نویسنده:
شهید سید عبدالمحمد تقوى
فارسی
2010-08-03 11:10:02
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
شهید سید عبدالمحمد تقوى
کتاب حاضر که عهده دار بحث پیرامون یکى از اساسى ترین مباحث معارف اسلامى است ، تاءلیف عاشق شیدائى است که خود ذکر گویان به سوى الله پرکشید و حیات جاودانه یافت این دفتر پس از بررسى ، ادیت ، اعرابگذارى و اصلاحات دیگر آن را تقدیم علاقه مندان مى کند، امید که مورد قبول خداى متعال واقع شود.
دفتر انتشارات اسلامى وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده این کتاب "شهید سید عبدالمحمد تقوى " در سال ١٣٤٢ در بخش سوق از توابع شهرستان دهدشت ، در خانواده اى معروف به علم و تقوا بدنیا آمد، او از تبار علم و از قبیله قلم بود، سنین اوایل جوانى و شگفتگى نبوغ او مصادف با ایام اوج گیرى و پیروزى انقلاب اسلامى بود. او از همان اوایل ، قدرت خلاقه ، خطاب و بیان خود را یکسره در خدمت انقلاب اسلامى قرارداد و در روزگارى که پایه هاى حکومت اسلامى هنوز استحکام نیافته بود و خناسان انسى از طریق تبلیغات مخرب به توطئه مشغول بودند، شهید تقوى با سخنرانیهاى متین ورساى خود در هر مجلس و محفل به دفاع از آرمانهاى انقلاب پرداخت ؛ بگونه اى که علیرغم صغرسن ، سخنرانیهاى ایشان ، در سطح استان زبانزد خاص و عام شده بود.
روح بلند او که تشنه کمال بود، او را از نیمه راه تحصیلات متوسطه به حوزه علمیه کشانید، چرا که او حوزه را گهواره اندیشه اصیل اسلامى مى دانست ، و در ضمن تحصیلات حوزه ، دوره متوسطه را نیز همزمان به اتمام رسانید.
باید عمر کوتاه (٢٢ ساله ) او را از زمره اعمار پربرکت بشمار آورد؛ شهید تقوى در سال ١٣٦١، اولین قسمت از یادداشتهاى خود را تحت عنوان "مجموعه پرسش و پاسخ پیرامون مباحث ایدئولوژیک - جلد اول - خداشناسى " منتشر کرد - جلد دوم این مجموعه پرسش و پاسخ ، پیرامون معاد است که توسط خود آن شهید تنظیم شده ، و ان شاء الله منتشر خواهد شد. همچنین یک سلسله مباحث دسته نوشته اخلاقى از ایشان بجامانده است که قسمت اول آن ، همین کتاب حاضر است ، و بقیه مجلدات نیز پس از تنظیم ، بچاپ آنها اقدام خواهد شد، علاوه بر کتابهاى مذکور، یادداشتهاى پراکنده بسیارى از ایشان بجامانده است که خود وى فرصت تنظیم کردن آنها را نیافت ، ولى ان شاء الله همگى تنظیم شده و انتشار خواهد یافت .
گذشته از زحمات علمى و فرهنگ آن شهید، عالى ترین خصیصه او، ایمان و اخلاص و تواضع فوق العاده او بود؛ شهید تقوى پس از ماهها حضور متعدد و مستمر در جبهه هاى جنگ ، سرانجام در عملیات والفجر هشت ، آمیزه اى شگرف از خون و پیام بوجود آورد و در روز ٢٢ بهمن ١٣٦٤ در اطراف شهر فاو، ایثار گرانه جان برسر پیمان نهاد و به شهادت رسید. اگر چه امید آن مى رفت که در آینده از قلم و بیان ایشان استفاده هاى بیشترى بشود، اما او رفت تا آیندگان در راه حق بمانند.
اینک براى حسن ختمام ، توجه خوانندگان عزیز را به یادداشتهاى خاطره مانند آن شهید جلب مى کنیم ، که به خوبى بیانگر شور و شوق و ایمان و اخلاص او در آخرین روزهاى این زندگى ناپایدار است ؛ این یادداشتها را، شهید، چند روزى قبل از شهادت در جبهه نگاشته بود:
"اکنون ..." ٨/١١/٦٤
اکنون باید از چاه تن بیرون آمد، باید از حضیض دنیا راهى عروج شد. اکنون دارم به آن فرداى بلند مى اندیشم ، فردائى که در انتظار من است ومن در انتظار اویم .
اکنون در امروزم ، امروزى که فردا از آنسویش پیداست .
اى خدا، اکنون که گویا فردا مى خواهد مرا دریابد و من او را مهمان گردم ، دلم در کوى محبت هروله دارد.
اى خدا، اکنون کبوتر جانم گاهى مى نالد و گاهى مى بالد، مى نالد از دیر بالیدن و مى بالد از امید تو.
اى خدا، اکنون پیراهن فراق برتنم فرسوده گشته ، ولى جانم پیراهن امید تو مى پوشد.
اى خدا، اکنون دشت خشک دلم آب و باران مى طلبد.
اى خدا، من این روزگار هجران را چگونه بسر برم ؟
اى خدا، اکنون مى خواهم رسالت خویش را بر ذرات خونم بنویسم .
اى خدا، اکنون مى خواهم بازبان دل با تو سخن گویم .
اى خدا، اکنون روحم چون گل شگفته شده و جامه تن دریده است .
اى خدا، اکنون براى رسیدن به کوى تو و کوى حسین تو، چون آهوى وحشى مى دوم .
اى خدا، اکنون آینه دلم را پاک مى کنم تاتورا در آن ببینم ، خود را پاک مى کنم تا به سوى تو آیم ، باامید به تو.
"روز من " ١٢/١١/٦٤
روز من چه روزى است ؟ روزى که از اول صبح تا مغرب است ؟ روز شنبه است یا جمعه یا روزهاى دیگر؟ روز عید است یا...
نه ، نه بشنو تا بگویم روز من کدام است : روز من نه شب مى شناسد و نه روز، نه جمعه مى داند و نه شنبه ، نه عید و نه عزا، نه محرم و نه صفر...
روز من شاهد شهیدان آینده است ؛ روز من شاهد شب زنده داران است ؛ روز من روز تحیر است ؛ چه تحیرى ؟ تحیر از دور افتادگى خودم ، تحیرم در حرکت و پیشرفتى است که این بسیجیان ، فراتر از زمان مى کنند. تحیرم در پیمودن راه صد ساله است در یک شب ، در یک لحظه ، آنهم توسط جوانان و نوجوانانى تازه به بلوغ رسیده ... تحیرم از این است .
روزها با سرعت مى گذرند، گویا آنان هم عجله دارند، با شتاب مى دوند... نمى دانم گم شده اى دارند یا مقصود دیگر... گویا آنان هم مى دوند تا به روز موعود برسند، آنان هم مى خواهند روز پیروزى را در یابند...
"شب من " ١٣/١١/٦٤
اکنون از امواج متلاطم روز به آرامش شب رسیده ام ، شب من غیر از دیگرشبهاست ، شب من شب خواب نیست ، شب عیش و نوش نیست ...
شب من شب آرامش است ، آرامشى در پرتو جهد و کوشش ، شب من شب بیدارى است ، من در شب ، سرم را بربالش راحت نمى گذارم ، چشمم را برهم نمى گذارم ، من در شب سرمه بیدارى در چشم خود مى کنم ، دیده بانى در شب حرفه من است ، من خواب را زمزمه مى کنم ، من در شب برسر سفره تقرب به خدا زانو مى زنم .
شب من خلوتى است مهتابى ؛ شب من روشنائى است که لباس تیره برتن دارد، شب من شبى است که روز را در خود پنهان کرده است ؛ شب من صبحى جهان افروز است ...
الذکر نورالعقل وحیاة النفوس و جلاء الصدور.
الحمدلله رب العالمین والصلاة والسلام على محمد وآله الطاهرین ، ولعنة الله على اءعدائهم اءجمعین .
یامن ذکره شرف للذاکرین ، ویا من شکره فوز للشاکرین ، ویا من طاعته نجاة للمطیعین ، صل على محمد وآله ، واشغل قلوبنا بذکرک عن کل ذکر، واءلسنتنا بشکرک عن کل شکر، وجوارحنا بطاعتک عن کل طاعة (صحیفه سجادیه ، دعاى ١١).
از مشکلات عمده و اساسى زندگى عصر ما بیماریهاى روحى و روانى است ، در دنیاى غرب و شرق با توجه به فراهم بودن تمام وسائل رفاه و امکانات مالى ، بازهم چهره ها پژمرده و اندوهگینند، بازهم روحها مضطرب و نگرانند... آمار خودکشى ها، دگر کشى ها، معتادها و محتاجها... بالاترین رقمها را دارد.
هر کس براى یافتن آرامش روحى خود به چیزى پناه مى برد... ولى هنوز هیچکدام از آنها به او آرامش نبخشیده است .
دنیا و دنیاداران هم در این مانده اند، که چه کنند، کنفرانس ها و مجالس بین المللى فراوانى تشکیل داده و مى دهند، تا اینکه آرام بخش دلها را بیابند و بشناسند و بشناسانند، و هر بار بعد از ساعتها جلسه و بحث و تحقیق : گاهى ثروت را، گاهى تعلیم مسائل جنسى در کلاسها را، گاهى رواج سینماها و فیلمهاى سکسى را، گاهى تشکیل تفریحگاه ها و کاباره ها را، به عنوان عوامل آرام بخش دلها اعلام مى کردند... اما دیدیم و دیدند که تاکنون هیچکدام از اینها اثر آرام بخشى نبخشیده ، بلکه همراه با هر کدام ساختمانهاى چند طبقه اى به نام بیمارستانهاى اعصاب و روان بالا مى رفت ، و یا زیر زمینهاى چند طبقه اى به نام زندان .
پس متوجه شده ایم که اساس یک زندگى سعادتمندانه آرامش و اطمینان است ، که گمشده هر انسانى است .
لذا ما با توجه به مسائل موجود و مطرح در عصر حاضر و همچنین اساس زندگى سعادتمندانه که مطلوب همه انسانهاست ، بحث "ذکر الله " را که تنها عامل اطمینان و آرامش است ؛ و انسانها در پرتو آن مى توانند زندگى سعادتمندانه که مطلوب همه انسانهاست ، داشته باشند به بحث و گفتگو مى پردازیم .
و در اهمیتش همین بس که در قرآن کریم (واژه ذکر وتذکر ومشتقاتشان ) بیش از "٢٥٠" بار آمده است (١).
آرى ، ذکر خداست که دلها را آرام ، قلبها را شفا، سینه ها را صیقل ، جانها را جان ، دردها را درمان ، روانها را سلامت ، عقلها را نورانیت ... مى بخشد.
آرى ؛ ذکر خدا نورالایمان و عامه الایمان است ، و ذکر خداست که عصمة من الشیطان است (٢).
آرى ، ذکر اوست که گره از مشکلات بر مى دارد، چنانکه خود دیدیم و مى بینیم ، دیدیم که چگونه با ذکر خدا طاغوت را برداشتیم و با ذکر خدا انقلاب خود را پیش آوردیم (٣)، چنانکه موسى (علیه السلام) کرد و مى بینیم که چگونه ذکر خدا جبهه ها را گرم و رزمندگان را ثابت نگه مى دارد، و بدانیم که تنور جنگ تا زمانى گرم است که تنور دلهایمان به ذکر خدا گرم باشد.
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: اگر ساعتى از عمر آدمى بدون ذکر خدا بگذرد، در قیامت برایش حسرت است .
***
کتابى که از نظر مبارکتان مى گذرد، اولین جلد از سلسله بحث هاى اخلاقى است که تحت عنوان "زندگى در پرتو اخلاق " جمع آورى شده است .
پنج جلد اول از این سلسله پیرامون ذکر الله است که در مورد معناى ذکر، اقسام ذکر، آثار ذکر و غفلت از ذکر و موضوعات دیگر بحث خواهند کرد. در ضمن چون مطالب کتاب قبلا بصورت سخنرانى در جبهه هاى جنگ و مسجد امام على (علیه السلام) شهرمان ایراد شده بود سعى کردیم که در تنظیم آنان حالت گفتارى حفظ بماند تا مورد استفاده عام و خاص واقع گردد. انشاءالله امید است که خوانندگان محترم چنانکه در این مجموعه نقصى مشاهده نمودند یا اصلاحى لازم دانستند کم و کاست آن را بربنده منت گذاشته تا اینکه اگر لازم دیده شد رفع و یا درج گردد.
الهى واءلهمنى بذکرک الى ذکرک ، وهمتى فى روح نجاح اءسمائک و محل قدسک (٤)
والسلام على اءهل الحق عبد محمد تقوى قم بهمن ٦٣
بسم الله الرحمن الرحیم
راغب در مفردات "کتاب الذال " در تعریف ذکر مى نویسد:
الذ کرتارة یقال ویراد به هیئة للنفس بها یمکن للانسان اءن یحفظ مایقتنیه من المعرفه وهو کالحفظ الا اءن الحفظ یقال اعتبارا باحرازه ، والذکر یقال اعتبارا باستحضاره ، وتارة یقال لحضور الشى ء القلب ، اءوالقول ، ولذلک قیل : الذکر ذکران : ذکر بالقلب ، وذکر باللسان وکل واحد منهما ضربان : ذکر عن نسیان ، وذکر لا عن نسیان ، بل عن ادامة الحفظ.(٥)
یعنى : یک مرتبه "ذکر" گفته مى شود و از آن هیئت و وضع درونى اراده مى شود که انسان به وسیله آن براى او ممکن مى شود که مطالب و آموخته هایش را حفظ مى کند.
وذکر به این معنا مانند کلمه حفظ است با این تفاوت که حفظ را به اعتبار نگهدارى آن محفوظ به کار مى برند، و ذکر را به اعتبار اینکه محفوظ و مستحضر است .
یک مرتبه هم ذکر گفته مى شود که حضور مطلب در قلب ، ویا در زبان از آن اراده مى شود. و به همین جهت است که بعضى گفته اند: ذکر دو گونه است :
١ - ذکر به قلب .
٢ - ذکر به لسان .
و هر یک از این دو گونه خود دو نوعند یکى در حال فراموشى است و یکى هم بدون نسیان و فراموشى ، بلکه در حال کشش حفظ است که در حقیقت ادامه حفظ است . (ترجمه بااستفاده یکى از اساتید).
حبیش تفلیسى در کتاب "وجوه قرآن " چنین مى نویسد:
بدان که ذکر در قرآن بر ١٧ وجه باشد:
١ - ذکر به معنى "وحى " بود، چنانچه خداى در سوره قمر، آیه ٢٥ فرمودند:
ءالقى الذکر علیه من بیننا(٦) یعنى : الوحى .
و در سوره مرسلات ، آیه ٥ فرمودند:
فالملقیات ذکرا(٧) یعنى : وحیا.
٢ - ذکر به معنى "تورات "، چنانکه در سوره نحل ، آیه ٤٣ فرمودند:
فاسئلوا اءهل الذکر ان کنتم لا تعلمون بالبینات والزبر(٨). یعنى اءهل التوراة .
و در سوره اءنبیاء، آیه ٧ فرمودند:
فاسئلوا اءهل الذکر ان کنتم لا تعلمون (٩). یعنى : اءهل التوراة .
در اینجا تقاضا داریم به تفسیرى که مرحوم علامه طباطبائى (قدس سره ) ذیل آیه ٤٣، سوره نحل فرمودند، توجه فرمائید:
... قرآن کریم ذکر است ، همچنانکه کتاب نوح وصحف ابراهیم و تورات موسى و زبور داوود و انجیل عیسى (علیهم السلام )، - که همه اینها کتابهاى آسمانیند و در قرآن مذکورند - نیز ذکرند. و اهل این کتابها یعنى آنهایى که این کتابها برایشان نازل شد و گروندگان به این کتابها، اهل ذکرند.
و چون اهل هر چیزى به آن چیز عارفتر و بیناتر و به اخبار آن داناترند تا دیگران که مى خواهند نسبت به آن چیز اطلاع بدست آورند؛ لازم است به اهل آن مراجعه کنند. و اهل کتابهاى آسمانى همان دانشمندانى هستند که تخصصشان در علم آن کتاب و عمل به شرایع آن است . آنها اهل خبره و عاملین به آن علمند، اخبار انبیاء را مى دانند، پس دیگران باید به آنان مراجعه نمایند، آنگاه علامه مى فرمایند:
بعضى دیگر گفته اند:
مراد از اهل ذکر اهل قرآن است ، براى اینکه خداوند قرآن را ذکر نامیده و اهل قرآن نیز رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) و اصحاب و خواص مؤمنینند. این تفسیر هم صحیح نیست ، زیرا درست است که قرآن ذکر و اهل قرآن هم اهل ذکرند ولکن اگر در اینجا هم مقصود همانها باشند با تمامیت حجت نمى سازد.
معنا ندارد به کسانى که نبوت خاتم الانبیاء (صلى الله علیه و آله و سلم ) را قبول ندارند گفته شود اگر نمى دانید بروید از پیروان او بپرسید. پس آیه ، راهنمائى است به قاعده عقلائى و آن قاعده عبارت است از لازم بودن رجوع جاهل وناوارد به اهل خبره و اهل اطلاع ، والا آیه حکم تعبدى نمى کند به رجوع .
و معلوم است که مشرکین چون از خود رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) نمى پذیرفتند، دیگر معنا ندارد که قرآن به آنان بفرماید اگر نمى دانید از اهل ذکر بپرسید، چون آنها خود قرآن را قبول نداشتید تا چه رسد به اهل آن . ناگزیر باید بگوئیم مقصود از اهل ذکر، در خصوص آیه ، اهل کتاب و مخصوصا اهل تورات است (١٠).
٣ - ذکر به معنى "قرآن " بود: چنانکه در سوره آل عمران ، آیه ٥٨ فرمودند:
ذلک نتلوه علیک من الایات والذکر الحکیم (١١) یعنى : القرآن .
و در سوره الانبیاء، آیه ٢ فرمودند:
ما یاءتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یلعبون (١٢) یعنى : القرآن .
٤ - ذکر به معنى "لوح محفوظ" بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ١٠٥ فرمودند:
ولقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر(١٣). یعنى : بعد اللوح المحفوظ.
٥ - ذکر به معنى "طاعت " بود: چنانکه در سوره بقره ، آیه ١٥٢ فرمودند:
فاذکرونى اءذکرکم (١٤) یعنى : فاذکرونى بالطاعة ، اءى : اءطیعونى .
٦ - ذکر به معنى "نماز آدینه " بود، چنان که در سوره جمعه ، آیه ٩ فرمودند:
یا اءیهاالذین آمنوا اذا نودى للصلاة من یوم الجمعة فاسعوا الى ذکر الله (١٥) یعنى : صلاة الجمعة وحدها.
٧ - ذکر به معنى "٥ نماز" بود، چنانکه در سوره بقره ، آیه ٢٣٩ فرمودند:
حافظوا على الصلوات والصلاة الوسطى وقوموا لله قانتین ، فان خفتم فرجالا اءو رکبانا فاذا اءمنتم فاذکروالله کما علمکم (١٦) یعنى : الصلوات الخمس .
در سوره منافقون ، آیه ٩ فرمودند:
یا ایهاالذین آمنوا لاتلهکم اءموالکم ولا اءولادکم عن ذکر الله (١٧) یعنى : عن الصلوات الخمس .
٨ - ذکر به معنى "بزرگوارى " بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ١٠ فرمودند:
لقد انزلنا الیکم کتابا فیه ذکرکم (١٨) یعنى : فیه شرفکم .
در سوره مومنون ، آیه ٧١ فرمودند:
بل اءتیناهم بذکرهم فهم عن ذکرهم معرضون (١٩) یعنى : بل اءتیناهم بشرفهم ، فهم عن شرفهم معرضون .
و در سوره زخرف ، آیه ٤٤ فرمودند:
وانه لذکر لک ولقومک (٢٠) یعنى : القرآن لشرف لک ولقومک .
٩ - ذکر به معنى "آگاهى " بود، چنانکه در سوره کهف ، آیه ٨٣ فرمودند:
قل ساتلوا علیکم منه ذکرا(٢١) یعنى : خبرا.
و در سوره انبیاء آیه ٢٤ فرمودند:
هذا ذکر من معى وذکر من قبلى (٢٢) یعنى : هذا خبر من معى وخبر من کان قبلى .
و در سوره صافات ، آیه ١٦٨ فرمودند:
وان کانوا لیقولون لو اءن عندنا ذکرا من الاءولین (٢٣) یعنى : خبرا.
١٠ - ذکر به معنى "یاد کردن به زبان " بود، چنانکه در سوره بقره آیه ٢٠٠ فرمودند:
فاذکروا الله کذکرکم آباء کم اءواءشد ذکرا(٢٤) یعنى : الذکر باللسان .
و در سوره نساء، آیه ١٠٣ فرمودند:
فاذا قضیتم الصلاة فاذکروا الله قیاما وقعودا وعلى جنوبکم (٢٥) یعنى : فاذکروا الله باللسان .
و در سوره احزاب ، آیه ٤١ فرمودند:
یاایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا(٢٦) یعنى : الذکر باللسان .
١١ - ذکر به معنى "یاد کردن به دل " بود، چنانکه در سوره آل عمران آیه ١٣٥ فرمودند.
والذین اذا فعلوا فاحشة اءو ظلموا انفسهم ذکروا الله (٢٧) یعنى : ذکروا فى قلوبهم المقام بین یدیه انه یسئلهم .
١٢ - ذکر به معنى "نگاه داشتن " بود، چنانکه در سوره بقره ، آیه ٦٣ فرمودند:
خذوا ما آتیناکم بقوة واذکروا مافیه (٢٨) یعنى : احفظوا مافى التوراة من الامر والنهى .
و در سوره آل عمرن آیه ١٠٣ فرمودند:
واذکروا نعمة الله علیکم (٢٩) یعنى : احفظوا نعمة الله .
و از این معنى در قرآن بسیار است .
١٣ - ذکر به معنى "پند دادن " بود، چنانکه در سوره انعام ، آیه ٤٤ فرمودند:
فلما نسوا ماذکروا به فتحنا علیهم اءبواب کل شى ء(٣٠) یعنى : ما وعظوا به .
و در سوره اعراف ، آیه ١٦٥ فرمودند:
فلما نسوا ما ذکروا به انجیناالذین ینهون عن السوء(٣١) یعنى : ما وعظوا به .
و در سوره یاسین آیه ، ١٩ فرمودند:
قالو طائرکم معکم اءئن ذکرتم (٣٢) یعنى : اءئن وعظتم .
١٤ - ذکر به معنى "اندیشه کردن " بود، چنانکه در سوره ص ، آیه ٨٧ فرمودند:
قل ما اءسئلکم علیه من اءجر وما انا من المتکلفین . ان هو الا ذکرللعالمین (٣٣) یعنى : فکر اللعالمین .
و در سوره تکویر، آیه ٢٧ فرمودند:
فاءین تذهبون ان هو الا ذکر للعالمین (٣٤) یعنى : ما القرآن الا ذکر للعالمین ، اءى : تفکرا لهم .
١٥ - ذکر به معنى "پیدا کردن " بود، چنانکه در سوره اعراف ، آیه ٦٣ فرمودند:
اءوعجبتم اءن جائکم ذکر من ربکم على رجل منکم (٣٥) یعنى : بیانا من ربکم .
و در سوره ص آیه ١ فرمودند:
"ص والقرآن ذى الذکر"(٣٦) یعنى : ذا البیان .
١٦ - ذکر به معنى "توحید" بود، چنانکه در سوره طه ، آیه ١٢٤ فرمودند:
ومن اءعرض عن ذکرى (٣٧) یعنى : عن توحید الرحمن .
١٧ - ذکر به معنى "پیامبر" بود، چنانکه در سوره انبیاء، آیه ٢ فرمودند:
مایاءتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یعلبون (٣٨) یعنى : من رسول . و در سوره طلاق ، آیه ١٠ فرمودند:
قد انزل الله الیکم ذکرا(٣٩) یعنى : رسولا.
این بود معانى ذکر که "حبیش تفلیسى " در کتاب "وجوه قرآن " آورده است و ما به حول وقوه خداى سبحان در مباحث آینده ، در مورد بعضى از این معانى بحث خواهیم کرد، انشاء الله .
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر المیزان چنین مى نویسد:
کلمه "ذکر" بسا مى شود که در مقابل غفلت قرار مى گیرد، مانند آیه ولا تطع من اءغفلنا قلبه ذکرنا: کسى را که ما دلش را از یاد خود غفلت کرده ایم اطاعت مکن (٤٠) و غفلت عبارت است از بى خبرى از علم ، به علم ، یعنى اینکه ندانم که مى دانم و ذکر در مقابل غفلت ، عبارت است از این که بدانم که میدانم .
و بسا مى شود که در مقابل نسیان استعمال مى شود و نسیان عبارت است از اینکه صورت علم به کلى از خزانه ذهن زایل شد و ذکر بر خلاف نسیان عبارت است از اینکه آن صورت همچنان در ذهن زایل شود و ذکر بر خلاف نسیان عبارت است از اینکه آن صورت همچنان در ذهن باقى باشد و در آیه واذکر ربک اذا نسیت ، به همین معنا آمده و بنابراین در چنین استعمالى ذکر مانند نسیان معنائى است داراى آثار و خواصى که آن آثار بر وجود ذکر مترتب مى شود، و به همین جهت کلمه ذکر مانند نسیان در مواردى که خودش نیست استعمال مى شود، مثلا وقتى من مى بینم که شما دوست صمیمى خود را با توجه به اینکه میدانى احتیاج به نصرتت دارد، نصرت ندادى و کمک نکردى ، مى گوییم : پس چرا دوستت را فراموش کردى ؟ با اینکه او را فراموش نکردى و بر عکس همواره با او و به یاد او بوده اى ، اما از آنجا که این یاد اثرى نداشته و برعکس اثر فراموشى از شما سرزده ، مثل این است که اصلا در ذهن شما وجود نداشته و از یادش برده باشى .
آنگاه بعد از بیان اینکه ذکر داراى مراتبى است چنین مى نویسد:
این که بعضى گفته اند: ان الذکر حضور المعنى عند النفس : یعنى ذکر به معنى حضور معنا در نفس است ، سخنى درست است (٤١).
ذکر را بر دو قسم تقسیم کرده اند:
١ - ذکر قلبى .
٢ - ذکر لسانى .
انسان ، گاهى با زبانش خدا را ذکر مى کند مثلا: در روز چندین بار تسبیحات فاطمه زهرا (علیها السلام ) را بر زبان جارى مى کند. این نوع ذکر خوب و ارزنده و پسندیده است و در ارزشش روایات زیادى رسیده است ، و این ذکر زبانى خود زمینه اى است براى ذکر قلبى و یا اینکه اثرى است از آثار ذکر قلبى و مرتبه اى است از مراتب ذکر.
اما: این "ذکر" به تنهائى کافى نیست ، بلکه باید همراه با توجه قلبى و حالات قلبى باشد، نه اینکه زبان ، ذاکر باشد و قلب غافل ، که این ذکر، ذکر نیست و اگر هم باشد از آن کارى ساخته نیست . زمانى که قلب متوجه نباشد و معناى الفاظى را که انسان بر زبان جارى مى کند نداند و تصدیق نکرده باشد و بدانها ایمان و اعتقاد نداشته باشد، آن ذکر نمى تواند اثر بخش و حیات آفرین و اطمینان آور باشد...
باید ذکر زبان همراه با ذکر قلبى باشد و انسان قلبا و عملا متوجه عظمت قدرت و علم خداوند تبارک و تعالى باشد و همیشه او را حاضر و ناظر ببیند. اکنون شاهد عرایضم را که کلمات شهید على کل شى ء است بخوانید:
آیه ١:
واذکرربک فى نفسک تضرعا و خیفه ودون الجهرمن القول بالغدو والاصال ولا تکن من الغافلین (٤٢).
پروردگار خویش را به زارى و بیم در ضمیر خود و به آواز غیر بلند بامداد و شامگاه یاد کن ، و از غفلت زدگان مباش .
این آیه کریمه ، ذکر را به دو قسم تقسیم کرده :
١ - فى نفسک . یاد خدا در دل و جان ؛ یعنى خدا را در عمق جان خویش یاد کن در حالى که متضرع هستى و احساس ذلت و فقر و مسکنت مى کنى .
خیفة : و در حالى که خوف دارى ، خوف از خدا، از حساب و عذاب خدا، پس یاد کن خدا را با تضرع و ترسى که مناسب با ساحت مقدس الهى باشد.
٢ - دون الجهر من القول : ذکر لسانى . یعنى خدا را زبانا یاد کن ؛ بطوریکه با ادب عبودیت منافات نداشته باشد:
اگر مى خواهى خدا را زبانا یاد کنى ؛ دون الجهر باشد. لزوم ندارد آن کس را که از رگ گردن انسان به او نزدیکتر است با صداى بلند خواند، بلکه باید با زبان بندگى و شرمندگى و با حالت خضوع و خشوع و ترس مناسب با مقام کبریائى پروردگار عالم او را خواند. حال این "ذکر" چه وقت باشد: بالغدو والاصال : صبحگاه و شامگاه .
تذکر و توجه
البته مراد از صبحگاه و شامگاه این نیست که چند لحظه صبح به یاد خدا باش و بعد از آن دیگر غافل باش تا پایان روز، آنگاه دوباره به یاد خدا باش و باز غافل تا صبح .
خیر، بلکه مراد این است که مى فرماید: دائم به یاد خدا باش . صبح و شام کنایه از دوام و استمرار ذکر است . انسان وقتى وارد صبح شد و طلیعه صبح را به یاد خدا بود و با ذکر خدا وارد روز شد، دیگر سعى مى کند که تمام روز را مواظبت کند و وقتى وارد شب شد باذکر "الله " وارد مى شود، و سعى مى کند که تمام شب را پاسدارى نماید و همچنین غفلتهاى روز را ترمیم و جبران نماید. پس صبح و شام به یاد خدا بودن یعنى همیشه به یاد خدا بودن .
و لا تکن من الغافلین : و از غافلین مباش ، به صفوف غافلین وارد نشو، با ترک ذکر، مرض غفلت را در قلب خویش مستقر نکن ؛ بلکه دائم "ذکر" و دائم الحضور باش ، آن به آن ، و لحظه به لحظه به ذکر خداى زنده و بیدار باش ، که اگر لحظه اى غافل شدى و به خواب فرو رفتى ، بدان که دشمن بیدار است و انتظار همین لحظه غفلتت را مى کشد.
باید خویش را با زنگ ذکر بیدار کنى ، و با مبادرت به ذکر حق از استقرار غفلت در قلب خویش جلوگیرى نموده و از غفلت به حضور آمده .
آیه ٢:
واءقم الصلاة لذکرى (٤٣).
"و نماز را براى یاد من به پاى دار، تا همیشه به یاد من باشى ".
خداوند متعال در اینجا نماز را به عنوان ذکر و یادآورى خدا معرفى کرد.
حال آیا منظور از این ذکر، ذکر زبانى است یا ذکر قلبى ؟ آیا "ذکر" و یاد خدا براى آن است که تنها اذکار نماز را بر زبان جارى کرد یا اینکه مطلبى غیر از این هم باید باشد؟
اگر بنا باشد انسان تنها نماز بخواند، صحیح بخواند، لب بجنباند ولى قلبش از آنچه مى گوید غافل باشد، پس چرا خداوند درجائى دیگر فرمودند:
فویل للمصلین ، الذین هم عن صلاتهم ساهون (٤٤)؟
"و اى بر آن نمازگزاران که دل از یاد خدا غافل دارند".
با توجه به این مطلب مى یابیم که : اگر خداوند فرمود اءقم الصلاة لذکرى منظور تنها ذکر زبانى نیست ؛ زیرا این یک قسمت از واجبات است ، اما عمده چیز دیگرى است که آن حضور قلب است . ذکر زبانى که همراه با حضور قلب و ذکر قلب نباشد خداوند آن ذکر را ممدوح نشمرده است ، اگر کسى نماز بخواند و آن را بدون اشتباه بر زبان جارى کند، ولى نداند که چه مى گوید و براى که مى گوید ویل بر او است .
واى بر آن نماز گزارانى که ساهى اند، واى بر آن نمازگزارانى که قلبشان از نمازشان غافل است . و جالب اینجا است که این آیه بعد از آیاتى آمده که معرفى کننده تکذیب کنندگان روز جزاء مى باشد. کسانیکه نماز مى خوانند اما خوف از خدا و روز جزا ندارند، مثل این است که براى او حساب و کتابى نیست و او با این خیال نماز مى خواند.
نمازى که تنها الفاظى را بر زبان جارى مى کند تا خود را نمازگزار معرفى کند، این ذکر در حضور مردم است و براى فریب مردم ! بنابراین "ذکر" واقعى نیست .
پس اینکه خداوند فرموده اند نماز را براى ذکر من اقامه کنید، مراد ذکر القلب است ، اذکار نماز را باید بانیت و حضور قلب جارى کرد، و اداء نمود. نمازگزار باید بداند که چه مى گوید، و اگر نداند که چه مى گوید، و ذکر ایاک نعبد و ایاک نستعین بر زبان او باشد و دلش در اختیار این و آن باشد فویل له .
اگر نماز بخواند و عملى کند که گویا روز جزاء و کیفر و صاحب آن روز را فراموش کرده است ، این چنین کسانى ذکر زبان را دارند ولى ذکر قلب را ندارند؛ در حالى که منظور از ذکر بودن نماز عمده ذکر قلبى است .
پس آن نمازى "ذکر" است که آدمى در آن حضور قلب داشته باشد و بداند چه مى گوید و مؤمن و معتقد به آن اذکار باشد، چنانکه گویا همیشه در حال نماز است .
رسول خدا حضرت محمد (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند:
"لا صلاة الا بحضور القلب ".
آرى ، باید نماز با حضور قلب خوانده شود تا انسان را از گناه بازدارد، والا گناه از او دور نمى شود تا اینکه دلش را سیاه کند و از رحمت خدا دور سازد.
ممکن است انسان همیشه نمازش را بخواند، صحیح هم بخواند، اما مورد قبول خداوند واقع نشود؛ زیرا که در هنگام اجراى اذکار نماز بر زبان ، قلبش مشغول لهو و بازى است .
ما یاءتیهم من ذکر من ربهم محدث الا استمعوه وهم یلعبون لا هیة قلوبهم (٤٥).
هر ذکر و یاد آورى که از جانب پروردگار به سراغ آنها مى آید، با شوخى و بازى به آن گوش مى دهند، "وهم یلعبون "، بعد مى فرماید: "لاهیة قلوبهم ".
یعنى در حالى هستند که دلهایشان در لعب و بى خبرى فرو رفته و به بازى مشغول گشته است .
بنابراین ، وقتى قلب مشغول بازى باشد دیگر زبان هم ذکر نمى گوید؛ بلکه بازى مى کند، همچنین بقیه جوارح هم مشغول بازى مى شوند، این خم و راست شدن خضوع و خشوع نیست ، چون قلب خاضع نیست ، و خشعت در قلب و جوانح وجود ندارد، اعضا و جوارح هم دیگر خاشع نیستند، بلکه بازى مى کنند.
مثال : یک ماشین اگر موتورش خاموش باشد و کار نکند نمى تواند حرکت کند و به جائى برسد، حال اگر چه چرخهاى آن حرکت کنند، گاهى این ماشین خاموش را به جلو یا عقب فشار مى دهد، چرخهاى آن به حرکت در مى آید ولى قلب او که همان موتور است خاموش مى باشد، و تا موتور روشن نشود و به کار نیفتد نمى تواند حرکتى کارساز داشته باشد و آن حرکت چرخها، بازى است .
و همچنین ماشین بازى بچه ها، که ماشینى بدون موتور است لذا یک وسیله بازى بى بهره اى است .
انسانى هم که قلبش غافل و خاموش است مشغول لهو و بازى است .
توجه به روایات
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى فرمایند:
رکعة من عالم بالله خیر من اءلف رکعة من متجاهل بالله (٤٦).
"دو رکعت نماز کسى که متوجه خدا باشد، بهتر از هزار رکعت نماز کسى است که از خدا غافل باشد".
همچنین مى فرمایند:
اءلا رب قائم لیس له من القیام الا السحر ورب صائم لیس له من صیامه الا الجوع والعطش (٤٧).
"چه بسیار کسانى که هنگام شب براى نماز بر مى خیزند و از کار خود جز بیدارى ثمرى نمى برند و چه بسیار کسانیکه روزه مى گیرند، و از روزه خویش جز گرسنگى و تشنگى سودى نمى برند.
و باز مى فرماید:
من لم تنهه صلاته عن الفحشاء والمنکر لم یزدد بها من الله الا بعدا(٤٨).
"هر که نمازش او را از فحشا و منکر بازش ندارد، بواسطه این نماز، فقط بر دورى او از خدا افزوده مى شود".
و جالب اینکه فرمودند:
اقرء القران مانهاک ، فان لهم ینهک فلست تقرؤ ه (٤٩).
"قرآن تاموقعى بخوان که تو را از بدى جلوگیرى کند، و اگر تو را از کاربد وانمى دارد، در حقیقت قرآن نمى خوانى ".
همه این کلمات بر این دلالت دارند که باید ذکر قلبى باشد تا ذکر زبان کارساز آید. قرآن که خود از معانى ذکر و سراسر ذکر و تذکر است ، اگر هنگام قرائتش قلب متوجه و متذکر نباشد، قرآن خواندن نیست .
اگرنه روى دل اندر برابرت دارم / من این نماز، نماز نشمارم ز عشق روى تو من روى به قبله آورم / وگرنه من زنماز وز قبله بیزارم مرا غرض زنماز آن بود که پنهانى / حدیث درد فراق تو با تو بگذارم وگرنه این چه نمازى بود که من باتو / نشسته روى به محراب ودل بیزارم نمازکن به صفت چون فرشته ماندومن / هنوز در صفت دیو و دد گرفتارم کسى که جامه به سگ برزند نمازى نیست / نماز من چه ارزد که در بغل دارم از این نماز نباشد به جز که آزارت / همان به آنکه ترا بیش از این نیازارم از این نماز ریائى چنان خجل شده ام / که در برابر رویت نظر نمى آرم (مولوى )
آیه ٣:
فاذا قضیتم مناسککم فاذکروا الله کذ کرکم ابائکم اءو اءشد ذکرا(٥٠).
"هنگامى که مناسک خود را انجام دادید ذکر خدا کنید چنانکه پدرانتان را یاد مى کنید بلکه از آنهم شدیدتر".
در این آیه کریمه خداوند متعال به حاجیان دستور مى دهد که در پایان اعمال حج با یقین و کیفیت خاصى که متناسب با ساحت مقدس الهى است ، هستى بخش خویش را یاد کنید؛ چنانکه پدرانتان را یاد مى کنید، بلکه شدیدتر و والاتر از ذکر پدرانتان .
منظور از شدت ذکر:
منظور از شدت در اینجا بلندى صدا و رفع صوت نیست ، و اینکه فرمود: خدا را شدیدتر یاد کنید، نه یعنى بلندتر صدا بزنید، و بلندتر بگوئید یا الله ، الله اکبر، الحمد لله ، ...، و حال آنکه صدا را بلند کردن در ذکر لسانى مطلوب نیست چنانکه در آیه شماره یک آمد و باز در سوره ، اعراف آیه ٥٥ آمده :
اءدعوا ربکم تضرعا وخفیة ، انه لایحب المعتدین .
"پروردگار خویش را از روى لا به و درنهان بخوانید، زیرا او تجاوزکاران را دوست ندارد".
یعنى باید ذکر خدا را آرام بر لب داشت و نباید از مرز وظیفه تعدى کرد.
بنابراین ، منظور از شدت در "ذکر"، ذکر لفظى نیست ، زیرا که امور لفظى را به شدت و رخوت متصف نمى کنند، بلکه در آن امور قلت و کثرت مطرح است ، و این شدت امرى است کیفى و مربوط به قلب ، یعنى باید خداوند را با یقین و خلوص و از روى صفاى قلب یاد کرد.
پس ، منظور از شدت در "ذکر"، ذکر قلبى است ، و ذکر لفظى باید حاکى از ذکر قلب باشد و با آن همراه باشد.
جالب اینجاست که خداوند متعال در ادامه این آیه کریمه مى فرماید:
فمن الناس من یقول ربنا اتنا فى الدنیا و ماله فى الاخرة من خلاق ، و منهم من یقول ربنا اتنا فى الدنیا حسنة وفى الاخرة حسنة وقنا عذاب النار(٥١).
"بعضى از مردم مى گویند: خداوندا به ما در دنیا نیکى عطا کن و در آخرت بهره اى ندارند.
و بعضى مى گویند: پروردگارا به ما در دنیا نیکى عطا کن و در آخرت نیکى مرحمت نما و ما را از عذاب آتش نگاهدار".
در این آیات مردم به دو قسمت تقسیم شده اند:
١ - گروهى که جز دنیا و لذائذ دنیوى چیزى نمى خواهند.
٢ - گروهى که جز آنچه خدا مى خواهد چیزى نمى خواهند.
و تقسیم دیگرى که در این آیه شده ، تقسیم امور دنیوى و اخروى به دو قسم : سیئه و حسنه است .
و مطلب دیگر نتیجه اعمال دو گروه است ، که در مورد گروه اول فرمود:
وماله فى الاخرة من خلاق .
"و نیست در آخرت براى او بهره اى ".
و در مورد گروه دوم فرمود:
اءولئک لهم نصیب مما کسبوا.
"آنها نصیب و بهره اى از کسب خود دارند".
با توجه به این مطلب ، مشخص مى شود که اعمال گروه اول پوچ و بى نتیجه است ، چنانکه در قرآن آمده :
فحبطت اءعمالهم فلانقیم لهم یوم القیامة وزنا(٥٢).
"اعمالشان هدر و تباه شده و روز قیامت براى آنها میزان و سنجشى بپا نمى کنیم ".
زیرا که :
والوزن یومئذ الحق ، فمن ثقلت موازینه فاءولئک هم المفلحون ، ومن خفت موازینه فاءولئک الذین خسروا اءنفسهم (٥٣).
میزان سنجش اعمال در آن روز حق است ، و آن روز است که هر کس اعمال وزن شده اش گران باشد رستگار است و کسانى که اعمال وزن شده شان سبک باشد، همانهایند که باظلم برآیات ما خویشتن رابه خسارت دادند.
فمن ثقلت موازینه فاءولئک هم المفلحون ، و من خفت موازینه فاءولئک الذین خسروا اءنفسهم فى جهنم خالدون (٥٤).
کسانى که ترازوى سنجش اعمالشان سنگین است آنان رستگارانند و آنها که ترازوى عملشان سبک مى باشد کسانى هستند که سرمایه خود را از دست داده و در جهنم جاودان خواهند ماند.
بنابراین : گروه اول بى بهره اند، زیرا که قلب و اعمال آنان در دنیا مطابق با حق نبوده ، و گروه دوم : اهل بهره اند: زیرا که قلب آنان مداوم به ذکر حق مشغول و اعمال آنان بر اساس حق انجام گرفته بود.
منظور از گفتن و دعا کردن :
منظور از گفتن و دعا کردن در این آیات این نیست که آنان تنها این خواسته را به زبان جارى مى کنند، بلکه منظور، خواستن به زبان قلب است .
اینکه مى گویند در دنیا به ما نیکى عطا کن ، یعنى منطقشان و حرف دلشان این است که جز دنیا و مفاخر دنیوى ذکر و فکرى ندارند.
آنها منطقشان این است ، روش و سیره آنان این است که تنها دنیا و لذائذ آن را مى طلبند و یا تنها خدا را به خاطر آن چه که او مى خواهد، مى خواهند.
گاهى دو گروه با هم دعوا مى کنند، گروهى به گروه دیگر مى گوید: حرف شما چیست ؟ یعنى هدف و منطق شما چیست ؟
خلاصه : یک گروه به دنیا مشغولند و منطقشان این است که خدایا در دنیا به ما بده ، خواه از راه حلال باشد یا از راه حرام ؛ در منطق آنان سیئه و حسنه مطرح نیست ، آنها فقط مال دنیا را مى خواهند، حال هر طور که مى خواهد باشد.
این گروه به ذکر آباء مشغولند و در آخرت بهره اى ندارند.
اما گروه دیگر، به آنچه که خدا مى پسندد و رضایت دارد، مشغولند، و منطقشان این است که خدایا دنیاى ما را از راه حلال آباد کن و آخرت ما را نیکو گردان ، و ما را مشمول رحمت و عفوت قرار بده و از عذاب دوزخ بازدار.
این گروه خیر دنیا و آخرت را طالبند و به ذکر حق مشغولند و در آخرت بهره مندند.
پس معلوم شد که منظور از این خواستن و شدت در ذکر، در همان ذکر قلبى است و ذکر زبان هم باید با ذکر قلب هماهنگ باشد نه تنها و بیگانه از ذکر قلب .
آیه ٤:
الذین آمنوا و تطمئن قلوبهم بذکر الله ، اءلا بذکر الله تطمئن القلوب (٥٥).
"آنها کسانى هستند که ایمان آورده اند و دلهایشان به یاد خدا مطمئن است ، و آگاه باشید که دلها با یاد خدا آرامش مى یابد".
در اینجا سخن از آرامش و طماءنینه دل است و دل جز به یاد خدا آرامش نمى یابد و طماءنینه دل بدون ذکر "الله " محال است .
حالا قلب با کدام ذکر مطمئن و آرام مى شود؟ آیا با ذکر لسانى یا با ذکر قلبى این طماءنینه حاصل مى شود؟
در جواب باید گفت : عمده این است که قلب با ذکر قلبى آرامش مى یابد و مطمئن مى شود. انسان اگر الفاظى را بر زبانش جارى کند، قلبش تسکین نمى یابد؛ مگر اینکه قلب معانى آن الفاظ را بداند و آن الفاظ به دل عرضه شده باشند، و دل هم به آنها ایمان و گرایش داشته باشد.
پس قلب به ذکر قلبى آرامش مى یابد، و تا قلب متذکر و متوجه نباشد، زبان طماءنینه و آرامش نخواهد آورد.
چه زیبا فرمود سرور شهیدان حضرت حسین بن على (علیه السلام):
الهى انک تعلم و ان لم تدم الطاعة منى فعلا جزما فقد دامت منى محبة و عزما(٥٦)
"خدایا زبانم همیشه گویاى حمد و ثناى تو نیست و موجهاى گرایش به سوى تو را در درون خویش موقت مى بینم ، ولى آنچه باعث آرامش خاطر من مى باشد، این است که در نهانگاه دلم سرمایه کلانى از محبت تو اندوخته ام ".
آیه ٥:
اذهب اءنت و اءخوک بآیاتى ولا تنیا فى ذکرى (٥٧).
"تو و برادرت با آیات من به سوى فرعون بروید و در یاد و "ذکر" من کوتاهى نکنید".
در این جا خداوند سبحان موسى و برادرش هارون را مخاطب قرار داد و به آنها دستور داد تا با آیات و معجزات او به نزد فرعون بروند، فرعونى که طغیان کرده است و با او به نرمى سخن گویند، شاید که متذکر شود، یا از خدا بترسد.
خداوند در این حرکت به آنان دستور مى دهد که در یاد من کوتاهى و سستى نورزید.
آرى یاد خداست که آنان را در انجام وظایفشان و تحمل سختى هاى مسؤ ولیت بزرگشان تقویت مى کند و استقامت مى بخشد.
حال این ذکر، ذکر قلبى است یا لسانى است ؟
منظور از این ذکر را بعضى از مفسرین ایمان به خدا دانستند که ما کارى به بحثهاى گسترده مفسرین نداریم ، ولى آنچه که از جمع آنها مى یابیم ، عرضه مى داریم :
انسانى که مى خواهد به مقابله مرد حاکم و زورمند متکبرى برود، و با آن همه خطر مواجه شود، احتیاج به قلبى مطمئن و آرام دارد تا در برابر هیچ خطر و حادثه اى نلرزد، بلکه آرام و مطمئن باشد.
حال چه انسانى در برابر خطرات حوادث جهان احساس خطر نمى کند؟
آن کسى که دلى مطمئن دارد و آن دلى مطمئن است که به مرکز قدرت وابسته و مرتبط باشد، دلى که به یاد حق سرگرم باشد، صاحبان چنین دلى از هیچ چیز نمى ترسند و هیچ چیز نمى تواند آنها را مرعوب کند.
و دل هم به ذکر قلبى مطمئن مى شود و در برابر خطرات و غیر خدا... آرام و مطمئن مى گردد، لذا پیروز است .
پس مراد از ذکر حق ، ذکر قلبى است ، زیرا ذکر زبانى در برابر چنین خطرى و حمل چنین مسئولیتى کارساز نیست - البته ذکر زبان هم کارآئى دارد به شرط توجه قلب .
یعنى ، عامل مؤ ثر طماءنینه دل است که به ذکر قلب حاصل مى شود.
این بود بحث ما از دیدگاه قرآن ، البته آیات دیگرى هم در این مورد وجود دارد که ما به همین اندازه اکتفا کرده و انشاء الله در مباحث آینده از آن آیات استفاده مى کنیم .
اینک به ذکر روایت مى پردازیم :
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
١ - رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند:
لما اءسرى بى الى السماء دخلت الجنة فراءیت فیها قیعانا بقعا من مسک وراءیت فیها ملائکة یبنون لبنة من ذهب ولبنة من فضة وربما اءمسکوا، فقلت لهم : ما بانکم ربما اءمسکتم ؟ فقالوا: حتى تجیئنا النفقة ، قال : و ما نفقتکم ؟ قالوا: قول المؤمن : سبحان الله والحمدلله و لا اله الا الله والله اءکبر فاذا قالهن بنینا و اذا سکت و اءمسک اءمسکنا(٥٨).
فرمود: "وقتى به آسمان برده شدم ، و داخل بهشت گردیدم ، در آن جا بیابانهائى و قطعه زمینهائى از مشک دیدم ، و در آن جا فرشتگانى دیدم که با خشتى از طلا و نقره بنا مى گذاشتند، و بسا دست از کار مى کشیدند، به آنان گفتم : چرا گاهى بنا مى گذارید و گاهى دست نگاه مى دارید؟ گفتند: تا مصالح کار برسد، گفتم : مصالح شما چیست ؟ گفتند: این است که مومن بگوید: سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله والله اکبر. هر وقت او اینها را گفت بنا مى گذاریم ، و هر وقت ساکت شد، ما هم امساک مى کنیم ".
٢ - رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود:
لما اءسرى بى مربى ابراهیم (علیه السلام) فقال : مر امتک اءن یکثروا من غرس الجنة ، فان اءرضها واسعة و نربتها طیبة ، قلب : وما غرس الجنة ؟ قال : لا حول ولا قوة الا بالله (٥٩).
"وقتى که به آسمان برده شدم ، ابراهیم (علیه السلام) به نزد من آمد و گفت : امت خود را امر کن که از کشت بهشت زیاد بکارند، چونکه زمینش با وسعت و خاکش طیب و نیک است .
گفتم : کشت بهشت چیست ؟ گفت : لا حول ولا قوة الا بالله .
٣ - و همچنین روایت شده است که رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود:
من قال لااله الا الله ، غرست له شجرة فى الجنة من یاقوت حمراء منبتها فى مسک اءبیض ، اءحلى من العسل واءشد بیاضا من الثلج ، و اءطیب ریحا من المسک ، فیها اءمثال ثدى الاءبکار، تعلو عن سبعین حلة (٦٠).
"هر کس بگوید لا اله الا الله براى او درختى از یاقوت سرخ در بهشت کاشته مى شود این درخت در میان مشک سفید روئیده ، از عسل شیرین تر، از برف سفیدتر، از مشک خوشبوتر، و مانند دختران باکره داراى پستان است که از زیر هفتاد حله برآمدگى از نمایان و پدیدار است ".
٤ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال : ثمن الجنة لا اله الا الله والله اءکبر(٦١).
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: بهاى بهشت ، گفتن : لا اله الا الله والله اءکبر است .
٥ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال من قال فى کل یوم : لا اله الا الله حقا حقا، لا اله الا الله عبودیة ورقا، لا اله الا الله ایمانا و تصدیقا، اءقبل الله علیه بوجهه و لم یصرف وجهه عنه حتى یدخل الجنة (٦٢).
حضرت صادق (علیه السلام) فرمودند:
"هر کس در هر روز بگوید لا اله الا الله حقا... خداوند به او روکند و از او رو برنگرداند تا به بهشت رود".
البته در این موردها روایات زیاد است و ما ان شاء الله در مباحث آینده به مناسبت از آنها استفاده خواهیم کرد.
اما آیا با همین به زبان آوردن این اذکار، نتایج بیان شده ، حاصل مى شود و ما باید به همین گفتن ها و به زبان آوردنها اکتفا ورزیم و بس ؟
مسلما غیر از این است ، مگر ممکن است خداوند قیل و قال را بنگرد و هر کسى با هر دلى گفت لا اله الا الله او را به بهشت ببرد؟
مگر دل پر از نفاق و دل پر از اخلاص یک سخن دارند و یک نتیجه ؟ مگر آن گوینده لا اله الا الله که عمل خدا پسندانه ندارد با آنکه مى گوید و عمل مى کند یکى هستند و به یک جا مسکن مى گزینند؟
براى پاسخ به این مگرها، توجه شما را به سخنان معصومین جلب مى کنیم :
٦ - حضرت امیرالمومنین (علیه السلام) در جواب سوال "ابن الکواء" که گفته بود:
کم بین موضع قدمک الى عرش ربک ؟
یعنى : "از جاى قدم تو تا عرش پروردگارت چقدر است "؟
حضرت در جواب فرمود:
من موضع قدمى الى عرش ربى ، اءن یقول قائل مخلصا: لااله الا الله .
یعنى : اینقدر است که گوینده اى با اخلاص بگوید: لااله الا الله .
٧ - قال رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم ):
من قال سبحان الله غرس الله بها شجرة فى الجنة ، ومن قال الحمدلله غرس الله بها شجرة فى الجنة ، و من قال لا اله الا الله غرس الله بها شجرة فى الجنة ، و من قال الله اءکبر غرس الله بها شجرة فى الجنة .
فقال رجل من قریش : یا رسول الله ان شجرنا فى الجنة لکثیر.
قال : نعم ، ولکن ایاکم اءن ترسلوا علیها نیرانا فتحرقوها، و ذلک ان الله عزوجل یقول : یا اءیهاالذین آمنو اءطیعواالله و اطیعوا الرسول ولا تبطلوا اءعمالکم (٦٣).
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند:
هرکس بگوید: سبحان الله ، خداوند با آن درختى در بهشت براى او مى کارد، و هر کس بگوید: الحمدلله خداوند با آن ، برایش در بهشت درختى مى کارد، و هر کس بگوید لا اله الا الله خداوند با آن ، در بهشت درختى برایش مى کارد، و هر کس بگوید الله اءکبر، خداوند با آن ، برایش در بهشت درختى مى کارد.
سپس مردى از قریش گفت :
یا رسول الله پس درخت ما در بهشت زیاد است .
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند: بله ، ولى مبادا که آتشهائى به آنها بفرستید و آنها را بسوزانید، و همین است که خداوند عزوجل مى فرماید: اى کسانى که ایمان آورده اید اطاعت کنید خدا را و رسول خدا را و تباه مسازید اعمالتان را.
٨ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال : "من قال لا اله الا الله من غیر تعجب خلق الله منها طیرا، یرفرف على راءس صاحبها الى اءن تقوم الساعة و یذکر لقائلها"(٦٤).
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
هرکس بدون عجب و خود پسندى بگوید: لا اله الا الله خداوند از آن پرنده اى خلق مى کند که در دور سر صاحب خود بال مى زند و حرکت مى کند تا وقتى که رستاخیز به پا شود و پیوسته به سود گوینده اش ذکر خدا مى گوید.
٩ - از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) روایت شده که فرمودند:
هو قول الرجل سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله والله اءکبر، اذا قالها العبد عرج بها الملک الى السماء فحیا بها وجه الرحمان فاذا لم یکن له عمل صالح لم یقبل منه .
آنگاه که بنده اى بگوید: سبحان الله والحمدلله ، ولا اله الا الله والله اءکبر، فرشته اى آنها را به آسمان مى برد و به پیشگاه خداوند رحمان تبریک مى گوید، ولى آنگاه که براى او عمل صالحى نبوده باشد از او قبول نمى شود.
آرى ، ذکر را باید خالصانه بر زبان آورد، آن کس که مى خواهد به یگانگى خداوند شهادت دهد و بگوید لا اله الا الله ، باید روحى خالص و قلبى سرشار از محبت به خدا داشته باشد، نه قلبى آکنده از ریا، و نفاق و شرک ...
باید همچون امیرالمومنین (علیه السلام) ذکر گفت و شهادت داد:
واءشهد اءن لا اله الا الله شهادة یوافق فیها السر الاعلان ، والقلب اللسان (٦٥).
"و شهادت مى دهم به اینکه بجز او خدائى نیست ، شهادتى که در آن پنهان و آشکار و دل و زبان موافقت دارند".
واءشهد اءن لا اله الا الله وحده لا شریک له ممتحناء اخلاصها معتقدا مصاصها(٦٦).
"و شهادت مى دهم بر اینکه نیست خدائى بجز او و تنها کسى است که براى او شریکى نیست ، و این گواهى از روى اخلاص و راستى مى باشد".
آرى کسى که توحیدش برپایه اخلاص استوار است ، ذکرش هم پایه اخلاص استوار است ؛ آیا کسى که بدون اخلاص ، خدا را مى خواند، به جایى مى رسد؟ کسى که در دلش غیر خدا مسکن دارد و افسارش را به دست گرفته ، مى تواند ذکر خدا گوید و بالا رود؟ جز اینکه قلب ، خالص و متذکر شود، تا ذکر زبان کارساز گردد.
فادعوه مخلصین له الذین (٦٧).
"او را در حالى که در دین براى او اخلاص مى ورزید بخوانید".
اءلالله الدین الخالص (٦٨).
بدانید دین خالص از آن خدا مى باشد.
آنکس که دین خالص مى خواهد باید رابطه اش با صاحب و مالک دین خالص باشد.
واءقیموا وجوهکم عند کل مسجد وادعوه مخلصین له الذین (٦٩).
آرى ، باید در هنگام عبادت دل متوجه خدا باشد و زبان سخن دل را جارى کند و هماهنگ با دل ، ذکر خدا گوید.
توجه دل و دیده را از غیر خدا منقطع سازد و خدا را در حالیکه خالص در دین اوست بخواند و اطاعت کند، ذکر زبان باید خالص باشد و به عمل آید، نه تنها در میدان حرف باشد، بلکه از وادى حرف به عمل آید و به زبان عمل هم بگوید لا اله الا الله و سراسر وجودش نداى لا اله الا الله سردهد و به خدا محبت و عشق ورزد.
اگر على (علیه السلام) مى فرمود: (در دعاى کمیل )
واجعل لسانى بذکرک لهجا.
به دنبالش مى فرمود:
وقلبى لحبک متیما.
و یا اینکه خداوند به عیسى (علیه السلام) فرمودند:
یا عیسى ، اءحى ذکرى بلسانک ، ولیکن ودى فى قلبک (٧٠).
"اى عیسى ، بازبانت مرا یاد کن و در قلبت مرا دوست بدار".
و چنانچه ذکر شد امام حسین (علیه السلام) در دعاى عرفه فرمودند:
الهى انک تعلم و ان لم تدم الطاعة منى فعلا جزما فقد دامت منى محبة وعزما.
حال به روایاتى در مورد ذکر قلبى توجه فرمائید:
١٠ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال : قال الله عزوجل لموسى : اءکثر ذکرى باللیل والنهار و کن عند ذکرى خاشعا، وعند بلائى صابرا، واطمئن عند ذکرى ، واعبدنى ولا تشرک بى شیئا، الى المصیر، یا موسى اءجعلنى ذخرک وضع عندى کنزک من الباقیات الصالحات (٧١).
حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل به موسى (علیه السلام) فرمودند: "در شب و روز مرا بسیار یاد کن و هنگام ذکر من خاشع باش ، و به هنگام بلایم صابر و شکیبا باش ، و پیش از ذکر مطمئن و آرام باش و مرا بپرست و عبادت کن و چیزى را شریک من قرار مده ، بازگشت به سوى من است .
اى موسى ، مرا ذخیره خودساز، وگنج کردارهاى شایسته و پاینده خود را به من بسپار".
اکنون باید گفت : که این کدام ذکر است که انسان را تثبیت مى کند، او را در بلایا و شداید شکیبا مى کند؟ و در هنگام ذکر مطمئن و آسوده خاطر مى گرداند؟
همانگونه که گذشت ، دل بایاد حق آرامش مى یابد؛ آن هم یاد قلبى ، پس ذکر قلب است که انسان را استقامت و اطمینان مى بخشد و از لرزش او در برابر حوادث جلوگیرى مى کند و حالت آسودگى و آرامش به او مى بخشد، لذا آدمى با ذکر قلب مطمئن مى شود و خود را به خدا مى سپارد.
١١ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال : فیما ناجى الله به موسى (علیه السلام) قال : یا موسى لا تنسنى على کل حال ، فان نسیانى یمیت القلب (٧٢).
امام صادق (علیه السلام) فرمود، در آنچه خدا با موسى مناجات کرد، فرمود: "اى موسى مرا در هیچ حالى فراموش مکن ، که فراموش کردن من ، دل را مى میراند".
آنچه که دل را زنده نگه مى دارد ذکر خداست و بذکرک عاش قلبى .
ذکر براى انسان مومن حیات است ، وعدم آن برایش مرگ است . او بایاد حق زندگى مى کند، و هر لحظه که از یاد او غافل شد، دیگر خود را زنده نمى داند، و به همین خاطر مى نشیند و مى نالد ومغفرت مى طلبد.
حال ، این ذکر زنده کننده ، کدام ذکر است ؟، که اگر فراموش شود قلب مى میرد؟.
آیا آنان که دائم بر زبانشان ذکرى نیست دل مرده اند، و آنان که دائم ذکرى بر زبانشان جارى است زنده دلند؟
مسلما چنین نیست ، البته چه بسا زنده دلى که جز ذکر خدا بر زبان نداشته باشد، که ندارد، او سخن لغو و بیهوده نمى گوید هر چه مى گوید از خدا و براى خدا مى گوید؛ اما نمى شود گفت آن انسان که لب نمى جنباند مرده دل است ، البته انسان مرده دلى هم هست که اصلا زبانش به ذکر حق گویا و ماءنوس نیست . پس معیار، لب جنباندن نیست ، بلکه قلب حاضر و ذاکر بودن است ، ومنظور از این ذکر حیات بخش که عدمش مرگ دل است ، "ذکر" قلب است .
١٢ - عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال : "قال الله عزوجل : من ذکرنى سرا ذکرته علانیة "(٧٣).
حضرت امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداى عزوجل فرموده :
هر کس که مرا در نهان یاد کند، من او را آشکارا یاد کنم .
منظور از ذکر درنهان ، ذکر در قلب است . اگر چه بر این هم اطلاق مى کند که انسان در خلوت و بازبانى آرام ذکر خدا بگوید، ولى قول اول مهمتر وصادقتر است ، و منظور این است که انسان خدا را در قلبش یاد کند و از غیر او منقطع گردد، و گفته اند که منظور از علانیة ، همان روز قیامت است ، که خداوند در آن روز یک عده را فراموش وعده اى را یاد مى کند، البته منظور از این فراموشى ، این نیست که خداوند چیزى را از یاد مى برد و فراموش مى کند (استغفر الله ) نه ، بلکه منظور از نظر دور داشتن است .
١٣ - قال اءمیرالمومنین (علیه السلام) "من ذکر الله عزوجل فى السر فقد ذکرالله کثیرا، ان المنافقین کانوا یذکرون الله علانیة ولا یذکرونه فى السر، فقال الله عزوجل : یرائون الناس ولایذکرون الله الا قلیلا"(٧٤).
امام على (علیه السلام) فرمودند:
"هر کس خداى عزوجل را در نهان یاد کند، پس او بسیار ذکر خدا کرده است ، زیرا شیوه منافقین این بود که آشکارا ذکر خدا مى کردند ولى در نهان ذکر خدا نمى کردند، پس خداوند عزوجل فرمودند:
منافقان به مردم خودنمائى کنند و جز اندک از خدا یاد نمى کنند".(٧٥)
در اینجا حضرت امیر (علیه السلام) بسیار جالب فرمودند: که خدا را در قلب خویش یاد کنید. زیرا که "ذکر" کثیر، همین ذکر خدا در دل مى باشد، ذکر در دل است که کثیرا فى نفس است .
اگر چه گفته شد: معمولا کثرت و قلت را به امور لفظى نسبت مى دهند، ولى در اینجا منظور از قلت و کثرت ، کمیت نیست ، رقم نیست ، بلکه منظور کیفیت در دل است که دل چقدر به یاد خداست .
آنگاه حضرت به معرفى مومن و منافق مى پردازند: که مومن در دل بسیار یاد خدا مى کند ولى منافق در زبان ، آن هم ظاهرا و در حضور مردم . او براى خدا "ذکر" نمى گوید، بلکه براى شکار مردم و جذب آنان به طرف خود "ذکر" مى گوید، این "ذکر" گفتن ، خود دامى است براى ربودن مردم .
منافق تا در حضور مردم است زبانش ذکر مى گوید و تامردم نیستند، دیگر ذکرى ندارد او با جدائى از مردم ، از ذکر هم جدا مى شود، پس این "ذکر" که بدون رابطه ذکرى با خداست ، "ذکر" بسیار قلیل است ، هر چقدر هم که زیاد باشد، بازکم است چون از مرز دنیا بیرون نمى رود، زیرا که ذکر اینها براى دنیاست ، چون دل اینها وابسته به دنیاست ؛ دل به هرکجا که وابسته است ، ذکرش براى همانجاست ؛ دل هر کس آنجاست که گنجش آنجاست ؛ گنج منافق در حصار دنیاى مادى است ، دلش هم در همین حصار است و ذکرش هم در همین جا و براى همین جا است .
از حضرت عیسى (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
بحق اءقول لکم : ان قلوبکم بحیث تکون کنوزکم ولذلک الناس یحبون اءموالهم وتثوق الیها اءنفسهم ، فضعوا کنوزکم فى السماء حیث لایاکلها السوس ولا ینالها اللصوص (٧٦).
پس فرمودند حق مى گویم به شما: مسلما دل شما در جائى است که گنج شما در آنجاست و براى این است که مردم اموال خود را محبوب مى دارند و نفوسشان مشتاق آنهاست ؛ پس گنج هاى خود را در آسمان بگذارید، درجائى که نه کرمى آنها را بخورد و نه دزدى آنها را بدزدد.
انسان مومن ذخیره اش خداست و گنجش را نزد خدا بودیعت نهاده ؛ پس دلش هم پیش خدا و مشتاق خداست ، ذکر خدا در دلش پرتوافکنده و جز خدا و سخن حق ، چیزى بر زبان جارى نمى کند.
چون "ذکر" منافقین براى دنیاست ، قلیل است ، چون دنیا قلیل است .
فما متاع الحیاة الدنیا فى الاخرة الا قلیل (٧٧).
متاع زندگى دنیا در مقام آخرت جز متاعى اندک ، چیزى نمى باشد.
اما انسان مومن ذکر خدا در دل دارد و دل را ماءواى خدا قرار داده ، لذا ذکرش کثیر است ، کثیرا فى نفس است .
حضرت در این روایت فوق مومن ومنافق را در کثرت وقلت از نظر رقم ندانسته است بلکه از نظر قلب و زبان ، ظاهر و باطن ، سر وعلن بیان داشته است . یعنى منافق زبانش ذاکر است و باطنش غافل ، اما مومن باطنش ذاکر وظاهرش عامل است ، او چه مردم باشند چه نباشند خود را در حضور خدا مى داند، و براى آنکه همیشه در حضور اوست ذکر مى گوید: چنانکه منافق براى آنکه در حضور مردم است ذکر مى گوید و تا در حضور کسى نباشد زبان از ذکر مى بندد، تا مردم رفتند یا او از حضور مردم رفت ، ذکرهم از لبش مى رود، چون قلبش وابسته به دنیا و منقطع از خداست اما مومن همیشه در حضور خدا است ، لذا همیشه و در همه حال ذاکر و عامل است .
بله ، خیلى ها هستند که به زبان ذکر مى گویند ولى درونى تاریک و غافل از خدا دارند، در صورتى که خیلى ها زبان بسته اند در حالیکه درونى روشن و مرتبط با خدا دارند و بازبان دل و عشق "سبحان الله " مى گویند.
چه زیبا فرمود امام صادق (علیه السلام):
عن عمرو عن اءبى عبدالله (علیه السلام) قال ، قال لنا ذات یوم : تجد الرجل لایخطى بلام ولا واو خطیبا مصقعا ولقلبه اءشد ظلمد من اللیل المظلم ، و تحد الرجل لایستطبع یعبرعما فى قلبه بلسانه وقلبه یزهر کما یزهرالمصباح (٧٨).
عمرو مى گوید، روزى حضرت صادق (علیه السلام) به ما فرمودند:
"مى یابى مردى را چنان خطیب و بلیغ ، که در سخنورى نه لامى ونه واوى خطا نمى کند، خطیبى است زبر دست و شیوا ولى قلبش از ظلمت شب ظلمانى و تاریک ، تاریکتر است ، و همچنین مى یابى مردى را که نتواند آنچه که در قلب دارد به زبان آورد، اما قلبش روشن است و مانند چراغ ، نور افشانى مى کند".
به این دو بیت هم توجه فرمائید:
او به ظاهر واعظ احکام بود / لیک در باطن صفیرودام بود من گروهى را میشناسم زاولیاء / که دهانشان بسته باشد از دعا
خداوند متعال به حضرت عیسى (علیه السلام) فرمودند:
یا عیسى قل لظلمة بنى اسرائیل : غسلتم وجوهکم ودنستم قلوبکم اءبى تغترون اءم على تجترئون تطیبون بالطیب لاءهل الدنیا واءجوافکم عندى بمنزله الجیف المنتنة کاءنکم اءقوام میتون (٧٩).
"اى عیسى بگو به ستمکاران بنى اسرائیل :
که صورتهاى خود را شستید ولى دلهایتان را زشت و چرکین ساختید، آیا مرا فریب مى دهید؟ یا برمن جراءت مى کنید؟ خودتان را براى اهل دنیا با عطر خوشبو مى کنید با اینکه اندرونتان در نزد من به منزله مردارهاى گندیده بد بو است ، به طورى که گویا شما اقوامى مرده هستید".
این جیفه هاى گندیده با قلبى سیاه مى خواهند بگویند لا اله الا الله !
کلمه طیب و پاک و منزه موحدان برلبهاى منافقان و ظالمان مکار جارى شود نمى شود، مگر براى بى دین کردن مردم وجا دادن خودشان ؟
آرى ، اینان ظاهر خود را مى آرایند در حالى که درونى گندیده و تاریک دارند، گویا خود را در محضر خدا نمى بینند و او را برخود ناظر نمى دانند؟
دل نگه دارید اى بى حاصلان / در حضور حضرت صاحب دلان پیش اهل تن ادب برظاهر است / که خدا زیشان نهان را ساتر است پیش اهل دل ادب برباطنست / زآنکه دلشان برسرایر فاطنست تو بعکسى پیش کوران بهرجاه / باحضور آیى نشینى پایگاه پیش بینایان کنى ترک ادب / نارشهوت را از آن گشتى حطب چون ندارى فطنت و نورهدى / بهرکوران روى را میزن جلا پیش بینایان حدث در روى مال / نازمیکن با چنین گندیده حال (٨٠)
پس بیائیم با قلبى پاک و پر از محبت خدا و منقطع از تعلقات مادى و دنیوى ، زبان به ذکر خدا بگشائیم و سرود جاودان " لا اله الا الله " را خالصانه از اعمال وجود خود سردهیم و از زبان تمام کائنات بشنویم .
١٤ - قال الله عزوجل لعیسى (علیه السلام): "یا عیسى اذکرنى فى نفسک اءذکرک فى نفسى واذکرنى فى ملاءک اءذکرک فى ملاء خیر من ملاء الادمیین "(٨١).
یا عیسى اءلن لى قلبک و اءکثر ذکرى فى الخلوات واعلم اءن سرورى اءن تبصبص الى و کن فى ذلک حیا ولا تکن میتا(٨٢).
خداوند عزوجل به عیسى (علیه السلام) فرمود:
"اى عیسى مرا در نفس خود یادکن تا من نیز تو را به یاد آرم ، و مرا در میان مردمان یاد کن تا من نیز تو را در میان جمعى بهتر از آدمیان یاد کنم ".
"اى عیسى دلت را براى من نرم کن و در خلولتها بسیار یاد من کن ، و بدان که شادى من به این است که براى من تواضع کنى و در این باره زنده باش و مرده مباش ".
آرى ، پاداشى بالاتر از ذکر براى خدا نیست ، اگر مى خواهیم دست عنایت خدا بالاى سرما باشد که باشد و خدا ما را از یاد نبرد (از نظر دور نکند) باید یاد او کنیم آنهم در قلب ، یعنى در هر جا که هستیم قلبمان به یاد خدا متذکر باشد، و چیزى جز یاد او دل ما را به تصرف در نیاورد. در اجتماع و در میان مردم که قرار مى گیریم ، اگر آنان به ما احترام مى گذارند، یا با ما بدرفتارى مى کنند،... خدا را یاد کنیم تا هم در برابر احترام مردم طغیان نکنیم ، و غرور نورزیم ، و هم در برابر بدرفتاریها نگران و مضطرب نشویم .
به یاد او باشیم ، تا آنچه که در بازار وجود دارد، دل ما را نفریبد و موجب غفلت ما نشود.
باید دل خویش را با شب زنده داریها، کمک به فقراء و مستمندان ، دست کشیدن بر سر یتیمان و تیغ کشیدن بر گلوى ظالمان و دشمنان خدا... نرم گردانیم و از قساوت و سختى به در آوریم تا در آن تخم نیک روئیده شود.
پس در جمع و در خلوت در منبر و محراب در سنگر و در اطاق ریاست ... بالاخره در همه جا خدا را ناظر و شاهد ببینیم و با یاد او خود را زنده و شاداب گردانیم و آنطور که او مى خواهد یادش کنیم . و همانند طفلى که گریه مى کند و ناله سر مى دهد، تا مادر پستانش را به دهن او بگذارد و وقتى که مادر مى خواهد پستان به دهانش بگذارد، چنان از شوق نفس مى زند و خود را تکان مى دهد... و یا همانند بچه اى که براى گرفتن پول یا چیز دیگر از پدر خود، به دور او مى چرخد و گریه مى کند و او را به جان عزیزانش سوگند مى دهد... تا از پدر آنچه را که مى خواهد بگیرد.
و به زبان لغت : همانند کلبى که به دور خانه براى خورد غذا... چنان از خود تملق نشان مى دهد، دم تکان مى دهد، مى نشیند و بلند مى شود، تا صاحبخانه را راضى کند و از او غذا بگیرد (البته گرچه این مثالها همه دورند) ولى باید خدا را هم آنچنان که او راضى باشد یاد کنیم ، یعنى یادى نیازمندانه ، فقیرانه ، متملقانه ، ملتمسانه ...
آنگاه ، در این یاد کردن زنده باشیم ، نه مرده ؛ فقط به جسم زنده نباشیم ؛ بلکه به دل و جان زنده باشیم دل باید زنده باشد، بعضى ها لب هایشان زنده است و حال آنکه دلهایشان مرده ، این ذکر رضایت بخش نیست ، چون دل ، زنده و ذاکر نبود، بلکه فقط بازى و جنبش لب بوده است .
وکن فى ذلک حیا ولا تکن میتا.
١٥ - عن اءحدهما (علیهما السلام ) قال : لایکتب الملک الا ماسمع ، وقال الله عزوجل : واذکر ربک فى نفسک تضرعا وخفیة ، فلا یعلم ثواب ذلک الذکر فى نفس الرجل غیر الله عز وجل لعظمته (٨٣).
از امام صادق یا امام باقر (علیهما السلام ) روایت شده که فرمود:
فرشته جز آنچه را که مى شنود نمى نویسد، و خداى عزوجل فرموده است : و یادکن پروردگار خویش را در درون خود با حالت تضرع و خوف ، پس کسى نمى داند ثواب و عظمت این ذکر را که در درون مرد است جز خداى عزوجل .
چقدر سخنى جالب و درربار است ، درود خدا بر گوینده این سخن و آنانکه این سخن در عظمتشان بیان شد.
مى فرماید: فرشته تنها آن چیزهایى را مى نویسد که مى شنود، او اذکار مسموع را ثبت مى کند، ولى آنچه در قلب و جان است ، خدا مى داند، و ثوابش را هم خدا مى داند، زیرا آن ذکر بقدرى عظیم است که حتى فرشتگان به عظمت آن پى نمى برند و نمى توانند و نمى دانند درجه آن ذکر را بنویسند، درجه آن را خداوند متعال مى داند.
این است عظمت ذکر درون ، و این است مقام و ارزش صاحبان خالص این ذکر با این اذکار و افعالشان در پرتو لطف حق به جائى مى رسند که گاهى فرشتگان از رسیدن به آنجا عاجز و ناتوانند، همچنانکه از ثبت و ضبط درجات ذکر قلب آنان ناتوانند.
"شد فزون از ملائک این بشر در آزمون ".
این قسمت بحث خود را با ذکر نمونه اى از زندگى گویندگان خالص الله اءکبر به اتمام مى رسانیم :
با بانگ الله اکبر بت خانه را ویران کرد:
مرحوم میراءبوالقاسم میرفندرسکى از جمله عرفا و حکماى عصر شاه عباس بزرگ صفوى بوده که زندگى آزاد و بدون قید و تکلف او، احوال عارفانه و سیر وسیاحتش در هندوستان معروف مى باشد.
ما، در اینجا توجه شما را به نمونه اى از سیرو سیاحت ایشان در هندوستان جلب مى کنیم :
این نمونه را مرحوم حاج ملا احمد نراقى این مرد فاضل و عالم ربانى در کتاب معروفش "مثنوى طاقدیس " ذکر نموده است :
میرفندرسکى در سیاحت خود در هندوستان ، گذارش به شهرى افتاد که آباد و بسیار خوش آب و هوا بود، و آن مردمى داشت که تماما بت پرست بودند. میرفندرسکى مدتى در آن شهر اقامت گزید روزى براى تماشاء به بت خانه بزرگ شهر رفت ، بت خانه بسیار وسیع و مستحکم بود، مردم در آنجا به پرستش بت ها مشغول بودند. میرفندرسکى داخل آن بت خانه شد و گفتگوهاى میان او و بت پرستان در گرفت ، از هر درى سخنى به میان آمد، تا اینکه یکى از برهمنها رو به میرفندرسکى کرد و گفت : که هر چیزى که اصالت داشته باشد ماندگار مى ماند، این بت خانه بیش از دوهزار سال است که هم چنان محکم و استوار برجاى مانده است ، در حالیکه مساجد مسلمانان پنجاه یا شصت سال که عمرشان بگذرد فرو مى ریزد و این دلیل آنست که مساجد اصالت و منشاء صحیحى ندارند.
میرفندرسکى پاسخ داد که مطلب برعکس است ، سنگ و گل مساجد چون تاب و تحمل نام خدا را ندارند از هم مى پاشند:
طاعتى کان را فلک ناوردتاب کوه از تحمیل آن کرد اضطراب
کى تواند سنگ و گل آنرا کشید مسجد و محراب زان نیروخمید
لوئیته قد تصدع خاشعا ضارعا من خشیت الله خاضعا(٨٤)
نور این نام گردان برطور تافت طور را تا پشت ماهى برشکافت
آتش سوزان از این نام جلیل سرد و سالم ماند از بهر خلیل
پس مسجد و محراب چگونه مى توانند با شنیدن چنین نامى آرام و قرار گیرند، میرفندرسکى خطاب به برهمن ادامه داد: آیا هیچ نام حق در این مکان شنیده شده است ؟ آیا صداى "الله اکبر" هیچ در اینجا بلند شده است ؟ اگر ذکر حق در این مکان آورده شود و بنیاد این مکان ازجا کنده نشود، آنگاه جاى تعجب است . برهمن در پاسخ میرفندرسکى گفت : حالا تو برخیز و هر قدر که مایل هستى در اینجا الله اکبر بگو و نماز بخوان تا ببینم چه اثرى خواهد داشت ؟
تادل مرد بزرگ آمد بجوش / غیرت اسلامش آمد در خروش پس زراه دین و پاک اعتقاد / کرد بر غیرت حق اعتماد تارسید الهامش از یزدان پاک / لاتخف من سحرهم والق عصاک (٨٥)
غیرت میرفندرسکى بجوش آمد و به برهمن گفت : فردا همین مکان موعدما و شماست من فردا خواهم آمد "والله اکبر" خواهم گفت ، آنگاه خواهید دید که این بت خانه به چه حال و روزى خواهد افتاد. میر به خانه برگشت و شب با خداى خود به راز و نیاز پرداخت و از خدا استعانت جست . بالاخره در روز موعود مردم به سوى بت خانه آمدند و با طبل و علم و پارچه هاى رنگارنگ و...
داخل بت خانه شدند و مانند همیشه به سجده افتادند و به طواف مشغول گشتند، و بعد منتظر ماندند که حکیم میرفندرسکى کى خواهد آمد و چه خواهد کرد؟
چشمشان بر راه پیرنیک راى / کزدرآمد لب پراز ذکر خداى پس بصدق نیت و دین درست / کرد تجدید وضو اندر نخست رفت بربام واذان آغاز کرد / صد در رحمت در آنجا باز کرد چونکه گفت الله اکبر گشت فاش / بر در و دیوار آن شهر ارتعاش مردمان از هرطرف بى اختیار / نغمه تکبیر گفتند آشکار چونکه گفت الله اکبر ناگهان / شد بلند آواز تکبیربتان از پس تکبیر میر ارجمند / خویش را بیرون از آن گنبد فکند پابرهنه چون برون از خانه جست / سقف و بنیادش همه درهم شکافت
پس از تکبیر گفتن میرفندرسکى بت خانه فروریخت ، مردم وقتى آن منظره را دیدند گرد میرفندرسکى حلقه زدند و اظهار داشتند که تا به حال از روى غفلت و جهالت عمرمان بر باطل مى رفت ، اینک آماده ایم که پذیراى حق شویم .
ماگواهانیم بر توحید حق / توبه ، توبه اى امیر از ماسبق پس بسوى بت خانه ها برتاختند / جمله بت ها را بخاک انداختند
این یک نمونه از آثار فراوان ذکر خدا است در این زمینه مردانى عارف و عامى بودند و هستند که با ذکر خدا آب از زمین برچیدند و یا آب از دل کویر برکشیدند، باگامهاى استوار به روى امواج دریاها راه رفتند و در لحظه اى کوتاه راه طویلى را طى کردند... و شما خود مى توانید با مراجعه به کتب اخلاقى و تاریخى این نمونه ها را دریابید.
پس اى عزیزان ، وقت آن رسیده که ماهم به خود آییم و خود را به خدا بسپاریم ، عاشق او باشیم و از معشوق ما، که معشوق جان عاشق است و عاشق زنده به معشوق .
عاشق محتاج است و مشتاق ؛ و معشوق غنى است ، و مشتاق ، غنى است از کل شى ء و مشتاق است به کمال یافتن عاشق ...
گشوده بودن درهاى توبه به روى ما، خود دلیلى است بر اشتیاق معشوق به عاشق . بدان و آگاه باش ، که انسان بدون عشق و ذکر خدا مرده است ، مرده اى که تن او تابوت اوست ، انسان غافل از "ذکر" حق ، مرده است ؛ زیرا "الذکر حیاة النفوس ".
حیات در پرتو "ذکر" خداست ، خودیابى در پرتو ذکر اوست و بس و خود باختن و از خود بیگانه شدن در اثر غفلت از ذکر اوست . آرى این ذکر خداست که روح ذاکر را تسخیر مى کند و این روح مسخر شده ذکر خداست که جهان مسخر اوست . باذن الله ، با دو آب و تمام کائنات بفرمان در مى آیند. به مرده فرمان مى دهد، جان مى گیرد، به جاندار امر مى کند، جان مى دهد، از درخت مى خواهد، از جا کنده مى شود، به ماه اشاره مى کند، دو شقه مى شود حرکتى مى کند، درب از قلعه خیبر مى کند... اذان مى گوید در و دیوار وجود با او هم صدا مى شود و بت و بت پرست هر دو به او مى گویند بت فرو مى ریزد و بت پرست ، حق پرست مى گردد.
"و اینک مى بینیم که نوجوانان مادر صحنه هاى جنگ و جهاد، در زیر بارش گلوله هاى آتش در دل شب با صداى دلنواز و نازنینشان ذکر مى گویند و پرده هاى ظلمت را مى شکافند و ظالم را ذلیل و اسیر مى کنند. صداى آنها بر غرش توپها و تانکها و انفجار بمبها استیلا مى یابد و گوش دشمن را کر مى کند و نورچهره آنها، چشمان دشمن را کور مى گرداند.
آرى اینها همان کبوتران عاشقى هستند که از دام طبیعت رهیده اند و آزادانه بر بام عشق فرونشسته اند. اینها همان روحهاى تسخیر شده ذکر خدایند که مرگ ندارند و پندار مرگ در مورد آنها، در درگاه حق ، از امور ناپسند است .
چرا که اینها زنده به عشقند و زنده به عشق هرگز نمى میرد؛ زیرا که آب حیات ، از حیات بخش یافته است .
اى برادر بیا تا غبار از دل بزدائیم ، همان دلى که ذکر از آن مى تراود، همان دلى که مهمانسراى الهى است ، عرش الله است ، حرم الله و رضوان الله است ، هر چه که ما این دل را پاک تر کنیم ، جلوه دوست در آن نمایانتر مى شود:
"دل سراى توست از آلودگى " پاکش مى دارم آرى آنکس که دل به خدا داده است و جز به ذکر خدا اشغال نورزیده است (٨٦). او دیگر دستش دست خدا؛ و چشمش چشم خدا و سخنش ذکر خدا مى شود...(٨٧).
ذکر خدا، در دلهایش حیات ، در گوشهایشان گوش و در چشمهایشان چشم است . پس دلهایشان آینه تمام نماى حسن منیع او و گوشهایشان شنونده ذکر او از در و دیوار وجود، و چشمهایشان بیننده او با هر چیز و قبل از هر چیز و بعد از هر چیز، مى شود.
گفت او را من زبان و چشم تو / من حواس و من رضا و خشم تو گوش دل مؤمن است سامع صوت خداى / گرچه بظاهر همى ملک پرازهاى و هوست
رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند: اتقوا فراسة المومن فانه ینظر بنورالله (٨٨).
از فراست مومن بترسید؛ زیرا او بانور خداوند مى نگرد".
آرى این مومن است که در درون جسم صغیر، عالم اکبر را مى بیند، و در مو، پیچش مو را و در قطره ، دریا را و در ذره ، خورشید را مى بیند. - چرا که نبیند؟
پس باید، من وتوهم عزت خود را بیابیم و بهاى خود را بدانیم و دل خود را از گناه بزداییم ان شاء الله تعالى .
در همین جا جلد اول را به پایان مى بریم و امید بر آن داریم که ضمن دعاى خیر شما به حول وقوه حق تعالى ، توفیق نشر بقیه جلدها را بیابیم انشاء الله .
والحمدلله رب العالمین - والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
این قسمت از بحث ما در مورد یکى از اقسام ذکر قلبى مى باشد، و آن یاد خدا در هنگامى که دشمن دیرینه بشر بادامهاى متفاوت و خطرناکش به سوى او هجوم آورده باشد.
این بحث را به حول وقوه پروردگار از دیدگاه قرآن و روایات ، مورد بررسى قرار مى دهیم ، شاید تذکرى باشد براى همه ما.
واما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذبالله انه سمیع علیم . ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون (٨٩).
"و چون از جانب شیطان وسواسى به تو رسید، به خدا پناه جوى که او شنوا و داناست . کسانى که تقوا پیشه کردند چون باپندارى شیطانى برخورد کنند، خدا را یاد کنند و در دم به بصیرت آیند".
در این آیات که سر آغاز بحث ما مى باشد، مطالب زیادى نهفته است :
١ - مداخله شیطان براى خراب کردن و فاسد نمودن کارها
٢ - راه مقابله با آن : یعنى استعاذه
٣ - معرفى اهل تقوى
٤ - ذکر خدا براى دفع شیطان و وسوسه هایش
٥ - بینایى و بصیرت اهل تقوى
مداخله شیطان : شیطان سعى و تلاشش بر این است که در هر کارى مداخله کرده و با تحریک و وسوسه هایش کارها را خراب و فاسد کرده و هم چنین اهل عمل را از فعالیت باز مى دارد، لذا در هر مکانى و لباسى قرار مى گیرد تا انسانهاى شاکر و ذاکر را غافل کرده و آنگاه از راه غفلت ، آنان را منحرف و نابود سازد، بنابراین از هر طرف بادامى مخصوص و مناسب براى ربودن دل انسان مهیا مى سازد تا در سرزمین دل انسانى رسوخ کند و آنجا را مسخر خود گرداند. قرآن در این زمینه مى فرماید:
قال فبما اغویتنى لاءقعدن لهم صراطک المستقیم . ثم لاتینهم من بین ایدیهم ومن خلفهم وعن ایمانهم وعن شمائلهم ولا تجداکثرهم شاکرین (٩٠).
"شیطان گفت : براى این ضلالتى که مرا نصیب داده اى ، در راه راست تو، بر سرراه آنان کمین مى نشینم ، آنگاه از پیش روى و از پشت سر و از سمت راست و چپشان به آنان مى تازم و بیشترشان را سپاسگزار نخواهى یافت ".
آرى شیطان بنابر حسادت دیرینه اش ، کمر بر اغواى بشر بسته است و بر سرراه راست پروردگار که تنها راه رسیدن به خدا و راه کمال و سعادت بشر است کمین کرده است تا آنان را که بر این راه اند با وسوسه ها و حمله هاى همه جانبه اش از راه بدر کند. و از هر طرف بر آدمى مى تازد. از پیش رو (یعنى آن حوادث خوش و ناخوشى که پیش رو دارد،) و هم از پشت سر (یعنى اولاد و اعقابش ) و هم از سمت راست (یعنى از راه دین و امور دینى اش ) و هم از سمت چپ (یعنى از راه گناه و معصیت ) به انسان حمله ور مى شود تا او را از شکر و ذکر پروردگار باز دارد.
حال چگونه باید مقابل شیطان به مبارزه برخاست و او را از خود دفع کرد؟ در جواب این سوال چند راه به ما ارائه داده شده است :
١ - استعاذه به خدا؛
٢ - ذکر خدا؛
٣ - شناخت و بینائى ؛
٤ - توکل به خدا؛
٥ - اخلاص که اینها از ویژگیهاى اهل تقوا مى باشند و مابه یارى خدا پیرامون آنها بحث مى کنیم .
هر زمانى که انسان گرفتار مشکلى مى شود یا خطرى براى او پیش مى آید، براى نجات خویش ، به کوشش و تلاش برخاسته و بدنبال پناهگاهى مى گردد تا خود را به آن پناه دهد و بدینوسیله از خطر محفوظ بماند. مثلا وقتى فقیر مى شود و احتیاج به پول پیدا مى کند، به شخص پولدارى پناه مى برد تا او را کمک رساند. و وقتى که کسى به او حمله مى کند، قدرتمندى را مى خواند تا او را یارى کند و امثال ذلک .
حال ، دشمنى که هر لحظه در کمین انسان است تا او را از راه راست منحرف و او را اغوا سازد، چگونه باید با او مقابله کرد؟ در این حمله و خطر باید به کى پناه برد؟ پناهگاه آدمى در این حمله کیست ؟
پناهگاه آدمى خداست ، قوى ترین پناهگاه فریادرس آدمى ، تنها فریادرس عالم ، خداست . اوست که اگر آدمى به او پناه برد و او را صدا زد، نجات مى یابد و الا سقوط خواهد کرد.
در این حمله جز خدا فریادرسى نیست و کارساز نخواهد بود، لذا مى بینیم که در آغاز و انجام هر امرى تاءکید شده است که به خدا پناه ببرید، همان پناهگاه امن و امان . اگر مى خواهى قرآن را که ذکر خداست بخوانى ، به خدا پناه ببر.
فاذا قراءت القرآن ، فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم (٩١).
اگر مى خواهى از خانه خارج شوى یا به آن داخل گردى از شر شیطان به خدا پناه ببر، در ورود و خروج از مسجد به خدا پناه ببر، در عبادت خدا و هر کار دیگر به خدا پناه ببر.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم .
آیات قرآن
آیه اول :
فاذا قراءت القران فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم .
"و چون خواهى تلاوت قرآن کنى از شیطان مطرود، به خدا پناه جوى ".
آرى باید آن وقت که مى خواهیم قرآن بخوانیم ، دل خویش را از همه چیز، جز خدا پاک کنیم . باید ارتباط خود را با همه چیز الا خدا قطع کنیم . و چون در انجام این امر مهم ، خطر زیاد است و از همه خطرناکتر مواظبت شیطان است ، باید به خدا پناه برد تا آن هنگام که بخواندن قرآن مشغولیم ، خداوند متعال ما را از اغواى شیطان پناه دهد.
زیرا قرآن براى انسان ذکر و شفا است . لذا شیطان براى ایجاد جدایى بین انسان و قرآن که جدایى بین درد است و درمان ، جدایى بین نقص است و کمال ، جدایى بین ماءموم است و امام و... قد علم مى کند و مشغله ها پیش مى کشد تا انسان با گرفتار شدن به آنها از خواندن قرآن بازماند و دیگر کلام خدا را بر زبان نیاورد.
و وقتى که بین انسان و قرآن فاصله ایجاد شد، دیگر نمى تواند موفق شود گناه قلب او را تاریک مى کند و سرانجام از خضوع در برابر خداوند و آیات او باز مى دارد.
این فاصله همان حجاب بین نابینا و بینایى ، چون انسان بدون قرآن نابینا است ، اگر بین او و قرآن فاصله افتاد بهمان اندازه از بینائى و بصیرت فاصله مى گیرد؛ زیرا که قرآن کتاب نور و بصیرت و هدایت است .
قد جاءکم من الله نور وکتاب مبین (٩٢).
"و همانا از جانب خدا براى هدایت شما نورى عظیم و کتابى به حقانیت آشکار آمد".
قد جائکم بصائر من ربکم (٩٣) - هذا بصائر من ربکم وهدى ورحمة لقوم یومنون .
آشنائى با قرآن سبب پیمودن راه سعادت و سلامت است ، راه نجات از دنیاى کفر و شرک و الحاد است ، راه نجات از ظلمت ها و تاریکى هاست . آنکس که با قرآن است پیروز و موفق خواهد بود. قرآن نور است و نور روشنگر است ، لذا قرآن روشنگر و بیانگر است . هر کس در پرتو چنین نورى هدایت شود از خطرها مصون مى ماند.
یهدى به الله من اتبع رضوانه سبل السلام ویخرجهم من الظلمات الى النور باذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم (٩٤)
"خدا به وسیله آن کتاب هر کس را که در پى خشنودى او راههاى سلامت را بپوید، هدایت مى کند؛ وایشان را از تاریکى هاى جهل و گناه بیرون مى آورد و به عالم نور داخل مى کند به راه راستشان هدایت مى کند".
لذا شیطان نمى گذارد انسان در این راه نور گام بردارد و در پرتو هدایتهاى این نور به مقصد برسد؛ مى خواهد انسان همیشه در تاریکى ها بماند و او را فرمان برد.
پس بیایید به خدا پناه ببریم که مبادا شیطان بین ما و برنامه سعادت ما، بین ما و راه امام ما، بین ما و درمان ما جدایى اندازد.
وننزل من القران ماهو شفاء ورحمة للمومنین (٩٥).
"و ما فرو فرستادیم از قرآن آنچه را که مایه شفاء و رحمت است ".
چون شیطان نمى خواهد انسانها به خدا نزدیک شوند، لذا هنگامى که انسان مى خواهد از دردها به درمان ها رود، از ظلمت ها به نور و از بعد به قرب رو آورد، بیشتر وسوسه مى کند و حضور خود را قوى تر مى کند تا بتواند بیشتر در دل او رخنه کند و آدمى را در دردهاى اعتقادى و عملى اش باقى نگهدارد.
یااءیهاالناس قد جائتکم موعظة من ربکم وشفاء لما فى الصدور وهدى ورحمة للمومنین (٩٦).
"اى مردم کتابى که همه پند و اندرز و شفاى دلها و هدایت و رحمت است براى مومنین از جانب پروردگار براى شما آمده است ".
شیطان نمى گذارد انسان با خواندن قرآن دردهاى دل و فکرش را در میان بخشد؛ زیرا که قرآن سخن خداست با خلقش ، و تنها برطرف کننده بیماریهاى علمى و عملى است ، نه تنها درمان است بلکه شفاست ، یعنى هر آنکس که با او ماءنوس شد. سلامت و مصونیت مى یابد وگرنه در دردها مى پیچد و مى میرد - مردنى زودتر از اجل .
بنابراین ، باید براى ممارست جسمى و روحى با قرآن ، ظاهرى طاهر و درونى پاک داشته باشیم ، که "لایمسه الا المطهرون ".(٩٧)
پس بکوشیم که از قرآن جدا نگردیم ، زیرا بدون اتصال و انس با قرآن از ما چیزى جز سبعیت و حیوانیت باقى نمى ماند. ما اگر با قرآن بودیم و از اغواء شیطان به دور ماندیم ، دیگر نه در عقیده مردد خواهیم بود و نه در عمل کسل و سست خواهیم شد. بلکه قلبى پاک و آرام و فکرى زنده و عالى خواهیم داشت .
قرآن برنامه سعادت زندگى دو جهانى ماست و بدون آن کور و کر و لال و حتى مرده خواهیم بود، و بدین خاطر است که شیطان نمى خواهد انسان با قرآن ماءنوس باشد؛ تا اینکه نه راه را بشناسد و نه مقصد را بیابد و به طور کلى از خدا دور بماند پس فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم
آیه دوم :
واما ینزغنک من الشیطان نزغ فاستعذ بالله انه سمیع علیم (٩٨).
"چون از شیطان وسواسى به تو رسید به خدا پناه جوى که وى شنوا وداناست ".
شیطان مى کوشد که انسان را از انجام تکالیفش باز دارد و او را مطیع خود سازد تا جائى که دیگر پیروى شیطان را وظیفه خود بداند. لذا در معنى نزغ گفته اند: به معناى کمى تکان دادن است ، و همچنین معانى دیگر، مانند: دو بهم زنى ، فتنه انگیزى ، اخلالگرى فاسد کردن و امثال ذلک . و نزغ الشیطان . را گفته اند یعنى : وسوسه هاى شیطانى . پس شیطان با وسوسه هایش حول قلب انسان مى چرخد تا او را تکان دهد و از قله رفیع فضیلت پایین اندازد. او را تکان مى دهد تا از راهى که تیزتر از شمشیر و باریکتر از موست بیندازد. او را تکان مى دهد تا بلغزد و از ادامه راه بازماند و بین او و کمال لایقش فاصله افتد، او را از انجام وظایف دینى اش باز مى دارد و به گناه وا مى دارد و در دلش وسوسه مى اندازد تا آن را به تصرف خود در آورد و از جاى بکند.
بنابراین ، باید با استعاذه به خدا و یارى جستن از او خود را از شر شیطان محفوظ بداریم که خدا شنوا و داناست ، او سخن دل را مى شنود و به آنچه پنهان است ، آگاه است ، "انه سمیع علیم "
آیه سوم :
وقل رب اعوذبک من همزات الشیاطین واءعوذبک رب ان یحضرون (٩٩).
"وبگو خدایا از وسوسه و فریب شیطان به تو پناه مى آورم و همچنین به تو پناه مى برم - پروردگارا - از اینکه شیاطین در مجلسم حاضر شوند".
انسان براى نزدیکى به خدا با موانع زیادى برخورد مى کند و از یک طرف باید به خود شیطانى اش جواب نه ، بدهد و بر ممنوعیت هاى دینى صبر ورزد و از طرفى بر سختى هاى راه صبر کند و با تحمل آنها راه ادامه دهد.
زیرا اگر کسانى از ادامه راه ماندند، به خاطر همین دو علت بود:
١ - سختى راه
٢ - گناه و عدم صبر بر ممنوعیتهاى دینى .
لذا شیطان هم با وسوسه هاى خود مى کوشد که انسان این راه را طى نکند و در آن مسیر گام بر ندارد و هم سختى ها و شدائد را در دیدگاه انسان ناگوار و قهرآمیز جلوه گر مى سازد یالذائذ دنیوى را در نظر او زیبا و گوارا جلوه مى دهد تا بدین وسیله او را بر زمین بکوبد و از حرکت به سوى خدا باز دارد.
باید به خدا پناه برد، چون دورى از خدا قابل تحمل نیست اگر چه آتش دوزخ قابل تحمل باشد، باید از حضور شیطان در نزد خویش و در منزل خویش به خدا پناه برد چرا که حضور شیطان برابر است با خروج عقل و ادب و اگر این حضور تحقق یابد:
قدسیان گویند الفرار والفرار / گوشه گیرد عقل و گرید زار زار
پس بیایید تا با هم حال خویش را چون "فیض کاشانى " بیان داریم :
جان ندارد جز تو کس یا مستغاث / خسته را فریاد رس یا مستغاث مى رباید دل زمن هر دم بتى / هم توگیرش باز پس یا مستغاث محو خود کن فیض را تابى رخت / برنیارد یک نفس یا مستغاث
باید همیشه در پناه خدا و در حضور او باشیم و جایى براى حضور شیطان باقى نگذاریم و دل به خدا بندیم تا خانه و ماءواى او باشد و لاغیر؛ که اگر چنین نشد، بت خانه اى بیش نیست .
حال به همین آیات بسنده خواهیم کرد و مساءله اى را که مربوط به این آیات است ، مطرح مى کنیم :
استعاذه قلبى : منظور از استعاذه اى که در این آیات مطرح شد، خداوند سبحان ، پیامبر وامت را بدان امر فرمود. استعاذه زبان نیست بلکه استعاذه دل است . منظور از استعاذه ، گفتن "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم " تنهانیست . شما اگر توجه کرده باشید، در آیات گذشته (١ و ٢) خداوند نفرمودند. بگو، "پناه بر خدا" بلکه فرمود: "فاستعذ،" از خدا پناه بخواهید. این خواستن ، تقاضاى دل است ، نه گفتن زبان ، این حال و وظیفه قلب است نه جنباندن زبان ، قلبا باید گفت : اعوذ بالله ... نه لفظا، گاهى قلب مسخر شیطان است و انسان مى گوید: اعوذ بالله ...، یا مى گوید لعنت بر شیطان ، این تعویذ و لعن را خود شیطان مى گوید، وقتى که دل مال او باشد، زبان هم در اختیار اوست .
تا زهر بد زبانت کوتاه نیست / یک اعوذت اعوذ بالله نیست بلکه آن نزد صاحب عرفان / نیست الا اعوذ بالشیطان گاه گوئى اعوذ و گه لاحول / لیک فعلت بود مکذب قول سوى خویشت دو اسبه مى راند / برزبانت اعوذ مى راند طرفه حالى که دزد بیگانه / شد همراه صاحب خانه همچو او مى کند فغان و نفیر / در بدر کوبکو که دزد بگیر
باید با زبان دل گفت ، اعوذ بالله ... و حال باید حال استعاذه باشد نه قال ، که اگر چنین نبود و دل مسخر یاد خدا نبود، آن زبان گوینده زبان شیطان خواهد بود. خداوند مى فرماید:
ومن یعش عن ذکرالرحمن ، نقیض له شیطانا، فهوله قرین ، وانهم لیصدونهم عن السبیل ویحسبون انهم مهتدون ، حتى اذا جاءنا قال یالیت بینى وبینک بعدالمشرقین ، فبئس القرین (١٠٠)
"و هر کس از یاد خداى رحمان خود را به کورى بزند، شیطانى برایش مقدر مى کنیم تا همواره قرینش باشد، و شیطانها این گونه افراد را از راه حق جلوگیرى نمایند و منصرف مى کنند، و آن وقت است که خیال مى کنند راه حق همین است که آنان مى روند، تا آنکه یکى از آنان را مرگ فرا رسد و در حالیکه قرینش هم با او مى باشد نزد ما آید، آن وقت برایش کشف مى شود که آنچه را که خیال مى کرد باطل بوده و به قرین خود مى گوید: اى کاش بین من و تو به مقدار فاصله بین مغرب و مشرق دورى مى بود و من همنشین تو نمى شدم ، که چه بد همنشینى هستى ".
آرى آنان که خود را از یاد خدا به کورى زدند و از ذکر الله منصرف مى شوند، خداوند در کنار قلب آنان شیطانى را مقدر و مقرر مى سازد، و وقتى شیطان قرین این شکور غافل از یاد خدا شد، دیگر با زبان او حرف مى زند. اگر خواست کارى بکند با اعضاء و جوارح او انجام مى دهد، با چشم او نگاه مى کند، با گوش او مى شنود و... امثال ذلک .
این انسان که از دیدن ذکر حق کور شده است ، وقتى مى گوید من چنین و چنان مى کنم ، من چنین مى بینم ، هر چه بخواهم مى کنم ، مى بینم ، مى شنوم ... این من ، من شیطان است که دارد به زبان او حرف مى زند، وقتى شیطان در جان آدمى خانه کرد، دیگر او را به استخدام خود در مى آورد. تا نقشه هایش را به وسیله او و اعضایش عملى سازد
آن دلى که شیطان در آن جاى گرفت ، دیگر نمى تواند حق بین باشد، بلکه شیطان بین است ، او دیگر نمى تواند حق بگوید، چونکه با باطل قرین است . اگر این همنشینى دل ادامه یابد، دیگر خود شیطان مى شود و قرین دیگران مى گردد و جامعه را به فساد مى کشد.
عاقبت آن همنشینى و وداد / مى شود منجر به وصل واتحاد خود شود آن روح دیوى و چه دیو / هم زمکرش جمله دیوان درغریو خود شود شیطان ، چه شیطان اى امان / گشته شیطان طفل ابجد خوان آن فخر از شاگردیش شیطان کند / مشکل شیطان همه آسان کند همچو آن هیزم که شد از قرب نار / آتش سوزنده با دودو شرار روح هم چون گشت باشیطان قرین / مى شود انجام شیطان لعین هم بود خود مصدر کفر و نفاق / هرفسادى را هم از وى اشتقاق نیست شیطان را به او کارى دگر / خود بود شیطان و از شیطان بتر او به عصیان گر چه شیطان درکمند / در فساد، او گرچه اهریمن به بند دیو، دست از امر و نهى اش بازداشت / هم فساد کار او با او گذاشت چون ورا اماره مکار دید / جان او از امرو نهى اش آرمید باخبر باش اى رفیق هوشیار / تانیاید دست دشمن در حصار هان وهان زین خادمان غافل مباش / غافل از این هادمان دل مباش
اینگونه افراد دیگر افسار امور خویش را به شیطان سپرده و او را عهده دار امور خود گردانیده و شیطان هم آنها را به نفس اماره شان مى سپارد.
شیطان مهمترین کارى که درباره این افراد انجام مى دهد، این است که نمى گذارد آنان راه بروند، "لیصدون عن سبیل الله " آنان را در گل فرو مى نشاند تا از حرکت به سوى عالم اعلى و مقامات معنوى باز دارد و چنانشان مى کند که خیال کنند راه درست همانست که مى روند.
یکى از دوستان ما نقل مى کرد که در محلشان دزدى بود که هر وقت مى خواست براى دزدى از خانه خارج شود مى گفت : خدایا به امید تو! عجبا! این زبان ، زبان شیطان است و امید، امید به شیطان است نه امید به خدا براى معصیت خدا، بانام خدا مى خواهد خارج شود!
آن مرد شقى پلید، که على را در مسجد خدا و محراب خدا، بانام خدا شهید کرد در حقیقت ولى خدا را با نام خدا به شهادت رساند!! اینان سرانجام در روزى که از دنیا مى روند، مى بینند که افکار باطلى داشتند، در حالیکه آن را حق مى پنداشتند برایشان کشف مى شود که عمرى را به بیراهه رفته بودند، بیراهه اى که ختم آن به جهنم است و خداوند در این زمینه مى فرماید:
قل هل ننبئکم بالاءخسرین اعمالا، الذین ضل سعیهم فى الحیاة الدنیا وهم یحسبون انهم یحسنون صنعا(١٠١).
"بگو آیا مى خواهید بشما خبر دهیم از کسانى که در اعمالشان از هر کس دیگر بى بهره ترند؟ کسانى هستند که در دنیا هر چه مى کردند بیراهه بود و مى پنداشتند که کار خوبى مى کنند".
اینان در روز قیامت در مى یابند که چه بد قرینى داشته اند و آنگاه از او بیزارى مى جویند، روزى که بیزارى از آن سودى ندارد، قرین خویش را مخاطب قرار داده به او مى گوید: اى کاش فاصله بین ما و شما به اندازه فاصله بین مشرق و مغرب مى بود.
پس بیائیم ، قلب خویش را مسخر یاد خدا کنیم و ذکر او را قرین دل قرار دهیم و دیدگان خویش را از حجاب به درآوریم و بذکر حق بینا گردانیم و با شور و حالى خدا پسندانه به خدا پناه ببریم ، "فاستعذ بالله من الشیطان الرجیم ".
تا که دل بایاد حق باشد قرین مى نیابد ره در آنجا آن لعین
و عملا استعاذه بخدا را پیشه خود قرار دهیم زیرا که خداوند متعال درون و حال را بنگرد نه برون وقال را.
...ولکن یؤ اخذکم بما کسبت قلوبکم (١٠٢).
"خدا شما را در مورد دست آوردهاى دلهایتان مواخذه مى کند".
و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) مى فرماید:
ان الله لاینظرالى صورکم واموالکم ولکن ینظر الى قلوبکم واءعمالکم (١٠٣).
"خداوند به صورتها و دارائى هاى شما نگاه نمى کند، لکن به قلوب و اعمال شما نگاه مى کند".
دومین راه براى دفع شیطان و وسوسه هایش و همچنین صبر بر انجام ندادن گناه و عصیان از فرمان حق ؛ ذکر خداست .
ذکر خدا عامل استقامت در مبارزه با دشمن درون و برون است و هم عامل موفقیت و پیروزى بر دشمنان و سبب رشد و سعادت آدمى مى باشد، قرآن "ذکر" را به عنوان یکى از ویژگى هاى اهل تقوى معرفى مى کند:
ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون (١٠٤)
"کسانى که پرهیز کارى را پیشه کردند چون با پندار شیطانى برخورد کنند، خدا را یاد کنند و در دم به بصیرت آیند".
تقوى پیشه گان : چه کسانى مى توانند در برخورد با وسوسه هاى شیطانى ، پیروز و غالب آیند؟ آنانکه خدا را ذکر مى کنند، ذاکران خدا چه کسانى اند؟ تقوى پیشه گان ؛ آنانکه اهل تقوایند و مى توانند با یاد خدا، دشمن را از خود دور کنند.
تقوى یعنى صیانت ذات از مداخله شیطان ، یعنى خود را حفظ کردن . تقوى یعنى آن نیروئى معنویى که انسان را از انجام گناه باز مى دارد، آن نیرویى که انسان در اثر حمایتش از گناه دورى جسته و از خدا مى ترسد و در عین حال عاشقانه به سوى او گام بر مى دارد، تقوى یعنى نیروئى که انسان را مالک خود مى کند و به انسان ارزش مى بخشد و از ضد ارزشها پاک مى کند تقوى یعنى عمل به واجبات الهى و ترک محرمات الهى ؛ یعنى عمل به آنچه که خدا امر فرموده و ترک آنچه که خدا نهى فرموده است . ما در اینجا قصد بحث مفصلى پیرامون تقوى را نداریم ، بلکه تنها مختصرى در این مورد از دیدگاه نهج البلاغه بحث مى کنیم :
امام على (علیه السلام) مى فرمایند: الا وان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها وخلعت لجمها فتقحمت بهم فى النار الا وان التقوى مطایاذلل حمل علیها اهلها واعطوا ازمتها فاوردتهم الجنة (١٠٥).
"آگاه باشید که همانا خطاها و گناهان ، مانند اسبهاى سرکش و لجام گسیخته اى هستند که لجام از سر آنها بیرون آورده شده و اختیار از کف سوار بیرون رفته باشد و عاقبت ، اسبها سواران خود را در آتش اندازند. و آگاه باشید که تقوى مانند مرکب هاى رهوار و مطیع و رامى هستند که مهارشان در دست سوار است و آن مرکبها با آرامش سواران خود را به سوى بهشت مى برند".
آرى ، انسانهاى باتقوى نسبت به دایره وجود خویش مدیریت لایقى کسب کرده اند و بر وجود خویش حاکم گشته اند، و بر نفس اماره سرکش خود ولایت و ربوبیت یافته اند؛ زیرا که به دهن اسب سرکش نفس اماره ، لجام زده اند، چنانکه پیشواى متقیان على (علیه السلام) فرمودند:
فاخذ امرؤ من نفسه لنفسه واخذ من حى لمیت ومن فان لباق ومن ذاهب لدائم ، امروخاف الله وهو معمر الى اجله ومنظور الى عمله . امرؤ لجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسکها بلجامها عن معاصى الله وقادها بزمامها الى طاعة الله (١٠٦).
"مردانى که از خود براى خود و از زندگى براى مرگ و از فنا براى هستى و بقا، و از رونده و گذرنده براى پاینده و باقى ، بهره گرفته اند و مایه فراهم آورده اند تا در آخرت آنها را بکار آیند. مردانى که از خدا ترسیدند در حالیکه تا رسیدن مرگ آنها را فرصت داده اند و تا انجام عمل آنها را مهلت داده اند. آنها مردانى اند که نفس سرکش خود را لجام زده و مهار آنرا در اختیار دارند، پس نفس سرکش را بوسیله لجام کردنش از آنچه که خداوند نهى فرموده باز داشته و مهار آنرا بسوى طاعت و فرمانبرى از خداوند مى کشند".
ببینید امیرالمومنین على (علیه السلام) در این جملات درربار شان مردانى را معرفى مى کند که :
اهل تقوى یند که مى توانند خود را از گناه حفظ کنند و شیطان را با یاد خدا فرارى دهند، آنان با تقواى الهى نفس خویش را مهار کرده و بر سر آن افسار انداخته اند و آن افسار را بدست خویشتن خویش گرفته اند تا با وسوسه هاى شیطانى به هر سمتى سوق داده نشوند، بلکه تنها به یک سمت حرکت کنند؛ آن هم الى طاعة الله .
انسان با تقوى افسار نفس خویش را بدست گرفته و تمایلات نفسانى خویش را مسخر خود گردانیده و اختیار قواى نفسانى اش را به عهده گرفته و بر آنان غالب و قاهر گردیده است . انسان باتقوى لجام نفس خویش را در دست دادن و آن را در مسیر خاصى حرکت مى دهد. اساسا هر چیزى را که افسار مى کنند براى آن است که در اختیار باشد، اسب را دهنه به دهانش مى کنند تا در اختیار سوار قرار گیرد و هر سمت که سوار مى خواهد حرکت کند.
لجام نفس انسان مومن در اختیار اوست ، آن را تنها در مسیر خدا حرکت مى دهد. و این زمامدارى نفس ، انسان را از گمراهى و بیراهه رفتن حفظ مى کند و از معصیت باز مى دارد، بار دیگر سخن حضرت امیر را بخوانیم :
...لجم نفسه بلجامها وزمها بزمامها فامسکها بلجامها عن معاصى الله وقادها بزمامها الى طاعة الله (١٠٧).
و در خطبه دیگر على (علیه السلام) مى فرماید: عبادالله ان تقوى الله حمت اولیاء الله محارمه والزمت قلوبهم مخافته حتى اسهرت لیالیهم واءظماءت هواجرهم فاخذوا الراحة النصب والرى بالظماء واستقربوا الاجل فبادروالعمل ، وکذبوا الامل فلاحظوا الاجل (١٠٨).
"بندگان خدا همانا تقواى الهى ، اولیاى خدا را در حمایت خود، از تجاوز به حریم منهیات الهى باز داشته است و ترس از خدا را ملازم دلهاى آنان قرار داده است ، تا آنجا که شبهایشان را بى خواب (بواسطه عبادت ) و روزهایشان را بى آب (به سبب روزه ) گردانیده است ، پس آسایش (آخرت ) را به رنج (دنیا) و سیراب شدن (در آن روز) را به تشنگى (امروز) تبدیل نمودند و مرگ را نزدیک دانسته و به انجام عمل نیکو شتافتند و آرزوها را دروغ پنداشته و بسر رسیدن عمر را در نظر گرفتند".
پس ، آنانکه اهل تقواى الهى اند، به گرد معاصى نگردند و لحظه اى از خوف خدا غافل نباشند، و بدینوسیله لحظه اى دلشان به خواب نمى رود، اگر چه چشم بر روى هم نهند، خواب را به بیدارى و راحتى را به رنج مبدل کردند تا بدینوسیله گوهرجان خویش را پخته گردانند و نفس خود را به کمال رسانند، از خوردنیها و نوشیدنیها لب بسته اند تا در روز موعود الهى افطار نمایند و لحظه به لحظه مرگ را مشاهده کرده و لحظه اى دست از کوشش باز نمى دارند و خود را مهیاى رفتن مى کنند؛ لذا از عمر گذراى خود بزرگترین بهره هاى جاودانه را بر مى گیرند.
تقوى حصارى بلند و غیر قابل نفوذ:
واعلموا عبادالله ان التقوى دارحصن عزیز والفجور حصن ذلیل ، لایمنع اهله ولایحرز من لجاء الیه ، الا وبالتقوى تقطع حمة الخطایا وبالیقین تدرک الغاید القصوى (١٠٩)
"بندگان خدا بدانید که تقوى و پرهیزگارى حصار و باروئى بلند و غیر قابل نفوذ است ، و بى تقوائى و گناه حصار و باروئى پست است که مانع و حافظ ساکنان خود نیست و آنکس که به آن پناه میبرد حفظ نمى کند. همانا بانیروى تقوى ، نیش گزنده خطاکاریها بریده مى شود و با یقین ، سرانجامى بلند مرتبه بدست مى آید".
تقوى دیواریست باصلابت ، دیواریست باعزت که چیزى در آن نفوذ نمى یابد، پس بیائید تا به این حصن حصین وارد شویم و خود را از گزند خطاکاریها مصون بداریم .
تقوى کلید هدایت و رهائى
حضرت على (علیه السلام) مى فرمایند: فان تقوى الله مفتاح سداد و ذخیره معاد وعتق من کل ملکة ونجاة من کل هلکة ، بها ینجح الطالب وینجوا الهارب وتنال الرغائب (١١٠).
"همانا تقوى کلید هدایت و رستگارى و ذخیره روز قیامت و سبب آزادى از هر بندگى و رهائى از هر تباهى است ، باتقوى ، حاجت در خواست کننده روا مى گردد و گریزان نجات مى یابد و عطاها و بخششهاى بسیار دریافت مى شود".
تقوى انسان را از بردگى هوا و هوس آزاد مى کند، انسان را از زندان ، ماده و طبیعت رهائى مى بخشد و بطور کلى مى توان گفت از مملوکیت بیرون مى آورد و براى او مالکى جز خدا باقى نمى گذارد. تقوى انسان را از قید هر رقیتى آزادى مى بخشد، - آن هم آزادى معنوى ، آزادیى که نهایت عبودیت است . تقوى انسان را از بردگى پول و مقام و راحت طلبى و... آزاد مى سازد و محفوظ مى دارد. تقوى منجى انسان است ؛ و انسان را از هر پرتگاهى (چه فکرى و چه عملى ) نجات مى دهد، او را از ورطه هلاکت به میدان صلابت و سلامت مى آورد، "ونجاة من کل هلکة ".
تقوى نور است رهائى بخش و حفظ کننده ، هم آزاد مى کند و هم آزاد شده را حفظ مى نماید، بدان شرط که او هم تقوى را حفظ نماید، همچنانکه تقوى او را پاسدارى مى کند.
تقوى مهار رفتار است :
اوصیکم عبادالله بتقوى الله فانهاالزمام والقوام ، فتمسکوا بوثائقها واعتصموا بحقائقها، تؤ ل بکم الى اکنان الدعة واوطان السعة ومعاقل الحرزومنازل العز...(١١١)
"اى بندگان خدا، شما را به تقواى الهى سفارش مى کنم ، زیرا تقوى مهار است (که دارنده را به سعادت مى رساند) و به ستونى مى ماند (که نظم کارها را نگاه مى دارد)، پس به بندهاى استوار آن بیاویزید و به حقائق آن دست اندازید تا شما را به مواضع آسایش و آسودگى و سرزمینهاى گسترده و حصارهاى محفوظ و منزلهاى ارجمند برساند...".
و در جاى دیگر مى فرماید: فاعتصموا بتقوى الله فان لها حبلا وثیقا عروته ومعقلا منیعا ذروته (١١٢).
"پس به تقواى الهى چنگ زنید که همانا ریسمانى است با رشته هاى محکم و پناهگاهى است با دیوار بلند".
و در وصیتش به امام حسن مجتبى (علیه السلام) مى فرماید: فانى اءوصیک بتقوى الله - اى بنى - و لزوم امره و عماره قلبک بذکره ، والاعتصام بحبله ، واى سبب اوثق من سبب بینک وبین الله ان انت اخذت به (١١٣).
"پس اى پسرم تو را به تقواى الهى و ملازمت فرمان او و آباد نمودن دل خود را به ذکر او و چنگ زدن به ریسمان او سفارش مى کنم . و کدام سبب و رشته اى از سبب و رشته بین تو و خدا استوارتر مى باشد اگر به آن دست اندازى ؟".
پس بیائید، تا تقواى الهى را پیشه خود سازیم و بدینوسیله خود را از حضیض ذلت به اوج عزت برسانیم . بیائید تا به حبل الهى ؟ رشته اى محکمتر از آن نیست ، اعتصام جوئیم ، و خود را از فرش به عرش الهى برسانیم بیائید تا به ریسمانى که یک سر آن بدست خدا است که فوق دستهاست ، چنگ بزنیم و به لقاء او نائل آئیم . بیائید تا با وارد شدن به حصن و مرز تقوى ، خود را مهالک و بدبختى ها مصون و محفوظ بداریم بیائید ریسمان خدا را رها نکنیم که هیچ ریسمانى و ارتباطى قویتر از ریسمان خدا و ارتباط با خدا نیست .
همه رابطه ها زوال پذیرند؛ الا رابطه با خدا، که ارتباط با مبداء قدرت است . بیائید تا بدینوسیله اخذ ارتباط کنیم و به اصل خویش وصل گردیم .
اکنون این قسمت از بحث را که پیرامون تقوى وتقوى پیشه گان بود با خطبه اى از على (علیه السلام) که در قبرستان کوفه ایراد فرمودند به پایان مى رسانیم .
قبرستان خاموش : یااهل الدیارالموحشة والمحال المقفرة والقبور المظلمة ، یااهل التربة یا اهل الغربة یا اهل الوحدة یا اهل الوحشة ، انتم لنا فرط سابق ، ونحن تبع لاحق ، اما الدور فقد سکنت واما الازواج فقدنکحت واما الاموال فقد قسمت ، هذا خبر ما عندنا، فما خبرما عندکم ؟.
ثم التفت الى اصحابه فقال : "اما لواذن لهم فى الکلام ، لاخبروکم ان خیرالزاد، التقوى (١١٤).
حضرت امیر (علیه السلام) هنگامى که از صفین بازگشت و به گورستان کوفه رسید و چنین فرمودند:
"اى ساکنان خانه هاى ترسناک و جاهاى ناآباد و بى کس و قبرهاى تاریک ، اى خاک نشینان ، اى دور ماندگان از وطن ، اى اهالى تنهائى ، اى اهالى وحشت ، شما پیشرو مائید که جلو رفته اید و ما پیران شمائیم که به شما ملحق مى گردیم ، به شما بگویم که خانه هایتان را دیگران ساکن شدند و زنهاى شما را دیگران گرفتند، مالهاى شما را قسمت کردند، این گزارش چیزى است که نزد ماست ، پس گزارش آنچه که نزد شماست چیست ...؟".
آنگاه حضرت به سوى یارانش نظر افکند و فرمودند: به خدا قسم اگر به آنها اجازه سخن گفتن داده مى شد به ما مى گفتد که : "ان خیرالزاد التقوى ".
"بهترین توشه و زاد براى سفر آخرت ، تقوى است ".
و چه خوب فرموده است استاد شهید مرتضى مطهرى رضوان الله علیه :
"تقوى به معناى عام کلمه لازمه زندگى هر فردى است که مى خواهد انسان باشد و تحت فرمان عقل زندگى کند و از اصول معین پیروى نماید. تقواى دینى و الهى یعنى اینکه انسان خود را از آنچه که از نظر دین در زندگى معین کرده ، خطا و گناه و پلید و زشتى شناخته شده و حفظ وصیانت کند و مرتکب آنها نشود".
خدایا همه ما را از تقوى پیشه گان و مخلصین درگاهت قرار بده .
ان الذین اتقوا اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا فاذاهم مبصرون (١١٥).
"به تحقیق که تقوى پیشه گان چون با پندارى شیطانى برخورد کنند، خدا را یاد کنند و دردم به بصیرت آیند".
این قسمت از بحث پیرامون اثر ذکر خدا در دفع وسوسه هاى شیطانى است .
شیطان با وسوسه هایش به دور حرم دل انسان باتقوى طواف مى کند تا راهى به دل باز کرده و در آنجا خانه کند، و حصن دلش را به تصرف در آورد و از ذکر خدا غافل سازد، آنگاه به طرف جهنم سوقش دهد؛ اما انسان با تقوى با یاد خدا خود را متذکر ساخته و چشم دلش را بیدار گذاشته و بدین سبب او را از خود دور مى سازد.
شیطان طائف دور کعبه دل با وسوسه هایش به طواف مشغول است تا اینکه در کعبه باز شود و او داخل گردد، چه اگر داخل شد، دیگر خروجش مشکل است مشکل .
تمام تلاش شیطان این است که در دل انسان راه یابد؛ زیرا که دل مرکز فرماندهى است ، اگر سنگر فرماندهى به تصرف شیطان در آمد انسان را مغلوب خود مى کند و از حرکت باز مى دارد و او را فرمانبر خود مى سازد.
مستقر گاه روح است این حصار / باز داریدش زدشمن زینهار دشمنان هستند افزون از شمار / در کمین بنشسته در دور حصار تابگیرند این حصار بى نظیر / تا نمایند آن خلیفه حق اسیر عقل را در چاه ظلمانى کنند / پس در آن اقلیم ویرانى کنند عقل را دور افکنند از بزم روح / پس بر او بندند ابواب فتوح هم ببندندش ره افلاک را / هم ره آمد شد افلاک را دور او گیرند پس اهریمنان / سوى خود خوانند او را هرزمان تابه سوى خود کشند آن شاه را / منسخف سازند چهره ماه را(١١٦).
آرى وقتى که قلعه دل به شیطان سپرده شود، تقوى بانگ الفرارسر مى دهد، چون این دل ، افسار شده شیطان است و به دنبال تصرف دل ، اعضاء و جوارح آدمى هم به خدمت و اسارت او در مى آیند.
اگر شیطان در دل انسان راه یافت ، دیگر آن دل نمى تواند رخشنده گوهر سبحانى و مخزن اسرار الهى باشد؛ مگر در قلب پر شید وریا، نور خدا، باصدق و صفا دیده مى شود؟ مگر دلى را که پر از حرص و طمع به دنیاست ، مى توان باغ رضوان یا عرش رحمان یا مرغ ایمان خواند؟
پس بیائیم : این دل را نگهبانى کنیم ، تقوى را پاسدارى نمائیم ؛ تا دیو پلید به درون آن راه نیابد، دائم الذکر باشیم ، چنان باشیم که وقتى شیطان اطراف دل ما حضور مى یابد و ما را به گناه تحریک مى کند، ماهم عهد خود را با خداى یکتا به یاد آوریم ، چنانکه گویا تازه عهد بسته ایم .
دمبدم دل ما را از الست پیغام است / از بلى بلى جانرا تازه تازه اسلام است (١١٧)
بیائید در برابر حمله هاى شیطانى سپر "ذکر الله " را علم کنیم و بدینوسیله نگذاریم آسیبى به دل وارد آید و دشمن به آن نزدیک شود، زیرا که نزدیکى او برابر راست با دورى خدا، "این دل که منزلگه یار است با اغیار چکار است ؟" چرا بند ارتباط با خدا را رها کنیم و دل را به ناپایداران ببندیم ؟ مگر نه این است که این ارتباط باغیر، خفض قلب است .
قال الصادق (علیه السلام) "خفض القلب فى الاشتغال بغیر الله "(١١٨).
"پست و زبون مى شود قلبى که به غیر از خدا مشغول باشد".
و همین اشتغال به غیر خدا موجب مى شود که آدمى از ذکر حق ملول و دل تنگ گردد.
چنانکه خداى سبحان در قرآن مى فرماید:
واذا ذکرالله وحده اشماءزت قلوب الذین لایؤ منون بالاخرة واذا ذکرالذین من دونه اذاهم یستبشرون (١١٩).
"و هرگاه که خدا به یگانگى یاد شود، آنانکه به قیامت ایمان ندارد، ملول و دلتنگ مى شوند و چون هرکس دیگر غیر از خدا یاد بشود، آنان شاد و خرم مى گردند".
و اینان سرانجام بر اثر اشتغال به غیر حق و نسیان از ذکر خدا، بیشتر در دام هوا و هوس مى پیچند تا اینکه دست آخر به حال کفر جان دهند، یا کفر عملى یا کفر فکرى .
و اما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم وماتوا وهم کافرون (١٢٠).
"واما آنانکه دلهاشان مریض است ، بر پلیدى آنان پلیدى افزود تا بحال کفر مردند".
فى قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا ولهم عذاب الیم بماکانوا یکذبون (١٢١).
"دلهاى آنان مریض است ، پس خدا بر مرض ایشان بیفزاید، و براى آنان عذابى دردناک است به این سبب که دروغ مى گویند".
دلهاى پر از غبار و آشوب / هرگز نشود مقام محمود
پس همان بهتر که دل را از غیر خدا پاک گردانیم و تنها دل به او ببندیم و بس . و به قول فیض کاشانى :
بهر چه بستم جز حق شکسته باز آمد / دل مرا به جز از یا حق نمى شاید
اى برادر یاد او را پیشه کن :
براى مبارزه با هوا و هوس هیچ سلاحى بهتر و قوى تر از سلاح ذکر نیست . انسان باتقوى چون در همه حال با یاد خداست ، لذا شیطان هم در همه حال از او گریزان است . هر گنجى که محافظ دارد و محافظین آن شبانه روز به پاسدارى از آن مشغول باشند راهى براى ربودن آن نیست ملا احمد نراقى مى گوید:
اى برادر یاد او را پیشه کن / دل رها از چنگ هر اندیشه کن بند بردار اى پسر از پاى دل / پس ببین جولان روح افزاى دل دل بپرداز از هواى این و آن / بر دردل روز و شب شو پاسپان تا در آن جز یاد جانان اى پسر / ره نیابد هیچ سودائى دگر
شیطان از یاد خدا فرار مى کند:
به آیاتى در این زمینه توجه فرمائید:
اذا مسهم طائف من الشیطان تذکروا.
"... وقتى که اندیشه شیطانى به سراغ ایشان (مؤمنین ) مى رود، خدا را به یاد مى آورند".
بسم الله الرحمن الرحیم ، قل اعوذ برب الناس ملک الناس ، اله الناس من شرالوسواس الخناس ، الذى یوسوس فى صدور الناس ، من الجنة والناس .
"...بگو پناه مى برم به پروردگار مردم ، فرمانرواى مردم ، معبود مردم ، از شر وسوسه گر خناس آنکه در سینه هاى مردم وسوسه مى کند، چه خناسان جنى و چه انسانى ".
آنانکه تقوى پیشه کردند، هنگامى که شیطان حول دل آنان مى چرخد و وسوسه مى کند به یاد خدا مى افتد و بینا مى گردند، لذا به دشمن مهلت انجام هیچگونه فعالیتى را نمى دهند. خداوند در این زمینه مى فرماید:
والذین اذا فعلوا فاحشة اوظلموا انفسهم ، ذکروالله ، فاستغفروا لذنوبهم (١٢٢)
"آنانکه وقتى کار زشتى مرتکب شدند یا بخود ستم کردند، به یاد خدا مى افتند و از گناهان خود استغفار مى کنند". یاد خداست که انسان را از زشتى و پلیدى باز مى دارد، و دل او را بوسیله توبه و استغفار از گناهان مى شوید.
بعضى گفته اند شیطان را از این جهت وسواس خناس خوانده اند که لایزال آدمى را وسوسه مى کند و به محض اینکه انسان به یاد خدا مى افتد پنهان مى شود و عقب مى رود، بازهمینکه انسان از یاد خدا غافل شود. جلو مى آید و به وسوسه مى پردازد، و مراد از "صدور الناس "، محل وسوسه شیطان است ، چون شعور و ادراک آدمى بحسب استعمال شارع به قلب آدمى نسبت داده شده ، که در قفسه سینه قرار دارد و قرآن هم در این باب فرموده : "ولکن تعمى القلوب التى فى الصدور".(١٢٣) "یعنى ولى دلهایى که در سینه هاست کور مى شود"، و جمله "من الجنة والناس "، بیان وسواس خناس است ، و در آن به این معنا اشاره شده که بعضى از مردم کسانى هستند که از شدت انحراف ، خود شیطانى شده اند و در زمره شیطانها قرار گرفته اند، همچنانکه قرآن ، درجاتى دیگر نیز فرمود: "شیاطین الانس والجن ".(١٢٤).
در مجمع البیان ، از انس ابن مالک روایت شده که گفت ، رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمود: "شیطان پوزه خود را بر قلب هر انسانى خواهد گذاشت ، اگر انسان به یاد خدا بیفتد، او مى گریزد و دور مى شود؛ ولى اگر خدا را از یاد ببرد، دلش را مى خورد"، مرحوم ملا احمد نراقى تاءثیر یاد خدا را در راندن شیطان ، در مثنوى طاقدیس خود چنین آورده است :
چون زترک سجده آن دیورجیم / رانده شد از درگه حى قدیم برمیان بست آن لعین بدگهر / از براى کینه آدم کمر در هلاک دودمان بوالبشر / مى کند هر لحظه تدبیرى دگر دامها افکنده اندر راهها / کنده اندر راهها صد چاهها یکقدم نبود که نبود در کمین / جامغولى از تبار آن لعین جامغولان جمله کف بردامها / در تکاپو بامها تاشامها در کف هر یک کمندى تابدار / تاکند فرزند آدم را شکار آدمى چون بگذرد پیرامنش / پالهنگى افکند درگردنش هیچ دانى چیست پیرامون آن / غیریاد حق به دل دادن نشان تاکه بایاد حق باشد قرین / مى نیابد ره در آنجا آن لعین خانه اى که آنجا عسس را مسکن است / کى در آنجا دزد راه رهزنست دور باش شه به شهرى چون رسید / دزد از آنجا رخت خود بیرون کشید پرتو خورشید چونکه افتد در جهان / مى شود خفاش در کنجى نهان در رهى کانجا پى شیرى بود / نگذرد دیگر زآنجا دیو ودد پرتو خورشید رخشان است این / فوج خفاش است از آن خوار و مهین دل چو شد خالى زیاد گردگار / منزل شیطان و دیو ودد شمار
آرى آنجا که انسان به ذکر حق متذکر است ، دیگر وسوسه شیطان از کار مى افتد و در آن دل که به ذکر خدا روشن است ، براى تاریکى و ظلمت گناه و معصیت دیگر جائى باقى نمى ماند، در آن دل که نور حق و فرشته حق وجود دارد جائى براى دیو رجیم وجود ندارد، به قول حافظ.
خلوت دل نیست جاى صحبت اغیار / دیو چو بیرون رود فرشته در آید
و چه خوب فرمود على ابن ابیطالب (علیه السلام) به فرزندش امام حسن مجتبى (علیه السلام) که : وعمارة قلبک بذکره والاعتصام بحبله (١٢٥). "آباد کن قلبت را به ذکر خدا و چنگ بزن به ریسمان او".
چونکه یاد حق ، حیات و آبادى دل است ، ذکر حق است که کاخ رفیع فضائل اخلاقى را سالم و آباد نگه مى دارد. پس به یاد حق باش تا قلبت زنده و آباد باشد و اعمال نیکت محفوظ بماند هم براى زندگى دلت ، اهمیت قائل باش و هم براى زحماتى که در راه انجام اعمال حسنه کشیده اى .
حضرت على (علیه السلام) مى فرماید:
یرون اهل الدنیا یعظمون موت اجسادهم وهم اشد اعظاما لموت قلوب احیائهم (١٢٦).
"دنیا داران ، مرگ جسمهاى خود را خیلى بزرگ و سخت مى بینند و حال آنکه مرگ دل زنده گان آنها شدیدتر و سخت تر است ،".
"وبذکرک عاش قلبى " زندگى دل ، در پرتو "ذکر" است و مرگ آن در غفلت از "ذکر"، زیرا که ثمره گناه تاریکى و موت قلب است . مولانا در مثنوى معنوى در این زمینه مى گوید:
خانه آن دل که ماند بى ضیا / از شعاع آفتاب کبریا تنگ و تاریک است چون جان جهود / بى نوا از ذوق سلطان و دود نى در آن دل تاب نور آفتاب / نى گشاید عرصه و نه فتح باب گور خوشتر از چنین دل مرتورا / آخر از گور دل خود برترا زنده و زنده زاداى شوخ و شنگ / دل نمى گیرد تو را زین گورتنگ یوسف وقتى و خوشید سما / زن چه وزندان بر آور و نما یونست در بطن ماهى پخته شد / مخلصش رانیست از تسبیح بد گر نبودى او مسبح بطن نون / حبس و زندانش بدى تا یبعثون او به تسبیح از تن ماهى بجست / چیست تسبیح ، آیت روز الست (١٢٧)
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
انسان وقتى احساس کند از ناحیه اى در خطر است ، فورا به تکاپو مى افتد، خود را مهیا و مسلح مى کند خواب را از دیدگانش مى برد و مدام مواظب و بیدار است ؛ تا اینکه اگر با آن خطر مواجه شد به مقابله برخیزد. حال که انسان از ناحیه دشمنى در خطر است که هیچ وقت سنگرش را ترک نمى کند و همیشه آماده و مراقب است تا لحظه اى طرف مقابلش روى برگرداند یا چرتى بزند، تا بر او حمله ور شود، چرا مدام مسلح و مواظب نباشد؟ حال آنکه براى انسان اسلحه هائى ساخته شده است که با بکار بردن آنها در این جنگ ، توان و طاقت مقابله از دشمن گرفته مى شود تا جائى که دشمن مى گوید من از مقابله با این گروه ، نا توانم ، و این را هم باید دانست که دشمن سلاحهائى دارد که گاهى با بکار بردن کوچکترین آنها، انسان را مغلوب مى کند، مثلا با یک لحظه غفلت از جانب انسان ، شیطان یک عمر حاکمیت پیدا مى کند، تا جائى که طرف را با خود متحد و موافق مى سازد.
غفلت ، اسلحه شیطان : لحظه تسلط شیطان بر انسان ، همانا لحظه غفلت است ؛ آن زمان که انسان اراده گناه مى کند همان زمانى است که از یاد خدا و قیامت غافل مانده و همه شقاوتها و بدبختى هاى انسان از همین لحظه آغاز مى شود.
خداوند در این زمینه مى فرماید:
ساصرف عن آیاتى الذین یتکبرون فى الارض بغیرالحق وان یروا کل آیة لایومنوا بها وان یروا سبیل الرشد لایتخذوه سبیلا وان یروا سبیل الغى یتخذوه سبیلا ذلک باءنهم کذبوا بایاتنا وکانوا عنها غافلین (١٢٨).
"و کسانى را که در زمین بنا حق تکبر مى ورزند، از آیات خویش منصرف خواهیم کرد؛ که هر آیه اى ببینند بدان ایمان نیاوردند. اگر راه رشد را ببینند آنرا پیش نگیرند، و اگر راه ضلالت را ببینند آنرا پیش گیرند؛ زیرا که آیات ما را تکذیب کرده و از آن غفلت ورزیده اند".
در این آیه کریمه چند محرومیت را که بر اثر غفلت از آیات الهى براى انسان بوجود مى آید، ذکر شده است که همه محرومیتهاى اساسى و پایه اى است که مبداء تمام محرومیت ها خواهند بود:
١ - محرومیت از شناخت .
٢ - محرومیت از ایمان
٣ - محرمیت از رشد و کمال و برخوردارى از ظلالت و گمراهى
همه این بدبختى ها و محرومیت ها، در اثر غفلت از مبداء و معاد است . این است که مى بینیم در آیات و روایات ، تاءکید بسیار در یاد خدا و روز قیامت و آیات الهى شده است ؛ زیرا در اثر غفلت از آنها، شیطان حضور خود را در قلب انسان قوى مى کند و بدین سبب انسان را وادار به ادامه کجرویهاى خویش مى کند تا اینکه رهسپار جهنم گردد و در آن خلد یابد.
ان الذین لایرجون لقائنا ورضوا بالحیاة الدنیا واطماءنوا بها والذین هم عن آیاتنا غافلون ، اولئک ماءویهم النار بما کانو یکسبون (١٢٩).
"البته آنانکه به لقاء مادل نبسته و امیدوار نیستند، و بزندگى پست دنیا دلخوش و دلبسته اند و به آن اطمینان یافته اند (اطمینان کاذب ) و آنهائى که از آیات ما غافلند، هم اینان هستند که عاقبت به کردار زشت خود در آتش ماءواگیرند".
اولئک الذین طبع الله على قلوبهم وسمعهم وابصارهم واولئک هم الغافلون لاجرم انهم فى الاخرة هم الخاسرون (١٣٠).
"هم اینان هستند که خدا بر قلبها و گوشها و دیدگانشان مهر نهاده و اینان همان غافلانند، بدین جهت است که در عالم آخرت بسیار محروم و زیانکار خواهند بود".
ولقد ذراءنا لجهنم کثیرا من الجن والانس لهم قلوب لایفقهون بها ولهم اعین لایبصرون بها ولهم اذان لایسمعون بها اولئک کالاءنعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون (١٣١).
"ومحققا بسیارى از جن و انس را براى جهنم واگذاردیم ، چه آنکه آنها را دلهائى است بى ادراک معرفت و دیده هایى بى نور بصیرت و گوشهائى ناشنواى حقیقت آنها مانند چهار پایانند بلکه بسى گمراه ترند زیرا قوه ادراک مصلحت و مفسده را داشتند و باز عمل نکردند آنها مردمى هستند که غافل شدند".
در این آیه کرمیه غافلان را با این ویژگیها معرفى مى کند:
١ - آنها از اهل جهنم اند
٢ - قلبهاى بدون ادراک و معرفت دارند
٣ - چشمهاى بدون نور بصیرت دارند
٤ - گوشهاى بدون شنوائى حقیقت دارند
٥ - بنابراین آنها همانند حیوانات اند؛ بلکه بدترند.
پس متوجه شده ایم که راه ورود شیطان به دل و خروج ارزشها از آدمى ، همان غفلت از خداست اگر انسان لحظه اى از مراقبت دل غافل شود، شیطان به حصار دل وارد خواهد شد و آدمى را کور و کر و لال و زیانبار خواهد ساخت . لذا ما باید همواره روان خود را با بندگى خدا عجین سازیم و خود را از فضاى سرشار از غفلت و بى خبرى بیرون آوریم ؛ زیرا که غفلت مجرائى است براى فراموشى خدا و غلبه شیطان بر انسان چنانکه خداوند متعال فرمودند: "استحوذ علیهم الشیطان فاءنسیهم ذکر الله "(١٣٢).
براى مبارزه با غفلت راههاى زیادى ذکر شده است ولى مادر اینجا بطور مختصر به سه راه آن اشاره خواهیم کرد. و بحث مفصل آن براى جزوات آینده باقى مى ماند ان شاء الله .
١ - مراقبه و مراوده و محاوره
٢ - محاسبه نفس
٣ - عبرت گرفتن و اندیشه در حوادث
راه اول : مراقبه مراقبه ، یعنى آدمى از خود مراقبت و حراست نماید؛ یعنى خود را زیر نظر بگیرد و قبل از هر چیز خدا را بر خود ناظر بداند.
مراقبه ، یعنى آدمى قبل از عمل ، خود را ارزیابى کند، انگیزه هاى اعمالش را مورد بررسى قرار دهد که چرا و چگونه و براى چیست ؟ خواجه عبدالله انصارى در معنى و درجات مراقبه چنین مى گوید:
ان المراقبة دوام ملاحظة المقصود(١٣٣) "همانا مراقبت عبارت است از اینکه مقصود وهدف را دائما در نظر داشته باشیم ".
سالک باید مدام به حضرت بارى تعالى نظر داشته باشد و رضاى او را بطلبد و او را بر کارها و احوال خویش ناظر ببیند، آنگاه خواجه مراقبه را به سه درجه تقسیم مى کند:
الدرجة الاولى : "مراقبة الحق فى السیر الیه على الدوام بین تعظیم مذهل ومداباة حامله وسرورباعث ".
یعنى سالک در سیر به سوى حق . دائما به مراقبه از حق تعالى مى پردازد، که این مراقبه داراى سه جنبه است .
اول : سالک باید چنان توجهش به عظمت حضرت حق معطوف باشد که هر چیز دیگر را خوار و حقیر بشمارد.
دوم : سالک در نتیجه چنین تعظیمى خود را در کمال نزدیکى به حضرت حق باید بداند.
سوم : شادمانى خود را در سیر و سلوک دائما حفظ مى کند تا انگیزه او بارى ادامه این سیر باشد، و فتور واهمال در عزمش راه نیابد(١٣٤).
در این مرحله آدمى در سیر به سوى حضرت حق جل جلاله ، مى کوشد تا از حدود و مسیر دین خارج نشود و مراقب مسائل روز مره اش باشد تا هر آنچه را که انجام میدهد. طبق دستور شرع انجام پذیرد و خود را به اخلاق و طاعات نیکو بیاراید تا خداى او را بپسندد.
والدرجة الثانیة : "مراقبة نظرالحق الیک برفض المعارضة وبالاعراض عن الاعتراض ونقض رعونة التعرض "(١٣٥).
"این مرحله عبارتست از مراقبت کردن از نظر لطف حق به سوى خودت ، به اینکه چیزى که معارض با آن است بزدائى و از رویگردانى از نظر حق رویگردان باشى و روحیه تعرض نسبت به حق را که ناشى از سستى و نادانى است در خودت بشکنى ".
آدمى در این درجه از مراقبت ، خداوند متعال را مراقب خود مى داند و یقین یافته است که خداوند همیشه او را مشاهده و مراقبه مى کند، و به احوال او و اسرارش علم دارد.
والله یعلم مافى قلوبکم وکان الله علیما حکیما(١٣٦).
"وکان الله على کل شى ء رقیبا"(١٣٧)
و رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرمودند:
اعبدوالله کانک تراه فان لم تکن تراه فانه یراک
"خدا را چنان عبادت کن که گوئى او را مى بینى و اگر تو او را نمى بینى او تو را مى بیند" مسلم در دل چنین آدم مراقب و مواظبى جائى براى هوا و هوس باقى نمى ماند.
الدرجة الثالثة : مراقبة الازل بمطالعة عین السبق (١٣٨).
"در این درجه از مراقبه ، انسان کیفیت تجلیات پرودرگار عالم را مورد نظر دارد و آیات و افاضات الهى را مورد مشاهده قرار مى دهد که چگونه ظهور و بروزدارند.
توجه و تذکر: باید دانست همانگونه که آدمى از خویش بر مى خیزد، دشمن او هم به مراقبه از او مى پردازد تا اینکه لحظه اى خود را از نظر اندازد و از چگونگى افکار و اعمالش غافل بماند؛ و او در این لحظه بر او غلبه مى یابد و سرانجام متولى امورش مى گردد. پس اگر سالک مى خواهد از مسیر حق خارج نشود و امور زندگیش بر محور حق به چرخد و مدام بذکر حق متذکر باشد؛ بداند که شیطان عکس اینها را طالب است و بدین خاطر به مراقبت از انسان برخاسته است و هرگز سنگر دیدبانى اش را ترک نمى کند، آنکس موفق است که مراقب است و دلش حرم خدا واقع شده باشد.
گرنور عشق حق به دل وجانت اوفتد / بالله کز آفتاب فلک خوبترشوى یکدم غریق بحر خدا شو گمان مبر / کز آب هفت بحر به یک موى ترشوى
آنکس که یاد خدا در دلش زنده است از هیچ چیزى رنگ نمى پذیرد و از آب هفت دریا به اندازه موئى تر نمى شود، در اجتماع حضور مى یابد و کوچکترین انحرافى پیدا نمى کند؛ چون بذکر خدا مشغول است .
مرد جنگ بیدار است : مردى که در میدان جنگ حضور مى یابد همیشه بیدار و مراقب و متوجه است که مبادا دشمن او را غافلگیر کند و اسیر خود نماید. خواب براى یک جنگجو در میدان جنگ ، برابر با مرگ و نابودى اوست ، یک لحظه غفلت از دشمن درون و برون - آن هم دشمن مکار - برابر با نابودى آدم است . على (علیه السلام) در یکى از نامه هاى مبارکش به اهل مصر نوشته و به مالک اشتر فرستاده بود، چنین مى نویسد:
ان اخاالحرب الارق ومن نام لم ینم عنه (١٣٩). "مرد جنگجو، بیدار و هشیار است ، و اگر او را خواب فراگیرد، دشمن او آسوده نشود. خواب نبرده و بیدار است " این تنها براى جنگهاى بیرونى و صورى نیست ، که اگر یک جنگجو در سنگر به خواب رفت ، دشمن او را غافلگیر مى کند و از بین مى برد، بلکه براى جنگ هاى درونى نیز چنین است ، که اگر انسان سالک لحظه اى غافل ماند دشمن از او غافل نخواهد ماند، و بلکه از لحظه غفلت استفاده کرده و بر او مى تازد.
آرى ، ان اخاالحرب الارق و من نام لم ینم عنه یک رزمنده در میدان جنگ ، ارق است ، خواب در چشمش فرو نمى رود. و اصلا او را با خواب کارى نیست ، او سراسر بیدارى و توجه است ، انسان جنگنجو برادر جنگ است . بیدار است ، چون رقیب او بیدار است ، غفلت در برابر دشمن یعنى ، پیروزى دشمن . آن انسانى هم که وارد میدان جنگ و جهاد اکبر مى شود، باید بداند که در مقابل دشمنى قرار گرفته که لحظه اى خواب ندارد و در عین حال حیال و مکار است ؛ توطئه گر وسوسه انداز است ؛ لذا باید لحظه اى غافل نماند، بلکه دائم الحضور و دائم الذکر باشد؛ اصلا خواب به چشمش فرو نرود؛ زیرا دشمن از چشم بیدار مخفى مى گردد.
راه دوم : محاسبه نفس (١٤٠)
راه سوم : عبرت گرفتن و اندیشه در حوادث در زندگى انسانها در طول تاریخ ، قضایا و حوادث متعددى روى مى دهد که انسانها در برابر این حوادث دو قسمند:
١ - یک گروه مردمى هستند نادان که از حوادث و رویدادها، سرسرى مى گذرند و دقت و تاءمل نمى کنند.
٢ - گروهى هستند که در آن حوادث تفکر و تاءمل نموده و تجربه مى آموزند تا بدین سبب نیروى عقل خویش را بکار انداخته و خطاهاى کمترى را مرتکب شوند.
انسانى که سرگذشت اقوام گذشته و حال را مورد مطالعه قرار مى دهد، خوب و بد آنها را تشخیص مى دهد و از رفتار آنها در زندگى عبرت مى گیرد و تجربه تازه کسب مى کند... و همه اینها را به صورت تجربیاتى منظم در خزانه فکر و حافظه خویش جایگزین مى کند، تا از آنها به عنوان برنامه هاى زنده زندگى استفاده نماید و بدینوسیله از اشتباه خود بکاهد، چون او در مدرسه زندگى نیک و بد را آموخت ، و گذشته را مورد نظر قرار داده ، شکست خوردگان و عامل شکستشان ، و پیروز مندان و عامل پیروزیشان را مورد مطالعه قرار داده ، و لذا در زندگى اش از راهى مى رود که موفقیت در آن است ، او دیگر خود را به فساد و تباهى نمى کشاند، چون دید که فساد، اهلش را چه کرد. و به کجا برده است . او به وسیله عبرت آموزى ، فکر خود را به راه راست هدایت مى کند و از انحراف باز مى دارد.
این چنین انسانى با مطالعه و تجزیه و تحلیل وقایع تاریخى و سرگذشت دیگران ، راه و بیراهه را سود و زیان ، خوب و بد، دوست و دشمن را... از هم تشخیص مى دهد، لذا بدینوسیله زندگى پاک و باصفائى را صاحب خواهد بود - زندگى به درازاى تاریخ با بهره بردارى سالم از تاریخ .
امام صادق (علیه السلام) مى فرماید: لایلسع المومن من جحر واحد مرتین
"انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نمى شود".
زیرا انسان عاقل در زندگى همراه با تجربیاتش فعالیت مى کند، از اشتباه و خطاى خویش درس عبرت مى گیرد.
آیات : فانتقمنا منهم فاغرقناهم فى الیم بانهم کذبوا بایاتنا و کانوا عنها غافلین (١٤١).
"پس ما انتقام گرفتیم از ایشان (فرعونیان ) که آنها را در دریا غرق کردیم ، براى اینکه آنها نشانه هاى ما را تکذیب کردند و از آیات ما غافل بودند".
فالیوم ننجیک ببدنک لتکون لمن خلفک آیة و ان کثیرا من الناس عن آیاتنا لغافلون (١٤٢).
"پس امروز نجات دادیم جسم تو را تا اینکه براى جانشینان خود، نشانه اى باشى و بدرستى که بسیارى از مردم از نشانه هاى ما غافلند".
کم ترکوا من جنات و عیون وزروع و مقام کریم ، ونعمة کانوا فیها فاکهین ، کذلک واورثناها قوما آخرین فما بکت علیهم السماء والارض و ما کانوا منظرین (١٤٣).
"چه بسا باغها و چشمه سارها و کشتزارها و جایگاههاى ارجمند و نعمتى که در آن شادمان بودند، بجا گذاشتند، این چنین است رسم روزگار که ما آنها را به قومى دیگر میراث دادیم . آنگاه آسمان و زمین بر آنها نگریست و از مهلت دادگان نبودند".
لقد کان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب (١٤٤).
"همانا در حکایت آنان (یوسف و برادرانش یوسف و عزیز مصر) براى صاحبان عقل عبرت خواهد بود".
و در جاى دیگر فرمودند: فاقصص القصص لعلهم یتفکرون (١٤٥).
مولوى نیز در مثنوى داستانى جالب در لزوم عبرت گرفتن از گذشتگان و ترک راهى که باعث سقوط آنان مى شود آورده است :
"داستان از این قرار است که شیر و گرگ و روباه باهم براى طلب و بدست آوردن شکار، به کوهستان مى روند و یک گاو و یک بز کوهى و یک خرگوش را شکار مى کنند و به جنگل مى آورند. گرگ و روباه از طعمه ، طمع مى برند و مى خواستند که شیر آنها را به عدل تقسیم کند. ولى شیر که از وسوسه هاى آنان آگاه بود، با خود گفت : بنمایم سزا مر شما را اى خسیان گدا. بالاخره شیر به گرگ مى گوید که تو صیدها را قسمت کن :
گفت شیر اى گرگ این را بخش کن / معدلت را نو کن اى گرگ کهن نایب من باش در قسمت گرى / ناپدید آید که توچه گوهرى گفت اى شه گاو وحشى بخش توست / آن بزرگ و تو بزرگ و زفت و چست بزمرا که بزمیانه است وسط / روبها خرگوش بستان بى غلط شیر گفت اى گرگ چون گفتى ؟ بگو / چون که من باشم تو گوئى ما و تو؟ گرگ خود چه سگ بود کو خویش دید / پیش چون من شیر بى مثل و ندید گفت پیش آکس خرى چون تو ندید / پیشش آمد، پنجه زد او را درید چون ندیدش مغز و توبیر رشید / در سیاست پوستش از سرکشید گرگ را برکند سر آن سرفراز / تا نماند دو سرى و امتیاز
بعد از اینکه شیر سر گرگ را مى کند و گرگ در خاک و خون به غلتیدن مى افتد روباه را مى خواند:
بعد از آن رو شیر با روباه کرد / گفت این را بخش کن از بهر خورد سجده کرد و گفت کین گاوسمین / چاشت خوردت باشد اى شاه مهین وین بز از بهر میانه روز را / یخنه اى باشد شه پیروز را و آن دگر خرگوش بهر شام هم / شبچره اى شاه با لطف و کرم گفت اى رو به تو عدل افروختى / این چنین قسمت ز که آموختى ؟ از کجا آموختى این اى بزرگ / گفت اى شاه جهان از حال گرگ گفت چون در عشق ما گشتى گرو / هر سه را برگیر و بستان و برو چون گرفتى عبرت از گرگ دنى / پس تو رو به نیستى شیر منى عاقل آن باشد که عبرت گیرد از / مرگ یاران در بلاى محترز رو به آن دم بر زبان صد شکر راند / که مرا شیر از پس آن گرگ خواند گر مرا اول به فرمودى که تو / بخش این را، که براى جان از او؟ پس سپاس او را که ما را در جهان / کرد پیدا از پس پیشینیان تا شنیدم آن سیاستهاى حق / بر قرون ماضیه اندر سبق تا که ما از حال آن گرگان پیش / همچو رو به پاس خودداریم پیش امت مرحومه زین رو خواندمان / آن رسول حق و صادق در بیان استخوان و پشم آن گرگان عیان / بنگرید و پند گیرید اى مهان عاقل از سر بنهد این هستى و باد / چون شنید انجام فرعونان وعاد ور نه بنهد دیگران از حال او / عبرتى گیرند از اضلال او(١٤٦)
نکاتى چند که این داستان قابل توجه مى باشد عبارتند از:
١ - عدم کبر و غرور در مقابل خداوند متعال و رسولان الهى .
٢ - عدم آمیزش باطل خود با حق - تا اینکه بدینوسیله جامعه اى را نیالوده و از آب گل آلود ماهى نگرفت - همانند گرگ که براى سیرى شکم خود و جلوه دادن خود، ابتداء سخن از بزرگى و عظمت شیر مى راند تا بدینوسیله کار خود را به ثمر رساند.
٣ - عبرت گرفتن از سرنوشت دیگران ؛ آنان که ادعاى خداى مى کردند و بر مردم بدلخواه خود حکم مى راندند سرنوشتى همانند سرنوشت گرگ یافتند (در تمثیل مذکور بیشتر همین جنبه آن مورد نظرماست ).
٤ - باید سپاس خداى گذارد که ما را در دورانهائى خلق کرده است که قبل از ما ملتها و گروههایى بودند که در صحنه هاى گوناگون زندگى ، تکاپو کرده اند و هر کدام براى خود راه و رسمى برگزیده بودند که اکنون نتایج همه آنان را تاریخ براى ما نگهداشته است . کاخهاى ویران ، تخت هاى واژگون و جسدهاى پوسیده آنان ... همه براى ما به عنوان یک آموزشگاه زنده و گویا حاضرند. بر ماست که از آنان درس عبرت گرفته و راهى را که آنان رفته اند پیش نگیریم .
به قول شاعر:
به مصر رفتم و آثار باستان دیدم / به چشم آنچه شنیدم ز داستان دیدم بسى چنین و چنان خوانده بودم از تاریخ / چنان فتاد نصیبم که آنچنان دیدم گواه قدرت شاهان آسمان درگاه / بسى هرم ز زمین سر به آسمان دیدم تو کاخ دیدى و من خفتگان در دل خاک / تو نقش دیدى و من نعش ناتوان دیدم تو تخت دیدى و من بخت واژگون از تخت / تو صخره دیدى و من سخره زمان دیدم تو تاج دیدى و من تخت رفته بتاراج / تو عاج دیدى و من مشت استخوان دیدم تو عکس دیدى و من گردش جهان برعکس / تو شکل ظاهر و من صورت نهان دیدم تو چشم دیدى و من دیده حریصان باز / هنوز در طمع عیش جاودان دیدم میان این همه آثار خوب و بد به مثل / دو چیز از بدو از خوب تواءمان دیدم یکى نشانه قدرت یکى نشانه حرص / دو بازمانده ز دیوان خسروان دیدم
همچنین حکیم خاقانى در قصیده معروف ایوان مدائن مى گوید:
هان اى دل عبرت بین از دیده نظر کن هان / ایوان مدائن را آئینه عبرت دان ...(١٤٧)
شاعرى دیگر، حکایت عبرت انگیزى را در ابیات زیر آورده است :
نادره پیرى ز عرب هوشمند / گفت به عبدالملک از روى پند روى همین مسند و این تکیه گاه / زیر همین قبه و این بارگاه بودم و دیدم بر ابن زیاد / آه چه دیدم که دو چشمم مباد تازه سرى چو سپر آسمان / طلعت خورشید ز رویش نهان بعد ز چندى سر آن خیره سر / بد بر مختار بروى سپر بعد که مصعب سرور و سردار شد / دستکش او سر مختار شد نک سر مصعب به تقاضاى کار / تا چه کند با تو دگر روزگار؟
باید خداى را شکر کرد که ما را بعد از دیگران آفرید تا با تاءمل در سرنوشت آنان خود را از سقوط و گمراهى نجات دهیم ، همچنانکه روباه سپاس خداى را گفت که بعد از گرگ فرا خوانده شد.
پس سپاس او را که ما را در جهان / کرد پیدا از پس پیشینیان تا شنیدیم آن سیاستهاى حق / بر قرون ماضیه اندر سبق تا که ما از حال آن گرگان پیش / همچو رو به پاس خود داریم بیش
حال اى جوان ! باید به حال پیران بنگرى و از پشت گوژ و موى سفید آنان درس عبرت بگیرى ؟ و قدردان عمر خویش باشى از آن استفاده هاى بیشترى ببرى و آن را براى رسیدن به کمال لایقت به فعالیت بیشترى وادار نمائى .
جوانى گفت با پیر دل آگاه / که خم گشتى چه میجوئى در این راه جوابش گفت پیر خوش تکلم / که ایام جوانى کرده ام گم
و در وصیتنامه اسکندر آمده است :
شنیدم در وصایاى سکندر / که گفتى با ارسطوى هنرور که از روى زمین چون دیده بستم / برون آرید از تابوت دستم که تا بینند مغروران سرمست / که از دنیا برون رفتم تهیدست
بنابراین همه حوادث روزگار، مرگ عزیزان ، ویرانى کاخ ظالمان ، خم شدن پیرمردان ، عالم شدن عالمان و... تذکرى مى باشند براى بیدارى انسان از خواب غفلت .
روایات :
على (علیه السلام) مى فرماید: کسب العقل الاعتبار والاستظهار و کسب الجهل الغفلة والاغترار(١٤٨).
"یعنى در کسب عقل ، عبرت گرفتن و احتیاط است و کسب جهل ، غفلت و فریب خوردن است ".
باز مى فرمایند:
الاعتبار یثمر العصمة .
"عبرت گرفتن ثمره اش عصمت و خود نگاهدارى از گناه است ".
و باز آن حضرت مى فرمایند! رحم الله امرا تفکر فاعتبر وابصر(١٤٩) "خداى رحمت کند کسى را که فکر کند، سپس عبرت بگیرد و در نتیجه عبرت گیرى ، بینا گردد".
همچنین مى فرمایند: الاعتبار یقود الى الرشد(١٥٠).
"عبرت گرفتن آدمى را به سوى رشد مى کشاند".
و نیز مى فرماید: من حفظ التجارب اصابت افعاله (١٥١)
"آنکس که تجربیات خود را حفظ کند، در کارها به راه صحیح و صواب خواهد رفت ".
من احکم من التجارب سلم من العواطب (١٥٢).
"آن کس که اعمال خود را بر پایه محکم تجربیات استوار نماید از سقوط و تباهى بسلامت خواهد بود".
و نیز مى فرمایند: من لم ینفعه الله بالبلاء والتجارب لم ینتفع من العظة (١٥٣).
"کسى که نفع هدایت الهى از راه آزمایشات و تجارب عایدش نشود، او از هیچ اندرز و نصیحتى بهره مند نخواهد شد".
در همین جا سخن خود را با این امید به پایان مى رسانیم که : با اندیشه در زندگى انسانهاى پاک و متقى و هم چنین زندگى انسانهاى گمراه و شقى خویشتن را از آلودگى هاى و گناهان مبرا سازیم و خود را به خلق و خوى الهى مزین گردانیم و لحظه اى از مراقبت دشمن دیرینه خویش غفلت ننمائیم ، بلکه بر سرگذشت غافلان از یاد خدا نظر افکنیم و با درس گرفتن از آموزشگاه زندگى راه ذاکران الهى را در زیر دست عنایت حق پیش گیریم . ان شاء الله .
همانگونه که در گذشته عرض کردیم ، شیطان بطرق مختلف در آدمى نفوذ مى کند، حتى اگر آدمى از یک راه مواظبت بنماید ولى از راه دیگر غافل بماند، باز هم شیطان از همان راه غفلت شده وارد مى شود.
خداوند در این باره مى فرماید:
قال فبما اءغویتنى لاقعدن لهم صراطک المستقیم ثم لآتینهم من بین اءیدیهم ومن خلفهم وعن اءیمانهم وعن شمائلهم ولا تجد اکثرهم شاکرین (١٥٤).
"شیطان گفت : که چون تو مرا گمراه کردى من نیز بندگانت را از راه راست که شرع و آئین تست گمراه گردانم آنگاه ، از پیش رو و از پشت سر و طرف راست و چپ آنان در مى آیم تا بیشتر آنان ، شکر نعمت به جاى نیاورند".
شیطان براى اغواى آدمى ابتداء در دلش ایجاد وسوسه مى کند و کم کم او را از یاد خدا غافل مى دارد تا اینکه جراءت انجام گناه و معصیت را پیدا کند و بر او مسلط گردد، ما در اینجا بطور مختصرى به چند نمونه از وسوسه هاى شیطانى اشاره مى کنیم .
١ - تاءخیر انداختن توبه :
گاهى شیطان به آدمى ، بخصوص جوانان مى گوید که : شما امروز اول عمرتان است نمى خواهد اینقدر خود را به زحمت بیندازید و زندگى را بر خود دشوار کنید. امروز روز شما جوانهاست ؛ فردا که پیر شدید جبران مى کنید. فرصت زیاد است ، رحمت خداوند هم وسیع است ؛ لذا بعدا توبه مى کنید!
بدینوسیله او را رام خود مى کند و ودار به گناه مى نماید. اما انسان مومن متذکر مى گوید: "اعوذ بالله من الشیطان الرجیم " و به یاد خدا مى افتد؛ ارتباط خود را با خداى خود قویتر مى کند؛ و به یاد مرگ مى افتد؛ به یاد عذاب و عدل الهى مى افتد؛ و به خود مى گوید من که از آینده و ساعت مرگ با خبر نیستم ؛ آیا تا یک لحظه دیگر زنده هستم یا نه ؟ نمى دانم ! چه بسا در حین انجام گناه جانم به لب آید و به افتضاح بمیرم ! آن وقت فرصت بارى توبه کجا باقى مى ماند؟ لذا او خود را متذکر مى سازد که من با خداى خویش عهد بستم که متابعت شیطان نکنم حال ، که اول عمر من است و چیزى از بستن عهد نگذشته ، آن را بشکنم و فرمان غیر خدا را ببرم ؟ حال ، که شیطان دشمن بزرگ و کمر بسته من است چرا مغلوب او گردم و فریب دشمن شناخته شده خویش را بخورم ؟
خداوند مى فرماید:
الم اعهد الیکم یابنى آدم ان لاتعبدوا الشیطان انه لکم عدو مبین (١٥٥).
"اى فرزندان آدم ! آیا با شما عهد نبستم که شیطان را نپرستید؟؛ زیرا که او دشمن آشکار شماست ".
واذ اخذ ربک من بنى آدم من ظهورهم ذریتهم واءشهدهم على انفسهم الست بربکم ، قالوا بلى شهدنا ان تقولوا یوم القیامة انا کنا عن هذا غافلین (١٥٦).
"و چون پروردگار تو از پشت فرزندان آدم ، نسل آنها را گرفت و آنها را برخودشان گواه قرار داد که آیا من پروردگار شما نیستم ؟ گفتند: آرى گواه شدیم مبادا بگویید روز قیامت ما از این واقعه غافل بودیم ؟".
٢ - کوچک جلوه دادن گناه :
گاهى شیطان از راه کبیره و صغیره بودن گناهان وارد مى شد زمانى که انسان اراده گناه کند بلافاصله شیطان حضور خویش را در میدان تقویت مى کند و او را وادار به انجام آن گناه مى کند، مثلا به او مى گوید این گناه که تو اراده کرده اى ، گناهى ناچیز است و تو باید سعى کنى که از گناهان کبیره اجتناب ورزى و خود را بد آنها آلوده نکنى و اما گناه کوچک که چیزى نیست ، ببینید از چه راهى وارد مى شود؟ در عین حالى که دارد او را به گناه و معصیت امر مى کند، نصیحت و موعظه هم مى کند؛ از گناهان کبیره نهى مى کند تا بدینوسیله او را به ارتکاب صغیره تشویق نماید، اما انسان متذکر فورا به خود مى گوید که هر گناهى ، گناه کبیره است ؛ زیرا که همه آنها عصیان در برابر ذات حق است . پس هر چه که موجب سرپیچى از او امر پروردگار باشد، براى من گناهى بزرگ است . اگر امروز من از این گناه کوچک و ناچیز نتوانم خود را نگهدارم ، چگونه فردا مى توانم از گناهان بزرگ اجتناب کنم ؟ حالى که در برابر این گناه کوچک ، من قدرت دارم ، چرا بر او غالب نشوم تا اینکه فردا گناهان بزرگ نتوانند بر من غلبه پیدا کنند؟
اگر بنا باشد هر چه که نفس تقاضا کند من عرضه بدارم ، روز بروز بر تقاضاهاى خود مى افزاید، چون ظرف نفس پرشدنى نیست ؛ و تفاوت عمده انسان و حیوان در همین است . اگر من به تمناهاى کاذب نفس پاسخ دادم ، حالت عطش روحى مى یابد که دیگر سیر کردنش مشکل و مشکل است . آدمى اگر ذره اى زمینه را براى ارضاء میلهاى کاذب باز بگذارد، این امیال نفسانى پیش خواهند رفت و دیگر پایان پذیرى و قناعت براى آنها مطرح نیست .
دوزخ است این نفس و دوزخ اژدهاست / کو بدریاها نگردد کم و کاست هفت دریا را در آشامد هنوز / کم نگردد سوزش آن حلق سوز
در اینجا توجه شما را به داستانى جالب و قابل دقت از مثنوى جلب مى کنم :
مى گوید مردى درشت و خوش سخن ، خار ریشه دارى را در راه عبور مردم کاشت ، مردم که از آن راه عبور و مرور داشتند او را سرزنش کردند که آن خار را که کاشته اى برکن ، او اعتنائى نداشت ، هر لحظه ریشه خار، در روئیدن و قدرت گرفتن بود، پاى مردم را مجروح و خونین مى کرد، لباسهاى اشخاص را مى درید و پاهاى برهنه بینوایان را زخمى مى ساخت حاکم از کردار آن مرد پلید مطلع گشت و او را احضار کرد و گفت : برو آن خار را که کاشته اى برکن ! آن مرد پلید جواب داد: باشد آنرا خواهم کند، او مدتى فردا فردا مى کرد، و با گذشت زمان خار ریشه دار مى شد، حاکم از تخلف او و فردا فردا گفتنش بر آشفت و گفت : برو آن دستورى را که دادم عمل کن ! باز آن مرد پلید گفت : چند روز به من مهلت بده قاضى گفت عجله کن ! و هر چه زودتر خار را برکن و در انجام این کار مسامحه مکن ، چون هر چه تو فردا فردا مى کنى و زمان را مى گذرانى ، آن درخت خار ریشه دارتر و محکمتر گشته و تو که مى خواهى آن را بکنى پیرتر و ناتوان تر مى گردى .
ریشه خار در حال نیرو گرفتن است ؛ ولى تو رو به سستى و کاستى هستى ، خارى را که کاشته اى ریشه آن روز بروز آبدارتر و نیرومندتر مى شود ولى تو هر روز بیچاره تر و خشک تر مى شوى ؛ بالاخره آن خار رو به جوانى مى رود و تو رو به پیرى ، زود باش و فرصت را از دست مده !
تو که میگوئى که فردا این بدان / که به هرروزى که مى آید زمان خاربن در قوت و برخاستن / خارکن درسستى و درکاستن آن درخت بد جوانتر مى شود / وین کننده پیرو مضطر مى شود خاربن هر روز و هر دم سبزتر / زود باش و روزگار خود مبر
اى انسان بینوا! هر یکى از عادات پلید و زشت خود را همانند خار بدان که بارها به پاى خودت و دیگران خلیده است ، تو بارها از کردار زشت پشیمان گشته و از عادات تبهکارانه خود خسته شده اى اکنون مگر بى حس شده اى که زشتى گناه و پلیدى را احساس نمى کنى ؟
خاربن دان هر یکى خوى بدت / بارها در پاى خار آخرزدت بارها از فعل بد نادم شدى / بر سر راه ندامت آمدى بارها از خوى خود خسته شدى / حس ندارى سخت بى حس آمدى
آنگاه مى گوید: اگر خسته شدن و رنجیدن سایر مردم از اخلاق ناپسند خودت غفلت دارى ، حداقل از شکنجه اى که خود از خارهاى درونى ات مى برى نمى توانى غفلت بورزى ، درست توجه کن ! میدانى تو در چه وضعى قرار گرفته اى ؟ تو با این اوصاف زشت و پلیدت مایه عذاب خود و شکنجه دیگران مى باشى ، براى رهائى از دست این عذاب و شکنجه ها یا تبرى بردار و مردانه ریشه خارهاى درونى ات را بکن و مانند على ابن ابیطالب (علیه السلام) با گرایش واقعى به خدا، قدرت ربانى بدست آورده و در خیبر از جاى بکن و اگر نمى توانى ، مانند ابوبکر و عمر راه دیگرى را انتخاب کن ، یا خارى را که در درون تو ریشه دوانیده به گلبنى وصل کن .
آتش درونت را به نور الهى متصل کن ؟ باشد که آن نور این آتش خانمانسوز را خاموش کند، و این خار جراحت بار را به گلبن مبدل سازد.
تو همانند دوزخ و آن نور الهى مانند آن مومن است که مى تواند آتش دوزخ را خاموش کند، پیغمبر ما محمد مصطفى (صلى الله علیه و آله و سلم ) فرموده است : هنگامى که مومن از مقابل جهنم عبور مى کند، جهنم با عجز و لابه مى گوید:
"یا مومن فان نورک اطفاءنارى " اى مومن نور تو آتش مرا خاموش کرده است " چون تنها با ضد است که مى توان ضد دیگر را از بین برد، لذا هلاک و نابودى آتش با نور مومن که ضد آن است خواهد بود، آتش معلول قهر و غضب الهى و نور معلول فضل و رحمت اوست .
یا تبر بردار و مردانه بزن / تو على واراین در خیبر بکن ورنه چون صدیق و فاروق مهین / هین طریق دیگران را برگزین یابه گلبن وصل کن این خار را / وصل کن بانار نور یاررا تا که نور او کشد نار تو را / وصل او گلبن کند خار تو را
حال اگر مى خواهى شر آتش را از خویش دفع کنى ، آب رحمت الهى را بر آن آتش بپاش ! میدانى چشمه سار این آب که آتش را خاموش مى کند کجاست ؟ روح پاک مومن است .
نفس اماره تو از آب حیات معنوى مردان الهى گریزان است . آن آتش است و این آب است احساس و اندیشه کسى که نفس حیوانى را به آتش کشیده است ، حس و درک مرد ربانى است ، که مى تواند آن شعله ها را نیست و نابود سازد.
گرهمى خواهى تو دفع شرنار / آب رحمت بر دل آتش گمار چشمه آن آب رحمت مومن است / آب حیوان روح پاک مومن است پس گریزان است نفس تو از او / زانکه تو آتشى او زآب جو
برگردیم به اصل موضوعى ؟ مطرح کرده بودیم که در هنگام پیرى مرکب لنگ است و منزل بس دور و بار گران بر دوش و راه پر از چاه در چنین راهى با آن بار گران ، کج مرو؛ راه اصلى را پیدا کن ؛ شصتمین سال عمرت که فرا رسید در حقیقت مرگ دام خود را پیش پاى تو گسترده است ! مانند آن ماهى چالاک باش که از دام جسته خود را به مردن زده و صیاد را اغفال کرد تا او را به دریا انداخت . بى نوا آن ماهى سوم که مغرور بود و احتیاط را از دست داده گرفتار دام صیاد شد و به زندگى خود پایان بخشید، اگر از دام نجات پیدا نکنى ، قوانین الهى تو را مانند آن ماهى در دام افتاده ، در تابه آتشین بریان خواهد کرد.
سالیان عمرت رو به پایان است ؛ فصل کشت و کار تمام شده ؛ اندوخته خود را در نظر بیاور؛ بیدار شو؛ عبرت گیر؛ قیام کن ؛ از خدا کمک بطلب ؛ سپس بکوش که به نتیجه خواهى رسید.
اى انسان را هرو، آگاه باش ، وقت گذشته ، آفتاب عمرت رو به غروب است ، این دو روز دیگر که از فرصت زندگانى باقى مانده است ، بیکار مباش ، همین امروز بلکه همین ساعت باقیمانده هاى دانه هاى وجود را در مزرعه زندگى لرزانت بپاش ، جود و احساس خداى ما آنها را خواهد رویانید، همین چند لحظه عمر را دریاب ! باشد که بتوانى به عمرى ابدى و پایدار نائل شوى ، بیا با این چراغى که آخرین شعله هاى خود را به پیرامون خود مى پاشد، فتیله و روغنى برسان ، دیگر موقع فردا فردا گفتن گذشته است ، مگر فردا، بگو امروز، تا شاید ایام کشت را از دست ندهى .
اندر آن تقریر بودیم اى خسور / که خرت لنگ است و منزل دور دور بار تو باشد گران در راه چاه / کج مرو رود است اندر شاهراه سال شصت آمد که درشستت کشد / راه دریا گیر تایابى رشد آنکه عاقل بد در دریا رسید / شد خلاص از دام و از آتش رهید چونکه بیگه گشت و آن فرصت گذشت / مرده گرد و روسوى دریا زدشت ورنه در تا به شوى بریان بسى / این چنین هرگز کند برخود کسى ؟ حال آن سه ماهى و آن جویبار / گفته شد اینجا براى اعتبار فانتبه ثم اعتبر ثم انتصب / واستعن بالله ثم اجتهد سال بگه گشت و وقت کشت نى / جز سیه روئى و فعل زشت نى هین و هین اى هروبیگاه شد / آفتاب عمر سوى چاه شد این دو روزک را که روزت هست زود / پر افشانى بکن از راه جود.(١٥٧)
بنابراین باید گناه را به هیچ وجه کوچک نشماریم و دردم آن را با یاد خدا و نزدیکى با مقربان خدا، در صحنه دل خویش محو و نابود گردانیم .
٣ - توصیه شیطان به ترک مستحبات و فعل مکروهات :
این یکى دیگر از راههائى است که شیطان از طریق آن به دل انسان مومن وارد شده و ایجاد وسوسه مى نماید. حال آنکه یکى از راههاى مهم قرب انسان به پروردگار، انجام نوافل و مستحبات است و ترک مکروهات اگر چه این امور بر انسان واجب نیستند، ولى انسانى که بخواهد بنده خدا باشد و جز در راه او قدم بر ندارد، فعل و ترک این امور را بر خود واجب مى داند، تاجائى که اگر نماز مستحبى اش را ادا نکرد، قضاى آن را بجا مى آورد، و اگر مکروهى را مرتکب شد مى نالد و شب ها را بیدار مى ماند تا جبران آن نماید، لذا شیطان هم از این راه که این امور بر انسان واجب نیستند وارد شده و بدینوسیله ایجاد وسوسه مى کند و به آدمى مى گوید خداوند همانها را که بر تو واجب کرده از تو مى خواهد، لزومى ندارد تو خودت را به زحمت بیندازى ، مثلا نصف شب در هواى سرد بلند شوى ، وضو بگیرى و نماز شب بخوانى ، یا فلان مکروه را ترک کنى و بدینوسیله براى خود ایجاد درد سر و زحمت کنى ، تو برو محرمات را ترک کن ، لزومى ندارد تو خواسته هاى مجاز را فراموش کنى و بگوئى مکروه است ؛ تو فقط موظف هستى از حرامها و غیر مجازها اجتناب ورزى !
ببینید شیطان چه دامهاى خطرناکى را مى گستراند و با چه لباس و زبانى وارد مى شود تا کم کم چراغ پر فروغ ایمان و "ذکر الله " را در درون او خاموش مى کند، تا سرانجام نه حرامى بشناسد و نه حلالى ؛ او مى کوشد تا کم کم استحکام وجدان مذهبى و معنوى انسانها را ضعیف گردان تا دیگر نتوانند در برابر گناهان عکس العملى از خود نشان دهند.
واکنش انسان متقى : انسان متقى براى خود برنامه ریزى مى کند وجهت حفظ واجباتش پاسدارانى بر مى گمارد و خود را براى بدست آوردن آنها مقید مى گرداند، آن پاسداران ، مستحبات و نوافل هستند، او به خود مى گوید که اگر من مستحبات را ترک کنم و به وادى نسیان بسپارد، کم کم در انجام واجبات کسل و سست مى شوم و آنها را براى اسقاط وظیفه بجا مى آورد ترک آن مقدمه ایست براى ترک واجبات و ترک این امور که با سختى ها همراه نیست ، ترک واجبات را راحت مى کند. اگر مکروهى را انجام دادم و بر این کار اصرار ورزیدم ، این مقدمه اى خواهد بود براى انجام دادن افعال حرام ؛ انجام مکروهات که براحتى صورت مى گیرد و گناه هم شمرده نمى شود؛ اما انجام محرمات را که عذابها و ظلمت ها بدنبال دارد ساده مى گرداند.
یادم نمى رود هنگامى که در مراسم نماز جماعت جمعى از رزمندگان شجاع اسلام حضور یافته بودم و این مثال را براى آنان بیان مى کردم : که مستحبات براى واجبات حکم پاسدارى و محافظ را دارند، یا حکم سیمهاى خاردار را دارند که براى حفاظت باغها و مزارع و... به کار مى برند اگر کسى قصد از بین بردن شخصى را یا ورود به مکانى را داشته باشد، ابتداء به سراغ محافظین مى رود که اگر توانست به نحوى آنان را از بین ببرد یا غافل سازد، آنگاه به مقصد اصلى خود مى پردازد.
همچنین انجام مکروهات و صغائر حکم دانه هایى را دارند که در پیش دامها ریخته شده تا اینکه مرغها و پرندگان بدینوسیله با برداشتن دانه اول به سراغ دانه دوم بروند و کم کم که طمع ، چشم آنان را کور گردانید و دام را از یاد بردند در آن مى افتند انسان هم ، چشم آن را کور گردانید و دام را از یاد بردند در آن مى افتند انسان هم ، چنین است با انجام مکروه اول به سراغ مکروه دوم مى رود و کم کم انجام دادن گناهان کوچک را اهمیت نمى دهد و برجراءتش در انجام دادن گناهان کبیره نیز افزوده مى شود تا اینکه گرفتار دام شهوت مى گردد و اسیر شیطان ؛ چون میل به بى نهایت در همه انسانها نهفته است لذا اگر جلوى امیال کاذب آدمى ، دانه ریخته شود او را به سوى خود مى کشاند و آدمى هم به نوبه خود مى طلبد در حالیکه سیر نمى شود.
اما انسان سالک مقامات عالى و معنوى روح خویش را مرتب تقویت مى کند ولحظه اى از "ذکر خدا" غافل نمى شود و چون غافل نیست هرگز اسیر نمى شود؛ همانگونه که مرغ تا غافل نیست در دام نمى افتد؛ انسان هم وقتى از حدود الهى خارج شد به دام مى افتد.
مرغ غافل مى خورد دانه زدام / همچو اندر دام دنیا این عوام باز مرغان خبیر هوشمند / کرده اند از دانه خود را خشک بند
انسان ذاکر چون همیشه بیدار و متوجه است هرگز از شیطان ضربه نمى پذیرد؛ زیرا عناصر عالى روحانى او قوى و مستحکم هستند، لذا هر ضربه اى که به آنها وارد شود با نوعى عکس العمل شدید رو برو مى شود.
انسان مومن همانند زمین سفت و با صلابتى است که اگر توپچه اى را بر آن فرود آورند، با استحکام شدید آن روبرو مى شود. و به عقب بر مى گردد، البته این مسئله به مقدار فشار و شدتى که براى فرود آوردن توپ وارد مى آید بستگى دارد، پس در این جریان دو مسئله وجود دارد.
اول سفت و محکم بودن زمین .
دوم فشار وارد بر توپ .
انسان مومن ، سفت و با صلابت است ، عزیز است وقتى شیطان تیرى به طرف او پرتاپ مى کند، از خود عکس العملى نشان داده آن را بر مى گرداند؛ حال ، چقدر تیر کوچک یا بزرگ باشد مسئله اى نیست ؛ او محکم و نفوذناپذیر است ؛ در برابر کوچکترین حمله دشمن ، بزرگترین واکنش را از خود نشان مى دهد؛ تا مبادا دشمن براى نفوذ در او امیدى داشته باشد اگر مکروهى را انجام داد، مى نالد، متضرع و متوسل مى شود. زودتر براى نماز شب بیدار مى شود تا با خشت زرین لااله الاالله دیوار تقواى خویش را رفیع تر و محکمتر گرداند رسول خدا به عنوان صاحب خلق عظیم و متمم مکارم اخلاق مى فرماید:
انه لیعان على قلبى حتى استغفر فى یوم ماءته مرة (١٥٨). این پیامبر اسلام است که به عنوان مظهر و اسوه اخلاق پسندیده چنین عمل مى کند که روزى هفتاد بار استغفار مى کند، تا دل خود را از آن چیزى که براى ما آینه است پاک کند، آن چیزى که براى ما گرد و غبار است ، جرات رفتن به سراغ پیامبر را ندارد.
براى مثال : انسان مومن ومتقى مانند یک دیوار سفید است که اگر دست کثیفى روى آن گذاشته شود فورا جاى آن پدیدار مى گردد به صورت لکه اى بر دیوار سفید جلوه مى کند. روح انسان متقى هم پاک و سفید است ؛ اذا اگر کوچکترین رذیله اى به آن برسد فورا اثرش را نشان مى دهد و او هم براى رفع آن لکه اقدام به عبادت و انابت مى کند تا قلبش را پاک گرداند. اما دیوارى که قیر رنگ و دود آلود است یا انسانى که در تعمیرگاه کار مى کند و لباس کارش سیاه و روغن آلوده است ، اگر دست کثیفى به آن برخورد کند، اثرش مشخص نمى شود. او هم به فکر پاک کردن آن نمى باشد، بلکه کثافت روى کثافت قرار مى گیرد و اثر خود را نشان نمى دهد. برخلاف لباس پاک و سفید که اگر کوچکترین لکه اى بر آن بنشیند، فورا آن را پاک یا عوض مى کند، مثلا انسانى که معتاد است ، سیگارى است ، نسبت به دود حساسیتى ندارد، اما آنکه سیگارى نیست چون خود را به دود آلوده نکرده است ، نسبت به کمترین دود سیگار از خود حساسیت نشان مى دهد.
حال ، مثل انسان گناهکار با انسان متقى چنین است که انسان گناهکار قسى القلب ، دیگر به گناه عادت کرده ، روحش سیاه گشته است و دیگر اثر گناه مشخص نیست . اما انسان متقى روحى پاک دارد و فورا لکه هاى گناه را پاک مى کند.
مولوى همین معنى را با تمثیلى زیبا در مثنوى آورده است :
آن یکى مى گفت در عهد شعیب / که خدا از من بسى دیدست عیب چنددید از من گناه و جرمها / وزکرم یزدان نمى گیرد مرا حق تعالى گفت در گوش شعیب / در جواب او فصیح از راه غیب که به گفتى چند کردم من گناه / وزکرم نگرفت در جرمم اله عکس مى گوى و مقلوب اى سفیه / اى رها کرده ره وبگرفته تیه چند و چندت گیرم و توبى خبر / در سلاسل مانده از پا تا بسر رنگ تو بر توست اى دیگ سیاه / کرد سیماى در ونبت را تباه بر دلت زنگار برزنگارها / جمع شد تا کور شد زاسرارها گرزند آن دود بردیگ نوى / آن اثر بنماید ارباشد جوى چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود / بعد از آن بروى که بیند اى عنود مرد آهنگر که اوزنگى بود / دود را باروش همرنگى بود مرد آهنگر که او زنگى بود / دود را ابلق گردد از دود آورى (١٥٩)
و در پایان توجه شما را به گوشه اى از حالات یک انسان متقى جلب مى کنیم : استاد مطهرى به مناسبتى درباره مرحوم حاج میرزا على آقا شیرازى چنین مى گویند: "پاکان یک عمل مکروه که انجام مى دهند روحشان مضطرب مى شود و مرتب پشت سر هم توبه و استغفار مى کنند، یک مرد بسیار بسیار بزرگ از نظر معنویت که من سال گذشته هم در ماه مبارک رمضان از این استاد بزرگ خود یاد کردم ، مرحوم حاج میرزا على آقاى شیرازى اصفهانى (رضوان الله علیه ) است ، که یکى از بزرگترین اهل معنایى است که من در عمر خود دیده ام .
یک شب ایشان در قم میهمان ما بودند و ما هم به تبع ایشان به منزل یکى از فضلاى قم دعوت شدیم ، بعضى از اهل ذوق و ادب و شعر نیز در آنجا بودند. در آن شب فهمیدم که این مرد چقدر اهل شعر و ادب است ، و چقدر بهترین شعرها را در عربى و فارسى مى شناسد! دیگران شعرهایى مى خواندند خیلى عادى ، شعرهاى سعدى ، حافظ و... ایشان هم مى خواند و مى گفت این شعر از آن شعر بهتر است ، این شعرها را خواندن که گناه نیست ، اما در شب ، شعر خواندن مکروه است ، خدا مى داند وقتى آمدیم بیرون این آدم بشدت مى لرزید، گفت من اینقدر تصمیم مى گیرم که شب شعر نخوانم . آخرش جلوى خودم را نمى توانم بگیرم هى "استغفرالله ربى و اتوب الیه " مى گفت ، مثل کسى که معصیت بسیار بزرگى مرتکب شده است ؛ العیاذ بالله اگر ما شراب خورده بودیم ، اینقدر مضطرب نمى شدیم ، که این مرد بواسطه یک عمل مکروه مضطرب شده بود.
این جور اشخاص چون محبوب خدا هستند از ناحیه خدا یک مجازاتهائى دارند که ما و شما ارزش و لیاقت آن جور مجازاتها را نداریم ، هر شب این مرد اقلا از دو ساعت به طلوع صبح مانده بیدار بود، و من معنى شب زنده دارى را آنجا فهمیدم معنى "شب مردان خدا روز جهان افروز است " را آنجا فهمیدم ، معنى عبادت و خودشناسى را آنجا فهمیدم ، آن شب این مرد وقتى بیدار شد که اذان صبح بود، خدا مجازاتش کرده بود، تا بیدار شد، ما را بیدار کرد و گفت فلانى ! اثر شعرهاى دیشب بود!
روحى که چنین ایمان مستحکمى دارد، یک چنین ضربه کوچکى هم که بر آن وارد مى شود، یعنى یک چنین حمله کوچکى هم که از مقامات دانى او، بر مقامات عالیه اش وارد مى شود، آن مقامات عالیه عکس العمل نشان مى دهند، ناراحتى نشان مى دهند، حتى مجازات نشان مى دهند، که ببین بى مجازات نمى ماند، آدمى که در شب هى شعر بخواند دوساعت وقت خودش را صرف شعر خواندن بکند، لایق دوساعت مناجات کردن با خداى متعال نیست .(١٦٠)
خدایا به همه توفیق معرفت و شناخت نفس عنایت فرما و قلب ما را منزل خود گردان
آمین یارب العالمین
زندگى در پرتو اخلاق (ذکر الله)
١- با استفاده از "المعجم ".
٢- این عبارتها مضمون روایاتى است که انشاء الله در جلدهاى بعد خواهد آمد.
٣- با اشاره به فرمایش رهبر انقلاب .
٤- مناجات شعبانیه على (علیه السلام).
٥- المفردات فى غریب القرآن ، ص ١٧٩.
٦- قوم ثمود گفتند: اى عجب آیا بین افراد بشر تنها به او وحى رسید.
٧- قسم به آنکه ذکر را القاء مى کند.
٨- پس سؤ ال از اهل ذکر کنید، اگر بینات وزبر را نمى دانید.
٩- شما خود اگر نمى دانید از اهل ذکر بپرسید.
١٠- تفسیر المیزان ، جلد ١٢، ذیل آیه ٤٣، سوره نحل ، ص ٣٨٣. با اندکى دخل و تصرف :
١١- این سخنان که برتو مى خوانیم از آیتهاى الهى ، و ذکر حکمتهاى خداى حکیم است .
١٢- نمى آید ذکرى از طرف پروردگارشان مگر آنکه گوش مى دهند و حال آنکه استهزاء مى کنند.
١٣- هر آینه نوشتیم بر زبور بعد از ذکر (تحقیقا زمین را بندگان صالح من وارث مى شوند).
١٤- پس مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم .
١٥- اى کسانى که ایمان آوردید هر گاه شما را براى نماز جمعه فرا خوانند به سوى ذکر خدا بشتابید.
١٦- در انجام همه نمازها خصوصا نماز وسطى کوشا باشید، و از روى خضوع و اطاعت براى خدا بپا خیزید.
١٧- اى اهل ایمان مبادا هرگز مال و فرزندانتان شما را از یاد خدا غافل سازد.
١٨- همانا ما به سوى شما امت کتابى که مایه شرافت و عزت شماست فرستادیم .
١٩- بلکه ما قرآنى به آنان دادیم که مایه یاد آورى و شرفت آنها است ولى آنان از چنین چیزى روى گردانند.
٢٠- و (بدانکه ) قرآن براى تو و مومنان قومت شرف و نام بلندى است .
٢١- بگو که من بزودى حکایت او را به شما تذکر خواهم داد.
٢٢- این سخن من و سخن (پیامبرانى است که ) پیش از من بودند.
٢٣- وهمانا کافران مى گویند که اگر نزد ما خبرى از رسولان پیش بود.
٢٤- هنگامى که مناسک خود را انجام دادید ذکر خدا کنید، چنانکه پدرانتان را یاد مى کنید، بلکه از آن هم شدیدتر.
٢٥- و هنگامى که نماز را به پایان رسانیدید خدا را یاد کنید، در حال ایستادن و نشستن و به هنگامى که به پهلو خوابیده اید.
٢٦- اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را بسیار یاد کنید.
٢٧- و آنها که هنگامى که مرتکب عمل زشتى شوند یا به خود ستم کنند به یاد خدا مى افتند.
٢٨- آنچه را به شما داده ایم با قدرت بگیرید و آنچه در آن هست به خاطر داشت باشید.
٢٩- به یاد آورید برخود نعمت خدارا.
٣٠- هنگامى که اندرزها و پندها سودى نبخشید و آنچه به آنها یادآورى شده بود فراموش کردند درهاى همه چیز (از نعمتها) را به روى آنها گشودیم .
٣١- اما هنگامى که تذکراتى را که به آنها داده شده بود فراموش کردند نهى کنندگان از بدى را رهائى بخشیدیم .
٣٢- گفتند آن فال بد که مى گوئید با خود شماست اگر بفهمید و متذکر شوید.
٣٣- بگو من از شما مزد رسالت نمى خواهم و از آنها نیستم که چیزیرا که ندارند بخود مى بندند، این قرآن بجز تذکر براى عالمیان نیست .
٣٤- پس شما کجا مى روید؟ این قرآن عظیم جز پند و نصیحت اهل عالم نیست .
٣٥- آیا تعجب کرده اید که دستور آگاه کننده پروردگارتان به وسیله مردى از میان شما به شما رسید؟
٣٦- ص ، قسم به قرآن صاحب مقام ذکر.
٣٧- و هر کس از یاد من اعراض کند.
٣٨- این مردم غافل هیچ پند و موعظه اى از جانب پروردگارشان نیاید جز آنکه آن پند را شنیدند (و نشنیده گرفتند) و باز به بازى دنیا و لهو و لعب عمر مى گذرانند.
٣٩- خدا بر شما ذکر را نازل کرد.
٤٠- سوره کهف ، آیه ٢٨.
٤١- ترجمه المیزان ، جلد ١، آیه ١٢٥. سوره بقره ، ص ٤٧٧ و ٤٧٥.
٤٢- سوره اعراف ، آیه ٢٠٥.
٤٣- سوره طه ، آیه ١٤.
٤٤- سوره ماعون ، آیه ٤ و ٥.
٤٥- سوره انبیاء، آیه ٢ و ٣.
٤٦- نهج الفصاحه ، ص ٣٥٠ - حدیث شماره ١٦٧٤.
٤٧- همان منبع ، ص ٩١، حدیث شماره ٤٧٤.
٤٨- نهج الفصاحه ، ص ٥٨٢، حدیث شماره ٢٨٢٢.
٤٩- همان منبع ، ص ٨٠، حدیث شماره ٤٢٤.
٥٠- سوره بقره ، آیه ٢٠٠.
٥١- سوره بقره ، آیه ٢٠٠ و ٢٠١.
٥٢- سوره کهف ، آیه ١٠٥.
٥٣- سوره اءعراف ، آیه ٨ و ٩.
٥٤- سوره مومنون ، آیه ١٠٣.
٥٥- سوره رعد، آیه ٢٨.
٥٦- دعاى عرفه .
٥٧- سوره طه ، آیه ٤٢.
٥٨- ارشاد القلوب دیلمى ، ص ٨٥.
٥٩- سفینة البحار، جلد ٢. باب "غ " ص ٣١٢.
٦٠- اصول کافى ، جلد ٤، کتاب الدعاء، ص ٢٨٤.
٦١- اصول کافى ، جلد ٤، کتاب الدعاء، ص ٢٨٤.
٦٢- همان ، منبع ، ص ٢٥٧.
٦٣- جامع الاخبار، ص ٥٤، چاپ نجف .
٦٤- به نقل از جامع الاخبار، ص ٥١، چاپ نجف .
٦٥- نهج البلاغه ، خطبه ١٠٠.
٦٦- نهج البلاغه ، خطبه ٢.
٦٧- سوره غافر، آیه ٦٥.
٦٨- سوره زمر، آیه ٣.
٦٩- سوره اءعراف ، آیه ٢٨.
٧٠- تحف العقول ، ص ٤٩٧، چاپ انتشارات اسلامى ، قم .
٧١- اصول کافى ، جلد ٤، ص ٢٥٦.
٧٢- اصول کافى جلد ٤، ص ٢٥٦.
٧٣- اصول کافى ، جلد ٤، ص ٢٦١.
٧٤- کافى ، جلد ٤ ص ٢٦٢.
٧٥- سوره نساء، آیه ١٤٢.
٧٦- تحف العقول ، ص ٥٠٣.
٧٧- سوره توبه ، آیه ٣٨.
٧٨- کافى ، جلد ٤ کتاب الایمان والکفر - ص ١٥١.
٧٩- تحف العقول ، ، چاپ جدید.
٨٠- مثنوى مولوى .
٨١- تحف العقول ، اصول کافى ، ج ٤، باب الدعاء، ص ٢٦٢.
٨٢- اصول کافى ، جلد ٤، باب الدعاء، ص ٢٦٢.
٨٣- اصول کافى ، جلد ٤، باب الدعاء، ص ٢٦٢.
٨٤- اشاره به سوره حشر، آیه ٢١.
٨٥- سوره طه ، آیه ٧١.
٨٦- البته منظور این نیست که گوشه اى گزینش کند و در آنجا تسبیح بدست بگیرد و سجده کند. خیر، اصلا چنین ذکرى مورد پسند دین و صاحب دین نیست ، بلکه ، منظور این است که او در هر حال و هر جا که باشد باید به ذکر خدا مشغول باشد، دلش به یاد خدا باشد، کارش براى خدا باشد، چنانچه در مباحث گذشته دریافتید که عمده ذکر، ذکر قلبى است ، و صاحبان این ذکر با اینکه رهبران و حکمرانان مردم بودند و در صحنه هاى جنگ و جهاد نیز حضور داشتند؛ ولى در هیچ وضعیتى از یاد خدا غافل نبودند.
٨٧- مضمون روایتى است از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ).
٨٨- نهج الفصاحه ، ص ٨، حدیث ٣٩.
٨٩- سوره اعراف ، آیات ٢٠٦ و ٢٠١.
٩٠- سوره اعراف ، آیات ، ٢٠٠ و ٢٠١.
٩١- سوره نحل ، آیه ٩٨.
٩٢- سوره مائده ، آیه ١٥.
٩٣- سوره انعام ، آیه ١٠٤ و سوره اعراف ، آیه ٢٠٣.
٩٤- سوره مائده ، آیه ١٦.
٩٥- سوره بنى اسرائیل ، آیه ٨٢.
٩٦- سوره یونس ، آیه ٥٧.
٩٧- سوره واقعه ، آیه ٧٨.
٩٨- سوره اعراف ، آیه ٢٠٠.
٩٩- سوره مومنون ، آیات ٩٧ و ٩٨.
١٠٠- سوره زخرف ، آیه ٣٦ تا ٣٨.
١٠١- سوره کهف ، آیه ١٠٣ و ١٠٤.
١٠٢- سوره بقره ، آیه ٢٢٥.
١٠٣- نهج الفصاحة ، ص ١٤٦، حدیث ٧١٩.
١٠٤- سوره اعراف ، آیه ٢٠١.
١٠٥- نهج البلاغه ، خطبه ١٦.
١٠٦- نهج البلاغه فیض ، خطبه ٢٣٧.
١٠٧- نهج البلاغه ، خطبه ١٦.
١٠٨- نهج البلاغه فیض ، خطبه ١١٣.
١٠٩- نهج البلاغه فیض ، خطبه ١٥٦.
١١٠- نهج البلاغه فیض ، خطبه ٢٢١.
١١١- نهج البلاغه فیض ، خطبه ١٨٦.
١١٢- نهج البلاغه فیض ، خطبه ٢٣٢.
١١٣- نهج البلاغه فیض ، ص ٩٠٩.
١١٤- نهج البلاغه صبحى صالح - قصارالحکم - حکمت ١٣٠.
١١٥- سوره اعراف ، آیه ٢٠١.
١١٦- طاقدیس ، ملااحمد نراقى .
١١٧- فیض کاشانى .
١١٨- مصباح الشریعه ، ص ١٢١، چاپ بیروت .
١١٩- سوره زمر، آیه ٤٥.
١٢٠- سوره توبه ، آیه ١٢٥.
١٢١- سوره بقره ، آیه ١٠.
١٢٢- سوره آل عمران ، آیه ١٣٥.
١٢٣- سوره حج ، آیه ٤٦.
١٢٤- تفسیر المیزان - ذیل سوره الناس - همچنین مى توانید به تفسیر مجمع البیان ، جلد ٥ ذیل سوره الناس ، و تفسیر روح الجنان ، جلد ٥ ذیل همین سوره مراجعه فرمائید.
١٢٥- نهج البلاغه صبحى صالح ، ص ٣٩٢.
١٢٦- نهج البلاغه صبحى صالح ، خطبه ٢٣٠.
١٢٧- مثنوى معنوى ، دفتر دوم ، ص ٣٤٨، چاپ امیر کبیر.
١٢٨- سوره اعراف ، آیه ١٤٦.
١٢٩- سوره یونس ، آیه ٧.
١٣٠- سوره نحل ، آیه ١٠٨.
١٣١- سوره اعراف ، آیه ١٧٩.
١٣٢- سوره مجادله ، آیه ١٩.
١٣٣- شرح منازل السائرین ، باب المراقبه ، ص ٦٢.
١٣٤- شرح منازل السائرین ، باب المراقبه ، ص ٦٣.
١٣٥- شرح منازل السائرین ، باب المراقبه ، ص ٦٤.
١٣٦- سوره احزاب ، آیه ٥١.
١٣٧- سوره احزاب ، آیه ٥٢.
١٣٨- شرح منازل السائرین ، باب المراقبه ص ٦٥.
١٣٩- نهج البلاغه فیض ، نامه ٦٢.
١٤٠- توضیح : نویسنده شهید این کتاب وعده داه بود که مبحث "محاسبه نفس " را در جزوات بعدى بیاورد، ولى دست تقدیر طور دیگرى از آستین بدر آمد و تیرکینه حق ستیزان مجال تکمیل این مبحث را به او نداد، و ما نیز هنگامى که در کار تنظیم و تکمیل این دفتر بودیم ، متاءسفانه موفق به دست یابى نوشته هاى ایشان در این مورد نشدیم .
١٤١- سوره اعراف ، آیه ١٣٦.
١٤٢- سوره یونس ، آیه ٩٢.
١٤٣- سورده دخان ، آیه ٢٥ تا ٢٩.
١٤٤- سوره یوسف آیه ١١٠.
١٤٥- سوره اعراف ، آیه ١٧٦.
١٤٦- مثنوى ، دفتر اول ، ص ١٤٩؛ چاپ امیرکبیر.
١٤٧- طالبین مى توانند بقیه ابیات این قصیده را در دیوان خاقانى بخوانند.
١٤٨- غررالحکم ، ج ٢، ص ٥٧٣.
١٤٩- غررالحکم ، ج ١، ص ٤٠٨.
١٥٠- غررالحکم ، ج ١، ص ٢٩١، چاپ دانشگاه تهران .
١٥١- همان منبع ، ج ٥، ص ٤٦١.
١٥٢- غررالحکم ، ج ١، ص ٢١٥، چاپ دانشگاه تهران
١٥٣- همان منبع .
١٥٤- سوره اعراف ، آیه ١٦.
١٥٥- سوره یس ، آیه ٦٠.
١٥٦- سوره اعراف ، آیه ١٧٢.
١٥٧- به نقل از: نقد و تفسیر و تحلیل مثنوى ، استاد محمد تقى جعفرى
١٥٨- جامع الاخبار، ص ٥٧، چاپ نجف .
١٥٩- مثنوى دفتر دوم ص ١٣٠ چاپ خاور.
١٦٠- گفتارهاى معنوى ، استاد شهید مطهرى ، (ص ) ١٢١ - ١٢٠
فهرست مطالب
زندگى در پرتو اخلاق (ذكر الله) ۳
پيشگفتار ۱۴
مقدمه مولف ۱۸
معناى ذكر ۲۳
آيات قرآن ۲۹
خاتمه ۴۱
تقوى ۵۷
وسواس خناس ۶۸
پي نوشت ها : ۹۵