داستان راستان جلد اول و دوم
دسته بندی سایر کتابها
نویسنده استاد مرتضی مطهری
زبان کتاب فارسی
سال چاپ 1405

داستان راستان جلد اول و دوم

نویسنده:

استاد مرتضی مطهری

فارسی

2009-10-18 09:50:53

داستان راستان جلد اول و دوم

مقدمه (جلد اوّل ) در مدتى که مشغول جمع آورى و تنظیم و نگارش یا چاپ این داستانها بودم ، به هریک از رفقا که برخورد مى کردم و مى گفتم کتابى در دست تاءلیف دارم مشتمل بر یک عده داستانهاى سودمند واقعى ، که از کتب احادیث یا کتب تواریخ و سیر استخراج کرده ، با زبانى ساده و سبکى اینچنین نگارش ‍ مى دهم تا در دسترس عموم قرار بگیرد، همه تحسین و تمجید مى کردند و این را بالا خص براى طبقه جوان ، کارى مفید مى دانستند. بعضیها از آن جهت که تاکنون نسبت به داستانهاى سودمند اخبار و احادیث این کار انجام نشده ، این را یک نوع (ابتکار) تلقى مى کردند و مى گفتند:(جاى این کتاب تاکنون خالى بود).

البته کتابهاى سودمند، که مستقیما متن حقایق اخلاقى و اجتماعى را به لباس (بیان ) در آورده اند یا کتبى که حقایق زندگى را در لباس (داستان ) که فکر و قلم نویسنده آن را ساخته و پرداخته است و حقیقتى ندارد، مجسم کرده اند یا کتب سیرت که از اول تا آخر در مقام نقل تاریخ زندگى یک یا چند شخصیت بزرگ بوده اند از شماره بیرون است ، ولى نویسنده تاکنون به کتابى برنخورده است که مؤ لف به منظور هدایت و ارشاد وتهذیب اخلاق عمومى ، داستانهایى سودمند از کتب تاریخ و حدیث استخراج کرده و در دسترس عموم قرار داده باشد. اگر هم این کار شده است ، نسبت به داستانهاى اخبار و احادیث صورت نگرفته است .

این فکر خواه یک فکر ابتکارى باشد و خواه نباشد از من شروع نشده و ابتکار من نبوده است . در یکى از جلسات (هیاءت تحریره شرکت انتشار) که از یک عده اساتید و فضلا تشکیل مى شود و این جانب نیز افتخار عضویت آن هیاءت را دارد، یکى از اعضاى محترم پیشنهاد کرد که خوب است کتابى اخلاقى و تربیتى نگارش یابد. ولى نه به صورت (بیان ) بلکه به صورت (حکایت و داستان )، آن هم نه داستانهاى جعلى و خیالى بلکه داستانهاى حقیقى و واقعى که در کتب اخبار و احادیث یا کتب تواریخ و تراجم (شرح احوال ) ضبط شده است .

این پیشنهاد مورد قبول هیاءت واقع شد. سهمى که این جانب دارد این است که بیش از سایر اعضا این فکر در نظرم مقبول و پسندیده آمد و همان وقت تعهد کردم که این وظیفه را انجام دهم . اثرى که اکنون مشاهده مى فرمایید مولود آن پیشنهاد و آن تعهد است .

ماَّخذ و مدارک داستانها با قید صفحه و احیانا با قید چاپ کتاب ، در پاورقى نشان داده شده و گاه هست که بیش از یک ماءخذ در پاورقى ذکر شده ، غالبا ذکر بیش از یک ماءخذ براى این بوده که در نقلها کم و زیاد وجود داشته و قرائن نشان مى داده که از هرکدام چیزى افتاده یا آن که ناقل ، عنایتى به نقل همه ٣داستان نداشته است .

در بیان و نگارش هیچ داستانى از حدود متن مآخذى که نقل گشته تجاوز نشده و نگارنده از خیال خود چیزى بر اصل داستان نیفزوده یا چیزى از آن کم نکرده است . ولى در عین حال این کتاب یک ترجمه ساده تحت اللفظى نیست ، بلکه سعى شده در حدودى که قرائن و امارات دلالت مى کند و مقتضاى طبیعت روحیه هاى بشرى است ، بدون آن که چیزى بر متن داستان افزوده گردد، هر داستانى پرورش داده شود.

با اینکه غالبا نقطه شروع و خط گردش داستان با آنچه در ماءخذ آمده فرق دارد و طرز بیان مختلف و متفاوت است ، به علاوه تا حدودى داستان در اینجا پرورش یافته است ، اگر خواننده به ماءخذ مراجعه کند، مى بیند این تصرفات طورى به عمل آمده که در حقیقت داستان ، هیچگونه تغییر و تبدیلى نداده ، فقط داستان را مطبوع تر و شنیدنى تر کرده است .

در این کتاب از لحاظ نتیجه داستان ، هیچگونه توضیحى داده نشده ، مگر آنکه در متن داستان جمله اى بوده که نتیجه را بیان مى کرده است . و حتى (عنوانى ) که روى داستان گذاشته شده سعى شده حتى الامکان ، عنوانى باشد که اشاره به نتیجه داستان نباشد، البته این بدان جهت بوده که خواسته ایم نتیجه گیرى را به عهده خود خواننده بگذاریم .

کتاب و نوشته باید هم زحمت فکر کردن را از دوش خواننده بردارد و هم او را وادار به تفکر کند و قوه فکرى او را برانگیزد. آن فکرى که باید از دوش ‍ خواننده برداشته شود،فکردر معناى جمله ها و عبارات است ، از این نظر تا حدى که وقت و فرصت اجازه مى داده کوشش شده که عبارت روان و مفهوم باشد.

و اما آن فکرى که باید به عهده خواننده گذاشته شود، فکر در نتیجه است ، هرچیزى تا خود خواننده درباره آن فکر نکند و از فکر خود چیزى بر آن نیفزاید، با روحش آمیخته نمى گردد و در دلش نفوذ نمى کند و در عملش اثر نمى بخشد. البته آن فکرى که خواننده از خودش مى تواند بر مطلب بیفزاید، همانا نتیجه اى است که به طور طبیعى از مقدمات مى توان گرفت .

همان طور که از اول بنا بود، اکثر این داستاها از کتب حدیث گرفته شده و قهرمان داستان ، یکى از پیشوایان بزرگ دین است ، ولى البته منحصر به این گونه داستانها نیست ، از کتب رجال و تراجم و تواریخ و سیر هم استفاده شده و داستانهایى از علما و سایر شخصیتها آورده شده که سودمند و آموزنده است . در این قسمت نیز اعمال جمود و تعصب نشده و تنها به رجال شیعه اختصاص نیافته ، احیانا داستانهایى از سایر شخصیتهاى اسلامى یا داستانهایى از شخصیتهاى برجسته غیر مسلمان آورده شده است ، چنانکه ملاحظه خواهید فرمود.

نام این کتاب را به اعتبار اینکه غالب قهرمانان این داستانها کسانى هستند که راست رو و بر صراط مستقیم مى باشند و در زبان قرآن کریم (صدیقین ) نامیده شده اند، (داستان راستان ) گذاشته ایم . البته از آن جهت هم که معمولاً طالبان و خوانندگان اینگونه داستانها افرادى هستند که مى خواهند راست گام بردارند و این کتاب براى آنها و به خاطر آنهاست ، ما این داستانها را مى توانیم (داستان راستان ) بدانیم .

گذشته از همه اینها، چون این داستانها ساخته وهم و خیال نیست ، بلکه قضایایى است که در دنیا واقع شده و در متون کتبى که عنایت بوده قضایایى حقیقى در آن کتب با کمال صداقت و راستى و امانت ضبط شود، ضبط شده و این داستانها (داستانهاى راست ) است ، از این رو مناسب بود که ماده (راستى ) را در جزء نام این کتاب قرار دهیم .

این داستان علاوه بر آنکه عملاً مى تواند راهنماى اخلاقى و اجتماعى سودمندى باشد، معرف روح تعلیمات اسلامى نیز هست و خواننده از این رهگذر به حقیقت و روح تعلیمات اسلامى آشنا مى شود و مى تواند خود را یا محیط و جامعه خود را با این مقیاسها اندازه بگیرد و ببیند در جامعه اى که او در آن زندگى مى کند و همه طبقات ، خود را مسلمان مى دانند و احیانا بعضى از آن طبقات سنگ اسلام را نیز به سینه مى زنند، چه اندازه از معنا و حقیقت اسلام معمول و مجرى است .

این داستانها هم براى (خواص ) قابل استفاده است و هم براى (عوام )، ولى منظور از این نگارش تنها استفاده عوام است ؛ زیرا تنها این طبقاتند که میلى به عدالت و انصاف و خضوعى در برابر حق و حقیقت در آنها موجود است و اگر با سخن حقى مواجه شوند حاضرند خود را با آن تطبیق دهند.

صلاح و فساد طبقات اجتماع در یکدیگر تاءثیر دارد، ممکن نیست که دیوارى بین طبقات کشیده شود و طبقه اى از سرایت فساد یا صلاح طبقه دیگر مصون یا بى بهره بماند، ولى معمولاً فساد از (خواص ) شروع مى شود و به (عوام ) سرایت مى کند. و صلاح برعکس از (عوام ) و تنبه و بیدارى آنها آغاز مى شود و اجبارا (خواص ) را به صلاح مى آورد؛ یعنى عادتا فساد از بالا به پایین مى ریزد و صلاح از پایین به بالا سرایت مى کند.

روى همین اصل است که مى بینیم امیرالمؤمنین على علیه السلام در تعلیمات عالیه خود، بعد از آنکه مردم را به دو طبقه (عامه ) و (خاصه ) تقسیم مى کند، نسبت به صلاح و به راه آمدن خاصه اظهار یاءس و نومیدى مى کند و تنها عامه مردم را مورد توجه قرار مى دهد.

در دستور حکومتى که به نام (مالک اشتر نخعى ) مرقوم داشته مى نویسد:(براى والى هیچکس پرخرج تر در هنگام سستى کم کمک تر در هنگام سختى ، متنفرتر از عدالت و انصاف ، پرتوقع تر، ناسپاس تر، عذرناپذیرتر، کم طاقت تر در شداید از (خاصه ) نیست . همانا استوانه دین و نقطه مرکزى مسلمین و مایه پیروزى بر دشمن ، (عامه ) مى باشند، پس توجه تو همواره به این طبقه معطوف باشد).

این فکر غلطى است از یک عده طرفداران اصلاح که هروقت در فکر یک کار اصلاحى مى افتند، (زعماى ) هر صنف را در نظر مى گیرند و آن قله هاى مرتفع در نظرشان مجسم مى شود و مى خواهند از آن ارتفاعات منیع شروع کنند.

تجربه نشان داده که معمولاً کارهایى که از ناحیه آن قله هاى رفیع آغاز شده و در نظرها مفید مى نماید، بیش از آن مقدار که حقیقت و اثر اصلاحى داشته باشد، جنبه تظاهر و تبلیغات و جلب نظر عوام دارد.

از ذکر این نکته نیز نمى توانم صرف نظر کنم که در مدتى که مشغول نگارش یا چاپ این داستانها بودم ، بعضى از دوستان ضمن تحسین و اعتراف به سودمندى این کتاب ، از اینکه من کارهاى به عقیده آنها مهمتر و لازمتر خود را موقتا کنار گذاشته و به این کار پرداخته ام ، اظهار تاءسف مى کردند و ملامتم مى نمودم که چرا چندین تاءلیف علمى مهم را در رشته هاى مختلف ، به یک سو گذاشته ام و به چنین کار ساده اى پرداخته ام . حتى بعضى پیشنهاد کردند که حالا که زحمت این کار را کشیده اى پس لااقل به نام خودت منتشر نکن ! من گفتم چرا؟ مگر چه عیبى دارد؟ گفتند اثرى که به نام تو منتشر مى شود لااقل باید در ردیف همان اصول فلسفه باشد، این کار براى تو کوچک است . گفتم مقیاس کوچکى و بزرگى چیست ؟ معلوم شد مقیاس بزرگى و کوچکى کار در نظر این آقایان مشکلى و سادگى آن است و کارى به اهمیت و بزرگى و کوچکى نتیجه کار ندارند، هرکارى که مشکل است بزرگ است و هر کارى که ساده است کوچک .

اگر این منطق و این طرز تفکر مربوط به یک نفر یا چند نفر مى بود، من در اینجا از آن نام نمى بردم ، متاءسفانه این طرز تفکر که جز یک بیمارى اجتماعى و یک انحراف بزرگ از تعلمیات عالیه اسلامى چیز دیگرى نیست در اجتماع ما زیاد شیوع پیدا کرده ، چه زبانها را که این منطق نبسته و چه قلمها را که نشکسته و به گوشه اى نیفکنده است ؟

به همین دلیل است که ما امروز از لحاظ کتب مفید و مخصوصا کتب دینى و مذهبى سودمند، بیش از اندازه فقیریم ، هر مدعى فضلى حاضر است ده سال یا بیشتر صرف وقت کند و یک رطب و یا بس به هم ببافد و به عنوان یک اثر علمى ، کتابى تاءلیف کند و با کمال افتخار نام خود را پشت آن کتاب بنویسد، بدون آنکه یک ذره به حال اجتماع مفید فایده اى باشد. اما از تاءلیف یک کتاب مفید، فقط به جرم اینکه ساده است و کسر شاءن است ، خوددارى مى کند. نتیجه همین است که آنچه بایسته و لازم است نوشته نمى شود و چیزهایى که زاید و بى مصرف است پشت سر یکدیگر چاپ و تاءلیف مى گردد. چه خوب گفته خواجه نصیرالدین طوسى :

افسوس که آنچه برده ام باختنى است

بشناخته ها تمام نشناختنى است

برداشته م هرآنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هرآنچه برداشتنى است

عاقبة الامر در جواب آن آقایان گفتم : این پیشنهاد شما مرا متذکر یک بیمارى اجتماعى کرد نه تنها از تصمیم خود صرف نظر نمى کنم ، بلکه در مقدمه کتاب از این پیشنهاد شما به عنوان یک (بیمارى اجتماعى ) نام خواهم برد.

بعد به این فکر افتادم که حتما همان طور که عده اى کسرشاءن خود مى دانند که کتابهاى ساده هرچند مفید باشد تاءلیف کنند، عده اى هم خواهند بود که کسر شاءن خود مى دانند که دستورها و حکمتهایى که از کتابهاى ساده درک مى کنند به کار ببندند!!

در این کتاب براى رعایت حشمت و حرمت قرآن کریم از داستانهاى آن کتاب مقدس چیزى جزء این داستانها قرار ندادیم . معتقد بوده و هستیم که قصص قرآن مستقل چاپ و منتشر شود و خوشبختانه این کار را مکرر در زبان عربى و اخیرا در زبان فارسى صورت گرفته است .

استفاده اى که ما از قرآن مجید کرده ایم ،اصل تاءلیف این کتاب است ؛ زیرا اولین کتابى که (داستان راستان ) را به منظور هدایت و راهنمایى و تربیت اجتماع بشرى جزء تعلمیات عالیه خود قرار داده (قرآن کریم ) است .

این جلد، مشتمل بر ٧٥ داستان است . من براى این جلد یکصد داستان تهیه کرده بودم ، و میل داشتم سایر مجلدات این کتاب نیز هرکدام مشتمل بر یکصد داستان باشد، ولى دیدم عقیده دوستان خصوصا اعضاى محترم (هیاءت تحریریه شرکت انتشار) بر این است که صد داستان ، حجم کتاب را بزرگ مى کند و از طرفى نوع کاغذى که کتاب با آن چاپ مى شد در این وقت نایاب شد، لهذا به داستان هفتاد و پنجم ، این جلد را ختم کردیم .

این مطب را هم بگویم که اکثریت قریب به اتفاق این داستانها، جنبه مثبت دارد و فقط دو سه داستان است که جنبه منفى دارد؛ یعنى از نوع ادبى است که لقمام آموخت که با نشان داده یک نقطه ضعف اخلاقى ، تنبه و تذکر حاصل مى شود، مثل داستان (یک دشنام ) و داستان (شمشیر زبان ) که به دنبال داستان (دوستى که بریده شده ) به تناسب آن داستان آمده . اول بدون توجه این داستانها را نگاشتم ، بعد خواستم آنها را بردارم و همه را یکنواخت و از نوع داستانهایى قرار دهم که از طریق مثبت راهنمایى مى کنند، مدتى در حال تردید باقى ماندم ، عاقبت تصمیم گرفتم که حذف نکنم و باقى بگذارم و در مقدمه نظر خوانندگان را در درج این نوع داستانها بخواهم تا براى جلدهاى بعدى تصمیم قطعى گرفته شود.

خود را به راهنمایى و انتقاد نیازمند مى دانم هرگونه نظر انتقادى و اصلاحى که از طرف خوانندگان محترم برسد با کمال تشکر و امتنان مورد توجه و استفاده قرار خواهد گرفت . از خداوند سعادت و توفیق مساءلت مى نماییم .

تهران ١٩ تیرماه ١٣٣٩ هجرى شمسى

مطابق ١٥ محرم الحرام ١٣٨٠ هجرى قمرى ١ رسول اکرم و دو حلقه جمعیت رسول اکرم (ص ) وارد مسجد (مسجد مدینه (١)) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته اى حلقه اى تشکیل داده سرگرم کارى بودند: یک دسته مشغول عبادت و ذکر و دسته دیگر به تعلیم و تعلّم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند، هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به کسانى که همراهش بودند روکرد و فرمود:(این هر دو دسته کار نیک مى کنند و بر خیر و سعادتند). آنگاه جمله اى اضافه کرد:(لکن من براى تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام )، پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلّم اشتغال داشتند رفت و در حلقه آنها نشست (٢).

٢ مردى که کمک خواست به گذشته پرمشقت خویش مى اندیشید، به یادش مى افتاد که چه روزهاى تلخ و پرمرارتى را پشت سرگذاشته ، روزهایى که حتى قادر نبود قوت روزانه زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکرمى کرد که چگونه یک جمله کوتاه فقط یک جمله که در سه نوبت پرده گوشش را نواخت ، به روحش نیرو داد و مسیر زندگایش را عوض کرد و او و خانواده اش را از فقر و نکبتى که گرفتار آن بودند نجات داد.

او یکى از صحابه رسول اکرم بود. فقر و تنگدستى بر او چیره شده بود. در یک روز که حس کرد دیگر کارد به استخوانش رسیده ، با مشورت و پیشنهاد زنش تصمیم گرفت برود و وضع خود را براى رسول اکرم شرح دهد و از آن حضرت استمداد مالى کند.

با همین نیت رفت ، ولى قبل از آنکه حاجت خود را بگوید این جمله از زبان رسول اکرم به گوشش خورد:(هرکس از ما کمکى بخواهد ما به او کمک مى کنیم ، ولى اگر کسى بى نیازى بورزد و دست حاجت پیش مخلوقى دراز نکند، خداوند او را بى نیاز مى کند)

آن روز چیزى نگفت . و به خانه خویش برگشت . باز با هیولاى مهیب فقر که همچنان بر خانه اش سایه افکنده بود روبرو شد، ناچار روز دیگر به همان نیت به مجلس رسول اکرم حاضر شد، آن روز هم همان جمله را از رسول اکرم شنید:(هرکس از ما کمکى بخواهد ما به او کمک مى کنیم ، ولى اگر کسى بى نیازى بورزد، خداوند او را بى نیاز مى کند)

این دفعه نیز بدون اینکه حاجت خود را بگوید، به خانه خویش برگشت ، و چون خود را همچنان در چنگال فقر ضعیف و بیچاره و ناتوان مى دید، براى سومین بار به همان نیت به مجلس رسول اکرم رفت ، باز هم لبهاى رسول اکرم به حرکت آمد و با همان آهنگ که به دل قوت و به روح اطمینان مى بخشید همان جمله را تکرار کرد.

این بار که آن جمله را شنید، اطمینان بیشترى در قلب خود احساس کرد. حس کرد که کلید مشکل خویش را در همین جمله یافته است . وقتى که خارج شد با قدمهاى مطمئن ترى راه مى رفت . با خود فکر مى کرد که دیگر هرگز به دنبال کمک و مساعدت بندگان نخواهم رفت . به خدا تکیه مى کنم و از نیرو و استعدادى که در وجود خودم به ودیعت گذاشته شده استفاده مى کنم و از او مى خواهم که مرا در کارى که پیش مى گیرم موفق گرداند و مرا بى نیاز سازد.

با خودش فکر کرد که از من چه کارى ساخته است ؟ به نظرش رسید عجالتا این قدر ازاو ساخته هست که برود به صحرا و هیزمى جمع کند و بیاورد و بفروشد. رفت و تیشه اى عاریه کرد و به صحرا رفت ، هیزمى جمع کرد و فروخت . لذت حاصل دسترنج خویش را چشید. روزهاى دیگر به این کار ادامه داد تا تدریجا توانست از همین پول براى خود تیشه و حیوان و سایر لوازم کار را بخرد. باز هم به کار خود ادامه داد تا صاحب سرمایه و غلامانى شد.

روزى رسول اکرم به اورسید و تبسم کنان فرمود:(نگفتم هرکس از ما کمکى بخواهد ما به او کمک مى دهیم ، ولى اگر بى نیازى بورزد خداوند او را بى نیاز مى کند) (٣).

٣ خواهش دعا شخصى با هیجان و اضطراب ، به حضور امام صادق علیه السلام آمد و گفت : در باره من دعایى بفرمایید تا خداوند به من وسعت رزقى بدهد که خیلى فقیر و تنگدستم .

امام :(هرگز دعا نمى کنم ).

چرا دعا نمى کنید؟

(براى اینکه خداوند راهى براى این کار معین کرده است ، خداوند امر کرده که روزى را پى جویى کنید و طلب نمایید. اما تو مى خواهى در خانه خود بنشینى و با دعا روزى را به خانه خود بکشانى !) (٤)

٤ بستن زانوى شتر قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگى در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همینکه به منزلى رسیدند که آنجا آبى بود، قافله فرود آمد. رسول اکرم نیزکه همراه قافله بود، شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.

رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد، به آن سو که آب بود روان شد، ولى بعد از آنکه مقدارى رفت ، بدون آنکه با احدى سخنى بگوید، به طرف مرکب خویش بازگشت . اصحاب و یاران با تعجب با خود مى گفتند آیا اینجا را براى فرود آمدن نپسندیده است و مى خواهد فرمان حرکت بدهد؟! چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامى زیاد شد که دیدند همین که به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهاى شتر را بست و دو مرتبه به سوى مقصد اولى خویش روان شد.

فریادها از اطراف بلند شد:(اى رسول خد! چرا ما را فرمان ندادى که این کار را برایت بکنیم و به خودت زحمت دادى و برگشتى ؟ ما که با کمال افتخار براى انجام این خدمت آماده بودیم ).

در جواب آنها فرمود:(هرگز از دیگران در کارهاى خود کمک نخواهید و به دیگران اتکا نکنید ولو براى یک قطعه چوب مسواک باشد) (٥)

٥ همسفر حج مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى کرد، مخصوصا یکى از همسفران خویش را بسیار مى ستود که چه مرد بزرگوارى بود، ما به معیت همچو مرد شریفى مفتخر بودیم ، یکسره مشغول طاعت و عبادت بود، همینکه در منزلى فرود مى آمدیم او فورا به گوشه اى مى رفت و سجاده خویش را پهن مى کرد و به طاعت و عبادت خویش مشغول مى شد.

امام :(پس چه کسى کارهاى او را انجام مى داد؟ و که حیوان او را تیمار مى کرد؟).

البته افتخار این کارها با ما بود. او فقط به کارهاى مقدس خویش مشغول بود و کارى به این کارها نداشت .

(بنابراین همه شما از او برتر بوده اید).

٦ غذاى دسته جمعى همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که براى غذا گوسفندى را ذبح و آماده کنند.

یکى از اصحاب گفت :(سر بریدن گوسفند با من ).

دیگرى :(کندن پوست آن با من ).

سومى :(پختن گوشت آن با من ).

چهارمى : ...

رسول اکرم :(جمع کردن هیزم از صحرا با من ).

جمعیت :(یا رسول اللّه ! شما زحمت نکشید و راحت بنشینید، ما خودمان با کمال افتخار همه این کارها را مى کنیم ).

رسول اکرم :(مى دانم که شما مى کنید، ولى خداوند دوست نمى دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعى متمایز ببیند که براى خود نسبت به دیگران امتیازى قائل شده باشد) (٦).

سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد (٧).

٧ قافله اى که به حج مى رفت قافله اى از مسلمانان که آهنگ مکه داشت ، همینکه به مدینه رسید چند روزى توقف و استراحت کرد و بعد از مدینه به مقصد مکه به راه افتاد. در بین راه مکه و مدینه ، در یکى از منازل ، اهل قافله با مردى مصادف شدند که با آنها آشنا بود. آن مرد در ضمن صحبت با آنها، متوجه شخصى در میان آنها شد که سیماى صالحین داشت و با چابکى و نشاط مشغول خدمت و رسیدگى به کارها و حوایج اهل قافله بود، در لحظه اول او را شناخت . با کمال تعجب از اهل قافله پرسید: این شخصى را که مشغول خدمت و انجام کارهاى شماست مى شناسید؟

- نه ، او را نمى شناسیم ، این مرد در مدینه به قافله ما ملحق شد، مردى صالح و متقى و پرهیزگار است . ما از او تقاضا نکرده ایم که براى ما کارى انجام دهد، ولى او خودش مایل است که در کارهاى دیگران شرکت کند و به آنها کمک بدهد.

معلوم است که نمى شناسید، اگر مى شناختید این طور گستاخ نبودید، هرگز حاضر نمى شدید مانند یک خادم به کارهاى شما رسیدگى کند.

مگر این شخص کیست ؟

این ، (على بن الحسین زین العابدین ) است .

جمعیت آشفته بپا خاستند و خواستند براى معذرت ، دست و پاى امام را ببوسند. آنگاه به عنوان گِله گفتند: این چه کارى بود که شماباماکردید؟!ممکن بود خداى ناخواسته ما جسارتى نسبت به شما بکنیم و مرتکب گناهى بزرگ بشویم .

امام :(من عمدا شما را که مرا نمى شناختید براى همسفرى انتخاب کردم ؛ زیرا گاهى با کسانى که مرا مى شناسند مسافرت مى کنم ، آنها به خاطر رسول خدا زیاد به من عطوفت و مهربانى مى کنند، نمى گذارند که من عهده دار کار و خدمتى بشوم ، از اینرو مایلم همسفرانى انتخاب کنم که مرا نمى شناسند و از معرفى خودم هم خوددارى مى کنم تا بتوانم به سعادت خدمت رفقا نایل شوم ) (٨)

٨ مسلمان و کتابى در آن ایام ، شهر کوفه مرکز ثقل حکومت اسلامى بود. در تمام قلمرو کشور وسیع اسلامى آن روز، به استثناى قسمت شامات ، چشمها به آن شهر دوخته بود که چه فرمانى صادر مى کند و چه تصمیمى مى گیرد.

در خارج این شهر دو نفر، یکى مسلمان و دیگرى کتابى (یهودى یا مسیحى یا زردشتى ) روزى در راه به هم برخورد کردند. مقصد یکدیگر را پرسیدند، معلوم شد که مسلمان به کوفه مى رود و آن مرد کتابى در همان نزدیکى ، جاى دیگرى را در نظر دارد که برود. توافق کردند که چون در مقدارى از مسافت راهشان یکى است با هم باشند و با یکدیگر مصاحبت کنند.

راه مشترک ، با صمیمیت ، در ضمن صحبتها و مذاکرات مختلف طى شد. به سر دوراهى رسیدند، مرد کتابى با کمال تعجب مشاهده کرد که رفیق مسلمانش از آن طرف که راه کوفه بود نرفت و از این طرف که او مى رفت آمد.

پرسید: مگر تو نگفتى من مى خواهم به کوفه بروم ؟

چرا.

پس چرا از این طرف مى آیى ؟ راه کوفه که آن یکى است .

مى دانم ، مى خواهم مقدارى تو را مشایعت کنم . پیغمبر ما فرمود:(هرگاه دو نفر در یک راه با یکدیگر مصاحبت کنند، حقى بر یکدیگر پیدا مى کنند)، اکنون تو حقى بر من پیدا کردى . من به خاطر این حق که به گردن من دارى مى خواهم چند قدمى تو را مشایعت کنم . و البته بعد به راه خودم خواهم رفت .

اوه ! پیغمبر شما که این چنین نفوذ و قدرتى در میان مردم پیدا کرد و به این سرعت دینش در جهان رایج شد، حتما به واسطه همین اخلاق کریمه اش ‍ بوده .

تعجب و تحسین مرد کتابى در این هنگام به منتها درجه رسید که برایش ‍ معلوم شد، این رفیق مسلمانش ، خلیفه وقت (على بن ابیطالب علیه السلام -) بوده . طولى نکشید که همین مرد، مسلمان شد و در شمار افراد مؤمن و فداکار اصحاب على علیه السلام قرار گرفت (٩).

٩ در رکاب خلیفه على علیه السلام هنگامى که به سوى کوفه مى آمد، وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانى بودند.

کدخدایان و کشاورزان ایرانى خرسند بودند که خلیفه محبوبشان از شهر آنها عبور مى کند، به استقبالش شتافتند، هنگامى که مرکب على به راه افتاد، آنها در جلو مرکب على علیه السلام شروع کردند به دویدن . على آنها را طلبید و پرسید:(چرا مى دوید، این چه کارى است که مى کنید؟!).

این یک نوعى احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود مى کنیم . این سنت و یک نوع ادبى است که در میان ما معمول بوده است .

(این کار شما را در دنیا به رنج مى اندازد و در آخرت به شقاوت مى کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما راپست و خوار مى کند خوددارى کنید. به علاوه این کارها چه فایده اى به حال آن افراد دارد؟) (١٠).

١٠ امام باقر و مرد مسیحى امام باقر، محمد بن على بن الحسین علیه السلام لقبش (باقر) است . باقر یعنى شکافنده . به آن حضرت (باقرالعلوم ) مى گفتند، یعنى شکافنده دانشها.

مردى مسیحى ، به صورت سخریه و استهزا، کلمه (باقر) تصحیف کرد به کلمه (بقر) یعنى گاو به آن حضرت گفت :(اَنْتَ بَقَرٌ؛ یعنى تو گاوى !!).

امام بدون آنکه از خود ناراحتى نشان بدهد و اظهار عصبانیت کند، با کمال سادگى گفت :(نه ، من بقر نیستم من باقرم ).

مسیحى : تو پسر زنى هستى که آشپز بود.

(شغلش این بود، عار و ننگى محسوب نمى شود).

مادرت سیاه و بى شرم و بدزبان بود.

(اگر این نسبتها که به مادرم مى دهى راست است ، خداوند او را بیامرزد و از گناهش بگذرد و اگر دروغ است ، از گناه تو بگذرد که دروغ و افترا بستى ).

مشاهده این همه حلم ، از مردى که قادر بود همه گونه موجبات آزارد یک مرد خارج از دین اسلام را فراهم آورد، کافى بود که انقلابى در روحیه مرد مسیحى ایجاد نماید و او را به سوى اسلام بکشاند.

مرد مسیحى بعدا مسلمان شد (١١)

١١ اعرابى و رسول اکرم عربى بیابانى و وحشى ، وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زرى بگیرد. هنگامى وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطایى خواست . رسول اکرم چیزى به او داد، ولى او قانع نشد و آن را کم شمرد، به علاوه سخن درشت و ناهموارى بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران ،سخت در خشم شدند و چیزى نمانده بود که آزارى به او برسانند، ولى رسول خدا مانع شد.

رسول اکرم بعدا اعرابى را با خود به خانه برد و مقدار دیگرى به او کمک کرد، ضمنا اعرابى از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤ سا و حکامى که تا کنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته اى در آنجا جمع نشده .

اعرابى اظهار رضایت کرد و کلمه اى تشکرآمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اکرم به او فرمود:(تو دیروز سخن درشت و ناهموارى بر زبان راندى که موجب خشم اصحاب و یارن من شد. من مى ترسم از ناحیه آنها به تو گزندى برسد، ولى اکنون در حضور من این جمله تشکرآمیز را گفتى ، آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویى تا خشم و ناراحتى که آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟)

اعرابى گفت :(مانعى ندارد).

روز دیگر اعرابى به مسجد آمد، در حالى که همه جمع بودند، رسول اکرم روبه جمعیت کرد و فرمود:(این مرد اظهار مى دارد که از ما راضى شده آیا چنین است ؟)

اعرابى گفت :(چنین است ) و همان جمله تشکرآمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.

در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد و فرمود:

(مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردى است که شترش رمیده بود و فرار مى کرد، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رَم کرد و فرارى تر شد. صاحب شتر، مردم را بانگ زد و گفت : خواهش مى کنم کسى به شتر من کارى نداشته باشد، من خودم بهتر مى دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم ).

همینکه مردم را از تعقیب بازداشت ، رفت و یک مشت علف برداشت وآرام آرام از جلو شتر بیرون آمد، بدون آنکه نعره اى بزند و فریادى بکشد و بدود، تدریجا در حالى که علف را نشان مى داد جلو آمد. بعد با کمال سهولت ، مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.

(اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم ، حتما این اعرابى بدبخت به دست شما کشته شده بود و در چه حالى بدى کشته شده بود، در حال کفر و بت پرستى ولى مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمى و ملایمت او را رام کردم ) (١٢).

١٢ مرد شامى و امام حسین (ع ) شخصى از اهل شام ، به قصد حج یا مقصد دیگر به مدینه آمد. چشمش ‍ افتاد به مردى که در کنارى نشسته بود. توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست ؟ گفته شد:(حسین بن على بن ابیطالب است ). سوابق تبلیغاتى عجیبى (١٣) که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که دیگ خشمش به جوش آید و قربة الى اللّه ! آنچه مى تواند سب و دشنام نثار حسین بن على بنماید. همینکه هر چه خواست گفت و عقده دل خود را گشود، امام حسین بدون آنکه خشم بگیرد و اظهار ناراحتى کند، نگاهى پر از مهر و عطوفت به او کرد و پس از آنکه چند آیه از قرآن مبنى بر حسن خلق و عفو و اغماض ‍ قرائت کرد به او فرمود:

(ما براى هر نوع خدمت و کمک به تو آماده ایم )

آنگاه از او پرسید:(آیا از اهل شامى ؟).

جواب داد: آرى .

فرمود:(من با این خلق و خوى سابقه دارم و سرچشمه آن را مى دانم ).

پس از آن فرمود:(تو در شهر ما غریبى . اگر احتیاجى دارى حاضریم به تو کمک دهیم ، حاضریم در خانه خود از تو پذیرایى کنیم . حاضریم تو را بپوشانیم ، حاضریم به تو پول بدهیم ).

مرد شامى که منتظر بود با عکس العمل شدیدى برخورد کند و هرگز گمان نمى کرد با یک همچو گذشت و اغماضى روبرو شود، چنان منقلب شد که گفت : آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته مى شد و من به زمین فرو مى رفتم و این چنین نشناخته و نسنجیده گستاخى نمى کردم . تا آن ساعت براى من ، در همه روى زمین کسى از حسین و پدرش مبغوضتر نبود و از آن ساعت برعکس ، کسى نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست (١٤).

١٣ مردى که اندرز خواست مردى از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندى و نصیحتى تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود:(خشم مگیر) و بیش از این چیزى نفرمود.

آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقا وقتى که به میان قبیله خود رسید، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمى پیش آمده ، از این قرار که جوانان قوم او دستبردى به مال قبیله اى دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند و تدریجا کار به جاهاى باریک رسیده و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایى کرده اند و آماده جنگ وکارزارند.شنیدن این خبر هیجان آور،خشم اورابرانگیخت .فورا سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده همکارى شد.

در این بین ، گذشته به فکرش افتاد، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ، به یادش آمد که از رسول خدا پندى تقاضا کرده است و آن حضرت به او فرموده :(جلو خشم خود را بگیر).

در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم و به چه موجبى من سلاح پوشیدم و اکنون خود را مهیاى کشتن و کشته شدن کرده ام ؟ چرا بى جهت من برافروخته و خشمناک شده ام ؟! با خود فکر کرد الا ن وقت آن است که آن جمله کوتاه را به کار بندم .

جلو آمد و زعماى صف مخالف را پیش خواند و گفت : این ستیزه براى چیست ؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزى است که جوانان نادان ما کرده اند، من حاضرم از مال شخصى خودم ادا کنم . علت ندارد که ما براى همچو چیزى به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم .

طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگى شان تحریک شد و گفتند: ما هم از تو کمتر نیستیم . حالا که چنین است ما از اصل ادعاى خود صرف نظر مى کنیم .

هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند (١٥).

١٤ مسیحى و زره على (ع ) در زمان خلافت على علیه السلام در کوفه ، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزدِیک مرد مسیحى پیدا شد. على او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که :(این زره از آن من است ، نه آن را فروخته ام و نه به کسى بخشیده ام . و اکنون آن را در نزد این مرد یافته ام )

قاضى به مسیحى گفت : خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى گویى ؟

او گفت : این زره مال خود من است و در عین حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد)

قاضى رو کرد به على و گفت : تو مدعى هستى و این شخص منکر است ، على هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى .

على خندید و فرمود:(قاضى راست مى گوید، اکنون مى بایست که من شاهد بیاورم ، ولى من شاهد ندارم )

قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

ولى مرد مسیحى که خود بهتر مى دانست که زره مال کى است ، پس از آنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت ، گفت : این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست ، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على است . طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على در جنگ نهروان مى جنگد (١٦).

١٥ امام صادق (ع )وگروهى ازمتصّوفه (سفیان ثورى ) (١٧) که در مدینه مى زیست ، بر امام صادق وارد شد. امام را دید جامه اى سپید و بسیار لطیف مانند پرده نازکى که میان سفیده تخم مرغ و پوست آن است و آن دو را از هم جدا مى سازد، پوشیده است . به عنوان اعتراض گفت : این جامه سزاوار تو نیست ، تو نمى بایست خود را به زیورهاى دنیا آلوده سازى ، از تو انتظار مى رود که زهد بورزى و تقوا داشته باشى و خود را از دنیا دور نگهدارى .

امام :(مى خواهم سخنى به تو بگویم ، خوب گوش کن که از براى دنیا و آخرت تو مفید است . اگر راستى اشتباه کرده اى و حقیقت نظر دین اسلام را در باره این موضوع نمى دانى ، سخن من براى تو بسیار سودمند خواهد بود. اما اگر منظورت این است که در اسلام بدعتى بگذارى و حقایق را منحرف و وارونه سازى ، مطلب دیگرى است . و این سخنان به تو سودى نخواهد داد. ممکن است تو وضع ساده و فقیرانه رسول خدا و صحابه آن حضرت را در آن زمان ، پش خود مجسم سازى و فکر کنى که یک نوع تکلیف و وظیفه اى براى همه مسلمین تا روز قیامت هست که عین آن وضع را نمونه قرار دهند و همیشه فقیرانه زندگى کنند. اما من به تو بگویم که رسول خدا در زمانى و محیطى بود که فقر و سختى و تنگدستى بر آن مستولى بود. عموم مردم از داشتن لوازم اولیه زندگى محروم بودند. وضع خاص زندگى رسول اکرم و صحابه آن حضرت مربوط به وضع عمومى آن روزگار بود ولى اگر در عصرى و روزگارى وسایل زندگى فراهم شد و شرایط بهره بردارى از موهبتهاى الهى موجود گشت ، سزاوارترین مردم براى بهره بردن از آن نعمتها نیکان و صالحانند، نه فاسقان و بدکاران ، مسلمانانند نه کافران .

تو چه چیز را در من عیب شمردى ؟! به خدا قسم من در عین اینکه مى بینى که از نعمتها و موهبتهاى الهى استفاده مى کنم ، از زمانى که به حد رشد و بلوغ رسیده ام ، شب و روزى بر من نمى گذرد مگر آنکه مراقب هستم که اگر حقى در مالم پیدا شود فورا آن را به موردش برسانم ).

سفیان نتوانست جواب منطق امام را بدهد، سرافکنده و شکست خورده بیرون رفت و به یارن و هم مسلکان خود پیوست و ماجرا را گفت . آنها تصمیم گرفتند که دسته جمعى بیایند و با امام مباحثه کنند.

جمعى به اتفاق آمدند و گفتند: رفیق ما نتوانست خوب دلایل خودش را ذکر کند، اکنون ما آمده ایم با دلایل روشن خود تو را محکوم سازیم !!

امام :(دلیلهاى شما چیست ؟ بیان کنید).

جمعیت : دلیلهاى ما از قرآن است .

امام :(چه دلیلى بهتر از قرآن ؟ بیان کنید آماده شنیدنم ).

جمعیت : ما دو آیه از قرآن را دلیل بر مدعاى خودمان و درستى مسلکى که اتخاذ کرده ایم مى آوریم و همین ما را کافى است . خداوند در قرآن کریم یک جا گروهى از صحابه را این طور ستایش مى کند:(در عین این که خودشان در تنگدستى و زحمتند، دیگران را بر خویش مقدم مى دارند. کسانى که از صفت بخل محفوظ بمانند، آنهایند رستگاران ) (١٨).

در جاى دیگر قرآن مى گوید:(در عین اینکه به غذا احتیاج و علاقه دارند، آن را به فقیر و یتیم و اسیر مى خورانند) (١٩).

همینکه سخنشان به اینجا رسید، یک نفر که در حاشیه مجلس نشسته بود و به سخنان آنها گوش مى داد گفت : آنچه من تا کنون فهمیده ام این است که شما خودتان هم به سخنان خود عقیده ندارید، شما این حرفها را وسیله قرار داده اید تامردم را به مال خودشان بى علاقه کنید تا به شما بدهند و شما عوض آنها بهره مند شوید، لهذا عملاً دیده نشده که شما از غذاهاى خوب احتراز و پرهیز داشته باشید.

امام :(عجالتا این حرفها را رها کنید، اینها فایده ندارد)

بعد رو به جمعیت کرد و فرمود:(اول بگویید آیا شما که به قرآن استدلال مى کنید، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ قرآن را تمیز مى دهید، یا نه ؟! هرکس از این امت که گمراه شد از همین راه گمراه شد که بدون اینکه اطلاع صحیحى از قرآن داشته باشد به آن تمسک کرد).

جمعیت : البته فى الجمله اطلاعاتى در این زمینه داریم ، ولى کاملاً نه .

امام : بدبختى شما هم از همین است ، احادیث پیغمبر هم مثل آیات قرآن است ، اطلاع و شناسایى کامل لازم دارد؛ اما آیاتى که از قرآن خواندید این آیات بر حرمت استفاده از نعمتهاى الهى دلالت ندارد. این آیات مربوط به گذشت و بخشش و ایثار است . قومى را ستایش مى کند که در وقت معینى دیگران را بر خودشان مقدم داشتند و مالى را که بر خودشان حلال بود و به دیگران دادند و اگر هم نمى دادند گناهى و خلافى مرتکب نشده بودند. خداوند به آنان امر نکرده بود که باید چنین کنند و البته در آن وقت نهى هم نکرده بود که نکنند، آنان به حکم عاطفه و احسان ، خود را در تنگدستى و مضیقه گذاشتند و به دیگران دادند. خداوند به آنان پاداش خواهد داد. پس ‍ این آیات با مدعاى شما تطبیق نمى کند؛ زیرا شما مردم را منع مى کنید و ملامت مى نمایید بر اینکه مال خودشان و نعمتهایى که خداوند به آنها ارزانى داشته استفاده کنند.

آنها آن روز آن طور بذل و بخشش کردند، ولى بعد در این زمینه دستور کامل و جامعى از طرف خداوند رسید، حدود این کار را معین کرد. و البته این دستور که بعد رسید ناسخ عمل آنهاست ، ما باید تابع این دستور باشیم نه تابع آن عمل .

خداوند براى اصلاح حال مؤمنین و به واسطه رحمت خاص خویش ، نهى کرد که شخص ، خود و عائله خود را در مضیقه بگذارند و آنچه در کف دارند به دیگران بخشند؛ زیرا در میان عائله شخص ، ضعیفان و خردسالان و پیران فرتوت پیدا مى شوند که طاقت تحمل ندارند. اگر بنا شود که من گرده نانى که در اختیار دارم انفاق کنم ، عائله من که عهده دار آنها هستم تلف خواهند شد. لهذا رسول اکرم صلى اللّه علیه وآله فرمود:(کسى که چند دانه خرما یا چند قرص نان یا چند دینار دارد و قصد انفاق آنها را دارد، در درجه اول بر پدر و مادر خود باید انفاق کند و در درجه دوم خودش و زن و فرزندش و در درجه سوم خویشاوندان و برداران مؤمنش و در درجه چهارم خیرات و مبرات )

این چهارمى بعد از همه آنهاست . رسول خدا وقتى که شنید مردى از انصار مرده و کودکان صغیرى از او باقى مانده و او دارایى مختصر خود را در راه خدا داده است فرمود:(اگر قبلاً به من اطلاع داده بودید نمى گذاشتم او را در قبرستان مسلمین دفن کنند او کودکانى باقى مى گذارد که دستشان پیش ‍ مردم دراز باشد!!).

پدرم امام باقر براى من نقل کرد که رسول خدا فرموده است :(همیشه در انفاقات خود از عائله خود شروع کنید، به ترتیب نزدیکى که هرکه نزدیکتر است مقدم تر است .

علاوه بر همه اینها، در نص قرآن مجید، از روش و مسلک شما نهى مى کند، آنجا که مى فرماید:(متقین کسانى هستند که در مقام انفاق و بخشش ، نه تندروى مى کنند و نه کندروى ، راه اعتدال و میانه را پیش ‍ مى گیرند) (٢٠).

در آیات زیادى از قرآن نهى مى کنند از اسراف و تندروى در بذل و بخشش ، همان طور که از بخل و خست نهى مى کند، قرآن براى این کار حد وسط و میانه روى را تعیین کرده است ، نه اینکه انسان هر چه دارد به دیگران بخشد و خودش تهى دست بماند، آنگاه دست به دعا بردارد که خدایا. به من روزى بده . خداوند این چنین دعایى را هرگز مستجاب نمى کند؛ زیرا پیغمبراکرم فرمود:(خداوند دعاى چند دسته را مستجاب نمى کند:

الف کسى که از خداوند بدى براى پدر و مادر خود بخواهد.

ب کسى که مالش را به قرض داده ، از طرف ، شاهد و گواه و سندى نگرفته باشد، و او مال را خورده است . حالا این شخص دست به دعا برداشته از خداوند چاره مى خواهد. البته دعاى این آدم مستجاب نمى شود؛ زیرا او به دست خودش راه چاره را از بین برده و مال خویش را بدون سند و گواه به اوداده است .

ج کسى که از خداوند دفع شر زنش را بخواهد؛ زیرا چاره این کار در دست خود شخص است ، او مى تواند اگر واقعا از دست این زن ناراحت است ، عقد ازدواج را با طلاق فسخ کند.

د آدمى که در خانه خود نشسته و دست روى دست گذاشته و از خداوند روزى مى خواهد، خداوند در جواب این بنده طمعکار جاهل مى گوید:

(بنده من ! مگر نه این است که من راه حرکت و جنبش را براى تو باز کرده ام ؟! مگر نه این است که من اعضا و جوارح صحیح به تو داده ام ؟! به تو دست و پا و چشم و گوش و عقل داده ام که ببینى و بشنوى و فکر کنى و حرکت نمایى و دست بلند کنى ؟! در خلقت همه اینها هدف و مقصودى در کار بوده . شکر این نعمتها به این است که تو اینها را به کار وادارى . بنابراین ، من بین تو و خودم حجت را تمام کرده ام که در راه طلب گام بردارى و دستور مرا راجع به سعى و جنبش اطاعت کنى و بار دوش دیگران نباشى . البته اگر با مشیت کلى من سازگار بود، به تو روزى وافر خواهم داد و اگر هم به علل و مصالحى زندگى تو توسعه پیدا نکرد، البته تو سعى خود را کرده وظیفه خویش را انجام داده اى و معذور خواهى بود).

ه کسى که خداوند به او مال و ثروت فراوان داده و او با بذل و بخششهاى زیاد، آنها را از بین برده است و بعد دست به دعا برداشته که خدایا! به من روزى بده ، خداوند در جواب او مى گوید:

مگر من به تو روزى فراوان ندادم ؟ چرا میانه روى نکردى ؟!

مگر من دستور نداده بودم که در بخشش باید میانه روى کرد؟!

مگر من از بذل و بخششهاى بى حساب نهى نکرده بودم ؟

و کسى که در باره قطع رحم دعا کند، و از خداوند چیزى بخواهد که مستلزم قطع رحم است ، (یا کسى که قطع رحم کرده بخواهد در باره موضوعى دعا کند)

خداوند در قرآن کریم مخصوصا به پیغمبر خویش طرز و روش بخشش را آموخت ، زیرا داستانى واقع شد که مبلغى طلا پیش پیغمبر بود و او مى خواست آنها را به مصرف فقرا برساند و میل نداشت حتى یک شب آن پول در خانه اش بماند، لهذا در یک روز تمام طلاها را به این و آن داد. بامداد دیگر سائلى پیدا شد و با اصرار از پیغمبر کمک مى خواست ، پیغمبر هم چیزى در دست نداشت که به سائل بدهد، از اینرو خیلى ناراحت و غمناک شد. اینجا بود که آیه قرآن نازل شد و دستور کار را داد، آیه آمد که :

(نه دستهاى خود را به گردن خود ببند و نه تمام گشاده داشته باش که بعد تهیدست بمانى و مورد ملامت فقرا واقع شوى ) (٢١)

اینهاست احادیثى که از پیغمبر رسیده ، آیات قرآن هم مضمون این احادیث را تاءیید مى کند و البته کسانى که اهل قرآن و مؤمن به قرآنند به مضمون آیات قرآن ایمان دارند.

به ابوبکر هنگام مرگ گفته شد راجع به مالت وصیتى بکن ، گفت یک پنجم مالم انفاق شود و باقى متعلق به ورثه باشد و یک پنجم کم نیست . ابوبکر به یک پنجم مال خویش وصیت کرد و حال آنکه مریض حق دارد در مرض ‍ موت تا یک سوم هم وصیت کند. و اگر مى دانست بهتر این است از تمام حق خود استفاده کند، به یک سوم وصیت مى کرد.

سلمان و ابوذر را که شما به فضل و تقوا و زهد مى شناسید، سیره و روش ‍ آنها هم همین طور بود که گفتم .

سلمان وقتى که نصیب سالانه خویش را از بیت المال مى گرفت ، به اندازه یک سال مخارج خود که او را به سال دیگر برساند ذخیره مى کرد. به او گفتند: تو با اینهمه زهد و تقوا در فکر ذخیره سال هستى ؟ شاید همین امروز یا فردا بمیرى و به آخر سال نرسى .

او در جواب گفت :(شاید هم نمردم چرا شما فقط فرض مردن را صحیح مى دانید. یک فرض دیگر هم وجود دارد و آن اینکه زنده بمانم و اگر زنده بمانم خرج دارم و حوایجى دارم ، اى نادانها! شما از این نکته غافلید که نفس انسان اگر به مقدار کافى وسیله زندگى نداشته باشد، در اطاعت حق کندى و کوتاهى مى کند و نشاط و نیروى خود را در راه حق از دست مى دهد و همینقدر که به قدر کافى وسیله فراهم شد آرام مى گیرد).

و اما ابوذر، وى چند شتر و چند گوسفند داشت که از شیر آنها استفاده مى کرد و احیانا اگر میلى در خود به خوردن گوشت مى دید، یا مهمانى برایش مى رسید، یا دیگران را محتاج مى دید، از گوشت آنها استفاده مى کرد. و اگر مى خواست به دیگران بدهد، براى خودش نیز برابر دیگران سهمى منظور مى کرد.

چه کسى از اینها زاهدتر بود؟ پیغمبر در باره آنان چیزها گفت که همه مى دانید. هیچگاه این اشخاص تمام دارایى خود را به نام زهد و تقوا از دست ندادند و از این راهى که شما امروز پیشنهاد مى کنید که مردم از هر چه دارند صرف نظر و خود و عائله خود را در سختى بگذارند نرفتند.

من به شما رسما این حدیث را که پدرم از پدر و از اجدادش از رسول خدا نقل کرده اند کنند اخطار مى کنم ، رسول خدا فرمود:(عجیبتر ین چیزها حالى است که مؤمن پیدا مى کند که اگر بدنش با مقراض قطعه قطعه بشود برایش ‍ خیر و سعادت خواهد بود و اگر هم ملک شرق و غرب به او داده شود باز برایش خیر و سعادت است ).

خیر مؤمن در گروه این نیست که حتما فقیر و تهیدست باشد؟ خیر مؤمن ناشى از روح ایمان و عقیده اوست ؛ زیرا در هر حالى از فقر و تهیدستى یا ثروت و بى نیازى واقع شود، مى داند در این حال وظیفه اى دارد و آن وظیفه را به خوبى انجام مى دهد. این است که عجیبترین چیزها حالتى است که مؤمن به خود مى گیرد که همه پیشامدها و سختى و سستیها برایش خیر و سعادت مى شود. نمى دانم همین مقدار که امروز براى شما گفتم کافى است یا بر آن بیفزایم ؟

هیچ مى دانید که در صدر اسلام ، آن هنگام که عده مسلمانان کم بود، قانون جهاد این بود که یک نفر مسلمان در برابر ده نفر کافر ایستادگى کند و اگر ایستادگى نمى کرد گناه و جرم و تخلف محسوب مى شد، ولى بعد که امکانات بیشترى پیدا شد،خداوند به لطف و رحمت خود تخفیف بزرگى داد و این قانون را به این نحو تغییر داد که هر فرد مسلمان موظف است که فقط در برابر دو کافر ایستادگى کند نه بیشتر.

از شما مطلبى راجع به قانون قضا و محاکم قضائى اسلامى سؤ ال مى کنم : فرض کنید یکى از شما در محکمه هست و موضوع نفقه زن او در بین است و قاضى حکم مى کند که نفقه زنت را باید بدهى . در اینجا چه مى کند؟ آیا عذر مى آورد که بنده زاهد هستم و از متاع دنیا اعراض کرده ام ؟! آیا این عذر موجه است ؟! آیا به عقیده شما حکم قاضى به اینکه باید خرج زنت را بدهى ، مطابق حق و عدالت یا آن که ظلم و جور است ؟ اگر بگویید ابن حکم ظلم و ناحق است ، یک دروغ واضح گفته اید و به همه اهل اسلام با این تهمت ناروا جور و ستم کرده اید و اگر بگویید حکم قاضى صحیح است ، پس عذر شما باطل است . و قبول دارید که طریقه و روش شما باطل است .

مطلب دیگر: مواردى هست که مسلمان در آن موارد یک سلسله انفاقهاى واجب یا غیر واجب انجام مى دهد؛ مثلاً زکات یا کفاره مى دهد، حالا اگر فرض کنیم معناى زهد اعراض از زندگى و مایحتاجهاى زندگى است و فرض کنیم همه مردم مطابق دلخواه شما (زاهد) شدند، و از زندگى و مایحتاج آن روگرداندند، پس تکلیف کفارات و صدقات واجبه چه مى شود؟ تکلیف زکاتهاى واجب که به طلا و نقره و گوسفند و شتر و گاو و خرما و کشمش و غیره تعلق مى گیرد چه مى شود؟ مگر نه این است که این صدقات فرض شده که تهیدستان زندگى بهترى پیدا کنند و از مواهب زندگى بهره مند شوند! این خود مى رساند که هدف دین و مقصود از این مقررارت رسیدن به مواهب زندگى و بهره مند شدن از آن است . و اگر مقصود و هدف دین فقیر بودن بود و حد اعلاى تربیت دینى این بود که بشر از متاع این جهان اعراض کند و در فقر و مسکنت و بیچارگى زندگى کند، پس فقرا به آن هدف عالى رسیده اند و نمى بایست به آنان چیزى ادده تا از حال خوش و سعادتمندانه خود خارج نشوند. و آنان نیز چون غرق در سعادتند نباید بپذیرند.

اساسا اگر حقیقت این است که شما مى گویید شایسته نیست که کسى مالى را در کف نگاه دارد، باید هر چه به دستش مى رسد همه را ببخشد و دیگر محلى براى زکات باقى نمى ماند.

پس معلوم شد که شما بسیار طریقه زشت و خطرناکى را پیش گرفته اید و به سوى بدمسلکى مردم را دعوت مى کنید. راهى که مى روید و مردم دیگر را هم به آن مى خوانید، ناشى از جهالت به قرآن و اطلاع نداشتن از قرآن و سنت پیغمبر و از حادیث پیغمبر است . اینها احادیثى نیست که قابل تشکیک باشد، احادیثى است که قرآن به صحت آنها گواهى مى دهد. ولى شما احادیث معتبر پیغمبر را اگر با روش شما درست در نیاید رد مى کنید و این خود نادانى دیگرى است . شما در معانى آیات قرآن و نکته هاى لطیف و شگفت انگیزى که از آن استفاده مى شود تدبر نمى کنید. فرق بین ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه را نمى دانید. امر و نهى را تشخیص ‍ نمى دهید.

جواب مرا راجع به قصه سلیمان بن داوود بدهید که از خداوند ملکى را مساءلت کرد که براى کسى بالاتر از آن میسر نباشد (٢٢) خداوند هم چنان ملکى به او داد. البته سلیمان جز حق نمى خواست . نه خداوند در قرآن و نه هیچ فرد مؤمنى این را بر سلیمان عیب نگرفت که چرا چنین ملکى را در دنیا خواسته . همچنین است داوود پیغمبر که قبل از سلیمان بود. و همچنین است داستان یوسف که به پادشاه رسما مى گوید:(خزانه دارى را به من بده که من هم امینم و هم داناى کار) (٢٣). بعد کارش به جایى رسید که امور کشوردارى مصر تا حدود یمن به او سپرده شد و از اطراف و اکناف در اثر قحطى که پیش آمد مى آمدند و آذوقه مى خریدند و برمى گشتند. و البته نه یوسف میل به عمل ناحق کرد و نه خداوند در قرآن این کار را بر یوسف عیب گرفت .

همچنین است قصه ذوالقرنین که بنده اى بود که خدا را دوست مى داشت . و خدا نیز او را دوست مى داشت . اسباب جهان در اختیارش قرار گرفت و مالک مشرق و مغرب جهان شد.

اى گروه ! از این راه ناصواب دست بردارید و خود را به آداب واقعى اسلام متاءدب کنید. از آنچه خدا امر و نهى کرده تجاوز نکنید و از پیش خود دستور نتراشید. در مسائلى که نمى دانید مداخله نکنید. علم آن مسائل را از اهلش ‍ بخواهید. در صدد باشید که ناسخ را از منسوخ و محکم را از متشابه و حلال را از حرام باز شناسید. این براى شما بهتر و آسانتر و از نادانى دورتر است . جهالت را رها کنید که طرفدار جهالت زیاد است ، به خلاف دانش که طرفداران کمى دارد. خداوند فرمود:(بالاتر از هر صاحب دانشى ، دانشمندى است (٢٤)).

داستان راستان جلد اول و دوم ١٦ على و عاصم على علیه السلام بعد از خاتمه جنگ جمل (٢٥) وارد شهر بصره شد. در خلال ایامى که در بصره بود، روزى به عیادت یکى از یارانش ، به نام (علاء بن زیاد حارثى ) رفت . این مرد، خانه مجلل و وسیعى داشت . على همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت :(این خانه به این وسعت ، به چه کار تو در دنیا مى خورد، در صورتى که به خانه وسیعى در آخرت محتاجترى ؟! ولى اگر بخواهى مى توانى که همین خانه وسیع دنیا را وسیله اى براى رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهى به اینکه در این خانه از مهمان ، پذیرایى کنى ، صله رحم نمایى ، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکارا کنى ، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق قرار دهى و از انحصار مطامع شخصى و استفاده فردى خارج نمایى ).

علاء: یا امیرالمؤمنین ! من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم

(چه شکایتى دارى ؟).

تارک دنیا شده ، جامه کهنه پوشیده ، گوشه گیر و منزوى شده همه چیز و همه کس را رها کرده .

(او را حاضر کنید!).

عاصم را احضار کردند و آوردند. على علیه السلام به او رو کرد و فرمود:(اى دشمن جان خود! شیطان عقل تو را ربوده است ، چرا به زن و فرزند خویش ‍ رحم نکردى ؟ آیا تو خیال مى کنى که خدایى که نعمتهاى پاکیزه دنیا را براى تو حلال و روا ساخته ناراضى مى شود از اینکه تو از آنها بهره ببرى ؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستى ).

عاصم : یا امیرالمؤمنین ! تو خودت هم که مثل من هستى ، تو هم که به خود سختى مى دهى و در زندگى بر خود سخت مى گیرى ، تو هم که جامه نرم نمى پوشى و غذاى لذیذ نمى خورى ، بنابراین من همان کار را مى کنم که تو مى کنى و از همان راه مى روم که تو مى روى .

اشتباه مى کنى ، من با تو فرق دارم ، من سمتى دارم که تو ندارى ، من در لباس ‍ پیشوایى و حکومتم ، وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگرى است خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیفترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگى شخصى خود قرار دهند. و آن طورى زندگى کنند که تهیدست ترین مردم زندگى مى کنند تا سختى فقر و تهیدستى به آن طبقه اثر نکند، بنابراین ، من وظیفه اى دارم و تو وظیفه اى ) (٢٦).

١٧ مستمند و ثروتمند رسول اکرم صلى اللّه علیه وآله طبق معمول ، در مجلس خود نشسته بود، یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکى از مسلمانان که مرد فقیر ژنده پوشى بود از در رسید. و طبق سنت اسلامى که هرکس در هر مقامى هست ، همین که وارد مجلسى مى شود باید ببیند هر کجا جاى خالى هست همانجا بنشیند و یک نقطه مخصوص را به عنوان اینکه شاءن من چنین اقتضا مى کند در نظر نگیرد آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه اى جایى خالى یافت ، رفت و آنجا نشست . از قضا پهلوى مرد متعین و ثروتمندى قرار گرفت . مرد ثروتمند جامه هاى خود را جمع کرد و خودش را به کنارى کشید، رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت :(ترسیدى که چیزى از فقر او به تو بچسبد؟!).

نه یا رسول اللّه !

(ترسیدى که چیزى از ثروت تو به او سرایت کند؟).

نه یا رسول اللّه !

(ترسیدى که جامه هایت کثیف و آلوده شود؟).

نه یا رسول اللّه !

(پس چرا پهلو تهى کردى و خودت را به کنارى کشیدى ؟).

اعتراف مى کنم که اشتباهى مرتکب شدم و خطا کردم . اکنون به جبران این خطا و به کفاره این گناه حاضرم نیمى از دارایى خودم را به این برادر مسلمان خود که در باره اش مرتکب اشتباهى شدم ببخشم ؟

مرد ژنده پوش : ولى من حاضر نیستم بپذیرم .

جمعیت : چرا؟!

چون مى ترسم روزى مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آنچنان رفتارى بکنم که امروز این شخص با من کرد. (٢٧)

١٨ بازارى و عابر مردى درشت استخوان و بلند قامت که اندامى ورزیده و چهره اى آفتاب خورده داشت و زد و خوردهاى میدان جنگ یادگارى بر چهره اش گذاشته و گوشه چشمش را دریده بود، با قدمهاى مطمئن و محکم از بازار کوفه مى گذشت . از طرف دیگر، مردى بازارى در دکانش نشسته بود. او براى آنکه موجب خنده رفقا را فراهم کند، مشتى زباله به طرف آن مرد پرت کرد. مرد عابر بدون اینکه خم به ابرو بیاورد و التفاتى بکند، همان طور با قدمهاى محکم و مطمئن به راه خود ادامه داد. همینکه دور شد یکى از رفقاى مرد بازارى به او گفت : هیچ شناختى این مرد عابر که تو به او اهانت کردى که بود؟.

نه ، نشناختم ! عابرى بود مثل هزارها عابر دیگر که هر روز از جلو چشم ما عبور مى کنند، مگر این شخص که بود؟

عجب ! نشناختى ؟ این عابر همان فرمانده و سپهسالار معروف ، (مالک اشتر نخعى ) بود.

عجب ! این مرد مالک اشتر بود؟! همین مالکى که دل شیر از بیمش آب مى شود و نامش لرزه بر اندام دشمنان مى اندازد؟

بلى مالک خودش بود.

اى واى به حال من ! این چه کارى بود که کردم الا ن دستور خواهد داد که مرا سخت تنبیه و مجازات کنند. همین حالا مى دوم و دامنش را مى گیرم و التماس مى کنم تا مگر از تقصیر من صرف نظر کند.

به دنبال مالک اشتر روان شد. دید او راه خود را به طرف مسجد کج کرد. به دنبالش به مسجد رفت ، دید به نماز ایستاد. منتظر شد تا نمازش را سلام داد. رفت و با تضرع و لابه خود را معرفى کرد و گفت : من همان کسى هستم که نادانى کردم و به تو جسارت نمودم .

مالک :(ولى من به خدا قسم ! به مسجد نیامدم مگر به خاطر تو؛ زیرا فهمیدم تو خیلى نادان و جاهل و گمراهى ، بى جهت به مردم آزار مى رسانى . دلم به حالت سوخت ، آمدم در باره تو دعا کنم و از خداوند هدایت تو را به راه راست بخواهم . نه ، من آن طور قصدى که تو گمان کرده اى در باره تو نداشتم ) (٢٨)

١٩ غزالى و راهزنان (غزالى ) دانشمند شهیر اسلامى ، اهل طوس بود (طوس قریه اى است در نزدیکى مشهد). در آن وقت ؛ یعنى در حدود قرن پنجم هجرى ، نیشابور مرکز و سواد اعظم آن ناحیه بود و دارالعلم محسوب مى شد. طلاب علم در آن نواحى براى تحصیل و درس خواندن به نیشابور مى آمدند. غزالى نیز طبق معمول به نیشابور و گرگان آمد و سالها از محضر اساتید و فضلا با حرص و ولع زیاد کسب فضل نمود. و براى آن که معلوماتش فراموش نشود و خوشه هایى که چیده از دستش نرود، آنها را مرتب مى نوشت و جزوه مى کرد. آن جزوه ها را که محصول سالها زحمتش بود، مثل جان شیرین دوست مى داشت .

بعد از سالها، عازم بازگشت به وطن شد. جزوه ها را مرتب کرده در توبره اى پیچید و با قافله به طرف وطن روانه شد. از قضا قافله با یک عده دزد و راهزن برخورد. دزدان جلو قافله را گرفتند و آنچه مال و خواسته یافت مى شد، یکى یکى جمع کردند. نوبت به غزالى و اثاث غزالى رسید. همین که دست دزدان به طرف آن توبره رفت ، غزالى شروع به التماس و زارى کرد و گفت : غیر از این ، هرچه دارم ببرید و این یکى را به من واگذارید.

دزدها خیال کردند که حتما در داخل این بسته متاع گرانقیمتى است . بسته را باز کردند. جز مشتى کاغذ سیاه شده چیزى ندیدند.

گفتند: اینها چیست و به چه درد مى خورد؟

غزالى گفت : هرچه هست به درد شما نمى خورد، ولى به درد من مى خورد.

به چه درد تو مى خورد؟

اینها ثمره چند سال تحصیل من است . اگر اینها را از من بگیرید، معلوماتم تباه مى شود و سالها زحمتم در راه تحصیل علم به هدر مى رود.

راستى معلومات تو همین است که در اینجاست ؟

بلى .

علمى که جایش توى بقچه و قابل دزدیدن باشد، آن علم نیست ، برو فکرى به حال خود بکن .

این گفته ساده عامیانه ، تکانى به روحیه مستعد و هوشیار غزالى داد. او که تا آن روز فقط فکر مى کرد که طوطى وار از استاد بشنود و در دفاتر ضبط کند، بعد از آن در فکر افتاد که کوشش کند تا مغز و دماغ خود را با تفکر پرورش ‍ دهد و بیشتر فکر کند و تحقیق نماید و مطالب مفید را در دفتر ذهن خود بسپارد.

غزالى مى گوید:(من بهترین پندها را که راهنماى زندگى فکرى من شد، از زبان یک دزد راهزن شنیدم ) (٢٩)

٢٠ ابن سینا و ابن مسکویه (ابوعلى بن سینا) هنوز به سن بیست سال نرسیده بو که علوم زمان خود را فرا گرفت و در علوم الهى و طبیعى و ریاضى و دینى زمان خود سرآمد عصر شد. روزى به مجلس درس (ابو على بن مسکویه )، دانشمند معروف آن زمان ، حاضر شد. با کمال غرور گردویى را به جلو ابن مسکویه افکند و گفت مساحت سطح این را تعیین کن .

ابن مسکویه جزوهایى از یک کتاب که در علم اخلاق و تربیت نوشته بود (کتاب طهارة الاعراق )، به جلو ابن سینا گذاشت و گفت :(تو نخست اخلاق خود را اصلاح کن تا من مساحت سطح گردو را تعیین کنم ، تو به اصلاح اخلاق خود محتاجترى از من به تعیین مساحت سطح این گردو).

بوعلى از این گفتار شرمسار شد و این جمله راهنماى اخلاقى او در همه عمر قرار گرفت (٣٠).

٢١ نصیحت زاهد گرمى هواى تابستان شدت کرده بود. آفتاب بر مدینه و باغها و مزارع اطراف مدینه به شدت مى تابید، در این حال مردى به نام محمد بن منکدر که خود را از زهاد و عباد و تارک دنیا مى دانست تصادفا به نواحى بیرون مدینه آمد، ناگهان چشمش به مرد فربه و درشت اندامى افتاد که معلوم بود در این وقت ، براى سرکشى و رسیدگى به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهى و خستگى به کمک چند نفر که اطرافش هستند و معلوم است کس و کارهاى خود او هستند، راه مى رود.

با خود اندیشید: این مرد کیست که در این هواى گرم ، خود را به دنیا مشغول ساخته است ؟! نزدیکتر شد، عجب ! این مرد محمد بن على بن الحسین (امام باقر) است ؟ این مرد شریف ، دیگر چرا دنیا را پى جویى مى کند؟! لازم شد نصیحتى بکنم و او را از این روش باز دارم . نزدیک آمد و سلام داد. امام باقر نفس زنان و عرق ریزان جواب سلام داد.

آیا سزاوار است مرد شریفى مثل شما در طلب دنیا بیرون بیاید، آن هم در چنین وقتى و در چنین گرمایى ، خصوصا با این اندام فربه که حتما باید محتمل رنج فراوان بشوید؟!

چه کسى از مرگ خبر دارد؟ کى مى داند که چه وقت مى میرد؟ شاید همین الا ن مرگ شما رسید. اگر خداى نخواسته در همچو حالى مرگ شما فرا رسد، چه وضعى براى شما پدید خواهد آمد؟! شایسته شما نیست که دنبال دنیا بروید و با این تن فربه در این روزهاى گرم ، این مقدار متحمل رنج و زحمت بشوید. خیر، خیر، شایسته شما نیست .

امام باقر دستها را از دوش کسان خود برداشت و به دیوار تکیه کرد و گفت :(اگر مرگ من در همین حال برسد و من بمیرم ، در حال عبادت و انجام وظیفه از دنیا رفته ام ؛ زیرا این کار، عین طاعت و بندگى خداست . تو خیال کرده اى که عبادت منحصر به ذکر و نماز و دعاست . من زندگى و خرج دارم ، اگر کار نکنم و زحمت نکشم ، باید دست حاجت به سوى تو و امثال تو دراز کنم . من در طلب رزق مى روم که احتیاج خود را از کس و ناکس سلب کنم . وقتى باید از فرا رسیدن مرگ ترسان باشم که در حال معصیت و خلافکارى و تخلف از فرمان الهى باشم ، نه در چنین حالى که در حال اطاعت امر حق هستم که مرا موظف کرده بار دوش دیگران نباشم و رزق خود را خودم تحصیل کنم ).

زاهد: عجب اشتباهى کرده بودم ، من پیش خود خیال کردم که دیگرى را نصیحت کنم . اکنون متوجه شدم که خودم در اشتباه بوده ام و روش غلطى را مى پیموده ام و احتیاج کاملى به نصیحت داشته ام . (٣١)

٢٢ در بزم خلیفه متوکل ، خلیفه سفاک و جبّار عباسى ، از توجه معنوى مردم به امام هادى علیه السلام بیمناک بود و از اینکه مردم به طیب خاطر حاضر بودند فرمان او را اطاعت کنند رنج مى برد. سعایت کنندگان هم به او گفتند ممکن است على بن محمد (امام هادى ) باطنا قصد انقلاب داشته باشد و بعید نیست اسلحه و یا لااقل نامه هایى که دال بر مطلب باشد در خانه اش پیدا شود. لهذا متوکل یک شب بى خبر و بدون سابقه ، بعد از آنکه نیمى از شب گذشته و همه چشمها به خواب رفته و هرکسى در بستر خویش استراحت کرده بود، عده اى از دژخیمان و اطرافیان خود را فرستاد به خانه امام که خانه اش ‍ را تفتیش کنند و خود امام را هم حاضر نمایند متوکل این تصمیم را در حالى گرفت که بزمى تشکیل داده مشغول میگسارى بود.

ماءمورین سرزده وارد خانه امام شدند و اول به سراغ خودش رفتند، او را دیدند که اطاقى را خلوت کرده و فرش اطاق را جمع کرده ، بر روى ریگ و سنگریزه نشسته به ذکر خدا و راز و نیاز با ذات پروردگار مشغول است . وارد سایر اطاقها شدند، از آنچه مى خواستند چیزى نیافتند. ناچار به همین مقدار قناعت کردند که خود امام را به حضور متوکل ببرند.

وقتى که امام وارد شد، متوکل در صدر مجلس نشسته مشغول مى گسارى بود. دستور داد که امام پهلوى خودش بنشیند. امام نشست . متوکل جام شرابى که در دستش بود به امام تعارف کرد. امام امتناع کرد و فرمود:(به خدا قسم ! که هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده ، مرا معاف بدار).

متوکل قبول کرد، بعد گفت :(پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزلیات آبدار محفل ما را رونق ده ).

فرمود:(من اهل شعر نیستم و کمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم ).

متوکل گفت : چاره اى نیست ، حتما باید شعر بخوانى

امام شروع کرد به خواندن اشعارى (٣٢) که مضمونش این است :

(قله هاى بلند را براى خود منزلگاه کردند و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانى مى کردند، ولى هیچیک از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد).

(آخرالامر از دامن آن قله هاى منیع و از داخل آن حصنهاى محکم و مستحکم به داخل گودالهاى قبر پایین کشیده شدند و با چه بدبختى به آن گودالها فرود آمدند)

(در این حال منادى فریاد کرد و به آنها بانگ زد که : کجا رفت آن زینتها و آن تاجها و هیمنه ها و شکوه و جلالها؟).

(کجا رفت آن چهره هاى پرورده نعمتها که همیشه از روى ناز و نخوت ، در پس پرده هاى الوان ، خود را از انظار مردم مخفى نگاه مى داشت ؟).

(قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت . آن چهره هاى نعمت پرورده ، عاقبت الامر جولانگاه کرمهاى زمین شد که بر روى آنها حرکت مى کنند!).

(زمان درازى دنیا را خوردند و آشامیدند و همه چیز را بلعیدند، ولى امروز همانها که خورنده همه چیزها بودند، ماءکول زمین وحشرات زمین واقع شده اند!).

صداى امام با طنین مخصوص و با آهنگى که تا اعماق روح حاضرین و از آن جمله خود متوکل نفوذ کرد این اشعار را به پایان رسانید. نشاه شراب از سر میگساران پرید. متوکل جام شراب را محکم به زمین کوفت و اشکهایش ‍ مثل باران جارى شد.

به این ترتیب آن مجلس بزم درهم ریخت و نور حقیقت توانست غبار غرور و غفلت را ولو براى مدتى کوتاه از یک قلب پرقساوت بزداید. (٣٣)

٢٣ نماز عید ماءمون ، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى ، پس از آنکه برادرش محمدامین را شکست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (که جزء خراسان آن روز بود) به سر مى برد که نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار کرد.

حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست . ماءمون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یکدیگر نوشت تا آنجا که بر امام روشن شد که خلیفه دست بردار نیست . امام رضا از مدینه حرکت کرد و به مرو آمد. ماءمون پیشنهاد کرد که بیا و امر خلافت را به عهده بگیر. امام رضا که ضمیر ماءمون را از اول خوانده بود و مى دانست که این مطلب صد در صد جنبه سیاسى دارد، به هیچ نحو زیر بار این این پیشنهاد نرفت .

مدت دو ماه این جریان ادامه پیدا کرد، از یک طرف اصرار و از طرف دیگر امتناع و انکار. آخرالامر ماءمون که دید این پیشنهاد پذیرفته نمى شود، موضوع ولایت عهد را پیشنهاد کرد. این پیشنهاد را امام با این شرط قبول کرد که صرفا جنبه تشریفاتى داشته باشد، و امام مسؤ لیت هیچ کارى را به عهده نگیرد و در هیچ کارى دخالت نکند. ماءمون هم پذیرفت .

ماءمون از مردم بر این امر بیعت گرفت . به شهرها بخشنامه کرد و دستور داد به نام امام سکه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند.

روز عیدى رسید (عید قربان ) ماءمون فرستاد پیش امام و خواهش کرد که در این عید شما بروید و نماز عید را با مردم بخوانید تا براى مردم اطمینان بیشترى در این کار پیدا شود.

امام پیغام داد که :(پیمان ما بر این بوده که در هیچ کار رسمى دخالت نکنم ، بنابراین از این کار معذرت مى خواهم ).

ماءمون جواب فرستاد: مصلحت در این است که شما بروید تا موضوع ولایت عهد کاملاً تثبیت شود. آن قدر اصرار و تاءکید کرد که آخرالامر امام فرمود:(مرا معاف بدارى بهتر است و اگر حتما باید بروم ، من همان طور این فریضه را ادا خواهم کرد که رسول خدا و على بن ابیطالب ادا مى کرده اند).

ماءمون گفت :(اختیار با خود تو است ، هر طور مى خواهى عمل کن ).

بامداد روز عید، سران سپاه و طبقات اعیان و اشراف و سایر مردم ، طبق معمول و عادتى که در زمان خلفا پیدا کرده بودند، لباسهاى فاخر پوشیدند و خود را آراسته بر اسبهاى زین و یراق کرده ، پشت در خانه امام ، براى شرکت در نماز عید حاضر شدند. سایر مردم نیز در کوچه ها و معابر خود را آماده کردند و منتظر موکب با جلالت مقام ولایت عهد بودند که در رکابش ‍ حرکت کرده به مصلى بروند، حتى عده زیادى مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوکت موکب امام را از نزدیک مشاهده کنند. و همه منتظر بودند که کى در خانه امام باز و موکب همایونى ظاهر مى شود.

از طرف دیگر، حضرت رضا، همان طور که قبلاً از ماءمون پیمان گرفته بود، با این شرط حاضر شده بود در نماز عید شرکت کند که آن طور مراسم را اجرا کند که رسول خدا و على مرتضى اجرا مى کردند، نه آن طور که بعدها خلفا عمل کردند، لهذا اول صبح غسل کرد و دستار سپیدى بر سر بست ، یک سر دستار را جلو سینه انداخت و یک سر دیگر را میان دو شانه ، پاها را برهنه کرد، دامن جامه را بالا زد و به کسان خود گفت شما هم این طور بکنید. عصایى در دست گرفت که سر آهنین داشت . به اتفاق کسانش از خانه بیرون آمد و طبق سنت اسلامى ، در این روز با صداى بلند گفت :(اَللّهُ اَکْبَرُ اللّهُ اَکْبَر).

جمعیت با او به گفتن این ذکر هم آواز شدند و چنان جمعیت با شور و هیجان هماهنگ تکبیر گفتند که گویى از زمین و آسمان و در و دیوار، این جمله به گوش مى رسید، لحظه اى جلو در خانه توقف کرد و این ذکر را با صداى بلند گفت :(اَللّه اَکْبَرُ اللّهُ اَکْبَرُ اَللّهُ اَکْبَرُ عَلى ما هَدانا، اللّهُ اَکْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ اْلاَنْعامِ، اَلْحَمْدُللّهِِ عَلى ما اَبْلانا).

تمام مردم با صداى بلند و هماهنگ یکدیگر این جمله را تکرار مى کردند، در حالى که همه به شدت مى گریستند و اشک مى ریختند و احساساتشان به شدت تهییج شده بود. سران سپاه و افسران که با لباس رسمى آمده بر اسبها سوار بودند و چکمه به پا داشتند، خیال مى کردند مقام ولایت عهد، با تشریفات سلطنتى و لباسهاى فاخر و سوار بر اسب بیرون خواهد آمد. همینکه امام را در آن وضع ساده و پیاده و توجه به خدا دیدند، آن چنان تحت تاءثیر احساسات خود قرار گرفتند که اشک ریزان صدا را به تکبیر بلند کردند و با شتاب خود را از مرکبها به زیر افکندند و بى درنگ چکمه ها را از پا درآوردند. هرکس چاقویى مى یافت تا بند چکمه ها را پاره کند و براى باز کردن آن معطل نشود، خود را از دیگران خوشبخت تر مى دانست .

طولى نکشید که شهر مرو پر از ضجه و گریه شد، یکپارچه احساسات و هیجان و شور و نوا شد. امام رضا بعد از هر ده گام که برمى داشت ، مى ایستاد و چهار بار تکبیر مى گفت و جمعیت با صداى بلند و با گریه و هیجان ، او را مشایعت مى کردند. جلوه و شکوه معنا و حقیقت ، چنان احساسات مردم را برانگیخته بود که جلوه ها و شکوههاى مظاهر مادى که مردم انتظار آن را مى کشیدند از خاطرها محو شد، صفوف جمعیت با حرارت و شور به طرف مصلى حرکت مى کرد.

خبر به ماءمون رسید، نزدیکانش به او گفتند اگر چند دقیقه دیگر این وضع ادامه پیدا کند و على بن موسى به مصلى برسد، خطر انقلاب هست . ماءمون بر خود لرزید. فورا فرستاد پیش حضرت و تقاضا کرد که بر گردید؛ زیرا ممکن است ناراحت بشوید و صدمه بخورید، امام کفش و جامه خود را خواست و پوشید و مراجعت کرد و فرمود:(من که اول گفتم از این کار معذورم بدارید) (٣٤).

٢٤ گوش به دعاى مادر در آن شب همه اش به کلمات مادرش که در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله کرده بود گوش مى داد. رکوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب که شب جمعه بود، تحت نظر داشت . با اینکه هنوز کودک بود، مراقب بود ببیند مادرش که این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مى کند و یک یک را نام مى برد و از خداى بزرگ براى هر یک از آنها سعادت و رحمت و خیر و برکت مى خواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مساءلت مى کند؟

امام حسن آن شب را تا صبح نخوابید و مراقب کار مادرش ، صدیقه مرضیه علیهالسلام بود. و همه اش منتظر بود که ببیند مادرش در باره خود چگونه دعا مى کند و از خداوند براى خود چه خیر و سعادتى مى خواهد؟

شب صبح شد و به عبادت و دعا در باره دیگران گذشت . و امام حسن ، حتى یک کلمه نشنید که مادرش براى خود دعا کند. صبح به مادر گفت :(مادر جان ! چرا من هرچه گوش کردم ، تو در باره دیگران دعاى خیر کردى و در باره خودت یک کلمه دعا نکردى ؟).

مادر مهربان جواب داد:(پسرک عزیزم ! اول همسایه ، بعد خانه خود) (٣٥)

٢٥ در محضر قاضى شاکى شکایت خود را به خلیفه مقتدر وقت ، عمر بن الخطاب ، تسلیم کرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. کسى که از او شکایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب - علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست .

طبق دستور اسلامى ، دو طرف دعوا باید پهلوى یکدیگر بنشینند و اصل تساوى در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر کرد در نقطه معینى روبروى قاضى بیستد. بعد رو کرد به على گفت یا ابالحسن ! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله ، چهره على علیه السلام درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد.

خلیفه گفت : یا على ! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش ‍ بایستى ؟

على :(ناراحتى من از آن نیست که باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم ، برعکس ، ناراحتى من از این بود که تو کاملاً عدالت را مراعات نکردى ؛ زیرا مرا با احترام نام بردى و به کنیه خطاب کردى و گفتى (یا ابالحسن )، اما طرف مرابه همان نام عادى خواندى . علت تاءثر و ناراحتى من این بود) (٣٦)

٢٦ در سرزمین منا مردمى که به حج رفته بودند، در سرزمین (مِنى ) جمع بودند، امام صادق علیه السلام و گروهى از یاران ، لحظه اى در نقطه اى نشسته از انگورى که در جلوشان بود، مى خوردند.

سائلى پیدا شد و کمک خواست . امام مقدارى انگور برداشت و خواست به سائل بدهد. سائل قبول نکرد و گفت : به من پول بدهید

امام گفت :(خیر است ، پولى ندارم ) سائل ماءیوس شد و رفت .

سائل بعد از چند قدمى که رفت پشیمان شد و گفت : پس همان انگور را بدهید.

امام فرمود: خیر است ، آن انگور را هم به او نداد).

طولى نکشید سائل دیگرى پیدا شد و کمک خواست . امام براى او هم یک خوشه انگور برداشت و داد. سائل انگو را گرفت و گفت : سپاس خداوند عالمیان را که به من روزى رساند.

امام با شنیدن این جمله او را امر به توقف داد و سپس هر دو مشت را پر از انگور کرد و به او داد. سائل براى بار دوم خدا را شکر کرد.

امام باز هم به او گفت :(بایست و نرو)سپس به یکى از کسانش که آنجا بود رو کرد و فرمود:(چقدر پول همراهت هست ؟) او جستجو کرد، در حدود بیست درهم بود، به امر امام به سائل داد. سائل براى سومین بار زبان به شکر پروردگار گشود و گفت : سپاس منحصرا براى خداست ، خدایا! منعم تویى و شریکى براى تو نیست .

امام بعد از شنیدن این جمله ، جامه خویش را از تن کند و به سائل داد. در اینجا سائل لحن خود را عوض کرد و جمله اى تشکرآمیز نسبت به خود امام گفت . امام بعد از آن دیگر چیزى به او نداد و او رفت .

یاران و اصحاب که در آنجا نشسته بودند گفتند: ما چنین استنباط کردیم که اگر سائل همچنان به شکر و سپاس خداوند ادامه مى داد، باز هم امام به او کمک مى کرد، ولى چون لحن خود را تغییر داد و از خود امام تمجید و سپاسگزارى کرد، دیگر کمک ادامه نیافت . (٣٧)

٢٧ وزنه برداران جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایى و مسابقه وزنه بردارى بودند. سنگ بزرگى آنجا بود که مقیاس قوت و مردانگى جوانان به شمار مى رفت و هرکس آن را به قدر توانایى خود حرکت مى داد. در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید:(چه مى کنید؟).

داریم زورآزمایى مى کنیم . مى خواهیم ببینیم کدامیک از ما قویتر و زورمندتر است .

(میل دارید که من بگویم چه کسى از همه قویتر و نیرومندتر است ؟).

البته چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.

افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدامیک را به عنوان قهرمان معرفى خواهد کرد؟ عده اى بودند که هر یک پیش خود فکر مى کردند الا ن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفى خواهد کرد.

رسول اکرم :(از همه قویتر و نیرومندتر آن کس است که اگر از یک چیزى خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتى آلوده نکند. و اگر در موردى عصبانى شد و موجى از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ کند، جز حقیقت نگوید و کلمه اى دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد. و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد. زیاده از میزانى که استحقاق دارد دست درازى نکند) (٣٨)

٢٨ تازه مسلمان دو همسایه که یکى مسلمان و دیگرى نصرانى بود، گاهى با هم راجع به اسلام سخن مى گفتند. مسلمان که مرد عابد و متدینى بود آن قدر از اسلام توصیف وتعریف کردکه همسایه نصرانیش به اسلام متمایل شد و قبول اسلام کرد.

شب فرا رسید، هنگام سحر بود که نصرانى تازه مسلمان دید در خانه اش را مى کوبند، متحیر و نگران پرسید: کیستى ؟

از پشت در صدا بلند شد: من فلان شخصم و خودش را معرفى کرد، همان همسایه مسلمانش بود که به دست او به اسلام تشرف حاصل کرده بود.

در این وقت شب چکار دارى ؟

زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که برویم مسجد براى نماز!

تازه مسلمان براى اولین بار در عمر خویش وضو گرفت و به دنبال رفیق مسلمانش روانه مسجد شد. هنوز تا طلوع صبح خیلى باقى بود. موقع نافله شب بود، آن قدر نماز خواندند تا سپیده دمید و موقع نماز صبح رسید. نماز صبح را خواندند و مشغول دعا و تعقیب بودند که هوا کاملاً روشن شد. تازه مسلمان حرکت کرد که برود به منزلش ، رفیقش گفت : کجا مى روى ؟

مى خواهم برگردم به خانه ام ، فریضه صبح را که خواندیم دیگر کارى نداریم .

مدت کمى صبر کن و تعقیب نماز را بخوان تا خورشید طلوع کند.

بسیار خوب .

تازه مسلمان نشست و آن قدر ذکر خدا کرد تا خورشید دمید. برخاست که برود، رفیق مسلمانش قرآنى به او داد و گفت : فعلاً مشغول تلاوت قرآن باش ‍ تا خورشید بالا بیاید و من توصیه مى کنم که امروز نیت روزه کن ، نمى دانى روزه چقدر ثواب و فضیلت دارد؟

کم کم نزدیک ظهر شد. گفت : صبر کن چیزى به ظهر نمانده ، نماز ظهر را در مسجد بخوان .

نماز ظهر خوانده شد. به او گفت : صبر کن طولى نمى کشد که وقت فضیلت نماز عصر مى رسد، آن را هم در وقت فضیلتش بخوانیم !

بعد از خواندن نماز عصر گفت : چیزى از روز نمانده . او را نگاه داشت تا وقت نماز مغرب رسید. تازه مسلمان بعد از نماز مغرب حرکت کرد که برود افطار کند. رفیق مسلمانش گفت : یک نماز بیشتر باقى نمانده و آن عشا است . صبر کن تا در حدود یک ساعت از شب گذشته ، وقت نماز عشا (وقت فضیلت ) رسید و نماز عشاء هم خوانده شد. تازه مسلمان حرکت کرد و رفت .

شب دوم هنگام سحر بود که باز صداى در را شنید که مى کوبند، پرسید: کیست ؟

من فلان شخص همسایه ات هستم ، زود وضو بگیر و جامه ات را بپوش که به اتفاق هم به مسجد برویم .

من همان دیشب که از مجسد برگشتم ، از این دین استعفا کردم . برو یک آدم بیکارترى از من پیدا کن که کارى نداشته باشد و وقت خود را بتواند در مسجد بگذراند. من آدمى فقیر و عیالمندم ، باید به دنبال کار و کسب روزى بروم .

امام صادق بعد از اینکه این حکایت را براى اصحاب و یاران خود نقل کرد، فرمود:(به این ترتیب ، آن مرد عابد سختگیر، بیچاره اى را که وارد اسلام کرده بود خودش از اسلام بیرون کرد. بنابراین ، شما همیشه متوجه این حقیقت باشید که بر مردم تنگ نگیرید، اندازه و طاقت و توانائى مردم را در نظر بگیرید تا مى توانید کارى کنید که مردم متمایل به دین شوند و فرارى نشوند، آیا نمى دانید که روش سیاست اموى بر سختگیرى و عنف و شدت است ، ولى راه و روش ما بر نرمى و مدارا و حسن معاشرت و به دست آوردن دلهاست ) (٣٩).

داستان راستان جلد اول و دوم

٢٩ سفره خلیفه شریک بن عبداللّه نخعى از فقهاى معروف قرن دوم هجرى به علم و تقوا معروف بود. مهدى بن منصور خلیفه عباسى علاقه فراوان داشت که منصب (قضا) را به او واگذار کند، ولى شریک بن عبداللّه ، براى آنکه خود را از دستگاه ظلم دور نگه دارد زیر این بار نمى رفت . و نیز خلیفه علاقه مند بود که شریک را معلم خصوصى فرزندان خود قرار دهد تا به آنها علم حدیث بیاموزد، شریک این کار را نیز قبول نمى کرد و به همان زندگى آزاد و فقیرانه اى که داشت قانع بود.

روزى خلیفه او را طلبید و به او گفت : باید امروز یکى از این سه کار را قبول کنى ، یا عهده دار منصب (قضا) بشوى ، یا کار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول کنى ، یا آنکه همین امروز نهار با ما باشى و بر سر سفره ما بنشینى .

شریک با خود فکرى کرد و گفت ، حالا که اجبار و اضطرار است ، البته از این سه کار، سومى بر من آسانتر است .

خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد که امروز لذیذترین غذاها را براى شریک تهیه کن . غذاهاى رنگارنگ از مغز استخوان آمیخته به نبات و عسل تهیه کردند و سر سفره آوردند.

شریک که تا آن وقت همچو غذایى نخورده و ندیده بود، با اشتهاى کامل خورد. خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت : به خدا قسم که دیگر این مرد روى رستگارى نخواهد دید.

طولى نکشید که دیدند شریک هم عهده دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب (قضا) را قبول کرده و برایش از بیت المال مقررى نیز معین شد.

روزى با متصدى پرداخت حقوق حرفش شد، متصدى به او گفت : تو که گندم به ما نفروخته اى که این قدر سمجامت مى کنى ؟

شریک گفت : چیزى از گندم بهتر به شما فروخته ام ، من دین خود را فروخته ام . (٤٠)

٣٠ شکایت همسایه شخصى آمد حضور رسول اکرم و از همسایه اش شکایت کرد که مرا اذیت مى کند و از من سلب آسایش کرده . رسول اکرم فرمود:(تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلکه روش خود را تغییر دهد) بعد از چندى دو مرتبه آمد و شکایت کرد. این دفعه نیز رسول اکرم فرمود:(تحمل کن ) براى سومین بار آمد و گفت : یا رسول اللّه ! این همسایه من ، دست از روش خویش ‍ بر نمى دارد و همان طور موجبات ناراحتى من و خانواده ام را فراهم مى سازد.

این دفعه رسول اکرم به او فرمود:

(روز جمعه که رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم که مى آیند و مى روند و مى بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت را اینجا ریخته اى ؟ بگو از دست همسایه بد و شکایت او را به همه مردم بگو).

شاکى همین کار را کرد. همسایه موذى که خیال مى کرد پیغمبر براى همیشه دستور تحمل و بردبارى مى دهد، نمى دانست آنجا که پاى دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامى براى متجاوز قائل نیست . لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد. (٤١)

٣١ درخت خرما سمرة بن جندب ، یک اصله درخت خرما در باغ یکى از نصارا داشت . خانه مسکونى مرد انصارى که زن و بچه اش در آن جا به سر مى بردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مى آمد و از نخله خود خبر مى گرفت ، یا از آن خرما مى چید. و البته طبق قانون اسلام ، (حق ) داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى کند.

سمره هر وقت که مى خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مى شد و ضمنا چشم چرانى مى کرد.

صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت مى خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت : این مرد سرزده داخل خانه من مى شود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ کنند.

رسول اکرم ، سمره را خواست و به او فرمود:(فلانى از تو شکایت دارد، مى گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مى شوى و قهرا خانواده او را در حالى مى بینى که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو)، سمره تمکین نکرد.

فرمود:(پس درخت را بفروش )، سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود:(اگر این کار را بکنى ، در بهشت براى تو درختى خواهد بود)

باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر مى کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم .

در این وقت رسول اکرم فرمود:(تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد) (٤٢). بعد رو کرد به مرد انصارى و فرمود:(برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره ).

رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود:(حالا برو درختت را هرجا که دلت مى خواهد بکار) (٤٣).

٣٢ در خانه اُمّ سلمه آن شب را رسول اکرم در خانه (ام سلمه ) بود. نیمه هاى شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست . نگران شد که چه پیش آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت . دید که رسول اکرم در گوشه اى تاریک ایستاده ، دست به آسمان بلند کرده اشک مى ریزد و مى گوید:

(خدایا! چیزهاى خوبى که به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا! مرا به سوى بدیهایى که مرا از آنها نجات داده اى برنگردان ، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یک چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار).

شنیدن این جمله ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت ، رفت در گوشه اى نشست و شروع کرد به گریستن ، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:(چرا گریه مى کنى ؟).

چرا گریه نکنم ؟! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارى ، این چنین از خداوند ترسانى ، از او مى خواهى که تو را به خودت یک لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من .

(اى ام سلمه ! چطور مى توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم ، یونس ‍ پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد) (٤٤).

٣٣ بازار سیاه عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش که (مصادف ) نام داشت فرمود:(این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش ).

(مصادف ) رفت و با آن پول از نوع متاعى که معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با کاروانى از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند، به طرف مصر حرکت کرد.

همینکه نزدیک مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار که از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعى که مصادف و رفقایش حمل مى کنند بازار خوبى پیدا کرده و کمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیک خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود که مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى کنند.

صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یکدیگر همعهد شدند که به سودى کمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود که اطلاع یافته بودند. طبق عهدى که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمتى که براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.

مصادف ، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت . خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت . امام پرسید:(اینها چیست ؟)

گفت : یکى ازاین دو کیسه سرمایه اى است که شما به من دادید و دیگرى که مساوى اصل سرمایه است سود خالصى است که به دست آمده .

امام :(سود زیادى است ، بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این قدر سود ببرید؟).

قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده ، هم قسم شدیم که به کمتر از صد در صد سود خالص ‍ نفروشیم و همین کار را کردیم !

(سبحان اللّه ! شما همچو کارى کردید!، قسم خوردید که در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست کنید، قسم خوردید که به کمتر از سود خالص مساوى اصل سرمایه نفروشید! نه ، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم ).

سپس امام یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود:(این سرمایه من ) و به آن یکى دیگر دست نزد و فرمود:(من به آن کارى ندارم ).

آنگاه فرمود:(اى مصادف ! شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است ) (٤٥).

٣٤ وامانده قافله در تاریکى شب ، از دور، صداى جوانى به گوش مى رسید که استغاثه مى کرد و کمک مى طلبید و مادر جان ! مادر جان ! مى گفت . شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگى خوابیده بود. هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست . ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله مى کرد. در این بین ، رسول اکرم که معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حرکت مى کرد که اگر احیانا ضعیف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بى مددکار نماند از دور صداى ناله جوان را شنید، همینکه نزدیک رسید پرسید:(کى هستى ؟.

من جابرم

چرا معطل و سرگردانى ؟

یا رسول اللّه ! فقط به علت اینکه شترم از راه مانده .

(عصا همراه دارى ؟).

بلى

(بده به من ).

رسول اکرم عصا را گرفت و به کمک آن عصا شتر را حرکت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را رکاب ساخت و به جابر گفت :(سوار شو).

جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر، تندتر حرکت مى کرد. پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار مى داد. جابر شمرد، دید مجموعا ٢٥ بار براى او طلب آمرزش کرد.

در بین راه از جابر پرسید:(از پدرت عبداللّه چند فرزند باقى مانده ؟).

هفت دختر و یک پسر که منم .

(آیا قرضى هم از پدرت باقى مانده ؟).

بلى .

(پس وقتى به مدینه برگشتى ، با آنها قرارى بگذار و همینکه موقع چیدن خرما شد مرا خبر کن ).

بسیار خوب .

(زن گرفته اى ؟).

بلى .

(با کى ازدواج کردى ؟).

با فلان زن ، دختر فلان کس ، یکى از بیوه زنان مدینه .

(چرا دوشیزه نگرفتى که همبازى تو باشد؟).

یا رسول اللّه ! چند خواهر جوان و بى تجربه داشتم نخواستم زن جوان و بى تجربه بگیرم ، مصلحت دیدم عاقله زنى را به همسرى انتخاب کنم .

(بسیار خوب کارى کردى . این شتر را چند خریدى ؟).

به پنج وقیه طلا.

(به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه که آمدى بیا پولش را بگیر).

آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت کردند. جابر شتر را آورد که تحویل بدهد، رسول اکرم به (بلال ) فرمود:(پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهاى پدرش عبداللّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد).

بعد، از جابر پرسید:(با طلبکاران قرارداد بستى ؟).

نه یا رسول اللّه !

(آیا آنچه از پدرت مانده وافى به قرضهایش هست ؟)

نه یا رسول اللّه !

(پس موقع چیدن خرما ما را خبر کن ).

موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر کرد. پیامبر آمد و حساب طلبکاران را تصفیه کرد. و براى خانواده جابر نیز به اندازه کافى باقى گذاشت (٤٦).

٣٥ بند کفش امام صادق علیه السلام با بعضى از اصحاب براى تسلیت به خانه یکى از خویشاوندان مى رفتند، در بین راه بند کفش امام صادق علیه السلام پاره شد، به طورى که کفش به پا بند نمى شد. امام کفش را به دست گرفت و پاى برهنه به راه افتاد.

ابن ابى یعفور که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فورا کفش خویش را از پا درآورد، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پاى برهنه راه را طى کند.

امام با حالت خشمناک ، روى خویش را از عبداللّه برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود:(اگر یک سختى براى کسى پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختى اولى است . معنا ندارد که حادثه اى براى یک نفر پیش بیاید و دیگرى متحمل رنج بشود) (٤٧).

٣٦ هشام و فرزدق هشام بن عبدالمک ، با آنکه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود که حکومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف کعبه ، خود را به (حجرالاسود) برساند و با دست خود آن را لمس کند میسر نشد: مردم همه یک نوع جامه ساده که جامه احرام بود پوشیده بودند، یک نوع سخن که ذکر خدا بود به زبان داشتند، یک نوع عمل مى کردند. چنان در احساسات پاک خود غرق بودند که نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى که او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ کنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.

هشام هرچه کرد خود را به (حجرالا سود) برساند و طبق آداب حج ، آن را لمس کند، به علت کثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برایش کرسى گذاشتند او از بالاى آن کرسى ، به تماشاى جمعیت پرداخت . شامیانى که همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشاى منظره پر ازدحام جمعیت پرداختند.

در این میان ، مردى ظاهر شد در سیماى پرهیزکاران . او نیز مانند همه یک جامه ساده بیشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگى خدا بر چهره اش ‍ نمودار بود. اول رفت و به دور کعبه طواف کرد، بعد با قیافه اى آرام و قدمهایى مطمئن ، به طرف حجرالا سود آمد. جمعیت با همه ازدحامى که بود، همینکه او را دیدند فورا کوچه دادند و او خود را به حجرالا سود نزدیک ساخت . شامیان که این منظره را دیدند و قبلاً دیده بودند که مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود که خود را به حجرالاسود نزدیک کند، چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یکى از آنها از خود هشام پرسید: این شخص کیست ؟

هشام با آنکه کاملاً مى شناخت که این شخص ، (على بن الحسین زین العابدین ) است ، خود را به ناشناسى زد و گفت : نمى شناسم !!

در این هنگام چه کسى بود، از ترس هشام که از شمشیرش خون مى چکید، جراءت به خود داده او را معرفى کند؟ ولى در همین وقت ، (همام بن غالب ) معروف به (فرزدق )، شاعر زبردست و تواناى عرب ، با آنکه به واسطه کار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هرکس دیگر مى بایست حرمت و حشمت هشام را حفظ کند، چنان وجدانش تحریک شد و احساساتش به جوش آمد که فورا گفت :(لکن من او را مى شناسم ) و به معرفى ساده قناعت نکرد، بر روى بلندى ایستاده قصیده اى غرا که از شاهکارهاى ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان که روح شاعر مثل دریا موج بزند مى تواند چنان سخنى ابداع شود با لبدیهه سرود و انشاء کرد. در ضمن اشعارش چنین گفت :

(این شخص کسى است که تمام سنگریزه هاى سرزمین بطحا او را مى شناسند، این کعبه او را مى شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را مى شناسند، این فرزند بهترین بندگان خداست ، این است آن پرهیزکار پاک پاکیزه مشهور. این که تو مى گویى او را نمى شناسم زیانى به او نمى رساند، اگر تو یک نفر فرضا نشناسى ، عرب و عجم او را مى شناسند (٤٨)).

هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان ، از خشم و غضب آتش ‍ گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بیت المال قطع کردند و خودش را در (عسفان ) بین مکه و مدینه زندانى کردند. ولى فرزدق هیچ اهمیتى به این حوادث که در نتیجه شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود نداد، نه به قطع حقوق و مستمرى اهمیت داد و نه به زندانى شدن . و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد خوددارى نمى کرد.

على بن الحسین علیه السلام مبلغى پول براى فرزدق که راه درآمدش بسته شده بود به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع کرد و گفت :(من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و براى خدا انشاء کردم و میل ندارم در مقابل آن پولى دریافت دارم ).

بار دوم على بن الحسین ، آن پول را براى فرزدق فرستاد و پیغام داد به او که :(خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیک خواهد داد، تو اگر این کمک را بپذیرى به اجر و پاداش ‍ تو در نزد خدا زیان نمى رساند) و فرزدق را قسم داد که حتما آن کمک را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت . (٤٩)

٣٧ بزنطى احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى که خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالا خره بعد از مراسله هاى زیادى که بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤ الاتى که کرد و جوابهایى که شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت :(من میل دارم در مواقعى که مانعى در کار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حکومت اشکالى تولید نمى کند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده کنم ).

یک روز آخر وقت ، امام رضا علیه السلام مرکب شخصى خود را فرستاد و بزنطى را پیش خود خواند. آن شب تا نیمه هاى شب به سؤ ال و جوابهاى علمى گذشت . مرتبا بزنطى مشکلات خویش را مى پرسید و امام جواب مى داد. بزنطى از این موقعیت که نصیبش شده بود به خود مى بالید و از خوشحالى در پوست نمى گنجید.

شب گذشت و موقع خواب شد. امام خدمتکار را طلب کرد و فرمود:(همان بستر شخصى مرا که خودم در آن آن مى خوابم بیاور و براى بزنطى بگستران تا استراحت کند).

این اظهار محبت ، بیش از اندازه در بزنطى مؤ ثر افتاد. مرغ خیالش به پرواز درآمد. در دل با خود مى گفت ، الا ن در دنیا کسى از من سعادتمندتر و خوشبختر نیست ، این منم که امام مرکب شخصى خود را برایم فرستاد و با آن مرا به منزل خود آورد. این منم که امام نیمى از شب را تنها با من نشست و پاسخ سؤ الات مرا داد. به علاوه همه اینها این منم که چون موقع خوابم رسید، امام دستور داد که بستر شخصى او را براى من بگسترانند. پس چه کسى در دنیا از من سعادتمندتر و خوشبخت تر خواهد بود؟

بزنطى سرگرم این خیالات خوش بود و دنیا و مافیها را زیر پاى خودش ‍ مى دید، ناگهان امام رضا علیه السلام در حالى که دستها را به زمین عمود کرده بود و آماده برخاستن و رفتن بود، با جمله (یا احمد)، بزنطى را مخاطب قرار داد و رشته خیالات او را پاره کرد، آنگاه فرمود:

(هرگز آنچه را که امشب براى تو پیش آمد، مایه فخر و مباهات خویش بر دیگران قرار نده ؛ زیرا صعصعة بن صوحان ، که از اکابر یاران على بن ابیطالب علیه السلام بود، مریض ‍ شد. على به عیادت او رفت و بسیار به او محبت و ملاطفت کرد، دست خویش را از روى مهربانى بر پیشانى صعصعه گذاشت ، ولى همینکه خواست از جا حرکت کند و برود، او را مخاطب قرار داد و فرمود: این امور را هرگز مایه فخر و مباهات خود قرار نده ، اینها دلیل بر چیزى از براى تو نمى شود. من تمام اینها را به خاطر تکلیف و وظیفه اى که متوجه من است انجام دادم ، و هرگز نباید کسى این گونه امور را دلیل بر کمالى براى خود فرض کند). (٥٠)

٣٨ عقیل مهمان على (ع ) (عقیل ) در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت ، در کوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش ‍ (حسن بن على ) اشاره کرد که جامه اى به عمویت هدیه کن . امام حسن یک پیراهن و یک ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا کرد شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل که خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت ، ولى برخلاف انتظار وى ، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با کمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است ؟!

على :(مگر این نعمت خدا نیست ؟ من که خدا را بر این نعمتها بسیار شکر مى کنم و سپاس مى گویم ).

عقیل : پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم ، من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام ، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا کنند و هر مقدار مى خواهى به برادرت کمک کنى بکن تا زحمترا کم کرده به خانه خویش برگردم .

(چقدر مقروضى ؟).

صدهزار درهم .

(اوه ! صدهزار درهم ! چقدر زیاد! متاءسفم برادر جان که این قدر ندارم که قرضهاى تو را بدهم ، ولى صبر کن موقع پرداخت حقوق برسد. از سهم شخصى خودم برمى دارم و به تو مى دهم و شرط مواسات و بردارى را بجا خواهم آورد، اگر نه این بود که عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو مى دادم و چیزى براى خود نمى گذاشتم ).

چى ؟! صبر کنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟. بیت المال و خزانه کشور در دست تو است و به من مى گویى صبر کن تا موقع پرداخت سهمیه ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم ! تو هر اندازه بخواهى مى توانى از خزانه و بیت المال بردارى ، چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله مى کنى ، به علاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است ؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهى ، چه دردى از من دوا مى کند؟!

(من از پیشنهادتو تعجب مى کنم ، خزانه دولت پول دارد یا ندارد، چه ربطى به من و تو دارد؟! من و تو هم هر کدام فردى هستیم مثل سایر افراد مسلمین . راست است که تو برادر منى و من باید تا حدود امکان از مال خودم به تو کمک و مساعدت کنم ، اما از مال خودم نه از بیت المال مسلمین ).

مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهاى مختلف اصرار و سماجت مى کرد که اجازه بده از بیت المال پول کافى به من بدهند تا من دنبال کار خودم بروم .

آنجا که نشسته بودند به بازار کوفه مشرف بود. صندوقهاى پول تجار و بازاریها از آن جا دیده مى شد. در این بین که عقیل اصرار و سماجت مى کرد، على به عقیل فرمود:(اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى پذیرى ، پیشنهادى به تو مى کنم ، اگر عمل کنى مى توانى تمام دین خویش را بپردازى و بیش از آن هم داشته باشى ).

چکار کنم ؟

(در این پایین صندوقهایى است . همینکه خلوت شد و کسى در بازار نماند، از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشکن و هرچه دلت مى خواهد بردار!).

صندوقها مال کیست ؟

(مال این مردم کسبه است ، اموال نقدینه خود را در آن جا مى ریزند).

عجب ! به من پیشنهاد مى کنى که صندوق مردم را بشکنم و مال مردم بیچاره اى که به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توکل کرده و رفته اند، بردارم و بروم ؟!

(پس تو چطور به من پیشنهاد مى کنى که صندوق بیت المال مسلمین را براى تو باز کنم ؟ مگر این مال متعلق به کیست ؟ این هم متعلق به مردمى است که خود، راحت و بى خیال در خانه هاى خویش خفته اند. اکنون پیشنهاد دیگرى مى کنم ، اگر میل دارى این پیشنهاد را بپذیر).

دیگر چه پیشنهادى ؟

(اگر حاضرى شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیر خود را برمى دارم ، در این نزدیکى کوفه ، شهر قدیم (حیره ) است ، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه دو نفرى مى رویم و بر یکى از آنها شبیخون مى زنیم و ثروت کلانى بلند کرده مى آوریم ).

برادر جان ! من براى دزدى نیامده ام که تو این حرفها را مى زنى . من مى گویم از بیت المال و خزانه کشور که در اختیار تو است ، اجازه بده پولى به من بدهند، تا من قروض خود را بدهم .

(اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدیم ، بهتر است از اینکه مال صدهاهزار نفر مسلمان ؛ یعنى مال همه مسلمین را بدزدیم . چطور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر، دزدى است ، ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نیست ؟ تو خیال کرده اى که دزدى فقط منحصر است به اینکه کسى به کسى حمله کند و با زور مال او راز چنگالش بیرون بیاورد، شنیعترین اقسام دزدى همین است که تو الا ن به من پیشنهاد مى کنى ؟) (٥١).

٣٩ خواب وحشتناک خوابى که دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناکى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : خوابى دیده ام ؛ خواب دیدم مثل اینکه یک شبح چوبین یا یک آدم چوبین ، بر یک اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حرکت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اکنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.

امام :(حتما یک شخص معینى است که مالى دارد و تو در این فکرى که به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایى . از خدایى که تو را آفریده و تو را مى میراند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو).

حقا که عالم حقیقى تو هستى و و علم را از معدن آن به دست آورده اى . اعتراف مى کنم که همچو فکرى در سر من بود؛ یکى از همسایگانم مزرعه اى دارد و چون احتیاج به پول پیدا کرده مى خواهد بفروشد و فعلاً غیر از من مشترى دیگرى ندارد. من این روزها همه اش در این فکرم که از احتیاج او استفاده کنم و با پول اندکى آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم . (٥٢)

٤٠ در ظله بنى ساعده شب بود و هوا بارانى و مرطوب . امام صادق تنها و بى خبر از همه کسان خویش ، از تاریکى شب و خلوت کوچه استفاده کرده ، از خانه بیرون آمد و به طرف (ظله بنى ساعده ) روانه شد. از قضا معلى بن خنیس که از اصحاب و یاران نزدیک امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت ، امام را در این تاریکى تنها نگذارم ، با چند قدم فاصله که فقط شبح امام را در آن تاریکى مى دید، آهسته به دنبال امام روان شد.

همین طور که آهسته به دنبال امام مى رفت ، ناگهان متوجه شد مثل اینکه چیزى از دوش امام به زمین افتاد و روى زمین ریخت و آهسته صداى امام را شنید که فرمود:(خدایا این را به ما برگردان ).

در این وقت معلى جلو رفت و سلام کرد. امام از صداى معلى او را شناخت و فرمود:(تو معلى هستى ؟).

بلى معلى هستم .

بعد از آنکه جواب امام را داد، دقت کرد ببیند که چه چیز بود که به زمین افتاد، دید مقدارى نان در روى زمین ریخته است .

امام :(اینها را از روى زمین جمع کن و به من بده ).

معلى تدریجا نانها را از روى زمین جمع کرد و به دست امام داد. انبان بزرگى از نان بود که یک نفر به سختى مى توانست آن را به دوش بکشد.

معلى : اجازه بده این را من به دوش بگیرم .

امام :(خیر، لازم نیست ، خودم به این کار از تو سزاوارترم ).

امام نانها را به دوش کشید و دو نفرى راه افتادند تا به ظله بنى ساعده رسیدند. آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود. کسانى که از خود خانه و ماءوایى نداشتند، در آنجا به سر مى بردند. همه خواب بودند و یک نفر هم بیدار نبود. امام نانها را یکى یکى و دوتا دوتا در زیر جامه فرد فرد آنان گذاشت ، و احدى را فروگذار نکرد و عازم برگشتن شد.

معلى : اینها که تو در این دل شب برایشان نان آوردى شیعه اند و معتقد به امامت هستند؟

(نه ، اینها معتقد به امامت نیستند، اگر معتقد به امامت بودند نمک هم مى آوردم ) (٥٣).

٤١ سلام یهود عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم ، نشسته بود که مردى یهودى وارد شد. هنگام ورود به جاى سلام علیکم گفت : اَلسَّامُ عَلَیْکُمْ؛ یعنى مرگ بر شما!! طولى نکشید که یکى دیگر وارد شد، او هم به جاى سلام گفت : اَلسّامُ عَلَیْکُمْ. معلوم بود که تصادف نیست ، نقشه اى است که با زبان ، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد برآورد که :(مرگ بر خود شما و...).

رسول اکرم فرمود:(اى عایشه ! ناسزا مگو ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد. نرمى و ملایمت و بردبارى روى هرچه گذاشته شود، آن را زیبا مى کند و زینت مى دهد و از روى هر چیزى برداشته شود از قشنگى و زیبایى آن مى کاهد، چرا عصبى و خشمگین شدى ؟).

عایشه : مگر نمى بینى یا رسول اللّه ! که اینها با کمال وقاحت و بیشرمى به جاى سلام چه مى گویند؟

(چرا، من هم در جواب گفتم :(عَلَیْکُمْ) بر خود شما. همین قدر کافى بود) (٥٤)

٤٢ نامه اى به ابوذر نامه اى به دست (ابوذر) رسید آن را باز کرد و خواند. از راه دور آمده بود. شخصى به وسیله نامه از او تقاضاى اندرز جامعى کرده بود. او از کسانى بود که ابوذر را مى شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده . و رسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار مى داده و با سخنان بلند و پرمعناى خویش به او حکمت مى آموخته است .

(ابوذر) در پاسخ فقط یک جمله نوشت ، یک جمله کوتاه :(با آن کس که بیش ‍ از همه مردم او را دوست مى دارى ، بدى و دشمنى مکن ). نامه را بست و براى طرف فرستاد.

آن شخص بعد از آنکه نامه ابوذر را باز کرد و خواند، چیزى از آن سر در نیاورد. با خود گفت یعنى چه ؟ مقصود چیست ؟ با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست مى دارى بدى و دشمنى نکن ، یعنى چه ؟ اینکه از قبیل توضیح واضحات است ، مگر ممکن است که آدمى ، محبوبى داشته باشد آن هم عزیزترین محبوبها و با او بدى بکند؟! بدى که نمى کند سهل است ، مال و جان و هستى خود را در پاى او مى ریزد و فدا مى کند.

از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت ، گوینده این جمله ابوذر است . ابوذر، لقمان امت است و عقلى حکیمانه دارد، چاره اى نیست باید از خودش توضیح بخواهم .مجددا نامه اى به ابوذر نوشت و توضیح خواست .

ابوذر در جواب نوشت :(مقصودم از محبوبترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستى . مقصودم شخص دیگرى نیست . تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست مى دارى . اینکه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنى نکن ، یعنى با خودت خصمانه رفتار نکن . مگر نمى دانى هر خلاف و گناهى که انسان مرتکب مى شود، مستقیما صدمه اش بر خودش وارد مى شود و ضررش دامن خودش را مى گیرد) (٥٥).

٤٣ مزد نامعین آن روز را سلیمان بن جعفر جعفرى و امام رضا علیه السلام به دنبال کارى با هم بیرون رفته بودند، غروب آفتاب شد و سلیمان خواست به منزل خویش ‍ برود، على بن موسى الرضا به او فرمود:(بیا به خانه ما و امشب با ما باش ) اطاعت کرد و به اتفاق امام به خانه رفتند.

امام ، غلامان خود را دید که مشغول گلکارى بودند. ضمنا چشم امام به یک نفر بیگانه افتاد که او هم با آنان مشغول گلکارى بود، پرسید:(این کیست ؟)

غلامان : این را ما امروز اجیر گرفته ایم تا با ما کمک کند.

(بسیار خوب ! چقدر مزد برایش تعیین کرده اید؟).

یک چیزى بالا خره خواهیم داد و او را راضى خواهیم کرد!

آثار ناراحتى و خشم در امام رضا پدید آمد و روآورد به طرف غلامان تا با تازیانه آنها را تاءدیب کند. سلیمان جعفرى جلو آمد و عرض کرد: چرا خودت را ناراحت مى کنى ؟

امام فرمود:(من مکرر دستور داده ام که تا کارى را طى نکنید و مزد آن را معین نکنید، هرگز کسى را بکار نگمارید، اول اجرت و مزد طرف را تعیین کنید بعد از او کار بکشید. اگر مزد و اجرت کار را معین کنید، آخر کار هم مى توانید چیزى علاوه به او بدهید. البته او هم که ببیند شما بیش از انده اى که معین شده به او مى دهید، از شما ممنون و متشکر مى شود و شما را دوست مى دارد و علاقه بین شما و او محکمتر مى شود. اگر هم فقط به همان اندازه که قرار گذاشته اید اکتفا کنید شخص از شما ناراضى نخواهد بود. ولى اگر تعیین مزد نکنید و کسى را به کار بگمارید، آخر کار هر اندازه که به او بدهید باز گمان نمى برد که شما به او محبت کرده اید، بلکه مى پندارد شما از مزدش کمتر به او داده اید) (٥٦).

٤٤ بنده است یا آزاد؟ صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود که پیاپى نوشیده مى شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حکایت مى کرد، از آنجا مى گذشت ، از آن کنیزک پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است که آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى کرد.

رد و بدل شدن این سخنان ، بین کنیزک و آن مرد، موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم .

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود. مخصوصا آن جمله :(اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى کرد) مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به (بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى ) معروف بود، از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به (بشر حافى ) معروف و مشهور گشت . تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد. (٥٧)

٤٥ در میقات مالک بن انس ، فقیه معروف مدینه (٥٨)، سالى در سفر حج ، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذکر معروف لَبَّیْکَ اَللّهُمَّ لَبَّیْکَ رسید. دیگران طبق معمول این ذکر را بر زبان آوردند و گفتند. مالک بن انس متوجه امام صادق شد، دید حال امام منقلب است ، همینکه مى خواهد این ذکر را به زبان آورد، هیجانى به امام دست مى دهد و صدا در گلویش مى شکند و چنان کنترل اعصاب خویش را از دست مى دهد که مى خواهد بى اختیار از مرکب به زمین بیفتد. مالک جلو آمد و گفت :(یابن رسول اللّه ! چاره اى نیست ، هرطور هست این ذکر را گفتن به معناى این است که خدایا! تو مرا به آنچه مى خوانى با کمال سرعت اجابت مى کنم و همواره آماده به خدمتم . با چه اطمینانى با خداى خود این طور گستاخى کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى کنم ؟ اگر در جوابم گفته شود:(لالَبَّیْکَ) آن وقت چکار کنم (٥٩)).

٤٦ بار نخل على بن ابى طالب علیه السلام از خانه بیرون آمده بود و طبق معمول ، به طرف صحرا و باغستانها که با کار کردن در آنجاها آشنا بود مى رفت . ضمنا بارى نیز همراه داشت . شخصى پرسید: یا على ! چه چیز همراه دارى ؟

على :(درخت خرما، ان شاء اللّه ).

درخت خرما؟!

تعجب آن شخص وقتى زایل شد که بعد از مدتى او و دیگران دیدند تمام هسته هاى خرمایى که آن روز على همراه مى برد که کشت کند و آرزو داشت در آینده هریک درخت خرماى تناورى شود، به صورت یک نخلستان درآمد و تمام آن هسته ها سبز و هر کدام درختى شد؟ (٦٠).

٤٧ عرق کار امام کاظم در زمینى که متعلق به شخص خودش بود، مشغول کار و اصلاح زمین بود. فعالیت زیاد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابى حمزه بطائنى ، در این وقت رسید و عرض کرد: قربانت گردم ! چرا این کار را به عهده دیگران نمى گذارى ؟

(چرا به عهده دیگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از این کارها مى کرده اند).

مثلاً چه کسانى ؟

(رسول خدا و امیرالمؤمنین و همه پدران و اجدادم . اساسا کار و فعالیت در زمین از سنن پیغمبران و اوصیاى پیغمبران و بندگان شایسته خداوند است ) (٦١).

٤٨ دوستیى که بریده شد شاید کسى گمان نمى برد که آن دوستى بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند، روزى از هم جدا شوند. مردم یکى از آنها را بیش از آن اندازه که به نام اصلى خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش ‍ مى شناختند. معمولاً وقتى که مى خواستند از او یاد کنند، توجه به نام اصلیش نداشتند و مى گفتند:(رفیق ...).

آرى او به نام (رفیق امام صادق ) معروف شده بود، ولى در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند، آیا کسى گمان مى کرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند، رشته دوستیشان براى همیشه بریده شود؟!

در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند. غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حرکت مى کرد. در وسط بازار، ناگهان به پشت سر نگاه کرد، غلام را ندید. بعد از چند قدم دیگر، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند، باز هم غلام را ندید. سومین بار به پشت سر نگاه کرد، هنوز هم از غلام که سرگرم تماشاى اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود خبرى نبود. براى مرتبه چهارم که سر خود را به عقب برگرداند، غلام را دید، با خشم به وى گفت :(مادر فلان ! کجا بودى ؟!!).

تا این جمله از دهانش خارج شد، امام صادق به علامت تعجب ، دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانى خویش زد و فرمود:(سُبْحانَ اللّه ! به مادرش دشنام مى دهى ؟ به مادرش نسبت کار ناروا مى دهى ؟! من خیال مى کردم تو مردى باتقوا و پرهیزگارى . معلومم شد در تو، ورع و تقوایى وجود ندارد) .

یابن رسول اللّه ! این غلام اصلاً سندى است و مادرش هم از اهل سند است . خودت مى دانى که آنها مسلمان نیستند. مادر این غلام یک زن مسلمان نبوده که من به او تهمت ناروا زده باشم !

(مادرش کافر بوده که بوده . هر قومى سنتى و قانوى در امر ازدواج دارند. وقتى طبق همان سنت و قانونى رفتار کنند، عملشان زنا نیست و فرزندانشان زنازاده محسوب نمى شود).

امام بعد از این بیان به او فرمود:(دیگر از من دور شو).

بعد از آن ، دیگر کسى ندید که امام صادق با او راه برود تا مرگ بین آنها جدایى کامل انداخت (٦٢).

٤٩ یک دشنام غلام عبداللّه بن مقفع ، دانشمند و نویسنده معروف ایرانى ، افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بیرون در خانه سفیان بن معاویه مهلبى ، فرماندار بصره ، نشسته بود تا اربابش کار خویش را انجام داده بیرون بیاید و سوار اسب شده به خانه خود برگردد.

انتظار به طول انجامید و ابن مقفع بیرون نیامد، افراد دیگر که بعد از او پیش ‍ فرماندار رفته بودند همه برگشتند و رفتند، ولى از ابن مقفع خبرى نشد. کم کم غلام به جستجو پرداخت . از هرکس مى پرسید یا اظهار بى اطلاعى مى کرد یا پس از نگاهى به سراپاى غلام و آن اسب ، بدون آنکه سخنى بگوید، شانه ها را بالا مى انداخت و مى رفت .

وقت گذشت و غلام ، نگران و ماءیوس ، خود را به عیسى و سلیمان پسران على بن عبداللّه بن عباس و عموهاى خلیفه مقتدر وقت منصور دوانیقى که ابن مقفع دبیر و کاتب آنها بود، رساند و ماجرا را نقل کرد.

عیسى و سلیمان ، به عبداللّه مقفع که دبیرى دانشمند و نویسنده اى توانا و مترجمى چیره دست بود علاقه مند بودند و از او حمایت مى کردند. ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشت گرم بود و طبعا مردى متهور و جسور و بدزبان بود. از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمى کرد. حمایت عیسى و سلیمان که عموى مقام خلافت بودند، ابن مقغع را جسورتر و گستاخ ‌تر کرده بود.

عیسى و سلیمان ، عبداللّه بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند. او اساسا منکر موضوع شد و گفت :(ابن مقفع به خانه من نیامده است ) ولى چون روز روشن ، همه دیده بودند که ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده و شهود شهادت دادند، دیگر جاى انکار نبود.

کار کوچکى نبود، پاى قتل نفس بود، آن هم شخصیت معروف و دانشمندى مثل ابن مقفع ، طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یک طرف ، و عموهاى خلیفه از طرف دیگر. قهرا مطلب به دربار خلیفه در بغداد کشیده شد. طرفین دعوا و شهود و همه مطلعین به حضور منصور رفتند، دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند. بعد از شهادت شهود، منصور به عموهاى خویش گفت :(براى من مانعى ندارد که سفیان را الا ن به اتهام قتل ابن مقفع بکشم ، ولى کدامیک از شما دو نفر عهده دار مى شود که اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از کشتن سفیان از این در اشاره کرد به درى که پشت سرش بود زنده و سالم وارد شد، او را به قصاص سفیان بکشم ؟).

عیسى وسلیمان در جواب این سؤ ال حیرت زده درماندند و پیش خود گفتند: مبادا که ابن مقفع زنده باشد و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه فرستاده باشد. ناچار از دعواى خود صرف نظر کردند و رفتند. مدتها گذشت و دیگر از ابن مقفع اثرى و خبرى دیده و شنیده نشد. کم کم خاطره اش هم داشت فراموش مى شد.

بعد از مدتها که آبها از آسیاب افتاد، معلوم شد که ابن مقفع همواره با زبان خویش ، سفیان بن معاویه را نیش مى زده است . حتى یک روز، در حضور جمعیت ، به وى دشنام مادر گفته است . سفیان همیشه در کمین بوده تا انتقام زبان ابن مقفع را بگیرد، ولى از ترس عیسى و سلیمان ، عموهاى خلیفه جراءت نمى کرده است تا آنکه حادثه اى اتفاق مى افتد:

حادیة این بود که قرار شد، امان نامه اى براى عبداللّه بن على ، عموى دیگر منصور، نوشته شود و منصور آن را امضا کند. عبداللّه بن على ، از ابن مقفع که دبیر برادرانش بود درخواست کرد که آن امان نامه را بنویسد. ابن مقفع هم آن را تنظیم کرد و نوشت ، در آن امان نامه ، ضمن شرایطى که نام برده بود، تعبیرات زننده و گستاخانه اى نسبت به منصور، خلیفه سفاک عباسى کرده بود. وقتى نامه به دست منصور رسید، سخت متغیر و نارحت شد. پرسید: چه کسى این را تنظیم کرده است ؟

گفته شد:(ابن مقفع )، منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا کرد که قبلاً سفیان بن معاویه فرماندار بصره پیدا کرده بود.

منصور محرمانه به سفیان نوشت که (ابن مقفع ) را تنبیه کن . سفیان در پى فرصت مى گشت تا آنکه روزى ابن مقفع براى حاجتى به خانه سفیان رفت و غلام و مرکبش رابیرون در گذاشت . وقتى که وارد شد، سفیان وعده اى از غلامان و دژخیمانش در اتاقى نشسته بودند و تنورى هم در آنجا مشتعل بود. همینکه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد، زخم زبانهایى که تا آن روز از او شنیده بود، در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و کینه مانند همان تنورى که در جلوش بود، مشتعل شد. روکرد به او و گفت : یادت هست آن روز به من دشنام مادر دادى ؟ حالا وقت انتقام است . معذرتخواهى فایده نبخشید و در همانجا به بدترین صورتى (ابن مقفع ) را از بین برد (٦٣).

داستان راستان جلد اول و دوم ٢٩ سفره خلیفه شریک بن عبداللّه نخعى از فقهاى معروف قرن دوم هجرى به علم و تقوا معروف بود. مهدى بن منصور خلیفه عباسى علاقه فراوان داشت که منصب (قضا) را به او واگذار کند، ولى شریک بن عبداللّه ، براى آنکه خود را از دستگاه ظلم دور نگه دارد زیر این بار نمى رفت . و نیز خلیفه علاقه مند بود که شریک را معلم خصوصى فرزندان خود قرار دهد تا به آنها علم حدیث بیاموزد، شریک این کار را نیز قبول نمى کرد و به همان زندگى آزاد و فقیرانه اى که داشت قانع بود.

روزى خلیفه او را طلبید و به او گفت : باید امروز یکى از این سه کار را قبول کنى ، یا عهده دار منصب (قضا) بشوى ، یا کار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول کنى ، یا آنکه همین امروز نهار با ما باشى و بر سر سفره ما بنشینى .

شریک با خود فکرى کرد و گفت ، حالا که اجبار و اضطرار است ، البته از این سه کار، سومى بر من آسانتر است .

خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد که امروز لذیذترین غذاها را براى شریک تهیه کن . غذاهاى رنگارنگ از مغز استخوان آمیخته به نبات و عسل تهیه کردند و سر سفره آوردند.

شریک که تا آن وقت همچو غذایى نخورده و ندیده بود، با اشتهاى کامل خورد. خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت : به خدا قسم که دیگر این مرد روى رستگارى نخواهد دید.

طولى نکشید که دیدند شریک هم عهده دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب (قضا) را قبول کرده و برایش از بیت المال مقررى نیز معین شد.

روزى با متصدى پرداخت حقوق حرفش شد، متصدى به او گفت : تو که گندم به ما نفروخته اى که این قدر سمجامت مى کنى ؟

شریک گفت : چیزى از گندم بهتر به شما فروخته ام ، من دین خود را فروخته ام . (٤٠)

٣٠ شکایت همسایه شخصى آمد حضور رسول اکرم و از همسایه اش شکایت کرد که مرا اذیت مى کند و از من سلب آسایش کرده . رسول اکرم فرمود:(تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلکه روش خود را تغییر دهد) بعد از چندى دو مرتبه آمد و شکایت کرد. این دفعه نیز رسول اکرم فرمود:(تحمل کن ) براى سومین بار آمد و گفت : یا رسول اللّه ! این همسایه من ، دست از روش خویش ‍ بر نمى دارد و همان طور موجبات ناراحتى من و خانواده ام را فراهم مى سازد.

این دفعه رسول اکرم به او فرمود:

(روز جمعه که رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم که مى آیند و مى روند و مى بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت را اینجا ریخته اى ؟ بگو از دست همسایه بد و شکایت او را به همه مردم بگو).

شاکى همین کار را کرد. همسایه موذى که خیال مى کرد پیغمبر براى همیشه دستور تحمل و بردبارى مى دهد، نمى دانست آنجا که پاى دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید، اسلام حیثیت و احترامى براى متجاوز قائل نیست . لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت ، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد، اثاث خود را برگرداند به منزل . و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه خود را فراهم نسازد. (٤١)

٣١ درخت خرما سمرة بن جندب ، یک اصله درخت خرما در باغ یکى از نصارا داشت . خانه مسکونى مرد انصارى که زن و بچه اش در آن جا به سر مى بردند. هماندم در باغ بود. سمره گاهى مى آمد و از نخله خود خبر مى گرفت ، یا از آن خرما مى چید. و البته طبق قانون اسلام ، (حق ) داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگى کند.

سمره هر وقت که مى خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بى اعتنا و سرزده داخل خانه مى شد و ضمنا چشم چرانى مى کرد.

صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت مى خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت : این مرد سرزده داخل خانه من مى شود، شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود تا خانواده من قبلاً مطلع باشند و خود را از چشم چرانى او حفظ کنند.

رسول اکرم ، سمره را خواست و به او فرمود:(فلانى از تو شکایت دارد، مى گوید تو بدون اطلاع وارد خانه او مى شوى و قهرا خانواده او را در حالى مى بینى که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو)، سمره تمکین نکرد.

فرمود:(پس درخت را بفروش )، سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد، فرمود:(اگر این کار را بکنى ، در بهشت براى تو درختى خواهد بود)

باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر مى کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم .

در این وقت رسول اکرم فرمود:(تو مردى زیان رسان و سختگیرى و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد) (٤٢). بعد رو کرد به مرد انصارى و فرمود:(برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره ).

رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود:(حالا برو درختت را هرجا که دلت مى خواهد بکار) (٤٣).

٣٢ در خانه اُمّ سلمه آن شب را رسول اکرم در خانه (ام سلمه ) بود. نیمه هاى شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست . نگران شد که چه پیش آمده ؟ حسادت زنانه او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت . دید که رسول اکرم در گوشه اى تاریک ایستاده ، دست به آسمان بلند کرده اشک مى ریزد و مى گوید:

(خدایا! چیزهاى خوبى که به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده ، خدایا! مرا به سوى بدیهایى که مرا از آنها نجات داده اى برنگردان ، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یک چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار).

شنیدن این جمله ها با آن حالت ، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت ، رفت در گوشه اى نشست و شروع کرد به گریستن ، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:(چرا گریه مى کنى ؟).

چرا گریه نکنم ؟! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا دارى ، این چنین از خداوند ترسانى ، از او مى خواهى که تو را به خودت یک لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من .

(اى ام سلمه ! چطور مى توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم ، یونس ‍ پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد) (٤٤).

٣٣ بازار سیاه عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فکر افتاد که از طریق کسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم کرد و به غلام خویش که (مصادف ) نام داشت فرمود:(این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش ).

(مصادف ) رفت و با آن پول از نوع متاعى که معمولاً به مصر حمل مى شد خرید و با کاروانى از تجار که همه از همان نوع متاع حمل کرده بودند، به طرف مصر حرکت کرد.

همینکه نزدیک مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار که از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یکدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد که اخیرا متاعى که مصادف و رفقایش حمل مى کنند بازار خوبى پیدا کرده و کمیاب شده است . صاحبان متاع از بخت نیک خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود که مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى کنند.

صاحبان متاع ، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش ، با یکدیگر همعهد شدند که به سودى کمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود که اطلاع یافته بودند. طبق عهدى که با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به کمتر از دو برابر قیمتى که براى خود آنها تمام شده بود نفروختند.

مصادف ، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت . خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو کیسه که هر کدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت . امام پرسید:(اینها چیست ؟)

گفت : یکى ازاین دو کیسه سرمایه اى است که شما به من دادید و دیگرى که مساوى اصل سرمایه است سود خالصى است که به دست آمده .

امام :(سود زیادى است ، بگو ببینم چطور شد که شما توانستید این قدر سود ببرید؟).

قضیه از این قرار است که در نزدیک مصر اطلاع یافتیم که مال التجاره ما در آنجا کمیاب شده ، هم قسم شدیم که به کمتر از صد در صد سود خالص ‍ نفروشیم و همین کار را کردیم !

(سبحان اللّه ! شما همچو کارى کردید!، قسم خوردید که در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست کنید، قسم خوردید که به کمتر از سود خالص مساوى اصل سرمایه نفروشید! نه ، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم ).

سپس امام یکى از دو کیسه را برداشت و فرمود:(این سرمایه من ) و به آن یکى دیگر دست نزد و فرمود:(من به آن کارى ندارم ).

آنگاه فرمود:(اى مصادف ! شمشیر زدن از کسب حلال آسانتر است ) (٤٥).

٣٤ وامانده قافله در تاریکى شب ، از دور، صداى جوانى به گوش مى رسید که استغاثه مى کرد و کمک مى طلبید و مادر جان ! مادر جان ! مى گفت . شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگى خوابیده بود. هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست . ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله مى کرد. در این بین ، رسول اکرم که معمولاً بعد از همه و در دنبال قافله حرکت مى کرد که اگر احیانا ضعیف و ناتوانى از قافله جدا شده باشد تنها و بى مددکار نماند از دور صداى ناله جوان را شنید، همینکه نزدیک رسید پرسید:(کى هستى ؟.

من جابرم

چرا معطل و سرگردانى ؟

یا رسول اللّه ! فقط به علت اینکه شترم از راه مانده .

(عصا همراه دارى ؟).

بلى

(بده به من ).

رسول اکرم عصا را گرفت و به کمک آن عصا شتر را حرکت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را رکاب ساخت و به جابر گفت :(سوار شو).

جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر، تندتر حرکت مى کرد. پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار مى داد. جابر شمرد، دید مجموعا ٢٥ بار براى او طلب آمرزش کرد.

در بین راه از جابر پرسید:(از پدرت عبداللّه چند فرزند باقى مانده ؟).

هفت دختر و یک پسر که منم .

(آیا قرضى هم از پدرت باقى مانده ؟).

بلى .

(پس وقتى به مدینه برگشتى ، با آنها قرارى بگذار و همینکه موقع چیدن خرما شد مرا خبر کن ).

بسیار خوب .

(زن گرفته اى ؟).

بلى .

(با کى ازدواج کردى ؟).

با فلان زن ، دختر فلان کس ، یکى از بیوه زنان مدینه .

(چرا دوشیزه نگرفتى که همبازى تو باشد؟).

یا رسول اللّه ! چند خواهر جوان و بى تجربه داشتم نخواستم زن جوان و بى تجربه بگیرم ، مصلحت دیدم عاقله زنى را به همسرى انتخاب کنم .

(بسیار خوب کارى کردى . این شتر را چند خریدى ؟).

به پنج وقیه طلا.

(به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه که آمدى بیا پولش را بگیر).

آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت کردند. جابر شتر را آورد که تحویل بدهد، رسول اکرم به (بلال ) فرمود:(پنج وقیه طلا بابت پول شتر به جابر بده ، به علاوه سه وقیه دیگر، تا قرضهاى پدرش عبداللّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد).

بعد، از جابر پرسید:(با طلبکاران قرارداد بستى ؟).

نه یا رسول اللّه !

(آیا آنچه از پدرت مانده وافى به قرضهایش هست ؟)

نه یا رسول اللّه !

(پس موقع چیدن خرما ما را خبر کن ).

موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر کرد. پیامبر آمد و حساب طلبکاران را تصفیه کرد. و براى خانواده جابر نیز به اندازه کافى باقى گذاشت (٤٦).

٣٥ بند کفش امام صادق علیه السلام با بعضى از اصحاب براى تسلیت به خانه یکى از خویشاوندان مى رفتند، در بین راه بند کفش امام صادق علیه السلام پاره شد، به طورى که کفش به پا بند نمى شد. امام کفش را به دست گرفت و پاى برهنه به راه افتاد.

ابن ابى یعفور که از بزرگان صحابه آن حضرت بود فورا کفش خویش را از پا درآورد، بند کفش را باز و دست خود را دراز کرد به طرف امام تا آن بند را بدهد به امام که امام با کفش برود و خودش با پاى برهنه راه را طى کند.

امام با حالت خشمناک ، روى خویش را از عبداللّه برگرداند و به هیچ وجه حاضر نشد آن را بپذیرد و فرمود:(اگر یک سختى براى کسى پیش آید، خود آن شخص از همه به تحمل آن سختى اولى است . معنا ندارد که حادثه اى براى یک نفر پیش بیاید و دیگرى متحمل رنج بشود) (٤٧).

٣٦ هشام و فرزدق هشام بن عبدالمک ، با آنکه مقام ولایت عهدى داشت و آن روزگار یعنى دهه اول قرن دوم هجرى از اوقاتى بود که حکومت اموى به اوج قدرت خود رسیده بود، هر چه خواست بعد از طواف کعبه ، خود را به (حجرالاسود) برساند و با دست خود آن را لمس کند میسر نشد: مردم همه یک نوع جامه ساده که جامه احرام بود پوشیده بودند، یک نوع سخن که ذکر خدا بود به زبان داشتند، یک نوع عمل مى کردند. چنان در احساسات پاک خود غرق بودند که نمى توانستند در باره شخصیت دنیایى هشام و مقام اجتماعى او بیندیشند. افراد و اشخاصى که او از شام با خود آورده بود تا حرمت و حشمت او را حفظ کنند، در مقابل ابهت و عظمت معنوى عمل حج ناچیز به نظر مى رسیدند.

هشام هرچه کرد خود را به (حجرالا سود) برساند و طبق آداب حج ، آن را لمس کند، به علت کثرت و ازدحام مردم میسر نشد. ناچار برگشت و در جاى بلندى برایش کرسى گذاشتند او از بالاى آن کرسى ، به تماشاى جمعیت پرداخت . شامیانى که همراهش آمده بودند دورش را گرفتند. آنها نیز به تماشاى منظره پر ازدحام جمعیت پرداختند.

در این میان ، مردى ظاهر شد در سیماى پرهیزکاران . او نیز مانند همه یک جامه ساده بیشتر به تن نداشت . آثار عبادت و بندگى خدا بر چهره اش ‍ نمودار بود. اول رفت و به دور کعبه طواف کرد، بعد با قیافه اى آرام و قدمهایى مطمئن ، به طرف حجرالا سود آمد. جمعیت با همه ازدحامى که بود، همینکه او را دیدند فورا کوچه دادند و او خود را به حجرالا سود نزدیک ساخت . شامیان که این منظره را دیدند و قبلاً دیده بودند که مقام ولایت عهد با آن اهمیت و طمطراق موفق نشده بود که خود را به حجرالاسود نزدیک کند، چشمهاشان خیره شد و غرق در تعجب گشتند. یکى از آنها از خود هشام پرسید: این شخص کیست ؟

هشام با آنکه کاملاً مى شناخت که این شخص ، (على بن الحسین زین العابدین ) است ، خود را به ناشناسى زد و گفت : نمى شناسم !!

در این هنگام چه کسى بود، از ترس هشام که از شمشیرش خون مى چکید، جراءت به خود داده او را معرفى کند؟ ولى در همین وقت ، (همام بن غالب ) معروف به (فرزدق )، شاعر زبردست و تواناى عرب ، با آنکه به واسطه کار و شغل و هنر مخصوصش بیش از هرکس دیگر مى بایست حرمت و حشمت هشام را حفظ کند، چنان وجدانش تحریک شد و احساساتش به جوش آمد که فورا گفت :(لکن من او را مى شناسم ) و به معرفى ساده قناعت نکرد، بر روى بلندى ایستاده قصیده اى غرا که از شاهکارهاى ادبیات عرب است و فقط در مواقع حساس پر از هیجان که روح شاعر مثل دریا موج بزند مى تواند چنان سخنى ابداع شود با لبدیهه سرود و انشاء کرد. در ضمن اشعارش چنین گفت :

(این شخص کسى است که تمام سنگریزه هاى سرزمین بطحا او را مى شناسند، این کعبه او را مى شناسد، زمین حرم و زمین خارج حرم او را مى شناسند، این فرزند بهترین بندگان خداست ، این است آن پرهیزکار پاک پاکیزه مشهور. این که تو مى گویى او را نمى شناسم زیانى به او نمى رساند، اگر تو یک نفر فرضا نشناسى ، عرب و عجم او را مى شناسند (٤٨)).

هشام از شنیدن این قصیده و این منطق و این بیان ، از خشم و غضب آتش ‍ گرفت و دستور داد مستمرى فرزدق را از بیت المال قطع کردند و خودش را در (عسفان ) بین مکه و مدینه زندانى کردند. ولى فرزدق هیچ اهمیتى به این حوادث که در نتیجه شجاعت در اظهار عقیده برایش پیش آمده بود نداد، نه به قطع حقوق و مستمرى اهمیت داد و نه به زندانى شدن . و در همان زندان نیز با انشاء اشعار آبدار از هجو و انتقاد خوددارى نمى کرد.

على بن الحسین علیه السلام مبلغى پول براى فرزدق که راه درآمدش بسته شده بود به زندان فرستاد. فرزدق از قبول آن امتناع کرد و گفت :(من آن قصیده را فقط در راه عقیده و ایمان و براى خدا انشاء کردم و میل ندارم در مقابل آن پولى دریافت دارم ).

بار دوم على بن الحسین ، آن پول را براى فرزدق فرستاد و پیغام داد به او که :(خداوند خودش از نیت و قصد تو آگاه است و تو را مطابق همان نیت و قصدت پاداش نیک خواهد داد، تو اگر این کمک را بپذیرى به اجر و پاداش ‍ تو در نزد خدا زیان نمى رساند) و فرزدق را قسم داد که حتما آن کمک را بپذیرد. فرزدق هم پذیرفت . (٤٩)

٣٧ بزنطى احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى که خود از علما و دانشمندان عصر خویش بود بالا خره بعد از مراسله هاى زیادى که بین او و امام رضا علیه السلام رد و بدل شد و سؤ الاتى که کرد و جوابهایى که شنید، معتقد به امامت حضرت رضا شد. روزى به امام گفت :(من میل دارم در مواقعى که مانعى در کار نیست و رفت و آمد من از نظر دستگاه حکومت اشکالى تولید نمى کند، شخصا به خانه شما بیایم و حضورا استفاده کنم ).

یک روز آخر وقت ، امام رضا علیه السلام مرکب شخصى خود را فرستاد و بزنطى را پیش خود خواند. آن شب تا نیمه هاى شب به سؤ ال و جوابهاى علمى گذشت . مرتبا بزنطى مشکلات خویش را مى پرسید و امام جواب مى داد. بزنطى از این موقعیت که نصیبش شده بود به خود مى بالید و از خوشحالى در پوست نمى گنجید.

شب گذشت و موقع خواب شد. امام خدمتکار را طلب کرد و فرمود:(همان بستر شخصى مرا که خودم در آن آن مى خوابم بیاور و براى بزنطى بگستران تا استراحت کند).

این اظهار محبت ، بیش از اندازه در بزنطى مؤ ثر افتاد. مرغ خیالش به پرواز درآمد. در دل با خود مى گفت ، الا ن در دنیا کسى از من سعادتمندتر و خوشبختر نیست ، این منم که امام مرکب شخصى خود را برایم فرستاد و با آن مرا به منزل خود آورد. این منم که امام نیمى از شب را تنها با من نشست و پاسخ سؤ الات مرا داد. به علاوه همه اینها این منم که چون موقع خوابم رسید، امام دستور داد که بستر شخصى او را براى من بگسترانند. پس چه کسى در دنیا از من سعادتمندتر و خوشبخت تر خواهد بود؟

بزنطى سرگرم این خیالات خوش بود و دنیا و مافیها را زیر پاى خودش ‍ مى دید، ناگهان امام رضا علیه السلام در حالى که دستها را به زمین عمود کرده بود و آماده برخاستن و رفتن بود، با جمله (یا احمد)، بزنطى را مخاطب قرار داد و رشته خیالات او را پاره کرد، آنگاه فرمود:

(هرگز آنچه را که امشب براى تو پیش آمد، مایه فخر و مباهات خویش بر دیگران قرار نده ؛ زیرا صعصعة بن صوحان ، که از اکابر یاران على بن ابیطالب علیه السلام بود، مریض ‍ شد. على به عیادت او رفت و بسیار به او محبت و ملاطفت کرد، دست خویش را از روى مهربانى بر پیشانى صعصعه گذاشت ، ولى همینکه خواست از جا حرکت کند و برود، او را مخاطب قرار داد و فرمود: این امور را هرگز مایه فخر و مباهات خود قرار نده ، اینها دلیل بر چیزى از براى تو نمى شود. من تمام اینها را به خاطر تکلیف و وظیفه اى که متوجه من است انجام دادم ، و هرگز نباید کسى این گونه امور را دلیل بر کمالى براى خود فرض کند). (٥٠)

٣٨ عقیل مهمان على (ع ) (عقیل ) در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین على علیه السلام به عنوان مهمان به خانه آن حضرت ، در کوفه وارد شد. على به فرزند مهتر خویش ‍ (حسن بن على ) اشاره کرد که جامه اى به عمویت هدیه کن . امام حسن یک پیراهن و یک ردا از مال شخصى خود به عموى خویش عقیل تعارف و اهدا کرد شب فرا رسید و هوا گرم بود. على و عقیل روى بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل که خود را مهمان دربار خلافت مى دید، طبعا انتظار سفره رنگینى داشت ، ولى برخلاف انتظار وى ، سفره بسیار ساده و فقیرانه اى آورده شد. با کمال تعجب پرسید: غذا هرچه هست همین است ؟!

على :(مگر این نعمت خدا نیست ؟ من که خدا را بر این نعمتها بسیار شکر مى کنم و سپاس مى گویم ).

عقیل : پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم ، من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام ، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا کنند و هر مقدار مى خواهى به برادرت کمک کنى بکن تا زحمترا کم کرده به خانه خویش برگردم .

(چقدر مقروضى ؟).

صدهزار درهم .

(اوه ! صدهزار درهم ! چقدر زیاد! متاءسفم برادر جان که این قدر ندارم که قرضهاى تو را بدهم ، ولى صبر کن موقع پرداخت حقوق برسد. از سهم شخصى خودم برمى دارم و به تو مى دهم و شرط مواسات و بردارى را بجا خواهم آورد، اگر نه این بود که عائله خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو مى دادم و چیزى براى خود نمى گذاشتم ).

چى ؟! صبر کنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟. بیت المال و خزانه کشور در دست تو است و به من مى گویى صبر کن تا موقع پرداخت سهمیه ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم ! تو هر اندازه بخواهى مى توانى از خزانه و بیت المال بردارى ، چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله مى کنى ، به علاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است ؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهى ، چه دردى از من دوا مى کند؟!

(من از پیشنهادتو تعجب مى کنم ، خزانه دولت پول دارد یا ندارد، چه ربطى به من و تو دارد؟! من و تو هم هر کدام فردى هستیم مثل سایر افراد مسلمین . راست است که تو برادر منى و من باید تا حدود امکان از مال خودم به تو کمک و مساعدت کنم ، اما از مال خودم نه از بیت المال مسلمین ).

مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهاى مختلف اصرار و سماجت مى کرد که اجازه بده از بیت المال پول کافى به من بدهند تا من دنبال کار خودم بروم .

آنجا که نشسته بودند به بازار کوفه مشرف بود. صندوقهاى پول تجار و بازاریها از آن جا دیده مى شد. در این بین که عقیل اصرار و سماجت مى کرد، على به عقیل فرمود:(اگر باز هم اصرار دارى و سخن مرا نمى پذیرى ، پیشنهادى به تو مى کنم ، اگر عمل کنى مى توانى تمام دین خویش را بپردازى و بیش از آن هم داشته باشى ).

چکار کنم ؟

(در این پایین صندوقهایى است . همینکه خلوت شد و کسى در بازار نماند، از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشکن و هرچه دلت مى خواهد بردار!).

صندوقها مال کیست ؟

(مال این مردم کسبه است ، اموال نقدینه خود را در آن جا مى ریزند).

عجب ! به من پیشنهاد مى کنى که صندوق مردم را بشکنم و مال مردم بیچاره اى که به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توکل کرده و رفته اند، بردارم و بروم ؟!

(پس تو چطور به من پیشنهاد مى کنى که صندوق بیت المال مسلمین را براى تو باز کنم ؟ مگر این مال متعلق به کیست ؟ این هم متعلق به مردمى است که خود، راحت و بى خیال در خانه هاى خویش خفته اند. اکنون پیشنهاد دیگرى مى کنم ، اگر میل دارى این پیشنهاد را بپذیر).

دیگر چه پیشنهادى ؟

(اگر حاضرى شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیر خود را برمى دارم ، در این نزدیکى کوفه ، شهر قدیم (حیره ) است ، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگى هستند، شبانه دو نفرى مى رویم و بر یکى از آنها شبیخون مى زنیم و ثروت کلانى بلند کرده مى آوریم ).

برادر جان ! من براى دزدى نیامده ام که تو این حرفها را مى زنى . من مى گویم از بیت المال و خزانه کشور که در اختیار تو است ، اجازه بده پولى به من بدهند، تا من قروض خود را بدهم .

(اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدیم ، بهتر است از اینکه مال صدهاهزار نفر مسلمان ؛ یعنى مال همه مسلمین را بدزدیم . چطور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر، دزدى است ، ولى ربودن مال عموم مردم دزدى نیست ؟ تو خیال کرده اى که دزدى فقط منحصر است به اینکه کسى به کسى حمله کند و با زور مال او راز چنگالش بیرون بیاورد، شنیعترین اقسام دزدى همین است که تو الا ن به من پیشنهاد مى کنى ؟) (٥١).

٣٩ خواب وحشتناک خوابى که دیده بود او را سخت به وحشت انداخته بود. هر لحظه تعبیرهاى وحشتناکى به نظرش مى رسید. هراسان آمد به حضور امام صادق و گفت : خوابى دیده ام ؛ خواب دیدم مثل اینکه یک شبح چوبین یا یک آدم چوبین ، بر یک اسب چوبین سوار است و شمشیرى در دست دارد و آن شمشیر را در فضا حرکت مى دهد. من از مشاهده آن بى نهایت به وحشت افتادم و اکنون مى خواهم شما تعبیر این خواب مرا بگویید.

امام :(حتما یک شخص معینى است که مالى دارد و تو در این فکرى که به هر وسیله شده مال او را از چنگش بربایى . از خدایى که تو را آفریده و تو را مى میراند، بترس و از تصمیم خویش منصرف شو).

حقا که عالم حقیقى تو هستى و و علم را از معدن آن به دست آورده اى . اعتراف مى کنم که همچو فکرى در سر من بود؛ یکى از همسایگانم مزرعه اى دارد و چون احتیاج به پول پیدا کرده مى خواهد بفروشد و فعلاً غیر از من مشترى دیگرى ندارد. من این روزها همه اش در این فکرم که از احتیاج او استفاده کنم و با پول اندکى آن مزرعه را از چنگش بیرون بیاورم . (٥٢)

٤٠ در ظله بنى ساعده شب بود و هوا بارانى و مرطوب . امام صادق تنها و بى خبر از همه کسان خویش ، از تاریکى شب و خلوت کوچه استفاده کرده ، از خانه بیرون آمد و به طرف (ظله بنى ساعده ) روانه شد. از قضا معلى بن خنیس که از اصحاب و یاران نزدیک امام بود و ضمنا ناظر خرج منزل امام هم بود، متوجه بیرون شدن امام از خانه شد. پیش خود گفت ، امام را در این تاریکى تنها نگذارم ، با چند قدم فاصله که فقط شبح امام را در آن تاریکى مى دید، آهسته به دنبال امام روان شد.

همین طور که آهسته به دنبال امام مى رفت ، ناگهان متوجه شد مثل اینکه چیزى از دوش امام به زمین افتاد و روى زمین ریخت و آهسته صداى امام را شنید که فرمود:(خدایا این را به ما برگردان ).

در این وقت معلى جلو رفت و سلام کرد. امام از صداى معلى او را شناخت و فرمود:(تو معلى هستى ؟).

بلى معلى هستم .

بعد از آنکه جواب امام را داد، دقت کرد ببیند که چه چیز بود که به زمین افتاد، دید مقدارى نان در روى زمین ریخته است .

امام :(اینها را از روى زمین جمع کن و به من بده ).

معلى تدریجا نانها را از روى زمین جمع کرد و به دست امام داد. انبان بزرگى از نان بود که یک نفر به سختى مى توانست آن را به دوش بکشد.

معلى : اجازه بده این را من به دوش بگیرم .

امام :(خیر، لازم نیست ، خودم به این کار از تو سزاوارترم ).

امام نانها را به دوش کشید و دو نفرى راه افتادند تا به ظله بنى ساعده رسیدند. آنجا مجمع فقرا و ضعفا بود. کسانى که از خود خانه و ماءوایى نداشتند، در آنجا به سر مى بردند. همه خواب بودند و یک نفر هم بیدار نبود. امام نانها را یکى یکى و دوتا دوتا در زیر جامه فرد فرد آنان گذاشت ، و احدى را فروگذار نکرد و عازم برگشتن شد.

معلى : اینها که تو در این دل شب برایشان نان آوردى شیعه اند و معتقد به امامت هستند؟

(نه ، اینها معتقد به امامت نیستند، اگر معتقد به امامت بودند نمک هم مى آوردم ) (٥٣).

٤١ سلام یهود عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم ، نشسته بود که مردى یهودى وارد شد. هنگام ورود به جاى سلام علیکم گفت : اَلسَّامُ عَلَیْکُمْ؛ یعنى مرگ بر شما!! طولى نکشید که یکى دیگر وارد شد، او هم به جاى سلام گفت : اَلسّامُ عَلَیْکُمْ. معلوم بود که تصادف نیست ، نقشه اى است که با زبان ، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد برآورد که :(مرگ بر خود شما و...).

رسول اکرم فرمود:(اى عایشه ! ناسزا مگو ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد. نرمى و ملایمت و بردبارى روى هرچه گذاشته شود، آن را زیبا مى کند و زینت مى دهد و از روى هر چیزى برداشته شود از قشنگى و زیبایى آن مى کاهد، چرا عصبى و خشمگین شدى ؟).

عایشه : مگر نمى بینى یا رسول اللّه ! که اینها با کمال وقاحت و بیشرمى به جاى سلام چه مى گویند؟

(چرا، من هم در جواب گفتم :(عَلَیْکُمْ) بر خود شما. همین قدر کافى بود) (٥٤)

٤٢ نامه اى به ابوذر نامه اى به دست (ابوذر) رسید آن را باز کرد و خواند. از راه دور آمده بود. شخصى به وسیله نامه از او تقاضاى اندرز جامعى کرده بود. او از کسانى بود که ابوذر را مى شناخت که چقدر مورد توجه رسول اکرم بوده . و رسول اکرم چقدر او را مورد عنایت قرار مى داده و با سخنان بلند و پرمعناى خویش به او حکمت مى آموخته است .

(ابوذر) در پاسخ فقط یک جمله نوشت ، یک جمله کوتاه :(با آن کس که بیش ‍ از همه مردم او را دوست مى دارى ، بدى و دشمنى مکن ). نامه را بست و براى طرف فرستاد.

آن شخص بعد از آنکه نامه ابوذر را باز کرد و خواند، چیزى از آن سر در نیاورد. با خود گفت یعنى چه ؟ مقصود چیست ؟ با آن کس که بیش از همه مردم او را دوست مى دارى بدى و دشمنى نکن ، یعنى چه ؟ اینکه از قبیل توضیح واضحات است ، مگر ممکن است که آدمى ، محبوبى داشته باشد آن هم عزیزترین محبوبها و با او بدى بکند؟! بدى که نمى کند سهل است ، مال و جان و هستى خود را در پاى او مى ریزد و فدا مى کند.

از طرف دیگر با خود اندیشید که شخصیت گوینده جمله را نباید از نظر دور داشت ، گوینده این جمله ابوذر است . ابوذر، لقمان امت است و عقلى حکیمانه دارد، چاره اى نیست باید از خودش توضیح بخواهم .مجددا نامه اى به ابوذر نوشت و توضیح خواست .

ابوذر در جواب نوشت :(مقصودم از محبوبترین و عزیزترین افراد در نزد تو همان خودت هستى . مقصودم شخص دیگرى نیست . تو خودت را از همه مردم بیشتر دوست مى دارى . اینکه گفتم با محبوبترین عزیزانت دشمنى نکن ، یعنى با خودت خصمانه رفتار نکن . مگر نمى دانى هر خلاف و گناهى که انسان مرتکب مى شود، مستقیما صدمه اش بر خودش وارد مى شود و ضررش دامن خودش را مى گیرد) (٥٥).

٤٣ مزد نامعین آن روز را سلیمان بن جعفر جعفرى و امام رضا علیه السلام به دنبال کارى با هم بیرون رفته بودند، غروب آفتاب شد و سلیمان خواست به منزل خویش ‍ برود، على بن موسى الرضا به او فرمود:(بیا به خانه ما و امشب با ما باش ) اطاعت کرد و به اتفاق امام به خانه رفتند.

امام ، غلامان خود را دید که مشغول گلکارى بودند. ضمنا چشم امام به یک نفر بیگانه افتاد که او هم با آنان مشغول گلکارى بود، پرسید:(این کیست ؟)

غلامان : این را ما امروز اجیر گرفته ایم تا با ما کمک کند.

(بسیار خوب ! چقدر مزد برایش تعیین کرده اید؟).

یک چیزى بالا خره خواهیم داد و او را راضى خواهیم کرد!

آثار ناراحتى و خشم در امام رضا پدید آمد و روآورد به طرف غلامان تا با تازیانه آنها را تاءدیب کند. سلیمان جعفرى جلو آمد و عرض کرد: چرا خودت را ناراحت مى کنى ؟

امام فرمود:(من مکرر دستور داده ام که تا کارى را طى نکنید و مزد آن را معین نکنید، هرگز کسى را بکار نگمارید، اول اجرت و مزد طرف را تعیین کنید بعد از او کار بکشید. اگر مزد و اجرت کار را معین کنید، آخر کار هم مى توانید چیزى علاوه به او بدهید. البته او هم که ببیند شما بیش از انده اى که معین شده به او مى دهید، از شما ممنون و متشکر مى شود و شما را دوست مى دارد و علاقه بین شما و او محکمتر مى شود. اگر هم فقط به همان اندازه که قرار گذاشته اید اکتفا کنید شخص از شما ناراضى نخواهد بود. ولى اگر تعیین مزد نکنید و کسى را به کار بگمارید، آخر کار هر اندازه که به او بدهید باز گمان نمى برد که شما به او محبت کرده اید، بلکه مى پندارد شما از مزدش کمتر به او داده اید) (٥٦).

٤٤ بنده است یا آزاد؟ صداى ساز و آواز بلند بود. هرکس که از نزدیک آن خانه مى گذشت ، مى توانست حدس بزند که در درون خانه چه خبرهاست ؟ بساط عشرت و میگسارى پهن بود و جام مى بود که پیاپى نوشیده مى شد. کنیزک خدمتکار درون خانه را جاروب زده و خاکروبها را در دست گرفته از خانه بیرون آمده بود تا آنها را در کنارى بریزد. در همین لحظه مردى که آثار عبادت زیاد از چهره اش نمایان بود و پیشانیش از سجده هاى طولانى حکایت مى کرد، از آنجا مى گذشت ، از آن کنیزک پرسید: صاحب این خانه بنده است یا آزاد؟

آزاد.

معلوم است که آزاد است ، اگر بنده مى بود پرواى صاحب و مالک و خداوندگار خویش را مى داشت و این بساط را پهن نمى کرد.

رد و بدل شدن این سخنان ، بین کنیزک و آن مرد، موجب شد که کنیزک مکث زیادترى در بیرون خانه بکند. هنگامى که به خانه برگرشت ، اربابش ‍ پرسید: چرا این قدر دیر آمدى ؟

کنیزک ماجرا را تعریف کرد و گفت : مردى با چنین وضع و هیئت مى گذشت و چنان پرسشى کرد و من چنین پاسخى دادم .

شنیدن این ماجرا او را چند لحظه در اندیشه فرو برود. مخصوصا آن جمله :(اگر بنده مى بود از صاحب اختیار خود پروا مى کرد) مثل تیر بر قلبش نشست . بى اختیار از جا جست و به خود مهلت کفش ‍ پوشیدن نداد. با پاى برهنه به دنبال گوینده سخن رفت . دوید تا خود را به صاحب سخن که جز امام هفتم حضرت موسى ابن جعفر علیه السلام نبود رساند. به دست آن حضرت به شرف توبه نایل شد و دیگر به افتخار آن روز که با پاى برهنه به شرف توبه نایل آمده بود، کفش به پا نکرد. او که تا آن روز به (بشر بن حارث بن عبدالرحمن مروزى ) معروف بود، از آن به بعد، لقب (الحافى ) یعنى (پابرهنه ) یافت و به (بشر حافى ) معروف و مشهور گشت . تا زنده بود به پیمان خویش وفادار ماند، دیگر گرد گناه نگشت . تا آن روز در سلک اشراف زادگان و عیاشان بود، از آن به بعد، در سلک مردان پرهیزکار و خداپرست درآمد. (٥٧)

٤٥ در میقات مالک بن انس ، فقیه معروف مدینه (٥٨)، سالى در سفر حج ، همراه امام صادق علیه السلام بود. به میقات رسیدند و هنگام پوشیدن لباس احرام و تلبیه گفتن یعنى ذکر معروف لَبَّیْکَ اَللّهُمَّ لَبَّیْکَ رسید. دیگران طبق معمول این ذکر را بر زبان آوردند و گفتند. مالک بن انس متوجه امام صادق شد، دید حال امام منقلب است ، همینکه مى خواهد این ذکر را به زبان آورد، هیجانى به امام دست مى دهد و صدا در گلویش مى شکند و چنان کنترل اعصاب خویش را از دست مى دهد که مى خواهد بى اختیار از مرکب به زمین بیفتد. مالک جلو آمد و گفت :(یابن رسول اللّه ! چاره اى نیست ، هرطور هست این ذکر را گفتن به معناى این است که خدایا! تو مرا به آنچه مى خوانى با کمال سرعت اجابت مى کنم و همواره آماده به خدمتم . با چه اطمینانى با خداى خود این طور گستاخى کنم و خود را بنده آماده به خدمت معرفى کنم ؟ اگر در جوابم گفته شود:(لالَبَّیْکَ) آن وقت چکار کنم (٥٩)).

٤٦ بار نخل على بن ابى طالب علیه السلام از خانه بیرون آمده بود و طبق معمول ، به طرف صحرا و باغستانها که با کار کردن در آنجاها آشنا بود مى رفت . ضمنا بارى نیز همراه داشت . شخصى پرسید: یا على ! چه چیز همراه دارى ؟

على :(درخت خرما، ان شاء اللّه ).

درخت خرما؟!

تعجب آن شخص وقتى زایل شد که بعد از مدتى او و دیگران دیدند تمام هسته هاى خرمایى که آن روز على همراه مى برد که کشت کند و آرزو داشت در آینده هریک درخت خرماى تناورى شود، به صورت یک نخلستان درآمد و تمام آن هسته ها سبز و هر کدام درختى شد؟ (٦٠).

٤٧ عرق کار امام کاظم در زمینى که متعلق به شخص خودش بود، مشغول کار و اصلاح زمین بود. فعالیت زیاد، عرق امام را از تمام بدنش جارى ساخته بود. على بن ابى حمزه بطائنى ، در این وقت رسید و عرض کرد: قربانت گردم ! چرا این کار را به عهده دیگران نمى گذارى ؟

(چرا به عهده دیگران بگذارم ؟ افراد از من بهتر همواره از این کارها مى کرده اند).

مثلاً چه کسانى ؟

(رسول خدا و امیرالمؤمنین و همه پدران و اجدادم . اساسا کار و فعالیت در زمین از سنن پیغمبران و اوصیاى پیغمبران و بندگان شایسته خداوند است ) (٦١).

٤٨ دوستیى که بریده شد شاید کسى گمان نمى برد که آن دوستى بریده شود و آن دو رفیق که همیشه ملازم یکدیگر بودند، روزى از هم جدا شوند. مردم یکى از آنها را بیش از آن اندازه که به نام اصلى خودش بشناسند به نام دوست و رفیقش ‍ مى شناختند. معمولاً وقتى که مى خواستند از او یاد کنند، توجه به نام اصلیش نداشتند و مى گفتند:(رفیق ...).

آرى او به نام (رفیق امام صادق ) معروف شده بود، ولى در آن روز که مثل همیشه با یکدیگر بودند و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند، آیا کسى گمان مى کرد که پیش از آنکه آنها از بازار بیرون بیایند، رشته دوستیشان براى همیشه بریده شود؟!

در آن روز او مانند همیشه همراه امام بود و با هم داخل بازار کفشدوزها شدند. غلام سیاه پوستش هم در آن روز با او بود و از پشت سرش حرکت مى کرد. در وسط بازار، ناگهان به پشت سر نگاه کرد، غلام را ندید. بعد از چند قدم دیگر، دو مرتبه سر را به عقب برگرداند، باز هم غلام را ندید. سومین بار به پشت سر نگاه کرد، هنوز هم از غلام که سرگرم تماشاى اطراف شده و از ارباب خود دور افتاده بود خبرى نبود. براى مرتبه چهارم که سر خود را به عقب برگرداند، غلام را دید، با خشم به وى گفت :(مادر فلان ! کجا بودى ؟!!).

تا این جمله از دهانش خارج شد، امام صادق به علامت تعجب ، دست خود را بلند کرد و محکم به پیشانى خویش زد و فرمود:(سُبْحانَ اللّه ! به مادرش دشنام مى دهى ؟ به مادرش نسبت کار ناروا مى دهى ؟! من خیال مى کردم تو مردى باتقوا و پرهیزگارى . معلومم شد در تو، ورع و تقوایى وجود ندارد) .

یابن رسول اللّه ! این غلام اصلاً سندى است و مادرش هم از اهل سند است . خودت مى دانى که آنها مسلمان نیستند. مادر این غلام یک زن مسلمان نبوده که من به او تهمت ناروا زده باشم !

(مادرش کافر بوده که بوده . هر قومى سنتى و قانوى در امر ازدواج دارند. وقتى طبق همان سنت و قانونى رفتار کنند، عملشان زنا نیست و فرزندانشان زنازاده محسوب نمى شود).

امام بعد از این بیان به او فرمود:(دیگر از من دور شو).

بعد از آن ، دیگر کسى ندید که امام صادق با او راه برود تا مرگ بین آنها جدایى کامل انداخت (٦٢).

٤٩ یک دشنام غلام عبداللّه بن مقفع ، دانشمند و نویسنده معروف ایرانى ، افسار اسب ارباب خود را در دست داشت و بیرون در خانه سفیان بن معاویه مهلبى ، فرماندار بصره ، نشسته بود تا اربابش کار خویش را انجام داده بیرون بیاید و سوار اسب شده به خانه خود برگردد.

انتظار به طول انجامید و ابن مقفع بیرون نیامد، افراد دیگر که بعد از او پیش ‍ فرماندار رفته بودند همه برگشتند و رفتند، ولى از ابن مقفع خبرى نشد. کم کم غلام به جستجو پرداخت . از هرکس مى پرسید یا اظهار بى اطلاعى مى کرد یا پس از نگاهى به سراپاى غلام و آن اسب ، بدون آنکه سخنى بگوید، شانه ها را بالا مى انداخت و مى رفت .

وقت گذشت و غلام ، نگران و ماءیوس ، خود را به عیسى و سلیمان پسران على بن عبداللّه بن عباس و عموهاى خلیفه مقتدر وقت منصور دوانیقى که ابن مقفع دبیر و کاتب آنها بود، رساند و ماجرا را نقل کرد.

عیسى و سلیمان ، به عبداللّه مقفع که دبیرى دانشمند و نویسنده اى توانا و مترجمى چیره دست بود علاقه مند بودند و از او حمایت مى کردند. ابن مقفع نیز به حمایت آنها پشت گرم بود و طبعا مردى متهور و جسور و بدزبان بود. از نیش زدن با زبان درباره دیگران دریغ نمى کرد. حمایت عیسى و سلیمان که عموى مقام خلافت بودند، ابن مقغع را جسورتر و گستاخ ‌تر کرده بود.

عیسى و سلیمان ، عبداللّه بن مقفع را از سفیان بن معاویه خواستند. او اساسا منکر موضوع شد و گفت :(ابن مقفع به خانه من نیامده است ) ولى چون روز روشن ، همه دیده بودند که ابن مقفع داخل خانه فرماندار شده و شهود شهادت دادند، دیگر جاى انکار نبود.

کار کوچکى نبود، پاى قتل نفس بود، آن هم شخصیت معروف و دانشمندى مثل ابن مقفع ، طرفین منازعه هم عبارت بود از فرماندار بصره از یک طرف ، و عموهاى خلیفه از طرف دیگر. قهرا مطلب به دربار خلیفه در بغداد کشیده شد. طرفین دعوا و شهود و همه مطلعین به حضور منصور رفتند، دعوا مطرح شد و شهود شهادت دادند. بعد از شهادت شهود، منصور به عموهاى خویش گفت :(براى من مانعى ندارد که سفیان را الا ن به اتهام قتل ابن مقفع بکشم ، ولى کدامیک از شما دو نفر عهده دار مى شود که اگر ابن مقفع زنده بود و بعد از کشتن سفیان از این در اشاره کرد به درى که پشت سرش بود زنده و سالم وارد شد، او را به قصاص سفیان بکشم ؟).

عیسى وسلیمان در جواب این سؤ ال حیرت زده درماندند و پیش خود گفتند: مبادا که ابن مقفع زنده باشد و سفیان او را زنده و سالم نزد خلیفه فرستاده باشد. ناچار از دعواى خود صرف نظر کردند و رفتند. مدتها گذشت و دیگر از ابن مقفع اثرى و خبرى دیده و شنیده نشد. کم کم خاطره اش هم داشت فراموش مى شد.

بعد از مدتها که آبها از آسیاب افتاد، معلوم شد که ابن مقفع همواره با زبان خویش ، سفیان بن معاویه را نیش مى زده است . حتى یک روز، در حضور جمعیت ، به وى دشنام مادر گفته است . سفیان همیشه در کمین بوده تا انتقام زبان ابن مقفع را بگیرد، ولى از ترس عیسى و سلیمان ، عموهاى خلیفه جراءت نمى کرده است تا آنکه حادثه اى اتفاق مى افتد:

حادیة این بود که قرار شد، امان نامه اى براى عبداللّه بن على ، عموى دیگر منصور، نوشته شود و منصور آن را امضا کند. عبداللّه بن على ، از ابن مقفع که دبیر برادرانش بود درخواست کرد که آن امان نامه را بنویسد. ابن مقفع هم آن را تنظیم کرد و نوشت ، در آن امان نامه ، ضمن شرایطى که نام برده بود، تعبیرات زننده و گستاخانه اى نسبت به منصور، خلیفه سفاک عباسى کرده بود. وقتى نامه به دست منصور رسید، سخت متغیر و نارحت شد. پرسید: چه کسى این را تنظیم کرده است ؟

گفته شد:(ابن مقفع )، منصور نیز همان احساسات را علیه او پیدا کرد که قبلاً سفیان بن معاویه فرماندار بصره پیدا کرده بود.

منصور محرمانه به سفیان نوشت که (ابن مقفع ) را تنبیه کن . سفیان در پى فرصت مى گشت تا آنکه روزى ابن مقفع براى حاجتى به خانه سفیان رفت و غلام و مرکبش رابیرون در گذاشت . وقتى که وارد شد، سفیان وعده اى از غلامان و دژخیمانش در اتاقى نشسته بودند و تنورى هم در آنجا مشتعل بود. همینکه چشم سفیان به ابن مقفع افتاد، زخم زبانهایى که تا آن روز از او شنیده بود، در نظرش مجسم و اندرونش از خشم و کینه مانند همان تنورى که در جلوش بود، مشتعل شد. روکرد به او و گفت : یادت هست آن روز به من دشنام مادر دادى ؟ حالا وقت انتقام است . معذرتخواهى فایده نبخشید و در همانجا به بدترین صورتى (ابن مقفع ) را از بین برد (٦٣).

٥٠ شمشیر زبان على بن عباس ، معروف به ابن الرومى ، شاعر معروف هجوگو و مدیحه سراى دوره عباسى ، در نیمه قرن سوم هجرى ، در مجلس وزیر المعتضد عباسى ، به نام قاسم بن عبیداللّه ، نشسته و سرگرم بود. او همیشه به قدرت منطق و بیان و شمشیر زبان خویش مغرور بود. قاسم بن عبیداللّه ، از زخم زبان ابن الرومى خیلى مى ترسید و نگران بود، ولى ناراحتى و خشم خود را ظاهر نمى کرد. برعکس طورى رفتار مى کرد که ابن الرومى با همه بددلیها و وسواسها و احتیاطهایى که داشت و به هر چیزى فال بد مى زد از معاشرت با او پرهیز نمى کرد. قاسم محرمانه دستور داد تا در غذاى ابن الرومى زهر داخل کردند. ابن الرومى بعد از آنکه خورد، متوجه شد. فورا از جا برخاست که برود

قاسم گفت : کجا مى روى ؟

به همانجا که مرا فرستادى .

پس سلام مرا به پدر و مادرم برسان .

من از راه جهنم نمى روم .

ابن الرومى به خانه خویش رفت و به معالجه پرداخت ، ولى معالجه ها فایده نبخشید. بالا خره با شمشیر زبان خویش از پاى درآمد (٦٤). ٥١ دو همکار صفا و صمیمیت و همکارى صادقانه هشام ابن الحکم و عبداللّه بن یزید اباضى ، مورد اعجاب همه مردم کوفه شده بود. این دو نفر، ضرب المثل دو شریک خوب و دو همکار امین و صمیمى شده بودند. این دو به شرکت یکدیگر، یک مغازه خرازى داشتند. جنس خرازى مى آوردند و مى فروختند. تا زنده بودند میان آنها اختلاف و مشاجره اى رخ نداد.

چیزى که موجب شد این موضوع زبانزد عموم مردم شود و بیشتر موجب اعجاب خاص و عام گردد، این بود که این دو نفر، از لحاظ عقیده مذهبى در دو قطب کاملاً مخالف قرار داشتند؛ زیرا هشام از علماء و متکلمین سرشناس شیعه امامیه و یاران و اصحاب خاص امام جعفر صادق علیه السلام و معتقد به امامت اهل بیت بود. ولى عبداللّه بن یزید از علماى اباضیه (٦٥) بود. آنجا که پاى دفاع از عقیده و مذهب بود این دو نفر، در دو جبهه کاملاً مخالف قرار داشتند، ولى آنها توانسته بودند تعصب مذهبى را در سایر شئون زندگى دخالت ندهند و با کمال متانت کار شرکت و تجارت و کسب و معامله را به پایان برسانند. عجیب تر اینکه بسیار اتفاق مى افتاد که شیعیان و شاگردان هشام به همان مغازه مى آمدند و هشام اصول و مسائل تشیع را به آنها مى آموخت . و عبداللّه از شنیدن سخنانى برخلاف عقیده مذهبى خود، ناراحتى نشان نمى داد. نیز، اباضیه مى آمدند و در جلو چشم هشام تعلیمات مذهبى خودشان را که غالبا علیه مذهب تشیع بود فرا مى گرفتند و هشام ناراحتى نشان نمى داد.

یک روز عبداللّه به هشام گفت : من و تو با یکدیگر دوست صمیمى و همکاریم . تو مرا خوب مى شناسى . من میل دارم که مرا به دامادى خودت بپذیرى و دخترت فاطمه را به من تزویج کنى

هشام در جواب عبداللّه فقط یک جمله گفت و آن اینکه :(فاطمه مؤمنه است ).

عبداللّه با شنیدن این جواب سکوت کرد و دیگر سخنى از این موضوع به میان نیاورد. این حادثه نیز نتوانست در دوستى آنها خللى ایجاد کند. همکارى آنها باز هم ادامه یافت . تنها مرگ بود که توانست بین این دو دوست جدایى بیندازد و آنها را از هم دور سازد (٦٦) ٥٢ منع شرابخواره به دستور منصور، صندوق بیت المال را باز کرده بودند و به هرکس از آن چیزى مى دادند. شقرانى ، یکى از کسانى بود که براى دریافت سهمى از بیت المال آمده بود، ولى چون کسى او را نمى شناخت ، وسیله اى پیدا نمى کرد تا سهمى براى خود بگیرد. شقرانى را به اعتبار اینکه یکى از اجدادش برده بوده و رسول خدا او را آزاد کرده بود و قهرا شقرانى هم آزادى را از او به ارث مى برد، (مولى رسول اللّه ) مى گفتند یعنى آزاد شده رسول خدا. و این به نوبه خود افتخار و انتسابى براى شقرانى محسوب مى شد. و از این نظر خود را وابسته به خاندان رسالت مى دانست .

در این بین که چشمهاى شقرانى نگران آشنا و وسیله اى بود تا سهمى براى خودش از بیت المال بگیرد، امام صادق علیه السلام را دید، رفت جلو و حاجت خویش را گفت . امام رفت و طولى نکشید که سهمى براى شقرانى گرفته و با خود آورد. همینکه آن رابه دست شقرانى داد، با لحنى ملاطفت آمیز این جمله را به وى گفت :(کار خوب از هرکسى خوب است ، ولى از تو به واسطه انتسابى که با ما دارى و تو را وابسته به خاندان رسالت مى دانند،خوبتر و زیباتر است . و کار بد از هرکس بد است ، ولى از تو به خاطر همین انتساب زشت تر و قبیح تر است ).

امام صادق این جمله را فرمود و گذشت .

شقرانى با شنیدن این جمله دانست که امام از سر او؛ یعنى شرابخوارى او آگاه است . و از اینکه امام با اینکه مى دانست او شرابخوار است ، به او محبت کرد و در ضمن محبت او را متوجه عیبش نمود، خیلى پیش وجدان خویش شرمسار گشت و خود را ملامت کرد (٦٧). ٥٣ پیراهن خلیفه (عمر بن عبدالعزیز) در زمان خلافت خویش ، روزى بالا ى منبر مشغول سخنرانى بود. در خلال سخن گفتن وى ، مردمى که پاى منبر بودند، مى دیدند خلیفه گاه به گاه دست مى برد و پیراهن خویش را حرکت مى دهد. این حرکت موجب تعجب حضار و شنوندگان مى شد و همه از خود مى پرسیدند: چرا در خلال سخن گفتن دست خلیفه متوجه پیراهنش ‍ مى شود و آن را حرکت مى دهد؟

مجلس تمام شد و به آخر رسید. پس از تحقیق معلوم شد که خلیفه براى رعایت بیت المال مسلمین و جبران افراطکاریهایى که اسلاف و پیشینیان وى در تبذیر و اسراف بیت المال کرده اند، یک پیراهن بیشتر ندارد و چون آن را شسته ، پیراهن دیگرى نداشته است که بپوشد، ناچار بلافاصله پیراهن را پوشیده است . و اکنون آن را حرکت مى دهد تا زودتر خشک بشود (٦٨). ٥٤ جوان آشفته حال نماز صبح را رسول اکرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد کاملاً تمیز داده مى شدند. در این بین ، چشم رسول اکرم به جوانى افتاد که حالش غیر عادى به نظر مى رسید. سرش آزاد روى تنش نمى ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حرکت مى کرد. نگاهى به چهره جوان کرد، دید رنگش زرد شده ، چشمهایش در کاسه سر فرو رفته ، اندامش باریک و لاغر شده است . از او پرسید:

(در چه حالى ؟).

در حال یقینم یا رسول اللّه !

(هر یقینى آثارى دارد که حقیقت آن را نشان مى دهد. علامت و اثر یقین تو چیست ؟)

یقین من همان است که مرا قرین درد قرار داده ، در شبها خواب را از چشم من گرفته است و روزها را من با تشنگى به پایان مى رسانم . دیگر از تمام دنیا و مافیها روگردانده و به آن سوى دیگر رو کرده ام . مثل این است که عرش ‍ پروردگار را در موقف حساب و همچنین حشر جمیع خلایق را مى بینم . مثل این است که بهشتیان را در نعیم و دوزخیان را در عذاب الیم مشاهده مى کنم . مثل این است که صداى لهیب آتش جهنم همین الا ن در گوشم طنینى انداخته است .

رسول اکرم رو به مردم کرد و فرمود:

(این بنده اى است که خداوند قلب او را به نور ایمان روشن کرده است ).

ببعد رو به آن جوان کرد و فرمود:

(این حالت نیکو را براى خود نگهدار).

جوان عرض کرد: یا رسول اللّه ! دعا کن خداوند جهاد و شهادت در راه حق را نصیبم فرماید.

رسول اکرم دعا کرد. طولى نکشید که جهادى پیش آمد و آن جوان در آن جهاد شرکت کرد. دهمین نفرى که در آن جنگ شهید شد، همان جوان بود. (٦٩) ٥٥ مهاجران حبشه سال به سال و ماه به ماه ، بر عده مسلمین در مکه افزوده مى شد. فشارها و سختگیریهاى مکیان ، نه تنها نتواست افرادى را که به اسلام گروید بودند از اسلام برگرداند، بلکه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوى اسلام بگیرد. هجوم روزافزون مردم به سوى اسلام و بعد دلسرد نشدن و سر نخوردن مسلمانان از اسلام و اصرار و سماجت و محکم چسبیدن آنان که با هیچ وسیله اى بر نمى گشتند بیشتر قریش را عصبى و خشمگین مى کرد و روز به روز بر شدت عمل و آزار و اذیت مسلمین مى افزودند.

کار بر مسلمین تنگ شد و همچنان صبر مى کردند. رسول اکرم براى اینکه موقتا دست قریش را از سر مسلمانان کوتاه کند، به مسلمانان پیشنهاد کرد از مکه خارج شوند و به سوى حبشه مهاجرت کنند. فرمود چون فرمانرواى فعلى حبشه مرد عادل و دادگسترى است ، مى توانید مدتى در جوار او به سر برید تا بعد خداى متعال فرجى براى همه فراهم سازد.

عده زیادى از مسلمانان به حبشه هجرت کردند. در آنجا راحت و آسوده زندگى مى کردند و اعمال و فرایض مذهبى خویش را که در مکه به هیچ نحو نمى توانستند آزادانه انجام دهند در آنجا آزادانه انجام مى دادند.

قریش همینکه از رفتن مسلمانان به حبشه و آسایش آنها مطلع شدند، از ترس اینکه مبادا کانونى براى اسلام در آنجا تشکیل شود، در میان خود شورا کردند و نقشه کشیدند که کارى کنند تا مسلمانان را به مکه برگردانند و مثل همیشه تحت نظر بگیرند. براى این منظور، دو مرد شایسته و زیرک از میان خود انتخاب کردند و همراه آنها هدایاى زیادى براى نجاشى پادشاه حبشه و هدایاى زیاد دیگرى براى سران و شخصیتها و اطرافیان نجاشى که سخنانشان در پادشاه مؤ ثر بود فرستادند. به این دو نفر دستور دادند که بعد از ورود به حبشه ، اول به سراغ رؤ سا و اطرافیان نجاشى بروید و هدایاى آنها را بدهید و به آنها بگویید: جمعى از جوانان بى تجربه و نادان ما اخیرا از دین ما برگشته اند و به دین شما نیز وارد نشده اند و حالا آمده اند به کشور شما. اکابر و بزرگان قوم ما، ما را پیش شما فرستاده اند که از شما خواهش کنیم اینها را از کشور خود بیرون کنید و به ما تسلیم نمایید، خواهش مى کنیم وقتى این مطلب در حضور نجاشى مطرح مى شود، شما نظر ما را تاءیید کنید!!

فرستادگان قریش ، یک یک بزرگان و شخصیتها را ملاقات کردند و به هر یک هدیه اى دادند و از همه آنها قول گرفتند که در حضور پادشاه نظر آنان را تاءیید کنند.

سپس به حضور خود نجاشى رفتند و هدایاى عالى و نفیس خود را تقدیم کردند و حاجت خویش را بیان داشتند. طبق قرار قبلى ، حاشیه نشینان مجلس ، همه به نفع نمایندگان قریش سخن گفتند، همه نظر دادند که فورا دستور اخراج مسلمانان و تسلیم آنها را به نمایندگان قریش داده شود.

ولى خود نجاشى تسلیم این فکر و نظر نشد، گفت :(مردمى از سرزمین خود به کشور من پناه آورده اند، این صحیح نیست که من تحقیق نکرده و ندیده ، حکم غیابى علیه آنها صادر کنم و دستور اخراج بدهم . لازم است آنها را احضار کنم و سخنشان را بشنوم تا ببینم چه باید بکنم ؟).

وقتى که این جمله آخر از دهان نجاشى خارج شد، رنگ از صورت نمایندگان قریش پرید و قلبشان طپیدن گرفت ؛ زیرا چیزى که از آن مى ترسیدند، همان رو به رو شدن نجاشى با مسلمانان بود.

آنان ترجیح مى دادند مسلمانان در حبشه بمانند و با نجاشى روبرو نشوند؛ چون مگر نه این است که این کیش جدید هرچه دارد از (سخن ) و (کلام ) دارد و هرکس که مفتون این دین شده ، از شنیدن یک سلسله سخنان به خصوصى است که محمد مى گوید از جانب خدا به من وحى شده ؟ مگر نه این است که جاذبه اى سحرآمیز در آن سخنان نهفته است ؟ حالا که مى داند؟ شاید مسلمانان آمدند و از همان سخنان که همه شان حفظ دارند، در این مجلس خواندند و در این مجلس نیز همان اثر را کرد که در مجالس ‍ مکه مى کرد و مى کند. ولى چه باید کرد، کار از کار گذشته است . نجاشى دستور داد این عده را که مى گویند به کشور حبشه پناه آورده اند، در موقع معین به حضور وى بیاورند.

مسلمانان از آمدن نمایندگان قریش و هدیه هاى آنان و رفت و آمدشان به خانه هاى رجال و حاشیه نشینان دربار نجاشى و منظورشان از آمدن به حبشه ، کاملاً آگاه بودند. و البته بسیار نگران بودند که مبادا نقشه آنها کارگر شود و مجبور شوند به مکه برگردانده شوند.

وقتى که ماءمور نجاشى آمد و آنان را احضار کرد، دانستند که خطر تا بالاى سرشان آمده . جمع شدند و شورا کردند که در آن مجلس چه بگویند؟ راءیها و نظرها همه متفق شد که جز حقیقت چیزى نگویند؛ یعنى وضع خودشان را در جاهلیت تعریف کنند و بعد حقیقت اسلام و دستورهاى اسلام و روح دعوت اسلامى را تشریح کنند. هیچ چیزى را کتمان نکنند و یک کلمه برخلاف واقع نگویند.

با این فکر و تصمیم به مجلس وارد شدند. از آن طرف نیز چون موضوع تحقیق در اطراف یک دین جدید مطرح بود، نجاشى دستور داد که عده اى از علماى مذهب رسمى آن وقت حبشه که مذهب مسیح بود، در مجلس ‍ حاضر باشند. عده زیادى از (اسقف )ها با تشریفات مخصوصى شرکت کردند. جلو هر کدام ، یک کتاب مقدس گذاشته شد. مقامات دولتى نیز هریک در جاى مخصوص خود قرار گرفتند. تشریفات سلطنتى و تشریفات مذهبى دست به دست یکدیگر داده ، شکوه و جلال خاصى به مجلس داده بود. خود نجاشى در صدر مجلس نشسته بود و دیگران هرکدام ، به ترتیب درجات ، در جاى خود قرار گرفته بودند. هر بیننده اى بى اختیار در مقابل آن همه عظمت و تشریفات خاضع مى شد.

مسلمانان که ایمان و اعتقاد به اسلام ، وقار و متانت خاصى به آنان داده و خود را (خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پاى ) مى دیدند، با طماءنینه و آرامش و وقار وارد آن مجلس با عظمت شدند. جعفر بن ابیطالب ، در جلو و سایرین به دنبال او، یکى پس از دیگرى وارد شدند. ولى مثل اینکه هیچ توجهى به آن همه جلال و شکوه ندارند. بالاتر از همه اینکه ، رعایت ادب معمول زمان را نسبت به مقام سلطنت که اظهار خاکسارى و به خاک بوسه زدن است ، نکردند، وارد شدند و سلام کردند.

این جریان که به منزله اهانتى تقلى مى شد، مورد اعتراض قرار گرفت ، اما آنها فورا جواب دادند:(دین ما که به خاطر آن به اینجا پناه آورده ایم ، به ما اجازه نمى دهد در مقابل غیر خداى یگانه اظهار خاکسارى کنیم ).

دیدن آن عمل و شنیدن این سخن ، در توجیه آن عمل ، رعبى در دلها انداخت و هیبت و عظمت و شخصیت عجیبى به مسلمانان داد که سایر عظمتها و جلالهاى مجلس همه تحت الشعاع قرار گرفت .

نجاشى شخصا عهده دار بازپرسى از آنها شد، پرسید:(این دین جدید شما، چه دینى است که هم با دین قبلى خود شما متمایز است و هم با دین ما؟).

ریاست و زعامت مسلمانان در حبشه با (جعفر بن ابیطالب ) برادر بزرگتر امیرالمؤمنین على علیه السلام بود و قرار بر این بود که او عهده دار توضیحات و جوابده سؤ الات باشد.

جعفر گفت :

(ما مردمى بودیم که در نادانى به سر مى بردیم ، بت مى پرستیدیم ، مردار مى خوردیم ، مرتکب فحشا مى شدیم ، قطع رحم مى کردیم ، به همسایگان بدى مى کردیم ، اقویاى ما ضعفاى ما را مى خوردند، در چنین حالتى به سر مى بردیم که خداوند پیغمبرى به سوى ما مبعوث فرمود که نسب و پاکدامنى او را کاملاً مى شناسیم . او ما را به توحید و عبادت خداى یکتا خواند و از پرستش بتها و سنگها و چوبها بازداشت . ما را فرمان داد به راستى در گفتار و اداى امانت و صله رحم و خوش همسایگى و احترام نفوس . ما را نهى کرد از ارتکاب فحشا و سخن باطل و خوردن مال یتیم و متهم ساختن زنان پاکدامن . ما را فرمان داد به شریک نگرفتن در عبادت براى خدا و به نماز و زکات و روزه و...

ما هم به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و از این دستورها که برشمردم پیروى کردیم ، ولى قوم ما، ما را مورد تعرض قرار دادند و به ما پیچیدند که این دستورها را رها کنیم و برگردیم به همان وضعى که در سابق داشتیم ، باز برگردیم به بت پرستى و همان پستیها که داشتیم . و چون امتناع کردیم ، ما را عذاب کردند و تحت شکنجه قرار دادند. این بود که ما آنجا را رها کردیم و به کشور شما آمدیم و امیدواریم که در اینجا قرین امن باشیم ).

سخن جعفر که به اینجا رسید، نجاشى گفت :(از آن کلماتى که پیغمبر شما مى گوید وحى است و از جهان دیگر به سوى او آمده ، چیزى حفظ هستى ؟).

جعفر:(بلى ).

نجاشى :(مقدارى بخوان ).

جعفر با در نظر گرفتن وضع مجلس که همه مسیحى مذهب بودند و خود پادشاه هم شخصا مسیحى بود و (اسقف )ها همه کتاب مقدس انجیل را جلو گذاشته بودند و مجلس از احساسات مسیحیت موج مى زد، سوره مبارکه مریم را که مربوط به مریم و عیسى و یحیى و زکریاست آغاز کرد و آیات آن سوره را که فاصله هاى کوتاه و خاتمه هاى یک نواخت آنها، آهنگ مخصوصى پدید مى آورد. با طماءنینه و استحکام خواند. جعفر ضمنا خواست با خواندن این آیات ، منطق معتدل و صحیح قرآن را در باره عیسى و مریم براى مسیحیان بیان کند و بفهماند که قرآن در عین اینکه عیسى و مریم را به منتها درجه تقدیس مى کند، آنها را از حریم الوهیت دور نگاه مى دارد. مجلس وضع عجیبى به خود گرفت ، اشکها همه بر گونه ها جارى شد.

نجاشى گفت :(به خدا حقیقت آنچه عیسى گفته همینهاست ، این سخنان و سخنان عیسى از یک ریشه است ).

بعد روکرد به نمایندگان قریش و گفت :(بروید دنبال کارتان ، هدایاى آنها را هم به خودشان رد کرد).

نجاشى بعدا رسما مسلمان شد و در سال نهم هجرى از دنیا رفت . رسول اکرم از دور بر جنازه اش نماز خواند. (٧٠) ٥٦ کارگر و آفتاب امام صادق علیه السلام جامه زبرکارگرى برتن و بیل دردست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود.چنان فعالیت کرده بود که سراپایش راعرق گرفته بود.

در این حال ، ابوعمر و شیبانى وارد شد! و امام را در آن تعب و رنج مشاهده کرد. پیش خود گفت ، شاید علت اینکه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدى این کار شده این است که کسى دیگر نبوده و از روى ناچارى خودش دست به کار شده ، جلو آمد و عرض کرد:(این بیل را به من بدهید، من انجام مى دهم ).

امام فرمود:(نه ، من اساسا دوست دارم که مرد براى تحصیل روزى رنج بکشد و آفتاب بخورد (٧١). ٥٧ همسایه نو مرد انصارى خانه جدیدى در یکى از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد، تازه متوجه شد که همسایه ناهموارى نصیب وى شده .

به حضور رسول اکرم آمد و عرض کرد: در فلان محله ، میان فلان قبیله ، خانه اى خریده ام و به آنجا منتقل شده ام ، متاءسفانه نزدیکترین همسایگان من شخصى است که نه تنها وجودش براى من خیر و سعادت نیست ، از شرش نیز در امان نیستم . اطمیان ندارم که موجبات زیان و آزار مرا فراهم نسازد.

رسول اکرم چهار نفر: على ، سلمان ابوذر و شخصى دیگر را که گفته اند مقداد بوده است ماءمور کرد، با صداى بلند در مسجد به عموم مردم از زن و از مرد ابلاغ کنند که هرکس همسایگانش از آزار او در امان نباشند ایمان ندارد.

این اعلام در سه نوبت تکرار شد. بعد رسول اکرم با دست خود به چهار طرف اشاره کرد و فرمود:(از هر طرف تا چهل خانه همسایه محسوب مى شوند) (٧٢). ٥٨ آخرین سخن تا چشم ام حمیده ، مادر امام کاظم علیه السلام به ابوبصیر که براى تسلیت گفتن به او به مناسبت وفات شوهر بزرگوارش امام صادق آمده بود افتاده اشکهایش جارى شد. ابوبصیر نیزلختى گریست . همین که گریه ام حمیده ایستاد به ابوبصیر گفت :

(تو در ساعت احتضار امام حاضر نبودى ، قضیه عجیبى اتفاق افتاد).

ابوبصیر پرسید: چه قضیه اى ؟

گفت :(لحظات آخر زندگى امام بود، امام دقایق آخر عمر خود را طى مى کرد. پلکها روى هم افتاده بود. ناگهان امام پلکها را از روى هم برداشت و فرمود:(همین الا ن جمیع افراد خویشاوندان مرا حاضر کنید). مطلب عجیبى بود. در این وقت امام همچو دستورى داده بود. ما هم همت کردیم و همه را جمع کردیم . کسى از خویشان و نزدیکان امام باقى نمانده که آنجا حاضر نشده باشد. همه منتظر و آماده که امام در این لحظه حساس ، مى خواهد چه بکند و چه بگوید؟

امام ، همینکه همه را حاضر دید، جمعیت را مخاطب قرار داده فرمود:(شفاعت ما هرگز نصیب کسانى که نماز را سبک مى شمارند نخواهد شد) (٧٣). ٥٩ نسیبه اثرى که روى شانه نسیبه دختر کعب (که به نام پسرش عماره ، (ام عماره ) خوانده مى شد) باقى مانده بود، از یک جراحت بزرگى درگذشته حکایت مى کرد. زنان و بالا خص دختران و زنان جوانى که عصر رسول خدا را درک نکرده بودند. یا در آن وقت کوچک بودند. وقتى که احیانا متوجه گودى سر شانه نسیبه مى شدند، با کنجکاوى زیادى از او ماجراى هولناکى را که منجر به زخم شانه اش شده بود مى پرسیدند. همه میل داشتند داستان حیرت انگیز نسیبه را در صحنه (احد) از زبان خودش بشنوند.

(نسیبه ) هیچ فکر نمى کرد که در صحنه احد با شوهر و دو فرزندش دوش به دوش یکدیگر بجنگد و از رسول خدا دفا کنند. او فقط مشک آبى را به دوش ‍ کشیده بود، براى آنکه در میدان جنگ به مجروحین آب برساند. نیز مقدارى نوار از پارچه تهیه کرده و همراه آورده بود تا زخمهاى مجروحین را ببندد. او بیش از این دو کار، در آن روز براى خود پیش بینى نمى کرد.

مسلمانان در آغاز مبارزه با آنکه از لحاظ عدد زیاد نبودند و تجهیزات کافى هم نداشتند، شکست عظیمى به دشمن دادند. دشمن پا به فرار گذاشت و جا خالى کرد، ولى طولى نکشید در اثر غفلتى که یک عده از نگهبانان تل (عینین ) در انجام وظیفه خویش کردند، دشمن از پشت سر شبیخون زد، وضع عوض شد و عده زیادى از مسلمانان از دور رسول اکرم پراکنده شدند.

(نسیبه ) همینکه وضع را به این نحو دید، مشک آب را به زمین گذاشت و شمشیر به دست گرفت ، گاهى از شمشیر استفاده مى کرد و گاهى از تیر و کمان . سپر مردى را که فرار مى کرد نیز برداشت و مورد استفاده قرار داد. یک وقت متوجه شد که یکى از سپاهیان دشمن فریاد مى کشد:(خود محمد کجاست ؟ خود محمد کجاست ؟)

نسیبه فورا خودر را به او رساند و چندین ضربت بر او وارد کرد. و چون آن مرد دو زره روى هم پوشیده بود، ضربات نسیبه چندان در او تاءثیر نکرد، ولى او ضربت محکمى روى شانه بى دفاع نسیبه زد که تا یک سال مداوا مى کرد. رسول خدا همینکه متوجه شد خون از شانه نسیبه فوران مى کند، یکى از پسران نسیبه را صدا زد و فرمود:(زود زخم مادرت را ببند) وى زخم مادر را بست و باز هم نسیبه مشغول کارزار شد.

در این بین ، نسیبه متوجه شد یکى از پسرانش زخم برداشته ، فورا پارچه هایى که به شکل نوار براى زخم بندى مجروحین با خود آورده بود، درآورد و زخم پسرش را بست . رسول اکرم تماشا مى کرد و از مشاهده شهامت این زن لبخندى در چهره داشت . همینکه نسیبه زخم فرزند را بست به او گفت :(فرزندم زود حرکت کن و مهیاى جنگیدن باش ) هنوز این سخن به دهان نسیبه بود که رسول اکرم ، شخصى را به نسیبه نشان داد و فرمود:(ضارب پسرت همین بود)

نسیبه مثل شیر نر به آن مرد حمله برد و شمشیرى به ساق پاى او نواخت که به روى زمین افتاد. رسول اکرم فرمود:(خوب انتقام خویش را گرفتى ، خدا را شکر که به تو ظفر بخشید و چشم تو را روشن ساخت ).

عده اى از مسلمانان شهید شدند و عده اى مجروح ، نسیبه جراحات بسیارى برداشته بود که امید زیادى به زنده ماندنش نمى رفت .

بعد از واقعه احد، رسول اکرم براى اطمینان از وضع دشمن ، بلافاصله دستور داد به طرف (حمراءالاسد) حرکت کنند. ستون لشکر حرکت کرد. نسیبه نیز خواست به همان حال حرکت کند، ولى زخمهاى سنگین اجازه حرکت به او نداد.

همینکه رسول اکرم از (حمراءالاسد) برگشت ، هنوز داخل خانه خود نشده بود که شخصى را براى احوالپرسى نسیبه فرستاد. خبر سلامتى او را دادند. رسول خدا از این خبر خوشحال و مسرور شد (٧٤). ٦٠ خواهش مسیح عیسى علیه السلام به حواریین گفت :(من خواهش و حاجتى دارم ، اگر قول مى دهید آن را برآورید بگویم ).

حواریین گفتند:(هرچه امر کنى اطاعت مى کنم ).

عیسى از جا حرکت کرد و پاهاى یکایک آنها را شست . حواریین در خود احساس ناراحتى مى کردند، ولى چون قول داده بودند خواهش عیسى را بپذیرند، تسلیم شدند، و عیسى پاى همه را شست . همینکه کار به انجام رسید، حواریین گفتند:(تو معلم ما هستى ، شایسته این بود که ما پاى تو را مى شستیم نه تو پاى ما را).

عیسى فرمود:

(این کار را کردم براى اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد (عالم ) است . این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس ‍ تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده دار تعلیم و ارشاد مردم مى شوید، راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید. اساسا حکمت در زمینه تواضع رشد مى کند نه در زمینه تکبر، همان گونه که گیاه در زمین نرم دشت مى روید نه در زمین سخت کوهستان ) (٧٥). ٦١ جمع هیزم از صحرا رسول اکرم صلى اللّه علیه وآله در یکى از مسافرتها با اصحابش در سرزمینى خالى و بى علف فرود آمدند، به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود:(هیزم جمع کنید) عرض کردند: یا رسول اللّه ! ببینید، این سرزمین چقدر خالى است ، هیزمى دیده نمى شود

فرمود:(در عین حال هرکس هر اندازه مى تواند جمع کند).

اصحاب روانه صحرا شدند، با دقت بروى زمین نگاه مى کردند و اگر شاخه کوچکى مى دیدند برمى داشتند. هرکس هر اندازه توانست ذرّه ذرّه جمع کرد و با خود آورد. همینکه همه افراد هرچه جمع کرده بودند روى هم ریختند، مقدارى زیادى هیزم جمع شد.

در این وقت رسول اکرم فرمود:(گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهاى کوچک است ، ابتدا به نظر نمى آید، ولى هرچیزى جوینده و تعقیب کننده اى دارد، همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد، گناهان شما هم جمع و احصا مى شود و یک روز مى بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمى آمد، انبوه عظیمى جمع شده است ) (٧٦). ٦٢ شراب در سفره منصور دوانیقى ، هر چند یک بار به بهانه اى مختلف امام صادق را از مدینه به عراق مى طلبید و تحت نظر قرار مى داد. گاهى مدت زیادى امام را از بازگشت به حجاز مانع مى شد. در یکى از این اوقات که امام در عراق بود، یکى از سران سپاه منصور، پسر خود را ختنه کرد، عده زیادى را دعوت کرد و ولیمه مفصلى داد. اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند. از جمله کسانى که در آن ولیمه دعوت شده بودند. امام صادق بود. سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذاخوردن شدند. در این بین ، یکى از مدعوین آب خواست . به بهانه آب ، قدحى از شراب به دستش دادند. قدح که به دست او داده شد، فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت . خواستند امام را مجددا برگردانند، برنگشت . فرمود رسول خدا فرموده است :

(هرکس بر سر سفره اى بنشیند که در آنجا شراب است لعنت خدا بر او است ) (٧٧). ٦٣ استماع قرآن ابن مسعود یکى از نویسندگان وحى بود؛ یعنى از کسانى بود که هرچه از قرآن نازل مى شد، مرتب مى نوشت و ضبط مى کرد و چیزى فروگذار نمى کرد.

یک روز، رسول اکرم به او فرمود:(مقدارى قرآن بخوان تا من گوش کنم ) ابن مسعود مصحف خویش را گشود، سوره مبارکه نساء آمد، او مى خواند و رسول اکرم با دقت و توجه گوش مى کرد، تا رسید به آیه ٤١:(فَکَیْفَ اِذا جِئْنا مِنْ کُلِّ اُمَّةٍ بِشَهیدٍ وَجِئنابِکَ عَلى هؤُلاءِ شَهیداً؛ یعنى چگونه باشد آن وقت که از هر امتى گواهى بیاوریم و تو را براى این امت گواه بیاوریم ).

همینکه ابن مسعود این آیه را قرائت کرد، چشمهاى رسول اکرم پر از اشک شد و فرمود:(دیگر کافى است ) (٧٨). ٦٤ شهرت عوام چندى بود که در میان مردم عوام ، نام شخصى بسیار برده مى شد. و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود. همه جا عامه مردم ، سخن از بزرگى و بزرگوارى او مى گفتند. مکرر در محضر امام صادق ، سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان مى آمد. امام به فکر افتاد که دور از چشم دیگران ، آن مرد (بزرگوار) را که تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیک ببیند.

یک روز، به طور ناشناس ، نزد او رفت ، دید ارادتمندان وى که همه از طبقه عوام بودند غوغایى در اطراف او بپا کرده اند. امام بدون آنکه خود را بنمایاند و معرفى کند، ناظر جریان بود. اولین چیزى که نظر امام را جلب کرد، اطوارها و ژستهاى عوام فریبانه وى بود. تا آنکه او از مردم جدا شد و به تنهایى راهى را پیش گرفت . امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا مى رود و چه مى کند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالى است ؟

طولى نکشید که آن مرد جلو دکان نانوایى ایستاد. امام با کمال تعجب مشاهده کرد که این مرد، همینکه چشم صاحب دکان را غافل دید، آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفى کرد و راه افتاد. امام با خود گفت ، شاید منظورش خریدارى است و پول نان را قبلاً داده یا بعدا خواهد داد. ولى بعد فکر کرد، اگر این طور بود پس چرا همینکه چشم نانواى بیچاره را دور دید نانها رابلند کرد و راه افتاد.

باز امام آن مرد را تعقیب کرد و هنوز در فکر جریان دکان نانوایى بود که دید در مقابل بساط یک میوه فروش ایستاد، آنجا هم مقدارى درنگ کرد و تا چشم میوه فروش را دور دید، دو عدد انار برداشت و زیر جامه خود پنهان کرد و راه افتاد. بر تعجب امام افزوده شد. تعجب امام آن وقت به منتها درجه رسید که دید آن مرد رفت به سراغ یک نفر مریض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد، در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت :(من امروز کار عجیبى از تو دیدم ) تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست .

او نگاهى به قیافه امام کرد و گفت : خیال مى کنم تو جعفر بن محمدى ؟

(بلى درست حدس زدى ، من جعفر بن محمدم ).

البته تو فرزند رسول خدایى و داراى شرافت نسب مى باشى ، اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانى .

(چه جهالتى از من دیدى ؟)

همین پرسشى که مى کنى از منتهاى جهالت است ، معلوم مى شود که یک حساب ساده را در کار دین نمى توانى درک کنى ، مگر نمى دانى که خداوند در قرآن فرموده :

(مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثالِها؛

هر کار نیکى ده برابر پاداش دارد.)

باز قرآن فرمود:

(وَمَنْ جاَّءَ بِالسَّیِّئَةِ فَلا یُجْزى اِلاّ مِثْلَها (٧٩)؛

هر کار بد فقط یک برابر کیفر دارد)

روى این حساب پس من دو نان دزدیدم دو خطا محسوب شد، دو انار هم دزدیدم دو خطاى دیگر شد، مجموعا چهار خطا شد، اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم ، در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم ، مجموعا چهل حسنه نصیب من مى شود. در اینجا یک حساب خیلى ساده نتیجه مطلب را روشن مى کند. و آن اینکه چون چهار را از چهل تفریق کنیم ، سى و شش باقى مى ماند. بنابراین من ٣٦ حسنه خالص دارم . و این است آن حساب ساده اى که گفتم تو از درک آن عاجزى !!!

(خدا تو را مرگ بدهد، جاهل توئى که به خیال خود این طور حساب مى کنى . آیه قرآن را مگر نشنیده اى که مى فرماید:(اِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقینَ (٨٠)؛ خدا فقط عمل پرهیزگاران را مى پذیرد)

حالا یک حساب بسیار ساده کافى است که تو را به اشتباهت واقف کند، تو به اقرار خودت چهار گناه مرتکب شدى و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادى نه تنها حسنه اى ندارى ، بلکه به عدد هر یک از آنها گناه دیگرى مرتکب شدى . پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولى تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد هیچ حسنه اى هم ندارى .

امام این بیان را کرد و در حالى که چشمان بهت زده او به صورت امام خیره شده بود، او را رها کرد و برگشت .

امام صادق وقتى این داستان را براى دوستان نقل کرد، فرمود:(اینگونه تفسیرها و توجیه هاى جاهلانه و زشت در امور دینى سبب مى شود که عده اى گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند) (٨١). ٦٥ سخنى که به ابوطلب نیرو داد رسول اکرم بدون آنکه اهمیتى به پیشامدها بدهد با سرسختى عجیبى در مقابل قریش مقاومت مى کرد و راه خویش را به سوى هدفهایى که داشت طى مى کرد. از تحقیر و اهانت به بتها و کوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهى و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمى کرد. اکابر قریش به تنگ آمدند، مطلب را با ابوطالب در میان گذاشتند و از او خواهش ‍ کردند یا شخصا جلو برادرزاده اش را بگیرد یا آنکه بگذارد قریش مستقیما از جلو او بیرون آیند.

ابوطالب با زبان نرم هر طور بود قریش را ساکت کرد تا کار تدریجا بالا گرفت و براى قرشیان دیگر قابل تحمل نبود، در هر خانه اى سخن از محمد صلى اللّه علیه وآله و هر دو نفر که به هم مى رسیدند با نگرانى و ناراحتى ، سخنان و رفتار او را و اینکه از گوشه و کنار یکى یکى و یا گروه گروه به پیروان او ملحق مى شوند ذکر مى کردند. جاى معطلى نبود، همه متفق القول شدند که هرطور هست باید این غائله کوتاه شود. تصمیم گرفتند بار دیگر با ابوطالب در این موضوع صحبت کنند و این مرتبه جدى تر و مصمم تر با او سخن بگویند.

رؤ سا و اکابر قریش نزد ابوطالب آمدند و گفتند: ما از تو خواهش کردیم که جلو برادرزاده ات را بگیرى و نگرفتى ، ما به خاطر پیرمردى و احترام تو قبل از آنکه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم ، ولى دیگر تحمل نخواهیم کرد که او بر خدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهاى ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهى بدهد. این دفعه براى اتمام حجت آمده ایم ، اگر جلو برادرزاده ات را نگیرى ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیرمردى تو را نمى کنیم و با تو و او هر دو وارد جنگ مى شویم تا یک طرف از پا درآید.

این التیماتوم صریح ، ابوطالب را بسى ناراحت کرد. هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتى از قریش نشنیده بود. معلوم بود که ابوطالب تاب مقاومت و مبارزه با قریش را ندارد. و اگر بنا شود کار به جاى خطرناک بکشد، خودش و برادرزاده اش و همه فامیل و بستگانش تباه خواهند شد.

این بود که کسى نزد رسول اکرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت :(حالا که کار به اینجا کشیده ، سکوت کن که من و تو هر دو در خطر هستیم ).

رسول اکرم احساس کرد التیماتوم قریش در ابوطالب تاءثیر کرده ، در جواب ابوطالب جمله اى گفت که همه سخنان قریش را از یاد ابوطالب برد، فرمود:(عموجان ! همینقدر بگویم که اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز برنخواهم داشت تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم ).

این جمله را گفت و اشکهایش ریخت و از پیش ابوطالب حرکت کرد. چند قدمى بیشتر نرفته بود که به دستور ابوطالب برگشت . ابوطالب گفت :(حالا که این طور است ، پس هرطور که خودت مى دانى عمل کن ، به خدا قسم تا آخرین نفس از تو دفاع خواهم کرد) (٨٢) ٦٦ دانشجوى بزرگسال (سکاکى ) مردى فلزکار و صنعت گر بود، توانست با مهارت و دقت ، دواتى بسیار ظریف با قفلى ظریفتر بسازد که لایق تقدیم به پادشاه باشد. انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت . با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه کرد. در ابتدا همان طورى که انتظار مى رفت مورد توجه قرار گرفت ، اما حادثه اى پیش آمد که فکر و راه زندگى سکاکى را بکلى عوض ‍ کرد.

در حالى که شاه مشغول تماشاى آن صنعت بود و سکاکى هم سرگرم خیالات خویش ، خبر دادند عالمى ادیب یا فقیهى وارد مى شود. همینکه او وارد شد، شاه چنان سرگرم پذیرایى و گفتگو با آن شد که سکاکى و صنعت و هنرش را یکباره از یاد برد. مشاهده این منظره تحولى عمیق در روح سکاکى به وجود آورد.

دانست که از این کار تشویق و تقدیرى که مى بایست نمى شود و آن همه امیدها و آرزوها بى موقع است . ولى روح بلند پرواز سکاکى آن نبود که بتواند آرام بگیرد. حالا چه بکند؟ فکر کرد همان کارى را بکند که دیگران کردند و از همان راه برود که دیگران رفتند. باید به دنبال درس و کتاب برود و امیدها و آرزوهاى گمشده را در آن راه جستجو کند. هرچند براى یک عاقل مرد که دوره جوانى را طى کرده ، با طفلان نورس همدرس شدن و از مقدمات شروع کردن ، کار آسانى نیست ، ولى چاره اى نیست ، ماهى را هر وقت از آب بگیرند تازه است .

از همه بدتر اینکه : وقتى که شروع به درس خواندن کرد، در خود هیچگونه ذوق و استعدادى نسبت به این کار ندید. شاید هم اشتغال چندین ساله او به کارهاى فنى و صنعتى ، ذوق علمى و ادبى او را جامد کرده بود، ولى نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد، هیچکدام نتوانست او را از تصمیمى که گرفته بود باز دارد. با جدیّت فراوان مشغول کار شد تا اینکه اتفاقى افتاد:

آموزگارى که به او فقه شافعى مى آخوخت ، این مساءله را به او تعلیم کرد:(عقیده استاد این است که پوست سگ با دباغى پاک مى شود).

سکاکى این جمله را دهها بار پیش خود تکرار کرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده برآید، ولى همینکه خواست درس را پس بدهد، این طور بیان کرد:(عقیده سگ این است که پوست استاد با دباغى پاک مى شود).

خنده حضار بلند شد. بر همه ثابت شد که این مرد بزرگسال که پیرانه سر، هوس درس خواندن کرده به جائى نمى رسد. سکاکى دیگر نتواست در مدرسه و در شهر بماند، سر به صحرا گذاشت . جهان پهناور بر او تنگ شده بود، از قضا به دامنه کوهى رسید، متوجه شد که از بلندیى قطره قطره آب روى صخره اى مى چکد و در اثر ریزش مداوم ، صخره را سوارخ کرده است . لحظه اى اندیشید و فکرى مانند برق از مغزش عبور کرد، با خود گفت : دل من هر اندازه غیر مستعد باشد از این سنگ سختر نیست . ممکن نیست مداومت و پشت کار بى اثر بماند. برگشت و آنقدر فعالیت و پشت کار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد. عاقبت یکى از دانشمندان کم نظیر ادبیات گشت . (٨٣)

٦٧ گیاه شناس معلمین (شارل دولینه ) در مدرسه ، با کمال یاءس و نومیدى ، همه با هم اتفاق کردند که به پدرش که یک نفر کشیش بود پیشنهاد و نصیحت کنند بى جهت انتظار پیشرفت فرزندش را در کار تحصیل و درس خواندن نداشته باشد؛ زیرا هیچ گونه فهم و استعدادى در او مشاهده نمى شود. بهتر است یک کار دستى مناسبى براى فرزندش پیدا کند و به دنبال آن کار بفرستد.

ولى پدر و مادر (لینه )، روى علاقه فراوان به فرزند، با همه نومیدى و تاءثر، وى را براى آموزش علم طب به دانشگاه روانه کردند. اما چون بضاعتى نداشتند فقط مبلغ اندکى براى خرج دوران تحصیل او پرداختند و اگر ترحم و کمک یک مرد نیکوکار که در باغ دانشگاه با (لینه ) آشنا شده بود نبود، فقر و تنگدستى او را از پا درمى آورد. (لینه ) برخلاف میل پدر و مادر، به رشته اى که او را به دنبال آن فرستاده بودند علاقه اى نداشت . به رشته گیاه شناسى علاقه مند بود. او از کودکى گیاهها را دوست مى داشت و این خصلت را از پدرش به ارث برده بود. باغ پدرش از نباتات زیبا پوشیده بود و از همان وقت که (لینه ) دوران کودکى را طى مى کرد، مادرش عادت کرده بود که هروقت او گریه و فریاد مى کند گلى به دستش دهد تا آرام گیرد.

در خلال اوقاتى که در دانشگاه طب تحصیل مى کرد، نوشته یک گیاه شناس ‍ فرانسوى به دستش افتاد و علاقه مند شد در اسرار گیاهها تعمق کند. در آن اوقات یکى از مسائل روز که مورد توجه دانشمندان گیاهشناس بود، طرز طبقه بندى صحیح گیاهها و نباتات بود. (لینه ) موفق شد یک نوع طبقه بندى خاصى بر مبناى تذکیر و تاءنیث گیاهان ابتکار کند که بسیار مورد توجه قرار گرفت . کتابى که وى در این زمینه منتشر ساخت ، موجب شد که در همان دانشگاهى که در آنجا تحصیل مى کرد، براى وى در رشته اى که معلوم شد استعداد آن رشته را دارد، مقامى دست و پا کنند، ولى حسادت دیگران مانع شد که این کار جامه عمل بپوشد.

(لینه ) از موفقیت خود سرمست شد، اولین بار بود که لذت موفقیت را مى چشید، لذا به این پیشامد اهمیتى نداد و براى خود یک ماءموریت علمى دست و پا کرد و آماده یک سفر طولانى براى تحقیق و مطالعه در طبیعت گردید. از اسباب سفر یک جامه دان و مختصرى لباسهاى زیر و یک ذره بین و مقدارى کاغذ برداشت و تنها و پیاده به راه افتاد. وى هفت هزار کیلومتر راه را با مواجهه مشکلات عجیب و شنیدنى طى کرد و با غنیمت بزرگى از معلومات و مطالعات مراجعت نمود و در سال ١٧٣٥ یعنى سه سال بعد از آن جریان ، چون ملاحظه کرد در وطن خویش سوئد، جز کارهاى ناپایدار به دست نمى آید، به هامبورک رفت و در آنجا هنگام بازدید یکى از موزه ها، یکى از گنجینه هاى خود را که در این سفر به دست آورده بود و به وجود آن بسیار مفتخر بود، به رئیس موزه نشان داد. و آن یک مار آبى بود که هفت سر داشت . این سرها نه فقط شبیه سر مار بلکه مانند سر (راسو) بودند. قاضى محل از این بازدید کننده نحس و شوم سخت خشمگین شد، امر داد تا او را اخراج کنند.

(لینه ) باز هم مسافرتهاى خود را ادامه داد و طى راه رساله دکتراى خود را درعلم طب گذرانید و حتى توانست کتاب خود را به نام (دستگاه طبیعت ) در بین راه در (لیدن ) به چاپ برساند. این کتاب براى او شهرتى به وجود آورد و یکى از ثروتمندان آمستردام به او پیشنهاد کرد که باغ زیبا و بى مانند او را اداره کند و به این طریق موفق شد لحظه اى به پاى خسته خود استراحت بدهد. و از لطف حامى نیکوکار خود توانست کشور فرانسه را نیز بازدید کرده در جنگلهاى (مودون ) به جمع آورى انواع گیاهان آنجا مشغول شود.

سرانجام درد غربت و علاقه به وطن او را گرفت ، و به سوئد کشور خودش ‍ بازگشت . وطن این بار قدرش را دانست و افتخاراتى که لازمه نبوغ و پشتکار و اراده او بود به وى که یک روز معلمین مدرسه عذرش را خواسته بودند عطا کرد (٨٤)

داستان راستان جلد اول و دوم

> ٦٨ سخنور (دموستنس ) خطیب و سیاستمدار معروف یونان قدیم که با ارسطو در یک سال متولد و در یک سال درگذشته اند، از آغاز رشد و تمیز و سالهاى نزدیک بلوغ براى ایراد سخنرانى آماده مى شد، ولى نه براى آنکه واعظ و معلم اخلاق خوبى باشد و نه براى آنکه بتواند در مجامع مهم و سخنرانیهاى سیاسى و اجتماعى نطق ایراد کند و نه براى آنکه در محاکم قضایى وکیل مدافع خوبى باشد، بلکه فقط به خاطر اینکه علیه کسانى که وصى پدرش و سرپرست خودش در کودکى بودند و ثروت هنگفتى که از پدرش به ارث مانده بود خورده بودند، در محکمه اقامه دعوى کند.

مدتى مشغول این کار بود. از مال پدر چیزى به دستش نیامد، اما در سخنورى ورزیده شد و بر آن شد که در مجامع عمومى سخن براند. در آغاز امر چندان سخنورى او مورد پسند واقع نشد، عیبهایى در سخنرانیش چه از جنبه هاى طبیعى مربوط به آواز و لهجه و کوتاه و بلندى نفس و چه از جنبه هاى فنى مربوط به انشاء و تعبیر دیده مى شد، ولى به کمک تشویق و ترغیب دوستان و با همت بلند و مجاهدت عظیم ، همه آن معایب را از بین برد. خانه اى زیرزمینى براى خود مهیا ساخت و تنها در آنجا مشغول تمرین خطابه شد. براى اصلاح لهجه خود ریگ در دهان مى گرفت و به آواز بلند شعر مى خواند. براى این که نفسش قوت بگیرد رو به بالا مى دوید، یا منظومه هاى طولانى را یک نفس مى خواند. در برابر آیینه سخن مى گفت تا قیافه خود را در آیینه و ژستها ببیند و اطوار خود را اصلاح کند. آن قدر به تمرین و ممارست ادامه داد تا یکى از بزرگترین سخنوران جهان گشت (٨٥).

٦٩ ثمره سفر طائف ابوطالب عموى رسول اکرم و خدیجه همسر مهربان آن حضرت ، به فاصله چند روز هر دو از دنیا رفتند. و به این ترتیب ، رسول اکرم بهترین پشتیبان و مدافع خویش را در بیرون خانه ، یعنى ابوطالب و بهترین مایه دلدارى و انیس خویش را در داخل خانه یعنى خدیجه ، در فاصله کمى از دست داد.

وفات ابوطالب به همان نسبت که بر رسول اکرم گران تمام شد، دست قریش ‍ را در آزار رسول اکرم بازتر کرد. هنوز از وفات ابوطالب چند روزى نگذشته بود که هنگام عبور رسول اکرم از کوچه ، ظرفى پر از خاکروبه روى سرش ‍ خالى کردند. خاک آلود به خانه برگشت . یکى از دختران آن حضرت (کوچکترین دخترانش ، فاطمه سلام اللّه علیها) جلو دوید و سر و موى پدر را شستشو داد. رسول اکرم دید که دختر عزیزش اشک مى ریزد، فرمود:(دخترکم ! گریه نکن و غصه نخور، پدر تو تنها نیست ، خداوند مدافع او است ).

بعد از این جریان ، تنها از مکه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبیله ثقیف ، به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت (طائف )، در جنوب مکه که ضمنا تفرجگاه ثروتمندان مکه نیز بود رهسپار شد.

از مردم طائف انتظار زیادى نمى رفت . مردم آن شهر پر ناز و نعمت نیز همان روحیه مکیان را داشتند که در مجاورت کعبه مى زیستند و از صدقه سر بتها در زندگى مرفهى به سر مى بردند.

ولى رسول اکرم کسى نبود که به خود یاءس و نومیدى راه بدهد و در باره مشکلات بیندیشد او براى ربودن دل یک صاحبدل و جذب یک عنصر مستعد، حاضر بود با بزرگترین دشواریها روبرو شود.

وارد طائف شد. از مردم طائف همان سخنانى را شنید که قبلاً از اهل مکه شنیده بود. یکى گفت : هیچ کس دیگر در دنیا نبود که خدا تو را مبعوث کرد؟!

دیگرى گفت : من جامه کعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر خدا باشى

سومى گفت : اصلاً من حاضر نیستم یک کلمه با تو همسخن شوم و از این قبیل سخنان .

نه تنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند، بلکه از ترس اینکه مبادا در گوشه و کنار افرادى پیدا شوند و به سخنان او گوش بدهند یک عده بچه و یک عده اراذل و اوباش را تحریک کردند تا آن حضرت را از طائف اخراج کنند. آنها هم با دشنام و سنگ پراکندن او را بدرقه کردند. رسول اکرم در میان سختیها و دشواریها و جراحتهاى فراوان از طائف دور شد و خود را به باغى در خارج طائف رساند که متعلق به عتبه و شیبه دو نفر از ثروتمندان قریش بود و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند. آن دو نفر از دو شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از این پیشامد شادى مى کردند.

بچه ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند. رسول اکرم در سایه شاخه هاى انگور دور از عتبه و شیبه نشست تا دمى استراحت کند. تنها بود، او بود و خداى خودش . روى نیاز به درگاه خداى بى نیاز کرد و گفت :

(خدایا! ضعف و ناتوانى خودم و بسته شدن راه چاره و استهزا و سخریه مردم را به تو شکایت مى کنم . اى مهربانترین مهربانان ! تویى خداى زیردستان و خوار شمرده شده گان . تویى خداى من ، مرا به که وا مى گذارى ؟ به بیگانه اى که به من اخم کند، یا دشمنى که او را بر من تفوق داده اى ؟ خدایا! اگر آنچه بر من رسید، نه از آن راه است که من مستحق بوده ام و تو بر من خشم گرفته اى باکى ندارم ، ولى میدان سلامت و عافیت بر من وسیعتر است . پناه مى برم به نور ذات تو که تاریکیها با آن روشن شده و کار آخرت با آن راست گردیده است از اینکه خشم خویش بر من بفرستى ، یا عذاب خودت را بر من نازل گردانى ، من بدانچه مى رسد خوشنودم تا تو از من خوشنود شوى ، هیچ گردشى و تغییرى و هیچ نیرویى در جهان نیست مگر از تو و به وسیله تو).

عتبه و شیبه در عین اینکه از شکست رسول خدا خوشحال بودند، به ملاحظه قرابت و حس خویشاوندى ، (عداس ) غلام مسیحى خود را که همراهشان بود دستور دادند تا یک طبق انگور پر کند و ببرد جلو آن مردى که در آن دور زیر سایه شاخه هاى انگور نشسته بگذارد و زود برگردد.

(عداس ) انگورها را آورد و گذاشت و گفت :(بخور!) رسول اکرم دست دراز کرد و قبل از آنکه دانه انگور را به دهان بگذارد، کلمه مبارکه (بسم اللّه ) را بر زبان راند. این کلمه تا آن روز به گوش عداس نخورده بود. اولین مرتبه بود که آن را مى شنید. نگاهى عمیق به چهره رسول اکرم انداخت و گفت : این جمله معمول مردم این منطقه نیست ، این چه جمله اى بود؟

رسول اکرم :(عداس ! اهل کجایى ؟ و چه دینى دارى ؟).

من اصلاً اهل نینوایم و نصرانى هستم .

اهل نینوا، اهل شهر بنده صالح خدا یونس بن متى ؟).

عجب ! تو در این جا و در میان این مردم از کجا اسم یونس بن متى را مى دانى ؟ در خود نینوا وقتى که من آنجا بودم ده نفر پیدا نمى شد که اسم (متى ) پدر یونس را بداند.

(یونس برادر من است ، او پیغمبر خدا بود، من نیز پیغمبر خدایم ).

عتبه و شیبه دیدند عداس همچنان ایستاده و معلوم است که مشغول گفتگو است . دلشان فروریخت ؛ زیرا از گفتگوى اشخاص با رسول اکرم بیش از هرچیزى بیم داشتند. یک وقت دیدند که عداس افتاده و سر و دست و پاى رسول خدا را مى بوسد. یکى به دیگرى گفت : دیدى غلام بیچاره را خراب کرد! (٨٦)

٧٠ ابواسحق صابى (ابواسحق صابى ) از فضلا و نویسندگان معروف قرن چهارم هجرى است . مدتى دربار خلیفه عباسى و مدتى در دربار عزالدوله بختیار (از آل بویه ) مستوفى بود. ابواسحق داراى کیش صابى بود که به اصل حید) ایمان دارند، ولى به اصل (نبوت ) معتقد نیستند. عزالدوله بختیار سعى فراوان کرد بلکه بتواند ابواسحق را راضى کند که اسلام اختیار کند، اما میسر نشد. ابواسحق در ماه رمضان به احترام مسلمانان روزه مى گرفت و از قرآن کریم زیاد حفظ داشت . در نامه ها و نوشته هاى خویش از قرآن زیاد اقتباس ‍ مى کرد.

ابواسحق ، مردى فاضل و نویسنده و ادیب و شاعر بود و با سید شریف رضى که نابغه فضل و ادب بود دوست و رفیق بودند. ابواسحق در حدود سال ٣٨٤ هجرى از دنیا رفت و سید رضى قصیده اى عالى در مرثیه وى سرود که مضمون سه شعر آن این است :

(آیا دیدى چه شخصیتى را روى چوبهاى تابوت حرکت دادند؟ و آیا دیدى چگونه شمع محفل خاموش شد؟).

(کوهى فرو ریخت که اگر این کوه به دریا ریخته بود دریا را به هیجان مى آورد و سطح آن را کف آلود مى ساخت ).

(ن قبل از آنکه خاک ، تو را در برگیرد باور نمى کردم که خاک مى تواند روى کوههاى عظیم را بپوشاند) (٨٧).

بعدها بعضى از کوته نظران سید را مورد ملامت و شماتت قرار دادند که کسى مثل تو که ذریه پیغمبر است شایسته نبود که مردى صابى مذهب را که منکر شرایع و ادیان بود، مرثیه بگوید و از مردن او اظهار تاءسف کند.

سید گفت :(من به خاطر علم و فضلش او را مرثیه گفتم ، در حقیقت علم و فضیلت را مرثیه گفته ام ) (٨٨)

٧١ در جستجوى حقیقت سوداى حقیقت و رسیدن به سرچشمه یقین ، (عنوان بصرى ) را آرام نمى گذاشت . طى مسافتها کرد و به مدینه آمد که مرکز انتشار اسلام و مجمع فقها و محدثین بود. خود را به محضر مالک بن انس ، محدث و فقیه معروف مدینه ، رساند.

در محضر مالک ، طبق معمول احادیثى از رسول خدا روایت و ضبط مى شد. عنوان بصرى نیز در ردیف سایر شاگردان مالک به نقل و دست به دست کردن و ضبط عبارتهاى احادیث و به ذهن سپردن سند آنها؛ یعنى نام کسانى که آن احادیث را روایت کرده اند، سرگرم بود تا بلکه بتواند عطش درونى خود را به این وسیله فرو نشاند.

در آن مدت امام صادق علیه السلام در مدینه نبود، پس از چندى که آن حضرت به مدینه برگشت ، عنوان بصرى عازم شد چندى هم به همان ترتیبى که شاگرد مالک بوده ، در محضر امام شاگردى کند.

ولى امام به منظور اینکه آتش شوق او را تیزتر کند از او پرهیز کرد، روزى به او فرمود:(من آدم گرفتارى هستم ، به علاوه اذکار و اورادى در ساعات شبانه روز دارم ، وقت ما را نگیر و مزاحم نباش . همان طور که قبلاً به مجلس ‍ درس مالک مى رفتى حالا هم همانجا برو).

این جمله ها که صریحا جواب رد بود، مثل پتکى بر مغز عنوان بصرى فرود آمد. از خودش بدش آمد. با خود گفت اگر در من نورى و استعدادى و قابلیتى مى دید مرا از خود نمى راند. از دلتنگى داخل مسجد پیغمبر شد و سلامى داد و بعد با هزاران غم و اندوه به خانه خویش رفت .

فرداى آن روز از خانه بیرون آمد و یکسره رفت به روضه پیغمبر، دو رکعت نماز خواند و روى دل به درگاه الهى کرد و گفت :(خدایا! تو که مالک همه دلها هستى از تو مى خواهم که دل جعفر بن محمد را با من مهربان کنى و مرا مورد عنایت او قرار دهى و از علم او به من بهره برسانى که راه راست تو را پیدا کنم ).

بعد از این نماز و دعا بدون اینکه به جایى برود، مستقیما به خانه خودش ‍ برگشت . ساعت به ساعت احساس مى کرد که بر علاقه و محبتش نسبت به امام صادق افزوده مى شود. به همین جهت از مهجورى خویش بیشتر رنج مى برد. رنج فراوان او را در کنج خانه محبوس کرد. جز براى اداى فریضه نماز از خانه بیرون نمى آمد. چاره اى نبود، از یک طرف امام رسما به او گفته بود دیگر مزاحم من نشو و از طرف دیگر میل و عشق درونش چنان به هیجان آمده بود که جز یک مطلوب و یک محبوب بیشتر براى خود نمى یافت . رنج و محنت بالا گرفت . طاقتش طاق شد. دیگر نتوانست بیش ‍ از این صبر کند، کفش و جامه پوشیده به در خانه امام رفت ، خادم آمد، پرسید: چه کار دارى ؟

هیچ ، فقط مى خواستم سلامى به امام عرض کنم .

امام مشغول نماز است .

طولى نکشید که همان خادم آمد و گفت :(بسم اللّه بفرمایید).

عنوان ، داخل خانه شد، چشمش که به امام افتاد، سلام کرد. امام جواب سلام را به اضافه یک دعا به او رد کرد و سپس پرسید:(کنیه ات چیست ؟)

ابوعبداللّه .

(خداوند این کنیه را براى تو حفظ کند و به تو توفیق عنایت فرماید).

شنیدن این دعا بهجت و انبساطى به او داد، با خود گفت اگر هیچ بهره اى از این ملاقات جز همین دعا نبرم مرا کافى است . بعد امام فرمود:(خوب چه کارى دارى ؟ و چه مى خواهى ؟).

از خدا خواسته ام که دل تو را به من مهربان کند و مرا از علم تو بهره مند سازد. امیدوارم خداوند دعاى مرا مستجاب فرماید.

(اى اباعبداللّه معرفت خدا و نور یقین با رفت و آمد و این در و آن در زدن و آمد و شد نزد این فرد و آن فرد تحصیل نمى شود دیگرى نمى تواند این نور را به تو بدهد، این علم درسى نیست ، نورى است که هرگاه خدا بخواهد بنده اى را هدایت کند در دل آن بنده وارد مى کند. اگر چنین معرفت و نورى را خواهانى ، حقیقت عبودیت و بندگى را از باطن روح خودت جستجو کن و در خودت پیدا کن ، علم را ازراه عمل بخواه ، از خداوند بخواه او خودش ‍ به دل تو القا مى کند ...) (٨٩)

٧٢ جویاى یقین در همه کشور عظیم سلجوقى ، نظامیه بغداد و نظامیه نیشابور، مثل دو ستاره روشن مى درخشیدند. طالبان علم و جویندگان بینش ، بیشتر به یکى از این دو دانشگاه عظیم هجوم مى آوردند. ریاست و کرسى بزرگ تدریس ‍ نظامیه نیشابور، در حدود سالهاى ٤٥٠ ٤٧٨ به عهده (ابوالمعالى امام الحرمین جوینى ) بود. صدها نفر دانشجوى جوان جدى در حوزه تدریس ‍ وى حاضر مى شدند و مى نوشتند و حفظ مى کردند. در میان همه شاگردان امام الحرمین سه نفر جوان پرشور و با استعداد بیش از همه جلب توجه کرده انگشت نما شده بودند. محمد غزالى طوسى ، کیاهراسى ، احمد بن محمد خوافى .

سخن امام الحرمین در باره این سه نفر گوش به گوش و دهان به دهان مى گشت که :(غزالى دریایى است مواج ، کیا، شیرى است درنده ، خوافى ، آتشى است سوزان ) از این سه نفر نیز محمد غزالى مبرزتر و برازنده تر مى نمود. از این رو چشم و چراغ حوزه علمیه نیشابور آن روز، (محمد غزالى ) بود.

امام الحرمین در سال ٤٧٨ هجرى وفات کرد. غزالى که دیگر براى خود عدل و همپایه اى نمى شناخت ، آهنگ خدمت وزیر دانشمند سلجوقى ، خواجه نظام اللمک طوسى کرد که محضرش مجمع ارباب فضل و دانش ‍ بود. در آنجا نیز مورد احترام و محبت قرار گرفت . در مباحشات و مناظرات بر همه اقران پیروز شد! ضمنا کرسى ریاست نظامیه بغداد خالى شده بود و انتظار استادى با لیاقت را مى کشید که بتواند از عهده تدریس آنجا برآید. جاى تردید نبود، شخصیتى لایقتر ازاین نابغه جوان که تازه از خراسان رسیده بود پیدا نمى شد. در سال ٤٨٤ هجرى قمرى ، غزالى با شکوه و جلال تمام وارد بغداد شد و بر کرسى ریاست دانشگاه (نظامیه ) تکیه زد.

عالیترین مقامات علمى و روحانى آن روز همان بود که غزالى بدان رسید. بزرگترین دانشمند زمان و عالیترین مرجع دین به شمار مى رفت . در مسائل بزرگ سیاسى روز مداخله مى کرد. خلیفه وقت ، المقتدر باللّه و بعد از او المستظهر باللّه ، براى وى احترام زیادى قائل بودند. همچنین پادشاه بزرگ ایران ملکشاه سلجوقى و وزیر دانشمند و مقتدر وى خواجه نظام الملک طوسى ، نسبت به او ارادت مى ورزیدند و کمال احترام را مرعى مى داشتند، غزالى به نقطه اوج ترقیات خود رسیده بود و دیگر مقامى براى مثل او باقى نمانده بود که احراز نکرده باشد، ولى در همان حال که بر عرش سیادت علمى و روحانى جلوس کرده بود و دیگران غبطه مقام او را مى خوردند از درون روح وى شعله اى که کم و بیش در همه دوران عمر وى سوسو مى زد، زبانه کشید که خرمن هستى و مقام و جاه و جلال وى را یکباره سوخت .

غزالى در همه دوران تحصیل خویش ، احساسى مرموز را در خود مى یافت که از او آرامش و یقین و اطمینان مى خواست ، ولى حس تفوق بر اقران و کسب نام و شهرت و افتخار مجال بروز و فعالیت زیادى به این حس ‍ نمى داد. همینکه به نقطه اوج ترقیات دنیایى خود رسید و اشباع شد، فعالیت حس کنجکاوى و حقیقتجویى وى آغاز گشت .

این مطلب بر وى روشن شد که جدلها و استدلالات وى که دیگران اقناع و ملزم مى کند، روح کنجاو و تشنه خود او را اقناع نمى کند. دانست که تعلیم و تعلم و بحث و استدلال کافى نیست . سیر و سلوک و مجاهدت و تقوا لازم است . با خود گفت از نام شراب ، مستى و از نام نان ، سیرى و از نام دوا، بهبود پیدا نمى شود. از بحث و گفتگو در باره حقیقت و سعادت نیز آرامش ‍ و یقین و اطمینان پیدا نمى شود. باید براى حقیقت ، خالص شد و این با حب جاه و شهرت و مقام سازگار نیست .

کشمکش عجیبى در درون وى پیدا شد. دردى بود که جز خود او و خداى او کسى از آن آگاه نبود. شش ماه این کشمکش به صورت جانکاهى دوام یافت و به قدرى شدت کرد که خواب و خوراک از وى سلب شد. زبانش از گفتار باز ماند. دیگر قادر به تدریس و بحث نبود. بیمار شد و در جهاز هاضمه اش اختلال پیدا شد. اطبا معاینه کردند، بیمارى روحى تشخیص ‍ دادند. راه چاره از هر طرف بسته شده بود. جز خدا و حقیقت دادرسى نبود. از خدا خواست که او را مدد کند و از این کشمکش برهاند. کار آسانى نبود، از یک طرف آن حس مرموز به شدت فعالیت مى کرد و از طرف دیگر چشم پوشیدن از آن همه جلال و عظمت و احترام و محبوبیت دشوار مى نمود. تا آنکه یک وقت احساس کرد که تمام جاه و جلالها از نظرش ساقط شد. تصمیم گرفت از جاه و مقام چشم بپوشد. از ترس ممانعت مردم اظهار نکرد و به بهانه سفر مکه از بغداد بیرون رفت ، ولى همینکه مقدارى از بغداد دور شد و مشایعت کنندگان همه برگشتند، راه خود را به سوى شام و بیت المقدس برگرداند. براى آنکه کسى او را نشناسد و مزاحم سیر درونیش ‍ نشود، در جامه درویشان درآمد. سیر آفاق و انفس را آنقدر ادامه داد تا آنچه را که مى خواست ، یعنى یقین و آرامش درونى ، پیدا کرد. ده سال مدت تفکر و خلوت و ریاضت وى طول کشید (٩٠).

٧٣ تشنه اى که مشک آبش به دوش بود اواخر تابستان بود و گرما بیداد مى کرد، خشکسالى و گرانى ، اهل مدینه را به ستوه آورده بود، فصل چیدن خرما بود. مردم تازه مى خواستند نفس راحتى بکشند که رسول اکرم به موجب خبرهاى وحشتناکى مشعر به اینکه مسلمین از جانب شمال شرقى از طرف رومیها مورد تهدید هستند فرمان بسیج عمومى داد. مردم از یک خشکسالى گذشته بودند و مى خواستند از میوه هاى تازه استفاده کنند. رها کردن میوه و سایه بعد از آن خشکسالى و در آن گرماى کشنده و راه دراز مدینه به شام را پیش گرفتن ، کار آسانى نبود. زمینه براى کارشکنى منافقین کاملاً فراهم شد.

ولى نه آن گرما و نه آن خشکسالى و نه کارشکنیهاى منافقان ، هیچکدام نتوانست مانع فراهم آمدن و حرکت کردن یک سپاه سى هزار نفرى براى مقابله با حمله احتمالى رومیان بشود.

راه صحرا را پیش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش مى بارید. مرکب و آذوقه به حد کافى نبود. خطر کمبود آذوقه و وسیله و شدت گرما کمتر از خطر دشمن نبود. بعضى از سست ایمانان در بین راه پشیمان شدند. ناگهان مردى به نام (کعب بن مالک ) برگشت و راه مدینه را پیش گرفت . اصحاب به رسول خدا گفتند: یا رسول اللّه ! کعب بن مالک برگشت .

فرمود:(ولش کنید، اگر در او خیرى باشد خداوند به زودى او را به شما برخواهد گرداند و اگر نیست خداوند شما را از شر او آسوده کرده .)

طولى نکشید که اصحاب گفتند: یا رسول اللّه ! مرارة بن ربیع نیز برگشت .

رسول اکرم فرمود:(ولش کنید اگر در او خیرى باشد خداوند به زودى او را به شما برمى گرداند و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده کرده است ).

مدتى نگذشت که باز اصحاب گفتند: یا رسول اللّه ! هلال بن امیه هم برگشت . رسول اکرم همان جمله را که در مورد آن دو نفر گفته بود تکرار کرد.

در این بین شتر ابوذر که همراه قافله مى آمد از رفتن باز ماند. ابوذر هر چه کوشش کرد که خود را به قافله برساند میسر نشد. ناگهان اصحاب متوجه شدند که ابوذر هم عقب کشیده ، گفتند: یا رسول اللّه ابوذر هم برگشت .

باز هم رسول اکرم با خونسردى فرمود:(ولش کنید، اگر در او خیرى باشد خدا او را به شما ملحق مى سازد و اگر خیرى در او نیست خدا شما را از شرّ او آسوده کرده است ).

ابوذر هر چه کوشش کرد و به شترش فشار آورد که او را به قافله برساند، ممکن نشد. از شتر پیاده شد و بارها را به دوش گرفت و پیاده به راه افتاد. آفتاب به شدت بر سر ابوذر مى تابید. از تشنگى له له مى زد. خودش را از یاد برده بود و هدفى جز رسیدن به پیغمبر و ملحق شدن به یاران نمى شناخت . همان طور که مى رفت ، در گوشه اى از آسمان ابرى دید و چنین مى نمود که در آن سمت بارانى آمده است . راه خود را به آن طرف کج کرد. به سنگى برخورد کرد که مقدار کمى آب باران در آنجا جمع شده بود. اندکى از آن چشید و از آشامیدن کامل آن صرف نظر کرد؛ زیرا به خاطرش رسید بهتر است این آب را با خود ببرم و به پیغمبر برسانم ، نکند آن حضرت تشنه باشد و آبى نداشته باشد که بیاشامد. آبها را در مشکى که همراه داشت ریخت و با سایر بارهایى که داشت به دوش کشید، با جگرى سوزان پستیها و بلندیهاى زمین را زیرپا مى گذاشت . تا از دور چشمش به سیاهى سپاه مسلمین افتاد؛ قلبش از خوشحالى طپید و به سرعت خود افزود.

از آن طرف نیز یکى از سپاهیان اسلام از دور چشمش به یک سیاهى افتاد که به سوى آنها پیش مى آمد. به رسول اکرم عرض کرد: یا رسول اللّه ! مثل اینکه مردى از دو به طرف ما مى آید.

رسول اکرم :(چه خوب است ابوذر باشد!).

سیاهى نزدیکتر رسید، مردى فریاد کرد: به خدا خودش است ، ابوذر است .

رسول اکرم :(خداوند ابوذر را بیامرزد، تنها زیست مى کند، تنها مى میرد و تنها محشور مى شود).

رسول اکرم ابوذر را استقبال کرد، اثاث را از پشت او گرفت و به زمین گذاشت . ابوذر از خستگى و تشنگى بى حال به زمین افتاد.

رسول اکرم :(آب حاضر کنید و به ابوذر بدهید که خیلى تشنه است ).

ابوذر:(آب همراه من هست ).

(آب همراه داشتى و نیاشامیدى ؟!)

(آرى پدر و مادرم به قربانت ! به سنگى برخوردم دیدم آب سرد و گوارایى است . اندکى چشیدم ، با خود گفتم از آن نمى آشامم تا حبیبم رسول خدا از آن بیاشامد) (٩١).

٧٤ لگد به افتاده عبدالملک بن مروان ، بعد از ٢١ سال حکومت استبدادى ، در سال ٨٦ هجرى از دنیا رفت . بعد از وى پسرش ولید جانشین او شد. ولید براى آنکه از نارضاییهاى مردم بکاهد، بر آن شد که در روش دستگاه خلافت و طرز معامله و رفتار با مردم تعدیلى بنماید. مخصوصا در مقام جلب رضایت مردم مدینه که یکى از دو شهر مقدس مسلمین و مرکز تابعین و باقیماندگان صحابه پیغمبر و اهل فقه و حدیث بود برآمد. از این رو هشام بن اسماعیل مخزونى پدر زن عبدالملک را که قبلاً حاکم مدینه بود و ستمها کرده بود و مردم همواره آرزوى سقوط وى را مى کردند از کار برکنار کرد.

هشام بن اسماعیل ، در ستم و توهین به اهل مدینه بیداد کرده بود. سعید بن مسیب ، محدث معروف و مورد احترام اهل مدینه را به خاطر امتناع از بیعت ، شصت تازیانه زده بود و جامه اى درشت بر وى پوشانده ، بر شترى سوارش کرده ، دور تا دور مدینه گردانده بود. به خاندان على علیه السلام و مخصوصا مهتر و سرور علویین ، امام على بن الحسین زین العابدین علیه السلام بیش از دیگران بدرفتارى کرده بود.

ولید هشام را معزول ساخت و به جاى او، عمر بن عبدالعزیز، پسر عموى جوان خود را که در میان مردم به حسن نیت و انصاف معروف بود، حاکم مدینه قرار داد. عمر براى باز شدن عقده دل مردم ، دستور داد هشام بن اسماعیل را جلو خانه مروان حکم نگاه دارند و هرکس که از هشام بدى دیده یا شنیده بیاید و تلافى کند و داد دل خود را بگیرد. مردم دسته دسته مى آمدند، دشنام و ناسزا و لعن و نفرین بود که نثار (هشام بن اسماعیل ) مى شد.

خود هشام بن اسماعیل ، بیش از همه ، نگران امام على بن الحسین و علویین بود. با خود فکر مى کرد انتقام على بن الحسین در مقابل آن همه ستمها و سب و لعنها نسبت به پدران بزرگوارش ، کمتر از کشتن نخواهد بود. ولى از آن طرف ، امام به علویین فرمود، خوى ما بر این نیست که به افتاده لگد بزنیم و از دشمن بعد از آنکه ضعیف شد انتقام بگیریم ، بلکه برعکس ، اخلاق ما این است که به افتادگان کمک و مساعدت کنیم . هنگامى که امام با جمعیت انبوه علویین ، به طرف هشام بن اسماعیل مى آمد، رنگ در چهره هشام باقى نماند. هر لحظه انتظار مرگ را مى کشید. ولى برخلاف انتظار وى ، امام طبق معمول که مسلمانى به مسلمانى مى رسد با صداى بلند فرمود:(سَلامٌ عَلَیْکُمْ) و با او مصافحه کرد و بر حال او ترحم کرده به و فرمود:(اگر کمکى از من ساخته است حاضرم ).

بعد از این جریان ، مردم مدینه نیز شماتت به او را موقوف کردند (٩٢).

٧٥ مرد ناشناس زن بیچاره ، مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان به سوى خانه اش مى رفت . مردى ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن ، چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسى همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش ‍ گرفته است . مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید:(خوب معلوم است که مردى ندارى که خودت آبکشى مى کنى ، چطور شده که بى کس مانده اى ؟).

شوهرم سرباز بود. على بن ابیطالب او را به یکى از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال .

مرد ناشناس بیش از این حرفى نزد. سر را به زیر انداخت و خداحافظى کرد و رفت ، ولى در آن روز آنى از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمى رفت . شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود،زنبیلى برداشت و مقدارى آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه دیروزى رفت و در زد.

کیستى ؟

(همان بنده خداى دیروزى هستم که مشک آب را آوردم ، حالا مقدارى غذا براى بچه ها آورده ام ).

خدازتوراضى شودوبین ما و على بن ابیطالب هم خدا خودش حکم کند!

(در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد، بعد گفت :(دلم مى خواهد ثوابى کرده باشم ، اگر اجازه بدهى ، خمیر کردن و پختن نان ، یا نگهدارى اطفال را من به عهده بگیرم ).

بسیار خوب ! ولى من بهتر مى توانم خمیر کنم و نان بپزم ، تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم .

زن رفت دنبال خمیر کردن . مرد ناشناس فورا مقدارى گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما، با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هرکدام که لقمه اى مى گذاشت مى گفت :(فرزندم ! على بن ابیطالب را حلال کن ، اگر در کار شما کوتاهى کرده است ).

خمیر آماده شد. زن صدا زد: بنده خدا همان تنور را آتش کن .

مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد. شعله هاى آتش زبانه کشید و چهره خویش را نزدیک آتش آورد و با خود مى گفت :(حرارت آتش را بچش ، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهى مى کند).

در همین حال بود که زنى از همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس ‍ را شناخت ، به زن صاحب خانه گفت :(واى به حالت ! این مرد را که کمک گرفته اى نمى شناسى ؟! این امیرالمؤمنین على بن ابیطالب است ).

زن بیچاره جلو آمد و گفت :(اى هزار خجلت و شرمسارى از براى من ، من از تو معذرت مى خواهم .)

(نه ، من از تو معذرت مى خواهم که در کار تو کوتاهى کردم ) (٩٣)

٧٦ پسر حاتم قبل از طلوع اسلام و تشکیل یافتن حکومت اسلامى ، رسم ملوک الطوایفى در میان اعراب جارى بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبردارى رؤ ساى خود عادت کرده بودند. و احیانا به آنها باج و خراج مى پرداختند. یکى از رؤ سا و ملوک الطوایف عرب ، سخاوتمند معروف ، (حاتم طائى ) بود که رئیس و زعیم (قبیله طى ) به شمار مى رفت . بعد از حاتم ، پسرش (عدى ) جانشین پدر شد، قبیله طى طاعت او را گردن نهادند. عدى سالانه یک چهارم درآمد هرکسى را به عنوان باج و مالیات مى گرفت . ریاست و زعامت عدى مصادف شد با ظهور رسول اکرم و گسترش اسلام . قبیله طى بت پرست بودند، اما خود عدى کیش نصرانى داشت و آن را از مردم خویش پوشیده مى داشت .

مردم عرب که مسلمان مى شدند و با تعلیمات آزادیبخش اسلام آشنایى پیدا مى کردند، خواه ناخواه ، از زیر بار رؤ سا که طاعت خود را بر آنها تحمیل کرده بودند آزاد مى شدند. به همین جهت عدى بن حاتم ، مانند همه اشراف و رؤ ساى دیگر عرب ، اسلام را بزرگترین خطر براى خود مى دانست و با رسول خدا دشمنى مى ورزید. اما کار از کار گذشته بود، مردم فوج فوج به اسلام مى گرویدند و کار اسلام و مسلمانى بالا گرفته بود. عدى مى دانست که روزى به سراغ او نیز خواهند آمد و بساط حکومت و آقایى او را برخواهند چید. به پیشکار مخصوص خویش که غلامى بود دستور داد گروهى شتر چاق و راهوار همیشه نزدیک خرگاه او آماده داشته باشد و هر روز اطلاع پیدا کرد سپاه اسلام نزدیک آمده اند او را خبر کند.

یک روز آن غلام آمد و گفت :(هر تصمیمى مى خواهى بگیرى بگیر که لشکریان اسلام در همین نزدیکیها هستند)

عدى دستور داد شتران را حاضر کردند، خاندان خود را بر آنها سوار کرد و از اسباب و اثاث آنچه قابل حمل بود بر شترها بار کرد و به سوى شام که مردم آنجا نیز نصرانى و هم کیش او بودند فرار کرد. اما در اثر شتابزدگى زیاد از حرکت دادن خواهرش (سفانه ) غافل ماند و او در همانجا ماند.

سپاه اسلام وقتى رسیدند که خود (عدى ) گریخته بود (سفانه ) خواهر وى را در شمار اسیران به مدینه بردند و داستان فرار عدى را براى رسول اکرم نقل کردند. در بیرون مسجد مدینه ، یک چهار دیوارى بود که دیوارهایى کوتاه داشت . اسیران را در آنجا جاى دادند. یک روز رسول اکرم از جلو آن محل مى گذشت تا وارد مسجد شود، سفانه که زنى فهمیده و زبان آور بود، از جا حرکت کرد و گفت :(پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار، خدا بر تو منت بگذارد).

رسول اکرم از وى پرسید:(سرپرست تو کیست ؟)

گفت :(عدى بن حاتم ).

فرمود:(همانکه از خدا و رسول او فرار کرده است ؟!).

رسول اکرم این جمله را گفت و بى درنگ از آنجا گذشت .

روز دیگر آمد از آنجا بگذرد باز (سفانه ) از جا حرکت کرد و عین جمله روز پیش را تکرار کرد. رسول اکرم نیز عین سخن روز پیش را به او گفت : این روز هم تقاضاى سفانه بى نتیجه ماند. روز سوم که رسول اکرم آمد از آنجا عبور کند، سفانه دیگر امید زیادى نداشت تقاضایش پذیرفته شود، تصمیم گرفت حرفى نزند اما جوانى که پشت سر پیغمبر حرکت مى کرد به او با اشاره فهماند که حرکت کند و تقاضاى خویش را تکرار نماید. سفانه حرکت کرد و مانند روزهاى پیش گفت :(پدر از سرم رفته ، سرپرستم پنهان شده ، بر من منت بگذار خدا بر تو منت بگذارد).

رسول اکرم فرمود:(بسیار خوب ، منتظرم افراد مورد اعتمادى پیدا شوند، تو را همراه آنها به میان قبلیله ات بفرستم . اگر اطلاع یافتى که همچو اشخاصى به مدینه آمده اند مرا خبر کن ).

سفانه از اشخاصى که آنجا بودند پرسید، آن شخصى که پشت سر پیغمبر حرکت مى کرد و به من اشاره کرد حرکت کنم و تقاضاى خویش را تجدید نمایم کى است ؟ گفتند او (على بن ابیطالب ) است .

پس از چندى سفانه به پیغمبر خبر داد که گروهى مورد اعتماد از قبیله ما به مدینه آمده اند، مرا همراه اینها بفرست . رسول اکرم جامه اى نو و مبلغى خرجى و یک مرکب به او داد و او همراه آن جمعیت حرکت کرد و به شام نزد برادرش رفت تا چشم سفانه به عدى افتاد زبان به ملامت گشود و گفت :(تو زن و فرزند خویش را بردى و مرا که یادگار پدرت بودم فراموش ‍ کردى ؟!).

عدى از وى معذرت خواست . و چون سفانه زن فهمیده اى بود، عدى در کار خود با وى مشورت کرد، به او گفت :(به نظر تو که محمد را از نزدیک دیده اى صلاح من در چیست ؟ آیا بروم نزد او و به او ملحق شوم یا همچنان از او کناره گیرى کنم ).

سفانه گفت :(به عقیده من ، خوب است به او ملحق شوى ، اگر او واقعا پیغمبر خداست زهى سعادت و شرافت براى تو و اگر هم پیغمبر نیست و سر ملک دارى دارد، باز هم تو در آنجا که از یمن زیاد دور نیست ، با شخصیتى که در میان مردم یمن دارى ، خوار نخواهى شد و عزت و شوکت خود را از دست نخواهى داد).

عدى این نظر را پسندید. تصمیم گرفت به مدینه برود و ضمنا در کار پیغمبر باریک بینى کند و ببیند آیا واقعا او پیغمبر خداست تا مانند یکى از امت از او پیروى کند، یا مردى است دنیاطلب و سر پادشاهى دارد تا در حدود منافع مشترک با او همکارى و همراهى نماید.

پیغمبر در مسجد مدینه بود که عدى وارد شد و بر پیغمبر سلام کرد. رسول اکرم پرسید:(کیستى ؟).

عدى پسر حاتم طائیم .

پیغمبر او را احترام کرد و با خود به خانه برد.

در بین راه که پیغمبر و عدى مى رفتند، پیره زنى لاغر و فرتوت جلو پیغمبر را گرفت و به سؤ ال و جواب پرداخت . مدتى طول کشید و پیغمبر با مهربانى و حوصله جواب پیره زن را مى داد.

عدى با خود گفت ، این یک نشانه از اخلاق این مرد که پیغمبر است . جباران و دنیاطلبان چنین خلق و خوى ندارند که جواب پیره زنى مفلوک را این قدر با مهربانى و حوصله بدهند.

همینکه عدى وارد خانه پیغمبر شد، بساط زندگى پیغمبر را خیلى ساده و بى پیرایه یافت . آنجا فقط یک تشک بود که معلوم بود پیغمبر روى آن مى نشیند. پیغمبران آن را براى عدى انداخت . عدى هر چه اصرار کرد که خود پیغمبر روى آن بنشیند پیغمبر قبول نکرد. عدى روى تشک نشست و پیغمبر روى زمین . عدى با خود گفت این نشانه دوم از اخلاق این مرد که از نوع اخلاق پیغمبران است نه پادشاهان .

پیغمبر رو کرد به عدى و فرمود:(مگر مذهب تو مذهب رکوسى نبود) (٩٤)

چرا.

(پس چرا و به چه مجوز، یک چهارم درآمد مردم را مى گرفتى ؟ در دین تو که این کار روا نیست ).

عدى که مذهب خود را از همه حتى نزدیکترین خویشاوندانش پنهان داشته بود، از سخن پیغمبر سخت در شگفت ماند. با خود گفت این نشانه سوم از این مرد که پیغمبر است .

سپس پیغمبر به عدى فرمود:(تو به فقر و ضعف بنیه مالى امروز مسلمانان نگاه مى کنى و مى بینى مسلمانان برخلاف سایر ملل فقیرند، دیگر اینکه مى بینى امروز انبوه دشمنان بر آنها احاطه کرده و حتى بر جان و مال خود ایمن نیستند دیگر اینکه مى بینى حکومت و قدرت در دست دیگران است ، به خدا قسم ! طولى نخواهد کشید که این قدر ثروت به دست مسلمانان برسد که فقیرى در میان آنها پیدا نشود. به خدا قسم آنچنان دشمنانشان سرکوب شوند و آنچنان امنیت کامل برقرار گردد که یک زن بتواند از عراق تا حجاز به تنهایى سفر کند و کسى مزاحم وى نگردد. به خدا قسم نزدیک است زمانى که کاخهاى سفید بابل در اختیار مسلمانان قرار مى گیرد).

عدى از روى کمال عقیده و خلوص نیت ، اسلام آورد و تا آخر عمر به اسلام وفادار ماند. سالها بعد از پیغمبراکرم زنده بود. او سخنان پیغمبر را که در اولین برخورد به او فرموده بود و پیش بینیهایى که براى آینده مسلمانان کرده بود، همیشه به یاد داشت و فراموش نمى کرد و مى گفت :

(به خدا قسم ! نمردم و دیدم که کاخهاى سفید بابل به دست مسلمانان فتح شد. امنیت چنان برقرار شد که یک زن به تنهایى مى توانست از عراق تا حجاز سفر کند بدون آنکه مزاحمتى ببیند. به خدا قسم ! اطمینان دارم که زمانى خواهد رسید فقیرى در میان مسلمانان پیدا نشود) (٩٥).

٧٧ امتحان هوش تا آخر هیچیک از شاگردان نتوانست به سؤ الى که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستى بدهد. ههرکس جوابى داد و هیچکدام مورد پسند واقع نشد. سؤ الى که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود:(در میان دستگیره هاى ایمان کدامیک از همه محکمتر است ؟).

یکى از اصحاب :(نماز). رسول اکرم :(نه ). دیگرى :(زکات ). رسول اکرم :(نه ). سومى :(روزه ). رسول اکرم :(نه ). چهارمى :(حج و عمره ). رسول اکرم :(نه ). پنجمى :(جهاد). رسول اکرم :(نه ).

عاقبت جوابى که مورد قبول واقع شود از میان جمع حاضر داده نشد، خود حضرت فرمود:(تمامى اینهایى که نام بردید کارهاى بزرگ و با فضیلتى است ، ولى هیچکدام از اینها آنکه من پرسیدم نیست . محکمترین دستگیره هاى ایمان دوست داشتن به خاطر خدا و دشمن داشتن به خاطر خداست ) (٩٦).

٧٨ جویبر و ذلفا (چقدر خوب بود زن مى گرفتى و خانواده تشکیل مى دادى و به این زندگى انفرادى خاتمه مى دادى تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در کار دنیا و آخرت ، کمک تو باشد).

یا رسول اللّه ! نه مال دارم و نه جمال ، نه حسب دارم و نه نسب ، چه کسى به من زن مى دهد؟ و کدام زن رغبت مى کند که همسر مردى فقیر و کوتاه قد و سیاهپوست و بدشکل مانند من بشود.

(اى جویبر! خداوند به وسیله اسلام ارزش افراد و اشخاص را عوض کرد. بسیارى از اشخاص در دوره جاهلیت محترم بودند و اسلام آنها را پایین آورد. بسیارى از اشخاص در جاهلیت خوار و بى مقدار بودند و اسلام قدر و منزلت آنها را بالا برد. خداوند به وسیله اسلام تخوتهاى جاهلیت و افتخار به نسب و فامیل را منسوخ کرد. اکنون همه مردم از سفید و سیاه قرشى و غیر قرشى ، عربى و عجمى در یک درجه اند. هیچکس بر دیگرى برترى ندارد مگر به وسیله تقوا و طاعت . من در میان مسلمانان فقط کسى را از تو بالاتر مى دانم که تقوا و عملش از تو بهتر باشد. اکنون به آنچه دستور مى دهم عمل کن ).

اینها کلماتى بود که در یکى از روزها که رسول اکرم به ملاقات (اصحاب صفه ) آمده بود، میان او و (جویبر) رد و بدل شد.

(جویبر) از اهل یمامه بود. در همانجا بود که شهرت و آوازه اسلام و ظهور پیغمبر خاتم را شنید. او هر چند تنگ دست و سیاه و کوتاه قد بود اما باهوش و حق طلب و با اراده بود. بعد از شنیدن آوازه اسلام ، یکسره به مدینه آمد تا از نزدیک ، جریان را ببیند.

طولى نکشید که اسلام آورد و در سلک مسلمانان درآمد، اما چون نه پولى داشت و نه منزلى و نه آشنایى ، موقتا به دستور رسول اکرم در مسجد به سر مى برد. تدریجا در میان کسان دیگرى که مسلمان مى شدند و در مدینه مى ماندند، افراد دیگر هم یافت شدند که آنها نیز مانند (جویبر) فقیر و تنگدست بودند و به دستور پیغمبر در مسجد به سر مى بردند. تا آنکه به پیغمبر وحى شد مسجد جاى سکونت نیست ، اینها باید در خارج مسجد منزل کنند.

رسول خدا نقطه اى در خارج از مسجد در نظر گرفت و سایبانى در آنجا ساخت و آن عده را به زیر آن سایبان منتقل کرد. آنجا را (صفه ) مى نامیدند و ساکنین آنجا که هم فقیر بودند و هم غریب ، (اصحاب صفه ) خوانده مى شدند. رسول خدا و اصحاب ، به احوال و زندگى آنها رسیدگى مى کردند.

یک روز رسول خدا به سراغ این دسته آمده بود. در آن میان چشمش به جویبر افتاد، به فکر رفت که جویبر را از این وضع خارج کند، و به زندگى او سر و سامانى بدهد. اما چیزى که هرگز به خاطر جویبر نمى گذشت با اطلاعى که از وضع خودش داشت این بود که روزى صاحب زن و خانه و سر و سامان بشود. این بود که تا رسول خدا به او پیشنهاد ازدواج کرد، با تعجب جواب داد مگر ممکن است کسى به زناشویى با من تن بدهد. ولى رسول خدا زود او را از اشتباه خودش خارج ساخت و تغییر وضع اجتماعى که در اثر اسلام پیدا شده بود، به او گوشزد فرمود.

رسول خدا پس از آنکه جویبر را از اشتباه بیرون آورد و او را به زندگى ، مطمئن و امیدوار ساخت ، دستور داد یکسره به خانه (زیاد بن لبید انصارى ) برود و دخترش (ذلفا) را براى خود خواستگارى کند.

(زیاد بن لبید) از ثروتمندان و محترمین اهل مدینه بود. افراد قبیله وى احترام زیادى برایش قائل بودند. هنگامى که جویبر وارد خانه زیاد شد، گروهى از بستگان و افراد قبیله لبید در آنجا جمع بودند.

جویبر پس از نشستن مکثى کرد و سپس سر را بلند کرد و به زیاد گفت :(من از طرف پیغمبر پیامى براى تو دارم ، محرمانه بگویم یا علنى ؟).

پیام پیغمبر براى من افتخار است ، البته علنى بگو.

(پیغمبر مرا فرستاده که دخترت ذلفا را براى خودم خواستگارى کنم ).

پیغمبر خودش این موضوع را به تو فرمود؟!

(من که از پیش خود حرفى نمى زنم ، همه مرا مى شناسند، اهل دروغ نیستم ).

عجیب است ، رسم ما نیست دختر خود را جز به همشاءنهاى خود از قبیله خودمان بدهیم . تو برو، من خودم به حضور پیغمبر خواهم آمد و در این موضوع با خود ایشان مذاکره خواهم کرد.

جویبر از جا حرکت کرد و از خانه بیرون رفت ، اما همان طور که مى رفت با خودش مى گفت :(به خدا قسم آنچه قرآن تعلیم داده است و آن چیزى که نبوت محمد براى آن است غیر این چیزى است که زیاد مى گوید).

هرکس نزدیک بود این سخنان را که جویبر با خود زیر لب زمزمه مى کرد مى شنید.

ذلفا دختر زیباى لبید که به جمال و زیبایى معروف بود، سخنان جویبر را شنید، آمد پیش پدر تا از ماجرا آگاه شود.

بابا! این مرد که همین الا ن خانه بیرون رفت با خودش چه زمزمه مى کرد و مقصودش چه بود؟

این مرد به خواستگارى تو آمده بود و ادعا مى کرد پیغمبر او را فرستاده است .

نکند واقعا پیغمبر او را فرستاده باشد و رد کردن تو او را تمرد امر پیغمبر محسوب گردد.

به عقیده تو، من چه کنم ؟

به عقیده من ، زود او را قبل از آنکه به حضور پیغمبر برسد به خانه برگردان و خودت برو به حضور پیغمبر و تحقیق کن قضیه چه بوده است .

زیاد، جویبر را با احترام به خانه برگردانید و خودش به حضور پیغمبر شتافت . همینکه آن حضرت را دید عرض کرد: یا رسول اللّه ! جویبر به خانه ما آمد و همچو پیغامى از طرف شما آورد، مى خواهم عرض کنم رسم و عادت جارى ما این است که دختران خود را فقط به همشاءنهاى خودمان از اهل قبیله که همه انصار و یاران شما هستند بدهیم !

(اى زیاد! جویبر مؤمن است ، آن شاءنیتها که تو گمان مى کنى امروز از میان رفته است . مرد مؤمن هم شاءن زن مؤمنه است ).

زیاد به خانه برگشت و یکسره به سراغ دخترش ذلفا رفت و ماجرا را نقل کرد

به عقیده من پیشنهاد رسول خدا را رد نکن ، مطلب مربوط به من است ، جویبر هر چى هست من باید راضى باشم ، چون رسول خدا به این امر راضى است من هم راضى هستم .

زیاد، ذلفا را به عقد جویبر درآورد. مهر او را از مال خودش تعیین کرد. جهاز خوبى براى عروس تهیه دید. از جویبر پرسیدند: آیا خانه اى در نظر گرفته اى که عروس را به آن خانه ببرى ؟

من چیزى که فکر نمى کردم این بود که روزى داراى زن و زندگى بشوم . پیغمبر ناگهان آمد و به من چنین و چنان گفت و مرا به خانه زیاد فرستاد.

زیاد از مال خود خانه و اثاث کامل فراهم کرد، به علاوه دو جامه مناسب براى داماد آماده کرد، عروس را با آرایش و عطر و زیور کامل به آن خانه منتقل کردند. شب تاریک شد، جویبر نمى دانست خانه اى که براى او در نظر گرفته شده کجاست ، جویبر به آن خانه و حجله راهنمایى شد، همینکه چشمش به آن خانه و آن همه لوازم و عروس آن چنان زیبا افتاد، گذشته به یادش آمد. با خود اندیشید که من مردى فقیر و غریب وارد این شهر شدم . هیچ چیز نداشتم ، نه مال و نه جمال و نه نسب و نه فامیل ، خداوند به وسیله اسلام این همه نعمت برایم فراهم کرد. این اسلام است که این چنین تحولى در مردم به وجود آورده که فکرش را هم نمى شد کرد. من چقدر باید خدا را شکر کنم .

همان وقت حالت رضایت و شکرگزارى به درگاه ایزد متعال در وى پیدا شد، به گوشه اى از اطاق رفت و به تلاوت قرآن و عبادت پرداخت . یک وقت به خود آمد که نداى اذان صبح به گوشش رسید. آن روز را شکرانه نیت روزه کرد. وقتى که زنان به سراغ (ذلفا) رفتند وى را بکر و دست نخورده یافتند. معلوم شد جویبر اصلاً به نزدیک ذلفا نیامده است . قضیه را از زیاد پنهان نگاهداشتند.

دو شبانه روز دیگر به همین منوال گذشت . جویبر روزها روزه مى گرفت و شبها به عبادت و تلاوت مى پرداخت . کم کم این فکر براى خانواده عروس ‍ پیدا شد که شاید جویبر ناتوانى جنسى دارد و احتیاج به زن در او نیست . ناچار مطلب را با خود زیاد در میان گذاشتند. زیاد قضیه را به اطلاع پیغمبراکرم رسانید. پیغمبراکرم جویبر را طلبید و به او فرمود:(مگر در تو میل به زن وجود ندارد؟!).

از قضا این میل در من شدید است .

(پس چرا تا کنون نزد عروس نرفته اى ؟).

یا رسول اللّه ! وقتى که وارد آن خانه شدم و خود را در میان آن همه نعمت دیدم . در اندیشه فرو رفتم که خداوند به این بنده ناقابل چقدر عنایت فرموده ، حالت شکر و عبادت در من پیدا شد. لازم دانستم قبل از هر چیزى خداى خود را شکرانه عبادت کنم . از امشب نزد همسرم خواهم رفت .

رسول خدا عین جریان را به اطلاع زیاد بن لبید رسانید. جویبر و ذلفا با هم عروسى کردند و با هم به خوشى به سر مى بردند. جهادى پیش آمد. جویبر با همان نشاطى که مخصوص مردان با ایمان است زیر پرچم اسلام در آن جهاد شرکت کرد و شهید شد. بعد از شهادت جویبر، هیچ زنى به اندازه ذلفا خواستگار نداشت و براى هیچ زنى به اندازه ذلفا حاضر نبودند پول خرج کنند (٩٧).

داستان راستان جلد اول و دوم

٧٩ یک اندرز مردى با اصرار بسیار از رسول اکرم یک جمله به عنوان اندرز خواست . رسول اکرم به او فرمود:(اگر بگویم به کار مى بندى ؟)

بلى یا رسول اللّه !

(اگر بگویم به کار مى بندى ؟).

بلى یا رسول اللّه !

(اگر بگویم به کار مى بندى ؟).

بلى یا رسول اللّه !

رسول اکرم بعد از اینکه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهمیت مطلبى که مى خواهد بگوید کرد، به او فرمود:(هرگاه تصمیم به کارى گرفتى ، اول در اثر و نتیجه و عاقبت آن کار فکر کن و بیندیش ؛ اگر دیدى نتیجه و عاقبتش ‍ صحیح است آن را دنبال کن و اگر عاقبتش گمراهى و تباهى است از تصمیم خود صرف نظر کن ) (٩٨).

٨٠ تصمیم ناگهانى وقتى که به هارون الرشید خبر دادند که صفوان (کاروانچى )، کاروان شتر را یکجا فروخته است و بنابراین براى حمل خیمه و خرگاه خلیفه در سفر حج باید فکر دیگرى کرد، سخت در شگفت ماند. در اندیشه فرو رفت که فروختن تمام کاروان شتر، خصوصا پس از آنکه با خلیفه قرار داد بسته است که حمل و نقل وسایل و اسباب سفر حج را به عهده بگیرد، عادى نیست ، بعید نیست فروختن شتران با موضوع قرارداد با ما بستگى داشته باشد. صفوان را طلبید و به او گفت : شنیده ام کاروان شتر را یکجا فروخته اى ؟

بلى یا امیرالمؤمنین !

چرا؟

پیر و از کار مانده شده ام ، خودم که از عهده برنمى آیم ، بچه ها هم درست در فکر نیستند، دیدم بهتر است که بفروشم .

راستش را بگو چرا فروختى ؟

همین بود که به عرض رساندم .

اما من مى دانم چرا فروختى ؟ حتما موسى بن جعفر از موضوع قراردادى که براى حمل و نقل اسباب و اثاث ما بستى آگاه شده و تو را از این کار منع کرده ، او به تو دستور داده شتران را بفروشى . علت تصمیم ناگهانى تو این است .

هارون آنگاه با لحنى خشونت آمیز و آهنگى خشم آلود گفت : صفوان ! اگر سوابق و دوستیهاى قدیم نبود، سرت را از روى تنه ات برمى داشتم .

هارون خوب حدس زده بود. صفوان هرچند از نزدیکان دستگاه خلیفه به شمار مى رفت و سوابق زیادى در دستگاه خلافت خصوصا با شخص ‍ خلیفه داشت . اما او از اخلاص کیشان و پیروان و شیعیان اهل بیت بود. صفوان پس از آنکه پیمان حمل و نقل اسباب سفر حج را با هارون بست ، روزى با امام موسى بن جعفر علیه السلام برخورد کرد، امام به او فرمود:(صفوان همه چیز تو خوب است جز یک چیز).

آن یک چیز چیست یا ابن رسول اللّه ؟!

(اینکه شترانت را به این مرد کرایه داده اى !).

یا ابن رسول اللّه ! من براى سفر حرامى کرایه نداده ام . هارون عازم حج است ، براى سفر حج کرایه داده ام . به علاوه خودم همراه نخواهم رفت ، بعضى از کسان و غلامان خود را همراه مى فرستم .

(صفوان ! یک چیز از تو سؤ ال مى کنم ).

بفرمایید یا ابن رسول اللّه !

(تو شتران خود را به او کرایه داده اى که آخر کار کرایه بگیرى . او شتران تو را خواهد برد و تو هم اجرت مقرر را از او طلبکار خواهى شد، این طور نیست ؟).

چرا یا ابن رسول اللّه !

(آیا آن وقت تو دوست ندارى که هارون لااقل این قدر زنده بماند که طلب تو را بدهد؟!).

چرا یا ابن رسول اللّه !

(هرکس به هر عنوان دوست داشته باشد ستمگران باقى بمانند، جزء آنها محسوب خواهد شد. و معلوم است هرکس جزء ستمگران محسوب گردد، در آتش خواهد رفت ).

بعد از این جریان بود که صفوان تصمیم گرفت یکجا کاروان شتر را بفروشد، هرچند خودش حدس مى زد ممکن است این کار را به قیمت جانش تمام شود. (٩٩)

٨١ پول با برکت على بن ابیطالب ، از طرف پیغمبراکرم ، ماءمور شد به بازار برود و پیراهنى براى پیغمبر بخرد. رفت و پیراهنى به دوازده درهم خرید و آورد. رسول اکرم پرسید:(این را به چه مبلغ خریدى ؟).

(به دوازده درهم ).

(این را چندان دوست ندارم ، پیراهنى ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟).

(نمى دانم یا رسول اللّه !).

(برو ببین حاضر مى شود پس بگیرد؟).

على پیراهن را با خود برداشت و به بازار برگشت . بفروشنده فرمود:(پیغمبر خدا، پیراهنى ارزانتر از این مى خواهد، آیا حاضرى پول ما را بدهى و این پیراهن را پس بگیرى ؟).

فروشنده قبول کرد و على پول را گرفت و نزد پیغمبر آورد. آنگاه رسول اکرم و على با هم به طرف بازار راه افتادند؛ در بین راه چشم پیغمبر به کنیزکى افتاد که گریه مى کرد. پیغمبر نزدیک رفت و از کنیزک پرسید:(چرا گریه مى کنى ؟).

اهل خانه به من چهار درهم دادند و مرا براى خرید به بازار فرستادند؛ نمى دانم چطور شد پولها گم شد. اکنون جراءت نمى کنم به خانه برگردم .

رسول اکرم چهار درهم از آن دوازده درهم را به کنیزک داد و فرمود:(هرچه مى خواستى بخرى بخر و به خانه برگرد.) و خودش به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خرید و پوشید.

در مراجعت برهنه اى را دید، جامه را از تن کند و به او داد. دو مرتبه به بازار رفت و جامه اى دیگر به چهار درهم خرید و پوشید و به طرف خانه راه افتاد.

در بین راه باز همان کنیزک را دید که حیران و نگران و اندوهناک نشسته است ، فرمود:(چرا به خانه نرفتى ؟).

(یا رسول اللّه ! خیلى دیر شده مى ترسم مرا بزنند که چرا این قدر دیر کردى .

(بیا با هم برویم ، خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مى کنم که مزاحم تو نشوند).

رسول اکرم به اتفاق کنیزک راه افتاد همین که به پشت در خانه رسیدند کنیزک گفت :(همین خانه است ) رسول اکرم از پشت در با آواز بلند گفت :(اى اهل خانه سلام علیکم ).

جوابى شنیده نشد. بار دوم سلام کرد، جوابى نیامد. سومین بار سلام کرد، جواب دادند:(اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا رَسُولَ اللّهِ وَرَحْمَةُاللّهِ وَبَرکاتُهُ).

(چرا اول جواب ندادید؟ آیا آواز ما را نمى شنیدید؟).

چرا همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم که شمایید.

(پس علت تاءخیر چه بود؟).

یا رسول اللّه ! خوشمان مى آمد سلام شما را مکرر بشنویم ، سلام شما براى خانه ما فیض و برکت و سلامت است .

(این کنیزک شما دیر کرده ، من اینجا آمدم از شما خواهش کنم او را مؤ اخذه نکنید).

یا رسول اللّه ! به خاطر مقدم گرامى شما، این کنیز از همین ساعت آزاد است .

پیامبر گفت :

(خدا را شکر! چه دوازده درهم پربرکتى بود، دو برهنه را پوشانید و یک برده را آزاد کرد) (١٠٠)

٨٢ گرانى ارزاق نرخ گندم و نان روز به روز در مدینه بالا مى رفت . نگرانى و وحشت بر همه مردم مستولى شده بود. آن کس که آذوقه سال را تهیه نکرده بود در تلاش ‍ بود که تهیه کند و آن کس که تهیه کرده بود مواظب بود آن را حفظ کند. در این میان مردمى هم بودند که به واسطه تنگدستى مجبور بودند روز به روز آذوقه خود را از بازار بخرند.

امام صادق علیه السلام از (معتب ) وکیل خرج خانه خود پرسید:(ما امسال در خانه گندم داریم ؟).

بلى یا ابن رسول اللّه ! به قدرى که چندین ماه را کفایت کند گندم ذخیر داریم .

(آنها را به بازار ببر و در اختیار مردم بگذار و بفروش ).

یا ابن رسول اللّه ! گندم در مدینه نایاب است ، اگر اینها را بفروشیم دیگر خریدن گندم براى ما میسر نخواهد شد.

(همین است که گفتم ، همه را در اختیار مردم بگذار و بفروش ).

معتب دستور امام را اطاعت کرد، گندمها را فروخت و نتیجه را گزارش ‍ داد.

امام به او دستور داد:(بعد از این نان خانه مرا روز به روز از بازار بخر. نان خانه من نباید با نانى که در حال حاضر توده مردم مصرف مى کنند تفاوت داشته باشد. نان خانه من باید بعد از این نیمى گندم باشد و نیمى جو. من بحمداللّه توانایى دارم که تا آخر سال خانه خود را با نان گندم به بهترین وجهى اداره کنم ، ولى این کار را نمى کنم تا در پیشگاه الهى مسئله (اندازه گیرى معیشت ) را رعایت کرده باشم ) (١٠١)

٨٣ قرق حمام راه و روش جبارانه خلفاى اموى و بعد از آنها خلفاى عباسى ، در سایر طبقات مردم اثر کرده بود. مردم تدریجا راه و رسمى که اسلام براى زندگى و معاشرت معین کرده بود از یاد مى بردند، سیرت و رفتار ساده و برادرانه رسول اکرم و على مرتضى و نیکان صحابه از خاطرها محو مى شد. مردم آنچنان به راه و روش جبارانه خلفا خو گرفته بودند که کم کم احساس زشتى هم نسبت به آن نمى کردند.

امام صادق علیه السلام روزى خواست به حمام برود، صاحب حمام طبق سنت و عادت معمول که در مورد محترمین و شخصیتها رایج شده بود عرض کرد: اجازه بده حمام را برایت قرق کنم .

(نه لازم نیست ).

چرا؟!

(مؤمن سبکبارتر از این حرفها است ) (١٠٢).

٨٤ مضیقه بى آبى معاویة بن ابى سفیان ، در حدود شانزده سال بود که به عنوان امارت در شام حکومت مى کرد و بدون آنکه به احدى اظهار کند، مقدمات خلافت را براى خویش فراهم مى ساخت . از هر فرصتى براى منظورى که در دل داشت استفاده مى کرد. بهترین بهانه براى اینکه از حکومت مرکزى سرپیچى کند و داعیه خلافت را آشکار نماید، موضوع کشته شدن عثمان بود. او در زمان حیات عثمان ، به استغاثه هاى عثمان پاسخ مساعد نداد و تقاضاهها و استمدادهاى عثمان را نشنیده و ندیده گرفت ، اما منتظر بود عثمان کشته شود و قتل وى را بهانه کار خود قرار دهد. عثمان کشته شد و معاویه فورا در صدد بهره بردارى برآمد.

از سوى دیگر، مردم پس از قتل عثمان دور على را که به جهات مختلفى از رفتن زیر بار خلافت امتناع مى کرد گرفتند و با او بیعت کردند. على پس از آنکه دید مسؤ لیت رسما متوجه اوست ، قبول کرد و خلافت رسمیش در مدینه که مرکز و دارالخلافه آن روز بود اعلام شد. همه استانهاى کشور پهناور اسلامى آن روز اطاعتش را گردن نهادند، به استثناى شام و سوریه که در اختیار معاویه بود. معاویه از اطاعت حکومت مرکزى سرپیچى کرد و آن را متهم ساخت به این که کشندگان عثمان را پناه داده است و خود آماده اعلام استقلال شام و سوریه شد و سپاهى انبوه از شامیان فراهم کرد.

على علیه السلام بعد از فیصله دادن کار اصحاب جمل متوجه معاویه شد. نامه هایى با معاویه رد و بدل کرد، اما نامه هاى على در دل سیاه معاویه اثر نکرد. دو طرف با سپاهى انبوه به سوى یکدیگر حرکت کردند. ابوالا عور سلمى پیشاپیش لشکر معاویه با گروهى از پیشاهنگان حرکت مى کرد و مالک اشتر نخعى با گروهى از لشکریان على به عنوان پیشاهنگ و مقدمة الجیش سپاه على حرکت مى کرد. دو دسته پیشاهنگ در کنار فرات به یکدیگر رسیدند. مالک اشتر از طرف على مجاز نبود جنگ را شروع کند، اما ابوالا عور براى اینکه زهر چشمى بگیرد حمله سختى کرد. حمله او از طرف مالک و همراهانش دفع شد و شامیان سخت به عقب رانده شدند. ابوالا عور براى اینکه کار را از راه دیگر بر حریف سخت بگیرد، خود را به محل (شریعه )، یعنى آن نقطه شیبدار کنار فرات که دو طرف مى بایست از آنجا آب بردارند، رساند. نیزه داران و تیراندازان خود را ماءمور کرد تا آن نقطه را حفظ کنند و مانع ورود مالک و یارانش بشوند. طولى نکشید که خود معاویه با سپاه انبوهش رسید و از پیشدستى ابوالا عور خشنود شد. معاویه براى اطمینان بیشتر عده اى بر نفرات ابوالا عور افزود. اصحاب على در مضیقه بى آبى قرار گرفتند. شامیان عموما از پیش آمدن این فرصت خوشحال بودند و معاویه با مسرت اظهار داشت :(این اولین پیروزى است ).

تنها عمروبن العاص معاون و مشاور مخصوص معاویه این کار را مصلحت نمى دید. از آن سو على علیه السلام خودش رسید و از ماجرا آگاه شده ، نامه اى به وسیله یکى از بزرگان یارانش ، به نام صعصعه ، به معاویه نوشت و یادآور شد:

(ما آمده ایم به اینجا اما میل نداریم حتى الامکان جنگى رخ دهد و میان مسلمانان برادرکشى واقع شود. امیدواریم بتوانیم با مذاکرات اختلافات را حل کنیم ، ولى مى بینم تو و پیروانت قبل از هر چیز، اسلحه به کار برده اید، به علاوه جلوى آب را بر یاران من گرفته اید، دستور بده از این کار دست بردارند تا مذاکرات آغاز گردد. البته اگر تو به چیزى جز جنگ راضى نشوى ، من ترس و ابایى ندارم ).

این نامه به دست معاویه رسید. با مشاورین خود در اطراف این موضوع مشورت کرد. عموما نظرشان این بود: فرصت خوبى به دست آمده باید استفاده کرد به این نامه نباید ترتیب اثر داد. تنها عمروبن العاص نظر مخالف داشت ، گفت اشتباه مى کنید على و اصحابش چون در نظر ندارند در کار جنگ و خونریزى پیشدستى کنند فعلاً سکوت کرده اند و به وسیله نامه خواسته اند شما را از کارتان منصرف کنند، خیال نکنید که اگر شما به این نامه ترتیب اثر ندادید و آنها را همچنان در مضیقه بى آبى گذاشتید، آنان عقب نشینى مى کنند. آن وقت است که دست به قبضه شمشیر خواهند برد و از پاى نخواهند نشست تا شما را با رسوایى از اطراف فرات دور کنند. اما عقیده اکثریت مشاورین این بود که مضیقه بى آبى دشمن را از پاى درخواهد آورد و آنها را مجبور به هزیمت خواهد کرد. معاویه شخصا نیز با این عقیده همراه بود.

این شورا به پایان رسید، صعصعه براى جواب نامه به معاویه مراجعه کرد. معاویه که در نظر داشت از جواب دادن شانه خالى کند گفت : بعدا جواب خواهم داد. ضمنا دستور داد تا سربازان محافظ آب کاملاً مراقب باشند و مانع ورود و خروج سپاهیان على شوند.

على علیه السلام از این پیشامد که امید هرگونه حسن نیتى را در جبهه مخالف بکلى از بین مى برد و راهى براى حل مشکلات به وسیله مذاکرات باقى نمى گذاشت ، سخت ناراحت شد. راه را منحصر به اعمال زور و دست بردن به اسحله دید. در مقابل سپاه خویش آمد و خطابه اى کوتاه اما مهیج و شورانگیز، به این مضمون انشاء کرد:

(اینان ستمگرى آغاز کردند، در ستیزه را گشودند و با روش خصمانه شما را پذیره شدند. اینان مانند گرسنه اى که غذا مى طلبد، جنگ و خونریزى مى طلبند. جلوى آب آشامیدنى را بر شما گرفته اند. اکنون یکى از دو راه باید انتخاب کنید، راه سومى نیست : یا تن به ذلت و محرومیت بدهید و همچنان تشنه بمانید، یا شمشیرها را از خون پلید اینان سیراب کنید تا خودتان از آب گوارا سیراب شوید. زنده بودن این است که غالب و فاتح باشید، هرچند به بهاى مردن تمام شود. و مردن این است که مغلوب و زیردست باشید، هرچند زنده بمانید. همانا معاویه گروهى گمراه و بدبخت را گرد خویش جمع کرده و از جهالت و بى خبرى آنها استفاده مى کند تا آنجا که آن بدبختها گلوهاى خودشان را هدف تیر مرگ قرار داده اند) (١٠٣).

این خطابه مهیج ، جنبش عجیبى در سپاهیان على به وجود آورد. خونشان را به جوش آورد. آماده کارزار شدند و با یک حمله سنگین ، دشمن را تا فاصله زیادى عقب راندند و (شریعه ) را تصاحب کردند.

در این وقت عمروبن العاص که پیش بینیش به وقوع پیوسته بود، به معاویه گفت : حالا اگر على و سپاهیانش معامله به مثل کنند و با تو همان کنند که تو با آنها کردى ، چه خواهى کرد؟ آیا مى توانى بار دیگر (شریعه ) را از آنها بگیرى ؟.

معاویه گفت : به عقیده تو على اکنون با ما چگونه رفتار خواهد کرد؟

گفت : به عقیده من على معامله به مثل نخواهد کرد و ما را در مضیقه بى آبى نخواهد گذاشت . او براى چنین کارها نیامده است .

از آن سو سپاهیان على بعد از آنکه یاران معاویه را از شریعه دور کردند از على خواستند اجازه بدهد مانع آب برداشتن یاران معاویه بشوند.

فرمود:

(مانع آنها نشوید، من به اینگونه کارها که روش جاهلان است دست نمى زنم . من از این فرصت استفاده مى کنم و مذاکرات خود را با آنها بر اساس کتاب خدا آغاز مى کنم ، اگر پیشنهادها و صلاح اندیشیهاى من پذیرفته شد که چه بهتر و اگر پذیرفته نشد با آنها مى جنگم ، اما جوانمردانه ، نه از راه بستن آب به روى دشمن ، من هرگز دست به چنین کارها نخواهم زد و کسى را در مضیقه بى آبى نخواهم گذاشت ).

آن روز شام نشده بود که سپاهیان على و سپاهیان معاویه با یکدیگر مى آمدند و آب برمى داشتند و کسى متعرض سپاهیان معاویه نمى شد. (١٠٤)

٨٥ شکایت از روزگار مفضل بن قیس ، سخت در فشار زندگى واقع شده بود. فقر و تنگدستى قرض و مخارج زندگى او را آزار مى داد. یک روز در محضر امام صادق ، لب به شکایت گشود و بیچارگیهاى خود را مو به مو تشریح کرد:(فلان مبلغ قرض دارم ، نمى دانم چه جور ادا کنم ، فلان مبلغ خرج دارم و راه درآمدى ندارم ، بیچاره شدم ، متحیرم ، گیچ شده ام ، به هر در بازى مى روم به رویم بسته مى شود ...) در آخر از امام تقاضا کرد در باره اش دعایى بفرماید و از خداوند متعال بخواهد گره از کار فرو بسته او بگشاید.

امام صادق به کنیزکى که آنجا بود فرمود:(برو آن کیسه اشرفى که منصور براى ما فرستاده بیاور)

کنیزک رفت و فورا کیسه اشرفى را حاضر کرد. آنگاه به مفضل بن قیس ‍ فرمود:(در این کیسه چهارصد دینار است و کمکى است براى زندگى تو).

مقصودم از آنچه در حضور شما گفتم این نبود، مقصودم فقط خواهش دعا بود.

(بسیار خوب ! دعا هم مى کنم . اما این نکته را به تو بگویم ، هرگز سختیها و بیچارگیهاى خود را براى مردم تشریح نکن ، اولین اثرش این است که وانمود مى شود تو در میدان زندگى زمین خورده اى و از روزگار شکست یافته اى . در نظرها کوچک مى شوى ، شخصیت و احترام از میان مى رود) (١٠٥).

٨٦ عتاب استاد سید جواد عاملى ، فقیه معروف صاحب کتاب مفتاح الکرامه شب مشغول صرف شام بود که صداى در را شنید. وقتى که فهمید پیشخدمت استادش ، سید مهدى بحرالعلوم ، دم در است با عجله به طرف در دوید. پیشخدمت گفت :(حضرت استاد، شما را الا ن احضار کرده است ، شام جلو ایشان حاضر است اما دست به سفره نخواهند برد تا شما بروید).

جاى معطلى نبود. سید جواد بدون آنکه غذا را به آخر برساند، با شتاب تمام به خانه سید بحرالعلوم رفت تا چشم استاد به سید جواد افتاد، با خشم و تغیّر بى سابقه اى گفت :(سید جواد! از خدا نمى ترسى ، از خدا شرم نمى کنى ؟!).

سید جواد غرق حیرت شد که چه شده و چه حادثه اى رخ داده ، تا کنون سابقه نداشته این چنین مورد عتاب قرار بگیرد. هرچه به مغز خود فشار آورد تا علت را بفهمد ممکن نشد، ناچار پرسید:(ممکن است حضرت استاد بفرمایند تقصیر این جانب چه بوده است ؟)

استاد گفت :(هفت شبانه روز است فلان شخص همسایه ات و عائله اش ‍ گندم و برنج گیرشان نیامده ، در این مدت از بقال سر کوچه خرماى زاهدى نسیه کرده و با آن به سر برده اند. امروز که رفته است تا باز خرما بگیرد، قبل از آنکه اظهار کند، بقال گفته نسیه شما زیاد شده است . او هم بعد از شنیدن این جمله خجالت کشیده تقاضاى نسیه کند، دست خالى به خانه برگشته است . و امشب خودش و عائله اش بى شام مانده اند).

(به خدا قسم ! من از این جریان بى خبر بودم ، اگر مى دانستم به احوالش ‍ رسیدگى مى کردم ).

(همه داد و فریادهاى من براى این است که تو چرا از احوال همسایه ات بى خبر مانده اى ؟ چرا هفت شبانه روز آنها به این وضع بگذرانند و تو نفهمى ؟ اگر با خبر بودى و اقدام نمى کردى که تو اصلاً مسلمان نبودى ، یهودى بودى ).

(مى فرمایید چکنم ؟).

پیشخدمت من ! این مجمعه غذا را برمى دارد، همراه هم تا دم در منزل آن مرد بروید، دم در پیشخدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش کن که امشب با هم شام صرف کنید. این پول را هم بگیر و زیر فرش یا بوریاى خانه اش بگذار و از اینکه در باره او که همسایه تو است کوتاهى کرده اى معذرت بخواه . سینى را همانجا بگذار و برگرد. من اینجا نشسته ام و شام نخواهم خورد تا تو برگردى و خبر آن مرد مؤ من را براى من بیاورى ).

پیشخدمت سینى بزرگ غذا را که انواع غذاهاى مطبوع در آن بود برداشت و همراه سید جواد روانه شد، دم در پیشخدمت برگشت و سید جواد پس از کسب اجازه وارد شد. صاحبخانه پس از استماع معذرت خواهى سید جواد و خواهش او دست به سفره برد. لقمه اى خورد و غذا را مطبوع یافت . حس ‍ کرد که این غذا دست پخت خانه سید جواد که عرب بود نیست ، فورا از غذا دست کشید و گفت :(این غذا دست پخت عرب نیست ، بنابراین از خانه شما نیامده تا نگویى این غذا از کجاست من دست دراز نخواهم کرد).

آن مرد خوب حدس زده بود. غذا در خانه بحرالعلوم ترتیب داده شده بود. آنها ایرانى الاصل و اهل بروجرد بودند و غذا، غذاى عرب نبود. سید جواد هر چه اصرار کرد که تو غذا بخور، چکار دارى که این غذا در خانه کى ترتیب داده شده ، آن مرد قبول نکرد و گفت :(تا نگویى دست دراز نخواهم کرد).

سید جواد چاره اى ندید، ماجرا را از اول تا آخر نقل کرد. آن مرد بعد از شنیدن ماجرا غذا را تناول کرد، اما سخت در شگفت مانده بود. مى گفت :(من راز خودم را به احدى نگفته ام ، از نزدیکترین همسایگانم پنهان داشته ام ، نمى دانم سید از کجا مطلع شده است ) (١٠٦).

سر خدا که عارف سالک به کس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید؟!

٨٧ افطارى انس بن مالک ، سالها در خانه رسول خدا خدمتکار بود و تا آخرین روز حیات رسول خدا این افتخار را داشت . او بیش از هرکس دیگر، به اخلاق و عادت شخصى رسول اکرم آشنا بود. آگاه بود که رسول اکرم در خوراک و پوشاک چقدر ساده و بى تکلف زندگى مى کند. در روزهایى که روزه مى گرفت ، همه افطارى و سحرى او عبارت بود از مقدارى شیر یا شربت و مقدارى ترید ساده ، گاهى براى افطار و سحر، جداگانه ، این غذاى ساده تهیه مى شد و گاهى به یک نوبت غذا اکتفا مى کرد و با همان روزه مى گرفت .

یک شب طبق معمول ، انس بن مالک مقدارى شیر یا چیز دیگر براى افطارى رسول اکرم آماده کرد، اما رسول اکرم آن روز وقت افطار نیامد. پاسى از شب گذشت و مراجعت نفرمود. انس مطمئن شد که رسول اکرم خواهش ‍ بعضى از اصحاب را اجابت کرده و افطارى را در خانه آنان خورده است . از این رو آنچه تهیه دیده بود خودش خورد.

طولى نکشید رسول اکرم به خانه برگشت . انس از یک نفر که همراه حضرت بود پرسید:(ایشان امشب کجا افطار کردند؟)

گفت :(هنوز افطار نکرده اند. بعضى گرفتاریها پیش آمد و آمدنشان دیر شد).

انس از کار خود یک دنیا پشیمان و شرمسار شد؛ زیرا شب گذشته بود و تهیه چیزى ممکن نبود. منتظر بود رسول اکرم از او غذا بخواهد و او از کرده خود معذرت خواهى کند. اما از آن سو رسول اکرم از قرائن و احوال فهمید چه شده ، نامى از غذا نبرد و گرسته به بستر رفت . انس گفت :(رسول خدا تا زنده بود موضوع آن شب را بازگو نکرد و به روى من نیاورد) (١٠٧).

٨٨ شاگرد بزاز جوانک شاگرد بزاز، بى خبر بود که چه دامى در راهش گسترده شده . او نمى دانست این زن و زیبا و متشخص که به بهانه خرید پارچه به مغازه آنها رفت و آمد مى کند، عاشق دلباخته اوست و در قلبش طوفانى از عشق و هوس و تمنا برپاست .

یک روز همان زن به در مغازه آمد و دستور داد مقدار زیادى جنس بزازى جدا کردند، آنگاه به عذر اینکه قادر به حمل اینها نیستم . به علاوه پول همراه ندارم ، گفت :(پارچه ها را بدهید این جوان بیاورد و در خانه به من تحویل دهد و پول بگیرد).

مقدمات کار قبلاً از طرف زن فراهم شده بود، خانه از اغیار خالى بود، جز چند کنیز اهل سر، کسى در خانه نبود. محمد بن سیرین که عنفوان جوانى را طى مى کرد و از زیبایى بى بهره نبود - پارچه ها را به دوش گرفت و همراه آن زن آمد. تا به درون خانه داخل شد در از پشت بسته شد. ابن سیرین به داخل اطاقى مجلل راهنمایى گشت . او منتظر بود که خانم هرچه زودتر بیاید، جنس را تحویل بگیرد و پول را بپردازد. انتظار به طول انجامید. پس از مدتى پرده بالا رفت . خانم در حالى که خود را هفت قلم آرایش کرده بود، با هزار عشوه پا به درون اطاق گذاشت .

ابن سیرین در یک لحظه کوتاه فهمید که دامى برایش گسترده شده است . فکر کرد با موعظه و نصیحت یا با خواهش و التماس ، خانم را منصرف کند، دید خشت بر دریا زدن و بى حاصل است . خانم عشق سوزان خود را براى او شرح داد، به او گفت :(من خریدار اجناس شما نبودم ، خریدار تو بودم !)

ابن سیرین زبان به نصیحت و موعظه گشود و از خدا و قیامت سخن گفت ، در دل زن اثر نکرد. التماس و خواهش کرد، فایده نبخشید. گفت چاره اى نیست باید کام مرا برآورى . و همینکه دید ابن سیرین در عقیده خود پافشارى مى کند، او را تهدید کرد، گفت : اگر به عشق من احترام نگذارى و مرا کامیاب نسازى ، الا ن فریاد مى کشم و مى گویم این جوان نسبت به من قصد سوء دارد. آنگاه معلوم است که چه بر سر تو خواهد آمد.

موى بر بدن ابن سیرین راست شد. از طرفى ایمان و عقیده و تقوا به او فرمان مى داد که پاکدامنى خود را حفظ کن . از طرف دیگر سر باز زدن از تمناى آن زن به قیمت جان و آبرو و همه چیزش تمام مى شد. چاره اى جز اظهار تسلیم ندید. اما فکرى مثل برق از خاطرش گذشت . فکر کرد یک راه باقى است ، کارى کنم که عشق این زن تبدیل به نفرت شود و خودش از من دست بردارد. اگر بخواهم دامن تقوا را از آلودگى حفظ کنم ، باید یک لحظه آلودگى ظاهر را تحمل کنم ، به بهانه قضاى حاجت ، از اطاق بیرون رفت ، با وضع و لباس آلوده برگشت . و به طرف زن آمد. تا چشم آن زن به او افتاد، روى درهم کشید و فورا او را از منزل خارج کرد (١٠٨).

٨٩ اوضاع کواکب عبدالملک بن اعین ، برادر زرارة بن اعین با آنکه از راویان حدیث بود، به نجوم احکامى و تاءثیر اوضاع کواکب اعتقاد راسخ داشت . کتابهاى زیادى در این باب جمع کرده بود و به آنها مراجعه مى کرد. هر تصمیمى که مى خواست بگیرد و هر کارى که مى خواست بکند، اول به سراغ کتابهاى نجومى مى رفت و به محاسبه مى پرداخت تا ببیند اوضاع کواکب چه حکم مى کند.

تدریجا این کار برایش عادت شده و نوعى وسواس در او ایجاد کرده بود. به طورى که در همه کارها به نجوم مراجعه مى کرد. حس کرد که این کار امور زندگى او را فلج کرده است و روز به روز بر وسواسش افزوده مى شود و اگر این وضع ادامه پیدا کند و به سعد و نحس روزها و ساعتها و طالع نیک و بد و امثال اینها ترتیب اثر بدهد، نظم زندگیش بکلى به هم مى خورد. از طرفى هم در خود توانایى مخالفت و بى اعتنایى نمى دید. و همیشه به احوال مردمى که بى اعتنا به این امور، دنبال کار خود مى روند و به خدا توکل مى کنند و هیچ در باره این چیزها فکر نمى کنند رشک مى برد.

این مرد روزى حال خود را با امام صادق در میان گذاشت ، عرض کرد: من به این علم مبتلا شده ام و دست و پایم بسته شده و نمى توانم از آن دست بردارم .

امام صادق با تعجب از او پرسید:(تو به این چیزها معتقدى و عمل مى کنى ؟).

بلى یا ابن رسول اللّه !

(من به تو فرمان مى دهم : برو تمام آن کتابها را آتش بزن ).

فرمان امام به قلبش نیرو بخشید، رفت و تمام آنها را آتش زد و خود را راحت کرد (١٠٩).

٩٠ ستاره شناس امیرالمؤمنین على علیه السلام و سپاهیانش ، سوار بر اسبها، آهنگ حرکت به سوى نهروان داشتند. ناگهان یکى از سران اصحاب رسید و مردى را همراه خود آورد و گفت :(یا امیرالمؤمنین ! این مرد (ستاره شناس ) است و مطلبى دارد مى خواهد به عرض شما برساند.

ستاره شناس : یا امیرالمؤمنین ! در این ساعت حرکت نکنید، اندکى تاءمل کنید، بگذارید اقلاً دو سه ساعت از روز بگذرد، آنگاه حرکت کنید!!

چرا؟

چون اوضاع کواکب دلالت مى کند که هر که در این ساعت حرکت کند از دشمن شکست خواهد خورد و زیان سختى بر او و یارانش وارد خواهد شد، ولى اگر در آن ساعتى که من مى گویم حرکت کنید، ظفر خواهید یافت و به مقصود خواهید رسید!!

(این اسب من آبستن است ، آیا مى توانى بگویى کره اش نر است یا ماده ؟).

اگر بنشینم حساب کنم مى توانم .

(دروغ مى گویى ، نمى توانى ، قرآن مى گوید: هیچکس جز خدا از نهان آگاه نیست . آن خداست که مى داند چه در رحم آفریده است . محمد، رسول خدا چنین ادعایى که تو مى کنى نکرد. آیا تو ادعا دارى که بر همه جریانهاى عالم آگاهى و مى فهمى در چه ساعت خیر و در چه ساعت شرّ مى رسد. پس اگر کسى به تو با این علم کامل و اطلاع جامع اعتماد کند به خدا نیازى ندارد).

بعد به مردم خطاب فرمود:(مبادا دنبال این چیزها بروید، اینها منجر به کهانت و ادعاى غیبگویى مى شود. کاهن همردیف ساحر است و ساحر همردیف کافر و کافر در آتش است ).

آنگاه رو به آسمان کرد و چند جمله دعا مبنى بر توکل و اعتماد به خداى متعال خواند. سپس رو کرد به ستاره شناس و فرمود:(ما مخصوصا برخلاف دستور تو عمل مى کنیم و بدون درنگ همین الا ن حرکت مى کنیم ).

فورا فرمان حرکت داد و به طرف دشمن پیش رفت . در کمتر جهادى به قدر آن جهاد، پیروزى و موفقیت نصیب على علیه السلام شده بود. (١١٠)

٩١ گرهگشایى (صفوان ) در محضر امام صادق نشسته بود، ناگهان مردى از اهل مکه وارد مجلس شد و گرفتاریى که برایش پیش آمده بود شرح داد، معلوم شد موضوع کرایه اى در کار است و کار به اشکال و بن بست کشیده است . امام به صفوان دستور داد:(فورا حرکت کن و برادر ایمانى خودت را در کارش مدد کن ).

صفوان حرکت کرد و رفت و پس از توفیق در اصلاح کار و حل اشکال ، مراجعت کرد. امام سؤ ال کرد:(چطور شد؟).

خداوند اصلاح کرد.

(بدانکه همین کار به ظاهر کوچک که حاجتى از، کسى برآوردى و وقت کمى از تو گرفت ، از هفت شوط طواف دور کعبه محبوبتر و فاضلتر است ).

بعد امام صادق به گفته خود چنین ادامه داد:(مردى گرفتارى داشت و آمد حضور امام حسن و از آن حضرت استمداد کرد. امام حسن بلافاصله کفشها را پوشیده و راه افتاد. در بین راه به حسین بن على رسیدند در حالى که مشغول نماز بود. امام حسن به آن مرد گفت :(تو چطور از حسین غفلت کردى و پیش او نرفتى )

گفت :(من اول خواستم پیش او بروم و از او در کارم کمک بخواهم ، ولى چون گفتند ایشان اعتکاف کرده اند و معذورند، خدمتشان نرفتم ).

امام حسن فرمود:(اما اگر توفیق برآوردن حاجت تو برایش دست داده بود، از یک ماه اعتکاف برایش بهتر بود) (١١١)

٩٢ کدامیک عابدترند؟ یکى از اصحاب امام صادق که طبق معمول همیشه در محضر درس آن حضرت شرکت مى کرد و در مجالس رفقا حاضر مى شد و با آنها رفت و آمد مى کرد، مدتى بود که دیده نمى شد. یک روز امام صادق از اصحاب و دوستانش پرسید:(راستى فلانى کجاست که مدتى است دیده نمى شود؟).

یا ابن رسول اللّه ! اخیرا خیلى تنگدست و فقیر شده .

(پس چه مى کند؟).

هیچ ، در خانه نشسته و یکسره به عبادت پرداخته است .

(پس زندگیش از کجا اداره مى شود؟).

یکى از دوستانش عهده دار مخارج زندگى او شده .

(به خدا قسم ! این دوستش به درجاتى از او عابدتر است ) (١١٢).

٩٣ اسکندر و دیوژن همینکه اسکندر، پادشاه مقدونى ، به عنوان فرمانده و پیشواى کل یونان در لشکرکشى به ایران انتخاب شد، از همه طبقات براى تبریک نزد او مى آمدند. اما دیوگنس (دیوژن )، حکیم معروف یونانى که در کورینت به سر مى برد کمترین توجهى به او نکرد. اسکندر شخصا به دیدار او رفت . دیوژن که از حکماى کلبى یونان بود شعار این دسته قناعت و استغنا و آزادمنشى و قطع طمع بود در برابر آفتاب دراز کشیده بود. چون حس کرد جمع فراوانى به طرف او مى آیند، کمى برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش مى آید خیره کرد، اما هیچ فرقى میان اسکندر و یک فرد عادى که به سراغ او مى آمد نگذاشت و شعار استغنا و بى اعتنایى را حفظ کرد. اسکندر به او سلام کرد، سپس گفت :(اگر از من تقاضایى دارى بگو)

دیوژن گفت :(یک تقاضا بیشتر ندارم ، من از آفتاب استفاده مى کردم ، تو اکنون جلو آفتاب را گرفته اى ، کمى آن طرف تر بایست !).

این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلى حقیر و ابلهانه آمد. با خود گفتند عجب مرد ابلهى است که از چنین فرصتى استفاده نمى کند. اما اسکندر که خود را در برابر مناعت طبع و استغناى نفس دیوژن حقیر دید، سخت در اندیشه فرو رفت . پس از آنکه به راه افتاد، به همراهان خود که فیلسوف را ریشخند مى کردند گفت :(به راستى اگر اسکندر نبودم ، دلم مى خواست دیوژن باشم ) (١١٣).

٩٤ شاه و حکیم (ناصرالدین شاه ) در سفر خراسان ، به هر شهرى که وارد مى شد، طبق معمول ، تمام طبقات به استقبال و دیدنش مى رفتند. موقع حرکت از آن شهر نیز او را مشایعت مى کردند تا اینکه وارد سبزوار شد. در سبزوار نیز عموم طبقات از او استقبال و دیدن کردند، تنها کسى که به بهانه انزوا و گوشه نشینى از استقبال و دیدن امتناع کرد حکیم و فیلسوف و عارف معروف (حاج ملا هادى سبزوارى ) بود. از قضا تنها شخصیتى که شاه در نظر گرفته بود در طول راه مسافرت خراسان او را از نزدیک ببیند، همین مرد بود که تدریجا شهرت عمومى در همه ایران پیدا کرده بود و از اطراف کشور، طلاب به محضرش ‍ شتافته بودند و حوزه علمیه عظیمى در سبزوار تشکیل یافته بود.

شاه که از آن همه استقبال و دیدنها و کرنشها و تملقها خسته شده بود، تصمیم گرفت خودش به دیدن حکیم برود.

به شاه گفتند:(حکیم ، شاه و وزیر نمى شناسد)

شاه گفت :(ولى شاه ، حکیم را مى شناسد) جریان را به حکیم اطلاع دادند، تعیین وقت شد و یک روز در حدود ظهر، شاه فقط به اتفاق یک نفر پیشخدمت به خانه حکیم رفت ، خانه اى بود محقر با اسباب و لوازمى بسیار ساده . شاه ضمن صحبتها گفت :(هر نعمتى شکرى دارد، شکر نعمت علم ، تدریس و ارشاد است ، شکر نعمت مال اعانت و دستگیرى است ، شکر نعمت سلطنت هم البته انجام حوایج است ، لهذا من میل دارم شما از من چیزى بخواهید تا توفیق انجام آن را پیدا کنم ).

(من حاجتى ندارم ، چیزى هم نمى خواهم ).

(شنیده ام شمایک زمین زراعتى دارید، اجازه بدهید دستور دهم آن زمین از مالیات معاف باشد).

(دفتر مالیات دولت مضبوط است که از هر شهرى چقدر وصول شود. اساس آن با تغییرات جزئى به هم نمى خورد. اگر در این شهر از من مالیات نگیرند همان مبلغ را از دیگران زیادتر خواهند گرفت ، تا مجموعى که از سبزوار باید وصول شود تکمیل گردد. شاه راضى نشوند که تخفیف دادن به من یا معاف شدن من از مالیات ، سبب تحمیلى بر یتیمان و بیوه زنان گردد به علاوه دولت که وظیفه دارد حافظ جان و مال مردم باشد، هزینه هم دارد و باید تاءمین شود. ما با رضا و رغبت ، خودمان این مالیات را مى دهیم ).

شاه گفت :(میل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف کنم و از همان غذاى هر روز شما بخورم ، دستور بفرمایید نهار شما را بیاورند).

حکیم بدون آنکه از جا حرکت کند فریاد کرد:(غذاى مرا بیاورید) فورا آوردند، طبقى چوبین که بر روى آن چند قرص نان و چند قاشق و یک ظرف دوغ و مقدارى نمک دیده مى شد جلو شاه و حکیم گذاشتند.

حکیم به شاه گفت :(بخور که نان حلال است ، زراعت و جفتکارى آن دسترنج خودم است )

شاه یک قاشق خورد اما دید به چنین غذایى عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نیست ، از حکیم اجازه خواست که مقدارى از آن نانها را به دستمال ببندد و تیمنا و تبرکا همراه خود ببرد. پس از چند لحظه ، شاه با یک دنیا بهت و حیرت ، خانه حکیم را ترک کرد (١١٤).

داستان راستان جلد اول و دوم ٩٥ توحید مفضل مفضل بن عمر جعفى ، بعد از آنکه از انجام نماز عصر در مسجد پیغمبر فارغ شد، همانجا در نقطه اى میان منبر رسول اکرم و قبر آن حضرت نشست و کم کم یک رشته افکار، او را در خود غرق کرد، افکارش در اطراف عظمت و شخصیت عظیم و آسمانى رسول اکرم دور مى زد.

هرچه بیشتر مى اندیشید بیشتر بر اعجابش نسبت به آن حضرت مى افزود. با خود مى گفت ، با همه تعظیم و تجلیلى که از مقام والاى این شخصیت بى نظیر مى شود، درجه و منزلتش خیلى بیش از اینهاست . آنچه مردم از شرف و عظمت و فضیلت آن حضرت به آن پى برده اند، نسبت به آنچه پى نبرده اند بسیار ناچیز است .

مفضل غرق در این تفکرات بود که سر و کله ابن ابى العوجاء مادى مسلک معروف پیدا شد و آمد و در کنارى نشست . طولى نکشید یکى دیگر از همفکران و هم مسلکان ابن ابى العوجاء وارد شد و پهلوى او نشست و با هم به گفتگو پرداختند.

در آن تاریخ که آغاز دوره خلافت عباسیان بود، دوره تحول فرهنگى اسلامى بود. در آن دوره ، خود مسلمانان برخى رشته هاى علمى تاءسیس ‍ کرده بودند. نیز کتبى در رشته هاى علمى و فلسفى از زبانهاى یونانى و فارسى و هندى ترجمه کرده با مشغول ترجمه بودند. نحله ها و رشته هاى کلامى و فلسفى به وجود آمده بود. دوره دوره برخورد عقاید و آراء بود. عباسیان به آزادى عقیده تا آنجا که با سیاست برخورد نداشت احترام مى گذاشتند. دانشمندان غیر مسلمان ، حتى دهریین و مادیین که در آن وقت به نام (زنادقه ) خوانده مى شدند، آزادانه عقاید خویش را اظهار مى داشتند تا آنجا که احیانا این دسته در مسجدالحرام کنار کعبه ، یا در مسجد مدینه کنار قبر پیغمبر، دور هم جمع مى شدند و حرفهاى خود را مى زدند. ابن ابى العوجاء از این دسته بود.

در آن روز او و رفیقش هر دو، با فاصله کمى وارد مسجد پیغمبر شدند و پیش هم نشستند و به گفتگو پرداختند، اما آنچنان دور نبودند که مفضل سخنان آنها را نشنود. اتفاقا اولین سخنى که از ابن ابى العوجاء به گوش ‍ مفضل خورد، در باره همان موضوعى بود که قبلاً مفضل در آن باره فکر مى کرد، در باره رسول اکرم بود. او به رفیق خود گفت :(عجب کار این مرد (پیغمبراکرم ) بالا گرفت ، رسید به جایى که کسى از آن بالاتر نرفته !).

رفیقش گفت : نابغه بود. ادعا کرد که با مبداء کل جهان مربوط است و کارهایى عجیب و خارق العاده هم از او به ظهور رسید که عقلها را متحیر ساخت . عقلا و ادبا و فصحا و خطبا خود را در برابر او عاجز دیدند و دعوت او را پذیرفتند. بعد سایر طبقات فوج فوج به طرف او آمدند و به او ایمان آوردند. کار به آنجا کشیده که نام وى همراه با نام موسى که خود را مبعوث از طرف او مى دانست همراه شده است .

اکنون نام او به عنوان (اذان ) در همه شهرها و ده ها که دعوت او به آنجا رسیده و حتى در دریاها و صحراها و کوهستانها برده مى شود. همه جا شبانه روزى پنج نوبت گوش هرکسى فریاد (اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ) را مى شنود. در اذان نام این مرد برده مى شود، در اقامه برده مى شود، به این ترتیب هرگز فراموش نخواهد شد.

ابن ابى العوجاء گفت :(در اطراف محمد بیش از این بحث نکنیم ، من هنوز نتوانسته ام معماى شخصیت این مرد را حل کنم . بهتر است بحث را در اطراف مبداء اول و آغاز هستى که محمد پایه دین خود را بر آن گذاشت دنبال کنیم )

آنگاه ابن ابى العوجاء برخى در اطراف عقیده مادى خود مبنى بر اینکه تدبیر و تقدیرى در کار نیست . طبیعت قائم به ذات است ، ازلاً و ابدا چنین بوده و خواهد بود صحبت کرد.

همینکه سخنش به اینجا رسید، مفضل دیگر طاقت نیاورد، یکپارچه خشم و بغض شده بود، مثل توپ منفجر شده فریاد برآورد:(دشمن خدا! خالق و مدبر خود را که تو را به بهترین صورت آفریده انکار مى کنى ؟! جاى دور نرو، اندکى در خود و حیات و زندگى و مشاعر و ترکیب خودت فکر کن تا آثار و شواهد مخلوق و مصنوع بودن را دریابى ...).

ابن ابى العوجاء که مفضل را نمى شناخت ، پرسید: تو کیستى و از چه دسته اى ؟ اگر از متکلمین بیاورى اصول و مبانى کلامى با هم بحث کنیم ، اگر واقعا دلایل قوى داشته باشى ما از تو پیروى مى کنیم . و اگر اهل کلام نیستى که سخنى با تو نیست . اگر هم از اصحاب جعفر بن محمدى که او با ما این جورى حرف نمى زند، او گاهى بالاتر از این چیزها که تو شنیدى از ما مى شنود. اما هرگز دیده نشده از کوره در برود و با ما تندى کند. او هرگز عصبى نمى شود و دشنام نمى دهد. او با کمال بردبارى و متانت سخنان ما را استماع مى کند، صبر مى کند ما آنچه در دل داریم بیرون بریزیم و یک کلمه باقى نماند.

در مدتى که ما اشکالات و دلایل خود را ذکر مى کنیم ، او چنان ساکت و آرام است و با دقت گوش مى کند که ما گمان مى کنیم تسلیم فکر ما شده است . آنگاه شروع مى کند به جواب ، با مهربانى جواب ما را مى دهد، با جمله هایى کوتاه و پر مغز چنان راه را بر ما مى بندد که قدرت فرار از ما سلب مى گردد. اگر تو از اصحاب او هستى مانند او حرف بزن .

مفضل با یک دنیا ناراحتى در حالى که کله اش داغ شده بود از مسجد بیرون رفت . با خود مى گفت عجب ابتلایى براى عالم اسلام پیدا شده ، کار به جایى کشیده که زنادقه و دهرى مسلکها در مسجد پیغمبر مى نشینند و بى پروا همه چیز را انکار مى کنند. یکسره به خانه امام صادق آمد.

امام فرمود:(مفضل ! چرا اینقدر ناراحتى ؟ چه پیش آمده !).

یا ابن رسول اللّه ! الا ن در مسجد پیغمبر بودم ، یکى دو نفر از دهریین آمدند و نزدیک من نشستند، سخنانى در انکار خدا و پیغمبر از آنها شنیدم که آتش ‍ گرفتم ، چنین و چنان مى گفتند و من هم این طور جوابشان را دادم .

(غصه نخور، از فردا بیا نزد من ، یک سلسله درس توحیدى برایت شروع مى کنم . آن قدر در اطراف حکمتهاى الهى در خلقت و آفرینش ، در قسمتهاى مختلف ، در اطراف جاندار و بى جان ، پرنده و چرنده ، خوردنى و غیر خوردنى ، نباتات و غیره برایت بحث کنم که تو و هر دانشجوى حقیقتجو را کفایت کند و زنادقه و دهریین را در حیرت فرو برد. فردا صبح منتظرم ).

مفضل با یک دنیا مسرت از محضر امام صادق مرخص شد. با خود مى گفت ، این ناراحتى امروز من عجب نتیجه خوبى داشت . آن شب خواب به چشمش نیامد. هر لحظه انتظار مى کشید کى صبح بشود و به محضر امام صادق بشتابد.

به نظرش مى آمد که امشب از هر شب دیگر طولانى تر است . صبح زود خود را به در خانه امام رساند. اجازه خواست وارد شد. با اجازه امام نشست . بعد امام به طرف اطاقى که افراد خصوصى را در آنجا مى پذیرفت حرکت کرد. مفضل هم با اشاره امام از پشت سر راه افتاد. آنگاه امام که به روحیه مفضل آشنا بود فرمود:(گمان مى کنم دیشب خوابت نبرده باشد و همه اش انتظار کشیده باشى کى صبح بشود که بیایى اینجا).

بلى همین طور است که مى فرمایید.

(اى مفضل ! خداوند تقدم دارد بر همه موجودات ، اول و آخر موجودات او است ...).

یا ابن رسول اللّه ! اجازه مى دهید هرچه مى فرمایید بنویسم ، کاغذ و قلم حاضر است .

(چه مانعى دارد، بنویس ).

چهار روز متوالى ، در چهار جلسه طولانى که حداقل از صبح تا ظهر بود، امام به مفضل درس توحید القا کرد و مفضل مرتب نوشت . این نوشته ها به صورت رساله اى کامل و جامع درآمد.

کتابى که اکنون به نام (توحید مفضل ) در دست است و از جامعترین بیانها در حکمت آفرینش است ، محصول این جریان و این چهار جلسه طولانى است (١١٥).

٩٦ شتر دوانى مسلمانان به مسابقات اسب دوانى و شتردوانى و تیراندازى و امثال اینها خیلى علاقه نشان مى دادند؛ زیرا اسلام تمرین کارهایى را که دانستن و مهارت در آنها براى سربازان ضرورت دارد سنت کرده است . به علاوه خود رسول اکرم که رهبر جامعه اسلامى بود، عملاً در اینگونه مسابقات شرکت مى کرد. و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان براى یاد گرفتن فنون سربازى بود. تا وقتى که این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملاً مسلمانان را در این امور تشویق مى کردند، روح شهامت و شجاعت و سربازى در جامعه اسلام محفوظ بود. رسول اکرم گاهى اسب و گاهى شتر سوار مى شد و شخصا با مسابقه دهندگان مسابقه مى داد.

رسول اکرم شترى داشت که به دوندگى معروف بود، با هر شترى که مسابقه داده بود برنده شده بود. کم کم این فکر در برخى ساده لوحان پیدا شد که شاید این شتر، از آن جهت که به رسول اکرم تعلق دارد از همه جلو مى زند. بنابراین ، ممکن نیست در دنیا شترى پیدا شود که با این شتر برابرى کند.

تا آنکه روزى یک اعرابى بادیه نشین با شترش به مدینه آمد و مدعى شد حاضرم با شتر پیغمبر مسابقه بدهم . اصحاب پیغمبر با اطمینان کامل براى تماشاى این مسابقه جالب ، مخصوصا از آن جهت که رسول اکرم شخصا متعهد سوارى شتر خویش شد، از شهر بیرون دویدند. رسول اکرم و اعرابى روانه شدند و از نقطه اى که قرار بود مسابقه از آنجا شروع شود، شتران را به طرف تماشاچیان به حرکت درآوردند. هیجان عجیبى در تماشاچیان پیدا شده بود. اما برخلاف انتظار مردم ، شتر اعرابى شتر پیغبر را پشت سر گذاشت .

آن دسته از مسلمانان که در باره شتر پیغمبر عقاید خاصى پیدا کرده بودند، از این پیشامد بسیار ناراحت شدند. خیلى خلاف انتظارشان بود، قیافه هاشان درهم شد. رسول اکرم به آنها فرمود:(اینکه ناراحتى ندارد، شتر من از همه شتران جلو مى افتاد، به خود بالید و مغرور شد، پیش خود گفت : من بالا دست ندارم . اما سنت الهى است که روى هر دستى دستى دیگر پیدا شود و پس از هر فرازى ، نشیبى برسد و هر غرورى درهم شکسته شود).

به این ترتیب رسول اکرم ، ضمن بیان حکمتى آموزنده ، آنها را به اشتباهشان واقف ساخت (١١٦).

٩٧ نصرانى تشنه امام صادق علیه السلام راه میان مکه و مدینه را طى مى کرد. مصادف ، غلام معروف امام ، نیز همراه امام بود. در بین راه چشمشان به مردى افتاد که خود را روى تنه درختى انداخته بود. وضع عادى نبود. امام به مصادف فرمود:(به طرف این مرد برویم ، نکند تشنه باشد و از تشنگى بى حال شده باشد).

نزدیک رسیدند، امام از او پرسید:(تشنه هستى ؟).

بلى .

مصادف به دستور امام پایین آمد و به آن مرد آب داد. اما از قیافه و لباس و هیئت آن مرد معلوم بود که مسلمان نیست ، مسیحى است . پس از آنکه امام و مصادف از آنجا دور شدند، مصادف مسئله اى از امام سؤ ال کرد و آن اینکه :(آیا صدقه دادن به نصرانى جایز است ؟)

امام فرمود:(در موقع ضرورت ، مثل چنین حالى ، بلى ) (١١٧).

٩٨ مهمانان على مردى با پسرش به عنوان مهمان ، بر على علیه السلام وارد شدند، على با اکرام و احترام بسیار آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروى آنها نشست . موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف على ، حوله اى و طشتى و ابریقى براى دستشویى آورد. على آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت :(مگر چنین چیزى ممکن است که من دستهایم را بگیرم و شما بشویید).

على فرمود:(برادر تو، از سر تو است ، از تو جدا نیست ، مى خواهد عهده دار خدمت تو بشود، در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد، چرا مى خواهى مانع کار ثوابى بشوى ؟).

باز هم آن مرد امتناع کرد. آخر او را قسم داد که :(من مى خواهم به شرف خدمت برادر مؤمن نایل گردم ، مانع کار من مشو.) مهمان با حالت شرمندگى حاضر شد.

على فرمود:(خواهش مى کنم که دست خود را درست و کامل بشویى ، همان طورى که اگر قنبر مى خواست دستت را بشوید مى شستى ، خجالت و تعارف را کنار بگذار).

همینکه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد بن حنفیه گفت :(دست پسر را تو بشوى . من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوى . اگر پدر این پسر در اینجا نمى بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود من خودم دستش را مى شستم . اما خداوند دوست دارد آنجا که پدر و پسرى هر دو حاضرند، بین آنها در احترامات فرق گذاشته شود) محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست .

امام عسکرى وقتى که این داستان را نقل کرد و فرمود:(شیعه حقیقى باید این طور باشد) (١١٨).

٩٩ جذامیها در مدینه چند نفر بیمار جذامى بود. مردم با تنفر و وحشت از آنها دورى مى کردند. این بیچارگان بیش از آن اندازه که جسما از بیمارى خود رنج مى بردند، روحا از تنفر و انزجار مردم رنج مى کشیدند. و چون مى دیدند دیگران از آنها تنفر دارند خودشان با هم نشست و برخاست مى کردند.

یک روز، هنگامى که دور هم نشسته بودند غذا مى خوردند، على بن الحسین زین العابدین از آنجا عبور کرد. آنها امام را به سر سفره خود دعوت کردند. امام معذرت خواست و فرمود:(من روزه دارم ، اگر روزه نمى داشتم پایین مى آمدم . از شما تقاضا مى کنم فلان روز مهمان من باشید). این را گفت و رفت .

امام در خانه دستور داد، غذایى بسیار عالى و مطبوع پختند. مهمانان طبق وعده قبلى حاضر شدند. سفره اى محترمانه برایشان گسترده شد. آنها غذاى خود را خوردند و امام هم در کنار همان سفره غذاى خود را صرف کرد (١١٩).

١٠٠ ابن سیابه عبدالرحمن بن سیابه کوفى ، جوانى نورس بود که پدرش از دنیا رفت . مرگ پدر از یک طرف ، فقر و بیکارى از طرف دیگر، روح حساس او را رنج مى داد. روزى در خانه نشسته بود که کسى در خانه را زد. یکى از دوستان پدرش بود. به او تسلیت گفت و دلدارى داد. سپس پرسید: آیا از پدرت سرمایه اى باقى مانده است ؟

نه .

این هزار درهم را بگیر، اما بکوش که اینها را سرمایه کنى و از منافع آنها خرج کنى . این را گفت واز دم در برگشت و رفت .

عبدالرحمن خوشحال و خرم پیش مادرش رفت و کیسه پول را به او نشان داد و جریان را نقل کرد. طبق توصیه دوست پدرش به فکر کاسبى افتاد. نگذاشت به فردا بکشد. تا شب آن پول را تبدیل به کالا کرد. دکانى براى خود در نظر گرفت و مشغول کار وکسب شد. طولى نکشید که کار و کسبش ‍ بالا گرفت . حساب کرد دید، گذشته از اینکه با این سرمایه زندگى خود را اداره کرده ، مبلغ زیادى نیز بر سرمایه افزوده شده است . فکر کرد به حج برود. با مادرش مشورت کرد.

مادر گفت :(اول برو پیش همان دوست پدرت و هزار درهم او را که سرمایه برکت زندگى ما شده بده ، بعد برو به مکه ).

عبدالرحمن پیش آن مرد رفت و کیسه اى داراى هزار درهم جلو او گذاشت و گفت :(پولتان را بگیرید)

آن مرد اول خیال کرد که مبلغ پول کم بوده است و عبدالرحمن پس از چندى عین پول را به او برگردانده است ، گفت :(اگر این مبلغ کم است ، مبلغى دیگر بیفزایم ؟).

عبدالرحمن گفت :(خیر، کم نیست ، بسیار پول پربرکتى بود. و چون من اکنون از خودم داراى سرمایه اى هستم و به این مبلغ نیازمند نیستم ، آمدم ضمن اظهار تشکر از لطف شما، پولتان را رد کنم . خصوصا که الا ن عازم سفر حجم و میل داشتم پول شما خدمت خودتان باشد.

عبدالرحمن این را گفت و از آن خانه خارج شد و بار سفر حج بست .

پس از انجام مراسم حج ، به مدینه آمد، همراه جمعیت به محضر امام صادق رفت . جمعیت انبوهى در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمن که جوانى نورس بود، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤ ال و جوابهایى که از امام مى شد بود. همینکه مجلس ‍ کمى خلوت شد، امام صادق با اشاره او را نزدى طلبیده پرسید:(شما کارى دارید؟)

من عبدالرحمن پسر سیابه کوفى بجلى هستم .

(احوال پدرت چطور است ؟).

پدرم به رحمت خدا رفت .

(ایواى ! ایواى ! خدا او را رحمت کند. آیا از پدرت ارثى هم براى شما باقى ماند؟).

خیر، هیچ چیز از او باقى نماند.

(پس چطور توانستى حج کنى ؟).

قضیه از این قرار است : ما بعد از پدرمان خیلى پریشان بودیم ، مرگ پدر از یک طرف و فقر و پریشانى از طرف دیگر بر ما فشار مى آورد، تا آنکه روزى یکى از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت ، من این پول را سرمایه کنم ، همین کار را کردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم ...

همینکه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید، امام پیش از اینکه او داستان را به آخر برساند فرمود:(بگو هزار درهم دوست پدرت را چه کردى ؟).

با اشاره مادرم ، قبل از حرکت به خودش رد کردم .

(احسنت ! حالا میل دارى نصیحتى بکنم ؟!).

قربانت گردم ، البته !

(بر تو بود به راستى و درستى ، آدم راست و درست شریک مال مردم است ...) (١٢٠).

١٠١ مهمان قاضى مردى به عنوان یک مهمان عادى ، بر على علیه السلام وارد شد. روزها در خانه آن حضرت مهمان بود، اما او یک مهمان عادى نبود، چیزى در دل داشت که ابتدا اظهار نمى کرد. حقیقت این بود که این مرد، اختلاف دعوایى با شخص دیگرى داشت و منتظر بود طرف حاضر شود و دعوا در محضر على علیه السلام طرح گردد تا روزى خودش پرده برداشت و موضوع اختلاف و محاکمه را عنوان کرد.

على علیه السلام فرمود:(پس تو فعلاً طرف دعوا هستى ؟).

بلى یا امیرالمؤمنین !

(خیلى معذرت مى خواهم ، از امروز دیگر نمى توانم از تو به عنوان مهمان ، پذیرایى کنم ؛ زیرا پیغمبراکرم فرموده است : هرگاه دعوایى نزد قاضى مطرح است ، قاضى حق ندارد یکى از متخاصمین را ضیافت کند، مگر آنکه هر دو طرف با هم در مهمانى حاضر باشند) (١٢١).

١٠٢ حرف بقالها در زمانى که على بن موسى الرضا علیه السلام از طرف ماءمون به خراسان احضار شده و اجبارا با شرایط خاصى ولایت عهد ماءمون را پذیرفته بود، (زیدالنار) برادر امام نیز در خراسان بود. (زید) به واسطه داعیه اى که داشت و انقلابى که در مدینه برپا کرده بود، مورد خشم و غضب ماءمون قرار گرفته بود. اما ماءمون که آن ایام سیاستش اقتضا مى کرد حرمت و حشمت امام رضا را حفظ کند، به خاطر امام از قتل یا حبس برادرش (زید) صرف نظر کرد.

روزى در یک مجلس عام ، عده زیادى شرکت داشتند و امام رضا علیه السلام براى آنها صحبت مى کرد از آن سو زید، عده اى از اهل مجلس را متوجه خود کرده بود و براى آنها در فضیلت سادات و اولاد پیغمبر و اینکه آنان وضع استثنایى دارند، داد سخن مى داد و مرتب مى گفت :(ما خانواده چنین ، ما خانواده چنان ).

امام متوجه گفتار (زید) شد. ناگهان نگاه تند و فریاد (یا زید!) امام ، زید و همه اهل مجلس را متوجه کرد. فرمود:(اى زید! حرفهاى بقالهاى کوفه باورت آمده و مرتب تحویل مردم مى دهى ، اینها چه چیز است که به مردم مى گویى ، آن که شنیده اى خداوند ذریه فاطمه را از آتش جهنم مصون داشته است . مقصود فرزندان بلافصل فاطمه ؛ یعنى حسن و حسین و دو خواهر ایشان است . اگر مطلب این طور است که تو مى گویى و اولاد فاطمه وضع استثنایى دارند و به هر حال آنها اهل نجات و سعادتند، پس تو نزد خدا از پدرت موسى بن جعفر گرامیترى ؛ زیرا او در دنیا امر خدا را اطاعت کرد، قائِمُ الَّیْلِ وَصائِمُ النَّهار بود و تو امر خدا را عصیان مى کنى . و به قول تو هر دو، مثل هم ، اهل نجات و سعادت هستید. پس برد با تو است ؛ زیرا موسى بن جعفر عمل کرد و سعادتمند شد و تو عمل نکرده و رنج نبرده گنج بردى . على بن الحسین زین العابدین مى گفت : نیکوکار ما اهل بیت پیغمبر، دو برابر اجر دارد و بدکار ما دو برابر عذاب همان طور که قرآن درباره زنان پیغمبر تصریح کرده است زیرا آن کس از خاندان ما نیکوکارى مى کند در حقیقت دو کار کرده ، یکى اینکه مانند دیگران کار نیکى کرده ، دیگر اینکه حیثیت و احترام پیغمبر را حفظ کرده است ، آن کس هم که گناه مى کند دو گناه مرتکب شده ، یکى اینکه مانند دیگران کار بدى کرده ، دیگر اینکه آبرو و حیثیت پیغمبر را از بین برده است ).

آنگاه امام رو کرد به حسن بن موسى و شاء بغدادى که از اهل عراق بود و در آن وقت در جلسه حضور داشت و فرمود:(مردم عراق این آیه قرآن را:اِنَّهُ لَیْسَ مِنْ اَهْلِکَ اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ (١٢٢) چگونه قرائت مى کنند؟).

یا ابن رسول اللّه ! بعضى طبق معمول (اِنَّهُ عَمَلٌ غَیْرُ صالِحٍ) (١٢٣) قرائت مى کنند، اما بعضى دیگر که باور نمى کنند خداوند پسر پیغمبرى را مشمول قهر و غضب خود قرار دهد، آیه را (اِنَّهُ عَمَلُ غَیْرِ صالِحٍ) (١٢٤) قرائت مى کنند و مى گویند او در واقع از نسل نوح نبود. خداوند به او گفت : اى نوح ! او از نسل تو نیست ، اگر از نسل تو مى بود من به خاطر تو او را نجات مى دادم .

امام فرمود:(ابدا این طور نیست ، او فرزند حقیقى نوح و از نسل نوح بود؛ چون بدکار شد و امر خدا را عصیان کرد، پیوند معنویش با نوح بریده شد. به نوح گفته شد، این فرزند تو ناصالح است از این رو نمى تواند در ردیف صالحان قرار گیرد. موضوع ما خانواده نیز چنین است . اساس کار، پیوند معنوى و صلاح عمل و اطاعت امر خداست . هرکس خدا را اطاعت کند از ما اهل بیت است ، گو اینکه هیچ گونه نسبت و رابطه نسلى و جسمانى با ما نداشته باشد. و هرکس گنهکار باشد از ما نیست ، گو اینکه از اولاد حقیقى و صحیح النسب زهرا باشد. همین خود تو که با ما هیچ گونه نسبتى ندراى ، اگر نیکوکار و مطیع امر حق باشى از ما هستى ) (١٢٥).

١٠٣ پیر و کودکان پیرمردى مشغول وضو بود، اما طرز صحیح وضو گرفتن را نمى دانست . امام حسن و امام حسین علیهمالسلام که در آن هنگام طفل بودند. وضو گرفتن پیرمرد را دیدند. جاى تردید نبود، تعلیم مسائل و ارشاد جاهل واجب است ، باید وضوى صحیح را به پیرمرد یاد داد اما اگر مستقیما به او گفته شود وضوى تو صحیح نیست ، گذشته از اینکه موجب رنجش خاطر او مى شود، براى همیشه خاطره تلخى از وضو خواهد داشت . به علاوه از کجا که او این تذکر را براى خود تحقیر تلقى نکند. و یکباره روى دنده لجبازى نیفتد و هیچ وقت زیر بار نرود.

این دو طفل اندیشیدند تا به طور غیر مستقیم او را متذکر کنند. در ابتد با یکدیگر به مباحثه پرداختند و پیرمرد مى شنید.

یکى گفت :(وضوى من از وضوى تو کاملتر است ).

دیگرى گفت :(وضوى من او وضوى تو کاملتر است ).

بعد توافق کردند که در حضور پیرمرد هر دو نفر وضو بگیرند و پیرمرد حکمیت کند. طبق قرار عمل کردند و هر دو نفر وضوى صحیح و کاملى جلو چشم پیرمرد گرفتند. پیرمرد تازه متوجه شد که وضوى صحیح چگونه است . و به فراست مقصود اصلى دو طفل را دریافت و سخت تحت تاءثیر محبت بى شائبه و هوش و فطانت آنها قرار گرفت .

گفت :(وضوى شما صحیح و کامل است من پیرمرد نادان هنوز وضو ساختن را نمى دانم . به حکم محبتى که بر امت جد خود دارید، مرا متنبه ساختید، متشکرم ) (١٢٦).

١٠٤ پیام سعد ماجراى پر انقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید. مسلمانان با آنکه در آغاز کار با یک حمله سنگین و مبارزه جوانمردانه گروهى از دلاوران مشرکین قریش را به خاک افکندند و آنان را وادار به فرار کردند اما در اثر غفلت و تخلف عده اى از سربازان طولى نکشید که اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگیر شدند و گروه زیادى کشته دادند. اگر مقاومت شخص رسول اکرم و عده معدودى نبود، کار مسلمانان یکسره شده بود. اما آنها در آخر توانستند قواى خود را جمع و جور کنند و جلو شکست نهایى را بگیرند.

چیزى که بیشتر سبب شد مسلمانان روحیه خویش را ببازند، شایعه دروغى بود مبنى بر کشته شدن رسول اکرم ، این شایعه روحیه مسلمانان را ضعیف کرد و برعکس به مشرکین قریش جراءت و نیرو بخشید. ولى قریش همینکه فهمیدند این شایعه دروغ است و رسول اکرم زنده است ، همان مقدار پیروزى را مغتنم شمرده به سوى مکه حرکت کردند. مسلمانان گروهى کشته شدند و گروهى مجروح روى زمین افتاده بودند و گروه زیادى دهشتزده پراکنده شده بودند. جمعیت اندکى نیز در کنار رسول اکرم باقى مانده بود. آنها که مجروح روى زمین افتاده بودند و هم آنان که پراکنده شده فرار کرده بودند، هیچ نمى دانستند عاقبت کار به کجا کشیده و آیا رسول اکرم شخصا زنده است یا مرده ؟

در این میان مردى از مسلمانان فرارى ، از کنار یکى از مجروحین به نام (سعد بن ربیع ) که دوازده زخم کارى برداشته بود، عبور کرد و به او گفت :(از قرارى که شنیده ام پیغمبر کشته شده است !)

سعد گفت :(اما خداى محمد زنده است و هرگز نمى میرد، تو چه را معطلى و از دین خود دفاع نمى کنى ؟ وظیفه ما دفاع از شخص محمد نبود که وقتى کشته شد موضوع منتفى شده باشد، ما از دین خود دفاع کردیم و این موضوع همیشه باقى است ).

از آن سوى رسول اکرم که اصحاب خود را یارى مى کرد، ببیند کى زنده است و کى مرده ؟ کى جراحتش قابل معالجه است و کى نیست ؟ فرموده (چه کسى داوطلب مى شود اطلاع صحیحى از سعد بن ربیع براى من بیاورد؟).

یکى از انصار گفت : من حاضرم .

مرد انصارى رفت و سعد را در میان کشتگان یافت ، اما هنوز رمقى از حیات در او بود، به او گفت : پیغمبر مرا فرستاده خبر تو را برایش ببرم که زنده اى یا مرده ؟)

سعد گفت : سلام مرا به پیغمبر برسان و بگو، سعد از مردگان است ؛ زیرا چند لحظه بیشتر از زندگى او باقى نمانده است ! و بگو سعد گفت :(خداوند به تو بهترین پاداشها که سزاوار یک پیغمبر است بدهد)

آنگاه گفت ، این پیام را هم از طرف من به انصار و یاران پیغمبر ابلاغ کن ، بگو سعد مى گوید:(عذرى نزد خدا نخواهید داشت اگر به پیغمبر شما آسیبى برسد و شما جان در بدن داشته باشید).

هنوز مرد انصارى از کنار سعد بن ربیع دور نشده بود که سعد جان به جان آفرین تسلیم کرد (١٢٧)

١٠٥ دعاى مستجاب (خدایا مرا به خاندانم برنگردان !)

این جمله اى بود که (هند) زن (عمرو بن الجموح ) پس از آنکه شوهرش ‍ مسلح شد و براى شرکت در جنگ احد راه افتاد، از زبان شوهرش شنید. این اولین بار بود که عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شرکت مى کرد، تا آن وقت شرکت نکرده بود. زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت مى لنگید. و مطابق حکم صریح قرآن مجید، بر آدم کور و آدم لنگ و آدم بیمار جهاد واجب نیست (١٢٨). او هرچند خود شخصا در جهاد شرکت نمى کرد، اما چهار شیر پسر داشت که همواره در رکاب رسول اکرم حاضر بودند، و هیچکس گمان نمى کرد و انتظار نداشت که عمرو با عذر شرعى که دارد، خصوصا با فرستادن چهار پسر برومند، سلاح برگیرد و به سربازان ملحق شود.

خویشاوندان عمرو، همینکه از تصمیم وى آگاه شدند آمدند مانع شوند، گفتند:(اولاً تو شرعا معذورى ، ثانیا چهار فرزند سرباز دلاور دارى که با پیغمبر حرکت کرده اند، لزومى ندارد خودت نیز به سربازى بروى !)

گفت :(به همان دلیل که فرزندانم آرزوى سعادت ابدى و بهشت جاویدان دارند من هم دارم . عجب ! آنها بروند و به فیض شهادت نایل شوند و من در خانه پیش شما بمانم ، ابدا ممکن نیست ).

خویشاوندان عمرو از او دست برنداشتند و دائما یکى پس از دیگرى مى آمدند که او را منصرف کنند. عمرو براى خلاصى از دست آنها به خود رسول اکرم ملتجى شد:(یا رسول اللّه ! فامیل من مى خواهند مرا در خانه حبس کنند و نگذارند در جهاد در راه خدا شرکت کنم . به خدا قسم آرزو دارم با این پاى لنگ به بهشت بروم ).

(یا عمرو! آخر تو عذر شرعى دارى ، خدا تو را معذور داشته است ، بر تو جهاد واجب نیست ).

(یا رسول اللّه ! مى دانم ، در عین حال که بر من واجب نیست باز هم ...).

رسول اکرم فرمود:(مانعش نشوید، بگذارید برود، آرزوى شهادت دارد، شاید خدا نصیبش کند).

از تماشایى ترین صحنه هاى احد، صحنه مبارزه عمرو بن الجموح بود که با پاى لنگ ، خود را به قلب سپاه دشمن مى زد و فریاد مى کشید (آرزوى بهشت دارم ). یک از پسران وى نیز پشت سر پدر حرکت مى کرد. آن قدر این دو نفر مشتاقانه جنگیدند تا کشته شدند.

پس از خاتمه جنگ ، بسیارى از زنان مدینه از شهر بیرون آمدند تا از نزدیک از قضایا آگاه گردند، خصوصا که خبرهاى وحشتناکى به مدینه رسیده بود. عایشه همسر پیغمبر یکى از آن زنان بود. عایشه اندکى که از شهر بیرون رفت ، چشمش به هند زن عمرو بن الجموح افتاد در حالى که سه جنازه بر روى شترى گذاشته بود و مهار شتر را به طرف مدینه مى کشید.

عایشه پرسید: چه خبر؟

الحمدللّه ! پیغمبر سلامت است ، ایشان که سالم هستند دیگر غمى نداریم . خبر دیگر اینکه :(رَدَّاللّهُ الَّذینَ کَفَرُوا بِغَیْظِهِمْ خداوند کفار را در حالى که پر از خشم بودند برگردانید)

این جنازه ها از کیست ؟

اینها جنازه برادرم و پسرم و شوهرم است .

کجا مى برى ؟

مى برم به مدینه دفن کنم .

هند این را گفت و مهار شتر را به طرف مدینه کشید، اما شتر به زحمت پشت سر هند راه مى رفت و عاقبت خوابید.

عایشه گفت : بار حیوان سنگین است ، نمى تواند بکشد.

این طور نیست ، این شتر ما بسیار نیرومند است . معمولاً بار دو شتر را به خوبى حمل مى کند. باید علت دیگرى داشته باشد این را گفت و شتر را حرکت داد، تا خواست حیوان را به طرف مدینه ببرد دو مرتبه زانو زد و همین که روى حیوان را به طرف احد کرد دید به تندى راه افتاد.

هند دید وضع عجیبى است ، حیوان حاضر نیست به طرف مدینه برود، اما به طرف احد به آسانى و سرعت راه مى رود. با خود گفت ، شاید رمزى در کار باشد. هند در حالى که مهار شتر را مى کشید و جنازه ها بر روى حیوان بودند، یکسره به احد برگشت و به حضور پیغمبر رسید: یا رسول اللّه ! ماجراى عجیبى است ، من این جنازه ها را روى حیوان گذاشته ام که به مدینه ببرم و دفن کنم ، وقتى که این حیوان را به طرف مدینه مى خواهم ببرم از من اطاعت نمى کند، اما به طرف احد خوب مى آید، چرا؟

(آیا شوهرت وقتى که به احد مى آمد چیزى گفت ؟).

یا رسول اللّه ! پس از آنکه راه افتاد این جمله را از او شنیدم :

(خدایا! مرا بخاندانم برنگردان ).

پس همین است ، دعاى خالصانه این مرد شهید مستجاب شده است ، خداوند نمى خواهد این جنازه برگردد. در میان شما انصار کسانى یافت مى شوند که اگر خدا را به چیزى بخوانند و قسم بدهند، خداوند دعاى آنها را مستجاب مى کند، شوهر تو عمرو بن الجموح یکى از آن کسان است ).

با نظر رسول اکرم ، هر سه نفر را در همان احد دفن کردند. آنگاه رسول اکرم رو کرد به هند:(این سه نفر در آن جهان پیش هم خواهند بود).

یا رسول اللّه ! از خداوند بخواه من هم پیش آنها بروم . (١٢٩)

١٠٦ مصونیتى که لغو شد مسلمانانى که در اثر شکنجه و آزار قریش از مکه به حبشه مهاجرت کرده بودند، همه روزه انتظار خبر تازه اى از جانب مکه و مکیان داشتند. هرچند آنها و هم مسلکانشان که پرچمدار توحید و عدالت بودند نسبت به انبوه مخالفین ، یعنى طرفداران بت پرستى و ادامه نظام اجتماعى موجود، بسیار در اقلیت بودند، اما مطمئن بودند که روز به روز بر طرفداران آنها افزوده و از مخالفین آنها کاسته مى شود. و حتى نامید نبودند که تمام قریش بزودى پرده غفلت را بدرند و راه رشد و صلاح خویش را باز یابند و مانند آنان آیین بت پرستى را رها کرده راه مسلمانى پیش گیرند.

از قضا شایعه اى در آن نقطه از حبشه که آنها بودند به وجود آمد مبنى بر اینکه همه قریش تغییر عقیده و رویه داده و اسلام اختیار کرده اند. هرچند این خبر رسما تاءیید نشده بود، اما ایمان و اعتقاد و امیدوارى فراوانى که مسلمانان به گسترش و پیروزى آیین اسلام داشتن ، سبب شد تا گروهى از آنان بدون آنکه منتظر تاءیید خبر از طرف مقامات رسمى بشوند، راه مکه را پیش گیرند یکى از آنان عثمان بن مظعون ، صحابى معروف بود که فوق العاده مورد علاقه رسول اکرم و احترام همه مسلمانان بود.

عثمان بن مظعون همینکه به نزدیکیهاى مکه رسید، فهمید قضیه دروغ بوده و قریش بالعکس بر شکنجه و آزار مسلمانان افزوده اند. نه راه رفتن داشت و نه راه برگشتن ؛ زیرا حبشه راه نزدیکى نبود که به آسانى بتوان برگشت . از آن طرف وارد مکه شدن همان و تحت شکنجه قرار گرفتن همان . بالا خره یک چیز به نظرش رسید و آن اینکه از عادت جارى و معمول عرب استفاده کند و خود را در (جوار) یکى از متنفذین قریش قرار دهد.

طبق عادت عرب ، اگر کسى از دیگرى (جوار) مى خواست ، یعنى از او تقاضا مى کرد که او را پناه دهد و از او حمایت کند، آن دیگرى جوار مى داد و تا پاى جان هم از او حمایت مى کرد. براى عرب ننگ بود که کسى جوار بخواهد ولو دشمن و او جوار ندهد، یا پس از جوار دادن از او حمایت نکند. عثمان نیمه شب وارد مکه شد و یکسره به طرف خانه ولید بن مغیره مخزومى که از شخصیتهاى برجسته و ثروتمند و متنفذ قریش بود رفت و از او جوار خواست . ولید هم جوار او را پذیرفت .

روز بعد، ولید بن مغیره هنگامى که اکابر قریش در مسجدالحرام جمع بودند به مسجدالحرام آمد و عثمان بن مظعون را با خود آورد و رسما اعلام کرد که عثمان در جوار من است و از این ساعت اگر کسى متعرض او شود متعرض ‍ من شده است . قریش که جوار ولید بن مغیره را محترم مى شمردند، دیگر معترض عثمان نشدند. و او از آن ساعت (مصونیت ) پیدا کرد، آزادانه مى رفت و مى آمد و مانند یکى از قریش در مجالس و محافل آنها شرکت مى کرد.

اما در همان حال ، قریش لحظه اى از آزار و شکنجه سایر مسلمانان فروگذار نمى کردند. این جریان بر عثمان که هرگز راحت خود و رنج یاران را نمى توانست ببیند سخت گران مى آمد. روزى با خود اندیشید این مروت نیست من در پناه یک نفر مشرک آسوده باشم و برادران همفکر و همعقیده ام در زیر شکنجه و آزار باشند. از این رو نزد ولید بن مغیره آمد و گفت :(من از تو متشکرم ! تو به من پناه دادى و از من حمایت کردى ، ولى از امروز مى خواهم از جوار تو خارج شوم و به یاران خود محلق شوم . بگذار هر چه بر سر آنها مى آید بر سر من نیز بیاید).

برادرزاده جان ! شاید به تو خوش نگذشته و پناه من نتوانسته تو را محفوظ نگاه دارد.

(چرا، من از این جهت ناراضى نیستم ، من مى خواهم بعد از این جز در پناه خدا زندگى نکنم ).

حالا که این چنین تصمیم گرفته اى ، پس همان طور که روز اول ، من تو را به مسجدالحرام بردم و در مجمع عمومى قریش پناهندگى تو را اعلام کردم ، به مسجدالحرام بیا و رسما در مجمع قریش خروج خود را از پناهندگى من اعلام کن .

(بسیار خوب ! مانعى ندارد.

ولید و عثمان با هم به مسجدالحرام آمدند هنگامى که سران قریش گرد آمدند، ولید اظهار کرد: همه بدانند که عثمان آمده است تا خروج خود را از جوار من اعلام کند.

(راست مى گوید، براى همین منظور آمده ام و اضافه مى کنم که در مدتى که در جوار ولید بودم ، از من خوب حمایت کرد و از این جهت هیچگونه نارضاییى ندارم . علت خروج من از جوار او فقط این است که دوست ندارم غیر از خدا احدى را پناهگاه خودم محسوب دارم ).

به این ترتیب مدت جوار عثمان به پایان رسید و مصونیتى که تا آن ساعت داشت لغو شد. اما عثمان مانند اینکه تازه اى در زندگیش رخ نداده ، مثل روزهاى پیش در محفل قریش شرکت کرد.

از قضا در آن روز لبید بن ربیعه شاعر معروف عرب به مکه آمده بود، به قصد اینکه قصیده معروف خود را که یکى از شاهکارهاى قصاید عرب جاهلیت است و تازه به نظم آورده بوددر محفل قریش بخواند. قصیده لبید با این مصراع آغاز مى گردد:

(اَلا کُلُّ شَیْى ءٍ ما خَلاَاللّه باطِلٌ)

یعنى :(هرچیز جز خداوند باطل است ، حق مطلق ذات اقدس احدیت است ).

رسول اکرم ، در باره این مصراع فرموده است :(راسترین شعرى است که عرب سروده است ).

لبید به مجمع قریش آمد و قرار شد قصیده خویش را قرائت کند. حضار مجلس سراپا گوش شدند که شاهکار تازه لبید را بشنوند. لبید با غرور افتخارآمیزى خواندن قصیده را آغاز کرد و تا گفت :

(اَلا کُلُّ شَیْى ءٍ ما خَلاَاللّه باطِلٌ)

عثمان بن مضعون ، که در کنارى نشسته بود، مهلت نداد مصراع دوم را بخواند، به علامت تصدیق گفت :(احسنت ، راست گفتى ، حقیقت همین است ، همه چیز جز خدا باطل و بى حقیقت است ).

لبید مصراع دوم را خواند:

(وَکُلُّ نَعیمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ)

یعنى :(هر نعمتى جبرا فناپذیر و معدوم شدنى است )

فریاد عثمان بلند شد:(اما این یکى را دروغ گفتى ، همه نعمتها فنا شدنى نیست ، این فقط در باره نعمتهاى این جهان صادق است . نعمتهاى آن جهانى همه پایدار و باقى است ).

تمام جمعیت به طرف عثمان بن مظعون این مرد جسور خیره شدند. هیچکس انتظار نداشت در محفلى که از اکابر و اشراف قریش تشکیل شده و شاعرى با شخصیت مانند لبید بن ربیعه از را دورآمده تا شاهکار خود را بر قریش عرضه دارد، مردى مانند عثمان بن مظعون که تا ساعتى پیش در پناه دیگرى بود و اکنون نه تاءمین مالى دارد و نه تاءمین جانى و همه همفکران و هم مسلکانش در زیر شکنجه به سر مى برند، اینگونه جسارت بورزد و اظهار عقیده کند. جمعیت به لبید گفتند:(شعر خویش را تکرار کن ) باز تا لبید گفت :

(اَلا کُلُّ شَیْى ءٍ ما خَلاَاللّه باطِلٌ)

عثمان گفت :(راست است ، درست است !).

و چون لبید گفت :

(وَکُلُّ نَعیمٍ لا مَحالَةَ زائِلٌ)

عثمان گفت :(دروغ است ، این طور نیست ، نعمتهاى آن جهانى فناپذیر نیست ).

این دفعه خود لبید بیش از همه ناراحت شد، فریاد برآورد: اى مردم قریش ! به خدا! قسم ! سابقا مجالس شما این طور نبود، در میان شما اینگونه افراد جسور و بى ادب نبودند، چه شده که این جور اشخاص در میان شما پیدا شده اند؟

یکى از حضار مجلس ، براى اینکه از لبید دلجویى کرده باشد و او را به قرائت قصیده اش ادامه دهد، گفت : از حرف این مرد ناراحت نباش ، مرد سفیهى است ، تنها هم نیست ، یک عده سفیه دیگر هم در این شهر پیدا شده اند و با این مردم همعقیده اند. اینها از دین ما خارج شده اند. و دین دیگرى براى خود انتخاب کرده اند.

عثمان جواب تندى به گوینده این سخن داد. او هم دیگر طاقت نیاورد، از جا حرکت کرد و سیلى محکمى به چهره عثمان نواخت که یک چشمش ‍ کبود شد.

یکى از حضار مجلس گفت : عثمان ! قدر ندانستى ، در جوار خوب آدمى بودى ، اگر در جوار ولید بن مغیره باقى مانده بودى اکنون چشمت این طور نبود.

عثمان گفت :(پناه خدا مطمئنتر و محترمتر است از پناه غیر خدا هر که باشد. اما چشمم بدانکه چشم دیگرم نیز آرزومند است به افتخار نایل شود که این چشمم نایل شده است ).

خود ولید بن مغیره آمد جلو و گفت :

عثمان ! من حاضرم جوار خودم را تجدید کنم .

(اما من تصمیم گرفته ام جز جوار خدا جوار احدى را نپذیرم ) (١٣٠)

١٠٧ اولین شعار زمزمه هایى که گاه به گاه ، از مکه در میان قبیله بنى غفار به گوش مى رسید، طبیعت کنجکاو و متجسس ابوذر را به خود متوجه کرده بود. او خیلى میل داشت از ماهیت قضایایى که در مکه مى گذرد آگاه شود، اما از گزارشهاى پراکنده و نامنظمى که احیانا به وسیله افراد و اشخاص دریافت مى کرد، چیز درستى نمى فهمید. آنچه برایش مسلم شده بود فقط این مقدار بود که در مکه سخن نوى به وجود آمده و مکیان سخت براى خاموش کردن آن فعالیت مى کنند، اما آن سخن چیست ؟ و مکیان چرا مخالفت مى کنند؟ هیچ معلوم نیست . برادرش عازم مکه بود، به او گفت :(مى گویند شخصى در مکه ظهور کرده و سخنان تازه اى آورده است و مدعى است که آن سخنان از طرف خدا به او وحى مى شود، اکنون که تو به مکه مى روى ، از نزدیک تحقیق کن و خبر درست را براى من بیاور).

روزها در انتظار برادر بود تا مراجعت کرد. هنگام مراجعت از او پرسید: (هان ! چه خبر بود و قضیه از چه قرار است ).

تا آنجا که من توانستم تحقیق کنم ، او مردى است که مردم را به اخلاق خوب دعوت مى کند، کلامى هم آورده که شعر نیست .

(منظور من تحقیق بیشتر بود، این مقدار کافى نیست ، خودم شخصا باید بروم و از حقیقت این کار سر در بیاورم ).

ابوذر مقدارى آذوقه در کوله بار خود گذاشت و آن را به پشت گرفت و یکسره به مکه آمد. تصمیم گرفت هر طور هست با خود آن مردى که سخن نو آورده ملاقات کند و سخن او را از زبان خودش بشنود. اما نه او را مى شناخت و نه جراءت مى کرد از کسى سراغ او را بگیرد. محیط مکه ، محیط ارعاب و وحشت بود. ابوذر بدون آنکه به کسى اظهار کند متوجه اطراف بود و به سخنان مردم گوش مى داد، شاید نشانه اى از مطلوب بیابد.

مرکز اخبار و وقایع مسجدالحرام بود. ابوذر نیز با کوله بار خود به مسجدالحرام آمد. روز را شب کرد و نشانه اى به دست نیاورد. پس از آنکه پاسى از شب گذشت ، چون خسته بود همانجا دراز کشید. طولى نکشید جوانى از نزدیک او عبور کرد. آن جوان نگاهى متجسسانه به سراپاى ابوذر کرد و رد شد. نگاه جوان از نظر ابوذر خیلى معنادار بود. به قلبش خطور کرد شاید این جوان شایستگى داشته باشد که راز خودم را با او در میان بگذارم . حرکت کرد و پشت سر جوان راه افتاد، اما جراءت نکرد چیزى اظهار کند به سر جاى خود برگشت .

روز بعد، تمام روز را متفحّصانه در مسجدالحرام به سر برد. آن روز نیز اثرى از مطلوب نیافت شب فرا رسید و در همانجا دراز کشید. درست در همان وقت شب پیش ، همان جوان پیدا شد، جلو آمد و با احترام به ابوذر گفت :(آیا وقت آن نرسیده است که تو به منزل خودت بیایى و شب را در آنجا به سر ببرى ؟). این را گفت و ابوذر را با خود به منزل برد ابوذر شب را مهمان آن جوان بود، ولى باز هم از اینکه راز خود را با جوان به میان بگذارد خوددارى کرد.

جوان نیز از او چیزى نپرسید. صبح زود ابوذر، خداحافظى کرد و به دنبال مقصد خود به مسجدالحرام آمد. آن روز نیز شب شد و ابوذر نتوانست از سخنان پراکنده مردم چیزى بفهمد. همینکه پاسى از شب گذشت ، باز همان جوان آمد و ابوذر را با خود به خانه برد، اما این نوبت ، جوان سکوت را شکست :(آیا ممکن است به من بگویى براى چه کارى به این شهر آمده اى ؟)

(اگر با من شرط کنى که مرا کمک کنى به تو مى گویم ).

(عهد مى کنم که کمک خود را از تو دریغ نکنم ).

(حقیقت این است ، مدتهاست در میان قبیله خودمان مى شنویم که مردى در مکه ظهور کرده است و سخنانى آورده و مدعى است آن سخنان از جانب خدا به او وحى مى شود. من آمده ام خود او را ببینم و در باره کار او تحقیق کنم ، اولاً عقیده تو در باره این مرد چیست ؟ و ثانیا آیا مى توانى مرا به او راهنمایى کنى ؟)

ما همان طور که خودت مى دانى ، اگر مردم این شهر بفهمند من تو را پیش او مى برم .

(مطمئن باش که او برحق است و آنچه مى گوید از جانب خداست . صبح من تو را پیش او خواهم برد. جان هر دونفر ما در خطر است . فردا صبح من جلو مى افتم و تو پشت سر من با مقدارى فاصله بیا و ببین من کجا مى روم . من مراقب اطراف هستم . اگر حس کردم خطرى در کار است مى ایستم و خم مى شوم مانند کسى که مثلاً ظرفى را خالى مى کند. تو به این علامت متوجه خطر باش و دور شو، اما اگر خطرى پیش نیامد هر جا که من رفتم تو هم بیا).

فردا صبح ، جوان که کسى جز (على بن ابیطالب ) نبود، از خانه بیرون آمد و راه افتاد و ابوذر نیز از پشت سرش خوشبختانه با خطرى مواجه نشدند. على ابوذر را به خانه پیغمبر رساند.

(ابوذر) سرگرم مطالعه در احوال و اطوار پیغمبر شد و مرتب آیات قرآن را گوش مى کرد. به جلسه دوم نکشید که با میل و اشتیاق اسلام اختیار کرد و با رسول خدا پیمان بست تا زنده است در راه خدا از هیچ ملامتى پروا نداشته باشد و سخن حق را ولو در ذائقه ها تلخ آید، بگوید.

رسول خدا به او فرمود:(اکنون به میان قوم خود برگرد و آنها را به اسلام دعوت کن تا دستور ثانوى من به تو برسد).

ابوذر گفت :(بسیار خوب ! اما به خدا قسم پیش از اینکه از این شهر بیرون بروم ، در میان این مردم خواهم رفت و با آواز بلند به نفع اسلام شعار خواهم داد. هرچه باداباد).

ابوذر بیرون آمد وخود را به قلب مکه ؛ یعنى مسجدالحرام رساند. و در مجمع قریش فریاد برآورد:(اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلا اللّهُ وَاَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ).

مکیان با شنیدن این شعار، بدون آنکه مهلت سؤ ال و جوابى بدهند، به سر این مرد که او را اصلاً نمى شناختند ریختند. اگر عباس بن عبدالمطلب خود را به روى ابوذر نینداخته بود، چیزى از ابوذر باقى نمى ماند. عباس به مکیان گفت :(این مرد از قبیله بنى غفار است . راه کاروان تجارتى قریش از مکه به شام و از شام به مکه در سرزمین این قبیله است . شما هیچ فکر نمى کنید که اگر مردى از آنها را بکشید، دیگر نخواهید توانست به سلامت از میان آنها عبور کنید؟!).

(ابوذر) از دست قریش نجات یافت ، اما هنوز کاملاً دلش آرام نگرفته بود، با خود گفت ، یک بار دیگر این عمل را تکرار مى کنم ، بگذار این مردم این چیزى را که دوست ندارند به گوششان بخورد. بشنوند تا کم کم به آن عادت کنند. روز بعد آمد و همان شعار روز پیش را تکرار کرد. باز قریش به سرش ‍ ریختند و با وساطت عباس بن عبدالمطلب نجات یافت .

ابوذر، پس از این جریان طبق دستور رسول اکرم به میان قوم خویش رفت و به تعلیم و تبلیغ و ارشاد آنان پرداخت . همینکه رسول اکرم از مکه به مدینه مهاجرت کرد، ابوذر نیز به مدینه آمد و تا نزدیکیهاى آخر عمر خود در مدینه به سر برد. ابوذر صراحت لهجه خود را تا آخر حفظ کرد. به همین جهت در زمان خلافت عثمان ، ابتدا به شام و سپس به نقطه اى در خارج مدینه به نام (ربذه ) تبعید شد و در همانجا در تنهایى درگذشت . پیغمبراکرم در باره اش فرموده بود:(خدا رحمت کند ابوذر را، تنها زندگى مى کند، تنها مى میرد، تنها محشور مى شود) (١٣١)

داستان راستان جلد اول و دوم ١٠٨ در بارگاه رستم رستم فرخ ‌زاد، با سپاه گران و ساز و برگ کامل ، براى سرکوبى مسلمانان که قبلاً شکست سختى به ایرانیان داده بودند، وارد قادسیه شد، مسلمانان به سرکردگى سعد وقاص تا نزدیک قادسیه جلو آمد بودند. سعد، عده اى را ماءمور کرده بود تا پیشاپیش سپاه به عنوان (مقدمة الجیش ) و پیشاهنگ حرکت کنند. ریاست این عده با مردى بود به نام زهرة بن عبداللّه . رستم پس ‍ از آنکه شبى در قادسیه به روز آورد، براى آنکه وضع دشمن را از نزدیک ببیند سوار شد و به راه افتاد و در کنار اردوگاه مسلمانان بر روى تپه اى ایستاد و مدتى وضع آنها را تحت نظر گرفت . بدیهى است نه عدد و نه تجهیزات و ساز و برگ مسلمانان چیزى نبود که اسباب وحشت بشود. اما در عین حال ، مثل اینکه به قلبش الهام شده بود که جنگ با این مردم سرانجام نیکى نخواهد داشت ، رستم همان شب با پیغام ، زهرة بن عبداللّه را نزد خود طلبید و به او پیشنهاد صلح کرد، اما به این صورت که پولى بگیرند و برگردند سر جاى خود.

رستم با غرور و بلندپروازى که مخصوص خود او بود به او گفت : شما همسایه ما بودید و ما به شما نیکى مى کردیم . شما از انعام ما بهره مند مى شدید و گاهى که خطرى از ناحیه کسى شما را تهدید مى کرد، ما از شما حمایت و شما را حفظ مى کردیم ، تاریخ گواه این مطلب است .

سخن رستم که به اینجا رسید زهره گفت :(همه اینها که راجع به گذشته گفتى صحیح است ، اما تو باید این واقعیت را درک کنى که امروز غیر از دیروز است . ما دیگر آن مردم نیستیم که طالب دنیا و مادیات باشیم . ما از هدفهاى دنیایى گذشته هدفهاى آخرتى داریم . ما قبلاً همان طور بودیم که تو گفتى ، تا روزى که خداوند پیغمبر خویش را در میان ما مبعوث فرمود. او ما را به خداى یگانه خواند. ما دین او را پذیرفتیم . خداوند به پیغمبر خویش وحى کرد که اگر پیروان تو بر آنچه به تو وحى شده ثابت بمانند، خداوند آنان را بر همه اقوام و ملل دیگر تسلط خواهد بخشید. هرکس به این دین بپیوندد عزیز مى گردد و هرکس تخلف کند خوار و زبون مى شود)

رستم گفت : ممکن است در اطراف دین خودتان توضیحى بدهى ؟.

(اساس و پایه و رکن آن دو چیز است : شهادت به یگانگى خدا و شهادت به رسالت محمد، و اینکه آنچه او گفته است از جانب خداست ).

اینکه عیب ندارد، خوب است دیگر چى ؟

(آزاد ساختن بندگان خدا از بندگى انسانهایى مانند خود) (١٣٢).

این هم خوب است ، دیگر چى ؟

(مردم همه از یک پدر و مادر زاده شده اند، همه فرزندان آدم و حوا هستند، بنابراین همه برادر و خواهر یکدیگرند) (١٣٣).

این هم بسیار خوب است ! خوب اگر ما اینها را بپذیریم و قبول کنیم ، آیا شما باز خواهید گشت ؟

(آرى قسم به خدا! دیگر قدم به سرزمینهاى شما نخواهیم گذاشت ، مگر به عنوان تجارت یا براى کار لازم دیگرى از این قبیل . ما هیچ مقصودى جز اینکه گفتم نداریم ).

راست مى گویى . اما یک اشکال در کار است ، از زمان اردشیر در میان ما مردم ایران سنتى معمول و رایج است که با دین شما جور درنمى آید. از آن زمان رسم بر این است که طبقات پست از قبیل کشاورزى و کارگر حق ندارند تغییر شغل دهند و به کار دیگر بپردازند. اگر بنا شود آن طبقات به خود یا فرزندان خود حق بدهند که تغییر شغل و طبقه بدهند و در ردیف اشراف قرار بگیرند، پا از گلیم خود دارازتر خواهند کرد وبا طبقات عالیه و اعیان و اشراف ستیزه خواهند جست . پس بهتر این است که یک بچه کشاورز بداند که باید کشاورز باشد و بس ، یک بچه آهنگر نیز بداند که غیر از آهنگرى حق کار دیگر ندارد و همینطور... .

(اما ما از همه مردم براى مردم بهتریم (١٣٤). ما نمى توانیم مثل شما باشیم و طبقاتى آنچنان در میان خود قائل شویم . ما عقیده داریم امر خدا را در مورد همان طبقات پست اطاعت کنیم . همان طور که گفتم به عقیده ما همه مردم از یک پدر و مادر آفریده شده اند و همه برادر و برابرند. ما معتقدیم به وظیفه خودمان در باره دیگران به خوبى رفتار کنیم و اگر به وظیفه خودمان عمل کنیم ، عمل نکردن آنها به ما زیان نمى رساند. عمل به وظیفه مصونیت ایجاد مى کند).

زهرة بن عبداللّه اینها را گفت و رفت . رستم بزرگان سپاه را جمع کرد و سخنان این فرد مسلمان را براى آنان بازگو کرد. آنان سخنان آن مسلمان را به چیزى نشمردند. رستم به سعد وقاص پیام داد که نماینده اى رسمى براى مذاکره پیش مابفرست . سعد خواست هیاءتى را ماءمور این کار کند. اماربعى بن عامر که حاضر مجلس بود صلاح ندید، گفت :

(ایرانیان اخلاق مخصوصى دارند. همینکه یک هیاءت به عنوان نمایندگى به طرفشان برود آن را دلیل اهمیت خودشان قرار مى دهند و خیال مى کنند ما چون به آنها اهمیت مى دهیم هیاءتى فرستاده ایم . فقط یک نفر بفرست کافى است ).

خود ربعى ماءمور این کار شد.

از آن طرف به رستم خبر دادند که نماینده سعد وقاص آمده است . رستم با مشاورین خود در کیفیت برخورد با نماینده مسلمانان مشورت کرد که به چه صورتى باشد. به اتفاق کلمه راءى دادند که باید به او بى اعتنایى کرد و چنین وانمود کرد که ما به شما اعتنایى نداریم . شما کوچکتر از این حرفها هستید.

رستم براى آنکه جلال و شکوه ایرانیان را به رخ مسلمانان بکشد، دستور داد تختى زرین نهادند و خودش روى آن نشست . فرشهاى عالى گستردند. متکاهاى زربفت نهادند. نماینده مسلمانان ، در حالى که بر اسبى سوار و شمشیر خویش را در یک غلافى کهنه پوشیده و نیزه اش را به یک تار پوست بسته بود، وارد شد. تا نگاه کرد فهمید که این زینتها و تشریفات براى این است که به رخ او بکشند، متقابلاً براى اینکه بفهماند ما به این جلال و شکوهها اهمیت نمى دهیم و هدف دیگرى داریم ، همینکه به کنار بساط رستم رسید، معطل نشد اسب خویش را نهیب زد و با اسب داخل خرگاه رستم شد.

ماءمورین به او گفتند:(پیاده شو!) قبول نکرد و تا نزدیک تخت رستم با اسب رفت ، آنگاه از اسب پیاده شد. یکى از متکاهاى زرین را با نیزه سوارخ کرد و لجام اسب خویش را در آن فرو برد و گره زد. مخصوصا پلاس کهنه اى که جل شتر بود، به عنوان روپوش به دوش خویش افکند. به او گفتند:(اسلحه خود را تحویل بده ، بعد برو نزد رستم )

گفت :(تحویل نمى دهم ، شما از ما نماینده خواستید و من به عنوان نمایندگى آمده ام ، اگر نمى خواهید برمى گردم )

رستم گفت : بگذارید هرطور مایل است بیاید.

ربعى بن عامر، با وقار و طماءنینه خاصى ، در حالى که قدمها را کوچک برمى داشت و از نیزه خویش به عنوان عصا استفاده مى کرد و عمدا فرشها را پاره مى کرد، تا پاى تخت رستم آمد. وقتى که خواست بنشیند، فرشها را عقب زد و روى خاک نشست . گفتند: چرا روى فرش ننشستى ؟

گفت :(ما از نشستن روى این زیورها خوشمان نمى آید).

مترجم مخصوص رستم از او پرسید: شما چرا آمده اید؟

(خدا ما را فرستاده است ، خدا ما را ماءمور کرده بندگان او را از سختیها و بدبختیها رهایى بخشیم و مردم را که دچار فشار و استبداد و ظلم و سایر کیشها هستند نجات دهیم و آنها را در ظل عدل اسلامى درآوریم (١٣٥)، ما دین خدا را که بر این اساس است ، بر سایر ملل عرضه مى داریم . اگر قبول کردند در سایه این دین خوش و خرم و سعادتمندانه زندگى کنند، ما با آنها کارى نداریم ، اگر قبول نکردند با آنها مى جنگیم ، آنگاه یا کشته مى شویم و به بهشت مى رویم ، یا بر دشمن پیروز مى گردیم ).

بسیار خوب ! سخن شما را فهمیدیم ، حالا ممکن است فعلاً تصمیم خود را تاءخیر بیندازید تا ما فکرى بکنیم و ببینیم چه تصمیم مى گیریم .

(چه مانعى دارد، چند روز مهلت مى خواهید، یک روز یا دو روز؟).

یک روز و دو روز کافى نیست ، ما باید به رؤ سا و بزرگان خود نامه بنویسیم و آنها باید مدتها با هم مشورت کنند تا تصمیمى گرفته شود.

ربعى که مقصود آنها را فهمیده بود و مى دانست منظور این است که دفع الوقت شده باشد گفت :(آنچه پیغمبر ما سنت کرده و پیشوایان ما رفتار کرده اند این است که در اینگونه مواقع بیش از سه روز تاءخیر جایز ندانیم . من سه روز مهلت مى دهم تا یکى از سه کار را انتخاب کنید: یا اسلام بیاورید، در این صورت ما از راهى که آمده ایم برمى گردیم . سرزمین شما با همه نعمتها مال خودتان ، ما طمع به مال و ثروت و سرزمین شما نبسته ایم ، یا قبول کنید جزیه بدهید، یا آماده نبرد باشید).

معلوم مى شود تو خودت فرمانده کل مى باشى که با ما قرار مى گذارى .

(خیر، من یکى از افراد عادى هستم . اما مسلمانان مانند اعضاى یک پیکرند، همه از همند اگر کوچکترین آنها به کسى امان بدهد، مانند این است که همه امان داده اند (١٣٦) همه امان و پیمان یکدیگر را محترم مى شمارند).

پس از این جریان ، رستم که سخت تحت تاءثیر قرار گرفته بود، با زعماى سپاه خویش در کار مسلمانان مشورت کرد، به آنها گفت : چگونه دیدید اینها را؟ آیا در همه عمر سخنى بلندتر و محکمتر و روشنتر از سخنان این مرد شنیده اید. اکنون نظر شما چیست ؟

ممکن نیست ما به دین این سگ درآییم ، مگر ندیدى چه لباسهاى کهنه و مندرسى پوشیده بود؟!

شما به لباس چکار دارید، فکر و سخن را ببینید، عمل و روش را ملاحظه کنید.

سخن رستم مورد پذیرش آنان قرار نگرفت . آنها آنقدر گرفتار غرور بودند که حقایق روشن را درک نمى کردند. رستم دید همعقیده و همفکرى ندارد. پس ‍ از یک سلسله مذاکرات دیگر با نمایندگان مسلمانان و مشورت با زعماى سپاه خود، نتوانست راه حلى پیدا کند، آماده کارزار شد و چنان شکست سختى خورد که تاریخ کمتر به یاد دارد. جان خویش را نیز در راه خیره سرى دیگران از دست داد (١٣٧).

١٠٩ فرار از بستر پیغمبراکرم ٥٥ سال از عمرش مى گذشت که با دخترى به نام عایشه ازدواج کرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود که قبل از او دو شوهر کرده بود، و به علاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن ٢٥ سالگى پیغمبر و چهل سالگى خدیجه صورت گرفت و خدیجه ٢٥ سال به عنوان زن منحصر بفرد پیغمبر در خانه پیغمبر بود و فرزندانى آورد و در ٦٥ سالگى وفات کرد. پس از خدیجه پیغمبر با یک بیوه دیگر به نام (سوده ) ازدواج کرد. بعد از او با عایشه که دختر خانه بود و قبلاً شوهر نکرده بود و مستقیما از خانه پدر به خانه پیغمبر مى آمد، ازدواج کرد.

پس از عایشه نیز، با آنکه پیغمبر زنان متعدد گرفت ، هیچکدام دختر خانه نبودند، همه بیوه و غالبا سالخورده و احیانا صاحب فرزندان برومندى بودند.

عایشه همواره در میان زنان پیغمبر به خود مى بالید و مى گفت :(من تنها زنى هستم که با غیر پیغمبر آمیزش نکرده ام . او به زیبایى خود نیز مى بالید و این دو جهت او را مغرور کرده بود و احیانا پیغمبر را ناراحت مى کرد).

عایشه پیش خود انتظار داشت با بودن او، پیغمبر به زن دیگر التفات نکند؛ زیرا طبیعى است براى یک مرد با داشتن زنى جوان و زیبا، به سر بردن با زنانى سالخورده و بى بهره از زیبایى جز تحمل محرومیت و ناکامى چیز دیگر نیست ، خصوصا اگر مانند پیغمبر بخواهد رعایت حق و نوبت همه را در کمال دقت و عدالت بنماید.

اما پیغمبر که ازدواجهاى متعددش بر مبنانى مصالح اجتماعى و سیاسى آن روز اسلام بود، نه بر مبانى دیگر، به این جهات التفاتى نمى کرد و از آن تاریخ تا آخر عمر که مجموعا در حدود ده سال بود زنان متعددى از میان زنان بى سرپرست ، که شوهرهاشان کشته شده بودند، یا به علت دیگر بى سرپرست شده بودند، به همسرى انتخاب کرد.

بیشتر موضوع دیگرى که احیانا سبب ناراحتى عایشه مى شد، این بود که پیغمبر هیچ وقت تمام شب را در بستر نمى ماند، یک سوم شب و گاهى نیمى از شب و گاهى بیشتر از آن را در خارج از بستر به حال عبادت و تلاوت قرآن و استغفار به سر مى برد (١٣٨).

شبى نوبت عایشه بود، پیغمبر همینکه خواست بخوابد جامه و کفشهاى خود را در پایین پاى خود نهاد، سپس به بستر رفت . پس از مکثى به خیال اینکه عایشه خوابیده است ، آهسته حرکت کرد و کفشهاى خویش را پوشید و در را باز کرد و آهسته بست و بیرون رفت . اما عایشه هنوز بیدار بود و خوابش نبرده بود. این جریان براى عایشه خیلى عجیب بود؛ زیرا شبهاى دیگر مى دید که پیغمبر از بستر برمى خیزد و در گوشه اى از اطاق به عبادت مى پردازد، اما براى او بى سابقه بود که شبى که نوبت او است پیغمبر از اطاق بیرون رود. با خود گفت من باید بفهمم پیغمبر کجا مى رود، نکند به خانه یکى دیگر از زنها برود، با خود گفت آیا واقعا پیغمبر چنین کارى خواهد کرد و شبى را که نوبت من است در خانه دیگرى به سر خواهد برد؟!.

اى کاش سایر زنانش بهره اى از جوانى و زیبایى مى داشتند و حرمسرایى از زیبارویان تشکیل داده بود. او چنین کارى هم که نکرده و مشتى زنان سالخورده و بیوه دور خود جمع کرده است ، به هر حال باید بفهمم او در این وقت شب ، به این زودى که هنوز مرا خواب نبرده به کجا مى رود؟

عایشه فورا جامه هاى خویش را پوشید و مانند سایه به دنبال پیغمبر راه افتاد. دید پیغمبر یکسره از خانه به طرف بقیع که در کنار مدینه بود و به دستور پیغمبر آنجا را قبرستان قرار داده بودند، رفت و در کنارى ایستاد. عایشه نیز آهسته از پشت سر پیغمبر رفت و خود را در گوشه اى پنهان کرد. دید پیغمبر سه بار دستها را به سوى آسمان بلند کرد، بعد راه خود را به طرفى کج کرد. عایشه نیز به همان طرف رفت پیغمبر راه رفتن خود را تند کرد. عایشه نیز تند کرد. پیغمبر به حال دویدن درآمد. عایشه نیز پشت سرش دوید. بعد پیغمبر به طرف خانه راه افتاد. عایشه ، مثل برق ، قبل از پیغمبر خود را به خانه رساند و به بستر رفت . وقتى که پیغمبر وارد شد، نفس تند عایشه را شنید، فرمود:(عایشه ! چرا مانند اسبى که تند دویده باشد نفس نفس مى زنى ؟).

چیزى نیست یا رسول اللّه !

(بگو اگر نگویى خداوند مرا بى خبر نخواهد گذاشت ).

پدر و مادرم قربانت ! وقتى که تو بیرون رفتى من هنوز بیدار بودم ، خواستم بفهمم تو این وقت شب کجا مى روى ؟ دنبال سرت بیرون آمدم ، در تمام این مدت از دور ناظر احوالت بودم !!

(پس آن شبحى که در تاریکى هنگام برگشتن به چشمم خورد، تو بودى ؟).

بلى یا رسول اللّه !

پیغمبر در حالى که مشت خود را آهسته به پشت عایشه مى زد فرمود:(آیا براى تو این خیال پیدا شد که خدا و پیغمبر خدا به تو ظلم مى کنند، و حق تو را به دیگرى مى دهند؟).

یا رسول اللّه ! آنچه مردم مکتوم مى دارند، خدا همه آنها را مى داند و تو را آگاه مى کند؟

(آرى ، جریان رفتن من امشب به بقیع این بود که فرشته الهى جبرئیل آمد و مرا بانگ زد و بانگ خویش را از تو مخفى کرد. من به او پاسخ دادم و پاسخ خود را از تو مکتوم داشتم . چون گمان کردم تو را خواب ربوده ، نخواستم تو را بیدار کنم و بگویم براى استماع وحى الهى باید تنها باشم . به علاوه ترسیدم تو را وحشت بگیرد، این بود که آهسته از اطاق بیرون رفتم . فرشته خدا به من دستور داد بروم به بقیع و براى مدفونین بقیع طلب آمرزش ‍ کنم ).

یا رسول اللّه ! من اگر بخواهم براى مردگان طلب آمرزش کنم چه بگویم .

(بگو:

(اَلسَّلامُ عَلى اَهْلِ الدِّیارِ مِنَ الْمُؤْمِنینَ وَالْمُسْلِمینَ وَیَرْحَمُ اللّهُ الْمُسْتَقْدِمینَ مِنّا وَالْمُسْتَاءْخِرینَ فَانّا اِنْشاءَاللّهُ للاحِقُونَ) (١٣٩).

١١٠ برنامه کار پس از قتل عثمان و زمینه انقلابى که فراهم شده بود کسى جز على علیه السلام نامزد خلافت نبود، مردم فوج فوج آمدند و بیعت کردند. در روز دوم بیعت ، على علیه السلام بر منبر بالا رفت و پس از حمد و ثناى الهى و درود بر خاتم انبیا و یک سلسله مواعظ به سخنان خود این طور ادامه داد:

(اَیُّهَالنّاسُ! پس از آنکه رسول خدا از دنیا رفت ، مردم به ابوبکر را به عنوان خلافت انتخاب کردند. و ابوبکر عمر را جانشین معرفى کرد. عمر تعیین خلیفه را به عهده شورا گذاشت و نتیجه شور این شد که عثمان خلیفه شد. عثمان طورى عمل کرد که مورد اعتراض شما واقع شد، آخر کار در خانه خود محاصره شد و به قتل رسید. سپس شما به من رو آوردید و به میل و رغبت خود با من بیعت کردید. من مردى از شما و مانند شما هستم ، آنچه براى شماست براى من است و آنچه به عهده شماست به عهده من است . خداوند این در را میان شما و اهل قبیله باز کرده است و فتنه مانند پاره هاى شب تاریک روآورده است . بار خلافت را کسى مى تواند به دوش بگیرد که هم توانا و صابر باشد و هم بصیر و دانا. روش من این است که شما را به سیرت و روش پیغمبر باز گردانم . هرچه وعده دهم اجرا خواهم کرد به شرط آنکه شما هم استقامت و پایدارى بورزید و البته از خدا باید یارى بطلبیم . بدانید که من براى پیغمبر بعد از وفاتش آنچنان که در زمان حیاتش ‍ بودم .

شما انظباط و اطاعت را حفظ کنید. به هرچه مى گویم عمل کنید. اگر چیزى دیدید که به نظرتان عجیب و غیر قابل قبول آمد در رد و انکار شتاب نکنید. من در هر کارى تا وظیفه اى تشخیص ندهم و عذرى نزد خدا نداشته باشم اقدام نمى کنم . خداى بینا همه ما را مى بیند و به همه کارها احاطه دارد

من طبعا رغبتى به تصدى خلافت ندارم ؛ زیرا از پیغمبر شنیدم :(هرکس بعد از من زمان امور امت را به دست بگیرد در روز قیامت بر صراط نگهداشته مى شود و فرشتگان نامه اعمال او را جلوش باز مى کنند، اگر عادل و دادگستر باشد خداوند او را به موجب همان عدالت نجات مى دهد و اگر ستمگر باشد، صراط تکانى مى خورد که بند او بند از باز مى شود و سپس به جهنم سقوط مى کند.

اما چون شما اتفاق راءى حاصل کردید و مرا به خلافت برگزیدید، براى من شانه خالى کردن امکان نداشت )

آنگاه به طرف راست و چپ منبر نگاه کرد و مردم را از نظر گذراند و به کلام خود چنین ادامه داد:

(ایهالناس ! من الا ن اعلام مى کنم ، آن عده که از جیب مردم و بیت المال جیب خود را پر کرده املاکى سر هم کرده اند، نهرها جارى کرده اند، بر اسبان عالى سوار شده اند، کنیزکان زیبا و نرم اندام خریده اند و در لذات دنیا غرق شده اند، فردا که جلو آنها را بگیرم و آنچه از راه نامشروع به دست آورده اند از آنها باز بستانم و فقه به اندازه حقشان نه بیشتر برایشان باقى گذارم ، نیایند و بگویند على بن ابیطالب ما را اغفال کرد. من امروز در کمال صراحت مى گویم ، تمام مزایا را لغو خواهم کرد، حتى امتیاز مصاحبت پیغمبر و سوابق خدمت به اسلام را هرکس درگذشته به شرف مصاحبت پیغمبر نایل شده و توفیق خدمت به اسلام را پیدا کرده اجر و پاداشش با خداست . این سوابق درخشان سبب نخواهد شد که ما امروز در میان آنها و دیگران تبعیض قائل شویم . هرکس امروز نداى حق را اجابت کند و به دین ما داخل شود و به قبله ما رو کند، ما براى او امتیازى مساوى با مسلمانان اولیه قائل مى شویم . شما بندگان خدایید و مال مال خال خداست و باید بالسویه در میان همه شما تقسیم شود. هیچکس از این نظر بر دیگرى برترى ندارد. فردا حاضر شوید که مالى در بیت المال هست و باید تقسیم شود).

روز دیگر مردم آمدند، خودش هم آمد، موجودى بیت المال را بالسویه تقسیم کرد. به هر نفر سه دینار رسید. مردى گفت :(یا على ! تو به من سه دینار مى دهى و به غلام من نیز که تا دیروز برده من بود سه دینار مى دهى ؟)

على فرمود:(همین است که دیدى ).

عده اى که از سالها پیش به تبعیض و امتیاز عادت کرده بودند مانند طلحه و زبیر و عبداللّه بن عمر و سعید بن عاص و مروان حکم آن روز از قبول سهمیه امتناع کردند و از مسجد بیرون رفتند.

روز بعد که مردم در مسجد جمع شدند، این عده هم آمدند، اما جدا از دیگران گوشه اى دور هم نشستند و به نجوا و شور پرداختند؛ پس از مدتى ولید بن عقبه را از میان خود انتخاب کردند و نزد على فرستادند.

ولید به حضور على علیه السلام آمد و گفت : یا ابالحسن ! اولاً تو خودت مى دانى که هیچکدام از ما که اینجا نشسته ایم به واسطه سوابق تو در جنگهاى میان اسلام و جاهلیت از تو دل خوشى نداریم . غالبا از هر کدام ما یک نفر یا دو نفر در آن روزها به دست تو کشته شده است . از جمله پدر خودم در بدر به دست تو کشته شد. اما از این موضوع با دو شرط مى توانیم صرف نظر کنیم و با تو بیعت کنیم ، اگر تو آن دو شرط را بپذیرى :

یکى اینکه : سخن دیروز خود را پس بگیرى ، به گذشته کار نداشته باشى و عطف به ماسبق نکنى . در گذشته هرچه شده شده ، هرکس در دوره خلفاى گذشته از هر راه مالى به دست آورده آورده . تو کار نداشته باش که از چه راه بوده . تو فقط مراقب باش که در زمان خودت حیف و میلى نشود.

دوم اینکه : قاتلان عثمان را به ما تحویل ده که از آنها قصاص کنیم و اگر ما از ناحیه تو امنیت نداشته باشیم ناچاریم تو را رها کنیم و برویم در شام به معاویه ملحق شویم !!

على علیه السلام فرمود:(اما موضوع خونهایى که در جنگ اسلام و جاهلیت ریخته شد، من مسؤ ولیتى ندارم زیرا آن جنگها جنگ شخصى نبود، جنگ حق و باطل بود، شما اگر ادعایى دارید باید از جانب باطل ، علیه حق عرض ‍ حال بدهید، نه علیه من . اما موضوع حقوقى که در گذشته پامال شده من شرعا وظیفه دارم که حقوق پامال شده را به صاحبانش برگردانم ، در اختیار من نیست که ببخشم و صرف نظر کنم . و اما موضوع قاتلان عثمان ! اگر من وظیفه شرعى خود را تشخیص مى دادم آنها را دیروز قصاص مى کردم و تا امروز مهلت نمى دادم ).

ولید پس از شنیدن این جوابها حرکت کرد و رفت و به رفقاى خود گزارش ‍ داد، آنها دانستند و بر آنها مسلم شد که سیاست على قابل انعطاف نیست ، از آن ساعت شروع کردند به تحریک و اخلال .

گروهى از دوستان على علیه السلام آمدند نزد آن حضرت و گفتند:(عن قریب این دسته قتل عثمان را بهانه خواهند کرد و آشوبى بپا خواهد شد. اما قتل عثمان بهانه است ، درد اصلى اینها مساواتى است که تو میان اینها و تازه مسلمانهاى ایرانى و غیر ایرانى برقرار کرده اى . اگر تو امتیاز اینها را حفظ کنى و در تصمیم خود تجدید نظر کنى ، غائله مى خوابد).

چون ممکن بود این اعتراض براى بسیارى از دوستان على پیدا شود که : این قدر اصرار براى رعایت مساوات چرا؟ لهذا على علیه السلام روز دیگر در حالى که شمشیرى حمایل کرده بود و لباسش را دو پارچه ساده تشکیل مى داد که یکى را به کمر بسته بود و دیگرى را روى شانه انداخته بود، به مسجد رفت و بالاى منبر ایستاد و به کمان خود تکیه کرد، خطاب به مردم گفت :

(خداوند را که معبود ماست شکر مى کنیم . نعمتهاى عیان و نهان او شامل حال ماست . تمام نعمتهاى او منت و فضل است بدون اینکه ما از خود استحقاق و استقلالى داشته باشیم . براى این کار که ما را بیازماید که شکر مى کنیم یا کفران ، افضل مردم در نزد خدا آن کس است که خدا را بهتر اطاعت کند و سنت پیغمبر را بهتر و بیشتر پیروى کند و کتاب خدا را بهتر زنده نگاهدارد. ما براى کسى نسبت به کسى جز به مقیاس طاعت خدا و پیغمبر، برترى قائل نیستیم . این کتاب خداست در میان ما و شما و آن هم سنت و سیره روشن پیغمبر شما که آگاهید و مى دانید).

آنگاه این آیه کریمه را تلاوت کرد:

( یا اَیُّهَالنّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیکُمْ ) (١٤٠).

پس از این خطبه ، براى دوست و دشمن قطعى و مسلم شد که تصمیم على قطعى است ، هرکس تکلیف خود را فهمید، آن کس که مى خواست وفادار بماند وفادار ماند و آن کس که به چنین برنامه اى نمى توانست تن بدهد، یا مانند عبداللّه عمر کناره گیرى و انزوا اختیار کرد و یا مانند طلحه و زبیر و مروان تا پاى جنگ و خونریزى حاضر شد (١٤١).

١١١ خوابى یا بیدار؟ حبه عرنى و نوف بکالى ، شب را در صحن حیاط دارالاماره کوفه خوابیدند. بعد از نیمه شب دیدند امیرالمؤمنین على علیه السلام آهسته از داخل قصر به طرف صحن حیات مى آید، اما با حالتى غیر عادى : دهشت فوق العاده اى بر او مستولى است ، قادر نیست تعادل خود را حفظ کند، دست خود را به دیوار تکیه داده و خم شده و با کمک دیوار قدم به قدم پیش مى آید و با خود آیات آخر (١٩٠ ١٩٤) سوره آل عمران را زمزمه مى کند:

(اِنَّ فى خَلّقِ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّیْلِ وَالنَّهارِ لَآیاتٍ لاِوُلِى اْلاَلْبابِ)

(همانا در آفرینش حیرت آور و شگفت انگیز آسمانها و زمین و در گردش منظم شب و روز نشانه هایى است براى صاحبدلان و خردمندان ).

(اَلَّذینَ یَذْکُرُونَ اللّهَ قِیاماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ وَیَتَفَکَّرُونَ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَاْلاَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانِکَ فَقِنا عَذابَ النّارِ)

(آنان که خدا را در همه حال و همه وقت به یاد دارند

و او را فراموش نمى کنند، چه نشسته و چه ایستاده و چه به پهلو خوابیده

و در باره خلقت آسمانها و زمین در اندیشه فرو مى روند،

پروردگارا! این دستگاه با عظمت را به عبث نیافریده اى ، تو منزهى از اینکه کارى به عبث بکنى ،

پس ما را از آتش کیفر خود نگهدارى کن ).

(رَبَّنا اِنَّکَ مَنْ تُدْخِلِ النّارَ فَقَدْ اَخْزَیْتَهُ وَما لِلظّالِمینَ مِنْ اَنْصارٍ)

(پروردگارا! هرکس را که تو عذاب کنى و به آتش ببرى بى آبرویش کرده اى ، ستمگران یارانى ندارند).

(رَبَّنا اِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادى لِلاْ یمانِ اَنْ آمِنُوا بِربِّکُمْ فَآمَنّا رَبَّنا فَاغْفِرْ لَنا ذُونُوبَنا وَکَفِّرْ عَنّا سَیِّئآتِنا وَتَوَفَّنا مَعَ اْلاَبْرارِ)

پروردگارا! ما نداى منادى ایمان را شنیدیم که به پروردگار خود ایمان بیاورید، ما ایمان آوردیم ، پس ما را ببخشاى و از گناهان ما درگذر و ما را در شمار نیکان نزد خود ببر).

( رَبَّنا وَآتِنا ما وَعَدْتَنا عَلى رُسُلِکَ ولا تُخْزِنا یَوْمَ الْقِیامَةِ اِنَّکَ لا تُخْلِفُ الْمیعادَ )

(پروردگارا! آنچه به وسیله پیغمبران وعده داده اى نصیب ما کن ، ما را در روز رستاخیز بى آبرو مکن ، البته تو هرگز وعده خلافى نمى کنى ).

همینکه این آیات را به آخر رساند از سر گرفت . مکرر این آیات را در حالى که از خود بیخود شده بود و گویى هوش از سرش پریده بود تلاوت کرد.

(حبه و نوف ) هر دو در بستر خویش آرمیده بودند و این منظره عجیب را از نظر مى گذراندند. حبه مانند بهت زدگان خیره خیره مى نگریست .

اما (نوف ) نتوانست جلو اشک چشم خود را بگیرد و مرتب گریه مى کرد تا اینکه على علیه السلام به نزدیک خوابگاه حبه رسید و گفت :

(خوابى یا بیدار؟)

بیدارم یا امیرالمؤمنین ! تو که از هیبت و خشیت خدا اینچنین هستى پس ‍ واى به حال ما بیچارگان !

امیرالمؤمنین چشمها را پایین انداخت و گریست ، آنگاه فرمود:(اى حبه ! همگى ما روزى در مقابل خداوند نگهداشته خواهیم شد و هیچ عملى از اعمال ما بر او پوشیده نیست . او به من و تو از رگ گردن نزدیکتر است ، هیچ چیز نمى تواند بین ما و خدا حائل شود).

آنگاه به نوف خطاب کرد:(خوابى ؟).

نه یا امیرالمؤمنین ! بیدارم مدتى است که اشک مى ریزم .

(اى نوف ! اگر امروز از خوف خدا زیاد بگریى فردا چشمت روشن خواهد شد.

اى نوف ! هر قطره اشکى که از خوف خدا از دیده اى بیرون آید دریاهایى از آتش را فرو مى نشاند.

اى نوف ! هیچکس مقام و منزلتش بالاتر از کسى نیست که از خوف خدا بگرید و به خاطر خدا دوست بدارد.

اى نوف ! آن کس که خدا را دوست بدارد و هر چه را دوست مى دارد به خاطر خدا دوست بدارد، چیزى را بر دوستى خدا ترجیح نمى دهد و آن کس که هر چه را دشمن مى دارد به خاطر خدا دشمن بدارد، از این دشمنى جز نیکى (١٤٢) به او نخواهد رسید. هرگاه به این درجه رسیدید حقایق ایمان را به کمال دریافته اید.)

سپس لختى حبه و نوف را موعظه کرد و اندرز داد. آخرین جمله اى که گفت این بود:(از خدا بترسید، من به شما ابلاغ کردم ).

آنگاه از آن دو نفر گذشت و سرگرم احوال خود شد، به مناجات پرداخت ، مى گفت :(خدایا! اى کاش مى دانستم هنگامى که از تو غفلت مى کنم تو از من رومى گردانى یا باز به من توجه دارى ؟! اى کاش مى دانستم در این خوابهاى طولانیم و در این کوتاهى کردنم در شکرگزارى ، حالم نزد تو چگونه است ؟!).

حبه و نوف گفتند:(به خدا قسم ! دائما راه رفت و حالش همین بود تا صبح طلوع کرد) (١٤٣)

١١٢ کابین خون نزدیک بود جنگ صفین پایان یابد و به شکست نهایى سپاه شام منتهى شود که حیله عمروبن العاص جلو شکست شامیان را گرفت و مبارزه را متوقف کرد. او پس از اینکه احساس کرد چیزى به شکست قطعى باقى نمانده است ، دستور داد قرآنها را بر سر نیزه ها کنند به علامت اینکه ما حاضریم کتاب خد را میان خود و شما حاکم قرار دهیم .

همه افراد با بصیرت ، از اصحاب على ، مى دانستند حیله اى بیش نیست ، منظور متوقف کردن عملیات جنگى براى جلوگیرى از شکست است ؛ زیرا مکرر قبل از آنکه کار به اینجاها بکشدهمین پیشنهاد از طرف على شده بود و آنها قبول نکرده بودند.

اما گروهى مردم قشرى و ظاهربین ، بدون آنکه انظباط نظامى را رعایت کنند و منتظر دستور فرمانده کل بشوند، عملیات جنگى را متوقف کردند به این نیز قناعت نکرده پیش على علیه السلام آمدند و با منتهاى اصرار از آن حضرت خواستند فورا دستور دهد عملیات جنگى در جبهه جنگ بکلى متوقف شود. آنها معتقد بودند در این حال اگر کسى بجنگد با قرآن جنگیده است !!! على علیه السلام فرمو: گول این کار را نخورید که خدعه اى بیش ‍ نیست . دستور قرآن این است که ما به جنگ ادامه دهیم . آنها هرگز حاضر نبوده و نیستند به قرآن عمل شود. اختلاف ما و آنها بر سر عمل به قرآن است . اکنون که نزدیک است ما به نتیجه برسیم و آنها را ریشه کن کنیم دست به این نیرنگ زده اند)

گفتند: پس از آنکه آنها رسما مى گویند ما حاضریم قرآن را میان خود و شما حاکم قرار دهیم ، براى ما جنگیدن با آنها جایز نیست . از این پس جنگ با آنها جنگ با قرآن است . اگر فورا دستور متارکه ندهى در همین جا خود را قطعه قطعه خواهیم کرد!!!

دیگر ایستادگى فایده نداشت . انشعاب سختى به وجود آمده بود. اگر على علیه السلام در عقیده خود پافشارى مى کرد قضایا به نحو بسیار بدترى به نفع دشمن و شکست خودش خاتمه مى یافت . دستور داد موقتا عملیات جنگى خاتمه یابد و سربازان ، جبهه جنگ را رها کنند.

عمروبن العاص و معاویه که دیدند نقشه آنها گرفت فوق العاده خوشحال شدند و از اینکه دیدند تیرشان به هدف خورد و در میان اصحاب على نفاق و اختلاف افتاد در پوست خود نمى گنجیدند، اما نه معاویه و نه عمروبن العاص و نه هیچ سیاستمدار دیگرى هراندازه پیش بین و دوراندیش ‍ مى بود نمى توانست حدس بزند این جریان کوچک ، مبداء تکوین یک مسلک و یک طرز تفکر بالخصوص در مسائل دینى اسلامى و تشکیل یک فرقه خطرناک بر اساس آن خواهد شد که حتى براى خود معاویه و خلفاى مانند او، بعدها مزاحمتهاى سخت ایجاد خواهد کرد.

چنین مسلکى و روش و طرز تفکرى به وجود آمد و چنان فرقه اى تشکیل شد، یاغیان لشکر على که به نام (خوارج ) نامیده شدند در آن روز تاریخى در منتهاى استبداد و خودسرى جلو ادامه جنگ را گرفتند و به قرار حکمیت تسلیم شدند. قرار شد دو طرف از جانب خود، نماینده معین کنند و نمایندگان بنشینند و بر مبناى قرآن حکمیت کنند. از طرف معاویه عمروبن العاص معین شد. على خواست عبداللّه بن عباس را که حریف عمروبن العاص بود معین کند. در اینجا نیز خوارج دخالت کردند و به بهانه اینکه داور باید بى طرف باشد و عبداللّه بن عباس طرفدار و خویشاوند على است ، مانع شدند و خودشان مرد نالایقى را نامزد کردند.

حکمیت بدون آنکه توافق واقعى صورت گرفته باشد، با خدعه دیگرى که عمروبن العاص به کار برد. بى نتیجه خاتمه یافت .

جریان حکمیت آنقدر شکل مسخره به خود گرفت و جنبه جدى خود را از دست داد که کوچکترین اثر اجتماعى بر آن ، حتى براى معاویه و عمروبن العاص مترتب نشد. سود کلى که معاویه و عمرو از این جریان بردند همان بود که مبارزه را متوقف کردند و در میان یاران على اختلاف انداختند و ضمنا فرصت کافى براى تجدید قوا و فعالیتهاى دیگر برایشان پیدا شد.

از آن طرف همینکه بر خوارج روشن شد که تمام مقدمات گذشته قرآن بر نیزه کردن و پیشنهاد حکمیت همه نیرنگ و خدعه بوده است ، فهمیدند اشتباه کرده اند اما اشتباه خود را به این صورت تقریر کردند که اساسا بشر حق حکومت و حکمیت ندارد، حکومت حق خداست و داور کتاب خدا. آنها مى خواستند اشتباه گذشته خود را جبران کنند، اما از راهى رفتند که دچار اشتباهى بسیار خطرناکتر شدند.

اشتباه اول آنها صرفا یک اشتباه نظامى و سیاسى بود. اشتباه نظامى هراندازه بزرگ باشد مربوط است به زمان و مکان محدود و قابل جبران است ، اما اشتباه دوم آنها یک اشتباه فکرى و ابداع یک فلسفه غلط در مسائل اجتماعى اسلام بود که اساس اسلام را تهدید مى کرد و قابل جبران نبود.

خوارج شعارى بر اساس این طرز تفکر به وجود آوردند و آن اینکه :(لا حُکْمَ اِلاّللّهِ؛ یعنى جز خدا کسى حق ندارد در میان مردم حکم کند).

على علیه السلام مى فرمود:(این سخن درستى است که براى مقصود نادرستى به کار مى رود. حکم یعنى قانون ، قانونگزارى البته حق خداست و حق کسى است که خدا به او اجازه داده است . اما مقصود خوارج از این جمله این است که حکومت مخصوص خداست ، در صورتى که جامعه بشرى به هر حال نیازمند به مدیر و گرداننده و اجرا کننده قانون است ) (١٤٤).

خوارج بعدها ناچار شدند تا حدودى معتقدات خود را تعدیل کنند. خوارج از این نظر که حکمیت غیر خدا گناه بوده است و آنها مرتکب گناه شده اند توبه کردند. و چون على علیه السلام - هم در نهایت امر، تسلیم حکمیت شده بود از او تقاضا کردند که تو هم توبه کن . على فرمود:(متارکه جنگ و ارجاع به حکمیت اشتباه بود، مسؤ ول اشتباه هم که شما بودید نه من . اما اینکه حکمیت مطلقا اشتباه است و جایز نیست ، مورد قبول من نیست ).

خوارج دنباله فکر و عقیده خود را گرفتند و على علیه السلام را به عنوان اینکه حکمیت را جایز مى داند، تکفیر کردند!! کم کم براى عقیده مذهبى خود شاخ و برگهایى درست کردند و به صورت یک فرقه مذهبى که با سایر مسلمین در بسیارى از مسائل اختلاف نظر دشتند درآمدند. صفت بارز مسلک آنها خشونت و قشرى بودن بود. در باب امر به معروف گفتند هیچ شرط و قیدى ندارد و باید بى محابا و بیباکانه مبارزه کرد.

تا وقتى که خوارج تنها به اظهار عقیده قناعت کرده بودند، على علیه السلام متعرض آنها نشد، حتى به تکفیر خود از طرف آنها اهمیت نداد و حقوق آنها را از بیت المال قطع نکرد و با منتهاى جوانمردى به آنها آزادى در اظهار عقیده و بحث و گفتگو داد، اما از آن وقت که به عنوان امر به معروف و نهى از منکر، رسما شورش کردند دستور سرکوبى آنها را داد.

در نهروان میان آنها و على علیه السلام جنگ شد و على شکست سختى به آنها داد. مبارزه با خوارج از آن نظر که مردمى معتقد و مؤمن بودند بسیار کار مشکلى بود؛ آنها مردمى بودند که به اعتراف دوست و دشمن دروغ نمى گفتند، صراحت لهجه عجیبى داشتند، عبادت مى کردند، آثار سجده در پیشانى بسیارى از آنها نمایان بود، بسیار قرآن تلاوت مى کردند، شب زنده دار بودند؛ اما بسیار جاهل و سبک مغز بودند، اسلام را به صورتى بسیار خشک و جامد و بى روح مى شناختند و معرفى مى کردند.

کمتر کسى مى توانست خود را براى جنگ و ریختن خون چنین مردمى آماده کند. اگر شخصیت بارز و فوق العاده على نبود، سربازان به جنگ اینها نمى رفتند. على علیه السلام مبارزه با خوارج را یکى از افتخارات بزرگ منحصر بفرد خود مى داند، مى گوید:(این من بودم که چشم فتنه را از کاسه سر درآوردم ، غیر از من احدى جراءت چنین کارى نداشت ) (١٤٥).

راستى همین طور بود، تنها على بود که به ظاهر آراسته و جنبه قدس مآبى آنها اهمیت نمى داد و آنها را با همه جنبه هاى زاهد منشى و عابد مآبى ، خطرناکترین دشمن دین مى دانست . على مى دانست که اگر این فلسفه و این طرز تفکر که طبعا در میان عوام الناس طرفداران زیاد پیدا مى کند در عالم اسلام ریشه بگیرد، دنیاى اسلام دچار چنان جمود و قشریگرى خواهد شد که این درخت را از ریشه خشک خواهد کرد. مبارزه با خوارج از نظر على علیه السلام مبارزه با یک عده چند هزار نفرى نبود، مبارزه با جمود فکرى و استنباطهاى جاهلانه و یک فلسفه غلط در زمینه مسائل اجتماعى اسلام بود. چه کسى غیر از على قادر بود در چنین جبهه اى وارد مبارزه شود.

جنگ نهروان ضربت سختى بر خوارج وارد کرد که دیگر نتوانستند آن طور که انتظار مى رفت جایى براى خود در عالم اسلام باز کنند. مبارزه على با آنها بهترین سندى بود براى خلفاى بعدى که جهاد با اینها را مشروع و لازم جلوه دهند. اما باقیمانده خوارج دست از فعالیت برنداشتند.

سه نفر از اینان در مکه دور هم جمع شدند و به خیال خود به بررسى اوضاع عالم اسلام پرداختند؛ چنین نتیجه گرفتند که تمام بدبختیها و بیچارگیهاى عالم اسلام زیر سر سه نفر است : على ، معاویه و عمروبن العاص .

على همان کسى بود که اینها ابتدا سرباز او بودند. معاویه و عمروبن العاص ‍ هم همانهایى بودند که حیله سیاسى و خدعه نظامیشان موجب تشکیل چنین فرقه خطرناک و بیباکى شده بود.

این سه نفر که یکى عبدالرحمن بن ملجم بود و دیگرى برک بن عبداللّه نام داشت و سومى عمرو بن بکر تمیمى در کعبه با هم پیمان بستند و هم قسم شدند که آن سه نفر را که در راءس مسلمین قرار دارند در یک شب ، یعنى در شب نوزدهم رمضان (یا هفدهم رمضان ) بکشند. عبدالرحمن نامزد قتل على و برک ماءمور قتل معاویه و عمرو بن بکر متعهد کشتن عمرو بن العاص ‍ شد. با این پیمان و تصمیم از یکدیگر جد شدند و هر کدام به طرف حوزه ماءموریت خود حرکت کردند. عبدالرحمن به طرف کوفه مقر خلافت على راه افتاد. برک به طرف شام ، مرکز حکومت معاویه رفت و عمرو بن بکر به جانب مصر، محل فرماندهى عمروابن العاص ، روان شد.

دو نفر از اینها؛ یعنى برک بن عبداللّه و عمروبن بکر، کار مهمى از پیش ‍ نبردند؛ زیر برک که ماءمور کشتن معاویه بود تنها توانست در آن شب معهود ضربتى از پشت سر بر سرین معاویه وارد کند که آن ضربت با معالجه پزشک بهبود یافت . عمرو بن بکر نیز که قرار بود عمروبن العاص را به قتل برساند، شخصا عمروابن العاص را نمى شناخت . اتفاقا در آن شب عمرو بیمار بود و به مسجد نیامد. شخص دیگرى را به نام خارجة بن حذافه از طرف خود نایب فرستاد، عمرو بن بکر به خیال اینکه عمروعاص همین است او را زد و کشت . بعد معلوم شد که کس دیگرى را کشته است . تنها کسى که منطور خود را عملى کرد عبدالرحمن بن ملجم مرادى بود.

عبدالرحمن وارد کوفه شد. عقیده و نیت خود را به احدى اظهار نکرد. مکرر در تصمیم و راءى خود دچار تزلزل و تردید گردید و مکرر از تصمیم خود منصرف شد؛ زیرا شخصیت على طورى نبود که طرف هر اندازه شقى و قسى باشد به آسانى بتواند خود را براى کشتن او حاضر کند. اما تصادفات که در شام و مصر به نجات معاویه و عمروبن العاص کمک کرد در عراق طور دیگر پیش آمد و یک تصادف سبب شد که عبدالرحمن را در تصمیم خود جدى کند. اگر این تصادف پیش نمى آمد عبدالرحمن از تصمیم خطرناک خویش بکلى منصرف شده بود؛ پاى عشق یک زن به میان آمد.

یکى از روزها عبدالرحمن به ملاقات یکى از هم مسلکان خود از خوارج رفت . در آنجا با قطام که دختر یکى از خوارج بود و پدرش در نهراوان کشته شده بود آشنا شد. قطام بسیار زیبا و دلربا بود. عبدالرحمن در نظر اول شیفته او شد و با دیدن قطام پیمان مکه را از یاد برد. تصمیم گرفت بقیه عمر را با قطام به خوشى به سر برد و افکار خود را بکلى فراموش کند. عبدالرحمن از قطام تقاضاى ازدواج کرد. قطام تقاضاى او را پذیرفت ، اما وقتى که قرار شد کابین خود را تعیین کند ضمن قلمهایى که شمرد چیزى را نام برد که دود از کله عبدالرحمن برخاست ؛ قطام گفت :(کابین من عبارت است از سه هزار درهم و یک غلام و یک کنیز و خون على بن ابیطالب !!!) (١٤٦).

عبدالرحمن گفت :(پول و غلام و کنیز هرچه بخواهى حاضر مى کنم ، اما کشتن على کار آسانى نیست ، مگر ما نمى خواهیم با هم زندگى کنیم ؟ چگونه بر على دست یابم و او را بکشم و بعد هم خودم جان به سلامت بیرون ببرم ).

قطام گفت : مهر من همین است که گفتم ، على را در میدان جنگ نمى توان کشت ، اما در حال عبادت مى توان غافلگیر کرد. اگر جان به سلامت بردى یک عمر با هم به خوشى و کامرانى به سر خواهیم برد و اگر کشته شدى اجر و پاداشى که نزد خدا دارى بهتر و بالاتر است . به علاوه من مى توانم افراد دیگرى را با تو همدست کنم که تنها نباشى !

عبدالرحمن که سخت در دام عشق قطام گرفتار بود و این عشق سرکش ‍ دوباره او را به همان مسیر سوق مى داد که کینه توزیها و انتقام جوییهاى قبلى او را به آنجا کشیده بود، براى اولین بار راز خود را آشکار کرد، به او گفت :(حقیقت این است که من از این شهر فرارى بودم و اکنون نیامده ام مگر براى کشتن على بن ابیطالب )

قطام از این سخن بسیار خوشحال شد. مرد دیگرى به نام وردان را دید و او را براى همراهى عبدالرحمن آماده کرد. خود عبدالرحمن نیز روزى به یکى از دوستان و همفکران مورد اعتماد خود به نام شبیب بن بجره برخورد و به او گفت : آیا حاضرى در کارى شرکت کنى که هم شرف دنیاست و هم شرف آخرت ؟!

چه کارى ؟

کشتن على بن ابیطالب !!

خدا مرگت بدهد چه مى گویى ؟ کشتن على ؟ مردى که این همه سابقه در اسلام دارد؟!

بلى ! مگر نه این است که او به واسطه تسلیم به حکمیت کافر شد؟ سوابق اسلامیش هرچه باشد، باشد، به علاوه او در نهروان برادران نمازگزار و عابد و زاهد ما را کشت و ما شرعا مى توانیم به عنوان قصاص او را به قتل برسانیم !!

چگونه مى توان بر على دست یافت ؟

آسان است ، در مسجد کمین مى کنیم ، همینکه براى نماز صبح آمد با شمشیرهایى که زیر لباس داریم حمله مى کنیم و کارش را مى سازیم .

عبدالرحمن آنقدر گفت تا شبیب را با خود همدست کرد. آنگاه شبیب را با خود به مسجد کوفه نزد قطام برد و او را به قطام معرفى کرد. قطام در آن وقت در مسجد کوفه چادر زده معتکف شده بود. قطام گفت : بسیار خوب ! وردان هم با شما همراه است ، هر شبى که تصمیم گرفتید اول بیایید نزد من .

عبدالرحمن تا شب جمعه نوزدهم (یا هفدهم رمضان ) که با همپیمانهاى خود در مکه قرار گذاشته بود صبر کرد. در آن شب به همراه شبیب نزد قطام رفت و قطام با دست خود پارچه اى از حریر روى سینه آنها بست . وردان هم حاضر شد و سه نفرى نزدیک آن در که معمولاً على از آن در وارد مسجد مى شد نشستند و مانند دیگران در آن شب که شب احیاء و عبادت بود، به عبادت و نماز مشغول شدند.

این سه نفر که طوفانى در دل داشتند براى اینکه امر را بر دیگرن مشتبه کنند، آنقدر قیام و قعود و رکوع و سجود کردند و کمترین آثار خستگى از خود نشان ندادند که باعث تعجب بینندگان شده بود.

از آن طرف على علیه السلام در این ماه رمضان براى خود برنامه مخصوصى تنظیم کرده بود، هر شب غذاى افطار را در خانه یکى از پسران یا دخترانش ‍ مى خورد. هیچ شب غذایش از سه لقمه تجاوز نمى کرد. فرزندانش اصرار مى کردند بیشتر غذابخورد مى گفت :(دوست دارم هنگامى که به ملاقت خدا مى روم شکمم گرسنه باشد) مکرر مى گفت :(طبق علائمى که پیغمبر به من خبر داده است ، نزدیک است که ریش سپیدم با خون سرم رنگین گردد).

در آن شب على مهمان دخترش ام کلثوم بود. بیش از هر شب دیگر آثار هیجان و انتظار در او هویدا بود. همینکه دیگرن به بستر رفتند او به مصلاى خود رفت و مشغول عبادت شد.

نزدیکیهاى طلوع صبح ، فرزندش حسن نزد پدر آمد. على علیه السلام به فرزند عزیزش گفت :(فرزندم ! من امشب هیچ نخوابیدم و اهل خانه را نیز بیدار کردم ؛ زیرا امشب شب جمعه است و مصادف است با شب بدر (یا شب قدر)، اما یک مرتبه ، در حالى که نشسته بودم مختصر خوابى به چشمم آمد، پیغمبر در عالم رؤ یا بر من ظاهر شد، گفتم :(یا رسول اللّه ! از دست امت تو بسیار رنج کشیدم )

پیغمبر فرمود:(در باره آنها نفرین کن ) نفرین کردم ، نفرین من این بود:(خدایا! مرا از میان اینان زودتر ببر و با بهتر از اینها محشور کن . براى اینان کسى بفرست که شایسته او هستند، کسى که از من براى آنها بدتر باشد).

در همین وقت مؤ ذن مسجد آمد و اعلام کرد وقت نزدیک شده است . على به طرف مسجد حرکت کرد. در خانه على چند مرغابى بود که متعلق به کودکان بود. مرغبیان در آن وقت صدا کردند. یکى از اهل خانه خواست آنها را خاموش کند، على فرمود:(کارشان نداشته باش ، آواز عزا مى خوانند).

از آن سو عبدالرحمن و رفقایش با بى صبرى ورود على را انتظار مى کشیدند. از راز آنها جز قطام و اشعث بن قیس که مردى پست فطرت بود و روش ‍ عدالت على را نمى پسندید و با معاویه سر و سرى داشت کسى دیگر آگاه نبود. یک حادثه کوچک نزدیک بود نقشه را فاش کند، اما یک تصادف جلو آن را گرفت . اشعث خود را به عبدالرحمن رساند و گفت : چیزى نمانده هوا روشن شود، اگر هوا روشن شود رسوا خواهى شد، در منظور خود تعجیل کن .

حجر بن عدى ، از یاران مخلص و صمیمى على ، ملتفت خطاب رمزى اشعث به عبدالرحمن شد، حدس زد نقشه شومى در کار است ، حجر تازه از سفر مراجعت کرده بود، اسبش جلو در مسجد بود، ظاهرا از ماءموریتى بازگشته بود و مى خواست گزارشى تقدیم امیرالمؤمنین على علیه السلام بکند.

(حجر) پس از شنیدن آن جمله از اشعث ، ناسزایى به او گفت و به عجله از مسجد بیرون آمد که خود را به على برساند و جلو خطر را بگیرد، اما در همان وقت که حجر به طرف منزل على رفت ، على از راه دیگر به مسجد آمده بود.

با اینکه مکرر از طرف فرزندان على و یارانش تقاضا شده بود که اجازه دهد تا برایش گارد محافظ تشکیل دهند، اما امام اجازه نداده بود، او تنها مى آمد و تنها مى رفت ، در همان شب نیز این تقاضا تجدید شد، باز هم مورد قبول واقع نشد.

على وارد مسجد شد و فریاد کرد:(ایهالناس ! نماز! نماز!) در همین وقت دو برق شمشیر که به فاصله کمى در تاریکى درخشید و فریاد (اَلْحُکْمُللّهِ یا عَلى لالَکَ) همه را تکان داد. شمشیر اول را شبیب زد، اما به دیوار خورد و کارگر نشد. شمشیر دوم را عبدالرحمن فرود آورد و به فرق سر على وارد شد. از آن طرف حجر با شتاب به طرف مسجد برگشت ، اما وقتى رسید که فریاد مردم بلند بود:(امیرالمؤمنین شهید شد، امیرالمؤمنین شهید شد).

سخنى که از على پس از ضربت خوردن بلافاصله شنیده شد یکى این بود که گفت :(قسم به پروردگار کعبه رستگار شدم ) (١٤٧)

دیگر اینکه گفت :(این مرد در نرود) (١٤٨)

عبدالرحمن و شبیب و وردان هر سه فرار کردند، وردان چون جلو نیامده بود شناخته نشد، شبیب همچنان که فرار مى کرد به دست یکى از اصحاب على گرفتار شد، او شمشیر شبیب را گرفت و روى سینه اش نشست که او را بکشد، ولى چون دسته دسته مردم مى رسیدند، ترسید نشناخته او را به جاى شبیب بکشند، از این جهت ، از روى سینه اش برخاست و شبیب فرار کرد و به خانه خود رفت . در خانه پسر عمویش رسید و چون فهمید شبیب در قتل على شرکت داشته ، فورا رفت و شمشیر خود را برداشت و آمد به خانه شبیب و او را کشت .

عبدالرحمن را مردم گرفتند و دست بسته به طرف مسجد آوردند. آنچنان غیظ و خشمى در مردم پدید آمده بود که مى خواستند هر لحظه با دندانهاى خود گوشتهاى بدن او را قطعه قطعه کنند.

على فرمود:(عبدالرحمن را پیش من بیاورید!) وقتى او را آوردند به او فرمود:(آیا من به تو نیکیها نکردم !؟).

چرا؟

(پس چرا این کار را کردى ؟).

به هر حال ، این شمشیر را چهل صباح مرتب با زهر آب دادم و از خدا خواستم بدترین خلق خدا با این شمشیر کشته شود.

(این دعاى تو مستجاب است ؛ زیرا عنقریب خودت با همین شمشیر کشته خواهى شد).

آنگاه على به خویشاوندان و نزدیکانش که دور بسترش بودند روکرد و فرمود:(فرزندان عبدالمطلب ! مبادا در میان مردم بیفتید و قتل مرا بهانه قرار دهید و افرادى را به عنوان شریک جرم یا عنوان دیگر متهم سازید و خونریزى کنید!)

به فرزندش حسن فرمود:(فرزندم ! من اگر زنده ماندم ، خودم مى دانم با این مرد چکنم و اگر مردم ، شما بیش از یک ضربت به او نزنید؛ زیرا او فقط یک ضربت به من زده است . مبادا او را مثله کنید، گوش یا بینى یا زبان او را نبرید؛ زیرا پیغمبر فرمود: از مثله بپرهیزید ولو در باره سگ گزنده ). با اسیرتان (یعنى ابن ملجم ) مدارا کنید. مواظب غذا و آسایش او باشید!

به دستور امام حسن ، اثیر بن عمرو طبیب و متخصص معروف را حاضر کردند. او معاینه اى به عمل آورد و گفت :(شمشیر مسموم بوده و به مغز آسیب رسیده ، معالجه فایده ندارد).

از آن ساعت که على ضربت خورد تا آن ساعت که جان به جان آفرین تسلیم کرد، کمتر از چهل و هشت ساعت طول کشید، اما على این فرصت را از دست نداد، دقیقه اى از پند و نصیحت و راهنمایى خوددارى نکرد؛ وصیتى در بیست ماده به این شرح تقریر کرد و نوشته شد:

(بسم اللّه الرحمن الرحیم : این آن چیزى است که على پسر ابوطالب وصیت مى کند. على به وحدانیت و یگانگى خدا گواهى مى دهد. و اقرار مى کند که محمد بنده و پیغمبر خداست ؛ خدا او را فرستاده تا دین خود را بر دینهاى دیگر غالب گرداند. همانا نماز و عبادت و حیات و ممات من از آن خدا و براى خداست . شریکى براى او نیست . من به این امر شده ام و از تسلیم شدگان خدایم . فرزندم حسن ! تو و همه فرزندان و اهل بیتم و هرکس را که این نوشته من به او برسد، به امور ذیل توصیه و سفارش مى کنم :

١ تقواى الهى را هرگز از یاد نبرید، کوشش کنید تا دم مرگ بر دین خدا باقى بمانید.

٢ همه با هم به ریسمان خدا چنگ بزنید و بر مبناى ایمان و خداشناسى متفق و متحد باشید و از تفرقه بپرهیزید پیغمبر فرمود: اصلاح میان مردم از نماز و روزه دائم افضل است و چیزى که دین را محو مى کند فساد و اختلاف است .

٣ ارحام و خویشاوندان را از یاد نبرید، صله رحم کنید که صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى کند.

٤ خدا را! خدا را! در باره یتیمان ، مبادا گرسنه و بى سرپرست بمانند.

٥ خدا را! خدا را! در باره همسایگان ، پیغمبر آنقدر سفارش همسایگان را کرد که ما گمان کردیم مى خواهد آنها را در ارث شریک کند.

٦ خدا را! خدا را! در باره قرآن ، مبادا دیگران در عمل به قرآن بر شما پیشى گیرند.

٧ خدا را! خدا را! در باره نماز، نماز پایه دین شماست .

٨ خدا را! خدا را! در باره کعبه خانه خدا، مبادا حج تعطیل شود که اگر حج متروک بماند مهلت داده نخواهید شد و دیگران شما را طعمه خود خواهند کرد.

٩ خدا را خدا را! در باره جهاد در راه خدا، از مال و جان خود در این راه مضایقه نکنید.

١٠ خدا را! خدا را! در باره زکات ، زکات آتش خشم الهى را خاموش ‍ مى کند.

١١ خدا را! خدا را! در باره ذریه پیغمبرتان ، مبادا مورد ستم قرار بگیرند.

١٢ خدا را! خدا را! در باره صحابه و یاران پیغمبر، رسول خدا در باره آنها سفارش کرده است .

١٣ خدا را! خدا را! در باره فقرا و تهیدستان ، آنها را در زندگى شریک خود سازید.

١٤ خدا را! خدا را! در باره بردگان که آخرین سفارش پیغمبر در باره اینها بود.

١٥ کارى که رضاى خدا در آن است در انجام آن بکوشید و به سخن مردم ترتیب اثر ندهید.

١٦ با مردم به خوشى و نیکى رفتار کنید، چنانکه قرآن دستور داده است .

١٧ امر به معروف و نهى از منکر ار ترک نکنید؛ نتیجه ترک آن این است که بدان و ناپاکان بر شما مسلط خواهند شد و به شما ستم خواهند کرد، آنگاه هرچه نیکان شما دعا کنند دعاى آنها مستجاب نخواهد شد.

١٨ بر شما باد که بر روابط دوستانه میان خود بیفزایید، به یکدیگر نیکى کنید، از کناره گیرى از یکدیگر و قطع ارتباط و تفرقه و تشتت بپرهیزید.

١٩ کارهاى خیر را به مدد یکدیگر و اجتماعا انجام دهید و از همکارى در مورد گناهان و چیزهایى که موجب کدورت و دشمنى مى شود بپرهیزید.

٢٠ از خدا بترسید که کیفر خدا شدید است .

خداوند همه شما را در کنف حمایت خود محفوظ بدارد و به امت پیغمبر توفیق دهد که احترام شما و احترام پیغمبر خود را حفظ کنند. همه شما را به خدا مى سپارم سلام و درود حق بر همه شما).

پس از این وصیت دیگر سخنى جز (لااِلهَ اِلا اللّهُ) از على شنیده نشد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد (١٤٩)

داستان راستان جلد اول و دوم

١١٣ پسرانت چه شدند؟ پس از شهادت على علیه السلام و تسلط مطلق معاویة بن ابى سفیان برخلافت اسلامى ، خواه و ناخواه ، برخوردهایى میان او و یاران صمیمى على علیه السلام واقع مى شد. همه کوشش معاویه این بود تا از آنها اعتراف بگیرد که از دوستى و پیروى على سودى که نبرده اند، سهل است همه چیز خود را در این راه نیز باخته اند. سعى داشت یک اظهار ندامت و پشیمانى از یکى از آنها با گوش خود بشنود، اما این آرزوى معاویه هرگز عملى نشد. پیروان على بعد از شهادت آن حضرت ، بیشتر واقف به عظمت و شخصیت او شدند. از این رو بیش از آنکه در حال حیاتش فداکارى مى کردند، براى دوستى او و براى راه و روش او و زنده نگهداشتن مکتب او، جراءت و جسارت و صراحت به خرج مى دادند. گاهى کار به جایى مى کشید که نتیجه اقدام معاویه معکوس مى شد و خودش و نزدیکانش تحت تاءثیر احساسات و عقاید پیروان مکتب على قرار مى گرفتند.

یکى از پیروان مخلص و فداکار و با بصیرت على ، (عدى پسر حاتم ) بود. عدى در راءس قبیله بزرگ طى قرار داشت . او چندین پسر داشت . خودش و پسرانش و قبیله اش سرباز فداکار على بودند. سه نفر از پسرانش به نام (طرفه ) و (طریف ) و (طارف ) در صفین در رکاب على شهید شدند.

پس از سالها که از جریان صفین گذشت و على علیه السلام به شهادت رسید و معاویه خلیفه شد، تصادفات روزگار، عدى بن حاتم را با معاویه مواجه کرد. معاویه براى آنکه خاطره تلخى براى عدى تجدید کند و از او اقرار و اعتراف بگیرد که از پیروى على چه زیان بزرگى دیده است به او گفت : این الطرفات : پسرانت طرفه و طریف و طارف چه شدند؟

(در صفین ، پیشاپیش على بن ابیطالب ، شهید شدند).

على انصاف را در باره تو رعایت نکرد.

(چرا؟)

چون پسران تو را جلو انداخت و به کشتن داد و پسران خودش را در پشت جبهه محفوظ نگهداشت .

(من انصاف را در باره على رعایت نکردم )

(چرا؟)

(براى اینکه او کشته شد و من زنده مانده ام ، مى بایست جان خود را در زمان حیات او فدایش مى کردم ).

معاویه دید منظورش عملى نشد. از طرفى خیلى مایل بود اوصاف و حالات على را از کسانى که مدتها با او از نزدیک به سر برده اند و شب و روز با او بوده اند بشنود. از عدى خواهش کرد، اوصاف على را همچنانکه از نزدیک دیده است برایش بیان کند. عدى گفت :(معذورم بدار).

حتما باید برایم تعریف کنى .

(به خدا قسم ، على بسیار دوراندیش و نیرومند بود. به عدالت سخن مى گفت و با قاطعیت فیصله مى داد. علم و حکمت از اطرافش مى جوشید. از زرق و برق دنیا متنفر بود و با شب و تنهایى شب ماءنوس بود. زیاد اشک مى ریخت و بسیار فکر مى کرد. در خلوتها از نفس خود حساب مى کشید و بر گذشته دست ندامت مى سود. لباس کوتاه و زندگى فقیرانه را مى پسندید. در میان ما که بود مانند یکى از ما بود. اگر چیزى از او مى خواستیم مى پذیرفت و اگر به حضورش مى رفتیم ما را نزدیک خود مى برد و از ما فاصله نمى گرفت . با این همه آنقدر با هیبت بود که در حضورش جراءت تکلم نداشتیم و آنقدر عظمت داشت که نمى توانستیم به او خیره شویم . وقتى که لبخند مى زد دندانهایش مانند یک رشته مروارید آشکار مى شد. اهل دیانت و تقوا را احترام مى کرد و نسبت به بینوایان مهر مى ورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید بود. به خدا سوگند! یک شب به چشم خود دیدم در محراب عبادت ایستاده بود در وقتى که تاریکى شب همه جا را فرا گرفته بود اشکهایش بر چهره و ریشش ‍ مى غلطید، مانند مار گزیده به خود مى پیچید و مانند مصیبت دیده مى گریست .

مثل این است که الا ن آوازش را مى شنوم ، او خطابه دنیا مى گفت : اى دنیا متعرض من شده اى و به من رو آورده اى ؟ برو دیگرى را بفریب (یا هرگز فرصتى این چنین تو را نرسد) تو را سه طلاقه کرده ام و رجوعى در کار نیست ، خوشى تو ناچیز و اهمیتت اندک است . آه !آه ! از توشه اندک و سفر دور و مونس کم ).

سخن عدى که به اینجا رسید، اشک معاویه بى اختیار فروریخت . با آستین خویش اشکهاى خود را خشک کرد و گفت :خدا رحمت کند ابوالحسن را! همین طور بود که گفتى . اکنون بگو ببینم حالت تو در فراق او چگونه است ؟

(شبیه حالت مادرى که عزیزش را در دامنش سر بریده باشند).

آیا هیچ فراموشش مى کنى ؟

(آیا روزگار مى گذارد فراموشش کنم ؟) (١٥٠).

١١٤ پند آموزگار معاویه پسر ابوسفیان ، پس از آنکه در سال ٤١ هجرى بر تخت سلطنت نشست ، تصمیم گرفت با سلاح تبلیغ و ایجاد شعارهاى مخالف ، على علیه السلام را به صورت منفورترین مرد عالم اسلام درآورد. انواع وسایل ٨تبلیغى را در این راه به کار انداخت . از یک طرف با شمشیر و سرنیزه جلو نشر فضایل على را گرفت و به احدى فرصت نداد لب به ذکر حدیث یا حکایتى در مدح على بن ابیطالب بگشاید؛ از طرف دیگر برخى دنیاطلبان را با پولهاى گزاف مزدور کرد تا احادیثى از پیغمبر، علیه على علیه السلام جعل کنند.

اما اینها براى منظور معاویه کافى نبود، او گفته بود که من باید کارى کنم که کودکان با کینه على بزرگ شوند و پیران با احساسات ضد على بمیرند. آخرین فکرى که به نظرش رسید این بود که در سراسر مملکت پهناور اسلامى لعن و دشنام على را به شکل یک شعار عمومى و مذهبى درآورد. دستور داد همه جا روى منابر در روزهاى جمعه لعن على را ضمیمه خطبه کنند. این کار رایج و عملى شد. پس از معاویه نیز سایر خلفاى اموى براى اینکه علویین را تا حد نهایى تحقیر و آرزوى خلافت اسلامى را از دل آنها براى همیشه بیرون کنند این فکر را دنبال کردند. نسلهایى که از آن تاریخ به بعد به وجود مى آمدند با این شعار ماءنوس بودند و خود به خود آن را تکرار مى کردند. و این کار در اذهان مردم بیچاره ساده لوح اثر بخشیده بود، تا آنجا که یک روز مردى به عنوان شکایت ، جلو حجاج را گرفت و گفت :

فامیلم مرا از خود رانده اند و نام مرا (على ) گذاشته اند، از تو تقاضاى کمک و تغییر نام دارم !!!

حجاج نام او را عوض کرد و گفت : به حکم اینکه وسیله خوبى (تنفر از على ) براى کمکخواهى انتخاب کرده اى ، فلان پست را به عهده تو وامى گذارم ، برو وآن را تحویل بگیر!!

تبلیغات و شعارها کار خود را کرده بود. اما کى مى دانست یک جریان کوچک ، آثار تبلیغاتى را که متجاوز از نیم قرن روى آن کار شده بود از بین خواهد برد و حقیقت از پشت این همه پرده هاى ضخیم ، آشکار خواهد شد.

عمر بن عبدالعزیز که خود از بنى امیه بود در ایام کودکى یک روز با سایر کودکان همسال خود مشغول بازى بود و طبق معمول تکیه کلام و ورد زبان اطفال همبازى ، لعن (على بن ابیطالب ) بود. کودکان در حالى که سرگرم بازى بودند و مى خندیدند و جست و خیز مى کردند، به هر بهانه کوچکى لعن على را تکرار مى کردند!!!

عمر بن عبدالعزیز نیز با آنها هماهنگ و همصدا بود. اتفاقا در همانوقت آموزگار وى که مردى خداشناس و متدین و با بصیرت بود از کنار آنها گذشت ، به گوش خود شنید که شاگرد عزیزش ، على را لعن مى کند. آموزگار چیزى نگفت ، از آنجا رد شد و به مسجد رفت . کم کم وقت درس رسید. عمر به مسجد رفت تا درس خود را فرا گیرد، اما همینکه چشم آموزگار به عمر افتاد از جا حرکت کرد و به نماز ایستاد و نماز را خیلى طول داد. عمر احساس کرد نماز بهانه است و واقع امر چیز دیگرى است . از هرجا هست رنجش خاطرى پیدا شده است . آنقدر صبر کرد تا آموزگار از نماز فارغ شد، آموزگار پس از نماز نگاهى خشم آلود به شاگرد خود کرد.

عمر گفت : ممکن است حضرت استاد علت رنجش خود را بیان کنند؟

(فرزندم ! آیا تو امروز على را لعن مى کردى ؟).

بلى !!

(از چه وقت بر تو معلوم شده که خداوند پس از آنکه از اهل بدر راضى شده بر آنها غضب کرده است و آنها مستحق لعن شده اند؟).

مگر على از اهل بدر بود؟

(آیا بدر و مفاخر بدر جز به على به کس دیگرى تعلق دارد؟).

قول مى دهم دیگر این عمل را تکرار نکنم .

(قسم بخور).

قسم مى خورم .

این طفل به عهد و قسم خود وفا کرد. سخن دوستانه و منطقى آموزگار همواره در مد نظرش بود و از آن روز دیگر هرگز لعن على را بزبان نیاورد؛ اما در کوچه و بازار و مسجد و منبر همواره لعن على به گوشش مى خورد و مى دید که ورد زبان همه است ، تا اینکه چند سال گذشت و یک روز یک جریان دیگر توجه او را به خود جلب کرد که فکر او را بکلى عوض ‍ کرد:

پدرش حاکم مدینه بود، طبق سنت جارى ، روزهاى جمعه نماز جمعه خوانده مى شد و پدرش قبل از نماز خطبه جمعه را ایراد مى کرد و باز طبق عادتى که امویها به وجود آورده بودند خطبه را به لعن و سب على علیه السلام ختم مى کرد. عمر یک روز متوجه شد که پدرش هنگام ایراد خطابه ، در هر موضوعى که وارد بحث مى شود داد سخن مى دهد و با کمال فصاحت و بلاغت و رشادت آن را بیان مى کند، اما همینکه به لعن على بن ابیطالب مى رسد، نوعى لکنت زبان و درماندگى در او پدید مى آید. این جهت خیلى مایه تعجب عمر شد با خود حدس زد حتما در عمق و روح و قلب پدر چیزهایى است که آنها را نمى تواند به زبان بیاورد. آنهاست که خواهى نخواهى در طرز سخن و بیان او اثر مى گذارد و موجب لکنت زبان او مى شود. یک روز این موضوع را با پدر در میان گذاشت .

پدر جان ! من نمى دانم چرا تو در خطابه هایت در هر موضوعى که وارد مى شوى در نهایت فصاحت و بلاغت آن را بیان مى کنى ، اما هنگامى که نوبت لعن این مرد مى رسد مثل این است که قدرت از تو سلب مى شود و زبانت بند مى آید؟

فرزندم ! تو متوجه این مطلب شده اى ؟

بلى پدر، این مطلب در بیان تو کاملاً پیداست .

فرزند عزیزم ! همینقدر به تو بگویم اگر این مردم که پاى منبر ما مى نشینند، آنچه پدر تو در فضیلت این مرد مى داند بدانند، دنبال ما را رها خواهند کرد و به دنبال فرزندان او خواهند رفت .

عمر که سخن آموزگار، از ایام کودکى به یادش بود و این اعتراف را رسما از پدر خود شنید، تکان سختى به روحیه اش وارد شد و با خداى خود پیمان بست که اگر روزى قدرت پیدا کند، این عادت زشت و شوم را که یادگار ایام سیاه معاویه است از میان ببرد.

سال ٩٩ هجرى رسید، از زمانى که معاویه این عادت زشت را رایج کرده بود در حدود شصت سال مى گذشت . در آن وقت سلیمان بن عبدالملک خلافت مى کرد. سلیمان بیمار شد و دانست که رفتنى است . با اینکه طبق وصیت پدرش ، عبدالملک مکلف بود برادرش یزید بن عبدالملک را به عنوان ولایت عهد تعیین کند، اما سلیمان بنا به مصالحى (عمر بن عبدالعزیز) را به عنوان خلیفه بعد از خود تعیین کرد. همینکه سلیمان مرد و وصیتنامه اش در مسجد قرائت شد، براى همه موجب شگفتى شد. عمر بن عبدالعزیز در آخر مجلس نشسته بود، وقتى که دید به نام او وصیت شده است ، گفت :(اِنّا للّهِ وَاِنّا اِلَیْهِ راجِعُونَ) سپس عده اى زیر بغلهایش را گرفتند و او را بر منبر نشانیدند و مردم هم با رضایت بیعت کردند.

جزء اولین کارهایى که عمر بن عبدالعزیز کرد این بود که لعن على را قدغن کرد. دستور داد در خطبه هاى جمعه به جاى لعن على ، آیه کریمه :( اِنَّ اللّهَ یَاءْمُرُ بِالْعَدْلِ وَاْلاِحْسانِ ... ) تلاوت شود.

شعرا و گویندگان این عمل عمر را بسیار ستایش و نام نیک او را جاوید کردند (١٥١).

١١٥ حق برادر مسلمان (عبدالاعلى ) پسر اءعین ، از کوفه عازم مدینه بود. دوستان و پیروان امام صادق علیه السلام در کوفه فرصت را مغتنم شمرده مسائل زیادى که مورد احتیاج بود نوشتند و به عبدالاعلى دادند که جواب آنها را از امام بگیرد و با خود بیاورد. ضمنا از وى درخواست کردند که یک مطلب خاص را شفاها از امام بپرسد و جواب بگیرد و آن مربوط به موضوع حقوقى بود که یک نفر مسلمان بر سایر مسلمانان پیدا مى کند.

(عبدالاعلى ) وارد مدینه شد و به محضر امام رفت . سؤ الات کتبى را تسلیم کرد و سؤ ال شفاهى را نیز مطرح نمود، اما برخلاف انتظار او، امام به همه سؤ الات جواب داد، مگر در باره حقوق مسلمان بر مسلمان . عبدالاعلى آن روز چیزى نگفت و بیرون رفت . امام در روزهاى دیگر هم یک کلمه درباره این موضوع نگفت .

عبدالاعلى عازم خروج از مدینه شد و براى خداحافظى به محضر امام رفت ، فکر کرد مجددا سؤ ال خود را طرح کند؛ عرض کرد: یا ابن رسول اللّه ! سؤ ال آن روز من بى جواب ماند.

(من عمدا جواب ندادم ).

چرا؟

(زیرا مى ترسم حقیقت را بگویم و شما عمل نکنید و از دین خدا خارج گردید!).

آنگاه امام این چنین به سخن خود ادامه داد:(همانا از جمله سختترین تکالیف الهى در باره بندگان سه چیز است : یکى : رعایت عدل و انصاف میان خود و دیگران ، آن اندازه که با برادر مسلمان خود آن چنان رفتار کند که دوست دارد او با خودش چنان کند.

دیگر اینکه : مال خود را از برادران مسلمان مضایقه نکند و با آنها به مواسات رفتار کند.

سوم : یاد کردن خداست در همه حال ، اما مقصودم از یاد کردن خدا این نیست که پیوسته سُبْحانَ اللّهِ وَالْحَمْدُللّهِ بگوید، مقصودم این است که شخص آن چنان باشد که تا با کار حرامى مواجه شد، یاد خدا که همواره در دلش هست جلو او را بگیرد) (١٥٢)

١١٦ حق مادر (زکریا) پسر ابراهیم ، با آنکه پدر و مادر و همه فامیلش نصرانى بودند و خود او نیز بر آن دین بود، مدتى بود که در قلب خود تمایلى نسبت به اسلام احساس مى کرد. وجدان و ضمیرش او را به اسلام مى خواند. آخر برخلاف میل پدر و مادر و فامیل ، دین اسلام اختیار کرد و به مقررات اسلام گردن نهاد.

موسوم حج پیش آمد. زکریاى جوان به قصد سفر حج از کوفه بیرون آمد و در مدینه به حضور امام صادق علیه السلام تشرف یافت . ماجراى اسلام خود را براى امام تعریف کرد، امام فرمود:(چه چیز اسلام نظر تو را جلب کرد؟)

گفت : همینقدر مى توانم بگویم که سخن خدا در قرآن که به پیغمبر خود مى گوید:(اى پیغمبر! تو قبلاً نمى دانستى کتاب چیست و نمى دانستى که ایمان چیست اما ما این قرآن را که به تو وحى کردیم ، نورى قرار دادیم و به وسیله این نور هر که را بخواهیم رهنمایى مى کنیم ) (١٥٣)، در باره من صدق مى کند.

امام فرمود:(تصدیق مى کنم ، خدا تو را هدایت کرده است ).

آنگاه امام سه بار فرمود:(خدایا! خودت او را راهنما باش )

سپس فرمود: (پسرکم ! اکنون هر پرسشى دارى بگو).

جوان گفت : پدر و مادرم و فامیلم همه نصرانى هستند، مادرم کور است ، من با آنها محشورم و قهرا با آنها هم غذا مى شوم تکلیف من در این صورت چیست ؟

(آیا آنها گوشت خوک مصرف مى کنند؟).

نه یا ابن رسول اللّه ! دست هم به گوشت خوک نمى زنند.

(معاشرت تو با آنها مانعى ندارد).

آنگاه فرمود:(مراقب حال مادرت باش ، تا زنده است به او نیکى کن ، وقتى که مرد جنازه او را به کسى دیگر وامگذار، خودت شخصا متصدى تجهیز جنازه او باش )

در اینجا به کسى نگو که با من ملاقات کرده اى . من هم به مکه خواهم آمد، ان شاء اللّه در (منى ) همدیگر را خواهیم دید.

جوان در (منى ) به سراغ امام رفت . در اطراف امام ازدحام عجیبى بود. مردم مانند کودکانى که دور معلم خود را مى گیرند و پى در پى بدون مهلت سؤ ال مى کنند، پشت سر هم از امام سؤ ال مى کردند و جواب مى شنیدند.

ایام حج به آخر رسید و جوان به کوفه مراجعت کرد. سفارش امام را به خاطر سپرده بود. کمر به خدمت مادر بست و لحظه اى از مهربانى و محبت به مادر کور خود فروگذار نکرد. با دست خود او را غذا مى داد و حتى شخصا جامه ها و سر مادر را جستجو مى کرد که شپش نگذارد. این تغییر روش پسر، خصوصا پس از مراجعت از سفر مکه ، براى مادر شگفت آور بود.

یک روز به پسر خود گفت : پسر جان ! تو سابقا که در دین ما بودى و من و تو اهل یک دین و مذهب به شمار مى رفتیم ، این قدر به من مهربانى نمى کردى ؟ اکنون چه شده است که با اینکه من و تو از لحاظ دین و مذهب با هم بیگانه ایم ، بیش از سابق با من مهربانى مى کنى ؟.

مادر جان ! مردى از فرزندان پیغمبر ما به من این طور دستور داد.

خود آن مرد هم پیغمبر است ؟

نه ، او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است .

پسرکم ! خیال مى کنم خود او پیغمبر باشد؛ زیرا اینگونه توصیه ها و سفارشها جز از ناحیه پیغمبران از ناحیه کس دیگرى نمى شود.

نه مادر! مطمئن باش او پیغمبر نیست ، او پسر پیغمبر است . اساسا بعد از پیغمبر ما پیغمبرى به جهان نخواهد آمد.

پسرکم ! دین تو بسیار دین خوبى است ، از همه دینهاى دیگر بهتر است . دین خود را بر من عرضه بدار.

جوان شهادتین را بر ما عرضه کرد. مادر مسلمان شد. سپس جوان آداب نماز را به مادر کور خود تعلیم کرد. مادر فرا گرفت ، نماز ظهر و نماز عصر را به جا آورد. شب شد توفیق نماز مغرب عشاء نیز پیدا کرد. آخر شب ناگهان حال مادر تغییر کرد، مریض شد و به بستر افتاد. پسر را طلبید و گفت : پسرکم ! یک بار دیگر آن چیزهایى که به من تعلیم کردى تعلیم کن .

پسر بار دیگر شهادتین و سایر اصول اسلام یعنى ایمان به پیغمبر و فرشتگان و کتب آسمانى و روز بازپسین را به مادر تعلیم کرد. مادر همه آنها را به عنوان اقرار و اعتراف بر زبان جارى و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

صبح که شد، مسلمانان براى غسل و تشییع جنازه آن زن حاضر شدند. کسى که بر جنازه نماز خواند و با دست خود او را به خاک سپرد پسر جوانش زکریا بود (١٥٤).

١١٧ محضر عالم مردى از انصار، نزد رسول اکرم آمد و سؤ ال کرد: یا رسول اللّه ! اگر جنازه شخصى در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسى علمى هم هست که از شرکت در آن بهره مند مى شویم ، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم ، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگرى محروم مى مانیم ، تو کدامیک از این دو کار دوست مى دارى تا من در آن شرکت کنم ؟

رسول اکرم فرمود:(اگر افراد دیگرى هستند که همراه جنازه بروند و آن را دفن کنند، در مجلس علم شرکت کن . همانا شرکت در یک مجلس علم از حضور در هزار تشییع جنازه و از هزار عیادت بیمار و از هزار شب عبادت و هزار روز روزه و هزار درهم تصدق و هزار حج غیر واجب و هزار جهاد غیر واجب بهتر است . اینها کجا و حضور در محضر عالم کجا؟ مگر نمى دانى به وسیله علم است که خدا اطاعت مى شود و به وسیله علم است که عبادت خدا صورت مى گیرد. خیر دنیا و آخرت با علم تواءم است ، همان طور که شر دنیا و آخرت با جهل تواءم است ) (١٥٥).

١١٨ هشام و طاووس یمانى هشام بن عبدالملک ، خلیفه اموى ، در ایام خلافت خود به قصد حج وارد مکه شد. دستور داد یکى از کسانى که زمان رسول خدا را درک کرده و به شرف مصاحبت آن حضرت نایل شده است حاضر کنند تا از او راجع به آن عصر و آن روزگاران سؤ الاتى بکند. به او گفتند از اصحاب رسول خدا کسى باقى نمانده است و همه درگذشته اند. هشام گفت : پس یکى از تابعین (١٥٦) را حاضر کنید تا از محضرش استفاده کنیم .

طاووس یمانى را حاضر کردند.

طاووس وقتى که وارد شد، کفش خود را جلو روى هشام ، روى فرش ، از پاى خود درآورد. وقتى هم که سلام کرد برخلاف معمول که هرکس سلام مى کرد مى گفت السلام علیک یا امیرالمؤمنین ! طاووس به (السلام علیک ) قناعت کرد و جمله یا امیرالمؤمنین ) را به زبان نیاورد. به علاوه فورا در مقابل هشام نشست و منتظر اجازه نشستن نشد و حال آنکه معمولاً در حضور خلیفه مى ایستادند تا اینکه خود مقام خلافت اجازه نشستن بدهد. از همه بالاتر اینکه طاووس به عنوان احوالپرسى گفت :(هشام ! حالت چطور است ؟).

رفتار و کردار طاووس ، هشام را سخت خشمناک ساخت ، رو کرد به او و گفت : این چه کارى است که تو در حضور من کردى ؟

(چه کردم ؟)

چه کرده اى ؟!!! چرا کفشهایت را در حضور من درآوردى ؟ چرا مرا به عنوان امیرالمؤمنین خطاب نکردى ؟ چرا بدون اجازه من در حضور من نشستى ؟ چرا این گونه توهین آمیز از من احوالپرسى کردى ؟

اما اینکه کفشها را در حضور تو درآوردم ، براى این بود که من روزى پنج بار در حضور خداوند عزت ، درمى آورم و او از این جهت بر من خشم نمى گیرد.

اما اینکه تو را به عنوان امیر همه مؤمنان نخواندم ؛ چون واقعا تو امیر همه مؤمنان نیستى ، بسیارى از اهل ایمان از امارت و حکومت تو ناراضیند.

اما اینکه تو را به نام خودت خواندم ؛ زیرا خداوند پیغمبران خود را به نام مى خواند و در قرآن از آنها به یا داوود و یا یحیى و یا عیسى یاد مى کند. و این کار، توهینى به مقام انبیا تلقى نمى شود، برعکس ، خداوند ابولهب را با کنیه نه به نام یاد کرده است .

و اما اینکه گفتى چرا در حضور تو پیش از اجازه نشستم ، براى اینکه از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که فرمود: اگر مى خواهى مردى از اهل آتش ٢را ببینى ، نظر کن به کسى که خودش نشسته است و مردم در اطراف او ایستاده اند).

سخن طاووس که به اینجا رسید، هشام گفت : اى طاووس ! مرا موعظه کن .

طاووس گفت :(از امیرالمؤمنین على بن ابیطالب شنیدم که در جهنم مارها و عقربهایى است بس بزرگ ، آن مار و عقربها ماءمور گزیدن امیرى هستند که با مردم به عدالت رفتار نمى کند)

طاووس این را گفت و از جا حرکت و به سرعت بیرون رفت (١٥٧).

١١٩ بازنشستگى پیرمرد نصرانى ، عمرى کار کرده و زحمت کشیده بود، اما ذخیره و اندوخته اى نداشت ، آخر کار کور هم شده بود. پیرى و نیستى و کورى همه با هم جمع شده بود و جز گدایى راهى برایش باقى نگذارد؛ کنار کوچه مى ایستاد و گدایى مى کرد. مردم ترحم مى کردند و به عنوان صدقه پشیزى به او مى دادند. و او از همین راه بخور و نمیر به زندگانى ملالت بار خود ادامه مى داد.

تا روزى امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام از آنجا عبور کرد و او را به آن حال دید. على به صدد جستجوى احوال پیرمرد افتاد تا ببیند چه شده که این مرد به این روز و این حال افتاده است ؟ ببیند آیا فرزندى ندارد که او را تکفل کند؟ آیا راهى دیگر وجود ندارد که این پیرمرد در آخر عمر آبرومندانه زندگى کند و گدایى نکند؟

کسانى که پیرمرد را مى شناختند آمدند و شهادت دادند که این پیرمرد نصرانى است و تا جوانى و چشم داشت کار مى کرد، اکنون که هم جوانى را از دست داده و هم چشم را، نمى تواند کار بکند، ذخیره اى هم ندارد، طبعا گدایى مى کند.

على علیه السلام فرمود:(عجب ! تا وقتى که توانایى داشت از او کار کشیدید و اکنون او را به حال خود گذاشته اید؟! سوابق این مرد حکایت مى کند که در مدتى که توانایى داشته کار کرده و خدمت انجام داده است . بنابراین بر عهده حکومت و اجتماع است که تا زنده است او را تکفل کند، بروید از بیت المال به او مستمرى بدهید) (١٥٨).

١٢٠ حتى برده فروشى ماجراى علاقه مندى و عشق سوزان مردى که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم ، معروف خاص و عام بود. همه مى دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست مى دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بى تاب مى شود. او به دنبال هر کارى که بیرون مى رفت ، اول راه خود را به طرف مسجد یا خانه رسول خدا یا هر نقطه دیگرى که پیغمبر در آنجابود کج مى کرد و به هر بهانه بود خود را به پیغمبر مى رساند و از دیدن پیغمبر توشه برمى گرفت و نیرو مى یافت ، سپس به دنبال کار خود مى رفت .

گاهى که مردم دور پیغمبر بودند و او پشت سر جمعیت قرار مى گرفت و پیغمبر دیده نمى شد، از پشت سر جمعیت گردن مى کشید تا شاید یک بار هم شده چشمش به جمال پیغمبراکرم بیفتد.

یک روز پیغمبراکرم متوجه او شد که از پشت سر جمعیت سعى مى کند پیغمبر را ببیند، پیغمبر هم متقابلاً خود را کشید تا آن مرد بتواند به سهولت او را ببیند. آن مرد در آن روز پس از دیدن پیغمبر دنبال کار خود رفت اما طولى نکشید که برگشت ، همینکه چشم رسول خدا براى دومین بار در آن روز به او افتاد، با اشاره دست او را نزدیک طلبید آمد جلو پیغمبراکرم و نشست .

پیغمبر فرمود:(امروز تو با روزهاى دیگرت فرق داشت ، روزهاى دیگر یک بار مى آمدى و بعد دنبال کارت مى رفتى ، اما امروز پس از آنکه رفتى ، دو مرتبه برگشتى ، چرا؟).

گفت : یا رسول اللّه ! حقیقت این است که امروز آنقدر مهر تو دلم را گرفت که نتوانستم دنبال کارم بروم ، ناچار برگشتم .

پیغمبراکرم درباره او دعاى خیر کرد. او آن روز به خانه خود رفت اما دیگر دیده نشد. چند روز گذشت و از آن مرد خبر و اثرى نبود. رسول خدا از اصحاب خود سراغ او را گرفت ، همه گفتند: مدتى است او را نمى بینیم .

رسول خدا عازم شد برود از آن مرد خبرى بگیرد و ببیند چه بر سرش آمده به اتفاق گروهى از اصحاب و یارانش به طرف (سوق الزیت ) یعنى بازارى که در آنجا روغن زیتون مى فروختند راه افتاد همین که به دکان آن مرد رسید دید تعطیل است و کسى نیست . از همسایگان احوال او را پرسید، گفتند: یا رسول اللّه ! چند روز است که وفات کرده است .

همانها گفتند: یا رسول اللّه ! او بسیار مرد امین و راستگویى بود، اما یک خصلت بد در او بود.

(چه خصلت بدى ؟)

از بعضى کارهاى زشت پرهیز نداشت ، مثلاً دنبال زنان را مى گرفت .

(خدا او را بیامرزد و مشمول رحمت خود قرار دهد. او مرا آن چنان زیاد دوست مى داشت که اگر برده فروش هم مى بود خداوند او را مى آمرزید) (١٥٩).

>

داستان راستان جلد اول و دوم

١٢١ خیار فروش در قرن دوم هجرى ، مسئله سه طلاقه کردن زن در یک مجلس و یک نوبت ، مورد بحث و گفتگوى صاحبنظران بود. بسیارى از علما و فقهاى آن عصر معتقد بودند که سه طلاق در یک نوبت بدون اینکه رجوعى در میان آنها فاصله شود درست است . اما علما و فقهاى شیعه به پیروى از امامان عالیقدر خود اینچنین طلاقى را باطل و بى اثر مى دانستند. فقهاى شیعه مى گفتند سه طلاق کردن زن در صورتى درست است که در سه نوبت صورت گیرد، به این معنا که مرد زن را طلاق دهد و سپس رجوع کند، دوباره طلاق دهد، باز رجوع کند، آنگاه براى سومین نوبت طلاق دهد. در این هنگام است که حق رجوع در عده از مرد سلب مى شود. بعد از عده نیز حق ازدواج مجدد ندارد، مگر بعد از آنکه تشریفات (محلل ) صورت گیرد؛ یعنى آن زن با مرد دیگرى ازدواج کند و با یکدیگر آمیزش کنند، بعد میانشان به طلاق یا وفات جدایى بیفتد.

مردى در کوفه ، زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرد و بعد از عمل خود پشیمان شد؛ زیرا به زن خود علاقه مند بود و فقط یک کدورت و شکرآب جزئى سبب شده بود که تصمیم جدایى بگیرد. زن نیز به شوهر خود علاقه داشت . از این رو هر دو نفر به فکر چاره جویى افتادند.

این مسئله را از علماى شیعه استفتاء کردند، همه به اتفاق گفتند چون سه طلاق در یک نوبت واقع شده باطل و بى اثر است و بدین علت شما هم اکنون زن و شوهر قانونى و شرعى یکدیگر هستید. اما از طرف دیگر، عامه مردم به پیروى از سایر علما و فقها مى گفتند، آن طلاق صحیح است . و آنها را از معاشرت یکدیگر برحذر مى داشتند.

مشکله عجیبى پیش آمده بود، پاى حلال و حرام در امر زناشویى در میان بود. زن و شوهر هر دو مایل بودند که مثل سابق به زندگى خود ادامه دهند، اما نگران بودند که نکند طلاق صحیح باشد و آمیزش آنها از این به بعد حرام و فرزندان آینده آنها نامشروع باشند.

مرد تصمیم گرفت به فتواى علماى شیعه عمل کند و طلاق واقع شده را (کان لم یکن ) فرض کند. زن گفت تا خودت شخصا از امام صادق این مسئله را نپرسى و جواب نگیرى دل من آرام نمى گیرد.

امام صادق علیه السلام در آن وقت در شهر قدیمى حیره (نزدیک کوفه ) به سر مى برد. مدتى بود که سفاح ، خلیفه عباسى ، آن حضرت را از مدینه احضار و در آنجا او را به حال توقیف و تحت نظر نگاه داشته بود و کسى نمى توانست با امام رفت و آمد کند یا هم سخن بشود.

آن مرد هر نقشه اى کشید که خود را به امام برساند موفق نشد. یک روز که در نزدیکى توقیفگاه امام ایستاده بود و در اندیشه پیدا کردن راهى براى راه یافتن به خانه امام بود، ناگهان چشمش به مردى دهاتى از مردم اطراف کوفه افتاد که طبقى خیار روى سر گذاشته بود و فریاد مى کشید: آى خیار! آى خیار!

با دیدن آن مرد دهاتى ، فکرى مثل برق در دماغ وى پیدا شد. رفت جلو به او گفت : همه این خیارها را یکجا به چند مى فروشى ؟

به یک درهم .

بگیر این هم یک درهم .

آنگاه از آن مرد دهاتى خواهش کرد چند دقیقه روپوش خود را به او بدهد بپوشد و قول داد بزودى به او برگرداند.

مرد دهاتى قبول کرد. او روپوش دهاتى را پوشید و نگاهى به سراپاى خود انداخت ، درست یک دهاتى تمام عیار شده بود. طبق خیار را روى سر گذاشت و فریاد:(آى خیار!) (آى خیار) را بلند کرد، اما مسیر خود را در جهت مطلوب یعنى از جلو خانه امام صادق قرار داد.

همینکه به مقابل خانه امام رسید، غلامى بیرون آمد و گفت آهاى خیارفروش بیا اینجا. با کمال سهولت و بدون اینکه ماءمورین مراقب متوجه شوند، خود را به امام رساند

امام به او فرمود:(مرحبا! خوب نقشه اى به کار بردى ! حالا بگو چه مى خواهى بپرسى ؟).

یا ابن رسول اللّه ! من زن خود را در یک نوبت سه طلاقه کرده ام ، با اینکه از هرکس از علماى شیعه پرسیده ام همه گفته اند این چنین طلاقى باطل و بى اثر است ، باز قلب زنم آرام نمى گیرد، مى گوید تا خودت از امام سؤ ال نکنى و جواب نگیرى من قبول نمى کنم . از این رو با این نیرنگ خودم را به شما رساندم تا جواب این مسئله را بگیرم .

(برو مطمئن باش که آن طلاق باطل بوده است ، شما زن و شوهر قانونى و شرعى یکدیگر هستید) (١٦٠)

١٢٢ گواهى ام علاء

مسلمانان در مدینه مجموعا دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلى و گروه کسانى که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه ، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند (مهاجرین )، و ساکنین اصلى (انصار) خوانده مى شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیانا از زن و فرزند دست شسته و عاشقانى پاک باخته بودند، سر و سامان و زندگى و خانمانى از خود نداشتند؟ از این رو انصار با نهایت جوانمردى ، برادران دینى خود را در خانه هاى خود پذیرایى مى کردند. حساب مهمان و میزبان در کار نبود، حساب یگانگى و یکرنگى بود. آنها را شریک مال و زندگى خود محسوب مى کردند و احیانا آنها را بر خویشتن مقدم مى داشتند(١٦١).

عثمان بن مظعون یکى از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانه یکى از انصار مى زیست . عثمان در آن خانه مریض شد. افراد خانه ، مخصوصا (ام علاء انصارى ) که از زنان با ایمان بود و از کسانى بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود، صمیمانه از او پرستارى مى کردند. اما بیماریش ‍ روزبروز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیمارى از دنیا رفت .

افراد خانه کاملاً به قدرت ایمان و پایه عمل عثمان بن مظعون پى برده و دانسته بودند که او براستى یک مسلمان واقعى بود. میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند. براى هر فرد عادى کافى بود که به موجب این دو سند، شهادت بدهد که عثمان اهل بهشت است .

در حالى که مشغول تهیه مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه عثمان و گفت : رحمت خدا شامل حال تو باد اى عثمان ! من اکنون شهادت مى دهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد.

تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد، رسول اکرم فرمود:(تو از کجا فهمیدى که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!).

یا رسول اللّه ! من همین طورى گفتم وگرنه من چه مى دانم .

(عثمان رفت به دنیایى که در آنجا همه پرده ها از جلو چشم برداشته مى شود. و البته من در باره او امید خیر و سعادت دارم . اما به تو بگویم ، من که پیغمبرم در باره خودم یا درباره یکى از شما این چنین اظهار نظر قطعى نمى کنم ).

ام علاء از آن پس در باره احدى این چنین اظهار نظر نکرد، در باره هرکس که مى مرد اگر از او مى پرسیدند، مى گفت :(فقط خداوند مى داند که او فعلاً در چه حالى است ).

پس از مدتى که از مردن عثمان گذشت ، ام علاء او را در خواب دید در حالى که نهرى از آب جارى به او تعلق داشت . خواب خود را براى رسول اکرم نقل کرد رسول اکرم فرمود:(آن نهر عمل او است که همچنان جریان دارد) (١٦٢).

١٢٣ اذان نیمه شب

در دوره خلافت امویان ، تنها نژادى که بر سراسر کشور پهناور اسلامى آن روز حکومت مى کرد و قدرت را در دست داشت نژاد اعراب بود، اما در زمان خلفاى عباسى ایرانیان تدریجا قدرتها را قبضه کردند و پستها و منصبها را در اختیار خود گرفتند.

خلفاى عباسى با آنکه خودشان عرب بودند از مردم عرب دل خوشى نداشتند؛ سیاست آنها بر این بود که عرب را کنار بزنند و ایرانیان را به قدرت برسانند، حتى از اشاعه زبان عربى در بعضى از بلاد ایران جلوگیرى مى کردند. این سیاست تا زمان ماءمون ادامه داشت (١٦٣).

پس از مرگ ماءمون ، برادرش معتصم بر مسند خلافت نشست . ماءمون و معتصم از دو مادر بودند: مادر ماءمون ایرانى بود و مادر معتصم از نژاد ترک . به همین سبب خلافت معتصم موافق میل ایرانیان که پستهاى عمده را در دست داشتند نبود، ایرانیان مایل بودند عباس پسر ماءمون را به خلافت برسانند. معتصم این مطلب را درک کرده بود و همواره بیم آن داشت که برادرزاده اش عباس بن ماءمون ، به کمک ایرانیان ، قیام کند و کار را یکسره نماید. از این رو، به فکر افتاد هم خود عباس را از بین ببرد و هم جلو نفوذ ایرانیان را که طرفدار عباس بودند بگیرد. عباس را به زندان انداخت و او در همان زندان مرد. براى جلوگیرى از نفوذ ایرانیان ، نقشه کشید پاى قدرت دیگرى را در کارها باز کند که جانشین ایرانیان گردد. براى این منظور گروه زیادى از مردم ترکستان و ماوراءالنهر را که هم نژاد مادرش بودند به بغداد و مرکز خلافت کوچ داد و کارها را به آنان سپرد. طولى نکشید که ترکها زمام کارها را در دست گرفتند و قدرتشان بر ایرانیان و اعراب فزونى یافت .

معتصم از آن نظر که به ترکها نسبت به خود اعتماد و اطمینان داشت ، روز به روز میدان را براى آنان بازتر مى کرد، از این رو در مدت کمى اینان یکّه تاز میدان حکومت اسلامى شدند. ترکها همه مسلمان بودند و زبان عربى آموخته بودند و نسبت به اسلام وفادار بودند. اما چون از آغاز ورودشان به عاصمه تمدن اسلامى تا قدرت یافتنشان فاصله زیادى نبود، به معارف و آداب و تمدن اسلامى آشنایى زیادى نداشتند و خلق و خوى اسلامى نیافته بودند، برخلاف ایرانیان که هم سابقه تمدن داشتند و هم علاقه مندانه معارف و اخلاق و آداب اسلامى را آموخته بودند و خلق و خوى اسلامى داشتند و خود پیشقدم خدمتگذاران اسلامى به شمار مى رفتند. در مدتى که ایرانیان زمام امور را در دست داشتند، عامه مسلمین راضى بودند اما ترکها در مدت نفوذ و در دست گرفتن قدرت آنچنان وحشیانه رفتار کردند که عامه مردم را ناراضى و خشمگین ساختند.

سربازان ترک هنگامى که بر اسبهاى خود سوار مى شدند و در خیابانها و کوچه ها بغداد به جولان مى پرداختند، ملاحظه نمى کردند که انسانى هم در جلو راه آنها هست ؛ از این رو بسیار اتفاق مى افتاد که زنان و کودکان و پیران سالخورده و افراد عاجز در زیر دست و پاى اسبهاى آنها لگدمال مى شدند.

مردم آنچنان به ستوه آمدند که از معتصم تقاضا کردند پایتخت را از بغداد به جاى دیگر منتقل کند. مردم در تقاضاى خود یادآورى کردند که اگر مرکز را منتقل نکند با او خواهند جنگید.

معتصم گفت : با چه نیروى مى توانند با من بجنگند، من هشتادهزار سرباز مسلح آماده دارم .

گفتند: با تیرهاى شب ؛ یعنى با نفرینهاى نیمه شب به جنگ تو خواهیم آمد.

معتصم پس از این گفتگو با تقاضاى مردم موافقت کرد و مرکز را از بغداد به سامرا منتقل کرد.

پس از معتصم ، در دوره واثق و متوکل و منتصر و چند خلیفه دیگر نیز ترکها عملاً زمام امور را در دست داشتند و خلیفه دست نشانده آنها بود. بعضى از خلفاى عباسى در صدد کوتاه کردن دست ترکها برآمدند، اما شکست خوردند. یکى از خلفاى عباسى که به کارها سر و صورتى داد و تا حدى از نفوذ ترکها کاست (المعتضد) بود.

در زمان معتضد، بازرگان پیرى از یکى از سران سپاه مبلغ زیادى طلبکار بود و به هیچ وجه نمى توانست وصول کند، ناچار تصمیم گرفت به خود خلیفه متوسل شود، اما هر وقت به دربار مى آمد دستش به دامان خلیفه نمى رسید؛ زیرا دربانان و مستخدمین دربارى به او راه نمى دادند.

بازرگان بیچاره از همه جا ماءیوس شد و راه چاره اى به نظرش نرسید، تا اینکه شخصى او را به یک نفر خیاط در (سه شنبه بازار) راهنمایى کرد و گفت این خیاط مى تواند گره از کار تو باز کند. بازرگان پیر نزد خیاط رفت . خیاط نیز به آن مرد سپاهى دستور داد که دین خود را بپردازد و او هم بدون معطلى پرداخت .

این جریان ، بازرگان پیر را سخت در شگفتى فرو برد، با اصرار زیاد از خیاط پرسید:(چطور است که اینها که به احدى اعتنا ندارند فرمان تو را اطاعت مى کنند؟).

خیاط گفت : من داستانى دارم که باید براى تو حکایت کنم : روزى از خیابان عبور مى کردم ، زنى زیبا نیز همان وقت از خیابان مى گذشت ، اتفاقا یکى از افسران ترک در حالى که مست باده بود از خانه خود بیرون آمده جلو در خانه ایستاده بود و مردم را تماشا مى کرد، تا چشمش به آن زن افتاد دیوانه وار در مقابل چشم مردم او را بغل کرد و به طرف خانه خود کشید. فریاد استغاثه زن بیچاره بلند شد، داد مى کشید: ایهالناس به فریادم برسید، من این کاره نیستم ، آبرو دارم ، شوهرم قسم خورده اگر یک شب در خارج خانه به سر برم مرا طلاق دهد، خانه خراب مى شوم ! اما هیچ کس از ترس ‍ جراءت نمى کرد جلو بیاید.

من جلو رفتم و با نرمى و التماس از آن افسر خواهش کردم که این زن را رها کند، اما او با چماقى که در دست داشت محکم به سرم کوبید که سرم شکست و زن را به داخل خانه برد. من رفتم عده اى را جمع کردم و اجتماعا به در خانه آن افسر رفتیم و آزادى زن را تقاضا کردیم ، ناگهان خودش با گروهى از خدمتکاران و نوکران از خانه بیرون آمدند و بر سر ما ریختند و همه ما را کتک زدند.

جمعیت متفرق شدند، من هم به خانه خود رفتم . اما لحظه اى از فکر زن بیچاره بیرون نمى رفتم ؛ با خود مى اندیشیدم که اگر این زن تا صبح پیش این مرد بماند زندگیش تا آخر عمر تباه خواهد شد و دیگر به خانه و آشیانه خود راه نخواهد داشت . تا نیمه شب بیدار نشستم و فکر کردم . ناگهان نقشه اى در ذهنم مجسم شد؛ با خود گفتم این مرد امشب مست است و متوجه وقت نیست ، اگر الا ن آواز اذان را بشنود خیال مى کند صبح است و زن را رها خواهد کرد. و زن قبل از آنکه شب به آخر برسد مى تواند به خانه خود برگردد.

فورا رفتم به مسجد و از بالاى مناره فریاد اذان را بلند کردم . ضمنا مراقب کوچه و خیابان بودم ببینم آن زن آزاد مى شود یا نه ؛ ناگهان دیدم فوج سربازهاى سواره و پیاده به خیابانها ریختند و همه پرسیدند این کسى که در این وقت شب اذان گفت کیست ؟ من ضمن اینکه سخت وحشت کردم خودم را معرفى کردم و گفتم من بودم که اذان گفتم . گفتند زود بیا پایین که خلیفه تو را خواسته است .

مرا نزد خلیفه بردند. دیدم خلیفه نشسته منتظر من است ، از من پرسید چرا این وقت شب اذان گفتى ؟ جریان را از اول تا آخر برایش نقل کردم . همانجا دستور داد آن افسر را با آن زن حاضر کنند آنها را حاضر کردند، پس از بازپرسى مختصرى دستور قتل آن افسر را داد. آن زن را هم به خانه نزد شوهرش فرستاد و تاءکید کرد که شوهر او را مؤ اخذه نکند و از او به خوبى نگهدارى کند؛ زیرا نزد خلیفه مسلم شده که زن بى تقصیر بوده است .

آنگاه معتضد به من دستور داد، هر موقع به چنین مظالمى برخوردى همین برنامه ابتکارى را اجرا کن ، من رسیدگى مى کنم ، این خبر در میان مردم منتشر شد. از آن به بعد اینها از من کاملاً حساب مى برند. این بود که تا من به این افسر مدیون فرمان ، دادم فورا اطاعت کرد(١٦٤).

١٢٤ شکایت از شوهر

على علیه السلام در زمان خلافت خود کار رسیدگى به شکایات را شخصا به عهده مى گرفت و به کس دیگر واگذار نمى کرد. روزهاى بسیار گرم که معمولاً مردم ، نیمروز در خانه هاى خود استراحت مى کردند او در بیرون دارالاماره در سایه دیوار مى نشست که اگر احیانا کسى شکایتى داشته باشد بدون واسطه و مانع شکایت خود را تسلیم کند. گاهى در کوچه ها و خیابانها راه مى افتاد، تجسس مى کرد و اوضاع عمومى را از نزدیک تحت نظر مى گرفت .

یکى از روزهاى بسیار گرم ، خسته و عرق کرده به مقر حکومت مراجعت کرد، زنى را جلو در ایستاده دید، همینکه چشم زن به على افتاد جلو آمد و گفت شکایتى دارم :

شوهرم به من ظلم کرده ، مرا از خانه بیرون نموده ، به علاوه مرا تهدید به کتک کرده و اگر به خانه بروم مرا کتک خواهد زد. اکنون به دادخواهى نزد تو آمده ام .

(بنده خدا! الا ن هوا خیلى گرم است . صبر کن عصر هوا قدرى بهتر بشود. خودم به خواست خدا با تو خواهم آمد و ترتیبى به کار تو خواهم داد).

اگر توقف من در بیرون خانه طول بکشد، بیم آن است که خشم او افزون گردد و بیشتر مرا اذیت کند.

على لحظه اى سر را پایین انداخت ، سپس سر را بلند کرد در حالى که با خود زمزمه مى کرد و مى گفت :(نه به خدا قسم ! نباید رسیدگى به دادخواهى مظلوم را تاءخیر انداخت ، حق مظلوم را حتما باید از ظالم گرفت و رعب ظالم را باید از دل مظلوم بیرون کرد تا به کمال شهامت و ترس و بیم در مقابل ظالم بایستد و حق خود را مطالبه کند) (١٦٥).

(بگو ببینم خانه شما کجاست ؟)

فلان جاست .

(برویم ).

على به اتفاق آن زن به در خانه شان رفت ، پشت در ایستاد و به آواز بلند فریاد کرد:(اهل خانه ! سَلامٌ عَلَیْکُمْ).

جوانى بیرون آمد که شوهر همین زن بود. جوان على را نشناخت ، دید پیرمردى که در حدود شصت سال دارد، به اتفاق زنش آمده است . فهمید که زنش این مرد را براى حمایت و شفاعت با خود آورده است ، اما حرفى نزد. على علیه السلام فرمود:(این بانو که زن تو است از تو شکایت دارد، مى گوید: تو به او ظلم و او را از خانه بیرون کرده اى . به علاوه تهدید به کتک نموده اى من آمده ام به تو بگویم از خدا بترس و با زن خود نیکى و مهربانى کن ).

به تو چه مربوط که من با زنم خوب رفتار کرده ام یا بد! بلى من او را تهدید به کتک کرده ام ، اما حالا که رفته تو را آورده و تو از جانب او حرف مى زنى او را زنده زنده آتش خواهم زد.

على از گستاخى جوان برآشفت ، دست به قبضه شمشیر برد و از غلاف بیرون کشید، آنگاه گفت :(من تو را اندرز مى دهم و امر به معروف و نهى از منکر مى کنم ، تو این طور جواب مرا مى دهى ، صریحا مى گویى من این زن را خواهم سوزاند، خیال کرده اى دنیا این قدر بى حساب است ).

فریاد على که بلند شد مردم عابر از گوشه و کنار جمع شدند، هرکس که مى آمد در مقابل على تعظیمى مى کرد و مى گفت :(اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَمیَرالْمُؤْمِنینَ!)

جوان مغرور، تازه متوجه شد با چه کسى روبرو است ، خود را باخت و به التماس افتاد. یا امیرالمؤمنین مرا ببخش ، به خطاى خود اعتراف مى کنم . از این ساعت قول مى دهم مطیع و فرمانبردار زنم باشم ، هرچه فرمان دهد اطاعت کنم .

على رو کرد به آن زن و فرمود:(اکنون برو به خانه خود، اما تو هم مواظب باش که طورى رفتار نکنى که او را به این چنین اعمالى وادار کنى !) (١٦٦).

١٢٥ کارهاى خانه

على بن ابیطالب علیه السلام و زهراى مرضیه سلام اللّه علیها پس از آنکه با هم ازدواج کردند و زندگى مشترک تشکیل دادند، ترتیب و تقسیم کارهاى خانه را به نظر و مشورت رسول اکرم واگذاشتند، به آن حضرت گفتند:(یا رسول اللّه ! ما دوست داریم ترتیب و تقسیم کارهاى خانه با نظر شما باشد).

پیامبر، کارهاى بیرون خانه را به عهده على و کارهاى داخلى را به عهده زهراى مرضیه گذاشت . على و زهرا از اینکه نظر رسول خدا را در زندگى خصوصى خود دخالت دادند و رسول خدا با مهربانى و محبت خاص از پیشنهاد آنها استقبال کرد و نظر داد، راضى و خرسند بودند. مخصوصا زهراى مرضیه از اینکه رسول خدا او را از کار بیرون معاف کرد خیلى اظهار خرسندى مى کرد، مى گفت :(یک دنیا خوشحال شدم که رسول خدا مرا از سر و کار پیدا کردن با مردان معاف کرده است ).

از آن تاریخ کارهایى از قبیل آوردن آب و آذوقه و سوخت و خرید بازار را على انجام مى داد و کارهایى از قبیل آرد کردن گندم و جو به وسیله آسیا دستى و پختن نان و آشپزى و شستشو و تنظیف خانه به وسیله زهرا صورت مى گرفت .

در عین حال على علیه السلام هروقت فراغتى مى یافت در کارهاى داخلى به کمک زهرا مى پرداخت . یک روز پیامبر به خانه آنان آمد و آنان را دید که با هم کار مى کنند. پرسید کدامیک از شما خسته تر هستید تا من به جاى او کار کنم ، على عرض کرد:(یا رسول اللّه ! زهرا خسته است ).

رسول اکرم به زهرا استراحت داد و لختى خود به کار پرداخت . از آن طرف هروقت براى على گرفتارى یا مسافرتى یا جهادى پیش مى آمد، زهراى مرضیه کار بیرون را نیز انجام مى داد.

این روش همچنان ادامه داشت ، على و زهرا کارهاى خانه خود را خودشان انجام مى دادند و خود را به خدمتکار نیازمند نمى دیدند. تا آنکه صاحب فرزندانى شدند و کودکانى عزیز در کلبه محقر ولى روشن و با صفاى آنها چشم گشودند. در این هنگام طبعا کار داخلى خانه زیادتر و زحمت زهرا افزون گشت .

یک روز على علیه السلام دلش به حال همسر عزیزش سوخت ، دید رفت و روب خانه و کارهاى آشپزى جامه هاى او را غبارآلود و دودى کرده ، به علاوه از بس که با دستهاى خود آسیا دستى را چرخانیده دستهایش آبله کرده و بند مشک آب که در مواقعى به دوش کشیده و از راه دور آورده روى سینه اش اثر گذاشته است . به همسر عزیزش پیشنهاد کرد، به حضور رسول اکرم برود و از آن حضرت خدمتکارى براى کمک خودش ‍ بگیرد.

زهرا پیشنهاد را پذیرفت و به خانه رسول اکرم رفت . اتفاقا در آن وقت گروهى در محضر رسول اکرم نشسته و مشغول صحبت بودند. زهرا شرم کرد در حضور آن جمعیت تقاضاى خود را عرضه بدارد، به خانه برگشت . رسول اکرم متوجه آمد و رفت زهرا شد، فهمید که دخترش با او کار داشته و چون موقع مقتضى نبود مراجعت کرده است .

صبح روز بعد رسول اکرم به خانه آنها رفت ، اتفاقا على و زهرا در آن وقت پهلوى یکدیگر آرمیده و یک روپوش روى خود کشیده بودند. رسول خدا از بیرون اطاق با آواز بلند گفت :(اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ).

على و زهرا از شرم جواب ندادند،

بار دوم گفت :(اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ).

باز هم سکوت کردند.

سومین بار فرمود:(اَلسَّلامُ عَلَیْکُمْ).

رسول اکرم رسمش این بود که هرگاه به خانه کسى مى رفت ، از پشت در خانه یا در اطاق با آواز بلند سلام مى کرد، اگر جواب مى دادند، اجازه ورود مى خواست و اگر جواب نمى دادند تا سه بار سلام خود را تکرار مى کرد، اگر باز هم جواب نمى شنید مراجعت مى کرد.

على علیه السلام دید اگر جواب سلام پیغمبر را ندهند، پیغمبر مراجعت خواهد کرد و از فیض زیارت آن حضرت محروم خواهند ماند، از این رو با آواز بلند گفت :(وعَلَیْکَ السَّلامُ یا رَسُولَ اللّهِ، بفرمایید):

پیغمبر وارد شد و بالاى سر آنها نشست ، به زهرا گفت :(تو دیروز پیش من آمدى و برگشتى ، حتما کارى داشتى ، کارت را بگو!).

على عرض کرد:(یا رسول اللّه ! اجازه بدهید من به شما بگویم که زهرا براى چه کارى آمده بود. من زهرا را پیش شما فرستادم . علتش این بود من دیدم کارهاى داخلى خانه زیاد شده و زهرا به زحمت افتاده است . دلم به حالش ‍ سوخت . دیدم رفت و روب خانه و پاى اجاق رفتن ، جامه هاى زهرا را غبارآلود و دودى کرده ، دستهایش در اثر گرداندن آسیا دستى آبله کرده ، بند مشک آب روى سینه اش اثر گذاشته است . گفتم بیاید به حضور شما تا مقرر فرمایید از این پس ما خدمتکارى داشته باشیم که کمک زهرا باشد).

رسول اکرم نمى خواست که زندگى خودش یا عزیزانش از حد فقراى امت که امکانات خیلى کمى داشتند بالاتر باشد، زیرا مدینه در آن ایام در فقر و احتیاج به سر مى برد. مخصوصا عده اى از فقراى مهاجرین با نهایت سختى زندگى مى کردند. از آن طرف با روحیه دخترش زهرا آشنایى داشت و مى دانست زهرا چقدر شیفته عبادت و معنویت است و ذکر خدا چقدر به او نیرو و نشاط مى دهد، از این جهت فرمود:(میل دارید چیزى به شما یاد بدهم که از همه اینها بهتر باشد؟)

(بفرمایید یا رسول اللّه !)

(هر وقت خواستید بخوابید، ٣٣ مرتبه ذکر سُبْحانَ اللّه و ٣٣ مرتبه ذکر اَلْحَمْدُللّهِ و ٣٤ مرتبه ذکر اَللّهُ اَکْبَرْ را فراموش نکنید. اثرى که این عمل در روح شما مى بخشد، از اثرى که یک خدمتکار در زندگى شما مى بخشد بسى افزونتر است ).

زهرا که تا این وقت هنوز سر را از زیر روپوش بیرون نیاورده بود، سر را بیرون آورد و با خوشحالى و نشاط سه بار پشت سر هم گفت :(به آنچه خدا و پیغمبر خشنود باشند، خشنودم ) (١٦٧).

داستان راستان جلد اول و دوم

١-(مسجد مدینه ) در صدر اسلام ، تنها براى اداى فریضه نماز نبود بلکه مرکز جنب وجوش و فعالیتهاى دینى و اجتماعى مسلمانان همان (مسجد) بود. هر وقت لازم مى شد اجتماعى صورت بگیرد، مردم را به حضور در مسجد دعوت مى کردند و مردم از هر خبر مهمى در آنجا آگاه مى شدند. و هر تصمیم جدیدى گرفته مى شد در آنجا به مردم اعلام مى شد.

مسلمانان تا در مکه بودند از هرگونه آزادى و فعالیت اجتماعى محروم بودند. نه مى توانستند اعمال و فرایض مذهبى خود را آزادانه انجام دهند و نه مى توانستند تعلیمات دینى خود را آزادانه فراگیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتى که اسلام در نقطه حساس دیگرى از عربستان نفوذ کرد که نامش (یثرب ) بود و بعدها به نام (مدینة النبى ) یعنى شهر پیغمبر معروف شد. پیغمبراکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانى که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجا به این شهر هجرت کردند. آزادى فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کارى که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد. این بود که زمینى را در نظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب ، این مسجد را در آنجا ساخت .

٢- منیة المرید (چاپ بمبئى ) ص ١٠.

٣- اصول کافى ، ج ٢، ص ١٣٩ (باب القناعة ) و سفینة البحار، ماده (قنع )

٤- وسائل (چاپ امیر بهادر) ج ٢، ص ٥٢٩.

٥- (لا یَسْتَعِنْ اَحَدُکُمْ مِنْ غَیْرِهِ وَلَوْ بِقَضْمَةٍ مِنْ سِواکٍ)؛ (کحل البصر، محدث قمى ، ص ٦٩)

٦- (اِنَّ اللّهَ یَکْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ اَنْ یَراهُ مُتَمَیِّزاً بَیْنَ اَصْحابِهِ).

٧- کحل البصر، ص ٦٨.

٨- بحار، ج ١١ (چاپ کمپانى ) ص ٢١ و در بحار، جمله هایى هست که امام مى فرماید:(اُکْرِهُ اَنْ اَّخُذَ بِرَسُولِاللّهِ مالا اُعْطِى مِثْلَهُ) و در روایتى هست که فرمود:(ما اَکَلْتُ بِقَرابَتى مِنْ رَسُولِاللّهِ قَطُّ).

٩- اصول کافى ، ج ٢، (باب : حسن الصحابة و حق الصاحب فى السفر) ص ٦٧٠.

١٠- نهج البلاغه ، کلمات قصار، شماره ٣٧.

١١- بحارالانوار، ج ١١ (حالات امام باقر) ص ، ٨٣.

١٢- کحل البصر، ص ٧٠.

١٣- شام در زمان خلافت عمر فتح شد. اول کسى که امارت و حکومت شام را در اسلام به او دادند، یزید بن ابوسفیان بود. یزید دو سال حکومت کرد و مرد. بعد از او حکومت این استان پرنعمت به برادر یزید، معاویة ابن ابوسفیان واگذار شد. معاویه بیست سال تمام در آنجا با کمال نفوذ و اقتدار حکومت کرد، حتى در زمان عمر که زود به زود حکام عزل و نصب مى شدند و به کسى اجازه داده نمى شد که چند سال حکومت یک نقطه را در دست داشته باشد و جاى خود را گرم کند، معاویه در مقر حکومت خویش ثابت ماند و کسى مزاحمش نشد. به قدرى جاى خود را محکم کرد که بعدها به خیال خلافت افتاد. پس از بیست سال حکومت بعد از صحنه هاى خونینى که به وجود آورد به آرزوى خود رسید و بیست سال دیگر به عنوان خلیفه مسلمین بر شام و سایر قسمتهاى قلمرو کشور وسیع اسلامى آن روز حکومت کرد.

به این جهات ، مردم شام از اولین روزى که چشم به جهان اسلامى گشودند، در زیر دست امویان بزرگ شدند. و همچنانکه مى دانیم امویها از قدیم با هاشمیان خصومت داشتند. در دوران اسلام و با ظهور اسلام ، خصومت امویان با هاشمیان شدیدتر و قویتر شد و در آل على تمرکز پیدا کرد بنابراین ، مردم شام از اول که نام اسلام را شنیدند و به دل سپردند، دشمنى آل على را نیز بدل سپردند. و روى تبلیغات سوء امویها دشمنى آل على را از ارکان دین مى شمردند. این بود که این خلق و خوى از آنها معروف بود.

١٤- نفثة المصدور، محدث قمى ، ص ٤.

١٥- اصول کافى ، ج ٢، ص ٤٠٤.

١٦- اَلاِْمامُ عَلىّ صوتُ العَدالَةِ اْلاَنْسانِیَّةِ، ص ٦٣ نیز بحار، ج ٩ (چاپ تبریز) ص ٥٩٨ (با اختلافى )

١٧- در حدود اوایل قرن دوم هجرى ، دسته اى در میان مسلمین به وجود آمدند که خود را (زاهد و صوفى ) مى نامیدند. این دسته روش خاصى در زندگى داشتند و دیگران را هم به همان روش دعوت مى کردند. و چنین وانمود مى کردند که راه دین هم همین است . مدعى بودند که از نعمتهاى دنیا باید دورى جست ، آدم مؤمن نباید جامه خوب بپوشد، یا غذاى مطبوع بخورد، یا در مسکن عالى بنشیند. اینها دیگران را که مى دیدند، احیانا این مواهب را مورد استفاده قرار مى دهند سخت تحقیر و ملامت مى کردند. و آنان را اهل دنیا و دور از خدا مى خواندند. ایراد سفیان بر امام صادق روى همین طرز تفکر بود.

این روش و مسلک در جهان سابقه داشت . در یونان و در هند بلکه در همه جاى دنیا این مسلک کم و بیش وجود داشته ، در میان مسلمین هم پیدا شد و به آن رنگ دینى دادند. این روش و این مسلک در نسلهاى بعد ادامه یافت و نفوذ عجیبى پیدا کرد و مى توان گفت مکتب مخصوصى در میان مسلمین به وجود آمد که اثر مستقیمش محترم نشمردن اصول زندگى و لاقیدى در کارها بود و ثمره اش انحطاط و تاءخر کشورهاى اسلام شد.

نفوذ این مکتب و این فلسفه ، تنها در میان طبقاتى که رسما به نام (صوفى ) نامیده شده اند نبوده ، شیوع این طرز تفکر مخصوص به نام زهد و تقوا و ترک دنیا در میان سایر طبقات و گروههاى مذهبى اسلامى که احیانا خود را ضد صوفى قلمداد کرده و مى کنند، کمتر از صوفیه نبوده است . و هم مى توان گفت تمام کسانى که صوفى نامیده شده اند، داراى این طرز تفکر نبوده اند. شک نیست که این طرز تفکر را باید یک نوع بیمارى اجتماعى تلقى کرد، یک بیمارى خطرناک که موجب فلج روحى اجتماع مى گردد. و باید با این بیمارى مبارزه کرد و این طرز تفکر را از بین برد. متاءسفانه مبارزه هایى که به این نام شده و مى شود، هیچیک مبارزه با این بیمارى یعنى با این طرز تفکر نیست . مبارزه با اسما و الفاظ و افراد و اشخاص است و احیانا مبارزه براى ربودن مناصب دنیوى و بسا هست که مبارزه کنندگان با تصوف ، خودشان به آن بیمارى بیشتر مبتلا هستند و عامل شیوع آن بیمارى مى باشند. یا آنکه به علت جهل و قصور درک مبارزه کنندگان ، یک سلسله افکار عالى و لطیف که شاهکار انسانیت است و دست کمتر کسى به آنها مى رسد، مورد حمله قرار مى گیرد. مبارزه با تصوف باید به صورت مبارزه با آن بیمارى و آن طرز تفکر باشد که در حدیث متن ، در سخن بیان امام صادق علیه السلام آمده باید با آن مبارزه شود، در هرجا که باشد و از طرف هر جمعیت که ابراز شود، به هر نام که خوانده شود.

به هر حال ، بیان امام در این داستان جامعترین بیانى است در رد این طرز تفکر که متاءسفانه شیوع عظیمى پیدا کرده و خوشبختانه این بیان جامع ، در کتب حدیث محفوظ و مضبوط مانده است .

١٨- ( وَالَّذینَ تَبَوَّؤُ الدّارَ وَاْلا یمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ یُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ اِلَیْهِمْ وَلا یَجِدُونَ فى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَیُؤْثِرُونّ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ یُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَاوُلئِکَ هُمُالْمُفْلِحُونَ ) (سوره حشر، آیه ٩)

١٩- (وَیُطْعِمُونَ الَّطعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْکیناً وَیَتیماً وَاَسیراً)، (سوره دهر، آیه ٨)

٢٠- ( وَالَّذین اِذا اَنْفقُوا لَمْ یُسْرِفُوا وَلَمْ یَقْتُرُوا وَکانَ بَیْنَ ذلِکَ قَواماً ) (سوره فرقان ، آیه ٦٧)

٢١- ( وَلا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً اِلى عُنْقِکَ وَلا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلَوْماً مَحْسُوراً )، (سوره اسراء، آیه ٢٩)

٢٢- ( وَهَبْ لى مُلْکاً لا یَنْبَغى لاَِحَدٍ مِنْ بَعْدى )، (سوره ص ، آیه ٣٥)

٢٣- ( قالَ اجْعَلْنى عَلى خَزائِنِ اْلاَرْضِ اِنّى حَفیظٌ عَلیمٌ )، (سوره یوسف ، آیه ٥٧)

٢٤- تحف العقول ، ص ٣٤٨ ٣٥٤. و کافى ج ٥ (باب المعیشه ) ص ٦٥ ٧١.

٢٥- جنگ جمل در نزدیکى بصره بین امیرالمؤمنین على علیه السلام از یک طرف و عایشه و طلحه و زبیر از طرف دیگر واقع شد، به این مناسبت (جنگ جمل ) نامیده شد که عایشه در حالى که سوار بر شتر بود، سپاه را رهبرى مى کرد (جمل در عربى یعنى شتر). این جنگ را عایشه و طلحه و زبیر بلافاصله بعد از استقرار خلافت بر على علیه السلام و دیدن سیرت عادلانه آن حضرت که امتیازى براى طبقات اشراف قائل نمى شد بپا کردند. و پیروزى با سپاه على علیه السلام شد.

٢٦- نهج البلاغه ، خطبه ٢٠٨.

٢٧- اصول کافى ، ج ٢ (باب فضل فقراءالمسلمین ) ص ٢٦٠.

٢٨- سفینة البحار، ماده (شتر)، نقل از مجموعه ورام .

٢٩- غزالى نامه ، ص ١١٦.

٣٠- تاریخ علوم عقلى در اسلام ، ص ٢١١.

٣١- بحارالانوار (چاپ کمپانى ) ج ١١، حالات امام باقر، ص ٨٢.

٣٢- باتُوا عَلى قُلَلِ اْلاَجْبالِتَحْرِسُهُمْ

غُلْبُ الّرِجالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ القُلَل

وَاسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهِمْ

وَاُسْکِنُوا حُفّراًیابِئْسَما نْزِلَوا

نادهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ

اَیْنَ اْلاَساوِرُ وَالتّیجانُ وَاْلحُلَلُ

اَیْنَ اْلوُجُوهُ الَّتى کانَتْ مُنَعَّمَةً

مِنْ دُونِها تُضْرَبُ اْلاَسْتارُ وَاْلکُلَلُ

فَاَفْصَحَ الْقَبْر عَنْهُمْ حینَ سائَلَهُمْ

تِلْکَ اْلوُجُوهُ عَلَیْهاَ الدُّودُ تَنْتَقِلُ

قَدْ طالَ ما اَکَلُوا دَهْراً وَما شَرَبُوا

فَاَصْبَحُوا اْلیَوْمَ بَعْدَ اْلاَکْلِ قَدْ اُکِلُوا

٣٣- بحارالانوار، ج ٢، احوال امام هادى ، ص ١٤٩.

٣٤- بحارالانوار، ج ١٢، حالات حضرت رضا ص ٣٩.

٣٥- (یا بُنَىَّ! اَلْجارُ ثُمَّ الدّارُ)، (بحارالانوار، ج ١٠، ص ٢٥)

٣٦- اَلاِمامُ عَلىّ صَوْتُ الْعَدالَةِ اْلاِنْسانِیَّةِ، ص ٤٩. و ر.ک : شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (چاپ بیروت ) ج ٤، ص ١٨٥.

٣٧- بحارالانوار، ج ١١، حالات امام صادق ، ص ١١٦.

٣٨- وسائل ، ج ٢، ص ٤٦٩.

٣٩- وسائل ج ٢، ص ٤٩٤ (باب استحباب الرفق على المؤمنین ) حدیث ٣ و ٩.

٤٠- مروج الذهب مسعودى ، ج ٢، حالات مهدى عباسى .

٤١- اصول کافى ، ج ٢ (باب حق الجوار) ص ٦٦٨.

٤٢- (اَنَّکَ رَجُلٌ مُضارُّ وَلا ضَرَرَ وَلا ضِرار)

٤٣- وسائل ج ٣، کتاب الشفعه (باب : عدم جوازالا ضرار بالمسلم ) ص ٣٢٩، حدیث ١، ٣ و ٤.

٤٤- بحار، ج ٦، (باب : مکارم اخلاقه و سیره و سننه )

٤٥- (یا مُصادِفُ مُجالِدَةُ السُّیُوفِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلالِ)، (بحارالانوار، ج ١١، ص ١٢١)

٤٦- بحار، ج ٦ (باب : مکارم اخلاقه و سیره و سننه )

٤٧- بحارالانوار، ج ١١. ص ١١٧.

٤٨- هذَالّذى تَعْرِفُ الْبَطْحاءُ وَطْاَتَهُ

وَالْبَیْتُ یَعْرِفُهُ وَالْحِلَّ وَالْحَرَم

هذَا ابْنُ خَیْرِ عِبادِاللّهِ کُلِّهِمْ

هذَا التَّقِىُّ النَّقِىُّ الطّاهِرُ الْعَلَمُ

وَلَیْسَ قُولُکَ مَنْ هذا بِضائِرِهِ

اَلْعُرْبُ تَعْرِفُ مَنْ اَنْکَرْتَ وَالْعَجَمُ

٤٩- بحار، ج ١١، ص ٣٦.

٥٠- بحار،ج ١٢، ص ١٤.

٥١- بحارالانوار، ج ٩ (چاپ تبریز) ص ، ٦١٣.

٥٢- وسائل ج ٢، ص ٥٨٢.

٥٣- بحارالانوار، ج ١١ (چاپ کمپانى ) ص ١١٠. وسائل ج ٢. (چاپ امیربهادر) ص ٤٩.

٥٤- وسائل ، ج ٢، ص ٢١٢.

٥٥- ارشاد دیلمى .

٥٦- بحارالانوار، ج ١٢، ص ٣١.

٥٧- الکنى والالقاب ، محدث قمى ، ج ٢، ذیل عنوان : الحافى ، ص ١٥٣، به نقل از علامه در منهاج الکرامه .

٥٨- مالک بن انس مالک بن ابى عامر، یکى از امامهاى چهارگانه اهل سنت و جماعت است و مذهب معروف مالکى منسوب به اوست . عصر وى مقارن است با عصر ابوحنیفه . شافعى شاگر مالک بود و احمد بن حنبل شاگرد شافعى .

مکتب فقهى مالک ، نقطه مقابل مکتب فقهى ابوحنیفه به شمار مى رفت ؛ زیرا مکتب ابوحنیفه بیشتر متکى بر راءى و قیاس بود، برخلاف مکتب فقهى مالک که بیشتر متکى بر سنت و حدیث بود، در عین حال ، مطابق نقل ابن خلکان در وفیات الاعیان (ج ٣، ص ٢٨٦) مالک در نزدیکى مردن سخت مى گریست و از اینکه در برخى موارد به راءى خویش فتوا داده است نگران و وحشتناک بود، مى گفت :(اى کاش به راءى فتوا نداده بودم و راضیم به جاى هر یک از آن فتواها تازیانه اى بخورم و از تبعه آن گناهان آزاد باشم ).

از مفاخر مالک ، این مطلب شمرده شده که معتقد بود:(بیعت محمد بن عبداللّه محض ) که شهید شد صحیح است و بیعت بنى العباس چون مبنى بر زور بوده صحیح نیست . مالک از اظهار این عقیده خویش امتناع نمى کرد و از سطوت بنى العباس پروا نمى نمود. همین امر سبب شد که به دستور جعفر بن سلیمان عباسى ، عموى سفاح و منصور، تازیانه سختى به وى زدند. و اتفاقا همین تازیانه خوردن سبب شد که مالک احترام و شهرت و محبوبیت زیادترى پیدا کند. ر.ک : وفیات الاعیان ج ٣، ص ٢٨٥

مالک چون در مدینه بود، به محضر امام صادق زیاد رفت و آمد مى کرد و از کسانى بود که از آن حضرت حدیث روایت کرده اند. و مطابق نقل بحار (ج ١١، ص ١٠٩) از کتابهاى خصال و علل الشرایع و امالى صدوق ، هنگامى که مالک به محضر امام صادق مى رفت ، امام به او محبت مى فرمود و گاه به او مى فرمود:(من تو را دوست مى دارم ) و مالک از اینکه مورد تفقد امام قرار مى گرفت ، سخت شاد مى گشت .

مالک به نقل کتاب الامام الصادق (ص ٣) مى گفت :(من مدتى به حضور امام صادق آمد و شد داشتم ، او را همیشه در حال نماز یا روزه یا تلاوت قرآن مى دیدم . فاضلتر از جعفر بن محمد در علم و تقوا و عبادت ، چشمى ندیده و گوشى نشنیده و به قلبى خطور نکرده است )

و هم مالک است که به نقل بحار در باره امام صادق مى گوید:(او از بزرگان عبّاد و زهّاد بود که از خدا مى ترسید و بسیار حدیث مى دانست . خوش مجلس و خوش معاشرت بود. مجلسش پرفیض بود. نام رسول خدا را که مى شنید، رنگ صورتش تغییر مى کرد).

٥٩- بحارالانوار، ج ١١. ص ١٠٩.

٦٠- وسائل ، ج ٢ ص ٥٣١، و بحار، ج ٩، ص ٥٩٩.

٦١- بحارالانوار، ج ١١، ص ٢٦٦ و وسائل ، ج ٢ ص ٥٣١.

٦٢- کافى ج ٢ (باب البذاء) ص ٢٤ و وسائل ، ج ٢، ص ٤٧٧.

٦٣- شرح ابن ابى الحدید بر نهج البلاغه (چاپ بیروت ) ج ٤، ص ٣٨٩.

٦٤- تتمة المنتهى ، محدث قمى ، ج ٢، ص ٤٠٠ و تاریخ ابن خلکان ، ج ٣، ص ٤٤.

٦٥- (اباضیه ) یکى از فرق ششگانه خوارجند. خوارج چنانکه مى دانیم نخست در حادثة صفین پیدا شدند و آنها جمعى از اصحاب على علیه السلام بودند که یاغى شدند و بر آن حضرت شوریدند. این دسته چون از طرفى بر مبناى عقیده کار مى کردند و از طرف دیگر جاهل و متعصب بودند، از خطرناکترین جمعیتهایى بودند که در میان مسلمین پیدا شدند و همیشه مزاحم حکومتهاى وقت بودند.

خوارج عموما در تبرى از على علیه السلام و عثمان اتفاق داشتند و غالبا سایر مسلمین را که در عقیده با آنها متفق نبودند کافر و مشرک مى دانستند، ازدواج با دیگر مسلمین را جایز نمى دانستند و به آنها ارث نمى دادند و اساسا خون و مال آنها را مباح مى دانستند، ولى فرقه اباضیه از سایر فرق خوارج ملایمتر بودند، ازدواج و حتى شهادت آنان را صحیح مى دانستند و مال و خون آنها را نیز محترم مى شمردند.

رئیس اباضیه مردى است به نام عبداللّه بن اباض که در اواخر عهد خلفاى اموى خروج کرد (ر.ک : ملل و نحل شهرستانى ، ج ١، چاپ مصر، ص ١٧٢ و ٢١٢)

٦٦- مروج الذهب ، مسعودى (چاپ مصر) ج ٢، ص ١٧٤، ذیل احوال عمر بن عبدالعزیز.

٦٧- الانوار البهیه ، محدث قمى ، ص ٧٦، به نقل از ربیع الابرار زمخشرى .

٦٨- مقدمه ترجمه کتاب (نیایش )، تاءلیف آلکسیس کارل ، به قلم آقاى محمد تقى شریعتى ، از نشریات شرکت انتشار.

٦٩- کافى ، ج ٢ (باب : حقیقة الایمان والیقین ) ص ٥٣.

٧٠- سیره ابن هشام ، ج ١، ص ٣٢١ ٣٣٨ و شرح ابن ابى الحدید، ج ٤ (چاپ بیروت ) ص ١٧٥ ١٧٧. و ناسخ ‌التواریخ ، وقایع قبل از هجرت .

٧١- (اِنّى اَحِبُّ اَنْ یَتَاءَذَّى الرَّجُلُ بِحَرِّالشَّمْسِ فى طَلَبِ الْمَعیَشةِ)،(بحارالانوار،ج ١١،ص ١٢٠)

٧٢- کافى ج ٢ (باب : حق الجوار) ص ٦٦٦.

٧٣- بحارالانوار، ج ١١، ص ١٠٥.

٧٤- شرح ابن ابى الحدید، ج ٣، ص ٥٦٨ ٥٧٠ نقل از مغازى واقدى .

٧٥- وسائل ، ج ٢، ص ٤٥٧.

٧٦- وسائل ، ج ٢، ص ٤٦٢.

٧٧- بحارالانوار، ج ٢١، ص ١١٥.

٧٨- کحل البصر، محدث قمى ، ص ٧٩.

٧٩- سوره انعام ، آیه ١٦٠.

٨٠- سوره مائده ، آیه ٢٧.

٨١- وسائل ، ج ٢، ص ٥٧.

٨٢- سیره ابن هشام ، ج ١، ص ٢٦٥.

٨٣- روضات الجنات ، (چاپ حاج سید سعید،) ص ٧٤٧.

٨٤- تاریخ علوم پى یر روسو، ص ٣٨٢ و ٣٨٣.

٨٥- آیین سخنورى ، تاءلیف مرحوم محمد على فروغى ، ج ٢، ص ٥ و ٦.

٨٦- سیره ابن هشام ، ج ١، ص ٤١٩ ٤٢١.

٨٧- اَرَاءَیْتَ مَنْ حَمَلُوا عَلَى اْلاَعْوادِ

اَرَاءَیْتَ کَیْفَ خَبا ضِیاءُ النّادِى

جَبَلٌ هَوى لَوْ خَرَّ ٤فىِ الْبَحْرِاعْتَدى

مِنْ ثِقْلِهِ مُتَتابِعُ اْلاَزْبادِ

ما کُنْتُ اَعْلَمُ قَبْلَ حَطِّکَ فىِالثَّرى

اِنَّ الثَّرى تَعْلُو عَلَى اْلاَطْوادِ

٨٨- وفیات الاعیان ، ابن خلکان ، ج ١، ص ٣٦، الکنى والالقاب ، محدث قمى ، ج ٢، ص ٣٦٥ ذیل عنوان (الصابى ).

٨٩- الکنى والالقاب ، ج ٢، ذیل کلمه (البصرى ). بحار، ج ١، ص ٢٢٤، حدیث ١٧.

٩٠- ترجمه المنقذ من الضلال (اعترافات غزالى ) و تاریخ ابن خلکان ، ج ٥، ص ٣٥١ ٣٥٢ و غزالى نامه .

٩١- ابوذر غفارى ، تاءلیف عبدالحمید جودة السحار، ترجمه (با اضافات ) على شریعتى .

٩٢- بحارالانوار، ج ١١، ص ١٧ و ٢٧. الامام الصادق ، ج ١، ص ١١١. الامام زین العابدین ، تاءلیف عبدالعزیز سیدالاهل ، ترجمه حسین وجدانى ، ص ٩٢.

٩٣- بحارالانوار، ج ٧ (باب ١٠٣) ص ٥٩٧.

٩٤- (مذهب رکوسى ) یکى از رشته هاى نصرانیت بوده است (سیره ابن هشام )

٩٥- سیره ابن هشام ، ج ٢، وقایع سال دهم هجرت ، ص ٥٧٨ ٥٨٠.

٩٦- کافى ، ج ٢ (باب الحب فى اللّه والبغض فى اللّه ) ص ٢٥. وسائل ، ج ٢ (چاپ امیربهادر) ص ٤٩٧.

٩٧- کافى ، ج ٥، ص ٣٤.

٩٨- (اِذا هَمَمْتَ بِاَمْرٍ فَتَدَبَّرْ عاقِبَتَهُ، اِنْ یَکُ رُشْداً فَامْضِهِ وَاِنْ یَکُ غَیّاً فَانْتَهْ عَنْهُ).(وسائل ، ج ٢، ص ٤٥٧).

٩٩- سفینة البحار، ج ٢، ماده (ظلم ).

١٠٠- بحارالانوار، ج ٦ (باب : مکارم اخلاقه و سیره و سننه )

١٠١- (اُحِبُّ یَرانِى اللّهُ قَدْ اَحْسَنْتُ تَقْدیَر الْمَعیشةِ)، (بحارالانوار، ج ١١، چاپ کمپانى ، ص ١٢١)

١٠٢- (اَلَّمُؤْمِنُ اَخَفُّ مؤُونَةً مِنْ ذلِکَ)، (بحارالانوار، ج ١١، ص ١١٧)

١٠٣- (قَدِ اسَتطْعَمُوکُمُ الْقِتالَ فَاَقِرُّوا عَلى مَذَلَّةٍ وَتَاءْخیرِ مَحَلَّةٍ، اَوْ رَوُّوْا السّیُوُفَ مِنَ الّدِماءِ تَرْوَوْا مِنَ الْماءِ، فَاْلمَوْتُ فى حَیاتِکُمْ مَقْهُورینَ وَالْحَیاةُ فى مَوْتِکُمْ قاهِرینَ. الا وَاِنَّ مُعاوِیَةَ قادلمةً مِنَ الْغُواةِ وَعَمَسَ عَلَیْهِمْ الْخَبَرَ، حَتّى جَعَلُوا نُحُورَهُمْ اَغْراضَ الْمَنِیَّةِ) (نهج البلاغه ، خطبه ٥١)

١٠٤- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، خطبه ٥١ ج ١ (چاپ بیروت ) ص ٤١٩ ٤٢٨.

١٠٥- (لا تُخْبِرُ النّاسَ بِکْلِّ ما اَنْتَ فیهِ فَتَهُونُ عَلَیْهِمْ)، (بحارالانوار، ج ١١، ص ١١٤)

١٠٦- الکنى والالقاب ، محدث قمى ج ٢، ص ٦٢.

١٠٧- کحل البصر، محدث قمى ، ص ٦٧.

١٠٨- الکنى والالقاب ، ج ١، ص ٣١٣.

١٠٩- وسائل ، ج ٢، ص ١٨١.

١١٠- نهج البلاغه ، خطبه ٧٧ وسائل ، ج ٢ ص ١٨١.

١١١- کافى ، ج ٢ (باب السعى فى حاجة المؤمن ) ص ١٩٨.

١١٢- وسائل ،ج ٢، ص ٥٢٩.

١١٣- تاریخ علم ، تاءلیف جرج سارتن ، ترجمه آقاى احمد آرام ، ص ٥٢٥.

١١٤- ریحانة الادب ، ج ٢، ص ١٥٧ و ١٥٨ (ذیل عنوان سبزوارى )

١١٥- (بحارالانوار، چاپ جدید) ج ٣، ص ٥٧ ١٥١.

١١٦- وسائل ج ٢، ص ٤٧٢.

١١٧- وسائل ج ٢، ص ٥٠.

١١٨- بحارالانوار، ج ٩ (چاپ تبریز) ص ٥٩٨.

١١٩- وسائل ، ج ٢، ص ٤٥٧.

١٢٠- سفینة البحار، ج ٢، ماده (عبد).

١٢١- وسائل ، ج ٣، ص ٣٩٥.

١٢٢- سوره هود، آیه ٤٦.

١٢٣- یعنى :(این فرزند تو، فرزندى است ناصالح ).

١٢٤- یعنى :(او فرزند آدم بدى است ، فرزند تو نیست ).

١٢٥- بحارالانوار، ج ١٠، ص ٦٥.

١٢٦- بحارالانوار، ج ١٠، ص ٨٩.

١٢٧- شرح ابن الحدید، ج ٣ (چاپ بیروت ) ص ٥٧٤. سیره ابن هشام ، ج ٢،ص ٩٤.

١٢٨- ( لَیْسَ عَلَى اْلاَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى اْلاَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَى الْمَریضِ حَرَجٌ ) (سوره فتح ، آیه ١٨)

١٢٩- شرح ابن ابى الحدید ج ٣ (چاپ بیروت ) ص ٥٦٦.

١٣٠- اسدالغابه ، ج ٣، ص ٣٨٥ و ٣٨٦. سیره ابن هشام ، ج ١، ص ٣٦٤ ٣٧٠.

١٣١- اسدالغابة ، ج ١، ص ٣٠١ و ج ٥، ص ١٨٦. الغدیر، ج ٨، ص ٣١٤ (چاپ بیروت )

١٣٢- (وَاِخراجُ الْعبادِ مِنْ عِبادَةِ الْعِبادِ اِلى عِبادَةِ اللّهِ).

١٣٣- (النّاسُ بَنُو آدَمٍ وَحَوّاءٍ اِخَوةٌ لاَِبٍ وَاُمٍّ).

١٣٤- (نَحْنُ خَیْرُ النّاسِ لِلنّاسِ).

١٣٥- اللّهُ جاءَ بِنا وَبَعَثَنا لِنُخْرجَ مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ مِنْ ضَیْقِ الدُّنْیا اِلى سِعَتِها وَمِنْ جَوْرِ اْلاَدْیانِ اِلى عَدْلِ اْلاَسْلامِ.

١٣٦- عبارت ربعى این است :(وَلکِنَّ اْلمُسْلِمینَ کَالْجَسَدِ الْواحِدِ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ یُجیرُ اَدْناهُمْ عَلى اَعْلاهُمْ).این مرد مضمون این جمله را مجموعا از دو حدیث نبوى ذیل اقتباس ‍ کرده است :

الف (مَثَلُ الْمُؤْمِنینَ فى تَوادِّهِمْ وَتَراحُمِهِمْ کَمَثَلِ الْجَسَدِ اِذا اشْتَکى بَعْضٌ تَداعى لَهُ سائِرُ اَعْضاءِ جَسَدِهِ بِالْجَمى وَالسَّهَرِ)

یعنى :(اهل ایمان از نظر عواطف و علایق و پیوندهاى دوستانه مانند یک پیکرند؛ چون عضوى به درد آید، سایر عضوها به وسیله تب و بى خوابى با او همدردى مى کنند)

سعدى اشاره به مضمون این حدیث مى کند، آنجا که مى گوید:

بنى آدم اعضاى یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چه عضوى بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

در خطبه اى که خود عمر هنگام فرستادن سپاه به ایران ایراد کرد نیز به مضمون این حدیث اشاره کرد و گفت :(اِنَّ اللّهَ عَزَّوَجَلَّ قَدْ جَمَعَ عَلَى اْلا سْلامِ اَهْلَهُ فَاَلَّفَ بَیْنَ الْقُلُوبِ وَجَعَلَهُمْ فیهِ اِخْواناً وَالْمُسْلِمُونَ فیما بَیْنَهُمْ کَالْجَسَدِ لا یَخْلُو مِنْهُ شَىْءٌ مِنْ شَىْءٍ اَصابَ غَیْرَهُ وَکَذالِکَ یَحِقُّ عَلَى الْمُسْلِمینَ اَنْ یَکُونُوا اَمْرَهُمْ شُورى بَیْنَهُمْ بَیْنَ ذَوِى الَّراْىِ مِنْهُمْ)

یعنى :(خداوند اهل اسلام را گرد محور اسلام جمع کرده است . دلهاى آنها را به هم الفت داده و آنها را برادر یکدیگر قرار داده است . مسلمانان با خودشان مانند یک پیکرند، آنچه به عضوى اصابت کند به همه عضوها اصابت مى کند. شایسته مسلمانان این است که این چنین باشد، کار خود را با مشورت و راءى اهل راءى و نظر اداره مى کنند (یا شایسته مسلمین این است که امور خود را با مشورت اداره کنند)، (ابن اثیر، ج ٢، ص ٣١٠)

ب (اَلْمُسْلِمُونَ تَتَکافَؤُ دِمائُهُمْ یَسْعى بِذِمَّتِهِمْ اَدْناهُمْ، وَهُمْ یَدٌ عَلى مَنْ سِواهُمْ)

یعنى :(مسلمانان خونشان برابر است ، کوچکترین آنها قراردادشان را محترم مى شمارد، آنها در برابر دشمن مانند یک دست مى باشند).

١٣٧- کامل ابن اثیر، ج ٢، ص ٣١٩ ٣٢١، وقایع سال ١٤ هجرى .

١٣٨- ( اِنَّ رَبَّکَ یَعْلَمُ اَنَّکَ تَقُومُ اَدْنى مِنْ ثُلُثَىِ اللَّیْلِ وَنِصْفَهُ وَثُلثَهُ وَطائِفَةٌ مِنَ الَّذینَ مَعَکَ وَاللّهُ یُقَدِّرُ اللَّیل وَالنَّهارَ ) (سوره مزمل ، آیه ٢٠)

١٣٩- مسند احمد حنبل ، ج ٦، ص ٢٢١.

١٤٠- سوره حجرات ، آیه ١٣.

١٤١- شرح ابن ابى الحدید (چاپ بیروت ) ج ٢، ص ٢٧١ ٢٧٣ شرح خطبه ٩٠.

١٤٢- عبارت متن این است :(وَمَنْ اَبْغَضَ فِى اللّهِ لَمْ یَنَلْ بِبُغْضِهِ خَیْراً) و ظاهرا غلط است ، صحیح (اِلاّخَیْراً) است .

١٤٣- بحارالانوار، ج ٩ (چاپ تبریز) ص ٥٩٨. الکنى والالقاب ، ذیل (البکالى ).

١٤٤- (کَلِمَةُ حَقٍّ یُرادُبِهَا الْباطِلُ، نِعَمَْنَّهُ لا حُکْمَ اِلاّللّهِِ ولکن هؤُلاءِ یَقُولُونَ لااِمْرَةَ اِلاّللّهِِ وَاَنَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ اَمیرٍ بَرّاوٍ فاجِرٍ یَعْمَلُ فى اِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ وَیَسْتَمْتِعُ فیهَا الکافِرُ وَیُبَلِّغُ اللّهَ فیهَا اْلاَجَلَ وَیُجْمَعُ بِهِ الفى ءُ وَیُقاتِلُ بِهِ الْعَدُوُّ وَتَاءْمَنُ بِهِ السُّبُلُ وَیُؤْخَذُ بِهِ لِلضَّعیفِ مِنَ الْقَوِىِّ حتى یَسْتَریحَ بَرُّ ویُسْتَراحَ مِنْ فاجرٍ) (نهج البلاغه ، خطبه ٤٠)

١٤٥- (فَاَنَاَفَقَاْتُ عَیْنَ الْفِتْنَةِ وَلَمْ یَکُنْ لِیَجْتَرِئ عَلَیْها اَحَدٌ غَیْرى بَعْدَ اَنْ ماجَ غَیْهَبُها وَاْشتَدَّ کَلَبُها)، (نهج البلاغه ، خطبه ٩١)

١٤٦- این موضوع که زنى خون کسى را کابین خویش معین کند، آن هم خون على ، آنقدر حیرت انگیز و شگفت آور بود که موضوع بحث شعرا واقع شد و یکى از شعرا در آن زمان گفت :

وَلَمْ اَرَمَهْراً ساقَهُ ذُو سَماحَةٍ

کَمَهْرِ قُطّامٍ مِنْ فَصیحٍ وَاَعْجَمٍ

ثَلثَة آلافٍ وَعَبْدٌ وَقینَةٌ

وَقَتْلُ عَلِىّ بِالْحُسامِ الْمُصَمَّم

وَلا مَهْرَ اَعْلى مِنْ عَلِىّ وَاِنْ عَلا

وَلا فَتْکِ اِلاّدُونَ فَتْکَ ابْنِ مُلْجَمٍ

١٤٧- (فُزْتُ وَرَبِّ الْکَعْبَةِ).

١٤٨- (لا یَقُوتَنَّکُمُ الرَّجُلُ)

١٤٩- مقاتل الطالبیین ، ص ٢٨ ٤٤. کامل ، ابن اثیر، ج ٣، ص ١٩٤ ١٩٧. مروج الذهب ، مسعودى ، ج ٢، ص ٤٠ ٤٤. اسدالغابه ، ج ٤. بحار، ج ٩ (چاپ تبریز)

١٥٠- الکنى والالقاب ، ج ٢، ص ١٠٥، نقل از کتاب المحاسن والمساوى ابراهیم بن محمد بیهقى از اعلام قرن سوم هجرى .

١٥١- شرح ابن ابى الحدید (چاپ بیروت ) ج ١، ص ٤٦٤. کامل ، ابن اثیر، ج ٤، ص ١٥٤.

١٥٢- اصول کافى ، ج ٢، ص ١٧٠.

١٥٣- ( ما کُنْتُ تَدْرِى ما الْکِتابُ وَلاَْ الاِیمانُ وَلکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهدى بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا ) (سوره شورى ، آیه ٥٢)

١٥٤- اصول کافى ، ج ٢، ص ١٦٠ ١٦١.

١٥٥- بحارالانوار (چاپ جدید) ج ١، ص ٢٠٤.

١٥٦- تابعین به کسانى گویند که به شرف مصاحبت پیغمبراکرم نایل نشده اند ولى صحبت اصحاب پیغمبر را درک کرده اند.

١٥٧- سفینة البحار، ماده (طوس ).

١٥٨- وسائل ، ج ٢، ص ٤٢٥.

١٥٩- روضه کافى ، ص ٧٧.

١٦٠- بحارالانوار، ج ١١ (چاپ کمپانى ) ص ١٥٤.

١٦١- ( وَیُؤُثِرُونَ عَلى اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ ) (سوره حشر، آیه ١٠)

١٦٢- صحیح بخارى ، ج ٩، ص ٤٨. اسدالغابه ، ج ٥، ص ٦٠٤.

١٦٣- یکى از مصائبى که سیاستگران اموى و عباسى و سایر حکمرانان کشورهاى اسلامى براى جهان اسلام به وجود آوردند، دامن زدن به آتش تعصبات قومى و نژادى بود؛ چنانکه مى دانیم ، اسلام با این تعصبات به مبارزه برخاست و بر آنها فایق گشت . اسلام به طور اعجازآمیزى اقوام و ملل و نژادهاى مختلف عرب و ایرانى و ترک و رومى و هندى و غیره را زیر پرچم یک فکر و عقیده درآورد. اسلام با اجراى اصل :( یا اَیُّهَا النّاسُ اِنّا خَلَقْناکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَاُنْثى وَجَعَلْناکُمْ شُعُوباً وَقَبائِلَ لِتَعارَفُوا اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیکُمْ ) به عالیترین و شریفترین آرزوى بشر جامه عمل پوشید.

اما سیاستگران اموى وعباسى و همچنین امراء و حکمرانان جاه طلب دیگر که در گوشه و کنار قد برافراشته از نو این آتش را شعله ور کردند و (شعوبى گرى ) را رایج ساختند.

جالب توجه این است که خود آن سیاستگران و افراد ذى نفع در این جریانها که سلسله جنبان اینگونه احساسات احمقانه هستند، هیچ گونه علاقه و تعصبى ندارند و در دل خود به کوته فکرانى که به دام آنها مى افتند مى خندند.

در تاریخ اسلام دو جریان تاریک و روشن ، زشت و زیبا، در کنار یکدیگر به چشم مى خورد؛ یکى تصبات تیره و تاریک شعوبى گرى و نژادپرستى که دستگاههاى سیاسى و مراکز وابسته به آنها آتشش را شعله ور مى کردند. دیگر احساسات برادرانه و صمیمانه میان اقوام و ملل گوناگون و رنگها و نژادها و زبانهاى مختلف که در محیطهاى علمى و فرهنگى و حوزه هاى درسى و همچنین در محیطهاى دینى از مساجد و معابد و مشاهد و محیطهاى عادى عمومى زندگى مردم مسلمان حکمفرما بود.

با همه نیرنگهایى که دستگاههاى سیاسى به منظور ایجاد تفرقه و تشتت به کار مى بردند روحانیت و معنویت اسلام بر همه آنها غلبه داشت ، سفید و سیاه عرب و ایرانى و ترک و هندى ، بدون احساس بیگانگى در حوزه هاى علمى و صفوف نمازها و لشکرکشیهاى مذهبى و مجامع دیگر کنار هم قرار مى گرفتند و به چشم برادر به هم مى نگریستند.

در دو سه قرن اخیر استعمارگران غربى با نقشه هاى وسیع و صرف پولهاى هنگفت ، برنامه آتش افروزى تعصبات نژادى و ملى را در ممالک اسلامى به مرحله اجرا گذاشته اند و متاءسفانه تا حد زیاد در کار خود توفیق یافته اند. آنها ملل اسلامى را به موهوماتى در این زمینه سرگرم کرده و خود با خیالى آسوده به چپاول و غارت سرمایه هاى مادى و معنوى آنها پرداخته اند. چه کتابها که به دست افرادى خام یا خائن به همین منظور تاءلیف شده و مى شود و چه پستها و مقامات که به پاداش این خدمت به افرادى داده شده است .

امروز بر هر مسلمانى واجب است که چشم باز کند و به سهم خود بکوشد تا دیوارهاى تفرقه را که با سوء نیت به دست سیاستگران قدیم و جدید ساخته شده است ، به هر شکل و صورت خراب و نابود کند و هرگز گرد اینگونه خیالات و اوهام نگردد. بداند که هیچ قومیت و ملیتى نه سبب شرافت و افتخار است و نه موجب ننگ و عار.

١٦٤- ظهرالاسلام ، ج ١، ص ٣٢ و ٣٣.

١٦٥- عبارت این است :(لا وَاللّهِ، اَوْ یُؤْخَذُ لِلضّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَیْرِ مُتَعْتَعٍ) این جمله از کلام رسول اکرم صلى اللّه علیه وآله اقتباس شده است . خود امیرالمؤمنین و صحابه دیگر از رسول خدا نقل کرده اند که مکرر مى فرمود:(لَنْ تَقَدَّسَ اُمَّةٌ حَتى یُؤْخِذَ لِلضَّعیفِ حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَیْرِ مُتَعْتَعٍ)، (کافى ، باب امر به معروف و نهى از منکر، ایضا نهج البلاغه ، فرمان مالک اشتر)

یعنى :(هرگز ملتى منزه و قابل احترام نخواهد شد، مگر اینکه به پایه اى برسد که حق ضعیف از قوى باز ستانده شود، بدون آنکه زبان ضعیف در مقابل قوى به لکنت بیفتد).

١٦٦- بحارالانوار، ج ٩ (چاپ تبریز) ص ٥٩٨.

١٦٧- بحار، ج ١٠، ص ٢٤ و ٢٥.


فهرست مطالب

داستان راستان جلد اول و دوم ۳