قرآن و اسرار آفرینش (تفسیر سوره رعد)

نویسنده:

استاد جعفر سبحانی

فارسی

2010-05-29 09:10:09

قرآن و اسرار آفرینش نام کتاب : قرآن و اسرار آفرینش

(تفسیر سوره رعد)

نام نویسنده : استاد جعفر سبحانی

ویرایش دوم

مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم

پیش‏گفتار قرآن مجید براى تدریس علوم و فنون زندگى، که بشر به نیروى تفکر مى‏تواند به آنها دست بیابد، نیامده است و هرگز پیامبر براى این مبعوث نگردیده، که علوم فیزیک و یا شیمى و یا دیگر مسائل ریاضى و نجومى و فلکى را به ما بیاموزد؛ زیرا قرآن -همان‏طور که خود را معرفى کرده است - کتاب هدایت و تربیت است و هدف از نزول آن، رهبرى بشر به سوى خدا و رستاخیز و فضایل اخلاقى و سجایاى انسانى است.

از یک چنین کتابى نباید انتظار داشت که روش خیاطى و معمارى به ما بیاموزد و درباره انواع بیمارى‏ها و داروهاى آن و یا فرمول‏هاى ریاضى و معادلات جبرى سخن بگوید؛ زیرا همه اینها از هدف یک کتاب تربیتى بیرون است.

ولى - با اعتراف به این مطلب - گاهى قرآن در ضمن رهبرى بشر به مبدأ و معاد، یا در میان سخن از قدرت بى‏پایان خدا، پرده از روى اسرارى برداشته است که قبل از تحول اخیر علمى، هیچ کس از آن آگاه نبود و اسرارى از جهان آفرینش را در خود منعکس کرده است که نمى‏توان آن را معلول تصادف و یا نتیجه اطلاعات زمان دانست؛ زیرا نمى‏توان اطلاعات وسیع و گسترده پیامبر درس نخوانده را از عالم خلقت - که فقط دانشمندان عصر حاضر در پرتو آلات و ابزار علمى بر آنها دست یافته‏اند - معلول تصادف دانست و گفت این حقایق علمى بى‏اختیار بر زبان گوینده قرآن جارى شده است، هم‏چنان‏که نمى‏توان آن را اثر اطلاعات زمان دانست؛ چون در زمان نزول قرآن از این علوم و اطلاعات اثرى نبود؛ بلکه چاره‏اى جز این نیست که بگوییم آفریننده جهان همه این اطلاعات را در اختیار او نهاده و از این طریق، برگى زرین بر برگ‏هاى پرافتخار قرآن و تاریخ پیامبر اکرم افزوده است.

در تطبیق آیات قرآن بر اکتشافات عصر حاضر دو راه افراط و تفریط وجود دارد که باید از هر دو پرهیز کرد:

١. گروهى در تطبیق آیات قرآن بر علوم و دانش‏هاى روز، آن‏چنان افراط مى‏ورزند که تو گویى قرآن جز براى تشریح اسرار آفرینش و بیان روابط موجودات مادى، هدف دیگرى ندارد در صورتى که قرآن زندگى دنیوى را زندگى ناچیز و حیات و زندگى حقیقى را از آن سراى دیگر مى‏داند.(١)

بنابراین دلیلى ندارد که قرآن تنها براى آموزش چنین مسائلى آمده باشد و یا توجه آن به این بخش، دیگر بخش‏ها و اهداف معنوى قرآن را تحت‏الشعاع خود قرار دهد.

٢. گروهى از تشریح آیات مربوط به آفرینش انسان و جهان سخت امتناع ورزیده و هرگز حاضر نیستند آیه‏اى از آیات قرآن را به آن چه تاکنون بشر فهمیده است، ناظر بدانند و در این راه کوچک‏ترین انعطافى از خود نشان نمى‏دهند و از هر نوع اظهار نظر و تفسیر مفاد آیات، خوددارى مى‏نمایند تو گویى یکى از اهداف قرآن، توجه انسان به اسرار خلقت (آن هم به منظور هدایت به مبدأ و معاد) نیست.

از این رو تنها آن گروه مى‏توانند از قرآن بهره کامل ببرند که در تمام اهداف قرآن، حزم و احتیاط، اعتدال و میانه‏روى را از دست ندهند و این همان راهى است که کوشش شده است در این کتاب پى گرفته شود و با رعایت دو شرط زیر، در تشریح آیات مربوط به سنن آفرینش و تطبیق آن با دیدگاه‏هاى دانشمندان عصر حاضر کوتاهى نشده است:

الف) دقت شده است که تنها آن دسته از آیات مورد بحث قرار گیرد که دلالت آنها بر نظریه‏هاى علمى روز واضح و روشن باشد.

ب) نظریه علمى که آیه بر آن تطبیق مى‏گردد، از مسائلى باشد که از دایره تئورى بیرون بوده و جزو حقایق مسلم علمى شود و در پرتو ابزار علمى و وسایل تحقیقى روز به صورت حقیقت ملموس در آمده باشد.

با توجه به این دو شرط آیات مربوط به سنن آفرینش و تطبیق آنها با اکتشافات روز بررسى شده است.

به‏راستى قرآن کتاب نامتناهى و بى‏پایانى است و نسخه دوم طبیعت به‏شمار مى‏رود که هر چه بینش‏ها وسیع‏تر و دیدها عمیق‏تر شود و هر چه در باره آن تحقیقات و مطالعات زیادترى انجام گیرد، رموز و اسرار آن رخ مى‏نماید و حقایق نوى از آن کشف مى‏شود.

از کتابى که از جانب خداى نامتناهى براى هدایت بشر فرستاده شده است جز این انتظار نیست. کتاب او باید به‏سان خود او نامتناهى و ویژگى مقام ربوبى را دارا باشد و در نمایاندن انتساب خود به حق و مبدأ عالم، به دلیل و برهانى نیاز نداشته باشد و به‏سان خورشید، خویش را بنمایاند و محیط را روشن سازد.

پیامبر عالى‏قدر در سخنان خود به خصیصه «نهایت ناپذیرى» قرآن اشاره مى‏کند و مى‏فرماید:

«ظاهره أنیق وباطنه عمیق لاتحصى عجائبه ولا تبلى غرائبه؛(٢)

قرآن ظاهرى زیبا و باطنى عمیق دارد. شگفتى‏هاى آن پایان نمى‏پذیرد و تازه‏هاى آن کهنه نمى‏شود».

امیر مؤمنان نیز در یکى از خطبه‏ها به این خصوصیت اشاره مى‏کند و مى‏فرماید:

«سراجاً لا تخبو توقّده وبحراً لایدرک قعره؛(٣)

قرآن مشعل فروزانى است که فروغ و تابش آن به خاموشى نمى‏گراید و دریاى عمیقى است که فکر بشر به ژرفاى آن نمى‏رسد».

امروز این حقیقت، براى دانشمندان کاملاً ملموس است و هر روز از قرآن حقایق تازه‏ترى را کشف مى‏کنند و یکى از علل جاودانى بودن قرآن همین است که در هر عصرى، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهره مى‏برند و نورافشانى آن، به دوره و زمانى و گروه و توده خاصى اختصاص ندارد.

با این که این کتاب به صورت تفسیرى نارسا براى سوره رعد نگاشته شده و این سوره علاوه بر اسرار آفرینش، در موضوعات گوناگونى بحث و گفتگو نموده است اما از آن جا که در آغاز این سوره از اسرار آفرینش به طرز بدیعى سخن به میان آمده، به طورى که در هیچ سوره‏اى این اندازه عنایت به بیان اسرار خلقت دیده نمى‏شود، نام کتاب با الهام از نخستین فصول کتاب، قرآن و اسرار آفرینش انتخاب شد.

این کتاب قبلاً به صورت سلسله مقالاتى در مجله مکتب اسلام در بخش تفسیر چاپ شده است و اکنون به صورت کتاب و به نحو کامل‏ترى به خوانندگان گرامى تقدیم مى‏گردد شاید چراغى فرا راه پیروان قرآن باشد و تمام طبقات، مخصوصاً نسل جوان را با حقایق نورانى قرآن آشنا سازد.

قم، حوزه علمیه - جعفر سبحانى‏ ١١ فروردین ١٣٥٤ / ١٧ ربیع الاول ١٣٩٥ --------------------------------------------

پی نوشت :

١. «وَ ما هذِهِ الْحَیوةُ الدُّنْیا إِلاَّ لَهْوٌ وَ لَعِبٌ وَ إِنَّ الدَّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَیَوانُ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ؛ زندگى دنیا بازیچه‏اى بیش نیست و زندگى حقیقى، زندگى سراى دیگر است اگر بدانند» - عنکبوت (٢٩) آیه‏٦٤.

٢. اصول کافى، ص ٥٩١.

٣. نهج البلاغه، خ ١٩٣.

*****

خصوصیات سوره رعد سوره مورد بحث، سیزدهمین سوره قرآن است و شماره آیات آن از ٤٣ تجاوز نمى‏کند و در مورد نزول آیات آن در مکه یا مدینه میان مفسران اختلاف وجود دارد، ولى دقت در مضامین آیات آن، که خود یکى از طرق شناسایى مکى و مدنى بودن سوره‏هاست، روشن مى‏سازد که آیات آن مکى است؛ زیرا در این سوره درباره موضوعاتى بحث و گفتگو شده است که تنها محیط مکه ایجاب مى‏کرد چنین بحث‏هایى مطرح شود. براى نمونه کافى است آیه پنجم و هفتم آن را بررسى کنید؛ زیرا خداوند در آیه پنجم، گفتار منکران معاد را نقل مى‏کند و مى‏گوید: تعجب از گفتار کسانى است که مى‏گویند: «آیا ما پس از خاک شدن بار دیگر زنده مى‏شویم»(١). به‏طور مسلم این نوع اعتراض‏ها و انتقادها در محیط مشرکان مکه بوده است از این‏رو همین اعتراض‏ها در سوره‏هاى «یس»(٢) و «صافات»(٣) - که هر دو از سوره‏هاى مکى هستند - نیز وارد شده است.

در آیه هفتم «معجزه خواهى» گروهى را نقل مى‏کند که با وجود بزرگ‏ترین معجزه الهى (قرآن) خواهان معجزات دیگرى بودند. آن‏گاه در رد خواسته آنان مى‏فرماید: «پیامبر فقط بیم‏دهنده است و براى هر گروهى راهنمایى است»؛(٤) یعنى سنن و نظام جهان آفرینش، در اختیار پیامبر نیست که مطابق تمایلات و درخواست‏هاى مردم، در جهان خلقت تصرف کند و اعجاز آورد، بلکه منذر و راهنما و بیم دهنده‏اى بیش نیست. نا گفته پیداست این درخواست‏ها و لجاجت‏ها مخصوص مشرکان قریش و هم فکران آنها بوده است و مشابه همین درخواست‏ها در سوره اسراء (آیه‏هاى ٩٠ - ٩٤) وارد شده است و مفسران بر مکى بودن آیات سوره «اسراء» متفقند و محیط مدینه - که مخصوص مسلمانان و اهل کتاب بوده است - براى طرح چنین مطالب، مناسب نبوده و این سنخ لجاجت‏ها در آن‏جا وجود نداشته است.

آرى، ذیل و دنباله آیه ٣١(٥) - که حاکى از نزول مصیبت‏هاى کوبنده بر قریش و یا هم جوار آنهاست - شبیه آیات مدنى است ولى از آن‏جا که صدر آن مکى است به نظر مى‏رسد ذیل آن نیز مکى باشد و ما در محلّ خود، نظرمان را درباره ذیل این آیه خواهیم گفت و اثبات خواهیم نمود ذیل آیه، هدف عمومى را تعقیب مى‏کند و اختصاص به قریش ندارد بنابراین، مانع ندارد که این آیه با ذیل خود، در مکه نازل شود.

آرى، آخرین آیه‏(٦) این سوره - که اهل کتاب را گواه بر رسالت خود مى‏گیرد - از آیات مدنى است و هیچ مانع ندارد که خصوص این آیه در مدینه نازل شده باشد؛ ولى تعجب از قتاده است که همه آیات سوره، جز ذیل آیه ٣١ را مدنى مى‏داند(٧). در صورتى که اگر عکس مى‏گفت مناسب‏تر و به اعتبار نزدیک‏تر بود.

هدف و مزایاى سوره یکى از مزایاى سوره، بیان سنن آفرینش و اسرار پیچیده خلقت است. در این سوره از روى نظام آفرینش و یک سلسه قوانین طبیعى و رموز جهان هستى، با بیانى متین و تعبیرى استوار، پرده برداشته شده که با آخرین تحولات و حقایق ثابت علمى، کاملاً موافقت دارد و چنین شرح و بسط و عنایت کاملى به بیان حقایق و سنن جهان آفرینش از خصایص این سوره است. از این نظر، این سوره در قرآن مانندى ندارد و آیات مربوط به این قسمت را باید از «معجزات علمى» قرآن شمرد که شرح و تفسیر آنها کاملاً درخور دقت و اهمیت است و در حقیقت از دلایل رسالت پیامبر گرامى به شمار مى‏رود.

از این بیان، هدف سوره نیز روشن شد؛ زیرا هدف سوره به گواهى مضامین آیات آن، تشریح دلایل توحید و طرح براهین یگانگى وى، که اساس دعوت پیامبر را تشکیل مى‏دهد، مى‏باشد و در نتیجه، اثبات رسالت پیامبر و آسمانى بودن کتاب اوست. از این جهت در آغاز و پایان سوره، صحت رسالت و حقانیت کتاب وى مورد عنایت قرار گرفته است.

در خلال سوره به مناسبت‏هایى درباره پاره‏اى از موضوعات، سخن به میان آمده و براى مجسم ساختن منظره مبارزه حق و باطل و سرانجامِ این مبارزه دایمى، مثال بسیار جالبى زده شده که در محل خود به تفسیر آن خواهیم پرداخت و در اواخر سوره، رشته سخن به موضوع «بداء» و «کتاب محو و اثبات» کشیده شده که خود آن، یکى از معارف ممتاز عقلى قرآن است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. «أإذا کُنَّا تُراباً أَإِنَّا لَفِى خَلْقٍ جَدِیدٍ».

٢. یس (٣٦) آیه ٧٨.

٣. صافات (٣٧) آیه ١٦.

٤. «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَّبِّهِ إنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ». در مورد ذیل آیه، به‏طور مشروح بحث خواهیم کرد. یکى از معانى محتمل در آیه، همین ترجمه‏اى است که در متن ذکر شد.

٥. «... وَلَا یَزَالُ الَّذیِنَ کَفَرُوا تُصِیبُهُم بِمَا صَنَعُوا قَارِعَةٌ أَوْ تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأْتِىَ وَعْدُ اللّهِ...».

٦. «قُلْ کَفى‏بِاللَّهِ شَهِیدَاً بَیْنىِ وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتاب».

٧. شیخ طوسى، تبیان، ج ٦، ص ٢١١.

*****

پژوهشى در مورد حروف مقطعه قرآن «المر تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ...».

این سوره، به سان ٢٨ سوره دیگر با حروفى آغاز شده است که در اصطلاح مفسران آنها را «فواتح السور» و یا «حروف مقطعه» مى‏نامند. و مجموع حروفى که در آغاز ٢٩ سوره وارد شده‏اند چهارده تاست و آنها عبارتند از: الف، لام، میم، صاد، راء، کاف، هاء، یاء، عین، طاء، سین، حاء، قاف و نون. همه این حروف در این جمله زیر جمع شده‏اند: «صراط علی حق نمسکه؛ راه على، حق است. ما به آن چنگ مى‏زنیم».

مفسران در تفسیر این حروف به بحث و گفتگو پرداخته و اقوال و آراى زیادى‏(١) در تفسیر این حروف بیان نموده‏اند که نقل و انتقاد این اقوال از حوصله بحث بیرون است.

در میان این نظریات، سه نظر نزدیک به واقع و حایز اهمیت است و پذیرفتن هر کدام مانع از پذیرش دیگرى نبوده و به اصطلاح «مانعة الجمع» نمى‏باشند.

١. این حروف به اسماى حسنى اشاره دارند و برخى افزوده‏اند علاوه بر این که متضمّن چنین اشاره‏اى‏اند سوگند به آنها نیز هستند؛ مثلاً «المر» سوره رعد را چنین تفسیر مى‏کنند: «الف» به «اللّه» و لام به «لطیف» و میم به «مجید» و راء به «رحمان» اشاره دارد و در عین‏حال سوگند به آنها نیز هست. بنابر این معناى آیه مورد بحث ما چنین مى‏شود: «به خداى لطیف و مجید و رحیم سوگند»، این آیات کتاب است و آن‏چه از پروردگار تو نازل شد صحیح است.

از میان مفسران این نظر را ابن عباس و سدى و عکرمه برگزیده‏اند.(٢) ابن‏عباس مى‏گوید: ممکن است که «الف» به «احدیت و اولیت و آخریت و ازلیت و ابدیت» خداوند و «لام» به اسم مبارک «لطیف» و «میم» به اسماى «ملک»، «مجید» و «منان» اشاره بوده باشد.

باز مى‏گوید: «کهیعص» یک نوع ستایشى است از خداوند در مورد خویش و «کاف» به «کافى» اشاره دارد و «هاء» به «هادى» و «عین» به «عالم» و «صاد» به «صادق».

گاهى گفته مى‏شود که این حروف، خود اسماى الهى هستند نه اشاره به آنها. از امیر مؤمنان نقل شده که مى‏فرمود: «یا کهیعص!»،«یا حم عسق!».

و نیز گفته مى‏شود که این حروف اجزا و قطعاتى از اسماى الهى‏اند که اگر با هم ترکیب شوند به صورت یکى از اسما درمى‏آیند؛ مثلاً هر گاه «الر» و «حم» و «نون» را با هم ترکیب کنیم مجموع آنها «الرحمان» مى‏شود اگر چه اِعمال چنین ترکیبى در حروف دیگر در توان ما نیست.

این سه نوع تفسیر، که امام رازى آن را نظر دوم و سوم و پنجم قرار داده است قریب و نزدیک به هم هستند و از این جهت ما همه را تحت نظر اول ذکر کردیم و هم‏چنین چهار نظر دیگرى که آنها را امام رازى نظر ششم و هفتم و هشتم و نهم ذکر کرده است هر چهارنظر(٣)، قریب به هم و در عین حال، همگى نیز قریب به این سه نظر شمرده مى‏شوند که در این‏جا نقل شد.

مؤید این نظر این است که، شعار نظامى مسلمانان در جنگ‏هاى «بنى قریظه» و «خندق» و علامت دادن هر مسلمانى به مسلمان دیگر در مواقع لزوم، «حم لاینصرون» بوده است.(٤) مقصود از این شعار این بوده که به خدا سوگند، شما پیروز نمى‏شوید. در حدیث وارد شده که، «إذا بیتم فقولوا: حامیم لا ینصرون؛ هر موقع به شما شبیخون زدند بگویید: حامیم پیروز نمى‏شوند». ابن اثیر حدیث مزبور را چنین معنى کرده است:«اللهم لا ینصرون».(٥)

اساس این نظریات را، که هر یکى از حروف اشاره به نام‏ها و صفات خدا باشد، مطلبى تشکیل مى‏دهد که در ادبیات عربى به آن «نحت» مى‏گویند و حقیقت آن، اختصار کلمات و از هر کلمه‏اى به نخستین حرف آن اکتفا کردن است و این مطلبى است که بعدها در ادبیات عربى و فارسى کاملاً رواج یافته و از دیرباز به جاى صلى الله علیه وآله، حرف «ص» و به جاى علیه السلام حرف «ع» و به جاى مقدم و مؤخر حرف «م» و «خ» و به جاى الى آخره، لفظ «الخ» یا «اه» و به جاى حینئذ «ح» به کار مى‏رود و این شیوه در نقل نام کتاب‏ها و شهرها و بخش‏ها زیاد به کار مى‏رود؛ مثلاً محمد بن حسن، که در قرن سوم هجرى قمرى مى‏زیسته به «کشاجم» ملقب بوده و این لفظ از ابتداى این کلمات: «کاتب»، «شاعر»، «ادیب»، «جامع» و «منجم» که مشاغل و مناصب وى بوده، گرفته شده است.

٢. این حروف نمونه‏هایى از حروف تهجى هستند که در آغاز برخى از سوره‏ها آمده‏اند و هدف از آوردن آنها این است که قرآن مجید از این حروف ترکیب یافته و این سوره‏ها و آیات، که همه بشر در مقابله با آن عاجز و ناتوان مانده‏اند، از این مواد و عناصر تشکیل یافته و در حقیقت خمیرمایه قرآن همین حروف و مانند آنهاست. اگر فکر مى‏کنید قرآن ساخته و پرداخته فکر محمد(ص) بوده و او با فکر بشرى خود، از این حروف قرآن را ساخته است، شما نیز برخیزید از همین مواد، که در اختیار همگى است، به کمک یک‏دیگر سوره‏اى مانند سوره‏هاى آن بسازید و حجت و دلیل او را ابطال نمایید و اگر با داشتن چنین امکانات در مقام مبارزه، با شکست روبه‏رو شدید، اعتراف کنید قرآن ساخته فکر بشر نیست، بلکه وحى الهى است که بر او نازل گردیده است.

اصولاً تفاوت «اعجاز» و «صنعت» در این است که پیامبران پیوسته براى وصول به هدف و مطلوب از وسایل بسیار ساده‏اى استفاده مى‏کردند و امر بسیط و ساده‏اى را براى وصول به هدف خارق‏العاده، پایه قرار مى‏دادند برخلاف صنعت‏گران که از وسایل پیچیده علمى و دقیق، که حقیقت آن براى نوع مردم معلوم نیست، براى نیل به هدف استفاده مى‏کنند.

وسیله موسى براى اعجاز، همان عصاى خشک و بى‏روح و ساده بود که آن را در همه موارد، حتى بردن گوسفندان خود به کار مى‏برد و در مقام اعجاز از همان وسیله استفاده مى‏کرد و همگان با دیدگان خود دیده بودند که چوب خشکى است که به صورت حیوان درنده‏اى در مى‏آید؛ در حالى که جادوگران مصر، از ابزار پیچیده و ریسمان‏هاى مملو از جیوه استفاده مى‏کردند و نوع مردم از حقیقت آنها آگاه نبودند.

پیامبر اکرم(ص) با ساده‏ترین وسیله به سوى آسمان‏ها پرواز کرد، در حالى فضانوردان شرق و غرب، با «آپولوها» به فضا مى‏روند و یا گام در ماه مى‏نهند؛ وسیله‏اى که براى ساختن یک واحد آن، از سى‏صد هزار مغز انسانى و صدها دستگاه‏هاى الکترونى کمک گرفته شده و هزاران مهندس و تکنیسین و فیزیک‏دان و شیمى‏دان و... در ترکیب قطعات و ساختن اجزاى آن تشریک‏مساعى کرده و سفینه را با دستگاه‏هاى متعدد ویژه آن به پرواز درمى‏آورند.

قرآن نیز که معجزه جاودان پیامبر خاتم است از این راه وارد شده و از ساده‏ترین ابزار (یعنى حروف الفباء) به عالى‏ترین هدف دست یافته است و از ساده‏ترین ابزار، که در اختیار همگان قرار داشت و دارد، کتابى عرضه کرد که کلمات آن موزون است و معانى بزرگى در بر دارد، جمله‏هاى آن مرتب و کلمات آن در بلندترین پایه از فصاحت قرار دارد و معانى بلند و ژرف را در قالب زیباترین الفاظ مى‏ریزد که تاکنون نظیرى براى آن دیده نشده است.

هدف از آوردن این حروف در آغاز ٢٩ سوره اشاره به این است که، اى مردم، اساس و ریشه این قرآن را همین حروف تشکیل مى‏دهد و ابزارى که در اختیار من است در دسترس شما نیز قرار دارد؛ هرگاه تصور مى‏کنید که این کتاب فکر من و ساخته اندیشه بشر است برخیزید از این ابزار و اسباب، سوره‏اى به سان یکى از سوره‏هاى قرآن بسازید.

این نظر گذشته از این که مؤید قرآنى دارد چنان‏که خواهیم گفت مورد تأیید روایاتى که از پیشوایان معصوم وارد شده نیز هست: شیخ صدوق از امام حسن‏عسکرى(ع) نقل مى‏کند:

قریش و یهود به قرآن تهمت زدند و آن را جادو تصور کردند؛ در حالى که خدا مى‏گوید:«الم ذلک الکتاب» یعنى اى محمّد! این کتابى که به تو فروفرستاده‏ام از همان حروف «الف»، «لام»، «میم» ترکیب و تشکیل یافته است و این کتاب که به زبان شما نازل شده از حروفى ترکیب یافته که با آن سخن مى‏گویید هر گاه در این نسبت راستگو هستید برخیزید و به کمک یکدیگر بشتابید و نظیر آن را بیاورید.(٦)

پیشواى هشتم(ع) در حدیثى که در مورد قرآن، نه حروف مقطعه سخن مى‏گوید جمله‏اى دارد که تا حدى مؤید این است؛ آن‏جا که مى‏فرماید:

خداوند بزرگ قرآن را با حروفى نازل کرد که تمام عرب با آن سخن مى‏گفته، سپس فرمود: هرگاه انس و جن دور هم گرد آیند و نظیر این قرآن را بیاورند نخواهند توانست هر چند یکدیگر را پشتیبانى نمایند.(٧)

مؤید این نظر این است که در سوره‏هاى بیست و نه گانه که با این حروف آغاز شده‏اند جز در سوره‏هاى مریم، عنکبوت، روم و قلم در همگى، پس از ذکر این حروف سخن از قرآن و کتاب به میان آمده است؛ مثلاً مى‏فرماید:

«الم ذلِکَ الْکِتابُ لارَیْبَ فِیهِ؛(٨)

این است کتابى که در آن شک و تردیدى نیست».

و در جاى دیگر مى‏فرماید:

«الم أللّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَالْحَىُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتَابَ...؛(٩)

خداوندى که جز او خدایى نیست. اوست زنده و بى‏نیاز، کتاب را بر تو نازل کرده است».

هم‏چنین بسیارى از سوره‏هاى دیگر که این حروف در آغاز آنها وارد شده است.

این‏که قرآن نیمى از حروف تهجى را در آغاز ٢٩ سوره آورده و نیم دیگر را ترک کرده است و از انواع حروف، نیمى از آن را آورده و نیم دیگر را نیاورده، بدین نکته هم، اشاره دارد؛ مثلاً از «حروف مهموسه»(١٠) نیمى از آن را که عبارتند از: صاد، کاف، هاء، سین و حاء آورده و نیم دیگر را ترک گفته است. هم‏چنین نیمى از «حروف مجهوره» را که عبارتند از: الف، لام، میم، راء، عین، طاء، قاف، یاء و نون، آورده و نیم دیگر را نیاورده است.

از انواع دیگر حروف نیز، مانند «شدیده» و «رخوه» و «مطبقه» و «منفتحه» و «مستعلیه» و «منخفضه»(١١)، نیمى را آورده و نیم دیگر را ترک گفته است. خلاصه در مورد تمام انواع حروف، چنین کارى را انجام داده است.(١٢)

به‏طور مسلم چنین تبعیضى خالى از نکته نبوده و از اشاره به این وجه نیز خالى نیست. شاید علت این‏که از حروف تهجى و انواع حروف نیمى را آورده و نیم دیگر را ترک گفته است این باشد که نیمى از اعجاز قرآن به زیبایى لفظ و نیمى دیگر آن به عظمت معانى قرآن مربوط است. و از این‏که قرآن در مجموع این سوره‏ها، نیمى از حروف الفبا را آورده خواسته است برساند اگر مى‏اندیشید که زیبایى ظاهر و اعجاز لفظى آن، مولود قریحه پیامبر است شما نیز برخیزید از همین مواد و عناصر چنین کلام زیبا و معجزه‏اى بیاورید.(١٣)

برخى به این نظریه ایراد و خرده گرفته‏اند که بیانگر عدم تأمل کافى در آن است. اکنون این اشکال‏ها را بیان مى‏کنیم:

الف) موقع نزول قرآن خود عرب‏ها متوجه بودند که حضرت محمد(ص) عبارات عربى را تلاوت مى‏کند.

ب) در چند سوره از قرآن تصریح شده است که خدا این قرآن را به زبان عربى نازل کرده است چنان‏که در سوره شعراء آیه ١٩٢ مى‏فرماید: «بلسان عربى مبین؛ به زبان عربى روشن».

ج) اگر این نوع حروف به حروف زبان عربى اشاره دارد؛ چرا تمام حروف ذکر نشده و برخى از حروف، چند بار تکرار شده است؟(١٤)

پاسخ: هدف از آوردن حروف بیان این نکته نیست که این قرآن به زبان عربى نازل‏شده و از حروف عربى تشکیل یافته است، بلکه هدف این است که این قرآن - به هر زبانى مى‏خواهد باشد و اصلاً کار به زبان آن ندارد - از همین حروف تشکیل یافته و مواد نخستین و خمیر مایه قرآن، همین حروف است. اگر تصور مى‏کنید که این قرآن زاییده اندیشه و ساخته فکر من است برخیزید به کمک یکدگیر نظیر آن را بیاورید. و این هدف، غیر از آن است که بگوییم هدف از آوردن این حروف، اشاره به عربى بودن آن است.

این‏جا پاسخ یک سؤال باقى مى‏ماند و آن این‏که همه عرب‏ها مى‏دانستند ریشه و اساس قرآن همین حروف هجایى و الفباى عربى است دیگر چه لزومى داشت به این مطلب اشاره شود.

پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا جامعه عربى اگر چه توجه داشتند این قرآن از همین کلمات ترکیب یافته است، ولى از نتیجه‏اى که قرآن از این مقدمه روشن گرفته است کاملاً غافل بودند؛ زیرا قرآن از این مقدمه روشن و همگانى چنین نتیجه مى‏گیرد که این قرآن نمى‏تواند ساخته فکر بشر باشد، چرا که در این صورت، همه باید بتوانند چنین کارى انجام دهند.

یکى از نوآورى‏هاى قرآن در ارشاد و توجه مردم به حقایق، این است که از یک‏رشته امور فطرى و وجدانى و همگانى، عالى‏ترین نتیجه را مى‏گیرد؛ مثلاً مى‏فرماید:

«إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُم لَمیِّتونَ؛(١٥)

تو مى‏میرى و آنان نیز خواهند مرد».

در این‏که چراغ عمر پیامبر و تمام افراد بشر به خاموشى خواهد گرایید، سخنى نیست؛ ولى هدف قرآن از یادآورى این موضوع این است که آنان را توجه دهد براى پس از مرگ فکرى کنند و به این عمر محدود، این قدر اهمیت ندهند و به فکر زندگى دیگرى باشند که پیوسته و نامحدود است.

دلیل این‏که همه حروف را نیاورده است از توضیحى که قبلاً دادیم روشن شد؛ زیرا از این‏که از هر نوعى، نیمى را آورده؛ مثل این است که همه حروف را آورده است تو گویى ذکر همه حروف گاهى به صورت ذکر افراد و آحاد آنهاست و گاهى ذکر نمونه‏اى از تمام انواع آنها.

خلاصه، این نوع سؤالات و پرسش‏ها نمى‏تواند چنین نظرى را، که احادیث اسلامى و تناسب اوایل این سوره‏ها آن را تأیید مى‏کنند، غیر صحیح جلوه دهد.

٣. دکتر رشاد خلیفه با زحمات پى‏گیر و صرف ده‏ها هزار دلار، همراه با یک جهان شوق و علاقه و فکر و ابتکار توانسته است پرده از روى چهره دیگرى از اعجاز قرآن بردارد و از طریق محاسبات علمى، که جز با کمک مغز الکترونیکى امکان‏پذیر نبود، ثابت نماید، محال است این کتاب محصول فکر انسان باشد و اگر انسان‏هاى جهان دور هم گرد آیند و بخواهند کتابى مثل این بیاورند نخواهند توانست هر چند پشتیبان یکدیگر باشند.

کوشش‏هاى پى‏گیر استاد، براى این بوده است که ثابت کند میان حروف مقطعه‏اى که در آغاز ٢٩ سوره است و دیگر حروف این سوره‏ها، رابطه خاصى وجود دارد و رعایت این رابطه، جز براى بشرى که با جهان غیب ارتباط دارد، امکان‏پذیر نیست.

اکنون متن نظر ایشان، که خود استاد آن‏را در اختیار خبرنگار مجله معروف مصرى، آخر ساعة (بزرگ‏ترین مجله مصور خاورمیانه) قرار داده است در این‏جا، مى‏آوریم:(١٦)

دکتر رشاد مى‏گوید: مى‏دانیم قرآن مجید ١١٤ سوره دارد که از میان آنها ٨٦ سوره در مکه نازل گردیده و ٢٨ سوره در مدینه، و از میان مجموع سوره‏هاى قرآن، ٢٩ سوره است که در آغاز آنها حروف مقطعه آمده است.

جالب این‏که این حروف مجموعاً درست نصف حروف ٢٨ گانه الفباى عربى را تشکیل مى‏دهد و آنها به ترتیب عبارتند از: ا، ح، ر، س، ص، ط، ع، ق، ک، ل، م، ن، ه، ى، که گاهى آنها را «حروف نورانى» مى‏نامند.

او مى‏گوید: سال‏ها بود که من مى‏خواستم بدانم معناى این حروف به ظاهر از هم بریده در آغاز سوره‏هاى قرآن چیست و هر قدر به تفاسیر مفسران بزرگ و آراى مختلفى که در این زمینه داده بودند مراجعه کردم پاسخ صریح و قانع‏کننده‏اى نیافتم؛ به خصوص این‏که خودشان تصریح داشتند تفاسیرى که درباره این حروف شده است از حدود حدس و تخمین تجاوز نمى‏کند و شاید از اسرار باشد. از خداوند یارى جستم و به مطالعه پى‏گیر و مداومى دست زدم: گاهى فکر مى‏کردم شاید این حروف با اسماى حسناى خداوند ارتباط دارد ولى مطالعات من نشان داد چنین نیست.

زمانى فکر مى‏کردم شاید میان این حروف و نام‏هاى انبیا و پیامبران رابطه‏اى هست؛ ولى مطالعات من آن‏را نفى کرد.

ناگهان به این فکر افتادم که شاید میان این حروف و حروف هر سوره‏اى که آنها در آغازش قرار گرفته‏اند رابطه‏اى وجود داشته باشد.

اما بررسى تمام حروف ١٤ گانه نورانى در ١١٤ سوره قرآن و تعیین نسبت هر یک از آنها و محاسبات فراوان دیگرى که مى‏بایست در این زمینه بشود چیزى نبود که بدون استخدام مغزهاى الکترونیکى امکان‏پذیر باشد. لذا قبلاً تمام حروف مزبور را در ١١٤ سوره قرآن به‏طور جداگانه و هم‏چنین مجموع حروف سوره را دقیقاً تعیین کرده و با شماره هر سوره به مغز الکترونیکى، براى انجام محاسبات پیچیده بعدى سپردم و به اصطلاح مغز را تغذیه کردم. این کار و مقدمات دیگر، در مدت دو سال عملى شد.

آن‏گاه مغز الکترونیکى را یک سال تمام براى انجام محاسباتى که به آن اشاره شد به کار گرفتم. نتیجه این محاسبات و آن همه زحمات، بسیار درخشان و عالى بود و براى نخستین بار در تاریخ اسلام پرده از حقایق شگفت انگیزى برداشته شد که اعجاز قرآن را علاوه بر جنبه‏هاى دیگر، از نظر ریاضى و نسبت حروف قرآن، کاملا روشن مى‏ساخت.

نتیجه اعجاب‏انگیز محاسبات سپس دکتر رشاد ضمن توضیحاتى نتایج کار خود را چنین شرح مى‏دهد:

مغز الکترونیکى با محاسبات خود براى ما روشن ساخت که میزان هر یک از حروف ١٤ گانه در هر سوره از ١١٤ سوره قرآن، به نسبت مجموع حروف آن سوره، چند درصد است؛ مثلاً پس از محاسبه در مى‏یابیم که نسبت حرف قاف که یکى از حروف نورانى قرآن است در سوره «فلق» بزرگ‏ترین رقم را دارد (٧٠٠/٦ درصد) و در درجه اول، در میان سوره‏هاى قرآن است (البته به استثناى سوره‏ق).

بعد از آن، سوره «قیامت» قرار دارد که تعداد قاف‏هاى آن نسبت به حروف سوره مزبور (٩٠٧/٣ درصد) مى‏باشد. و پس از آن سوره والشمس است (٩٠٦/٣ درصد).

همان‏طور که ملاحظه مى‏کنیم تفاوت سوره «قیامت» و «والشمس» فقط ٠٠١/٠ درصد است و به همین ترتیب این نسبت را در تمام ١١٤ سوره قرآن به دست مى‏آوریم نه تنها درباره این یک حرف بلکه درباره تمام حروف چهارده‏گانه نورانى. و به این ترتیب، حروف هر یک از سوره‏ها با مجموع حروف روشن مى‏شود.

اکنون به نتایج عجیب و حیرت آورى که از این محاسبات به دست آمده توجه فرمایید:

١. نسبت حرف «ق» در سوره «ق» از تمام سوره‏هاى قرآن بدون استثنا بیشتر است؛ یعنى آیاتى که در طى ٢٣ سال دوران نزول قرآن در ١١٣ سوره دیگر قرآن آمده آن چنان هست که حرف قاف در آنها کمتر به کار رفته است و این راستى حیرت آور است که انسانى بتواند مراقب تعداد هر یک از حروف سخنان خود در طول ٢٣ سال باشد و در عین حال، آزادانه مطالب خود را بدون کمترین تکلفى بیان کند.

مسلماً چنین کارى از عهده یک انسان بیرون است حتى محاسبه آن براى بزرگ‏ترین ریاضى‏دان‏ها جز به کمک مغزهاى الکترونیکى ممکن نیست.

اینها همه نشان مى‏دهد که نه تنها سوره‏ها و آیات قرآن، بلکه حروف قرآن نیز روى حساب و نظام خاصى است که فقط خداوند، قادر بر حفظ آن است.

٢. هم‏چنین محاسبات نشان مى‏دهد که حرف «ص» در سوره ص نیز همین حال را دارد؛ یعنى مقدار آن به تناسب مجموع حروف سوره از هر سوره دیگر قرآن بیشتر است.

حروف «ن» در سوره ن و القلم بزرگ‏ترین رقم نسبى را در ١١٤ سوره قرآن دارد. تنها استثنایى که در این زمینه وجود دارد سوره حجر است که تعداد نسبى حرف «ن» در آن بیشتر از سوره ن و القلم است. اما جالب این است که سوره حجر یکى از سوره‏هایى است که آغاز آن «الر» مى‏باشد و بعداً خواهیم دید این سوره‏ها که آغاز آنها «الر» است باید همگى در حکم یک سوره محسوب گردد و اگر چنین کنیم نتیجه مطلوب به دست خواهد آمد؛ یعنى نسبت تعداد «ن» در مجموع آنها از سوره ن و القلم کمتر خواهد شد.

٣. چهار حرف «آلمص» را در آغاز سوره اعراف در نظر بگیرید، اگر الف‏ها و میم‏ها و صادهایى که در این سوره وجود دارد با هم جمع کنیم و نسبت آن را با حروف این سوره بسنجیم خواهیم دید که تعداد مجموع آن، از هر سوره دیگر قرآن بیشتر است.

هم‏چنین چهار حرف «المر» در آغاز سوره رعد همین حال را دارد و نیز پنج حرف «کهیعص» در آغاز سوره مریم اگر روى هم حساب شوند، با مجموع این پنج حرف بر هر سوره دیگر قرآن فزونى دارند.

در این‏جا به چهره تازه و پیچیده‏ترى برخورد مى‏کنیم که نه تنها یک حرف جداگانه در این کتاب آسمانى روى حساب و نظم خاص آورده شده، بلکه حروف متعدد آن نیز چنین وضع حیرت آورى دارند.

٤. تاکنون بحث درباره حروفى بود که تنها در آغاز یک سوره قرآن قرار داشت اما حروفى که در آغاز چند سوره قرار دارد، مانند «الر» و «الم» شکل دیگرى به خود مى‏گیرد و آن این که بر طبق محاسبات مغز الکترونیکى مجموع این سه حرف، مثلا (ا - ل - م) اگر در مجموع سوره‏هایى که با «الم» آغاز مى‏گردد حساب شود و نسبت آن با مجموع حروف این سوره‏ها به دست آید از میزان آن در هر یک از سوره‏هاى دیگر قرآن بیشتر است.

در این‏جا باز مسأله، صورت جالب‏ترى به خود گرفته و آن این که نه تنها حروف هر سوره قرآن تحت ضابطه و حساب معینى است، بلکه مجموع حروف سوره‏هاى مشابه نیز ضابطه و نظام واحدى دارند. ضمناً علت این موضوع نیز روشن مى‏شود که از چه لحاظ، چند سوره مختلف قرآن با «الم» یا با «الر» آغاز شده و این موضعى تصادفى و بى‏دلیل نیست.

دکتر رشاد محاسبات پیچیده‏ترى روى سوره‏هاى مشتمل بر «حم» انجام داده است که براى اختصار از آن صرف نظر مى‏کنیم.

استاد مزبور در ضمن این مطالعات به نکات جالب و شگفت آور دیگرى دست یافته که به ضمیمه نکات تازه‏اى که ما استنتاج کرده‏ایم در این‏جا مى‏آوریم :

١. حفظ رسم الخط اصلى قرآن او مى‏گوید تمام محاسبات فوق در صورتى صحیح خواهد بود که به رسم‏الخط اصلى و قدیمى قرآن دست نزنیم؛ مثلاً اسحق و زکوة و صلوة را به همین صورت بنویسیم نه به صورت اسحاق و زکاة و صلاة؛ چون در غیر این صورت محاسبات ما به هم خواهد ریخت و به همین دلیل بر مسلمانان لازم است رسم الخط قدیمى و اصلى قرآن را، که حافظ این نکته اعجاز است، حفظ کنند.

٢. دلیل دیگرى بر عدم تحریف قرآن از تحقیقات استاد مزبور مى‏توانیم این نتیجه را نیز بگیریم که در قرآن مجید حتى یک کلمه و یک حرف کم و زیاد نشده است و گرنه به یقین محاسبات کنونى روى قرآن فعلى، صحیح از آب در نمى‏آمد و کلمات و حروف حساب شده، نظام کنونى حروف قرآن را به کلى به هم مى‏ریخت.پس این خود نشانه دیگرى بر عدم کوچک‏ترین تحریف در قرآن مجید است.

٣. تفاوت‏هایى در حدود ٠٠٠١/٠ دکتر رشاد مى‏گوید: ضمن بررسى علمیات محاسباتى که با مغز الکترونیکى روى سوره «مریم» و «زمر» به جا مى‏آوردم دیدم که نسبت (درصد) مجموع حروف (ک - ه' - ى - ع - ص) در هر دو سوره مساوى است با این که باید در سوره مریم بیش از هر سوره دیگر باشد؛ زیرا این حروف مقطعه فقط در آغاز سوره مریم قرار دارد.

اما هنگامى که محاسبات مربوط به نسبت‏گیرى حروف دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد که نسبت مجموع این حروف در سوره مریم یک‏ده هزارم (٠٠٠١/٠) بیش از سوره «زمر» است. این تفاوت‏هاى جزئى راستى عجیب و حیرت آور است.

٤. اشارات پرمعنا در بسیارى از سوره‏هاى قرآن که حروف مقطعه در آغاز آنها هست پس از ذکر این حروف، بلافاصله به حقانیت و عظمت قرآن اشاره شده و با جمله‏هایى مانند: «الم ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فیهِ»(١٧) و «الم اللّهُ لا إلهَ إلّا هُوَ الْحَىُّ الْقَیُّومُ نَزَّلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ...»(١٨) حروف مزبور بدرقه شده است و این خود اشاره لطیفى است به این که حروف مزبور رابطه مرموزى با اعجاز قرآن و اهمیت و حقانیت آن دارد.

نتیجه بحث (دقت کنید): آیا شما حساب کلمات و حروفى را که در یک روز با آن سخن مى‏گویید دارید؟

اگر فرضاً چنین باشد تعداد کلمات و حروف سخنان یک سال خود را مى‏توانید به خاطر بسپارید؟

فرضاً چنین باشد آیا هرگز امکان دارد نسبت این حروف با یکدیگر در روز و ماه و سال در عبارات شما، مدّ نظرتان باشد؟

مسلماً چنین چیزى محال است؛ زیرا با وسایل عادى طى قرن‏ها نیز نمى‏توانید این محاسبات را انجام دهید.

آیا اگر مشاهده کردیم انسانى در مدت ٢٣ سال، با آن همه گرفتارى سخنانى آورد که نه تنها مضامین آنها حساب شده و از نظر لفظ و معنا و محتوا در عالى‏ترین صورت ممکن بود، بلکه از نظر نسبت ریاضى و عددى حروف، چنان دقیق حساب شده بود که نسبت هر یک از حروف الفبا در هر یک از سخنان او، یک نسبت دقیق ریاضى دارد، نمى‏فهمیم که کلام او از علم بى‏پایان پروردگار سرچشمه گرفته است؟

کوتاه سخن این که، قطع نظر از جنبه‏هاى مختلف اعجاز قرآن از حیث محتویات و تعبیرات، طرز تقسیم بندى حروف آن و تعداد هر یک و پخش آنها در سوره‏هاى مختلف قرآن نیز، که بر طبق نظام بسیار دقیقى صورت گرفته است، خارق العاده و بیرون از قدرت بشر است و این همان چیزى است که نام اعجاز قرآن از جنبه ریاضى به آن داده شده‏است.

انتقادهاى ناروا یکى از کارهاى ناشایست براى نویسنده باهدف این است که در انتقاد از نظریه‏اى علمى به مصدر اصلى آن مراجعه نکند و به جاى این که مطالب را از مصدر دست اول بگیرد به ترجمه‏هاى این و آن اکتفا ورزد؛ آن هم ترجمه افرادى که مایه علمى درست ندارند و جز تهیه کردن خبر براى روزنامه‏اى که هر روز باید در صفحات زیادى منتشر گردد، هدف دیگرى را تعقیب نمى‏کنند.

نظریه دکتر رشاد، که از طریق روزنامه‏ها در اختیار افراد قرار گرفت دچار همین گرفتارى گردید. چه انتقادهاى غیر اساسى از این نظریه شد که همگى حاکى از آن بود که منتقدان از حقیقت نظریه وى آگاه نبوده و تکیه گاه آنها تیترهاى روزنامه و مطالعه چند ستون از ترجمه غیر اصیل آن بوده است.

یکى از خرده‏گیران، که انتقادهاى وى در روزنامه اطلاعات پس از انتشار نظریه دکتر رشاد نیز چاپ گردید، نظریه دکتر رشاد را چنین خلاصه کرده است: دکتر رشاد خلیفه، شیمى دان مصرى به یارى مغز الکترونیک در مدت سه سال به این نتیجه رسیده است که حروف واقع در آغاز سوره‏ها دال بر کثرت استعمال آن حروف در همان سوره‏هاست؛ به تعبیر روشن‏تر مثلا «الم» در آغاز سوره بقره نشان مى‏دهد، سه حرف الف و لام و میم، بیشتر از همه حروف دیگر الفباى عربى در همان سوره به کار رفته است.(١٩)

یک چنین تقریر در بیان نظریه دکتر رشاد خلیفه حاکى از آن است که نویسنده به منبع اصلى مطلب مراجعه نکرده و یا دسترسى نداشته و به ترجمه‏هاى غیر صحیح اکتفا ورزیده است؛ زیرا هر گز دکتر رشاد یک چنین مطلب بى‏اساسى را ادعا نکرده است؛ چون بنابراین تقریر باید حرف «ص» در سوره ص بیش از حروف دیگر باشد در صورتى که یک نظر اجمالى و محاسبه کوتاه درباره حروف این سوره، خلاف آن را نشان مى‏دهد.

هم‏چنین او هرگز نمى‏خواهد بگوید تعداد حرف «ق» در سوره ق بیش از حروف دیگر است؛ زیرا هرگز تعداد «ق» در این سوره بیش از «ق»هاى سوره بقره نیست، بلکه مقصود وى در تمام موارد، یک تفوق نسبى است و این‏که نسبت حروف «ص» و یا «ق» در این سوره به حروف دیگر در حدى است که این نسبت به این پایه در هیچ یک از سوره‏ها وجود ندارد؛ یعنى تعداد «ق» در سوره بقره ممکن است بیش از تعداد آن در سوره «ق» باشد؛ ولى آن نسبتى را که این حرف در سوره ق نسبت به حروف دیگر دارد در سوره بقره موجود نیست‏(٢٠).

اشکالات دیگر نویسنده نویسنده مقاله که به مناسبت یادنامه پدر خود پژوهشى در باره «فواتح سور» انجام داده است اشکالات دیگرى بر نظریه دکتر رشاد دارد که از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرانیم:

١. تحقیق دانشمند مصرى صرفاً لفظى است و حسن تعبیر، اگر چه پایه اصلى بلاغت و شیوایى است اما لفظ وسیله است نه هدف؛ هدف معنا و مفهوم است. نقش و وظیفه لفظ تا آن‏جاست که شنونده یا خواننده را به معنا راهبر شود؛ چون این امر انجام گرفته شد وظیفه آن انجام یافته است. متأسفانه مسلمانان به این نکته مذکور توجه ننموده‏اند که کوششى که در آداب تجوید و قرائت قرآن شده صد یک آن در فهم معانى آیات قرآن به عمل نیامده است و از آثار این قصور است که مشاهده مى‏شود اغلب به شمردن حروف و کلمات قرآن پرداخته‏اند. این تحقیق جدید دکتر رشاد نیز از همین مقوله است. اگر این دانشمند بر اعجازى دست یافته است صرفاً اعجازى لفظى و صورى است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد(٢١).

جاى گفتگو نیست که اعجاز قرآن منحصر به جنبه‏هاى لفظى و شیوایى ظاهرى و زیبایى الفاظ آن نیست، بلکه این مطلب یک بخش از اعجاز قرآن را تشکیل مى‏دهد و قرآن از جهات گوناگونى مى‏تواند امرى خارق العاده باشد(٢٢).

ولى جاى سخن این جاست که اگر مردى با زحمات توان‏فرسایى در مورد الفاظ و حروف قرآن تحقیق شایسته‏اى انجام داد و از این راه بر تعداد جهات اعجاز قرآن افزود، نباید آن را به بهانه این که مربوط به الفاظ و صورت قرآن است و به معنا و مفهوم ارتباطى ندارد، نادیده بگیریم؛ زیرا همان‏طور که گفته شد یکى از جهات اعجاز قرآن مسأله زیبایى الفاظ و رسایى تعبیر و جاذبه و کشش الفاظ و جمله‏ها و آیات آن است و اگر محققى در این قسمت کار کرد نباید کار او را به دلیل این که مربوط به این بخش از اعجاز قرآن است، نقد کنیم.

اگر این انتقاد صحیح باشد باید کلیه بحث‏هایى که دانشمندان بزرگ فن فصاحت و بلاغت، پیرامون الفاظ و تعبیرات و جنبه‏هاى ادبى و لفظى قرآن انجام داده‏اند، کم ارزش شمرده شود و کتاب‏هاى دلائل الاعجاز شیخ عبدالقاهر جرجانى و اعجاز القرآن باقلانى و رافعى‏(٢٣) و ده‏ها کتابى که در این زمینه نوشته شده است کم‏ارزش قلمداد گردند.

گذشته از این، هرگاه دکتر رشاد و امثال او جهات اعجاز قرآن را منحصر به جنبه لفظى و صورى و آمارگیرى مى‏نمود جا داشت که چنین انتقادى از شیوه کار و نتیجه انحصارى وى انجام بگیرد، ولى اگر هدف خدمت به یک گوشه از جهات اعجاز قرآن باشد نه تنها، جاى ملامت و انتقاد نیست، بلکه جاى تشکر و سپاسگزارى است.(٢٤)

٢. آیا قرآن مجید پیش از اختراع مغز الکترونیکى معجزه بوده است یا نه؟ هنگامى که قرآن با نداى «یا ایها الناس» مردم را مخاطب قرار داد مردم دنیا در چه حدى در فرهنگ و تمدن بوده‏اند؟ قدر مسلم این است که درک آنان در باب معجزه بودن قرآن بر مبناى روش آمارى نبوده که دانشمندى پس از گذشت قرن‏ها به یارى مغز الکترونیک و سه سال رنج مطالعه و تحقیق و آزمایش به آن پى برده است.(٢٥)

پاسخ این اعتراض نیز روشن است. قرآن کتاب بشرى نیست که محتویات و معانى محدودى داشته باشد و تمام مفاهیم و معانى آن براى همه مردم در روز نخست روشن باشد و مردم قرون و اعصار بعدى جز آن‏چه را یاران رسول خدا مى‏فهمیدند چیز دیگرى نفهمند.

یک چنین نظرى درباره قرآن، نوعى اهانت و جسارت غیر قابل عفو به ساحت قرآن است. مفاهیم و حقایق فلسفى و علمى و تقنین و تشریع قرآن و هم‏چنین مطالبى که در مورد اسرار خلقت و جهان آفرینش و دیگر معارف بیان کرده است، محدود به فهم مردم و فرهنگ و تمدن آن روز نیست و اگر از قرآن از طریق صحیح و معقول مطلبى را فهمیدیم که عقل و خرد و تمدن و فرهنگ مردم آن روز قدرت درک آن را نداشت نباید آن را به جرم این که مطلب از افق فرهنگ عصر نزول قرآن بالاتر و برتر است، نادیده بگیریم و بر دیده دل مهر بزنیم.

نه تنها چنین نیست بلکه روش مسلمانان و تجربه و آزمایش بر خلاف آن گواهى مى‏دهد، چه بسا حقایقى در قرون بعدى از قرآن به دست آمده که بر مردم آن زمان کاملا مخفى و پنهان بوده است و گواه «نهایت ناپذیرى قرآن» این است که با این‏که صدها متخصص روى کشف معانى و درک مفاهیم عالى قرآن کار کرده‏اند؛ با این وجود هنوز اسرار و گنجینه‏هاى گرانبهایى دارد که پنجه فکر بشر به آنها دست نیافته است و هر چه درباره تعالیم عالى و قوانین استوار و معارف بلند، و قوانین اخلاقى و اجتماعى و معجزات علمى آن، غور و دقت بیشترى به عمل آید، حقایقى مکشوف مى‏گردد که متخصصان پیشین قرآن بر آن دست نیافته بودند. تو گویى قرآن، اقیانوس ژرف و ناپیدا کرانه‏اى‏ست که با هیچ قدرت نمى‏توان به ژرفاى آن رسید و با هیچ نیرو نمى‏توان بال اندیشه بشر را در کرانه‏هاى آن به پرواز درآورد.

تو گویى قرآن نسخه دوم جهان طبیعت است که هر چه بینش‏ها وسیع‏تر و دیده‏ها عمیق‏تر گردد و هر چه درباره آن تحقیقات و مطالعات زیادترى انجام گیرد، رموز و اسرار آن تجلى بیشترى نموده حقایق نوى از آن کشف مى‏شود.

البته از کتابى که از جانب خداى نامتناهى براى هدایت بشر فرستاده شده است جز این انتظار نمى‏رود. کتاب او باید به سان خود او نامتناهى بوده و در نمایاندن انتساب خود به مبدأ جهان و عالم وحى، به دلیل و برهانى نیازمند نگردد و مانند آفتاب، که دلیل و راهنماى خود است و حقیقت و واقعیت خود را نشان دهد.

پیامبر عالى‏قدر اسلام به این حقیقت (خصیصه نهایت ناپذیرى قرآن) در سخنان تاریخى خود - که درباره اهمیت و عظمت قرآن ایراد فرموده - چنین تصریح نموده است:

«ظاهره أنیق و باطنه عمیق... لایحصى عجائبه و لاتبلى غرائبه؛(٢٦)

قرآن ظاهرى زیبا و باطنى عمیق دارد. شگفتى‏هاى آن پایان‏ناپذیر است و تازه‏هاى آن کهنه نمى‏شود».

تربیت یافته ممتاز این مکتب الهى، امیرمؤمنان على(ع) در یکى از خطبه‏هاى خود، از قرآن چنین یاد کرده است:

«سراجاً لاتخبو توقده، و بحرا لایدرک قعره؛(٢٧)

قرآن مشعل فروزانى است که فروغ و تابش آن، به خاموشى نمى‏گراید و دریاى عمیقى است که فکر بشر به ژرفاى آن نمى‏رسد».

این حقیقت براى بشر امروز که با دید وسیع و معلومات سرشار و جهان‏بینى عظیمى به قرآن مى‏نگرد به روشنى تجلى کرده و روز به روز ایمان و عقیده او به نهایت ناپذیرى قرآن زیادتر و افزون‏تر مى‏شود. مفسران عالى‏قدر که با امکانات و تجهیزات علمى کافى قرآن را مطالعه کرده و بررسى مى‏نمایند هر روز حقایق تازه و شگفت‏انگیزترى از آن به دست مى‏آورند.

شاید یکى از علل این خصیصه (نهایت‏ناپذیرى) علاوه بر آن‏چه گفته شد این است که، قرآن معجزه جاویدانى براى آیین ابدى و همیشگى است و کتابى که داراى چنین موقعیتى است باید آن‏چنان عمیق و نامتناهى باشد که در تمام اعصار، دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود از آن بهره‏مند شوند و بهره‏رسانى و نورافشانى آن به قشرى و جمعیتى و یا دوره و زمانى، مخصوص نباشد.

مردى از امام صادق(ع) پرسید: چرا همواره قرآن تازه است و خواندن و مطالعه آن، نه تنها از طراوت آن نمى‏کاهد، بلکه بر تازگى‏هاى آن مى‏افزاید؟

امام صادق(ع) فرمود: نکته آن این است که، خداوند قرآن را براى عصر محدود و اشخاص معینى نفرستاده است از این جهت آن در هر عصرى و نزد هر گروهى تازه و طراوت آن تا روز قیامت باقى است.(٢٨)

امام با جمله خود: «قرآن تا روز قیامت طراوت و تازگى خود را حفظ خواهد کرد» به نهایت ناپذیرى آن از نظر زیبایى ظاهر و عمق معنا اشاره مى‏نماید. ازاین‏رو باید در هر عصرى در انتظار کشف تازه‏اى از حقایق عالى قرآن بود.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. خطیب رازى در مفاتیح الغیب (ج ١، ص ١٦٠ - ١٦٢) ٢١ نظر، و شیخ طوسى در تبیان (ج ١، ص‏٥١-٤٧) متجاوز از ده قول ذکر نموده‏اند.

٢. تفسیر طبرى، ج ١، ص ٦٦.

٣. خلاصه چهار نظر این است که این حروف، به صفات ذات، صفات فعل، یا به فرشته و پیامبر اشاره دارند.

٤. واقدى، مغازى، ج ١، ص ٨؛ سیره ابن هشام، ج ٢، ص ٢٢٦.

٥. تاریخ القرآن، ص ٧٣.

٦. تفسیر برهان، ج ١، ص ٣٤.

٧. «انَّ اللهَ تبارک و تعالى اُنزل هذا القرآن بهذه الحروف التی یتداولها جمیع العرب ثم قال:"لئنِ اجْتَمَعَتِ الإنْسُ وَالْجِنُّ عَلى‏ أَنْ یأتُوا بِمِثلِ هذا الْقُرْآنِ لا یَأتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهیراً»" - توحید صدوق، ص‏١٦٢.

٨. بقره(٢) آیه ١ و ٢.

٩. آل عمران(٣) آیات ١ - ٣.

١٠. حروفى که اعتماد هر یکى به مخرج خود ضعیف است و هنگام تلفظ، صدا به نرمى و آهسته بیرون مى‏آید و نفس در جریان بوده و قطع نمى‏گردد «مهموسه» مى‏نامند؛ مانند کاف، خاء، حاء، ثاء، شین، سین، صاد، و غیر آنها را «مجهوره» مى‏نامند.

١١. درباره توضیح صفات حروف ر.ک: فقید علم و ادب، مرحوم مدرس تبریزى، نثراللئالى، ص‏٣٩-٣٣.

١٢. تفسیر کشاف، ج ١، ص ٧٨ - ٧٩. در این کتاب به‏طور مشروح این مطلب بیان شده است.

١٣. علامه شهرستانى، المعجزة الخالده، ص ١٢٢.

١٤. تفسیر آیات مشکله قرآن، ص ١١.

١٥. زمر(٣٩) آیه ٣٠.

١٦. شماره ١٩٩٦ (٢٠ ذوالحجه ١٣٩٢، ٢٤ ینایر ١٩٧٣). متن عربى آن را دانشمند محقق، جناب آقاى مکارم به فارسى ترجمه کرده و در مجله مکتب اسلام (شماره چهارم، سال چهاردهم) درج شده است. با تشکر از زحمات ارزنده ایشان، براى رعایت امانت و احتیاط بیشتر ترجمه یاد شده را به طور اجمال با متن عربى آن یک بار تطبیق نموده، علاوه بر این، خود متن عربى آن را چند بار به دقت خواندم.

١٧. بقره (٢) آیه ١ و ٢.

١٨. آل عمران (٣) آیات ١ -٣.

١٩. یادنامه استاد، مقاله دکتر جعفر شعار، ص ٥.

٢٠. براى توضیح بیشتر به متن عبارت عربى دکتر رشاد توجه کنید:

«إنّ حرف القاف مثلاً یظهر متفوقا حسابیا فی سورة القاف؛ أی إن نسبته فی هذه السورة إلى بقیة الحروف الأبجدیة الأخرى أعلى منها عن نسبته فی جمیع سور القرآن الکریم الأخرى.

و قد شاء اللَّه أن تکون هذه السورة التی تحمل رقم ٥٠ فی المصحف الشریف هی التی تحتوی على أعلى نسبة لحرف القاف بین مختلف سور القرآن الکریم و شاءت أرادته أیضاً أن تبدأ هذه السورة بحرف القاف کفاتحة للسورة و أن یطلق علیها اسم سورة القاف...».

٢١. یادنامه استاد، ص ٥ - ٧.

٢٢. ر.ک: آلاء الرحمان (مقدمه)؛ الوحى المحمدى؛ مرزهاى اعجاز؛ قرآن و آخرین پیامبر.

٢٣. ر. ک: جعفر سبحانى، مرزهاى اعجاز (مقدمه).

٢٤. این که مى‏گوید نقش الفاظ تا آن جایى است که معنا را برساند و هر موقع این کار انجام گرفت وظیفه آن به پایان رسیده است درباره آن الفاظ و جمله‏هایى است که نقشى جز افاده معنا ندارند و اما آن رشته الفاظ و جمله‏هایى که علاوه بر رسانیدن معنا، خود جمله و الفاظ، جنبه اعجاز دارند (مانند قرآن) در این موارد، رسالت الفاظ با رسانیدن معنا، به آخر نمى‏رسد. از این رو، قرآن علاوه بر جهات دیگر، از نظر ترکیب و جمله بندى و الفاظ و تعابیر، معجزه است و بحث پیرامون آنها ادامه دارد.

٢٥. یادنامه استاد، ص ٧.

٢٦. اصول کافى، چاپ سنگى، ص ٥٩١.

٢٧. نهج‏البلاغه عبده، خ ١٩٣.

٢٨. «ما بال القرآن لایزال عندالنشر والدرس إلا غضاضة؟ فقال: إن الله تعالى لم یجعله لزمان دون زمان و لاناس دون ناس؛ فهو فی کل زمان جدید و عند کل قوم غض إلى یوم القیامة» - تفسیربرهان، ج‏١، ص‏١٨.

قرآن و اسرار آفرینش نکات پنج گانه

١. «... تِلْکَ آیاتُ الْکِتابِ وَالَّذى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ الْحَقُّ وَلکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لایؤمِنونَ؛

این است آیه‏هاى کتاب‏(١)، و همه آن‏چه از طرف پروردگارت بر تو نازل گردیده، حق و استوار است، ولى بیشتر مردم به آن باور ندارند».

٢. «اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّمَواتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّر الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ کُلٌّ یَجْرِى لأََجَلٍ مُسَمًّى یُدَبِّرُ الأَمْرَ یُفَصِّلُ الْایاتِ لَعَلَّکُم بِلِقَاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛

خدایى که آسمان‏ها را بدون ستونى که ببینید، برافراشت، سپس بر عرش (قدرت) استیلا یافت. آفتاب و ماه را (براى شما) مسخر ساخت. هر یک تا مدت معلومى به حرکت خود ادامه مى‏دهند. خدا امور جهان آفرینش را تدبیر مى‏کند، آیات خود را تشریح مى‏نماید؛ باشد که به (روز رستاخیز) و لقاى پروردگار خود یقین پیدا کنید».

مقدمه همان‏طور که در بخش اول کتاب گفته شد هدف سوره، تشریح دلایل توحید خدا و طرح براهین یگانگى وى، از طریق بیان نظام آفرینش و رموز جهان هستى است. از این نظر، پس از آن‏که خداوند در آیه نخست همه آیات قرآن را صحیح، متقن و استوار معرفى مى‏نماید، براى اثبات اتقان آن و در عین حال اثبات توحید خود، در آیه بعدى به شرح برخى از قوانین عظیم جهان خلقت، که امروز از محیط فرضیه، قدم به جهان قوانین علمى گذارده و احیاناً جنبه حسى به خود گرفته است، مى‏پردازد. تنها مضامین همین آیه دوم کافى است که ثابت کند که آورنده قرآن، با جهانى مافوق ماده و عالم غیب ارتباط داشته و این حقایق علمى را که در آن روز براى کسى روشن نبوده و قرن‏ها پس از نزول قرآن کشف شده، از جهان دیگر اخذ کرده است.

نکات پنج‏گانه‏اى که در آیه دوم وارد شده است، یک رشته نکات برجسته علمى را در بردارد که از این نظر، شایسته است درباره هر یک به‏طور مشروح بحث نماییم و ما فهرست همه را در این‏جا به‏طور اجمال مى‏آوریم سپس درباره هر کدام جداگانه بحث مى‏کنیم:

١. جاذبه عمومى؛

٢. استیلا بر عرش قدرت؛

٣. تسخیر خورشید و ماه؛

٤. حرکت عمومى کرات آسمانى؛

٥. تدبیر جهان آفرینش.

هم‏اکنون به تفسیر نخستین قسمت آیه - که یکى از معجزات علمى قرآن است - مى‏پردازیم.

قرآن و جاذبه عمومى صفحه نیلگون آسمان، همواره با اجرام شفاف و درخشنده خود مورد توجه انسان بوده است و هر دوره‏اى به نحوى مورد تفسیر واقع شده و نظریات گوناگونى در مورد آن ابراز گردیده است: روزگارى هیأت ذیمقراطیس و دورانى هیأت فیثاغورث افکار دانشمندان جهان را به خود مشغول ساخته بود و سپس فرضیه بطلمیوس - که یک قرن و نیم پیش از میلاد پدید آمد - حدود پانزده قرن بر جوامع علمى جهان از شرق و غرب حکومت کرد و در نهضت اخیر علمى غرب، اساس آن به وسیله چهار دانشمند غربى متزلزل گردید و معلوم شد که آن همه تفسیرها و دقت‏ها درباره آسمان‏ها و زمین، پندارى بیش نبوده است.

کپرنیک لهستانى، مرکزیت زمین را تکذیب کرد. کپلر آلمانى ثابت نمود که هر سیاره‏اى در گردش خود به دور خورشید یک مدار بیضى شکل را طى مى‏کند. گالیله ایتالیایى با اختراع دوربین، ستارگان نامریى بسیارى کشف کرد. نیوتون با کشف قانون جاذبه عمومى ثابت نمود که بر خلاف پندار بطلمیوس که تصور مى‏کرد که ستارگان مانند میخ بر پیکر جسمى بى‏رنگ(فلک) کوبیده شده‏اند، میلیون‏ها منظومه شمسى و کهکشان‏ها و سحابى‏ها در فضا معلقند و در پرتو قانون جاذبه و قانون نیروى گریز از مرکز - که بر سرتاسر جهان آفرینش، در تمام کرات و سیارات و کواکب و کهکشان‏ها و حتى میان دو ذره بسیار کوچک و ناچیز حکمفرماست - از سقوط و اصطکاک مصون و محفوظ مانده‏اند.

خلاصه این دو قانون این است که تمام اجسام حالتى دارند که یکدیگر را جذب مى‏کنند و هیچ موجودى از جاندار و غیره از این قانون مستثنا نیست. نیروى جاذبه با فاصله دو جسم، نسبت معکوس دارد؛ یعنى هر چه اجسام به هم نزدیک‏تر باشند نیروى جاذبه آنها بیشتر مى‏شود و اگر تنها قانون جاذبه بر جهان حکومت مى‏کرد اجرام آسمانى به هم خورده و انتظام از بین مى‏رفت؛ ولى قانون نیروى گریز از مرکز، موجب برقرارى تعادل در میان اجسام گردیده است و این قوه در همه اجسامى که حرکت دورانى دارند موجود است. هنگامى که آتش‏گردان را مى‏چرخانیم احساس مى‏کنیم که دست ما را مى‏کشد و این، همان نیروى گریز از مرکز است.در سایه این دو قانون میلیون‏ها موجود در فضا معلق است و بدون ستون، به حرکت خود ادامه داده و کوچک‏ترین اصطکاک و سقوطى در آنها رخ نمى‏دهد.

شیوه بزرگان متفکران بزرگ این اختصاص را دارند که هیچ مطلبى را بیهوده و نامربوط نمى‏انگارند و به هیچ موضوعى سرسرى نمى‏نگرند و از مسائل و نمودهاى بسیار ساده و عادى درس‏هاى بزرگ مى‏گیرند. چه بسیارند کسانى که حس کرده‏اند بدنشان در آب سبک مى‏شود. یا سیبى از... سقوط مى‏کند.یا چلچراغى در بالاى سرشان به تموج در مى‏آید. اما فقط ارشمیدس پیدا مى‏شود که از آن، اصول«تعادل مایعات» را نتیجه بگیرد و تنها نیوتون مى‏تواند قانون «جاذبه عمومى» را کشف کند و فقط گالیله بود که قانون سقوط اجسام را از روى آن به دست آورد.(٢)

شک نیست که همه، وجود نیروى مرموزى را در درون زمین که همه اجسام را به سوى خود مى‏کشد، پیش از نیوتن احساس کرده بودند؛ اما این‏که این قانون عمومى در سرتاسر جهان آفرینش مى‏باشد، ظاهراً کسى پیش از نیوتن از آن آگاهى نداشت و تنها او بود که براى نخستین بار در قرن هفدهم میلادى با الهام گرفتن از سقوط یک سیب به زمین، پرده از روى این قانون بزرگ برداشت. مى‏خواهید شما هم مسأله سقوط سیب را افسانه و ساختگى بدانید آن‏چنان که هوپ (HOP) دانشمند معروف تصور کرده است یا براى آن واقعیت قائل باشید؛ در هر دو صورت این را نمى‏توان انکار کرد که کاشف قانون جاذبه عمومى نیوتن است.

اهمیت این قانون به قدرى است که بعضى، قرن هفده را «قرن نیوتن» نامیده‏اند. نیوتن ساعت‏هاى طولانى در سکوت و اندیشه فرو رفت، تا توانست این قانون پیچیده را کشف کند و این جمله را اثبات نماید که «هر دو جسم، یکدیگر را به نسبت مستقیم جرم‏ها و به نسبت معکوس فاصله‏ها، جذب مى‏کنند»(٣).

قرآن مجید متجاوز از ده قرن قبل از نیوتن به این حقیقت علمى در دو جاى قرآن‏(٤) تصریح کرده و مى‏فرماید:

«اللّهُ الّذى‏ رَفَعَ السَّمواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها؛

خداوندى که آسمان‏ها را بدون ستون مریى برافراشته است».

توضیح این‏که مفسران در جمله «بغیر عمد ترونها» دو احتمال داده‏اند:

١. جمله «ترونها» صفت «عمد» جمع «عمود»، باشد و ضمیر در «ترونها» به «عمد» بر گردد نه به «سماوات». در این صورت معناى جمله چنین خواهد بود: خداوندى که آسمان‏ها را بر افراشت بدون ستونى که دیده شود. و در حقیقت، آیه ستون مریى را نفى مى‏کند، نه اصل ستون را. این نظر رإ؛ه‏ه بسیارى از مفسران مانند ابن عباس و غیره اختیار کرده‏اند(٥) و احادیثى که از پیشوایان ما رسیده کاملاً آن را تأیید مى‏کند.

حسین بن خالد از امام هشتم على بن موسى الرضا(ع) نقل مى‏کند که آن حضرت فرمود:

«ألیس الله یقول بغیر عمد ترونها؟ فقلت: بلى. قال: ثم عمد، لکن لاترونها؛(٦)

آیا خداوند نمى‏فرماید که بدون ستونى که دیده شود؟ گفتم: آرى چنین است. فرمود: در آسمان‏ها ستون‏هایى وجود دارند، ولى دیده نمى‏شوند».

مؤید این نظر روایتى است که از امام امیرمؤمنان(ع) نقل شده که فرموده است:

«هذِهِ النُّجُوم الَّتی فی السَّماءِ مَدائِنُ مِثْلُ الْمَدائِنِ الَّتی فی الْأَرْضِ مَرْبُوطَةٌ کُلُّ مَدینةٍ إِلى‏ عَمُودٍ مِنْ نُورٍ؛(٧)

این ستارگان شهرهایى هستند مانند شهرهاى روى زمین و هر شهرى با شهر دیگر، با ستونى از نور پیوند داده شده است».

روى این نظر باید دید، منظور از ستون‏هاى نامریى که ستارگان را از سقوطواصطکاک حفظ مى‏نماید چیست؟ آیا جز آن نیروى مرموز ناپیدایى است که‏نیوتن و دانشمندان دیگر نام آن را «جاذبه عمومى» نهاده‏اند؟ ودراین‏صورت‏عبارتى رساتر و همگانى‏تر از «ستون نامریى» مى‏توان پیداکرد؟!

قرآن در رساندن این حقیقت علمى تعبیرى بر گزیده که در تمام ادوار،براى بشر قابل درک و فهم باشد، حتى در آن دورانى که بشر به واقعیت این ستون‏ناپیدا پى نبرده بود، از این عبارت مى‏فهمید که این کاخ بى‏ستون، ستون‏هایى نامریى دارد که به‏سان ستون‏هاى عمارت، این کاخ برافراشته را حفظ مى‏نماید.

٢. «ترونها» را جمله مستقل گرفته مرجع ضمیر را «سماوات» بدانیم. در این صورت معناى آیه چنین مى‏شود: آسمان‏ها را بدون ستون برافراشت و شما نیز آن را به همین وضع مشاهده مى‏کنید.

این نظر علاوه بر این که با احادیثى که از پیشوایان ما وارد شده مخالف است؛ خلاف قواعد ادبى است زیرا تا آن‏جا که امکان داشته باشد باید ضمیر به نزدیک‏ترین مرجع (یعنى عمد) برگردد؛ و ارجاع آن به مرجع دور (یعنى سماوات) خلاف ظاهر است. قرآن مجید در آیات دیگر نیز، به وضع آسمان‏ها و زمین اشاره کرده آن‏جا که مى‏فرماید:

«إِنَّ اللهَ یُمْسِکُ السَّمَواتِ وَالْأَرْضَ أَنْ تَزُولَا...؛(٨)

خداوند آسمان‏ها و زمین را از این‏که از محل خود بیرون بروند، نگاه مى‏دارد».

و این که خداوند نگاه‏دارنده آسمان‏ها و زمین است، مانع از آن نیست که یک رشته عوامل طبیعى، به فرمان خدا، در حفاظت آنها مؤثر باشد.امام امیرمؤمنان(ع) در برخى از خطبه‏ها به این حقیقت علمى درباره زمین تصریح کرده و مى‏فرماید:

«أرساها على غیر قرار و أقامها بغیر قوائم و رفعها دعائم؛(٩)

زمین را بدون تکیه‏گاه استوار ساخت و آن را بدون پایه، به پا داشت و بدون ستون برافراشت».


استیلا بر عرش قدرت؛

مقصود از استیلاى بر عرش چیست؟ ٢. «ثُمَّ اسْتَوَى‏ عَلَى الْعَرْشِ؛

سپس بر عرش استیلا یافت و آن را مسخر ساخت».

قرآن در سوره‏هاى متعددى، درباره عرش و استیلاى خداوند بر آن، سخن گفته است و این خود علاوه بر این‏که از عظمت موضوع حکایت مى‏کند، گواه بر عنایت قرآن، به طرح معارف عقلى مى‏باشد. ولى جاى تأسف است که معارف عقلى قرآن و اصول عقیده‏اى آن، کمتر مورد توجه صحابه پیامبر و تابعین و مفسران بوده است.

در این نوع از مسائل، هیچ نوع تجزیه و تحلیلى از آنان نقل نشده و جز تعبد به ظواهر و تفسیر مفردات کارى انجام نداده‏اند: سفیان بن عیینه در این قسمت به اندازه‏اى افراط ورزیده که درباره تفسیر اوصافى که خدا در قرآن براى خود ذکر نموده است مى‏گوید: تفسیر آن، قرائت و سپس سکوت مطلق در برابر آن است. این طرز تفکر حاکى از نوعى جمود و رکود فکرى است واگر دانشمندان‏یک جامعه دچار چنین طرز فکرى گردند، از قافله دانش و تمدن باز مى‏مانند.

شخصى که در مجلس پیشواى فرقه مالکى حاضر بود نقل مى‏کند مردى به‏وى گفت: مقصود خداوند از «استوا» بر عرش چیست؟ راوى مى‏گوید: در این موقع خشم و غضب سراسر بدن مالک را فرا گرفت و عرق خشم بر پیشانى او نشست، سپس سر به زیر افکند و پس از لحظاتى گفت:

«الکیف غیر معقول و الاستواء غیر مجهول و الإیمان به واجب و السؤال عنه بدعة؛

کیفیت، غیر معقول و معناى استیلا روشن و ایمان به آن واجب و پرسش از آن حرام است».

سپس افزود: من از آن مى‏ترسم که تو یک فرد گمراه باشى. از این‏رو دستور داد او را از مجلس بیرون کنند.(١٠)

قرآن با دستورهاى مؤکد خود به تدبر و دقت، با این طرز تفکر سرسختانه مبارزه کرده و اعلام مى‏دارد قرآن هدفى جز روشن ساختن اذهان و راهنمایى مردم به امورى که راه درک آنها منحصر به وحى است، ندارد. بنابراین باید براى درک این حقایق عالى قرآنى در خود آیه دقت نمود و از آیات دیگر که از جهاتى مشابه آیه مورد بحث است استمداد جست و به کمک خود قرآن، قرآن را تفسیر نمود.

عرش از نظر لغت و قرآن بررسى موارد استعمال «عرش» به ثبوت مى‏رساند که یک معنا، بیشتر ندارد و همه معانى متعددى که لغت نویسان براى آن ذکر کرده‏اند، همگى به یک ریشه برگشته، در حقیقت از مصادیق آن معناى اصیل هستند.

ابن فارس در المقاییس‏(١١) مى‏نویسد: «عرش» از نظر معنا ریشه واحدى دارد و عرب، سقف ساختمان و هر نوع سایه‏بانى را عرش مى‏گویند از این نظر مى‏بینیم که «عرش» و «عریش» در موارد زیر به کار رفته‏اند:

١. عریش: سایبانى است که از چوب و شاخ و برگ درخت ساخته مى‏شود و انصار در جنگ بدر به پیامبر گفتند: «ألانبنی علیک عریشا؛ آیا اجازه مى‏دهید براى شما سایبانى به پا کنیم؟»

٢. عریش: کجاوه و محمل زنان که شبیه به داربست انگور است.(١٢)

٣. عرش: داربست انگور. عرب به بالا بردن شاخه‏هاى تاک و بستن آن به داربست مى‏گوید: «تعریش الکرم».

٤. عرش: سقف خانه. سپس مى‏گوید: هر بنایى که اثر سایبانى داشته باشد، به آن عرش مى‏گویند. دقت در معانى آیاتى که لفظ عرش در آنها به کار رفته این نظر را تأیید مى‏کند؛ زیرا در آیات زیر، لفظ عرش در سقف و بناهاى بلند به کار رفته است، مانند

«وَ دَمَّرْنَا مَا کَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمَهُ وَ مَا کَانُواْ یَعْرِشُونَ؛(١٣)

آن‏چه را فرعون و قوم او مى‏ساختند و خانه‏هایى را که بالا مى‏بردند نابود کردیم».

«... أَنِ اتَّخِذِى مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا یَعْرِشُونَ؛(١٤)

به زنبور عسل الهام کردیم که از کوه‏ها و درختان و آن‏چه مردم مى‏سازند براى خود لانه گیرد».

«أَوْ کَالَّذِى مَرَّ عَلَى‏ قَرْیَةٍ وَ هِىَ خَاوِیَةٌ عَلَى‏ عُرُوشِهَا...؛(١٥)

یا به سان کسى که از دهکده‏اى عبور کرد که خانه‏هاى آن فرو ریخته بود».

دو معناى دیگر عرش با این‏که معناى اصلى عرش همان بود که گفته شد، ولى روى مناسبت‏هایى در دو معناى زیر نیز به کار رفته است:

١. سریر حکومت و تخت سلطنت که از آن زمامداران مى‏باشد. مانند «وَ رَفَعَ أَبَوَیْهِ عَلَى الْعَرْشِ...؛(١٦) یوسف پدر و مادر خود را بر تخت نشانید».

«... وَ أُوتِیَتْ مِن کُلِّ شَىْ‏ءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِیمٌ؛(١٧) (ملکه سبا) از هر نعمتى برخوردار است و تخت با عظمت و بزرگى دارد».

ابن فارس مى‏گوید: استعمال عرش در سریر روى مناسبتى است که تخت زمامداران و حکمرانان از نظر بلندى واقعى و یا اعتبارى، با معناى اصلى عرش(ارتفاع و بلندى) داشته است.

٢. سلطه و حکومت و ملک و مملکت؛ مانند

إذا مابنوا مروان ثلت عروشهم

و أودت کما أودت أیاد و حمیر؛

هنگامى که سلطنت فرزندان مروان رو به زوال نهاد و به سان حکومت‏هاى ایاد و حمیر نابود گردید.

عرب مى‏گوید: «أظننت عرشک لایزول؛ تو تصور مى‏کنى که حکومت و سلطه تو سپرى نمى‏گردد؟».(١٨)

بررسى معناى استوا ١. لفظ «استوى» اگر با دو فاعل استعمال شود؛ مانند «استوى زید و عمرو» به معناى مساوات و برابرى خواهد بود؛ مانند «لَایَستَوُونَ عِندَاللَّهِ؛(١٩) پیش خدا برابرنمى‏باشند».

٢. اگر با یک فاعل به کار رود به معناى اعتدال و کمال خواهد بود؛ مانند

«وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى‏ اتَیْناهُ حُکْماً وَ عِلْماً؛(٢٠)

هنگامى که موسى نیرومند گردید و به حد کمال رسید، حکمت و علم به او دادیم».

٣. در صورتى که با حرف «على» مفعول بگیرد در این موقع به معناى استیلا و احاطه و تسلط و تمکن خواهد بود و در تمام آیات زیر مقصود از آن استیلاست.

«فَإِذَا اسْتَوَیْتَ أَنتَ وَ مَن مَّعَکَ عَلَى الْفُلْکِ...؛(٢١)

هنگامى که تو با کسان خود در کشتى به طرز کامل قرار گرفتى».

«... فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى‏ عَلَى‏ سُوقِهِ...؛(٢٢)

هنگامى که گیاه درشت و ضخیم گشت و توانست روى ساق خود بایستد».

«لِتَسْتَوُوا عَلَى‏ ظُهُورِهِ...؛(٢٣)

به طرز کامل بر روى آنها قرار گیرید».

هرگز لفظ استوا در این آیات به معناى نشستن نیست، بلکه به معناى تمکن و تسلط است؛ چیزى که هست هرگاه مدخول لفظ «على» مرکب و کشتیى باشد، در این صورت استیلاى بر آن، ملازم با جلوس و قرار گرفتن روى آن خواهد بود، نه این‏که جلوس و نشستن یکى از معانى «استوى» است از این رو در سوره زخرف دستور مى‏دهد هنگامى که بر روى مرکب قرار گرفتید بگویید:

«سُبْحانَ الَّذى سَخَّرلَنا هذا؛

منزه است خدایى که این مرکب را براى ما رام نمود و ما را بر آن مسلط ساخت».

٤. هر موقع پس از لفظ «على» نام کشور و یا یکى از مظاهر قدرت و استیلا، مانند سریر قدرت، سریر عدالت، سریر سلطنت بیاید منظور از آن، تسلط و احاطه قدرت خواهد بود؛ چنان‏که شاعر عرب زبانى مى‏گوید :

قد استوى بشر على العراق من غیر سیف و دم مهراق بشر بر کشور عراق مسلط گردید در حالى که نه شمشیرى کشید و نه خونى ریخت.

تا این‏جا معناى عرش و استوا به‏طور کلى از نظر لغت و قرآن روشن گردید و این‏که اگر لفظ «استوى» با حرف «على» استعمال شود(٢٤) ناچار مقصود از آن همان استیلا و احاطه خواهد بود؛ یعنى خدا بر عرش خویش استیلا و تسلط یافت، ولى باید دید مقصود از عرش چیست؟ درباره حقیقت عرش احتمالاتى داده‏اند که از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرانیم:

الف) عرش همان فلک نهم است که بر تمام افلاک احاطه دارد، ولى چون افلاک نه گانه مولود اندیشه ناقص بشرِ دوران بطلمیوس بوده است، دیگر نباید در بى‏پایگى این نظر سخن گفت.

ب) سراسر جهان هستى - اعم از مجرد و مادى -(٢٥) و نتیجه استیلاى بر سراسر جهان هستى موجب تدبیر و تنظیم جهان وجود و اطلاع به آن‏چه در آن‏جا مى‏گذرد مى‏باشد و معناى «ثم استوى على العرش» این است که، بر سراسر هستى، که ملک خداوند و مهد سلطنت و حکومت اوست، استیلا یافت و قدرت وى بر تمام عوالم محیط گردید.

اگر در برخى از آیات، «عرش» در مقابل آسمان‏ها واقع شده؛ مانند «مَنْ رَبُّ السَّمَواتِ وَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعظیمِ» از باب عطف عام بر خاص است.

ج) موجود مجردى که از قید و بند ماده و شرایط زمان و مکان رهاست و تدبیر جهان ماده از آن‏جا سرچشمه گرفته و استیلاى بر آن موجب علم به تفصیل حوادثى است که در این جهان مى‏گذرد.

د) آسمان‏ها و زمین و به عبارت دیگر، مجموع عالم ماده از کهکشان‏هاى عظیم و سحابى‏ها و آن‏چه در جهان ماده از ریز و درشت وجود دارد؛ به گواه این‏که جمله «ثُمَّ اسْتَوى‏ عَلَى الْعَرْشِ» و یا جمله «الرَّحمنُ عَلَى الْعَرشِ اسْتَوى‏» در شش سوره‏(٢٦) پس از بیان آفرینش آسمان‏ها و در یک مورد(٢٧) پس از برافراشتن آسمان‏ها، وارد شده است از این نظر مى‏توان حدس زد که مقصود از این جمله این است که خداوند پس از آفریدن آسمان‏ها و زمین، بر ملک خود استیلا یافت و نتیجه استیلا بر آن جز تدبیر و تنظیم امور آنها چیزى نیست و لذا در بسیارى از موارد پس از جمله مورد بحث، لفظ «یدبر» و یا چیزهایى مانند مسخر کردن آفتاب و ماه که از مصادیق روشن تدبیر است، وارد شده اینک به عنوان نمونه در دو آیه زیر دقت بفرمایید:

«... ثُمَ اسْتَوَى‏ عَلَى الْعَرْشِ یُدَبِّرُ الأَمْرَ...؛(٢٨)

بر عرش استیلا یافت و امور جهان را تدبیر و تقدیر مى‏نماید».

«... ثُمَ اسْتَوَى‏ عَلَى الْعَرْشِ وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...؛(٢٩)

بر عرش مستولى شد و ماه و آفتاب را تسخیر و رام نمود».

بلکه از برخى از آیات استفاده مى‏شود که نتیجه استیلاى بر عرش، علاوه بر تدبیر، اطلاع از امورى است که در جهان خلقت مى‏گذرد. به گواه این‏که در سوره حدید، آیه ٤، پس از جمله مورد بحث چنین مى‏فرماید:

«... یَعْلَمُ مَا یَلِجُ فِى الْأَرْضِ وَ مَا یَخْرُجُ مِنْهَا وَ مَا یَنْزِلُ مِنَ السَّمَآءِ وَ مَا یَعْرُجُ فِیهَا...؛(٣٠)

از آن چه در زمین فرو مى‏رود، یا از آن بیرون مى‏آید و از آن‏چه از آسمان نازل مى‏گردد و یا به سوى آن بالا مى‏رود، آگاه است».

در پایان باید توجه نمود که هر گاه منظور از عرش آن نقطه از وجود مجرد باشد که رشته تدبیر جهان خلقت به آن‏جا منتهى مى‏گردد و آیینه تمام‏نماى جزئیات عالم آفرینش است در این موقع استعمال لفظ «عرش» در آیه به مناسبت معناى اول (بلندى) است؛ زیرا یک چنین مقام و نقطه‏اى از وجود از نظر رتبه در درجه عالى و مرتبه بالاتر از عوالم دیگر قرار گرفته است.

و اگر مقصود از آن، مجموع عوالم مجرد و مادى و یا خصوص آسمان‏ها و زمین باشد، به مناسبت معناى سوم(ملک و مملکت) استعمال شده است؛ زیرا جهان آفرینش به‏طور مطلق و هم‏چنین همه کهکشان‏ها و سحابى‏ها ملک خدا و کشور وى بوده و حکمران بى‏معارض کشور وجود و یا آسمان‏ها و زمین‏ها و مدبر واقعى همه آنها، خداست که همواره با قدرت بى‏پایان خود بر آن استیلاى مطلق دارد.

در هر حال این که برخى کوته نظران، آیه را گواه بر تجسم و یا جسم بودن خدا گرفته‏اند، علاوه بر این‏که مخالف دلایل قطعى عقلى و آیات دیگر قرآن است، از نظر بررسى مفردات و ظاهر آن نیز صحیح نیست.(٣١)

قرآن و تسخیر خورشید ٢. «.. وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...؛

آفتاب و ماه را مسخر(شما) ساخت».

آیا تنها خورشید و ماه مسخر بشر است، یا این که دایره تسخیر وسیع‏تر و بزرگ‏تر مى‏باشد؟ حقیقت این تسخیر چیست؟ و کى تحقق مى‏پذیرد و در زندگى بشر چه تأثیرى دارد؟ هدف نهایى از این تسخیر که موجودات زیادى کمر خدمت به میان بسته و خدمتگزار بشر شده‏اند، چیست؟

اینها سؤالاتى است که در این بخش، به آنها پاسخ گفته مى‏شود و از خواننده گرامى درخواست مى‏کنیم که این فصول پنج گانه را، که مربوط به تفسیر یک آیه در سوره رعد است، به دقت مطالعه کند.

دایره تسخیر وسیع‏تر است از آیات متعددى استفاده مى‏شود که موجودات جهان و یا بسیارى از آنها تحت تسخیر بشرند و خورشید و ماه از جمله موجوداتى به شمار مى‏روند که براى بشر مسخر شده‏اند. آن‏جا که مى‏فرماید:

«أَلَمْ تَرَوْا أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَکُم مَّا فِى السَّمَواتِ وَ مَا فِى الأَرْضِ...؛(٣٢)

آیا نمى‏بینید که خداوند آن‏چه در آسمان‏ها و زمین است مسخر شما نموده است».

«... وَ سَخَّرَ لَکُمُ الَّیْلَ وَالنَّهَارَ؛(٣٣)

شب و روز را براى شما مسخر ساخت».

«... وَ سَخَّرَ لَکُمُ الأَنْهَارَ؛(٣٤)

چشمه‏ها را در اختیار شما قرار داد».

«وَ هُوَالَّذِى سَخَّرَ الْبَحْرَ لِتَأکُلُواْ مِنْهُ لَحْماً طَرِیّاً...؛(٣٥)

اوست که دریا را مسخر(شما) ساخت تا از گوشت تازه آن بهره‏مند گردید».

و هم چنین است آیات دیگر.

ولى بر اثر اهمیتى که خورشید و ماه دارند و فایده عظیمى که از تسخیر این دو کره آسمانى عاید بشر مى‏گردد، قرآن تسخیر این دو منبع قدرت و مشعل فروزان آسمانى را در سوره‏هاى مختلفى یادآور شده و آن را بزرگ‏ترین گواه توحید و استوارترین دلیل قدرت و روشن‏ترین سند بر لطف و مهربانى خدا مى‏داند.(٣٦)

حقیقت تسخیر و تاریخ آن از آن‏جا که تسخیر کننده واقعى این موجودات خداست، حقیقت تسخیر جز این نخواهد بود که موجود مسخَّر، مطیع و فرمانبردار اراده خدا باشد و در برابر خواست و سنن و قوانین خلقت او، خاضع گردد و جمله «کُلٌّ یَجْرى‏ لِأَجَلٍ مُسَمًّى» که در ذیل آیه مورد بحث وارد شده، مبین حقیقت تسخیر است و چون این تسخیر، براى انتفاع و استفاده بشر انجام گرفته است، صحیح است که گفته شود آفتاب و ماه مسخر بشر است و در حقیقت خدا، آن را به نفع بشر تسخیر نموده است.

تاریخ این تسخیر را مى‏توان از لفظ «سخر» که فعل ماضى است و بر انجام فعل در زمان گذشته دلالت دارد به دست آورد. این نوع آیات به تسخیر فضا و دست‏یابى بشر بر کرات آسمانى ارتباطى ندارد و یا لااقل این آیات در این باره خیلى صریح نیست.

عظمت خورشید خورشید باید نخستین کره آسمانى باشد که در آغاز پیدایش تمدن، توجه خاکیان را به خود جلب نموده است. این کره آتشین منبع اسرارآمیزى است که شگفتى‏هاى آن در وهم و فکر انسان نمى‏گنجد. اکنون به برخى از اسرار این مشعل فروزان و عجایب آفرینش او، که همگى حاکى از قدرت آفریننده آن است، اشاره مى‏نماییم:

حجم خورشید یک میلیون و سیصد و نود و یک هزار برابر حجم زمین است؛ یعنى اگر زمین به اندازه ٠٠٠/٣٩١/١ برابر از نظر حجم بزرگ شود، به اندازه سلطان اقلیم منظومه ما (خورشید) خواهد بود و اگر با حجم کره زمین از طریق ارقام و اعداد آشنا گردیم در این موقع عظمت حجم خورشید براى ما روشن خواهد بود. حجم کره زمین یک هزار و هشتاد و سه میلیارد و سیصد و بیست میلیون کیلومتر مکعب است‏(٣٧) با توجه به این‏که قطر زمین ١٢٧٥٦ کیلومتر است قطر خورشید ١٠٩ برابر قطر کره زمین، یعنى ٠٠٠/٣٩١/١ هزار کیلومتر است.(٣٨)

وزن خورشید دانشمندان از روى اصولى علمى توانسته‏اند وزن خورشید را معین کنند و سرانجام به دست آوردند که وزن خورشید و به اصطلاح فیزیک‏دانان، جرم آن سیصد و سى‏هزار برابر زمین است.(٣٩)

علت اختلاف روشن حجم خورشید و وزن آن نسبت به زمین - که حجم آن یک میلیون و سیصد و نود هزار برابر حجم زمین است ولى وزن آن سیصد و سى‏هزار برابر وزن زمین مى‏باشد - این است که وزن مخصوص خورشید که به حالت گاز است از وزن مخصوص زمین سبک‏تر مى‏باشد؛ زیرا مى‏دانیم اگر تکاثف و پیوستگى ذرات یک جسم کمتر باشد، حجم آن بزرگ‏تر و وزن آن سبک‏تر خواهد بود؛ ولى هر چه ذرات جسم فشرده و پیوستگى آنها شدیدتر باشد، وزن آن سنگین‏تر و حجم آن کوچک‏تر خواهد بود.

درجه حرارت خورشید درجه گرماى سطح خارجى خورشید تقریباً ١١٠٠٠ درجه فارنهایت است؛ ولى حرارت مرکزى آن هفتاد میلیون درجه فارنهایت تخمین زده مى‏شود.(٤٠) و از نظر سانتى‏گراد درجه حرارت سطح خورشید، ٦٠٠٠ درجه سانتى‏گراد و حرارت اعماق آن را ٢٠ میلیون درجه سانتى‏گراد تعیین مى‏نمایند.(٤١)

از این کانون حرارت، هر ثانیه چهار میلیون و در هر دقیقه ٢٤٠ میلیون تن انرژى نور و حرارت و در هر روز ٣٥٠٠٠٠ میلیون تن انرژى تولید و به سوى فضا سرازیر مى‏شود.

عقل در عظمت این کانون نور و حرارت متحیر و مبهوت است و با این که میلیون‏ها سال است این کره فروزان در حال اشتعال و پخش نور و حرارت است، هنوز قدرت و توانایى او به قوت خود باقى مى‏باشد.

به عقیده دانشمندان، انرژیى که در مدت یک ثانیه از خورشید بیرون مى‏آید بیشتر از تمام انرژیى است که بشر در دوران تاریخ خود مصرف کرده است. پروفسور مورن محاسبه کرده است که در یک سال چه مقدار حرارت به زمین مى‏رسد.

این کره فروزان به‏سان کارخانه‏اى است که در ثانیه چهار میلیون تن و در دقیقه ٢٤٠ میلیون تن انرژى تولید مى‏کند و در نتیجه کلیه اعضاى خانواده خود را، از عطارد گرفته تا پلوتون با تمام اقمار کوچک و بزرگ آنها قرین روشنایى و حرارت خود مى‏سازد و به شش هزار میلیون کیلومتر شعاع فرمانروایى خویش، روشنى و گرمى مى‏بخشد و زمین ما که از نظر فاصله، سومین سیاره آن است، از مقدار مختصرى از این انرژى تولید شده استفاده مى‏کند.(٤٢)

لابد خواهید پرسید که این کارخانه انرژى‏ساز، براى تولید یک چنین انرژى زیاد، از چه موادى براى تولید خود استفاده مى‏کند و سوخت آن براى این کار چیست؟

تحقیق دانشمندان به این‏جا رسیده که سلطان اقلیم منظومه ما براى تولید انرژى از ماده ئیدروژن استفاده مى‏کند و براى هر چهار میلیون تن انرژى در ثانیه، ٦٦٠ میلیون تن ئیدروژن و ٢٤٠ میلیون تن انرژى در دقیقه، ٣٩٦٠٠ میلیون تن ئیدروژن مصرف مى‏کند. در این‏جا باید دید ماده اولیه این کره (ئیدروژن) تاچه اندازه است که با این همه ولخرجى، با این که مدت چهار یا پنج هزار میلیون سال در حال فعالیت و تولید است، تغییر محسوسى در فعالیت و تولید انرژى در آن دیده نشده است.

سنّ خورشید آخرین نظر درباره سن خورشید این است که سن خورشید مانند برخى از هم‏جواران آن از ٤٠٠٠ میلیون تا ٥٠٠٠ میلیون سال تخمین زده مى‏شود(٤٣) و براى به دست آوردن عمر سیاره، اصولى وجود دارد که براى اهل فن مخفى و پنهان نیست.

حرکت وضعى خورشید براى نخستین‏بار گالیله با تلسکوپ خود در سطح خورشید چند لکه سیاه دید و خیلى هم تعجب نمود. در صورتى که ما خورشید را موقع غروب در هواى غبارآلودى ملاحظه کنیم یا در میان روز با شیشه تار به آن نگاه کنیم آن را کاملاً بى‏لکه مى‏بینیم.

با یک تلسکوپ بزرگ سطح خورشید چون توده ابر به نظر مى‏رسد. اینها ابرهاى برف و باران نیستند، بلکه توده هایى از بخارات ملتهبى هستند که گازهاى آهن و سرب و قلع و مواد دیگرى که از این کوره بزرگ بر مى‏خیزد، در آن موجود است.

لکه سیاهى که گالیله ملاحظه نمود چیزى شبیه دهانه آتشفشان است که اگر روز به روز خورشید را رصد کنیم ملاحظه خواهد شد این لکه‏ها تغییر مکان داده، به سمت مشرق خورشید متوجه مى‏شوند و در نتیجه همین مراقبت‏ها بود که براى نخستین‏بار پى بردند خورشید مانند زمین به دور محور مى‏گردد. همان‏طور که از چنین جسم عظیم‏الجثه‏اى (که قطر آن قریب یک میلیون و ششصد هزار کیلومتر است) انتظار مى‏رود حرکت دورانى آن خیلى کندتر از زمین بوده و هر دور آن تقریباً ٢٥ روز طول مى‏کشد.(٤٤)

خورشید به دور محور خود به همان سمت مى‏پیچد که زمین به دور خورشید حرکت مى‏کند.(٤٥) علت این‏که تمام سیارات منظومه از مغرب به سمت مشرق حرکت مى‏کنند این است که چون حرکت خورشید از سمت مغرب به سمت مشرق مى‏چرخد؛ نیروى جاذبه آن، همه آنها را در این مسیر به حرکت وامى‏دارد.

حرکت انتقالى مرکز بودن خورشید مانع از آن نیست که خود نیز با تمام اعضاى خانواده نه‏گانه خویش داراى یک حرکت انتقالى با سرعت ١٩ کیلومتر و نیم در هر ثانیه باشد.

طبق تحقیقات دانشمندان، منظومه شمسى ما با تمام سیارات و اقمار خود به سوى نقطه شمال با سرعت مزبور در حرکت است و دانشمند نجومى معروف هرشل در سال ١٧٩٠ میلادى توانست مقصد منظومه را از این حرکت به دست آورد. وى پس از زحمات زیاد اظهار نظر کرد که منظومه شمسى به سوى صورت فلکى «الجاثى على رکبتیه»(٤٦) در حرکت است و در مدت یک‏سال، ٦١٥ میلیون کیلومتر از مکانى که امروز قرار دارد دور مى‏شود.

حرکت خورشید به دور مرکز کهکشان هر کهکشانى مرکب از میلیون‏ها ستاره است و همگى بر گرد و مرکز کهکشان در حال حرکتند و سرعت حرکت آنها یک‏سان نیست، بلکه به نسبت نزدیکى و دورى که از مرکز دارند تفاوت مى‏کند.

خورشید ما جزو مجموعه کهکشان ماست که در فاصله ٣٠ هزار سال نورى از مرکز قرار گرفته است و به‏سان سایر ستارگان این کهکشان با سرعت ساعتى ٩٧٢ هزار کیلومتر گرد مرکز کهکشان مى‏چرخد و مدار گردش خورشید به قدرى وسیع است که در ٢٢٠ میلیون سال این مدار را طى مى‏کند.

شاید همین مقدار درباره درک عظمت خورشید و نظام شگفت‏انگیز و فعالیت‏هاى ثمربخش آن، کافى باشد. اکنون به برخى از خدمات آفتاب در استقرار حیات در روى زمین اشاره مى‏نماییم:

١. بزرگى این کره درخشان که هر روز ٣٥٠٠٠٠ میلیون تن به حرارت تبدیل مى‏شود، باید چقدر باشد که کاسته شدن این مقدار حرارت اثر محسوسى در آن نمى‏گذارد؟

به قول برخى از دانشمندان، این ستاره بسیار ولخرج است و حرارت خود را بدون حساب خرج مى‏کند گویا از علم اقتصاد خبر ندارد.

٢. آفتاب بزرگ‏ترین منبع نور و روشنایى است و هیچ جاندار و نباتى جز در پرتو نور آن نمى‏تواند زندگى کند، حتى ماهیانى که در اعماق دریاها و اقیانوس‏ها زندگى مى‏کنند به نورش نیازمندند و ساختمان بدن آنها نور لازم را در آن‏جا تأمین مى‏نماید و در اعماق پانصد تا ششصد متر که ظلمت حکمفرماست، از بدن خود موجودات زنده دریایى، برق تولید مى‏گردد و از سطح بدن آنها نورى بر سطح زندگى آنها مى‏تابد.(٤٧)

نور نه تنها مایه حیات و وسیله روشنایى و بینایى است، بلکه تمام رنگ‏ها از نور است. «امروزه توانسته‏اند در لابراتوارها به کمک وسیله‏اى بسیار پیچیده ولى استادانه، کشف کنندکه تنها تفاوت میان رنگ‏هاى سرخ و بنفش در تعداد امواج میکروسکوپى نور است که در ثانیه وارد چشم ما مى‏شود؛ هرگاه امواج نورى آن‏قدر به هم نزدیک باشند که در یک ثانیه ٧٥٦ میلیارد آن، وارد چشم ما شوند، تولید احساسى مى‏نمایند که نامش را «بنفش» مى‏گذاریم، براى این که امواج نور تولید احساسى در ما کنند که آن را «آبى» بگذاریم باید ٥٥٠٠٠ موج در ٢/٥ سانتى‏متر فضا باشد و هم‏چنین است رنگ سبز و قرمز که هر کدام باید تعداد خاصى از موج نور در ٢/٥ سانتیمتر فضا داشته باشد».(٤٨)

٣. عامل اصلى و اولیه پدیده‏هاى جوى، آفتاب است: گرماى خورشید و اختلاف درجه حرارت، سبب اختلاف فشار و وزش بادها مى‏شود. باد به نوبه خود، باعث و حامل ابر مى‏گردد و از ابر، باران یا برف و تگرگ به زمین مى‏ریزد؛ زیرا کره زمین با گرماى فوق‏العاده استوا و سرماى شدید قطبین، که نتیجه طرز خاص تابش آفتاب بر اثر تمایل محور زمین نسبت به سطح مدار آن است، مظهر یک اختلاف درجه حرارت دایم و محل اختلاف فشار و ایجاد بادهاى دامنه‏دار منظم مى‏باشد.(٤٩)

باد نه تنها به نوبه خود حامل ابر و ابر مبدأ باران و تگرگ مى‏شود، بلکه تلقیح بسیارى از نباتات و گیاهان با باد انجام مى‏گیرد و ریشه همه این برکت‏ها خورشید است.

٤. خورشید عامل اصلى تبخیر است. اگر آب به صورت عادلانه در سراسر زمین تقسیم نشود؛ زندگى حیوانات و گیاهان به مخاطره مى‏افتد. قسمتى از این بخارها در لابه‏لاى امواج هوا نقش یک وسیله آبیارى نامریى دایمى را بازى مى‏کند و قسمت دیگر به صورت ابرهاى باران زا آشکار مى‏گردد.

اگر درجه رطوبت هوا از میزان معینى، پایین آید، پوست بدن ما مى‏خشکد، برگ‏هاى درختان پژمرده شده از بین مى‏روند و تنفس مشکل مى‏شود و بسیارى از مسائل دیگر پدید مى‏آید.

آفتاب نه تنها عمل تبخیر را انجام مى‏دهد، بلکه تصفیه آب دریاها نیز به وسیله آن انجام مى‏گیرد؛ زیرا آب دریاها آمیخته با املاح زیادى است که براى انسان و حیوان قابل شرب نیست، ولى همین املاح در پرتو تبخیر، تصفیه شده و آب از هر نظر، قابل استفاده مى‏شود.(٥٠)

٥. نور آفتاب به خاطر داشتن اشعه ماوراى بنفش نقش بهداشتى و درمانى فوق‏العاده مهمى در زندگى و حیات دارد. راستى اگر آفتاب از انجام این نقش مهم خود سرباز مى‏زد چه مى‏شد؟ هیچ! دنیا، به بیمارستانى بزرگ تبدیل مى‏گردید که در میان آن موجوداتى ناتوان و بیمارگونه در میان مرگ و زندگى دست و پا مى‏زدند.(٥١)

این همه لطف و محبت، این همه نعمت و برکت، اگر چه به ظاهر مربوط به خورشید است؛ ولى مشعل فروزان منظومه ما، کوچک‏ترین شعور و ادراک حسى ندارد، تا خود را در مسیر خدمت بشر قرار دهد، بلکه این مواهب همگى از آن خداست که این منبع نور و حرارت را براى زندگى بشر رام و تسخیر نموده است چنان‏که مى‏فرماید: «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ...».

تسخیر ماه ٢. «... وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَالقَمَر؛

آفتاب و ماه را مسخر (شما) ساخت».

نزدیک‏ترین همسایه کره زمین، ماه است که با زمین تقریباً ٣٩٠٠٠٠ کیلومتر فاصله دارد. ماه در آسمان تقریباً به بزرگى خورشید دیده مى‏شود؛ زیرا به مراتب از خورشید به ما، نزدیک‏تر است. ماه حتى به بزرگى زمین هم نیست.

اگر زمین میان تهى بود پنجاه ماه را در خود جاى مى‏داد و در خورشید پنجاه میلیون ماه جا مى‏گیرد. ماه ذاتاً فاقد نور است و اگر خورشید بر آن نتابد از خود روشنى ندارد و شاید از این جهت که نور ماه مربوط به خورشید است، قرآن خورشید را به «ضیاء» و یا «سراج» و قمر را به «نور» توصیف فرموده است، آن‏جا که مى‏فرماید:

«... جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَآءاً وَ الْقَمَرَ نُوراً...؛(٥٢)

اوست خدایى که خورشید را درخشان و ماه را روشن گردانید».

و در آیه دیگر مى‏فرماید:

«... وَ جَعَلَ فیهَا سِراجَاً وَ قَمَراً مُنِیراً...؛(٥٣)

خدایى که در آسمان‏ها چراغ روشن و ماه نورافشان آفرید».

هنگامى که دانشمندان نخستین بار با تلسکوپ ماه را تماشا کردند؛ دشت‏هاى آن را دریایى پنداشتند و به آنها نام‏هایى دادند، در صورتى که در ماه ما جز سنگ چیز دیدنى دیگرى وجود ندارد.ماه نیز مانند زمین، شب و روز دارد، ولى طول هر یک از روز و شب آن نزدیک دو هفته زمین است. وزن هر کس در ماه، یک ششم وزن او در زمین است. مثلا موجود ٤٢کیلوگرمى در زمین در ماه ٧ کیلو گرم وزن دارد.

اکنون در این‏جا به برخى از آثار بارز ماه در زندگى بشر اشاره مى‏نماییم:

١. یک تاریخ صددرصد طبیعى و عمومى. مى‏دانیم که شکل ماه از شبى به شب دیگر تغییر مى‏کند؛ یک شب به شکل هلال باریکى است و آن شب، اول ماه است؛ چند شب بعد نیمى از قرص ماه (تربیع اول) روشن دیده مى‏شود، حدود یک هفته پس از آن ماه تمام است و به شکل دایره تمام روشن دیده مى‏شود؛ این ماه را «بدر» یا ماه شب چهارده مى‏نامند، پس از آن، شب به شب، کوچک‏تر مى‏شود تا دوباره به صورت نیم ماه (تربیع آخر) در آید آن‏گاه باز هم باریک‏تر مى‏شود و در مدت یک یا دو شب اصلا دیده نمى‏شود پس از آن بار دیگر ماه نو یا هلال پدیدار مى‏گردد. البته ماه واقعاً تغییر شکل نمى‏دهد.(٥٤) بلکه سمتى که رو به خورشید است همیشه روشن و طرف دیگر تاریک است. از آن‏جا که ماه در ظرف ٢٩ روز و ١٢ ساعت یک مرتبه به دور زمین مى‏گردد؛ گاهى تمام سطحى را که رو به خورشید است مى‏بینیم و این هنگامى است که ما میان ماه و خورشید قرار گیریم و در غیر این صورت فقط قسمتى از ماه که رو به زمین است، روشن مى‏شود.

بنابراین، گردش ماه به دور زمین در ظرف مدت مزبور تقویمى همگانى و جهانى است که همه افراد مى‏توانند خطوط این تقویم را بخوانند(٥٥) و به‏سان ماه‏هاى شمسى نیست که آشنایى به آنها از آنِ دانشمندان نجومى مى‏باشد؛ زیرا تنها از راه رصدهاى نجومى مى‏توان تعیین نمود که خورشید در کدام برج و به عبارت صحیح‏تر، در نظر ما خاکیان، در مقابل کدام برج هست.

ماه نه تنها تقویمى طبیعىِ «ماه شمار» است، بلکه مى‏توان از آن به عنوان یک عامل «روز شمار» و این‏که امروز چه روزى از ماه است، استفاده نمود؛ زیرا «براثر تغییر وضع مقابله زمین و ماه و خورشید، قیافه ماه هر شب در آسمان به‏گونه خاصى، غیر از شب قبل یا بعد است به‏طورى که دو شب در تمام ماه، وضع و قیافه آن در آسمان یک سان نیست. حتى نیمه دوم ماه، هرگز تکرار مناظر نیمه اول نیست؛ زیرا طرف ناقص ماه در نیمه اول، با طرف ناقص در نیمه دوم فرق دارد؛ در نیمه اول طرفى به سمت غرب قرار دارد کامل و طرفى که رو به سمت شرق است ناقص است، ولى در نیمه دوم ماه، مطلب به عکس است.

به عبارت دیگر، نوک‏هاى هلال در آغاز ماه، به سمت شرق است، در حالى‏که نوک‏هاى آن در اواخر ماه به سمت غرب مى‏باشد. به این ترتیب مى‏توان از شکل‏ماه (بااین تغییرات تدریجى ) به عنوان یک «روز شمار» استفاده کرد و بادقت مى‏توان روزهاى ماه را دقیقاً یا لااقل به طور تقریب از شکل ماه به دست‏آورد».(٥٦)

از این نظر مى‏توان گفت بشر به ماه و سال قمرى جلوتر از سال و ماه شمسى توجه پیدا کرده و دومى زاییده تمدن است و بشر پس از پیدایش نجوم و رصدخانه، به آنها دست یافته است.

٢. سمت نما و چراغ شب. درست است که ماه در حرکت انتقالى خود به دور زمین مانند سیارات و ثوابت دیگر، از سمت مغرب به مشرق متوجه مى‏گردد، ولى بر اثر حرکت وضعى زمین، آن چه حس مى‏کنیم این است که ماه از سمت مشرق طلوع و در مغرب غروب مى‏نماید. بنابر این طلوع و غروب ماه مى‏تواند سمت نماى کامل و براى گروهى راهنما باشد.

این نه تنها خصیصه ماه است، بلکه نوع ستارگان داراى چنین خصیصه‏اى‏اند، چنان که مى‏فرماید:

«وَ عَلاماتٍ وَ بَالنَّجْمِ هُمْ یَهْتَدُونَ؛(٥٧)

با علایم و ستارگان پى به مقصد مى‏برند».

گذشته از این که چهره نورانى ماه در شب‏ها، خیال پرور و شاعرانه و براى گروهى الهام بخش است، ماه با نور ملایم و کم رنگ خود، سالیان درازى است به جامعه بشرى خدمت کرده، سطح زمین را شب‏ها روشن مى‏سازد. با این که بشر با استخراج نفت و گاز، و تسخیر نیروى برق، از نیاز خود به نور ماه در شب‏ها کاسته است، ولى در سفرهاى طولانى، مانند مسافرت‏هاى دریایى و جهانگردى، ماه بزرگ‏ترین خدمت را به مسافران انجام مى‏دهد.

٣. عامل مهم آبیارى. یکى از خدمات ارزنده ماه به بشر، همان جزر و مدى است که در هر ٢٤ساعت، دوبار در دریاها انجام مى‏گیرد؛ جزر و مد دریاها در پاره‏اى از نقاط تا ٦٠پا مى‏رسد و حتى قشر خاکى زمین هر روز دو مرتبه بر اثر جاذبه ماه به قدر چند اینچ کشیده مى‏شود. همه این اتفاقات به‏طورى منظم و آرام رخ مى‏دهد که ما هرگز متوجه قدرت قاهر و عظیمى که آب دریاها را این‏قدر بالا مى‏برد و حتى سطح زمین را با همه سختى و صلابت آن خم مى‏کند، نمى‏شویم.

جالب توجه این است که فاصله ماه با زمین - همان‏طور که گفته شد - ٣٩٠/٠٠٠ کیلومتر است و اگر این فاصله به اندازه نصف آن و یا کمتر بود، ارتفاع جزر و مد به‏قدرى زیاد مى‏شد که همه دشت‏هاى پنج قاره زمین را روزى دوبار آب فرامى‏گرفت و فشار آب در هر نوبت به قدرى شدید مى‏شد که کوه‏ها را به زودى مى‏شست.(٥٨)

فایده جزر و مد آب دریاها این است که بر اثر بالا آمدن آب دریاها، آب‏هاى رودخانه‏ها را که به دریا مى‏ریزند، به عقب رانده و طبعاً آب رودخانه‏ها تا شعاع وسیعى چندین متر بالا مى‏آیند و کاملا بر بسیارى از زمین‏هاى مجاور رودخانه که در حال عادى آب بر آنها نمى‏نشیند، مسلط مى‏شود.

اکنون در خوزستان و عراق و مناطق دیگر، بسیارى از نخلستان‏ها و باغ‏ها از طریق جزر و مد آبیارى مى‏شوند و همه نهرهاى بزرگى که کنار رودخانه عظیم کنده شده‏اند بر اثر بالا آمدن آب دریا و رودخانه پر از آب شده و شعاع وسیعى را پر از آب شیرین مى‏کند، بدون این که هزینه‏اى براى صاحب باغ و نخل به‏بارآورد.

حرکات مختلف ماه ماه علاوه بر حرکت به دور خود، یک حرکت انتقالى به دور زمین در مدت ٢٩روز و ١٢ ساعت دارد و در ضمن حرکت به دور خود، به دور خورشید نیز مى‏چرخد و در حرکت دسته جمعى با مرکز منظومه و سیارات دیگر، هماهنگى دارد و در هر ثانیه مانند سایر اعضاى این کاروان، نوزده کیلومتر و نیم به سوى شمال رهسپار است.

جمله «کُلٌّ یَجْرِى لِاَجَلٍ مُسَمًّى» اشاره به این حرکات مختلفى است که خورشید و ماه دارد و بسیارى از این حرکات در روز نزول قرآن براى بشر مجهول بود و پس از قرن‏ها سر پنجه علم، پرده از روى آنها بر داشته است. ولى احتمال دارد این جمله، به محدود بودن عمر این دو جرم آسمانى اشاره داشته باشد که در بخش بعد به توضیح آن مى‏پردازیم.

حرکات محدود کرات آسمانى ٢. «... کُلٌّ یَجْرِى‏ لِأَجَلٍ مُسَمًّى؛

هر یک از اینها (خورشید و ماه) تا مدت معینى به حرکت خود ادامه مى‏دهند».

یکى از معارف عقلى قرآن که بارها روى آن تکیه و با عبارات لطیف و شیرین بیان شده، این است که نظام شمسى ما، بلکه مجموع نظامات مادى، به تدریج افسرده و کم فروغ گردیده، سر انجام نابود خواهند شد و بقا و ابدیت فقط از آن پروردگار جهان است. قرآن چهارده قرن پیش، خبر داده است روزى فرا مى‏رسد که شمع بزم انسان به خاموشى مى‏گراید و ستارگان پراکنده و محو خواهند شد، آن جا که مى‏فرماید:

«إِذَاالشَّمْسُ کُوِّرَتْ وَ إِذَالنُّجُومُ انْکَدَرَتْ؛(٥٩)

هنگامى که خورشید پیچیده شود و ستارگان تیره و تار گردند».

در آیه دیگر مى‏فرماید:

«فَإِذَاالنُّجُومُ طُمِسَتْ؛(٦٠)

هنگامى که ستارگان محو شوند.»

هر گاه آیات مربوط به قیامت را مورد بررسى قرار دهیم به خوبى معلوم مى‏شود که سر نوشت منظومه شمسى ما چیست؟ قرآن از سرنوشت آن‏چنین خبر مى‏دهد:

«یَوْمَ تُبَدَّلُ الاَْرضُ غَیْرَالأَرْضِ وَ السَّمواتُ وَ بَرَزُوالِلّهِ الواحِدِ القَهَّارِ؛(٦١)

روزى که زمین و آسمان‏ها دگر گون شوند و مردم در پیشگاه خداى یگانه و قادر حاضر گردند».

«یَسْئَلُ أَیَّانَ یَوْمُ الْقِیامَة فَإِذا بَرِقَ الْبَصَرُ وَ خَسَفَ الْقَمَرُ وَ جُمِعَ الْشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ یَقُولُ‏الْإِنْسانُ یَوْمَئَذٍ أَیْنَ الْمَفَرُّ؛(٦٢)

مى‏پرسد، روز رستاخیز کى مى‏رسد (بگو:) هنگامى که دیده خیره شود و ماه بگیرد و خورشید و ماه جمع شوند، آن روز انسان مى‏گوید: گریزگاه کجاست؟».

حافظ این نظام، همان جاذبه عمومى است. تأثیر شگفت‏انگیز این نیرو در این است که مانند رشته‏اى بسیار محکم همه اجزاى این جهان را از اتم گرفته تا ستاره به یکدیگر پیوند مى‏دهد و حرکات آنها را کنترل مى‏کند، در نتیجه یک نظم عمومى در سراسر جهان بر قرار مى‏شود، هنگامى که پیوند جاذبه قطع گردید آن وقت ستارگان مانند دانه‏هاى یک گردن بند که رشته آنها گسسته باشد، حیران و سر گردان شده پا به فرار خواهند گذارد(٦٣).

امروز بر اثر پیشرفت فن «طبایع النجوم»(٦٤) و بررسى زیاد در ماهیت ستاره‏ها و ترکیب و درجه حرارت آنها، روشن گردیده است که خورشید ما کره‏اى مشتعل و سوزانى است که هر روز مقدار ٣٥٠/٠٠٠ میلیون تن از حجم خود را تبدیل به انرژى و حرارت مى‏کند و بد نیست بدانیم که براى به دست آوردن حرارتى که خورشید در یک دقیقه مصرف مى‏کند لازم است ٦٧٩ میلیون میلیارد تن زغال سنگ سوزانده شود.(٦٥)

به‏طور مسلم، همان‏طور که مشاهدات فیزیکى آن را تأیید مى‏کنند روزى فرامى‏رسد که حرارت خورشید سپرى گردد و حرارت تمام اجسام مساوى و برابر شود؛ زیرا به حکم قانون دوم «ترمودینامیک» هر روز قسمتى از نیروى قابل استفاده، به نیروى غیر قابل استفاده تبدیل مى‏گردد و هیچ‏گاه نیروى غیر قابل استفاده به نیروى قابل استفاده تبدیل نمى‏شود.

خلاصه، جهان رو به وضعى است که در آن تمام اجسام به درجه پست‏مشابهى مى‏رسند و دیگر انرژى قابل مصرف پیدا نمى‏شود و زندگى غیرقابل امکان مى‏گردد و این همان قانون معروف علمى است که مى‏گویند«انتروپى» و حالت یک نواختى و پیرى جهان رو به تزاید است. دراین‏هنگام پیوند موجودات (جاذبه) از بین رفته و گرما در تمام جهان‏یک‏سان و روز افسردگى و خاموشى مطلق و بر چیده شدن زندگى آغازمى‏شود، خورشید و ماه از حرکت در مدار معین باز مى‏مانند و روى همین‏جهت، قرآن حرکت عمومى ماه و خورشید و همه کرات آسمانى رامحدود به «اصل معین» نموده آن جا که مى‏فرماید: «کُلٌ یَجْرى‏ لِأَجَلٍ مُسَمًّى».

پایان‏پذیرى حرکات کرات این آیه بر خلاف اندیشه‏هاى‏(٦٦) رایج زمان نزول و قرآن، که فلک و آن چه را در آن جاى گرفته بود، ابدى و غیر قابل زوال مى‏پنداشتند، حرکت ماه و خورشید و حرکت هر آن چه در آسمان‏هاست‏(٦٧) را به مدت معینى محدود مى‏نماید و از آن مدت، با «اجل مسمى» تعبیر مى‏آورد.

پیش از آن که درباره محدود بودن این حرکات سخن بگوییم لازم است درباره «اجل مسمى» از نظر قرآن، توضیحاتى بدهیم:

١ - «اجل» در لغت عرب، به معناى مدتى است که براى انجام عمل و یا قراردادى تعیین مى‏نمایند. گاهى این لفظ در خود مجموع مدت به کار مى‏رود؛ مانند:

«... أَیَّمَا الْأَجَلَیْنِ قَضَیْتُ فَلاعُدْوانَ عَلَىَّ...؛(٦٨)

هر یک از این دو مدت را به سر ببرم نباید تجاوزى بر من شود».

گاهى به معناى پایان مدت مى‏آید؛ مانند:

«مَنْ کانَ یَرْجُوا لِقاءَ اللَّهِ فَإِنَّ أَجَلَ اللَّهِ لأَتٍ...؛(٦٩)

هر کس لقاى خداوند را آرزو مى‏نماید، اجل خداوند فرا مى‏رسد».

از آن جا که در آیه مورد بحث، «اجل» با لفظ «مسمى» همراه آمده است مقصود پایان مدت خواهد بود.

٢ - اجل معین، اجلى است که عمر طبیعى را با ملاحظه سایر عوامل، در حدّ معینى مشخص کرده و آن را از هر نظر محدود و معین مى‏سازد. بنابر این هر موجودى از نظر استعداد، یک اجل طبیعى دارد، ولى رسیدن به آن قطعى نیست و از نظر بر خورد با موانع، اجل محدود و معینى دارد که قابل تغییر و تبدیل نیست. چه‏بسا قیافه ظاهرى یک فرد حاکى از عمر طولانى اوست، ولى با در نظر گرفتن عواملى که بر سر راه عمر او پدید خواهد آمد، عمرى کوتاه‏تر از آن خواهد داشت و آیه زیر به این نکته اشاره مى‏نماید:

«إِذا جآءَ أَجَلُهُمْ فَلایَسْتَأخِرُونَ ساعَةً وَ لَا یَسْتَقْدِمُونَ...؛(٧٠)

هنگامى که اجل آنان فرا رسد نه لحظه‏اى تأخیر مى‏کنند و نه لحظه‏اى پیش مى‏روند».

اطلاع از یک چنین «اجل» که حقیقت آن آگاهى از عمر دقیق هر موجودى‏بادر نظر گرفتن شرایط و موانع و تصادف‏هاى غیر قابل پیش‏بینى‏است، مخصوص خداوند است؛ زیرا تمام موجودات جهان در اثر یک‏پارچگى و پیوستگى، در یکدیگر تأثیر دارند، حتى نسیمى که در یک‏منطقه‏مى‏وزد، با اوضاع و روى‏دادهاى دورترین نقطه، وابستگى مستقیم‏دارد.

روى این نظر، تحدید عمر موجودى، فرع این است که انسان از اوضاع و حوادث بى نهایت جهان، که در عمر آن موجود دخالت مستقیم دارد اطلاع داشته باشد و یک چنین اطلاع که در حقیقت احاطه‏اى علمى بر مجموع عوالم‏هستى است، جز براى خدا میسر نیست از این جهت مى‏فرماید: «وَ اَجَلٍ مُسَمًّى عِنْدَهْ».

ولى اختصاص چنین علمى به آفریدگار جهان، مانع از آن نیست که خدا گروهى از بندگان مخصوص خویش را از «اجل معین» خود آنها و یا دیگران آگاه سازد و آگاه ساختن آنان از چنین اجل، با اختصاص علم آن به خدا منافاتى ندارد؛ زیرا علمى که اختصاص به خدا دارد، علم لدنى و ذاتى و غیراکتسابى است و هرگز چنین علمى در نزد افراد دیگر یافت نمى‏شود؛ آن‏چه دیگران دارند، تنهاعلم اکتسابى محدود است که نمى‏تواند با علم نخست، معادل و هم سنگ‏گردد.

تدبیر جهان خلقت با خداست ٢. «... یُدَبِّرُ الْأَمْرَ یُفَصِّلُ الاْیاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِرَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛

امور جهان آفرینش را تدبیر مى‏کند و آیات خود را براى شما تشریح مى‏نماید تا شما براى (رستاخیز) و لقاى پروردگار خود یقین پیدا کنید».

این بخش از آخرین قسمت آیه است و در این قسمت روى دو مطلب تکیه شده است:

١. تدبیر جهان آفرینش از آن خداست.

٢. هدف از تشریح آیات خلقت، توجه دادن مردم به روز رستاخیز است.

درباره قسمت نخست، نظر قرآن این است که تدبیر جهان خلقت از آن خداست. گاهى این مطلب را با جمله «یُدَبِّرُ الْأَمْر؛(٧١) تدبیر امور خلقت با اوست» بیان مى‏نماید و گاهى با جمله «لَهُ مُلْکُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ یُحْیى‏ وَ یُمِیتُ وُ هُوَ عَلى کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ؛(٧٢) حکومت آسمان‏ها و زمین در دست او (خداوند) است. زنده مى‏کند و مى‏میراند و بر همه اشیا قادر است» به مسأله تدبیر اشاره مى‏کند.

ظاهر این آیات که تدبیر جهان خلقت را به خدا نسبت مى‏دهد، روشن است ولى کنه و حقیقت آن شاید براى گروهى مبهم و نامفهوم باشد.

گروهى تصور کرده‏اند که هدف از این آیات این است که فاعل مستقیم و بلاواسطه همه روى‏دادهاى طبیعى خود خداست و خدا به‏طور مستقیم و بدون وساطت اسباب و علل، آنها را ایجاد مى‏کند. بنابر این، نزول برف و باران، شکفتن درختان، گردش مهر و ماه، وزش بادها، پدید آمدن طوفان‏ها و زمین لرزه‏ها و... همگى فعل و اثر مستقیم خود خداست و هیچ نوع علت و سبب طبیعى در پدید آمدن این حوادث در کار نیست.

روى این نظر، خداوند جانشین علل و اسباب طبیعى است. اعتقاد به چنین خدایى که همه کارها را به‏طور مستقیم خود او انجام مى‏دهد، ما را از اثبات هر نوع علت طبیعى و سبب مادى بى نیاز مى‏سازد.

در میان فلاسفه و متکلمین جز اشاعره کسى چنین عقیده‏اى ندارد. آنان منکر و نفى کننده هر نوع سبب مادى بوده و پدیده گرمى به دنبال آتش را اثر بلاواسطه فعل خدا مى‏دانند و آتش را کوچک‏ترین دخالتى در آن نمى‏دهند جز این که مى‏گویند عادت الهى بر این جارى شده که پس از پدیده آتش، حرارت به وجود آید نه این که آتش در آن دخالتى دارد. انکار تأثیر هر نوع سبب مادى، گذشته از این که مخالف وجدان و صریح آیات قرآن مى‏باشد(٧٣) موجب آن است که گروهى از مادى‏ها آن را دستاویز قرار داده و به خدا پرستان چنین حمله کنند که،

اعتقاد به خدا مولود جهل ونادانى بشر به علل طبیعى است. بشر روزى که روابط علل و معلولات طبیعى را کشف نکرده بود فوراً دست به دامن اوهام زده و براى حوادث جهان علت‏هاى غیر مادى در عالم پندار خود مى‏ساخت؛ ولى اکنون که روابط موجودات جهان، یکى پس از دیگرى کشف شده و قواى غیبى جاى خود را به قوانین علمى داده‏اند، عقیده به مبدأ، کم فروغ‏تر گردیده است.(٧٤) ناگفته پیداست چنین طرز تفکرى که مادى‏ها به خدا پرستان نسبت مى‏دهند افترایى است که کتاب آسمانى مسلمانان و فلسفه اسلامى و کتاب‏هاى علوم طبیعى آنان، بر خلاف آن گواهى مى‏دهند و اگر چند نفر انگشت شمار، روى اشتباه به آن گرایش پیدا نموده‏اند، هرگز نمى‏توان آن را به حساب خدا پرستان جهان گذارد.

البته باید توجه داشت که اعتماد به تأثیر علل طبیعى در میان موجودات جهان و این که هر پدیده طبیعى یک علت مادى دارد و جهان آفرینش به هم پیوسته و متصل و مملو از علت‏ها و معلول‏هاى مادى است، هرگز مانع از آن نیست که حافظ و نگهبان دستگاه آفرینش، پدید آرنده این کیان، قدرت و توانایى بخش جهان هستى، خدا باشد که حکومت مطلقه خلقت در دست اوست و لذا در آیه مورد بحث پس از بیان مظاهر قدرت آفرینش در آسمان‏ها و گردش اجرام آسمانى مى‏فرماید: «یُدَبِّرُالْأَمْرَ».

به عبارت روشن‏تر یک فرد الهى در عین این که به تمام قوانین علمى که در علوم طبیعى به رسمیت شناخته شده، ایمان دارد، به این حقیقت نیز ایمان راسخ دارد که جهان ماده با این قوانین و خصوصیات، با این اسباب و علل، منتهى به آفریدگارى مى‏گردد که تنظیم کننده این جهان و پدید آرنده این اسباب و مسببات است و تمام مظاهر هستى از علل و معلولات طبیعى از او الهام گرفته و طبق مشیت و اراده او انجام وظیفه مى‏کنند؛ او هر چه را که اراده کند با آفریدن علت مادى آن، به آن جامه عمل مى‏پوشاند و هرگز منافات ندارد که مدبر جهان خدا باشد و در عین حال، عوامل طبیعى نیز در تدبیر جهان به فرمان خدا مؤثر گردند؛ زیرا عوامل طبیعى، فعل خدا و وسیله‏اى هستند که به امر خدا کار مى‏کنند. هر گاه کسى آشنایى مختصرى با قرآن داشته باشد، مى‏داند که قرآن گاهى پدیده‏اى را به خدا نسبت مى‏دهد و در جاى دیگر همان «پدیده» را به فرشتگان که مأموران خدایند، منسوب مى‏داند؛ مثلا در جایى مى‏فرماید:

«اَللَّهُ یَتَوَ فَّى الْأَنَفُسَ حِینَ مَوْتِهَا...؛(٧٥)

خدا جان‏ها را موقع مرگ اخذ مى‏کند و مى‏گیرد».

در این آیه، گیرنده جان را - که خود پدیده‏اى است - فعل خود خدا دانسته و به او نسبت داده و در آیه دیگر، همین پدیده را به فرشتگان نسبت داده است. چنان که مى‏فرماید:

«قُلْ یَتَوفَّاکُمْ مَلَکُ الْمَوْتِ الَّذِى وُکِّلَ بِکُمْ...؛(٧٦)

بگو: شما را فرشته مرگ که مأمور گرفتن جان‏هاى شماست مى‏میراند».

این نوع اختلاف در نسبت، در قرآن مجید فراوان است و راه جمع آن، همان است که بیان گردید. در حقیقت مجموع نظامات گیتى، با تمام علل و معالیل خود، فعل خدا و مظهر اراده حکیمانه اوست.

هدف از تشریح آیات چیست؟ دومین قسمت از این بخش، جمله «یُفَصِّلُ الایاتِ» است. نخست باید توجه نمود که مقصود از «آیات» آیه‏هاى قرآنى و یا عموم آن‏چه در کتب دیگر آسمانى وارد شده است نیست، بلکه مقصود همان آیات تکوینى خلقت از قبیل بر افراشتن آسمان‏ها، استیلاى بر عرش قدرت، رام ساختن آفتاب و ماه، گردش محدود اجرام آسمانى است، که پیش از این جمله، در همین آیه بیان شده‏اند. به عبارت دیگر، مقصود آیات تکوینى است نه آیات تشریعى؛ ولى مقصود از تفصیل، همان تشریح و بیان قولى و کتابى است؛ یعنى خداوند آیات و عجایب جهان آفرینش را در این‏جا بیان و تشریح مى‏کند تا شما را از این رهگذر به روز رستاخیز و لقاى پروردگار، مؤمن و معتقد گرداند.

چگونه این آیات ما را به روز رستاخیز راهنمایى مى‏کنند؟ این مطلب را با دو راه مى‏توان بیان نمود:

١. هر گاه این کاخ بى‏ستون و گردش ماه و مهر، براى هدفى آفریده شده‏اند و هدف و یا یکى از اهداف خلقت، امکان استقرار حیات انسان در روى زمین باشد، در این صورت خلقت انسان نیز باید داراى هدفى باشد، زیرا چگونه مى‏توان تصور کرد که خداوند حکیم، جهان را براى انسان آفریده باشد، ولى در خلقت انسان هدفى وجود نداشته باشد.

از این جهت، خداوند پس از بیان و تشریح شگفتى‏هاى کاخ خلقت، چنین نتیجه مى‏گیرد:

«یُفَصِّلُ الایاتِ لَعَلَّکُمْ بِلِقاءِ رَبِّکُمْ تُوقِنُونَ؛

ما با بیان و تشریح رموز خلقت، مى‏خواهیم شما را به روز رستاخیز - که روز تحقق هدف از خلقت انسان است - مؤمن و معتقد سازیم».

٢. تفکر و اندیشه در این نظام شگفت‏انگیز، هر نوع شک و تردید را در امکان زنده کردن مردگان بر طرف مى‏سازد؛ زیرا خدایى که نمونه قدرت او کاخ عظیم بى‏ستون و تسخیر ماه و مهر است و همواره بر عرش قدرت استیلا دارد، بدون تردید مى‏تواند مردگان را زنده نماید. در برخى از آیات به این طرز استدلال تصریح شده است چنان که مى‏فرماید:

«لَخَلْقُ السَّمواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ الْنَّاسِ وَ لکِنَّ أَکْثَرَ الْنَّاسِ لَایَعْلَمُونَ؛(٧٧)

خلقت آسمان‏ها و زمین از خلقت مردم مهم‏تر است؛ ولى بیشتر مردم از آن خبر ندارند».

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. منظور از «کتاب» در این آیه، قرآن است و «الف و لام» اشاره به معهود بودن آن است؛ یعنى این آیات، کتاب معهود است که در انجیل و تورات به نزول آن نوید داده شده است و یا آیات آن، کتابى است که پیامبر اسلام مدعى نزول آن مى‏باشد و روى همین دو جهت، لفظ «کتاب»، به صورت معرفه «الکتاب» آورده شده است و مفاد آیه این است: آن‏چه در این سوره بیان شده از آیات آن کتاب با عظمت است. سپس براى این‏که درباره آیه‏هاى سوره‏هاى دیگر، تصور دیگرى نشود، با جمله «وَالَّذى‏ أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ» هر نوع احتمال تبعیض در عظمت را نفى نموده و همگى را حق و ثابت خوانده است.

گواه بر این‏که منظور از کتاب، قرآن است، همان آیات مشابهى است که همه مفسران آن را بر قرآن تطبیق نموده‏اند؛ مانند آیه‏هاى‏

«الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْحَکِیمِ»- یونس(١٠) آیه ١.

«الر تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبین»- یوسف(١٢) آیه ١.

«طسم تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ الْمُبین»- قصص(٢٨) آیه ١ - ٢.

و در برخى از تفاسیر مانند (المیزان، ج ١١، ص ٣١٤) نظر داده‏اند که ممکن است مقصود از «الکتاب» کتاب آفرینش و نسخه هستى باشد، به گواه این‏که در آیه دوم، از اسرار و رموز هستى بحث شده و منظور از جمله «والّذى أُنْزِلَ إلَیْکَ مِنْ ربِّکَ الْحقُّ» همان کتاب تشریعى است و قرآن؛ و این نظر در المیزان تا حدى ستوده شده است.

٢. تاریخ علوم، ص ١٨٨.

٣. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٦٨.

٤. یکى همین سوره و دیگرى لقمان(٣١) آیه ١٠.

٥. تبیان، ج ٦، ص ٢١٣.

٦. برهان، ج ٣، ص ٢٧٨.

٧. سفینة البحار، ج ٢، ص ٥٧٤، ماده «نجم». قریب به همین در مجمع‏البحرین وارده شده است و به جاى جمله «عمود من نور»، «عمودین من نور» است. ممکن است منظور از عمودین (دو ستون) همان دو قانون نیروى جاذبه و گریز از مرکز باشد. مجمع البحرین، ماده «کوکب»، ص ١٣٢.

٨. فاطر (٣٥) آیه ٤١.

٩. نهج‏البلاغه، خ ٢٢٨.

١٠. المیزان، ج ٨، ص ١٦٥ - ١٦٦.

١١. یکى از مشکلات هر زبان و به خصوص زبان عربى که مملو از مجاز و کنایه است شناسایى ریشه معانى مختلف یک لفظ است. چه بسا یک فرد غیر وارد، در آغاز کار تصور مى‏نماید که یک لفظ داراى معانى مختلف بوده و هر کدام وضع خاصى دارند، ولى پس از بررسى ریشه آنها، روشن مى‏شود که لفظ مزبور یک معنا بیش نداشته و معانى دیگر از مشتقات آن هستند و به مناسبت‏هایى در آنها به کار رفته‏اند. در میان فرهنگ‏هاى زیادى که براى لغت عرب نوشته شده است المقاییس بهترین کتابى است که براى ریشه‏شناسى و تشخیص معانى واقعى الفاظ عرب تألیف یافته است. مؤلف آن احمد بن فارس بن زکریا از لغت‏شناسان بزرگ زبان عرب در قرن چهارم اسلامى بوده و در سال ٣٩٥ درگذشته است. این اثر نفیس در شش جلد در مصر چاپ شده است و مطالعه آن را به کسانى که علاقه‏مندند معانى اصیل الفاظ قرآن را در روز نزول آن به دست آورند توصیه مى‏نماییم و به نظر ما ریشه‏شناسى یکى از کلیدهاى مهم براى فهم بسیارى از آیات قرآن است.

١٢. راغب، مفردات ، ص ٣٣٩. راغب، معناى اصیل عرش را خانه سقف‏دار گرفته است نه خود سقف و ارتفاع، سپس با آیه «وَ هِىَ خاوِیةٌ عَلى‏ عُرُوشِها» استدلال نموده است، ولى عبارت المقاییس دقیق‏تر است.

١٣. اعراف (٧) آیه ١٣٧.

١٤. نحل(١٦) آیه ٦٨.

١٥. بقره(٢) آیه ٢٥٩.

١٦. یوسف(١٢) آیه ١٠٠.

١٧. نمل(٢٧) آیه ٢٣.

١٨. راغب، مفردات، ص ٣٢٩؛ شرح عقاید صدوق، ص ٢٩.

١٩. توبه (٩) آیه ١٩.

٢٠. قصص(٢٨) آیه ١٤.

٢١. مؤمنون (٢٣) آیه ٢٨.

٢٢. فتح(٤٨) آیه ٢٩.

٢٣. زخرف(٤٣) آیه ١٣.

٢٤. هر گاه پس از لفظ مزبور، کلمه «الى» وارد گردد، در این صورت علاوه بر تسلط، مفید معناى «انتها» نیز خواهد بود؛ مانند «ثُمَّ اسْتَوَى‏ إِلَى السَّماءِ وَ هِىَ دُخانٌ؛ سپس تدبیر خود را متوجه آسمان نمود، در حالى که به صورت گاز بود».

٢٥. شرح اعتقادات صدوق، چاپ تبریز، ص ٢٩.

٢٦. اعراف (٧) آیه ٥٤؛ یونس (١٠) آیه ٣؛ طه (٢٠) آیه ٥؛ فرقان (٢٥) آیه ٥٩؛ سجده (٣٢) آیه ٤؛ حدید (٥٧) آیه ٢٤.

٢٧. آیه مورد بحث.

٢٨. یونس(١٠) آیه ٣.

٢٩. رعد (١٣) آیه ٣.

٣٠. حدید(٥٧) آیه ٤.

٣١. براى آگاهى بیشتر از نظر قرآن درباره عرش و صفاتى که قرآن براى «عرش» یاد نموده است ر. ک: جعفر سبحانى، قرآن و معارف عقلى.

٣٢. لقمان(٣١) آیه ٢٠.

٣٣. ابراهیم(١٤) آیه ٣٣.

٣٤. ابراهیم (١٤) آیه ٣٢.

٣٥. نحل(١٦) آیه ١٤.

٣٦. علاوه بر سوره مورد بحث ر. ک: ابراهیم(١٤) آیه ٣٣؛ نحل(١٦) آیه ١٢؛ عنکبوت(٢٩) آیه ٦١؛ لقمان(٣١) آیه ٢٩؛ فاطر(٣٥) آیه ١٣؛ زمر(٣٩) آیه ٥.

٣٧. از جهان‏هاى دور، ص ٢٢٩ - ٢٩٤.

٣٨. ساختمان خورشید.

٣٩. از جهان‏هاى دور، ص ٢٢٩.

٤٠. نجوم براى همه، ص ١. این واحد در درجه حرارت از نام فارنهایت، فیزیک‏دان آلمانى، مبتکر این درجه بندى گرفته شده است. در سنجش فارنهایت آب در ٣٢ درجه بالاى صفر یخ مى‏بندد و در ٢١٢ درجه مى‏جوشد.

٤١. جهان‏هاى دور، ص ٢٢٧. حدس مى‏زنند که احیاناً درجه حرارت اعماق خورشید بیش از آن چیزى است که گفته شده است.

٤٢. به عقیده برخى از دانشمندان، زمین از تشعشع کلى خورشید که در هر ثانیه چهار میلیون تن است، تنها ١٨٠٠ گرم را (که در هر روز به ١٧٣ تن بالغ مى‏شود) دریافت مى‏کند و باقى آن به سیارات دیگر مى‏رسد.

٤٣. مرزهاى نجوم، ص ٢٠٣.

٤٤. در کتاب نجوم بى‏تلسکوب (ص ٥٥) مدت حرکت را ٢٧ روز نوشته است و مى‏گوید: لکه‏اى که شما همین حالا دیدید چند روز بعد در لبه شرقى خورشید محو مى‏گردد و احتمال مى‏رود که دو هفته بعد در لبه دیگر ظاهر گردد.

٤٥. نجوم براى همه، ص ١٢ - ١٣.

٤٦. در شب‏هاى صاف توده‏اى از ستارگان دیده مى‏شد که به شکل خاصى دور هم قرار گرفته‏اند و ابتدا به نظر مى‏رسد چند ستاره بیش نباشند... دانشمندان آنها را نام‏گذارى کرده‏اند که یکى از آنها «الجاثى على رکبتیه» است که ٣٦ هزار سال نورى با ما فاصله دارد که به ظاهر چند ستاره‏اى بیش نیست ولى با دوربین‏هاى قوى سى‏هزار ستاره تخمین زده مى‏شود.

٤٧. نگاهى به طبیعت و اسرار آن، ص ٦٠.

٤٨. نجوم براى همه، ص ٩٣.

٤٩. باد و باران، ص ٢٦ - ٣٠.

٥٠. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٧٤.

٥١. همان، ص ١٧٥.

٥٢. یونس(١٠) آیه ٥.

٥٣. فرقان(٢٥) آیه ٦١.

٥٤. فرهنگنامه، ماده «ماه»، ص ١٢٩٧. قرآن براى توجه دادن مردم به مظاهر قدرت الهى، اختلاف وضع ماه را چنین بیان مى‏فرماید: «وَالْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى‏ عادَ کَاالْعُرْجُونِ الْقَدِیمِ؛ براى سیر ماه منزل‏هایى قرار دادیم و ماه پس از طى آن منازل، به صورت شاخه لاغر خشک (هلال) در مى‏آید» - یس (٣٦) آیه ٣٩.

٥٥. قرآن مجید به‏این موضوع در ضمن آیه‏اى تصریح کرده مى‏فرماید: «یَسْئَلُونَکَ‏عَنِ الْأَ هِلَّةِ قُلْ هِىَ مَواقِیتُ لِلناسِ...؛ از ماه مى‏پرسند (که چرا همواره در اختلاف است و یک‏نواخت نیست) بگو: اختلاف ماه براى وقت شناسى است (تا مردم به وسیله آن به ماه و روز آشنا شوند)» - بقره (٢) آیه‏١٨٩.

٥٦. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٧٧.

٥٧. نحل (١٦) آیه ١٦.

٥٨. راز آفرینش، ص ١٧.

٥٩. تکویر (٨١) آیه ١ و ٢.

٦٠. مرسلات (٧٧) آیه ٨.

٦١. ابراهیم(١٤) آیه ٤٨.

٦٢. قیامت(٧٥) آیات ٦ - ١٠.

٦٣. کامیل فلاماریون، خدا در طبیعت(با تلخیص).

٦٤. آستروفیزیک.

٦٥. نجوم بى‏تلسکوب، ص ٧٧.

٦٦. هیأت بطلمیوس بر اساس بقاى افلاک و امتناع خرق و التیام استوار بود.

٦٧. در آیه، پس از لفظ «کُلٌّ» ضمیرى مانند «منهما» و یا «منها» مقدر است. هر گاه ضمیر مقدر پس از لفظ «کل»، لفظ «منهما» باشد در این صورت مرجع ضمیر خورشید و ماه بوده و آیه، دلیل بر محدود بودن حرکت این دو خواهد بود و اگر ضمیر مقدر «منها»باشد، مرجع ضمیر «سموات» خواهد بود که در آغاز آیه وارد شده و مقصود از محدود بودن حرکت عمومى، مجموع آن چیزى است که در عالم بالا قرار گرفته است.

٦٨. قصص (٢٨) آیه ٢٨.

٦٩. عنکبوت (٢٩) آیه ٥.

٧٠. یونس (١٠) آیه ٤٩.

٧١. رعد (١٣) آیه ٢؛ سجده(٣٢) آیه ٥.

٧٢. حدید(٥٧) آیه ٢.

٧٣. در تفسیر آیه چهارم این سوره، مشروح این قسمت را خواهید خواند.

٧٤. ر.ک: ژرژ پولیستر، اصول مقدماتى فلسفه؛ تقى ارانى، عرفان و اصول مادى.

٧٥. زمر (٣٩) آیه ٤٢.

٧٦. سجده (٣٢) آیه ١١.

٧٧. غافر (٤٠) آیه ٥٧.

قرآن و اسرار آفرینش آیات چهارگانه الهى

٣. «وَ هُوَ الَّذِى مَدَّ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ فِیهَا رَوَاسِىَ وَ أَنْهَاراً وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ جَعَلَ فِیهَا زَوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِى الَّیْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ؛

اوست که به زمین کشش و گسترش بخشید و در آن کوه‏ها و جوى‏ها قرار داد و از همه میوه‏ها جفت آفرید. شب و روز یکدیگر را مى‏پوشانند. در این امور (که نمونه‏اى از تدبیر است) براى گروه اندیشمند آیات و نشانه‏هایى است».

مقدمه در این آیه، نمونه‏هاى بارزى از تدبیر جهان آفرینش گفته شده است و علت یادآورى آنها، این است که در آیه پیش گفته شد که تدبیر و اداره نظام خلقت به خدا تعلق دارد(١) و اوست که مجموعه جهان هستى را با مشیت و حکمت خود اداره مى‏نماید. قرآن براى روشن نمودن گفتار پیش (تدبیر جهان آفرینش از آن خداست) نمونه‏هاى چشمگیرى از تدبیر، بیان مى‏کند تا افراد اندیشمند درباره آنها فکر کنند و به‏طور واضح دریابند که واقعاً او «مدبر الامور» است. این نمونه‏ها عبارتند از:

١. اوست که زمین را توسعه و گسترش داد.

٢. اوست که در پهنه زمین، کوه‏ها و نهرها آفرید.

٣. اوست که از همه نوع میوه‏ها، جفت خلق کرد.

٤. اوست که شب و روز را به دنبال هم قرار مى‏دهد.

این آیات چهارگانه، نه تنها گواه بر وجود تدبیر در جهان هستى است، بلکه حاکى از وحدانیت و یگانگى مدبر جهان نیز هست.(٢) و براى توضیح بیشتر، هریک از این امور را جداگانه مورد بحث و بررسى قرار مى‏دهیم.

توسعه و گسترش زمین طبق فرضیه جدید، سه هزار میلیون سال پیش، خورشید و ستاره دیگرى سطح یکدیگر را خراش داده یا از پهلوى هم با سرعت هزاران کیلومتر در ثانیه رد شده‏اند و انفجارى در آنها رخ داده است. این تصادف در حالت تاریکى رخ نداده است، بلکه با شعله نورانى همراه بوده است و در نتیجه این تصادف، زهره، زمین، مریخ و سیارات دیگر پدید آمده و در یکى، و احتمالاً در سه تا، از آنها زندگى نیز پیدا شده است.(٣) مباحث مربوط به زمین زیاد است و درباره آنها در کتاب‏هاى مربوط به زمین‏شناسى و هیأت و نجوم به‏طور مشروح بحث شده است‏(٤)؛ اما آن‏چه فعلاً براى ما مطرح مى‏باشد مسأله توسعه و گسترش زمین است که نخستین جمله آیه، بر آن دلالت دارد و این توسعه و گسترش‏طورى‏است که با کروى بودن زمین منافات ندارد.

توضیح این‏که، دانشمندان پس از بررسى‏هاى زیادى ثابت نموده‏اند که زمین ما کروى است و این موضوع را از راه‏هاى گوناگون تعقیب نموده و به ثبوت رسانیده‏اند.

امروز اختلافات اوقات در نقاط مختلف زمین و این‏که شب و روز و صبح و ظهر نقاط خاورى با مناطق باخترى کاملاً اختلاف دارد، روشن‏ترین دلیل بر کروى بودن زمین است و اگر زمین مسطح بود، باید اختلاف اوقات وجود نداشت.

در قرآن و روایات ما اشارات لطیف و زیبایى به این مطلب شده است؛ آن‏جا که مى‏فرماید:

«فَلَا أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ...؛(٥)

به خداى مشرق‏ها و مغرب‏ها سوگند یاد مى‏کنیم».

زیرا بر فرض مسطح بودن زمین، یک مشرق و یک مغرب بیشتر وجود ندارد و بر فرض کرویت آن، هر نقطه‏اى براى نقاط شرقى‏تر، مغرب و براى نقاط غربى‏تر، مشرق است.

در روایات اشارات زیادى به کروى بودن زمین شده است چنان‏که مى‏فرماید:

«إنما علیک مشرقک و مغربک؛(٦)

تو باید تابع مشرق و مغرب خود باشى».

در روایات دیگر مى‏فرماید:

«إن الشمس تغیب عن قوم قبل مغیبها عن آخرین؛(٧)

آفتاب از سرزمین گروهى غروب مى‏کند، پیش از آن‏که از سرزمین دیگران غروب نماید».

دلیل کرویت زمین منحصر به این نیست، بلکه دلایل روشن دیگرى دارد؛ مثلاً از مطالعه وضع کشتى در دریا، هنگامى که به ساحل نزدیک مى‏شود پى به این مطلب مى‏بریم؛ هنگامى‏که انسان از ساحل به دریا مى‏نگرد، سطح دریا را صاف و بدون کوچک‏ترین ناهموارى مشاهده مى‏نماید، ولى هنگامى‏که کشتى از دور پیدا مى‏شود، نخست نوک پرچم، آن‏گاه همه پرچم، بعداً دکل کشتى، سپس قسمتى از آن و... آشکار مى‏شود تا آن‏جا که همه کشتى، وقتى نمایان مى‏گردد که کشتى مسافت بیشترى را قطع کند و به نزدیک ساحل برسد، در صورتى که اگر سطح زمین مسطح بود، باید تمام بدنه کشتى در همان لحظه نخست دیده شود. از این‏جا پى مى‏بریم که زمین انحناى کروى دارد و آب‏هاى دریا که بر روى کره زمین قرار دارد به تبع آن، نیز کروى است. گذشته از این هنگام خسوف، کره زمین میان ماه و خورشید قرار مى‏گیرد، شکل سایه زمین که بر ماه مى‏افتد؛ به‏طور دایره براى همه ما مشهود مى‏باشد.

از چهار قرن پیش، دانشمندان، مسافرت‏هاى دور را از راه‏هاى آبى شروع کرده و سر انجام به نقطه‏اى رسیدند که مسافرت خود را از آن‏جا آغاز نموده بودند، روى این بیان هرگز نمى‏توان گفت که نخستین جمله: «هُوَ الَّذِى مَدَّ الأَرْضَ؛ اوست که زمین را امتداد داد» اشاره به مسطح بودن زمین است، بلکه همان طور که مفسرین و اهل لغت مى‏گویند مقصود همان بسط و توسعه و گسترش زمین در عین کروى بودن آن است.

ابن فارس در المقاییس‏(٨) مى‏نویسد: کلمه «مد» در لغت عرب یک معنا بیش ندارد و آن، همان امتداد و کشیدگى در عین پیوستگى جسم است. در این صورت هیچ مانع ندارد که، زمین در عین کروى بودن، داراى بسط و توسعه خاصى باشد که براى کشت و زرع و زندگى حیوان و انسان، کاملاً شایسته و آماده شود.

در قرآن مجید، لفظ «مد» به‏طور مکرر در همان معناى توسعه و گسترش به‏طور مکرر به کار رفته‏است؛ مانند

«أَلَمْ تَرَ إِلَى‏ رَبِّکَ کَیْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَ لَوشَآءَ لَجَعَلَهُ سَاکِناً...؛(٩)

آیا ملاحظه نمى‏کنید که خداوند چگونه سایه موجودات را به تدریج گسترش مى‏دهد و اگر مى‏خواست آن را ساکن و یک نواخت قرار مى‏داد».

شاید مقصود از «مدّ سایه» همان اختلاف سایه اجسام است که گاهى گسترده، بعد کم‏کم ضعیف و ناپیدا مى‏شود و هرگز ساکن و یک‏نواخت نمى‏گردد.

بنابر این مقصود از امتداد زمین در آیه مزبور و در آیه «وَ الْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِىَ»(١٠) همان بسط و گسترش چشمگیر زمین است که پس از آفرینش پیدا و شایسته آن شده است تا حیوان و نبات در آن زندگى کنند.(١١)

معناى دوم این است که احتمال دارد این جمله به کشیده شدن و گسترش تدریجى خشکى‏ها از زیر آب‏ها اشاره داشته باشد؛ زیرا پس از آن که باران‏هاى سیلابى، که معلول ترکیب گازهاى اکسیژن و هیدروژن در جو بود فرو ریخت و تمام کره زمین را آب فرا گرفت، آب‏ها تدریجاً در نقاط پست زمین فرو نشست و نقاط مرتفع یکى پس از دیگرى از آب بیرون آمد.

معناى سومى نیز مى‏توان براى این جمله بیان داشت و آن این‏که، مراد از کشش و گسترش زمین، افزوده شدن حجم آن بر اثر جذب سنگ‏هاى سرگردان و کرات کوچکى که در حوزه جاذبه آن قرار مى‏گرفت، بوده باشد و این احتمال با جمله «وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِىَ» - که بعداً به تفسیر آن خواهیم پرداخت - مناسبت بیشترى دارد.(١٢)

در هر حال، جمله مورد بحث از آیه، ناظر به کرویت و یا مسطح بودن زمین نیست، بلکه مقصود از آن، هموارى مخصوصى است که آن‏را براى زیست جانداران، آماده نموده است و مضمون همین جمله در سه آیه دیگر بیان شده است؛ مانند:

١ - «وَاللَّهُ جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ بِساطاً لِتَسْلُکُواْ مِنْها سُبُلاً فِجَاجاً...؛(١٣)

خداوند زمین را براى شما فرش کرد تا در راه‏هاى وسیع آن رهسپار شوید».

٢ - «الَّذِى جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِراشاً و الْسَّمَاءَ بِنَاءً...؛(١٤)

خداوندى که زمین را فرش کرد و آسمان را برافراشت».

٣ - «وَ إِلَى الأَرْضِ کَیْفَ سُطِحَتْ...؛(١٥)

آیا به زمین نمى‏نگرید، که چگونه گسترده شده است؟».

برخى‏(١٦) آیه اخیر را گواه بر مسطح بودن زمین گرفته‏اند؛ولى از این نکته غفلت ورزیده‏اند که مسطح بودن به معناى ضد کروى، یک نوع اصطلاح هندسى است که پس از نزول قرآن پیدا شده است، مقصود از جمله «سطحت» در آیه، همان گسترش آن است و لذا مفسران عالى‏قدر آیه اخیر را چنین تفسیر مى‏کنند: «کیف بسطها و وسعها...».(١٧)

علاوه بر این، سطح داشتن زمین، مانع از کرویت آن نیست؛ زیرا هر کره‏اى براى خود سطح دارد و از این رو در هندسه کره را یکى از اقسام سطح به شمار آورده‏اند.

راز آفرینش کوه‏ها و نهرها ٣. «...وَ جَعَلَ فِیها رَواسِىَ وَ أَنْهاراً؛

در آن (زمین) کوه‏ها و جوى‏ها آفرید».

قرآن مجید در سوره‏هاى متعددى درباره آفرینش کوه‏ها سخن گفته و راز خلقت و اسرار وجود آنها را با تعبیرات گوناگونى روشن ساخته است.از میان رازها، بیشتر روى استقرار و آرامشى که در پرتو کوه‏ها نصیب ساکنان زمین شده است تکیه کرده و وجود آنها را مانع از پدید آمدن حرکات ناموزون و اضطراب و نوسان، معرفى مى‏نماید و در سوره‏هاى متعددى‏(١٨) مى‏فرماید:

«وَ أَلْقىْ فِى الأَرْضِ رَوَاسِىَ أَنْ تَمِیدَبِکُمْ؛

در زمین کوه‏هایى افکند تا حرکات آن، شما را مضطرب نسازد».

گاهى این حقیقت را به عبارت دیگر بیان کرده ومى‏فرماید:

«وَالْجِبَالَ أَوْتاداً...؛(١٩)

کوه‏ها را میخ‏هاى زمین آفریدیم».

اکنون باید دید ریشه این اضطراب و نوسان چیست که وجود کوه‏ها از بروز آن جلوگیرى مى‏نمایند.اینک این عوامل:

١. کره زمین ما، به‏سان مهره‏اى است که چهارده حرکت بر آن وارد مى‏شود؛ زمین با حرکت انتقالى سریع خود که سرعت آن در هر دقیقه ٣٠٠ فرسخ و در هر ساعت ١٨ هزار فرسنگ است، به دور خورشید مى‏گردد. از طرف دیگر، با حرکت سریع وضعى خود، که سرعت آن در خط استوا تقریباً در هر ساعت به ٢٨٠ فرسنگ مى‏رسد، به گرد خود مى‏گردد و سرانجام شب و روز پدید مى‏آیند.از طرف سوم، چون منظومه شمسى ما در هر ثانیه، ٢٠ کیلومتر در فضا رو به مقصد نامعلومى به دنباله ستاره «وگا» حرکت مى‏کند،براى این‏که کره زمین، که یکى از اعضاى این کاروان است، از این غافله عقب نماند، با شیفتگى خاصى به دنبال خورشید در ضمن این مجموعه، با حرکتى سریع، که سرعت آن در هر ساعت به دو هزار و هشتصدو هشتاد کیلومتر مى‏رسد، به سوى این مقصد روان و رهسپار است. به‏طور مسلم این نوع حرکات سریع زمین بالاخص حرکت وضعى آن، در تماس خود با هواى مجاور آن و در برخورد مولکول‏هاى هوا با سطح کره آن‏چنان حرارتى تولید مى‏کند که، براى مشکل ساختن حیات در روى آن کافى مى‏باشد.

این مشکل در صورتى پیش مى‏آید که هواى مجاور زمین، همراه خود آن حرکت نکند و بر اثر برخورد زمین با مولکول‏هاى هواى ساکن که همه جوانب آن را مانند پوسته پیاز فرا گرفته است، حرارت شدیدى تولید مى‏شود؛ ولى اگر هواى مجاور زمین پابه‏پاى خود زمین حرکت نماید، و هر دو دست به دست هم و به یک سمت در حال حرکت باشند، قطعاً چنین خطرى پدید نخواهد آمد.

اتفاقاً وجود کوه‏ها و پستى‏ها و بلندى‏هاى زمین در حرکت «هواى مجاور» همراه زمین، نقش مؤثرى دارند؛ زیرا در پرتو فواصل رشته کوه‏ها و پستى و بلندى‏هاى آن، که قشر جامد زمین را به‏صورت سرزمینِ شخم شده در آورده است، هواى مجاورى که با زمین تماس دارد، در میان فواصل کوه‏ها حبس شده و پستى و بلندى‏هاى مختلف زمین - که حتى در برخى از نقاط به هشت کیلومتر مى‏رسد - هواى چسبیده به زمین را در خود نگاه داشته است، و هنگام حرکت زمین، هواى داخل فواصل و چسبیده به آن، با آن حرکت مى‏کند و هر دو در مسیر واحدى پابه‏پاى یکدیگر به گردش خود ادامه مى‏دهند.

شاید جمله «وَ أَلْقى فِى الأَرْضِ رَواسِىَ أَنْ تَمیدَبِکُمْ؛ کوه‏ها را آفرید تا شما را از حرکات ناموزون آن حفظ کند» اشاره به این راز بزرگ باشد که در سایه کوه‏ها به وجود مى‏آید.

٢. ممکن است این حرکات ناموزن، که کوه‏ها مانع از بروز آن هستند، معلول جاذبه نیرومند ماه باشد که مى‏تواند در پوسته زمین جزر و مدى مانند جزر و مد دریاها به وجود آورد و همواره در حرکت و اضطراب باشد.ولى عامل مانع از بروز این نوع حرکات ناموزون، همان کوه‏هاست؛ زیرا کوه‏ها در حقیقت حکم یک زره محکم فولادین را دارند که دور تا دور زمین را احاطه کرده و با توجه به ارتباط و پیوندى که از زیر به‏هم دارند، یک شبکه نیرومند سرتاسرى را تشکیل مى‏دهند.

اگر این زره محکم و این شبکه نیرومند، کره زمین را نپوشانده بود و پوسته روى زمین از یک قشر نرم و لطیفى هم‏چون خاک و شن تشکیل یافته بود؛ مسلماً به آسانى تحت تأثیر جاذبه نیرومند ماه واقع مى‏شد و حرکات ناموزونى مانند جزر و مد دریاها در آن به وجود مى‏آورد؛ ولى با این که قشر محکمى پوسته زمین را پوشانیده باز حرکات خفیف جزر و مد در آن پیدا مى‏شود و هر بار حدود سى سانتیمتر پوسته زمین تدریجاً بالا و پایین مى‏رود.(٢٠)

٣. عامل سوم این حرکات ناموزون، همان مواد مذابى است که هسته مرکزى زمین را تشکیل مى‏دهد و دل زمین مملو از گازهاى متراکمى است که با شدت هر چه تمام‏تر بر آن فشار مى‏آورد. زلزله‏هاى خطرناکى که ضررهاى جبران‏ناپذیرى به وجود مى‏آورد، به عقیده گروهى از دانشمندان نتیجه عمل حرارت و گازهاى درونى است که با شدت خارج مى‏شوند.

در این صحنه متلاطم، یگانه عاملى که از متلاشى شدن و تفرق قطعات زمین، مانع مى‏گردد، همان کوه‏ها هستند. ریشه کوه‏هاى سنگین که در اعماق زمین فرو رفته وقطعات زمین را در بر گرفته آنها را به هم اتصال مى‏دهد - و به سان میخ‏ها - که قطعات تخته را به هم متصل مى‏سازد و از جدایى جلوگیرى مى‏کند، قطعات زمین را از تفرق و پاشیدگى باز مى‏دارد. شاید آیه «وَالْجِبالَ أَوْتَادًا؛ کوه‏ها را میخ‏هاى زمین قرار دادیم» اشاره به‏همین حقیقت باشد که بیان گردید.

امیرمؤمنان در ستایش و بیان عظمت کاخ آفرینش چنین مى‏فرماید: «ووتد بالصخور میدان أرضه؛(٢١) زمین را با کوه‏هایى که حکم میخ را دارند، از لرزش بازداشت». در جاى دیگر مى‏فرماید: «و عدل حرکاتها بالراسیات من جلامیدها؛(٢٢) حرکات زمین را به وسیله کوه‏هاى استوار که از صخره‏هاى بزرگ تشکیل یافته‏اند، تعدیل نمود». تو گویى که کوه‏ها به سان لنگر کشتى هستند که حرکات زمین را متعادل مى‏سازند.

اسرار دیگر کوه‏ها راز کوه‏ها منحصر به آن چه گفته شد نیست. قرآن در ضمن آیه‏اى به دو راز بزرگ کوه‏ها اشاره نموده است :

١. سر چشمه نهرها قرآن مجید در برخى از آیات از آن جمله، آیه مورد بحث، هنگام یاد آورى آفرینش کوه‏ها، از وجود نهرها و چشمه‏هاى بزرگ، که یکى از مظاهر بزرگ خلقت و نشانه وجود تدبیر در عالم آفرینش هستند، سخن مى‏گوید و دلیل این که این دو (کوه‏ها و نهرها) را در کنار هم ذکر مى‏کند این است که، ریشه این نهرها و شطهاى عظیم وجود کوه‏هاست؛ زیرا هوا به‏طورى که مى‏دانیم در قسمت ارتفاعات بسیار سرد است و برف و باران به سان یخچال‏هاى طبیعى در آن جا ذخیره مى‏گردد و در بسیارى از فصول سال بر اثر کاهش حرارت، پوشیده از برف و یخ است و در فصل گرما که حرارت همه نقاط، نسبت به فصل زمستان تغییر مى‏کند برف‏ها و یخ‏ها به تدریج آب شده و به صورت چشمه سارها جارى مى‏گردند و قسمت اعظم این مایه زندگى، در سایه کوه‏ها تأمین مى‏گردد.(٢٣)

٢. تصفیه آب کوه‏ها در تصفیه آب‏ها نقش «تصفیه شنى» را دارند. «تصفیه شنى» عبارت است از: عبور آب از لایه‏هاى شنى. لایه‏هاى شنى در قسمت پایین، از قلوه‏سنگ‏ها و در قسمت بالا، از ماسه‏هاى نرم تشکیل مى‏گردند. عبور آب از طبقات مختلف کوه‏ها سبب مى‏شود که باکترى‏هاى آب گرفته و آب از مواد خارجى تصفیه شود.

قرآن مجید به این دو راز بزرگ در ضمن آیه کوتاهى اشاره نموده و مى‏فرماید:

«وَ جَعَلْنا فِیها رَوَاسِىَ شَامِخَاتٍ وَ اَسْقَیْناکُم مَاءً فُراتَاً...؛(٢٤)

بر روى زمین کوه‏هاى استوار و بلند آفریدیم و براى شما آب گوارا فراهم ساختیم».

جمله «رواسى شامخات؛ کوه‏هاى بلند» ناظر به راز اول است که کوه‏ها بر اثر سردى منطقه از جهت ارتفاع، حکم مخزن آب را دارند و جمله «...وَ اَسْقَیْنَاکُم مَّاءً فُراتاً... براى شما آب گوارا فراهم نمودیم» از آن جا که پس از بیان آفرینش کوه‏ها وارد شده، مى‏رساند کوه‏ها در گوارا ساختن آب‏ها که همان تصفیه آن از مواد خارجى و باکترى‏هاست - نقش مؤثرى دارند.(٢٥)

تفسیر دیگرى براى آیه پس از انتشار شماره دوازدهم از سال دوازدهم مکتب اسلام، که بحث اسرار و راز کوه‏ها در آن شماره چاپ شده بود، مقاله عالمانه‏اى از یکى از خوانندگان گرامى مجله به دفتر رسید. در آن مقاله با فرمول‏هاى ریاضى، نقش کوه‏ها را در استقرار آرامش زمین، به گونه‏اى بس علمى ثابت کرده بود و چون سطح مقاله، بسیار بالا بود و استفاده همگانى از آن ممکن نبود، از این جهت نامه‏اى به نویسنده مقاله نوشته شد که، خلاصه و فشرده مقصود خود را، دور از فرمول‏هاى علمى، براى مجله بفرستند تا براى تکمیل بحث تفسیر منتشر شود.

نویسنده، که حاضر به افشاى نام خویش نیست، بحث زیر را، که به عنوان تکمیل بحث در این جا منعکس مى‏گردد، تنظیم کرد و به دفتر مجله ارسال داشت و در شماره هشتم، سال سیزدهم چاپ گردید و ما نیز متن آن را بدون تصرف در این جا مى‏آوریم:

مسأله چرخ لنگر در قرآن قرآن کریم کتاب عجیبى است که تمام جوانب زندگى انسان‏ها در آن ملاحظه شده و نکته‏اى که گذشت زمان بتواند بر آن چیره شود و آن را به دست فراموشى بسپارد در آن وجود ندارد؛ زیرا صاحب این کتاب آفریدگار انسان‏هاست. در این کتاب آسمانى براى کوه‏ها اصطلاحى به کار رفته که باید آن را معجزه‏اى بزرگ شمرد، همان گونه که سایر آیات نیز معجزه است و تمام آنها نیز بزرگند. در قرآن کوه‏ها را لنگرهایى براى زمین نام مى‏برد که موجب مى‏شوند زمین ساکنان خود را نلرزاند. اینک سه آیه در این مورد:

١. آیه پانزدهم سوره نحل: «در زمین لنگرها (از کوه‏ها) افکند تا شما را نلرزاند و جوى‏ها و راه‏ها، شاید هدایت یابید».

٢. آیه ٣٠ سوره انبیا: «در زمین لنگرها ایجاد کردیم که شما را نلرزاند و در آن دره‏ها و راه‏ها کردیم، شاید آنان هدایت یابند».

٣. آیه ٩ تا ١٠ سوره لقمان: «آسمان‏ها را بدون ستونى قابل رؤیت بیافرید. در زمین لنگرها از کوه‏ها انداخت که شما را نلرزاند و در آن از همه گونه جانوران پراکنده کرد و از آسمان آبى نازل کردیم و در آن همه گونه گیاه خوب برویاندیم».(٢٦)

حال بررسى کنیم که لنگر چه خواصى دارد و چگونه از لرزاندن زمین جلوگیرى مى‏کند.کره زمین که ما ساکنین آن به شمار مى‏رویم داراى دو حرکت است: یک حرکت انتقالى به دور خورشید که از موضوع بحث ما خارج است و دیگرى حرکت وضعى یا حرکت دورانى زمین به دور خود که شب و روز را به وجود مى‏آورد و براى تشریح این حرکت بایستى قبلا با چند اصطلاح فیزیکى آشنا شد:

١. حرکت دورانى هر نوع حرکتى نظیر حرکت باد بزن برقى را که همواره دور یک محور مى‏چرخد «حرکت دورانى» مى‏نامند. چنان چه یک میله «کاموابافى» را به طور عمودى در توپى فرو برید تا از سمت دیگر خارج شود سپس دو سر میله را بین انگشتان خود قرار داده‏اید که مشابه با حرکت دورانى کره زمین است.

فرض کنید به جاى میله کاموا، میله بلندى وجود داشته باشد و بتوان آن را طورى از قطب شمال در زمین فرو کرد که از قطب جنوب خارج شود محل عبور چنین میله فرضى را «محور زمین» نامند. محور زمین نسبت به خورشید داراى یک زاویه ٢٣ درجه است که همین زاویه در گردش انتقالى زمین به دور خورشید، موجب پیدایش فصول و اختلاف آن در دو نیم‏کره مى‏شود.

زمین در هر ٢٤ ساعت یک بار از مغرب به مشرق دور این محور مى‏چرخد، سرعت این حرکت دورانى در مدار استوا در هر ساعت ١٦٦٦ کیلومتر و در هر ثانیه ٤٦١ متر است که هر چه به قطبین نزدیک شویم از مقدار آن کاسته مى‏شود.

٢. شتاب در حرکت دورانى اصطلاح دیگرى که باید با آن آشنا شد «شتاب» یا «ضربه» است. تغییر جهت سرعت متحرک و تغییر سرعت متحرک اعم از این که کم یا اضافه شود سبب به وجود آمدن ضرباتى مى‏گردد که آن را شتاب گویند و در ذیل مشروح‏تر بیان مى‏شود:

الف) شتاب ناشى از تغییر جهت سرعت. اتوبوسى را در نظر بگیرد که از خیابان وارد میدان فلکه مانندى مى‏شود؛ همین که سمت حرکت وى تغییر کند؛ یعنى شروع به گردش دور فلکه میدان نماید، تمام مسافرین در عرض اتوبوس به سمت راست خود پرت شده و چنان چه خود را محکم نگیرند روى مسافر سمت راستى مى‏افتند. بنابر این تغییر سمت متحرک، باعث وارد شدن ضربه هایى بر متحرک مى‏گردد که آن را «شتاب ناشى از تغییر جهت سرعت» نامند ولى چون این بحث مورد لزوم نیست از گفتگوى بیشتر درباره آن خوددارى مى‏شود (این شتاب به وجود آورنده نیروى جانب مرکز و نیروى گریز از مرکز که خنثى کننده یکدیگرند، مى‏شود).

ب) شتاب ناشى از تغییر سرعت. فرض کنید در اتوبوسى نشسته‏اید که با سرعت ٦٠ کیلومتر در ساعت روى جاده مستقیمى حرکت مى‏کند، ناگهان بچه یا مانع دیگرى جلو اتوبوس پیدا مى‏شود و راننده پا را، با قدرت روى پدال ترمز مى‏کوبد تا ماشین بایستد و از حادثه جلوگیرى شود، در این حال شما و سرنشینان دیگر، با شدت به سمت جلو پرتاب خواهید شد. این ضربه شدید که از کم شدن آنى سرعت یا به عبارت دیگر، تغییر سرعت در یک زمان کوتاه، به مسافرین وارد شده است در اصطلاح فیزیک «شتاب» نامیده مى‏شود. اگر در همین حال مانع از جلو ماشین رد شده باشد و راننده بلافاصله دنده عوض نموده و گاز را بفشارد؛ یعنى در زمانى کوتاه بخواهد سرعت قبلى را به دست آورد باز هم همان ضربه سرنشینان را به عقب پرت خواهد نمود به‏طورى که به شدت به صندلى فشرده مى‏شوند. با این که جهت این ضربه با ضربه اولى تفاوت دارد؛ ولى چون هر دو از تغییرات سرعت ناشى گشته‏اند، بنا به تعریف، شتاب نامیده مى‏شوند.

٣. نیروى جنبشى یا انرژى سینیتیک در مثال بالا وقتى که مانع جلو اتوبوس ظاهر شده و راننده ترمز مى‏کند با این که چرخ‏ها از حرکت باز مى‏مانند، لکن اتوبوس متوقف نگردیده بلکه با صدایى گوش خراش، که همگان را متوجه حادثه مى‏سازد، روى زمین کشیده شده و اثر سیاهى از خود باقى مى‏گذارد که معمولا افسران راهنمایى از روى آن، میزان سرعت وسیله نقلیه را تشخیص مى‏دهند. نیرویى که باوجود توقف چرخ‏ها، ماشین را به جلو مى‏کشاند، «نیروى جنبشى» نام دارد که هم‏زمان با حرکت اتوبوس در آن ذخیره شده و تا از بین نرود اتومبیل نمى‏ایستد، در این جا نیروى جنبشى بر خلاف میل راننده مى‏خواهد از کم شدن آنى سرعت جلوگیرى کرده و هم چنان ماشین را به جلو براند.

در همان مثال بالا چنان‏چه قبل از توقف کامل، مانع مزبور از جلو اتوبوس رد شده و راننده بخواهد با تعویض دنده و فشردن گاز سرعت بگیرد همان نیرویى که سرنشینان را به عقب پرتاب مى‏کند به تمام ذرات اتوبوس هم وارد شده و مى‏خواهد ماشین را هم به عقب پرت نماید؛ یعنى مى‏خواهد نگذارد سرعت اتوبوس اضافه شود.

در این جا نیروى جنبش باز هم بر خلاف میل راننده از زیاد شدن آنى سرعت جلوگیرى کرده و مانع افزایش سریع سرعت مى‏شود.

بنابر این، هر جسم اعم از این که به‏طور مستقیم یادورانى حرکت نماید متناسب با سرعت و وزنى (جرمى) که دارد، نیرویى در آن ذخیره مى‏شود که هم با افزایش سرعت و هم با کاهش سریع آن مخالفت نموده و سبب مى‏شود سرعت متحرک به تدریج زیاد و یا به تدریج کم شود و این موضوع اساس چرخ لنگر را به وجود مى‏آورد.

٤. چرخ لنگر و فواید آن در کلیه وسایلى که حرکت دورانى متشابه دارند، چرخ سنگینى به نام «چرخ طیار» یا «چرخ لنگر» - که شکل و وزن آن با حجم دستگاه متناسب است - روى محور حرکت نصب شده که مورد استفاده آن در مثال پایین روشن مى‏شود.

فرض کنید شخصى مى‏خواهد وارد منزلى شود و صاحب خانه موافق نیست و در نتیجه براى جلوگیرى از ورود وى دست خود را به سینه‏اش گذارده و او را به سمت خارج مى‏راند و شخص مزبور نیز با تمام نیروى خود مقاومت مى‏کند. چنان‏چه صاحب منزل یک باره دست خود را عقب کشد، شخص متجاوز، به شدت به سمت جلو پرت شده و اگر نتواند تعادل خود را حفظ نماید به سختى به زمین خواهد خورد.

عمل این شخص را «کار مقاوم» و عمل صاحب خانه را «کار محرک» نامند؛ زیرا اگر صاحب منزل قصد جلوگیرى نداشته باشد این شخص بدون احتیاج به مقاومت وارد منزل مى‏شود و دیگر کار مقاوم، مورد پیدا نمى‏کند (به این مثال توجه شود).

موتور یک اتوبوس هم، که ناله کنان مسافران را از گردنه بالا مى‏برد، مانند همان شخص در مقابل فشارى که به وى وارد مى‏شود (وزن اتوبوس، وزن بار و مسافر، شیب جاده) مشغول مقاومت است و همین که به سرازیرى رسید یک باره این فشار قطع شده و سرعت آن مى‏خواهد اضافه شود، این عمل مانند لحظه‏اى است که دست صاحب خانه از جلو سینه متجاوز کنار مى‏رود و شخص مزبور سقوط مى‏کند، که در این صورت ضربه بسیار شدیدى بر قطعات موتور وارد مى‏آید، لکن چرخ لنگر موتور که به انتهاى میل‏لنگ نصب شده و «فلاى ویل» و یا به زبان رانندگان «فراویل» نام دارد با نیروى جنبشى که در خود ذخیره کرده نمى‏گذارد این تغییر سرعت، ناگهانى انجام شود بلکه ضمن مخالفت با تغییر سرعت، اجازه مى‏دهد که به تدریج دور موتور زیاد شود.

نیروى احتراق بنزین در موتور و نیروى برق که موجب گردش آب میوه‏گیرى و چرخ گوشت مى‏شوند کار محرک، و بار و مسافر و وزن اتوبوس، میوه یا گوشتى که به داخل چرخ‏ها فرستاده مى‏شوند کار مقاوم نام دارند. با شرح موارد بالا اکنون تعریف چرخ لنگر از کتب درسى:

«چرخ لنگر یا چرخ طیار، چرخ سنگینى است که بر روى محور ماشین‏هاى با حرکت دورانى نصب مى‏کنند تا سرعت ماشین را تنظیم کند. مى‏دانیم براى آن که کارهاى محرک و مقاوم برابر باشند، هنگامى‏که کار محرک زیادتر از کار مقاوم باشد چرخ طیار، اضافه کار را به صورت انرژى جنبشى در خود ذخیره مى‏کند و هنگامى که کار مقاوم از کار محرک بیشتر شود این انرژى ذخیره شده را پس مى‏دهد و بدین ترتیب مانع از این مى‏شود که سرعت ماشین تغییرات شدید پیدا کند».

٥- آن چه موجب تغییر سرعت زمین مى‏شود؛ یعنى سرعت ٤٦١ متر را کم یا زیاد مى‏سازد چیست؟ خوش‏بختانه این عامل براى انسان مجهول نیست و همگان آن را احساس نموده‏اند. این، عامل مهم طوفان‏هاى روى کره زمین است: در روزهاى طوفانى وقتى که باد از روبه‏رو با شما مواجه مى‏شود ملاحظه مى‏کنید که مقاومت هوا حرکت شما را به جلو، کند نموده و مانع عبور آزاد شماست، عین همین مقاومت را طوفان در برخورد با ساختمان‏ها، درختان جنگل و کوه‏هاى مسیر خود به وجود آورده و در سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین اخلال مى‏نماید.

اکنون فرض کنید در یک منطقه کوهستانى استوا، مانند کشور کنیا در آفریقا و کشور اکوادر در آمریکا جنوبى و جزیره سوماترا در مجمع الجزایر اندونزى - که کوهستان به شکل دیوارهاى عظیمى در سراسر آن مناطق کشیده شده - فقط در طول پنجاه کیلومتر طوفان وحشتناک مناطق حاره شروع شود، چنان‏چه ارتفاع متوسط کوهستان در این مثال‏ها را دو کیلومتر در نظر بگیریم و سرعت باد را که گاهى تا ٣٠٠ کیلومتر در ساعت مى‏رسد (طوفانهاى خلیج مکزیک)، تنها ٢٠٠ کیلومتر فرض نماییم و جهت این طوفان از مشرق به طرف مغرب باشد ٨٦ میلى‏متر از سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین، کم مى‏شود - و اگر جهت آن از مغرب به طرف مشرق، یعنى در جهت دورانى زمین باشد سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین را به اندازه ٨٦ میلى‏متر افزایش مى‏دهد.

با توجه به این که در هواى طوفانى گاهى سرعت شدید شده، درخت‏ها را تا نزدیک زمین خم مى‏نماید و پس از چند لحظه از نیروى آن کاسته شده و مدتى رو به آرامش نسبى گذاشته و باز شدت آن به اوج خود مى‏رسد، تغییر سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین نیز، دستخوش همین تناوب مى‏گردد، لحظه‏اى مى‏خواهد سریعاً افزایش یا کاهش یافته و لحظه‏اى دیگر وضع عادى خود را باز یابد.

اگر چه افزایش ٨٦ میلى‏متر در مثال بالا به ٤٦١ متر به نظر شما قابل توجه نیست، ولى لرزش یا ضربه یا نیروى شتاب تغییر سرعت ٨٦ میلى‏مترى به اندازه انفجار ناگهانى شصت و نه میلیون عدد بمب هیدورژنى ردیف ٥٠ مگاتن است (بمب هیدروژنى ردیف ٥٠ مگاتنى برابر ٢٥٠٠ بمب اتمى است که در هیروشیماى ژاپن مصرف شد!). اگر هنگام وقوع طوفان‏هاى وحشتناک، زمین گرفتار این ضربه‏ها مى‏شد، کلیه موجودات زنده، ساختمان‏ها، تأسیسات و آثار حیات شاید یک باره از آن ناپدید مى‏گشت، لکن پروردگار مهربان براى این که بندگانش آرام روى زمین راه بروند - به تعبیر خود قرآن - کوه‏ها را با خاصیت چرخ لنگرى مهمى که دارند، ضربه گیر این نیروى وحشتناک نموده است.

باید دانست که وقتى طوفان در یک منطقه کوچک زمین (نسبت به سطح کره زمین) به وجود مى‏آید به‏طورى که موجب تغییراتى در سرعت زمین شود کلیه کوه‏هاى کره زمین که همراه زمین حرکت دورانى دارند با نیروى جنبش ذخیره شده در خود تغییرات ناگهانى سرعت را به تغییرات تدریجى سرعت تبدیل نموده و ما را از شرّ آن ضربه‏ها نجات مى‏دهند. نکته‏اى که توجه به آن ضرورى است این است که طوفان‏هاى شدید فقط منحصر به نواحى حاره نبوده و در تمام نقاط زمین ممکن است به وجود آمده لرزش‏هاى شدیدى را که موجب قطع حیات است به وجود آورند. بنابر این عمل چرخ لنگرى کوه‏ها در تمام لحظات شبانه روز سرعت ٤٦١ متر در ثانیه زمین را تنظیم‏نموده ونمى‏گذارند شتاب ناشى از تغییر سرعت، ما موجودات مغرور را گوشمالى دهد!

ضمناً باید توجه داشت گرچه حجم کوه‏ها در برابر حجم کره زمین زیاد نیست اما در حد ذات خود، حجم عظیمى را تشکیل مى‏دهند که با یک محاسبه ساده علمى مى‏توان اثر چرخ لنگرى عظیم آن را دریافت.

اگر موقع نزول این آیات، در محیط علمى جهان آن روز، بحثى این گونه در فیزیک وجود داشت و یا در شبه جزیره عربستان یک دانشمند علم فیزیک پیدا مى‏شد، که درباره مسائل چرخ لنگر اظهار نظرى نموده باشد، شاید وجود این آیات، عجیب و شگفت آور نبود، ولى با توجه به این که در آن زمان چنین مسائلى ابداً سابقه نداشته است، باید اقرار کرد که بیان چنین آیات علمى معجزه بزرگى است.

قرآن و زوجیت در موجودات ٣. «... وَ مِن کُلِّ الْثَّمَراتِ جَعَلَ فِیها زُوْجَیْنِ اثْنَیْنِ یُغْشِى الَّیْلَ الْنَّهَارَ إِنَّ فِى ذَلِکَ لاَیاتٍ لِقَومٍ یَتَفَکَّرُونَ؛

و از همه میوه‏ها جفت آفرید، روز را با تاریکى شب مى‏پوشاند، در این کار براى‏گروه متفکر نشانه‏هایى (بر قدرت خداوند و وجود تدبیر در جهان آفرینش) وجود دارد».

یکى از رازهاى عظمت قرآن و دلایل اعجاز این کتاب آسمانى، «نهایت ناپذیرى» آن است به این معنا که استفاده و بهره بردارى بشر از آن، هرگز به پایان نمى‏رسد و همواره همگام بازمان پیش مى‏رود و هر چه بشر در گشودن رازهاى طبیعت و تسخیر قله‏هاى علم و دانش، پیروزتر مى‏گردد، حقایق نوترى بر او از آیات قرآن آشکار مى‏گردد. تو گویى قرآن به سان یک اقیانوس ژرف و ناپیدا کرانه‏اى است که با هیچ قدرت به ژرفاى آن نمى‏توان رسید و با هیچ نیرویى نمى‏توان مرغ اندیشه بشر را در کرانه‏هاى آن به پرواز در آورد و یا به سان جهان هستى است که هر چه دانش‏ها و بینش‏ها و سیع‏تر گردد رازهاى نهفته آن تجلى بیشترى مى‏یابد.

قرآن در اثر داشتن حالت «نهایت ناپذیرى» از اقامه هر نوع دلیل بر ارتباط خود با مبدأ نامتناهى بى نیاز است و از کتابى که از ناحیه خداى بزرگ براى هدایت و راهنمایى جهانیان تا روز رستاخیز فرستاده شده است جز این انتظار نمى‏رود.

زوجیت در جهان گیاهان یکى از مسائل قابل توجه که در قرن اخیر مورد بحث واقع و سرانجام پرده از روى آن برداشته شده است موضوع زوج بودن گیاهان بلکه تمام موجودات جهان طبیعت است. براى بشر عصر رسالت چنین موضوعى اصلاً مطرح نبود و درباره آن کوچک‏ترین آگاهى نداشت؛ ولى قرآن مجید با اصرار کم نظیرى درباره زوج بودن همه موجودات جهان آفرینش سخن گفته و براى ایجاد انگیزه در مسلمانان تا مسأله را از راه علمى مورد بررسى قرار دهند به‏طور مکرر از آن یاد نموده است. مفسران پیشین نه تنها در این آیات دقت شایسته مقام قرآن را انجام نداده‏اند، بلکه آیات مربوط به زوج بودن نباتات و کلیه موجودات آفرینش را طورى تفسیر کرده‏اند که فقط با علوم و آگاهى‏هاى محدود آن زمان تطبیق مى‏نمود. قرآن مجید درباره زوجیت گیاهان با بیان قاطع و روشن چنین مى‏فرماید:

«أَوَلَمْ یَرَوْا إلَى الأَرْضِ کَمْ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ زُوجٍ کَریمٍ؛(٢٧)

آیا به زمین نمى‏نگرند که در آن جا از هر جفت زیبا و ارزنده‏اى رویانده‏ایم؟».

درباره زوج بودن تمام موجودات جهان آفرینش با صراحت مى‏فرماید:

«وَ مِنْ کُلِّ شَىْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ؛(٢٨)

از هر چیزى یک جفت آفریدیم تا شما به عظمت جهان آفرینش و قدرت آفریننده آن پى برده و متذکر گردید».

قرآن با این که به خردمندان دستور مى‏دهد در آفرینش جهان تفکر بیشترى نمایند(٢٩) و یکى از نشانه‏هاى بندگان خدا را تأمل فراوان و عمیق در آیات خلقت مى‏داند(٣٠) با این وجود از جانب مسلمانان در این حقیقت قرآنى، که خود یکى از معجزات علمى قرآن است و به تازگى پژوهشگران به این راز دست یافته‏اند دقت کافى به عمل نیامده است.

گروهى آیات مربوط به زوجیت تمام کاینات را از طریق مرکب بودن هر چیزى از جوهر و عرض و یا ماده و صورت تفسیر نموده و افزوده‏اند که هدف از یاد آورى زوج بودن اشیا، توجه دادن بشر به این است که فرد مطلق، که هیچ نوع ترکیبى در آن نیست، فقط خداست.(٣١) برخى گفته‏اند که مقصود از زوج بودن گیاهان همان اصناف و انواع مختلف است و در حقیقت لفظ زوج و ازواج در این موارد، به معناى اصناف و انواع مى‏باشد(٣٢) در صورتى که معناى حقیقى زوج، جفت بودن است و اگر به دو صنف و یا دو نوع مختلف زوج گفته شود در واقع، مجاز است وگرنه در میان اصناف مختلف یا انواع گوناگون، زوجیت به معناى واقعى وجود ندارد.

هم‏چنین زوجیت از طریق ترکیب موجودات از جوهر و عرض تفسیر بعیدى است که نیاز به دقت فلسفى دارد. گذشته از این، صریح آیه «وَ مِنْ کُلِّ شَىْ‏ءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ؛ از هر موجودى جفت آفریدیم» این است که هر چیزى که جامه وجود پوشیده است، زوج و جفت مى‏باشد در صورتى که بنابراین تفسیر، خود جوهر و یا عرض به تنهایى فرد است و زوج نیست (دقت کنید).

بررسى لفظ زوج از نظر لغت لفظ «زوج» در زبان عربى به چیزى گفته مى‏شود که معادل و لنگه دارد؛ مثلاً به هر یک از زن و مرد مى‏گویند «زوج». چنان که قرآن در مقام خطاب به آدم چنین مى‏فرماید:

«... اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوجُکَ الْجَنَّةَ؛(٣٣)

تو با زوج (همسر) خود در بهشت سکنا گزین».

اگر قرآن موقع بیان زوجیت موجودات جهان لفظ زوج را «تثنیه» آورده و مى‏فرماید: «وَ مِنْ کُلِ شَى‏ءٍ خَلَقْنا زَوجَیْنِ؛(٣٤) از همه چیز زوج و جفت آفریدیم» براى این است که در این زبان به هر یک از دو چیزى که جفت است زوج مى‏گویند و لذا در بیان ریشه انسان - که نر و ماده است - باز این لفظ را تثنیه آورده و مى‏فرماید:

«وَ انَّهُ خَلَقَ الْزَّوجَیْنِ الْذَّکَرَ وَ الأُنْثى؛(٣٥)

اوست که نر و ماده را آفرید».

تاریخ پیدایش نظریه زوجیت در گیاهان از دیر زمانى بشر به وجود جنس نرو ماده در میان درختان پى برده بود. حتى در نقاط خرماخیز این مسأله روشن بود که اگر نطفه نر را روى قسمت ماده نپاشند، نخل ثمر نمى‏دهد. ولى هرگز نمى‏دانستند که این قانون، قانونى عمومى است و همه گیاهان، نرو ماده دارند و تلقیح و گرد افشانى آنها، به وسیله باد و یا حشرات واحیاناً به‏طور مصنوعى انجام مى‏گیرد(٣٦). نخستین کسى‏که این حقیقت علمى را به وضوح تشریح کرد دانشمند معروف سوئدى، شارل لینه (١٧٨٧-١٧٠٧) بود. وى همواره نباتات را دوست مى‏داشت به‏خصوص که یکى از نوشته‏هاى گیاه شناس فرانسوى، سبابستن وایان به دستش افتاد و علاقه‏مند شد که درباره اسرار نباتات تعمق کند و براى اولین بار نوعى تقسیم‏بندى بر اساس آلت نر و مادگى طرح ریزى کرد و ازآن‏فایده بزرگى برد؛ زیرا بلافاصله در دانشگاه «اویسال» مقامى براى او معین‏کردند.(٣٧)

این حقیقت امروز یکى از مسلمات جهان علوم و در درجه مسائل حسى قرار گرفته و جزئیات آن روشن گردیده است. شما نیز مى‏توانید با بررسى ساختمان یک گل، به حقیقت آن پى ببرید.

زوجیت عمومى در همه موجودات جهان تحقیقات علمى بشر پیرامون ماده جهان به این‏جا منتهى شده بود که ماده‏نخستین جهان موجودات، موجودى ریز و نشکن به نام «اتم» است و همه‏جهان، جز ترکیبات گوناگون این ذرات چیزى دیگرى نیست. ولى موفقیت‏اخیر دانشمندان در شکستن اتم پرده از روى رازى برداشت و ثابت شدکه هر یک از ذرات، خود داراى اجزاى ریزى هستند و هر اتمى مرکب از دوجزء است: یکى «الکترون» (ذرات گردنده اتم که بار منفى دارند) و دیگرى«پروتون» (هسته مرکزى که بار مثبت دارد) و بر اثر داشتن این دو بارِ مختلف و به اصطلاح «ناهمنام» کشش و جاذبه عجیبى میان این دو جنس مخالف حکمفرماست که بى شباهت به جاذبه جنسى میان دو جنس مختلف نیست.

در روز نزول قرآن هرگز امکان نداشت این حقیقت علمى را، جز با بیانى که در قرآن وارد شده است، ذکر نمود.(٣٨) در پایان تذکر این نکته لازم است که قرآن در آیه مورد بحث، میوه‏ها را زوج معرفى کرده در حالى که در آیات دیگر گیاهان را آن طور که بیان شد - معرفى نموده است.

این تعبیر ظاهراً به خاطر آن است که پیدایش هر میوه از ترکیب دو نطفه نروماده گیاه است؛ زیرا میوه چیزى جز محصول آمیزش نرو ماده نیست. ممکن است این جمله معناى دیگرى نیز داشته باشد، که علم در آینده آن را ثابت کند.

تاریکى شب، مولود چیست؟ تاریکى شب جز سایه خود زمین چیز دیگرى نیست. هنگامى که نیمى از کره زمین ما، رو به روى خورشید قرار گرفت، نیم دیگر آن در تاریکى سایه خود فرو مى‏رود و روشنایى از آن رخت مى‏بندد.

آخرین بخش از آیه، که همان جمله «یغشى الیل النهار» است به این حقیقت اشاره دارد و همه این جریان‏ها نشانه وجود تدبیر در جهان آفرینش است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. چنان‏که در آیه پیش، چنین فرموده است: «وَ یُدَبِّرُ الْأَمْرَ».

٢. در فلسفه الهى ثابت شده است که وجود نظم و نفوذ تدبیر در سرتاسر خلقت، حاکى از حکومت اراده و خواست واحدى بر جهان آفرینش است. قرآن مجید نه تنها به این برهان اشاره نموده، بلکه مبتکر و پایه‏گذار این دلیل نیز هست چنان‏که مى‏فرماید: «لَوْ کَاَن فیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا...؛ اگر در زمین و آسمان‏ها خدایانى بودند، نظام آفرینش به هم خورده فساد و هرج و مرج حکومت مى‏کرد»- انبیاء (٢١) آیه ٢٢. توضیح این قسمت را در کتاب‏هاى عقاید بخوانید.

٣. نجوم براى همه، ص ٢٥، ٤٢.

٤. ر. ک: زمین و سرگذشت آن؛ نجوم بى‏تلسکوپ؛ هیئت فلاماریون.

٥. معارج (٧٠) آیه ٤٠.

٦. الهیئة والاسلام، ص ٨٢.

٧. وسائل الشیعه، ج ٣، ص ١٢٧.

٨. ج ٥، ص ٢٦٩.

٩. فرقان (٢٥) آیه ٤٥.

١٠. حجر (١٥) آیه ١٩.

١١. المیزان، ج ١١، ص ٣١٩.

١٢. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٦٤.

١٣. نوح (٧١) آیه ١٩، ٢٠.

١٤. بقره (٢) آیه ٢٢.

١٥. غایشه (٨٨)آیه ٢٠.

١٦. جلال الدین سیوطى، عقود الجمان، چاپ مصر، بحث «مسندالیه».

١٧. مجمع البیان، ج ٥، ص ٤٨٠.

١٨. ر.ک: سوره‏هاى نحل (١٦) آیه ١٥؛ انبیاء (٢١) آیه ٣١؛ لقمان (٣١) آیه ١٠.

١٩. نبأ(٧٨) آیه ٧.

٢٠. قرآن و آخرین پیامبر، ص ١٨٥.

٢١. نهج البلاغه، خ‏١.

٢٢. همان، خ ٩١ (اَشباح).

٢٣. فرید وجدى، دائرة المعارف، ج ٣، ص ٣٣ - ٣٤.

٢٤. مرسلات (٧٧) آیه ٢٧.

٢٥. اعجاز قرآن از نظر علوم امروز، ص ٨٦.

٢٦. نکته قابل توجه این که در قرآن از کوه‏ها به «رواسى» تعبیر شده است و در لغت مى‏خوانیم: «راست السفینة» أی «وقفت على الأنجر» و «انجر» در اصل همان لنگر است همان‏طور که در لغت مى‏خوانیم «الانجر: مرساةالسفینة».

٢٧. ر.ک: شعراء (٢٦) آیه ٧؛ طه (٢٠) آیه ٥٢؛ لقمان (٣١) آیه ١٠؛ ق (٥٠) آیه ٧؛ رحمن (٥٥) آیه‏٥٢؛ یس (٣٦) آیه ٣٦.

٢٨. ذاریات (٥١) آیه ٤٩.

٢٩. آل عمران (٣) آیه ١٩١.

٣٠. فرقان (٢٥) آیه ٧٣.

٣١. راغب، مفردات ، ص ٢١٦.

٣٢. کشاف، ج ٢، ص ٣٠٤ در تفسیر آیه «...فَأَخْرَجْنا بِه أَزْواجاً مِن نَباتٍ شَتَّى...» - (طه (٢٠) آیه ٥٢).

٣٣. بقره (٢) آیه ٣٥.

٣٤. الذاریات (٥١) آیه ٤٩.

٣٥. نجم (٥٣) آیه ٤٥.

٣٦. حشرات از عوامل مهم گرده افشانى هستند و سبب بارور شدن بسیارى از گل‏ها و گیاهان مى‏شوند. حشرات براى استفاده از دانه گرده و شهد گل‏ها، وارد آنها مى‏شوند و در موقع رفتن از گلى به گل دیگر، دانه‏هاى گرده‏اى را که به کرک‏هاى تن آنها چسبیده روى کلاله‏ها مى‏نشانند. اگر مانع شوند که حشرات به بعضى از گیاهان نزدیک شوند، آن گیاهان اساساً میوه و دانه نمى‏دهند.

٣٧. تاریخ علوم، ص ٣٥.

٣٨. براى توضیح بیشتر ر.ک: قرآن و آخرین پیامبر .

قرآن و اسرار آفرینش چهره‏هاى گوناگون حیات

٤. «وَ فِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ وَ جَنّاتٌ مِنْ أَعْنابٍ وَ زَرْعٌ وَ نَخِیلٌ صِنْوانٌ وَ غَیْرُ صِنْوانٍ یُسْقَى‏ بَمآءٍ واحِدٍ وَ نُفَضِّلُ بَعْضَها عَلى بَعْضٍ فِى الْأُ کُلِ إِنَّ فِى ذَلِکَ لِایتٍ لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ؛

در زمین قطعاتى پیوسته و مختلف وجود دارد و در آن باغ‏هایى از انگور و زراعت و نخل‏هایى که از یک ریشه و یا دو ریشه روییده‏اند وجود دارد، همگى‏بایک آب سیراب مى‏شوند و میوه برخى را بر برخى دیگر برترى داده‏ایم ودراین‏موضوع براى گروه اندیشمند، نشانه‏هایى (از عظمت و قدرت خدا) است».

زمین در نگاه‏هاى نخستین ما به صورت‏هاى گوناگونى جلوه مى‏کند؛ پاره‏اى از آن را به گونه سنگلاخ و شوره زار مى‏بینیم که براى هیچ نوع کشت شایستگى ندارد و چه بسا در اسرار آفرینش این قسمت در شگفت مى‏مانیم و از خود مى‏پرسیم هدف از آفریدن این پهنه‏هاى غیر قابل کشت چیست؟! ولى به‏طور مسلم نتایجى دارد که سرپنجه علم به تدریج از آن پرده بر مى‏دارد.

ولى پاره دیگر را سر زمین‏هاى حاصلخیز و آماده براى هر نوع کشاورزى و درخت کارى مى‏بینیم که به صورت یک منبع سرشار از حیات و زندگى، جنبش و حرکت جلوه‏گرى مى‏کند.(١) قرآن اختلاف چهره‏هاى زمین را گواه بر وجود تدبیر در جهان آفرینش مى‏داند و در آغاز آیه مورد بحث مى‏فرماید:

«وَ فِى الأَرْضِ قِطَعٌ مُّتَجاوِرَاتٌ؛

در روى زمین قطعات گوناگون و به هم پیوسته‏اى وجود دارد».

آیا وجود این قطعات رنگارنگ دلیل بر وجود حکومت عقلِ محیطِ بزرگى، بر این کره خاکى نیست؟ آیا پدید آمدن این چهره‏هاى مختلف از ماده واحد جهان (اتم) گواه بر مداخله یک مبدأ قدرت و دانش، در خلقت زمین نمى‏باشد؟ درست است اختلاف چهره زمین، معلول یک سلسله علل طبیعى و به عبارت دیگر، اثر مستقیم ترکیب عناصر مختلفى است که در زمین وجود دارد و چهره آن را به گونه‏هایى در مى‏آورد؛ ولى باید دید مبدأ اختلاف عناصر چیست.

اختلاف هر عنصرى با عنصر دیگر طبق تصریح دانشمندان، مربوط به اختلاف اتم‏ها، از نظر شماره نوترون‏ها و پروتون‏ها و الکترون‏هاى آنهاست و در حقیقت سازنده صدى چند عنصر، همین اختلاف اجزاى اتم‏ها از نظر تعداد نوترون و پروتون و الکترون است و همین اختلاف تحت ضابطه و قانون دقیقى است که اختلال آن، سبب نابودى عنصر مى‏باشد. آیا این انضباط در ساختمان موجودى بدون مداخله یک فاعل دانا و توانا صورت مى‏پذیرد؟

کوتاه سخن آن‏که، تفسیر اختلاف سطح کره زمین از نظر آمادگى براى کشت و یا نداشتن صلاحیت براى آن، به وسیله علل طبیعى و مربوط دانستن آن به ترکیب عناصر مختلف شیمیایى، نه تنها مانع از آن نیست که این اختلاف، اثر مداخله یک مبدأ قادر و دانا باشد، بلکه بدون مراقبت و نظارت او صورت نمى‏پذیرد؛ زیرا اختلاف چهره زمین معلول ترکیب عناصر گوناگونى است و مغایرت یک عنصر شیمیایى با عنصر دیگر، نتیجه اختلاف اتم عنصرهاست و تفاوت دو اتم، مربوط به تعداد الکترون و پروتون و نوترون هر اتم است و شماره ذرات اتم آن‏چنان دقیق و تحت انضباط است که کوچک‏ترین تخلف در تعداد برخى، موجب اختلال در وجود عنصر و نابودى آن مى‏گردد.

بنابراین، گذشته از این که انضباط ذرات مخصوص هر اتم، گواه بر وجود تدبیر در جهان آفرینش است؛ پدیدآوردن یک اختلاف در سطح کره خاک در ماده واحد (اتم) با نظامى که بیان گردید خود بزرگ‏ترین گواه است که خدایى دانا و توانا از روى نقشه و تدبیر و مقایسه و اندازه‏گیرى خاصى، از ماده واحد، این اختلاف را به وجود آورده است.

در نگاه دیگر روى زمین را پوشیده از مزارع مختلف و انواع سبزى‏ها، گل‏هاى رنگارنگ، درختان با برگ‏هاى مختلف و میوه‏هاى خوش‏رنگ و مطبوع، مشاهده مى‏نماییم و هر یک از این نباتات، گذشته از این‏که به محیط زندگى جلال و شکوه بخشیده، مایه زندگى و اساس استقرار حیات در روى زمین است. در این صورت از خود مى‏پرسیم: ریشه این اختلاف در جهان نباتات از کجاست؟ چگونه از یک آب و خاک و حرارت (خورشید) یک چنین انواع بى‏شمارى به وجود آمده است؟

وارد باغستانى مى‏شویم، مى‏بینیم که، شبدر در کنار لاله و یاسمن پهلوى سوسن روییده‏اند. در یک هکتار زمین، خرما، انگور، سیب، گلابى، هلو، شفتالو و... در کنار یکدیگر رشد نموده و با میوه‏هاى رنگارنگ خود که، از شاخسار آنها آویزان است و خودنمایى و فخر فروشى مى‏کنند.

در نخستین برخورد، هر بیننده‏اى انگشت تعجب به دندان گرفته و با خود مى‏گوید: چه قدرتى این انواع را از ماده واحد (آب و خاک و نور) پدید آورده است؟ قرآن این حقیقت را، که نشانه وجود تدبیر در جهان آفرینش و بالاخص جهان نباتات مى‏باشد، با جمله زیر بیان کرده و مى‏فرماید:

این مزارع مختلف و انواع درختان و میوه‏هاى گوناگون، همگى از یک ماده سیراب مى‏شوند («یسقى بماء واحد») و در حقیقت آب، که خون زندگى زمین است، از وحدت ماده در نباتات مختلف جهان حکایت دارد.

درست است که علم و دانش امروز، ثابت کرده است اختلاف رنگ و نوع ژن‏هاست که باعث اختلاف رنگ و شکل گیاهان و انواع درختان مى‏شود؛ ولى جان سخن در علت اختلاف همین ژن‏ها و تعداد آنها در سلول تخم گیاهان است که چگونه، از ماده واحد جهان (اتم) این عوامل گوناگون و دستگاه‏هاى مختلف پدید آمدند و سرانجام موجب اختلاف در جهان گیاهان و درختان شدند؟

تو گویى در ساختمان هر گیاه و درختى، لابراتوار و دستگاه مخصوصى است که هر کدام، از یک آب و خاک، انواع مواد و ویتامین‏ها مى‏سازند. اگر در جو و گندم ماده نشاسته‏اى و در نخل و مو ماده قندى و در لیمو ماده اسیدى و در سایر درختان و گیاهان، انواع مواد و ویتامین‏ها مشاهده مى‏کنیم همگى اثر مستقیم دستگاه‏هاى مختلف و لابراتوارهاى گوناگون است که در ساختمان و بذر هر کدام وجود دارد و این لابراتوارهاى طبیعى، از آب و هوا و خاک و نور واحد جهان طبیعت، انواع خوراکى‏ها و ویتامین‏ها را براى بشر مى‏سازند. پدید آرنده این عوامل و دستگاه‏ها از ماده واحد جهان (اتم) کیست؟ آیا ماده فاقد شعور و حس مى‏تواند براى خویش یک چنین نظامى را طرح ریزى کند؟ آیا مى‏تواند بدون دخالت یک مدبر بزرگ و عقل محیط خود به خود به صورت لابراتوارها و دستگاه‏هاى گوناگونى در آید و به جهان زندگى با انواع درختان و اقسام میوه‏ها، شکوه و جلال بخشد؟قرآن در برخى از سوره‏ها روى اختلاف میوه‏ها نیز تکیه نموده و مى‏فرماید:

«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ مِنَ الْسَّماءِ ماءً لَکُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِیهِ تُسِیمُونَ یُنْبِتُ لَکُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّیْتُونَ وَالنَّخِیلَ وَ الأَعْنابَ وَ مِنْ کُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایَةً لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ...وَ مَاذَرَأَ لَکُمْ فِى الأَرْضِ مُخْتَلِفاً أَلْوانُهُ إِنَّ فِى ذَلِکَ لَایَةً لِقَومٍ یَذَّکَّرُونَ؛(٢)

اوست خدایى که از آسمان آب فرو فرستاد و از آن است آشامیدن شما و نیز از آن درختانى مى‏رویاند که (از برگ آن دام‏هاى خود را) مى‏چرانید. خداوند به وسیله آن آب، مزارع و درختان زیتون و نخل و انگور و همه نوع میوه‏ها را مى‏رویاند و در این موضوع براى گروه اندیشمند، نشانه (توحید و گواه بروجود تدبیر در جهان آفرینش) است. اوست خدایى که در روى زمین موجودات رنگارنگ (جاندار و نبات) آفرید و در این مسأله براى اهل توجه نشانه‏هایى وجود دارد».

و نیز روى اختلاف رنگ‏ها در میوه‏ها و کوه‏ها و صخره‏ها و مردم و جنبندگان و چهار پایان تکیه کرده مى‏فرماید:

«أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ مُّخْتَلِفاً أَلْوانُها وَ مِنَ الْجِبالِ جُدَدٌ بَیْضٌ وَ حُمْرٌ مُخْتَلِفٌ ألْوانُها وَ غَرابِیْبُ سُودٌ وَ مِنَ النَّاسِ وَ الدَّوابِّ وَ الأَنْعامِ مُخْتَلِفٌ أَلْوانُهُ کَذلِکَ إِنِّما یَخْشَى اللَّهَ مِنْ عِبادِه الْعُلَماءُ اِنَّ اللَّهَ عَزیزٌ غَفُورٌ؛(٣)

مگر نمى‏بینى که خدا از آسمان آبى نازل کرده و از آن میوه‏هاى رنگارنگى خلق کرده‏ایم، و در کوه‏ها راه‏هایى (از طبقات کوه) سفید و قرمز، به رنگ‏هاى گوناگون و صخره‏هایى سیاه پدید آوردیم. و هم‏چنین از انسان‏ها و جانوران و چهار پایان به رنگ‏هاى مختلف (آفریدیم)؟ از میان انسان‏ها فقط دانشمندان مى‏ترسند و خداوند با قدرت و آمرزنده است».

ذیل‏آیه، که ترس‏را از آنِ علما و دانشمندان‏مى‏داند، این‏نکته رامتذکرمى‏شود که، تنها این طبقه، در آفرینش جهان دقت کرده و خداى خود را مى‏شناسد.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. خاک حاصلخیز از مواد معدنى تشکیل یافته و مقدار زیادى نیز مواد آلى دارد که از بقایاى حیوانات و نباتات اولیه به وجود آمده‏اند. این مواد آلى در مرحله پوسیدگى هستند، ولى در همین مرحله نیز بقایاى مردگان با آب و هوا ترکیب یافته زندگانى جدید را ممکن مى‏سازد. خاکى که داراى این عناصر نیست و فقط از قطعات سنگ‏هاى تخریب شده به وجود آمده عقیم و غیر قابل کشت است و حاصل نمى‏دهد. خاکى که حاصل مى‏دهد خاک زنده است. بیست در صد خاک زنده را موجودات ذره بینى بى شمار گیاهى و حیوانى تشکیل مى‏دهند. در هر گرم خاک میلیون‏ها از این موجودات، زندگى مى‏کنند. به این ترتیب، خاک در نتیجه عوامل اقلیمى روى قسمت جامد زمین و افزایش اجسام زنده به مرور زمان به وجود آمده است. ر.ک: اثبات وجود خدا، ص ٢٢٩ (گفته لستر جان زیمن، گیاه‏شناس و خاک‏شناس آمریکایى).

٢. نحل (١٦) آیه‏هاى ١٠ - ١٣.

٣. فاطر (٣٥) آیه‏هاى ٢٧ - ٢٨.

*****

بازگشت به زندگى، عجیب نیست ٥. «وَ إِن تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَوْلُهُمْ أَ إِذا کُنّا تُراباً أَ إِنّا لَفِى خَلْقٍ جَدِیدٍ أُولئِکَ الَّذِینَ کَفَرُوُا بِرَبِّهِمْ وَ أُولئِکَ الأَغْلالُ فِى أَعْناقِهِمْ وَ أُولئِکَ اَصْحابُ النَّارِهُمْ فِیها خالِدُونَ؛

اگر (از انکار آنان) تعجب مى‏نمایى، عجب گفتار آنهاست که (مى‏گویند:) آیا وقتى ما خاک شدیم بار دیگر آفرینش جدیدى خواهیم داشت؟ آنان کسانى هستند که به قدرت خداى خود کفر ورزیدند وغل‏ها به گردن‏هاى آنهاست و همگى اهل آتش هستند و در آن همیشه خواهند بود».

عقیده به روز باز پسین یکى از عقاید کهن جهان بشرى است، حتى آثار اعتقاد به آن در میان مللى که تاریخ شش هزار ساله دارند، به خوبى به چشم مى‏خورد.

یکى از اصول اساسى همه مذاهب جهان، مسأله بازگشت به زندگى ابدى است و هر مسلکى که در سر لوحه آن اعتقاد به روز رستاخیز نباشد نمى‏توان به آن نام مذهب نهاد و هدف‏هاى تربیتى و اجتماعى مذهب بدون اعتقاد به روز پاداش و کیفر، جامه عمل نمى‏پوشد.

چنین عقیده‏اى، با سوابقى که در میان تمام ملل جهان دارد، مى‏تواند نشانه فطرى بودن آن باشد؛ زیرا علایم و نشانه‏اى که براى امور فطرى در اختیار داریم، همگى بر آن منطبق است و بسیار بعید است چنین عقیده‏اى با این سابقه و قدمت و با این شیوع و گسترش، بدون الهام از نداى فطرت در دل جامعه بشرى به وجود آید و شروع به رشد و نموّ نماید.

شاید هر فردى در حالات خاصى، احساس نماید که رشته زندگى او با مرگ وى گسسته نمى‏شود و مرگ وى آخرین حلقه تکامل وى نیست و هرگز او براى زندگى چند روزه با انبوهى از مشکلات و سختى‏ها آفریده نشده است، بلکه این شب تار صبح روشنى دارد و مرگ دروازه فنا و نابودى نیست، بلکه دریچه‏اى به سوى زندگى پیوسته و ابدى است. البته - همان‏طور که در جاى دیگر گفته‏ایم - نداى فطرت فقط در انسان ایجاد توجه و بیدارى مى‏نماید، ولى نمى‏تواند، هادى و رهبر باشد، بلکه براى پرورش امور فطرى استادانى لازم است که شاخه‏هاى کج و معوجش بزنند و آن را از هر نوع انحراف و آمیختگى به خرافات پاک سازند. از این نظر، اعتقاد به روز باز پسین در میان ملل جهان، با یک رشته خرافات و افسانه‏ها آمیخته و وصله‏ها و پیرایه‏هاى ناجورى به آن بسته شده‏است.

بنابر این نباید تعجب کنیم وقتى بشنویم برخى از ملل، در گذشته هنگام‏مرگ بزرگان خود، کاهنى را زنده همراه او دفن مى‏کردند، تا در آن‏سرااهنماى او گردد و یا دلقکى را زنده زنده به گور مى‏نمودند تا ندیم اوشود.(١)

معاد و دانش‏هاى بشرى اعتقاد به معاد، به سان عقیده به خداى جهان در پرتو تکامل علوم و گسترش دانش و بینش بشر، در ردیف مسائل روشن و استوار قرار گرفته و هر چه دانش پیش مى‏رود، مشکلاتى که به دست و پاى فکر بشر گذشته پیچیده و گروهى را دچار اشکال و تردید ساخته بود، باز مى‏گردد.

امروز در پرتو مسأله بقاى ماده و و جود روح مجرد از ماده، به بسیارى از سؤال‏هایى که در مورد مسأله معاد بود، پاسخ علمى داده شده است و آن چه را فلسفه یونان باستان و فلسفه مشاء بر سر راه معاد جسمانى مانع مى‏پنداشت، به کلى بر طرف گردیده است.

مهم‏ترین اشکال براى بشر عهد رسالت، امکان بازگشت به زندگى جدید بودو قرآن این مشکل را به‏طور مکرر از آنان نقل کرده و در آیه مورد بحث چنین‏مى‏فرماید: «اگر از انکار آنان تعجب مى‏کنى عجب از گفتار و استدلال آنهاست که مى‏گویند: چگونه پس از آن که خاک شدیم، مجدداً به زندگى نو بازمى‏گردیم؟!».

عرب در دوران جاهلیت، روى زنگ و غبارى که بر فطرت او نشسته بود، اعتقاد به معاد را جز جنون، چیز دیگرى تصور نمى‏کرد و قرآن مجید این مطلب را از آنان چنین نقل مى‏کند:

«وَ قالَ الَّذیِن کَفَروا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلى رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفِى خَلْقٍ جَدیدٍ افْتَرى عَلَى اللَّه کَذِباً أَم بِهِ جِنَّةٌ...؛(٢)

افراد کافر مى‏گویند: آیا شما را به مردى راهنمایى کنیم که (مى‏گوید:) پس از آن که ریز ریز شدید، آفرینش نوى خواهید داشت، آیا به خدا دروغ بسته، یا جنونى دارد؟!».

پاسخ قرآن در این باره قرآن، که کتاب هدایت براى عموم مردم است، در مقام پاسخ از این ایراد، امکان بازگشت به زندگى جدیدرا، از راه‏هاى گوناگون ثابت نموده‏است. بیان تفصیلى همه این طرق در خور رساله مستقلى است. اکنون به طور اجمال به آنها اشاره مى‏کنیم:

١. قدرت بى‏پایان خدا منکران امکان بازگشت به زندگى نو در حقیقت منکر قدرت خدایند و خداى خود را آن چنان که هست نشناخته‏اند.

نخست باید توجه نمود که بر پا کننده رستاخیز همان خدایى است که اراده و قدرت او در هر ممکن نافذ است و با یک اراده و خواست به هر چیزى که عقلاً محال و ممتنع نباشد، جامه وجود مى‏پوشاند و قدرت و توانایى او حد و مرزى ندارد؛ هیچ چیزى نمى‏تواند مانع از نفوذ اراده او گردد و سلطنت و قدرت هر موجودى در دست اوست. خداوند در مقام معرفى دامنه قدرت خود چنین مى‏فرماید:

«إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونْ فَسُبْحانَ الَّذى بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَىْ‏ءٍ وَ إِلَیْهِ تُرْجَعُونَ؛(٣)

شأن و کار خداى (بزرگ) این است که هر موقع (تحقق) چیزى را بخواهد به آن بگوید باش، آن نیز تحقق مى‏پذیرد. منزه است خدایى که سلطنت هر چیزى در دست اوست و به سوى او باز مى‏گردید».

منکران معاد باید توجه داشته باشند، خدایى که آفریننده زمین و آسمان‏ها و منظومه‏ها و کهکشان‏ها ست بار دیگر مى‏تواند مردگان را زنده کند و لباس حیات بر آنها بپوشاند. قرآن مجید به این حقیقت در این آیه تصریح کرده و مى‏فرماید:

«أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّ اللَّهَ الَّذى خَلَقَ السَّموَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ یَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقادِرٍ عَلى أَنْ یُحْیِى الْمَوتى بَلى إِنَّهُ عَلى کَلِّشَىْ‏ءٍ قَدیرٌ؛(٤)

آیا نمى‏بینید، به راستى خدایى که آسمان‏ها و زمین را آفریده و از آفریدن آنها خسته و ناتوان نگردیده است، قادر است که مردگان را زنده کند! آرى او بر هر چیزى قادر و تواناست».

از آن جا که افراد منکر، با نفى امکان بازگشت به زندگى نو، عموم و گسترش قدرت خداوند را انکار مى‏نمایند و به یکى از صفات بارز او (قدرت) کفر مى‏ورزند، در آیه مورد بحث، آنان را کافر به (شناسایى قدرت) معرفى مى‏نماید و مى‏فرماید: «أُولئِکَ الَّذینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ؛ آنان کسانى هستند که به خداى خود کفر ورزیده‏اند» و درست او را نشناخته‏اند. محدود ساختن قدرت خداوند، علتى جز تشبیه خالق به مخلوق و قیاس آفریننده به انسان ناتوان ندارد.

اندیشه «قیاس» و «تشبیه» درباب خداشناسى به سان بند اسارت است که فکر را از هر نوع پرواز به سوى تنزیه خداوند از تجسیم و تحدید باز مى‏دارد، هم چنان که غل و زنجیر اسارت، مانع هر نوع پیشرفت شخص اسیر مى‏شود.لذا در آیه مورد بحث، منکران معاد را با صفت دیگر معرفى کرده است:

«أُولئِکَ الأَغْلالُ فى أَعْناقِهِمْ؛

آنان کسانى هستند که زنجیر به گردن دارند».

بنابراین بعید نیست مقصود از این غل و زنجیر، همان رشته‏هاى خرافات قیاس و تشبیه باشد، که به سان غل، گردن آنان را سنگین و آنها را از دیدن افق‏هاى وسیع بازداشته است.

٢. توجه به زندگى نخستین راه دوم از نظر قرآن براى هدایت منکران معاد، توجه دادن آنان به زندگى نخستین و آغاز آفرینش است و از این طریق مى‏توان هر نوع شک و تردید را در موضوع باز گشت به زندگى جدید برطرف نمود؛ زیرا خدایى که توانست از هیچ، چیزى بیافریند و به خاک مرده، حیات ببخشد، بار دیگر مى‏تواند اجزا و ذرات بدن مرده را گرد آورد و به آنها زندگى مجددى عطا فرماید. قرآن در آیات زیادى روى این موضوع تکیه نموده و مى‏فرماید:

«قُلْ یُحْیِیهَا الَّذى‏ أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ؛(٥)

بگو: خدایى که آنان را در آغاز خلقت آفرید، بار دیگر آنها را زنده مى‏کند و او به اسرار آفرینش هر موجودى عالم و داناست».

و نیز مى‏فرماید:

«أَفَعَیینَا بِالْخَلْقِ الأوَّلِ بَلْ هُمْ فى لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِیدٍ؛(٦)

آیا ما از آفرینش نخستین خسته و یا ناتوان شدیم (که نسبت به باز گشت آنها عاجز شویم) بلکه آنان درباره آفرینش جدید در شک و تردید هستند».

براى توضیح بیشتر لازم است آیاتى را که در زمینه «یاد آورى آفرینش نخستین» وارد شده‏اند، در این جا بیاوریم:

«وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْىِ العِظامَ وَ هِىَ رَمِیمٌ قُلْ یُحْییهَا الَّذى أَنْشَأهَا أَوَّل مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلیمٌ...؛(٧)

حادثه‏اى را براى ما توصیف نمود (استخوان مرده را سایید و در هوا پخش کرد) و گفت: چه کسى این استخوان‏هاى پوسیده را زنده خواهد کرد؟ بگو: همان خدایى که آنها را بدون هیچ سابقه‏اى براى نخستین بار آفرید او به راز آفرینش هر موجودى عالم و آگاه است».

در برخى از آیات توجه منکران را به مراحل پیشین آفرینش انسان، از خاک تا مراحل گوناگون جنینى جلب نموده است؛ زیرا هر یک از این مراحل، آفرینش جدیدى است و اگر آفرینش مجدد ممکن نباشد باید تکامل جنین در تمام این مراحل متوقف گردد؛ مثلا آن جا که مى‏فرماید:

«یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فى رَیْبٍ مِّنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنا کُمْ مِّنْ تُرابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ...؛(٨)

اى مردم! هرگاه در موضوع رستاخیز در شک و تردید هستید (در مراحل نخستین پیدایش خویش فکر کنید) ما شما را از خاک، بعد از نطفه، سپس از علقه (خون بسته)...آفریدیم».

در این آیه، که براى اختصار، متن کامل آن را نقل نکردیم تمام مراحل مختلف تکوین انسان را به دقیق‏ترین وجه بیان کرده است و هدف از آن، رفع تعجب آن گروه از منکران است که از اندیشه امکان خلقت مجدد، وحشت دارند؛ در صورتى هر روز در برابر دیدگان آنان، این حادثه و پدیده‏ها، که همگى نوعى خلقت جدیدند، تکرار مى‏گردند.

٣. صحنه رستاخیز در زمین‏هاى مرده بشر در هر سال، یک بار صحنه زنده شدن زمین‏ها را با دیدگان خود مشاهده مى‏کند؛ زیرا همه ساله، زمین‏هاى مرده، که فاقد جنبش و حرکت و فروغ حیات نباتى هستند، پس از نزول باران در فصل بهار تجدید حیات نموده و زندگى سال گذشته را از سر مى‏گیرند وسطح زمین با مخمل گیاه و علف، سر سبز و برخى از نقاط آن با گل‏هاى رنگارنگ رنگین مى‏شود و زمین مرده و بى‏تحرک و جنبش، پس از نزول باران رحمت (که آب حیات‏است) زنده‏مى‏شود و به‏جنبش در مى‏آید.

قرآن مجید در آیات مختلفى بر امکان معاد و تجدید حیات از این طریق استدلال نموده و ریشه شک و تردید و یا نفى و انکار را با نشان دادن نمونه روشنى از تجدید حیات سوزانده است، چنان‏که مى‏فرماید:

«... وَتَرَى الْأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجِ بَهیجٍ ذَلِکَ بِاَنَّ اللَّهَ هُوَ الحَقُّ وَ اَنَّهُ یُحْىِ الْموتى وَ اَنَّهُ عَلى کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرٌ...؛(٩)

زمین را مرده مى‏بینى، هنگامى که آب بر آن فرو فرستادیم، به جنبش و حرکت در مى‏آید و از هر جفت با طراوتى مى‏رویاند. این گواه بر آن است که خدا حق است و این که او مى‏تواند مردگان را زنده کند».

باز مى‏فرماید:

«وَ اللَّهُ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّیاحَ فَتُثِیرُ سَحاباً فَسُقْنَاهُ إِلى بَلَدٍ مَّیِّتٍ فَأَحْیَیْنا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها کَذَلِکَ النُّشُورٌ؛(١٠)

خدایى که بادها را مى‏فرستد تا ابرهایى را به حرکت در آورند و آنها را به سر زمین‏هاى مرده روانه مى‏کنیم و زمین‏هاى مرده را به وسیله آن زنده مى‏سازیم. زنده شدن انسان نیز در روز رستاخیز بسان همین است».

خلاصه، زمین‏هاى خشک و بى‏حرکت و بى‏جنبش، در حقیقت مرده‏اى است که با باران به حرکت در آمده و به قول مردم «نفس مى‏کشند» و زنده مى‏شوند و آثار حیات خود را با پرورش گیاه و درخت در دامن خود، نشان مى‏دهند.(١١)

٤. نمونه‏هایى از احیاى مردگان روشن‏ترین گواه بر امکان موضوعى، وقوع خارجى آن است. قرآن مجید طىّ سوره‏هاى مختلفى از کسانى نام مى‏برد که پس از مرگ، بار دیگر زنده شده‏اند و از افرادى گفتگو مى‏کند که حیات و زندگى را مجدداً از سر گرفته‏اند. در این باره کافى است آیه‏اى را که پیرامون تعجب عزیر از احیاى مردگان نازل شده است به دقت بخوانیم و در آن تأمل کنیم:

«أَو کَالَّذى مَرَّ عَلَى‏ قَرْیَةٍ وَ هِىَ خَاوِیَةٌ عَلى عُرُوشِهَا قَالَ أَنَّى یُحْیِى هَذِهِ اللَّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللَّهُ مِائَة عَامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ کَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَو بَعْضَ یَومٍ قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَامٍ...؛(١٢)

یا به سان آن کسى که از کنار دهکده ویرانه‏اى عبور کرد که سقف‏هاى آن فرو ریخته و ساکنان آن‏جا هلاک و نابود شده بودند، با خود گفت: چگونه خداوند این افراد را که در کام مرگ فرو رفته‏اند، زنده خواهد کرد؟! خداوند (براى قدرت نمایى) جان او را در همان جا گرفت و پس از صد سال او را زنده و به وى خطاب کرد: چند مدت در این جا بودى؟ گفت: یک روز یانیم روز. خطاب آمد بلکه صد سال در این نقطه توقف داشتى...».

ذیل آیه حاکى است که خداوند نه تنها او را زنده کرد، بلکه الاغ او را که در گوشه بیابان افتاده بود و جز استخوانى از او باقى نمانده بود، زنده کرد و در پایان آیه چنین نتیجه مى‏گیرد:

«إِعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَلى کُلِّ شَىْ‏ءٍ قَدیرْ؛

بدان خداوند بر همه چیز قادر است».

باز در سوره بقره، داستان «بقره» رایاد آور مى‏شود که شخصى از قوم حضرت موسى(ع) مردى را کشته بود و جسد او را براى گم کردن نشانه و یا دام انداختن فرد دیگرى، به جاى دیگر انداخته بود و در این موقع آنان در تعیین قاتل به نزاع و جنگ برخاسته بودند. خداوند براى رفع این نزاع دستور مى‏دهد گاوى را بکشند و قسمتى از بدن گاو ذبح شده را به بدن مرده بزنند تا زنده شود و قاتل خود را تعیین کند. خداوند از این جریان دو نتیجه مى‏گیرد:

الف) به جنگ و نزاع شدید تیره‏هاى بنى اسرائیل خاتمه مى‏دهد.

ب) هر گونه شک و تردید و یا انکار را از چهره رستاخیز مى‏زداید و به یهود لجوج نشان مى‏دهد که چگونه خداوند روز رستاخیز مردگان را زنده مى‏کند. چنان که مى‏فرماید:

«... کَذلِکَ یُحْىِ اللَّهُ الْمَوْتَى‏ وَ یُرِیکُمْ ءَاَیتِهِ لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ...؛(١٣)

... این‏چنین خداوند مردگان را زنده مى‏کند و آیات قدرت و نشانه‏هاى توانایى خود را نشان مى‏دهد تا شما به فکر و اندیشه بپردازید».

٥. سر گذشت خفتگان شهر افسوس سر گذشت خفتگان شهر «افسوس» در میان کتاب‏هاى آسمانى براى اولین بار در قرآن وارد شده است. این حادثه در میان سال‏هاى ٢٤٩ - ٢٥١ میلادى در زمان دقیانوس - که مردم فرنگ به او کیوس مى‏گویند - رخ داده است. طبعاً چنین حادثه‏اى نمى‏تواند در تورات و انجیل وارد شود.

قرآن از پناهندگى گروهى از جوانان حقیقت جو به غار گزارش مى‏دهد، در حالى که مى‏گفتند: خداوندا! رحمتت را براى ما نازل بفرماو ما را به راه راست هدایت بنما!

قرآن مى‏گوید: «ما پرده‏اى بر گوش آنان افکندیم و آنان را در خواب گران و سنگینى فرو بردیم سپس آنها را بیدار ساختیم تا روشن گردد که کدام یک از آن دو گروه در تعیین مقدار خواب راستگو هستند».(١٤)

بعداً چنین مى‏فرماید:

«کَذلِکَ أَعْثَرْنَا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعَدَاللَّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السَّاعَةَ لاَ رَیْبَ فِیهَا...؛(١٥)

دیگران را از سر گذشت اعجاب‏انگیز آنان با خبر ساختیم تا بدانند وعده الهى بر حق و پا بر جاست و در رستاخیز شک و تردیدى نیست».

قرآن یاد آورى مى‏کند که مقدار خواب آنان ٣٠٩ سال بوده است.(١٦) به‏طور مسلم چنین خواب طولانى در گوشه غار، بدون این که آب و غذایى به آنان برسد شبیه مرگ و از حدود خواب طبیعى بیرون بوده، خوابى بوده است که فعالیت‏هاى طبیعى تقریباً توقف داشته و تنها شعله بسیار کم فروغى در کانون وجود آنان روشن بوده است. به یقین چنین خوابى، دست کمى از مرگ ندارد و حفظ و نگه‏دارى چنین گروهى در گوشه غار از گزند حوادث، آن‏گاه بیدارکردن آنها شبیه زنده کردن مردگان است.

اینها راه‏هایى است که قرآن براى اثبات امکان معاد و تجدید حیات در روز رستاخیز یاد آور شده و از این طریق باب شک و تردید را به روى شکاکان و مغرضان بسته است. بحث مبسوط و گسترده در مورد هر یک از راه‏ها از هدف بحث ما بیرون است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. دائرة المعارف، ج ١، ماده «أخر»، ص ٩٣.

٢. سبأ (٣٤) آیه‏هاى ٧ و ٨.

٣. یس (٣٦) آیه‏هاى ٨٢ و ٨٣.

٤. احقاف (٤٦) آیه ٣٣.

٥. یس (٣٦) آیه ٧٩.

٦. ق (٥٠) آیه ١٥.

٧. یس (٣٦) آیه ٧٨ و ٧٩.

٨. حج (٢٢)آیه ٥.

٩. حج(٢٢) آیه ٥ و ٦ .

١٠. فاطر (٣٥) آیه ٩.

١١. سوره ق (٥٠) آیه ١١ نیز به همین مضمون است.

١٢. بقره (٢) آیه ٢٦٢.

١٣. بقره (٢) آیه ٧٣.

١٤. کهف (١٨) آیات ١٠ - ٢٠.

١٥. کهف (١٨) آیه ٢١.

١٦. روایتى که از امیر مؤمنان وارد شده است حاکى است که این مقدار از سال به سال‏هاى قمرى مربوط و از نظر سال‏هاى شمسى قریب به سیصد سال بوده است.

*****

مردم لجوج و ماجراجو ٦. «وَ یَسْتَعْجِلُونَکَ بالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ لِلنَّاسِ عَلَى‏ ظُلْمِهِمْ وَ إِنَّ رَبَّکَ لَشَدِیدُ الْعِقابِ؛

آنها بدى (عذاب) را پیش از نیکى از تو تقاضا مى‏نمایند (در حالى که با چشم خود دیده و با گوش خود شنیده‏اند) که کیفر و عذاب (خدا) امت‏هاى گذشته را فرا گرفت. پروردگار تو به مردم با این که ستم مى‏کنند، داراى آمرزش است و در عین حال، کیفر او سخت و دردناک است».

روان‏شناسى براى بشر، حسى به نام «حس کنجکاوى» ثابت نموده است. این حس، پدید آرنده علوم و خلّاق تمدن و معارف است و اگر روزى بشر فاقد این حس گردد علم و دانش او از پیشرفت باز مى‏ماند و گره از مشکلات زندگى گشوده نمى‏شود. همین حس کنجکاوى است که کودک دو ساله را به جستجو و پرسش در آن‏چه مى‏بیند و یا مى‏شنود، وادار مى‏نماید و هر روز در سایه این حس، گامى بلند به‏سوى جهان خارج بر مى‏دارد و حقایقى را درک و لمس مى‏کند.

این حس، به سان احساسات دیگر انسان، رابط و پلى است که رو ح و روان ما را با جهان خارج و با آن‏چه بیرون ذهن ما وجود دارد، آشنا و مربوط مى‏سازد. دست آفرینش سرشت ما را با این حس، از این جهت خمیر کرده، که حقایق را آن چنان که هست دریابیم و سپس در برابر آن خاضع گردیم و زانو بزنیم.

متأسفانه گروهى، روى یک سلسله اغراض و مطامع از فرمان این حس سر بر مى‏تابند و باب بحث و تحقیق را به روى خود مى‏بندند و خود را در برابر حقایق مسلم کور و کر قلمداد مى‏کنند، تو گویى داراى چنین حسى نیستند، و یا اصلاً حادثه‏اى در مسیر زندگى آنان رخ نداده و یا با واقعیتى رو به رو نگردیده‏اند. از نظر روانى چنین فردى و از نظر اصول جامعه‏شناسى چنین اجتماعى، افراد کوتاه فکر و کم رشدند و همواره مى‏خواهند در زندان تغافل و تجاهل به سر ببرند، غافل از آن که عکس العمل واقعیات مسلم جهان، روزى دیوار زندان موهوم آنان را مى‏شکند و آنها را از خواب گران و سنگین بیدار مى‏سازد و به حساب آنها مى‏رسد.

پیامبر گرامى اسلام(ص) با ابلاغ و اعلام نبوت ورسالت خود، حس کنجکاوى گروه‏هاى مختلف را بر انگیخت، تا درباره گفتار او به فکر و اندیشه بپردازند. در این موقع طبقه‏اى که صحیح و سالم فکر مى‏کردند به نداى آسمانى وى گوش فراداده خواستار دلایل نبوت و براهین رسالت وى گردیدند، تا از این راه پى به حقیقت ببرند.

در برابر این گروه، افراد مغرض و ماجراجو، به جاى کنجکاوى و بررسى دلایل نبوت و اَسناد رسالت، به تکذیب وانکار رسالت او برخاستند و خواستار نزول عذاب و نابودى خود شدند و در این باره آن قدر شتاب داشتند که قرآن کریم حالت شتابزدگى آنان را با جمله «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ؛ عذاب را پیش از نیکى از تو مى‏طلبند» منعکس نموده است و در این موضوع آن قدر اصرار داشتند که قرآن در خواست آنان را در سوره‏هاى مختلفى بازگو نموده است.(١)

این خصیصه مخصوص عناصر عهد رسالت نیست و همان‏طور که گفته شد در میان همه اقوام و ملل، گروه مغرض ماجراجو پیدا مى‏شوند که بر اثر کوتاهى نظر و کمى رشد، موضوعات را جدى نمى‏گیرند. قرآن نمونه‏هایى از این طبقه را یادآور مى‏شود آن‏جا که پیامبر شان به آنها چنین خطاب مى‏کند:

«قَالَ یقَومِ لِمَ تَسْتَعْجِلُونَ بِالسَّیِّئَةِ قَبْلَ الْحَسَنَةِ لَوْلا تَسْتَغْفِرُونَ اللَّهَ لَعَلَّکُمْ‏تُرْحَمُونَ...؛(٢)

صالح به قوم خود گفت: چرا به بدى (عذاب) پیش از نیکى شتاب مى‏کنید! چرا براى خویش از خداوند آمرزش نمى‏طلبید شاید مورد ترحم و آمرزش او قرار گیرید!».

خواستاران نزول عذاب لازم بود به دو مطلب توجه نمایند:

١. هدف از اعزام پیامبران راهنمایى مردم است و اگر هم براى اثبات نبوت معجزه‏اى بیاورند باید اعجاز آنها موجب هدایت آنان گردد، نه نابودى آنان و اگر مردم در مقام معجزه‏خواهى، خواستار عذاب گردند که به قیمت نابودى آنان تمام شود، در این موقع پیامبران به هدفى که براى آن اعزام و بر انگیخته شده‏اند نرسیده‏اند و به اصطلاح نقضِ غرض مى‏گردد.

از این نظر یکى از شرایط اعجاز این است که موجب هدایت مردم گردد نه موجب نابودى آنها و اگر پیامبران به چنین در خواست‏هاى غیر منطقى، پاسخ مثبت نداده‏اند به همین دلیل است که بیان گردید.

٢. آنان با مراجعه به تاریخ اقوام پیشین، باید متوجه شوند نابود ساختن آنان کارى است آسان و همان خدایى که با قدرت غیبى خود، اقوام پیشین را نابود ساخت مى‏تواند در یک چشم به هم زدن مقدمات نابودى آنان را نیز فراهم سازد. قرآن کریم براى توجه دادن این افراد به این مطلب در آیه مورد بحث مى‏فرماید: «... وَقَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِمُ الْمَثُلاتُ...؛(٣) پیش از آنان اقوامى به کیفر اعمال و کردار خود رسیده‏اند» و باید آنان از سر گذشت این ملل، درس عبرت بگیرند.

خداوند بخشاینده و کیفرده گروهى از دانشمندان کلام‏(٤) و مفسران جمله «وَ إِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ عَلَى‏ ظُلْمِهِمْ؛ پروردگار تو در مورد مردم داراى آمرزش است؛ در حالى که آنان ستم مى‏کنند» را دلیل بر آن گرفته‏اند که تمام گناهان - اعم از بزرگ وکوچک - هر چند مرتکب آن راه توبه را پیش نگیرد، قابل عفو است؛ زیرا جمله «على ظلمهم» روشنگر حال آنان است؛ یعنى آنان با این که ظالم و گناه‏کارند، آمرزش خدا شامل حال آنها نیز مى‏گردد.

این نوع تعبیر در زبان عرب زیاد است؛ مثلاً مى‏گویند: «أَنا أوده على غدره؛ من فلانى را با آن که با من از در حیله وارد مى‏شود دوست دارم». فقط از میان گناهان، یک گناه قابل بخشش نیست و آن شرک به خداست که به تصریح آیه زیر بدون توبه و بازگشت از آن قابل بخشش نمى‏باشد چنان که مى‏فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لایَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ...؛(٥) خداوند گناه شرک را نمى‏بخشد».(٦)

عقل نیز موید این مطلب است؛ زیرا عفو و بخشش حق ویژه خداست در این صورت هیچ مانعى ندارد که صاحب حق در موارد مخصوصى براى یک سلسله مصالح از تقصیر گناه‏کاران بگذرد و در آیه دیگر به این حق اشاره کرده و مى‏فرماید:

«إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکِیمُ؛

اگر بزهکاران را کیفر دهى آنان بندگان تو هستند و اگر بیامرزى تو عزیز و حکیم هستى».

گذشته از این که لفظ «على ظلمهم» حاکى از آن است که آیه، به آن دسته از گناه‏کاران ناظر است که از در توبه وارد نشده‏اند. آیه مورد بحث در بیان مورد عفو، لفظ «الناس» یعنى مردم را به کار برده نه الفاظى مانند «مؤمنان» یا «تائبان».(٧) و این خود مبین این است که مورد مغفرت، افراد گناه‏کارى‏اند که از طریق توبه گناه و ستم‏هاى خود را شستشو نداده‏اند. نکته قابل توجه این است که، در آیه به جاى لفظ «غافر» (بخشاینده) لفظ «ذو مغفرة» (صاحب آمرزش) را به کار برده است و علت این تعبیر این است که هدف آیه آن نیست که برساند همین الآن ستمگران در حال ستم، مورد عفو و آمرزش هستند تا مایه جسارت آنان براى ادامه گناه گردد، بلکه هدف، بیان قابلیت آنان براى عفو است و این که عفو الهى آن چنان وسیع و گسترده است که حتى ظالم و ستمگر را در حال ظلم و ستم نیز شامل مى‏گردد.

سیوطى در کتاب الدر المنثور در تفسیر این آیه از پیامبر نقل کرده است که آن حضرت فرمود:

«لولا عفو الله و تجاوزه ماهنأ لأحد العیش و لولا وعیده و عقابه لاتکل کل أحد؛

اگر عفو و گذشت خدا نبود زندگى براى کسى گوارا نبود و اگر وعده کیفر و عذاب خداوند نبود همه مردم به مغفرت و آمرزش او مغرور مى‏شدند».(٨)

در جمله «وَاِنَّ رَبَّکَ لَذُو مَغْفِرَةٍ...». نکته دیگرى نیز وجود دارد و آن بیان تعجب از شتابزدگى آنان در برابر عذاب الهى است در صورتى که رحمت و عفو خدا آن چنان وسیع است که افراد گناه‏کار را نیز در حال طغیان و معصیت شامل مى‏شود با این وصف چگونه آنان رحمت او را فراموش کرده و خواستار عذاب مى‏شوند! و در دعاها مى‏خوانیم:

«یا من سبقت رحمته غضبه؛

اى خدایى که رحمت تو بر خشمت پیشى گرفته است و امید به آمرزش تو بیش از غضب و خشم توست!».

البته سوء تفاهم نشود، منظور این نیست که خداوند «برات آزادى بدون قید و شرط» را به همه گنه‏کاران غیر مشرک داده است، بلکه منظور این است که گناه مشرک و کسانى که با این حال از جهان مى‏روند، به هیچ وجه قابل بخشش نیست، اما گناهان دیگر قابل بخشش است. البته این قابلیت بخشش، بدون قید و شرط نیست؛ بلکه بخشش الهى در مورد گناهان نیز، قیدو شروطى دارد و شایستگى افراد براى پذیرش آمرزش خداوند از نخستین شرطهاست؛ یعنى باید کارى کرده باشند که مشمول رحمت پروردگار ولایق بخشودگى شوند.

خلاصه، آیه مورد بحث بیش از امکان آمرزش، مطلب دیگرى را نمى‏رساند و اما فعلیت آمرزش به‏طورى که نام افراد از نامه گناه‏کاران خارج شده و در طومار بهشتیان درج گردد مستلزم یک رشته کارها و طىّ عقباتى است که بدون رنج نمى‏توان آن را پیمود.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. ر.ک: حج (٢٢) آیه ٤٧؛ عنکبوت (٢٩) آیه‏هاى ٥٣ و ٥٤.

٢. نمل (٢٧) آیه ٤٦.

٣. «مثلات» جمع «مثلة» - به فتح میم وضم ثاء - به معناى عقوبت است. راغب در مفردات مى‏گوید: «نفحة تنزل بالإنسان فیجعل مثالاً یرتدع به غیره؛ بلاى ناگهانى است که بر انسان فرود مى‏آید و به منزله نمونه و الگویى مى‏گردد که دیگرى از آن عمل اجتناب کند».

٤. کشف المراد، ص‏٢٦٢؛ قوشجى، شرح تجرید، ص ١ - ٥.

٥. نساء (٤) آیه ٤٨.

٦. کشاف، ج ٢، ص ١٥٩؛ مجمع البیان، ج ٣.

٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٣١.

٨. در برخى از آیات مضمون این حدیث به صورت واضحى بیان شده است؛ مانند «وَلَوْ یُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِمْ مَا تَرَکَ عَلَیْهَا مِنْ دَآبَّةٍ...؛ هرگاه خداوند مردم را به کیفر اعمالشان مجازات مى‏کرد جنبنده‏اى روى زمین نمى‏ماند» - نحل (١٦) آیه ٦١.

*****

اعجاز پیامبر به هوس این و آن نیست ٧. «وَیَقُولُ الَّذِیْنَ کَفَرُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِن رَّبِّهِ إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ؛

افراد کافر مى‏گویند که چرا براى او از طرف پروردگار نشانه‏اى (معجزه‏اى) نازل نمى‏گردد. (آنان بدانند) که تو فقط بیم دهنده‏اى و براى هر گروهى راهنما وجود دارد».

رسالت پیامبر اسلام، به سان پیامبران دیگر با یک سلسله معجزه‏ها و اَسناد نبوت همراه بوده است، با این که خداوند، بزرگ‏ترین معجزه‏ها، یعنى قرآن مجید را در اختیار او نهاده بود و هم اکنون سند برجسته نبوت او، به صورت معجزه‏اى جاویدان باقى مانده و بر تارک اعصار مى‏درخشد با وجود این، وى معجزاتى شبیه معجزات حضرت موسى وحضرت مسیح(ع) نیز براى اثبات نبوت در اختیار داشت. دانشمندان عقاید و مذاهب این مطلب را، که پیامبر اسلام علاوه بر قرآن، داراى معجزات دیگرى هم بوده است، بادلایل زیر اثبات کرده‏اند:

١. پیامبر اسلام در قرآن مجید براى پیامبران گذشته معجزاتى مانند عصاى موسى وید بیضاء و شفادادن بیماران و... ثابت و صریحاً اعتراف کرده که آنان داراى چنین معجزاتى بوده‏اند.

ناگفته پیداست در این موقع، طبعاً اگر مردم از او معجزه‏اى مانند معجزات پیامبران گذشته درخواست مى‏نمودند او نیز به حکم عقل باید معجزه‏اى مانند معجزات پیامبران گذشته مى‏آورد، تا وسیله هدایت مردم را از هر طریقى که امکان دارد فراهم سازد. هرگاه او در این صورت، سخن از عجز و ناتوانى به زبان بیاورد و بگوید: من، اگر چه مانند دیگران پیامبرم ولى کارى را که آنان انجام مى‏دادند، نمى‏توانم انجام دهم، بى‏شک چنین سخنى موجب دورى و روى‏گردانى مردم مى‏گردد و چنین کارى بر خداوند حکیم، که خواهان هدایت مردم است محال است و هرگز خداوند به پیامبر خود دستور نمى‏دهد که سخنى بگوید که موجب تفرق مردم گردد، خصوصاً که پیامبر اسلام را افضل پیامبران و خاتم آنان معرفى کند.

٢. از برخى از آیات قرآن استفاده مى‏شود که رسول اکرم علاوه بر قرآن، داراى معجزاتى دیگر نیز بوده است؛ مانند آیه «اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ...؛(١)

رستاخیز نزدیک شد، و قمر دو نیم گشت».(٢)

٣. روایات متواترى که محدثان اسلامى درباره معجزه پیامبر اسلام گرد آورده‏اند بزرگ‏ترین سند بر وجود این نوع اَسناد و دلایل مى‏باشد.(٣)

با توجه به این مطالب باید دید مقصود از آیه که مى‏فرماید: «کافران به پیامبران اعتراض مى‏کنند که چرا بر او آیه‏اى نازل نمى‏گردد» چیست؟ آیا به راستى این آیه دلالت مى‏کند که پیامبر داراى معجزه‏اى جز قرآن نبوده است یا این که آیه به این حقیقت اشاره ندارد، بلکه هدفى دارد که در ذیل بیان مى‏شود:

اصولا باید توجه نمود که هدف از اعجاز چیست؟ آیا هدف از معجزه، جز هدایت مردم چیز دیگرى است و اگر چنین نتیجه‏اى بر معجزه مترتب مى‏گردد باز بر پیامبر لازم است که به در خواست آنان پاسخ بگوید؟

پاسخ: با توجه به بررسى زیر ثابت خواهد شد که هدف آیه، نفى صدور معجزه از پیامبر نیست؛ بلکه هدف، نفى آن نوع از خارق عادت‏هاست که واجد شرایط و وسیله هدایت نباشند؛ به عبارت دیگر هدف از درخواست اعجاز این است که در پر تو آن، به صدق گفتار مدعى نبوت پى برده شود، بنابر این هر گاه در میان درخواست کنندگان معجزه، گروه حقیقت جو و بى‏غرضى باشند که با دیدن اعجاز به سوى او گرایش پیدا کرده به او ایمان بیاورند، در این صورت موافقت با درخواست معجزه، بى‏اشکال خواهدبود؛ ولى اگر درخواست کنندگان، توده‏هاى لجوج و بازیگر باشند و مقصدى جز تفریح و سرگرمى به سان سرگرمى‏هاى مرتاضان نداشته باشند در این صورت ساحت مقدس پیامبر اسلام بالاتر از آن است که با درخواست آنان موافقت نماید.

قرآن در خود این سوره آشکارا تصریح مى‏کند که درخواست‏کنندگان معجزه لجوجند و هرگاه پیامبر به بزرگ‏ترین اعجاز هم دست بزند باز آنان ایمان نخواهند آورد و لجاجت و عناد خود را ادامه خواهند داد، آن جا که مى‏فرماید:

«وَلَوْ أَنَّ قُرآناً سُیِّرَتْ‏بِهِ الْجِبَالُ أَوْقُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوتى...؛(٤)

هر گاه قرآن کوه‏ها را از بیخ بر کند و زمین را قطعه‏قطعه کند و مردگان را زنده نماید (باز آنان ایمان نخواهند آورد)».

این آیه حاکى است که گروه معترض در صدد هدایت و کشف حقیقت نبودند اگر بالاترین و عظیم‏ترین معجزه را هم با چشم مى‏دیدند باز ایمان نمى‏آوردند. آیا با این وضع صحیح است پیامبر وقت و اراده خود را در اختیار چنین مردم بى‏هدفى قرار دهد؟

گذشته از این، باید توجه نمود که به مضمون آیه «وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ...؛(٥) هیچ پیامبرى نمى‏تواند معجزه‏اى بیاورد جز به اذن خداوند» معجزات پیامبران، در اختیار آنان نیست که هر موقع بخواهند و یا مردم به آنان پیشنهاد نمایند فوراً به اعجاز دست بزنند، بلکه آنها از مشیت و اراده خدا پیروى مى‏کنند و هرگز در خواست مردم، تکلیفى براى آنان ایجاد نمى‏کند.

بنابر این جمله «إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هَادٍ؛ تو بیم دهنده‏اى و براى هر گروهى راهنمایى وجود دارد» ناظر به همین مطلب است و آن این که، تو اى پیامبر! بیم‏دهنده‏اى بیش نیستى و هرگز در اجابت درخواست مردم اختیارى از خود ندارى و تا اذن الهى نباشد، هیچ نوع کارى صورت نمى‏گیرد نه این که هیچ وقت در هیچ شرایطى تو صاحب معجزه نیستى.

روى این بیانات روشن گردید، که آیه به نفى اعجاز به‏طور مطلق ناظر نیست؛ بلکه آن نوع معجزات را نفى مى‏کند که درخواست کنندگان هدفى جز سرگرمى و تفریح و ادامه لجاجت نداشته باشند و یا این که پیامبر در انجام معجزه، مختار و آزاد باشد و بدون مشیت الهى دست به کار بزند و هر چه مردم بخواهند فوراً اقدام نماید. ناگفته پیداست نفى اعجاز در چنین زمینه‏هاى مخصوصى، دلیل بر نفى مطلق نیست.(٦)

مفسران در تفسیر جمله «اِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِکُلِّ قَومٍ هَادٍ» نظریات مختلفى دارند که سه نظر مهم را متذکر مى‏شویم:

١. گروهى جمله یاد شده را چنین تفسیر مى‏کنند: اى پیامبر! تو بیم دهنده و رهبر تمام اقوام و ملل هستى و شکل اصلى جمله چنین است: «إِنما أَنت منذرو هاد لکل قوم».

بنابر این نظر، این جمله از دلایل جهانى بودن رسالت رسول اکرم و خاتم بودن اوست. و ظاهرِ آیه این است که تا روز رستاخیز پیامبر، مُنْذِر و هادى بشر و امم جهان است.

٢. مقصود از جمله یاد شده این است که، تو اى پیامبر! بیم‏دهنده‏اى و براى هر قومى، راهنمایى هست و از آن‏جا که «انذار» و «هدایت» غالباً از شؤون پیامبران مى‏باشد در این صورت «منذر» و «هاد» کنایه از پیامبر است و بازگشت آیه به این است که، تو پیامبرى و براى هر قومى در هر دوره‏اى پیامبرى است و تو مانند پیامبران پیشین در اعجاز و تصرف در تکوین، اختیارى از خود ندارى و همه این کارها باید به اذن خداوند جهان انجام گیرد.

بنابر این نظر، جمله یاد شده بیانگر آن است که در تمام ادوار در میان مردم هادى و رهبر بوده و هیچ دوره‏اى خالى از رهبر نبوده است و اگر بگوییم که مقصود از هادى، نبى و پیامبر است در این صورت، گواه برو جود پیامبر در میان اقوام مختلف مى‏باشد.

٣. از روایاتى که گروهى از دانشمندان اسلامى - اعم از شیعه و سنى - آنها را نقل کرده‏اند استفاده مى‏شود که مقصود از «منذر» پیامبر است و مقصود از «هادى» امام و جانشین اوست. گویى «انذار» کنایه از مقام نبوت و «هدایت» کنایه از مقام امامت است و پیامبر بنا به نقل بسیارى از محدثان چنین فرموده است: «من بیم‏دهنده‏ام و تو اى على! راهنمایى».

محدث بزرگوار شیعه، مرحوم سید هاشم بحرینى در کتاب غایة المرام و تفسیر خود برهان قسمتى از این احادیث را جمع آورى کرده است. او تنها در تفسیر خود، ٢٧ روایت در این باره نقل نموده که برخى از آنها از کتاب‏هاى اهل تسنن است.

سیوطى در الدر المنثور قسمتى از این روایات را ذکر کرده است. از آن جا که این روایات با اسناد مختلف و در کتاب‏هاى متعدد و از محدثان عالى‏قدر نقل شده است مى‏توان گفت مفاد حدیث به حد «تواتر» رسیده است.

تنها در برهان، هفده روایت به این مضمون نقل شده است که پیامبر فرمود: «أنا المنذر و علی الهادی؛ منم بیم دهنده و على راهنماست» و یا: «أنت الهادی یا علی؛ تویى راهنما اى على!».

در دو روایت وارد شده است که پیامبر اسلام(ص) آبى خواست که وضو بگیرد وقتى از وضو فارغ شد دست على را گرفت آن را روى سینه خود گذارد و گفت: «إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ» سپس روى سینه على(ع) نهاد و گفت: «وَلِکُلِّ قَومٍ هَادٍ».

در پاره‏اى از احادیث، پیامبر تذکر مى‏دهد که هیچ‏گاه روى زمین از حجت خالى نمى‏ماند و براى استشهاد، آیه مورد بحث را مى‏خواند و خود را «منذر» و على را «هادى» معرفى مى‏کند بعد او صیاى خود را یکى پس از دیگرى نام مى‏برد تا سخن را به مهدى مى‏رساند و هدف قیام آن حضرت را تشریح مى‏فرماید.

روشن شدن این نظر در گرو پاسخ به سؤالاتى است که در مورد این تفسیر وجود دارد. اکنون این سؤالات را مطرح نموده و درباره آنها گفتگو مى‏کنیم:

ممکن است سؤال شود: چگونه «انذار» مخصوص پیامبر(ص) مى‏باشد و هدایت از آنِ امام(ع) در صورتى که پیامبر نیز، هادى و راهنماى امت است؟ و به عبارت دیگر، پیامبر و امام هر دو هم مقام «انذار» را دارند و هم مقام «هدایت» را. استاد عالى قدر علامه طباطبائى در المیزان جمله‏اى دارند که مى‏تواند روشنگر پاسخ این پرسش باشد. ایشان مى‏فرماید:

«منذر» آن راهنما را مى‏گویند که راهنمایى او توأم با ادعاى نبوت باشد، ولى «هادى» به آن راهنما مى‏گویند که دعوى نبوت نداشته باشد در این صورت مقصود از «منذر» نبى و پیامبر خواهد بود و مراد از «هادى» جانشین او؛ زیرا راهنمایى پیامبر همواره توأم با ادعاى نبوت مى‏باشد و هرگز صرف راهنمایى نیست، بلکه آن امام است که هدایت او، مجرد از دعوى نبوت مى‏باشد.(٧)

در احادیث به این پرسش به‏طور دیگرى پاسخ گفته شده است و آن این که، مقصود از «هادى» در این آیه مطلق راهنما نیست تا گفته شود پیامبر نیز هادى امت و راهنماى مردم است، پس چرا هدایت در این آیه از آن جانشینان پیامبر شمرده شده است؛ بلکه مقصود از آن، هدایت است به آن‏چه پیامبرى آن را آورده است. امام باقر در تفسیر این آیه مى‏فرماید:

«ولکل زمان منا هاد یهدیهم إلى ما جاء به نبی الله؛(٨)

در هر زمان از خاندان وحى، راهنمایى است که مردم را به آن‏چه پیامبر خدا آورده است رهبرى مى‏نماید».

بنابر این تفسیر، مقصود از «هادى» جز امام و جانشین او نمى‏تواند باشد. توضیح این سخن این است که، پیامبر در حقیقت پایه گذار انقلاب و نهضت است و امام جانشین و رهبر انقلاب پس از در گذشت او مى‏باشد؛ زیرا هر نوع انقلاب هر چه هم به ثمر برسد و درخشندگى خاصى پیدا کند در هر حال، به وجود رهبرى نیازمند است که پس از درگذشت بنیان گذار، رهبرى انقلاب را به عهده بگیرد و موانع پیشرفت را از سر راه آن بر دارد و با الهام از اصول انقلاب، مشکلات آن را براى مردم توضیح دهد و تفسیر نماید؛ به عبارت دیگر، پیامبر پایه گذار دین وامام، حافظ و مدافع و مبین تعالیم پیامبر است. در این صورت صحیح است بگوییم مقصود از «هادى» همان امام است که روشن کننده آیین است.

مفسر عالى قدر شیعه، مرحوم على بن ابراهیم در مقام بیان اختصاص هدایت به امام این نکته را خاطر نشان مى‏سازد و مى‏گوید: مقصود از هادى، همان مبیِّن مجملات آیین است و طبعاً این مقام در اختیار امام خواهد بود. آن‏گاه آیاتى را مى‏آورد که لفظ هدایت در آنها به معناى بیان کردن به کار رفته است از آن جمله آیه «وَأَمَّا ثَمُودُ فَهَدَیْناهُمْ...» أى بَیَّنالَهُمْ...؛(٩) یعنى براى ایشان بیان کردیم.

مؤید نظر سوم که در روایات وارد شده است این است که قرآن در برخى از موارد که در مورد «امام» سخن مى‏گوید، بلافاصله مسأله هدایت و راهنمایى را پیش مى‏کشد و مى‏رساند که هدایت و رهبرى مردم از شؤون امام مى‏باشد؛ مانند

«وَ جَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا...؛(١٠)

آنان را پیشوایانى قرار دادیم که به امر و فرمان ما، مردم را با کمال بردبارى و استقامت، هدایت مى‏نماید».(١١)

سؤال دیگر: ممکن است گفته شود آیا مقام هدایت و راهنمایى فقط از آن حضرت على(ع) است یا این که پیشوایان گرامى دیگر، بلکه او صیاى تمام پیامبران نیز راهنمایان مردم هستند؟

پاسخ: على(ع) فرد روشن و کامل هادیان امت است؛ ولى این مقام اختصاص به وى ندارد و سایر امامان و بلکه اوصیاى همه پیامبران نیز هادى و راهبر مردمند و جمله «أنت الهادی یا علی» از قبیل تطبیق کلى به یک فرد کامل است و این حقیقتى است که در روایات به آن تصریح شده است چنان که مى‏فرماید: «کل إمام هاد لکل قوم فی زمانهم...».(١٢)

سؤال سوم: آیا از جمله استفاده مى‏شود که در هر قرن و زمانى در میان تمام اقوام و ملل راهنمایى وجود داشته است؟ پاسخ آن مثبت است و ظاهر یا صریح جمله «وَ لِکُلِّ قَوْمٍ هادٍ» وجود راهنما در میان تمام اقوام و ملل است و از برخى از آیات و بسیارى از روایات استفاده مى‏شود که خداوند براى مردم هر عصر و زمانى، حجت و راهنمایى فرستاده و حجت را بر آنها تکمیل نموده است.

مؤید این نظر گفتارى است که امیر مؤمنان در نخستین خطبه نهج البلاغه دارند و مى‏فرمایند:

«ولم یخل سبحانه خلقه من نبی مرسل أو کتاب منزل أو حجة لازمة أو محجة قائمه...؛(١٣)

خداوند جامعه بشر را هیچ‏گاه از وجود پیامبرى فرستاده شده و یا کتابى نازل گردیده و برهانى حتمى و قاطع و یا راهى استوار و روشن، محروم ننموده است».

و نیز مى‏فرماید:

«اللهم بلى لاتخلو الأرض من قائم لله بحجة إما ظاهراً مشهوداً أو خائفا مغمورا لئلا تبطل حجج الله و بیناته...؛(١٤)

بار خدایا! زمین هیچ گاه از حجتى که براى خدا قیام کند، خالى نمى‏ماند و او یا ظاهر و آشکار است و یا پنهان (علت وجود چنین حجت به خاطر این است که دلایل روشن خدا از بین نرود)».

آیا فیض نبوت مخصوص خاور زمین است؟ گاهى تصور مى‏شود که دین و آیین ارمغان شرق است و پیامبران آسمانى فقط از شرق برخاسته‏اند و لذا نام پیامبرانى که در قرآن و عهدین آمده است همگى از خاور زمین بوده و هرگز در غرب، آیین و پیامبرى نبوده و مردم مغرب زمین آیین و مذهب را از شرق گرفته‏اند.

این مطلب، گمانى بیش نیست و تاریخ مذاهب در ملل جهان نیز بر خلاف آن حکم مى‏کند و قرآن مجید براى همه ملت‏ها و امت‏ها پیامبر و بیم‏دهنده و راهنمایى ثابت مى‏کند.

آیه مورد بحث با صراحت هر چه کامل‏تر مى‏گوید: «وَلِکُلِّ قَومٍ هَادٍ؛ براى هر گروهى راهنما و رهبرى وجود دارد». صریح این آیه این است که هر ملتى - اعم از شرقى و غربى، حتى ملل چین و هند، وحشیان استرالیا، سرخ پوستان امریکا - داراى هادى و راهنما بوده است هر چند این «هادى» (بنابر تفسیر سوم) پیامبر نباشد.

قرآن در آیات دیگرى با صراحت کامل‏تر براى هر ملتى رسول و پیامبر و بیم‏دهنده‏اى ثابت مى‏کند چنان که مى‏فرماید:

«وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّخَلافِیها نَذِیرٌ...؛(١٥)

هیچ امتى نیست مگر این که در میان آنها بیم رسانى بوده است».

«وَ لَقَدْ بَعَثْنافِى کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ...؛(١٦)

در میان هر ملتى پیامبرى را بر انگیختیم که به مردم بگوید خدا را بپرستید».

«وَلِکُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَیْنَهُمْ...؛(١٧)

براى هر امتى پیامبرى است که در میان آنها حکم و داورى مى‏نماید».

به‏طور مسلم، پیامبران هر امتى در ادوار پیشین متناسب با فهم و ادراک آنها و راهنمایى آنان در حدود و قابلیت و شایستگى آنها بوده است. اما این که چرا در قرآن نامى از پیامبران مغرب زمین نیامده است براى این است که خود قرآن تصرح مى‏کند پیامبرانى از طرف خداوند، براى هدایت مردم مبعوث شده‏اند که شرح نام و تفصیل دعوت آنها را در قرآن باز گو ننموده است، چنان که مى‏فرماید:

«وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْنَاهُمْ عَلَیْکَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَّمْ‏نَقْصُصْهُمْ عَلَیْکَ...؛(١٨)

پیامبرانى که قبلاً سرگذشت آنها را بیان کرده‏ایم و پیامبرانى که درباره آنها گفتگو ننموده‏ایم».(١٩)

ولى علت این که مذاهب بزرگ جهان به پیامبران مشرق زمین تعلق دارد این است که شرق گهواره تمدن و فرهنگ آن اصیل‏تر از غرب است و علم و فلسفه و هنر و نظام حقوق فردى و اجتماعى از مشرق زمین به غرب رفته است از این نظر، مذاهب متناسب با تمدن و فرهنگ، به شرق تعلق دارد و غرب، مذهب و آیین را به سان فرهنگ و هنر از شرق گرفته و آن را جاى‏گزین مذاهب ابتدایى - که متناسب با دوره ابتدایى زندگى بشر، یعنى دوره ما قبل تمدن و فرهنگ و علم بوده - ساخته است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. قمر (٥٤) آیه ١.

٢. مشروح این بحث را در کتاب‏هاى عقاید و تفسیر مطالعه بفرمایید و با دلایل روشن ثابت شده است که مقصود، دو نیم شدن ماه در زمان خود پیامبر است.

٣. جامع‏ترین کتابى که از طرف محدثان شیعه در این باره نوشته شده است کتاب مدینةالمعاجز اثر سیدهاشم بحرینى است.

٤. رعد (١٣)آیه ٣١.

٥. رعد (١٣) آیه ٣٨.

٦. نویسنده‏اى مسیحى در کتاب مشکاة صدق با آیه مورد بحث و آیات دیگر استدلال نموده است که پیامبر اسلام، معجزه‏اى جز قرآن نداشته است. نگارنده در کتاب رسالت جهانى پیامبران (ص ١١٨ - ١٤٢) درباره آیات مورد نظر او به‏طور گسترده سخن گفته و ثابت نموده است که این آیات، ارتباطى به مدعاى وى ندارد.

٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٥٩.

٨. تفسیر برهان، ج ١٠، ص ٢٨٠.

٩. فصلت (٤١) آیه ١٧.

١٠. سجده (٣٢) آیه ٢٤.

١١. گروهى از پیامبران علاوه بر منصب نبوت داراى مقام امامت نیز بودند.

١٢. به این مضمون روایات زیادى وارد شده است ر.ک: تفسیر برهان، ج ٢، ص ٢٨٠، ح ٨.

١٣. نهج البلاغه عبده، ج ١، ص ١٨

١٤. همان، کلمات قصار، شماره ١٤٧.

١٥. فاطر (٣٥) آیه ٢٤.

١٦. نحل (١٦) آیه ٣٦.

١٧. یونس (١٠) آیه ٤٧

١٨. نساء (٤) آیه ١٦٤.

١٩. آیه ٧٨ سوره غافر نیز به همین مضمون است.

قرآن و اسرار آفرینش چگونگى علم خداوند به موجودات

٨. «اَللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَحْمِلُ کُلُّ أُنْثى وَ مَا تَغِیْضُ الْأَرْحامُ وَ مَاتَزْدَادُ وَ کُلُّ شَىْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدَارٍ؛

خداوند از وضع جنین هر زن بار دارى آگاه است و آن چه را رحم‏ها از بین مى‏برند و سقط مى‏کنند و آن‏چه را مى‏افزایند. و هر چیزى نزد او به اندازه معین و میزان خاصى است».

٩. «عَالِمُ الْغَیْبِ وَ الشَّهادَةِ الْکَبِیرُ الْمُتَعالِ؛

خدایى که آگاه از پنهان و آشکار و بزرگ و برتر است».

١٠. «سَوَاءٌ مِنْکُمْ مِنْ اَسَرَّالْقَوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِالَّیْلِ وَ سَارِبٌ بِالنَّهَارِ؛

در پیشگاه او یک‏سانست که کسى سخن را پنهان دارد (یا آهسته سخن بگوید) یا آن را آشکار سازد و کسى که در تاریکى شب راه برود یا در روز روشن راه بپیماید».

هدف ابتدایى این آیات، معرفى علم محیط خداوند است و این که او از رازهاى پوشیده رحم‏ها، از وضع جنین‏هایى که در آن قرار دارند، آگاه است و پنهان و آشکار، شب و روز، صداهاى آهسته و بلند، براى او یک‏سان است و به کارهاى مخفى و آشکار بندگان خود، آگاهى دارد و چون او بزرگ و برتر است، بر تمام مصنوعات خود محیط و مسلط مى‏باشد.

عقل و خرد در این باره مى‏گوید: نظام هر ورقى از اوراق هستى، هر برگى از گیاهان، هر اتمى از اتم‏هاى بى‏شمار، هر ذره‏اى از ذرات وجود انسان، هر سلولى از سلول‏هاى جانداران، هر سیاره‏اى از سیارات آسمان، گواهى مى‏دهند که آفریدگار آنها از تمام خصوصیات وجودى آنها آگاه است و هرگز بدون آگاهى کامل، از رازهاى درونى و برونى یک مصنوع، نمى‏توان آن را با این نظم شگفت‏انگیز آفرید. آیا مى‏توان گفت سازنده یک هواپیما، از قسمت‏هاى علمى و فنى آن بى‏خبر است، یا نویسنده یک دوره دائرة المعارف از محتویات آن اطلاع ندارد؟

قرآن این حقیقت علمى را با لطیف‏ترین بیان توضیح داده و مى‏فرماید:

«أَلا یَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطِیفُ الْخَبِیرُ؛(١)

آیا او از اوضاع مخلوق و مصنوع خود آگاه نیست، در حالى که اوست باریک‏بین و آگاه».

بار دیگر بر گردیم مسأله را از راه دیگر مورد بررسى قرار دهیم: حقیقت علم و آگاهى از چیزى جز حضور آن نزد شخص آگاه چیز دیگرى نیست، چنان که حقیقت جهل و ناآگاهى نیز جز غیبت و پنهانى شى‏ء از انسان، معناى دیگرى ندارد.

البته حضور یک شى‏ء نزد انسان بر دو نوع است: گاهى وجود خارجى شى‏ء نزد انسان نیست، اما تصویرى از آن نزد او حاضر است؛ مثلاً افرادى که به زیارت خانه خدا رفته‏اند و الآن فرسنگ‏ها از آن فاصله گرفته‏اند هر موقع بخواهند مى‏توانند از طریق تصویرذهنى کعبه، به آن نقطه توجه پیدا کنند.

گاهى خود شى‏ء خارجى، بدون و ساطت تصویرى در نزد ما (روح) حاضر است و چیزى میان عالم و معلوم واسطه نیست.(٢) روشن‏ترین مثال براى این نوع آگاهى، علم انسان به خود انسان است؛ زیرا حقیقت و واقعیت هر انسانى بر خود او روشن است و هر فردى از روحیات و ملکات خوب و بد خویش آگاهى کامل دارد، دیگر این جا میان عالم و معلوم چیزى واسطه نیست. یا مثلاً ما از صورت‏هاى ذهنى خود آگاهیم؛ زیرا این صورت‏ها پیش ما حاضراست و براى درک آنها نیاز نداریم که تصویرى از این صورت‏ها برگیریم، بلکه خود این صورت‏ها را به روشنى درک مى‏کنیم و در نزد روح خود حاضر مى‏بینیم.

علم خدا به مصنوعات و مخلوقات خود از قبیل نوع دوم است. او در علم خود به آن چه آفریده، نیازى به تصویر ندارد، بلکه تمام موجودات جهان با واقعیت خارجى خود، نزد خدا حاضرند و میان او و مخلوق فاصله‏اى نیست.

فلسفه اسلامى، علم حضورى خدا را به موجودات از طرق گوناگون ثابت نموده است و کوتاه‏ترین راه آن است که این حقیقت را از تدبر در مسأله آفرینش موجودات به دست آوریم. جاى گفتگو نیست که خداوند وجود دهنده و ما وجود پذیریم. در این صورت آیا لازمه ایجاد یک موجود، این نیست که در نزد موجد و سازنده آن حاضر باشد؟ آیا ایجاد و پدید آوردن یک شى‏ء، با غیبت و عدم حضور آن نزد وجود دهنده مى‏سازد؟ به عبارت دیگر، ایجاد یک شى‏ء بدون توجه وجود دهنده و حضور وجودپذیر در نزد آفریننده، امکان‏پذیر هست؟

بار دیگر، تصویرهاى ذهنى خود را مورد بررسى قرار دهیم مى‏بینیم تمام این صور، مخلوق و آفریده روح و روان و قواى ادراکى است و تا وجود دارند در نزد روح وقواى مدرک ما حاضرند و میان ما و آنها جدایى نیست و به همین ترتیب تمام موجودات جهان همگى مخلوق خدا و در نزد او حاضرند.

برنامه‏اى تربیتى آشنایى به صفات خدا، خود گرچه نوعى کمال معنوى و روحى است؛ ولى در عین حال اعتقاد به چنین خداى آگاه از درون و بیرون، خود مکتبى تربیتى است که افراد با ایمان و معتقد را از بسیارى از کارهاى نکوهیده باز مى‏دارد. چه برنامه‏اى بالاتر از این، که بدانیم از نخستین لحظه زندگى، از روزى که به صورت سلولى در رحم مادر قرار داریم تا لحظه‏اى که به خاک سپرده مى‏شویم، مراقبى بزرگ و برتر، متوجه اعمال و کردارهاى ماست و از آن‏چه ما انجام مى‏دهیم کاملاً مطلع و آگاه مى‏باشد آیا با وجود چنین مراقبى شایسته است به فکر گناه و نافرمانى او باشیم؟

نکاتى چند در آیات ١. قرآن در طرح معارف عقلى راه تعبد را پیش نمى‏گیرد، بلکه در غالب موارد، به استدلال دست مى‏زند؛ مثلاً در این آیات که هدف بیان احاطه علمى خداوند به موجودات است و این‏که آشکار و پنهان براى او یک‏سان مى‏باشد به دلیل مسأله، با بیان دو صفت از اوصاف خدا: «الْکَبیرُ الْمُتَعَال» اشاره نموده است؛ زیرا «کبیر» (بزرگ) در مورد خداوند به معناى احاطه او بر همه موجودات است و لازمه این احاطه، اطلاع بر اوضاع محاط مى‏باشد. «متعال» یعنى بسیار بلند مقام، یعنى خداوند عالى و در علم خود نیز برتر است و بر موجودات و مصنوعات خود نیز تسلط دارد همان‏طور که هر موجود عالى‏تر بر موجودات پایین‏تر مسلط است. در واقع این دو صفت دلیلى است بر اطلاع او از آشکار و پنهان (عَالِمُ الغَیْب وَ الشَهَادَةِ).

٢. چون مقصود از «ما» در «ما تحمل» جنین است از این نظر ناچار مقصود از «ما» در دو جمله بعدى: «و ما تغیض الأرحام و ما تزداد» نیز همان جنین خواهد بود از آن جا که «غیض» در لغت عربى به معناى «نقص و کم شدن» است‏(٣) ناچار هدف آیه این است: خدا مى‏داند آن‏چه رحم‏ها بر مى‏دارند (و دوران حمل را به‏طور طبیعى به پایان مى‏رسانند) و آن چه را کم مى‏کنند (و پیش از وقت طبیعى سقط مى‏کنند) و آن چه را رحم‏ها مى‏افزایند (و بیش از یکى پرورش مى‏دهند).

به عبارت دیگر مقصود از «و ماتغیض الأرحام» به قرینه جمله بعدى «وماتزداد» همان کم کردن رحم است و مقصود از کم کردن رحم به قرینه «مَاتَحْمِلُ کلُّ أُنْثَى» همان سقط کردن و حمل نکردن رحم مى‏باشد. گویا مضمون آیه چنین است: خدا از آن‏چه رحم‏ها برمى‏دارند یا برنمى‏دارند و از بین مى‏برند و یا مى‏افزایند آگاه است.(٤)

٣. جمله «وَکُلُّ شَىْ‏ءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ؛ هر چیزى در نزد او اندازه معینى دارد» به حقیقتى علمى و فلسفى اشاره دارد که قرآن در سوره‏هاى مختلفى روى آن تکیه کرده است‏(٥) و مقصود از آن این‏است که هر موجودى در نزد خدا، حدّ معینى دارد؛ زیرا لازمه معلول و مخلوق بودن، داشتن حد و اندازه است. در این صورت، طبعاً هر موجودى محدود خواهد بود و در پیشگاه خدا - که نامحدود و نامتناهى است - غایب نخواهد بود.

در حقیقت این جمله، مفسر علم وسیع خداست به آن‏چه در آغاز آیه بیان شده و مفاد آن این است که، «أَلا إِنَّهُ بِکُلِّ شَىْ‏ءٍ مُحِیطٌ؛(٦) آگاه باشید که خداوند بر همه چیز محیط است».(٧)

گاهى این جمله به‏طور ساده‏ترى تفسیر و گفته مى‏شود مقصود از آن، اوضاع سه گانه رحم است که گاهى حمل خود را حفظ مى‏کند و یا گاهى بر آن مى‏افزاید و احیاناً از بین مى‏برد و این اوضاع مختلف، براى این است که هر چیزى نزد خدا اندازه معینى دارد و تمام کارهاى او روى حساب و اندازه است و هرگز اراده او بى‏جهت و نسنجیده به حفظ و یا زیادى حمل و یا کم کردن آن تعلق نمى‏گیرد.

٤. روز و شب و هم‏چنین آشکار و پنهانى، یک سلسله مفاهیم نسبى هستند که در محیط ما، که محیطى نسبى است، مفهومى دارند؛تاریکى شب مانع از دیدن انسان است، در عین حال برخى از حیوانات در دل شب پرواز مى‏کنند و مى‏بینند. چون وجود ما محدود است و بر اثر نارسایى دیدگان، موجودات در شب از دیده ما مخفى هستند، طبعاً قسمتى از جهان ما پنهان خواهد بود؛ ولى براى موجود محیط و برتر (خدا) تمام غیب‏ها، شهود است و پنهان و آشکار براى او مفهومى ندارد. قرآن به این حقیقت با جمله زیر (آیه‏١٠ همین سوره) اشاره مى‏کند: «وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِالَّیْلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ».

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. ملک (٦٧) آیه ١٤.

٢. در اصطلاح فلسفه، نوع اول را علم حصولى و دوم را علم حضورى مى‏نامند.

٣. راغب، مفردات، ص ٣٦٨.

٤. کشاف، ج ٢، ص ١٦٠. در تفسیر این دو جمله دو نظر دیگر است که به‏طور اختصار نقل مى‏شوند: گاهى گفته مى‏شود مقصود از «ما تغیض الأَرحام و ما تزداد؛ آن‏چه رحم‏ها کم مى‏کنند و یا مى‏افزایند» خون ایام باردارى زنان است که قسمتى را صرف غذاى جنین نموده وقسمت دیگرى در دوران نفاس به بیرون از رحم مى‏ریزد. این نظر، با ظاهر آیه تطبیق نمى‏کند؛ زیرا چنان‏که گفته شد، مقصود از «ما» در هر سه جمله، جنین است؛ ولى در این نظر مقصود از اولى جنین است و از دومى و سومى خون رحم است. گذشته از این به کار بردن لفظ کم کردن و زیاد نمودن در تغذیه جنین از خون و یا بیرون ریختن خون در دوران وضع حمل، نوعى مجاز و یا خلاف ظاهر است.

دورتر از این نظر، نظر سومى است که مى‏گویند مقصود از کم کردن رحم‏ها، همان تولدهاى کمتر از نه ماه و منظور از افزودن رحم‏ها، تولدهاى بالاتر از آن است و دورى این نظر از ظاهر آیه بر اهل دقت مخفى نیست.

٥. ر.ک: حجر (١٥) آیه ٣١؛ فرقان (٢٥) آیه ٢؛ طلاق (٦٥) آیه ٦٥.

٦. فصلت (٤١) آیه ٥٤.

٧. المیزان، ج ١١، ص ٣٤٦.

*****

پاسدارانى که از ما مراقبت مى‏کنند ١١. «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ أَمْرِ اللَّه إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَومٍ حَتَّى یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَ إِذا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءاً فَلا مَرَدَّ لَهُ وَ مَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ؛(١)

براى (انسان) نگهبانانى گماشته شده است که به‏فرمان خدا او را پیش رو و پشت سر (از هلاک و نابودى) حفظ مى‏کنند و خداوند وضع ملتى را عوض نمى‏کند تا خود آنان وضع خود را تغییر دهند. هرگاه خداوند نابودى گروهى را بخواهد بازدارنده‏اى در برابر او نیست. براى بشر جز خدا سرپرستى وجود ندارد».

انسان به‏سان موجودات دیگر، محتاج و نیازمند آفریده شده است؛ از روز نخست که به صورت سلولى در رحم مادر قرار مى‏گیرد نیازمندى، سراسر وجود او را احاطه کرده و تا دم واپسین با او همراه است.

اگر بشر از نظر تعقل و فکر، قوى و نیرومند است و در پرتو دانش و بینش خود، زمین و دریا و فضا را تسخیر نموده است، از نظر شرایط زندگى و لوازم حیات در محدودیت شدیدى قرار دارد؛ مثلا اگر چند لحظه اکسیژن هوا، وارد شش‏هاى او نگردد، خفه مى‏شود. اگر فشار هوا کم و زیاد گردد، زندگى او در خطر مى‏افتد، اگر درجه حرارت هوا از حد معینى بالا یا پایین رود، نابود مى‏شود و انسان مقتدر، از حرکت و جنبش باز مى‏ماند.این حقیقت را قرآن در آیاتى یاد آور شده و مى‏فرماید:

«یَاأَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَراءُ إِلَى اللَّهِ وَ اللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَمِیدُ؛(٢)

اى مردم! شما نیازمندان درگاه خدا هستید، و خدا بى‏نیاز و شایسته ستایش است».

در حقیقت اگر بخواهیم واقعیت نیازمندى انسان را به صورت امرى محسوس بیان کنیم باید بگوییم: انسان با تمام قدرت خود، بسان لامپ نیرومند پر فروغى است که دیده‏ها را خیره مى‏سازد. این نور خیره کننده هر چه باشد، از خود او نیست و هر لحظه از مرکز مولد برق، به آن قوه و نیرو مى‏رسد و اگر یک لحظه جریان برق قطع گردد، فوراً خاموش شده و خودنمایى آن سپرى خواهد شد.

خلاصه بشر براى ادامه زندگى خود در آغوش طبیعت باید از عوامل بى‏شمارى کمک گیرد و اگر این کمک‏ها و امدادها به او نرسد؛ چراغ زندگى او به خاموشى گراییده از حرکت و جنب و جوش مى‏افتد.این از یک طرف.

از طرف دیگر، در اطراف وجود انسان عوامل نابود کننده، فراوان است که درهر لحظه، هستى و زندگى او را تهدید مى‏کنند: میکرب‏هاى خطرناک و کشنده در آب آشامیدنى و هوا به قدرى زیاد است که اگر عوامل ضد میکرب در خون او نباشد، بشر را فوراً از پاى در مى‏آورند. خداوند براى خنثى نمودن آثار این دشمنان نامریى گلبول‏هاى سفید را در خون آفریده که همواره در جنگ‏هاى میکربى خون شرکت مى‏کنند و دشمنان انسان را از پاى در مى‏آورند.

گاهى در شبانه روز هزاران تن سنگ‏هاى آسمانى کره خاک را سنگباران مى‏کنند، حیات و زندگى بشر را به فنا و نابودى تهدید مى‏نمایند و دست آفرینش براى حفظ انسان، یک زره هوایى بر دور کره خاک کشیده تا سپرى در برابر این صخره‏ها باشد و این سنگ‏ها با اصابت به این زره هوایى، آتش بگیرند و از بین بروند.

عوامل انحراف فکرى از چپ و راست انسان را احاطه کرده، ایمان و اخلاق و فضایل او را تهدید مى‏کنند و در برابر همه این عوامل، حامیانى مانند مربیان صالح و پیامبران و پیشوایان وسایر عوامل و موجبات هدایت وجود دارد که او را از هر نوع انحراف باز مى‏دارند.

از این بیان، چنین نتیجه مى‏گیریم خداوند براى حفاظت بدن و روح انسان پاسدارانى آفریده است که بقاو هستى او را در برابر حوادث بیمه کنند و این عوامل همان است که در این آیه مورد بحث به عنوان «معقبات» از آن یاد شده و مى‏فرماید:

«لَهُ مُعَقِباتٌ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ و مِنْ خَلْفِهِ یَحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ؛

براى انسان حامیان و مراقبانى هستند که وجود او را از هر نظر حراست مى‏کنند».

قسمتى از این «معقبات» (حامیان) همان‏ها هستند که بیان گردید و براى ما محسوس و ملموس هستند و از طریق حس و علم از حمایت آنها از تن و روان بشرى آگاهیم؛ ولى قسمت دیگر از این حامیان یک سلسله عوامل نامریى دیگرى است که قرآن از آنها در آیات به لفظ «حافظین» تعبیر مى‏آورد و مى‏فرماید:

«وَ إِنَّ عَلَیْکُمْ لَحَافِظِینَ؛(٣)

براى شما نگهبانانى (فرشتگان) گمارده‏ایم».

در آیه دیگر مى‏فرماید:

«وَ هُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وُیُرْسِلُ عَلَیْکُمْ حَفَظَةً حَتَّى إِذا جَاءَ أَحَدَکُمُ الْمُوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا وَ هُمْ لایُفَرِّطُونَ؛(٤)

اوست مقتدر و برتر از بندگان خود. نگهبانانى براى شما مى‏فرستد تا وقتى مرگ یکى از شما فرا رسد فرستادگان ما (جان) شما را مى‏گیرند و آنها در کار خود کوتاهى نمى‏کنند، اگر چه حافظ و حامى واقعى همان خداست و فرشتگان مجرى فرمان‏هاى او هستند»(٥).

سنّت قطعى الهى در سعادت ملل قرآن مجید، پایه سعادت و خوشبختى و استوارى نعمت را در میان هر ملتى معلول پیروى آنان از تقوا و پرهیزگارى و دورى از نافرمانى و گناه مى‏داند و مى‏فرماید: هماى سعادت هنگامى بر سر ملتى پروبال مى‏گشاید و تمام نعمت‏هاى الهى در صورتى بر سر ملت‏ها پیوسته و پایدار است که آنان از مسیر فطرت گام فراتر ننهند و از زشتى‏ها و پلیدى‏ها، ستم و تعدى و فساد اخلاق دور باشند. قرآن به این حقیقت علاوه بر آیه مورد بحث (إِن اللّه لا یغیر...)در آیات دیگرى نیز اشاره نموده و مى‏فرماید:

«وَلَوْأَنَّ أَهْلَ القُرى‏ آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الأَرْضِ وَ لکِنْ کَذَّبُوا فَأَخَذْنَاهُمْ بِمَا کَانُوا یَکْسِبُونَ؛(٦)

اگر مردم جهان به خدا ایمان بیاورند و از مخالفت دستورهاى او بپرهیزند درهاى برکت را از آسمان و زمین به روى آنان باز مى‏کنیم؛ ولى آنان دستورهاى الهى را نادیده گرفتند و سرانجام، آنها را به نتیجه اعمالشان دچار ساختیم».

مقدارى از این مطلب (که پیروى از فرمان‏هاى خدا نعمت و برکت و سعادت و خوشبختى را به دنبال دارد) براى ما مشهود و محسوس است؛ زیرا مردمى که همه مرزهاى اخلاقى و حدود الهى را در هم بشکنند و در زندگى جز فساد و فحشا و ستم و... چیزى را نشناسند، قطعاً به واکنش کردارهاى خود که گسترش بیمارى، دشمنى، فساد نسل، جنگ‏هاى خونین و... گرفتار خواهند شد.

ولى قسمتى از این مطلب که چگونه اعمال نیک و کردارهاى خدا پسندانه ملتى، گشودن درهاى رحمت و برکت از زمین به روى آنها را موجب مى‏گردد حقیقتى قرآنى است که قرآن از آن خبر داده و ما باید به آن ایمان بیاوریم و ما با علم و دانش کوتاه خود به همه علل آن احاطه پیدا نکرده‏ایم تا درباره آن به داورى برخیزیم.

خلاصه، یکى از سنت‏هاى قطعى الهى این است که سرانجامِ ملتى که غرق در گناه و فساد باشد، نابودى است و چنین گروهى زود یا دیر، در کام مرگ و فنا فرو رفته و جز نام، نشانى از آنها باقى نخواهد ماند و امروز که بسیارى از ملل مغرب زمین غرق در عصیانگرى و فساد و فحشا هستند به چنین سرنوشتى دچار خواهند شد و دیر یا زود با تمدن ماشینى خود - که کمالات انسانى و عواطف بشرى و مراسم الهى را نادیده گرفته است - به خاک سپرده خواهند شد. مگر این که در برنامه خود تجدید نظر کنند و همان‏طور که برخى از دانشمندان دل آگاه، آنها را هشدار داده‏اند از خواب غفلت مادیگرى بیدار شوند و مسیر زندگى را دگرگون سازند و این سنت قطعى الهى است: «وَلَنْ تَجِدَ لِسُنَّةِ اللَّهِ تَبْدیلا».

چیرگى ملت غارتگر مغول بر حکومت چند صد ساله عباسیان معلول قدرت نظامى و برترى تاکتیک رزمى آنان نبود، بلکه گسترش فساد در میان عباسیان و خود خواهى امرا و حکمرانانشان، گرایش خلفا و زمامداران به هوس رانى و فساد و خود کامگى، موجب سقوط خلافت چند صد ساله اسلامى گردید و مسلمانان را در طول تاریخ با بزرگ‏ترین فاجعه روبه‏رو ساخت.

در روزهاى محاصره منطقه موصل از طرف فرمانده کل نیروهاى هلاکو دونامه مختلف به دست استاندار موصل رسید: یکى از دشمن خونخوار اسلام هلاکو و دیگرى از طرف خلیفه بغداد.

هلاکو در نامه خود یاد آور شده بود که اگر استاندار موصل، ابزار و آلات جنگى و وسیله فتح قلعه عظیم بغداد را در اختیار او بگذارد وى از محاصره موصل صرف نظر نموده و راه بغداد را پیش خواهد گرفت.هم زمان با رسیدن این نامه، نامه‏اى از دربار خلافت عباسى به دست حاکم موصل رسید و خلیفه در آن نامه، درخواست کرده بود حاکم موصل گروهى از بهترین نوازندگان موصل را روانه بغداد نماید، تا به مجالس عیش و طرب خلیفه رونق بخشند.

حاکم پس از خواندن هر دو نامه، چنین اظهار داشت: در این لحظه حساس، دشمن خونخوار اسلام از من ابزار جنگى مى‏طلبد ولى خلیفه، رامشگر ونوازنده مى‏خواهد کدام یک باید پیروز شوند؟

این جاست که حقیقت و مفاد جمله «إِنَّ اللَّهَ لا یُغَیِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّى‏ یُغَیِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» به صورت واضح تجلى مى‏کند و معلوم مى‏شود چرا مسلمانان روزى در میان ملل جهان، سر بلند و سرفراز بودند ولى پس از چند قرن سیادت و عظمت و عالى‏ترین تمدن، مقهور ملل دیگر گردیدند. نا گفته پیداست چون دگرگونى در روحیات و اعمال آنان پدید آمد، خدا نیز سیادت و عظمت را از آنان سلب نمود و براى این مطلب شاهد و گواه فراوان است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. مقصود از ضمایر چهار گانه در آغاز آیه، همان انسانى است که از آیه قبل فهمیده مى‏شود .

٢. فاطر (٣٥)آیه ١٥ .

٣. انفطار (٨٢) آیه ١٠.

٤. انعام (٦) آیه ٦١.

٥. برخى از مفسران تصور نموده‏اند که مقصود از حافظان در این آیات همان حافظان اعمال و نویسندگان نیک و بد کردارها هستند. در صورتى که آیه معنایى وسیع دارد و نوشتن اعمال، یکى از مصادیق آن است.

گذشته از این، از برخى از آیات استفاده مى‏شود که فرشتگان نه تنها حافظ ما هستند، بلکه یک نوع نقش مراقبت روانى ما را بر عهده دارند و براى ما طلب آمرزش مى‏کنند چنان که مى‏فرماید: «وَالْمَلائِکَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِمَنْ فِى الاَْرْضِ؛ فرشتگان، خدا را با حمد و ثناى خویش، تنزیه مى‏کنند و براى کسانى که در روى زمین هستند، طلب آمرزش مى‏نمایند» - شورى (٤٢) آیه‏٥.

٦. اعراف (٧) آیه ٩٦.

*****

چرا پرستش، مخصوص خداست؟ ١٢. «هُوَ الَّذِى یُرِیکُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَ طَمَعاً وَیُنْشِئُ السَّحَابَ الثِّقَالَ؛(١)

اوست که برق را (موقع باران) براى بیم و امیدوارى شما مى‏نمایاند و ابرهاى سنگین و گرانبار را پدید مى‏آورد».

١٣. «وَ یُسَبِّحُ الرَّعْدُ بِحَمْدِهِ وَ الْمَلائِکَةُ مِن خِیْفَتِهِ وَیُرْسِلُ الصَّوَاعِقَ فَیُصِیبُ بِهَا مَنْ یَشَآءُ وَ هُمْ یُجَادِلُونَ فِى اللَّه وَ هُوَ شَدِیدُ الْمِحَالِ؛(٢)

رعد با ستایش خود و فرشتگان از بیم او، خدا را تسبیح مى‏گویند. (خدا) صاعقه‏ها را مى‏فرستد و هر که را خواهد گرفتار آن مى‏سازد. آنان (مشرکان) درباره (توحید و قدرت) خدا، مجادله مى‏کنند، در حالى که او کیفرده و سخت گیر است».

١٤. «لَهُ دَعْوَةُ الْحَقِّ وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ لایَسْتَجِیبُونَ لَهُمْ بِشَىْ‏ءٍ إِلا کَبَاسِطِ کَفَّیْهِ إِلَى المَاءِ لِیَبْلُغَ فَاهُ وَ مَا هُوَ بِبالِغِهِ وَ مَادُعَاءُ الکَافِرِینَ اِلاَّ فِى ضَلالٍ؛

دعوت حقیقى از آن اوست (و نباید کسى جز او را، معبود و بر آورنده نیازمندى خواند). کسانى که جز او را مى‏خوانند هرگز آنان از این دعوت سودى نمى‏برند مگر (مانند تشنه‏اى بر نقطه‏اى مانند سر چاه بنشیند و) دو دست خود را به سوى آب باز کند (و انتظار داشته باشد که) آب به دهان او برسد، در صورتى که هرگز با این وضع (آب به دهان او) نخواهد رسید (همان‏طور که این فرد از کار خود نتیجه نمى‏گیرد بت پرستان نیز از دعوت خدا نتیجه‏اى نمى‏گیرند). دعوت کافران (و پرستش بتان) جز گمراهى چیزى نیست».

مجموع این آیات گواه و یا گواه‏هاى روشن و استوار بر نفى معبودى جز خداوند است و هدف از این دلایل، بیدار ساختن افکار مشرکان و هدایت آنان به سوى توحید خداست که جز او را، معبود و یا آفریدگار جهان ندانند.

جاى گفتگو نیست که موقع نزول این آیات، قسمت اعظم شبه جزیره و مناطق زیادى از جهان را بت‏پرستى فرا گرفته بود: گروهى این بت‏ها را جلوه گاه خدا و یا خدایان و شفیع میان خالق و مخلوق و شایسته عبادت مى‏دانستند، بدون این که آنها را خالق و رازق بدانند و کارهاى مخصوص خدا را مانند آفریدن و روزى دادن، به آنها نسبت دهند و گروهى دیگر، اجرام سماوى و بت‏ها را آفریننده و روزى‏دهنده مى‏دانستند. این دسته نسبت به گروه نخست در اقلیت بودند.

در هر حال، خواه آنها را فقط معبود و شایسته ستایش بدانند، یاعلاوه بر مقام معبودى آنهارا مبدأ کار و مؤثر در جهان طبیعت قلمداد کنند، عبادت و پرستش، تواضع، خضوع و بندگى، در خواست حاجت و رفع نیازمندى، مخصوص معبودى است که ذات وى جلوه گاه کمال بوده و از هر نظر غنى و بى‏نیاز و قادر و توانا و پیراسته از نقص و عیب باشد. ناگفته پیداست فرد عاقل و با وجدان و بیدار، بى‏اختیار در برابر چنین معبودى سر تعظیم فرود مى‏آورد.

به عبارتى دیگر، از طرفى عشق به کمال در انسان امرى فطرى است و کمالات یک فرد، انسان را ناخود آگاه به سوى خود جلب مى‏نماید و عاشق خود مى‏سازد.و از طرف دیگر، نیکى و کمک به یک فرد، برطرف ساختن نیازمندى‏هاى شخص، از عواملى است که رشته ارادت را استوارتر ساخته و بر ارادت و اخلاص و خضوع انسان در برابر چنین نیکو کارى مى‏افزاید.

این دو عامل (عشق به کمال مطلق و نیکى و کمک) به صورت نامحدود در خدا وجود دارد؛ زیرا کمالى نیست که به اندیشه ما برسد مگر این که خدا آن را به صورت کامل و بى‏نهایت داراست. هم‏چنین نیکى‏ها و کمک‏هاى او آن‏چنان نامحدود است که اگر یک لحظه، سایه جود و احسان خود رإ؛ ّّ از سرما کوتاه کند، پرونده هستى ما بسته مى‏شود.

این دو عامل سبب مى‏شود جز او را نپرستیم و به غیر او عشق نورزیم و دست نیاز به سوى دیگرى دراز ننماییم؛ چون او کمال مطلق بوده و از نقص پیراسته است و در ذات او، جز کمال و فضیلت چیزى پیدا نمى‏شود و هر موجودى جز او داراى نقایصى است که از وى جدا نمى‏گردد و هر موجودى بدون استمداد از او هیچ نیازى را نمى‏تواند برطرف سازد، در این صورت، فلسفه توحید و عبادت و علت انحصار پرستش به ذات اقدس خداوند مبرهن و روشن مى‏گردد.

دلایلى که آیات مورد بحث به آن اشاره مى‏کنند قرآن مجید در این آیات به هر دو عامل، که با جاذبه خاصى در انسان، روح عبادت را پرورش مى‏دهند، اشاره مى‏نماید و به عامل اول (خداوند جهان، کمال مطلق و از هر نقص و عیبى پیراسته است) از دو راه رهبرى مى‏کند:

١. ذات او مظهر کمال و جلال است و فرشتگان و رعد آسمانى او را از هر عیب و نقص تنزیه مى‏کنند و موجودى که از هر عیبى پیراسته گردد جز کامل مطلق نمى‏تواند باشد.

٢. قدرت نامحدود خداوند را که آفریننده برق و پدید آرنده ابرهاى گرانبار(٣) و خالق صاعقه‏هاى آتشین است، تشریح مى‏نماید.

آیا موجودى که از هر عیب و نقص پیراسته است و رعد با صداى مهیب خود، جهانیان را به عظمت او رهبرى مى‏کند و فرشتگان آسمان‏ها او را ستایش و تنزیه مى‏نمایند، شایسته عبادت و پرستش است یا، اجسام بى‏روح زمینى و آسمانى که سراپا نقص و احتیاج و نیاز هستند؟

قرآن براى عامل دیگر، که انسان را به عبادت و پرستش خدا دعوت مى‏کند، با مثال لطیفى که در آیه ١٤ وارد شده است، اشاره مى‏نماید و مى‏فرماید: «دعوت حق، از آن اوست».

قرآن با این جمله، دو نوع دعوت و اظهار نیاز ثابت مى‏کند: یکى حق و دیگرى باطل. هر گاه انسان نیاز خود را به مقامى اظهار کند که بینا و شنوا و قادر و توانا باشد وى مى‏تواند نیاز او را برطرف کند، چنین دعوت و عرض حاجتى، حق خواهد بود و غیر آن باطل و بى‏حاصل شمرده خواهد شد.

سپس مى‏گوید: ستایش و پرستش مخصوص مقامى است که بتواند نیاز ستایش کننده را بر طرف سازد و چنین شخصى جز خدا، کسى دیگر نیست. توقع کمک از بت‏ها به سان توقع لب تشنه‏اى است که در نقطه مرتفعى مانند لب چاه بنشیند و دو دست خود را از آن نقطه به سوى آب دراز کند، و انتظار داشته باشد که آبى بر دارد و رفع عطش کند، در صورتى که بر اثر دورى، هرگز به این هدف نخواهد رسید.

در این مثال، نکته لطیفى نهفته است و آن تشبیه انسان خداجو، به تشنه لبى است که دنبال آب مى‏رود همان‏طور که طلبیدن آب براى شخص تشنه، امرى طبیعى و فطرى است و هر نوع تحرک و فعالیت براى به دست آوردن آب، انگیزه ذاتى و درونى دارد، هم‏چنین خداجویى و توجه به مقام ربوبى و گرایش به سوى قدرت مافوق طبیعى ریشه فطرى دارد. و همان‏طور که گاهى انسان در پیدا کردن آب بیراهه مى‏رود و یا سراب را به جاى آب مى‏پذیرد، هم چنین گاهى در تشخیص خداى واقعى خود دچار اشتباه مى‏شود و به خدا نمایان باطل و بى‏حاصل پناه مى‏برد.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. «ثقال» جمع «ثقیله» مانند کرام جمع کریمه است.

٢. «محال» مصدر «محل» به معناى کیفر دادن است و گاهى گفته مى‏شود که مصدر میمى «ماحل» به معناى مکر است. در این صورت، به کار بردن این لفظ در باره خدا نوعى مجاز است و مقصود این است که خداوند باطرق مختلفى معبود بودن بتان را محکوم مى‏سازد.

درباره «تسبیح رعد» در بخش بعد، در تفسیر آیه ١٥ بحث خواهیم نمود.

٣. براى اولین بار در تاریخ علم، قرآن براى ابر، وزن ثابت و آن را سنگین و گرانبار معرفى کرده است.

*****

همه موجودات براى خدا سجده مى‏کنند اطلاعات، ١٦ بهمن ١٥ ١٣٥٢. «وَللَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمَواتِ وَ الأَرْضِ طَوْعاً وَ کَرْهاً وَ ظِلالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالاْصَالِ؛(١)

آن چه در آسمان‏ها و زمین است و هم‏چنین سایه‏هاى آنها، صبح و شام از روى میل یا اجبار، براى خدا سجده مى‏کنند».

با مراجعه به آیات قرآن، روشن مى‏گردد که همه موجودات جهان، سه وظیفه خطیر خود را در برابر خداوند بزرگ انجام مى‏دهند که عبارتند از:

١. همه موجودات جهان، خدا را «تسبیح» مى‏گویند؛

٢. سراسر هستى خدا را «حمد و ثنا» مى‏گوید؛

٣. تمام موجودات جهان براى خدا «سجده» مى‏کنند.

قرآن هر سه مطلب را یعنى «تسبیح» و «حمد» و «سجده» را براى هر موجودى ثابت مى‏نماید و فرق هر یک از دیگرى کاملا روشن است:

تسبیح خدا این است که او را از هر عیب و نقص پیراسته سازیم و وجود او را از هر عیبى منزه و مبرا بدانیم.

مقصود از حمد خدا این است که خدا را در برابر صفات کمال و جمال و روش‏هاى نیکوى او به بندگان خویش، بستاییم و در حقیقت تفاوت «حمد» با «تسبیح» در این‏جاست که در تسبیح، نظر به پیراستگى خداوند از عیب و نقص است و بازگشت آن به توصیف خدا با صفات سلبى او مى‏باشد؛ ولى هدف در «حمد» توصیف خدا، با صفات ثبوتى و افعال نیکوى او و انگیزه ستایش، وجود همان کمالات نامحدود است خواه این کمال جزو ذات او باشند؛ مانند علم و قدرت بى‏پایان وى یا از افعال او به شمار روند؛ مانند رأفت و رحمت گسترده وى بر بندگان خویش.

در برابر این دو، حقیقت سومى نیز به نام «سجود» هست و مقصود از سجده براى خداوند این است که هر موجودى در مقابل عظمت بى پایان او ابراز تذلل و کوچکى مى‏نماید. بنابراین هر یک از این عناوین سه گانه براى خود حقیقت و واقعیتى دارد که از دیگرى جداست.

درباره تسبیح موجودات و هم‏چنین ستایش هر موجودى از خداى جهان، در تفسیر سوره «حدید»(٢) سخن مى‏گوییم و بعداً نیز توضیحاتى در این باره خواهیم داد.

قرآن با طرز شیوایى سجده همه موجودات جهان را بیان نموده است. در آیه مورد بحث به گواهى لفظ «من» در جمله «وَللَّه یَسْجُدُ مَنْ فِى السَّمَوَاتِ» تنها خضوع موجودات با شعور را مطرح مى‏نماید و این که هر موجود صاحب درکى در برابر عظمت بى‏پایان خداوند، احساس ذلت و ابراز خضوع مى‏نماید و در برخى از آیات، دایره سجده گسترده‏تر گرفته شده و از سجود تمام جنبندگان سخن به میان آمده است، آن‏جا که مى‏فرماید:

«وَللَّهِ یَسْجُدُ مَا فِى السَّمَوَاتِ وَ مَا فِى الْأرْضِ مِنْ دَآبَّةِ وَ الْمَلائِکَةُ وَ هُمْ لا یَسْتَکْبِرُونَ؛(٣)

براى خدا آن‏چه در آسمان‏ها و زمین از جنبندگان و فرشتگان است، سجده مى‏کنند و هرگز کبر نمى‏ورزند».

در جاى دیگر سجده گیاهان و درختان را متذکر مى‏گردد و مى‏فرماید:

«وَالنَّجْمُ وَ الشَّجَرُ یَسْجُدَانِ؛(٤)

گیاهان و درختان او را سجده مى‏کنند».

دگر بار با دید وسیعى از سجود و خضوع سایه‏هاى اجسام سخن گفته و مى‏فرماید:

«أَوَلَمْ یَرَوْا إلى‏ مَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَىْ‏ءٍ یَتَفَیَّؤُا ظِلالُهُ عَنِ الیَمِیْنِ وَ الشَّمَائِلِ سُجَّداً للَّهِ وَ هُمْ دَاخِرُونَ؛(٥)

مگر نمى‏نگرید به اجسامى که خدا آفریده است که سایه‏هاى آنها از راست و چپ (صبح و عصر) حرکت و خدا را سجده مى‏کنند و خود اجسام نیز در حال خضوع و اطاعت هستند».

بنابر این، مسأله سجده موجودات مسأله‏اى عمومى است که سراسر جهان هستى را فرا مى‏گیرد و اختصاص به موجودى ندارد.

آن‏چه مهم است فهمیدن حقیقت سجده است و چگونه هر موجودى اعم از عاقل و غیر عاقل در برابر عظمت حق، ابراز تذلّل و کوچکى مى‏کند و به تعبیر قرآن سجده مى‏نماید.

مقصود از سجده کردن موجودات چیست؟ انسان معمولا هنگام سجده کردن بر روى زمین قرار گرفته و پیشانى و احیاناً چانه‏(٦) را بر زمین مى‏گذارد. این هیأت، شکل ظاهرى سجده است؛ ولى روح آن، همان ابراز تذلل و فروتنى در برابر معبود مى‏باشد.

در این جا این مسأله مطرح مى‏گردد که آیا در استعمال لفظ «سجده» لازم است حتماً آن هیأت خاص موجود باشد و بدون تحقق آن، نمى‏توانیم این لفظ را به کار ببریم یا این که ملاک و میزان آن، ابراز خضوع و فروتنى است و هرکجا این امر محقق گردد مى‏توانیم لفظ سجده را به کار ببریم ولو با آن هیأت خاص صورت نپذیرد و اگر هم به آن هیأت خاص، سجده مى‏گوییم، از این نظر است که در اعتبار عقلا، این کار، طریقه اظهار کوچکى و فروتنى است؟

قرآن در این مسأله، راه دوم را بر گزیده و هر نوع تذلل و کوچکى را که به وسیله‏اى تحقق پذیرد، سجده مى‏نامد و روش عرف و عقلا نیز در نام‏گذارى و به کار بردن الفاظ همین است؛ مثلا روزى، لفظ «چراغ» را در چراغ‏هاى محقرى به کار مى‏بردند که براى خود شکل و وضع خاصى داشت و از هیچ نظر قابل مقایسه با چراغ‏هاى پر فروغ امروز نبود؛ ولى چون خاصیت و اثر همان چراغ‏هاى دیرینه‏در چراغ‏هاى امروز، به صورت کامل‏ترى موجود است از این نظر لفظمزبور، بدون هیچ‏گونه تغییرى به نور افکن‏هاى قوى و نیرومند نیز اطلاق‏مى‏شود.

حقیقت سجده در موجودات جهان سراسر موجودات جهان، به نحو خاصى مراتب فروتنى و تذلل خود را به مقام ربوبى ابراز مى‏نمایند و عالى‏ترین مظهر براى اظهار کوچکى و تعظیم معبود جهان، این است که همه جهان در قبضه قدرت وى بوده و همگى مطیع فرمان و اراده مطلق او هستند؛ به عبارت دیگر، اراده واحدى بر جهان حکومت مى‏کند و همه موجودات از آن پیروى کرده و در برابر آن هیچ‏گونه مقاومتى ابراز نمى‏نمایند.

بنابر این، در سجده به این معنا (اطاعت بى‏چون و چراى موجودات در مقام آفرینش از اراده نافذ خداوند) کراهتى تصور نخواهد شد؛ زیرا اکراه در موردى به کار مى‏رود که موجودى از خود داراى اراده و اختیار باشد، تا در مقابل دیگرى ابراز مقاومت کند، در صورتى که در این مورد هیچ موجودى واجد وجود نیست تا چه رسد که از خود اراده مخالفى داشته باشد و سجده در برابر عظمت خدا را مکروه بشمارد(٧).

با وجود این مشاهده مى‏شود که آیه براى انسان دو نوع سجده ثابت مى‏کند: سجده‏اى از روى میل، و خضوعى از روى کراهت.

منظور از «سجده از روى رغبت» آن نوع‏پذیرش‏هاست که با طبع انسان و یا هر موجودى دیگر موافق باشد؛ مانندنمو و رشد و گردش خون و ضربان قلب براى انسان و مقصود از «سجده از روى کراهت» پذیرش یک سلسله روى‏دادهایى است که با طبع موجودى سازگار نباشد؛ مانند مرگ‏ها و بلاهایى که انسان را پیش از وصول به پایان عمر، به فنا و نیستى محکوم مى‏سازد.

در قرآن مجید در آیه دیگرى نیز لفظ رغبت و کراهت درباره آسمان‏ها و زمین به کار رفته است و طبعاً مقصود همان است که گفته شد. چنان که مى‏فرماید:

«...فَقَالَ لَهَا وَلِلأرْضِ ائْتِیَا طَوْعاً أَوَ کَرْهاً قَالَتَا أَتَیْنَا طَائِعِینَ؛(٨)

به آسمان و زمین خطاب نمود (بیایید) و فرمان مرا (در پذیرش هر نوع تبدلات و تغییرات) از روى اراده یا کراهت بپذیرید. گفتند: به رغبت پذیرفتیم».

بنابر این پذیرش وجود و قبول هر نوع تصرف، خواه موافق طبیعت موجود باشد یا مخالف آن، خضوع و اظهار کوچکى در برابر خداست چیزى که هست به یک معنا همه این پذیرش‏ها از روى میل و رغبت است و به یک معنا آن قسم از حوادث، که بر خلافت مسیر طبیعى موجود باشد در پذیرفتن آن نوعى کراهت وجود دارد.

نه تنها وجود هر موجودى در قبضه قدرت اوست، بلکه سایه‏هاى اجسام در گردش و تحولات خود، تابع اراده و خواست او هستند و هنگام صبح و عصر در دو طرف جسم سایه‏هاى چشمگیرى دیده مى‏شود که همگى در پرتو اراده نافذ اویند.

آیا شایسته است که هر موجودى با سایه‏هاى خود در برابر خدا ابراز کوچکى کند، اما انسان مشرک از سجده در برابر خدا امتناع ورزد به خصوص این که خداوند انواع موجودات زمین و آسمان را در برابر انسان خاضع ساخته است؟

همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبرى

سخنى در مورد تسبیح موجودات در بخش پیش، در تفسیر آیه سیزدهم وعده دادیم که درباره تسبیح «رعد» سخن بگوییم. علت این که توضیح این قسمت را به این بخش موکول کردیم، این است که خواستیم دو مسأله (سجده موجودات و تسبیح آنها) را یک جا بررسى کنیم.

درباره «تسبیح موجودات جهان» - اعم از جاندار و نبات و جماد نظرهاى گوناگونى گفته شده است و ما تمام آنها را در کتاب قرآن و معارف عقلى - که تفسیرى بر سوره حدید است - آورده‏ایم و از میان آنها یک نظر را برگزیده‏ایم که با ظاهر آیات قرآن و دلایل فلسفى کاملاً تطبیق مى‏کند.

حاصل آن این است که، وجود و هستى در هر مقام و مرتبه‏اى با علم و شعور و درک و آگاهى، ملازم و توأم است و هر چیزى که سهمى از وجود و هستى دارد، به همان اندازه از علم و شعور سهمى خواهد داشت و دلایل فلسفى این نظر را کاملا تأیید مى‏کند و پایه برهان فلسفى آن را دو چیز تشکیل مى‏دهد:

١. در جهان هستى آن‏چه اصیل و سر چشمه آثار و کمالات است «وجود» است. هر نوع فیض معنوى و مادى از آن اوست. اگر در جهان، علم وادراکى، قدرت و نیرویى، حیات و زندگیى هست همگى در پرتو وجود و هستى اشیاست و اگر وجود از میان برود همه این جنب و جوش‏ها، تلاش‏ها و حرکت‏ها به خاموشى مى‏گراید.

٢. براى وجود در تمام مراحل هستى از واجب و ممکن، ازمجرد و مادى، از عرض و جوهر، یک حقیقت بیش نیست و حقیقت وجود اگر چه براى ما روشن نیست؛ ولى ما به آن حقیقت با یک رشته مفاهیم ذهنى اشاره مى‏کنیم و مى‏گوییم وجود، عدم و نیستى را طرد مى‏کند و به هر چیزى حقیقت و عینیت مى‏بخشد.

بنابر این هر کجا از وجود سراغى داشته باشیم این دو صفت (طرد عدم؛ تشکیل دهنده حقیقت خارجى) را در آن جا مى‏یابیم؛ از این جهت مى‏گوییم وجود در تمام مراحل یک حقیقت بیش ندارد به گواه این که در تمام مراحل دو اثر یاد شده را، که حقیقت آنها نیز یکى است، دارد.

روى این بیان، که وجود را منبع تمام کمالات بدانیم و براى آن یک حقیقت بیش قائل نشویم، باید چنین نتیجه بگیریم: هر گاه وجود در مرتبه‏اى از مراتب هستى مانند موجودات جاندار، داراى اثرى (علم و ادراک) گردید، حتماً باید این اثر در تمام مراحل وجود نسبت به سهمى که از وجود دارد، محقق باشد و در غیر این صورت، یا باید سر چشمه کمالات وجود نباشد و یا این که براى وجود، حقایق متباین تصور کنیم و حقیقت آن را در مرتبه جاندار، با آن‏چه در مراتب گیاه و معدن است، مغایر و مباین بدانیم؛ زیرا معنا ندارد یک حقیقت در مرتبه‏اى داراى اثرى باشد و در مرتبه دیگر فاقد آن.

به عبارت دیگر، هر گاه وجود داراى حقایق مختلف و متباین بود، جا داشت که در نقطه‏اى واجد اثرى باشد و در نقطه دیگر نشانه‏اى از آن نباشد، ولى هرگاه براى آن یک حقیقت بیش نباشد و تفاوت مصادیق آن، بر اساس شدت و ضعف مراتب باشد در این صورت، معنا ندارد یک حقیقت در مرحله‏اى، داراى اثرى باشد و در مرتبه دیگر نباشد.

این خلاصه برهان فلسفى است که مرحوم صدر المتألهین در اسفار(٩) در موارد مختلفى در مورد آن بحث و گفتگو نموده است و ظواهر آیات قرآن این حقیقت را تأیید مى‏کند آن جا که مى‏فرماید:

«...وَ إِنْ مِنْ شَىْ‏ءٍ إِلاَّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ...؛(١٠)

همه موجودات با ستایش خود خدا را تنزیه مى‏کنند، ولى شما از نحوه تسبیح آنها آگاه نیستید».

ظاهر آیه این است که تمام موجودات آگاهانه خدا را تسبیح مى‏کنند و همه آنها سهمى از علم و ادراک دارند. روشن‏تر از همه در اثبات علم و ادراک براى تمام اشیا، آیه زیر است:

«...وَ إِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ...وَ إِنَّ مِنْهَا لَمَا یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِاللَّهِ...؛(١١)

برخى از سنگ‏ها مى‏شکافد و از آن نهر جارى مى‏گردد و پاره‏اى از آنها از خوف خدا از فراز کوه به زیر مى‏افتد».

در این آیه صریحاً علت سقوط سنگ را از فراز کوه‏ها همان حالت خوف و خشیت سنگ معرفى کرده و اگر آیه را تأویل نکنیم باید بگوییم به راستى صخره‏ها خوف و خشیت دارند.

مرحوم صدر المتألهین این حقیقت فلسفى و قرآنى را از طریق شهود نیز درک کرده و در رساله سیر و سلوک خود اشعارى در این مضمون دارد :

بر عارف همه ذرات عالم ملک وارند در تسبیح هردم کف خاکى که در روى زمین است بر عارف کتاب مُسْتَبین است به هر جا دانه‏اى در باغ و راغى است درون مغز او روشن چراغى است به فعل آید زقوه هر نهانى زهر خاکى یکى عقلى و جامى بود نامحرمان را چشم دل کور و گرنه هیچ ذره نیست بى‏نور بخوان تو آیه «نور السماوات» که چون خورشید یابى، جمله ذرات که تا دانى که در هر ذره‏اى خاک یکى نورى است تابان گشت زان پاک خوش‏بختانه دانش امروز، در سایه زحمات پژوهشگران، وجود علم و ادراک را در جهان نبات ثابت نموده است تا آن جا که دانشمندان روسى معتقدند گیاهان اعصاب دارند و فریاد هم مى‏کشند.

لابراتوار علایم کشاورزى مسکو فریاد و گریه‏هاى ریشه گیاهى را که در آب گرم قرار گرفته بود ضبط کرد. خبر گزارى‏هاى جهان از رادیو مسکو نقل مى‏کنند که گیاهان اعصاب دارند و فریاد مى‏کشند.

رادیو مسکو دیشب گوشه‏اى از نتایج تحقیقات دانشمندان روسى را در نباتات و گیاهان فاش کرد و گفت: دانشمندان به این نتیجه رسیده‏اند که گیاهان نیز داراى دستگاهى شبیه شبکه اعصاب حیواناتند. این نتیجه آزمایش یک دانشمند است که به دستگاه‏هاى الیافى ساقه کدو فرستنده‏هایى نصب کرد و سپس مطالعات را با تعقیب ریشه گیاه دنبال کرد و با انجام بریدگى در ریشه گیاه با عکس‏العمل گیاه مواجه شد.

هم‏زمان با این آزمایش، آزمایش مشابهى در آزمایشگاه فیزیو لوژى نباتات فرهنگستان علوم کشاورزى صورت گرفت و نتیجه مشابهى به بار آورد. در این آزمایش ریشه گیاهى را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند که صداى فریاد گیاه بلند شد. البته فریاد گیاه آن‏چنان نبود که به گوش برسد؛ ولى گریه‏ها و فریادهاى نامریى این گیاه را دستگاه‏هاى دقیق الکترونیکى روى نوار پهنى ضبط کردند(١٢).

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. آغاز روز را «غدو» و آخر آن را «اصیل» مى‏نامند و «آصال» جمع «اُصُل» بر وزن رُسُل و آن جمع «اصیل» است و در حقیقت از آغاز وقت عصر تا لحظه غروب آفتاب را «اصیل» مى‏گویند. ر.ک: راغب، مفردات؛ مجمع البیان.

٢. ر.ک: قرآن و معارف عقلى.

٣. نحل (١٦) آیه ٤٩.

٤. رحمن (٥٥) آیه ٦.

٥. نحل (١٦) آیه ٤٨.

٦. قرآن به این نوع از سجده نیز اشاره نموده است چنان که مى‏فرماید: «...إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ مِنْ قَبْلِهِ إَذَا یُتْلى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقَانَ سُجَّداً؛ مردان دانشمند از پیشینیان هر موقع آیات خداوند بر آنها خوانده شود، روى زمین به سجده مى‏افتند و چانه‏هاى خود را بر زمین مى‏گذارند». اسراء (١٧) آیه‏١٠٧.

٧. از این بیان کیفیت سجده سایه‏هاى اجسام نیز روشن مى‏گردد؛ زیرا همان‏طور که اجسام در قبضه قدرت خدا بوده و در پذیرش هر نوع تصرف و ترکیب و انحلال در برابر خدا، کمال خضوع دارند، هم‏چنین سایه اجسام در برابر آفتاب، از نظر گسترش و جمع شدن این حالت را دارند. زمخشرى در تفسیر سجده اجسام مى‏گوید: «ینقادون لإحداث ما أراده فیهم من أفعاله شاؤوا أو أبوا، لایقدرون أن یمتنعوا علیه».

و نیز در معنى سجده سایه‏ها مى‏گوید:

«حیث تتصرف على مشیته فی الامتداد و التقلص والفی‏ء والزوال». و آن چه ما در بالا گفتیم، توضیح نظر ایشان است.

٨. فصلت (٤١) آیه ١١.

٩. ج ١، ص ١١٨ و ج ٦، ص ١٣٩ - ١٤٠.

١٠. اسراء (١٧) آیه ٤٤.

١١. بقره (٢) آیه ٧٤.

١٢. اطلاعات، ١٦ بهمن ١٣٥٢

قرآن و اسرار آفرینش بت‏پرستى چرا؟

١٦. «قُلْ مَنْ رَّبُ‏(١) السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ قُلِ‏اللَّهُ قُلْ أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَولِیَاءَ لایَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً قُلْ هَلْ یَسْتَوى الْأَعْمى وَ الْبَصِیرُ أَمْ هَلْ تَسْتَوى الظُّلُمَاتُ وَ النُّورُ أَمْ جَعَلُوا لِلِه شُرَکاءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ فَتَشَابَهَ الْخَلْقُ عَلَیْهِمْ قُلِ اللَّهُ خَالِقُ کُلِّشَىْ‏ءٍ وُ هُوَ الْوَاحِدُ الْقَهَّارُ؛

بگو: صاحب آسمان‏ها و زمین کیست؟ بگو: خدا. بگو: آیا (با این حال، شایسته است) که جز او اولیایى که اختیار سود و زیان خود را ندارند، براى خود قرار دهید؟ بگو: آیا نابینا و بینا یک‏سان است؟ آیا تاریکى و روشنى برابر است؟ یا این‏که آنها را که شریک خدا قرار داده‏اند، مانند خدا مخلوقى آفریده‏اند تا (مسأله) خلقت بر آنها مشتبه گردد؟ بگو: خداست آفریننده همه چیز، اوست یگانه مقتدر و غالب».

بررسى مجموع آیاتى که در قرآن در مورد بت‏پرستى وارد شده است به خوبى ثابت مى‏کند ملل بت‏پرست بت‏هاى خود را خالق و آفریننده زمین و آسمان و یا سایر موجودات زمینى و آسمانى نمى‏دانستند و مقام خلقت را بالاتر از آن مى‏دانستند که آن را به بت‏هاى خود نسبت دهند و وجدان آنان راضى نمى‏شد که جهان خروشان هستى را معلول بت‏هاى تراشیده خود بدانند.

خود قرآن نیز به این حقیقت تصریح مى‏کند که اگر از آنان بپرسید آفریننده آسمان‏ها و زمین کیست؟ همگى مى‏گویند خداوند مقتدر و دانا، آنها را آفریده است. قرآن در سوره‏هاى مختلفى‏(٢) به این حقیقت تصریح نموده است. در این‏جا فقط به نقل یکى از آن آیات مى‏پردازیم:

«وَ لَئِنْ سَئَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمَواتِ وَ الْأَرْضَ لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...؛(٣)

اگر از آنان بپرسى که چه کسى آسمان‏ها و زمین را آفریده است؟ مى‏گویند: خدا».

بنابر این در این‏که آفریدگار جهان خداست و خالقى جز او نیست اختلافى نداشتند و همگى به یگانگى خالق جهان و پدید آرنده هستى معتقد بودند. اختلاف آنان با پیروان انبیا، در مطلب دیگرى بوده است:

گروهى آنان را به عنوان شفیعان درگاه الهى مى‏پرستیدند و روى اندیشه‏هاى سست، از پرستش خود پروردگار اعراض نموده و با پرستش بت‏ها خواهان تقرب به مقام الهى بودند. قرآن به عقیده این گروه در آیه زیر اشاره فرموده آن‏جا که مى‏فرماید:

«...و الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَولِیاءَ مَا نَعْبُدُهُمْ إِلاَّ لِیُقَرِّبُونَا إِلَى اللَّهِ زُلْفى...؛(٤)

آنان‏که جز خدا اولیایى براى خود قرار داده‏اند (و مى‏گویند:) ما آنها را براى آن مى‏پرستیم که ما را به طور کامل به سوى خدا نزدیک سازند».

این گروه درباره بت‏ها جز اندیشه شفاعت فکر دیگرى نداشتند، نه تنها آنها را خالق نمى‏شمردند حتى اداره و تدبیر جهان آفرینش را نیز از آنِ آنها نمى‏دانستند. عقیده این گروه در آیه دیگر نیز به‏طور صریح گفته شده است و خداوند به پیامبر مى‏فرماید که هر گاه از این گروه در مورد اداره جهان آفرینش بپرسى آنان بى‏درنگ خواهند گفت که تدبیر جهان خلقت از آن خداست. آن جا که مى‏فرماید:

«وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَّنْ نَزَّلَ مِنَ السَّمَآءِ مَاءً فَأَحْیَابِهِ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِ مَوتِهَا لَیَقُولُنَّ اللَّهُ...؛(٥)

هر گاه از آنان بپرسى که چه کسى باران را از آسمان فرود آورد که در پرتو آن زمین‏هاى مرده را زنده کرد؟ مى‏گویند: خدا».

ناگفته پیداست نزول باران و زنده کردن زمین‏ها بخشى از تدبیر جهان خلقت است.

گروه دیگر از بت‏پرستان نه تنها بتان را شفیع و وسیله تقرب مى‏دانستند، بلکه معتقد بودند تدبیر جهان خلقت و اصلاح امور آفرینش به دست آنها سپرده شده است و آنها به عقیده بت‏پرستان موظف به تدبیر اوضاع جهان و اصلاح امور بودند و روى این اساس در برابر آنان گریه و زارى نموده حوایج و نیازمندى‏هاى خود را به آنها مى‏گفتند و با الحاح و اصرار شدیدى از آنان مى‏طلبیدند که نیازمندى‏هاى آنها را برطرف سازند.

آنان همان گروهى بودند که بتان را «رب» و مدبر و مصلح جهان مى‏پنداشتند و به اصطلاح، در مسأله خالق بودن خداوند، موحد، ولى درباره ربوبیت وى مشرک بودند.

آیه مورد بحث، براى ابطال این نظریه از دو راه وارد شده است و اندیشه وجود تدبیر را در بت‏ها، با منطقى استوار محکوم کرده است:

١. نخستین پایه تدبیر این است که شخص مدبر باید از دانش و قدرت سرشارى بهره‏مند باشد و نفع و ضرر خود و موجود مورد تدبیر خود را تشخیص دهد و در این صورت مى‏تواند در پرتو قدرت خویش، جهان و یا بخشى از آن را اداره نماید؛ ولى موجودى که درک و شعور ندارد و اختیاردار سود و زیان خود نیست چگونه مى‏تواند پروردگار و مدبر جهان آفرینش باشد.

در آیه مورد بحث به این استدلال با جمله زیر اشاره شده است: «أَفَاتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِهِ أَولِیَاءَ لَا یَمْلِکُونَ لِأَنْفُسِهِمْ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً؛

آیا براى خود اولیایى جز خدا که اختیار سود و زیان خود را ندارند اتخاذ نموده‏اید؟»

بر اساس این منطق مدبر بودن بت‏ها، که از هر نوع تصرف در جهان خلقت ناتوانند، باطل مى‏شود. آن‏گاه آیه براى روشن نمودن اذهان به بیان دو مثل مبادرت ورزیده و مى‏فرماید: آیا بینا و نابینا و نور و ظلمت یک سانند؟ مقصود این است که مؤمن با دیده عقل و خرد مى‏بیند که این اجسام بى‏روح شایستگى ربوبیت و تدبیر جهان آفرینش را ندارند ولى مشرک، به سان نابینایان از دیدن حقیقت محروم است. ایمان، محیط زندگى انسان را روشن مى‏سازد ولى محیط زندگى کافر، بر اثر عناد با وجدان و فطرت و خرد، تاریک بوده و او پیش پاى خود را نمى‏بیند.

٢. راه دیگرى براى ابطال اندیشه وجود تدبیر در بت‏ها این است که بگوییم: آنان در صورتى مى‏توانند مدبر جهان آفرینش باشند که به سان خدا خالق باشند و در پرتو قدرت خلقت، که بالاتر از مقام تدبیر است، به تدبیر مخلوق خود اشتغال ورزند در صورتى که این راه نزد خودِ بت‏پرستان باطل است و خود نیز از آن بیزارند.

در این آیه به این نوع استدلال با جمله «أَمْ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکآءَ خَلَقُوا کَخَلْقِهِ» اشاره شده است و استدلال را با لفظ «ام» که متضمن نوعى انکار است،آغاز نموده است و در حقیقت مى‏خواهد چنین بفرماید: پس از ابطال راه اول، براى ربوبیت بت‏ها یک راه بیش باقى نمانده است؛ یعنى آنها را مانند خدا خالق بدانیم در صورتى که خود بت پرستان زیر بار این نطر نمى‏روند و آنها را خالق نمى‏دانند.

قرآن در ردّ این احتمال، که معبودهاى آنان مانند خدا خالق باشند تنها به توافق و هم‏فکرى بت پرستان در مسأله خلقت اکتفا نورزیده و به صورت یک اصل کلى مى‏فرماید: «قُلِ اللّهُ خالِقُ کُلِّ شَىْ‏ءٍ؛ بگو: آفریننده همه چیز خداست» و در صحنه آفرینش براى بت‏ها نصیبى از خالقیت نیست؛ نه تنها خالق نیستند، بلکه همگى مخلوق خدایند.

آیه براى این که گفتار خود (او آفریدگار همه چیزهاست) را بدون دلیل نگذارد با ذکر دو صفت از او صاف خداوند، یعنى «واحد» و «قهار» بر یکتایى خالق استدلال نموده است.

ناگزیر خواهید پرسید: یگانگى و قدرت قاهره خداوند چگونه مى‏تواند گواه بر این باشد که او خالق همه چیز است و جز او خالقى نیست؟ و بررسى و تحلیل این قسمت به دقت بیشترى نیاز دارد.

به عبارت دیگر، در ذیل آیه براى خداوند دو صفت بیان شده است:

١. الواحد: او یگانه است.

٢. القهار: او بر هر موجودى غالب و پیروز است.

هر یک از این دو صفت مى‏تواند گواه بر این باشد که جز او خالقى نیست؛ زیرا هر گاه خالقى جز خدا باشد در این صورت آن خالق دیگر، باید از وجود متکى به خود و علم و قدرت مستقل برخوردار باشد، تا در پرتو استقلال و اتکاى به خویش، خالق باشد نه مخلوق و در سایه دانش و قدرت، موجودى را از عدم به وجود آورد. اعتقاد به وجود چنین او صافى در بت‏ها جدا از خدا بودن آنان نیست در صورتى که خداوند جهان یکى است و شریک و همتا ندارد. این بیان مربوط به صفت «واحد» بودن اوست.

درباره صفت دوم (قهار بودن) باید گفت تعدد و دو گانگى خالق، مستلزم دو قدرت نیرومند و در عین حال متوازن است که هیچ کدام مقهور دیگرى نباشد زیرا فرض این است که هر دو خالق از علم و قدرت مستقل و وجود متکى به خویش برخوردارند. در این صورت نباید یکى مغلوب دیگرى گردد؛ در صورتى که خداوند «قهار» است و قدرت هر صاحب قدرت، مقهور و مغلوب قدرت و توانایى اوست.

نکته شایان توجه این جاست چگونه پیامبرى امى و درس نخوانده در طىّ یک آیه کوتاه به بیان عالى‏ترین استدلال فلسفى موفق شده است؟ آیا جز این است که بگوییم همه را از مقام وحى گرفته است و هیچ کدام از این مطالب ساخته و پرداخته فکر او نیست؟

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. لفظ رب برخلاف آن‏چه برخى تصور مى‏نمایند به معناى مربى و تربیت کننده و پرورش دهنده نیست؛ زیرا این لفظ به اصطلاح علم صرف «مضاعف»، و ریشه آن «رب ب» است و از «ربى» - که ناقص‏یایى است - گرفته نشده تا به معناى مربى و پرورش دهنده باشد.

هم‏چنین معناى آن خالق و آفریننده نیست؛ زیرا در قرآن کریم لفظ «رب» در مقابل «خلق» قرار گرفته است چنان که مى‏فرماید: «...بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَوَاتِ وَ الْأَرْضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ...». انبیاء (٢١) آیه‏٥٦.

همان طور که ملاحظه مى‏فرمایید در این آیه لفظ «رب» در برابر «فطر» که به معناى «خلق» است قرار گرفته است.

با مراجعه به کتب لغت، مانند معجم مقاییس‏اللغة و موارد استعمال این لفظ، چون رب البیت، رب‏المال، روشن مى‏شود که معناى رب همان صاحب است نه هر صاحبى، بلکه اختیاردارى که به اصلاح مربوب خود قیام کند و بپردازد. و اگر به خداوند جهان «رب العالمین» گفته مى‏شود، مقصود این است که خداوند صاحب جهانیان است که تدبیر امور و اصلاح وضع آنان بر عهده اوست.

٢. ر.ک: عنکبوت (٢٩)آیه ٢٩؛ زمر (٣٩)آیه ٣٨؛ زخرف (٤٣)آیه ٩ و ٨٧ .

٣. لقمان (٣١) آیه ٢٥ .

٤. زمر (٣٩) آیه ٣.

٥. عنکبوت (٢٩) آیه ٦٣.

*****

نشانه‏هاى حق و باطل ١٧. «أَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَآءً فَسَالَتْ أَودِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رَابِیاًوَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ ابْتِغَاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتَاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْبَاطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَآءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ؛(١)

خداوند آبى از آسمان نازل نمود و آب در دره‏ها و نهرها به اندازه وسعت و گنجایش آنها جارى گردید (رودهاى کوچک به هم پیوست و سیلى را تشکیل داد). سیل کف‏هاى بالارونده‏اى را با خود حمل نمود؛ (این نه تنها سیل است که کف‏هایى را با خود حمل مى‏کند) بلکه در روى فلزاتى که براى زینت و یا ابزار زندگى بر اثر فشار آتش ذوب مى‏شوند، کف‏هایى ظاهر مى‏گردد. خداوند این‏چنین حق و باطل را ترسیم مى‏کند (و اندازه ثبات و پایدارى حق و باطل را مجسم مى‏سازد) اما کف‏ها از بین مى‏روند، ولى آن‏چه براى مردم سود دارد (مانند خود آب و فلزات) در زمین باقى مى‏ماند. خداوند این‏چنین مثل‏ها را مى‏زند (و مقام حق و باطل را روشن مى‏نماید)».

یکى از امتیازات برجسته قرآن این است که عالى‏ترین و عمیق‏ترین معانى را با جمله‏هایى ظریف و زیبا بیان مى‏کند؛ این کتاب آسمانى، تنها در بند ظرافت و زیبایى الفاظ و جمله‏ها نیست تا فکر سخن‏پردازى و آرایش الفاظ و جمله بندى‏ها، آن را از طرح معانى عمیق و بزرگ فلسفى و اجتماعى باز دارد، همان‏طور که عظمت معنا و بیان ریزه کارى‏هاى آن، این کتاب آسمانى را از به کار بردن الفاظ جالب و زیبا و موزون و آهنگ دار، باز نداشته است.

در میان نویسندگان و سرایندگان، کمتر کسى مى‏تواند هر دو جنبه را مراعات کند وسخن او هر دو امتیاز را داشته باشد. قرآن به تصدیق استادان فن و پایه گذاران علم فصاحت و بلاغت کاملاً از زیبایى ظاهر و عمق معنا برخوردار است و حکیم و سخن ساز جامعه عرب ولید بن مغیره پس از شنیدن قسمتى از آیات قرآن به این حقیقت اعتراف کرد و گفت (بقول برخى از دانشمندان بزرگ، این سخن تقریظى است که از طرف دشمنان درباره قرآن گفته شده است): «قرآن از ظاهرى زیبا و دلارا و حقایقى عمیق وریشه‏دار، برخوردار است».

خود پیامبر اسلام این حقیقت را با عبارت روشن‏ترى بیان کرده است آن جا که مى‏فرماید:

«ظاهره أنیق و باطنه عمیق لاتحصى عجائبه؛(٢)

ظاهر آن زیبا و معانى آن عمیق است. شگفتى‏هاى آن به پایان نمى‏رسد».

آیه مورد بحث، گواه زنده گفتار ماست. در این آیه منظره‏اى از مبارزه حق و باطل با طرح مثالى جالب ترسیم شده است و در آن یک سلسله حقایق فلسفى و اجتماعى و نکات شایان توجه، نهفته است که به قسمتى از آن اشاره مى‏کنیم:

در این آیه، حق به آب‏هایى که در زمین مى‏ماند و یا فلزاتى که مردم از آنها استفاده مى‏کنند و باطل به کف‏هاى روى سیلاب‏ها و یا روى فلزات مذاب، تشبیه شده است. اکنون به نکات این تشبیه توجه کنیم:

معناى تحت اللفظى حق و باطل و ملاک هر دو چیست؟ «حق» در لغت به معناى ثابت و استوار و پاى برجاست و «باطل» در نقطه مقابل آن قرار دارد.

هر فکر و اندیشه و طرح علمى و فلسفى و اخلاقى که با خارج از اندیشه وفق دهد و از یک واقعیت خارج از محیط فکر حکایت کند، طبعاً چنین اندیشه‏اى حق و استوار خواهد بود؛ چون این فکر از واقعیت ثابت و استوار حکایت مى‏کند، از این نظر بر اثر حقانیت و ثبات واقعیت خود، فکر نیز ثابت و پاى بر جا خواهد بود؛ ولى هر نوع اندیشه و طرحى که به واقعیتى منهاى محیط اندیشه متکى نباشد بر اثر نداشتن تکیه‏گاهى ثابت و استوار، خود به خود باطل و پوچ و غیر پایدار خواهدبود.

اگر قواعد ریاضى و اصول هندسى و بسیارى از علوم طبیعى حق و پایدارند روى ملاکى است که گفته شد؛ زیرا همگى با واقعیت خارج از محیط اندیشه وفق مى‏دهند و داراى واقعیتى ثابت و پایدارند و بر اثر پایدارى آن، خود اصول نیز رنگ ابدیت و قیافه جاودانى به خود گرفته‏اند، ولى بر عکس سلسله نظریاتى که بر مشتى تخیلات و اوهام استوار باشند، با یک چشم زدن پوچ و نابود مى‏شوند.

این نه تنها اندیشه‏هاى علمى و فلسفى است که به دو جناح مختلف تقسیم مى‏شوند، بلکه دعوت‏هاى اجتماعى و مکتب‏هاى سیاسى و اخلاقى نیز از این تقسیم بر کنار نیستند؛ هر نوع دعوت اصلاحى و قوانین اجتماعى و اخلاقى که بر اساس فطرت انسانى و اصول عدل و انصاف و رعایت حقوق بشرى استوار باشد، طبعا حق و پایدار بوده و قیافه ابدى به خود خواهد گرفت و مبارزه با آن به سان شنا بر خلاف مسیر آب خواهد بود و شخص مبارز پس از اندکى، خسته و ناتوان شده و مانند شناگر مزبور که پس از مدتى خود را در مسیر طبیعى جریان آب قرار مى‏دهد این شخص نیز سر انجام مجبور مى‏شود از اصول فطرت انسانى و قوانین عدل و انصاف پیروى نماید.

برخى از احزاب سیاسى که داراى منویات ناسالم و غیر صحیح هستند، براى جلب افکار عمومى مى‏کوشند اهداف و منویات خود را در قالب اصول انسانى و درخواست‏هاى فطرى جلوه دهند از این رو، از یک سلسله ماسک‏ها و نقاب‏ها استفاده مى‏کنند؛ ولى پس از مدتى ماسک کنار رفته و خود حزب با تمام منویات و اهداف خود، به دست فراموشى سپرده مى‏شود.

قرآن براى ترسیم این حقیقت، که ثبات و پایدارى از آثار حق و بى‏ثباتى و فرو کش کردن از علایم باطل است، حق را به سان آب و فلز مصفایى مى‏داند که در مسیر خود در روى زمین باقى مى‏ماند و پس از اندکى به صورت چشمه و چاه ظاهر مى‏گردد و یا به صورت ابزار و آلات زندگى، در دست مردم مورد استفاده قرار مى‏گیرد؛ ولى باطل به سان کف‏هاى روى آب و یا فلزات ذوب شده است که هیچ ثباتى ندارد و پس از لحظاتى خاموش مى‏شود(٣).

در این جا از پایدارى و ناپایدارى حق و باطل سخن گفته شد و هدف از تشبیه پایدارى حق و ناپایدارى باطل است.

طرفداران باطل به سان خود آن، ظاهرى فریبنده و توخالى دارند و در عین حال به سان کف‏هاى روى آب و یا روى فلزات ذوب شده، خود خواه و بلند پرواز هستند؛ ولى طرفداران حق مانند خود آن، از هر نوع فریبندگى و تظاهرات توخالى، دور هستند و همواره متواضع بوده و از کبر و بلندپروازى پیراسته‏اند.

قرآن براى اشاره به این نکته، «زبد» یعنى «کف» را با لفظ «رابیاً» به معناى بالا رونده، شرح داده است.

حق و باطل را با این نشانه‏ها بشناسید در میان تمام اقوام و ملل جهان ضرب المثل‏هایى وجود دارد که گویندگان و نویسندگان در روشن کردن مقاصد و آرمان‏هاى خود، به آنها استشهاد مى‏جویند. از آن جا که نوع مثل‏هاى رایج، از واقعیتى مسلم و آزمایش شده حکایت مى‏کنند و در شنونده تأثیر خاصى از خود به یادگار مى‏گذارند و به سخن گوینده رنگ دلیل و برهان مى‏بخشند، چه بسا یک مثل کوتاه، در روح و روان جوان، شور و انقلابى پدید مى‏آورد او را متوجه سرانجام شوم عمل خود مى‏سازد که دلیل و برهان نمى‏تواند آن کار را انجام دهد؛ مثلاً براى جوان بیکار و بى‏عارى که عمر خود را با بطالت و ولگردى مى‏گذراند وقتى این شعر معروف خوانده شود :

دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر کاى نور چشم من به جز از کشته ندروى‏(٤) بى‏اختیار در خود احساس شرمندگى کرده و جرقه امیدوار کننده‏اى در محیط فکر او روشن مى‏گردد.

هنگامى که به افراد ستمگر و مردم آزار که از نتیجه اعمال خویش غافلند گفته مى‏شود: «کماتدین تدان؛ مطابق کردار خود پاداش مى‏گیرى» و یا شعر مولوى :

این جهان کوه است و فعل ماندا باز گردد این نداها را صدا که مفاد آن با مضمون آن مثل، یکى است، خوانده شود چه بسا آثار عمیقى از خود در دل و روان او مى‏گذارد.

ملل مسلمان جهان که از چهارده قرن پیش با کلام الهى و سخنان پیامبر اکرم و خاندان گرامى آشنا شده‏اند؛ قسمتى از آیات قرآن، آن چنان در میان آنان رواج پیدا کرده که حکم امثال را پیدا کرده است؛ مانند

«أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بَالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَکُمْ...؛(٥)

آیا مردم را به نیکى دعوت مى‏کنید و خود به آن عمل نمى‏کنید؟»

«هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَانُ؛(٦)

آیا پاداش نیکى جز نیکى چیز دیگرى هست؟».

این نوع از آیات که بر اثر دقت و بلندى معنا، حکم امثال را پیدا کرده‏اند بهترین وسیله براى گویندگان و نویسندگان در جهت رساندن مقاصد اجتماعى و اخلاقى‏شان است.

برخى از دانشمندان که درباره این نوع از آیات دقت بیشترى نموده‏اند از میان آیات قرآن، ٢٤٥ آیه استخراج نموده‏اند که در میان گویندگان و نویسندگان دانشمند، حکم مثل را پیدا کرده است‏(٧).

قرآن مجید علاوه بر این نوع آیات، خود مبتکر و پایه گذار یک رشته از امثال است‏(٨) که هر کدام را باید شاهکارى در جهان سخن و فن و بلاغت دانست. این نوع امثال مى‏تواند گروه‏هاى غافل و منحرف را، که به‏طور اجمال در صدد اصلاح خود بر آمده‏اند، بیدار و متوجه سازد و خود قرآن هدف خویش را از طرح این مثل‏ها با جمله کوتاهى بیان مى‏کند آن جا که مى‏فرماید:

«...وَ تِلْکَ الْأَمْثَالُ نَضْرِبُهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ؛(٩)

این مثل‏ها را از آن جهت مى‏زنیم که مردم درباره آنها به تفکر بپردازند».

روى اهمیت فراوانى که امثال قرآن داشت دانشمندان اسلام درباره توضیح این امثال، کتاب‏ها و رساله‏هایى نوشتند(١٠).

یکى از مثل‏هاى پر مغز و پرمعناى قرآن، مثلى است که در آیه مورد بحث وارد شده است. در این آیه، ترسیمى دقیق و پر نکته از مبارزه حق و باطل و موقعیت و نتایج آن دو به عمل آمده است. در این مثل، حق به آب و فلزات تشبیه شده و باطل به سان کف روى آب و یا فلزات ذوب شده تلقى گردیده است.

در قسمت پیش در برخى از نکات بلیغ این مثل گفتگو نمودیم هم اکنون به بیان نکات دیگر مى‏پردازیم:

١. گاهى مبارزه حق و باطل به صورت مبارزه ایمان به خدا و کفر به او درمى‏آید در این صورت، تشبیه حق (ایمان) به آب، تجلى خاصى پیدا مى‏کند؛ زیرا همان‏طور که آب، مایه حیات بلکه آغاز حیات جانداران و گیاهان است و قرآن مجید درباره آن مى‏گوید: «...وَ جَعَلْنَا مِنَ الْمَآءِ کُلَّ شىْ‏ءٍ حَىٍّ...؛(١١) هر موجود زنده‏اى را از آب آفریدیم» هم‏چنین ایمان به خدا و روز رستاخیز مایه حیات اجتماعى مى‏باشد و در پرتو ایمان به خدا، عدل اجتماعى که در حقیقت مایه زندگى اجتماعى است زنده مى‏گردد و عواطف انسانى و احساسات پاک بشرى، تجلى خاصى پیدا مى‏کنند، در صورتى که ملت فاقد ایمان، هیچ انگیزه‏اى براى مراعات حقوق افتادگان و اجراى عدالت اجتماعى ندارد و همواره در لب پرتگاه فاصله طبقانى قرار گرفته و با جنگ‏هاى کوچک و بزرگ دست به گریبان است.

روزى آقاى فروید، روانکاو معروف تصور مى‏کرد روزگار دین سپرى گردیده و نظامات مدنى و تربیت‏هاى اجتماعى، جاى‏گزین دین شده است، ولى تلفات وحشت آور جنگ اول جهانى، که آمار تلفات از ده میلیون تجاوز کرد، او را مجبور کرد که فرضیه خود را پس بگیرد و جنگ دوم جهانى روشن ساخت که اروپاى ماشینى فاقد حیات انسانى است و هنوز به صورت درندگان باقى است.

اگر ایمان به فلزات تشبیه شده است، آن نیز براى این است که برخى از آنها مایه حیات انسان است و قرآن درباره یکى از آنها چنین مى‏فرماید:

«...وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِیدَ فِیه بَأْسٌ شَدِیدٌ وَ مَنَافِعُ لِلنَّاسِ؛(١٢)

آهن را آفریدیم در آن قدرت عظیم و سودهایى براى مردم است».

اگر این فلز از بین برود زندگى انسان دچار اختلال مى‏گردد.

٢. کف‏هاى روى سیل یا فلزات ذوب شده به سان حجابى است که تا مدتى چهره آب و فلز مى‏گیرد، ولى طولى نمى‏کشد که تمام کف‏ها نابود شده وسیماى شفاف آب، چشم‏ها را خیره مى‏سازد؛ هم‏چنین چهره حقیقت گاهى با نقاب باطل پوشیده مى‏شود؛ اما سر انجام نقاب باطل بر کنار رفته، سیماى حق با درخشندگى خاصى خودنمایى مى‏کند.

گاهى افکار شیطانى و آراى باطل تا مدتى آفتاب حق را به سان ابرهاى تیره بهار مى‏پوشانند، ولى این پرده پوشى همیشگى نیست و قرآن این حقیقت را به زبان دیگر نیز بیان کرده است آن جا که مى‏فرماید:

«وَ قُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ‏إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقاً؛(١٣)

بگو حق آمد و باطل نابود گردید و باطل از میان رفتنى است».

و در جاى دیگر مى‏فرماید:

«وَ یَمْحُ اللَّهُ البَاطِلَ وَ یُحِقُّ الْحَقَّ بِکَلِمَاتِهِ...؛(١٤)

خداوند باطل را نابود مى‏سازد و حق را با سخنان خود پایدار مى‏دارد».

٣. باطل خاصیت و فایده‏اى ندارد؛ ولى حق، منبع انواع برکات است؛ از کف‏هاى روى‏آب گلى رشد نمى‏کند و درختى سبز، و تشنه‏اى سیراب نمى‏شود، ولى آب سرچشمه هزاران جلوه حیات و زندگى در جانداران و گیاهان است.

٤. همان‏طور که باران از آسمان مى‏بارد و هر نقطه‏اى به اندازه لیاقت و شایستگى خود از آن بهره‏مند مى‏گردد و به اصطلاح «در باغ لاله روید و در شوره‏زار خس» و به علاوه ظرفیت دره‏ها و نهرها و مسیل‏ها هم یک‏سان نیست و هر یک به اندازه گنجایش خود آب بر مى‏دارد؛ هم‏چنین روح و روان افراد بشر از نظر گنجایش یک‏سان نیست و هر کدام به اندازه شایستگى خود، از معارف و تعالیم آسمانى بهره مى‏گیرند؛ به عبارت دیگر قلوب و ارواح از نظر گنجایش با هم اختلاف دارند، برخى به اندازه یک سبو و گاهى به اندازه یک دریا، و هر کدام به نسبت گنجایش خود، از تعالیم آسمانى بهره‏مند مى‏گردند. قرآن براى رسانیدن این نکته لفظ «بقدرها» را آورده است.

اختلاف در مسأله آفرینش به قدرى مهم است که قرآن روى آن تکیه کرده مى‏فرماید:

«وَ قَدْ خَلَقَکُمْ أَطْوَاراً؛(١٥)

شماها را مختلف آفریده است».

پیامبر اکرم استعداد و شایستگى افراد را به معادن زیر زمینى تشبیه کرده که برخى طلا و برخى دیگر نقره است: «الناس معادن کمعادن الذهب و الفضة».(١٦)

امیرمؤمنان در سخن معروف خود به کمیل چنین فرمود:

«إن هذه القلوب أوعیة فخیرها أوعاها؛(١٧)

قلوب و ارواح مردم ظرف‏هایى هستند و بهترین آنها، روحى است که وسیع‏تر باشد».

خلاصه هر فردى به اندازه شایستگى خود از نعمت‏هاى معنوى و مادى بهره مى‏گیرد.

٥. رمز بقا و پیروزى در صحنه‏هاى مبارزه این است که وجود انسان براى مردم مفید و سودمند باشد و خداوند براى تفهیم این مطلب چنین فرموده است:

«وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ؛

آن‏چه به حال مردم مفید است در زمین باقى مى‏ماند».

٦. باطل به شکل‏هاى گوناگون و چهره‏هاى مختلفى در صحنه‏هاى متعددى خود نمایى مى‏کند، همان‏طور که کف هم بر روى آب‏ها و هم بر روى فلزهاى ذوب شده، آشکار مى‏گردد چنان که مى‏فرماید: «وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِى النَّارِ». کف نه تنها بر روى آب‏ها، بلکه بر روى فلزات ذوب شده نیز ظاهر مى‏گردد.

٧. فروغ ناپایدار باطل، از فروغ پایدار و پیوسته حق است و باطل در خودنمایى موقت خود مدیون حق مى‏باشد و تا از حیثیت حق بهره نگیرد، نمى‏تواند خود را به جاى حق به دیگران بقبولاند. کف‏هاى باطل از موقعیت آب استفاده مى‏کنند و خود را نشان مى‏دهند و اگر آبى در کار نبود کف را یاراى خود نمایى نبود. قرآن براى افهام این نکته، جمله «فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً» را آورده است.

٨. باطل همواره از محیطهاى آشفته و پرهرج و مرج استفاده کرده و خود را نشان مى‏دهد و در محیط آرام و بى‏صدا، نمى‏تواند خود را بنمایاند. هم چنان که کف، موقعى ظاهر مى‏شود که سیلاب از سراشیبى تند کوه‏ها با هیجان و شور به پایین بریزد؛ اما وقتى آب به جلگه و نقاط صاف و هموار رسید و شور و هیجان سپرى شد، به تدریج به خاموشى مى‏گراید.(١٨)

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. تفسیر مفردات آیه: «اودیة» جمع وادى است؛ بیابانى که منتهى به کوه گردد و در دل آن دره‏ها و مجارى آب باشد. «زبد»: کف. «رابى»: بالا رونده و در حال هیجان. «جفاء»: کفى که از دیگ سر مى‏ریزد و یا بالا مى‏رود و بخار مى‏شود.

٢. اصول کافى، ص ٥٩١.

٣. بر اساس این حقیقت، گفته شده است: «للحق دولة و للباطل جولة؛ حق همیشه ابدى و جاویدان است ولى باطل پس از جلوه‏گرى‏هاى فریبنده، خاموش مى‏شود».

٤. این شعر مضمون مثل معروف عربى است که مى‏گوید: «کما تزرع تحصد».

٥. بقره (٢) آیه ٤٤.

٦. رحمن (٥٥) آیه ٦٠.

٧. امثال قرآن، ص ٦٨ - ٧٩.

٨. شماره این نوع مثل‏ها در حدود ٥٣ مثل است .

٩. حشر (٥٩) آیه ٢١.

١٠. براى اطلاع بیشتر ر.ک: کشف الظنون، ج ١، ص ١٥٠.

١١. انبیاء (٢١) آیه ٣٠.

١٢. حدید (٥٧) آیه ٢٥.

١٣. اسراء (١٧) آیه ٨١.

١٤. شورى (٤٢) آیه ٢٤.

١٥. نوح (٧١) آیه ١٤.

١٦. بحار الانوار، ج ٤، ص ٤٠٥.

١٧. نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره ١٤٧

١٨. برخى از این وجوه در کتاب قرآن و آخرین پیامبر (ص ٩١ - ٩٣) آمده است.

*****

نشانه‏هاى صاحبان خرد (١) ١٨. «لِلَّذِیْنَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمُ الْحُسْنى وَ الَّذِیْنَ لَمْ یَسْتَجِیبُوا لَهُ لَوأَنَّ لَهُم مَا فِى الْأَرْضِ جَمِیعاً وَ مِثْلَهُ مَعَهُ لَافْتَدَوْا بِهِ أُولَئِکَ لَهُمْ سُوءُ الْحِسَابِ وَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَ بِئْسَ الْمِهَادُ؛

براى کسانى که (دعوت) پروردگار خود را اجابت نموده‏اند، (پاداش‏هاى) نیکوست، کسانى که دعوت او را اجابت ننموده‏اند (و دستورهاى او را به مورد اجرا نگذاشته‏اند) هر گاه آن چه در روى زمین است مال آنها باشد و آن را با یک برابر دیگر براى نجات خویش بدهند (سودى نخواهد داشت). براى آنان حساب بدى در پیش است و جایگاه آنها دوزخ است و چه جایگاه بدى است».

١٩. «أَفَمَنْ یَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ کَمَنْ هُوَ أَعْمى إِنَّمَا یَتَذَّکَّرُ أُولُواالْأَلْبَابِ؛

آیا آن کسى که مى‏داند آن چه از پروردگارت بر تو نازل گردیده است، حق است با آن کس که کور و نابیناست (و حق را از باطل تمیز نمى‏دهد) یک‏سان است؟ تنها خردمندان از این سخن پند مى‏گیرند».

٢٠. «الَّذِیْنَ یُوفُونَ بِعَهْدِاللَّهِ وَ لایَنْقُضُونَ الْمِیثَاقَ؛

خردمندان کسانى هستند که به پیمان الهى وفا مى‏کنند و پیمان خود را نمى‏شکنند».

مقدمه نیمى از شخصیت انسان را، عقل و خرد تشکیل مى‏دهد و نیم دیگر را عواطف و احساسات؛ ولى بزرگ‏ترین مایه امتیاز انسان همان عقل و ادراک انسانى است که به خود او اختصاص دارد، در صورتى که بسیارى از عواطف و احساسات او را، جانداران دیگر نیز دارند.

عقل چراغ پر فروغ زندگى است که انسان در پرتو آن، راه را از چاه و حق را از باطل و حقیقت را از مجاز تمیز مى‏دهد. براى خرد و شخص خردمند نشانه‏هاى زیادى وجود دارد و در قرآن مجید در موارد مختلفى بر آن نشانه‏ها، اشارات و تصریحاتى شده است.

در آیه دوم از آیات مورد بحث، متذکر گردیده که افراد عاقل و خردمند، در پرتو راهنمایى عقل و خرد و در سایه ژرف نگرى و حق‏بینى، که از خصایص این یگانه امتیاز انسان (عقل) است، به حقانیت قرآن پى برده و تصدیق مى‏کند که این قرآن (با این عظمت و اعجاب و با داشتن این همه امتیازات بى‏شمار و عجز تمام بشر در مقابله با آن) از طرف خداوند نازل گردیده است و آیین محمّد آیین الهى و گفتار و دستورهاى او، فرمان‏هاى آسمانى است.

روى این مناسبت از آیه ٢٠ - ٢٢ درباره نشانه‏هاى افراد عاقل سخن گفته و به‏طور خلاصه امور زیر را از آنِ خردمندان دانسته است:

١. به پیمان عمل مى‏کنند؛

٢. پیوندهاى خویشاوندى را محترم مى‏شمارند (صله رحم)؛

٣. از مخالفت با خدا مى‏پرهیزند و از عذاب او مى‏ترسند؛

٤. از سختى عذاب اخروى سخت بیمنا کند؛

٥. در راه خداوند صابر و بردبارند؛

٦. بزرگ‏ترین فریضه دینى (نماز) را به پاى مى‏دارند؛

٧. قسمتى از ثروت خود را در آشکار و پنهان انفاق مى‏نمایند؛

٨. گناهان خود را با انجام کارهاى نیک جبران مى‏کنند.

اکنون درباره نخستین نشانه از نشانه‏هاى هشت‏گانه به اختصار سخن مى‏گوییم:

الف) وفا به پیمان: عمل به پیمان و انجام دادن هر نوع مسؤولیتى که انسان به عهده مى‏گیرد، یکى از وظایف خطیر انسان است و احترام به پیمان یکى از سرمایه‏هاى فطرى بشرى به شمار مى‏رود، که هر فردى لزوم عمل به آن را از راه فطرت در ک مى‏کند و در سایه تربیت‏هاى دینى و اجتماعى این سرمایه فطرى، شکفته‏تر و به‏طور صحیح رهبرى مى‏شود.

کودک از طریق وحىِ فطرت و الهامِ نهاد، عمل به پیمان را امرى لازم تلقى مى‏کند و پدر پیمان شکن را، که به وعده‏هاى خود جامه عمل نمى‏پوشاند، از صمیم دل ملامت مى‏کند و درک فطرى خود را به صورت اعتراض، که چرا «چیز مورد علاقه او را نخریده است» ابراز مى‏دارد.

وفا به عهد، نشانه فضیلت و شرافت انسانى است چنان که نقض عهد و پیمان‏شکنى، دلیل بر بى‏شخصیتى و گواه فرصت‏طلبى و فریب‏کارى و حکومت روح ظاهرسازى بر انسان مى‏باشد.

نفاق و دو رویى که یکى از رذایل اخلاقى به شمار مى‏رود، بزرگ‏ترین سبب براى پیمان شکنى و نادیده گرفتن تعهدات است و در جامعه منحط، که پایه‏هاى اخلاق در آن به سستى گراییده و کاخ اخلاق انسانى فرو مى‏ریزد عهدشکنى و بى‏اعتنایى به قول و پیمان رونق بسزایى پیدا مى‏کند.

از نظر محاسبات اجتماعى، بزرگ‏ترین عامل براى جلب اعتماد عمومى، اجراى کامل پیمان‏ها و تعهدات است و بهاى بى‏قیدى و بى‏اعتنایى به پیمان و تعهد، جز از دست دادن اعتبار و حیثیت چیز دیگرى نیست. اى کاش کار در همین جا خاتمه مى‏یافت! در صورتى که چنین فردى، براى باز یافتن حیثیت و اعتبار خود و براى این که بر عیب بزرگ اخلاقى خود پوششى بگذارد، سرانجام دچار پریشان‏گویى و تناقض‏بافى و دروغ‏پردازى مى‏گردد که خود رذیله‏اى است بزرگ‏تر و آفتى است زیانبارتر.

لذا عمل به پیمان نه تنها نشانه ایمان است، بلکه بزرگ‏ترین گواه بر عقل اجتماعى و درایت و کاردانى انسان مى‏باشد.

قرآن مجید درباره احترام به پیمان، در سوره‏هاى مختلفى سخن گفته و با لحن شدیدى دستور مى‏دهد که به عهد و پیمان وفادار باشیم؛ زیرا در روز بازپسین از آن سؤال خواهدشد چنان که مى‏فرماید:

«وَالَّذِیْنَ هُمْ لِأَمَانَاتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَاعُونَ؛(١)

افراد با ایمان کسانى هستند که به امانات و پیمان‏هاى خود وفادارند».

نه تنها ما باید به پیمان‏هایى که با دوستان مى‏بندیم احترام بگذاریم، بلکه هر گاه با دشمنى نیز پیمانى بستیم باید به آن وفادار باشیم.

على(ع) در فرمانى که براى مالک اشتر نوشته، درباره اهمیت عمل به پیمان چنین مى‏فرماید:

«وإن عقدت بینک و بین عدوک عقدة أو البسته منک ذمة فحط عهدک بالوفاء وارع ذمتک بالأمانة...؛(٢)

هر گاه با دشمن خود قراردادى بستى، یا به او امانى دادى، به قرارداد خود وفادار باش، و به امانى که داده‏اى احترام بگذار».

در موضوع حکمیت ابو موسى و عمرو عاص که گروهى از یاران نادان بر آن حضرت تحمیل کردند و امام(ع) نیز بعد از اصرار آنان به آن تن داد و اندکى نگذشت که یاران وى از خواب سنگین جهل و نادانى بیدار شدند و فهمیدند حکمیت این دو نفر مصلحت نبوده و آن‏گاه با اصرار زیاد از حضرتش خواستندپیمان خود را با معاویه در این موضوع نادیده بگیرد، حضرت با عصبانیت فرمود:

«ویحکم أبعد الرضا و العهد ترجع أولیس الله یقول: "و اوفوا بالعهد إن العهد کان مسؤولا"؛

آیا پس از رضایت و بسته شدن پیمان، از خود و پیمان خود باز گردم مگر خداوند نمى‏فرماید: "به پیمان‏هاى خود وفادار باشید"؟»

آیین مقدس اسلام به پیمان مسلمان آن قدر اهمیت داده است که پیمان یکى از آنها را با فرد یا گروهى از دشمن، مانند پیمان همه، تلقى نموده است. امیرمؤمنان فرمود: «ذمة المسلمین واحدة یسعى بها أدناهم».(٣)

فضیل بن زید با سربازان خود قلعه‏اى را به نام «سهریاج» محاصره کرد. آنان تصمیم داشتند یک روزه آن را فتح کنند. پس از چند ساعت زدو خورد، سربازان مسلمان براى استراحت به لشکرگاه خود رفتند، تا پس از رفع خستگى دوباره براى پیکار آماده شوند. یک سرباز مسلمان از صف سربازان عقب افتاد دشمنان از این فرصت استفاده کردند با زبان محلى با آن سرباز سخن گفتند و از او امان خواستند. سرباز اسلام درخواست آنان را پذیرفت و امانى نوشت و به آنان تسلیم کرد.

موقعى‏که لشکراسلام آماده‏جنگ شدند و به‏طرف قلعه حرکت‏کردند برخلاف انتظار مشاهده نمودند که دشمنان با اطمینان‏خاطر در قلعه را گشوده و به خارج قلعه آمده‏اند، امان‏نامه سرباز را روى دست گرفته و گفتند: این امان شماست.

براى ارتش اسلام پذیرش امان یک نفر سرباز امر عادى بود ولى وقتى متوجه شدند که این امان‏نامه به امضاى یک مسلمان مملوک است مردد ماندند که آیا امان او مانند امان یک مسلمان آزاد محترم و لازم الاجراست یا نه. ناچار موضوع را به مرکز گزارش دادند. خلیفه وقت در جواب نوشت: «إن العبد المسلم من المسلمین ذمته کذمتکم، فلینفد أمانه».(٤)

مقصود از پیمان‏هاى الهى چیست؟ برخى مى‏گویند مقصود از پیمان‏هاى الهى که در آیه سوم وارد شده است آن دسته از فضایل و رذایل اخلاقى است که با قلم قضا بر صفحه روان ما نوشته شده و با روح و روان ما درآمیخته است و هر فردى از راه الهام فطرت، خوبى و بدى آنها را درک مى‏کند.

همان‏طور که دادن چشم و گوش نوعى پیمان‏گیرى از انسان است که در مواقع لزوم از آن استفاده کند تا در قعر چاه و دره سقوط ننماید؛ هم‏چنین خداوند بزرگ با دادن این سرمایه‏هاى فطرى از ما التزام گرفته است که خود را با فضایل اخلاق بیاراییم و از رذایل و زشتى‏ها دورى کنیم و این که در نهاد مامیل به فضایل و انزجار از بدى‏ها را نهاده است گویا از ما عهد و پیمان گرفته است که از مسیر فطرت دور نشویم.

این نظر گرچه صحیح و پا برجاست؛ ولى هرگز دلیلى ندارد آیه را فقط ناظر به این پیمان‏ها بدانیم؛ بلکه هر نوع تعهدى و عهدى که در آن نام خدا به میان آید و یا براساس آیین خدا انجام گیرد، مشمول این آیه است و در برخى از آیات، عمل به هر نوع پیمانى که در آن نام خدا به میان آمده و یا بر اساس دستور خدا بسته شده است «عهداللّه» گفته شده است، آن‏جا که مى‏فرماید:

«وَ أَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَ لَا تَنْقُضُواالْأَیْمَانَ بَعْدَ تَوْکِیدِهَا...؛(٥)

به پیمان‏هاى الهى وفادار باشید و سوگندهاى خود را پس از تأکید و ابرام نشکنید».

سخن درباره ثمرات عمل به پیمان و عواملى که این فضیلت انسانى را پرورش مى‏دهد، فراوان است، شاید همین اندازه بحث در توضیح آیه کافى باشد. اکنون به تفسیر دومین نشانه افراد عاقل، یعنى احترام به پیوندهاى خویشاوندى، مى‏پردازیم.

--------------------------------------------------------------------------------

١. مؤمنون (٢٣) آیه ٨.

٢. نهج البلاغه عبده، ج ٣، فرمان به مالک اشتر، ص ١١٧.

٣. مستدرک الوسائل، ج ٢، ص‏٢٥٠.

٤. معجم البلدان، ص ٢٩٠.

٥. نحل (١٦) آیه ٩١.

*****

نشانه‏هاى صاحبان خرد (٢)

پیوندهایى که باید محترم شمرده شود ٢١. «وَالَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَیَخْشَونَ رَبَّهُمْ وَ یَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ؛

(خردمندان) کسانى هستند که پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها فرمان داده است حفظ مى‏کنند و از خداى خود و سختى حساب مى‏ترسند».

در این آیه سه علامت دیگر انسان‏هاى عاقل بیان شده است که عبارتند از:

ب) صله رحم؛

ج) ترس از عذاب پروردگار؛

د)ترس از عذاب آخرت.

یک فرد با ایمان پیوندى با خدا دارد که از صمیم دل به آن معتقد است و همه شؤون خود را از مرگ و زندگى و... از آن او مى‏داند و پیوندى نیز با مردم دارد و در بین آنان زندگى مى‏کند و از کمک‏ها و همکارى‏هایشان بهره مى‏برد و آنان بخشى از بار زندگى او را به دوش مى‏کشند.

فرد عاقل و خردمند هر دو پیوند را محترم مى‏شمارد و به کلیه پیوندها احترام مى‏گذارد؛ زیرا گسستن پیوندهاى الهى جز یأس و نومیدى و آلودگى به گناه چیزى نیست. زندگى مادى بدون تکیه‏گاهى معنوى، جز بدبختى نتیجه‏اى ندارد و پشت پا زدن به پیوندهاى اجتماعى، در حالى که یک نوع نمک‏نشناسى و ناجوانمردى است، خود موجب گسسته شدن رابطه فرد با اجتماعى است که بار زندگى او را به دوش گرفته و صمیمانه به او خدمت مى‏کند.

احترام به این دو پیوند پیش از آن که نشانه ایمان باشد یکى از نشانه‏هاى افراد عاقل و فهمیده است که از این دو پیوند براى سعادت و خوشبختى خوداستفاده مى‏کنند. این آیه و هم‏چنین آیات بعدى در صدد بازگویى‏نشانه‏هاى افراد عاقل و خردمند است، امّا چگونه این آیه به این دو پیوند اشاره مى‏کند؟

به بیانى روشن‏تر، آن جا که آیه، از خشیت در برابر خدا و ترس از سختى حساب سخن مى‏گوید(١)، هدف آن بیان حفظ پیوند با خداست؛ زیرا مردان عاقل و واقع بین، در پرتو توجه به عظمت خدا و احساس کوچکى در برابر آن قدرت بى‏نهایت، کانونى از خشیت و بیم، خضوع و خشوع مى‏گردند. کدام خردمند است که در سنجش بى‏نهایت نیاز با بى‏نهایت قدرت و عظمت، بیم و خشیت به او دست ندهد؟

آن جا که آیه سخن از احترام به پیوندهایى به میان مى‏آورد که خدا به برقرارى آنها دستور داده است‏(٢) هدف، بازگویى پیوندهاى معنوى اجتماعى است که در آیین مقدس اسلام به‏طور مؤکد به حفظ آنها دستور داده شده است. اکنون باید دید مقصود از پیوندهایى که خداوند به حفظ آنها فرمان داده چیست؟

در اسلام یک سلسله پیوندها به‏طور مؤکد محترم شمرده شده است، که به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

١. احترام به پیامبران عالى قدر و پیشوایان بزرگ.(٣) در قرآن احترام به دسته دوم و مودّت با آنان، پاداش رسالت و یا چیزى مانند آن معرفى شده است آن‏جا که مى‏فرماید:

«...قُلْ لاأَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى...؛(٤)

بگو من (پیامبر) در برابر آن خدمات ارزنده خود به جامعه انسانى مزد و پاداشى نمى‏خواهم، جز این که به نزدیکان من مهر بورزید و بدانان احترام بگذارید».

مقصود از «ذوى القربى» آن گروه از بستگان پیامبر است که، مهر و مودّت آنان موجب سعادت انسان و از این رهگذر از هدایت و راهنمایى آنان بهره‏مند مى‏شود و به عبارت دیگر، مقصود از این که به آنان مهر ورزیم این نیست که تنها به موضوع محبت اکتفا کنیم؛ بلکه مهر به آنان سبب مى‏شود با آنان ارتباط پیدا کرده، از رهبرى و دانش‏هایشان، که از پیامبران به ارث برده‏اند، بهره‏مند شویم و از هدایت و راهنمایى دیگران بى‏نیاز گردیم.

٢. احترام به پدر و مادر و تحکیم روابط خود با آنان. قرآن مجید در موارد گوناگونى به این نوع پیوند که میان پدر و مادر و فرزند برقرار است اشاره کرده و به هر دو طرف توصیه مى‏کند درباره یکدیگر نیکى کنند؛ مثلاً به فرزندان دستور مى‏دهد با پدر و مادر به نیکى رفتار نمایند چنان که مى‏فرماید:

«...وَ صَاحِبْهُمَا فِى الدُّنْیَا...؛(٥)

با آنان به خوبى رفتار کن».

هم‏چنین در آیات دیگرى به پدر و مادر دستور داده است که نیازمندى‏هاى فرزندان خود را تا حد امکان و توانایى تأمین نمایند.

٣. پیوند با بستگان و خویشاوندان نزدیک و دور. در هیچ آیینى مانند اسلام به این نوع پیوند توجه نشده است و با مراجعه به آیات و احادیث اسلامى اهمیت حفظ پیوند با بستگان و به اصطلاح «صله رحم» به خوبى روشن مى‏گردد. یکى از آیات قرآن قاطعان رحم را در کنار مفسدان نام برده و مى‏فرماید:

«فَهَلْ عَسَیْتُمْ إِنْ تَوَلَّیْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِى الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحَامَکُمْ أُولئِکَ الَّذِیْنَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعَمَى أَبْصَارَهُمْ؛(٦)

آیا در نظر داشته‏اید که پس از کسب قدرت در روى زمین فساد کنید و قطع رحم نمایید؟ آنان کسانى هستند که خداوند آنهارا از رحمت خود دور ساخته و چشم و گوش آنها را بسته است».

٤. احترام به معلم، رعایت حقوق دوستان و همسایگان. احترام و حفظ همه این پیوندهایى که بیان کردیم از نظر اسلام لازم است و از گسستن آنها نهى شده و جمله «الَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» با مفاد کلیى که دارد شامل همه اینها مى‏شود.

پیوندهایى را که باید نادیده گرفت اگر اسلام به حفظ یک سلسله پیوندها دستور داده، در برابر آن، مسلمانان را به بریدن قسمتى از پیوندها و روابط نیز فرمان داده است؛ مثلاً وظیفه افراد باایمان را این مى‏داند که با دشمنان خدا و پیامبر - هر چند پدران و فرزندان و برادران و خویشاوندان آنان باشند - پیوند محبت و دوستى بر قرار نکند آن جا که مى‏فرماید:

«لَاتَجِدُ قَوماً یُؤمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْیَومِ الْاخِرِ یُوادُّونَ مَنْ حَادَّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَلَو کَانُوا آبَائَهُمْ أَو أَبْنَائَهُمْ أَو إِخوانَهُمْ أَو عَشِیرَتَهُمْ أُولئِکَ کَتَبَ فِى قُلُوبِهِمُ الْإِیْمَانَ؛(٧)

هرگز گروهى که به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند، کسانى را که با خدا و پیامبر او دشمنى دارند، دوست نمى‏دارند اگر چه آنان پدران و فرزندان و برادران و بستگان آنان باشند. آنان کسانى‏اند که در دل‏هایشان ایمان نوشته شده است».

در آیه دیگر مى‏فرماید:

«یَا أَیُّهَا الَّذِیْنَ آمَنُوا لاتَتَّخِذُوا عَدُوّى وَ عَدُوَّکُمْ أَولِیَاءَ تُلْقُونَ إِلَیْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَد کَفَرُوا بِمَا جَاءَکُمْ مِنَ الْحَقِّ؛(٨)

اى افراد با ایمان، دشمن من و دشمن خود را، ولى و دوست خود قرار ندهید و طرح دوستى با آنان نریزید؛ زیرا آنان آیین حقى را که پیش شماست انکار ورزیده‏اند».

قرآن مجید در این موضوع به اندازه‏اى پافشارى دارد که حتى اجازه نمى‏دهد یک فرد مسلمان براى خویشاوندان مشرک خود، که در حال شرک و کفر از دنیا رفته‏اند، طلب آمرزش کند؛ زیرا چنین پدر مشرکى با فرزندان با ایمان خود ارتباطى ندارد چنان که مى‏فرماید:

«مَا کَانَ لِلنَّبِىِّ وَ الَّذِیْنَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکینَ وَ لَوْ کَانُوا أُولى قُربى؛(٩)

پیامبر و افراد با ایمان حق ندارند درباره بستگان مشرک خود دعا کنند و براى آنان آمرزش بطلبند».

اصرار قرآن در بریدن چنین پیوندها براى این است که مبادا بر اثر معاشرت و رفت و آمد و ابراز مودّت و علاقه به آنان، جامعه مسلمانان به انحراف فکرى دچار شود و تحت تأثیر اخلاق بد و صفات مذموم و رفتار ناشایست آنان قرار گیرد و باید براى چنین مصلحت بزرگى، عاطفه خویشاوندى را نادیده گرفت.

رفع یک اشتباه مؤلف تفسیر المنار در تفسیر آیه ٢٧ سوره بقره‏(١٠)، که از جهاتى شبیه آیه مورد بحث ماست، سخنى دارد که از نظر خوانندگان گرامى مى‏گذرانیم:

خداوند جهان دو نوع امر و فرمان دارد: یکى تکوینى و دیگرى تشریعى. مقصود از امر تکوینى، همان اراده قاطع و مؤثر اوست که بر جهان آفرینش حکومت مى‏کند و صفحه گیتى با تمام اسباب و مسببات و علت‏ها و معلول‏هاى خود، مظهر اراده تکوینى اوست، چنان که مقصود از اوامر تشریعى دستورهایى است که پیامبران آن را بیان کرده‏اند.

آن‏گاه مى‏گوید: مقصود از «أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ؛ خداوند امر به برقرارى آنها نموده است» هر دو نوع امر مى‏باشد. به این بیان به فرمان خداوند میان دلیل و مدلول، و مقدمه و نتیجه، پیوند ناگسستنى برقرار است؛ مثلاً میان دلایل توحید و اثبات وجود صانع و هم‏چنین میان مقدماتى که گواهى بر نبوت پیامبر اسلام مى‏دهند و پیامبرى او به فرمان خدا، نوعى ارتباط و پیوند وجود دارد و اگر کسى با دیدن دلایل و نشانه‏هاى وجود خدا یا با مشاهده براهین نبوت پیامبر اسلام ایمان نیاورد، عملاً پیوندى را که خداوند میان آن دو به وجود آورده است از هم گسسته است.

سپس براى این که آیه دستورها و فرمان‏هاى تشریعى را نیز شامل گردد مى‏گوید: تمام دستورهاى اسلام به دنبال یک سلسله مصالح و مفاسد است که در مورد امر و نهى وجود دارد. کسانى که به دستورهاى اسلام عمل مى‏کنند عملاً این تلازم و پیوند را محترم مى‏شمارند، ولى افرادى که بر خلاف دستور او رفتار مى‏نمایند، عملاً میان اوامر و نواهى و مصالح و مفاسدى که بر این دو مترتب است، تفرقه مى‏اندازند.

در ادامه مى‏گوید: آیه درباره مشرکان مکه نازل گردیده و آنها را از این نظر مذمت مى‏کند که فرمان‏هاى تکوینى و تشریعى خدا را نادیده مى‏گیرند؛ مثلاً با دیدن دلایل نبوت پیامبر، او را تکذیب و رابطه میان دلیل و مدلول را عملاً قطع مى‏کنند و درباره پیامبر که از بستگان آنان است فرمان تشریعى خدا را درباره اقوام نادیده گرفته و میان صله رحم و منافع آن، عملاً جدایى مى‏افکنند(١١).

این گفتار خالى از ایراد نیست؛ زیرا اراده چنین معنایى از جمله «مَاأَمَرَاللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ» بسیار بعید است و اگر مقصود قرآن همین بود لازم بود این حقیقت را با بیانى روشن بیان کند؛ مثلاً مى‏توانست چنین بفرماید: افراد خردمند کسانى هستند که به فطرت انسانیت احترام گذارده و پس از مشاهده دلایل یک موضوع، آن‏را از صمیم دل مى‏پذیرند و از راهى که دلیل رهبرى مى‏کند، گام فراتر نمى‏گذارند.

گذشته از این، حمل «امر» بر امر تکوینى‏(١٢) خلاف ظاهر آن‏است و تا قرینه‏اى بر آن نباشد باید این لفظ را بر همان امر تشریعى که پیامبران بیان کرده‏اند حمل نمود و همواره علماى بزرگ اسلام، مخصوصاً پیشوایان معصوم ما، با این آیه بر تحریم قطع رحم استدلال نموده‏اند. امام سجاد در ضمن نصایحى به فرزند گرامى خود مى‏فرماید: فرزندم، مبادا با کسى که قطع رحم کرده است، معاشرت نمایى؛ زیرا خداوند در سه مورد از قرآن بر او لعنت فرستاده است آن‏جا که در سوره بقره مى‏فرماید: «وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَاللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ».

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. «وَ یَخْشَونَ رَبَّهُمْ وَ یَخَافُونَ سُوءَ الْحِسَابِ؛ از خداى خود خشیت دارند و از سختى حساب روز رستاخیز مى‏ترسند».

٢. «وَ الَّذِیْنَ یَصِلُونَ مَا أَمَر اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ...؛ کسانى که پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها دستور داده است ثابت و استوار نگاه مى‏دارند».

٣. در روایات ما با آیه مورد بحث به لزوم حفظ پیوند دوستى با اهل بیت پیامبر استدلال شده است ر.ک: تفسیر برهان، ج ٢، ص ٢٨٨. در حقیقت مفهوم کلى و وسیع آیه به موردى از موارد آن تطبیق شده است.

٤. شورى (٤٢) آیه ٢٣.

٥. لقمان (٣١) آیه ١٥.

٦. محمد (٤٧) آیه ٢٢ و ٢٣.

٧. مجادله (٥٨) آیه ٢٢.

٨. ممتحنه (٦٠) آیه ١.

٩. توبه (٩) آیه ١١٣.

١٠. اکنون متن آیه: «الَّذِیْنَ یَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ‏یُوصَلَ؛ کسانى که پیمان‏هاى الهى را پس از تحکیم آن مى‏شکنند و پیوندهایى را که خداوند به برقرارى آنها دستور داده است قطع مى‏کنند».

١١. تفسیر المنار، ج‏١، ص ٢٤٢.

١٢. مانند آیه «إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ» - یس (٣٦) آیه ٨٢.

قرآن و اسرار آفرینش نشانه‏هاى صاحبان خرد (٣)

٢٢. «وَ الَّذِیْنَ صَبَرُوا ابْتِغَاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلوةَ وَ أَنْفَقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُم سِرّاً وَ عَلَانِیَةً وَ یَدْرَءُونَ بَالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةِ اُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَى الدَّارِ؛

کسانى که براى ذات پروردگار صبر و استقامت مى‏ورزند و از آن‏چه روزى آنها نموده‏ایم پنهان و آشکار انفاق مى‏کنند و بدى را به نیکى جبران مى‏نمایند؛ براى آنهاست سرانجام نیک در خانه آخرت».

٢٣. «جَنَّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَهَا وَ مَنْ صَلَحَ مِنْ آبَائِهِم وَ أَزْوَاجِهِمْ وَ ذُرِّیَّاتِهِمْ وَ الْمَلائِکَةُ یَدْخُلُونَ عَلَیْهِمْ مِنْ کُلِّ بَابٍ؛

بهشت‏هاى جاویدان که با پدران و همسران و فرزندان صالح خود داخل آن مى‏شوند، در حالى که فرشتگان از هر درى بر آنان وارد مى‏گردند».

٢٤. «سَلامٌ عَلَیْکُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ؛

(مى‏گویند:) درود بر شما در برابر استقامتى‏که از خود نشان دادید. چه نیک است سرانجام آن سرا».

٢٥. «وَالَّذِیْنَ یَنْقُضُونَ عَهْدَاللَّه مِنْ بَعْدِ مِیثَاقِهِ وَ یَقْطَعُونَ مَا أَمَرَاللَّهُ بِهِ‏أَنْ یُوصَلَ وَ یُفْسِدُونَ فِى الْأَرْضِ أُولئِکَ لَهُمُ اللَّعْنَةُ وَ لَهُمْ سُوءُ الدَّارِ؛

کسانى که پیمان‏هاى الهى را مى‏شکنند و پیوندهایى را که خداوند به نگاه‏دارى آنها دستور داده است قطع مى‏کنند و در روى زمین فساد مى‏نمایند، براى آنان است دورى از رحمت خدا و بدى آن سرا».

در این بحث، چهار نشانه دیگر عاقلان را مطرح مى‏کنیم، ولى باید دانست هرنوع فضیلت و ارزش اخلاقى که موجب تکامل روحى انسان مى‏گیرد، و در مسیر سعادت و خوشبختى او قرار مى‏گیرد، از آثار عقل و ایمان است. مجموع برنامه‏هاى اخلاقى و روش‏هاى صحیح اجتماعى مردان بزرگ و خصوصاً پیامبران، جز چکیده داورى‏هاى عقل، چیز دیگرى نیست بنابراین آثار و علایم افراد عاقل یکى و دوتا نیست تا آنها را بشماریم.

هر گاه در آیات پیشین، عمل به پیمان، حفظ پیوندها، ترس از مخالفت با خدا و بیم و هراس از سختى حساب، از نشانه‏هاى افراد خردمند شمرده شده است، هدف بیان نمونه‏اى از افعال و کردار آنان بوده است و اگر در نخستین آیه از آیات مورد بحث به چهار نشانه دیگر، که هر کدام اساس فضلیت و معرفى شخصیت انسان است، اشاره شده، براى بیان نمونه دیگرى از اخلاق انسان عاقل است. این علایم عبارتند از:

ه) صبر و استقامت براى پروردگار؛

و) به پا داشتن نماز؛

ز) انفاق در پنهانى و آشکار؛

ح) جبران بدى‏ها با کردار نیک.

هر یک از این علایم در خور بررسى‏هاى گسترده است ولى هر یک از این علایم را به‏طور فشرده موردبررسى قرار مى‏دهیم:

صبر و استقامت صبر یکى از ارزش‏هایى است که دشمنان دین و مذهب، به تحریف آن دست‏زده و به این ارزش اخلاقى، که پایه نیل به همه مقاصد عالى انسانى و اخلاقى و اجتماعى به شمار مى‏رود، ناجوانمردانه تاخته‏اند و دانسته و یا ندانسته، صبر را به معناى تحمل ستم و سکوت در برابر تعدى‏ها تفسیر کرده، آن گاه نتیجه گرفته‏اند که این ارزش اخلاقى، یکى از تاکتیک‏هاى جهان سرمایه‏دارى است که از این راه همواره روح انقلاب و دادخواهى را در طبقه کارگرو کشاورز خاموش و آرام مى‏سازند. این تفسیر و این نتیجه‏گیرى، مصداق‏روشنى براى این سخن معروف است که،«خود مى‏کُشى و خود تعزیه مى‏خوانى».

هرگز صبر و بردبارى به معناى سکوت در برابر ستمگر و تحمل تجاوز متجاوز نیست تا این شیوه اخلاقى ساخته و پرداخته افکار سرمایه‏دارى، آن‏هم‏به منظور خاموش کردن نهضت‏ها و جنبش‏هاى کارگرى و کشاورزى باشد، بلکه هدف از آن، استقامت و بردبارى و خویشتن‏دارى براى رسیدن به‏هدف عالى است؛ زیرا هر نوع مقصدى، چه مادى و چه معنوى، در گرومشکلات پیچیده زیادى است، که باید همه آنها را با نیروى بردبارى واستقامت از هم گشود و بدون صبر و تحمل رنج در راه مقصد، نیل به آن ممکن‏نیست.

اختراعات شگفت‏انگیز دانشمندان، که چهره زندگى را به‏کلى دگرگون ساخته است، پیروزى رهبران عالى‏قدر آسمانى در طریق اصلاح بشر، رمز موفقیت مردان بزرگ در راه اندیشه و آرمان‏ها، همگى معلول و اثر مستقیم حلم و بردبارى و تحمل رنج براى مقاصد عالى بوده است.

براى همین قدرت شگرف صبر و استقامت است که قرآن مجید، بیست سرباز بااستقامت را با دویست سرباز معمولى برابر شمرده و مى‏فرماید:

«... إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یَغْلِبُوا مِأئَتَیْنِ؛(١)

هر گاه بیست تن از شما با نیروى صبر مجهز گردند در صحنه نبرد بر دویست تن پیروز مى‏گردند».

چون نیل به مقامات عالى اخروى بدون تحمل رنج عبادت و اطاعت ممکن نیست، در سومین آیه از آیات مورد بحث مى‏فرماید:

«سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبى الدار؛

درود بر شما. چه نیک است سرانجام زندگى (شما)».

مرزبانى و حفظ حدود میهن اسلامى در برابر تجاوز دشمن، از وظایفى است که همواره مشکلاتى دارد و بدون روح استقامت، مقابله با آنها امکان‏پذیر نیست. از این رو قرآن مى‏فرماید:

«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَ صَابِرُوا وَ رَابِطُوا؛(٢)

اى افراد باایمان، در مشکلات استقامت کنید و یکدیگر را به صبر و استقامت توصیه نمایید و مرزبانى کشور اسلامى را به عهده بگیرد».(٣)

به‏پا داشتن نماز نماز از اسرار تربیتى و اجتماعى و اخلاقى و بهداشتى فراوانى برخوردار است که به برخى از آنها اشاره مى‏نماییم:

نماز موجب یاد خدا و یاد خدا بهترین وسیله براى خویشتن‏دارى و کنترل غرایز مرزنشناس انسان است، چنان که غفلت از خدا و بى‏خبرى از پاداش‏ها و کیفرهاى او، تیرگى عقل و خرد و کم فروغى آن را فراهم مى‏آورد. نماز در اوقات معین، نمودارى از یگانگى ملت بزرگ اسلام است؛ زیرا همه مسلمان‏ها در وقت‏هاى مخصوص رو به قبله ایستاده و با تشریفات خاصى خداوند جهان را مى‏پرستند.

دورى از گناه، نظافت و بهداشت، انضباط و وقت‏شناسى، از جمله اسرار نماز است که در گذشته درباره آنها بحث و گفتگو نموده‏ایم.

انفاق در پنهانى و آشکار تعاون و کمک به نیازمندان از صفات عالى و نشانه جوانمردى و عاطفه انسانى است. انفاق در پنهانى براى این است که انسان در تعاون خود، نظرى جز عاطفه انسانى و کسب رضاى خدا، نداشته باشد و اگر انفاق در انظار مردم صورت گرفت، باید براى احیاى حس تعاون در مردم و تشویق آنان به این اصل حیاتى (انفاق) باشد.

جمله «رَزَقْناهُم؛ روزى آنان کرده‏ایم» اشاره به این دارد که انفاق‏کنندگان متوجه شوند در این کار منّتى بر فقیران ندارند؛ زیرا مالى را که در اختیار دارند از خود آنها نیست، بلکه مالى است که خداوند در اختیار آنها گذارده است و از این گذشته، از جمله مزبور برمى‏آید انفاق معنایى وسیع دارد و منحصر به اموال نیست؛ بلکه شامل تمام مواهب الهى مى‏شود.

جبران بدى‏ها به نیکى‏ها انسانى که وجودش با نیروى شهوت و غضب آمیخته شده است ممکن نیست از بدى و لغزش مصون گردد و طبعاً در طول زندگى لغزش‏هایى از او روى مى‏دهد و کارهاى ناشایستى انجام مى‏دهد؛ ولى فرد خردمند و عاقل کسى است که بدى‏ها را با خوبى جبران کند و در دفتر اعمال، کنار هر عمل بدى، حسنه‏اى نیز بنویسد، چه بسا از این راه آثار گناه از بین برود از این رو، مى‏فرماید: «وَیَدرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ الْسَّیِّئَةَ».

این مطلب اختصاص به امور دینى ندارد، بلکه در کلیه امور اجتماعى باید از این شیوه انسانى پیروى نمود.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. انفال (٨) آیه ٦٥.

٢. آل عمران (٣) آیه ٢٠٠.

٣. برخى از مفسران «رابطوا» را به معناى معاشرت و غیره تفسیر نموده‏اند.

*****

روزى‏هاى وسیع و محدود ٢٦. «اللَّهُ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشَاءُ وَ یَقْدِرُ(١) وَ فَرِحُوا بِالْحَیوةِ الدُّنْیَا وَ مَا الْحَیوةُ الدُّنْیَا فِى الْأَخِرَةِ إِلّا مَتَاعٌ؛

خداوند روزى هر کس را بخواهد گسترده مى‏کند و (براى هر کس که بخواهد) تنگ و ضیق مى‏سازد. (کافران) به زندگى این جهان خوشحال شدند؛ در حالى که زندگى دنیا در برابر (زندگى) آخرت، کالاى ناچیزى بیش نیست.

٢٧. «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَیْهِ آیَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشاءُ وَ یَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ؛

افراد کافر مى‏گویند: چرا براى او (پیامبر) نشانه‏اى (معجزه) از طرف خداى خود نازل نمى‏گردد؟بگو: خدا هر کس را بخواهد، گمراه مى‏کند و آن کس را که به سوى او توجه کند، هدایت مى‏نماید».

هر فردى در تماس خود با طبقات مختلف مردم، با یک حقیقت مسلم که پیوسته بر جامعه‏هاى بشرى حکومت دارد روبه رو مى‏گردد و آن، اختلاف مردم از نظر معیشت و وسایل زندگى است و این اختلاف در زندگى مردم به گونه‏اى است که هیچ‏گاه بشر نتوانسته است خود را از چنگال آن رها سازد و همه مردم را از نظر سطح زندگى و تولید درآمدها یک‏سان و برابر نماید؛ بلکه مى‏توان گفت اندیشه برابرى بشر، از نظر در آمد و سطح زندگى، یکى از آرزوهاى خام بشرى است که هیچ‏گاه جامه عمل به خود نخواهد پوشید؛ حتى کشورهایى که مدعى هستند در این راه گام بر مى‏دارند و در این مسیر قرار گرفته‏اند، فقط توانسته‏اند به قسمتى از خواسته‏هاى خود برسند و همواره اختلاف طبقاتى از نظر وضع زندگى و وسایل آسایش، در میان آنان به صورت دیگرى جلوه‏گرى مى‏کند.

علت این که این شیوه از زندگى، هیچ‏گاه رنگ وجود به خود نمى‏بیند این است که، چنین مساواتى برخلاف فطرت انسانى است و هر طرحى که اساس آن را مخالفت با فطرت انسانى تشکیل دهد به سان شنا برخلاف مسیر آب است که به نتیجه‏اى نمى‏رسد و جز خستگى و فرسودگى و بازگشت به مسیر نخستین ثمره‏اى ندارد.

در نهاد و آفرینش بشر و در زندگى اجتماعى انسان، عواملى وجود دارد که اختلاف‏ها را مى‏سازد و چون وجود این عوامل، قطعى و ضرورى و اجتناب‏ناپذیر است حتى وجود این عوامل در رشد و پیشبرد جامعه انسانى تأثیر به سزایى دارند، طبعاً اختلاف، که مولود و زاییده این عوامل است، قطعى و حتمى خواهد بود.

به اجمال، عوامل پدید آرنده اختلاف وضع زندگى، عبارتند از: اختلاف انسان‏ها از نظر نیروى فکرى و قواى عقلى و قدرت بدنى و جسمى. این اختلاف براى بشر در هر دوره‏اى مشهود و روشن است و در هیچ دوره‏اى افراد جامعه انسانى، از نظر قدرت دماغى و بدنى برابر و یک سان نبوده‏اند و فعلاً در صدد بیان ریشه این نوع اختلاف‏ها نیستیم، ولى به یقین افراد یک جامعه، در هیچ زمانى از نظر هوش و کاردانى و فعالیت یک سان نبوده‏اند و در نتیجه ممکن نیست وضع زندگى آنها برابر باشد؛ افراد هوشمند و کاردان، کوشا و فعال، از زندگى مرفه‏تر برخوردار مى‏گردند و این دو گروه از لحاظ در آمد با دو گروه دیگر، که در قطب مخالف آن قرار گرفته‏اند، متفاوت خواهند بود.

افراد هوشمند و با درایت، بر اثر بلندى فکر بر افق‏هاى تازه‏اى در زندگى دست مى‏یابند و در پیکار زندگى قله‏هاى بیشترى را تسخیر مى‏کنند و بر اثر قدرت فکرى و استعداد طبیعى براى زندگى بهتر خود، نقشه‏اى صحیح و مفید مى‏کشند و با سر انگشت فکر، بر مشکلات غلبه مى‏یابند و طبیعت سر کش را مهار مى‏کنند و از نیروى انسانى و ذخایر زمینى و دریایى به گونه‏اى خاص بهره‏مند مى‏شوند.

هرگاه نیروى بدنى و جسمى با اراده آهنین و خستگى ناپذیرى، توأم گردد به طورى که دارنده آن رنج کار را احساس نکند و یا زحمت آن را به آسانى تحمل نماید، مسلماً پیشرفت وضع زندگى را به بار مى‏آورد.

عوامل سازنده اختلاف به آن‏چه گفته شد منحصر نیست، بلکه تربیت‏هاى دوران کودکى، یا رشد اجتماعى یک ملت، نظام حکومت‏ها، وضع جغرافیایى یک منطقه، وضع خاص خانوادگى و...، از عوامل پدید آرنده اختلاف از نظر سطح زندگى و به اصطلاح قرآن موجب گسترش روزى و یا تنگى آن است و چون این عوامل، از عناصر ثابت و اجتناب‏ناپذیر در زندگى بشرى‏اند طبعاً شاخص رشد افراد و جامعه‏هاى انسانى در حال اختلاف و نوسان است و این قانونى طبیعى مى‏باشد.

البته این مطلب بدین معنا نیست که خداوند بدون ملاک و جهت، عرصه زندگى را بر گروهى تنگ و بر گروه دیگر آسان مى‏سازد، بلکه مقصود این‏است خداوند با در نظر گرفتن عوامل یاد شده، که به اختصار گفته شد،معیشت و روزى مردم را به گونه‏هاى مختلفى تقدیر و اندازه‏گیرى مى‏نماید و قسمتى از این عوامل، اگر از حدود اختیار انسان خارج باشد، قسمتى دیگر کاملاً در اختیار جامعه و فرد دارد و اگر فردى یا جامعه‏اى نتوانست زندگى‏آبرومندى براى خود درست کند، مقصر خود او و یا اجتماع اوست. به همین دلیل امیرمؤمنان(ع) مى‏فرماید: «گروهى که با داشتن سرزمین‏هاى آماده و آب‏هاى کافى دست گدایى به سوى این و آن دراز مى‏کنند از رحمت وسیع و گسترده خداوند دورند».(٢) یعنى این دورى از رحمت حق، زاییده کردار خود آنهاست.

امام صادق(ع) مى‏فرماید:

«دعاى چند گروه به هدف اجابت نمى‏رسد از آن جمله: کسى که در خانه بنشیند و از خداوند روزى بطلبد؛ زیرا به او گفته مى‏شود مگر خداوند راه تحصیل روزى به تو نشان نداده است؟».(٣)

هنگامى که این آیه: «وَ مَنْ یَتَّقِ اللَّهَ یَجْعَلْ لَّهُ مَخْرَجاً وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لایَحْتَسِبُ...؛(٤) هر کس از نافرمانى خدا بپرهیزد خداوند راهى براى زندگى او باز مى‏کند و او را از جایى که فکر نمى‏کرد روزى مى‏دهد» نازل شد. بعضى از یاران پیامبر درها را به روى خود بستند و از کسب و کار دست کشیدند و به عبادت پرداختند و گفتند خداوند متکفل روزى ما شده است. خبر به پیامبر رسید. شخصى سراغ آنان فرستاد و گفت: انگیزه شما بر این کار چیست؟ گفتند: به حکم آیه، خداوند متکفل زندگى ما گردیده است، بنابر این به عبادت پرداخته‏ایم. پیامبر فرمود: دعا و عبادت چنین افرادى پذیرفته نمى‏شود و باید به دنبال کار و کوشش بروند. حضرت بدین وسیله آنهارا از اشتباه بیرون آوردند.(٥)

سیره و روش پیشوایان ما در زندگى نیز همین بوده است و آنان متذکر بودند که تقسیم روزى، غالباً بر ملاک کار و فعالیت و شایستگى‏هاى فکرى و بدنى استوار است.

نظام‏هاى ظالمانه اشتباه نشود ما با این طرز تفکر از نظام‏هاى ظالمانه استعمارى، که گرسنگى‏هاى مصنوعى را به وجود مى‏آورند و هر روز در جهان به توسعه و گسترش آن دامن مى‏زنند، طرفدارى نمى‏کنیم. ما هرگز نباید گرسنگى‏هاى ساختگى قاره هند و آفریقا و... را به حساب خواست و مشیت الهى بگذاریم و با آیه مورد بحث این عمل را توجیه کنیم و بگوییم وسعت وضیق‏معیشت آنها در دست خداست؛ زیرا به خوبى پیداست این جنایات‏فجیع، ساخته افکار شیطانى غول‏هاى اقتصاد غرب است که اموال ملت‏ها را به عناوین گوناگون غارت مى‏نمایند و مردم را از حقوق حقه خود محروم مى‏سازند.

چه بسا آنان براى حفظ سیادت اقتصادى خود میلیون‏ها تن مواد غذایى را تلف مى‏کنند و در نتیجه میلیون‏ها انسان از بین مى‏روند تا وضع اقتصادى آنان ثابت بماند، مثلاً در آمارهاى مربوط به سال‏هاى پیش چنین مى‏خوانیم:

«در سال ١٩٦٠، صدو بیست میلیون تن نان در انبارهاى آمریکا از بین رفت و همین رقم کافى بود یک سال تمام بیش از پانصد میلیون جمعیت هندى را سیر نگاه دارد»(٦).

در برابر این سیاست‏هاى ضد انسانى، در هند ده میلیون نفر جان مى‏سپارند و ٢٥٠ هزار کودک، تنها در برزیل بر اثر کمبود غذا مى‏میرند(٧).

در پایان تذکر یک نکته لازم است که، مضمون آیه در آیات فراوان دیگرى‏(٨) وارد شده است و در همه موارد مقصود از روزى، همان روزى دنیوى است و طبعاً در آیه مورد بحث نیز مقصود از گسترش روزى، همان نیازمندى‏هاى زندگى بشر در این جهان خواهد بود و اگر در برخى از تفاسیر(٩) این آیه به روزى‏هاى اخروى و مقامات بهشتیان و درکات دوزخیان تطبیق شده است، تا حدى از مفهوم آیه دور است.

در ذیل آیه، حیات مادى و دنیوى را در برابر زندگى اخروى ناچیز مى‏شمارد و بدین وسیله مى‏خواهد به جامعه انسانى بفهماند از گسترش روزى و ثروت جهان باید به عنوان وسیله استفاده نمود و آن را منزلى از منازل زندگى شمرد، نه اقامتگاه دایمى، و براى آن نباید به ظلم و جنایت پرداخت.

بحث‏هایى که درباره آیه هفتم از این سوره انجام گرفت، ما را از بحث در مورد آیه ٢٧ بى‏نیاز مى‏سازد؛ زیرا در هر دو آیه موضوع سخن این است که افراد مشرک اعتراض مى‏کنند: چرا براى پیامبر معجزه‏اى نازل نمى‏گردد؟

ما در آن بحث به روشنى ثابت کردیم معجزات ممنوع، آن معجزاتى بودند که هدف درخواست کنندگان آن، هدایت و راهنمایى نبوده است و موافقت با چنین درخواستى عقلاً لازم نیست و پیامبر فقط راهنماست و اختیار جهان در دست او نیست.

ولى در ذیل آیه ٢٧ پاسخى غیر آن چه در آیه هفتم بیان گردیده، داده است و آن این که هدایت و راهنمایى مشرکان در گرو آوردن معجزات مورددلخواه شما نیست، بلکه هدایت و ضلالت افراد به مشیت و خواست الهى مربوط است.

مشیت و خواست خداوند نیز بى‏ملاک و بى‏جهت نیست و هدایت او تنها شامل حال افرادى مى‏شود که به فکر حقیقت‏جویى باشند و به سوى او توجه کنند و لجاج و عناد را کنار بگذارند که در این موقع شایسته هدایت الهى خواهندبود.

قرآن مجید به این حقیقت و این که ملاک هدایت و ضلالت چیست با جمله «وَیَهْدِى إِلَیْهِ مَنْ أَنَابَ» اشاره مى‏کند و با این جمله مى‏توان بسیارى از آیات مربوط به هدایت و ضلالت را تفسیر نمود و خود را از چنگال اوهام «جبریگرى» رها ساخت.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. «قدر» در لغت عرب به معناى ایجاد ضیق و سخت‏گیرى است، چنان‏که در آیه زیر در همین معنا به کار رفته است: «فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ؛ (یونس) تصور کرد که ما زندگى را بر او تنگ نخواهیم کرد»- انبیاء (٢١) آیه ٨٧.

٢. «و من وجد ماءاً و تراباً ثم افتقر فأبعده اللّه» - بحار الانوار، ج ٢٣، ص ١٩.

٣. اثناعشریه، ص ١٠٧.

٤. طلاق (٦٥) آیه ٢ و ٣.

٥. نور الثقلین، ج ٥، ص ٣٥٥، ذیل تفسیر آیه ٢ سوره طلاق.

٦. روشنفکر، شماره ٧١٩ .

٧. سالنامه نسل جوان، سال ١٣٥٠، ص ٢٠٥.

٨. مضمون این آیه در این سوره‏ها آمده است: بقره (٢) آیه ٢٤٥ ؛ اسراء (١٧) آیه ٣٠؛ قصص (٢٨) آیه ٨٢ ؛ عنکبوت (٢٩) آیه ٦٢ ؛ روم (٣٠) آیه ٣٧؛ سبأ (٣٤) آیه ٣٦ ؛ زمر (٣٩) آیه ٥٢ ؛ شورى (٤٢) آیه ١٢. به قرینه این آیات، باید آیه مورد بحث را نیز تفسیر نمود.

٩. المیزان، ج ١١، ص ٣٨٣.

*****

ریشه نگرانى‏ها ٢٨. «الَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِاللَّهِ أَلابِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛

کسانى که ایمان آورده‏اند و دل‏هاى آنها با یاد خداوند آرام است، آگاه باش تنها با یاد خدا، دل‏ها آرامش پیدا مى‏کند».

٢٩. «الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ و حُسْنُ مَآبٍ؛

کسانى که ایمان آورده‏اند و کارهاى نیک انجام مى‏دهند زندگى گوارا و حسن عاقبت از آن آنهاست».

٣٠. «کَذلِکَ أَرْسَلْنَاکَ فِى أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهَا أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِى أُوحَیْنَا إِلَیْکَ‏وَهُمْ یَکْفُرُونَ بِالرَّحْمَنِ قُلْ هُوَ رَبِّى لا إِلهَ إِلَّا هُوَ عَلَیْهِ تَوَکَّلْتُ وَإِلَیْهِ مَتَابِ؛

هم‏چنین تو را به میان امتى فرستادیم که پیش از آنان امت‏هایى آمده‏اند و رفته‏اند، تا براى آنان آن چه را بر تو وحى کرده‏ایم بخوانى. آنان به رحمان کفر مى‏ورزند. بگو: پروردگارم اوست، جز او خدایى نیست، به او توکل کرده‏ام و بازگشت به سوى اوست».

یکى از مشکلات زندگى عصرما مشکلات روانى است. امروز سراسر زندگى جوامع ماشینى را اضطراب و دلهره فرا گرفته و آرامش روحى جاى خود را به تشنج روانى و سرانجام به انتحار و خودکشى داده است و این حقیقتى است که اکثر روان‏پزشکان را نگران ساخته است.

بشر در سایه دانش نیرومند خود بر بسیارى از مشکلات زندگى پیروز گردیده و به قسمتى از بیچارگى‏ها و ناتوانى‏هاى خود پایان داده است؛ مثلا با شناختن دشمن شماره یک و نامریى خود، «میکرب» و راه مبارزه با آن، خود را از بیمارى‏هاى عفونى، به صورت قابل ملاحظه‏اى، رها ساخته است و یا با استخراج منابع زیرزمینى و نیروهاى مختلف طبیعت، بسیارى از موانع را از پیش پاى خود برداشته و وسایل استراحت مادى خود را به نحو دل‏پذیرى فراهم نموده است.

او در پرتو قدرت صنعت و تکنیک، درهاى فضا را به روى خود گشوده و انسان‏هایى را به ماه فرستاده و باز گردانیده است و از قلب و کلیه مصنوعى، استفاده نموده است و....

ولى در برابر این پیروزى چشمگیر علمى، به آرامش روانى، که زیربناى‏زندگى سعادتمندانه است، نه تنها دست نیافته، بلکه به موازات‏پیشرفت صنعت و تکنیک و دانش‏هاى مادى و افزایش وسایل استراحت جسمى، مشکلات روانى و تشویش‏هاى فکرى او روز افزون گردیده و لحظه به لحظه به سیر صعودى خود ادامه مى‏دهد. تو گویى تشنج‏هاى روحى و دلهره‏هاى روانى بشر، با ترقیات مادى و تمدن ماشینى همراهند و به موازات‏هم، در حال پیشرفتند. گواه آن آمارهایى است که مطبوعات صنعتى‏ترین کشورهاى جهان در این باره منتشر ساخته‏اند؛ مثلاً نیمى از آمریکایى‏هاى بالغ، لااقل یک بار براى رفع نگرانى و تشویش تحت معالجه قرار مى‏گیرند.(١) تنها در آمریکا یک میلیون و هشتصد هزار تخت در بیمارستان‏ها و مراکز خصوصى، براى معالجه و درمان بیماران روحى اختصاص داده شده است و بیشتر تعجب‏آور خواهد بود اگر اضافه کنیم که این رقم نمودار مبتلایان به امراض روحى است که احتیاج به مراقبت پزشکى و دارویى دارند. چه‏بسا افرادى هستند که خارج از کادر رسمى و به اصطلاح سرپایى به مداوا مشغولند(٢).

در آمریکا پزشکان گزارش داده‏اند از هر هشت نفر یک نفر قسمتى از عمرش را در بیمارستان امراض روحى خواهد گذراند. درجنگ جهانى دوم از هر شش نفر سرباز آمریکایى، که به جنگ اعزام مى‏گردید، یک نفر به علت نقایص فکرى و روحى از خدمت معاف مى‏شد.

علت جنون و دیوانگى، هر چند به درستى روشن نیست ولى در بسیارى از موارد، ترس نگرانى، عامل مؤثرى در ایجاد جنون است‏(٣).

اگر سایر کشورهاى صنعتى آمارهاى خود را در این زمینه منتشر مى‏کردند، معلوم مى‏گردید عصر کنونى، عصر فزونى اضطراب و تشویش، نگرانى و دلهره، دیوانگى و جنون است و به قول آلکسیس کارل: «تو گویى صفت عقل و دیوانگى غرامتى است که ما باید در برابر تمدن صنعتى و تغییراتى که در طرز زندگى ما داده است، ادا کنیم»(٤).

در آیه مورد بحث، ایمان به خدا مایه آرامش روح و روان و یاد او موجب تسکین دل‏ها ذکر شده است و این قسمت، یکى از نقاط حساس بحث‏هاى قرآنى است که هم اکنون دانش پرده از روى آن برداشته از این نظر بسیار شایسته است در علل و موجبات اضطراب‏ها و دلهره‏ها به صورت کوتاه و فشرده سخن گفته، آن‏گاه به تحلیل مفاد آیه - که یاد خدا را سبب امنیت قلوب و آرامش روان‏ها دانسته است - بپردازیم.

عوامل اضطراب ١. معماى هستى بشر در پرتو حس کنجکاوى خواهان درک راز هستى و معماى خلقت است، او همواره مى‏خواهد بفهمد سر آغاز هستى و سر انجام آن کجاست و خود او از کجا آمده و راز آفرینش او چیست. و بسیارى از افراد بشر، در فصل مخصوصى از عمر خود مى‏پرسند که، «از کجا آمده‏ام آمدنم بهر چه بود؟»

گروهى در پرتو داشتن سرمایه علمى کافى و رهبرى‏هاى صحیح موفق به درک راز خلقت و سرآغاز و سرانجام آن مى‏گردند؛ ولى برخى بر اثر ناهموارى محیط، در دریاى حیرت و بهت فرو مى‏روند. در این میان آن گروه که حساسیت خاصى در این مسائل دارند، اگر حس کاوش آنان به طرز صحیحى رهبرى نشود و یا خود آنها نیز مایه کافى براى حل این معما نداشته باشند، چه بسا دچار افکار مالیخولیایى و تشویش فکرى مى‏گردند و تحت فشار روانى خاصى، که سرانجام بسیار بدى دارد، قرار مى‏گیرند.

٢. مادیگرى بى‏حد و حساب از طرفى حرص و آز بشر، مرزنشناس است و از طرف دیگر، امکانات او بسیار محدود، و در عصر کنونى، که در کشورهاى ماشینى معنویات به دست فراموشى سپرده شده و محاسبه‏اى جز مادیگرى و سودجویى نیست، هر فردى براى زندگى بهتر و ارضاى غرایز و اشباع خواسته‏هاى درونى خود پیوسته تلاش مى‏کند و در عین حال هم، به آن چه مى‏خواهد نمى‏رسد. نتیجه چنین دنیاخواهى و تجمل پرستى، چیزى جز تشویش و اضطراب و سلب آرامش فکرى نیست و کوشش‏هاى کم حاصل، که فرد با آن همه تلاش به آرزوها و آمال خود نمى‏رسد، رنج آور است. فردى که خلأ فکرى دارد و فضاى روان او را دنیاطلبى و مادیگرى پر کرده و هدفى جز ثروت‏اندوزى و بهره‏گیرى مادى و التذاذ جسمى ندارد از آن جا که قسمت اعظم آن چه را مى‏خواهد، به دست نمى‏آورد، دچار ناراحتى‏هاى فکرى و تشویق روانى مى‏شود و اگر وسوسه آینده تاریک، به آن افزوده شود، در این صورت این افکار چون خوره، اعصاب و روان او را مى‏خورد.

٣. شداید و مصایب جهان ماده پر از مشکلات است. هر فردى در طول زندگى خود با یک سلسله از محرومیت‏ها، شکست‏ها، فقدان عزیزان، حوادث ناگوار و فرساینده اجتماعى، بلاى زمینى و آسمانى و ده‏ها گرفتارى دیگر رو به رو مى‏گردد و به قول هنرى‏آدامس: «این جهان صورتى از غم و رنج و مرگ و یا طوفان و قحطى و بیرحمى و انحراف و بى‏ثباتى و نادانى و خوشبختى بدون عقل و خودخواهى بدون کسب و تلاش و بدبختى بى‏جهت و ترس‏هاى نامعلوم مى‏باشد»(٥).

هر کدام از آنها عامل مهمى براى اضطراب و دلهره و غم و اندوه به شمار مى‏روند. در چنین جهان طوفانیى، که کشتى زندگى بر اثر تصادم با کوه‏هاى مخفى دریاى پر طوفان اجتماع ما به شدت مى‏شکند، عاملى لازم است که به روح و روان ما سکینه و آرامش بخشد، تا در پرتو آرامش روحى، کشتى شکسته خود را به ساحل نجات رهبرى کنیم.

٤. اندیشه فنا هر فردى به قطع و یقین مى‏داند رشته عمر وى پس از اندى قطع خواهد گردید و از آن چه به قیمت عمر خود گرد آورده است دست خواهد شست. اندیشه مرگ، که به صورت هیولاى مخوفى در برابر هر انسانى مجسم مى‏گردد، براى کسانى که مرگ را آخرین سیر زندگى مى‏دانند، بسیار جانکاه و مرارت بار است و زندگى را در قسمت اخیر عمر کاملا تلخ مى‏سازد و هر نوع نشاط زندگى را مى‏ستاند و گاهى در این مرحله، فشار روانى به حدى مى‏رسد که انسان را به مرگ زودرس، دچار مى‏سازد زیرا بشر مرفه وقتى خود را با چنین اعتقادى (مرگ دروازه فناست و پس از مرگ خبرى نیست) در آستانه فنا دید، یأس و نومیدى مطلق محیط روح او را سخت تیره و تار مى‏کند و زندگى را به کام او تلخ مى‏سازد.

روى این عوامل و مشابه آنهاست که زندگى مادى در محیطهاى دور از معنویت بارنج و فشار روحى توأم است و بشر مادى در فکر پناهگاهى است که به روح متزلزل او ثبات و آرامش بخشد و خود را از این اضطراب و دلهره برهاند.

گروهى به مشروبات الکلى، برخى به مواد مخدر، مانند هروئین و کوکائین و ال - اس - دى، پناه برده و عده‏اى خود را به قمار مشغول مى‏سازند، تا در سایه این عوامل تباه کننده عقل و احساس، مدتى در جهان بى‏خبرى به سر برند و به طور موقت روح و روان خود را به دست فراموشى سپرده و از فشارهاى محیط مادیگرى بى‏خبر گردند.

دسته دیگرى براى کاستن فشار محیط و عوامل نامبرده، به جشن‏هاى آن‏چنانى، تئاترها، سینماها، صفحات و آهنگ‏هاى تند و خسته‏کننده پناه برده و تصور مى‏کنند آن جلوه‏هاى ظاهرى و در عین حال مخدر و مسکن، مى‏تواند به روح لرزان و فکر مضطرب او ثبات و آرامش بخشد، زهى تصور باطل و زهى خیال محال!

ولى پس از مدتى نوعى وازدگى از تمام این عوامل پیدا مى‏کنند و فشار جانکاه دورى از معنویات به حدى مى‏رسد که خودکشى مى‏کنند و یا در یکى از بیمارستان‏ها بسترى مى‏گردند و یا این‏که عمر خود را با تلخى و ناشادمانى سپرى مى‏سازند.اکنون ببینیم دارویى که در این باره قرآن پیشنهاد مى‏کند چیست.

ایمان به خدا و عوامل اضطراب زندگى آرام و گوارا و بدون دلهره و تشویش، آرمان هر انسان خردمندى است که براى تحصیل آن شبانه روز مى‏کوشد. تو گویى او با همه کوشش یک چنین زندگى، بزرگ‏ترین گمشده اوست، که به گونه‏اى خاص در طریق آن مى‏کوشد. با داشتن همه نوع وسایل بهزیستى، آرامشى در خود نمى‏یابد و روز به روز خود را از این مقصد دورتر احساس مى‏کند.

اکنون باید دید نقص این زندگى صنعتى، که با بودن همه نوع وسایل آرامش، آرامش وجود ندارد، کجاست. به عقیده محققان و دانشمندان بشر دوست اشکال کار این جاست که زیر بناى زندگى بشر کنونى را در بسیارى از جامعه‏هاى صنعتى، امور مادى و لذاید نفسانى و شاخص خوشبختى و بدبختى را ثروت و خوشى‏هاى مادى و جلوه فریبنده آن تشکیل مى‏دهد. ناگفته پیداست دورنماى زندگى مادى بسیار زیبا و فریبنده است، اما هرگز سعادت آفرین و آرامش بخش نیست؛ زیرا انسان مادى دل به چیزى بسته است که در آستانه فنا و نابودى است و هرگز پایدار و جاودانى نیست؛ از این رو چنین فردى، خود را خوشبخت و سعادتمند نخواهد دید و زندگى را جز اتلاف عمر و سپرى ساختن دقایق آن، چیزى دیگر تلقى نخواهد نمود و ناچار باید سعادت را در کوى و برزن دیگرى جستجو نماید که ابدیت دارد و لرزان و فناپذیر نیست.

به عبارت دیگر، انسان براى آرامش خود و رها ساختن خویش از دست عوامل اضطراب تکیه‏گاهى لازم دارد که، جاویدان و فناناپذیر، عالم و دانا، قادر و توانا باشد و چنین تکیه‏گاهى، جز خدا و ایمان به او و علاقه به کمالات روحى و معنوى و اعتقاد عمیق به زندگى جاودانى در سراى دیگر، چیز دیگرى نیست و جهان ماده با تمام زیبایى‏هاى زود گذر خود، از آن جهت که لرزان و بى‏قرار و رو به فنا و نابودى است، نمى‏تواند به زندگى پرتلاطم وى سکونت و آرامش ببخشد. چنین تکیه‏گاهى با تمام خصوصیاتى که دارد به سان لانه عنکبوتى است‏(٦) که در مسیر باد و آب و آتش قرار گیرد. لانه عنکبوت از نظر فن معمارى و اصول مهندسى و رموز خانه سازى، در جهان آفرینش بسیار بى‏نظیر است. فواصل تارها آن چنان منظم و یک نواخت است که حیرت هر بیننده را برمى‏انگیزد ولى این شاهکار خلقت در برابر قطره آبى، نسیم کوتاهى، شعله آتشى، کوچک‏ترین مقاومتى ندارد.

در گذشته عوامل اضطراب و نگرانى، به گونه‏اى کوتاه و فشرده بیان گردید حال ببینیم که چگونه ایمان به خدا تمام عوامل اضطراب و دلهره را ریشه‏کن مى‏سازد و در تخفیف آلام و ناراحتى‏هاى روحى چه نقشى را برعهده دارد اکنون نقش‏هاى آن را برمى‏شمریم:

١. مذهب در پرتو اعتقاد به خدا، که او را سرچشمه هستى و مبدأ خلقت مى‏داند، معماى هستى را، که نخستین عامل اضطراب است، به طرز صحیحى حل نموده و به حیرت و سرگردانى فکرى بشر، در موضوع معماى آفرینش خاتمه بخشیده است و از راه نظام حیرت‏انگیز که بر هر یک از ذرات جهان حکومت مى‏کند نتیجه گرفته این جهان طراح و سازنده‏اى دارد و چنین نظم شگفت‏انگیزى نمى‏تواند اثر تصادف اتم‏هاى بى‏شمار و یا انفجار کره آتشینى باشد و از این راه، نخستین عامل اضطراب را برطرف ساخته است.

٢. مذهب با مقررات اخلاقى و تعالیم حیات‏بخش خود، غریزه حرص و آز و جاه‏طلبى و ثروت اندوزى انسان را، که دومین عامل اضطراب روحى است، به صورت صحیحى تعدیل مى‏کند و او را به عزت نفس و مناعت طبع و نیکو کارى و پرهیزکارى فرا مى‏خواند و در این راه به سخنرانى‏هاى خشک و سمینارهاى بى‏روح اکتفا نمى‏ورزد، بلکه از راه تعیین پاداش‏هاى بزرگ و کیفرهاى سخت، از حرص و آز نامشروع و غیر قانونى و آزارانگیز او مى‏کاهد و بدین وسیله از هر نوع تجمل‏پرستى و گرایش بى‏حد و حساب به دنیا که آرامش و ثبات را از انسان مى‏ستاند جلوگیرى مى‏نماید و دگرگونى خاصى که شایسته مقام انسانى است در روان او به وجود مى‏آورد و اثر نامطلوب عامل دوم اضطراب را خنثى مى‏سازد.

٣. انسان در سایه اعتقاد به خداى حکیم على الاطلاق، خداى رؤوف و مهربان، خدایى که به مصالح و مفاسد بندگان خود، از خود آنها آشناتر است، مى‏تواند اثرات نامطلوب مصایب و شداید و بلاها و روى‏دادهاى بد را خنثى سازد؛ زیرا مى‏داند آن چه بر او مى‏گذرد تقدیر خداى حکیم و دانا و تواناست و همه کارهاى او بر اساس مصلحت استوار است به ویژه که متوجه باشد هر نوع صبر و بردبارى در برابر مصایب پاداش‏هاى بزرگ دارد و به قول هنرى آدامس: «اگر رنج‏هاى این جهان، بى‏پاداش آن جهان بماند زندگى را چگونه مى‏توانیم تحمل کنیم. شما حتى درسى را که ولتر داده است یاد نگرفته‏اید: اگر به فرض محال خدایى نباشد باید آن را بسازیم»(٧).

یونگ، روانکاو معروف و معاصر در کتاب انسان معاصر در طلب روح مى‏نویسد: در مورد بیماران روحى که از ٣٥ سال به بالا داشتند؛ حتى یک نفر هم یافت نمى‏شد که مشکل روانى او در آخرین مرحله تحلیل، به ایمان مذهبى مربوط نگردد. بهتر است بگوییم که هر فرد از آنان به علت فقدان آن چه دین زنده به اشخاص مى‏دهد، بیمار شده‏اند و هیچ کس از آنها که نظر دینى و مذهبى خویش را باز نیافتند واقعاً درمان نشده‏اند(٨).

البته اعتقاد به تقدیر خداوند بزرگ بدین معنا نیست که در برابر هر نوع فشار و سختى‏هاى اجتماعى، که مخلوق جامعه‏هاى فاسد است، دست روى دست بگذاریم و انواع بیدادگرى‏ها را به عنوان صبر و شکیبایى در برابر تقدیر تحمل نماییم؛ زیرا هدف مذاهب از اعتقاد به تقدیر و قضا، درباره آن گونه مصایب و شدایدى است که از قدرت انسان بیرون بوده و از قلمرو اندیشه و خیال و فعالیت او خارج مى‏باشد؛ مانند مرگ عزیزان و دیگر حوادث بد که قابل پیش‏بینى نیست. ولى آن دسته از بدبختى‏ها و بیچارگى‏ها، که معلول وضع غلط اجتماع انسانى است، هرگز مربوط به تقدیر الهى و قضاى خداوندى نیست؛ بلکه ریشه آن را باید در دل اجتماع فلاکت بار خودجستجو نمود و تغییر این تقدیر و دگرگون ساختن این قضا به دست خود ماست و از این طریق، سومین مشکل بشر، حل شده و مى‏تواند در برابر حوادث تلخ روزگار، سنگین و بردبار و ثابت و باوقار باشد.

٤. مذهب در سایه اعتقاد به معاد، رشته زندگى را به دوران پس از مرگ مى‏کشاند و مرگ را، دروازه ابدیت قلمداد مى‏کند و فرشته‏اى را که مأمور گرفتن جان‏هاست پاسدار آن دروازه مى‏داند و از این طریق، به زندگى مادى بشر رونق و طراوت خاصى مى‏بخشد و زندگى را در کام پیران و سالخوردگان و گروه‏هاى بازنشسته و محرومان، شیرین مى‏نماید و بر اثر نویدهاى جهان دیگر، غبار غم فنا و نیستى را از چهره آنان پاک مى‏سازد.

دیدگاه‏هاى دانشمندان آن‏چه گفته شد حقیقتى است که بسیارى از دانشمندان و روانکاوان به آن تصریح کرده‏اند. ویلیام جیمز، که لقب پدر روان‏شناسى به خود گرفته، مى‏گوید: کسى که به حقایق بزرگ و معنوى متکى است از تغییرات و تطورات مختصر و فراز و نشیب‏هاى دایمى و جارى زندگى دستخوش نگرانى و تشویش نخواهد شد از این روست که شخص با ایمان مذهبى از هر اضطراب و تشویش مصون مى‏ماند(٩).

دیل کارنگى مى‏گوید: در آمریکا به‏طور متوسط هر ٣٥ دقیقه یک نفر انتحار مى‏کند و هر دو دقیقه یک نفر دیوانه مى‏شود. اگر مردم دنبال آن آرامش، که در مذهب و دعاهاى مذهبى پنهان است مى‏رفتند بیشتر این خودکشى‏ها و دیوانگى‏ها منتفى مى‏شد.

دکتر گیلورد هاوزر در کتاب گذرنامه براى یک زندگانى نوین مى‏نویسد: ما در زندگى به ایمان و اعتدال احتیاج داریم و من با ژوشوالوت لیمان، فیلسوف بزرگ عصر حاضر، هم‏عقیده هستم آن‏جا که مى‏گوید: دین و مذهب در زندگى به انسان اطمینان و تکیه گاه روحى مى‏بخشد.

ویلیام جیمز مى‏گوید: ایمان نیروى ما را فوق‏العاده بزرگ مى‏کند و بالا مى‏برد و حتى دردمان را درمان مى‏بخشد و بیمارى را از بدن زایل مى‏سازد(١٠).

داورى و راهنمایى قرآن قرآن با صراحت هر چه کامل‏تر آرامش و ثبات خاطر را از آن کسانى مى‏داند که ایمان دارند و در پرتو ایمان به خدا از هر نوع ظلم و تعدى مصون‏هستند آن جا که مى‏فرماید:

«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَلَمْ یَلْبِسُوا إِیْمَانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الأَمْنُ...؛(١١)

فقط براى آن دسته امنیت و آرامش خاطر است که داراى‏ایمانند و آن را با ظلم و ستم نپوشانیده‏اند».

در جاى دیگر به کسانى که اولیا و دوستان خدا هستند نوید مى‏دهد که ترس و غم در آنها راه ندارد:

«أَلاإِنَّ أَولِیَاءَ اللَّهِ لا خَوفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَحْزَنُونَ؛(١٢)

آگاه باش براى دوستان خدا، ترس و اندوهى نیست».

در آیه مورد بحث اطمینان و آرامش فکرى را اثر مستقیم یاد خداى بزرگ مى‏داند:

«أَلابِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ؛(١٣)

آگاه باش به یاد خدا قلوب و دل‏ها آرام‏مى‏گردد».

قرآن از این آرامش خاطر در بسیارى از آیات به لفظ «سکینه»، که مرادف با آرامش است تعبیر کرده است چنان‏که مى‏فرماید:

«هُوَ الَّذِى أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِى قُلُوبِ الْمُؤمِنینَ لِیَزْدَادُوا إِیْمَاناً؛(١٤)

اوست که آرامش را در قلوب افراد با ایمان فرود مى‏آورد تا بر ایمان خود بیفزایند».

آیا ایمان دو نشانه متضاد دارد؟ در آیه مورد بحث آرامش روحى از نتایج یاد خدا و ایمان شمرده شده است در عین حال در برخى از آیات، خوف و ترس را، که نقطه مقابل آرامش است، از آثار یاد خدا نیز قلمداد گردیده است؛ چنان که مى‏فرماید:

«إِنَّمَا الْمُؤمِنُونَ الَّذِینَ إِذَا ذُکِرَ اللَّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ...؛(١٥)

مردان با ایمان کسانى هستند که یاد خدا سبب مى‏شود ترس و لرز بر قلوب آنان مسلط گردد».

در سوره حج آیه ٣٥ نیز این مضمون وارد شده است ولى با توجه به آیه دیگرى که هر دو صفت را یک جا از آثار ایمان به خدا مى‏شمارد مشکل حل مى‏شود اکنون آیه:

«اللَّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ الْحَدیثِ کِتَاباً مُتَشَابِهاً مَثَانِىَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُم إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ...؛(١٦)

خداوند بهترین گفتار را به صورت کتاب که آیات آن شبیه یکدیگر است فرستاده است و پوست و اندام کسانى که از خداى خود مى‏ترسند (از شنیدن آیات آن) به لرزه در آمده یک نوع آرامش بر قلوب و اندام آنها مستولى مى‏گردد».

همین‏طور که ملاحظه مى‏فرمایید در این آیه هر دو صفت (ترس و آرامش) از نتایج مستقیم ایمان به خدا شمرده شده است؛ چون وقتى انسان به یاد خداى بزرگ مى‏افتد کوتاهى‏ها و سرکشى‏هاى خویش را به یاد مى‏آورد، حالت ترس و لرزه به او دست مى‏دهد؛ ولى پس از توجه به صفات خداى بخشاینده و مهربان و تصمیم بر جبران کوتاهى‏ها، دل آرام مى‏گیرد و ثبات و اطمینان بر او مستولى مى‏شود.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. مجله دانشمند، سال چهارم، ش ٤ .

٢. بلاهاى اجتماعى قرن ما، ص ٦٣.

٣. چگونه تشویش و نگرانى را از خود دور کنیم، ص ٦١.

٤. انسان موجود ناشناخته، ص ١٥٠.

٥. لذات فلسفه، ص ٤٦٩.

٦. ر.ک: عنکبوت(٢٩) آیه ٤١. خداوند در این آیه تکیه گاه‏هاى غیرالهى را به سان لانه عنکبوت مى‏داند.

٧. لذات فلسفه، ص ٤٧٠.

٨. جهان مادیات، ص ٤١.

٩. چگونه تشویش و نگرانى را از خود دور سازیم، ص ٢٣١.

١٠. مبانى فلسفه، ص ٥١٧.

١١. انعام (٦) آیه ٨٢.

١٢. یونس (١٠) آیه ٦٢.

١٣. رعد (١٣) آیه ٢٨.

١٤. فتح (٤٨) آیه ٤.

١٥. انفال (٨) آیه ٢.

١٦. زمر (٣٩) آیه ٢٣.

*****

دشمنان حق ٣١. «وَلَوْأَنَّ قُرْآناً سُیِّرَتْ بِهِ الْجِبَالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الْأَرْضُ أَوْ کُلِّمَ بِهِ الْمَوتَى بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمِیعاً أَفَلَمْ یَایْئَسِ الَّذِینَ آمَنُوا أن لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمِیعاً وَ لا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِمَا صَنَعُوا قَارِعَةٌ أَو تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأتِىَ وَعْدُ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ لَایُخْلِفُ الْمِیعَادَ؛

هر گاه قرآن کوه‏ها را به حرکت در مى‏آورد و زمین را مى‏شکافت و مردگان به وسیله آن سخن مى‏گفتند (باز گروه لجوج، بهانه‏جویى مى‏نمودند و ایمان نمى‏آوردند). همه کارها با خدا و به اراده اوست. آیا افراد با ایمان نمى‏دانند که هرگاه خدا بخواهد، همه مردم روى زمین ایمان مى‏آورند؟ و همواره افراد کافر به کیفر اعمال خود رسیده، مصایب کوبنده و حادثه‏هاى هو لناکى بر آنان وارد مى‏شود و یا در نزدیکى خانه (و محیط زندگى آنان) رخ مى‏دهد، تا روزى که وعده خدا فرا رسد. خداوند خلاف وعده نمى‏کند».

صفحات تاریخ، شاهد صحنه‏هایى از مدعیان دروغگو و متنبّیان غیر صادق است، گروهى در طول تاریخ بشر، از سادگى و کشش فطرى انسان به مبدأ و معاد، سوء استفاده و ناجوانمردانه خود را پیامبران الهى و سفراى غیبى معرفى کردند در صورتى که کالایى جز دروغ و سرمایه‏اى غیر از تزویر و هدفى جز ریاست وحکومت بر مردم نداشتند.

براى شناسایى پیامبران واقعى از مدعیان قلابى، راه‏ها و نشانه‏هایى وجود دارد که با آن مى‏توان صادق را از کاذب و «نبى» را از «متنبّى» باز شناخت:

یکى از آن راه‏ها این است که، مدعى نبوت داراى معجزه باشد؛ یعنى دست به کار خارق‏العاده‏اى بزند که نوع بشر حتى نوابغ جهان نتوانند با آن به مبارزه و مقابله بپردازند.

هر انسانى با فطرت پاک و دست نخورده خود در مى‏یابد معجزه، گواه بر ارتباط آورنده آن با پروردگار است و خداوند این قدرت را در اختیار کسى مى‏گذارد که در ادعاى خود راستگو باشد؛ زیرا دادن این قدرت به کسانى که به دروغ ادعاى رسالت مى‏کنند، موجب گمراهى مردم مى‏شود و مخالف با هدفى است که پیامبران آسمانى براى آن مبعوث شده‏اند و هرگز خدا چنین کارى را انجام نمى‏دهد و اسباب گمراهى بندگان خود را فراهم نمى‏سازد و البته مردم در برابر معجزه پیامبران سه دسته‏اند:

١. گروهى با واقع‏بینى و حقیقت‏جویى خاصى، به قدرت‏نمایى پیامبران مى‏نگرند و با دیدن گواه‏هاى استوار، به آورنده آن ایمان آورده و در پرتو عشق به حقیقت و آشنایى به واقعیت و اهمیت معجزه، در برابر آن سر تسلیم فرود آورده و به تصدیق و ایمان بر مى‏خیزند.

نخستین گروهى که به حضرت موسى ایمان آوردند و با دیدن قدرت‏نمایى خارق‏العاده موسى(ع) سر به سجده نهادند، همان ساحران دربار فرعون بودند. عامل مهمى که آنان را در برابر آن همه تهدیدهاى فرعون به ایمان و تصدیق واداشت، علاوه بر روح حقیقت‏جویى آشنایى کامل و عمیق آنان به معجزه بود؛ زیرا خود آنان اهل فن بودند و به خوبى فهمیدند که حساب این کار خارق‏العاده از کارهاى خارق‏العاده آنان جداست و سرچشمه‏اى جز قدرت مطلقه خداوند ندارد.

٢. گروهى هوس‏ران که همه چیز و همه مقدسات را بازیچه افکار کودکانه قرار داده و از مشاهده معجزات هدفى جز سرگرمى و اتلاف وقت ندارند. چنین گروهى براى هوس‏رانى در هر لحظه بدون مطالعه معجزه مى‏خواهند چه بسا به اصطلاح «گز نکرده پاره مى‏کنند».

معجزاتى مى‏خواهند که ذاتاً محال و ممتنع مى‏باشد و یا به قیمت نابودى آنان تمام مى‏شود؛ مثلا گروهى از مشرکان از پیامبر درخواست نمودند که کارهاى زیر را انجام دهد:

الف) در سرزمین مکه چشمه‏اى در آورد؛

ب) باغى از نخل و تاک داشته باشد و در میان آن نهر آب جارى گردد؛

ج) سنگ‏هاى آسمان را بر سر آنها فرو ریزد؛

د) خدا و فرشتگان را نشان دهد؛

ه) خانه‏اى از طلا داشته باشد؛

و) به آسمان برود و در برابر دیدگان آنهاکتابى فرو آورد(١).

ناگفته پیداست برخى از درخواست‏هاى آنان محال و نامعقول و قسمتى موجب نابودى آنان بوده و برخى دیگر مانند داشتن باغ و آب، معجزه محسوب نمى‏شد و از آن‏جا که درخواست کنندگان، هدف صحیحى از درخواست خود نداشته هرگز بر پیامبر لازم نبود به درخواست آنان جامه عمل بپوشاند لذا در پاسخ آنان چنین گفت:

«...سُبْحَانَ رَبِّى هَلْ کُنْتُ إلاَّ بَشَراً رَسُولاً؛(٢)

منزه است خداى من. من بشرى پیام رسان بیش نیستم»(٣).

٣. کسانى که سرشت آنان با عناد و لجاج و عداوت و دشمنى باحق و حقیقت، عجین گردیده هر نوع آیت و نشانه‏اى ببینند، نه تنها ایمان نمى‏آورند، بلکه بر عناد و مقاومت نابه‏جاى خود در برابر حق مى‏افزایند. قرآن درباره این افراد به مناسبت‏هاى گوناگونى سخن گفته است؛ مثلاً درباره گروه لجوج یهود چنین مى‏فرماید:

«وَلَئِنْ أَتَیْتَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتَابَ بِکُلِّ آیَةٍ مَا تَبِعُوا قِبْلَتَکَ...؛(٤)

اگر براى اهل کتاب (مقصود در این آیه یهود است) هر نوع معجزه‏اى بیاورى، هرگز از قبله تو پیروى نمى‏کنند».

آیه مورد بحث، روح عناد و لجاجت آنان را به رساترین و بلیغ‏ترین جمله‏ها ترسیم نموده و مى‏فرماید: هر گاه با قرآن، عظیم‏ترین و بزرگ‏ترین کارها انجام گیرد؛ کارى که به تصدیق همه افراد بشر از حدود توانایى انسان عادى بیرون است؛ مثلا کوه‏ها از جاى خود کنده شوند، زمین شکافته شود، مردگان به سخن در آیند و... باز این گروه لجوج و عنود، ایمان نیاورده و بر مقاومت خود در برابر حق مى‏افزایند و بیمارى این گروه به حدى رسیده است که با هیچ دارویى نمى‏توان آن را معالجه نمود.

هر گاه پیامبر، ماه را هم، در برابر دیدگان آنان بشکافد، تازه مى‏گویند سحر و جادوى همیشگى اوست!(٥)

قرآن چهره دشمنى آنان را با حق و حقیقت، در آیه دیگرى که از جهاتى شبیه آیه مورد بحث ماست، ترسیم نموده و مى‏فرماید:

«وَ لَو اَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَیْهِمُ الْمَلائِکَةَ وَ کَلَّمَهُمُ الْمَوتى وَ حَشَرْنَا عَلَیْهِمْ کُلَّشَىْ‏ءٍ قُبُلاً مَا کَانُوا لِیُؤمِنُوا...؛(٦)

هر گاه فرشتگان را بر آنان نازل کنیم و مردگان با آنان سخن بگویند هرگز ایمان نمى‏آورند».

ایمان اجبارى بیهوده است گاهى تصور مى‏شود چرا خداوند در روح و روان مردم جهان، که قلوب همگى در قبضه قدرت اوست، انقلابى پدید نمى‏آورد، تا همه مردم را از پلیدى شرک پاک سازد و در صف خدا پرستان قرار گیرند؛ ولى ناگفته پیداست اندیشه مزبور بسیار خام و نابه‏جاست؛ زیرا هدف از ایمان، تکامل همه جانبه است و ایمانى مى‏تواند موجب تکامل گردد، که انسان آن را با آزادى به دست آورد و ایمان قهرى و غیر اختیارى نمى‏تواند مایه تکامل انسان شود، چنان که ترک گناه در صورتى مى‏تواند مایه افتخار و نشانه خویشتن دارى انسان گردد، که انسان با داشتن همه نوع تمکن، آن را با آزادى ترک کند، ولى هرگاه نفس سرکشى از نداشتن وسیله، افسرده و خاموش گردد، افتخارى محسوب نمى‏شود، از این جهت قرآن به این حقیقت در آیه مورد بحث اشاره نموده و مى‏فرماید:

«بَلْ لِلَّهِ الْأَمْرُ جَمیعاً أَفَلَمْ یَایْئَسِ الَّذینَ آمَنُوا أَنْ لَوْ یَشَاءُ اللَّهُ لَهَدَى النَّاسَ جَمیعاً؛

آیا افراد با ایمان نمى‏دانند که اگر خدا بخواهد همه مردم ایمان مى‏آورند؟ (ولى هرگز چنین کارى انجام نمى‏دهد؛ زیرا نشانه کمال و عظمت روح انسان نیست)».

بانگ بیدار باش یکى از فواید آفات و بلاها این است که انسان را به حکم فطرت، به خداى یگانه که سرچشمه قدرت و حیات است و زوال و نیستى به آن را ه ندارد، متوجه مى‏سازد و ناخود آگاه به او پناه برده، از او استمداد مى‏جوید و برعکس گاهى ثروت و غوطه ورى در زندگى مادى موجب غفلت و بى‏خبرى گردیده و انسان را از توجه به خدا باز مى‏دارد. یک حادثه نابه هنگام، به سان توقف غیر عادى ماشین و قطار است، که مسافران خفته و بى‏خبر را بیدار مى‏کند.

قرآن مجید در برخى از موارد، به این نکته اشاره نموده آن جا که مى‏فرماید:

«وَ مَا أَرْسَلْنَا فِى قَرْیَةٍ مِنْ نَبِىٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَها بِالْبَأْسَاءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ؛(٧)

هیچ پیامبرى را به نقطه‏اى اعزام نکردیم مگر مردم آن جا را به فقر و شدت، دچار نمودیم تا زارى کنند (و بیدار گردند)».

براى همین هدف بود که قوم فرعون را به خشکسالى و کمى میوه دچار نمود تا متذکر گردند؛ چنان که مى‏فرماید:

وَلَقَدْ اَخَذْنَا آلَ فِرْعَونَ بَالسِّنِینَ وَ نَقْصٍ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ»(٨).

از این رو در پایان آیه مورد بحث، یاد آور مى‏شود براى بیدار ساختن افکار خفته قریش و عموم مشرکان، آنها را به مصایب کوبنده دچار مى‏نماییم تا روزى که وعده الهى، که همان پیروزى پیامبر بر شرک و کفر است، فرا رسد و بساط شرک از میان آنها بر چیده شود و به این حقیقت در ذیل آیه چنین اشاره مى‏کند: «وَ لاَ یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا تُصِیبُهُمْ بِماصَنَعُوا قَارِعَةٌ أَو تَحُلُّ قَرِیباً مِنْ دَارِهِمْ حَتَّى یَأْتِىَ وَعْدُاللَّه إِنَّ اللَّهَ لاَیُخْلِفُ الْمِیعَادَ».

شأن نزول آیه در مورد مشرکان جزیرةالعرب است، ولى مناسب بحث‏هاى قرآن این است که مفاد آن جنبه جهانى داشته باشد، و گویا مى‏خواهد چنین بفرماید: ملل کافر، در هر قرنى و هر زمانى گرفتار کیفر اعمال خود شده همواره با حوادث کوبنده‏اى از قبیل جنگ‏ها و مصایب دیگر، که در دیار و یا نزدیک آنان رخ مى‏دهد، مواجه مى‏شوند تا بیدار گردند.

مردم غرب در مدت کوتاهى با دو جنگ کوبنده، که به قتل و کشتار و ویرانگرى عجیبى انجامید، روبه رو و آن چنان در هم کوبیده شدند که قسمتى از آثار شوم جنگ، هنوز هم مرمت نشده و خصومت‏ها و اختلاف‏ها، حلّ و فصل نگشته است.

بنابر این، مفاد آیه به زمان رسول خدا(ص) اختصاص نداشته؛(٩) و هدف از ذیل آیه، بشارت به پیروزى مطلق حق بر باطل است و مقصود از وعده الهى، همان غلبه مؤمنان بر طبقه مخالف است، چنان که مى‏فرماید:

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ رُسُلاً إِلَى قَوْمِهِمْ فَجَاؤهُمْ بِالْبَیِّنَاتِ فَانْتَقَمْنَا مِنَ الَّذِینَ أَجْرَمُوا وَ کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤمِنینَ؛(١٠)

پیامبرانى را پیش از تو، با دلایل و معجزات به سوى اقوام آنها فرستادیم، و از افراد مجرم انتقام گرفتیم و بر ماست که گروه با ایمان را کمک کنیم.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. اسراء (١٧) آیات ٩٣-٩٠.

٢. اسراء (١٧) آیه ٩٣ .

٣. در تفسیر آیه هفتم این سوره، در مورد این گروه به گستردگى سخن گفتیم .

٤. بقره (٢) آیه ١٤٥.

٥. قمر (٥٤)، آیه ٢ و ٣.

٦. انعام (٦) آیه ١١١.

٧. اعراف (٧) آیه ٩٤ .

٨. اعراف (٧) آیه ٢٠.

٩. هر گاه مفاد آیه را وسیع بدانیم و به آن رنگ جهانى بدهیم در این صورت مى‏توان گفت این آیه در مکه نازل شده است و هرگز لزومى ندارد که آن را مدنى بدانیم و از این راه، گفتار برخى از مفسران، که همه آیات این سوره، جز آخرین آیه آن را مکى مى‏دانند، مى‏توان تصحیح نمود.

١٠. روم (٣٠) آیه ٤٧.

قرآن و اسرار آفرینش قرآن عالى‏ترین جلوه‏گاه معارف عقلى

٣٢. «وَ لَقَدِ اسْتُهْزِئَ بِرُسُلٍ مِنْ قَبْلِکَ فَأَمْلَیْتُ لِلَّذِینَ کَفَرُوا ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ فَکَیْفَ کَانَ عِقَابِ؛

پیامبران پیش از تو نیز استهزا شدند، ما به کافران مهلت دادیم، سپس آنان را به کیفر اعمال خود رسانیدیم (بنگر) چگونه است عذاب (خدا)».

٣٣. «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ بِمَا کَسَبَتْ وَ جَعَلُوا لِلَّهِ شُرَکَاءَ قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ أَمْ بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَصُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَالَهُ مِنْ هَادٍ؛

آیا آن کسى که مراقب هر شخصى و از اعمال هر کسى مطلع و آگاه است (شایسته خدایى است یا کسى که چنین نیست)؟ براى خدا شریکانى قرارداده‏اند، بگو: از آنها (شریکان) نام ببرید، یا این که از شریکانى براى خدا درروى زمین، خبر مى‏دهید که خدا از آنها آگاهى ندارد، یا این که به این سخن تظاهر مى‏کنید (و اراده جدى ندارید) بلکه مکر و نیرنگ کافران براى آنان زیبا جلوه نموده است و از راه حق باز مانده‏اند. هر کس را خدا گمراه کند براى او راهنمایى نیست».

به گواهى تمام تاریخ نویسان، فردى «امى» و درس نخوانده، قرآن را به جامعه بشرى عرضه کرده است، ولى این فرد درس نخوانده در کتاب خود، یک رشته معارف و حقایقى را براى ما ارمغان آورده است که از آغاز اسلام تاکنون، به افکار و عقول فلاسفه جهان روشنى بخشیده و متفکران شرق و غرب را مجذوب خود ساخته است و تا روز رستاخیز این کتاب آسمانى، روشنى‏بخش عقول جهانیان و راهنماى متفکران بزرگ جهان خواهد بود، دوام و پیوستگى بهره بردارى از قرآن خود یکى از دلایل اعجاز آن است.

براى نمونه و درک این حقیقت، لازم است مضمون آیه ٣٣ را مورد دقت قرار دهیم. قرآن در این آیه، ضمن جمله‏هاى بسیار کوتاه به دو مسأله اساسى اشاره نموده است که یکى از آنها را در این بخش بررسى نموده و دیگرى را در بخش آینده مورد بحث قرار خواهیم داد.

قرآن قبلاً در آیه ٣٣ براى ابطال شرک و هر نوع دوگانه‏پرستى، برهان فلسفى استوارى بیان داشت و به اصطلاح منطقى‏ها همه جوانب و احتمالات مسأله را به صورت «منفصله حقیقى» بررسى و بعداً به یکى از اساسى‏ترین مسائل روان‏شناسى اشاره کرده و علت زیبا جلوه کردن کارهاى زشت مشرکان را به طرز جالبى، یاد آور شده است.

تشریح این دو مسأله، که یکى به صورت برهانى فلسفى است و دیگرى، از اصول مسلم روان‏شناسى به شمار مى‏رود، نیاز به بحث گسترده‏اى دارد و در هر حال خود، گواه محکم و استوارى بر اعجاز و آسمانى بودن این کتاب آسمانى است.

احاطه و تسلط خداوند بر هر موجودى در قرآن براى باطل ساختن فکر دوگانه‏پرستى، که در آن روز به صورت بیمارى واگیرى سراسر جامعه‏ها را فرا گرفته بود، دلایل متعددى وارد شده است. در این آیه پس از شناسایى خدا، با جمله «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ؛ آیا کسى که از اعمال همه افراد آگاه است» به اصل استدلالى که شرک را به سه صورت و سه احتمال تصویر مى‏نماید اشاره نموده است؛ به عبارت دیگر پیش از ابطال دوگانه‏پرستى، نخست باید خداى خود را بشناسیم تا بعداً درباره شریک داشتن و نداشتن او سخن بگوییم: خدا از نظر قرآن وجودى است «بى‏نهایت در بى‏نهایت» و از هر جهت که فرض کنیم حدى ندارد؛ جایى نیست که نباشد و زمانى نیست که وجود نداشته باشد.

بنابراین چنین وجود نامحدودى بر همه چیز مسلط و از همه چیز آگاه است و از دانه شنى که در یکى از بیابان‏هاى سوزان جابه جا شود و یا برگى که از درختان جنگل‏هاى تاریک و وحشت زا بریزد و یا پدیده‏اى که در دورافتاده‏ترین کرات آسمانى پدید آید و از افعال و کردار هر شخصى، مطلع و آگاه است و علمى محیط و نافذ دارد. قرآن این حقیقت را با جمله «أَفَمَنْ هُوَ قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ؛ آیا کسى که مراقب اعمال هر فردى است (براى خدایى شایسته است یا آنها که به سان او نیستند)» بیان کرده است.

ممکن است که جمله «قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ» علاوه بر احاطه علمى، که از آنِ خدا بر موجودات است، اشاره به قیام و بستگى همه موجودات به ذات خداوند باشد؛ زیرا همه اشیا به وجود او قائم بوده و از هر نظر به او بستگى کامل دارند و اگر یک لحظه، ارتباط آنان با مقام ربوبى قطع گردد، همگى فانى و نابود مى‏شوند و از راه تشبیه ناقص، باید گفت موجودات جهان، به سان چراغ‏هاى پرنورى هستند که در کوچه و خیابان، غوغایى از نور بر پا مى‏کنند ولى این غوغا، از خود آنان نیست و همگى مربوط به دستگاه مولد برق و به آن قائم است؛ اگر یک لحظه ارتباط آنان با مرکز قطع گردد، نور آنها نابود شده و تاریکى همه جا را فرا مى‏گیرد. آرى، نیاز موجودات به خدا به مراتب بالاتر از ارتباط رشته‏هاى برق به مرکز آن است.

لازمه چنین قیام و بستگى به خدا، این است که تدبیر موجودات با خدا باشد. اوست که انسان را از نقص به کمال سوق مى‏دهد و اعمال او را که صورتى از حرکت و سکون است، در صحیفه اعمال ضبط نموده و سرانجام به پاداش و کیفر تبدیل مى‏سازد.

ترسیمى که قرآن از خدا و درکى که اهل توحید از او دارند؛ همین است. اکنون با این فرض مى‏توان براى او شریک و انبازى تصور نمود؟به یقین نه. لابد خواهید گفت: چرا؟ پاسخ چراى شما را جمله‏هاى بعدى آیه، به روشنى بیان مى‏کند.

برهان فلسفى براى ابطال شرک قرآن مجید عالى‏ترین برهان فلسفى را در جمله‏اى کوتاه، یعنى جمله «قُلْ سَمُّوهُمْ أَمْ‏تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ أَم بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ» به صورت یک دلیل سه ضلعى بیان نموده است:

قرآن مجید به پیامبر دستور مى‏دهد از مشرکان بپرسد که شرکاى خدا چه کسانى هستند و به عبارت دیگر، آنان باید به یکى از این سه سؤال پاسخ دهند:

١. «سَمُّوهُمْ؛ از آنها نام ببرید و آنها را توصیف کنید». آنان در مقام تعیین، ناچارند از «هبل» و «لات» و «عزى» و یا یکى از اجرام آسمانى، که همگى فاقد درک و شعور، قدرت و توانایى و حیات و زندگى هستند، نام ببرند. ناگفته پیداست چنین موجودات ناقص و عاجزى نمى‏توانند شریک خدایى باشند که واجد همه نوع کمال است. خداوند «حى» و «علیم» و «قادر» و «خالق» و «مدبر» کجا و یک مشت سنگ و چوب خشک و بى‏روح ناتوان کجا!

٢. «أَم تُنَبِّئُونَهُ بِمَا لاَیَعْلَمُ فِى الْأَرْضِ»؛ یا این که براى خداوند از شرکایى در روى زمین خبر مى‏دهید که او از آنها خبر ندارد». یعنى هرگاه شرکاى خداوند، «لات» و «هبل» نیست، بلکه موجودات دیگرى در روى زمین است، قطعاً خداوند به حکم این که بر همه چیز محیط و از همه جا آگاه است، باید از آنها اطلاع داشته باشد، در صورتى که او از چنین شرکایى خبر ندارد؛ به عبارت دیگر، هرگاه براى جهان آفرینش مدبر دیگرى چون خداوند باشد، باید شریک از تدبیر و همکارى شریک خود آگاه گردد، در صورتى که چنین نیست و او به حکم «قَائِمٌ عَلى کُلِّ نَفْسٍ» بر همه موجودات، محیط و به تنهایى مدبر است و در تدبیر خود، به چیزى نیاز ندارد.

قرآن مجید، این قسمت از برهان ابطال شرک را در جاى دیگر نیز یادآور شده مى‏فرماید: «قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لاَ یَعْلَمُ فِى السَّمواتِ وَ لَا فِى الْأَرْضِ...»(١) (با شرک و دو گانه پرستى خود، خدا را از وجود شریکى خبر مى‏دهید که او از وجود چنین شریکى براى خود در آسمان و زمین خبر ندارد).

٣. «أَمْ بِظَاهِرٍ مِنَ الْقَولِ». (یا این که موضوع شریک داشتن خدا یک نوع تظاهر به شیوه نیاکان و پیروى از روش آنهاست و هرگز از صمیم دل، آن را باور ندارید).

چنان که در جاى دیگر نیز چنین فرموده است:

«إِنْ هِىَ إِلّا أَسْمَاءٌ سَمَّیْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَ آبَاؤُکُمْ...؛(٢)

این بت‏ها یک مشت نام‏هاى (بى‏مسمایى) هستند که شما و نیاکان شما این نام‏ها را روى آنها نهاده‏اید».

خلاصه برهان این که، هر گاه شرکاى خداوند همان‏ها هستند که نام مى‏برید، آنها بر اثر نقص و نیاز بى‏پایان و نداشتن کوچک‏ترین کمال، شایستگى شریک‏شدن خدا را ندارند. و اگر براى خدا شرکایى در زمین جز آنهاست، خداوند از چنین شرکایى خبر ندارد. و اگر هیچ کدام نیست، ناچار شریک بودن آنها، یک نوع اسم‏گذارى بى‏واقعیتى است که از نیاکان به شما رسیده است.

مؤلف تفسیر بزرگ کشاف درباره عظمت این قسمت از آیه چنین مى‏گوید: عمق این استدلال و روش اعجاب‏انگیز آن، با صداى بلند و رسا مى‏گوید که این آیه و امثال آنها، سخن بشر نیست و سخن خداست‏(٣).

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. یونس (١٠) آیه ١٨.

٢. نجم (٥٣) آیه ٢٣.

٣. کشاف، ج ٢، ص ١٦٨.

*****

فریب وجدان ٣٣. «...بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صُدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَ مَنْ یُضْلِلِ‏اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن هَادٍ؛

مکر و نیرنگ افراد کافر، براى آنان زیبا جلوه نموده و از راه (حق) باز مانده‏اند و هرکس را خدا گمراه کند راهنمایى ندارد».

٣٤. «لَهُمْ عَذابٌ فِى الْحَیوةِ الدُّنْیا وَ لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَقُّ وَ ما لَهُمْ مِنَ‏اللَّهِ مِنْ واقٍ؛

براى آنان در زندگى این جهان عذاب است و عذاب سراى دیگر سخت‏تر است و کسى آنها را از عذاب خداوند نگاه نمى‏دارد».

٣٥. «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتى وُعِدَ المُتَّقُونَ تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ أُکُلُهَا دَائِمٌ وَ ظِلُّهَا تِلْکَ عُقْبَى الَّذِینَ اتَّقَوْا وَ عُقبَى الْکَافِرِینَ النَّارُ؛

وصف بهشتى که به پرهیزکاران وعده داده شده است (این است که) از زیر (درختان آنها) جوى‏ها جارى است، میوه و سایه آن جاویدانى است این است سرانجام کسانى که پرهیزکارى نمودند و سرانجام کافران آتش دوزخ است».

در درون و اعماق روان انسان، دادرس دانا و بیدارى به نام «وجدان» وجود دارد که زشت و زیباى اعمال و کردار انسان را درک مى‏کند و در محکمه ویژه خود، ستمگران و بیدادگران را محکوم نموده و آنان را مذمت مى‏نماید؛ چه بسا دیده مى‏شود جنایتکاران پس از انجام دادن جنایت نوعى ناراحتى باطنى، در خود احساس مى‏کنند. این ناراحتى و ندامت همان فشار و شلاق وجدان است که، بى‏اختیار از داخل بر جان آنان نواخته مى‏شود. گاهى فشار روحى و درک زشتى، در پرتو وجدان، به جایى مى‏رسد که افراد گناه کار به خودکشى دست مى‏زنند و یا خود را به دادگاه‏ها معرفى مى‏کنند تا از فشار و ضربات وجدان آسوده گردند و گاهى دیوانه مى‏شوند.

ولى تأثیر قدرت وجدان محدود است؛ گاهى تکرار جنایت، قیافه عمل را دگرگون مى‏کند و دیده وجدان را از کار مى‏اندازد و در برابر بزرگ‏ترین جنایات، خون‏سردى خود را حفظ مى‏کند.

جباران جهان، مانند حجاج و چنگیز و ناپلئون که، از دم شمشیر آنها خون‏مى‏چکید، از قتل و اعدام صدها نفر باک و هراسى نداشتند؛ زیرا جنایت، براثر تکرار، زشتى خود را از دست مى‏دهد و رنگ عملى عادى به‏خودمى‏گیرد و احیاناً کارهاى زشت، لباس زیبا مى‏پوشند.

گاهى اهداف‏مادى و علاقه به یک هدف پست، دیده وجدان را کور کرده و هر گونه عمل‏زشتى که کمک به هدف مى‏نماید، از دیده وجدان نابینا، ضرورى و مطابق‏قانون عدل و انصاف شمرده مى‏شود. امروز دو ابرقدرت شرق و غرب دو راه متناقض مى‏روند و در این راه جنگ‏ها را دامن مى‏زنند؛ کشتارها و سیلاب‏هاى خون راه مى‏اندازند و هرکدام عمل خود را با وجدان خود توجیه مى‏کنند و از کشتن هزاران انسان بى‏پناه پروایى ندارند؛ زیرا علاقه به حفظ هدف‏هاى مادى، کشنده وجدان و کورکننده دیده بصیرت است. عوامل نابیناکننده وجدان منحصر به آن چه گفته شد نیست، بلکه عوامل دیگرى مى‏تواند وجدان انسان را فریب دهد. قرآن درباره فریب خوردن وجدان و زیبا جلوه نمودن بسیارى از اعمال زشت، علاوه بر آیه مورد بحث (آیه ٣٣) در آیات دیگرى نیز بحث نموده آن جا که چنین مى‏فرماید:

«أَفَمَنْ زُیِّنَ لَهُ سُوءُ عَمَلِهِ فَرَآهُ حَسَناً فَإِنَّ اللَّهَ یُضِلُّ مَنْ یَشَآءُ وَ یَهْدى مَنْ یَشَآءُ فَلاتَذْهَبْ نَفْسُکَ عَلَیْهِمْ حَسَراتٍ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ بِمَا یَصْنَعُونَ؛(١)

آیا کسى که عمل زشت او براى او زیبا جلوه مى‏نماید و آن را کردار زیبا مى‏پندارد، (مانند مرد مؤمنِ حقیقت‏بین و نیکوکار) است؟ خداوند هر کسى را بخواهد گمراه و هر کسى را بخواهد هدایت مى‏کند. (براى اعراض آنان از راه حق) حسرت مخور، خداوند از اعمال آنها آگاه است».

خدا نکند روزى قاضى محکمه وجدان، از کار بیفتد که دیگر پلیدترین اعمال، رنگ ضرورت اجتماعى به خود مى‏گیرد: وقتى از ترومن پرسیدند که، آیا وجدان شما از این که دو شهر بزرگ ژاپن را با بمب‏هاى اتمى بمباران کردید و نفوس بى‏شمارى از بیماران و کودکان و پیران و... را به صورت توده خاکستر درآوردید ناراحت شد یا نه؟ وى در جواب گفت: نه! چرا؟ زیرا این کار ضرورتى اجتماعى بود که اگر این کار صورت نمى‏گرفت جنگ ادامه پیدا مى‏کرد و بیش از این تلفات مى‏داد و... .

دقت کنید چگونه وجدان خود را فریب و به وحشیانه‏ترین عمل، رنگ ضرورت اجتماعى مى‏دهد.

مشرکان، ایمان و اعتقاد به خدا و حکومت پیامبران را مخالف مرام و اهداف مادى مى‏دانستند و علاقه آنان به هوس‏هاى سرکش و شهوت‏رانى‏هاى بى‏قید و شرط پرده‏اى در برابر بصیرت آنها به وجود آورده بود که پرستش بت و جلوگیرى از انتشار آیین اسلام و ده‏ها عمل ناشایست در نظر آنها، عملى صددرصد انسانى و مطابق قانون عدل و انصاف و اصول اجتماعى جلوه کرده بود. آنان در حقیقت، در باطن مى‏خواستند براى رسیدن به اهداف زودگذر دنیوى از زیر بار تکالیف شانه خالى کنند. لذا در آیه مورد بحث مى‏فرماید: «بَلْ زُیِّنَ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مَکْرُهُمْ وَ صَدُّوا عَنِ السَّبِیلِ وَمَنْ یُضْلِلِ اللَّهُ فَمَالَهُ مِنْ هَادٍ».

در بحث‏هاى پیش یاد آور شدیم که هدایت و یا گمراه ساختن خدا بى‏ملاک نیست و تا در انسان یک نوع آمادگى قبلى نباشد، از هدایت الهى بهره‏مند نمى‏شود و چنین آیاتى هرگز دلیل بر جبر و سلب اختیار از انسان نیست.

هدایت و ضلالت الهى نتیجه اعمال و عکس‏العمل صفات درونى و اعمال ظاهر ماست و تا انسان فکر خود را در مسیر هدایت و کشف حق قرار ندهد، از وسایل هدایت (انبیا و کتاب‏هاى آسمانى) بهره‏اى نخواهد برد و اضلال خداوند چیزى جز این نیست.

در آیه ٣٤ سه نوع کیفر براى افراد کافر تعیین شده است:

١. گرفتارى در دنیا؛

٢. عذاب اخروى؛

٣. محرومیت از شفاعت در روز واپسین.

منظور از عذاب دنیوى همان بلاهایى است که دامنگیر آنان مى‏گردد و نتیجه مستقیم کفر و بى‏ایمانى آنهاست و عذاب اخروى همان کیفر الهى است و محرومیت از شفاعت، نتیجه نبودن حامى در روز رستاخیز است؛ زیرا شفاعت شرایطى دارد و ایمان و اسلام، از شرایط قطعى آن است.

آیه ٣٥ نتیجه بحث مفصلى را که از چندین آیه پیش، در مورد حق و باطل آغاز شده، متذکر مى‏شود و سرانجامِ هر دو گروه را از نظر پاداش و کیفر، که یکى بهشت جاودان و دیگرى جهنم سوزان است، تشریح مى‏کند.

--------------------------------------------

پی نوشت :

١. فاطر (٣٥) آیه ٨.

*****

دو گروه منصف و لجوج از اهل کتاب ٣٦. «وَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ مِنَ الْأَحْزَابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ قُلْ إِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَاللَّهَ وَ لاَ أُشْرِکَ بِهِ إِلَیْهِ أَدْعُوا وَ إِلَیْهِ مَآبِ؛

کسانى که به آنان کتاب (آسمانى) داده‏ایم از قرآنى که بر تو نازل شده است، شادمان و خوشحال مى‏شوند؛ ولى گروهى از آنان، قسمتى از آن (قرآن) را انکار مى‏کنند (زیرا قرآن با عقاید ساختگى آنها موافق نیست). بگو: من مأمورم که خدا را بپرستم و براى او شریک و انبازى قرار ندهم. به سوى او دعوت مى‏کنم و بازگشت همه به سوى اوست».

٣٧. «وَ کَذلِکَ أَنْزَلْنَاهُ حُکْماً عَرَبِیّاً وَ لَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْوَائَهُمْ بَعْدَ مَا جَائَکَ مِنَ الْعِلْمِ مَا لَکَ مِنَ اللَّه مِنْ وَلِىٍّ وَ لاَواقٍ؛

هم‏چنان که بر پیامبران گذشته کتاب نازل نمودیم براى تو نیز (قرآن) به زبان عربى فرو فرستادیم تا میان حق و باطل حکم کند. هرگاه پس از یقین و ایمان (به صحت و استوارى قرآن) از هوس‏هاى آنان پیروى کنید، براى تو در برابر خدا نه دوستى خواهد بود و نه حامى و نگهبانى».

در هر دوره و زمانى پاکدلانى بودند که از حق و حقیقت پیروى نمودند و از هر نوع تعصب‏هاى جاهلانه و غرض‏ورزى دور بودند. این پاکدلان آن چنان بر تمایلات نفسانى و غرایز درونى، که همگى از «حب ذات» و «خود خواهى» سرچشمه مى‏گیرد، تسلط داشتند که پیروى از حقیقت را بر تمام آنها مقدم مى‏داشتند اگرچه در این راه آماج بلاها و گرفتارى‏ها و هدف ملامت‏ها و سرزنش‏ها گردند.

در آغاز طلوع اسلام اگرچه بیشتر نصارا و یهود با این آیین آسمانى، به نزاع و مخاصمه برخاستند و با تمام نیرو کوشیدند از گسترش نور حق جلوگیرى کنند، ولى در میان آنان آزاد مردانى بودند که پرده جهل و تعصب را پاره کرده و پیروى از آیین الهى را بر تعصب‏هاى جاهلانه مقدم داشتند و از نزول قرآن و طلوع آیین جدید، که خصوصیات آورنده آن را در کتاب‏هاى خود خوانده بودند، شادمان و خوشحال بودند. قرآن مجید در نخستین آیه مورد بحث درباره این گروه آزاد فکر چنین مى‏فرماید: «وَالَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ؛ افرادى که داراى کتاب آسمانى هستند از شنیدن آیات قرآن و گسترش این آیین توحید سخت خوشحال مى‏شوند» زیرا وعده‏اى را که از حضرت موسى و حضرت مسیح شنیده بودند اکنون محقق شده مى‏یافتند.

تاریخ اسلام نام و خصوصیات برخى از این افراد را ضبط کرده و در عین حال خاطرنشان ساخته است گرایش ملت یهود به آیین اسلام چندان چشمگیر نبود و جز چند نفر انگشت‏شمارى، مانند عبدالله بن سلام و جمعى دیگر، همگى در جبهه مخالف بودند، در حالى که گرایش مسیحیان به آیین اسلام بیشتر و قابل ملاحظه‏تر بود؛ مثلا از مسیحیان «نجران» هشتاد نفر و از حبشه ٣٢ و از یمن هشت و جاهاى دیگر، تعدادى، با کمال میل و رغبت آیین توحید را پذیرفتند. قرآن مجید در موارد مختلفى از این افراد پا کدل، که هدفى جز پیروى از حق نداشتند، به خوبى یاد کرده و مى‏فرماید:

«وَ مِنْ قَوْمِ مُوسَى أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ؛(١)

از طایفه موسى(ع) گروهى هستند که به حق هدایت مى‏کنند و به آن دادگرى مى‏کنند».

و در جاى دیگر مى‏فرماید:

«الَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ یُؤْمِنُونَ؛(٢)

کسانى که قبلاً به آنان کتاب داده شده است به قرآن ایمان مى‏آورند».

البته مقصود گروه‏هایى است که خالصانه و آگاهانه به اسلام گرویدند و به آورنده آن ایمان آوردند. ولى به داورى تاریخ و گواهى خود قرآن، در هر دوره‏اى از دوره‏هاى زندگى اجتماعى بشر، گرایش به آیین حق کمتر بوده است و همواره طرفداران حقیقت در اقلیت به سر مى‏بردند.

در تاریخ پیامبران آسمانى و مبارزه‏هاى پى‏گیرانه آنان با گروه‏هاى مختلف، شنیدنى‏هاى زیادى وجود دارد که انسان را سخت تکان مى‏دهد.

در تاریخ زندگى حضرت نوح(ع) مى‏خوانیم: مجموع افرادى که به وى پس از ٩٥٠ سال دعوت و تبلیغ، گرویده بودند از ٨٢ نفر تجاوز نمى‏کرد؛ یعنى تقریباً در هر دوازده سال یک نفر آیین او را مى‏پذیرفت و او پس از این همه بحث و گفتگو موفق مى‏شد در هر دوازده سال یک نفر را از چنگال شرک و دوگانه‏پرستى نجات بخشد(٣).

منطق غلط و نارسا منطق آن دسته از اهل کتاب که با آیین جدید به مخالفت برمى‏خاستند این بود که چرا برخى از دستورهاى اسلام با عقاید و احکامى که از تورات و انجیل تحریف یافته به آنان رسیده بود، مخالف است.

یهودان شبه جزیره از تعدد «قبله» و از این که قبله مسلمانان با آنان فرق دارد و هم‏چنین مسیحیان از «توحید» و یگانگى خدا که درست نقطه مقابل «تثلیث» مسیحیت است، سخت ناراحت بودند و اصرار داشتند که پیامبر اسلام از راه و روش آنان پیروى کند در صورتى که نارواترین تمناهاى بشر این است که آرزو کند پیامبر معصوم و تربیت‏یافته وحى، از کار کسانى پیروى کند که در برابر خطا و اشتباه، کوچک‏ترین مصونیت ندارند. پیامبر اکرم مأمور شد در برابر احزاب مخالف، که قسمتى از برنامه‏هاى پیامبر را انکار مى‏کردند،(٤) تمناى باطل آنان را با جمله‏هاى زیر پاسخ بگوید:

١. «اِنَّمَا أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَاللَّهَ وَ لاَ اُشْرِکَ بِهِ؛(٥)

از طرف خدا مأمورم که تنها او را بپرستم و براى او شریکى قرار ندهم (در این صورت تثلیث برخلاف چیزى است که من باید مردم را به آن دعوت کنم)».

دعوت به توحید و یگانگى خدا، زیربناى دعوت اسلام، بلکه تمام ادیان آسمانى است و هر نوع شرک و دوگانگى و تثلیث از طرف افراد مغرض، به آیین خدا راه یافته است از این رو اسلام هنگامى که مى‏خواهد پیروان تمام ادیان آسمانى را به وحدت و اتفاق دعوت کند دعوت به یگانه‏پرستى و مبارزه با شرک را اساس اتحاد و اتفاق معرفى مى‏کند و معتقد است که از روز نخست خدا داراى یک آیین بوده است و همه پیامبران نیز براى تبلیغ همان اعزام شده‏اند و آن جز آیین توحید و مبارزه با شرک چیزى نیست آن جا که مى‏فرماید:

«قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى کَلِمَةٍ سَواءٍ بَیْنَنَا وَ بَیْنَکُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِکَ بِهِ شَیئَاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعْضُنَا بعضاً أَرْبَاباً مِنْ دُونِ اللَّهِ...؛(٦)

اى اهل کتاب، ما شما را به یک اصل مشترک دعوت مى‏کنیم که غیر خدا را نپرستیم کسى را انباز او قرار ندهیم و بعضى از ما بعض دیگر را به خدایى نپذیرد».

با این وضع چگونه ممکن است که پیامبرى براى جلب عواطف مسیحیان از آیین توحید دست بردارد و به تثلیث بگراید.

٢. «إِلَیْهِ أدْعُوا وَإِلَیْهِ مَآبْ؛

به سوى او دعوت مى‏کنم و بازگشت همگى به سوى اوست».

این جمله کوتاه، همه زیر بناى اسلام را، که رسالت پیامبر هم روى آن استوار است، بیان مى‏کند. جمله نخست بازگوکننده نخستین اصل اساس اسلام (توحید) و دومى، ناظر به معاد و روز رستاخیز است و رسالت پیامبر گرامى، که خود اصل سومى است، بر این دو اصل قرار دارد.

قرآن داور میان حق و باطل خداوند براى محکوم ساختن تمناى هر نوع تغییر و تبدیل در شریعتى که حضرت محمد(ص) براى ابلاغ آن اعزام شده است کتاب آسمانى خود را آن چنان معرفى مى‏کند که بعدها هیچ شخصى تمناى دگرگونى در آیین اسلام را در فکر خود نپروراند و مى‏گوید این کتاب به سان کتاب‏هاى دیرینه، حاکم و داورى است میان حق و باطل و آن چه را آورده است جز حق چیز دیگرى نیست. بنابر این شایسته است که از این پیروى کنید و در جاى دیگر این حقیقت را نیز بازگو نموده و مى‏فرماید:

«وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِیَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ فیمَا اخْتَلَفُوا فیهِ؛(٧)

کتاب‏هایى را همراه پیامبران فرستاد تا در میان مردم در مورد مسائل اختلافى داورى کنند».

در جاى دیگر درباره خصوص قرآن مى‏فرماید:

«إِنَّا أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الْکِتَابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النَّاسِ بِمَا أَرَاکَ اللَّهُ؛(٨)

ما قرآن را با استوارى خاصى به تو نازل کردیم تا در میان مردم با آن چه خدا به تو آموخته است داورى کنى».

این قرآن داراى دو صفت است:

١. «حکماً»: حاکم و داور است.

٢. «عربیاً»: به زبان عربى است که زبان خود پیامبر و قوم وى که یکى از گسترده‏ترین و زنده‏ترین زبان‏هاى جهان است.

آیین اسلام اگرچه آیین جهانى است، ولى کتاب آسمانى آن باید به زبانى از زبان‏هاى دنیا باشد چه بهتر که به زبان خود پیامبر و منطقه‏اى که پیامبر از آن‏جا برخاسته است باشد؛ زیرا هر پیامبرى هرچند دعوت او وسیع و جهانى باشد نخست باید قوم خود را، که او را خوب مى‏شناسند، رهبرى کند؛ زیرا تا دعوت او در منطقه‏اى که پرورش یافته و در میان گروهى که بزرگ شده است نافذ و مؤثر نگردد؛ دیگران به آسانى به وى ایمان نمى‏آورند و با خود مى‏گویند: اگر وى مردى پاک و وارسته بود و دعوت وى مفید و سودمند بود چرا قوم وى از او سر بتافتند.

از این رو، باید هر پیامبرى دعوت خود را از قوم خود آغاز نموده و کتاب او باید به زبان قوم او باشد و مردم مناطق دوردست به واسطه دیگران از آن بهره‏مند شوند. قرآن مجید مى‏فرماید:

«وَ مَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلّا بِلِسانِ قَوْمِهِ...؛(٩)

هیچ پیامبرى را نفرستادیم مگر به زبان قوم خودش».

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. اعراف (٧) آیه ١٥٩.

٢. قصص (٢٨) آیه ٥٢.

٣. بحارالأنوار، حالات حضرت نوح.

٤. چنان‏که مى‏فرماید: «وَ مِنَ الْأَحْزَابِ مَنْ یُنْکِرُ بَعْضَهُ» - آیه ٣٦ مورد بحث.

٥. این جمله ناظر به انتقاد از تمناى باطل مسیحیان است که پیامبر را به تثلیث دعوت مى‏کردند.

٦. آل عمران (٣) آیه ٦٤.

٧. بقره (٢) آیه ٢١٢.

٨. نساء (٤) آیه ١٠٥.

٩. ابراهیم (١٤) آیه ٤.

*****

بهانه‏جویى مشرکان ٣٨. «وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَذُرِّیَّةً وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلّا بِإِذْنِ اللَّهِ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛

پیش از تو پیامبرانى فرستادیم که داراى همسر و فرزند بودند. براى هیچ پیامبرى روا نبود معجزه‏اى بدون اذن خدا بیاورد. براى هر زمان حکمى است که نوشته و تعیین گردیده است».

آیات قرآنى و متون کتاب‏هاى سایر ادیان آسمانى، همگى حاکى است که در میان ملل و اقوامى که پیامبران براى هدایت آنان مبعوث شده بودند، گروهى با افکار کوتاه و کودکانه خود، نهضت پرتحرک آموزگاران الهى را از پیشرفت بازمى‏داشتند.

اگر طرف خطاب انسان، فردى فهمیده و داراى فکرى عالى باشد، جذب و پیروزى بر او بسیار سهل و آسان خواهد بود و در مبارزه دو نیروى حق و باطل، منطق حق، بر سفسطه باطل پیروز خواهد گشت، مخصوصاً اگر طرف گفتگو علاوه بر فهمیدگى، روحى سالم و دور از تعصب داشته باشد. رهبرى یک فرد، با تمام مشکلاتى که دارد براى مردان بزرگ جهان مخصوصاً طبقه پیامبران که به نیروى صبر و شکیبایى مجهزند، چندان کار دشوارى نیست.

مشکل هدایت در جایى است که طرف مقابل با فکر کوتاه و نارساى خود بخواهد به جنگ پیامبران، که با عالى‏ترین سلاح علمى (یعنى منطق وحى) مجهزند، برود در این صورت بهره مردان الهى در این درگیرى چندان چشمگیر نخواهد بود؛ زیرا هدف پیامبران نابود کردن طرف مقابل نیست، بلکه هدایت و رهبرى آنان به سوى سعادت و خوشبختى است و جذب این دسته به این هدف، بسیار کم رخ مى‏دهد.

دقت در آیه مورد بحث گواهى مى‏دهد که گروهى از مشرکان موضوع رهبرى پیامبر اسلام را از سه جهت مورد انتقاد قرار داده و اشکالاتى به شرح زیر داشتند:

١. چرا این پیامبر داراى همسر و فرزند است؟

٢. چرا معجزه‏هاى مورد نظر آنان را نمى‏آورد؟

٣. در نهایت چرا شریعت و آیین و ى با آیین پیامبران پیشین تفاوت دارد؟ و حتى گاهى حکمى را که خود او قبلا تصدیق و امضا کرده بود بعداً نسخ مى‏کند؟

این اشکالات کودکانه، که دهن به دهن در میان مردم شبه جزیره مى‏گشت، چرخ عظیم و پرقدرت نهضت آسمانى را، که به وسیله پیامبر اسلام به گردش در آمده بود، از تحرک و پیشرفت باز مى‏داشت و رسول گرامى را بر آن مى‏داشت که بنشیند و به حل اشکالات آنان بپردازد.

پاسخ انتقاد اول: آیه مورد بحث با خلاصه‏گویى ویژه قرآن، به هر سه اشکال آنها پاسخ مى‏گوید و در پاسخ انتقاد نخست چنین مى‏فرماید:

داشتن همسر و فرزند با منصب رهبرى از جانب خدا منافات ندارد و پیش از پیامبر اسلام انبیاى گذشته نیز داراى همسر و فرزند بودند چنان که مى‏فرماید:

«وَ لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلاً مِنْ قَبْلِکَ وَ جَعَلْنَا لَهُمْ أَزْوَاجاً وَ ذُرِّیَّةً؛

پیش از تو پیامبرانى فرستادیم و براى آنان همسران و فرزندانى قرار دادیم».

گاهى مشرکان مقام رهبرى الهى را بالاتر از آن مى‏دانستند که بشرى عهده‏دار آن باشد و مى‏گفتند:

«مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَ یَمْشِى فِى الْأَسْوَاقِ؛(١)

چرا این پیام‏آور، غذا مى‏خورد و یا در بازار راه مى‏رود (و سرانجام چرا سیماى بشرى دارد؟)».

این اعتراض و امثال آن، نمونه درک و شیوه تفکر آنان است و دیگر فکر نمى‏کردند نخستین پایه هدایت، موضوع هم‏نوع بودن است و هر گاه بنا باشد فرشته‏اى ما را هدایت کند، ناچار باید جامه انسانیت بر تن کند، تا در پرتو الفت و انس، که لازمه هم‏نوعى است، ما را از زشتى‏ها و بدى‏ها باز دارد و به سوى سعادت و خوشبختى دعوت کند.

قرآن مجید به این حقیقت در یکى از آیات تصریح کرده و مى‏فرماید:

«وَ لَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکاً لَجَعَلْنَاهُ رَجُلاً؛(٢)

هر گاه براى هدایت شما فرشته‏اى را تعیین کنیم باید او را به صورت انسانى قرار دهیم».

در جاى دیگر مى‏فرماید: اگر فرشتگانى در روى زمین مستقر بودند و مى‏خواستیم براى آنان پیامبرى اعزام کنیم، به حکم لزوم سنخیت باید براى ابلاغ فرمان وحى به سوى فرشتگان، فرشته‏اى را برگزینیم و به سوى آنان بفرستیم. چنان‏که مى‏فرماید:

«قُلْ لَوْ کَانَ فِى الْأَرْضِ مَلائِکَةٌ یَمْشُونَ مُطْمَئِنِّینَ لَنَزَّلْنَاعَلَیْهِمْ مِنَ السَّمَاءِ مَلَکاً رَسُولاً؛(٣)

بگو: هرگاه در روى زمین فرشتگانى مستقر گردند و راه بروند براى آنان از آسمان، پیامبرى از فرشتگان اعزام مى‏کردیم».

پاسخ انتقاد دوم: قدرت تخریبى انتقاد دوم بیش از اشکال نخست است؛ زیرا هر فردى پس از تأمل کوتاهى درمى‏یابد هم‏رنگى و به اصطلاح هم‏نوعى، شرط اساسى هدایت است از این رو، پاسخ انتقاد دوم ساده نیست و تا فرد از نظر توحید و یگانگى خدا در ذات و تدبیر جهان به مرحله‏اى بالا و خاص نرسد، نمى‏تواند از عهده حل آن برآید.

این انتقاد گواه آن است که مشرکان موقعیت پیامبران را از نظر قدرت و توانایى درست ارزیابى نکرده بودند؛ آنان براى پیامبران، قدرت مطلقى قائل بودند که هر نوع کارى بخواهند انجام دهند.

آنان تصور مى‏کردند موقعیت خدا در جهان آفرینش، به سان بازرگانى است که مؤسسه بازرگانى به وجود مى‏آورد، ولى اداره آن را به عهده دیگران مى‏گذارد؛ خدا نیز به سان آن بازرگان پس از آفریدن زمین و آسمان، تدبیر و اداره آن را به عهده پیامبران گذارده و آنها با اختیارات تامى که دارند هر کارى بخواهند مى‏توانند انجام دهند و به درخواست هر نوع معجزه‏اى پاسخ مثبت مى‏دهند.

چنین انتظارى از پیامبران با جهان‏بینى مرد الهى، که نظام توحید را در ذات خدا و صفات و افعال او رعایت مى‏کند و هیچ گاه براى خدا شریکى در مراحل سه‏گانه ذات، صفات و افعال قرار نمى‏دهد، سازگار نیست.

توحید فرد موحد، به مقام ذات خدا منحصر نیست که بگوید خدا یکى است و شریک و همتا ندارد، بلکه اصرار او بیشتر روى جهات دیگر است؛ زیرا به زحمت مى‏توان در تاریخ بشر و مکتب‏هاى مختلفى که به یادگار مانده است اقوامى یافت که منکر توحید ذاتى بوده و در جهان به دو قائم بالذات، که هیچ ربطى به یکدیگر ندارند، قائل باشند، بلکه هر کجا شرک و «ثنویت» و دو گانگى بوده مربوط به موضوع خالقیت و یا تدبیر جهان آفرینش و لااقل تقرب و وسیله‏جویى بوده است و بس.

از آن جا که اذهان عرب جاهلى به انواع شرک آلوده بود، انتقاد دوم بیش از اشکال نخست بر قلوب آنان اثر مى‏گذاشت و بر اثر قدرت تخدیریى که این ایراد داشت، قرآن مجید در همین سوره در سه مورد(٤) به ردّ انتقاد آنان پرداخته و قدرت پیامبران را در انجام هر کارى و آوردن هر معجزه‏اى به اذن خدا مشروط دانسته است و در همین آیه مورد بحث مى‏فرماید:

«...وَ مَا کَانَ لِرَسُولٍ أَنْ یَأْتِىَ بِآیَةٍ إِلّا بِإِذْنِ اللَّهِ...؛

هیچ پیامبر بدون اذن خدا، نمى‏تواند آیت و معجزه‏اى بیاورد».

زیرا پیامبر، بشر است و بشر از هر نظر قدرت محدود و متناهى دارد و به علاوه همین قدرت محدود را نیز از مقام بالا مى‏گیرد و آن چنان نیست که او تابع اراده‏هاى کودکانه مردم باشد که هر معجزه‏اى - ولو براى تفریح و سرگرمى و پس از آوردن معجزات دیگرى که حجت را براى افرادِ بى‏نظر تمام مى‏کند - بخواهند موظف به انجام آن باشد، بلکه قدرت و توانایى او محدود و مشروط به اذن خداست و خدا در مواردى اجازه مى‏دهد که معجزه وسیله هدایت باشد نه سرگرمى و یا این که حجت از طریق دیگر و با آوردن معجزات دیگر تمام نشده باشد.

ولى هر گاه معجزه‏خواهى گروهى براى سرگرمى یا لجاجت و عناد باشد و یا این که حقانیت پیامبرى از طرق و معجزات دیگرى (مانند قرآن) ثابت شود دیگر دلیل ندارد بر پیامبر واجب باشد خواسته آنان را پاسخ گوید و یا خدا به او اجازه انجام چنین کارى بدهد.

پاسخ از انتقاد سوم: انتقاد سوم آنها، روى تفاوت‏هایى بوده که شریعت اسلام با شرایع گذشته داشت. آنان تصور مى‏کردند اگر حکمى از جانب خداوند در محدوده‏اى از زمان تصویب شد، دیگر صحیح نیست در محدوده دیگرى خلاف آن تصویب شود و اگر براى ملل یهود و نصارا موضوعى تحریم شد نباید در آیین مقدس اسلام حلال شمرده شود، هم‏چنین اگر در آغاز اسلام قانونى به رسمیت شناخته شد هرگز صحیح نیست پس از مدتى خلاف آن تشریع گردد. ریشه این اشکال از یهود بود و مشرکان شبه جزیره آن را از یهود گرفته بودند.

هر گاه ملاک براى تشخیص آیات مکى از مدنى مضامین آیه باشد نه روایات آحادى که اَسناد صحیح و درستى ندارند باید گفت این آیه و آیه بعدى در مدینه نازل شده است و هرگز محیط مکه با این اعتراض و سخنان آشنا نبود؛ چون مضمون دو اعتراض پیشین به‏طور مسلم از جانب مشرکان بوده و هرگز اهل کتاب، زن و فرزند داشتن را با مقام رهبرى منافى نمى‏دانستند و انتظار نداشتند که پیامبر تمام درخواست‏هاى کودکانه آنان را بپذیرد. از این رو باید گفت محل نزول این آیه، مکه است و مشرکان مکه اعتراض به نسخ را از دیگران یاد گرفته بودند و یا بدون تماس با آنان به فکر خود آنها رسیده بود.

خلاصه انتقاد آنان این است که تشریع هر حکمى بر اساس مصلحت و ملاکى است و اکنون که حکم دیگرى جاى آن را مى‏گیرد از سه صورت خالى نیست:

١. حکم نخست از اول فاقد ملاک و مصلحت بوده است؛

٢. این حکم تا لحظه نسخ واجد مصلحت بوده ولى از حالا به بعد آن مصلحت را ندارد؛

٣. حکم نخست، هم اکنون نیز مصلحت دارد با وجود این حکم دیگرى جاى آن را مى‏گیرد.

بى‏پایگى دو صورت نخست بسیار و اضح و روشن است؛ زیرا لازمه این که حکمى از روز اول و یا پس از مدتى فاقد مصلحت باشد این است که قانون‏گذار در تشخیص خود دچار خطا بوده و موضوعى که تصور کرده بود تا ابد مصلحت دارد یا از اول مصلحت نداشته و یا در اثنا فاقد آن گشته است.

صورت سوم با اراده حکیمانه خداوند سازگار نیست و هرگز خداى حکیم چنین کارى را انجام نمى‏دهد.

قرآن در پاسخ اعتراض آنان مى‏گوید: «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛ براى هر دوره‏اى و زمانى حکمى است که بر مردم آن زمان نوشته شده است» یعنى اگر روزى براى بنى‏اسرائیل، بیت‏المقدس را قبله و روزى دیگر براى مسلمانان، کعبه را قبله قرار دادیم روى این اساس است که هر زمان براى خود مقتضى و حکمى دارد که باید مطابق آن تشریع و تقنین انجام گیرد و یا اگر در آغاز اسلام حکمى را به رسمیت شناختیم و پس از مدتى خلاف آن را بیان داشتیم، روى این قاعده کلى است که،براى هر زمان حکمى است که باید اعلام و اظهار گردد.

در جعل احکام نباید از موضوعى به نام «زمان» غفلت نمود. ممکن است حکمى در زمانى، در یک روز و یا یک سال، مصلحت باشد و در زمان دیگر مصلحت نباشد. از این رو هیچ مانع ندارد حکمى در زمان حضرت مسیح(ع) و یا پیش از آن، همراه مصلحت باشد؛ ولى پس از گذشت آن و پدید آمدن تحولات و انقلاب فردى و اجتماعى و دگرگون گشتن وضع بشر ادامه آن حکم صحیح و صلاح نباشد.

از این نظر دانشمندان مى‏گویند حقیقت نسخ جز اعلام پایان یافتن مدت و زمان حکم، چیز دیگرى نیست؛ یعنى از آغاز کار، این حکم فقط براى همین مقدار از زمان تشریع شده بود و بس. پس از شنیدن این بیان فشرده باید در مفاد این جمله کوتاه «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ» از دو نظر دقت بیشترى انجام دهید:

١. دقت در این که مقصود از لفظ «کتاب» کتاب‏هاى آسمانى نیست؛ بلکه مقصود همان معناى اسم مفعولى آن (مکتوب) است و مفاد آیه این است که هر دوره‏اى براى خود تقاضا و حکمى دارد که بر مردم آن زمان نوشته شده است.

٢. هرگز نباید از این بیان چنین نتیجه بگیرید که باید قسمتى از احکام اسلام بر اثر مرور زمان تغییر یابد؛ زیرا در مباحث مربوط به خاتمیت، ابدى و جاودانى‏بودن آیین اسلام و این که قوانین آن‏طورى است که با همه اعصار آینده مى‏سازد، ثابت شده و به‏طور مؤکد گفته شده است هر قانون و سنتى که متکى بر امور فطرى باشد، هیچ گاه عوض نخواهد شد(٥).

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. فرقان (٢٥) آیه ٧.

٢. انعام (٦) آیه ٩.

٣. اسراء (١٧) آیه ٩٥.

٤. آیه ٧ و ٢٧ و آیه مورد بحث.

٥. در مورد شناسایى احکام ثابت و قابل تغییر ر.ک: جعفر سبحانى، خاتمیت از دیدگاه عقل و قرآن ترجمه بخشى از کتاب مفاهیم القرآن اثر دیگر نگارنده.

*****

امکان تغییر سرنوشت ٣٩. «یَمْحُوا اللَّهُ مَایَشَاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ؛

خداوند محو و نابود مى‏کند و یا ثابت و استوار نگاه مى‏دارد آن چه را بخواهد و نزد اوست ریشه تمام مقدورات».(١)

از عالى‏ترین مفاهیم قرآن و معارف اسلامى، موضوع امکان تغییر و دگرگون ساختن تقدیر و سرنوشت است و این که انسان مى‏تواند، قسمتى از سرنوشت خود را با رفتار و کردار خود دگرگون سازد و این همان مسأله «بداء» است که در کتاب‏هاى عقاید و مذاهب درباره آن به گستردگى بحث شده است.

منطق شیعه درباره «بداء» از نظر قرآن و عقل آن چنان روشن است که اگر این مسأله در محیطهاى دور از غرض و جنجال مطرح گردد، هیچ فرد خداپرستى نمى‏تواند آن را انکار کند؛ به عبارتى روشن‏تر، هر گاه در مسأله تقدیر از منطق یهود پیروى کنیم و بگوییم براى انسان یک تقدیر بیش نیست و آن چه از روز نخست مقدر شده است، حتماً باید انجام بگیرد و دگرگونى در آن ممکن نیست در این موقع مسأله «بداء» که حقیقت آن دگرگون ساختن سرنوشت با اعمال نیک و بد است، بى‏مورد خواهد بود. هم‏چنین اگر از نظر غرب‏زدگان پیروى کنیم و اصولا تأثیر دعا و اعمال نیک و یا بد را در دگرگون ساختن تقدیر منکر شویم و تنها دیده خود را به علل طبیعى و مادى بدوزیم، در این صورت، مسأله «بداء» موضوعیتى پیدا نمى‏کند. ولى هر گاه هر دو منطق را واهى شناختیم ناچار باید براى بشر، دو نوع سرنوشت معتقد شویم:

١. سرنوشتى قطعى و حتمى که به هیچ نحو قابل دگرگونى نیست.

٢. سرنوشتى که با اعمال ما دگرگون مى‏شود و سرنوشت دیگرى جاى آن را مى‏گیرد. در این موقع مسأله «بداء»، که یکى از معارف مهم اسلام است و ریشه قرآنى دارد و از میان ملل اسلامى تنها یک گروه به حقیقت این مسأله پى برده‏اند، جلوه تازه‏اى خواهد نمود. قرآن مجید مى‏فرماید: «یَمْحُوااللَّهُ مَایَشَاءُ وَ یُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ؛ خدا هر چه را بخواهد محو مى‏کند و یا ثابت و استوار نگاه مى‏دارد و پیش اوست ام الکتاب (لوح محفوظ)». این لوح محفوظ ریشه تمام مقدرات به حساب مى‏آید.

اکنون باید بدانیم آن رشته از تقدیرها را که خداوند نابود مى‏کند و یا ثابت نگاه مى‏دارد کدام است؟ آیا خداوند تقدیرهاى قطعى و حتمى را دگرگون مى‏سازد، این فرض که قابل قبول نیست؛ زیرا با فرض قطعى و حتمى بودن دگرگونى، معنا و مفهومى ندارد.

طبعاً مقصود، آن رشته از سرنوشت‏هاست که روز نخست به عنوان سرنوشت غیر قطعى تعیین شده‏اند در این صورت دگرگون کردن آنها، بى‏دلیل و بى‏جهت نخواهد بود؛ هرگاه این دگرگونى مربوط به سرنوشت ما باشد، باید به وسیله خود ما، که همان اعمال نیک و بد ماست، دگرگون گردد و بس، و این، همان حقیقتى است که درباره آن دانشمندان به تفصیل سخن گفته‏اند.

هدف از پا فشارى درباره امکان دگرگون ساختن سرنوشت، ردّ منطق یهود است که براى جهان و بشر، بیش از یک تقدیر قائل نبودند و به اصطلاح قرآن، خدا را دست بسته معرفى مى‏کردند و قدرت او را محدود مى‏ساختند. نتیجه انتشار چنین اعتقادى جز استیلاى یأس و نومیدى بر بشر چیز دیگرى نیست، در صورتى که اعتقاد به «بداء» و این که قسمتى از تقدیرات انسان دگو گون شدنى است، امید و نشاط مى‏آفریند و سبب مى‏شود آدمى به کار خیر بپردازد و به راه خیر گام بگذارد.

همان‏طور که تشریع «توبه» و «شفاعت» موجب باز گشت گروه‏هاى گناه‏کار به راه خیر و سعادت است و انکار این دو موضوع تعداد گناه و گناه‏کاران را مى‏افزاید؛ زیرا لازمه آن این است که کسى که در آغاز بلوغ دست به گناه زد دیگر راه بازگشت براى او نخواهد بود. هم‏چنین تشریع «بداء» و این که انسان مى‏تواند تقدیرى را با عملى دگرگون سازد و سرنوشت دیگرى را جاى‏گزین آن سازد، وسیله گسترش امید در بسیارى از طبقات است، که پاسى از عمر خود را در گناه و آلودگى یا ذلت و زبونى صرف کرده‏اند و به جهت اهمیت آن بود که تمام پیامبران آسمانى مأمور بودند به حقیقت «بداء» اعتراف کنند(٢).

دگرگونى سر نوشت در پرتو اعمال نیک تغییر سرنوشت با عقاید مذهبى ما آمیخته است و روایات هم گواهى مى‏دهند هر گاه افراد رو به درگاه خدا بیاورند و از کارهاى ناروا دست بکشند و به یکدیگر خوبى کرده و کارهاى نیک انجام دهند، فعالیت را جانشین تنبلى و جهاد را جانشین سستى گردانند، خداوند به برکت این اعمال بدبختى و ناراحتى آنها را برطرف مى‏سازد؛ مثلا امام صادق(ع)درباره اسماعیل فرزند خود مى‏فرماید: «چنین مقدر بوده که فرزندم اسماعیل به قتل برسد من دعا کردم و از خدا خواستم شرّ دشمنان را از او بگرداند، خداوند دعاى مرا اجابت کرد و فرزندم به قتل نرسید». در این مورد، دعا توانسته است تقدیرى را دگرگون ساخته و سرنوشت دیگرى را جاى‏گزین آن سازد.

عامل تغییر و واژگون کردن سرنوشت منحصر به دعا نیست بلکه قرآن مجید با بیانى روشن یادآور مى‏شود که، ایمان و تقوا و راستى و درستى و نیکوکارى، سرنوشت را دگرگون ساخته و به روى امتى که از نظر زندگى در مضیقه و تنگى به سر مى‏برند درهاى برکات را مى‏گشاید آن جا که مى‏فرماید:

«وَلَو أَنَّ أَهْلَ الْقُرَى آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحْنَا عَلَیْهِمْ بَرَکَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَ الْأَرْضِ...؛(٣)

هر گاه اهل شهرها و آبادى‏ها ایمان بیاورند و باتقوا و پرهیزگار باشند، برکات آسمان و زمین را به روى آنان مى‏گشاییم».

بنابر این هرگاه گروهى بر اثر کفر و نافرمانى، مستحق باز گرفتن رحمت الهى گردند، پس از بازگشت آنان به راه اطاعت و تقوا، سرنوشت خود را با دست خود دگرگون مى‏سازند و این همان «بدائى» است که امامیه به پیروى از قرآن و اهل‏بیت پیامبر(ص) به آن اعتقاد دارند.

قرآن مجید براى استغفار و توبه از گناه، قدرت شگرفى قائل است و مى‏گوید: بشر در سایه استغفار و بازگشت از تبهکارى‏ها مى‏تواند درهاى بسته آسمان را باز کند تا باران رحمت، سرزمین‏هاى خشک او را سیراب سازد و به آرزوهاى بزرگ خود: مال و ثروت و فرزند دست یابد و جایگاه خود را بهشت برین قرار دهد. قرآن این حقیقت را از زبان نوح که همه را از طریق وحى گرفته بود نقل مى‏کند:

«فَقُلْتُ اسْتَغْفِرُوا رَبَّکُمْ إِنَّهُ کَانَ غَفّاراً یُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَیْکُمْ مِدْراراً وَ یُمْدِدْکُمْ بِأَمْوَالٍ وَ بَنِینَ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ جَنّاتٍ وَ یَجْعَلْ لَکُمْ أَنْهَاراً؛(٤)

به آنها گفتم: از خداوند طلب آمرزش کنید که وى بخشاینده گناهان است تا براى شما باران فراوان بفرستد و شما را به مال و فرزند کمک کند، جایگاه شما را بهشت قرار دهد، نهرهایى براى شما فراهم سازد».

این قدرت توجه به خدا و بازگشت به سوى اوست که درهاى رحمت را پس از بسته شدن به روى انسان باز مى‏کند و سرنوشتى را به فرمان خدا، جاى‏گزین سرنوشت دیگر مى‏سازد.

بى‏جهت نیست وقتى که مردى به محضر امام حسن(ع) شرف‏یاب مى‏گردد وعرض مى‏کند: «سر زمین ما امسال با خشک‏سالى عجیبى رو به روست» امام‏مى‏فرماید: برو استغفار کن. چیزى نمى‏گذرد که شخص دیگرى به حضورامام مى‏رسد و از فقر و تنگدستى شکایت مى‏کند امام به او نیز دستورمى‏دهد برو استغفار کن. باز سومى وارد مى‏شود و مى‏گوید: از خدا بخواه‏که خداوند به من پسرى عنایت فرماید. امام مى‏فرماید: استغفار کن. شخصى که در آن جلسه از اول حضور داشت رو به امام مى‏کند و مى‏گوید: این‏سه نفر، سه نوع درخواست داشتند چطور شما براى انجام خواسته‏هاى همه، یک نوع راهنمایى فرمودید؟ امام فرمود: من این مطلب را از پیش خود نگفتم، بلکه همه را از گفتار خداوند که از پیامبر خود نوح نقل کرده است، استفاده نموده‏ام‏(٥).

یک سؤال قدیمى اگر حقیقت «بداء» این است در صحت آن گفتگو نیست؛ ولى چرا به آن «بداء» گفته مى‏شود و معناى آن آشکار شدن مطلبى است که از شخص مخفى بوده باشد، در صورتى که همه حقایق براى خدا از روز نخست آشکار است.

پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا این که در زبان عربى مى‏گوییم: «بدا للّه؛ براى خدا، آشکار شد» معناى معروف این کلمه مقصود نیست؛ زیرا لازمه آن - همان‏طور که در سؤال گفته شد - این است که مطلبى بر خداوند مخفى بوده بعد براى او آشکار گشته است، در صورتى که او از روز ازل هم از تقدیر نخست و هم تقدیر دوم، آگاه بود و مى‏دانست که این فرد سرنوشت نخست را با سرنوشت دیگرى دگرگون مى‏سازد. اتفاقاً پیشوایان بزرگ به این نوع اعتراض توجه داشته‏اند و در بیانات شیواى خود، به آگاهى خدا از هر دو نوع تقدیر تصریح فرموده‏اند چنان که امام صادق(ع)مى‏فرماید:

«ما بدا لِله فی شی‏ء إلّاکان فی علمه قبل أن یبدو له؛(٦)

در هیچ موردى براى خدا، بدا رخ نداد مگر این که در ازل از آن آگاه بود».

در این صورت باید گفت که مقصود، معناى دیگرى است که از بررسى زیر به خوبى به دست مى‏آید و آن عصاره‏اى است از سخنان علامه بزرگ شیعه مرحوم مفید:(٧)

اصولا کلمه «بداء» در لغت عرب به معناى آشکار شدن است. قرآن مجید درباره ظالمان و ستمگران مى‏گوید: «وَ بَدا لَهُمْ سَیِّئَاتِ مَا عَمِلُوا». یعنى در روز رستاخیز بدى‏هاى اعمال و رفتار آنان آشکار مى‏گردد و نتیجه کردار سوء خود را مى‏بینند.

ولى در عبارات فصیح عربى گاهى گفته مى‏شود که، «بدا من فلان کلام فصیح؛ از فلان شخص کلام فصیح آشکار شد» و گاهى به جاى کلمه «من»، «لام» گذارده مى‏شود و مى‏گویند. «بدا لفلان کلام فصیح» و معناى آن عیناً همان معناى جمله اول است. بنابر این معناى «بداللّه» در این موارد این نیست که براى خدا آشکار گشت؛ بلکه مقصود این است که از خدا براى ما آشکار و ظاهر شد؛ مثلا بسیار مى‏شود که مقدمات کارى در نظر ما از هرجهت مهیاست؛ ولى پیش‏آمدهاى غیر منتظره‏اى رخ مى‏دهد و آن وضع به هم مى‏خورد و آن کار انجام نمى‏شود در این‏جا گفته مى‏شود: خدا نخواست چنین مطلبى انجام یابد. ممکن است در همین جا کلمه «بداء» به کار برده شود و گفته شود: «بدا للّه إِنه لایرید هذا؛ از خداوند آشکار شد که نمى‏خواهد این کار انجام شود». بنابر این مقصود این نیست که براى خدا آشکار شد تامستلزم جهل به تقدیر دوم باشد، بلکه مقصود این است که از خدا براى ما آشکار گشت.

بدیهى است این مطلب اشکالى ندارد و موضوعى است که در طول زندگى هرکس بارها واقع مى‏شود که امور برخلاف آن چه انتظار مى‏رفت، رخ مى‏دهد این، همان «بداء» است .

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. ارتباط آیه مورد بحث با ما قبل آن بسیار روشن است؛ زیرا در ذیل آیه پیش چنین فرمود: «لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَابٌ؛ براى هر زمانى حکمى است که براى خصوص آن تعیین و نوشته شده است» مثلاً هر گاه در شرایع آسمانى تغییراتى رخ مى‏دهد، روى اصلى کلى است که هر زمان براى خود تقاضاى خاصى دارد. در این موقع ممکن است تصور شود که هر گاه حکمى براى زمانى روى جهتى نوشته شد و یا سرنوشتى روى علتى براى کسى مقرر گردید، دیگر آن حکم و سرنوشت قابل تغییر و دگرگونى نیست و حتماً باید اجرا شود. آیه مورد بحث براى بى‏پایه ساختن این اندیشه با صراحت مى‏فرماید: خداوند در دگرگون کردن سرنوشتى و یا ثابت نگاه داشتن تقدیرى از اختیار و آزادى کاملى برخوردار است و دست او درباره مقدرات جهان و از آن جمله مقدرات انسان باز است و هیچ عاملى نمى‏تواند اختیار را از او بگیرد و اوست که تقدیرى را ثابت نگه مى‏دارد و یا سرنوشتى را عوض کرده و سرنوشت دیگرى را جاى‏گزین آن مى‏فرماید.

٢. اصول کافى، ج ١، ص ١٤٧ - ١٤٨، ح ٣ و ٥. چنان‏که مى‏فرماید: «ما بعث الله نبیا إلّا بتحریم الخمر و أن یقر لله بالبداء».

٣. اعراف (٧) آیه ٩٦.

٤. نوح (٧١) آیات ١٠ - ١٢.

٥. مجمع البیان (ج ٥، ص ٣٦١) همه این مطالب را از حسن نقل مى‏کند. ظاهراً مقصود حسن بن على(ع) است نه حسن بصرى.

٦. اصول کافى، ج ١، ص ١٤٨، ح ٩.

٧. ر.ک: صدوق، اوائل المقالات، ص ٥٣؛ شرح عقائد صدوق، ص ٢٤ - ٢٥.

قرآن و اسرار آفرینش وظیفه اصلى پیامبر

٤٠. «وَ إِنْ مَا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذِى نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسَابُ؛

اگر برخى از چیزهایى را که به آنان وعده مى‏دهیم، به تو نشان دهیم یا تو را (پیش از آن) بمیرانیم، (تفاوتى نمى‏کند) زیرا وظیفه تو تبلیغ و بیان است و محاسبه کار آنها با ماست».

٤١. «أَوَلَمْ یَرَوْا أَنَّا نَأْتِى الْأَرْضَ نَنْقُصها مِنْ أَطْرافِها وَ اللَّهُ یَحْکُمُ لا مُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَ هُوَ سَرِیعُ الْحِسَابِ؛

آیا نمى‏بینید که پیوسته اقدام به کاستن جوانب زمین مى‏کنیم. خدا حکم مى‏کند. امر او را رد کننده‏اى نیست (فرمان او در جهان نافذ) و او سریع‏الحساب است».

دعوت عمومى پیامبر(ص) با یک رشته وعده‏هاى الهى مبنى بر فراگیر شدن آیین او در جهان و نابودى دشمنان، آغاز شد. گروهى از شنیدن این اخبار، انگشت تعجب به دندان گرفته و به پیامبر اصرار مى‏ورزیدند که در ارائه این وعده‏ها، که آیات الهى بودند، تعجیل ورزد، تا آنان این وعده‏ها را با دیدگان خود مشاهده کنند.

وحى الهى نازل شد که به اصرار آنان درباره رؤیت این وعده‏ها اعتنایى نکند؛ زیرا قسمتى از این وعده‏ها در طول حیات پیامبر و قسمتى بعد از او تحقق مى‏یابد و در هرحال تأثیرى در وظیفه او ندارد و وظیفه پیامبر جز این نیست که رسالت خود را انجام دهد و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.

قرآن براى بیان این حقیقت (وظیفه خطیر پیغمبر، تبلیغ است و محاسبه افراد با خداست) در نخستین آیه مورد بحث چنین مى‏فرماید:

«وَ إنْ مَا نُرِیَنَّکَ بَعْضَ الَّذى‏ نَعِدُهُمْ أَوْ نَتَوَفَّیَنَّکَ فَإِنَّما عَلَیْکَ الْبَلَاغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسابُ؛

اگر برخى از چیزها را که به آنان وعده مى‏دهیم به تو نشان دهیم، یا تو را پیش از آن بمیرانیم (تفاوتى نمى‏کند) وظیفه تو تبلیغ و بیان است و محاسبه افراد با ماست».

به‏طور مسلم این وعده‏ها مربوط به انتشار اسلام و شکست دشمنان آن بوده است. اکنون نمونه‏هایى از این وعده‏ها را، که در سوره‏هاى مکى وارد شده‏اند، در این‏جا منعکس مى‏کنیم و باید توجه نمود این که پیامبر در مدینه چه وعده‏هایى داده است، از هدف آیه بیرون مى‏باشد؛ زیرا آیه مورد بحث ما مکى است و طبعاً ناظر به آن دسته از وعده‏هاى الهى است که در مکه وارد شده‏اند:

١. قرآن مجید در همان آغاز دعوت عمومى با بیان رسایى، از حفظ و حراست پیامبر از شرّ دشمنان خبر داد و فرمود:

«فَاصْدَعْ بِمَا تُؤمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ اِنَّا کَفَیْنَاکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ؛(١)

آیین خود را آشکارا ابلاغ کن و از گروه مشرک روى برگردان. ما تو را از شر دشمنان حفظ مى‏کنیم».

٢. در همین سوره (رعد) پس از ذکر تشبیه بدیعى درباره حق و باطل، نوید قطعى داده است که کفر و شرک به‏سان کف آب محو و نابود مى‏شود و آیین اسلام چون آبى که در زمین فرو مى‏رود، در قلوب مردم جاى مى‏گیرد(٢).

٣. قرآن به صورت یک نداى عمومى پیروزى پیامبران را در صحنه مبارزه با دشمنان، امرى قطعى اعلام نموده و مى‏فرماید:

«وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا الْمُرْسَلِینَ إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ؛(٣)

اراده ازلى ما درباره فرستادگان خود، بر این تعلق گرفته است که آنان در پیکارهاى خود پیروز باشند».

٤. گاهى قرآن گام فراتر نهاده انگشت روى افراد معینى گذارده و از سرانجام بد آنان خبر مى‏داد؛ مثلا از بدبختى سر سخت‏ترین دشمن خود ابولهب و همسر او گزارش داد که با همان حالت کفر و شرک جان مى‏سپارند(٤) و درباره ولید بن مغیره خبر داد که بر صورت او علامتى مى‏گذاریم‏(٥) چیزى نگذشت که ابولهب و همسر وى با حالت کفر درگذشتند و ولید در نبرد بدر شرکت کرد و شمشیرى بر بینى او وارد آمد و اثر آن روى بینى او باقى ماند.

٥. گاهى خود پیامبر، شخصاً درباره نابودى برخى از دشمنان خود سخن مى‏گفت: ابى بن خلف از دشمنان سر سخت پیامبر بود، روزى در مکه به پیامبر گفت: ما تو را خواهیم کشت. پیامبر در پاسخ وى فرمود: بلکه من تو را خواهم کشت. چیزى نگذشت که در درگیرى «احد» این مرد از پاى درآمد، با این که زخم وى سطحى بود و دوستان وى او را دلدارى مى‏دادند؛ با وجود این از وحشت و ترس، جان سپرد و مى‏گفت: «محمد به من گفته است من تو را خواهم کشت و او فردى نیست که دروغ بگوید»(٦).

آیه مورد بحث حاکى است که پیامبر، مشرکان مکه را از برخى از وعده‏هاى الهى آگاه ساخته بود و آن وعده‏ها یا همین‏ها هستند که گفته شد یا قریب و مشابه اینهایند.

دشمنان دیرباور پیامبر، اصرار مى‏ورزیدند هر چه زودتر این وعده‏هاى الهى را بادیدگان خود مشاهده کنند، در این موقع نخستین آیه مورد بحث، یادآور مى‏شود که تحقق یافتن تدریجى این وعده، در هدفى که پیامبر براى آن اعزام گردیده است تأثیرى نمى‏گذارد؛ وظیفه پیامبر، همان تبلیغ و بیان حقایق است و هرگز نباید در انتظار آثار گفتار خود بنشیند. این کار خداست که به محاسبه افراد رسیدگى کند و هر فردى را به پاداش و یا کیفر اعمال خود برساند آن جا که فرمود:

«فَإِنَّمَا عَلَیْکَ الْبَلاَغُ وَ عَلَیْنَا الْحِسَابُ؛

برتوست ابلاغ حقایق و بر ماست رسیدگى به حساب افراد».

این جمله مى‏گوید: وظیفه رهبر این نیست که در انتظار نتایج کار خود باشد و اگر در کار خود پیشروى ندید، فوراً دست از کار بکشد. او باید با تمام قوا وارد کار شود و وظیفه مقدس رهبرى را به شایستگى انجام دهد و نتایج کار و محاسبه افراد را به خدا واگذارد.

آیه دیگر مورد بحث براى رفع تعجب دشمنان درباره وعده‏هاى الهى (نابودى دشمنان اسلام) موضوع مرگ و میرهایى را که در اطراف جهان انجام‏مى‏گیرد یادآور شده و مى‏فرماید: آیا آنان نمى‏بینند که ما پیوسته اقدام‏به‏کاستن جوانب زمین مى‏کنیم و در هر زمانى گروه‏هایى را به دیار مرگ‏مى‏فرستیم! مقصود از کاستن، همان نابود کردن ساکنان آن منطقه است.

بنابر این خود این کار، روشنگر آن است که خداوند مى‏تواند به وعده‏هاى خود درباره دشمنان اسلام، جامه عمل بپوشاند؛ زیرا خداوند توانا و اراده او نافذ است که هیچ عاملى نمى‏تواند جلو اراده او را بگیرد چنان که مى‏فرماید: «لَامُعَقِّبَ لِحُکْمِهِ وَهُوَ سَرِیعُ‏الْحِسَابِ».

امام صادق(ع) در حدیثى، کاهش اطراف زمین را «مرگ عالم» تفسیر نموده است‏(٧). زیرا وجود عالم از نظر تأثیر، به اندازه تأثیر جمعیتى بزرگ و انبوه است به‏طورى که مرگ یک دانشمند معادل با مرگ یک جمعیت به‏شمار مى‏رود.

در حقیقت این تفسیر نوعى تطبیق کلى بر مصداق است که امام از آن پرده برداشته است.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. حجر (١٥) آیه ٩٤ و ٩٥.

٢. «فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفَاءً وَ أَمَّا مَا یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِى الْأَرْضِ» - رعد (١٣) آیه ١٧.

٣. صافات (٣٧) آیه ١٧١ و ١٧٢.

٤. ر.ک: تبت (١١١) آیات ١ - ٥.

٥. ر.ک: القلم (٦٨) آیه ١٦.

٦. سیره ابن هشام، ج‏٢، ص ٨٤؛ واقدى، مغازى، ج‏١، ص ٢٤٤.

٧. مجمع البیان، ج‏٣، ص ٢٠٠.

*****

در برابر خدا، نقشه‏ها نقش بر آب است ٤٢. «وَ قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ وَسَیَعْلَمُ الْکُفَّارُ لِمَنْ عُقْبَى الدَّارِ؛

کسانى که پیش از آنان بودند مکر و حیله ورزیدند؛ در حالى که خداوند، هرگونه مکر و حیله را مى‏داند و از کار هر کسى که انجام مى‏دهد، آگاه است و کافران به زودى مى‏فهمند که سرانجام خانه آخرت از آن کیست».

برگ‏هاى زیادى از صفحات تاریخ بشر، گواهى مى‏دهند که وى بر اثر جهل و نادانى، و یا خودسرى و خودخواهى گاهى در برابر نداهاى حیات‏بخش آسمانى، به مقاومت مى‏پرداخت و مى‏کوشید که با ستیزگى خاصى مشعل‏هاى هدایت را فرو نشاند.

تاریخ مبارزه پیامبران، با گروه‏هاى گوناگون که بزرگ‏ترین مانع براى پیشرفت آیین آسمانى بودند، گواه زنده و سند گفتار ماست. گاهى بشر با دانش و بینش محدود و قدرت ناچیز خود، به فکر الوهیت و دعوى خدایى افتاده و خود را خداى جهان و انسان‏ها معرفى مى‏کرد: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى»(١) و با سحر و مکر و نیرنگ، به فکر مبارزه با یکى از بزرگ‏ترین رسولان خدا، موسى بن عمران مى‏افتاد، تا از این طریق حکومت خود را بر ملت‏هاى ضعیف و توده‏هاى ناتوان استوار سازد؛ ولى غافل بود که ناتوان‏تر از آن‏است که با قدرت محدود و نارساى خود، در این مبارزه کارى از پیش ببرد و در برابر اراده نافذ خدا، که به پیروزى حتمى رسولان خود تعلق گرفته است،(٢) مانعى پدید آورد. انسان با تمام اندیشه‏هاى خام و حیله و فریب‏هاى خود، به سان پر کاهى است بر کف امواج کوبنده آب، که در هر لحظه‏اى فنا و نابودى وى امکان دارد.

جادو و نیرنگ ساحران فرعون، که مظهر مکر و حلیه فرعون به شمار مى‏رفت، نه تنها لطمه‏اى به موسى وارد نساخت؛ بلکه گردانندگان این صحنه، سرانجام به صف خداپرستان پیوستند و چوبه دار را بر بردگى و بشردوستى ترجیح دادند.

دشمنان معاصر پیامبر اسلام که با او به مبارزه برخاسته بودند، خاطره تلخ سرگذشت ابرهه (مرد خودخواهى که به فکر محو آثار توحید و ویرانى کعبه در سرزمین مکه افتاد) را به یاد داشتند و با دیدگان خود ناظر بودند که چگونه سپاه پیل او، در برابر سنگریزه‏هاى ناچیزى از پاى درآمد و اندیشه‏هاى باطل و نیرنگ‏هاى نظامى او به نابودى گرایید.

سرانجام مبارزه ناتوان با قدرت نامحدود، جز شکست و نابودى چیز دیگرى نیست. مکر و فریب در صورتى مؤثر مى‏افتد که طرف از نقشه دشمن آگاه نباشد؛ ولى در برابر خدایى که پنهان و آشکار، برون و درون، براى او یک‏سان است و از تمام کارها و فعالیت‏هاى پنهان و آشکار آگاهى دارد و به موقع، پرده از روى کار برمى‏دارد و نقشه‏ها را نقش بر آب مى‏سازد، تأثیرى ندارد.

از آن‏چه گفتیم مفاد آیه مورد بحث، به خوبى روشن گردید آن‏جا که مى‏فرماید: «قَدْ مَکَرَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً یَعْلَمُ مَا تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ...».

هدف از جمله «یَعْلَمُ ما تَکْسِبُ کُلُّ نَفْسٍ» اشاره به این نکته است که، مکر و حلیه درباره کسى مؤثر مى‏افتد که از پنهان‏کارى‏هاى دشمن آگاه نباشد، در صورتى که خدا از اندیشه‏ها و کارهاى ما کاملا آگاه است .

مقصود از جمله «فَلِلَّهِ الْمَکْرُ جَمِیعاً؛ براى خداست همه مکرها» این نیست که خداوند نیز براى کوبیدن طغیانگران و نابود کردن آنها از در مکر وارد مى‏شود؛ زیرا فریب و نیرنگ کار افراد عاجز و ناتوان است و ساحت قدس او از آن پیراسته است، بلکه از آن‏جا که او از تمام نقشه‏هاى دشمنان دین، به‏خوبى آگاهى دارد و هر لحظه‏اى که بخواهد همه را محو و نابود مى‏سازد، مى‏فرماید: «براى خداست همه مکرها» یعنى اوست که مى‏تواند تمام توطئه‏هاى بندگان گردنکش را از اثر بیندازد.

--------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. نازعات (٧٩) آیه ٢٤.

٢. «انَّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنَا وَالَّذِینَ آمَنُوا فِى الْحَیَاةِ الدُّنْیَا؛ ما فرستادگان و افراد با ایمان را در این جهان یارى مى‏کنیم» - غافر (٤٠) آیه ٥١.

*****

گواهان رسالت پیامبر اسلام ٤٣. «وَ یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفى‏ بِاللَّهِ شَهِیداً بَیْنى وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ؛

کسانى که کافرند مى‏گویند: تو فرستاده خدا نیستى. (در پاسخ آنان بگو:) همین بس که خدا و آن کس که علم کتاب نزد اوست میان من و شما گواه است».

در نخستین آیه این سوره‏(١) خداوند با صراحت هر چه تمام‏تر، تصدیق کرد که قرآن کتابى است که از طرف پروردگار جهان به پیامبر نازل شده است چنان‏که فرمود: «وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ» و در پایان سوره مى‏فرماید: همین بس که خدا و کسى‏که علم کتاب پیش اوست بر رسالت تو گواهى مى‏دهد.

مشکلى که در گواهى دادن خدا به نظر مى‏رسد این است که چگونه مى‏توان اطمینان پیدا کرد که خداوند بر حقانیت مدعى نبوت گواهى داده است.

با بررسى دقیقى مى‏توان پرده از روى این‏گونه شهادت‏ها - که در قرآن مکرراً وارد شده است - برداشت؛ زیرا اولاً، داورى جامعه بى‏غرض عرب، بر این بود که قرآن کلام خداست و از نظر فصاحت و بلاغت، حلاوت و شیرینى، جاذبه و کشش، جمال و زیبایى در درجه‏اى است که هرگز نمى‏توان با آن مبارزه نمود. با توجه به این موضوع که آنان مى‏دانستند قرآن کلام خداست و همگى از زبان قرآن مى‏شنیدند که خداوند باصراحت، رسالت او را تصدیق مى‏کند، مسأله گواهى دادن خداوند بر صدق گفتار او روشن مى‏گردد.

ثانیاً، دلیل نبوت پیامبر به قرآن منحصر نبود؛ بلکه خداوند رسالت او را با انواع دلایل و معجزات همراه ساخته بود و هرگز خداوند حکیم این معجزات را در اختیار فرد ناصالح نمى‏گذارد. این‏که او را با این اسناد مجهز نموده است، خود نوعى شهادت عملى بر رسالت اوست.

در این دو وجه و یا دو تفسیر شهادت، مقصود از «گواهى دادن خدا» همان تصدیق نبوت و رسالت اوست که گاهى به‏طور لفظى و زبانى است و گاهى به صورت عملى .

شاهد دیگر براى رسالت در ذیل آیه، شاهد دیگرى را نیز یاد آور شده و مى‏فرماید: «وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» یعنى علاوه بر خدا، شخصى که علم کتاب نزد اوست به رسالت من نیز گواهى مى‏دهد. اکنون باید دید مقصود از این شخص که گواهى مى‏دهد و علم کتابى که در نزد اوست، چیست؟!

اعجاز و انجام کارهاى خارج از قدرت بشر، از طرق شناسایى پیامبران واقعى و تشخیص آنها از مدعیان دروغین نبوت است، البته راه منحصر به فرد نیست؛ زیرا تصریح پیامبر قبلى، که نبوت خود او با دلایل قطعى ثابت شده است، به نبوت و پیامبرى فردى که پس از وى به رسالت مى‏رسد، یکى دیگر از طرق شناسایى پیمبران واقعى از مدعیان قلابى است.

هر گاه خصوصیات و مشخصات دقیق پیامبرى در کتاب‏هاى انبیاى پیشین، به‏طور روشن بیان شود و آورندگان آن کتاب‏ها با صراحت، علایم و نشانه‏هاى پیامبر بعدى را که پس از آنان خواهد آمد، براى مردم بازگو کنند و پس از مدتى، شخصى با داشتن تمام آن علایم و مشخصات، ادعاى نبوت و رهبرى نماید، طبعاً افراد بى‏غرض مطمئن مى‏شوند که این فرد، همان موعود آسمانى است که در کتاب‏هاى پیامبران پیشین، گزارش‏هایى از او وارد شده است.

قرآن مجید در آیات فراوانى، نبوت پیامبر گرامى اسلام را از این راه ثابت مى‏کند و مى‏گوید نام و نشان و خصوصیات پیامبر اسلام در کتاب‏هاى تورات و انجیل وارد شده است شما مى‏توانید با مراجعه به آن کتاب‏ها حقیقت مطالب را به دست آورید؛ مثلاً آن جا که مى‏فرماید:

«اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الْأُمِّىَّ الَّذِى یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِى التَّوْرَاةِ وَ الْإِنْجیلِ؛(٢)

آنان که از پیامبر درس‏نخوانده‏اى، که نام و خصوصیات او را در تورات و انجیل مى‏یابند پیروى مى‏کنند».

به عبارت دیگر، گواه دومى که آیه مورد بحث یاد آور مى‏شود گواهى دادن کسانى است که بر محتویات و مضامین کتاب‏هاى آسمانى آگاهى و احاطه کامل و گسترده‏اى دارند. این افراد در موقع بررسى کتاب‏هاى آسمانى، به نشانه‏هاى بعدى آگاه مى‏گردند و اگر همه این مشخصات را در وجود پیامبر گرامى اسلام جمع دیدند، بر نبوت و راستگویى پیامبر گواهى مى‏دهند و به حمایت از او برمى‏خیزند. از این رو، در این سوره یادآور مى‏شود برخى از اهل کتاب، که از پیروان حقیقت و دور از بیمارى تعصب هستند، از نزول قرآن بر پیامبر خوشحال و شادمان مى‏شوند چنان که مى‏فرماید: «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ؛(٣) کسانى که کتاب به آنها داده‏ایم، از قرآنى که بر تو نازل شده است، شادمان مى‏گردند زیرا محتویات آن را با آن‏چه در تورات و انجیل خوانده‏اند، مطابق و برابر مى‏یابند.

بنابر این، مقصود از «کتاب» در جمله «وَمَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ» همان کتاب‏هاى آسمانى است و مقصود از شخصى که «علم کتاب» پیش اوست، کسى است که از مضامین آنها آگاهى کامل دارد، خواه نصرانى باشد یا یهودى و یا مسلمان.

در این صورت تعجب نخواهید کرد که روایات شیعه‏(٤) اتفاق بر این دارند که مقصود از کسى که «علم کتاب» نزد اوست امیرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) است و امام باقر گفتار خود را، که مقصود از آن على(ع) است، چنین مدلل مى‏فرماید:

«إنه عالم هذه الاُمة بعد رسول اللّه(ص)؛(٥)

او یگانه عالم و دانشمند بزرگ امت پس از پیامبر است».

مقصود امام، بیان فرد کامل از این معناى وسیع و کلى است نه بیان فرد منحصر؛ زیرا نه تنها على(ع) در این معناى کلى داخل است؛ بلکه همه پیشوایان معصوم شیعه، که آگاهى کاملى از کتاب‏هاى آسمانى دارند، در این حقیقت شریکند. در ضمن حدیثى تصریح فرموده و مى‏گوید: «إیانا عنی و علی أفضلنا و أولنا و خیرنا بعد النبی؛(٦) مقصود از جمله «کسى که علم کتاب پیش اوست» همه ما هستیم و امیرمؤمنان نخستین پیشوا و برترین ما و بهترین فرد پس از پیامبر گرامى است».

در این صورت مى‏توان براى جمله یاد شده معناى وسیع‏ترى قائل شد که نه تنها دانشمندان طراز اول اسلام، یعنى پیشوایان بزرگ دین شامل شود بلکه دانشمندان و علماى اهل کتاب را نیز دربرگیرد به‏خصوص آن گروه که بعدها روى همین اطلاعات کافى از کتاب‏هاى آسمانى به آیین اسلام گرویدند؛ مانند عبدالله بن سلام و تمیم الدارى و جارود.

در این جا ممکن است گفته شود، چگونه مى‏توان براى آیه، معناى وسیعى یاد نمود که علما و دانشمندان اهل کتاب را نیز شامل گردد در صورتى که آیه در مکه نازل گردیده و در محیط نزول آیه، اهل کتابى وجود نداشت که مشرکان و کافران به آنها رجوع کنند؟

پاسخ این سؤال روشن است؛ زیرا هر گاه ما مفاد آیه را به دانشمندان اهل کتاب منحصر مى‏کردیم جاى این سؤال بود که در محیط نزول آیه چنین افرادى و جود نداشت و مرکز آنان در مدینه بود؛ ولى اگر گفته شود که مقصود معناى وسیعى است که برخى از افراد آن، هنگام نزول آیه در مکه وجود داشتند و برخى دیگر در مدینه، که با گذشت زمان مى‏توانستند به حقانیت رسالت پیامبر گواهى دهند، در این صورت مکى بودن آیه، اشکالى به‏وجود نمى‏آورد.

گذشته از این، سران شرک و کفر در مکه پیش از مهاجرت پیامبر اکرم با دانشمندان اهل کتاب، که در مدینه مى‏زیستند، تماس‏هایى داشتند و همواره از آنها مى‏خواستند به متون کتاب‏هاى خود، مراجعه کنند و در باره صحت و عدم صحت نبوت پیامبر اسلام داورى نمایند.

ابن هشام مى‏نویسد: در سال ششم بعثت پیامبر اکرم(ص) جمعیتى از طرف قریش، که در میان آنها حارث بن نضر و عقبة بن ابى معیط وجود داشت، رهسپار مدینه شدند، تا رسالت پیامبر اسلام را با دانشمندان یهود در میان بگذارند. آنان به نمایندگان قریش گفتند که، از محمد سه موضوع زیر را سؤال کنید:

١. حقیقت روح چیست؟

٢. سرگذشت جوانانى که در روزگارهاى پیشین از انظار مردم غایب شدند به کجا منجر گردید (اصحاب کهف)؛

٣. زندگى مردى که در شرق و غرب جهان گردش کرد (ذوالقرنین) چیست؟

سپس افزودند: هر گاه وى به این سؤال‏ها پاسخ داد قطعاً پیامبر و برگزیده خداست. در غیر این صورت، باید با او مبارزه کرد. ابن هشام مى‏گوید: نمایندگان قریش پس از ترتیب مجلسى، هر سه سؤال را در اختیار پیامبر گذاردند و وحى الهى پاسخ آنها را در سوره‏هاى اسراء، آیه ٨٥ و کهف، طى آیه‏هاى ٩ - ٢٨ و آیه‏هاى ٨٣ - ٩٨ داد.(٧) این بخش تاریخى حاکى است که آن‏چنان نبود قریش با اهل کتاب هیچ گونه رابطه‏اى نداشته باشند.

گواه این حقیقت سى و ششمین آیه همین سوره است‏(٨) که آشکارا گواهى مى‏دهد برخى از اهل کتاب از نزول قرآن بر پیامبر خوشحال و شادمان مى‏گردند، بلکه گاه‏گاهى براى کشف حقیقت با آن حضرت تماس داشتند. بنابر این، هیچ مانعى نخواهد داشت که آیه، متضمن معناى وسیعى باشد که همه افراد آگاه از مضامین کتاب‏هاى آسمانى را در بر گیرد، اگر چه فرد کامل و برتر آنها امیرمؤمنان و پس از وى پیشوایان دیگر، وارثان علم پیامبر هستند. در تفسیر آیه نظرهاى دیگرى نیز هست که بیان آنها در این جا نمى‏گنجد.

قم، حوزه علمیّه، جعفر سبحانى‏ ٨ رجب ١٣٩٤ / ٥ شهریور ١٣٥٣ --------------------------------------------

پی نوشت ها :

١. «تِلْکَ آیَاتُ الْکِتَابِ وَالَّذِى أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ الْحَقُّ...» - رعد(١٣) آیه ١.

٢. اعراف (٧) آیه ١٥٧.

٣. رعد (١٣) آیه ٣٦.

٤. مرحوم علامه مجلسى، بسیارى از این روایت را در بحارالانوار (ج ٣٥، باب ٢٤، ص ٤٢٩ - ٤٣٦) گرد آورده است و هم‏چنین مرحوم سید هاشم بحرینى در تفسیر برهان (ج ٢، ص ٣٠٢ - ٣٠٤) و عیاشى در تفسیر خود (ج ٢، ص ٢٢٠ - ٢٢١) قسمتى از این روایات را نقل کرده‏اند.

٥. بصائر الدرجات، ص ٥٨؛ بحارالانوار، ٣٥، ص ٤٣٢.

٦. تفسیر عیاشى، ج ٢، ص‏٢٢٠؛ بحارالانوار، ج ٣٥، ص ٤٣٣.

٧. سیره ابن هشام، ج ا، ص ٣٠٠ - ٣١٠.

٨. «اَلَّذِینَ آتَیْنَاهُمُ الْکِتَابَ یَفْرَحُونَ بِمَا أُنْزِلَ إِلَیْکَ - رعد (١٣) آیه ٣٦.


فهرست مطالب

قرآن و اسرار آفرينش (تفسير سوره رعد) ۳

استيلا بر عرش قدرت؛ ۹