استوار است، ولى بیشتر مردم به آن باور ندارند».
٢. «اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمَواتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّر الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِى لأََجَلٍ مُسَمًّى یُدَبِّرُ الأَمْرَ یُفَصِّلُ الْایاتِ لَعَلَّکُم بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛
خدایى که آسمانها را بدون ستونى که ببینید، برافراشت، سپس بر عرش (قدرت) استیلا یافت. آفتاب و ماه را (براى شما) مسخر ساخت. هر یک تا مدت معلومى به حرکت خود ادامه مىدهند. خدا امور جهان آفرینش را تدبیر مىکند، آیات خود را تشریح مىنماید؛ باشد که به (روز رستاخیز) و لقاى پروردگار خود یقین پیدا کنید».
مقدمه همانطور که در بخش اول کتاب گفته شد هدف سوره، تشریح دلایل توحید خدا و طرح براهین یگانگى وى، از طریق بیان نظام آفرینش و رموز جهان هستى است. از این نظر، پس از آنکه خداوند در آیه نخست همه آیات قرآن را صحیح، متقن و استوار معرفى مىنماید، براى اثبات اتقان آن و در عین حال اثبات توحید خود، در آیه بعدى به شرح برخى از قوانین عظیم جهان خلقت، که امروز از محیط فرضیه، قدم به جهان قوانین علمى گذارده و احیاناً جنبه حسى به خود گرفته است، مىپردازد. تنها مضامین همین آیه دوم کافى است که ثابت کند که آورنده قرآن، با جهانى مافوق ماده و عالم غیب ارتباط داشته و این حقایق علمى را که در آن روز براى کسى روشن نبوده و قرنها پس از نزول قرآن کشف شده، از جهان دیگر اخذ کرده است.
نکات پنجگانهاى که در آیه دوم وارد شده است، یک رشته نکات برجسته علمى را در بردارد که از این نظر، شایسته است درباره هر یک بهطور مشروح بحث نماییم و ما فهرست همه را در اینجا بهطور اجمال مىآوریم سپس درباره هر کدام جداگانه بحث مىکنیم:
١. جاذبه عمومى؛
٢. استیلا بر عرش قدرت؛
٣. تسخیر خورشید و ماه؛
٤. حرکت عمومى کرات آسمانى؛
٥. تدبیر جهان آفرینش.
هماکنون به تفسیر نخستین قسمت آیه - که یکى از معجزات علمى قرآن است - مىپردازیم.
قرآن و جاذبه عمومى صفحه نیلگون آسمان، همواره با اجرام شفاف و درخشنده خود مورد توجه انسان بوده است و هر دورهاى به نحوى مورد تفسیر واقع شده و نظریات گوناگونى در مورد آن ابراز گردیده است: روزگارى هیأت ذیمقراطیس و دورانى هیأت فیثاغورث افکار دانشمندان جهان را به خود مشغول ساخته بود و سپس فرضیه بطلمیوس - که یک قرن و نیم پیش از میلاد پدید آمد - حدود پانزده قرن بر جوامع علمى جهان از شرق و غرب حکومت کرد و در نهضت اخیر علمى غرب، اساس آن به وسیله چهار دانشمند غربى متزلزل گردید و معلوم شد که آن همه تفسیرها و دقتها درباره آسمانها و زمین، پندارى بیش نبوده است.
کپرنیک لهستانى، مرکزیت زمین را تکذیب کرد. کپلر آلمانى ثابت نمود که هر سیارهاى در گردش خود به دور خورشید یک مدار بیضى شکل را طى مىکند. گالیله ایتالیایى با اختراع دوربین، ستارگان نامریى بسیارى کشف کرد. نیوتون با کشف قانون جاذبه عمومى ثابت نمود که بر خلاف پندار بطلمیوس که تصور مىکرد که ستارگان مانند میخ بر پیکر جسمى بىرنگ(فلک) کوبیده شدهاند، میلیونها منظومه شمسى و کهکشانها و سحابىها در فضا معلقند و در پرتو قانون جاذبه و قانون نیروى گریز از مرکز - که بر سرتاسر جهان آفرینش، در تمام کرات و سیارات و کواکب و کهکشانها و حتى میان دو ذره بسیار کوچک و ناچیز حکمفرماست - از سقوط و اصطکاک مصون و محفوظ ماندهاند.
خلاصه این دو قانون این است که تمام اجسام حالتى دارند که یکدیگر را جذب مىکنند و هیچ موجودى از جاندار و غیره از این قانون مستثنا نیست. نیروى جاذبه با فاصله دو جسم، نسبت معکوس دارد؛ یعنى هر چه اجسام به هم نزدیکتر باشند نیروى جاذبه آنها بیشتر مىشود و اگر تنها قانون جاذبه بر جهان حکومت مىکرد اجرام آسمانى به هم خورده و انتظام از بین مىرفت؛ ولى قانون نیروى گریز از مرکز، موجب برقرارى تعادل در میان اجسام گردیده است و این قوه در همه اجسامى که حرکت دورانى دارند موجود است. هنگامى که آتشگردان را مىچرخانیم احساس مىکنیم که دست ما را مىکشد و این، همان نیروى گریز از مرکز است.در سایه این دو قانون میلیونها موجود در فضا معلق است و بدون ستون، به حرکت خود ادامه داده و کوچکترین اصطکاک و سقوطى در آنها رخ نمىدهد.
شیوه بزرگان متفکران بزرگ این اختصاص را دارند که هیچ مطلبى را بیهوده و نامربوط نمىانگارند و به هیچ موضوعى سرسرى نمىنگرند و از مسائل و نمودهاى بسیار ساده و عادى درسهاى بزرگ مىگیرند. چه بسیارند کسانى که حس کردهاند بدنشان در آب سبک مىشود. یا سیبى از... سقوط مىکند.یا چلچراغى در بالاى سرشان به تموج در مىآید. اما فقط ارشمیدس پیدا مىشود که از آن، اصول«تعادل مایعات» را نتیجه بگیرد و تنها نیوتون مىتواند قانون «جاذبه عمومى» را کشف کند و فقط گالیله بود که قانون سقوط اجسام را از روى آن به دست آورد.(٢)
شک نیست که همه، وجود نیروى مرموزى را در درون زمین که همه اجسام را به سوى خود مىکشد، پیش از نیوتن احساس کرده بودند؛ اما اینکه این قانون عمومى در سرتاسر جهان آفرینش مىباشد، ظاهراً کسى پیش از نیوتن از آن آگاهى نداشت و تنها او بود که براى نخستین بار در قرن هفدهم میلادى با الهام گرفتن از سقوط یک سیب به زمین، پرده از روى این قانون بزرگ برداشت. مىخواهید شما هم مسأله سقوط سیب را افسانه و ساختگى بدانید آنچنان که هوپ (HOP) دانشمند معروف تصور کرده است یا براى آن واقعیت قائل باشید؛ در هر دو صورت این را نمىتوان انکار کرد که کاشف قانون جاذبه عمومى نیوتن است.
اهمیت این قانون به قدرى است که بعضى، قرن هفده را «قرن نیوتن» نامیدهاند. نیوتن ساعتهاى طولانى در سکوت و اندیشه فرو رفت، تا توانست این قانون پیچیده را کشف کند و این جمله را اثبات نماید که «هر دو جسم، یکدیگر را به نسبت مستقیم جرمها و به نسبت معکوس فاصلهها، جذب مىکنند»(٣).
قرآن مجید متجاوز از ده قرن قبل از نیوتن به این حقیقت علمى در دو جاى قرآن(٤) تصریح کرده و مىفرماید:
«اللّهُ الّذى رَفَعَ السَّمواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها؛
خداوندى که آسمانها را بدون ستون مریى برافراشته است».
توضیح اینکه مفسران در جمله «بغیر عمد ترونها» دو احتمال دادهاند:
١. جمله «ترونها» صفت «عمد» جمع «عمود»، باشد و ضمیر در «ترونها» به «عمد» بر گردد نه به «سماوات». در این صورت معناى جمله چنین خواهد بود: خداوندى که آسمانها را بر افراشت بدون ستونى که دیده شود. و در حقیقت، آیه ستون مریى را نفى مىکند، نه اصل ستون را. این نظر رإ؛هه بسیارى از مفسران مانند ابن عباس و غیره اختیار کردهاند(٥) و احادیثى که از پیشوایان ما رسیده کاملاً آن را تأیید مىکند.
حسین بن خالد از امام هشتم على بن موسى الرضا (ع) نقل مىکند که آن حضرت فرمود:
«ألیس الله یقول بغیر عمد ترونها؟ فقلت: بلى. قال: ثم عمد، لکن لاترونها؛(٦)
آیا خداوند نمىفرماید که بدون ستونى که دیده شود؟ گفتم: آرى چنین است. فرمود: در آسمانها ستونهایى وجود دارند، ولى دیده نمىشوند».
مؤید این نظر روایتى است که از امام امیرمؤمنان (ع) نقل شده که فرموده است:
«هذِهِ النُّجُوم الَّتی فی السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّتی فی الْأَرْضِ مَرْبُوطَةٌ کُلُّ مَدینةٍ إِلى عَمُودٍ مِنْ نُورٍ؛(٧)
این ستارگان شهرهایى هستند مانند شهرهاى روى زمین و هر شهرى با شهر دیگر، با ستونى از نور پیوند داده شده است».
روى این نظر باید دید، منظور از ستونهاى نامریى که ستارگان را از سقوطواصطکاک حفظ مىنماید چیست؟ آیا جز آن نیروى مرموز ناپیدایى است کهنیوتن و دانشمندان دیگر نام آن را «جاذبه عمومى» نهادهاند؟ ودراینصورتعبارتى رساتر و همگانىتر از «ستون نامریى» مىتوان پیداکرد؟!
قرآن در رساندن این حقیقت علمى تعبیرى بر گزیده که در تمام ادوار،براى بشر قابل درک و فهم باشد، حتى در آن دورانى که بشر به واقعیت این ستونناپیدا پى نبرده بود، از این عبارت مىفهمید که این کاخ بىستون، ستونهایى نامریى دارد که بهسان ستونهاى عمارت، این کاخ برافراشته را حفظ مىنماید.
٢. «ترونها» را جمله مستقل گرفته مرجع ضمیر را «سماوات» بدانیم. در این صورت معناى آیه چنین مىشود: آسمانها را بدون ستون برافراشت و شما نیز آن را به همین وضع مشاهده مىکنید.
این نظر علاوه بر این که با احادیثى که از پیشوایان ما وارد شده مخالف است؛ خلاف قواعد ادبى است زیرا تا آنجا که امکان داشته باشد باید ضمیر به نزدیکترین مرجع (یعنى عمد) برگردد؛ و ارجاع آن به مرجع دور (یعنى سماوات) خلاف ظاهر است. قرآن مجید در آیات دیگر نیز، به وضع آسمانها و زمین اشاره کرده آنجا که مىفرماید:
«إِنَّ اللهَ یُمْسِکُ السَّمَواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا...؛(٨)
خداوند آسمانها و زمین را از اینکه از محل خود بیرون بروند، نگاه مىدارد».
و این که خداوند نگاهدارنده آسمانها و زمین است، مانع از آن نیست که یک رشته عوامل طبیعى، به فرمان خدا، در حفاظت آنها مؤثر باشد.امام امیرمؤمنان (ع) در برخى از خطبهها به این حقیقت علمى درباره زمین تصریح کرده و مىفرماید:
«أرساها على غیر قرار و أقامها بغیر قوائم و رفعها دعائم؛(٩)
زمین را بدون تکیهگاه استوار ساخت و آن را بدون پایه، به پا داشت و بدون ستون برافراشت».
مقصود از استیلاى بر عرش چیست؟ ٢. «ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ؛
سپس بر عرش استیلا یافت و آن را مسخر ساخت».
قرآن در سورههاى متعددى، درباره عرش و استیلاى خداوند بر آن، سخن گفته است و این خود علاوه بر اینکه از عظمت موضوع حکایت مىکند، گواه بر عنایت قرآن، به طرح معارف عقلى مىباشد. ولى جاى تأسف است که معارف عقلى قرآن و اصول عقیدهاى آن، کمتر مورد توجه صحابه پیامبر و تابعین و مفسران بوده است.
در این نوع از مسائل، هیچ نوع تجزیه و تحلیلى از آنان نقل نشده و جز تعبد به ظواهر و تفسیر مفردات کارى انجام ندادهاند: سفیان بن عیینه در این قسمت به اندازهاى افراط ورزیده که درباره تفسیر اوصافى که خدا در قرآن براى خود ذکر نموده است مىگوید: تفسیر آن، قرائت و سپس سکوت مطلق در برابر آن است. این طرز تفکر حاکى از نوعى جمود و رکود فکرى است واگر دانشمندانیک جامعه دچار چنین طرز فکرى گردند، از قافله دانش و تمدن باز مىمانند.
شخصى که در مجلس پیشواى فرقه مالکى حاضر بود نقل مىکند مردى بهوى گفت: مقصود خداوند از «استوا» بر عرش چیست؟ راوى مىگوید: در این موقع خشم و غضب سراسر بدن مالک را فرا گرفت و عرق خشم بر پیشانى او نشست، سپس سر به زیر افکند و پس از لحظاتى گفت:
«الکیف غیر معقول و الاستواء غیر مجهول و الإیمان به واجب و السؤال عنه بدعة؛
کیفیت، غیر معقول و معناى استیلا روشن و ایمان به آن واجب و پرسش از آن حرام است».
سپس افزود: من از آن مىترسم که تو یک فرد گمراه باشى. از اینرو دستور داد او را از مجلس بیرون کنند.(١٠)
قرآن با دستورهاى مؤکد خود به تدبر و دقت، با این طرز تفکر سرسختانه مبارزه کرده و اعلام مىدارد قرآن هدفى جز روشن ساختن اذهان و راهنمایى مردم به امورى که راه درک آنها منحصر به وحى است، ندارد. بنابراین باید براى درک این حقایق عالى قرآنى در خود آیه دقت نمود و از آیات دیگر که از جهاتى مشابه آیه مورد بحث است استمداد جست و به کمک خود قرآن، قرآن را تفسیر نمود.
عرش از نظر لغت و قرآن بررسى موارد استعمال «عرش» به ثبوت مىرساند که یک معنا، بیشتر ندارد و همه معانى متعددى که لغت نویسان براى آن ذکر کردهاند، همگى به یک ریشه برگشته، در حقیقت از مصادیق آن معناى اصیل هستند.
ابن فارس در المقاییس(١١) مىنویسد: «عرش» از نظر معنا ریشه واحدى دارد و عرب، سقف ساختمان و هر نوع سایهبانى را عرش مىگویند از این نظر مىبینیم که «عرش» و «عریش» در موارد زیر به کار رفتهاند:
١. عریش: سایبانى است که از چوب و شاخ و برگ درخت ساخته مىشود و انصار در جنگ بدر به پیامبر گفتند: «ألانبنی علیک عریشا؛ آیا اجازه مىدهید براى شما سایبانى به پا کنیم؟»
٢. عریش: کجاوه و محمل زنان که شبیه به داربست انگور است.(١٢)
٣. عرش: داربست انگور. عرب به بالا بردن شاخههاى تاک و بستن آن به داربست مىگوید: «تعریش الکرم».
٤. عرش: سقف خانه. سپس مىگوید: هر بنایى که اثر سایبانى داشته باشد، به آن عرش مىگویند. دقت در معانى آیاتى که لفظ عرش در آنها به کار رفته این نظر را تأیید مىکند؛ زیرا در آیات زیر، لفظ عرش در سقف و بناهاى بلند به کار رفته است، مانند
«وَ دَمَّرْنَا مَا کَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمَهُ وَ مَا کَانُواْ یَعْرِشُونَ؛(١٣)
آنچه را فرعون و قوم او مىساختند و خانههایى را که بالا مىبردند نابود کردیم».
«... أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ؛(١٤)
به زنبور عسل الهام کردیم که از کوهها و درختان و آنچه مردم مىسازند براى خود لانه گیرد».
«أَوْ کَالَّذِى مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَ هِىَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا...؛(١٥)
یا به سان کسى که از دهکدهاى عبور کرد که خانههاى آن فرو ریخته بود».
دو معناى دیگر عرش با اینکه معناى اصلى عرش همان بود که گفته شد، ولى روى مناسبتهایى در دو معناى زیر نیز به کار رفته است:
١. سریر حکومت و تخت سلطنت که از آن زمامداران مىباشد. مانند «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ...؛(١٦) یوسف پدر و مادر خود را بر تخت نشانید».
«... وَ أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَىْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ؛(١٧) (ملکه سبا) از هر نعمتى برخوردار است و تخت با عظمت و بزرگى دارد».
ابن فارس مىگوید: استعمال عرش در سریر روى مناسبتى است که تخت زمامداران و حکمرانان از نظر بلندى واقعى و یا اعتبارى، با معناى اصلى عرش(ارتفاع و بلندى) داشته است.
٢. سلطه و حکومت و ملک و مملکت؛ مانند
إذا مابنوا مروان ثلت عروشهم
و أودت کما أودت أیاد و حمیر؛
هنگامى که سلطنت فرزندان مروان رو به زوال نهاد و به سان حکومتهاى ایاد و حمیر نابود گردید.
عرب مىگوید: «أظننت عرشک لایزول؛ تو تصور مىکنى که حکومت و سلطه تو سپرى نمىگردد؟».(١٨)
بررسى معناى استوا ١. لفظ «استوى» اگر با دو فاعل استعمال شود؛ مانند «استوى زید و عمرو» به معناى مساوات و برابرى خواهد بود؛ مانند «لَایَستَوُونَ عِندَاللَّهِ؛(١٩) پیش خدا برابرنمىباشند».
٢. اگر با یک فاعل به کار رود به معناى اعتدال و کمال خواهد بود؛ مانند
«وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى اتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً؛(٢٠)
هنگامى که موسى نیرومند گردید و به حد کمال رسید، حکمت و علم به او دادیم».
٣. در صورتى که با حرف «على» مفعول بگیرد در این موقع به معناى استیلا و احاطه و تسلط و تمکن خواهد بود و در تمام آیات زیر مقصود از آن استیلاست.
«فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَ مَن مَّعَکَ عَلَى الْفُلْکِ...؛(٢١)
هنگامى که تو با کسان خود در کشتى به طرز کامل قرار گرفتى».
«... فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلَى سُوقِهِ...؛(٢٢)
هنگامى که گیاه درشت و ضخیم گشت و توانست روى ساق خود بایستد».
«لِتَسْتَوُوا عَلَى ظُهُورِهِ...؛(٢٣)
به طرز کامل بر روى آنها قرار گیرید».
هرگز لفظ استوا در این آیات به معناى نشستن نیست، بلکه به معناى تمکن و تسلط است؛ چیزى که هست هرگاه مدخول لفظ «على» مرکب و کشتیى باشد، در این صورت استیلاى بر آن، ملازم با جلوس و قرار گرفتن روى آن خواهد بود، نه اینکه جلوس و نشستن یکى از معانى «استوى» است از این رو در سوره زخرف دستور مىدهد هنگامى که بر روى مرکب قرار گرفتید بگویید:
«سُبْحانَ الَّذى سَخَّرلَنا هذا؛
منزه است خدایى که این مرکب را براى ما رام نمود و ما را بر آن مسلط ساخت».
٤. هر موقع پس از لفظ «على» نام کشور و یا یکى از مظاهر قدرت و استیلا، مانند سریر قدرت، سریر عدالت، سریر سلطنت بیاید منظور از آن، تسلط و احاطه قدرت خواهد بود؛ چنانکه شاعر عرب زبانى مىگوید :
قد استوى بشر على العراق من غیر سیف و دم مهراق بشر بر کشور عراق مسلط گردید در حالى که نه شمشیرى کشید و نه خونى ریخت.
تا اینجا معناى عرش و استوا بهطور کلى از نظر لغت و قرآن روشن گردید و اینکه اگر لفظ «استوى» با حرف «على» استعمال شود(٢٤) ناچار مقصود از آن همان استیلا و احاطه خواهد بود؛ یعنى خدا بر عرش خویش استیلا و تسلط یافت، ولى باید دید مقصود از عرش چیست؟ درباره حقیقت عرش احتمالاتى دادهاند که از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانیم:
الف) عرش همان فلک نهم است که بر تمام افلاک احاطه دارد، ولى چون افلاک نه گانه مولود اندیشه ناقص بشرِ دوران بطلمیوس بوده است، دیگر نباید در بىپایگى این نظر سخن گفت.
ب) سراسر جهان هستى - اعم از مجرد و مادى -(٢٥) و نتیجه استیلاى بر سراسر جهان هستى موجب تدبیر و تنظیم جهان وجود و اطلاع به آنچه در آنجا مىگذرد مىباشد و معناى «ثم استوى على العرش» این است که، بر سراسر هستى، که ملک خداوند و مهد سلطنت و حکومت اوست، استیلا یافت و قدرت وى بر تمام عوالم محیط گردید.
اگر در برخى از آیات، «عرش» در مقابل آسمانها واقع شده؛ مانند «مَنْ رَبُّ السَّمَواتِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعظیمِ» از باب عطف عام بر خاص است.
ج) موجود مجردى که از قید و بند ماده و شرایط زمان و مکان رهاست و تدبیر جهان ماده از آنجا سرچشمه گرفته و استیلاى بر آن موجب علم به تفصیل حوادثى است که در این جهان مىگذرد.
د) آسمانها و زمین و به عبارت دیگر، مجموع عالم ماده از کهکشانهاى عظیم و سحابىها و آنچه در جهان ماده از ریز و درشت وجود دارد؛ به گواه اینکه جمله «ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ» و یا جمله «الرَّحمنُ عَلَى الْعَرشِ اسْتَوى» در شش سوره(٢٦) پس از بیان آفرینش آسمانها و در یک مورد(٢٧) پس از برافراشتن آسمانها، وارد شده است از این نظر مىتوان حدس زد که مقصود از این جمله این است که خداوند پس از آفریدن آسمانها و زمین، بر ملک خود استیلا یافت و نتیجه استیلا بر آن جز تدبیر و تنظیم امور آنها چیزى نیست و لذا در بسیارى از موارد پس از جمله مورد بحث، لفظ «یدبر» و یا چیزهایى مانند مسخر کردن آفتاب و ماه که از مصادیق روشن تدبیر است، وارد شده اینک به عنوان نمونه در دو آیه زیر دقت بفرمایید:
«... ثُمَ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ...؛(٢٨)
بر عرش استیلا یافت و امور جهان را تدبیر و تقدیر مىنماید».
«... ثُمَ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...؛(٢٩)
بر عرش مستولى شد و ماه و آفتاب را تسخیر و رام نمود».
بلکه از برخى از آیات استفاده مىشود که نتیجه استیلاى بر عرش، علاوه بر تدبیر، اطلاع از امورى است که در جهان خلقت مىگذرد. به گواه اینکه در سوره حدید، آیه ٤، پس از جمله مورد بحث چنین مىفرماید:
«... یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِى الْأَرْضِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا یَنْزِلُ مِنَ السَّمَآءِ وَ مَا یَعْرُجُ فِیهَا...؛(٣٠)
از آن چه در زمین فرو مىرود، یا از آن بیرون مىآید و از آنچه از آسمان نازل مىگردد و یا به سوى آن بالا مىرود، آگاه است».
در پایان باید توجه نمود که هر گاه منظور از عرش آن نقطه از وجود مجرد باشد که رشته تدبیر جهان خلقت به آنجا منتهى مىگردد و آیینه تمامنماى جزئیات عالم آفرینش است در این موقع استعمال لفظ «عرش» در آیه به مناسبت معناى اول (بلندى) است؛ زیرا یک چنین مقام و نقطهاى از وجود از نظر رتبه در درجه عالى و مرتبه بالاتر از عوالم دیگر قرار گرفته است.
و اگر مقصود از آن، مجموع عوالم مجرد و مادى و یا خصوص آسمانها و زمین باشد، به مناسبت معناى سوم(ملک و مملکت) استعمال شده است؛ زیرا جهان آفرینش بهطور مطلق و همچنین همه کهکشانها و سحابىها ملک خدا و کشور وى بوده و حکمران بىمعارض کشور وجود و یا آسمانها و زمینها و مدبر واقعى همه آنها، خداست که همواره با قدرت بىپایان خود بر آن استیلاى مطلق دارد.
در هر حال این که برخى کوته نظران، آیه را گواه بر تجسم و یا جسم بودن خدا گرفتهاند، علاوه بر اینکه مخالف دلایل قطعى عقلى و آیات دیگر قرآن است، از نظر بررسى مفردات و ظاهر آن نیز صحیح نیست.(٣١)
قرآن و تسخیر خورشید ٢. «.. وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...؛
آفتاب و ماه را مسخر(شما) ساخت».
آیا تنها خورشید و ماه مسخر بشر است، یا این که دایره تسخیر وسیعتر و بزرگتر مىباشد؟ حقیقت این تسخیر چیست؟ و کى تحقق مىپذیرد و در زندگى بشر چه تأثیرى دارد؟ هدف نهایى از این تسخیر که موجودات زیادى کمر خدمت به میان بسته و خدمتگزار بشر شدهاند، چیست؟
اینها سؤالاتى است که در این بخش، به آنها پاسخ گفته مىشود و از خواننده گرامى درخواست مىکنیم که این فصول پنج گانه را، که مربوط به تفسیر یک آیه در سوره رعد است، به دقت مطالعه کند.
دایره تسخیر وسیعتر است از آیات متعددى استفاده مىشود که موجودات جهان و یا بسیارى از آنها تحت تسخیر بشرند و خورشید و ماه از جمله موجوداتى به شمار مىروند که براى بشر مسخر شدهاند. آنجا که مىفرماید:
«أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِى السَّمَواتِ وَ مَا فِى الأَرْضِ...؛(٣٢)
آیا نمىبینید که خداوند آنچه در آسمانها و زمین است مسخر شما نموده است».
«... وَ سَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ؛(٣٣)
شب و روز را براى شما مسخر ساخت».
«... وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهَارَ؛(٣٤)
چشمهها را در اختیار شما قرار داد».
«وَ هُوَالَّذِى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأکُلُواْ مِنْهُ لَحْماً طَرِیّاً...؛(٣٥)
اوست که دریا را مسخر(شما) ساخت تا از گوشت تازه آن بهرهمند گردید».
و هم چنین است آیات دیگر.
ولى بر اثر اهمیتى که خورشید و ماه دارند و فایده عظیمى که از تسخیر این دو کره آسمانى عاید بشر مىگردد، قرآن تسخیر این دو منبع قدرت و مشعل فروزان آسمانى را در سورههاى مختلفى یادآور شده و آن را بزرگترین گواه توحید و استوارترین دلیل قدرت و روشنترین سند بر لطف و مهربانى خدا مىداند.(٣٦)
حقیقت تسخیر و تاریخ آن از آنجا که تسخیر کننده واقعى این موجودات خداست، حقیقت تسخیر جز این نخواهد بود که موجود مسخَّر، مطیع و فرمانبردار اراده خدا باشد و در برابر خواست و سنن و قوانین خلقت او، خاضع گردد و جمله «کُلٌّ یَجْرى لِأَجَلٍ مُسَمًّى» که در ذیل آیه مورد بحث وارد شده، مبین حقیقت تسخیر است و چون این تسخیر، براى انتفاع و استفاده بشر انجام گرفته است، صحیح است که گفته شود آفتاب و ماه مسخر بشر است و در حقیقت خدا، آن را به نفع بشر تسخیر نموده است.
تاریخ این تسخیر را مىتوان از لفظ «سخر» که فعل ماضى است و بر انجام فعل در زمان گذشته دلالت دارد به دست آورد. این نوع آیات به تسخیر فضا و دستیابى بشر بر کرات آسمانى ارتباطى ندارد و یا لااقل این آیات در این باره خیلى صریح نیست.
عظمت خورشید خورشید باید نخستین کره آسمانى باشد که در آغاز پیدایش تمدن، توجه خاکیان را به خود جلب نموده است. این کره آتشین منبع اسرارآمیزى است که شگفتىهاى آن در وهم و فکر انسان نمىگنجد. اکنون به برخى از اسرار این مشعل فروزان و عجایب آفرینش او، که همگى حاکى از قدرت آفریننده آن است، اشاره مىنماییم:
حجم خورشید یک میلیون و سیصد و نود و یک هزار برابر حجم زمین است؛ یعنى اگر زمین به اندازه ٠٠٠/٣٩١/١ برابر از نظر حجم بزرگ شود، به اندازه سلطان اقلیم منظومه ما (خورشید) خواهد بود و اگر با حجم کره زمین از طریق ارقام و اعداد آشنا گردیم در این موقع عظمت حجم خورشید براى ما روشن خواهد بود. حجم کره زمین یک هزار و هشتاد و سه میلیارد و سیصد و بیست میلیون کیلومتر مکعب است(٣٧) با توجه به اینکه قطر زمین ١٢٧٥٦ کیلومتر است قطر خورشید ١٠٩ برابر قطر کره زمین، یعنى ٠٠٠/٣٩١/١ هزار کیلومتر است.(٣٨)
وزن خورشید دانشمندان از روى اصولى علمى توانستهاند وزن خورشید را معین کنند و سرانجام به دست آوردند که وزن خورشید و به اصطلاح فیزیکدانان، جرم آن سیصد و سىهزار برابر زمین است.(٣٩)
علت اختلاف روشن حجم خورشید و وزن آن نسبت به زمین - که حجم آن یک میلیون و سیصد و نود هزار برابر حجم زمین است ولى وزن آن سیصد و سىهزار برابر وزن زمین مىباشد - این است که وزن مخصوص خورشید که به حالت گاز است از وزن مخصوص زمین سبکتر مىباشد؛ زیرا مىدانیم اگر تکاثف و پیوستگى ذرات یک جسم کمتر باشد، حجم آن بزرگتر و وزن آن سبکتر خواهد بود؛ ولى هر چه ذرات جسم فشرده و پیوستگى آنها شدیدتر باشد، وزن آن سنگینتر و حجم آن کوچکتر خواهد بود.
درجه حرارت خورشید درجه گرماى سطح خارجى خورشید تقریباً ١١٠٠٠ درجه فارنهایت است؛ ولى حرارت مرکزى آن هفتاد میلیون درجه فارنهایت تخمین زده مىشود.(٤٠) و از نظر سانتىگراد درجه حرارت سطح خورشید، ٦٠٠٠ درجه سانتىگراد و حرارت اعماق آن را ٢٠ میلیون درجه سانتىگراد تعیین مىنمایند.(٤١)
از این کانون حرارت، هر ثانیه چهار میلیون و در هر دقیقه ٢٤٠ میلیون تن انرژى نور و حرارت و در هر روز ٣٥٠٠٠٠ میلیون تن انرژى تولید و به سوى فضا سرازیر مىشود.
عقل در عظمت این کانون نور و حرارت متحیر و مبهوت است و با این که میلیونها سال است این کره فروزان در حال اشتعال و پخش نور و حرارت است، هنوز قدرت و توانایى او به قوت خود باقى مىباشد.
به عقیده دانشمندان، انرژیى که در مدت یک ثانیه از خورشید بیرون مىآید بیشتر از تمام انرژیى است که بشر در دوران تاریخ خود مصرف کرده است. پروفسور مورن محاسبه کرده است که در یک سال چه مقدار حرارت به زمین مىرسد.
این کره فروزان بهسان کارخانهاى است که در ثانیه چهار میلیون تن و در دقیقه ٢٤٠ میلیون تن انرژى تولید مىکند و در نتیجه کلیه اعضاى خانواده خود را، از عطارد گرفته تا پلوتون با تمام اقمار کوچک و بزرگ آنها قرین روشنایى و حرارت خود مىسازد و به شش هزار میلیون کیلومتر شعاع فرمانروایى خویش، روشنى و گرمى مىبخشد و زمین ما که از نظر فاصله، سومین سیاره آن است، از مقدار مختصرى از این انرژى تولید شده استفاده مىکند.(٤٢)
لابد خواهید پرسید که این کارخانه انرژىساز، براى تولید یک چنین انرژى زیاد، از چه موادى براى تولید خود استفاده مىکند و سوخت آن براى این کار چیست؟
تحقیق دانشمندان به اینجا رسیده که سلطان اقلیم منظومه ما براى تولید انرژى از ماده ئیدروژن استفاده مىکند و براى هر چهار میلیون تن انرژى در ثانیه، ٦٦٠ میلیون تن ئیدروژن و ٢٤٠ میلیون تن انرژى در دقیقه، ٣٩٦٠٠ میلیون تن ئیدروژن مصرف مىکند. در اینجا باید دید ماده اولیه این کره (ئیدروژن) تاچه اندازه است که با این همه ولخرجى، با این که مدت چهار یا پنج هزار میلیون سال در حال فعالیت و تولید است، تغییر محسوسى در فعالیت و تولید انرژى در آن دیده نشده است.
سنّ خورشید آخرین نظر درباره سن خورشید این است که سن خورشید مانند برخى از همجواران آن از ٤٠٠٠ میلیون تا ٥٠٠٠ میلیون سال تخمین زده مىشود(٤٣) و براى به دست آوردن عمر سیاره، اصولى وجود دارد که براى اهل فن مخفى و پنهان نیست.
حرکت وضعى خورشید براى نخستینبار گالیله با تلسکوپ خود در سطح خورشید چند لکه سیاه دید و خیلى هم تعجب نمود. در صورتى که ما خورشید را موقع غروب در هواى غبارآلودى ملاحظه کنیم یا در میان روز با شیشه تار به آن نگاه کنیم آن را کاملاً بىلکه مىبینیم.
با یک تلسکوپ بزرگ سطح خورشید چون توده ابر به نظر مىرسد. اینها ابرهاى برف و باران نیستند، بلکه توده هایى از بخارات ملتهبى هستند که گازهاى آهن و سرب و قلع و مواد دیگرى که از این کوره بزرگ بر مىخیزد، در آن موجود است.
لکه سیاهى که گالیله ملاحظه نمود چیزى شبیه دهانه آتشفشان است که اگر روز به روز خورشید را رصد کنیم ملاحظه خواهد شد این لکهها تغییر مکان داده، به سمت مشرق خورشید متوجه مىشوند و در نتیجه همین مراقبتها بود که براى نخستینبار پى بردند خورشید مانند زمین به دور محور مىگردد. همانطور که از چنین جسم عظیمالجثهاى (که قطر آن قریب یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر است) انتظار مىرود حرکت دورانى آن خیلى کندتر از زمین بوده و هر دور آن تقریباً ٢٥ روز طول مىکشد.(٤٤)
خورشید به دور محور خود به همان سمت مىپیچد که زمین به دور خورشید حرکت مىکند.(٤٥) علت اینکه تمام سیارات منظومه از مغرب به سمت مشرق حرکت مىکنند این است که چون حرکت خورشید از سمت مغرب به سمت مشرق مىچرخد؛ نیروى جاذبه آن، همه آنها را در این مسیر به حرکت وامىدارد.
حرکت انتقالى مرکز بودن خورشید مانع از آن نیست که خود نیز با تمام اعضاى خانواده نهگانه خویش داراى یک حرکت انتقالى با سرعت ١٩ کیلومتر و نیم در هر ثانیه باشد.
طبق تحقیقات دانشمندان، منظومه شمسى ما با تمام سیارات و اقمار خود به سوى نقطه شمال با سرعت مزبور در حرکت است و دانشمند نجومى معروف هرشل در سال ١٧٩٠ میلادى توانست مقصد منظومه را از این حرکت به دست آورد. وى پس از زحمات زیاد اظهار نظر کرد که منظومه شمسى به سوى صورت فلکى «الجاثى على رکبتیه»(٤٦) در حرکت است و در مدت یکسال، ٦١٥ میلیون کیلومتر از مکانى که امروز قرار دارد دور مىشود.
حرکت خورشید به دور مرکز کهکشان هر کهکشانى مرکب از میلیونها ستاره است و همگى بر گرد و مرکز کهکشان در حال حرکتند و سرعت حرکت آنها یکسان نیست، بلکه به نسبت نزدیکى و دورى که از مرکز دارند تفاوت مىکند.
خورشید ما جزو مجموعه کهکشان ماست که در فاصله ٣٠ هزار سال نورى از مرکز قرار گرفته است و بهسان سایر ستارگان این کهکشان با سرعت ساعتى ٩٧٢ هزار کیلومتر گرد مرکز کهکشان مىچرخد و مدار گردش خورشید به قدرى وسیع است که در ٢٢٠ میلیون سال این مدار را طى مىکند.
شاید همین مقدار درباره درک عظمت خورشید و نظام شگفتانگیز و فعالیتهاى ثمربخش آن، کافى باشد. اکنون به برخى از خدمات آفتاب در استقرار حیات در روى زمین اشاره مىنماییم:
١. بزرگى این کره درخشان که هر روز ٣٥٠٠٠٠ میلیون تن به حرارت تبدیل مىشود، باید چقدر باشد که کاسته شدن این مقدار حرارت اثر محسوسى در آن نمىگذارد؟
به قول برخى از دانشمندان، این ستاره بسیار ولخرج است و حرارت خود را بدون حساب خرج مىکند گویا از علم اقتصاد خبر ندارد.
٢. آفتاب بزرگترین منبع نور و روشنایى است و هیچ جاندار و نباتى جز در پرتو نور آن نمىتواند زندگى کند، حتى ماهیانى که در اعماق دریاها و اقیانوسها زندگى مىکنند به نورش نیازمندند و ساختمان بدن آنها نور لازم را در آنجا تأمین مىنماید و در اعماق پانصد تا ششصد متر که ظلمت حکمفرماست، از بدن خود موجودات زنده دریایى، برق تولید مىگردد و از سطح بدن آنها نورى بر سطح زندگى آنها مىتابد.(٤٧)
نور نه تنها مایه حیات و وسیله روشنایى و بینایى است، بلکه تمام رنگها از نور است. «امروزه توانستهاند در لابراتوارها به کمک وسیلهاى بسیار پیچیده ولى استادانه، کشف کنندکه تنها تفاوت میان رنگهاى سرخ و بنفش در تعداد امواج میکروسکوپى نور است که در ثانیه وارد چشم ما مىشود؛ هرگاه امواج نورى آنقدر به هم نزدیک باشند که در یک ثانیه ٧٥٦ میلیارد آن، وارد چشم ما شوند، تولید احساسى مىنمایند که نامش را «بنفش» مىگذاریم، براى این که امواج نور تولید احساسى در ما کنند که آن را «آبى» بگذاریم باید ٥٥٠٠٠ موج در ٢/٥ سانتىمتر فضا باشد و همچنین است رنگ سبز و قرمز که هر کدام باید تعداد خاصى از موج نور در ٢/٥ سانتیمتر فضا داشته باشد».(٤٨)
٣. عامل اصلى و اولیه پدیدههاى جوى، آفتاب است: گرماى خورشید و اختلاف درجه حرارت، سبب اختلاف فشار و وزش بادها مىشود. باد به نوبه خود، باعث و حامل ابر مىگردد و از ابر، باران یا برف و تگرگ به زمین مىریزد؛ زیرا کره زمین با گرماى فوقالعاده استوا و سرماى شدید قطبین، که نتیجه طرز خاص تابش آفتاب بر اثر تمایل محور زمین نسبت به سطح مدار آن است، مظهر یک اختلاف درجه حرارت دایم و محل اختلاف فشار و ایجاد بادهاى دامنهدار منظم مىباشد.(٤٩)
باد نه تنها به نوبه خود حامل ابر و ابر مبدأ باران و تگرگ مىشود، بلکه تلقیح بسیارى از نباتات و گیاهان با باد انجام مىگیرد و ریشه همه این برکتها خورشید است.
٤. خورشید عامل اصلى تبخیر است. اگر آب به صورت عادلانه در سراسر زمین تقسیم نشود؛ زندگى حیوانات و گیاهان به مخاطره مىافتد. قسمتى از این بخارها در لابهلاى امواج هوا نقش یک وسیله آبیارى نامریى دایمى را بازى مىکند و قسمت دیگر به صورت ابرهاى باران زا آشکار مىگردد.
اگر درجه رطوبت هوا از میزان معینى، پایین آید، پوست بدن ما مىخشکد، برگهاى درختان پژمرده شده از بین مىروند و تنفس مشکل مىشود و بسیارى از مسائل دیگر پدید مىآید.
آفتاب نه تنها عمل تبخیر را انجام مىدهد، بلکه تصفیه آب دریاها نیز به وسیله آن انجام مىگیرد؛ زیرا آب دریاها آمیخته با املاح زیادى است که براى انسان و حیوان قابل شرب نیست، ولى همین املاح در پرتو تبخیر، تصفیه شده و آب از هر نظر، قابل استفاده مىشود.(٥٠)
٥. نور آفتاب به خاطر داشتن اشعه ماوراى بنفش نقش بهداشتى و درمانى فوقالعاده مهمى در زندگى و حیات دارد. راستى اگر آفتاب از انجام این نقش مهم خود سرباز مىزد چه مىشد؟ هیچ! دنیا، به بیمارستانى بزرگ تبدیل مىگردید که در میان آن موجوداتى ناتوان و بیمارگونه در میان مرگ و زندگى دست و پا مىزدند.(٥١)
این همه لطف و محبت، این همه نعمت و برکت، اگر چه به ظاهر مربوط به خورشید است؛ ولى مشعل فروزان منظومه ما، کوچکترین شعور و ادراک حسى ندارد، تا خود را در مسیر خدمت بشر قرار دهد، بلکه این مواهب همگى از آن خداست که این منبع نور و حرارت را براى زندگى بشر رام و تسخیر نموده است چنانکه مىفرماید: «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ...».
تسخیر ماه ٢. «... وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالقَمَر؛
آفتاب و ماه را مسخر (شما) ساخت».
نزدیکترین همسایه کره زمین، ماه است که با زمین تقریباً ٣٩٠٠٠٠ کیلومتر فاصله دارد. ماه در آسمان تقریباً به بزرگى خورشید دیده مىشود؛ زیرا به مراتب از خورشید به ما، نزدیکتر است. ماه حتى به بزرگى زمین هم نیست.
اگر زمین میان تهى بود پنجاه ماه را در خود جاى مىداد و در خورشید پنجاه میلیون ماه جا مىگیرد. ماه ذاتاً فاقد نور است و اگر خورشید بر آن نتابد از خود روشنى ندارد و شاید از این جهت که نور ماه مربوط به خورشید است، قرآن خورشید را به «ضیاء» و یا «سراج» و قمر را به «نور» توصیف فرموده است، آنجا که مىفرماید:
«... جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَآءاً وَ الْقَمَرَ نُوراً...؛(٥٢)
اوست خدایى که خورشید را درخشان و ماه را روشن گردانید».
و در آیه دیگر مىفرماید:
«... وَ جَعَلَ فیهَا سِراجَاً وَ قَمَراً مُنِیراً...؛(٥٣)
خدایى که در آسمانها چراغ روشن و ماه نورافشان آفرید».
هنگامى که دانشمندان نخستین بار با تلسکوپ ماه را تماشا کردند؛ دشتهاى آن را دریایى پنداشتند و به آنها نامهایى دادند، در صورتى که در ماه ما جز سنگ چیز دیدنى دیگرى وجود ندارد.ماه نیز مانند زمین، شب و روز دارد، ولى طول هر یک از روز و شب آن نزدیک دو هفته زمین است. وزن هر کس در ماه، یک ششم وزن او در زمین است. مثلا موجود ٤٢کیلوگرمى در زمین در ماه ٧ کیلو گرم وزن دارد.
اکنون در اینجا به برخى از آثار بارز ماه در زندگى بشر اشاره مىنماییم:
١. یک تاریخ صددرصد طبیعى و عمومى. مىدانیم که شکل ماه از شبى به شب دیگر تغییر مىکند؛ یک شب به شکل هلال باریکى است و آن شب، اول ماه است؛ چند شب بعد نیمى از قرص ماه (تربیع اول) روشن دیده مىشود، حدود یک هفته پس از آن ماه تمام است و به شکل دایره تمام روشن دیده مىشود؛ این ماه را «بدر» یا ماه شب چهارده مىنامند، پس از آن، شب به شب، کوچکتر مىشود تا دوباره به صورت نیم ماه (تربیع آخر) در آید آنگاه باز هم باریکتر مىشود و در مدت یک یا دو شب اصلا دیده نمىشود پس از آن بار دیگر ماه نو یا هلال پدیدار مىگردد. البته ماه واقعاً تغییر شکل نمىدهد.(٥٤) بلکه سمتى که رو به خورشید است همیشه روشن و طرف دیگر تاریک است. از آنجا که ماه در ظرف ٢٩ روز و ١٢ ساعت یک مرتبه به دور زمین مىگردد؛ گاهى تمام سطحى را که رو به خورشید است مىبینیم و این هنگامى است که ما میان ماه و خورشید قرار گیریم و در غیر این صورت فقط قسمتى از ماه که رو به زمین است، روشن مىشود.
بنابراین، گردش ماه به دور زمین در ظرف مدت مزبور تقویمى همگانى و جهانى است که همه افراد مىتوانند خطوط این تقویم را بخوانند(٥٥) و بهسان ماههاى شمسى نیست که آشنایى به آنها از آنِ دانشمندان نجومى مىباشد؛ زیرا تنها از راه رصدهاى نجومى مىتوان تعیین نمود که خورشید در کدام برج و به عبارت صحیحتر، در نظر ما خاکیان، در مقابل کدام برج هست.
ماه نه تنها تقویمى طبیعىِ «ماه شمار» است، بلکه مىتوان از آن به عنوان یک عامل «روز شمار» و اینکه امروز چه روزى از ماه است، استفاده نمود؛ زیرا «براثر تغییر وضع مقابله زمین و ماه و خورشید، قیافه ماه هر شب در آسمان بهگونه خاصى، غیر از شب قبل یا بعد است بهطورى که دو شب در تمام ماه، وضع و قیافه آن در آسمان یک سان نیست. حتى نیمه دوم ماه، هرگز تکرار مناظر نیمه اول نیست؛ زیرا طرف ناقص ماه در نیمه اول، با طرف ناقص در نیمه دوم فرق دارد؛ در نیمه اول طرفى به سمت غرب قرار دارد کامل و طرفى که رو به سمت شرق است ناقص است، ولى در نیمه دوم ماه، مطلب به عکس است.
به عبارت دیگر، نوکهاى هلال در آغاز ماه، به سمت شرق است، در حالىکه نوکهاى آن در اواخر ماه به سمت غرب مىباشد. به این ترتیب مىتوان از شکلماه (بااین تغییرات تدریجى ) به عنوان یک «روز شمار» استفاده کرد و بادقت مىتوان روزهاى ماه را دقیقاً یا لااقل به طور تقریب از شکل ماه به دستآورد».(٥٦)
از این نظر مىتوان گفت بشر به ماه و سال قمرى جلوتر از سال و ماه شمسى توجه پیدا کرده و دومى زاییده تمدن است و بشر پس از پیدایش نجوم و رصدخانه، به آنها دست یافته است.
٢. سمت نما و چراغ شب. درست است که ماه در حرکت انتقالى خود به دور زمین مانند سیارات و ثوابت دیگر، از سمت مغرب به مشرق متوجه مىگردد، ولى بر اثر حرکت وضعى زمین، آن چه حس مىکنیم این است که ماه از سمت مشرق طلوع و در مغرب غروب مىنماید. بنابر این طلوع و غروب ماه مىتواند سمت نماى کامل و براى گروهى راهنما باشد.
این نه تنها خصیصه ماه است، بلکه نوع ستارگان داراى چنین خصیصهاىاند، چنان که مىفرماید:
«وَ عَلاماتٍ وَ بَالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ؛(٥٧)
با علایم و ستارگان پى به مقصد مىبرند».
گذشته از این که چهره نورانى ماه در شبها، خیال پرور و شاعرانه و براى گروهى الهام بخش است، ماه با نور ملایم و کم رنگ خود، سالیان درازى است به جامعه بشرى خدمت کرده، سطح زمین را شبها روشن مىسازد. با این که بشر با استخراج نفت و گاز، و تسخیر نیروى برق، از نیاز خود به نور ماه در شبها کاسته است، ولى در سفرهاى طولانى، مانند مسافرتهاى دریایى و جهانگردى، ماه بزرگترین خدمت را به مسافران انجام مىدهد.
٣. عامل مهم آبیارى. یکى از خدمات ارزنده ماه به بشر، همان جزر و مدى است که در هر ٢٤ساعت، دوبار در دریاها انجام مىگیرد؛ جزر و مد دریاها در پارهاى از نقاط تا ٦٠پا مىرسد و حتى قشر خاکى زمین هر روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه به قدر چند اینچ کشیده مىشود. همه این اتفاقات بهطورى منظم و آرام رخ مىدهد که ما هرگز متوجه قدرت قاهر و عظیمى که آب دریاها را اینقدر بالا مىبرد و حتى سطح زمین را با همه سختى و صلابت آن خم مىکند، نمىشویم.
جالب توجه این است که فاصله ماه با زمین - همانطور که گفته شد - ٣٩٠/٠٠٠ کیلومتر است و اگر این فاصله به اندازه نصف آن و یا کمتر بود، ارتفاع جزر و مد بهقدرى زیاد مىشد که همه دشتهاى پنج قاره زمین را روزى دوبار آب فرامىگرفت و فشار آب در هر نوبت به قدرى شدید مىشد که کوهها را به زودى مىشست.(٥٨)
فایده جزر و مد آب دریاها این است که بر اثر بالا آمدن آب دریاها، آبهاى رودخانهها را که به دریا مىریزند، به عقب رانده و طبعاً آب رودخانهها تا شعاع وسیعى چندین متر بالا مىآیند و کاملا بر بسیارى از زمینهاى مجاور رودخانه که در حال عادى آب بر آنها نمىنشیند، مسلط مىشود.
اکنون در خوزستان و عراق و مناطق دیگر، بسیارى از نخلستانها و باغها از طریق جزر و مد آبیارى مىشوند و همه نهرهاى بزرگى که کنار رودخانه عظیم کنده شدهاند بر اثر بالا آمدن آب دریا و رودخانه پر از آب شده و شعاع وسیعى را پر از آب شیرین مىکند، بدون این که هزینهاى براى صاحب باغ و نخل بهبارآورد.
حرکات مختلف ماه ماه علاوه بر حرکت به دور خود، یک حرکت انتقالى به دور زمین در مدت ٢٩روز و ١٢ ساعت دارد و در ضمن حرکت به دور خود، به دور خورشید نیز مىچرخد و در حرکت دسته جمعى با مرکز منظومه و سیارات دیگر، هماهنگى دارد و در هر ثانیه مانند سایر اعضاى این کاروان، نوزده کیلومتر و نیم به سوى شمال رهسپار است.
جمله «کُلٌّ یَجْرِى لِاَجَلٍ مُسَمًّى» اشاره به این حرکات مختلفى است که خورشید و ماه دارد و بسیارى از این حرکات در روز نزول قرآن براى بشر مجهول بود و پس از قرنها سر پنجه علم، پرده از روى آنها بر داشته است. ولى احتمال دارد این جمله، به محدود بودن عمر این دو جرم آسمانى اشاره داشته باشد که در بخش بعد به توضیح آن مىپردازیم.
حرکات محدود کرات آسمانى ٢. «... کُلٌّ یَجْرِى لِأَجَلٍ مُسَمًّى؛
هر یک از اینها (خورشید و ماه) تا مدت معینى به حرکت خود ادامه مىدهند».
یکى از معارف عقلى قرآن که بارها روى آن تکیه و با عبارات لطیف و شیرین بیان شده، این است که نظام شمسى ما، بلکه مجموع نظامات مادى، به تدریج افسرده و کم فروغ گردیده، سر انجام نابود خواهند شد و بقا و ابدیت فقط از آن پروردگار جهان است. قرآن چهارده قرن پیش، خبر داده است روزى فرا مىرسد که شمع بزم انسان به خاموشى مىگراید و ستارگان پراکنده و محو خواهند شد، آن جا که مىفرماید:
«إِذَاالشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَالنُّجُومُ انْکَدَرَتْ؛(٥٩)
هنگامى که خورشید پیچیده شود و ستارگان تیره و تار گردند».
در آیه دیگر مىفرماید:
«فَإِذَاالنُّجُومُ طُمِسَتْ؛(٦٠)
هنگامى که ستارگان محو شوند.»
هر گاه آیات مربوط به قیامت را مورد بررسى قرار دهیم به خوبى معلوم مىشود که سر نوشت منظومه شمسى ما چیست؟ قرآن از سرنوشت آنچنین خبر مىدهد:
«یَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرضُ غَیْرَالأَرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوالِلّهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(٦١)
روزى که زمین و آسمانها دگر گون شوند و مردم در پیشگاه خداى یگانه و قادر حاضر گردند».
«یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَة فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الْشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ یَقُولُالْإِنْسانُ یَوْمَئَذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ؛(٦٢)
مىپرسد، روز رستاخیز کى مىرسد (بگو:) هنگامى که دیده خیره شود و ماه بگیرد و خورشید و ماه جمع شوند، آن روز انسان مىگوید: گریزگاه کجاست؟».
حافظ این نظام، همان جاذبه عمومى است. تأثیر شگفتانگیز این نیرو در این است که مانند رشتهاى بسیار محکم همه اجزاى این جهان را از اتم گرفته تا ستاره به یکدیگر پیوند مىدهد و حرکات آنها را کنترل مىکند، در نتیجه یک نظم عمومى در سراسر جهان بر قرار مىشود، هنگامى که پیوند جاذبه قطع گردید آن وقت ستارگان مانند دانههاى یک گردن بند که رشته آنها گسسته باشد، حیران و سر گردان شده پا به فرار خواهند گذارد(٦٣).
امروز بر اثر پیشرفت فن «طبایع النجوم»(٦٤) و بررسى زیاد در ماهیت ستارهها و ترکیب و درجه حرارت آنها، روشن گردیده است که خورشید ما کرهاى مشتعل و سوزانى است که هر روز مقدار ٣٥٠/٠٠٠ میلیون تن از حجم خود را تبدیل به انرژى و حرارت مىکند و بد نیست بدانیم که براى به دست آوردن حرارتى که خورشید در یک دقیقه مصرف مىکند لازم است ٦٧٩ میلیون میلیارد تن زغال سنگ سوزانده شود.(٦٥)
بهطور مسلم، همانطور که مشاهدات فیزیکى آن را تأیید مىکنند روزى فرامىرسد که حرارت خورشید سپرى گردد و حرارت تمام اجسام مساوى و برابر شود؛ زیرا به حکم قانون دوم «ترمودینامیک» هر روز قسمتى از نیروى قابل استفاده، به نیروى غیر قابل استفاده تبدیل مىگردد و هیچگاه نیروى غیر قابل استفاده به نیروى قابل استفاده تبدیل نمىشود.
خلاصه، جهان رو به وضعى است که در آن تمام اجسام به درجه پستمشابهى مىرسند و دیگر انرژى قابل مصرف پیدا نمىشود و زندگى غیرقابل امکان مىگردد و این همان قانون معروف علمى است که مىگویند«انتروپى» و حالت یک نواختى و پیرى جهان رو به تزاید است. دراینهنگام پیوند موجودات (جاذبه) از بین رفته و گرما در تمام جهانیکسان و روز افسردگى و خاموشى مطلق و بر چیده شدن زندگى آغازمىشود، خورشید و ماه از حرکت در مدار معین باز مىمانند و روى همینجهت، قرآن حرکت عمومى ماه و خورشید و همه کرات آسمانى رامحدود به «اصل معین» نموده آن جا که مىفرماید: «کُلٌ یَجْرى لِأَجَلٍ مُسَمًّى».
پایانپذیرى حرکات کرات این آیه بر خلاف اندیشههاى(٦٦) رایج زمان نزول و قرآن، که فلک و آن چه را در آن جاى گرفته بود، ابدى و غیر قابل زوال مىپنداشتند، حرکت ماه و خورشید و حرکت هر آن چه در آسمانهاست(٦٧) را به مدت معینى محدود مىنماید و از آن مدت، با «اجل مسمى» تعبیر مىآورد.
پیش از آن که درباره محدود بودن این حرکات سخن بگوییم لازم است درباره «اجل مسمى» از نظر قرآن، توضیحاتى بدهیم:
١ - «اجل» در لغت عرب، به معناى مدتى است که براى انجام عمل و یا قراردادى تعیین مىنمایند. گاهى این لفظ در خود مجموع مدت به کار مىرود؛ مانند:
«... أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاعُدْوانَ عَلَىَّ...؛(٦٨)
هر یک از این دو مدت را به سر ببرم نباید تجاوزى بر من شود».
گاهى به معناى پایان مدت مىآید؛ مانند:
«مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لأَتٍ...؛(٦٩)
هر کس لقاى خداوند را آرزو مىنماید، اجل خداوند فرا مىرسد».
از آن جا که در آیه مورد بحث، «اجل» با لفظ «مسمى» همراه آمده است مقصود پایان مدت خواهد بود.
٢ - اجل معین، اجلى است که عمر طبیعى را با ملاحظه سایر عوامل، در حدّ معینى مشخص کرده و آن را از هر نظر محدود و معین مىسازد. بنابر این هر موجودى از نظر استعداد، یک اجل طبیعى دارد، ولى رسیدن به آن قطعى نیست و از نظر بر خورد با موانع، اجل محدود و معینى دارد که قابل تغییر و تبدیل نیست. چهبسا قیافه ظاهرى یک فرد حاکى از عمر طولانى اوست، ولى با در نظر گرفتن عواملى که بر سر راه عمر او پدید خواهد آمد، عمرى کوتاهتر از آن خواهد داشت و آیه زیر به این نکته اشاره مىنماید:
«إِذا جآءَ أَجَلُهُمْ فَلایَسْتَأخِرُونَ ساعَةً وَ لَا یَسْتَقْدِمُونَ...؛(٧٠)
هنگامى که اجل آنان فرا رسد نه لحظهاى تأخیر مىکنند و نه لحظهاى پیش مىروند».
اطلاع از یک چنین «اجل» که حقیقت آن آگاهى از عمر دقیق هر موجودىبادر نظر گرفتن شرایط و موانع و تصادفهاى غیر قابل پیشبینىاست، مخصوص خداوند است؛ زیرا تمام موجودات جهان در اثر یکپارچگى و پیوستگى، در یکدیگر تأثیر دارند، حتى نسیمى که در یکمنطقهمىوزد، با اوضاع و روىدادهاى دورترین نقطه، وابستگى مستقیمدارد.
روى این نظر، تحدید عمر موجودى، فرع این است که انسان از اوضاع و حوادث بى نهایت جهان، که در عمر آن موجود دخالت مستقیم دارد اطلاع داشته باشد و یک چنین اطلاع که در حقیقت احاطهاى علمى بر مجموع عوالمهستى است، جز براى خدا میسر نیست از این جهت مىفرماید: «وَ اَجَلٍ مُسَمًّى عِنْدَهْ».
ولى اختصاص چنین علمى به آفریدگار جهان، مانع از آن نیست که خدا گروهى از بندگان مخصوص خویش را از «اجل معین» خود آنها و یا دیگران آگاه سازد و آگاه ساختن آنان از چنین اجل، با اختصاص علم آن به خدا منافاتى ندارد؛ زیرا علمى که اختصاص به خدا دارد، علم لدنى و ذاتى و غیراکتسابى است و هرگز چنین علمى در نزد افراد دیگر یافت نمىشود؛ آنچه دیگران دارند، تنهاعلم اکتسابى محدود است که نمىتواند با علم نخست، معادل و هم سنگگردد.
تدبیر جهان خلقت با خداست ٢. «... یُدَبِّرُ الْأَمْرَ یُفَصِّلُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِرَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛
امور جهان آفرینش را تدبیر مىکند و آیات خود را براى شما تشریح مىنماید تا شما براى (رستاخیز) و لقاى پروردگار خود یقین پیدا کنید».
این بخش از آخرین قسمت آیه است و در این قسمت روى دو مطلب تکیه شده است:
١. تدبیر جهان آفرینش از آن خداست.
٢. هدف از تشریح آیات خلقت، توجه دادن مردم به روز رستاخیز است.
درباره قسمت نخست، نظر قرآن این است که تدبیر جهان خلقت از آن خداست. گاهى این مطلب را با جمله «یُدَبِّرُ الْأَمْر؛(٧١) تدبیر امور خلقت با اوست» بیان مىنماید و گاهى با جمله «لَهُ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ یُحْیى وَ یُمِیتُ وُ هُوَ عَلى کُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ؛(٧٢) حکومت آسمانها و زمین در دست او (خداوند) است. زنده مىکند و مىمیراند و بر همه اشیا قادر است» به مسأله تدبیر اشاره مىکند.
ظاهر این آیات که تدبیر جهان خلقت را به خدا نسبت مىدهد، روشن است ولى کنه و حقیقت آن شاید براى گروهى مبهم و نامفهوم باشد.
گروهى تصور کردهاند که هدف از این آیات این است که فاعل مستقیم و بلاواسطه همه روىدادهاى طبیعى خود خداست و خدا بهطور مستقیم و بدون وساطت اسباب و علل، آنها را ایجاد مىکند. بنابر این، نزول برف و باران، شکفتن درختان، گردش مهر و ماه، وزش بادها، پدید آمدن طوفانها و زمین لرزهها و... همگى فعل و اثر مستقیم خود خداست و هیچ نوع علت و سبب طبیعى در پدید آمدن این حوادث در کار نیست.
روى این نظر، خداوند جانشین علل و اسباب طبیعى است. اعتقاد به چنین خدایى که همه کارها را بهطور مستقیم خود او انجام مىدهد، ما را از اثبات هر نوع علت طبیعى و سبب مادى بى نیاز مىسازد.
در میان فلاسفه و متکلمین جز اشاعره کسى چنین عقیدهاى ندارد. آنان منکر و نفى کننده هر نوع سبب مادى بوده و پدیده گرمى به دنبال آتش را اثر بلاواسطه فعل خدا مىدانند و آتش را کوچکترین دخالتى در آن نمىدهند جز این که مىگویند عادت الهى بر این جارى شده که پس از پدیده آتش، حرارت به وجود آید نه این که آتش در آن دخالتى دارد. انکار تأثیر هر نوع سبب مادى، گذشته از این که مخالف وجدان و صریح آیات قرآن مىباشد(٧٣) موجب آن است که گروهى از مادىها آن را دستاویز قرار داده و به خدا پرستان چنین حمله کنند که،
اعتقاد به خدا مولود جهل ونادانى بشر به علل طبیعى است. بشر روزى که روابط علل و معلولات طبیعى را کشف نکرده بود فوراً دست به دامن اوهام زده و براى حوادث جهان علتهاى غیر مادى در عالم پندار خود مىساخت؛ ولى اکنون که روابط موجودات جهان، یکى پس از دیگرى کشف شده و قواى غیبى جاى خود را به قوانین علمى دادهاند، عقیده به مبدأ، کم فروغتر گردیده است.(٧٤) ناگفته پیداست چنین طرز تفکرى که مادىها به خدا پرستان نسبت مىدهند افترایى است که کتاب آسمانى مسلمانان و فلسفه اسلامى و کتابهاى علوم طبیعى آنان، بر خلاف آن گواهى مىدهند و اگر چند نفر انگشت شمار، روى اشتباه به آن گرایش پیدا نمودهاند، هرگز نمىتوان آن را به حساب خدا پرستان جهان گذارد.
البته باید توجه داشت که اعتماد به تأثیر علل طبیعى در میان موجودات جهان و این که هر پدیده طبیعى یک علت مادى دارد و جهان آفرینش به هم پیوسته و متصل و مملو از علتها و معلولهاى مادى است، هرگز مانع از آن نیست که حافظ و نگهبان دستگاه آفرینش، پدید آرنده این کیان، قدرت و توانایى بخش جهان هستى، خدا باشد که حکومت مطلقه خلقت در دست اوست و لذا در آیه مورد بحث پس از بیان مظاهر قدرت آفرینش در آسمانها و گردش اجرام آسمانى مىفرماید: «یُدَبِّرُالْأَمْرَ».
به عبارت روشنتر یک فرد الهى در عین این که به تمام قوانین علمى که در علوم طبیعى به رسمیت شناخته شده، ایمان دارد، به این حقیقت نیز ایمان راسخ دارد که جهان ماده با این قوانین و خصوصیات، با این اسباب و علل، منتهى به آفریدگارى مىگردد که تنظیم کننده این جهان و پدید آرنده این اسباب و مسببات است و تمام مظاهر هستى از علل و معلولات طبیعى از او الهام گرفته و طبق مشیت و اراده او انجام وظیفه مىکنند؛ او هر چه را که اراده کند با آفریدن علت مادى آن، به آن جامه عمل مىپوشاند و هرگز منافات ندارد که مدبر جهان خدا باشد و در عین حال، عوامل طبیعى نیز در تدبیر جهان به فرمان خدا مؤثر گردند؛ زیرا عوامل طبیعى، فعل خدا و وسیلهاى هستند که به امر خدا کار مىکنند. هر گاه کسى آشنایى مختصرى با قرآن داشته باشد، مىداند که قرآن گاهى پدیدهاى را به خدا نسبت مىدهد و در جاى دیگر همان «پدیده» را به فرشتگان که مأموران خدایند، منسوب مىداند؛ مثلا در جایى مىفرماید:
«اَللَّهُ یَتَوَ فَّى الْأَنَفُسَ حِینَ مَوْتِهَا...؛(٧٥)
خدا جانها را موقع مرگ اخذ مىکند و مىگیرد».
در این آیه، گیرنده جان را - که خود پدیدهاى است - فعل خود خدا دانسته و به او نسبت داده و در آیه دیگر، همین پدیده را به فرشتگان نسبت داده است. چنان که مىفرماید:
«قُلْ یَتَوفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ...؛(٧٦)
بگو: شما را فرشته مرگ که مأمور گرفتن جانهاى شماست مىمیراند».
این نوع اختلاف در نسبت، در قرآن مجید فراوان است و راه جمع آن، همان است که بیان گردید. در حقیقت مجموع نظامات گیتى، با تمام علل و معالیل خود، فعل خدا و مظهر اراده حکیمانه اوست.
هدف از تشریح آیات چیست؟ دومین قسمت از این بخش، جمله «یُفَصِّلُ الایاتِ» است. نخست باید توجه نمود که مقصود از «آیات» آیههاى قرآنى و یا عموم آنچه در کتب دیگر آسمانى وارد شده است نیست، بلکه مقصود همان آیات تکوینى خلقت از قبیل بر افراشتن آسمانها، استیلاى بر عرش قدرت، رام ساختن آفتاب و ماه، گردش محدود اجرام آسمانى است، که پیش از این جمله، در همین آیه بیان شدهاند. به عبارت دیگر، مقصود آیات تکوینى است نه آیات تشریعى؛ ولى مقصود از تفصیل، همان تشریح و بیان قولى و کتابى است؛ یعنى خداوند آیات و عجایب جهان آفرینش را در اینجا بیان و تشریح مىکند تا شما را از این رهگذر به روز رستاخیز و لقاى پروردگار، مؤمن و معتقد گرداند.
چگونه این آیات ما را به روز رستاخیز راهنمایى مىکنند؟ این مطلب را با دو راه مىتوان بیان نمود:
١. هر گاه این کاخ بىستون و گردش ماه و مهر، براى هدفى آفریده شدهاند و هدف و یا یکى از اهداف خلقت، امکان استقرار حیات انسان در روى زمین باشد، در این صورت خلقت انسان نیز باید داراى هدفى باشد، زیرا چگونه مىتوان تصور کرد که خداوند حکیم، جهان را براى انسان آفریده باشد، ولى در خلقت انسان هدفى وجود نداشته باشد.
از این جهت، خداوند پس از بیان و تشریح شگفتىهاى کاخ خلقت، چنین نتیجه مىگیرد:
«یُفَصِّلُ الایاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛
ما با بیان و تشریح رموز خلقت، مىخواهیم شما را به روز رستاخیز - که روز تحقق هدف از خلقت انسان است - مؤمن و معتقد سازیم».
٢. تفکر و اندیشه در این نظام شگفتانگیز، هر نوع شک و تردید را در امکان زنده کردن مردگان بر طرف مىسازد؛ زیرا خدایى که نمونه قدرت او کاخ عظیم بىستون و تسخیر ماه و مهر است و همواره بر عرش قدرت استیلا دارد، بدون تردید مىتواند مردگان را زنده نماید. در برخى از آیات به این طرز استدلال تصریح شده است چنان که مىفرماید:
«لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ الْنَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ الْنَّاسِ لَایَعْلَمُونَ؛(٧٧)
خلقت آسمانها و زمین از خلقت مردم مهمتر است؛ ولى بیشتر مردم از آن خبر ندارند».
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. منظور از «کتاب» در این آیه، قرآن است و «الف و لام» اشاره به معهود بودن آن است؛ یعنى این آیات، کتاب معهود است که در انجیل و تورات به نزول آن نوید داده شده است و یا آیات آن، کتابى است که پیامبر اسلام مدعى نزول آن مىباشد و روى همین دو جهت، لفظ «کتاب»، به صورت معرفه «الکتاب» آورده شده است و مفاد آیه این است: آنچه در این سوره بیان شده از آیات آن کتاب با عظمت است. سپس براى اینکه درباره آیههاى سورههاى دیگر، تصور دیگرى نشود، با جمله «وَالَّذى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ» هر نوع احتمال تبعیض در عظمت را نفى نموده و همگى را حق و ثابت خوانده است.
گواه بر اینکه منظور از کتاب، قرآن است، همان آیات مشابهى است که همه مفسران آن را بر قرآن تطبیق نمودهاند؛ مانند آیههاى
«الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ»- یونس(١٠) آیه ١.
«الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبین»- یوسف(١٢) آیه ١.
«طسم تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبین»- قصص(٢٨) آیه ١ - ٢.
و در برخى از تفاسیر مانند (المیزان، ج ١١، ص ٣١٤) نظر دادهاند که ممکن است مقصود از «الکتاب» کتاب آفرینش و نسخه هستى باشد، به گواه اینکه در آیه دوم، از اسرار و رموز هستى بحث شده و منظور از جمله «والّذى أُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ ربِّکَ الْحقُّ» همان کتاب تشریعى است و قرآن؛ و این نظر در المیزان تا حدى ستوده شده است.
٢. تاریخ علوم، ص ١٨٨.
٣. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٦٨.
٤. یکى همین سوره و دیگرى لقمان(٣١) آیه ١٠.
٥. تبیان، ج ٦، ص ٢١٣.
٦. برهان، ج ٣، ص ٢٧٨.
٧. سفینة البحار، ج ٢، ص ٥٧٤، ماده «نجم». قریب به همین در مجمعالبحرین وارده شده است و به جاى جمله «عمود من نور»، «عمودین من نور» است. ممکن است منظور از عمودین (دو ستون) همان دو قانون نیروى جاذبه و گریز از مرکز باشد. مجمع البحرین، ماده «کوکب»، ص ١٣٢.
٨. فاطر (٣٥) آیه ٤١.
٩. نهجالبلاغه، خ ٢٢٨.
١٠. المیزان، ج ٨، ص ١٦٥ - ١٦٦.
١١. یکى از مشکلات هر زبان و به خصوص زبان عربى که مملو از مجاز و کنایه است شناسایى ریشه معانى مختلف یک لفظ است. چه بسا یک فرد غیر وارد، در آغاز کار تصور مىنماید که یک لفظ داراى معانى مختلف بوده و هر کدام وضع خاصى دارند، ولى پس از بررسى ریشه آنها، روشن مىشود که لفظ مزبور یک معنا بیش نداشته و معانى دیگر از مشتقات آن هستند و به مناسبتهایى در آنها به کار رفتهاند. در میان فرهنگهاى زیادى که براى لغت عرب نوشته شده است المقاییس بهترین کتابى است که براى ریشهشناسى و تشخیص معانى واقعى الفاظ عرب تألیف یافته است. مؤلف آن احمد بن فارس بن زکریا از لغتشناسان بزرگ زبان عرب در قرن چهارم اسلامى بوده و در سال ٣٩٥ درگذشته است. این اثر نفیس در شش جلد در مصر چاپ شده است و مطالعه آن را به کسانى که علاقهمندند معانى اصیل الفاظ قرآن را در روز نزول آن به دست آورند توصیه مىنماییم و به نظر ما ریشهشناسى یکى از کلیدهاى مهم براى فهم بسیارى از آیات قرآن است.
١٢. راغب، مفردات ، ص ٣٣٩. راغب، معناى اصیل عرش را خانه سقفدار گرفته است نه خود سقف و ارتفاع، سپس با آیه «وَ هِىَ خاوِیةٌ عَلى عُرُوشِها» استدلال نموده است، ولى عبارت المقاییس دقیقتر است.
١٣. اعراف (٧) آیه ١٣٧.
١٤. نحل(١٦) آیه ٦٨.
١٥. بقره(٢) آیه ٢٥٩.
١٦. یوسف(١٢) آیه ١٠٠.
١٧. نمل(٢٧) آیه ٢٣.
١٨. راغب، مفردات، ص ٣٢٩؛ شرح عقاید صدوق، ص ٢٩.
١٩. توبه (٩) آیه ١٩.
٢٠. قصص(٢٨) آیه ١٤.
٢١. مؤمنون (٢٣) آیه ٢٨.
٢٢. فتح(٤٨) آیه ٢٩.
٢٣. زخرف(٤٣) آیه ١٣.
٢٤. هر گاه پس از لفظ مزبور، کلمه «الى» وارد گردد، در این صورت علاوه بر تسلط، مفید معناى «انتها» نیز خواهد بود؛ مانند «ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ؛ سپس تدبیر خود را متوجه آسمان نمود، در حالى که به صورت گاز بود».
٢٥. شرح اعتقادات صدوق، چاپ تبریز، ص ٢٩.
٢٦. اعراف (٧) آیه ٥٤؛ یونس (١٠) آیه ٣؛ طه (٢٠) آیه ٥؛ فرقان (٢٥) آیه ٥٩؛ سجده (٣٢) آیه ٤؛ حدید (٥٧) آیه ٢٤.
٢٧. آیه مورد بحث.
٢٨. یونس(١٠) آیه ٣.
٢٩. رعد (١٣) آیه ٣.
٣٠. حدید(٥٧) آیه ٤.
٣١. براى آگاهى بیشتر از نظر قرآن درباره عرش و صفاتى که قرآن براى «عرش» یاد نموده است ر. ک: جعفر سبحانى، قرآن و معارف عقلى.
٣٢. لقمان(٣١) آیه ٢٠.
٣٣. ابراهیم(١٤) آیه ٣٣.
٣٤. ابراهیم (١٤) آیه ٣٢.
٣٥. نحل(١٦) آیه ١٤.
٣٦. علاوه بر سوره مورد بحث ر. ک: ابراهیم(١٤) آیه ٣٣؛ نحل(١٦) آیه ١٢؛ عنکبوت(٢٩) آیه ٦١؛ لقمان(٣١) آیه ٢٩؛ فاطر(٣٥) آیه ١٣؛ زمر(٣٩) آیه ٥.
٣٧. از جهانهاى دور، ص ٢٢٩ - ٢٩٤.
٣٨. ساختمان خورشید.
٣٩. از جهانهاى دور، ص ٢٢٩.
٤٠. نجوم براى همه، ص ١. این واحد در درجه حرارت از نام فارنهایت، فیزیکدان آلمانى، مبتکر این درجه بندى گرفته شده است. در سنجش فارنهایت آب در ٣٢ درجه بالاى صفر یخ مىبندد و در ٢١٢ درجه مىجوشد.
٤١. جهانهاى دور، ص ٢٢٧. حدس مىزنند که احیاناً درجه حرارت اعماق خورشید بیش از آن چیزى است که گفته شده است.
٤٢. به عقیده برخى از دانشمندان، زمین از تشعشع کلى خورشید که در هر ثانیه چهار میلیون تن است، تنها ١٨٠٠ گرم را (که در هر روز به ١٧٣ تن بالغ مىشود) دریافت مىکند و باقى آن به سیارات دیگر مىرسد.
٤٣. مرزهاى نجوم، ص ٢٠٣.
٤٤. در کتاب نجوم بىتلسکوب (ص ٥٥) مدت حرکت را ٢٧ روز نوشته است و مىگوید: لکهاى که شما همین حالا دیدید چند روز بعد در لبه شرقى خورشید محو مىگردد و احتمال مىرود که دو هفته بعد در لبه دیگر ظاهر گردد.
٤٥. نجوم براى همه، ص ١٢ - ١٣.
٤٦. در شبهاى صاف تودهاى از ستارگان دیده مىشد که به شکل خاصى دور هم قرار گرفتهاند و ابتدا به نظر مىرسد چند ستاره بیش نباشند... دانشمندان آنها را نامگذارى کردهاند که یکى از آنها «الجاثى على رکبتیه» است که ٣٦ هزار سال نورى با ما فاصله دارد که به ظاهر چند ستارهاى بیش نیست ولى با دوربینهاى قوى سىهزار ستاره تخمین زده مىشود.
٤٧. نگاهى به طبیعت و اسرار آن، ص ٦٠.
٤٨. نجوم براى همه، ص ٩٣.
٤٩. باد و باران، ص ٢٦ - ٣٠.
٥٠. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٧٤.
٥١. همان، ص ١٧٥.
٥٢. یونس(١٠) آیه ٥.
٥٣. فرقان(٢٥) آیه ٦١.
٥٤. فرهنگنامه، ماده «ماه»، ص ١٢٩٧. قرآن براى توجه دادن مردم به مظاهر قدرت الهى، اختلاف وضع ماه را چنین بیان مىفرماید: «وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ کَاالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ؛ براى سیر ماه منزلهایى قرار دادیم و ماه پس از طى آن منازل، به صورت شاخه لاغر خشک (هلال) در مىآید» - یس (٣٦) آیه ٣٩.
٥٥. قرآن مجید بهاین موضوع در ضمن آیهاى تصریح کرده مىفرماید: «یَسْئَلُونَکَعَنِ الْأَ هِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقِیتُ لِلناسِ...؛ از ماه مىپرسند (که چرا همواره در اختلاف است و یکنواخت نیست) بگو: اختلاف ماه براى وقت شناسى است (تا مردم به وسیله آن به ماه و روز آشنا شوند)» - بقره (٢) آیه١٨٩.
٥٦. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٧٧.
٥٧. نحل (١٦) آیه ١٦.
٥٨. راز آفرینش، ص ١٧.
٥٩. تکویر (٨١) آیه ١ و ٢.
٦٠. مرسلات (٧٧) آیه ٨.
٦١. ابراهیم(١٤) آیه ٤٨.
٦٢. قیامت(٧٥) آیات ٦ - ١٠.
٦٣. کامیل فلاماریون، خدا در طبیعت(با تلخیص).
٦٤. آستروفیزیک.
٦٥. نجوم بىتلسکوب، ص ٧٧.
٦٦. هیأت بطلمیوس بر اساس بقاى افلاک و امتناع خرق و التیام استوار بود.
٦٧. در آیه، پس از لفظ «کُلٌّ» ضمیرى مانند «منهما» و یا «منها» مقدر است. هر گاه ضمیر مقدر پس از لفظ «کل»، لفظ «منهما» باشد در این صورت مرجع ضمیر خورشید و ماه بوده و آیه، دلیل بر محدود بودن حرکت این دو خواهد بود و اگر ضمیر مقدر «منها»باشد، مرجع ضمیر «سموات» خواهد بود که در آغاز آیه وارد شده و مقصود از محدود بودن حرکت عمومى، مجموع آن چیزى است که در عالم بالا قرار گرفته است.
٦٨. قصص (٢٨) آیه ٢٨.
٦٩. عنکبوت (٢٩) آیه ٥.
٧٠. یونس (١٠) آیه ٤٩.
٧١. رعد (١٣) آیه ٢؛ سجده(٣٢) آیه ٥.
٧٢. حدید(٥٧) آیه ٢.
٧٣. در تفسیر آیه چهارم این سوره، مشروح این قسمت را خواهید خواند.
٧٤. ر.ک: ژرژ پولیستر، اصول مقدماتى فلسفه؛ تقى ارانى، عرفان و اصول مادى.
٧٥. زمر (٣٩) آیه ٤٢.
٧٦. سجده (٣٢) آیه ١١.
٧٧. غافر (٤٠) آیه ٥٧.
قرآن و اسرار آفرینش آیات چهارگانه الهى
٣. «وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسِىَ وَ أَنْهَاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِى الَّیْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ؛
اوست که به زمین کشش و گسترش بخشید و در آن کوهها و جوىها قرار داد و از همه میوهها جفت آفرید. شب و روز یکدیگر را مىپوشانند. در این امور (که نمونهاى از تدبیر است) براى گروه اندیشمند آیات و نشانههایى است».
مقدمه در این آیه، نمونههاى بارزى از تدبیر جهان آفرینش گفته شده است و علت یادآورى آنها، این است که در آیه پیش گفته شد که تدبیر و اداره نظام خلقت به خدا تعلق دارد(١) و اوست که مجموعه جهان هستى را با مشیت و حکمت خود اداره مىنماید. قرآن براى روشن نمودن گفتار پیش (تدبیر جهان آفرینش از آن خداست) نمونههاى چشمگیرى از تدبیر، بیان مىکند تا افراد اندیشمند درباره آنها فکر کنند و بهطور واضح دریابند که واقعاً او «مدبر الامور» است. این نمونهها عبارتند از:
١. اوست که زمین را توسعه و گسترش داد.
٢. اوست که در پهنه زمین، کوهها و نهرها آفرید.
٣. اوست که از همه نوع میوهها، جفت خلق کرد.
٤. اوست که شب و روز را به دنبال هم قرار مىدهد.
این آیات چهارگانه، نه تنها گواه بر وجود تدبیر در جهان هستى است، بلکه حاکى از وحدانیت و یگانگى مدبر جهان نیز هست.(٢) و براى توضیح بیشتر، هریک از این امور را جداگانه مورد بحث و بررسى قرار مىدهیم.
توسعه و گسترش زمین طبق فرضیه جدید، سه هزار میلیون سال پیش، خورشید و ستاره دیگرى سطح یکدیگر را خراش داده یا از پهلوى هم با سرعت هزاران کیلومتر در ثانیه رد شدهاند و انفجارى در آنها رخ داده است. این تصادف در حالت تاریکى رخ نداده است، بلکه با شعله نورانى همراه بوده است و در نتیجه این تصادف، زهره، زمین، مریخ و سیارات دیگر پدید آمده و در یکى، و احتمالاً در سه تا، از آنها زندگى نیز پیدا شده است.(٣) مباحث مربوط به زمین زیاد است و درباره آنها در کتابهاى مربوط به زمینشناسى و هیأت و نجوم بهطور مشروح بحث شده است(٤)؛ اما آنچه فعلاً براى ما مطرح مىباشد مسأله توسعه و گسترش زمین است که نخستین جمله آیه، بر آن دلالت دارد و این توسعه و گسترشطورىاست که با کروى بودن زمین منافات ندارد.
توضیح اینکه، دانشمندان پس از بررسىهاى زیادى ثابت نمودهاند که زمین ما کروى است و این موضوع را از راههاى گوناگون تعقیب نموده و به ثبوت رسانیدهاند.
امروز اختلافات اوقات در نقاط مختلف زمین و اینکه شب و روز و صبح و ظهر نقاط خاورى با مناطق باخترى کاملاً اختلاف دارد، روشنترین دلیل بر کروى بودن زمین است و اگر زمین مسطح بود، باید اختلاف اوقات وجود نداشت.
در قرآن و روایات ما اشارات لطیف و زیبایى به این مطلب شده است؛ آنجا که مىفرماید:
«فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ...؛(٥)
به خداى مشرقها و مغربها سوگند یاد مىکنیم».
زیرا بر فرض مسطح بودن زمین، یک مشرق و یک مغرب بیشتر وجود ندارد و بر فرض کرویت آن، هر نقطهاى براى نقاط شرقىتر، مغرب و براى نقاط غربىتر، مشرق است.
در روایات اشارات زیادى به کروى بودن زمین شده است چنانکه مىفرماید:
«إنما علیک مشرقک و مغربک؛(٦)
تو باید تابع مشرق و مغرب خود باشى».
در روایات دیگر مىفرماید:
«إن الشمس تغیب عن قوم قبل مغیبها عن آخرین؛(٧)
آفتاب از سرزمین گروهى غروب مىکند، پیش از آنکه از سرزمین دیگران غروب نماید».
دلیل کرویت زمین منحصر به این نیست، بلکه دلایل روشن دیگرى دارد؛ مثلاً از مطالعه وضع کشتى در دریا، هنگامى که به ساحل نزدیک مىشود پى به این مطلب مىبریم؛ هنگامىکه انسان از ساحل به دریا مىنگرد، سطح دریا را صاف و بدون کوچکترین ناهموارى مشاهده مىنماید، ولى هنگامىکه کشتى از دور پیدا مىشود، نخست نوک پرچم، آنگاه همه پرچم، بعداً دکل کشتى، سپس قسمتى از آن و... آشکار مىشود تا آنجا که همه کشتى، وقتى نمایان مىگردد که کشتى مسافت بیشترى را قطع کند و به نزدیک ساحل برسد، در صورتى که اگر سطح زمین مسطح بود، باید تمام بدنه کشتى در همان لحظه نخست دیده شود. از اینجا پى مىبریم که زمین انحناى کروى دارد و آبهاى دریا که بر روى کره زمین قرار دارد به تبع آن، نیز کروى است. گذشته از این هنگام خسوف، کره زمین میان ماه و خورشید قرار مىگیرد، شکل سایه زمین که بر ماه مىافتد؛ بهطور دایره براى همه ما مشهود مىباشد.
از چهار قرن پیش، دانشمندان، مسافرتهاى دور را از راههاى آبى شروع کرده و سر انجام به نقطهاى رسیدند که مسافرت خود را از آنجا آغاز نموده بودند، روى این بیان هرگز نمىتوان گفت که نخستین جمله: «هُوَ الَّذِى مَدَّ الأَرْضَ؛ اوست که زمین را امتداد داد» اشاره به مسطح بودن زمین است، بلکه همان طور که مفسرین و اهل لغت مىگویند مقصود همان بسط و توسعه و گسترش زمین در عین کروى بودن آن است.
ابن فارس در المقاییس(٨) مىنویسد: کلمه «مد» در لغت عرب یک معنا بیش ندارد و آن، همان امتداد و کشیدگى در عین پیوستگى جسم است. در این صورت هیچ مانع ندارد که، زمین در عین کروى بودن، داراى بسط و توسعه خاصى باشد که براى کشت و زرع و زندگى حیوان و انسان، کاملاً شایسته و آماده شود.
در قرآن مجید، لفظ «مد» بهطور مکرر در همان معناى توسعه و گسترش بهطور مکرر به کار رفتهاست؛ مانند
«أَلَمْ تَرَ إِلَى رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوشَآءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً...؛(٩)
آیا ملاحظه نمىکنید که خداوند چگونه سایه موجودات را به تدریج گسترش مىدهد و اگر مىخواست آن را ساکن و یک نواخت قرار مىداد».
شاید مقصود از «مدّ سایه» همان اختلاف سایه اجسام است که گاهى گسترده، بعد کمکم ضعیف و ناپیدا مىشود و هرگز ساکن و یکنواخت نمىگردد.
بنابر این مقصود از امتداد زمین در آیه مزبور و در آیه «وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِىَ»(١٠) همان بسط و گسترش چشمگیر زمین است که پس از آفرینش پیدا و شایسته آن شده است تا حیوان و نبات در آن زندگى کنند.(١١)
معناى دوم این است که احتمال دارد این جمله به کشیده شدن و گسترش تدریجى خشکىها از زیر آبها اشاره داشته باشد؛ زیرا پس از آن که بارانهاى سیلابى، که معلول ترکیب گازهاى اکسیژن و هیدروژن در جو بود فرو ریخت و تمام کره زمین را آب فرا گرفت، آبها تدریجاً در نقاط پست زمین فرو نشست و نقاط مرتفع یکى پس از دیگرى از آب بیرون آمد.
معناى سومى نیز مىتوان براى این جمله بیان داشت و آن اینکه، مراد از کشش و گسترش زمین، افزوده شدن حجم آن بر اثر جذب سنگهاى سرگردان و کرات کوچکى که در حوزه جاذبه آن قرار مىگرفت، بوده باشد و این احتمال با جمله «وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِىَ» - که بعداً به تفسیر آن خواهیم پرداخت - مناسبت بیشترى دارد.(١٢)
در هر حال، جمله مورد بحث از آیه، ناظر به کرویت و یا مسطح بودن زمین نیست، بلکه مقصود از آن، هموارى مخصوصى است که آنرا براى زیست جانداران، آماده نموده است و مضمون همین جمله در سه آیه دیگر بیان شده است؛ مانند:
١ - «وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ بِساطاً لِتَسْلُکُواْ مِنْها سُبُلاً فِجَاجاً...؛(١٣)
خداوند زمین را براى شما فرش کرد تا در راههاى وسیع آن رهسپار شوید».
٢ - «الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِراشاً و الْسَّمَاءَ بِنَاءً...؛(١٤)
خداوندى که زمین را فرش کرد و آسمان را برافراشت».
٣ - «وَ إِلَى الأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ...؛(١٥)
آیا به زمین نمىنگرید، که چگونه گسترده شده است؟».
برخى(١٦) آیه اخیر را گواه بر مسطح بودن زمین گرفتهاند؛ولى از این نکته غفلت ورزیدهاند که مسطح بودن به معناى ضد کروى، یک نوع اصطلاح هندسى است که پس از نزول قرآن پیدا شده است، مقصود از جمله «سطحت» در آیه، همان گسترش آن است و لذا مفسران عالىقدر آیه اخیر را چنین تفسیر مىکنند: «کیف بسطها و وسعها...».(١٧)
علاوه بر این، سطح داشتن زمین، مانع از کرویت آن نیست؛ زیرا هر کرهاى براى خود سطح دارد و از این رو در هندسه کره را یکى از اقسام سطح به شمار آوردهاند.
راز آفرینش کوهها و نهرها ٣. «...وَ جَعَلَ فِیها رَواسِىَ وَ أَنْهاراً؛
در آن (زمین) کوهها و جوىها آفرید».
قرآن مجید در سورههاى متعددى درباره آفرینش کوهها سخن گفته و راز خلقت و اسرار وجود آنها را با تعبیرات گوناگونى روشن ساخته است.از میان رازها، بیشتر روى استقرار و آرامشى که در پرتو کوهها نصیب ساکنان زمین شده است تکیه کرده و وجود آنها را مانع از پدید آمدن حرکات ناموزون و اضطراب و نوسان، معرفى مىنماید و در سورههاى متعددى(١٨) مىفرماید:
«وَ أَلْقىْ فِى الأَرْضِ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِیدَبِکُمْ؛
در زمین کوههایى افکند تا حرکات آن، شما را مضطرب نسازد».
گاهى این حقیقت را به عبارت دیگر بیان کرده ومىفرماید:
«وَالْجِبَالَ أَوْتاداً...؛(١٩)
کوهها را میخهاى زمین آفریدیم».
اکنون باید دید ریشه این اضطراب و نوسان چیست که وجود کوهها از بروز آن جلوگیرى مىنمایند.اینک این عوامل:
١. کره زمین ما، بهسان مهرهاى است که چهارده حرکت بر آن وارد مىشود؛ زمین با حرکت انتقالى سریع خود که سرعت آن در هر دقیقه ٣٠٠ فرسخ و در هر ساعت ١٨ هزار فرسنگ است، به دور خورشید مىگردد. از طرف دیگر، با حرکت سریع وضعى خود، که سرعت آن در خط استوا تقریباً در هر ساعت به ٢٨٠ فرسنگ مىرسد، به گرد خود مىگردد و سرانجام شب و روز پدید مىآیند.از طرف سوم، چون منظومه شمسى ما در هر ثانیه، ٢٠ کیلومتر در فضا رو به مقصد نامعلومى به دنباله ستاره «وگا» حرکت مىکند،براى اینکه کره زمین، که یکى از اعضاى این کاروان است، از این غافله عقب نماند، با شیفتگى خاصى به دنبال خورشید در ضمن این مجموعه، با حرکتى سریع، که سرعت آن در هر ساعت به دو هزار و هشتصدو هشتاد کیلومتر مىرسد، به سوى این مقصد روان و رهسپار است. بهطور مسلم این نوع حرکات سریع زمین بالاخص حرکت وضعى آن، در تماس خود با هواى مجاور آن و در برخورد مولکولهاى هوا با سطح کره آنچنان حرارتى تولید مىکند که، براى مشکل ساختن حیات در روى آن کافى مىباشد.
این مشکل در صورتى پیش مىآید که هواى مجاور زمین، همراه خود آن حرکت نکند و بر اثر برخورد زمین با مولکولهاى هواى ساکن که همه جوانب آن را مانند پوسته پیاز فرا گرفته است، حرارت شدیدى تولید مىشود؛ ولى اگر هواى مجاور زمین پابهپاى خود زمین حرکت نماید، و هر دو دست به دست هم و به یک سمت در حال حرکت باشند، قطعاً چنین خطرى پدید نخواهد آمد.
اتفاقاً وجود کوهها و پستىها و بلندىهاى زمین در حرکت «هواى مجاور» همراه زمین، نقش مؤثرى دارند؛ زیرا در پرتو فواصل رشته کوهها و پستى و بلندىهاى آن، که قشر جامد زمین را بهصورت سرزمینِ شخم شده در آورده است، هواى مجاورى که با زمین تماس دارد، در میان فواصل کوهها حبس شده و پستى و بلندىهاى مختلف زمین - که حتى در برخى از نقاط به هشت کیلومتر مىرسد - هواى چسبیده به زمین را در خود نگاه داشته است، و هنگام حرکت زمین، هواى داخل فواصل و چسبیده به آن، با آن حرکت مىکند و هر دو در مسیر واحدى پابهپاى یکدیگر به گردش خود ادامه مىدهند.
شاید جمله «وَ أَلْقى فِى الأَرْضِ رَواسِىَ أَنْ تَمیدَبِکُمْ؛ کوهها را آفرید تا شما را از حرکات ناموزون آن حفظ کند» اشاره به این راز بزرگ باشد که در سایه کوهها به وجود مىآید.
٢. ممکن است این حرکات ناموزن، که کوهها مانع از بروز آن هستند، معلول جاذبه نیرومند ماه باشد که مىتواند در پوسته زمین جزر و مدى مانند جزر و مد دریاها به وجود آورد و همواره در حرکت و اضطراب باشد.ولى عامل مانع از بروز این نوع حرکات ناموزون، همان کوههاست؛ زیرا کوهها در حقیقت حکم یک زره محکم فولادین را دارند که دور تا دور زمین را احاطه کرده و با توجه به ارتباط و پیوندى که از زیر بههم دارند، یک شبکه نیرومند سرتاسرى را تشکیل مىدهند.
اگر این زره محکم و این شبکه نیرومند، کره زمین را نپوشانده بود و پوسته روى زمین از یک قشر نرم و لطیفى همچون خاک و شن تشکیل یافته بود؛ مسلماً به آسانى تحت تأثیر جاذبه نیرومند ماه واقع مىشد و حرکات ناموزونى مانند جزر و مد دریاها در آن به وجود مىآورد؛ ولى با این که قشر محکمى پوسته زمین را پوشانیده باز حرکات خفیف جزر و مد در آن پیدا مىشود و هر بار حدود سى سانتیمتر پوسته زمین تدریجاً بالا و پایین مىرود.(٢٠)
٣. عامل سوم این حرکات ناموزون، همان مواد مذابى است که هسته مرکزى زمین را تشکیل مىدهد و دل زمین مملو از گازهاى متراکمى است که با شدت هر چه تمامتر بر آن فشار مىآورد. زلزلههاى خطرناکى که ضررهاى جبرانناپذیرى به وجود مىآورد، به عقیده گروهى از دانشمندان نتیجه عمل حرارت و گازهاى درونى است که با شدت خارج مىشوند.
در این صحنه متلاطم، یگانه عاملى که از متلاشى شدن و تفرق قطعات زمین، مانع مىگردد، همان کوهها هستند. ریشه کوههاى سنگین که در اعماق زمین فرو رفته وقطعات زمین را در بر گرفته آنها را به هم اتصال مىدهد - و به سان میخها - که قطعات تخته را به هم متصل مىسازد و از جدایى جلوگیرى مىکند، قطعات زمین را از تفرق و پاشیدگى باز مىدارد. شاید آیه «وَالْجِبالَ أَوْتَادًا؛ کوهها را میخهاى زمین قرار دادیم» اشاره بههمین حقیقت باشد که بیان گردید.
امیرمؤمنان در ستایش و بیان عظمت کاخ آفرینش چنین مىفرماید: «ووتد بالصخور میدان أرضه؛(٢١) زمین را با کوههایى که حکم میخ را دارند، از لرزش بازداشت». در جاى دیگر مىفرماید: «و عدل حرکاتها بالراسیات من جلامیدها؛(٢٢) حرکات زمین را به وسیله کوههاى استوار که از صخرههاى بزرگ تشکیل یافتهاند، تعدیل نمود». تو گویى که کوهها به سان لنگر کشتى هستند که حرکات زمین را متعادل مىسازند.
اسرار دیگر کوهها راز کوهها منحصر به آن چه گفته شد نیست. قرآن در ضمن آیهاى به دو راز بزرگ کوهها اشاره نموده است :
١. سر چشمه نهرها قرآن مجید در برخى از آیات از آن جمله، آیه مورد بحث، هنگام یاد آورى آفرینش کوهها، از وجود نهرها و چشمههاى بزرگ، که یکى از مظاهر بزرگ خلقت و نشانه وجود تدبیر در عالم آفرینش هستند، سخن مىگوید و دلیل این که این دو (کوهها و نهرها) را در کنار هم ذکر مىکند این است که، ریشه این نهرها و شطهاى عظیم وجود کوههاست؛ زیرا هوا بهطورى که مىدانیم در قسمت ارتفاعات بسیار سرد است و برف و باران به سان یخچالهاى طبیعى در آن جا ذخیره مىگردد و در بسیارى از فصول سال بر اثر کاهش حرارت، پوشیده از برف و یخ است و در فصل گرما که حرارت همه نقاط، نسبت به فصل زمستان تغییر مىکند برفها و یخها به تدریج آب شده و به صورت چشمه سارها جارى مىگردند و قسمت اعظم این مایه زندگى، در سایه کوهها تأمین مىگردد.(٢٣)
٢. تصفیه آب کوهها در تصفیه آبها نقش «تصفیه شنى» را دارند. «تصفیه شنى» عبارت است از: عبور آب از لایههاى شنى. لایههاى شنى در قسمت پایین، از قلوهسنگها و در قسمت بالا، از ماسههاى نرم تشکیل مىگردند. عبور آب از طبقات مختلف کوهها سبب مىشود که باکترىهاى آب گرفته و آب از مواد خارجى تصفیه شود.
قرآن مجید به این دو راز بزرگ در ضمن آیه کوتاهى اشاره نموده و مىفرماید:
«وَ جَعَلْنا فِیها رَوَاسِىَ شَامِخَاتٍ وَ اَسْقَیْناکُم مَاءً فُراتَاً...؛(٢٤)
بر روى زمین کوههاى استوار و بلند آفریدیم و براى شما آب گوارا فراهم ساختیم».
جمله «رواسى شامخات؛ کوههاى بلند» ناظر به راز اول است که کوهها بر اثر سردى منطقه از جهت ارتفاع، حکم مخزن آب را دارند و جمله «...وَ اَسْقَیْنَاکُم مَّاءً فُراتاً... براى شما آب گوارا فراهم نمودیم» از آن جا که پس از بیان آفرینش کوهها وارد شده، مىرساند کوهها در گوارا ساختن آبها که همان تصفیه آن از مواد خارجى و باکترىهاست - نقش مؤثرى دارند.(٢٥)
تفسیر دیگرى براى آیه پس از انتشار شماره دوازدهم از سال دوازدهم مکتب اسلام، که بحث اسرار و راز کوهها در آن شماره چاپ شده بود، مقاله عالمانهاى از یکى از خوانندگان گرامى مجله به دفتر رسید. در آن مقاله با فرمولهاى ریاضى، نقش کوهها را در استقرار آرامش زمین، به گونهاى بس علمى ثابت کرده بود و چون سطح مقاله، بسیار بالا بود و استفاده همگانى از آن ممکن نبود، از این جهت نامهاى به نویسنده مقاله نوشته شد که، خلاصه و فشرده مقصود خود را، دور از فرمولهاى علمى، براى مجله بفرستند تا براى تکمیل بحث تفسیر منتشر شود.
نویسنده، که حاضر به افشاى نام خویش نیست، بحث زیر را، که به عنوان تکمیل بحث در این جا منعکس مىگردد، تنظیم کرد و به دفتر مجله ارسال داشت و در شماره هشتم، سال سیزدهم چاپ گردید و ما نیز متن آن را بدون تصرف در این جا مىآوریم:
مسأله چرخ لنگر در قرآن قرآن کریم کتاب عجیبى است که تمام جوانب زندگى انسانها در آن ملاحظه شده و نکتهاى که گذشت زمان بتواند بر آن چیره شود و آن را به دست فراموشى بسپارد در آن وجود ندارد؛ زیرا صاحب این کتاب آفریدگار انسانهاست. در این کتاب آسمانى براى کوهها اصطلاحى به کار رفته که باید آن را معجزهاى بزرگ شمرد، همان گونه که سایر آیات نیز معجزه است و تمام آنها نیز بزرگند. در قرآن کوهها را لنگرهایى براى زمین نام مىبرد که موجب مىشوند زمین ساکنان خود را نلرزاند. اینک سه آیه در این مورد:
١. آیه پانزدهم سوره نحل: «در زمین لنگرها (از کوهها) افکند تا شما را نلرزاند و جوىها و راهها، شاید هدایت یابید».
٢. آیه ٣٠ سوره انبیا: «در زمین لنگرها ایجاد کردیم که شما را نلرزاند و در آن درهها و راهها کردیم، شاید آنان هدایت یابند».
٣. آیه ٩ تا ١٠ سوره لقمان: «آسمانها را بدون ستونى قابل رؤیت بیافرید. در زمین لنگرها از کوهها انداخت که شما را نلرزاند و در آن از همه گونه جانوران پراکنده کرد و از آسمان آبى نازل کردیم و در آن همه گونه گیاه خوب برویاندیم».(٢٦)
حال بررسى کنیم که لنگر چه خواصى دارد و چگونه از لرزاندن زمین جلوگیرى مىکند.کره زمین که ما ساکنین آن به شمار مىرویم داراى دو حرکت است: یک حرکت انتقالى به دور خورشید که از موضوع بحث ما خارج است و دیگرى حرکت وضعى یا حرکت دورانى زمین به دور خود که شب و روز را به وجود مىآورد و براى تشریح این حرکت بایستى قبلا با چند اصطلاح فیزیکى آشنا شد:
١. حرکت دورانى هر نوع حرکتى نظیر حرکت باد بزن برقى را که همواره دور یک محور مىچرخد «حرکت دورانى» مىنامند. چنان چه یک میله «کاموابافى» را به طور عمودى در توپى فرو برید تا از سمت دیگر خارج شود سپس دو سر میله را بین انگشتان خود قرار دادهاید که مشابه با حرکت دورانى کره زمین است.
فرض کنید به جاى میله کاموا، میله بلندى وجود داشته باشد و بتوان آن را طورى از قطب شمال در زمین فرو کرد که از قطب جنوب خارج شود محل عبور چنین میله فرضى را «محور زمین» نامند. محور زمین نسبت به خورشید داراى یک زاویه ٢٣ درجه است که همین زاویه در گردش انتقالى زمین به دور خورشید، موجب پیدایش فصول و اختلاف آن در دو نیمکره مىشود.
زمین در هر ٢٤ ساعت یک بار از مغرب به مشرق دور این محور مىچرخد، سرعت این حرکت دورانى در مدار استوا در هر ساعت ١٦٦٦ کیلومتر و در هر ثانیه ٤٦١ متر است که هر چه به قطبین نزدیک شویم از مقدار آن کاسته مىشود.
٢. شتاب در حرکت دورانى اصطلاح دیگرى که باید با آن آشنا شد «شتاب» یا «ضربه» است. تغییر جهت سرعت متحرک و تغییر سرعت متحرک اعم از این که کم یا اضافه شود سبب به وجود آمدن ضرباتى مىگردد که آن را شتاب گویند و در ذیل مشروحتر بیان مىشود:
الف) شتاب ناشى از تغییر جهت سرعت. اتوبوسى را در نظر بگیرد که از خیابان وارد میدان فلکه مانندى مىشود؛ همین که سمت حرکت وى تغییر کند؛ یعنى شروع به گردش دور فلکه میدان نماید، تمام مسافرین در عرض اتوبوس به سمت راست خود پرت شده و چنان چه خود را محکم نگیرند روى مسافر سمت راستى مىافتند. بنابر این تغییر سمت متحرک، باعث وارد شدن ضربه هایى بر متحرک مىگردد که آن را «شتاب ناشى از تغییر جهت سرعت» نامند ولى چون این بحث مورد لزوم نیست از گفتگوى بیشتر درباره آن خوددارى مىشود (این شتاب به وجود آورنده نیروى جانب مرکز و نیروى گریز از مرکز که خنثى کننده یکدیگرند، مىشود).
ب) شتاب ناشى از تغییر سرعت. فرض کنید در اتوبوسى نشستهاید که با سرعت ٦٠ کیلومتر در ساعت روى جاده مستقیمى حرکت مىکند، ناگهان بچه یا مانع دیگرى جلو اتوبوس پیدا مىشود و راننده پا را، با قدرت روى پدال ترمز مىکوبد تا ماشین بایستد و از حادثه جلوگیرى شود، در این حال شما و سرنشینان دیگر، با شدت به سمت جلو پرتاب خواهید شد. این ضربه شدید که از کم شدن آنى سرعت یا به عبارت دیگر، تغییر سرعت در یک زمان کوتاه، به مسافرین وارد شده است در اصطلاح فیزیک «شتاب» نامیده مىشود. اگر در همین حال مانع از جلو ماشین رد شده باشد و راننده بلافاصله دنده عوض نموده و گاز را بفشارد؛ یعنى در زمانى کوتاه بخواهد سرعت قبلى را به دست آورد باز هم همان ضربه سرنشینان را به عقب پرت خواهد نمود بهطورى که به شدت به صندلى فشرده مىشوند. با این که جهت این ضربه با ضربه اولى تفاوت دارد؛ ولى چون هر دو از تغییرات سرعت ناشى گشتهاند، بنا به تعریف، شتاب نامیده مىشوند.
٣. نیروى جنبشى یا انرژى سینیتیک در مثال بالا وقتى که مانع جلو اتوبوس ظاهر شده و راننده ترمز مىکند با این که چرخها از حرکت باز مىمانند، لکن اتوبوس متوقف نگردیده بلکه با صدایى گوش خراش، که همگان را متوجه حادثه مىسازد، روى زمین کشیده شده و اثر سیاهى از خود باقى مىگذارد که معمولا افسران راهنمایى از روى آن، میزان سرعت وسیله نقلیه را تشخیص مىدهند. نیرویى که باوجود توقف چرخها، ماشین را به جلو مىکشاند، «نیروى جنبشى» نام دارد که همزمان با حرکت اتوبوس در آن ذخیره شده و تا از بین نرود اتومبیل نمىایستد، در این جا نیروى جنبشى بر خلاف میل راننده مىخواهد از کم شدن آنى سرعت جلوگیرى کرده و هم چنان ماشین را به جلو براند.
در همان مثال بالا چنانچه قبل از توقف کامل، مانع مزبور از جلو اتوبوس رد شده و راننده بخواهد با تعویض دنده و فشردن گاز سرعت بگیرد همان نیرویى که سرنشینان را به عقب پرتاب مىکند به تمام ذرات اتوبوس هم وارد شده و مىخواهد ماشین را هم به عقب پرت نماید؛ یعنى مىخواهد نگذارد سرعت اتوبوس اضافه شود.
در این جا نیروى جنبش باز هم بر خلاف میل راننده از زیاد شدن آنى سرعت جلوگیرى کرده و مانع افزایش سریع سرعت مىشود.
بنابر این، هر جسم اعم از این که بهطور مستقیم یادورانى حرکت نماید متناسب با سرعت و وزنى (جرمى) که دارد، نیرویى در آن ذخیره مىشود که هم با افزایش سرعت و هم با کاهش سریع آن مخالفت نموده و سبب مىشود سرعت متحرک به تدریج زیاد و یا به تدریج کم شود و این موضوع اساس چرخ لنگر را به وجود مىآورد.
٤. چرخ لنگر و فواید آن در کلیه وسایلى که حرکت دورانى متشابه دارند، چرخ سنگینى به نام «چرخ طیار» یا «چرخ لنگر» - که شکل و وزن آن با حجم دستگاه متناسب است - روى محور حرکت نصب شده که مورد استفاده آن در مثال پایین روشن مىشود.
فرض کنید شخصى مىخواهد وارد منزلى شود و صاحب خانه موافق نیست و در نتیجه براى جلوگیرى از ورود وى دست خود را به سینهاش گذارده و او را به سمت خارج مىراند و شخص مزبور نیز با تمام نیروى خود مقاومت مىکند. چنانچه صاحب منزل یک باره دست خود را عقب کشد، شخص متجاوز، به شدت به سمت جلو پرت شده و اگر نتواند تعادل خود را حفظ نماید به سختى به زمین خواهد خورد.
عمل این شخص را «کار مقاوم» و عمل صاحب خانه را «کار محرک» نامند؛ زیرا اگر صاحب منزل قصد جلوگیرى نداشته باشد این شخص بدون احتیاج به مقاومت وارد منزل مىشود و دیگر کار مقاوم، مورد پیدا نمىکند (به این مثال توجه شود).
موتور یک اتوبوس هم، که ناله کنان مسافران را از گردنه بالا مىبرد، مانند همان شخص در مقابل فشارى که به وى وارد مىشود (وزن اتوبوس، وزن بار و مسافر، شیب جاده) مشغول مقاومت است و همین که به سرازیرى رسید یک باره این فشار قطع شده و سرعت آن مىخواهد اضافه شود، این عمل مانند لحظهاى است که دست صاحب خانه از جلو سینه متجاوز کنار مىرود و شخص مزبور سقوط مىکند، که در این صورت ضربه بسیار شدیدى بر قطعات موتور وارد مىآید، لکن چرخ لنگر موتور که به انتهاى میللنگ نصب شده و «فلاى ویل» و یا به زبان رانندگان «فراویل» نام دارد با نیروى جنبشى که در خود ذخیره کرده نمىگذارد این تغییر سرعت، ناگهانى انجام شود بلکه ضمن مخالفت با تغییر سرعت، اجازه مىدهد که به تدریج دور موتور زیاد شود.
نیروى احتراق بنزین در موتور و نیروى برق که موجب گردش آب میوهگیرى و چرخ گوشت مىشوند کار محرک، و بار و مسافر و وزن اتوبوس، میوه یا گوشتى که به داخل چرخها فرستاده مىشوند کار مقاوم نام دارند. با شرح موارد بالا اکنون تعریف چرخ لنگر از کتب درسى:
«چرخ لنگر یا چرخ طیار، چرخ سنگینى است که بر روى محور ماشینهاى با حرکت دورانى نصب مىکنند تا سرعت ماشین را تنظیم کند. مىدانیم براى آن که کارهاى محرک و مقاوم برابر باشند، هنگامىکه کار محرک زیادتر از کار مقاوم باشد چرخ طیار، اضافه کار را به صورت انرژى جنبشى در خود ذخیره مىکند و هنگامى که کار مقاوم از کار محرک بیشتر شود این انرژى ذخیره شده را پس مىدهد و بدین ترتیب مانع از این مىشود که سرعت ماشین تغییرات شدید پیدا کند».
٥- آن چه موجب تغییر سرعت زمین مىشود؛ یعنى سرعت ٤٦١ متر را کم یا زیاد مىسازد چیست؟ خوشبختانه این عامل براى انسان مجهول نیست و همگان آن را احساس نمودهاند. این، عامل مهم طوفانهاى روى کره زمین است: در روزهاى طوفانى وقتى که باد از روبهرو با شما مواجه مىشود ملاحظه مىکنید که مقاومت هوا حرکت شما را به جلو، کند نموده و مانع عبور آزاد شماست، عین همین مقاومت را طوفان در برخورد با ساختمانها، درختان جنگل و کوههاى مسیر خود به وجود آورده و در سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین اخلال مىنماید.
اکنون فرض کنید در یک منطقه کوهستانى استوا، مانند کشور کنیا در آفریقا و کشور اکوادر در آمریکا جنوبى و جزیره سوماترا در مجمع الجزایر اندونزى - که کوهستان به شکل دیوارهاى عظیمى در سراسر آن مناطق کشیده شده - فقط در طول پنجاه کیلومتر طوفان وحشتناک مناطق حاره شروع شود، چنانچه ارتفاع متوسط کوهستان در این مثالها را دو کیلومتر در نظر بگیریم و سرعت باد را که گاهى تا ٣٠٠ کیلومتر در ساعت مىرسد (طوفانهاى خلیج مکزیک)، تنها ٢٠٠ کیلومتر فرض نماییم و جهت این طوفان از مشرق به طرف مغرب باشد ٨٦ میلىمتر از سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین، کم مىشود - و اگر جهت آن از مغرب به طرف مشرق، یعنى در جهت دورانى زمین باشد سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین را به اندازه ٨٦ میلىمتر افزایش مىدهد.
با توجه به این که در هواى طوفانى گاهى سرعت شدید شده، درختها را تا نزدیک زمین خم مىنماید و پس از چند لحظه از نیروى آن کاسته شده و مدتى رو به آرامش نسبى گذاشته و باز شدت آن به اوج خود مىرسد، تغییر سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین نیز، دستخوش همین تناوب مىگردد، لحظهاى مىخواهد سریعاً افزایش یا کاهش یافته و لحظهاى دیگر وضع عادى خود را باز یابد.
اگر چه افزایش ٨٦ میلىمتر در مثال بالا به ٤٦١ متر به نظر شما قابل توجه نیست، ولى لرزش یا ضربه یا نیروى شتاب تغییر سرعت ٨٦ میلىمترى به اندازه انفجار ناگهانى شصت و نه میلیون عدد بمب هیدورژنى ردیف ٥٠ مگاتن است (بمب هیدروژنى ردیف ٥٠ مگاتنى برابر ٢٥٠٠ بمب اتمى است که در هیروشیماى ژاپن مصرف شد!). اگر هنگام وقوع طوفانهاى وحشتناک، زمین گرفتار این ضربهها مىشد، کلیه موجودات زنده، ساختمانها، تأسیسات و آثار حیات شاید یک باره از آن ناپدید مىگشت، لکن پروردگار مهربان براى این که بندگانش آرام روى زمین راه بروند - به تعبیر خود قرآن - کوهها را با خاصیت چرخ لنگرى مهمى که دارند، ضربه گیر این نیروى وحشتناک نموده است.
باید دانست که وقتى طوفان در یک منطقه کوچک زمین (نسبت به سطح کره زمین) به وجود مىآید بهطورى که موجب تغییراتى در سرعت زمین شود کلیه کوههاى کره زمین که همراه زمین حرکت دورانى دارند با نیروى جنبش ذخیره شده در خود تغییرات ناگهانى سرعت را به تغییرات تدریجى سرعت تبدیل نموده و ما را از شرّ آن ضربهها نجات مىدهند. نکتهاى که توجه به آن ضرورى است این است که طوفانهاى شدید فقط منحصر به نواحى حاره نبوده و در تمام نقاط زمین ممکن است به وجود آمده لرزشهاى شدیدى را که موجب قطع حیات است به وجود آورند. بنابر این عمل چرخ لنگرى کوهها در تمام لحظات شبانه روز سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین را تنظیمنموده ونمىگذارند شتاب ناشى از تغییر سرعت، ما موجودات مغرور را گوشمالى دهد!
ضمناً باید توجه داشت گرچه حجم کوهها در برابر حجم کره زمین زیاد نیست اما در حد ذات خود، حجم عظیمى را تشکیل مىدهند که با یک محاسبه ساده علمى مىتوان اثر چرخ لنگرى عظیم آن را دریافت.
اگر موقع نزول این آیات، در محیط علمى جهان آن روز، بحثى این گونه در فیزیک وجود داشت و یا در شبه جزیره عربستان یک دانشمند علم فیزیک پیدا مىشد، که درباره مسائل چرخ لنگر اظهار نظرى نموده باشد، شاید وجود این آیات، عجیب و شگفت آور نبود، ولى با توجه به این که در آن زمان چنین مسائلى ابداً سابقه نداشته است، باید اقرار کرد که بیان چنین آیات علمى معجزه بزرگى است.
قرآن و زوجیت در موجودات ٣. «... وَ مِن کُلِّ الْثَّمَراتِ جَعَلَ فِیها زُوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِى الَّیْلَ الْنَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لاَیاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّرُونَ؛
و از همه میوهها جفت آفرید، روز را با تاریکى شب مىپوشاند، در این کار براىگروه متفکر نشانههایى (بر قدرت خداوند و وجود تدبیر در جهان آفرینش) وجود دارد».
یکى از رازهاى عظمت قرآن و دلایل اعجاز این کتاب آسمانى، «نهایت ناپذیرى» آن است به این معنا که استفاده و بهره بردارى بشر از آن، هرگز به پایان نمىرسد و همواره همگام بازمان پیش مىرود و هر چه بشر در گشودن رازهاى طبیعت و تسخیر قلههاى علم و دانش، پیروزتر مىگردد، حقایق نوترى بر او از آیات قرآن آشکار مىگردد. تو گویى قرآن به سان یک اقیانوس ژرف و ناپیدا کرانهاى است که با هیچ قدرت به ژرفاى آن نمىتوان رسید و با هیچ نیرویى نمىتوان مرغ اندیشه بشر را در کرانههاى آن به پرواز در آورد و یا به سان جهان هستى است که هر چه دانشها و بینشها و سیعتر گردد رازهاى نهفته آن تجلى بیشترى مىیابد.
قرآن در اثر داشتن حالت «نهایت ناپذیرى» از اقامه هر نوع دلیل بر ارتباط خود با مبدأ نامتناهى بى نیاز است و از کتابى که از ناحیه خداى بزرگ براى هدایت و راهنمایى جهانیان تا روز رستاخیز فرستاده شده است جز این انتظار نمىرود.
زوجیت در جهان گیاهان یکى از مسائل قابل توجه که در قرن اخیر مورد بحث واقع و سرانجام پرده از روى آن برداشته شده است موضوع زوج بودن گیاهان بلکه تمام موجودات جهان طبیعت است. براى بشر عصر رسالت چنین موضوعى اصلاً مطرح نبود و درباره آن کوچکترین آگاهى نداشت؛ ولى قرآن مجید با اصرار کم نظیرى درباره زوج بودن همه موجودات جهان آفرینش سخن گفته و براى ایجاد انگیزه در مسلمانان تا مسأله را از راه علمى مورد بررسى قرار دهند بهطور مکرر از آن یاد نموده است. مفسران پیشین نه تنها در این آیات دقت شایسته مقام قرآن را انجام ندادهاند، بلکه آیات مربوط به زوج بودن نباتات و کلیه موجودات آفرینش را طورى تفسیر کردهاند که فقط با علوم و آگاهىهاى محدود آن زمان تطبیق مىنمود. قرآن مجید درباره زوجیت گیاهان با بیان قاطع و روشن چنین مىفرماید:
«أَوَلَمْ یَرَوْا إلَى الأَرْضِ کَمْ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ زُوجٍ کَریمٍ؛(٢٧)
آیا به زمین نمىنگرند که در آن جا از هر جفت زیبا و ارزندهاى رویاندهایم؟».
درباره زوج بودن تمام موجودات جهان آفرینش با صراحت مىفرماید:
«وَ مِنْ کُلِّ شَىْءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ؛(٢٨)
از هر چیزى یک جفت آفریدیم تا شما به عظمت جهان آفرینش و قدرت آفریننده آن پى برده و متذکر گردید».
قرآن با این که به خردمندان دستور مىدهد در آفرینش جهان تفکر بیشترى نمایند(٢٩) و یکى از نشانههاى بندگان خدا را تأمل فراوان و عمیق در آیات خلقت مىداند(٣٠) با این وجود از جانب مسلمانان در این حقیقت قرآنى، که خود یکى از معجزات علمى قرآن است و به تازگى پژوهشگران به این راز دست یافتهاند دقت کافى به عمل نیامده است.
گروهى آیات مربوط به زوجیت تمام کاینات را از طریق مرکب بودن هر چیزى از جوهر و عرض و یا ماده و صورت تفسیر نموده و افزودهاند که هدف از یاد آورى زوج بودن اشیا، توجه دادن بشر به این است که فرد مطلق، که هیچ نوع ترکیبى در آن نیست، فقط خداست.(٣١) برخى گفتهاند که مقصود از زوج بودن گیاهان همان اصناف و انواع مختلف است و در حقیقت لفظ زوج و ازواج در این موارد، به معناى اصناف و انواع مىباشد(٣٢) در صورتى که معناى حقیقى زوج، جفت بودن است و اگر به دو صنف و یا دو نوع مختلف زوج گفته شود در واقع، مجاز است وگرنه در میان اصناف مختلف یا انواع گوناگون، زوجیت به معناى واقعى وجود ندارد.
همچنین زوجیت از طریق ترکیب موجودات از جوهر و عرض تفسیر بعیدى است که نیاز به دقت فلسفى دارد. گذشته از این، صریح آیه «وَ مِنْ کُلِّ شَىْءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ؛ از هر موجودى جفت آفریدیم» این است که هر چیزى که جامه وجود پوشیده است، زوج و جفت مىباشد در صورتى که بنابراین تفسیر، خود جوهر و یا عرض به تنهایى فرد است و زوج نیست (دقت کنید).
بررسى لفظ زوج از نظر لغت لفظ «زوج» در زبان عربى به چیزى گفته مىشود که معادل و لنگه دارد؛ مثلاً به هر یک از زن و مرد مىگویند «زوج». چنان که قرآن در مقام خطاب به آدم چنین مىفرماید:
«... اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوجُکَ الْجَنَّةَ؛(٣٣)
تو با زوج (همسر) خود در بهشت سکنا گزین».
اگر قرآن موقع بیان زوجیت موجودات جهان لفظ زوج را «تثنیه» آورده و مىفرماید: «وَ مِنْ کُلِ شَىءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ؛(٣٤) از همه چیز زوج و جفت آفریدیم» براى این است که در این زبان به هر یک از دو چیزى که جفت است زوج مىگویند و لذا در بیان ریشه انسان - که نر و ماده است - باز این لفظ را تثنیه آورده و مىفرماید:
«وَ انَّهُ خَلَقَ الْزَّوجَیْنِ الْذَّکَرَ وَ الأُنْثى؛(٣٥)
اوست که نر و ماده را آفرید».
تاریخ پیدایش نظریه زوجیت در گیاهان از دیر زمانى بشر به وجود جنس نرو ماده در میان درختان پى برده بود. حتى در نقاط خرماخیز این مسأله روشن بود که اگر نطفه نر را روى قسمت ماده نپاشند، نخل ثمر نمىدهد. ولى هرگز نمىدانستند که این قانون، قانونى عمومى است و همه گیاهان، نرو ماده دارند و تلقیح و گرد افشانى آنها، به وسیله باد و یا حشرات واحیاناً بهطور مصنوعى انجام مىگیرد(٣٦). نخستین کسىکه این حقیقت علمى را به وضوح تشریح کرد دانشمند معروف سوئدى، شارل لینه (١٧٨٧-١٧٠٧) بود. وى همواره نباتات را دوست مىداشت بهخصوص که یکى از نوشتههاى گیاه شناس فرانسوى، سبابستن وایان به دستش افتاد و علاقهمند شد که درباره اسرار نباتات تعمق کند و براى اولین بار نوعى تقسیمبندى بر اساس آلت نر و مادگى طرح ریزى کرد و ازآنفایده بزرگى برد؛ زیرا بلافاصله در دانشگاه «اویسال» مقامى براى او معینکردند.(٣٧)
این حقیقت امروز یکى از مسلمات جهان علوم و در درجه مسائل حسى قرار گرفته و جزئیات آن روشن گردیده است. شما نیز مىتوانید با بررسى ساختمان یک گل، به حقیقت آن پى ببرید.
زوجیت عمومى در همه موجودات جهان تحقیقات علمى بشر پیرامون ماده جهان به اینجا منتهى شده بود که مادهنخستین جهان موجودات، موجودى ریز و نشکن به نام «اتم» است و همهجهان، جز ترکیبات گوناگون این ذرات چیزى دیگرى نیست. ولى موفقیتاخیر دانشمندان در شکستن اتم پرده از روى رازى برداشت و ثابت شدکه هر یک از ذرات، خود داراى اجزاى ریزى هستند و هر اتمى مرکب از دوجزء است: یکى «الکترون» (ذرات گردنده اتم که بار منفى دارند) و دیگرى«پروتون» (هسته مرکزى که بار مثبت دارد) و بر اثر داشتن این دو بارِ مختلف و به اصطلاح «ناهمنام» کشش و جاذبه عجیبى میان این دو جنس مخالف حکمفرماست که بى شباهت به جاذبه جنسى میان دو جنس مختلف نیست.
در روز نزول قرآن هرگز امکان نداشت این حقیقت علمى را، جز با بیانى که در قرآن وارد شده است، ذکر نمود.(٣٨) در پایان تذکر این نکته لازم است که قرآن در آیه مورد بحث، میوهها را زوج معرفى کرده در حالى که در آیات دیگر گیاهان را آن طور که بیان شد - معرفى نموده است.
این تعبیر ظاهراً به خاطر آن است که پیدایش هر میوه از ترکیب دو نطفه نروماده گیاه است؛ زیرا میوه چیزى جز محصول آمیزش نرو ماده نیست. ممکن است این جمله معناى دیگرى نیز داشته باشد، که علم در آینده آن را ثابت کند.
تاریکى شب، مولود چیست؟ تاریکى شب جز سایه خود زمین چیز دیگرى نیست. هنگامى که نیمى از کره زمین ما، رو به روى خورشید قرار گرفت، نیم دیگر آن در تاریکى سایه خود فرو مىرود و روشنایى از آن رخت مىبندد.
آخرین بخش از آیه، که همان جمله «یغشى الیل النهار» است به این حقیقت اشاره دارد و همه این جریانها نشانه وجود تدبیر در جهان آفرینش است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. چنانکه در آیه پیش، چنین فرموده است: «وَ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ».
٢. در فلسفه الهى ثابت شده است که وجود نظم و نفوذ تدبیر در سرتاسر خلقت، حاکى از حکومت اراده و خواست واحدى بر جهان آفرینش است. قرآن مجید نه تنها به این برهان اشاره نموده، بلکه مبتکر و پایهگذار این دلیل نیز هست چنانکه مىفرماید: «لَوْ کَاَن فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا...؛ اگر در زمین و آسمانها خدایانى بودند، نظام آفرینش به هم خورده فساد و هرج و مرج حکومت مىکرد»- انبیاء (٢١) آیه ٢٢. توضیح این قسمت را در کتابهاى عقاید بخوانید.
٣. نجوم براى همه، ص ٢٥، ٤٢.
٤. ر. ک: زمین و سرگذشت آن؛ نجوم بىتلسکوپ؛ هیئت فلاماریون.
٥. معارج (٧٠) آیه ٤٠.
٦. الهیئة والاسلام، ص ٨٢.
٧. وسائل الشیعه، ج ٣، ص ١٢٧.
٨. ج ٥، ص ٢٦٩.
٩. فرقان (٢٥) آیه ٤٥.
١٠. حجر (١٥) آیه ١٩.
١١. المیزان، ج ١١، ص ٣١٩.
١٢. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٦٤.
١٣. نوح (٧١) آیه ١٩، ٢٠.
١٤. بقره (٢) آیه ٢٢.
١٥. غایشه (٨٨)آیه ٢٠.
١٦. جلال الدین سیوطى، عقود الجمان، چاپ مصر، بحث «مسندالیه».
١٧. مجمع البیان، ج ٥، ص ٤٨٠.
١٨. ر.ک: سورههاى نحل (١٦) آیه ١٥؛ انبیاء (٢١) آیه ٣١؛ لقمان (٣١) آیه ١٠.
١٩. نبأ(٧٨) آیه ٧.
٢٠. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٨٥.
٢١. نهج البلاغه، خ١.
٢٢. همان، خ ٩١ (اَشباح).
٢٣. فرید وجدى، دائرة المعارف، ج ٣، ص ٣٣ - ٣٤.
٢٤. مرسلات (٧٧) آیه ٢٧.
٢٥. اعجاز قرآن از نظر علوم امروز، ص ٨٦.
٢٦. نکته قابل توجه این که در قرآن از کوهها به «رواسى» تعبیر شده است و در لغت مىخوانیم: «راست السفینة» أی «وقفت على الأنجر» و «انجر» در اصل همان لنگر است همانطور که در لغت مىخوانیم «الانجر: مرساةالسفینة».
٢٧. ر.ک: شعراء (٢٦) آیه ٧؛ طه (٢٠) آیه ٥٢؛ لقمان (٣١) آیه ١٠؛ ق (٥٠) آیه ٧؛ رحمن (٥٥) آیه٥٢؛ یس (٣٦) آیه ٣٦.
٢٨. ذاریات (٥١) آیه ٤٩.
٢٩. آل عمران (٣) آیه ١٩١.
٣٠. فرقان (٢٥) آیه ٧٣.
٣١. راغب، مفردات ، ص ٢١٦.
٣٢. کشاف، ج ٢، ص ٣٠٤ در تفسیر آیه «...فَأَخْرَجْنا بِه أَزْواجاً مِن نَباتٍ شَتَّى...» - (طه (٢٠) آیه ٥٢).
٣٣. بقره (٢) آیه ٣٥.
٣٤. الذاریات (٥١) آیه ٤٩.
٣٥. نجم (٥٣) آیه ٤٥.
٣٦. حشرات از عوامل مهم گرده افشانى هستند و سبب بارور شدن بسیارى از گلها و گیاهان مىشوند. حشرات براى استفاده از دانه گرده و شهد گلها، وارد آنها مىشوند و در موقع رفتن از گلى به گل دیگر، دانههاى گردهاى را که به کرکهاى تن آنها چسبیده روى کلالهها مىنشانند. اگر مانع شوند که حشرات به بعضى از گیاهان نزدیک شوند، آن گیاهان اساساً میوه و دانه نمىدهند.
٣٧. تاریخ علوم، ص ٣٥.
٣٨. براى توضیح بیشتر ر.ک: قرآن و آخرین پیامبر .
قرآن و اسرار آفرینش چهرههاى گوناگون حیات
٤. «وَ فِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقَى بَمآءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِى الْأُ کُلِ إِنَّ فِى ذَلِکَ لِایتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛
در زمین قطعاتى پیوسته و مختلف وجود دارد و در آن باغهایى از انگور و زراعت و نخلهایى که از یک ریشه و یا دو ریشه روییدهاند وجود دارد، همگىبایک آب سیراب مىشوند و میوه برخى را بر برخى دیگر برترى دادهایم ودراینموضوع براى گروه اندیشمند، نشانههایى (از عظمت و قدرت خدا) است».
زمین در نگاههاى نخستین ما به صورتهاى گوناگونى جلوه مىکند؛ پارهاى از آن را به گونه سنگلاخ و شوره زار مىبینیم که براى هیچ نوع کشت شایستگى ندارد و چه بسا در اسرار آفرینش این قسمت در شگفت مىمانیم و از خود مىپرسیم هدف از آفریدن این پهنههاى غیر قابل کشت چیست؟! ولى بهطور مسلم نتایجى دارد که سرپنجه علم به تدریج از آن پرده بر مىدارد.
ولى پاره دیگر را سر زمینهاى حاصلخیز و آماده براى هر نوع کشاورزى و درخت کارى مىبینیم که به صورت یک منبع سرشار از حیات و زندگى، جنبش و حرکت جلوهگرى مىکند.(١) قرآن اختلاف چهرههاى زمین را گواه بر وجود تدبیر در جهان آفرینش مىداند و در آغاز آیه مورد بحث مىفرماید:
«وَ فِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجاوِرَاتٌ؛
در روى زمین قطعات گوناگون و به هم پیوستهاى وجود دارد».
آیا وجود این قطعات رنگارنگ دلیل بر وجود حکومت عقلِ محیطِ بزرگى، بر این کره خاکى نیست؟ آیا پدید آمدن این چهرههاى مختلف از ماده واحد جهان (اتم) گواه بر مداخله یک مبدأ قدرت و دانش، در خلقت زمین نمىباشد؟ درست است اختلاف چهره زمین، معلول یک سلسله علل طبیعى و به عبارت دیگر، اثر مستقیم ترکیب عناصر مختلفى است که در زمین وجود دارد و چهره آن را به گونههایى در مىآورد؛ ولى باید دید مبدأ اختلاف عناصر چیست.
اختلاف هر عنصرى با عنصر دیگر طبق تصریح دانشمندان، مربوط به اختلاف اتمها، از نظر شماره نوترونها و پروتونها و الکترونهاى آنهاست و در حقیقت سازنده صدى چند عنصر، همین اختلاف اجزاى اتمها از نظر تعداد نوترون و پروتون و الکترون است و همین اختلاف تحت ضابطه و قانون دقیقى است که اختلال آن، سبب نابودى عنصر مىباشد. آیا این انضباط در ساختمان موجودى بدون مداخله یک فاعل دانا و توانا صورت مىپذیرد؟
کوتاه سخن آنکه، تفسیر اختلاف سطح کره زمین از نظر آمادگى براى کشت و یا نداشتن صلاحیت براى آن، به وسیله علل طبیعى و مربوط دانستن آن به ترکیب عناصر مختلف شیمیایى، نه تنها مانع از آن نیست که این اختلاف، اثر مداخله یک مبدأ قادر و دانا باشد، بلکه بدون مراقبت و نظارت او صورت نمىپذیرد؛ زیرا اختلاف چهره زمین معلول ترکیب عناصر گوناگونى است و مغایرت یک عنصر شیمیایى با عنصر دیگر، نتیجه اختلاف اتم عنصرهاست و تفاوت دو اتم، مربوط به تعداد الکترون و پروتون و نوترون هر اتم است و شماره ذرات اتم آنچنان دقیق و تحت انضباط است که کوچکترین تخلف در تعداد برخى، موجب اختلال در وجود عنصر و نابودى آن مىگردد.
بنابراین، گذشته از این که انضباط ذرات مخصوص هر اتم، گواه بر وجود تدبیر در جهان آفرینش است؛ پدیدآوردن یک اختلاف در سطح کره خاک در ماده واحد (اتم) با نظامى که بیان گردید خود بزرگترین گواه است که خدایى دانا و توانا از روى نقشه و تدبیر و مقایسه و اندازهگیرى خاصى، از ماده واحد، این اختلاف را به وجود آورده است.
در نگاه دیگر روى زمین را پوشیده از مزارع مختلف و انواع سبزىها، گلهاى رنگارنگ، درختان با برگهاى مختلف و میوههاى خوشرنگ و مطبوع، مشاهده مىنماییم و هر یک از این نباتات، گذشته از اینکه به محیط زندگى جلال و شکوه بخشیده، مایه زندگى و اساس استقرار حیات در روى زمین است. در این صورت از خود مىپرسیم: ریشه این اختلاف در جهان نباتات از کجاست؟ چگونه از یک آب و خاک و حرارت (خورشید) یک چنین انواع بىشمارى به وجود آمده است؟
وارد باغستانى مىشویم، مىبینیم که، شبدر در کنار لاله و یاسمن پهلوى سوسن روییدهاند. در یک هکتار زمین، خرما، انگور، سیب، گلابى، هلو، شفتالو و... در کنار یکدیگر رشد نموده و با میوههاى رنگارنگ خود که، از شاخسار آنها آویزان است و خودنمایى و فخر فروشى مىکنند.
در نخستین برخورد، هر بینندهاى انگشت تعجب به دندان گرفته و با خود مىگوید: چه قدرتى این انواع را از ماده واحد (آب و خاک و نور) پدید آورده است؟ قرآن این حقیقت را، که نشانه وجود تدبیر در جهان آفرینش و بالاخص جهان نباتات مىباشد، با جمله زیر بیان کرده و مىفرماید:
این مزارع مختلف و انواع درختان و میوههاى گوناگون، همگى از یک ماده سیراب مىشوند («یسقى بماء واحد») و در حقیقت آب، که خون زندگى زمین است، از وحدت ماده در نباتات مختلف جهان حکایت دارد.
درست است که علم و دانش امروز، ثابت کرده است اختلاف رنگ و نوع ژنهاست که باعث اختلاف رنگ و شکل گیاهان و انواع درختان مىشود؛ ولى جان سخن در علت اختلاف همین ژنها و تعداد آنها در سلول تخم گیاهان است که چگونه، از ماده واحد جهان (اتم) این عوامل گوناگون و دستگاههاى مختلف پدید آمدند و سرانجام موجب اختلاف در جهان گیاهان و درختان شدند؟
تو گویى در ساختمان هر گیاه و درختى، لابراتوار و دستگاه مخصوصى است که هر کدام، از یک آب و خاک، انواع مواد و ویتامینها مىسازند. اگر در جو و گندم ماده نشاستهاى و در نخل و مو ماده قندى و در لیمو ماده اسیدى و در سایر درختان و گیاهان، انواع مواد و ویتامینها مشاهده مىکنیم همگى اثر مستقیم دستگاههاى مختلف و لابراتوارهاى گوناگون است که در ساختمان و بذر هر کدام وجود دارد و این لابراتوارهاى طبیعى، از آب و هوا و خاک و نور واحد جهان طبیعت، انواع خوراکىها و ویتامینها را براى بشر مىسازند. پدید آرنده این عوامل و دستگاهها از ماده واحد جهان (اتم) کیست؟ آیا ماده فاقد شعور و حس مىتواند براى خویش یک چنین نظامى را طرح ریزى کند؟ آیا مىتواند بدون دخالت یک مدبر بزرگ و عقل محیط خود به خود به صورت لابراتوارها و دستگاههاى گوناگونى در آید و به جهان زندگى با انواع درختان و اقسام میوهها، شکوه و جلال بخشد؟قرآن در برخى از سورهها روى اختلاف میوهها نیز تکیه نموده و مىفرماید:
«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ مِنَ الْسَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَالنَّخِیلَ وَ الأَعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ...وَ مَاذَرَأَ لَکُمْ فِى الأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایَةً لِقَومٍ یَذَّکَّرُونَ؛(٢)
اوست خدایى که از آسمان آب فرو فرستاد و از آن است آشامیدن شما و نیز از آن درختانى مىرویاند که (از برگ آن دامهاى خود را) مىچرانید. خداوند به وسیله آن آب، مزارع و درختان زیتون و نخل و انگور و همه نوع میوهها را مىرویاند و در این موضوع براى گروه اندیشمند، نشانه (توحید و گواه بروجود تدبیر در جهان آفرینش) است. اوست خدایى که در روى زمین موجودات رنگارنگ (جاندار و نبات) آفرید و در این مسأله براى اهل توجه نشانههایى وجود دارد».
و نیز روى اختلاف رنگها در میوهها و کوهها و صخرهها و مردم و جنبندگان و چهار پایان تکیه کرده مىفرماید:
«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُّخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بَیْضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ ألْوانُها وَ غَرابِیْبُ سُودٌ وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوابِّ وَ الأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ کَذلِکَ إِنِّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِه الْعُلَماءُ اِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ؛(٣)
مگر نمىبینى که خدا از آسمان آبى نازل کرده و از آن میوههاى رنگارنگى خلق کردهایم، و در کوهها راههایى (از طبقات کوه) سفید و قرمز، به رنگهاى گوناگون و صخرههایى سیاه پدید آوردیم. و همچنین از انسانها و جانوران و چهار پایان به رنگهاى مختلف (آفریدیم)؟ از میان انسانها فقط دانشمندان مىترسند و خداوند با قدرت و آمرزنده است».
ذیلآیه، که ترسرا از آنِ علما و دانشمندانمىداند، ایننکته رامتذکرمىشود که، تنها این طبقه، در آفرینش جهان دقت کرده و خداى خود را مىشناسد.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. خاک حاصلخیز از مواد معدنى تشکیل یافته و مقدار زیادى نیز مواد آلى دارد که از بقایاى حیوانات و نباتات اولیه به وجود آمدهاند. این مواد آلى در مرحله پوسیدگى هستند، ولى در همین مرحله نیز بقایاى مردگان با آب و هوا ترکیب یافته زندگانى جدید را ممکن مىسازد. خاکى که داراى این عناصر نیست و فقط از قطعات سنگهاى تخریب شده به وجود آمده عقیم و غیر قابل کشت است و حاصل نمىدهد. خاکى که حاصل مىدهد خاک زنده است. بیست در صد خاک زنده را موجودات ذره بینى بى شمار گیاهى و حیوانى تشکیل مىدهند. در هر گرم خاک میلیونها از این موجودات، زندگى مىکنند. به این ترتیب، خاک در نتیجه عوامل اقلیمى روى قسمت جامد زمین و افزایش اجسام زنده به مرور زمان به وجود آمده است. ر.ک: اثبات وجود خدا، ص ٢٢٩ (گفته لستر جان زیمن، گیاهشناس و خاکشناس آمریکایى).
٢. نحل (١٦) آیههاى ١٠ - ١٣.
٣. فاطر (٣٥) آیههاى ٢٧ - ٢٨.
*****
بازگشت به زندگى، عجیب نیست ٥. «وَ إِن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا کُنّا تُراباً أَ إِنّا لَفِى خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوُا بِرَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ الأَغْلالُ فِى أَعْناقِهِمْ وَ أُولئِکَ اَصْحابُ النَّارِهُمْ فِیها خالِدُونَ؛
اگر (از انکار آنان) تعجب مىنمایى، عجب گفتار آنهاست که (مىگویند:) آیا وقتى ما خاک شدیم بار دیگر آفرینش جدیدى خواهیم داشت؟ آنان کسانى هستند که به قدرت خداى خود کفر ورزیدند وغلها به گردنهاى آنهاست و همگى اهل آتش هستند و در آن همیشه خواهند بود».
عقیده به روز باز پسین یکى از عقاید کهن جهان بشرى است، حتى آثار اعتقاد به آن در میان مللى که تاریخ شش هزار ساله دارند، به خوبى به چشم مىخورد.
یکى از اصول اساسى همه مذاهب جهان، مسأله بازگشت به زندگى ابدى است و هر مسلکى که در سر لوحه آن اعتقاد به روز رستاخیز نباشد نمىتوان به آن نام مذهب نهاد و هدفهاى تربیتى و اجتماعى مذهب بدون اعتقاد به روز پاداش و کیفر، جامه عمل نمىپوشد.
چنین عقیدهاى، با سوابقى که در میان تمام ملل جهان دارد، مىتواند نشانه فطرى بودن آن باشد؛ زیرا علایم و نشانهاى که براى امور فطرى در اختیار داریم، همگى بر آن منطبق است و بسیار بعید است چنین عقیدهاى با این سابقه و قدمت و با این شیوع و گسترش، بدون الهام از نداى فطرت در دل جامعه بشرى به وجود آید و شروع به رشد و نموّ نماید.
شاید هر فردى در حالات خاصى، احساس نماید که رشته زندگى او با مرگ وى گسسته نمىشود و مرگ وى آخرین حلقه تکامل وى نیست و هرگز او براى زندگى چند روزه با انبوهى از مشکلات و سختىها آفریده نشده است، بلکه این شب تار صبح روشنى دارد و مرگ دروازه فنا و نابودى نیست، بلکه دریچهاى به سوى زندگى پیوسته و ابدى است. البته - همانطور که در جاى دیگر گفتهایم - نداى فطرت فقط در انسان ایجاد توجه و بیدارى مىنماید، ولى نمىتواند، هادى و رهبر باشد، بلکه براى پرورش امور فطرى استادانى لازم است که شاخههاى کج و معوجش بزنند و آن را از هر نوع انحراف و آمیختگى به خرافات پاک سازند. از این نظر، اعتقاد به روز باز پسین در میان ملل جهان، با یک رشته خرافات و افسانهها آمیخته و وصلهها و پیرایههاى ناجورى به آن بسته شدهاست.
بنابر این نباید تعجب کنیم وقتى بشنویم برخى از ملل، در گذشته هنگاممرگ بزرگان خود، کاهنى را زنده همراه او دفن مىکردند، تا در آنسرااهنماى او گردد و یا دلقکى را زنده زنده به گور مىنمودند تا ندیم اوشود.(١)
معاد و دانشهاى بشرى اعتقاد به معاد، به سان عقیده به خداى جهان در پرتو تکامل علوم و گسترش دانش و بینش بشر، در ردیف مسائل روشن و استوار قرار گرفته و هر چه دانش پیش مىرود، مشکلاتى که به دست و پاى فکر بشر گذشته پیچیده و گروهى را دچار اشکال و تردید ساخته بود، باز مىگردد.
امروز در پرتو مسأله بقاى ماده و و جود روح مجرد از ماده، به بسیارى از سؤالهایى که در مورد مسأله معاد بود، پاسخ علمى داده شده است و آن چه را فلسفه یونان باستان و فلسفه مشاء بر سر راه معاد جسمانى مانع مىپنداشت، به کلى بر طرف گردیده است.
مهمترین اشکال براى بشر عهد رسالت، امکان بازگشت به زندگى جدید بودو قرآن این مشکل را بهطور مکرر از آنان نقل کرده و در آیه مورد بحث چنینمىفرماید: «اگر از انکار آنان تعجب مىکنى عجب از گفتار و استدلال آنهاست که مىگویند: چگونه پس از آن که خاک شدیم، مجدداً به زندگى نو بازمىگردیم؟!».
عرب در دوران جاهلیت، روى زنگ و غبارى که بر فطرت او نشسته بود، اعتقاد به معاد را جز جنون، چیز دیگرى تصور نمىکرد و قرآن مجید این مطلب را از آنان چنین نقل مىکند:
«وَ قالَ الَّذیِن کَفَروا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِى خَلْقٍ جَدیدٍ افْتَرى عَلَى اللَّه کَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ...؛(٢)
افراد کافر مىگویند: آیا شما را به مردى راهنمایى کنیم که (مىگوید:) پس از آن که ریز ریز شدید، آفرینش نوى خواهید داشت، آیا به خدا دروغ بسته، یا جنونى دارد؟!».
پاسخ قرآن در این باره قرآن، که کتاب هدایت براى عموم مردم است، در مقام پاسخ از این ایراد، امکان بازگشت به زندگى جدیدرا، از راههاى گوناگون ثابت نمودهاست. بیان تفصیلى همه این طرق در خور رساله مستقلى است. اکنون به طور اجمال به آنها اشاره مىکنیم:
١. قدرت بىپایان خدا منکران امکان بازگشت به زندگى نو در حقیقت منکر قدرت خدایند و خداى خود را آن چنان که هست نشناختهاند.
نخست باید توجه نمود که بر پا کننده رستاخیز همان خدایى است که اراده و قدرت او در هر ممکن نافذ است و با یک اراده و خواست به هر چیزى که عقلاً محال و ممتنع نباشد، جامه وجود مىپوشاند و قدرت و توانایى او حد و مرزى ندارد؛ هیچ چیزى نمىتواند مانع از نفوذ اراده او گردد و سلطنت و قدرت هر موجودى در دست اوست. خداوند در مقام معرفى دامنه قدرت خود چنین مىفرماید:
«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونْ فَسُبْحانَ الَّذى بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَىْءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛(٣)
شأن و کار خداى (بزرگ) این است که هر موقع (تحقق) چیزى را بخواهد به آن بگوید باش، آن نیز تحقق مىپذیرد. منزه است خدایى که سلطنت هر چیزى در دست اوست و به سوى او باز مىگردید».
منکران معاد باید توجه داشته باشند، خدایى که آفریننده زمین و آسمانها و منظومهها و کهکشانها ست بار دیگر مىتواند مردگان را زنده کند و لباس حیات بر آنها بپوشاند. قرآن مجید به این حقیقت در این آیه تصریح کرده و مىفرماید:
«أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ یَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى أَنْ یُحْیِى الْمَوتى بَلى إِنَّهُ عَلى کَلِّشَىْءٍ قَدیرٌ؛(٤)
آیا نمىبینید، به راستى خدایى که آسمانها و زمین را آفریده و از آفریدن آنها خسته و ناتوان نگردیده است، قادر است که مردگان را زنده کند! آرى او بر هر چیزى قادر و تواناست».
از آن جا که افراد منکر، با نفى امکان بازگشت به زندگى نو، عموم و گسترش قدرت خداوند را انکار مىنمایند و به یکى از صفات بارز او (قدرت) کفر مىورزند، در آیه مورد بحث، آنان را کافر به (شناسایى قدرت) معرفى مىنماید و مىفرماید: «أُولئِکَ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ؛ آنان کسانى هستند که به خداى خود کفر ورزیدهاند» و درست او را نشناختهاند. محدود ساختن قدرت خداوند، علتى جز تشبیه خالق به مخلوق و قیاس آفریننده به انسان ناتوان ندارد.
اندیشه «قیاس» و «تشبیه» درباب خداشناسى به سان بند اسارت است که فکر را از هر نوع پرواز به سوى تنزیه خداوند از تجسیم و تحدید باز مىدارد، هم چنان که غل و زنجیر اسارت، مانع هر نوع پیشرفت شخص اسیر مىشود.لذا در آیه مورد بحث، منکران معاد را با صفت دیگر معرفى کرده است:
«أُولئِکَ الأَغْلالُ فى أَعْناقِهِمْ؛
آنان کسانى هستند که زنجیر به گردن دارند».
بنابراین بعید نیست مقصود از این غل و زنجیر، همان رشتههاى خرافات قیاس و تشبیه باشد، که به سان غل، گردن آنان را سنگین و آنها را از دیدن افقهاى وسیع بازداشته است.
٢. توجه به زندگى نخستین راه دوم از نظر قرآن براى هدایت منکران معاد، توجه دادن آنان به زندگى نخستین و آغاز آفرینش است و از این طریق مىتوان هر نوع شک و تردید را در موضوع باز گشت به زندگى جدید برطرف نمود؛ زیرا خدایى که توانست از هیچ، چیزى بیافریند و به خاک مرده، حیات ببخشد، بار دیگر مىتواند اجزا و ذرات بدن مرده را گرد آورد و به آنها زندگى مجددى عطا فرماید. قرآن در آیات زیادى روى این موضوع تکیه نموده و مىفرماید:
«قُلْ یُحْیِیهَا الَّذى أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ؛(٥)
بگو: خدایى که آنان را در آغاز خلقت آفرید، بار دیگر آنها را زنده مىکند و او به اسرار آفرینش هر موجودى عالم و داناست».
و نیز مىفرماید:
«أَفَعَیینَا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ؛(٦)
آیا ما از آفرینش نخستین خسته و یا ناتوان شدیم (که نسبت به باز گشت آنها عاجز شویم) بلکه آنان درباره آفرینش جدید در شک و تردید هستند».
براى توضیح بیشتر لازم است آیاتى را که در زمینه «یاد آورى آفرینش نخستین» وارد شدهاند، در این جا بیاوریم:
«وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْىِ العِظامَ وَ هِىَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْییهَا الَّذى أَنْشَأهَا أَوَّل مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ...؛(٧)
حادثهاى را براى ما توصیف نمود (استخوان مرده را سایید و در هوا پخش کرد) و گفت: چه کسى این استخوانهاى پوسیده را زنده خواهد کرد؟ بگو: همان خدایى که آنها را بدون هیچ سابقهاى براى نخستین بار آفرید او به راز آفرینش هر موجودى عالم و آگاه است».
در برخى از آیات توجه منکران را به مراحل پیشین آفرینش انسان، از خاک تا مراحل گوناگون جنینى جلب نموده است؛ زیرا هر یک از این مراحل، آفرینش جدیدى است و اگر آفرینش مجدد ممکن نباشد باید تکامل جنین در تمام این مراحل متوقف گردد؛ مثلا آن جا که مىفرماید:
«یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فى رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنا کُمْ مِّنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ...؛(٨)
اى مردم! هرگاه در موضوع رستاخیز در شک و تردید هستید (در مراحل نخستین پیدایش خویش فکر کنید) ما شما را از خاک، بعد از نطفه، سپس از علقه (خون بسته)...آفریدیم».
در این آیه، که براى اختصار، متن کامل آن را نقل نکردیم تمام مراحل مختلف تکوین انسان را به دقیقترین وجه بیان کرده است و هدف از آن، رفع تعجب آن گروه از منکران است که از اندیشه امکان خلقت مجدد، وحشت دارند؛ در صورتى هر روز در برابر دیدگان آنان، این حادثه و پدیدهها، که همگى نوعى خلقت جدیدند، تکرار مىگردند.
٣. صحنه رستاخیز در زمینهاى مرده بشر در هر سال، یک بار صحنه زنده شدن زمینها را با دیدگان خود مشاهده مىکند؛ زیرا همه ساله، زمینهاى مرده، که فاقد جنبش و حرکت و فروغ حیات نباتى هستند، پس از نزول باران در فصل بهار تجدید حیات نموده و زندگى سال گذشته را از سر مىگیرند وسطح زمین با مخمل گیاه و علف، سر سبز و برخى از نقاط آن با گلهاى رنگارنگ رنگین مىشود و زمین مرده و بىتحرک و جنبش، پس از نزول باران رحمت (که آب حیاتاست) زندهمىشود و بهجنبش در مىآید.
قرآن مجید در آیات مختلفى بر امکان معاد و تجدید حیات از این طریق استدلال نموده و ریشه شک و تردید و یا نفى و انکار را با نشان دادن نمونه روشنى از تجدید حیات سوزانده است، چنانکه مىفرماید:
«... وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجِ بَهیجٍ ذَلِکَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الحَقُّ وَ اَنَّهُ یُحْىِ الْموتى وَ اَنَّهُ عَلى کُلِّ شَىْءٍ قَدیرٌ...؛(٩)
زمین را مرده مىبینى، هنگامى که آب بر آن فرو فرستادیم، به جنبش و حرکت در مىآید و از هر جفت با طراوتى مىرویاند. این گواه بر آن است که خدا حق است و این که او مىتواند مردگان را زنده کند».
باز مىفرماید:
«وَ اللَّهُ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَسُقْنَاهُ إِلى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذَلِکَ النُّشُورٌ؛(١٠)
خدایى که بادها را مىفرستد تا ابرهایى را به حرکت در آورند و آنها را به سر زمینهاى مرده روانه مىکنیم و زمینهاى مرده را به وسیله آن زنده مىسازیم. زنده شدن انسان نیز در روز رستاخیز بسان همین است».
خلاصه، زمینهاى خشک و بىحرکت و بىجنبش، در حقیقت مردهاى است که با باران به حرکت در آمده و به قول مردم «نفس مىکشند» و زنده مىشوند و آثار حیات خود را با پرورش گیاه و درخت در دامن خود، نشان مىدهند.(١١)
٤. نمونههایى از احیاى مردگان روشنترین گواه بر امکان موضوعى، وقوع خارجى آن است. قرآن مجید طىّ سورههاى مختلفى از کسانى نام مىبرد که پس از مرگ، بار دیگر زنده شدهاند و از افرادى گفتگو مىکند که حیات و زندگى را مجدداً از سر گرفتهاند. در این باره کافى است آیهاى را که پیرامون تعجب عزیر از احیاى مردگان نازل شده است به دقت بخوانیم و در آن تأمل کنیم:
«أَو کَالَّذى مَرَّ عَلَى قَرْیَةٍ وَ هِىَ خَاوِیَةٌ عَلى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى یُحْیِى هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَة عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَو بَعْضَ یَومٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ...؛(١٢)
یا به سان آن کسى که از کنار دهکده ویرانهاى عبور کرد که سقفهاى آن فرو ریخته و ساکنان آنجا هلاک و نابود شده بودند، با خود گفت: چگونه خداوند این افراد را که در کام مرگ فرو رفتهاند، زنده خواهد کرد؟! خداوند (براى قدرت نمایى) جان او را در همان جا گرفت و پس از صد سال او را زنده و به وى خطاب کرد: چند مدت در این جا بودى؟ گفت: یک روز یانیم روز. خطاب آمد بلکه صد سال در این نقطه توقف داشتى...».
ذیل آیه حاکى است که خداوند نه تنها او را زنده کرد، بلکه الاغ او را که در گوشه بیابان افتاده بود و جز استخوانى از او باقى نمانده بود، زنده کرد و در پایان آیه چنین نتیجه مىگیرد:
«إِعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَىْءٍ قَدیرْ؛
بدان خداوند بر همه چیز قادر است».
باز در سوره بقره، داستان «بقره» رایاد آور مىشود که شخصى از قوم حضرت موسى (ع) مردى را کشته بود و جسد او را براى گم کردن نشانه و یا دام انداختن فرد دیگرى، به جاى دیگر انداخته بود و در این موقع آنان در تعیین قاتل به نزاع و جنگ برخاسته بودند. خداوند براى رفع این نزاع دستور مىدهد گاوى را بکشند و قسمتى از بدن گاو ذبح شده را به بدن مرده بزنند تا زنده شود و قاتل خود را تعیین کند. خداوند از این جریان دو نتیجه مىگیرد:
الف) به جنگ و نزاع شدید تیرههاى بنى اسرائیل خاتمه مىدهد.
ب) هر گونه شک و تردید و یا انکار را از چهره رستاخیز مىزداید و به یهود لجوج نشان مىدهد که چگونه خداوند روز رستاخیز مردگان را زنده مىکند. چنان که مىفرماید:
«... کَذلِکَ یُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتَى وَ یُرِیکُمْ ءَاَیتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ...؛(١٣)
... اینچنین خداوند مردگان را زنده مىکند و آیات قدرت و نشانههاى توانایى خود را نشان مىدهد تا شما به فکر و اندیشه بپردازید».
٥. سر گذشت خفتگان شهر افسوس سر گذشت خفتگان شهر «افسوس» در میان کتابهاى آسمانى براى اولین بار در قرآن وارد شده است. این حادثه در میان سالهاى ٢٤٩ - ٢٥١ میلادى در زمان دقیانوس - که مردم فرنگ به او کیوس مىگویند - رخ داده است. طبعاً چنین حادثهاى نمىتواند در تورات و انجیل وارد شود.
قرآن از پناهندگى گروهى از جوانان حقیقت جو به غار گزارش مىدهد، در حالى که مىگفتند: خداوندا! رحمتت را براى ما نازل بفرماو ما را به راه راست هدایت بنما!
قرآن مىگوید: «ما پردهاى بر گوش آنان افکندیم و آنان را در خواب گران و سنگینى فرو بردیم سپس آنها را بیدار ساختیم تا روشن گردد که کدام یک از آن دو گروه در تعیین مقدار خواب راستگو هستند».(١٤)
بعداً چنین مىفرماید:
«کَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعَدَاللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا...؛(١٥)
دیگران را از سر گذشت اعجابانگیز آنان با خبر ساختیم تا بدانند وعده الهى بر حق و پا بر جاست و در رستاخیز شک و تردیدى نیست».
قرآن یاد آورى مىکند که مقدار خواب آنان ٣٠٩ سال بوده است.(١٦) بهطور مسلم چنین خواب طولانى در گوشه غار، بدون این که آب و غذایى به آنان برسد شبیه مرگ و از حدود خواب طبیعى بیرون بوده، خوابى بوده است که فعالیتهاى طبیعى تقریباً توقف داشته و تنها شعله بسیار کم فروغى در کانون وجود آنان روشن بوده است. به یقین چنین خوابى، دست کمى از مرگ ندارد و حفظ و نگهدارى چنین گروهى در گوشه غار از گزند حوادث، آنگاه بیدارکردن آنها شبیه زنده کردن مردگان است.
اینها راههایى است که قرآن براى اثبات امکان معاد و تجدید حیات در روز رستاخیز یاد آور شده و از این طریق باب شک و تردید را به روى شکاکان و مغرضان بسته است. بحث مبسوط و گسترده در مورد هر یک از راهها از هدف بحث ما بیرون است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. دائرة المعارف، ج ١، ماده «أخر»، ص ٩٣.
٢. سبأ (٣٤) آیههاى ٧ و ٨.
٣. یس (٣٦) آیههاى ٨٢ و ٨٣.
٤. احقاف (٤٦) آیه ٣٣.
٥. یس (٣٦) آیه ٧٩.
٦. ق (٥٠) آیه ١٥.
٧. یس (٣٦) آیه ٧٨ و ٧٩.
٨. حج (٢٢)آیه ٥.
٩. حج(٢٢) آیه ٥ و ٦ .
١٠. فاطر (٣٥) آیه ٩.
١١. سوره ق (٥٠) آیه ١١ نیز به همین مضمون است.
١٢. بقره (٢) آیه ٢٦٢.
١٣. بقره (٢) آیه ٧٣.
١٤. کهف (١٨) آیات ١٠ - ٢٠.
١٥. کهف (١٨) آیه ٢١.
١٦. روایتى که از امیر مؤمنان وارد شده است حاکى است که این مقدار از سال به سالهاى قمرى مربوط و از نظر سالهاى شمسى قریب به سیصد سال بوده است.
*****
مردم لجوج و ماجراجو ٦. «وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلَى ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقابِ؛
آنها بدى (عذاب) را پیش از نیکى از تو تقاضا مىنمایند (در حالى که با چشم خود دیده و با گوش خود شنیدهاند) که کیفر و عذاب (خدا) امتهاى گذشته را فرا گرفت. پروردگار تو به مردم با این که ستم مىکنند، داراى آمرزش است و در عین حال، کیفر او سخت و دردناک است».
روانشناسى براى بشر، حسى به نام «حس کنجکاوى» ثابت نموده است. این حس، پدید آرنده علوم و خلّاق تمدن و معارف است و اگر روزى بشر فاقد این حس گردد علم و دانش او از پیشرفت باز مىماند و گره از مشکلات زندگى گشوده نمىشود. همین حس کنجکاوى است که کودک دو ساله را به جستجو و پرسش در آنچه مىبیند و یا مىشنود، وادار مىنماید و هر روز در سایه این حس، گامى بلند بهسوى جهان خارج بر مىدارد و حقایقى را درک و لمس مىکند.
این حس، به سان احساسات دیگر انسان، رابط و پلى است که رو ح و روان ما را با جهان خارج و با آنچه بیرون ذهن ما وجود دارد، آشنا و مربوط مىسازد. دست آفرینش سرشت ما را با این حس، از این جهت خمیر کرده، که حقایق را آن چنان که هست دریابیم و سپس در برابر آن خاضع گردیم و زانو بزنیم.
متأسفانه گروهى، روى یک سلسله اغراض و مطامع از فرمان این حس سر بر مىتابند و باب بحث و تحقیق را به روى خود مىبندند و خود را در برابر حقایق مسلم کور و کر قلمداد مىکنند، تو گویى داراى چنین حسى نیستند، و یا اصلاً حادثهاى در مسیر زندگى آنان رخ نداده و یا با واقعیتى رو به رو نگردیدهاند. از نظر روانى چنین فردى و از نظر اصول جامعهشناسى چنین اجتماعى، افراد کوتاه فکر و کم رشدند و همواره مىخواهند در زندان تغافل و تجاهل به سر ببرند، غافل از آن که عکس العمل واقعیات مسلم جهان، روزى دیوار زندان موهوم آنان را مىشکند و آنها را از خواب گران و سنگین بیدار مىسازد و به حساب آنها مىرسد.
پیامبر گرامى اسلام(ص) با ابلاغ و اعلام نبوت ورسالت خود، حس کنجکاوى گروههاى مختلف را بر انگیخت، تا درباره گفتار او به فکر و اندیشه بپردازند. در این موقع طبقهاى که صحیح و سالم فکر مىکردند به نداى آسمانى وى گوش فراداده خواستار دلایل نبوت و براهین رسالت وى گردیدند، تا از این راه پى به حقیقت ببرند.
در برابر این گروه، افراد مغرض و ماجراجو، به جاى کنجکاوى و بررسى دلایل نبوت و اَسناد رسالت، به تکذیب وانکار رسالت او برخاستند و خواستار نزول عذاب و نابودى خود شدند و در این باره آن قدر شتاب داشتند که قرآن کریم حالت شتابزدگى آنان را با جمله «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ؛ عذاب را پیش از نیکى از تو مىطلبند» منعکس نموده است و در این موضوع آن قدر اصرار داشتند که قرآن در خواست آنان را در سورههاى مختلفى بازگو نموده است.(١)
این خصیصه مخصوص عناصر عهد رسالت نیست و همانطور که گفته شد در میان همه اقوام و ملل، گروه مغرض ماجراجو پیدا مىشوند که بر اثر کوتاهى نظر و کمى رشد، موضوعات را جدى نمىگیرند. قرآن نمونههایى از این طبقه را یادآور مىشود آنجا که پیامبر شان به آنها چنین خطاب مىکند:
«قَالَ یقَومِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْتُرْحَمُونَ...؛(٢)
صالح به قوم خود گفت: چرا به بدى (عذاب) پیش از نیکى شتاب مىکنید! چرا براى خویش از خداوند آمرزش نمىطلبید شاید مورد ترحم و آمرزش او قرار گیرید!».
خواستاران نزول عذاب لازم بود به دو مطلب توجه نمایند:
١. هدف از اعزام پیامبران راهنمایى مردم است و اگر هم براى اثبات نبوت معجزهاى بیاورند باید اعجاز آنها موجب هدایت آنان گردد، نه نابودى آنان و اگر مردم در مقام معجزهخواهى، خواستار عذاب گردند که به قیمت نابودى آنان تمام شود، در این موقع پیامبران به هدفى که براى آن اعزام و بر انگیخته شدهاند نرسیدهاند و به اصطلاح نقضِ غرض مىگردد.
از این نظر یکى از شرایط اعجاز این است که موجب هدایت مردم گردد نه موجب نابودى آنها و اگر پیامبران به چنین در خواستهاى غیر منطقى، پاسخ مثبت ندادهاند به همین دلیل است که بیان گردید.
٢. آنان با مراجعه به تاریخ اقوام پیشین، باید متوجه شوند نابود ساختن آنان کارى است آسان و همان خدایى که با قدرت غیبى خود، اقوام پیشین را نابود ساخت مىتواند در یک چشم به هم زدن مقدمات نابودى آنان را نیز فراهم سازد. قرآن کریم براى توجه دادن این افراد به این مطلب در آیه مورد بحث مىفرماید: «... وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ...؛(٣) پیش از آنان اقوامى به کیفر اعمال و کردار خود رسیدهاند» و باید آنان از سر گذشت این ملل، درس عبرت بگیرند.
خداوند بخشاینده و کیفرده گروهى از دانشمندان کلام(٤) و مفسران جمله «وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ عَلَى ظُلْمِهِمْ؛ پروردگار تو در مورد مردم داراى آمرزش است؛ در حالى که آنان ستم مىکنند» را دلیل بر آن گرفتهاند که تمام گناهان - اعم از بزرگ وکوچک - هر چند مرتکب آن راه توبه را پیش نگیرد، قابل عفو است؛ زیرا جمله «على ظلمهم» روشنگر حال آنان است؛ یعنى آنان با این که ظالم و گناهکارند، آمرزش خدا شامل حال آنها نیز مىگردد.
این نوع تعبیر در زبان عرب زیاد است؛ مثلاً مىگویند: «أَنا أوده على غدره؛ من فلانى را با آن که با من از در حیله وارد مىشود دوست دارم». فقط از میان گناهان، یک گناه قابل بخشش نیست و آن شرک به خداست که به تصریح آیه زیر بدون توبه و بازگشت از آن قابل بخشش نمىباشد چنان که مىفرماید: «إِنَّ اللَّهَ لایَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ...؛(٥) خداوند گناه شرک را نمىبخشد».(٦)
عقل نیز موید این مطلب است؛ زیرا عفو و بخشش حق ویژه خداست در این صورت هیچ مانعى ندارد که صاحب حق در موارد مخصوصى براى یک سلسله مصالح از تقصیر گناهکاران بگذرد و در آیه دیگر به این حق اشاره کرده و مىفرماید:
«إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکِیمُ؛
اگر بزهکاران را کیفر دهى آنان بندگان تو هستند و اگر بیامرزى تو عزیز و حکیم هستى».
گذشته از این که لفظ «على ظلمهم» حاکى از آن است که آیه، به آن دسته از گناهکاران ناظر است که از در توبه وارد نشدهاند. آیه مورد بحث در بیان مورد عفو، لفظ «الناس» یعنى مردم را به کار برده نه الفاظى مانند «مؤمنان» یا «تائبان».(٧) و این خود مبین این است که مورد مغفرت، افراد گناهکارىاند که از طریق توبه گناه و ستمهاى خود را شستشو ندادهاند. نکته قابل توجه این است که، در آیه به جاى لفظ «غافر» (بخشاینده) لفظ «ذو مغفرة» (صاحب آمرزش) را به کار برده است و علت این تعبیر این است که هدف آیه آن نیست که برساند همین الآن ستمگران در حال ستم، مورد عفو و آمرزش هستند تا مایه جسارت آنان براى ادامه گناه گردد، بلکه هدف، بیان قابلیت آنان براى عفو است و این که عفو الهى آن چنان وسیع و گسترده است که حتى ظالم و ستمگر را در حال ظلم و ستم نیز شامل مىگردد.
سیوطى در کتاب الدر المنثور در تفسیر این آیه از پیامبر نقل کرده است که آن حضرت فرمود:
«لولا عفو الله و تجاوزه ماهنأ لأحد العیش و لولا وعیده و عقابه لاتکل کل أحد؛
اگر عفو و گذشت خدا نبود زندگى براى کسى گوارا نبود و اگر وعده کیفر و عذاب خداوند نبود همه مردم به مغفرت و آمرزش او مغرور مىشدند».(٨)
در جمله «وَاِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ...». نکته دیگرى نیز وجود دارد و آن بیان تعجب از شتابزدگى آنان در برابر عذاب الهى است در صورتى که رحمت و عفو خدا آن چنان وسیع است که افراد گناهکار را نیز در حال طغیان و معصیت شامل مىشود با این وصف چگونه آنان رحمت او را فراموش کرده و خواستار عذاب مىشوند! و در دعاها مىخوانیم:
«یا من سبقت رحمته غضبه؛
اى خدایى که رحمت تو بر خشمت پیشى گرفته است و امید به آمرزش تو بیش از غضب و خشم توست!».
البته سوء تفاهم نشود، منظور این نیست که خداوند «برات آزادى بدون قید و شرط» را به همه گنهکاران غیر مشرک داده است، بلکه منظور این است که گناه مشرک و کسانى که با این حال از جهان مىروند، به هیچ وجه قابل بخشش نیست، اما گناهان دیگر قابل بخشش است. البته این قابلیت بخشش، بدون قید و شرط نیست؛ بلکه بخشش الهى در مورد گناهان نیز، قیدو شروطى دارد و شایستگى افراد براى پذیرش آمرزش خداوند از نخستین شرطهاست؛ یعنى باید کارى کرده باشند که مشمول رحمت پروردگار ولایق بخشودگى شوند.
خلاصه، آیه مورد بحث بیش از امکان آمرزش، مطلب دیگرى را نمىرساند و اما فعلیت آمرزش بهطورى که نام افراد از نامه گناهکاران خارج شده و در طومار بهشتیان درج گردد مستلزم یک رشته کارها و طىّ عقباتى است که بدون رنج نمىتوان آن را پیمود.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. ر.ک: حج (٢٢) آیه ٤٧؛ عنکبوت (٢٩) آیههاى ٥٣ و ٥٤.
٢. نمل (٢٧) آیه ٤٦.
٣. «مثلات» جمع «مثلة» - به فتح میم وضم ثاء - به معناى عقوبت است. راغب در مفردات مىگوید: «نفحة تنزل بالإنسان فیجعل مثالاً یرتدع به غیره؛ بلاى ناگهانى است که بر انسان فرود مىآید و به منزله نمونه و الگویى مىگردد که دیگرى از آن عمل اجتناب کند».
٤. کشف المراد، ص٢٦٢؛ قوشجى، شرح تجرید، ص ١ - ٥.
٥. نساء (٤) آیه ٤٨.
٦. کشاف، ج ٢، ص ١٥٩؛ مجمع البیان، ج ٣.
٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٣١.
٨. در برخى از آیات مضمون این حدیث به صورت واضحى بیان شده است؛ مانند «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ مَا تَرَکَ عَلَیْهَا مِنْ دَآبَّةٍ...؛ هرگاه خداوند مردم را به کیفر اعمالشان مجازات مىکرد جنبندهاى روى زمین نمىماند» - نحل (١٦) آیه ٦١.
*****
اعجاز پیامبر به هوس این و آن نیست ٧. «وَیَقُولُ الَّذِیْنَ کَفَرُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِن رَّبِّهِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ؛
افراد کافر مىگویند که چرا براى او از طرف پروردگار نشانهاى (معجزهاى) نازل نمىگردد. (آنان بدانند) که تو فقط بیم دهندهاى و براى هر گروهى راهنما وجود دارد».
رسالت پیامبر اسلام، به سان پیامبران دیگر با یک سلسله معجزهها و اَسناد نبوت همراه بوده است، با این که خداوند، بزرگترین معجزهها، یعنى قرآن مجید را در اختیار او نهاده بود و هم اکنون سند برجسته نبوت او، به صورت معجزهاى جاویدان باقى مانده و بر تارک اعصار مىدرخشد با وجود این، وى معجزاتى شبیه معجزات حضرت موسى وحضرت مسیح (ع) نیز براى اثبات نبوت در اختیار داشت. دانشمندان عقاید و مذاهب این مطلب را، که پیامبر اسلام علاوه بر قرآن، داراى معجزات دیگرى هم بوده است، بادلایل زیر اثبات کردهاند:
١. پیامبر اسلام در قرآن مجید براى پیامبران گذشته معجزاتى مانند عصاى موسى وید بیضاء و شفادادن بیماران و... ثابت و صریحاً اعتراف کرده که آنان داراى چنین معجزاتى بودهاند.
ناگفته پیداست در این موقع، طبعاً اگر مردم از او معجزهاى مانند معجزات پیامبران گذشته درخواست مىنمودند او نیز به حکم عقل باید معجزهاى مانند معجزات پیامبران گذشته مىآورد، تا وسیله هدایت مردم را از هر طریقى که امکان دارد فراهم سازد. هرگاه او در این صورت، سخن از عجز و ناتوانى به زبان بیاورد و بگوید: من، اگر چه مانند دیگران پیامبرم ولى کارى را که آنان انجام مىدادند، نمىتوانم انجام دهم، بىشک چنین سخنى موجب دورى و روىگردانى مردم مىگردد و چنین کارى بر خداوند حکیم، که خواهان هدایت مردم است محال است و هرگز خداوند به پیامبر خود دستور نمىدهد که سخنى بگوید که موجب تفرق مردم گردد، خصوصاً که پیامبر اسلام را افضل پیامبران و خاتم آنان معرفى کند.
٢. از برخى از آیات قرآن استفاده مىشود که رسول اکرم علاوه بر قرآن، داراى معجزاتى دیگر نیز بوده است؛ مانند آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ...؛(١)
رستاخیز نزدیک شد، و قمر دو نیم گشت».(٢)
٣. روایات متواترى که محدثان اسلامى درباره معجزه پیامبر اسلام گرد آوردهاند بزرگترین سند بر وجود این نوع اَسناد و دلایل مىباشد.(٣)
با توجه به این مطالب باید دید مقصود از آیه که مىفرماید: «کافران به پیامبران اعتراض مىکنند که چرا بر او آیهاى نازل نمىگردد» چیست؟ آیا به راستى این آیه دلالت مىکند که پیامبر داراى معجزهاى جز قرآن نبوده است یا این که آیه به این حقیقت اشاره ندارد، بلکه هدفى دارد که در ذیل بیان مىشود:
اصولا باید توجه نمود که هدف از اعجاز چیست؟ آیا هدف از معجزه، جز هدایت مردم چیز دیگرى است و اگر چنین نتیجهاى بر معجزه مترتب مىگردد باز بر پیامبر لازم است که به در خواست آنان پاسخ بگوید؟
پاسخ: با توجه به بررسى زیر ثابت خواهد شد که هدف آیه، نفى صدور معجزه از پیامبر نیست؛ بلکه هدف، نفى آن نوع از خارق عادتهاست که واجد شرایط و وسیله هدایت نباشند؛ به عبارت دیگر هدف از درخواست اعجاز این است که در پر تو آن، به صدق گفتار مدعى نبوت پى برده شود، بنابر این هر گاه در میان درخواست کنندگان معجزه، گروه حقیقت جو و بىغرضى باشند که با دیدن اعجاز به سوى او گرایش پیدا کرده به او ایمان بیاورند، در این صورت موافقت با درخواست معجزه، بىاشکال خواهدبود؛ ولى اگر درخواست کنندگان، تودههاى لجوج و بازیگر باشند و مقصدى جز تفریح و سرگرمى به سان سرگرمىهاى مرتاضان نداشته باشند در این صورت ساحت مقدس پیامبر اسلام بالاتر از آن است که با درخواست آنان موافقت نماید.
قرآن در خود این سوره آشکارا تصریح مىکند که درخواستکنندگان معجزه لجوجند و هرگاه پیامبر به بزرگترین اعجاز هم دست بزند باز آنان ایمان نخواهند آورد و لجاجت و عناد خود را ادامه خواهند داد، آن جا که مىفرماید:
«وَلَوْ أَنَّ قُرآناً سُیِّرَتْبِهِ الْجِبَالُ أَوْقُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوتى...؛(٤)
هر گاه قرآن کوهها را از بیخ بر کند و زمین را قطعهقطعه کند و مردگان را زنده نماید (باز آنان ایمان نخواهند آورد)».
این آیه حاکى است که گروه معترض در صدد هدایت و کشف حقیقت نبودند اگر بالاترین و عظیمترین معجزه را هم با چشم مىدیدند باز ایمان نمىآوردند. آیا با این وضع صحیح است پیامبر وقت و اراده خود را در اختیار چنین مردم بىهدفى قرار دهد؟
گذشته از این، باید توجه نمود که به مضمون آیه «وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ...؛(٥) هیچ پیامبرى نمىتواند معجزهاى بیاورد جز به اذن خداوند» معجزات پیامبران، در اختیار آنان نیست که هر موقع بخواهند و یا مردم به آنان پیشنهاد نمایند فوراً به اعجاز دست بزنند، بلکه آنها از مشیت و اراده خدا پیروى مىکنند و هرگز در خواست مردم، تکلیفى براى آنان ایجاد نمىکند.
بنابر این جمله «إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ؛ تو بیم دهندهاى و براى هر گروهى راهنمایى وجود دارد» ناظر به همین مطلب است و آن این که، تو اى پیامبر! بیمدهندهاى بیش نیستى و هرگز در اجابت درخواست مردم اختیارى از خود ندارى و تا اذن الهى نباشد، هیچ نوع کارى صورت نمىگیرد نه این که هیچ وقت در هیچ شرایطى تو صاحب معجزه نیستى.
روى این بیانات روشن گردید، که آیه به نفى اعجاز بهطور مطلق ناظر نیست؛ بلکه آن نوع معجزات را نفى مىکند که درخواست کنندگان هدفى جز سرگرمى و تفریح و ادامه لجاجت نداشته باشند و یا این که پیامبر در انجام معجزه، مختار و آزاد باشد و بدون مشیت الهى دست به کار بزند و هر چه مردم بخواهند فوراً اقدام نماید. ناگفته پیداست نفى اعجاز در چنین زمینههاى مخصوصى، دلیل بر نفى مطلق نیست.(٦)
مفسران در تفسیر جمله «اِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَومٍ هَادٍ» نظریات مختلفى دارند که سه نظر مهم را متذکر مىشویم:
١. گروهى جمله یاد شده را چنین تفسیر مىکنند: اى پیامبر! تو بیم دهنده و رهبر تمام اقوام و ملل هستى و شکل اصلى جمله چنین است: «إِنما أَنت منذرو هاد لکل قوم».
بنابر این نظر، این جمله از دلایل جهانى بودن رسالت رسول اکرم و خاتم بودن اوست. و ظاهرِ آیه این است که تا روز رستاخیز پیامبر، مُنْذِر و هادى بشر و امم جهان است.
٢. مقصود از جمله یاد شده این است که، تو اى پیامبر! بیمدهندهاى و براى هر قومى، راهنمایى هست و از آنجا که «انذار» و «هدایت» غالباً از شؤون پیامبران مىباشد در این صورت «منذر» و «هاد» کنایه از پیامبر است و بازگشت آیه به این است که، تو پیامبرى و براى هر قومى در هر دورهاى پیامبرى است و تو مانند پیامبران پیشین در اعجاز و تصرف در تکوین، اختیارى از خود ندارى و همه این کارها باید به اذن خداوند جهان انجام گیرد.
بنابر این نظر، جمله یاد شده بیانگر آن است که در تمام ادوار در میان مردم هادى و رهبر بوده و هیچ دورهاى خالى از رهبر نبوده است و اگر بگوییم که مقصود از هادى، نبى و پیامبر است در این صورت، گواه برو جود پیامبر در میان اقوام مختلف مىباشد.
٣. از روایاتى که گروهى از دانشمندان اسلامى - اعم از شیعه و سنى - آنها را نقل کردهاند استفاده مىشود که مقصود از «منذر» پیامبر است و مقصود از «هادى» امام و جانشین اوست. گویى «انذار» کنایه از مقام نبوت و «هدایت» کنایه از مقام امامت است و پیامبر بنا به نقل بسیارى از محدثان چنین فرموده است: «من بیمدهندهام و تو اى على! راهنمایى».
محدث بزرگوار شیعه، مرحوم سید هاشم بحرینى در کتاب غایة المرام و تفسیر خود برهان قسمتى از این احادیث را جمع آورى کرده است. او تنها در تفسیر خود، ٢٧ روایت در این باره نقل نموده که برخى از آنها از کتابهاى اهل تسنن است.
سیوطى در الدر المنثور قسمتى از این روایات را ذکر کرده است. از آن جا که این روایات با اسناد مختلف و در کتابهاى متعدد و از محدثان عالىقدر نقل شده است مىتوان گفت مفاد حدیث به حد «تواتر» رسیده است.
تنها در برهان، هفده روایت به این مضمون نقل شده است که پیامبر فرمود: «أنا المنذر و علی الهادی؛ منم بیم دهنده و على راهنماست» و یا: «أنت الهادی یا علی؛ تویى راهنما اى على!».
در دو روایت وارد شده است که پیامبر اسلام(ص) آبى خواست که وضو بگیرد وقتى از وضو فارغ شد دست على را گرفت آن را روى سینه خود گذارد و گفت: «إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ» سپس روى سینه على (ع) نهاد و گفت: «وَلِکُلِّ قَومٍ هَادٍ».
در پارهاى از احادیث، پیامبر تذکر مىدهد که هیچگاه روى زمین از حجت خالى نمىماند و براى استشهاد، آیه مورد بحث را مىخواند و خود را «منذر» و على را «هادى» معرفى مىکند بعد او صیاى خود را یکى پس از دیگرى نام مىبرد تا سخن را به مهدى مىرساند و هدف قیام آن حضرت را تشریح مىفرماید.
روشن شدن این نظر در گرو پاسخ به سؤالاتى است که در مورد این تفسیر وجود دارد. اکنون این سؤالات را مطرح نموده و درباره آنها گفتگو مىکنیم:
ممکن است سؤال شود: چگونه «انذار» مخصوص پیامبر(ص) مىباشد و هدایت از آنِ امام (ع) در صورتى که پیامبر نیز، هادى و راهنماى امت است؟ و به عبارت دیگر، پیامبر و امام هر دو هم مقام «انذار» را دارند و هم مقام «هدایت» را. استاد عالى قدر علامه طباطبائى در المیزان جملهاى دارند که مىتواند روشنگر پاسخ این پرسش باشد. ایشان مىفرماید:
«منذر» آن راهنما را مىگویند که راهنمایى او توأم با ادعاى نبوت باشد، ولى «هادى» به آن راهنما مىگویند که دعوى نبوت نداشته باشد در این صورت مقصود از «منذر» نبى و پیامبر خواهد بود و مراد از «هادى» جانشین او؛ زیرا راهنمایى پیامبر همواره توأم با ادعاى نبوت مىباشد و هرگز صرف راهنمایى نیست، بلکه آن امام است که هدایت او، مجرد از دعوى نبوت مىباشد.(٧)
در احادیث به این پرسش بهطور دیگرى پاسخ گفته شده است و آن این که، مقصود از «هادى» در این آیه مطلق راهنما نیست تا گفته شود پیامبر نیز هادى امت و راهنماى مردم است، پس چرا هدایت در این آیه از آن جانشینان پیامبر شمرده شده است؛ بلکه مقصود از آن، هدایت است به آنچه پیامبرى آن را آورده است. امام باقر در تفسیر این آیه مىفرماید:
«ولکل زمان منا هاد یهدیهم إلى ما جاء به نبی الله؛(٨)
در هر زمان از خاندان وحى، راهنمایى است که مردم را به آنچه پیامبر خدا آورده است رهبرى مىنماید».
بنابر این تفسیر، مقصود از «هادى» جز امام و جانشین او نمىتواند باشد. توضیح این سخن این است که، پیامبر در حقیقت پایه گذار انقلاب و نهضت است و امام جانشین و رهبر انقلاب پس از در گذشت او مىباشد؛ زیرا هر نوع انقلاب هر چه هم به ثمر برسد و درخشندگى خاصى پیدا کند در هر حال، به وجود رهبرى نیازمند است که پس از درگذشت بنیان گذار، رهبرى انقلاب را به عهده بگیرد و موانع پیشرفت را از سر راه آن بر دارد و با الهام از اصول انقلاب، مشکلات آن را براى مردم توضیح دهد و تفسیر نماید؛ به عبارت دیگر، پیامبر پایه گذار دین وامام، حافظ و مدافع و مبین تعالیم پیامبر است. در این صورت صحیح است بگوییم مقصود از «هادى» همان امام است که روشن کننده آیین است.
مفسر عالى قدر شیعه، مرحوم على بن ابراهیم در مقام بیان اختصاص هدایت به امام این نکته را خاطر نشان مىسازد و مىگوید: مقصود از هادى، همان مبیِّن مجملات آیین است و طبعاً این مقام در اختیار امام خواهد بود. آنگاه آیاتى را مىآورد که لفظ هدایت در آنها به معناى بیان کردن به کار رفته است از آن جمله آیه «وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ...» أى بَیَّنالَهُمْ...؛(٩) یعنى براى ایشان بیان کردیم.
مؤید نظر سوم که در روایات وارد شده است این است که قرآن در برخى از موارد که در مورد «امام» سخن مىگوید، بلافاصله مسأله هدایت و راهنمایى را پیش مىکشد و مىرساند که هدایت و رهبرى مردم از شؤون امام مىباشد؛ مانند
«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا...؛(١٠)
آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به امر و فرمان ما، مردم را با کمال بردبارى و استقامت، هدایت مىنماید».(١١)
سؤال دیگر: ممکن است گفته شود آیا مقام هدایت و راهنمایى فقط از آن حضرت على (ع) است یا این که پیشوایان گرامى دیگر، بلکه او صیاى تمام پیامبران نیز راهنمایان مردم هستند؟
پاسخ: على (ع) فرد روشن و کامل هادیان امت است؛ ولى این مقام اختصاص به وى ندارد و سایر امامان و بلکه اوصیاى همه پیامبران نیز هادى و راهبر مردمند و جمله «أنت الهادی یا علی» از قبیل تطبیق کلى به یک فرد کامل است و این حقیقتى است که در روایات به آن تصریح شده است چنان که مىفرماید: «کل إمام هاد لکل قوم فی زمانهم...».(١٢)
سؤال سوم: آیا از جمله استفاده مىشود که در هر قرن و زمانى در میان تمام اقوام و ملل راهنمایى وجود داشته است؟ پاسخ آن مثبت است و ظاهر یا صریح جمله «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» وجود راهنما در میان تمام اقوام و ملل است و از برخى از آیات و بسیارى از روایات استفاده مىشود که خداوند براى مردم هر عصر و زمانى، حجت و راهنمایى فرستاده و حجت را بر آنها تکمیل نموده است.
مؤید این نظر گفتارى است که امیر مؤمنان در نخستین خطبه نهج البلاغه دارند و مىفرمایند:
«ولم یخل سبحانه خلقه من نبی مرسل أو کتاب منزل أو حجة لازمة أو محجة قائمه...؛(١٣)
خداوند جامعه بشر را هیچگاه از وجود پیامبرى فرستاده شده و یا کتابى نازل گردیده و برهانى حتمى و قاطع و یا راهى استوار و روشن، محروم ننموده است».
و نیز مىفرماید:
«اللهم بلى لاتخلو الأرض من قائم لله بحجة إما ظاهراً مشهوداً أو خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته...؛(١٤)
بار خدایا! زمین هیچ گاه از حجتى که براى خدا قیام کند، خالى نمىماند و او یا ظاهر و آشکار است و یا پنهان (علت وجود چنین حجت به خاطر این است که دلایل روشن خدا از بین نرود)».
آیا فیض نبوت مخصوص خاور زمین است؟ گاهى تصور مىشود که دین و آیین ارمغان شرق است و پیامبران آسمانى فقط از شرق برخاستهاند و لذا نام پیامبرانى که در قرآن و عهدین آمده است همگى از خاور زمین بوده و هرگز در غرب، آیین و پیامبرى نبوده و مردم مغرب زمین آیین و مذهب را از شرق گرفتهاند.
این مطلب، گمانى بیش نیست و تاریخ مذاهب در ملل جهان نیز بر خلاف آن حکم مىکند و قرآن مجید براى همه ملتها و امتها پیامبر و بیمدهنده و راهنمایى ثابت مىکند.
آیه مورد بحث با صراحت هر چه کاملتر مىگوید: «وَلِکُلِّ قَومٍ هَادٍ؛ براى هر گروهى راهنما و رهبرى وجود دارد». صریح این آیه این است که هر ملتى - اعم از شرقى و غربى، حتى ملل چین و هند، وحشیان استرالیا، سرخ پوستان امریکا - داراى هادى و راهنما بوده است هر چند این «هادى» (بنابر تفسیر سوم) پیامبر نباشد.
قرآن در آیات دیگرى با صراحت کاملتر براى هر ملتى رسول و پیامبر و بیمدهندهاى ثابت مىکند چنان که مىفرماید:
«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّخَلافِیها نَذِیرٌ...؛(١٥)
هیچ امتى نیست مگر این که در میان آنها بیم رسانى بوده است».
«وَ لَقَدْ بَعَثْنافِى کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...؛(١٦)
در میان هر ملتى پیامبرى را بر انگیختیم که به مردم بگوید خدا را بپرستید».
«وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَیْنَهُمْ...؛(١٧)
براى هر امتى پیامبرى است که در میان آنها حکم و داورى مىنماید».
بهطور مسلم، پیامبران هر امتى در ادوار پیشین متناسب با فهم و ادراک آنها و راهنمایى آنان در حدود و قابلیت و شایستگى آنها بوده است. اما این که چرا در قرآن نامى از پیامبران مغرب زمین نیامده است براى این است که خود قرآن تصرح مىکند پیامبرانى از طرف خداوند، براى هدایت مردم مبعوث شدهاند که شرح نام و تفصیل دعوت آنها را در قرآن باز گو ننموده است، چنان که مىفرماید:
«وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَّمْنَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ...؛(١٨)
پیامبرانى که قبلاً سرگذشت آنها را بیان کردهایم و پیامبرانى که درباره آنها گفتگو ننمودهایم».(١٩)
ولى علت این که مذاهب بزرگ جهان به پیامبران مشرق زمین تعلق دارد این است که شرق گهواره تمدن و فرهنگ آن اصیلتر از غرب است و علم و فلسفه و هنر و نظام حقوق فردى و اجتماعى از مشرق زمین به غرب رفته است از این نظر، مذاهب متناسب با تمدن و فرهنگ، به شرق تعلق دارد و غرب، مذهب و آیین را به سان فرهنگ و هنر از شرق گرفته و آن را جاىگزین مذاهب ابتدایى - که متناسب با دوره ابتدایى زندگى بشر، یعنى دوره ما قبل تمدن و فرهنگ و علم بوده - ساخته است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. قمر (٥٤) آیه ١.
٢. مشروح این بحث را در کتابهاى عقاید و تفسیر مطالعه بفرمایید و با دلایل روشن ثابت شده است که مقصود، دو نیم شدن ماه در زمان خود پیامبر است.
٣. جامعترین کتابى که از طرف محدثان شیعه در این باره نوشته شده است کتاب مدینةالمعاجز اثر سیدهاشم بحرینى است.
٤. رعد (١٣)آیه ٣١.
٥. رعد (١٣) آیه ٣٨.
٦. نویسندهاى مسیحى در کتاب مشکاة صدق با آیه مورد بحث و آیات دیگر استدلال نموده است که پیامبر اسلام، معجزهاى جز قرآن نداشته است. نگارنده در کتاب رسالت جهانى پیامبران (ص ١١٨ - ١٤٢) درباره آیات مورد نظر او بهطور گسترده سخن گفته و ثابت نموده است که این آیات، ارتباطى به مدعاى وى ندارد.
٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٥٩.
٨. تفسیر برهان، ج ١٠، ص ٢٨٠.
٩. فصلت (٤١) آیه ١٧.
١٠. سجده (٣٢) آیه ٢٤.
١١. گروهى از پیامبران علاوه بر منصب نبوت داراى مقام امامت نیز بودند.
١٢. به این مضمون روایات زیادى وارد شده است ر.ک: تفسیر برهان، ج ٢، ص ٢٨٠، ح ٨.
١٣. نهج البلاغه عبده، ج ١، ص ١٨
١٤. همان، کلمات قصار، شماره ١٤٧.
١٥. فاطر (٣٥) آیه ٢٤.
١٦. نحل (١٦) آیه ٣٦.
١٧. یونس (١٠) آیه ٤٧
١٨. نساء (٤) آیه ١٦٤.
١٩. آیه ٧٨ سوره غافر نیز به همین مضمون است.
قرآن و اسرار آفرینش چگونگى علم خداوند به موجودات
٨. «اَللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثى وَ مَا تَغِیْضُ الْأَرْحامُ وَ مَاتَزْدَادُ وَ کُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ؛
خداوند از وضع جنین هر زن بار دارى آگاه است و آن چه را رحمها از بین مىبرند و سقط مىکنند و آنچه را مىافزایند. و هر چیزى نزد او به اندازه معین و میزان خاصى است».
٩. «عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعالِ؛
خدایى که آگاه از پنهان و آشکار و بزرگ و برتر است».
١٠. «سَوَاءٌ مِنْکُمْ مِنْ اَسَرَّالْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِالَّیْلِ وَ سَارِبٌ بِالنَّهَارِ؛
در پیشگاه او یکسانست که کسى سخن را پنهان دارد (یا آهسته سخن بگوید) یا آن را آشکار سازد و کسى که در تاریکى شب راه برود یا در روز روشن راه بپیماید».
هدف ابتدایى این آیات، معرفى علم محیط خداوند است و این که او از رازهاى پوشیده رحمها، از وضع جنینهایى که در آن قرار دارند، آگاه است و پنهان و آشکار، شب و روز، صداهاى آهسته و بلند، براى او یکسان است و به کارهاى مخفى و آشکار بندگان خود، آگاهى دارد و چون او بزرگ و برتر است، بر تمام مصنوعات خود محیط و مسلط مىباشد.
عقل و خرد در این باره مىگوید: نظام هر ورقى از اوراق هستى، هر برگى از گیاهان، هر اتمى از اتمهاى بىشمار، هر ذرهاى از ذرات وجود انسان، هر سلولى از سلولهاى جانداران، هر سیارهاى از سیارات آسمان، گواهى مىدهند که آفریدگار آنها از تمام خصوصیات وجودى آنها آگاه است و هرگز بدون آگاهى کامل، از رازهاى درونى و برونى یک مصنوع، نمىتوان آن را با این نظم شگفتانگیز آفرید. آیا مىتوان گفت سازنده یک هواپیما، از قسمتهاى علمى و فنى آن بىخبر است، یا نویسنده یک دوره دائرة المعارف از محتویات آن اطلاع ندارد؟
قرآن این حقیقت علمى را با لطیفترین بیان توضیح داده و مىفرماید:
«أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛(١)
آیا او از اوضاع مخلوق و مصنوع خود آگاه نیست، در حالى که اوست باریکبین و آگاه».
بار دیگر بر گردیم مسأله را از راه دیگر مورد بررسى قرار دهیم: حقیقت علم و آگاهى از چیزى جز حضور آن نزد شخص آگاه چیز دیگرى نیست، چنان که حقیقت جهل و ناآگاهى نیز جز غیبت و پنهانى شىء از انسان، معناى دیگرى ندارد.
البته حضور یک شىء نزد انسان بر دو نوع است: گاهى وجود خارجى شىء نزد انسان نیست، اما تصویرى از آن نزد او حاضر است؛ مثلاً افرادى که به زیارت خانه خدا رفتهاند و الآن فرسنگها از آن فاصله گرفتهاند هر موقع بخواهند مىتوانند از طریق تصویرذهنى کعبه، به آن نقطه توجه پیدا کنند.
گاهى خود شىء خارجى، بدون و ساطت تصویرى در نزد ما (روح) حاضر است و چیزى میان عالم و معلوم واسطه نیست.(٢) روشنترین مثال براى این نوع آگاهى، علم انسان به خود انسان است؛ زیرا حقیقت و واقعیت هر انسانى بر خود او روشن است و هر فردى از روحیات و ملکات خوب و بد خویش آگاهى کامل دارد، دیگر این جا میان عالم و معلوم چیزى واسطه نیست. یا مثلاً ما از صورتهاى ذهنى خود آگاهیم؛ زیرا این صورتها پیش ما حاضراست و براى درک آنها نیاز نداریم که تصویرى از این صورتها برگیریم، بلکه خود این صورتها را به روشنى درک مىکنیم و در نزد روح خود حاضر مىبینیم.
علم خدا به مصنوعات و مخلوقات خود از قبیل نوع دوم است. او در علم خود به آن چه آفریده، نیازى به تصویر ندارد، بلکه تمام موجودات جهان با واقعیت خارجى خود، نزد خدا حاضرند و میان او و مخلوق فاصلهاى نیست.
فلسفه اسلامى، علم حضورى خدا را به موجودات از طرق گوناگون ثابت نموده است و کوتاهترین راه آن است که این حقیقت را از تدبر در مسأله آفرینش موجودات به دست آوریم. جاى گفتگو نیست که خداوند وجود دهنده و ما وجود پذیریم. در این صورت آیا لازمه ایجاد یک موجود، این نیست که در نزد موجد و سازنده آن حاضر باشد؟ آیا ایجاد و پدید آوردن یک شىء، با غیبت و عدم حضور آن نزد وجود دهنده مىسازد؟ به عبارت دیگر، ایجاد یک شىء بدون توجه وجود دهنده و حضور وجودپذیر در نزد آفریننده، امکانپذیر هست؟
بار دیگر، تصویرهاى ذهنى خود را مورد بررسى قرار دهیم مىبینیم تمام این صور، مخلوق و آفریده روح و روان و قواى ادراکى است و تا وجود دارند در نزد روح وقواى مدرک ما حاضرند و میان ما و آنها جدایى نیست و به همین ترتیب تمام موجودات جهان همگى مخلوق خدا و در نزد او حاضرند.
برنامهاى تربیتى آشنایى به صفات خدا، خود گرچه نوعى کمال معنوى و روحى است؛ ولى در عین حال اعتقاد به چنین خداى آگاه از درون و بیرون، خود مکتبى تربیتى است که افراد با ایمان و معتقد را از بسیارى از کارهاى نکوهیده باز مىدارد. چه برنامهاى بالاتر از این، که بدانیم از نخستین لحظه زندگى، از روزى که به صورت سلولى در رحم مادر قرار داریم تا لحظهاى که به خاک سپرده مىشویم، مراقبى بزرگ و برتر، متوجه اعمال و کردارهاى ماست و از آنچه ما انجام مىدهیم کاملاً مطلع و آگاه مىباشد آیا با وجود چنین مراقبى شایسته است به فکر گناه و نافرمانى او باشیم؟
نکاتى چند در آیات ١. قرآن در طرح معارف عقلى راه تعبد را پیش نمىگیرد، بلکه در غالب موارد، به استدلال دست مىزند؛ مثلاً در این آیات که هدف بیان احاطه علمى خداوند به موجودات است و اینکه آشکار و پنهان براى او یکسان مىباشد به دلیل مسأله، با بیان دو صفت از اوصاف خدا: «الْکَبیرُ الْمُتَعَال» اشاره نموده است؛ زیرا «کبیر» (بزرگ) در مورد خداوند به معناى احاطه او بر همه موجودات است و لازمه این احاطه، اطلاع بر اوضاع محاط مىباشد. «متعال» یعنى بسیار بلند مقام، یعنى خداوند عالى و در علم خود نیز برتر است و بر موجودات و مصنوعات خود نیز تسلط دارد همانطور که هر موجود عالىتر بر موجودات پایینتر مسلط است. در واقع این دو صفت دلیلى است بر اطلاع او از آشکار و پنهان (عَالِمُ الغَیْب وَ الشَهَادَةِ).
٢. چون مقصود از «ما» در «ما تحمل» جنین است از این نظر ناچار مقصود از «ما» در دو جمله بعدى: «و ما تغیض الأرحام و ما تزداد» نیز همان جنین خواهد بود از آن جا که «غیض» در لغت عربى به معناى «نقص و کم شدن» است(٣) ناچار هدف آیه این است: خدا مىداند آنچه رحمها بر مىدارند (و دوران حمل را بهطور طبیعى به پایان مىرسانند) و آن چه را کم مىکنند (و پیش از وقت طبیعى سقط مىکنند) و آن چه را رحمها مىافزایند (و بیش از یکى پرورش مىدهند).
به عبارت دیگر مقصود از «و ماتغیض الأرحام» به قرینه جمله بعدى «وماتزداد» همان کم کردن رحم است و مقصود از کم کردن رحم به قرینه «مَاتَحْمِلُ کلُّ أُنْثَى» همان سقط کردن و حمل نکردن رحم مىباشد. گویا مضمون آیه چنین است: خدا از آنچه رحمها برمىدارند یا برنمىدارند و از بین مىبرند و یا مىافزایند آگاه است.(٤)
٣. جمله «وَکُلُّ شَىْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ؛ هر چیزى در نزد او اندازه معینى دارد» به حقیقتى علمى و فلسفى اشاره دارد که قرآن در سورههاى مختلفى روى آن تکیه کرده است(٥) و مقصود از آن ایناست که هر موجودى در نزد خدا، حدّ معینى دارد؛ زیرا لازمه معلول و مخلوق بودن، داشتن حد و اندازه است. در این صورت، طبعاً هر موجودى محدود خواهد بود و در پیشگاه خدا - که نامحدود و نامتناهى است - غایب نخواهد بود.
در حقیقت این جمله، مفسر علم وسیع خداست به آنچه در آغاز آیه بیان شده و مفاد آن این است که، «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَىْءٍ مُحِیطٌ؛(٦) آگاه باشید که خداوند بر همه چیز محیط است».(٧)
گاهى این جمله بهطور سادهترى تفسیر و گفته مىشود مقصود از آن، اوضاع سه گانه رحم است که گاهى حمل خود را حفظ مىکند و یا گاهى بر آن مىافزاید و احیاناً از بین مىبرد و این اوضاع مختلف، براى این است که هر چیزى نزد خدا اندازه معینى دارد و تمام کارهاى او روى حساب و اندازه است و هرگز اراده او بىجهت و نسنجیده به حفظ و یا زیادى حمل و یا کم کردن آن تعلق نمىگیرد.
٤. روز و شب و همچنین آشکار و پنهانى، یک سلسله مفاهیم نسبى هستند که در محیط ما، که محیطى نسبى است، مفهومى دارند؛تاریکى شب مانع از دیدن انسان است، در عین حال برخى از حیوانات در دل شب پرواز مىکنند و مىبینند. چون وجود ما محدود است و بر اثر نارسایى دیدگان، موجودات در شب از دیده ما مخفى هستند، طبعاً قسمتى از جهان ما پنهان خواهد بود؛ ولى براى موجود محیط و برتر (خدا) تمام غیبها، شهود است و پنهان و آشکار براى او مفهومى ندارد. قرآن به این حقیقت با جمله زیر (آیه١٠ همین سوره) اشاره مىکند: «وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِالَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ».
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. ملک (٦٧) آیه ١٤.
٢. در اصطلاح فلسفه، نوع اول را علم حصولى و دوم را علم حضورى مىنامند.
٣. راغب، مفردات، ص ٣٦٨.
٤. کشاف، ج ٢، ص ١٦٠. در تفسیر این دو جمله دو نظر دیگر است که بهطور اختصار نقل مىشوند: گاهى گفته مىشود مقصود از «ما تغیض الأَرحام و ما تزداد؛ آنچه رحمها کم مىکنند و یا مىافزایند» خون ایام باردارى زنان است که قسمتى را صرف غذاى جنین نموده وقسمت دیگرى در دوران نفاس به بیرون از رحم مىریزد. این نظر، با ظاهر آیه تطبیق نمىکند؛ زیرا چنانکه گفته شد، مقصود از «ما» در هر سه جمله، جنین است؛ ولى در این نظر مقصود از اولى جنین است و از دومى و سومى خون رحم است. گذشته از این به کار بردن لفظ کم کردن و زیاد نمودن در تغذیه جنین از خون و یا بیرون ریختن خون در دوران وضع حمل، نوعى مجاز و یا خلاف ظاهر است.
دورتر از این نظر، نظر سومى است که مىگویند مقصود از کم کردن رحمها، همان تولدهاى کمتر از نه ماه و منظور از افزودن رحمها، تولدهاى بالاتر از آن است و دورى این نظر از ظاهر آیه بر اهل دقت مخفى نیست.
٥. ر.ک: حجر (١٥) آیه ٣١؛ فرقان (٢٥) آیه ٢؛ طلاق (٦٥) آیه ٦٥.
٦. فصلت (٤١) آیه ٥٤.
٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٤٦.
*****
پاسدارانى که از ما مراقبت مىکنند ١١. «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّه إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَومٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ؛(١)
براى (انسان) نگهبانانى گماشته شده است که بهفرمان خدا او را پیش رو و پشت سر (از هلاک و نابودى) حفظ مىکنند و خداوند وضع ملتى را عوض نمىکند تا خود آنان وضع خود را تغییر دهند. هرگاه خداوند نابودى گروهى را بخواهد بازدارندهاى در برابر او نیست. براى بشر جز خدا سرپرستى وجود ندارد».
انسان بهسان موجودات دیگر، محتاج و نیازمند آفریده شده است؛ از روز نخست که به صورت سلولى در رحم مادر قرار مىگیرد نیازمندى، سراسر وجود او را احاطه کرده و تا دم واپسین با او همراه است.
اگر بشر از نظر تعقل و فکر، قوى و نیرومند است و در پرتو دانش و بینش خود، زمین و دریا و فضا را تسخیر نموده است، از نظر شرایط زندگى و لوازم حیات در محدودیت شدیدى قرار دارد؛ مثلا اگر چند لحظه اکسیژن هوا، وارد ششهاى او نگردد، خفه مىشود. اگر فشار هوا کم و زیاد گردد، زندگى او در خطر مىافتد، اگر درجه حرارت هوا از حد معینى بالا یا پایین رود، نابود مىشود و انسان مقتدر، از حرکت و جنبش باز مىماند.این حقیقت را قرآن در آیاتى یاد آور شده و مىفرماید:
«یَاأَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِیدُ؛(٢)
اى مردم! شما نیازمندان درگاه خدا هستید، و خدا بىنیاز و شایسته ستایش است».
در حقیقت اگر بخواهیم واقعیت نیازمندى انسان را به صورت امرى محسوس بیان کنیم باید بگوییم: انسان با تمام قدرت خود، بسان لامپ نیرومند پر فروغى است که دیدهها را خیره مىسازد. این نور خیره کننده هر چه باشد، از خود او نیست و هر لحظه از مرکز مولد برق، به آن قوه و نیرو مىرسد و اگر یک لحظه جریان برق قطع گردد، فوراً خاموش شده و خودنمایى آن سپرى خواهد شد.
خلاصه بشر براى ادامه زندگى خود در آغوش طبیعت باید از عوامل بىشمارى کمک گیرد و اگر این کمکها و امدادها به او نرسد؛ چراغ زندگى او به خاموشى گراییده از حرکت و جنب و جوش مىافتد.این از یک طرف.
از طرف دیگر، در اطراف وجود انسان عوامل نابود کننده، فراوان است که درهر لحظه، هستى و زندگى او را تهدید مىکنند: میکربهاى خطرناک و کشنده در آب آشامیدنى و هوا به قدرى زیاد است که اگر عوامل ضد میکرب در خون او نباشد، بشر را فوراً از پاى در مىآورند. خداوند براى خنثى نمودن آثار این دشمنان نامریى گلبولهاى سفید را در خون آفریده که همواره در جنگهاى میکربى خون شرکت مىکنند و دشمنان انسان را از پاى در مىآورند.
گاهى در شبانه روز هزاران تن سنگهاى آسمانى کره خاک را سنگباران مىکنند، حیات و زندگى بشر را به فنا و نابودى تهدید مىنمایند و دست آفرینش براى حفظ انسان، یک زره هوایى بر دور کره خاک کشیده تا سپرى در برابر این صخرهها باشد و این سنگها با اصابت به این زره هوایى، آتش بگیرند و از بین بروند.
عوامل انحراف فکرى از چپ و راست انسان را احاطه کرده، ایمان و اخلاق و فضایل او را تهدید مىکنند و در برابر همه این عوامل، حامیانى مانند مربیان صالح و پیامبران و پیشوایان وسایر عوامل و موجبات هدایت وجود دارد که او را از هر نوع انحراف باز مىدارند.
از این بیان، چنین نتیجه مىگیریم خداوند براى حفاظت بدن و روح انسان پاسدارانى آفریده است که بقاو هستى او را در برابر حوادث بیمه کنند و این عوامل همان است که در این آیه مورد بحث به عنوان «معقبات» از آن یاد شده و مىفرماید:
«لَهُ مُعَقِباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ و مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ؛
براى انسان حامیان و مراقبانى هستند که وجود او را از هر نظر حراست مىکنند».
قسمتى از این «معقبات» (حامیان) همانها هستند که بیان گردید و براى ما محسوس و ملموس هستند و از طریق حس و علم از حمایت آنها از تن و روان بشرى آگاهیم؛ ولى قسمت دیگر از این حامیان یک سلسله عوامل نامریى دیگرى است که قرآن از آنها در آیات به لفظ «حافظین» تعبیر مىآورد و مىفرماید:
«وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ؛(٣)
براى شما نگهبانانى (فرشتگان) گماردهایم».
در آیه دیگر مىفرماید:
«وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وُیُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمُوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لایُفَرِّطُونَ؛(٤)
اوست مقتدر و برتر از بندگان خود. نگهبانانى براى شما مىفرستد تا وقتى مرگ یکى از شما فرا رسد فرستادگان ما (جان) شما را مىگیرند و آنها در کار خود کوتاهى نمىکنند، اگر چه حافظ و حامى واقعى همان خداست و فرشتگان مجرى فرمانهاى او هستند»(٥).
سنّت قطعى الهى در سعادت ملل قرآن مجید، پایه سعادت و خوشبختى و استوارى نعمت را در میان هر ملتى معلول پیروى آنان از تقوا و پرهیزگارى و دورى از نافرمانى و گناه مىداند و مىفرماید: هماى سعادت هنگامى بر سر ملتى پروبال مىگشاید و تمام نعمتهاى الهى در صورتى بر سر ملتها پیوسته و پایدار است که آنان از مسیر فطرت گام فراتر ننهند و از زشتىها و پلیدىها، ستم و تعدى و فساد اخلاق دور باشند. قرآن به این حقیقت علاوه بر آیه مورد بحث (إِن اللّه لا یغیر...)در آیات دیگرى نیز اشاره نموده و مىفرماید:
«وَلَوْأَنَّ أَهْلَ القُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ؛(٦)
اگر مردم جهان به خدا ایمان بیاورند و از مخالفت دستورهاى او بپرهیزند درهاى برکت را از آسمان و زمین به روى آنان باز مىکنیم؛ ولى آنان دستورهاى الهى را نادیده گرفتند و سرانجام، آنها را به نتیجه اعمالشان دچار ساختیم».
مقدارى از این مطلب (که پیروى از فرمانهاى خدا نعمت و برکت و سعادت و خوشبختى را به دنبال دارد) براى ما مشهود و محسوس است؛ زیرا مردمى که همه مرزهاى اخلاقى و حدود الهى را در هم بشکنند و در زندگى جز فساد و فحشا و ستم و... چیزى را نشناسند، قطعاً به واکنش کردارهاى خود که گسترش بیمارى، دشمنى، فساد نسل، جنگهاى خونین و... گرفتار خواهند شد.
ولى قسمتى از این مطلب که چگونه اعمال نیک و کردارهاى خدا پسندانه ملتى، گشودن درهاى رحمت و برکت از زمین به روى آنها را موجب مىگردد حقیقتى قرآنى است که قرآن از آن خبر داده و ما باید به آن ایمان بیاوریم و ما با علم و دانش کوتاه خود به همه علل آن احاطه پیدا نکردهایم تا درباره آن به داورى برخیزیم.
خلاصه، یکى از سنتهاى قطعى الهى این است که سرانجامِ ملتى که غرق در گناه و فساد باشد، نابودى است و چنین گروهى زود یا دیر، در کام مرگ و فنا فرو رفته و جز نام، نشانى از آنها باقى نخواهد ماند و امروز که بسیارى از ملل مغرب زمین غرق در عصیانگرى و فساد و فحشا هستند به چنین سرنوشتى دچار خواهند شد و دیر یا زود با تمدن ماشینى خود - که کمالات انسانى و عواطف بشرى و مراسم الهى را نادیده گرفته است - به خاک سپرده خواهند شد. مگر این که در برنامه خود تجدید نظر کنند و همانطور که برخى از دانشمندان دل آگاه، آنها را هشدار دادهاند از خواب غفلت مادیگرى بیدار شوند و مسیر زندگى را دگرگون سازند و این سنت قطعى الهى است: «وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدیلا».
چیرگى ملت غارتگر مغول بر حکومت چند صد ساله عباسیان معلول قدرت نظامى و برترى تاکتیک رزمى آنان نبود، بلکه گسترش فساد در میان عباسیان و خود خواهى امرا و حکمرانانشان، گرایش خلفا و زمامداران به هوس رانى و فساد و خود کامگى، موجب سقوط خلافت چند صد ساله اسلامى گردید و مسلمانان را در طول تاریخ با بزرگترین فاجعه روبهرو ساخت.
در روزهاى محاصره منطقه موصل از طرف فرمانده کل نیروهاى هلاکو دونامه مختلف به دست استاندار موصل رسید: یکى از دشمن خونخوار اسلام هلاکو و دیگرى از طرف خلیفه بغداد.
هلاکو در نامه خود یاد آور شده بود که اگر استاندار موصل، ابزار و آلات جنگى و وسیله فتح قلعه عظیم بغداد را در اختیار او بگذارد وى از محاصره موصل صرف نظر نموده و راه بغداد را پیش خواهد گرفت.هم زمان با رسیدن این نامه، نامهاى از دربار خلافت عباسى به دست حاکم موصل رسید و خلیفه در آن نامه، درخواست کرده بود حاکم موصل گروهى از بهترین نوازندگان موصل را روانه بغداد نماید، تا به مجالس عیش و طرب خلیفه رونق بخشند.
حاکم پس از خواندن هر دو نامه، چنین اظهار داشت: در این لحظه حساس، دشمن خونخوار اسلام از من ابزار جنگى مىطلبد ولى خلیفه، رامشگر ونوازنده مىخواهد کدام یک باید پیروز شوند؟
این جاست که حقیقت و مفاد جمله «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» به صورت واضح تجلى مىکند و معلوم مىشود چرا مسلمانان روزى در میان ملل جهان، سر بلند و سرفراز بودند ولى پس از چند قرن سیادت و عظمت و عالىترین تمدن، مقهور ملل دیگر گردیدند. نا گفته پیداست چون دگرگونى در روحیات و اعمال آنان پدید آمد، خدا نیز سیادت و عظمت را از آنان سلب نمود و براى این مطلب شاهد و گواه فراوان است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. مقصود از ضمایر چهار گانه در آغاز آیه، همان انسانى است که از آیه قبل فهمیده مىشود .
٢. فاطر (٣٥)آیه ١٥ .
٣. انفطار (٨٢) آیه ١٠.
٤. انعام (٦) آیه ٦١.
٥. برخى از مفسران تصور نمودهاند که مقصود از حافظان در این آیات همان حافظان اعمال و نویسندگان نیک و بد کردارها هستند. در صورتى که آیه معنایى وسیع دارد و نوشتن اعمال، یکى از مصادیق آن است.
گذشته از این، از برخى از آیات استفاده مىشود که فرشتگان نه تنها حافظ ما هستند، بلکه یک نوع نقش مراقبت روانى ما را بر عهده دارند و براى ما طلب آمرزش مىکنند چنان که مىفرماید: «وَالْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَْرْضِ؛ فرشتگان، خدا را با حمد و ثناى خویش، تنزیه مىکنند و براى کسانى که در روى زمین هستند، طلب آمرزش مىنمایند» - شورى (٤٢) آیه٥.
٦. اعراف (٧) آیه ٩٦.
*****
چرا پرستش، مخصوص خداست؟ ١٢. «هُوَ الَّذِى یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَیُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ؛(١)
اوست که برق را (موقع باران) براى بیم و امیدوارى شما مىنمایاند و ابرهاى سنگین و گرانبار را پدید مىآورد».
١٣. «وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِن خِیْفَتِهِ وَیُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَیُصِیبُ بِهَا مَنْ یَشَآءُ وَ هُمْ یُجَادِلُونَ فِى اللَّه وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ؛(٢)
رعد با ستایش خود و فرشتگان از بیم او، خدا را تسبیح مىگویند. (خدا) صاعقهها را مىفرستد و هر که را خواهد گرفتار آن مىسازد. آنان (مشرکان) درباره (توحید و قدرت) خدا، مجادله مىکنند، در حالى که او کیفرده و سخت گیر است».
١٤. «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لایَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَىْءٍ إِلا کَبَاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَى المَاءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ وَ مَا هُوَ بِبالِغِهِ وَ مَادُعَاءُ الکَافِرِینَ اِلاَّ فِى ضَلالٍ؛
دعوت حقیقى از آن اوست (و نباید کسى جز او را، معبود و بر آورنده نیازمندى خواند). کسانى که جز او را مىخوانند هرگز آنان از این دعوت سودى نمىبرند مگر (مانند تشنهاى بر نقطهاى مانند سر چاه بنشیند و) دو دست خود را به سوى آب باز کند (و انتظار داشته باشد که) آب به دهان او برسد، در صورتى که هرگز با این وضع (آب به دهان او) نخواهد رسید (همانطور که این فرد از کار خود نتیجه نمىگیرد بت پرستان نیز از دعوت خدا نتیجهاى نمىگیرند). دعوت کافران (و پرستش بتان) جز گمراهى چیزى نیست».
مجموع این آیات گواه و یا گواههاى روشن و استوار بر نفى معبودى جز خداوند است و هدف از این دلایل، بیدار ساختن افکار مشرکان و هدایت آنان به سوى توحید خداست که جز او را، معبود و یا آفریدگار جهان ندانند.
جاى گفتگو نیست که موقع نزول این آیات، قسمت اعظم شبه جزیره و مناطق زیادى از جهان را بتپرستى فرا گرفته بود: گروهى این بتها را جلوه گاه خدا و یا خدایان و شفیع میان خالق و مخلوق و شایسته عبادت مىدانستند، بدون این که آنها را خالق و رازق بدانند و کارهاى مخصوص خدا را مانند آفریدن و روزى دادن، به آنها نسبت دهند و گروهى دیگر، اجرام سماوى و بتها را آفریننده و روزىدهنده مىدانستند. این دسته نسبت به گروه نخست در اقلیت بودند.
در هر حال، خواه آنها را فقط معبود و شایسته ستایش بدانند، یاعلاوه بر مقام معبودى آنهارا مبدأ کار و مؤثر در جهان طبیعت قلمداد کنند، عبادت و پرستش، تواضع، خضوع و بندگى، در خواست حاجت و رفع نیازمندى، مخصوص معبودى است که ذات وى جلوه گاه کمال بوده و از هر نظر غنى و بىنیاز و قادر و توانا و پیراسته از نقص و عیب باشد. ناگفته پیداست فرد عاقل و با وجدان و بیدار، بىاختیار در برابر چنین معبودى سر تعظیم فرود مىآورد.
به عبارتى دیگر، از طرفى عشق به کمال در انسان امرى فطرى است و کمالات یک فرد، انسان را ناخود آگاه به سوى خود جلب مىنماید و عاشق خود مىسازد.و از طرف دیگر، نیکى و کمک به یک فرد، برطرف ساختن نیازمندىهاى شخص، از عواملى است که رشته ارادت را استوارتر ساخته و بر ارادت و اخلاص و خضوع انسان در برابر چنین نیکو کارى مىافزاید.
این دو عامل (عشق به کمال مطلق و نیکى و کمک) به صورت نامحدود در خدا وجود دارد؛ زیرا کمالى نیست که به اندیشه ما برسد مگر این که خدا آن را به صورت کامل و بىنهایت داراست. همچنین نیکىها و کمکهاى او آنچنان نامحدود است که اگر یک لحظه، سایه جود و احسان خود رإ؛ ّّ از سرما کوتاه کند، پرونده هستى ما بسته مىشود.
این دو عامل سبب مىشود جز او را نپرستیم و به غیر او عشق نورزیم و دست نیاز به سوى دیگرى دراز ننماییم؛ چون او کمال مطلق بوده و از نقص پیراسته است و در ذات او، جز کمال و فضیلت چیزى پیدا نمىشود و هر موجودى جز او داراى نقایصى است که از وى جدا نمىگردد و هر موجودى بدون استمداد از او هیچ نیازى را نمىتواند برطرف سازد، در این صورت، فلسفه توحید و عبادت و علت انحصار پرستش به ذات اقدس خداوند مبرهن و روشن مىگردد.
دلایلى که آیات مورد بحث به آن اشاره مىکنند قرآن مجید در این آیات به هر دو عامل، که با جاذبه خاصى در انسان، روح عبادت را پرورش مىدهند، اشاره مىنماید و به عامل اول (خداوند جهان، کمال مطلق و از هر نقص و عیبى پیراسته است) از دو راه رهبرى مىکند:
١. ذات او مظهر کمال و جلال است و فرشتگان و رعد آسمانى او را از هر عیب و نقص تنزیه مىکنند و موجودى که از هر عیبى پیراسته گردد جز کامل مطلق نمىتواند باشد.
٢. قدرت نامحدود خداوند را که آفریننده برق و پدید آرنده ابرهاى گرانبار(٣) و خالق صاعقههاى آتشین است، تشریح مىنماید.
آیا موجودى که از هر عیب و نقص پیراسته است و رعد با صداى مهیب خود، جهانیان را به عظمت او رهبرى مىکند و فرشتگان آسمانها او را ستایش و تنزیه مىنمایند، شایسته عبادت و پرستش است یا، اجسام بىروح زمینى و آسمانى که سراپا نقص و احتیاج و نیاز هستند؟
قرآن براى عامل دیگر، که انسان را به عبادت و پرستش خدا دعوت مىکند، با مثال لطیفى که در آیه ١٤ وارد شده است، اشاره مىنماید و مىفرماید: «دعوت حق، از آن اوست».
قرآن با این جمله، دو نوع دعوت و اظهار نیاز ثابت مىکند: یکى حق و دیگرى باطل. هر گاه انسان نیاز خود را به مقامى اظهار کند که بینا و شنوا و قادر و توانا باشد وى مىتواند نیاز او را برطرف کند، چنین دعوت و عرض حاجتى، حق خواهد بود و غیر آن باطل و بىحاصل شمرده خواهد شد.
سپس مىگوید: ستایش و پرستش مخصوص مقامى است که بتواند نیاز ستایش کننده را بر طرف سازد و چنین شخصى جز خدا، کسى دیگر نیست. توقع کمک از بتها به سان توقع لب تشنهاى است که در نقطه مرتفعى مانند لب چاه بنشیند و دو دست خود را از آن نقطه به سوى آب دراز کند، و انتظار داشته باشد که آبى بر دارد و رفع عطش کند، در صورتى که بر اثر دورى، هرگز به این هدف نخواهد رسید.
در این مثال، نکته لطیفى نهفته است و آن تشبیه انسان خداجو، به تشنه لبى است که دنبال آب مىرود همانطور که طلبیدن آب براى شخص تشنه، امرى طبیعى و فطرى است و هر نوع تحرک و فعالیت براى به دست آوردن آب، انگیزه ذاتى و درونى دارد، همچنین خداجویى و توجه به مقام ربوبى و گرایش به سوى قدرت مافوق طبیعى ریشه فطرى دارد. و همانطور که گاهى انسان در پیدا کردن آب بیراهه مىرود و یا سراب را به جاى آب مىپذیرد، هم چنین گاهى در تشخیص خداى واقعى خود دچار اشتباه مىشود و به خدا نمایان باطل و بىحاصل پناه مىبرد.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. «ثقال» جمع «ثقیله» مانند کرام جمع کریمه است.
٢. «محال» مصدر «محل» به معناى کیفر دادن است و گاهى گفته مىشود که مصدر میمى «ماحل» به معناى مکر است. در این صورت، به کار بردن این لفظ در باره خدا نوعى مجاز است و مقصود این است که خداوند باطرق مختلفى معبود بودن بتان را محکوم مىسازد.
درباره «تسبیح رعد» در بخش بعد، در تفسیر آیه ١٥ بحث خواهیم نمود.
٣. براى اولین بار در تاریخ علم، قرآن براى ابر، وزن ثابت و آن را سنگین و گرانبار معرفى کرده است.
*****
همه موجودات براى خدا سجده مىکنند اطلاعات، ١٦ بهمن ١٥ ١٣٥٢. «وَللَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمَواتِ وَ الأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالاْصَالِ؛(١)
آن چه در آسمانها و زمین است و همچنین سایههاى آنها، صبح و شام از روى میل یا اجبار، براى خدا سجده مىکنند».
با مراجعه به آیات قرآن، روشن مىگردد که همه موجودات جهان، سه وظیفه خطیر خود را در برابر خداوند بزرگ انجام مىدهند که عبارتند از:
١. همه موجودات جهان، خدا را «تسبیح» مىگویند؛
٢. سراسر هستى خدا را «حمد و ثنا» مىگوید؛
٣. تمام موجودات جهان براى خدا «سجده» مىکنند.
قرآن هر سه مطلب را یعنى «تسبیح» و «حمد» و «سجده» را براى هر موجودى ثابت مىنماید و فرق هر یک از دیگرى کاملا روشن است:
تسبیح خدا این است که او را از هر عیب و نقص پیراسته سازیم و وجود او را از هر عیبى منزه و مبرا بدانیم.
مقصود از حمد خدا این است که خدا را در برابر صفات کمال و جمال و روشهاى نیکوى او به بندگان خویش، بستاییم و در حقیقت تفاوت «حمد» با «تسبیح» در اینجاست که در تسبیح، نظر به پیراستگى خداوند از عیب و نقص است و بازگشت آن به توصیف خدا با صفات سلبى او مىباشد؛ ولى هدف در «حمد» توصیف خدا، با صفات ثبوتى و افعال نیکوى او و انگیزه ستایش، وجود همان کمالات نامحدود است خواه این کمال جزو ذات او باشند؛ مانند علم و قدرت بىپایان وى یا از افعال او به شمار روند؛ مانند رأفت و رحمت گسترده وى بر بندگان خویش.
در برابر این دو، حقیقت سومى نیز به نام «سجود» هست و مقصود از سجده براى خداوند این است که هر موجودى در مقابل عظمت بى پایان او ابراز تذلل و کوچکى مىنماید. بنابراین هر یک از این عناوین سه گانه براى خود حقیقت و واقعیتى دارد که از دیگرى جداست.
درباره تسبیح موجودات و همچنین ستایش هر موجودى از خداى جهان، در تفسیر سوره «حدید»(٢) سخن مىگوییم و بعداً نیز توضیحاتى در این باره خواهیم داد.
قرآن با طرز شیوایى سجده همه موجودات جهان را بیان نموده است. در آیه مورد بحث به گواهى لفظ «من» در جمله «وَللَّه یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمَوَاتِ» تنها خضوع موجودات با شعور را مطرح مىنماید و این که هر موجود صاحب درکى در برابر عظمت بىپایان خداوند، احساس ذلت و ابراز خضوع مىنماید و در برخى از آیات، دایره سجده گستردهتر گرفته شده و از سجود تمام جنبندگان سخن به میان آمده است، آنجا که مىفرماید:
«وَللَّهِ یَسْجُدُ مَا فِى السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الْأرْضِ مِنْ دَآبَّةِ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ؛(٣)
براى خدا آنچه در آسمانها و زمین از جنبندگان و فرشتگان است، سجده مىکنند و هرگز کبر نمىورزند».
در جاى دیگر سجده گیاهان و درختان را متذکر مىگردد و مىفرماید:
«وَالنَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ؛(٤)
گیاهان و درختان او را سجده مىکنند».
دگر بار با دید وسیعى از سجود و خضوع سایههاى اجسام سخن گفته و مىفرماید:
«أَوَلَمْ یَرَوْا إلى مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَىْءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الیَمِیْنِ وَ الشَّمَائِلِ سُجَّداً للَّهِ وَ هُمْ دَاخِرُونَ؛(٥)
مگر نمىنگرید به اجسامى که خدا آفریده است که سایههاى آنها از راست و چپ (صبح و عصر) حرکت و خدا را سجده مىکنند و خود اجسام نیز در حال خضوع و اطاعت هستند».
بنابر این، مسأله سجده موجودات مسألهاى عمومى است که سراسر جهان هستى را فرا مىگیرد و اختصاص به موجودى ندارد.
آنچه مهم است فهمیدن حقیقت سجده است و چگونه هر موجودى اعم از عاقل و غیر عاقل در برابر عظمت حق، ابراز تذلّل و کوچکى مىکند و به تعبیر قرآن سجده مىنماید.
مقصود از سجده کردن موجودات چیست؟ انسان معمولا هنگام سجده کردن بر روى زمین قرار گرفته و پیشانى و احیاناً چانه(٦) را بر زمین مىگذارد. این هیأت، شکل ظاهرى سجده است؛ ولى روح آن، همان ابراز تذلل و فروتنى در برابر معبود مىباشد.
در این جا این مسأله مطرح مىگردد که آیا در استعمال لفظ «سجده» لازم است حتماً آن هیأت خاص موجود باشد و بدون تحقق آن، نمىتوانیم این لفظ را به کار ببریم یا این که ملاک و میزان آن، ابراز خضوع و فروتنى است و هرکجا این امر محقق گردد مىتوانیم لفظ سجده را به کار ببریم ولو با آن هیأت خاص صورت نپذیرد و اگر هم به آن هیأت خاص، سجده مىگوییم، از این نظر است که در اعتبار عقلا، این کار، طریقه اظهار کوچکى و فروتنى است؟
قرآن در این مسأله، راه دوم را بر گزیده و هر نوع تذلل و کوچکى را که به وسیلهاى تحقق پذیرد، سجده مىنامد و روش عرف و عقلا نیز در نامگذارى و به کار بردن الفاظ همین است؛ مثلا روزى، لفظ «چراغ» را در چراغهاى محقرى به کار مىبردند که براى خود شکل و وضع خاصى داشت و از هیچ نظر قابل مقایسه با چراغهاى پر فروغ امروز نبود؛ ولى چون خاصیت و اثر همان چراغهاى دیرینهدر چراغهاى امروز، به صورت کاملترى موجود است از این نظر لفظمزبور، بدون هیچگونه تغییرى به نور افکنهاى قوى و نیرومند نیز اطلاقمىشود.
حقیقت سجده در موجودات جهان سراسر موجودات جهان، به نحو خاصى مراتب فروتنى و تذلل خود را به مقام ربوبى ابراز مىنمایند و عالىترین مظهر براى اظهار کوچکى و تعظیم معبود جهان، این است که همه جهان در قبضه قدرت وى بوده و همگى مطیع فرمان و اراده مطلق او هستند؛ به عبارت دیگر، اراده واحدى بر جهان حکومت مىکند و همه موجودات از آن پیروى کرده و در برابر آن هیچگونه مقاومتى ابراز نمىنمایند.
بنابر این، در سجده به این معنا (اطاعت بىچون و چراى موجودات در مقام آفرینش از اراده نافذ خداوند) کراهتى تصور نخواهد شد؛ زیرا اکراه در موردى به کار مىرود که موجودى از خود داراى اراده و اختیار باشد، تا در مقابل دیگرى ابراز مقاومت کند، در صورتى که در این مورد هیچ موجودى واجد وجود نیست تا چه رسد که از خود اراده مخالفى داشته باشد و سجده در برابر عظمت خدا را مکروه بشمارد(٧).
با وجود این مشاهده مىشود که آیه براى انسان دو نوع سجده ثابت مىکند: سجدهاى از روى میل، و خضوعى از روى کراهت.
منظور از «سجده از روى رغبت» آن نوعپذیرشهاست که با طبع انسان و یا هر موجودى دیگر موافق باشد؛ مانندنمو و رشد و گردش خون و ضربان قلب براى انسان و مقصود از «سجده از روى کراهت» پذیرش یک سلسله روىدادهایى است که با طبع موجودى سازگار نباشد؛ مانند مرگها و بلاهایى که انسان را پیش از وصول به پایان عمر، به فنا و نیستى محکوم مىسازد.
در قرآن مجید در آیه دیگرى نیز لفظ رغبت و کراهت درباره آسمانها و زمین به کار رفته است و طبعاً مقصود همان است که گفته شد. چنان که مىفرماید:
«...فَقَالَ لَهَا وَلِلأرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوَ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ؛(٨)
به آسمان و زمین خطاب نمود (بیایید) و فرمان مرا (در پذیرش هر نوع تبدلات و تغییرات) از روى اراده یا کراهت بپذیرید. گفتند: به رغبت پذیرفتیم».
بنابر این پذیرش وجود و قبول هر نوع تصرف، خواه موافق طبیعت موجود باشد یا مخالف آن، خضوع و اظهار کوچکى در برابر خداست چیزى که هست به یک معنا همه این پذیرشها از روى میل و رغبت است و به یک معنا آن قسم از حوادث، که بر خلافت مسیر طبیعى موجود باشد در پذیرفتن آن نوعى کراهت وجود دارد.
نه تنها وجود هر موجودى در قبضه قدرت اوست، بلکه سایههاى اجسام در گردش و تحولات خود، تابع اراده و خواست او هستند و هنگام صبح و عصر در دو طرف جسم سایههاى چشمگیرى دیده مىشود که همگى در پرتو اراده نافذ اویند.
آیا شایسته است که هر موجودى با سایههاى خود در برابر خدا ابراز کوچکى کند، اما انسان مشرک از سجده در برابر خدا امتناع ورزد به خصوص این که خداوند انواع موجودات زمین و آسمان را در برابر انسان خاضع ساخته است؟
همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبرى
سخنى در مورد تسبیح موجودات در بخش پیش، در تفسیر آیه سیزدهم وعده دادیم که درباره تسبیح «رعد» سخن بگوییم. علت این که توضیح این قسمت را به این بخش موکول کردیم، این است که خواستیم دو مسأله (سجده موجودات و تسبیح آنها) را یک جا بررسى کنیم.
درباره «تسبیح موجودات جهان» - اعم از جاندار و نبات و جماد نظرهاى گوناگونى گفته شده است و ما تمام آنها را در کتاب قرآن و معارف عقلى - که تفسیرى بر سوره حدید است - آوردهایم و از میان آنها یک نظر را برگزیدهایم که با ظاهر آیات قرآن و دلایل فلسفى کاملاً تطبیق مىکند.
حاصل آن این است که، وجود و هستى در هر مقام و مرتبهاى با علم و شعور و درک و آگاهى، ملازم و توأم است و هر چیزى که سهمى از وجود و هستى دارد، به همان اندازه از علم و شعور سهمى خواهد داشت و دلایل فلسفى این نظر را کاملا تأیید مىکند و پایه برهان فلسفى آن را دو چیز تشکیل مىدهد:
١. در جهان هستى آنچه اصیل و سر چشمه آثار و کمالات است «وجود» است. هر نوع فیض معنوى و مادى از آن اوست. اگر در جهان، علم وادراکى، قدرت و نیرویى، حیات و زندگیى هست همگى در پرتو وجود و هستى اشیاست و اگر وجود از میان برود همه این جنب و جوشها، تلاشها و حرکتها به خاموشى مىگراید.
٢. براى وجود در تمام مراحل هستى از واجب و ممکن، ازمجرد و مادى، از عرض و جوهر، یک حقیقت بیش نیست و حقیقت وجود اگر چه براى ما روشن نیست؛ ولى ما به آن حقیقت با یک رشته مفاهیم ذهنى اشاره مىکنیم و مىگوییم وجود، عدم و نیستى را طرد مىکند و به هر چیزى حقیقت و عینیت مىبخشد.
بنابر این هر کجا از وجود سراغى داشته باشیم این دو صفت (طرد عدم؛ تشکیل دهنده حقیقت خارجى) را در آن جا مىیابیم؛ از این جهت مىگوییم وجود در تمام مراحل یک حقیقت بیش ندارد به گواه این که در تمام مراحل دو اثر یاد شده را، که حقیقت آنها نیز یکى است، دارد.
روى این بیان، که وجود را منبع تمام کمالات بدانیم و براى آن یک حقیقت بیش قائل نشویم، باید چنین نتیجه بگیریم: هر گاه وجود در مرتبهاى از مراتب هستى مانند موجودات جاندار، داراى اثرى (علم و ادراک) گردید، حتماً باید این اثر در تمام مراحل وجود نسبت به سهمى که از وجود دارد، محقق باشد و در غیر این صورت، یا باید سر چشمه کمالات وجود نباشد و یا این که براى وجود، حقایق متباین تصور کنیم و حقیقت آن را در مرتبه جاندار، با آنچه در مراتب گیاه و معدن است، مغایر و مباین بدانیم؛ زیرا معنا ندارد یک حقیقت در مرتبهاى داراى اثرى باشد و در مرتبه دیگر فاقد آن.
به عبارت دیگر، هر گاه وجود داراى حقایق مختلف و متباین بود، جا داشت که در نقطهاى واجد اثرى باشد و در نقطه دیگر نشانهاى از آن نباشد، ولى هرگاه براى آن یک حقیقت بیش نباشد و تفاوت مصادیق آن، بر اساس شدت و ضعف مراتب باشد در این صورت، معنا ندارد یک حقیقت در مرحلهاى، داراى اثرى باشد و در مرتبه دیگر نباشد.
این خلاصه برهان فلسفى است که مرحوم صدر المتألهین در اسفار(٩) در موارد مختلفى در مورد آن بحث و گفتگو نموده است و ظواهر آیات قرآن این حقیقت را تأیید مىکند آن جا که مىفرماید:
«...وَ إِنْ مِنْ شَىْءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ...؛(١٠)
همه موجودات با ستایش خود خدا را تنزیه مىکنند، ولى شما از نحوه تسبیح آنها آگاه نیستید».
ظاهر آیه این است که تمام موجودات آگاهانه خدا را تسبیح مىکنند و همه آنها سهمى از علم و ادراک دارند. روشنتر از همه در اثبات علم و ادراک براى تمام اشیا، آیه زیر است:
«...وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ...وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِاللَّهِ...؛(١١)
برخى از سنگها مىشکافد و از آن نهر جارى مىگردد و پارهاى از آنها از خوف خدا از فراز کوه به زیر مىافتد».
در این آیه صریحاً علت سقوط سنگ را از فراز کوهها همان حالت خوف و خشیت سنگ معرفى کرده و اگر آیه را تأویل نکنیم باید بگوییم به راستى صخرهها خوف و خشیت دارند.
مرحوم صدر المتألهین این حقیقت فلسفى و قرآنى را از طریق شهود نیز درک کرده و در رساله سیر و سلوک خود اشعارى در این مضمون دارد :
بر عارف همه ذرات عالم ملک وارند در تسبیح هردم کف خاکى که در روى زمین است بر عارف کتاب مُسْتَبین است به هر جا دانهاى در باغ و راغى است درون مغز او روشن چراغى است به فعل آید زقوه هر نهانى زهر خاکى یکى عقلى و جامى بود نامحرمان را چشم دل کور و گرنه هیچ ذره نیست بىنور بخوان تو آیه «نور السماوات» که چون خورشید یابى، جمله ذرات که تا دانى که در هر ذرهاى خاک یکى نورى است تابان گشت زان پاک خوشبختانه دانش امروز، در سایه زحمات پژوهشگران، وجود علم و ادراک را در جهان نبات ثابت نموده است تا آن جا که دانشمندان روسى معتقدند گیاهان اعصاب دارند و فریاد هم مىکشند.
لابراتوار علایم کشاورزى مسکو فریاد و گریههاى ریشه گیاهى را که در آب گرم قرار گرفته بود ضبط کرد. خبر گزارىهاى جهان از رادیو مسکو نقل مىکنند که گیاهان اعصاب دارند و فریاد مىکشند.
رادیو مسکو دیشب گوشهاى از نتایج تحقیقات دانشمندان روسى را در نباتات و گیاهان فاش کرد و گفت: دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که گیاهان نیز داراى دستگاهى شبیه شبکه اعصاب حیواناتند. این نتیجه آزمایش یک دانشمند است که به دستگاههاى الیافى ساقه کدو فرستندههایى نصب کرد و سپس مطالعات را با تعقیب ریشه گیاه دنبال کرد و با انجام بریدگى در ریشه گیاه با عکسالعمل گیاه مواجه شد.
همزمان با این آزمایش، آزمایش مشابهى در آزمایشگاه فیزیو لوژى نباتات فرهنگستان علوم کشاورزى صورت گرفت و نتیجه مشابهى به بار آورد. در این آزمایش ریشه گیاهى را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند که صداى فریاد گیاه بلند شد. البته فریاد گیاه آنچنان نبود که به گوش برسد؛ ولى گریهها و فریادهاى نامریى این گیاه را دستگاههاى دقیق الکترونیکى روى نوار پهنى ضبط کردند(١٢).
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. آغاز روز را «غدو» و آخر آن را «اصیل» مىنامند و «آصال» جمع «اُصُل» بر وزن رُسُل و آن جمع «اصیل» است و در حقیقت از آغاز وقت عصر تا لحظه غروب آفتاب را «اصیل» مىگویند. ر.ک: راغب، مفردات؛ مجمع البیان.
٢. ر.ک: قرآن و معارف عقلى.
٣. نحل (١٦) آیه ٤٩.
٤. رحمن (٥٥) آیه ٦.
٥. نحل (١٦) آیه ٤٨.
٦. قرآن به این نوع از سجده نیز اشاره نموده است چنان که مىفرماید: «...إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إَذَا یُتْلى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقَانَ سُجَّداً؛ مردان دانشمند از پیشینیان هر موقع آیات خداوند بر آنها خوانده شود، روى زمین به سجده مىافتند و چانههاى خود را بر زمین مىگذارند». اسراء (١٧) آیه١٠٧.
٧. از این بیان کیفیت سجده سایههاى اجسام نیز روشن مىگردد؛ زیرا همانطور که اجسام در قبضه قدرت خدا بوده و در پذیرش هر نوع تصرف و ترکیب و انحلال در برابر خدا، کمال خضوع دارند، همچنین سایه اجسام در برابر آفتاب، از نظر گسترش و جمع شدن این حالت را دارند. زمخشرى در تفسیر سجده اجسام مىگوید: «ینقادون لإحداث ما أراده فیهم من أفعاله شاؤوا أو أبوا، لایقدرون أن یمتنعوا علیه».
و نیز در معنى سجده سایهها مىگوید:
«حیث تتصرف على مشیته فی الامتداد و التقلص والفیء والزوال». و آن چه ما در بالا گفتیم، توضیح نظر ایشان است.
٨. فصلت (٤١) آیه ١١.
٩. ج ١، ص ١١٨ و ج ٦، ص ١٣٩ - ١٤٠.
١٠. اسراء (١٧) آیه ٤٤.
١١. بقره (٢) آیه ٧٤.
١٢. اطلاعات، ١٦ بهمن ١٣٥٢
قرآن و اسرار آفرینش بتپرستى چرا؟
١٦. «قُلْ مَنْ رَّبُ(١) السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِاللَّهُ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَولِیَاءَ لایَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً قُلْ هَلْ یَسْتَوى الْأَعْمى وَ الْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوى الظُّلُمَاتُ وَ النُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلِه شُرَکاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللَّهُ خَالِقُ کُلِّشَىْءٍ وُ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؛
بگو: صاحب آسمانها و زمین کیست؟ بگو: خدا. بگو: آیا (با این حال، شایسته است) که جز او اولیایى که اختیار سود و زیان خود را ندارند، براى خود قرار دهید؟ بگو: آیا نابینا و بینا یکسان است؟ آیا تاریکى و روشنى برابر است؟ یا اینکه آنها را که شریک خدا قرار دادهاند، مانند خدا مخلوقى آفریدهاند تا (مسأله) خلقت بر آنها مشتبه گردد؟ بگو: خداست آفریننده همه چیز، اوست یگانه مقتدر و غالب».
بررسى مجموع آیاتى که در قرآن در مورد بتپرستى وارد شده است به خوبى ثابت مىکند ملل بتپرست بتهاى خود را خالق و آفریننده زمین و آسمان و یا سایر موجودات زمینى و آسمانى نمىدانستند و مقام خلقت را بالاتر از آن مىدانستند که آن را به بتهاى خود نسبت دهند و وجدان آنان راضى نمىشد که جهان خروشان هستى را معلول بتهاى تراشیده خود بدانند.
خود قرآن نیز به این حقیقت تصریح مىکند که اگر از آنان بپرسید آفریننده آسمانها و زمین کیست؟ همگى مىگویند خداوند مقتدر و دانا، آنها را آفریده است. قرآن در سورههاى مختلفى(٢) به این حقیقت تصریح نموده است. در اینجا فقط به نقل یکى از آن آیات مىپردازیم:
«وَ لَئِنْ سَئَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...؛(٣)
اگر از آنان بپرسى که چه کسى آسمانها و زمین را آفریده است؟ مىگویند: خدا».
بنابر این در اینکه آفریدگار جهان خداست و خالقى جز او نیست اختلافى نداشتند و همگى به یگانگى خالق جهان و پدید آرنده هستى معتقد بودند. اختلاف آنان با پیروان انبیا، در مطلب دیگرى بوده است:
گروهى آنان را به عنوان شفیعان درگاه الهى مىپرستیدند و روى اندیشههاى سست، از پرستش خود پروردگار اعراض نموده و با پرستش بتها خواهان تقرب به مقام الهى بودند. قرآن به عقیده این گروه در آیه زیر اشاره فرموده آنجا که مىفرماید:
«...و الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَولِیاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفى...؛(٤)
آنانکه جز خدا اولیایى براى خود قرار دادهاند (و مىگویند:) ما آنها را براى آن مىپرستیم که ما را به طور کامل به سوى خدا نزدیک سازند».
این گروه درباره بتها جز اندیشه شفاعت فکر دیگرى نداشتند، نه تنها آنها را خالق نمىشمردند حتى اداره و تدبیر جهان آفرینش را نیز از آنِ آنها نمىدانستند. عقیده این گروه در آیه دیگر نیز بهطور صریح گفته شده است و خداوند به پیامبر مىفرماید که هر گاه از این گروه در مورد اداره جهان آفرینش بپرسى آنان بىدرنگ خواهند گفت که تدبیر جهان خلقت از آن خداست. آن جا که مىفرماید:
«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَآءِ مَاءً فَأَحْیَابِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...؛(٥)
هر گاه از آنان بپرسى که چه کسى باران را از آسمان فرود آورد که در پرتو آن زمینهاى مرده را زنده کرد؟ مىگویند: خدا».
ناگفته پیداست نزول باران و زنده کردن زمینها بخشى از تدبیر جهان خلقت است.
گروه دیگر از بتپرستان نه تنها بتان را شفیع و وسیله تقرب مىدانستند، بلکه معتقد بودند تدبیر جهان خلقت و اصلاح امور آفرینش به دست آنها سپرده شده است و آنها به عقیده بتپرستان موظف به تدبیر اوضاع جهان و اصلاح امور بودند و روى این اساس در برابر آنان گریه و زارى نموده حوایج و نیازمندىهاى خود را به آنها مىگفتند و با الحاح و اصرار شدیدى از آنان مىطلبیدند که نیازمندىهاى آنها را برطرف سازند.
آنان همان گروهى بودند که بتان را «رب» و مدبر و مصلح جهان مىپنداشتند و به اصطلاح، در مسأله خالق بودن خداوند، موحد، ولى درباره ربوبیت وى مشرک بودند.
آیه مورد بحث، براى ابطال این نظریه از دو راه وارد شده است و اندیشه وجود تدبیر را در بتها، با منطقى استوار محکوم کرده است:
١. نخستین پایه تدبیر این است که شخص مدبر باید از دانش و قدرت سرشارى بهرهمند باشد و نفع و ضرر خود و موجود مورد تدبیر خود را تشخیص دهد و در این صورت مىتواند در پرتو قدرت خویش، جهان و یا بخشى از آن را اداره نماید؛ ولى موجودى که درک و شعور ندارد و اختیاردار سود و زیان خود نیست چگونه مىتواند پروردگار و مدبر جهان آفرینش باشد.
در آیه مورد بحث به این استدلال با جمله زیر اشاره شده است: «أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَولِیَاءَ لَا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً؛
آیا براى خود اولیایى جز خدا که اختیار سود و زیان خود را ندارند اتخاذ نمودهاید؟»
بر اساس این منطق مدبر بودن بتها، که از هر نوع تصرف در جهان خلقت ناتوانند، باطل مىشود. آنگاه آیه براى روشن نمودن اذهان به بیان دو مثل مبادرت ورزیده و مىفرماید: آیا بینا و نابینا و نور و ظلمت یک سانند؟ مقصود این است که مؤمن با دیده عقل و خرد مىبیند که این اجسام بىروح شایستگى ربوبیت و تدبیر جهان آفرینش را ندارند ولى مشرک، به سان نابینایان از دیدن حقیقت محروم است. ایمان، محیط زندگى انسان را روشن مىسازد ولى محیط زندگى کافر، بر اثر عناد با وجدان و فطرت و خرد، تاریک بوده و او پیش پاى خود را نمىبیند.
٢. راه دیگرى براى ابطال اندیشه وجود تدبیر در بتها این است که بگوییم: آنان در صورتى مىتوانند مدبر جهان آفرینش باشند که به سان خدا خالق باشند و در پرتو قدرت خلقت، که بالاتر از مقام تدبیر است، به تدبیر مخلوق خود اشتغال ورزند در صورتى که این راه نزد خودِ بتپرستان باطل است و خود نیز از آن بیزارند.
در این آیه به این نوع استدلال با جمله «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکآءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ» اشاره شده است و استدلال را با لفظ «ام» که متضمن نوعى انکار است،آغاز نموده است و در حقیقت مىخواهد چنین بفرماید: پس از ابطال راه اول، براى ربوبیت بتها یک راه بیش باقى نمانده است؛ یعنى آنها را مانند خدا خالق بدانیم در صورتى که خود بت پرستان زیر بار این نطر نمىروند و آنها را خالق نمىدانند.
قرآن در ردّ این احتمال، که معبودهاى آنان مانند خدا خالق باشند تنها به توافق و همفکرى بت پرستان در مسأله خلقت اکتفا نورزیده و به صورت یک اصل کلى مىفرماید: «قُلِ اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَىْءٍ؛ بگو: آفریننده همه چیز خداست» و در صحنه آفرینش براى بتها نصیبى از خالقیت نیست؛ نه تنها خالق نیستند، بلکه همگى مخلوق خدایند.
آیه براى این که گفتار خود (او آفریدگار همه چیزهاست) را بدون دلیل نگذارد با ذکر دو صفت از او صاف خداوند، یعنى «واحد» و «قهار» بر یکتایى خالق استدلال نموده است.
ناگزیر خواهید پرسید: یگانگى و قدرت قاهره خداوند چگونه مىتواند گواه بر این باشد که او خالق همه چیز است و جز او خالقى نیست؟ و بررسى و تحلیل این قسمت به دقت بیشترى نیاز دارد.
به عبارت دیگر، در ذیل آیه براى خداوند دو صفت بیان شده است:
١. الواحد: او یگانه است.
٢. القهار: او بر هر موجودى غالب و پیروز است.
هر یک از این دو صفت مىتواند گواه بر این باشد که جز او خالقى نیست؛ زیرا هر گاه خالقى جز خدا باشد در این صورت آن خالق دیگر، باید از وجود متکى به خود و علم و قدرت مستقل برخوردار باشد، تا در پرتو استقلال و اتکاى به خویش، خالق باشد نه مخلوق و در سایه دانش و قدرت، موجودى را از عدم به وجود آورد. اعتقاد به وجود چنین او صافى در بتها جدا از خدا بودن آنان نیست در صورتى که خداوند جهان یکى است و شریک و همتا ندارد. این بیان مربوط به صفت «واحد» بودن اوست.
درباره صفت دوم (قهار بودن) باید گفت تعدد و دو گانگى خالق، مستلزم دو قدرت نیرومند و در عین حال متوازن است که هیچ کدام مقهور دیگرى نباشد زیرا فرض این است که هر دو خالق از علم و قدرت مستقل و وجود متکى به خویش برخوردارند. در این صورت نباید یکى مغلوب دیگرى گردد؛ در صورتى که خداوند «قهار» است و قدرت هر صاحب قدرت، مقهور و مغلوب قدرت و توانایى اوست.
نکته شایان توجه این جاست چگونه پیامبرى امى و درس نخوانده در طىّ یک آیه کوتاه به بیان عالىترین استدلال فلسفى موفق شده است؟ آیا جز این است که بگوییم همه را از مقام وحى گرفته است و هیچ کدام از این مطالب ساخته و پرداخته فکر او نیست؟
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. لفظ رب برخلاف آنچه برخى تصور مىنمایند به معناى مربى و تربیت کننده و پرورش دهنده نیست؛ زیرا این لفظ به اصطلاح علم صرف «مضاعف»، و ریشه آن «رب ب» است و از «ربى» - که ناقصیایى است - گرفته نشده تا به معناى مربى و پرورش دهنده باشد.
همچنین معناى آن خالق و آفریننده نیست؛ زیرا در قرآن کریم لفظ «رب» در مقابل «خلق» قرار گرفته است چنان که مىفرماید: «...بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ...». انبیاء (٢١) آیه٥٦.
همان طور که ملاحظه مىفرمایید در این آیه لفظ «رب» در برابر «فطر» که به معناى «خلق» است قرار گرفته است.
با مراجعه به کتب لغت، مانند معجم مقاییساللغة و موارد استعمال این لفظ، چون رب البیت، ربالمال، روشن مىشود که معناى رب همان صاحب است نه هر صاحبى، بلکه اختیاردارى که به اصلاح مربوب خود قیام کند و بپردازد. و اگر به خداوند جهان «رب العالمین» گفته مىشود، مقصود این است که خداوند صاحب جهانیان است که تدبیر امور و اصلاح وضع آنان بر عهده اوست.
٢. ر.ک: عنکبوت (٢٩)آیه ٢٩؛ زمر (٣٩)آیه ٣٨؛ زخرف (٤٣)آیه ٩ و ٨٧ .
٣. لقمان (٣١) آیه ٢٥ .
٤. زمر (٣٩) آیه ٣.
٥. عنکبوت (٢٩) آیه ٦٣.
*****
نشانههاى حق و باطل ١٧. «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَآءً فَسَالَتْ أَودِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاًوَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَآءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ؛(١)
خداوند آبى از آسمان نازل نمود و آب در درهها و نهرها به اندازه وسعت و گنجایش آنها جارى گردید (رودهاى کوچک به هم پیوست و سیلى را تشکیل داد). سیل کفهاى بالاروندهاى را با خود حمل نمود؛ (این نه تنها سیل است که کفهایى را با خود حمل مىکند) بلکه در روى فلزاتى که براى زینت و یا ابزار زندگى بر اثر فشار آتش ذوب مىشوند، کفهایى ظاهر مىگردد. خداوند اینچنین حق و باطل را ترسیم مىکند (و اندازه ثبات و پایدارى حق و باطل را مجسم مىسازد) اما کفها از بین مىروند، ولى آنچه براى مردم سود دارد (مانند خود آب و فلزات) در زمین باقى مىماند. خداوند اینچنین مثلها را مىزند (و مقام حق و باطل را روشن مىنماید)».
یکى از امتیازات برجسته قرآن این است که عالىترین و عمیقترین معانى را با جملههایى ظریف و زیبا بیان مىکند؛ این کتاب آسمانى، تنها در بند ظرافت و زیبایى الفاظ و جملهها نیست تا فکر سخنپردازى و آرایش الفاظ و جمله بندىها، آن را از طرح معانى عمیق و بزرگ فلسفى و اجتماعى باز دارد، همانطور که عظمت معنا و بیان ریزه کارىهاى آن، این کتاب آسمانى را از به کار بردن الفاظ جالب و زیبا و موزون و آهنگ دار، باز نداشته است.
در میان نویسندگان و سرایندگان، کمتر کسى مىتواند هر دو جنبه را مراعات کند وسخن او هر دو امتیاز را داشته باشد. قرآن به تصدیق استادان فن و پایه گذاران علم فصاحت و بلاغت کاملاً از زیبایى ظاهر و عمق معنا برخوردار است و حکیم و سخن ساز جامعه عرب ولید بن مغیره پس از شنیدن قسمتى از آیات قرآن به این حقیقت اعتراف کرد و گفت (بقول برخى از دانشمندان بزرگ، این سخن تقریظى است که از طرف دشمنان درباره قرآن گفته شده است): «قرآن از ظاهرى زیبا و دلارا و حقایقى عمیق وریشهدار، برخوردار است».
خود پیامبر اسلام این حقیقت را با عبارت روشنترى بیان کرده است آن جا که مىفرماید:
«ظاهره أنیق و باطنه عمیق لاتحصى عجائبه؛(٢)
ظاهر آن زیبا و معانى آن عمیق است. شگفتىهاى آن به پایان نمىرسد».
آیه مورد بحث، گواه زنده گفتار ماست. در این آیه منظرهاى از مبارزه حق و باطل با طرح مثالى جالب ترسیم شده است و در آن یک سلسله حقایق فلسفى و اجتماعى و نکات شایان توجه، نهفته است که به قسمتى از آن اشاره مىکنیم:
در این آیه، حق به آبهایى که در زمین مىماند و یا فلزاتى که مردم از آنها استفاده مىکنند و باطل به کفهاى روى سیلابها و یا روى فلزات مذاب، تشبیه شده است. اکنون به نکات این تشبیه توجه کنیم:
معناى تحت اللفظى حق و باطل و ملاک هر دو چیست؟ «حق» در لغت به معناى ثابت و استوار و پاى برجاست و «باطل» در نقطه مقابل آن قرار دارد.
هر فکر و اندیشه و طرح علمى و فلسفى و اخلاقى که با خارج از اندیشه وفق دهد و از یک واقعیت خارج از محیط فکر حکایت کند، طبعاً چنین اندیشهاى حق و استوار خواهد بود؛ چون این فکر از واقعیت ثابت و استوار حکایت مىکند، از این نظر بر اثر حقانیت و ثبات واقعیت خود، فکر نیز ثابت و پاى بر جا خواهد بود؛ ولى هر نوع اندیشه و طرحى که به واقعیتى منهاى محیط اندیشه متکى نباشد بر اثر نداشتن تکیهگاهى ثابت و استوار، خود به خود باطل و پوچ و غیر پایدار خواهدبود.
اگر قواعد ریاضى و اصول هندسى و بسیارى از علوم طبیعى حق و پایدارند روى ملاکى است که گفته شد؛ زیرا همگى با واقعیت خارج از محیط اندیشه وفق مىدهند و داراى واقعیتى ثابت و پایدارند و بر اثر پایدارى آن، خود اصول نیز رنگ ابدیت و قیافه جاودانى به خود گرفتهاند، ولى بر عکس سلسله نظریاتى که بر مشتى تخیلات و اوهام استوار باشند، با یک چشم زدن پوچ و نابود مىشوند.
این نه تنها اندیشههاى علمى و فلسفى است که به دو جناح مختلف تقسیم مىشوند، بلکه دعوتهاى اجتماعى و مکتبهاى سیاسى و اخلاقى نیز از این تقسیم بر کنار نیستند؛ هر نوع دعوت اصلاحى و قوانین اجتماعى و اخلاقى که بر اساس فطرت انسانى و اصول عدل و انصاف و رعایت حقوق بشرى استوار باشد، طبعا حق و پایدار بوده و قیافه ابدى به خود خواهد گرفت و مبارزه با آن به سان شنا بر خلاف مسیر آب خواهد بود و شخص مبارز پس از اندکى، خسته و ناتوان شده و مانند شناگر مزبور که پس از مدتى خود را در مسیر طبیعى جریان آب قرار مىدهد این شخص نیز سر انجام مجبور مىشود از اصول فطرت انسانى و قوانین عدل و انصاف پیروى نماید.
برخى از احزاب سیاسى که داراى منویات ناسالم و غیر صحیح هستند، براى جلب افکار عمومى مىکوشند اهداف و منویات خود را در قالب اصول انسانى و درخواستهاى فطرى جلوه دهند از این رو، از یک سلسله ماسکها و نقابها استفاده مىکنند؛ ولى پس از مدتى ماسک کنار رفته و خود حزب با تمام منویات و اهداف خود، به دست فراموشى سپرده مىشود.
قرآن براى ترسیم این حقیقت، که ثبات و پایدارى از آثار حق و بىثباتى و فرو کش کردن از علایم باطل است، حق را به سان آب و فلز مصفایى مىداند که در مسیر خود در روى زمین باقى مىماند و پس از اندکى به صورت چشمه و چاه ظاهر مىگردد و یا به صورت ابزار و آلات زندگى، در دست مردم مورد استفاده قرار مىگیرد؛ ولى باطل به سان کفهاى روى آب و یا فلزات ذوب شده است که هیچ ثباتى ندارد و پس از لحظاتى خاموش مىشود(٣).
در این جا از پایدارى و ناپایدارى حق و باطل سخن گفته شد و هدف از تشبیه پایدارى حق و ناپایدارى باطل است.
طرفداران باطل به سان خود آن، ظاهرى فریبنده و توخالى دارند و در عین حال به سان کفهاى روى آب و یا روى فلزات ذوب شده، خود خواه و بلند پرواز هستند؛ ولى طرفداران حق مانند خود آن، از هر نوع فریبندگى و تظاهرات توخالى، دور هستند و همواره متواضع بوده و از کبر و بلندپروازى پیراستهاند.
قرآن براى اشاره به این نکته، «زبد» یعنى «کف» را با لفظ «رابیاً» به معناى بالا رونده، شرح داده است.
حق و باطل را با این نشانهها بشناسید در میان تمام اقوام و ملل جهان ضرب المثلهایى وجود دارد که گویندگان و نویسندگان در روشن کردن مقاصد و آرمانهاى خود، به آنها استشهاد مىجویند. از آن جا که نوع مثلهاى رایج، از واقعیتى مسلم و آزمایش شده حکایت مىکنند و در شنونده تأثیر خاصى از خود به یادگار مىگذارند و به سخن گوینده رنگ دلیل و برهان مىبخشند، چه بسا یک مثل کوتاه، در روح و روان جوان، شور و انقلابى پدید مىآورد او را متوجه سرانجام شوم عمل خود مىسازد که دلیل و برهان نمىتواند آن کار را انجام دهد؛ مثلاً براى جوان بیکار و بىعارى که عمر خود را با بطالت و ولگردى مىگذراند وقتى این شعر معروف خوانده شود :
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کاى نور چشم من به جز از کشته ندروى(٤) بىاختیار در خود احساس شرمندگى کرده و جرقه امیدوار کنندهاى در محیط فکر او روشن مىگردد.
هنگامى که به افراد ستمگر و مردم آزار که از نتیجه اعمال خویش غافلند گفته مىشود: «کماتدین تدان؛ مطابق کردار خود پاداش مىگیرى» و یا شعر مولوى :
این جهان کوه است و فعل ماندا باز گردد این نداها را صدا که مفاد آن با مضمون آن مثل، یکى است، خوانده شود چه بسا آثار عمیقى از خود در دل و روان او مىگذارد.
ملل مسلمان جهان که از چهارده قرن پیش با کلام الهى و سخنان پیامبر اکرم و خاندان گرامى آشنا شدهاند؛ قسمتى از آیات قرآن، آن چنان در میان آنان رواج پیدا کرده که حکم امثال را پیدا کرده است؛ مانند
«أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بَالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ...؛(٥)
آیا مردم را به نیکى دعوت مىکنید و خود به آن عمل نمىکنید؟»
«هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؛(٦)
آیا پاداش نیکى جز نیکى چیز دیگرى هست؟».
این نوع از آیات که بر اثر دقت و بلندى معنا، حکم امثال را پیدا کردهاند بهترین وسیله براى گویندگان و نویسندگان در جهت رساندن مقاصد اجتماعى و اخلاقىشان است.
برخى از دانشمندان که درباره این نوع از آیات دقت بیشترى نمودهاند از میان آیات قرآن، ٢٤٥ آیه استخراج نمودهاند که در میان گویندگان و نویسندگان دانشمند، حکم مثل را پیدا کرده است(٧).
قرآن مجید علاوه بر این نوع آیات، خود مبتکر و پایه گذار یک رشته از امثال است(٨) که هر کدام را باید شاهکارى در جهان سخن و فن و بلاغت دانست. این نوع امثال مىتواند گروههاى غافل و منحرف را، که بهطور اجمال در صدد اصلاح خود بر آمدهاند، بیدار و متوجه سازد و خود قرآن هدف خویش را از طرح این مثلها با جمله کوتاهى بیان مىکند آن جا که مىفرماید:
«...وَ تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ؛(٩)
این مثلها را از آن جهت مىزنیم که مردم درباره آنها به تفکر بپردازند».
روى اهمیت فراوانى که امثال قرآن داشت دانشمندان اسلام درباره توضیح این امثال، کتابها و رسالههایى نوشتند(١٠).
یکى از مثلهاى پر مغز و پرمعناى قرآن، مثلى است که در آیه مورد بحث وارد شده است. در این آیه، ترسیمى دقیق و پر نکته از مبارزه حق و باطل و موقعیت و نتایج آن دو به عمل آمده است. در این مثل، حق به آب و فلزات تشبیه شده و باطل به سان کف روى آب و یا فلزات ذوب شده تلقى گردیده است.
در قسمت پیش در برخى از نکات بلیغ این مثل گفتگو نمودیم هم اکنون به بیان نکات دیگر مىپردازیم:
١. گاهى مبارزه حق و باطل به صورت مبارزه ایمان به خدا و کفر به او درمىآید در این صورت، تشبیه حق (ایمان) به آب، تجلى خاصى پیدا مىکند؛ زیرا همانطور که آب، مایه حیات بلکه آغاز حیات جانداران و گیاهان است و قرآن مجید درباره آن مىگوید: «...وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَآءِ کُلَّ شىْءٍ حَىٍّ...؛(١١) هر موجود زندهاى را از آب آفریدیم» همچنین ایمان به خدا و روز رستاخیز مایه حیات اجتماعى مىباشد و در پرتو ایمان به خدا، عدل اجتماعى که در حقیقت مایه زندگى اجتماعى است زنده مىگردد و عواطف انسانى و احساسات پاک بشرى، تجلى خاصى پیدا مىکنند، در صورتى که ملت فاقد ایمان، هیچ انگیزهاى براى مراعات حقوق افتادگان و اجراى عدالت اجتماعى ندارد و همواره در لب پرتگاه فاصله طبقانى قرار گرفته و با جنگهاى کوچک و بزرگ دست به گریبان است.
روزى آقاى فروید، روانکاو معروف تصور مىکرد روزگار دین سپرى گردیده و نظامات مدنى و تربیتهاى اجتماعى، جاىگزین دین شده است، ولى تلفات وحشت آور جنگ اول جهانى، که آمار تلفات از ده میلیون تجاوز کرد، او را مجبور کرد که فرضیه خود را پس بگیرد و جنگ دوم جهانى روشن ساخت که اروپاى ماشینى فاقد حیات انسانى است و هنوز به صورت درندگان باقى است.
اگر ایمان به فلزات تشبیه شده است، آن نیز براى این است که برخى از آنها مایه حیات انسان است و قرآن درباره یکى از آنها چنین مىفرماید:
«...وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیه بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ؛(١٢)
آهن را آفریدیم در آن قدرت عظیم و سودهایى براى مردم است».
اگر این فلز از بین برود زندگى انسان دچار اختلال مىگردد.
٢. کفهاى روى سیل یا فلزات ذوب شده به سان حجابى است که تا مدتى چهره آب و فلز مىگیرد، ولى طولى نمىکشد که تمام کفها نابود شده وسیماى شفاف آب، چشمها را خیره مىسازد؛ همچنین چهره حقیقت گاهى با نقاب باطل پوشیده مىشود؛ اما سر انجام نقاب باطل بر کنار رفته، سیماى حق با درخشندگى خاصى خودنمایى مىکند.
گاهى افکار شیطانى و آراى باطل تا مدتى آفتاب حق را به سان ابرهاى تیره بهار مىپوشانند، ولى این پرده پوشى همیشگى نیست و قرآن این حقیقت را به زبان دیگر نیز بیان کرده است آن جا که مىفرماید:
«وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُإِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً؛(١٣)
بگو حق آمد و باطل نابود گردید و باطل از میان رفتنى است».
و در جاى دیگر مىفرماید:
«وَ یَمْحُ اللَّهُ البَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ...؛(١٤)
خداوند باطل را نابود مىسازد و حق را با سخنان خود پایدار مىدارد».
٣. باطل خاصیت و فایدهاى ندارد؛ ولى حق، منبع انواع برکات است؛ از کفهاى روىآب گلى رشد نمىکند و درختى سبز، و تشنهاى سیراب نمىشود، ولى آب سرچشمه هزاران جلوه حیات و زندگى در جانداران و گیاهان است.
٤. همانطور که باران از آسمان مىبارد و هر نقطهاى به اندازه لیاقت و شایستگى خود از آن بهرهمند مىگردد و به اصطلاح «در باغ لاله روید و در شورهزار خس» و به علاوه ظرفیت درهها و نهرها و مسیلها هم یکسان نیست و هر یک به اندازه گنجایش خود آب بر مىدارد؛ همچنین روح و روان افراد بشر از نظر گنجایش یکسان نیست و هر کدام به اندازه شایستگى خود، از معارف و تعالیم آسمانى بهره مىگیرند؛ به عبارت دیگر قلوب و ارواح از نظر گنجایش با هم اختلاف دارند، برخى به اندازه یک سبو و گاهى به اندازه یک دریا، و هر کدام به نسبت گنجایش خود، از تعالیم آسمانى بهرهمند مىگردند. قرآن براى رسانیدن این نکته لفظ «بقدرها» را آورده است.
اختلاف در مسأله آفرینش به قدرى مهم است که قرآن روى آن تکیه کرده مىفرماید:
«وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَاراً؛(١٥)
شماها را مختلف آفریده است».
پیامبر اکرم استعداد و شایستگى افراد را به معادن زیر زمینى تشبیه کرده که برخى طلا و برخى دیگر نقره است: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة».(١٦)
امیرمؤمنان در سخن معروف خود به کمیل چنین فرمود:
«إن هذه القلوب أوعیة فخیرها أوعاها؛(١٧)
قلوب و ارواح مردم ظرفهایى هستند و بهترین آنها، روحى است که وسیعتر باشد».
خلاصه هر فردى به اندازه شایستگى خود از نعمتهاى معنوى و مادى بهره مىگیرد.
٥. رمز بقا و پیروزى در صحنههاى مبارزه این است که وجود انسان براى مردم مفید و سودمند باشد و خداوند براى تفهیم این مطلب چنین فرموده است:
«وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ؛
آنچه به حال مردم مفید است در زمین باقى مىماند».
٦. باطل به شکلهاى گوناگون و چهرههاى مختلفى در صحنههاى متعددى خود نمایى مىکند، همانطور که کف هم بر روى آبها و هم بر روى فلزهاى ذوب شده، آشکار مىگردد چنان که مىفرماید: «وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ». کف نه تنها بر روى آبها، بلکه بر روى فلزات ذوب شده نیز ظاهر مىگردد.
٧. فروغ ناپایدار باطل، از فروغ پایدار و پیوسته حق است و باطل در خودنمایى موقت خود مدیون حق مىباشد و تا از حیثیت حق بهره نگیرد، نمىتواند خود را به جاى حق به دیگران بقبولاند. کفهاى باطل از موقعیت آب استفاده مىکنند و خود را نشان مىدهند و اگر آبى در کار نبود کف را یاراى خود نمایى نبود. قرآن براى افهام این نکته، جمله «فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً» را آورده است.
٨. باطل همواره از محیطهاى آشفته و پرهرج و مرج استفاده کرده و خود را نشان مىدهد و در محیط آرام و بىصدا، نمىتواند خود را بنمایاند. هم چنان که کف، موقعى ظاهر مىشود که سیلاب از سراشیبى تند کوهها با هیجان و شور به پایین بریزد؛ اما وقتى آب به جلگه و نقاط صاف و هموار رسید و شور و هیجان سپرى شد، به تدریج به خاموشى مىگراید.(١٨)
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. تفسیر مفردات آیه: «اودیة» جمع وادى است؛ بیابانى که منتهى به کوه گردد و در دل آن درهها و مجارى آب باشد. «زبد»: کف. «رابى»: بالا رونده و در حال هیجان. «جفاء»: کفى که از دیگ سر مىریزد و یا بالا مىرود و بخار مىشود.
٢. اصول کافى، ص ٥٩١.
٣. بر اساس این حقیقت، گفته شده است: «للحق دولة و للباطل جولة؛ حق همیشه ابدى و جاویدان است ولى باطل پس از جلوهگرىهاى فریبنده، خاموش مىشود».
٤. این شعر مضمون مثل معروف عربى است که مىگوید: «کما تزرع تحصد».
٥. بقره (٢) آیه ٤٤.
٦. رحمن (٥٥) آیه ٦٠.
٧. امثال قرآن، ص ٦٨ - ٧٩.
٨. شماره این نوع مثلها در حدود ٥٣ مثل است .
٩. حشر (٥٩) آیه ٢١.
١٠. براى اطلاع بیشتر ر.ک: کشف الظنون، ج ١، ص ١٥٠.
١١. انبیاء (٢١) آیه ٣٠.
١٢. حدید (٥٧) آیه ٢٥.
١٣. اسراء (١٧) آیه ٨١.
١٤. شورى (٤٢) آیه ٢٤.
١٥. نوح (٧١) آیه ١٤.
١٦. بحار الانوار، ج ٤، ص ٤٠٥.
١٧. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ١٤٧
١٨. برخى از این وجوه در کتاب قرآن و آخرین پیامبر (ص ٩١ - ٩٣) آمده است.
*****
نشانههاى صاحبان خرد (١) ١٨. «لِلَّذِیْنَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى وَ الَّذِیْنَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوأَنَّ لَهُم مَا فِى الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لَافْتَدَوْا بِهِ أُولَئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ؛
براى کسانى که (دعوت) پروردگار خود را اجابت نمودهاند، (پاداشهاى) نیکوست، کسانى که دعوت او را اجابت ننمودهاند (و دستورهاى او را به مورد اجرا نگذاشتهاند) هر گاه آن چه در روى زمین است مال آنها باشد و آن را با یک برابر دیگر براى نجات خویش بدهند (سودى نخواهد داشت). براى آنان حساب بدى در پیش است و جایگاه آنها دوزخ است و چه جایگاه بدى است».
١٩. «أَفَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّمَا یَتَذَّکَّرُ أُولُواالْأَلْبَابِ؛
آیا آن کسى که مىداند آن چه از پروردگارت بر تو نازل گردیده است، حق است با آن کس که کور و نابیناست (و حق را از باطل تمیز نمىدهد) یکسان است؟ تنها خردمندان از این سخن پند مىگیرند».
٢٠. «الَّذِیْنَ یُوفُونَ بِعَهْدِاللَّهِ وَ لایَنْقُضُونَ الْمِیثَاقَ؛
خردمندان کسانى هستند که به پیمان الهى وفا مىکنند و پیمان خود را نمىشکنند».
مقدمه نیمى از شخصیت انسان را، عقل و خرد تشکیل مىدهد و نیم دیگر را عواطف و احساسات؛ ولى بزرگترین مایه امتیاز انسان همان عقل و ادراک انسانى است که به خود او اختصاص دارد، در صورتى که بسیارى از عواطف و احساسات او را، جانداران دیگر نیز دارند.
عقل چراغ پر فروغ زندگى است که انسان در پرتو آن، راه را از چاه و حق را از باطل و حقیقت را از مجاز تمیز مىدهد. براى خرد و شخص خردمند نشانههاى زیادى وجود دارد و در قرآن مجید در موارد مختلفى بر آن نشانهها، اشارات و تصریحاتى شده است.
در آیه دوم از آیات مورد بحث، متذکر گردیده که افراد عاقل و خردمند، در پرتو راهنمایى عقل و خرد و در سایه ژرف نگرى و حقبینى، که از خصایص این یگانه امتیاز انسان (عقل) است، به حقانیت قرآن پى برده و تصدیق مىکند که این قرآن (با این عظمت و اعجاب و با داشتن این همه امتیازات بىشمار و عجز تمام بشر در مقابله با آن) از طرف خداوند نازل گردیده است و آیین محمّد آیین الهى و گفتار و دستورهاى او، فرمانهاى آسمانى است.
روى این مناسبت از آیه ٢٠ - ٢٢ درباره نشانههاى افراد عاقل سخن گفته و بهطور خلاصه امور زیر را از آنِ خردمندان دانسته است:
١. به پیمان عمل مىکنند؛
٢. پیوندهاى خویشاوندى را محترم مىشمارند (صله رحم)؛
٣. از مخالفت با خدا مىپرهیزند و از عذاب او مىترسند؛
٤. از سختى عذاب اخروى سخت بیمنا کند؛
٥. در راه خداوند صابر و بردبارند؛
٦. بزرگترین فریضه دینى (نماز) را به پاى مىدارند؛
٧. قسمتى از ثروت خود را در آشکار و پنهان انفاق مىنمایند؛
٨. گناهان خود را با انجام کارهاى نیک جبران مىکنند.
اکنون درباره نخستین نشانه از نشانههاى هشتگانه به اختصار سخن مىگوییم:
الف) وفا به پیمان: عمل به پیمان و انجام دادن هر نوع مسؤولیتى که انسان به عهده مىگیرد، یکى از وظایف خطیر انسان است و احترام به پیمان یکى از سرمایههاى فطرى بشرى به شمار مىرود، که هر فردى لزوم عمل به آن را از راه فطرت در ک مىکند و در سایه تربیتهاى دینى و اجتماعى این سرمایه فطرى، شکفتهتر و بهطور صحیح رهبرى مىشود.
کودک از طریق وحىِ فطرت و الهامِ نهاد، عمل به پیمان را امرى لازم تلقى مىکند و پدر پیمان شکن را، که به وعدههاى خود جامه عمل نمىپوشاند، از صمیم دل ملامت مىکند و درک فطرى خود را به صورت اعتراض، که چرا «چیز مورد علاقه او را نخریده است» ابراز مىدارد.
وفا به عهد، نشانه فضیلت و شرافت انسانى است چنان که نقض عهد و پیمانشکنى، دلیل بر بىشخصیتى و گواه فرصتطلبى و فریبکارى و حکومت روح ظاهرسازى بر انسان مىباشد.
نفاق و دو رویى که یکى از رذایل اخلاقى به شمار مىرود، بزرگترین سبب براى پیمان شکنى و نادیده گرفتن تعهدات است و در جامعه منحط، که پایههاى اخلاق در آن به سستى گراییده و کاخ اخلاق انسانى فرو مىریزد عهدشکنى و بىاعتنایى به قول و پیمان رونق بسزایى پیدا مىکند.
از نظر محاسبات اجتماعى، بزرگترین عامل براى جلب اعتماد عمومى، اجراى کامل پیمانها و تعهدات است و بهاى بىقیدى و بىاعتنایى به پیمان و تعهد، جز از دست دادن اعتبار و حیثیت چیز دیگرى نیست. اى کاش کار در همین جا خاتمه مىیافت! در صورتى که چنین فردى، براى باز یافتن حیثیت و اعتبار خود و براى این که بر عیب بزرگ اخلاقى خود پوششى بگذارد، سرانجام دچار پریشانگویى و تناقضبافى و دروغپردازى مىگردد که خود رذیلهاى است بزرگتر و آفتى است زیانبارتر.
لذا عمل به پیمان نه تنها نشانه ایمان است، بلکه بزرگترین گواه بر عقل اجتماعى و درایت و کاردانى انسان مىباشد.
قرآن مجید درباره احترام به پیمان، در سورههاى مختلفى سخن گفته و با لحن شدیدى دستور مىدهد که به عهد و پیمان وفادار باشیم؛ زیرا در روز بازپسین از آن سؤال خواهدشد چنان که مىفرماید:
«وَالَّذِیْنَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ؛(١)
افراد با ایمان کسانى هستند که به امانات و پیمانهاى خود وفادارند».
نه تنها ما باید به پیمانهایى که با دوستان مىبندیم احترام بگذاریم، بلکه هر گاه با دشمنى نیز پیمانى بستیم باید به آن وفادار باشیم.
على (ع) در فرمانى که براى مالک اشتر نوشته، درباره اهمیت عمل به پیمان چنین مىفرماید:
«وإن عقدت بینک و بین عدوک عقدة أو البسته منک ذمة فحط عهدک بالوفاء وارع ذمتک بالأمانة...؛(٢)
هر گاه با دشمن خود قراردادى بستى، یا به او امانى دادى، به قرارداد خود وفادار باش، و به امانى که دادهاى احترام بگذار».
در موضوع حکمیت ابو موسى و عمرو عاص که گروهى از یاران نادان بر آن حضرت تحمیل کردند و امام (ع) نیز بعد از اصرار آنان به آن تن داد و اندکى نگذشت که یاران وى از خواب سنگین جهل و نادانى بیدار شدند و فهمیدند حکمیت این دو نفر مصلحت نبوده و آنگاه با اصرار زیاد از حضرتش خواستندپیمان خود را با معاویه در این موضوع نادیده بگیرد، حضرت با عصبانیت فرمود:
«ویحکم أبعد الرضا و العهد ترجع أولیس الله یقول: "و اوفوا بالعهد إن العهد کان مسؤولا"؛
آیا پس از رضایت و بسته شدن پیمان، از خود و پیمان خود باز گردم مگر خداوند نمىفرماید: "به پیمانهاى خود وفادار باشید"؟»
آیین مقدس اسلام به پیمان مسلمان آن قدر اهمیت داده است که پیمان یکى از آنها را با فرد یا گروهى از دشمن، مانند پیمان همه، تلقى نموده است. امیرمؤمنان فرمود: «ذمة المسلمین واحدة یسعى بها أدناهم».(٣)
فضیل بن زید با سربازان خود قلعهاى را به نام «سهریاج» محاصره کرد. آنان تصمیم داشتند یک روزه آن را فتح کنند. پس از چند ساعت زدو خورد، سربازان مسلمان براى استراحت به لشکرگاه خود رفتند، تا پس از رفع خستگى دوباره براى پیکار آماده شوند. یک سرباز مسلمان از صف سربازان عقب افتاد دشمنان از این فرصت استفاده کردند با زبان محلى با آن سرباز سخن گفتند و از او امان خواستند. سرباز اسلام درخواست آنان را پذیرفت و امانى نوشت و به آنان تسلیم کرد.
موقعىکه لشکراسلام آمادهجنگ شدند و بهطرف قلعه حرکتکردند برخلاف انتظار مشاهده نمودند که دشمنان با اطمینانخاطر در قلعه را گشوده و به خارج قلعه آمدهاند، اماننامه سرباز را روى دست گرفته و گفتند: این امان شماست.
براى ارتش اسلام پذیرش امان یک نفر سرباز امر عادى بود ولى وقتى متوجه شدند که این اماننامه به امضاى یک مسلمان مملوک است مردد ماندند که آیا امان او مانند امان یک مسلمان آزاد محترم و لازم الاجراست یا نه. ناچار موضوع را به مرکز گزارش دادند. خلیفه وقت در جواب نوشت: «إن العبد المسلم من المسلمین ذمته کذمتکم، فلینفد أمانه».(٤)
مقصود از پیمانهاى الهى چیست؟ برخى مىگویند مقصود از پیمانهاى الهى که در آیه سوم وارد شده است آن دسته از فضایل و رذایل اخلاقى است که با قلم قضا بر صفحه روان ما نوشته شده و با روح و روان ما درآمیخته است و هر فردى از راه الهام فطرت، خوبى و بدى آنها را درک مىکند.
همانطور که دادن چشم و گوش نوعى پیمانگیرى از انسان است که در مواقع لزوم از آن استفاده کند تا در قعر چاه و دره سقوط ننماید؛ همچنین خداوند بزرگ با دادن این سرمایههاى فطرى از ما التزام گرفته است که خود را با فضایل اخلاق بیاراییم و از رذایل و زشتىها دورى کنیم و این که در نهاد مامیل به فضایل و انزجار از بدىها را نهاده است گویا از ما عهد و پیمان گرفته است که از مسیر فطرت دور نشویم.
این نظر گرچه صحیح و پا برجاست؛ ولى هرگز دلیلى ندارد آیه را فقط ناظر به این پیمانها بدانیم؛ بلکه هر نوع تعهدى و عهدى که در آن نام خدا به میان آید و یا براساس آیین خدا انجام گیرد، مشمول این آیه است و در برخى از آیات، عمل به هر نوع پیمانى که در آن نام خدا به میان آمده و یا بر اساس دستور خدا بسته شده است «عهداللّه» گفته شده است، آنجا که مىفرماید:
«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَ لَا تَنْقُضُواالْأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا...؛(٥)
به پیمانهاى الهى وفادار باشید و سوگندهاى خود را پس از تأکید و ابرام نشکنید».
سخن درباره ثمرات عمل به پیمان و عواملى که این فضیلت انسانى را پرورش مىدهد، فراوان است، شاید همین اندازه بحث در توضیح آیه کافى باشد. اکنون به تفسیر دومین نشانه افراد عاقل، یعنى احترام به پیوندهاى خویشاوندى، مىپردازیم.
--------------------------------------------------------------------------------
١. مؤمنون (٢٣) آیه ٨.
٢. نهج البلاغه عبده، ج ٣، فرمان به مالک اشتر، ص ١١٧.
٣. مستدرک الوسائل، ج ٢، ص٢٥٠.
٤. معجم البلدان، ص ٢٩٠.
٥. نحل (١٦) آیه ٩١.
*****
نشانههاى صاحبان خرد (٢)
پیوندهایى که باید محترم شمرده شود ٢١. «وَالَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَونَ رَبَّهُمْ وَ یَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ؛
(خردمندان) کسانى هستند که پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها فرمان داده است حفظ مىکنند و از خداى خود و سختى حساب مىترسند».
در این آیه سه علامت دیگر انسانهاى عاقل بیان شده است که عبارتند از:
ب) صله رحم؛
ج) ترس از عذاب پروردگار؛
د)ترس از عذاب آخرت.
یک فرد با ایمان پیوندى با خدا دارد که از صمیم دل به آن معتقد است و همه شؤون خود را از مرگ و زندگى و... از آن او مىداند و پیوندى نیز با مردم دارد و در بین آنان زندگى مىکند و از کمکها و همکارىهایشان بهره مىبرد و آنان بخشى از بار زندگى او را به دوش مىکشند.
فرد عاقل و خردمند هر دو پیوند را محترم مىشمارد و به کلیه پیوندها احترام مىگذارد؛ زیرا گسستن پیوندهاى الهى جز یأس و نومیدى و آلودگى به گناه چیزى نیست. زندگى مادى بدون تکیهگاهى معنوى، جز بدبختى نتیجهاى ندارد و پشت پا زدن به پیوندهاى اجتماعى، در حالى که یک نوع نمکنشناسى و ناجوانمردى است، خود موجب گسسته شدن رابطه فرد با اجتماعى است که بار زندگى او را به دوش گرفته و صمیمانه به او خدمت مىکند.
احترام به این دو پیوند پیش از آن که نشانه ایمان باشد یکى از نشانههاى افراد عاقل و فهمیده است که از این دو پیوند براى سعادت و خوشبختى خوداستفاده مىکنند. این آیه و همچنین آیات بعدى در صدد بازگویىنشانههاى افراد عاقل و خردمند است، امّا چگونه این آیه به این دو پیوند اشاره مىکند؟
به بیانى روشنتر، آن جا که آیه، از خشیت در برابر خدا و ترس از سختى حساب سخن مىگوید(١)، هدف آن بیان حفظ پیوند با خداست؛ زیرا مردان عاقل و واقع بین، در پرتو توجه به عظمت خدا و احساس کوچکى در برابر آن قدرت بىنهایت، کانونى از خشیت و بیم، خضوع و خشوع مىگردند. کدام خردمند است که در سنجش بىنهایت نیاز با بىنهایت قدرت و عظمت، بیم و خشیت به او دست ندهد؟
آن جا که آیه سخن از احترام به پیوندهایى به میان مىآورد که خدا به برقرارى آنها دستور داده است(٢) هدف، بازگویى پیوندهاى معنوى اجتماعى است که در آیین مقدس اسلام بهطور مؤکد به حفظ آنها دستور داده شده است. اکنون باید دید مقصود از پیوندهایى که خداوند به حفظ آنها فرمان داده چیست؟
در اسلام یک سلسله پیوندها بهطور مؤکد محترم شمرده شده است، که به برخى از آنها اشاره مىشود:
١. احترام به پیامبران عالى قدر و پیشوایان بزرگ.(٣) در قرآن احترام به دسته دوم و مودّت با آنان، پاداش رسالت و یا چیزى مانند آن معرفى شده است آنجا که مىفرماید:
«...قُلْ لاأَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى...؛(٤)
بگو من (پیامبر) در برابر آن خدمات ارزنده خود به جامعه انسانى مزد و پاداشى نمىخواهم، جز این که به نزدیکان من مهر بورزید و بدانان احترام بگذارید».
مقصود از «ذوى القربى» آن گروه از بستگان پیامبر است که، مهر و مودّت آنان موجب سعادت انسان و از این رهگذر از هدایت و راهنمایى آنان بهرهمند مىشود و به عبارت دیگر، مقصود از این که به آنان مهر ورزیم این نیست که تنها به موضوع محبت اکتفا کنیم؛ بلکه مهر به آنان سبب مىشود با آنان ارتباط پیدا کرده، از رهبرى و دانشهایشان، که از پیامبران به ارث بردهاند، بهرهمند شویم و از هدایت و راهنمایى دیگران بىنیاز گردیم.
٢. احترام به پدر و مادر و تحکیم روابط خود با آنان. قرآن مجید در موارد گوناگونى به این نوع پیوند که میان پدر و مادر و فرزند برقرار است اشاره کرده و به هر دو طرف توصیه مىکند درباره یکدیگر نیکى کنند؛ مثلاً به فرزندان دستور مىدهد با پدر و مادر به نیکى رفتار نمایند چنان که مىفرماید:
«...وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْیَا...؛(٥)
با آنان به خوبى رفتار کن».
همچنین در آیات دیگرى به پدر و مادر دستور داده است که نیازمندىهاى فرزندان خود را تا حد امکان و توانایى تأمین نمایند.
٣. پیوند با بستگان و خویشاوندان نزدیک و دور. در هیچ آیینى مانند اسلام به این نوع پیوند توجه نشده است و با مراجعه به آیات و احادیث اسلامى اهمیت حفظ پیوند با بستگان و به اصطلاح «صله رحم» به خوبى روشن مىگردد. یکى از آیات قرآن قاطعان رحم را در کنار مفسدان نام برده و مىفرماید:
«فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ أُولئِکَ الَّذِیْنَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعَمَى أَبْصَارَهُمْ؛(٦)
آیا در نظر داشتهاید که پس از کسب قدرت در روى زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید؟ آنان کسانى هستند که خداوند آنهارا از رحمت خود دور ساخته و چشم و گوش آنها را بسته است».
٤. احترام به معلم، رعایت حقوق دوستان و همسایگان. احترام و حفظ همه این پیوندهایى که بیان کردیم از نظر اسلام لازم است و از گسستن آنها نهى شده و جمله «الَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» با مفاد کلیى که دارد شامل همه اینها مىشود.
پیوندهایى را که باید نادیده گرفت اگر اسلام به حفظ یک سلسله پیوندها دستور داده، در برابر آن، مسلمانان را به بریدن قسمتى از پیوندها و روابط نیز فرمان داده است؛ مثلاً وظیفه افراد باایمان را این مىداند که با دشمنان خدا و پیامبر - هر چند پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان آنان باشند - پیوند محبت و دوستى بر قرار نکند آن جا که مىفرماید:
«لَاتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَومِ الْاخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَو کَانُوا آبَائَهُمْ أَو أَبْنَائَهُمْ أَو إِخوانَهُمْ أَو عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الْإِیْمَانَ؛(٧)
هرگز گروهى که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند، کسانى را که با خدا و پیامبر او دشمنى دارند، دوست نمىدارند اگر چه آنان پدران و فرزندان و برادران و بستگان آنان باشند. آنان کسانىاند که در دلهایشان ایمان نوشته شده است».
در آیه دیگر مىفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِیْنَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوّى وَ عَدُوَّکُمْ أَولِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَد کَفَرُوا بِمَا جَاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ؛(٨)
اى افراد با ایمان، دشمن من و دشمن خود را، ولى و دوست خود قرار ندهید و طرح دوستى با آنان نریزید؛ زیرا آنان آیین حقى را که پیش شماست انکار ورزیدهاند».
قرآن مجید در این موضوع به اندازهاى پافشارى دارد که حتى اجازه نمىدهد یک فرد مسلمان براى خویشاوندان مشرک خود، که در حال شرک و کفر از دنیا رفتهاند، طلب آمرزش کند؛ زیرا چنین پدر مشرکى با فرزندان با ایمان خود ارتباطى ندارد چنان که مىفرماید:
«مَا کَانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذِیْنَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کَانُوا أُولى قُربى؛(٩)
پیامبر و افراد با ایمان حق ندارند درباره بستگان مشرک خود دعا کنند و براى آنان آمرزش بطلبند».
اصرار قرآن در بریدن چنین پیوندها براى این است که مبادا بر اثر معاشرت و رفت و آمد و ابراز مودّت و علاقه به آنان، جامعه مسلمانان به انحراف فکرى دچار شود و تحت تأثیر اخلاق بد و صفات مذموم و رفتار ناشایست آنان قرار گیرد و باید براى چنین مصلحت بزرگى، عاطفه خویشاوندى را نادیده گرفت.
رفع یک اشتباه مؤلف تفسیر المنار در تفسیر آیه ٢٧ سوره بقره(١٠)، که از جهاتى شبیه آیه مورد بحث ماست، سخنى دارد که از نظر خوانندگان گرامى مىگذرانیم:
خداوند جهان دو نوع امر و فرمان دارد: یکى تکوینى و دیگرى تشریعى. مقصود از امر تکوینى، همان اراده قاطع و مؤثر اوست که بر جهان آفرینش حکومت مىکند و صفحه گیتى با تمام اسباب و مسببات و علتها و معلولهاى خود، مظهر اراده تکوینى اوست، چنان که مقصود از اوامر تشریعى دستورهایى است که پیامبران آن را بیان کردهاند.
آنگاه مىگوید: مقصود از «أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ؛ خداوند امر به برقرارى آنها نموده است» هر دو نوع امر مىباشد. به این بیان به فرمان خداوند میان دلیل و مدلول، و مقدمه و نتیجه، پیوند ناگسستنى برقرار است؛ مثلاً میان دلایل توحید و اثبات وجود صانع و همچنین میان مقدماتى که گواهى بر نبوت پیامبر اسلام مىدهند و پیامبرى او به فرمان خدا، نوعى ارتباط و پیوند وجود دارد و اگر کسى با دیدن دلایل و نشانههاى وجود خدا یا با مشاهده براهین نبوت پیامبر اسلام ایمان نیاورد، عملاً پیوندى را که خداوند میان آن دو به وجود آورده است از هم گسسته است.
سپس براى این که آیه دستورها و فرمانهاى تشریعى را نیز شامل گردد مىگوید: تمام دستورهاى اسلام به دنبال یک سلسله مصالح و مفاسد است که در مورد امر و نهى وجود دارد. کسانى که به دستورهاى اسلام عمل مىکنند عملاً این تلازم و پیوند را محترم مىشمارند، ولى افرادى که بر خلاف دستور او رفتار مىنمایند، عملاً میان اوامر و نواهى و مصالح و مفاسدى که بر این دو مترتب است، تفرقه مىاندازند.
در ادامه مىگوید: آیه درباره مشرکان مکه نازل گردیده و آنها را از این نظر مذمت مىکند که فرمانهاى تکوینى و تشریعى خدا را نادیده مىگیرند؛ مثلاً با دیدن دلایل نبوت پیامبر، او را تکذیب و رابطه میان دلیل و مدلول را عملاً قطع مىکنند و درباره پیامبر که از بستگان آنان است فرمان تشریعى خدا را درباره اقوام نادیده گرفته و میان صله رحم و منافع آن، عملاً جدایى مىافکنند(١١).
این گفتار خالى از ایراد نیست؛ زیرا اراده چنین معنایى از جمله «مَاأَمَرَاللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» بسیار بعید است و اگر مقصود قرآن همین بود لازم بود این حقیقت را با بیانى روشن بیان کند؛ مثلاً مىتوانست چنین بفرماید: افراد خردمند کسانى هستند که به فطرت انسانیت احترام گذارده و پس از مشاهده دلایل یک موضوع، آنرا از صمیم دل مىپذیرند و از راهى که دلیل رهبرى مىکند، گام فراتر نمىگذارند.
گذشته از این، حمل «امر» بر امر تکوینى(١٢) خلاف ظاهر آناست و تا قرینهاى بر آن نباشد باید این لفظ را بر همان امر تشریعى که پیامبران بیان کردهاند حمل نمود و همواره علماى بزرگ اسلام، مخصوصاً پیشوایان معصوم ما، با این آیه بر تحریم قطع رحم استدلال نمودهاند. امام سجاد در ضمن نصایحى به فرزند گرامى خود مىفرماید: فرزندم، مبادا با کسى که قطع رحم کرده است، معاشرت نمایى؛ زیرا خداوند در سه مورد از قرآن بر او لعنت فرستاده است آنجا که در سوره بقره مىفرماید: «وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَاللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ».
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. «وَ یَخْشَونَ رَبَّهُمْ وَ یَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ؛ از خداى خود خشیت دارند و از سختى حساب روز رستاخیز مىترسند».
٢. «وَ الَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَر اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ...؛ کسانى که پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها دستور داده است ثابت و استوار نگاه مىدارند».
٣. در روایات ما با آیه مورد بحث به لزوم حفظ پیوند دوستى با اهل بیت پیامبر استدلال شده است ر.ک: تفسیر برهان، ج ٢، ص ٢٨٨. در حقیقت مفهوم کلى و وسیع آیه به موردى از موارد آن تطبیق شده است.
٤. شورى (٤٢) آیه ٢٣.
٥. لقمان (٣١) آیه ١٥.
٦. محمد (٤٧) آیه ٢٢ و ٢٣.
٧. مجادله (٥٨) آیه ٢٢.
٨. ممتحنه (٦٠) آیه ١.
٩. توبه (٩) آیه ١١٣.
١٠. اکنون متن آیه: «الَّذِیْنَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْیُوصَلَ؛ کسانى که پیمانهاى الهى را پس از تحکیم آن مىشکنند و پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها دستور داده است قطع مىکنند».
١١. تفسیر المنار، ج١، ص ٢٤٢.
١٢. مانند آیه «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» - یس (٣٦) آیه ٨٢.
قرآن و اسرار آفرینش نشانههاى صاحبان خرد (٣)
٢٢. «وَ الَّذِیْنَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلوةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُم سِرّاً وَ عَلَانِیَةً وَ یَدْرَءُونَ بَالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةِ اُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ؛
کسانى که براى ذات پروردگار صبر و استقامت مىورزند و از آنچه روزى آنها نمودهایم پنهان و آشکار انفاق مىکنند و بدى را به نیکى جبران مىنمایند؛ براى آنهاست سرانجام نیک در خانه آخرت».
٢٣. «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِم وَ أَزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بَابٍ؛
بهشتهاى جاویدان که با پدران و همسران و فرزندان صالح خود داخل آن مىشوند، در حالى که فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مىگردند».
٢٤. «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ؛
(مىگویند:) درود بر شما در برابر استقامتىکه از خود نشان دادید. چه نیک است سرانجام آن سرا».
٢٥. «وَالَّذِیْنَ یَنْقُضُونَ عَهْدَاللَّه مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَاللَّهُ بِهِأَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ؛
کسانى که پیمانهاى الهى را مىشکنند و پیوندهایى را که خداوند به نگاهدارى آنها دستور داده است قطع مىکنند و در روى زمین فساد مىنمایند، براى آنان است دورى از رحمت خدا و بدى آن سرا».
در این بحث، چهار نشانه دیگر عاقلان را مطرح مىکنیم، ولى باید دانست هرنوع فضیلت و ارزش اخلاقى که موجب تکامل روحى انسان مىگیرد، و در مسیر سعادت و خوشبختى او قرار مىگیرد، از آثار عقل و ایمان است. مجموع برنامههاى اخلاقى و روشهاى صحیح اجتماعى مردان بزرگ و خصوصاً پیامبران، جز چکیده داورىهاى عقل، چیز دیگرى نیست بنابراین آثار و علایم افراد عاقل یکى و دوتا نیست تا آنها را بشماریم.
هر گاه در آیات پیشین، عمل به پیمان، حفظ پیوندها، ترس از مخالفت با خدا و بیم و هراس از سختى حساب، از نشانههاى افراد خردمند شمرده شده است، هدف بیان نمونهاى از افعال و کردار آنان بوده است و اگر در نخستین آیه از آیات مورد بحث به چهار نشانه دیگر، که هر کدام اساس فضلیت و معرفى شخصیت انسان است، اشاره شده، براى بیان نمونه دیگرى از اخلاق انسان عاقل است. این علایم عبارتند از:
ه) صبر و استقامت براى پروردگار؛
و) به پا داشتن نماز؛
ز) انفاق در پنهانى و آشکار؛
ح) جبران بدىها با کردار نیک.
هر یک از این علایم در خور بررسىهاى گسترده است ولى هر یک از این علایم را بهطور فشرده موردبررسى قرار مىدهیم:
صبر و استقامت صبر یکى از ارزشهایى است که دشمنان دین و مذهب، به تحریف آن دستزده و به این ارزش اخلاقى، که پایه نیل به همه مقاصد عالى انسانى و اخلاقى و اجتماعى به شمار مىرود، ناجوانمردانه تاختهاند و دانسته و یا ندانسته، صبر را به معناى تحمل ستم و سکوت در برابر تعدىها تفسیر کرده، آن گاه نتیجه گرفتهاند که این ارزش اخلاقى، یکى از تاکتیکهاى جهان سرمایهدارى است که از این راه همواره روح انقلاب و دادخواهى را در طبقه کارگرو کشاورز خاموش و آرام مىسازند. این تفسیر و این نتیجهگیرى، مصداقروشنى براى این سخن معروف است که،«خود مىکُشى و خود تعزیه مىخوانى».
هرگز صبر و بردبارى به معناى سکوت در برابر ستمگر و تحمل تجاوز متجاوز نیست تا این شیوه اخلاقى ساخته و پرداخته افکار سرمایهدارى، آنهمبه منظور خاموش کردن نهضتها و جنبشهاى کارگرى و کشاورزى باشد، بلکه هدف از آن، استقامت و بردبارى و خویشتندارى براى رسیدن بههدف عالى است؛ زیرا هر نوع مقصدى، چه مادى و چه معنوى، در گرومشکلات پیچیده زیادى است، که باید همه آنها را با نیروى بردبارى واستقامت از هم گشود و بدون صبر و تحمل رنج در راه مقصد، نیل به آن ممکننیست.
اختراعات شگفتانگیز دانشمندان، که چهره زندگى را بهکلى دگرگون ساخته است، پیروزى رهبران عالىقدر آسمانى در طریق اصلاح بشر، رمز موفقیت مردان بزرگ در راه اندیشه و آرمانها، همگى معلول و اثر مستقیم حلم و بردبارى و تحمل رنج براى مقاصد عالى بوده است.
براى همین قدرت شگرف صبر و استقامت است که قرآن مجید، بیست سرباز بااستقامت را با دویست سرباز معمولى برابر شمرده و مىفرماید:
«... إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأئَتَیْنِ؛(١)
هر گاه بیست تن از شما با نیروى صبر مجهز گردند در صحنه نبرد بر دویست تن پیروز مىگردند».
چون نیل به مقامات عالى اخروى بدون تحمل رنج عبادت و اطاعت ممکن نیست، در سومین آیه از آیات مورد بحث مىفرماید:
«سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبى الدار؛
درود بر شما. چه نیک است سرانجام زندگى (شما)».
مرزبانى و حفظ حدود میهن اسلامى در برابر تجاوز دشمن، از وظایفى است که همواره مشکلاتى دارد و بدون روح استقامت، مقابله با آنها امکانپذیر نیست. از این رو قرآن مىفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا؛(٢)
اى افراد باایمان، در مشکلات استقامت کنید و یکدیگر را به صبر و استقامت توصیه نمایید و مرزبانى کشور اسلامى را به عهده بگیرد».(٣)
بهپا داشتن نماز نماز از اسرار تربیتى و اجتماعى و اخلاقى و بهداشتى فراوانى برخوردار است که به برخى از آنها اشاره مىنماییم:
نماز موجب یاد خدا و یاد خدا بهترین وسیله براى خویشتندارى و کنترل غرایز مرزنشناس انسان است، چنان که غفلت از خدا و بىخبرى از پاداشها و کیفرهاى او، تیرگى عقل و خرد و کم فروغى آن را فراهم مىآورد. نماز در اوقات معین، نمودارى از یگانگى ملت بزرگ اسلام است؛ زیرا همه مسلمانها در وقتهاى مخصوص رو به قبله ایستاده و با تشریفات خاصى خداوند جهان را مىپرستند.
دورى از گناه، نظافت و بهداشت، انضباط و وقتشناسى، از جمله اسرار نماز است که در گذشته درباره آنها بحث و گفتگو نمودهایم.
انفاق در پنهانى و آشکار تعاون و کمک به نیازمندان از صفات عالى و نشانه جوانمردى و عاطفه انسانى است. انفاق در پنهانى براى این است که انسان در تعاون خود، نظرى جز عاطفه انسانى و کسب رضاى خدا، نداشته باشد و اگر انفاق در انظار مردم صورت گرفت، باید براى احیاى حس تعاون در مردم و تشویق آنان به این اصل حیاتى (انفاق) باشد.
جمله «رَزَقْناهُم؛ روزى آنان کردهایم» اشاره به این دارد که انفاقکنندگان متوجه شوند در این کار منّتى بر فقیران ندارند؛ زیرا مالى را که در اختیار دارند از خود آنها نیست، بلکه مالى است که خداوند در اختیار آنها گذارده است و از این گذشته، از جمله مزبور برمىآید انفاق معنایى وسیع دارد و منحصر به اموال نیست؛ بلکه شامل تمام مواهب الهى مىشود.
جبران بدىها به نیکىها انسانى که وجودش با نیروى شهوت و غضب آمیخته شده است ممکن نیست از بدى و لغزش مصون گردد و طبعاً در طول زندگى لغزشهایى از او روى مىدهد و کارهاى ناشایستى انجام مىدهد؛ ولى فرد خردمند و عاقل کسى است که بدىها را با خوبى جبران کند و در دفتر اعمال، کنار هر عمل بدى، حسنهاى نیز بنویسد، چه بسا از این راه آثار گناه از بین برود از این رو، مىفرماید: «وَیَدرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ الْسَّیِّئَةَ».
این مطلب اختصاص به امور دینى ندارد، بلکه در کلیه امور اجتماعى باید از این شیوه انسانى پیروى نمود.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. انفال (٨) آیه ٦٥.
٢. آل عمران (٣) آیه ٢٠٠.
٣. برخى از مفسران «رابطوا» را به معناى معاشرت و غیره تفسیر نمودهاند.
*****
روزىهاى وسیع و محدود ٢٦. «اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ(١) وَ فَرِحُوا بِالْحَیوةِ الدُّنْیَا وَ مَا الْحَیوةُ الدُّنْیَا فِى الْأَخِرَةِ إِلّا مَتَاعٌ؛
خداوند روزى هر کس را بخواهد گسترده مىکند و (براى هر کس که بخواهد) تنگ و ضیق مىسازد. (کافران) به زندگى این جهان خوشحال شدند؛ در حالى که زندگى دنیا در برابر (زندگى) آخرت، کالاى ناچیزى بیش نیست.
٢٧. «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ؛
افراد کافر مىگویند: چرا براى او (پیامبر) نشانهاى (معجزه) از طرف خداى خود نازل نمىگردد؟بگو: خدا هر کس را بخواهد، گمراه مىکند و آن کس را که به سوى او توجه کند، هدایت مىنماید».
هر فردى در تماس خود با طبقات مختلف مردم، با یک حقیقت مسلم که پیوسته بر جامعههاى بشرى حکومت دارد روبه رو مىگردد و آن، اختلاف مردم از نظر معیشت و وسایل زندگى است و این اختلاف در زندگى مردم به گونهاى است که هیچگاه بشر نتوانسته است خود را از چنگال آن رها سازد و همه مردم را از نظر سطح زندگى و تولید درآمدها یکسان و برابر نماید؛ بلکه مىتوان گفت اندیشه برابرى بشر، از نظر در آمد و سطح زندگى، یکى از آرزوهاى خام بشرى است که هیچگاه جامه عمل به خود نخواهد پوشید؛ حتى کشورهایى که مدعى هستند در این راه گام بر مىدارند و در این مسیر قرار گرفتهاند، فقط توانستهاند به قسمتى از خواستههاى خود برسند و همواره اختلاف طبقاتى از نظر وضع زندگى و وسایل آسایش، در میان آنان به صورت دیگرى جلوهگرى مىکند.
علت این که این شیوه از زندگى، هیچگاه رنگ وجود به خود نمىبیند این است که، چنین مساواتى برخلاف فطرت انسانى است و هر طرحى که اساس آن را مخالفت با فطرت انسانى تشکیل دهد به سان شنا برخلاف مسیر آب است که به نتیجهاى نمىرسد و جز خستگى و فرسودگى و بازگشت به مسیر نخستین ثمرهاى ندارد.
در نهاد و آفرینش بشر و در زندگى اجتماعى انسان، عواملى وجود دارد که اختلافها را مىسازد و چون وجود این عوامل، قطعى و ضرورى و اجتنابناپذیر است حتى وجود این عوامل در رشد و پیشبرد جامعه انسانى تأثیر به سزایى دارند، طبعاً اختلاف، که مولود و زاییده این عوامل است، قطعى و حتمى خواهد بود.
به اجمال، عوامل پدید آرنده اختلاف وضع زندگى، عبارتند از: اختلاف انسانها از نظر نیروى فکرى و قواى عقلى و قدرت بدنى و جسمى. این اختلاف براى بشر در هر دورهاى مشهود و روشن است و در هیچ دورهاى افراد جامعه انسانى، از نظر قدرت دماغى و بدنى برابر و یک سان نبودهاند و فعلاً در صدد بیان ریشه این نوع اختلافها نیستیم، ولى به یقین افراد یک جامعه، در هیچ زمانى از نظر هوش و کاردانى و فعالیت یک سان نبودهاند و در نتیجه ممکن نیست وضع زندگى آنها برابر باشد؛ افراد هوشمند و کاردان، کوشا و فعال، از زندگى مرفهتر برخوردار مىگردند و این دو گروه از لحاظ در آمد با دو گروه دیگر، که در قطب مخالف آن قرار گرفتهاند، متفاوت خواهند بود.
افراد هوشمند و با درایت، بر اثر بلندى فکر بر افقهاى تازهاى در زندگى دست مىیابند و در پیکار زندگى قلههاى بیشترى را تسخیر مىکنند و بر اثر قدرت فکرى و استعداد طبیعى براى زندگى بهتر خود، نقشهاى صحیح و مفید مىکشند و با سر انگشت فکر، بر مشکلات غلبه مىیابند و طبیعت سر کش را مهار مىکنند و از نیروى انسانى و ذخایر زمینى و دریایى به گونهاى خاص بهرهمند مىشوند.
هرگاه نیروى بدنى و جسمى با اراده آهنین و خستگى ناپذیرى، توأم گردد به طورى که دارنده آن رنج کار را احساس نکند و یا زحمت آن را به آسانى تحمل نماید، مسلماً پیشرفت وضع زندگى را به بار مىآورد.
عوامل سازنده اختلاف به آنچه گفته شد منحصر نیست، بلکه تربیتهاى دوران کودکى، یا رشد اجتماعى یک ملت، نظام حکومتها، وضع جغرافیایى یک منطقه، وضع خاص خانوادگى و...، از عوامل پدید آرنده اختلاف از نظر سطح زندگى و به اصطلاح قرآن موجب گسترش روزى و یا تنگى آن است و چون این عوامل، از عناصر ثابت و اجتنابناپذیر در زندگى بشرىاند طبعاً شاخص رشد افراد و جامعههاى انسانى در حال اختلاف و نوسان است و این قانونى طبیعى مىباشد.
البته این مطلب بدین معنا نیست که خداوند بدون ملاک و جهت، عرصه زندگى را بر گروهى تنگ و بر گروه دیگر آسان مىسازد، بلکه مقصود ایناست خداوند با در نظر گرفتن عوامل یاد شده، که به اختصار گفته شد،معیشت و روزى مردم را به گونههاى مختلفى تقدیر و اندازهگیرى مىنماید و قسمتى از این عوامل، اگر از حدود اختیار انسان خارج باشد، قسمتى دیگر کاملاً در اختیار جامعه و فرد دارد و اگر فردى یا جامعهاى نتوانست زندگىآبرومندى براى خود درست کند، مقصر خود او و یا اجتماع اوست. به همین دلیل امیرمؤمنان (ع) مىفرماید: «گروهى که با داشتن سرزمینهاى آماده و آبهاى کافى دست گدایى به سوى این و آن دراز مىکنند از رحمت وسیع و گسترده خداوند دورند».(٢) یعنى این دورى از رحمت حق، زاییده کردار خود آنهاست.
امام صادق (ع) مىفرماید:
«دعاى چند گروه به هدف اجابت نمىرسد از آن جمله: کسى که در خانه بنشیند و از خداوند روزى بطلبد؛ زیرا به او گفته مىشود مگر خداوند راه تحصیل روزى به تو نشان نداده است؟».(٣)
هنگامى که این آیه: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِبُ...؛(٤) هر کس از نافرمانى خدا بپرهیزد خداوند راهى براى زندگى او باز مىکند و او را از جایى که فکر نمىکرد روزى مىدهد» نازل شد. بعضى از یاران پیامبر درها را به روى خود بستند و از کسب و کار دست کشیدند و به عبادت پرداختند و گفتند خداوند متکفل روزى ما شده است. خبر به پیامبر رسید. شخصى سراغ آنان فرستاد و گفت: انگیزه شما بر این کار چیست؟ گفتند: به حکم آیه، خداوند متکفل زندگى ما گردیده است، بنابر این به عبادت پرداختهایم. پیامبر فرمود: دعا و عبادت چنین افرادى پذیرفته نمىشود و باید به دنبال کار و کوشش بروند. حضرت بدین وسیله آنهارا از اشتباه بیرون آوردند.(٥)
سیره و روش پیشوایان ما در زندگى نیز همین بوده است و آنان متذکر بودند که تقسیم روزى، غالباً بر ملاک کار و فعالیت و شایستگىهاى فکرى و بدنى استوار است.
نظامهاى ظالمانه اشتباه نشود ما با این طرز تفکر از نظامهاى ظالمانه استعمارى، که گرسنگىهاى مصنوعى را به وجود مىآورند و هر روز در جهان به توسعه و گسترش آن دامن مىزنند، طرفدارى نمىکنیم. ما هرگز نباید گرسنگىهاى ساختگى قاره هند و آفریقا و... را به حساب خواست و مشیت الهى بگذاریم و با آیه مورد بحث این عمل را توجیه کنیم و بگوییم وسعت وضیقمعیشت آنها در دست خداست؛ زیرا به خوبى پیداست این جنایاتفجیع، ساخته افکار شیطانى غولهاى اقتصاد غرب است که اموال ملتها را به عناوین گوناگون غارت مىنمایند و مردم را از حقوق حقه خود محروم مىسازند.
چه بسا آنان براى حفظ سیادت اقتصادى خود میلیونها تن مواد غذایى را تلف مىکنند و در نتیجه میلیونها انسان از بین مىروند تا وضع اقتصادى آنان ثابت بماند، مثلاً در آمارهاى مربوط به سالهاى پیش چنین مىخوانیم:
«در سال ١٩٦٠، صدو بیست میلیون تن نان در انبارهاى آمریکا از بین رفت و همین رقم کافى بود یک سال تمام بیش از پانصد میلیون جمعیت هندى را سیر نگاه دارد»(٦).
در برابر این سیاستهاى ضد انسانى، در هند ده میلیون نفر جان مىسپارند و ٢٥٠ هزار کودک، تنها در برزیل بر اثر کمبود غذا مىمیرند(٧).
در پایان تذکر یک نکته لازم است که، مضمون آیه در آیات فراوان دیگرى(٨) وارد شده است و در همه موارد مقصود از روزى، همان روزى دنیوى است و طبعاً در آیه مورد بحث نیز مقصود از گسترش روزى، همان نیازمندىهاى زندگى بشر در این جهان خواهد بود و اگر در برخى از تفاسیر(٩) این آیه به روزىهاى اخروى و مقامات بهشتیان و درکات دوزخیان تطبیق شده است، تا حدى از مفهوم آیه دور است.
در ذیل آیه، حیات مادى و دنیوى را در برابر زندگى اخروى ناچیز مىشمارد و بدین وسیله مىخواهد به جامعه انسانى بفهماند از گسترش روزى و ثروت جهان باید به عنوان وسیله استفاده نمود و آن را منزلى از منازل زندگى شمرد، نه اقامتگاه دایمى، و براى آن نباید به ظلم و جنایت پرداخت.
بحثهایى که درباره آیه هفتم از این سوره انجام گرفت، ما را از بحث در مورد آیه ٢٧ بىنیاز مىسازد؛ زیرا در هر دو آیه موضوع سخن این است که افراد مشرک اعتراض مىکنند: چرا براى پیامبر معجزهاى نازل نمىگردد؟
ما در آن بحث به روشنى ثابت کردیم معجزات ممنوع، آن معجزاتى بودند که هدف درخواست کنندگان آن، هدایت و راهنمایى نبوده است و موافقت با چنین درخواستى عقلاً لازم نیست و پیامبر فقط راهنماست و اختیار جهان در دست او نیست.
ولى در ذیل آیه ٢٧ پاسخى غیر آن چه در آیه هفتم بیان گردیده، داده است و آن این که هدایت و راهنمایى مشرکان در گرو آوردن معجزات مورددلخواه شما نیست، بلکه هدایت و ضلالت افراد به مشیت و خواست الهى مربوط است.
مشیت و خواست خداوند نیز بىملاک و بىجهت نیست و هدایت او تنها شامل حال افرادى مىشود که به فکر حقیقتجویى باشند و به سوى او توجه کنند و لجاج و عناد را کنار بگذارند که در این موقع شایسته هدایت الهى خواهندبود.
قرآن مجید به این حقیقت و این که ملاک هدایت و ضلالت چیست با جمله «وَیَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ» اشاره مىکند و با این جمله مىتوان بسیارى از آیات مربوط به هدایت و ضلالت را تفسیر نمود و خود را از چنگال اوهام «جبریگرى» رها ساخت.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. «قدر» در لغت عرب به معناى ایجاد ضیق و سختگیرى است، چنانکه در آیه زیر در همین معنا به کار رفته است: «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ؛ (یونس) تصور کرد که ما زندگى را بر او تنگ نخواهیم کرد»- انبیاء (٢١) آیه ٨٧.
٢. «و من وجد ماءاً و تراباً ثم افتقر فأبعده اللّه» - بحار الانوار، ج ٢٣، ص ١٩.
٣. اثناعشریه، ص ١٠٧.
٤. طلاق (٦٥) آیه ٢ و ٣.
٥. نور الثقلین، ج ٥، ص ٣٥٥، ذیل تفسیر آیه ٢ سوره طلاق.
٦. روشنفکر، شماره ٧١٩ .
٧. سالنامه نسل جوان، سال ١٣٥٠، ص ٢٠٥.
٨. مضمون این آیه در این سورهها آمده است: بقره (٢) آیه ٢٤٥ ؛ اسراء (١٧) آیه ٣٠؛ قصص (٢٨) آیه ٨٢ ؛ عنکبوت (٢٩) آیه ٦٢ ؛ روم (٣٠) آیه ٣٧؛ سبأ (٣٤) آیه ٣٦ ؛ زمر (٣٩) آیه ٥٢ ؛ شورى (٤٢) آیه ١٢. به قرینه این آیات، باید آیه مورد بحث را نیز تفسیر نمود.
٩. المیزان، ج ١١، ص ٣٨٣.
*****
ریشه نگرانىها ٢٨. «الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِاللَّهِ أَلابِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛
کسانى که ایمان آوردهاند و دلهاى آنها با یاد خداوند آرام است، آگاه باش تنها با یاد خدا، دلها آرامش پیدا مىکند».
٢٩. «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ و حُسْنُ مَآبٍ؛
کسانى که ایمان آوردهاند و کارهاى نیک انجام مىدهند زندگى گوارا و حسن عاقبت از آن آنهاست».
٣٠. «کَذلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِى أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهَا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِى أُوحَیْنَا إِلَیْکَوَهُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ؛
همچنین تو را به میان امتى فرستادیم که پیش از آنان امتهایى آمدهاند و رفتهاند، تا براى آنان آن چه را بر تو وحى کردهایم بخوانى. آنان به رحمان کفر مىورزند. بگو: پروردگارم اوست، جز او خدایى نیست، به او توکل کردهام و بازگشت به سوى اوست».
یکى از مشکلات زندگى عصرما مشکلات روانى است. امروز سراسر زندگى جوامع ماشینى را اضطراب و دلهره فرا گرفته و آرامش روحى جاى خود را به تشنج روانى و سرانجام به انتحار و خودکشى داده است و این حقیقتى است که اکثر روانپزشکان را نگران ساخته است.
بشر در سایه دانش نیرومند خود بر بسیارى از مشکلات زندگى پیروز گردیده و به قسمتى از بیچارگىها و ناتوانىهاى خود پایان داده است؛ مثلا با شناختن دشمن شماره یک و نامریى خود، «میکرب» و راه مبارزه با آن، خود را از بیمارىهاى عفونى، به صورت قابل ملاحظهاى، رها ساخته است و یا با استخراج منابع زیرزمینى و نیروهاى مختلف طبیعت، بسیارى از موانع را از پیش پاى خود برداشته و وسایل استراحت مادى خود را به نحو دلپذیرى فراهم نموده است.
او در پرتو قدرت صنعت و تکنیک، درهاى فضا را به روى خود گشوده و انسانهایى را به ماه فرستاده و باز گردانیده است و از قلب و کلیه مصنوعى، استفاده نموده است و....
ولى در برابر این پیروزى چشمگیر علمى، به آرامش روانى، که زیربناىزندگى سعادتمندانه است، نه تنها دست نیافته، بلکه به موازاتپیشرفت صنعت و تکنیک و دانشهاى مادى و افزایش وسایل استراحت جسمى، مشکلات روانى و تشویشهاى فکرى او روز افزون گردیده و لحظه به لحظه به سیر صعودى خود ادامه مىدهد. تو گویى تشنجهاى روحى و دلهرههاى روانى بشر، با ترقیات مادى و تمدن ماشینى همراهند و به موازاتهم، در حال پیشرفتند. گواه آن آمارهایى است که مطبوعات صنعتىترین کشورهاى جهان در این باره منتشر ساختهاند؛ مثلاً نیمى از آمریکایىهاى بالغ، لااقل یک بار براى رفع نگرانى و تشویش تحت معالجه قرار مىگیرند.(١) تنها در آمریکا یک میلیون و هشتصد هزار تخت در بیمارستانها و مراکز خصوصى، براى معالجه و درمان بیماران روحى اختصاص داده شده است و بیشتر تعجبآور خواهد بود اگر اضافه کنیم که این رقم نمودار مبتلایان به امراض روحى است که احتیاج به مراقبت پزشکى و دارویى دارند. چهبسا افرادى هستند که خارج از کادر رسمى و به اصطلاح سرپایى به مداوا مشغولند(٢).
در آمریکا پزشکان گزارش دادهاند از هر هشت نفر یک نفر قسمتى از عمرش را در بیمارستان امراض روحى خواهد گذراند. درجنگ جهانى دوم از هر شش نفر سرباز آمریکایى، که به جنگ اعزام مىگردید، یک نفر به علت نقایص فکرى و روحى از خدمت معاف مىشد.
علت جنون و دیوانگى، هر چند به درستى روشن نیست ولى در بسیارى از موارد، ترس نگرانى، عامل مؤثرى در ایجاد جنون است(٣).
اگر سایر کشورهاى صنعتى آمارهاى خود را در این زمینه منتشر مىکردند، معلوم مىگردید عصر کنونى، عصر فزونى اضطراب و تشویش، نگرانى و دلهره، دیوانگى و جنون است و به قول آلکسیس کارل: «تو گویى صفت عقل و دیوانگى غرامتى است که ما باید در برابر تمدن صنعتى و تغییراتى که در طرز زندگى ما داده است، ادا کنیم»(٤).
در آیه مورد بحث، ایمان به خدا مایه آرامش روح و روان و یاد او موجب تسکین دلها ذکر شده است و این قسمت، یکى از نقاط حساس بحثهاى قرآنى است که هم اکنون دانش پرده از روى آن برداشته از این نظر بسیار شایسته است در علل و موجبات اضطرابها و دلهرهها به صورت کوتاه و فشرده سخن گفته، آنگاه به تحلیل مفاد آیه - که یاد خدا را سبب امنیت قلوب و آرامش روانها دانسته است - بپردازیم.
عوامل اضطراب ١. معماى هستى بشر در پرتو حس کنجکاوى خواهان درک راز هستى و معماى خلقت است، او همواره مىخواهد بفهمد سر آغاز هستى و سر انجام آن کجاست و خود او از کجا آمده و راز آفرینش او چیست. و بسیارى از افراد بشر، در فصل مخصوصى از عمر خود مىپرسند که، «از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود؟»
گروهى در پرتو داشتن سرمایه علمى کافى و رهبرىهاى صحیح موفق به درک راز خلقت و سرآغاز و سرانجام آن مىگردند؛ ولى برخى بر اثر ناهموارى محیط، در دریاى حیرت و بهت فرو مىروند. در این میان آن گروه که حساسیت خاصى در این مسائل دارند، اگر حس کاوش آنان به طرز صحیحى رهبرى نشود و یا خود آنها نیز مایه کافى براى حل این معما نداشته باشند، چه بسا دچار افکار مالیخولیایى و تشویش فکرى مىگردند و تحت فشار روانى خاصى، که سرانجام بسیار بدى دارد، قرار مىگیرند.
٢. مادیگرى بىحد و حساب از طرفى حرص و آز بشر، مرزنشناس است و از طرف دیگر، امکانات او بسیار محدود، و در عصر کنونى، که در کشورهاى ماشینى معنویات به دست فراموشى سپرده شده و محاسبهاى جز مادیگرى و سودجویى نیست، هر فردى براى زندگى بهتر و ارضاى غرایز و اشباع خواستههاى درونى خود پیوسته تلاش مىکند و در عین حال هم، به آن چه مىخواهد نمىرسد. نتیجه چنین دنیاخواهى و تجمل پرستى، چیزى جز تشویش و اضطراب و سلب آرامش فکرى نیست و کوششهاى کم حاصل، که فرد با آن همه تلاش به آرزوها و آمال خود نمىرسد، رنج آور است. فردى که خلأ فکرى دارد و فضاى روان او را دنیاطلبى و مادیگرى پر کرده و هدفى جز ثروتاندوزى و بهرهگیرى مادى و التذاذ جسمى ندارد از آن جا که قسمت اعظم آن چه را مىخواهد، به دست نمىآورد، دچار ناراحتىهاى فکرى و تشویق روانى مىشود و اگر وسوسه آینده تاریک، به آن افزوده شود، در این صورت این افکار چون خوره، اعصاب و روان او را مىخورد.
٣. شداید و مصایب جهان ماده پر از مشکلات است. هر فردى در طول زندگى خود با یک سلسله از محرومیتها، شکستها، فقدان عزیزان، حوادث ناگوار و فرساینده اجتماعى، بلاى زمینى و آسمانى و دهها گرفتارى دیگر رو به رو مىگردد و به قول هنرىآدامس: «این جهان صورتى از غم و رنج و مرگ و یا طوفان و قحطى و بیرحمى و انحراف و بىثباتى و نادانى و خوشبختى بدون عقل و خودخواهى بدون کسب و تلاش و بدبختى بىجهت و ترسهاى نامعلوم مىباشد»(٥).
هر کدام از آنها عامل مهمى براى اضطراب و دلهره و غم و اندوه به شمار مىروند. در چنین جهان طوفانیى، که کشتى زندگى بر اثر تصادم با کوههاى مخفى دریاى پر طوفان اجتماع ما به شدت مىشکند، عاملى لازم است که به روح و روان ما سکینه و آرامش بخشد، تا در پرتو آرامش روحى، کشتى شکسته خود را به ساحل نجات رهبرى کنیم.
٤. اندیشه فنا هر فردى به قطع و یقین مىداند رشته عمر وى پس از اندى قطع خواهد گردید و از آن چه به قیمت عمر خود گرد آورده است دست خواهد شست. اندیشه مرگ، که به صورت هیولاى مخوفى در برابر هر انسانى مجسم مىگردد، براى کسانى که مرگ را آخرین سیر زندگى مىدانند، بسیار جانکاه و مرارت بار است و زندگى را در قسمت اخیر عمر کاملا تلخ مىسازد و هر نوع نشاط زندگى را مىستاند و گاهى در این مرحله، فشار روانى به حدى مىرسد که انسان را به مرگ زودرس، دچار مىسازد زیرا بشر مرفه وقتى خود را با چنین اعتقادى (مرگ دروازه فناست و پس از مرگ خبرى نیست) در آستانه فنا دید، یأس و نومیدى مطلق محیط روح او را سخت تیره و تار مىکند و زندگى را به کام او تلخ مىسازد.
روى این عوامل و مشابه آنهاست که زندگى مادى در محیطهاى دور از معنویت بارنج و فشار روحى توأم است و بشر مادى در فکر پناهگاهى است که به روح متزلزل او ثبات و آرامش بخشد و خود را از این اضطراب و دلهره برهاند.
گروهى به مشروبات الکلى، برخى به مواد مخدر، مانند هروئین و کوکائین و ال - اس - دى، پناه برده و عدهاى خود را به قمار مشغول مىسازند، تا در سایه این عوامل تباه کننده عقل و احساس، مدتى در جهان بىخبرى به سر برند و به طور موقت روح و روان خود را به دست فراموشى سپرده و از فشارهاى محیط مادیگرى بىخبر گردند.
دسته دیگرى براى کاستن فشار محیط و عوامل نامبرده، به جشنهاى آنچنانى، تئاترها، سینماها، صفحات و آهنگهاى تند و خستهکننده پناه برده و تصور مىکنند آن جلوههاى ظاهرى و در عین حال مخدر و مسکن، مىتواند به روح لرزان و فکر مضطرب او ثبات و آرامش بخشد، زهى تصور باطل و زهى خیال محال!
ولى پس از مدتى نوعى وازدگى از تمام این عوامل پیدا مىکنند و فشار جانکاه دورى از معنویات به حدى مىرسد که خودکشى مىکنند و یا در یکى از بیمارستانها بسترى مىگردند و یا اینکه عمر خود را با تلخى و ناشادمانى سپرى مىسازند.اکنون ببینیم دارویى که در این باره قرآن پیشنهاد مىکند چیست.
ایمان به خدا و عوامل اضطراب زندگى آرام و گوارا و بدون دلهره و تشویش، آرمان هر انسان خردمندى است که براى تحصیل آن شبانه روز مىکوشد. تو گویى او با همه کوشش یک چنین زندگى، بزرگترین گمشده اوست، که به گونهاى خاص در طریق آن مىکوشد. با داشتن همه نوع وسایل بهزیستى، آرامشى در خود نمىیابد و روز به روز خود را از این مقصد دورتر احساس مىکند.
اکنون باید دید نقص این زندگى صنعتى، که با بودن همه نوع وسایل آرامش، آرامش وجود ندارد، کجاست. به عقیده محققان و دانشمندان بشر دوست اشکال کار این جاست که زیر بناى زندگى بشر کنونى را در بسیارى از جامعههاى صنعتى، امور مادى و لذاید نفسانى و شاخص خوشبختى و بدبختى را ثروت و خوشىهاى مادى و جلوه فریبنده آن تشکیل مىدهد. ناگفته پیداست دورنماى زندگى مادى بسیار زیبا و فریبنده است، اما هرگز سعادت آفرین و آرامش بخش نیست؛ زیرا انسان مادى دل به چیزى بسته است که در آستانه فنا و نابودى است و هرگز پایدار و جاودانى نیست؛ از این رو چنین فردى، خود را خوشبخت و سعادتمند نخواهد دید و زندگى را جز اتلاف عمر و سپرى ساختن دقایق آن، چیزى دیگر تلقى نخواهد نمود و ناچار باید سعادت را در کوى و برزن دیگرى جستجو نماید که ابدیت دارد و لرزان و فناپذیر نیست.
به عبارت دیگر، انسان براى آرامش خود و رها ساختن خویش از دست عوامل اضطراب تکیهگاهى لازم دارد که، جاویدان و فناناپذیر، عالم و دانا، قادر و توانا باشد و چنین تکیهگاهى، جز خدا و ایمان به او و علاقه به کمالات روحى و معنوى و اعتقاد عمیق به زندگى جاودانى در سراى دیگر، چیز دیگرى نیست و جهان ماده با تمام زیبایىهاى زود گذر خود، از آن جهت که لرزان و بىقرار و رو به فنا و نابودى است، نمىتواند به زندگى پرتلاطم وى سکونت و آرامش ببخشد. چنین تکیهگاهى با تمام خصوصیاتى که دارد به سان لانه عنکبوتى است(٦) که در مسیر باد و آب و آتش قرار گیرد. لانه عنکبوت از نظر فن معمارى و اصول مهندسى و رموز خانه سازى، در جهان آفرینش بسیار بىنظیر است. فواصل تارها آن چنان منظم و یک نواخت است که حیرت هر بیننده را برمىانگیزد ولى این شاهکار خلقت در برابر قطره آبى، نسیم کوتاهى، شعله آتشى، کوچکترین مقاومتى ندارد.
در گذشته عوامل اضطراب و نگرانى، به گونهاى کوتاه و فشرده بیان گردید حال ببینیم که چگونه ایمان به خدا تمام عوامل اضطراب و دلهره را ریشهکن مىسازد و در تخفیف آلام و ناراحتىهاى روحى چه نقشى را برعهده دارد اکنون نقشهاى آن را برمىشمریم:
١. مذهب در پرتو اعتقاد به خدا، که او را سرچشمه هستى و مبدأ خلقت مىداند، معماى هستى را، که نخستین عامل اضطراب است، به طرز صحیحى حل نموده و به حیرت و سرگردانى فکرى بشر، در موضوع معماى آفرینش خاتمه بخشیده است و از راه نظام حیرتانگیز که بر هر یک از ذرات جهان حکومت مىکند نتیجه گرفته این جهان طراح و سازندهاى دارد و چنین نظم شگفتانگیزى نمىتواند اثر تصادف اتمهاى بىشمار و یا انفجار کره آتشینى باشد و از این راه، نخستین عامل اضطراب را برطرف ساخته است.
٢. مذهب با مقررات اخلاقى و تعالیم حیاتبخش خود، غریزه حرص و آز و جاهطلبى و ثروت اندوزى انسان را، که دومین عامل اضطراب روحى است، به صورت صحیحى تعدیل مىکند و او را به عزت نفس و مناعت طبع و نیکو کارى و پرهیزکارى فرا مىخواند و در این راه به سخنرانىهاى خشک و سمینارهاى بىروح اکتفا نمىورزد، بلکه از راه تعیین پاداشهاى بزرگ و کیفرهاى سخت، از حرص و آز نامشروع و غیر قانونى و آزارانگیز او مىکاهد و بدین وسیله از هر نوع تجملپرستى و گرایش بىحد و حساب به دنیا که آرامش و ثبات را از انسان مىستاند جلوگیرى مىنماید و دگرگونى خاصى که شایسته مقام انسانى است در روان او به وجود مىآورد و اثر نامطلوب عامل دوم اضطراب را خنثى مىسازد.
٣. انسان در سایه اعتقاد به خداى حکیم على الاطلاق، خداى رؤوف و مهربان، خدایى که به مصالح و مفاسد بندگان خود، از خود آنها آشناتر است، مىتواند اثرات نامطلوب مصایب و شداید و بلاها و روىدادهاى بد را خنثى سازد؛ زیرا مىداند آن چه بر او مىگذرد تقدیر خداى حکیم و دانا و تواناست و همه کارهاى او بر اساس مصلحت استوار است به ویژه که متوجه باشد هر نوع صبر و بردبارى در برابر مصایب پاداشهاى بزرگ دارد و به قول هنرى آدامس: «اگر رنجهاى این جهان، بىپاداش آن جهان بماند زندگى را چگونه مىتوانیم تحمل کنیم. شما حتى درسى را که ولتر داده است یاد نگرفتهاید: اگر به فرض محال خدایى نباشد باید آن را بسازیم»(٧).
یونگ، روانکاو معروف و معاصر در کتاب انسان معاصر در طلب روح مىنویسد: در مورد بیماران روحى که از ٣٥ سال به بالا داشتند؛ حتى یک نفر هم یافت نمىشد که مشکل روانى او در آخرین مرحله تحلیل، به ایمان مذهبى مربوط نگردد. بهتر است بگوییم که هر فرد از آنان به علت فقدان آن چه دین زنده به اشخاص مىدهد، بیمار شدهاند و هیچ کس از آنها که نظر دینى و مذهبى خویش را باز نیافتند واقعاً درمان نشدهاند(٨).
البته اعتقاد به تقدیر خداوند بزرگ بدین معنا نیست که در برابر هر نوع فشار و سختىهاى اجتماعى، که مخلوق جامعههاى فاسد است، دست روى دست بگذاریم و انواع بیدادگرىها را به عنوان صبر و شکیبایى در برابر تقدیر تحمل نماییم؛ زیرا هدف مذاهب از اعتقاد به تقدیر و قضا، درباره آن گونه مصایب و شدایدى است که از قدرت انسان بیرون بوده و از قلمرو اندیشه و خیال و فعالیت او خارج مىباشد؛ مانند مرگ عزیزان و دیگر حوادث بد که قابل پیشبینى نیست. ولى آن دسته از بدبختىها و بیچارگىها، که معلول وضع غلط اجتماع انسانى است، هرگز مربوط به تقدیر الهى و قضاى خداوندى نیست؛ بلکه ریشه آن را باید در دل اجتماع فلاکت بار خودجستجو نمود و تغییر این تقدیر و دگرگون ساختن این قضا به دست خود ماست و از این طریق، سومین مشکل بشر، حل شده و مىتواند در برابر حوادث تلخ روزگار، سنگین و بردبار و ثابت و باوقار باشد.
٤. مذهب در سایه اعتقاد به معاد، رشته زندگى را به دوران پس از مرگ مىکشاند و مرگ را، دروازه ابدیت قلمداد مىکند و فرشتهاى را که مأمور گرفتن جانهاست پاسدار آن دروازه مىداند و از این طریق، به زندگى مادى بشر رونق و طراوت خاصى مىبخشد و زندگى را در کام پیران و سالخوردگان و گروههاى بازنشسته و محرومان، شیرین مىنماید و بر اثر نویدهاى جهان دیگر، غبار غم فنا و نیستى را از چهره آنان پاک مىسازد.
دیدگاههاى دانشمندان آنچه گفته شد حقیقتى است که بسیارى از دانشمندان و روانکاوان به آن تصریح کردهاند. ویلیام جیمز، که لقب پدر روانشناسى به خود گرفته، مىگوید: کسى که به حقایق بزرگ و معنوى متکى است از تغییرات و تطورات مختصر و فراز و نشیبهاى دایمى و جارى زندگى دستخوش نگرانى و تشویش نخواهد شد از این روست که شخص با ایمان مذهبى از هر اضطراب و تشویش مصون مىماند(٩).
دیل کارنگى مىگوید: در آمریکا بهطور متوسط هر ٣٥ دقیقه یک نفر انتحار مىکند و هر دو دقیقه یک نفر دیوانه مىشود. اگر مردم دنبال آن آرامش، که در مذهب و دعاهاى مذهبى پنهان است مىرفتند بیشتر این خودکشىها و دیوانگىها منتفى مىشد.
دکتر گیلورد هاوزر در کتاب گذرنامه براى یک زندگانى نوین مىنویسد: ما در زندگى به ایمان و اعتدال احتیاج داریم و من با ژوشوالوت لیمان، فیلسوف بزرگ عصر حاضر، همعقیده هستم آنجا که مىگوید: دین و مذهب در زندگى به انسان اطمینان و تکیه گاه روحى مىبخشد.
ویلیام جیمز مىگوید: ایمان نیروى ما را فوقالعاده بزرگ مىکند و بالا مىبرد و حتى دردمان را درمان مىبخشد و بیمارى را از بدن زایل مىسازد(١٠).
داورى و راهنمایى قرآن قرآن با صراحت هر چه کاملتر آرامش و ثبات خاطر را از آن کسانى مىداند که ایمان دارند و در پرتو ایمان به خدا از هر نوع ظلم و تعدى مصونهستند آن جا که مىفرماید:
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیْمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الأَمْنُ...؛(١١)
فقط براى آن دسته امنیت و آرامش خاطر است که داراىایمانند و آن را با ظلم و ستم نپوشانیدهاند».
در جاى دیگر به کسانى که اولیا و دوستان خدا هستند نوید مىدهد که ترس و غم در آنها راه ندارد:
«أَلاإِنَّ أَولِیَاءَ اللَّهِ لا خَوفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُونَ؛(١٢)
آگاه باش براى دوستان خدا، ترس و اندوهى نیست».
در آیه مورد بحث اطمینان و آرامش فکرى را اثر مستقیم یاد خداى بزرگ مىداند:
«أَلابِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛(١٣)
آگاه باش به یاد خدا قلوب و دلها آراممىگردد».
قرآن از این آرامش خاطر در بسیارى از آیات به لفظ «سکینه»، که مرادف با آرامش است تعبیر کرده است چنانکه مىفرماید:
«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤمِنینَ لِیَزْدَادُوا إِیْمَاناً؛(١٤)
اوست که آرامش را در قلوب افراد با ایمان فرود مىآورد تا بر ایمان خود بیفزایند».
آیا ایمان دو نشانه متضاد دارد؟ در آیه مورد بحث آرامش روحى از نتایج یاد خدا و ایمان شمرده شده است در عین حال در برخى از آیات، خوف و ترس را، که نقطه مقابل آرامش است، از آثار یاد خدا نیز قلمداد گردیده است؛ چنان که مىفرماید:
«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...؛(١٥)
مردان با ایمان کسانى هستند که یاد خدا سبب مىشود ترس و لرز بر قلوب آنان مسلط گردد».
در سوره حج آیه ٣٥ نیز این مضمون وارد شده است ولى با توجه به آیه دیگرى که هر دو صفت را یک جا از آثار ایمان به خدا مىشمارد مشکل حل مىشود اکنون آیه:
«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُم إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ...؛(١٦)
خداوند بهترین گفتار را به صورت کتاب که آیات آن شبیه یکدیگر است فرستاده است و پوست و اندام کسانى که از خداى خود مىترسند (از شنیدن آیات آن) به لرزه در آمده یک نوع آرامش بر قلوب و اندام آنها مستولى مىگردد».
همینطور که ملاحظه مىفرمایید در این آیه هر دو صفت (ترس و آرامش) از نتایج مستقیم ایمان به خدا شمرده شده است؛ چون وقتى انسان به یاد خداى بزرگ مىافتد کوتاهىها و سرکشىهاى خویش را به یاد مىآورد، حالت ترس و لرزه به او دست مىدهد؛ ولى پس از توجه به صفات خداى بخشاینده و مهربان و تصمیم بر جبران کوتاهىها، دل آرام مىگیرد و ثبات و اطمینان بر او مستولى مىشود.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. مجله دانشمند، سال چهارم، ش ٤ .
٢. بلاهاى اجتماعى قرن ما، ص ٦٣.
٣. چگونه تشویش و نگرانى را از خود دور کنیم، ص ٦١.
٤. انسان موجود ناشناخته، ص ١٥٠.
٥. لذات فلسفه، ص ٤٦٩.
٦. ر.ک: عنکبوت(٢٩) آیه ٤١. خداوند در این آیه تکیه گاههاى غیرالهى را به سان لانه عنکبوت مىداند.
٧. لذات فلسفه، ص ٤٧٠.
٨. جهان مادیات، ص ٤١.
٩. چگونه تشویش و نگرانى را از خود دور سازیم، ص ٢٣١.
١٠. مبانى فلسفه، ص ٥١٧.
١١. انعام (٦) آیه ٨٢.
١٢. یونس (١٠) آیه ٦٢.
١٣. رعد (١٣) آیه ٢٨.
١٤. فتح (٤٨) آیه ٤.
١٥. انفال (٨) آیه ٢.
١٦. زمر (٣٩) آیه ٢٣.
*****
دشمنان حق ٣١. «وَلَوْأَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوتَى بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً أَفَلَمْ یَایْئَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِیعاً وَ لا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمَا صَنَعُوا قَارِعَةٌ أَو تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأتِىَ وَعْدُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَایُخْلِفُ الْمِیعَادَ؛
هر گاه قرآن کوهها را به حرکت در مىآورد و زمین را مىشکافت و مردگان به وسیله آن سخن مىگفتند (باز گروه لجوج، بهانهجویى مىنمودند و ایمان نمىآوردند). همه کارها با خدا و به اراده اوست. آیا افراد با ایمان نمىدانند که هرگاه خدا بخواهد، همه مردم روى زمین ایمان مىآورند؟ و همواره افراد کافر به کیفر اعمال خود رسیده، مصایب کوبنده و حادثههاى هو لناکى بر آنان وارد مىشود و یا در نزدیکى خانه (و محیط زندگى آنان) رخ مىدهد، تا روزى که وعده خدا فرا رسد. خداوند خلاف وعده نمىکند».
صفحات تاریخ، شاهد صحنههایى از مدعیان دروغگو و متنبّیان غیر صادق است، گروهى در طول تاریخ بشر، از سادگى و کشش فطرى انسان به مبدأ و معاد، سوء استفاده و ناجوانمردانه خود را پیامبران الهى و سفراى غیبى معرفى کردند در صورتى که کالایى جز دروغ و سرمایهاى غیر از تزویر و هدفى جز ریاست وحکومت بر مردم نداشتند.
براى شناسایى پیامبران واقعى از مدعیان قلابى، راهها و نشانههایى وجود دارد که با آن مىتوان صادق را از کاذب و «نبى» را از «متنبّى» باز شناخت:
یکى از آن راهها این است که، مدعى نبوت داراى معجزه باشد؛ یعنى دست به کار خارقالعادهاى بزند که نوع بشر حتى نوابغ جهان نتوانند با آن به مبارزه و مقابله بپردازند.
هر انسانى با فطرت پاک و دست نخورده خود در مىیابد معجزه، گواه بر ارتباط آورنده آن با پروردگار است و خداوند این قدرت را در اختیار کسى مىگذارد که در ادعاى خود راستگو باشد؛ زیرا دادن این قدرت به کسانى که به دروغ ادعاى رسالت مىکنند، موجب گمراهى مردم مىشود و مخالف با هدفى است که پیامبران آسمانى براى آن مبعوث شدهاند و هرگز خدا چنین کارى را انجام نمىدهد و اسباب گمراهى بندگان خود را فراهم نمىسازد و البته مردم در برابر معجزه پیامبران سه دستهاند:
١. گروهى با واقعبینى و حقیقتجویى خاصى، به قدرتنمایى پیامبران مىنگرند و با دیدن گواههاى استوار، به آورنده آن ایمان آورده و در پرتو عشق به حقیقت و آشنایى به واقعیت و اهمیت معجزه، در برابر آن سر تسلیم فرود آورده و به تصدیق و ایمان بر مىخیزند.
نخستین گروهى که به حضرت موسى ایمان آوردند و با دیدن قدرتنمایى خارقالعاده موسى (ع) سر به سجده نهادند، همان ساحران دربار فرعون بودند. عامل مهمى که آنان را در برابر آن همه تهدیدهاى فرعون به ایمان و تصدیق واداشت، علاوه بر روح حقیقتجویى آشنایى کامل و عمیق آنان به معجزه بود؛ زیرا خود آنان اهل فن بودند و به خوبى فهمیدند که حساب این کار خارقالعاده از کارهاى خارقالعاده آنان جداست و سرچشمهاى جز قدرت مطلقه خداوند ندارد.
٢. گروهى هوسران که همه چیز و همه مقدسات را بازیچه افکار کودکانه قرار داده و از مشاهده معجزات هدفى جز سرگرمى و اتلاف وقت ندارند. چنین گروهى براى هوسرانى در هر لحظه بدون مطالعه معجزه مىخواهند چه بسا به اصطلاح «گز نکرده پاره مىکنند».
معجزاتى مىخواهند که ذاتاً محال و ممتنع مىباشد و یا به قیمت نابودى آنان تمام مىشود؛ مثلا گروهى از مشرکان از پیامبر درخواست نمودند که کارهاى زیر را انجام دهد:
الف) در سرزمین مکه چشمهاى در آورد؛
ب) باغى از نخل و تاک داشته باشد و در میان آن نهر آب جارى گردد؛
ج) سنگهاى آسمان را بر سر آنها فرو ریزد؛
د) خدا و فرشتگان را نشان دهد؛
ه) خانهاى از طلا داشته باشد؛
و) به آسمان برود و در برابر دیدگان آنهاکتابى فرو آورد(١).
ناگفته پیداست برخى از درخواستهاى آنان محال و نامعقول و قسمتى موجب نابودى آنان بوده و برخى دیگر مانند داشتن باغ و آب، معجزه محسوب نمىشد و از آنجا که درخواست کنندگان، هدف صحیحى از درخواست خود نداشته هرگز بر پیامبر لازم نبود به درخواست آنان جامه عمل بپوشاند لذا در پاسخ آنان چنین گفت:
«...سُبْحَانَ رَبِّى هَلْ کُنْتُ إلاَّ بَشَراً رَسُولاً؛(٢)
منزه است خداى من. من بشرى پیام رسان بیش نیستم»(٣).
٣. کسانى که سرشت آنان با عناد و لجاج و عداوت و دشمنى باحق و حقیقت، عجین گردیده هر نوع آیت و نشانهاى ببینند، نه تنها ایمان نمىآورند، بلکه بر عناد و مقاومت نابهجاى خود در برابر حق مىافزایند. قرآن درباره این افراد به مناسبتهاى گوناگونى سخن گفته است؛ مثلاً درباره گروه لجوج یهود چنین مىفرماید:
«وَلَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ بِکُلِّ آیَةٍ مَا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ...؛(٤)
اگر براى اهل کتاب (مقصود در این آیه یهود است) هر نوع معجزهاى بیاورى، هرگز از قبله تو پیروى نمىکنند».
آیه مورد بحث، روح عناد و لجاجت آنان را به رساترین و بلیغترین جملهها ترسیم نموده و مىفرماید: هر گاه با قرآن، عظیمترین و بزرگترین کارها انجام گیرد؛ کارى که به تصدیق همه افراد بشر از حدود توانایى انسان عادى بیرون است؛ مثلا کوهها از جاى خود کنده شوند، زمین شکافته شود، مردگان به سخن در آیند و... باز این گروه لجوج و عنود، ایمان نیاورده و بر مقاومت خود در برابر حق مىافزایند و بیمارى این گروه به حدى رسیده است که با هیچ دارویى نمىتوان آن را معالجه نمود.
هر گاه پیامبر، ماه را هم، در برابر دیدگان آنان بشکافد، تازه مىگویند سحر و جادوى همیشگى اوست!(٥)
قرآن چهره دشمنى آنان را با حق و حقیقت، در آیه دیگرى که از جهاتى شبیه آیه مورد بحث ماست، ترسیم نموده و مىفرماید:
«وَ لَو اَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیْهِمُ الْمَلائِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوتى وَ حَشَرْنَا عَلَیْهِمْ کُلَّشَىْءٍ قُبُلاً مَا کَانُوا لِیُؤمِنُوا...؛(٦)
هر گاه فرشتگان را بر آنان نازل کنیم و مردگان با آنان سخن بگویند هرگز ایمان نمىآورند».
ایمان اجبارى بیهوده است گاهى تصور مىشود چرا خداوند در روح و روان مردم جهان، که قلوب همگى در قبضه قدرت اوست، انقلابى پدید نمىآورد، تا همه مردم را از پلیدى شرک پاک سازد و در صف خدا پرستان قرار گیرند؛ ولى ناگفته پیداست اندیشه مزبور بسیار خام و نابهجاست؛ زیرا هدف از ایمان، تکامل همه جانبه است و ایمانى مىتواند موجب تکامل گردد، که انسان آن را با آزادى به دست آورد و ایمان قهرى و غیر اختیارى نمىتواند مایه تکامل انسان شود، چنان که ترک گناه در صورتى مىتواند مایه افتخار و نشانه خویشتن دارى انسان گردد، که انسان با داشتن همه نوع تمکن، آن را با آزادى ترک کند، ولى هرگاه نفس سرکشى از نداشتن وسیله، افسرده و خاموش گردد، افتخارى محسوب نمىشود، از این جهت قرآن به این حقیقت در آیه مورد بحث اشاره نموده و مىفرماید:
«بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمیعاً أَفَلَمْ یَایْئَسِ الَّذینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمیعاً؛
آیا افراد با ایمان نمىدانند که اگر خدا بخواهد همه مردم ایمان مىآورند؟ (ولى هرگز چنین کارى انجام نمىدهد؛ زیرا نشانه کمال و عظمت روح انسان نیست)».
بانگ بیدار باش یکى از فواید آفات و بلاها این است که انسان را به حکم فطرت، به خداى یگانه که سرچشمه قدرت و حیات است و زوال و نیستى به آن را ه ندارد، متوجه مىسازد و ناخود آگاه به او پناه برده، از او استمداد مىجوید و برعکس گاهى ثروت و غوطه ورى در زندگى مادى موجب غفلت و بىخبرى گردیده و انسان را از توجه به خدا باز مىدارد. یک حادثه نابه هنگام، به سان توقف غیر عادى ماشین و قطار است، که مسافران خفته و بىخبر را بیدار مىکند.
قرآن مجید در برخى از موارد، به این نکته اشاره نموده آن جا که مىفرماید:
«وَ مَا أَرْسَلْنَا فِى قَرْیَةٍ مِنْ نَبِىٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَها بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ؛(٧)
هیچ پیامبرى را به نقطهاى اعزام نکردیم مگر مردم آن جا را به فقر و شدت، دچار نمودیم تا زارى کنند (و بیدار گردند)».
براى همین هدف بود که قوم فرعون را به خشکسالى و کمى میوه دچار نمود تا متذکر گردند؛ چنان که مىفرماید:
وَلَقَدْ اَخَذْنَا آلَ فِرْعَونَ بَالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ»(٨).
از این رو در پایان آیه مورد بحث، یاد آور مىشود براى بیدار ساختن افکار خفته قریش و عموم مشرکان، آنها را به مصایب کوبنده دچار مىنماییم تا روزى که وعده الهى، که همان پیروزى پیامبر بر شرک و کفر است، فرا رسد و بساط شرک از میان آنها بر چیده شود و به این حقیقت در ذیل آیه چنین اشاره مىکند: «وَ لاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِماصَنَعُوا قَارِعَةٌ أَو تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأْتِىَ وَعْدُاللَّه إِنَّ اللَّهَ لاَیُخْلِفُ الْمِیعَادَ».
شأن نزول آیه در مورد مشرکان جزیرةالعرب است، ولى مناسب بحثهاى قرآن این است که مفاد آن جنبه جهانى داشته باشد، و گویا مىخواهد چنین بفرماید: ملل کافر، در هر قرنى و هر زمانى گرفتار کیفر اعمال خود شده همواره با حوادث کوبندهاى از قبیل جنگها و مصایب دیگر، که در دیار و یا نزدیک آنان رخ مىدهد، مواجه مىشوند تا بیدار گردند.
مردم غرب در مدت کوتاهى با دو جنگ کوبنده، که به قتل و کشتار و ویرانگرى عجیبى انجامید، روبه رو و آن چنان در هم کوبیده شدند که قسمتى از آثار شوم جنگ، هنوز هم مرمت نشده و خصومتها و اختلافها، حلّ و فصل نگشته است.
بنابر این، مفاد آیه به زمان رسول خدا(ص) اختصاص نداشته؛(٩) و هدف از ذیل آیه، بشارت به پیروزى مطلق حق بر باطل است و مقصود از وعده الهى، همان غلبه مؤمنان بر طبقه مخالف است، چنان که مىفرماید:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاؤهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَ کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤمِنینَ؛(١٠)
پیامبرانى را پیش از تو، با دلایل و معجزات به سوى اقوام آنها فرستادیم، و از افراد مجرم انتقام گرفتیم و بر ماست که گروه با ایمان را کمک کنیم.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. اسراء (١٧) آیات ٩٣-٩٠.
٢. اسراء (١٧) آیه ٩٣ .
٣. در تفسیر آیه هفتم این سوره، در مورد این گروه به گستردگى سخن گفتیم .
٤. بقره (٢) آیه ١٤٥.
٥. قمر (٥٤)، آیه ٢ و ٣.
٦. انعام (٦) آیه ١١١.
٧. اعراف (٧) آیه ٩٤ .
٨. اعراف (٧) آیه ٢٠.
٩. هر گاه مفاد آیه را وسیع بدانیم و به آن رنگ جهانى بدهیم در این صورت مىتوان گفت این آیه در مکه نازل شده است و هرگز لزومى ندارد که آن را مدنى بدانیم و از این راه، گفتار برخى از مفسران، که همه آیات این سوره، جز آخرین آیه آن را مکى مىدانند، مىتوان تصحیح نمود.
١٠. روم (٣٠) آیه ٤٧.
قرآن و اسرار آفرینش قرآن عالىترین جلوهگاه معارف عقلى
٣٢. «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ عِقَابِ؛
پیامبران پیش از تو نیز استهزا شدند، ما به کافران مهلت دادیم، سپس آنان را به کیفر اعمال خود رسانیدیم (بنگر) چگونه است عذاب (خدا)».
٣٣. «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ أَمْ بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَصُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَالَهُ مِنْ هَادٍ؛
آیا آن کسى که مراقب هر شخصى و از اعمال هر کسى مطلع و آگاه است (شایسته خدایى است یا کسى که چنین نیست)؟ براى خدا شریکانى قراردادهاند، بگو: از آنها (شریکان) نام ببرید، یا این که از شریکانى براى خدا درروى زمین، خبر مىدهید که خدا از آنها آگاهى ندارد، یا این که به این سخن تظاهر مىکنید (و اراده جدى ندارید) بلکه مکر و نیرنگ کافران براى آنان زیبا جلوه نموده است و از راه حق باز ماندهاند. هر کس را خدا گمراه کند براى او راهنمایى نیست».
به گواهى تمام تاریخ نویسان، فردى «امى» و درس نخوانده، قرآن را به جامعه بشرى عرضه کرده است، ولى این فرد درس نخوانده در کتاب خود، یک رشته معارف و حقایقى را براى ما ارمغان آورده است که از آغاز اسلام تاکنون، به افکار و عقول فلاسفه جهان روشنى بخشیده و متفکران شرق و غرب را مجذوب خود ساخته است و تا روز رستاخیز این کتاب آسمانى، روشنىبخش عقول جهانیان و راهنماى متفکران بزرگ جهان خواهد بود، دوام و پیوستگى بهره بردارى از قرآن خود یکى از دلایل اعجاز آن است.
براى نمونه و درک این حقیقت، لازم است مضمون آیه ٣٣ را مورد دقت قرار دهیم. قرآن در این آیه، ضمن جملههاى بسیار کوتاه به دو مسأله اساسى اشاره نموده است که یکى از آنها را در این بخش بررسى نموده و دیگرى را در بخش آینده مورد بحث قرار خواهیم داد.
قرآن قبلاً در آیه ٣٣ براى ابطال شرک و هر نوع دوگانهپرستى، برهان فلسفى استوارى بیان داشت و به اصطلاح منطقىها همه جوانب و احتمالات مسأله را به صورت «منفصله حقیقى» بررسى و بعداً به یکى از اساسىترین مسائل روانشناسى اشاره کرده و علت زیبا جلوه کردن کارهاى زشت مشرکان را به طرز جالبى، یاد آور شده است.
تشریح این دو مسأله، که یکى به صورت برهانى فلسفى است و دیگرى، از اصول مسلم روانشناسى به شمار مىرود، نیاز به بحث گستردهاى دارد و در هر حال خود، گواه محکم و استوارى بر اعجاز و آسمانى بودن این کتاب آسمانى است.
احاطه و تسلط خداوند بر هر موجودى در قرآن براى باطل ساختن فکر دوگانهپرستى، که در آن روز به صورت بیمارى واگیرى سراسر جامعهها را فرا گرفته بود، دلایل متعددى وارد شده است. در این آیه پس از شناسایى خدا، با جمله «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ؛ آیا کسى که از اعمال همه افراد آگاه است» به اصل استدلالى که شرک را به سه صورت و سه احتمال تصویر مىنماید اشاره نموده است؛ به عبارت دیگر پیش از ابطال دوگانهپرستى، نخست باید خداى خود را بشناسیم تا بعداً درباره شریک داشتن و نداشتن او سخن بگوییم: خدا از نظر قرآن وجودى است «بىنهایت در بىنهایت» و از هر جهت که فرض کنیم حدى ندارد؛ جایى نیست که نباشد و زمانى نیست که وجود نداشته باشد.
بنابراین چنین وجود نامحدودى بر همه چیز مسلط و از همه چیز آگاه است و از دانه شنى که در یکى از بیابانهاى سوزان جابه جا شود و یا برگى که از درختان جنگلهاى تاریک و وحشت زا بریزد و یا پدیدهاى که در دورافتادهترین کرات آسمانى پدید آید و از افعال و کردار هر شخصى، مطلع و آگاه است و علمى محیط و نافذ دارد. قرآن این حقیقت را با جمله «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ؛ آیا کسى که مراقب اعمال هر فردى است (براى خدایى شایسته است یا آنها که به سان او نیستند)» بیان کرده است.
ممکن است که جمله «قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ» علاوه بر احاطه علمى، که از آنِ خدا بر موجودات است، اشاره به قیام و بستگى همه موجودات به ذات خداوند باشد؛ زیرا همه اشیا به وجود او قائم بوده و از هر نظر به او بستگى کامل دارند و اگر یک لحظه، ارتباط آنان با مقام ربوبى قطع گردد، همگى فانى و نابود مىشوند و از راه تشبیه ناقص، باید گفت موجودات جهان، به سان چراغهاى پرنورى هستند که در کوچه و خیابان، غوغایى از نور بر پا مىکنند ولى این غوغا، از خود آنان نیست و همگى مربوط به دستگاه مولد برق و به آن قائم است؛ اگر یک لحظه ارتباط آنان با مرکز قطع گردد، نور آنها نابود شده و تاریکى همه جا را فرا مىگیرد. آرى، نیاز موجودات به خدا به مراتب بالاتر از ارتباط رشتههاى برق به مرکز آن است.
لازمه چنین قیام و بستگى به خدا، این است که تدبیر موجودات با خدا باشد. اوست که انسان را از نقص به کمال سوق مىدهد و اعمال او را که صورتى از حرکت و سکون است، در صحیفه اعمال ضبط نموده و سرانجام به پاداش و کیفر تبدیل مىسازد.
ترسیمى که قرآن از خدا و درکى که اهل توحید از او دارند؛ همین است. اکنون با این فرض مىتوان براى او شریک و انبازى تصور نمود؟به یقین نه. لابد خواهید گفت: چرا؟ پاسخ چراى شما را جملههاى بعدى آیه، به روشنى بیان مىکند.
برهان فلسفى براى ابطال شرک قرآن مجید عالىترین برهان فلسفى را در جملهاى کوتاه، یعنى جمله «قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْتُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ أَم بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ» به صورت یک دلیل سه ضلعى بیان نموده است:
قرآن مجید به پیامبر دستور مىدهد از مشرکان بپرسد که شرکاى خدا چه کسانى هستند و به عبارت دیگر، آنان باید به یکى از این سه سؤال پاسخ دهند:
١. «سَمُّوهُمْ؛ از آنها نام ببرید و آنها را توصیف کنید». آنان در مقام تعیین، ناچارند از «هبل» و «لات» و «عزى» و یا یکى از اجرام آسمانى، که همگى فاقد درک و شعور، قدرت و توانایى و حیات و زندگى هستند، نام ببرند. ناگفته پیداست چنین موجودات ناقص و عاجزى نمىتوانند شریک خدایى باشند که واجد همه نوع کمال است. خداوند «حى» و «علیم» و «قادر» و «خالق» و «مدبر» کجا و یک مشت سنگ و چوب خشک و بىروح ناتوان کجا!
٢. «أَم تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ»؛ یا این که براى خداوند از شرکایى در روى زمین خبر مىدهید که او از آنها خبر ندارد». یعنى هرگاه شرکاى خداوند، «لات» و «هبل» نیست، بلکه موجودات دیگرى در روى زمین است، قطعاً خداوند به حکم این که بر همه چیز محیط و از همه جا آگاه است، باید از آنها اطلاع داشته باشد، در صورتى که او از چنین شرکایى خبر ندارد؛ به عبارت دیگر، هرگاه براى جهان آفرینش مدبر دیگرى چون خداوند باشد، باید شریک از تدبیر و همکارى شریک خود آگاه گردد، در صورتى که چنین نیست و او به حکم «قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ» بر همه موجودات، محیط و به تنهایى مدبر است و در تدبیر خود، به چیزى نیاز ندارد.
قرآن مجید، این قسمت از برهان ابطال شرک را در جاى دیگر نیز یادآور شده مىفرماید: «قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَ لَا فِى الْأَرْضِ...»(١) (با شرک و دو گانه پرستى خود، خدا را از وجود شریکى خبر مىدهید که او از وجود چنین شریکى براى خود در آسمان و زمین خبر ندارد).
٣. «أَمْ بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ». (یا این که موضوع شریک داشتن خدا یک نوع تظاهر به شیوه نیاکان و پیروى از روش آنهاست و هرگز از صمیم دل، آن را باور ندارید).
چنان که در جاى دیگر نیز چنین فرموده است:
«إِنْ هِىَ إِلّا أَسْمَاءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ...؛(٢)
این بتها یک مشت نامهاى (بىمسمایى) هستند که شما و نیاکان شما این نامها را روى آنها نهادهاید».
خلاصه برهان این که، هر گاه شرکاى خداوند همانها هستند که نام مىبرید، آنها بر اثر نقص و نیاز بىپایان و نداشتن کوچکترین کمال، شایستگى شریکشدن خدا را ندارند. و اگر براى خدا شرکایى در زمین جز آنهاست، خداوند از چنین شرکایى خبر ندارد. و اگر هیچ کدام نیست، ناچار شریک بودن آنها، یک نوع اسمگذارى بىواقعیتى است که از نیاکان به شما رسیده است.
مؤلف تفسیر بزرگ کشاف درباره عظمت این قسمت از آیه چنین مىگوید: عمق این استدلال و روش اعجابانگیز آن، با صداى بلند و رسا مىگوید که این آیه و امثال آنها، سخن بشر نیست و سخن خداست(٣).
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. یونس (١٠) آیه ١٨.
٢. نجم (٥٣) آیه ٢٣.
٣. کشاف، ج ٢، ص ١٦٨.
*****
فریب وجدان ٣٣. «...بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِاللَّهُ فَمَا لَهُ مِن هَادٍ؛
مکر و نیرنگ افراد کافر، براى آنان زیبا جلوه نموده و از راه (حق) باز ماندهاند و هرکس را خدا گمراه کند راهنمایى ندارد».
٣٤. «لَهُمْ عَذابٌ فِى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ ما لَهُمْ مِنَاللَّهِ مِنْ واقٍ؛
براى آنان در زندگى این جهان عذاب است و عذاب سراى دیگر سختتر است و کسى آنها را از عذاب خداوند نگاه نمىدارد».
٣٥. «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ المُتَّقُونَ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ أُکُلُهَا دَائِمٌ وَ ظِلُّهَا تِلْکَ عُقْبَى الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ عُقبَى الْکَافِرِینَ النَّارُ؛
وصف بهشتى که به پرهیزکاران وعده داده شده است (این است که) از زیر (درختان آنها) جوىها جارى است، میوه و سایه آن جاویدانى است این است سرانجام کسانى که پرهیزکارى نمودند و سرانجام کافران آتش دوزخ است».
در درون و اعماق روان انسان، دادرس دانا و بیدارى به نام «وجدان» وجود دارد که زشت و زیباى اعمال و کردار انسان را درک مىکند و در محکمه ویژه خود، ستمگران و بیدادگران را محکوم نموده و آنان را مذمت مىنماید؛ چه بسا دیده مىشود جنایتکاران پس از انجام دادن جنایت نوعى ناراحتى باطنى، در خود احساس مىکنند. این ناراحتى و ندامت همان فشار و شلاق وجدان است که، بىاختیار از داخل بر جان آنان نواخته مىشود. گاهى فشار روحى و درک زشتى، در پرتو وجدان، به جایى مىرسد که افراد گناه کار به خودکشى دست مىزنند و یا خود را به دادگاهها معرفى مىکنند تا از فشار و ضربات وجدان آسوده گردند و گاهى دیوانه مىشوند.
ولى تأثیر قدرت وجدان محدود است؛ گاهى تکرار جنایت، قیافه عمل را دگرگون مىکند و دیده وجدان را از کار مىاندازد و در برابر بزرگترین جنایات، خونسردى خود را حفظ مىکند.
جباران جهان، مانند حجاج و چنگیز و ناپلئون که، از دم شمشیر آنها خونمىچکید، از قتل و اعدام صدها نفر باک و هراسى نداشتند؛ زیرا جنایت، براثر تکرار، زشتى خود را از دست مىدهد و رنگ عملى عادى بهخودمىگیرد و احیاناً کارهاى زشت، لباس زیبا مىپوشند.
گاهى اهدافمادى و علاقه به یک هدف پست، دیده وجدان را کور کرده و هر گونه عملزشتى که کمک به هدف مىنماید، از دیده وجدان نابینا، ضرورى و مطابققانون عدل و انصاف شمرده مىشود. امروز دو ابرقدرت شرق و غرب دو راه متناقض مىروند و در این راه جنگها را دامن مىزنند؛ کشتارها و سیلابهاى خون راه مىاندازند و هرکدام عمل خود را با وجدان خود توجیه مىکنند و از کشتن هزاران انسان بىپناه پروایى ندارند؛ زیرا علاقه به حفظ هدفهاى مادى، کشنده وجدان و کورکننده دیده بصیرت است. عوامل نابیناکننده وجدان منحصر به آن چه گفته شد نیست، بلکه عوامل دیگرى مىتواند وجدان انسان را فریب دهد. قرآن درباره فریب خوردن وجدان و زیبا جلوه نمودن بسیارى از اعمال زشت، علاوه بر آیه مورد بحث (آیه ٣٣) در آیات دیگرى نیز بحث نموده آن جا که چنین مىفرماید:
«أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَآءُ وَ یَهْدى مَنْ یَشَآءُ فَلاتَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ؛(١)
آیا کسى که عمل زشت او براى او زیبا جلوه مىنماید و آن را کردار زیبا مىپندارد، (مانند مرد مؤمنِ حقیقتبین و نیکوکار) است؟ خداوند هر کسى را بخواهد گمراه و هر کسى را بخواهد هدایت مىکند. (براى اعراض آنان از راه حق) حسرت مخور، خداوند از اعمال آنها آگاه است».
خدا نکند روزى قاضى محکمه وجدان، از کار بیفتد که دیگر پلیدترین اعمال، رنگ ضرورت اجتماعى به خود مىگیرد: وقتى از ترومن پرسیدند که، آیا وجدان شما از این که دو شهر بزرگ ژاپن را با بمبهاى اتمى بمباران کردید و نفوس بىشمارى از بیماران و کودکان و پیران و... را به صورت توده خاکستر درآوردید ناراحت شد یا نه؟ وى در جواب گفت: نه! چرا؟ زیرا این کار ضرورتى اجتماعى بود که اگر این کار صورت نمىگرفت جنگ ادامه پیدا مىکرد و بیش از این تلفات مىداد و... .
دقت کنید چگونه وجدان خود را فریب و به وحشیانهترین عمل، رنگ ضرورت اجتماعى مىدهد.
مشرکان، ایمان و اعتقاد به خدا و حکومت پیامبران را مخالف مرام و اهداف مادى مىدانستند و علاقه آنان به هوسهاى سرکش و شهوترانىهاى بىقید و شرط پردهاى در برابر بصیرت آنها به وجود آورده بود که پرستش بت و جلوگیرى از انتشار آیین اسلام و دهها عمل ناشایست در نظر آنها، عملى صددرصد انسانى و مطابق قانون عدل و انصاف و اصول اجتماعى جلوه کرده بود. آنان در حقیقت، در باطن مىخواستند براى رسیدن به اهداف زودگذر دنیوى از زیر بار تکالیف شانه خالى کنند. لذا در آیه مورد بحث مىفرماید: «بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صَدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَالَهُ مِنْ هَادٍ».
در بحثهاى پیش یاد آور شدیم که هدایت و یا گمراه ساختن خدا بىملاک نیست و تا در انسان یک نوع آمادگى قبلى نباشد، از هدایت الهى بهرهمند نمىشود و چنین آیاتى هرگز دلیل بر جبر و سلب اختیار از انسان نیست.
هدایت و ضلالت الهى نتیجه اعمال و عکسالعمل صفات درونى و اعمال ظاهر ماست و تا انسان فکر خود را در مسیر هدایت و کشف حق قرار ندهد، از وسایل هدایت (انبیا و کتابهاى آسمانى) بهرهاى نخواهد برد و اضلال خداوند چیزى جز این نیست.
در آیه ٣٤ سه نوع کیفر براى افراد کافر تعیین شده است:
١. گرفتارى در دنیا؛
٢. عذاب اخروى؛
٣. محرومیت از شفاعت در روز واپسین.
منظور از عذاب دنیوى همان بلاهایى است که دامنگیر آنان مىگردد و نتیجه مستقیم کفر و بىایمانى آنهاست و عذاب اخروى همان کیفر الهى است و محرومیت از شفاعت، نتیجه نبودن حامى در روز رستاخیز است؛ زیرا شفاعت شرایطى دارد و ایمان و اسلام، از شرایط قطعى آن است.
آیه ٣٥ نتیجه بحث مفصلى را که از چندین آیه پیش، در مورد حق و باطل آغاز شده، متذکر مىشود و سرانجامِ هر دو گروه را از نظر پاداش و کیفر، که یکى بهشت جاودان و دیگرى جهنم سوزان است، تشریح مىکند.
--------------------------------------------
پی نوشت :
١. فاطر (٣٥) آیه ٨.
*****
دو گروه منصف و لجوج از اهل کتاب ٣٦. «وَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ الْأَحْزَابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَاللَّهَ وَ لاَ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ؛
کسانى که به آنان کتاب (آسمانى) دادهایم از قرآنى که بر تو نازل شده است، شادمان و خوشحال مىشوند؛ ولى گروهى از آنان، قسمتى از آن (قرآن) را انکار مىکنند (زیرا قرآن با عقاید ساختگى آنها موافق نیست). بگو: من مأمورم که خدا را بپرستم و براى او شریک و انبازى قرار ندهم. به سوى او دعوت مىکنم و بازگشت همه به سوى اوست».
٣٧. «وَ کَذلِکَ أَنْزَلْنَاهُ حُکْماً عَرَبِیّاً وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَائَهُمْ بَعْدَ مَا جَائَکَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ اللَّه مِنْ وَلِىٍّ وَ لاَواقٍ؛
همچنان که بر پیامبران گذشته کتاب نازل نمودیم براى تو نیز (قرآن) به زبان عربى فرو فرستادیم تا میان حق و باطل حکم کند. هرگاه پس از یقین و ایمان (به صحت و استوارى قرآن) از هوسهاى آنان پیروى کنید، براى تو در برابر خدا نه دوستى خواهد بود و نه حامى و نگهبانى».
در هر دوره و زمانى پاکدلانى بودند که از حق و حقیقت پیروى نمودند و از هر نوع تعصبهاى جاهلانه و غرضورزى دور بودند. این پاکدلان آن چنان بر تمایلات نفسانى و غرایز درونى، که همگى از «حب ذات» و «خود خواهى» سرچشمه مىگیرد، تسلط داشتند که پیروى از حقیقت را بر تمام آنها مقدم مىداشتند اگرچه در این راه آماج بلاها و گرفتارىها و هدف ملامتها و سرزنشها گردند.
در آغاز طلوع اسلام اگرچه بیشتر نصارا و یهود با این آیین آسمانى، به نزاع و مخاصمه برخاستند و با تمام نیرو کوشیدند از گسترش نور حق جلوگیرى کنند، ولى در میان آنان آزاد مردانى بودند که پرده جهل و تعصب را پاره کرده و پیروى از آیین الهى را بر تعصبهاى جاهلانه مقدم داشتند و از نزول قرآن و طلوع آیین جدید، که خصوصیات آورنده آن را در کتابهاى خود خوانده بودند، شادمان و خوشحال بودند. قرآن مجید در نخستین آیه مورد بحث درباره این گروه آزاد فکر چنین مىفرماید: «وَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ؛ افرادى که داراى کتاب آسمانى هستند از شنیدن آیات قرآن و گسترش این آیین توحید سخت خوشحال مىشوند» زیرا وعدهاى را که از حضرت موسى و حضرت مسیح شنیده بودند اکنون محقق شده مىیافتند.
تاریخ اسلام نام و خصوصیات برخى از این افراد را ضبط کرده و در عین حال خاطرنشان ساخته است گرایش ملت یهود به آیین اسلام چندان چشمگیر نبود و جز چند نفر انگشتشمارى، مانند عبدالله بن سلام و جمعى دیگر، همگى در جبهه مخالف بودند، در حالى که گرایش مسیحیان به آیین اسلام بیشتر و قابل ملاحظهتر بود؛ مثلا از مسیحیان «نجران» هشتاد نفر و از حبشه ٣٢ و از یمن هشت و جاهاى دیگر، تعدادى، با کمال میل و رغبت آیین توحید را پذیرفتند. قرآن مجید در موارد مختلفى از این افراد پا کدل، که هدفى جز پیروى از حق نداشتند، به خوبى یاد کرده و مىفرماید:
«وَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ؛(١)
از طایفه موسى (ع) گروهى هستند که به حق هدایت مىکنند و به آن دادگرى مىکنند».
و در جاى دیگر مىفرماید:
«الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ؛(٢)
کسانى که قبلاً به آنان کتاب داده شده است به قرآن ایمان مىآورند».
البته مقصود گروههایى است که خالصانه و آگاهانه به اسلام گرویدند و به آورنده آن ایمان آوردند. ولى به داورى تاریخ و گواهى خود قرآن، در هر دورهاى از دورههاى زندگى اجتماعى بشر، گرایش به آیین حق کمتر بوده است و همواره طرفداران حقیقت در اقلیت به سر مىبردند.
در تاریخ پیامبران آسمانى و مبارزههاى پىگیرانه آنان با گروههاى مختلف، شنیدنىهاى زیادى وجود دارد که انسان را سخت تکان مىدهد.
در تاریخ زندگى حضرت نوح (ع) مىخوانیم: مجموع افرادى که به وى پس از ٩٥٠ سال دعوت و تبلیغ، گرویده بودند از ٨٢ نفر تجاوز نمىکرد؛ یعنى تقریباً در هر دوازده سال یک نفر آیین او را مىپذیرفت و او پس از این همه بحث و گفتگو موفق مىشد در هر دوازده سال یک نفر را از چنگال شرک و دوگانهپرستى نجات بخشد(٣).
منطق غلط و نارسا منطق آن دسته از اهل کتاب که با آیین جدید به مخالفت برمىخاستند این بود که چرا برخى از دستورهاى اسلام با عقاید و احکامى که از تورات و انجیل تحریف یافته به آنان رسیده بود، مخالف است.
یهودان شبه جزیره از تعدد «قبله» و از این که قبله مسلمانان با آنان فرق دارد و همچنین مسیحیان از «توحید» و یگانگى خدا که درست نقطه مقابل «تثلیث» مسیحیت است، سخت ناراحت بودند و اصرار داشتند که پیامبر اسلام از راه و روش آنان پیروى کند در صورتى که نارواترین تمناهاى بشر این است که آرزو کند پیامبر معصوم و تربیتیافته وحى، از کار کسانى پیروى کند که در برابر خطا و اشتباه، کوچکترین مصونیت ندارند. پیامبر اکرم مأمور شد در برابر احزاب مخالف، که قسمتى از برنامههاى پیامبر را انکار مىکردند،(٤) تمناى باطل آنان را با جملههاى زیر پاسخ بگوید:
١. «اِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَاللَّهَ وَ لاَ اُشْرِکَ بِهِ؛(٥)
از طرف خدا مأمورم که تنها او را بپرستم و براى او شریکى قرار ندهم (در این صورت تثلیث برخلاف چیزى است که من باید مردم را به آن دعوت کنم)».
دعوت به توحید و یگانگى خدا، زیربناى دعوت اسلام، بلکه تمام ادیان آسمانى است و هر نوع شرک و دوگانگى و تثلیث از طرف افراد مغرض، به آیین خدا راه یافته است از این رو اسلام هنگامى که مىخواهد پیروان تمام ادیان آسمانى را به وحدت و اتفاق دعوت کند دعوت به یگانهپرستى و مبارزه با شرک را اساس اتحاد و اتفاق معرفى مىکند و معتقد است که از روز نخست خدا داراى یک آیین بوده است و همه پیامبران نیز براى تبلیغ همان اعزام شدهاند و آن جز آیین توحید و مبارزه با شرک چیزى نیست آن جا که مىفرماید:
«قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیئَاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بعضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...؛(٦)
اى اهل کتاب، ما شما را به یک اصل مشترک دعوت مىکنیم که غیر خدا را نپرستیم کسى را انباز او قرار ندهیم و بعضى از ما بعض دیگر را به خدایى نپذیرد».
با این وضع چگونه ممکن است که پیامبرى براى جلب عواطف مسیحیان از آیین توحید دست بردارد و به تثلیث بگراید.
٢. «إِلَیْهِ أدْعُوا وَإِلَیْهِ مَآبْ؛
به سوى او دعوت مىکنم و بازگشت همگى به سوى اوست».
این جمله کوتاه، همه زیر بناى اسلام را، که رسالت پیامبر هم روى آن استوار است، بیان مىکند. جمله نخست بازگوکننده نخستین اصل اساس اسلام (توحید) و دومى، ناظر به معاد و روز رستاخیز است و رسالت پیامبر گرامى، که خود اصل سومى است، بر این دو اصل قرار دارد.
قرآن داور میان حق و باطل خداوند براى محکوم ساختن تمناى هر نوع تغییر و تبدیل در شریعتى که حضرت محمد(ص) براى ابلاغ آن اعزام شده است کتاب آسمانى خود را آن چنان معرفى مىکند که بعدها هیچ شخصى تمناى دگرگونى در آیین اسلام را در فکر خود نپروراند و مىگوید این کتاب به سان کتابهاى دیرینه، حاکم و داورى است میان حق و باطل و آن چه را آورده است جز حق چیز دیگرى نیست. بنابر این شایسته است که از این پیروى کنید و در جاى دیگر این حقیقت را نیز بازگو نموده و مىفرماید:
«وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ؛(٧)
کتابهایى را همراه پیامبران فرستاد تا در میان مردم در مورد مسائل اختلافى داورى کنند».
در جاى دیگر درباره خصوص قرآن مىفرماید:
«إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللَّهُ؛(٨)
ما قرآن را با استوارى خاصى به تو نازل کردیم تا در میان مردم با آن چه خدا به تو آموخته است داورى کنى».
این قرآن داراى دو صفت است:
١. «حکماً»: حاکم و داور است.
٢. «عربیاً»: به زبان عربى است که زبان خود پیامبر و قوم وى که یکى از گستردهترین و زندهترین زبانهاى جهان است.
آیین اسلام اگرچه آیین جهانى است، ولى کتاب آسمانى آن باید به زبانى از زبانهاى دنیا باشد چه بهتر که به زبان خود پیامبر و منطقهاى که پیامبر از آنجا برخاسته است باشد؛ زیرا هر پیامبرى هرچند دعوت او وسیع و جهانى باشد نخست باید قوم خود را، که او را خوب مىشناسند، رهبرى کند؛ زیرا تا دعوت او در منطقهاى که پرورش یافته و در میان گروهى که بزرگ شده است نافذ و مؤثر نگردد؛ دیگران به آسانى به وى ایمان نمىآورند و با خود مىگویند: اگر وى مردى پاک و وارسته بود و دعوت وى مفید و سودمند بود چرا قوم وى از او سر بتافتند.
از این رو، باید هر پیامبرى دعوت خود را از قوم خود آغاز نموده و کتاب او باید به زبان قوم او باشد و مردم مناطق دوردست به واسطه دیگران از آن بهرهمند شوند. قرآن مجید مىفرماید:
«وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَوْمِهِ...؛(٩)
هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش».
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. اعراف (٧) آیه ١٥٩.
٢. قصص (٢٨) آیه ٥٢.
٣. بحارالأنوار، حالات حضرت نوح.
٤. چنانکه مىفرماید: «وَ مِنَ الْأَحْزَابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ» - آیه ٣٦ مورد بحث.
٥. این جمله ناظر به انتقاد از تمناى باطل مسیحیان است که پیامبر را به تثلیث دعوت مىکردند.
٦. آل عمران (٣) آیه ٦٤.
٧. بقره (٢) آیه ٢١٢.
٨. نساء (٤) آیه ١٠٥.
٩. ابراهیم (١٤) آیه ٤.
*****
بهانهجویى مشرکان ٣٨. «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَذُرِّیَّةً وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلّا بِإِذْنِ اللَّهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛
پیش از تو پیامبرانى فرستادیم که داراى همسر و فرزند بودند. براى هیچ پیامبرى روا نبود معجزهاى بدون اذن خدا بیاورد. براى هر زمان حکمى است که نوشته و تعیین گردیده است».
آیات قرآنى و متون کتابهاى سایر ادیان آسمانى، همگى حاکى است که در میان ملل و اقوامى که پیامبران براى هدایت آنان مبعوث شده بودند، گروهى با افکار کوتاه و کودکانه خود، نهضت پرتحرک آموزگاران الهى را از پیشرفت بازمىداشتند.
اگر طرف خطاب انسان، فردى فهمیده و داراى فکرى عالى باشد، جذب و پیروزى بر او بسیار سهل و آسان خواهد بود و در مبارزه دو نیروى حق و باطل، منطق حق، بر سفسطه باطل پیروز خواهد گشت، مخصوصاً اگر طرف گفتگو علاوه بر فهمیدگى، روحى سالم و دور از تعصب داشته باشد. رهبرى یک فرد، با تمام مشکلاتى که دارد براى مردان بزرگ جهان مخصوصاً طبقه پیامبران که به نیروى صبر و شکیبایى مجهزند، چندان کار دشوارى نیست.
مشکل هدایت در جایى است که طرف مقابل با فکر کوتاه و نارساى خود بخواهد به جنگ پیامبران، که با عالىترین سلاح علمى (یعنى منطق وحى) مجهزند، برود در این صورت بهره مردان الهى در این درگیرى چندان چشمگیر نخواهد بود؛ زیرا هدف پیامبران نابود کردن طرف مقابل نیست، بلکه هدایت و رهبرى آنان به سوى سعادت و خوشبختى است و جذب این دسته به این هدف، بسیار کم رخ مىدهد.
دقت در آیه مورد بحث گواهى مىدهد که گروهى از مشرکان موضوع رهبرى پیامبر اسلام را از سه جهت مورد انتقاد قرار داده و اشکالاتى به شرح زیر داشتند:
١. چرا این پیامبر داراى همسر و فرزند است؟
٢. چرا معجزههاى مورد نظر آنان را نمىآورد؟
٣. در نهایت چرا شریعت و آیین و ى با آیین پیامبران پیشین تفاوت دارد؟ و حتى گاهى حکمى را که خود او قبلا تصدیق و امضا کرده بود بعداً نسخ مىکند؟
این اشکالات کودکانه، که دهن به دهن در میان مردم شبه جزیره مىگشت، چرخ عظیم و پرقدرت نهضت آسمانى را، که به وسیله پیامبر اسلام به گردش در آمده بود، از تحرک و پیشرفت باز مىداشت و رسول گرامى را بر آن مىداشت که بنشیند و به حل اشکالات آنان بپردازد.
پاسخ انتقاد اول: آیه مورد بحث با خلاصهگویى ویژه قرآن، به هر سه اشکال آنها پاسخ مىگوید و در پاسخ انتقاد نخست چنین مىفرماید:
داشتن همسر و فرزند با منصب رهبرى از جانب خدا منافات ندارد و پیش از پیامبر اسلام انبیاى گذشته نیز داراى همسر و فرزند بودند چنان که مىفرماید:
«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَ ذُرِّیَّةً؛
پیش از تو پیامبرانى فرستادیم و براى آنان همسران و فرزندانى قرار دادیم».
گاهى مشرکان مقام رهبرى الهى را بالاتر از آن مىدانستند که بشرى عهدهدار آن باشد و مىگفتند:
«مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِى فِى الْأَسْوَاقِ؛(١)
چرا این پیامآور، غذا مىخورد و یا در بازار راه مىرود (و سرانجام چرا سیماى بشرى دارد؟)».
این اعتراض و امثال آن، نمونه درک و شیوه تفکر آنان است و دیگر فکر نمىکردند نخستین پایه هدایت، موضوع همنوع بودن است و هر گاه بنا باشد فرشتهاى ما را هدایت کند، ناچار باید جامه انسانیت بر تن کند، تا در پرتو الفت و انس، که لازمه همنوعى است، ما را از زشتىها و بدىها باز دارد و به سوى سعادت و خوشبختى دعوت کند.
قرآن مجید به این حقیقت در یکى از آیات تصریح کرده و مىفرماید:
«وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً؛(٢)
هر گاه براى هدایت شما فرشتهاى را تعیین کنیم باید او را به صورت انسانى قرار دهیم».
در جاى دیگر مىفرماید: اگر فرشتگانى در روى زمین مستقر بودند و مىخواستیم براى آنان پیامبرى اعزام کنیم، به حکم لزوم سنخیت باید براى ابلاغ فرمان وحى به سوى فرشتگان، فرشتهاى را برگزینیم و به سوى آنان بفرستیم. چنانکه مىفرماید:
«قُلْ لَوْ کَانَ فِى الْأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَاعَلَیْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ مَلَکاً رَسُولاً؛(٣)
بگو: هرگاه در روى زمین فرشتگانى مستقر گردند و راه بروند براى آنان از آسمان، پیامبرى از فرشتگان اعزام مىکردیم».
پاسخ انتقاد دوم: قدرت تخریبى انتقاد دوم بیش از اشکال نخست است؛ زیرا هر فردى پس از تأمل کوتاهى درمىیابد همرنگى و به اصطلاح همنوعى، شرط اساسى هدایت است از این رو، پاسخ انتقاد دوم ساده نیست و تا فرد از نظر توحید و یگانگى خدا در ذات و تدبیر جهان به مرحلهاى بالا و خاص نرسد، نمىتواند از عهده حل آن برآید.
این انتقاد گواه آن است که مشرکان موقعیت پیامبران را از نظر قدرت و توانایى درست ارزیابى نکرده بودند؛ آنان براى پیامبران، قدرت مطلقى قائل بودند که هر نوع کارى بخواهند انجام دهند.
آنان تصور مىکردند موقعیت خدا در جهان آفرینش، به سان بازرگانى است که مؤسسه بازرگانى به وجود مىآورد، ولى اداره آن را به عهده دیگران مىگذارد؛ خدا نیز به سان آن بازرگان پس از آفریدن زمین و آسمان، تدبیر و اداره آن را به عهده پیامبران گذارده و آنها با اختیارات تامى که دارند هر کارى بخواهند مىتوانند انجام دهند و به درخواست هر نوع معجزهاى پاسخ مثبت مىدهند.
چنین انتظارى از پیامبران با جهانبینى مرد الهى، که نظام توحید را در ذات خدا و صفات و افعال او رعایت مىکند و هیچ گاه براى خدا شریکى در مراحل سهگانه ذات، صفات و افعال قرار نمىدهد، سازگار نیست.
توحید فرد موحد، به مقام ذات خدا منحصر نیست که بگوید خدا یکى است و شریک و همتا ندارد، بلکه اصرار او بیشتر روى جهات دیگر است؛ زیرا به زحمت مىتوان در تاریخ بشر و مکتبهاى مختلفى که به یادگار مانده است اقوامى یافت که منکر توحید ذاتى بوده و در جهان به دو قائم بالذات، که هیچ ربطى به یکدیگر ندارند، قائل باشند، بلکه هر کجا شرک و «ثنویت» و دو گانگى بوده مربوط به موضوع خالقیت و یا تدبیر جهان آفرینش و لااقل تقرب و وسیلهجویى بوده است و بس.
از آن جا که اذهان عرب جاهلى به انواع شرک آلوده بود، انتقاد دوم بیش از اشکال نخست بر قلوب آنان اثر مىگذاشت و بر اثر قدرت تخدیریى که این ایراد داشت، قرآن مجید در همین سوره در سه مورد(٤) به ردّ انتقاد آنان پرداخته و قدرت پیامبران را در انجام هر کارى و آوردن هر معجزهاى به اذن خدا مشروط دانسته است و در همین آیه مورد بحث مىفرماید:
«...وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلّا بِإِذْنِ اللَّهِ...؛
هیچ پیامبر بدون اذن خدا، نمىتواند آیت و معجزهاى بیاورد».
زیرا پیامبر، بشر است و بشر از هر نظر قدرت محدود و متناهى دارد و به علاوه همین قدرت محدود را نیز از مقام بالا مىگیرد و آن چنان نیست که او تابع ارادههاى کودکانه مردم باشد که هر معجزهاى - ولو براى تفریح و سرگرمى و پس از آوردن معجزات دیگرى که حجت را براى افرادِ بىنظر تمام مىکند - بخواهند موظف به انجام آن باشد، بلکه قدرت و توانایى او محدود و مشروط به اذن خداست و خدا در مواردى اجازه مىدهد که معجزه وسیله هدایت باشد نه سرگرمى و یا این که حجت از طریق دیگر و با آوردن معجزات دیگر تمام نشده باشد.
ولى هر گاه معجزهخواهى گروهى براى سرگرمى یا لجاجت و عناد باشد و یا این که حقانیت پیامبرى از طرق و معجزات دیگرى (مانند قرآن) ثابت شود دیگر دلیل ندارد بر پیامبر واجب باشد خواسته آنان را پاسخ گوید و یا خدا به او اجازه انجام چنین کارى بدهد.
پاسخ از انتقاد سوم: انتقاد سوم آنها، روى تفاوتهایى بوده که شریعت اسلام با شرایع گذشته داشت. آنان تصور مىکردند اگر حکمى از جانب خداوند در محدودهاى از زمان تصویب شد، دیگر صحیح نیست در محدوده دیگرى خلاف آن تصویب شود و اگر براى ملل یهود و نصارا موضوعى تحریم شد نباید در آیین مقدس اسلام حلال شمرده شود، همچنین اگر در آغاز اسلام قانونى به رسمیت شناخته شد هرگز صحیح نیست پس از مدتى خلاف آن تشریع گردد. ریشه این اشکال از یهود بود و مشرکان شبه جزیره آن را از یهود گرفته بودند.
هر گاه ملاک براى تشخیص آیات مکى از مدنى مضامین آیه باشد نه روایات آحادى که اَسناد صحیح و درستى ندارند باید گفت این آیه و آیه بعدى در مدینه نازل شده است و هرگز محیط مکه با این اعتراض و سخنان آشنا نبود؛ چون مضمون دو اعتراض پیشین بهطور مسلم از جانب مشرکان بوده و هرگز اهل کتاب، زن و فرزند داشتن را با مقام رهبرى منافى نمىدانستند و انتظار نداشتند که پیامبر تمام درخواستهاى کودکانه آنان را بپذیرد. از این رو باید گفت محل نزول این آیه، مکه است و مشرکان مکه اعتراض به نسخ را از دیگران یاد گرفته بودند و یا بدون تماس با آنان به فکر خود آنها رسیده بود.
خلاصه انتقاد آنان این است که تشریع هر حکمى بر اساس مصلحت و ملاکى است و اکنون که حکم دیگرى جاى آن را مىگیرد از سه صورت خالى نیست:
١. حکم نخست از اول فاقد ملاک و مصلحت بوده است؛
٢. این حکم تا لحظه نسخ واجد مصلحت بوده ولى از حالا به بعد آن مصلحت را ندارد؛
٣. حکم نخست، هم اکنون نیز مصلحت دارد با وجود این حکم دیگرى جاى آن را مىگیرد.
بىپایگى دو صورت نخست بسیار و اضح و روشن است؛ زیرا لازمه این که حکمى از روز اول و یا پس از مدتى فاقد مصلحت باشد این است که قانونگذار در تشخیص خود دچار خطا بوده و موضوعى که تصور کرده بود تا ابد مصلحت دارد یا از اول مصلحت نداشته و یا در اثنا فاقد آن گشته است.
صورت سوم با اراده حکیمانه خداوند سازگار نیست و هرگز خداى حکیم چنین کارى را انجام نمىدهد.
قرآن در پاسخ اعتراض آنان مىگوید: «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛ براى هر دورهاى و زمانى حکمى است که بر مردم آن زمان نوشته شده است» یعنى اگر روزى براى بنىاسرائیل، بیتالمقدس را قبله و روزى دیگر براى مسلمانان، کعبه را قبله قرار دادیم روى این اساس است که هر زمان براى خود مقتضى و حکمى دارد که باید مطابق آن تشریع و تقنین انجام گیرد و یا اگر در آغاز اسلام حکمى را به رسمیت شناختیم و پس از مدتى خلاف آن را بیان داشتیم، روى این قاعده کلى است که،براى هر زمان حکمى است که باید اعلام و اظهار گردد.
در جعل احکام نباید از موضوعى به نام «زمان» غفلت نمود. ممکن است حکمى در زمانى، در یک روز و یا یک سال، مصلحت باشد و در زمان دیگر مصلحت نباشد. از این رو هیچ مانع ندارد حکمى در زمان حضرت مسیح (ع) و یا پیش از آن، همراه مصلحت باشد؛ ولى پس از گذشت آن و پدید آمدن تحولات و انقلاب فردى و اجتماعى و دگرگون گشتن وضع بشر ادامه آن حکم صحیح و صلاح نباشد.
از این نظر دانشمندان مىگویند حقیقت نسخ جز اعلام پایان یافتن مدت و زمان حکم، چیز دیگرى نیست؛ یعنى از آغاز کار، این حکم فقط براى همین مقدار از زمان تشریع شده بود و بس. پس از شنیدن این بیان فشرده باید در مفاد این جمله کوتاه «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ» از دو نظر دقت بیشترى انجام دهید:
١. دقت در این که مقصود از لفظ «کتاب» کتابهاى آسمانى نیست؛ بلکه مقصود همان معناى اسم مفعولى آن (مکتوب) است و مفاد آیه این است که هر دورهاى براى خود تقاضا و حکمى دارد که بر مردم آن زمان نوشته شده است.
٢. هرگز نباید از این بیان چنین نتیجه بگیرید که باید قسمتى از احکام اسلام بر اثر مرور زمان تغییر یابد؛ زیرا در مباحث مربوط به خاتمیت، ابدى و جاودانىبودن آیین اسلام و این که قوانین آنطورى است که با همه اعصار آینده مىسازد، ثابت شده و بهطور مؤکد گفته شده است هر قانون و سنتى که متکى بر امور فطرى باشد، هیچ گاه عوض نخواهد شد(٥).
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. فرقان (٢٥) آیه ٧.
٢. انعام (٦) آیه ٩.
٣. اسراء (١٧) آیه ٩٥.
٤. آیه ٧ و ٢٧ و آیه مورد بحث.
٥. در مورد شناسایى احکام ثابت و قابل تغییر ر.ک: جعفر سبحانى، خاتمیت از دیدگاه عقل و قرآن ترجمه بخشى از کتاب مفاهیم القرآن اثر دیگر نگارنده.
*****
امکان تغییر سرنوشت ٣٩. «یَمْحُوا اللَّهُ مَایَشَاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ؛
خداوند محو و نابود مىکند و یا ثابت و استوار نگاه مىدارد آن چه را بخواهد و نزد اوست ریشه تمام مقدورات».(١)
از عالىترین مفاهیم قرآن و معارف اسلامى، موضوع امکان تغییر و دگرگون ساختن تقدیر و سرنوشت است و این که انسان مىتواند، قسمتى از سرنوشت خود را با رفتار و کردار خود دگرگون سازد و این همان مسأله «بداء» است که در کتابهاى عقاید و مذاهب درباره آن به گستردگى بحث شده است.
منطق شیعه درباره «بداء» از نظر قرآن و عقل آن چنان روشن است که اگر این مسأله در محیطهاى دور از غرض و جنجال مطرح گردد، هیچ فرد خداپرستى نمىتواند آن را انکار کند؛ به عبارتى روشنتر، هر گاه در مسأله تقدیر از منطق یهود پیروى کنیم و بگوییم براى انسان یک تقدیر بیش نیست و آن چه از روز نخست مقدر شده است، حتماً باید انجام بگیرد و دگرگونى در آن ممکن نیست در این موقع مسأله «بداء» که حقیقت آن دگرگون ساختن سرنوشت با اعمال نیک و بد است، بىمورد خواهد بود. همچنین اگر از نظر غربزدگان پیروى کنیم و اصولا تأثیر دعا و اعمال نیک و یا بد را در دگرگون ساختن تقدیر منکر شویم و تنها دیده خود را به علل طبیعى و مادى بدوزیم، در این صورت، مسأله «بداء» موضوعیتى پیدا نمىکند. ولى هر گاه هر دو منطق را واهى شناختیم ناچار باید براى بشر، دو نوع سرنوشت معتقد شویم:
١. سرنوشتى قطعى و حتمى که به هیچ نحو قابل دگرگونى نیست.
٢. سرنوشتى که با اعمال ما دگرگون مىشود و سرنوشت دیگرى جاى آن را مىگیرد. در این موقع مسأله «بداء»، که یکى از معارف مهم اسلام است و ریشه قرآنى دارد و از میان ملل اسلامى تنها یک گروه به حقیقت این مسأله پى بردهاند، جلوه تازهاى خواهد نمود. قرآن مجید مىفرماید: «یَمْحُوااللَّهُ مَایَشَاءُ وَ یُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ؛ خدا هر چه را بخواهد محو مىکند و یا ثابت و استوار نگاه مىدارد و پیش اوست ام الکتاب (لوح محفوظ)». این لوح محفوظ ریشه تمام مقدرات به حساب مىآید.
اکنون باید بدانیم آن رشته از تقدیرها را که خداوند نابود مىکند و یا ثابت نگاه مىدارد کدام است؟ آیا خداوند تقدیرهاى قطعى و حتمى را دگرگون مىسازد، این فرض که قابل قبول نیست؛ زیرا با فرض قطعى و حتمى بودن دگرگونى، معنا و مفهومى ندارد.
طبعاً مقصود، آن رشته از سرنوشتهاست که روز نخست به عنوان سرنوشت غیر قطعى تعیین شدهاند در این صورت دگرگون کردن آنها، بىدلیل و بىجهت نخواهد بود؛ هرگاه این دگرگونى مربوط به سرنوشت ما باشد، باید به وسیله خود ما، که همان اعمال نیک و بد ماست، دگرگون گردد و بس، و این، همان حقیقتى است که درباره آن دانشمندان به تفصیل سخن گفتهاند.
هدف از پا فشارى درباره امکان دگرگون ساختن سرنوشت، ردّ منطق یهود است که براى جهان و بشر، بیش از یک تقدیر قائل نبودند و به اصطلاح قرآن، خدا را دست بسته معرفى مىکردند و قدرت او را محدود مىساختند. نتیجه انتشار چنین اعتقادى جز استیلاى یأس و نومیدى بر بشر چیز دیگرى نیست، در صورتى که اعتقاد به «بداء» و این که قسمتى از تقدیرات انسان دگو گون شدنى است، امید و نشاط مىآفریند و سبب مىشود آدمى به کار خیر بپردازد و به راه خیر گام بگذارد.
همانطور که تشریع «توبه» و «شفاعت» موجب باز گشت گروههاى گناهکار به راه خیر و سعادت است و انکار این دو موضوع تعداد گناه و گناهکاران را مىافزاید؛ زیرا لازمه آن این است که کسى که در آغاز بلوغ دست به گناه زد دیگر راه بازگشت براى او نخواهد بود. همچنین تشریع «بداء» و این که انسان مىتواند تقدیرى را با عملى دگرگون سازد و سرنوشت دیگرى را جاىگزین آن سازد، وسیله گسترش امید در بسیارى از طبقات است، که پاسى از عمر خود را در گناه و آلودگى یا ذلت و زبونى صرف کردهاند و به جهت اهمیت آن بود که تمام پیامبران آسمانى مأمور بودند به حقیقت «بداء» اعتراف کنند(٢).
دگرگونى سر نوشت در پرتو اعمال نیک تغییر سرنوشت با عقاید مذهبى ما آمیخته است و روایات هم گواهى مىدهند هر گاه افراد رو به درگاه خدا بیاورند و از کارهاى ناروا دست بکشند و به یکدیگر خوبى کرده و کارهاى نیک انجام دهند، فعالیت را جانشین تنبلى و جهاد را جانشین سستى گردانند، خداوند به برکت این اعمال بدبختى و ناراحتى آنها را برطرف مىسازد؛ مثلا امام صادق (ع)درباره اسماعیل فرزند خود مىفرماید: «چنین مقدر بوده که فرزندم اسماعیل به قتل برسد من دعا کردم و از خدا خواستم شرّ دشمنان را از او بگرداند، خداوند دعاى مرا اجابت کرد و فرزندم به قتل نرسید». در این مورد، دعا توانسته است تقدیرى را دگرگون ساخته و سرنوشت دیگرى را جاىگزین آن سازد.
عامل تغییر و واژگون کردن سرنوشت منحصر به دعا نیست بلکه قرآن مجید با بیانى روشن یادآور مىشود که، ایمان و تقوا و راستى و درستى و نیکوکارى، سرنوشت را دگرگون ساخته و به روى امتى که از نظر زندگى در مضیقه و تنگى به سر مىبرند درهاى برکات را مىگشاید آن جا که مىفرماید:
«وَلَو أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ...؛(٣)
هر گاه اهل شهرها و آبادىها ایمان بیاورند و باتقوا و پرهیزگار باشند، برکات آسمان و زمین را به روى آنان مىگشاییم».
بنابر این هرگاه گروهى بر اثر کفر و نافرمانى، مستحق باز گرفتن رحمت الهى گردند، پس از بازگشت آنان به راه اطاعت و تقوا، سرنوشت خود را با دست خود دگرگون مىسازند و این همان «بدائى» است که امامیه به پیروى از قرآن و اهلبیت پیامبر(ص) به آن اعتقاد دارند.
قرآن مجید براى استغفار و توبه از گناه، قدرت شگرفى قائل است و مىگوید: بشر در سایه استغفار و بازگشت از تبهکارىها مىتواند درهاى بسته آسمان را باز کند تا باران رحمت، سرزمینهاى خشک او را سیراب سازد و به آرزوهاى بزرگ خود: مال و ثروت و فرزند دست یابد و جایگاه خود را بهشت برین قرار دهد. قرآن این حقیقت را از زبان نوح که همه را از طریق وحى گرفته بود نقل مىکند:
«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَاراً؛(٤)
به آنها گفتم: از خداوند طلب آمرزش کنید که وى بخشاینده گناهان است تا براى شما باران فراوان بفرستد و شما را به مال و فرزند کمک کند، جایگاه شما را بهشت قرار دهد، نهرهایى براى شما فراهم سازد».
این قدرت توجه به خدا و بازگشت به سوى اوست که درهاى رحمت را پس از بسته شدن به روى انسان باز مىکند و سرنوشتى را به فرمان خدا، جاىگزین سرنوشت دیگر مىسازد.
بىجهت نیست وقتى که مردى به محضر امام حسن (ع) شرفیاب مىگردد وعرض مىکند: «سر زمین ما امسال با خشکسالى عجیبى رو به روست» اماممىفرماید: برو استغفار کن. چیزى نمىگذرد که شخص دیگرى به حضورامام مىرسد و از فقر و تنگدستى شکایت مىکند امام به او نیز دستورمىدهد برو استغفار کن. باز سومى وارد مىشود و مىگوید: از خدا بخواهکه خداوند به من پسرى عنایت فرماید. امام مىفرماید: استغفار کن. شخصى که در آن جلسه از اول حضور داشت رو به امام مىکند و مىگوید: اینسه نفر، سه نوع درخواست داشتند چطور شما براى انجام خواستههاى همه، یک نوع راهنمایى فرمودید؟ امام فرمود: من این مطلب را از پیش خود نگفتم، بلکه همه را از گفتار خداوند که از پیامبر خود نوح نقل کرده است، استفاده نمودهام(٥).
یک سؤال قدیمى اگر حقیقت «بداء» این است در صحت آن گفتگو نیست؛ ولى چرا به آن «بداء» گفته مىشود و معناى آن آشکار شدن مطلبى است که از شخص مخفى بوده باشد، در صورتى که همه حقایق براى خدا از روز نخست آشکار است.
پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا این که در زبان عربى مىگوییم: «بدا للّه؛ براى خدا، آشکار شد» معناى معروف این کلمه مقصود نیست؛ زیرا لازمه آن - همانطور که در سؤال گفته شد - این است که مطلبى بر خداوند مخفى بوده بعد براى او آشکار گشته است، در صورتى که او از روز ازل هم از تقدیر نخست و هم تقدیر دوم، آگاه بود و مىدانست که این فرد سرنوشت نخست را با سرنوشت دیگرى دگرگون مىسازد. اتفاقاً پیشوایان بزرگ به این نوع اعتراض توجه داشتهاند و در بیانات شیواى خود، به آگاهى خدا از هر دو نوع تقدیر تصریح فرمودهاند چنان که امام صادق (ع)مىفرماید:
«ما بدا لِله فی شیء إلّاکان فی علمه قبل أن یبدو له؛(٦)
در هیچ موردى براى خدا، بدا رخ نداد مگر این که در ازل از آن آگاه بود».
در این صورت باید گفت که مقصود، معناى دیگرى است که از بررسى زیر به خوبى به دست مىآید و آن عصارهاى است از سخنان علامه بزرگ شیعه مرحوم مفید:(٧)
اصولا کلمه «بداء» در لغت عرب به معناى آشکار شدن است. قرآن مجید درباره ظالمان و ستمگران مىگوید: «وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئَاتِ مَا عَمِلُوا». یعنى در روز رستاخیز بدىهاى اعمال و رفتار آنان آشکار مىگردد و نتیجه کردار سوء خود را مىبینند.
ولى در عبارات فصیح عربى گاهى گفته مىشود که، «بدا من فلان کلام فصیح؛ از فلان شخص کلام فصیح آشکار شد» و گاهى به جاى کلمه «من»، «لام» گذارده مىشود و مىگویند. «بدا لفلان کلام فصیح» و معناى آن عیناً همان معناى جمله اول است. بنابر این معناى «بداللّه» در این موارد این نیست که براى خدا آشکار گشت؛ بلکه مقصود این است که از خدا براى ما آشکار و ظاهر شد؛ مثلا بسیار مىشود که مقدمات کارى در نظر ما از هرجهت مهیاست؛ ولى پیشآمدهاى غیر منتظرهاى رخ مىدهد و آن وضع به هم مىخورد و آن کار انجام نمىشود در اینجا گفته مىشود: خدا نخواست چنین مطلبى انجام یابد. ممکن است در همین جا کلمه «بداء» به کار برده شود و گفته شود: «بدا للّه إِنه لایرید هذا؛ از خداوند آشکار شد که نمىخواهد این کار انجام شود». بنابر این مقصود این نیست که براى خدا آشکار شد تامستلزم جهل به تقدیر دوم باشد، بلکه مقصود این است که از خدا براى ما آشکار گشت.
بدیهى است این مطلب اشکالى ندارد و موضوعى است که در طول زندگى هرکس بارها واقع مىشود که امور برخلاف آن چه انتظار مىرفت، رخ مىدهد این، همان «بداء» است .
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. ارتباط آیه مورد بحث با ما قبل آن بسیار روشن است؛ زیرا در ذیل آیه پیش چنین فرمود: «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛ براى هر زمانى حکمى است که براى خصوص آن تعیین و نوشته شده است» مثلاً هر گاه در شرایع آسمانى تغییراتى رخ مىدهد، روى اصلى کلى است که هر زمان براى خود تقاضاى خاصى دارد. در این موقع ممکن است تصور شود که هر گاه حکمى براى زمانى روى جهتى نوشته شد و یا سرنوشتى روى علتى براى کسى مقرر گردید، دیگر آن حکم و سرنوشت قابل تغییر و دگرگونى نیست و حتماً باید اجرا شود. آیه مورد بحث براى بىپایه ساختن این اندیشه با صراحت مىفرماید: خداوند در دگرگون کردن سرنوشتى و یا ثابت نگاه داشتن تقدیرى از اختیار و آزادى کاملى برخوردار است و دست او درباره مقدرات جهان و از آن جمله مقدرات انسان باز است و هیچ عاملى نمىتواند اختیار را از او بگیرد و اوست که تقدیرى را ثابت نگه مىدارد و یا سرنوشتى را عوض کرده و سرنوشت دیگرى را جاىگزین آن مىفرماید.
٢. اصول کافى، ج ١، ص ١٤٧ - ١٤٨، ح ٣ و ٥. چنانکه مىفرماید: «ما بعث الله نبیا إلّا بتحریم الخمر و أن یقر لله بالبداء».
٣. اعراف (٧) آیه ٩٦.
٤. نوح (٧١) آیات ١٠ - ١٢.
٥. مجمع البیان (ج ٥، ص ٣٦١) همه این مطالب را از حسن نقل مىکند. ظاهراً مقصود حسن بن على (ع) است نه حسن بصرى.
٦. اصول کافى، ج ١، ص ١٤٨، ح ٩.
٧. ر.ک: صدوق، اوائل المقالات، ص ٥٣؛ شرح عقائد صدوق، ص ٢٤ - ٢٥.
قرآن و اسرار آفرینش وظیفه اصلى پیامبر
٤٠. «وَ إِنْ مَا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسَابُ؛
اگر برخى از چیزهایى را که به آنان وعده مىدهیم، به تو نشان دهیم یا تو را (پیش از آن) بمیرانیم، (تفاوتى نمىکند) زیرا وظیفه تو تبلیغ و بیان است و محاسبه کار آنها با ماست».
٤١. «أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِى الْأَرْضَ نَنْقُصها مِنْ أَطْرافِها وَ اللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ؛
آیا نمىبینید که پیوسته اقدام به کاستن جوانب زمین مىکنیم. خدا حکم مىکند. امر او را رد کنندهاى نیست (فرمان او در جهان نافذ) و او سریعالحساب است».
دعوت عمومى پیامبر(ص) با یک رشته وعدههاى الهى مبنى بر فراگیر شدن آیین او در جهان و نابودى دشمنان، آغاز شد. گروهى از شنیدن این اخبار، انگشت تعجب به دندان گرفته و به پیامبر اصرار مىورزیدند که در ارائه این وعدهها، که آیات الهى بودند، تعجیل ورزد، تا آنان این وعدهها را با دیدگان خود مشاهده کنند.
وحى الهى نازل شد که به اصرار آنان درباره رؤیت این وعدهها اعتنایى نکند؛ زیرا قسمتى از این وعدهها در طول حیات پیامبر و قسمتى بعد از او تحقق مىیابد و در هرحال تأثیرى در وظیفه او ندارد و وظیفه پیامبر جز این نیست که رسالت خود را انجام دهد و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.
قرآن براى بیان این حقیقت (وظیفه خطیر پیغمبر، تبلیغ است و محاسبه افراد با خداست) در نخستین آیه مورد بحث چنین مىفرماید:
«وَ إنْ مَا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلَاغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسابُ؛
اگر برخى از چیزها را که به آنان وعده مىدهیم به تو نشان دهیم، یا تو را پیش از آن بمیرانیم (تفاوتى نمىکند) وظیفه تو تبلیغ و بیان است و محاسبه افراد با ماست».
بهطور مسلم این وعدهها مربوط به انتشار اسلام و شکست دشمنان آن بوده است. اکنون نمونههایى از این وعدهها را، که در سورههاى مکى وارد شدهاند، در اینجا منعکس مىکنیم و باید توجه نمود این که پیامبر در مدینه چه وعدههایى داده است، از هدف آیه بیرون مىباشد؛ زیرا آیه مورد بحث ما مکى است و طبعاً ناظر به آن دسته از وعدههاى الهى است که در مکه وارد شدهاند:
١. قرآن مجید در همان آغاز دعوت عمومى با بیان رسایى، از حفظ و حراست پیامبر از شرّ دشمنان خبر داد و فرمود:
«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ اِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ؛(١)
آیین خود را آشکارا ابلاغ کن و از گروه مشرک روى برگردان. ما تو را از شر دشمنان حفظ مىکنیم».
٢. در همین سوره (رعد) پس از ذکر تشبیه بدیعى درباره حق و باطل، نوید قطعى داده است که کفر و شرک بهسان کف آب محو و نابود مىشود و آیین اسلام چون آبى که در زمین فرو مىرود، در قلوب مردم جاى مىگیرد(٢).
٣. قرآن به صورت یک نداى عمومى پیروزى پیامبران را در صحنه مبارزه با دشمنان، امرى قطعى اعلام نموده و مىفرماید:
«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ؛(٣)
اراده ازلى ما درباره فرستادگان خود، بر این تعلق گرفته است که آنان در پیکارهاى خود پیروز باشند».
٤. گاهى قرآن گام فراتر نهاده انگشت روى افراد معینى گذارده و از سرانجام بد آنان خبر مىداد؛ مثلا از بدبختى سر سختترین دشمن خود ابولهب و همسر او گزارش داد که با همان حالت کفر و شرک جان مىسپارند(٤) و درباره ولید بن مغیره خبر داد که بر صورت او علامتى مىگذاریم(٥) چیزى نگذشت که ابولهب و همسر وى با حالت کفر درگذشتند و ولید در نبرد بدر شرکت کرد و شمشیرى بر بینى او وارد آمد و اثر آن روى بینى او باقى ماند.
٥. گاهى خود پیامبر، شخصاً درباره نابودى برخى از دشمنان خود سخن مىگفت: ابى بن خلف از دشمنان سر سخت پیامبر بود، روزى در مکه به پیامبر گفت: ما تو را خواهیم کشت. پیامبر در پاسخ وى فرمود: بلکه من تو را خواهم کشت. چیزى نگذشت که در درگیرى «احد» این مرد از پاى درآمد، با این که زخم وى سطحى بود و دوستان وى او را دلدارى مىدادند؛ با وجود این از وحشت و ترس، جان سپرد و مىگفت: «محمد به من گفته است من تو را خواهم کشت و او فردى نیست که دروغ بگوید»(٦).
آیه مورد بحث حاکى است که پیامبر، مشرکان مکه را از برخى از وعدههاى الهى آگاه ساخته بود و آن وعدهها یا همینها هستند که گفته شد یا قریب و مشابه اینهایند.
دشمنان دیرباور پیامبر، اصرار مىورزیدند هر چه زودتر این وعدههاى الهى را بادیدگان خود مشاهده کنند، در این موقع نخستین آیه مورد بحث، یادآور مىشود که تحقق یافتن تدریجى این وعده، در هدفى که پیامبر براى آن اعزام گردیده است تأثیرى نمىگذارد؛ وظیفه پیامبر، همان تبلیغ و بیان حقایق است و هرگز نباید در انتظار آثار گفتار خود بنشیند. این کار خداست که به محاسبه افراد رسیدگى کند و هر فردى را به پاداش و یا کیفر اعمال خود برساند آن جا که فرمود:
«فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسَابُ؛
برتوست ابلاغ حقایق و بر ماست رسیدگى به حساب افراد».
این جمله مىگوید: وظیفه رهبر این نیست که در انتظار نتایج کار خود باشد و اگر در کار خود پیشروى ندید، فوراً دست از کار بکشد. او باید با تمام قوا وارد کار شود و وظیفه مقدس رهبرى را به شایستگى انجام دهد و نتایج کار و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.
آیه دیگر مورد بحث براى رفع تعجب دشمنان درباره وعدههاى الهى (نابودى دشمنان اسلام) موضوع مرگ و میرهایى را که در اطراف جهان انجاممىگیرد یادآور شده و مىفرماید: آیا آنان نمىبینند که ما پیوسته اقدامبهکاستن جوانب زمین مىکنیم و در هر زمانى گروههایى را به دیار مرگمىفرستیم! مقصود از کاستن، همان نابود کردن ساکنان آن منطقه است.
بنابر این خود این کار، روشنگر آن است که خداوند مىتواند به وعدههاى خود درباره دشمنان اسلام، جامه عمل بپوشاند؛ زیرا خداوند توانا و اراده او نافذ است که هیچ عاملى نمىتواند جلو اراده او را بگیرد چنان که مىفرماید: «لَامُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَهُوَ سَرِیعُالْحِسَابِ».
امام صادق (ع) در حدیثى، کاهش اطراف زمین را «مرگ عالم» تفسیر نموده است(٧). زیرا وجود عالم از نظر تأثیر، به اندازه تأثیر جمعیتى بزرگ و انبوه است بهطورى که مرگ یک دانشمند معادل با مرگ یک جمعیت بهشمار مىرود.
در حقیقت این تفسیر نوعى تطبیق کلى بر مصداق است که امام از آن پرده برداشته است.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. حجر (١٥) آیه ٩٤ و ٩٥.
٢. «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ» - رعد (١٣) آیه ١٧.
٣. صافات (٣٧) آیه ١٧١ و ١٧٢.
٤. ر.ک: تبت (١١١) آیات ١ - ٥.
٥. ر.ک: القلم (٦٨) آیه ١٦.
٦. سیره ابن هشام، ج٢، ص ٨٤؛ واقدى، مغازى، ج١، ص ٢٤٤.
٧. مجمع البیان، ج٣، ص ٢٠٠.
*****
در برابر خدا، نقشهها نقش بر آب است ٤٢. «وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَسَیَعْلَمُ الْکُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ؛
کسانى که پیش از آنان بودند مکر و حیله ورزیدند؛ در حالى که خداوند، هرگونه مکر و حیله را مىداند و از کار هر کسى که انجام مىدهد، آگاه است و کافران به زودى مىفهمند که سرانجام خانه آخرت از آن کیست».
برگهاى زیادى از صفحات تاریخ بشر، گواهى مىدهند که وى بر اثر جهل و نادانى، و یا خودسرى و خودخواهى گاهى در برابر نداهاى حیاتبخش آسمانى، به مقاومت مىپرداخت و مىکوشید که با ستیزگى خاصى مشعلهاى هدایت را فرو نشاند.
تاریخ مبارزه پیامبران، با گروههاى گوناگون که بزرگترین مانع براى پیشرفت آیین آسمانى بودند، گواه زنده و سند گفتار ماست. گاهى بشر با دانش و بینش محدود و قدرت ناچیز خود، به فکر الوهیت و دعوى خدایى افتاده و خود را خداى جهان و انسانها معرفى مىکرد: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى»(١) و با سحر و مکر و نیرنگ، به فکر مبارزه با یکى از بزرگترین رسولان خدا، موسى بن عمران مىافتاد، تا از این طریق حکومت خود را بر ملتهاى ضعیف و تودههاى ناتوان استوار سازد؛ ولى غافل بود که ناتوانتر از آناست که با قدرت محدود و نارساى خود، در این مبارزه کارى از پیش ببرد و در برابر اراده نافذ خدا، که به پیروزى حتمى رسولان خود تعلق گرفته است،(٢) مانعى پدید آورد. انسان با تمام اندیشههاى خام و حیله و فریبهاى خود، به سان پر کاهى است بر کف امواج کوبنده آب، که در هر لحظهاى فنا و نابودى وى امکان دارد.
جادو و نیرنگ ساحران فرعون، که مظهر مکر و حلیه فرعون به شمار مىرفت، نه تنها لطمهاى به موسى وارد نساخت؛ بلکه گردانندگان این صحنه، سرانجام به صف خداپرستان پیوستند و چوبه دار را بر بردگى و بشردوستى ترجیح دادند.
دشمنان معاصر پیامبر اسلام که با او به مبارزه برخاسته بودند، خاطره تلخ سرگذشت ابرهه (مرد خودخواهى که به فکر محو آثار توحید و ویرانى کعبه در سرزمین مکه افتاد) را به یاد داشتند و با دیدگان خود ناظر بودند که چگونه سپاه پیل او، در برابر سنگریزههاى ناچیزى از پاى درآمد و اندیشههاى باطل و نیرنگهاى نظامى او به نابودى گرایید.
سرانجام مبارزه ناتوان با قدرت نامحدود، جز شکست و نابودى چیز دیگرى نیست. مکر و فریب در صورتى مؤثر مىافتد که طرف از نقشه دشمن آگاه نباشد؛ ولى در برابر خدایى که پنهان و آشکار، برون و درون، براى او یکسان است و از تمام کارها و فعالیتهاى پنهان و آشکار آگاهى دارد و به موقع، پرده از روى کار برمىدارد و نقشهها را نقش بر آب مىسازد، تأثیرى ندارد.
از آنچه گفتیم مفاد آیه مورد بحث، به خوبى روشن گردید آنجا که مىفرماید: «قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ...».
هدف از جمله «یَعْلَمُ ما تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ» اشاره به این نکته است که، مکر و حلیه درباره کسى مؤثر مىافتد که از پنهانکارىهاى دشمن آگاه نباشد، در صورتى که خدا از اندیشهها و کارهاى ما کاملا آگاه است .
مقصود از جمله «فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً؛ براى خداست همه مکرها» این نیست که خداوند نیز براى کوبیدن طغیانگران و نابود کردن آنها از در مکر وارد مىشود؛ زیرا فریب و نیرنگ کار افراد عاجز و ناتوان است و ساحت قدس او از آن پیراسته است، بلکه از آنجا که او از تمام نقشههاى دشمنان دین، بهخوبى آگاهى دارد و هر لحظهاى که بخواهد همه را محو و نابود مىسازد، مىفرماید: «براى خداست همه مکرها» یعنى اوست که مىتواند تمام توطئههاى بندگان گردنکش را از اثر بیندازد.
--------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. نازعات (٧٩) آیه ٢٤.
٢. «انَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِى الْحَیَاةِ الدُّنْیَا؛ ما فرستادگان و افراد با ایمان را در این جهان یارى مىکنیم» - غافر (٤٠) آیه ٥١.
*****
گواهان رسالت پیامبر اسلام ٤٣. «وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنى وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ؛
کسانى که کافرند مىگویند: تو فرستاده خدا نیستى. (در پاسخ آنان بگو:) همین بس که خدا و آن کس که علم کتاب نزد اوست میان من و شما گواه است».
در نخستین آیه این سوره(١) خداوند با صراحت هر چه تمامتر، تصدیق کرد که قرآن کتابى است که از طرف پروردگار جهان به پیامبر نازل شده است چنانکه فرمود: «وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ» و در پایان سوره مىفرماید: همین بس که خدا و کسىکه علم کتاب پیش اوست بر رسالت تو گواهى مىدهد.
مشکلى که در گواهى دادن خدا به نظر مىرسد این است که چگونه مىتوان اطمینان پیدا کرد که خداوند بر حقانیت مدعى نبوت گواهى داده است.
با بررسى دقیقى مىتوان پرده از روى اینگونه شهادتها - که در قرآن مکرراً وارد شده است - برداشت؛ زیرا اولاً، داورى جامعه بىغرض عرب، بر این بود که قرآن کلام خداست و از نظر فصاحت و بلاغت، حلاوت و شیرینى، جاذبه و کشش، جمال و زیبایى در درجهاى است که هرگز نمىتوان با آن مبارزه نمود. با توجه به این موضوع که آنان مىدانستند قرآن کلام خداست و همگى از زبان قرآن مىشنیدند که خداوند باصراحت، رسالت او را تصدیق مىکند، مسأله گواهى دادن خداوند بر صدق گفتار او روشن مىگردد.
ثانیاً، دلیل نبوت پیامبر به قرآن منحصر نبود؛ بلکه خداوند رسالت او را با انواع دلایل و معجزات همراه ساخته بود و هرگز خداوند حکیم این معجزات را در اختیار فرد ناصالح نمىگذارد. اینکه او را با این اسناد مجهز نموده است، خود نوعى شهادت عملى بر رسالت اوست.
در این دو وجه و یا دو تفسیر شهادت، مقصود از «گواهى دادن خدا» همان تصدیق نبوت و رسالت اوست که گاهى بهطور لفظى و زبانى است و گاهى به صورت عملى .
شاهد دیگر براى رسالت در ذیل آیه، شاهد دیگرى را نیز یاد آور شده و مىفرماید: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» یعنى علاوه بر خدا، شخصى که علم کتاب نزد اوست به رسالت من نیز گواهى مىدهد. اکنون باید دید مقصود از این شخص که گواهى مىدهد و علم کتابى که در نزد اوست، چیست؟!
اعجاز و انجام کارهاى خارج از قدرت بشر، از طرق شناسایى پیامبران واقعى و تشخیص آنها از مدعیان دروغین نبوت است، البته راه منحصر به فرد نیست؛ زیرا تصریح پیامبر قبلى، که نبوت خود او با دلایل قطعى ثابت شده است، به نبوت و پیامبرى فردى که پس از وى به رسالت مىرسد، یکى دیگر از طرق شناسایى پیمبران واقعى از مدعیان قلابى است.
هر گاه خصوصیات و مشخصات دقیق پیامبرى در کتابهاى انبیاى پیشین، بهطور روشن بیان شود و آورندگان آن کتابها با صراحت، علایم و نشانههاى پیامبر بعدى را که پس از آنان خواهد آمد، براى مردم بازگو کنند و پس از مدتى، شخصى با داشتن تمام آن علایم و مشخصات، ادعاى نبوت و رهبرى نماید، طبعاً افراد بىغرض مطمئن مىشوند که این فرد، همان موعود آسمانى است که در کتابهاى پیامبران پیشین، گزارشهایى از او وارد شده است.
قرآن مجید در آیات فراوانى، نبوت پیامبر گرامى اسلام را از این راه ثابت مىکند و مىگوید نام و نشان و خصوصیات پیامبر اسلام در کتابهاى تورات و انجیل وارد شده است شما مىتوانید با مراجعه به آن کتابها حقیقت مطالب را به دست آورید؛ مثلاً آن جا که مىفرماید:
«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجیلِ؛(٢)
آنان که از پیامبر درسنخواندهاى، که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل مىیابند پیروى مىکنند».
به عبارت دیگر، گواه دومى که آیه مورد بحث یاد آور مىشود گواهى دادن کسانى است که بر محتویات و مضامین کتابهاى آسمانى آگاهى و احاطه کامل و گستردهاى دارند. این افراد در موقع بررسى کتابهاى آسمانى، به نشانههاى بعدى آگاه مىگردند و اگر همه این مشخصات را در وجود پیامبر گرامى اسلام جمع دیدند، بر نبوت و راستگویى پیامبر گواهى مىدهند و به حمایت از او برمىخیزند. از این رو، در این سوره یادآور مىشود برخى از اهل کتاب، که از پیروان حقیقت و دور از بیمارى تعصب هستند، از نزول قرآن بر پیامبر خوشحال و شادمان مىشوند چنان که مىفرماید: «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ؛(٣) کسانى که کتاب به آنها دادهایم، از قرآنى که بر تو نازل شده است، شادمان مىگردند زیرا محتویات آن را با آنچه در تورات و انجیل خواندهاند، مطابق و برابر مىیابند.
بنابر این، مقصود از «کتاب» در جمله «وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» همان کتابهاى آسمانى است و مقصود از شخصى که «علم کتاب» پیش اوست، کسى است که از مضامین آنها آگاهى کامل دارد، خواه نصرانى باشد یا یهودى و یا مسلمان.
در این صورت تعجب نخواهید کرد که روایات شیعه(٤) اتفاق بر این دارند که مقصود از کسى که «علم کتاب» نزد اوست امیرمؤمنان على بن ابى طالب (ع) است و امام باقر گفتار خود را، که مقصود از آن على (ع) است، چنین مدلل مىفرماید:
«إنه عالم هذه الاُمة بعد رسول اللّه(ص)؛(٥)
او یگانه عالم و دانشمند بزرگ امت پس از پیامبر است».
مقصود امام، بیان فرد کامل از این معناى وسیع و کلى است نه بیان فرد منحصر؛ زیرا نه تنها على (ع) در این معناى کلى داخل است؛ بلکه همه پیشوایان معصوم شیعه، که آگاهى کاملى از کتابهاى آسمانى دارند، در این حقیقت شریکند. در ضمن حدیثى تصریح فرموده و مىگوید: «إیانا عنی و علی أفضلنا و أولنا و خیرنا بعد النبی؛(٦) مقصود از جمله «کسى که علم کتاب پیش اوست» همه ما هستیم و امیرمؤمنان نخستین پیشوا و برترین ما و بهترین فرد پس از پیامبر گرامى است».
در این صورت مىتوان براى جمله یاد شده معناى وسیعترى قائل شد که نه تنها دانشمندان طراز اول اسلام، یعنى پیشوایان بزرگ دین شامل شود بلکه دانشمندان و علماى اهل کتاب را نیز دربرگیرد بهخصوص آن گروه که بعدها روى همین اطلاعات کافى از کتابهاى آسمانى به آیین اسلام گرویدند؛ مانند عبدالله بن سلام و تمیم الدارى و جارود.
در این جا ممکن است گفته شود، چگونه مىتوان براى آیه، معناى وسیعى یاد نمود که علما و دانشمندان اهل کتاب را نیز شامل گردد در صورتى که آیه در مکه نازل گردیده و در محیط نزول آیه، اهل کتابى وجود نداشت که مشرکان و کافران به آنها رجوع کنند؟
پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا هر گاه ما مفاد آیه را به دانشمندان اهل کتاب منحصر مىکردیم جاى این سؤال بود که در محیط نزول آیه چنین افرادى و جود نداشت و مرکز آنان در مدینه بود؛ ولى اگر گفته شود که مقصود معناى وسیعى است که برخى از افراد آن، هنگام نزول آیه در مکه وجود داشتند و برخى دیگر در مدینه، که با گذشت زمان مىتوانستند به حقانیت رسالت پیامبر گواهى دهند، در این صورت مکى بودن آیه، اشکالى بهوجود نمىآورد.
گذشته از این، سران شرک و کفر در مکه پیش از مهاجرت پیامبر اکرم با دانشمندان اهل کتاب، که در مدینه مىزیستند، تماسهایى داشتند و همواره از آنها مىخواستند به متون کتابهاى خود، مراجعه کنند و در باره صحت و عدم صحت نبوت پیامبر اسلام داورى نمایند.
ابن هشام مىنویسد: در سال ششم بعثت پیامبر اکرم(ص) جمعیتى از طرف قریش، که در میان آنها حارث بن نضر و عقبة بن ابى معیط وجود داشت، رهسپار مدینه شدند، تا رسالت پیامبر اسلام را با دانشمندان یهود در میان بگذارند. آنان به نمایندگان قریش گفتند که، از محمد سه موضوع زیر را سؤال کنید:
١. حقیقت روح چیست؟
٢. سرگذشت جوانانى که در روزگارهاى پیشین از انظار مردم غایب شدند به کجا منجر گردید (اصحاب کهف)؛
٣. زندگى مردى که در شرق و غرب جهان گردش کرد (ذوالقرنین) چیست؟
سپس افزودند: هر گاه وى به این سؤالها پاسخ داد قطعاً پیامبر و برگزیده خداست. در غیر این صورت، باید با او مبارزه کرد. ابن هشام مىگوید: نمایندگان قریش پس از ترتیب مجلسى، هر سه سؤال را در اختیار پیامبر گذاردند و وحى الهى پاسخ آنها را در سورههاى اسراء، آیه ٨٥ و کهف، طى آیههاى ٩ - ٢٨ و آیههاى ٨٣ - ٩٨ داد.(٧) این بخش تاریخى حاکى است که آنچنان نبود قریش با اهل کتاب هیچ گونه رابطهاى نداشته باشند.
گواه این حقیقت سى و ششمین آیه همین سوره است(٨) که آشکارا گواهى مىدهد برخى از اهل کتاب از نزول قرآن بر پیامبر خوشحال و شادمان مىگردند، بلکه گاهگاهى براى کشف حقیقت با آن حضرت تماس داشتند. بنابر این، هیچ مانعى نخواهد داشت که آیه، متضمن معناى وسیعى باشد که همه افراد آگاه از مضامین کتابهاى آسمانى را در بر گیرد، اگر چه فرد کامل و برتر آنها امیرمؤمنان و پس از وى پیشوایان دیگر، وارثان علم پیامبر هستند. در تفسیر آیه نظرهاى دیگرى نیز هست که بیان آنها در این جا نمىگنجد.
قم، حوزه علمیّه، جعفر سبحانى ٨ رجب ١٣٩٤ / ٥ شهریور ١٣٥٣ --------------------------------------------
پی نوشت ها :
١. «تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ...» - رعد(١٣) آیه ١.
٢. اعراف (٧) آیه ١٥٧.
٣. رعد (١٣) آیه ٣٦.
٤. مرحوم علامه مجلسى، بسیارى از این روایت را در بحارالانوار (ج ٣٥، باب ٢٤، ص ٤٢٩ - ٤٣٦) گرد آورده است و همچنین مرحوم سید هاشم بحرینى در تفسیر برهان (ج ٢، ص ٣٠٢ - ٣٠٤) و عیاشى در تفسیر خود (ج ٢، ص ٢٢٠ - ٢٢١) قسمتى از این روایات را نقل کردهاند.
٥. بصائر الدرجات، ص ٥٨؛ بحارالانوار، ٣٥، ص ٤٣٢.
٦. تفسیر عیاشى، ج ٢، ص٢٢٠؛ بحارالانوار، ج ٣٥، ص ٤٣٣.
٧. سیره ابن هشام، ج ا، ص ٣٠٠ - ٣١٠.
٨. «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ - رعد (١٣) آیه ٣٦.
فهرست مطالب
قرآن و اسرار آفرينش (تفسير سوره رعد) ۳