ترجمه غرر الحکم و درر الکلم، جلد پنجم

نویسنده:

محمد تمیمی آمدی، مترجم: سید هاشم رسولى محلاتى

فارسی

0000-00-00 00:00:00

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

جلد پنجم

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین

حرف لام


حرف لام بلام زایده بلفظ «لکلّ»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین على بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلام زایده بلفظ «لکلّ» و مراد به «لام زایده» لامیست که جزء کلمه نباشد بلکه بر سر کلمه داخل شود از براى افاده معنى زایدى بر معنى آن کلمه، مثل لام حرف جرّ، و این فصل در لام زایده است که بر خصوص لفظ «کلّ» داخل شده باشد

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٢٦٥ لکلّ همّ فرج. از براى هر اندوهى گشایشى باشد، مراد تسلى اندوهناکان است و امیدوار ساختن ایشان باین که از براى هر اندوهى گشایشى باشد.

٧٢٦٦ لکلّ ضیق مخرجٌ. از براى هر تنگیى بدر شدى باشد، این نیز نظیر فقره سابق است.

٧٢٦٧ لکلّ اجل کتاب. از براى هر أجلى نوشته باشد. «اجل» بمعنى مرگ و مدّت بقاى چیزى هر دو آمده و هر یک مراد مى‏تواند بود، چه هر یک بقلم تقدیر نوشته شده.

٧٢٦٨ لکلّ حسنة ثواب. از براى هر حسنه یعنى کار نیکویى ثوابى باشد یعنى جزا و پاداش نیکى.

٧٢٦٩ لکلّ ناجم افول. از براى هر طلوع کننده پنهان شدنى باشد، غرض اشاره است باین که دولتهاى دنیا پاینده و دائمى نباشد پس فرصت را باید غنیمت شمرد و در خیرات و مبرّات صرف نمود که توشه باشد جهت آخرت که پاینده و باقیست.

٧٢٧٠ لکلّ داخل دهشة و ذهول. از براى هر داخل شونده دهشتى باشد و غفلتى، «دهشت» بمعنى حیرانى‏

و زوال عقلست، مراد چنانکه از فقره آخر فصل ظاهر مى‏شود اینست که هر که بمجلسى داخل شود او را دهشتى و غفلتى باشد پس تدارک حال او کنید بابتداکردن بسلام باو و سخن‏گفتن با او و مهربانى کردن باو، یا غرض بیان عذریست از براى کسى که داخل شود بمجلسى و خلاف آدابى از او صادر شود باین که هر داخل شونده را دهشتى و غفلتى روى دهد خصوصاً در مجالس بزرگان و پادشاهان، پس اگر بآن اعتبار خلاف آدابى از او صادر شود باید معذور داشت و ممکن است که غرض این باشد که هر که را که بجائى اوّل داخل شود دهشتى و غفلتى روى دهد پس از آن حال داخل شونده قبر را باید استنباط نمود و در فکر تهیه و تدارک آن بود.

٧٢٧١ لکلّ سیّئة عقاب. از براى هر گناهى و کار بدى عقاب و جزاى بدى باشد، پس از آن اندیشه باید نمود.

٧٢٧٢ لکلّ غیبة ایاب. از براى هر غایب‏شدنى برگشتنى باشد، غرض امیدوار ساختن جمعیست که دولتى از ایشان برود باین که نومید نباید بود از براى هر پنهان شدنى برگشتنى باشد، یا غرض بیان حال غیبت بمرگ است و این که آن را البته برگشتنى در عقب باشد پس در تهیه و تدارک آن باید بود.

٧٢٧٣ لکلّ قول جواب. از براى هر سخنى جوابى باشد، یعنى هر سخنى را جواب خاصّى باشد که آن را در جواب آن باید گفت پس هرگاه سخنى بکسى بگویند باید که او تأمّل کند تا آنچه مناسب جواب آن باشد بگوید و بى‏تأمل جواب نگوید .

٧٢٧٤ لکلّ حىّ داء. از براى هر زنده بیماریى باشد، مراد تسلى بیماران است و این که آدمى باید که تن بآن در دهد هر زنده را بغیر حق تعالى ناچارست از آن، و نمى‏شود که بیماریى رو ندهد.

٧٢٧٥ لکلّ علة دواء. از براى هر بیماریى دوایى باشد، مراد اینست که حق تعالى از براى هر بیماریى دوایى آفریده نهایت گاه هست، که طبیب نمى‏داند آنرا یا در تشخیص مرض خطا میکند.

٧٢٧٦ لکلّ اجل حضور. از براى هر مرگى حاضر شدنى باشد، مراد اینست که از مرگ غافل نباید بود و در تهیه و تدارک آن باید بود چه هر چند دیر رسد آخر برسد و چاره از آن نباشد.

٧٢٧٧ لکلّ امل غرور. از براى هر امیدى فریب دادنى باشد، مراد منع از آرزوها و امیدهاست و این که آنها فریب مى‏دهد آدمى را و مشغول مى‏سازد بطلب آنها، و باز مى‏دارد از سعى از براى آخرت.

٧٢٧٨ لکلّ نفس حمام. از براى هر نفسى مرگى باشد، مراد اینست که هر نفسى را از مرگ چاره نیست، پس همیشه باید که در تهیه آن باشد.

٧٢٧٩ لکلّ ظالم انتقام. از براى هر ستم‏کننده انتقامى باشد، مراد منع از ستم است و این که نمى‏شود که انتقام آن کشیده نشود در دنیا یا آخرت یا هر دو.

ص ١٣

٧٢٨٠ لکلّ أمر ادب. از براى هر کارى ادبى باشد، یعنى از براى هر کارى طریقه نیکوئى باشد که بر آن نحو باید کرده شود و اگر بر وجه دیگر کرده شود نیکو نباشد چنانکه در شرع اقدس از براى أکثر کارها آداب نقل شده، پس باید که رعایت آنها کرده در غیر آنها نیز آدابى را که عقل مستحسن شمارد یا در عرف رعایت شود باید رعایت شود.

و در بعضى نسخه‏ها «لکلّ امرء ارب» است، و بنا بر این معنى اینست که: از براى هر مردى حاجتى باشد، یعنى هیچ کس بغیر حقّ تعالى بى‏حاجتى نباشد پس گمان مکنید که کسى را در دنیا رفاه تامّى باشد و اصلا محتاج نباشه، و ممکن است که معنى این باشد که: از براى هر مردى عقلى باشد یعنى عقلى باشد که کافى باشد از براى هدایت او اگر کار فرماید آنرا و عمل کند بآن.

٧٢٨١ لکلّ شی‏ء سبب. از براى هر چیزى سببى باشد، یعنى هر چیزى سببى دارد که بسبب آن حاصل شود و بى‏آن نشود پس هرگاه کسى خواهد که تحصیل آن بکند باید که تأمّل کند تا سبب آنرا بیابد و آنرا از راه سبب آن طلب کند که اگر از راه دیگر طلب کند سعى او بیحاصل باشد.

٧٢٨٢ لکلّ ضلّة علّة. از براى هر گمراهیى علتى باشد، یعنى حق تعالى هیچ کسى را گمراه خلق نکرده بلکه بر راه راست و قابل اختیار آن آفریده و هر گمراهیى را سببى باشد مثل حبّ مال یا جاه یا پیروى پدران و امثال اینها، و اگر کسى آنها را از خود زایل کند و خود را در هر باب مخلى بطبع گرداند و راه است جوید البته آنرا یابد و گمراه نشود.

٧٢٨٣ لکلّ کثرة قلّة.

از براى هر بسیاریى کمیى باشد، مراد اینست که ببسیارى مال یا أولاد و أعوان و أنصار و مانند آنها مغرور نباید شد هر بسیاریى را کمیى در عقب باشد و در اندک وقتى بکمى مبدّل شود.

٧٢٨٤ لکلّ ناکث شبهة. از براى هر شکننده عهدى شبهه است، یعنى هر که عهد و پیمانى را که کرده باشد بشکند البته شبهه از براى خود پیدا میکند که متوسّل بآن شود تا این که نقض عهد او چندان قبیح ننماید پس هر گاه آنکه با او عهد و پیمان کرده خواهد با او جنگ و جدال کند باید که حلّ شبهه او تواند کرد تا او را حجتى نباشد.

٧٢٨٥ لکلّ دولة برهة. از براى هر دولتى زمانیست، یعنى زمانى مقدّر که زیاد و کم نمى‏شود، یا این که از براى هر دولتى قدریست از زمان و هیچ دولتى پاینده نماند پس بآن مغرور نباید شد.

٧٢٨٦ لکلّ حىّ موت. از براى هر زنده مردنى باشد، یعنى ناچارست از آن پس باید که آدمى در تهیه آن باشد، و ممکن است که غرض مجرّد اخبار از این باشد که هر زنده بغیر حقّ تعالى جاوید نمى‏ماند البته مى‏میرد خواه از انس باشد و خواه از ملائکه و جنّ.

٧٢٨٧ لکلّ شی‏ء فوت. از براى هر چیزى فوتى است یعنى نایاب شدنى پس بمال و جاه و أمثال آنها مغرور نباید شد، در اندک وقتى زایل گردد، و ممکن است که غرض مجرّد إخبار از این باشد که هر چیز بغیر حقّ تعالى البته فانى شود تا این که بغیر از او تعالى شأنه هیچ موجودى نماند چنانکه در اوّل نیز همین او موجود بود و با او موجود دیگر نبود چنانکه این معنى در کلمات دیگر نیز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه واقع شده.

٧٢٨٨ لکلّ اقبال ادبار. از براى هر اقبالى ادبارى باشد غرض اینست که باقبال و روآوردن دولتها مغرور نباید شد هر اقبال و رو آوردنى را ادبار و پشت گردانیدنى باشد.

٧٢٨٩ لکلّ مصاب اصطبار. از براى هر مصیبت رسیده شده شکیباییست، مراد اینست که حق تعالى هر که را مصیبتى باو برسد قدرى صبر باو بدهد که اگر آن نباشد تحمل آن مصیبت نتواند کرد و همه مصیبت زدگان در آن قدر شریکند و تفاوت در قدر زاید بر آنست بعضى زیاده بر آن نیز صبر آورند بمرتبه که اصلا جزع نکنند و بعضى قدرى جزع کنند پس هر که آن قدر زاید در او بیشتر باشد اجر و ثواب او کاملتر باشد.

٧٢٩٠ لکلّ کبد حرقة. از براى هر جگرى سوزشى است، مراد اینست که هر که را ستمى رسد خواه خوب باشد و خواه بد جگر او را سوزشى باشد که با آن سوز هرگاه نفرین کند بر آن ستمکار در گیرد و مستجاب گردد، پس از آن حذر باید کرد.

٧٢٩١ لکلّ شی‏ء حیلة. از براى هر چیز چاره هست، یعنى حق تعالى از براى هر چیز که خواسته و تکلیف بآن کرده یا ضرور شود که کسى بکند چاره قرار داده که بآن مى‏توان کرد آنرا، و کسى را هرگز مضطرّ نمى‏سازد، پس آدمى در هر کار باید که تأمّل کند تا چاره آنرا بیابد.

٧٢٩٢ لکلّ جمع فرقة. از براى هر جمعیتى پراکندگیى باشد غرض اینست که بجمعیتها مغرور نباید شد

هر جمعیتى را پراکندگیى باشد، و همچنین دل بهیچ جمعیتى نباید بست و پراکندگى آنرا باید بخود قرار داد.

٧٢٩٣ لکلّ مقام مقال. از براى هر مقامى سخن گفتنى است ، یعنى هر سخن را در هر مقامى نتوان گفت بسا باشد که سخنى در مقامى و مجلسى بسیار خوش آید و در مقام و محفل دیگر بغایت زشت و قبیح نماید، پس آدمى هر سخنى که گوید باید که تأمّل کند در آن که مبادا مناسب آن مقام نباشد.

٧٢٩٤ لکلّ امر مآل. از براى هر کارى عاقبتى باشد یعنى هر کارى را عاقبتى باشد نیکو یا زشت، پس هر کارى را که کسى خواهد که بکند باید که نظر در عاقبت آن کند که مبادا عاقبت آن بد باشد.

٧٢٩٥ لکلّ شی‏ء حیلة، و حیلة المنطق الصدق. از براى هر چیزى چاره‏ایست، و چاره منطق یعنى سخن راستگوئیست، یعنى هر چیز چاره دارد که بآن دفع گزند از آن مى‏توان کرد و چاره منطق راستگوئیست هرگاه آدمى راست گوید از آن سخن گزندى باو نرسد و ضررى بر آن مترتّب نگردد و این در وقتیست که مضطرّ شود بسخن گفتن که در آن وقت باید که آنچه راست باشد بگوید و دروغ نگوید که در چنین وقتى هرگاه راست گوید ضررى باو نرسد نه این که در هر وقت آنچه راست باشد توان گفت، بسا باشد که سخنى هر چند راست باشد نباید گفت و بر گفتن آن ضرر عظیم مترتّب گردد. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «حیلة و حیلة»: «حلیة و حلیة» است، و بنا بر این معنى اینست که: از براى هر چیز زیوریست و زیور سخن راستگوئیست، و این ظاهرترست.

٧٢٩٦ لکلّ دین خلق و خلق الایمان الرّفق. از براى هر دینى خوبیست و خوى ایمان همواریست، یعنى در هر دین خو و خصلتى است که در آن دین امر شده بآن و تأکید شده در آن و بر گزیده شده بر سایر خصلتهاى نیکو، و آن خو و خصلت در دین ایمان هموارى و نرمى کردنست با مردم.

٧٢٩٧ لکلّ شی‏ء من الدّنیا انقضاء و فناء. از براى هر چیزى از دنیا گذشتنى و فانى شدنیست، پس بهیچ نعمت آن مغرور نباید شد و دل نباید بست، و از هیچ زحمت و محنت آن نیز اندوهگین نباید بود.

٧٢٩٨ لکلّ شی‏ء من الآخرة خلود و بقاء. از براى هر چیزى از آخرت پایندگى و باقى بود نیست، پس طلب آن نعمتها باید کرد که پاینده است و زوال را به آنها راهى نیست.

٧٢٩٩ لکلّ أمر عاقبة حلوة او مرّة. از براى هر کارى عاقبتى است شیرین یا تلخ، غرض اینست که هر کارى را که کسى خواهد که بکند باید که ملاحظه عاقبت آن کند که از آنها نباشد که عاقبت تلخ داشته باشد.

٧٣٠٠ لکلّ شی‏ء غایة، و غایة المرء عقله. از براى هر چیز غایتیست و غایت مرد یعنى آدمى یا مرد عقل اوست، «غایت» بمعنى نهایت و پایان آمده و بمعنى علّت چیزى که وجود آن چیز از براى آن باشد نیز آمده، و بنا بر اوّل ممکن است که مراد این باشد که نهایت فضایل مرد و بالاترین آنها عقل اوست، یعنى قوّه مدرکه او یا إدراک او، چه عقل بهر دو معنى آمده و بنا بر دویم مراد اینست که علّت غائى وجود مرد عقل اوست، چه ظاهرست که وجود او از براى علوم و معارف و عباداتى است که موقوف بر آنهاست و آنها بعقل‏

بمعنى قوّه مدرکه حاصل شود پس بآن اعتبار آن قوّه را علّت غائى وجود او مى‏توان گفت، و اگر مراد بعقل معنى دویم باشد یعنى اصل ادراک، پس علت غائى بودن آن ظاهرست و محتاج بتوجیه مذکور نیست.

٧٣٠١ لکلّ شی‏ء زکاة، و زکاة العقل احتمال الجهال. از براى هر چیز زکاتیست و زکاة عقل احتمال نادانانست، «زکاة» چنانکه مکرّر مذکور شد دادن قدرى از مال است که امر شده بدادن آن بمستحقین با شرایط آن از براى پاکیزه شدن آن مال یا نموّ و فزایش آن، و در بعضى چیزهاى دیگر نیز چون صرف آنها در بعضى مصارف خیر باعث پاکیزگى یا نموّ و فزایش آنها مى‏شود آن را زکاة آن مى‏گویند چنانکه وارد شده که «زکاة زر ابى عاریه‏دادن آنهاست» و در این کلام معجز نظام فرموده‏اند که: از براى هر چیز زکاتى هست یعنى مصرف خیرى مقرّر شده که صرف آن در آن بمنزله زکاة آنست و «زکاة عقل احتمال نادانست» یعنى بر خود گرفتن ایشان و تربیت کردن و تعلیم نمودن یعنى صرف عاقل قدرى از اوقات خود را در این مصرف بمنزله دادن زکاة عقل خودست و باعث پاکیزگى یا فزایش عقل اوست، و احتمال دارد که مراد به «احتمال نادانان» تحمل کردن از ایشان باشد و در گذشتن از بى‏آدابیها باشد که از ایشان صادر شود و انتقام نکشیدن از آنها، چه این معنییست مستحسن عقل، پس عمل کردن باین حکم عقل بمنزله زکاة آن باشد و صرف آن در مصرف خیرى که باعث پاکیزگى یا فزایش آن باشد.

٧٣٠٢ لکلّ شی‏ء فضیلة، و فضیلة الکرام اصطناع الرجال. از براى هر چیز فضیلتى باشد و فضیلت کریمان إحسان کردن بمردانست، «فضیلت» چنانکه مکرّر مذکور شد صفت نیکویى را گویند که باعث زیادتى مرتبه صاحب خود باشد و برترى آن، و مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است‏

یا أهل جود و کرم، و مراد به «مردان» مردان کامل است که أهلیّت احسان داشته باشند و «بودن إحسان بایشان فضیلت کریمان، یعنى عمده فضایل ایشان» ظاهرست.

٧٣٠٣ لکلّ شی‏ء آفة، و آفة الخیر قرین السوء. از براى هر چیز آفتیست و آفت خیر همنشین بد است، چون همنشین بد منع میکند همنشین خود را از خیرات، آنرا «آفت خیر» فرموده‏اند، و ممکن است که «الخیّر» بتشدید یا خوانده شود و بنا بر این ترجمه اینست که: آفت صاحب خیر همنشین بدست که او را منع میکند از خیر و ترغیب مى‏نماید بشرّ.

٧٣٠٤ لکلّ شی‏ء نکد، و نکد العمر مقارنة العدوّ. از براى هر چیز سختى‏اى و دشواریى باشد و سختى و دشوارى زندگانى همنشینى با دشمن است.

٧٣٠٥ لکلّ رزق سبب فاجملوا فى الطلب. از براى هر روزیى سببى است پس میانه روى کنید در طلب، مراد اینست که چون هر روزیى را سببى باشد پس ناچار طلب آن بیکى از اسباب آن باید کرد، نهایت میانه روى باید کرد در آن و جدّ و اهتمام زیاد نباید داشت که آن شرعا و عقلا مذموم است.

٧٣٠٦ لکلّ انسان ارب فابعدوا عن الرّیب . از براى هر آدمى حاجتى باشد پس دورى کنید از ریب، ظاهر اینست که مراد به «ریب» در اینجا قلق و اضطراب باشد، و مراد این باشد که کسى نیست که او را حاجتى نباشد پس اگر شما را حاجتى رو دهد بسبب آن قلق و اضطرابى مکنید که آنرا خصوصیتى بشما نباشد، بمنزله بلیه‏ایست عامّ و بلیه هرگاه عامّ شد نیکو مى‏شود

چنانکه مشهورست . و سبب قلق و اضطرابى نمى‏شود.

و ممکن است که مراد این باشد که هرگاه هر کسى را حاجتى باشد پس اگر شما سعى کنید در حاجت خود قصورى ندارد، نهایت قلق و اضطرابى مکنید در آن و میانه روى کنید چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

و نیز ممکن است که «ارب» در اینجا بمعنى عقل باشد و «ریب» همان بمعنى قلق و اضطراب باشد و مراد این باشد که از براى هر آدمى عقلى باشد پس دورى کنید از قلق و اضطراب، زیرا که هر عقلى حکم میکند باین که آنرا ثمره بغیر زیان و خسران نباشد، یا این که «ریب» بمعنى شکّ باشد و مراد این باشد که از براى هر آدمى عقلى باشد که کافى باشد او را از براى تحصیل یقین بمعارف إلهیه یا راه راست، پس دورى کنید از شکّ در آنها و تحصیل یقین کنید به آنها.

٧٣٠٧ لکلّ امرء یوم لا یعدوه. از براى هر آدمى یا مردى روزیست که در نمى‏گذرد از آن، ممکن است که ذکر «روز» بر سبیل مثال باشد چنانکه ذکر مرد نیز بنا بر احتمال دویم بر سبیل مثال است و مراد این باشد که: از براى هر کس وقت مرگى باشد که در نمى‏گذرد از آن، یا مراد این باشد که: روز آخر عمرى باشد که بروز دیگر نرسد.

٧٣٠٨ لکلّ احد سائق من اجله یحدوه. از براى هر کسى کشنده هست از اجل او که مى‏کشد او را، چون از براى هر کسى «اجلى» یعنى وقت مرگى مقدّر شده که ناچار مى‏رود تا بآن برسد پس گویا أجل او کشنده اوست و مى‏کشد او را تا بمرگ برساند، و ممکن است که «یحدوه» بمعنى «مى‏کشد او را» نباشد بلکه باین معنى باشد که «حدى مى‏گوید از براى او» و «حدى» خوانندگیى است که میکنند از براى شتر تا این که تند برود، و «حدى خواندن اجل»

کنایه از تند بردن آن باشد چنانکه «حدى» باعث تند رفتن شتر مى‏شود.

٧٣٠٩ لکلّ مثن على من اثنى علیه مثوبة من جزاء او عارفة من عطاء. از براى هر ستایش کننده بر کسى که ستایش او کرده جزاى نیکیست از جزا، یا خیرى از بخشش، یعنى بر کسى که ستایش او کرده اینست که بعد از آن جزاى نیکى بدهد او را، یا این که قبل از آن خیرى رسانیده باشد باو و بخششى کرده باشد باو که آن ستایش بعوض آن باشد، و ممکن است که مراد بأوّل جزاى نیکى باشد غیر بخشش از سایر احسانها، و بدویم خصوص عطا و بخشش، و حاصل این باشد که بر اوست که بجزاى آن احسانى باو بکند یا عطا و بخششى.

٧٣١٠ لکلّ عمل جزاء فاجعلوا عملکم لما یبقى، و ذروا ما یفنى. از براى هر عملى پاداشى است پس بگردانید عمل خود را از براى آنچه باقى مى‏ماند، و واگذارید آنچه را فانى مى‏شود، یعنى آنچه را کنید از براى پاداش أخروى کنید که پاینده و باقیست نه دنیوى که زایل و فانیست.

٧٣١١ لکلّ شی‏ء بذر، و بذر الشرّ الشره. از براى هر چیزى تخمى است و تخم شرّ یعنى بدى شره است یعنى غلبه حرص، یعنى غلبه حرص منشأ بدیها مى‏شود و بمنزله تخمى است که بکارند و از آن بدى بروید.

٧٣١٢ لکلّ ظالم عقوبة لا تعدوه، و صرعة لا تخطوه. از براى هر ستمگرى عقوبتى باشد که در نگذرد از او و افتادنى باشد که تجاوز نکند از او، یعنى البته برسند باو و گرفتار شود او به آنها، و مراد به «افتادن» افتادن‏

در بلا و عذاب و نکال باشد و آن هم تأکید «عقوبت» است یا مراد به «عقوبت» عقوبت أخرویست و به «افتادن» افتادن در بلا و پستى دنیوى.

٧٣١٣ لکلّ ظاهر باطن على مثاله، فمن طاب ظاهره طاب باطنه، و ما خبث ظاهره خبث باطنه. از براى هر ظاهرى باطنى باشد بر مانند آن، پس کسى که نیکو باشد ظاهر او نیکو باشد باطن او، و آنچه زشت باشد ظاهر آن زشت باشد باطن آن، این نزدیکست بمضمون آیه کریمه «البلد الطیّب یخرج نباته بإذن ربّه، و الّذى خبث لا یخرج الّا نکدا بلد نیکو بیرون مى‏آید سبزه آن باذن پروردگار آن، و آنچه پلید باشد بیرون نمى‏آید مگر دشوار سخت» و پوشیده نیست که ممکن است مراد به «ظاهر» صورت و خلقت باشد و نیکویى آن نشان نیکویى باطن باشد و زشتى آن نشان زشتى باطن باشد، و ممکن است که مراد به «ظاهر» أفعال و أعمال ظاهرى باشد و به «باطن» أخلاق و ملکات باطنى، و خوبى آنها علامت خوبى اینها، و بدى آنها علامت بدى اینها، و آیه کریمه نیز تمثیلى از براى هر یک از اینها مى‏تواند بود، نهایت بر هر تقدیر ظاهر اینست که حکم أکثرى باشد و کلى نباشد خصوصا بنا بر احتمال اوّل.

و این کلام شریف در نهج البلاغه نیز نقل شده و در آنجا بعد از این اینست: و قد قال الرّسول صلّى اللّه علیه و آله، انّ الله یحب العبد و یبغض عمله و یحبّ العمل و یبغض بدنه، یعنى و بتحقیق که فرموده رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله: بدرستى که خدا دوست مى‏دارد بنده را و دشمن مى‏دارد عمل او را، و دوست مى‏دارد عمل را و دشمن مى‏دارد بدن او را، یعنى نسبت ببعضى بندگان چنانست که دوست مى‏دارد ایشان را و دشمن مى‏دارد عمل ایشان را، و نسبت ببعضى چنین است که: دوست مى‏دارد عمل ایشان را و دشمن مى‏دارد بدن ایشان را، و پوشیده‏

نیست که ظاهر کلام اینست که این حدیث شریف شاهدى باشد از براى کلام سابق و ظاهرست که آن شاهد بر آن بنا بر معنى دویم نمى‏تواند شد بلکه منافى آنست.

محقق بحرانى این را اشاره گرفته باین که: حکم سابق کلى نیست بلکه اکثریست، و تکلف و تعسف این ظاهرست. و امّا بنا بر معنى اوّل پس اگر چه منافى آن نیست امّا شاهدى نیز بر آن نیست مگر این که مؤیّدى باشد از براى آن باعتبار این که ظاهر مى‏شود از این که خوبى دیگر در بنده میباشد بغیر از خوبى أعمال ظاهرى که آن خوبى باطن و ملکات و أخلاق او باشد که بسبب آن حق تعالى دوست مى‏دارد او را و دشمن مى‏دارد أعمال او را، پس آنچه فرموده‏اند که «خوبى صورت و خلقت نشان خوبى باطن است» این خوبیست، و همچنین ظاهر مى‏شود که بدیى در باطن میباشد غیر بدى اعمال ظاهرى که از آن راه حق تعالى دوست مى‏دارد عمل را یعنى عمل ظاهرى او را بسبب خوبى آن، و دشمن مى‏دارد بدن او را یعنى اصل ذات او را باعتبار بدى باطن و ملکات و أخلاق او، پس آنچه فرموده‏اند که زشتى صورت و خلقت دلیل زشتى باطن است آن زشتى است، و پوشیده نیست که بنا بر این بر طریقه حکما که بنفس مجرّدى در آدمى قائل شده‏اند و ملکات و أخلاق را صفت آن مى‏دانند مناسب بجاى «بدن»: «نفس» بود پس تعبیر به «بدن» یا باعتبار بطلان طریقه ایشانست و این که نفس مجرّدى نباشد چنانکه مذهب متکلمین است، و با باعتبار اجراى کلام است بر وفق أفهام عوام ، و یا باعتبار اینست که مراد دشمن داشتن اصل «بدن» است باعتبار زشتى آن و دلالت این بر زشتى باطن، و بنا بر این مراد در اوّل نیز بقرینه مقابله دوست داشتن اصل بدن است باعتبار نیکوئى آن و دلالت این بر نیکویى باطن، و بنا بر این این حدیث شریف شاهدى باشد بر صریح حکم سابق، پس ظاهر اینست که کلام معجز نظام اشاره باشد بتفسیر آیه کریمه و این که نسبت دوستى و دشمنى ببدن باعتبار دلالت نیکویى و زشتى آنست بر نیکویى و زشتى باطن، و الله تعالى یعلم.

و ابن ابى الحدید در شرح خود «ظاهر» را عبارت از میل بعقل و میل بهوى گرفته و «باطن» را عبارت از ثواب و عقاب آنها که در این نشأه پنهانست و در آخرت ظاهر خواهد شد، و بنا بر این ظاهرست که هر ظاهرى را از آنها باطنى باشد از اینها، و متعرّض ربط حدیث مذکور بکلام سابق نشده و همین تفسیرات را از أصحاب متکلمین خود نقل کرده که گفته‏اند که: گاه هست که حق تعالى مؤمن را دوست مى‏دارد باین معنى که اراده ثواب دادن او دارد، و دشمن مى‏دارد عملى از اعمال او را که صغیره باشد از صغائر که ناخوش باشد نزد خدا، امّا قادح در ایمان او نباشد و حسنات او کفاره آن شوند، و گاه هست که دشمن مى‏دارد بنده را باین معنى که اراده عقاب او را دارد و دوست مى‏دارد عملى را از أعمال او مثل طاعتى از طاعات، و دوستى او آنرا اینست که ساقط میکند بسبب آن بعضى از عقاب او را.

و تکلف و تعسف این توجیه نیز و همچنین آنچه نقل کرده از تفسیر حدیث شریف بر عارف بصیر پوشیده نیست، و الله تعالى یعلم.

٧٣١٤ لکلّ داخل دهشة فابدأوا بالسلام. از براى هر داخل شونده دهشتى باشد پس ابتدا کنید بسلام، یعنى ابتدا کنید شما بسلام بر او تا اصلاح حال او بشود و از آن دهشت و حیرانى برآید.

٧٣١٥ لکلّ قادم حیرة فابسطوه بالکلام. از براى هر قادمى حیرانیى باشد پس گشاده رو گردانید او را بسخن گفتن، یعنى هر که بمجلسى آید او را حیرانیى باشد پس ابتدا کنید با او بسخن گفتن و مهربانى، تا او از آن حیرت برآید و شکفته و گشاده‏رو گردد.

٧٣١٦ لکلّ شی‏ء بذر، و بذر العداوة المزاح. از براى هر چیزى تخمى باشد و تخم دشمنى مزاح است، چون مزاح و خوش‏طبعى بسیار با مردم سبب بدشمنى ایشان مى‏شود آنرا تخم دشمنى فرمودند که بمنزله تخمى است که بکارند و دشمنى بروید.


حرف لام بلام زایده بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حمکت‏آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلام زایده بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد چنانکه در فصل سابق بود که همه فقرات بلفظ «لکلّ» بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٣١٧ للحقّ دولة. از براى حقّ دولتى باشد، «دولت» سلطنت و بزرگى و مال و أمثال آنها را گویند که مردم از یکدیگر فرا گیرند و گاهى با این باشد و گاهى با آن، و مراد اینست که از براى اهل حقّ دولتى خواهد بود عظیم که آن دولت حضرت صاحب الزّمان صلوات الله و سلامه علیه باشد، و ممکن است که شامل دولت هر شخصى باشد که بر دین حق باشد.

٧٣١٨ للباطل جولة. از براى باطل جولانى باشد. «جولان» بمعنى طواف و دور زدن است، و مراد اینست که از براى باطل گردشى باشد که بزود بسر آید و زایل گردد چنانکه تتمه این کلام معجز نظام که در کتب دیگر نقل شده اینست که «ثمّ یضمحلّ» یعنى جولانى دارد و بعد از آن مضمحلّ و باطل مى‏گردد.

٧٣١٩ للکلام آفات. جزاى سخن‏گفتن آفتها باشد یعنى آفتها باشد که بر آن مترتّب مى‏گردد، پس کسى که خواهد سخن گوید باید که نیکو تأمّل کند در آن که ضررى بر آن مترتّب نشود، و ممکن است که مراد این باشد که از براى سخن گفتن آفتها باشد که مانع از آن شود مثل تقیه و خوف، پس اگر کسى در مقامى که حقّ خود را بیند که دیگرى مى‏برد سخنى نگوید این دلیل این نمى‏شود که آن حقّ او نباشد، و همچنین در نظایر آن.

٧٣٢٠ للمتکلّم اوقات. از براى سخنگو اوقاتیست، یعنى اوقات مختلفى است بسبب جمعیت خاطر و غیر آن از أسباب پس اگر از بلیغ کاملى گاهى کلامى صادر شود که موافق رتبه او در بلاغت نباشد او را معذور باید داشت گاه باشد که وقت او چنان وقتى باشد که مقتضى آن باشد.

٧٣٢١ للباغى صرعة. از براى باغى افتادنیست، یعنى عاقبت از براى او افتادنى باشد عظیم در بلا و خفت و نکبت در دنیا یا عذاب و عقاب در آخرت یا هر دو، و مراد به «باغى» ستمگر است یا متکبر و سرکش، یا هر که از حقّ عدول کرده باشد، یا دروغگو، و معنى آخر بقرینه مقابله با فقره بعد اگر هر دو را با هم فرموده باشند ظاهرترست، و اگر چنان نباشد یکى از معانى دیگر، چه استعمال «باغى» در آنها شایعترست.

٧٣٢٢ للصّدق نجعة. از براى راستى راحتى است، یعنى هرگاه کسى سخنى را راست گفته باشد او را راحتى باشد عظیم باعتبار این که خوف آن ندارد که خلاف آن ظاهر شود و خجل‏

و منفعل گردد، بخلاف دروغ که در آن همیشه بیم آن باشد قطع نظر از وزر و وبال آن، و ممکن است که «نجعه» بضمّ نون بمعنى راحت نباشد بلکه بفتح نون بمعنى اثر کردن باشد و مراد این باشد که سخن راست را اثرى باشد در شنونده که دروغ را آن اثر نباشد و این بحسب لفظ با «صرعة» أوفق است.

٧٣٢٣ للنفوس حمام . از براى نفسها مرگى باشد، یعنى هیچ نفسى را چاره از آن نیست، پس باید که در تهیه و تدارک آن باشند.

٧٣٢٤ للظالم انتقام. از براى ستمگر انتقامى باشد، یعنى البته انتقام ستم او از او کشیده شود در دنیا یا آخرت یا هر دو.

٧٣٢٥ للطالب البالغ لذّة الادراک. از براى طلب کننده رسنده لذّت دریافتن است، یعنى هرگاه کسى چیزى را طلب کند و برسد بآن لذّت دریافت آنرا دریابد.

٧٣٢٦ للخائب الآئس مضض الهلاک. از براى محروم نومید درد هلاکت است، یعنى هرگاه کسى طلب چیزى کند و محروم و نومید گردد از آن، دریابد او ألم و دردى مانند ألم و درد هلاکت، و دور نیست که غرض از این دو فقره هرگاه با هم فرموده باشند و هر یک در مقامى خاصّ نباشد این باشد که: کسى که طلب بهشت و نعمتهاى آن کند باید که کمال سعى و اهتمام کند در آن تا این که لذّت دریافت چنین مطلبى که بالاترین همه‏

مطالب است دریابد، و اگر نه محروم و نومید ماند و بألم چنان مصیبتى که عظیمترین مصیبتهاست گرفتار گردد، نعوذ بالله منه.

٧٣٢٧ للعادة على کلّ انسان سلطان. از براى عادت بر هر آدمى سلطنتى است، مراد اینست که هر که بچیزى عادت کرد آن را تسلطى بر او بهمرسد که بغایت دشوار باشد بر او ترک آن، پس آدمى باید که خود را بکارهاى خیر وادارد تا عادت کند به آنها و ترک آنها نکند، و اجتناب کند از بدیها و عادت به آنها، و اگر نه دشوار شود بر او ترک آنها و گرفتار گردد به آنها.

٧٣٢٨ للعاقل فى کلّ عمل احسان. از براى عاقل در هر عملى احسانیست، یعنى هر کار او کار نیکیست که از او صادر شود، یا از براى او بجزاى هر کارى از او احسانى خواهد بود، و بر هر تقدیر این باعتبار اینست که عاقل کامل کار او بجز واجبات یا مستحبات یا أمور مباحه نباشد و احسان واجبات و مستحبات ظاهرست، و أمور مباحه نیز هیچ کارى نیست از آنها که از براى آن آداب مستحبه نباشد پس عاقل کامل هر مباحى را که کند بر وجهى کند که لا أقلّ متضمن بعضى از آداب مستحبه آن باشد و بآن اعتبار کار نیکى خواهد بود و جزاى نیکوئى خواهد داشت.

٧٣٢٩ للجاهل فى کلّ حالة خسران. از براى جاهل در هر حالتى زیانیست، زیرا که باعتبار جهلى که دارد در هر حالتى کارى کند که متضمن زیان و خسرانى باشد باعتبار فعل حرامى یا مکروهى در آن، و اگر در حالى هیچ یک از آنها از او صادر نشود همین کافیست در زیان و خسران او که رعایت آداب مستحبه آن حالت نکند و از اجر و ثواب آنها محروم ماند، چه آن نیز زیان و نقصانیست عظیم.

٧٣٣٠ للاعتبار تضرب الامثال. از براى عبرت گرفتن زده مى‏شود مثلها، یعنى مثلها که زده شده در قرآن مجید و أحادیث مقدّسه از براى دنیا و ایمان و کفر و أمثال آنها از براى اینست که مردم عبرت گیرند، و آنچه از براى آن مثل خوب زده شده بعمل آورند، و آنچه از براى آن مثل بد زده شده اجتناب نمایند، نه این که مانند اکثر مردم از گوشى بشنوند و از گوش دیگر بیرون کنند.

٧٣٣١ للشدائد تدّخر الرّجال. از براى سختیها ذخیره کرده میشوند مردان، یعنى آشنائى و دوستى با مردان از براى اینست که ذخیره باشند از براى این کس در سختیها، و إمداد و إعانتى که ایشان را مقدور و میسر باشد بعمل آوردند، پس هر که چنین نباشد آشنائى و دوستى با او لغو و عبث است و او در حقیقت مرد نیست.

٧٣٣٢ للظّالم بکفّه عضّة. از براى ستمگر است دندان گرفتن دست خود، یعنى در روز قیامت از روى حسرت و ندامت در وقتى که جزاى ستم خود را مى‏بیند، و ممکن است که ترجمه این باشد که: از براى ستمگرست در دست او دندان گرفتنى، یعنى آنچه در دست او باقى مى‏ماند از آنچه بظلم و ستم گرفته دندان گرفتنى است که در روز قیامت دست خود را بدندان خود خواهد گزید از راه حسرت و ندامت، و این معنى شاید ظاهرتر باشد بنا بر این که شایع بنا بر معنى اوّل «على کفه» است نه «بکفه» چنانکه در قرآن مجید فرموده: «یوم یعض الظّالم على یدیه روزى که مى‏گزد بدندان ستمگر دستهاى خود را».

٧٣٣٣ للمستحلى لذّة الدّنیا غصة.

از براى شیرین شمرنده لذّت دنیا غصه ایست، «غصه» چنانکه مکرّر مذکور شد چیزى را گویند که در گلو ماند مانند استخوانى یا لقمه و شایع شده استعمال آن در هر اندوه عظیمى، و مراد اینست که کسى که لذّت دنیا را شیرین شمارد و طلب آن کند خواهد بود از براى او غصه در وقتى که همه آنها فانى شده و وزر و وبال آنها باقى مانده، و ممکن است که مراد این باشد که در دنیا نیز از براى او بغیر غصه چیزى نباشد چه هیچ لذّتى از لذّتهاى آن نیست که آمیخته بغصه نباشد و با وجود آن لذّتى نمى‏ماند پس در حقیقت از براى او بغیر غصه چیزى نباشد.

٧٣٣٤ للعاقل فى کلّ کلمة نبل. از براى عاقل در هر سخنى نبلى است، «نبل» بضمّ نون و سکون باء یک نقطه چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى تندى فطنت است یا نجابت، یعنى از هر سخن او تندى فطنت او یا نجابت او ظاهر مى‏شود.

٧٣٣٥ للحازم فى کلّ فعل فضل. از براى دور اندیش در هر کارى فضلى است، یعنى افزونى مرتبه، یعنى دوراندیش هر کارى که کند کارى باشد که مرتبه او را افزون کند باعتبار این که متضمن اجر و ثوابى باشد چه دور اندیش بغیر واجبات و مستحبات و مباحات نکند و اجر و ثواب واجبات و مستحبات ظاهرست و هر مباحى را نیز بروشى مى‏توان کرد که متضمن چندین مستحب از آداب آن باشد و کسى که دور اندیش باشد چنان کند پس در هر کارى که کند از براى او افزونى مرتبه باشد.

٧٣٣٦ للاحمق مع کلّ قول یمین. از براى احمق در هر سخنى قسمى است، یعنى در هر سخنى که گوید قسمتى با آن یاد کند خواه راست و خواهد دروغ چنانکه مشاهده مى‏شود از أحمقان یعنى کم عقلان.

٧٣٣٧ لرسل اللّه فى کلّ حکم تبیین. از براى پیغمبرانست در هر حکمى بیان نمودنى، یعنى هر حکمى را از براى أمّت خود بیان کرده‏اند و واضح نموده‏اند و هیچ حکمى از أحکام را مهمل و مجمل نگذاشته‏اند، نهایت بعضى از آنها را همین از براى أوصیا یا بعضى خواصّ خود بیان کرده‏اند و دیگران را بایست که از ایشان فرا گیرند.

٧٣٣٨ للکیّس فى کلّ شی‏ء اتّعاظ. از براى زیرک در هر چیزى پند گرفتنى است، یعنى در هر چیزى تفکّر و تدبّر کند و از آن پندى گیرد که بکار او آید .

٧٣٣٩ للعاقل فى کلّ عمل ارتیاض. از براى عاقل در هر عملى ریاضت کشیدنیست، «ریاضت» در اصل بمعنى رام کردن چارپایانست و براه آوردن آنها و منع آنها از حرکات نالایق، و مراد در اینجا رام کردن نفس است از براى اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى، و منع آن از اعمال و افعال ناشایست و ملکات و خصال نکوهیده، و زینت دادن آن باخلاق و صفات حمیده، و مراد اینست که: عاقل هر کارى که کند کارى باشد که متضمن أمرى از آن امور باشد و کارى که آنرا دخلى در تکمیل نفس او نباشد نکند حتى این که امور مباحه را نیز عاقل بروشى کند که متضمن اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى باشد و منع از عصیان او تعالى شأنه.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٧٣٤٠ للقلوب خواطر سوء، و العقول تزجر عنها. از براى دلها خاطرهاى بد باشد و عقلها منع میکند از آنها، «خاطر» چیزى را

گویند که در دل در آید، و مراد اینست که نمى‏شود که در دلها وسوسه‏هاى بد یا قصدهاى بد در نیاید نهایت عقل منع میکند از آنها، یعنى حکم میکند بفساد و بطلان آن وسوسه‏ها، یا منع میکند از عمل کردن بآن قصدها.

٧٣٤١ للنّفوس طبائع سوء و الحکمة تنهى عنها. از براى نفسها خویهاى بد باشد و حکمت نهى میکند از آنها، مراد به «حکمت» علم راست درست است و «نهى کردن آن از خویهاى بد» نهى کردن آنست از عمل کردن بمقتضاى آنها، یا نهى کردن از اصل آنها و داشتن نفس بر سلب آنها از خود.

٧٣٤٢ لبغضنا امواج من سخط اللّه سبحانه. از براى دشمنى ما موجهائیست از دریاى غضب خداى سبحانه.

٧٣٤٣ للمجترئ على المعاصى نقم من عذاب اللّه سبحانه. از براى دلیرى کننده بر معاصى انتقامها و عقوبتهاست از عذاب خداى سبحانه.

٧٣٤٤ لقد کاشفتکم الدنیا الغطاء، و آذنتکم على سواء. هر آینه بتحقیق که برداشته دنیا از براى شما پرده را، و اعلام کرده شما را بر تساوى، یعنى برداشته از براى شما پرده خفا را از بى‏اعتبارى خود و بدى حرص بر آن، و اعلام کرده شما همه را بآن بر سبیل تساوى بى این که مخصوص ساخته باشد بآن بعضى را دون بعضى، چه هر که را اندک عقلى باشد و مشاهده تغیرات و تبدّلات پردرد و آلام آن کند، بى‏اعتبارى آن و همچنین بدى حرص بر چنین أمرى خوار بى‏اعتبار ظاهر و هویدا باشد و خفائى در آن نماند.

٧٣٤٥ لقد رقّعت مدرعتى هذه حتّى استحییت من راقعها، فقال لى قائل: الا تنبذها فقلت له: اعزب عنّى على الصّباح یحمد القوم السرى. هر آینه بتحقیق که دادم پینه زدند این جامه پشمینه خود را تا این که شرم کردم از پینه زننده آن، پس گفت مرا گوینده: که خوب است که بیندازى این جامه را، یا این که آیا نمى‏اندازى این را- پس گفتم مر او را: دور شو از من زیرا که هنگام صباح ستایش میکنند قوم شبگیر را «هنگام صباح ستایش میکنند، تا آخر» مثلى است که مى‏زنند از براى کسى که متحمل شود مشقتى را از براى این که برسد براحتى چنانکه جمعى که در سفرها شبگیر کنند متحمل میشوند مشقت آن را و صباح میکنند براحت و آسایش در منزل و مدح و ستایش میکنند آن شبگیر خود را، و مراد در اینجا اینست که بر خود گذاشتن من این تعب را از براى راحت و آسایش در آن سراى است.

٧٣٤٦ لقد بصّرتم ان ابصرتم، و اسمعتم ان سمعتم، و هدیتم ان اهتدیتم. هر آینه بتحقیق که بینا گردانیده شده‏اید اگر بینا شوید، و شنوانیده شده‏اید

اگر بشنوید، و راه نموده شده‏اید اگر راه یابید، مراد اینست که آنچه از جانب حق تعالى در کار باشد از براى بینا گردانیدن شما و شنوانیدن شما و راه نمودن شما بعمل آمده باعطاى شعور و عقل و ارسال پیغمبران مرسل و نصب خلفاى ایشان، و آن قدر که بعمل آمده کافیست اگر متوجّه شوید شما و نگاه کنید و گوش اندازید و بپذیرید راه نمائى را و اعراض نکنید از اینها بسبب متابعت هوا و هوس و حبّ دنیا و زخارف آن.

٧٣٤٧ لدنیاکم عندى اهون من عراق خنزیر على ید مجذوم. هر آینه بتحقیق که دنیاى شما نزد من خوارترست از استخوانهاى گوشت گرفته شده خوکى که در دست مجذومى باشد، یعنى صاحب کوفت جذام که همه طبایع متنفّرست از آن، و شرعا امر شده بگریختن از آن مانند گریختن از شیر.

و فرموده است آن حضرت علیه السلام مر کسى را که کوچک مى‏شمرده او را از مانند سخن او، یعنى کسى که سخنى گفته بوده که گفتن آن زیاده بوده از مرتبه او، و او را رتبه این نبوده که مانند آن سخن گوید.

٧٣٤٨ لقد طرت شکیراً و هدرت صقاً .

هر آینه بتحقیق که پرواز کردى در حالت شکیرى، و آواز دادى در حالت صقبى، «شکیر» پرى را مى‏گویند که تازه بروید از مرغ پیش از این که قوى گردد، و «صقب» شتر بچه را مى‏گویند، پس او باعتبار کوچکى مرتبه او یک بار تشبیه شده بجوجه تازه پر برآورده که پرواز کند با آنکه شأن آن نیست، و یک بار بشتر بچه که به آواز آید با آنکه مرتبه آن نیست، باعتبار این که شتر به آواز نیاید مگر بعد از این که بزرگ گردد.

٧٣٤٩ لطالب العلم عزّ الدّنیا و فوز الآخرة. از براى طالب علم عزّت دنیاست و فیروزى آخرت.

٧٣٥٠ للحازم من عقله عن کلّ دنیّة زاجر. از براى دوراندیش از عقل او از هر دنیه منع کننده ایست، یعنى عقل او منع کننده اوست از هر دنیه، یعنى صفت پست مرتبه.

٧٣٥١ لقد جاهرتکم العبر، و زجرکم ما فیه مزدجر، و ما بلغ عن اللّه بعد رسول اللّه مثل النذر. هر آینه بتحقیق که آشکار شده از براى شما عبرتها، و منع کرده شما را آنچه در آنست منع پذیرفتن، و نرسانیده از جانب خدا بعد از رسول خدا کسى مانند ترسانندگان.

مراد ترغیب در اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى است و این که عذرى از براى مخالفت آن نمانده، زیرا که عبرتها یعنى أمورى که بآن عبرت توان گرفت آشکار شده مثل عذابهایى که نازل شد بر جمعى که مخالفت پیغمبران کردند، و مراد به «آنچه منع کرده، و در آنست منع پذیرفتن یعنى کافیست آن از براى منع پذیرفتن» اخبار پیغمبران بوعدها و وعیدهاى ایشانست که صدق آنها بمعجزات باهره ثابت شده، و ممکن است مراد ترغیب در ترک حرص در دنیا باشد و مراد به «عبرتها»

عبرتها باشد که گرفته مى‏شود از امورى که دلالت میکند بر بى‏اعتبارى دنیا و خوارى آن، و مراد به «آنچه منع کرده، و در آنست منع پذیرفتن» اخبار پیغمبران و مواعظ و نصایح ایشان باشد، بر هر تقدیر مراد برسول خدا حضرت جبرئیل است علیه السلام و در بعضى نسخه‏ها «رسل» بجاى «رسول» است و بنا بر این ترجمه اینست که: «بعد از رسولان خدا» و مراد همه فرشتگانیست که پیغام آورند از براى انبیا علیهم السلام، و مراد به «ترسانندگان» پیغمبران و خلفاى ایشانست صلوات اللّه علیهم أجمعین، و مراد اینست که رساننده از جانب حق تعالى بعد از جبرئیل مثل پیغمبران و خلفاى ایشان نیست پس با وجود أخبار ایشان خصوصاً هرگاه عبرتها شاهد بر آنها باشد مخالفت آنها گنجایش ندارد و راه عذرى از براى آن نماند، و در نهج البلاغه باین نحو نقل شده: لقد جاهرتکم العبر و زجرتم بما فیه مزدجر، و ما یبلّغ عن الله بعد رسل السّماء الّا البشر.

هر آینه بتحقیق آشکار شده از براى شما عبرتها، یا به آواز بلند پند داده شما را عبرتها، و منع کرده شده‏اید به آن چه در آنست منع پذیرفتن، و نمى‏رساند از جانب خدا بعد از رسولان آسمان مگر آدمى، و حاصل هر دو یکیست.

٧٣٥٢ للّه سبحانه حکم بیّن فى المستأثر و الجازع. از براى خدا که پاکست او حکمیست ظاهر در مستأثر و جازع، این چنانکه در نهج البلاغه نقل شده تتمه کلامیست که فرموده در باب کشتن عثمان و سابق بر این اوّلًا کلامیست که حاصل آن اینست که: من نه امر کرده‏ام بکشتن او و نه نهى کرده‏ام از آن، امّا این که آنان که ترک یارى او کردند بهترند از آنان که یارى او کردند، و بعد از آن فرموده که: من فراهم آورم از براى شما حقیقت کار او را و در بیان آن فرموده: استأثر فاساء الامرة، و جزعتم فاسأتم الجزع، و للّه حکم‏

واقع فى المستأثر و الجازع. و ترجمه آن اینست که: او یعنى عثمان منفرد شد و ممکن است که معنى «استأثر فاساء الامرة» این باشد که اختیار کرد و برگزید از براى خود و خویشان خود أموالى چند را از بیت المال پس بد کرد این اختیار را براى خود پس بد کرد این انفراد را، و جزع و بى‏تابى کردید شما پس بد کردید جزع را، و مر خدا راست حکمى واقع در منفرد برأى و در جزع کننده، و مراد اینست که: هم او بد کرد و هم شما، او بد کرد باعتبار این که مستقلّ برأى خود شده بود و هر چه مى‏خواست میکرد و نصایح أکابر صحابه را از مهاجرین و أنصار با آنکه حقّ و صواب بود نمى‏شنید، یا این که بأوامر و نواهى حق تعالى و رسول او عمل نمى‏کرد، و شما بد کردید باعتبار این که بى‏تابى کردید در قتل او و آن بد بود، یا باعتبار این که قتل جزاى او نبود بلکه خلع و حبس و نصب دیگرى از براى امامت کافى بود چنانکه ابن ابى الحدید که از أکابر علماى اهل سنت است در شرح خود گفته، و یا باعتبار این که قتل او کار ایشان نبود بلکه ایشان بایست که خلع او کنند و تسلیم امام بر حقّ که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه باشد بکنند تا این که او آنچه جزاى او باشد از قتل یا غیر آن بعمل آورد، و این بنا بر اینست که خطاب با جمعى باشد که از قاتلان او بوده‏اند.

و ممکن است که خطاب با جمعى بوده باشد که انکار بر قتل او مى‏کرده‏اند و جزع مى‏کرده‏اند در آن و بازخواست آن مى‏خواسته‏اند بلکه ظاهر سخنان سابق اینست که با چنان جمعى بوده و بآن اعتبار آن حضرت اظهار تبرّى خود مى‏فرموده، و بنا بر این خطاب با ایشان بود چه بد بودن جزع ایشان ظاهرست و محتاج ببیان نیست و اصلًا بدى فعل قاتلان معلوم نمى‏شود، و بعد از آن فرموده‏اند که: مر خدا راست حکمى واقع در هر یک از آن منفرد برأى و آن جزع کننده‏ها، یعنى هر دو بد کرده‏اند و در جزاى هر یک حق تعالى را حکمى باشد واقع، یعنى حکمى که البته واقع خواهد شد در روز جزا، یا واقع در علم او، یا مکتوب در لوحى، و در قیامت‏

معلوم خواهد شد، و در این کتاب بجاى «واقع»: «بیّن» واقع شده، یعنى حکمى ظاهر، و بنا بر آن مراد ظهور آنست نزد آن حضرت هر چند بر دیگران ظاهر نباشد اگر مراد به «جزع کننده» قاتلان باشد، و اگر مراد جزع‏کننده بر قتل او باشد پس ظاهرست که حکم حق تعالى در باره هر یک بغیر عذاب چیزى نخواهد بود هر چند کیفیت هر یک معلوم نباشد و اللّه تعالى یعلم.

و ممکن است که مراد باین کلام حکم خصوص عثمان و جزع کنندگان در أمر او نباشد بلکه مراد این باشد که حق تعالى را حکمى است واقع در مطلق منفرد برأى و جزع کننده، یعنى ببدى آنها، و غرض تأکید سابق باشد که حکم ببدى هر دو شد، و ظاهر اینست که مؤلف که این فقره مبارکه را بى‏ضمیمه سابق نقل کرده آن را بر آن معنى حمل کرده و محتاج بنقل سابق آن ندانسته، و بنا بر این «بیّن بودن آن نیز چنانکه در اینجا واقع شده» ظاهرست و محتاج بتوجیه نیست، زیرا که بدى انفراد برأى و جزع هر دو ظاهرست، و کافیست شاهد بر اوّل امر حق تعالى حضرت رسالت پناهى را صلى اللّه علیه و آله بمشاورت، و شواهد بر دویم محتاج ببیان نیست.

و بعضى از شارحان نهج البلاغه حکم خدا را در «مستأثر» و «جازع» بر تقدیر حق تعالى بکشته شدن عثمان و کشتن آن قاتلان او را حمل کرده و گفته که: در نسبت این احکام بخدا تنبیهى است بر تبرّى خود از دخول در امر عثمان و قاتلان او بعد از اشاره بسبب معدّ وقوع آن واقعه که آن منفردشدن او برأى و بى‏صبرى ایشان باشد، و تکلف و تعسف این ظاهرست.

٧٣٥٣ للکرام فضیلة المبادرة الى فعل المعروف و اسداء الصّنائع. از براى کریمان است افزونى مرتبه پیشى گرفتن بسوى معروف و احسان- کردن احسانها، مراد به «کریمان» چنانکه مکرّر مذکور شد مردم گرامى بلند مرتبه است یا اهل جود و سخاوت، و مراد به «پیشى گرفتن بمعروف و احسان‏کردن‏

احسانها» شتاب کردن در آنهاست و پس نینداختن بوعده، یا پیشى گرفتن به آنها بر طلب و سؤال، و عطا کردن پیش از آن.

٧٣٥٤ لقد اتعبک من اکرمک ان کنت کریما، و لقد اراحک من اهانک ان کنت حلیما. هر آینه بتحقیق بتعب انداخته ترا کسى که اکرام کرده ترا اگر بوده باشى تو کریم، و هر آینه بتحقیق براحت انداخته ترا کسى که خوار کرده ترا اگر بوده باشى تو حلیم، مراد به «کریم» شخص گرامى بلند مرتبه است و «تعب افتادن او بسبب اکرام کسى او را» باعتبار اینست که مى‏باید که ممنون او شود و این بر کریم بسیار گرانست و تعب دارد، و مراد به «خوارکردن» خوار کردن باعتبار اکرام نکردنست از کسى که سؤال اکرام از او بشود، و «راحت انداختن او» باعتبار اینست که ممنون او نمى‏شود و تعب منت را نمى‏کشد، نهایت چون اصل ردّ سؤال کسى و عدم اسعاف حاجت او مکروه طبیعت است و ناخوش مى‏آید فرموده‏اند که «اگر حلیم و بردبار باشى»، یعنى اگر حلیم باشى و بردبارى کنى بر آن مکروه دیگر براحت مى‏افتى و از تعب و زحمت این که همواره ممنون او باشى راحت مى‏یابى، و ممکن است که مراد هر اهانتى باشد که کسى باو برساند و راحت افتادن او باعتبار حسن عاقبت او و أجر و ثواب آن باشد هرگاه حلیم باشد و بردبارى کند و درصدد انتقام درنیاید.

٧٣٥٥ لیس المتجر ان ترى الدّنیا لنفسک ثمناً، و ممّا لک عند اللّه عوضا. نیست تجارت این که ببینى دنیا را از براى نفس خود بهائى، و از آنچه از براى تست نزد خدا عوضى، یعنى تجارت و بازرگانى معقولى نیست این که بفروشى نفس خود را بدنیا و بگردانى آنرا عوض آنچه ترا باشد نزد خدا، یعنى صرف کنى عمر خود را در تحصیل دنیا که این بمنزله اینست که آنچه تحصیل کنى از آن آنرا قیمت و بهاى نفس خود گردانیده باشى و این که بگردانى دنیا را عوض اجر و ثوابى چند

که بوده باشد ترا نزد خدا، اگر چنین نکنى و صرف کنى از براى آخرت.

٧٣٥٦ للانسان فضیلتان عقل و منطق، فبالعقل یستفید، و بالمنطق یفید. از براى آدمى دو فضیلت است، عقل و گویائى، پس بعقل استفاده میکند، و بگویائى منطق افاده میکند، «استفاده» بمعنى طلب فایده و کسب آنست، و «افاده» بمعنى رسانیدن فایده بدیگریست، و مراد اینست که: آدمى را دو افزونیست بر حیوانات دیگر، عقل و گویائى، و «عقل» از براى اینست که کسب فواید و علوم و معارف نماید، و «گویائى» از براى اینست که آنها را از براى دیگران افاده کند.

٧٣٥٧ للمتّقى هدى فى رشاد، و تحرّج عن فساد، و حرص فى اصلاح معاد. از براى پرهیزگار راهنمائیست در رشاد، و باز ایستاد نیست از فساد، و حرصیست در اصلاح معاد، «رشاد» بفتح راء بمعنى راه راست درست است، و مراد اینست که پرهیزگار راهنماست در آنچه راه صواب باشد در هر باب، یا این که خودش در راه صوابست، و مردم را نیز راه مى‏نماید بآن، و «معاد» بمعنى بازگشت است یا روز بازگشت، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٧٣٥٨ لیر علیک اثر ما انعم اللّه به علیک. باید که دیده شود بر تو نشان آنچه انعام کرده بآن خدا بر تو، یعنى باید که پنهان نداشت آنرا و بخیلى نکرد بآن، و صرف کرد در مصارف خیر و شکر آن کرد.

٧٣٥٩ لینهک عن ذکر معایب النّاس ما تعرف من معایبک. باید که منع کند ترا از ذکر عیبهاى مردم آنچه مى‏دانى از عیبهاى خود.

٧٣٦٠ لیکفکم من العیان السّماع و من الغیب الخبر. این تتمه کلامیست و تمام آن چنانکه در نهج البلاغه نقل شده اینست: کلّ شی‏ء من الدّنیا سماعه اعظم من عیانه، و کل شی‏ء من الآخرة عیانه اعظم من سماعه، فلیکفکم من العیان السّماع، و من الغیب الخبر.

هر چیزى از دنیا شنیدن آن عظیم‏ترست از مشاهده آن بچشم، و هر چیزى از آخرت مشاهده آن بچشم عظیم‏ترست از شنیدن آن، پس باید که کافى باشد شما را از عیان شنیدن و از غیب خبر.

مراد اینست که هر چیزى از نعمتهاى دنیا و لذّتهاى آن هرگاه وصف کنند آنرا از براى کسى و او بشنود آنرا بزرگى داشته باشد در نظر او که هرگاه مشاهده کند آنرا بچشم، بآن مرتبه نباشد و پست‏تر از آن باشد، بخلاف نعمتهاى آخرت و لذّتهاى آن که بهر مرتبه که وصف آنها کنند و بشنود کسى چون مشاهده کند بچشم، عظیم‏تر باشد از آنچه شنیده، پس هرگاه چنین باشد باید که کافى باشد شما را از عیان، یعنى دنیا که بالفعل مشاهدست شنیدن، و از غیب یعنى آخرت که بالفعل غیب و نهانست خبر، یعنى باید که کافى باشد شما را این که دنیا را بر نحوى که مى‏شنوید فرض کنید و کمتر و پست‏تر از آن چنانکه در واقع است قرار بدهید، و همچنین آخرت را بر نحوى که خبر مى‏دهند فرض کنید و زیاده بر آن چنانکه هست قرار بدهید، و هر دو را با هم بسنجید و تأمّل کنید که آیا از براى آنچه مى‏شنوید از نعمتها و لذّتهاى دنیا اگر همه چنان باشد و کمتر از آن نباشد ترک مى‏توان کرد آنچه خبر مى‏دهند از لذّتها و نعمتهاى آخرت اگر همه بهمان نهج باشد که مى‏شنوید و زیاده بر آن نباشد هر عاقلى که اندک تأمّل کند میداند که ترک آنها از براى اینها نتوان کرد، پس چگونه توان کرد و حال آنکه اینها هرگاه مشاهده شود کمتر

باشد از آنچه شنیده مى‏شود، و آنها هرگاه مشاهده شود عظیم‏تر باشد از آنچه شنیده مى‏شود.

٧٣٦١ لان تکون تابعاً فى الخیر خیر لک من ان تکون متبوعاً فى الشرّ. هر آینه این که بوده باشى تابع در خیر بهترست از براى تو از این که بوده باشى متبوع در شرّ، یعنى هر چند رتبه «متبوع» بالاتر از «تابع» باشد تابع بودن در خیر بهترست از متبوع بودن در شرّ، و این ظاهرست.

٧٣٦٢ لیکفّ من علم منکم عن عیب غیره ما یعرف من عیب نفسه. باید که باز دارد کسى را که داند از شما از عیب غیر خود آنچه میداند از عیب نفس خود، یعنى کسى که داند از شما عیبى در غیر خود باید که باز دارد او را از عیب کردن و سرزنش او آنچه میداند از عیب نفس خود، یا این که کسى که از شما از اهل علم و دانش باشد باید که باز دارد او را از عیب کردن غیر خود آنچه میداند از عیب نفس خود.

٧٣٦٣ لحبّ الدّنیا صمت الاسماع عن سماع الحکمة و عمیت القلوب عن نور البصیرة. از براى دوستى دنیا کر شده‏اند گوشها از شنیدن حکمت، و کور گشته‏اند دلها

از نور بصیرت، مراد به «حکمت» علم راست درست است، و به «بصیرت» بینائى در أمور و دریافت آنها بر نهج حق.

٧٣٦٤ لیست الانساب بالآباء و الأمهات لکنّها بالفضائل المحمودات. نیست نسبها بپدران و مادران لیکن آنها بفضیلتهاى ستوده شده است، یعنى نسبها که به آنها فخر توان کرد بانتساب بپدران و مادران بزرگ بلند مرتبه نیست بلکه بانتساب بفضیلتهاى ستوده شده است که در خود باشد.

٧٣٦٥ للمؤمن عقل وفىّ، و حلم مرضىّ، و رغبة فى الحسنات، و فرار من السّیّئات. از براى مؤمن عقلیست تمام، و بردباریست پسندیده شده، و رغبتیست در حسنات، و گریختنیست از سیّئات، «سیّئات» بمعنى گناهانست و «حسنات» مقابل آنهاست که أفعال خیر باشد.

٧٣٦٦ لتعطفن علینا الدّنیا بعد شماسها عطف الضروس على ولدها. هر آینه مهربان خواهد شد بر ما دنیا بعد از چموشى آن مهربانى ضروس بر بچه خود، «ضروس» شتر بدخوئى را گویند که دندان بگیرد دوشنده خود را، و مراد اینست که دنیا بعد از سرکشى که با ما دارد مانند اسب چموشى که نگذارد که کسى سوار آن شود مهربان خواهد شد مانند مهربانى ضروس بر بچه خود، یعنى نهایت مهربانى چه ممانعت آن از دوشیدن از راه کمال شفقت آنست بر ولد خود.

و ممکن است که وصف آن به «چموشى» باعتبار مطلق بدخوئى آن باشد بالطبع مانند اسب چموش و تشبیه آن بعد از آن به «ضروس» اشاره باشد بمهربان شدن آن با ایشان بعد از آن مانند مهربانى ضروس با ولد خود با وجود بدخوئى آن بالطبع، و این یا اخباریست‏

از آنچه خواهد شد بعد از قیام حضرت صاحب الزّمان صلوات اللّه و سلامه علیه چنانکه ابن ابى الحدید از امامیه نقل کرده که بر آن حمل کرده‏اند، یا از آنچه واقع شد از رجوع خلافت بآن حضرت و اقبال دنیا بسوى او صلوات اللّه و سلامه علیه، و اول ظاهرترست خصوصا بنا بر وجه اول که مذکور شد از براى تشبیه به «ضروس»، زیرا که مهربانى کامل آن مهربانى آنست که واقع خواهد شد در آن زمان و آنچه واقع شد چندان مهربانیى نبود از آن بلکه متضمن کمال عداوت و دشمنى آن بود چنانکه پوشیده نیست.

٧٣٦٧ لترجعنّ الفروع على اصولها، و المعلولات الى عللها، و الجزئیّات الى کلّیّاتها. هر آینه بر مى‏گردد البته فرعها بر أصلهاى خود، و معلولها بسوى علتهاى خود، و جزئیها بسوى کلیهاى خود، مراد به «برگشتن فرعها بر اصلهاى خود» یا برگشتن هر کس است بر اصل و نژاد خود، و این که هر که را اصل و نژاد پاکیزه و نیکو باشد او نیز پاکیزه و نیکو باشد، و هر که را اصل و نژاد بد باشد او نیز بد باشد، یا رجوع هر کسى بطینت خود بهمان دستور بنا بر اختلاف مردم در طینت چنانکه در أحادیث بسیار واقع شده، و یا برگشتن نتایج بر مقدّمات و صحت آنها نزد صحت مقدّمات و فساد آنها نزد فساد آنها، و در «برگشتن معلولها بسوى علتها» نیز هر یک از این احتمالات باشد، پس ممکن است حمل هر یک از آنها بر یکى که غرض تأکید باشد یا حمل هر یک از آنها بر محملى غیر محمل دیگر تا تأسیس شود، و مراد به «برگشتن جزئیها بسوى کلیهاى خود» یا یکى از دو احتمال اوّل است و تأکید یا تأسیس است، و تابع بودن هر جزئیست مر کلى خود را در أحکام مثل تابع بودن‏

هر جزئى هر حیوانى مر کلى آنرا در حلّیّت و حرمت، و همچنین سایر جزئیات و کلیّات، و یا طلب کردن هر جزئى کلّى خود را مانند طلب کردن هر جزئى از خاک کلى خود را، و همچنین سایر عناصر، یا باعتبار طلب مکان آن چنانکه مشهورست میانه حکما و متکلمین، و یا باعتبار طلب هر یک اتصال بکلى خود را چنانکه رأى ثابت بن قرّه است.

و ممکن است که «لترجعنّ» بکسر لام و صیغه مجهول از باب افعال خوانده شود و ترجمه این باشد که: باید برگردانیده شود فرعها بر اصلهاى آنها، تا آخر، و غرض این باشد که باید که استنباط هر فرعى را از اصل آن کرد، یعنى از قاعده کلى که متضمن آن باشد چه آنچه معلوم تواند شد بحسب عقل یا شرع نیست مگر قاعده کلى و استنباط حکم فروع و جزئیات آن نمى‏توان کرد مگر برجوع بآن، و بنا بر این ممکن است که مراد به «معلولات» نیز همین باشد بنا بر این که قواعد کلیه علل علم بفروع باشند، و همچنین مراد به «جزئیات و کلیات» همین باشد و این ظاهرست، پس هر دو تأکید سابق باشد.

و ممکن است که مراد به «برگردانیدن معلولات بعلل» این باشد که علم بمعلول حاصل نشود مگر از علم بعلت چنانکه شیخ ابو على در کتاب شفا تحقیق کرده هرگاه غرض علم یقینى باشد و بنا بر این این تأسیس باشد، و مراد به «جزئیات» و «کلیات» همان فروع و أصول باشد و تأکید اوّل باشد.

و پوشیده نیست که بعضى از احتمالات مذکوره بر تقدیر صحت نسبت این کلام بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه بسیار بعیدست نهایت صحت آن هم معلوم نیست و در کتاب دیگر بنظر نرسید و دور نیست که کلام یکى از حکما یا صوفیه باشد .

و بعضى سهوا یا از براى ترویج آن نسبت بآن حضرت داده باشند و بنا بر این همه احتمالات مذکوره محتمل است، و اللّه تعالى یعلم.

٧٣٦٨ للظّالم من الرّجال ثلاث علامات، یظلم من فوقه بالمعصیة،

و من دونه بالغلبة، و یظاهر القوم الظّلمة. از براى ستمگر از مردان سه علامتست، ستم میکند کسى را که بالاتر از او باشد بنافرمانى، و کسى را که پست‏تر از او باشد بغلبه کردن، و یارى میکند قوم ظالمان را.

٧٣٦٩ لیخشع للّه سبحانه قلبک، فمن خشع قلبه خشعت جمیع جوارحه. باید که فروتنى کند از براى خداى سبحانه دل تو، پس هر که فروتنى کند دل او فروتنى کند همه اعضاى او.

٧٣٧٠ للمؤمن ثلاث ساعات، ساعة یناجى فیها ربّه، و ساعة یحاسب فیها نفسه، و ساعة یخلّى بین نفسه و لذّتها فیما یحلّ و یجمل. از براى مؤمن سه ساعتست، ساعتى که راز مى‏گوید در آن پروردگار خود را، و ساعتى که محاسبه میکند در آن نفس خود را، و ساعتى که وامى‏گذارد میانه نفس خود و لذّت آن در آنچه حلال باشد و زیبا باشد. و در نهج البلاغه بجاى ساعت دویم چنین نقل شده: «و ساعة یرم فیها معاشه» یعنى «و ساعتى که اصلاح میکند در آن معاش خود را» و هر دو خوبست، و شاید که آنچه در آن جاست بهتر باشد، و محاسبه نفس را نیز داخل در راز گفتن با پروردگار مى‏توان گرفت بنا بر این که مراد بآن هر عبادتى باشد، زیرا که در هر عبادتى ذکر و یاد خدا باید و آن رازگفتن است با او، و داخل اصلاح معاش نیز مى‏توان گرفت، و ممکن است که آن در کار نباشد زیرا که کسى که همه اوقات او همین سه ساعت باشد محتاج بمحاسبه نفس نباشد و اللّه تعالم یعلم و در بعضى نسخه‏ها قبل از این فقره مبارکه دو فقره دیگر نقل شده که در اکثر نسخه‏ها نیست، اوّل اینست:

للمؤمن ثلاث علامات، الصّدق و الیقین و قصر الامل . از براى مؤمن سه علامتست، راستگوئى، و یقین، و کوتاهى امید.

دویم این: للمتّقى ثلاث علامات، اخلاص العمل، و قصر الامل، و اغتنام المهل . از براى پرهیزگار سه علامتست، خالص گردانیدن عمل، و کوتاه کردن امید، و غنیمت شمردن مهلت، یعنى از براى کارهاى خیر.

٧٣٧١ لئن امر الباطل لقدیما فعل، لئن قل الحقّ لربّما و لعلّ، لقلّما ادبر شی‏ء فاقبل. در نهج البلاغه تمام کلام متصل بیکدیگر با واو عطف قبل از «لئن» دویم و همچنین قبل از «لقلّما» نقل شده و ترجمه آن اینست: هر آینه اگر بسیار باشد باطل، هر آینه از قدیم کرده، و هر آینه اگر کم باشد حق، هر آینه بسا باشد و امید باشد، و هر آینه کم است این که پشت گردانیده باشد چیزى پس رو آورد، یعنى اگر در این زمان بسیار شده باطل شگفتى نیست از آن، یا این که آنرا نشان حقّیّت آن نباید دانست، زیرا که از قدیم یعنى در روزگاران پیشین نیز چنین کرده باطل یعنى همواره خود را بسیار کرده یا چنین کرده کردن قدیمى یعنى کهنه بکهنگى روزگار، و بر هر تقدیر نسبت «فعل» به «باطل» بر سبیل مسامحه است.

و ممکن است که «فعل» بمعنى «انفعل» باشد که گاهى بآن معنى آمده و بنا بر این ترجمه این باشد که: در قدیم چنین بوده یعنى روزگاران پیشین نیز یا چنین بوده بودن قدیمى یعنى کهنه، و بنا بر این ارتکاب مسامحه در کار نیست.

و بعد از این فرموده‏اند که: اگر کم باشد حق گاه باشد که بسیار شود و امید هست که بسیار شود و ظاهر اینست که مراد این باشد که در آن زمان گاه باشد که بسیار شود و امید آن باشد و بنا بر این غرض از تتمه کلام استبعاد وقوع آن معنى و دورى حصول آن متمناست باعتبار این که کم است این که چیزى که پشت کرده باشد رو آورد، و امّا حمل آن بر اشاره ببسیارشدن آن در زمان حضرت صاحب الزّمان علیه صلوات اللّه الملک المنّان چنانکه بعضى شارحان نهج البلاغه کرده‏اند پس مناسب تتمّه کلام نیست مگر این که غرض اشاره بآن باشد با اشاره باین که آن امریست که مثل آن کم واقع مى‏شود و اللّه تعالى یعلم.

و ممکن است که «ربّما» در اینجا از براى تکثیر باشد چنانکه گاهى بآن معنى مى‏آید بلکه بعضى حقیقت در آن مى‏دانند و «لعلّ» از براى مرجوّبودن آن و توقّع آن باشد باعتبار کثرت وقوع آن، و بنا بر این معنى اینست که: و اگر کم باشد حق در این زمان بسیار باشد که چنین باشد و متوقّع است وقوع آن کمى در أکثر ازمنه، و بنا بر این بمنزله تأکید فقره سابق باشد و غرض از تتمه کلام استبعاد تغیر و تبدّل آن حال باشد بعد از آن نیز در آن زمان، و اللّه تعالى یعلم.

٧٣٧٢ لیکن الشّکر شاغلا لک على معافاتک ممّا ابتلى به غیرک . باید که بوده باشد شکر مشغول سازنده مر ترا بر عافیت تو از آنچه مبتلا شده بآن غیر تو، غرض تحریص هر کس است بر مشغول شدن بشکر بر عافیت خود از هر بلائى که ببیند که دیگرى بآن مبتلا شده.

٧٣٧٣ لیکن آثر النّاس عندک من اهدى الیک عیبک، و اعانک‏

على نفسک. باید که بوده باشد بر گزیده‏ترین مردم نزد تو کسى که هدیّه بیاورد بسوى تو عیب ترا، و یارى کند ترا بر نفس تو. مراد به «هدیّه آوردن عیب او بسوى او» اینست که اظهار کند آنرا باو تا این که زایل کند آنرا از خود، چه این بمنزله هدیّه و تحفه‏ایست که از براى او بیاورد، و به «یارى کردن بر نفس او» این که یارى کند او را بر جهاد بر نفس و غلبه بر آن.

٧٣٧٤ لیکن احبّ النّاس الیک من هداک الى مراشدک و کشف لک عن معایبک. باید که بوده باشد دوست داشته شده‏ترین مردم بسوى تو کسى که راه نماید ترا بجایگاى رشد تو، و بردارد از براى تو پرده از عیبهاى تو. مراد به «جایگاههاى رشد» راه یافتن بصواب است.

٧٣٧٥ لیکن احظى النّاس عندک اعملهم بالرّفق. باید که بوده باشد بهره‏ورترین مردم نزد تو عمل کننده‏ترین ایشان بنرمى، یعنى بنرمى کردن با مردم در سلوک و معاملات.

٧٣٧٦ لیکن اوثق النّاس لدیک انطقهم بالصّدق. باید که بوده باشد معتمدترین مردم نزد تو گویاترین ایشان براستى.

٧٣٧٧ لیکن احبّ النّاس الیک و احظاهم لدیک اکثرهم سعیا فى منافع النّاس. باید که بوده باشد دوست داشته شده‏ترین مردم بسوى تو و بهره‏ورترین ایشان نزد تو بیشترین ایشان بحسب سعى در منفعتهاى مردم.

٧٣٧٨ لیکن ابغض النّاس الیک و ابعدهم منک اطلبهم لمعایب النّاس. باید که بوده باشد دشمن داشته شده‏ترین مردم بسوى تو و دورترین ایشان از تو جویاترین ایشان مر عیبهاى مردم را.

٧٣٧٩ لیکن مسألتک ما یبقى لک جماله و ینفى عنک و باله. باید که بوده باشد جایگاه سؤال تو آنچه باقى ماند از براى تو زیبائى و جمال آن، و زایل کرده شود از تو و بال آن.

٧٣٨٠ لیکن زهدک فیما ینفدو یزول، فانّه لا یبقى لک و لا تبقى له. باید که بوده باشد بى‏رغبتى تو در آنچه فانى شود و زایل گردد پس بدرستى که آن باقى نمى‏ماند از براى تو و باقى نمى‏مانى تو از براى آن، یعنى در أمور دنیوى، زیرا که نه آنها باقى مى‏ماند از براى تو، و نه تو باقى مى‏مانى از براى آنها.

٧٣٨١ لیکن موئلک الى الحقّ فانّ الحقّ اقوى معین. باید که بوده باشد برگشتن تو بسوى حقّ پس بدرستى که حقّ قویترین یارى کننده است.

٧٣٨٢ لیکن مرجعک الى الصّدق فانّ الصّدق خیر قرین. باید که بوده باشد رجوع تو بسوى راستى، پس بدرستى که راستى بهترین همراهیست.

٧٣٨٣ لیکن احظى النّاس منک احوطهم على الضعفاء و اعملهم بالحقّ. باید که بوده باشد بهره‏مندترین مردم از تو نگهدارى کننده‏ترین ایشان بر ضعیفان و عمل کننده‏ترین ایشان بحق.

٧٣٨٤ لیکن احبّ الامور الیک اعمها فى العدل و اقسطها بالحقّ.

باید که بوده باشد دوست داشته شده‏ترین کارها بسوى تو شامل‏ترین آنها در عدل و عادل‏ترین آنها بحقّ، یعنى آنچه عدل آن شامل‏تر باشد مردم را و بیشتر فرا گیرد ایشان را، و عدل‏تر باشد در حکم بحق. این اقتباسى است از آیه کریمه: وَ مِنْ قَوْمِ مُوسى‏ أُمَّةٌ یَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَ بِهِ یَعْدِلُونَ، یعنى از قوم موسى، یعنى بنى اسرائیل جماعتى باشند که راه مى‏نمایند بسوى حقّ، یا در حالى که محقّ‏اند و بحقّ عدل میکنند، یعنى حکم میکنند باین حکم عدل، و اللّه تعالى یعلم.

٧٣٨٥ لیکن اوثق الذّخائر عندک العمل الصّالح. باید که بوده باشد معتمدترین پس اندوزها نزد تو عمل صالح.

٧٣٨٦ لیکن احبّ النّاس الیک المشفق النّاصح. باید که بوده باشد دوست داشته شده‏ترین مردم بسوى تو مهربان ناصح، یعنى خالص یا نصیحت‏کننده.

٧٣٨٧ لیکن زادک التّقوى. باید که بوده باشد توشه تو پرهیزگارى.

٧٣٨٨ لیکن شعارک الهدى. باید که بوده باشد شعار تو هدى. «شعار بکسر شین» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد، یعنى باید که بوده باشد آنچه لازم تو باشد مانند آن جامه هدى، یعنى بر راه راست‏بودن.

٧٣٨٩ لیکن سمیرک القرآن. باید که بوده باشد سخنگوى تو در شب قرآن مجید.

ص ٥٢

٧٣٩٠ لیکن سجیّتک السّخاء و الاحسان. باید که بوده باشد خوى تو سخاوت و احسان.

٧٣٩١ لربّما خان النصیح الموتمن و نصح المستخان . بسا باشد که خیانت کند نصیحت کننده امین گردانیده شده و نصیحت کند خائن شمرده شده. مراد اینست که بمجرّد این که کسى را امین گردانیده باشى و گمان امانت داشته باشى اعتماد بر نصیحت او مکن بلکه خود نیز تأمّل کن در آن، گاه مى‏شود که چنین کسى هم خیانت میکند، و همچنین بمجرّد این که کسى را خائن شمرده باشى و دانى ردّ مکن نصیحت او را بلکه تأمّل کن در آن، گاه مى‏شود که چنین کسى نصیحت او خالص میباشد و خیانتى در آن نباشد.

٧٣٩٢ لانا اشدّ اغتباطا بمعرفة الکریم من امساکى على الجوهر النفیس الغالى الثمن. هر آینه من سخت‏ترم بحسب شادمانى کردن بشناختن کریم از چنگ در زدن من بر گوهر نفیس گرانبها، مراد به «کریم» شخص گرامى بلند مرتبه است و مراد اینست که: من از شناختن چنین کسى و آشناشدن با او شادمانتر مى‏گردم از این که گوهر نفیس گرانبهائى بدست آورم.

٧٣٩٣ لیصدق و رعک و یشتدّ تحریک و تخلص نیّتک فى الامانة و الیمین. باید که راست باشد ورع تو، و سخت باشد تحرّى تو، و خالص باشد نیت تو در امانت و سوگند. «ورع» پرهیزگارى و باز ایستادن از محرّماتست، و «تحرّى»

بمعنى طلب سزاوار و مراد در اینجا احتیاط است در هر باب و طلب آنچه لایق و سزاوار باشد در آن باب، و مراد به «خالص بودن نیت در امانت و سوگند» اینست که راه خیانت در امانت بخود ندهد، و همچنین راه مخالفت و حنث سوگندى که بخورد بر کردن کارى یا نکردن آن.

٧٣٩٤ لیکن مرجعک الى الحقّ، فمن فارق الحقّ هلک. باید که بوده باشد رجوع تو بسوى حقّ، پس هر که جدا شود از حقّ هلاک گردد.

٧٣٩٥ لیکن مرکبک العدل، فمن رکبه ملک. باید که بوده باشد مرکب تو عدل، پس هر که سوار شود آنرا مالک گردد.

مراد به «سوارشدن بر عدل» بلند شدن بر آن و قرار گرفتن بر آنست در سلوک با مردم، و «مالک شود»، یعنى سعادت و نیکبختى را.

٧٣٩٦ لیصدق تحرّیک فى الشبهات فانّ من وقع فیها ارتبک. باید که بوده باشد راست تحرّى تو در شبهه‏ها، پس بدرستى که هر که بیفتد در آنها در گل فرو رود. مراد به «تحرّى در شبهه‏ها» یعنى در امورى که شبهه حرمتى در آنها باشد احتیاط در آنهاست و طلب آنچه لایق و سزاوار باشد و شبهه در آن نباشد.

٧٣٩٧ لتکن شیمتک الوقار فمن کثر خرقه استرذل. باید که بوده باشد خوى تو وقار، پس کسى که بسیار شود درشتى او خسیس و زبون شمرده شود. مراد به «وقار» اینست که با آرام باشد و از جابر نیاید ببدخوئى‏

و درشتى کردن با مردم.

٧٣٩٨ لربّما اقبل المدبر و ادبر المقبل. هر آینه بسا باشد که رو آورد پشت‏گرداننده، و پشت گرداند رو آورنده.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

غرض اینست که از پشت گردانیدن دولت نومید نباید شد بسا باشد و گاه مى‏شود که باز رو مى‏آورد، و همچنین برو آوردن آن مغرور نباید شد بسا باشد که بسیار مى‏شود که رو آورنده پشت مى‏گرداند.

و ممکن است که مراد از هر دو همان مضمون اوّل باشد و این که از پشت گردانیدن دولت نومید نباید شد بسا باشد که باز رو آورد و نکبتى که رو آورده پشت گرداند.

٧٣٩٩ لقد کنت و ما اهدّد بالحرب و لا ارهّب بالضّرب. هر آینه بتحقیق که بودم من و نه تهدید کرده مى‏شدم بحرب، و نه ترسانیده مى‏شدم بضرب. «تهدید» هم بمعنى تخویف و ترسانیدنست و مراد اظهار شجاعت خود است بعنوانى که از جنگ و حرب و زدن و ضرب باکى نداشته و کسى آن حضرت را به آنها تخویف و تهدید نمى‏توانست کرد.

٧٤٠٠ لربّما قرب البعید و بعد القریب. هر آینه بسا باشد که نزدیک شود دور، و دور شود نزدیک، این هم نزدیک بمضمون فقره سابق سابق است و غرض اینست که در حال شدّت و سختى نومید نباید شد بسا باشد و گاه هست که خلاصى از آن هر چند دور نماید نزدیک شود و آن نزدیک دور شود، یا این که در حال رفاه و فراخى نیز مغرور نباید شد گاه هست که باندک چیزى آن زایل مى‏شود و دور مى‏گردد.

٧٤٠١ لقد اخطأ العاقل الّلاهى الرّشد، و اصابه ذو الاجتهاد و الجدّ. هر آینه بتحقیق که خطا کرده عاقل لاهى، یعنى غافل یا بازى کننده رشد را،

و رسیده آنرا صاحب بذل جهد و جدّ، غرض منع از غفلت یا مشغول شدن بلهو و بازى است و این که هر چند کسى عاقل باشد همین که غافل نشیند یا مشغول بلهو شود خطا کند رشد و راه صواب را، و کسى که مشغول بآن نشود و بذل جهد و طاقت کند و جدّ داشته باشد در رسیدن بآن، برسد بآن، هر چند بآن عقل و زیرکى نباشد.

٧٤٠٢ لقد علّق بنیاط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فیه و ذلک القلب و له موادّ من الحکمة و اضداد من خلافها. هر آینه بتحقیق که آویخته شده بنیاط این آدمى پاره که آن عجیب‏ترین آنهاست که در اوست و آن دل است و مر آنراست مادّه‏ها از حکمت و أضدادى از خلاف حکمت. «نیاط» بکسر نون رگیست که دل بآن آویخته و اگر بریده شود زنده نمى‏ماند صاحب آن. و مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است، و «مادّه» چیزى زیادتى را گویند که متصل بآن باشد مثل مادّه حوض که حوض دیگر باشد که متصل بآن شود و «مادّه‏ها از حکمت»، یعنى مادّه‏ها از براى دل و زیادتیهاى پیوسته بآن که منشأ حکمت مى‏شود، یا مادّه‏ها از براى حکمت و أمورى چند که منشأ فزایش آن مى‏شود و بمنزله مواد آنست، و بر هر تقدیر مراد به آنها فضایل خلقیّه است که منشأ حکمت و فزایش آن مى‏شود و أضداد آنها که از خلاف حکمت است، یعنى منشأ خلاف آن مى‏شود یا بمنزله موادّ خلاف آنست مقابلات آن فضایلست که أخلاق ذمیمه باشد که منشأ جهل و أعمال ناشایست و فزایش آنها مى‏شود و بعد از آن بیان آن أضداد و مفاسدى که بر آنها مترتّب مى‏شود فرموده‏اند و از آن مستفاد مى‏شود که موادّ حکمت مقابلات آنهاست پس فرموده‏اند: فان سنح له الرّجاء أذلّه الطّمع، و ان هاج به الطّمع أهلکه الحرص.

اگر عارض شود آنرا امید خوار گرداند آنرا طمع، و اگر برانگیخته شود در آن طمع یا برانگیزد آنرا طمع هلاک کند آنرا حرص، یعنى یکى از آن أضداد امید بغیر خداست که هرگاه عارض دل شود منشأ طمع گردد و آن خوار گرداند آنرا و با وجود آن سبب حرص شود که آن هلاک مى‏گرداند آنرا در دنیا و آخرت، و ظاهر اینست که مراد به «طمع» خواستن چیزى و طلب و سؤال آن باشد و مراد این باشد که امید منشأ آن مى‏شود چنانکه مذکور شد و آن خوار مى‏گرداند آنرا.

و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه گفته که: «امید توقّع منفعتى است از کسى که بحسب ظاهر از شأن او باشد صدور آن منفعت از او، و «طمع» توقّع آنست از کسى که بعید باشد وقوع آن از او، و بنا بر این مراد اینست که امید آخر منتهى مى‏شود بطمع و آن خوار مى‏گرداند آنرا، و بعد از آن اشاره بمفسده دیگر کرده‏اند از براى طمع غیر خوارى و آن اینست که: بتدریج مى‏کشد بحرص و آن هلاک میکند آنرا، و بعضى از أهل لغت «طمع» را بمعنى حرص گفته‏اند، و این مناسب این کلام شریف نیست مگر این که «الحرص» از قبیل وضع مظهر بجاى مضمر باشد و ترجمه این باشد که و اگر برانگیزد آنرا طمع هلاک کند آنرا آن.

و ان ملکه الیأس قتله الاسف. و اگر مالک شود آنرا نومیدى بکشد آنرا أسف، «مالک شود آن را»، یعنى غالب شود بر آن و آنرا محکوم حکم خود گرداند مانند بندگان، و «أسف» اندوه بر چیزیست که از کسى فوت شده باشد و این اشاره بیک ضدّ دیگرست از آن أضداد که آن نومیدى مطلق است حتى از درگاه حق تعالى، و «کشتن أسف آن را نزد غلبه آن» باعتبار اینست که آدمى خود میداند آنچه کرده از گناهان، پس هرگاه نومیدى بر او غالب شود و امید عفو و بخشایش آنها نداشته باشد، یعنى تأسّف بر آنچه کرده و تدارک آن نتواند کرد او را هلاک کند.

و پوشیده نیست که آنچه در فقره اوّل مذکور شد إفراط در امیدست بمرتبه که امید بغیر خدا نیز باشد و منشأ طمع و حرص شود و آنچه در این فقره مذکور شد تفریط در آنست بمرتبه که امید از خداى عزّ و جلّ نیز نباشد و هرگاه این دو مذموم باشد معلوم مى‏شود که حکمت توسّط میانه آنهاست که امید بخدا باشد امّا نه بمرتبه که بسبب آن بى‏باک گردد از کردن گناهان و امید بغیر او اصلا نباشد.

و ان عرض له الغضب اشتدّ به الغیظ. و اگر عارض شود آنرا غضب سخت گردد باو غیظ، «غضب» بمعنى خشم است و «غیظ» بمعنى خشم شدید که فرو گیرد جگر را یا خشم پنهان در دل که عاجز از انتقام را عارض شود، و این اشاره است بیک ضدّ دیگر که آن غضب است و مراد بآن در اینجا خشمى است که با اراده انتقام باشد و ظاهرست که آن گاه هست که شدید مى‏شود بمرتبه که فرو مى‏گیرد جگر را و در دل مى‏پیچد هرگاه عاجز باشد از انتقام.

و ان اسعده الرّضا نسى التّحفّظ. و اگر یارى کند آنرا رضامندى فراموش کند نگهدارى را، و این اشاره است بضدّ دیگر که آن خشنودى و رضامندیست به آن چه برسد باو در دنیا و باک نداشتن از هیچ چیز از آنها و این رذیله ایست باعتبار این که باعث این مى‏شود که خود را از هیچ خفت و ذلّتى نگاه ندارد با آنکه مؤمن شرعا باید خود را عزیز دارد و از سبکى و خوارى حفظ کند پس آنچه در فقره سابق مذکور شد مرتبه افراط در خشم است که بر مکروهى که باو برسد خشم کند و از جا برآید و خواهد که انتقام کشد، و این مرتبه تفریط در آنست که از هر چه نسبت باو بکنند بدش نیاید و بهمه راضى و خشنود باشد پس حکمت توسّط میانه آنهاست که مکروهات او را ناخوش آید و خود را نگاهدارد از آنها، امّا با وجود آن اگر از کسى مکروهى باو برسد فرو خورد

خشم خود را و اراده انتقام نکند.

و ان عاله الخوف شغّله الحذر. و اگر غلبه کند بر او ترس مشغول سازد آن را حذر. و در بعضى نسخه‏ها «غاله» بغین نقطه داراست و بنا بر آن ترجمه اینست که: و اگر ناگاه فراگیرد آنرا ترس، و مراد باین نیز غلبه ترس است، زیرا که ترس بر کسى که غلبه کند ناگاه او را فرا مى‏گیرد، یعنى بى‏منشأى که سبب آن شود و این اشاره است بضدّ دیگر که آن غلبه خوف و ترس است از این که مکروهى باو برسد و این رذیله‏ایست باعتبار این که هر که چنین باشد همواره مشغول شود بحذر کردن از مکروهات و اندیشه از براى محفوظ ماندن از آنها، و این مانع مى‏شود او را از پرداختن به آن چه در کار باشد از أمور دنیا و آخرت.

و ان اتّسع له الا من استلبته الغرّة. و اگر فراخى و وسعت یابد از براى آن ایمنى برباید آنرا از غفلت، این اشاره است بضدّ دیگر و آن اینست که خوفى نداشته باشد و وسیع باشد از براى او ایمنى و این رذیله‏ایست باعتبار این که باعث این مى‏شود که برباید او را غفلت و اصلا در اندیشه حفظ و نگهدارى خود نباشد پس فقره اوّل اشاره بافراط در ترس است و این بتفریط در آن، و هر دو رذیله است پس حکمت توسّط در آنهاست.

و ان اصابته مصیبة فضحه الجزع. و اگر برسد بآن مصیبتى رسوا کند آنرا جزع، یعنى زارى و بیقرارى، و این اشاره است بضدّ دیگر که آن جزع و بى‏تابى در مصیبتهاست.

و ان افاد مالا أطغاه الغنى. و اگر فایده گیرد مالى را طغیان فرماید او را توانگرى، و این اشاره است بضدّ

دیگر که آن طغیان‏کردن در توانگریست و تجاوزکردن از حدّ خود بسبب آن.

و ان عضّته الفاقة شغله البلاء. و اگر بگزد آن را درویشى مشغول سازد آن را بلا، یعنى مشغول شود باندوه آن بلا و نپردازد بأمور معاش و معاد خود، پس آنچه در فقره سابق مذکور شد افراطیست که در وقت توانگرى مى‏دارد، و این تفریطیست که در وقت درویشى مى‏دارد، و حکمت توسّط میانه آنهاست در هر حال که نه از حدّ در گذرد و نه تقصیر کند در کردن آنچه باید که بکند.

و ان جهده الجوع قعد به الضّعف. و اگر بتعب اندازد آن را گرسنگى بنشاند آنرا ضعف و ناتوانى.

و ان افرط به الشبع کظّته البطنة. و اگر از حدّ بگذرد آنرا سیرى بتعب اندازد آنرا امتلاى شکم، پس در فقره سابق اشاره است بیک ضدّى که آن ضعف و ناتوانیست که در حال گرسنگى عارض مى‏شود و بمنزله تفریط است و در این اشاره است بضدّ دیگر که ثقل و گرانیست که در سیرى زیاد بهم مى‏رسد و بمنزله افراطست پس حکمت آنست که توسّط میانه آنها را داشته باشد که نه پر گرسنه باشد که ناتوان گردد و نه پرسیر که ثقیل و گران شود و ممکن است که «بودن ضعف و گزیدن امتلاء» بر طرفى تفریط و افراط منظور نباشد بلکه منظور همین بودن گرسنگى زیاد و سیرى زیاد باشد بر طرفى تفریط و افراط و این که حکمت توسّط میانه آنهاست.

فکلّ تقصیر به مضرّ و کلّ افراط له مفسد.

پس هر تقصیرى بآن ضرر رساننده است و هر افراطى مر آن را فاسد کننده است چنانکه از أمثله مذکوره معلوم شد، و همچنین در سایر أحوال چنانکه حکما در کتب أخلاق تفصیل داده و توسّط میانه روى را در هر باب «عدالت» مى‏گویند.

و پوشیده نیست که در امثله مذکوره چنانچه شرح شد طرفى تفریط و افراط مذکور شده مگر در فقره «و ان اصابته مصیبة فضحه الجزع» که در آنجا بغیر یک طرف مذکور نیست و ممکن است که طرف دیگر را سهوا راوى نقل نکرده باشد و چنین مضمونى باشد و اگر نعمتى برسد آن را خضوع و خشوع نکند و اوّل اشاره باشد بافراط در خوار و سبک گردانیدن خود و دویم بتفریط در آن حتى این که تذلّل در درگاه حق تعالى نیز نکند و حکمت توسّط میانه آنها باشد که نزد خلق باوقار و آرام باشد و خود را سبک و خوار نکند و در درگاه حق تعالى تذلّل و فروتنى کند.

و ابن ابى الحدید گفته که: «مراد اینست که عارض مى‏شود دل را حالات مختلفه متضادّه که بعضى از آنها از حکمت است و بعضى از آنها متضادّ و منافى حکمت است و آنها را ذکر نفرموده و آن امورى که شمرده تفصیل آنها نیست چنانچه جمعى گمان کرده‏اند زیرا که نیست در آنها چیزى از حکمت و خلاف آن بلکه ذکر آنها کلامیست مستأنف از براى بیان این که آنچه متعلق بدل است لازم آن میباشد لازمى دیگر مثل امید که لازم آن میباشد طمع، و بعد از آن فرموده که: تابع امید میباشد کشتن حرص و تابع نومیدى میباشد کشتن اسف، آن را بعد از آن شمرده اخلاق و غیر آنها را از امورى که ذکر فرموده و ختم کرده کلام را باین که هر تقصیرى بآن مضرّ است و هر افراطى از براى آن مفسد، و گفته که مثال حکمت و خلاف آن که اوّل فرموده شجاعتست و ضدّ آن جبن، و جود و ضدّ آن بخل، و عفت و ضدّ آن فجور، و مانند اینها».

و تکلف و دورى این توجیه ظاهرست، نهایت بنا بر این فقره «و إن أصابته مصیبة» محتاج بذکر فقره دیگر نیست و اللّه تعالى یعلم.


حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت‏آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن» مراد بلام ثابته لامى است که جزء کلمه باشد و همیشه ثابت باشد با آن نه مانند لام زایده که در فصل اوّل مذکور شد که آن گاهى بر کلمه داخل شود و همیشه با آن ثابت نباشد و «لن» حرف نفى است که وضع شده از براى نفى چیزى در استقبال با تأکید در آن باعتبار دوام آن یا از راه دیگر. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٤٠٣ لن یفوز بالجنّة إلّا السّاعى لها. فیروزى نیابد ببهشت مگر سعى‏کننده از براى آن، یعنى بهشت را مفت و رایگان بکسى نمى‏دهند هر که آن را خواهد باید که سعى کند از براى آن بکردن آنچه وسیله آن شود از طاعات و عبادات و خیرات و مبرّات.

٧٤٠٤ لن ینجو من النّار الّا التّارک عملها. رستگارى نیابد از جهنم مگر ترک کننده عمل آن، یعنى ترک کننده اعمالى که سبب آن مى‏شود از معاصى، و مراد رستگاریى است که معلوم و متیقن باشد و اگر نه ممکن است که بعضى بى‏ترک آنها رستگار گردند از راه تفضل یا کردن کار خیرى‏

که سبب عفو از آنها گردد مگر این که مراد عملى باشد که البته سبب جهنم شود و آمرزیده نشود مانند شرک هر چند اطلاق عمل بر آن بر سبیل مجاز باشد، بنا بر آن ظاهرست که رستگارى از جهنم بى‏ترک آن نشود.

٧٤٠٥ لن یلقى جزاء الشّرّ الّا عامله. ملاقات نخواهد کرد جزاى بدى را مگر کننده آن بدى، یعنى بجزاى بدى کسى دیگرى معذّب نشود هر چند کمال ربط میانه ایشان باشد بخویشى یا محبت و دوستى.

٧٤٠٦ لن یجزى جزاء الخیر الّا فاعله. جزا داده نمى‏شود جزاى خیر مگر کننده آن چنانکه در جزاى بد مذکور شد.

٧٤٠٧ لن یلقى الشّره راضیا. ملاقات کرده نمى‏شود صاحب حرص غالب راضى، مراد مذمّت حرص غالب است و این که صاحب آن هرگز راضى و خشنود بداده حق تعالى نمى‏شود و هر چه داده شود ناراضى باشد و زیاده بر آن خواهد.

٧٤٠٨ لن یلقى المؤمن الّا قانعا. ملاقات کرده نمى‏شود مؤمن مگر قانع، یعنى همیشه مؤمن قانع است به آن چه داده شده.

٧٤٠٩ لن یلقى العجول محمودا.

ملاقات کرده نمى‏شود بسیار تعجیل کننده ستایش کرده شده، یعنى کسى که در کارها بسیار تعجیل کند و بى‏تأمل و تفکر در عاقبت آنها کند هرگز مدح و ستایش کرده نشود حتى این که اگر بر سبیل اتّفاق کار درستى بکند باز مردم مذمّت او میکنند که بد کرد که تعجیل کرد نهایت چنین اتّفاق افتاد که درست نشست.

٧٤١٠ لن یصفو العمل حتّى یصحّ العلم. صاف نمى‏شود عمل تا این که صحیح شود علم، یعنى عملى که از روى علم صحیح نباشد صاف نباشد.

٧٤١١ لن یثمر العلم حتّى یقارنه الحلم. میوه نمى‏دهد علم و دانش تا این که همراه شود آنرا حلم و بردبارى.

٧٤١٢ لن ینجع الادب حتّى یقارنه العقل. نفع نمى‏دهد ادب تا این که همراه شود آنرا عقل، ظاهر اینست که مراد به «أدب» اخلاق حسنه باشد یا آدابى که از براى چیزها در شرع یا عقل مقرّر شده و مراد اینست که آنها بى‏عقل و زیرکى چندان سودى ندارد عمده مزیّت آدمى عقل و زیرکى است و مزایاى دیگر هرگاه بى‏آن باشد چندان نفعى ندارد.

٧٤١٣ لن یجدی القول حتّى یتّصل بالفعل. سود نمى‏دهد گفتار تا بپیوندد بکردار، یعنى تا وقتى که بپیوندد بکردار و ضمّ شود با آن.

٧٤١٤ لن یتعبّد الحرّ حتّى یزال عنه الضّرّ. بنده گردانیده نمى‏شود حرّ تا این که زایل کرده شود از او ضرّ، «حرّ» بضمّ حاء و تشدید راء هر دو بى‏نقطه بمعنى آزادست، و «ضرّ» بضمّ ضاد با نقطه و تشدید راء بى‏نقطه بمعنى بدى حال، و مراد اینست که مرد آزاده بنده کسى نمى‏شود و مطیع‏

و فرمانبردار او نمى‏گردد مانند بندگان تا این که بدى حالى از او زایل کند آن وقت بنده و مطیع و فرمانبردار او گردد.

٧٤١٥ لن یحصل الاجر حتّى یتجرّع الصّبر. حاصل نمى‏شود أجر تا این که جرعه کشیده شود صبر، یعنى اجر و ثواب مصائب و نوائب حاصل نمى‏شود مگر این که آدمى صبر کند بر آنها و تلخى آن را جرعه‏وار درکشد.

٧٤١٦ لن یعدم النّصر من استنجد الصّبر. گم نکند یارى را کسى که یارى جوید از صبر، یعنى کسى که صبر کند و یارى جوید از آن نمى‏شود که او گم کند یارى آن را، یعنى نمى‏شود که آن یارى او نکند و او را بمطلب نرساند.

٧٤١٧ لن یسترقّ الانسان حتّى یغمره الاحسان. بنده گردانیده نمى‏شود انسان تا این که فرو گیرد او را احسان، یعنى آدمى تا احسان کسى فرو نگیرد او را، او بنده آن، یعنى مطیع و فرمانبردار او مانند بندگان نشود.

٧٤١٨ لن یصدق الخبر حتّى یتحقّق العیان. راست نمى‏شود خبر تا این که متحقق شود مشاهده بچشم، یعنى اگر کسى خواهد که خبرهاى او راست برآید خبر ندهد تا این که بچشم خود چیزى را مشاهده کند، و این کنایه است از این که علم قطعى بآن داشته باشد مانند چیزى که بچشم خود دیده باشد.

٧٤١٩ لن تسکن حرقة الحرمان حتّى یتحقّق الوجدان. ساکن نمى‏شود سوزش حرمان تا این که متحقّق شود وجدان، غرض اینست‏

که سوزش محرومى از چیزهاى عمده عظیم است و ساکن نمى‏شود مگر این که متحقق شود دریافت آنچه محرومى از آن واقع شده پس کمال اهتمام و سعى باید کرد که محرومى از بهشت و مراتب عالیه آن واقع نشود و اگر نه همیشه باید که در سوزش محرومى آن بود.

٧٤٢٠ لن تنقطع سلسلة الهذیان حتّى یدرک الثّار من الزّمان. بریده نمى‏شود سلسله هذیان تا این که دریافت شود خونخواهى از روزگار، ظاهر اینست که مراد این باشد که سلسله دروغ و سخنان باطل بریده نمى‏شود تا زمان حضرت قائم صلوات اللّه و سلامه علیه که خونخواهى خونهاى شهداء خواهد کرد و اللّه تعالى یعلم.

٧٤٢١ لن یحوز الجنّة الّا من جاهد نفسه. جمع نمى‏کند بهشت را مگر کسى که جهاد کند با نفس خود.

٧٤٢٢ لن یحرز العلم الّا من یطیل درسه. فراهم نمى‏آورد علم را مگر کسى که دراز کشاند درس خود را، یعنى خواندن خود را.

٧٤٢٣ لن تدرک الکمال حتّى ترقى عن النقص. در نمى‏یابى کمال را تا این که بلند شوى از نقص، یعنى از آنچه باعث نقص است از صفات و أخلاق ذمیمه، و مراد اینست که ترقّى بمراتب کمال موقوف است بر سلب آنها از خود و بى‏آن بر وجهى که باید نمى‏شود.

٧٤٢٤ لن توجد القناعة حتّى یفقد الحرص. دریافت نمى‏شود قناعت تا نایاب شود حرص، یعنى تا زمانى که سلب آن از خود بشود و زایل شود از این کس.

٧٤٢٥ لن تعرف حلاوة السّعادة حتّى تذاق مرارة النّحس. شناخته نمى‏شود شیرینى نیکبختى تا این که چشیده شود تلخى بدبختى، مراد اخبار از واقع است و این که تا کسى تلخى بدبختى را نچشد شیرینى نیکبختى را نمى‏شناسد و قدر آنرا نمى‏داند مثل این که تا کسى تلخى بیمارى را نچشیده باشد شیرینى صحت را چنانکه باید نمى‏شناسد و همچنین تا تلخى فتنه و خوف را نچشد شیرینى امنیت و عافیت را چنانکه باشد نمى‏داند، و همچنین در سایر مراتب.

٧٤٢٦ لن یتمکّن العدل حتّى یزلّ البخس. متمکن و ثابت نمى‏شود عدل تا این که برود ظلم و یا بلغزد ظلم، یعنى حاکمى که خواهد که عدل کند عدل او متمکن نشود و بر جا قرار نگیرد تا این که منع ظلم دیگران بکند و ستم ایشان بالکلیه برود یا این که بلغزد و بر پا نباشد و بمجرّد این که خود عدل کند و ظلم نکند عدل بر جا قرار نگیرد، و ممکن است که غرض این باشد که تمکن هر کار خیرى موقوف بر رفع شرّ مقابل آن باشد و ابتدا بآن باید نمود و از آن جمله تا اوّل رفع ظلم نشود یا آن نلغزد عدالت تمکن نگردد و همانا که در کلمه طیبه «لا اله الّا اللّه» اشاره باین دقیقه باشد که نفى آلهه دیگر مقدّم‏

ص ٦٧

شده بر اثبات إله بر حقّ.

٧٤٢٧ لن تهتدى الى المعروف حتّى تضلّ عن المنکر. راه نمى‏یابى بسوى معروف تا این که فراموش کنى منکر را، غرض چنانکه در وجه دویم فقره سابق مذکور شد اینست که تخلیه از رذایل مقدّم است بر تحلیه بفضایل، و تا کسى خود را از آنها پاکیزه نگرداند باینها مزیّن نمى‏شود.

٧٤٢٨ لن تتحقّق الخیر حتّى تتبرّأ من الشّرّ. ثابت نمى‏گردانى خیر را و نمى‏گردى از آن بر یقین تا این که بیزار گردى از شرّ چنانکه از فقره سابق مذکور شد.

٧٤٢٩ لن تتّصل بالخالق حتّى تنقطع عن الخلق. نمى‏پیوندى بپروردگار تا نبرى از خلق، این هم نظیر فقره‏هاى سابق است و شاهد است بر آنها.

٧٤٣٠ لن یدرک النجاة من لم یعمل بالحقّ. در نمى‏یابد رستگارى را کسى که عمل نکند بحقّ.

٧٤٣١ لن ینجو من الموت غنىّ لکثرة ماله. رستگارى نمى‏یابد از مرگ توانگرى بسبب بسیارى مال خود.

٧٤٣٢ لن یسلم من الموت فقیر لاقلاله . سالم نمى‏ماند از مرگ درویشى بسبب بى‏چیزى خود، مراد از این دو فقره‏

مبارکه اینست که هیچ کس را چاره از مرگ نیست، نه توانگرى باعث رستگارى از آن مى‏شود و نه بى‏چیزى سبب سلامتى از آن مى‏گردد.

٧٤٣٣ لن یذهب من مالک ما وعظک و حاز لک الشّکر. نمى‏رود از مال تو آنچه پند داده باشد ترا، و جمع کرده باشد از براى تو شکر را، یعنى هر مالى که رفته باشد از تو با این که آن مال پند داده باشد ترا که آنرا بکسى بدهى که شکر تو کند آن در حقیقت نرفته است از تو، زیرا که عوض آن را بأضعاف مضاعفه خواهى یافت، و ممکن است که مراد شامل هر مالى باشد که پند داده باشد او را که در مصرف خیرى صرف کند زیرا که حق تعالى شکر آنرا کند، یا مراد این باشد که جمع کند از براى تو این که شکر کنى که آنرا در چنان مصرف خیرى صرف کردى، یا این که همان صرف آن در آن شکر آن باشد چنانکه فقره بعد از این مى‏آید که «بهترین شکر نعمتها انعام به آنهاست»، و ممکن است که مراد این باشد که هر مالى از تو که تلف شده باشد امّا تلف آن پند داده باشد ترا و فایده حاصل کرده از براى تو که آن پند و شکر باشد و هر مالى که از براى فایده برود در حقیقت آن نرفته پس باید که اندوهگین نگردى بآن و سهل شمارى آنرا و باعث این شود که شکر کنى که آن بلا بآن خورده و بدین تو یا جان تو و یا مالى عظیمتر از آن نخورده.

٧٤٣٤ لن یضیع من سعیک ما اصلحک و اکسبک الاجر. ضایع نمى‏شود از سعى تو آنچه بصلاح آورده باشد ترا، و کسب فرموده باشد ترا أجر و ثواب.

٧٤٣٥ لن یقدر احد ان یحصّن النّعم بمثل شکرها. نمى‏گردد توانا هیچکس بر این که نگهدارى کند نعمتها را بمثل شکر آنها، یعنى‏

هیچ چیز باعث دوام و پایندگى نعمتها مانند شکر آنها نمى‏شود.

٧٤٣٦ لن یستطیع احد ان یشکر النّعم بمثل الانعام بها. نمى‏یابد هیچکس استطاعت و قدرت این که شکر کند نعمتها را بمثل انعام به آنها، یعنى بهترین شکر نعمتها انعام به آنهاست.

٧٤٣٧ لن یسبقک الى رزقک طالب. پیشى نمى‏گیرد ترا بسوى روزى تو طلب کننده، یعنى هیچ طلب کننده نمى‏تواند که پیش از تو روزى ترا فرا گیرد و نگذارد که بتو برسد.

٧٤٣٨ لن یغلبک على ما قدّر لک غالب. غلبه نمى‏کند ترا بر آنچه تقدیر شده از براى تو غلبه کننده.

٧٤٣٩ لن یفوتک ما قسم لک فاجمل فى الطّلب. فوت نمى‏شود ترا آنچه قسمت شده از براى تو پس اجمال کن در طلب، یعنى تأنّى کن در آن و اعتدال کن و افراط مکن، مراد اینست که آنچه قسمت شده از براى تو فوت نمى‏شود از تو بشرط طلب معتدلى پس اکتفا کن بآن و افراط مکن در آن زیرا که در کار نیست بلکه اصلا سودى ندارد، زیرا که آنچه تقدیر شده بى‏آن مى‏رسد و آنچه تقدیر نشده هر چند افراط کنى در سعى در نمى‏یابى آنرا چنانکه فرموده:

٧٤٤٠ لن تدرک ما زوى عنک فاجمل فى المکتسب. در نمى‏یابى آنچه را باز گرفته شده باشد از تو، پس اجمال کن در کسب.

٧٤٤١ لن تعرفوا الرّشد حتّى تعرفوا الّذى ترکه. نمى‏شناسید رشد را تا بشناسید آنکه را ترک کرده آن را، مراد بر قیاس نظائر این که قبل از این مذکور شد اینست که راه حق و صواب را نمى‏شناسید تا وقتى که‏

آنان را که ترک آن کرده‏اند یعنى خلفاى باطل را بشناسید و بیزارى جوئید از ایشان باعتبار تقدّم مطلق تخلیه بر تحلیه، و ممکن است که این باعتبار این باشد که بیزارى از ایشان جزو ایمان و دین حقّ باشد پس تا کسى ایشان را نشناسد و بیزارى نجوید از ایشان راه حقّ و تمام ایمان را حاصل نکرده باشد هر چند سایر أجزاى آنرا تحصیل کرده باشد.

٧٤٤٢ لن تأخذوا بمیثاق الکتاب حتّى تعرفوا الّذى نبذه. فرا نمى‏گیرید پیمان کتاب را تا این که بشناسید آنان را که از دست انداخته‏اند آن را، یعنى بشناسید ایشان را و بیزارى جوئید از ایشان، و مراد پیمان خلفاى باطل است و این نیز یا باعتبار تقدّم مطلق تخلیه بر تحلیه است و یا باعتبار این که بیزارى از ایشان از قرآن مجید ظاهر مى‏شود پس وفاى بپیمان آن بى‏آن نمى‏شود.

٧٤٤٣ لن یقدر احد ان یستدیم النّعم بمثل شکرها و لا یزینها بمثل بذلها. بمثل بذلها نیست توانا هیچ کس این را که پاینده دارد نعمتها را بمثل شکر آنها و زینت نمى‏دهد آنها را بمثل بذل آنها، یعنى هیچ سببى از براى پایندگى نعمتها مثل شکر آنها نیست، آن قوى‏ترین اسباب آنست و هیچ چیز زینت نمى‏دهد آنها را مانند بذل، آن قوى‏ترین اسباب زینت آنهاست.

٧٤٤٤ لن تحصّن الدّول بمثل استعمال العدل فیها. محکم نگاهداشته نمى‏شود دولتها بمثل کار فرمودن عدل در آنها، یعنى آن قوى‏ترین اسباب محکم نگاهداشتن آنهاست.

٧٤٤٥ لن یهلک من اقتصد. هلاک نمى‏شود کسى که میانه‏روى کند، یعنى نه اسراف کند و نه تنگ‏گیرى در معاش، و مراد هلاک‏نشدن از آن راه است و در باب معاش، و با مراد میانه‏روى‏

در هر باب است که آن را عدالت گویند و بنا بر این هلاک نشدن مطلق مى‏تواند بود.

٧٤٤٦ لن یفتقر من زهد. درویش نمى‏شود کسى که زهد آورد، یعنى بى‏رغبت باشد در دنیا، زیرا که چنین کسى را حاجتى بدنیا نباشد و این حقیقت توانگریست که مقابل درویشیست و ممکن است نیز که «زهد» سبب توانگرى ظاهرى نیز شود چنانکه مکرّر مذکور شد.

٧٤٤٧ لن یزکو العمل حتّى یقارنه العلم. پاکیزه نمى‏گردد هرگز عمل یا فزایش نمى‏کند هرگز عمل تا این که همراه شود آنرا علم.

٧٤٤٨ لن یزان العقل حتّى یوازره الحلم. زینت داده نمى‏شود عقل تا این که وزیر آن گردد حلم.

٧٤٤٩ لن یهلک العبد حتّى یؤثر شهوته على دینه. هلاک نمى‏شود بنده تا این که اختیار کند خواهش خود را بر دین خود.

٧٤٥٠ لن یضلّ المرء حتّى یغلب شکّه یقینه. گمراه نمى‏شود مرد تا این که غلبه کند شکّ او یقین او را، یعنى گمراه نمى‏شود تا یقین او بأحوال مبدأ و معاد برجاست و شکّ غلبه نمى‏کند بر آن و راهى نمى‏یابد بآن، و مراد اینست که هر گناهى و گمراهیى از راه خللى در آن یقین حاصل مى‏شود که اگر کسى را آن یقین کامل باشد مرتکب آنها نگردد، و ممکن است که مراد به «شکّ» خواهشهاى دنیوى باشد که شکّ است در حصول آنها و مراد این باشد که گمراه نمى‏شود مرد تا این که غلبه کند خواهشهاى او بر یقین او بأحوال مبدأ و معاد باین که او اطاعت آن خواهشها کند نه آن یقین.


حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «لیس»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «لیس»، و «لام ثابته» یعنى لامى که جزو کلمه باشد و زاید نباشد و «لیس» فعلیست از أفعال ناقصه که افاده نفى مضمون جمله و سلب آن میکند. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٤٥١ لیس لمتوکّل عناء. نیست از براى هیچ توکل کننده تعبى، مراد توکل کننده بر خداست، و این که او را رنج و تعبى نباشد باعتبار این که حق تعالى کارگزارى امور او میکند چنانکه در قرآن مجید فرموده: «وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ هر که توکل کند بر خدا، یعنى واگذارد أمور خود را باو پس خدا بسندست او را».

٧٤٥٢ لیس لحریص غناء. نیست از براى هیچ حریصى توانگریى، زیرا که حریص بهر مرتبه از توانگرى که برسد باز طلب زیاده بر آن میکند و سعى میکند از براى آن، پس حقیقت توانگرى که بى‏نیازى و عدم حاجت است هرگز در او حاصل نشود.

٧٤٥٣ لیس الملق من خلق الانبیاء. نیست ملق از خوى پیغمبران، «ملق» بمعنى خوش آمد و چاپلوسى است و این که کسى بزبان بگوید آنچه را در دل او نباشد، و ظاهرست که مرتبه پیغمبران برترست از آن.

٧٤٥٤ لیس الحسد من خلق الاتقیاء. نیست حسد از خصلت پرهیزگاران، «حسد» بمعنى رشک است و این که کسى تمناى این کند که نعمتى که دیگرى داشته باشد از او زایل شود خواه از براى خود خواهد آنرا و خواه نخواهد بلکه همین زوال آن از او متمناى او باشد، و چون این خصلتى است بحسب عقل و شرع بغایت نکوهیده و مذموم، ظاهرست که خوى پرهیزگاران نباشد.

٧٤٥٥ لیس مع قطیعة الرّحم نماء. نیست با بریدن خویش فزایشى، یعنى هر که ببرد از خویش خود وصله او بجا نیاورد فزایشى در مال و عمر او بهم نرسد بخلاف کسى که صله خویشان بسیار بجا آورد که باعث زیادتى عمر و مال او مى‏گردد.

٧٤٥٦ لیس مع الفجور غناء. نیست با فجور توانگریى، مراد به «فجور» دروغگوئیست یا مطلق فسق، و به «غناء» نفع یا توانگرى، و مراد اینست که فجور سبب نفع یا توانگرى و وسیله آن نمى‏شود پس کسى از براى طلب آن مرتکب آن نگردد، یا این که آن سبب زوال توانگرى و عدم ثبات و بقاى آن مى‏شود.

٧٤٥٧ لیس من شیم الکریم ادّراع العار. نیست از خصلتهاى کریم پوشیدن پیراهن عار، مراد به «کریم» شخصى‏

گرامى بلند مرتبه است و به «پوشیدن پیراهن عار» این که بسبب خصلت نکوهیده یا فعل قبیحى و عارى لازم و جدا نشود از آن مانند جامه.

٧٤٥٨ لیس لهذا الجلد الرّقیق صبر على النّار. نیست از براى این پوست تنک صبرى بر آتش، غرض آگاه نمودن مردم است بر آن تا شاید که بترسند و باز ایستند از معاصى که سبب دخول در آن مى‏شود.

٧٤٥٩ لیس للاجسام نجاة من الاسقام. نیست از براى جسمها رستگاریى از بیماریها، غرض تسلى مردم است در بیماریها، و این که نمى‏شود که عارض أبدان نشود پس آنها را بر خود باید قرار داد.

٧٤٦٠ لیس الکذب من خلائق الاسلام. نیست دروغگوئى از خصلتهاى مسلمانى، یعنى آن از خصلتهاى مسلمان کامل نباشد، یا این که مسلمان نباید که آن را خصلت خود کند.

٧٤٦١ لیس العیان کالخبر. نیست مشاهده بچشم مانند خبر، یعنى حال واقعه را که کسى بچشم خود مشاهده کند قیاس نمى‏توان کرد بر آن که خبر و نقل آنرا بشنود، پس بسیار باشد که در جنگى یا مثل آن هر گاه خبر از آن دهند صاحبان آن مقصر نمایند و در واقع چنان نباشد و کسى که آن را مشاهده کرده باشد باعتبار کردن کارى چند که مناسب ننماید یا نکردن تدبیرى چند که مناسب نماید تدبیرى دیگر از براى او میسر نباشد و تقصیرى نکرده باشد .

٧٤٦٢ لیس کلّ عورة تظهر. نیست هر عورتى چنین که ظاهر شود، «عورت» چیزى را گویند که باید پوشاند که کسى بر آن مطلع نشود مانند عیبها و گناهان، و ممکن است که مراد این باشد که عیبهاى آدمى از اخلاق نکوهیده و أعمال ناشایست چنین نیست که همه آنها بى‏تأمل و تفکر بر او ظاهر شود تا این که سلب آنها از خود تواند کرد بلکه بسیارى از آنها بى‏تأمّل و تفکر بر او ظاهر نشود پس باید که کمال سعى کند در تفحّص و تجسس عیوب خود تا همه آنها بر او ظاهر شود و از خود دفع نماید، و ممکن است که غرض این باشد که بمجرّد این که از کسى عیبى ظاهر نشود اعتماد تمام بر او نباید کرد، بسیار عیبى باشد در کسى که بر دیگرى بمعاشرت و مصاحبت ظاهر نگردد، و ممکن است که مراد انکار بر جمعى باشد که بدیهاى خود را پنهان نکنند و آشکار سازند بگمان این که نمى‏شود که آخر فاش نشود پس چرا پنهان باید داشت پس انکار قول ایشان شده باشد باین که چنین نیست که هر عورتى آشکار گردد و پنهان نتوان داشت پس اگر در کسى بدیى باشد باز پنهان داشتن آن بهترست از آشکارنمودن آن که در حقیقت اظهار بى‏باکى و بى‏پروائى از حق تعالى است.

٧٤٦٣ لیس کلّ طالب بمرزوق. نیست هر طلب کننده روزى داده شده، یعنى چنین نیست که هر چند سعى و طلب بیشتر کند روزى او زیادتر گردد بلکه گاه هست که روزى او قدرى مقدّر شده که هر چند سعى و طلب کند زیاد بر آن نشود پس بر قدرى از طلب باید اقتصار کرد و حرص زیاد در آن نباید داشت.

٧٤٦٤ لیس لمتکبّر صدیق. نیست از براى هیچ تکبر کننده دوستى، غرض منع از تکبر است و این که باعث این مى‏شود که هیچ دوستى از براى صاحب آن نباشد زیرا که همه کس را از تکبر بد مى‏آید و این مانع از دوستى با او مى‏گردد.

٧٤٦٥ لیس لشحیح رفیق. نیست از براى هیچ بخیلى رفیقى، غرض منع از بخل است و این که سبب این مى‏شود که کسى با صاحب آن یار و رفیق نگردد.

٧٤٦٦ لیس کلّ مجمل بمحروم. نیست هر مجملى محروم، مراد به «مجمل» کسى است که تأنّى کند در طلب روزى و اعتدال کند در آن و افراط نکند، و ممکن است مراد سلب کلّ باشد چنانکه منطقیین «لیس کلّ» را سور سالبه کلیه شمرده‏اند و بنا بر این مراد اینست که هیچ مجملى محروم نمى‏ماند از روزى و بقدر کافى البته باو مى‏رسد، و ممکن است مراد رفع ایجاب کلى باشد چنانکه شایعتر در استعمال آن باشد و بنا بر این مراد این باشد که: چنین نیست که هر مجملى محروم ماند از توسعه در روزى و زیادتى در آن، و این که آن موقوف باشد بر طلب زیاد بلکه بسیارى از مجملان نیز بوسعت و فراخى روزى مى‏رسند، و ظاهرست که حرص و طلب و مبالغه در آن نیز چنین نیست که البته سبب وسعت و فراخى روزى گردد بلکه گاهى مى‏شود و گاهى نمى‏شود پس اولى این که آدمى اکتفا کند بآن طلب معتدل و رنج و تعب طلب زیاد نکشد.

٧٤٦٧ لیس بحکیم من شکى ضره الى غیر رحیم. نیست حکیم کسى که شکوه بدى حال خود کند بسوى غیر رحیمى، غرض اینست که کسى که شکوه حال خود کند باید که برحیمى بکند که اثرى بر آن مترتّب شود و کسى که شکوه حال خود نزد غیر رحیمى برد این نشان اینست که او حکیم یعنى صاحب علم راست و کردار درست نیست زیرا که خفت و ذلّتى از براى خود بعبث تحصیل کند.

٧٤٦٨ لیس کلّ فرصة تصاب.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

نیست چنین که هر فرصتى رسیده شود، مراد اینست که فرصت کار ضرورى یا خیرى که رودهد باید غنیمت شمرد و آن را کرد و تأخیر نکرد زیرا که چنین نیست که آدمى هر وقت که خواهد فرصت چیزى را دریابد پس تأخیر کند بامید آن.

٧٤٦٩ لیس کلّ دعاء یجاب. نیست چنین که هر دعائى مستجاب شود بلکه از براى لزوم استجابت آن شرایطى باشد که بى یکى از آنها استجابت آن لازم نباشد مثل این که با کمال حضور قلب و خضوع و خشوع باشد، و این که حق تعالى خیر او را در آن داند پس هرگاه خیر او در آن نباشد حق تعالى از راه لطف باو آن دعا را مستجاب نکند پس امر بدعا و وعده استجابت که در کتاب عزیز و احادیث شریفه شده مطلق نیست بلکه مشروطست بآن شرایط .

٧٤٧٠ لیس کلّ غائب یئوب. نیست هر غائبى چنین که برگردد، غرض ترغیب در اینست که کسى که خواهد که بسفرى برود معاملات خود را با مردم و وصایا که خواهد و امثال آنها را منقح کند و حواله بوقت برگشتن نکند بسا باشد که برنگردد، و همچنین هرگاه کسى بسفرى برود و حقى نزد کسى داشته باشد که احقاق حقّ او بکند و پس نیندازد که بعد از مراجعت خواهد شد گاه باشد که مراجعت نکند.

٧٤٧١ لیس کلّ من رمى یصیب. نیست هر که تیر اندازد چنین که بزند، غرض اینست که چنانکه تیراندازان چنین نیست که هر که بیندازد نشانه را بزند، مردم در رأیها و تدبیرها نیز چنین‏اند، و چنین نیست که رأى و تدبیر هر کس صواب باشد پس تا عقل و وقوف کسى کامل‏

نباشد اعتماد بر رأى و تدبیر او نباید کرد، و ممکن است که مراد این باشد که تدبیرات هر چند از صاحب وقوف باشد چنین نیست که البته درست نشیند بلکه بمنزله تیرانداختن است چنانکه آن گاهى بنشانه مى‏خورد و گاهى خطا مى‏شود هر چند از صاحب وقوف باشد پس تدبیرات همچنین است گاهى صواب مى‏باشند و گاهى خطا، و همچنین نظایر آنها از اجتهادات و دعاها نیز.

٧٤٧٢ لیس لقاطع رحم قریب . نیست از براى هیچ قطع کننده رحمى نزدیکى، غرض منع از قطع رحم است و این که باعث دورى کردن همه نزدیکان و خویشان مى‏شود از او.

٧٤٧٣ لیس لبخیل حبیب. نیست از براى هیچ بخیلى دوستى، غرض منع از بخیلى است و این که سبب این مى‏شود که هیچ دوستى از براى این کس نباشد.

٧٤٧٤ لیس مع الصّبر مصیبة. نیست با صبر مصیبتى، یعنى مصیبت با آن سهل و آسان مى‏گذرد چنانکه گویا مصیبتى نیست چنانکه مکرّر شرح شد.

٧٤٧٥ لیس مع الجزع مثوبة.

نیست با جزع و بى‏تابى در مصیبتها ثوابى.

٧٤٧٦ لیس السّفه کالحلم. نیست بى‏حلمى مانند حلم، غرض ترغیب در حلم و بردباریست و منع از خلاف آن.

٧٤٧٧ لیس الوهم کالفهم. نیست و هم مانند فهم، مراد به «وهم» غلط دانستن چیزیست و به «فهم» دانستن آن بر وجه صواب، و غرض ترغیب در تحصیل فهم است در هر باب و اکتفا نکردن به آن چه افاده آن نکند از دلایل و امارات ظنیه که احتمال غلط در آنها برود.

٧٤٧٨ لیس للجوج تدبیر. نیست از براى هیچ لجوجى تدبیرى، غرض منع از لجاجت است و این که باعث این مى‏شود که آدمى در مهلکه‏ها افتد که چاره و تدبیر آنها نتواند کرد، یا این که صاحب آن تدبیر و اندیشه عاقبت خود نمى‏کند بلکه هر چه را پیش گیرد یا خواهد لجاجت میکند در تمام کردن آن و اندیشه مفاسد آن نمى‏کند.

٧٤٧٩ لیس لمن طلبه اللّه مجیر. نیست از براى کسى که طلب کند خدا او را پناه دهنده، غرض منع از عصیان حق تعالى است و این که هرگاه او کسى را طلب کند از براى عقوبت پناه دهنده نباشد مر او را پس حذر باید کرد از آن.

٧٤٨٠ لیس لمعجب رأى. نیست از براى هیچ خودبینى رایى، یعنى راى صوابى، زیرا که باعتبار خودبینى و عجبى که دارد مشورت با کسى نکند بلکه فکر و تأمّل هم نکند و خود را

محتاج بآن نداند و هر چه بخاطر او رسید راى او بر آن قرار گیرد و در اکثر خطا کند.

٧٤٨١ لیس لملول اخاء. نیست از براى هیچ ملولى برادریى، غرض منع از ملول کردن برادران و دوستانست و این که باعث این مى‏شود که دیگر برادرى و دوستى با او نکنند.

٧٤٨٢ لیس لملول مروّة. نیست از براى هیچ ملولى مروّتى، یعنى کسى که از کسى ملول شد دیگر رعایت مروّت و آدمیت با او نمى‏کند.

٧٤٨٣ لیس لحقود اخوّة. نیست از براى هیچ کینه ورى برادریى، غرض منع از اعتماد بر برادرى و دوستى اوست.

٧٤٨٤ لیس لحسود خلّة. نیست از براى هیچ حسودى دوستى، پس اعتماد بر دوستى ایشان نباید کرد.

٧٤٨٥ لیس من الکرم قطیعة الرّحم. نیست از کرم بریدن از خویشى، یعنى آن منافى کرمست، یعنى گرامى بودن و بلندى مرتبه یا جود و سخاوت.

٧٤٨٦ لیس من التّوفیق کفران النّعم. نیست از توفیق کفران نعمتها، یعنى آن نشان بى‏توفیقى است.

٧٤٨٧ لیس بخیر من الخیر الّا ثوابه. نیست بهتر از خیر و نیکى کردن مگر ثواب آن، یعنى اصل نیکى کردن امر

خیریست از براى فاعل آن که هیچ چیز بهتر از آن نیست از براى او مگر ثواب آن که حق تعالى عطا میکند باو، و این از جمله شواهدیست بر حسن و قبح عقلیین که در آثار و أخبار وارد شده.

٧٤٨٨ لیس بشرّ من الشّرّ الّا عقابه. نیست بدتر از شرّ و بدى کردن مگر عقاب آن، مراد بر قیاس فقره سابق اینست که اصل بدى کردن شرّیست از براى فاعل آن که شرّى بدتر از آن نباشد مگر عقاب آن.

٧٤٨٩ لیس من عادة الکرام تأخیر الانعام. نیست از عادت کریمان پس انداختن انعام، مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است یا صاحبان جود و سخاوت.

٧٤٩٠ لیس من شیم الکرام تعجیل الانتقام. نیست از خصلتهاى کریمان تعجیل کردن انتقام و مکافات ببدى، مراد به «کریمان» یکى از آن دو معنى است و معنى اوّل در اینجا ظاهرترست.

٧٤٩١ لیس للاحرار جزاء الّا الاکرام. نیست از براى مردم آزاده بى‏تعلق بدنیا جزائى مگر اکرام، یعنى جزاى نیکى ایشان نیست مگر اعزاز و احترام ایشان نه عطا و دهش که جزاى شایع نیکیهاست، زیرا که آنها را در نظر ایشان وقعى نیست بلکه قبول نمى‏کنند، یا این که نیست جزاى ایشان در آخرت مگر اکرام، یعنى البته حق تعالى ایشان را اکرام خواهد کند بجزاى آزادگى و بى‏تعلقى ایشان بدنیا.

٧٤٩٢ لیس لانفسکم ثمن الّا الجنّة فلا تبیعوها الّا بها. نیست از براى نفسهاى شما بهائى مگر بهشت پس مفروشید آنها را مگر بآن، یعنى دنیا و متاعهاى آن قابل این نیست که بهاى نفسهاى شما تواند شد و بفروشید

آنها را به آنها و کار فرمائید از براى آنها، آنچه قابلیت این دارد که بهاى نفسهاى شما شود بهشت است پس مفروشید آنها را مگر بآن، و کار نفرمائید مگر از براى آن.

٧٤٩٣ لیس الرّؤیة مع الابصار، قد تکذب الابصار اهلها. نیست بینائى با چشمها، گاهى دروغ مى‏گویند چشمها اهل آنها را. مراد اینست که علم و بینائى کامل آنست که از راه دلیل و برهان حاصل شود یا منتهى بوحى شود نه آنچه بدیدن چشمها حاصل شود، زیرا که در آنها غلط مى‏رود و گاهى دروغ مى‏گویند صاحب خود را، مثل این که گاهى بسیار در نظر کسى کم مى‏نماید، و گاهى کم بسیار مى‏نماید، و گاهى زشت زیبا مى‏نماید، و گاهى زیبا زشت مى‏نماید، و روى برف و کف آب سفید کافیند شاهد بر این مدّعا، چه همواره در نظرها سفید مى‏نمایند با آنکه رنگ ندارند، زیرا که اجزاى ریزه ریزه شفّافند که رنگ ندارند و معلومست که میانه آنها تفاعلى که سبب مزاج و حدوث رنگى بسبب آن در مجموع شود نمى‏شود پس سفیدى که در آن مشاهده مى‏شود مجرّد تخیلیست که مى‏شود بسبب مداخله هواء و أشعه فایضه از اجرام علویّه در آن اجزاء و منعکس شدن آن أشعه از بعضى بر بعضى، زیرا که شعاع منعکس شبیه مى‏شود بسفیدى چنانکه هرگاه آفتاب بتابد بر آبى و منعکس شود شعاع آن بر دیوارى که نورى بر آن نتابیده باشد دیده مى‏شود آن چنانکه گویا سفیدیست، و همچنین است حال در شیشه نرم و کوفته شده که سفید مى‏نماید، بلکه آن اولى است بعدم تحقق سفیدى در آن، زیرا که احتمال تحقق مزاج و حدوث سفیدى بسبب آن میانه أجزاء آن بعیدترست از أجزاى کف و برف بسبب صلابت و یبوست آنها و عدم التصاق آنها بیکدیگر بخلاف أجزاء کف و برف، و همچنین است موضع شکاف از شیشه ثخین که سفید مى‏نماید بسبب انعکاس أشعه بلکه آن دورترست از احتمال حصول مزاج در آن بسبب عدم تصغر أجزاى آن و عدم تماسّ آنها و عدم حصول مزاج بدون آنها بخلاف أجزاى کف و برف و شیشه کوفته شده.

٧٤٩٤ لیس لابلیس وهق اعظم من الغضب و النّساء. نیست از براى شیطان کمندى عظیم‏تر از خشم و زنان، یعنى از براى گرفتن مردم و اسیر کردن ایشان کمندى ندارد عظیمتر از این که خشم بر ایشان مستولى سازد تا بسبب آن در معاصى افتند، یا این که ایشان را بزنان مفتون سازد و فریب دهد و در محرّمات اندازد.

٧٤٩٥ لیس لاحد بعد القرآن من فاقة، و لا لاحد قبل القرآن غنى. نیست از براى احدى بعد از قرآن حاجتى، و نه از براى احدى پیش از قرآن توانگرئى، یعنى هیچ کس را بعد از توسّل بقرآن مجید و انقطاع بآن حاجتى نمى‏ماند از حاجات آخرت یا دنیا و آخرت هر دو بلکه حق تعالى ببرکت آن همه حاجات او را برآورد، و هیچ کس را پیش از توسّل بآن توانگریى در آخرت یا در هر دو سرا حاصل نمى‏شود، چه ظاهرست که توانگریى بحسب آخرت بى‏توسّل بآن نمى‏شود.

٧٤٩٦ لیس بلد أحق البلاد بک من بلد، خیر البلاد ما حملک. نیست شهرى سزاوارترین شهرها بتو از شهرى، بهترین شهرها آنست که بردارد ترا، غرض اینست که کسى که در شهرى تعب و آزار کشد و تواند که برود بشهرى دیگر که در رفاهیت باشد بهتر اینست که برود و رعایت این نکند که این وطن منست یا جهتى دیگر مثل آن .

٧٤٩٧ لیس الخیر ان یکثر مالک و ولدک، انّما الخیر ان یکثر علمک و یعظم حلمک. نیست خیر این که بسیار باشد مال تو و فرزند تو، نیست خیر مگر این که بسیار

باشد دانش تو و عظیم باشد بردبارى تو.

٧٤٩٨ لیس بحکیم من ابتذل بانبساطه الى غیر حمیم. نیست حکیم کسى که نگهدارى نکند شکفته روئى خود را بسوى غیر خویش، مراد به «حکیم» چنانکه مکرّر مذکور شد صاحب علم راست و کردار درست است و غرض اینست که حکیم نسبت بغیر خویشان اندازه شکفته‏رویى خود را نگاه مى‏دارد و چندان زیاد نمى‏کند که باعث عدم وقع و وقار او شود در نظر ایشان .

٧٤٩٩ لیس بحکیم من قصد بحاجته غیر حکیم. نیست حکیم کسى که قصد کند بحاجت خود غیر حکیمى را، یعنى طلب کند حاجت خود را از غیر حکیمى، و در بعضى نسخه‏ها «کریم» بجاى «حکیم» است و بنا بر آن در ترجمه بجاى «غیر حکیمى»: «غیر کریمى» باید، و مراد به «کریم» چنانکه مکرّر مذکور شد شخص گرامى بلند مرتبه است یا صاحب جود و سخاوت.

٧٥٠٠ لیس من العدل القضاء على الثّقة بالظّنّ. نیست از عدل حکم کردن بنا بر اعتماد بر گمان، مراد منع مردمست از عمل کردن ببدگمانى و حکم کردن ببدى کسى که بدگمان شوند باو و بدکردن با او بسبب آن و این که این منافى عدلست.

٧٥٠١ لیس من الکرم تنکید المنن بالمنّ. نیست از کرم تیره کردن نعمتها بمنت گذاشتن، یعنى این منافى کرمست،

یعنى جود و سخاوت یا گرامى و بلند مرتبه بودن.

٧٥٠٢ لیس عن الآخرة عوض و لیست الدّنیا للنفس بثمن. نیست از آخرت عوضى و نیست دنیا از براى نفس بهائى، یعنى بهاى آن نمى‏شود و او را بآن نمى‏توان فروخت.

٧٥٠٣ لیس لک باخ من احتجت الى مداراته. نیست از براى تو برادر کسى که محتاج باشى بسوى مدارا کردن با او، مراد اینست که برادر کسیست که هرگاه کسى از او بدى یا ناخوشى ببیند مدارائى در آن با او نباید کرد.

٧٥٠٤ لیس برفیق محمود الطریقة من احوج صاحبه الى مماراته. نیست رفیق ستوده شده طریقه کسى که محتاج سازد مصاحب خود را بسوى جدال کردن با او.

٧٥٠٥ لیس لک باخ من احوجک الى حاکم بینک و بینه. نیست از براى تو برادر کسى که محتاج سازد ترا بسوى حکم کننده میانه تو و میانه او، یعنى برادر تو باید که خود بخود احقاق حقوق تو بکند و نباید که نزد حاکمى بروى که حکم کند میانه تو و او، هر که چنین نباشد او را برادر خود مدان.

٧٥٠٦ لیس لکذوب امانة، و لا لفجور صیانة. نیست از براى هیچ بسیار دروغگویى امانتى و نه از براى بسیار فاسقى صیانتى، یعنى نگهدارى عهد و پیمان و رعایت آشنایى و دوستى.

٧٥٠٧ لیس شی‏ء افسد للامور و لا ابلغ فى هلاک الجمهور من الشّرّ. نیست چیزى فاسدتر از براى کارها و نه رساتر در هلاک شدن اکثر مردم از شرّ، یعنى بدى کردن با مردم.

٧٥٠٨ لیس شی‏ء احمد عاقبة و لا الذّ مغبّة و لا ادفع لسوء ادب و لا اعون على درک مطلب من الصّبر. نیست چیزى ستوده شده‏تر بحسب عاقبت، و نه لذیذتر بحسب مغبت، و نه دفع کننده‏تر مربدى ادب را، و نه یارى کننده‏تر بر دریافتن مطلبى از صبر، «مغبه» نیز بمعنى عاقبت است، و «مربدى ادب را» یعنى بى‏ادبى کردن مردم را نسبت باو.

٧٥٠٩ لیس مع الخلاف ایتلاف. نیست با مخالفت التیامى، غرض اینست که اگر دو کس خواهند که میانه ایشان اجتماع و التیامى باشد باید که موافقت کنند با یکدیگر و مخالفت نکنند و اگر نه التیام حاصل نشود و اگر بوده باشد زایل شود.

٧٥١٠ لیس مع الشّره عفاف. نیست با غلبه حرص پرهیزگاریى.

٧٥١١ لیس فى سرف شرف. نیست در هیچ سرفى شرفى، «سرف» بسین بى‏نقطه بمعنى اسراف است و بشین با نقطه بمعنى بلندى مرتبه، و مراد اینست که اسراف شرفى نیست چنانکه مسرفان گمان میکنند، یا این که شرفى با آن باقى نمى‏ماند بلکه بزودى باعث خوارى و پستى مرتبه مى‏گردد.

٧٥١٢ لیس فى اقتصاد تلف. نیست در میانه رویى تلفى، یعنى میانه‏روى باعث تلفى نمى‏شود بخلاف اسراف که توانگرى و مال را تلف کند و باعث تلف دین نیز مى‏شود باعتبار حرمت آن فى نفسه، و بسبب این نیز که مى‏دارد آدمى را بر کسبهاى حرام یا شبهه‏ناک.

٧٥١٣ لیس من خالط الاشرار بذى معقول.

نیست کسى که آمیزش کند با بدان بصاحب معقولى، یعنى صاحب سلوک معقولى.

٧٥١٤ لیس من اساء الى نفسه بذى مأمول. نیست کسى که بدى کند بسوى نفس خود بصاحب مأمولى، یعنى صاحب امید داشته شده، یعنى این که کسى از او امید خیرى داشته باشد یا این که آنچه او امید داشته باشد از خیر آخرت بعمل آید.

٧٥١٥ لیس فى البرق الّلامع مستمتع لمن یخوض الظلمة. نیست در برق درخشنده بهره یافتنى از براى کسى که فرو مى‏رود در تاریکى، این تتمه کلامیست که بعد از این تمام آن در فصل «لا» نقل و شرح خواهد شد ان شاء اللّه تعالى.

٧٥١٦ لیس لاحد من دنیاه الّا ما انفقه على اخراه. نیست مر احدى را از دنیاى او مگر آنچه انفاق کرده باشد آنرا بر آخرت خود، یعنى چیزى که بکار او مى‏آید از دنیاى او همانست.

٧٥١٧ لیس فى الغربة عار، انّما العار فى الوطن الافتقار. نیست در غریبى عارى، بدرستى که نیست عار مگر در وطن پریشانى، یعنى ننگ و عار عمده میانه مردم پریشانیست و آن در وطن است و در غریبى آن عار نیست پس گویا در غریبى هیچ عارى نیست.

٧٥١٨ لیس شی‏ء ادعى لخیر و انجى من شرّ من صحبة الاخیار. نیست چیزى خواننده‏تر مر خیر را، و رستگارى دهنده‏تر از شرّ از صحبت نیکان.

٧٥١٩ لیس فى الجوارح اقلّ شکرا من العین فلا تعطوها سؤلها

فتشغلکم عن ذکر اللّه. نیست در میانه أعضا کمترین بحسب شکر از چشم، پس عطا مکنید بآن خواسته‏هاى آن را پس مشغول سازد شما را از ذکر خدا، یعنى چون چشم کم شکرست أهلیت این ندارد که آنچه خواهد و طلب کند از نگاهها و نظاره‏ها بآن عطا شود با وجود مفسده که در آن باشد و آن اینست که اگر عطا شود آنها بآن مشغول سازد شما را از ذکر و یاد خدا و مانع شود از آن، و پوشیده نیست که شکر ظاهرى هر عضوى چنانکه علما گفته‏اند صرف آنست در آنچه حق تعالى آنرا از براى آن خلق کرده مثل صرف چشم در مطالعه مصنوعات حق تعالى از براى استدلال به آنها بر حقایق و معارف یا مطالعه کتب علوم دینیه، و صرف گوش در آنچه باعث رضاى حق تعالى شود از مسائل علمیه و عملیه و مانند آنها، و «بودن چشم میانه أعضاء کم شکر» باین معنى پر ظاهر نیست و ممکن است که هر یک از اعضا را شکرى باشد باطنى که ما ندانیم چنانکه حق تعالى فرموده که «نیست هیچ چیز مگر این که تسبیح میکند بستایش حق تعالى و لیکن شما نمى‏فهمید تسبیح آنها را» و بنا بر این ممکن است که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه داند که کم شکرتر از چشم نیست در میانه أعضاء، و شاید که وجه آن این باشد که آن شکر آنها در وقت فراغ آنها باشد از شغل خود، و چون چشم اکثر اوقات مشغول بشغل خودست و کم فارغ میباشد بآن اعتبار کم شکرتر از آنى میانه آنها نباشد و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٢٠ لیس فى المعاصى اشدّ من اتبّاع الشّهوة فلا تطیعوها فیشغلکم عن اللّه. نیست در گناهان سخت‏تر از پیروى شهوت پس فرمانبردارى مکنید شهوت را پس مشغول سازد شما را از خدا، یعنى اگر فرمانبردارى کنید آنرا مشغول سازد شما را از خدا.

٧٥٢١ لیس کلّ مغرور بناج، و لا کلّ طالب بمحتاج . نیست هر مغرورى رستگار، و نه هر طلب‏کننده محتاج. ممکن است که مراد این باشد که چنین نیست که هر که فریب خورده باشد در کار بدى و از آن راه آنرا کرده باشد رستگار و معذور باشد باعتبار این که فریب خورده بلکه بسیار باشد که معذور نباشد و معاقب گردد باعتبار تقصیر در تأمّل و تدبّرى که اگر میکرد آن فریب نمى‏خورد، و «نه هر طلب کننده محتاج» یعنى و چنین نیست که هر طلب کننده محتاج باشد بآن و معذور باشد در آن بلکه بسیار باشد که با عدم احتیاج طلب کنند از راه حرص و خواهش زیادتى که در کار نباشد.

طلب‏کننده محتاج. ممکن است که مراد این باشد که چنین نیست که هر که فریب خورده باشد در کار بدى و از آن راه آنرا کرده باشد رستگار و معذور باشد باعتبار این که فریب خورده بلکه بسیار باشد که معذور نباشد و معاقب گردد باعتبار تقصیر در تأمّل و تدبّرى که اگر میکرد آن فریب نمى‏خورد، و «نه هر طلب کننده محتاج» یعنى و چنین نیست که هر طلب کننده محتاج باشد بآن و معذور باشد در آن بلکه بسیار باشد که با عدم احتیاج طلب کنند از راه حرص و خواهش زیادتى که در کار نباشد.

و فرموده است آن حضرت علیه السلام در جمله کلامى که فرموده در توحید خداى سبحانه و نعت او تعالى شأنه:

٧٥٢٢ لیس فى الأشیاء بوالج، و لا عنها بخارج. نیست در چیزها والج، و نه از آنها خارج، «والج» بمعنى داخل است و مراد اینست که حق تعالى داخل نیست در چیزها مانند دخول جسمى در جسمى دیگر، یا دخول عرضى در جسمى، و خارج هم نیست از آنها بلکه علم او ظاهر و باطن هر چیز را فرو گرفته بعنوانى که گویا در میان همه آنهاست.

٧٥٢٣ لیس شی‏ء ادعى الى زوال نعمة و تعجیل نقمة من اقامة على ظلم.

نیست چیزى خواننده‏تر بسوى زایل‏شدن نعمتى و شتاب کردن عقوبتى از ایستادگى کردن برستمى.

٧٥٢٤ لیس للعاقل ان یکون شاخصا الّا فى ثلاث، حظوة فى معاد، او مرمّة لمعاش، او لذّة فى غیر محرم. نیست مر عاقل را این که بوده باشد رونده مگر در سه چیز، حظوه در روز بازگشت، یا مرمّتى از براى معاش، یا لذّتى در غیر آنچه حرام شده باشد. «حظوه» ظاهر اینست که بحاى بى‏نقطه و ظاى نقطه دار باشد بمعنى نصیب و بهره، یعنى یکى از آن سه اینست که حرکت کند از براى تحصیل نصیب و بهره در روز بازگشت امّا در نسخه‏ها که بنظر رسید بخاى با نقطه و طاى بى‏نقطه است بمعنى گام برداشتن ، و بنا بر این مراد اینست که یکى گام برداشتنى است که بکار آید در روز بازگشت.

٧٥٢٥ لیس شی‏ء اعزّ من الکبریت الاحمر الّا ما بقى من عمر المؤمن. نیست چیزى عزیزتر از کبریت احمر مگر آنچه باقى مانده باشد از عمر مؤمن، یعنى آنرا عزیزتر از کبریت احمر باید داشت و صرف نکرد مگر در آنچه ضرور باشد از أمور دنیا و آخرت، و مراد به «کبریت أحمر» یاقوت سرخ است یا طلاى خالص، و ممکن است که کبریت معروف قسم سرخى داشته باشد که بسیار کمیاب باشد و کثیر النفع، و بآن اعتبار شهرت کرده باشد بعزیزى.

٧٥٢٦ لیس ثواب عند اللّه سبحانه اعظم من ثواب السلطان العادل و الرّجل المحسن. نیست ثوابى نزد خداى سبحانه عظیمتر از ثواب پادشاه عادل و مرد احسان کننده.

٧٥٢٧ لیس کلّ من طلب وجد. نیست چنین که هر که طلب کند بیابد، غرض منع مردمست از حرص در طلب و این که چنین نیست که هر که چیزى را طلب کند آنرا بیابد تا بآن امید تعب و زحمت هر طلبى را بر خود توان گذاشت، بلکه بسیار مى‏شود که کسى در نهایت جدّ طلب میکند و بمطلوب نمى‏رسد پس تا ضرور نشود تعب و زحمت طلب را بمجرّد احتمالى بر خود نباید گذاشت.

٧٥٢٨ لیس کلّ من أضلّ فقد. نیست چنین که هر که ضایع کند نیابد، ظاهر اینست که مراد بضایع کردن واگذاشتن و طلب نکردن باشد و غرض باز موافق فقره سابق منع از اهتمام در طلب باشد بگمان این که کسى تا مطلبى را طلب نکند نمى‏رسد بآن باین که چنین نیست بلکه بسیار مى‏شود که کسى بى‏طلب به آن چه مى‏خواهد و زیاده بر آن مى‏رسد و دور نیست که «أضلّ» تصحیفى باشد از بعضى ناسخین و «أخلّ» بخاء نقطه‏دار باشد و ترجمه این باشد که: چنین نیست که کسى که اخلال کند نیابد، یعنى اخلال کند بطلب و بنا بر این صریح در معنى مذکور مى‏شود.

٧٥٢٩ لیس الحلیم من عجز فهجم و اذا قدر انتقم، انّما الحلیم من اذا قدر عفا، و کان الحلم غالبا على کلّ امره. نیست بردبار کسى که عاجز باشد پس خاموش شود و نگاه بزمین کند، و هرگاه توانا گردد انتقام کشد، بدرستى که نیست بردبار مگر کسى که هرگاه توانا باشد در گذرد و بوده باشد بردبارى غالب بر هر کار او.

٧٥٣٠ لیس على وجه الأرض أکرم على اللّه سبحانه من النفس المطیعة لأمره. نیست بر روى زمین گرامى‏تر بر خداى سبحانه از نفس اطاعت کننده مر فرمان او را.

٧٥٣١ لیس بمؤمن من لم یهتمّ باصلاح معاده. نیست مؤمن کسى که اهتمام نداشته باشد باصلاح معاد خود، یعنى بازگشت خود یا روز بازگشت خود.


حرف لام بلفظ «لم»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلفظ «لم» که از براى نفى چیزیست در ماضى. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٥٣٢ لم یدرک المجد من عداه الحمد. در نیافته بزرگى را کسى که در گذشته از او ستایش، یعنى احسان بمردم نکرده که بسبب آن ستایش کنند او را پس ستایش ایشان در گذشته از او و در او فرود نیامده و رفته بجانب جمعى که از اهل احسان باشند.

٧٥٣٣ لم یهنأ العیش من قارن الضدّ. گوارا نکرده زندگانى را کسى که همراه شده با دشمن، مراد منع از آمیزش و مصاحبت و همراه بودن با دشمنست و این که با آن عیش و زندگانى آدمى گوارا نباشد.

٧٥٣٤ لم یسد من افتقر اخوانه الى غیره. مهتر نشده کسى که محتاج باشند برادران او بسوى غیر او، یعنى کفایت اخراجات و مؤنات برادران خود نکرده باشد پس محتاج باشند ایشان بغیر او.

٧٥٣٥ لم یوفّق من بخل على نفسه بخیره و خلّف ماله لغیره.

توفیق داده نشده کسى که بخیلى کند بر نفس خود بمال خود، و پس اندازد مال خود را از براى غیر خود.

٧٥٣٦ لم ینل احد من الدّنیا حبرة الّا اعقبته عبرة. نرسیده احدى از دنیا بحبره مگر این که در پس آورده دنیا او را عبره. «حبره» بفتح حاء بى‏نقطه و سکون باء یک نقطه زیر بمعنى سرور و شادیست، و «عبره» بفتح عین بى‏نقطه و سکون باء یک نقطه زیر بمعنى اندوه است یا اشک پیش از این که روان شود یا تردّد گریه در سینه، و مراد مذمّت دنیاست و این که هیچ شادى او نیست که در عقب اندوهى نداشته باشد.

٧٥٣٧ لم یتعرّ من الشرّ من لم یتجلبب الخیر. برهنه نشده از شرّ کسى که پیراهن نکرده خیر را، مراد اینست که آدمى کردن کار خیر را باید که لازم خود سازد مانند پیراهن تن خود که تا چنین نکند بالکلیه عارى از شرّ و بدى نباشد، یا باعتبار این که همین جداشدن از خیر گاهى بدى و شرّیست هر چند هیچ بدى و شرّى دیگر از او صادر نشود، و یا باعتبار این که تا کسى چنان نباشد در واقع نشود که بالکلیه شرّ از او صادر نشود.

٧٥٣٨ لم یعدم النّصر من انتصر بالصّبر. نایاب نکرده یارى را کسى که یارى جسته بصبر، یعنى کسى که یارى جوید بصبر نمى‏شود که صبر یارى او نکند و او را بمطلب نرساند.

٧٥٣٩ لم یصف اللّه سبحانه الدّنیا لاولیائه، و لم یضنّ بها على اعدائه. صاف نگردانیده خداى سبحانه دنیا را از براى دوستان خود، و بخیلى نکرده بآن بر دشمنان خود، غرض بیان خوارى و بى‏اعتبارى دنیاست نزد حق تعالى، و این که از براى آن صاف نگردانیده آنرا از براى دوستان خود و آمیخته بکدورات و آلام‏

گردانیده، زیرا که آنرا لایق جزاى ایشان ندانسته تا این که صاف گرداند از براى ایشان، و هر چند ناصاف باشد از براى آخرت که آماده کرده از براى ایشان سودمندترست، و همچنین بسبب این بخیلى نفرموده بآن بر دشمنان خود، زیرا که ایشان أهلیت نعمت و احسانى که وقعى داشته باشد در نظر حق تعالى ندارد، پس اگر دنیا را وقعى مى‏بود نزد او بهره نمى‏داد ایشان را از آن مانند آخرت، چنانکه در بعضى احادیث وارد شده که: اگر دنیا را اعتبار پر پشه بود نزد حق تعالى هر آینه نمى‏چشانید بکافران شربت آبى از آن.

٧٥٤٠ لم یتّصف بالمروّة من لم یرع ذمّة اولیائه، و ینصف اعدائه. و صف پذیر نشده بمروّت کسى که رعایت نکرده پیمان دوستان خود را، و انصاف و عدل نکرده با دشمنان خود.

٧٥٤١ لم یلق احد من سرّاء الدّنیا بطنا الّا منحته من ضرّائها ظهرا. برنخورده احدى از شادمانى دنیا بطنى را مگر این که عطا کرده دنیا او را از سختى خود ظهرى، ظاهر اینست که مراد به «بطن» چیزیست که ظاهر و نمایان نباشد و به «ظهر» آنچه ظاهر و نمایان باشد و مراد اینست که: نمى‏شود که هرگاه کسى از دنیا باندک شادمانى برخورد که ظاهر و نمایان نباشد در عقب آن عطا نکند دنیا باو از شدّت و سختى خود قدرى ظاهر نمایان، و شارحان نهج البلاغة گفته‏اند که: تخصیص شادمانى ببطن و سختى بظهر، یا باعتبار بطن و ظهر سپر است زیرا که شکم آن بسوى این کس است و پشت آن بسوى دشمن، و یا باعتبار این که در حال جنگ سپر را بر رو مى‏کشند پس مردم برمیخورند بپشت آن و چون آشتى کنند برمیدارند آنرا پس برمیگردد و بطن آن ظاهر مى‏شود و برمیخورند مردم بآن، یا این که در حال آشتى مطلقا مى‏اندازند آنرا و بطن آن نمایان مى‏شود پس بآن اعتبار برخوردن ببطن چیزى تخصیص داده شده بحال دوستى و آشتى، و بظهر آن تخصیص داده شده بحال دشمنى و جنگ، و یا

باعتبار اینست که آدمى در حالى که رو مى‏آورد بسوى کسى بطن او بجانب اوست و در وقتى که پشت مى‏گرداند ظهر او بسوى اوست، پس برخوردن ببطن چیزى مطلقا کنایه شده از اقبال و بظهر از ادبار پس مراد در این فقره مبارکه اینست که بر نمى‏خورد أحدى از شادمانى آن اقبالى را مگر این که عطا میکند او را از سختى خود ادبارى، و مراد اقبال و ادبار آن أحدست نه اقبال و ادبار شادمانى و سختى، و یا باعتبار اینست که مشى در بطون وادیها آسانترست از سیر بر پشته‏ها و تلها، و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٤٢ لم یفد من کانت همته الدّنیا عوضا و لم یقض مفترضا. کسب نکرده کسى که بوده باشد همت او دنیا عوضى، و بجا نیاورده مفترضى، یعنى کسى که عزم او دنیا باشد و از براى آن سعى کند او عوضى از براى سعى خود بتعب و زحمت آن کسب نکند، زیرا که آنچه کسب کند از دنیا هر قدر که باشد پوچ و باطلست و عوض آن نمى‏تواند شد، و «بجا نیاورده مفترضى را» یعنى امر واجبى را یا امر ضرور لازمى را، زیرا که دنیا بهر نحو که باشد مى‏گذرد و چندان محتاج بسعى و همت و عزم آن نیست پس وجوب و لزومى ندارد، و ممکن است «یفد» بصیغه مجهول خوانده شود و بنا بر این ترجمه اینست که: «عطا کرده نشده کسى، تا آخر» و حاصل هر دو یکیست.

٧٥٤٣ لم یکتسب مالا من لم یصلحه. کسب نکرده مالى کسى که اصلاح نکرده آنرا، یعنى در مصارف ضرورى و خیر صرف نکرده، یعنى مالى که در آنها صرف نشود در حقیقت مال نیست بلکه وبالست.

٧٥٤٤ لم یرزق المال من لم ینفقه. روزى کرده نشده مال کسى که انفاق و خرج نکرده آنرا، یعنى آن در حقیقت مال نیست بلکه وبالست.

٧٥٤٥ لم یضق شی‏ء مع حسن الخلق. تنگ نشده چیزى با نیکوئى خوى، یعنى صاحب خوى نیکو چیزى بر او تنگ نمى‏شود.

٧٥٤٦ لم یفت نفسا ما قدّر لها من الرّزق. فوت نشده نفسى را آنچه تقدیر شده براى او از روزى، یعنى نمى‏شود که تمام آن باو نرسد.

٧٥٤٧ لم یذهب من مالک ما وقى عرضک. نرفته از مال تو آنچه نگه داشته عرض ترا، یعنى از براى نگهدارى عرض خود صرف کرده.

٧٥٤٨ لم یضع من مالک ما قضى فرضک. ضایع نشده از مال تو آنچه بجا آورده فرض ترا، یعنى در مصرفى داده شده که واجب بوده بر تو مانند زکاة و خمس.

٧٥٤٩ لم یعقل مواعظ الزّمان من سکن الى حسن الظنّ بالأیّام. درنیافته پندهاى زمانه را کسى که آرام گرفته بسوى نیکوئى گمان بروزگار، یعنى مصائب و نوائب که در زمانه واقع مى‏شود نسبت بهر کس هر یک موعظه و پندیست از او باین که گمان نیکو بروزگار نباید داشت، پس کسى که نیکو کند گمان خود را بآن و آرام گیرد بآن نفهمیده موعظه‏ها و پندهاى آنرا.

٧٥٥٠ لم یضع امرء ماله فى غیر حقّه او معروفه فى غیر اهله الّا حرمه اللّه شکرهم و کان لغیره ودّهم. نگذاشته مردى مال خود را در غیر حقّ آن، یا احسان خود را در غیر أهل‏

آن مگر این که محروم گردانیده او را خدا از شکر ایشان، و بوده از براى غیر او دوستى ایشان.

٧٥٥١ لم یتحلّ بالقناعة من لم یکتف بیسیر ما وجد. زیور نیافته بقناعت کسى که اکتفا نکرده باندک آنچه یافته، یعنى اکتفا نکرده به آن چه یافته هرگاه اندک بوده و طلب زیاده بر آن کرده.

٧٥٥٢ لم یتحلّ بالعفّة من اشتهى ما لا یجد. زیور نیافته بعفت کسى که خواهشى داشته چیزى را که نمى‏یابد «عفت» بمعنى باز ایستادن از چیزهاست که حرام باشد یا نیکو نباشد، و مراد اینست که عفیف کامل کسیست که خواهش غیر آنچه بیابد و داشته باشد نداشته باشد.

٧٥٥٣ لم یطلع اللّه سبحانه العقول على تحدید صفته، و لم یحجبها عن واجب معرفته. آگاه نگردانیده خداى سبحانه عقلها را بر تحدید صفت او، و منع نکرده آنها را از واجب معرفت او، «تحدید» در اصل بمعنى قرار دادن حدّ و نهایت است از براى چیزى که بآن ممتاز شود از غیر آن، و در اصطلاح بمعنى بیان حقیقت و کنه چیزیست و تمییز آن، و مراد در اینجا این معنى است، یعنى حق تعالى آگاه نگردانیده عقلها را بر تمییز حقیقت و کنه صفت خود امّا منع نکرده آنها را از قدرى که واجبست از شناخت او بلکه قادر گردانیده آنها را بر آن و راه نموده بآن و آن معرفت اوست بوجوهى چند که بعقل ثابت شده.

٧٥٥٤ لم یخلق اللّه سبحانه الخلق لوحشة و لم یستعملهم لمنفعة. نیافریده خداى سبحانه خلق را از براى وحشتى، و کار نفرموده ایشان را از براى منفعتى، یعنى خلق نکرده از براى این که تنها بوده و وحشت داشته از آن‏

پس خلق کرده ایشان را از براى انس گرفتن بایشان و دفع آن وحشت، و کار نفرموده ایشان را باوامر و نواهى که فرموده از براى منفعتى که برسد باو از آنها، بلکه خلق نکرده ایشان را مگر از براى این که عبادت کنند و أمر نفرموده ایشان را بعبادت مگر از براى منفعت ایشان و رسیدن بسبب آن بمراتب عالیه، پس آنچه مقتضاى کرم وجود است از آن جانب بعمل آمده و هرگاه بعضى اطاعت نکنند و مستحقّ عذاب و عقاب گردند بسبب تقصیر ایشانست و قدحى در حسن ایجاد ایشان نمى‏کند چنانکه در موضع خود توضیح و تفصیل کلام در آن شده .

٧٥٥٥ لم یخل اللّه سبحانه عباده من حجّة لازمة او محجّة قائمة. خالى نگذاشته خدا بندگان خود را از حجتى لازم یا محجتى قائم، یعنى برپا ایستاده، و «حجت» بمعنى برهانست، و «محجه» بمعنى جادّه راه و وسط آنست، و مراد اینست که حق تعالى هرگز خالى نگذاشته بندگان خود را از حجتى لازم، یعنى از پیغمبر یا امامى که تمام کند حجت خدا را بر ایشان و لازم شود بر ایشان اطاعت و انقیاد، و همچنین از راه واضحى از براى نجات و رستگارى که ثابت باشد و تغییر و تبدیلى در آن نرود تا این که هر که اطاعت و فرمانبردارى کند بمراتب عالیه رسد، و هر که نکند عذرى نباشد از براى او که دلیل و راهنمایى نداشتم یا این که راه را نمى‏دانستم.

٧٥٥٦ لم تره سبحانه العقول فتخبر عنه بل کان تعالى قبل الواصفین به له. ندیده‏اند خداى سبحانه را عقلها پس خبر دهند از او بلکه بود حق تعالى اوّل وصف‏کنندگان او، یعنى عقلها ندیده‏اند او را و نرسیده‏اند بکنه او تا این که توانند خبر داد از او، یعنى از وصف و چگونگى او بلکه حق تعالى اوّل خود

وصف خود کرده بزبان وحى و الهام و بعد از آن عقلها بآن نحو وصف او کنند و تصدیق کنند بآن و این بنا بر اینست که «قبل» بضمّ قاف و باء خوانده شود بمعنى اوّل، و ممکن است که بفتح قاف و سکون باء خوانده شود و مراد همین معنى باشد، یعنى بلکه بود حق تعالى قبل از وصف کنندگان او، یعنى پیش از ایشان در وصف‏کردن خود و وصف‏کنندگان از آن رو وصف او کنند.

و در نهج البلاغه عبارت بر این نحو است: «لم ترک العیون فتخبر عنک بل کنت قبل الواصفین من خلقک» یعنى ندیده‏اند ترا چشمها پس خبر دهند از تو بلکه بوده تو قبل از وصف کنندگان از خلق تو» و پوشیده نیست که بنا بر این «قبل» البته باید که بفتح خوانده شود بمعنى «پیش» و بضمّ بمعنى اوّل نمى‏تواند بود، زیرا که حق تعالى اوّل وصف کنندگان از خلق خود نیست و بر تقدیر فتح باین معنى که در اینجا مذکور شد در عبارت آنجا نیز مراد مى‏تواند بود، یعنى بلکه بودى پیش از وصف‏کنندگان از خلق تو در وصف کردن خود و ایشان همه از آن رو وصف تو میکنند نهایت بنا بر این معنى «عقول» چنانکه در اینجاست انسب است از «عیون» بمعنى چشمها که در آن جاست چنانکه بر صاحبان عقول پوشیده نیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و ممکن است که مراد پیشى بر جنس وصف کنندگان باشد که آن جسم است و مراد ردّ بر جمعى باشد که وصف حق تعالى کنند بجسمیت و لواحق آن، باین که ایشان حق تعالى را ندیده‏اند که خبر توانند داد از او باین أوصاف، یعنى این خبر ایشان از راه عقل و خرد نیست، زیرا که دلیل عقلى بر آن نیست، آنچه احتمال مى‏رود اینست که از راه حسّ باشد و آن هم باطلست، زیرا که ایشان ندیده‏اند او را بلکه.

بوده تو پیش از جنس همه ایشان که جسم است پس چگونه موصوف باشى بجسمیت و لواحق آن، و ممکن است که «قبل» بکسر قاف و فتح باء خوانده شود بمعنى نزد

و «من خلقک» متعلق باشد به «کنت» نه «بواصفین» و مراد این باشد که بلکه بوده تو نزد وصف کنندگان از جمله خلق تو، یعنى هر چه را ایشان وصف میکنند در واقع خلق تست نه تو چنانکه این مضمون در خطب مأثوره دیگر نیز وارد شده پس هرگاه ترا وصف کنند بوده تو نزد ایشان بنا بر وصف ایشان از جمله خلق خود.

و ابن ابى الحدید در شرح خود «قبل» را بفتح قاف خوانده و گفته که: مراد اینست که چشمها ترا ندیده‏اند که خبر دهند از تو بر سبیل مشاهده بلکه بوده تو پیش از آنها، یعنى قدیم و ازلى پس جسم و اعراض آنها نیستى و آنچه از آنها نباشد مشاهده آن محال باشد و خبر از آن بعنوان مشاهده ممکن نباشد.

و محقق بحرانى نیز در شرح خود بفتح قاف خوانده و گفته که: غرض تنزیه حق تعالى است از وصف مشبّهه و نحو ایشان و إخبار ایشان از او بصفاتى که از شأن آنها اینست که إخبار کنند از آنها بینندگان از روى مشاهده با اعتراف ایشان به آن که اخبار ایشان از روى دیدن نیست، و چون اخبار از محسوسات و آنچه از شأن آن باشد که احساس کرده شود صادق نیست مگر این که مستند بحسّ باشد لابدّ لازم دارد سلب رؤیت چشمها او را سلب اخبار از او، از جهت آنها و کذب اخبار از او به آن چه دانسته نشود از جهت آنها، و «بلکه بوده پیش از وصف‏کنندگان از خلق خود» تعلیلى است از براى سلب رؤیت که مستلزم سلب اخبار از آنست بقیاس بر این وجه «بوده تو پیش از وصف کنندگان، و هر که بوده باشد پیش از وصف کنندگان او، ندیده‏اند وصف کنندگان او را، پس خبر نتوانند داد از او» و این کبرى از مشهورات مظنونات است در بادى نظر، و این کافیست از براى خطیب هر چند هرگاه از پى رفته شود کلى نباشد، زیرا که نیست چنین که هر چه پیش از ما باشد باطل باشد اخبار ما از او، و ممکن است حمل آن بر وجه تحقیق باین که حمل شود قبلیّت بر قبلیّت ذاتى، زیرا که آن مستلزم تنزیه حق تعالى است از جسمیت و لواحق آن و آن مستلزم امتناع رؤیت است که آن مستلزم کذب اخبار از اوست‏

از وجه مشاهده حسیه».

تمام شد کلام او.

و پوشیده نیست تکلف و تعسف در آنچه هر دو گفته‏اند و فساد وجه خطابى که شارح دوّم گفته، و همچنین فساد دعویى که قبل از این کرده که إخبار از محسوسات البته باید که مستند بحسّ باشد و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٥٧ لم یترک اللّه سبحانه خلقه مغفلا و لا امرهم مهملا. وانگذاشته خداى سبحانه خلق خود را مغفل، و نه کار ایشان را مهمل، «مغفل» بصیغه مفعول چیزى را گویند که غافل شده باشند از آن و نپرداخته باشند بآن، و «مهمل» چیزیست مثل شتر و نحو آن که رها کرده باشند و واگذاشته باشند آنرا بخود و کار نفرمایند و مراد اینست که حق تعالى از خلق خود غافل نشده و نه کار ایشان را بایشان واگذاشته که رها کرده باشد ایشان را سرخود که هر چه خواهند کنند بلکه أوامر و نواهى فرموده که باید اطاعت و انقیاد آنها کنند.

٧٥٥٨ لم یخل اللّه سبحانه عباده من نبىّ مرسل او کتاب منزل. خالى نگذاشته خداى سبحانه بندگان خود را از پیغمبرى که فرستاده شده باشد یا کتابى که فرود آمده باشد بلکه پیغمبران فرستاده و کتابها نازل فرموده تا این که عذرى از براى ایشان نماند و حجت بر ایشان تمام باشد.

٧٥٥٩ لم یتناه سبحانه فى العقول فیکون فى مهبّ فکرها مکیّفا، و لا فى رویّات خواطرها محدّدا مصرّفا. بنهایت نرسیده خداى سبحانه در عقلها پس بوده باشد در جایگاه وزیدن فکر آنها چگونگى کرده شده، و نه در اندیشه‏هاى خاطرهاى آنها تحدید کرده شده و تبیین‏

کرده شده، یعنى عقلها بنهایت معرفت حق تعالى نرسیده‏اند که کنه ذات اقدس او را دانسته باشند یا این که عقلها احاطه باو نکرده‏اند چه هر چه چیزى احاطه کند بآن متناهى مى‏شود در آن، و مراد همانست که کنه ذات اقدس او در نیامده در عقلها پس بوده باشد در آنچه فکر ایشان بآن وزیده چگونگى کرده شده، یعنى چگونگى آنرا دانسته باشند، بلکه بنهایت معرفت او نرسیده‏اند یا احاطه باو نکرده‏اند پس نه در جایگاه وزیدن فکر آنها چگونگى کرده شده است، و نه در اندیشه‏هاى خاطرهاى آنها از فکر خود تمییز کرده شده و تبیین کرده شده، یعنى تمییز کنه ذات او نکرده‏اند و پى بآن نبرده‏اند، و «تبیین آن نکرده‏اند» یعنى آن را واضح نکرده‏اند و کشف پرده خفا از آن ننموده‏اند، و ممکن است مراد به «محدّد» تحدید کرده شده باجزاء باشد چنانکه لازم تحدید اصطلاحى است و «مصرّف» بمعنى تغییر داده شده باشد و مراد این باشد که در عقلها درنیامده پس نه در جایگاه وزیدن فکر آنها چگونگى کرده شده است و نه در اندیشه‏هاى خاطرهاى آنها تحدید

کرده شده تغییر داده شده، و مراد تغیر بترکیب از اجزاء و تحلیل به آنها باشد چنانکه محقق بحرانى گفته، یا بودن آن قابل حرکت و تغیر چنانکه ابن ابى الحدید گفته، و بنا بر این مراد ردّ بر مشبّهه مجسّمه باشد چه جسمیت لازم دارد قبول حرکت و تغیّر را و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٦٠ لم تظلّ امرء من الدّنیا دیمة رخاء الّا هتنت علیه مزنة بلاء. سایه نینداخته مردى را از دنیا ابر وسعت و فراخى مگر این که بریزد بر او أبر بلائى، و در بعضى نسخه‏ها «تطلّ» بطاى بى‏نقطه است و بنا بر آن ترجمه اینست که: مشرف نشده مردى را، و حاصل هر دو یکیست و مراد اینست که هیچ نعمتى از دنیا نمى‏شود که زحمتى در عقب نداشته باشد.

٧٥٦١ لم یخلقکم اللّه سبحانه عبثا، و لم یترککم سدى، و لم یدعکم فى ضلالة و لا عمى.

نیافریده شما را خداى سبحانه عبث، و ترک نکرده شما را رها کرده شده، و وانگذاشته شما را در گمراهیى و نه در کوریى، مراد گمراهى و کوریى است که از جانب حق تعالى باشد باین که دلیل و هادى از براى ایشان تعیین نکرده باشد پس ناچار در گمراهى و کورى افتند و این منافات ندارد باین که بعضى در گمراهى و کورى باشند بسبب عدم اطاعت و پیروى آن دلیل و هادى که حق تعالى تعیین فرموده.

٧٥٦٢ لم یحلل اللّه سبحانه فى الاشیاء فیکون فیها کائنا، و لم ینأ عنها فیقال هو عنها بائن. فرود نیامده خداى سبحانه در چیزها پس بوده باشد در آنها کائن، و دور نیست از آنها پس گفته شود که او از آنهاست بائن، «کائن» بمعنى موجود و صاحب کون و هستى است، و «بائن» بمعنى بریده و جداست، و مراد اینست که حق تعالى مجرّد است و جا و مکانى ندارد پس فرود نیامده در چیزى و جانگرفته در آن امّا دور نیست از هیچ چیز و ظاهر و باطن هر چیز منکشف است نزد او چنانکه گویا از هیچ چیز جدا و بریده نشده و بهر چیز پیوسته است بلکه در باطن هر چیز در آمده.

٧٥٦٣ لم یوفّق من استحسن القبیح، و اعرض عن قول النّصیح. توفیق داده نشده کسى که نیکو شمارد زشت را، و اعراض کند از گفته نصیحت‏کننده، یعنى هر یک از اینها در کسى که باشد این نشان بى‏توفیقى اوست، یعنى مهیا نکردن حق تعالى أسباب خیر را از براى او و واگذاشتن او بخود.

٧٥٦٤ لم یأمر کم اللّه سبحانه الّا بحسن، و لم ینهکم الّا عن قبیح. امر نکرده شما را خداى سبحانه مگر بچیز نیکوئى، و نهى نکرده شما را مگر از چیز زشتى، یعنى هر چه حق تعالى أمر بآن کرده در واقع و نفس الامر قطع نظر از أمر حق تعالى بآن خوبى و حسنى داشته که حق تعالى بآن سبب أمر بآن کرده،

و هر چه نهى از آن کرده در واقع و نفس الامر زشتى و قبحى داشته که حق تعالى بآن اعتبار نهى از آن کرده، و چنین نیست که هیچ تفاوتى میانه آنها و اینها نباشد و با وجود آن حق تعالى بى‏سببى و مرّجحى أمر به آنها کرده باشد و نهى از اینها، و اگر عکس این مى‏فرمود نیز جایز بود و این صریح است در إثبات حسن و قبح عقلى چنانکه مذهب شیعه و معتزله است و ردّ انکار آنها چنانکه فرقه اشاعره از اهل سنت کرده‏اند و گفته‏اند که: هیچ حسن و قبحى قطع نظر از أمر شارع و نهى او تعالى شأنه نیست، و هیچ تفاوتى در واقع میانه چیزها نیست، و حق تعالى بى‏سبب و مرجّحى أمر ببعضى کرده و نهى از بعضى، و بعد از آن که أمر بچیزى کرد آن چیز حسن است باین معنى که خدا أمر بآن کرده و بعد از این که نهى از چیزى کرد آن چیز قبیح است باین معنى که خدا نهى از آن کرده، و اگر عکس میکرد هیچ قصورى نداشت و آنها قبیح مى‏شد و اینها حسن، و فقیر در حواشى شرح مختصر تحقیق این مسئله بر وجهى که باید نموده و اینجا گنجایش زیاده بر این ندارد.

و فرموده است آن حضرت علیه السلام در وصف کسى که ثنا کرده بر او و مدح فرموده او را:

٧٥٦٥ لم تقتله قاتلات الغرور، و لم تغمّ علیه مشتبهات الامور. نکشته او را کشنده‏هاى غرور، و پوشیده نشده بر او مشبهات أمور، یعنى هلاک نکرده او را هلاک کننده‏هاى قریب شیطان و نفس و دنیا و أمثال آنها، و پوشیده نشده بر او مشتبههاى أمرها، یعنى أمورى که حق و باطل در آنها بر أکثر مردم مشتبه باشد بلکه حقّ و صواب و باطل و خطا در هر باب بر او واضح و لایح است و اشتباهى ندارد و این بنا بر اینست که «تغمّ» بغین نقطه‏دار باشد چنانکه در اکثر نسخه‏هاست و بضمّ تا و فتح غین و تشدید میم باشد و در بعضى نسخه‏ها بعین بى‏نقطه است و بنا بر این بفتح تا و سکون عین و تخفیف میم باشد و ترجمه این باشد که ملتبس و مشتبه نیست بر او مشتبهات أمور، و حاصل هر دو یکیست.

٧٥٦٦ لم یفکّر فى عواقب الامور من وثق بزور الغرور، و صبا الى زور السّرور. فکر نکرده در عاقبتهاى أمور کسى که اعتماد کرده بر دروغ غرور و میل کرده بسوى دروغ سرور. مراد به «دروغ غرور» وعده‏هاى دروغست که غرور و فریب دنیا باین کس مى‏دهد، و به «دروغ سرور» شادمانیهاى دروغست که باز آن غرور و فریب وعده بآن مى‏دهند و بعمل نمى‏آید و این بمنزله ذکر خاصّ بعد از عامّ است و در بعضى نسخه‏ها «وصبا (تا آخر)» نیست و مراد اینست که کسى که اعتماد کند بر وعده‏هاى دروغ فریب دنیا و سعى کند از براى آنها البته فکر نکرده در عاقبتهاى أمور خود، و اگر کسى فکر کند در آنها میداند که آنها بر تقدیرى که حاصل شود فانى و زایل است و بکار او نمى‏آید بلکه باعث زیادتى وبال او مى‏شود سعى از براى چیزى باید که پاینده و باقى باشد که آن سراى آخرت و نعمتهاى آنست.

٧٥٦٧ لم یصدق یقین من اسرف فى الطّلب، و اجهد نفسه فى المکتسب. راست نیست یقین کسى که از حدّ بگذرد در طلب، و بتعب اندازد نفس خود را در مکتسب، یعنى یقین او باحوال مبدأ و معاد درست نیست و اگر نه بایست که بداند که زیاده بر میانه روى در طلب و کسب در کار نیست و باعث فوت مهمات أخروى مى‏شود پس اجتناب کند از آن.

٧٥٦٨ لم یعقل من و له باللّعب، و استهتر بالّلهو و الطّرب. دریافت نکرده کسى که شیفته شده بلعب و حریص گردانیده شده بلهو و طرب.

«دریافت نکرده»، یعنى صاحب عقل و دریافت نیست، و «لهو و لعب» هر دو بمعنى بازیست، و «طرب» بمعنى شادى و اندوه هر دو آمده و مراد در اینجا شادیست و جمعى از اهل لغت «طرب» را بمعنى خفت و سبکى که آدمى را عارض مى‏شود در وقت شدّت فرح یا حزن گفته‏اند و آنهم مراد مى‏تواند بود.


حرف لام بلفظ «لو»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلفظ «لو» بلام ثابته یعنى لامى که جزء کلمه است و از حروف شرطست و از براى تعلیق امریست بأمرى باین نحو که اگر فلان مى‏بود فلان مى‏بود، و غرض بیان امتناع اوّل است بسبب امتناع دویم چنانکه مذهب جمعى از محقّقین أهل عربیّت است، یا بیان این که امتناع دویم و عدم وقوع آن بسبب امتناع اوّل و عدم وقوع آنست که اگر اوّل واقع مى‏شد البته دویم نیز واقع مى‏شد چنانکه مذهب اکثر ایشانست و گاهى مستعمل مى‏شود باین معنى که اگر فلان هم مى‏بود فلان مى‏بود در جائى که مظنّه این باشد که بر تقدیر وقوع اوّل دویم واقع نمى‏بود و غرض ردّ آن گمانست، یا این که اگر فلان هم نمى‏بود فلان مى‏بود در جائى که مظنّه این باشد که بر تقدیر نبودن اوّل دویم مى‏بود، و غرض ردّ آن گمانست، و گاه هست که مراد مجرّد اینست که بر تقدیر وقوع اوّل باید که دویم واقع باشد یا این که بر تقدیر عدم وقوع فلان باید فلان واقع نباشد و چون‏

غالب در «لو» تعلیق در ماضیست و استعمال آن در تعلیق در مستقبل کمست بخلاف «ان» که غالب در «ان» تعلیق در مستقبل است هر چند بلفظ ماضى باشد بنا بر این ما در ترجمه فقرات مبارکه بر تعلیق در ماضى حمل مى‏کنیم مگر در جائى که بحسب معنى تعلیق در مستقبل أنسب باشد چنانکه ظاهر خواهد شد. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٥٦٩ لو کشف الغطاء ما ازددت یقینا. اگر برخیزد پرده زیاد نشوم من بحسب یقین، یعنى یقین من زیاد نشود، یعنى یقین من بأحوال مبدأ و معاد بمرتبه کاملست که اگر پرده برخاسته شود و معانیه مشاهده کنم یقین من زیاد نمى‏شود، زیرا که زیاده بر آن یقین که دارم نمى‏باشد و «لو» در اینجا بمعنى سیم است که در معانى آن مذکور شد و مراد اینست که اگر پرده هم برخاسته شود که مظنه اینست که یقین در آن وقت زیاد شود یقین من زیاد نمى‏شود باعتبار این که در نهایت مرتبه کمالست و زیاده بر آن متصوّر نیست.

٧٥٧٠ لو استوت قدماى من هذه المداحض لغیّرت اشیاء. اگر راست مى‏شد پاهاى من از این لغزشگاهها هر آینه تغییر داده بودم چیزى چند را، مراد اینست که خلفاى سابق بدعتى چند در دین کرده بودند که اگر من‏

مستقلّ مى‏بودم تغییر آنها مى‏بایست نهایت من مستقلّ نشدم و فتنه‏ها و جنگها روداد که هر یک از آنها جایگاه لغزش پاى خلافت من بود و با آنها استقلال و استوارى نداشت آن، بنا بر آن تغییر ندادم آنها را.

و ممکن است مراد تعلیق در مستقبل باشد و ترجمه این باشد: اگر راست شود پاهاى من از این لغزشگاهها هر آینه تغییر دهم چیزى چند را، یعنى بدعتهائى را که پیش از این شده، و محقق بحرانى در شرح نهج البلاغه بجاى «من»: «فى» نقل کرده و «لغزشگاهها» را تفسیر کرده به «مسائل مشکله اجتهادیّه» که أقدام عقول در آنها مى‏لغزد و خلفاى سابق در آنها لغزیده‏اند، و «راست‏شدن قدمها را در آنها» کنایه گرفته از تمکن از اجراى أحکام شرعیه بر نهج حقّ و دفع بدعتهاى خلفاى سابق، و بنا بر این مراد اینست که من متمکن نشدم از آن و اگر متمکن مى‏شدم هر آینه تغییر مى‏دادم چیزى چند را از أحکام ایشان، و پوشیده نیست که تفسیر «لغزشگاهها» بفتنه‏ها و جنگها چنانکه ما کردیم ظاهرتر مى‏نماید، خصوصا بنا بر لفظ «من» چنانکه در این کتاب و اکثر نسخ نهج البلاغه نیز نقل شده با آنکه بسیارى از أحکامى که تغییر آنها مى‏بایست چنین نبود که از راه اشکال آنها قدم ایشان لغزیده باشد در آنها، بلکه بدعتى چند بود که کرده بودند از براى أغراض خود.

٧٥٧١ لو ضربت خیشوم المؤمن على ان یبغضنى ما ابغضنى، و لو صببت الدّنیا بجملتها على المنافق على ان یحبّنى ما احبّنى. اگر بزنم خیشوم مؤمن را بر این که دشمن دارد مرا دشمن نمى‏دارد مرا، و اگر بریزم دنیا را بتمام آن بر منافق بر این که دوست دارد مرا دوست نمى‏دارد مرا.

«خیشوم» منتهاى بینى است و گاهى بر اصل بینى اطلاق مى‏شود، و بعضى گفته‏اند که: آن پرده میانه دو سوراخ بینى است و مراد اینست که دوستى مؤمنان با من بمرتبه‏ایست که اگر بالفرض بینى مؤمن را بشمشیر زنم از براى این که دشمن‏

دارد مرا هر آینه دشمن نمى‏دارد مرا، و دشمنى منافقان با من بمرتبه‏ایست که اگر تمام دنیا را بیکى از ایشان بدهم تا این که دوست دارد مرا دوست نمى‏دارد مرا، و در نهج البلاغه تتمه از براى این کلام معجز نظام نقل شده که در آن وجه هر دو حکم ذکر شده و آن اینست که این بسبب اینست که تقدیر شده پس گذشته بر زبان نبى أمّى صلى اللّه علیه و آله این که گفته: دشمن نمى‏دارد ترا مؤمنى و دوست نمى‏دارد ترا بدبخت منافقى، و مراد اینست که این معنى تقدیر شده، یعنى علم حق تعالى بآن تعلق گرفته و پیغمبر خبر از آن داده پس محالست که خلاف آن واقع شود بهر سببى از أسباب که که فرض وقوع آن بشود.

و پوشیده نیست که از این لازم نمى‏آید که ایشان مجبور باشند در آنها، زیرا که علم حق تعالى علت نیست بلکه تابع است پس چون هر یک از ایشان البته چنان خواهند بود هر چند باختیار خود باشد حق تعالى چنان دانسته و اگر اختیار خلاف آن مى‏کردند حق تعالى خلاف آن را مى‏دانست و بر هر تقدیر بر ایشان جبرى نیست و با وجود این خلاف آنچه علم حق تعالى بآن تعلق گرفته محالست که واقع شود.

٧٥٧٢ لو انّ الموت یشترى لاشتراه الاغنیاء. اگر مرگ خریده مى‏شد هر آینه مى‏خریدند آنرا توانگران، ممکن است که مراد این باشد که توانگر را چندان حرص خریدن چیزها و جمع آنها باشد که اگر مرگ را مى‏توانست خرید آنرا هم مى‏خریدند و بفکر خسران و زیان آن نمى‏افتادند، یا این که مضایقه از زیان آن نمى‏داشتند چنانکه مى‏خرند چیزى چند را که باعث هلاکت أخروى ایشان مى‏شود و باکى ندارند از آن، یا این که مى‏خریدند آنرا تا در فرمان ایشان باشد و کارى بایشان نداشته باشد، یا مرگ دشمنان خود را یا جمعى که میراث آنها بایشان برسد مى‏خریدند، یا مراد بعضى از اغنیا باشد که تعب و زحمت زیاد مى‏کشند در حفظ توانگرى خود و این که ایشان بمرتبه از زندگانى خود تنگ مى‏آیند که اگر مرگ خریده مى‏شد ایشان مى‏خریدند، و فقرا اگر چه گاهى ایشان نیز تعب و زحمت زیاد مى‏کشند

و آرزوى مرگ میکنند نهایت شاید بآن مرتبه نرسد که اگر توانند خرید بخرند بلکه گاهى بزبان اظهار آرزوى آن کنند امّا بدل هرگز راضى بآن نشوند، یا این که فقیرى که بآن مرتبه رسد قادر بر خریدن مرگ کجا باشد پس کسى که آنرا بخرد توانگرى خواهد بود که از زندگانى خود تنگ آمده باشد و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٧٣ لو رأیتم البخل رجلا لرأیتموه شخصا مشوّها. اگر مى‏دیدید بخیلى را بصورت مردى هر آینه مى‏دیدید آنرا شخصى زشت گردانیده شده.

٧٥٧٤ لو عقل اهل الدّنیا لخربت الدّنیا. اگر عاقل مى‏بودند اهل دنیا هر آینه خراب مى‏شد دنیا، زیرا که اگر همه عاقل کامل بودند کسى از ایشان مشغول کار دنیا نمى‏شد و نظام آن بر هم مى‏خورد و خراب مى‏شد.

٧٥٧٥ لو کان لربّک شریک لاتتک رسله. اگر مى‏بود از براى پروردگار تو شریکى هر آینه مى‏آمد ترا پیغمبران او، این دلیلست اقناعى بر نفى شریک از براى حق تعالى، زیرا که اگر شریکى مى‏بود از براى او نمى‏شد که پیغمبران او نیایند و أوامر و نواهى نیاورند پس چون هرگز خبرى از او بمردم نمى‏رسد این دلیلست بر این که شریکى از براى او نباشد و کسى که اندک تأمّل کند او را در این شبهه نمى‏ماند.

٧٥٧٦ لو ارتفع الهوى لانف غیر المخلص من عمله. اگر برمیخاست هوا و هوس هر آینه ننگ مى‏داشت غیر مخلص از عمل خود، مراد به «مخلص» کسیست که خالص کرده باشد أعمال خود را از براى حق تعالى و بهیچ وجه آمیخته بغرض دیگر نکرده باشد.

٧٥٧٧ لو ظهرت الآجال لافتضحت الآمال. اگر آشکار مى‏شد اجلها هر آینه رسوا مى‏شدند امیدها، مراد به «اجل» مدّت عمرست یا مرگ، و مراد اینست که اگر مدّت عمرها یا مرگ‏ها آشکار مى‏شد، یعنى مردم مى‏دانستند که مدّت عمر ایشان چه قدرست یا مرگ ایشان چه وقتست رسوا مى‏شد امیدها، یعنى باطل و زایل مى‏شد آنها، و نبود این امیدهاى دور و دراز که از براى خود قرار مى‏دهند.

٧٥٧٨ لو خلصت النّیّات لزکت الاعمال. اگر خالص شود نیتها هر آینه پاکیزه گردد عملها یا فزایش کند عملها.

٧٥٧٩ لو صحّ العقل لاغتنم کلّ امرء مهله. اگر صحیح باشد عقل هر آینه غنیمت شمارد هر مردى مهلت خود را، یعنى أیّام حیات خود را و آنرا بعبث صرف نکند بلکه صرف نکند مگر در چیزى که بکار آخرت او آید.

٧٥٨٠ لو عرف المنقوص نقصه لساءه ما یرى من عیبه. اگر مى‏دانست ناقص کرده شده نقصان خود را هر آینه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بیند از عیب خود، ظاهر اینست که مراد به «ناقص کرده شده» کسیست که حق تعالى مرتبه او را یا أجر و ثواب او را کم کرده بسبب عیبى که در أخلاق یا أعمال او باشد، و مراد این باشد که اگر چنین کسى مى‏دانست قدر نقص را که باو رسیده و این که آن چه نقصان عظیمیست هر آینه بد مى‏آمد او را آنچه مى‏بیند از عیب خود و زایل میکرد آنرا از خود.

٧٥٨١ لو انّ اهل العلم حملوه بحقّه لاحبّهم اللّه و ملائکته و لکنّهم حملوه لطلب الدّنیا فمقتهم اللّه تعالى و هانوا علیه.

اگر بودى این که اهل علم برداشته بودند آنرا بحقّ آن هر آینه دوست مى‏داشت ایشان را خدا و فرشتگان او، و لیکن ایشان برداشته‏اند آنرا از براى طلب دنیا، پس دشمن داشته ایشان را خداى بلند مرتبه، و خوار شده‏اند بر او. مراد مذمّت جمعیست از علما که طلب علم را از براى دنیا کرده باشند.

٧٥٨٢ لو انّ العباد حین جهلوا وقفوا لم یکفروا و لم یضلّوا. اگر این که بندگان هنگامى که ندانند مى‏ایستادند کافر نمى‏شدند و گمراه نمى‏شدند، یعنى اگر بندگان وقتى که چیزى را ندانند هرگاه بشنوند مى‏ایستادند و انکار نمى‏کردند هرگز کافر و گمراه نمى‏شدند بلکه اگر چیزى باشد که اعتقاد بآن ضرور باشد حق تعالى بر ایشان ظاهر کند تا کافر و گمراه نباشند امّا هرگاه انکار کنند و حکم ببطلان آن کنند بى‏دلیل و برهانى، این از راه تعصب و عنادست، و با وجود آن گاه هست که حق تعالى ایشان را بخود وامى‏گذارد و حقّ را بر ایشان ظاهر نمى‏کند پس هرگاه آن امرى باشد که اعتقاد بآن ضرور باشد بسبب انکار آن کافر و گمراه میشوند، و ممکن است که مراد خصوص حکم إمامت باشد و این که هرگاه آنرا ندانند هرگاه بایستند و توقّف کنند کافر و گمراه نمى‏شوند، یعنى گمراهى زیادى مانند گمراهى کافر بلکه مستضعف خواهند بود امّا هرگاه توقّف نکنند و بامامت أئمه ضلال قائل شوند ایشان کافر شوند یا در حقیقت بنا بر قول بکفر ایشان، و یا بمنزله کافر بنا بر قول مشهور، و ممکن است که «یضلّوا» از باب افعال خوانده شود و ترجمه این باشد که «کافر نمى‏شدند و گمراه نمى‏گردانیدند دیگران را» و بنا بر این احتیاج نیست بتخصیصى که در توجیه «گمراه نمى‏شدند» شد و اللّه تعالى یعلم.

٧٥٨٣ لو انّ النّاس حین عصوا انابوا و استغفروا لم یعذّبوا و لم یهلکوا. اگر این که مردم هنگامى که عصیان مى‏کردند بازگشت مى‏کردند و طلب آمرزش مى‏نمودند عذاب کرده نمى‏شدند و هلاک نمى‏شدند.

٧٥٨٤ لو رأیتم الاجل و مسیره لابغضتم الامل و غروره. اگر مى‏دیدید أجل و حرکت آنرا هر آینه دشمن مى‏داشتید امل و فریب آنرا، مراد به «أجل» مدّت عمرست، و به «حرکت آن» رفتن آن، یا مرگ، و به «حرکت آن» آمدن آن، و مراد اینست که: اگر مى‏دیدید آنرا و این که بچه تندى مى‏رود یا بچه تندى مى‏آید دشمن مى‏داشتید امید را و فریب آنرا، و امیدى از براى خود قرار نمى‏دادید و فریب آن نمى‏خوردید.

٧٥٨٥ لو فکّرتم فى قرب الاجل و حضوره لامرّ عندکم حلو العیش و سروره. اگر فکر مى‏کردید در نزدیکى اجل و حاضر شدن آن هر آینه تلخ مى‏شد نزد شما زندگانى شیرین و شادمانى آن، مراد به «اجل» در اینجا مرگست.

٧٥٨٦ لو احبّنى جبل لتهافت. اگر دوست مى‏داشت مرا کوهى هر آینه مى‏ریخت پاره پاره، غرض اینست که دوستان من نمى‏شود که در دنیا ببلاها و مصیبتها گرفتار نگردند که باعث زیادتى مراتب ایشان باشد در آخرت.

٧٥٨٧ لو زهدتم فى الشّهوات لسلمتم من الآفات. اگر بى‏رغبت مى‏شدید در خواهشها هر آینه سالم مى‏بودید از آفتها.

٧٥٨٨ لو صحّ یقینک لما استبدلت الفانى بالباقى، و لا بعت السّنىّ بالدّنىّ. اگر صحیح شود یقین تو هر آینه بدل نکنى فانى را بباقى، و نه بفروشى بلند مرتبه را بپست مرتبه، و «بدل کردن چیزى بچیزى» اینست که دویم را بدهند و اوّل را

بگیرند، و مراد به «فانى و پست مرتبه» دنیاست، و به «باقى و بلند مرتبه» آخرت.

٧٥٨٩ لو اعتبرت بما اضعت من ماضى عمرک لحفظت ما بقى. اگر عبرت بگیرى به آن چه ضایع کردى از عمر خود هر آینه نگهدارى آنچه را باقى مانده، یعنى آن را ضایع نکنى و همین در چیزى صرف کنى که بکار تو آید.

٧٥٩٠ لو کنّا نأتی ما تأتون لما قام للدّین عمود و لا اخضرّ للایمان عود. اگر بودیم ما چنانکه مى‏کردیم آنچه را مى‏کنید شما هر آینه بر پا نمى‏ایستاد از براى دین ستونى و نه سبز مى‏شد از براى ایمان چوبى، مراد بیان عصمت خود و سایر أئمه طاهرین است صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین و این که اگر ایشان نیز مانند دیگران گناه مى‏کردند از براى بارگاه دین ستونى برپا نمى‏ایستاد، و در ریاض ایمان چوبى سبز نمى‏شد.

٧٥٩١ لو حفظتم حدود اللّه سبحانه لعجّل لکم من فضله الموعود. اگر نگهدارى کنید شما حدّهاى خداى سبحانه را هر آینه تعجیل فرماید از براى شما از فضل خود وعده کرده شده را، مراد به «حدّهاى خداى سبحانه» همه حدود و آداب شرعیه است که در عبادات و غیر آنها قرار داده یا خصوص حدودى که از براى بعضى محرّمات مقرّر فرموده و مراد اینست که رعایت و حفظ آنها یا اینها باعث این مى‏شود که حق تعالى تعجیل کند از راه فضل خود در رسانیدن روزى بندگان که وعده کرده و فرموده که آن در آسمانست، یعنى تعجیل کردن در فرستادن بارانها که سبب وسعت و فراخى روزى مى‏گردد و غیر آنها از أسباب آن، و ممکن است که مراد به «وعده کرده شده» استجابت دعا باشد که حق تعالى وعده کرده از براى کسى که بخواند او را، یا مراد نصرت و غلبه بر اعدا و دشمنان باشد چنانکه فرموده: «ان تنصروا اللّه ینصرکم اگر یارى کنید شما خدا را یارى‏

کند خدا شما را» و بنا بر این اشاره مى‏شود بتفسیر آیه کریمه و این که مراد «به یارى کردن ایشان خدا را» نگهدارى حدود اوست، و به «یارى کردن خدا ایشان» را نصرت و غلبه دادن بر اعدا و دشمنان.

و ممکن است نیز که مراد به «موعود» ظهور حضرت قائم باشد صلوات اللّه و سلامه علیه و «نگهدارى جمعى از مردم حدود حق تعالى را چنانکه باید» هرگاه بقدرى باشند که آن کافى باشد در نصرت آن حضرت سبب تعجیل در ظهور آن حضرت گردد و این منافات ندارد با این که ظهور آن حضرت در زمانى شود که ظلم و ستم در جهان بسیار شود چنانکه در أحادیث وارد شده زیرا که ممکن است که با وجود بسیارى ظلم در آن وقت جمعى خاصّ باشند که نگهدارى حقوق خدا چنانکه باید بکنند و ناصر آن حضرت توانند شد بخلاف سایر أوقات که هر چند ظلم کمتر باشد آن نحو مخلصان و یارى کنندگان نباشد، و ممکن است نیز که مراد این باشد که اگر شما اتّفاق کنید بر نگهدارى حدود حق تعالى تعجیل فرماید حق تعالى در ظهور آن حضرت، زیرا که دیگر مانعى از آن نباشد، و این منافات ندارد با این که این معنى متحقق نشود و آخر ظهور آن حضرت در زمانى شود که ظلم فرو گیرد زمین را بسبب این که از حدّ در گذرانند ظلم را چنانکه حق تعالى مدارا میکند بلطف خود با هر ظالمى تا این که چون از حدّ درگذراند رسوا کند او را .

٧٥٩٢ لو یعلم المصلّى ما یغشاه من الرّحمة لما رفع رأسه من السّجود. اگر بداند نماز کننده آنچه را فرو مى‏گیرد او را از زحمت هر آینه بر ندارد سر خود را از سجده، یعنى همواره مشغول نماز باشد.

٧٥٩٣ لو لم یتواعد اللّه سبحانه لوجب ان لا یعصى شکرا لنعمته.

اگر وعده عذاب نکرده بود خداى سبحانه هر آینه واجب بود که عصیان کرده نشود از براى شکر نعمت او، یعنى حق تعالى اگر وعید عذاب و عقاب با بندگان هم نمى‏کرد واجب بود که عصیان او نکنند از براى شکر نعمتهاى گوناگون او که داده بایشان از وجود و غیر آن، و چنین نیست که نادانان گمان میکنند که وجوب عصیان نکردن او بسبب وعیدهاى اوست و اگر آنها نمى‏بود عصیان او جایز بود.

٧٥٩٤ لو لم یرغّب اللّه سبحانه فى طاعته لوجب ان یطاع رجاء رحمته. اگر ترغیب نمى‏کرد خداى سبحانه در فرمانبردارى او هر آینه واجب بود این که اطاعت کرده شود از براى امید رحمت او، یعنى اگر ترغیب هم نمى‏کرد واجب بود پس چه جاى این که ترغیب هم کرده.

٧٥٩٥ لو لم ینه اللّه سبحانه عن محارمه لوجب ان یجتنبها العاقل. اگر نهى نمى‏کرد خداى سبحانه از حرامهاى خود هر آینه واجب بود که اجتناب کند از آنها عاقل، یعنى اگر نهى هم نمى‏کرد از آنها واجب بود اجتناب عاقل از آنها، پس چگونه نباشد با نهى نیز، و پوشیده نماند که وجوب اجتناب از اینها بر تقدیرى که نهى نشده بود در چیزى چندست که عقل یابد قبح و بدى آنها را مانند ظلم، یا همه آنها بر فرض اطلاع عقل بر قبح و بدى آنها در واقع و نفس الامر، و اگر نه بسیارى از آنهائیست که عقل را راهى بدانستن بدى آنها نیست و اگر بحسب شرع هم نهى نمى‏شد بدى آنها معلوم نبود و با وجود آن وجوب اجتناب از آنها وجهى نداشت مگر این که مراد این باشد که اگر نهى هم نمى‏کرد امّا معلوم ما مى‏شد قبح و بدى آنها نزد حق تعالى هر آینه واجب بود بر عاقل اجتناب از آنها از براى شکر نعمت و امید رحمت او چنانکه در فقره‏هاى سابق مذکور شد.

٧٥٩٦ لو لم تتخاذلوا عن نصرة الحقّ لم تهنوا عن توهین الباطل. اگر پشت نگردانید از یارى کردن حق ضعیف نگردید از خوار کردن باطل،

یعنى قوى باشید بر آن و آسان باشد آن بر شما.

٧٥٩٧ لو تمیّزت الاشیاء لکان الصّدق مع الشجاعة، و کان الجبن مع الکذب. اگر امتیاز یابند چیزها هر آینه بوده باشد راستگوئى با شجاعت، و بوده باشد ترسناکى با دروغگوئى، یعنى صفاتى که با یکدیگر مخلوط شده‏اند اگر کسى امتیاز دهد آنها را و جدا کند از یکدیگر میداند که راستگوئى با شجاعت میباشد و جبن با دروغگوئى.

٧٥٩٨ لو رأیتم البخل رجلا لرأیتموه مشوّها یغضّ عنه کلّ بصر و ینصرف عنه کلّ قلب. اگر مى‏دیدید شما بخیلى را مردى هر آینه مى‏دیدید آن را زشت گردانیده شده که پائین انداخته شده باشد از آن هر دیده، و برگردد از آن هر دلى.

٧٥٩٩ لو انّ السّماوات و الارض کانتا على عبد رتقا ثمّ اتّقى اللّه لجعل اللّه له منهما مخرجا و رزقه من حیث لا یحتسب . اگر این که آسمانها و زمین بوده باشند بر بنده پیوسته بر یکدیگر پس پرهیزگارى کند خدا را بگرداند خدا از براى او بدرشدى از آنها، و روزى دهد او را از آنجا که گمان نبرد.

٧٦٠٠ لو رأیتم السّخاء رجلا لرأیتموه حسنا یسرّ النّاظرین.

اگر ببینید سخاوت را مردى هر آینه ببینید آن را نیکو که شاد گرداند نظر کنندگان را.

٧٦٠١ لو رأیتم الاحسان شخصا لرأیتموه شکلا جمیلا یفوق العالمین. اگر ببینید احسان را شخصى هر آینه ببینید آنرا شکلى زیبا که بلندى کند در شرف بر عالمیان.

٧٦٠٢ لو رخّص اللّه سبحانه فى الکبر لاحد من الخلق لرخّص فیه لانبیائه لکنّه کرّه الیهم التّکبّر و رضى لهم التّواضع. اگر رخصت مى‏داد خداى سبحانه در تکبر از براى أحدى از خلق هر آینه رخصت مى‏داد در آن از براى پیغمبران خود لیکن ناخوش داشته بسوى ایشان تکبر را و خشنود شده از براى ایشان فروتنى را.

٧٦٠٣ لو کانت الدّنیا عند اللّه محمودا لاختصّ بها اولیائه لکنّه صرف قلوبهم عنها و محا عنهم منها المطامع. اگر مى‏بود دنیا نزد خدا ستوده شده هر آینه مخصوص مى‏گردانید بآن دوستان خود را لیکن او بر گردانیده دلهاى ایشان را از آن و محو کرده از ایشان از دنیا طمعها را، یعنى محو کرده طمعهاى ایشان را از دنیا، یعنى زائل کرده از ایشان اثر آنها را بالکلیه.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف مالک اشتر نخعى که از أکابر أصحاب آن حضرت بود چون رسیده بود بآن حضرت خبر وفات او رحمت کناد خدا او را:

٧٦٠٤ لو کان جبلا لکان فندا لا یرتقیه الحافر و لا یوفى علیه الطّائر.

اگر مى‏بود کوهى هر آینه مى‏بود کوه عظیمى که بالا نرود آنرا حافر، و مشرف نشود بر آن طائر، «حافر» بمعنى سم است و مراد اینجا صاحب سم است، و «طائر» بمعنى پرنده است و مراد بیان عظمت و بلندى مرتبه اوست رحمة اللّه علیه که اگر بالفرض کوه مى‏بود چنین کوه عظیم بلندى مى‏بود.

٧٦٠٥ لو انّ المروّة لم تشتدّ مؤنتها و یثقل محملها ما ترک اللئام الاغمار منها مبیت لیلة و لکنّها اشتدّت مؤنتها و ثقل محملها فحاد عنها اللّئام الأغمار و حملها الکرام الاخیار. اگر این که مروّت سخت نبود مؤنت آن و سنگین نبود برداشتن آن وانمى‏گذاشتند لئیمان أغمار از آن در شب کردن یک شب را، و لیکن سخت است مؤنت آن و سنگین است برداشتن آن، پس میل کرده‏اند از آن لئیمان أغمار، و برداشته‏اند آن را کریمان نیکوکار. مراد به «لئیمان» مردم دنى پست مرتبه است، و «أغمار» جمعى را گویند که تجربه کارها نکرده باشند، و «کریمان» مقابل لئیمان است، یعنى مردم گرامى بلند مرتبه، و مراد اینست که مروّت و آدمیت چیزیست که هر کس خوبى آنرا میداند و اگر مؤنات و إخراجات آن سخت نبود و برداشتن آن سنگین نمى‏بود لئیمان أغمار ترک نمى‏کردند از آن در شب کردن یک شب را یعنى شبها نیز آنرا مى‏کردند و یک شب ترک نمى‏کردند، نهایت چون مؤنات آن سخت است و برداشتن آن سنگین پس لئیمان أغمار میل کرده‏اند از آن و ترک کرده‏اند آنرا، و برداشته‏اند آنرا کریمان نیکوکار که متحمل سختیها و گرانیها میشوند در کردن کارهاى نیک.

٧٦٠٦ لو شئت ان اخبر کلّ رجل منکم بمخرجه و مولجه و جمیع شأنه لفعلت لکنّى اخاف ان تکفروا فىّ برسول اللّه صلوات اللّه و سلامه‏

علیه الّا انّى مفضیه الى الخاصّة ممّن یؤمن ذلک منه، و الّذى بعثه بالحقّ و اصطفاه على الخلق ما انطق الّا صادقا، و لقد عهد الىّ بذلک کلّه و بمهلک من یهلک و بمنجا من ینجو، و ما ابقى شیئا یمرّ على رأسى الّا افرغه فى أذنى و افضى به الىّ. اگر مى‏خواستم که خبر دهم هر مردى از شما را بمخرج او و مولج او و بجمیع حال او هر آینه مى‏کردم، لیکن من مى‏ترسم از این که کافر شوید بسبب من برسول خدا- رحمتهاى خدا بر او باد- امّا این که من رساننده آنم بسوى خواصّ از آنکه ایمنى داشته شده است این از او، و سوگند به آن که فرستاده او را بحقّ و برگزیده او را بر خلق که گویا نمى‏شوم مگر راستگو، و هر آینه بتحقیق عهد کرده بسوى من بآن همه آن، و بهلاک شدن هر که هلاک مى‏شود، و برستگارى هر که رستگار مى‏گردد، و باقى نگذاشته چیزى را که بگذرد بر سر من مگر این که ریخته آنرا در گوش من و رسانیده آنرا بسوى من.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ممکن است مراد به «مخرج» و «مولج» جایگاه بیرون آمدن و محلّ داخل شدن باشد و مراد خبر دادن هر کس باشد باین که از کجا بیرون آمده و بکجا داخل خواهد شد، یا از کجا در قیامت بیرون خواهد آمد و بکجا داخل خواهد شد، یعنى بهشت یا دوزخ، و ممکن است که «مخرج» و «مولج» بمعنى بیرون آمدن و داخل شدن باشد نه محلّ آنها، و مراد خبر از این باشد که کى بیرون آمده از جاى خود و کى داخل خواهد شد، یا مراد بیرون آمدن از دین باشد و داخل شدن در آن و این که که بیرون رود از دین یا بیرون رفته، و که داخل شود یا داخل شده، و مراد به «ترس از کافرشدن ایشان بسبب من برسول خدا» یا ترس از کافر شدن ایشانست بسبب این که تکذیب کنند خبرى از آن خبرها را که بدهد و چون آنها همه مستند برسول خداست پس تکذیب آنها تکذیب اوست و کفر باو و آن حضرت سبب آن شود از راه‏

خبرى که داده، و یا کافر شدنست باو از راه عداوت بآن حضرت بسبب این که چرا خبر داده آن حضرت را به آنها، یا کافر شدن باو بسبب من باین که هرگاه این خبرها را از من بشنوید قائل نشوید بپیغمبرى من و تکذیب کنید رسول خدا را در آنچه خبر داده از ختم انبیا باو، و بنا بر این ممکن است که «فىّ» بمعنى «سبب من» نباشد بلکه بمعنى «در باره من» باشد و مراد تکذیب ایشان باشد رسول خدا را در آنچه خبر داده در باره آن حضرت بامامت و وصایت نه نبوّت و رسالت، و باقى کلام ظاهرست و محتاج بشرح نیست.

٧٦٠٧ لو جرت الأرزاق بالألباب و العقول لم تعش البهائم و الحمقى . اگر روان مى‏شد روزیها بعقلها و خردها زندگانى نمى‏کردند چهارپایان و احمقان.

٧٦٠٨ لو بقیت الدّنیا على احدکم لم تصل الى من هى فى یدیه. اگر باقى مى‏ماند دنیا بر احدى از شما نمى‏رسید بسوى کسى که آن در دستهاى اوست.

٧٦٠٩ لو عقل المرء عقله لاحرز سرّه عمّن افشاه الیه، و لم یطلع احدا علیه. اگر در مى‏یافت مرد دریافت خود را هر آینه نگه مى‏داشت سرّ خود را از کسى که فاش کرده آنرا بسوى آن، و آگاه نمى‏ساخت أحدى را بر آن، یعنى اگر در مى‏یافت چیزها را بدریافتى که دارد.


حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق» یعنى لامى که جزو کلمه باشد و هرگز نیفتد مانند لام تعریف زایده که گاهى مى‏افتد و بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه این که در همه فقرات بیک لفظ باشد مانند فصول گذشته. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٦١٠ لسان العاقل وراء قلبه. زبان عاقل پشت سر دل اوست، یعنى تا اوّل چیزى را در دل تأمّل نکند بزبان نگوید، پس گویا زبان او تابع دل اوست و در عقب آنست و در نهج البلاغه تمامى کلام شریف اینست که «و قلب الاحمق وراء لسانه» و دل احمق پشت سر زبان اوست، یعنى تابع زبان اوست، یعنى اوّل تأمّل و تفکرى در چیزى نمى‏کند هرچه بزبان او بیاید همان در دل او در مى‏آید و این معنى بعبارتى دیگر نیز از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه نقل شده و آن اینست «قلب الاحمق فى فیه و لسان العاقل فى قلبه» دل احمق در زبان اوست و زبان عاقل در دل اوست.

٧٦١١ لسان الجاهل مفتاح حتفه. زبان نادان کلید مرگ اوست، یعنى بسیار مى‏شود که در مرگ بر او بسبب آن گشوده مى‏شود. و ممکن است که مراد بمرگ شامل هلاکت معنوى نیز باشد.

٧٦١٢ لسان العلم الصّدق. زبان علم راستگوئیست، چون تعبیر از حال هر چیز بزبان مى‏شود و اندازه علم و دانش هر کس از مراتب راستگوئى او مستفاد مى‏تواند شد آنرا «زبان دانش» فرموده‏اند، یعنى بآن حال علم و قدر آن معلوم مى‏شود.

٧٦١٣ لسان الجهل الخرق. زبان نادانى درشتیست، یعنى از درشتى و تندى کسى جهل و نادانى او معلوم مى‏شود پس گویا آن زبانیست از براى بیان حال او.

٧٦١٤ لسانک یقتضیک ما عوّدته . زبان تو مى‏خواهد از تو آنچه را عادت فرموده آنرا بآن، پس اگر آنرا بهرزه و دشنام و امثال آنها عادت فرموده باشى همیشه آنها را از تو مى‏خواهد، و اگر بذکر و دعا و أمثال آنها از سخنان خوب عادت داده باشى همواره آنها را از تو مى‏خواهد.

٧٦١٥ لسان الصّدق خیر للمرء من المال یورّثه من لا یحمده. زبان راستى بهترست از براى مرد از مال که بمیراث دهد آنرا کسى را که ستایش او نکند.

٧٦١٦ لسان المقصّر قصیر. زبان تقصیر کننده کوتاه است.

٧٦١٧ لسان البرّ مستهتر بدوام الذّکر.

ص ١٢٥

زبان نیکو کار شیفته شده است بدوام ذکر، یعنى ذکر خدا.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف کسى که مذمّت مى‏فرموده او را:

٧٦١٨ لسانه کالشّهد و لکن قلبه سجن للحقد. زبان او مانند شهدست، یعنى عسل، و لیکن دل او زندانیست از براى حقد، یعنى کینه یعنى شیرین زبانست امّا کینه‏ور.

٧٦١٩ لیکن مرکبک القصد و مطلبک الرّشد. باید که بوده باشد مرکب تو قصد، یعنى میانه روى، و مطلب تو رشد، یعنى راه درست.

٧٦٢٠ لن لمن غالظک فانّه یوشک ان یلین لک. نرم شو از براى کسى که درشتى کند با تو یا دشمنى کند با تو پس بدرستى که او نزدیکست این که نرم شود با تو، یعنى اگر چنین کنى نزدیکست که او هم نرم شود با تو یا بدرستى که شأن اینست که نزدیکست، یعنى اگر نرم شوى شأن و حال اینست که نزدیکست که او هم نرم شود از براى تو.

٧٦٢١ لسانک ان امسکته انجاک، و ان اطلقته ارداک. زبان تو اگر نگهدارى آنرا رستگار گرداند ترا، و اگر رها کنى آنرا هلاک گرداند ترا یا بیندازد ترا، یعنى در هلاکت و زیان و خسران.

٧٦٢٢ لقاح المعرفة دراسة العلم. آبستنى معرفت مدارسه علمست، یعنى آبستن شدن کسى بمعرفت یا آبستن‏شدن‏

معرفت بمعرفت دیگر بمدارسه علم و خواندن آنست با یکدیگر، و «لقاح» بفتح لام شکوفه را گویند که از درخت خرماى نر بشکوفه درخت ماده در اوّل شکافتن آن مى‏ریزند تا آبستن شود و بنا بر این ممکن است که در اینجا بفتح لام خوانده شود نه بکسر آن و ترجمه این باشد که: آنچه آبستن مى‏شود معرفت بآن یا آنچه آبستن مى‏شود آدمى بآن بمعرفت مدارسه علمست.

٧٦٢٣ لقاح العلم التّصوّر و الفهم. آبستنى علم تصوّر و فهمست، یعنى آبستن شدن کسى بعلم یا آبستن شدن علم بعلم دیگر باینست که خوب تصوّر آن شود و فهمیده شود نه این که چیزى بزبان یاد گیرد و در دل صورت آن در نیاید و نفهمد، و اگر «لقاح» بفتح لام خوانده شود ترجمه اینست که: آنچه آبستن مى‏شود آدمى بآن بعلم یا آبستن مى‏شود بآن علم بعلم دیگر تصوّر و فهم است.

٧٦٢٤ لقاح الخواطر المذاکرة. آبستنى خاطرها مذاکره است، «خاطر» چیزى را گویند که در دل در آید و بآن اعتبار محلّ آنرا نیز خاطر مى‏گویند و بنا بر اوّل مراد اینست که آبستنى بخاطرها یعنى علوم و معارف که در دل در آیند بمذاکره است و اگر مذاکره نشود فراموش میشوند، یا این که آبستنى آنها بعلوم و معارف دیگر بمذاکره است، زیرا که در هر مذاکره نمى‏شود که از آنها پى بپاره از علوم و معارف دیگر برده نشود و بنا بر دویم مراد اینست که: آبستنى خاطرها بعلوم و معارف بمذاکره است و اگر مذاکره نشود آنها زود از خاطر بدر روند و فراموش شوند، و «لقاح» بفتح نیز مى‏توان خواند بر قیاس فقره‏هاى سابق.

٧٦٢٥ لقاح الرّیاضة دراسة الحکمة و غلبة العادة.

آبستنى ریاضت خواندن حکمت و غلبه عادتست، مراد به «ریاضت» رام کردن نفس است و مطیع گردانیدن آن و «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست را گویند و مراد اینست که آبستنى کسى بریاضت بخواندن حکمت و غلبه کردن بر عادتست، یعنى غلبه کردن بر عادتهاى بد که نفس مى‏دارد و زایل‏کردن آنها از خود، و «لقاح» بفتح نیز خوانده مى‏تواند شد بر قیاس فقره‏هاى سابق.

٧٦٢٦ لحظ الانسان رائد قلبه. لحظ آدمى رائد دل اوست، «لحظ» بمعنى نگاه بگوشه آخر چشمست، و «رائد» کسى را گویند که صحرانشینان در وقت کوچ از منزلى پیش فرستند از براى طلب منزل پر آب و علف، و مراد اینست که نگاه بچشم پیشرو دلست و هر چه آنرا خوش آید دل طلب آن میکند، پس اگر کسى خواهد که دل خود را نگاهدارد و گرفتار چیزى نسازد باید که نگاه خود را حتى نگاه بگوشه چشم را ضبط کند و بزخارف دنیویّه و امثال آنها نیندازد تا مایل به آنها نشود.

٧٦٢٧ لنا حقّ ان اعطیناه و الّا رکبنا اعجاز الابل و ان طال السّرى. ما را حقیست اگر داده شویم آنرا، و اگر نه سوار شویم بر عجزهاى شتران هر چند دراز کشد شبگیر. «عجز شتر» منتهاى پشت سر آنست و مراد اینست که ما را حقّ خلافت باشد اگر داده شویم آنرا خوب، و اگر نه جنگ و جدال نمى‏کنیم از براى آن بلکه اعراض مى‏کنیم از آن و دورى مى‏کنیم از آن هر چند خوارى و ذلّت و تعب و زحمتى در آن باشد مانند کسى که نخواهد که در جائى باشد و در رود از آن باین که ردیف شود بر شترى، و شبگیر بلندى از براى زود بدر رفتن از آن یا پر دورشدن‏

از آن که هم تعب و مشقت دارد آن سوارى، خصوصا هرگاه دراز کشد و در شب باشد با تعب و مشقت اصل شبگیر و هم خوارى و ذلّت. و ممکن است که «سوار شدن بر عجز شتر» مثل شده باشد از براى راضى شدن بخوارى و ذلّت و تعب و مشقت «هر چند دراز کشد شبگیر» هر چند در چیزى باشد که گذشتن و دورى از آن ملحوظ باشد و ممکن است نیز که آن اشاره باشد به آن چه واقع شد از نصب آن حضرت بعد از دیگران که شبیه بردافت با ایشان بود و مراد این باشد که و اگر نه جنگ و جدال نمیکنم بلکه صبر میکنم بر خوارى و ذلّت ردافت دیگران و «هر چند دراز کشد شبگیر» اشاره باشد باین که آن ردافت نیز بعد از زمان درازى شود و تشبیه شده باشد آن زمان بزمان شبگیر دراز، باعتبار تعب و زحمت آن و تاریکى آن نیز بسبب رواج ضلالت و گمراهى در آن.

و پوشیده نیست که این اعراض از حقّ خود و طلب نکردن آن باید که بأمر حق تعالى و فرموده او باشد باعتبار مفسده که در طلب آن بوده مثل این که آن حضرت اگر بعد از رحلت حضرت رسالت پناهى صلى اللّه علیه و آله که هنوز اسلام مزاجى نگرفته بود طلب حقّ خود بجنگ و قتال میکرد فتنه عظیم میانه مسلمانان مى‏شد و باعث ضعف بلکه استیصال ایشان مى‏گشت.

اینست آنچه بخاطر رسید در حلّ این کلام معجز نظام، و بعد از آن رجوع شد بکتاب مستطاب نهج البلاغه در آنجا هم بود و سیّد بزرگوار سیّد رضى مؤلّف آن بعد از نقل آن فرموده که: این از لطیف کلام و فصیح آنست و معنى آن اینست که: ما اگر داده نشویم حقّ خود را بوده باشیم ذلیلان، و این باعتبار اینست که ردیف سوار مى‏شود عجز شتر را مانند بنده و اسیر و امثال آنها. و محقق بحرانى شارح آن نقل کرده از ازهرى که او در کتاب تهذیب اللغة نقل کرده از قتیبى که او گفته که: سوارى عجز شتر مشقت دارد و معنى کلام اینست که ما اگر منع کرده شویم از حقّ خود سوار مى‏شویم بر مرکب مشقت و صبر مى‏کنیم بر آن و هر چند دراز کشد و بى‏تابى‏

نمى‏کنیم از آن و بعد از آن أزهرى خود گفته که: مراد سوارى مشقت نیست بلکه آن حضرت سوارى عجزهاى شتران را مثل زده از براى پس افتادن خود از غیر خود در حقّ خود که امامت باشد و پیش افتادن غیر او بر او پس اراده کرده که اگر منع کرده شویم از حقّ خود در امامت و پس افتاده شویم از آن صبر مى‏کنیم بر حال ناخوشى در آن هر چند دراز کشد روزها. و بعد از آن شارح خود گفته: هر سه احتمال نیکوست و نزدیکند بیکدیگر، زیرا که سوارى عجزها مظنه ذلّت و مشقت و تأخّر منزلت هر سه باشد و محتملست که همه آنها مراد باشد، و ابن ابى الحدید شارح دیگر کتاب مذکور گفته که: ابو عبید هروى در کتاب جمع بین الغریبین این کلام را نقل کرده و گفته که: تفسیر کرده‏اند این را بر دو وجه.

یکى- این که سوار عجز شتر لاحق مى‏شود مشقت و ضررى را، پس مراد اینست که هرگاه منع کرده شویم حقّ خود را صبر مى‏کنیم بر مشقت و مضرّت چنانکه صبر میکند سوار عجز شتر. و گفته که: این تفسیر نزدیکست به آن چه سیّد رضى گفته.

و دویم- این که کسى وقتى سوار عجز شتر مى‏شود که غیر او سوار باشد بر پشت شتر و سوار پشت شتر مقدّمست بر سوار عجز آن، پس مراد اینست که اگر ما منع کرده شویم از حقّ خود پس مى‏افتیم و پیش مى‏افتند بر ما غیر ما، و تأکید شده معنى بر هر دو تفسیر بقول آن حضرت «و هر چند دراز کشد شبگیر» زیرا که هرگاه دراز کشد شبگیر بوده باشد مشقت بر سوار عجز شتر عظیمتر، و بوده باشد صبر بر پس افتادن او از سوار پشت شتر سخت‏تر و دشوارتر.

تمام شد کلام او، و پوشیده نیست که آنچه ما نوشته بودیم مشتملست بر همه آنچه از این أفاضل أعلام نقل شد و تمامتر از همه آنهاست و الحمد لله ربّ العالمین.

٧٦٢٨ لنا على النّاس حقّ الطّاعة و الولایة، و لهم من اللّه سبحانه حسن الجزاء.

ما راست بر مردم حقّ فرمانبردارى و دوستى، و از براى ایشانست از خداى سبحانه نیکوئى جزاء.

٧٦٢٩ لاهل الاعتبار تضرب الامثال. از براى أهل اعتبار زده مى‏شود مثلها، مراد به «مثل» تشبیه چیزیست بچیزى که اعرف از آن باشد از براى ترغیب بآن یا تنفیر از آن، و «اعتبار» بمعنى عبرت گرفتن است، یعنى عبور کردن از چیزى بچیز دیگر و پى بردن از آن بآن، و مراد اینست که مثلها که زده مى‏شود در قرآن مجید یا کلام حکما از براى چیزها مثل دنیا یا غیر آن، زده میشوند از براى اهل اعتبار تا این که عبرت گیرند از آنها و پى برند بحال چیزها و خوبى آنها یا بدى آنها.

٧٦٣٠ لاهل الفهم تصرّف الاقوال. از براى أهل فهم برگردانیده مى‏شود سخنان، این هم تأکید فقره سابقست، و مراد به «برگردانیدن سخنان» همان زدن مثلهاست، زیرا که «مثل» تعبیر از سخن در چیزیست بسخن در چیز دیگر.

٧٦٣١ لسان المرائى جمیل، و فى قلبه الدّاء الدّخیل. زبان مرائى زیباست و در دل او دردیست داخل شده در باطن او، و مراد به «مرائى» منافقست که مى‏نماید خود را بر خلاف آنچه بر آنست و بزبان اظهار اسلام و اصول و فروع آن میکند که همه زیباست و در دل بر خلاف آنست، یا این که بکسى اظهار محبت و دوستى و خلوص و صافى میکند که همه زیباست و در دل بر خلاف آنهاست، و مراد ریا کننده نیز مى‏تواند بود باعتبار این که غالب اینست که اهل ریا زبان زیبائى دارند در مواعظ و نصایح مردم و امر ایشان بمعروف و نهى از منکر و در دل بر خلاف آنند و عزم آنها از براى خود ندارند.

٧٦٣٢ لزوم الکریم على الهوان خیر من صحبة اللئیم على الاحسان. لازم بودن کریم بر خوارى بهترست از صحبت لئیم بر احسان، مراد به «کریم» شخص گرامى بلند مرتبه است و به «لئیم» مقابل او، یعنى دنى پست مرتبه، و مراد اینست که ملازمت کریم و جدانشدن از او هر چند بر وجه خوارى باشد بهترست از صحبت لئیم هر چند بر وجه احسان باشد زیرا که خوارئى که کریم رساند بى‏مصلحتى در آن و رعایت صلاح حالى نمى‏باشد، و احسانى که لئیم کند بى‏ضرر و زیانى نباشد اگر همه منت زیاد باشد.

٧٦٣٣ لقاح الایمان تلاوة القرآن. آبستنى ایمان تلاوت قرآنست، یعنى آبستنى بایمان و

حمل آن بتلاوت قرآن مجیدست که ثابت و راسخ مى‏گرداند ایمان را در تلاوت کننده.

٧٦٣٤ لسانک یستدعیک ما عوّدته، و نفسک تقتضیک ما الفته . زبان تو مى‏طلبد از تو آنچه را عادت فرموده تو آنرا، و نفس تو مى‏خواهد از تو آنچه را الفت گرفته تو بآن پس باید که عادت داد زبان را به آن چه بکار آید تا همواره آن را طلب کند و آسان گردد آن بر آن، و نفس را الفت داد بخیرات تا همیشه آنها را خواهد و دیگر تعبى نباید کشید در کردن آنها.

٧٦٣٥ لقاء اهل المعرفة عمارة القلوب و مستفاد الحکمة. ملاقات کردن اهل معرفت، آباد کردن دلهاست و فایده بردن حکمت، یعنى علم راست درست.

٧٦٣٦ لسان الحال اصدق من لسان المقال.

زبان حال راستگوترست از زبان گفتار.

٧٦٣٧ لسان البرّ یأبى سفه الجهّال. زبان نیکوکار ابا میکند سفه نادانان را، «سفه و سفاهت» بمعنى سبکى بردباریست یا نقیض آن، و مراد اینست که زبان نیکوکار سر باز مى‏زند از این که نادانان با او سفاهت و درشتى کنند و مانع مى‏شود از آن، زیرا که زبان نیکوکار یا خاموش مى‏شود در جواب ایشان و یا در کمال نرمى جواب مى‏گوید که بر هر تقدیر ایشان هر چند سفیه باشند دیگر با او درشتى نکنند بلکه در اصل با ایشان سخن نمى‏گوید یا بر نحوى مى‏گوید که ایشان با او درشتى نکنند.

٧٦٣٨ لذّة الکرام فى الاطعام، و لذّة اللئام فى الطّعام. لذّت کریمان در خوراندنست و لذّت لئیمان در خوردن، مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است یا اهل جود، و به «لئیمان» مقابل ایشان، و اوّل باعتبار جزء دویم أنسب مى‏نماید.

حرف میم


حرف میم بمیم مفتوحه بلفظ «من»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف میم بمیم مفتوحه بلفظ «من» که بمعنى هر کس است.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٧٦٣٩ من آمن امن. هر کس که ایمان آورد ایمن گردد، مراد ایمن گشتن از جهنم و مخلد بودن در آنست، زیرا که مؤمن هر چند گنهکار باشد مخلد در جهنم نماند بلکه اگر بجهنم رود بسبب گناهان قدرى در آن باندازه گناهان او معذّب باشد بعد از آن بیرون آید و ببهشت رود و مخلد باشد در آن، و ممکن است که مراد ایمن شدن از اصل داخل شدن در جهنم باشد بنا بر این که ایمان بائمه اثنى عشر صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین سبب نجات از جهنم باشد بالکلیه چنانکه از بعضى أحادیث ظاهر مى‏شود، یا این که مراد ایمان کامل باشد و آن اینست که با تقوى و پرهیزگارى باشد، یا این که تقوى و پرهیزگارى جزو معنى ایمان باشد چنانکه از بعضى احادیث ظاهر مى‏شود و اللّه تعالى یعلم.

٧٦٤٠ من ایقن احسن. هر که یقین داشته باشد نیکوئى کند، یعنى کسى که علم یقینى بأحوال مبدأ و معاد داشته باشد و او را شکّ و شبهه در احاطه علم حق تعالى به هر چه واقع مى‏شود و عدل او و مراتب بهشت و دوزخ نباشد نیکوئى کند تا مستحقّ جزاى آن گردد و بدى نکند که مبادا بعقاب آن گرفتار گردد.

٧٦٤١ من اسلم سلم. هر که اسلام آورد سالم ماند، مراد سالم ماندن در دنیاست از قتل و سبى‏

و نهب أموال که بر کفار باشد و از عذاب و عقاب أخروى هرگاه وفا بشرایط اسلام بشود.

٧٦٤٢ من تعلّم علم. هر که دانش بجوید دانا شود، یعنى هر کس بدنبال تحصیل علوم و فضایل برود و از روى صدق نیت بمقام فرا گرفتن آنها برآید غالب آنست که موفّق مى‏شود بخصوص در علوم دینى چنانکه خداى تعالى در قرآن کریم موفقیت مجاهد در راه دین را عهده دار شده و فرموده است: و الّذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا، آنانکه در راه ما جدّ و جهد میکنند البته ما ایشان را براههاى خود رهبرى مى‏کنیم.

٧٦٤٣ من اعتزل سلم. هر که گوشه‏گیرى اختیار کرده باشد سالم ماند، مراد تحریص بر گوشه‏گیرى و کناره جستن از خلق است، یعنى از اکثر مردم که آمیزش با ایشان سبب زیان و خسران اخرویست بلکه دنیوى نیز، و حاصل کلام اینست که جمعى که گوشه گیرى گزیده‏اند از زیان و خسرانى که از معاشرت اکثر مردم دنیاپرست ناشى مى‏شود سالم مى‏مانند.

٧٦٤٤ من عقل فهم. هر که عاقل باشد مى‏فهمد، یعنى باندک تأمّلى مى‏فهمد طریق نجات و رستگارى خود را و این که آن تقوى و پرهیزگاریست و اجتناب از مناهى و معاصى.

٧٦٤٥ من عرف کفّ. هر که دانا باشد باز ایستد، یعنى از محرمّات و اهتمام باشغال پوچ بیحاصل دنیوى.

٧٦٤٦ من عقل عفّ. هر که عاقل باشد پرهیزگار باشد.

٧٦٤٧ من اختبر اعتزل. هر که آزمایش کند گوشه‏گیرى کند، یعنى هر که آزمایش کند مردم را ظاهر مى‏شود بر او این که اختلاط و آمیزش با اکثر ایشان بغیر زیان و خسران ثمره ندارد پس کنار جوید از ایشان و گوشه‏گیرى گزیند.

٧٦٤٨ من حسن ظنّه اهمل. هر که نیکو باشد گمان او اهمال کند، یعنى هر که نیکو باشد گمان او بمردم و همه کس را راست و بى‏مکر و حیله داند اهمال کند در امور و معاملات خود و اهتمام نکند در محکم کردن آنها و عاقبت زیان و خسران یابد.

٧٦٤٩ من ساء ظنّه تأمّل. هر که بد باشد گمان او تأمّل کند، یعنى بد باشد گمان او بمردم تأمّل کند در کارها و معاملات خود و سعى کند در محکم کردن آنها که مبادا از کسى فریب خورد، و مراد از این دو فقره مبارکه اینست که بهر کس گمان نیکو نباید داشت و اعتماد بر راستى و درستى او پیش از آزمایش نباید کرد بلکه بد گمان باید بود نه باین معنى که حکم ببدى او باید کرد بلکه باین معنى که احتمال بدى و مکر و حیله او باید داد زیرا که بسیارى از مردم چنین باشند پس هرگاه در هر کسى این احتمال بدهد تأمّل کند در معاملات خود با هر کس و اهتمام کند در محکم کردن آنها تا از فریب آنها بقدر مقدور ایمن گردد.

٧٦٥٠ من عمل بالحقّ غنم. هر که عمل کند بحقّ غنیمت یابد، یعنى هر گاه کسى آنچه گوید یا کند حق باشد نفع برد و زیان و خسران نکند، زیرا که زیان و خسرانى اگر در آن باشد زیان دنیوى باشد و هرگاه بحقّ آن زیان بکشد همه آن نفعست نه زیان.

٧٦٥١ من رکب الباطل ندم. هر که ارتکاب کند باطل را پشیمان شود، زیرا که اگر در دنیا زیان و خسران آن را نکشد در آخرت او را خود البته خواهد کشید و پشیمان از او خواهد شد.

٧٦٥٢ من ملکه هواه ضلّ. هر که مالک او شود خواهش او گمراه شود، مراد به «مالک شدن خواهش» اینست که او در فرمان خواهش خود باشد مانند بنده که در فرمان مالک باشد.

٧٦٥٣ من ملکه الطّمع ذلّ. هر که مالک او شود طمع خوار شود، یعنى در فرمان طمع باشد و بمنزله بنده آن گردد.

٧٦٥٤ من تفهّم فهم. هر که جویاى فهم باشد فهم کند، یعنى هر که سعى کند از براى فهمیدن طریق نجات خود و اهتمام کند در آن بفهمد آن را و دریابد آن را چنانکه حق تعالى در قرآن مجید فرموده: وَ الَّذِینَ جاهَدُوا فِینا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنا آنان که جهد کنند در راه ما هر آینه مى‏نمائیم بایشان راههاى خود را، یعنى راههاى نجات را که قرار داده‏ایم و این نظیر فقره «من تعلّم علم» است که اندکى پیش نقل و شرح شد.

٧٦٥٥ من تحلّم حلم. هر که جویاى بردبارى باشد بردبار گردد، یعنى هر که خواهد که بردبار باشد و سعى کند در آن بردبار گردد، و این نیز نظیر فقره سابقست.

٧٦٥٦ من قلّ ذلّ. هر که کم باشد خوار گردد، مراد اینست که کسى که خواهد که در دنیا

عزیز باشد و خوار نگردد باید که سعى کند در بسیارى خود بتحصیل دوستان و هواداران و أمثال آنها چه هر که کم باشد در دنیا خوار گردد.

٧٦٥٧ من عجل زلّ. هر که شتاب کند بلغزد، یعنى شتاب کند در کارها و بى‏تأمّل و تفکر کند بلغزد و در مهالک و زیان و خسران افتد.

٧٦٥٨ من تأمّل اعتبر. هر که تأمّل کند عبرت گیرد، یعنى هر که تأمّل کند در موجودات پى برد از آنها بوجود مبدأ آنها و علم و قدرت او بلکه بأکثر أحوال مبدأ و معاد، یا این که هر که تأمّل کند در سوانح دنیا و وقایع آن پى برد ببى اعتبارى دنیا و این که سعى و اهتمام در آن نباید داشت.

٧٦٥٩ من تفاقر افتقر. هر که درویشى برخود بندد درویش گردد، یعنى هر که بى‏چیز و درویش نباشد و بدروغ اظهار درویشى کند، یا این که بنحو درویشان سلوک کند و تنگ‏گیرى نماید عاقبت درویش و بى‏چیز گردد.

٧٦٦٠ من تفضّل خدم. هر که عطا و احسان کند مخدوم گردد، یعنى مردم خدمت و فرمانبردارى او کنند.

٧٦٦١ من توقّى سلم. هر که پرهیزگارى کند سالم ماند، یعنى در آخرت یا در دنیا نیز، یا این که هر که در امور و کارهاى خود در پى نگاهداشتن خود باشد از زیان و خسران،

و بى‏تأمّل و تفکر نکند سالم ماند، و هر که در پى آن نباشد زود بمهالک و زیان و خسران افتد.

٧٦٦٢ من اکثر ملّ. هر که بسیار گوید ملول شوند مردم از او و ناخوش دارند او را.

٧٦٦٣ من تکثّر بنفسه قلّ. هر که بسیار شمارد نفس خود را کم گردد، یعنى خود را بسیار شمارد و قوى و غالب داند باعتبار قوّت و غلبه که داشته باشد و متوسّل بیارى و مدد حق تعالى نباشد، یا این که دوستان و هواداران فرا نگیرد زود کم گردد و خوار و مغلوب شود.

٧٦٦٤ من تهوّر ندم. هر که تهوّر کند پشیمان گردد، «تهوّر» انداختن خودست در مهالک بى‏تأمّل و تدبّر، و ظاهرست که آدمى هر چند پرزور و پهلوان باشد هرگاه بى‏تأمّل و تفکر و تدبیر و تدبّر خود را در مهالک اندازد زود زیان و خسران یابد و پشیمان گردد.

٧٦٦٥ من سأل علم. هر که سؤال کند بداند، مراد اینست که هرگاه کسى چیزى را نداند باید که سؤال کند تا بداند و از این سؤال ننگ نداشته باشد و آنرا عار نداند، از نادانى باید ننگ داشت.

٧٦٦٦ من توقّر وقّر. هر که باوقار باشد توقیر کرده شود، یعنى هر که خود را باوقار دارد و سبکى نکند مردم نیز توقیر او کنند و ادب او را نگاهدارند بخلاف کسى که سبکى کند که در نظر مردم سبک و بى‏وقع گردد و احترام او نکنند.

٧٦٦٧ من تکبّر حقّر . هر که تکبر کند تحقیر کرده شود، یعنى مردم او را حقیر و سبک کنند، زیرا که تکبر او بر مردم گران آید پس بقدر مقدور سعى کنند در خفیف و خوار نمودن او تا این که دیگر تکبر نتواند کرد، یا این که حق تعالى او را بجزاى تکبر او حقیر و سبک گرداند تا مردم عبرت گیرند.

٧٦٦٨ من نال استطال. هر که برسد سربلندى کند، یعنى از اکثر مردم هر که برسد برفعت و دولتى یا بمطلبى سربلندى کند با آنکه بشکرانه آن باید که خضوع و فروتنى نماید تا آن باقى ماند و زیاد گردد.

٧٦٦٩ من عقل استقال. هر که عاقل باشد طلب درگذشتن کند، یعنى همواره از درگاه حق تعالى طلب درگذشتن از گناهان و تقصیرات خود نماید.

٧٦٧٠ من أکثر هجر. هر که بسیار گوید دورى کرده شود، یعنى مردم از صحبت و آمیزش او دورى کنند .

٧٦٧١ من ملک استأثر. هر که پادشاه شود مستقلّ برأى گردد، یعنى غالب اینست که مستقلّ برأى گردد و کارها را برأى خود بى‏مشورت کند و این خوب نیست بلکه در مهمات مشورت با عقلا باید کرد تا از زیان و خسران ایمن باشند و کافیست شاهد بر این این که حق تعالى حضرت رسالت پناهى را صلى اللّه علیه و آله امر کرده بمشورت در کارها چنانکه فرموده: « فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کُنْتَ و مشورت کن با ایشان در هر کارى پس هرگاه بعد از مشورت عزم کنى پس توکل کن بر خدا».

٧٦٧٢ من استرشد علم. هر که طلب راه راست درست کند دانا گردد.

٧٦٧٣ من استسلم سلم. هر که اطاعت و انقیاد کند سالم ماند، مراد اطاعت و انقیاد حق تعالى است و سالم ماندن در آخرت و دنیا یا اطاعت و انقیاد سلطان و حاکم و سالم ماندن از ضرر او.

٧٦٧٤ من علم احسن السؤال. هر که دانا باشد نیکو کند سؤال را، یعنى سؤالى را که از درگاه حق تعالى کند نیکو کند و شرایط و آداب آنرا رعایت کند، یا سؤالى را که از هر کس کند نیکو کند و بنحوى کند که باجابت مقرون گردد بخلاف نادان که سؤالى که از حق تعالى کند آداب و شرایط آن را بجا نیاورد یا از هر که سؤال کند طریقه آن را نداند.

٧٦٧٥ من اخلص بلغ الآمال.

هر که خالص گرداند برسد بامیدها، یعنى خالص گرداند أعمال و افعال خود را از براى حق تعالى و رضاى او.

٧٦٧٦ من تواضع رفع. هر که فروتنى کند بلند گردانیده شود، یعنى بلند مرتبه گردد و مراد فروتنى در درگاه حق تعالى است یا با خلق نیز.

٧٦٧٧ من حلم اکرم. هر که بردبارى کند اکرام کرده شود، یعنى حق تعالى او را گرامى گرداند یا مردم اعزاز و اکرام او کنند.

٧٦٧٨ من استحیا حرم. هر که شرم کند محروم ماند، یعنى کسى که شرمى داشته باشد و احوال خود را بمردم اظهار نکند از تصدّقات و عطایا و امثال آنها محروم ماند و عسرت و تنگى کشد و مراد تحریص بر تفحّص و تجسس این قسم مردم است و امداد و اعانت ایشان، یا تعلیم ایشان باین که با وجود عسرت و تنگى احوال چاره نیست بغیر این که تخفیفى در شرم بشود.

٧٦٧٩ من علم عمل. هر که دانا شود عمل کند، مراد اینست که غالب اینست که علم باعث عمل مى‏شود، یا این که باید که عالم عمل بعلم خود کند و اگر نه علم او بى‏فایده شود بلکه سبب زیادتى وزر و وبال او گردد.

٧٦٨٠ من بذل ماله جلّ.

هر که عطا کند مال خود را بزرگ شود، یعنى در دنیا و آخرت.

٧٦٨١ من بذل عرضه ذلّ. هر که بذل کند عرض خود را خوار گردد، مراد تحریص بر نگاهداشتن عرض خودست هر چند ببذل اموال باشد از براى آن.

٧٦٨٢ من توکّل کفى. هر که توکل کند کارگزارى کرده شود، یعنى هر که توکل کند بر خدا از روى صدق نیّت و امور خود را باو واگذارد حق تعالى کارگزارى امور او بکند چنانکه در قرآن مجید فرموده: وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ: هر که توکل کند بر خدا پس او بسندست او را.

٧٦٨٣ من قنع غنى. هر که قناعت کند توانگر گردد، زیرا که کسى که قناعت کرد بى‏نیاز گردد از مردم و محتاج نشود و این حقیقت توانگریست، و ممکن است نیز که قناعت سبب توانگرى و مورث آن گردد.

٧٦٨٤ من سافه شتم. هر که دشنام دهد دشنام داده شود، مراد اینست که کسى که نخواهد دشنام داده شود باید که خود نیز دشنام ندهد و اگر نه نمى‏شود که دشنام داده نشود.

٧٦٨٥ من ابرم سئم .

هر که ابرام کند ملول گردند مردم از او و ناخوش دارند او را.

٧٦٨٦ من غفل جهل. هر که غافل شود جاهل باشد، مراد اینست که غفلت نیز نوعى از جهل و نادانیست و باید که اهتمام داشت در رفع آن، یا این که غفلت سبب ماندن در جهل و نادانى شود و مانع از تحصیل علم و نادانى.

٧٦٨٧ من جهل أهمل. هر که نادان باشد واگذاشته شود، یعنى مردم او را واگذارند و رعایت نکنند.

٧٦٨٨ من ظلم ظلم. هر که ستم کند ستم کرده شود، یعنى نمى‏شود که دیگرى نیز بر او ستم نکند.

٧٦٨٩ من حقّر نفسه عظّم. هر که حقیر و کوچک شمارد نفس خود را بزرگ گردانیده شود، یعنى حق تعالى او را بزرگ گرداند یا در نظر مردم بزرگ گردد.

٧٦٩٠ من بغى کسر. هر که طغیان و سرکشى کند شکسته شود، یعنى عاقبت مخذول و منکوب گردد.

٧٦٩١ من اعتبر حذر. هر که عبرت گیرد حذر کند، یعنى حذر کند از آنچه عبرت گرفته از آن و بدى عاقبت آن بر او ظاهر شده چنانکه کسى که عاقبت ستمکاران را مشاهده کند و عبرت گیرد از آن حذر کند از ستم کردن و جرأت بر آن نکند.

٧٦٩٢ من انصف انصف.

هر که انصاف کند انصاف کرده شود، یعنى هر که با مردم انصاف و عدل کند مردم نیز با او انصاف و عدل کنند.

٧٦٩٣ من احسن المسألة أسعف. هر که نیکو کند سؤال را برآورده شود حاجت او، مراد نیکو کردن سؤال از درگاه حق تعالى است برعایت شرایط و آداب آن از اخلاص و فروتنى و غیر آن.

٧٦٩٤ من عمل بالحقّ ربح. هر که عمل کند بحقّ سود کند، مراد اینست که در عمل بحقّ هر چند بحسب ظاهر زیان و خسرانى باشد آن زیان و خسران نیست آن سودست و در آخرت تلافى آن بشود بلکه در دنیا نیز.

٧٦٩٥ من عقل سمح. هر که عاقل باشد سماحت وجود کند.

٧٦٩٦ من نصر الباطل خسر. هر که یارى کند باطل را زیان و خسران برد.

٧٦٩٧ من تجبّر کسر. هر که تکبر کند شکسته شود، یعنى عاقبت خفیف و خوار گردد.

٧٦٩٨ من استدرک اصلح. هر که بازیافت کند اصلاح کند، یعنى بازیافت کند گناهان و تقصیراتى را که کرده باشد بانابت و توبه و قضاى آنچه قضاى آن باید و «اصلاح کند»، یعنى اصلاح کند حال خود را و بصلاح آورد و دفع فساد آن کند.

٧٦٩٩ من نصر الحقّ افلح.

هر که یارى کند حق را فیروزى یابد، مراد به «حق» هر حقیست، و به «فیروزى یافتن» فیروزى یافتن بخیر و ثوابست.

٧٧٠٠ من اطاع ربّه ملک. هر که فرمان برد پروردگار خود را مالک شود، یعنى مالک شود سعادت و نیکبختى را، یا مالک شود نفس خود را و حفظ نماید از هلاک و فساد.

٧٧٠١ من اطاع هواه هلک. هر که فرمان برد خواهش خود را هلاک گردد.

٧٧٠٢ من یطع اللّه یفز. هر که فرمانبردارى کند خدا را فیروزى یابد.

٧٧٠٣ من یغلب هواه یعزّ . هر که غلبه کند بر خواهش خود عزیز گردد، یعنى خواهش را در فرمان خود دارد، و «عزیز گردد» یعنى در دنیا و آخرت.

٧٧٠٤ من قنع شبع. هر که قناعت کند سیر گردد، یعنى هر که قناعت کند به آن چه روزى او شده سیر شود بآن و کافى باشد آن او را، و اگر قناعت نکند هرگز سیر نشود هر چند زیاد تحصیل کند باز زیاده بر آن خواهد و همچنین پس همیشه در تعب سعى و طلب باشد.

٧٧٠٥ من تقنّع قنع. هر که بدارد خود را بر قناعت قانع شود، مراد اینست که تحصیل قناعت، یعنى راضى شدن به آن چه روزى این کس شده دشوار نیست همین که آدمى آنرا خواهد و خود را بر آن دارد قانع شود و تعب و زحمتى از براى آن نباید کشید.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٧٧٠٦ من ایقن افلح. هر که یقین کند فیروزى یابد، مراد یقین بأحوال مبدأ و معادست و فیروزى یافتن بسعادت دنیا و آخرت.

٧٧٠٧ من اتّقى أصلح. هر که پرهیزگار شود اصلاح حال خود کند، یعنى صلاح دنیا و آخرت در پرهیزگاریست.

٧٧٠٨ من هاب خاب. هر که بترسد محروم گردد. ممکن است مراد منع از ترس مردم باشد در گفتن یا کردن حقى، و این که هر که ترسد در آن محروم ماند از سعادت و نیکبختى، یا از اکثر مطالب که داشته باشد، یا ترغیب در دلیرى باشد در جنگ و امثال آن و این که دلیر باید بود و ترس را بخود راه نباید داد که همین که کسى ترسید محروم ماند و فیروزى نیابد، یا این که غرض ارشاد سلاطین و حکام باشد باین که مردمى را که دانند که جبان و ترسناکند بجنگ نفرستند خصوصا این که امیر و سرکرده کنند و اللّه تعالى یعلم.

٧٧٠٩ من قصّر عاب. هر که تقصیر کند عیبناک شود، یعنى هر که کارى کند باید که تقصیر نکند در آن و لوازم اهتمام بجاى آورد زیرا که تقصیر در هر کار عیب است از براى کننده آن، و ممکن است که ترجمه این باشد که: هر که تقصیر کند عیبناک کند، یعنى هر که تقصیر کند در کارى و اهتمام نکند در آن عیبناک کند آن را و آن را نیکو بجاى نیاورد، پس کسى که خواهد که کارى را نیکو بجاى آورد باید که کمال اهتمام کند در آن و تقصیرى در آن نکند.

٧٧١٠ من دان تحصّن. هر که دیندار شد خود را در حصار آورد، یعنى در حصار عافیت دنیا و آخرت.

٧٧١١ من عدل تمکّن. هر که عدالت کند متمکن گردد، یعنى هر که در سلطنت و حکومت عدالت کند متمکن و مستقرّ گردد و اگر نه دولت او را استقرار و ثباتى نباشد.

٧٧١٢ من خاف امن. هر که بترسد ایمن گردد، مراد ترس از خداى عزّ و جلّ است.

٧٧١٣ من وفّق احسن. هر که توفیق داده شده باشد نیکو کند، یعنى هر که حق تعالى او را توفیق داده باشد، یعنى تهیه اسباب خیر از براى او کرده باشد پس او هر چه کند نیکو کند و بد نکند، و مراد اینست که بعضى مردم چنین باشند که باعتبار خوبى ذات و صفات ایشان یا بعضى أفعال خیر که از ایشان صادر شده باشد حق تعالى توفیق را رفیق ایشان کند و دیگر هر چه کنند نیکو باشد.

٧٧١٤ من یصبر یظفر. هر که صبر کند فیروزى یابد .

٧٧١٥ من یعجل یعثر. هر که شتاب کند بلغزد، یعنى شتاب کند در کارها و بى‏تأمّل و تدبّر بکند بلغزد و در مهالک و زیان و خسران افتد.

٧٧١٦ من عاش مات. هر که زندگانى کند بمیرد.

٧٧١٧ من مات فات. هر که بمیرد فوت شود ممکن است که مراد از این دو فقره مبارکه این باشد که هر زنده را ناچارست از مردن و عاقبت البته بمیرد و هر که بمیرد فوت شود، یعنى از میان عمل کنندگان برود و دیگران او را نیابند یا از وقت خود بدر رود مانند نمازى که فوت شود، یعنى از وقتى که از براى عمل او مقرّر شده بدر رود و دیگر عملى از او نیاید، پس تا زنده است باید که سعى کند در طاعات و عبادات و افعال و اعمال خیر که باعث نجات و رستگارى او گردد، و ممکن است که ترجمه فقره دویم این باشد که: هر که بمیرد ناگاه بمیرد، یعنى چنین نیست که وقت مردن خود را داند بلکه ناگاه أجل در رسد و مهلت ندهد پس در کارهاى خیر و تحصیل توشه آخرت شتاب باید کرد و اهمال در آن نباید کرد.

٧٧١٨ من احبّک نهاک. هر که دوست دارد ترا منع کند ترا، یعنى از کار بدى که اراده آن کنى.

٧٧١٩ من ابغضک اغراک. هر که دشمن دارد ترا تحریص کند ترا، یعنى بر کار بدى که قصد آن نمائى.

٧٧٢٠ من ایقن ینج. هر که یقین کند رستگار گردد، مراد یقین بأحوال مبدأ و معادست، و ظاهرست که کسى که او را یقین به آنها باشد و تقصیرى در اطاعت و فرمانبردارى نکند پس رستگار گردد.

٧٧٢١ من حسن یقینه یرج.

هر که نیکو باشد یقین او امیدوارست، یعنى امید نجات و رستگارى دارد و این نیز نظیر فقره سابقست.

٧٧٢٢ من صبر نال المنى. هر که صبر کند برسد بامیدها.

٧٧٢٣ من حرص شقى و تعنّى. هر که حریص باشد بدبخت گردد و تعب کشد، زیرا که همیشه بسبب حرصى که دارد مشغول سعى از براى دنیا باشد و تعب و زحمت آن را بکشد و در امور آخرت تکاهل و تهاون نماید پس در دنیا همیشه گرفتار تعب و زحمت باشد و از مراتب عالیه آخرت محروم ماند اگر هیچ عذاب و عقاب دیگر نباشد، و همین کافیست از براى بدبختى.

٧٧٢٤ من عقل قنع. هر که عاقل باشد قناعت کند، زیرا که راحت دنیا و آخرت در آن باشد.

٧٧٢٥ من جاد اصطنع. هر که صاحب جود باشد احسان کند، یعنى کسى که بالطبع جواد باشد البته بقدر مقدور جود و بخشش کند و خود را از آن باز ندارد، زیرا که ترک آن را نقص خود داند یا این که او بمقتضاى طبع خود بخشش و جود کند و غرض و عوضى او را در آن منظور نباشد.

٧٧٢٦ من خاف ادلج. هر که بترسد شب براه افتد، یعنى بترسد از خدا، و مراد به «شب براه افتادن» برخاستن در شب است از براى نماز و دعا، و پوشیده نماند که «أدلج» ممکن است که بفتح همزه و سکون دال خوانده شود و بنا بر این معنى اینست که بشب براه افتد

یا در اوّل شب براه افتد و مراد در اینجا اوّل است چنانکه ترجمه شد یا دویم است و مراد قیام کلّ شب است بطاعت و عبادت چنانکه بعضى عبّاد را توفیق آن باشد یا تهیه و تدارک آنست از اوّل شب هر چند قیام در آخر شب باشد، و ممکن است که «ادّلج» بتشدید دال خوانده شود و بنا بر این معنى اینست که در آخر شب براه افتد و این محتاج بتوجیهى نیست زیرا که وقت نماز شب آخر شبست.

٧٧٢٧ من احتجّ بالحقّ فلج . هر که حجت گوید بحقّ فیروزى یابد، مراد به «حجت گفتن بحق» اینست که او را بر دعوى خود حجت و دلیل حقى باشد و فیروزى یافتن او ظاهرست، چه دلیل حق را چاره بغیر از قبول نیست.

٧٧٢٨ من تقاعس اعتاق. هر که تأخیر کند منع کند، مراد اینست که کارها را از وقت فرصت تأخیر نباید کرد چه بسیار باشد که بعد از آن دیگر میسر نشود پس تأخیر بمنزله منع و بازداشتن از آنست.

٧٧٢٩ من عمل اشتاق. هر که عمل کند مشتاق گردد، یعنى هر که اعمال و افعال نیکو کند مشتاق گردد بمرگ و ادراک جزاى آنها، و او را از مرگ خوفى نباشد.

٧٧٣٠ من اشتاق سلا. هر که مشتاق گردد فراموش کند، یعنى مشتاق گردد بمرگ و ادراک آن نشأه، و «فراموش کند» یعنى فراموش کند دنیا و سعى از براى آنرا و بى‏رغبت گردد در آن.

٧٧٣١ من اختبر قلا. هر که آزمایش کند دشمن گردد، یعنى هر که آزمایش کند مردم را دشمن گردد با ایشان، و این حکم بنا بر غالب است چه اکثر اینست که کسى که آزمایش شود بدى او ظاهر مى‏شود و سبب دشمنى با او مى‏گردد.

٧٧٣٢ من جاد ساد. هر که بخشنده باشد بزرگ گردد، یعنى در دنیا و آخرت.

٧٧٣٣ من تفهّم ازداد. هر که بفهمد طلب زیادتى کند، یعنى هر که چیزى فهمید و لذّت آن را دریافت طلب زیادتى علم و دانش کند و سعى کند در آن.

٧٧٣٤ من سأل استفاد. هر که سؤال کند فایده برد، یعنى هر که چیزى را نداند و سؤال کند از کسى که داند تا فایده برد از او و این سؤال را ننگ و عیب نداند.

٧٧٣٥ من علم اهتدى. هر که عالم شد راه یافت، و در بعضى نسخه‏ها «عمل» بجاى «علم» است و بنا بر این ترجمه اینست که: هر که عمل کرد راه یافت، یعنى عمل نیکو کرد.

٧٧٣٦ من اهتدى نجا. هر که راه یافت رستگار گردید.

٧٧٣٧ من رضى بقسمه استراح. هر که راضى شد بنصیب و بهره خود راحت یافت.

٧٧٣٨ من رضى بالقضاء استراح.

هر که راضى شد بحکم و تقدیر خدا راحت یافت، این نیز نزدیک مضمون فقره سابقست و ظاهر اینست که هر یک را در مقامى فرموده‏اند.

٧٧٣٩ من عمل بالحقّ نجا. هر که عمل کرد بحقّ رستگار گردید.

٧٧٤٠ من منع العطاء منع الثّناء. هر که منع کند عطا را منع کند ثنا را، یعنى منع کند مردم را از ستایش و مدح او، و ممکن است که «منع» دویم بصیغه مجهول خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر که منع کند عطا را منع کرده شود ثنا را، یعنى مردم ستایش او نکنند.

٧٧٤١ من عامل بالرّفق غنم. هر که معامله کند با مردم بنرمى و هموارى غنیمت برد، یعنى غنیمت دنیا و آخرت، و «غنیمت» نفع عظیم را گویند.

٧٧٤٢ من عامل بالعنف ندم. هر که معامله کند با مردم بدرشتى و سختى پشیمان گردد، یعنى در دنیا و آخرت.

٧٧٤٣ من خالف النّصح هلک. هر که مخالفت کند نصیحت را هلاک گردد، و مراد به «نصیحت» پندیست که کسى که خالص و بیغش باشد بدهد.

٧٧٤٤ من خالف المشورة ارتبک. هر که مخالفت کند مشورت را فرو رود، یعنى مشورتى را که عاقل دانا از براى او کند و او را بآن راه نماید، و «فرو رود» یعنى در هلاکت و زیان و خسران افتد مانند کسى که بگل فرو رود.

٧٧٤٥ من عقل صمت. هر که عاقل باشد خاموش باشد، یعنى بى‏ضرورتى سخن نگوید.

٧٧٤٦ من تکبّر مقت. هر که تکبر کند دشمن داشته شود، یعنى مردم دشمن او گردند.

٧٧٤٧ من انعم قضى حقّ السّیادة. هر که انعام کند بجا آورد حقّ بزرگى را.

٧٧٤٨ من شکر استحقّ الزّیادة. هر که شکر کند سزاوار گردد زیادتى را.

٧٧٤٩ من ظلم افسد امره. هر که ستم کند تباه کند کار خود را، یعنى کار دنیا و آخرت خود را.

٧٧٥٠ من جار قصم عمره. هر که ظلم کند بشکند عمر خود را، یعنى کوتاه گرداند.

٧٧٥١ من جاهد نفسه اکمل التّقى. هر که جهاد کند با نفس خود کامل گرداند پرهیزگارى را.

٧٧٥٢ من ملک هواه ملک النّهى. هر که مالک شود خواهش خود را، یعنى آن را در فرمان خود دارد مالک شود عقل را، یعنى صاحب عقل باشد.

٧٧٥٣ من طلب عیبا وجده. هر که طلب کند عیبى را بیابد، یعنى هر که جویاى عیب خود باشد بیابد

آن را و بر او ظاهر شود و پنهان نماند، پس آدمى باید که جویاى آن باشد تا بیابد آن را و زایل کند از خود.

٧٧٥٤ من استرشد العلم أرشده. هر که طلب راه راست کند از علم راه مى‏نماید آن او را، یعنى عالم هرگاه جویاى راه راست باشد هرگاه تأمّل و تفکر کند علم او راه راست را باو مى‏نماید، پس اگر عالمى راه راست را نیابد از تقصیر او خواهد بود که جویاى آن نبوده و سعى نکرده از براى یافتن آن.

٧٧٥٥ من استنجد الصّبر أنجده. هر که یارى جوید از صبر یارى کند آن او را، یعنى صبر کند و یارى جوید از آن برسیدن بمطلبى یارى کند صبر او را و برساند بآن.

٧٧٥٦ من استرفد العقل أرفده. هر که یارى جوید از عقل یارى کند آن او را، یعنى یارى جوید از عقل بر رسیدن براه راست در هر باب مى‏رساند عقل او را بآن هرگاه تأمّل و تفکر کند و کار فرماید عقل را در آن.

٧٧٥٧ من طال فکره حسن نظره. هر که دراز کشد فکر او نیکو شود بینائى او یا فکر او، مراد ترغیب در فکر زیادست و این که در هر مطلبى که فکر زیاد بشود تحقیق آن نیکو شود، یا این که هر که فکر او زیاد باشد و در مسائل فکر بسیار بکند بینائى او و یا فکر او در هر باب نیکو شود و تحقیق آن بهتر تواند کرد.

٧٧٥٨ من ذکر اللّه ذکره. هر که یاد کند خدا را یاد کند خدا نیز او را، یعنى نظر لطف و مرحمت باو کند.

٧٧٥٩ من تکبّر فى سلطانه صغّره. هر که تکبر کند در سلطنت خود کوچک گرداند آن را، یعنى سلطنت خود را، و این باعتبار اینست که تکبر باعث دشمنى مردم و تنفر مردم از ایشان مى‏گردد و این که چنانکه باید اطاعت و فرمانبردارى او نکنند و سلطنت او بزرگ نگردد، و ممکن است که ترجمه این باشد که: کوچک گرداند خود را، و این بهمان اعتبار باشد که مذکور شد، و یا باعتبار این که تکبر از صفات ذمیمه است و دلیل خست نفس و دنائت آنست پس هرگاه کسى در سلطنت تکبر کند خود را از آن راه کوچک کند و از مرتبه بزرگى که مقتضاى سلطنت است بیندازد.

٧٧٦٠ من منّ باحسانه کدّره. هر که منت گذارد باحسان خود تیره و ناصاف گرداند آن را.

٧٧٦١ من عذب لسانه کثر اخوانه. هر که گوارا و شیرین باشد زبان او بسیار شود برادران و دوستان او.

٧٧٦٢ من حسن جواره کثر جیرانه. هر که نیکو باشد همسایگى او بسیار شود همسایگان او.

٧٧٦٣ من استعان باللّه اعانه.

هر که یارى جوید از خدا یارى کند او را.

٧٧٦٤ من امن مکر اللّه بطل امانه. هر که ایمن شود از مکر خدا باطل شود امان او، مراد به «مکر خدا» کاریست که حقّ تعالى با کسى که مکر کند با او بصورت مکر او و شبیه بآن بکند، یا این که با گنهکارى بصورت مکر و شبیه بآن بکند هر چند گناه او مکر نباشد مثل این که هر چند کسى گناه کند حقّ تعالى او را واگذارد و سلب نعمت خود از او نکند بلکه نعمتهاى او را زیاد کند تا این که از حدّ که بگذراند او را ببلائى عظیم گرفتار کند، یا این که او را تا آخر عمر واگذارد و مؤاخذه او را بآخرت اندازد، و مراد اینست که هر گنهکارى هرگاه نعمتهاى خدا را بر خود کامل بیند و بسبب گناهان او زائل نگردد باید که ترس این داشته باشد که این مبادا از راه مکر با او باشد و واگذاشتن او تا این که یک بار مؤاخذه عظیم در دنیا یا آخرت بشود که اگر این ترس نداشته باشد و ایمن گردد از این بگمان این که حقّ تعالى قادر بر این نیست یا این که نسبت باو هر چند گناه کند لطف دارد و چنین نکند، یا این که گناهان منشأ این نمى‏شود پس «باطل شود امان او»، یعنى دیگر حقّ تعالى او را امان ندهد و ببلائى عظیم گرفتار سازد تا ظاهر شود بر او بطلان گمان او.

و در بعضى نسخه‏ها «ایمانه» بجاى «امانه» است و بنا بر این ترجمه اینست که: باطل شود ایمان او، یعنى اگر مؤمنى چنین ایمن گردد باطل شود ایمان او و از ایمان بدر رود، نعوذ باللّه منه.

٧٧٦٥ من بصّرک عیبک فقد نصحک. هر که بینا گرداند ترا بعیب تو پس بتحقیق که نصیحت کرده ترا، یعنى هرگاه کسى بدیى که در تو باشد بتو بگوید و ترا آگاه سازد بر آن پس از چنین کسى آزرده نباید شد بلکه او نصیحت کرده ترا و با تو صاف و بیغش بوده و هر که اظهار

آن نکند بتو و ترا آگاه نسازد بر آن، اوصاف نیست و غشّ دارد مگر این که سبب شرعى داشته باشد مثل این که ترسى از اظهار آن داشته باشد.

٧٧٦٦ من مدحک فقد ذبحک. هر که مدح و ثنا کند ترا پس بتحقیق که او بکشد ترا، یعنى مدح و ثنائى که کسى ترا برابر تو بکند احسانى نیست نسبت بتو بلکه بمنزله کشتن تست، زیرا که نمى‏شود بسبب آن در تو عجبى حاصل نشود و آن هلاکتیست معنوى.

٧٧٦٧ من نصحک فقد أنجدک. هر که نصیحت کند ترا پس بتحقیق که یارى کرده ترا.

٧٧٦٨ من صدقک فى نفسک فقد أرشدک. هر که راست بگوید بتو در نفس تو پس بتحقیق که راه نموده ترا براه راست، مراد به «راست گفتن در نفس او» اینست که بدى که در او باشد باو بگوید.

٧٧٦٩ من قنع برأیه فقد هلک. هر که قانع شود برأى خود پس بتحقیق که هلاک شود، مراد ترغیب در مشورت کردن با مردم است در کارها و این که کسى که مشورت نکند و کارها را همه برأى خود بکند نمى‏شود که هلاک نشود، یعنى در زیان و خسران نیفتد.

٧٧٧٠ من استشار العاقل ملک. هر که مشورت کند با عاقل پس بتحقیق که مالک شود، یعنى مالک شود آنچه را خیر او در آن باشد.

٧٧٧١ من قنع لم یغتمّ. هر که قناعت کند غمناک نگردد، یعنى بأکثر غمها که از براى دنیا میباشد.

٧٧٧٢ من توکّل لم یهتمّ. هر که توکل کند اندوهناک نگردد، یعنى هر که توکل کند بر خدا در امور خود اندوهناک نگردد بلکه حقّ تعالى همه آنها را بر وجه خیر کارگزارى نماید.

٧٧٧٣ من أضاع علمه التّطم. هر که ضایع کند علم خود را طپانچه خورد، مراد به «ضایع کردن علم خود» عمل نکردن به آنست، و به «طپانچه خوردن» پشیمان شدن یا حقیقت طپانچه زدن بر روى خود بعد از پشیمانى.

٧٧٧٤ من أقلّ الاسترسال سلم. هر که کم کند استرسال را سالم ماند، مراد به «استرسال» اعتماد کردن بر کسیست و غرض تحریص بر اینست که آدمى در امور خود خود برسد و اعتماد بر دیگرى کم کند که اگر چنین کند سالم ماند و اگر در امورى که اعتنائى به آنها باشد اعتماد بر مردم کند و بایشان واگذارد غالب اینست که خیانت میکنند یا خوب نمى‏رسند و زیان و خسران مى‏کشد و پشیمان مى‏شود

چنانکه باز فرموده:

٧٧٧٥ من أکثر الاسترسال ندم. هر که بسیار کند استرسال را پشیمان شود.

٧٧٧٦ من آخى فى اللّه غنم. هر که فرا گیرد برادرى در راه خدا، غنیمت یعنى نفع عظیم برد.

٧٧٧٧ من آخى فى الدّنیا حرم. هر که فراگیرد برادرى از براى دنیا محروم شود و نفعى از او نبرد.

٧٧٧٨ من دخل مداخل السّوء اتّهم.

هر که داخل شود در مواضع بدى متهم گردد، غرض منع از مصاحبت و آمیزش با بدانست و داخل شدن در جاهائى که بدى و منکرى کرده شود هر چند او بد نباشد و شریک نشود در کردن آن بدى، زیرا که مجرّد اختلاط با بدان و داخل شدن در آن جاها سبب این مى‏شود که مردم او را نیز تهمت زنند ببدى و کردن آن بد، و احتراز از تهمت بقدر مقدور امریست مرغوب شرعا و عقلا.

٧٧٧٩ من کثر الحاحه حرم. هر که بسیار باشد الحاح و ابرام او محروم ماند، مراد منع از الحاح و ابرامست در سؤال و هر حاجتى که نزد کسى برده شود و این که آن سبب محرومى مى‏گردد از آن چنانکه بتجربه أحوال خود و سایر مردم معلوم مى‏شود که سماجت و ابرام در هر مطلبى که کسى بکند خوش نمى‏آید و باعث این مى‏شود که آدمى متوجّه انجاح مطلب او نگردد.

٧٧٨٠ من کثر مقاله سئم . هر که بسیار شود سخن او ناخوش داشته شود، یعنى مردم او را ناخوش دارند و ملول شوند از او.

٧٧٨١ من اصلح نفسه ملکها. هر که اصلاح کند نفس خود را مالک شود او را، یعنى او را در فرمان خود در آورد یا این که آن بمنزله ملکى گردد از براى او که از آن نفع برد، و اگر اصلاح نکند آن را و واگذارد بخود و خواهش خود هلاک کند و مالک چیزى نباشد چنانکه فرموده:

٧٧٨٢ من اهمل نفسه اهلکها. هر که واگذارد نفس خود را هلاک گرداند آن را.

٧٧٨٣ من اکرم نفسه اهانته. هر که گرامى دارد نفس خود را خوار گرداند آن او را، مراد به «گرامى داشتن نفس خود» اینست که فرمان آن برد و آن را منع نکند از هواها و خواهشهاى آن، و ظاهرست که هرگاه چنین کند آن مرتکب منکرات گردد و او را خوار گرداند.

٧٧٨٤ من وثق بنفسه خانته. هر که اعتماد کند بر نفس خود خیانت کند آن او را.

٧٧٨٥ من ساعى الدّنیا فانته. هر که طلب پیشى کند با دنیا فوت شود دنیا او را، مراد به «طلب پیشى کردن با دنیا» اینست که سعى کند از براى آن و خواهد که او پیش باشد در طلب آن و برسد بآن پیش از آن که آن طلب کند او را، و مراد اینست که هر که چنین باشد نرسد بدنیا و دنیا بگریزد از او، و اگر اعراض کند از دنیا و طلب آن نکند دنیا طلب کند او را و نزد او آید چنانکه فرموده:

٧٧٨٦ من قعد عن الدّنیا طلبته. هر که بنشیند از دنیا و طلب نکند آن را دنیا طلب کند او را، و این معنى بتجربه نیز معلوم شده.

٧٧٨٧ من غالب الاقدار غلبته. هر که خواهد که غلبه کند بر تقدیرها غلبه کنند آنها بر او، مراد اینست که بسعى و اهتمام غلبه بر تقدیرات حقّ تعالى نتوان کرد باین که آنچه تقدیر نشده بعمل آید یا آنچه تقدیر شده دفع شود، و غرض از این یا بیان عذریست از براى خود و امثال خود که ایشان را اطلاعى بر غیوب و تقدیرات باشد باین که کارى چند که‏

بحسب ظاهر عقول باید بکنیم و نکنیم از راه اینست که آن خلاف تقدیر حقّ تعالى باشد و از دایره امکان بیرونست و سعى در آن بیهوده است، و یا غرض نصیحت مردم باشد باین که بعضى امور باشد که خلاف تقدیر حقّ تعالى باشد و سعى در آن لغو و عبث باشد پس هرگاه در مطلبى بقدر معروف سعى نمایند و آثار حصول آن ظاهر نشود سعى زیاد در آن مکنید گاه باشد که از آنها باشد که تقدیر حقّ تعالى بر خلاف آن جارى شده باشد و سعى در آن لغو و بى‏فایده باشد.

٧٧٨٨ من صارع الدّنیا صرعته. هر که کشتى بگیرد با دنیا بیندازد دنیا او را.

٧٧٨٩ من عصى الدّنیا اطاعته. هر که عصیان کند دنیا را اطاعت کند دنیا او را.

٧٧٩٠ من اعرض عن الدّنیا اتته. هر که اعراض کند از دنیا دنیا بیاید او را.

٧٧٩١ من حسن ظنّه حسنت نیّته. هر که نیکو باشد گمان او نیکو باشد نیّت و قصد او.

٧٧٩٢ من ساء ظنّه ساءت طویّته. هر که بد باشد گمان او بد باشد باطن او، ممکن است که مراد به «نیکوئى گمان و بدى آن» در این دو فقره مبارکه نیکوئى گمان بحقّ تعالى باشد و بدى گمان باو تعالى شأنه، و مراد به «نیکوئى گمان بحقّ تعالى» اینست که آدمى او را در کمال لطف و مرحمت داند و هر چند گنهکار باشد باز امید عفو و رحمت او بمجرّد لطف او داشته باشد و به «بدى گمان باو» اینست که این اعتقاد نداشته باشد بلکه گمان او این باشد که بناى معامله او با بندگان بر عدالت است و رعایت استحقاق، هر که‏

استحقاق ثواب داشته باشد ثواب داده شود، و هر که استحقاق عقاب داشته باشد عقاب کرده شود، و عفو و بخشایش نباشد، یا اگر باشد کم باشد، یا از بعضى گناهان باشد و از گناهان بزرگ نباشد، و در احادیث امر بنیکوئى گمان بحقّ تعالى و نهى از بدى گمان باو بسیار وارد شده و وارد شده که حقّ تعالى مى‏فرماید که: من بر وفق گمان بنده مؤمن بمن سلوک میکنم با او، اگر خوب باشد خوب، و اگر بد باشد بد، و وارد شده که: حقّ تعالى کریمست و بدست اوست همه خیرات، و شرم مى‏دارد که بنده مؤمن او نیکو کرده باشد گمان را باو و او خلف کند گمان و امید او را، پس نیکو کنید بخدا گمان را و رغبت کنید بسوى او، و بنا بر این ممکن است که مراد در دو فقره مبارکه اوّل این باشد که: هر که نیکو باشد گمان او بخدا نیکو باشد نیّت او یعنى همین نیّت و قصد او نیکو باشد و سبب رستگارى او گردد، یا این که حقّ تعالى ببرکت این گمان نیّت و قصد او را در هر باب نیکو گرداند تا این که سبب نجات و رستگارى او گردد و با او بر نحوى که گمان کرده سلوک شود، یا این که کسى که این گمان داشته باشد عفو و بخشایش را هر چند گناه بزرگ باشد نیکو میداند و این سبب این مى‏شود که خود نیز عفو از دیگران را که گناهى نسبت باو کرده باشند نیکو داند و عداوت و بغض ایشان را در دل نگیرد و نیّت و قصد انتقام نداشته باشد پس نیّت و قصد او در باره مردم نیکو باشد، و همچنین در فقره مبارکه دویم مراد این باشد که: هر که گمان او بحقّ تعالى بد باشد باطن او بد باشد، یا باعتبار این که همین گمان کافیست در بدى باطن او، یا این که این سبب این شود که حقّ تعالى باو لطف نکند و او را بخود واگذارد و او ازاله صفات ذمیمه از خود نکند بلکه آنها در او باقتضاى قواى شهویّه و غضبیه در تزاید و تضاعف باشد، یا این که چنین کسى چون عفو و بخشایش راضرور نمى‏داند و در باره حقّ تعالى تجویز این میکند که بمحض عدالت سلوک کند و تفضّل و ترحّم نکند پس در خود بطریق اولى این معنى را روا دارد و این باعث این مى‏شود که هر که نسبت باو گناهى کند بغض و کینه او را

در دل گیرد و در صدد انتقام و بدى باشد با او و باطن او با ایشان صاف و بى‏غش نگردد، و ممکن است که مراد نیکوئى گمان بمردم و بدى گمان بایشان باشد و مراد این باشد که هر که گمان او بمردم نیکو باشد نیت و قصد او نیکو باشد زیرا که چنین کسى نسبت بهر کس نیّت و قصد بدى نخواهد داشت مگر کسى که بدى او بر او معلوم شود و هر که بد گمان باشد بمردم باطن او با عامّه مردم بد باشد و اکثر افعال ایشان را بر محملهاى بد حمل کند و با ایشان دشمنى و عداوت کند و این معنى ظاهرتر مى‏نماید، نهایت بحسب ظاهر منافات دارد با اخبار بسیار دیگر که ظاهر آنها اینست که بمردم بدگمان باید بود و از آن جمله در همین فصل مذکور شد که «من حسن ظنّه أهمل. من ساء ظنّه تأمّل. من اختبر قلا. من اقلّ الاسترسال سلم. من اکثر الاسترسال ندم» و هر یک ترجمه و شرح شد و از تأمّل در آنها ظاهر مى‏شود ظهور آنها در آنچه مذکور شد.

و ممکن است دفع منافات باین که مراد در آنها این باشد که در معاملات خود باید که اعتماد نکند بر مردم و بدگمان باشد بایشان باین که احتمال خیانت در ایشان بدهد و از ایشان خاطر جمع نداشته باشد و خود بامور خود برسد و مراد در اینجا این باشد که هر چند بر مردم اعتماد نباید کرد نهایت بایشان بدگمان نیز نباید بود باین معنى که افعال ایشان را تا ممکن باشد بر صحت و خوبى باید حمل کرد و بمجرّد این که محمل بدى داشته باشد بلکه هر چند ظاهر در آن نیز باشد بر بدى نباید حمل کرد و آن را منشأ بغضى و دشمنى و قصد تلافى و انتقام نباید کرد و این که هر که چنین کند نیّت و قصد او در باره مردم نیکو باشد و اگر چنین نکند و بمجرّد احتمال بدى یا ظهور آن افعال مردم را بر بدى حمل کند با اکثر مردم بد مى‏شود و باطن او با ایشان صاف و پاک نباشد بلکه ببغض و کینه و امثال آنها مکدّر گردد، و اللّه تعالى یعلم.

٧٧٩٣ من صدق اصلح دیانته.

ص ١٦٥

هر که راست گوید بصلاح آورد دیندارى خود را، و در بعضى نسخه‏ها «دنیاه» بجاى «دیانته» است و بنا بر این ترجمه اینست که: بصلاح آورد دنیاى خود را، و مراد اینست که صلاح دنیا نیز در راستگوئیست.

٧٧٩٤ من کذب افسد مروّته. هر که دروغ گوید فاسد کند آدمیت خود را.

٧٧٩٥ من قنع حسنت عبادته. هر که قناعت کند نیکو باشد عبادت او، زیرا که کسى که قناعت کند فارغ شود از اکثر اشغال دنیوى و بعبادت نیکو تواند پرداخت.

٧٧٩٦ من اعتزل حسنت زهادته. هر که گوشه‏گیر گردد نیکو باشد زهادت او، «زهادت» بمعنى ترک دنیا و بى‏رغبتى در آنست، و ظاهرست که با گوشه‏گیرى آن آسانتر و بهتر تواند شد.

٧٧٩٧ من نسى اللّه أنساه نفسه. هر که فراموش کند خدا را فراموش او گرداند خدا نفس او را، مراد اینست که کسى که فراموش کند خدا را و یاد او نکند حقّ تعالى بجزاى آن چنان کند که او نفس خود را فراموش کند باین معنى که سلب لطف خود از او کند و او را بخود واگذارد، و هرگاه چنان شود او تابع هوا و هوس خود گردد و بفکر نفس خود و اصلاح آن نیفتد و اصلاح آن نکند.

٧٧٩٨ من اساء خلقه عذّب نفسه. هر که بد کند خوى خود را عذاب کند نفس خود را، زیرا که بدخو باندک چیز

ناملایمى از جا برآید و طیش کند و ملول و مکدّر گردد، و کم وقتى باشد که چنین نشود پس اکثر اوقات در شکنجه و عذاب باشد.

٧٧٩٩ من اطاع اللّه استنصر. هر که اطاعت کند خدا را طلب یارى کند، یعنى همان اطاعت طلب یاریست از او، و بهمان حقّ تعالى او را یارى کند و حاجت بسؤال و طلبى نباشد، یا این که باید که در هر باب طلب یارى کند و توکل کند بر او، و ممکن است «استنصر» بصیغه مجهول خوانده شود و معنى این باشد که طلب یارى کرده شود، یعنى مردم از او طلب یارى کنند، و ممکن است که «استنصر» در این فقره نیز بنون نباشد بلکه بباء یک نقطه زیر باشد مانند فقره بعد و معنى این باشد که «بینا گردد».

٧٨٠٠ من ذکر اللّه استبصر. هر که یاد کند خدا را بینا گردد، یعنى براه راست و حقائق و معارف.

٧٨٠١ من اهمل نفسه خسر. هر که واگذارد نفس خود را زیان کند، یعنى واگذارد او را بخواهشهاى او و امر و نهى او نکند.

٧٨٠٢ من استقبل الامور ابصر. هر که استقبال کند کارها را بینا گردد، مراد به «استقبال آنها» آنست که پیش از کردن آنها تأمّل و تدبّر کند در عواقب آنها.

٧٨٠٣ من استدبر الامور تحیّر. هر که استدبار کند کارها را حیران ماند، «استدبار» بمعنى از عقب در آمدنست مقابل «استقبال» که بمعنى پیشواز رفتن است و مراد اینست که هر که پیش از کردن کارها تدبیر آنها نکرده باشد و بعد از کردن خواهد که چاره زیان و خسران آنها

بکند حیران ماند و چاره نتواند کرد.

٧٨٠٤ من استسلم الى اللّه استظهر. هر که انقیاد آورد بسوى خدا قوى پشت گردد.

٧٨٠٥ من انتظر العواقب سلم. هر که انتظار کشد عاقبتها را سالم ماند، مراد به «انتظار کشیدن عاقبتها» ملاحظه عاقبت کارهاست و اختیار آنچه عاقبت آن خوب باشد و زیان و خسرانى نداشته باشد باعتبار این که چنین کسى گویا در هر کار انتظار عاقبت آن مى‏کشد پس مى‏خواهد که در آن براى او ضررى نباشد.

٧٨٠٦ من وثق باللّه غنى. هر که اعتماد کند بخدا توانگر و بى‏نیاز گردد.

٧٨٠٧ من توکّل على اللّه کفى. هر که توکل کند بر خدا کفایت کرده شود، یعنى حقّ تعالى کفایت و کارگزارى امور او بکند چنانکه مکرّر مذکور شد.

٧٨٠٨ من حاسب نفسه ربح. هر که محاسبه کند نفس خود را سود کند، مراد به «محاسبه نفس خود» اینست که بحساب آن برسد و هر طلبى که حقّ تعالى یا خلق را از او باشد از او بازیافت نماید.

٧٨٠٩ من استدرک فوارطه اصلح. هر که بازیافت کند پیش فرستاده‏هاى خود را اصلاح کند، یعنى بصلاح آورد حال خود را، و مراد به «بازیافت کردن پیش فرستاده‏ها، یعنى أعمالى که پیش‏

فرستاده» اینست که تقصیرى که در آنها شده باشد تدارک و تلافى کند.

٧٨١٠ من قال بالصّدق انجح. هر که بگوید براستى فیروزى یابد.

٧٨١١ من عمل بالحقّ افلح. هر که عمل کند بحقّ رستگار گردد یا فیروزى یابد.

٧٨١٢ من خادع اللّه خدع. هر که مکر کند با خدا مکر کرده شود، یعنى حقّ تعالى با او مکر کند، یعنى جزاى مکر او بدهد یا باو شبیه بمکر او معامله کند.

٧٨١٣ من صارع الحقّ صرع. هر که کشتى بگیرد با حقّ انداخته شود، مراد به «کشتى‏گرفتن با حقّ» اینست که خواهد غلبه کند بر آن و آن را زایل کند، و «انداخته شود»، یعنى حقّ او را بیندازد و غلبه کند بر او، اگر همه در آخرت باشد.

٧٨١٤ من ظلم یتیما عقّ اولاده. هر که ستم کند یتیمى را آزار کند اولاد خود را و قطع کند صله ایشان را، و این باعتبار اینست که کسى که یتیمى را ستم کند نمى‏شود که عاقبت باولاد او نیز مانند آن ستمى نشود، پس هر که ستم کند یتیمى را گویا خود آزار کرده اولاد خود را و قطع صله و احسان ایشان کرده.

٧٨١٥ من ظلم رعیّته نصر اضداده. هر که ستم کند رعیّت خود را یارى کند دشمنان خود را، زیرا که ستم بر رعیّت باعث پراکندگى ایشان و ضعف او مى‏گردد و ضعف او سبب قوّت و غلبه دشمنان او

مى‏گردد و لااقل منشأ فرح و سرور ایشان مى‏شود و این نیز یارییست مر ایشان را، با آنکه بسیار مى‏شود که ظلم پادشاه و حاکم بر رعیّت باعث زوال دولت او مى‏گردد، پس بر هر تقدیر آن یارییست که او خود کرده دشمنان خود را.

٧٨١٦ من افحش شفى حسّاده. هر که فحش گوید شفا بخشد رشک برندگان خود را، یعنى باعث تسکین درد و الم ایشان شود که از رشک بر او دارند، زیرا که کسى که بمردم فحش گوید مردم نیز باو فحش گویند، و اگر آن را نتوانند شکى نیست که در نظرها خفیف و بى‏وقع مى‏گردد و هر یک از اینها باعث شفاى حاسدان مى‏شود.

٧٨١٧ من لؤم ساء میلاده. هر که لئیم باشد بدست وقت ولادت او، «لئیم» چنانکه مکرّر مذکور شد بخیل را گویند و هر دنى پست مرتبه را نیز گویند، و ظاهر این فقره مبارکه اینست که وقت تولّد را اثرى باشد در لئیم‏بودن مولود، و ممکن است که مراد مجرّد ذمّ لئیم باشد و مبالغه در آن، و معنى این باشد که: بد وقتى بوده که چنین مولودى در آن متولّد شده، یعنى بهمین اعتبار که این مولود در آن متولّد شده نه این که بدى دیگر داشته که آن دخلى داشته در بدى مولود یا این که بدى مولود نشان آن باشد و اللّه تعالى یعلم.

٧٨١٨ من استغنى بعقله ضلّ. هر که بى‏نیاز شود بعقل خود گمراه شود، مراد به «بى‏نیاز شدن بعقل خود» اینست که در کارها اعتماد بر عقل و رأى خود کند و مشورت با عقلا نکند، یا این که در مسائل و عقائد اعتماد بر عقل و فکر خود بتنهائى کند و با علما گفتگو نکند و «گمراه شدن چنین کسى» باعتبار اینست که تا کسى با علما گفتگو نکند و ایشان‏

تصدیق استقامت عقل و فکر او نکنند اعتماد بر عقل خود نمى‏تواند کرد، بسیارست که عقل کسى قاصرست یا ذهن او کجست و او خود نمى‏یابد پس چنین کسى اگر اعتماد بر عقل خود کند گمراه مى‏شود و بعد از این که صحت و استقامت عقل او ظاهر شود باز باید که در مسائل مهمه افکار خود را با علما مطارحه کند که مبادا در آنها غلطى و خطائى شده باشد زیرا که عقل صحیح و ذهن درست نیز گاهى خطا و غلط میکند پس در خصوص هر یک از مسائل غامضه باید که با علما گفتگو شود تا از مجموع افکار ایشان حقّ در آن ظاهر گردد، و در بعضى نسخه‏ها «بفعله» بجاى «بعقله» است و بنا بر این ترجمه اینست که «هر که بى‏نیاز شود بعمل و کار خود گمراه شود» و مراد اینست که در امید نجات و رستگارى اعتماد بعمل خود نمى‏توان کرد، زیرا که آدمى هر چند که سعى کند در اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى و اداى شکر نعمتهاى او جلّ شأنه از عهده آن چنانکه باید بر نمى‏تواند آمد و بسبب آنها مستحقّ بهشت و آلاء و نعماى آن نمى‏گردد بلکه چنانکه در احادیث دیگر نیز وارد شده باید که با وجود حسن عمل اعتماد بر رحمت و فضل حقّ تعالى و حسن ظنّ باو باشد.

٧٨١٩ من استبدّ برأیه زلّ. هر که منفرد باشد برأى خود بلغزد، مراد تحریص بر مشورت کردنست در مهمّات و این که در آنها هر که منفرد باشد برأى خود و همین اعتماد بر آن کند و مشورت نکند نمى‏شود که در پاره از آنها نلغزد و در زیان و خسران نیفتند، و ممکن است که مراد شامل انفراد برأى در مسائل نیز باشد چنانکه در شرح فقره سابق مذکور شد.

٧٨٢٠ من اطاع اللّه جلّ أمره. هر که فرمانبردارى کند خدا را بزرگ شود کار او، یعنى مرتبه و شأن او در دنیا و آخرت.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٧٨٢١ من عصى اللّه ذلّ قدره. هر که نافرمانى کند خدا را خوار شود قدر او، یعنى در دنیا و آخرت.

٧٨٢٢ من کثر کلامه زلّ. هر که بسیار باشد سخن گفتن او بلغزد، زیرا که نمى‏شود که در سخن بسیار خطا و سهوى نشود، و ممکن است که لغزیدن او باعتبار همان اصل بسیار گفتن باشد، زیرا که باعث ملالت مردم مى‏شود و تنفر ایشان از او.

٧٨٢٣ من کثر تغضّبه ملّ. هر که بسیار باشد بغضب آمدن او ملول شوند مردم از او و ناخوش دارند او را، و ممکن است که «ملّ» بصیغه معلوم خوانده شود و معنى این باشد که او خود ملول شود، یعنى اکثر اوقات ملول و دلتنگ باشد.

٧٨٢٤ من اتّقى اللّه وقاه. هر که بترسد از خدا نگاه دارد خدا او را.

٧٨٢٥ من توکّل على اللّه کفاه. هر که توکّل کند بر خدا کفایت کند خدا او را، یعنى کارگزارى کند امور او را چنانکه مکرّر مذکور شد.

٧٨٢٦ من اعتصم باللَّه نجّاه. هر که چنگ در زند بخدا یعنى متوسّل شود باو، رستگارى دهد خدا او را.

٧٨٢٧ من استنصحک فلا تغشّه. هر که طلب نصیحت کند از تو پس غشّ مکن با او، یعنى هرگاه کسى مشورت کند با تو و طلب این کند که با او خالص باشى و آنچه خیر او را در آن دانى‏

باو بگوئى غشّ مکن با او و خالص باش با او در آنچه مشورت بینى از براى او هر چند دشمن تو باشد و با او بد باشى، زیرا که او ترا امین کرده پس خیانت با او روا نباشد.

٧٨٢٨ من وعظک فلا توحشه. هر که پند دهد ترا وحشت مفرما او را، یعنى چنان مکن که رم کند از تو و دورى کند باین که آزرده کنى او را و درشتى کنى با او، یا این که سخن او را نشنوى و داند که در تو اثر نمى‏کند پس دیگر پند نگوید ترا، و ممکن است که معنى «فلا توحشه» این باشد که غمناک مکن او را و مراد همان نهى از آزرده کردن او باشد بیکى از آن دو وجه که مذکور شد.

٧٨٢٩ من عرف اللّه توحّد. هر که بشناسد خدا را تنهائى گزیند، یعنى هر که حقّ تعالى را بشناسد حقّ شناخت او اختلاط و آمیزش زیاد را با مردم ترک دهد و تنهائى را در اکثر اوقات اختیار کند تا بعبادت او مشغول باشد و با او مناجات و راز گوید.

٧٨٣٠ من عرف نفسه تجرّد. هر که بشناسد نفس خود را برهنه گردد، یعنى هر که بشناسد چنانکه باید مرتبه نفس خود را و قابلیت او را از براى کمالات و مراتب عالیه برهنه گردد از همه علایق و عوایق دنیوى، و مشغول گردد بتکمیل نفس خود و رسانیدن آن بمراتب بلند و مقامات ارجمند که قابلیّت آنها دارد.

٧٨٣١ من عرف الدّنیا تزهّد. هر که بشناسد دنیا را ترک کند آنرا و بى‏رغبت گردد در آن، زیرا که چنانکه مکرّر مذکور شد هر فرح و شادى و سرورى که در آن باشد آمیخته بأضعاف آن‏

از کدورات و آلام باشد قطع نظر از وزر و وبال أخروى که لازمه سعى در رسیدن به آنها باشد و بر تقدیرى که از همه آنها صاف و خالص باشد ظاهرست که آنها در جنب مثوبات أخروى و آن آلاء و نعماى بهشت در کمال خسّت و دنائت باشد و با وجود این در اندک زمانى باشد و بزودى منقطع گردد و هر عاقلى هرگاه اندک تأمّل کند داند که اختیار اینها بر آنها نتوان کرد و بر تقدیرى که سعى در آنها بر وجهى باشد که ضرر بآخرت نرساند در این خود شکّى نیست که هر سعیى که از براى آنها بشود اگر آنهم اضافه سعى از براى آخرت بشود باعث زیادتى بلندى مرتبه او در آن نشأه پاینده جاوید گردد چه مراتب آن غیر متناهیست و بهر مرتبه که کسى در آن برسد رسیدن ببلندتر از آن متصوّر باشد پس باز هر عاقلى که نیکو تأمّل کند اختیار این میکند که در آن بقدر ضرورت اکتفا شود و هر سعى که در قدر زیاد بر آن بکند آنها را هم اضافه سعى در امور اخروى کند.

٧٨٣٢ من عرف النّاس تفرّد. هر که بشناسد مردم را تنهائى گزیند، زیرا که هر که بشناسد ایشان را میداند که اختلاط و آمیزش با اکثر ایشان ثمره بغیر ضرر أخروى بلکه دنیوى نیز ندارد و هر که این را داند یقین اختیار تنهائى و ترک اختلاط و صحبت ایشان میکند.

٧٨٣٣ من غدر شانه غدره. هر که بى‏وفائى کند زشت کند او را بى‏وفائى او.

٧٨٣٤ من مکر حاق به مکره. هر که مکر کند فرو گیرد او را مکر او یا فرود آید بر او چنانکه حقّ تعالى در قرآن مجید فرموده: اسْتِکْباراً فِی الْأَرْضِ وَ مَکْرَ السَّیِّئِ وَ، فرو نمى‏گیرد مکر بد مگر اهل آن را، یا فرود نمى‏آید مکر بد مگر بر اهل آن.

٧٨٣٥ من جار اهلکه جوره. هر که ستم کند هلاک کند او را ستم او، یعنى در دنیا و آخرت.

٧٨٣٦ من ظلم دمّر علیه ظلمه. هر که ظلم کند هلاک کند او را ظلم او، این همان فقره اوّلست و تفاوت همین در لفظست.

٧٨٣٧ من جهل قلّ اعتباره. هر که نادان باشد کم باشد اعتبار او، یعنى عبرت گرفتن او و پى بردن او از چیزى بچیزى مثل استنباط خوبى عاقبت چیزى یا بدى آن، و این ظاهرست، چه جاهل بفکر عبرت کم مى‏افتد و بر تقدیرى که بفکر آن افتد چون علمى ندارد قادر بر پى بردن و استنباط نیست مگر در بعضى محسوسات مثل پى‏بردن ببدى عاقبت ظلم و نیکوئى عاقبت عدل که بمشاهده از براى هر عالم و جاهل معلوم شود، و ممکن است که مراد باعتبار معنى شایع آن باشد در عرف، یعنى اعتداد و اعتناى مردم باو.

٧٨٣٨ من عجل کثر عثاره. هر که شتاب کند در کارها بسیار شود لغزش او.

٧٨٣٩ من ظلم عظمت صرعته. هر که ستم کند عظیم باشد افتادن او، یعنى افتادن او در هلاکت و بلاها.

٧٨٤٠ من بغى عجّلت هلکته. هر که بغى کند تعجیل کرده شود هلاکت او، یعنى حقّ تعالى تعجیل کند در هلاک شدن او، و مراد به «بغى» نیز ظلم و جورست یا فتنه و فساد، یا سرکشى و سربلندى‏کردن.

٧٨٤١ من قال بالحقّ صدّق. هر که بگوید حقّ را تصدیق کرده شود، یعنى غالب اینست که کسى که حقّ گوید از قماش سخن او مردم راستى او را مى‏یابند و تصدیق او میکنند.

٧٨٤٢ من عامل بالرّفق وفّق. هر که معامله کند با مردم بنرمى و هموارى توفیق داده شود، یعنى حقّ تعالى او را در هر باب توفیق دهد.

٧٨٤٣ من ندم فقد تاب. هر که پشیمان شود پس بتحقیق که توبه کرده، «توبه» بمعنى رجوع و برگشتن از گناه است و مراد اینست که همین که کسى پشیمان شده از گناه، این قوبه است، زیرا که هر که از چیزى در واقع پشیمان باشد یقین از آن رجوع کرده و برگشته و دیگر قصد کردن آن ندارد و حقیقت توبه همینست.

٧٨٤٤ من تاب فقد اناب. هر که توبه کند پس بتحقیق که انابت کرده «انابت بسوى حقّ تعالى» بمعنى رجوع باوست، و مراد اینست که هر که توبه کند پس انابت نیز کرده زیرا که کسى که رجوع کند از گناه و بر گردد از آن بسبب گناه بودن آن، رجوع و برگشتن او از آن باعتبار نافرمانى حقّ تعالى است در آن، پس رجوع از آن رجوع از نافرمانیست بفرمانبردارى، و این حقیقت انابت است، و یا باعتبار این که کسى که توبه کند از گناه و پشیمان شود از آن، نمى‏شود که رجوع بسوى حقّ تعالى نکند از براى عفو آن و در گذشتن از آن پس انابت نیز کرده.

٧٨٤٥ من عدل نفذ حکمه. هر که عدل کند جارى باشد حکم او.

٧٨٤٦ من ظلم اوبقه ظلمه. هر که ظلم کند هلاک کند او را ظلم او، چنانکه مکرّر مذکور شد و این همه تکرار آن بألفاظ مختلف در مجالس متعدّده از براى کمال مبالغه بوده در ذمّ آن و منع مردم از آن.

٧٨٤٧ من شکر دامت نعمته. هر که شکر کند پاینده ماند نعمت او.

٧٨٤٨ من صبر هانت مصیبته. هر که صبر کند سهل گردد مصیبت او، زیرا که تعب و زحمت قلق و اضطراب و فریاد و فغان و امثال آنها با آن نباشد، و همچنین شماتت دشمنان و اعداء که بدترین مصیبتهاست، و دیگر این که بى‏صبرى چنانکه در احادیث دیگر وارد شده گاه هست که سبب نزول مصیبت دیگر مى‏شود بر او، و صبر سبب آن نمى‏شود بلکه سبب رفع آن مى‏گردد پس این را نیز سبب سهل گشتن آن مى‏توان شمرد.

٧٨٤٩ من کثر کلامه کثر ملامه. هر که بسیار شود سخن او بسیار شود ملامت او، یا باعتبار این که در کلام بسیار لغزش بسیار شود، و هر یک سبب سرزنشى و ملامتى گردد، و یا باعتبار این که مردم او را بسبب همان پرگوئى ملامت بسیار کنند.

٧٨٥٠ من کبرت همّته کبر اهتمامه. هر که بزرگ باشد همت او، یعنى عزم او بزرگ باشد غمناکى او، زیرا که صاحب همّت و عزم بلند مرتکب شغلها و کارهاى بزرگ شود، یا سعى کند از براى رسیدن بمرتبه بلند، و ظاهرست که غم و اندوه هر شغلى بقدر بزرگى آنست، و همچنین غم و اندوه سعى از براى رسیدن بهر مرتبه باندازه بلندى آنست، و غرض از این تسلى‏

صاحبان همّت بلندست بر غم و اندوه زیاد و این که آن بى این نمى‏شود پس هر که آنرا داشته باشد باید که این را بر خود بگذارد و این بر او گوارا باشد.

٧٨٥١ من احبّ شیئا لهج بذکره. هر که دوست دارد چیزى را حریص مى‏شود بذکر آن، غرض تحریص مؤمنانست بر ذکر خدا و یاد او تعالى شأنه، یا بیان عذریست از براى کسى که پر ذکر چیزى مى‏کرده باشد که آنرا دوست دارد باین که آدمى مجبولست بر حریص بودن بر ذکر چیزى که آن را دوست داشته باشد.

٧٨٥٢ من کثر حرصه ذلّ قدره. هر که بسیار باشد حرص او خوار شود قدر او.

٧٨٥٣ من اطاع نفسه قتلها. هر که فرمانبردارى کند نفس خود را بکشد او را، یعنى در هلاکت اندازد.

٧٨٥٤ من عصى نفسه وصلها. هر که نافرمانى کند نفس خود را احسان کند باو وصله او را بجا آورد.

٧٨٥٥ من عرف نفسه جاهدها. هر که بشناسد نفس خود را جهاد کند با آن، زیرا که هر که نفس خود را بشناسد صفات و اخلاق ذمیمه آن را و میل آن را بخواهشها و هوسهاى باطل میداند پس جهاد میکند از براى ازاله آنها و واداشتن آن بر اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، بخلاف کسى که نشناسد آن را که آن آگاه نمى‏شود بر آنها پس وا مى‏گذارد نفس خود را و آن باقى مى‏ماند در آن اخلاق نکوهیده و در فرمان هوسها و خواهشهاى خود باشد

چنانکه فرموده:

ص ١٧٨

٧٨٥٦ من جهل نفسه اهملها. هر که نداند نفس خود را وا مى‏گذارد آنرا.

٧٨٥٧ من عظّم نفسه حقّر. هر که بزرگ شمارد نفس خود را حقیر کرده شود، یعنى حقّ تعالى او را بجزاى آن عجب و خودبینى حقیر و کوچک گرداند، یا این که مردم او را بسبب این صفت نکوهیده حقیر و کوچک شمارند.

٧٨٥٨ من صان نفسه وقّر. هر که حفظ کند نفس خود را توقیر کرده شود، یعنى حفظ کند از مناهى و نافرمانى حقّ تعالى، و «توقیر کرده شود» یعنى مردم تعظیم و توقیر او کنند و یا حقّ تعالى او را در نظر ایشان عظیم نماید.

٧٨٥٩ من عیّر بشى‏ء بلى به. هر که سرزنش کند بچیزى مبتلا شود بآن، غرض منع از سرزنش کردن کسیست بعیبى یا بدیى که در او باشد و این که هر که چنین سرزنشى بکند عاقبت بجزاى آن او خود مبتلا شود بآن.

٧٨٦٠ من اکثر من شی‏ء عرف به. هر که بسیار کند چیزى را معروف مى‏شود بآن، یعنى هر که کارى را بسیار کند منسوب مى‏شود میانه مردم بآن کار، و او را بآن مى‏شناسند و بیکدیگر مى‏شناسانند، پس آدمى باید که رعایت کند که کارى را که بسیار کند کار خوبى باشد که بآن مشهور و معروف گردد و کار بدى نباشد که ببدى معروف شود.

٧٨٦١ من مزح استخفّ به.

هر که مزاح کند استخفاف کرده شود باو، غرض منع از مزاح کردن بسیارست با مردم، و این که باعث این مى‏شود که مردم سبک شمارند او را، یا این که آزرده شوند و سبک و خفیف کنند او را.

٧٨٦٢ من اعجب بنفسه سخر به. هر که بعجب و خودبینى آورد او را نفس او تمسخر کرده شود باو، یعنى مردم تمسخر و استهزا کنند باو.

٧٨٦٣ من کثر حمله نبل. هر که بسیار باشد برداشتن او نجیب و بزرگ باشد، یعنى برداشتن و بر خود- گرفتن او اخراجات و مؤنات مردم را، یا برداشتن او بى‏ادبیهاى مردم را و تحمل کردن و از جا برنیامدن.

٧٨٦٤ من کثر سفهه استرذل. هر که بسیار باشد سفه او خسیس و پست شمرده شود، «سفه» بمعنى سبکى حلمست، یا بى‏حلمى، یا جهل و نادانى.

٧٨٦٥ من جهل وجوه الآراء أعیته الحیل. هر که نداند وجوه رأیها را عاجز گرداند او را چاره‏ها، مراد به «وجوه رأیها» طرق رأیها و تدبیرهاست یا رأیها و تدبیرهاى نیکو، و بر هر تقدیر مراد ترغیب در تفکر و تدبّر و تجربه امور و کارهاست تا این که عارف شود برأى و تدبیر در هر کارى، و این که اگر کسى چنین نباشد چاره‏ها او را عاجز کنند، یعنى عاجز شود در چاره کردن‏

امورى که وارد شود بر او و چاره آنها نتواند کرد.

٧٨٦٦ من عاش فقد احبّته. هر که دراز کشد زندگانى او نیابد دوستان خود را، مراد اینست که عمر دراز نیز در دنیا که مردم طلب آن میکنند بى‏کدورت نیست، باعث این مى‏شود که دوستان بروند و آدمى از این مکدّر و محزون گردد.

٧٨٦٧ من کثر ضحکه قلّت هیبته. هر که بسیار باشد خنده او کم شود هیبت او، غرض منع از خنده بسیارست و این که باعث این مى‏شود که هیبت صاحب آن کم شود و وقعى در نظرها نداشته باشد.

٧٨٦٨ من خشى اللّه کمل علمه. هر که بترسد از خدا کامل باشد علم او.

٧٨٦٩ من کظم غیظه کمل حلمه. هر که فرو خورد خشم خود را کامل باشد حلم او.

٧٨٧٠ من ملک نفسه علا أمره. هر که مالک شود نفس خود را، یعنى آن را در فرمان خود دارد بلند گردد امر او، یعنى شأن و مرتبه او.

٧٨٧١ من ملکته نفسه ذلّ قدره. هر که مالک او شود نفس او، یعنى در فرمان نفس خود باشد خوار گردد قدر او.

٧٨٧٢ من تاجر اللّه ربح. هر که سودا کند با خدا سود کند.

٧٨٧٣ من توخّى الصّواب أنجح. هر که طلب راه درست کند فیروزى یابد.

٧٨٧٤ من عمل للدّنیا خسر. هر که عمل کند از براى دنیا زیان کند، زیرا که کمست که امور دنیوى بى‏زیان اخروى باشد و بر تقدیرى که باشد ظاهرست که سعیى که از براى آن بشود اگر بعوض آن از براى أمرى أخروى بشود نفع آن بیشتر باشد و همین نیز زیانیست، و پوشیده نیست که این در غیر قدریست که از براى معاش ضرور باشد بلکه آن نیز سعى از براى آخرتست چه او مأمورست بآن، و همچنین وقتیست که غرض مجرّد دنیا باشد و امّا اگر سعى کند از براى دنیا از براى اغراض اخروى مثل این که تحصیل مال کند از براى امداد و اعانت محتاجان و مستحقّان و صرف آن در سایر وجوه خیرات و مبرّات و قربات پس آن در حقیقت کار از براى دنیا نیست بلکه از براى آخرتست.

٧٨٧٥ من داخل السّفهاء حقّر. هر که داخل شود در میان سفها، یعنى آمیزش و مصاحبت کند با نادانان و کم عقلان تحقیر کرده شود، یعنى مردم تحقیر او کنند و او را سبک شمارند.

٧٨٧٦ من صاحب العقلاء وقّر. هر که مصاحبت کند با عقلا توقیر کرده شود، یعنى مردم تعظیم و توقیر او کنند.

٧٨٧٧ من قبض یده مخافة الفقر فقد تعجّل الفقر. هر که درهم کشد دست خود را از ترس پریشانى پس بتحقیق که تعجیل کرده پریشانى را، مراد منع از اینست که کسى امساک و بخل کند از ترس این که مبادا عاقبت پریشان شود و این که چنین کسى در حقیقت تعجیل کرده در پریشانى‏

خود، زیرا که ضرر پریشانى تنگى معاشست هرگاه او با وجود وسعت بر خود تنگ گیرد پس او حالا خود را در حقیقت فقیر و پریشان کرده، و ظاهرست که این بدترست از پریشانى که احتمال آن رود بر تقدیر بذل وجود.

٧٨٧٨ من سالم اللّه سلم. هر که آشتى کند با خدا سالم ماند، و مراد به «آشتى با حقّ تعالى» اطاعت و فرمانبردارى اوست، چه آن بمنزله صلح و آشتى با اوست چنانکه نافرمانى او بمنزله جنگ با اوست.

٧٨٧٩ من عاند اللّه قصم. هر که دشمنى کند با خدا شکسته شود، مراد به «دشمنى با خدا» نافرمانى اوست که بمنزله دشمنى با اوست و سبب دشمنى او تعالى شأنه.

٧٨٨٠ من حارب اللّه حرب. هر که جنگ کند با خدا، یعنى نافرمانى او کند محروب شود، یعنى گرفته شود از او آنچه با او باشد از خیرات مانند کسى که در جنگ برهنه کرده شود.

٧٨٨١ من غالب الحقّ غلب. هر که خواهد که غلبه کند بر حقّ مغلوب شود، زیرا که اگر در دنیا مغلوب نشود در آخرت خود یقین مغلوب خواهد شد.

٧٨٨٢ من حارب الحقّ هرب. هر که جنگ کند با حقّ محروب شود، مراد به «جنگ با حقّ» اینست که خواهد که حقى را زایل و باطل کند، و به «محروب شدن» همان معنى که در شرح فقره سابق سابق مذکور شد.

٧٨٨٣ من کثر مزاحه استجهل. هر که بسیار باشد مزاح او جاهل شمرده شود.

٧٨٨٤ من کثر خرقه استرذل. هر که بسیار باشد بدخوئى او خسیس و دنى شمرده شود.

٧٨٨٥ من جهل علما عاداه. هر که نداند علمى را دشمنى کند با او، چنانکه شایع است در عصر ما بلکه در أکثر عصرها بوده که جمعى مذمّت میکنند علمى چند را باعتبار این که نمى‏دانند آنها را تا این که ندانستن آنها نقص نباشد از براى ایشان.

٧٨٨٦ من کثر مناه قلّ رضاه. هر که بسیار باشد امیدهاى او کم باشد رضاى او، یعنى رضا و خشنودى او به آن چه حقّ تعالى نصیب و بهره او کرده، زیرا که بهر مرتبه که برسد بآن راضى نباشد امید و آرزوى بالاتر از آن داشته باشد.

٧٨٨٧ من حاسب نفسه سعد. هر که محاسبه نفس خود کند نیکبخت گردد.

٧٨٨٨ من کثر برّه حمد. هر که بسیار باشد احسان او ستایش کرده شود، یعنى مردم ثنا و ستایش او کنند.

٧٨٨٩ من عاند الحقّ قتله.

هر که دشمنى کند با حقّ بکشد حقّ او را، مراد به «دشمنى با حقّ» اینست که امر حقّى را ناخوش دارد و خواهد که زایل و باطل کند آنرا و «بکشد حقّ او را» یعنى بکشتن معنوى در آن نشأه اگر در این نشأه نشود.

٧٨٩٠ من تشاغل بالزّمان شغله. هر که مشغول گردد بروزگار مشغول سازد روزگار او را، یعنى همواره مشغول خود سازد و خلاصى نیابد از آن و بهر مطلبى که سعى کند از براى آن چون برسد مطلب دیگر پیش گیرد و سعى کند از براى آن، تا یک بار اجل در رسد و توشه از براى آخرت خود نداشته باشد پس چاره خلاصى از آن اینست که مشغول آن نشود مگر بقدر ضرورى.

٧٨٩١ من تمسّک بنا لحقّ. هر که دست زند بما ملحقّ شود بما در آن نشأه.

٧٨٩٢ من تخلّف عنّا محقّ. هر که تخلف کند از ما، یعنى پس ماند از ما و نیاید در عقب ما، باطل شود یعنى هلاک شود بهلاکت معنوى.

٧٨٩٣ من اتّبع أمرنا سبق. هر که پیروى کند فرمان ما را پیشى گیرد، یعنى بسعادت و نیکبختى یا ببهشت.

٧٨٩٤ من رکب غیر سفینتنا غرق. هر که سوار شود غیر کشتى ما را غرق شود، یعنى غیر کشتى متابعت ولاى ما که کشتى نجاتست.

٧٨٩٥ من تألّف النّاس أحبّوه.

هر که الفت کند با مردم دوست دارند مردم او را، مراد ترغیب بر الفت کردن با مردمست و این که آن سبب دوستى مردم مى‏شود و آن از براى دنیا و آخرت مستحسن است.

٧٨٩٦ من عاند النّاس مقتوه. هر که دشمنى کند با مردم دشمنى کنند ایشان نیز با او، مراد منع از دشمنى کردن با مردم است و این که هرگاه کسى با ایشان دشمنى کند ایشان نیز با او دشمنى کنند و از او نگذرانند، و همیشه میانه او و ایشان فتنه و فساد باشد، و ممکن است که مراد از این دو فقره مبارکه این باشد که همین که کسى با مردم الفت کند عامّه مردم او را دوست دارند حتّى جمعى که او با ایشان الفت نکرده باشد، و همچنین هرگاه کسى با مردم دشمنى کند عامّه مردم با او دشمنى کنند حتى جمعى که او با ایشان دشمنى نکرده، و بنا بر این فایده دوستى کردن و ضرر دشمنى کردن ظاهرترست.

٧٨٩٧ من مقّت نفسه احبّه اللّه. هر که دشمن دارد نفس خود را دوست دارد خدا او را، یعنى دشمن دارد نفس خود را در وقتى که سرکشى کند و اطاعت نکند، یا بعنوان دشمنان با او سلوک کند و اصلا خواهشهاى او را بر نیاورد و همواره او را در بند و قید داشته باشد.

٧٨٩٨ من اهان نفسه اکرمه اللّه. هر که خوار گرداند نفس خود را گرامى گرداند خدا او را، مراد به «خوار گردانیدن نفس» نیز فرمان او نبردن و مخالفت او کردنست و داشتن او بر خضوع و فروتنى در درگاه حقّ و با مردم نیز که در ظاهر خوار کردنست هر چند در واقع عین اعزاز و احترام او باشد.

٧٨٩٩ من قلّت تجربته خدع.

هر که کم باشد آزمایش او فریب داده شود، مراد ترغیب در تجربه و آزمایش کردن مردمست و کارها، و این که کسى که کم تجربه باشد نمى‏شود که فریب داده نشود.

٧٩٠٠ من قلّت مبالاته صرع. هر که کم باشد پرواى او انداخته شود، مراد کمى مبالات و پرواست در دین و احکام شرع و افتادن در هلاکت اخروى، یا کمى مبالات در محکم کردن أمور و معاملات یا در تجارب و افتادن در زیان و خسران و فریب.

٧٩٠١ من قدّم الخیر غنم. هر که پیش فرستد کار خیر را غنیمت برد.

٧٩٠٢ من دارى النّاس سلم. هر که مدارا کند با مردم سالم ماند، مراد مدارا کردن با مردمست در امورى که مخالف شرع نباشد یا در آنها نیز هرگاه تقیّه باشد و منع نتوان کرد.

٧٩٠٣ من استرشد غویّا ضلّ. هر که طلب راه راست کند از گمراهى گمراه شود، مراد اینست که کسى که آدمى پیروى او کند و راه راست را از او طلب کند باید که معلوم باشد که بر حقّست و گمراه نیست، و اگر نه او راهى که باو نماید راه ضلالتى خواهد بود که خود دارد و او هم گمراه خواهد شد.

٧٩٠٤ من استنجد ذلیلا ذلّ. هر که طلب یارى کند از خوارى خوار گردد، غرض ترغیب در اینست که کسى که محتاج شود بطلب یارى از کس باید که طلب یارى کند از عزیزى که‏

یارى او باعث خوارى این کس نباشد که اگر از خوارى طلب یارى کند بر تقدیرى که او یارى تواند کرد و بکند یارى او این کس را خوار و ذلیل گرداند.

٧٩٠٥ من ضلّ مشیره بطل تدبیره. هر که گمراه باشد مشیر او باطل شود تدبیر او، «مشیر» کسیست که با او مشورت کنند در امرى و او اشاره کند به آن چه رأى و تدبیر باشد در آن و مراد اینست که با کسى مشورت باید دید که عاقل و دانا باشد و اعتماد بر رأى او باشد که اگر چنین نباشد و او گمراه باشد تدبیرى که او بمشورت او کند باطل و فاسد باشد.

٧٩٠٦ من ساء تدبیره تعجّل تدمیره. هر که بد باشد تدبیر او شتاب کند هلاک گردانیدن او، یعنى هرگاه کسى تدبیر او بد باشد زود خود را در هلاکت و زیان و خسران مى‏اندازد. و این با فقره سابق افاده این میکند که مشورت بین باید که گمراه نباشد و اگر نه تدبیرى که بمشورت او شود بد باشد و تدبیر بد زود این کس را در هلاکت مى‏اندازد.

٧٩٠٧ من دام کسله خاب امله. هر که دایم باشد کاهلى او نومید شود امید او، مراد منع از کاهلى بسیارست و این که کسى که غالب باشد بر او کاهلى بمطالبى که امید آنها داشته باشد نمى‏رسد و نومید مى‏شود.

٧٩٠٨ من طال امله ساء عمله. هر که دراز باشد امید او بد باشد عمل او، مراد منع از درازى امیدست در دنیا، و این که صاحب امید دراز عمل او بد باشد، زیرا که همواره مشغول سعى باشد از براى آنچه امید آن دارد و بامور اخروى پر نپردازد.

٧٩٠٩ من أضاع الرأى ارتبک.

هر که ضایع کند رأى را در گل فرو رود، مراد ترغیب در سعى در درست کردن رأى و تدبیرست در کارها، و این که هر که چنین نکند و رأى او ضایع باشد نمى‏شود که در زیان و خسران نیفتد و فرو نرود.

٧٩١٠ من خالف الحزم هلک. هر که مخالفت دوراندیشى کند هلاک شود، مراد ترغیب در حزم و دوراندیشى است در کارها و تأمّل در عاقبت آنها، و این که کسى که ترک آن کند زود هلاک شود و در زیان و خسران افتد.

٧٩١١ من أعمل الرّأى غنم. هر که کار فرماید رأى و تدبیر را در کارها غنیمت برد.

٧٩١٢ من نظر فى العواقب سلم. هر که نظر کند در عاقبتها سالم ماند.

٧٩١٣ من أخذ بالحزم استظهر. هر که فرا گیرد دوراندیشى را قوى پشت گردد، این فقرات همه بیک مضمونند و هر یک را در مقامى فرموده‏اند.

٧٩١٤ من أضاع الحزم تهوّر. هر که ضایع کند حزم را تهوّر کند، «تهوّر» افتادن در مهالک است بى‏پروا، و مراد اینست که تهوّر از دوراندیشى نکردن ناشى مى‏شود.

٧٩١٥ من عمل بالسّداد ملک. هر که عمل کند بطریق درست مالک شود، یعنى سعادت و فیروزى را.

٧٩١٦ من کابد الامور هلک.

هر که بکشد رنج و سختى کارها را هلاک شود، مراد کارهاى دنیویست که بى‏رنج و سختى نباشد، و مراد اینست که هر که مشغول شود به آنها و بر خود گذارد رنج و تعب آنها را با آن رنج و تعب که بکشد هلاک شود باعتبار این که اشتغال به آنها بى‏ارتکاب بعضى محرّمات و لااقلّ بى‏تهاون در امور اخروى نشود، و ممکن است که غرض منع از ارتکاب کارهاى سخت و دشوار باشد و این که غالب اینست که باعث هلاکت و زیان و خسران شود.

٧٩١٧ من استعمل الرّفق غنم. هر که بکار برد نرمى و هموارى را غنیمت برد.

٧٩١٨ من رکب العنف ندم. هر که سوار شود درشتى و ناهموارى را پشیمان شود، مراد از این دو فقره مبارکه ترغیب در نرمى و هموارى کردن با مردم است، و این که آن نفع و سود دهد، و منع از درشتى و ناهموارى کردن با ایشان، و این که آن پشیمانى آورد.

٧٩١٩ من استهان بالرّجال قلّ. هر که خوار شمارد مردان را کم شود، مراد منع از خوار شمردن مردمست و سلوک کردن با ایشان بر وجهى که متضمّن خوارى ایشان باشد، و این که هر که چنین کند مردم رم کنند از او و با او آمیزش نکنند و او کم و بى‏یار و مدد کار ماند.

٧٩٢٠ من جهل موضع قدمه زلّ. هر که نداند جاى پاى خود را بلغزد، مراد اینست که آدمى باید که داند که چکار مناسب اوست که پا در آن گذارد و چکار مناسب نیست و نباید که پا در آن گذارد که اگر نداند این را یا رعایت نکند که آن نیز در حکم ندانستن است بلغزد و در هلاکت و زیان و خسران افتد.

٧٩٢١ من بخل بماله ذلّ. هر که بخیلى کند بمال خود خوار شود.

٧٩٢٢ من بخل بدینه جلّ. هر که بخیلى کند بدین خود بزرگ شود، مراد به «بخیلى کردن بدین» آنست که آن را از براى دنیا از دست ندهد.

٧٩٢٣ من نصحک أشفق علیک. هر که نصیحت کند ترا ترسد بر تو، یعنى از راه شفقت بر تست، و ترس این که مبادا زیان و خسرانى بتو برسد، و غرض اینست که کسى که نصیحت تو کند از راه دوستى تو و شفقت بر تست از او آزرده نباید شد و او را آزرده نباید کرد.

٧٩٢٤ من وعظک أحسن الیک. هر که پند گوید ترا احسان کند بسوى تو، این هم مضمون فقره سابقست.

٧٩٢٥ من استعان بالعقل سدّده. هر که یارى جوید از عقل بر راه راست دارد او را.

٧٩٢٦ من استرشد العلم ارشده. هر که طلب راه درست کند از علم بنماید راه درست را باو.

٧٩٢٧ من لا یعقل یهن، و من یهن لا یوقّر. هر که عاقل نشود خوار شود، و هر که خوار شود تعظیم و توقیر کرده نشود.

٧٩٢٨ من بذل عرضه حقّر. هر که بذل کند عرض خود را و آنرا از دست بدهد حقیر و کوچک شمرده شود.

٧٩٢٩ من صان عرضه وقّر. هر که نگاهدارد عرض خود را توقیر و تعظیم کرده شود.

٧٩٣٠ من لا دین له لا مروّة له. کسى که دینداریى نباشد از براى او، مروّتى یعنى آدمیّتى نباشد از براى او.

٧٩٣١ من لا مروّة له لا همّة له. کسى که مروّتى یعنى آدمیّتى نباشد از براى او، همّتى نباشد از براى او، مراد به «همّت» در اینجا عزمست، یعنى هیچ عزم معقولى نباشد از براى او، هر عزمى که کند پوچ و باطل باشد، یا این که هیچ عزم او عزم نباشد زیرا که چون آدمیّتى ندارد و چیزى را از خود قبیح نمى‏داند هر عزمى که کند بسیار شود که بعبث یا باندک سببى بر هم زند و آن را قبیح نداند.

٧٩٣٢ من لا امانة له لا ایمان له. هر که امانتى نباشد از براى او ایمانى نباشد از براى او، مراد مبالغه در تحریص بر امین بودنست حتّى این که کسى که امانت نداشته باشد ایمان ندارد یعنى ایمان کاملى یا این که بمنزله اینست که ایمان نداشته باشد.

٧٩٣٣ من أحسن السّؤال علم. هر که نیکو کند سؤال را دانا گردد، ممکن است که مراد این باشد که دانائى بسؤال از علما مى‏شود پس از این سؤال ننگ نباید داشت باید سؤال کرد تا عالم شد، نهایت در ضمن این اشاره شده باشد نیز باین که سؤال را نیکو باید کرد، یعنى با رعایت شرایط و آداب آن مثل این که از روى تعظیم و توقیر باشد و از کسى باشد که اهل آن باشد و در وقتى باشد که وقت آن باشد، یا این که مراد سؤال از درگاه حقّ تعالى باشد و معنى این باشد که هر که سؤال توفیق علم را از درگاه حقّ تعالى نیکو کند

یعنى با شرایط آن از خضوع و خشوع و غیر آن، حقّ تعالى او را توفیق دهد و عالم گردد، و ممکن است که این در بعضى مسائل مشکله و مطالب غامضه باشد و مراد این باشد که در آنها هر که سؤال را نیکو کند، یعنى مربوط و منقّح کند عالم گردد یعنى چنین کسى قابلیّت علم آنها دارد و هر گاه آنها از براى او تحقیق شود عالم شود و اگر سؤالهاى او نامربوط باشد این نشان عدم فهم و ذکاء اوست و این که عالم نتواند شد و تحقیق آنها از براى او ثمره ندارد و اللّه تعالى یعلم.

٧٩٣٤ من فهم علم غور العلم. هر که بفهمد داند غور علم را، «غور» بمعنى فرو رفتن آبست در زمین، و ممکن است که مراد این باشد که کسى که بفهمد و داند گردد یا این که صاحب فهم و ادراک باشد داند غور علم را و این که آن را پایانى نباشد و بهر مرتبه که کسى برسد بته آن نرسیده، یا این که کسى که صاحب فهم تند و ادراک بلند باشد بته علم و دقائق و اسرار آن مى‏تواند رسید و اکثر مردم را آن میسّر نیست بلکه نهایت مرتبه ایشان ادراک و معرفت ظاهریست و اللّه تعالى یعلم.

٧٩٣٥ من صبر خفّت محنته. هر که صبر کند سبک شود محنت او.

٧٩٣٦ من جزع عظمت مصیبته. هر که جزع و بى‏تابى کند عظیم گردد مصیبت او، مضمون این دو فقره مبارکه مکرّر مذکور شد.

٧٩٣٧ من بذل جاهه استحمد. هر که بذل کند جاه خود را طلب ستایش کننده کند، یعنى هر که صرف کند جاه خود را در کارسازى مردم و بر آوردن حاجات ایشان، ایشان را ستایش کننده خود کند.

٧٩٣٨ من بذل ماله استعبد. هر که عطا کند مال خود را بنده کند، یعنى مردم را مطیع و فرمانبردار و بمنزله بنده خود کند.

٧٩٣٩ من عدل عظم قدره. هر که عدالت کند بزرگ شود قدر او.

٧٩٤٠ من ظلم قصم عمره. هر که ستم کند شکسته و کوتاه کرده شود عمر او.

٧٩٤١ من لانت کلمته وجبت محبّته. هر که نرم باشد سخن او ثابت شود دوستى او، یعنى دوستى مردم او را.

٧٩٤٢ من ساءت سیرته سرّت منیّته. هر که بد باشد سیرت او یعنى سلوک و طریقه او، مسرور و شادمان گرداند مردم را مرگ او.

٧٩٤٣ من جارت اقضیته زالت قدرته. هر که جور باشد حکمهاى او زایل شود قدرت او، یعنى تمکن و توانائى او در حکومت.

٧٩٤٤ من راقب اجله قصّر امله. هر که نگهبانى کند اجل خود را کوتاه گرداند امید خود را، مراد به «نگهبانى اجل» اینست که منتظر مرگ باشد و از آن غافل نشود و ظاهرست که چنین کسى امیدهاى دراز از براى خود قرار نمى‏دهد و از بعضى احادیث ظاهر مى‏شود که امیدهاى دراز گاهى باعث کوتاهى عمر مى‏شود، و بنا بر این ممکن است که «اجل» در اینجا

بمعنى مرگ نباشد بلکه بمعنى مدّت عمر باشد و معنى این باشد که: هر که نگهبانى و حفظ کند مدّت عمر خود را کوتاه مى‏گرداند امید خود را از ترس این که مبادا امید دراز کوتاه گرداند آن را.

٧٩٤٥ من رغب فیما عند اللّه اخلص عمله. هر که رغبت کند در آنچه نزد خداست خالص گرداند عمل خود را، یعنى اگر کسى خواهد آنچه را نزد خداست از اجر و ثواب اعمال باید که خالص گرداند عمل خود را از براى خدا و آمیخته بغرض دیگر از ریا و غیر آن نسازد و اگر نه اجرى از براى آن نباشد.

٧٩٤٦ من عرف نفسه عرف ربّه. هر که بشناسد نفس خود را بشناسد پروردگار خود را، این فقره مبارکه قبل از این نیز مذکور شد و مراد چنانکه مذکور شد یا اینست که هر که نفس خود را بشناسد پروردگار خود را بشناسد باعتبار این که از شناخت خود پى بوجود پروردگار خود و علم و قدرت او مى‏توان برد چنانکه در کتب کلامیّه استدلال کرده‏اند، و یا این که وجود پروردگار بمرتبه‏ایست از ظهور که همین که کسى خود را بشناسد وجود او را نیز بداند و اللّه تعالى یعلم.

٧٩٤٧ من کثر ضحکه مات قلبه. هر که بسیار باشد خنده او مرده باشد دل او، زیرا که خنده بسیار کسى کند که او را غفلتى باشد از مرگ و عقبات و أهوال قیامت، یا پروائى نباشد، و بر هر تقدیر ظاهرست که دل او حیات حقیقى معنوى نخواهد داشت.

٧٩٤٨ من أطلق غضبه تعجّل حتفه. هر که رها کند خشم خود را شتاب کند مرگ او، مراد به «رها کردن‏

خشم» اینست که عنان آن را نگاه ندارد و بگذارد که هر روش که خواهد برود و هر چه خواهد بکند و ظاهرست که چنین کسى شتاب کند مرگ او، یعنى زود هلاک شود بهلاکت معنوى.

٧٩٤٩ من أطلق طرفه کثر أسفه. هر که رها کند چشم خود را بسیار شود تأسّف او، مراد به «رها کردن چشم» منع نکردن آنست از نگاههاى نامشروع، و ممکن است که شامل عدم اغماض از عیوب دیگران نیز باشد، و «تأسّف» بمعنى حزن و اندوه شدیدست، و مراد بسیارى تأسّف اوست در قیامت، و ممکن است که مراد رها کردن آن باشد از براى نظاره مال و جاه دیگران و عدم اغماض از آنها و مراد بسیارى تأسّف او باشد در دنیا، زیرا که کسى که اغماض از آن نکند هر مرتبه که داشته باشد نظاره مراتب بالاتر از مرتبه خود در مردم بسیار کند و از براى هر یک تأسّفى داشته باشد.

٧٩٥٠ من کثر مزاحه استحمق. هر که بسیار باشد مزاح او کم عقل شمرده شود.

٧٩٥١ من کثر کذبه لم یصدّق. هر که بسیار باشد دروغ او تصدیق کرده نشود، یعنى اگر راستى نیز گوید مردم تصدیق او نکنند.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٧٩٥٢ من ضاق خلقه ملّه اهله. هر که تنگ باشد خلق او ناخوش دارند او را اهل او، یعنى تنگ خلق و بدخو اهل او نیز ملول گردند از او و ناخوش دارند او را، چه جاى دیگرى که بدخلقى کند با او.

٧٩٥٣ من غلب شهوته ظهر عقله.

هر که غلبه کند بر خواهش خود ظاهر مى‏شود عقل او.

٧٩٥٤ من اسرع المسیر ادرک المقیل. هر که تند کند رفتن را دریابد مقیل را، «مقیل» و «قیلوله» خواب در اوّل پیشین را گویند و مراد اینست که چنانکه در سفر هر که تند برود و زحمت آن را بر خود بگذارد دریابد قیلوله را و استراحت کند، همچنین هر که استراحت در آن نشأه را خواهد باید که در اوقات عمر خود که متوجّه آن سفرست سعى کند در طاعات و عبادات و سایر ابواب خیرات و شتاب کند در آنها تا بآن برسد و اگر نه نرسد بآن مانند کسى که سعى نکند در رفتن و بمنزل که رسد استراحت نتواند کرد.

٧٩٥٥ من ایقن بالنقلة تأهّب للرّحیل. هر که یقین کند بسفر آماده گردد از براى حرکت، مراد اینست که چنانکه کسى که عزم جزم کرد بسفرى آماده مى‏گردد از براى آن و تهیه آن را مى‏گیرد پس سفر آخرت نیز جزمیست باید که آماده شد از براى آن و تهیه آن را گرفت و کاهلى نکرد در آن خصوصا چنین سفر خطیرى و این که وقت آن معلوم نیست و در هر لمحه احتمال آن هست که باید براه افتاد.

٧٩٥٦ من اظهر عداوته قلّ کیده. هر که اظهار کند دشمنى خود را کم گردد مکر او، مراد اینست که کسى که اظهار دشمنى خود با شخصى کرد مکر او سهلست و کم کارى تواند کرد زیرا که آن شخص را بفکر احتیاط و احتراز از خود مى‏اندازد، و دیگر این که هر جا که بدى از براى او گوید از راه دشمنى او قبول نمى‏کنند، کسى که اظهار دشمنى نکند و در مقام مکر باشد مکر او شدیدست بخدا پناه باید برد از آن.

٧٩٥٧ من وافق هواه خالف رشده.

هر که موافقت کند با هوا و هوس خود مخالفت کند با رشد خود، یعنى با راه درست از براى خود.

٧٩٥٨ من عدّد نعمه محق کرمه. هر که بشمارد نعمتهاى خود را باطل کند کرم خود را، یعنى هر که بشمارد و اظهار کند احسانهاى خود را که بمردم کرده باطل کند کرم خود را زیرا که آن را مکدّر بمنّت یا قصد ریا و شهرت کند «کریم» چنانکه در احادیث دیگر وارد شده کسیست که آنچه دهد فراموش کند آن را.

٧٩٥٩ من قوى هواه ضعف عزمه. هر که قوى باشد هوا و هوس او ضعیف باشد عزم او، زیرا که اکثر اینست که عزمى که کند باندک هوا و هوس که کند و منافى آن باشد آن را بر هم زند پس عزمهاى او ضعیف باشد و ثباتى نداشته باشد و غرض بیان قبح ضعف عزمست و قبح پیروى هوا و هوس از راه این که باعث ضعف عزم و عدم ثبات آن مى‏گردد.

٧٩٦٠ من ساء ظنّه ساء وهمه. هر که بد باشد ظنّ او بد باشد و هم او، پوشیده نماند که شایع استعمال «ظن» است در چیزى که جزم بآن نباشد امّا گمان آن داشته باشد، یعنى احتمال آن را راجح داند و استعمال «وهم» است در احتمال مقابل آن، یعنى در احتمال مرجوح، و گاهى «ظنّ» نیز در احتمال مرجوح استعمال مى‏شود، و گاهى «وهم» نیز در احتمال راجح استعمال مى‏شود، و ظاهر اینست که مراد در این فقره مبارکه مذمّت بدگمانى بمردم باشد و این که مراد به «وهم» نیز «ظنّ» باشد یعنى گمان، و مراد این باشد که هر که بدست گمان او بمردم بدست این گمان او، گمان بد بمردم نباید داشت و تفسیر ظنّ بوهم در آخر بنا بر استعمال آخر باشد جهت رعایت سجع فقره سابق، یا اشاره باشد باین که آن گمان در واقع گمان نیست و وهم است، راجح‏

در افعال مؤمنان خوبیست و بر آن باید حمل شود، و «وهم» بمعنى چیزى که در خاطر افتد نیز آمده و ممکن است که بنا بر این مراد به «وهم» در اینجا نیّت و قصد باشد و معنى این باشد که کسى که بدگمان باشد بمردم بد باشد نیّت و قصد او با ایشان و صاف نباشد با ایشان، و مراد مذمّت بدگمانى باشد از این راه که مستلزم نیّت و قصد بدست و بر هر تقدیر ظاهر اینست که مراد بمذمّت بدگمانى اینست که گمان بد اگر در باره کسى باشد آن گمان را اعتبار نباید کرد و بر وفق آن تا جزم نشود عمل نباید کرد، و این که اگر کسى اعتبار کند آن را نیّت و قصد او بد گردد نه این که اصل آن گمان بد باشد زیرا که گمان هرگاه دلایل و امارت آن باشد اختیارى نیست و منع از آن معقول نمى‏نماید خصوصا این که در احادیث نیز وارد شده که هر که تجربه کند مردم را بد مى‏شود با ایشان و بتجربه نیز این در اکثر مردم معلوم مى‏شود و مراد به «منع از عمل کردن بآن» نیز در غیر وقتیست که کسى معامله با شخصى کند امّا در آن وقت بهتر چنانکه از احادیث ظاهر مى‏شود و در اوائل این فصل نیز بعضى فقرات دالّه بر آن مذکور شد بدگمانیست باو و این که اعتماد بر او نشود و کمال احتیاط و دوراندیشى بشود و اللّه تعالى یعلم.

٧٩٦١ من تفقّه فى الدّین کثر. هر که دانا شود در دین بسیار شود، یعنى اعوان و انصار او بسیار شود.

٧٩٦٢ من ادّرع الحرص افتقر. هر که پیراهن خود کند حرص را فقیر شود، مراد به «پیراهن کردن حرص» اینست که آنرا لازم خود کند و از آن جدا نشود مانند پیراهن تن و «فقیر شدن چنین کسى» باعتبار اینست که حقیقت و معنى «فقر» در او باشد زیرا که زشتى بى‏چیزى و پریشانى از راه اینست که بسبب آن زحمت و تعب سعى و طلب باید کشید و محتاج‏

بمردم باید بود و حریص هر چند توانگر گردد باز سعى و طلب را ترک نکند و محتاج بمردم شود.

٧٩٦٣ من کثر ملقه لم یعرف بشره. هر که بسیار باشد تملق او شناخته نشود شکفته روئى او، «تملق» بمعنى چاپلوسیست و این که آدمى با کسى بزبان لطف و مهربانى کند و در دل بر خلاف آن باشد، و ممکن است مراد این باشد که کسى که عادت او این معنى باشد شکفته روئى او یعنى لطف و مهربانى او که از دل بکند معلوم نمى‏شود زیرا که هر چه بکند احتمال این مى‏رود که از آن چاپلوسیها باشد که عادت او باشد پس هیچ کس را اعتقاد بلکه گمان محبّت و دوستى او حاصل نشود و با او دوست نگردد.

٧٩٦٤ من جهل قدره عدا طوره. هر که نداند قدر خود را تجاوز کند از طور خود، مراد اینست که هر کس باید که قدر و رتبه خود را داند و ملاحظه کند که اگر نداند و رعایت آن نکند از طورى که باید که سلوک کند با مردم تجاوز کند و در زیان و خسران افتد، یا این که کسى که قدر خود را نداند و پروائى نداشته باشد از خفیف و سبک کردن خود، تجاوز کند از طور خود که مبادا بسبب آن خفیف و سبک گردد.

٧٩٦٥ من کثر کلامه کثر سقطه. هر که بسیار باشد سخن گفتن او بسیار باشد افتادن او، یعنى خطا و لغزش او، زیرا که نمى‏شود که در سخن بسیار خطا و لغزش نشود پس هر که عادت او آن باشد در اکثر اوقات خطا و لغزش بکند.

٧٩٦٦ من تفقّد مقاله قلّ غلطه. هر که تفقد کند سخن خود را کم شود غلط او، «تفقد» بمعنى طلب کردن.

کسیست نزد غیبت او و بمعنى پرسیدن احوال کسى و تجسّس و تفحّص از آن نیز استعمال مى‏شود، و مراد اینست که کسى که پیش از گفتن سخنى تأمّل کند در آن و تفحّص کند در مصالح و مفاسد و عیب و هنر آن کم مى‏شود غلط او.

٧٩٦٧ من احسن الى جیرانه کثر خدمه. هر که احسان کند بسوى همسایگان خود بسیار شود خادمان او، زیرا که مردم بسیار روند بهمسایگى او و خدمت او کنند.

٧٩٦٨ من کثر شکره تضاعفت نعمه. هر که بسیار باشد شکر او دو چندان گردد نعمتهاى او.

٧٩٦٩ من کثر لهوه استحمق. هر که بسیار باشد بازى او احمق و کم عقل شمرده شود.

٧٩٧٠ من اقتحم اللّجج غرق. هر که بیندازد خود را در لجه‏ها غرق شود، مراد ترغیب در نگاهداشتن خودست از مهالک و نینداختن در آنها و این که کسى که بى‏پروا خود را در آنها بیندازد نمى‏شود که آخر هلاک نشود چنانکه کسى که خود را در لجّه‏ها، یعنى آبهاى عظیم یا گردابهاى آنها اندازد غرق مى‏شود.

٧٩٧١ من کثر صحکه استرذل. هر که بسیار باشد خنده او دنى و پست شمرده شود، یعنى مردم توقیر و تعظیم او نکنند.

٧٩٧٢ من کثر هزله استجهل. هر که بسیار باشد هزل او نادان شمرده شود، «هزل» بفتح هاء و سکون زاء با نقطه نقیض «جدّ» است، یعنى این که کارى را ببازى بکند و از روى جدّ نکند.

ص ٢٠١

٧٩٧٣ من اعتزل سلم ورعه. هر که گوشه‏گیرى کند سالم ماند پرهیزگارى او، یعنى هر که اختلاط و آمیزش زیاد نکند با مردم حفظ پرهیزگارى خود بر او آسانست بخلاف کسى که اختلاط و آمیزش زیاد کند با مردم که حفظ پرهیزگارى خود بر او بغایت دشوارست و غالب اینست که سالم نمى‏ماند.

٧٩٧٤ من قنع قلّ طمعه. هر که قناعت کند کم باشد طمع او.

٧٩٧٥ من کابد الامور عطب. هر که بکشد رنج و سختى کارها را هلاک شود، این فقره در همین فصل قبل از این تخمینا بیک ورق از متن مذکور و شرح شد و در آنجا بجاى «عطب»: «هلک» بود که هر دو بیک معنى‏اند.

٧٩٧٦ من غلب علیه الغضب لم یأمن العطب. هر که غلبه کند بر او خشم ایمن نیست از هلاک شدن، مراد ترغیب در فروخوردن خشم است و بردبارى پیشه‏کردن، و این که اگر کسى چنین نکند و خشم بر او غالب شود ایمن نیست که بسبب آن کارى کند که باعث هلاک او گردد یعنى در آخرت یا دنیا نیز.

٧٩٧٧ من اعجب برأیه ذلّ. هر که بعجب آورده شود برأى خود خوار گردد، مراد به «عجب آورده شدن برأى خود» پسندیدن آنست و اکتفا کردن بآن و خود را محتاج بمشورت ندانستن در کارها.

٧٩٧٨ من رکب هواه زلّ. هر که سوار شود بر هوا و هوس خود بلغزد.

٧٩٧٩ من تکبّر على النّاس ذلّ. هر که تکبر کند بر مردم خوار شود، یعنى حقّ تعالى عاقبت او را بجزاى آن خوار گرداند یا مردم او را هر وقت دست یابند خوار گردانند.

٧٩٨٠ من أظهر عزمه بطل حزمه. هر که اظهار کند عزم خود را باطل شود دوراندیشى او، مراد اینست که دوراندیش باید که عزم خود را بکسى اظهار نکند تا این که جمعى که نخواهند که آن بشود بر آن مطّلع نشوند و چاره و تدبیرى از براى بر هم زدن آن بکنند.

٧٩٨١ من قلّ حزمه ضعف عزمه. هر که کم باشد حزم او سست باشد عزم او، زیرا که عزمى که از روى حزم و دوراندیشى نباشد بمجرّد هوا و هوس باشد، و ظاهرست که آن سست باشد و زود برهم خورد.

٧٩٨٢ من حذّرک کمن بشّرک. کسى که بترساند ترا مثل کسیست که بشارت دهد ترا، یعنى چنانکه ترا خوش مى‏آید از آن باید که خوش آید از این نیز، زیرا که هرگاه ترا از کار بدى بترساند و قبول کنى آنرا و بازدارى خود را از آن نجات یابى از زیان و خسران او، پس آن نیز بمنزله بشارتیست از براى تو بأمرى که مرغوب تو باشد.

٧٩٨٣ من ذکّرک فقد أنذرک. هر که بیاد تو آورد پس بتحقیق که ترسانیده ترا، ممکن است که مراد این باشد

که در ترسانیدن کسى از گناهان و معاصى همین کافیست که بیاد او آورند خدا و روز جزا را، دیگر او باید که بترسد و خود را بازدارد از گناهان، یعنى مجرّد همین فردیست از نهى از منکر و ثوابى بر آن مترتّب مى‏شود، یا این که در بعضى ترسانیدنها مثل این که سوارى آید یا کسى چوبى یا مانند آن آورد و تو در راه باشى و مظنّه این باشد که از آن آسیبى بتو برسد کافیست در ترسانیدن تو از آن این که ترا آگاه سازد که غافل نباشى و احتراز از آن کنى پس اگر با وجود آن تو توانى کنارى روى و نروى و آسیبى بتو برسد او را تقصیرى نیست تقصیر از تست که احتراز نکردى و اللّه تعالى یعلم.

٧٩٨٤ من کثر حقده قلّ عتابه. هر که بسیار باشد کینه او کم باشد گله گزارى او، مراد اینست که کسى که کینه‏ور نباشد امر ناخوشى که از کسى ببیند در دل نمى‏گیرد و گله میکند تا رفع آن بشود بخلاف کینه‏ور که غالب اینست که گله و اظهار نمى‏کند و کینه آن را در دل مى‏گیرد.

٧٩٨٥ من قلّ عقله ساء خطابه. هر که کم باشد عقل او بد باشد خطاب او، یعنى سخن گفتن با او.

٧٩٨٦ من یجرّب یزدد حزما. هر که تجربه کند زیاد شود بحسب دوراندیشى، یعنى زیاد شود دوراندیشى او، مراد ترغیب بتجربه است و این که آن باعث زیادتى حزم و دوراندیشى مى‏شود.

٧٩٨٧ من یؤمن یزدد یقینا. هر که ایمان آورد زیاد شود بحسب یقین، یعنى یقین او همواره در تزاید باشد.

٧٩٨٨ من یستیقن یعمل جاهدا. هر که یقین کند عمل کند جدّ و جهد کننده، مراد یقین بخدا و روز جزاست.

٧٩٨٩ من یتردّد یزدد شکّا. هر که تردّد کند زیاد شود بحسب شکّ، یعنى زیاد شود شکّ او، مراد اینست که در اعتقادات تحصیل یقین باید که اصلا در آن تردّدى و احتمال خلافى نباشد هر چند بغایت مرجوح باشد که اگر فى الجمله تردّدى باشد همواره تردّد و شکّ او زیاد شود، یا این که بقدر مقدور در مطالب تحصیل یقین باید کرد و بتردّد عادت نباید کرد که اگر کسى بآن عادت کند زیاد شود او تا این که او را در مطالبى که در آنها تحصیل یقین باید کرد نیز تردّد و شکّ حاصل شود.

٧٩٩٠ من یعمل یزدد قوّة. هر که عمل کند زیاد شود بحسب قوّت، یعنى زیاد شود قوّت او، مراد عمل کردن بأوامر و نواهى شرعیّه است و زیاد شدن قوّت در دین و اعتقاد بسبب آن.

٧٩٩١ من یقصّر فى العمل یزدد فترة. هر که تقصیر کند در عمل زیاد شود بحسب سستى، یعنى زیاد شود سستى او، یعنى سستى او بسبب آن تقصیر زیاد شود در دین و اعتقاد که از آن تقصیر مستفاد مى‏شود یا همان سستى او در عمل.

٧٩٩٢ من انفرد کفى الاحزان. هر که تنها باشد کفایت کرده شود اندوهها را، یعنى فارغ باشد از بسیارى از غمها و اندوهها.

٧٩٩٣ من سأل غیر اللّه استحقّ الحرمان. هر که سؤال کند از غیر خدا مستحقّ شود محرومى را، یعنى مستحقّ این باشد که آن کسى که از او سؤال کرده محروم کند او را، یا این که مستحقّ این باشد که حقّ تعالى او را محروم گرداند.

٧٩٩٤ من عاند الحقّ صرعه. هر که دشمنى کند با حقّ بیندازد حقّ او را، مراد به «دشمنى با حقّ» اینست که أمر حقّى را خواهد که زایل و باطل کند، و «انداختن حقّ او را» در آخرتست یا در دنیا نیز.

٧٩٩٥ من اغترّ بالامل خدعه. هر که مغرور شود بامید مکر کند با او، مراد به «مغرور شدن بامید» فریب خوردن از آنست و گمان حصول آن و سعى کردن از براى آن، و به «مکر کردن آن با او» این که بر نیاید و بآن نرسد و تعب و زحمتى باو ماند چه این بمنزله مکریست که کسى با او کند و او را بسبب آن در زیان و خسرانى اندازد.

٧٩٩٦ من کثر حرصه قلّ یقینه. هر که بسیار باشد حرص او کم باشد یقین او، یعنى این نشان کمى یقین اوست بحقّ تعالى و صفات او، یا این که حرص زیاد سبب کمى یقین او گردد.

٧٩٩٧ من کثر شکّه فسد دینه. هر که بسیار باشد شکّ او فاسد شود دین او، یعنى شکّ را پر بخود راه نباید داد و در هر باب بقدر امکان تحصیل یقین باید کرد که اگر کسى چنین نکند و شکّ او بسیار شود عادت کند بآن و باعث این مى‏شود که در اعتقادات دینى نیز یقین او زایل شود و شکّ راه یابد به آنها و دین او فاسد گردد.

٧٩٩٨ من کثرت خلطته قلّت تقیّته. هر که بسیار باشد آمیزش او کم باشد پرهیزگارى او، مراد آمیزش بسیارست با مردمى که در ایشان خوب و بد باشد، و ظاهرست که آمیزش با بدان باعث کمى پرهیزگارى مى‏گردد، زیرا که بدى مصاحبان نمى‏شود که قدرى سرایت بمصاحب‏

نکند و أقلا این که قبح بدى در نظر او کم گردد، و نمى‏شود نیز که بطعام و شراب شبهه ناک ایشان آلوده نگردد، و نمى‏شود نیز که از عهده أمر بمعروف و نهى از منکر ایشان چنانکه باید برآید، و هر یک از اینها باعث کمى پرهیزگاریست.

و در بعضى نسخه‏ها «ثقته» بجاى «تقیّته» است و بنا بر این ترجمه اینست که: کسى که بسیار باشد آمیزش او کم باشد اعتماد او، یعنى کسى که آمیزش با مردم بسیار کند اعتماد او بر مردم کم شود، زیرا که نمى‏شود که بدى بسیارى از ایشان بر او ظاهر نشود و این سبب کمى اعتماد او بر اکثر نشود، و ممکن است که مراد این باشد که هر که آمیزش او با کسى بسیار شود اعتماد او بر او کم شود و مراد اکثر مردم باشد و این که اکثر مردم چنین‏اند که اگر کسى آمیزش زیاد با کسى از ایشان بکند چیزى چند از او بر او ظاهر مى‏شود که باعث کمى اعتماد او مى‏شود بر او.

٧٩٩٩ من عرف اللّه کملت معرفته. هر که بشناسد خدا را کامل باشد معرفت او، یعنى این معرفت کاملى باشد از او، یا این که سبب آن مى‏شود که معرفتهاى دیگر نیز از براى او حاصل شود و معرفت او کامل گردد.

٨٠٠٠ من خاف اللّه قلّت مخافته. هر که بترسد از خدا کم شود ترس او، زیرا که او دیگر از مردم نمى‏ترسد بخلاف کسى که از خدا نترسد که او از هر که از او قویتر باشد بترسد چنانکه در احادیث دیگر نیز وارد شده.

٨٠٠١ من کفّ أذاه لم یعانده أحد.

هر که بازدارد اذیّت خود را دشمنى نکند با او کسى، یعنى کسى که اذیّت خود را بازدارد از همه مردم و آزار او بهیچ کس نرسد هیچ کس با او دشمنى نکند بلکه مشهورست که: اگر کسى با خود قرار دهد که اذیّت او بهیچ جانورى نرسد و چنان کند اذیّت هیچ جانورى نیز باو نرسد.

٨٠٠٢ من اتّقى قلبه لم یدخله الحسد. هر که پرهیزگار باشد دل او داخل نشود آنرا رشک، مراد اینست که رشک و حسد منافى پرهیزگاریست و کسى که دل او پرهیزگار باشد داخل او و یا داخل دل او نشود حسد، و «نسبت پرهیزگارى بدل» یا باعتبار اینست که جاى آن و محلّ قرار آنست چنانکه در قرآن مجید نیز واقع شده که تعظیم شعائر اللّه از جمله پرهیزگارى دلهاست، و یا باعتبار این که هر عضوى را گوئیا تقوى و پرهیزگاریى باشد حسد چون در دلست پس اجتناب از آن از جمله پرهیزگارى دلست، و ممکن است که «قلبه» بفتح باء خوانده شود و معنى این باشد که هر که بترسد از دل خود، یعنى از بدى آن و از این که آن بد باشد، یا بمعنى «على قلبه» باشد و معنى این باشد که بترسد بر دل خود و نخواهد که بآن آسیبى برسد، و بنا بر این دو احتمال بهتر اینست که: «لم یدخله الحسد» خوانده شود و معنى این باشد که: داخل آن نمى‏کند رشک را.

٨٠٠٣ من خلصت مودّته احتملت دالّته. هر که خالص باشد دوستى او برداشته مى‏شود ناز او، یعنى باید که ناز او را کشید، یا این که مردم مى‏کشند ناز چنین دوستى را.

٨٠٠٤ من کثرت زیارته قلّت بشاشته. هر که بسیار باشد زیارت او کم باشد بشاشت او، مراد منع از بسیار رفتن بزیارت و دیدن کسیست و این که کسى که بدیدن او کسى بسیار رود ملول مى‏شود و بشاشت و گشاده روئى او با او کم شود.

٨٠٠٥ من حفظ لسانه أکرم نفسه. هر که نگاهدارد زبان خود را گرامى گرداند نفس خود را.

٨٠٠٦ من اتّبع هواه اردى نفسه. هر که پیروى کند هوا و هوس خود را هلاک گرداند نفس خود را.

٨٠٠٧ من عرف نفسه جلّ أمره. هر که بشناسد نفس خود را بزرگ شود أمر او، یعنى شأن و مرتبه او، و ظاهر اینست که مراد به «شناختن نفس خود» در اینجا اینست که قدر و پایه خود را داند و از آن تجاوز نکند.

٨٠٠٨ من غشّ نفسه لم ینصح غیره. هر که غشّ کند با نفس خود خالص نباشد با غیر خود، مراد به «غشّ کردن با نفس خود» اینست که واگذارد آنرا و منع نکند از معاصى، چه کسى که چنین کند در حقیقت دوست خالص نیست با او و غشّ دارد.

٨٠٠٩ من عرف بالصّدق جاز کذبه. هر که شناخته شود براستگوئى روان شود دروغ او، یعنى اگر بالفرض گاهى دروغى گوید مردم قبول کنند آن را و جارى گردد، بر عکس کسى که شناخته شود بدروغگوئى

چنانکه فرموده:

٨٠١٠ من عرف بالکذب لم یقبل صدقه. کسى که شناخته شود بدروغگوئى قبول نشود راست او.

٨٠١١ من رضى بالقضاء طاب عیشه. هر که خشنود باشد بقضا و تقدیر خدا نیکو باشد عیش و زندگانى او.

٨٠١٢ من تحلّى بالحلم سکن طیشه. هر که زینت یابد ببردبارى ساکن شود طیش او، یعنى از جابر آمدن و سبکى او.

٨٠١٣ من ساس نفسه أدرک السّیاسة. هر که سیاست کند نفس خود را دریابد سیاست را، «سیاست رعیّت» بمعنى أمر کردن و نهى کردن ایشانست و واداشتن ایشان بر آنچه صلاح ایشان در آن باشد، و مراد اینست که کسى که سیاست نفس خود کند برسد بمرتبه که سیاست قوم خود کند و در فرمان او باشند.

٨٠١٤ من بذل معروفه استحقّ الرّیاسة. هر که بذل کند احسان خود را وجود و بخشش کند سزاوار گردد ریاست و سر کردگى را.

٨٠١٥ من استمتع بالنّساء فسد عقله. هر که نفع بجوید بزنان فاسد باشد عقل او یا فاسد شود عقل او، ظاهر اینست که مراد به «نفع جستن بزنان» مشورت کردن با ایشانست و عمل‏کردن برأى ایشان از براى انتفاع خود، یا أعمّ از این و از هر طلب نفعى از ایشان بملازمت و نوکرى و أمثال آن.

٨٠١٦ من عاقب المذنب فسد فضله.

هر که عقوبت کند گنهکار را فاسد باشد فضل او، یا فاسد شود فضل او، یعنى فضل و افزونى مرتبه نخواهد داشت، یا اگر داشته باشد باین آن فاسد شود، و پوشیده نیست که این در بعضى گناهانست یا در کسیست که اصلا از گناه نگذرد و هر گناهى را عقوبت کند و اگر نه گاه باشد که در بعضى گناهان عقوبت ضرور باشد چنانکه بلا تشبیه حقّ تعالى کافر را البته عقوبت کند.

٨٠١٧ من تعاهد نفسه بالحذر أمن. هر که تعاهد کند نفس خود را بحذر ایمن گردد، «تعاهد کسى» رسیدن باحوال اوست و مهربانى کردن باو، و مراد اینست که کسى که برسد بحال نفس خود و مهربانى کند باو باین که حذر کند از آنچه باعث زیان و خسران او باشد در آخرت، ایمن گردد از عذاب و عقاب أخروى، و همچنین در دنیا بقدر مقدور.

٨٠١٨ من أیقن بالجزاء أحسن. هر که یقین کند بجزا نیکو کند، یعنى هر که اعتقاد او بجزا دادن حقّ تعالى اعمال را در مرتبه یقین کامل باشد البته نیکوئى کند و بدى نکند از ترس جزاى آن.

٨٠١٩ من صغرت همّته بطلت فضیلته. هر که کوچک باشد همّت او باطل شود فضیلت او، مراد به «همّت» عزمست، یعنى هر که عزم او کوچک باشد و عزم مراتب سهل باشد نه مراتب بلند، او پست مرتبه گردد، و او را فضیلت و افزونى مرتبه که باشد بحسب نسب یا حسب باطل شود.

٨٠٢٠ من غلب علیه الحرص عظمت ذلّته. هر که غلبه کند بر او حرص عظیم شود خوارى او.

٨٠٢١ من صحّت دیانته قویت امانته.

هر که درست باشد دیندارى او قوى باشد امانت او.

٨٠٢٢ من زادت شهوته قلّت مروّته. هر که زیاد باشد شهوت و خواهش او کم باشد مروّت و آدمیّت او.

٨٠٢٣ من ساء خلقه ضاق رزقه. هر که بد باشد خوى او تنگ باشد روزى او، این یا باعتبار اینست که حقّ تعالى بجزاى آن خوى بد روزى را بر او تنگ کند، و یا باعتبار این که مردم باعتبار بدخوئى او از او تنفّر کنند و معامله با او نکنند، و همچنین احسانها و رعایتها که با مردم خوب کنند.

٨٠٢٤ من کرم خلقه اتّسع رزقه. هر که گرامى باشد خوى او فراخ باشد روزى او، بر عکس بد خو بیکى از دو اعتبار که در فقره سابق مذکور شد.

٨٠٢٥ من حسنت سیاسته وجبت طاعته. هر که نیکو باشد سیاست او ثابت و برقرار باشد فرمانبردارى او، یعنى فرمانبردارى رعیّت او را، و معنى «سیاست» چند فقره قبل از این مذکور شد.

٨٠٢٦ من حسنت سریرته حسنت علانیته. هر که نیکو باشد باطن او نیکو باشد ظاهر او.

٨٠٢٧ من طال عدوانه زال سلطانه. هر که دراز کشد ستم او زایل گردد سلطنت او، مراد اعلام سلاطینست باین که درازى ستم کسى باعث زوال سلطنت او مى‏گردد تا این که اندیشه کنند از آن.

٨٠٢٨ من أمن الزّمان خانه و من أعظمه أهانه. هر که امین گرداند روزگار را خیانت کند آن او را، و هر که تعظیم کند او را خوار گرداند آن او را، مراد به «امین گردانیدن روزگار» اعتماد بر آنست و راستگو دانستن آن در آنچه مى‏گوید، یعنى در دل او مى‏اندازد از امیدها و آرزوها و وفا به آنها و رسانیدن او به آنها، و به «خیانت کردن آن» وفا نکردن آنست بآن وعدها و نومید گذاشتن او بعد از همه تعب و زحمت که کشیده باشد در سعى از براى آنها، و مراد به «تعظیم کردن آن» نیز اعتماد و وثوق به آنست، و به «خوار گردانیدن» همان خلف وعده کردن و نومید نمودن او، و پوشیده نیست که نسبت این امور بروزگار از قبیل مجاز عقلیست چنانکه شایع است که امرى را که در زمانى یا مکانى واقع شود اسناد بآن میکنند چنانکه مى‏گویند «جرى المیزاب یعنى ناودان روان شد» و حال آنکه ناودان روان نمى‏شود بلکه باران در ناودان روان مى‏شود، و مى‏گویند: «صام نهاره یعنى روزه گرفت روز او» و حال آنکه روز روزه نمى‏گیرد بلکه او در روز روزه مى‏گیرد پس چون این وعدها و خلفها از شیطان یا نفس باغواى او در روزگار واقع مى‏شود نسبت آنها بروزگار مى‏توان داد.

٨٠٢٩ من أحسن الملکة أمن الهلکة. هر که نیکو کند خوى را ایمن شود از هلاک شدن، مراد ایمنى از هلاک شدنیست که بسبب خویها و أخلاق بد مى‏شود، یا مطلق هلاک شدن بنا بر این که کسى که أخلاق و صفات خود را نیکو کند أفعال خود را نیز نیکو کند بلکه تا أفعال نیکو نشود أخلاق نیکو نمى‏شود، و ممکن است که «هلکه» در اینجا بمعنى سلوک با بندگان‏

باشد و معنى این باشد که «هر که نیکو کند سلوک را با بندگان خود ایمن شود از هلاک شدن» یعنى هلاک شدنى که بسبب بد سلوکى با ایشان حاصل شده چنانکه در حدیث وارد شده که: داخل نمى‏شود بهشت را سیّى‏ء الملکه یعنى کسى که بد سلوک باشد با بندگان خود، یا مراد مطلق هلاک‏شدن باشد و سلوک خوب با بندگان باعث توفیق باز ایستادن از هر گناهى باشد که باعث هلاک شود.

٨٠٣٠ من جار ملکه عظم هلکه . هر که ستم کند ملک خود را، یعنى بنده خود را عظیم باشد هلاک او، و ممکن است که «ملک» بضمّ میم باشد و معنى این باشد که هر که پادشاهى او جائر باشد یعنى مایل باشد از میانه روى، یا ظالم باشد عظیم باشد هلاک او، و اسناد ظلم بآن بر سبیل مجاز عقلى باشد باعتبار ظالم بودن صاحب آن.

٨٠٣١ من ضعف جدّه قوى ضدّه. هر که ضعیف باشد جدّ او قوى شود دشمن او، مراد ترغیب در جدّ و جهدست در نظم و نسق أمور خود و این که کسى که جدّ نکند در آنها دشمن او قوى گردد.

٨٠٣٢ من رکب جدّه قهر ضدّه. هر که سوار شود بر جدّ خود غلبه کند بر دشمن خود، مراد اینست که غلبه بر دشمن بى آن نمى‏شود، یا غالب اینست که کسى که جدّ و جهد تمام کند غالب گردد، زیرا که کم اتّفاق مى‏افتد که هر دو طرف جدّ تمام داشته باشند، و ممکن است که مراد به «دشمن» خصوص شیطان باشد و بنا بر این حکم کلى مى‏تواند بود.

٨٠٣٣ من زرع العدوان حصد الخسران. هر که بکارد دشمنى درو کند زیان و خسران.

٨٠٣٤ من تعزّز باللَّه لم یذلّه سلطان. هر که عزیز شود بخدا خوار نگرداند او را هیچ پادشاهى.

٨٠٣٥ من اعتصم باللَّه لم یضرّه شیطان. هر که چنگ در زند بخدا ضرر نرساند باو هیچ شیطانى، «شیطان» ابلیس و اولاد او را گویند که بسیارند بلکه در بعضى أحادیث وارد شده که هر آدمى را شیطانى باشد که با او متولّد شود، و گاهى استعمال مى‏شود در هر سرکش متمرّد دور از خیرى از جنّ و إنس، و گاهى مستعمل مى‏شود در هر سرکشى از جنّ و إنس و سایر حیوانات، و در اینجا هر یک از معانى مراد مى‏تواند بود.

٨٠٣٦ من کثرت مخافته قلّت آفته. هر که بسیار باشد مخافت او یعنى ترس او، کم باشد آفت او، مراد ترس از خداست.

٨٠٣٧ من کثرت فکرته حسنت عاقبته. هر که بسیار باشد فکرت او یعنى تفکر و تدبّر او، نیکو باشد عاقبت او.

٨٠٣٨ من کثرت تجربته قلّت غرّته. هر که بسیار باشد آزمایش و تجربه او کم باشد فریب خوردن او.

٨٠٣٩ من نظر فى العواقب سلم من النّوائب. هر که نظر کند در عاقبتها سالم ماند از مصیبتها.

٨٠٤٠ من أحکم التّجارب سلم من المعاطب. هر که محکم کند تجربه‏ها را سالم ماند از مهلکه‏ها.

٨٠٤١ من طلب السّلامة لزم الاستقامة. هر که طلب کند سلامت را لازم باشد استقامت را، یعنى باید که همیشه با استقامت و راستى باشد و از آن جدا نشود.

٨٠٤٢ من کان صدوقا لم یعدم الکرامة. هر که بوده باشد بسیار راستگو نباشد نایابنده کرامت را، یعنى همیشه با کرامت باشد، یعنى گرامى و عزیز باشد.

٨٠٤٣ من استصلح الاضداد بلغ المراد. هر که بصلاح آورد دشمنان را برسد بمراد، مراد ترغیب در سعى کردن در اصلاح دشمنان و زایل کردن دشمنى ایشانست بلطف و مهربانى و احسان و مانند آنها، و این که هر که چنین کند بمرادها برسد و اگر نه با وجود دشمنان رسیدن بمراد کم میسر مى‏شود.

٨٠٤٤ من عمل للمعاد ظفر بالسّداد. هر که عمل کند از براى معاد یعنى روز بازگشت فیروزى یابد بسداد، یعنى راه درست.

٨٠٤٥ من تأخّر تدبیره تقدّم تدمیره. هر که پس افتد تدبیر او پیش افتد هلاک گردانیدن او، مراد اینست که تدبیر کارها را پیش از کردن آنها باید کرد و هر که پیش نکند و پس اندازد گاه هست که کارى بکند که باعث هلاک او شود و تدبیر آخر سودى ندهد زیرا که‏

پیش از تدبیر خود را هلاک کرده.

٨٠٤٦ من نصح مستشیره صلح تدبیره. هر که خالص باشد با مشورت کننده با او شایسته باشد تدبیر او، مراد اینست که مشورت با کسى باید کرد که دوست خالص باشد تا این که تدبیر او نیکو و شایسته باشد که اگر چنین نباشد تدبیر او شایسته نباشد بلکه اگر عمدا تدبیر بد نکند چون دوستى ندارد تدبّر و تفکّرى که باید نمى‏کند و هر چه بخاطر او برسد مى‏گوید و بر چنین تدبیرى چه اعتماد باشد.

٨٠٤٧ من ساء تدبیره بطل تقدیره. هر که بد باشد تدبیر او باطل شود تقدیر او، یعنى آنچه تقدیر کند و اندازه قرار دهد که فلان نحو و فلان طرز خواهم کرد.

٨٠٤٨ من ضعفت آراءه قویت أعداؤه. هر که ضعیف باشد رأیهاى او قوى گردند دشمنان او.

٨٠٤٩ من رکب العجل أدرک الزّلل. هر که سوار شود بر عجل یعنى شتاب در کارها، دریابد زلل را یعنى لغزشها را، یعنى نمى‏شود که لغزشها از او واقع نشود.

٨٠٥٠ من عجل ندم على العجل. هر که شتاب کند در کارها پشیمان شود بر آن شتاب.

٨٠٥١ من اتّأد أمن من الزّلل. هر که باتأنّى و آرام باشد در کارها ایمن باشد از لغزشها.

٨٠٥٢ من فعل ما شاء لقى ما ساء. هر که بکند آنچه را خواهد ملاقات کند آنچه را بد باشد.

٨٠٥٣ من طلب للنّاس الغوائل لم یأمن البلاء. هر که طلب کند از براى مردم مصیبتها ایمن نباشد از بلا.

٨٠٥٤ من خانه وزیره فسد تدبیره. هر که خیانت کند با او وزیر او فاسد شود تدبیر او، مراد اینست که پادشاه و هر که او را وزیرى باشد باید که وزیرى تعیین کند که با او خیانت نکند که اگر وزیر خائن باشد هر تدبیرى که او کند هرگاه وزیر خیانت کند فاسد و باطل شود، زیرا که وزیر اختیار اکثر امور با اوست و اکثر مردم رعایت او بیشتر میکنند و سعى میکنند در آنچه او خواهد، و دیگر این که وزیر هرگاه خائن باشد هر چند آن تدبیر شایسته باشد بحیله و تزویر آنرا فاسد و باطل نماید که او خود فسخ کند و باطل گردد.

٨٠٥٥ من غشّ مستشیره سلب تدبیره. هر که غشّ کند با مشورت کننده با خود سلب کرده شود تدبیر او، یعنى حقّ تعالى بجزاى این خیانت او زایل کند از او رأى و تدبیر را و چنان کند که رأیها و تدبیرهاى او فاسد شود.

٨٠٥٦ من کثر اعتباره قلّ عثاره. هر که بسیار باشد عبرت گرفتن او کم باشد لغزش او.

٨٠٥٧ من ساء اختیاره قبحت آثاره. هر که بد باشد اختیار او زشت باشد آثار او، ممکن است که مراد این باشد که کسى که بد باشد اختیارى که کند در مثل اختیار و بر گزیدن مصاحب و دوست‏

و شغل و پیشه و صنعت و مسکن و مانند آنها این نشان اینست که زشت باشد آثار او نیز یعنى أعمال و أفعال او.

٨٠٥٨ من أعمل اجتهاده بلغ مراده. هر که کار فرماید جدّ و جهد خود را برسد بمراد خود، مراد اینست که جدّ و جهد باید در کارها، و کسى که جدّ و جهد کند در مطلبى غالب اینست که برسد بآن.

٨٠٥٩ من وفّق لرشاده تزوّد لمعاده. هر که توفیق داده شود از براى آنچه راه درست باشد از براى او، توشه برگیرد از براى روز بازگشت خود.

٨٠٦٠ من خاف سوطک تمنّى موتک. هر که بترسد از تازیانه تو آرزو کند مرگ ترا، مراد منع از زدن بندگان و امثال ایشانست و ترسانیدن ایشان از خود، و این که این باعث این مى‏شود که ایشان آرزوى مرگ او بکنند و این سبب کوتاهى عمر او گردد، یا این که اصل چنین سلوکى که اهل او آرزوى مرگ او کنند قبیح و زشتست.

٨٠٦١ من وثق باحسانک أشفق على سلطانک. هر که اعتماد داشته باشد باحسان تو بترسد بر سلطنت تو، مراد ترغیب سلاطین و حکامست باحسان و این که احسان ایشان برعیّت باعث این مى‏شود که بترسند رعیّت بر سلطنت او، یعنى از این که نقص و زوالى بآن رسد و سعى کنند در استحکام آن و رفع گزند از آن بلکه اصل توجّه نفوس هر چند مددى نیاید از ایشان امریست مرغوب و باعث اعانت و یارى حقّ تعالى مى‏شود.

٨٠٦٢ من تجرّع الغصص أدرک الفرص.

هر که جرعه وار در کشد غصّه‏ها را دریابد فرصتها را، «غصّه» چنانکه مکرّر مذکور شد چیزى را گویند از استخوان و مانند آن که در گلو ماند و شایع شده استعمال آن در هر غم و غصّه و اندوهى، و «جرعه» آبى را گویند که در ته کوزه و امثال آن ماند و مراد اینست که هر که غمها و اندوهها را که رو دهد مانند جرعه درکشد و صبر کند بر آنها برسد بفرصتها و فیروزى یابد به آنها، یا این که هر که متحمل غصّه‏ها شود در طلب امرى آخر دریابد فرصت آن را و برسد بآن.

٨٠٦٣ من غافص الفرص امن الغصص. هر که ناگاه بگیرد فرصتها را ایمن گردد از غصّه‏ها، مراد اینست که هر که فرصتها را غنیمت شمارد و همین که فرصت کار خیرى بیابد ناگاه بگیرد آنرا و از دست ندهد و آنچه ممکن باشد در آن بکند ایمن گردد از غصّه‏ها یعنى غمها و غصّه‏هاى ندامت و پشیمانى که بر تقدیر فوت آنها بایست که بخورد، و ممکن است که مراد شامل فرصتهاى امور مهمّه دنیوى نیز باشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٠٦٤ من قنع بقسم اللّه استغنى. هر که قناعت کند به آن چه خدا نصیب و بهره او کرده بى‏نیاز گردد، یعنى از مردم و تعب و زحمت و سعى و طلب زیاد.

٨٠٦٥ من لم یقنع بما قدّر له تعنّى. هر که قناعت نکند به آن چه تقدیر شده از براى او تعب کشد.

٨٠٦٦ من ظنّ بک خیرا فصدّق ظنّه. هر که گمان کند بتو خیرى را پس تصدیق کن گمان او را، یعنى هر که گمان کند بتو که احسانى بکنى باو بکن باو و راست گردان گمان او را، یا این که هر خوبى را که کسى در تو گمان کند راست گردان گمان او را، و اگر آن در تو نباشد خود را موصوف گردان بآن، و اوّل ظاهرترست.

٨٠٦٧ من رجاک فلا تخیّب امله. هر که امید داشته باشد ترا پس نومید مگردان امید او را، همان مضمون فقره سابقست بنا بر احتمال اوّل.

٨٠٦٨ من آمن باللَّه لجأ الیه. هر که ایمان داشته باشد بخدا پناه برد بسوى او، یعنى در هر باب، و بدیگرى پناه نبرد.

٨٠٦٩ من وثق باللَّه توکّل علیه. هر که اعتماد داشته باشد بخدا توکّل کند بر او، یعنى همه امور خود را باو واگذارد و طلب کارگزارى آنها از او کند.

٨٠٧٠ من فوّض أمره الى اللّه سدّده. هر که واگذارد کار خود را بسوى خدا بر راه درست دارد خدا او را.

٨٠٧١ من اهتدى بهدى اللّه أرشده. هر که طلب راه راست نماید براهنمائى خدا ارشاد کند خدا او را، یعنى براه درست رساند.

٨٠٧٢ من أقرض اللّه جزاه. هر که قرض دهد خدا را جزاى خیر دهد خدا او را.

٨٠٧٣ من سأل اللّه أعطاه. هر که درخواست کند از خدا عطا کند او را.

٨٠٧٤ من لاحى الرّجال کثر أعداؤه. هر که منازعه کند با مردان بسیار گردد دشمنان او.

٨٠٧٥ من کثر کذبه قلّ بهاؤه. هر که بسیار باشد دروغ او کم باشد بهاى او، یعنى حسن او یا عقل او.

٨٠٧٦ من سالم النّاس کثر أصدقاؤه و قلّ أعداؤه. هر که آشتى کند با مردم، یعنى با ایشان جنگ و جدال نکند بسیار باشد دوستان او و کم باشد دشمنان او.

٨٠٧٧ من عاند الحقّ لزمه الوهن. هر که دشمنى کند با حقّ لازم او باشد ضعف، یعنى ضعف از مقاومت با آن، یا سبکى و خوارى لازم او باشد و از او جدا نشود.

٨٠٧٨ من استدام الهمّ غلب علیه الحزن. هر که دایم دارد همّ را غلبه کند بر او حزن. «حزن» بمعنى اندوهست و «همّ» نیز بتشدید میم گاهى بهمان معنى مستعمل مى‏شود و بنا بر این ممکن است که مراد این باشد که اندوهى که روى دهد باید زود آن را از دل بدر کرد و خود را بآن نداد که اگر کسى چنان بکند اندوه بر او غالب مى‏شود و اکثر اوقات باید که اندوهناک بود، زیرا که اندوههاى دنیا بسیار میباشد پس اگر کسى خود را بهر یک از آنها بدهد و از دل بدر نکند اکثر اوقات گرفتار اندوهى باشد، و گاهى «همّ» بمعنى فکر و اندیشه کردن کارى مستعمل مى‏شود و بنا بر این ممکن است که مراد این باشد که آدمى باید که پر در فکر و اندیشه مطالب و مقاصد و سعى و تلاش از براى آنها نباشد زیرا که کسى که چنین نکند و دایم در فکر و اندیشه کارى و تحصیل مطلبى و مقصدى باشد اندوه بر او غالب شود و اکثر اوقات اندوهناک باشد زیرا که اصل فکر و اندیشه بسیار و مشغول بودن به آنها بى‏اندوهى نمى‏باشد و همچنین‏

سعى و تلاش از براى هر یک و اکثر آنها حاصل نمى‏شود و اندوه آن خود ظاهرست، و آنچه حاصل شود در محافظت آن نیز و دفع ضرر حاسدان و طالبان آن شغل و کار اندوههاى بسیار باشد پس اگر کسى خواهد که از آنها فارغ باشد باید که فکر و اندیشه کارى بغیر آنچه ضرورى باشد بخود راه ندهد.

٨٠٧٩ من سلا عن الدّنیا أتته راغمة. هر که فراموش کند دنیا را و دست بردارد از آن بیاید او را دنیا بخاک مالنده بینى خود را یعنى ذلیل و خوار، باعتبار این که بى‏سعى و تلاش او بپیش او آمده.

٨٠٨٠ من تعاهد نفسه بالمحاسبة أمن فیها المداهنة. هر که باز رسد بنفس خود بمحاسبه ایمن گردد در آن از مداهنه، «مداهنه» بمعنى سهل انگاریست و مراد اینست که هر که بحساب نفس خود برسد ایمن گردد از این که در آن مداهنه باشد و در امور دینیّه و تکالیف شرعیّه سهل انگارى کند، زیرا که کسى که داند که بحساب او مى‏رسند و بازخواست میکنند مداهنه نمى‏کند بخلاف این که محاسبه او نکنى که پروائى نخواهد داشت از تو و سهل انگارى خواهد کرد.

٨٠٨١ من یعط بالید القصیرة یعط بالید الطویلة. هر که عطا کند بدست کوتاه، یعنى دست کوتاه خود عطا کرده شود بدست بلند، یعنى بقدرت حقّ تعالى، و استعمال «دست» در باره حقّ تعالى بمعنى قدرت مجازیست شایع، و در قرآن مجید نیز واقع شده چنانکه فرموده: « إِنَّ الَّذِینَ یُبایِعُونَکَ إِنَّما دست خدا بالاتر از دستهاى ایشانست».

٨٠٨٢ من صنع العارفة الجمیلة حاز المحمدة الجزیلة. هر که بکند احسان نیکو جمع کند ستایش عظیم را، یعنى خلق او را مدح و ثنا کنند و نزد خدا نیز چنان باشد.

٨٠٨٣ من أغبن ممّن باع اللَّه سبحانه بغیره. کیست غبن دارتر از آنکه بفروشد خداى سبحانه را بغیر او و «غبن» در بیع بمعنى زیان کردن در آنست و فروختن آن بکمتر از قیمت آن بتفاوت فاحش، و مراد به «فروختن حقّ تعالى بغیر او» اینست که کسى ترک اطاعت او کند از براى غیر او، یا از براى خواهشى یا مطلبى از خواهشها و مطلبهاى خود، و ظاهرست که هیچ فروشنده غبن دارتر از چنین کسى نباشد.

٨٠٨٤ من أخیب ممّن تعدّى الیقین الى الشّکّ و الحیرة. کیست زیانکارتر از آنکه تجاوز کند از یقین بسوى شکّ و حیرانى ظاهر اینست که مراد به «تجاوزکننده از یقین بسوى شکّ و حیرانى» کسیست که درگذرد از آخرت که یقینیست از براى مطلب دنیوى که شکّ باشد در حصول آن و حیران باشد در آن، و نداند که حاصل خواهد شد یا نه و ظاهرست که هیچ کس زیانکارتر از چنین کس نباشد، و ممکن است که مراد کسى باشد که در اعتقادات دینیّه که یقین به آنها تواند حاصل کرد یقین حاصل نکند و بشکّ و حیرانى راضى شود «زیانکارتر نبودن کسى از او» نیز ظاهرست.

٨٠٨٥ من لبس الخیر تعرّى من الشّرّ. هر که بپوشد خیر را برهنه گردد از شرّ، یعنى هر که کارهاى خیر را لباس خود کند و از آن جدا نشود مانند جامه خودش، حقّ تعالى ببرکت آن او را توفیق دهد که برهنه شود از شرّ، یعنى بدى نکند چنانکه در باره نماز در قرآن مجید واقع شده: اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ بدرستى که نماز منع میکند از قبایح و منکرات».

٨٠٨٦ من ملکه الجزع حرم فضیلة الصّبر.

هر که مالک او شود جزع محروم مى‏شود فضیلت صبر را، مراد به «مالک شدن جزع او را» اینست که او فرمان آن برد و جزع و بى‏تابى کند.

٨٠٨٧ من لا أخا له لا خیر فیه. هر که برادرى نباشد از براى او نیست خیرى در او، مراد برادر مؤمنیست که او را دوست و صدیق کرده باشد. و در بعضى نسخه‏ها «اخاء» بکسر همزه و مدّ واقع شده و بنا بر این معنى اینست که: هر که برادرى نباشد از براى او، یعنى رعایت برادرى و دوستى و لوازم آن نکند.

٨٠٨٨ من لا عقل له لا ترتجیه . هر که عقلى نباشد از براى او امید مدار باو.

٨٠٨٩ من قلّ ادبه کثرت مساویه. هر که کم باشد ادب او بسیار شود بدیهاى او.

٨٠٩٠ من اقتحم لجج الشّرور لقى المحذور. هر که ناگاه داخل شود در لجّه‏هاى شرّها ملاقات کند آنچه را حذر باشد از آن، «لجّه» جاى معظم آب را گویند، و مراد اینست که آدمى همواره باید که با حذر و احتیاط باشد که اگر بى‏پروا باشد و ناگاه خود را در مهلکه‏ها اندازد ملاقات کند زیان و نقصانى چند را که حذر از آن باید کرد.

٨٠٩١ من رضى بالمقدور اکتفى بالمیسور. هر که راضى شود به آن چه تقدیر شده از براى او اکتفا کند به آن چه میسّر باشد او را، یعنى تواند اکتفا کرد بآن و آن کافى باشد از براى او، و سعى از براى زیاد بر آن ضرور نباشد.

٨٠٩٢ من کثر شططه کثر سخطه. هر که بسیار باشد شطط او بسیار باشد سخط او، «شطط» بفتح شین با نقطه و طاء بى‏نقطه بمعنى ظلم و ستم است و بمعنى کار شاقّ دشوار نیز آمده، و «سخط» بفتح سین بى‏نقطه و خاء با نقطه بمعنى خشم و غضب است، و ممکن است نیز بر معنى اوّل شطط که مراد این باشد که ظالم خشم او بسیار باشد یعنى آن صفت قبیح این خوى زشت را نیز لازم دارد یا بالخاصیّة و یا باعتبار این که همواره در فکر جور و ستم و گرفتن چیزى بظلم از مردم است، و همین که در وقتى آن میسّر نشود خشمناک گردد، یا این که باندک چیزى که از کسى ببیند یا بشنود خشمناک مى‏گردد یعنى خود را چنان مى‏نماید تا بهانه و وسیله جور و جریمه باشد بر او، و بنا بر معنى دویم ممکن است که مراد این باشد که آدمى مرتکب امور شاقّه دشوار نباید بشود و اگر نه خشم و غضب او بسیار شود و باین خوى زشت گرفتار گردد، و وجه بسیار شدن خشم و غضب چنین کسى ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

٨٠٩٣ من کثر کلامه کثر لغطه. هر که بسیار باشد سخن گفتن او بسیار باشد لغط او، «لغط» بسکون غین با نقطه و فتح آن نیز و طاء بى‏نقطه یعنى آواز مبهمى که نتوان فهمید، آمده، و ممکن است که مراد این باشد که پر گو چنین آوازها در کلام او بسیار باشد، یا این که بى‏معنى و پوچ در سخن او بسیار باشد.

٨٠٩٤ من کثرت ریبته کثرت غیبته. هر که بسیار باشد ریبه او بسیار باشد غیبت او، «ریبه» بکسر راء بى‏نقطه و سکون یاء دو نقطه زیر بمعنى قلق و اضطرابست و بمعنى تهمت و بدگمانى نیز آمده و بنا بر اوّل ممکن است که مراد ترغیب در حلم و بردبارى باشد و این که کسى که چنان نباشد و زود از جا برآید و قلق و اضطراب کند مردم غیبت او بسیار کنند، و بنا بر دویم معنى این باشد که کسى که بمردم بدگمان باشد و متّهم دارد ایشان را بسیار مى‏شود غیبت او مردم را، یا این که کسى که بسیار خود را در معرض تهمت آورد مثل این که مصاحبت با بدان و فاسقان کند بسیار مى‏شود غیبت مردم او را.

٨٠٩٥ من کثر مزاحه قلّت هیبته. هر که بسیار شود مزاح او کم شود هیبت او.

٨٠٩٦ من أفشى سرّک ضیّع أمرک. هر که فاش کند سرّ ترا ضایع کند کار ترا.

٨٠٩٧ من أطاع أمرک أجلّ قدرک. هر که اطاعت کند فرمان ترا بزرگ گرداند قدر ترا، مراد ترغیب در رعایت- کردن چنین کسیست.

٨٠٩٨ من أراد السّلامة فعلیه بالقصد. هر که خواهد سلامتى را پس بر اوست میانه‏روى، یعنى میانه روى در هر باب سبب سلامتى مى‏شود از آفات دنیا و آخرت.

٨٠٩٩ من غالب الضّدّ رکب الجدّ. هر که خواهد غلبه کند بر دشمن سوار شود جدّ را، یعنى باید که کمال جدّ

و جهد کند و مساهله نکند که بى‏آن غلبه کم میسّر مى‏شود مخصوصا این که هرگاه دشمن آگاه شود بر کار او او نیز درصدد دفع او در مى‏آید، و گاه باشد که او مساهله نکند بلکه مساهله این را بر ضعف حمل میکند و سبب زیادتى جرأت او مى‏شود.

٨١٠٠ من وجد موردا عذبا یرتوى منه فلم یغتنمه یوشک ان یظمأ و یطلبه فلا یجده. هر که بیابد جایگاه آب گوارائى که سیراب گردد از آن پس غنیمت نشمارد آن را نزدیک باشد که تشنه شود و طلب آن کند پس نیابد آن را، غرض اینست که چنین نعمتها را غنیمت باید دانست و شکر آن کرد و اگر نه بجزاى آن بزودى محتاج گردد بآن و نیابد آن را، و ممکن است که اشاره باشد از آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه باصحاب خود با این که شما حالا که مرا یافته‏اید که سیراب مى‏توانید شد از حقایق و معارف پس غنیمت شمارید این را و هر مجهولى که دارید سؤال کنید و هر که چنین نکند زود باشد که تشنه شود و طلب کند مرا یا مثل مرا و نیابد.

٨١٠١ من جعل دیدنه الهزل لم یعرف جدّه. هر که بگرداند عادت خود را بازى، شناخته نشود جدّ او، مراد منع از اینست که کسى دأب و عادت خود را بازى کند در کردارها یا گفتارها و این که هر که چنین کند کارى را یا سخنى را که بجدّ هم باشد نتوان شناخت و بر بازى محمول شود و ضرر این ظاهرست و حکایات در این باب مشهورست.

٨١٠٢ من غالب من فوقه قهر. هر که خواهد غلبه کند بر بالاتر از خود مغلوب گردد.

٨١٠٣ من تجبّر على من دونه کسر. هر که تکبر کند بر پست‏تر از خود شکسته شود.

٨١٠٤ من استغشّ النّصیح استحسن القبیح. هر که غشّ‏دار شمارد نصیحت‏کننده را نیکو شمارد زشت را، یعنى غشّ‏دار شمردن او باین مى‏شود که کارهاى زشت خود را نیکو داند و باین اعتبار کسى را که نصیحت او کند و منع کند او را از آنها غشّ‏دار شمارد که اگر قبح و زشتى کارهاى خود را داند میداند که او با او خالص است و منع او از راه خلوص دوستیست، و ممکن است که ترجمه «من استغشّ» این باشد که هر که طلب غشّ کند از نصیحت کننده، و معنى این باشد که هر که خواهد که نصیحت‏کننده با او غشّ کند و بر وفق هوا و هوس او سخن گوید و منع او نکند پس او نیکو شمارد زشت را، زیرا که این غشّ قبیح و زشت است پس کسى که آن را طلب کند باید که آن را خوب شمارد.

٨١٠٥ من لزم الشّحّ عدم النّصیح. هر که لازم باشد بخیلى را نیابد نصیحت کننده را، زیرا که نصیحت کننده دوست میباشد و کسى که لازم بخیلى باشد و از آن جدا نشود کسى با او دوست نشود.

٨١٠٦ من منع برّا منع شکرا. هر که منع کند احسانى را منع کرده شود شکرى را، یعنى هرگاه کسى قادر باشد بر احسانى بکسى و منع کند خود را از آن و نکند آنرا، پس او در حقیقت ضررى بخود رسانیده زیرا که اگر میکرد آن را او شکر او میکرد، و هرگاه نکرد او شکر او نکند، پس شکر او نقصان او شده و آن کم نیست بلکه زیاده است بحسب دنیا و آخرت از نقصان مالى که باو مى‏رسید از کردن آن احسان اگر آن احسان بدادن مالى بود، و ممکن است که «منع» دویم نیز بصیغه معلوم خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر که منع کند احسانى را منع کند شکرى را، و حاصل هر دو یکیست.

٨١٠٧ من صنع معروفا نال أجرا و شکرا. هر که بکند احسانى را برسد بمزدى و شکرى، یعنى هیچ احسانى بى‏أجر و مزدى نیست و سبب شکرى نیز مى‏شود.

٨١٠٨ من اخفر ذمّة اکتسب مذمّة. هر که بشکند ذمّه را یعنى عهد و پیمانى را کسب کند مذمّتى را، یعنى مذمّتى را که او را کنند بسبب آن شکستن عهد و پیمان.

٨١٠٩ من عاند الحقّ کان اللَّه خصمه. هر که دشمنى کند با حقّى بوده باشد خدا خصم او، مراد هر امر حقّیست و به «دشمنى با آن» این که خواهد که آن را زایل کند و باطل کند، و مراد به «خصم» مدّعى و منازعست.

٨١١٠ من عدم القناعة لم یغنه المال. هر که نیابد قناعت را توانگر نسازد او را مال، مراد اینست که کسى که قناعت دارد او در حقیقت توانگرست هر چند مال نداشته باشد، زیرا که او بهر چه میسّر شود قناعت کند و محتاج بمردم نشود، و کسى که قناعت نداشته باشد او را مال توانگر نکند بلکه چون قانع نیست هر قدر که داشته باشد باز در سعى و طلب زیاد بر آن باشد، و بر تقدیرى که بقدرى از مال اکتفا کند و زیاد بر آن طلب نکند از براى حفظ آن و کار فرمودن آن نمى‏شود که صد گونه احتیاج بمردم رو ندهد و آن منافى توانگرى حقیقیست.

٨١١١ من هان علیه بذل الاموال توجّهت الیه الآمال. هر که سهل باشد بر او عطاى أموال رو کند بسوى او آمال یعنى امیدها،

مراد اینست که کسى که خواهد که امیدها که داشته باشد رو بسوى او کنند و برآیند باید که بذل أموال بر او سهل باشد و بذل کند، و کسى که آن بر او دشوار باشد و مضایقه کند در آن کمست که امیدها روى بسوى او کنند و برآیند.

٨١١٢ من غرّته الامانى کذّبته الآجال. هر که فریب دهد او را امیدها دروغگو برآورد او را اجلها، یعنى هر که فریب دهد او را امیدها و گمان رسیدن به آنها کند و سعى کند از براى آنها دروغگو برآورد او را اجلها، یعنى نمى‏رسد به آنها تا وقتى که اجل او در رسد و معلوم شود که آنچه گمان داشته دروغ بوده و جمعیّت «أجلها» باعتبار اشخاص است یعنى أجل هر یک از ایشان دروغگو بر آورد او را.

٨١١٣ من قوى یقینه لم یرتب. هر که قوى باشد یقین او قلق و اضطراب نکند یعنى هر که قوى باشد یقین او بأحوال مبدأ و معاد قلق و اضطراب نکند در مصیبتها و آرام داشته باشد در آنها، زیرا که داند که آنچه واقع شود از جانب خدا بر وفق حکمت و مصلحت باشد و صبر بر آنها موجب أجر و ثواب باشد، و آنچه از دیگران باشد حقّ تعالى تلافى آن بر وجه أحسن خواهد کرد پس در هیچ یک از آنها قلق و اضطراب وجهى ندارد.

٨١١٤ من عدم انصافه لم یصجب. هر که یافت نشود انصاف او، یعنى انصاف نداشته باشد مصاحبت کرده نشود یعنى کسى با او مصاحبت نکند از ترس ناانصافى او.

٨١١٥ من کثر مراؤه لم یأمن الغلط. هر که بسیار باشد جدال او ایمن نباشد از غلط، ظاهر اینست که مراد به «جدال» در اینجا بحث و اعتراض بر مردمست در گفتگوها، و ممکن است که مراد

ص ٢٣١

جدل باصطلاح حکما باشد، یعنى دلیلى که مبناى آن بر مقدّمات مشهوره یا مسلّمه نزد خصم باشد نه بر مقدّمات یقینیّه برهانیّه، و بر هر تقدیر ظاهرست که بسیار آن بى‏غلط نمى‏شود و صاحب آن از آن ایمن نباید بود.

٨١١٦ من کثر مقاله لم یعدم السّقط. هر که بسیار باشد سخن گفتن او نیست نیابنده خطا، یعنى نمى‏شود که خطا نکند.

٨١١٧ من لزم الاستقامة لم یعدم السّلامة. هر که لازم باشد استقامت را یعنى راه راست را و از آن بدر نرود نیست نیابنده سلامت یعنى البتّه دریابد آنرا و با آن باشد.

٨١١٨ من لزم الصّمت أمن الملامة. هر که لازم باشد خاموشى را و از آن جدا نشود ایمن باشد از سرزنش و ملامت.

٨١١٩ من أشفق على نفسه لم یظلم غیره. هر که بترسد بر نفس خود ستم نکند بر غیر خود، زیرا که در ستم بر غیر خود ستم بر خود عظیمتر و بیشترست.

٨١٢٠ من اعتبر بتصاریف الزّمان حذر غیره. هر که عبرت بگیرد از تغیّرات روزگار حذر کند از غیر خود، یعنى از آزار

و ایذاء غیر خود هر که باشد هر چند ضعیف و پست مرتبه باشد زیرا که از تغیّرات روزگار بعید نیست که بلند مرتبه گردد و در مقام تلافى و انتقام در آید و قطع نظر از این نیز کسى که از تغیّرات روزگار عبرت گیرد میداند که دولت ستم کننده و آزار رساننده زود تغیّر یابد و بنکبت گرفتار گردد پس از آن راه نیز حذر کند.

٨١٢١ من عرف قدره لم یضع بین النّاس. هر که بشناسد قدر خود را ضایع کرده نشود میانه مردم، زیرا که هر که قدر و رتبه خود را بشناسد پا از آن بیرون نگذارد و در خور آن با مردم سلوک کند، و هر که چنین باشد کسى از او آزرده نشود و در مقام تضییع او در نیاید بلکه همه کس رعایت او کنند.

٨١٢٢ من أنس باللَّه استوحش من النّاس. هر که انس بگیرد بخدا وحشت کند از مردم.

٨١٢٣ من عدته القناعة لم یغنه المال. هر که تجاوز کند از او قناعت توانگر نگرداند او را مال، مراد به «تجاوز کردن قناعت از او» اینست که قناعت در او در نیاید و بگذرد از او و در دیگران قرار گیرد، و این هم مضمون «من عدم القناعة لم یغنه المال» است که چند فقره قبل از این مذکور و شرح شد.

٨١٢٤ من علم أنّه مؤاخذ بقوله فلیقصّر فى المقال. هر که بداند که مؤاخذه کرده شود بسخن خود پس باید که کوتاه کند سخن گفتن را مراد اینست که آدمى چنانکه مؤاخذه کرده مى‏شود در کردار مؤاخذه کرده مى‏شود در گفتار نیز، و هرگاه این را داند باید که کوتاه کند سخن گفتن را و کم گوید، زیرا که کمست که سخن بسیار متضمّن أمرى نباشد که سبب مؤاخذه او

باشد از دروغ و غلط و ایذاء مردم و أمثال آنها.

٨١٢٥ من خلا بالعلم لم توحشه خلوة. هر که خلوت کند با علم بوحشت نیندازد او را هیچ خلوتى، زیرا که در هر خلوتى علم مونس اوست و از تنهائى بوحشت نمى‏افتد.

٨١٢٦ من تسلّى بالکتب لم تفته سلوة . هر که تسلّى شود بکتابها فوت نشود از او هیچ تسلّى شدنى «تسلّى بچیزى» فراموش‏کردن غم و اندوهیست بسبب آن، و مراد اینست که هر که بکتابها و مطالعه آنها تسلّى شود او از هر غم و اندوهى به آنها تسلّى شود و همه را فراموش کند و فراموشى اندوهى نماند که باید که بکند و نکرده باشد.

٨١٢٧ من تفکّه بالحکم لم یعدم اللذّة. هر که بهره بیابد بحکمتها نیست در نیابنده لذّت، یعنى همیشه لذّت آنها را دریابد و از کام او بدر نرود.

٨١٢٨ من کان متوکّلا لم یعدم الاعانه. هر که بوده باشد توکّل کننده نیست در نیابنده اعانت، یعنى نمى‏شود که اعانت و یارى حقّ تعالى را در نیابد و باو نرسد.

٨١٢٩ من کان حریصا لم یعدم الاهانة. هر که بوده باشد حریص نیست در نیابنده اهانت، یعنى نمى‏شود که در نیابد اهانت را و حرص او اهانت او نکند یعنى او را خوار نکند.

٨١٣٠ من قطع معهود احسانه قطع اللَّه موجود امکانه. هر که ببرد معهود احسان خود را، یعنى احسانى را که عادت بآن کرده باشد ببرد خدا موجود امکان او را، یعنى متمکّن ساختن او را بر احسان که موجودست در او یعنى حقّ تعالى بجزاى آن بریدن او قدرت و استطاعت احسان که باو داده و بالفعل موجودست در او ببرد از او، و چنان کند که دیگر قادر بر آن نباشد.

٨١٣١ من کان متواضعا لم یعدم الشّرف. هر که بوده باشد تواضع کننده نیست در نیابنده شرف، یعنى البتّه شرف و بلندى مرتبه را دریابد و برسد بآن، و مراد تواضع و فروتنى کردن در درگاه حقّ تعالى است و با خلق نیز.

٨١٣٢ من کان متکبّرا لم یعدم التّلف. هر که بوده باشد تکبرکننده نیست در نیابنده تلف، یعنى نمى‏شود که در نیابد تلف عزّت و شرف خود را.

٨١٣٣ من أساء الى نفسه لم یتوقّع منه جمیل. هر که بد کند بسوى نفس خود توقّع داشته نمى‏شود از او نیکوئى، یعنى قابل این نیست که کسى توقّع نیکوئى از او داشته باشد، زیرا که نیکو کردن با نفس خود ضرورترست از همه نیکوئیها، پس کسى که آن را نکند توقّع نیکوئى دیگر از او نمى‏توان داشت.

٨١٣٤ من أساء الى أهله لم یتّصل به تأمیل. هر که بد کند بسوى اهل خود پیوسته نشود باو امیدى، یعنى قابل این نیست که دیگرى از او امید احسان داشته باشد، زیرا که احسان باهل خود ضرورترست از احسان بدیگران، پس کسى که با اهل خود بد کند دیگرى باو چه امید احسانى داشته باشد.

٨١٣٥ من کثر باطله لم یتبع حقّه. هر که بسیار باشد باطل او پیروى کرده نمى‏شود حقّ او، یعنى اگر گاهى حقّى گوید یا کند مردم پیروى آن نمى‏کنند بسبب گمان این که آن هم مثل سایر باطلهاى او خواهد بود.

٨١٣٦ من کثر نفاقه لم یعرف وفاقه. هر که بسیار باشد نفاق او دانسته نمى‏شود وفاق او، «نفاق» اینست که باطن کسى با ظاهر موافق نباشد و در ظاهر با کسى اظهار دوستى کند و در باطن چنان نباشد، و مراد اینست که کسى که نفاق او بسیار باشد و مردم این معنى را از او یافته باشند اگر گاهى با کسى موافق و دوست باطنى شود این دانسته نمى‏شود از او و آن کس اعتماد بر او نمى‏تواند کرد بلکه هر چه کند از آثار و امارات دوستى گمان مى‏رود که از روى نفاق باشد مثل سایر نفاقهاى او.

٨١٣٧ من کثر سخطه لم یعرف رضاه. هر که بسیار باشد خشم او شناخته نمى‏شود خشنودى او، یعنى اگر گاهى از کسى خشنود و راضى باشد شناخته نمى‏شود این معنى از او، یعنى اعتمادى بر آن نتوان کرد زیرا که چون عادت او خشم و غضب است بعید نیست از او که با وجود این خشنودى و رضا در حال لمحه دیگر باندک سببى خشمناک گردد پس کسى که خواهد که اعتماد بر او کنند باید که رضا و خشنودى و همچنین امثال آنرا ملکه خود گرداند تا مردم بر او اعتماد کنند.

٨١٣٨ من کثرت أدواؤه لم یعرف شفاؤه. هر که بسیار باشد بیماریهاى او شناخته نشود شفاى او، ممکن است که مراد این باشد که کسى که بیمار بسیار شود شفاى او شناخته نمى‏شود بلکه همین که از بیماریى شفا یافت هنوز در ضعف و نقاهت آنست که بیمارى دیگر عارض مى‏شود

پس همیشه او بیمار مى‏نماید، و غرض از این ممکن است که تشبیه حال گنهکار باشد ببیمار در این که اگر گناهى را ترک کند تا قرار و استقرارى بر ترک گناه بالکلیّه نگیرد او پاک نشود از گناه، چه اگر بعد از آن نیز گناه دیگر کند و همچنین پس هنوز اگر آن گناه سابق در او باشد که بگناه دیگر مبتلا گردد، پس همیشه او گنهکار نماید و در حکم آن باشد مانند کسى که بعد از هر بیماریى باندک فاصله بیمار شود که در ما بین بیماریها نیز در حکم بیمار باشد و شفاى او دانسته نشود.

٨١٣٩ من غلب علیه غضبه تعرّض لعطبه. هر که غلبه کند بر او خشم او متعرّض هلاک خود گردد یعنى در عرضه آن در آید، زیرا که با غلبه غضب هیچ دور نیست که کارى کند که باعث هلاکت اخروى او گردد بلکه گاهى دنیوى نیز.

٨١٤٠ من غلبت علیه شهوته لم تسلم نفسه. هر که غلبه کند بر او خواهش او سالم نماند نفس او.

٨١٤١ من أبطأ به عمله لم یسرع به نسبه. هر که درنگ کند باو عمل او شتاب نکند باو نسب او، یعنى هر که عمل او او را بنجات و رستگارى نرساند نسب او هر چند بلند باشد نرساند او را بآن، و حاصل این که از براى نجات و رستگارى و رسیدن بمراتب بلند اخروى عمل نیک باید و نسب بلند سودى ندهد.

٨١٤٢ من وضعه دناءة ادبه لم یرفعه شرف حسبه. هر که پست کند او را پستى ادب او بلند نکند او را شرف حسب او، «حسب» در مشهور مزایائى را گویند که در آدمى باشد بسبب کمالات خود، و بعضى از اهل لغت بمعنى آنچه بشمارد آدمى از مفاخر پدران خود نیز گفته‏اند، و مراد اینست که کسى که ادب او پست باشد پستى ادب او چنان مرتبه او را پست و دنى کند که‏

هر چند شرف و بلندى مرتبه حسب داشته باشد آن شرف حسب او او را بلند نکند و با وجود آن در پستى و دنائت باشد.

٨١٤٣ من أعطى الدّعاء لم یحرم الاجابة. هر که عطا کرده شود دعا را، یعنى توفیق آن یابد و بکند محروم نمى‏گردد از اجابت، یعنى هرگاه با شرایط آن باشد.

٨١٤٤ من أعطى الاستغفار لم یحرم المغفرة. هر که عطا کرده شود استغفار، یعنى طلب آمرزش و توفیق آن یابد و بکند محروم نمى‏گردد از آمرزش، و این هم هرگاه با شرایط آن باشد که توبه و پشیمانى از خلوص قلبست.

٨١٤٥ من ألهم الشّکر لم یعدم الزّیادة. هر که ملهم شود شکر را، یعنى در دل او افتد آن و بکند آن را نیست در نیابنده زیادتى، یعنى نمى‏شود که درنیابد زیادتى نعمت را، بلکه البته دریابد آن را و برسد بآن.

٨١٤٦ من أحبّنا بقلبه، و کان معنا بلسانه، و قاتل عدوّنا بسیفه، فهو معنا فى الجنّة فى درجتنا. هر که دوست دارد ما را بدل خود، و بوده باشد با ما بزبان خود، و جنگ کند با دشمن ما بشمشیر خود، پس او با ماست در بهشت در درجه ما.

٨١٤٧ من أحبّنا بقلبه، و أعاننا بلسانه، و لم یقاتل معنا بیده، فهو معنا فى الجنّة دون درجتنا. هر که دوست دارد ما را بدل خود، و یارى کند ما را بزبان خود، و جنگ نکند همراه ما بدست خود، پس او با ماست در بهشت در درجه پست‏تر از درجه ما.

٨١٤٨ من أعطى التّوبة لم یحرم القبول. هر که عطا کرده شود توبه را، یعنى توفیق توبه بیابد و بکند محروم کرده نشود از قبول یعنى البته توبه او قبول بشود، و مراد به «توبه» پشیمانى از گناهست از خلوص قلب، و لازم اینست که دیگر قصد کردن آن نداشته باشد و عزم اصرار بر ترک آن داشته باشد و اگر نه در حقیقت پشیمان نخواهد بود.

٨١٤٩ من أخلص العمل لم یعدم المأمول. هر که خالص گرداند عمل را از براى خدا نباشد نیابنده امید داشته شده، یعنى البته دریابد آنچه را امید دارد از اجر آن عمل.

٨١٥٠ من خالط النّاس ناله مکرهم. هر که آمیزش کند با مردم برسد باو مکر ایشان.

٨١٥١ من اعتزل النّاس سلم من شرّهم. هر که کناره کند از مردم سالم باشد از شرّ ایشان.

٨١٥٢ من لانت عریکته وجبت محبّته. هر که نرم باشد خوى او ثابت شود دوستى او، یعنى قرار گیرد در دلها.

٨١٥٣ من حسنت خلیقته طابت عشرته. هر که نیکو باشد خلق او نیکو باشد مخالطت و معاشرت او.

٨١٥٤ من أکثر مسئلة النّاس ذلّ. هر که بسیار کند سؤال از مردم را خوار گردد، مراد به «سؤال» درخواست حاجتى است از ایشان از مال و غیر آن.

٨١٥٥ من صان نفسه عن المسائل جلّ. هر که نگاهدارد نفس خود را از سؤالها بزرگ گردد.

٨١٥٦ من ساء خلقه عذّب نفسه. هر که بد باشد خوى او عذاب کند نفس خود را، یعنى همیشه او را در آزار و غم و اندوه داشته باشد.

٨١٥٧ من ساء أدبه شان حسبه. هر که بد باشد ادب او زشت گردد حسب او یعنى بسبب آن مزایا و فضایلى که داشته باشد زشت گردد و زیبا نمى‏نماید.

٨١٥٨ من خاف اللَّه لم یشف غیظه. هر که بترسد از خدا شفا ندهد خشم خود را، یعنى بایذاء و آزار آن کسى که غضبناک شده بر او.

٨١٥٩ من خالط النّاس قلّ ورعه. هر که آمیزش کند با مردم کم شود پرهیزگارى او.

٨١٦٠ من ملکته الدّنیا کثر صرعه. هر که مالک او شود دنیا بسیار شود افتادن او، یعنى در گناهان و زیان و خسران اخروى.

٨١٦١ من کتم سرّه کانت الخیرة بیده. هر که بپوشد سرّ خود را بوده باشد اختیار بدست او، مراد ترغیب در پوشانیدن اسرار و مکنونات و عزمهاى ضمیر خود است و این که هر که عزم خود را بپوشاند اختیار بدست اوست اگر خواهد میکند و اگر نخواهد نمى‏کند بخلاف این که فاش کند که گاهى لازم مى‏شود کردن آن هر چند پشیمان شده باشد از آن، و گاهى مانع میشوند او را از آن هر چند ضرور باشد کردن آن از براى او، و مراد پوشیدن از غیر کسیست که ضرور شود اظهار باو مثل دوست عاقلى که مشورت کند با او، و ممکن است که شامل قول نیز باشد، یعنى هر که سخن مستور خود را اظهار نکرد اختیار دارد اگر خواهد مى‏گوید و اگر نخواهد نمى‏گوید، و هرگاه اظهار کند دیگر نمى‏تواند کتمان کرد، تیر از کمان در رفت، حرف از دهان در آمد گرد جهان برآمد.

٨١٦٢ من قارن ضدّه ضنى جسده. هر که همراه باشد با دشمن خود بگدازد بدن او، مراد منع از مصاحبت و همراهى با دشمنست، و این که آن باعث گداختن و لاغرشدن بدنست بسبب اندوهها و کدورتها که از همراهى با او رو دهد.

٨١٦٣ من شرفت نفسه کثرت عواطفه. هر که شریف و بلند مرتبه باشد نفس او بسیار باشد احسانهاى او، یعنى احسان بسیار بکند بمردم.

٨١٦٤ من کثرت عوارفه کثرت معارفه. هر که بسیار باشد عطایاى او بسیار باشد آشنایان او، زیرا که مردم رغبت میکنند در آشنائى با او و سعى میکنند در آن.

٨١٦٥ من أعجبته آراؤه غلبته أعداؤه.

هر که بعجب و خودبینى اندازد او را رأیهاى او یا خوش آید او را رأیهاى او غلبه کنند بر او دشمنان او، مراد منع از اعتماد کردن بر رأیهاى خودست و منفرد بودن در رأى و مشورت نکردن با عقلا، و این که هر که چنین باشد نمى‏شود که خطا نکند و دشمنان بر او غلبه نکنند.

٨١٦٦ من جانب الاخوان على کلّ ذنب قلّ اصدقاؤه. هر که دورى کند از برادران بسبب هر گناهى کم گردد دوستان او، مراد اینست که بسیارى از گناهان را باید از برادران گذرانید و بسبب آنها دورى از ایشان نکرد، و اگر نه کم گردد دوستان این کس، زیرا که کم کسى باشد که در آشنائى و دوستى از او گناهى و تقصیرى واقع نشود.

٨١٦٧ من قعد به حسبه نهض به أدبه. هر که بنشاند او را حسب او برخیزاند او را ادب او، مراد ترغیب در ادبست و این که کسى که بنشاند او را حسب او، یعنى فضیلتى و کمالى نداشته باشد که باعث بلندى مرتبه او باشد همین که با ادب باشد ادب او او را برخیزاند و بلندمرتبه گرداند، و ظاهر اینست که مراد به «ادب» در این فقرات مبارکه اینست که هر کس قدر و پایه خود را داند و از آن تجاوز نکند و با هر کس بقدر مرتبه او سلوک کند و تعظیم و تکریم نماید.

٨١٦٨ من أخّره عدم أدبه لم یقدّمه کثافة حسبه. هر که پس اندازد او را نداشتن ادب او پیش نیندازد او را سنگینى حسب او، یعنى هرگاه کسى بى‏ادب باشد و بسبب آن مرتبه او در شرف پس افتد از مراتب دیگران هر چند حسب او سنگین و عظیم باشد حسب او مرتبه او را مقدّم نگرداند، حسبى که با ادب نباشد باعث شرفى نشود.

٨١٦٩ من لزم الطّمع عدم الورع. هر که ملازم باشد طمع را درنیابد پرهیزگارى را، مراد طمع در دنیا و حرص در آنست و ظاهرست که کسى که لازم باشد آنرا و جدا نشود از آن پرهیزگارى را در نیابد، و ممکن است که مراد مطلق طمع از غیر خدا باشد و مراد در نیافتن پرهیزگارى کامل باشد، و این که پرهیزگارى کامل اینست که کسى طمع از غیر خدا اصلا نداشته باشد.

٨١٧٠ من راقه زبرج الدّنیا ملکته الخدع. هر که خوش آید او را زینت دنیا مالک شود او را فریبها یعنى فریبهاى دنیا.

٨١٧١ من علم ما فیه ستر على أخیه. هر که بداند آنچه را در اوست بپوشد بر برادر خود، مراد اینست که کسى که عیب برادر مؤمن خود را نپوشد و اظهار کند گوئیا نمى‏داند عیبهایى را که در خودش باشد که اگر داند آنها را باید که شرم کند و چنانکه عیب خود را مى‏پوشد عیب دیگران را هم پوشد.

٨١٧٢ من خشع قلبه خشعت جوارحه. هر که فروتنى کند دل او فروتنى کند اعضاى او، مراد اینست که هر که در دل او ترس حق تعالى باشد و فروتنى کند از براى او البته اعضاى دیگر او نیز فروتنى کنند از براى او باقامت طاعات و عبادات از روى خضوع و افتادگى، و هر که چنین نکند این نشان اینست که نعوذ باللّه در دل ترس از خدا ندارد و دل او نیز فروتنى نمى‏کند از براى او.

٨١٧٣ من أحبّنا بقلبه و أبغضنا بلسانه فهو فى الجنّة. هر که دوست دارد ما را بدل خود و دشمن دارد ما را بزبان خود پس او

در بهشت است، «دشمن دارد بزبان» یعنى اظهار دشمنى ما کند بزبان بسبب تقیّه و ترس از مخالفین.

٨١٧٤ من رعى الایتام رعى فى بنیه. هر که رعایت کند یتیمان را رعایت کرده شود در پسران خود، یعنى حق تعالى بتلافى آن چنان کند که اولاد او بعد از او رعایت کرده شوند.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨١٧٥ من اعتزّ بغیر اللَّه ذلّ. هر که عزیز گردد بغیر خدا خوار گردد.

٨١٧٦ من اهتدى بغیر هدى اللَّه سبحانه ضلّ. هر که طلب راهنمائى کند بغیر راهنمائى خداى که پاکست او گمراه شود.

٨١٧٧ من فعل الخیر فبنفسه بدأ. هر که بکند خیرى را پس بنفس خود ابتدا کرده، مراد خیریست که احسان بغیر باشد، و مراد اینست که آن هر چند احسان بغیرست در حقیقت اصل آن احسان بخودست و احسان بغیر تابع آنست، زیرا که اجر و ثواب اخروى آن که احسان عمده است از براى خودش است و نفع دنیوى آن از براى غیرست، و این در برابر آن چه قدر دارد پس «ابتدا کردن او بخود» باعتبار اینست که احسانى که بخود کرده بحسب شرف مقدّمست بر احسان بغیر، و ممکن است که باعتبار این باشد که همین که عزم کردن آن کند اجر و ثواب آنرا براى او مى‏نویسند و احسان بغیر وقتى مى‏شود که آن کرده شود.

٨١٧٨ من فعل الشّرّ فعلى نفسه اعتدى. هر که بکند بدى را پس بر نفس خود ستم کرده، یعنى هر چند بدى که کند ستم بر غیر باشد آن در حقیقت ستم بر خودست، زیرا که ستم بر غیر ضررى باشد دنیوى‏

که بازاء آن اجر و ثواب اخروى باشد و از براى خود عذاب و عقاب اخروى خالص باشد اگر ضرر دنیوى هم با آن نباشد و ظاهرست که در حقیقت این ستم است نه آن.

٨١٧٩ من خالف هواه أطاع العلم. هر که مخالفت کند خواهش خود را پیروى کرده علم و دانائى را.

٨١٨٠ من عصى غضبه أطاع الحلم. هر که نافرمانى کند خشم خود را فرمان برده حلم و بردبارى را.

٨١٨١ من رضى بقسمه لم یسخطه أحد. هر که راضى باشد بنصیب خود ناخوش نمى‏دارد او را کسى، بلکه محبوب همه کس باشد، و ممکن است که «یسخطه» بضمّ یاء و کسر خاء خوانده شود از باب افعال، و ترجمه این باشد که: غضبناک نمى‏گرداند او را کسى، یا باعتبار این که کسى با او بدى نکند که غضبناک گرداند او را، و یا باعتبار این که هر کسى بدى کند با او صبر کند و مزد آن را از خدا خواهد.

٨١٨٢ من رضى بحاله لم یعتوره الحسد. هر که راضى باشد بحال خود بنوبت فرا نمى‏گیرد او را رشک، یعنى پیاپى بر شک و حسد مردم گرفتار نخواهد شد، زیرا که رشک و حسد کسى بر کسى از براى اینست که چرا او چنان باشد و من نباشم، هرگاه بحال خود راضى و خشنود باشد دیگر رشک بر کسى نبرد.

٨١٨٣ من لم یتحلّم لم یحلم. هر که ندارد خود را بر بردبارى بردبار نشود، مراد اینست که کسى حلیم و بردبار نشود مگر باین که در ابتدا چندى خود را بزور بر آن دارد و خشم و غضبى‏

که رو دهد بقهر فرو خورد تا بتدریج این معنى در او راسخ شود و ملکه او گردد و بمرتبه رسد که فرو خوردن خشم بر او گوارا گردد که آن حقیقت حلم و بردباریست.

٨١٨٤ من لم یتعلّم لم یعلم. هر که تعلیم نگیرد عالم نگردد، یعنى عالم شدن بى این نمى‏شود که در ابتدا تعلیم گرفته شود از دیگران، و بزور فکر خود عالم نمى‏توان شد و مراد به «تعلیم گرفتن» اعمّ از تعلیم گرفتن از وحى و الهام است، پس حکم شامل انبیا و ائمه علیهم السلام نیز باشد.

٨١٨٥ من لم یملک لسانه یندم. هر که مالک نباشد زبان خود را پشیمان گردد.

٨١٨٦ من لم یرحم لم یرحم. هر که رحم نکند رحم کرده نشود.

٨١٨٧ من لم یرتدع یجهل. هر که باز نایستد، یعنى از معاصى، جاهل باشد، یعنى در حقیقت جاهل و نادان باشد، و اگر عالم باشد علم او در حقیقت علم نباشد، بلکه داخل جهل باشد، علم آنست که با عمل باشد.

٨١٨٨ من لم یتفضّل لم ینبل. هر که تفضل و عطا نکند نجیب نباشد، یا با فطنت و ذکا نباشد.

٨١٨٩ من سلا عن المسلوب کان لم یسلب. هر که فراموش کند آنچه را برده شود از او بمنزله اینست که برده نشده از او، مراد اینست که هرگاه مال کسى را بزور ببرند باید که فراموش کند آنرا،

یعنى صبر کند و انگار کند که نداشته آنرا، چه هرگاه چنین کند خواهد بود بمنزله کسى که نبرده باشند چیزى از او، یعنى قلق و اضطرابى نخواهد داشت و باعث شماتت دشمنان نخواهد شد.

٨١٩٠ من صبر على النکبة کأن لم ینکب. هر که صبر کند بر نکبت یعنى مصیبت، بمنزله اینست که مصیبت زده نشده، چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

٨١٩١ من لم ینجه الحقّ أهلکه الباطل. هر که نجات ندهد او را حقّ هلاک گرداند او را باطل، ظاهر اینست که مراد بیان این باشد که نجات و رستگارى همین در دین حق باشد و دین باطل البته هلاک گرداند، پس کسى که نجات ندهد او را دین حق باعتبار این که بر دین حق نباشد البته هلاک گرداند او را باطل، زیرا که هر که بر حق نباشد بر دین باطل باشد و آن هلاک گرداند او را.

٨١٩٢ من لم یهده العلم أضلّه الجهل. هر که راه ننماید او را علم و دانائى گمراه گرداند او را جهل و نادانى، ظاهر در اینجا نیز بر قیاس فقره سابق اینست که مراد این باشد که راهنما بغیر علم نباشد و جهل البته گمراه گرداند پس کسى که علم راه ننماید او را باعتبار این که علم نداشته باشد پس البته جهل او را گمراه گرداند و احتمالات دیگر نیز در این دو فقره مبارکه بخاطر مى‏رسد نهایت چون خالى از دوریى نیست متعرّض ذکر آنها نمى‏شود و اللّه تعالى یعلم.

٨١٩٣ من لم یسس نفسه أضاعها. هر که سیاست نکند نفس خود را ضایع گرداند او را، «سیاست» چنانکه‏

مکرّر مذکور شد بمعنى امر و نهى کردنست و ظاهرست که کسى که امر و نهى نفس خود نکند نفس او بصلاح نیاید و بر وفق هوا و هوس خود کار کند و ضایع گردد.

٨١٩٤ من لم یشکر النّعمة عوقب بزوالها. هر که شکر نکند نعمت را جزا داده مى‏شود بزایل شدن آن.

٨١٩٥ من لم ینجه الصّبر أهلکه الجزع. هر که نجات ندهد او را صبر هلاک گرداند او را جزع، مراد اینست که سبب نجات و رستگارى دنیوى و اخروى در مصیبتها صبر و شکیبائیست پس هر که صبر او را در آنها نجات ندهد باعتبار این که صبر نکند جزع و قلق و اضطراب او را هلاک گرداند در دنیا بسبب تعب و زحمت و سبکى و خفّت که لازم آنها باشد، و همچنین شماتت اعدا و دشمنان چنانکه مکرّر مذکور شد، و در آخرت بسبب حبط اجر و ثواب بلکه تحصیل وزر و عقاب.

٨١٩٦ من لم یصلحه الورع أفسده الطّمع. هر که اصلاح نکند او را پرهیزگارى فاسد گرداند او را طمع، مراد اینست که نفس آدمى مایلست بطمع در دنیا و حرص در آن، و این سبب فساد دین و دنیاى او مى‏گردد مگر کسى که او را ورع و پرهیزگاریى باشد که آن مانع گردد او را از طمع، و اصلاح حال او کند.

٨١٩٧ من لم یتعرّض للنّوائب تعرّضت له النّوائب. هر که متعرّض مصیبتها نشود متعرّض او شود مصیبتها، مراد اینست که پیش از نزول مصیبتها باید که متعرّض آنها شد و بصدد دفع آنها در آمد بتوسّل بدرگاه حق تعالى و تضرّع و دعا و تصدّق و امثال آنها که اگر آدمى پیشتر متعرّض دفع آنها نشود آنها متعرّض آدمى میشوند و بر او وارد مى‏گردند و بعد از ورود و نزول‏

آنها دفع آنها نمى‏توان کرد.

٨١٩٨ من راقب العواقب أمن المعاطب. هر که نگهبانى کند عاقبتها را ایمن گردد از مهلکه‏ها، مراد به «نگهبانى عاقبتها» اینست که پیش از کردن کارها تأمّل کند در عاقبت آنها بحسب دنیا و آخرت و هر چه عاقبت آن را بد داند نکند.

٨١٩٩ من لم یعط قاعدا لم یعط قائما. هر که عطا نکند نشسته عطا کرده نشود ایستاده، یعنى کسى که در وقت توانگرى که نشسته از سعى و طلب و محتاج بآن نیست عطا نکند بمحتاجان و درویشان اگر فقیر و محتاج شود و برخیزد از براى سعى و طلب، حق تعالى نیز بجزاى آن سلوک او او را عطا نکند، و ممکن است که «یعط» در اوّل نیز بفتح طا خوانده شود مانند دوّم و ترجمه این باشد که: هر که عطا کرده نشود نشسته عطا کرده نشود ایستاده، و بنا بر این ظاهر آن منع از مطلق طلب و سعى است، و این که هر که بى‏سعى و طلب عطا کرده نشود با آنها نیز عطا کرده نشود پس سعى و طلب را سودى نباشد نهایت بقرینه اخبار و احادیث دیگر باید که حمل شود بر منع از سعى و طلب زیاد، و این که هر چه مقدّر نشده از براى او هرگاه عطا کرده نشود آن را نشسته عطا کرده نشود ایستاده نیز، پس سعى و طلب زیاد در آنها سودى ندارد، و اللّه تعالى یعلم.

٨٢٠٠ من لم یعط قاعدا منع قائما. هر که عطا نکند نشسته، منع کرده شود ایستاده، این همان مضمون فقره سابقست، و تفاوت در لفظ «لم یعط» و «منع» است که هر دو بیک معنى است و هر یک را باید که در مقامى فرموده باشد و مؤلف جمع کرده باشد و «یعط» در اینجا نیز بفتح طا خوانده مى‏تواند شد یعنى: هر که عطا کرده نشود نشسته، مانند فقره سابق، و در بعضى نسخه‏ها این فقره نیست.

٨٢٠١ من لم تقوّمه الکرامة قوّمته الاهانة. هر که راست نگرداند او را کرامت راست گرداند او را اهانت، «کرامت» بمعنى جود و احسانست یا عزیز و گرامى بودن، و «اهانت» بمعنى خوار گردانیدنست و مراد اینست که: هر که بدى کند و او را بنیکى راست نتوانى کرد علاج او اهانت است باهانت راست مى‏گردد، یا این که حق تعالى او را خوار خواهد گردانید و آن وقت راست مى‏گردد و ترک بدى میکند.

٨٢٠٢ من لم یصلحه حسن المداراة أصلحه سوء المکافاة. هر که اصلاح نکند او را نیکوئى مدارا، اصلاح میکند او را بدى مکافات، این هم نزدیک بمضمون فقره سابقست و مراد اینست که: هر که بدى کند و بمداراى نیکو اصلاح نشود باید که او را بمکافات بدى او ببدى اصلاح کرد، یا این که حق تعالى بدى او را بمکافات بد کند و آن وقت بصلاح گراید.

٨٢٠٣ من لم یدع و هو محمود یدع و هو مذموم. هر که وانگذارد و حال آنکه محمود یعنى ستوده شده باشد واگذارد و حال آنکه مذموم یعنى مذمّت کرده شده باشد، ممکن است که مراد نزدیک مضمون فقره‏هاى سابق باشد و این که هر که ترک بدى نکند، یعنى در حالى که محمود باشد یعنى بى این که مضطرّ شود بسبب اهانت یا بدى مکافات ترک دهد آن را در حالى که مذموم باشد یعنى در وقتى که مضطرّ گردد بآن بسبب اهانت یا مکافات بد، و ممکن است که مراد واگذاشتن مالى باشد و مراد به «واگذاشتن در حالى که محمود باشد» بذل و صرف آن در وجوه خیرات و مبرّات باشد، و به «واگذاشتن در حالى که مذموم باشد» واگذاشتن آن بمرگ باشد بى این که توشه آخرتى از آن از براى خود برداشته باشد.

٨٢٠٤ من لم یسمح و هو محمود سمح و هو ملوم. هر که جود نکند و حال آنکه محمود باشد جود کند و حال آنکه ملوم باشد یعنى ملامت کرده شده باشد، ظاهر این معنى دوّم است که در فقره سابق مذکور شد و حمل این بر معنى اوّل خالى از دوریى نیست.

٨٢٠٥ من لم یحسن الاستعطاف قوبل بالاستخفاف. هر که نداند استعطاف را برابر کرده مى‏شود باستخفاف، «استعطاف» بمعنى طلب مهربانى کردنست و ظاهر اینست که در اینجا مراد اصل مهربانى کردنست و طلب منظور نیست، و «استخفاف» بمعنى خوار و سبک گردانیدنست و مراد اینست که هر که نداند مهربانى کردن را، یعنى نداند قدر مهربانى کردن با او را و باین باصلاح نیاید و ترک بدى و دشمنى نکند برابر کرده مى‏شود باستخفاف، یعنى باید که در برابر این صفت او و مقابل آن استخفاف کرد او را، یعنى خوار و سبک کرد تا باصلاح آید، یا این که آن بجزاى این خوار و سبک خواهد شد.

٨٢٠٦ من لم یحسن الاقتصاد أهلکه الاسراف. هر که نداند میانه روى را یا خوب نکند میانه روى را هلاک گرداند او را اسراف، مراد مذمّت کسى است که میانه روى را نداند یا خوب نکند و مایل باسراف باشد باین که اسراف او را هلاک مى‏گرداند، یعنى باعث هلاکت و زیان و خسران دنیوى و اخروى او مى‏گردد، و امّا آنکه از میانه روى مایل ببخل و تنگ‏گیرى باشد پس او نیز مذموم است نهایت در این فقره مبارکه متعرّض او نشده‏اند.

٨٢٠٧ من لم یجاهد نفسه لم ینل الفوز.

هر که جهاد و جنگ نکند با نفس خود نرسد بفیروزى، یعنى فیروزى بنجات و رستگارى و سعادت اخروى.

٨٢٠٨ من لم یقدّمه الحزم أخّره العجز. هر که مقدّم نگرداند او را دوراندیشى مؤخّر سازد او را عاجزى، یعنى هر که اوّل در کارها دوراندیشى و نظر در عاقبت نکند و بسبب آن مرتبه او در شرف مقدّم نگردد و پیش نیفتد آخر عاجز شود و بسبب آن رتبه او در شرف مؤخّر گردد و پس افتد.

٨٢٠٩ من عجز عن حاضر لبّه فهو عن غائبه أعجز و من غائبه أعوز هر که عاجز باشد از حاضر عقل خود پس او از غایب آن عاجزتر باشد، و کیست که غایب او کمیاب‏تر باشد.

ظاهر اینست که مراد بیان عجز آدمى باشد از شناخت و دریافت حقایق اشیاء و این که بفهم و ادراک خود ادراک آنها نتوان کرد، و مراد به «حاضر عقل او» چیزى چند باشد که نزد عقل او حاضر باشد مثل ذات و صفات خود و آنچه محسوس و مشاهد او مى‏شود از اجسام و اعراض آنها، و به «غایب آن» چیزى چند که پنهان باشد از او مثل ذات حقّ تعالى و عالم مجرّدات بنا بر وجود آنها و أنواع أجسامى که محسوس و مشاهد او نشده باشند، و مراد این باشد که آدمى عاجزست از ادراک حقیقت ذات خود و صفات خود، و همچنین از شناخت حقایق أجسام محسوسه و أعراض آنها چنانکه بتأمّل در مسائل علم حکمت و کلام ظاهر مى‏شود چه کم مسئله‏ایست از آنها که محقّقان آن علوم در آن اختلاف نکرده باشند و نزاع و جدال از طرفین یا اطراف نشده باشد و هر طایفه بذل جهد در تحقیق مذهب خود نکرده باشند و با وجود این اکثر آنها ناتمام مانده و بهیچ طرف حکمى نتوان کرد و بجز اعتراف بعجز و قصور چاره نیست حتّى این که کیفیت دیدن که أجلاى بدیهیّاتست در میان ایشان نزاع شده که آیا بانطباع صورتست یا بخروج شعاع و بهر قولى جمعى کثیر قائل شده‏

و دلایل و شواهد از براى آن آورده‏اند و با آن همه بذل جهد که در آن کرده‏اند هیچیک از قولین بمرتبه نرسیده که محلّ اعتماد و استناد تواند بود، و هرگاه آدمى از معرفت و شناخت اینها عاجز باشد پس ظاهرست که از معرفت و شناخت آنچه غایبست از او عاجزتر خواهد بود، و قول آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه و «من غائبه أعوز» چنانکه ترجمه شده بفتح میم باید که خوانده شود و استفهام انکارى باشد و معنى این باشد که: نیست کسى که غائب او کمیاب‏تر باشد از حاضر آن بلکه آنچه غائبست از براى هر کس اگر زیاده نباشد از حاضر کمتر خود نیست، [این بنا بر اینست که «أعوز» أفعل تفضیل باشد، و ممکن است که أفعل صفتى باشد و ترجمه این باشد که: کیست که غایب او کم باشد یعنى نیست چنین کسى بلکه هر که هست غایب او هم بسیارست و حاصل هر دو یکیست ] و غرض از آن تقویت عجز آدمیست و بیان این که آنچه از آن عاجزتر باشد کمتر نیست و هرگاه آن کمتر نباشد عجز او أتمّ و أقوى خواهد بود. و ممکن است که بکسر میم خوانده شود و «أعوز» بصیغه فعل ماضى خوانده شود بمعنى «افتقر» و ترجمه این باشد که: او از غائب خود عاجزترست و از غائب خود فقیر و تهى‏دست است.

و ممکن است که غرض از اوّل کلام ردّ بر جمعى باشد که در بعضى سفها و احمقان از متصوّفه و مانند ایشان که دریافت امور واضحه نکنند گمان دانستن حقایق و معارف کنند و دست ارادت بدامن ایشان زنند و بنا بر این آخر کلام بمعنى آخر ظاهرترست و حاصل مجموع کلام این باشد که: کسى که عاجز باشد از ادراک امورى که نزد عقلش حاضر و فهم آنها آسان باشد از فهمیدن آنچه از نظر عقلش غایب باشد عاجزتر خواهد بود و از آن تهیدست باشد و هر یک از این احتمالات خالى از دوریى نیست نهایت احتمال اوّل میانه آنها ظاهرتر مى‏نماید، و اللّه تعالى یعلم.

٨٢١٠ من أبان لک عیبک فهو ودودک. هر که ظاهر کند از براى تو عیب ترا پس او دوست تست.

٨٢١١ من ساترک عیبک فهو عدوّک. هر که بپوشاند از تو عیب ترا پس او دشمن تست.

٨٢١٢ من لم یجد لم یحمد. هر که جود نکند ستوده نشود، و ممکن است که «یجد» بکسر جیم خوانده شود و ترجمه این باشد که: کسى که نیابد یعنى ادراک و معرفتى نداشته باشد یا این که پریشان و بى‏چیز باشد و بنا بر اوّل مذمّت بخل باشد و بنا بر ثانى بیان نقص از براى فقر و پریشانى یا بیان این که ستایش مردم همه از براى طمع است و کسى که چیزى نداشته باشد کسى ستایش او نکند.

٨٢١٣ من لم یسمح لم یسد. کسى که عطا و بخشش نکند بزرگ و سر کرده نشود.

٨٢١٤ من لم ینجد لم ینجد. هر که یارى نکند یارى کرده نشود.

٨٢١٥ من حسنت سریرته لم یخف أحدا. هر که نیکو باشد باطن او نترسد از کسى.

٨٢١٦ من ساءت سیرته لم یأمن أبدا. هر که بد باشد سلوک او ایمن نباشد هرگز.

٨٢١٧ من اعتزّ بغیر اللَّه أهلکه العزّ. هر که عزیز گرداند خود را بغیر خدا هلاک گرداند او را آن عزّت.

٨٢١٨ من أعجب برأیه ملکه العجز.

هر که بعجب آورده شود برأى خود، یعنى رأى او او را بعجب و خودبینى آورد مالک گردد او را عجز، یعنى عاجز گردد و در بند عجز و فروماندگى افتد مانند بنده که در بند مملوکیّت باشد و این بسبب اینست که باعتبار حسن اعتقادى که برأى خود دارد همه کارها را برأى خود بى‏مشورت با عقلا کند و چنین کسى نمى‏شود که خطاها نکند که در آنها عاجز ماند، و در بعضى نسخه‏ها «أهلکه بجاى «ملکه» است و بنا بر این ترجمه اینست که: هلاک گرداند او را عجز، یعنى عاجز مى‏شود و در زیان و خسران افتد بسبب آن.

٨٢١٩ من سخط على نفسه أرضى ربّه. هر که خشمناک باشد بر نفس خود خشنود گرداند پروردگار خود را.

٨٢٢٠ من رضى عن نفسه أسخط ربّه. هر که خشنود باشد از نفس خود خشمناک گرداند پروردگار خود را.

٨٢٢١ من رکب الباطل أهلکه مرکبه. هر که سوار شود باطل را هلاک گرداند او را مرکب او، یعنى آنچه بر او سوار شده باشد یا سوارى او، و مراد به «سوار شدن باطل» اینست که اعتماد بر آن کند یا این که خواهد که آنرا جولان دهد و رواج فرماید.

٨٢٢٢ من تعدّى الحقّ ضاق مذهبه. هر که درگذرد از حقّ تنگ باشد مذهب او، یعنى راهى که برود یا رفتن او، و بنا بر این «اسناد تنگى بآن» بر سبیل مجاز باشد.

٨٢٢٣ من قوى على نفسه تناهى فى القوّة. هر که قوى باشد بر نفس خود بنهایت رسیده باشد در قوّت، مراد به «قوى بودن‏

بر نفس» قوى‏بودن بر داشتن اوست بر طاعات و منع از معاصى.

٨٢٢٤ من صبر على شهوته تناهى فى المروّة. هر که صبر کند بر خواهش خود بنهایت رسیده باشد در مروّت، یعنى آدمیّت، و مراد به «صبر بر خواهش خود» اینست که خلاف آن کند و تعب و زحمت آن را بر خود گذارد.

٨٢٢٥ من آثر على نفسه بالغ فى المروّة. هر که اختیار کند بر نفس خود بکمال رسیده در مروّت، مراد به «اختیار بر نفس خود» اینست که غیرى را بر خود اختیار کند و چیزى را که او محتاج باشد بآن.

باو بدهد با وجود احتیاج خود بآن، یا این که اختیار کند مخالفت او را بر فرمانبردارى او.

٨٢٢٦ من کمل عقله استهان بالشّهوات. هر که کامل باشد عقل او خوار شمارد خواهشها را.

٨٢٢٧ من صدّق ورعه اجتنب المحرّمات. هر که تصدیق کند پرهیزگارى خود را دورى کند از محرّمات، مراد به «تصدیق پرهیزگارى» اینست که آن را راست گرداند، و ممکن است که «صدّق» بى‏تشدید و «ورعه» بضمّ عین خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر که راست باشد پرهیزگارى او.

٨٢٢٨ من استعان بالضّعیف أبان عن ضعفه. هر که یارى بجوید از ضعیف ظاهر کند ضعف خود را، مراد اینست که اگر کسى محتاج شود بیارى جستن از کسى باید که یارى بجوید از کسى که قوى باشد که در نظر مردم ضعف او پرظاهر نشود که اگر یارى بجوید از ضعیف کمال ضعف او بر مردم ظاهر مى‏شود.

٨٢٢٩ من وادّ السّخیف أعرب عن سخفه. هر که دوستى کند با تنک عقل ظاهر کند تنک عقلى خود را.

٨٢٣٠ من استصلح عدوّه زاد فى عدده. هر که اصلاح کند دشمن خود را زیاد گرداند عدد خود را، مراد ترغیب در اصلاح کردن دشمن است و سعى کردن در دوست گردانیدن او و این که دوستان باعث زیادتى عدد و شمار این کس مى‏شود در نظرها، پس هر دشمنى را که کسى دوست کند عدد خود را زیاد کرده.

٨٢٣١ من استفسد صدیقه نقص من عدده. هر که فاسد گرداند دوست خود را کم کرده عدد خود را، مراد به «فاسد کردن دوست» اینست که سلوکى کند با او که سبب ترک دوستى او شود، و مراد منع از اینست و بیان این که هر دوستى باعث زیادتى عدد این کس است پس هر که دوست را کم کند بمنزله اینست که عدد خود را کم کرده.

٨٢٣٢ من عرف النّاس لم یعتمد علیهم. هر که بشناسد مردم را اعتماد نکند بر ایشان، مراد اینست که اگر کسى مردم را بشناسد ظاهر مى‏شود بر او که اکثر مردم محلّ اعتماد نیستند، پس بر هیچ کس اعتماد نکند تا این که معاشرت کند با او و خوبى او بر او ظاهر شود، و ممکن است که مراد این باشد که بر اکثر مردم اعتماد نکند.

٨٢٣٣ من جهل النّاس استنام الیهم. هر که نشناسد مردم را اعتماد میکند بر ایشان، این هم اشاره است بمضمون فقره سابق.

٨٢٣٤ من اشتغل بذکر النّاس قطعه اللَّه سبحانه عن ذکره. هر که مشغول گردد بیاد مردم ببرد خداى سبحانه او را از یاد خود.

٨٢٣٥ من اشتغل بذکر اللَّه طیّب اللَّه ذکره. هر که مشغول گردد بیاد خدا نیکو گرداند خدا یاد او را، یعنى خالص و پاکیزه گرداند از آمیختگى بغرض دیگر غیر رضاى او، یا با اجر و ثواب گرداند، یا این که خداى سبحانه نیز او را نیکو یاد کند، یا این که چنین کند که مردم او را بنیکوئى یاد کنند.

٨٢٣٦ من ابتاع آخرته بدنیاه ربحهما. هر که بخرد آخرت خود را بدنیاى خود سود کند در هر دو.

٨٢٣٧ من باع آخرته بدنیاه خسرهما. هر که بفروشد آخرت خود را بدنیاى خود زیان کند در هر دو.

٨٢٣٨ من أسرّ الى غیر ثقة ضیّع سرّه. هر که بگوید سرّ خود را بغیر کسى که اعتماد باشد بر او ضایع کند سرّ خود را.

٨٢٣٩ من استعان بغیر مستقلّ ضیّع أمره. هر که یارى بجوید بغیر کسى که مستقلّ باشد و برأى خود کار تواند کرد ضایع کند کار خود را.

٨٢٤٠ من ضیّع عاقلا دلّ على ضعف عقله. هر که ضایع کند عاقلى را راه نماید بر ضعف عقل خود.

٨٢٤١ من اصطنع جاهلا برهن عن وفور جهله.

هر که احسان کند بنادانى برهان آورده باشد بر بسیارى نادانى خود، پوشیده نماند که «برهن» با «على» مستعمل مى‏شود نه با «عن» چنانکه در اینجا واقع شده نهایت چون حروف جارّه هر یک بمعنى دیگرى آمده‏اند و در فقره اوّل «على» بود از براى تفنن تغیر به «عن» داده شده.

٨٢٤٢ من صحب الاشرار لم یسلم. هر که مصاحبت کند با بدان سالم نماند.

٨٢٤٣ من ألحّ فى السّؤال أبرم. هر که مبالغه کند در سؤال ملول و دلتنگ کند.

٨٢٤٤ من تعلّم العلم للعمل به لم یوحشه کساده. هر که بیاموزد علم را از براى عمل بآن غمناک نسازد او را کسادى آن.

٨٢٤٥ من عمل بالعلم بلغ بغیته من الآخرة و مراده. هر که عمل کند بعلم برسد بمطلوب خود از آخرت و مراد خود.

٨٢٤٦ من أجهد نفسه فى اصلاحها سعد. هر که تعب فرماید نفس خود را در اصلاح آن نیکبخت گردد.

٨٢٤٧ من أهمل نفسه فى لذّاتها شقى و بعد. هر که واگذارد نفس خود را در لذّتهاى آن بدبخت گردد و دور گردد، یعنى از درگاه حقّ تعالى.

٨٢٤٨ من أمر بالمعروف شدّ ظهور المؤمنین. هر که امر کند بمعروف سخت گرداند پشتهاى مؤمنان را، و در بعضى نسخه‏ها

«عمل» بجاى «أمر» است، و بنا بر این ترجمه اینست که: هر که عمل کند بمعروف، و نسخه اوّل ظاهرترست.

٨٢٤٩ من نهى عن المنکر أرغم أنوف الفاسقین. هر که نهى کند از منکر بر خاک مالد بینیهاى فاسقان را، «بر خاک مالیدن بینى کسى» کنایه از خوار و سبک کردن اوست، و مراد به «معروف» کارهاى خوبست و به «منکر» کارهاى بد، و تفصیل کیفیّت امر بمعروف و نهى از منکر و اقسام آن مکرّر مذکور شد.

٨٢٥٠ من ظلم عباد اللَّه کان اللَّه خصمه دون عباده. هر که ستم کند بندگان خدا را، بوده باشد خدا خصم او در گذشت از بندگان او، یعنى خدا نیز خصم و مدّعى او باشد زیاده بر بندگان، و ممکن است که ترجمه آن باشد که: خواهد بود خدا خصم او نه بندگان او، یعنى در حقیقت خصم و مدّعى او خدا خواهد بود نه بندگان او.

٨٢٥١ من یکن اللَّه سبحانه خصمه یدحض حجّته و یعذّبه فى الدّنیا و معاده. هر که بوده باشد خداى سبحانه خصم او باطل کند حجّت او را، و عذاب کند او را در دنیا و در روز بازگشت او، مراد به «باطل کردن حجّت او» اینست که او حجّت و دلیلى که دست زند از براى خلاصى خود و هر عذرى که گوید از براى گناه خود حقّ تعالى آن را باطل کند و از گناه او نگذرد.

٨٢٥٢ من استقلّ من الدّنیا استکثر ممّا یؤمنه. هر که کم طلب کند از دنیا بسیار طلب کند از آنچه ایمن گرداند او را، یعنى همان کم طلب کردن دنیا طلب کردن زیادیست از براى آنچه ایمن گرداند او را

در آخرت، یا این که هر که آنرا کم کند البته این را زیاد کند باعتبار این که او را فرصت این باشد و حقّ تعالى اعانت او کند، بخلاف کسى که حریص بر دنیا باشد که نه فرصت طلب زیاد آخرت داشته باشد و نه اعانت حقّ تعالى با او باشد.

٨٢٥٣ من استکثر من الدّنیا استکثر ممّا یوبقه. هر که بسیار طلب کند از دنیا بسیار طلب کند از آنچه هلاک گرداند او را.

٨٢٥٤ من توکّل على اللَّه غنى عن عباده. هر که توکّل کند بر خدا بى‏نیاز گردد از بندگان او.

٨٢٥٥ من أخلص للَّه استظهر لمعاشه و معاده. هر که خالص گرداند اعمال خود را از براى خدا قوى پشت گردد از براى معاش و معاد خود، یعنى زندگانى در دنیا و روز بازگشت خود.

٨٢٥٦ من أیقن بالآخرة لم یحرص على الدّنیا. هر که یقین کند بآخرت حریص نباشد بر دنیا.

٨٢٥٧ من صدّق بالمجازاة لم یؤثر غیر الحسنى. هر که تصدیق کند بمجازات اختیار نکند غیر نیکوئى را، مراد به «مجازات» جزادادن حقّ تعالى است اعمال را، نیکى را بنیکى و بدى را ببدى.

٨٢٥٨ من رأى الموت بعین یقینه رآه قریبا. هر که ببیند مرگ را بچشم یقین خود ببیند آن را نزدیک، زیرا که کسى که‏

بچشم یقین نگاه کند بآن مى‏بیند که در اندک وقتى مى‏رسد پس آن را نزدیک مى‏بیند.

٨٢٥٩ من رأى الموت بعین أمله رآه بعیدا. هر که ببیند مرگ را بچشم امید خود ببیند آن را دور، زیرا که کسى بچشم امید نظر کند در آن گمان دارد که او بامیدهاى خود پیش از رسیدن بآن برسد و امیدهاى او خود دور و دراز است پس او را دور خواهد دید.

٨٢٦٠ من کاشفک فى عیبک حفظک فى غیبک. هر که اظهار کند بتو عیب ترا حفظ کند ترا در غایبانه تو، مراد اینست که کسى که اظهار عیب تو بتو بکند او دوست تست و دوست در غایبانه حفظ جانب دوست کند و عیب او را نگوید پس از چنین کسى آزرده نباید شد بلکه باید دوست داشت او را.

٨٢٦١ من داهنک فى عیبک عابک فى غیبک. هر که مداهنه کند با تو در عیب تو، یعنى سهل شمارد آن را یا اظهار نکند عیب کند ترا در غایبانه تو، زیرا که چنین کسى دشمن است و دشمن کسى نمى‏شود که غایبانه او عیب او را نگوید.

٨٢٦٢ من لا یبالک فهو عدوّک.

هر که پروا نداشته باشد ترا پس او دشمن تست، یعنى کسى که پروا نداشته باشد از خوبى و بدى تو و این که در تو عیبى باشد یا نباشد او دوست تو نیست بلکه بمنزله دشمن تست، دوست تو کسى است که اهتمام داشته باشد در اصلاح حال تو

چنانکه فرموده:

٨٢٦٣ من اهتمّ بک فهو صدیقک. هر که اهتمام داشته باشد در باره تو پس او دوست تست.

٨٢٦٤ من وثق باللَّه صان یقینه. هر که اعتماد کند بخدا نگاهدارى کند یقین خود را، یعنى کسى که یقین بحقّ تعالى و علم و قدرت و عدل او داشته باشد اگر در هر باب اعتماد بر او کند یقین او باقى ماند و اگر نه بتدریج یقین او ضعیف گردد بلکه زایل شود.

٨٢٦٥ من انفرد عن النّاس صان دینه. هر که تنها شود از مردم نگاهدارى کند دین خود را، مراد چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که نگاهدارى دیندارى خود، یعنى تقوى و پرهیزگارى کامل باین تواند شد که اختلاط و آمیزش زیاد با مردم نکند و اگر نه نمى‏شود که مرتکب بعضى امور نشود که منافى تقوى و پرهیزگارى کامل باشد.

٨٢٦٦ من کثر همّه سقم بدنه. هر که بسیار باشد اندوه او بیمار شود بدن او، مراد اینست که در أمور دنیوى باید که بى‏پروا بود و غم و اندوه از براى آنها بخود راه نداد و اگر نه اندوه این کس بسیار شود و اندوه بسیار بدن را بیمار کند.

٨٢٦٧ من کثر غمّه تأبّد حزنه.

هر که بسیار باشد غم او دائمى گردد اندوه او، مراد از این نیز اینست که در امور دنیوى باید که بى‏پروا بود و از براى آنها غم بخود پر راه نباید داد که اگر کسى چنین نباشد و از براى هر یک از آنها که بر وفق خواهش او نشود غمناک گردد باید که همیشه غمناک باشد و اندوه او دائمى گردد.

٨٢٦٨ من طال عمره کثرت مصائبه. هر که دراز کشد عمر او بسیار شود مصیبتهاى او، غرض اشاره است باین که نعمتهاى دنیا صاف و خالص و بى‏حزن و اندوه نمى‏باشد چنانکه عمر دراز که همه کس آرزوى آن دارند نمى‏شود که با آن مصیبتهاى بسیار باین کس نرسد.

٨٢٦٩ من کثر شرّه لم یأمنه مصاحبه. هر که بسیار باشد شرّ او ایمن نباشد از او مصاحب او، زیرا که احتمال مى‏دهد که هر چند با او مصاحب باشد شرّ او باو نیز برسد، پس باعث این مى‏شود که همه کس از او وحشت کنند و دوست و مصاحبى نداشته باشد، و ظاهرست که چنین زندگانى بکار کسى نیاید.

٨٢٧٠ من قدّم عقله على هواه حسنت مساعیه. هر که مقدّم دارد عقل خود را بر خواهش خود نیکو باشد سعیهاى او.

٨٢٧١ من کلف بالادب قلّت مساویه. هر که حریص باشد بادب کم باشد بدیهاى او.

٨٢٧٢ من لم یجهد نفسه فى صغره لم ینبل فى کبره. هر که بتعب نینداخته باشد نفس خود را در کوچکى خود تند فطنت نگردد یا افزون مرتبه نگردد در بزرگى خود.

٨٢٧٣ من سأل فى صغره أجاب فى کبره. هر که سؤال کند در خردى خود جواب گوید در بزرگى خود، یعنى در خردى باید زحمت سؤال و پرسیدن مسائل و مشکلات بر خود گذاشت تا در بزرگى مردم از او سؤال کنند و او جواب گوید.

٨٢٧٤ من کتم وجعا أصابه ثلاثة أیّام و شکى الى اللَّه سبحانه کان اللَّه سبحانه معافیه. هر که پنهان دارد دردى را که برسد باو سه روز و شکوه کند از آن بسوى خداى سبحانه بوده باشد خداى سبحانه عافیت دهنده او.

٨٢٧٥ من لا حیاء له فلا خیر فیه. هر که نباشد شرمى از براى او پس نیست هیچ خیرى در او.

٨٢٧٦ من لم یعتبر بغیره لم یستظهر لنفسه. هر که عبرت نگیرد بغیر خود احتیاط نکند از براى نفس خود، یعنى احتیاط و قوى پشت کردن خود اینست که آدمى از غیر خود عبرت گیرد و هرگاه ببیند که او بسبب کارى مثل ظلم ببلائى گرفتار شود او مرتکب آن نشود تا بمثل آن گرفتار نشود نه این که عبرت نگیرد تا این که او محلّ عبرت دیگران شود.

٨٢٧٧ من کلف بالعلم فقد أحسن الى نفسه. هر که حریص باشد بعلم پس نیکوئى کرده بنفس خود.

٨٢٧٨ من استهتر بالادب فقد زان نفسه. هر که حریص باشد بادب پس زینت داده نفس خود را.

٨٢٧٩ من لهج بالحکمة فقد شرّف نفسه. هر که حریص باشد بحکمت پس بتحقیق که بلند مرتبه گردانیده نفس خود را، مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست است، یا آن با کردار درست نیز.

٨٢٨٠ من سجن لسانه أمن من ندمه. هر که حبس کند زبان خود را ایمن گردد از پشیمانى خود.

٨٢٨١ من وفى بعهده أعرب عن کرمه. هر که وفا کند بعهد خود ظاهر کند کرم خود را، یعنى گرامى بودن خود را، یا سخاوت وجود خود را.

٨٢٨٢ من ملک عقله کان حکیما. هر که مالک شود عقل خود را بوده باشد حکیم، مراد به «مالک شدن عقل» اینست که بکار فرماید آن را و بر وفق آن عمل کند نه این که رها کند آن را و واگذارد مانند چیزى که کسى بیندازد و قطع قصد ملکیّت آن بکند، و مراد به «حکیم» داناى درست کردارست.

٨٢٨٣ من اتّقى ربّه کان کریما. هر که بترسد از پروردگار خود بوده باشد گرامى.

٨٢٨٤ من ملک شهوته کان تقیّا. هر که مالک باشد خواهش خود را بوده باشد پرهیزگار، مراد به «مالک بودن خواهش» اینست که آن را در فرمان خود دارد نه این که در فرمان آن باشد.

٨٢٨٥ من حفظ عهده کان وفیّا. هر که نگه دارد عهد خود را بوده باشد وفاکننده، مراد عهدهاست که‏

با حقّ تعالى بشود یا عهدها و وعدها که با هر کس بشود، و مراد به «نگاهداشتن آنها» نشکستن آنها و وفا کردن به آنهاست، و ظاهر اینست که مراد به «بودن او وفا کننده» اینست که وفا کردن که حقّ تعالى وصف حضرت ابراهیم علیه السلام بآن کرده و فرموده: «وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفَّى»، یعنى و ابراهیم که بکمال رسانیده بود وفا را» مراد بآن وفا کردن بعهدهاست، پس هر که وفا کند بعهدها خواهد بود از براى او این فضیلت عظمى، و این رتبه بلند و مرتبه ارجمند.

٨٢٨٦ من عمل بطاعة اللَّه کان مرضیّا. هر که عمل کند بطاعت و فرمانبردارى خدا بوده باشد مرضىّ، یعنى خدا از او راضى و خشنود باشد بلکه خلق نیز.

٨٢٨٧ من أحسن عمله بلغ أمله. هر که نیکو کند عمل خود را برسد بامید خود، یعنى رستگارى اخروى و مراتب عالیه آن، و مراد اینست که رسیدن بآن بنیکوئى عمل مى‏شود و اختصاص بکسى ندارد، هر که عمل خود را نیکو کند برسد بآن، و مراد به «عمل» أعمّ از اعتقادات است یا معنى أخصّ، بنا بر این که خوبى اعتقادات شرط خوبى اعمالست.

٨٢٨٨ من بلغ غایة أمله فلیتوقّع حلول أجله. هر که برسد بنهایت امید خود پس متوقّع باشد رسیدن اجل خود را ، مراد اینست که غالب اینست که کسى که بنهایت امید خود رسید در دنیا اجل او نزدیک باشد پس بداند این را و اهتمام تمام کند در گرفتن تهیّه آن.

٨٢٨٩ من أدّى زکاة ماله وقى شحّ نفسه. هر که بدهد زکاة مال خود را نگاهداشته شده از حرص و بخیلى نفس او،

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

چون در قرآن مجید فرموده که: وَ الَّذِینَ تَبَوَّؤُا الدَّارَ وَ الْإِیمانَ مِنْ قَبْلِهِمْ، هر که نگاهداشته شود از حرص و بخیلى نفس او پس ایشانند فیروزى یا بندگان، یعنى آنان که خود را نگاهداشته باشند یا حقّ تعالى ایشان را نگاهداشته باشد از این که نفس ایشان حرص و بخیلى داشته باشند ایشان فیروزى یا بندگانند بخیر و سعادت، مراد از این فقره مبارکه اینست که: هر که زکاة مال خود را بدهد داخل آنهاست که نگاهداشته شده از حرص و بخیلى هر چند جود و بخشندگى دیگر نداشته باشد.

٨٢٩٠ من تورّع عن الشّهوات صان نفسه. هر که پرهیزگارى کند از خواهشها و هوسها نگاهدارد نفس خود را، یعنى از بدبختى و زیان و خسران.

٨٢٩١ من استأذن على اللَّه أذن له. هر که اذن خواهد بر خدا اذن دهد مر او را، یعنى هر که اذن خواهد از خدا که داخل شود بر او و نزد او رود و راز گوید با او اذن دهد خدا او را، یعنى هر که این معنى را خواهد اذن آن دارد و میسّرست آن از براى او، و منعى نیست او را از آن،

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان درین درگاه نیست‏

٨٢٩٢ من قرع باب اللَّه فتح له. هر که بکوبد در خدا را، یعنى در رحمت او را گشوده شود از براى او.

٨٢٩٣ من اتّکل على الامانىّ مات دون أمله. هر که اعتماد کند بر آرزوها بمیرد نرسیده بامید خود، مراد به «اعتماد بر آرزوها» اینست که اعتقاد حصول آنها داشته باشد بسعى و تدبیر خود پس آدمى اگر امیدى‏

ص ٢٦٨

داشته باشد و سعى کند از براى آن باید که در آن متوسّل شود بحقّ تعالى و اعتماد تمام او بر فضل و احسان او باشد و زیاده بر احتمال رسیدن بآن نداشته باشد.

٨٢٩٤ من سالم النّاس سترت عیوبه. هر که آشتى کند با مردم پوشیده شود عیبهاى او، غرض ترغیب در اینست که آدمى با همه مردم آشتى باشد و با کسى نزاع و جدالى نداشته باشد، و این که این باعث این مى‏شود که عیبهاى او پوشیده شود زیرا که کسى که چنین باشد کسى را نیز با او کارى نباشد و جویاى عیبهاى او نشود پس عیبهاى او پنهان ماند بخلاف کسى که با مردم عداوت و دشمنى کند چه دشمنان جویاى عیوب او گردند و نمى‏شود که آنها با تفحّص و تجسّس ایشان ظاهر نگردد و رسوا نشود.

٨٢٩٥ من اعتبر بعقله استبان. هر که عبرت بگیرد بعقل خود عارف شود، یعنى به آن چه خیر او باشد یا براه راست درست، و ممکن است که ترجمه این باشد که هر که بسنجد چیزها را بعقل خود عارف شود، و بر هر تقدیر وجه آن ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

٨٢٩٦ من أفشى سرّا استودعه فقد خان. هر که فاش کند سرّى را که سپرده شده باشد آنرا پس بتحقیق که خیانت کرده، مراد اینست که خیانت که عقلا و شرعا مذموم است شامل این نیز باشد و مخصوص بخیانت در اموال نیست.

٨٢٩٧ من کتم علما فکأنّه جاهل. هر که پنهان دارد علمى را پس گوئیا که او نادانست، غرض ترغیب در اظهار علوم و تعلیم آنها بدیگران و بخل نکردن در آنست، نهایت این در بعضى علوم است مثل احکام شرعیّه از براى کسى که سؤال کند از آنها، و در بعضى دیگر مثل‏

علوم عقلیّه دقیقه که فهم اکثر مردم به آنها نرسد پنهان داشتن آنها از غیر اهل آنها قصورى ندارد بلکه باید پنهان داشت امّا آنها را نیز از اهل آنها پنهان نباید داشت و با ایشان بخل نباید کرد.

٨٢٩٨ من عمر دار اقامته فهو العاقل. هر که آباد کند سراى اقامت خود را که آخرت باشد پس اوست عاقل، یعنى نه آنکه مشغول عمارت سراى دنیا باشد که گذرگاه اوست و در آنجا اقامتى نباشد او را.

٨٢٩٩ من کثر طمعه عظم مصرعه. هر که بسیار باشد طمع او بزرگ باشد افتادن او، یعنى در بدبختى و زیان و خسران.

٨٣٠٠ من قلّ حیاؤه قلّ ورعه. هر که کم باشد شرم او کم باشد پرهیزگارى او.

٨٣٠١ من قلّ ورعه مات قلبه. هر که کم باشد پرهیزگارى او مرده باشد دل او.

٨٣٠٢ من مات قلبه دخل النّار. هر که مرده باشد دل او داخل شود جهنّم را.

٨٣٠٣ من قوى عقله أکثر الاعتبار. هر که قوى باشد عقل او بسیار کند اعتبار را، یعنى عبرت گرفتن را یا سنجیدن کارها بعقل خود و تأمّل کردن در خوبى و بدى و مصالح و مفاسد آنها.

٨٣٠٤ من لزم الطّمع عدم الورع.

هر که لازم باشد طمع را یعنى از آن جدا نشود، نیابد پرهیزگارى را، یعنى نمى‏شود که طمع و حرص زیاد آدمى را مرتکب امورى چند نسازد که منافى پرهیزگارى باشد.

٨٣٠٥ من استدام ریاضة نفسه انتفع. هر که دایم دارد ریاضت نفس خود را سود یابد، مراد به «ریاضت نفس» چنانکه مکرّر مذکور شد رام کردن آنست باطاعت و انقیاد حقّ تعالى و فروتنى کردن در درگاه او و با مردم نیز.

٨٣٠٦ من اتّعظ بالعبر ارتدع. هر که پند گیرد بعبرتها باز ایستد، یعنى از ستم و ظلم و آنچه از بدى عاقبت آن عبرت گرفته، و غرض ترغیب در عبرت گرفتن است و این که آن باعث باز ایستادن از بدیها مى‏شود.

٨٣٠٧ من انتظر العاقبة صبر. هر که انتظار کشد عاقبت را صبر کند، یعنى هر که نیکوئى عاقبت خود را خواهد و انتظار آن کشد صبر کند در مصیبتها و بلاها، زیرا که صبر در آنها باعث نیکوئى عاقبتست.

٨٣٠٨ من سلّم أمره الى اللّه استظهر. هر که تسلیم کند کار خود را بسوى خدا یعنى واگذارد باو قوى‏پشت گردد.

٨٣٠٩ من حسنت مساعیه طابت مراعیه. هر که نیکو باشد مساعى او، یعنى سعیهاى او نیکو باشد مراعى او، یعنى چراگاههاى او یعنى منازل او در بهشت.

٨٣١٠ من کثر تعدّیه کثرت أعادیه. هر که بسیار باشد تعدّى او یعنى ستم و تجاوز از حدّ او بسیار باشد اعادى او یعنى دشمنان او.

٨٣١١ من أساء النّیّة منع الامنیّة. هر که بد کند نیّت را منع کرده شود امنیّت را، «أمنیّه» بضمّ همزه و سکون میم و کسر نون و فتح یاء مشدّده و تاء در آخر چیزى را گویند که آدمى امید آن داشته باشد، و مراد اینست که کسى که نیّت و قصد او کارهاى بد باشد بر تقدیر رسیدن بامید خود مثل دولتى که امید آن داشته باشد حقّ تعالى منع کند او را از آن و نگذارد که بآن امید برسد.

٨٣١٢ من وثق بالامنیّة قطعته المنیّة. هر که اعتماد داشته باشد بأمنیّت ببرد آن را امنیّت، «أمنیّه» در فقره سابق مذکور شد و «منیّه» بفتح میم و کسر نون و فتح یاء مشدّد و تاء در آخر بمعنى مرگست، و مراد اینست که: آدمى باید که اعتماد بر آنچه امید آن دارد نکند یعنى اعتقاد رسیدن بآن نداشته باشد بلکه رسیدن بآن را مجرّد احتمالى دهد و اگر نه مرگ نگه دارد که او بآن برسد.

٨٣١٣ من ساء مقصده ساء مورده. هر که بد باشد مقصد او، یعنى نیّت و قصد او بد باشد مورد او، یعنى جایگاه او در آن نشأه که وارد آن شود.

٨٣١٤ من ساء عقده سرّ فقده.

هر که بد باشد عقد او یعنى نیّت و قصد او شاد گرداند فقد او، یعنى نایاب شدن او یعنى شاد گرداند مردم را مرگ او.

٨٣١٥ من ساء عزمه رجع علیه سهمه. هر که بد باشد عزم او برگردد بر او سهم او، یعنى تیر او یعنى هر تیر بلائى که در خاطر داشته باشد که بدیگرى اندازد بر گردد و بر او خورد و او خود بآن گرفتار شود.

٨٣١٦ من خالف علمه عظمت جریمته و اثمه. هر که مخالفت کند علم خود را بزرگ باشد جریمه او و اثم او، «جریمه» بمعنى گناهست و «إثم» نیز بهمان معنیست و تأکیدست، و مراد اینست که بدى را که کسى دانسته کرده باشد بزرگترست گناه او از کسى که ندانسته کرده باشد.

٨٣١٧ من ساءت سجیّته سرّت منیّته. هر که بد باشد سجیّت او یعنى خوى او، شاد گرداند مردم را منیّت او یعنى مرگ او.

٨٣١٨ من طالت غفلته تعجّلت هلکته . هر که دراز کشد غفلت او تعجیل کند هلاک او، یعنى زود هلاک گردد بهلاکت معنوى.

٨٣١٩ من طالت فکرته حسنت بصیرته. هر که دراز کشد فکر او نیکو شود بینائى او.

٨٣٢٠ من شرفت همّته عظمت قیمته. هر که بلند باشد همّت او عظیم باشد قیمت او، «همّت» بمعنى عزم است‏

و عظیم بودن قیمت صاحب عزم بلند باعتبار اینست که آن نشان علوّ نفس و شرافت آنست و ظاهرست که قیمت و بهاى چنین کسى عظیم باشد بخلاف کسى که عزم او بلند نباشد و بمراتب پست راضى شود که این نشان دنائت و پستى نفس اوست و قیمت او باندازه مرتبه او باشد.

٨٣٢١ من شکر على الاساءة سخر به. هر که شکر کرده شود بر بدى تمسخر کرده شود باو، چون بسیارست که مردم کسى را که بدى کرده باشد باعتبار سلطنت یا حکومتى که داشته باشد خوب وا مى‏نمایند و شکر او بازاء آن میکنند، مراد از این فقره مبارکه اینست که فریفته بچنین شکرى نباید شد این در حقیقت تمسخر باوست که از ترس یا غرضى دیگر در این لباس میکنند.

٨٣٢٢ من حمد على الظّلم مکر به. هر که ستایش کرده شود بر ستم مکر کرده شود باو، این نیز نزدیک بمضمون فقره سابقست.

٨٣٢٣ من جار عن الصّدق ضاق مذهبه. هر که میل کند از راستى تنگ باشد راهى که رود، مراد ترغیب در راستى است در هر باب و این که با راستى کار بر کسى تنگ نشود بخلاف کسى که میل کند و بگردد از آن که راه بر او تنگ گردد.

٨٣٢٤ من اعتصم باللَّه عزّ مطلبه. هر که چنگ در زند بخدا غالب باشد مطلب او، یعنى آنچه طلب کند غلبه کند بر مطلبهاى دیگران که در آنها بغیر حقّ تعالى متوسّل شده باشند، یا این که غلبه کند حصول آن بر خلاف آن و البته حاصل شود، و ممکن است که مراد به «مطلب او» همان حقّ تعالى باشد که او را طلب کرده از براى توسّل باو،

و بنا بر این غالب‏بودن او ظاهرست.

٨٣٢٥ من زهد هانت علیه المحن. هر که بى‏رغبت باشد در دنیا سهل گردد بر او محنتها، زیرا که فارغ شود از بسیارى از محنتها که باعتبار طلب دنیا رو مى‏دهد و آنها اکثر محنتها و عمده آنهاست.

٨٣٢٦ من اقتصد خفّت علیه المؤن . هر که میانه روى کند سبک گردد بر او مؤنتها و اخراجات.

٨٣٢٧ من أفسد دینه أفسد معاده. هر که تباه کند دین خود را تباه کند روز بازگشت خود را، و در بعضى نسخه‏ها بجاى «أفسد»: «فسد» نقل شده است و بنا بر این ترجمه اینست که: تباه شود روز بازگشت او.

٨٣٢٨ من أساء الى رعیّته سرّ حسّاده. هر که بدى کند برعیّت خود شاد گرداند رشک برندگان خود را، زیرا که بدى برعیّت سبب زوال دولت او و عدم ثبات آن مى‏شود، و أیضا باعث تفرقه رعیّت و پراکندگى ایشان و تنفّر دلهاى ایشان و دیگران نیز از او مى‏شود، و همین کافیست از براى شادى حسودان او.

٨٣٢٩ من خذل جنده نصر أضداده. هر که ترک کند یارى لشکر خود را یارى کند دشمنان خود را، چه ظاهرست که ترک رعایت و اعانت لشکر باعث ضعف ایشان و عدم اهتمام ایشان در پاس دولت او و جانسپارى از براى او مى‏شود و هر یک از اینها یارى دشمنانست.

٨٣٣٠ من خاف ربّه کفّ عن ظلمه. هر که بترسد از پروردگار خود باز ایستد از ظلم خود.

٨٣٣١ من زاد ورعه نقص اثمه. هر که زیاد شود پرهیزگارى او کم شود گناه او، یعنى بقدر زیاد شدن پرهیزگارى گناه کم شود، پس هر که پرهیزگارى او کامل شود گناهى نماند از براى او.

٨٣٣٢ من طلب الزّیادة وقع فى النّقصان. هر که طلب کند زیادتى را بیفتد در نقصان، غرض ترغیب در راضى شدن بقدر کفافست و عدم طلب زیادتى بر آن، و این که آن بسیار مى‏شود که باعث افتادن در نقصان مى‏شود، و ممکن است که مراد شامل نقصان اخروى نیز باشد و بنا بر این حکم کلّى مى‏تواند بود چه طلب زیادتى اگر از هیچ راه باعث نقصان اخروى نشود از این راه خود البته مى‏شود که آن سعى که از براى آن بشود مى‏تواند که آن نیز از براى أمور أخروى بشود که أشرف و أعلى و پاینده و باقیست، پس عدول از آن و صرف آن در أمور خسیسه فانیه کافیست در زیان و نقصان.

٨٣٣٣ من کتم الاحسان عوقب بالحرمان. هر که پنهان کند احسان را جزا داده شود بحرمان، مراد به «پنهان کردن احسان» اینست که شکر آن نکند و به «حرمان» این که محروم گردد از احسان، یعنى این که آن احسان کننده دیگر احسان باو نکند بلکه دیگران نیز.

٨٣٣٤ من منع الاحسان سلب الامکان. هر که منع کند احسان را ربوده شود امکان را، یعنى هر پادشاه و حاکمى‏

که احسان نکند بمردم ربوده شود از او تمکین، یعنى حقّ تعالى یا مردم تمکین او نکنند و دولت او را متمکّن و ثابت و برقرار ندارند.

٨٣٣٥ من أدام الشّکر استدام البرّ. هر که پاینده دارد شکر را پاینده دارد برّ را یعنى خیر و نعمت خود را.

٨٣٣٦ من ترک الشّرّ فتحت علیه أبواب الخیر. هر که ترک کند شرّ را گشوده شود بر او درهاى خیر.

٨٣٣٧ من زرع خیرا حصد أجرا. هر که بکارد کار خیرى را درو کند ثواب و اجرى را.

٨٣٣٨ من اصطنع حرّا استفاد أجرا. هر که احسان کند بآزاده سود برد شکر عظیمى را که آن شکر آن آزاده باشد او را بلکه شکر دیگران نیز، بلکه شکر حقّ تعالى نیز بخشنود شدن از او و احسان کردن باو در دنیا و آخرت بتلافى آن.

٨٣٣٩ من أعمل فکره أصاب جوابه. هر که بکارد برد فکر خود را درست باشد جواب او، یعنى جوابى که بگوید از سؤالى که از او کنند.

٨٣٤٠ من فکّر قبل العمل کثر صوابه. هر که فکر کند پیش از کردن کارها بسیار باشد صواب او، یعنى کارهاى درست او.

٨٣٤١ من أحسن المصاحبة کثر أصحابه. هر که نیکو کند مصاحبت را بسیار شود مصاحبان او.

٨٣٤٢ من نصح فى العمل نصحته المجازاة. هر که خالص باشد در عمل خالص باشد از براى او جزادان، یعنى جزا داده شود بجزاى أخروى که خالص باشد از نقصان و زوال و انقطاع.

٨٣٤٣ من أحسن العمل حسنت له المکافاة. هر که نیکو کند عمل را نیکو باشد از براى او مکافات، یعنى جزا دادن عمل او.

٨٣٤٤ من قبل النّصیحة أمن من الفضیحة. هر که قبول کند نصیحت را ایمن گردد از فضیحت یعنى رسوائى.

٨٣٤٥ من غشّ مستشیره سلب تدبیره. هر که غشّ کند با مشورت کننده با او ربوده شود تدبیر او، یعنى حقّ تعالى بجزاى آن چنان کند که رأى و تدبیر او در کارها فاسد شود و تدبیر درست نتواند کرد.

٨٣٤٦ من ساء تدبیره تعجّل تدمیره. هر که بد باشد تدبیر او تعجیل کند هلاک گردانیدن او، یعنى زود خود را هلاک کند و در زیان و خسران اندازد، غرض ترغیب در اهتمام زیادست در درست کردن تدبیر در هر کار بفکر و تأمّل و مشورت با عقلا.

٨٣٤٧ من عمر دنیاه خرّب مآله. هر که آباد کند دنیاى خود را خراب کند جاى بازگشت خود را، یعنى آخرت خود را، مراد آبادکردن آنست بر وجهى که تمام و بر وفق هواها و هوسها باشد و ظاهرست که آباد کردن دنیا برین وجه بى‏خراب کردن آخرت نمى‏شود.

٨٣٤٨ من عمر آخرته بلغ آماله. هر که آباد کند آخرت خود را برسد بامیدهاى خود، یعنى امیدهاى اخروى یا دنیوى نیز، و بنا بر این ممکن است که مراد به «آباد کردن دنیا» در فقره سابق‏

آباد کردن آن باشد بسعى از براى آن نه این که سعى آن از براى آباد کردن آخرت باشد و حقّ تعالى بسبب آن دنیاى او را نیز آباد کند.

٨٣٤٩ من صدق مقاله زاد جلاله. هر که راست باشد سخن او زیاد شود بزرگى او.

٨٣٥٠ من جرى مع الهوى عثر بالرّدى. هر که روان باشد با هوا بیفتد در هلاکت، مراد به «روان شدن با هوا» همراه هوا و هوس خود رفتنست.

٨٣٥١ من اغترّ بالدّنیا اغترّ بالمنى. هر که فریب خورد بدنیا فریب خورد بآرزوها، یعنى به آنها گرفتار شود و خلاصى از آنها نیابد و اگر بالفرض آرزوئى که حاصل شود آرزوى دیگر کند و سعى کند از براى آن و همچنین تا ناگاه مرگ در رسد و بى‏تهیه و توشه باید رفت پس کسى که رستگارى خواهد باید که فریب دنیا نخورد و زینتها و لذّات آن را چنانکه هست پوچ و باطل داند تا این که مشغول از براى آخرت تواند شد.

٨٣٥٢ من رکب الهوى أدرک العمى. هر که سوار شود هوا و هوس را دریابد کورى را، یعنى کورى از راه نجات و رستگارى .

٨٣٥٣ من خالف رشده تبع هواه. هر که مخالفت کند رشد خود را پیرو شود هوا و هوس را، «رشد» بمعنى یافتن راه حقست و ظاهر اینست که مراد در اینجا عقل باشد که سبب آن گردد و مراد

اینست که تا کسى مخالفت رشد نکند پیرو هوا و هوس نگردد.

٨٣٥٤ من أطاع هواه باع آخرته بدنیاه. هر که فرمان برد هواى خود را بفروشد آخرت خود را بدنیاى خود.

٨٣٥٥ من عصى نصیحه نصر ضدّه. هر که نافرمانى کند نصیحت کننده خود را یارى کند دشمن خود را.

٨٣٥٦ من کثر هزله بطل جدّه. هر که بسیار شود بازى او باطل شود جدّ او، زیرا که مردم جدّ او را نیز بر بازى حمل کنند چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٣٥٧ من غلب عقله هواه أفلح. هر که غلبه کند عقل او بر هواى او فیروزى یابد.

٨٣٥٨ من غلب هواه عقله افتضح . هر که غلبه کند هواى او بر عقل او رسوا گردد.

٨٣٥٩ من أمات شهوته أحیى مروّته. هر که بمیراند خواهش خود را زنده گرداند آدمیّت خود را.

٨٣٦٠ من کثرت شهوته ثقلت مؤنته. هر که بسیار شود خواهش او سنگین شود مؤنت او، یعنى اخراجات و تعب و زحمت او.

٨٣٦١ من ضعفت فکرته قویت غرّته. هر که ضعیف باشد تفکر او قوى باشد فریب خوردن او.

٨٣٦٢ من أحسن اکتسب حسن الثناء. هر که نیکوئى کند کسب کند ثناى نیکو را.

٨٣٦٣ من أساء اجتلب سوء الجزاء. هر که بدى کند بکشد جزاى بد را.

٨٣٦٤ من قلّت مخافته کثرت آفته. هر که کم باشد مخافت او بسیار باشد آفت او، «مخافت» بمعنى خوف و ترس است و مراد کمى ترس از خداى عزّ و جلّ است.

٨٣٦٥ من جارت ولایته زالت دولته . هر که ستم کند سلطنت و امارت او، زایل شود دولت او.

٨٣٦٦ من غلب شهوته صان قدره. هر که غلبه کند بر خواهش خود نگاهدارد قدر خود را.

٨٣٦٧ من أطاع اللَّه علا أمره. هر که فرمانبردارى کند خدا را بلند شود کار او.

٨٣٦٨ من أصلح المعاد ظفر بالسّداد. هر که اصلاح کرده معاد را، یعنى آخرت خود را فیروزى یافته بسداد یعنى راه صواب درست.

٨٣٦٩ من أیقن بالمعاد استکثر من الزّاد. هر که یقین کند بمعاد، یعنى روز بازگشت بسیار بگیرد زاد، یعنى توشه آن را.

٨٣٧٠ من اهتدى بهدى اللَّه فارق الأضداد. هر که راه بیابد براه نمودن خدا جدا شود از اضداد، ممکن است مراد به «اضداد» صفات متضادّه متقابله باشد که در طرفین افراط و تفریط باشند و هر یک مذموم است و محمود توسّط میانه آنهاست مانند اسراف و تنگ گیرى که هر یک مذموم است و میانه روى میانه آنها باید، و همچنین تهوّر و جبن که هر یک مذموم است و توسط میانه آنها که آن را شجاعت گویند محمود، و همچنین نظایر آنها، و ممکن است که مراد فرقه‏هاى متضادّه باشد که در باب آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه بطرفین افراط و تفریط قائل شده‏اند مثل غالیان که افراط کرده‏اند و بألوهیّت او قائل شده‏اند و مخالفان که تفریط کرده‏اند در حقّ آن حضرت و بخلافت بى‏فاصله که حقّ آن حضرت است قائل نشده‏اند و نواصب از ایشان که از آن هم در گذشته‏اند و بغض و عداوت آن حضرت را شعار خود کرده‏اند و اللّه تعالى یعلم.

٨٣٧١ من سرّه الفساد ساءه المعاد. هر که شاد گرداند او را فساد اندوهناک گرداند او را معاد، یعنى هر که فساد کند و بآن شاد گردد در معاد یعنى روز بازگشت که روز جزاست اندوهناک گردد بسبب آنچه معلوم او شود در آن از جزاى عمل او.

٨٣٧٢ من عمل باوامر اللَّه أحرز الأجر.

هر که عمل کند بفرمانهاى خدا جمع کند مزد خیر را.

٨٣٧٣ من أمن المکر لقى الشّرّ. هر که ایمن باشد از مکر برخورد بشرّ، مراد «ایمنى» از مکر خداى عزّ و جلّ است یعنى از سلوکى که گاهى با گنهکاران میکند شبیه بمکر و بصورت آن، و آن اینست که گنهکارى که بسبب بزرگى گناه او یا بسیارى آن که اهلیّت لطف و مرحمت نداشته باشد واگذارد او را، و هر چند گناه کند ببلائى که باعث آگاهى او شود گرفتار نسازد تا این که چون از حدّ گذرد او را ببلائى عظیم گرفتار سازد، یا این که او را تا در دنیاست واگذارد و نعمت دهد تا در آخرت بعذاب وخیم مبتلا گردد، و مراد از این فقره مبارکه اینست که آدمى که بى‏گناه نمى‏باشد مگر این که معصوم باشد باید که بوفور نعمتهاى خدا بر او و نفرستادن بلائى بسوى او مغرور نشود و بسبب این گناه در نظر او سهل نگردد و احتمال این دهد که این بعنوان مکر باشد که اگر ایمن باشد از آن و احتمال آن ندهد و عمل کند آن را بر لطف و مرحمت خدا نسبت باو با وجود گناهان برخورد بشرّ یعنى برسد بجزاى بد در دنیا یا آخرت نعوذ باللّه منه.

٨٣٧٤ من عمل بطاعة اللَّه ملک. هر که عمل کند بفرمانبردارى خدا مالک شود، یعنى سعادت و نیکبختى را.

٨٣٧٥ من أمن مکر اللَّه هلک. هر که ایمن گردد از مکر خدا هلاک گردد، چنانکه در شرح فقره سابق سابق مذکور شد.

٨٣٧٦ من رضى بالدّنیا فاتته الآخرة. هر که راضى گردد بدنیا فوت شود او را آخرت.

٨٣٧٧ من استغفر اللَّه أصاب المغفرة. هر که طلب آمرزش کند از خدا برسد بآمرزش، مراد مجرّد طلب آن بزبان یا دل نیست بلکه طلب آنست از راهى که حقّ تعالى از براى آن قرار داده که آن توبه و پشیمانیست و عزم عدم عود بآن، چه هرگاه راه مطلبى معلوم باشد طلب حقیقى آن اینست که کسى آنرا از آن راه بطلبد و مجرّد این که بزبان گوید که: خدایا آن را نصیب من کن یا بدل خواهد آنرا آن طلب نیست بلکه دعائیست که گاهى مستجاب گردد و گاهى نگردد، یا آرزوئیست که گاهى برآید و گاهى برنیاید.

٨٣٧٨ من أطاع اللَّه لم یشق أبدا. هر که فرمانبردارى کند خدا را بدبخت نگردد هرگز.

٨٣٧٩ من أبصر عیب نفسه لم یعب أحدا. هر که بینا شود بعیب نفس خود عیب نکند أحدى را.

٨٣٨٠ من أعجب بفعله أصیب بعقله. هر که بعجب آورد بفعل خود نقصان رسیده شود بعقل او، یعنى هر که کار او او را بعجب و خودبینى آورد یعنى اعتقاد حسن زیاد بکارهاى خود داشته باشد این دلیل قصور و نقصان عقل اوست و رسیدن آفتى بآن.

٨٣٨١ من قوّم لسانه زان عقله. هر که راست گرداند زبان خود را زینت دهد عقل خود را.

٨٣٨٢ من أعجبه قوله فقد غرب عقله. هر که بعجب و خودبینى آورده او را سخن او پس بتحقیق که پنهان شده عقل او، غرض ذمّ عجب و خودبینى است و این که آن از کسى واقع نمى‏شود مگر این که عقل او پنهان شده باشد.

٨٣٨٣ من کثر اعجابه قلّ صوابه. هر که بسیار باشد إعجاب او کم باشد صواب او، «اعجاب» بمعنى خوش آمدن چیزیست مر کسى را، یا بعجب و خودبینى انداختن آن او را، و «صواب» بمعنى درست مقابل «خطا» ست و مراد اینست که کسى که بسیار باشد خوش آمدن او او را یا بعجب و خود بینى انداختن او او را یعنى این که خوش آید او را از خود و از عقل خود و رأیهاى خود، یا بعجب و خودبینى اندازد او را آنها کم باشد صواب او، زیرا که چنین کسى باعتبار اعتقادى که بعقل و رأیهاى خود دارد کارها را برأى خود کند و مشورت با عقلا نکند، و ظاهرست که کارها که چنین کرده شود کم درست مى‏شود.

٨٣٨٤ من طال عمره فجع باعزّته و أحبّائه. هر که دراز کشد عمر او دردناک گردانیده شود بعزیزان او و دوستان او، غرض اشاره است باین که نعمتهاى دنیا بى‏الم و اندوه نباشد چنانکه عمر دراز که أعظم آنهاست و همه کس آنرا مى‏خواهند لازم دارد کشیدن درد و اندوه مصائب عزیزان و دوستان.

٨٣٨٥ من کثر وقاره کثرت جلالته. هر که بسیار باشد وقار او بسیار باشد بزرگى او.

٨٣٨٦ من کثر ظلمه کثرت ندامته. هر که بسیار باشد ستم او بسیار شود ندامت و پشیمانى او.

٨٣٨٧ من رکب العجل کبابه الزّلل. هر که سوار شود بر شتاب، بر رو اندازد او را لغزش، یعنى هر که شتاب کند در کارها و بکند بى‏تأمّل و تفکر نمى‏شود که در بعضى از آنها نلغزد و برو درنیفتد.

٨٣٨٨ من اغترّ بالمهل اغتصّ بالأجل. هر که فریب خورد بمهلت یافتن در گلو گرفته شود بمرگ یعنى کسى که گناهان کند و مهلت یابد و زود ببلائى بجزاى آنها گرفتار نشود باین مغرور نشود و فریب نخورد یک بار مرگ در گلوى او ماند مانند استخوانى که در گلوى کسى بماند و او را هلاک کند و بجزاى خود برسد.

٨٣٨٩ من عقل کثر اعتباره. هر که عاقل باشد بسیار باشد اعتبار او، یعنى عبرت گرفتن او یا سنجیدن کارها را بعقل.

٨٣٩٠ من جهل کثر عثاره. هر که جاهل باشد بسیار باشد بر رو در افتادن او، مراد به «عاقل» در فقره سابق عالمست بقرینه مقابله با جاهل در این فقره، یا مراد به «جاهل» در اینجا کم عقلست بقرینه مقابله با «عاقل» در آنجا.

٨٣٩١ من لان عوده کثفت أغصانه. هر که نرم باشد چوب او درهم رود شاخهاى او، غرض ترغیب در هموارى و نرمى کردن با مردمست و این که چنانکه چوب درخت تا نرم باشد شاخها از آن بروید و در میان یکدیگر رود، و چون خشک شود شاخى از آن نروید، آدمى نیز هرگاه نرم باشد اعوان و انصار او بسیار شوند و دور او را فرو گیرند و اگر خشک و سخت باشد تنها ماند و کسى بدور او نیاید.

٨٣٩٢ من حسنت عشرته کثر اخوانه. هر که نیکو باشد آمیزش او بسیار شوند برادران او، این نیز تأکید فقره سابقست.

٨٣٩٣ من استطال على الإخوان لم یخلص له انسان. هر که سربلندى کند بر برادران و تکبّر کند بر ایشان خالص و صاف نباشد با او آدمى.

٨٣٩٤ من منع الإنصاف سلبه اللَّه الإمکان. هر که منع کند انصاف را سلب کند خدا از او امکان را یعنى هر امیر و حاکمى که انصاف یعنى عدل نکند و ظلم و ستم کند حقّ تعالى امکان را یعنى تمکینى که او را کرده از او سلب کند و متمکّن و ثابت و برقرار نماند.

٨٣٩٥ من أولع بالغیبة شتم. هر که حریص باشد بغیبت کردن مردم دشنام داده شود یعنى مردم او را دشنام دهند در حضور او یا غیبت او.

٨٣٩٦ من أکثر المقال سئم. هر که بسیار کند سخن را ملول گردند مردم از او و ناخوش دارند او را.

٨٣٩٧ من قرب من الدنیّة اتّهم. هر که نزدیکى کند بدنیّه تهمت زده شود، مراد به «دنیّه» مردم بد یا أعمال و أفعال بدست، و مراد اینست که: مصاحبت و آمیزش با مردم بد یا رفتن بجاهائى که منکرى در آن کرده شود باعث تهمت این کس مى‏شود ببدى، و بکردن آن منکر هر چند او بد نباشد و آن منکر را نکند، پس اجتناب از اینها باید کرد چنانکه در أحادیث وارد شده که: «بپرهیزید از مواضع تهمتها» .

٨٣٩٨ من ألحّ فى السّوال حرم.

هر که مبالغه کند در سؤال محروم شود، غرض تعلیم سائلانست باین که مبالغه و الحاح در سؤال نکنند، زیرا که مردم را از آن خوش نمى‏آید و باعث این مى‏شود که محروم سازند او را.

٨٣٩٩ من خاف الوعید قرّب على نفسه البعید. هر که بترسد از وعید نزدیک گرداند بر نفس خود بعید را، «وعید» وعده بعذاب و عقاب را گویند، و «بعید» بمعنى چیز دور است، و مراد اینست که آنچه بیاید هر چند در ظاهر دور باشد در حقیقت نزدیکست و زود برسد پس کسى که از وعید حقّ تعالى بترسد و اجتناب نماید آن را چنانکه هست نزدیک قرار داده و از آن ترسیده و اجتناب نموده بخلاف کسى که نترسد که دورى ظاهرى او را بیند و از نزدیکى حقیقى آن غافل شود و خود را عاقبت گرفتار نماید.

٨٤٠٠ من استعمل الرفق لان له الشّدید. هر که بکار برد نرمى و هموارى را نرم گردد از براى او سخت، یعنى بنرمى و هموارى دشمنان سخت را نرم و هموار مى‏توان کرد، یا این که هر که نرمى و هموارى کند با مردم کارهاى سخت از براى او نرم و آسان شود بتأیید حقّ تعالى یا بسبب معاونت و یارى مردم.

٨٤٠١ من اتّجر بغیر علم فقد ارتطم فى الرّبا. هر که تجارت کند بى‏علمى پس بتحقیق که فرو رود در ربا بعنوانى که بیرون نتواند آمد از آن، مراد اینست که کسى که تجارت کند باید که عارف بمسائل شرعیّه باشد و اگر نه نمى‏شود که در سوداها داخل نشود در ربا بعنوانى که چاره خلاصى از آن نتواند یافت، و «ربا» فروختن چیزیست که مکیل یا موزون باشد بچیزى که از همان جنس باشد بزیادتى یا نقصان هر چند ناقص نفیس‏تر باشد و زاید زبون‏تر، و این از أعظم گناهان کبیره است حتّى این که وارد شده در حدیث که: یک درهم‏

ص ٢٨٨

از آن بزرگترست بحسب گناه از هفتاد زنا که همه آنها بمحرم واقع شود، و تحقیق معنى «همجنس» و تفصیل سایر شرایط حرمت ربا در کتب فقهیّه مذکورست و اینجا جاى بیان آنها نیست.

٨٤٠٢ من تقرّب الى اللَّه بالطّاعة أحسن له الحباء. هر که نزدیکى جوید بخدا بفرمانبردارى او، نیکو گرداند خدا از براى او عطا را .

٨٤٠٣ من لزم الصّمت أمن المقت. هر که لازم باشد خاموشى را ایمن گردد از دشمنى، یعنى از دشمنى کردن مردم با او چه اکثر آن از سخن گفتن ناشى مى‏شود.

٨٤٠٤ من قعد عن الفرصة أعجزه الفوت. هر که بنشیند از فرصت عاجز کند او را فوت، مراد اینست که فرصت را از دست نباید داد و در وقت فرصت هر کارى آن کار را باید کرد و کاهلى نباید کرد که اگر نکند فرصت که فوت شود عاجز شود از آن.

٨٤٠٥ من قلّ کلامه قلّت آثامه. هر که کم باشد سخن گفتن او کم باشد گناهان او، چه بسیارى از گناهان بسخن گفتن میباشد مثل غیبت و دشنام.

٨٤٠٦ من کبرت همّته عزّ مرامه.

هر که بلند باشد همّت او عزیز باشد مرام او، «همّت» بمعنى عزمست و «عزیز» بمعنى کمیاب یا غالب، و «مرام» بضمّ میم بمعنى مطلب و مراد، و ممکن است که مراد این باشد که کسى که عزم او بلندست مطلب او کمیابست، زیرا که او بمطالب سهل راضى نمى‏شود و مراتب بلند مى‏خواهد که کم یابند آنها، یا این که غالبست مطلب او در شرف و بلندى بر مطالب دیگران، یا این که غالبست در وقوع باعتبار قوّت عزم او و استحکام آن، و «مرام» بفتح میم بمعنى طلبست، و بنا بر آن ممکن است که مراد این باشد که طلب او غالبست بر طلبهاى دیگران و قوى‏ترست باعتبار آنچه مذکور شد در قوّت عزم او و استحکام آن، یا این که طلب او کمیابست یعنى کم طلب امرى میکند باعتبار این که طلب را نقص خود میداند.

٨٤٠٧ من کثر جمیله أجمع النّاس على تفضیله. هر که بسیار باشد جمیل او اتّفاق کنند مردم بر تفضیل او، «جمیل» هر امر نیکوى زیبائى را گویند از اخلاق و افعال، و «تفضیل» بمعنى حکم بافزونى مرتبه است و ظاهرست که هر که اخلاق و اعمال نیکوى او بسیار باشد مردم اتّفاق کنند بر حکم بافزونى مرتبه او، و غرض از تنبیه بر آن ترغیب مردم است بر بسیار نمودن جمیل خود.

٨٤٠٨ من کثر انصافه تشاهدت النّفوس بتعدیله. هر که بسیار باشد انصاف او گواهى مى‏دهند نفوس براى یکدیگر بتعدیل او، یعنى بحکم بعدل او، و مراد یا عدل بمعنى لغویست که خلاف جور و ظلم باشد و ظاهرست که صاحب انصاف جور و ظلم نمى‏کند و غرض از تنبیه بر آن ترغیب مردم است در آن، و این که کسى که انصاف داشته باشد پنهان نماند آن از مردم و گواهى دهند براى یکدیگر بعدل او، و همه دوست او گردند، و با عدالت بمعنى اصلاحیست که اجتناب از کبایر و اصرار بر صغایر باشد، و یا شهرت میانه مردم بخوبى، و بنا بر این دو تقدیر مراد این باشد که انصاف لازم دارد آنرا و از آن جدا نشود.

٨٤٠٩ من قلّ طعامه قلّت آلامه. هر که کم باشد خورش او کم باشد دردهاى او، مراد اینست که اکثر دردها و بیماریها از خورش زیاد ناشى شود.

٨٤١٠ من کثر عدله حمدت أیّامه. هر که بسیار باشد عدل او ستوده شود ایّام او، یعنى هر پادشاه و حاکم که عدل او بسیار باشد مردم زمان او را مدح و ستایش میکنند.

٨٤١١ من قلّ کلامه بطل عیبه. هر که کم باشد کلام او باطل شود عیب او، یعنى ظاهر نشود عیب او، و مراد عیبهائیست که از سخن گفتن ظاهر مى‏شود، یا این که کم سخن گفتن کمالست که همه عیبها را یا اکثر آنها را باطل کند و تلافى آنها کند.

٨٤١٢ من کثر احتراسه سلم غیبه. هر که بسیار باشد نگهبانى او سالم باشد غیب او، یعنى نگهبانى او خود را و نگاهداشتن از بدیها و منکرات، و «غیب او» یعنى آخرت او، چه عالم غیب یعنى نهان آخرتست چنانکه عالم شهادت یعنى حضور دنیاست.

٨٤١٣ من أمّر علیه لسانه قضا بحتفه. هر که امیر سازد بر خود زبان خود را حکم کند بر او بمرگ او، یعنى هر که زبان خود را در فرمان خود نتواند داشت بلکه او در فرمان زبان باشد زبان او او را بکشتن مى‏دهد پس حکم میکند بر او بکشتن.

٨٤١٤ من أطاع غضبه تعجّل تلفه. هر که پیروى کند خشم خود را شتاب کند تلف او، یعنى زود هلاک شود

بهلاکت معنوى بلکه گاهى صورى نیز.

٨٤١٥ من اتّقى اللَّه فاز و غنى. هر که بترسد از خدا فیروزى یابد و بى‏نیاز گردد، یعنى از دیگران.

٨٤١٦ من أطاع اللَّه سبحانه عزّ و قوى. هر که فرمانبردارى کند خداى سبحانه را عزیز گردد و قوى شود.

٨٤١٧ من قال مالا ینبغی سمع مالا یشتهى. هر که بگوید آنچه را سزاوار نباشد بشنود آنچه را نخواهد، یعنى مکروه او باشد از هرزه و دشنام و مانند آنها.

٨٤١٨ من أحسن أفعاله أعرب عن وفور عقله. هر که نیکو گرداند کارهاى خود را اظهار کند وفور عقل خود را.

٨٤١٩ من سدّد مقاله برهن عن غزارة فضله. هر که درست کند سخن گفتن خود را برهان آورد از براى بسیارى فضل خود، یعنى همان برهانیست بر افزونى مرتبه او.

٨٤٢٠ من کثرت عوارفه أبان عن کثرة نبله. هر که بسیار باشد عطایاى او بشناساند بسیارى نبل خود را، یعنى نجابت و افزونى مرتبه خود را، یا حذاقت و تندى فطنت خود را، و مراد اینست که بهمین دادن عطایاى بسیار بشناساند آن را.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٤٢١ من أیقن بالآخرة أعرض عن الدّنیا.

هر که یقین کند بآخرت اعراض کند از دنیا، یعنى از حرص در آن و طلب زیاده بر قدر کفاف آن.

٨٤٢٢ من أیقن بما یبقى زهد فیما یفنى. هر که یقین کند به آن چه باقى مى‏ماند بى‏رغبت گردد از آنچه فانى مى‏شود، این نیز مضمون فقره سابقست با اشاره بدلیل آن که فانى شدن دنیا باشد و پایندگى آخرت.

٨٤٢٣ من توکّل على اللَّه کفى و استغنى. هر که توکّل کند بر خدا کارگزارى کرده شود و بى‏نیاز گردد.

٨٤٢٤ من انقطع الى غیر اللَّه شقى و تعنّى. هر که بریده شود بسوى غیر خدا یعنى بریده شود از خدا و متوسّل شود بغیر خدا بدبخت گردد و تعب کشد.

٨٤٢٥ من أحبّ لقاء اللَّه سبحانه سلا عن الدّنیا. هر که دوست دارد ملاقات خداى سبحانه را فراموش کند دنیا را.

٨٤٢٦ من کثر لهوه قلّ عقله. هر که بسیار باشد بازى او کم باشد عقل او.

٨٤٢٧ من کثر حسده طال کمده. هر که بسیار باشد حسد او دراز کشد کمد او، یعنى اندوه سخت او، یا بیمارى دل او، یا تغیّر رنگ او و رفتن صفاى آن.

٨٤٢٨ من غلب علیه اللّهو بطل جدّه. هر که غالب باشد بر او بازى باطل شود جدّ او، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٤٢٩ من غلب علیه الهزل فسد عقله. هر که غلبه کند بر او بازى فاسد شود عقل او.

٨٤٣٠ من غلبت علیه الغفلة مات قلبه. هر که غلبه کند بر او غفلت بمیرد دل او.

٨٤٣١ من کثر لومه کثر عاره. هر که بسیار باشد سرزنش او بسیار باشد عار او، و «عار» چیزى را گویند که بسبب او عیبى لازم شود، و مراد اینست که هر سرزنشى که کسى را کنند عاریست از براى او و سبب نقص و عیبى شود در او، پس کسى که سرزنش او بسیار شده عار او بسیار باشد، پس باید که آدمى تا تواند کارى نکند که مردم او را بر آن سرزنش کنند، و ممکن است که مراد به «سرزنش او» سرزنش کردن او باشد دیگرى را، و مراد این باشد که هر که بسیار شود سرزنش او مردم را بسیار شود عیب و عار او، چنانکه قبل از این مذکور شد که هر که سرزنشى کند کسى را بر چیزى مبتلا شود او خود بآن.

٨٤٣٢ من کثر مزحه قلّ وقاره. هر که بسیار شود مزاح کردن او کم شود وقار او.

٨٤٣٣ من اعتزّ بالحقّ أعزّه الحقّ. هر که عزّت جوید بحقّ عزیز گرداند او را حقّ، مراد به «حقّ» حقّ تعالى است و به «عزّت جستن باو» عزّت جستن باطاعت و فرمانبردارى او، یا هر أمر حقّى و به «عزّت جستن باو» عزّت جستن باقامت و یارى آن ، و به «عزیز گردانیدن آن او را» عزیز کشتن او بسبب آن، و ممکن است که مراد بحقّ اوّل هر امر حقّى باشد و بدویم حقّ تعالى باشد.

٨٤٣٤ من قنع برزق اللَّه استغنى عن الخلق. هر که قانع شود بروزى خدا بى‏نیاز شود از خلق.

٨٤٣٥ من وهبت له القناعة صانته. هر که بخشیده شود از براى او قناعت حفظ کند قناعت او را، یعنى از افتادن در گناهان یا از حاجت بمردم و ریختن آبروى خود نزد ایشان.

٨٤٣٦ من حسن یقینه حسنت عبادته. هر که نیکو باشد یقین او نیکو باشد عبادت او.

٨٤٣٧ من رضى بالقضاء طابت عیشته. هر که راضى شود بحکم خدا خوش باشد زندگانى او.

٨٤٣٨ من حسنت سیاسته دامت ریاسته. هر که نیکو باشد سیاست او پاینده گردد سر کردگى و ریاست او، مراد به «سیاست» چنانکه مکرّر مذکور شد امر و نهى رعیّتست.

٨٤٣٩ من قنعت نفسه عزّ معسرا. هر که قانع باشد نفس او عزیز باشد در حالى که فقیر و محتاج باشد.

٨٤٤٠ من شرهت نفسه ذلّ موسرا. هر که حریص باشد نفس او خوار شود در حالى که توانگر باشد.

٨٤٤١ من حرص على الآخرة ملک. هر که حریص باشد بر آخرت مالک شود یعنى آن را، یا سعادت و نیکبختى را.

٨٤٤٢ من حرص على الدّنیا هلک.

هر که حریص باشد بر دنیا هلاک گردد.

٨٤٤٣ من راقب أجله اغتنم مهله. هر که نگهبانى کند اجل خود را غنیمت شمارد مهلت خود را، «اجل» چنانکه مکرّر مذکور شد مدّت عمر را گویند و مرگ را نیز گویند و بنا بر اوّل ممکن است مراد این باشد که هر که نگهبانى کند مدّت عمر خود را و حفظ کند آن را و نگذارد که ضایع و باطل شود غنیمت شمارد مهلت و فرصت هر کار را، و همین که فرصتى و مهلتى از براى کارى یابد آن کار را در آن بکند و مهلت را بعبث نگذراند و بنا بر دوّم معنى این باشد که هر که نگهبانى کند مرگ خود را یعنى منتظر آن باشد و در فکر آن باشد و از آن غافل نشود و کاهلى نکند مهلت و فرصت را غنیمت شمارد، و مهلت هر کار که بیابد آن را بکند از ترس این که مبادا مرگ دیگر فرصت و مهلت ندهد بخلاف کسى که از آن غافل باشد که کاهلى کند و مهلت را بگذراند و بوقت دیگر اندازد.

٨٤٤٤ من قصر أمله حسن عمله. هر که کوتاه باشد امید او نیکو باشد عمل او، یا باعتبار این که هرگاه امیدهاى دور و دراز دنیوى نداشته باشد مشغول آنها نشود و بعمل از براى آخرت بپردازد و نیکو کند آن را، و یا باعتبار این که کسى که امید او کوتاه باشد امید عمر دراز نداشته باشد و هر عملى را که کند سعى کند در نیکوئى آن از ترس این که مبادا عمل آخر او باشد و دیگر آن میسّر نشود او را، بخلاف کسى که امید عمر درازى داشته باشد که بسیار مى‏شود که اهتمام نمى‏کند در نیکوئى أعمال بامید این که بعد از آن خواهد کرد.

٨٤٤٥ من أطال أمله أفسد عمله.

هر که دراز گرداند امید خود را فاسد گرداند عمل خود را، چنانکه از شرح فقره سابق ظاهر شد.

٨٤٤٦ من ذکر المنیّة نسى الامنیّة. هر که یاد کند منیّت را فراموش کند أمنیّت را «منیّت» بمعنى مرگست و «أمنیّت» بمعنى امید و آرزو، چنانکه قبل از این مذکور شد.

٨٤٤٧ من أخلص النّیّة تنزّه عن الدّنیّة. هر که خالص گرداند نیّت را پاکیزگى جوید از دنیّه، مراد به «دنیّه» أخلاق مذمومه و أعمال و أفعال ناشایست و بد است و مراد اینست که أعمالى که نیّت در آنها خالص نباشد از براى خدا و آمیخته بغرض دیگر باشد ناشایست و بد است، پس هر که خالص کند نیّت را پاکیزگى جوید از این که آن اعمال او بد و ناشایست باشد، و ممکن است که خالص کردن نیّت در طاعات و عبادات از براى خداى عزّ و جلّ سبب توفیق پاکیزگى از مطلق أخلاق و أعمال دنیّه شود چنانکه در باره نماز حقّ تعالى فرموده که: «نهى میکند از فحشا و منکر» چنانکه قبل از این مذکور شد.

٨٤٤٨ من کثر مناه قلّ رضاه. هر که بسیار شود آرزوهاى او کم شود رضاى او، یعنى رضا و خشنودى او به آن چه حقّ تعالى نصیب و بهره او کرده، زیرا که تا بآرزوهاى خود نرسد راضى و خشنود نشود و غالب اینست که بهر آرزوئى که برسد آرزوى دیگر کند و همچنین پس کم مى‏شود که او راضى و خشنود گردد.

٨٤٤٩ من تبع مناه کثر عناؤه. هر که پیروى کند آرزوهاى خود را بسیار باشد تعب او.

٨٤٥٠ من کثر سخطه لم یعتب. هر که بسیار باشد خشم او راضى گردانیده نشود، یعنى کسى او را از خود راضى و خشنود نمى‏تواند کرد، زیرا که هر کارى که کند که او بآن راضى شود باز باندک چیزى آزرده شود و خشمناک گردد، پس او را راضى و خشنود بعنوانى که رضا و خشنودى او را قرارى باشد نمى‏توان کرد، و ممکن است که معنى «لم یعتب» این باشد که گله کرده نمى‏شود، و مراد این باشد که: کسى که خشم او بسیار باشد باید که اگر کسى را آزرده کند گله از او نکند، زیرا که غالب اینست که بهمان گله کردن نیز آزرده و خشمناک مى‏شود و درشتى میکند پس آن گله‏گزارى کار را بدتر کند.

٨٤٥١ من قنع کفى مذلّة الطّلب. هر که قانع شود کفایت کرده شود خوارى طلب را، یعنى کارگزارى آن از براى او بشود، یعنى رفع آن از او بشود و فارغ گردد از آن.

٨٤٥٢ من صدق یقینه لم یرتب. هر که راست باشد یقین او قلق و اضطراب نکند، یعنى در بلاها و مصیبتها چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٤٥٣ من أنعم علیه فشکر کم ابتلى فصبر. هر که نعمت داده شود پس شکر کند مثل کسیست که مبتلا شود ببلائى پس صبر کند، یعنى در اجر و ثواب مثل اوست.

٨٤٥٤ من رضى بالقدر استخفّ بالغیر. هر که راضى گردد بتقدیر خدا سبک شمارد حوادث تغییر دهنده روزگار را،

زیرا که هر چه بشود نزد او سهل باشد و بآن راضى شود پس فارغ باشد از اندوه و غم آنها.

٨٤٥٥ من استعان بالنّعمة على المعصیة فهو الکفور. هر که یارى بجوید بنعمت بر معصیت پس او بسیار کفران کننده است، مراد به «یارى جستن بنعمت بر معصیت» اینست که آنرا صرف کند در معصیتى، و «بودن او بسیار کفران کننده» ظاهرست چه حقّ نعمت اینست که شکر آن بشود و باعث زیادتى اطاعت و فرمانبردارى گردد پس هرگاه آن نشود کفران باشد و خلاف آن بعمل آید و آن نهایت کفران باشد.

٨٤٥٦ من تسخّط بالمقدور حلّ به المحذور. هر که ناراضى باشد به آن چه تقدیر شده از براى او فرود آید باو آنچه حذر کرده شود، یعنى بلائى که مردم از آن حذر کنند.

٨٤٥٧ من حسن ظنّه فاز بالجنّة. هر که نیکو باشد گمان او فیروزى یابد ببهشت، مراد نیکوئى گمان بحقّ تعالى است و کمال امیدوارى از او، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٤٥٨ من زاد شبعه کظّته البطنة. هر که زیاد کند سیرى خود را بتعب و اندوه اندازد او را امتلاء، و مراد به «زیادکردن سیرى» اینست که باندک سیرى اکتفا نکند و زیاد کند بر آن تا خوب سیر شود.

٨٤٥٩ من کظّته البطنة حجبته عن الفطنة. هر که بتعب و اندوه اندازد او را امتلاء منع کند او را از دریافت و فطنت، زیرا که امتلاء شکم باعث غلبه بخار مى‏شود بر دماغ و آن مانع از فکر و دریافت مى‏شود چنانکه باید .

٨٤٦٠ من أطاع اللَّه سبحانه عزّ نصره. هر که فرمانبردارى کند خداى سبحانه را قوى باشد یارى خدا او را.

٨٤٦١ من لزم القناعة زال فقره. هر که لازم شود قناعت را زایل شود درویشى او، یا باعتبار این که محتاج نشود بمردم و این حقیقت توانگریست، و یا باعتبار این که حقّ تعالى او را بجزاى قناعت او توانگر گرداند، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٤٦٢ من قلّ أکله صفى فکره. هر که کم باشد خورش او صاف گردد فکر او.

٨٤٦٣ من اعتزل حسنت زهادته. هر که گوشه‏گیرى کند نیکو شود زهادت او، یعنى بى‏رغبتى او در دنیا چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٤٦٤ من تورّع حسنت عبادته. هر که پرهیزگارى کند نیکو باشد عبادت او، یا باعتبار این که پرهیزگار فارغ باشد از بسیارى از شغلها و بپردازد بعبادت، و یا باعتبار این که اجر و ثواب‏

عبادت او هر چند کم باشد زیاده باشد از عبادت کسى که مرتکب گناهان شود هر چند زیاد باشد.

٨٤٦٥ من دارى النّاس أمن مکرهم. هر که مدارا کند با مردم ایمن گردد از مکر ایشان.

٨٤٦٦ من اعتزل النّاس سلم من شرّهم. هر که گوشه‏گیرى کند و کناره جوید از مردم سالم ماند از شرّ ایشان.

٨٤٦٧ من رضى بالمقدور قوى یقینه. هر که راضى باشد بتقدیر کرده شده قوى باشد یقین او، زیرا که رضا بآن ناشى مى‏شود از قوّت یقین بعدل و حکمت حقّ تعالى و رعایت مصلحت در هر باب.

٨٤٦٨ من زهد فى الدّنیا حصّن دینه. هر که بى‏رغبت گردد در دنیا نگاهدارد دین خود را یا محکم گرداند آن را.

٨٤٦٩ من ألهم العصمة أمن الزّلل. هر که الهام کرده شود نگاهدارى، ایمن گردد از لغزش، «الهام» بمعنى انداختن چیزیست در دل کسى، و مراد اینست که هر که حقّ تعالى بلطف خود در دل او اندازد این را که خود را از گناهان نگاهدارد ایمن گردد از لغزش و افتادن در گناه، پس آدمى باید که سعى کند در حسن اخلاق و اعمال خود تا استحقاق و اهلیّت آن لطف بهمرساند.

٨٤٧٠ من أمدّه التّوفیق أحسن العمل. هر که مدد کند او را توفیق حقّ تعالى نیکو کند عمل را، این هم نزدیک بمضمون فقره سابقست.

٨٤٧١ من تجبّر حقّره اللَّه و وضعه. هر که تکبّر کند کوچک گرداند خدا او را و پست کند.

٨٤٧٢ من تواضع عظّمه اللَّه و رفعه. هر که فروتنى کند بزرگ گرداند او را خدا و بلند کند.

٨٤٧٣ من کثر احسانه أحبّه اخوانه. هر که بسیار باشد احسان او دوست دارند او را برادران او.

٨٤٧٤ من حسنت کفایته أحبّه سلطانه. هر که نیکو باشد کفایت او دوست دارد او را پادشاه او، غرض تعلیم مردم است باین که هرگاه دوستى پادشاه را خواهند باید که کفایت خدمات او را و کارگزارى آنها را نیکو کنند که آن البته سبب دوستى او مى‏گردد.

٨٤٧٥ من عامل بالغىّ کوفى به. هر که معامله کند بسرکشى و سربلندى جزا داده شود بآن، یعنى هر که با مردم بتکبّر و سرکشى و سربلندى سلوک کند حقّ تعالى بجزاى آن چنان کند که دیگرى بر او مسلّط شود که با او چنان سلوک کند، یا این که باید که مردم نیز هر که تواند بجزاى آن با او چنین سلوک کند چنانکه وارد شده که: تکبّر بر متکبّر حسنه است.

٨٤٧٦ من سلّ سیف العدوان قتل به. هر که بکشد شمشیر ستم را کشته شود بآن، یعنى همان شمشیر سبب هلاکت او شود هر چند آن بستم نباشد و بحقّ باشد، یا این که خاصیّت ستم این باشد که‏

صاحب آن عاقبت بستم هلاک شود.

٨٤٧٧ من استنصح اللَّه حاز التّوفیق. هر که ناصح شمارد خدا را جمع کند توفیق را، مراد به «ناصح شمردن حقّ تعالى» اینست که اعتقاد آن کند که حقّ تعالى در همه اوامر و نواهى که بندگان را کرده ناصح و خالص است با ایشان و از براى صلاح حال ایشان کرده و اصلا در آنها غشّ نکرده با ایشان، و همچنین در افعال او نسبت بهر کس غشّى نیست و در باره هر کس آنچه صلاح او باشد بکند مگر این که او غشّ کند با خدا و مستحقّ این شود که با او شبیه بغشّ و مکر بعمل آید چنانکه در آیات کریمه وارد شده و قبل از این مذکور شد.

٨٤٧٨ من أطاع التّوانى ضیّع الحقوق. هر که پیروى کند کسالت و کاهلى را ضایع گرداند حقوق را، غرض منع از پیروى کردن کسالت و کاهلیست و این که باعث ضایع کردن حقوق إلهى و مردم مى‏شود.

٨٤٧٩ من صدّق الواشى أفسد الصّدیق. هر که تصدیق کند سخن چین را فاسد کند دوست را، غرض اینست که تصدیق سخن چین نباید کرد و سخن او را قبول نباید کرد که اگر کسى قبول کند آنرا بسیارست که از دوستان حقیقى او سخنان بافترا و بهتان نقل کند و او قطع دوستى ایشان کند و چنان دوستان را از براى خود فاسد و باطل کند.

٨٤٨٠ من زهد فى الدّنیا لم تفته. هر که بى‏رغبت باشد در دنیا فوت نشود دنیا او را، بلکه دنیا نزد هر کس که از آن گریزد بیشتر رود چنانکه در أخبار دیگر وارد شده و قبل از این نیز مذکور شد.

٨٤٨١ من رغب فیها أتعبته و أشقته. هر که رغبت کند در دنیا بتعب اندازد دنیا او را و بدبخت گرداند او را، یعنى بحسب آخرت یا بحسب دنیا نیز.

٨٤٨٢ من صدقت لهجته قویت حجّته. هر که راست باشد زبان او قوى باشد برهان او، یعنى حجّت و دلیلى که از براى مطلبى از مطالب خود گوید از عذرها یا غیر آنها قوى باشد و همه کس قبول کنند، یا این که حجّت او نزد خدا بر استحقاق رحمت و بخشایش قوى باشد یعنى همان راستگوئى خود را حجّت از براى آن مى‏تواند کرد و حجّت قوّتى باشد از براى او.

٨٤٨٣ من أحبّنا فلیعمل بعملنا و لیتجلبب الورع. هر که دوست دارد ما را پس باید که عمل کند بعمل ما، و پیراهن کند پرهیزگارى را، بیان عمل ایشانست که دوستان ایشان نیز باید که بکنند و آن اینست که پرهیزگارى را لازم خود سازند و مانند پیراهن از خود جدا نکنند.

٨٤٨٤ من کان بیسیر الدّنیا لا یقنع لم یغنه من کثیرها ما یجمع. هر که بوده باشد چنین که باندک دنیا قناعت نکند بى‏نیاز نکند او را از بسیار آن آنچه جمع کند، یعنى کسى که باندک دنیا که داشته باشد قناعت نکند او بى‏نیاز نشود ببسیار از آن نیز که جمع کند، زیرا که هرگاه قناعت نباشد هر چه جمع کند زیاده بر آن خواهد و از براى آن سعى کند و همیشه مانند محتاجان در تعب و زحمت طلب باشد پس در حقیقت همیشه درویش باشد و هرگز توانگر نگردد.

٨٤٨٥ من ارتاب بالایمان أشرک.

هر که شکّ کند در ایمان کافر شود، مراد اینست که در ایمان یقین باید و هر که شکّ کند در آن یعنى احتمال خلاف آن بدهد هر چند احتمال مرجوحى باشد کافرست مانند کسى که انکار کند، و مراد به «ایمان» اسلام است نه «ایمان بمعنى أخصّ» مگر این که مخالف آن نیز کافر باشد چنانکه مذهب سیّد مرتضى است رضى اللّه عنه.

٨٤٨٦ من أبدى صفحته للحقّ هلک . هر که ظاهر کند صفحه روى خود را از براى حقّ هلاک شود، مراد به «حقّ» هر امر حقّ ثابتى باشد و مراد به «ظاهرکردن صفحه روى خود از براى آن» چهره شدن با آنست و معارضه‏کردن با آن و قیام در مقام انکار و ابطال آن، و به «هلاک‏شدن» افتادن در زیان و خسران یا فضیحت و رسوایى.

٨٤٨٧ من تفکّر فى ذات اللَّه الحد. هر که تفکر کند در ذات خدا الحاد کند، مراد «تفکّر» در کنه ذات حقّ تعالى است، زیرا که معرفت آن محالست و تفکّر در آن عبث و لغوست، و «الحاد» در لغت بمعنى میل از چیزیست و شایع شده استعمال آن در میل از راه راست و از حقّ بباطل، و بآن اعتبار کسى را که نعوذ باللّه انکار وجود حقّ تعالى کند «ملحد» گویند، و مراد اینست که همان تفکّر میل از راه راست است و رفتن براه باطل، زیرا که لغو و عبث است، یا این که سبب میل از حقّ و افتادن در باطلى مى‏شود، مثل این که نعوذ باللّه سبب اعتقاد بتجسّم حقّ تعالى شود یا تشبیه او بموجودى دیگر از سایر مخلوقات، و ممکن است که سبب الحاد بمعنى انکار وجود حقّ تعالى شود چنانکه بعد از این فقره نقل خواهد شد که دلالت بر آن میکند.

٨٤٨٨ من تذکّر بعد السّفر استعدّ . هر که یاد کند دورى سفر را آماده شود یعنى هر که یاد کند دورى سفرى را که در پیش داشته باشد آماده شود از براى آن و تهیه توشه و اسباب آن کند، پسى باید که آدمى از تهیّه اسباب سفر آخرت چنان سفر پر خطر دورى غافل نشود و همیشه در فکر آن باشد.

٨٤٨٩ من بحث عن عیوب النّاس فلیبدأ بنفسه. هر که جستجو کند از عیبهاى مردم پس باید که ابتدا کند بنفس خود، اوّل تفتیش کند از عیوب خود.

٨٤٩٠ من طلب شیئا ناله أو بعضه.

هر که طلب کند چیزى را مى‏رسد بآن یا بپاره از آن، غرض ترغیب در سعى و طلب است در مطالب ضروریّه و این که هر چند مشکل نماید ترک سعى در آن نباید کرد که هر که طلب کند چیزى را و سعى کند در آن مى‏رسد بآن یا بپاره از آن، و هر یک که بشود به از آنست که بالکلیّه آنرا واگذارد.

٨٤٩١ من رضى عن نفسه کثر السّاخط علیه. هر که خشنود باشد از خود بسیار باشد خشمناک بر او، زیرا که خشنودى از خود عجب و خودبینى است که خدا و خلق را از آن خشم آید.

٨٤٩٢ من بذل معروفه کثر الرّاغب الیه. هر که بذل کند احسان خود را بسیار شود رغبت کننده بسوى او، مراد راه نمودن جمعیست که رغبت نمودن مردم را بسوى خود خواهند باین که راه آن بذل عطاست و احسان.

٨٤٩٣ من حسن خلقه سهلت له طرقه . هر که نیکو باشد خلق او هموار باشد طرق او، یعنى راههاى او یعنى راههاى معاش و زندگانى او سخت و دشوار نباشد.

٨٤٩٤ من شکر المعروف فقد قضى حقّه. هر که شکر کرده احسان را پس بتحقیق که بجا آورده حقّ آن را.

٨٤٩٥ من حسن کلامه کان النّجح أمامه. هر که نیکو باشد کلام او بوده باشد فیروزى پیش روى او.

٨٤٩٦ من ساء کلامه کثر ملامه.

هر که بد باشد کلام او بسیار باشد ملام او، یعنى سرزنش او، زیرا که نمى‏شود که در کلام بسیار خطا بسیار نشود که هر یک سبب سرزنشى شوند با آنکه اصل پرگوئى نیز سبب سرزنش شود.

٨٤٩٧ من رغب فى السّلامة ألزم نفسه الاستقامة. هر که رغبت کند در سلامت لازم سازد بر نفس خود استقامت را یعنى راست روى را.

٨٤٩٨ من استطاره الجهل فقد عصى العقل. هر که بپرواز آورده او را جهل پس بتحقیق که نافرمانى کرده عقل را، مراد اینست که بلندپروازى‏کردن آدمى و مدح و تعریف خود از جهل و نادانى ناشى شود و خلاف فرمان عقلست.

٨٤٩٩ من عفى عن الجرائم فقد أخذ بجوامع الفضل. هر که عفو کند از گناهان پس بتحقیق که فرا گیرد جمع کننده‏هاى افزونى مرتبه را یعنى هر که درگذرد از گناهان جمعى که نسبت باو کنند و انتقام نکشد پس بتحقیق که فرا گیرد جمع کننده‏هاى افزونى مرتبه را یعنى هر که درگذرد از گناهان جمعى که نسبت باو کنند و انتقام نکشد پس بتحقیق که او فرا گرفته همه مراتبى را که جمع کننده افزونى مرتبه میشوند و سبب آن باشند یعنى او در أعلى مراتب افزونى مرتبه باشد.

٨٥٠٠ من یطلب العزّ بغیر حقّ یذلّ. هر که طلب عزّت میکند بغیر حقّى خوار مى‏شود، غرض اینست که کسى که طلب عزّت کند از مردم باید که خود را چنان کند که مستحقّ عزّت باشد و عزّت حقّ او باشد بکسب فضیلتى مثل پرهیزگارى و اخلاق حمیده و سایر فضایل که اگر کسى چنان نباشد و طلب عزّت کند از مردم خوار کنند او را بسبب‏

ظهور حماقت و بى‏عقلى او، و ممکن است که مراد این باشد که هر که طلب عزّت کند بغیر حقّى یعنى از راه باطلى مثل اعانت حاکم ظالم یا موافقت با حاکم فاسق در فسقى از براى مصاحبت با او و مانند اینها، او عزیز نشود بلکه اگر چند روزى بحسب ظاهر عزّتى یابد عاقبت خوار و خفیف گردد.

٨٥٠١ من یطلب الهدایة من غیر أهلها یضلّ . هر که طلب میکند راهنمایى را از غیر اهل آن گمراه مى‏شود، مراد اینست که امام و راهنمایى که کسى فرا گیرد بلکه استاد و معلّم نیز باید که از اهل آن باشد و اگر نه گمراه مى‏شود.

٨٥٠٢ من تفکّر فى آلاء اللَّه وفّق. هر که تفکّر کند در نعمتهاى خدا توفیق داده شود، یعنى حقّ تعالى او را توفیق راه حقّ و اطاعت و فرمانبردارى دهد.

٨٥٠٣ من تفکّر فى ذات اللَّه تزندق. هر که تفکّر کند در ذات خدا زندیق گردد، «زندیق» کسى را گویند که انکار وجود حقّ تعالى کند که در مشهور او را «ملحد» مى‏گویند و بعضى گفته‏اند که: اصل آن «زندى» بوده که عربان تغییر داده‏اند چنانکه متعارف ایشانست و زندیق کرده‏اند و «زندى» یعنى منسوب به «زند» که آن کتابى بوده میانه مجوس منسوب به «زرادشت» و بعضى گفته‏اند که اصل آن «زن دین» بوده یعنى ضعیف دین مانند زن که دین او ضعیف میباشد و اینست فقره که قبل از این مذکور شد که دلالت بر این میکند که تفکّر در کنه ذات حقّ تعالى سبب الحاد بمعنى مشهور مى‏شود و نسبت این فقره بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه هر چند معلوم نیست امّا در اصل منع از آن شرعا و لغو و عبث بودن آن عقلا شبهه نیست.

٨٥٠٤ من أمسک عن فضول المقال شهدت بعقله الرّجال. هر که باز ایستد از زیادتیهاى سخن گواهى دهند بعقل او مردان.

٨٥٠٥ من جالس الجهّال فلیستعدّ للقیل و القال. هر که همنشینى کند با نادانان پس باید که آماده باشد از براى قیل و قال، «قیل و قال» هر یک بمعنى سخن گفتن است و شایع شده استعمال «قیل و قال» در سخنان پوچ بى‏فائده.

٨٥٠٦ من أکثر من ذکر الموت نجا من خداع الدّنیا. هر که بسیار کند یاد مرگ را رستگارى یابد از مکر دنیا.

٨٥٠٧ من رغب فى نعیم الآخرة قنع بیسیر الدّنیا. هر که رغبت کند در نعمت آخرت قانع شود باندک دنیا.

٨٥٠٨ من أغبن ممّن باع البقاء بالفناء. کیست غبن‏دارتر از آنکه بفروشد بقا را بفنا، استفهام از براى انکارست، یعنى نیست کسى غبن‏دارتر از آنکه بفروشد «بقاء» را یعنى باقى پاینده را که آخرت باشد به «فناء» یعنى بچیز فانى شونده زایل که دنیا باشد، و «غبن» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که کسى بفروشد چیزى را بکمتر از قیمت آن بکمى فاحش یا بخرد بزیاد از قیمت آن بزیادتى فاحش.

٨٥٠٩ من أخسر ممّن تعوّض عن الآخرة بالدّنیا کیست زیانکارتر از آنکه بعوض بگیرد از آخرت دنیا را، این هم مضمون فقره سابقست.

٨٥١٠ من منّ بمعروفه أسقط شکره.

هر که منّت بگذارد باحسان خود ساقط گرداند شکر او را، یعنى شکر او لازم نیست، زیرا که احسان با منّت احسان نیست که مستحقّ شکرى باشد.

٨٥١١ من أعجب بعمله أحبط أجره. هر که بعجب آورده شود بعمل خود باطل کند مزد خود را، یعنى هر که عمل او او را بعجب و خود بینى دارد باطل کند ثواب خود را بسبب آن عجب و خودبینى.

٨٥١٢ من جعل کلّ همّه لآخرته ظفر بالمأمول. هر که بگرداند همه همّ خود را از براى آخرت خود فیروزى یابد بامید داشته شده، «همّ» بمعنى حزن و اندوه است و بمعنى عزم هم آمده و هر یک در اینجا مناسب است و «بامید داشته شده» یعنى به آن چه امید آن داشته باشد از آخرت.

٨٥١٣ من أمسک عن الفضول عدّلت رأیه العقول. هر که باز ایستد از زیادتیها تعدیل کنند رأى او را عقلها، مراد به «زیادتیها» سخنان زیادست که ضرور نباشد گفتن آنها، و همچنین کارها که ضرور نباشد و نفعى نداشته باشد از براى آخرت، و مراد به «تعدیل عقلها رأى او را» حکم آنهاست بدرستى رأى او و صواب بودن آن.

٨٥١٤ من أمسک لسانه أمن ندمه. هر که نگاهدارد زبان خود را ایمن گردد از پشیمانى خود.

٨٥١٥ من رکب الباطل زلّ قدمه. هر که سوار شود باطل را بلغزد قدم او، «سوار شدن بر باطل» کنایه از بودن بر باطل است و عزم ترویج آن که گویا بر آن سوارست و مى‏تازد آنرا و جولان مى‏دهد،

و ممکن است که معنى «من رکب الباطل» این باشد که هر که تابع شود باطل را و از عقب آن رود.

٨٥١٦ من کساه الحیاء ثوبه خفى عن النّاس عیبه. هر که بپوشاند او را شرم جامه خود را پنهان ماند از مردم عیب او، زیرا که کسى که شرم داشته باشد حرفى نگوید و کارى نکند که عیب او ظاهر شود بر مردم پس اگر عیبى داشته باشد پنهان ماند آن از مردم.

٨٥١٧ من قارن ضدّه کشف عیبه و عذّب قلبه. هر که همراه باشد با دشمن خود ظاهر سازد عیب خود را و عذاب کند دل خود را، غرض منع از مصاحبت و همراه‏بودن با دشمنست و این که این باعث این مى‏شود که عیب این کس بر او ظاهر شود و او شهرت دهد آن را و باعث این مى‏شود نیز که دل این کس در عذاب و شکنجه باشد.

٨٥١٨ من عرف بالحکمة لا حظته العیون بالوقار. هر که شناخته شود بحکمت ملاحظه کنند او را چشمها بوقار، مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است و «ملاحظه» نگاه کردن بگوشه چشم است و مراد ترغیب در حکمت است و این که کسى که بآن وصف شناخته شود مردم از راه احترام او نگاه تند باو نکنند بلکه بگوشه چشم با وقار و آرام نظر کنند بسوى او، یا این که بگوشه چشم نظر کنند باو همراه وقار و آرام او.

٨٥١٩ من تعرّى عن الورع ادّرع جلباب العار. هر که برهنه شود از پرهیزگارى بپوشد پیراهن عار را، مراد ترغیب در پرهیزگاریست و این که هر که خلعت فاخر آن را نپوشد جامه عیب و عار در بر کند.

٨٥٢٠ من اشتغل بما لا یعنیه فاته ما یعنیه. هر که مشغول گردد به آن چه مهمّ و در کار نباشد او را فوت شود از او آنچه مهمّ و در کار باشد او را، مراد منع از مشغول شدن بچیزى چند است که پر ضرور و در کار نباشد و این که مشغول شدن به آنها باعث فوت امورى مى‏شود که ضرور و در کار باشد، زیرا که امور مهمّه از علم و عمل بسیارست و اوقات آدمى آن قدر نیست که وفا بهمه آنها بکند و زیاد آید که در غیر آنها صرف کند پس هر چه در غیر آنها صرف کند بقدر آن از امور مهمّه فوت شود از او.

٨٥٢١ من طلب من الدّنیا ما یرضیه کثر تجنّیه و طال تعدّیه. هر که طلب کند از دنیا آنچه را خشنود گرداند او را بسیار شود تجنّى او و دراز کشد تعدّى او، «تجنّى» بمعنى چیدن میوه است و ظاهر اینست که مراد در اینجا چیدن گناه باشد، و ممکن است که بمعنى انداختن خود در گناه نیز آمده باشد و آن مناسب است، و بمعنى بستن گناه بر کسى نیز آمده و در اینجا بآن معنى نیز مى‏تواند بود باین که در باره حکّام فرموده باشند که: هر که از ایشان طلب کند از دنیا آنچه را خشنود سازد او را بسیار شود تهمت زدن او مردم را بگناه از براى ظلم و تعدّى او.

٨٥٢٢ من عزف عن الدّنیا أتته صاغرة. هر که برگردد از دنیا و بى‏رغبت باشد در آن بیاید دنیا او را خوار، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٥٢٣ من رزق الدّین فقد رزق خیر الدّنیا و الآخرة. هر که روزى داده شده دیندارى پس بتحقیق که روزى داده شده خیر دنیا و آخرت.

٨٥٢٤ من أخطأه سهم المنیّة قیّده الهرم.

هر که خطا کند از او تیر مرگ در بند اندازد او را پیرى، مراد اینست که عاقبت دنیا سالم نتواند ماند اگر بالفرض تیر مرگ خطا کند و درگذرد از کسى پیرى او را در بند کند و گرفتار آن گردد بعنوانى که هیچ کار نتواند کرد مانند کسى که در بند باشد و مرگ رهائى باشد از آن پس از آن گریزان نباید بود، بلکه تدارک و تهیه آن باید کرد که بعد از آن در راحت بود.

٨٥٢٥ من قبل عطاءک فقد أعانک على الکرم. هر که قبول کند عطاى ترا پس بتحقیق که یارى کرده ترا بر کرم، یعنى این قبول او حقّیست که بر تو دارد زیرا که یارى تو کرده بر کریم گشتن تو.

٨٥٢٦ من رقى درجات الهمم عظّمته الامم. هر که بالا رود مراتب بلند همّتها و عزمها را بزرگ شمارند او را امّتها یعنى طوایف مردم، غرض ترغیب در همّت و عزم بلندست و این که باعث تعظیم همه اصناف مردم مى‏شود صاحب آنرا.

٨٥٢٧ من سامح نفسه فیما تحبّ طال شقاؤها فیما لا تحبّ. هر که مساهله کند با نفس خود در آنچه دوست مى‏دارد نفس او، دراز کشد بدبختى نفس او در آنچه دشمن مى‏دارد، مراد منع از سهل انگارى کردن با نفس است و تنگ گرفتن بر آن در آنچه دوست مى‏دارد از هواها و هوسها، و این که آن باعث درازى بدبختى مى‏شود در آنچه دوست نمى‏دارد که جهنّم باشد.

٨٥٢٨ من شغل نفسه بما لا یجب ضیّع من أمره ما یجب. هر که مشغول سازد نفس خود را به آن چه لازم نباشد ضایع کند از کار خود آنچه لازم باشد، مراد به «آنچه لازم نباشد» آنست که ضرور نباشد در دنیا و نفعى نداشته باشد در آخرت، و به «آنچه لازم باشد» آنست که ضرور باشد در دنیا یا نفعى‏

داشته باشد در آخرت هر چند واجب شرعى نباشد، چه هر چه نفعى داشته باشد در آخرت چون نفع آن عظیم است آن در نظر صاحبان همّت بلند لازم و در کارست هر چند واجب شرعى نباشد، و غرض چنانکه قبل از این مذکور شد اینست که اوقات آدمى وفا نمى‏کند بپرداختن به آن چه در کار باشد و غیر آن نیز، پس هرگاه بپردازد به آن چه در کار نباشد ناچار بعضى از آنچه در کار باشد از او فوت شود.

٨٥٢٩ من قام بشرائط العبودیّة أهّل للعتق. هر که ایستادگى کند بشرایط بندگى اهل گردانیده مى‏شود از براى آزادى یعنى سزاوار و مستحقّ آن مى‏گردد، و مراد بندگى حقّ تعالى است و آزادى از عذاب و عقاب او.

٨٥٣٠ من قصّر عن أحکام الحرّیّة أعید الى الرّقّ. هر که کوتاهى کند از احکام آزادى بر گردانیده شود ببندگى، مراد به «احکام آزادى» أحکامیست که سبب آزادى مى‏شود در آخرت یا أحکامى که مردان آزاده آنها را بجا مى‏آورند، و بر هر تقدیر مراد شرایط و لوازم بندگى حقّ تعالى است و اطاعت أوامر و نواهى او، و ممکن است که «احکام» بکسر همزه خوانده شود بمعنى محکم کردن و ترجمه این باشد که: هر که کوتاهى کند از محکم کردن آزادى خود و حاصل این نیز همانست، و «بر گردانیده مى‏شود ببندگى» یعنى برمیگردد در آخرت نیز ببندگى و آزاد نگردد بلکه گرفتار عذاب و عقاب شود بخلاف آنان که در دنیا شرایط بندگى بجا آورده باشند که دیگر در آخرت آزاد باشند و دیگر تعبى و زحمتى از براى ایشان نباشد، و ممکن است که مراد این باشد که هر که از آزادگان که حقّ تعالى ایشان را در دنیا آزاد کرده و غلّ بندگى از ایشان برداشته و بر سر خود رها کرده در امنیّت و وسعت و فراخى، هرگاه کوتاهى کنند در لوازم آزادى که شکر آن نعمتها باشدباطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، و سلوک نیکو با مردم و بذل‏

و احسان بایشان، بر گردانیده شود در آخرت ببندگى، و در آنجا بعد از آزادى در دنیا بنده و گرفتار گردد، یا بر گردد در دنیا ببندگى و گرفتار گردد بتنگى و خوف و بلاها.

٨٥٣١ من أصبح یشکو مصیبة نزلت به فانّما یشکو ربّه. هر که داخل صباح شود چنین که شکوه کند یا بگردد چنین که شکوه کند مصیبتى را که فرود آمده باشد باو پس بدرستى که او شکوه نکند مگر پروردگار خود را.

٨٥٣٢ من أفنى عمره فى غیر ما ینجیه فقد أضاع مطلبه. هر که فانى کند عمر خود را در غیر آنچه رستگارى دهد او را پس بتحقیق که ضایع کرده مطلب خود را، یعنى مطلب صحیح و درست چیزیست که سبب رستگارى گردد پس هر که مطلب خود را غیر آن کرده پس مطلب خود را ضایع و تباه کرده.

٨٥٣٣ من اکتسب مالا من غیر حلّه أضرّ بآخرته. هر که کسب کند مالى را از غیر راه حلالى آن، ضرر رساند بآخرت خود.

٨٥٣٤ من تأیّد فى الامور ظفر ببغیته. هر که تأیید یابد در کارها فیروزى یابد بمطلب خود، مراد تأیید یافتن از جانب حقّ تعالى است یعنى هر که از جانب حقّ تعالى قوّت یابد فیروزى یابد بمطلب خود، پس آدمى در هر کار باید که متوسّل شود بدرگاه او و طلب تأیید او کند تا فیروزى یابد بمطلب.

٨٥٣٥ من سما الى الرّیاسة صبر على مضض السّیاسة. هر که بلند شود بمرتبه ریاست صبر کند بر درد سیاست، «سیاست رعیت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى أمر و نهى ایشانست و اصلاح أحوال ایشان، و مراد اینست که هر که بلند شود بمرتبه ریاست و سر کردگى، باید که صبر کند بر تعب‏

و زحمت سیاست، و رنج آن را بر خود گذارد.

٨٥٣٦ من قصر عن السّیاسة صغر عن الرّیاسة. هر که کوتاه باشد از سیاست کوچک باشد از ریاست، یعنى هر که کوتاهى کند در امر و نهى رعیّت و اصلاح احوال ایشان باین که از او نیاید یا کاهلى کند و نکند مرتبه او کوچکست، و اهلیّت سرکردگى و قابلیّت ریاست ندارد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٥٣٧ من اجترأ على السّلطان فقد تعرّض للهوان. هر که جرأت کند بر پادشاه پس بتحقیق که متعرّض خوارى گردیده، مراد منع از جرأت‏کردن بر پادشاه است بگفتن حرفى یا کردن کارى که ملایم طبع او نباشد و او را از آن خوش نیاید و این که آن خود را در معرض خوارى در آوردنست.

٨٥٣٨ من سأل ما لا یستحقّ قوبل بالحرمان. هر که سؤال کند چیزى را که مستحقّ آن نباشد برابر کرده شود بمحرومى، مراد تعلیم مردم است باین که هر که سؤالى کند از درگاه حقّ تعالى یا از کسى، باید که سؤال چیزى باشد که استحقاق و اهلیّت آنرا داشته باشد و اگر نه در برابر آن سؤال و بازاء آن محرومى خواهد بود و ثمره دیگر نخواهد داشت.

٨٥٣٩ من دارى أضداده أمن المحارب. هر که مدارا کند با دشمنان خود ایمن گردد از «محارب» یعنى جنگها، یا جنگ کننده‏ها.

٨٥٤٠ من فکّر فى العواقب أمن المعاطب. هر که فکر کند در عاقبتها ایمن گردد از «معاطب» یعنى هلاکتها یا جایگاههاى هلاکت.

٨٥٤١ من أهمل العمل بطاعة اللَّه ظلم نفسه.

هر که اهمال کند در عمل کردن بفرمانبردارى خدا ستم کند نفس خود را.

٨٥٤٢ من کشف ضرّه للنّاس عذّب نفسه. هر که ظاهر کند بدى حال خود را از براى مردم عذاب فرماید نفس خود را، مراد منع از اظهار کردن بدى حال خودست باعتبار تنگى و پریشانى یا غیر آن بمردم و تحریص در متوسّل شدن در رفع آن بدرگاه حقّ تعالى زیرا که اظهار آن بمردم عذاب فرمودن نفس خودست بخوار و سبک گردانیدن آن و شماتت فرمودن دشمنان که هر یک از آنها عذابیست گران.

٨٥٤٣ من رکب الأهوال اکتسب الأموال. هر که سوار شود أهوال را کسب کند أموال را، مراد اینست که کسب أموال بى‏ارتکاب أهوال دنیا و آخرت نمى‏شود، پس هر که آنها را برابر خود نتواند گذاشت اراده کسب مال نکند .

٨٥٤٤ من أکمل الافضال بذل النّوال قبل السّؤال. هر که کامل کند احسان را بذل کند عطا را پیش از سؤال.

٨٥٤٥ من کتم الأطبّاء مرضه خان بدنه. هر که پنهان کند از طبیبان بیمارى خود را خیانت کند بدن خود را، غرض ترغیب در استعلاج و رجوع باطبّاست در بیماریها.

٨٥٤٦ من عوّد نفسه المراء صار دیدنه. هر که عادت بفرماید نفس خود را بجدال، مى‏گردد آن عادت او، مراد به‏

«جدال» مکابره کردن در بحثها و گفتگوهاست و زور گفتن و قبول نکردن مقدّمات حقّه، یا «جدل» بمعنى اصطلاحى یعنى بنا گذاشتن دلیل بر مقدّمات مشهوره میانه مردم یا مسلمه نزد خصم هر چند حقیقت آنها ظاهر نباشد، و بنا بر اوّل مراد اینست که در بحثها مکابره نباید کرد و سخنان حقّ را قبول باید کرد و بزور منع نباید کرد که اگر کسى خود را بر جدل دارد و دانسته مکرّر جدل کند از براى أغراضى مثل ننگ داشتن از غلبه خصم یا وانمودن غلبه خود بر او بمردم و مانند اینها، این معنى طبیعى او مى‏شود که در اکثر مقدّمات حقّه مکابره کند و نداند که مکابره و زورست بلکه آنرا حقّ داند و بنا بر معنى دویم نیز مراد اینست که در اثبات مطالب خود را باید ببرهان عادت فرمود و بمقدّمات جدلیّه اکتفا ننمود که اگر کسى عادت فرماید خود را باکتفاى به آنها هر چند در مطالبى باشد که علم به آنها ضرور نباشد و ظنّ کافى باشد این معنى عادت او مى‏شود و چنین مى‏شود که غافل شود در مطالبى که علم باید، نیز بجدل اکتفا کند و از پى برهان نرود، یا این که عادت او مى‏شود و مقدّمات جدلیّه در نظر او برهانى مى‏گردد و بمجرّد شهرت آنها یا اعتقاد خصم آنها را جزم بحقّیّت آنها میکند و آنها را برهانى میداند و بناى مطالبى که در آنها برهان باید بر آنها مى‏گذارد.

٨٥٤٧ من أسدى معروفا الى غیر أهله ظلم معروفه. هر که احسان کند احسانى را بغیر اهل آن، ستم کند باحسان خود، مراد ترغیب در اینست که احسان را باهل آن باید کرد و بکسى که اهل آن نباشد نباید کرد.

٨٥٤٨ من وثق بغرور الدّنیا أمن مخوفه. هر که اعتماد کند بر فریب دنیا ایمن گردد از مخوف خود، یعنى فریب دنیا چیزیست که باید از آن خوف داشت پس کسى که اعتماد کند بر آن خود را ایمن داشته از آنچه در واقع باید که خوف از آن داشته باشد.

٨٥٤٩ من أعطى فى غیر الحقوق قصّر عن الحقوق. هر که عطا کند در غیر حقّها کوتاهى کند از حقّها، مراد منع از بذل مال است در مصارفى که سزاوار نباشد مثل عطاى بغیر اهل آن و این که آن باعث این مى‏شود که در مصارفى که سزاوار باشد کوتاهى کند زیرا که کسى را میسّر نیست که با وجود این که در غیر مصرف عطا کند در مصارف آن نیز چنانکه باید تواند عطا کرد، و دیگر این که هر چه در آنها صرف کند مى‏تواند که در مصارفى که سزاوار باشد صرف کند پس اگر در اینها صرف نکند و در آنها صرف کند کوتاهى باشد از او در اینها.

٨٥٥٠ من لم یتعاهد موادده فقد ضیّع الصّدیق. هر که باز نرسد یعنى تفقّد و جستجو نکند دوست خود را پس بتحقیق که ضایع کند دوست خود را، یعنى باعث این شود که او ترک دوستى کند و از دوستان او کم شود، یا این که ضایع کند حقّ دوست خود را زیرا که حقّ دوست اینست که تفقّد او بشود.

٨٥٥١ من کثر غضبه لم یعرف رضاه. هر که بسیار باشد خشم او شناخته نمى‏شود رضاى او، یعنى اگر گاهى از کسى راضى و خشنود گردد شناخته نمى‏شود این معنى از او، یعنى اعتمادى بر رضا و خشنودى او نیست، زیرا که چون عادت او خشم و غضب است دور نیست از او که با وجود این رضا و خشنودى که در حال دارد لحظه دیگر باندک سببى خشمناک گردد، پس کسى که خواهد که اعتماد بر او کنند باید که رضا و خشنودى و همچنین امثال آنرا ملکه خود گرداند تا مردم بر او اعتماد کنند چنانکه گذشت.

٨٥٥٢ من وادّک لأمر ولّى عند انقضائه. هر که دوستى کند با تو از براى کارى پشت بگرداند نزد انجام رسیدن آن، غرض اینست که اعتماد بر چنین دوستى نیست دوستیى که اعتماد بر آن باشد اینست که از براى کارى و مطلبى نباشد.

٨٥٥٣ من و اخذ نفسه صان قدره و حمد عواقب أمره.

هر که مؤاخذه کند نفس خود را حفظ کند قدر خود را و ستوده شود عاقبتهاى کارهاى او، «مؤاخذه» بمعنى گرفتن کسیست بر گناهى و بازخواست کردن از او، و بعضى از أهل لغت گفته‏اند که «آخذ» باید گفت نه «و اخذ»، و اگر نسبت این فقره مبارکه بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه صحیح باشد فساد قول او ظاهر مى‏شود.

٨٥٥٤ من أهمل نفسه أفسد أمره. هر که واگذارد نفس خود را تباه کند کار خود را.

٨٥٥٥ من أظهر فقره أذلّ قدره. هر که ظاهر کند درویشى و بى‏چیزى خود را خوار گرداند قدر خود را.

٨٥٥٦ من قلّ عقله کثر هزله. هر که کم باشد عقل او بسیار باشد هزل او، یعنى بازى او.

٨٥٥٧ من قنع بقسم اللَّه استغنى عن الخلق. هر که قانع شود بنصیب خدا بى‏نیاز گردد از خلق، «بنصیب خدا» یعنى نصیب و بهره که خدا از براى او تقدیر کرده، و ممکن است که «قسم» بفتح قاف خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر که قانع شود بقسمت کردن خدا .

٨٥٥٨ من اعتزّ بغیر الحقّ أذلّه اللَّه بالحقّ. هر که عزیز گردد بغیر حقّ یعنى از راه غیر حقّى، خوار گرداند او را خدا بحقّ یعنى بوجه حقّى.

٨٥٥٩ من اکتسب حراما احتقب أثاما. هر که کسب کند حرامى را ذخیره کند عقوبتى را، و ممکن است که «اثاما» بفتح همزه خوانده نشود بلکه «آثاما» بصیغه جمع خوانده شود و ترجمه این باشد که: ذخیره کند گناهانى را، و مراد گناه کسب آن باشد و گناه نگاهداشتن آن و پس ندادن بصاحب آن که پیوسته از براى او باشد یا گناه بردن صاحب آن و حقّ وارث او بعد از او، و همچنین تا قیامت، پس هر یک از ایشان را در قیامت مطالبه حقّ خود از او باشد چنانکه بعضى از علما گفته‏اند.

٨٥٦٠ من اتّخذ الحقّ لجاما اتّخذه النّاس اماما. هر که فرا گیرد حقّ را لجامى فرا گیرند مردم او را امامى، یعنى هر که حق را لجام خود گرداند یعنى چنان که لجام مانع اسب مى‏شود از سرکشى و طغیان او، رعایت حقّ را مانع خود گرداند از جور و میل در حکم، و در هر حکمى که کند رعایت حقّ کند و بسبب آن از راه بدر نرود مردم اطاعت او کنند و فراگیرند او را امام و پیشواى خود.

٨٥٦١ من کثر فکره فى المعاصى دعته الیها. هر که بسیار باشد فکر او در گناهان بخوانند گناهان او را بسوى خود، مراد اینست که آدمى باید که پر در فکر و خیال منکرات نباشد و خود را مشغول سازد از آن که پر در فکر و خیال آنها بودن باعث میل و رغبت به آنها مى‏شود و بسیار مى‏شود که بحدّى رسد که مرتکب آنها گردد.

٨٥٦٢ من ترفّق فى الامور أدرک أربه منها. هر که نرمى کند در کارها دریابد حاجت خود را از آنها، مراد ترغیب در نرمى و هموارى است در معاملات با مردم و سخت نگرفتن در آنها، و این که هر که چنین‏

کند بحاجت خود برسد بخلاف کسى که سختگیرى کند که غالب اینست که بحاجت خود نرسد.

٨٥٦٣ من قعد عن طلب الدّنیا قامت الیه. هر که بنشیند از طلب دنیا برخیزد دنیا بسوى او، یعنى برخیزد و بسوى او آید چنانکه این مضمون مکرّر مذکور شد و بتجربه مشاهده مى‏شود.

٨٥٦٤ من کثر فکره فى اللّذّات غلبت علیه. هر که بسیار باشد فکر او در لذّتها غالب شوند لذّتها بر او، یعنى پر در فکر و خیال لذّتها نباید بود و خود را مشغول باید ساخت از آن، زیرا که پر در فکر و خیال آنها بودن باعث این مى‏شود که آنها غلبه کنند بر این کس، و ترک آنها نتواند کرد، و این همان مضمون «من کثر فکره فى المعاصى دعته الیها» است که دو فقره قبل از این مذکور شد.

٨٥٦٥ من شکرک من غیر صنیعة فلا تأمن ذمّه من غیر قطیعة. هر که شکر کند ترا بى‏احسانى پس ایمن مباش از مذمّت‏کردن او بى‏بریدنى، مراد اینست که فریب چنین شکرى نباید خورد و بسبب آن اعتماد بر صاحب آن نباید کرد، کسى که شکر تو کند بى این که احسانى باو کرده باشى یا هرزه در است و یا شکر او براى غرضى باشد و بر هر تقدیر هیچ دور نیست که گاهى مذمّت تو نیز کند بى این که ضرر و زیانى از تو باو رسیده باشد از راه هرزه درایى یا از براى غرضى دیگر، شکرى که اعتمادى بر آن باشد شکریست که کسى ترا کند بازاى احسانى که باو کرده باشى.

٨٥٦٦ من أمرک باصلاح نفسک فهو أحقّ من تطیعه.

هر که امر کند ترا باصلاح نفس خود پس او سزاوارتر کسیست که اطاعت کنى تو او را.

٨٥٦٧ من کفر حسن الصّنیعة استوجب قبح القطیعة. هر که کفران کند نیکوئى احسان را سزاوار گردد زشتى بریدن را، مراد اینست که بریدن از خویشان و برادران مؤمن اگر چه زشت و قبیح است امّا کسى که کفران نیکوئى احسان کند مستحقّ و سزاوار آن قبح و زشتى بریدن از او باشد.

٨٥٦٨ من صبر على مرّ الأذى أبان عن صدق التّقوى. هر که صبر کند بر آزار تلخ و مکروه ظاهر کند راستى پرهیزگارى را، مراد صبر بر آزارها و مکروهاتست که از جانب حقّ تعالى باشد مثل بیماریها و فوت فرزند و مانند آن و جزع نکردن در آنها، یا صبر بر آزارها که از مردم باو رسد و انتقام نکشیدن از ایشان.

٨٥٦٩ من استهدى الغاوى عمى عن نهج الهدى. هر که راهنمایى جوید از گمراه کور گردد از راه واضح راه راست، مراد اینست که راهنمایى که کسى فرا گیرد مثل امام و استاد باید که بر راه حقّ باشد و در این باب اهتمام تمام باید کرد که اگر گمراه باشد او نیز کور گردد از راه حقّ و با وضوح آن نبیند آنرا.

٨٥٧٠ من عتب على الدّهر طال معتبه. هر که ملامت کند روزگار را دراز کشد ملامت او، یعنى روزگار مستحقّ سرزنش و ملامت بسیارست هر که ملامت آن کند طول کشد ملامت او.

٨٥٧١ من تعدّى الحقّ ضاق مذهبه.

هر که در گذرد از حقّ تنگ باشد راهى که رود یعنى راه واسع در هر باب راه حقّ است که هیچ زیان و خسرانى ندارد و هر که از آن تجاوز کند بهر راهى که رود تنگ باشد یعنى کار بر او تنگ شود و در هلاکت و زیان و خسران افتد.

٨٥٧٢ من أحبّ الذّکر الجمیل فلیبذل ماله. هر که دوست دارد ذکر جمیل را پس عطا کند مال خود را، مراد به «ذکر جمیل» اینست که مردم او را بنیکوئى یاد کنند.

٨٥٧٣ من رغب فیما عند اللَّه بلغ آماله. هر که رغبت کند در آنچه نزد خداست برسد بامیدهاى خود.

٨٥٧٤ من تکرّر سؤاله للنّاس ضجروه . هر که مکرّر شود سؤال او از مردم ملول گردند از او.

٨٥٧٥ من طلب ما فى أیدى النّاس حقّروه . هر که طلب کند آنچه را در دستهاى مردم است سبک شمارند او را.

٨٥٧٦ من جمع المال لینفع به النّاس أطاعوه، و من جمع لنفسه أضاعوه. هر که جمع کند مال را براى این که نفع برساند بآن مردم را اطاعت کنند او را، و هر که جمع کند از براى نفس خود ضایع کنند او را، یعنى واگذارند و فرمان او نبرند یا هلاک گردانند.

٨٥٧٧ من فکّر أبصر العواقب. هر که فکر کند بینا گردد عاقبتها را.

٨٥٧٨ من لهى عن الدّنیا هانت علیه المصائب. هر که ترک کند دنیا را سهل گردد بر او مصیبتها.

٨٥٧٩ من سأل فوق قدره استحقّ الحرمان. هر که سؤال کند بالاتر از قدر خود را مستحقّ گردد محرومى را، مراد منع از طلب و سؤال کسیست چیزى را که زیاد از قدر او باشد و این که او سزاوار و مستحقّ محرومى است، و محروم گردانیدن او بد نیست.

٨٥٨٠ من انتصر بأعداء اللَّه استحقّ الخذلان. هر که یارى جوید بدشمنان خدا مستحقّ گردد خذلان را، یعنى سزاوار این گردد که خدا و دوستان او ترک یارى او کنند.

٨٥٨١ من خشنت عریکته أقفرت حاشیته. هر که درشت باشد خوى او خالى گردد کنار او، یعنى مردم از دور و کنار او رم کنند و تنها ماند.

٨٥٨٢ من استقصى على صدیقه انقطعت مودّته. هر که خرده‏گیرى کند بر دوست خود بریده شود دوستى او، غرض اینست که با دوست قدرى مسامحه و مساهله ضرورست در تقصیرات و گناهانى که نسبت باین کس کند یا مطالباتى که از او باشد که اگر خرده‏گیرى شود با او در هر باب‏

دوستى او بریده مى‏شود و ظاهرست که دوستان خود را کم کردن عقلا و شرعا مذموم است و اگر کسى با هر دوستى چنان سلوک کند بى‏دوست و یار و مددکار ماند.

٨٥٨٣ من تلن حاشیته یستدم من قومه المحبّة. هر که نرم باشد کنار او پاینده دارد از قوم خود دوستى را، «نرمى کنار و جانب» کنایه از خوش‏خوئى است چه خوش‏خو چون مردم بجانب او روند و دور و کنار او را فرو گیرند گویا جانب و کنار او نرم است و بآسانى به آنجا مى‏توان رفت بخلاف «بدخو» که مردم از جانب و کنار او رم کنند، پس گویا جانب و کنار او درشت است که بآسانى به آنجا نمى‏توان رفت، و غرض ترغیب در خوش‏خوئى و مهربانى با مردم است و این که این باعث مى‏شود که دوستى قوم او با او پاینده و مستدام ماند.

٨٥٨٤ من اطّرح الحقد استراح قلبه و لبّه. هر که بیندازد کینه را راحت یابد دل او و عقل او، مراد ترغیب در بیرون کردن کینه است از دل، و این که باعث راحت یافتن دل و عقل مى‏شود چه دل فارغ مى‏شود از سوزش و التهاب و قلق و اضطراب که با کینه باشد و عقل فارغ مى‏شود از اندیشه چاره و تدبیر از براى شفاى آن.

٨٥٨٥ من استقصى على نفسه أمن استقصاء غیره علیه. هر که خرده‏گیرى کند بر نفس خود ایمن گردد از خرده‏گیرى کردن غیر بر او، زیرا که کسى که خرده‏گیرى کند با خود و بنهایت رساند بازخواست نفس خود را، دیگر گناهى از براى او باقى نماند که دیگرى خرده‏گیرى کند بر او و بازخواست آن کند.

٨٥٨٦ من لم یأس على الماضى و لم یفرح بالآتى فقد أخذ الزّهد بطرفیه. هر که اندوهناک نشود بر گذشته و شادمان نگردد به آینده پس بتحقیق که فرا گرفته «زهد» را بدو طرف آن، یعنى کمال «زهد» و بى‏رغبتى در دنیا و تمام آن اینست که آدمى اندوهناک نگردد بر آنچه از دنیا بگذرد از او و نرسد باو، و شادمان نگردد به آن چه از دنیا بیاید بجانب او و رو کند باو.

٨٥٨٧ من شکر من أنعم علیه فقد کافاه. هر که شکر کند کسى را که انعام کند بر او پس بتحقیق که جزاى آن دهد، یعنى همان شکر کافیست در جزاى انعام او.

٨٥٨٨ من قابل الاحسان بأفضل منه فقد جازاه. هر که در برابر اندازد احسان را بافزونتر از آن پس بتحقیق که جزاى آن داده، مراد اینست که جزاى احسان اینست که در برابر آن احسانى افزونتر از آن بکند تا این که افزونى آن در برابر این افتد که او ابتدا کرده بآن، و ممکن است که این در باره کسى باشد که خواهد تلافى باحسان بکند و اگر نه شکر کافیست در جزاى احسان چنانکه در فقره سابق مذکور شد، و ممکن است که احسان افزونتر شامل شکر نیز باشد، یا مراد بآن همان شکر باشد بقرینه فقره سابق.

٨٥٨٩ من تسرّع الى الشّهوات تسرّع الیه الآفات. هر که شتاب کند بسوى شهوتها شتاب کند بسوى او آفتها.

٨٥٩٠ من ترقّب الموت سارع الى الخیرات. هر که انتظار کشد مرگ را شتاب کند بسوى خیرات، یعنى کسى که در فکر مرگ باشد و انتظار آن کشد شتاب کند در خیرات، از ترس این که مبادا مرگ دیگر

فرصت آن ندهد، کسى که شتاب نکند غافل است از مرگ و در فکر آن نباشد.

٨٥٩١ من اشتاق الى الجنّة سلا عن الشّهوات. هر که مشتاق باشد بسوى بهشت فراموش کند شهوتها را.

٨٥٩٢ من أشفق من النّار اجتنب المحرّمات. هر که بترسد از جهنّم اجتناب کند از حرامها.

٨٥٩٣ من أحبّ الدّار الباقیة لهى عن اللّذّات. هر که دوست دارد سراى باقى را فراموش کند لذّتها را و ترک کند یاد آنها را.

٨٥٩٤ من أشعر قلبه التّقوى فاز عمله. هر که شعار دل خود گرداند پرهیزگارى را فیروزى یابد عمل او، یعنى فیروزى یابد بقبول و مقبول گردد، و «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه‏ایست که ملاصق بدن و موى آن باشد و «شعار گردانیدن پرهیزگارى از براى دل» اینست که آنرا لازم دل خود سازد و از آن جدا نسازد مانند آن جامه.

٨٥٩٥ من ساء خلقه ملّه أهله. هر که بد باشد خوى او ملول گردند از او اهل او.

٨٥٩٦ من استطال على النّاس بقدرته سلب القدرة. هر که سربلندى کند بر مردم بسبب توانائى که داشته باشد زایل کرده شود از او توانائى.

٨٥٩٧ من عفّ خفّ وزره، و عظم عند اللَّه قدره.

هر که باز ایستد از گناهان سبک شود وزر او و عظیم گردد نزد خدا قدر او، «وزر» بکسر واو و سکون زاى با نقطه بمعنى گناه است و گرانى، و در اینجا معنى دویم مناسب‏ترست، یعنى سبک شود پشت او از گرانى که بسبب گناهان حاصل شود.

٨٥٩٨ من جرى فى میدان أمله عثر بأجله. هر که روان گردد در میدان امید خود برو در افتد بأجل خود، یعنى هر که امیدهاى او برآید و روان گردد در میدان آنها زود برو در افتد بمرگ چنانکه بتجربه رسیده و قبل از این نیز مذکور شد، و ممکن است مراد این باشد که هر که روان شود در میدان امیدهاى خود سعى کند از براى آنها یک بار برو در افتد بمرگ در هلاکت و زیان و خسران اخروى.

٨٥٩٩ من سعى لدار اقامته خلص عمله و کثر وجله. هر که سعى کند از براى سراى اقامت خود خالص گردد عمل او و بسیار باشد وجل او، یعنى خوف و ترس او از حقّ تعالى.

٨٦٠٠ من کثرت نعم اللَّه علیه کثرت حوائج النّاس الیه. هر که بسیار شود نعمتهاى خدا بر او بسیار شود حاجتهاى مردم بسوى او، غرض اینست که هر که آنرا خواهد باید که این را بر خود گذارد و از این ملول و دلتنگ نشود و سعى کند در بر آوردن آنها.

٨٦٠١ من زاد علمه على عقله کان وبالا علیه. هر که زیاد باشد علم او بر عقل او بوده باشد و بالى بر او، مراد عقل عملى است که بدارد او را بر عمل بعلم خود، و چون گناهى که کسى ندانسته بکند اگر معفوّ نباشد یقین سبک‏ترست از آن هرگاه دانسته بکند، چنانکه مکرّر مذکور شد،

پس علمى که عمل بآن نشود وبالیست براى صاحب خود.

٨٦٠٢ من کثر حرصه کثر شقاؤه. هر که بسیار باشد حرص او بسیار باشد بدبختى او.

٨٦٠٣ من کثر مناه کثر عناؤه. هر که بسیار باشد آرزوهاى او بسیار باشد تعب و رنج او.

٨٦٠٤ من صوّر الموت بین عینیه هان أمر الدّنیا علیه. هر که مصوّر سازد مرگ را میانه دو چشم خود خوار گردد یا سهل گردد کار دنیا بر او.

٨٦٠٥ من کرم دینه عنده هانت الدّنیا علیه. هر که گرامى باشد دین او نزد او خوار گردد یا سهل گردد دنیا بر او، زیرا که کسى که دین خود را گرامى دارد حرص بر دنیا و امیدها و آرزوها که ضرر بدین او داشته باشد نخواهد داشت و هرگاه آنها نباشد ظاهرست که دنیا خوار یا سهل مى‏گردد.

٨٦٠٦ من ظلم نفسه کان لغیره أظلم. هر که ستم کند نفس خود را بوده باشد از براى غیر خود ستم کننده‏تر، اشاره است باین که امام و پیشوائى که حقّ تعالى از براى مردم نصب کند باید که معصوم باشد از گناه که ستم بر خودست، زیرا که کسى که ستم بر خود کند بوده باشد از براى غیر خود ستم کننده‏تر، پس چگونه حقّ تعالى او را امام و پیشواى خلق گرداند و زمام اختیار همه مردم را بکف کفایت او گذارد.

٨٦٠٧ من اشتغل بغیر المهمّ ضیّع الأهمّ. هر که مشغول گردد بغیر آنچه مهمّ و ضرور باشد ضایع کند آنچه را مهمّ‏تر و ضرورتر باشد، زیرا که اوقات آدمى وفا بپرداختن بهر دو نکند، پس بقدر آنچه‏

در غیر مهمّات صرف کند مهمّات از او ضایع گردد که مهمّ‏تر و ضرورتر باشند از آنچه او مشغول بآن شده.

٨٦٠٨ من أسرف فى طلب الدّنیا مات فقیرا. هر که اسراف و تجاوز از حدّ کند در طلب دنیا بمیرد فقیر، یعنى تهیدست از توشه آخرت و ذخیره از براى آن.

٨٦٠٩ من کان عند نفسه عظیما کان عند اللَّه حقیرا. هر که بوده باشد نزد نفس خود بزرگ بوده باشد نزد خدا کوچک، غرض اینست که هر که خواهد که نزد خدا عظیم و بزرگ باشد، باید که خود را حقیر و کوچک داند و فروتنى کند در درگاه حقّ تعالى و با خلق نیز که اگر کسى خود را عظیم و بزرگ داند و سربلندى کند نزد حقّ تعالى کوچک و حقیر گردد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٦١٠ من احتجت الیه هنت علیه. هر که محتاج باشى بسوى او خوار گردى بر او، مراد ترغیب در اینست که کسى خود را محتاج بدیگرى نکند و حاجتى از او نخواهد، زیرا که از هر که حاجتى بخواهد نزد او خوار و ذلیل گردد.

٨٦١١ من صبر على طاعة اللَّه عوّضه اللَّه سبحانه خیرا ممّا صبر علیه. هر که صبر کند بر طاعت خدا عوض دهد خداى سبحانه او را بهتر از آنچه صبر کرده بر آن، یعنى هر که خواهش چیزى داشته باشد از محرّمات و ترک کند آن را از براى اطاعت حقّ تعالى و صبر کند بر تعب ترک آن عوض دهد حقّ تعالى او را در دنیا یا آخرت یا هر دو بهتر از آن که صبر کرده بر ترک آن.

٨٦١٢ من کتم مکنون دائه عجز طبیبه عن شفائه. هر که پنهان دارد درد نهانى خود را عاجز گردد طبیب او از شفاى او، مراد اینست که کسى را که درد نهانى باشد و از اظهار آن شرم کند باید که اظهار کند و شرم نکند و اگر نه طبیب عاجز گردد، و مجرّد این که بعضى از لوازم و آثار آنرا از براى او بگوید کافى نیست گاه هست که دردهاى مختلف که دواهاى ایشان مختلف باشد در بعضى لوازم و آثار شریک باشند، پس باید که خصوص درد و کوفت را بطبیب اظهار کرد تا در معالجه آن عاجز نگردد.

٨٦١٣ من رفع بلا کفایة وضع بلا جنایة. هر که بلند کرده شود بى‏کفایتى پست کرده شود بى‏جنایتى، مراد اینست که کسى که خواهد که نزد پادشاهان یا غیر ایشان از بزرگان بلند مرتبه گردد و دولت او را استقرارى باشد باید که از راه حسن کفایت و کارگزارى مهمّات و نیکوئى سعى او در خدمات باشد که اگر از آن راه نباشد و بمجرّد اتّفاق یا بعضى جهات دیگر کسى بلند مرتبه گردد اعتمادى بر آن نیست بسیار باشد که چنان باز بى‏گناه و تقصیرى پست کرده شود.

٨٦١٤ من خان سلطانه بطل أمانه. هر که خیانت کند پادشاه خود را باطل گردد امان او، مراد منع از خیانت با سلطانست و این که باعث این مى‏شود که صاحب آن هرگز ایمنى نداشته باشد و همیشه در اندیشه این باشد که مبادا خیانت او ظاهر شود و بغضب و سخط او گرفتار گردد بخلاف کسى که خیانتى نکرده باشد که همیشه ایمن باشد.

٨٦١٥ من کثر احسانه کثر خدمه و أعوانه. هر که بسیار باشد احسان او بسیار باشد خدمت کنندگان و مددکاران او.

٨٦١٦ من استهان بالأمانة وقع فى الخیانة. هر که سهل شمارد امانت را بیفتد در خیانت، ظاهر اینست که مراد این باشد که امانتدارى را سهل نباید دانست و تا ضرورتى نشود مرتکب آن نشد که هر که سهل شمارد آنرا و بى‏ضرورتى بسیار قبول امانات کند نمى‏شود که در خیانتى نیفتد اگر همه بتقصیر در حفظ و نگهدارى آنها باشد.

٨٦١٧ من وقف عند قدره أکرمه النّاس. هر که بایستد نزد قدر خود گرامى دارند مردم او را، مراد به «ایستادن نزد قدر خود» اینست که پا از اندازه خود بیرون نگذارد و با مردم بقدر مرتبه خود سلوک کند و زیاده روى نکند، چه هر که چنین سلوک کند مردم پسند کنند سلوک او را، و او را گرامى دارند، و هر که تجاوز کند از حدّ خود و در گذرد مردم را بد آید سلوک او، و خوار گردانند او را

چنانکه فرموده:

٨٦١٨ من تعدّى حدّه أهانه النّاس. هر که درگذرد از حدّ خود خوار گردانند او را مردم.

٨٦١٩ من أنف من عمله اضطرّه ذلک الى عمل خیر منه. هر که ننگ داند عمل خود را ناچار سازد او را این بسوى عملى بهتر از آن، مراد ترغیب در اینست که آدمى هر کارى که کند نپسندد آن را بلکه آن را ننگ خود داند و لایق خود نداند، زیرا که هر که چنین باشد مضطرّ مى‏شود باین که بعد از آن کار بهتر از آن بکند و همچنین، بخلاف کسى که کار خود را پسندد که در آن مرتبه ماند و ترقّى نکند.

٨٦٢٠ من غاظک بقبح السّفه علیک فغظه بحسن الحلم عنه.

هر که بخشم آورد ترا بزشتى سبکى کردن با تو پس بخشم آور او را بنیکوئى بردبارى از او، یعنى هرگاه او ترا بآن فعل زشت بخشم آورد پس تو نیز او را بخشم آور بفصل نیکوئى که بردبارى و حلم کنى از او که پسندیده و محمودست، و با وجود این او را بخشم آورد، زیرا که آدم سبک بى‏حلم چنانکه تجربه شده مى‏خواهد که با هر که سبکى و درشتى کند او نیز در برابر چنان کند تا او باز سبکى و درشتى کند که طبع او مایل به آنست همین که او حلم و بردبارى کند بخشم آید و چاره آن نتواند کرد.

٨٦٢١ من صلح مع اللَّه سبحانه لم یفسد مع أحد. هر که صالح باشد با خداى سبحانه فاسد نباشد با هیچ کس، مراد به «صالح بودن با خدا» اینست که کار خود را نزد خدا فاسد نکرده باشد و خدا از او راضى باشد پس هر که چنین باشد او نزد هیچ کسى فاسد نشود و همه کس او را گرامى دارند بخلاف کسى که فاسد کرده باشد خود را نزد خدا که فاسد شود او نزد همه کس

چنانکه فرموده:

٨٦٢٢ من فسد مع اللّه لم یصلح مع أحد. هر که فاسد باشد با خدا صالح نباشد با هیچ کسى.

٨٦٢٣ من استنکف من أبویه فقد خالف الرّشد. هر که ننگ داشته باشد از پدر و مادر خود پس بتحقیق که مخالفت کرده «رشد» را یعنى راه درست را، مراد نصیحت جمعیست که چون بمرتبه بلندتر از مرتبه پدر و مادر خود برسند ننگ داشته باشند از ایشان و ایشان را گرامى ندارند.

٨٦٢٤ من جهل نفسه کان بغیر نفسه أجهل. هر که نادان باشد بنفس خود بوده باشد بغیر نفس خود نادانتر، ظاهر اینست که مراد به «نادان بودن بنفس خود» این باشد که قدر و مرتبه خود را نداند

و از حدّ خود تجاوز کند یا کارى چند کند که خود را خفیف و ذلیل کند و از مرتبه که دارد بیندازد و غرض این باشد که چنین کسى جاهل مطلق است، چه هرگاه بقدر خود جاهل باشد بچیزهاى دیگر جاهلتر باشد، و ممکن است که مراد عجز آدمى باشد در علم و معرفت بحقایق اشیاء و این که او حقیقت نفس خود را نداند، و هرگاه بآن جاهل باشد پس بغیر آن جاهلتر باشد.

٨٦٢٥ من بخل على نفسه کان على غیره أبخل. هر که بخیلى کند بر نفس خود بوده باشد بر غیر خود بخیلتر، مراد نصیحت و منع مردم است از طلب و سؤال از کسى که بدانند که بر نفس خود بخیلى میکند، و این که چنین کسى بر دیگران بخیلتر خواهد بود پس طلب و سؤال از او ثمره ندارد.

٨٦٢٦ من زهد فى الدّنیا استهان بالمصائب. هر که بى‏رغبت باشد در دنیا سهل شمارد مصیبتها را.

٨٦٢٧ من شرفت نفسه نزّهها عن دناءة المطالب. هر که بلند مرتبه باشد نفس او پاک گرداند آنرا از پستى مطلبها، یعنى مطلبهاى دنیوى.

٨٦٢٨ من عرف قدر نفسه لم یهنها بالفانیات. هر که بشناسد قدر نفس خود را خوار نگرداند آنرا بمطالب فانى شونده.

٨٦٢٩ من خاف العقاب انصرف عن السّیّئات. هر که بترسد از عقاب برگردد از گناهان.

٨٦٣٠ من أتعب نفسه فیما لا ینفعه وقع فیما یضرّه. هر که تعب فرماید نفس خود را در آنچه نفع ندهد او را بیفتد در آنچه ضرر

رساند باو، زیرا که چنانکه مکرّر مذکور شد نمى‏شود که بسبب اشتغال به آنها فوت نشود از او بعضى مهمّات ضروریه او که فوت آنها ضرر رساند باو.

٨٦٣١ من بذل برّه انتشر ذکره. هر که بذل کند احسان خود را پراکنده شود ذکر او، یعنى پهن شود میانه مردم ذکر او بخوبى.

٨٦٣٢ من قرب برّه بعد صیته. هر که نزدیک باشد احسان او دور باشد آوازه او و ذکر او، یعنى بجاهاى دور برسد.

٨٦٣٣ من اشتغل بالفضول فاته من مهمّه المأمول. هر که مشغول گردد بفضول یعنى بزیادتیها فوت شود او را از مهمّ او مأمول، یعنى از أمور مهمّه او آنچه را امید آن داشته باشد و خواهد، یا باید که امید آن داشت و طلب کرد.

٨٦٣٤ من شاور ذوى العقول استضاء بأنوار العقول. هر که مشورت کند با صاحبان عقلها روشنى یابد بنورهاى عقلها.

٨٦٣٥ من کرم علیه عرضه هان علیه المال. هر که گرامى باشد بر او عرض او سهل باشد بر او مال، یعنى صرف آن از براى نگاهداشتن عرض خود در جائى که بذل مال از براى آن باید، یا از براى این که او را ببخیلى یاد نکنند و سبب آن هتک عرض او نشود.

٨٦٣٦ من کرم علیه المال هانت علیه الرّجال. هر که گرامى باشد بر او مال خوار باشد بر او رجال یعنى مردان، یعنى مال را

عزیزتر داند از مرد، و روا ندارد بذل آن را از براى حفظ خود از ذلّت و خوارى.

٨٦٣٧ من ظلم العباد کان اللَّه خصمه. هر که ستم کند بندگان خدا را بوده باشد خدا خصم و مدّعى او.

٨٦٣٨ من عدل فى البلاد نشر اللَّه علیه الرّحمة. هر که عدل کند در شهرها، پهن کند خدا بر او رحمت را.

٨٦٣٩ من بذل ماله استرقّ الرّقاب. هر که بذل کند مال خود را، ببندگى در آورد گردنها را، یعنى گردنهاى آزادگان را.

٨٦٤٠ من أسرع فى الجواب لم یدرک الصّواب. هر که شتاب کند در جواب درنیابد صواب را، مراد اینست که سؤالى که کسى بکند بى‏تأمّل جواب نباید گفت که کسى که شتاب کند و بى‏تأمّل جواب گوید بسیار باشد که خطا کند و جواب صواب یعنى درست را درنیابد ، یا این که بى‏تأمّل جواب گفتن درست نیست، پس کسى که بى‏تأمّل جواب گوید در آن باب خطا کند و راه درست را درنیابد هر چند جواب او اتّفاقا درست باشد.

٨٦٤١ من شاور ذوى النّهى و الألباب فاز بالنّجح و الصّواب. هر که مشورت کند با صاحبان عقلها و خردها فیروزى یابد بظفر بمطلب و راه درست.

٨٦٤٢ من بذل معروفه مالت الیه القلوب. هر که بذل کند احسان خود را میل کند بسوى او دلها.

٨٦٤٣ من بذل النّوال قبل السّؤال فهو الکریم المحبوب. هر که بذل کند عطا را پیش از سؤال، پس اوست کریم دوست داشته شده.

٨٦٤٤ من انفرد عن النّاس أنس باللَّه سبحانه. هر که تنهائى گزیند از مردم انس بگیرد بخداى سبحانه.

٨٦٤٥ من استغنى عن النّاس أغناه اللَّه سبحانه. هر که بى‏نیاز گردد از مردم توانگر گرداند او را خداى سبحانه.

٨٦٤٦ من عمل بالحقّ مال الیه الخلق. هر که عمل کند بحقّ، میل کند بسوى او خلق.

٨٦٤٧ من استعمل الرّفق استدرّ الرّزق. هر که کار فرماید رفق و نرمى را، روان سازد رزق و روزى را، یعنى نرمى و هموارى کردن باعث روانى و افزونى روزى مى‏گردد.

٨٦٤٨ من وحّد اللَّه سبحانه لم یشبّهه بالخلق. هر که یگانه داند خداى سبحانه را تشبیه نکند او را بخلق، مراد به «یگانه دانستن خدا» اینست که داند که مثل او ممکن نیست، و ظاهرست که چنین کسى تشبیه نکند او را بخلق، زیرا که هر چه شبیه بخلق باشد مثل او باشد یا ممکن باشد.

٨٦٤٩ من وثق بقسم اللَّه لم یتّهمه فى الرّزق. هر که اعتماد داشته باشد بر سوگند خدا متّهم ندارد او را در روزى، مراد اینست که حقّ تعالى متکفّل روزى مردم شده و سوگند یاد کرده بر طبق آن، پس هر که را اعتماد باشد بر سوگند حقّ تعالى باید که او را متّهم ندارد در آن، و احتمال‏

وفا نکردن بآن ندهد و خود را فارغ کند از اهتمام تمام و سعى زیاد در طلب آن، و این سوگند حق تعالى اشاره است به آن چه در قرآن مجید فرموده : «وَ فِی السَّماءِ رِزْقُکُمْ وَ ما تُوعَدُونَ» و در آسمانست روزى شما و آنچه وعده کرده مى‏شوید» یعنى اسباب آن یا تقدیر آن در آسمانست و مراد به «آنچه وعده کرده مى‏شوید» نیز همان روزیهاست که حقّ تعالى وعده کرده به آنها، یا ثوابها که وعده فرموده بر عملها، و آنها نیز نوشته شده و تقدیر شده در آسمانها، و یا این که آن ثوابها در بهشت باشد و بهشت در بالاى آسمان هفتم چنانکه بعضى از مفسّرین گفته‏اند، و بعد از آن فرموده : فَوَ رَبِّ السَّماءِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ لَحَقٌّ مِثْلَ ما أَنَّکُمْ تَنْطِقُونَ پس سوگند بپروردگار آسمان و زمین که بدرستى که این حقّست مثل سخن گفتن شما یعنى چنانکه شما شکّ ندارید در گویائى خود باید که شکّ نداشته باشید در آن نیز.

٨٦٥٠ من استحیى من قول الحقّ فهو أحمق. هر که شرم کند از گفتن حقّ پس او احمقست.

٨٦٥١ من جاهد على اقامة الحقّ وفّق. هر که جنگ کند بر اقامت حقّ یعنى از براى برپاداشتن آن توفیق داده شود.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٦٥٢ من شاور الرّجال شارکها فى عقولها. هر که مشورت کند با مردان شریک گردد با ایشان در عقلهاى ایشان، غرض ترغیب در مشورت کردن با مردان عاقلست و این که هر که با ایشان مشورت کند شریک گردد با ایشان در عقلهاى ایشان، زیرا که هر یک رأى و تدبیر خود را باو گوید پس عقل او در آن باب دریابد آنچه عقل هر یک دریابد، پس با عقل هر یک شریک شود.

٨٦٥٣ من عامل النّاس بالاساءة کافؤوه بها. هر که معامله کند با مردم ببدى جزا دهند او را بآن یعنى ایشان نیز بجزاى آن با او بدى کنند پس اگر کسى خواهد که ایمن باشد از این، بدى نکند با مردم.

٨٦٥٤ من اتّخذ الطّمع شعارا جرّعته الخیبة مرارا. هر که فرا گیرد طمع را پیراهن تن خود جرعه دهد او را نومیدى تلخى، یعنى هر که طمع از مردم را لازم خود سازد مانند پیراهن تن خود نومید گردد از ایشان و درکشد جرعه تلخى آن را پس گویا آن نومیدى بدهد باو جرعه تلخى را .

٨٦٥٥ من نکب عن الحقّ ذمّ عاقبته. هر که عدول کند از حقّ مذموم گردد عاقبت او.

٨٦٥٦ من طابق سرّه علانیته و وافق فعله مقالته فهو الّذى أدّى الأمانة و تحقّقت عدالته. هر که موافق باشد نهان او با آشکار او، و مطابق باشد کردار او با گفتار او،

پس اوست آنکه ادا کرده امانت را و صحیح است عدالت او، مراد به «امانت» اموریست که حقّ تعالى امر کرده مردم را برعایت و نگهدارى آن و گویا بامانت سپرده بایشان و در قیامت بازخواست خواهد کرد از ایشان، و مراد اینست که جمعى که ظاهر خود را نیکو کرده‏اند و مردم را امر میکنند بمعروف و نهى میکنند از منکر، هر که از ایشان باطن او با ظاهر موافق باشد و آنچه مى‏گوید عمل کند خود نیز بآن، پس او ادا کرده امانت حقّ تعالى را، و بجا آورده آنچه را امر کرده او را برعایت آن و واقع و صحیح است عدالت او.

٨٦٥٧ من وجّه رغبته الیک وجبت معونته علیک. هر که متوجّه سازد رغبت خود را و بگرداند روى آن را بسوى تو واجب است یارى او بر تو، مراد به «وجوب» ثبوت و لزوم در طریقه مروّت و مردانگیست نه وجوب شرعى که ترک آن سبب عقاب گردد.

٨٦٥٨ من مدحک بما لیس فیک فهو خلیق أن یذمّک بما لیس فیک. هر که مدح کند ترا به آن چه نیست در تو پس او سزاوارست باین که ذمّ کند ترا به آن چه نیست در تو، مراد چنانکه قبل از این نیز مذکور شد اینست که بمدح چنین مدح کننده فریب نباید خورد و او را دوست خود نباید دانست، زیرا که معلوم است که رعایت واقع منظور او نیست بلکه مدح او از براى غرضى است و هرگاه چنین باشد چنانکه گاهى از براى غرضى مدح تو میکند به آن چه در تو نیست، لایقست باو و دور نیست از او که گاه دیگر بسبب غرضى دیگر ذمّ کند ترا به آن چه در تو نیست.

٨٦٥٩ من بسط یده بالانعام حصّن نعمته من الانصرام. هر که بگشاید دست خود را به «انعام» یعنى نعمت‏دادن، منع کند نعمت خود را از «انصرام» یعنى از بریده شدن، یعنى «گشودن دست بانعام» سبب‏

پایندگى نعمت و عدم زوال آن مى‏گردد.

٨٦٦٠ من لم یشکر الانعام فلیعدّ من الأنعام. هر که شکر نکند انعام را پس باید که شمرده شود از انعام، «انعام» اوّل بکسر همزه بمعنى نعمت دادن و «انعام» دویم بفتح آن بمعنى چارپایان.

٨٦٦١ من لم یعتبر بتصاریف الأیّام لم ینزجر بالملام. هر که عبرت نگیرد بتغیّرات روزگار ممنوع نمى‏شود بملامت، مراد اینست که کسى را که دیده بصیرتى باشد از تغیّرات روزگار و مشاهده عاقبت ستمکاران و بدکاران عبرت مى‏گیرد و از ستم و بدیها باز مى‏ایستد، و اگر کسى از آنها عبرت نگیرد بملامت و سرزنش نیز باز نایستد و باکى از آن نداشته باشد.

٨٦٦٢ من أکثر من ذکر الموت رضى من الدّنیا بالکفاف. هر که بسیار کند یاد مرگ را راضى شود از دنیا به «کفاف» یعنى قدرى که بس باشد او را و طلب زیاده بر آن نکند.

٨٦٦٣ من قنعت نفسه أعانته على النّزاهة و العفاف. هر که قانع باشد نفس او یارى کند نفس او او را بر پاکیزگى و پرهیزگارى.

٨٦٦٤ من کرمت نفسه استهان بالبذل و الاسعاف. هر که گرامى باشد نفس او سهل شمارد بذل احسان و برآوردن حاجت محتاجان را، یعنى آنها بر او سهل و آسان نماید و صعب و دشوار نباشد.

٨٦٦٥ من أیقن بالآخرة سلاعن الدّنیا. هر که یقین داشته باشد بآخرت فراموش کند دنیا را، مراد یقین کاملست، یا این که باید که فراموش کند دنیا را و مشغول آن نگردد.

٨٦٦٦ من أیقن بالمجازاة لم یؤثر غیر الحسنى. هر که یقین داشته باشد جزا دادن اعمال را اختیار نکند غیر نیکوئى را، بر قیاس فقره سابق.

٨٦٦٧ من أسّس أساس الشرّ أسّسه على نفسه. هر که بنا گذارد اساس بدى را بنا گذارد آن را بر نفس خود، زیرا که ضرر آن بر نفس او زیاده باشد از ضرر بآن که واقع مى‏شود نسبت باو، زیرا که ضرر باو ضررى باشد دنیوى که حقّ تعالى تلافى آن بر وجه احسن بکند و ضرر آن بر نفس او عذاب و عقاب إلهى باشد در آخرت و گاهى در دنیا نیز، و تفاوت میانه آنها ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

٨٦٦٨ من سلّ سیف البغى غمد فى رأسه. هر که بیرون آورد از غلاف شمشیر ستم و طغیان را در غلاف کرده شود آن در سر او، یعنى فرو رود در سر او و آن بمنزله غلافى گردد از براى آن.

٨٦٦٩ من عدل فى سلطانه استغنى عن أعوانه. هر که عدل کند در سلطنت خود بى‏نیاز گردد از یارى کنندگان خود بلکه حقّ تعالى یارى او کند یا این که همه مردم یارى او کنند و احتیاج بلشکرى و یارى کنندگان مقرّرى ندارد.

٨٦٧٠ من أشفق على سلطانه قصّر عن عدوانه. هر که بترسد بر سلطنت خود کوتاه کند دشمنى خود را، یعنى دشمنى کردن با دیگران را، تا این که ایشان نیز دشمنى نکنند با او و محتاج بجنگ و جدال نشود که عاقبت آن معلوم نیست.

٨٦٧١ من قعد عن حیلته أقامته الشّدائد. هر که بنشیند از چاره خود و نپردازد بآن برخیزاند او را سختیها، مراد منع از اینست که کسى بنشیند و چاره کار خود نکند و بتدبیر احوال خود نپردازد و این که هر که چنین کند زود شداید و سختیها رو باو کند و او را برخیزاند و چاره آن مشکل باشد.

٨٦٧٢ من نام عن عدوّه أنبهته المکاید. هر که بخوابد از دشمن خود بیدار کند او را مکرها، یعنى مکرها که دشمن او کرده باشد، و این هم نزدیک بمضمون فقره سابقست.

٨٦٧٣ من نام عن نصرة ولیّه انتبه بوطأة عدوّه. هر که بخوابد از یارى کردن دوست خود بیدار شود بپامال کردن دشمن او او را، مراد ترغیب در یارى کردن دوستانست، تا این که ایشان نیز یار و مددکار باشند، و این که هر که بنشیند و یارى دوستان نکند ایشان نیز ترک یارى او کنند و زود لگدکوب دشمن گردد و بآن از جا برخیزد و چاره نتواند کرد.

٨٦٧٤ من کافأ الاحسان بالاساءة فقد برى‏ء من المروّة. هر که جزا دهد احسان را ببدى پس بتحقیق که عارى باشد از مروّت و آدمیّت.

٨٦٧٥ من استبدّ برأیه خفّت وطأته على أعدائه. هر که منفرد باشد برأى خود سبک باشد پامال کردن او بر دشمنان او، مراد منع از منفرد بودن برأى خودست و کردن کارها بمجرّد رأى خود تنها بى‏مشورت با عقلا و این که هر که چنین باشد سهل و آسان باشد پامال کردن او بر دشمنان او.

٨٦٧٦ من استخفّ بموالیه استثقل وطأة معادیه. هر که سبک گرداند دوستان خود را سنگین گرداند پایمال کردن دشمنان خود را یعنى پایمال کردن دشمنان را سنگین و گران گرداند بر خود و نتواند که ایشان را پایمال کرد، بخلاف کسى که دوستان خود را سبک و خوار نکند و رعایت و حمایت ایشان کند که بر او بمعاونت ایشان سبک و سهل باشد پامال کردن دشمنان، و ممکن است که ترجمه این باشد که: هر که سبک شمارد دوستان خود را سنگین شمارد پامال کردن دشمنان خود را، یعنى هر که در نظر او سبک و بى‏قدر باشد فرا گرفتن دوستان از براى خود و از آن راه دوستان فرا نگیرد پایمال کردن دشمنان در نظر او گران و سنگین گردد و آن را دشوار شمارد بخلاف کسى که فرا گرفتن دوستان در نظر او سنگین و با قدر باشد و دوستان فرا گرفته باشد که پایمال کردن دشمنان در نظر او سبک و سهل باشد، و ممکن است که مراد به «سنگین کردن پایمال دشمنان» سنگین کردن پایمال دشمنان باشد او را، یعنى این که دشمنان او را پایمال سخت گرانى دهند، و همچنین مراد به «سنگین شمردن آن» این باشد که از دشمنان پایمالى باو رسد که آن را سنگین و گران شمارد.

٨٦٧٧ من قلّت فضائله ضعفت وسائله. هر که کم باشد فضایل او ضعیف باشد وسایل او، غرض اینست که فضایل و افزونیهاى مرتبه، وسایل برآمدن حاجات دنیوى و اخروى مى‏گردد، پس هر که فضایل او کم باشد وسایل او ضعیف باشد.

٨٦٧٨ من اغترّ بحاله قصّر عن احتیاله. هر که مغرور گردد بحال خود کوتاهى کند از احتیال خود، یعنى از چاره کار خود، مراد منع از مغرور شدن بقوّت و دولت و کثرت أعوان و أنصار خود و مانند اینهاست، و این که هر که مغرور شود باینها در مهلکه افتد که چاره کار خود، در آن نتواند کرد باید همیشه خود را ضعیف دانست و طلب اعانت و یارى از حقّ تعالى کرد.

٨٦٧٩ من استحلى معاداة الرّجال استمرّ معاناة القتال. هر که شیرین شمارد دشمنى کردن با مردان را تلخ شمارد تعب کشیدن قتال را، غرض منع از دشمنى کردن با مردم است و این که آن باعث این مى‏شود که همیشه آدمى در تعب کشیدن قتال و جدال باشد و تلخى این ظاهرست، پس کسى که آن دشمنى را شیرین شمارد و ادراک مزه و شیرینى کند باید که این را نیز تلخ شمارد و از این تلخى غافل نشود و از اندیشه این تلخى از سر آن شیرینى بگذرد.

٨٦٨٠ من غنى عن التّجارب عمى عن العواقب. هر که بى‏نیاز گردد از تجربه‏ها کور گردد از عاقبتها، مراد به «بى‏نیاز گشتن از تجربه‏ها» اینست که خود را محتاج به آنها نداند و آنها را در کار نداند.

٨٦٨١ من راقب العواقب سلم من النّوائب. هر که رعایت و نگهبانى کند عاقبتها را سالم ماند از مصیبتها.

٨٦٨٢ من ادّرع جنّة الصّبر هانت علیه النّوائب. هر که زره خود کند جنّه صبر را سهل گردد بر او مصیبتها، «جنّه» بضمّ میم و تشدید نون چیزى را گویند که باعث حفظ و نگاهدارى شود مانند سپر، و چون صبر نگاهدارنده است از آفات بآن اعتبار آن را جنّه فرموده‏اند.

٨٦٨٣ من أقبل على النّصیح أعرض عن القبیح.

هر که رو آورد بر نصیحت کننده رو بگرداند از قبیح.

٨٦٨٤ من استغشّ النّصیح غشیه القبیح. هر که صاحب غشّ شمارد نصیحت‏کننده را فرو گیرد او را قبیح، مراد ترغیب در شنیدن نصیحت نصیحت کنندگانست، و این که کسى که نشنود نصیحت را و نصیحت کننده را صاحب غشّ شمارد یعنى صاف نشمارد با خود و سخنان او را آمیخته بغرض داند فرو گیرد او را قبائحی که نفس مایل به آنهاست و مى‏دارد او را بر آنها.

٨٦٨٥ من اغترّ بمسالمة الزّمن اغتصّ بمصادمة المحن. هر که فریب خورد بآشتى روزگار در گلو گرفته شود بمصادمه محنتها، «مصادمه» بمعنى خوردن دو چیزست بیکدیگر بشدّت و سختى، و مراد اینست که آدمى همیشه باید که در فکر حال و مال خود باشد و از آن غافل نشود و اگر روزگار با او آشتى باشد و در رفاه حال باشد در آن، مغرور بآن نشود و فریب آن نخورد، و باعتماد بآن دست از تدبیر بر ندارد که هر که مغرور شود بآن عاقبت محنتها باو خورد که غصّه شود و در گلوى او ماند.

٨٦٨٦ من اعتبر بالغیر لم یثق بمسالمة الزّمن. هر که عبرت بگیرد بحوادث روزگار اعتماد نکند بآشتى زمان، زیرا که کسى که عبرت گرفته باشد میداند که بسیار مى‏شود کسى که زمانه با او آشتى است و رو آورده باو یک بار بر مى‏گردد و او را بمحنتها گرفتار مى‏سازد پس باید که اعتماد باقبال روزگار نکند و بآن مغرور نشود و همیشه در تدبیر احوال دنیا و آخرت خود باشد بتوسّل بدرگاه حقّ تعالى و اطاعت و فرمانبردارى او و تذلّل و فروتنى در آن درگاه و با خلق نیز، و در اکثر نسخه‏ها «من اغترّ» بجاى «من اعتبر» است و بنا بر این ترجمه اینست که هر که مغرور شود بحوادث روزگار، و معنى معقولى از براى آن بخاطر نمى‏رسد و ظاهر اینست که سهویست از نسّاخ.

ص ٣٤٨

٨٦٨٧ من جهل موضع قدمه عثر بدواعى ندمه. هر که نداند جایگاه پاى خود را بلغزد بخواننده‏هاى پشیمانى خود، مراد ترغیب در اینست که آدمى قدر و مرتبه خود را داند و پا از اندازه خود بیرون نگذارد و اگر نه بلغزد بکارى چند که بخوانند او را بسوى پشیمانى او، یعنى سبب پشیمانى او باشند و عاقبت پشیمانى گردد از آنها.

٨٦٨٨ من ظلم قصم عمره و دمّر علیه ظلمه. هر که ستم کند شکسته شود عمر او، و هلاک کند او را ستم او.

٨٦٨٩ من اطّرع ما یعنیه وقع الى ما لا یعنیه. هر که دور کند آنچه را مهمّ او باشد بیفتد بسوى آنچه مهمّ او نباشد، غرض ترغیب بر اشتغال بمهمّات است یعنى چیزى چند که در کار و ضرور باشد و فوت آن باعث همّ و اندوه گردد، و این که کسى که واگذارد مهمّى را نمى‏شود که نیفتد در کارى که مهمّ او نباشد و بکار او نیاید، و در بعضى نسخه‏ها «یغنیه» در هر دو جا بضمّ یا و غین با نقطه است و بنا بر این ترجمه اینست که: هر که دور کند آنچه را بى‏نیاز سازد او را بیفتد در آنچه بى‏نیاز نسازد او را، و حاصل هر دو یکیست.

٨٦٩٠ من أحسن الوفاء استحقّ الاصطفاء. هر که نیکو کند وفادارى را سزاوار باشد برگزیدن را، یعنى برگزیدن او را براى دوستى و برادرى.

٨٦٩١ من قوى دینه أیقن بالجزاء و رضى بمواقع القضاء. هر که قوى باشد دین او یقین کند بجزا و راضى باشد بجایگاههاى قضا یعنى یقین کند بجزا دادن حقّ تعالى هر عملى را، اگر نیک باشد بنیکى و اگر بد باشد

ببدى، و راضى باشد به آن چه حکم خدا و تقدیر او بآن تعلق گرفته باشد، زیرا که داند که همه آنها بر وفق حکمت و مصلحت است و حیف و جورى در آنها نیست.

٨٦٩٢ من أحسن الکفایة استحقّ الولایة. هر که نیکو کند کفایت را یعنى کارگزارى امور مردم را، مستحقّ و سزاوار باشد ولایت را یعنى امارت و سلطنت را.

٨٦٩٣ من شکر على غیر احسان ذمّ على غیر اساءة. هر که شکر کند بر غیر احسانى ذمّ کند بر غیر بدیى، این مضمون مکرّر مذکور و شرح شد.

٨٦٩٤ من طلب ما لا یکون ضیّع مطلبه. هر که طلب کند چیزى را که نمى‏باشد ضایع کند طلب خود را، غرض منع از طلب چیزیست که نتواند بعمل آید از براى آن طالب، و در شأن او نباشد حصول آن از براى او، چنانکه بسیارى از نادانان میکنند.

٨٦٩٥ من أثار کامن الشّرّ کان فیه عطبه. هر که بشوراند شرّ نهان را بوده باشد در آن هلاک او، مراد منع از شوراندن فتنه و فسادیست که نهان باشد و بروز نکرده باشد مثل کاویدن با کسى که سر فتنه داشته باشد و از او بروز نکرده باشد تا این که از او بروز کند، و این که کسى که چنین کند بسیار مى‏شود که هلاک او در آن باشد بخلاف این که واگذارد و متعرّض او نشود که غالب اینست که بروز نکند و خود بخود باطل و مضمحلّ گردد.

٨٦٩٦ من أمّل ما لا یمکن طال ترقّبه. هر که امید داشته باشد آنچه را ممکن نبوده باشد دراز کشد انتظار او، این‏

نیز نزدیک مضمون فقره سابق سابقست، و غرض منع از امید داشتن و طلب کردن چیزیست که در باره او بحسب عادت ممکن نباشد و در شأن او نباشد آن، و این که هر که چنین امیدى داشته باشد دراز کشد انتظار او و تعب و زحمت آن.

٨٦٩٧ من أعرض عن نصیحة النّاصح أحرق بمکیدة الکاشح. هر که رو بگرداند از نصیحت ناصح یعنى کسى که صاف باشد با او بسوزد بمکر کاشح یعنى دشمنى که نهان دارد دشمنى خود را.

٨٦٩٨ من غلب هواه على عقله ظهرت علیه الفضائح. هر که غلبه کند هواى او بر عقل او ظاهر گردد بر او رسوائیها، یعنى ظاهر گردد رسوائیها از او و در او.

٨٦٩٩ من تاجرک بالنّصح فقد أجزل لک الرّبح. هر که سودا کند با تو بنصیحت یعنى نصیحتى بتو فروشد و دهد پس بتحقیق که عظیم کند از براى تو سود را یعنى سود و ربح آن سودا از براى تو عظیم باشد.

٨٧٠٠ من فاته العقل لم یعده الذّلّ. هر که فوت شود از او عقل در نگذرد از او خوارى، یعنى البته خوار گردد و خوارى در او قرار گیرد.

٨٧٠١ من قعد به العقل قام به الجهل. هر که بنشاند او را عقل برخیزاند او را جهل، ممکن است که مراد این باشد که کسى که براى عقل و قیام بفرمانهاى او برنخیزد و بنشیند برخیزاند او را جهل از براى قیام بفرمانهاى خود، و حاصل این باشد که نمى‏شود که: آدمى بنشیند و مشغول بکارها نشود پس اگر کسى بفرمان عقل برنخیزد و مشغول نگردد بامتثال فرمانهاى او که باعث سعادت و نیکبختى او گردد ناچار برخیزد بحکم جهل و قیام نماید به آن چه سبب زیان و خسران او باشد، و ممکن است که مراد این باشد که گاه‏

هست که کسى را که عقل بنشاند در کارى باعتبار این که آن کار موافق عقل نباشد جهل او را برخیزاند و از راه جهل بآن برسد چنانکه گفته‏اند «کارى که بعقل برنیاید دیوانگى در آن بباید»، یا این که «کسى را که عقل بنشاند» یعنى در جایى که عقل بکار رود او بنشیند و نتواند کارى کرد، «برخیزاند او را جهل» یعنى در جایى که جهل باید برخیزد و کار از او آید.

٨٧٠٢ من علم غور العلم صدر عن شرائع الحکم . هر که دریابد ته علم را برگردد از شرایع حکمتها، «شرائع» جمع شریعت است و شریعت جائى را گویند که مردم از آنجا آب بردارند و بآن اعتبار هر دینى را و حکمتى را و دانش راست درستى را «شریعت» گویند، زیرا که چنانکه آب که مادّه حیات بد نیست در آن جاست سرمایه حیات روحانى در اینهاست، و مراد اینست که: هر که غور کند و بته علم برسد حکمتها و اسرار که هر یک شریعتى باشند در آنجا یابد پس چون از آنجا بر گردد بر گردد از شرایع حکمتها.

٨٧٠٣ من ارتوى من مشرب العلم تجلبب جلباب الحلم. هر که سیراب گردد از مشرب علم یعنى از آشامیدن آن، یا از جاى آشامیدن آن پیراهن خود کند پیراهن حلم را، یعنى حلم و بردبارى را بمنزله پیراهن تن خود کند و از آن جدا نشود .

٨٧٠٤ من وقّر عالما فقد وقّر ربّه. هر که توقیر نماید عالمى را پس بتحقیق که توقیر کرده پروردگار خود را، زیرا که حقّ تعالى امر بتعظیم و توقیر علما کرده پس توقیر ایشان اطاعت امر حقّ تعالى‏

و تعظیم و توقیر اوست تعالى شأنه.

٨٧٠٥ من أطاع امامه فقد أطاع ربّه. هر که اطاعت و فرمانبردارى کند امام خود را پس بتحقیق که اطاعت نماید پروردگار خود را، زیرا که حقّ تعالى امر کرده باطاعت او، و آنچه او گوید از أوامر و نواهى همه از جانب حقّ تعالى است پس اطاعت او اطاعت حقّ تعالى باشد.

٨٧٠٦ من ثبتت له الحکمة عرف العبرة. هر که ثابت شود از براى او حکمت یعنى علم راست درست بشناسد عبرت را، یعنى تواند عبرت گرفت از آنچه عبرت از آن باید گرفت، یا بشناسد قدر عبرت گرفتن را و فواید آنرا.

٨٧٠٧ من انتصر باللَّه عزّ نصره. هر که یارى بجوید بخدا غالب باشد یارى او، یعنى یاریى که خدا او را کند، یا یاریى که او دیگرى را کند بر قیاس فقره بعد.

٨٧٠٨ من استظهر باللَّه أعجز قهره. هر که قوى پشت گردد بخدا عاجز گرداند قهر او، یعنى قهر او بر کسى که قهر کند بر او عاجز گرداند او را.

٨٧٠٩ من صحّ یقینه زهد فى المراء. هر که درست باشد یقین او بى‏رغبت باشد در مراء، «مراء» بکسر میم بمعنى جدال است یعنى اثبات مطلب خود بمقدّمات باطله بتلبیس بر خصم و اظهار حقّیّت آنها، و اسکات خصم به آنها، و «وجه بى‏رغبت بودن کسى که یقین او درست باشد در آن» ظاهرست، زیرا که تلبیس و ترویج باطل عقلا و شرعا قبیح است مگر این که غرض صحیحى در آن باشد مثل این که مدّعى حقّ باشد و مقدّمات هر چند حقّ نباشد خصم مسلّم داشته باشد آنها را، یا مشهور باشد حکم بصحّت آنها، و خصم بسبب آنها براه حقّ آید و بآن مدّعاى حقّ که در آن وقت اثبات حقّیّت آن مطلب افتاده‏

قائل شود و غرض در آن وقت بتصحیح آن مقدّمات متعلّق نباشد، یا این که غرض از آن جدل این باشد که چون خصم ببیند که آن مدّعى بنا بر مقدّماتى که خود قبول دارد حقّ باشد یا مشهورست سست گردد اعتقاد او در انکار آن و نزدیک گردد بقبول آن تا بعد از آن اثبات حقّیّت آن ببرهان بشود، و ممکن است که مراد به «مراء» در اینجا نزاع و جدال با مردم باشد در مسائل از براى اظهار افزونى مرتبه خود و غلبه خود بر ایشان هر چند بمقدّمات حقّه باشد، و «وجه بى‏رغبت بودن صاحب یقین درست در آن» اینست که اظهار افزونى و تفوّق خود بر دیگران شرعا و عقلا مذموم است، و ممکن است که مراد مطلق نزاع و جدال با مردم باشد هر چند از براى گرفتن حقّ خود باشد از ایشان، و بى‏رغبت بودن صاحب یقین درست در آن، باعتبار اینست که گذشتن از حقّ بر او باعتبار یقین او بتلافى حقّ تعالى سهل است، پس مرتکب قبح و زشتى منازعه و مجادله و تعب و زحمت آن نمى‏شود.

٨٧١٠ من صبر على طول الأذى أبان عن صدق التّقى. هر که صبر کند بر درازى ایذاى مردم او را، ظاهر کند راستى پرهیزگارى خود را.

٨٧١١ من اکتفى بالتّلویح استغنى عن التّصریح. هر که اکتفا کند باشاره مستغنى است از تصریح، غرض اینست که در منع و زجر چنین کسى از چیزى اشاره کافیست و تصریح بآن نباید کرد که ایذاء زیادیست بى‏حاجت بآن، و همچنین در نظایر آن.

٨٧١٢ من کذّب سوء الظّنّ بأخیه کان ذا عقد صحیح و قلب مستریح. هر که تکذیب کند بدگمانى را ببرادر خود بوده باشد صاحب پیمان درست و دل راحت یابنده، مراد به «تکذیب آن» عمل نکردن به آنست و خواهد بود صاحب پیمان درست باعتبار این که در عهد و پیمان برادرى درست اینست، و «دل راحت یابنده» باعتبار این که هرگاه تکذیب کند آن بدگمانى را فارغ باشد از فکر و اندیشه تدارک‏

آن بخلاف این که تصدیق کند که گاه هست که باعث تشویش دل و تفرّق خاطر مى‏گردد مثل این که آن بدگمانى بدگمانى دشمنى او باشد و نظایر آن، و عمل کند بآن و در صدد دشمنى با او و دفع او آید.

٨٧١٣ من صحبه الحیاء فى قوله زایله الخناء فى فعله. هر که همراه او باشد حیا در گفتار او، جدا شود از او خناء در کردار او.

«حیاء» بحاء بى‏نقطه و یاء دو نقطه زیر بمعنى شرم است چنانکه مشهورست، و «خناء» بخاء نقطه‏دار و نون بمعنى هلاک یا فساد است، و مراد اینست که کسى که در گفتار شرمى داشته باشد کردار او نیز خوبست و کارى نکند که هلاک یا فسادى در آن باشد.

٨٧١٤ من أحسن مصاحبة الاخوان استدام منهم الوصلة. هر که نیکو کند مصاحبت برادران را پاینده دارد از ایشان پیوند را یعنى همیشه باو پیوندند و از او جدا نشوند.

٨٧١٥ من أحسن الى النّاس استدام منهم المحبّة. هر که احسان کند بسوى مردم پاینده دارد از ایشان دوستى را.

٨٧١٦ من عامل النّاس بالجمیل کافؤوه به . هر که معامله کند با مردم بنیکو جزا دهند ایشان نیز او را بنیکو.

٨٧١٧ من تکبّر فى ولایته کثر عند عزله ذلّته. هر که تکبر کند در امارت خود بسیار شود نزد معزولى او خوارى او، زیرا که هر که در آن وقت تکبّرى از او کشیده باشد و باعتبار امارت او تلافى آن نکرده بعد از معزولى بتلافى آن خوار گرداند او را، و دیگر آنکه بعد از معزولى تکبّر نتواند و باید که با مردم فروتنى کند و فروتنى بعد از تکبّر بسبب معزولى‏

خفّت و خواریى است عظیم بخلاف این که در آن وقت نیز فروتنى مى‏کرده باشد که فارغ باشد از تغییر سلوک و خوارى آن.

٨٧١٨ من اختال فى ولایته أبان عن حماقته. هر که تکبّر کند در امارت خود ظاهر کند کم عقلى و حماقت خود را.

٨٧١٩ من عاقب معتذرا عظمت اساءته. هر که عقوبت کند عذر خواهنده را عظیم باشد گناه او، مراد اینست که هرگاه کسى گناهى کرده باشد نسبت بکسى و عذرخواهى کند از آن، باید قبول کند و عفو کند او را که اگر بعد از آن عقوبت کند این گناهیست عظیم.

٨٧٢٠ من جرى فى میدان اساءته کبا فى جریه. هر که روان شود در میدان بد کردارى خود برو در افتد در روان شدن خود.

٨٧٢١ من قضى ما أسلف من الاحسان فهو کامل الحرّیّة. هر که قضا کند آنچه را پیش کرده شده باشد از احسان پس او کامل آزادگیست، مراد تحریص بر قضاى احسانیست که پیشتر نسبت بکسى شده باشد و تلافى آن نکرده باشد بسبب عدم قدرت یا غیر آن و این که این کمال آزادگیست.

٨٧٢٢ من عمل بالعدل حصّن اللَّه ملکه. هر که عمل کند بعدل محکم گرداند خدا ملک او را یعنى مملکت او را یا پادشاهى او را.

٨٧٢٣ من عمل بالجور عجّل اللَّه هلکه. هر که عمل کند بجور و ستم تعجیل فرماید خدا هلاکت او را.

٨٧٢٤ من أحسن الى رعیّته نشر اللَّه علیه جناح رحمته، و أدخله فى مغفرته.

هر که احسان کند بسوى رعیّت خود پهن کند خدا بر او بال رحمت خود را، و داخل کند او را در آمرزش خود.

٨٧٢٥ من أعجب بحسن حالته قصّر عن حسن حیلته. هر که بعجب آورده شود بنیکوئى حالت خود یعنى نیکوئى حال او او را بعجب و خودبینى آورد کوتاهى کند از نیکوئى حیله خود، یعنى آن عجب و خودبینى باعث این شود که عاجز شود از این که نیکو چاره کار خود تواند کرد.

٨٧٢٦ من کان ذا حفاظ و وفاء لم یعدم حسن الاخاء. هر که بوده باشد صاحب ننگ و وفاء فوت نکرده نیکوئى برادرى را.

٨٧٢٧ من همّ أن یکافى على معروف فقد کافى. هر که عزم کند که تلافى کند احسانى را پس بتحقیق که تلافى کرده، یعنى همان عزم او کافیست هر چند بعمل نیاید بسبب عدم قدرت یا فراموشى.

٨٧٢٨ من غضب على من لا یقدر على مضرّته طال حزنه و عذّب نفسه. هر که خشمناک گردد بر کسى که قادر نباشد بر مضرّت رساندن باو دراز کشد اندوه او و شکنجه کند نفس خود را، غرض ترغیب بحلم و بردباریست نسبت بچنین کسى، بسبب این که خشمناک گشتن بر او و درصدد انتقام در آمدن ثمره ندارد بغیر از اندوه دراز و شکنجه نفس خود.

٨٧٢٩ من أضمر الشّرّ لغیره فقد بدأ به نفسه. هر که بخاطر بگیرد بدى را از براى غیر خود پس بتحقیق که ابتدا کرده بآن نفس خود را، یعنى اثر آن بنفس او بیشتر مى‏رسد از آن غیر چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٧٣٠ من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیة. هر که گرامى باشد بر او نفس او خوار نگرداند آن را بنافرمانى حقّ تعالى، یعنى نگذارد که نافرمانى کند و بسبب آن خوار گردد.

٨٧٣١ من حدّث نفسه بکاذب الطّمع کذّبته العطیّة. هر که حدیث کند نفس خود را بطمع دروغ دروغگو بر آورد او را عطیّه، ممکن است مراد به «طمع دروغ» طمع از غیر خداى عزّ و جلّ باشد که دروغ میباشد و بعمل نیاید، و مراد این باشد که هر که بخاطر بگذراند طمع عطیّه را از کسى، نمى‏شود که عطیّه او دروغگو بر نیاورد او را، یا باین که در اصل بعمل نیاید و یا این که در خور طمع او نباشد و اللّه تعالى یعلم.

٨٧٣٢ من سالم النّاس ربح السّلامة. هر که آشتى باشد با مردم و نزاع و دشمنى نکند با ایشان سود کند سلامتى را، یعنى سلامتى از ضرر ایشان را.

٨٧٣٣ من عادى النّاس استثمر النّدامة. هر که دشمنى کند با مردم بچیند میوه پشیمانى و ندامت.

٨٧٣٤ من تحلّى بالانصاف بلغ مراتب الأشراف. هر که زیور یابد بانصاف برسد بمرتبه‏هاى بلند مرتبه‏ها و اشراف.

٨٧٣٥ من اقتنع بالکفاف أدّاه الى العفاف. هر که قناعت کند بکفاف بکشاند آن او را بعفاف، «کفاف» چنانکه مکرّر مذکور شد قدریست از روزى که نه تنگ باشد و نه زیاد، و «عفاف» باز ایستادن از حرامهاست، و مراد اینست که قناعت کردن بکفاف نگاه مى‏دارد آدمى را از افتادن‏

در حرامها، بخلاف طلب زیاده روى که غالب اینست که مى‏اندازد در حرامها.

٨٧٣٦ من لبس الکبر و السّرف خلع الفضل و الشّرف. هر که بپوشد جامه تکبّر و سرف بکند خلعت فضل و شرف، «سرف» بفتح سین بى‏نقطه و راء بمعنى اسراف و زیاده رویست، و «فضل» و «شرف» بمعنى افزونى و بلندى مرتبه است و مراد اینست که آدمى بحسب اصل خلقت خلعت فضل و شرف دارد و چون جامه تکبّر و اسراف بپوشد آنرا بکند و دنى و پست مرتبه گردد.

٨٧٣٧ من بذل فى ذات اللَّه ماله عجّل له الخلف. هر که بذل کند در راه خدا مال خود را تعجیل فرماید خدا از براى او خلف و جانشینى آن را.

٨٧٣٨ من رکب محجّة الظّلم کرهت أیّامه. هر که سوار شود راه نمایان ظلم را ناخوش داشته شود روزگار او، «سوارى راه» کنایه از رفتن بآن و برآمدن بر آنست، و مراد اینست که هر پادشاه و حاکم که ظالم باشد مردم ناخوش دارند ایّام او را، و همه خواهان زوال آن باشند و هرگاه همه نفوس متوجّه آن باشد زود بعمل آید.

٨٧٣٩ من لم ینصف المظلوم من الظّالم عظمت آثامه. هر که نگیرد حقّ مظلوم را از ظالم عظیم باشد گناهان او، یعنى همین گناه بمنزله گناهان بزرگست، یا باعث این مى‏شود که همه گناهان او بزرگ شود و این در باره کسیست که قادر بر آن باشد مثل پادشاهان و حکّام.

٨٧٤٠ من عامل رعیّته بالظّلم أزال اللَّه ملکه و عجّل بواره و هلکه. هر که معامله کند با رعیّت خود بظلم زایل کند خدا پادشاهى او را، و تعجیل فرماید بوار و هلاک او را، «بوار» نیز بمعنى هلاکست.

٨٧٤١ من لهج قلبه بحبّ الدّنیا التاط منها بثلاث، همّ لا یغنیه و حرص لا یترکه و أمل لا یدرکه. هر که حریص باشد دل او بدوستى دنیا مى‏چسبد از آن بسه چیز، اندوهى که دائمى باشد نه این که یک روز باشد و یک روز نباشد، و حرصى که ترک نکند آن را، و امیدى که در نیابد آن را.

٨٧٤٢ من جار ملکه تمنّى النّاس هلکه. هر که ستم کند در ملک خود آرزو کنند مردم هلاک او را.

٨٧٤٣ من عقل اعتبر بأمسه و استظهر لنفسه. هر که عاقل باشد عبرت گیرد بأمس خود و احتیاط کند از براى نفس خود، «أمس» بمعنى دیروزست، و مراد به «عبرت گرفتن بآن» عبرت گرفتن بوقایعیست که در ایّام گذشته واقع شده تا از براى آینده او کار آید، یا عبرت گرفتن باصل دیروز و گذشتگى آن و پى بردن از آن باین که چنانکه آن بزودى گذشت و اثرى از آن باقى نمانده تمام عمر نیز بزودى بر آن نحو خواهد گذشت پس باید که مشغول کارى بود که اثر آن پاینده و باقى باشد.

٨٧٤٤ من جهل اغترّ بنفسه، و کان یومه شرّا من أمسه. هر که نادان باشد مغرور گردد بنفس خود، و بوده باشد روز او بدتر از دیروز او، یعنى در هر روز کسب گناهى کند پس هر روز او بدتر از روز پیش او باشد.

٨٧٤٥ من ساترک عیبک و عابک فى غیبک فهو العدوّ فاحذره.

هر که بپوشاند از تو عیب ترا، و عیب کند ترا در غیبت تو، پس اوست دشمن، پس حذر کن از او.

٨٧٤٦ من بصّرک عیبک و حفظک فى غیبک فهو الصّدیق فاحفظه. هر که بینا گرداند ترا بعیب تو، و نگاهدارد جانب ترا در غیبت تو، پس اوست دوست، پس نگاهدار او را.

٨٧٤٧ من کان له من نفسه یقظة کان علیه من اللَّه حفظة. هر که بوده باشد از براى او از نفس او بیداریى، بوده باشد بر او از جانب خدا نگاهدارندگان، یعنى ملائکه که نگاهدارند او را از بدیها و آفات.

٨٧٤٨ من بذل لک جهد عنایته فابذل له جهد شکرک. هر که بذل کند از براى تو جهد عنایت خود را پس بذل کن از براى او جهد شکر خود را، «عنایت» بمعنى اهتمام است و «جهد» بفتح جیم و ضمّ آن بمعنى طاقت و توانائى است، و بعضى گفته‏اند که بضمّ جیم بمعنى طاقت است و بفتح جیم بمعنى مشقّت، و مراد اینست که کسى که بذل کند از براى تو طاقت اهتمام خود را یعنى نهایت توانائى اهتمام را یا مشقّت آنرا که همان منتهاى طاقت باشد که تحمّل آن بى‏مشقّت نباشد پس بذل کن تو نیز از براى او طاقت شکر خود را یعنى منتهاى طاقت آنرا یا مشقّت شکر خود را که همان منتهاى طاقت آن باشد.

٨٧٤٩ من عدل عن واضح المسالک سلک سبل المهالک. هر که عدول کند از واضح مسالک یعنى راهها، سلوک کند راههاى مهالک یعنى مهلکه‏ها یا هلاکتها، غرض اینست که هر که از راه حقّ که واضح و ظاهرست عدول کند برود براههایى که او را بهلاکت اندازد مانند کسى که در بیابانها از جادّه واضح عدول کند.

٨٧٥٠ من أحدّ سنان الغضب للَّه سبحانه قوى على أشدّاء الباطل. هر که تیز کند نیزه خشم را از براى خداى سبحانه قوى گردد بر اقویاى باطل یعنى هر که تیز کند نیزه خشم خود را که آن خشم از براى خداى سبحانه و رضاى او باشد، یا تیز کند از براى خدا سبحانه و رضاى او قوى گردد بر دفع اقویائى که بر باطل باشند و حقّ تعالى ظفر دهد او را بر ایشان.

٨٧٥١ من غرى بالشّهوات أباح نفسه الغوائل. هر که حریص باشد بشهوتها و خواهشها حلال کرده از براى نفس خود مصیبتهاى عظیم را، یعنى جایز داشته از براى آن این که در مصیبتهاى عظیم اخروى و دنیوى افتد و منعى نکرده آن را از آن.

٨٧٥٢ من کثرت نعم اللَّه علیه کثرت حوائج النّاس الیه، فان قام فیها بما أوجب اللَّه سبحانه علیه فقد عرّضها للدّوام و ان منع ما أوجب اللَّه سبحانه فیها فقد عرّضها للزّوال. هر که بسیار شود نعمتهاى خدا بر او بسیار شود حاجتهاى مردم بسوى او، پس اگر بایستد در آنها به آن چه واجب کرده خداى سبحانه بر او یعنى از شکر و اداى حقوق آنها پس بتحقیق که در آورده آنها را در عرضه دوام و پایندگى، و اگر منع کند آنچه را واجب گردانیده خداى سبحانه در آنها، پس بتحقیق که در آورده آنها را در معرض زوال.

٨٧٥٣ من انتجعک مؤمّلا فقد أسلفک حسن الظّنّ بک فلا تخیّب ظنّه.

هر که طلب احسان کند از تو امیدوار پس بتحقیق که پیش داده بتو نیکویى گمان بتو را پس نومید مگردان گمان او را.

٨٧٥٤ من أبصر زلّته صغرت عنده زلّة غیره. هر که بینا گردد بلغزش خود کوچک گردد نزد او لغزش غیر او، مراد اینست که چون آدمى بر ظاهر و باطن خود مطّلع مى‏تواند شد پس اگر غافل نباشد و بلغزشها و بدیهاى خود بینا گردد چندان لغزش و بدى در ظاهر و باطن خود یابد که آنچه مطّلع شود بر آن از لغزش و بدى دیگرى در نظر او در جنب آنها کوچک نماید، و ممکن است که مراد به «لغزش» سهو و خطاها باشد که واقع شود در سلوک با مردم، و مراد این باشد که هر که بینا شود بلغزشهاى خود داند که آدمى بى‏لغزش نمى‏باشد پس کوچک نماید در نظر او لغزشى که دیگرى نسبت باو کرده باشد و چندان مؤاخذه و بازخواست نخواهد کرد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٧٥٥ من لم یعرف الخیر من الشّرّ فهو من البهائم. هر که نشناسد خیر را از شرّ پس او از چارپایانست، مراد از «نشناختن آن از این» اختیار نکردن آنست بر این، و اشاره است باین که کسى که اختیار آن بر این نکند باید که نشناخته باشد آنها را و تمیز نکرده باشد آن را از این.

٨٧٥٦ من غلب علیه غضبه و شهوته فهو فى حیّز البهائم. هر که غلبه کند بر او غضب او و شهوت او پس او در موضع چارپایانست.

٨٧٥٧ من ضعف عن سرّه فهو عن سرّ غیره أضعف. هر که ضعیف باشد از سرّ خود پس او از سرّ غیر خود ضعیف‏ترست، مراد از «ضعیف بودن از سرّ» اینست که آنرا نتواند نگاهداشت و فاش کند، و غرض منع از اظهار سرّ خودست بکسى که سرّ خود را نگاه ندارد، و در بعضى نسخه‏ها «سرّ»

در هر دو جا بشین نقطه دارست، و بنا بر این غرض تحریص بر نگاهداشتن خودست از شرّ خود و این که کسى که ضعیف باشد از نگاهداشتن خود از شرّ نفس خود پس او ضعیف‏تر خواهد بود در نگاهداشتن خود از شرّ دیگران.

٨٧٥٨ من عرف نفسه فهو لغیره أعرف. هر که بشناسد نفس خود را پس او از براى غیر او شناسنده‏ترست، مراد به «شناختن نفس خود» شناختن قدر و پایه نفس خودست یا عیوب و بدیهاى او، و این که آن دشوارترست از شناختن غیر خود و قدر و پایه او، یا عیوب و بدیهاى او، زیرا که غالب اینست که آدمى متوجّه نفس خود نمى‏شود و از قدر و پایه خود تجاوز میکند و بعیوب و بدیهاى خود نمى‏رسد و تجسّس و تفحصّ أحوال دیگران میکند و بمرتبه هر کس و عیوب و بدیهاى او شناسا مى‏گردد، و غرض اینست که کسى که خواهد که معرفت او کامل باشد باید که خود را بشناسد، خود را که شناخت دیگران را بهتر خواهد شناخت.

٨٧٥٩ من لا اخوان له لا أهل له. هر که نباشد برادران از براى او نباشد اهلى از براى او، مراد اینست که عمده اهل این کس برادرانست نسبى، هر که را برادران نباشد گویا اهلى ندارد هر چند اهل بسیار داشته باشد، و مراد برادران نسبى است یا دوستان خالص.

٨٧٦٠ من لا صدیق له لا ذخر له. هر که نباشد دوستى از براى او نیست ذخیره از براى او، یعنى ذخیره عمده از براى روز نیک و بد دوست است، کسى که دوستى نداشته باشد گویا اصلا ذخیره ندارد هر چند ذخایر دیگر داشته باشد.

٨٧٦١ من لا دین له لا نجاة له.

ص ٣٦٤

هر که دین نباشد از براى او رستگارى نباشد از براى او.

٨٧٦٢ من لا ایمان له لا أمانة له. هر که ایمان نباشد از براى او امانت نباشد از براى او.

٨٧٦٣ من وثق بانّ ما قدّر اللَّه له لن یفوته استراح قلبه. هر که اعتماد داشته باشد باین که آنچه تقدیر کرده خدا از براى او هرگز فوت نشود از او راحت یابد دل او، زیرا که در غم و اندوه روزى و مانند آن نخواهد بود.

٨٧٦٤ من أصرّ على ذنبه اجترى على سخط ربّه. هر که اصرار کند بر گناه خود جرأت کند بر خشم پروردگار خود، «اصرار بر چیزى» ایستادگى بر آن و مداومت کردن بر آنست و کردن گناهى و عزم بر کردن آن بار دیگر نیز در حکم اصرارست، هر چند هنوز بار دیگر نکرده باشد چنانکه مکرّر مذکور شد، و «جرأت کند بر خشم پروردگار» یعنى دلیر و بى‏باک رود بنزد او.

٨٧٦٥ من اشتغل بغیر ضرورته فوّته ذلک منفعته. هر که مشغول گردد بغیر ضرورت خود فوت گرداند او را این منفعت او را، مراد به «ضرورت» چیزیست که مهمّ و در کار باشد از ضروریّات دنیوى و خیرات اخروى، چه همه آنها مهمّ و در کارست هر چند واجب شرعى نباشد، و مراد اینست که هر که مشغول شود بغیر آنها این سبب آن مى‏شود که بعضى از آنها فوت شود او را، زیرا امور مهمّه در هر وقت آن قدر هست که کسى که خواهد به آنها کما ینبغی قیام نماید فرصت زیاده بر آن نیابد پس بقدر آنچه بغیر آنها مشغول گردد ناچار او را از آنها فوت شود.

٨٧٦٦ من أکثر من ذکر الموت قلّت فى الدّنیا رغبته. هر که بسیار کند یاد مرگ را کم شود در دنیا رغبت او.

٨٧٦٧ من حفر لأخیه بئرا أوقعه اللَّه فى بئره. هر که بکند از براى برادر خود چاهى بیندازد او را خدا در همان چاه.

٨٧٦٨ من ساء تدبیره کان هلاکه فى تدبیره. هر که بد باشد تدبیر او، بوده باشد هلاک او در تدبیر او، یعنى گاه مى‏شود که هلاک او در تدبیر او باشد.

٨٧٦٩ من أکثر من ذکر الآخرة قلّت معصیته. هر که بسیار کند یاد آخرت را کم باشد معصیت او.

٨٧٧٠ من ملک شهوته کملت مروّته و حسنت عاقبته. هر که مالک باشد شهوت خود را یعنى آنرا در فرمان خود دارد کامل باشد مروّت و آدمیّت او، و نیکو باشد عاقبت او.

٨٧٧١ من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته. هر که گرامى باشد بر او نفس او خوار گردد بر او شهوت او، یعنى خواهش او.

٨٧٧٢ من ناقش الاخوان قلّ صدیقه. هر که مناقشه کند با برادران کم گردد دوست او، «مناقشه» خرده گیرى کردن در حسابست، و مراد اینست که با برادران مسامحه در کارست و مناقشه نباید کرد و اگر نه کم دوستى باقى بماند بر دوستى.

٨٧٧٣ من ساء خلقه قلاه مصاحبه و رفیقه. هر که بد باشد خوى او دشمن دارد او را مصاحب او و رفیق او.

٨٧٧٤ من زلّ عن محجّة الطّریق وقع فى حیرة المضیق.

هر که بلغزد از راه واضح راه یعنى وسط آن که واضح و آشکارست بیفتد در حیرانى مضیق یعنى تنگى یا راه تنگ.

٨٧٧٥ من دعاک الى الدّار الباقیة و أعانک على العمل لها فهو الصّدیق الشّفیق. هر که بخواند ترا بسوى سراى پاینده و یارى کند ترا بر آن، پس اوست دوست شفیق.

٨٧٧٦ من منع المال من یحمده ورّثه من لا یحمده. هر که منع کند مال را از کسى که ستایش او کند میراث دهد او را بکسى که ستایش او نکند.

٨٧٧٧ من قضى حقّ من لا یقضى حقّه فقد عبّده . هر که بجا آورد حقّ کسى را که او بجا نیاورد حقّ او را پس بتحقیق که بنده گرداند او را، مراد به «حقّ» حقّ احسانست که هر برادرى بر برادر خود دارد و غرض اینست که هر که احسان کند بکسى که او احسان نکند باو، یا باعتبار این که قادر بر آن نباشد یا این که دشمنى و عداوتى با او داشته باشد پس او را بمنزله بنده خود گرداند، زیرا که کسى که قادر بر احسان نباشد و کسى احسان باو کند آن احسان کمال وقع در نظر او دارد و بآن اعتبار مطیع و فرمانبردار و بمنزله بنده او مى‏گردد، و همچنین دشمن هرگاه از کسى احسان ببیند با وجود دشمنى قطع دشمنى کند و دوست و بنده گردد چنانکه بتجربه معلوم شده.

٨٧٧٨ من احتاج الیک کانت طاعته لک بقدر حاجته الیک.

هر که محتاج باشد بسوى تو بوده باشد فرمانبردارى او مر ترا بقدر حاجت او بسوى تو، مراد اینست که باین فرمانبردارى فریب او نباید خورد و از آن راه او را دوست خالص خود نباید دانست، اکثر اینست که آن فرمانبردارى بقدر حاجت اوست همین که آن برآمد زایل شود و از فواید آن این نیز مى‏تواند بود که اگر کسى کارى بچنین کسى داشته باشد پیش از برآمدن حاجت او باو بفرماید تا او فرمان برد که بعد از آن فرمان بردن او معلوم نیست.

٨٧٧٩ من أخافک لکى یؤمنک خیر لک ممّن یؤمنک لکى یخیفک. هر که بترساند ترا تا این که ایمن گرداند ترا بهترست از براى تو از کسى که ایمن گرداند ترا، تا این که بترساند ترا، مراد به «کسى که بترساند او را تا این که ایمن گرداند» کسیست که منع کند او را از معاصى و منکرات تا این که او بازایستد از آنها و عاقبت ایمن گردد از عذاب و عقاب آنها، پس آن ایمنى چون بسبب او شده پس گویا در آخر ایمن گردانیده او را، و به «کسى که ایمن گرداند او را تا این که بترساند» کسیست که مداهنه کند با او و منع نکند او را از آنها، بلکه جرأت فرماید او را بامیدوار نمودن بسعت رحمت حقّ تعالى و امثال آن تا این که او ایمن گردد و مرتکب آنها شود و عاقبت بترسد، و چون منشأ، آن خوف و ترس او شده پس گویا او ترسانیده او را.

٨٧٨٠ من حاط النّعم بالشّکر حیط بالمزید. هر که نگاهدارد نعمتها را بشکر نگاهداشته شود بزیادتى، یعنى نگاهداشته شود او همراه با زیادتى نعمت.

٨٧٨١ من سعى بالنّمیمة حاربه القریب و مقته البعید. هر که عمل کند بسخن‏چینى یعنى کار او سخن چینى باشد جنگ کند با او نزدیک و دشمن دارد او را دور، مراد اینست که همه کس با او بد گردند هر که‏

نزدیک باشد و تواند با او جنگ کرد جنگ کند و هر که دور باشد و نتواند اکتفا کند بدشمنى، و ممکن است که مراد به «نزدیک و دور» خویش و بیگانه باشد، و این که خویشان او که اهتمام باصلاح او دارند با او جنگ کنند و بیگانگان که اهتمام بآن ندارند اکتفا کنند بدشمنى با او.

٨٧٨٢ من سامح نفسه فیما یحبّ أتعبه فیما یکره. هر که مسامحه کند با نفس خود در آنچه دوست مى‏دارد تعب فرماید او را در آنچه ناخوش مى‏دارد، یعنى هر که سهل انگارى کند با نفس خود در آنچه دوست دارد آن را از منکرات و منع نکند او را از آنها بتعب اندازد او را عاقبت در آنچه ناخوش مى‏دارد از عذاب و عقاب جزاى آن.

٨٧٨٣ من ضرب یده على فخذه عند مصیبة فقد أحبط أجره. هر که بزند دست خود را بر ران خود نزد مصیبتى پس بتحقیق که باطل کند اجر خود را.

٨٧٨٤ من أسهر عین فکرته بلغ کنه همّته. هر که بیدار دارد چشم فکرت خود را برسد بنهایت همّت خود، مراد به «بیدار داشتن چشم فکرت خود» بیدار داشتن چشم خودست در شبها از براى فکر و تأمّل در مسائل و غیر آنها از آنچه اصلاح حال او کند، یا این که کنایه است از کار فرمودن فکر و بیکار نگذاشتن آن، چه هرگاه بکار رود بمنزله شخصى است که بیدار باشد، و هرگاه بکار نرود گوئیا که شخصیست که در خوابست و مراد به «همّت او» عزم و قصد اوست، یعنى برسد بنهایت آنچه عزم و قصد آن دارد.

٨٧٨٥ من بذل جهد طاقته بلغ کنه ارادته.

هر که بذل کند نهایت طاقت خود را برسد بنهایت اراده خود، یعنى نهایت آنچه اراده آن دارد و سعى کند از براى آن، و مراد اینست که در هر کارى کسى که بذل جهد خود کند بمنتهاى اراده خود برسد، یا این که هر که بذل جهد خود کند در طلب نیکبختى خود که باید که اراده هر کسى آن باشد بمنتهاى اراده خود برسد.

٨٧٨٦ من راقه زبرج الدّنیا أعقب ناظریه کمها. هر که خوش آید او را زینت دنیا میراث دهد چشمهاى خود را کورى مادرزاد، یعنى آنها را بمنزله کور و نابینا گرداند از آنچه صلاح و خیر او در آن باشد نهایت کوریى مانند کورى مادرزاد.

٨٧٨٧ من حفر لأخیه المؤمن بئرا أوقع فیها. هر که بکند از براى برادر مؤمن خود چاهى انداخته شود در آن، یعنى او خود در آن افتد.

٨٧٨٨ من اتّهم نفسه فقد غالب الشّیطان. هر که متّهم دارد نفس خود را پس بتحقیق که غلبه کند بر شیطان، مراد به «متّهم داشتن نفس» اینست که اعتماد بر او نکند و همواره از او با خبر باشد که مبادا خیانتى بکند.

٨٧٨٩ من خالف نفسه فقد غلب الشّیطان. هر که مخالفت کند نفس خود را پس بتحقیق که غلبه کند بر شیطان، مراد به «مخالفت نفس» اینست که بر خلاف هوا و هوس او کار کند.

٨٧٩٠ من أنس بتلاوة القرآن لم توحشه مفارقة الاخوان.

هر که انس بگیرد بتلاوت قرآن بوحشت نیندازد او را جدائى برادران.

٨٧٩١ من شکا ضرّه الى غیر مؤمن فکأنّما شکا اللَّه سبحانه. هر که شکوه کند بدى حال خود را بسوى غیر مؤمنى پس گوئیا شکوه کند خداى سبحانه را.

٨٧٩٢ من شکا ضرّه الى مؤمن فکأنّما شکا الى اللَّه سبحانه. هر که شکوه کند بدى حال خود را بسوى مؤمنى پس گوئیا شکوه کند بسوى خداى سبحانه، زیرا که حقّ تعالى چون مؤمن دوست اوست رخصت داده بشکوه و اظهار بدى حال خود نزد او، تا این که او رفع آن نماید، بلکه ترغیب فرموده در آن و آن را یکى از وسائل گردانیده از براى بندگان خود، پس شکوه نزد او چون باذن و فرمان حقّ تعالى است و نزد بندگان دوست اوست بمنزله شکوه نزد اوست تعالى شأنه، بخلاف غیر مؤمن که او دشمن خداست، و ظاهرست که شکوه بنده کسى نزد دشمن او بمنزله شکوه از اوست.

٨٧٩٣ من عظّم صغار المصائب ابتلاه اللَّه بکبارها. هر که عظیم شمارد مصیبتهاى کوچک را مبتلى گرداند او را خدا بمصیبتهاى بزرگ.

٨٧٩٤ من أطاع نفسه فى شهواتها فقد أعانها على هلکها. هر که فرمان برد نفس خود را در خواهشهاى آن پس بتحقیق که یارى کرده آنرا بر هلاکت آن.

٨٧٩٥ من أخّر الفرصة عن وقتها فلیکن على ثقة من فوتها. هر که پس اندازد فرصت را از وقت آن پس باید که بوده باشد بر اعتماد از فوت آن، مراد منع از تأخیر فرصت است و این که کسى که تأخیر کند باید که قرار دهد بر خود فوت آن را، زیرا که غالب اینست که همین که تأخیر شود کارى‏

ص ٣٧١

از وقت فرصت آن دیگر فرصت آن نشود.

٨٧٩٦ من تتبّع عورات النّاس کشف اللَّه عورته. هر که از پى رود و تفحّص کند عورتهاى مردم را ظاهر کند خدا عورت او را، مراد به «عورت» چیزیست که آدمى بپوشاند آن را از دیگران از عیبها و گناهان.

٨٧٩٧ من قلّت طعمته خفّت علیه مؤنته. هر که کم باشد خوراک او سبک باشد بر او مؤنت و خرج او.

٨٧٩٨ من تطلّع على أسرار جاره انهتکت أستاره. هر که آگاهى جوید بر اسرار همسایه خود دریده شود پرده‏هاى او، مراد منع از طلب اطّلاع و آگاهى است بر اسرار همسایگان بمشرف شدن بر خانه‏هاى ایشان و امثال آن.

٨٧٩٩ من بحث عن أسرار غیره أظهر اللَّه أسراره. هر که تفتیش کند از اسرار غیر خود آشکار کند خدا اسرار او را.

٨٨٠٠ من تتبّع خفیّات العیوب حرمه اللَّه مودّات القلوب. هر که از پى رود و تفحّص کند عیبهاى نهانى مردم را محروم گرداند خدا او را از دوستى دلها.

٨٨٠١ من رغب فى زخارف الدّنیا فاته البقاء المطلوب. هر که رغبت کند در زینتها و متاعهاى رواندود دنیا فوت شود او را بقاى مطلوب، یعنى سراى پاینده باقى که مطلوب همه کس است.

٨٨٠٢ من کشف حجاب أخیه انکشف عورات بیته.

هر که بگشاید پرده برادر خود را گشوده شود عورتهاى خانه او، یعنى ظاهر شود بر مردم آنچه باید که پوشیده باشد از احوال اهل خانه او، و در بعضى نسخه‏ها «بنیه» بجاى «بیته» است و بنا بر این ترجمه اینست که: گشوده شود عورتهاى پسران او، و این با سجع «أخیه» اوفقست.

٨٨٠٣ من اقتصر فى أکله کثرت صحّته و صلحت فکرته. هر که اقتصار کند در خوردن خود بسیار باشد صحّت او و شایسته باشد فکرت او، مراد به «اقتصار در آن» کم خوردنست و اکتفاى بآن و تجاوز نکردن از آن بقدر سیرى یا زیاد بر آن.

٨٨٠٤ من عمى عن زلّته استعظم زلّة غیره. هر که کور باشد از لغزش خود عظیم شمارد لغزش غیر خود را، مراد اینست که کسى عظیم مى‏شمارد لغزش دیگرى را که متوجّه احوال خود نباشد و نابینا باشد از لغزشهاى خود و اگر نه هر کس بغیر معصوم چندان لغزش دارد که اگر متوجّه شود به آنها عظیم نمى‏شمارد لغزشى را که از دیگرى بیند.

٨٨٠٥ من ترک العجب و التّوانى لم ینزل به مکروه. هر که ترک کند خود بینى و سستى را فرو نیاید باو مکروهى، مراد اینست که مکروهات اخروى همه از یکى از دو چیز ناشى مى‏شود، یکى سستى و کاهلى در اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى، و دیگرى عجب و خودبینى آوردن باطاعت و انقیاد خود، هر که سستى و کاهلى نکند و عجب و خودبینى بهم نرساند هیچ مکروهى در آخرت باو نرسد.

٨٨٠٦ من بلغ غایة ما یحبّ فلیتوقّع غایة ما یکره.

هر که برسد بنهایت آنچه دوست دارد پس متوقّع باشد غایت آنچه را ناخوش دارد، یعنى آماده آن باشد و رسیدن آن را بر خود قرار دهد که رسم و عادت دنیا اینست چنانکه بتجربه معلوم مى‏شود.

٨٨٠٧ من دقّ فى الدّین نظره جلّ یوم القیامة خطره. هر که دقیق باشد در دین نظر او بزرگ باشد روز قیامت شرف او، مراد دقیق و باریک بودن نظر و فکر اوست در عقاید و مسائل دین یا در دیندارى و حفظ دین خود.

٨٨٠٨ من سلّ سیف العدوان سلب عزّ السّلطان. هر که از غلاف بکشد شمشیر ستم را گرفته شود از او عزّت و غلبه سلطنت.

٨٨٠٩ من حرم السّائل مع القدرة عوقب بالحرمان. هر که محروم کند سائل را با قدرت عقاب کرده شود بحرمان یعنى محرومى از فضل و لطف حقّ تعالى.

٨٨١٠ من جار فى سلطانه عدّ من عوادى زمانه. هر که ستم کند در سلطنت خود شمرده مى‏شود از عوادى زمان او، یعنى مصیبتهاى آن یا از دشمنان آن، چه او زمان خود را فاسد و تباه کند، پس گویا از دشمنان آنست، یا این که شمرده شود از دشمنان روزگار خود از براى خود.

٨٨١١ من استوحش عن النّاس أنس باللَّه سبحانه. هر که وحشت کند از مردم انس گیرد بخداى سبحانه.

٨٨١٢ من اغتّر بنفسه أسلمته الى المعاطب.

هر که مغرور شود بنفس خود و فریب آن خورد بدهد نفس او او را بهلاکتها.

٨٨١٣ من رضى عن نفسه ظهرت علیه المعایب. هر که راضى باشد از نفس خود ظاهر مى‏شود بر او عیبها، یعنى ظاهر مى‏گردد بر مردم عیبها در او.

٨٨١٤ من اتّخذ قول اللَّه دلیلا هدى الى الّتى هى أقوم. هر که فرا گیرد قول خدا را دلیل، راه نموده شود به آن چه محکم‏تر باشد، مراد اینست که هر که در هر باب دلیل و راهنماى خود را آیات قرآن مجید کند او راه نموده شود بطریقه که محکم‏تر باشد از هر طریقه.

٨٨١٥ من اتّخذ طاعة اللَّه سبیلا فاز بالّتى هى أعظم. هر که فرا گیرد فرمانبردارى خدا را راه خود، فیروزى یابد بسعادتى که بزرگتر باشد از هر سعادتى.

٨٨١٦ من زهد فى الدّنیا أعتق نفسه و أرضى ربّه. هر که بى‏رغبت باشد در دنیا آزاد گرداند نفس خود را و راضى گرداند پروردگار خود را.

٨٨١٧ من یکن اللَّه خصمه یدحض حجّته و یکن له حربا. هر که بوده باشد خدا مدّعى او باطل شود حجّت او و بوده باشد خدا از براى او دشمن، مراد منع از نافرمانى حقّ تعالى است و گذاشتن حقّى از حقوق او بر ذمّه خود، زیرا که هر که چنین کند حقّ تعالى مدّعى او باشد و بر او دعوى کند و هرگاه خدا مدّعى باشد هر حجّتى که بیاورد از براى خلاصى خود باطل گردد و حقّ تعالى دشمن او باشد.

٨٨١٨ من یکن اللَّه نصیره یغلب خصمه و یکن له حزبا. هر که بوده باشد خدا یارى کننده او غلبه کند بر دشمن خود، و بوده باشد از براى او گروهى یعنى بجاى گروه أعوان و أنصار او.

٨٨١٩ من استقبل وجوه الآراء عرف مواقع الخطاء. هر که پیش ببیند وجوه رأیها را بداند موقع‏هاى خطا را، یعنى هر که پیش از کارها تأمّل و تدبّر کند و وجه هر رائى را ببیند و ملاحظه نماید بشناسد مواقع خطا را و خطا کم کند بخلاف کسى که بى‏تأمّل کارها را کند که خطا از او بسیار واقع شود.

٨٨٢٠ من یکن اللَّه أمله یدرک غایة الأمل و الرّجاء. هر که بوده باشد خدا امید او دریابد نهایت امید و آرزوى خود را.

٨٨٢١ من استقصر بقاءه و أجله قصر رجاؤه و أمله. هر که کم شمارد بقاى خود و مدّت عمر خود را کوتاه باشد امید او و امل او، و ممکن است که «قصّر» بتشدید خوانده شود و ترجمه این باشد که: کوتاه کند امید خود و امل خود را.

٨٨٢٢ من جرى فى عنان أمله عثر بأجله. هر که روان شود در جلو امید خود برو در افتد باجل خود، یعنى همیشه در جلو آن برود و قرار و آرام نگیرد تا وقتى که بمرگ برو در افتد.

٨٨٢٣ من تلذّذ بمعاصى اللَّه أورثه اللَّه ذلّا. هر که لذّت جوید بمعصیتهاى خدا میراث دهد او را خدا خواریى یعنى حقّ تعالى او را بجزاى آن خوار و ذلیل گرداند.

٨٨٢٤ من حسن رضاه بالقضاء حسن صبره على البلاء.

هر که نیکو باشد رضاى او بقضا نیکو باشد صبر او بر بلا.

٨٨٢٥ من اقتصر على قدره کان أبقى له. هر که اقتصار کند بر اندازه خود بوده باشد پاینده‏تر از براى او، یعنى هر که اکتفا کند در وضع و سلوک باندازه قدر خود و زیاده روى نکند آن وضع از براى او پاینده‏تر ماند از این که از اندازه خود بدر رود و زیاده روى کند که غالب اینست که آن پر بقائى نکند.

٨٨٢٦ من حسن عمله بلغ من اللَّه أمله. هر که نیکو باشد عمل او برسد از جانب خدا بامید خود.

٨٨٢٧ من کثر فى لیله نومه فاته من العمل مالا یستدرکه فى یومه. هر که بسیار شود در شب او خواب او، فوت شود او را از عمل آنچه بازیافت نکند آن را در روز خود.

٨٨٢٨ من جعل دیدنه المراء لم یصبح لیله. هر که بگرداند عادت خود را جدل‏کردن صبح نکند شب خود را، یعنى همیشه در ظلمت و تاریکى جهل باشد، پس گویا شب خود را صبح نکند.

٨٨٢٩ من دنا منه أجله لم تعنه حیله. هر که نزدیک شود از او اجل او یارى نکند او را چاره‏هاى او، مراد اخبار از واقعست باین که هر گاه اجل کسى نزدیک شد چاره‏ها و تدبیرها که از براى کارها کند درست نیاید و خطا کند گویا بخت او برگردد، و یا منع از حرص در تدبیرست و چاره‏ها و تنبیه بر آن باین که هرگاه اجل نزدیک گردد چاره‏ها یارى نکند پس حرص در آنها نباید داشت، حرص در چیزى باید داشت که احتمال چنین آفتى در آن نباشد

و در بعضى نسخه‏ها «تغنه» بغین نقطه‏دارست و بنا بر آن ترجمه اینست که: غنى و بى‏نیاز نکند او را چاره‏هاى او و حاصل هر دو یکیست.

٨٨٣٠ من کانت همّته ما یدخل بطنه کانت قیمته ما یخرج منه. هر که بوده باشد همّت او آنچه داخل شود در شکم او، بوده باشد قیمت او آنچه بیرون مى‏آید از آن، مراد به «همّت» عزم است و غرض توبیخ کسیست که عزم و قصد او خورش باشد و از براى آن سعى زیاد کند.

٨٨٣١ من أثنى علیه بما لیس فیه سخر به. هر که ثنا گفته شود بر او به آن چه نبوده باشد در او تمسخر کرده شود باو، مراد اینست که بچنین ثنائى که کسى کند مغرور نباید شد، این تمسخریست که او میکند، یا در واقع بمنزله تمسخرست هر چند او قصد تمسخر نداشته باشد.

٨٨٣٢ من مکر بالنّاس ردّ اللَّه سبحانه مکره فى عنقه. هر که مکر کند بمردم برگرداند خداى سبحانه مکر او را در گردن او.

٨٨٣٣ من أحسن الى النّاس حسنت عواقبه و سهلت له طرقه. هر که احسان کند بسوى مردم نیکو باشد عاقبتهاى او و آسان شود از براى او راههاى او، یعنى نیکو شود عاقبت کارهاى او، و آسان شود براى او راههاى مطالب و مقاصد او.

٨٨٣٤ من سلم من المعاصى عمله بلغ من الآخرة أمله. هر که سالم باشد از معصیتها عمل او، برسد از آخرت بامید و امل خود.

٨٨٣٥ من ترک قول «لا أدرى» أصیبت مقاتله. هر که ترک کند گفتن «نمى‏دانم» را رسیده شود جایگاههاى کشته شدن‏

ص ٣٧٨

آن، مراد توبیخ جمعیست که گفتن «نمى‏دانم» را نقص خود مى‏دانند، و هر چه از ایشان سؤال کنند از احکام شرعیّه و غیر آن جوابى مى‏گویند خواه درست و خواه غلط تا این که مردم ایشان را بهمه چیز دانا دانند و حاصل کلام اینست که: کسى که چنین باشد خود را هلاک کرده و گویا آلت جارحه بجایگاههاى قتل او رسیده و او را بهلاکت انداخته، زیرا که غیر معصومین صلوات اللّه علیهم أجمعین کسى را علم بهمه چیز میسّر نیست و بسیارى را نمى‏دانند پس در آنها خصوصا در احکام شرعیّه اگر «نمى‏دانم» نگویند و اظهار دانش کنند دروغ گویند و بسبب آن خود را هلاک کنند، زیرا که فتوى در آنها با وجود جهل از اعظم گناهانست و حکم بغیر آنچه حقّ تعالى فرو فرستاده بمنزله کفرست چنانکه قرآن مجید ناطق به آنست.

٨٨٣٦ من عرّى من الشّرّ قلبه سلم له دینه و صدق یقینه. هر که برهنه کند از بدى دل خود را سالم باشد از براى او دین او و راست باشد یقین او، یعنى یقین او بروز جزا.

٨٨٣٧ من ساءت ظنونه اعتقد الخیانة بمن لا یخونه. هر که بد باشد گمانهاى او اعتقاد کند خیانت را بکسى که خیانت نکند او را، مراد ذمّ بدگمانیست نسبت بهمه کس و حکم بمقتضاى آن، و این که آن منشأ اعتقاد خیانت مى‏شود بکسى که خیانت نکند باو و برى باشد از آن، پس آدمى باید که اعتقاد خیانت بکسى تا ظاهر نشود نکند نهایت اعتماد هم بر کسى که امانت او ظاهر نشده باشد نکند بلکه احتمال خیانت بدهد و بآن اعتبار در معامله با او شرایط حزم و احتیاط را بجا آورد و باین جمع مى‏شود میانه امثال این فقره مبارکه که مذمّت بدگمانى از آنها ظاهر مى‏شود و بعضى فقرات دیگر که دلالت بر مدح آن میکند چنانکه بعضى از آنها قبل از این مذکور شد.

٨٨٣٨ من ساء ظنّه بمن لا یخون حسن ظنّه بما لا یکون. هر که بد باشد گمان او بکسى که خیانت نکند نیکو باشد گمان او به آن چه‏

نباشد یعنى بجزاى آن بدگمانى بآن کس مبتلى گردد باین که نیکو شود گمان او بکسى که چنان نباشد و امین گرداند او را و او خیانت کند با او، و ظاهر اینست که مراد در اینجا چنانکه در فقره سابق مذکور شد بدگمانیى باشد که اعتقاد بآن کند و عمل کند بمقتضاى آن برسانیدن زیان و خسرانى باو نه مجرّد احتمال خیانت باو و احتیاط و حزم در معامله با او.

٨٨٣٩ من أسرع الى النّاس بما یکرهون قالوا فیه ما لا یعلمون. هر که شتاب کند بسوى مردم به آن چه ناخوش دارند بگویند در او آنچه ندانند، مراد منع از شتاب کردن و رسانیدن خبرهاى ناخوش است بمردم، و این که آن سبب این مى‏شود که ایشان متّهم دارند او را بچیزى چند که علم بآن نداشته باشند و از همان شتاب او استنباط کنند مثل دشمنى با ایشان و بد ذاتى و شاد شدن برسیدن مکروهى بایشان و مانند آنها.

٨٨٤٠ من حسن ظنّه باللَّه فاز بالجنّة. هر که نیکو باشد گمان او بخدا فیروزى یابد ببهشت، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٨٤١ من حسن ظنّه بالدّنیا تمکّنت منه المحنة. هر که نیکو باشد گمان او بدنیا متمکّن شود از او محنت، یعنى ثابت و برقرار گردد در او.

٨٨٤٢ من حسن ظنّه بالنّاس حاز منهم المحبّة. هر که نیکو باشد گمان او بمردم جمع کند از ایشان دوستى را، مراد به «نیکو بودن گمان او بمردم» اینست که حکم ببدى ایشان نکند و بناى حال ایشان را بر خوبى گذارد و بر وفق آن سلوک کند با ایشان از دوستى و مهربانى و مانند آن، و ظاهرست که سلوک با مردم بر این وجه باعث دوستى ایشان مى‏شود.

٨٨٤٣ من ذکر الموت رضى من الدّنیا بالیسیر.

هر که یاد کند مرگ را راضى گردد از دنیا باندکى.

٨٨٤٤ من اکتفى بالیسیر استغنى عن الکثیر. هر که راضى شود باندک بى‏نیاز مى‏شود از بسیار، یعنى اکتفا باندک مى‏توان کرد و با آن حاجت ببسیار نیست و تعب و زحمت از براى آن نباید کشید.

٨٨٤٥ من آثر على نفسه استحقّ اسم الفضیلة. هر که ایثار کند بر نفس خود سزاوار باشد اسم فضیلت را، مراد به «ایثار بر نفس خود» بر گزیدن دیگریست بر خود بدادن چیزى باو با وجود حاجت خود بآن، و «فضیلت» بمعنى افزونى مرتبه است و «سزاوار باشد اسم او را» یعنى سزاوار باشد که آنرا نسبت باو دهند و او را صاحب آن گویند.

٨٨٤٦ من بخل بمالا یملکه فقد بالغ فى الرّذیلة . هر که بخل کند به آن چه مالک آن نباشد پس او بنهایت رسیده در رذیلت، «بخیلى کردن کسى به آن چه مالک آن نباشد» مثل حسد بردن کسیست بر کسى که حقّ تعالى یا دیگرى چیزى باو دهد و اندوهناک شدن بسبب آن، و «رذیلت» مقابل فضیلت است یعنى دنائت و پستى مرتبه.

٨٨٤٧ من اتّقى اللَّه سبحانه جعل له من کلّ همّ فرجا و من کلّ ضیق مخرجا. هر که بترسد از خداى سبحانه بگرداند از براى او از هر اندوهى گشایشى و از هر تنگیى بدر شدى.

٨٨٤٨ من صبر على بلاء اللَّه سبحانه فحقّ اللَّه أدّى و عقابه اتّقى و ثوابه رجى. هر که صبر کند بر بلاى خداى- سبحانه- پس حقّ خدا را ادا کرده، و از عقاب او ترسیده، و ثواب او را امید داشته.

٨٨٤٩ من تبصّر فى الفطنة ثبتت له الحکمة و عرف العبرة. هر که بینا گردد در فطنت ثابت و برقرار گردد از براى او حکمت، و شناسد عبرت را، «فطنت» بمعنى زیرکیست، و «حکمت» علم راست و کردار درست، و «عبرت» پى بردن از چیزهاست بچیزهاى دیگر مثل آثار خوب و بد آنها، و مراد به «بینا گشتن در زیرکى» بینا گشتن بسبب آنست یا بینا گشتن در استعمال و کاربردن آن، و در بعضى نسخه‏ها بر این نحوست: «من تبصّر فى الفطنة ثبتت له الحکمة» .

هر که بینا شود در فطنت ثابت شود از براى او حکمت.

«من ثبتت له الحکمة عرف العبرة».

هر که ثابت شود از براى او حکمت بشناسد عبرت را.

٨٨٥٠ من عرف العبرة فکأنّما عاش فى الأوّلین. هر که بشناسد عبرت را پس گویا زندگانى کرده در آنان که اوّل بودند یعنى زندگانى کرده با ایشان تا حال، زیرا که کسى که عبرت را شناسد عبرت گیرد از احوال و قصص همه ایشان پس گویا در میانه همه ایشان بوده و تجربه‏ها کرده.

٨٨٥١ من استسلم للحقّ و أطاع المحقّ کان من المحسنین. هر که اطاعت کند مر حقّ را، و فرمانبردارى کند کسى را که بر حقّ باشد بوده باشد از نیکوکاران.

٨٨٥٢ من تعمّق لم ینب الى الحقّ.

هر که تعمّق کند و بته رود در تفکر کند نشود بسوى حق، یعنى در ادراک حق در هر باب و رسیدن بسوى آن، و ممکن است که ترجمه «لم ینب الى الحقّ» این باشد که دورى نکند بسوى حقّ یعنى از رفتن بسوى حقّ.

٨٨٥٣ من کثر مراؤه بالباطل دام عماؤه عن الحقّ. هر که بسیار باشد جدل کردن او بباطل دایم باشد کورى او از حق.

٨٨٥٤ من هاله ما بین یدیه نکص على عقبیه. هر که بترساند او را آنچه پیشروى اوست برگردد بر پاشنه‏هاى خود، چون کسى که برگردد از جائى که مى‏رفته باشد بسوى آن برمیگردد بر پاشنه‏هاى خود و برمیگرداند آنها را، شایع شده استعمال «برگشتن بر پاشنه‏ها» در هر برگشتن از چیزى، و بنا بر این ممکن است که مراد این باشد که: هر که بترسد از آنچه پیشروى اوست از عذاب و عقاب گناهان در قیامت، البته بر مى‏گردد از آنها، پس کسى که برنگردد از آنها این نشان اینست که او را خوف و ترسى نباشد از آنها، و ممکن است که مراد ترغیب بر دلیرى در حرب باشد و این که باید که دلیرانه رفت و ترس را بخود راه نداد که همین که کسى ترسید برگردد بر پاشنه‏هاى خود، یا این که مراد تعلیم سرکردگان جنگ باشد باین که مردمى را که دانند که ترسناکند بمبارزت نفرستند که ایشان برگردند بر پاشنه‏هاى خود و باعث جبن بلکه هزیمت دیگران نیز مى‏شود.

٨٨٥٥ من عمى عمّا بین یدیه غرس الشّکّ بین جنبیه. هر که کور باشد از آنچه پیشروى او باشد بکارد شکّ را میانه پهلوهاى خود، ممکن است که مراد ظهور و وضوح امر قیامت باشد و این که آن بمرتبه‏ایست‏

که گویا برابر روى آدمیست و مى‏توان دید و تا کسى دیده بصیرت او کور نباشد شکّ در آنرا در دل خود نکارد، یا این که «کاشتن شکّ در میانه پهلوهاى خود» کنایه از کردن گناهان باشد بنا بر ادّعاى این که تا کسى را شکّ در قیامت و احوال آن نباشد معقول نیست که ارتکاب گناهان کند، پس هر که مرتکب آنها شود این نشان اینست که او را شکّى در آنها باشد و بنا بر این مراد این باشد که تا کسى کور نباشد از قیامت که پیشروى اوست و مى‏توان دید مرتکب گناهان نگردد، یا این که مراد به «کاشتن شکّ میانه پهلوهاى خود» کاشتن نهالهاى آرزوها و امیدها باشد در دل که جزمى یا ظنّى ببارور شدن آنها نیست بلکه مجرّد شکّ و وهمیست و بمنزله کاشتن نهال شکّ و وهم است، و بنا بر این معنى این باشد که: هر که کور باشد از سراى پاینده آخرت بکارد آن نهالها را در دل خود، و اگر کسى کور نباشد از آن نپردازد بآن بلکه مشغول گردد بتعمیر سراى آخرت خود و کاشتن نهالها در آن که یقین باشد ببارور گشتن آنها، یا این که هر که کور باشد از مرگ که پیشروى اوست بکارد آن نهالها را، و اگر کسى کور نباشد از آن داند که دنیاى فانى که هر لمحه احتمال انتقال از آن باشد قابل کاشتن آن نهالها در آن نیست.

٨٨٥٦ من غلبت الدّنیا علیه عمى عمّا بین یدیه. هر که غلبه کند دنیا بر او کور گردد از آنچه پیشروى اوست که قیامت باشد یا مرگ.

٨٨٥٧ من أصلح أمر آخرته أصلح اللَّه له أمر دنیاه. هر که اصلاح کند کار آخرت خود را اصلاح کند خدا از براى او کار دنیاى او را.

٨٨٥٨ من عمر دنیاه أفسد دینه و أخرب أخراه. هر که آباد کند دنیاى خود را تباه کند دین خود را و خراب کند آن سراى‏

خود را، مراد آبادى زیادست یا آبادیى که آدمى متوجّه آن باشد و سعى کند در آن نه این که او سعى از براى آخرت خود کند و حق تعالى ببرکت آن دنیاى او را نیز آباد کند چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

٨٨٥٩ من قاتل جهله بعلمه فاز بالحظّ الأسعد. هر که جنگ کند با جهل خود بعلم خود فیروزى یابد ببهره برکت دارتر، مراد به «جنگ با جهل» جنگ با هواها و هوسهاست که از جهل ناشى شود، و به «علم خود» یعنى بعقل خود، یا بعلمى که کسب کرده بعقل فرمانبردارى هوا و هوس و زیان و خسران آن.

٨٨٦٠ من ضیّعه الأقرب أتیح له الأبعد. هر که ضایع کند او را نزدیکتر تقدیر کرده شود از براى او دورتر، یعنى هرگاه خویش و نزدیک کسى را واگذارد و رعایت و احسان نکند حق تعالى تقدیر کند از براى او دورترى را که رعایت و احسان او بکند.

٨٨٦١ من عامل النّاس بالمسامحة استمتع بصحبتهم. هر که معامله کند با مردم بمساهله بهره‏مند گردد بصحبت ایشان، مراد ترغیب در مساهله کردن با مردم است در معاملات، و این که بهره‏مند شدن از صحبت ایشان بى این نمى‏شود و کسى که مساهله نکند و سختگیرى کند رم کنند از صحبت و آمیزش او.

٨٨٦٢ من رضى من النّاس بالمسالمة سلم من غوائلهم. هر که راضى شود از مردم بآشتى سالم ماند از مصیبتهاى ایشان، یعنى هر که از سلوک و آمیزش با مردم بصلح و آشتى راضى شود و نزاع و دشمنى با کسى نکند

سالم ماند از مصیبتها از جانب ایشان یعنى از این که از جانب ایشان مصیبتى باو رسد، یا از مصیبتها که از ایشان باو رسد اگر چنین سلوک نکند و نزاع و دشمنى کند با ایشان.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٨٦٣ من انتقم من الجانى أبطل فضله فى الدّنیا وفاته ثواب الآخرة. هر که انتقام کشد از گنهکار و عفو نکند باطل کند فضل و افزونى مرتبه خود را در دنیا و فوت شود او را ثواب آخرت.

٨٨٦٤ من اتّخذ طاعة اللَّه بضاعة أتته الأرباح من غیر تجارة. هر که فرا گیرد فرمانبردارى خدا را سرمایه خود بیاید او را سودها بى‏تجارتى.

٨٨٦٥ من أنکر عیوب النّاس و رضیها لنفسه فذلک الأحمق. هر که بد شمارد عیبهاى مردم را و راضى باشد به آنها از براى نفس خود پس او احمق است.

٨٨٦٦ من أزرى على غیره بما یأتیه فذلک الأخرق. هر که عیب کند بر غیر خود به آن چه خود میکند آنرا پس او اخرقست یعنى کم عقل و احمق، و این نیز مضمون فقره سابقست و تأکیدست.

٨٨٦٧ من اقتصر على الکفاف تعجّل الرّاحة و تبوّ أخفض الدّعة. هر که اقتصار کند بر کفاف تعجیل کند آسایش را و فرود آید خفض دعت را مراد به «اقتصار کردن بر کفاف» اکتفا کردن بقدریست از روزى که بس باشد و طلب زیاد بر آن نکردن، و «خفض» و «دعت» هر دو بمعنى آسانى و رفاهیت عیش و زندگانى است و غرض تأکید است یا مراد اینست که فرود آید و جا گیرد در آسانترین و رفاهیت دارترین عیشهاى آسان و با رفاهیت.

٨٨٦٨ من أحبّ رفعة الدّنیا و الآخرة فلیمقت فى الدّنیا الرّفعة. هر که دوست دارد بلندى دنیا و آخرت را پس دشمن دارد در دنیا بلندى را یعنى بلندى دنیوى را که بلندى اخروى با آن نباشد، و ممکن است که مراد این باشد که هر که دشمن دارد بلندى دنیوى را بلند گردد مرتبه او در دنیا و آخرت پس چون بلندى دنیا و آخرت ثمره آن دشمنى است و در واقع بر آن مترتب مى‏شود و شایع است در ثمره‏هاى کارها این که مى‏گویند: هر که این ثمره را دوست دارد فلان کار بکند در اینجا نیز کلام بر وفق آن جارى شده هر چند در اینجا دوست داشتن بلندى دنیوى با دشمنى آن جمع نشود و غرض مجرّد اینست که بلندى دنیوى و اخروى ثمره و نتیجه دشمنى بلندى اخرویست نهایت تعبیر از این یا بعبارت شده باعتبار شیوع آن با آنکه آن در این مقام خالى از لطفى نیست.

٨٨٦٩ من تذلّل لأبناء الدّنیا تعرّى من لباس التّقوى. هر که فروتنى کند از براى ابناى دنیا برهنه گردد از لباس پرهیزگارى.

٨٨٧٠ من قصّر نظره على أبناء الدّنیا عمى عن سبیل الهدى. هر که مقصور سازد نگاه خود را بر أبناى دنیا کور گردد از راه هدى. مراد به «مقصور ساختن نگاه خود بر ابناى دنیا» اینست که همین نگاه بأهل دنیا کند و تتبّع و پیروى سلوک و طریقه ایشان نماید و در نگذراند نظر خود را از ایشان باهل آخرت و پیروى ایشان، و «هدى» بضمّ هاء بمعنى راه یافتن بحقّ است یا رسیدن بآن.

٨٨٧١ من لم ینزّه نفسه عن دناءة المطامع فقد أذلّ نفسه و هو فى الآخرة أذلّ و أخزى. هر که پاک نگرداند نفس خود را از پستى طمعها پس بتحقیق که خوار گرداند

نفس خود را در دنیا و او در آخرت خوارتر و رسواتر باشد.

٨٨٧٢ من عمر قلبه بدوام الذّکر حسنت أفعاله فى السّرّ و الجهر. هر که آباد گرداند دل خود را بدوام یاد خدا نیکو باشد افعال او در نهان و آشکار.

٨٨٧٣ من جهل قدره جهل کلّ قدر. هر که نداند قدر خود را نداند هیچ قدرى را، مراد ترغیب در دانستن قدر و اندازه خودست و تجاوز نکردن از آن و همچنین سبک و پست نکردن خود و این که هر که این را نداند هیچ قدرى را نداند و نادان مطلق باشد.

٨٨٧٤ من ضیّع أمره ضیّع کلّ أمر. هر که ضایع کند کار خود را ضایع کند هر کارى را.

٨٨٧٥ من نسى اللَّه سبحانه أنساه اللَّه نفسه و أعمى قلبه. هر که فراموش کند خداى سبحانه را فراموش او گرداند خدا نفس او را و کور گرداند دل او را، یعنى سلب الطاف خود از او کند و او را بخود واگذارد پس فراموش کند نفس خود را و کور گردد دل او.

٨٨٧٦ من ذکر اللَّه سبحانه أحیى اللَّه قلبه و نوّر عقله و لبّه. هر که یاد کند خداى سبحانه را زنده گرداند خدا دل او را و نورانى و روشن گرداند خرد او و عقل او را.

٨٨٧٧ من أعظمک لاکثارک استقلّک عند اقلالک. هر که تعظیم کند ترا از براى بسیارى مال تو کم شمارد ترا نزد کمى مال تو، مراد اینست که تعظیم کسى ترا نزد بسیارى مال تو اعتبارى ندارد و آن علامت‏

درستى او نمى‏شود و بسیارست که آن تعظیم از براى مالداریست و اگر کم مال شوى کم و سبک مى‏شمارد ترا.

٨٨٧٨ من رغب فیک عند اقبالک زهد فیک عند ادبارک. هر که رغبت کند در تو نزد اقبال تو بى‏رغبت باشد در تو نزد ادبار تو، بر قیاس فقره سابق.

٨٨٧٩ من استغنى کرم على أهله، و من افتقر هان علیهم. هر که بى‏نیاز گردد گرامى باشد بر اهل خود، و هر که محتاج شود خوار گردد بر ایشان.

٨٨٨٠ من یقبض یده عن عشیرته فانّما یقبض یدا واحدة عنهم و یقبض عنه أیدى کثیرة منهم. هر که بهم کشد دست خود را از قبیله خود پس بدرستى که بهم نکشد مگر یک دست را از ایشان، و بهم کشد از خود دستهاى بسیارى را از ایشان، مراد منع بخیلى کردن و احسان نکردن با قوم و قبیله خودست و این که ضرر این بخود بیشترست از ضرر بایشان که از ایشان منع نکند مگر یک دست را که دست او باشد و از خود منع کند دستهاى بسیارى را که دستهاى همه ایشان باشد.

٨٨٨١ من أجار المستغیث أجاره اللَّه سبحانه من عذابه. هر که پناه دهد طلب فریاد رسى کننده را پناه دهد او را خداى سبحانه از عذاب خود.

٨٨٨٢ من آمن خائفا من مخوفة آمنه اللَّه سبحانه من عقابه. هر که ایمن گرداند ترسنده را از بلائى که ترس باشد از آن ایمن گرداند خداى سبحانه او را از عقاب خود.

٨٨٨٣ من یکتسب مالا من غیر حلّه یصرفه فى غیر حقّه. هر که کسب کند مالى را از غیر ممرّ حلالى آن صرف کند آن را در غیر حقّ آن، یعنى در مصرفى که بیجا باشد و سزاوار آن نباشد.

٨٨٨٤ من قبل معروفا فقد ملک مسدیه الیه رقّه. هر که قبول کند احسانى را پس بتحقیق که مالک شود احسان کننده آن بسوى او بندگى او را، یعنى مطیع و فرمانبردار او مى‏گردد بمنزله بنده، و غرض ترغیب در احسانست یا ترغیب در قبول نکردن احسان تا این که بمنزله بنده او نگردد.

٨٨٨٥ من قبل معروفک فقد أوجب علیک حقّه. هر که قبول کند احسان ترا پس بتحقیق که واجب کند بر تو حقّ خود را یعنى همین قبول او حقّیست که بر تو ثابت کند زیرا که سبب اثبات این فضیلت از براى تو شده و بسبب آن مستحقّ اجر و ثواب گردى پس باید که ممنون او باشى نه این که منّت بر او گذارى.

٨٨٨٦ من زاد أدبه على عقله کان کالرّاعى بین غنم کثیرة. هر که زیاد شود ادب او بر عقل او بوده باشد مانند شبان میانه گوسفند بسیار یعنى هر که با وجود عقل ادب نیز داشته باشد و ادب اضافه عقل او شود او میانه مردم مانند شبانى باشد در میانه گوسفندان بسیار که ممتاز باشد از ایشان بعقل و ادب و تأدیب ایشان کند.

٨٨٨٧ من غلب عقله شهوته و حلمه غضبه کان جدیرا بحسن السّیرة. هر که غلبه کند عقل او بر خواهش او و بردبارى او بر خشم او، بوده باشد سزاوار بنیکوئى سیرت یعنى باین که سلوک و طریقه او نیکو شمرده شود.

٨٨٨٨ من عرف بالکذب قلّت الثقّة به. هر که شناخته شود بدروغ کم مى‏شود اعتماد باو یعنى در هر باب غیر خبر نیز، یا این که اگر چه ترک دروغ کند و راستگو گردد.

٨٨٨٩ من عرّض نفسه للتّهمة فلا یلومنّ من أساء الظّن به. هر که در آورد نفس خود را در عرضه تهمت پس ملامت نکند کسى را که بد کند گمان را باو، غرض منع از در آوردن خودست در معرض تهمت و این که هر که چنین کند و کسى باو بد گمان شود باید که خود را ملامت کند که چنین کرده نه آن کسى را که باو بدگمان شده، بدگمانى بچنین کسى بیجا نیست بلکه نمى‏شود که حاصل نشود.

٨٨٩٠ من سرّه الغنى بلامال و العزّ بلا سلطان و الکثرة بلا عشیرة فلیخرج من ذلّ معصیة اللَّه الى عزّ طاعته فانّه واجد ذلک کلّه. هر که شاد کند او را توانگرى بى‏مالى، و عزّت بى‏سلطنتى، و بسیارى بى‏قبیله، پس بیرون آید از خوارى نافرمانى خدا بسوى عزّت فرمانبردارى او پس بدرستى که او یابنده همه آنها باشد یعنى اگر چنین کند یابنده همه آنها باشد.

٨٨٩١ من غشّ النّاس فى دینهم فهو معاند للَّه و رسوله. هر که غشّ کند با مردم در دین ایشان پس او دشمن است مر خدا و رسول او را، مراد به «غشّ‏کردن با مردم در دین ایشان» اینست که در امورى که متعلّق بدین ایشان باشد غشّ کند و صاف نباشد و مداهنه کند با ایشان، یا ایشان را بر کارى وادارد که ضرر بدین ایشان داشته باشد.

٨٨٩٢ من أطال الحدیث فیما لا ینبغی فقد عرّض نفسه للملامة. هر که دراز گرداند سخن را در آنچه سزاوار نباشد پس بتحقیق که در آورد نفس خود را در معرض ملامت و سرزنش.

٨٨٩٣ من زاغ ساءت عنده الحسنة، و حسنت عنده السّیّئة، و سکر سکر الضّلالة. هر که میل کند بد گردد نزد او حسنه، و نیکو گردد نزد او سیّئه، و مست گردد مستى گمراهى. مراد اینست که کسى حسنه واقعى را خوب داند، و سیّئه واقعى را بد داند که بر حقّ باشد و از آن میل نکند، کسى که بسبب خواهش میل از آن کند مست گردد بسبب آن گمراهى، و واقع را نیابد، و هر حسنه را که موافق خواهش او نباشد بد داند، و هر سیّئه را که موافق آن باشد نیکو شمارد.

٨٨٩٤ من اعتذر من غیر ذنب فقد أوجب على نفسه الذّنب. هر که عذرخواهى کند بى‏گناهى پس بتحقیق که ثابت کند بر نفس خود گناه را، مراد منع از عذرخواهیهاست که گاهى بعضى مردم میکنند بى این که گناهى کرده باشند و این که این اثبات گناهى بر نفس خود میکند.

٨٨٩٥ من طلب من الدّنیا شیئا فاته من الآخرة أکثر ممّا طلب. هر که طلب کند از دنیا چیزى را فوت شود او را از آخرت زیاده از آنچه طلب کند، مراد منع از طلب کردن چیزیست از دنیا که ضرور نباشد و از براى آخرت نباشد، و این که آن باعث این مى‏شود که فوت شود او را از آخرت زیاده از آنچه طلب کند که آن ثواب و اجر فقر در دنیاست.

٨٨٩٦ من سکن قلبه العلم باللَّه سکنه الغنى عن خلق اللَّه. هر که ساکن شود و قرار گیرد در دل او علم بخدا، ساکن شود در او بى‏نیازى از خلق خدا، زیرا که کسى که او را علم بخدا باشد چنانکه باید جود و کرم او را داند و داند که کسى که در هر باب توکّل بر او کند او کارگزارى او کند و با وجود این علم ظاهرست که بى‏نیاز گردد از خلق و حاجتى نباشد او را بایشان.

٨٨٩٧ من أحبّ أن یکمل ایمانه فلیکن حبّه للَّه، و بغضه للَّه، و رضاه للَّه، و سخطه للَّه. هر که دوست دارد که کامل گردد ایمان او پس باید که بوده باشد دوستى او هر که را دوست دارد از براى خدا، و دشمنى او هر که را دشمن دارد از براى خدا، و خشنودى او از براى خدا، و خشم او از براى خدا.

٨٨٩٨ من جعل الحمد ختام النّعمة جعله اللَّه سبحانه مفتاح المزید. هر که بگرداند حمد و سپاس خدا را ختم کننده نعمت یعنى هر نعمتى که باو برسد ختم کند آنرا بحمد خدا، بگرداند خدا آن حمد او را مفتاح زیادتى یعنى کلید و گشاینده زیادتى نعمت او.

٨٨٩٩ من جعل الحقّ مطلبه لان له الشّدید، و قرب علیه البعید. هر که بگرداند حق را مطلب خود نرم شود از براى او سخت، و نزدیک گردد بر او دور.

٨٩٠٠ من طلب خدمة السّلطان بغیر أدب خرج من السّلامة الى العطب. هر که طلب کند خدمت پادشاه را بى‏آموختن ادب، بیرون رود از سلامتى بسوى هلاکت و عطب.

٨٩٠١ من طلب الدّنیا بعمل الآخرة کان أبعد له ممّا طلب. هر که طلب کند دنیا را بعمل آخرت، بوده باشد آن دورتر از براى او از آنچه طلب کند یعنى هر که عملى از اعمال آخرت را از طاعات و عبادات از براى مطلبى از مطالب دنیا کند مثل این که ریائى نیز منظور او باشد تا بسبب آن نفع دنیوى عاید او گردد بوده باشد آن عمل یعنى اجر و ثواب آن از براى او دورتر از آنچه طلب کند یعنى از آن مطلب دنیوى یعنى هر دو دور شوند از او و آن دورتر باشد از آن مطلب دنیوى و ممکن است که ترجمه این باشد که: بوده باشد آن مطلب دنیوى او از براى او دورتر از هر چه طلب کند یعنى هر چه طلب کند بغیر چنین وسیله، یا این که ترجمه این باشد که: بوده باشد یا بگردد آن شخص از براى این کار و بسبب آن دورتر از آن مطلب دنیوى یعنى این کار وسیله آن نشود بلکه آنرا دورتر کند از او.

٨٩٠٢ من کانت الآخرة همّته بلغ من الخیر غایة أمنیّته. هر که بوده باشد آخرت همّت و عزم او، برسد از خیر بنهایت امید خود.

٨٩٠٣ من کثر أکله قلّت صحّته، و ثقلت على نفسه مؤنته هر که بسیار باشد خورش او کم باشد صحّت او و گران شود بر نفس او خرج و مؤنت او.

٨٩٠٤ من سخت نفسه عن مواهب الدّنیا فقد استکمل العقل. هر که ترک کند بخششهاى دنیا را پس بتحقیق که کامل کرده عقل را، یعنى هر که بزخارف دنیا اعتنا نکند و بمال و منصب دنیوى قدر و قیمتى نگذارد و بدنبال اعتبارات هواپرستانه آن نرود او مردیست که عقل او بحدّ کمال رسیده است.

٨٩٠٥ من أحسن الى من أساء الیه فقد أخذ بجوامع الفضل. هر که احسان کند بسوى کسى که بد کند بسوى او پس بتحقیق که فرا گیرد جمع کننده‏هاى فضل را یعنى همه اخلاقى را که جمع کننده مزیّت و افزونى مرتبه باشند.

٨٩٠٦ من أحبّ فوز الآخرة فعلیه بالتّقوى. هر که دوست دارد فیروزى آخرت را پس بر اوست پرهیزگارى یعنى باید که پرهیزگارى کند تا بآن برسد.

٨٩٠٧ من أحبّ نیل الدّرجات العلى فلیغلب الهوى. هر که دوست دارد رسیدن مرتبه‏هاى بلند را پس باید که غلبه کند بر هوا و خواهش.

٨٩٠٨ من ملک من الدّنیا شیئا فاته من الآخرة أکثر ممّا ملک.

هر که مالک شود از دنیا چیزى را فوت شود او را از آخرت بیشتر از آنچه مالک شود، زیرا که کم مى‏شود که کسب چیزى از دنیا بى‏وزر و وبال باشد و بر تقدیرى که بى‏آن باشد ثواب فقر و صبر بر آن یقین زیاده باشد از آنچه او مالک شود و خود را بسبب آن از فقر بیرون آورد و آن ثواب را فوت کند از خود.

٨٩٠٩ من ترک للَّه سبحانه شیئا عوّضه اللَّه خیرا ممّا ترک. هر که ترک کند چیزى را از براى خداى سبحانه، عوض دهد خدا او را بهتر از آنچه ترک کرده.

٨٩١٠ من أضعف الحقّ و خذله أهلکه الباطل و قتله. هر که ضعیف گرداند حقّ را و ترک یارى آن کند هلاک گرداند او را باطل و بکشد او را.

٨٩١١ من قصّر فى أیّام أمله قبل حضور أجله فقد خسر عمره و ضرّه أجله. هر که کوتاهى کند در ایّام امل خود پیش از حاضر شدن اجل خود پس بتحقیق که عیبناک گرداند عمر خود را و ضرر رساند باو اجل او یعنى هر که کوتاهى کند در کردن کارهاى خیر در ایّامى که امید حیات و عمل دارد که آن پیش از حاضر شدن مرگ اوست پس بتحقیق که عمر خود را عیبناک گرداند، زیرا که غرض از عمر تحصیل سعادت أخرویست پس هرگاه کوتاهى کند در آن و صرف نکند آنرا در آن پس ضایع و باطل و مادّه وزر و وبال گرداند آنرا، و عیبى زیاده از آن نباشد.

و ممکن است که ترجمه این باشد که: پس بتحقیق که ناقص گرداند عمر خود را، و مراد همان نقصان معنوى باشد، یا این که آن سبب کوتاهى عمر نیز گردد، و «ضرر رساند باو اجل او، یعنى مرگ او» زیرا که همین که مرگ رسد زیان کار او بر او

ظاهر گردد یا گرفتار وزر و وبال آن گردد، و ممکن است که «أجل» بمعنى مدّت عمر باشد و ضرر رسانیدن آن ظاهرست، چه آن باعث تحصیل وزر و وبال او گردد و بنا بر این بمنزله بیان «عیبناک گردانیدن عمرست» بنا بر ترجمه اوّل، یا این که آن اشاره بباطل و بى‏حاصل بودن آن باشد و این بضرر و زیان او، چنانکه در فقره بعد فرموده‏اند.

٨٩١٢ من استعان بذوى الألباب سلک سبیل الرّشاد. هر که یارى جوید بصاحبان عقلها سلوک کند راه رشاد را، مراد یارى جستن بمشورت کردن با ایشانست یا در ضرورتى که روى دهد و «رشاد» بفتح راء مقابل گمراهیست که راه راست و درست باشد.

٨٩١٣ من استشار ذوى النّهى و الألباب فاز بالحزم و السّداد. هر که مشورت کند با صاحبان عقلها و خردها فیروزى یابد بدوراندیشى و سداد، یعنى قول و فعل درست یا میانه روى در آنها.

٨٩١٤ من جار فى سلطانه و أکثر عدوانه، هدم اللَّه بنیانه، و هدّ أرکانه. هر که ستم کند در سلطنت خود، و بسیار کند ظلم خود را، خراب کند خدا بنیان او را، و ویران کند أرکان او را، یعنى بناى دولت و سلطنت او را و ارکان آنها را، یا بناى عمر او را و ارکان دولت و سلطنت او را.

٨٩١٥ من عدل فى سلطانه، و بذل احسانه أعلى اللَّه شانه و أعزّ أعوانه. هر که عدل کند در سلطنت خود، و بذل کند احسان خود را، بلند گرداند خدا شأن او را، و عزیز و غالب گرداند أنصار و أعوان او را.

٨٩١٦ من أکثر مدارسة العلم لم ینس ما علم و استفاد ما لم یعلم.

هر که بسیار کند درس گفتن علم را فراموش نکند آنچه را دانسته، و فایده برد آنچه را ندانسته، مراد ترغیب در بسیار کردن مباحثه و مدارسه علوم است و این که آن باعث این مى‏شود که آنچه را داند فراموش نکند و استفاده کند در هر مباحثه چیزى چند دیگر که ندانسته باشد.

٨٩١٧ من أکثر الفکر فیما تعلّم أتقن علمه و فهم ما لم یکن یفهم. هر که بسیار کند فکر را در آنچه آموخته محکم کند علم آنرا و بفهمد آنچه را نبود که بفهمد، این نیز مضمون فقره سابقست.

٨٩١٨ من عقل تیقّظ من غفلته، و تأهّب لرحلته، و عمر دار اقامته. هر که عالم شود یا عاقل باشد بیدار گردد از غفلت خود، و آماده گردد از براى رحلت خود، و آباد کند سراى اقامت خود را.

٨٩١٩ من خضع لعظمة اللَّه ذلّت له الرّقاب. هر که فروتنى کند از براى بزرگى خدا رام گردند یا خوارى کنند از براى او گردنها، یعنى مردم چنانکه شایعست که تعبیر میکنند از شخص بسر و گردن.

٨٩٢٠ من توکّل على اللَّه تسهّلت له الصّعاب. هر که توکّل کند بر خدا سهل گردد براى او سختها یعنى کارهاى سخت دشوار.

٨٩٢١ من اتّخذ أخا بعد حسن الاختبار دامت صحبته و تأکّدت مودّته. هر که فرا گیرد برادرى بعد از نیکوئى آزمایش پاینده ماند صحبت او، و محکم باشد

دوستى او، غرض ترغیب در اینست که کسى که خواهد که شخصى را ببرادرى فرا گیرد آن بعد از آزمایش نیکو باشد تا این که محبّت او دایم ماند، و دوستى میانه ایشان محکم باشد، و اگر چنین نکند بسیار باشد که بعد از طرح برادرى و دوستى چیزى چند از او ظاهر شود که او را ناخوش باشد و باعث بر هم خوردن برادرى شود و سبب تشنیع و ملامت مردم گردد.

٨٩٢٢ من لم یقدّم فى اتّخاذ الإخوان الاعتبار دفعه الاغترار الى صحبة الفجّار. هر که پیش نیندازد در فرا گرفتن برادران اعتبار و سنجیدن را بیندازد او را فریب خوردن بسوى صحبت فجّار، این نیز ترغیب در اینست که فرا گرفتن برادران بعد از اعتبار و سنجیدن ایشان و ظاهر شدن خوبى و نیکوکارى ایشان باشد که اگر چنین نکند بسیار شود که فریب خورد و با ایشان برادر شود و ایشان فاسق و فاجر باشند و با ایشان باید که مصاحبت کرد تا این که مورد تشنیع مردم و نسبت بیوفائى و بو الهوسى نگردد، یا این که بسبب برادرى پیوند یا شرکت یا رفاقت سفرى میانه ایشان شده باشد که ترک آن نتواند کرد.

٨٩٢٣ من اتّخذ أخا من غیر اختبار ألجأه الاضطرار الى مرافقة الأشرار. هر که فرا گیرد برادرى بى‏آزمایش مضطرّ سازد او را بیچارگى بسوى رفیق شدن با بدان، این نیز مضمون فقره سابقست، و مراد اینست که: هر که بى‏آزمایشى برادرى فرا گیرد بسیار شود که او بد ظاهر شود و او مضطرّ شود برفیق شدن با او بسبب آنکه چاره دیگر نداشته باشد بغیر آن، چنانکه در شرح فقره سابق مذکور شد.

٨٩٢٤ من صبر فنفسه وقّر، و بالثّواب ظفر، و للَّه سبحانه أطاع. هر که صبر کند پس نفس خود را باوقار کند، و بثواب فیروزى یابد، و مر خداى‏

سبحانه را فرمانبردارى نماید.

٨٩٢٥ من جزع فنفسه عذّب، و أمر اللَّه سبحانه أضاع، و ثوابه باع. هر که جزع و بى‏تابى کند پس نفس خود را شکنجه کند، و فرمان خداى سبحانه را ضایع کند، و ثواب آنرا بفروشد، یعنى بفروشد بآن جزع و بى‏تابى که کند.

٨٩٢٦ من وبّخ نفسه على العیوب ارتعدت عن کثیر الذّنوب. هر که سرزنش کند نفس خود را بر عیبها اضطراب کند از بسیارى از گناهان، یعنى سرزنش کند آنرا بذکر قبایح آنها و عذاب و عقابى که بر آنها مترتّب مى‏شود اضطراب کند از بسیارى از گناهان از خوف و ترس، و ترک کند آنها را.

٨٩٢٧ من حاسب نفسه وقف على عیوبه، و أحاط بذنوبه، و استقال الذّنوب، و أصلح العیوب. هر که محاسبه کند نفس خود را آگاه شود بر عیبهاى خود، و فرو گیرد علم او بگناهان او، و طلب کند از خدا در گذشتن از گناهان را، و اصلاح کند عیبها را.

٨٩٢٨ من شاقّ وعرت علیه طرقه، و أعضل علیه أمره، و ضاق علیه مخرجه. هر که دشمنى کند درشت گردد بر او راههاى او، و سخت گردد بر او کار او، و تنگ گردد بر او بدرشد او.

٨٩٢٩ من رفق بمصاحبه وافقه، و من أعنف به أخرجه و فارقه. هر که یارى کند با مصاحب خود موافقت کند او با او، و هر که درشتى کند

با او بیرون کند او او را از مصاحبت خود و جدا گردد از او.

٨٩٣٠ من کثر مزاحه لم یخل من حاقد علیه و مستخفّ به. هر که بسیار باشد مزاح او خالى نباشد از کینه ور بر او، و سبک شمارنده او یا سبک کننده او، یعنى نمى‏شود که کسى نباشد که کینه او را داشته باشد و کسى نباشد که او را سبک شمارد یا خفیف و سبک کند.

٨٩٣١ من لم یتّعظ بالنّاس وعظ اللَّه النّاس به. هر که پند نگیرد بمردم پند دهد خدا مردم را باو، یعنى هر که عبرت نگیرد از مردم در بلاها که بایشان رسد بسبب بدیها که کنند از ظلم و مانند آن، خدا او را مبتلا کند ببلائى که مردم از او عبرت گیرند.

٨٩٣٢ من أطاع اللَّه سبحانه لم یضرّه من أسخط من النّاس. هر که فرمانبردارى کند خداى سبحانه را ضرر نرساند باو کسى که خشمناک گردانیده باشد از مردم، یعنى خشمناک گردانیده باشد او را بسبب فرمانبردارى خدا، مثل کسى که او را تکلیف معصیتى کند و او قبول نکند و او را خشمناک گرداند بسبب آن، یا حکم حقّى کرده باشد بر او بر آنچه ضرر او باشد در آن.

٨٩٣٣ من رضى بقسم اللَّه لم یحزن على ما فاته. هر که راضى شود بنصیب و بهره که خدا از براى او قرار داده اندوهناک نگردد بر آنچه فوت شود او را، مراد ترغیب در راضى شدن به آنست و این که سبب این مى‏گردد که از بسیارى از اندوهها فارغ گردد.

٨٩٣٤ من أیقن بالقدر لم یکترث بما نابه. هر که یقین داشته باشد بقضا و قدر حقّ تعالى پروا نکند از آنچه فرود آید باو، زیرا که کسى را که آن یقین باشد داند که آنچه از جانب حقّ تعالى باشد همه بر وفق حکمت و مصلحت باشد و صلاح حال او در آن باشد، و آنچه از جانب دیگرى باشد هرگاه بتعدّى و ظلم باشد حقّ تعالى تدارک و تلافى آن بر وجه أحسن کند، پس از هیچ بلا و مصیبتى پروا نکند و باکى نداشته باشد.

٨٩٣٥ من عرف الدّنیا لم یحزن على ما أصابه. هر که بشناسد دنیا را اندوهناک نگردد بر آنچه برسد باو، یعنى از مکاره و مصائب دنیوى، زیرا که کسى که بشناسد دنیا را میداند کمال خسّت و دنائت آنرا و این که آنرا بقائى نیست و بزودى فانى گردد پس هر چه از او فوت شود از آن اندوهناک نگردد بر آن باعتبار خسّت و دنائت آنها، و همچنین سایر مکروهات را چون داند که در گذرست و بقائى ندارد و تلافى آنها در آخرت که پاینده و باقیست بر وجه أحسن خواهد شد، بر آنها نیز اندوهناک نگردد.

٨٩٣٦ من رضى بالقدر لم یکرثه الحذر. هر که راضى شود بقضا و قدر خدا سخت نشود بر او حذر و اندیشه کردن، یعنى حذر و اندیشه زیاد سخت او را در کار نیست یا سختى و مشقّت حذر و اندیشه اصلا نکشد.

٨٩٣٧ من لم یتعلّم فى الصّغر لم یتقدّم فى الکبر.

هر که علم نیاموزد در کوچکى پیش نیفتد در بزرگى، مراد اینست که کسى که خواهد که در بزرگى بلند مرتبه باشد و رتبه او مقدّم باشد بر دیگران، باید که در کوچکى شروع کند در آموختن علم، تا در بزرگى عالم باشد و بلند مرتبه و مقدّم گردد بر دیگران، و اگر چنین نکند یا جاهل ماند و پستى مرتبه او ظاهرست، و یا در بزرگى شروع کند بآموختن و او چنان مرتبه در علم تحصیل نکند که بسبب آن رتبه او مقدّم گردد، و بر تقدیرى که تحصیل کند قدرى از ایّام بزرگى را در پستى گذرانیده، بخلاف کسى که در کوچکى شروع کرده باشد در آن، و ممکن است که مراد این باشد که: کسى که در کوچکى علم نیاموزد مقدّم نگردد در علم و دانستن بر دیگران، و غرض این باشد که کسى که خواهد که در علم فائق گردد بر دیگران باید که در کوچکى علم بیاموزد، و کسى که در کوچکى نیاموزد و در بزرگى شروع بآن کند فائق نگردد.

٨٩٣٨ من فهم مواعظ الزّمان لم یسکن الى حسن الظّن بالأیّام. هر که بفهمد پندهاى روزگار را آرام نگیرد بسوى نیکوئى گمان بروزها، مراد اینست که روزگار بزبان حال پندها مى‏دهد مردم را که کسى که بفهمد آنها را آرام نگیرد بنیکوئى گمان بآن، باعتبار این که گمان او بآن هرگز نیکو نشود تا این که آرام گیرد بآن، زیرا که آن همه تغیّرات و تبدّلات که نسبت بهمه طوایف انام در آن واقع شده و مى‏شود هر یک موعظه و پندیست باین که آن را قرار و استقرارى نباشد و با هر که موافقت کند چند روزى بیش نیست و بزودى از او برگردد پس هر که بفهمد آنها را هر چند روزگار بر وفق مرام او باشد گمان او بآن نیکو نشود و بآن آرام نگیرد، زیرا که داند که آن را بقا و ثباتى نباشد پس فریب آن نخورد و بآن مغرور نشود.

٨٩٣٩ من عرف خداع الدّنیا لم یغترّ منها بمحالات الأحلام.

هر که بداند مکر دنیا را فریب نخورد از آن بخوابهاى محال، یعنى پوچ بى‏اصل برگشته شده از حال واقع، یا پریشان متغیّر مختلف، و مراد دولتها و اعتبارات دنیاست که بمنزله آن خوابها پوچ و بى‏اصل است، یا این که متغیّر و متبدّل است و هر چند روز تغییر و تبدیل داده شود.

٨٩٤٠ من رضى بما قسم اللَّه له لم یحزن على ما فى ید غیره. هر که راضى شود به آن چه خدا قسمت کرده از براى او اندوهناک نگردد بر آنچه در دست غیر اوست، مراد ترغیب در راضى شدن آدمیست بنصیب و بهره که خداى عزّ و جلّ بر وفق حکمت و مصلحت از براى او قرار داده تا این که اندوهناک نگردد بر آنچه در دست دیگریست و اگر نه همیشه در حزن و اندوه باشد.

٨٩٤١ من ضعف عن حفظ سرّه لم یقو لسرّ غیره. هر که ضعیف باشد از نگاهدارى سرّ خود قوى نخواهد بود از براى سرّ غیر خود، غرض منع از سپردن سرّ خودست بکسى که دیده شود که سرّ خود را نگاه ندارد، چه هرگاه او سرّ خود را نتواند نگاهداشت پس بطریق اولى سرّ دیگرى را هم نتواند نگاهداشت.

٨٩٤٢ من عرف الأیّام لم یغفل عن الاستعداد. هر که بشناسد روزگار را غافل نشود از آماده شدن، یعنى هر که بشناسد روزگار را چنانکه هست از این که باقى نماند و متغیّر و متبدّلست و دولتها و فرصتهاى آن را بقا و ثباتى نیست غافل نشود از آماده‏شدن و تهیّه گرفتن از براى آخرت در هر وقت به آن چه میسّر باشد و فرصت آن یابد از ترس این که اگر تأخیر کند مبادا دیگر میسّر نشود و فرصت آن نیابد، یا این که اعتماد بر مال و دولت دنیا نکند و بآن اعتبار غافل نشود از استعداد و تهیّه گرفتن از براى عاقبت خود بلکه در هر حال در فکر و تدبیر استعداد و تهیّه مال خود نیز باشد.

٨٩٤٣ من أصلح الأضداد بلغ المراد. هر که اصلاح کند اضداد را برسد بمراد، مراد به «أضداد» دشمنانست و به «اصلاح ایشان» این که ایشان را از دشمنى بر گرداند باحسان و مهربانى و غیر آن، یا صفات متضادّه که در آدمیست از اسراف و بخل و تهوّر و جبن و غیر آنها، و به «اصلاح آنها» سلب آنها از خود و میانه روى میانه آنها که آن را عدالت مى‏گویند.

٨٩٤٤ من کان له من نفسه زاجر کان علیه من اللَّه حافظ. هر که بوده باشد از براى او از نفس او منع کننده، بوده باشد بر او از جانب خدا نگاهدارنده، یعنى هر که او را از جانب نفس خود منع کننده باشد از معاصى از خوف و ترس از حقّ تعالى و میل و رغبت بپرهیزگارى و تقوى و امثال اینها، بوده باشد نگاهدارنده از جانب خدا بر او که مدد او کند و نگاهدارد او را از آنها، و نگذارد که گرفتار آنها گردد که آن توفیق حقّ تعالى باشد یا ملکى که موکّل کند بر این.

٨٩٤٥ من عدم الفهم عن اللّه سبحانه لم ینتفع بموعظة واعظ. هر که نیابد فهم را از جانب خداى سبحانه سود نیابد بموعظه واعظى، مراد اینست که مواعظ و نصایح از براى کسى سود دارد که لطف حقّ تعالى با او باشد که بمدد آن غور کند آنها را و بفهمد و اگر نعوذ باللّه با کسى آن لطف و فهم نباشد بسبب شقاوت و بدبختى و کثرت عصیان او بمرتبه که حقّ تعالى او را بخود واگذارد و سلب لطف خود کند از او پس او سود نیابد از موعظه هیچ واعظى بلکه هر چه شنود از آنها متوجّه آن نشود و نفهمد بلکه در دل او داخل نشود که گویا مهر شده دل او یا قفل زده شده بر آن.

٨٩٤٦ من تعرّى عن لباس التّقوى لم یستتر بشى‏ء من ألباب الدّنیا.

هر که برهنه گردد از جامه پرهیزگارى پوشیده نشود بچیزى از اسباب دنیا بلکه با همه آنها رسوا گردد و عیبها و بدیهاى او فاش و آشکار شود.

٨٩٤٧ من أحبّ السّلامة فلیؤثر الفقر، و من أحبّ الرّاحة فلیؤثر الزّهد فى الدّنیا. هر که دوست دارد سلامتى را پس اختیار کند درویشى را، و هر که دوست دارد آسایش را پس اختیار کند بى‏رغبتى در دنیا را، «بودن درویشى باعث سلامتى در دنیا و آخرت» ظاهرست، و همچنین «بودن بى‏رغبتى در دنیا سبب راحت و آسایش در هر دو سرا».

٨٩٤٨ من عمل بطاعة اللَّه سبحانه لم یفته غنم، و لم یغلبه خصم. هر که کار کند بفرمانبردارى خداى سبحانه فوت نشود او را هیچ نفعى، و غلبه نکند بر او هیچ دشمنى.

٨٩٤٩ من عرف نفسه فقد انتهى الى غایة کلّ معرفة و علم. هر که بشناسد نفس خود را پس بتحقیق که برسد بنهایت هر معرفتى و علمى، چنانکه مکرّر مذکور شد که معرفت نفس خود و احوال او چنانکه باید مبدأ معرفت أکثر احوال مبدأ و معاد مى‏تواند شد چنانکه از دلائل حکما و متکلّمین ظاهر مى‏شود، و مراد به «معرفت و علم» مطلق ادراک و دانش است، و تأکیدست، یا مراد به «معرفت» ادراک بسایط است، و به «علم» ادراک مرکّبات، یا به «معرفت» علم تصوّرى و به «علم» علم تصدیقى، یا به «معرفت» ادراک جزئى و به «علم» ادراک کلّى، چنانکه هر یک از اینها اصطلاح شده، و بر هر تقدیر مراد به «معرفت و علم» در اینجا هر معرفت و علمیست که در دین ضرور باشد، و اگر نه ظاهرست که بسیارى از معارف و علوم باشد که معرفت نفس باعث انتهاى به آنها نشود.

٨٩٥٠ من غلب علیه سوء الظّنّ لم یترک بینه و بین خلیل صلحا. هر که غلبه کند بر او بدگمانى نگذارد میانه خود و میانه هیچ دوستى جاى صلحى، یعنى بسبب بدگمانى همه دوستان خود را چنان برنجاند که جاى صلح و آشتى نگذارد.

٨٩٥١ من ملکه الهوى لم یقبل من نصوح نصحا. هر که مالک او شود هوا و خواهش و در فرمان آن باشد قبول نکند از هیچ نصیحت کننده صافى نصیحت خالص را.

٨٩٥٢ من عجز عن أعماله أدبر فى أحواله. هر که عاجز باشد در اعمال خود پشت بگرداند در احوال خود، غرض منع از اینست که کسى أشغال بسیار بر خود گیرد که عاجز شود و از عهده آنها بر نیاید و این که هر که چنین کند پیش نیاید احوال او و ترقّى نکند بلکه پس رود و تنزّل کند.

٨٩٥٣ من أمّل غیر اللَّه سبحانه أکذب آماله. هر که امید داشته باشد غیر خداى سبحانه را دروغ یابد امیدهاى خود را، یعنى هیچ امید او حاصل نشود و معلوم او شود که همه دروغ و باطل بوده.

٨٩٥٤ من عرف اللَّه سبحانه لم یشق أبدا. هر که بشناسد خداى سبحانه را بدبخت نگردد هرگز، مراد شناخت اوست بر وجه کامل و چنانکه باید.

٨٩٥٥ من لم یخف أحدا لم یخف أبدا. هر که نترسانیده باشد کسى را نترسد هرگز.

٨٩٥٦ من لزم المشاورة لم یعدم عند الصّواب مادحا و عند الخطاء عاذرا.

هر که لازم باشد مشورت کردن را نباشد نیابنده نزد درست مدح کننده را، و نزد خطا عذر خواهنده را، مراد ترغیب در مشورت کردنست در کارها، و لازم آن بودن و از آن جدا نشدن، و این که هر که چنین کند آنچه کند اگر درست باشد مردم مدح او کنند و اگر خطا کند عذر گویند که تقصیرى نکرده او بذل جهد خود کرده نهایت درست ننشسته ، بخلاف این که مشورت نکند که اگر خطا کند همه کس توبیخ و سرزنش او کنند که چرا مشورت نمى‏کرد بلکه اگر درست شود نیز مدح او نکنند بلکه ذمّ او کنند که مشورت نکرده نهایت بحسب اتّفاق درست نشسته.

٨٩٥٧ من آثر رضى ربّ قادر فلیتکلّم بکلمة عدل عند سلطان جائر. هر که اختیار کند خشنودى پروردگار توانائى را پس سخن گوید بکلمه عدلى نزد پادشاه ستم کننده، یعنى کلمه عدلى گفتن نزد پادشاه ستم کننده از براى رفع ستم او سبب خشنودى پروردگار قادر مى‏گردد، پس هر که آنرا خواهد خود را از آن معاف ندارد و ظاهر اینست که وصف حقّ تعالى به «قادر» در اینجا از براى این باشد که از این سخن گفتن نباید ترسید حقّ تعالى قادر و تواناست، هرگاه داند که او از براى رضا و خشنودى او مى‏گوید نگذارد که باو ضررى بسبب آن برسد.

٨٩٥٨ من لم یجاز الإساءة بالاحسان فلیس من الکرام. هر که جزا ندهد بدى را باحسان پس او نیست از مردم گرامى بلند مرتبه.

٨٩٥٩ من لم یحسن العفو أساء بالانتقام. هر که نیکو نکند عفو را بد کند بانتقام، مراد ترغیب در عفو و در گذشتن از گناهست و این که آن نیکوست و انتقام بدست، پس کسى که آن خوبى را نکند باید که آن بدى را بکند.

٨٩٦٠ من لم یرض بالقضاء دخل الکفر دینه. هر که راضى نباشد بقضا و قدر حقّ تعالى داخل شود کفر در دین او، یعنى هر که راضى نباشد به آن چه حقّ تعالى تقدیر کرده از براى هر کس از نصیب و بهره او از روزى و غیر آن پس دین او خالى از کفرى نیست، زیرا که عدم رضاى بآن بقرائن نمى‏شود که آن را موافق حکمت و مصلحت نداند و طریق دیگر را بر آن ترجیح دهد، و این یا باین مى‏شود که حقّ تعالى عالم بآن وجه أحسن نبوده باشد و ندانسته خلاف آن تقدیر کرده باشد، و یا این که قادر بر آن وجه أحسن نبوده باشد، و یا این که با وجود علم و قدرت بر آن حیف و جورى بر بعضى کرده باشد، و احتمال هر یک از اینها کفرست نعوذ باللّه منه.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٨٩٦١ من لم یوقن بالجزاء أفسد الشّکّ یقینه. هر که یقین نداشته باشد بجزا فاسد کند شکّ یقین او را، یعنى هر که یقین نداشته باشد بجزا دادن حقّ تعالى اعمال را پس شکّ در آن فاسد کند یقین او را بأحوال مبدأ نیز یعنى یقین بوجود حقّ تعالى و علم و قدرت و تمیز او از قبایح، زیرا که با وجود علم و قدرت او عقل صحیح حکم میکند بوجوب جزا دادن تکلیفات و طاعات و عبادات، و بازخواست کردن از ظالم و قبح ترک آن و اخلال بآن، پس کسى که شکّ کند در آن باید که یقین نداشته باشد بیکى از آنها، و ظاهرست که شکّ در هر یک از آنها کفرست و این قطع نظر از اینست که جزا دادن نیز باخبار کتب و رسل ثابت شده و انکار آن نیز کفرست، و ممکن است که مراد به «یقین نداشتن بجزا و شکّ در آن» ولوع بمعاصى و منکرات باشد که مظنّه آن مى‏شود، و گویا که بمنزله آنست و مراد این باشد که: عصیان زیاد منتهى شود بفاسد شدن یقین و تباه شدن دین، نعوذ باللّه منه.

٨٩٦٢ من لم یستغن باللَّه عن الدّنیا فلا دین له. هر که بى‏نیاز نگردد بخدا از دنیا پس نیست دینى از براى او، مراد به «بى‏نیاز- نشدن بخدا از دنیا» یا اینست که اعتقاد این داشته باشد که حقّ تعالى بس نیست او را از براى انجام مهامّ دنیوى او، و طلب دنیا نیز ضرورست، و بنا بر این ظاهرست که او را اصلا دینى نباشد، و یا این که توکّل در هر باب بر او نکند و سعى از براى دنیا نیز کند هر چند اعتقاد این داشته باشد که اگر توکّل بر خدا کند او بس باشد او را، و بنا بر این مراد این باشد که: دین کاملى نباشد از براى او.

٨٩٦٣ من لم یؤکّد قدیمه بحدیثه شان سلفه و خان خلفه. هر که تأکید نکند قدیم خود را بتازه خود عیبناک گرداند سلف خود را و خیانت کند با خلف خود، مراد اینست که هر که محاسن و خوبیهاى گذشته پدران خود را تجدید نکند و آنها را بمحاسن و خوبیهاى تازه خود تأکید ننماید پس ایشان را عیبناک گرداند و خیانت کند با اولاد و جانشینان خود که بعد از او آیند، باعتبار این که منشأ این مى‏شود که ایشان نیز تتبّع او کنند و کسب آن خوبیها و محاسن نکنند، یا این که منشأ سرزنشى از براى ایشان مى‏شود.

٨٩٦٤ من کثر کلامه کثر لغطه، و من کثر هزله کثر سخفه. هر که بسیار باشد سخن او بسیار باشد سخنان پوچ بى‏معنى او، و هر که بسیار باشد بازى او بسیار باشد تنکى عقل او.

٨٩٦٥ من لم یرحم النّاس منعه اللَّه رحمته. هر که رحم نکند مردم را منع کند خدا از او رحمت خود را.

٨٩٦٦ من لم ینصف المظلوم من الظّالم سلبه اللَّه قدرته. هر که بازخواست مظلوم نکند از ظالم سلب کند خدا از او قدرت و توانائى او را.

٨٩٦٧ من لم یکتسب بالعلم مالا اکتسب به جمالا. هر که کسب نکند بعلم و دانش مالى را کسب کند بآن زیباییى را، غرض ترغیب در تحصیل علم و دانش است و این که گاهى باعث کسب مال هم مى‏شود و اگر آن نشود باعث کسب جمال و زیبائى خود البته مى‏شود، و ممکن است که مراد این باشد که اگر چه باعث کسب مال نمى‏شود امّا باعث کسب جمال و زیبائى که بهترست از آن مى‏شود، یا این که کسى که غرض او از آن کسب مال نباشد کسب جمال از آن کند.

٨٩٦٨ من لم یعمل بالعلم کان حجّة علیه و وبالا. هر که عمل نکند بعلم بوده باشد آن علم حجّتى بر او و وبالى از براى او، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٨٩٦٩ من لم یکن له سخاء و لا حیاء فالموت خیر له من الحیاة. هر که نبوده باشد از براى او سخاوتى و نه شرمى پس مرگ بهترست از براى او از زندگى، زیرا که هرگاه سخاوتى نداشته باشد نفعى از او بمردم نرسد، و هرگاه شرمى نداشته باشد عصیان خدا و ایذاى مردم کند و از خدا و خلق شرم نکند، و ظاهرست که مرگ بهترست از چنین زندگى.

٨٩٧٠ من لم یکن همّه ما عند اللَّه سبحانه لم یدرک مناه. هر که نبوده باشد عزم و قصد او آنچه نزد خداى سبحانه است در نیابد آرزوهاى خود را، یعنى هر که عزم و قصد او همین دنیا باشد و عزم و قصد آخرت نداشته باشد او بآرزوهاى خود نرسد، یا این که در هر مطلبى هرگاه عزم و قصد او طلب آن از خدا نباشد و از او مدد نخواهد و سعى خود را یا دیگرى را در آن مستقلّ‏

داند بآن مطلب نرسد.

٨٩٧١ من لم یصبر على مضض التّعلیم بقى فى ذلّ الجهل. هر که صبر نکند بر درد تعلیم باقى ماند در خوارى جهل، یعنى آدمى تعب و زحمتى که در گرفتن تعلیم و آموزاندن کسى علم را باو باشد باید که بر خود گذارد و صبر بر آن کند و اگر نه در خوارى جهل و نادانى باقى ماند.

٨٩٧٢ من لم یهذّب نفسه لم ینتفع بالعقل. هر که پاکیزه نگرداند نفس خود را سودمند نگردد بعقل، یعنى ثمره عقل و نفع آن پاکیزه کردن نفس خودست از گناهان و اخلاق و صفات ذمیمه، پس عاقلى که چنان نکند سودى از عقل و خرد خود نبرد.

٨٩٧٣ من لم یقبل التّوبة عظمت خطیئته. هر که قبول نکند توبه را عظیم باشد گناه او، یعنى هرگاه کسى نسبت بکسى گناهى کرده باشد و توبه و اظهار پشیمانى کند باید قبول کند و اگر نه گناه او عظیم باشد.

٨٩٧٤ من لم تسکن الرّحمة قلبه قلّ لقاؤها له عند حاجته. هر که ساکن نشود رحم در دل او کم باشد ملاقات آن مراد را نزد حاجت او بآن، یعنى کم باشد که حقّ تعالى یا مردم او را رحم کنند در وقتى که محتاج برحم باشد.

٨٩٧٥ من لم تعرف الکرم من طبعه فلا ترجه. هر که نشناسى کرم را از طبع او پس امید مدار او را، یعنى تا کسى را ندانى‏

که طبع کریمى دارد حاجت نزد او مبر و امید باو مدار.

٨٩٧٦ من لم یرض من صدیقه الّا بایثاره على نفسه دام سخطه. هر که راضى نشود از دوست خود مگر باختیار او بر نفس خود دایم باشد خشم او، مراد اینست که اگر چه دوست باید که دوست خود را اختیار کند بر نفس خود بدادن چیزى باو که محتاج باشد بآن با وجود احتیاج خود نیز بآن، نهایت چنین دوستى بسیار کم میباشد پس اگر کسى راضى نشود از دوست خود مگر باین معنى پس همیشه خشمناک باشد از دوستان خود پس باید که این توقّع از دوستان نداشت.

٨٩٧٧ من کانت صحبته فى اللَّه کانت صحبته کریمة و مودّته مستقیمة. هر که بوده باشد صحبت او یعنى آمیزش او در راه خدا، بوده باشد مصاحبت او گرامى و بلند مرتبه و دوستى او راست.

٨٩٧٨ من لم تکن مودّته فى اللَّه فاحذره فانّ مودّته لئیمة و صحبته مشومة. هر که نبوده باشد دوستى او در راه خدا پس حذر کن از او پس بدرستى که دوستى او خسیس و پست مرتبه است و مصاحب او شوم و بى‏یمن و برکت.

٨٩٧٩ من سالم اللَّه سلّمه و من حارب اللَّه حربه. هر که آشتى باشد با خدا سلامت دارد خدا او را، و هر که جنگ کند با خدا جنگ کند خدا با او، مراد به «آشتى بودن با خدا» اطاعت و فرمانبردارى اوست‏

و از «جنگ با او» عصیان و نافرمانى او و از «جنگ خدا با او» غضب کردن بر او و انتقام کشیدن از او در دنیا، یا آخرت، یا هر دو.

٨٩٨٠ من لم یکن أفضل خلاله أدبه کان أهون أحواله عطبه. هر که نبوده باشد افزونترین خصلتهاى او ادب او بوده باشد سهل‏ترین احوال او هلاکت او، مراد ترغیب در ادبست و این که آن افزونترین خصلتهاست، و هر که آنرا نداشته باشد بوده باشد سهل‏ترین احوال او مرگ یعنى ببلاها گرفتار گردد در دنیا یا آخرت یا هر دو که همه آنها سخت‏تر و شدیدتر باشد از مرگ و شدائد آن .

٨٩٨١ من لم یحط النّعم بالشّکر لها فقد عرّضها لزوالها. هر که فرو نگیرد نعمتها را بشکر از براى آنها پس بتحقیق که در آورد آنها را در معرض زوال آنها.

٨٩٨٢ من لم یحتمل مؤنة النّاس فقد أهّل قدرته لانتقالها. هر که بر ندارد و بر خود نگیرد مؤنت و اخراجات مردم را پس سزاوار گردانیده قدرت و مکنت خود را از براى انتقال آن.

٨٩٨٣ من لم یتحرّز من المکاید قبل وقوعها لم ینفعه الأسف بعد هجومها. هر که احتراز نکند از مکرها پیش از وقوع آنها سود ندهد او را تأسّف خوردن بعد از رسیدن آنها ناگاه، مراد ترغیب در اینست که آدمى از مکر و حیله‏ها پیش از

وقوع آنها احتراز کند و خود را در پناه برد از آنها بتوسّل بحقّ تعالى و تضرّع بدرگاه او و دعاها و مانند آنها، و همچنین بتدبیر احوال خود بقدر مقدور که اگر کسى پیش احتراز نکند تأسّف بعد از آن چنانکه شیوه اکثر مردم است که پیشتر اهمال کنند و بتدبیر احوال خود نپردازند نفعى ندارد.

٨٩٨٤ من استعان بعدوّه على حاجته ازداد بعدا منها. هر که یارى جوید بدشمن خود بر حاجت خود زیاده کرده شود بحسب دورى از آن، یعنى زیاد کرده شود دورى او از آن، غرض منع از یارى جستن بدشمن است در حاجتى که رو دهد و این که سبب زیادتى دورى از آن مطلب مى‏شود، زیرا که دشمن که بر آن آگاه شد سعى میکند در این که او بآن نرسد.

٨٩٨٥ من توکّل على اللَّه أضاءت له الشّبهات، و کفى المؤنات و أمن التّبعات. هر که توکّل کند بر خدا روشن شود از براى او شبهه‏ها، و کارگزارى کرده شود مؤنات و اخراجات را، و ایمن باشد از عاقبتهاى بد، مراد به «شبهه‏ها» اموریست که در آن اشتباهات باشد.

٨٩٨٦ من لم یقدّم اخلاص النیّة فى الطّاعات لم یظفر بالمثوبات. هر که پیش نیندازد خالص گردانیدن نیّت را از براى خدا در طاعتها فیروزى نیابد بثوابها.

٨٩٨٧ من لم یصبر على کدّه صبر على الافلاس. هر که صبر نکند بر سختى کسب صبر کند بر بى‏چیزى و دوراندیشى، مراد ترغیب در سعى در کسب است و تحمّل تعب و مشقّت آن و اگر نه باید که صبر کرد بر افلاس و پریشانى.

٨٩٨٨ من لم ینتفع بنفسه لم ینتفع به النّاس. هر که نفع نیابد بنفس خود نفع نیابند باو مردم، یعنى هر که اصلاح نفس خود نکند اصلاح دیگران نتواند کرد و نصیحت و موعظه او در دیگرى اثر نکند.

٨٩٨٩ من لم یتّضع عند نفسه لم یرتفع عند غیره. هر که پستى نکند نزد نفس خود بلند نگردد نزد غیر خود، مراد به «پستى‏کردن نزد نفس خود» اینست که خود را پست شمارد و بلند مرتبه قرار ندهد و تکبّر و نخوتى نداشته باشد.

٨٩٩٠ من لم یصلح نفسه لم یصلح غیره. هر که اصلاح نکند نفس خود را اصلاح نکند غیر خود را.

٨٩٩١ من لم یستظهر بالیقظة لم ینتفع بالحفظة. هر که پشت قوى نکند ببیدارى نفع نیابد بنگهبانان، مراد اینست که آدمى باید که احتیاط کند بآگاهى خود و با خبر بودن، و اگر آن نباشد پاسبانان و نگهبانان چندان نفعى ندارد.

٨٩٩٢ من لم یکن أملک شی‏ء به عقله لم ینتفع بموعظة. هر که نبوده باشد مالکتر چیزى باو عقل او نفع نیابد بموعظه، یعنى تا کسى عقل او مالکتر نباشد باو از هوا و خواهش و مانند آنها و در فرمان عقل بیشتر از آنها نباشد هیچ موعظه او را سود ندهد.

٨٩٩٣ من لم یوقن قلبه لم یطعه عمله. هر که یقین نداشته باشد دل او فرمانبردارى نکند او را عمل او، یعنى تا کسى در دل یقین بدین نداشته باشد عمل او چنانکه باید فرمانبردارى او نکند.

٨٩٩٤ من لم یعمل للآخرة لم ینل أمله. هر که عمل نکند از براى آخرت نرسد بامید خود، یعنى نیکبختى اخروى که هر مؤمنى امید آن دارد یا آن امیدى که آن عمل را از براى آن کرده نه از براى آخرت مثل رسیدن نفع دنیوى باو بسبب آن عمل ریائى.

٨٩٩٥ من لم یملک شهوته لم یملک عقله. هر که مالک نباشد خواهش خود را مالک نباشد عقل خود را، یعنى تا کسى مالک خواهش و هوا و هوس خود نشود و آنها را در فرمان خود نیاورد مالک عقل خود نشود، زیرا که هرگاه هوا و هوس غالب باشد بر کسى بسیارست که عقل او نیز تابع آنها گردد و بمقتضاى آنها حکم کند، حکم عقل در هر باب وقتى اعتبار دارد و بر وفق حقّ است که آدمى در آن باب خود را از خواهش یک طرف برى و عرى سازد و همه اطراف آن در نظر او یکسان باشد.

٨٩٩٦ من لم یشکر الإحسان لم یعده الحرمان. هر که شکر نکند احسان را تجاوز نکند او را حرمان، یعنى نمى‏شود که دیگر محروم نگردد از احسان، و محرومى در گذرد از او.

٨٩٩٧ من لم یصدق من اللَّه خوفه لم ینل منه الأمان. هر که راست نباشد ترس او از خدا نرسد از او بامان، یعنى نرسد بایمنى از عذاب و عقاب او.

٨٩٩٨ من لم یحمل قیلا لم یسمع جمیلا.

تا کسى بر ندارد سخنى را نشنود سخن زیبائى را، یعنى تا کسى بردبارى نداشته باشد و تحمّل سخنان زشت درشت مردم نکند نشنود مدح و ثناى خود را از مردم، و این که او را وصف بخوبى و حلم و بردبارى کنند.

٨٩٩٩ من لم یداو شهوته بالتّرک لم یزل علیلا. هر که دوا نکند خواهش خود را بترک همیشه بیمار باشد، زیرا که همیشه رنجور تعب و زحمت سعى از براى خواهشى و انتظار آن باشد و اگر بالفرض خواهشى حاصل شود خواهشى دیگر پیش گیرد و همچنین با آنکه اکثر آنها بى‏وزر و وبال نیز نباشد.

٩٠٠٠ من لم یصلح على اختیار اللَّه لم یصلح على اختیاره لنفسه. هر که شایسته نگردد بر اختیار خدا شایسته نگردد بر اختیار خود از براى نفس خود، غرض اینست که حقّ تعالى صلاح حال هر کسى را بهتر داند و از براى هر کس از روزى و مانند آن آنچه صلاح حال او بوده تقدیر کرده، و اگر کسى به آن چه خدا از براى او اختیار کرده و برگزیده بصلاح نیاید به آن چه خود از براى خود اختیار کند و برگزیند بصلاح نیاید، پس در هر باب باید راضى و خشنود بنصیب و بهره حقّ تعالى بود.

٩٠٠١ من لم یصلح على أدب اللَّه لم یصلح على أدب نفسه. هر که شایسته نشود بر ادب خدا شایسته نشود بر ادب نفس خود، مراد به «ادب خدا» یا تربیتى است که حقّ تعالى هر کسى را کرده و نصیب و بهره که از براى او از دنیا قرار داده که او بآن تربیت یابد و بنا بر این مضمون این همان مضمون فقره سابقست، و یا آداب و طریقه سلوکیست که حقّ تعالى از براى هر کس قرار داده در دنیا مثل فرمانبردارى رعیّت از براى امام و رعایت حرف معلّم و اهل علم و بزرگتر از خود، و لطف و مهربانى بزیردستان و امثال اینها، و بنا بر این‏

مراد اینست که: هر که بصلاح نیاید حال او برعایت این آداب که حقّ تعالى بعلم شامل خود از براى بندگان قرار داده بصلاح نیاید برعایت آداب و طریقه سلوکى که خود از براى خود بعلم ناقص خود قرار دهد مثل تکبّر و تبختر که بعضى شیوه خود کنند و آن را از براى وقع در نظرها ضرور دانند.

٩٠٠٢ من لم یکن له عقل یزینه لم ینبل. هر که نبوده باشد او را عقلى که زینت دهد او را، افزون مرتبه نگردد.

٩٠٠٣ من لم یصحب الاخلاص عمله لم یقبل. هر که همراه نباشد اخلاص از براى خدا عمل او را، قبول کرده نشود عمل او.

٩٠٠٤ من لم ینصفک منه حیاؤه لم ینصفک منه دینه. هر که انصاف نیاورد با تو از جانب او شرم او انصاف نیاورد با تو از جانب او دین او، مراد اینست که عدل و انصاف چیزیست که هر که را حیا و شرمى باشد قطع نظر از شرع و دین آنرا ضرور داند و ترک آنرا قبیح شمارد اینست که جمعى که مقیّد بشرع و دین نباشند اتّفاق دارند در آن با اهل ادیان، پس کسى که انصاف نیاورد با تو از جانب او شرم او یعنى شرم او چنان نکند که او در معامله با تو انصاف آورد از نفس خود و بعدل سلوک کند با تو پس او چنان بى‏باکیست که از دین نیز باکى نداشته باشد و دین او نیز انصاف نیاورد از جانب او و منشأ این نشود که او انصاف آورد از جانب نفس خود و بعدل سلوک کند با تو.

٩٠٠٥ من لم یحسن خلقه لم ینتفع به قرینه. هر که نیکو نگرداند خوى خود را سود نیابد باو مصاحب و همراه او، بلکه همواره مکدّر و ملول باشد از کج خلقیهاى او.

٩٠٠٦ من لم یلن لمن دونه لم ینل حاجته.

هر که نرمى نکند از براى کسى که پست‏تر از او باشد نرسد بحاجت خود یعنى حقّ تعالى نگذارد که او بحاجت خود برسد.

٩٠٠٧ من لم یدار من فوقه لم یدرک بغیته . هر که مدارا نکند با کسى که بالاتر از او باشد در نیابد مطلب خود را، مراد اینست که در دنیا قدرى مدارا با جمعى که بالاتر از او باشند ضرور است و اگر نه نگذارند که بمطالب خود برسد.

٩٠٠٨ من لم یعرف مضرّة الشّرّ لم یقدر على الامتناع منه. هر که نداند ضرر شرّ را قادر نیست بر باز ایستادن از او.

٩٠٠٩ من لم یعرف منفعة الخیر لم یقدر على العمل به. هر که نداند منفعت خیر را قادر نیست بعمل کردن بآن، غرض از این دو فقره مبارکه اینست که آدمى باید که شرور و بدیها را بشناسد و ضرر آنها را بداند و اگر همه بعنوان اجمال باشد باین نحو که فلان کار بدیست و حقّ تعالى منع از آن کرده و سبب عقاب مى‏شود و اگر نه قادر نباشد بر باز ایستادن از او یعنى باز ایستادنى که باعث ثواب شود باین که باز ایستادن او از راه بدى آن باشد بلکه اگر باز ایستد بعنوان اتّفاق باشد و آن سبب اجر و ثوابى نشود، و همچنین باید که خیرات را بشناسد و منفعت آنها را داند اگر همه بعنوان اجمال باشد یعنى باین نحو که: فلان کار خوبیست و منشأ ثواب باشد و اگر نه قادر نباشد بر کردن آنها بعنوانى که منشأ ثواب باشد باین که کردن آنها از راه خوبیهاى آنها باشد تا سبب ثواب گردد بلکه‏

اگر بکند بر وفق اتّفاق باشد و منشأ ثوابى نشود.

٩٠١٠ من لم یعنه اللَّه على نفسه لم ینتفع بموعظة واعظ. هر که یارى نکند او را خدا بر نفس او سودمند نگردد بموعظه واعظى، یعنى تا حقّ تعالى کسى را بلطف خود یارى نکند بمسلط ساختن او بر نفس خود و گردانیدن آن در فرمان او سود نیابد بموعظه واعظى، و به آنها از پیروى هوا و هوس برنگردد، پس عمده از براى آدمى اینست که بسبب کثرت معاصى خود را از درگاه حقّ تعالى چنان دور نکند که آن لطف از او سلب شود و او را بخود واگذارد و هوا و هوس بر او مسلّط شود و هیچ موعظه در او سود ندهد و بشقاوت ابدى گرفتار گردد.

٩٠١١ من لم یعتبر بغیر الدّنیا و صروفها لم تنجع فیه المواعظ. هر که عبرت نگیرد بحوادث دنیا و تغیّرهاى آن سود ندهد در او موعظه‏ها، مراد اینست که حوادث دنیا و تغیّرات آن که هر کس مشاهده میکند کافیست از براى عبرت گرفتن و پى بردن از آنها به بى‏اعتبارى دنیا و بدى عاقبت ظلم و ستم و امثال آنها، و کسى که به آنها با ظهور و وضوح آنها عبرت نگیرد باید که چندان گمراه هوا و هوس باشد که هیچ موعظه دیگر در او سود ندهد و او را براه نیاورد.

٩٠١٢ من ظفر بالدّنیا نصب، و من فاتته تعب. هر که فیروزى یابد بدنیا تعب کشد و هر که فوت شود دنیا او را تعب کشد، غرض مذمّت سراى دنیاست و این که زندگانى در آن بى‏تعب نباشد، اگر فیروزى یابد بدنیا تعب و زحمت حفظ و نگاهدارى آن و ایذا و آزار دشمنان و حاسدان کشد، و اگر نیابد آنرا تعب و زحمت احتیاج و درویشى کشد .

٩٠١٣ من حارب النّاس حرب، و من أمن السّلب سلب. هر که جنگ کند با مردم ربوده شود اموال او، و هر که ایمن نشیند از ربوده شدن اموال ربوده شود اموال او، و ممکن است که این نیز تتمیم مضمون فقره سابق باشد و مراد این باشد که: در دنیا چاره نتوان کرد از براى حفظ و نگاهدارى متاع آن اگر کسى جنگ کند با مردم غلبه کنند بر او و تاراج کنند اموال او را، و اگر ایمن نشیند از تاراج ایشان نیز تاراج کنند، و ممکن است که متعلّق بفقره سابق نباشد و مراد پند این باشد که: با مردم جنگ و جدال نباید کرد که آن باعث این مى‏شود که اموال او را بتاراج ببرند و ایمن هم از تاراج ایشان نباید نشست که باز ایشان فرصت یابند و اموال او را تاراج کنند بلکه باید که در تدبیر احوال خود بود با دوستى و لطف و مهربانى با مردم.

٩٠١٤ من خاف اللَّه آمنه اللَّه سبحانه من کلّ شی‏ء. هر که بترسد از خدا ایمن گرداند او را خداى سبحانه از هر چیز.

٩٠١٥ من خاف النّاس أخافه اللَّه سبحانه من کلّ شی‏ء. هر که بترسد از مردم بترساند او را خداى سبحانه از هر چیز.

٩٠١٦ من جعل ملکه خادما لدینه انقاد له کلّ سلطان. هر که بگرداند پادشاهى خود را

«گردانیدن پادشاهى خدمت کننده از براى دین» اینست که آن را در رواج دین خود صرف کند.

٩٠١٧ من جعل دینه خادما لملکه طمع فیه کلّ انسان. هر که بگرداند دین خود را خدمت کننده از براى پادشاهى خود طمع کند در او هر آدمى، مراد به «گردانیدن دین خود خدمت کننده از براى پادشاهى خود» اینست که آنرا تابع پادشاهى خود گرداند هر حکمى در آن که باعتقاد او در پادشاهى او

نفعى داشته باشد یا ضررى نداشته باشد عمل کند بآن، و آنچه چنین نباشد واگذارد آنرا و «طمع کند در او» یعنى در ملک او، و ممکن است که ضمیر راجع بملک او باشد که محتاج بتأویلى نباشد.

٩٠١٨ من تهاون بالدّین هان، و من غالب الحقّ لان. هر که خوار شمارد دین را خوار گردد، و هر که غلبه جوید بر حقّ و خواهد غالب شود بر آن نرم گردد، یعنى نرم گردد از براى حقّ و مغلوب آن گردد، یا نرم گردد از براى همه کس و هر کسى او را مالش تواند داد.

٩٠١٩ من تسربل أثواب التّقى لم یبل سرباله. هر که پیراهن خود کند جامه‏هاى پرهیزگارى را کهنه نشود پیراهن او، پرهیزگارى را «جامه» گفتن باعتبار تشبیه آنست بجامه، باعتبار این که چنانکه جامه بدن را حفظ کند از آفات سرما و گرما و غیر آن و بپوشاند عیوبى را که در آن باشد همچنین پرهیزگارى حفظ کند آنرا از آفات دنیوى و أخروى، و بپوشد عیوب صاحب خود را، و جمعیّت «جامه‏ها» باعتبار تعدّد افراد پرهیزگاریست بتعدّد دل و جوارح که هر یک را نوعى از پرهیزگارى باشد، و مراد به «پیراهن گردانیدن آنها» اینست که آنها را لازم و ملاصق بدن خود گرداند مانند پیراهن.

٩٠٢٠ من أمّل ثواب الحسنى لم تنکد آماله. هر که امید داشته باشد ثواب سراى نیکوتر را که آخرت باشد منع کرده نشود امیدهاى او، یا کم کرده نشود امیدهاى او، یعنى همه آنها عطا کرده شود، و ممکن است که ترجمه این باشد که: سخت و دشوار نگردد امیدهاى او یعنى بآسانى برآید.

٩٠٢١ من رخّص لنفسه ذهبت به فى مذاهب الظّلمة.

هر که رخصت دهد مر نفس خود را ببرد او را در راههاى تاریکى، یعنى رخصت دهد نفس خود را در آنچه خواهد و منع نکند از آنها، و مراد به «تاریکى» تاریکى گمراهى و عصیانست.

٩٠٢٢ من داهن نفسه هجمت به على المعاصى المحرّمة. هر که مساهله کند با نفس خود ناگاه فرود آرد او را بر معاصى حرام گردانیده شده.

٩٠٢٣ من کان غرضه الباطل لم یدرک الحقّ و لو کان أشهر من الشّمس. هر که بوده باشد غرض او باطل در نیابد حقّ را و هر چند بوده باشد مشهورتر از آفتاب، یعنى هر که خواهش باطل و میل بآن داشته باشد یعنى خواهش امرى داشته باشد که آن در واقع باطل باشد هر چند او بطلان آنرا نداند در آن باب حقّ را در نیابد هر چند در کمال وضوح و ظهور باشد بلکه هر چه از دلائل و امارات آن بیند در صدد تأویل آن در آید تا منافاتى با آن باطلى که خواهش آن دارد نداشته باشد پس اگر کسى خواهد که بحقّ برسد باید که خود را بى‏غرض سازد و خواهش یک طرف را از خود سلب نماید و طلب کند تا حقّ بر او ظاهر گردد.

٩٠٢٤ من کان مقصده الحقّ أدرکه و لو کان کثیر اللبس. هر که بوده باشد مقصد او حقّ دریابد آنرا و هر چند بسیار پوشیدگى باشد یعنى هرگاه مقصد کسى در مطلبى این باشد که آنچه حقّ است در آن باب در واقع بآن برسد و خواهش این نداشته باشد که حقّ فلان باشد یا فلان بلکه هر یک که حقّ باشد او آنرا خواهد و طلب کند دریابد حقّ را و هر چند پوشیدگى زیاد داشته باشد.

٩٠٢٥ من لم یتدارک نفسه باصلاحها أعضل داؤه و أعیى شفاؤه و عدم الطّبیب.

هر که تدارک و بازیافت احوال نفس خود نکند سخت باشد درد او و عاجز گرداند شفاى او و نیابد طبیب را، «عاجز گرداند شفاى او» یعنى عاجز گرداند معالج را از تدبیرى براى آن، و «نیابد طبیب را» یعنى طبیبى را که علاج او تواند کرد.

٩٠٢٦ من قصّر فى العمل ابتلاه اللَّه سبحانه بالهمّ، و لا حاجه للَّه فیمن لیس له فى نفسه و ماله نصیب. هر که کوتاهى کند در عمل گرفتار گرداند خداى سبحانه او را باندوه، و نیست حاجتى مر خدا را در کسى که نبوده باشد براى او در نفس او و مال او بهره، «کوتاهى کند در عمل» یعنى در عمل از براى خدا و آخرت، و مراد به «اندوه» اندوه اخرویست بلکه دنیوى نیز، و «نیست حاجتى مر خدا را» یعنى او را از نظر لطف و توجّه خود مى‏اندازد مانند کسى از ما که هیچ نحو حاجتى بکسى نداشته باشد نه از براى دنیا و نه از براى آخرت که متوجّه او نمى‏شود، و «نبوده باشد براى او» یعنى براى خدا یا براى آن کس، و «در نفس او» یعنى در اعمالى که کند نصیب و بهره از براى خدا در آنها نباشد یا نصیبى از براى او یعنى از براى آخرت او، زیرا که نصیب و بهره که بکار او آید همانست، و همچنین در مال او نصیبى از براى خدا نباشد یعنى چیزى از آن در راه خدا صرف نکند یا از براى او نباشد یعنى از براى آخرت خود چیزى از آن صرف نکند.

٩٠٢٧ من طال حزنه على نفسه فى الدّنیا أقرّ اللَّه عینه یوم القیامة و أحلّه دار المقامة. هر که دراز کشد اندوه او بر نفس خود در دنیا، سرد گرداند خدا چشم او را روز قیامت، و فرود آورد او را در سراى اقامت، مراد به «اندوه بر نفس خود» اندوهیست که از براى آخرت خود باشد و از خوف از آن و «سرد گردانیدن چشم»

کنایه از شادیست باعتبار این که در شادى اشک سردى آید چنانکه قبل از این مذکور شد و مراد «بسراى اقامت» بهشت است که محلّ قرار و استقرارست.

٩٠٢٨ من توکّل على اللَّه ذلّت له الصّعاب، و تسهّلت علیه الأسباب، و تبوّأ الخفض و الکرامة. هر که توکّل کند بر خدا، نرم گردد از براى او سختها، و سهل شود بر او اسباب، و فرود آید در وسعت و کرامت، مراد به «اسباب» اسباب حصول مطالب و مآرب دنیوى و اخروى اوست.

٩٠٢٩ من اتّخذ دین اللَّه لهوا و لعبا أدخله اللَّه سبحانه النّار مخلّدا فیها. هر که فرا گیرد دین خدا را بازى و لهو داخل گرداند خداى سبحانه او را در جهنّم پاینده در آن، مراد به «فرا گرفتن دین بازى و لهو» اینست که آنرا از روى حکمت و مصلحت نداند بلکه بازیچه شمارد یا این که تصلّب و اهتمام نداشته باشد در آن، هر وقت که خواهد عمل کند بآن، و هر وقت که نخواهد ترک کند مانند کسى که با چیزى بازى کند.

٩٠٣٠ من عظمت الدّنیا فى عینه و کبر موقعها فى قلبه آثرها على اللَّه و انقطع الیها و صار عبدا لها. هر که عظیم باشد دنیا در چشم او، و بزرگ باشد وقع آن در دل او، برگزیند آنرا بر خدا و بریده شود بسوى آن و بگردد بنده آن، مراد اینست که آدمى باید که تأمّل و تفکّر کند در احوال دنیا و بى‏اعتبارى آن و آمیختگى آن نعمتها و لذّات آن باضعاف آن از محنتها و آلام تا این که ظاهر شود بر او خسّت و دنائت آن و بزرگ ننماید در چشم او و بزرگ نشود وقع آن در دل او، و اگر نه باعتبار بودن آن حاضر و عاجل و مشاهد و معاین قوى گردد آن در چشم و دل او تا این که برگزیند

آنرا بر خداى سبحانه، و بریده شود از او بسوى آن و بگردد بنده آن.

٩٠٣١ من أعطى فى اللَّه، و منع فى اللَّه، و أحبّ فى اللَّه، و أبغض فى اللَّه فقد استکمل الایمان. هر که عطا کند در راه خدا، و منع کند در راه خدا، و دوست دارد در راه خدا، و دشمن دارد در راه خدا، پس بتحقیق که کامل گردانیده ایمان را.

٩٠٣٢ من بدأ بالعطیّة من غیر طلب، و أکمل المعروف من غیر امتنان فقد أکمل الاحسان. هر که ابتدا کند بخیرى که عطا کند بى این که از او بطلبند، و کامل گرداند دهش را بى‏منّت گذاشتن، پس بتحقیق که کامل گردانیده احسان را.

٩٠٣٣ من شغل نفسه بغیر نفسه تحیّر فى الظّلمات و ارتبک فى الهلکات. هر که مشغول سازد نفس خود را بغیر نفس خود، حیران گردد در تاریکیها و گرفتار گردد در هلاکتها، یعنى هر که مشغول سازد نفس خود را بامرى که مانع شود او را از رسیدن بأحوال نفس خود و کامل گردانیدن آن بعلم و عمل حیران گردد در تاریکیهاى گمراهى و جهالت که شایعست استعاره تاریکى از براى آنها یا تاریکى قبر و منازل جهنّم.

٩٠٣٤ من لم یعرف نفسه بعد عن سبیل النّجاة، و خبط فى الضّلال و الجهالات. هر که نشناسد نفس خود را دور گردد از راه رستگارى، و بیندازد خود را در گمراهى و نادانیها، ظاهر اینست که مراد به «نشناختن نفس خود» در اینجا اینست که قدر و پایه خود را نداند و از حدّ خود تجاوز کند بطغیان و سرکشى‏

و سلوک با مردم زیاده از اندازه خود، یا خفیف و خوار کردن خود بفسوق و طمع و مانند آنها.

٩٠٣٥ من طلب رضى اللَّه بسخط النّاس ردّ اللَّه ذامّه من النّاس حامدا. هر که طلب کند خشنودى خدا را بخشم مردم، بر گرداند خدا مذمّت کننده او را ستایش کننده، یعنى هر که از براى رضاى خداى سبحانه و خشنودى او کارى کند یا حرفى گوید که مردم را از آن بخشم آورد ضررى باو از آن نرسد بلکه حقّ تعالى بسبب آن چنان کند که مذمّت کننده او برگردد از آن و مدح و ستایش او کند.

٩٠٣٦ من طلب رضى النّاس بسخط اللَّه ردّ اللَّه حامده من النّاس ذامّا. هر که طلب کند خشنودى مردم را بخشم خدا، برگرداند خدا ستایش کننده او را از مردم مذمّت کننده، این بر عکس فقره سابقست.

٩٠٣٧ من أحبّنا فلیعدّ للبلاء جلبابا. هر که دوست دارد ما را پس آماده کند از براى بلا جلبابى، «جلباب» بکسر جیم و سکون لام بمعنى پیراهنست یا جامه که آدمى بر خود پیچد و مراد اینست که: دوستان ما را نمى‏شود که بلائى نرسد از براى زیادتى اجر و ثواب ایشان، پس هر که ما را دوست دارد مهیّا کند از براى بلا جلبابى که فى الجمله دفع بلا از او کند که آن پیراهن یا جامه صبر و شکیبایى باشد، و ممکن است که غرض بیان شدّت آن بلا باشد و این که پیراهن یا جامه که مى‏پوشد از براى دفع ضرر سرما و گرما و غیر آن دفع ضرر آن نکند پیراهن یا جامه دیگر باید از براى آن و چنان پیراهن یا جامه نیست چنانکه در فقره بعد فرموده‏اند.

٩٠٣٨ من تولّانا فلیلبس للمحن اهابا.

هر که فرا گیرد ما را دوست خود یا پیشوا و امام خود، پس بپوشد از براى محنتها پوستى، یعنى محنتها رو بیاورد باو که پوستى که دارد تاب آنها نیاورد باید که پوست دیگر بپوشد، و غرض مبالغه در شدّت آن محنتهاست چنانکه گویا پوست دیگر از براى آنها در کارست.

٩٠٣٩ من لم یدع و هو محمود یدع و هو مذموم. هر که وانگذارد و حال آنکه ستایش کرده شود واگذارد و حال آنکه مذمّت کرده شود، یعنى هر که وانگذارد مال را و از سر آن نگذرد بصرف آن در وجوه خیرات و حال آنکه ستایش کرده شود اگر چنان کند، آخر واگذارد بمرگ و مذمّت کرده شود که آن را واگذاشت بدیگرى و خود از آن بهره نبرد .

٩٠٤٠ من لم یقدّم ماله لآخرته و هو مأجور خلّفه و هو مأثوم . هر که پیش نفرستد مال خود را و حال آنکه او اجر داده شود پس از خود گذارد آن را و حال آنکه گنهکار باشد، این هم مضمون فقره سابقست، و «گنهکار بودن او» باعتبار اینست که حقوق واجبه آن را نداده و امّا کسى که حقوق واجبه آن را داده باشد امّا در وجوه خیرات دیگر بذل نکرده باشد پس او پیش انداخته از براى آخرت خود و گنهکار نباشد، نهایت اگر مال بسیارى واگذارد حیف و جورى بر خود کرده که قدرى دیگر نیز در آن وجوه صرف نکرده باشد که باعث زیادتى حسنات او باشد.

٩٠٤١ من لم یصحبک معینا على نفسک فصحبته وبال علیک ان علمت.

هر که مصاحبت نکند با تو یارى کننده بر نفس تو پس صحبت او وبالیست بر تو اگر دانى. مراد به «یارى کردن بر نفس او» اینست که یارى او کند در مسلّط- ساختن او بر نفس خود و این که در فرمان آن و هوا و هوس آن نباشد، و «اگر دانى» یعنى اگر حقیقت حال را دانى و از اهل علم و دانش باشى مى‏دانى که چنین است که صحبت چنان مصاحبت وبالست.

٩٠٤٢ من مدحک بما لیس فیک فهو ذمّ لک ان عقلت. هر که مدح کند ترا به آن چه نباشد در تو پس آن مدح او مذمّت است از براى تو اگر دریابى یعنى اگر دریابى و عقل و دریافتى باشد ترا دانى که چنین است که آن مذمّت تست زیرا که هرگاه مدح کند او را بچیزى که در او نباشد پس این در حقیقت مذمّت اوست باین که آن امر ممدوح در او نیست.

٩٠٤٣ من نصح نفسه کان جدیرا بنصح غیره. هر که نصیحت کند نفس خود را بوده باشد سزاوار بنصیحت کردن غیر خود نیز.

٩٠٤٤ من غشّ نفسه کان أغشّ لغیره. هر که غشّ کند با نفس خود بوده باشد غشّ کننده‏تر مر غیر خود را، مراد به «غشّ کردن با نفس خود» اینست که صاف نباشد با او، و مداهنه و مساهله کند با او و منع نکند او را از هوا و هوس او، و ظاهرست که کسى که با نفس خود چنین سلوک کند و غم او نخورد و از بدى عاقبت او باکى نداشته باشد با دیگرى زیاده بر آن غشّ خواهد کرد و بى‏باکتر خواهد بود از بدى عاقبت او.

٩٠٤٥ من قام بفتق القول و رتقه فقد حاز البلاغة. هر که بپردازد بشکافتن سخن و پیوستن آن پس بتحقیق که جمع کرده‏

بلاغت را، فصاحت و بلاغت کمال سخنگوست و به آنها مدح او کنند و مراد به «فصاحت» اینست که کلمات کلام سنگین نباشد بر زبان باعتبار تنافر حروف آن و وحشى و غریب نباشد باین که استعمال آن شایع نباشد و محتاج باشد معرفت آن بتفحّص کتب لغت، یا این که محتاج باشد فهم معنى از آن باستخراج وجه بعیدى از براى آن و مخالف قیاس و قوانین عربان نباشد، و همچنین ترکیب کلمات مخالف قوانین مشهوره نحویّین نباشد و کلمات با یکدیگر تنافرى نداشته باشند که باعث سنگینى بر زبان باشد و تعقیدى در آن نباشد که باعث دشوارى فهم معنى باشد چنانکه در کتب معانى تفصیل همه این مراتب داده شده، و «بلاغت» اینست که با وجود فصاحت بر وفق مقتضاى حال و مقام باشد مثل این که در مقامى که اختصار باید کرد، اختصار شود، و در مقامى که طول کلام باید داد، طول داده شود، و در مقامى که مخاطب منکر مضمون آن کلام نباشد تأکیدى در آن نشود، و اگر قدرى انکار داشته باشد قدرى تأکید بشود، و اگر انکار زیادى داشته باشد مبالغه شود در تأکید آن، و همچنین در سایر مراتب دیگر، و مراد به «شکافتن سخن و پیوستن آن» که در این فقره مبارکه واقع شده ظاهر اینست که اطناب و اختصار باشد یا باین که مراد به «شکافتن» تفصیل و اطناب باشد و به «پیوستن» اجمال و اختصار، و یا برعکس آن که مراد به «شکافتن» قطع کلام باشد و طول ندادن آن، و به «پیوستن» طول دادن و نگسستن آن، و بر هر تقدیر مراد اینست که عمده در بلاغت رعایت اطناب و ایجازست، یا این که ذکر آنها بر سبیل تمثیل است و اشاره است برعایت مقتضاى حال در هر باب. و ممکن است که بنا بر شهرت اعتبار بلاغت بعد از فصاحت اشاره باعتبار فصاحت در آن نشده باشد، این بنا بر اصطلاح علماى معانیست در فصاحت و بلاغت، و اهل لغت «بلاغت» را نیز بمعنى فصاحت گفته‏اند، و ظاهر اینست که فصاحت این را مى‏دانند که کلام بر قوانین لغت درست باشد و بیان معنى و مقصود در آن واضح باشد و این فقره مبارکه باصطلاح علما

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

نزدیکترست چنانکه از آنچه بیان شد ظاهر مى‏شود.

٩٠٤٦ من بادر الى مراضى اللَّه سبحانه و تأخّر عن معاصیه فقد أکمل الطّاعة. هر که شتاب کند بسوى خشنودیهاى خداى سبحانه و پس ایستد از معاصى او پس بتحقیق که کامل گرداند طاعت را، مراد اینست که همین کامل گردانیدن طاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى باشد.

٩٠٤٧ من شفع له القرآن یوم القیامة شفّع فیه، و من محلّ به صدّق علیه. هر که شفاعت کند از براى او قرآن مجید، قبول شفاعت کرده شود در باره او، و هر که شکوه او کند آن تصدیق کرده شود بر او و قبول شفاعت آن خواهد شد.

مراد اینست که قرآن مجید در قیامت نزد حقّ تعالى شفاعت خواهد کرد جمعى را و قبول شفاعت آن خواهد شد، و شکوه خواهد کرد از جمعى، و «تصدیق کرده خواهد شد بر او» یعنى در آنچه گوید از براى ضرر او. و هر یک از شفاعت و شکوه یا بزبان حال است و یا باین که حقّ تعالى آن را بسخن آورد چنانکه ظاهر بعضى احادیث است، و بر هر تقدیر شفاعت آن از براى جمعیست که تعظیم آن کنند و عمل کنند بآن و بسیار کنند تلاوت آن را، و شکوه آن از جمعیست که اخلال کنند بیکى از آنها.

٩٠٤٨ من اقتصد فى الغنى و الفقر فقد استعدّ لنوائب الدّهر. هر که میانه روى کند در توانگرى و درویشى، پس بتحقیق که آماده شده از براى مصیبتهاى روزگار، یعنى از براى دفع آنها یعنى اکثر مصیبتهاى آن که از زیاده روى یا تنگ گیرى ناشى مى‏شود.

٩٠٤٩ من عرى عن الهوى عمله حسن أثره فى کلّ أمر. هر که برهنه و خالى باشد از هوا و خواهش عمل او، نیکو باشد اثر او در هر کارى، یعنى نیکو باشد ثمره و نتیجه هر کار او.

٩٠٥٠ من عفّت أطرافه حسنت أوصافه. هر که عفیف باشد اطراف او نیکو باشد اوصاف او، یعنى هر که باز ایستد از حرام اعضا و جوارح ظاهرى او، و خود را نگاهدارد از افعال بد، نیکو باشد اخلاق و صفات او نیز.

٩٠٥١ من کرمت نفسه قلّ شقاقه و خلافه. هر که گرامى باشد نفس او، کم باشد عداوت او و مخالفت او، یعنى با مردم از براى غیر امر دینى.

٩٠٥٢ من أکثر المناکح غشیته الفضائح. هر که بسیار کند مناکح را فرو گیرد او را فضایح، ظاهر اینست که مراد به «مناکح» زنانى باشد که از براى نکاح و وطى باشند خواه بعنوان عقد دائم باشد و خواه متعه و خواه کنیز، و «فرو گرفتن رسوائیها او را» باعتبار نزاع و شقاقى باشد که در أغلب میانه ایشان بهم رسد و باعث رسوائى او شود.

٩٠٥٣ من تاجرک فى النّصح کان شریکک فى الرّبح. هر که سودا کند با تو بنصیحت بوده باشد شریک تو در سود، یعنى در ثواب و اجرى که داشته باشى بسبب قبول نصیحت او در ترک حرامى یا کردن طاعتى.

٩٠٥٤ من عاند الزّمان أرغمه، و من استسلم الیه لم یسلم. هر که دشمنى کند با روزگار بخاک مالد او را، و هر که دوستى و فرمانبردارى کند

آنرا سالم نماند، غرض شکوه روزگار و اهل آنست و این که نه دشمنى با آن توان کرد و نه دوستى با آن .

٩٠٥٥ من ألحّ علیه الفقر فلیکثر من قول: لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظیم. هر که مبالغه کند بر او درویشى پس باید بسیار کند گفتن «لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظیم» را یعنى بسیار گفتن آن منشأ رفع فقر و درویشى او مى‏شود و ترجمه آن اینست: نیست حولى و نه قوّتى مگر بخداى بلند مرتبه بزرگ، و «حول» بمعنى از حالى بحالى گشتن است و بمعنى قوّه نیز آمده، و بنا بر این «و نه قوّتى» تأکید خواهد بود و أحادیث در فضیلت این کلام شریف و أجر و ثواب آن در تعقیب نمازها و غیر آن بسیارست.

٩٠٥٦ من باع الطّمع بالیأس لم یستطل علیه النّاس. هر که بفروشد طمع از مردم را بنومیدى از ایشان سربلندى نکنند بر او مردم.

٩٠٥٧ من افتخر بالتّبذیر احتقر بالافلاس. هر که فخر کند باسراف کوچک گردد بافلاس، غرض منع از اسراف کردنست و آنرا فخر خود دانستن و این که آن عاقبت آدمى را حقیر و کوچک گرداند در نظرها بسبب افلاس و بى‏چیزى.

٩٠٥٨ من ذا الّذى یرجو فضلک اذا قطعت ذوى رحمک. کیست آنکه امید داشته باشد احسان ترا هرگاه ببرى تو از صاحبان خویشى خود، این استفهام انکاریست و غرض اینست که: هیچ کس چنین کسى نیست زیرا که احسان بخویشان ضرورترست از دیگران پس کسى که قطع کند از خویشان پس دیگر که امید احسان او خواهد داشت

٩٠٥٩ من ذا الّذى یثق بک اذا غدرت بذوى رحمک. کیست آنکه اعتماد کند بتو هرگاه بیوفائى کنى تو بصاحبان خویشى خود این نیز استفهام انکاریست بر قیاس فقره سابق، و مراد اینست که: هیچ کس نیست که اعتماد کند بر تو و در بعضى نسخه‏ها «عهدک» بجاى «رحمک» است و بنا بر این ترجمه اینست که: کیست آنکه اعتماد کند بر تو هرگاه بیوفائى کنى تو با صاحبان عهد و پیمان خود، و مراد اینست که: هرگاه تو با جمعى که عهد و پیمانى کرده باشى با ایشان بیوفائى کنى دیگر هیچ کس اعتماد نکند بر تو در هیچ باب.

٩٠٦٠ من استشعر الشّغف بالدّنیا ملأت ضمیره أشجانا لها رقص على سویداء قلبه، همّ یشغله و غمّ یحزنه حتّى یؤخذ بکظمه فیلقى بالفضاء منقطعا أبهراه هیّنا على اللَّه فناءه، بعیدا على الاخوان لقاؤه . هر که شعار خود کند شغف بدنیا را پراکند دنیا خاطر او را اندوههائى که بوده باشد مر آنها را رقصى بر سویداى دل او، اندوهى که مشغول سازد او را، و غمى که اندوهگین سازد او را، تا این که فرا گرفته شود با خشم او، پس افراخته شود

ص ٤٣٥

در فضا بریده شده ابهران او، خوار بر خدا فناى او دور بر برادران لقاى او، «شعار» بکسر شین چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد و «چیزى را شعار خود کردن» کنایه است از لازم داشتن آن و جدا نشدن از آن مانند آن جامه، و «شعف» بعین بى‏نقطه دوستى است که دل را بسوزاند و بغین با نقطه دوستى است که در غلاف دل داخل شود و حاصل هر دو دوستى زیادست و «سویداى دل» اصل دانه آنست و مراد اینست که آن اندوهها بر اصل دانه دل او در رقص و بازى و حرکت و اضطراب باشند و «اندوهى که مشغول سازد (تا آخر)» تفصیل آن اندوههاست و این که پاره از آنها اندوهیست که او را مشغول سازد بخود و نگذارد که مشغول کارى شود که بکار او آید و پاره غمیست که اندوهناک دارد او را تا وقت مرگ که فرا گرفته شود او با غیظ و خشمى که داشته باشد بسبب حاصل نشدن خواهشها و آرزوهاى او و معلوم شدن بر او این که همه را باید گذاشت و خاسر و زیانکار رفت، و «انداخته مى‏شود در فضا» یعنى فضا و ساحتى که انداخته شود در آن در وقت نزع و جان کندن، و «أبهران» دور کند در دل که بیرون مى‏آیند از آن و متشعّب مى‏شود از آنها سایر شرایین، و هرگاه بریده شود آنها مى‏میرد صاحب آن، و «خوار بر خدا فناى او» یعنى بمیراند او را مردن خوارى، و «دور بر برادران لقاى او» یعنى دیگر ملاقات او نکنند و ملاقات او بقیامت افتد، یا این که بعد از آن نیز ملاقات او نکنند باعتبار این که او را بجهنّم برند و ایشان را ببهشت بنا بر این که مراد «برادران مؤمن صالح» باشد.

٩٠٦١ من مات على فراشه و هو على معرفة حقّ ربّه و رسوله و حقّ أهل بیته مات شهیدا و وقع أجره على اللَّه سبحانه و استوجب ثواب‏

ما نوى من صالح عمله و قامت نیّته مقام اصلاته سیفه فانّ لکلّ شی‏ء أجلا لا یعدوه. هر که بمیرد بر رختخواب خود و حال آنکه باشد بر شناخت حقّ پروردگار خود و رسول او و حقّ اهل بیت رسول او، بمیرد شهید و بوده باشد اجر او بر خداى سبحانه، و سزاوار باشد ثواب آنچه را قصد کرده از عمل صالح خود و قایم باشد قصد او مقام کشیدن شمشیر خود از غلاف پس بدرستى که از براى هر چیز وقتیست که تجاوز نکند از آن، یعنى هر مؤمنى که حقّ پروردگار خود و رسول او و حقّ اهل بیت رسول او را شناسد هرگاه بر رختخواب خودبمیرد او بمنزله اینست که شهید شده باشد در راه خدا و مزد او بر خدا لازم است و سزاوار گردد ثواب هر چه را قصد کرده که بکند از عمل صالح هرگاه عمر یابد، و از این جمله اینست که مستحقّ ثواب شهیدان گردد، زیرا که چنین مؤمنى قصد او اینست که هرگاه زمان حضور یکى از اهل بیت صلوات اللّه و سلامه علیهم را در مى‏یافت که بجهاد مى‏رفتند در رکاب آن حضرت مى‏بود تا شهید مى‏گردید چنانکه قصد و نیّت بلکه منتهى آرزوى شیعیان زمان غیبت حضرت صاحب الزّمان صلوات اللّه و سلامه علیه آنست که چون زمان ظهور آن حضرت را دریابند در رکاب آن حضرت باشند تا شهید گردند پس همان قصد و نیت هر یک جانشین اینست که او شمشیر خود را از غلاف کشیده باشد و در رکاب آن حضرت جنگ کند پس ثواب آن کار را خواهد داشت، و «بدرستى که از براى هر چیز (تا آخر)» ممکن است که غرض از آن دفع توهّم این باشد که هرگاه کسى قصد و نیّت او این باشد پس چرا حقّ تعالى او را بقصد

و نیّت خود که محض خیرست نرساند پس دفع آن فرموده‏اند باین که هر چیز را از راه حکمت و مصلحت در علم حقّ تعالى وقتى باشد که تجاوز از آن نکند پس مرگ هر کسى نیز وقتى دارد که از آن تجاوز نکند پس تأخیر آن تا رسیدن او بقصد خود میسّر نیست نهایت باعتبار آن قصد و نیت ثواب آنچه قصد کرده باو تفضّل خواهد شد، و ممکن است که غرض امیدوار کردن جمعى باشد که در زمان غیبت معصوم باشند و امید این معنى نداشته باشند تا این که قصد و نیّت آن کنند پس امیدوار فرموده باشند ایشان را باین که از براى ظهور حضرت قائم صلوات اللّه و سلامه علیه نیز وقتى باشد که از آن تجاوز ننماید پس نومید نباید بود و قصد و نیّت شهادت در رکاب او را باید داشت تا این که اگر آن میسّر نشود بثواب آن برسند و اللّه تعالى یعلم.

٩٠٦٢ من ربّاه الهوان أبطرته الکرامة. هر که تربیت کرده باشد او را خوارى سرکش نماید او را گرامى بودن، مراد اینست که کسى که پست مرتبه باشد و بخوارى عادت کرده باشد اگر بدولت و مرتبه بلندى برسد تحمّل آن نتواند کرد و طغیان و سرکشى کند پس سلاطین باید که ملاحظه این معنى بکنند و تا کسى بلند مرتبه و عزیز نباشد مناصب جلیله باو ندهند.

٩٠٦٣ من لم تصلحه الکرامة أصلحته الاهانة. هر که اصلاح نکند او را گرامى بودن اصلاح کند او را خوارگردانیدن، یعنى هر که در عزّت و دولت اصلاح حال او نشود و سرکشى و بد سلوکى کند نکبت و خوارى اصلاح حال او کند پس جزاى او ذلیل و خوار گردانیدن اوست، یا این که کسى که درشتى کند و باعزاز و اکرام و هموارى اصلاح حال او نشود و ترک آن نکند باید که در برابر درشتى کرد با او و خوار گردانید او را تا اصلاح او بشود و ترک کند آن را.

٩٠٦٤ من سعى فى طلب السّراب طال تعبه و کثر عطشه. هر که سعى کند در طلب سراب دراز کشد تعب او و بسیار شود تشنگى او، غرض تشبیه دنیاست بسراب و این که سعى در طلب آن حکم سعى در طلب سراب دارد.

٩٠٦٥ من أمّل الرّىّ من السّراب خاب أمله و مات بعطشه. هر که امید داشته باشد سیرابى را از سراب، محروم گردد امید او و بمیرد بتشنگى خود، غرض از این نیز تشبیه دنیاست بسراب و این که حکم آن دارد.

٩٠٦٦ من أنعم على الکفور طال غیظه. هر که انعام کند بر کفران کننده دراز کشد خشم او، غرض منع از انعام بر کسیست که کفران نعمت کند و این که آن باعث خشم درازى مى‏شود.

٩٠٦٧ من اغتاظ على من لا یقدر علیه مات بغیظه. هر که خشمناک گردد بر کسى که قادر نباشد بر او بمیرد بخشم خود، غرض اینست که خشمناک شدن بر کسى که قدرتى بر تلافى از او نباشد ثمره ندارد بغیر این که آدمى همیشه خشمناک باشد تا با خشم خود بمیرد پس باید بر ایذاى او صبر و تحمّل کرد.

٩٠٦٨ من لم یصن وجهه عن مسألتک فأکرم وجهک عن ردّه. هر که نگاه ندارد آبروى خود را از سؤال از تو پس گرامى دار تو روى خود را از برگردانیدن او، غرض اشاره بخفّت و ذلّت سؤال است، و همچنین ردّ سائل و این که هرگاه کسى آبروى خود را نگاه ندارد و بذلّت سؤال از تو راضى شود تو خود آبروى خود را نگاهدار و عطایش کن و ردّش مکن.

٩٠٦٩ من عرف شرف معناه صانه عن دناءة شهوته و زور مناه. هر که بشناسد شرف مقصد خود را نگاهدارد آن او را از پستى خواهش خود و دروغ آرزوهاى خود، غرض اینست که مقصد آدمى و آنچه از براى آن‏

آفریده شده رسیدن بمراتب بلند اخرویست و هر که شرف و بلندى مرتبه آن مقصد را داند و شناسد نگاهدارد آن او را از آنچه مانع از آن شود از خواهشهاى پست دنیوى و امیدهاى دنیوى که اکثر آنها دروغ باشند و بعمل نیابند.

٩٠٧٠ من جعل اللَّه سبحانه موئل رجائه کفاه أمر دینه و دنیاه. هر که بگرداند خداى سبحانه را محلّ بازگشت امید خود، کارگزارى کند خدا او را کار دین او را و دنیاى او را.

٩٠٧١ من عاقب بالذّنب فلا فضل له. هر که عقوبت کند بگناه پس نیست افزونى مرتبه از براى او، غرض ترغیب در عفو و گذشتن از گناهیست که کسى نسبت بشخصى کرده باشد و این که هرگاه نگذرد او و عقوبت کند پس فضل و افزونى مرتبه نباشد او را.

٩٠٧٢ من مارى السّفیه فلا عقل له. هر که جدال کند با سفیه پس نیست عقلى از براى او، «سفیه» بمعنى نادانست یا کسى که سبک باشد بردبارى او یا بى‏بردبارى باشد.

٩٠٧٣ من صدّق اللَّه سبحانه نجا. هر که تصدیق کند خداى سبحانه را رستگارى یابد، مراد تصدیق همه فرموده‏هاى حقّ تعالى است باعتقاد به آنها و عمل به آنها.

٩٠٧٤ من أشفق على دینه سلم من الرّدى. هر که بترسد بر دین خود سالم ماند از هلاکت، زیرا که کسى که بترسد

بر دین خود کارى نکند که ضرر بآن داشته باشد پس سالم ماند از هلاکت اخروى که هلاکت همانست.

٩٠٧٥ من زهد فى الدّنیا قرّت عینه بجنّة المأوى. هر که بى‏رغبت باشد در دنیا سرد گردد چشم او بجنّة المأوى، مکرّر مذکور شد که «سردى چشم» کنایه از شاد گشتن است باعتبار این که در شادى اشک سرد مى‏آید از آن، و «جنّة المأوى» نام بهشت است یا بهشت خاصّى.

٩٠٧٦ من کان فیه ثلاث سلمت له الدّنیا و الآخرة، یأمر بالمعروف و یأتمر به، و ینهى عن المنکر و ینتهى عنه، و یحافظ على حدود اللَّه جلّ و علا. هر که بوده باشد در او سه چیز سالم ماند براى او دنیا و آخرت، امر کند بمعروف و امر پذیر شود خود بآن، و نهى کند از منکر و باز ایستد خود از آن، و محافظت کند بر حدّهاى خداى- که بزرگ و بلند مرتبه است- قبل از این مذکور شد که مراد به «معروف» هر واجبى است که فعل آن سبب ثواب باشد و ترک آن باعث عقاب، یا هر چه فعل آن سبب ثواب باشد و ترک آن باعث عقاب نباشد که شامل مستحبّات نیز باشد، و مراد به «منکر» هر حرامیست که ترک آن باعث ثواب شود و فعل آن سبب عقاب، یا هر چه ترک آن باعث ثواب شود هر چند فعل آن سبب عقاب نشود که شامل مکروهات نیز باشد، و بنا بر اوّل امر به آنها و همچنین امر پذیر بودن به آنها یعنى بجا آوردن خود آنها را، و نهى از آنها و باز ایستادن خود از آنها بعنوان وجوبست، و بنا بر دویم در واجبها و حرامها بعنوان وجوبست، و در مستحبّات و مکروهات بعنوان استحباب، و در واجبها و حرامها امر و نهى و بجا آوردن خود در همه آنها باید، و در مستحبّات ترغیب در مطلق آنها و رغبت خود در آن باید، و اگر نه مستحبّات زیاده از آنست که کسى همه آنها را بجا تواند

آورد، و در مکروهات نیز ترغیب و رغبت در ترک مطلق آنها باید و همچنین ترک أکثر آنها را، و امّا ترک همه آنها پس اگر چه مقدور مى‏نماید امّا از براى غیر نفوس قدسیّه خالى از اشکالى نیست، و مراد به «حدّهاى خدا» یا حدودیست که از براى بعضى محرّمات قرار داده مثل زنا و شراب و امثال آنها، و مراد به «محافظت بر آنها» اقامت آنهاست بر کسى که مستحقّ آنها شود، و با مراد هر حدّ و اندازه است که از براى هر عبادت و هر چیز قرار داده، و مراد به «محافظت آنها» رعایت آنهاست و تجاوز نکردن از آنها نه بتفریط و نه بافراط، و اوّل ظاهرترست، و بنا بر آن مخصوص خواهد بود بکسى که اقامت حدود تواند کرد که آن امام باشد یا نایب خاصّ او و یا نایب عامّ که مجتهد باشد بنا بر مشهور هرگاه متمکّن باشد از آن.

٩٠٧٧ من سمحت نفسه بالعطاء استعبد أبناء الدّنیا. هر که جود کند نفس او بعطا بنده گرداند أبناى دنیا را، چنانکه مشهورست که: مردمان بندگان احسانند.

٩٠٧٨ من لم تنفعک حیاته فعدّه فى الموتى. هر که نفع نرساند بتو زندگى او پس بشمار او را در مردگان، یعنى دوستى و مصاحبت با او مکن و او را مرده انکار کن، و پوشیده نیست که این در غیر مؤمنى است که دوستى و مصاحبت با او در راه خدا باشد زیرا که أجر و ثوابى که بر دوستى و مصاحبت با او مترتّب مى‏شود کافیست در نفع او هر چند نفع دیگر از او باو نرسد.

٩٠٧٩ من لم یحتمل زلل الصّدیق مات وحیدا. هر که بر ندارد و تحمّل نکند لغزشهاى دوست را بمیرد تنها، غرض ترغیب‏

در تحمّل لغزشهاى دوستان و خطاهاى ایشانست و در گذشتن از آنها، و این که اگر کسى چنین نکند دوستان رم کنند از او، و دوستى از براى او نماند، و تنها ماند و تنها بمیرد، و ذکر خصوص آن باعتبار اینست که حضور دوستان در آن وقت از براى تجهیز و دعا و ترحّم ضرورترست از سایر اوقات.

٩٠٨٠ من لم یتّق وجوه الرّجال لم یتّق اللَّه سبحانه. هر که نپرهیزد از رویهاى مردان نپرهیزد از خداى سبحانه یعنى چنین کسى بى‏شرمى خواهد بود که از خداى سبحانه نیز شرم نکند

چنانکه فرموده:

٩٠٨١ من لم یستحى من النّاس لم یستحى من اللَّه سبحانه. هر که شرم نکند از مردم شرم نکند از خداى سبحانه.

٩٠٨٢ من جمع له مع الحرص على الدّنیا البخل بها فقد استمسک بعمودى الّلؤم. هر که جمع کرده شده باشد از براى او با حرص در دنیا بخیلى بآن پس بتحقیق که چنگ در زده بدو ستون دنائت و پستى مرتبه.

٩٠٨٣ من اعتمد على الدّنیا فهو الشّقىّ المحروم. هر که اعتماد کند بر دنیا پس اوست بدبخت محروم.

٩٠٨٤ من لم یحسن ظنّه استوحش من کلّ أحد. هر که نیکو نگرداند گمان خود را وحشت کند از هر کس، مراد ترغیب در نیکو کردن گمانست بمردم و اگر نه باید که از همه کس وحشت کرد، و مکرّر در این باب تفصیلى مذکور شد.

٩٠٨٥ من طلب صدیق صدق وفیّا طلب ما لا یوجد.

هر که طلب کند دوست راست وفا کننده طلب‏کننده چیزى را که یافت نشود، مراد مبالغه است در کم یافت شدن چنین دوستى.

٩٠٨٦ من دنت همّته فلا تصحبه. هر که پست باشد عزم او پس مصاحبت مکن با او، زیرا که خوى مصاحب در مصاحب اثر میکند.

٩٠٨٧ من هانت علیه نفسه فلا ترج خیره. هر که خوار باشد بر او نفس او پس امید مدار خیر او را، مراد به «خوار بودن نفس او بر او» اینست که واگذارد آنرا و اهتمامى بأحوال آن و کامل گردانیدن آن نداشته باشد، و «امید مدار خیر او را» یعنى خیریّت احوال او را، یا این که از او خیرى بتو برسد زیرا کسى که بفکر خیر خود نباشد چه خیرى بدیگرى رساند.

٩٠٨٨ من بخل بماله على نفسه جاد به على بعل عرسه. هر که بخیلى کند بمال خود بر نفس خود جود کند بآن بر شوهر زن خود، یعنى بسیار مى‏شود که مى‏میرد و شوهر زن او آنرا تصرّف میکند پس گویا جود کرده بآن بر او.

٩٠٨٩ من لم یتعاهد علمه فى الخلأ فضحه فى الملأ. هر که باز نرسد بحال علم خود در خلوت و تازه نکند عهد خود را بآن رسوا سازد او را در جماعت، مراد ترغیب در باز رسیدن بعلوم خودست در خلوت تا این که اگر خطائى در آنها باشد اصلاح کند و متذکّر آنها باشد، و اگر نه گاه هست که در جماعت آن را که خطا باشد اظهار کند و رسوا گردد، یا این که متذکّر نباشد و غلط گوید و رسوا گردد.

٩٠٩٠ من لم یزهد فى الدّنیا لم یکن له نصیب فى جنّة المأوى.

هر که بى‏رغبت نباشد در دنیا نبوده باشد او را نصیبى در جنّة المأوى، مراد به «بى‏رغبت نبودن» حرص زیادست، یا این که مراد به «جنّة المأوى» بهشت خاصّى است که مخصوص باشد بآنان که اصلا رغبتى در دنیا نداشته باشند.

٩٠٩١ من خدم الدّنیا استخدمته، و من خدم اللَّه سبحانه خدمته. هر که خدمت کند دنیا را خدمت فرماید دنیا او را، و هر که خدمت کند خدا را خدمت کند دنیا او را.

٩٠٩٢ من کثرت طاعته کثرت کرامته . هر که بسیار باشد طاعت او بسیار باشد کرامت او یعنى عزّت و گرامى بودن او.

٩٠٩٣ من کثرت معصیته وجبت اهانته. هر که بسیار باشد معصیت او واجب باشد خوار گردانیدن او، یعنى ثابت و لازم باشد و نمى‏شود که خوار نشود یا این که شرعا واجب باشد.

٩٠٩٤ من حسنت نیّته کثرت مثوبته، و طابت عیشته و وجبت مودّته. هر که نیکو باشد قصد و نیّت او بسیار باشد ثواب او و خوش باشد زندگانى او و واجب باشد دوستى او، یعنى ثابت و لازم باشد و نمى‏شود که مردم او را دوست ندارند، یا شرعا واجب باشد دوستى او بر ایشان.

٩٠٩٥ من رکب العجل رکبته الملامة. هر که سوار شود بر شتاب در کارها سوار شود او را سرزنش و ملامت.

٩٠٩٦ من أطاع التّوانى أحاطت به النّدامة. هر که فرمانبردارى کند کاهلى را فرو گیرد او را پشیمانى و ندامت.

٩٠٩٧ من اتّقى اللَّه وقاه. هر که بترسد از خدا نگاهدارد خدا او را.

٩٠٩٨ من حمد اللَّه أغناه. هر که حمد و سپاس کند خدا را توانگر گرداند خدا او را.

٩٠٩٩ من أطاع اللَّه اجتباه. هر که فرمانبردارى کند خدا را برگزیند خدا او را.

٩١٠٠ من دعا اللَّه أجابه. هر که بخواند خدا را جواب گوید خدا او را.

٩١٠١ من شکر اللَّه زاده. هر که شکر کند خدا را زیاد کند او را یعنى نعمت او را.

٩١٠٢ من شکر النّعم بجنانه استحقّ المزید قبل أن یظهر على لسانه. هر که شکر کند نعمتها را بدل خود مستحقّ مى‏شود زیادتى را پیش از این که ظاهر شود آن شکر بر زبان او، مراد به «شکر بدل» اینست که بخاطر گذراند که این نعمت را او داده و بسبب آن متذکّر اعتقاد عظمت و بزرگوارى او گردد و او را مستحقّ تعظیم و تکریم داند.

٩١٠٣ من ذمّ نفسه أصلحها. هر که نکوهش کند نفس خود را بصلاح آورد آن را.

٩١٠٤ من مدح نفسه ذبحها. هر که ستایش کند نفس خود را بکشد آن را، زیرا که این عجب و خودبینى است که سبب هلاکت معنوى مى‏شود.

٩١٠٥ من کثر شکره کثر خیره. هر که بسیار شود شکر او بسیار شود خیر او، یعنى مال او.

٩١٠٦ من قلّ شکره زال خیره. هر که کم باشد شکر او زایل شود خیر او، یعنى مال او.

٩١٠٧ من لم یحسن فى دولته خذل فى نکبته. هر که احسان نکند در دولت خود ترک یارى کرده شود در نکبت خود، یعنى چون بنکبت افتد کسى اعانت و یارى او نکند.

٩١٠٨ من شمت بزلّة غیره شمت غیره بزلّته. هر که شماتت کند بلغزش غیر خود شماتت کند غیر او بلغزش او، یعنى بجزاى آن شماتت او لغزشى از او نیز صادر شود که دیگران شماتت کنند بآن.

٩١٠٩ من بخل على المحتاج بما لدیه کثر سخط اللَّه علیه. هر که بخیلى کند بر محتاج به آن چه نزد او باشد بسیار شود خشم خدا بر او.

٩١١٠ من کانت الدّنیا همّه طال یوم القیامة شقاؤه و غمّه. هر که بوده باشد دنیا عزم او دراز کشد روز قیامت بدبختى او و غم او.

٩١١١ من أوسع اللَّه علیه نعمة وجب علیه أن یوسع النّاس انعاما.

هر که وسعت دهد خدا بر او نعمتى را لازمست بر او که وسعت دهد مردم را انعامى.

٩١١٢ من زاده اللَّه کرامة فحقیق به أن یزید النّاس اکراما. هر که زیاد کند خدا او را کرامتى پس سزاوارست باو این که زیاد کند مردم را اکرامى، مراد به «کرامت» نعمتیست که بآن گرامى و بلند مرتبه گرداند او را.

٩١١٣ من اهتمّ برزق غد لم یفلح أبدا. هر که اهتمام داشته باشد بروزى فردا و اندوهگین باشد از براى آن فیروزى نیابد هرگز، مؤمن باید که توکّل او بر خدا باشد و در غم روزى فردا نباشد، حقّ تعالى مى‏رساند.

٩١١٤ من أوتى نعمة فقد استعبد بها حتّى یعتقه القیام بشکرها. هر که داده شود نعمتى پس بتحقیق که بنده گردانیده شود بسبب آن تا این که آزاد کند او را ایستادگى بشکر آن.

٩١١٥ من لم یربّ معروفه فقد ضیّعه. هر که تربیت نکند احسان خود را پس بتحقیق که ضایع کرده آن را، مراد به «تربیت احسان» اینست که آنرا بکمال رساند و ناقص نگذارد، یا این که پى در پى کند و قطع نکند، یا این که در مصرف آن صرف کند و بغیر اهل آن ندهد.

٩١١٦ من منّ بمعروفه فقد کدّر ما صنعه.

هر که منّت بگذارد باحسان خود پس بتحقیق که تیره و ناصاف کرده آنچه را کرده آن را، یعنى آن احسان را.

٩١١٧ من عمل بالامانة فقد أکمل الدّیانة. هر که عمل کند بأمانت پس بتحقیق که کامل گردانیده دیندارى را، مراد به «عمل کردن بامانت» اینست که در کار خود امین باشد و خیانتى نکند.

٩١١٨ من عمل بالخیانة فقد ظلم الأمانة. هر که عمل کند بخیانت یعنى در کار خود خیانت کند پس بتحقیق که ستم کرده امانت را یعنى دین خود را، که امانتى است از خدا نزد او و باید که نگهدارى آن کند.

٩١١٩ من شکر اللَّه سبحانه وجب علیه شکر ثان اذ وفّقه لشکره و هو شکر الشّکر. هر که شکر کند خداى سبحانه را واجب مى‏شود بر او شکر دویمى چون توفیق داده او را از براى شکر خود و این شکر شکرست، مراد اینست که بازاى هر نعمتى شکرى باید پس کسى که شکر نعمتى از نعمتهاى خدا بکند آن شکر او نیز نعمتى است از جانب حقّ تعالى که أدوات و آلات و توفیق آن را باو داده پس بازاى آن نیز شکرى دیگر باید، و از این معلوم مى‏شود که از عهده شکر حقّ تعالى بر نمى‏توان آمد زیرا که آن شکر دویم نیز نعمتى است دیگر و بازاى آن نیز شکرى باید، و همچنین، و در بعضى أحادیث وارد شده که: این معنى بخاطر حضرت داود علیه السلام رسید، و همچنین حضرت موسى علیه السلام پس فرمود که: اى پروردگار من چگونه شکر کنم ترا و من قادر نیستم که شکر کنم ترا مگر بنعمت دویمى از نعمتهاى تو، و در روایت دیگر: و شکر من از براى تو نعمتیست دیگر که واجب مى‏سازد بر من شکر دیگر

از براى تو، پس وحى فرستاد حقّ تعالى بسوى او که: هرگاه دانستى این را پس بتحقیق که شکر کرده تو مرا، و در روایت دیگر: هرگاه دانستى که همه نعمتها از منست راضى شدم من از تو بآن در باب شکر، یا بحسب شکر و از راه آن.

٩١٢٠ من أتبع الاحسان بالاحسان، و احتمل جنایات الاخوان و الجیران فقد أکمل البرّ. هر که در پى کند احسان را باحسان، و تحمّل کند گناهان برادران و همسایگان را، پس بتحقیق که کامل کرده نیکوئى را، مراد به «در پى کردن احسان را باحسان» اینست که بعوض احسانى که کسى باو کند او نیز احسان کند باو، یا این که احسانى که بکسى بکند ترک نکند آن را و مکرّر کند آن را.

٩١٢١ من دفع الشّرّ بالخیر غلب. هر که دفع کند شرّ را بخیر غالب گردد یعنى بعوض بدیى که کسى باو کند نیکوئى کند باو.

٩١٢٢ من غضّ طرفه أراح قلبه. هر که پائین اندازد چشم خود را آسایش دهد دل خود را، مراد به «پائین- انداختن چشم خود» اینست که نگاه بجمعى که در دنیا بالاتر از اویند و بزینتهاى ایشان نکند، و ممکن است که معنى «غضّ طرفه» این باشد که: باز دارد چشم خود را، و مراد همان باشد که نگاه نکند بزینتهاى دنیا که اهل آن دارند.

٩١٢٣ من کثر ذکره استنار لبّه. هر که بسیار باشد ذکر او نورانى گردد عقل او، مراد به «ذکر» یاد خداست خواه بدل باشد یا بزبان نیز.

٩١٢٤ من أطلق طرفه جلب حتفه. هر که رها کند چشم خود را بکشد موت خود را، مراد به «رها کردن چشم خود» نگاه کردن بزینتهاى دنیاست یا نگاههاى حرام است مثل نگاه بزن نامحرم یا پسران صاحب حسن از روى شهوت، و مراد به «کشیدن موت» کشیدن هلاکت معنویست.

٩١٢٥ من غضّ طرفه قلّ أسفه و أمن تلفه. هر که پائین اندازد چشم خود را یا باز دارد چشم خود را کم باشد تأسّف او و ایمن باشد از تلف خود، زیرا که اکثر تأسّفها و همچنین خوف هلاکت از نگاه کردن بزینتهاى دنیا و خواهش آنها حاصل مى‏شود یا نگاههاى حرام.

٩١٢٦ من کثر قنوعه قلّ خضوعه. هر که بسیار باشد قنوع او کم باشد خضوع او، «قنوع» بضمّ قاف بمعنى راضى بودن ببهره و نصیب خود آمده و بمعنى سؤال از مردم و تذلّل از براى آن نیز آمده، و «خضوع» بمعنى فروتنى کردنست و بنا بر اوّل معنى اینست که: هر که رضا و خشنودى او بنصیب و بهره خود بسیار باشد فروتنى او از براى مردم کم باشد و بنا بر دویم این که هر که سؤال او از مردم بسیار باشد خضوع و فروتنى او در درگاه حقّ تعالى کم باشد.

٩١٢٧ من رغب فیما عند اللَّه کثر سجوده و رکوعه. هر که رغبت کند در آنچه نزد خداست بسیار باشد سجود او و رکوع او، مراد اینست که: هر که رغبت کند در أجر و ثواب و ألطاف حقّ تعالى باید که نماز بسیار کند که آن از عمده أسباب حصول آنهاست.

٩١٢٨ من قنع عزّ و استغنى. هر که قناعت کند عزیز گردد و بى‏نیاز شود از مردم.

٩١٢٩ من طمع ذلّ و تعنّى. هر که طمع کند از مردم خوار گردد و تعب کشد.

٩١٣٠ من کرمت نفسه صغرت الدّنیا فى عینه. هر که گرامى باشد نفس او کوچک باشد دنیا در چشم او.

٩١٣١ من حسن خلقه کثر محبّوه و أنست النّفوس به. هر که نیکو باشد خوى او بسیار شوند دوستان او و أنس گیرد نفسهاى مردم باو.

٩١٣٢ من استعان بالحلم علیک غلبک و تفضّل علیک. هر که یارى جوید ببردبارى بر تو غلبه کند ترا و تفضّل کند بر تو، یعنى هر که یارى جوید بر تو و از براى دفع تو هرگاه بدى کنى باو بحلم و بردبارى غلبه کند بر تو و تفضّلى نیز باشد او را بر تو که بصدد انتقام و تلافى نیامده.

٩١٣٣ من نقل الیک نقل عنک. هر که نقل کند بسوى تو نقل کند از تو، غرض اینست که: سخن‏چین را راه بخود نباید داد، چنانکه نقل کند از دیگران بسوى تو نقل کند از تو نیز بسوى دیگران.

٩١٣٤ من بلّغک شتمک فقد شتمک . هر که برساند بتو دشنام ترا پس بتحقیق که دشنام داده ترا، غرض مذمّت کسیست که برساند دشنام کسى را که غایبانه بکسى داده باشد باو، و این که‏

در حقیقت او دشنام داده باو.

٩١٣٥ من شهد لک بالباطل شهد علیک بمثله. هر که گواهى دهد از براى تو بباطل گواهى دهد بر تو بمثل آن، غرض منع از صحبت چنین کسیست و این که او چنانکه گواهى دهد از براى نفع تو بباطل از براى غرضى گواهى دهد بر ضرر تو نیز بباطل هرگاه غرضى در آن باشد.

٩١٣٦ من ألحّ فى سؤاله دعا الى حرمانه. هر که مبالغه کند در سؤال خود بخواند بسوى محرومى خود، زیرا که مردم از مبالغه کسى در سؤال و سماجت در آن مکدّر و ملول میشوند و رغبت نمى‏کنند در عطاى او و برآوردن حاجت او پس گویا او خود خوانده ایشان را بمحروم- گردانیدن او.

٩١٣٧ من کلّفک مالا تطیق فقد أفتاک فى عصیانه. هر که تکلیف کند ترا آنچه طاقت آن نداشته باشى پس بتحقیق که فتوى داده ترا در نافرمانى او، مراد منع از تکلیف کسیست به آن چه طاقت آن نداشته باشد یعنى نتواند کرد آنرا یا بسیار دشوار باشد بر او و این که این بمنزله اینست که خود فتوى داده باشد او را باین که عصیان او کند و فرمان او نبرد.

٩١٣٨ من حصّن سرّه منک فقد اتّهمک. هر که پنهان دارد سرّ خود را از تو پس بتحقیق که متّهم دارد ترا، یعنى این نشان اینست که اعتماد تمام ندارد بر تو و متّهم دارد ترا باین که سرّ فاش کنى پس اگر خلاف این دعوى کند اعتماد مکن بر آن، اعتماد تمام بر تو کسى دارد که سرّ خود را از تو پنهان نکند.

٩١٣٩ من شکر الیک معروفک فقد سألک. هر که شکر کند بسوى تو احسان ترا پس بتحقیق که سؤال کرده ترا، یعنى‏

آن شکر را دست آویز سؤال خود کرده است، و در بعضى نسخ «غیرک» بجاى «معروفک» نقل شده است و بنا بر این معنى آن اینست که: هر که شکر کند بسوى تو غیر ترا یعنى کسى که بتو شکر غیر ترا کند آن از براى اینست که از تو نیز توقّع احسان دارد و باین وسیله سؤال میکند از تو که احسان کنى باو.

٩١٤٠ من قبل معروفک فقد باعک عزّته و مروءته. هر که قبول کند احسان ترا پس بتحقیق که فروخته بتو عزّت و مروّت خود را از جهت طلب احسان تو، مراد به «مروّت» آبرو و آدمیّت است یعنى تا کسى عزّت و مروّت خود را نفروشد زیر بار قبول احسان دیگرى نمى‏رود پس احسان کننده نباید احسان خود را بزرگ شمارد که هر قدر بزرگ باشد نمى‏تواند با عزّت و مروّت سائل قبول‏کننده همسنگ باشد که در مقابل سؤال از او و طلب احسان او از دست داده است و با وجود آن روا نباشد که احسان را بزرگ شمرد هر چند که بزرگ باشد.

٩١٤١ من قبل معروفک فقد أذلّ لک جلالته و عزّته . هر که قبول کند احسان ترا پس بتحقیق که ذلیل و خوار کرده از براى تو بزرگى خود را و عزّت خود را، یعنى خود را از جهت طلب احسان تو خوار و بى‏مقدار کرده و در حقیقت بمنزله آنست که بزرگوارى خود را از جهت طلب احسان تو فروخته و بهاى آن گردانیده است چنانکه در شرح فقره سابق گذشت.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٩١٤٢ من صحّت معرفته انصرفت عن العالم الفانى نفسه و همّته. هر که صحیح باشد معرفت او برگردد از عالم فانى نفس او و همّت او یعنى عزم او.

٩١٤٣ من سلبته الحوادث ماله أفادته الحذر. هر که برباید از او حوادث مال او را فایده بخشند او را حذر، غرض بیان فایده است از براى کسى که حوادث روزگار مال او را بتاراج برد و فى الجمله تسلّى اوست بآن و آن اینست که باعث این مى‏شود که دیگر حذر و اندیشه کند از امثال آنها و تدبیر آنها را پیش از وقوع بکند و بى‏پروا نباشد و اشاره نیز مى‏تواند بود باین که باید که دیگر حذر کند تا این فایده از براى او باشد.

٩١٤٤ من توالت علیه نکبات الزّمان أکسبته فضیلة الصّبر. هر که پى‏درپى وارد شود بر او نکبتهاى روزگار کسب فرماید او را فضیلت صبر، غرض از این نیز بیان فایده است از براى آن و تسلّى صاحب آن بآن و اشاره باین که باید که صبر کند تا این که آن فضیلت او را حاصل شود.

٩١٤٥ من برَّ والدیه برّه ولده. هر که نیکوئى کند با پدر و مادر خود نیکوئى کند با او فرزند او.

٩١٤٦ من لم یربّ معروفه فکأنّه لم یصنعه. هر که تربیت نکند احسان خود را پس گویا او نکرده آنرا، مراد به «تربیت احسان خود» اینست که رعایت آن کند که بموقع باشد و بغیر اهل آن نباشد، یا این که کامل گرداند آنرا و ناقص نگذارد، یا این که در پى کند آنرا احسان دیگر و قطع نکند.

٩١٤٧ من عتب على الدّهر طال معتبه. هر که نکوهش کند روزگار را دراز کشد نکوهش او، غرض شکوه از روزگار و اهل آنست.

٩١٤٨ من لم تنفعک صداقته ضرّتک عداوته. هر که نفع ندهد ترا دوستى او ضرر رساند بتو دشمنى او، غرض ترغیب در دوست- گردانیدن مردم است با خود هر چند کسى باشد که دوستى او نفعى نداشته باشد زیرا که هر چند دوستى او نفعى نداشته باشد دشمنى او ضرر دارد زیرا که از هر دشمن هر چند حقیر باشد ضرر آید پس از براى نفع دوست گردانیدن او همین کافیست که دشمن نباشد و ضرر نرساند.

٩١٤٩ من لم یتغافل و لا یغضّ عن کثیر من الامور تنغصّت عیشته . هر که تغافل نکند و چشم نپوشد از بسیارى از کارها تیره و ناصاف گردد زندگانى او، مراد ترغیب در تغافل و چشم پوشیدن از بسیارى از جفاها و خلاف آداب مردم است و در صدد تلافى آنها بر نیامدن و اگر نه باید که همیشه آدمى در تعب و زحمت و حزن و اندوه باشد و زندگانى او تیره و تلخ باشد.

٩١٥٠ من کان نفعه فى مضرّتک لم یخل فى کلّ حال من عداوتک. هر که بوده باشد نفع او در مضرّت تو خالى نیست در هر حالى از دشمنى تو، غرض اینست که از چنین شخصى حذر باید کرد نمى‏شود که از سر نفع خود بگذرد و دشمنى نکند با تو و ضرر نرساند ترا از براى نفع خود.

٩١٥١ من لم ینصحک فى صداقته فلا تعذره. هر که صاف نباشد با تو در دوستى خود پس معذور مدار او را، مراد اینست‏

که دوست باید که صاف باشد با دوست و غشّ نکند هرگاه خلاف آن کند عذر او را نباید شنید.

٩١٥٢ من غشّک فى عداوته فلا تلمه و لا تعذله. هر که غشّ کند با تو و ناصاف باشد در دشمنى تو پس ملامت مکن او را و سرزنش مکن او را زیرا که دشمن با دشمن چنین باشد دوست غشّ نباید که بکند چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

٩١٥٣ من أیس من شی‏ء سلا عنه. هر که نومید شود از چیزى فراموش کند آنرا، مراد اینست که نومیدى هم راحتیست هر که نومید شد از چیزى فراموش کند آن را و از تعب و زحمت سعى از براى آن فارغ گردد.

٩١٥٤ من صدقت لهجته صحّت حجّته. هر که راست باشد زبان او صحیح باشد برهان او، یعنى همان راستى او در واقع حجّت و برهانیست از براى او بر آنچه دعوى کند بعنوانى که از قماش سخن او صحّت قول او را مى‏توان استنباط کرد، یا این که کسى که: راست گوید کسى را حجّتى بر او نباشد، هر اعتراضى که بر او کنند هرگاه گوید که من راستى گفته‏ام و معلوم شود راستى او، حجّت او صحیح باشد و کسى را بر او حجّتى نباشد.

٩١٥٥ من عطف علیه اللیل و النّهار أبلیاه. هر که بگذرد بر او شب و روز کهنه کنند او را، غرض تنبیه آدمیست بر این که شب و روز نمى‏شود که کهنه نکند او را و از کار نیندازد، پس تا مى‏تواند کارى کرد باید فرصت را غنیمت شمارد و تهیّه توشه آخرت خود بگیرد.

٩١٥٦ من وکّل به الموت اجتاحه و أفناه. هر که گماشته شده باو مرگ از بیخ بر کند او را و فانى کند او را، غرض از این نیز همانست که در شرح فقره سابق مذکور شد.

٩١٥٧ من زرع الاحن حصد المحن. هر که بکارد احن درو کند محن، «إحن» بکسر همزه و فتح حاء بى‏نقطه بمعنى کینه‏هاست، و «محن» بکسر میم و فتح حاء بى‏نقطه نیز بمعنى محنتهاست، پس ترجمه اینست که: هر که بکارد کینه‏ها درو کند محنتها.

٩١٥٨ من منّ باحسانه فکأنّه لم یحسن. هر که منّت بگذارد باحسان خود پس گویا که او احسان نکرده.

٩١٥٩ من اشتاق أدلج. هر که مشتاق باشد اوّل شب براه افتد، غرض اینست که هر که مشتاق چیزیست شتاب کند در سعى از براى آن، پس کسى که مشتاق بهشت و نعمتهاى آن و رستگارى از جهنّم و عذابهاى آن باشد باید که شتاب کند در سعى در اسباب آنها.

٩١٦٠ من استدام قرع الباب و لجّ ولج. هر که دایم دارد کوبیدن در را و لجاجت کند باز کند ، مراد ترغیب در سعى است در مهمّى که باشد و این که هر که سعى کند در مطلبى که داشته باشد غالب اینست که برسد بآن.

٩١٦١ من غفل عن حوادث الأیّام أیقظه الحمام. هر که غافل شود از حوادث ایّام بیدار کند او را حمام یعنى تقدیر مرگ، غرض ترغیب در آگاهیست و تدبیر از براى حوادث روزگار و این که کسى که‏

غافل شود از آنها یک بار بیدار شود که در هلاکت افتاده و چاره ندارد، یا ترغیب در آگاه‏شدن بسبب حوادث روزگار و عبرت گرفتن از آنها و اصلاح نمودن نفس خود باعتبار آن و اگر نه مرگ بیدار کند او را و چاره نتواند کرد.

٩١٦٢ من أقعدته نکایة الأیّام أقامته معونة الکرام. هر که بنشاند او را نکایت ایّام برخیزاند او را یارى کرام، «نکایت» بکسر نون بمعنى کشتن و زخم زدنست و در اینجا کنایه است از مصائب و حوادث روزگار، و «کرام» بکسر کاف بمعنى کریمانست یعنى اهل جود یا مردم گرامى بلند مرتبه، و مراد امیدوار کردن کسیست که حوادث روزگار او را نشانده باشد و از پا انداخته باشد باین که یارى کریمان نمى‏شود که او را بر نخیزاند و تدارک أحوال او نکند.

٩١٦٣ من شبّ نار الفتنة کان وقودا لها. هر که بر افروزد آتش فتنه را بوده باشد هیمه آن، یعنى نمى‏شود که او خود هیمه آن نگردد و در آن نسوزد.

٩١٦٤ من باع نفسه بغیر نعیم الجنّة فقد ظلمها. هر که بفروشد نفس خود را بغیر نعمت بهشت پس بتحقیق که ستم کرده بر آن.

٩١٦٥ من صحب الاقتصاد دامت صحبة الغنى له و جبر الاقتصاد فقره و خلله. هر که همراه باشد با میانه روى پاینده باشد صحبت توانگرى مر او را، و اصلاح کند آن میانه روى درویشى او را و رخنه احتیاج او را.

٩١٦٦ من کنت سببا له فى بلائه وجب علیک التّلطّف فى علاج دائه.

هر که بوده باشى تو سببى از براى او در بلاى او، واجبست بر تو لطف کردن در علاج درد او، یعنى هر که را تو در بلائى انداخته باشى، یا این که تو فى الجمله سببى باشى از براى افتادن او در بلائى، مثل این که او خود در راه تو در آن بلا افتاده باشد، یا این که بسبب دوستى تو یا ربط با تو در آن بلا افتاده باشد واجب و لازم است بر تو لطف کردن در علاج درد او از خلاصى او از آن بلا.

٩١٦٧ من عاند الحقّ قتله و من تعزّز علیه ذلّله . هر که دشمنى کند با حقّ بکشد حقّ او را، و هر که غلبه خواهد بر آن خوار کند او را.

٩١٦٨ من اتّبع هواه أعماه و أصمّه و أذلّه و أضلّه. هر که پیروى کند خواهش خود را کور گرداند او را و کر گرداند و خوار کند و گمراه کند، مراد کور گردانیدن از دیدن حقّیست که بر خلاف خواهش او باشد، و همچنین کر گردیدن از شنیدن چنین حقّى.

٩١٦٩ من لم یشکر النّعمة منع الزّیادة. هر که شکر نکند نعمت را منع کرده شود از زیادتى.

٩١٧٠ من لم یهذّب نفسه فضحه سوء العادة. هر که پاکیزه نگرداند نفس خود را رسوا کند او را بدى عادت، یعنى بدى خصال و اعمال که عادت به آنها کرده باشد.

٩١٧١ من عذل سفیها فقد عرّض للسّبّ نفسه.

هر که ملامت کند سفیهى را پس بتحقیق که در آورد در عرضه دشنام نفس خود را، مراد منع از نصیحت و ملامت «سفیه» است یعنى کم حلم یا بى‏حلم یا جاهل، و این که باعث این مى‏شود که دشنام دهد و هرزه گوید.

٩١٧٢ من آثرک بنشبه فقد اختارک على نفسه. هر که برگزیند ترا بنشب خود پس اختیار کرده ترا بر نفس خود، «نشب» بفتح نون و شین با نقطه بمعنى مال و عقارست چنانکه در صحاح گفته، یا مال اصیل از ناطق و صامت چنانکه در قاموس گفته، و مراد اینست که: هر که مال خود را یا مال عمده از خود را بکسى بدهد داخل است در آنکه مدح شده از اختیار کننده غیر خود بر نفس خود، و ظاهر اینست که این در وقتیست که آن غیر محتاج بآن باشد چنانکه از اخبار دیگر مستفاد مى‏شود، و «نشب» بمعنى افتادن در چیزى که خلاصى از آن نباشد نیز آمده و بنا بر این ممکن است که معنى این باشد که: هر که بر گزیند ترا باین که خود در بلائى افتد از براى رفاهیت تو پس او داخل است در آنکه مدح شده از اختیار کننده غیر خود بر نفس خود و آن مخصوص باختیار کردن در دادن مال نیست.

٩١٧٣ من ساء لفظه ساء حظّه. هر که بد باشد لفظ او یعنى سخن او بد باشد حظّ او، یعنى بهره و نصیب او.

٩١٧٤ من أطلق طرفه اجتلب حتفه. هر که رها کند چشم خود را بکشد مرگ خود را، مراد به «رها کردن چشم» رها کردن آنست از براى نگاههاى حرام یا نگاه کردن بزینتهاى دنیا چنانکه مکرّر مذکور شد، و به «کشیدن مرگ» کشیدن هلاکت معنوى.

٩١٧٥ من أطلق لسانه أبان عن سخفه.

هر که رها کند زبان خود را ظاهر کند تنکى عقل خود را.

٩١٧٦ من وصلک و هو معدم خیر لک ممّن جفاک و هو مکثر. هر که پیوند کند ترا و او بى‏چیز باشد بهترست از براى تو از کسى که ببرّد از تو و او مالدار باشد، غرض اینست که دوستى و مصاحبت با درویشى که پیوند کند ترا و شرایط دوستى و مصاحبت بجا آورد بهترست از براى تو از دوستى و مصاحبت با صاحب مالى که ببرّد از تو و شرایط دوستى و مصاحبت بجا نیاورد.

٩١٧٧ من استبدّ برأیه خاطر و غرّر. هر که منفرد باشد برأى خود مشرف کرده خود را بر هلاکت و فریب داده.

٩١٧٨ من اطمأنّ قبل الاختبار ندم. هر که اعتماد کند پیش از آزمایش پشیمان گردد.

٩١٧٩ من أبرم سئم . هر که ابرام کند ملول شوند مردم از او.

٩١٨٠ من حفظ التّجارب أصابت أفعاله. هر که حفظ کند تجربه‏ها را درست باشد کارهاى او.

٩١٨١ من تجنّب الکذب صدّقت أقواله. هر که دورى کند از دروغ تصدیق کرده شود اقوال او، یعنى مردم از قماش اقوال او صدق آنها را استنباط کنند و تصدیق آنها کنند.

٩١٨٢ من کانت له الى الّلئام حاجة فقد خذل. هر که بوده باشد او را بسوى لئیمان حاجتى پسى بتحقیق که ترک یارى کرده شده یعنى بتحقیق که یارى او نکنند و حاجت او را بر نیاورند، و مراد به «لئیمان» مردم پست مرتبه است یا بخیلان چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩١٨٣ من تجلبب الصّبر و القناعة عزّ و نبل. هر که پیراهن خود کند صبر و قناعت را عزیز گردد و افزون مرتبه شود، مراد به «پیراهن کردن صبر و قناعت» اینست که آنها را لازم خود سازد و از خود جدا نکند مانند پیراهن خود.

٩١٨٤ من سلا عن مواهب الدّنیا عزّ. هر که فراموش کند بخششهاى دنیا را عزیز گردد.

٩١٨٥ من أتحف العفّة و القناعة حالفه العزّ. هر که تحفه داده شود عفّت و قناعت را همسوگند گردد با او عزّت.

٩١٨٦ من حسنت نیّته أمدّه التّوفیق. هر که نیکو باشد قصد و نیّت او مدد کند او را توفیق.

٩١٨٧ من ساء خلقه أعوزه الصّدیق و الرفیق. هر که بد بوده باشد خوى او نایاب گردد او را دوست و رفیق.

٩١٨٨ من لم تحسن خلائقه لم تحمد طرائقه. هر که نیکو نباشد خصلتهاى او ستوده نباشد روشها و طریقه‏هاى او.

٩١٨٩ من لم یکمل عقله لم تؤمن بوائقه.

هر که کامل نباشد عقل او ایمنى نیست از مصائب او، یعنى مصائبى که از کم عقلى باو رسد یا از او بدیگران رسد.

٩١٩٠ من صبر على طاعة اللَّه و عن معاصیه فهو المجاهد الصّبور. هر که صبر کند بر طاعت خدا و از معاصى او پس اوست جهاد کننده بسیار شکیبا.

٩١٩١ من اعتمد على الرّأى و القیاس فى معرفة اللَّه ضلّ و تشعّبت علیه الامور. هر که اعتماد کند بر رأى و قیاس در معرفت خدا گمراه شود و پراکنده شود بر او امور، مراد منع از اعتماد کردن در شناخت حقّ تعالى است بر رأى و گمان خود و قیاس کردن او بر مخلوقات او، و این که هر که اعتماد کند بر آنها گمراه شود، و «پراکنده شود بر او امور» یعنى در هر باب راهها و احتمالات مختلف پیش او آید که نداند که راه حقّ کدام یک از آنهاست، پس باید که اعتماد در آنها بر فرموده انبیا و اوصیا- صلوات اللّه و سلامه علیهم- نمود که صدق ایشان بمعجزات با هرات ثابت شده مگر این که در مسئله از آنها برهان عقلى تمام باشد و عقلا تصدیق بر حقیّت و تمامیّت آن نمایند که بر چنین برهانى نیز اعتماد توان نمود چنانکه اعتماد در وجود حقّ تعالى و اساس شرایع و ادیان بر آن باشد.

٩١٩٢ من ضاقت ساحته قلّت راحته. هر که تنگ باشد ساحت او کم باشد راحت او، مراد تنگى ساحت و فضاى خلق است و این که آن باعث کمى راحت صاحب آن مى‏شود چنانکه در احادیث دیگر نیز وارد شده و مشاهد و معاینست و «تنگى ساحت و فضاى خانه» نیز مراد مى‏تواند بود چه آن نیز باعث کمى راحت مى‏شود چنانکه در بعضى احادیث وارد شده که: خانه شوم خانه‏ایست که تنگ باشد.

٩١٩٣ من ادّعى من العلم غایته فقد أظهر من جهله نهایته. هر که دعوى کند از علم نهایت آن را پس بتحقیق که آشکار کند از نادانى خود غایت آن را، زیرا که نهایت علم را بغیر حقّ تعالى کسى نداند حتّى انبیا و اوصیا صلوات اللّه و سلامه علیهم، نهایت ایشان را بهره کاملى از آن باشد و غیر ایشان هر که باشد بخشیده نشده مگر قلیلى از آن مانند قطره از دریا بلکه مقدارى متناهى از غیر متناهى، پس هر که دعوى نهایت آن. کند نهایت نادانى و جهل خود را ظاهر کند.

٩١٩٤ من ظنّ بنفسه خیرا فقد أوسعها ضیرا. هر که گمان کند بنفس خود خیرى را پس بتحقیق که وسعت داده آن را ضررى، یعنى آن را ضررى وسیع رسانیده، زیرا که این گمان او عجب و خودبینى است که ضرر آن عظیم است چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩١٩٥ من ورد مناهل الوفاء روى من مشارب الصّفاء. هر که وارد شود مناهل وفا را سیراب گردد از مشارب صفا، «مناهل» جایگاههاى آب را گویند که مردم به آنجا وارد شوند از براى برداشتن آب، و اثبات «مناهل» از براى «وفا» باعتبار تشبیه آنست بآب در بودن سبب حیات، چه آب سبب حیات صورى مى‏گردد، و وفا سبب حیات معنوى، و «مشارب» جمع «مشربه» است بکسر میم یعنى ظرفى که از آن آب آشامند و مراد به «صفا» یا صافى اعمال و اخلاق است و یا صافى اجر و ثواب، و بر هر تقدیر اثبات مشارب از براى آنها باعتبار تشبیه آنهاست نیز بآب، باعتبار همان وجه مذکور، و حاصل کلام اینست که: هر که وارد شود بمناهل وفادارى سیراب گردد از مشربهاى صافى اخلاق و افعال،

یا صافى اجر و ثواب، و ممکن است که معنى این باشد که: سیراب گردد از مشربهاى آبهاى صاف بهشت از کوثر و غیر آن.

٩١٩٦ من تشاغل بالسّلطان لم یتفرّغ للاخوان. هر که مشغول شود بپادشاهى یا بپادشاه فارغ نشود از براى برادران، مراد بیان حال کسیست که مشغول شود بپادشاهى یا بتقرّب پادشاه و این که او را چندان شغل باشد که فارغ نشود از براى برادران و رسیدن بأحوال ایشان، و ممکن است که غرض از بیان این معنى این باشد که برادران را دیگر از او توقّع نباید داشت، یا این که توقّع این نداشته باشند که او خود بخود بفکر ایشان افتد بلکه هرگاه از او توقّعى داشته باشند باید که خود را بیاد او آورند.

٩١٩٧ من استفاده هواه استحوذ علیه الشّیطان. هر که فایده برد او را خواهش او غلبه کند بر او شیطان، مراد به «فایده بردن خواهش او را» اینست که در فرمان خود گرداند و بمنزله بنده و مال خود سازد.

٩١٩٨ من کفّ شرّه فارج خیره. هر که باز دارد شرّ خود را پس امید دار خیر او را، یعنى امید خیر نیز از او مى‏توان داشت بخلاف کسى که باز ندارد شرّ خود را که امید خیر از او نباید داشت، و ممکن است که مراد این باشد که بهمین امید خیریّت عاقبت او داشته باش هر چند مصدر خیرى نشود.

٩١٩٩ من بخل علیک ببشره لم یسمح ببرّه. هر که بخیلى کند بر تو بشکفته روئى خود جود نکند باحسان خود، مراد اینست که از کسى که شکفته روئى نکند توقّع جود و احسان نباید داشت، هرگاه‏

در آن که نقصانى باو نمى‏رساند بخیلى کند در عطا و دهش بطریق اولى بخیلى خواهد کرد.

٩٢٠٠ من نصر الحقّ غنم. هر که یارى کند حق را غنیمت برد.

٩٢٠١ من نصر الباطل ندم. هر که یارى کند باطل را پشیمان گردد.

٩٢٠٢ من کره الشّرّ عصم. هر که ناخوش دارد شرّ را نگاهداشته شود یعنى هر که ناخوش دارد رسانیدن شرّ را بکسى نگاهداشته شود از شرور که باو رسد.

٩٢٠٣ من ترحّم رحم. هر که رحم کند رحم کرده شود.

٩٢٠٤ من صمت سلم. هر که خاموش باشد سالم ماند.

٩٢٠٥ من أیقن رجا. هر که یقین داشته باشد امیدوار باشد، مراد یقین بأحوال مبدأ و معادست و امیدوارى نجات و رستگارى.

٩٢٠٦ من صدق نجا. هر که راست گوید رستگار گردد، یعنى در آنچه راست گفته ضرر و زیانى باو نرسد، یا این که کسى که ملازم راستى باشد در آخرت رستگار باشد.

٩٢٠٧ من تفکّر فى عظمة اللَّه أبلس. هر که تفکّر کند در بزرگى خدا نومید شود، یعنى نومید شود از رسیدن‏

بنهایت آن، زیرا که بهر مرتبه که تصوّر کند از آن بزرگتر باشد، و ممکن است که معنى «أبلس» این باشد که خاموش شود نه این که نومید شود و مراد این باشد که: خاموش شود، باعتبار این که تقریر و بیان آن نتواند کرد.

٩٢٠٨ من استعان بالأمانىّ أفلس. هر که یارى جوید بآرزوهاى درویش گردد، باعتبار این که هر چه داشته باشد از براى آنها صرف کند و آنها بعمل نیاید، یا این که بمنزله درویشان گردد در این که همیشه در تعب و زحمت سعى و طلب باشد.

٩٢٠٩ من لم یحتمل مرارة الدّواء دام ألمه. هر که متحمّل نشود تلخى دوا را پاینده ماند درد او، مراد ظاهر این مى‏تواند بود و ممکن است که غرض ترغیب در تحمّل تلخى دواهاى دردهاى معنوى نیز باشد و تشبیه آن نیز باین.

٩٢١٠ من لم یصبر على مضض الحمیة طال سقمه. هر که صبر نکند بر درد منع از طعام دراز کشد بیمارى او، مراد از این نیز بر قیاس فقره سابق یا ظاهر اینست و یا تشبیه صبر بر درد منع از محرّمات و هوا و هوس را باین:

٩٢١١ من استعدّ لسفره قرّ عینا بحضره. هر که آماده گردد از براى سفر خود سرد باشد بحسب چشم در حضر خود، قبل از این مکرّر مذکور شد که «سردى چشم» کنایه از شادمانیست، باعتبار این که‏

در شادى أشک سرد مى‏آید از آن، و مراد اینست که هر که تهیّه سفر خود گرفته باشد یعنى تهیه راه و آن جائى که مى‏خواهد در آن قرار گیرد که «حضر او» باشد همه را گرفته باشد شادمان باشد در حضر خود، و کدورت و المى از براى او نباشد پس از براى سفر آخرت نیز باید که چنین تهیّه کند، و ممکن است که مراد این باشد که: هر که تهیّه سفر خود گرفته باشد او شادست در «حضر» و خوف و تشویشى از براى آن سفر ندارد پس از براى سفر آخرت نیز باید که چنین کند تا خوف و ترس از آن نداشته باشد.

٩٢١٢ من اعترف بالجریرة استحقّ المغفرة. هر که اعتراف کند بگناه مستحقّ گردد عفو را.

٩٢١٣ من زرع شیئا حصده. هر که بکارد چیزى را بدرود همان را.

٩٢١٤ من قدّم خیرا وجده. هر که پیش فرستد خیرى را دریابد آن را.

٩٢١٥ من احتاج الیک وجب اسعافه علیک. هر که محتاج شود بسوى تو واجب باشد بر آوردن حاجت او بر تو، مراد به «وجوب» ثبوت و لزوم آنست از راه مروّت و انسانیّت.

٩٢١٦ من رغب فى حیاتک فقد تعلّق بحبالک. هر که رغبت داشته باشد در زندگى تو پس بتحقیق که دست زده بریسمان تو، یعنى همین قدر دوستى کافیست از براى این که او متوسّل بتو شمرده شود و رعایت او باید که بکنى، و ممکن است که مراد این باشد که: هر که رغبت داشته باشد در حیات کسى مجرّد همین توسّل است باو و خود را از منسوبان او قرار دادن پس در باره‏

اهل ظلم که میل بایشان در توسّل و منسوب شدن بایشان بد باشد این معنى نیز باید که بعمل نیاید.

٩٢١٧ من طال صبره حرج صدره. هر که دراز کشد صبر او تنگ شود سینه او، مراد بیان عذریست از براى چنین کسى اگر بدخوئى کند، یا ترغیب در لطف و مهربانى با او.

٩٢١٨ من سکن الوفاء صدره أمن النّاس غدره. هر که قرار گیرد وفا در سینه او ایمن گردند مردم از بیوفائى او، یعنى بمجرّد این که کسى وفادارى را در سینه خود قرار دهد و عزم آن داشته باشد، با آنکه امریست نهانى اثر کند در دلهاى مردم و ایمن گردند از بیوفائى او و دوست گردند با او، و ممکن است که «النّاس» بفتح سین خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر که ساکن شود وفا در سینه او ایمن گردد از مردم از بیوفائى یعنى از این که مردم بیوفائى کنند باو، و اوّل ظاهرترست بحسب لفظ و دویم بحسب معنى چنانکه پوشیده نیست.

٩٢١٩ من غرس فى نفسه محبّة أنواع الطّعام اجتنى ثمار فنون الأسقام. هر که بکارد در نفس خود دوستى انواع خوردنیها را بچیند میوه‏هاى أقسام أسقام و بیماریها را.

٩٢٢٠ من أعان على مسلم فقد برى‏ء من الاسلام. هر که یارى کند بر مسلمانى پس بتحقیق که بیزار شده از مسلمانى، مراد یارى‏کردن کسیست بر کشتن مسلمانى، یا بر مطلق ضرر رساندن بمسلمانى، و اوّل ظاهرترست بنا بر مبالغه که در ذمّ او واقع شده، و بر هر تقدیر مراد اینست که: بمنزله اینست که بیزار شده باشد از مسلمانى و بیرون رفته باشد از آن، یا این که بیزار شده از مسلمانى کامل نه این که در حقیقت بیرون رود از مطلق مسلمانى، زیرا که شرعا حکم بکفر قاتل مسلمان نشده چه جاى یارى کننده او، یا یارى کننده بر مطلق ضرر او.

٩٢٢١ من أحسن الاعتذار استحقّ الاغتفار. هر که نیکو کند عذر خواستن را مستحقّ شود در گذشتن را.

٩٢٢٢ من نظر بعین هواه افتتن و جار، و عن نهج السّبیل زاغ و حار. هر که نگاه کند بچشم خواهش خود بفتنه افتد و جور کند، و از راه آشکار میل کند و حیران ماند، مراد اینست که: هر که در مطلبى تفکّر و تأمّل کند باید که خواهش یک طرف را از خود سلب کند و نسبت خود را بهر طرف مساوى سازد تا این که حق بر او ظاهر گردد که اگر خواهش یک طرف داشته باشد و بهواى آن نگاه کند «بفتنه افتد و جور کند» یعنى میل کند از میانه روى، و باز تأکید این شده باین که «از راه آشکار راه» یعنى از وسط آن که واضح و آشکارست و بحق مى‏رساند میل کند، و «حیران ماند» زیرا که بسبب خواهشى که بیک طرف دارد آنچه بینداز شواهد و دلائل طرف دیگر که حقّ باشد حکم نکند بآن و در صدد تأویل آن در آید، و به آن طرفى که خواهش دارد نیز حکم نتواند کرد بسبب معارضه آنها پس حیران ماند، و ممکن است که «حار» بمعنى «حیران ماند» نباشد بلکه بمعنى «هلاک گردد» باشد یعنى: و هلاک گردد بسبب آن میل از راه حق، و ممکن است نیز که مراد به «جور کند» این باشد که جور کند در حکم و بر خلاف حق حکم کند، باعتبار خواهشى که بآن دارد و بسبب آن نفس او زینت دهد آنرا از براى او بخیالات و اوهام فاسده، و بنا بر این «حار» در آخر بمعنى آخر باشد یعنى هلاک شود نه حیران ماند، زیرا که حیرانى نباشد او را مگر این که مراد حیرانى او باشد در کار خود در قیامت، و اللّه تعالى یعلم.

٩٢٢٣ من متّ الیک بحرمة الاسلام فقد متّ بأوثق الأسباب. هر که متوسّل شود بسوى تو بحرمت اسلام پس بتحقیق که متوسّل شده بمحکمترین سببها، مراد اینست که قرابت و خویشى باعتبار برادرى در اسلام عمده‏ترین‏

خویشیها و قرابتهاست و هر که آن را وسیله خود سازد وسیله او محکم‏ترین وسیله‏ها و سببها باشد از براى لزوم رعایت کردن او، و مراد به «اسلام» در اینجا ایمانست.

٩٢٢٤ من غرّه السّراب تقطّعت به الأسباب. هر که فریب دهد او را سراب بریده شود باو اسباب، مراد به «سراب» دنیاست که بمنزله سرابست، و «بریده شود باو أسباب» یعنى اسباب سعادت و نیکبختى، چنانکه کسى را که سراب فریب دهد و از پى آن رود بریده شود باو اسباب فیروزى به آن چه فرو نشاند عطش و تشنگى او را.

٩٢٢٥ من اعتذر فقد استقال. هر که عذر گوید پس بتحقیق که طلب در گذشتن کرده یعنى کسى که عذرى گوید از براى گناهى که نسبت بکسى کرده باشد این بمنزله اینست که طلب عفو و درگذشتن از گناه خود کند و توبه و بازگشت کند پس عفو از او باید کرد.

٩٢٢٦ من عطف علیه الّلیل و النّهار أدّباه و أبلیاه و الى المنایا أدنیاه. هر که بگذرد بر او شب و روز ادب فرمایند او را، و کهنه نمایند او را، و بمرگها نزدیک گردانند او را، مراد اینست که گذشتن روز و شب ادب‏کننده‏ایست آدمى را و بیان وجه آن شده باین که «کهنه میکنند او را، و ضعیف و سست و عاجز مى‏سازند و بمرگها نزدیک مى‏سازند» و هر یک از اینها سبب ادب آموختن او مى‏شود هرگاه او را دیده بصیرتى باشد، و مراد به «مرگ‏ها» مرگ خود و خویشان و دوستان و ابناى جنس اوست، یا مصیبتها که باو رسد و هر یک بمنزله مرگى باشد از براى او، و ممکن است که مراد بیان سه خاصیت جداگانه باشد از براى گذشتن روز و شب بر آدمى: یکى- این که ادب میکنند او را و غرور و نخوت او را کم میکنند باعتبار حوادثى که در آنها رو مى‏دهد از براى او.

دویم- این که کهنه میکنند او را.

سیم- این که بمرگها نزدیک مى‏گرداند او را.

و هر یک از این خواصّ متضمّن فواید و حکمتها باشد که بر صاحب بصیرت پوشیده نباشد.

٩٢٢٧ من فقد أخا فى اللَّه فکأنّما فقد أشرف أعضائه. هر که نیابد برادرى را در راه خدا پس گویا نیابد شریفترین اعضاى خود را، یعنى برادر در راه خدا بمنزله شریفترین أعضاى آدمیست .

٩٢٢٨ من بالغ فى الخصام أثم و من قصّر عنه خصم. هر که مبالغه کند در دشمنى گنهکار گردد، و هر که کوتاهى کند از آن خصومت کرده شود، مراد اینست که در دشمنى با مردم میانه روى باید، مبالغه در آن نباید کرد بدشمنى کردنهاى بیجا و بعبث که باعث گناه شود، و کوتاهى نباید کرد باین که اصلا متعرّض دشمن نشد و گذاشت که هر چه خواهد کند که باعث این شود که دشمن غلبه کند در دشمنى با او، بلکه باید که با هر که دشمنى کند بقدر مقدور سعى کرد در دفع دشمنى او اگر بصلاح آوردن او میسّر باشد بآن، و الّا بهر وجه که میسّر شود تا این که آدمى نه گنهکار و نه مغلوب و خفیف و خوار گردد.

٩٢٢٩ من قصّر عن فعل الخیر خسر و ندم. هر که کوتاهى کند از کردن کار خیر زیان کند و پشیمان گردد.

٩٢٣٠ من جفا أهل رحمه فقد شان کرمه. هر که بجا نیاورد صله اهل خویشى خود را پس بتحقیق که زشت و عیبناک‏

ص ٤٧٣

کرده خود را، یعنى شرف مرتبه خود را یا جود خود را.

٩٢٣١ من منّ بمعروفه أفسده. هر که منّت بگذارد باحسان خود فاسد کند آن را.

٩٢٣٢ من استوطأ مرکب الصّبر ظفر. هر که بیابد راه پیماینده مرکب صبر را فیروزى یابد، مراد به «یافتن مرکب صبر راه پیماینده» اینست که بر مرکب صبر سوار شود و بآن راه پیماید از براى رسیدن بمنزل مقصود فرج و گشایش.

٩٢٣٣ من اختبر قلا و هجر. هر که آزمایش کند دشمن گردد و ترک کند، مراد بیان حال مردم و بدى اکثر ایشانست بمرتبه که غالب اینست که هر که آزمایش کند کسى را دشمن گردد با او و ترک کند صحبت و دوستى او را، باعتبار این که بآزمایش بدى او بر او ظاهر گردد.

٩٢٣٤ من کفر النّعم حلّت به النّقم. هر که کفران کند نعمتها را فرود آید باو عقوبتها.

٩٢٣٥ من سکت فسلم کمن تکلّم فغنم. هر که خاموش باشد پس سالم ماند مانند کسیست که سخن گوید پس غنیمت یابد، مراد ترغیب در مطلق خاموشیست و این که غنیمت و نفعى که بر خاموشى مترتّب مى‏شود که آن سالم ماندن از زیان و خسرانست کمتر نیست از غنیمتى و نفعى که گاهى بر سخن گفتن مترتّب مى‏شود.

٩٢٣٦ من کانت له فکرة فله فى کل شی‏ء عبرة. هر که بوده باشد از براى او فکرتى پس از براى اوست در هر چیز عبرتى، یعنى از هر چیز پى مى‏برد بحکمتها که بکار او آید.

٩٢٣٧ من خبث عنصره ساء محضره. هر که بد باشد اصل او بد باشد حضور او، یعنى مصاحبت و همراه بودن با او.

٩٢٣٨ من کرم محتده حسن مشهده. هر که گرامى باشد اصل او نیکو باشد حضور او، یعنى مصاحبت و مجالست با او.

٩٢٣٩ من ناهز الفرصة أمن الغصّة. هر که غنیمت شمارد فرصت را ایمن گردد از غصّه، مراد به «غنیمت‏شمردن فرصت» اینست که آن را از دست ندهد و فرصت هر کارى که در کار باشد هرگاه یابد کاهلى نکند و تأخیر نکند آن را از آن.

٩٢٤٠ من عدل عن واضح المحجّة غرق فى اللجّة. هر که بگردد از واضح محجّه غرق شود در لجّه، «محجّه» جادّه راه است، و «لجّه» معظم آب، و مراد اینست که جادّه راه حق راه واضح و آشکارست از براى هر که طلب آن کند و هر که بگردد و عدول کند از آن غرق شود در لجّه، یعنى هلاک شود مانند کسى که در لجّه غرق شود.

٩٢٤١ من کشف مقالات الحکماء انتفع بحقائقها. هر که پرده بردارد از سخنان حکما سودمند گردد بحقایق آنها، مراد به «حکما» چنانکه مکرّر مذکور شد اهل علوم راست و درست است و مراد اینست که در سخنان ایشان حقایق و معارف پنهانست که هر که خوب تفکّر کند در آنها و پرده بردارد از آنچه پنهان باشد در آنها نفع یابد بآن حقایق و معارف.

٩٢٤٢ من اعتبر الامور وقف على مصادقها. هر که بسنجد کارها را آگاه گردد بر مصداق‏هاى آنها، یعنى هر که بسنجد

کارها را با عقل خود و تدبّر و تفکّر کند در آنها هرگاه عقل او صحیح باشد آگاه گردد بر امورى که مصداق آنها باشند یعنى تصدیق آنها و حکم براستى و درستى آنها کنند یعنى آنچه از آنها مصداقى داشته باشد مصداق آن بر او ظاهر گردد پس آدمى در هر کارى باید که بسنجد آن را با عقل صحیح، اگر ظاهر شود بر او مصداق آن، بکند آن را، و آنچه ظاهر نشود بر او مصداقى از براى آن، مرتکب آن نگردد.

و ممکن است که مراد این باشد که هر که بسنجد کارها را با عقل خود آگاه مى‏شود بر امورى چند که مصدّق امور دیگر باشد مثل این که کسى که ملاحظه احوال مردم کند در عصر خود و کمال حرص ایشان بر دنیا و میل ایشان بجانب آن و اعراض از حقّ بسبب آن هر چند واضح و لایح باشد حقّیّت آن، آگاه مى‏شود بر آنچه تصدیق میکند باین که آنچه از سلف در أمر خلافت واقع شد محض ظلم بود از براى طلب دنیا، و رفع مى‏شود از او شبهه این که چگونه اصحاب رسول خدا چنین ظلمى کرده باشند و ترک متابعت پیغمبر خود و نصوص او نموده باشند چنانکه اهل سنّت متمسک میشوند بآن.

٩٢٤٣ من أحسن الاستماع تعجّل الانتفاع. هر که نیکو کند گوش انداختن را بتعجیل برد انتفاع را، مراد گوش انداختن بمواعظ و نصایح است یا بفرمانها و أوامر و نواهى شرعیّه.

٩٢٤٤ من اعتبر بغیر الدّنیا قلّت منه الأطماع. هر که عبرت گیرد بحوادث دنیا کم شود از او طمعها.

٩٢٤٥ من لم یدئب نفسه فى اکتساب العلم لم یحرز قصبات السّبق. هر که تعب نفرماید نفس خود را در کسب کردن علم جمع نکند نیهاى پیشى را، چون شایع بوده که در وقت اسب دوانى نیى در میدان نصب مى‏کرده‏اند که هر که پیشتر بآن نى برسد و آن را برباید او برده باشد، پس «جمع کردن نى پیشى» کنایه شده از تقدّم و پیش افتادن در هر باب که باشد، و مراد اینست که: هر که‏

خواهد که پیش افتد بر دیگران در علم، باید که تعب فرماید نفس خود را در کسب آن بتردّد نزد علما در سرما و گرما و غیر آن، و رحلت از وطن و دورى از اهل و دوستان هرگاه محتاج شود بآن، و مطالعه زیاد و بیخوابى و گرسنگى از براى آن، و صبر بر فقر و بى‏چیزى هرگاه از اهل آن باشد که اگر این تعبها و زحمتها را بر خود نگذارد رتبه در علم بهم نرساند که بآن مرتبه او مقدّم باشد بر دیگران، و در بعضى نسخه‏ها «یذب» بجاى «یدئب» است و بنا بر این ترجمه اینست که: «هر که نگدازد نفس خود را، تا آخر» و حاصل هر دو یکیست.

٩٢٤٦ من لم یمدّه التّوفیق لم ینب الى الحقّ. هر که مدد نکند او را توفیق رو نیاورد بسوى حق، مراد اینست که رو آوردن بسوى حق و رسیدن بآن در هر باب بى‏امداد توفیق حق تعالى نمى‏شود، پس باید که همواره متوسّل باو شد و سؤال آن بتضرّع و زارى نمود و باطاعت و فرمانبردارى او خود را مستحقّ آن ساخت.

تصحیح بدوى این جزء ١٥ ربیع الثّانى ١٣٧٧ هجرى مطابق ١٦ آذر ١٣٣٦ شمسى و تصحیح چاپ آن شب جمعه غرّه جمادى الاولى ١٣٨٣ هجرى برابر ٢٩ شهریور ١٣٤٢ شمسى پایان یافت و السّلام على من اتّبع الهدى


فهرست مطالب

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد پنجم ۳

حرف لام بلام زايده بلفظ «لكلّ» ۹

حرف لام بلام زايده بلفظ مطلق ۱۱

حرف لام بلام ثابته بلفظ «لن» ۱۶

حرف «لام» بلام ثابته بلفظ «ليس» ۲۲

حرف لام بلفظ «لم» ۲۵

حرف لام بلفظ «لو» ۲۸

حرف لام بلام لازم بلفظ «مطلق» ۳۴

حرف ميم بميم مفتوحه بلفظ «من» ۳۶