الحیات، جلد اول

نویسنده:

محمد رضا حکیمى و ... - ترجمه احمد آرام

فارسی

0000-00-00 00:00:00


سر آغاز ترجمه فارسى

الحیات، جلد اول

مولفان : محمد رضا حکیمى ، محمد حکیمى ، على حکیمى

ترجمه : احمد آرام

یا ایهاالذین آمنوا استجیبو الله و للرسول ادادعاکم لما یحییکم ...

سوره ٨؛ آیه ٢٤.

اى مـومـنـان ! چـون خـدا و پـیـامبر شما را به آیینى فرا خوانند که سرچشمه زندگى است بپذیرید!.

سر آغاز ترجمه فارسى بـا سـپـاسـگـزارى فـراوان بـه درگـاه پـروردگـار مهربان ، و با درود به ارواح مکرم پـیـامـبـران و پـاکـان ، و با سلام به آستان والاى روح مقدس زمان ، و جان تابناک جهان ، بنیانگذار حاکمیت قرآن ، حضرت مهدى صاحب الزمان علیه السلام ، سخنى درباره کتاب الحیاه مى آوریم ، آنگاه مسائلى را که در کار این ترجمه باید یاد آور شد یاد آور مى شویم .

کـتـاب الحـیـاه مـجـموعه اى است علمى ، پژوهشى و تخصصى که در آن ، تعالیم اسلام ، بر پایه قرآن کریم و حدیث شریف گرد آورى و تدوین گشته اسـت . ایـن گـرد آورى و تـدویـن بـه گـونـه اى انـجـام پـذیـرفـتـه و شکل یافته و عنوان گذارى و فصل بندى شده است ، که راه یک زندگى آزاد و پیشرو را، هـم بـراى فرد و هم براى جامعه ، نشان دهد، زندگیى برخاسته از متن مذهب ، ارج نـهـنـده بـه مـاهـیـت والاى انـسـان ، شـنـاسـنـده واقـعـیـت متحول زمان ، و گراینده به محتواى جدى زندگى و حیات .

بـدیـن گـونـه ، در ایـن کـتـاب بـه چـهـار رکـن عـمـده نـظـر بـوده اسـت ، کـه مـربـعـى کامل را تشکیل مى دهند، و هدفى عظیم را تبیین مى کنند:

اءـ مذهب ، ب ـ انسان ، ج ـ زمان ، دـ زندگى (حیات).

و از مـذهـب ، نـظـریـه متن آن بوده است ؛ و از انسان ، به ماهیت والاى او؛ و از زمـان ، بـه واقـعـیـت متحول آن ؛ و از زندگى حیات ، به محتواى جدى آن .

و در گـسـتـره بى ساحل خروش شورانگیز حیات و حرکت جوشنده هستى ، پیوستگى درست ایـن چـهـار رکـن اسـت کـه به مقصد اصلى راهبر مى گردد.

اگر از متن مذهب پیروى شود، و مـاهـیـت والاى انـسـان شـنـاخـتـه و پـرورده گـردد، و واقـعـیـت متحول زمان درک شود، و محتواى جدى حیات مورد نظر قرار گیرد، زندگى سالم و انسانى و جـویـا وجـود مـى یـابد؛ و زندگى سالم و انسانى و جو یا همواره تکاملى خواهد بود؛ و تـکـامـل همواره نشان دهنده راه درست است و سر منزل درست : روشى انسانى و سالم و جویا در این جهان ، و زندگى و حیاتى جاودان والاهى در آن جهان .

و چون بدون حاکمیت ارزشها، نه متن مذهب عملى مى گردد، نه ماهیت والاى انسان به شمار مى آیـد، نـه واقـعیت متحول زمان پذیرفته مى شود، و نه محتواى جدى حیات مطرح مى گردد، روشـن خـواهـد بـود کـه آنـچـه مـهـم اسـت کوشش ‍ فکرى و عملى براى پریزى و استحکام بـخـشـى بـه یک حاکمیت سالم است . هیچ آرمان والایى بدون حاکمیت ارزشها تحقق نمى پذیرد. و دین نیز در اصل دعوت به پى ریزى یک حاکمیت است . این است که الحـیـاه کـه یـک کـتـاب مـتـن دینى است ، در صدد بر آمده است تا آمیختگى ابـعـاد گـوناگون دین اسلام را با مسئله اساسى حاکمیت روشن کند. الحیاه ، همگان را فرا مـى خـوانـد تـا بـه منظور تحقق بخشى به ارزشهاى اسلامى ، پس از فهم مجموعى آنها، براى برپایى خط حاکمیتى شایسته و انسانى (و صالح و قرآنى)، در سراسر جهان ، بـه کـوشـش بـرخـیـزنـد، و ارزشـهـاى والاى یـک حیات سرشار و یک زندگى درخشان را پدیدار سازند.

مـؤ لفـان به اندازه توان و فرصت خویش کوشیده اند تا با جستجوى آیات و احادیث ، و دریـافـت مـوضـوعى و مجموعى آنها، مسائل بشرى و موضوعات حیات و آگاهى و تکلیف را مـطرح سازند، و پاسخ این مسائل را، از دو منبع اصلى یاد شده ، در چهار چوب یک دستگاه مـنـسـجـم (سـیـسـتـمـاتـیـک) عـرضـه بـدارنـد، بـدان مـنـظـور کـه در خـلال ایـن شـنـاخـت و دریافت و این گزینش و تدوین و عرضه ، هم اسلام بهتر و جامعتر و تحول آفرین تر شناخته شود، هم انسان ، هم زنان ، و هم زندگى و حیات .

ایـنـک بـه جـا اسـت فشرده اى از نوشته اى را که مدتى پیش از این (١) ، درباره کتاب الحـیـاه مـنتشر کردیم ، با افزودن برخى نکته ها و تکمیلها، از نظر خوانندگان بگذرانیم ، تا اکنون که این کتاب وارد پهنه زبان فارسى مى شود، و به دست فارسى زبانان مى رسد، شناخت بیشترى از آن داده شده باشد.

١.تعریف اگـر بـخواهیم از این مجموعه تعریفى به دست دهیم مى توانیم گفت : الحیاه ، مجموعه اى اسـت دایـره المـعـارف گـونـه ، مـنـعـکس کننده یک نظام فکرى ، عملى به دست آمده از متن اسـلام ، شـامـل پـاسـخ بـه بـسـیـارى از مـسـائل زنـدگـى متحول انسانى ، بر پایه پى ریزى حاکمیتى درست .

آنـچـه گفته شد مى تواند تعریفى باشد از این کتاب . الحیاه ، در صفحه عنوان نیز این گونه معرفى شده است :

موسوعه ، اسلامیه ، علمیه ، موضوعیه ، تخطط مناهج الحیاه الحره الصاعده ، للفرد و المجتمع ، و تدعوا الى دعم نظام انسانى صالح ، فى جمیع آفاق الارض .

دایـره المـعـارفـى اسـت ، اسـلامـى ، عـلمـى ، و مـوضوعى که راه و رسم زندگى فردى و اجـتماعى آزاد و پیشرو را ترسیم مى کند، و انسانهاى سراسر جهان را به پى ریزى یک حاکمیت انسانى صالح فرا مى خواند.

٢. محتوى از آنـچـه یـاد شـد اگـر چه به اختصار محتواى کتاب الحیاه نیز دانسته مى شود، لیـکـن بـراى بـیـشـتـر روشـن شـدن انـگـاره هـاى مـاهوى این کار مى افزاییم :

الحیاه ، یک جهانبینى و جهانشناسى مرتبط، و یک دستگاه (سیستم) فکرى ، علمى دینى است ، فهم شده و بـر گـرفـته از اصل اسلام ، یعنى : قرآن کریم و تعالیم پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) و امـامـان مـعـصـوم عـلیـه السـلام ؛ و فـهـرسـتـى اسـت از مـسـائل و نـیـازهـاى گـونـاگـون تـاسـیـس جـامـعـه سـالم و متکامل انسانى . و غرض از آن موعظه و پیشنهاد نیست ، بلکه عرضه داشت یک نظام است با ترسیم زمینه هاى اجرایى آن .

پـس ایـن کـتـاب ، تـنـهـا مـجـمـوعـه اى از آیات و احادیث نیست ، بلکه تنظیم جهانشناسى و ایدئولوژى اسلامى است با التزام دقیق به اینکه این جهانشناسى و ایدئولوژى به دست آمـده از قـرآن و حـدیـث و از فـهـم مجموعى و موضوعى آنها باشد. (٢) بدین گونه این کـتـاب ، بـا آنـکـه در آن ، مـسائل گوناگون الاهى ، اعتقادى ، علمى ، سیاسى ، اقتصادى ، اخلاقى ، تربیتى ، اجتماعى ، روحى و معنوى ، هنرى ، فلسفه تاریخى ، دفاعى و نظامى و... عـرضه گشته است (و عرضه خواهد گشت) (٣) در طرح کلى خود موادى گزیده ، و فـاقـد ارتـبـاط انـدام وار (ارگـانـیک )، بلکه بابها و فصلهاى آن یکسر، یک پیکره واحد شـنـاختى و فکرى و عملى را ارائه مى کند، و یک جهان نگرى فراگیر را در پیشدیدها مى نهد.

بر این موضوع از این جهت تاءکید مى شود تا دیدگاه اصلى از این فهم و تدوین درست ، مـعـلوم گـردد، زیـرا کـه اگـر دیـدگاه اصیل و اصلى این عرضه و تجدید معلوم نـبـاشد، و در مثل ، برخى آن را تنها مجموعه اى حدیثى تلقى کنند، (٤) به بسیارى از برداشتها و خط دهیها و سازندگیها و تحول آفرینیها و تلقیهاى لازم از این آیات و احادیث و از ایـن تـعـالیم آفتاب گرفته و زندگى ساز، دست نخواهیم یافت . مؤ لفان خواسته اند در این کتاب ، ایدئولوژى اسلامى ، و نظام مکتبى ، و خط فرد سازى و جامعه پردازى اسلام را ته به مدد دو متن اصلى (کتاب و سنت ، حدیث) عرضه بدارند.

بـنـابـر آنـچـه یـاد شـد، اگـر تـوفـیـق هـمـواره نـصیب گردد، و دوره الحیاه به صـورتـى کـه در نـظـر اسـت عـرضـه شـود، شـایـد بتوان آن را جامعترین دایره المعارف دسـتـگاهى (سیستمى)، و شاملترین نظام تدوینى تعالیم اسلامى ، و متبلورترین پیکره شناختى علمى و شناختى عملى قرآن و حدیث ، در چنین روندى ، به شمار آورد.

٣. انگاره و شمول در مـقـدمـه مـتـن عـربـى (٥) گفته شده است که الحیاه ، داراى ٦ جلد خواهد بود؛ لیـکـن اکنون تصور مى کنیم که دوره کتاب اگر خداى بزرگ بخواهد به ١٠ تا ١٢ جلد بـرسـد. بـدیـنـسـان ایـن کـتـاب ، بـه تـقـریـب ، شـامـل ١٠٠، بـاب و ٣٠٠٠ فصل کوچک و بزرگ خواهد شد، به همراه پاره اى اشاره ها، نگرشها، توضیحها...

و در خـلال ایـن بـابـهـا و فـصـلها، تعلیمها و مضمونهایى از قرآن و حدیث گرد آمده است شـامـل حـقـایـقـى شـنـاخـتـى و عـلمـى ، و مـسـائلى از حـرکـت و تـحـول ، واز زنـدگـى و انـسان ، و واقعیاتى از زیست جویاى انسانى ؛ بدین گونه این کتاب مجموعه اى است یک پیکره ، از:

اء. مسائل حیات ، ب . مسائل انسان ، ج . مسائل شناخت ، د. مسائل علم ، ه . مسائل هدایت ، و. مسائل تربیت ، ز. مسائل تعلیم ، ح . مسائل سیاست و حاکمیت ، ط. مسائل اقتصاد، ى . مسائل عدالت اجتماعى ، یا. مسائل اخلاق ، یب . مسائل رازورى و عبادت ، یج . مسائل کار و فعالیت ، ید. مسائل هنر، یه . مسائل اصلاح ، یو. مسائل جامعه ، یز. مسائل فلسفه تاریخ ، یح . مسائل تکامل انسانى ، یط. مسائل تحول آفرینى و انقلاب ، ک . مسائل دفاع و حماسه ، و بسیارى مسائل دیگر...

٤. دین و ذهنیتها دین و معارف دینى یک ذهنیت نیست ، یک علم جازم و یک شناخت ژرف و فراگیر است ، شناختى مطابق با فطرت و واقع که شعاع تاءثیر و انطباع آن در جان آدمى ، با هیچ ذهنیتى و هیچ مـحـفـوظـات و اصـطـلاحـاتـى قـابـل مـقـایـسـه نـیـسـت ، لیـکـن بـا کـمـال تـاءسـف در طـول تاریخ دین ، در مواردى بسیار، ذهنیتها و اصطلاحات ، خود را وارد قـلمـرو شـنـاخت دین و معارف حقه و جزم قلبى کرده اند، و آن از تاءثیر ویژه ، و انگاره عملى ، و گستره سازندگى خویش ‍ چه سازندگى فردى ، و چه سازندگى اجتماعى دور ساخته اند.

اء. در گذشته مى دانیم که جریانهاى فکرى و فلسفى مختلف ، و جهان بینیهاى گوناگون ، و روشهاى علمى و تجربى متفاوتى در جامعه انسانى وجود داشته است و وجود دارد. ممکن است پاره اى از مسائل مطرح گشته در این جریانها از مبانى ادیان گرفته شده باشد، یا در جاهایى ، و در بـرخـى مـسائل ، به گونه اى ، به ادیان نزدیک گردد، لیکن اساس دین ، و شناخت دیـنـى و مـعـارف حـقه آن ، با اساس جریانها و مکتبهاى فکرى و بشرى (چه فلسفى ، چه عرفانى ، چه قدیم و چه جدید) دو تا است ؛ اساس یکى علم سره انبیایى (الاهى) است ، و اساس دیگرى علم و تجربه ناقص و محدود و مشوب فکرى بشرى .

در تـاریـخ اسـلام از روزگـار تـرجمه فلسفه یونانى (از زبانهاى بیگانه یونانى و سـریـانـى)، و فـلسفه فیضى اسکندرانى ، و عرفانى گنوسى ، و افکار هندى ، و... و نـشـر بسیارى از افکار بیگانه در میان مسلمین ، جریانهاى فکرى چندى ، و جهانشناسیهاى گـونـه گـونـى ، پـا بـه حـوزه شـنـاخـت و تـفـکـر و عـمـل اسـلامـى نـهـاد، و با دستگاه معارف قرآنى و تعالیم حدیثى در آمیخت ، و باعث مشوب گـشـتـن زلال حـقـایـق وحى شد، هم در پهنه شناخت و فکر، و هم در پهنه تربیت و عمل . این اشاره اى بود گذرا به درگیرى دین با ذهنیتها در روزگاران گذشته .

ب . در عصر حاضر آمـیـخـتـگـى و التـقـاطـى کـه مـورد اشـاره قـرار گـرفـت ، در صـد سـال اخـیـر بـه ویـژه در عـصـر حـاضـر بـعـد دیـگـرى نـیـز یـافـت . در ایـن صـد سـال در جهان بشرى و حیات انسانى ، مسائل دیگرى ظهور کرد. و این چگونگى سبب گشت تـا مـتـفـکـران دیـنـى و عـالمـان مـذهـبـى بـراى پـاسـخـگـویـى بـه ایـن مسائل ، از دیدگاه مذهب و نشان دادن موضع مذهب در برابر آنها، فکرى بکنند و نظر دین را در آن باره ها ارائه بدهند.

در چـنـیـن زمـینه اى بود که در موارد بسیار، سه جریان ممزوج با هم ، به نام پاسخ مذهب بـه مـسـائل عـرضه گردید: یکى اطلاعات مذهبى متفکر و عالم یا نویسنده و پاسخ دهنده ؛ دوم بـرداشـتـهـا و اجـتهادهاى شخصى پاسخ دهنده ؛ و سوم اطلاعات او از دیگر فرهنگها و فلسفه ها و مکتبها و جریانهاى فکرى . و این امر سبب آن شد تا بسیارى از مطالب عرضه شـده به وسیله این گونه عالمان و فاضلان و متفکران و نویسندگان اسلامى ، آمیخته اى باشد از تعالیم دین و تعالیم غیر دین .

افـزون بـر مـسـائل جـهـان نـو و عـرضـه پر تبلیغات مکتبها و مسلکهاى جدید که از غرب سرازیر شد (و سیاست و ایادى استعمار به نفوذ دادن آنها کمکهاى بسیار کردند و کار را تـا بـه درگیریها و خونریزیها نیز کشاندند)، تحولات و دگر گونیهاى سده اخیر، در کـشـورهـاى جـهـان و از جـمله کشورهاى شرقى و اسلامى نیز باعث گردید تا، از جمله ، در برداشتها و دریافتها و اندیشه ها دگر گونیهایى پدید آید. و اینها همه سبب آن شد تا بـسـیـارى از اصـالتـهـا نـابـود یـا مـتـزلزل گـردد، و بـسـیـارى از اصول و مبانى دستخوش توجیهها و تفسیرهایى مناسب ذهنیات وارداتى شود.

٥. مرزبانى ، تکلیف بزرگ بـا شـنـاخـت مـوضـوعـات یـاد شـده ، اهـمـیـت بـاز گـشـت بـه مـتـون اصیل قرآنى و حدیثى (و بلکه باید گفت : جنبه تکلیفى این بازگشت )، به خوبى درک مى شود، و ضرورت عرضه متون با دسته بندیها و تدوینها و فهمیدنهاى مناسب و منظم ، در پـاسـخـیابى براى مسائل نوین زندگى و تفکر بشرى و حیات انسانى ، به روشنى احساس مى گردد.

در چـنـیـن شـرایـطـى ، وظیفه مقدس و بزرگ مرزبانى حقایق جاوید رخ مى نماید، یـعـنـى :

رجـوع مـجـدد بـه اسـلام اصـیـل و اصـل اسـلام ، و حـقـایـق و معارف و برنامه ها و تـربـیـتـهـاى دسـت نـخـورده آن ، بـه مـنـظـور عـرضـه مـجـدد اسـلام جـامـع ، در صـورت اصـیـل و سـازنـده آن . و البته این کار هنگامى به نتیجه مطلوب خواهد رسید (و مرزبانى حقایق جاوید خواهد بود)، که مسائل زندگى نوین ، و انسان نوین ، شناخته شود و مـطـرح بـاشـد، و پـاسـخ بـراى ایـن مـسـائل (بدون هیچ جمود)، از متون اصلى (بدون هیچ انحراف)، در آورده شود.

در این کار سترک ، و وظیفه حساس ، یک رجوع مجدد لازم است و یک عرضه مجدد. اکنون اگر بـخواهیم این هر دو امر موفقیت آمیز باشد باید در رجوع مجدد به اسلام ، نیازهاى انـدیـشـه اى و فـکـرى و قـلمـروهـاى عـمـلى و اقـدامـى زمـان مـلحـوظ گـردد، و واقـعـیـت مـتـحـول و سـرشار زمان فهم شود؛ و در عرضه مجدد اسلام ، زمینه هاى شناختى و فکرى و احساسى مردمان و ملتها و اقوام و گستره هاى کردارى آنان در نظر باشد.

تـاءکـیـد بـر لزوم رجـوع خـالص بـه مـتون براى آن است که راه بر هر گونه سایش و فـرسـایـش تعالیم والاى دین بسته گردد، و زلال ناب و فطرى حیاتبخش تعالیم مقدس کـتـاب خـدا و کـلام پـیشوایان از هر گونه آمیخته گشتن و کدر شدن مصون ماند. و تاءکید بـر روش رجـوع و عـرضـه و شـرایـط ایـن دو، براى آن است که تداوم خروش آفرین این تعالیم شناختى و اقدامى ، در جانها و جامعه ها، تضمین گردد.

حـال مـى خـواهـیـم بـگوییم که تدوین و عرضه کتاب الحیاه گامى است کوچک ، در راه ایـن مـقـصد بزرگ ، و کوششى است در این رجوع و عرضه ، و ارائه طـریـقـى است براى استفاده از متون و توجه به آنها، در تنظیم مبانى شناختى و اقدامى و سـیـاسـى و اقـتـصـادى و تـربـیـتـى و تـحـولى اسـلام ، در قـلمـرو مـسـائل زنـدگـى نـو و انـسـان نـو و پـاسـخ بـه ایـن مسائل . بدینسان الحیاه ، عرضه مجدد قرآن و حدیث (کتاب و سنت) است در عینیتهاى یاد شده ...

و مـا امـیـدواریـم دانـشـمـندان ، محققان ، عقاید شناسان ، معرفت آشنایان ، متفکران ، مفسران ، محدثان ، فقیهان ، اخلاقگرایان ، مکتب جویان ، خط طلبان ، اقتصاد دانان ، جامعه شناسان ، تـحلیلگران ، نویسندگان ، مدرسان ، استادان ، واعظان ، طالب علمان ، دانشجویان ، و دیـگـر آگاهان و صاحبنظران ، و همچنین زمامداران متعهد، و مربیان بیدار، و خط دهان آگاه ، بـا نـگـرش بـه اشاره هاى گذشته و مسائل یا شده ، و با توجه به آنچه خود بهتر مى فهمند و مى دانند و در مى یابند و درک مى کنند، پیمودن این راه روشن الاهى را، براى همه و بـراى هـمـیـشـه ، مـیـسـر سـازنـد... و بـا کـوشـشـهـاى در خـور خـویـش ، و کامل کردن این کار ناقص ، دوباره ، حقایق نجاتبخش و حیات آفرین دین خدا را احیا کنند، و دسـت انـسـان مـضـطـر قـرن مـعـاصـر را، بـا مـدد تـعـالیـم زلال دیـن ، بـگـیـرنـد. و هـمـیـن اسـت آن کـه ، در احـادیـث امـامـان ما علیهم السلام مرزبانى (مرابطه) خوانده شده است .

٦. نتایج شـایـد پـس از اشـارات و تـنـبـیـهاتى که گذشت نیازى به یاد کرد نتایج نباشد، یعنى دانـسـتـه شـده باشد که نتیجه هایى که از چنین تدوین و عرضه اى ممکن است به دست آید چـه چـیزها تواند بود؛ لیکن در این سرآغاز بى مناسبت نخواهد بود اگر نتیجه هایى چند را دسـتـه بـنـدى کرده از نظر خوانندگان بگذرانیم ، باشد که ناسودمند نباشد. هدف از این تدوین و عرضه ، و نتایج منظور از آن را، در موارد زیر، مى توان بازجست :

اء. تـوجـه دادن ذهـنـیـت اجـتـمـاع بـه مـتـنـهـاى اصیل اسلام ، و در پیشدید گذرادن تعالیم سره الاهى ، تا عینیت اجتماع نیز چنان آن تعالیم شکل گیرد و دگرگون گردد.

ب . احـیـاى میراث عظیم شناختى و پرورشى و انقلابى اسلام ، و عرضه داشت آن ، در یک نـظـام (سـیـسـتـم) مـنـسـجـم و یـک جـهـانـشـنـاسـى و ایـدئولوژى کامل .

ج . نـشـان دادن پـیوستگى انداموار (اوگانیک)، در سرتاسر تعالیم اسلام ، و یک پیکره بودن این تعالیم .

د. تـرسـیـم مرز میان تعالیم اصیل اسلام ، و آنچه در درازناى سده ها و عصرها، و در سده اخـیـر، و در روزگـار حـاضـر، بـدان تعالیم الحاق یافته و با آنها آمیخته گشته ، و در شکل دادن بدان تعالیم در مقام برداشت و عرضه تاءثیر داشته است . (٦)

ه . تـابـانـدن فروغ فروزان تعالیم تابناک کتاب و سنت ، بر خردها و ذهنها، و جانها و فـکـرهـا، و فـراخـوانـدن آنـها به روى آورى به سرچشمه هاى نیالوده علم الاهى ، و دانش فطرى .

و. تـرسـیـم انـگـاره والاى حـیـات سـالم و جـویـاى انـسـانـى ، در روزگـار غـفـلت و اغفال انسان و سرگرم شدن او به مسلکهاى فکرى و سیستمهاى اجتماعى گوناگون ، که هیچ یک ، در نهایت ، نشان دهنده راه نجات نخواهد بود.

ز. عـرضـه داشـت مـوادى غـنـى و زنـده ، و مـجـمـوعـه اى مـایـه ور (و تـلقـى و بـرداشـتـى قابل عطف توجه)، براى گسترش ابواب فقه ، بر پایه قویم اجتهاد و حفظ آن . (٧)

بـرخـورد با آیات و احادیث به سبک الحیاه ، یعنى برخوردى مجموعى ، و استفاده اى تـفـقـهـى نـه فـقـط دقـت و اجتهاد در ٥٠٠ آیه مثلا از بیش از ٦ هزار آیه قرآن و احادیث فـقـهـى مـربـوط بـه آن آیـات ، هـمـان گـونـه کـه مـى تـوانـد در کـل سـاخـتـمـان شـنـاخـتـى اسلام ، و گستره هاى عملى و تحولى جوامع انسانى اثر داشته باشد، مى تواند فقاهت و اجتهاد را نیز بسطى سزاوار و گسترشى فنى و عـمـیـق بـخـشـد، و تـوان فـقـه جـعـفرى را، براى حضور در همه پهنه هاى حیات متحول انسانى نشان دهد، و آن را به جریانى سازنده و پردازنده بیش از آنچه اکنون هست بدل گرداند.

ح . عـرضـه داشـت کمکى سزاوار به اعتبار ارزشهاى محتوایى کتاب : آیات و احادیث ، به شکل دهى سالم و مناسب و حرکت آفرین ، در علوم انسانى .

ط. عـرضـه داشـت کمکى سزاوار (به اعتبار ارزشهاى محتوایى کتاب : آیات و احادیث) به شـکـل دهى سالم و مناسب و حرکت آفرین در علوم سیاسى و (با مطالب جلد سوم تا ششم) علوم اقتصادى (به صورتى فراگیر و عمیق .)

ى . یـارى رسـانى به جوانانى که شیفته معارف و تعالیم الاهیند، و مى خواهند تا بشود از مـتـون اسـتفاده کنند، و خود اهلیت براى این کار ندارند، و مقدمات ضرورى آن را به دست نـیـاورده انـد، و تـعـهـد دیـنـى به آنان اجازه نمى دهد تا به این کار، بدون داشتن اهلیت و معلومات و مقدمات لازم ، دست بیازند.

بدین گونه ، این مجموعه ، مى تواند تحقق بخش آرمانهاى یاد شده در بالا باشد. و به ویـژه بـراى طـلاب عـلوم دیـنـى و مـدرسـان حـوزه ها، و دانشجویان و استادان دانشگاهها، و نـویـسـنـدگان و متفکران اسلامى ، یادآور این امر گردد که همراه دیگر اشتغالهاى خویش ، بـه سـرچـشـمـه عـلم واقـعـى و هـدایـت اعـلى نـیـز روى آورنـد، و از زلال تـعـالیـم مـنـزه بـنوشند و بنگرند که چه حقایق بیمانندى ، در هر مقوله اى ، در این مـعـارف و تـعـالیـم وجـود دارد. و جـفا تقصیر است که اینهمه معارف و شناخت ، و تعلیم و پرورش مغفول باشد و مجهول ماند.

٧. جریانهاى کتاب براى پاسخگویى به پرسشهایى که از سوى علاقه مندان به این گونه کتابها گاه گاه مى شود، و براى آگاهى خوانندگان ، به طور عموم ، در این سرآغاز، به جریانهاى کـتـاب الحـیـاه اشـاره مـى کـنـیـم . ایـن کـتـاب شامل چهار جریان خواهد بود بدین گونه :

اء. متن الحیاه ، ب . ترجمه الحیاه به زبان فارسى ، ج . ترجمه الحیاه به زبانهاى دیگر، د. تفسیر الحیاه .

اء. متن از کتاب تا کنون ٦ جلد انتشار یافته است . (٨) جلد سوم تا ششم درباره سیاست مالى و عـدالت اقـتـصادى اسلام است ، یعنى تبیین مکتب اقتصاد اسلامى ، تا سپس عالمان اقتصادى و متخصصان برنامه ریزى در صورتى که بخواهند بر پایه قسط قرآنى و اقـتـصـاد اسلامى عمل کنند اقتصاد جامعه اسلامى را در همه ابعاد بر مبناى اصول و داده هاى اقتصادى و معیارهاى الهى آن مکتب ، پى بریزند و به اجرا در آورند.

مطالب (آیات و احادیث ، و پاره اى عنوانها و توضیحات) بقیه کتاب نیز آماده گشته است ، امـا ایـنـکه به طور دقیق به چند جلد خواهد رسید روشن نیست (شاید تا ٣٠ جلد...)، زیرا تـنـظـیم نهایى همواره با افزودنها و کاستنهاى همراه است . و آیات ما تا چند جلد دیگر از کتاب را بتوانیم به صورت دلخواه عرضه بداریم ، با خداست .

ب . ترجمه به زبان فارسى تـرجـمـه الحـیـاه بـه زبـان فـارسـى ، از نـخـسـت ، مـورد نـظر بود. و اینک جلد اول تـا پـنـجـم تـرجـمه شده و جلد ششم در دست ترجمه است . و همه جلدها به خواست خدا همراه متن آیات و احادیث به زودى انتشار خواهد یافت .

ج . ترجمه به زبانهاى دیگر تـرجـمه الحیاه ، به زبانهاى دیگر نیز، به منظور نشر معارف اسلامى ، همواره مورد نظر بوده است و هست .

این است که مؤ لفان ، در پایان جلد نخست ، از نویسندگان و ادیبانى که (افزون بر شناخت معارف اسلامى)، زبان عربى را استادانه بدانند و در یک زبان دیگر نیز مهارت کامل داشته باشند، درخواست کرده اند تا این کتاب را (پس از آگاه سـاخـتـن مـؤ لفـان) بـه آن زبـان با رعایت کمال دقت و امانت و بلاغت ، برگردانند، مثلا: زبـانـهـاى اردو، ژاپـنـى ، چنینى ، فرانسوى ، آلمانى ، انگلیسى ، روسى ، اسپانیایى ، ایتالیایى .

د. تفسیر بـراى هـر چه بیشتر روشن شدن خط شناختى عملیى که در این روند مقصود بوده است ، و هـمـچـنـیـن بـنابر یادآوریهاى برخى از فاضلان و مراجعه کنندگان به کتاب ، مؤ لفان نوشتن شرح و تفسیرى را بر این مجموعه لازم دیدند، و خود بدین کار دست یازیدند. امید اسـت این توفیق نیز با دعاى صاحبدلان و توجه صاحب همتان هر چه بهتر و زودتر نصیب گردد، و تفسیر الحیاه ، در زمانى نه چندان دور، به جامعه تقدیم شود.

٨. اعتبار کتاب درباره اعتبار کتاب باید نکته هایى را براى برخى از خوانندگان یادآورى کنیم :

اء. آیات قرآن کریم چـنـانـچـه خـوانـنـدگـان و مـراجـعـان مـى نـگـرنـد، در آغـاز فصلهـا و عـنـوانـهـاى مـسـائل ، در نـوع مـوارد، آیـات قـرآن کـریـم ذکـر شـده اسـت ، و بـه ثقل اکبر استناد گشته است . و با اینکه در ذکر آیات کریمه ، آوردن نمونه هایى از آیـات مـنـاسـب هر موضوع مقصود بوده است ، نه همه آیات ، همان اندازه آورده شده در هر جا، خود بهترین معیار و استوارترین سند است براى آن مسئله و آن تعلیم و آن موضوع .


ب . انطباق مضمونى احادیث با آیات ...

پـس از ذکـر آیـات کـریـمـه قرآن ، احادیث مبارک نبوى (صلى الله علیه و آله)، و احادیث ائمه طاهرین عـلیـه السـلام آورده شـده اسـت ، احـادیـثى در راستاى مقاصد آیات و تعالیم کتاب . و این انسجام و هماهنگى و درهم آمیختگى ، به خوبى نشان مى دهد که احادیث همه شرح و تفسیر و بیان و توضیح آیات قرآن و تعالیم وحى آسمانى است .

و بـدیـنـسـان هم ارزش احادیث بهتر نمودار مى گردد، و هم اعتبار مضامین و تعالیم آنها از باب انطباق و هماهنگى با قرآن کریم و قرار داشتن در یک خط و متضمن بودن یک تعلیم و یک جریان شناختى و عملى تضمین مى شود.

و هـنـگـامى که حدیث ، با مضمون قرآنى و تعلیم آسمانى هماهنگ و منطبق بود، اگر چه از جـهـت شـرح و تـبـیـیـن فـرقى داشت ، معتبر است . و همین چگونگى در این باره بسنده است ، چنانکه حضرت امام جعفر صادق علیه السلام فرموده است :

... و انـظروا امرنا و ما جاء کم عنا، فان وجد تموه فى قرآن موافقا فخذوابه . (٩)

دربـاره مـکـتب ما و تعالیمى که از ما به شما رسیده است نیک بنگرید، پس اگر آنـهـا را بـا قـرآن هـمـاهـنـگ دیـدیـد، بـه آنـهـا عمل کنید و آنها را ملاک قرار دهید.

ج . تعاضد مضمونى احادیث نخست : تعاضد مضمونى با احادیث نبوى نـکـتـه دیـگـر در اعـتـبـار این مضامین و تعالیم ، انطباق مضامین دیگر احادیث است با احادیث نـبـوى ، در نـوع موارد. احادیث نبوى بسیارى در این کتاب آمده و ماخذ آنها ذکر شده است ، و بـسـیـارى از آنها در ماخذ حدیثى مسلمین نقل شده ، و پاره اى از مضامین آنها در میان مسلمانان مـعـروف ، و بـرخـى از الفـاظ آنـهـا نـیـز در مـیـان مـسـلمـیـن مـتـواتـر اسـت . احـادیـث نـقـل شـده از ائمـه طاهرین نیز، در نوع خود، در همان راه و همان تعلیم و همان خط شناخت و اقدام است ، و همه مکتبى واحد و هماهنگ را پى مى ریزد و ترسیم مى کند.

و یکى از مایه هاى عظمت و غناى معارف ائمه طاهرین ، همین سرچشمه گیرى این معارف است از عـلوم قـرآنـى و مـعـارف نـبـوت ، و بـه تـعـبـیر شریف ابوالحسن رضى موسوى (گرد آوردنده نهج البلاغه) :

علیه مسحه من العلم الالهى ، وفیه عبقه من الکلام النبوى . (١٠)

سـخـنـان عـلى (و آل على)، از فروغ علم الاهى روشن است ، و از شمیم عطرآگین کلام نبوى گلشن .

آرى ، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله ، در حدیث

متواتر در اسلام ، فرموده است :

انا مدینه العلم و على بالها.

منم شهر علم و علیم در است .

و همین است که امام محمد باقر علیه السلام فرموده است :

...نحدثکم باحادیث نکنزها عن رسول الله (صلى الله علیه و آله). (١١)

ما احادیثى را براى شما باز مى گوییم که پیامبر اکرم اندوخته ایم .

و امام جعفر صادق علیه السلام فرموده است :

ما سمعته منى فارو عن رسول الله (صلى الله علیه و آله) (١٢)

هر حدیثى از من شنیده اى آن را از پیامبر روایت کن .

دوم : تعاضد مضمونى احادیث امامان بـجـز تـعـاضـد مـضـمـونى ، و هماهنگى مفهومى ، و انسجام تعلیمى احادیث امامان با قرآن کـریـم و بـا احـادیـث نـبـوى ، خـود ایـن احـادیـث نـیـز، در داخـل مـنـظـومـه خـویـش ، هـماهنگى استوار و حرکتى همگون دارد، و هر یک مضمون دیگرى را تـاءیـید مى کند. و در نوع موارد، یک تعلیم ، در جند حدیث ، به یک عبارت یا چند عبارت ، از یـک امـام مـعـصـوم ، یـا در چـنـد حـدیـث ، از چـنـد امـام معصوم علیه السلام رسیده است . در مـثل ، بسیارى از مضامین و تعالیم نهج البلاغه ، و غررالحکم ، در احادیث دیـگـرى که از خود امیر المؤ منین على علیه السلام روایت شده آمده است ؛ همچنین بسیارى از هـمـان مـتـون عـمـده احـادیـث را کـه در جـلو خـویـش نـقـل شده است ، و گاه به همان الفاظ. شما متون عمده احادیث را که در جلو خویش بنهید و برابر کنید به این امر به خوبى پى مى برید، و این هماهنگى را در نوع موارد مى نگرید.

و خـود هـمـیـن تعاضد مضمونى ، موجب اعتماد به مضمون حدیث مى شود، و نشان مى دهد که این معنى ، و این خط شناختى و عملى از دین پیامبر و از تعالیم معصومان است ؛ به عنوان مثال ، این دو حدیث را در نظر بگیرید که یکى در کتاب نهج البلاغه ، به روایت عالم موثق معتبر، شریف ابوالحسن رضى موسوى (در گذشته ٤٠٦ هق) آمده است ، و دیگرى در کتاب وسائل الشیعه ، به روایت عالم معتبر متاءخر، شیخ حر عاملى (در گذشته ١١٠٤ هق):

از امام على علیه السلام :

...ما جاع فقیر الا بما منع غنى . (١٣)

هر جا نادارى گرسنه است حق او در دست توانگرى غنى است .

از امام جعفر صادق علیه السلام :

ان الناس ما افتقروا، ولا احتاجوا، ولا جاعوا، ولا عروا، الا بذنوب الاغنیاء. (١٤)

نادارى ناداران ، نیازمندان ، گرسنگى گرسنگان ، و برهنگى برهنگان ، همه و همه ، به گردن دارایان و توانگران است .

آرى ، تعالیم و احادیث ائمه طاهرین علیه السلام ، تفسیر قرآن کریم ، و شرح و تـبیین سنت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله است ، و در داخله خود نیز، هر یک بیانگر آن دیـگـرى اسـت . این است خط هماهنگ دین خدا و مشعل فروغگستر حق ، و ستون همواره بر پاى فضیلت و عدل .

د. ذکر ماخذ پس از یاد کرد نکته هاى مهم گذشته ، درباره اعتبار محتویات کتاب ، باید امر دیگرى را نـیـز در نـظـر داشـتـه بـاشـیـم ، امـرى کـه هـم در نـزد اهـل و اطـلاع مطرح است ، و هم خوانندگان به آن توجه دارند، و هم خود اهمیت بسیار دارد. و آن امر ذکر ماخذ کتاب و چگونگى آنها است .

در ایـن مـجـمـوعـه ، بـجـز نـشاندادن جاى هر آیه ، در قرآن کریم (نام سوره ، شماره آن و شـمـاره آیـه)، مـاءخـذ هـر حـدیث نیز به همراه آن نام برده شده است . و این ماءخذها چنانکه مـلاحـظـه مى کنید در نوع خود، معتبر است به ویژه که بیشتر آنها، مستقیم و غیر مستقیم ، از مـصـنـفات قدما، و کتب اربعه ، و دیگر تاءلیفات مشایخ محدثین و قدماى عالمان دین است ، کـه هـر کـدام ، بـه کـونـه اى ، مـعـتـبـر تـلقـى گـشـتـه اسـت . هـر جـار از کتاب بحار الانـوار نـیـز نقل کرده ایم ، ماءخذ مرحوم علامه مجلسى رضوان الله علیه را در موارد بـسـیـار آورده ایـم . (١٥) و تـا شـده اسـت تـوجـه داشـتـه ایـم ، کـه از احـادیـثـى از بـحـار اسـتـفـاده کـنـیـم کـه از مـاءخـذ مـوثـق و مـوثـقـتـرى نقل شده است .

٩. ترجمه حاضر بـه دلیـل اشـتغال ، به کار تنظیم مجلدات دیگر، از حضور استاد محترم ، جناب آقاى احمد آرام ، درخواست کردیم تا جلد اول و دوم الحیاه را به فارسى برگردانند.

و چـون ایـشـان پـذیـرفـتـنـد، خـرسـنـد گـشـتـیـم . و چـون تـرجـمـه جـلد اول و سـپـس تـرجـمـه جـلد دوم را بـه مـا دادنـد، بر پایه پیروى از روش علمى ، و هم با اسـتـجـازه از ایـشـان ، بـه ویـرایـش تـرجمه پرداختیم ، و آن را براى چاپ آماده ساختیم . ترجمه جلد سوم تا ششم نیز به همینگونه انتشار خواهد یافت .

١٠. نکته هایى چند... بـا ایـنـکـه آنـچـه در این سرآغاز یاد شد، همه به اختصار یاد شد، سخن اندکى به درازا کـشید، و این بدان روى بود که خواستیم ، افزون بر آنچه در مقدمه گفته شده ، شناختى از کـتـاب بـه خـوانـنـدگـان بـدهـیـم ، تـا بـراى بـرخـورد بـا دوره الحـیـاه و مسائل و مباحث سراسرى آن ، خطى درست ترسیم یافته باشد، و تا خوانندگان و مراجعه کنندگان به درستى ، در جریان کار و جوهر اهداف آن قرار بگیرند. اکنون لازم مى دانیم نـکـتـه هایى را نیز؛ در این سرآغاز، درباره متن و درباره این گردانیده و ترجمه و امورى دیـگـر، بـاز گـویـیـم ؛ بـاشـد کـه در کـار آشـنـایـى بـیـشـتر با برخى موازین فنى و مسائل دیگر، به ویژه براى طلاب جوان و دانشجویان ، سودمند افتد.

اء. درباره متن ١. آیـات و احـادیـثـى که آورده شده به عنوان نمونه است و نشان دادن خط تعلیمى تلقى شده ، نه تتبع کامل .

٢. در مـواردى آیـات و احـادیـثـى مـنـاسـب دیـگـرى مـى توان افزود، که به برخى توجه نیافته بودیم ، و برخى را چه بسا در تفسیر بیاوریم .

٣. آیاتى که آورده شده است ، در مواردى ، بخشى از آنها مربوط به عنوان موضوع است ، و مـا هـمـه یـا بـیـشـتـر آیـه را آورده ایـم و تقطیع کامل نکرده ایم . از این رو باید به مدد عـنـوآنـهـات و رونـد مـسـائل ، بـه بخش منظور از آیه و محتواى شناختى و تعلیمى آن به خصوص توجه شود.

٤. در احـادیـث نـیـز، در جـاهـایـى و مواردى ، آنچه در بند پیش گفتیم جریان دارد؛ امید است توجه شود.

٥. هـر جـا آیـات و احـادیـث تـکـرار شـده است ، این تکرار تکرارى صورى است نه معنوى : زیـرا از ایـن بـازآورى و تـکـرار، ابـعـاد دیـگـر محتواى مفهومى و تعلیمى آیه و حدیث در پیوستگى با فصل و عنوان ، در نظر بوده است ؛ لازم است دقت شود.

٦. در مواردى ، آیات و احادیث مذکور، به جنبه دلالت التزامى و مفهومى خود، مقصود عنوان و فـصـل را مـى رسـانـنـد؛ ایـن نکته نیز باید مورد توجه باشد، و آن جنبه مفهوم و ملحوظ گردد.

٧. هـر جا فهم کامل آیه اى نیازمند به خواندن تفسیر باشد، البته باید خوانندگان به تـفـسـیـر قـرآن مـراجـعـه کـنـنـد. در جـاهـایـى هم توجه به تفسیر تحلیلى آیه ، در زمینه برداشتهاى الحیاه در خور است که امید است در تفسیر آورده شود.

٨. به هنگام مطابقه دقیق ترجمه با متن ، به مواردى از غلط اعرابى و ضبطى برخوردیم ، کـه بـرخـى سهو بصرى است و پاره اى سهو قلمى ، و جاهایى مربوط است به اختلاف نظر در قرائت کلمه یا جمله . امید است در چاپهاى بعدى این نقیصه نیز تا بشود پیراسته گردد.

ب . درباره ترجمه ١. در ویـرایش نکوشیدیم ، تا در همه جا، تعبیرها و ترجمه هاى آیه ها و حدیثها و جمله ها را یکى کنیم ؛ از این رو، گاه ، یک آیه ، یا حدیث ، یا یک تعبیر در آیه یا حدیث که در چند جـا آمـده اسـت تـرجـمـه هـاى گـونـاگـون دارد، و هـر یـک بـه گـونـه اى در خـور قبول است .

٢. در برابر کلمه قال ، همه جا استاد، گفت به کار برده اند، همچنین در ترجمه مشتقات این ماده . و این چگونگى براى اصالت تعبیر و دقت در به کار بردن واژه اسـت ، زیـرا کـلمـه فـرمـود، در واقـع تـرجـمـه امـر اسـت نـه قـال ، اگـر چه مدتى است در نزد بسیارى مصطلح شده است به رعایت احترام به کار مى رود. در هر حال ، این کاربرد را تغییر ندادیم .

٣. رسـم الخـط نـیـز در نـوع جاها، همان رسم الخط خود استاد است . ما روش ایشان را حـتـى در سـرآغاز و دیگر افزوده هاى خویش براى یکنواختى تا جایى که شده است رعایت کـرده ایـم ، مـگر در مواردى بسیار اندک .

البته نشانه هاى سجاوندى و نقطه گذارى را، بسیارى ، ما افزوده ایم .

٤. در جاهایى چند، در سراسر کتاب ، از عطفهاى توضیحى و ترادفى استفاده شده است . این عطفها، در بیشتر جاها، افزوده ویرایش است .

٥. تـوضـیـحـهـاى مـیان دو ابرو (پرانتز) نیز، در بیشتر جاها، افزوده ویرایش است . این کـار، به ویژه در ترجمه آیات لازم به نظر رسید، و گاه از روى قرائن معنوى و مفهومى ، و گاه با مراجعه به تفسیر افزوده گشت ، تا فهم مضامین و معانى را روشنتر و کاملتر سازد. به طور تقریب ، مطالب میان دو ابرو (...) افزوده است ، و مطالب میان دو خط ـ...ـ از خود متن است که براى بهتر فهم شدن مطلب ، میان دو خط جاى داده شده است .

٦. افزون بر آنچه در بند ٥ گفته شد، گاه ترجمه آیات را، از ترجمه تحت اللفـظـى بیرون برده به صورت ترجمه تفسیرى در آوردیم ، تا معناى آن براى خوانندگان روشنتر باشد. در این موارد، بیشتر از تفسیر مجمع البیان و گاه از تفسیر کشف الاسرار میبدى بهره برده ایم .

هـمـینجا یاد کنیم که در بازنگرى و ویرایش ترجمه هاى آیات ، گاه ، به تفسیر کشف الاسرار (نوبت اولى)، و گاه به ترجمه اى دیگر مراجعه داشته ایم .

٧. در تـرجـمـه احـادیـث ، در جـاهـایـى بـسـیـار انـدک ، تـرجـمـه ، صـورت نـقـل بـه مـعـنـى یـافـتـه و تـلخیص گشته است ، و ترجمه ، ترجمه تلخیصى و ترجمه مضمونى است .

٨. در جاهایى چند، توضیحاتى زیر عنوان بنگرید! افزوده ایم ، که در متن نبوده است . در چاپ اخیر به متن نیز افزوده گشته است .

ج . توضیحى درباره برخى ماخذ معرفى کامل ماخذ را باید در پایان کتاب بیاوریم . اینک ذکر چند توضیح را لازم دانستیم :

١. نـهـج البـلاغـه ، کـه هـمـواره بـه هـنـگـام نـقـل از ایـن کـتـاب شـریـف ، ذکـر شـده است ، نظر به همان نهج البلاغه ، چاپ آقاى سید عـلیـنـقـى فـیـض الاسـلام است . چون این نسخه بیشتر در دسترس مردم ما بوده است ، آن را نـخـست ذکر کرده ایم ، با اینکه در جهان عرب چنین نیست . در ضمن یادآور مى شویم که در چـاپـهـاى اخیر این نسخه ، ١٠ صفحه بر صفحات آن افزوده شده است ، که خوانندگان ، در صورت مراجعه ، باید آن را نیز، در مواردى ، در نظر داشته باشند.

٢. مـقـصـود از عبده ، نهج البلاغه ، با شرح عالم معروف مصرى ، شیخ محمد عبده اسـت . چـاپ المـکتبه التجاریه الکبرى از مصطفى محمد، در مطبعه رحمانیه مصر، در قـطـع رقـعـى ، در ٢ جـزء، جزء اول داراى ٥١١ صفحه و جزء دوم داراى ٢٦٣ صفحه ، بدون تاریخ .

٣. غـررالحـکـم مورد استناد، متن عربى آن است ، از چاپ دارالثقافه العامه نجف ، مطبعه النعمان .

٤. مـقـصـود از وسـائل ، همه جا، کتاب وسائل الشیعه است ، تالیف محدث بزرگ و معروف شیخ محمد حر عاملى .

٥. مـقـصـود از مـسـتـدرک (١٦) ، مـسـتـدرک الوسائل است ، تالیف محدث معروف ، حاج میرزا حسین نورى .

٦. مـقـصـود از مـسـتـدرک نـهـج البـلاغـه ، مـسـتـدرک ایـن کـتـاب اسـت ، تالیف عالم فـاضـل ، شـیـخ هـادى کاشف الغطا، که از آن تا کنون دو چاپ دیده ایم ، و شماره صفحات آنها اندکى فرق دارد.

٧. مـقـصـود از وافـى چـنـانکه معلوم است مجموعه حدیثى بزرگ الوافى اسـت ، تـالیـف عـالم و مـحـدث مشهور، ملا محسن فیض کاشانى . این کتاب ، بر حسب تنظیم مولف ، داراى ١٤ مجلد (بخش) است و یک خاتمه . (١٧) این کتاب در قطع رحلى بزرگ ، در ٣ جـلد بـه چـاپ رسـیـده است ، لیکن صفحات را بر حسب تنظیم مولف شماره گذارى کـرده انـد، یعنى هر ١٤ مجلد جدا جدا شماره گذارى شده ، و براى مشخص بودن هر بخش ، در بـالاى صـفـحـات ، زیر شماره صفحه ، داخل دایره ، حرف م با شماره مجلد گذاره شده اسـت . و ایـن کـار از آغـاز مـجـلد دوم ، پـى گـرفـتـه شده است .

بنابراین ، هنگامى که در پـانـوشـت چـنـیـن مـى آیـد:

وافى ٣ (م ١٤)/١٤٠، یعنى : وافى جلد سوم (از چاپ رحـلى)، مـجـلد ١٤ (از تـقـسـیـم بـنـدى)، صـفـحـه ١٤٠.

تـوجـه بـه شـمـاره داخل دو ابرو براى مراجعه به این ماخذ لازم است .

- پى ‏نوشتها -

١- بهار ١٣٦٠.

٢- مى توان گفت ، از قرآن کریم و احادیث تا کنون در این موارد استفاده شده است : اء. در فقه ، ب . در موعظه و اخلاق ، ج . در عقاید و کلام ، د. در تقسیر قرآن ، ه . در تواریخ اسلامى ، و. در برخى موضوعات ویژه (گوناگون).

و استفاده هاى یاد شده ، همواره ، از بخشى از آیات و احادیث بوده است ، آنهم به صورتهایى گسسته ، نه در یک نظام واحد شناختى و عملى .

٣- یـعـنـى در دوره کـامل الحیاه که البته تا کنون به عرضه داشت بیش از ٦ جلد آن موفق نگشته ایم .

٤- چـنـانـکـه گـاه چـنـین دیده شده است که برخى از خوانندگان و مراجعه کنندگان به کـتـاب آن را مـجـمـوعـه اى منتخب از آیات و احادیث پنداشته اند، و در شمار کارهاى سنتى و تـقـلیـدى ایـن مـقـوله آورده اند. در صورتى که این تلقى و تدوین و عرضه ، یک دنباله روى و تقلید نیست ، یک ابتکار و تجدید است . و همان گون که در بالا یاد کردیم بر این تمییز و انگاره شناسى براى آن تاکید مى کنیم تا مقاصد اعلاى تعالیم الاهى و اسلامیى که در آیات و احادیث آمده است هر چه بیشتر و بهتر و خط دهنده تر شناخته گردد، و راهساز بـاشـد، و چـاره گـرافـتد. خوب است هم اکنون این را نیز به حضور خوانندگان و مراجعه کنندگان محترم معروض بداریم اگر چه بر بسیارى از فاضلان و ژرفنگران روشن است کـه اگـر گـاه در خـلال گـفـتـار، از ارج و هـدف ، یـا انـگـاره و شـمـول ایـن مـجـمـوعه سخنى به میان آوریم ، این نیز براى جلب نظرها و افکار است به مـعـارف پـر غـنـاى قـرآنـى و حدیثیى که در این کتاب آمده است ، و خود بخش اصلى و عمده کتاب است و عامل پدید آوردنده آن ؛ این است ، نه اینکه از کار خویش دم زده باشیم ، که ما کارى نکرده ایم . کار ما چیزى نیست جز انجام وظیفه اى بس ناچیز، و عرض ادبى عاجزانه ، در آسـتـان پـرشـکـوه مـعـارف آفـتابسان قرآن کریم ، و حقایق دریاوار حدیث شریف .

٥- در چاپ نخست ؛ در این باره ملاحظه شود.

٦- بـا ایـنـکـه دسـتگاه شناختى و فکرى ، و نظام عقیدتى و عملى اسلام ، نه تنها خود کـامـل اسـت و هـرگـز نیازى به چیزى دیگر و جریان و فکرى دیگر نداشته است و ندارد، بلکه آن چیزها و آن طرز فکرها و تاءویلها، و خلطها و امتزاجها، و اصطلاحها و فلسفه ها، و التـقـاطـها و تطبیقها، زیانهایى بس بزرگ و مسخ کننده نیز داشته است ، و دارد. ما، در عـیـن بـیـانـکـرد حق و اظهار این اعتقاد، به ارزشهاى جریانهاى فکرى ، در جاى خود، و به انـدازه خـود، در تـاریخ فرهنگى اسلام ، توجه داریم ، لیکن به مرز بندى ، و نگهبانى ایـن مرز، همواره پایبندیم ، بلکه آن را تکلیفى دینى ، الاهى ، علمى ، تربیتى ، سازنده و بزرگ مى شماریم .

٧- چـنـانچه حفظ نظام اجتهاد امرى است که ضرورت آن بر آگاهان معلوم است ، بسط مواد اجتهاد نیز امرى است که ضرورت آن بر آگاهان معلوم است . اجتهاد باید مـحـفـوظ بـاشـد، اما محدود نباشد، و خود به صورت تقلید در نیاید. اجتهاد باید واقعیات متحول زمان را بشناسد، فرهنگ نو و تربیت نو را بشناسد، انسان نو و صنعت نو و اقـتـصـاد نو را بشناسد. اجتهاد باید با تجربه هاى حیات بشرى و عینیتهاى جهانى رو به رو شود. اگر فقیهان سترک و مجتهدان بزرگ پیشین رحمه الله علیهم اجمعین خود به مـسـائل زمـان خـویـش تـوجـه نـمـى کـردنـد و در کـار بـسط و گسترش فقه نمى کـوشـیـدنـد، و فـقـه مـا را از صـورت مـواد و احـادیـث و قـواعـد مـنـدرج در اصول اربعمائه ٤٠٠اصل و رساله اى که شاگردان حضرت امام جعفر صادق علیه السـلام تـدویـن کـرده بـودنـد بـه صـورت کـتـابـهـایـى چون المبسوط... و بعد جواهر الکلام و بعد صلاه حاج آقا رضا همدانى ، و مکاسب شیخ انـصـارى در نـمى آوردند، امروز فقه ما مرده بود. و اگر امروز ما براى گسترش عرضه هاى فقهى و اجتماعى نکوشیم ، و واقعیات و تحولات را نشناسیم ، یا نشاخته بگیریم ، و آنها را وارد جریان فقاهت و اجتهاد نسازیسم ، اجتهاد و فقه و فقاهت را، از نظر زمانى ، به عقب برگردانده ایم و بـه گذشته ملحق ساخته ایم . و همینگونه که شرط است که مجتهد، حى باشد، اجـتـهـاد نـیـز باید حیات داشته باشد. اگر اجتهاد قلمرو خویش را نگسترد، و با واقـعیات به صورتى منطقى روبه رو نشود، از مدیریت قلمروهاى گسترش یافته حیات انسانى ناتوان مى ماند و به دلیل عدم تطابق حکم و موضوع ، به اصطلاح خود فقها، و به ویژه در تجربه هاى حاکمیت و مدیریت و تربیت و سیاست و اقتصاد و کار به زانو در مـى آیـد، یـا به اعمال زور کشیده میشود و اینها هیچ یک اجتهاد و هدایت نیست . و نتیجه اى جز انزواى واقعى ، اگر چه با حفظ حضور صورى ندارد.

٨- در تـهـران و بـیـروت . چـاپ نـخـسـت جـلد اول ، بـه سـال ١٣٥٨ ش (١٣٩٩ ق)، و چـاپ شـشـم آن ، بـه سال ١٣٧٠ ش (١٤١١ ق) انتشار یافته است .

٩- امالى شیخ طوسى ٢/١٥٢.

١٠- نهج البلاغه / مقدمه .

١١- اختصاص شیخ مفید / ٢٧٤.

١٢- الاجازات سید بن طاووس ؛ بحار ٢/١٦١.

١٣- نـهـج البـلاغـه ١٢٢٤؛ عـبـده ٢/٢٢٣؛ نـیـز وسـائل ٦/١٦. در بـرخـى نسخه هاى نهج البلاغه ، از جمله نسخه عبده ، حـدیـث بـالا چـنین ضبط شده است : ما جاع فقیر الا بما متع به غنى ، یعنى : هر جا ناداى گرسنه است حق او در سر سفره توانگرى است .

١٤- وسائل (کتاب الزکاه) ٦/٤.

١٥- مـاخـذ کـتـاب بـحـار الانـوار، در مـقـدمـه تـتـبـعـى و مفصل جلد اول ، از چاپ جدید، شناسنده شده است .

١٦- مستدرک یعنى : تدارک شده ؛ کتابهایى را به این نام مى نامند که پس از کـتـاب دیـگـرى تـالیـف یـابـد، و مـوضـوعـات و مـنـقـولات و مسایل مربوط به کتاب نخست و نیامده در آن را دربر داشته باشد. البته مستدرک نویسان باید شرایط مؤ لف نخستین را با دقت در نظر بگیرند.

١٧- خـاتـمـه وافـى ، رسـاله اى اسـت مختصر، درباره مشایخ روایتى شیخ صدوق و شیخ طوسى ، که خود مؤ لف آن را جزء پانزدهم وافى نامیده است . وافى ٣ (م ١٤) /١٤٠ به بعد.

د. ارتباط ترجمه با متن

د. ارتباط ترجمه با متن عربى در چـاپـهـاى پـیـشـیـن تـرجـمـه جـلد اول و دوم ، مـتـن آیـات و احـادیـث را نـیـاوردیـم و دلیـل آن را در هـمـان چـاپ (صـفحه ٣٥، از سرآغاز...) یاد کرده ایم . لیکن از این چاپ به بـعـد، تـرجـمـه را بنابر یادآوریهایى چند از سوى استادان و دوستان و فاضلان با متن آیات و احادیث همراه ساختیم . امید است مورد استفاده بیشتر و بهتر قرار گیرد.

در پـایـان باید به یک نکته دیگر نیز اشاره کنیم :

الحیاه (به اعتبار ارزشهاى محتوایى آن :

آیات و احادیث)، از آغاز نشر مورد توجه قرار گرفت ، (١٨) و در جاهایى چـنـد بـه صـورت مـتـن بـحث و درس و آموزش و تعلیم در آمد.

و دسته هایى از جوانان به روحـانیان و فاضلان و معلمان و استادان مراجعه کردند تا کتاب را، با توضیحات آنان ، به درس بخوانند. این چگونگى مایه شادمانى خاطر این خادمان است ، و برآوردنده برخى از اهداف کتاب ، که شریان یافتن هر چه بیشتر تعالیم والاى معصومین علیه السلام است که اذهان و افکار، و ساخته شدن جانها و روان ها بر پایه آن تعالیم . و اکنون مقصود ما از طـرح ایـن مـطـلب یـاد کرد این امر است که نشر این ترجمه ، کار آن درسها و کلاسها را مـتـوقـف نـخـواهـد سـاخـت ، زیـرا مـطـالب و مـسـائل و تـوضـیـحـاتـى کـه روحـانـیـان فـاضـل و اسـتـادان دربـاره آیـات و احـادیـث بگویند، و آموزشها و برداشتهاى مستندى که مـطـرح سـازنـد، همواره قابل استفاده خواهد بود. پس آن روند سودمند را نباید ترک گفت ، یـعـنـى : ایـنـکـه کـسـانـى گرد آیند، و مجلسى علمى و آموختنى فراهم سازند، و مطالب و فـوایـدى بـسیار از فاضلان و استادان بیاموزند، و افکار و پژوهشهایى در میان نهند، و مـوضـوعـات را مـورد بـحـث قـرار دهـنـد، و یادداشت و جزوه تهیه کنند؛ اینهمه را نباید به دلیل نشر ترجمه کتاب رها کرد و ترک گفت ، زیرا که مذاکره علم خود اصلى مهم است ، و در میان نهادن موضوعات مبنایى استوار.

اکنون ، این سرآغاز را به پایان مى بریم ، با مسئلت پیروزى براى رزمندگان اسلام ، رنگ آمیزان شفق خونبار، و نویسندگان خط سرخ خون بر چهره خورشید... (١٩)

والسـلام عـلى مـن یـخـدم الحـق لذات الحـق ، و یـدعـوا الى ! قـامـه القـسـط و العدل ؛ و لا حول ولا قوه الا بالله العلى العظیم .

اسفند ماه ١٣٦٢؛ جمادى الثانى ١٤٠٤. مولفان .

مقدمه زندگى ، انسان ، سعادت ...

واژه هـایـى اسـت بـس بـزرگ و هـول انـگـیـز: بـزرگ در عـیـن زیـبـایـى ، هـول انـگـیـز در عـیـن نـرمـى . این واژه ها پیوسته در فضاهاى هستى در جولان است ، و همه کـرانه ها و پهنه هاى هستى را پر مى کند، سپس گسترده و گسترده تر مى شود، تا آنجا که دیگر میان آنها تفاوتى بر جاى نمى ماند...

آیا ممکن است که زندگى ، بدون انسان ، درخشندگى و زیبایى خویش را حفظ کند؟ آیا مى شود که انسان ، بدون سعادت ، به زیبایى جاودانى و زندگى آرمانى برسد؟ و آیا امکان آن هست که زندگى ، به خودى خود، خوشبختى و سعادت انسان را فراهم سازد و او را بـه این خوشبختى برساند؟ یا اینکه لازم است آدمى زندگى را به صورتى به کـار انـدازد کـه سـبـب رسـیـدن وى بـه ایـن هـدف عـالى و کـمـال مـطـلوب بـشود؟ اکنون ، این زندگى است ، و انسان ، و سعادت ، که هر یک به کار برمى خیزد و در دیگرى ، به صورتى که ویژه آن است ، کار مى کند، و هر یک ارزشها و صـورتـهاى گوناگون خود را، تا آنجایى که امکان عرضه داشتن هست ، عرضه مى دارد. چـیزى که هست تکلیف آدمى در میان دو قطب زندگى و سعادت ، آن است که زنـدگـى خـویش را وسیله اى براى نمایش دادن ارزشهاى وجودى خود سازد، و صورتهاى گوناگون استعداد و آمادگى خویش ‍ را، که همواره ساز راه رسیدن به پایه هاى سعادت فردى و اجتماعى در همه مراحل و ابعاد زندگى است ، پدیدار سازد...

و ایـن ، آرمـانى گران ارج است ، که از انسان چنان مى خواهد تا با همه وجود، در پى خود آگـاهـى و الهـامـگـیرى از همه چیز بر خیزد، تا چنان شود که بتواند هر چیز را انگیزه اى سـازد، بـراى آگـاه سـازى جـان خـویـشـتن ، و آماده کردن آن براى دست یافتن به سعادت راستین .

آدمـى در هـر کـرانـه از کـرانـه هاى این هستى پهناور و ژرف که بنگرد، هیچ بیهودگى و بیخودیى نمى بیند؛ همه در تلاش و کوشش و همه در داد و ستداند، و هر چیز و هر موجودى به سوى مقصدى عالى و هدفى حکیمانه روان است . مثلا به چشمه اى بنگرید که از کناره تخته سنگى مى جوشد و در بسترى روان مى شود و شب و روز در جریان است ، و گویى کـه پـاره اى از جگر لحظه ها، یا در حد خود روحى از ارواح زمان است ، یا واژه اى است که هـسـتى آن را بر زبان رانده است و او اکنون پژواک آن گفته نخستین را حکایت مى کند، پس در ایـنـجا و آنجا بر گیاه و سنگریزه مى گذرد و از میان پایه ها و ریشه هاى درختان مى رود، و گـیـاهـى را سـیـراب مـى کـند، سپس در رهگذر خویش پیش مى رود و به تالابى یا جـویـى مـى رسـد، و شـب هـنـگام ، تابش ماه روشنى بخش در حالى به او مى افتد که به تـوده هـاى آب بـرکـه یـا نهرى پیوسته و در ژرفاى آن فرو رفته است ، و خواهى چنان گوى که به ژرفناهاى لحظه ها و ابدیت مرموز پیوسته است ...

این سرچشمه اى کوچک است با چنین تلاشى و چنین سرنوشتى ؛ و چنین است حالت هر چه در جـهـان هـستى قرار گرفته است ، از کوچکترین گرفته تا کهکشانها و جهانهاى نامتناهى . آیـا بـا آنـکـه حـال هـمه چیز چنین است ، براى آدمى شایسته است که تلاشى نکند؟ و اگر تـلاش مـى کـنـد، آیـا روا است که کوشش و تلاش او برنامه اى درست و هدفى بزرگ در خـور شـاءن آدمـى نـداشـتـه بـاشد؟ و آیا ممکن است که برنامه اى درست و هدفى بزرگ ، بدون شناخت و خود آگاهى والهامگیرى و اخلاص و کوشایى وجود یابد؟ و آیا مى شود که اینهمه ، بى آنکه آدمى آزاد باشد و آزاد بیندیشد، صورت تحقق پیدا کند؟ و آیا آزادى به تـنـهـایـى ، بـدون آنکه انسان آزادى را وسیله اى براى نمایاندن ارزشها و هنرهاى خویش قـرار دهـد، سـودى دارد؟ و آیـا بـراى انـسـانـى کـه بـه طـبـع و بـراى دسـت یـافـتـن به نـیـازمندیهاى خویش اجتماعى و متمدن است ، این مکان وجود دارد که هنرها و مواهب خویش را جز در جـامـعـه اى بنا شده بر فضیلت آشکار سازد، جامعه اى که بتواند در آن با بنى نوع خویش زندگى کند، و به صورتى سزاوار به ایشان سود رساند و از ایشان سود برد؟ و آیا چنین زمینه اى جز در یک نظام درست و سالم و بر حق مى تواند به دست آید؟ و دریغ کـه بـشـریـت از روزگـاران کـهـن دسـتـخـوش نـظـامـهـاى بـاطـل و فاسد و بنده پرور بوده است ؛ و همین بزرگترین مصیبت انسان و انسانیت است در درازناى قرنها و عصرها.

آرى ، قـرنـهـا و قـرنـهـا بـر انـسـان گـذشـته است که جباران و طاغوتان و قدرتمندان و تـوانـگـران و مـتـجـاوزان و زمـیـنـداران و سـلطـه جـویـان و تـزویرگران او را بندگى و بردگى گرفته اند...

قـرنـهـا و قـرنـهـا بـر انسان گذشته است که زورمندان و گردنکشان به نامهاى خسرو و قیصر و همانندهاى ایشان ، او را برده خویش ساخته اند...

قـرنها و قرنها بر انسان گذشته است که امیران و پسران و دختران ایشان او را به خدمت خـویـش در آورده انـد، و فـرمـانروایان و فرزندان پسر و دختر ایشان او را به کار کردن بـراى خـود ناگزیر کرده اند او را برده مى ساخته اند و به خدمت مى گرفته اند، تنها در بـرابر خوراک اندکى که به وى مى داده اند تا نمیرد، و پوشاک مختصرى تا برهنه نـبـاشـد...

چـنـیـن بـوده اسـت ارزش آدمـى و ارزش روح و کـرامـت و آزادى و شـرف او، در طول تاریخ ...

در گـذرگـاه زمـان و در طـول سـالهـاى درازى کـه بـشـر بـر روى زمین زیسته ، نظامها و دستگاههاى فرمانروایى گوناگونى در تاریخ آشکار شده است ، که صاحبان آنها از این سـخـن گـفـتـنـد کـه اگـر جـامـعـه بـشـرى سـر بـه فـرمـان ایشان نهد و از قوانین ایشان فـرمـانبردارى کند، ناگزیر به زندگى آسوده و نعمت فراوان و سعادت فراگیر خواهد رسید.

ایـن مـدعـیـان تـاءمـین رفاه و سعادت را ممکن است از دیدگاههاى گوناگون ، به بخشهاى گوناگون تقسیم کرد، لیکن با توجه به واقعیت ایشان و توجه به اینکه در گفته هاى خویش راست گفته اند یا دروغ ، به سه بخش اساسى تقسیم مى شوند:

١. گروهى در دعوت خویش راستگو و بر تحقق بخشیدن به آن توانمند.

٢. گروهى در مدعاى خویش دروغگو و کذاب .

٣. گـروهـى کـه دروغـگـو نـبـوده انـد، لیـکن براى تحقق بخشیدن به دعوت خویش توان چندانى نداشته اند.

اکنون اگر بخواهیم این سه گروه را با نامهایى که در دوره هاى تاریخى و سرزمینهاى بشرى به آنها شهرت یافته اند بخوانیم ، باید بگوییم :

١. پیامبران .

٢. پادشاهان .

٣. حکیمان و مصلحان .

از گـروه نـخـسـتـیـن پـس از ایـن سـخـن خـواهـیـم گـفـت . امـا گـروه دوم همان است که در همه روزگـاران بـر بـشـریـت چیره شده و هر چه در سراسر روزگار گفته دروغ و تزویر و دغـلى بـوده اسـت . اینان یک لحظه هم به انسان و کرامت او، و به حقوق و شخصیت انسانى نـیـنـدیشیده اند، و پیوسته در بند جنایت و ستمگرى و خیانت و گناه ورزیدن و تجاوز به حـقـوق دیـگران بوده اند. و اگر گاه تمایلى به دادگرى نشان داده ، یا سر در برابر فـضـیـلت و حق فرود آورده اند، جز به گونه اى از نا گزیرى یا به صورتى از حیله گرى و پرده افکندن بر خرد توده ها نبوده است ، تا از این راه بتوانند تسلط و چیرگى خـویـش ‍ را نـگاه دارند، و سودهاى نامشروع خود را حفظ کنند، و جنایتها و خیانتها را همچنان ادامـه دهـند. کمتر شده است که یکى از ایشان از چنین نقشه اى روگردان شود. بهترین هدف پـیـامـبـران نـبـرد کـردن بـا ایـن گروه و بر انداختن ایشان بوده است . اما گروه سوم که حـکـیـمان و فیلسوفان مصلح یا مدعى اصلاحند، هر چند بیشترى از ایشان در آنچه عرضه داشته و تبلیغ کرده اند راست گفته اند، لیکن باید گفت چیزى نیاورده اند که بشریت را از هـمـه نـیـازمندیهایش بى نیاز کند، و همه آنچه را انسان در همه جنبه هاى وجودى و ابعاد خـود بدان محتاج است در اختیار او قرار دهد. و این بدان جهت است که آگاهى و معرفت ایشان نسبت به انسان و بعدهاى وجودى او بدان صورت نیست که پیامبران از آن آگاه بوده اند.

بـه سـخـن دیـگـر: پـاسـخـهـاى فـراگیر همه پرسشهاى بشریتى که بر پشت کره زمین زنـدگـى مـى کـنـد، در نزد اینان وجود نداشته است ، به همین جهت نتوانسته اند جوابگوى هـمـه نـیـازهاى بنى نوع بشر باشند، و در آموزشهاى خویش چیزهایى نیاورده اند که همه خـواسـته هاى گسترده آدمى و مسائل و مشکلات بزرگ و دشواریهاى ژرف او را کفایت کند و جوابگو باشد.

در ایـن جـهـت کـه یـاد شـد، مـیـان کـسـانى از ایشان که در روزگاران باستانى ، یا قرون وسـطـى ، یـا قـرون جـدیـد و مـعـاصـر ظـهـور کـرده انـد فـرقـى نیست . و چون در آثار و تـعـلیـمـات ایـشان نیک بیندیشیم ، خواهیم دید که بشریت و دردها و نیازها و پرسشهاى آن هـمـچـون دریـایى است ، و آنچه اینان آورده اند تالابى بیش نیست ، که غالبا چندان عمقى نـدارد، و جـریـان آن ناهماهنگ است ، و برآمیخته ... و اگر یک جا را بتواند فرا گیرد جاى دیـگـر از زیـر پـوشـش آن بـیـرون مـى رود... و هـمـچـنین کمبودها و نقصهاى دیگرى از این قبیل .

و چـون حـقیقت و واقع جارى بر روى زمین ، در سراسر اعصار و ادوار، چنین بوده است ، پس بیایید به گروه نخستین باز گردیم .

گـروه نـخـستین ، گروهى است که پیامهاى خدا را به مردمان رسانیده است ، و قوانین او را در زمـیـن گـسـتـرده ... و حـقـایقى والا براى مردمان آورده است . هر آموزش و تعلیمى از این گـروه رسـیـده ، اصـول و مقرراتى خدایى و دستورهایى سازنده شخصیت انسان و مبانیى فطرى بوده است ، که گاه علم در آن صورت که داده هاى آن از حد نظریه در گذرد و به واقعیت علمى برسد، به بعضى از آنها دسترسى پیدا مى کند. تعلیمات این گروه ضامن سـعـادت بـشـر اسـت ، سعادتى همگانى و فراگیر که همه آنچه را مجموعه بشریت بدان نیاز دارد در اختیار آن مى گذارد.

بـایـد دانـسـت کـه تـقـسـیـمى که آوردیم و توضیحى که درباره آن دادیم ، به صورتى بـسـیـار فـشـرده بیان گشت ، با اینکه این مسئله با همه وضوحى که دارد نیازمند شرح و بیانى است که از انگاره این سرآغاز بیرون است ، لیکن مقصود از این کتاب عرضه کردن آمـوزشـهـاى اسـلام اسـت ، و اسـلام کـامـلتـرین نظام الاهى است که در تاریخ ظهور کرده و پایان دهنده همه این گونه نظامها است ، اشاره بسیار خلاصه اى به نظامها و دستورها و رهبریهایى که در تاریخ انسان در دوره هاى مختلف آنها را شناخته است لازم بود.

بشریت از روزگار باستانى تا زمانى حاضر، با این رهبریها و قدرتها درگیر بوده و آنـهـا را از لحاظ کمى و کیفى آزموده است و با آنها زیسته و جوهره شان را محک زده و آنچه را بـدان مـى خـوانـده انـد مـشـاهده کرده است . و حرکت خود آگاهانه اى که امروز از جهت سر فـرود آوردن بـه حـقـایـق مـعـنـوى و تـمـسـک جـستن به شعایر مذهبى و گرد آمدن مردمان در پیرامون رجال بزرگ دینى ، براى گسترده تر کردن مبارزات اصلاحى و تغییر نظامى ، در زمان حاضر دیده مى شود، محصول همان درگیرى و آزمودن و محک زدن است .

و این بیدارى ، اکنون از درون ضمیر بزرگ بشرى برخاسته است .

و چـون آدمى دریافت که طاغوتان او را در بند کشیده و به بردگى گرفته اند و همواره شـمـشـیـر بـر فـرقـش آخـته اند، و فیلسوفان و اندیشه مندان چیزى به وى نداده اند که تـشـنـگـى او را فـرو نـشـانـد، در صـورتـى کـه پـیـامـبـران او را بـه عـلم و عـمـل خـوانـده انـد کـه از یـک سو شمشیر را به گوشه اى پرتاب مى کند، و از سـوى دیـگـر نـیکیهاى فلسفه و حکمت را با خود دارد به همین جهت ملتها و اقوام انسانى در پـیـرامـون پـیـامـبـران فـراهم آمدند، و به ایشان گرویدند و آنان را به راهنمایى خویش برگزیدند، و مال و جان خود را در راه ایشان و هدفهاى شریف و نیک ایشان فدا کردند.

و پـیـامـبـران ، از روى راسـتـى و اخـلاص ، بـه بـشریت خدمت کردند، تا پیامهاى خداى را گزارده باشند و دادگرى و حق را بگسترند. آنان با دشواریها و دردها زیستند، و زندگى ایـشـان بـا مـصیبتهاى تلخ و فدا کاریهاى دشوار آمیخته شد، تا سر انجام توانستند دست انسان را بگیرند و راه راستتر و جاده هموارتر را به او نشان دهند.

بـر کـسـانـى کـه از دیـن و آمـوزشـهـاى اصـیـل آن آگـاهند، پوشیده نیست که شریفترین و گـرانـبـهـاتـریـن چـیزى که آدمى در درازناى روزگار خود به آن دست یافته ، دین است . چـیـزى کـه هـسـت دو امـر در زمـیـنه دین پیدا شده و به آن و خواستهایى که در راه خوشبخت کردن آدمى داشته زیان رسانده است .

امـر اول : پـیـدا شـدن تـبـدیـل و تـحـریـف در تـعـالیـم دیـنـى اسـت و تـغـیـیـر شـکـل یـافتن آنها و آمیخته شدن با چیزهاى نادرست ، که به دست کسانى ، با تمایلات و خواستهاى گوناگون ، صورت گرفته است .

امـر دوم : نـادان مـانـدن یـا غـفـلت ورزیـدن از پـیـونـد محکمى است که میان بخشهاى مختلف تـعـالیـم دیـنـى وجـود دارد. واقع این است که تعالیم آسمانى که پیامبران بیان کننده و آمـوزنـده آنـهـا بـوده انـد، مـشـتـمـل است هم بر حقایق اعتقادى و هم بر حقایق عملى ، آنهم به صـورتـى کـه کـامـلا بـه یکدیگر پیوسته است ، و مخصوصا در اسلام این پیوستگى و جـدایى ناپذیرى بیشتر مشهود است ؛ بنابراین ، درست نیست که آموزشهاى این دین را جدا از یـکـدیـگـر مـورد مـلاحـظـه قـرار دهـیـم ، زیـرا کـه هـر یـک از آنها به خصوص در مرحله عمل پیوندى استوار و نیرومند با دیگر بخشها دارد...

در ایـن چـنـد سطر که به عنوان دیباچه به خوانندگان تقدیم مى شود، براى ما امکان آن نـیـسـت کـه از این خلاصه نویسى تجاوز کنیم ، چیزى که هست همین اشاره ممکن است خردها و انـدیـشـه هـا را بـر انـگـیـزد، تـا بـا عـزمـى جـزم به بازشناسى عملى این آموزشها به صورتى که در زیر مجسم مى کنیم بپردازند:

١. شـنـاخـت مـکـتـب دیـن و تـعلمیات نظرى و عملى آن در همه شئون بشرى ، شناختى تازه و پیراسته و آزمونى .

٢. شـنـاخـت نـظـامـهـاى سـتـمـگـر و دسـتـگـاهـهـاى تـسـلط بـاطـل ، بـه صـورتـى گـسـتـرده و ژرف ، و دانـسـتـن ایـنـکـه در آنـهـا چـه انـدازه حـقـهـا پـایـمـال و سـعـادتـهـا نابود شده ، و شخصیت و آزادى انسان از میان رفته است ، و همچنین تباهیهاى هولناک و جنایتهاى بزرگ دیگر.

٣. شـنـاخت نظامهاى اندیشه اى قدیم و میانه و معاصر، و آگاه شدن از کمبودها و جمودها و ضعفها و محدودیتها و زیانها و باطلهاى آنها.

و چـون ایـن مـسـائل یـاد شـده را بـا گـسـتـرش و ژرفـنـگـرى بـشـنـاسـیـم ، بـر دو امـر ذیل واقف خواهیم شد: (٢٠)

١. ایـنـک دین اسلام ، کاملترین دینهایى است که به ما رسیده و درستترین و جامعترین همه آنهاست و پایان دهنده شرایع و آیینهاى آسمانى است .

٢. ایـنـک دیـن اسـلام ، مـجموعه یکپارچه اى است که هر بخش آن به بخش دیگر پیوستگى نـیرومند دارد. بنابراین از انسان مسلمان پذیرفته نیست که مثلا سخت در بند نمازهاى خود باشد بى آنکه توجهى به امور مسلمانان داشته باشد، و بى آنکه براى استقرار عدالت و حـق فـضـیـلت ، در هـنـگـامـه دشـواریـهـاى سیاسى و قضایاى اجتماعى ، به چاره جویى بپردازد، در این باره ، شاعر اسلامى قدیم ، عبدالله بن محمد حمیرى ، چه نیکو گفته است :

فـلا والله لا تـزکـو صـلاه بـغـیـر ولایـه العدل الامام بـه خـداى سـوگـنـد کـه نـمـاز درسـت نـیـسـت جـز بـه هـنـگـام حـاکـمـیـت پـیـشـواى عادل .

و ایـن مـعـارف و شناختها که ذکر شد به جهت غنا و ژرفاى حیاتى که دارد چون در جانهاى قـومـى پـیـدا شـود، از آنـان در مى گذرد و به جانهاى دیگران مى رسد و در میان توده ها پراکنده مى گردد، و پیامدهاى مهم آینده از آنها نتیجه مى شود:

١. تلاش براى شناخت اسلام به صورتى آگاهانه و پیراسته و آزمونى .

٢. کـوشـش بـراى پـیـراسـتـن آمـوزشـهـاى اسلامى و پرداخت آنها از چیزهایى که به آنها چسبانیده است ، یا مواردى که نادرست و دگر گونه شناخته گشته است .

٣. اصـرار ورزیـدن بـراى نـشـان دادن پیوندهاى درونى و برونى هماهنگ و نیرومندى که میان اجزا و بخشهاى گوناگون آموزشهاى اسلامى وجود دارد.

و چـون دو کـوشش اول به نتیجه برسد، امر سوم خود به خود تحقق پیدا خواهد کرد. و آن از مهمترین عواملى است که اقوام و ملتها را به پذیرفتن صحیح دین اسلام بر مى انگیزد، و بـار دیـگـر بـهره ورى از کمال مطلوبهاى عالى اسلامى ، در بهسازى فرایندهاى حیات انـسـانـى تجدید مى شود، زیرا که مردمان و بالخاصه اندیشه مندان ایشان در آن هنگام ؟ از اسـلام و آنـچـه آورده اسـت آگـاه گـردند، و از پیوند ریشه دار و مهم موجود میان مجموع مـبـانـى و اصـول اسـلام و احـکـام آن مـخصوصا پیوند داخلى خود این مبانى و احکام با خبر شوند، فرصت آن فراهم مى آید که بار دیگر اسلام به همت بازوان نیرومند چنین مسلمانان دانا و بینا برپا خیزد، و رسالتى را که در رهانیدن از مهلکه ها دارد به انجام برساند، و انسانیت را به هدفهاى عالى و سعادتهاى والا رهبرى کند.

بنابراین ، پافشارى براى فراهم آوردن انگیزه ها و وسایلى که سبب رسیدن به شناخت پـیـراسـته و آزمونى معارف اسلامى و پراکندن آنها مى شود، بزرگترین خدمت انسانى و عـالیـترین عمل اجتماعى و والاترین گام اصلاحى و مهمترین تکلیف واجب الاهى است ، که هر انسان بیدار که امکان کشیدن بار آن را بر دوش دارد، باید بدون آنکه خم بر ابرو آورد و سستى روا دارد، به آن قیام کند.

ما که اکنون این کتاب را به عموم خوانندگان در ایران و در سرزمینهاى دیگر اسلامى و در دیگر کشورهاى جهان تقدیم مى کنیم ، آن را برداشتن گامى در این راه و قیام به انجام این وظیفه و مسئولیت مى دانیم .

مـا در این کتاب کوشیده ایم تا اسلام را با تعریفى تازه و پیراسته و در خور آزمون تا آنـجا که چنین امرى براى ما میسر باشد معرفى کنیم . و در این راه از خود تعالیم اسلامى تـا آنـجـا کـه الهام گرفتن براى ما میسر باشد الهام مى گیریم ؛ ما همه جا به قرآن کریم و حدیث شریف استناد خواهیم کرد.

مسائل دیگرى نیز هست که باید در این دیباچه به آنها اشاره کنیم :

١. یـکـى از خـواص نـظـامـهـاى الاهـى تـاءکید و اصرار بر وصایت و جانشینى و مستحکم کردن پایه هاى آن است ، تا چنان که برنامه ها ادامه پیدا کند.

پـیـامبران معروف جانشینانى داشته اند که پس از ایشان به پراکندن آموزشهاى آنان به هـمانگونه که بوده است پرداخته اند، و سبب باقى ماندن آن آموزشها شده اند، و آیینها را بـه صـورتـى مـورد عـمـل قـرار داده انـد کـه فـرامـوشـى و تـحـریـف و تـبدیل در آنها راه نیابد. و این امرى دانسته است ، که قرآن کریم در چندین جا، هنگام سخن گفتن از پیامبران و جانشینان ایشان ، یاد کرده است ؛ از جمله :

سوره بقره (٢)، آیه هاى ١٢٧، ١٣٦، ١٤٠.

سوره آل عمران (٣)، آیه هاى ٣٤، ٣٣، ٨٤.

سوره نسا (٤)، آیه ٥٤.

سوره مائده (٥)، آیه هاى ١٢، ٢٥.

سوره اعراف (٧)، آیه هاى ١٤٢، ١٥١، ١٥٠.

سوره یونس (١٠)، آیه هاى ٨٩، ٨٧.

سوره طه (٢٠)، آیه هاى ٣٦، ٢٩.

سوره مؤ منون (٢٣)، آیه هاى ٤٨، ٤٥.

سوره شعرا (٢٦)، آیه هاى ٣٦، ١٣.

سوره نمل (٢٧)، آیه ٤٠.

سوره قصص (٢٨)، آیه ٣٥.

سوره یس (٣٦)، آیه ١٤.

٢. و از آنـجـا کـه بـا اسـلام ، شـریـعـت به پایان رسیده است ، و پیامبرى بعد از پیامبر بـزرگوار ما و پرورشگرى خدایى پس از رحلت او نخواهد بود، بنابراین در دین اسلام ، بـر امـر وصـایـت و جانشینى تاءکیدى بیشتر و سختتر شده است . پیامبر صلى الله علیه و آله بارها چنانکه معروف است به وصایت اشاره کرده است ، و از این جـمـله اسـت حـدیـث ثقلین ، که در کتابهاى همه مسلمانان ، به اسناد شیعه و سنى ، به شمارى که بر حد تواتر به کرات فزونى دارد، روایت گشته است . در این حدیث پیامبر خدا صلى الله علیه و آله چنین گفته است :

انـى تـارک فیکم الثقلین ، ما ان تمسکتم بهما لن تضلوا بعدى ، احدهما اعظم من الاخر، کتاب الله و عترتى .

دو چیز گران را براى شما مى گذارم ، که اگر به آنها چنگ زنید پس از من هرگز گمراه نخواهید شد: یکى که بزرگتر است کتاب خداست ، و دیگرى عترت و خاندان من .

پـس بـنابر گفته و سفارش صریح آورنده اسلام لازم مى آید که منبع اصلى براى فهم اسـلام و شـنـاخـت تـعـالیـم آن ، کـتـاب شـریـف خدا و اخبار و احادیث روایت شده از پیامبر و اوصیاى او باشد. و ما در این کتاب از همین خط (استناد به قرآن و حدیث) پیروى کرده ایم .

٤. ایـن مـطـلب دانـسـتـه اسـت کـه چـگـونـگـى تحقیق درباره هر مکتب یا هر مذهب یا نظریه ، ارتباطى نسبى با طرز تفکر محقق و روش تصور او نسبت به جهان دارد. بنابراین ، بحث و تـحـقـیـق مـا دربـاره مـجموعه اى از آموزشهاى اسلامى که در قرآن و حدیث آمده نیز از این اصـل بـدور نـخـواهـد بـود. چـیـزى که هست گنجینه هاى فکر و تربیتى اسلامى ، از چنان فراوانى و غنا و ژرفایى به ویژه در منابع نخستین خود برخوردار است که راه آن را به جاودانگى باز مى کند، و ترازى برتر و بلندتر از همانندها براى آن فراهم مى آورد، و بـر روحـیـه کـسـى کـه در این باره به تحقیق مى پردازد چیره مى شود، و خط فکرى پر غـنایى براى او طرح ریزى مى کند که تا دورترین مرزهاى ژرف و تا دورترین مرزهاى گستردگى ، گسترده مى شود.

٥. شناخت درست و کامل و پیراسته اسلام متوقف بر دو مقدمه است :

نـخـسـت : شـنـاخـتـى ژرف و فـراگـیـر نـسـبت به همه عقاید و نظریات و قوانین و احکام و نظامهایى که این دین آورده است .

دوم : شـنـاخـتـى درسـت نـسـبـت بـه چـگـونـگـى پـیـونـدهـاى مـوجـود مـیـان مـسـائل اصـلى و فـرعـى کـه بـدان اشـاره کـردیـم یـعـنـى شـنـاخت درست پیوند و ارتباط مسائل اقتصادى با مسائل اخلاقى ، و با ایمان ، و با ارزش و کرامت انسان ، و با عبادتها و بـا وظـایـف فرمانروا، و با مسائل سیاسى و روابط اجتماعى ؛ یا شناخت درست عبادتها با مسائل اقتصادى ، و با ارزش ‍ انسان ، و با امر به معروف و نهى از منکر، و با جهاد، و با تـولى و تـبـرى ؛ و یـا چـیـزهـاى دیـگـرى جـز اینها. مثلا، همان گونه که نماز متوقف بر شرایطى همچون طهارت و وضو است ... همین گونه هم درستى حقیقى آن متوقف بر بسیارى از مـسـئولیـتـهـاى اجـتـمـاعـى و تـکـالیـف سـیـاسى و وظایف کلى و عمومى است ؛ و چنین است عـبـادتـهـاى دیـگـر. و ایـن مـوضـوع ، ان شـاء الله ، در کـتـاب حاضر متبلور و مجسم خواهد شد. (٢١)

٦. بنابراین ، بر عالم اسلامى که خود را دانشمند و متخصص در امور اسلامى مى داند و از اسـلام سـخـن مـى گـویـد و بـه راهنمایى پیروان اسلام مى پردازد واجب است که از دانستن ژرف و فـراگـیـرنـده هـمه تعلیمات و نظامهاى اسلامى برخوردار باشد، و همه آنچه را اسلام درباره موضوعات و شئون و قضایاى بشرى آورده است بداند، (٢٢) و پیوندهاى کـلى را کـه مـیـان احـکام اسلامى و اوضاع خاص یک یک احکام موجود است بشناسد، تا آنگاه بـتـوانـد تـصـورى جـامـع و فـراگـیـر نسبت به اسلام پیدا کند، (٢٣) و دین را همچون مجموعه واحد که هیچ پاره اى از آن بریده از پاره دیگر نیست ، بفهمد. (٢٤)

و ایـن اسـت مـعـنـى تـفـقـه در دین ، یعنى شناخت بخشهاى گوناگون دین در حالت پـیـوستگى و ارتباط با یکدیگر و به صورت مجموعه اى یگانه و یک مجموعه ، نه به صورت فصلهایى پراکنده و بخشهایى از هم جدا.

بـنـابـرایـن ، آن کـس کـه از اسـلام بـدیـن صـورت آگـاه بـاشـد و آن را بـه هـمـیـن شـکـل مـعرفى کند، دانشمند اسلامى و نماینده اسلام و سخنگوى آن است ، نه آن کس که علم فقه بداند و از سیاست اسلامى بیخبر باشد؛ یا آن که از علم کلام و عقاید آگاه است ولى از مـسـائل اجـتـمـاعـى در اسلام چیزى نمى داند؛ یا آن کس که از حدیث و علوم آن با خبر است ولى از دسـتـگـاه ادارى دیـن خـبـرى ندارد؛ یا آن کس که از موضوعات یاد گشته آگاه است ولى از حـیـات قـبلى و تهذیب باطنى چیزى نمى داند؛ یا آنکه این امور را مى داند اما نسبت بـه فـلسـفـه اجـتـماعى و حقایق سیاسى اسلامى جاهل است ... این گونه کسان تفقه در دین ندارند، بلکه هر یک از جزئى از دین ، جدا از دیگر جزئهاى آن ، آگاهى پیدا کرده اند.

٧. هدف این کتاب و گزینش مواد و کیفیت تاءلیف آن به طور نوعى شناساندن مسائلى است کـه اسـلام آورده اسـت ، ایـن مـسـائل چـنـانکه باید و شاید، مورد شناسایى و تعریف قرار نـگرفته است . در بیان احکام نیز مقصود ذکر صرف حکم نیست ، بلکه غرض روشنگریى است درباره موقعیت هر حکم ، در حد خود آن حکم و درباره پیوستگى آن با دیگر احکام .

٨. از حـقـایـق دیـنـى کـه در این کتاب بر خوانندگان عرضه خواهیم داشت ، بر وى آشکار خـواهـد شـد کـه تـعـلیـمـات اسـلامـى بـه بـیـان کـردن و تـرسـیـم خـطـوط اسـاسـى مـسـائل انـسـانـى و اجـتـمـاعـى ، و عـوامـل اقـتـصـادى ، و اصـول کـلى کـامـلا توجه کرده است ، و همچنین حرکت و سنت تاریخ را نیز تعبیر و تفسیر نموده است . و همه اینها را مبتنى بر اصول علمى و حقایق آزمونى عرضه داشته است ، همان گـونـه کـه حـرکـات دیـن ، در دوره هـاى گـونـاگـون تـاریـخ نـیـز، مـطـابـق بـا هـمـیـن اصول بوده است .

٩. از ایـنـجـا دانـسـته مى شود که برنامه اى که دین براى اندیشیدن و شناخت واقع طرح ریـزى کـرده و بـه تـاکید درباره آن سخن گفته است بدان صورت که قرآن کریم آن را بـیـان داشته است برنامه اى است کاملا علمى که براى ژرفنگرى و مطالعه ، و دانا شدن بـه هـمـه نـمـودهاى طبیعى عرضه گشته است . و به همین جهت است که در قرآن کریم ، از طـبـیـعـت و نـمـودهاى طبیعى ، فراوان سخن رفته ، و حتى چند سوره از سوره هاى قرآن به نـامـهـایـى هـمـچـون آهـن (حـدیـد)، مـورچـه (نـمـل)، زنـبـور عسل (نحل)، انجیر (تین)، ماده گاو (بقره)، نامیده شده است .

هـمـچـنـیـن در کـتاب نهج البلاغه از امام على علیه السلام و در رساله ها و احادیث رسیده از دیگر امامان علیه السلام ، ذکرى فراوان و تحقیقى فراگیر درباره بسیارى از حـقـایق و شناخت واقعى و عینى پیدا کردن درباره آنها، یعنى شناختى آزمونى و تجربى ، تشویق کرده اند.

١٠. هـمـچـنـیـن در قـرآن کـریـم بـخـشـهـاى بـرجـسـتـه اى مـى بـیـنیم که ما را به دریافت پـیـوسـتـگـیهاى علت و معلولى ، خصوصا در مورد آنچه به نمودهاى تاریخى و تحولات اجـتـمـاعـى ، و بـه پـیـدایـش تمدنها و نابود شدن آنها، و به شناخت پیشامدهایى که بر گذشتگان گذشته است مربوط مى شود، بر انگیزد. و این خود از مهمترین انگیزه ها براى مطالعه تحولات تاریخى و دریافت آنها، و نیز دریافت علتهاى آنها از دیدگاه تاریخ و اجـتـمـاع است . قرآن کریم به این تفقه و تحقیق و ژرفنگرى بارها مردمان را فرا خوانده اسـت . و پـوشـیـده نیست که این گونه فهم دقیق ، چه امکانات علمى و عملى مهمى در اختیار انـسـان قـرار مـى دهـد، تـا بـه وسـیـله آنـهـا سـرنـوشـت اجـتماع نیکوتر شود، و تطور و تحول قضایاى مهم بشرى ، در امت اسلامى و در سایر امتهاى زمین ، صورتى شایسته تر پیدا کند.

١١. قـرآن کـریـم از انـسـان و احوال و مراحل هستى او فراوان سخن گفته است ، و همگان را به شناخت انفس ، یعنى جانها، که همان شناخت موجودیت معنوى آدمى است ، بر انگیخته است . و هـمـچـنـیـن هـمـگـان را به شناخت آفاق ، یعنى جهان ، تشویق کرده است . و راهى که قرآن بـراى جـسـتـجوى معرفت و به دست آوردن دانش در پیش پاى ملتها قرار مى دهد، نگریستن اسـت و جـسـتـجو کردن و آزمودن عینى ، نه فقط شناخت ذهنى که تنها بر برهانهاى عقلى و فکرى محض متکى است .

١٢. و از ایـنـجـا اسـت کـه قـرآن کـریـم از از نـحله ها و فلسفه ها و مشربانهاى عرفانى مـصـطـلح ، بـه وضـوح جـدا مـى شـود. بـنـابـرایـن اصـل ، تـفـسـیـر کـردن حـقـایـق اسـلام مـحـمـدى ، و تـجـزیـه و تحلیل مسائل قرآنى ، بر روش فلسفه یونانى و مشارب عرفانى ، یا هر فلسفه دیگر مبتنى بر ذهنیات ، دور شدن از فهم و دریافت قرآن ، و بیرون رفتن از قلمرو حقایق و ماهیت آمـوزشـهـاى قـرآن اسـت . و چـنـیـن اسـت اگـر مـوضـوعـات مـخـتـلف قـرآن را تـنـها در ضمن اصـول مادى محض مورد تحلیل و تفسیر قرار دهیم . همه اینها دور شدن از فهم قرآن است . زیـرا کـه قـرآن بـه چـیـزهـا از دو جهت مادى و معنوى به صورت توام مى نگرد، نگرشى تجربى و عینى و غنى و آگاهانه ، که به مکتبى دیگر و چیزى دیگر، از اقتباس و تطبیق ، نیاز ندارد. و این خصوصیتى است که در دیگر مذهبها و مکتبها دیده نمى شود.

١٣. پـس قـرآن کـریم را منطقى خاص و برنامه اى ویژه است . و مسلم است که تعالیم هر مـکـتب و مذهب مى باید به میانجیگرى منطق خود آن مورد بررسى و دریافت قرار گیرد، نه بـا مـنـطـقى دیگر، یا با ضوابطى . که از لحاظ زمینه با آن تضاد دارد، زیرا که اگر چـنـیـن شـود پـاى تـوجـیـه و تـاویـل بـه مـیـان مـى آیـد. و تـوجـیـه و تاویل سبب دگرگون شدن معانى و پوشیده ماندن حقایق خواهد گشت .

١٤. جهان بینى اسلامى مبتنى بر دو جنبه اى بودن انسان و جهان است . این جهان بینى به دو عـالم مـادى و مـعـنـوى و بـه وجـود ارتباطى ضرورى میان این دو عالم اعـتـقـاد دارد، بـلکـه هـر چیز را ترکیبى از دو جنبه مى داند: جنبه مادى ظاهرى و جنبه معنوى بـاطـنـى ، یـکـى جـهـان خـلق اسـت و دیـگـرى جـهـان امـر؛ یـکـى جهان ماده و اندازه و زمان و زوال اسـت و دیـگـرى جـهـان روح و تـنـظـیـم و مـبـرا از زمـان و زوال ؛ و یکى جهان ملک و صورت است و دیگرى جهان ملکوت و معنى . و هر چیز را روحى و ملکوتى است ، و ملکوت هر چیز در دست قدرت الاهى است :

و بیده ملکوت کل شى ء و الیه ترجعون (٢٥) ملکوت هر چیز به دست خدا است و شما به نزد او باز خواهید گشت .

مـا اگـر بـخـواهـیـم حقایق (و ابعاد گوناگون اشیا) را از کوچک و بزرگ فهم کنیم و به واقـعـیـت آن حـقـایـق بـرسـیم ، نباید از شناخت این ترکیب ژرف و دو جنبه اى بودن کائنات ترکیبى که در همه چیز هست غافل بمانیم . و اهمیت این طرز شناخت هنگامى به خوبى آشکار مى شود که بخواهیم عالم را با فهم اسلامى دریافت کنیم .

١٥. بـنـابراین ، از خواننده انتظار توجه به این امر را داریم که موضوعات یاد شده در ایـن کـتاب ، همچون اصالت و تضاد و تطور و... و مطرح ساختن ایـن مـوضوعات ، همواره به همان معنى و بر همان پایه اى است که در جهان بینى اسلامى وجود دارد، که به آن اشاره کردیم . و این جهانبینى ، همان دو جنبه اى بودن کائنات است ، که خود ستون دریافت دینى و جهان نگرى اسلامى است .

١٦. در ضـمـن سخنان ما به ویژه در عناوین بابها و فصلها پاره اى از اصطلاحات خواهد آمـد کـه در مـکـاتـب دیـگر نیز به کار مى رود، ولى خواننده باید توجه داشته باشد که منظور ما از این اصطلاحات و تعبیرات همان نیست که منظور آن مکتبها است ، و آنچه مقصود ما است از متن کتاب آشکار خواهد شد چنانکه در بند پیش اشاره کردیم .

١٧. پـیـداسـت کـه کـتابى همچون کتاب حاضر به ویژه با توجه به جهت ابتکار و جنبه تـخـصصى آن خالى از نقص بلکه نقصها نخواهد بود. خاصه آنکه کار ما گام نخستین در ایـن راه اسـت ، و آغـازى اسـت براى آنکه اسلام را به صورتى جامع و زنده و پیراسته و آزمـونـى و فـراگـیـر عـرضه داریم ، و این دین را به صورت برنامه اى عملى و عمومى معرفى کنیم .

بنابراین ، بر همه کسانى که شایستگى راهنمایى و نقادى و ارشاد دارند لازم اسـت کـه از اظـهـار نـظـر و راهـنـمـایـى و ارشـاد خـویـش بـخـل نـورزنـد. چـنـانـکـه آرزومـنـدیـم کـه اندیشه مندان بزرگ و دانشمندان آگاه نیز به تکمیل این گونه عرضه داشت اسلام و گستردن دامنه آن همت گمارند، ان شاء الله تعالى .

١٨. این کتاب به خواست و یارى خداى متعال مشتمل بر شش جلد خواهد بود. (٢٦) مسائلى مربوط به آماده کردن و به چاپ رساندن کتاب و یاد کرد کسانى که در این راه به یارى مـا بـرخاسته اند وجود دارد، که ان شاء الله از آنها در آخرین جلد این مجموعه سخن خواهیم گفت .

١٩. از خـدا براى آماده سازى و اتمام این کتاب یارى مى طلبیم ، و از او مى خواهیم که این کوشش ما را خالص و مخصوص درگاه خود گرداند، و آن را سودمند و مبارک قرار دهد.

٢٠. و در پـایـان این دیباچه ، سخنى درباره استاد خود، عالم ربانى ، و متاله قرآنى ، و حکیم دینى ، و زاهد کامل ، و صاحب مقامات و معارف مى آوریم یعنى : شیخ مجتبى قزوینى خراسانى (١٣١٨ ق ـ ١٣٨٦ ق) مولف کتاب گرانقدر بیان الفرقان . این عـالم ربـانى رحمت فراوان خدا بر او باد مکتبى ویژه داشت که امتیاز آن به بیرون آوردن حـقـایـق و مـعـارف عـالى از قـرآن و حـدیـث بـود؛ بـى آنـکـه نـیـازى بـه توسل به افکار بشرى و فلسفه هاى متداول باشد (با اینکه وى رحمه الله تعالى خود این فلسفه ها را خوب مى دانست و استادانه و با مهارت تدریس مى کرد...).

و ایـن روش وى همان روش درست براى استنباط و بیرون آوردن حقایق علمى بدو آمیختگى و تاویل است . مکتب وى را بر ما حقى بزرگ است ، از آن جهت که اندیشه ما را به این گونه حقایق و علوم و معارف الاهى و اسلامى او متوجه ساخت ، تا جایى که خوانندگان مى توانند این کتاب را نیز ثمره اى از ثمره هاى آن مکتب قرآنى خالص به شمار آورند.

ذکـر ایـن نـکـته نیز شایسته است که اندیشه تالیف چنین کتابى از روزگارى پیش پدید آمد. و ما از حدود شش سال پیش به آماده کردن آن آغاز کردیم ، ولى صورت نهایى دادن و به دست چاپ سپردن کتاب تا این ایام طول کشید...

و لا حول ولا قوه الا بالله ...

و سلام بر هر کس ؟ به حق ، براى خاطر خود حق ، خدمت مى کند.

رمضان المبارک ١٣٩٩ تابستان ١٣٥٨.


باب نخست : شناخت و اصالت آن

فصل نخست : اهمیت شناخت ١ اقـرا بـاسـم ربـک الذى خـلق × خـلق الانـسان من علق × اقرا و ربک الاکرم × الذى علم بالقلم × علم الانسان ما لم یعلم (٢٧) بـخـوان بـه نـام پـروردگـارت کـه آفـریـد × آدمى را از خون بسته آفرید × بخوان و (بـدان کـه) پـروردگـار تـو همان خداى بزرگوارتر و کریم تر است × همو که باقلم آموخت × به انسان آنچه را نمى دانست آموخت × ٢ و عـلم آدم الاسـمـاء کـلهـا، ثـم عـرضـهـم عـلى المـلائکـة فقال : انبؤ نى باءسماء هولاء ان کنتم صادقین × قالوا:

سبحانک لا علم لنا الاما علمتنا انک انـت العـلیـم الحـکـیـم × قـال :

یـا آدم انـبـئهـم بـاءسـمـائهـم ، فـلمـا انـبـاهـم بـاءسـمائهم قـال : الم اقـل لکـم : انـى اعـلم غـیـب السـمـاوات والارض و اعـلم مـاتـبدون و ماکنتم تکتمون ؟ (٢٨)

- پى ‏نوشتها -

١٨- هـمـچـنـیـن گروهى از آگاهان از داخل و خارج ایران در تدوین کتاب به صورت یک جهانبینى و جهانشناسى ، و خط نظام یافته و مکتبى آن ، به چشم عنایت نگریستند.

١٩- ایـن جـمـلات را، در ایـن چـاپ نـیـز، بـر جـاى گـذاشـتـیـم ، تـا خاطره اى باشد از روزگـار خـونین جنگ و شهادت ، و جهاد و افتخار، و حماسه و ایثار، و یادى از آن معتقدان و حـماسه گستران و شهیدان (از جمله ، پنج تن ، از خاندان خود)، پاسداران خاک و ناموس و شرف ایران ، و نگهبانان مرزهاى مقدس اسلام و قرآن ...

دیماه ١٣٧٠؛ رجب ١٤١٢؛ مولفان .

٢٠- بـا تـوجـه بـه ایـنـکـه آیـیـن اسلام علاوه بر دو خصیصه یاد شده در بالا همواره فـریـادگـر مـبارزه هاى دامنه دار با سلطه گریها و ستمگریها در همه صورت آنها بوده است .

٢١- بـاب آخـر را زیـر عـنـوان دین مجموعه اى واحد است براى تاءکید درباره همین اصل آورده ایم .

٢٢- از ایـنـجـا بـه ایـن نـتـیـجـه مـى رسـیـم کـه بـراى فـهـم اسـلام و تـجـزیـه و تـحـلیـل ابـعـاد و روشـن کـردن مـکـتـب آن لازم اسـت کـه اهل تحقیق گروه گروه انجمن شوند و هر دسته به یکى از جوانب بحث بپردازند، تا آنگاه فـرصـت رسـیـدگـى بـه هـمه جوانب این دین و دریافت آن به صورتى که شایسته است فـراهـم آیـد، و سـپـس بـتـوانـنـد نـتـیـجـه تحقیقات خود را بر مسلمانان و دیگر مردمان به صورتى سودمند عرضه بدارند.

٢٣- از ایـنـجـا بـه ایـن نـتـیـجـه مـى رسـیـم کـه بـراى فـهـم اسـلام و تـجـزیـه و تـحـلیـل ابـعـاد و روشـن کـردن مـکـتـب آن لازم اسـت کـه اهل تحقیق گروه گروه انجمن شوند و هر دسته به یکى از جوانب بحث بپردازند، تا آنگاه فـرصـت رسـیـدگـى بـه هـمه جوانب این دین و دریافت آن به صورتى که شایسته است فـراهـم آیـد، و سـپـس بـتـوانـنـد نـتـیـجـه تحقیقات خود را بر مسلمانان و دیگر مردمان به صورتى سودمند عرضه بدارند.

٢٤- مـثـلا بـفـهـمـد کـه اگـر مالکیت در اسلام محترم است (البته با محدودیت و شـروط آن)، هـمـچنین مبارزه اصولى و فعال و منتج بافقر و محرومیت مالى و مظلومیت کارى نـیـز در اسـلام جـزو اهـم تـکـالیـف اسـت . یـا اگر دانستن علم فقه و سالها زحمت کشیدن در تـحـصـیـل ایـن عـلم در حـوزه هـا لازم اسـت ، شـنـاخـتـن زمـان و قـرن و عـصـر و نـسـل و زبـان زمـان و فـرهـنـگ عـصـر و مـحـتـواى حـیـاتـى انـسـان مـعـاصـر و مـسـائل بـالفـعـل بـشـریـن نـیـز حـتـم و ضـرورى و لازم اسـت ، و امثال این پیوندها و پیوستگیها و جامعیتها...

٢٥- سوره یس (٣٦): ٨٣ ٢٦- در این باره را نگاه کنید.

٢٧- سوره علق (٩٦) ٥ـ١.

٢٨- سوره بقره (٢): ٣٣ ـ ٣١.


فصل دوم : طلب علم

خـدا بـه آدم نامه همه را آموخت ؛ سپس حقایق آنها را در نظر فرشتگان پدیدار ساخت و گفت کـه ، اگـر راسـت مى گویید، نامهاى این چیزها را به من باز گویید × فرشتگان گفتند: پـاک خـدایـا! مـا را دانشى نیست جز آنچه خود به ما آموختى ، تویى داناى حکیم × (آنگاه) خـداونـد گفت : اى آدم ! آنان را از نامها و حقیقتها آگاهى ده ؛ پس چون آدم فرشتگان را آگاه سـاخت ، خداوند گفت :

آیا به شما نگفتم که من نهان آسمانها و زمین را مى دانم ، و از آنچه آشکار مى سازید یا پنهان مى کنید آگاهم ؟ ٣ هـو الذى بـعـث فـى الامـیـن رسولا منهم ، یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم و یعلمهم الکتاب والحکمة و ان کانوا من قبل لفى ضلال مبین (٢٩) او است آنکه در میان آن درس ناخواندگان فرستاده اى از ایشان برانیگیخت ، تا آیات او را بـرخـوانـد، و آنـان را پـاکیزه سازد، و کتاب و حکمت آموزد؛ هر چند از آن پیش در گمراهیى آشکار فرو بودند ٤ امـن هـو قـانـت آنـاء اللیـل سـاجـدا و قـائمـا یـحـذر الاخـرة و یـرجـوا رحـمـة ربـه ، قل : هل یستوى الذى یعلمون والذین لا یعلمون ؟ انما یتذکر اولوا الالباب (٣٠) آیـا آن کـس کـه در لحظه هاى شب به فروتنى پیشانى به خاک مى ساید و به نماز مى ایـسـتـد، و از سـراى دیـگـر بـیم دارد و به بخشایش پروردگار خویش امیدوار است (چنان دیـگـران اسـت ؟)، بـگو: آیا هرگز برابر باشند کسانى که مى دانند و کسانى که نمى توانند؟ تنها خردمندان یادآور مى شوند و پند مى گیرند.

٥ قل : هل یستوى الاعمى والبصیر افلا تتفکرون ؟ (٣١)

بگو: آیا کور (دل) و بینا با هم برابرند؟ چرا نمى اندیشید ٦ وما یستوى الاعمى والبصیر (٣٢)

کور (دل) و بینا با یکدیگر برابر نیستند ٧ قل : هل یستوى الاعمى و البصیرام هل تستوى الظلمات و النور؟.. (٣٣)

بگو: آیا کور (دل) و بینا با هم برابرند، یا: آیا تاریکى و روشنى همسانند؟...

٨ یـؤ ئى الحـکـمـة مـن یشاء، ومن یؤ ت الحکمة فقد اوتى خیرا کثیرا، و ما یذکر الا اولوا الالباب (٣٤) (خداوند) به هر کس که خواهد حکمت مى دهد؛ و هر که به او حکمت ارزانى شود نیکى فراوان به او داده شد؛ و جز خردمندان یاد آور نگردند و پند نگیرند ٩ واذکـرن مـا یـتـلیـى فـى بـیـوتـکـن مـن آیـات الله والحـکـمـة ، ان الله کـان لطـیـفـا خبیرا (٣٥)

(اى زنـان پـیـامـبـر!) آیـات خـدا و حـکمتى را که در خانه هاى شما تلاوت مى شود به یاد داشته باشید! همانا خداى با بندگان خوشرفتار است (و به همه چیز دانا است) و از همه چیز آگاه ١٠ افمن یعلم انما انزل الییک من ربک الحق کمن هو اعمى ؟.. (٣٦) آیا آن کس که مى داند که آنچه از پروردگار بر تو فرو فرستاده شده حق است ، همچون کسى است که کور (دل) است ؟...

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): خـرج رسـول الله (صلى الله علیه و آله): فـاذا فـى المسجد مجلسان : مجلس یتفقهون و مجلس یدعون الله و یساءلونه ، فقال : کلا المجلسین الى خیر، اما هؤ لاء فیدعون الله ، و امـا هـؤ لاء فـیـتـعـلمـون و یـفـقـهـون الجـاهـل ؛ هـؤ لاء افضل ، بالتعلیم ارسلت لما ارسلت ؛ هم قعد معهم . (٣٧)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): ـ پیامبر خدا از خانه بیرون آمد، در مسجد دو مجلس دید: در یک مجلس غوررسى و تـفـقـه در دیـن مـى شـد، و مجلس دیگر به دعا خواندن و از خدا مسئلت کردن مى گذشت . گـفـت :

هـر دو مـجـلس نـیـک اسـت . آن گـروه خـدا را مى خوانند ، و آن گروه مى آموزند و مـطالب را به نادانان مى فهمانند. این گروه آموزشگران برترند؛ من براى آموزشگرى فرستاده شده ام .

آنگاه در کنار ایشان نشست .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـا کـمـیـل ! مـا مـن حـرکـة الا و انـت مـحـتاج فیها الى معرفة . (٣٨)

امام على علیه السلام : اى کمیل ! هیچ حرکتى (و کاریى) نیست جز اینکه در آن به شناختى نیازمندى .

٣ الامام على علیه السلام : فقد البصر اهون من فقد البصیرة . (٣٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : چـشـم سـر را از دسـت دادن آسـانـتـر اسـت تـا چـشـم دل .

٤ النـبـى (صلى الله علیه و آله): جـاء رجـل مـن الانـصـار الى النـبـى (صلى الله علیه و آله): فـقـال : یـا رسـول الله ! اذا حـضـرت جـنـازة او حـضر مجلس عالم ایهما احب الیک ان اشهد؟ فـقـال رسـول الله (صلى الله علیه و آله): اذا کـان للجـنـازة مـن یتبعها ویدفنها، فان حضور مجلس العالم افـضل من حضور الف جنازة : و من عیادة الف مریض ، و من قیام اءلف لیلة ، و من صیام الف یوم ، و من الف درهم یتصدق بها على المساکین ، و من الف حجة سوى الفریضة ، و من الف غـزوه سـوى الواجـب تـغزوها فى سبیل الله بمالک و نفسک . و این تقع هذه المشاهد من مشهد عـالم ؟ امـا عـلمـت ان الله یطاع بالعلم ، و یعبد بالعلم ، و خیر الدنیا و الاخرة مع العلم ، و شر الدنیا و الاخرة مع الجهل . (٤٠)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): ـ یـکـى از انصار نزد پیغمبر اکرم آمد و گفت : اى پیامبر! اگر بنا باشد جـنازه اى را تشییع کنم یا در مجلس درس ‍ دانشمندى حاضر شوم ، حضور مرا در که دام یک از این دو دوستتر دارى ؟ پیامبر گفت : اگر کسانى باشند که در پى جنازه روان شوند و آن را به خاک بسپارند، حاضر شدن در مجلس مرد دانشمند از حضور در تشییع هزار جنازه ، و دیـدار از هـزار بیمار، و بر پا ایستادن براى عبادت در هزار شب ، و روزه داشتن در هزار روز، صدقه دادن هزار درهم به بینوایان ، و گزاردن هزار حج مستحبى ، و حضور در هزار جنگ در راه خدا ـ جز جنگ واجب ـ و دادن مال و جان در این راه ، فضیلتى بیشتر دارد. اینها کجا به پاى حضور در مجلس عالم مى رسد؟ آیا ندانسته اى که اطاعت و عبادت خدا نیز به علم اسـت ، و نـیـکـى دنـیـا و آخـرت بـا عـلم اسـت ، و شـر دنـیـا و آخـرت بـا جهل و نادانى ؟.

٥ الامام على علیه السلام : لا تخبر بما لم تحط به علما. (٤١)

امام على علیه السلام : درباره آنچه از آن شناختى ندارى سخن مگوى .

٦ الامام على علیه السلام : علیکم بالدرایات لا بالروایات . (٤٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : در پـى دریـافـت و درایـت (سـخـنـهـا) بـاشـیـد، نـه در پـى نقل و حکایت .

٧ الامام على علیه السلام : العلم اصل کل خیر. (٤٣)

امام على علیه السلام : علم ریشه علم ریشه هر نیکى است .

٨ الامام على علیه السلام : لا تستعظمن احدا حتیى تستکشف معرفته . (٤٤)

امـام عـلى عـلیه السلام : پیش از آنکه از دانش و معرفت کسى با خبر شوى در بزرگداشت او مکوش .

٩ الامـام البـاقـرعـلیـه السـلام : ... ادفـع عـن نـفـسـک حـاضـر الشر بحاضر العلم ، و اسـتـعـمـل حـاضـر العـلم بـخـالص العـمـل ، و تـحـرز عـلى خـالص العمل من عظیم الغفلة بشدة التیقظ، واستجلب شدة التیقظ بصدق الخوف .. وتوق مجازفة الهوى بدلالة العقل ، وقف عند غلبة الهوى باسترشاد العلم . (٤٥)

امـام بـاقـرعـلیه السلام : بدى و شر موجود را، با علمى که دارى ، از خویشتن دور کن . و هـمـیـن عـلم را بـا انـجـام دادن عـمـل خـالص بـه کـار بـنـد. و در عـمـل خـالص ، خـود را بـا کمال مراقبت و بیدارى ، از هجوم غفلت مصون دار. و براى بدست آوردن چـنـیـن بـیـدارى و مـراقـبـتـى ، از خـدایـى صـادقـانـه بـترس ... همچنین با راهنمایى عـقـل ، از افـتـادن در دام هواهاى باطل بپرهیز. و به هنگام چیرگى هواى نفس درنگ کن ، و از دانشى که دارى براى نجات خود ارشاد بخواه .

١٠ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : عـن الامـام البـاقـرعـلیـه السـلام : یـا بنى ! اعرف مـنـازل الشـیـعـة عـلى قـدر روایـتـهـم و مـعـرفـتـهـم ، فـان المعرفة هى الدرایة للروایة . وبـالدرایـات للروایـات یعلو المؤ من الى اقصى درجات الایمان . انى نظرت فى کتاب لعـلى عـلیـه السـلام فـوجـدت فـى الکـتـاب : ان قـیـمـة کـل امـرى و قـدره مـعرفته . ان الله تبارک و تعالى ـ یحاسب الناس ‍ على قدر ما آتاهم من العقول فى دار الدنیا. (٤٦)

الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ـ نـقل از پدر خویش : ابوجعفر باقرعلیه السلام : گفت : پـسرم ! مقام و منزلت شیعیان را از اندازه نقل احادیث و شناختى که (در باره مفاهیم و معارف حـدیـثـى) دارنـد بـشناس ! زیرا که شناخت و معرفت ، در حقیقت ، همان درک آگاهانه محتواى احادیث است که مؤ من به بالاترین پایه اى ایمان (شناخت اعتقادى و عملى) مى رسد. من در نـامـه اى از عـلى عـلیـه السـلام : به این نوشته برخوردم :

ارزش هر کس معرفت او است . خـداى مـتـعـال مـردمـان را بـه مـیـزان خـردى کـه در دار دنـیـا بـه ایشان ارزانى داشته است حسابرسى مى کند.

١١ الامام الصادق علیه السلام : العلم اصل کـل حـال سـنـى ، منتهى کل منزلة وفیعة . لذلک قال النبى (صلى الله علیه و آله): طلب العلم فریضة على کل مسلم و مسلمة ، اى علم التقواى والیقین . (٤٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : عـلم اصـل و ریـشـه هـر حالت عالى است و بلندترین پایگاه صعود است . به همین جهت پیامبر (صلى الله علیه و آله):

گفت : طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است ، یعنى علم (و آیین) پرهیزگارى و یقین .

١٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : انـتـم ـ والله ـ الذیـن قـال الله : ونـزعـنـا ما فى صدورهم من غل اخوانا على سرر متقابلین . انما شیعتنا اصحاب الاربعة الاعین : عینین فى الراس ، و عینین فى القلب ... (٤٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : شـمـایـید ـ به خدا سوگند ـ آن کسان که خداوند گفته است : هـر کـیـنـه اى را از دلشـان زدودیـم ، بـرادرنـنـد همه ، بر روى تختها رو به روى هم نـشـسـتـه . بـیـگـمـان شـیـعـیـان مـا را چـهـار چـشـم اسـت : دو چشم در سر، و دو چشم در دل .

١٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اذا کـان یـوم القـیـامـة ، جـمـع الله عـزوجـل ، النـاس فى صعید واحد، و وضعت الموازین ، فتوزن دماء الشهداء مع مداد العلماء فیر جح مداد العلماء على دماء الشهداء. (٤٩)

امـام صادق علیه السلام : چون روز قیامت شود، خداى بزرگ ، مردمان را همه ، در پهنه اى یـکـسـان گرد آورد، و ترازوها گذارده شود. آنگاه خوى شهیدان را با مرکب خامه دانشمندان در دو کفه ترازو نهند، پس مرکب خامه دانشمندان بر خون شهیدان فزونى یابد.

١٤ الامـام الصـادق عـلیه السلام - عن النبى (صلى الله علیه و آله): اءعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه ..و اکثر الناس قیمة اکثرهم علما، و اءقل الناس قیمة اءقلهم علما. (٥٠)

امام صادق علیه السلام - نقل از پیامبر اکرم : داناترین مردمان کسى است که دانش دیگران را با دانش خویش جمع کند..و ارزشمندترین مردم کسى است که علم بیشتر داشته باشد. و کم ارزشترین آنان کسى است که دانش کمتر داشته باشد.

١٥ الامام الصادق علیه السلام - عن آبائه ، عن على ، عن النبى (صلى الله علیه و آله): اکثر الناس قیمة اکثرهم علما، و اقل الناس ‍ قیمة اقلهم علما. (٥١)

امـام صـادق عـلیـه السلام - نقل از پدرانش ، از على ، از پیامبر اکرم : ارزشمندترین مردم کـسـى اسـت کـه عـلم بـیـشـتـر داشته باشد. و کم ارزشترین آنان کسى است که دانش کمتر داشته باشد.

١٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن سـمـاعـة : قـلت الله عـزوجـل : مـن قـتـل نفسا بغیر نفس ..فکاءنما قتل الناس جمیعا، و من احیاها فکانما احیا الناس جـمـیـعـا؟ قـال : مـن اخـرجـهـا مـن ضـلال الى هـدى ، فـکـانـمـا احـیاها؛ و من اخرجها من هدى الى ضلال فقد قتلها. (٥٢)

امـام صـادق علیه السلام - سماعة بن مهران گوید: به امام صادق گفتم :

این سخن خدا در قـرآن : مـن قـتل نفسا بغیر نفس ..فکاءنما قتل الناس جمیعا، و من احیاها فکانما احیا الناس جمیعا- هر کس شخصى را جز در برابر کشتن شخصى دیگر یا تبهکارى در زمین بکشد، گـویـى چـنان است که همه مردمان را کشته باشد، و هر کس که جانى را زنده کند، گویى چـنـان است که همه مردمان را زنده کرده باشد یعنى چه ؟ امام صادق گفت : هر که جانى را از گمراهى به راهیافتگى برآورد، بدان ماند که آن را زنده کرده است . و هر که جانى را از راهیافتگى به گمراهى بیرون برد، در حقیقت آن را کشته است .

١٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - مـحـمـد بـن مـارد قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـلیـه السـلام : حـدیـث روى لنـا انـک قـلت : اذا عـرفـت فـاعـمل ما شئت ؟ فقال : قد قلت ذلک . قال : قلت : و ان زنوا او سرقوا او شربوا الخمر؟ فـقـال لى : انـا لله و انـا الیـه راجـعـون ، و الله مـا انـصـفـونـا ان نـکـون اخـذنـا بـالعـمـل و وضـع عـنـهـم ، انـمـا قـلت : اذا عـرفـت فـاعـمـل مـا شـئت ، مـن قلیل الخیر و کثیره ، فانه یقبل منک . (٥٣)

امـام صـادق عـلیـه السلام - محمد بن مارد گوید به امام صادق گفتم :

حدیثى روایت کرده اند که شما گفته اید: چون حق را شناختى و دانستى ، هر چه خواهى کن . گفت : آرى چـنـیـن گفته ام . گفتم : حتى اگر مرتکب زنا شوند، و دزدى کنند، و شراب نوشند؟ گفت :

انا لله و انا الیه راجعون ، به خدا سوگند (کسانى که معناى آن حدیث را چنین پنداشتند) در حـق مـا انـصـاف روا نـداشـتـه انـد، کـه چـنـان بـاشـد کـه مـا را بـه عـمـل بـگـیـرنـد و آنـان را از آن مـعـاف دارنـد. آنـچـه گفتم معنایش ‍ این است : چون حق را شناختى ، هر کار خیرى که خواستى انجام ده ، چه کم و چه زیاد، که کار از تو (با شناخت حق) پذیرفته خواهد شد.

١٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لا ینبغى لمن لم یکن عالما ان یعد سعیدا، و لا لمن لم یکن ودودا ان یعد حمیدا، و لا لمن لم یکن صبورا ان یعد کاملا، و لا لمن لا یتقى ملامة العلماء و ذمـهـم ان یـرجـى له خـیـر الدنـیـا و الآخـرة . و یـنـبـغـى للعاقل ان یکون صدوقا، لیؤ من على حدیثه ، و شکورا لیستوجب الزیادة . (٥٤)

امـام صـادق علیه السلام : شایسته نیست آن کس را که عالم نیست سعادتمند بخوانند، و آن کـس را کـه مـهـربـان نـیـسـت پـسـنـدیـده بـشـمـارنـد، و آن کـس را کـه شـکـیـبـا نـیـسـت کـامل بدانند. همچنین آن کس که از سرزنش و نکوهش دانشمندان و دانایان پرهیز نکند، نتوان امـیـد داشـت کـه بـه خـیـر و آخـرت بـرسـد. سـزاوار شـخـص عـاقـل آن است که راستگو باشد تا مردم به گفتارش اطمینان داشته باشند، و سپاسگزار نعمتها باشد تا مستوجب فزونى نعمت گردد.

١٩ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ان لقـمـان قـال لابـنه :..یا بنى ! ان الدنیا بحر عمیق ، قد غرق فیه عالم کثیر. فلتکن سفینتک فیها تـقـوى الله ، و حـشـوهـا الایـمـان ، و شـراعـهـا التـوکـل ، و قـیـمـهـا العقل ، و دلیلها العلم ، و سکانها الصبر. (٥٥)

امـام کـاظـم عـلیـه السلام : اى هشام ! لقمان به پسر خویش گفت :

..دنیا دریایى ژرف است که مردمان بسیار در آن غرق شده اند. چنان کن که کشتى تو در این دریا ترس از خدا، و بـار آن ایـمـان ، و بـادبـان آن تـوکـل ، و کـشـتـیـبـان آن عقل ، و راهنماى آن علم ، و سکان آن بردبارى باشد.

٢٠ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام - فـى حـدیـث طـویـل : لا نـجـاة الا بـالطـاعـة ؛ و الطـاعـة بـالعـلم ، و العـلم بـالتـعـلم ، و التـعـلم بالعقل یعتقد. و لا علم الا من عالم ربانى . (٥٦)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : رسـتـگارى جز به طاعت نیست . و طاعت به علم است . و علم به آموختن فراهم مى شود. و انسان با هدایت عقل به آموختن مى گراید. و علم واقعى آن است که از نزد عالم ربانى رسیده باشد.

فصل دوم : طلب علم ١ لقـد مـن الله عـلى المـؤ مـنـیـن ، اذ بـعـث فـیـهم رسولا من انفسهم ، یتلوا علیهم آیاته و یـزکـیـهـم و یـعـلمـهـم الکـتـاب و الحـکـمـة ، و ان کـانـوا مـن قبل لفى ضلال مبین (٥٧) خـدا را بـر مـؤ مـنـان منت نهاد که فرستاده اى از خود ایشان برانگیخت ، تا آیات او را بر آنـان بـرخـواند، و پاکیزه شان کند، و کتاب و حکمت به ایشان بیاموزد، هر چند از آن پیش در گمراهیى آشکار فرو بودند حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): طلب العلم فریضة على کل مسلم و مسلمة . (٥٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): طلب علم بر هر مرد و زن مسلمان واجب است .

٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله): طـلب العـلم فـریـضـة عـلى کـل مـسـلم ، الا ان الله یـحـب بـغـاة العـلم . (٥٩)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): طلب علم بر هر مسلمان واجب است . آگاه باشید که خدا جویندگان علم و دانش را دوست مى دارد! ٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الشـاخـص فـى طـلب العـلم کـالمـجـاهـد فـى سبیل الله .. (٦٠)

امام على علیه السلام : آنکه به جستجوى علم برخیزد، همچون مجاهد در راه خدا است .

٤ الامام على علیه السلام : اغد عالما او متعلما، و لا تکن الثالث فتعطب . (٦١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : یا دانا باش (٦٢) ، یا جوینده دانایى ، و جز این دو مباش که هلاک خواهى شد.

٥ الامـام الصـادق : طـلب العـلم فـریـضـة فـى کل حال . (٦٣)

امام صادق علیه السلام : طلب علم ، در همه حال ، واجب است .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اطـلبـوا العـلم و لو بـخـوض الجـج و شـق المـهـج . (٦٤)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : بـه طـلب دانـش و عـلم بـرخـیـزیـد، هـر چند با فرو رفتن در گردابها و در خطر افتادن جانها همراه باشد.

٧ الامـام الصادق علیه السلام : لو علم الناس ما فى العلم لطلبوه و لو بسفک المهج و خوض الجج . (٦٥)

امـام صـادق عـلیه السلام : اگر مردمان ارزش علم و دانش را مى دانستند، به جستجو و طلب آن بـرمـى خـاسـتـنـد، اگـر چـه به ریختن خونها بینجامد و به فرو رفتن در گردابهاى مرگبار.

٨ الامـام الباقر علیه السلام - عن النبى (صلى الله علیه و آله):اغد عالما او متعلما، و ایاک ان تکون لاهیا متلذذا. (٦٦)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام - از پـیـامـبـر اکرم : یا دانا باش ، یا جوینده دانایى ، و از آن بپرهیز که وقت گذرانى لذت طلب باشى .

٩ الامام الباقر علیه السلام : ما من عبد یغدو فى طلب العلم او یروح الا خاض الرحمة ، و هـتـفـت بـه المـلائکـة :

مـرحـبـا بـزائر الله ، و سـلک مـن الجـنـة مثل ذلک المسلک . (٦٧)

امـام باقر علیه السلام : هیچ بنده اى نیست که در جستجوى دانش شب را به روز یا روز را بـه شـب آرد، مـگـر آنـکـه در رحـمـت خـدا درآیـد، و فـرشـتـگـان بـه او بانگ بر آورند که آفـریـن بـه آن کـس کـه بـه زیـارت خـدا مـى رود - مرحبا بزائر الله (٦٨) و اینچنین کس همینگونه راه بهشت را بپیماید.

١٠ الامـام الصـادق عـلیه السلام : الناس اثنان : عالم و متعلم ، و سائر الناس همج ؛ و الهمج فى النار. (٦٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : مردمان بر دو گونه اند: دانایانند یا جویندگان دانایى . و دیگران گولانیند وحش گونه . و اینگونه کسان جاى در آتش خواهند داشت .

١١ الامام على علیه السلام : تعلموا العلم ! فان حسنة و مدار سته تسبیح ، و البحث عنه جـهـاد، و تـعـلیـمـه لمـن لا یـعمله صدقة ..و هو انیس فى الوحشة ، و صاحب فى الوحدة ، و سـلاح عـلى الاعـداء، و زیـن الاخـلاء، یـرفع الله به اقواما یجعلهم فى الخیر ائمة یقتدى بـهـم ..لان العـلم حـیـاة القـلوب ..و قـوة الابـدان مـن الضـعـف ..بـالعـلم یـطـاع الله و یعبد.. (٧٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : دانـش بـیـاموزید، که آموختن آن حسنه است ، و گفتگو در باره آن تسبیح است ، و جستجوى آن جهاد است ، و آموختن آن به کسى که نمى داند صدقه است ..علم مونس است در بیمناکى ، و یار است در تنهایى ، و سلاح است بر ضد دشمنان ، و آرایشى اسـت در مـیـان دوسـتـان . خدا به برکت علم ، گروههایى را بر مى آورد و پیشوایان خیر و نـیـکـى قـرار مـى دهـد، تـا دیـگـران از آنـان پـیـروى کـنـنـد..علم زندگى دلهاست ..و مایه نیرومندى تنها در برابر سستى ..و از روى علم و دانایى است که خدا اطاعت و پرستش مى شود..

١٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لست احب ان ارى الشاب منکم الا غادیا فى حالین اما عـالمـا او مـتـعـلمـا. فـان لم یـفعل فرط، فان فرط ضیع ، فان ضیع اثم ، و ان اثم سکن النار، و الذى بعث محمدا بالحق . (٧١)

امام صادق علیه السلام : دوست ندارم جوانى از شما را جز آن نمى بینم که شب را در یکى از دو حال به روز آورد: یا عالم باشد یا جوینده علم . اگر چنین نکند تقصیر کرده باشد. و چون تقصیر کند خویشتن تباه ساخته باشد. و چون خویشتن تباه سازد گناهکار باشد. و چون گناهکار باشد در دوزخ جاى گیرد؛ مطلب این است ، به خداى محمد سوگند.

فصل سوم : عقل و فعل سازى آن ١ ان فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، و اخـتـلاف اللیـل و النـهـار، و الفـلک التـى تـجـرى فـى البـحـر بـمـا یـنـفـع النـاس ، و مـا انـزل الله مـن السـمـاء مـن مـاء فـاحـیـا بـه الارض بـعـد مـوتـهـا و بـث فـیـهـا مـن کـل دابـة ، و تـصـریـف الریـاح ، و السـحـاب المسخر بین السماء و الارض ، لآیات لقوم یعقلون (٧٢) در آفـریـنش آسمانها و زمین ، و در پیاپى آمدن شب و روز، و در کشتى که به سود مردمان در دریـا روان اسـت ، و در آبـى کـه خـدا از آسـمـان فـرو فـرسـتـاد و با آن زمین را پس از مـردگـى زنـده کـرد و هـر گـونـه جنبنده را در آن پراکنده ساخت ، و در وزیدن بادها از هر سـوى ، و در ابـرهـاى گـمـارده مـیـان آسـمـان و زمـیـن ، در اینها همه ، نشانه هایى است (از دانایى و توانایى خدا) براى کسانى که خرد خویش به کار اندازند.

٢ قالوا: لو کنا نسمع او نعقل ما کنا فى اصحاب السعیر (٧٣)

(دوزخـیـان) گـفـتند که اگر ما مى شنیدیم یا خرد خود را به کار مى انداختیم ، اکنون به شمار دوزخیان نبودیم ٣ و مـن آیـاتـه یـریـکـم البـرق خـوفـا و طـمـعـا، و یـنـزل مـن السـمـاء مـاء فـیـحـیـى بـه الارض بعد موتها، ان فى ذلک لآیات لقوم یعقلون (٧٤) از نشانه هاى (دانایى و توانایى) اوست که برق را به بیم و امید به شما مى نمایاند، و از آسـمـان آبى فرو مى فرستد و زمین را پس از مردگى زنده مى کند؛ همانا در این کار شگرف نشانه هایى است براى کسانى که خرد خود را به کار اندازند.

٤ و سـخـر لکـم اللیـل و النـهـار و الشمس و القمر، و النجوم مسخرات بامره ، ان فى ذلک لآیات لقوم یعقلون (٧٥) شـب و روز و خـورشـیـد و مـاه را - بـراى زنـدگـانـى شـمـا - در گـردون مـسـخـر ساخت ، و سـتـارگـان را بـه فـرمـان خویش ‍ فرمانبردار کرد؛ در این کار بزرگ نشانه هایى است براى آنان که خرد خود را به کار اندازند.

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

انـمـا یـدرک الخـیـر کـله بـالعـقـل ، و لا دیـن لمـن لا عقل له . (٧٦)

پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): انسان به وسیله خرد و عقل به نیکیها همه دست مى یابد. هر کس خرد ندارد دین ندارد.

٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله) - اثـنـى قـوم بـحـضـرتـه عـلى رجـل حـتـى ذکـروا جـمـیـع خـصـال الخـیـر، فـقـال رسـول الله (صلى الله علیه و آله): کـیـف عـقـل الرجـل ؟ فـقـالوا:

یـا رسـول الله ! نخبرک عنه باجتهاده فى العبادة و اصناف الخیر تـسـاءلنـا عن عقله ؟! فقال : ان الاحمق یصیب بحمقه اعظم من فجور الفاجر؛ و انما یرتفع العباد غدا فى الدرجات و ینالون الزلفى من ربهم على قدر عقولهم . (٧٧)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) - گـروهـى در محضر او شخصى را ستودند و از همه خصلتهاى نیک او یاد کـردنـد؛ پـیـامـبـر گـفـت :

عقل آن مرد چگونه است ؟ گفتند: اى پیامبر! ما به تو از کـوشـش او در عـبـادت و دیـگـر خـوبـیـهـاى او سـخـن مـى گـویـیـم و تـو دربـاره عـقـل او از مـا مـى پـرسـى ؟ پـیامبر گفت : مرد احمق ، به سبب حماقت خود، بیش از انسان گـنـاهـکـار بـه گـنـاه و نـابـکـارى آلوده مـى گردد. فرداى قیامت ، درجات بندگان خدا و دستیابى ایشان به قرب و نزدیکى پروردگار به اندازه خردهاى ایشان است .

٣ النـبـى (صلى الله علیه و آله): لکـل شـى ء آلة وعـدة ، و آلة المـؤ مـن وعـدتـه العـقـل ، و لکـل شـى ء مـطـیـة ، و مـطـیـة المـرء العـقـل . و لکـل شـى ء غـایـة ، و غـایـة العـبـادة العـقـل . و لکـل قـوم راع ، و راعـى العـابـدیـن العـقـل . و لکـل تـاجـر بـضـاعـة ، و بـضـاعـة المـجـتـهـدیـن العـقـل . و لکـل خـراب عـمـارة ، و عـمـارة الآخـرة العـقـل . و لکـل سـفـر فـسـطـاط یـلجـاءون الیـه ، و فـسـطـاط المـسـلمـیـن العقل . (٧٨)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): بـراى هـر چـیـزى سـاز و بـرگـى لازم اسـت ، سـاز و بـرگ مـؤ مـن عـقـل اسـت . هـر چـیـز را مـرکـوبـى لازم اسـت ، مـرکـوب انـسـان عـقـل اسـت . هـر چـیـز را سـرانـجـامـى اسـت ، سـرانـجـام عـبـادت عـقـل اسـت . هـر گـروه را شـبـان و سـرپـرسـتـى اسـت ، شـبـان و سـرپـرسـت خداپرستان عـقـل اسـت . هـر بـازرگـانـى را کـالایـى اسـت ، کـالاى کـوشـنـدگـان در راه خـداپـرسـتان عـقـل اسـت . هـر ویـرانـیـى را آبـادانـیـى در خـور اسـت ، آبـادانـى آخـرت بـه عـقـل است . و هر جمع مسافرى را سایبانى لازم است تا بدان پناه برند، سایبان مسلمانان عقل است .

بنگرید! ایـن تـعالیم والا به چه چیز اشاره مى کند؟ آیا در آنها مى اندیشیم ؟ معناى این سخنان این اسـت کـه فـرد مـسـلمـان و جـامـعـه اسـلامـى بـایـد ایـنـچـنـیـن بـاشـد، بـایـد عـقـل و خـرد و فـرزانـگـى و دانـایـى بـر همه جاى آن سایه گسترد و همه کار و همه چیز، نـمـودار خـرد و عقل و دانایى باشد، نه نمودار تحجر و عوامزدگى و جمود.

این است جامعه آرمانى اسلام ، و این است مسلمان تراز مکتب .

٤ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـا قـسـم الله للعـبـاد شـیـئا اءفـضـل مـن العـقـل ، فـنـوم العـاقـل اءفـضـل مـن سـهـر الجـاهـل ، و افـطـار العـاقـل اءفـضـل مـن صـوم الجـاهـل ، و اقـامـة العـاقـل اءفضل من شخوص الجاهل .. (٧٩)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): خداى چیزى برتر از خرد بهره بندگان نساخته است . این است که خواب عـاقـل بـرتـر از بـیـدارى جـاهـل اسـت ، و روزه گـشـودن عـاقـل بـرتـر از روزه داشـتـن جـاهـل اسـت ، و بـر جـاى مـانـدن عقل برتر از به راه افتادن جاهل .

٥ الامام على علیه السلام : العقل مرکب العلم . (٨٠)

امام على علیه السلام : عقل مرکب علم است .

٦ الامام على علیه السلام : الانسان بعقله .

(٨١) امام على علیه السلام : انسان به عقل خویش انسان است .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اسـتـحـکـمـت لى فـیـه خـصـلة مـن خـصـال الخـیـر، احـتـمـلتـه عـلیـهـا و اغـتـفـرت فـقـد مـا سـواهـا. و لا اءغـتـفـر فـقـد عـقـل و لا دیـن ، لان مـفـارقـة الدیـن مـفـارقـة الامـن ، فـلا یـتـهـنـا بـحـیـاة مـع مـخـافة . و فقد العقل فقد الحیاة ، و لا یقاس ‍ الا بالاموات . (٨٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه در او خـصـلتـى از خـصال نیک بر من ثابت شود، او را بر آن پذیرا مى شوم و از نبودن چیزهایى دیگر چشم مى پوشم ، لیکن از نبودن خرد و دین چشم نمى پوشم . زیرا جدایى از دین جدایى از امنیت خاطر است ، و زندگى با ناامنى و نگرانى گوارا نخواهد بود. فقدان خرد نیز به منزله فقدان حیات است . و بیخرد را جز با مردگان نتوان قیاس کرد.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الانـسـان عـقـل و صـورة ، فـمـن اءخـطـاه العقل و لزمته الصورة لم یکن کاملا، و کان بمنزلة من لا روح فیه . (٨٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : انـسـان عـقـل اسـت و صـورت ، پـس هـر کـه عـقـل از او رویـگـردان شـود و صـورت آدمـى بـا او بـمـانـد کامل نیست ، و همچون کسى است که روح ندارد.

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام قـال لابـنـه الحـسـن : یـا بـنـى ! ان اغـنـى الغـنـى العقل ، و اکبر الفقر الحمق (٨٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام بـه پـسـرش حـسـن : پـسـرم ! بـیـنـیـازتـریـن بـیـنـیـازى عقل است ، و بزرگترین فقر و نیازمندى بیخردى و احمقى .

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـا بـنـى لا فـقـر اشـد مـن الجهل ، و لا عدم اعدم من العقل .. (٨٥)

امـام على علیه السلام : پسرم ! هیچ فقرى سختتر از نادانى نیست ، و هیچ ناداریى بدتر از نادارى عقل نیست .

١١ الامام على علیه السلام : العقل رسول الحق . (٨٦)

امام على علیه السلام : عقل فرستاده خدا است .

١٢ الامام على علیه السلام : ملاک امر العقل . (٨٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : مـلاک در هـر چـیـز (٨٨) عقل است .

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العقول ائمة الافکار، و الافکار ائمة القلوب ، و القلوب ائمة الحواس ، و الحواس ائمة الاعضاء. (٨٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـردهـا راهـبـران اندیشه هایند، و اندیشه ها راهبران دلها، و دلها راهبران حسها، و حسها راهبران اندامها.

١٤ الامام على علیه السلام : العقل مصلح کل امر. (٩٠)

امام على علیه السلام : عقل اصلاح کننده هر کار است .

١٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اعـقـلوا الخـبـر اذا سـمـعـتـمـوه عـقـل رعـایـة لا عـقـل روایـة ، فـان رواة العـلم کـثـیـر و رعـاتـه قلیل . (٩١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : چـون خـبـرى بـشـنـویـد، در آن بـا خـرد ژرفـنـگـرى تـعـقـل کـنـیـد، نه با خرد گزارشگر، که گزارشگران دانش فراوانند و ژرفنگران اندک اندک .

١٦ الامام على علیه السلام : العقل اءقوى اءساس . (٩٢)

امام على علیه السلام : خرد، نیرومندترین شالوده است .

١٧ الامام على علیه السلام : العقل حسام قاطع . (٩٣)

امام على علیه السلام : خرد، شمشیرى برنده است .

١٨ الامام على علیه السلام : ثمرة العقل لزوم الحق . (٩٤)

امام على علیه السلام : ثمره خرد، پیروى از حق است .

١٩ الامام على علیه السلام : ثمرة العقل الاستقامة . (٩٥)

امام على علیه السلام : ثمره خرد، پایدارى و ایستادگى است .

٢٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا یـسـتـعـان عـلى الدهـر الا بالعقل . (٩٦)

امام على علیه السلام : بر مشکلات روزگار، جز به یارى خرد، نمى توان چیره گشت .

٢١ الامام على علیه السلام : العقل - حیث کان - آلف ماءلوف . (٩٧)

امام على علیه السلام : خرد، در هر جا که باشد، بهترین مونس و همدم است .

٢٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : هـبـط جـبـرئیـل عـلى آدم فـقـال : یـا آدم ! انـى امـرت ان اخـیـرک واحـدة مـن ثـلاث ، فـاخـتـر واحـدة ودع اثـنـتـیـن . فـقـال له آدم : و مـا الثـلاث یـا جـبـرئیـل ؟ فـقـال : العـقـل و الحـیـاء و الدیـن . قـال آدم : فـانـى قـد اخـتـرت العـقـل . فـقـال جـبـرئیـل للحـیـاء و الدیـن : انـصـرفـا و دعـاه ! فـقـالا: یـا جبرئیل ! انا امرنا ان نکون مع العقل حیث کان .. (٩٨)

امام على علیه السلام : جبرئیل بر آدم فرود آمد و گفت : آدم ! به من فرمان رسیده است که از تو بخواهم تا یکى از سه چیز را برگزینى ، پس یکى را برگزین و دوتاى دیگر را واگذار! آدم گفت : اى جبرئیل ! آن سه چیز کدامند؟ در پاسخ گفت : خرد و آزرم و دین . آدم گـفـت : مـن خـرد را بـرگـزیـدم . آنگاه جبرئیل به آزرم و دین گفت : دور شوید و او را به حـال خـود واگـذاریـد! آنـهـا گـفـتـنـد: اى جـبـرئیـل ! بـه مـا فـرمـان شـده اسـت کـه هـر جـا عقل باشد با آن باشیم ...

٢٣ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام - عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): لم یـعـبـد الله عـزو جـل بـشـى ء افـضـل مـن العـقـل ؛ و لا یـکـون المـؤ مـن عـاقـلا حـتـى یـجـتـمـع فـیـه عـشـر خـصـال : الخـیـر مـنـه مـاءمـول ، و الشـر مـنـه مـاءمـون ..و لا یـسـام مـن طـلب العـلم طول عمره .. (٩٩)

امـام بـاقـرعـلیـه السـلام - از پـیـغـمـبـر اکـرم : کـسـى خـدا را بـه چـیـزى والاتـر از عـقل و خردمندى عبادت نکرده است . مؤ من عاقل و خردمند نخواهد بود مگر آنکه ده خصلت در او فـراهم شود: به نیکى او امید دارند، و از شر او در امان باشند...و در سراسر عمر خود از جستجوى علم خسته و تنگدل نشود...

٢٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : لا مـصـیـبـة کـعـدم العقل ، و لا عدم عقل کقلة الیقین . (١٠٠)

امـام بـاقـر علیه السلام : هیچ مصیبى همچون بیخردى نیست ، و هیچ بیخردیى همچون کمى یقین نیست .

٢٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لو صـح العـقـل ، لا غـتـنـم کل امرى ء مهله . (١٠١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اگـر عـقـل سالم باشد، هر کس فرصت (عمر) خود را غنیمت خواهد شمرد.

٢٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : دعـامـة الانـسـان العـقـل ، و من العقل الفطنة و الفهم و الحفظ و العلم ، فاذا کان تاءیید عقله من النور، کان عالما، حافظا، زکیا، فطنا، فهما، و بالعقل یکمل ، و هو دلیله و مبصره و مفتاح اءمره . (١٠٢)

امام صادق علیه السلام : ستون وجود آدمى عقل است . زیرکى و فهم و به یاد سپرى (حفظ مـطـالب و عـلوم) و دانـشـورى (عـلم) از خـواص عـقـل اسـت . و هـرگـاه عـقـل ، از نـور (مـعـنـوى) نـیـرو گـرفـتـه باشد، انسان ، دانشور و به یاد سپرنده علم و هوشمند و زیرک و فهیم خواهد بود.

آدمى به عقل کـامـل مـى شـود. و عـقـل راهـنـمـا و سـبـب بـیـنـایـى و کـلیـد مشکل گشاى امور انسان است .

٢٧ الامـام الکـاظم علیه السلام : یا هشام ! ان ضوء الجسد فى عینه ، فان کان البصر مضیئا استضاء الجسد کله . و ان ضوء الروح العقل ، فاذا کان العبد عاقلا کان عالما بربه ، و اذا کان عالما بربه اءبصر دینه . و ان کان جاهلا بربه لم یقم له دین . و کما لا یقوم الجـسـد الا بـالنـفـس الحـیـة ، فـکـذلک لا یقوم الدین الا بالنیة الصادقة ، و لا تثبت النیة الصادقة الا بالعقل . (١٠٣)

امـام کـاظم علیه السلام : اى هشام ! نور تن در چشم است . پس اگر دیده روشن باشد، همه تـن از نـور آن روشـنـى مـى گـیـرد. و روشـنـى روح عـقـل اسـت . پـس اگـر انـسـان عـاقل و خردمند باشد، پروردگار خود را مى شناسد. و چون پـروردگـار خود را شناخت در دین خود بصیرت پیدا مى کند. و چون کسى پروردگار خود را نـشـنـاسـد دیـنـى بـراى او بـاقـى نـمـى مـاند. و همانگونه که تن جز با جان ، زنده و بـرپـاى نـمـى مـانـد، دیـن نیز جز با نیت خالص بر پاى نمى ماند. و نیت خالص جز با عقل استوار نمى گردد.

٢٨ الامام الرضاعلیه السلام : صدیق کل امرى ء عقله ، و عدوه جهله . (١٠٤)

امـام رضـا عـلیـه السـلام : دوسـت هـر کـس عـقـل و دانـایـى او اسـت ، و دشـمـن هـر کـس جهل و نادانى او.

فصل چهارم : اندیشیدن ١ ان فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، و اخـتـلاف الیل و النهار، لآیات لاولى الالباب × الذین یذکرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم ، و یـتـفـکـرون فـى خـلق السـمـاوات و الارض ، ربنا ما خلقت هذا باطلا، سبحانک فقنا عذاب النار. (١٠٥)

در آفـریـنـش آسمانها و زمین ، و در پیاپى آمدن شب و روز، نشانه هایى است (از دانایى و تـوانـایـى خـدا) بـراى خـردمـنـدان× آنـان کـه ایـسـتـاده و نـشـسـتـه و خـفـتـه (در هـمـه حـال) خـدا را یـاد مـى کـنـند، و در آفرینش آسمانها و زمین مى اندیشند (که): پروردگارا! ایـنـهـمـه را بـیـهوده نیافریدى ، تو پاک و پاکیزه اى ، پس (بدین اندیشه که کردیم و ایمان که یافتیم) ما را از عذاب آتش نگاه دار.

٢ و سـخـر لکم ما فى السماوات و ما فى الارض ، جمیعا منه ، ان فى ذلک لآیات لقوم یتفکرون (١٠٦) آنـچـه را در آسـمـانـهـا و زمـیـن اسـت بـه فرمان شما در آورد، همه از او است ؛ و در این کار نشانه هایى است (از حکمت و قدرت او)، براى کسانى که بیندیشند.

٣ هوالذى انزل من السماء ماء، لکم منه شراب و منه شجر فیه تسیمون × ینبت لکم به الزرع و الزیـتـون و النـخـیل و الاعناب و من کل الثمرات ، ان فى ذلک لآیة لقوم یتفکرون (١٠٧) او اسـت آنکه از آسمان براى شما آب فرو فرستاد، که از آن مى نوشید، و از آن آب گیاه مـى رویـد کـه (چهار پایان خود را) در آن مى چرانید × خداوند براى شما با آن آب کشت و زیـتـون و درختان خرما و درختان انگور و همه میوه ها را مى رویاند؛ همانا در این کار نشانه اى است براى کسانى که بیندیشند ٤ ذلک مثل القوم الذین کذبوا بآیاتنا، فاقصص القصص لعلهم یتفکرون (١٠٨) ایـن (کـه در پـیـش گـفته شد) مثل قومى است که آیات ما را دروغ شمردند؛ پس داستانها را براى ایشان بازگو، تا شاید بیندیشند

حدیث ١ النبى (صلى الله علیه و آله): فکرة ساعة خیر من عبادة سنة . (١٠٩)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): انـدیـشـه یـک سـاعـت بـهـتـر از عـبـادت یـک سال است .

٢ الامام على علیه السلام : تفکرک یفیدک الاستبصار، و یکسبک الاعتبار. (١١٠)

امـام عـلى علیه السلام : اندیشیدن و فکر کردن ، بر بینایى تو مى افزاید، و پند مایه اى برایت فراهم مى آورد.

٣ الامام على علیه السلام : من تفکر ابصر.. (١١١)

امام على علیه السلام : آن که بیندیشد بینا مى شود.

٤ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : لکـل شـى ء دلیـل ، و دلیل العاقل التفکر، و دلیل التفکر الصمت . (١١٢)

امام کاظم علیه السلام : هر چیز را راهنمایى است . راهنماى خردمند اندیشیدن است ، و راهنماى اندیشیدن ، خاموشى گزیدن .

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : کـان امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام یقول : التفکر حیاة القلب البصیر. (١١٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : امـیـر المؤ منین علیه السلام مى گفت :

اندیشیدن ، زندگى دل بینا است (دلى که نیندیشد مرده است).

٦ الامام على علیه السلام : الفکر مرآة صافیة . (١١٤)

امام على علیه السلام : اندیشه ، آیینه اى پاک است .

٧ الامام على علیه السلام : فکر المرء مرآة تریه حسن عمله من قبحه . (١١٥)

امام على علیه السلام : اندیشه آدمى آیینه اى است که نیک و بد کارش را به او مى نماید.

- پى ‏نوشتها -

٢٩- سوره جمعه (٦٢): ٢.

٣٠- سوره زمر (٣٩): ٩.

٣١- سوره انعام (٦): ٥.

٣٢- سوره فاطر (٣٥): ١٩.

٣٣- سوره رعد (١٣): ١٦.

٣٤- سوره بقره (٢): ٢٦٩.

٣٥- سوره احزاب (٣٣): ٣٤.

٣٦- سوره رعد (١٣):١٩ ٣٧- منیة المرید) / ١٣.

٣٨- تحف العقول / ١٩.

٣٩- غررالحکم / ٢٢٧.

٤٠- روضة الواعظین /١٢.

٤١- غررالحکم / ٣٣٢.

٤٢- بحار ٢ / ١٦ ـ از کتاب کنزالفوائد.

٤٣- غررالحکم / ٢٠.

٤٤- غررالحکم /٣٣٣ ٤٥- تحف العقول / ٢٠٧.

٤٦- معانى الاخبار ١/٢.

٤٧- بحار ٢/٣٢ ـ ٣١ ـ از کتاب مصباح الشریعة .

٤٨- تفسیر عیاشى ٢/٢٤٤.

٤٩- بحار ٢/١٤ ـ از کتاب - امالى شیخ صدوق .

٥٠- امالى صدوق /١٩.

٥١- بحار ٧٧/١١٢.

٥٢- سوره مائده (٥): ٣٢.

٥٣- وسائل ١/٨٧.

٥٤- تحف العقول ٢٦٨.

٥٥- تحف العقول /٢٨٥.

٥٦- وسائل ١٨/٨.

٥٧- سوره آل عمران (٣): ١٦٤.

٥٨- بحار ١/١٧٧ - از کتاب عوالى اللئالى .

٥٩- اصول کافى ١/٣٠.

٦٠- روضة الواعظین /١٠.

٦١- بحار ١/١٩٦ - از کتاب کنزالفوائد.

٦٢- یـعنى : یا تحصیل علم کرده و به دانایى رسیده باش ، یا به طلب علم برخیز و جویاى آن شو.

٦٣- بصائر الدرجات /٣.

٦٤- بحار ٧٨/٢٧٧ - از کتاب اربعین شیخ سدید الدین سورى .

٦٥- بحار ١/١٧٧ - از کتاب عوالى اللئالى .

٦٦- بحار ١/١٩٤ - از کتاب المحاسن .

٦٧- ثواب الاعمال /١٦٠.

٦٨- یـعـنـى : کـسـى را کـه بـه طـلب عـلم و دانـایـى مى رود، چنان مى شمارند که به زیارت خدا مى رود.

٦٩- خصال /٣٩.

٧٠- امالى صدوق /٥٥١.

٧١- بحار ١/١٧٠ - از کتاب امالى شیخ طوسى .

٧٢- سوره بقره (٢): ١٦٤.

٧٣- سوره ملک (٦٧): ١٠.

٧٤- سوره روم (٣٠): ٢٤.

٧٥- سوره نحل (١٦): ١٢.

٧٦- تحف العقول /٤٤.

٧٧- تحف العقول /٤٤.

٧٨- بحار ١/٩٥ - از کتاب کنزالفوائد.

٧٩- بحار ١/٩١ - از کتاب المحاسن .

٨٠- غررالحکم /٢٠.

٨١- غررالحکم /١٤.

٨٢- اصول کافى ١/٢٧.

٨٣- بـحـار ٧٨/٧ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٨٤- نهج البلاغه ، ١١٠٤.

٨٥- امالى طوسى ١/١٤٥.

٨٦- غررالحکم /١٥.

٨٧- غررالحکم /٣١٥.

٨٨- در برخى نسخه ها: ملاک دین (و دیندارى).

٨٩- مستدرک نهج البلاغه /١٧٦.

٩٠- غررالحکم /٣٠.

٩١- نهج البلاغه /١١٣٠.

٩٢- غررالحکم /٣١.

٩٣- غررالحکم /٢٠.

٩٤- غررالحکم /١٥٨.

٩٥- غررالحکم /١٥٨.

٩٦- بـحـار ٧٨/٧ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٩٧- غررالحکم /٢٧.

٩٨- امالى صدوق /٦٠٠.

٩٩- خصال /٤٣٣.

١٠٠- تحف العقول /٢٠٨.

١٠١- غررالحکم /٢٦١.

١٠٢- علل الشرایع ١/١٠٣.

١٠٣- تحف العقول /٢٩٢.

١٠٤- اصول کافى ١/١١.

١٠٥- سوره آل عمران (٣): ١٩١-١٩٠.

١٠٦- سوره جاثیه (٤٥): ١٣.

١٠٧- سوره نحل (١٦): ١١-١٠.

١٠٨- سوره اعراف (٧): ١٧٦.

١٠٩- بحار ٧١/٣٢٦.

١١٠- غررالحکم /١٥٧.

١١١- نهج البلاغه /٩٣٠؛ عبده ٢/٥٤.

١١٢- تحف العقول /٢٨٥.

١١٣- اصول کافى ١/٢٨.

١١٤- نهج البلاغه /١٠٩٠.

١١٥- غررالحکم /٢٧٧.


فصل پنجم : راهنمایى به خود یادآورى

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : فـکـرک یـهـدیـک الى الرشـاد، و یـحـدوک عـلى اصـلاح المعاد. (١١٦)

امـام عـلى علیه السلام : اندیشیدن تو را به راه راست رهنمون مى شود، و به درست کردن کار معاد بر مى انگیزد.

٩ الامام الصادق علیه السلام : قال امیرالمؤ منین علیه السلام : (ان) التفکر یدعو الى البر و العمل به . (١١٧)

امام صادق علیه السلام : امیر المؤ منین علیه السلام گفت : تفکر و اندیشیدن انسان را به نیکى و عمل کردن به آن فرا مى خواند.

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : طـول الفـکـر یـحـمـد العـواقـب ، و یـسـتـدرک فـسـاد الامور. (١١٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : انـدیـشـیـدن بسیار (به هنگام اقدام به کارها) پایان هر کار را پسندیده مى سازد، و از تباهى امور جلوگیرى مى کند.

١١ الامام على علیه السلام : من فکر قبل العمل ، کثر صوابه . (١١٩)

امام على علیه السلام : آنکه پیش از هر کار بیندیشد، استوارى کارش بیشتر باشد.

١٢ الامام على علیه السلام : من اسهر عین فکرته ، بلغ کنه همته . (١٢٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آنـکـه چـشـم اندیشه خود را بیدار نگاه دارد، به منتهاى خواسته خویش برسد.

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا عـبـادة کـالتـفـکـر فـى صـنـعـة الله عزوجل . (١٢١)

امام على علیه السلام : هیچ عبادتى همسنگ اندیشیدن در صنع خداى بزرگ نیست .

١٤ الامام العسکرى علیه السلام : لیست العبادة کثرة الصیام ، و الصلاة ، و انما العبادة کثرة التفکر فى امر الله . (١٢٢)

امـام عـسـکـرى عـلیـه السـلام : عـبـادت بـه بـسـیارى نماز و روزه نیست ، بلکه به بسیار انـدیـشـیدن در کار خدا (و عظمتهاى آفرینش ژرف و پهناور جهان و اسرار آفرینش انسان) است .

١٥ النبى (صلى الله علیه و آله): یا اباذر! رکعتان مقتصدتان فى تفکر، خیر من قیام لیلة و القلب ساه . (١٢٣)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى اباذر! دو رکعت کوتاه که با تفکر (و توجه) گزارده شود بهتر از بر پا ایستادن یک شب است در حالى که قلب غافل باشد.

١٦ النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ زیـد بـن عـلى ، عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله علیه و آله): رکعتان خفیفتان فى (ال) تفکر، خیر من قیام لیلة . (١٢٤)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ بـه نـقـل از زیـد بـن عـلى ، از پـدرانـش : دو رکـعـت سـبـک بـا تـفـکـر (و تاءمل در آثار خدا و توجه دل به خدا)، بهتر از نماز خواندن یک شب تمام است .

١٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : کان اکثر عبادة ابى ذر ـ رحمة الله علیه ـ التفکر و الاعـتـبـار. و فـى خـبـر ابـى ذر، قـال : رسـول الله (صلى الله علیه و آله): عـلى العـاقـل ان یـکـون له ثـلاث سـاعـات : سـاعـة یـنـاجـى فـیـهـا ربـه عـزوجـل ؛ و سـاعـة یـحـاسـب فـیـهـا نـفـسـه ؛ و سـاعـة یـتـفـکـر فـیـمـا صـنـع الله عـزوجـل الیـه : و سـاعـة یـخـلوفـیـهـا بـحـظ نـفـسـه مـن الحلال . (١٢٥)

امـام صـادق عـلیه السلام : بیشترین عبادت ابوذر ـ رحمه الله ـ فکر کردن و عبرت آموختن بـود. و در خـبـر اسـت از ابـوذر کـه پـیـامـبـر اکـرم گـفـت : بـر عاقل واجب است که براى خود سه ساعت (سه برنامه در شبانه روز) داشته باشد: ساعتى کـه در آن بـا پـروردگـار خـویـش مـنـاجـات کند؛ و ساعتى که در آن به حساب کردار خود بـرسـد و ساعتى (١٢٦) که درباره آنچه خداى بزرگ در حق او کرده است بیندیشد؛ و ساعتى که در آن خلوت کند و بهره خویش از حلال بگیرد.

١٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ فـى وصـیـته للحسین : اى بنى الفکرة تورث نورا، و الغفلة ظلمة . (١٢٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام ـ در وصـیـتـى بـه پـسـرش حـسـیـن :..پـسـرم ! انـدیـشـیـدن (و دل را بـیـدار داشـتـن) نـور پـدیـد مـى آورد، و غـفـلت ورزیـدن (و دل را در خواب و بیخبرى گذاشتن) ظلمت .

١٩ الامام على علیه السلام : لا علم کالتفکر. (١٢٨)

امام على علیه السلام : هیچ دانشى همسان تفکر (اندیشیدن خود انسان) نیست .

٢٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : فـضـل فـکـر و تـفـهـم ، انـجـع مـن فضل تکرار و دراسة . (١٢٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : حاصل فکر کردن (خود انسان) و دریافتن مطلب ، بیشتر است از حاصل درس و تکرار کردن (بدون اندیشه).

فصل پنجم : راهنمایى به خود یادآورى قرآن

١ و هذا صراط ربک مستقیما، قد فصلنا الایات لقوم یذکرون . (١٣٠)

ایـن اسـت راه راسـت پـروردگـار تـو؛ مـا آیـات خـویـش را بـه تفصیل براى آن کسان که خود به یاد آورند (و به خود آگاهى خویش باز گردند) بیان کردیم .

٢ ماذرائکم فى الارض ، مختلفا الوانه ، ان فى ذلک لآیة لقوم یذکرون . (١٣١)

و آنـچـه در زمـین براى شما به رنگهاى گونه گونه آفرید؛ در این کار نشانه اى است (از دانایى و توانایى پروردگار)، براى قومى که یاد آور خود گردند.

٣ اولم نعمرکم ما یتذکر فیه من تذکر، و جاءکم النذیر؟ (١٣٢)

آیـا بـه شما عمر ندادیم تا آن اندازه که هر کس بخواهد (آگاهى فطرى خویش) باز یاد آورد، چنین تواند کرد، و آیا رسولان بیمرسان نزد شما نیامدند؟ ٤ والذین اذا ذکروا بآیات ربهم لم یخروا علیها صم و عمیانا. (١٣٣)

کـسـانى که چون آیات پروردگارشان را باز به یاد آنان آرند، با چشم و گوش بسته در آنها ننگرند.

٥ ولقد یسرنا القرآن للذکر، فهل من مدکر؟ (١٣٤)

قـرآن را (و این خواندن و یاد را)، براى باز یادآورى آماده ساختیم ؛ اکنون آیا هیچ بازیاد آورنده اى (هیچ خود یاد آورنده اى) خواهد بود.

فصل ششم : ناآگاهى و نادانى قرآن

١ و لا تـکونوا کالذین قالوا سمعنا وهم لا یسمعون ان شر الدواب عندالله الصم البکم الذین لا یعقلون . (١٣٥)

همچون کسانى مباشید که گفتند شنیدیم در حالى که نمى شنوند بدترین جنبندگان نزد خدا کران و گنگانیند که عقل خویش به کار نمى دارند.

٢ قال : یا نوح انه لیس من اهلک ، انه عمل غیر صالح ، فلا تساءلن من لیس لک به علم ، انـى اعـظک ان تکون من الجاهلین قال : رب انى اعوذ بک ان اسالک ما لیس لى به علم ، و الا تغفر لى و ترحمنى اکن من الخاسرین . (١٣٦)

خـداونـد گـفـت : اى نـوح ! آن پـسر از کسان تو نبود، که او کار به نیکى نمى کرد؛ پس آنـچـه را از چـگـونـگـى آن آگاه نیستى مخواه ، و به تو پند مى دهم که از نادانان مباشى نوح گفت : پروردگارا! به تو پناه مى برم از اینکه آنچه را از چگونگى آن آگاه نیستم بخواهم ؛ و اگر مرا نیامرزى و بر من نبخشى ، از زیانکاران خواهم بود.

٣ و اذقـال مـوسـى لقـومـه : ان الله یـامـرکـم ان تـذبحوا بقرة : قالوا: اتتحذنا هزوا؟ قال : اعوذ بالله ان اکون من الجاهلین . (١٣٧)

در آن هـنـگـام که موسى به قوم خود گفت : خدا به شما فرمان مى دهد که ماده گاوى ذبح کـنـید، گفتند: آیا ما را به ریشخند مى گیرى ؟ گفت :

پناه مى برم به خدا که از نادانان باشم .

٤ و مـن النـاس مـن یـجـادل فـى الله بـغـیـر عـلم ، و یـتـبـع کـل شـیـطـان مـریـد و مـن النـاس مـن یـجـادل فـى الله بـغـیـر عـلم و لاهـدى و لا کـتـاب منیر. (١٣٨)

در مـیـان مـردمـان کـسـى هست که ، بى دانش ، درباره خدا ستیزه مى کند و از هر شیطان سر کـشـى پـیـروى مـى نـماید... و در میان مردمان کسى هست که ، بى دانش و راهنمایى و بدون کتابى روشنگر، درباره خدا ستیزه مى کند.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): العلم راءس الخیر کله ، و الجهل راءس الشر کله . (١٣٩)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): علم سر همه نیکیها است ، و جهل سر همه بدیها.

٢ الامام الرضا علیه السلام : صدیق کل امرى عقله ، و عدوه جهله . (١٤٠)

دوست هر کس عقل و خرد او است ، دشمن هر کس جهل و نادانى او.

٣ الامام على علیه السلام : الجهل موت . (١٤١)

امام على علیه السلام : نادانى مرگ است .

٤ الامام على علیه السلام : الجهل اصل کل شر. (١٤٢)

امام على علیه السلام : نادانى ریشه هر بدى است .

٥ الامام على علیه السلام : الجهل ادوا الداء. (١٤٣)

امام على علیه السلام : نادانى دردناکترین دردها است .

٦ الامام على علیه السلام : الجهل فى الانسان اضر من الاکلة فى الابدان . (١٤٤)

امام على علیه السلام : جهل در انسان زیانمندتر است از خوره در بدنها.

٧ الامام على علیه السلام : الجهل یزل القدم . (١٤٥)

امام على علیه السلام : نادانى پاى آدمى را مى لغزاند.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لو ان العـبـاد حـیـن جـهـلوا وقـفـوا، لم یـکـفـروا و لم یضلوا. (١٤٦)

امام على علیه السلام : اگر مردمان آنجا که ندانند بایستند، نه کافر شوند و نه گمراه .

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن جـهـل وجـوه الاراء اعـیـتـه الحیل . (١٤٧)

امام على علیه السلام : آنکه از آراء مختلف بیخبر باشد، در چاره جوییها درماند.

١٠ الامام الجواد علیه السلام : من لم یعرف الموارد اعیته المصادر. (١٤٨)

امـام جـواد علیه السلام : آنکه راه وارد شدن را نداند، در جستجوى راه بیرون رفتن درمانده گردد.

١١ الامام على علیه السلام : لاترى الجاهل لا مفرطا او مفرطا. (١٤٩)

امام على علیه السلام : نادان را جز افراطکار یا تفریطکار نبینى .

١٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ابـن آدم اءشـبـه شـى ء بـالمـعـیـار، امـا نـاقـص بجهل ، او راجح بعلم . (١٥٠)

امـام على علیه السلام : آمیزاد همانندترین چیز به سنگ محک است ، اگر نادان است کم عیار است ، و اگر دانا است پر عیار.

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الجـهـل بـالفـضـائل مـن اءقـبـح الرذائل . (١٥١)

امام على علیه السلام : بدترین رذیلتها نشناختن فضیلتها است .

١٤ الامام الصادق علیه السلام : الجهل صورة رکبت فى بنى آدم ، اقبالها ظلمة و ادبارها نـور. و العـبـد مـتـقـلب معها کتقلب الظل مع الشمس . الاترى الى الانسان ، تارة تجده جاهلا بـخـصـال نـفـسـه ، حامدا لها، عارفا بعیبها فى غیره ساخطا و تارة تجده عالما بطباعه ، ساخطا لها، حامدا لها فى غیره . فهو متقلب بین العصمة و الخذلان ، فان قابلته العصمة اءصـاب ، و ان قـابـله الخـذلان اءخـطـا.

و مـفتاح الجهل الرضا و الاعتقاد به . و مفتاح العلم الاسـتـبـدال مـع اصـابـة مـوافـقـة التـوفـیـق . و ادنـى صـفـة الجـاهـل دعـواه العـلم بـلا اسـتـحـقـاق ، و اوسـطـه جـهـله بـالجـهـل ، و اءقـصـاه جـحـوده العـلم . ولیـس شـى ء اثـبـاتـه حـقـیـقـة نـفـیـه الا الجـهـل و الدنـیـا و الحـرص ؛ فـالکـل مـنـهـم کـواحـد، و الواحـد مـنـهـم کالکل . (١٥٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : نادانى آمیزه اى است در بنى آدم ، که آمدنش ظلمت است و رفتنش نـور. انـسان با این آمیزه همیشه همراه است ، همچون سایه با خورشید. آیا نمى نگرید که آدمـى گاه از چگونگى خصلتهاى خویش بیخبر است و آنها را مى ستاید، با آنکه همانها را در دیـگـران عـیـب مـى بـیـنـد و بـر آنـهـا خـشـمناک مى گردد. و گاه از طبع و اخلاق خویش ‍ نـاخـرسـنـد است با اینکه همان را در دیگران مى پسندد و مى ستاید؟ این است که آدمى میان توفیق و بى توفیقى در کشاکش است . اگر توفیق به یاریش آید کار درست مى کند، و اگر بى توفیقى نصیبش گردد کار خطا. و کلید نادانى خودپسندى و خودباورى است ، و کـلیـد دانـایـى ، دگـرگـون کـردن ایـن خصلت است در خویش ، البته به شرط توفیق .

نـخـسـتـین مرتبه نادانى ، بدون شایستگى ، ادعاى دانایى کردن است .

مرتبه بعد از آن ، نـدانـسـتن نادانى خویش است . و آخرین مرتبه ، انکار علم و دانایى و ارزش آن است . و هیچ چیز نیست که اثبات آن در حقیقت نفى آن باشد، مگر نادانى و دنیا (پرستى) و آزمندى ، که هـمه آنها همچون یکى از آنها، و یکى از آنها همچون همه آنها است (همه هیچ است و هیچ ، بى ارزش است و بى ارزش).

١٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـفـى بـالمـرء جـهـلا ان یجهل عیوب نفسه . (١٥٣)

امـام عـلى عـلیه السلام : براى نادان بودن آدمى همین بس که نسبت به عیبهاى خویش نادان باشد.

١٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کفى بالمرء غباوة اءن ینظر من عیوب الناس الى ما خفى علیه من عیوبه . (١٥٤)

امام على علیه السلام : براى کودنى آدمى همین بس که به آن عیبها از مردم نگاه کند که در خود او بروى پوشیده مانده است .

١٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : دع القـول فـیـهـا لا تـعـرف ، و الخطاب فیما لم تکلف . (١٥٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : از آنـچـه نمى دانى سخن مگوى ؛ و هنگامى که وظیفه اى در سخن گفتن ندارى لب به سخن مگشاى .

١٨ الامام الصادق علیه السلام : العامل على غیر بصیرة کالسائر على غیر طریق ، فلا تزیده سرعة السیر الا بعدا. (١٥٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : آن کـس کـه بـدون بـصـیـرت (و بـى شـنـاخـت و دانـایـى) عـمـل مـى کند، همچون کسى است که بر راه درست پیش نمى رود، این است که هر چه تندتر برود از مقصود دورتر مى شود.

فصل هفتم : فهم و دریافت دین قرآن

١ و مـا کـان المـؤ مـنـون لیـنـفـروا کـافـة ، فـلولا نـفـر مـن کـل فـرقـه مـنـهـم طـائفـة ، لیـتـفقهوا فى الدین ، ولینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم ، لعلهم یحذرون ؟ (١٥٧)

نمى شود که مردمان مؤ من همه (براى جهاد یا طلب علم) بسیج شوند؛ بنابراین چرا نباید از هر گروه از ایشان ، تنى چند، بسیج شوند و بکوشند تا دانش دین بیاموزند و هنگامى کـه بـاز گـشـتـنـد قـوم خـود را بـیـم و اندرز دهند (و بیاگاهانند)، باشد که آنان نیز از نافرمانى خدا حذر کنند.

حدیث

١ الامام على علیه السلام : ایها الناس ! لا خیر فى دین لا تفقه فیه .. (١٥٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اى مـردم ! خـیرى در آن دین (و دیندارى) نیست که با تفقه و نیک فهمى (فهم عمیق و جامع) همراه نباشد.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : المـتـعـبـد على غیر فقه کحمار الطاحونة ، یدور و لا یبرح . (١٥٩)

امـام عـلى عـلیـه السلام : عبادت کننده نا آگاه از دین ، همچون خر آسیاب است ، که دور خود مى چرخد ولى از جایى که هست بیشتر نمى رود.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لو اتـیـت بـشـاب من شباب الشیعة لا یتفقه ، لاءدبته . (١٦٠)

امـام صادق علیه السلام : اگر جوانى از جوانان شیعه را نزد من آورند که در دین تفقه و غور رسى نکرده باشد، او را ادب خواهم کرد.

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لیـت السیاط على رؤ وس اصحابى حتى یتفقهوا فى الحلال و الحرام . (١٦١)

امـام صـادق عـلیه السلام : کاهش تازیانه بر سر اصحاب من افراخته بود، تا اینکه در حلال و حرام تفقه کنند (و آنها را درست و کامل و در ارتباط با هم بفهمند).

٥ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : تفقهوا فى دین الله ، فان الفقه مفتاح البصیرة ، و تـمـام العـبـادة ، و السبب الى المنازل الرفیعة ، و الرتب الجلیلة ، فى الدنیا و الدنیا. و فـضـل الفـقیه على العابد کفضل الشمس على الکواکب . و من لم یتفقه فى دینه لم یرض الله له عملا. (١٦٢)

امـام کـاظـم علیه السلام : در دین خدا تحقیق و تفقه کنید، که فهم و فقه کلید بینایى ، و کـامـل کـننده عبادت ، و سبب رسیدن به جایگاههاى بلند و پایگاههاى بزرگ در دین و دنیا است . برترى فقیه (دین شناس) بر عابد همچون برترى خورشید بر ستارگان است . و هر کس در دین خود تفقه نکند، خدا از هیچ عمل او خرسند نمى شود.

بنگرید! فقیه در کاربرد احادیث و اخبار، به معنایى که در سده هاى بعد اصطلاح شده و تا کنون نیز متداول است نیست . فقیه ، در این اصطلاح ، یعنى کسى که علم فقه اصـطـلاحـى را بـه صورت اجتهادى بداند. لیکن فقیه ، در منطق احادیث و تعالیم ، یعنى عـالم بـه ابـعـاد گـونـاگـون دیـن و شـنـاخـتـهـاى دیـنـى و عـامـل بـه مـوازین اخلاق و اعمال اسلامى ؛ کسى که دین را در بعد توحید و خداشناسى ، و حـاکـمـیـت سـیاسى و اجتماعى ، و تربیت و اخلاق و خود سازى ، و مدیریت و قضا و حقوق و احـکـام و اقـدام و اعـمـال بـه خـوبـى بـشـنـاسد و خود نمونه عملى آن باشد. و چون اکنون روزگـارى اسـت جـهـان بـشـرى دگـرگـون شـده و حـیـات انـسـانـى متحول گشته است ، و مسائل بیشمارى در مفاهیمى نو، براى انسان و انسانیت پیش آمده است ، فـهـم هـمه مبانى و مسائل اسلامى ، در ارتباط با انسان و جهان بشریت و حیات ، کار فرد نـیـسـت . ایـن اسـت کـه بـایـد از ایـن پـس ، ایـن مـسـائل به وسیله هیئتها و گروههاى عالم و شایسته ، و تخصص دیده ، و انسانگرا و زندگیشناس ، شناخته و تبیین و عرضه گردد.

فصل هشتم : ضرورت همگانى شدن شناخت و آگاهى قرآن

١ و مـا ارسـلنـاک الا کـافـة للنـاس بـشـیـرا و نـذیـرا، و لکـن اکـثـر النـاس لا یـعملون . (١٦٣)

تـو را (اى پـیـامـبـر!) جـز براى آن نفرستادیم که براى همه مردمان مژده آور و بیمرسان باشى ، ولى بیشتر مردم نمى دانند.

٢ یـا اهـل الکتاب قد جاءکم رسولنا یبین لکم کثیرا مما کنتم تخفون من الکتاب ، و یعفوا عـن کـثـیـر، قـد جـاءکـم مـن الله نـور و کـتـاب مـبـیـن یـهـدى بـه الله مـن اتـبـع رضـوانـه سـبـل السـلام ، و یـخـرجـهـم مـن الظـلمـات الى النـور بـاذنه و یهدیهم الى صراط مستقیم . (١٦٤)

اى اهل کتاب ! فرستاده ما نزد شما آمده تا بیشتر آنچه را که از کتاب پنهان مى کردید بر شـمـا آشـکـار کـنـد، و از بسیارى در گذرد، روشنى و کتابى روشنگر از سوى خدا براى شـمـا آمـد خـدا بـا آن کـتـاب هـر کـس را که بر پى خشنودى وى رود، به راههاى سلامتى و ایمنى رهنمون مى گردد، و آنان را، به خواست خویش ، از تاریکیها به روشنى بیرون مى برد، و به راه راست هدایت مى کند.

٣ قـد انـزل الله الیـکـم ذکـرا رسولا یتلوا علیکم آیات الله لیخرج الذین آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور.. (١٦٥)

خدا ذکرى به سوى شما فرستاد یعنى فرستاده اى که بر شما آیات روشن کننده خدا را فـرو مـى خـوانـد، تـا کـسـانـى را کـه ایـمـان آوردنـد و عمل کردند از تاریکیها به روشنى بیرون برد..

٤ و لقد ارسلنا موسى بآیاتنا ان : اخرج قومک من الظلمات الى النور، و ذکرهم باءیام الله ، ان فى ذلک لآیات لکل صبار شکور. (١٦٦)

مـوسـى را بـا آیـات خـود فـرسـتادیم که قومت را از تاریکیها به روشنى بیرون بر، و روزهـاى خـدا (ایـام الله) را بـه یـادشـان آر؛ همانا در این کار نشانه هایى است براى هر بردبار سپاسگزار.

٥ هذا بصائر للناس ، و هدى و رحمة لقوم یوقنون . (١٦٧)

ایـن قرآن ، بصیرتهایى است براى مردمان ، و رهنمونى و رحمتى است براى آن دسته که (به حقیقتها) یقین پیدا کنند.

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

اربـعـة تـلزم کـل ذى حـجـى و عـقـل مـن امـتـى . قـیـل : یـا رسـول الله مـا هـن ؟ قـال : اسـتـمـاع العلم ، و حفظه ، و نشره ، و العمل به . (١٦٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): چهار چیز بر هر صاحب خرد و عقلى از امت من واجب است . گفتند: اى پیامبر! آن چـهـار چـیز چیست ؟ گفت :

به علم و دانش گوش فرادادن ، و آن را به یاد سپردن ، و در میان مردمان نشر کردن ، و خود به کار بستن .

٢ النبى (صلى الله علیه و آله): من نشر علما فله مثل اجر من عمل به . (١٦٩)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): کـسـى کـه عـمـلى را بـپـراکـند و نشر دهد، پاداش کسى را دارد که به آن عمل کرده است .

٣ النبى (صلى الله علیه و آله): تصدقوا على اخیکم بعلم یرشده ، و راءى یسدده . (١٧٠)

پـیـامبر (صلى الله علیه و آله): به برادر خود علمى صدقه دهید که راهنماى او شود، و اظهار نظرى که او را در راه حق و عمل به آن ، استوار دارد.

٤ النـبى (صلى الله علیه و آله): یا على ! ثلاث من حقائق الایمان : الانفاق من الاقتار، و انصاف الناس من نفسک ، و بذل العلم للمتعلم . (١٧١)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى على ! سه چیز از حقایق ایمان است : بخشندگى در عین تنگدستى ، داد مردمان را از خود دادن ، و آموختن علم به جوینده علم .

٥ النبى (صلى الله علیه و آله): من کتم علما نافعا، اءلجمه الله یوم القیامة بلجام من نار. (١٧٢)

پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): هر کس دانشى سودمند را پنهان دارد، خدا در روز باز پسین دهانبندى آتشین بر دهان او نهد.

٦ الامام على علیه السلام : ضادوا الجهل بالعلم . (١٧٣)

امام على علیه السلام : به وسیله علم با جهل و نادانى مبارزه کنید.

٧ الامـام الجـواد عـلیـه السـلام : العـلمـاء فـى انـفسهم خانة ان کتموا النصیحة ، ان راءوا تائها ضالا لا یهدونه ، او میتا لا یحیونه ، فبئس ما یصنعون ، لاءن الله ـ تبارک و تعالى ـ اخذ علیهم المیثاق فى الکتاب ، ان یاءمروا بالمعروف و بما اءمروا به ، و اءن ینهوا عما نـهـوا عـنـه ، و ان یـتـعـاونـوا عـلى البـر و التـقـوى ، و لا یتعارفوا على الاثم و العدوان .. (١٧٤)

امام جواد علیه السلام : دانشمندان ، چون از پند دادن خوددارى کنند، خیانت ورزیده اند؛ اگر گـمـراهى را ببینند و او را راهنمایى نکنند، یا مرده دلى را ببینند و او را زنده نسازند، بد کـرده انـد، زیـرا کـه خداى متعال ، در قرآن ، از ایشان پیمان گرفته است که به نیکى و بـه آنچه بدان فرمان رفته است فرمان دهنده ، و از آنچه از آن ممنوع شده اند دیگران را بـاز دارنـد، و ایـنکه در نیکى و پرهیزگارى مددکار یکدیگر باشند، و در گناه و دشمنى مددکار نباشند.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـا اخـذ الله مـیـثـاقـا مـن اهـل الجـهـل بـطـلب تـبـیـان العـلم ، حـتـى اخـذ مـیـثـاقـا مـن اهـل العـلم و بـبـیـان العـلم للجـهـال ، لان العـلم قـبـل الجهل . (١٧٥)

امام على علیه السلام : خدا از نادانان ، از آن پس پیمان دانش طلبى گرفت که از دانایان پـیـمان گرفته بود دانش و علم را به دیگران بیاموزند، زیرا که دانایى و علم مقدم بر نادانى و جهل است .

٩ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ فـى قـوله تـعالى :..مما رزقناهم ینفقون : مما علمناهم یبثون . (١٧٦)

امـام صادق علیه السلام ـ در تفسیر این آیه قرآن :

و مما رزقناهم ینفقون از آنچه به آنان روزى کرده ایم به دیگران مى بخشند فرمود: یعنى از علمى که به عالمان دادیم به دیگران مى آموزند.

١٠ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : ان الذى تـعـلم العـلم مـنـکـم ، له مـثـل اجر الذى یعلمه ، و له الفضل علیه ، تعلموا العلم من حملة العلم ، و علموا اخوانکم کما علمکم العلماء. (١٧٧)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : آن کـس از شـما که دانش بیاموزد، پاداشى دارد همچون پاداش کسى که به او مى آموزد، و البته آموزگار را بر او برترى است . دانش را از دارندگان دانـش فرا گیرید، و همان گونه که دانشمندان به شما آموخته اند شما نیز به برادران خود بیاموزید.

١١ الامام الصادق علیه السلام : اکتب و بث علمک فى اخوانک ، فان مت فاءورث کتبک بنیک ، فانه یاءتى على الناس ‍ زمان هرج لا یاءنسون فیه الا بکتبهم . (١٧٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : علم خویش را بنویس و میان برادرانت انتشار ده ، و هنگامى که مرگت فرا رسید کتابهاى خود را به ارث براى فرزندانت باقى گذار، زیرا که زمانى پر آشوب خواهد آمد که مردم به چیز دیگرى جز کتاب نتوانند انس ‍ یافت .

١٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لکـل شـى ء زکـاة ؛ و زکـاة العـلم ان یـعـلمـه اءهـله . (١٧٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : هـر چـیـزى را زکـاتـى اسـت ، و زکـات علم آموختن علم است به اهل آن .

١٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : عـلى کـل جـزء مـن اجـزائک زکـاة واجـبـة لله عزوجل .. و زکاة اللسان النصح للمسلمین ، و التیقظ للغافلین .. (١٨٠)

امـام صادق علیه السلام : خداى بزرگ زبان اندرز گفتن به مسلمانان است و بیدار کردن غافلان ...

١٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : تـزاوروا و تـذاکـروا الحـدیـث ، ان لا تـفـعـلوا یـدرس . (١٨١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـه دیدار یکدیگر بروید و با هم درباره احادیث سخن گویید، اگر چنین نکنید احادیث کهنه و مندرس مى شود.

١٥ الامـام الصادق علیه السلام : تزاوروا، فان فى زیارتکم احیاء لقلوبکم ، و ذکرا لاحـادیـثـنـا. و اءحـادیثنا تعطف بعضکم على بعض فان اءخذتم بها رشدتم و نجوتم و ان ترکتموها ضللتم و هلکتم ؛ فخذوا بها و انا بنجاتکم زعیم (١٨٢) امـام صادق علیه السلام : از یکدیگر دیدار کنید که در این دیداردلهاى شما زنده مى شود و از اخـبـارو احـادیـث یـاد مـى کـنـید احادیث ما شما را نسبت به یکدیگر مهربان خواهذد کرد؛ اگـربـه آنـهـا عـمـل کنید به آگاهى و رشد مى رسید و رستگار مى شوید و اگر آن ها را فـرو گـذاریـد گـرمـاه مـى گـردیـد و هـلاک مـى شـویـد بـه آنـهـا عـمـل کـنـید به آگاهى و رشد مى رسید و رستگار مى شوید، و اگر آنها را فرو گذارید گمراه مى گردید و هلاک مى شوید. به آنها عمل کنید که من پایندان رستگارى شما خواهیم بود.

١٦ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : رحـم الله عـبـدا احـیـا امـرنـا. قـال راوى الحـدیـث : فـقـلت له : و کـیـف یـحـیـى امـرکـم ؟ قـال : یـتـعـلم عـلومـنـا و یـعـلمـهـا النـاس ، فـان النـاس لو عـمـلوا مـحـاسـن کـلا مـنـا لاتبعونا.. (١٨٣)

امـام رضـا عـلیه السلام : خدا بیامرزد کسى را که امر ما را زنده کند.

(راوى حدیث گوید): به امام گفتم : چگونه امر شما زنده مى شود؟ گفت :

به آموختن علوم ما و تعلیم دادن آن بـه مـردمان ، چه اگر مردمان از آن تعالیم والا که در سخنان ماست آگاه گردند، پیرو ما خواهند گشت .

١٧ الامام الجواد علیه السلام : ـ عبدالعظیم الحسنى عنه : ملاقاة الاخوان یسرة ، و تلقیح للعقل ، و ان کان نزرا قلیلا. (١٨٤)

امـام جـواد عـلیـه السـلام : به روایت عبدالعظیم حسنى : دیدار برادران مایه آسایش روح و بارور کننده عقل است (از طریق انتقال دادن معلومات و آگاهیها)، هر چند بسیار اندک باشد.

١٨ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : تـزاوروا فـى بـیـوتـکـم ، فـان ذلک حـیـاة لامرنا.. (١٨٥)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : در خـانه هاتان از یکدیگر دیدار کنید، که این کار، سبب زنده ماندن امر ما است .

فصل نهم : بینشها و دانشهاى سودمند قرآن

١ و هدوا الى الطیب من القول ، و هدوا الى صراط الحمید (١٨٦)

به گفتار پاکیزه و به راه خداى ستوده رهبرى شدند ٢ الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه .. (١٨٧)

آن بـنـدگـان مرا مژده ده که به گفته گوش فرا مى دارند و از نیکوترین آن پیروى مى کنند...

٣ هذا بصائر من ربکم ، و هدى و رحمة لقوم یؤ منون (١٨٨) ایـن قـرآن ، بـصـیـرتهایى است از جانب پروردگار شما، و رهنمونى و رحمتى است براى مردمانى که بدان بگروند ٤ هذا بصائر للناس ، و هدى و رحمة لقوم یوقنون (١٨٩) ایـن قـرآن ، بـیـنـشـهـایـى بـراى مردمان است و رهنمونى و رحمتى براى گروهى که (به حقیقتها) یقین پیدا کنند ٥ اومـن کـان مـیتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس ، کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها؟ کذلک زین للکافرین ما کانوا یعملون (١٩٠) آیا کسى که مرده بود، پس او را زنده کردیم و براى او نورى آفریدیم که با آن در میان مـردمـان راه بـرود، مـثـل او مـانـنـد کـسـى اسـت کـه در ظـلمـات و تـاریـکـیـهـاى (جهل و گمراهى) غرق گشته باشد؟...

حدیث

١ الامـام عـلى علیه السلام : ـ فى صفة المتقین ... وقفوا اسماعهم على العلم النافع لهم . (١٩١)

امام على علیه السلام : پرهیزگاران گوشهاى خویش را وقف بر علم سودمند براى خویش کردند.

٢ الامام على علیه السلام : علموا صبیانکم ، ما ینفعهم الله به ، لا تغلب علیهم المرجئة براءیها. (١٩٢)

امـام على علیه السلام : به کودکانتان چیزى بیاموزید که خداوند آن چیز را سودمند قرار داده است ، تا صاحبان افکار باطل آنان را گمراه نسازند.

٣ الامام على علیه السلام :.. فان خیر القول ما نفع . و اعلم انه لا خیر فى علم لا ینفع ، و لا ینتفع بعلم لا یحق تعلمه . (١٩٣)

الامـام عـلى عـلیه السلام : بهترین گفته آن است که سود برساند؛ و بدان که دانشى که سـودى نـداشته باشد خیرى در آن نیست . و از علمى که آموختن آن شایسته نیست سودى به دست نمى آید.

٤ الامام باقر علیه السلام : اءغد عالما خیرا، و تعلم خیرا. (١٩٤)

امـام بـاقـر علیه السلام : همواره چنان باش که از خیر آگاه باشى ، و از دیگران خیر را فراگیرى .

٥ الامـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اولى العـلم بـک مـا لا یـصـلح لک العـمـل الا بـه و اوجـب العـمـل عـلیـک مـا انـت مـسـؤ ول عـن العمل به . و الزم العلم لک ما دلک على صلاح قلبک و اظهر لک فساده . و احمد العلم عاقبة مـا زاد فـى عـلمـک العاجل ؛ فلا تشتغلن بعلم ما لا یضرک جهله ، و لا تغفلن عن علم ما یزید فى جهلک ترکه . (١٩٥)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : سـزاوارتـریـن عـلم آن اسـت کـه بـدون آن نـتـوانـى عـمـل شـایـسته انجام دهى . و بایسته ترین عمل عملى است که مکلف به انجام داادن آنى . و لازمـتـریـن عـلم آن اسـت کـه تـو را بـه پـاکـسـازى دل (و تـهـذیـب بـاطـن) رهـبـرى کـنـد و تـبـاهـى و فـسـاد دل را بر تو آشکار سازد. و نیکفرجامترین علم آن است که بر دانایى کنونى تو بیفزاید؛ پـس بـه عـلمـى نـپـرداز کـه نـادانـسـتـن آن زیـانـى بـراى تـو نـدارد، و از عـلمـى غافل مشو که فرو گذاشتن آن بر نادانى تو مى افزاید.

٦ الامـام بـاقـر عـلیـه السـلام : مـن عـلم بـاب هـدى کـان له اجـر مـن عمل به ، و لا ینقض اولئک من اجورهم . (١٩٦)

امـام بـاقـر علیه السلام : کسى که راه هدایت را به دیگرى تعلیم کند، پاداش کسى دارد که به آن عمل کند. از پاداش ‍ راه آموزان نیز چیزى کاسته نمى شود.

٧ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : وجدت علم الناس فى اربع : اولها اءن تعرف ربک ، والثـانیة ان تعرف ما صنع بک ، والثالثة ان تعرف ما اراد منک ، والرابعة ان تعرف ما یخرجک من دینک . (١٩٧)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : دانـش مـردمـان را در چـهـار چـیـز یافتم : (١٩٨) نخست اینکه پـروردگـار خـود را بـشناسیم ؛ دوم اینکه بدانى که با تو چه خوبیها کرده است (و به تو چه نعمتها داده است ، از نعمت هستى گرفته تا دیگر نعمتها)؛ سوم اینکه بدانى که از تو چه خواسته است ؛ و چهارم آنکه بدانى چه چیز تو را از دین بیرون مى برد، و گمراه مى کند.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـفـاک مـن عـقـلک مـا اوضـح لک سبل غیک من رشدک . (١٩٩)

امام على علیه السلام : از خرد تو همین برایت بس که راه رشد و رهایى را از راه گمراهى براى تو روشن سازد.

٩ الامام على علیه السلام : علیکم بطاعة من لا تعذرون بجهالته . (٢٠٠)

امـام على علیه السلام : بر شما باد فرمانبردارى از کسى که عذر نادانى نسبت به او (و احکام او) پذیرفته نیست .

١٠ الامام الصادق علیه السلام : احسنوا النظر فیما لا یسعکم جهله ، و انصحوا لاءنفسکم و جاهدوها فى طلب معرفة ما لا عذر لکم فى جهله ، فان لدین الله ارکانا لا ینفع من جهلها شـدة اجـتـهـاده فـى طـلب ظـاهـر عبادته ، و لا یضر من عرفها فدان بها حسن اقتصاده . و لا سبیل لاءحد الى ذلک الا بعون من الله عزوجل (٢٠١) امـام صـادق عـلیـه السـلام : آنچه را ندانستن آن بر شما روانیست به خوبى بیاموزید، و خـیـرخـواه خـود بـاشـیـد، و خـویـشـتـن را بـراى شـنـاخـتـن و دانـسـتـن آنـچـه عـذرى بـراى جـهـل بـه آن نـداریـد بـرانـگیزید، زیرا که دین خدا را ارکانى است که چون کسى آنها را نداند، سختکوشى براى درست کردن صورت ظاهر عبادت براى او سودى نخواهد داشت . و چـون کـسـى آن ارکـان را بشناسد و دین خویش بر پایه آنها استوار سازد، میانه روى در عـبـادت او را زیـانـى نـخـواهـد رسـانـیـد. و هـیچ کس را به این مرتبه ، جزبه یارى خداى بزرگ راهى نیست .

بنگرید! در ایـن حـدیـث شـریـف اشـارتـهـایـى اسـت بـه اهـمـیـت مـراحـل حیات قلبى و زندگى باطنى و مناجات فکرى و عبادت درونى و سرى ، تا آنجا که آن جهات را ارکان دین خوانده اند، و عبادات قالبى و ظاهرى را بدون عبادت قلبى و باطنى ناسودمند شمرده اند.

احـتـمـال قـوى تـر در مـعناى حدیث این است که به ضرورت شناختن مربى الهى (پیامبر و وصـى پـیـامـبـر) اشـاره مـى کـنـد، و بـه فـراگـیـرى اصـول مـعـرفت و طریق صحیح عبادت از آنان ، تا اینکه عبادت انسان مطابق مراد الهى واقـع شـود و نـزد خـداونـد مـقـبـول و پـسـنـدیـده بـاشـد، و نـتـیـجـه اى را کـه در تکامل انسان دارد ببخشد. کلمه ارکان ، در متن حدیث ، بیشتر با این مقصود مناسب است و آن را تاءکید بلکه تعیین مى کند.

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـلم اکـثـر مـن ان یـحـاط بـه ، فـخـذوا مـن کل علم احسنه . (٢٠٢)

امـام عـلى عـلیه السلام : دانش بیش از آن است که بتوان همه آن را فرا گرفت ، پس از هر دانشى نیکوترین آن را بگیرید.

١٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : حـسـب المـرء مـن کـمـال المـروة تـرکـه مـا لا یجمل به ، و من عرفانه علمه بزمانه .. (٢٠٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـراى کمال راد مردى همین بس که انسان آنچه را زیبنده او نیست فرو گذارد... و براى دانایى و شناختدارى همین بس که انسان زمان خود را بشناسد.

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لیـس العـاقـل مـن یـعـرف الخـیـر مـن الشـر، ولکـن العاقل من یعرف خیر الشرین . (٢٠٤)

امام على علیه السلام : خردمند آن کس نیست که بد را از نیک باز شناسد، بلکه آن کس است که از میان دو بد بهترین آن دو را بتواند شناخت .

١٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ـ سـئل امـیـر المـؤ مـنـیـن عـلیه السلام : اى الناس اکیس ؟ قال : من ابصر رشده من غیه ، فمال الى رشده . (٢٠٥)

امـام عـلى عـلیـه السلام : از امیرالمؤ منین پرسیدند: چه کس زیر کتر است ؟ گفت : آنکه راه رشد خویش از راه تباهى باز شناسد و بدان راه گام نهد.

فصل دهم : منع هوسگرایى در آموختن قرآن

١ و مـن النـاس مـن یـشـتـرى لهـو الحـدیـث ، لیـضـل عـن سبیل الله بغیر علم .. (٢٠٦)

در مـیـان مـردمـان کـسـى هـسـت کـه سخنان بیهوده را فرا چنگ مى آورد، تا (مردمان) را ـ به نادانى ـ از راه خدا گمراه کند...

٢ واتـبـعوا ما تتلوا الشیاطین على ملک سلیمان ، و ما کفر سلیمان ولکن الشیاطین کفروا، یـعـلمـون النـاس السـحـر و مـا انـزل عـلى المـلکـیـن بـبـابـل ، هـاروت و مـاروت ، و مـا یـعـلمـان مـن احـد حـتـى یـقـولا انما نحن فتنة ، فلا تکفر، فـیـتـعـلمـون مـنـهـمـا مـا یـفرقون به بین المرء و زوجه .. و یتعلمون ما یضرهم و لا ینفعهم .. (٢٠٧)

از افـسـون (و عـلم جـادو) کـه دیـوان در کشور سلیمان مى خوانند، پیروى کردند؛ سلیمان کافر نگشت ، بلکه آن شیاطین و دیوان کافر گشتند که به مردمان جادوگرى مى آموختند؛ همچنین پیروى کردند (و به ناروابهره بردند) از آنچه بر دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرود آمده بود؛ و آن دو فرشته به هیچ کس چیزى نمى آموختند مگر آنکه مى گفتند: ما وسیله آزمایشیم از سوى خداى . زنهار کافر مشو؛ و کسانى بدینگونه از آنان چیزهایى مـى آمـوخـتـنـد تا میان مرد و همسرش جدایى اندازند... چیزهایى مى آموختند که براى ایشان زیان داشت و سود نداشت ...

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): ـ قـال الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : دخـل رسـول الله المـسـجـد، فـاذا جـمـاعـة اطـافـوا بـرجـل ، فقال : ما هذا؟ فقیل : علامة . فقال : و ما العلامة ؟ فقالوا له : اعلم الناس باءنساب العرب و وقـائعـهـا و ایـام الجـاهـلیـة و الاشـعـار العـربـیـة . قـال : فـقـال النـبـى (صلى الله علیه و آله): ذاک عـلم لا یـضـر مـن جـهـله و لا یـنـفـع مـن عـلمـه . ثـم قـال النـبـى (صلى الله علیه و آله): انـما العلم ثلاثة : آیة محکمة ، او فریضة عادلة ، او سنة قائمة ؛ و ما خلاهن فهو فضل . (٢٠٨)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): ـ بـه روایـت امـام مـوسـى کـاظـم عـلیـه السـلام : پـیـامـبـر داخـل مـسجد شد، در آنجا مردمان را دید که در پیرامون مردى گرد آمده اند. گفت : این چیست ؟ گـفـتـنـد: عـلامـه اسـت . گـفـت : عـلامـه چـیـسـت ؟ گفتند: داناترین مردم به نسبهاى اعراب و رویـدادهـاى ایشان و جنگهاى جاهلیت و اشعار عرب . پیغمبر (صلى الله علیه و آله): گفت : این دانشى است که اگـر کسى آن را نداند زیانى به او نمى رساند و چون کسى آن را بداند سودى برایش نـدارد. سـپـس پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): گـفـت : سـه چـیز علم است : آیتى استوار، یا فرضیه اى عـادلانـه ، یـا سـنـتـى بـرقـرار، و آنـچـه جـز ایـنـهـا اسـت فضل است .

٢ الامام على علیه السلام : الفکر فى غیر الحکمة هوس . (٢٠٩)

امـام عـلى عـلیـه السلام : اندیشیدن جز درباره حکمت (داناییها و دانشهاى استوار و سودمند) هوس است .

- پى ‏نوشتها -

١١٦- غررالحکم /٢٧٧.

١١٧- اصول کافى ٢/٥٥.

١١٨- غررالحکم /٢٠٨.

١١٩- غررالحکم /٢٧٧.

١٢٠- غررالحکم /٢٨٨.

١٢١- امالى طوسى ١/١٤٥.

١٢٢- تحف العقول /٣٦٢.

١٢٣- مکارم الاخلاق /٥٤٧.

١٢٤- ثواب الاعمال /٦٨.

١٢٥- بحار ٧١/٣٢٣.

١٢٦- شـایـد کلمه وساعتى در اینجا، از قلم کاتبان افزوده شده باشد، یعنى عـبـارت در اصـل چـنـیـن بـوده اسـت : و ساعتى که در آن به حساب خود برسد و درباره آنچه خداى بزرگ در حق او کرده است بیندیشد.

١٢٧- تحف العقول /٦٥.

١٢٨- نهج البلاغه /١١٣٩؛ عبده ٣/١٧٧.

١٢٩- غررالحکم /٢٢٧.

١٣٠- سوره انعام (٦): ١٢٦.

١٣١- سوره نحل (١٦): ١٣.

١٣٢- سوره فاطر (٣٥): ٣٧.

١٣٣- سوره فرقان (٢٥): ٧٣.

١٣٤- سوره قمر (٥٤): ٤٠.

١٣٥- سوره انفال (٨): ٢٢ ـ ٢١.

١٣٦- سوره هود (١١): ٤٧ ـ ٤٦.

١٣٧- سوره بقره (٢): ٦٧.

١٣٨- سوره حج (٢٢): ٣ و ٨.

١٣٩- بحار ٧٧/١٧٥.

١٤٠- اصول کافى ١/١١.

١٤١- غررالحکم /١٢.

١٤٢- غررالحکم /٢٠.

١٤٣- غررالحکم /٢٠.

١٤٤- غررالحکم /٤٣.

١٤٥- غررالحکم /٣٢.

١٤٦- غررالحکم /٢٦١.

١٤٧- غررالحکم /٢٦٧.

١٤٨- بـحـار ٧٨/٣٦٤ ـ از رسـاله الدرة البـاهـرة شـهـیـد اول .

١٤٩- نهج البلاغه /١١١٦.

١٥٠- تحف العقول /١٥٠.

١٥١- غررالحکم /٥٣.

١٥٢- بحار ١/٩٣.

١٥٣- غررالحکم /٢٤٣.

١٥٤- غررالحکم /٢٤٣.

١٥٥- نهج البلاغه /٩١٠؛ عبده ، ٢/٤٠.

١٥٦- تحف العقول /٢٦٦.

١٥٧- سوره توبه (٩): ١٢٢.

١٥٨- بحار ٧٠/٣٠٧ ـ از کتاب المحاسن .

١٥٩- اختصاص /٢٣٨.

١٦٠- بحار ١/٢١٤ ـ از کتاب المحاسن .

١٦١- بحار ١/٢١٣ ـ از کتاب المحاسن .

١٦٢- تحف العقول /٣٠٣ ـ ٣٠٢.

١٦٣- سوره سبا (٣٤): ٢٨.

١٦٤- سوره مائده (٥): ١٦ ـ ١٥.

١٦٥- سوره طلاق (٦٥): ١١ ـ ١٠.

١٦٦- سوره ابراهیم (١٤): ٥.

١٦٧- سوره جائیه (٤٥): ٢٠.

١٦٨- تحف العقول /٤٦.

١٦٩- مستدرک الوسائل ٣/١٨٥.

١٧٠- عدة الداعى /٦٣.

١٧١- خصال ١/١٢٥.

١٧٢- بحار ٢/٧٨ ـ از کتاب عوالى اللثانى .

١٧٣- غررالحکم /٢٠٥.

١٧٤- کافى ٨/٥٤.

١٧٥- بـحـار ٢/٢٣؛ نـیـز رجـوع کـنـیـد بـه اصول کافى ١/٤١.

١٧٦- بحار ٧٠/٢٦٧.

١٧٧- بصائر الدرجات /٤.

١٧٨- وسائل ١٨/٥٦.

١٧٩- عدة الداعى /٦٣.

١٨٠- بحار ٩٦/٧.

١٨١- مستدرک الوسائل ٣/١٨٢.

١٨٢- مستدرک الوسائل ٣/١٨٢.

١٨٣- معنانى الخبار ١/١٧٤ ١٨٤- امالى طوسى ١/٩٣.

١٨٥- خصال ١/٢٢.

١٨٦- سوره حج (٢٢): ٢٤.

١٨٧- سوره زمر (٣٩): ١٨.

١٨٨- سوره اعراف (٧): ٢٠٣.

١٨٩- سوره جائیه (٤٥): ٢٠.

١٩٠- سوره انعام (٦): ١٢٢.

١٩١- نهج البلاغه / ٦١٢.

١٩٢- بحار ٢/١٧ ـ از کتاب خصال .

١٩٣- نهج البلاغه / ٩١٠ ؛ عبده ٢ / ٤١.

١٩٤- بحار ١/١٩٤ ـ از کتاب المحاسن .

١٩٥- بحار ٧٨/٣٣٣.

١٩٦- بحار ٢/١٩ ـ از کتاب المحاسن .

١٩٧- کشف الغمة ٢/٢٥٦ ـ ٢٥٥.

١٩٨- یـعـنـى دانش سودمند براى مردمان ، دانشى که فراگیرى آن بر همه مردمان لازم است و براى عموم مفید است .

ایـن حـدیـث در اصـول کـافـى (١/٥٠)، از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام : روایت شده است .

١٩٩- نهج البلاغه ١٢٨٤.

٢٠٠- نهج البلاغه / ١١٦٤.

٢٠١- بحار ١/٢٠٩ - از کتاب کمز الفوائد .

٢٠٢- غررالحکم / ٤٢.

٢٠٣- بحار ٧٨/٨٠.

٢٠٤- بـحـار ٧٨/٦ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ؤ ل .

٢٠٥- امالى صدوق /٣٥٣ ٢٠٦- سوره لقمان (٣١): ٦.

٢٠٧- سوره بقره (٢): ١٠٢.

٢٠٨- اصول کافى ١/٣٢.

٢٠٩- غررالحکم / ٢٨.

٢١٠- بحار ٣/٨٤ ـ ٨٣.


فصل یازدهم : محدودیت شناختهاى انسانى

٣ الامـام الصـادق علیه السلام : ذکر یا مفضل ! فیما اعطى الانسان علمه و ما منع ، فانه اعطى علم جمیع ما فیه صلاح دینه و دنیاه . فمما فیه صلاح دینه معرفة الخالق ـ تبارک و تـعـالى ـ بـالدلائل و الشـواهـد القـائمـة فـى الخـلق ، و مـعـرفـة الواجـب عـلیـه مـن العـدل عـلى النـاس کـافـة ، و بـر الوالدیـن ، واداء الامـانـة ، و مـواسـاة اهل الخلة ، و اشباه ذلک مما قد توجد معرفته و الاقرار و الاعتراف به فى الطبع والفطرة ، من کل امة موافقة او مخالفة . و کذلک اعطى علم ما فیه صلاح دنیاه کالزراعة ، و الغراس ، و استخراج الارضین ، و اقتناء الاغنام ، والانعام ، و استنباط المیاه ، و معرفة العقاقیر التى یـسـتـشـفـى بها من ضروب الاسقام ، و المعادن التى یستخرج منها انواع الجواهر، و رکوب السـفـن و الغـوص فـى البـحـر، و ضـروب الحیل فى صید الوحش و الطیر و الحیتان ، و التـصـرف فـى الصـنـاعـات ، و وجـوه المـتـاجـر و المـکـاسـب ، و غـیـر ذلک مـمـا یـطـول شـرحـه و یـکثر تعداده ، مما فیه صلاح امره فى هذه الدار.

فاءعطى علم ما یصلح به دینه و دنیاه ، و منع ما سوى ذلک مما لیس فیه شاءنه و لا طاقته ان یعلم ، کعلم الغیب و ما هو کائن و بعض ما قد کان .. فانظر کیف اعطى الانسان علم جمیع ما یحتاج الیه لدینه و دنیاه ، و حجب عنه ما سوى ذلک ، لیعرف قدره و نقصه . و کلا الامرین فیهما صلاحه .

تـامل الان یا مفضل ! ما ستر عن الانسان علمه من مدة حیاته ، فانه لو عرف مقدار عمره و کان قـصـیـر العـمـر، لم یـتـهـنـا بـالعـیـش مـع تـرقـب المـوت و تـوقـعـه لوقـت قـد عـرفـه ، بـل کـان یـکـون بـمـنـزلة مـن قـد فـنـى مـاله او قـارب الفـنـاء، فـقـد اسـتـشـعـر الفقر و الوجل من فناء ماله و خوف الفقر.. و من ایقن بفناء العمر استحکم علیه الیاءس ، و ان کان طویل العمر.. (٢١٠) امام صادق علیه السلام : اى مفضل ! به خاطر داشته باش که دانستن چه چیزهایى بر آدمى روا گـشـته ، و دانستن چه چیزهایى منع شده است . دانستن آنچه را که در آن ، اصلاح دین و دنـیـاى انـسـان اسـت بـه وى ارزانى داشته اند. و از جمله آنچه اصلاح دین وى در آن است ، شـنـاخـتـن خـداى متعال است با دلایل و شواهدى که در آفرینش برپا است ؛ و شناختن وظایف لازم در دادگـرى نـسـبـت بـه هـمه مردمان ، و نیکویى کردن درباره پدر و مادر، و گزاردن امـانـت ، و کـمـک رسـانـى بـه دوسـتـان ، و هـمـانـنـد ایـنـهـا از چـیـزهـایـى کـه شـنـاخـتـن و قبول کردن آنها در طبع و فطرت هر امتى ، از موافق و مخالف ، وجود دارد.

و بـه هـمـیـن گـونـه به آدمى دانش هر چه اصلاح دنیاى وى در آن است ارزانى داشته اند، همچون کشاورزى و درختکارى ، و بهره بردارى از زمینها، و دامدارى ، و بیرون آوردن آب از دل زمـیـن ، و شـنـاخـت گـیاههاى دارویى ، و کانهایى که انواع گوهرها از آنها به دست مى آیـد، و کشتیرانى و دریا نوردى ، و غواصى در دریا براى بیرون آوردن گوهر، و فنون شکار جانوران صحرایى و دریایى و پرندگان ، و صنعت و صنعتگرى ، و بازرگانى و سودا گرى ، و جز اینها، که شماره آن فراوان است و شر آن به درازا مى کشد. و همه آنها وسیله بهتر شدن کار در این جهان است .

بـنـابـرایـن به آدمى اجازه تحصیل علومى که به وسیله آنها دنیاى خود را اصلاح کند داده انـد، و از دانـستن آنچه که نه در شاءن او است و نه توانایى دانستن آن را دارد، او را باز داشته اند، مانند علم غیب و آنچه در آینده خواهد شد، و بعضى از آنچه پیشتر وقوع یافته است ...

پس بنگر، که چگونه به انسان دانش همه آنچه براى دین و دنیایش بدان نیازمند است داده شده ، و جز این بر او پوشیده مانده است ، تا چنان باشد که اندازه و کمبود خود را بداند. و در این هر دو امر صلاح او است .

اکنون اى مفضل ! نیک بیندیش ، در حکمت آنچه دانستن آن بر انسان پوشیده مانده است ، مانند اندازه عمر، که اگر آدمى از مقدار عمر خود آگاه بود و عمرى کوتاه داشت ، در این صورت چون وقت مردن خویش را مى دانست که به زودى مى رسد، زندگى بر او گوارا نمى گشت . بلکه همچون کسى مى شد که مال خویش را از کف داده یا به چنان وضعى نزدیک شده است ، و از وجـود نـادارى آگاهى حاصل کرده و به هراس از فقر دچار گشته است ... آن کس که بـه پـایـان یـافـتن عمر یقین کند، نومیدى بر وى چیره خواهد شد، حتى اگر عمرى بسیار دراز داشته باشد.

فصل یازدهم : محدودیت شناختهاى انسانى قرآن ١ و یـسـالونـک عـن الروح ؟ قـل : الروح مـن امـر ربـى ، و مـا اوتـیـتـم مـن العـلم الا قلیلا. (٢١١) از تـو درباره روح مى پرسند، بگو روح از امر پروردگار من است (و واقعیتى است وراى طبیعت و ماده طبیعى) و از دانش (روح و غیر روح) به شما جز اندکى داده نشده است ٢ بـل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ، و لما یاتهم تاویله ، کذلک کذب الذین من قبلهم ، فانظر کیف کان عاقبة الظالمین ؟ (٢١٢) آنـچـه را بـه دانـسـتـن آن احـاطـه پـیـدا نـکـرده بـودنـد و تـاءویـل آن به ایشان نرسیده بود، دروغ خواندند؛ کسانى که پیش از ایشان بودند نیز تکذیب مى کردند، اکنون بنگر که فرجام کار ستمکاران چگونه بوده است .

حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن ادعـى مـن العـلم غـایـتـه ، فـقـد اظـهـر مـن الجهل نهایته . (٢١٣) امـام على علیه السلام : آنکه مدعى رسیدن به تمام علم شود، منتهاى نادانى خود را آشکار کرده است ٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : غـایـة العـقـل ، الاعـتـراف بالجهل . (٢١٤) امام على علیه السلام : حد اعلاى خردمندى اعتراف به نادانى است .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :.. فـتـفـهـم یـا بـنـى وصـیـتـى .. فـان اشـکـل عـلیـک شـى ء مـن ذلک فـاحـمـله عـلى جـهـالتـک بـه ، فـانـک اول مـا خـلقـت جـاهـلا ثـم عـلمـت . و مـا اکـثـر مـا تـجـهـل مـن الامـر، و یـتـحـیـر فـیـه رایـک ، و یضل فیه بصرک ، ثم تبصره بعد ذلک . (٢١٥) امـام عـلى علیه السلام : پسرم ! سفارش مرا درست بفهم ... اگر چیزى از این امور بر تو دشـوار نـمـود، آن را از نادانى خود نسبت به آن بدان ، چه تو نخست نادان آفریده شدى ، سپس علم آموختى و دانا شدى ، و چه بسیار چیزها است که نمى دانى و نمى توانى درباره آنها نظرى بدهى ، و راهى به جایى ببرى ، و پس از زمانى از آنها آگاه مى شوى .

بنگرید! دانـسـتـن ایـن مـطـلب واجـب اسـت کـه اسـلام ، علاوه بر آنکه راه را براى شناخت جهان و باز شـنـاختن حقایق آن کوبیده و همواره کرده است ، آدمى را نیز به کسب آن شناخت فرا خوانده و بـر آن بـرانـگـیـخته است . این مطلب در بسیارى از آموزشهاى قرآن و حدیث آمده است . به هـمین جهت خدا به انسان وسائل مشاهد و تجربه و اکتشاف بخشیده ، چنانکه در قرآن کریم گـفـتـه اسـت : والله اخـرجـکـم مـن بـطـون امـهـاتـکـم لا تـعـلمـون شـیـئا، و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة لعلکم تشکرون (٢١٦) خدا شما را از شکمهاى مادرانتان بیرون آورد، در حالى که چیزى نمى دانستید، و براى شما چـشـم و گـوش و دل قـرار داد تـا مـگـر سـپـاسـگـزار شـویـد. در ایـن خـصـوص بـه فصل پانزدهم همین باب نیز رجوع کنید.

فصل دوازدهم : محدود بودن شناختهاى حسى و لزوم شناخت عقلى قرآن ١ یعلمون ظاهرا من الحیاة الدنیا... (٢١٧) (تنها) از صورت ظاهر جهان و چیزها اندکى اطلاع دارند...

٢..و جعل لکم السمع و الابصار و الافئدة ، لعلکم تشکرون (٢١٨) خداوند به شما گوش و چشم و دل (مرکز شعور باطنى و ادراکهاى غیر حسى) داد، تا (با بهره مندى از آنها) او را سپاس ‍ دارید.

حدیث ١ الامام على علیه السلام : لیست الرؤ یة مع الابصار، فقد تکذب العیون اهلها، و لا یغش العقل من استنصحه . (٢١٩) امـام عـلى علیه السلام : دیدن با چشمها نیست ، چه گاه چشمها به دارندگان خود دروغ مى گویند، ولى عقل به هر کس که خواستار اندرز او گردد دروغ نمى گوید.

٢ الامام الصادق علیه السلام : قال الدیصانى للصادق علیه السلام :.. قد علمت انا لا نقبل الا ما ادرکناه بابصارنا، او سمعناه بآذاننا، او ذقناه بافواهنا، او شممناه باءنوفنا، او لمـسـنـاه بـبشرتنا. فقال ابو عبدالله علیه السلام : ذکرت الحواس ‍ الخمس و هى لا تنفع فى الاستنباط الا بدلیل ، کما لا تقطع الظلمة بغیر مصباح . (٢٢٠) امـام صـادق علیه السلام : دیصانى به حضرت صادق علیه السلام : گفت : تو مى دانى کـه مـا جـز آنـچـه به چشمان خود ببینیم ، یا به گوشهاى خود بشنویم ، یا به دهانهاى خـود بـچـشـیـم ، یـا بـه بینیهاى خود ببوییم ، یا به پوست بدن خود بساویم ، نخواهیم پـذیـرفـت . امام صادق در پاسخ او گفت : حواس پنجگانه را بر شمردى ، این حواس جز بـا کـمـک راهـنـمـایـى (بـیـرون از خـود آنـهـا) چیزى را ادراک نمى کنند، همان گونه که در تاریکى نمى توان بدون چراغ راه رفت .

٣ الامام الصادق علیه السلام : ـ فى حدیث الاهلیلجة .. اما اذا ابیت الا الجهالة ، و زعمت ان الاشیاء لا تدرک الا بالحواس ، فانى اخبرک انه لیس للحواس او بعضیها، و دبر القلب للاشـیـاء التـى فـیها المضرة و المنفعة ، من الامور العلانیة و الخفیة ، فاءمر بها و نهى ، فـنـفـذ فـیـها امره ، و صح فیها قضاؤ ه .. الست تعلم اءن القلب یبقى بعد ذهاب الحواس .. (٢٢١) امـام صـادق علیه السلام : ـ در رساله هلیله ، (٢٢٢) خطاب به پزشک دانشمند هـنـد: گفتم : اگر بر نادانى خود پاى فشارى ، و چنان پندارى که دریافت چیزها جز به حـواس میسر نشود، من تو را آگاه مى کنم که حواس به خودى خود اشیا را درک نمى کند، و راه شـنـاخـتـى بـراى حـواس بـدون قـلب وجـود نـدارد. قلب است که راهنماى حواس است ، و اشـیـایـى کـه مـدعـى هستى قلب آنها را از راه حواس ادراک مى کند، در ادراک آنها به وسیله حواس ، قلب مؤ ثر اصلى است ... مى دانى چه بسا هست همه یا برخى از حواس از میان مى رود، و در ایـن حال سنجش سود و زیان چیزها، چه امور پنهان و چه آشکار، با قلب است . و قلب است که به استفاده از سودمند) فرمان مى دهد، (از چیزهاى زیانبخش) باز مى دارد. و امـر نـهـى او نـافـذ اسـت ، و داورى او درست در مى آید... آیا این را نمى دانى که پس از نابود شدن حواس قلب باقى خواهد ماند؟...

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السلام :..اخبرنى هل تحدث نفسک من تجارة او صناعة او بناء او تـقـدیـر شـى ء و تـاءمـر بـه اذا احـکـمـت تـقـدیـره فـى ظـنـک ؟ قـال : نـعـم . قـلت : فـهـل اشـرکـت قـلبـک فـى ذلک الفـکـر شـیـئا مـن حـواسـک ؟ قـال : لا. قـلت : افـلا تـعـلم ان الذى اخـبـرک بـه قـلبـک حـق ؟ قال : الیقین هو... (٢٢٣) امـام صـادق علیه السلام در رساله هلیله : گفتیم : به من بگو، آیا هیچگاه با خود دربـاره کـارهـاى بـازرگـانـى یـا صـنـعتى یا ساختمانى یا اندازه گیرى چیزى سخن مى گـویـى ، و چـون آن چـیـز را در تـصـور خـویـش انـداز و برانداز کردى به انجام دادن آن دسـتـور مـى دهـى ؟ گـفـت : آرى . گـفـتـم : آیـا در ایـن انـدیـشیدن هیچیک از حواس را در کار دل و عقل خود دخالت مى دهى ؟ گفت : نه . گفتم : اکنون آیا نمى دانى که آنچه دلت در آن حال به تو گفته است درست است ؟ گفت : به یقین چنین است ...

فصل سیزدهم : شناخت ، چگونگى و درجات آن قرآن ١ و یجعل لکم نورا تمشون به .. (٢٢٤) براى شما نورى قرار مى دهد که بدان راه پیمایید...

٢ والذیـن کـفـروا اعمالهم کسراب بقیعة یحسبه الظمآن ماء، حتى اذا جاءه لم یجده شیئا و وجـد الله عـنـده ، فـوفـاه حـسابه ، و الله سریع الحساب × او کظلمات فى بحر لجى ، یـغـشـاء مـوج من فوقه موج من فوقه سحاب ، ظلمات بعضها فوق بعض ، اذا اخرج یده لم یکد یراها، و من لم یجعل الله له نورا فما له من نور (٢٢٥) اعـمـال کـسـانى که کافر شدند همچون سرابى است ، در زمینى هموار، که تشنه آن را آب پـنـدارد، و چـون نـزد آن آید، چیزى نیابد، و در آنجا (به هنگام رسیدن به واقعیت) خدا را یـابـد کـه حـسـاب او را بـه تـمـامى برسد؛ و خدا در رسیدن به حساب سریع است × یا هـمـچـون تاریکى است در دریایى ژرف ، آن را موجى بپوشاند که بر زبر آن نیز موجى دیـگـر باشد و زبر بر آن میغ ، تاریکیهایى است پاره اى بر روى پاره اى دیگر قرار گـرفته ؛ چون دست خود بیرون آورد، نزدیک بدان است که آن را نتواند دید؛ و آن کس که خدا نورى براى او قرار نداده باشد نورى نخواهد داشت ٣ رسـولا یـتـلوا عـلیـکـم آیـات الله مـبـیـنات ، لیخرج الذین آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور.. (٢٢٦) رسـولى را (فـرسـتـاد) تـا آیـات روشـنـگر خدا را بر شما فرو خواند، و کسانى را که گرویده و کارهاى نیکو کرده اند از تاریکیها به روشنایى در آورد...

٤ قـد جـاءکـم بـصـائر من ربکم ، فمن ابصر فلنفسه و من عمى فعلیها، و ما انا علیکم بحفیظ (٢٢٧) هـمـانا مایه هاى بصیرت و بینا دلى ، از پروردگارتان به سوى شما آمد، پس هر کسى بـیـنـا شـود بـه سـود خـود شـود، و هـر کـس بـر کـورى بماند به زیان خود بماند: و من نگاهبان شما نیستم حدیث ١ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : ـ عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): العـلم امـام العمل . (٢٢٨) امـام رضـا عـلیـه السـلام : ـ از پـیـغـمـبـر اکـرم : عـلم پـیـشـاهـنـگ عمل است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـلم مـقـرون بـالعـمـل ، فـمـن عـلم عمل . و العلم یهتف بالعمل فان اجابه والا ارتحل عنه . (٢٢٩) امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـلم ، پـیوسته به عمل است . این است که هر کس بداند به کار بـرخـیزد. علم فریاد مى زند که عمل کنید؛ اگر صاحب علم بدان پاسخ نداد، از او دور مى شود (چنانکه گویا علمى ندارد).

٣ الامام على علیه السلام : ما علم من لم یعمل بعلمه . (٢٣٠) امام على علیه السلام : هر کس به علم خود عمل نکند چیزى نمى داند.

٤ الامام على علیه السلام : العلم رشد لمن عمل به . (٢٣١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـلم ، بـراى کـسـى کـه بـه آن عمل کند، مایه رشد است .

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـلم یـرشـدک و العمل یبلغ بک الغایة . (٢٣٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـلم تـو را راهـنـمـایـى مـى کـنـد، و عمل تو را به سر منزل مقصود مى رساند.

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـسـتـرشـد الى الحـزم بـغـیـر دلیـل العـقـل ، فـتـخـطـى مـنـهـاج الراى ، فـان افـضـل العـقـل مـعـرفـة الحـق بـنـفـسـه ، و افـضـل العـلم وقـوف الرجل عند علمه ... (٢٣٣) امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـراى رسـیـدن بـه دورانـدیشى (و استوارى در هر کار)، جز از رهـنـمـون عـقل رهنمونى مخواه که از راه روشن دور خواهى گشت . و بدانکه برترین مرتبه خـردمـندى شناخت حق است به خود حق ؛ و برترین مرتبه دانایى ، حد دانایى خویش دانستن است .

٧ الامام على علیه السلام : رب عالم قد قتله جهله ، و علمه معه لا ینفعه . (٢٣٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـسا عالمى که نادانى وى او را کشته است ، و دانشى که داشته سودى به او نرسانده است .

٨ النـبـى (صلى الله علیه و آله): العـلم عـلمـان : عـلم عـلى اللسـان ، فذلک حجة على ابن آدم . و علم فى القلب ، فذلک العلم النافع . (٢٣٥) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): عـلم دو علم است : علمى بر زبان ، که حجتى است بر پسر آدم ، و علمى در قلب که علم سودمند همان است .

٩ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : النـاس ثـلاثـة : جـاهـل یـاءبـى ان یـتـعـلم ، و عـالم قـد شـفـه عـلمـه ، و عاقل یعمل لدنیاه وآخرته . (٢٣٦) امـام صـادق عـلیـه السلام : مردمان بر سه گونه اند: نادانى که پرواى آموختن ندارد، و دانـایـى کـه عـلم سـبـب بـرتـرى او شـده ، و فـرزانـه اى کـه بـراى دنـیـا و آخـرت خـود عمل مى کند.

١٠ الامـام العـسکرى علیه السلام : قال محمد بن على الباقر علیه السلام : العالم کمن مـعه شمعة تضى ء للناس ، فکن من ابصر شمعته دعا له بخیر.

کذلک العالم مع شمعة ، تزیل ظلمة الجهل و الحیرة .. (٢٣٧) امام عسکرى علیه السلام : ـ از امام محمد باقر علیه السلام : عالم همچون کسى است که با خـود شـمعى دارد و راه را براى مردمان روشن مى کند، پس هر کس که نور شمع او را ببیند در حـق وى دعـاى خـیـر مـى کـنـد. و ایـن چـنـین است که عالم با شمع خود، تاریکى نادانى و سرگشتگى را از میان مى برد.

١١ الامام على علیه السلام :.. راءس العلم التواضع ، و بصره البرائة من الحسد، و... عـقله معرفة اءسباب الامور. و من ثمراته التقوى ، و اجتناب الهوى .. و مجانبة الذنوب ، و مـودة الاخـوان ، و الاسـتـمـاع مـن العـلمـاء.. و اسـتـقـبـاح مـقـارفـة الباطل ، و استحسان متابعة الحق ، و قول الصدق ، و التجافى عن سرور فى غفلة ، و عن فعل ما یعقب ندامة . و العلم یزید العاقل عقلا، و یورث متعلمه صفات حمد.. و یقمع الحرص ، یـخـلع المـکـر، و یـمـیـت البـخـل ، و یـجـعـل مـطـلق الوحـش مـاءسـورا، و بـعـیـد السـداد قریبا. (٢٣٨) امـام عـلى عـلیـه السـلام : سـر عـلم فـروتـنـى اسـت ، و چشم آن پاکیزه بودن از اشک ... و عقل آن شناخت اسباب امور. و از ثمره هاى آن است پرهیزگارى و دورى گزیدن از هواى نفس ، و دامـن فـرو چـیدن از گناهان ، و دوست داشتن برادران و سخن نیوشیدن از دانشمندان ... و زشـت شـمـردن نزدیکى به باطل ، و نیکو شمردن پیروى از حق ، و راست گفتن ، و پرهیز کـردن از شـادیـهـاى غـافـلانـه ، و از کـارهـاى پـشـیـمـانـى آور. عـلم بـر عقل کسى که فرزانه است مى فزاید، و در آموزنده خویش صفات پسندیده پدید مى آورد... و آزمـنـدى را فـرو مـى نـشـانـد، و مـکـر را از مـیـان مـى بـرد، و بخل را مى کشد، و جانور وحشى آزاد را اسیر مى کند، و راه راست دور از دسترس را نزدیک مى سازد.

١٢ الامام على علیه السلام : قد احیا عقله ، و امات نفسه ، حتى دق جلیله ، و لطف غلیظه ، و بـرق له لامـع کـثـیـر البـرق ، فـابـان له الطـریـق ، و سـلک بـه السـبـیـل ، و تدافعته الابواب الى باب السلامة ، و دار الاقامة ، و ثبتت رجلاه بطماءنینه بدنه فى قرار الامن و الراحة ، بما استعمل قلبه و ارضى ربه . (٢٣٩) امـام عـلى عـلیـه السـلام - در ذکـر حـالات مـؤ مـن راسـتـیـن : عـقـل خـود را زنـده کـرد، و نـفـس خـود را کشت ، تا چنان شد که تن تناور او باریک گشت و دل سخت او نرم شد، و برق پر روشنى بر او زد که راه را بدو نمایاند و به پیمودن آن راه او را بداشت ، و درها (و مقصدها) سرانجام او را به سلامت و سراى اقامت رهنمون گشتند، و پـاهـاى او بـا طـمـاءنـیـنـه اى کـه در پیکر او به هم رسید، در قرارگاه امن و آسودگى اسـتـقـرار یـافـتـنـد. و ایـن مـقـام از آنـجـا او را فـرا چـنـگ آمـد کـه دل خویش در کار آورد، (٢٤٠) و خداى خویش خشنود ساخت .

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اطـرح عـنک واردات الهموم بعزائم الصبر، و حسن الیقین . (٢٤١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : به پایمردى شکیبایى ، و یقین نیکو، اندوههایى را که بر تو وارد مى شود از خود دور کن .

١٤ الامام الباقر علیه السلام : لا نور کنور الیقین . (٢٤٢) امام باقر علیه السلام : هیچ نورى همچون نور یقین نیست .

١٥ الامام على علیه السلام : من لم یوقن قلبه ، لم یطعه عمله . (٢٤٣) امام على علیه السلام : آن کس که قلبش یقین ندارد، عملش رام اراده او نیست .

١٦ الامام على علیه السلام :..خیر ما جربت ما وعظک . (٢٤٤) امام على علیه السلام : بهترین تجربه زندگى تو آن است که به تو پند دهد.

١٧ الامـام عـلى عـلیـه السلام : الا! ان اءبصر الابصار ما نفذ فى الخیر طرفه . الا! ان اسمع الاسماع ما وعى التذکیر و قبله . (٢٤٥) امـام على علیه السلام : بدانید که بیناترین دیده آن است که در کار نیک نفوذ کند و آن را بیابد. و بدانید که شنواترین گوش ‍ آن است که پند را دریابد و آن را بپذیرد.

فصل چهاردهم : شناخت ، مقیاس درست قرآن ١ افـمـن یـعـلم انـمـا انـزل الیـک مـن ربـک الحق کمن هو اعمى ؟ انما یتذکر اولوا الالباب (٢٤٦) آیـا آن کـس کـه مـى داند آنچه از پرودگارت به تو فرستاده شده حق است ، همچون کسى اسـت کـه (در شـنـاخـت حـق) کـور اسـت ؟ فـقـط خـردمـنـدانـه کـه (حـقـیـقـتـهـاى مغفول را) به یاد خویش مى آورند بنگرید! تـعـالیـم اسـلامـى ، خـواه قرآن و خواه حدیث ، بر اساسى بودن علم و معرفت و ارزشهاى جـوهـرى آنـهـا چـنـان بـه وفـور تـاءکـیـد کـرده اسـت کـه انـسـان جاهل را کور به شمار آورده ، و شناخت و معرفت را مقیاسى درست براى ارزیابى و برگزیدن آدمى قرار داده است . تعالیم اسلام ، دید سطحى داشتن نسبت به چیزها را بى ارزش خـوانـده اسـت ، و آنـچـه بـه آن اهمیت داده ارزشى است که اشیا و امور در بازار علم و معرفت دارند.

حدیث ١ الامـام الصـادق عـلیـه السلام : یا مفضل !..فاعتبر بما ترى من ضروب المآرب ، فى صـغـیر الخلق و کبیره ، و بما له قیمة و ما لا قیمة له ..و اعلم انه لیس منزلة الشى ء على حـسـب قـیـمـتـه ، بل هما قیمتان مختلفان بسوقین . و ربما کان الخسیس ‍ فى سوق المکتسب ، نـفـیـسـا فـى سـوق العلم . فلا تستصغر العبرة فى الشى ء لصغر قیمته . فلو فطنوا طالبوا الکیمیا لما فى العذرة لاشتروها بانفس الاءثمان و غالوا بها. (٢٤٧) امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى مـفـضل !..در چیزهاى کوچک و بزرگى که آفریده شده ، و چـیـزهـاى گرانبها یا بى بها با تاءمل بنگر و ببین که هر کدام براى چه نیازهایى است ..و بدان که منزلت هر چیز به بهاى آن نیست ، بلکه براى هر چیز در دو بازار دو بهاى مـتـفـاوت اسـت ، بـسـا هـسـت که آنچه در بازار داد و ستد چندان ارزشى ندارد، در بازار علم گـرانـبـهـا اسـت ، پـس بـه خـاطـر کـم بـودن قـیـمـت چیزى به چشم کمى در آن منگر. اگر خـواستاران کیمیا از آن آگاه مى شدند که در پلیدى آدمى چیست ، آن را به گرانترین بها مى خریدند و بر بهاى آن مى افزودند.

٢ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! تـعـلم مـن العـلم مـا جـهـلت ، و عـلم الجـاهـل مـمـا عـلمـت . عـظـم العـالم لعـمـله ، و دع مـنـازعـتـه ؛ و صـغـر الجاهل لجهله ، و لا تطرده ولکن قربه و علمه . (٢٤٨) امـام کـاظـم عـلیه السلام : اى هشام ! آنچه را نمى دانى یاد بگیر، و از آنچه مى دانى به نادانان بیاموز، دانشمند را براى دانشش بزرگ دار، و انسان نادان را کوچک شمار، لیکن او را از خود مران ، بلکه به نزد خویش بخوان و به او یاد ده .

فصل پانزدهم : روش به دست آوردن شناخت و علم قرآن ١ اولم یـروا کـیـف یـبـدى الله الخـلق ثـم یـعـیـده ؟ ان ذلک عـلى الله یـسـیـر قل : سیروا فى الارض فانظروا کیف بداء الخلق ؟ ثم الله ینشى النشاة الآخرة ، ان الله على کل شى ء قدیر (٢٤٩) آیـا نـمى بینید که خدا چگونه آفرینش را آغاز مى کند و سپس آن را (در هنگام رستاخیز) از سـر مـى گـیـرد؛ و ایـن بـر خدا آسان است × بگو: در زمین گردش کنید و بنگرید که خدا چـگـونـه آفریدگان را آفرید، سپس خدا پدید مى آورد نشئه بازپسین را؛ خداوند بر هر چیز توانا است ٢ افـلم یـنظروا الى السماء فوقهم کیف بنیناها و زیناها، و مالها من فروج ؟ × و الارض مـددنـاهـا، و القـیـنـا فـیـهـا رواسـى ، و اءنـبـتـنـا فـیـهـا مـن کل زوج بهیج ؟ × تبصرة و ذکرى لکل عبد منیب × و نزلنا من السماء ماء مبارکا فانبتنا به جـنـات و حـب الحـصید × و النخل باسقات لها طلع نضید × رزقا للعباد، و اءحیینا به بلدة میتا کذلک الخروج (٢٥٠) آیا به آسمان نمى نگرد که چگونه آن را ساختیم و آراستیم بى رخنه و شکاف ؟ × و زمین را گـسـتردیم و کوههاى استوار در آن افکندیم و از هر گونه گیاه زیباى شادیبخش در آن رویـانـدیم × اینهمه براى هر بنده بازگشت کننده مایه بینایى و پند است × و از آسمان آبى پربرکت فروفرستادیم و با آن بوستانها و دانه هاى درو کردنى را رویاندیم × و درخـتـان خـرمـاى بـلند که شکوفه هاى در هم رسته دارد × براى روزى بندگان ، و با باران شهرک مرده را زنده کردیم ، چنین است بیرون آمدن (از گورها به رستاخیز) ٣ افـلا یـنـظـرون الى الابـل کـیـف خـلقـت × و الى السـمـاء کـیـف رفـعـت ؟ × و الى الجبال کیف نصبت ؟ × و الى الارض ‍ کیف سطحت ؟ (٢٥١) آیـا بـه شـتـرى نـمـى نـگـرد کـه چـگـونـه آفـریـده شـده × و بـه آسـمـانـها که چگونه برافراشته شد × و به کوهها که چگونه افراخته شد × و به زمین که چگونه گسترده شد؟ ٤ افلم یسیروا فى الارض ، فتکون لهم قلوب یعقلون بها او آذان یسمعون بها؟ فانها لا تعمى الابصار و لکن تعمى القلوب التى فى الصدور (٢٥٢) آیـا در زمین نگشتند تا صاحب دلهایى گردند خرد ور، و صاحب گوشهایى حق نیوش ؟ این چـشـمـهـاى سـر نـیـسـت کـه کـور مـى شـود، بـلکـه ایـن چـشـمـهـاى دل و باطن است در درون سینه ها که کور و نابینا مى گردد ٥ الله الذى خـلق السـمـاوات و الارض ، و انزل من السماء ماء، فاخرج به من الثمرات رزقـا لکـم ، و سـخـر لکم الفلک لتجرى فى البحر باءمره ، و سخر لکم الانهار × و سـخـر لکـم الشـمـس و القـمـر دائبـیـن ، و سـخـر لکـم اللیل و النهار (٢٥٣) خـدا اسـت آنکه آسمانها و زمین را آفرید، و از آسمان آبى فرو فرستاد، و با آن از میوه ها بـراى شما روزى فراهم آورد، و کشتى را مسخر شما ساخت تا در دریا به فرمان او روان شود؛ و رودها را در اختیار شما قرار داد × و خورشید و ماه را پیوسته براى زندگى شما مسخر ساخت ، و همچنین شب و روز را ٦ و مـا ذرا لکـم فـى الارض ، مـخـتـلفا الوانه ، ان فى ذلک لآیة لقوم یذکرون × و هو الذى سـخـر البـحـر لتـاکـلوا مـنه لحما طریا و تستخرجوا منه حلیة تلبسونها، و ترى الفلک مواخر فیه ، و لتبتغوا من فضله ، و لعلکم تشکرون × و القى فى الارض رواسى ان تـمـیـدبـکـم ، و انهارا و سبلا، لعلکم تهتدون × و علامات و بالنجم هم یهتدون × افمن یـخـلق کـمـن لا یـخـلق افلا تذکرون ؟ × و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها، ان الله لغفور رحـیـم × و الله یـعـلم مـا تـسـرون و ما تعلنون × و الذین یدعون من دون الله ، لا یخلقون شیئا و هم یخلقون × اموات غیر احیاء، و ما یشعرون ایان یبعثون (٢٥٤) آنچه در زمین به رنگهاى گونه گون براى شما آفرید؛ در این کار براى قومى که یاد آور خـویـش بـاشند نشانه اى (از دانایى و توانایى او) است × و او است که دریا را مسخر شما کرد تا از آن گوشت تازه بخورید و پیرایه اى بیرون آورید کو بر خود بپوشید؛ و کـشـتـیـهـا را مـى بـیـنـى کـه در دریـا آبـهـا را مـى شـکـافـنـد، تـا از فـضـل و بـخـشـش او جـویا شوند، و باشد که سپاس گزارید× و در زمین کوههاى استوار بـرافـراشـت تا از کج شدن شما جلوگیرى کند، نیز رودها و راهها قرار داد، تا شاید راه بـیابد، و نشانه ها قرار داد، و به ستارگان راه مى یابند × آیا آنکه مى آفریند همچون کـسـى اسـت کـه نـمـى آفـریـنـد؟ چرا یادآور خویش نمى گردید؟ × و اگر نعمتهاى خدا را بـشـمـاریـد، نـمـى توانید شمارش آن را تمام کنید، همانا خدا آمرزنده مهربان است × و خدا آنـچـه را پنهان مى کنید و آنچه را آشکار مى سازید مى داند × و آن بتها، که به جاى خدا مـى خـوانـند، چیزى نمى آفرینند و خود آفریده مى شوند × آنها مردگانند نه زندگان و خود نمى دانند که چه وقت برانگیخته خواهند شد ٧ وهـو الذى جـعـل لکـم النـجـوم لتـهتدوا بها فى الظلمات البر و البحر، قد فصلنا الایات لقوم یعلمون × و هو الذى انشاکم من نفس واحدة ، فمستقر و مستودعلیه السلام : قد فـصـلنـا الایـات لقـوم یـفـقـهـون × و هـو الذى انـزل مـن السـمـاء مـاء، فاخرجنا به نبات کـل شـى ء، فـاخـرجـنـا مـنـه خـضـرا، نـخـرج مـنـه حـبـا مـتـراکـبـا، و مـن النخل من طلعها قنوان دانیة ، و جنات من اعناب ، و الزیتون و الرمان ، مشتبها و غیر متشابه ، انظروا الى ثمره اذا اثمر وینعه ، ان فى ذلکم لایات لقوم یؤ منون (٢٥٥) او اسـت آنکه ستارگان را براى شما قرار داد تا در تاریکیهاى خشکى و دریا به آنها راه یـابـیـد، مـا آیـات (حـکـمـت و قـدرت خـویـش) را بـراى کـسـانـى کـه بـدانـنـد بـه تفصیل بیان کردیم × و او است آنکه شما را از یک نفس آفرید، زمانى (در رحم مادر) قرار یافته و زمانى (در صلب پدر) ودیعه نهاده ، ما آیات دانایى و توانایى خویش را براى قـومـى کـه بـفـهـمـنـد بـاز گشادیم × و او است آنکه از آسمان باران فرستاد، پس با آن بـاران رویـیـدنـیـهـا را رویـانـدیـم ، و سبزه ها را از زمین برآوردیم با دانه هایى بر هم سـوار، و از شـکـوفـه خرما خوشه هاى نزدیک به هم ، و باغهایى از گونه هاى انگور و زیـتـون و انـار هـمـانـنـد یـکـدیگر و غیر همانند، به آن میوه ها در آن هنگام که بار مى آورد بنگرید و به رسیدن آنها؛ همانا در این کار، اى انسانها، نشانه هایى (از قدرت خدا) است براى مردمانى که بگروند ٨ ان فـى السـمـاوات و الارض لایـات للمـؤ منین × و فى خلقکم و ما یبث من دابة ، آیات لقـوم یـوقـنـون × و اخـتـلاف اللیـل و النـهـار، و مـا انزل الله من السماء من رزق فاحیا به الارض بعد موتها، و تصریف الریاح ، آیات لقوم یـعـقـلون × تـلک آیـات الله نـتـلوهـا علیک بالحق ، فباى حدیث بعد الله و آیاته یؤ منون ؟ (٢٥٦) بـه واقـع در آسـمـانـهـا و زمـین نشانه هایى براى مؤ منان است × و در آفرینش شما، و در جنبندگانى که در روى زمین پراکنده اند، براى گروهى که یقین پیدا کنند، نشانه ها است × و در پیاپى آمدن شب و روز، و در رزقى که خدا از آسمانها فرو فرستاد و زمین را پس از مـرگ آن زنـده کـرد، و در وزانـیـدن بـادهـا از هـر سـو، براى قوى که خرد خود را بکار اندازد نشانه ها است × اینها همه نشانه هاى دانایى و توانایى خدا است که آنها را به حق بر تو فرو مى خوانیم ، آیا مردمان ، پس ‍ از خدا و آیات خدا، به چه سخنى دیگر خواهند گروید ٩ و کـاءیـن مـن آیـة فـى السـمـاوات و الارض ، یـمـرون عـلیـهـا و هـم عـنـهـا مـعـرضـون (٢٥٧) چـه بـسـیار نشانه ها در آسمانها و زمین است که بر آنها مى گذرند و از آنها رویگردان و غافلند ١٠ الم تـر الى الذیـن حـاج ابـراهـیـم فـى ربـه اءن آتـاه الله المـلک ، اذ قـال ابـراهـیـم : ربـى الذى یـحـیـى و یـمـیـت ، قـال : انـا احـیـى و امـیـت ، قـال ابـراهـیـم : فان الله یاءتى بالشمس من المشرق فاءت بها من المغرب ! فبهت الذى کفر، و الله لا یهدى القوم الظالمین (٢٥٨) آیا توجه نکردى به آن کس خدا به او فرمانروایى داده بود و او درباره پروردگار خود بـا ابـراهـیـم به مجادله پرداخت ، در آن هنگام که ابراهیم گفت : پروردگار من آن است که زنـده مـى کـند و مى میراند، و او گفت : من نیز زنده مى کنم و مى میرانم ؛ ابراهیم گفت : خدا خـورشـیـد را از خـاور بـر مـى آورد، تـو آن را از باختر برآور! پس آنکه کافر شده بود مبهوت ماند؛ و خدا گروه ستمگران را رهنمونى نمى کند ١١ تـبـارک الذى بـیـده المـلک ، و هو على کل شى ء قدیر × الذى خلق الموت و الحیاة ، لیـبـلوکـم ایـکم احسن عملا، و هو العزیز الغفور × الذى خلق سبع سماوات طباقا، ما ترى فـى خلق الرحمن من تفاوت ، فارجع البصر هل ترى فى خلق الرحمن من تفاوت ، فارجع البصر هل ترى من فطور؟ (٢٥٩) فـرخـنده خدایى که فرمانرواى جهان به دست او است و او بر هر چیز توانا است × او که آسمانها و زمین را آفرید تا شما را بیازماید که کدام نیکوکارترید، و او عزیز و آمرزنده است × او که هفت آسمان را طبقه طبقه آفرید؛ در آفرینش خداى رحمان تفاوتى نمى بینى ، چشم باز کن و بنگر آیا هیچ نقصانى در کار مى نگرى ؟ ١٢ الم تـر ان الله لکـم مـا فى الارض ، و الفلک تجرى فى البحر بامره ، و یمسک السماء ان تقع على الارض الا باذنه ؟ ان الله بالناس لرؤ وف رحیم × و هو الذى احیاکم ، ثم یمیتکم ، ثم یحییکم ، ان الانسان لکفور (٢٦٠) آیـا نمى بینى که خدا آنچه را در زمین است مسخر شما کرد، و کشتى در دریا به فرمان او روان مى شود، و آسمان را نگاه مى دارد تا بر زمین جز به دستور وى فرو نیفتد؟ خدا به مردمان مهربان است و بخشنده × او است آنکه شما را زنده مى کند، و سپس مى میراند، و باز زنده مى کند؛ البته انسان ناسپاس است ١٣ و لقـد صـرفـنـا فـى هـذا القـرآن للنـاس مـن کل مثل ، و کان الانسان اکثر شى ء جدلا (٢٦١) مـا بـراى مـردمـان در ایـن قـرآن از هـر مـثـالى مـکـرر آوردیـم ، امـا آدمـى بـیـش از هـر چـیـز اهل مجادله و ستیز است بنگرید! ایـن اسـت روش قرآن براى کسب دانش و جستجوى شناخت و پروردن خرد. قرآن خردها را به ژرفـنـگـرى در آفـریده هاى زمینى و آسمانى ، گیاهى و کانى ، جانورى و انسانى ، فرا مـى خـوانـد. سـپـس سـخـن دربـاره حـقـایـق انـسـانـى را بـه احـوال روانـى و تـنـى و فردى و اجتماعى گسترش مى دهد، و نظرها را به آنچه به زمان حـاضـر یـا گـذشـتـه تـاریـخ پـیـوسـتـگـى دارد، و مـسـائلى جـز ایـنـهـا - از قبیل قوانین ثابت تاریخ و اجتماعات بشرى - معطوف مى دارد، آنگاه از همگان مى خواهد که در همه این حقایق عینى خارجى و واقعیتهاى ملموس و نمودهاى خاموش گویا نظر کنند.

قرآن با همین روش استوار زنده خردها را بر مى انگیزد، و ذهنها را تیز مى کند، و سینه ها را مـى گـشـایـد. و در ایـن روش ، هـیـچ اتـکـا و اعـتـمـادى بـه اسـتـدلال ذهنى از تجربه عینى - بدان گونه که در نزد بسیارى از فیلسوفان دیده مى شـود و بـسیارى از فلاسفه اسلام نیز به دنبال آن در همین راه گام برداشته اند - مشاهده نمى شود.

و چـنین است که قرآن کریم ، سبک تقلیدى متکى بر ذهنیات صرف را طرد کرده ، و روشى ویـژه ، و مـنـطـقـى آزمـایـشـى و پـرده گـشـا، و سـبـکـى بیدار کنند و ره آموز، و طریقه اى گـرانـقدر و زنده عرضه کرده است ، که همچون خود جهان زنده و مانند آب رودها در جریان است ، و تپشى برسان تپش زندگى دارد.

آمـوزشـهـاى سـنت و حدیث نیز - چنانکه نمونه اى از آن پس از این خواهد آمد - بر همین روش جـریـان دارد. اکـنـون بـراى ایـن مـقـصـد مـهم به قرآن رجوع کنید، و آن را، آیه آیه ، مورد تاءمل قرار دهید، و سپس به سنت پیامبر و حدیث درنگرید، و به مناظراتى که در هر باب مـیـان پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) و امامان بزرگوار علیه السلام با اصحاب مذاهب و ادیان درباره آفـریـنـش و تـوحـید و فطرت و آیات جهانى واقع شده است ؛ و همچنین بنگرید به شرح طبیعت و نمودهاى آن در کتابهاى حدیث ، و به آنچه در طبیعیات نهج البلاغه و در توحید مفضل و حدیث هلیله و امثال آن آمده است .

حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السلام - فى صفة عجیب خلق اصناف من الحیوان :..و لو فکروا فى عـظـیـم القـدرة ، و جـسـیـم النـعـمـة ، لرجـعـوا الى الطریق ، و خافوا عذاب الحریق . ولکن القـلوب عـلیـلة ، و البـصائر مدخولة . الا ینظرون الى صغیر ما خلق ، کیف احکم خلقه ، و اتقن ترکیبه ، و فلق له السمع و البصر، و سوى له العظم و البشر؟ انـظـروا الى النـمـلة فـى صـغـر جـثـتـهـا، و لطـافـة هـیـئتـهـا، لا تـکـاد تـنـال بـلحـظ البـصـر و لا بـمـسـتـدرک الفکر، کیف دبت على ارضها، و صبت على رزقها، تـنـقـل الحـبـة الى جـحـرهـا، و تـعـدهـا فـى مستقرها، تجمع فى حرها لبردها، و فى وردها لصـدرهـا، مـکـفولة برزقها، مرزوقة بوفقها، لا یغفلها المنان ، و لا یحرمها الدیان ، و لو فـى الصـفـا الیـابـس ، و الحـجر الجامس ؛ و لو فکرت فى مجارى اءکلها، و فى علوها و سـفـلهـا، و مـا فـى الجوف من شراسیف بطنها، و ما فى الراءس من عینها و اءذنها، لقضیت من خـلقـهـا عـجـبـا، و لقـیـت مـن وصـفـهـا تعبا، فتعالى الذى اءقامها على قوائمها، و بناها على دعـائهـمـا، لم یـشرکه فى فطرتها فاطر، و لم یعنه على خلقها قادر. و لو ضربت فى مـذاهـب فـکـرک لتـبـلغ غـایـاتـه ما دلتک الدلالة الا على اءن فاطر النملة هو فاطر النخلة لدقـیـق تـفـصـیـل کـل شـى ء و غـامـض اخـتـلاف کـل حـى . و مـا الجـلیـل و اللطـیـف ، و الثـقـیـل و الخـفـیـف . و القـوى و الضـعـیـف ، فـى خـلقـه الا سواء. (٢٦٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام - دربـاره شـگفتیهاى آفرینش گونه هاى جانوران :...اگر قدرت عـظـیـم و نـعـمـت بـزرگ بـیـنـدیـشـند، به راه باز خواهند گشت ، و از آتش سوزنده خواهند تـرسید، ولى دلها بیمار است و بصیرتها گرفتار تباهى ؛ آیا در کوچکترین آفریده ها نـمـى انـدیـشـنـد کـه چگونه آفرینش آنها استوار و ترکیب آنها متقن است ، و چگونه چشم و گوش کوچکترین جنبنده ها فراهم آمده و استخوان و پوست آنها ساخته شده ؟ به مورچه - با کمال کوچکى اندام و ناچیزى هیئت آن ، که نزدیک است ، از دید آدمى پنهان و از دریـافـت انـدیـشـه دور بـمـانـد - نـگـاه کـنـیـد کـه چـگـونـه روى زمین راه مى رود و به دنـبال یافتن روزى تلاش مى کند، و دانه را به لانه خود مى برد و در قرارگاه ویژه آن مـى نـهـد؛ در ایام گرمى هوا آن را براى روزهاى سرد ذخیره مى کند؛ روزى او تضمین شده اسـت ،و آنـچـه باید به او برسد مى رسد، و خداوند بخشنده آن را از نظر دور نمى دارد، هـر چـنـد بـر تـخته سنگ هموار و در سنگستان خشک باشد. اگر در گذرگاههاى خوراک آن بـیـنـدیشى و در بالا و پائین اندام آن نظر کنى ، و در آنچه در شکافهاى شکم آن است ، و در چشم و گوش آن به تفکر بپردازى ، از آفرینش این جانور در شگفتى مى افتى ، و از تـوصـیـف آن خـسـتـه مـى شـوى . پـس آن خـداى بـزرگ اسـت کـه مورچه را بر پاهاى خود بـرافـراشـت و اسـتـوار داشـت ، و در آفریدن آن دیگرى با او شریک نبود و به یارى او بـرنـخاست . و چون تو در اندیشه خود پیش روى و بخواهى تا آنجا که مى شود اندیشید بیندیشى ، در خواهى یافت که پدید آورنده مورچه همان آفریننده خرما بن است ، زیرا که هـمـه چـیـز داراى ریـزه کـاریـهـایـى ژرف است ، و تفاوت خلقتها و خصلتهاى جانوران با یـکـدیـگر اسرارآمیز است ، بزرگ و کوچک ، و سنگین و سبک ، و نیرومند و ناتوان همه با یکدیگر برابرند.

٢ الامـام عـلى عـلیه السلام - فى خلفه السماء و الکون :..و کذلک السماء و الهواء، و الریـاح و المـاء، فـانـظر الى الشمس ‍ و القمر، و النبات و الشجر، و الماء و الحجر، و اخـتـلاف هـذا الیـل و النـهـار، و تـفـجـر هـذه البـحـار، و کـثـرة هـذه الجـبـال ، و طـول هـذه القـلال ، و تـفـرق هـذه اللغـات ، و الالسـن المـخـتـلفـات ؛ فـالویـل لمن اءنکر المقدر، و جحد المدبر. زعموا انهم کالنبات ما لهم زارع ، و لا لاختلاف صـورهـم صـانـع . و لم یـلجـاوا الى حـجـة فـیـمـا ادعـوا، و لا تـحـقـیـق لمـا اوعـوا، و هل یکون بناء من غیر بان ، او جنایة من غیر جان . (٢٦٣)

- پى ‏نوشتها -

٢١١- سوره اسرا (١٧): ٨٥.

٢١٢- سوره یونس (١٠): ٣٩.

٢١٣- غررالحکم / ٣٠٠.

٢١٤- غررالحکم / ٢٢٢.

٢١٥- نهج البلاغه / ١٧ عبده ٢ / ٤٤.

٢١٦- سوره نحل (١٦): ٧٨.

٢١٧- سوره روم (٣٠): ٧.

٢١٨- سوره نحل (١٦): ٧٨.

٢١٩- نهج البلاغه / ١٢٢٣.

٢٢٠- ارشاد شیخ مفید / ٢٨١.

٢٢١- بحار ٦١/٦٢.

٢٢٢- این رساله ، در بردارنده مناظره اى است که میان حضرت امام جعفر صادق عـلیـه السـلام : و پـزشـکـى هـنـدى پدید آمده است و سپس امام آن گفتگو را براى شاگرد خویش ، مفضل جعفى ، نقل کرده است .

٢٢٣- بحار ٦١/٥٥.

٢٢٤- سوره حدید (٥٧): ٢٨.

٢٢٥- سوره نو (٢٤): ٤٠ ـ ٣٩.

٢٢٦- سوره طلاق (٦٥): ١١.

٢٢٧- سوره انعام (٦): ١٠٤.

٢٢٨- عدة الداعى / ٦٣.

٢٢٩- نهج البلاغه / ١٢٥٦.

٢٣٠- غررالحکم / ٣٠٨.

٢٣١- غررالحکم / ٢٨.

٢٣٢- غررالحکم / ٥٣.

٢٣٣- بـحـار ٧٨/٧ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٢٣٤- نهج البلاغه / ١١٣٥.

٢٣٥- بحار ٢/٣٣ ـ از کتاب عوالى اللئالى .

٢٣٦- تحف العقول / ٢٣٩.

٢٣٧- بـحـار ٢/٤ ـ از کـتـاب تفسیر الامام (تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکرى علیه السلام :) ٢٣٨- بـحـار ٧٨/٦ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ؤ ل .

٢٣٩- نهج البلاغه /٦٩٢؛ عبده ١/٤٥٦.

٢٤٠- اشاره است به اهمیت قلب و اعمال قلبى .

٢٤١- نهج البلاغه /٩٣٥؛ عبده ٢/٥٧.

٢٤٢- تحف العقول /٢٠٨.

٢٤٣- غررالحکم /٢٩٤.

٢٤٤- نهج البلاغه /٩٣١.

٢٤٥- نهج البلاغه /٣١١.

٢٤٦- سوره رعد (١٣): ١٩.

٢٤٧- بحار ٣/١٣٦.

٢٤٨- تحف العقول /٢٩٠.

٢٤٩- سوره عنکبوت (٢٩): ٢٠-١٩.

٢٥٠- سوره ق (٥٠): ١١-٦.

٢٥١- سوره غاشیه (٨٨): ٢٠-١٧.

٢٥٢- سوره حج (٢٢): ٤٦.

٢٥٣- سوره ابراهیم (١٤): ٣٣-٣٢.

٢٥٤- سوره نحل (١٦): ٢١-١٣.

٢٥٥- سوره انعام (٦): ٩٩-٩٧.

٢٥٦- سوره جاثیه (٤٥): ٦-٣.

٢٥٧- سوره یوسف (١٢): ١٠٥.

٢٥٨- سوره بقره (٢): ٢٥٨.

٢٥٩- سوره ملک (٦٧): ٣-١.

٢٦٠- سوره حج (٢٢): ٦٦-٦٥.

٢٦١- سوره کهف (١٨): ٥٤.

٢٦٢- نهج البلاغه /٧٣٧-٧٣٦.


فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت

امام على علیه السلام - درباره آفرینش آسمان و زمین : چنین است آسمان و هوا، و بادها و آب . بـه خـورشـیـد و مـاه ، و درخـت و گـیـاه ، و آب و سـنـگ ، و بـه پیاپى آمدن شب و روز، و گستردگى دریاها، و فراوانى کوهها، و ارتفاع قله ها، و اختلاف زبانها و لهجه ها، نیکو بـنـگر! اى بدا به حال آن کس که تقدیر کننده و مدبر این جهان را انکار کند. منکران چنان پـنـداشـتـنـد کـه ایـنها هم همچون گیاهان خودرو هستند که زارعى ندارند، و این صورتهاى گـونـاگون را صانعى نیست . و آنان براى این ادعاى خود هیچ حجت و برهانى نداشتند، و به هیچ گونه تحقیقى در این باره برنخواستند. آیا مى شود که ساختمانى بى سازنده باشد و کارى بى کننده آن انجام پذیرد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - فـى مـخـتلف صور الاطیار:..فاقام من شواهد البینات على لطـیـف صنعته ، و عظیم قدرته ، ما انقادت له العقول معترفة به ، و مسلمة له ، و نعقت فى اءسـمـاعـنـا دلائله عـلى وحـدانـیـته . و ما ذراء من مختلف صور الاطیار التى اءسکنها اءخادید الارض ، و خروق فجاجها و رواسى اعلامها، من ذات اءجنحة مختلفة ، و هیئات متباینة ، مصرفة فى زمام التسخیر، و مرفوفة باءجنحتها فى مخارق الجو المنفسح ، و الفضاء المنفرج ؛ کونها بعد اذ لم تکن ، فى عجائب صور ظاهرة .. (٢٦٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام - دربـاره اشکال گوناگون پرندگان : خداوند چندان گواهیهاى آشکار بر صنعت لطیف و قدرت عظیم خویش فراهم آورد که خردها به وجود او خسته گشت ، و در بـرابـر او سـر تـسـلیـم فـرود آورد، و بـانـگ دلایـل بـر یـگـانـگـى او در گـوشـهـاى مـا طـنـیـن انـداز شـد. از ایـن جـمـله اسـت پرندگان گـونـاگـونـى کـه آنـها را آفرید، و در فرورفتگى هاى زمین و شکافهاى کوهها و دره ها جـایـگزین ساخت ، پرندگانى که بالهاى گونه گون و صورتهاى متفاوت دارند و همه در فرمان اویند، و بالهاى خود را در گذرگاههاى فضاى گسترده به حرکت در مى آورند و در آسـمـان پـرواز مـى کـنـند. خداوند آنها را از نبود بود کرد، و به آنها اینهمه شکلهاى شگفت انگیز بخشید...

٤ الامام على علیه السلام - فى عجب خلقه الطاووس :..و من اءعجبها خلقا، الطاووس الذى اءقـامـه فـى احـکـم تـعدیل ، و نضد الوانه فى احسن تنضید، بجناح اءشرج قصبه و ذنب اءطـال مـسـحـبـه ..یـخـتـال بـاءلوانـه ، و یـمـیـس بـزیـفـانـه ..اءحـیـلک مـن ذلک على معاینة .. (٢٦٥)

امـام عـلى عـلیه السلام - درباره آفرینش بدیع طاووس : از شگفت انگیزترین پرندگان در آفـریـنـش طـاووس اسـت ، کـه او را در اسـتـوارتـریـن تـعـادل بـرپـاى داشته ، و رنگهاى او را به نیکوترین صورت در کنار هم پیچیده است ، بالى دارد که پرهاى آن به زیبایى در کنار هم چیده شده ، و دمى دراز که بر زمین کشیده مـى شـود..به رنگهاى خود بر خود مى بالد، و با تبختر گام بر مى دارد..و نیکوتر آن است که اینهمه را خود به چشم ببینى ..

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - فـى بـدیع خلقة الخفاش :..و من لطائف صنعته ، و عجائب حـکـمـتـه ، مـا ارانـا مـن غـوامـض ‍ الحـکمة فى هذه الخفافیش التى یقبضها الضیاء الباسط لکل شى ء و یبسطها الظلام القابض لکل حى . و کیف عشیت اءعینها عن اءن تستمد من الشمس المضیئة نورا تهتدى به فى مذاهبها، و تصل بعلانیة برهان الشمس الى معارفها. وردعها بتلالو ضیائها عن المضى فى سبحات اشراقها، و اءکنها فى مکامنها عن الذهاب فى بلج ائتـلاقـهـا، فـهـى مـسـدلة الجـفـون بـالنـهـار عـلى اءحـداقـهـا، و جـاعـلة اللیـل سـراجـا تستدل به فى التماس اءرزاقها، فلا یرد اءبصارها اسداف ظلمته ، و لا تـمـتنع من المضى فیه لغسق دجنته ؛ فاذا اءلقت الشمس قناعها، و بدت اءوضاح نهارها، و دخـل مـن اشـراق نـورهـا عـلى الضـباب فى وجارها، اءضبقت الاجفان على مآقیها، و تبلغت بما اکـتـسـبـتـه مـن المـعـاش فـى ظـلم لیـالیـهـا. فـسـبـحـان مـن جـعـل اللیـل لهـا نـهـارا و مـعـاشـا، و النـهـار سـکـنـا و قـرارا، و جعل لها اجنحة من لحمها تعرج بها عند الحاجة الى الطیران ، کاءنها شظایا الآذان غیر ذوات ریش و لا قصب ، الا انک ترى مواضع العروق بینة اءعلامها، لها جناحان لم یرقا فینشقا، و لم یـغـلظـا فـیـثـقـلا. تـطیر و ولدها لاصق بها، لا جى ء الیها، یقع اذا وقعت ، و یرتفع اذا ارتـفـعت ، لا یفارقها حتى تشتد اءرکانها، و یحمله للنهوض جناحه ، و یعرف مذاهب عیشه و مـصـالح نـفـسـه . فـسـبـحـان البـارى لکـل شـى ء عـلى غـیـر مثال خلا من غیره .. (٢٦٦)

امام على علیه السلام - درباره شگفت انگیزى آفرینش شبپره : از لطایف صنع و شگفتیهاى حـکـمـت او اسـرارى اسـت کـه در خـلقت شبپره ها نمودار ساخته است ! روشنى و نور که سبب گسترش و انبساط هر چیز است ، مایه گرفتگى و انقباض ‍ این حیوان مى شود، و تاریکى مـایـه قـبـض و گرفتگى ، سبب انبساط آن . بنگرید که چگونه چشمهاى این جانور براى گـرفـتـن نور از خورشید فروزان و راه بردن به جایى که باید برود ناتوان است ! و چـگـونـه پرتو خورشید این جانور را از آن باز مى دارد تا در شکوه تابش آفتاب جولان کند و به پرواز در آید. به محض آنکه نور خورشید از افق سربر آرد، شبپره در پناهگاه خود باقى مى ماند و سراسر روز از بیرون رفتن در روشنى خوددارى مى کند، و پلکها را بـر هـم مـى نـهـد، لیـکـن شـب را بـراى خود همچون چراغى قرار مى دهد و راه خود را براى یافتن روزى در پرتو تاریکى مى یابد، و چشم نور گریزش از آنهمه تاریکى شب جز آسـایـش و بینایى چیزى احساس نمى کند، و از اینکه در بحبوحه تاریکى شب به راه خود بـرود هـیـچ غـمـى نـدارد. و چـون خـورشـیـد پـرده از رخ بـرگـیـرد، و روز آشکار شود، و پـرتوهاى آفتاب به درون لانه او در آید، چشم فرو مى بندد و از روزى - در تمام روز - بـه آنچه شب هنگام بهره او شده است قناعت مى ورزد. منزه است خدایى که شب را براى این حیوان چنان روز، هنگام فراهم سازى معاش قرار داد، و روز را مخصوص آرام و قرار او ساخت . همچنین براى این جانور بالهایى از گوشت فراهم آورد تا هنگام نیازمندى به پرواز با آنـهـا بـالا رود؛ بـالهایى که همچون لاله هاى گوش است و پر و شاهپرى در آن دیده نمى شود، جز اینکه جاهاى رگها در آن مشهود است ؛ این بالها نه چندان نازک است که شکافته شـود، و نـه چندان ستبر که بر جانور سنگینى کند. در آن هنگام که به پرواز در مى آید بـچـه اش نیز به او چسبیده است ، که چون بالا رود با آن بالا مى رود و چون فرود آید و قـرار گـیـرد آن نـیـز قرار مى گیرد؛ تا زمانى که اندامها و ارکان بدن این بچه استوار نشده و بالهایش براى پرواز آمادگى پیدا نکرده و از یافتن راه زندگى و نگاهدارى خود چـنـانـکـه بـایـد آگـاه نـشـده اسـت ، ایـن پـیـوستگى به مادر را از دست نمى دهد. منزه است آفریننده هر چیز که بى داشتن نمونه اى که از دیگرى بر جاى مانده باشد همه چیزها را آفریده است .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : یـا مـفـضـل ! تـامـل وجـه الذرة الحـقـیـرة الصـغـیـرة ، هل تجد فیها نقصا عما فیه صلاحها؟ فمن این هذا التقدیر و الصواب فى خلق الذرة ؟ الا من التدبیر القائم فى صغیر الخلق و کبیره .

انـظـر الى النـمـل و احـتـشـادها فى جمع القوت و اعداده ، فانک ترى الجماعة منها اذا نقلت الحـب الى زبـیـتـهـا بـمـنـزلة جـمـاعـة مـن النـاس یـنـقـلون الطـعـام او غـیـره ، بـل النـمـل فـى ذلک مـن الجـد و التـشـمـیـر مـا لیس للناس مثله . اما تراهم یتعاونون على النقل کما یتعاونون الناس على العمل ؟ ثم یعمدون الى الحب فیقطعونه قطعا، لکیلا ینبت فـیـفـسـد عـلیـهـم . فـان اصـابـه نـدى اخـرجـوه فـنـشـروه حـتـى یـجـف . ثـم لا یـتـخـذ النـمـل الزبـیـة الا فـى نـشـز مـن الارض ، کـى لا یـفـیـض السـیـل فـیـغـرقـهـا. فـکـل هـذا مـنـه بـلا عـقـل و لا رویـة ، بل خلقة خلق علیها لمصلحة ، لطفا من الله عزوجل . (٢٦٧)

امام صادق علیه السلام : اى مفضل ! در مورچه ناچیز کوچک نیک بیندیش ! آیا در این جانور کـاسـتـى از آنچه که شایسته او باشد مى بینى ؟ آیا این اندازه گیرى درست در آفرینش مـورچه از کجاست ؟ آیا جز بنا بر تدبیرى است که در آفرینش ‍ کوچک و بزرگ آفریده هـا مـشـهـود است ؟ به مورچگان و فراهم آمدن آنها براى گردآورى و آماده ساختن قوت و غذا خوب دقت کن . گروهى از آنها را مى بینى که هنگام بردن دانه به لانه همچون جماعتى از مـردمـان بـا یـکـدیـگـر هـمـکـارى مـى کـنـنـد کـه بـه کـار انتقال خوراک و یا چیز دیگرى اشتغال دارند. بلکه مورچگان را در این کار، کوشش و همتى اسـت کـه مـردمـان هـمـانـنـد آن را نـدارنـد. آیـا نمى بینى که در جا به جا کردن چیزها همان گونه با یکدیگر همکارى مى کنند که مردمان در کارهاى خود با یکدیگر همکارى دارند؟ و سـپـس بـه کـار آماده کردن دانه ها مى پردازند، آنها را پاره پاره مى کنند تا سبز و تباه نشود و اگر به آن رطوبتى رسد، از لانه بیرونش مى آورند، و مى گسترند تا بخشکد. دیـگـر ایـنـکـه مـورچـگـان در جـایـى لانـه مـى سـازنـد کـه بـلنـد بـاشـد تـا سـیـل آن را فـرا نـگـیـرد و سـبـب غـرق مـورچگان شود. آیا اینهمه بدون عقلى و اندیشه اى تـوانـد بـود؟ نه ، بلکه این خداى بزرگ است که جهان آفرینش را بنا بر مصلحت و لطف خویش اینچنین آفرید.

فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت قرآن

١ و اتقوا الله و یعلمکم الله ، و الله بلکل شى ء علیم (٢٦٨) پرهیز پیشه گردید، خدا خود به شما خواهد آموخت ، و خداست که به همه چیز دانا است .

٢ قالوا: سبحانک لا علم لنا الا ما علمتنا، انک انت العلیم الحکیم (٢٦٩) فـرشـتـگـان گـفـتـنـد: پـاک خدایا! ما را جز آنچه تو به ما آموخته اى دانشى نیست ، و تو دانایى و حکیم ٣ و الذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا.. (٢٧٠)

به کسانى که در راه ما مجاهده کنند، راههاى خود را خواهیم نمود..

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـن مسعود! من تعلم العلم یرید به الدنیا و آثر علیه حب الدنیا و زیـنـتـهـا، اسـتـوجـب سـخـط الله عـلیـه ، و کـان فـى الدرک الاسـفـل مـن النـار، مـع الیـهـود و النـصـارى ، الذیـن نـبـذوا کـتـاب الله تـعـالى ، قـال الله تـعـالى : فـلمـا جـاءهـم مـا عـرفـوا کـفـروا بـه فـلعـنـة الله عـلى الکـافـریـن (٢٧١)

(٢٧٢) پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى ابن مسعود! هر کس به جستجوى علم و دانش برآید و هـدفـش دنیا باشد، و دوستى دنیا را و آرایشهاى آن را بر (اخلاص در طلب) علم ترجیح نـهـد، مـستوجب خشم خدا مى شود، و در پایینترین درکات آتش با جهودان و ترسایان خواهد بـود، یـعـنـى آنـان کـه کـتـاب خـداى مـتـعـال را پـس پـشـت انـداخـتـنـد. خـداى مـتـعـال گـفـت : فـلما جاءهم ما عرفوا کفروا به ، فلعنة الله على الکافرین چون به ایشان رسید آنچه را مى شناختند، به آن کافر شدند، پس لعنت خداى بر کافران باد.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـاکـم ان تـطـلبـوه لخصال اربع : لتباهوا به العلماء، او تماروا به السفها، او تراؤ وا به فى المجالس ، او تصرفوا به وجوه الناس الیکم للترؤ س . (٢٧٣)

امـام عـلى عـلیه السلام : مبادا که علم را به خاطر چهار چیز خواستار شوید: که به وسیله آن در مقابل دانشمندان به خود ببالید؛ یا با آن به مجادله و محاجه با سفیهان برخیزند؛ یا در مجالس خود نمایى کنند؛ یا مردمان را براى سرورى و بزرگى متوجه خود سازید.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :مـن تـعـلم لله عـزوجـل ، و عـمـل لله ، و عـلم لله ، دعـى فـى مـلکـوت السـمـاوات عـظـیـمـا؛ و قیل : تعلم لله ، و عمل لله ، و علم لله . (٢٧٤)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : هـر کـه بـراى خـداى بـزرگ عـلم بـیـامـوزد، و بـراى خـدا عمل کند، و براى خدا به آموختن علم به دیگران بپردازد، در ملکوت آسمانها بزرگ خوانده شـود. در آنـجـا گـویـنـد: او بـراى خـدا آمـوخـت ، و بـراى خـدا عمل کرد، و براى خدا به آموختن آن به دیگران پرداخت .

٤ الامام على علیه السلام : ..یتعلم للتفقه و السداد. (٢٧٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : (خـداى آن مرد را بیامرزاد که) براى دانا شدن (در دین) و پیدا کردن راه درست (زندگى)، به آموختن علم بپردازد.

شـایـد آیـه سـوره بـقـره و آیـه مـجـاهـده (سـوره عـنـکـبـوت) ـ کـه در آغـاز فـصـل آورده شـد ـ و امثال این آیات به علم سر و حقایق باطنى اشاره داشته باشند، و راه بـه دسـت آوردن آن عـلوم ، یـعـنـى تـقـوى و ریـاضـت . چـنـانـکـه در بـرخـى از احـادیـث مـنـقـول از امـام صـادق عـلیـه السـلام : نیز آمده است : ...اجتهد فى تعلم علم السر، فان برکته کثیرة ...و من تعلم علم العلانیة و ترک علم السر، یهلک و لا یسعد در آموختن علم بـاطـن بـکـوش کـه بـرکـت آن بـسـیـار اسـت ...هـر کس علم ظاهر را فرا بگیرد و علم باطن نیاموزد، راهى به جایى نبرد و به سعادت (و درک حقیقت) نرسد.

فصل هفدهم : شناخت و ریشه هاى عاطفى آن قرآن

١ و اذا سـمـعوا ما انزل الى الرسول ، ترى اعینهم تفیض من الدمع ، مما عرفوا من الحق ، یقولون : ربنا آمنا فاکتبنا مع الشاهدین . (٢٧٦)

چـون آیـاتى که بر پیامبر فرود آمده است مى شنوند، مى بینى که چشمهاشان ، به سبب حـقى که شناخته اند، لبریز اشک مى شود؛ مى گویند: پروردگار! به حق گرویدیم ، پس ما را در شمار گواهان خویش بنویس .

٢ ان فى ذلک لذکرى ، لمن کان له قلب او القى السمع و هو شهید. (٢٧٧)

همانا در این سخن ، پند است آن را که صاحبدل باشد، یا گوش فرا دارد، به آهنگ فهمیدن .

٣ افـمـن شـرح الله صـدره للاسـلام فـهـو عـلى نـور مـن ربـه ؟ فـویـل للقـاسـیـة قـلوبـهـم مـن ذکـر الله ، اولئک فـى ضلال مبین . (٢٧٨)

آیا کسى که خدا سینه اش را براى پذیرش اسلام گشوده و فروغ پروردگارى بر جان او تـافـتـه اسـت (چـون دیـگـران اسـت ؟)؛ اى واى بـر حال آنان که دلهاى سنگشان پذیراى یاد خدا نیست ؛ این گونه کسان آشکارا گمراهند.

٤ افلم یسیروا فى الارض ، فتکون لهم قلوب یعقلون بها، او آذان یسمعون ، بها فانها لا تعمى الابصار ولکن تعمى القلوب التى فى الصدور. (٢٧٩)

آیا در زمین به گردش نپرداختند تا صاحب دلهایى گردند خردور، و صاحب گوشهایى حق نـیـوش ؟ ایـن چـشـمـهـاى سـر نـیـسـت کـه کـور مـى شـود، بـلکـه ایـن چـشـمـهـاى دل و باطن است در درون سینه ها که کور و نابینا مى گردد.

٥ و مـن اظـلم مـمـن ذکـر بـآیات ربه ، فاعرض عنها، و نسى ما قدمت یداه ، انا جعلنا على قـلوبـهـم اکـنـة ان یـفـقـهـوه و فـى آذانـهـم وقـرا، و ان تـدعـهـم الى الهـدى فلن یهتدوا اذا ابدا. (٢٨٠)

چـه کـسـى سـتـمـکـارتـر از کـسـى اسـت کـه چون به سخنان خدا او را پند دهند، از آن روى بگرداند، و کرده هاى خویش ‍ فراموش کند؛ ما بر دلهاى ایشان (به سزاى سختکوشى در انـکـار حـق) پوششها کشیده ایم تا آن را در نیابند، و در گوشهاى ایشان سنگینى و کرى است ، و چون آنان را به راه راست بخوانى ، هرگز راه نیابند.

٦ لا تجد قوما یؤ منون بالله و الیوم الاخر، یوادون من حاد الله و رسوله ، و لو کانوا آبـاءهـم او ابناءهم او اخوانهم او عشیرتهم ، اولئک کتب فى قلوبهم الایمان و ایدهم بروح منه ، و یدخلهم جنات تجرى من تحتها الانهار خالدین فیها، رضى الله عنهم و رضوا عنه ، اولئک حزب الله ، الا ان حزب الله هم المفلحون . (٢٨١)

قـومـى را نـخـواهى یافت که به خدا و روز دیگر مؤ من باشند، و آن کسان را که با خدا و فـرسـتـاده اش مـخـالفـت کـنـنـد دوسـت بـدارند، هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان ایشان باشند؛ ایمان در دلهاى آن مؤ منان نوشته شده ، و خدا آنان را به روح خـود نیرو بخشیده است ، و ایشان را به بهشتهایى در مى آورد که نهرها در آنها روان است و جـاودانـه در آنـهـا مى مانند؛ خدا از ایشان خشنود است و ایشان از خدا خشنودند؛ اینان حزب خدایند، و بدانید که حزب خدا رستگارند.

٧ قـالت الاعـراب : آمـنـا، قـل : لم تـؤ مـنـوا و لکـن قـولوا: اسـلمـنـا و لمـا یدخل الایمان فى قلوبکم ، و ان تطیعوا الله و رسوله لا یلتکم من اعمالکم شیئا، ان الله غفور رحیم . (٢٨٢)

اعـراب گـفـتـنـد: ایـمـان آوردیـم ؛ بـگو: ایمان نیاوردید، بگویید:

اسلام آوردیم و تسلیم شـدیـم . هـنـوز ایـمـان بـه دلهـاى شـمـا در نـیـامـده اسـت ؛ اگـر شـمـا بـه فـرمـان خـدا و رسول او گردن نهید (و از ژرفاى دل پیرو حق گردید)، از (پاداش) کردار شما هیچ چیز نـخـواهـد کـاسـت (و از گـذشـتـه هـاى شـمـا در خواهد گذشت که) خدا در گذرنده اى است و آمرزنده اى مهربان .

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

العـلم عـلمـان : عـلم عـلى اللسـان ، فذلک حجة على ابن آدم ؛ و علم فى القلب ، فذلک العلم النافع . (٢٨٣)

پـیامبر (صلى الله علیه و آله): علم دو علم است : علمى بر زبان که حجت است بر پسر آدم ؛ و علمى در قلب که علم سودمند همان است .

٢ النبى (صلى الله علیه و آله): عودوا قلوبکم الرقة ، و اکثروا التفکر. (٢٨٤)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): دلهاى خود را به نرمى و مهربانى عادت دهید، و بسیار فکر کنید.

٣ الامـام عـلى عـلیه السلام : من شرفت نفسه ، کثرت عواطفه . من کثرت عوارفه ، کثرت معارفه . (٢٨٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه نـفسى بزرگوار دارد، عواطفش افزون مى شود، و آنکه نیکى و بخشندگیش افزون باشد، شناختها و دانسته هایش افزون مى شود.

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :..مـوضـع العقل الدماغ ، و القسوة و الرقة فى القلب . (٢٨٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : جـایـگـاه خـرد مـغـز اسـت ، و جـایـگـاه سـخـتـى و نـرمـى دل .

٥ الامام الباقر علیه السلام :...و استجلب نور القلب بدوام الحزن . (٢٨٧)

امام باقر علیه السلام : دل را با غمخوارى و درد آشنایى همواره روشن بدار.

٦ الامام الباقر علیه السلام :الایمان ثابت فى القلب . و الیقین خطرات ، فیمر الیقین بـالقـلب فـیـصـیـر کـانـه زبـر الحـدیـد، و یـخـرج مـنـه فـیـصـیـر کـانـه خرقة بالیة . (٢٨٨)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : ایـمـان در دل ثـابـت اسـت ، امـا یـقـیـن گـاه بـه گـاه در دل مـى گذرد. پس هرگاه یقین بر دل گذرد، چنان شود که گویى پاره اى از آهن است ، و چون از دل بیرون آید چنان شود که گویى لته اى کهنه است .

٧ الامام الصادق علیه السلام :ازالة الجبال اهون من ازالة قلب عن موضعه . (٢٨٩)

امـام صـادق علیه السلام : جابه جا کردن کوه آسانتر است از جا به جا کردن دلى از جاى آن .

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اعـلم یـا فلان ! ان منزلة القلب من الجسد، بمنزلة الامام من النـاس الواجب الطاعة علیهم ، الا ترى ان جمیع جوارح الجسد شرط للقلب و تراجمة له ، مؤ دیة عنه ... (٢٩٠)

امام صادق علیه السلام : اى فلان ! بدان که جایگاه قلب نسبت به تن همچون جایگاه امام است نسبت به مردمان ، که فرمانبردارى از وى بر ایشان واجب است . آیا نمى بینى که همه اندامهاى تن گماشتگان و ترجمان قلبند، و از جانب او اداى وظیفه مى کنند؟ ٩ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ان الله تـعـالى یـقـول فـى کـتـابـه : ان فـى ذلک لذکـرى لمـن کـان له قـلب (٢٩١) یـعـنـى عقل ... (٢٩٢)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشام ! خداى متعال در کتاب خویش مى گوید: ان فى ذلک لذکـرى لمـن کـان له قـلب در ایـن سـخـن پـنـدى اسـت بـراى کـسـى کـه صـاحـب دل باشد یعنى عقل .

١٠ الامام الباقر علیه السلام : ..لا فقر کفقر القلب . (٢٩٣)

امام باقر علیه السلام : هیچ فقرى چون فقر قلب نیست .

١١ الامـام السـجاد علیه السلام :..اشعر قلبى الازدجار عن قبائح السیئات ، و فواضح الحوبات . (٢٩٤)

امـام سـجـاد عـلیـه السلام : (خدایا)! به دل من ، از کارهاى زشت و گناهان مایه رسوایى ، بیزارى بیاموز.

١٢ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : اللهم صل على محمد و آله ! و فرغ قلبى لمجتک ..و قوه بالرغبة الیک . (٢٩٥)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام : خـدایـا، بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد درود فـرسـت ! و دل مـرا بـراى دوسـتـى خـود خـالى کـن ..و آن را بـا تمایل به جانب خودت نیرومند ساز.

١٣ الامام السجاد علیه السلام : .. واجعل هواى عندک .. (٢٩٦)

امام سجاد علیه السلام : (خدایا!) مرا عاشق خودت کن .

١٤ الامـام السـجاد علیه السلام : اللهم صل على محمد و آله !..و اشعر قلبى تقواک ، و اسـتـعـمـل بـدنـى فـیـمـا تـقـبـله مـنـى ، و اشـغـل بـطـاعـتـک نـفـسـى عـن کـل مـا یـرد عـلى حـتى لا احب شیئا من سخطک ، و لا اسخط شیئا من رضاک ..و اشغله (قلبى) بـذکـرک ، و انـعـشـه بـخـوفـک و بـالوجـل مـنـک ..و اءمـله الى طـاعـتـک ، و اجر به فى احب السبل الیک ، و ذلله بالرغبة فیما عندک ایام حیاتى کلها. (٢٩٧)

امـام سـجـاد عـلیه السلام : خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست !...

ترس از خود را به دل مـن بـیـامـوز، و تـن مـرا بـه کـارى کـه آن را از مـن مـى پـذیـرى مـشـغـول دار، و نـفس مرا به فرمانبردارى خود چنان سرگرم ساز که از هر چه بر من وارد مى شود دور بمانم ، و چنان شوم که خشم تو را به هیچ گونه دوست ندارم ، و بر آنچه خـرسـنـدى تـو در آن اسـت بـه هـیـچ گـونـه خـشـمـگـیـن نـگـردم . خـدایـا، بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد، درود فـرسـت ! و دل مـرا بـراى دوسـتـى خـودت خـالى کـن ، و بـه ذکـر خـود مـشـغـول دار، و بـا تـرس و بـیـم از خـود حـیـاتـش بـخـش ، و بـا تـمـایل به جانب خود نیرومندش ساز، و به فرمانبردارى از خود مایلش کن ، و از هر راهى کـه دوسـت دارى بـه سـوى خـود روانـه اش گـردان ، و در سراسر ایام زندگى به رغبت داشتن به آنچه در نزد تو است آموخته اش کن .

١٥ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : اللهـم صـل عـلى مـحـمد وآله ! و ارزقنى الرغبة فى العـمـل لک لاخـرتى حتى اعرف صدق ذلک من قلبى ، و حتى یکون الغالب على الزهد فى دنـیـاى ، و حـتى اعمل الحسنات شوقا، و امن من السیات فرقا و خوفا، و هب نورا اءمشى به فى الناس و اهتدى به فى الظلمات و استضى به من الشک و الشبهات . (٢٩٨)

امـام سـجاد علیه السلام : خدایا، بر محمد و آل محمد درود فرست ! و مرا چنان رغبتى روزى گـردان کـه هـمـواره بـه فـرمـان تـو بـراى آخـرت خـود کـار کـنـم ، تـا بـدانـجـا کـه صـدل خـود خـویـش در این راه دریابم ، و دنیاى خویشتن پیوسته به زهد بگذرانم ، و با شـوق و ذوق بـه انـجـام دادن کـارهـاى نـیـکو بر خیزم ، و با ترس از تو از پرداختن به کارهاى بد در امان بمانم ؛ و نورى به من ببخش تا با آن در میان مردمان راه بروم ، و راه خود را در تاریکیها بیابم ، و در پرتو آن شک و شبهه را باز شناسم .

١٦ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :..ایـاک و الغـفـلة ! (ف) فـیـهـا تـکـون قساوة القلب ... (٢٩٩)

امام باقر علیه السلام : از غفلت بپرهیز! که دلسنگى در غفلت است .

١٧ الامـام الصـادق عـلیه السلام :..کثرة النوم یتولد من کثرة الشرب ، و کثره الشرب یـتـولد مـن کـثـرة الشـبـع . و هـمـا یـثـقلان النفس عن الطاعة ، و یقسیان القلب عن التفکر و الخشوع . (٣٠٠)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : پـر خـوابـى از زیـادى آشـامـیـدن نـوشـیـدنـیـهـا حاصل مى شود، و زیادى نوشیدن نتیجه اى از زیادى سیرى و پر خوارى است . این هر دو، نـفـس را از فـرمانبردارى باز مى دارند، و قلب را سخت مى کنند، و مانع تفکر و خشوع مى شوند.

١٨ الامـام عـلى عـلیـه السلام : لا ترتابوا فتشکوا..و لا ترخصوا لانفسکم فتدهنوا، و لا تـداهنوا فى الحق فتخسروا!..و اسالوا الله الیقین ، و ارغبو الیه فى العافیة ! و خیر ما دار فى القلب الیقین ... (٣٠١)

امام على علیه السلام : مردد نشوید تا به شک نیفتید...نفسهاى خود را رها نکنید تا شما را فریب ندهند. درباره حق سازشکارى نداشته باشید تا زیان نکنید..و از خدا درخواست یقین کـنـید، و در حال خوشى و عافیت نیز روى به درگاه او نهید! بهترین چیزى که در قلب در آید یقین است .

١٩ النبى (صلى الله علیه و آله): شر العمى عمى القلب . (٣٠٢)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): بدترین کورى کورى دل است .

٢٠ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : القـلوب ثلاثة : قلب منکوس لا یعثر على شى ء من الخـیـر، و هـو قـلب الکافر؛ و قلب فیه نکتة سوداء فالخیر و الشر فیه یعتلجان ، فما کان منه اقوى غلب علیه ؛ و قلب مفتوح ، فیه مصباح یزهر و لا یطفا نوره الى یوم القیامة ، و هو قلب المؤ من . (٣٠٣)

امـام باقرعلیه السلام : دلها بر سه گونه اند: دلى که از هیچ خیر و نیکى باخبر نیست ، و آن دل کـافـر است ؛ و دلى که در آن نقطه اى سیاه است ، از این رو خیر و شر با هم در آن به حال جنگند، و هر یک از آن دو نیرومندتر باشد آن را تسخیر مى کند؛ و دلى گشوده کـه در آن چـراغـى فـروزان اسـت و روشـنـى آن تـا روز باز پسین خاموش نمى شود، و آن دل مؤ من است .

در ایـن حـدیـث شـریـف اشـاره به این چگونگى است که زمینه هر یک از خیر (افکار و کردار خـوب) و شـر (افـکـار و کـردار بـد) در دل قـویـتـر و نـیـرومـنـدتـر بـاشـد، دل را بـه هـمـان سو مى برد و مغلوب مى سازد.

این است که باید از پیدا شدن زمینه هاى فـکـر نـادرسـت و شـر و گـنـاه و زشـتـى و...در دل جـلوگـیرى کرد، و در این باره بسیار کوشید؛ و براى پیدا شدن زمینه هاى فکر درست و خیر و فضیلت و پاکى و کردار صالح در دل کار کرد، و در این باره بسیار کوشید. و باید همواره ، در هر دو جهت ، مراقب و بیدار بود.

فصل هجدهم : شناخت و مراحل تکامل پذیر آن قرآن

١ و کذلک نرى ابراهیم ملکوت السماوات و الارض ، و لیکون من الموقنین (٣٠٤) ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نمودیم تا یقین پیدا کند.

٢ و لقـد اتـیـنـا مـوسـى الکـتـاب ، فـلاتـکن فى مریة من لقائه ، و جعلناه هدى لبنى اسـرائیـل و جـعـلنـا مـنـهـم ائمـة یـهـدون بـامـرنـا، لمـا صـبـروا، و کانوا بآیاتنا یوقنون . (٣٠٥)

بـه مـوسى کتاب دادیم ، پس تو از دیدار او در شک مباش ؛ (٣٠٦) و او را راهنماى بنى اسرائیل قرار دادیم . و گروهى از ایشان را، چون به راه حق بردبارى کردند، و در آیات مـا بـه مـقام یقین رسیدند، پیشوایانى قرار دادیم که به فرمان ما مردمان را راهنمایى مى کردند.

٣ و فى الارض آیات للموقنین و فى انفسکم افلا تبصرون ؟ (٣٠٧)

در زمـیـن نـشـانـه هـایـى اسـت (از دانـایـى و تـوانـایـى خـداوند) براى آنان که حق را به دل بپذیرند و نیز در جانهاى خودتان (نشانه هایى هست)، پس چرا نمى بینید و بصیرت خود را به کار نمى اندازید.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): خیر ما القى فى القلب الیقین . (٣٠٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): بهترین چیزى که به قلب افکنده شود یقین است .

٢ الامـام على علیه السلام : .. ما برح الله ـ عزت الاوه ـ فى البرهة بعد البرهة و فى ازمـان الفـتـرات ، عـباد ناجاهم فى فکرهم ، و کلمهم فى ذات عقولهم ؛ فاستصبحوا بنور یقظة فى الابصار و الاسماع و الافئدة ، یذکرون بایام الله .. (٣٠٩)

امـام على علیه السلام : خداوند را ـ که گرامى است نعمتهاى او ـ همواره ، در هر زمانى ، در فاصله هاى طلوع پیامبران ، بندگانى بوده و هست که در فکر و باطن با آنان مناجات مى کند، و در ژرفناى خردها شان با ایشان به سخن گفتن مى پردازد. اینگونه بندگان چشم و گـوش و دل خـویـش بـا نـور بـیـدارى روشـن مـى دارنـد، و روزهـاى خـدا (ایام الله) را، پیوسته به یاد مردمان مى آورند...

٣ الامام الباقر علیه السلام : ..کفى بالقین غنى . (٣١٠)

امام باقر علیه السلام : یقین بزرگترین بینیازى است .

٤ الامام الباقر علیه السلام : ..لا نور کنور الیقین . (٣١١)

امام باقر علیه السلام : هیچ نورى چون نور یقین نیست .

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :..طـلبـت نـور القـلب ، فـوجـدتـه فـى التـفـکـر و البکاء. (٣١٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : چـون در طـلب نور و روشنى براى قلب برخاستم ، آن را در اندیشیدن و گریستن یافتم .

٦ الامـام البـاقـر عـلیه السلام ـ فى قول الله تعالى : ان فى ذلک لایات للمتوسمین (٣١٣) قال : هم الائمة . قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): اتق فراسة المؤ من ، فانه ینظر بنور الله ، لقول الله : ان فى ذلک لایات للمتوسمین . (٣١٤)

امـام بـاقر علیه السلام ـ در تفسیر این آیه :

ان فى ذلک لایات للمتوسمین همانا در آن (عذاب که بر مردم شهر لوط فرود آمد)، نشانه هایى است (از توانایى خداوند) براى اهل فراست ، گفت : این اهل فراست امامانند. پیامبر اکرم گفته است :

از فراست مؤ من بـپـرهـیـزیـد، که او با نور خدایى نگاه مى کند. و این آن سخن خدا است که ان فى ذلک لآیات للمتوسمین .

٧ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام ـ عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله علیه و آله): المومن ینظر بنور الله . (٣١٥)

امام رضا علیه السلام ـ از پدرانش ، از پیامبر اکرم : مؤ من با نور خدا مى نگرد.

٨ الامـام على علیه السلام : ..قد نصب نفسه لله سبحانه ، فى اءرفع الامور: من اصدار کل وارد علیه ، و تصییر کل فرع الى اءصله ، مصباح ظلمات ، کشاف عشوات ، مفتاح مبهمات ، دفاع معضلات ، دلیل فلوات ، یقول فیفهم ... (٣١٦)

امـام عـلى عـلیـه السلام : چنین کس (٣١٧) خویشتن را در فرمان خداى سبحان قرار داده ، دست به کارهاى بزرگ مى یازد: هر وظیفه اى که پیش آید آن را به درستى به انجام مى رسـانـد، و هـر فـرعـى (و امـرى) را مـنـطـبـق بـا اصـل (دیـنـى) آن مجرى مى دارد. او چراغ تـاریـکـیـهـا اسـت ، و روشـنـگـر پـوشـیـده هـا، و کـلیـد ابـهـامـهـا، و حلال مشکلها، و راهنماى بیابانها؛ چون سخن گوید حقیقت را بفهماند...

٩ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :..اعـلم ان العـمـل الدائم القلیل على الیقین ، اءفضل عند الله من العمل الکثیر على غیر یقین . (٣١٨)

امـام صـادق عـلیـه السلام : بدانکه عمل اندک مداوم تواءم با یقین ، در نزد خداوند، برتر است از عمل فراوان بدون یقین .


فصل نوزدهم : نمودارهاى شناخت تکامل یافته

اءـ استوارى و اقدام قرآن

١ یـا ایـهـا النـبى ، حرض المؤ منین على القتال ، ان یکن منکم عشرون صابرون یغلبوا مائتین ، و ان یکن منکم مائة یغلبوا الفا من الذین کفروا، بانهم قوم لا یفقهون (٣١٩) اى پـیـامبر! مؤ منان را به نبرد برانگیز؛ اگر از شما بیست تن شکیبا بشاند، بر دویست تن چیره خواهند شد، و اگر از شما صد تن باشند، بر هزار تن از بى ایمانان پیروز مى شوند؛ زیرا که آنان مردمیند که (حق را) در نمى یابند ٢ و لیـعلم الذین اوتوا العلم انه الحق من ربک ، فیؤ منوا به ، فتخبت له قلوبهم ، و ان الله لهاد الذین آمنوا الى صراط مستقیم (٣٢٠) (خـداونـد القـاآت شیطان را محو و نابود مى کند) تا کسانى که به آنان علم ارزانى شده اسـت ، بـدانـنـد کـه قـرآن حق است ، از سوى پروردگار تو، پس ایمان خویش استوارتر دارنـد تـا دلهاشان در برابر (حقیقتها و پندهاى) آن نرم و پذیرا گردد، و خدا خود راهبر مؤ منان است به راه راست .

٣ لانتم اشد رهبة فى صدورهم من الله ، ذلک بانهم قوم لا یفقهون لا یقاتلونکم جمیعا الا فـى قـرى مـحـصـنـة او من وراء جدر، باسهم بینهم شدید، تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتى ، ذلک بانهم قوم لا یعقلون (٣٢١) در سینه هاى ایشان ترس از شما بیش از ترس از خدا است ؛ و این بدان جهت است که اینان گـروهـیـنـد کـه در نـمـى یـابـند با شما کارزار نمى کنند جز در دژهاى مستحکم یا از پشت دیوارها؛ سخت با یکدیگر اختلاف دارند؛ آنان را به هم پیوسته مى پندارى در صورتى کـه دلهـاشـان پـراکـنـده است ؛ و این بدان جهت است که این گروه خرد خویش به کار نمى برند.

حدیث

١ الامام على علیه السلام : من لم یوقن قلبه ، لم یطعه عمله . (٣٢٢)

امام على علیه السلام : آنکه قلبش به یقین نرسیده است ، عملش به فرمان او نیست .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن یـسـتـیـقـن یـعـمـل جاهدا (٣٢٣)

امام على علیه السلام : هر کس یقین داشته باشد، به کوشش بر مى خیزد.

٣ الام عـلى عـلیـه السـلام :...اطـرح عـنـک واردات الهـمـوم ، بعزائم الصبر و حسن الیقین .. (٣٢٤)

امام على علیه السلام : با شکیبایى استوار و یقین نیکو، اندوههایى را که برجانت ریخته است ، از خود دور کن .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :مـا مـن شـى ء الا و له حـد. قیل : فما حد الیقین ؟ قال : ان لا تخاف شیئا. (٣٢٥)

امام صادق علیه السلام : هیچ چیز نیست جز اینکه آن را حدى است . و چون پرسیدند که حد یقین چیست ؟ گفت : اینکه از هیچ چیز بیم نداشته باشى .

٥ الامام على علیه السلام : کن موقنا، تکن قویا. (٣٢٦)

امام على علیه السلام : با یقین باش تا نیرومند باشى .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ازالة الجـبـال ، اءهـون مـن ازالة قـلب عـن مـوضـعـه . (٣٢٧)

امام صادق علیه السلام : از میان بردن کوهها آسانتر است از جابه جا کردن قلبى از جان آن .

٧ الامام الصادق علیه السلام :اعمل عمل من قد عاین . (٣٢٨)

امام صادق علیه السلام : همچون کسى به کار برخیز که با چشم خود دیده است .

٨ الامام على علیه السلام : على قدر الراى تکون العزیمة . (٣٢٩)

امام على علیه السلام : همت و کوشش به اندازه راءى (و شناخت) است .

٩ النبى (صلى الله علیه و آله): من یعرف البلاء یصبر علیه ، و من لا یعرفه ینکره . (٣٣٠)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): کسى که بلا را بشناسد بر آن شکیبا مى شود، و آن که نشناسد یارایى بر آن نمى آورد.

١٠ الامام على علیه السلام : لا یصبر للحق الا من عرف فضله . (٣٣١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـیـچ کـس جـز آنـکـه از بـرتـرى حـق آگـاه بـاشـد، حـق را تحمل نمى کند.

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا یـصـبـر عـلى مـر الحـق الا مـن اءیـقـن بـحـلاوة عـاقـبـتـه . (٣٣٢)

امـام عـلى عـلیـه السلام : بر تلخى حق کسى شکیبا مى شود که به شرینى عاقبت آن یقین دارد.

١٢ الامام الصادق علیه السلام : الصبر من الیقین . (٣٣٣)

امام صادق علیه السلام : شکیبایى از یقین پدید آید.

ب ـ چیره شدن بر دشواریها قرآن

١ و مـا لنـا ان لا نـتـوکـل عـلى الله و قد هدانا سبلنا؟ و لنصبرن على ما آذیتمونا و على الله فلیتوکل المتوکلون (٣٣٤) چـرا مـا به خدا توکل نکنیم ، با آنکه او راهها را به ما نمود؟ ما بر آنیم که بر آزارهایى کـه شـمـا بـه مـا مـى رسـانـیـد شـکـیـبـا بـاشـیـم ؛ و مـتـوکـلان بـایـد بـر خـدا توکل کنند.

٢ قـال له مـوسـى : هـل اتـبـعـک عـلى ان تـعـلمـن مـمـا عـلمـت رشـدا؟ قال : انک لن تستطیع معى صبرا و کیف تصبر على ما لم تحط به خبرا؟ (٣٣٥)

موسى به او (خضر) گفت : آیا همراه تو بیایم تا از آن دانش راستینى که به تو داده اند مرا نیز بیاموزى ؟ گفت : هرگز نمى توانى با من شکیبا باشى ! تو چگونه مى توانى بر چیزى شکیبا باشى که بر آن آگاهى ندارى ؟ حدیث

١ الامام على علیه السلام : العلم حرز. (٣٣٦)

امام على علیه السلام : علم دژى مستحکم است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : تـدبروا احوال الماضین من المومنین قبلکم ، کیف کانوا فى حال التمحیص و البلاء..فانظروا کیف کانوا، حیث کانت الاملاء مجتمعة ، و الاهواء مؤ تلفة ، و القـلوب مـعـتـدلة ، و الایـدى مـتـرادفـة ، و السـیـوف مـتـنـاصرة ، و البصائر نافذة ، و العـزائم واحـدة ، اءلم یـکـونـوا اربابا فى اءقطار الارضین ، و ملوکا على رقاب العالمین ؟.. (٣٣٧)

امام على علیه السلام در احوال مؤ منان پیشین نیک بیندیشید، تا ببینید که ایشان در فتنه و بـلا چـگـونـه بـوده انـد. و خـوب تـوجـه کـنـیـد کـه در آن حـال کـه آنـان بـا هـم بـودنـد، و آرزوهـا و خـواسـتـهـا هـمـاهـنـگـى داشت ، و دلها بر حالت اعتدال بود، و دستها با یکدیگر همکارى مى کرد، و شمشیرها به یارى هم بر مى خاست ، و شناختها و بصیرتها ژرف و دریابنده بود، و آهنگها یک جهت داشت ، آیا خداوند گاران همه سرزمینها نبودند و بر سر جهانیان فرمان نمى راندند؟

ج ـ منتهى شدن به عمل حدیث

١ الامام على علیه السلام : کمال العلم العمل . (٣٣٨)

امام على علیه السلام : کمال علم عمل است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـا زکـى العـلم بـمـثـل العمل به . (٣٣٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـیـچ چـیـز عـلم را هـمـانـنـد عمل کردن و به کار بستن سرشار و پاک نمى سازد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : غـایـة العـلم حـسـن العمل . (٣٤٠)

امام على علیه السلام : نتیجه نهایى علم ، کردار نیک است .

٤ الامام على علیه السلام : لن یصفو العمل حتى یصح العلم . (٣٤١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : تـا عـلم درسـت نـبـاشـد، عمل پالوده و پاکیزه نمى شود.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ فـى قـول الله عـزوجـل : والذیـن یـؤ تـون مـا آتـوا و قـلوبـهـم وجـلة انـهـم الى ربـهم راجعون (٣٤٢) قال : یعملون ما عملوا من عمل ، وهم یعلمون اءنهم یثابون علیه . (٣٤٣)

امـام عـلى عـلیه السلام ـ در تفسیر این آیه :

والذین یوتون ما آتوا و قلوبهم وجلة انهم الى ربهم راجعون آن کسانى که آنچه وظیفه ایمانى است انجام مى دهند (و اموالى را که باید بپردازند مى پردازند)، و باز دلهایشان (از شدت اهمیت دادن به تکلیف الهى ، و از ایـنـکـه مـبـادا در انـجـام دادن وظـیـفـه کوتاهى کرده باشند، و اعمالشان پذیرفته نگردد) ترسان است ، (چه مى دانند) که به نزد پروردگار خویش باز خواهند گشت ، گفت : مقصود آن کسانند که اعمال خویش به انجام مى رسانند، در حالى که آگاهند که پاداش آن اعمال را خواهند یافت (و آن نگرانى و ترس از شدت ایمان ایشان است).

د ـ بیدارى اجتماعى حدیث

١ الامام على علیه السلام : العالم بزمانه لا تهجم علیه اللوابس . (٣٤٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آنکه نسبت به زمان خود دانا است ، گرفتار امور اشتباه انگیز و مایه گمراهى نمى شود.

٢ الامام على علیه السلام : من قلت تجربته خدع . (٣٤٥)

امام على علیه السلام : هر که تجربه اش اندک باشد دچار فریب مى شود.

هـ آمادگى براى خود سازى (تهذیب نفس) حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان قـلوب الجـهـال تستفزها الاطماع ، و ترتهنها المنى ، و تستعلقها الخدائع . (٣٤٦)

امـام عـلى عـلیه السلام : دلهاى مردم نادان (و بیشناخت) را آزمندیها بر مى انگیزد و آرزوها به اسارت در مى آورد، و فریبها به بند مى کشد.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـلمـا زاد عـلم الرجـل زادت عـنـایـتـه بـنـفـسـه ، و بذل فى ریاضتها و صلاحها جهده . (٣٤٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هر چه دانش شخص افزوده شود، پرداختن وى به خود (و تهذیب نفس خود) افزایش پیدا مى کند، و تا آنجا که در توان دارد در راه ریاضت و تربیت نفس و اصلاح خویش مى کوشد.

- پى ‏نوشتها -

٢٦٣- نهج البلاغه /٧٣٧.

٢٦٤- نهج البلاغه /٥٣٢-٥٣٠.

٢٦٥- نهج البلاغه /٥٣٢-٥٣٠.

٢٦٦- نهج البلاغه /٤٨٤-٤٨٣.

٢٦٧- بحار ٣/١٠٢-١٠١.

٢٦٨- سوره بقره (٢): ٢٨٢.

٢٦٩- سوره بقره (٢): ٣٢.

٢٧٠- سوره عنکبوت (٢٩): ٦٩.

٢٧١- سوره بقره (٢): ٨٩.

٢٧٢- مکارم اخلاق /٥٢٨.

٢٧٣- ارشاد مفید /١١١.

٢٧٤- امالى طوسى ١/٤٦.

٢٧٥- کافى ٨/١٧٢.

٢٧٦- سوره مائده (٥): ٨٣.

٢٧٧- سوره ق (٥٠): ٣٧.

٢٧٨- سوره زمر (٣٩): ٢٢.

٢٧٩- سوره حج (٢٢): ٤٦.

٢٨٠- سوره کهف (١٨): ٥٧.

٢٨١- سوره مجادله (٥٨): ٢٢.

٢٨٢- سوره حجرات (٤٩): ١٤.

٢٨٣- بحار ٢/٣٣ ـ از کتاب عوالى اللئالى .

٢٨٤- بحار ٧٣/٨١ ـ از کتاب کنزالفوائد.

٢٨٥- غررالحکم /٢٧٣.

٢٨٦- تحف العقول /٢٧٣.

٢٨٧- تحف العقول /٢٠٧.

٢٨٨- بحار ٧٨/١٨٦ ـ ١٨٥.

٢٨٩- تحف العقول /٢٦٣.

٢٩٠- علل الشرایع ١/١٠٣.

٢٩١- سوره ق (٥٠): ٣٧.

٢٩٢- اصول کافى ١/١٦.

٢٩٣- تحف العقول /٢٠٨.

٢٩٤- صحیفه سجادیه /٣٤٩ (دعاى ٤٧).

٢٩٥- صحیفه سجادیه ١٤٦ (دعاى ٢١).

٢٩٦- صحیفه سجادیه ١٤٩ (دعاى ٢٢).

٢٩٧- صحیفه سجادیه ١٤٦ ـ ١٤٥ (دعاى ٢١).

٢٩٨- صحیفه سجادیه /١٥١ (دعاى ٢٢).

٢٩٩- تحف العقول /٢٠٧.

٣٠٠- بحار ٧٦/١٨٩ ـ از کتاب مصباح الشریعه .

٣٠١- بحار ٢/٥٤ ـ از کتاب مجالس مفید.

٣٠٢- اختصاص /٣٣٩.

٣٠٣- بحار ٧٠/٥١؛ معانى الاخبار ٢/٣٧٦.

٣٠٤- سوره انعام (٦): ٧٥.

٣٠٥- سوره سجده (٣٢): ٢٤ ـ ٢٣.

٣٠٦- بـراى تـوضـیـح بـیـشـتـر دربـاره ایـن قـسـمـت از آیه ، و تعیین مرجع ضمیر در لقائه ، به مجمع البیان (٨/٣٣٣ ـ ٣٣٢) مراجعه کنید.

٣٠٧- سوره ذاریات (٥١): ٢١ ـ ٢٠.

٣٠٨- بحار /٧/١٧٣.

٣٠٩- نهج البلاغه /٧٠٣.

٣١٠- وسائل ١/٦٢.

٣١١- تحف العقول /٢٠٨.

٣١٢- مستدرک ٢/٣٥٧.

٣١٣- سوره حجر (١٥): ٧٥.

٣١٤- بصائر الدرجات /٣٥٧.

٣١٥- بحار ٦٧/٧٥ ـ از کتاب عیون اخبار الرضا ٢/٢٠٠ در این کتاب چـنین است : مومنى نیست مگر اینکه در او فراستى است ، و به اندازه ایمان خود، با نور خدا، مى بیند....

٣١٦- نهج البلاغه /٢١٠.

٣١٧- ایـن سـخـن ، در وصـف انـسـانـهـاى مـعـتـقـد شـنـاخـتـور تـکـامـل یـافـتـه اسـت ، آنـان کـه بـا نـور مـعـرفـت و فـروغ شـنـاخـت بـه درجـات تکامل رسیده اند، و خود چراغ راه دیگران گشته اند.

٣١٨- تحف العقول /٢٦٤.

٣١٩- سوره انفال (٨): ٦٥.

٣٢٠- سوره حج (٢٢): ٥٤.

٣٢١- سوره حشر (٥٩): ١٤ ـ ١٣.

٣٢٢- غرر الحکم /٢٩٤.

٣٢٣- غررالحکم /٢٦٩.

٣٢٤- نهج البلاغه /٩٣٥؛ عبده ٢/٥٧.

٣٢٥- تحف العقول /٢٦٦.

٣٢٦- غررالحکم /٢٤٥.

٣٢٧- تحف العقول /٢٦٣.

٣٢٨- مشکاة الانوار/٤٦.

٣٢٩- غررالحکم /٢١٥.

٣٣٠- بحار ٧١/٨٣.

٣٣١- غررالحکم /٣٤٩.

٣٣٢- غررالحکم /٣٥٣.

٣٣٣- مشکاة الانوار/٢٠.

٣٣٤- سوره ابراهیم (١٤): ١٢.

٣٣٥- سوره کهف (١٨): ٦٨ ـ ٦٦.

٣٣٦- غررالحکم /١٤.

٣٣٧- نهج البلاغه /٨٠٢.

٣٣٨- غررالحکم /٢٤٩.

٣٣٩- غررالحکم /٣٠٩.

٣٤٠- غررالحکم /٢٢٢.

٣٤١- غررالحکم /٢٥٥.

٣٤٢- سوره مومنون (٢٣): ٦٠.

٣٤٣- بحار ٧٠/١٧٧ ـ از کتاب المحاسن .

٣٤٤- تحف العقول /٢٦١.

٣٤٥- غررالحکم /٢٦٨.

٣٤٦- اصول کافى ١/٢٣.

٣٤٧- غررالحکم /٢٤٨.


و ـ اداى مقصود

٣ الامام على علیه السلام : من کمل عقله ، استهان بالشهوات . (٣٤٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه خـرد کـامـل دارد، شـهـوتـهـا و امیال را ناچیز مى شمارد.

٤ الامام على علیه السلام :..العقل الکامل قاهر الطبع السوء... (٣٤٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـقـل کمال یافته (و داراى شناخت و آگاهى )، بر طبیعت (خوى) بد چیره مى گردد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الحـلم غـطـاء سـاتـر، و العـقـل حـسـام قـاطـع ، فـاسـتـر خـلل خـلقـک بـحـلمـک ، و قاتل هواک بعقلک . (٣٥٠)

امام على علیه السلام : بردبارى سرپوشى پوشاننده است ، و خرد (آگاه و با شناخت) شمشیرى برنده ، پس نقصهاى خلق خود را با بردبارى خود بپوشان ، و با خرد خود با هواى نفس به کارزار برخیز.

٦ الامام على علیه السلام : بالعقل کمال النفس . (٣٥١)

امام على علیه السلام : کمال نفس از عقل است .

و ـ اداى مقصود حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ قـیـل له :

مـا البـلاغـة ؟ فـقـال مـن عـرف شیئا قل کلامه فیه ؛ و انما سمى البلیغ لانه یبلغ حاجته باءهون سعیه . (٣٥٢)

امـام صـادق عـلیـه السلام ـ از او پرسیدند که بلاغت چیست ؟ گفت : هر کس چیزى را بداند بـا کـمـتـریـن سـخـن بیان کند. و شخص را از آن جهت بلیغ (رساگو) نامند که با کمترین کوشش به نیاز خود مى رسد و مقصود خویش را ادا مى کند.

فصل بیستم : شناخت و پیوندهاى مردمى قرآن

١...تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتى ، ذلک بانهم قوم لا یعقلون . (٣٥٣)

آنان را به هم پیوسته مى پندارى و در صورتى که دلهاشان پراکنده است ؛ و این بدان جـهـت اسـت کـه آن مردم خرد خود را به کار نمى اندازند (و از آگاهیها و شناختها بى بهره اند.)

حدیث

١ الامام على علیه السلام :..و البصائر نافذة ، و العزائم واحدة . (٣٥٤)

امـام عـلى عـلیه السلام : بصیرتها و شناختها ( مومنان پیروزمند پیشین ) ژرف و دریابنده بود و اراده هاى استوار آنان همه یک جهت داشت .

٢ الامام الرضا علیه السلام :..و العلم اجمع لاءهله من الاباء. (٣٥٥)

امـام رضـا عـلیـه السلام : علم (دانایى و شناخت)، دارندگان خود را بهتر از پدران با هم جمع مى کند.

از ایـن تـعـالیـم و آمـوزشها که نمونه اى از آنها در اینجا آورده شد به خوبى روشن مى گـردد کـه اتـحـاد آگـاهـانـه مـردمـان ، و حـرکـتـهـاى هـمـاهـنـگ سـازنـده و تکامل بخش اجتماعى و مردمى ، همه و همه ، در گرو شناخت و آگاهى است . دانایى و آگاهى و بصیرت و شناخت است که مردمان را، به صورتى درست و بادوام ، در کنار هم گرد مى آورد، و بـه هـدفـهـاى والا مـى رسـانـد. در ایـن مـقـوله ، بـرخـى از مـطـالب فصل پیش نیز، به گونه اى مى تواند سودمند باشد.

فصل بیست و یکم : شناخت تجربى قرآن

١ افـلم یـسـیـروا فـى الارض ، فـتـکـون لهـم قـلوب یـعـقـلون بـهـا، او آذان یـسـمـعـون بها؟.. (٣٥٦)

آیـا در زمـیـن بـه گردش (و جستجو) نپرداختند، تا صاحب دلهایى گردند خردور، و صاحب گوشهایى حق نیوش ...

نـمـونـه هـایـى از آیـات قـرآن کـریـم را در ایـن بـاره در فصل پانزدهم این باب ببینید! حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): من عمل بما یعلم ، ورثه الله علم ما لم یعلم . (٣٥٧)

پبامبر (صلى الله علیه و آله): هر کس به آنچه مى داند عمل کند، خدا علم آنچه را نمى داند بهره او سازد.

٢ الامام على علیه السلام : العقل غریزة تزید بالعلم و التجارب . (٣٥٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـقل استعدادى طبیعى است که با علم و تجربه افزایش پیدا مى کند.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـقـل عـقـلان : عـقـل الطـبـع ، و عـقـل التـجـربـة ؛ و کـلا هـمـا یـؤ دى الى المـنـفـعـة . و المـوثـوق بـه صـاحـب العقل و الدین . و من فاته العقل و المروة ، فراءس ماله المعصیة .. (٣٥٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـقـل دو عـقـل اسـت : عـقـل طـبـیـعـى و عـقـل تـجـربـى . و هـر دو مـایـه سـود اسـت . و تـنـهـا کـسـى مـورد اطـمـیـنـان اسـت کـه هـم عـقـل داشـتـه باشد و هم دین . و آنکه از عقل و جوانمردى بى بهره باشد، بیشترین کارش گناه است .

٤ الامام على علیه السلام : لولا التجارب عمیت المذاهب . (٣٦٠)

امام على علیه السلام : اگر آزمایشها و تجربه ها نبود راهها پنهان مى ماند.

٥ الامام على علیه السلام : فى التجارب علم مستاءنف . (٣٦١)

امام على علیه السلام : از تجربه دانشى تازه به دست مى آید.

٦ الامـام الحـسـیـن عـلیـه السـلام : طـول التـجـارب زیـادة فـى العقل . (٣٦٢)

امام حسین علیه السلام : تجربه هاى طولانى وسیله افزایش خرد است .

٧ الامام على علیه السلام : العقل حفظ التجارب . (٣٦٣)

امام على علیه السلام : عقل ، به خاطر سپارى تجربه است . (٣٦٤)

٨ الامام على علیه السلام : العاقل من وعظته التجارب . (٣٦٥)

امام على علیه السلام : عاقل کسى است که از تجربه پند گیرد.

٩ الامام على علیه السلام : التجارب لا تنقضى . (٣٦٦)

امام على علیه السلام : تجربه پایان نمى پذیرد.

١٠ الامام على علیه السلام : کل معونة تحتاج الى التجارب . (٣٦٧)

امام على علیه السلام : هر کمک و امدادى نیازمند تجربه است .

١١ الامام على علیه السلام : من لم یجرب الامور خدع . (٣٦٨)

امام على علیه السلام : هر کس که امور را به تجربه نیازماید فریب مى خورد.

١٢ الامـام على علیه السلام :..فقد جربتم الامور و ضرستموها، و وعظتم بمن کان قبلکم ..و من لم ینفعه الله بالبلاء و التجارب ، لم ینتفع بشى ء من العظة . (٣٦٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : شـمـا خـود کـارهـا را تـجـربه کردید و آزمودید، و با یاد آورى سـرگـذشت پیشینیان موعظه شدید... آن کس که از بلا (آزمون) و تجربه پند نگیرد، از هیچ پند و اندرزى سودى به چنگ نخواهد آورد.

١٣ الامام على علیه السلام : من التوفیق حفظ التجربة . (٣٧٠)

امام على علیه السلام : حفظ تجربه (و به کار بستن آن در جاى خود) از موفقیت است .

١٤ الامام الصادق علیه السلام :لا یلسع العاقل من جحر مرتین . (٣٧١)

امام صادق علیه السلام : انسان عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمى شود.

یعنى : چون یکبار از امرى ، چیزى ، کارى ، کسى ، و جایى زیان دید و آن را به تجربه دانست ، همواره از آن دورى مى کند، و دوباره از آن امر و آن چیز و... زیان نمى بیند.

١٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ مـن وصـیـة کـتـبـهـا لابـنـه الحـسـن :...فـبـادرتـک بالادب قـبـل اءن یـقـسـو قـلبـک ، و یـشـتـغـل لبـک ، لتـسـتـقـبـل بـجـد راءیـک مـن الامـر مـا قـد کـفاک اهـل التـجـارب بـغـیـتـه و تـجـربـتـه ، فـتـکـون قد کفیت مؤ ونة الطلب ، و عوفیت من علاج التجربة ، فاءتاک من ذلک ما قد کنا ناءتیه .. (٣٧٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : (پـسـرم) پـیـش از آنـکـه دلت سـخـت و عـقـلت مـشـغـول شـود، بـه ادب کـردن تو پرداختم ، تا مجدانه به کار برخیزى ، و از تجربه هایى که دیگران زحمت آن را کشیده اند بهره مند گردى ، و خود از رنج جستجو بیاسایى و از پـرداخـتـن بـه تـجـربـه مـجـدد مـعـاف شـوى ؛ و از ایـن راه حاصل آنچه ما آزمودیم در اختیار تو قرار گیرد.

١٦ الامـام على علیه السلام : ایها الناس ! انه قد بلغ بکم ما قد راءیتم بعدوکم ، فلم یبق منهم الا آخر نفس ، و اءن الامور اذا اقبلت اعتبر آخرها باءولها. (٣٧٣)

امام على علیه السلام : اى مردم ! به دست شما چیزى بر سر دشمن آمد که دیدید، و اکنون جز یک نفس براى آنان باقى نمانده است ؛ و چون کارها پیش آید، آینده و پایان هر چیز را از روى گذشته و شروع آن توان شناخت .

١٧ الامام على علیه السلام : اءن الامور اذا اشتبهت ، اعتبر آخرها باءولها. (٣٧٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـنـگـامـى که کارها و امور وضعیت نامعلومى پیدا کنند، مى توان سرانجام هر یک را از چگونگى اول آن حدس زد.

١٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اسـتـدل عـلى مـا لم یـکن بما قد کان ، فان الامور اءشباه . (٣٧٥)

امام على علیه السلام : آنچه را نشده است بر آنچه شده قیاس کن ، که کارها و امور همانند یکدیگر است .

١٩ الامام على علیه السلام :...اءن من صرحت له العبر عما بین یدیه من المثلات ، حجزته التقوى عن تقحم الشبهات .. (٣٧٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـش با چشم عبرت بین در عقوبتهایى که پیشینیان دیده اند بنگرد، به مدد تقوى دست از هر کارى شبهه ناک (و ناسالم) باز دارد.

٢٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : فـى تـقـلب الاحـوال عـلم جـواهـر الرجال . (٣٧٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : به هنگام زیر و رو شدن اوضاع و دگرگونى روزگار، مردان شناخته مى شوند.

فصل بیست و دوم : پیوستگى شناخت و ایمان قرآن

١ لکـن الراسـخـون فـى العـلم مـنـهـم و المـؤ مـنـون ، یـؤ مـنـون بـمـا انزل الیک و ما انزل من قبلک ، و المقیمین الصلاة ، و المؤ تون الزکاة ، و المؤ منون بالله و الیوم الآخر، اولئک سنؤ تیهم اجرا عظیما (٣٧٨)

لیکن استواران در دانش از ایشان و مؤ منان ، به آنچه بر تو و پیش از تو فرو فرستاده شده است ایمان دارند؛ و بر پادارندگان نماز، و دهندگان زکات ، و مؤ منان به خدا و روز دیگر را به زودى پاداشى عظیم خواهیم داد× ٢ و یـرى الذیـن اوتـوا العـلم ، الذى انـزل الیـک مـن ربک هو الحق ، و یهدى الى صراط العزیز الحمید (٣٧٩)

کـسـانـى کـه بـه ایـشان علم ارزانى شده ، همین قرآن را که بر تو فرود آمده است حق مى دانند، که به راه خداى عزیز حمید رهنمونى مى کند.

٣ و لیعلم الذین اؤ توا العلم ، انه الحق من ربک ، فیؤ منوا به فتخبت له قلوبهم ، و ان الله لهاد الذین آمنوا الى صراط مستقیم (٣٨٠) (خـداونـد القـاآت شـیـطانى را محو و نابود مى کند) تا کسانى که علم به ایشان ارزانى گشته است (و اهل دانایى و شناخت شده اند) بدانند که قرآن حق است و درست ، فرود آمده از سوى پروردگار، پس در ایمان خویش به آن هر چه استوارتر گردند، و دلهاشان (از آن ایمان استوار که یابند) پذیرا و خاضع گردد؛ و خدا راهبر دینباوران است به راه راست × ٤ شـهـد الله انـه لا اله الا هـو، و المـلائکـة و اولوا العـلم ، قائما بالقسط، لا اله الا هو العزیز الحکیم (٣٨١) خـدا گـواهـى داد کـه معبودى جز او نیست ، و ملائکه و دارندگان علم نیز چنین گواهى دادند؛ خداى بر پادارنده داد است ، و جز او خدایى نیست ، او که غالب و حکیم است .

٥ هذا بصائر للناس و هدى و رحمة لقوم یوقنون (٣٨٢) اینها بصیرتهایى است براى مردمان ، و رهنمونى و رحمت است براى گروهى که به یقین باور بدارند.

٦ و لقد جئناهم بکتاب فصلناه على علم ، هدى و رحمة لقوم یؤ منون (٣٨٣) بـراى ایـشـان کـتـابـى آوردیـم ، و بـا آگـاهـى آن را تفصیل دادیم ، که رهنمونى و رحمت براى گروه مؤ منان است .

٧ فـانـک لا تـسـمـع الموتى و لا تسمع الصم الدعاء، اذا و لوا مدبرین × و ما انت بهاد العمى عن ضلالتهم ، ان تسمع الا من یؤ من بآیاتنا فهم مسلمون (٣٨٤) تـوبه این مردگان نمى توانى شنواند (و مردم دلمرده را نمى توانى حق نیوش ساخت)، هـمـچـنـیـن نـخـواهـى تـوانـست دعوت خویش را به گوش این کران - هنگامى که روى از تو بگردانند - فرو کرد × و تو راهنماى کوردلان ، از این گمراهى که بدان دچارند نیستى ، سـخـن حق را تنها به گوش کسانى توانى رسانید که به آیات ما ایمان آورند، و مسلمان اینانند × ٨ افـانـت تـسـمـع الصـم او تـهـدى العـمـى و مـن کـان فـى ضلال مبین ؟ (٣٨٥)

آیا توبه این کران توانى شنواند، یا این کوران را و کسانى را که در گمراهیى آشکار غرقند توانى راه نمود؟ ٩ و مـنـهـم مـن یـسـتـمعون الیک ، افاءنت تسمع الصم و لو کانوا لا یعقلون ؟ × و منهم من ینظر الیک ، افانت تهدى العمى و لو کانوا لا یبصرون ؟ (٣٨٦)

بـعـضـى از ایشان به تو گوش فرا مى دارند؛ اما آیا به گوش کرانى که خرد خود را بـه کـار نـمـى انـدازد تـوانـى رساند؟ × برخى به تو مى نگرند؛ اما آیا تو به چشم بستگانى که هیچ سوى را نمى بینند توانى راه نشان داد؟ حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

انـمـا یـدرک الخـیـر کـله بـالعـقـل ، و لا دیـن لمـن لا عقل له . (٣٨٧)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): بـا عـقـل بـه خـوبـیـهـا هـمـه مـى تـوان دسـت یـافـت ؛ و آن را کـه عقل نباشد دین نیست .

٢ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشام ! ان لله على الناس حجتین : حجة ظاهرة و حجة بـاطـنـة ؛ فـامـا الظـاهـرة ، فـالرسـل و الاءنـبـیـاء و الائمـة - علیهم السلام - و اما الباطنة فالعقول . (٣٨٨)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشام ! خدا را بر مردمان دو حجت است : حجتى آشکار و حجتى پـنـهـان . حـجـت آشـکـار پـیـامبران و فرستادگان و امامانند - علیهم السلام - و حجت پنهان عقلهاى مردمان است .

٣ الامام على علیه السلام : ملاک الایمان ، حسن الایقان . (٣٨٩)

امام على علیه السلام : ملاک ایمان ، نیکباورى و یقین است .

٤ الامام الصادق علیه السلام : من کان عاقلا، کان له دین . (٣٩٠)

امام صادق علیه السلام : هر که خردمند باشد، دیندار باشد.

٥ امام على علیه السلام :...بالایمان یعمر العلم . (٣٩١)

امـام على علیه السلام : علم و دانایى با ایمان و اعتقاد آباد مى گردد (و به انسان فایده مى رساند).

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - فـى حـدیـث طـویـل : ان اول الامـور و مـبـداءهـا و قـوتـهـا و عـمـارتـهـا التـى لا یـنتفع بشى ء الا به ، العـقـل ، الذى جـعـله الله زیـنـة لخـلقـه و نـورا لهـم ، فـبـالعـقـل عـرف العباد خالقهم ، و انهم مخلوقون ، وانه المدبر لهم و انهم المدبرون ، و انـه البـاقـى و هـم الفـانـون ؛ و اسـتدلوا بعقولهم على ما راءوا من خلقه ، و من سمائه و ارضـه ، و شـمـسـه و قـمـره ، و لیـلة و نـهـاره ، و بـان له و لهـم خـالقـا و مـدبـرا لم یـزول و لا یـزول . و عـرفـوا بـه الحـسـن مـن القـبـیـح ، و ان الظـلمـة فـى الجـهـل ، و ان النـور فـى العـلم ؛ فـهـذا مـا دلهـم عـلیـه العقل .

قـیـل له : فـهـل یـکـتـفـى العـبـاد دون غـیـره ؟ قـال : ان العـاقـل ، لدلالة عـقله الذى جعله الله قوامه و زینته و هدایته ، علم ان الله هو الحق ، و انه هو ربه . و علم ان لخالقه محبة ، و ان له کراهیة ، و ان له طاعة ، و ان له معصیة ، فلم یجد عقله یدله على ذلک ، و علم انه لا یوصل الیه الا بالعلم و طلبه ، و انه لا ینتفع بعقله ان لم یـصـب ذلک بـعـلمـه . فـوجـب عـلى العـاقـل طـلب العـلم و الادب ، الذى لا قـوام له الا به . (٣٩٢)

امـام صـادق علیه السلام : اول کارها و خاستگاه و قوت و آبادانى آنها - که جز به وسیله آن سودمند نمى شوند - عقل است ، که خدا آن را آرایشى و نورى براى مردمان قرار داده است . بندگان با عقل آفریدگار خود را مى شناسند و مى دانند که خود آفریده اند، و تدبیر کـار ایشان با او است ...و به عقلهاى خود از آنچه در آفرینش او و آسمان و زمین و خورشید و مـاه و روز و شـب مـى بـیـنند، استدلال مى کنند که خودشان و اینهمه دیگر، آفریدگار و مـدبـرى دارنـد کـه پـیـوسـتـه بـوده اسـت و پـیـوسـتـه خـواهـد بـود. و بـه عقل نیک و بد را از یکدیگر باز مى شناسند، و در مى یابند که تاریکى در نادانى است و روشنى در دانایى ؛ اینهمه از دلالت عقل براى ایشان معلوم مى شود.

پـرسـیـده شـد: آیـا بـنـدگـان را عـقـل بـسـنـده است و به چیزى دیگر نیاز ندارند؟ گفت : عاقل ، به راهنمایى عقل خویش - که خدا آن را مایه استوارى و زینت و هدایت او قرار داده است - مـى دانـد که خدا حق است و پروردگار او است . و مى داند که آفریدگار کارهایى را مى پـسندد و کارهایى را نه ، و مى فهمد که مى توان فرمان او را برد یا به نافرمانى او برخاست . و این را نیز در مى یابد که عقل وى نمى تواند جزئیات دین را براى او روشن سـازد، و جـز از راه عـلم و آموختن نمى تواند به آگاهیهاى لازم در این باره برسد؛ همچنین در مـى یـابـد کـه اگـر از راه عـلم بـه مـقـصـود نـرسـد، از عـقـل بـه تـنـهـائى سـودى بـه دست نتواند آورد. این است که طلب علم و فرهنگ بر انسان خردمند واجب است . و قوام شخصیت انسانى به علم و فرهنگ است .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـقـل رسول الحق . (٣٩٣)

امام على علیه السلام : عقل فرستاده حق است .

٨ الامام الحسین علیه السلام :...لا یکمل العقل الا باتباع الحق . (٣٩٤)

امـام حـسـیـن عـلیـه السـلام : عـقـل ، جـز بـا پـیـروى از حـق ، بـه کمال نمى رسد.

٩ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام :...تـواضـع للحـق تـکـن اءعقل الناس . (٣٩٥)

امام کاظم علیه السلام : در برابر حق فروتنى کن ، تا عاقترین مردمان باشى .

١٠ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! انـه لم یـخـف الله مـن لم یـعـقـل عـن الله . و مـن لم یـعـقـل عن الله لم یعقد قلبه على معرفة ثابتة لا یبصرها و یجد حقیقتها فى قلبه . (٣٩٦)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشـام ! هـر کس از (فرستادگان) خدا (دین و راه دیندارى و دینباورى را) فرا نگرفت (چنانکه باید به شناخت خدا نترسید و) از خدا نترسید. و هر کس از خـدا (و اولیـاى خـدا) نـیـامـوخـت ، بـه مـعـرفـتـى بـى تزلزل ، که آن را لمس کند و جان او را فرا گیرد، دست نیافت .

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : طـلب العـلم الفـضـل مـن العـبـادة ، قال الله عزوجل : انما یخشى الله من عباده العلماء (٣٩٧)

(٣٩٨) امـام عـلى عـلیـه السلام : طلب کردن علم از عبادت برتر است ؛ چنانکه خداى بزرگ گفته است : انما یخشى الله من عباده العلماء- تنها بندگان عالم خدا از خدا مى ترسند.

١٢ الامام على علیه السلام : اصل الایمان العلم . (٣٩٩)

امام على علیه السلام : ریشه ایمان علم است .

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...فـخـرج مـن صـفـة العـمـى ، و مـشـارکـة اهل الهوى . و صار من مفاتیح اءبواب الهدى ، و مغالیق اءبواب الردى ، قد اءبصر طریقه ، و سـلک سـبـیـله ، و عـرف مـنـاره ، و قـطـع غـمـاره ، و اسـتـمـسـک من العرى باءوثقها، و من الحـبـال بـاءمـتـنها؛ فهو من الیقین على مثل ضوء الشمس ، قد نصب نفسه لله سبحانه فى اءرفـع الامـور، مـن اصـدار کـل وارد عـلیـه ، و تـصـیـیـر کـل فـرع الى اءصـله ، مـصـبـاح ظـلمـات ، کـشـاف عـشوات ، مفتاح مبهمات ، دفاع معضلات ، دلیل فلوات ، یقول فیفهم ، و یسکت فیسلم ، قد اخلص لله فاستخلصه ... (٤٠٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـنـگـونـه کـس (٤٠١) از کـوردلى رسـته ، و از همگامى با هـواپـرسـتـان جسته است ، و خود کلید در هدایت و قفلى بر در سقوط و تباهى گشته است .

راه خـویـشـتـن بـه خوبى یافته و آن را پیموده ، و مشعلى فروغ بخش به چنگ آورده و در پـرتـو آن از راهـهـاى سـردرهـم و ظـلمـانـى گذشته است . او به استوارترین دستاویزها رسـیـده و به محکمترین رسنها در آویخته است . یقین او مانند کسى است که نور خورشید را مى بیند. کسى که خود را اینچنین ساخته باشد، تن به طاعت خداى سبحان مى سپارد و دست بـه کارهاى بزرگ مى یازد: هر وظیفه اى پیش آید آن را درست به انجام مى رساند، و هر فـرعـى (و امـرى) را مـنـطـبق با اصل (دینى) آن مجرى مى دارد. او چراغ تاریکیها است ، و روشنگر پوشیده ها، و کلید ابهامها، و حلال مشکلها، و راهنماى بیابانها. چون سخن گوید حـقـیـقت را بفهماند، و چون ساکت باشد سلامت ماند. او براى خدا به اخلاص کوشیده است و خداى او را از مخلصان قرار داده است ...

١٤ امـام صـادق عـلیه السلام : حجة الله على العباد، النبى . و الحجة فیما بین العباد و بین الله ، العقل . (٤٠٢)

امـام صـادق علیه السلام : پیامبر حجت (ظاهرى) خدا بر مردمان است . و حجت (باطنى) میان بندگان و خدا عقل است .

١٥ الامام الکاظم علیه السلام : یا هشام ! ما بعث انبیاءه و رسله الى عباده ، الا لیعقلوا عن الله . فـاءحـسنهم اءستجابة اءحسنهم معرفة ، و اءعملهم باءمر الله احسنهم عقلا، و اءکملهم عقلا اءرفهم درجة فى الدنیا و الآخرة . (٤٠٣)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشـام ! خـداونـد پـیـامـبـران و فرستادگان خود را به نزد بندگان از آن جهت فرستاد تا حقایق را از طریق خدا بیاموزند (و شناختى الاهى پیدا کنند). ایـن اسـت کـه هر کس ، از پیامبران پذیرشى نیکوتر داشته باشد، به معرفت و شناختى بـهـتـر دسـت یـافـته است . و هر کس از کار خدا آگاهتر گردد از خردى نیکوتر برخوردار است . و آنان را که عقلى تمامتر باشد، در دنیا و آخرت درجه اى بالاتر باشد.

١٦ الامام الصادق علیه السلام : العقل دلیل المؤ من . (٤٠٤)

امام صادق علیه السلام : عقل راهنماى مؤ من است .

فصل بیست و سوم : پیوستگى شناخت و عمل قرآن

١ اتـامـرون النـاس بـالبـر، و تـنـسـون انـفسکم ، و انتم تتلون الکتاب ، افلا تعقلون ؟ (٤٠٥)

آیا، با آنکه کتاب خدا را مى خوانید، مردمان را به نیکى فرمان مى دهید و خود را فراموش مى کنید؟ مگر عقل ندارید؟ ٢ و اعبد ربک حتى یاءتیک الیقین (٤٠٦) پروردگار خویش را بپرست تا به یقین رسى .

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

نـعـوذ بـالله مـن عـلم لا یـنـفـع ، و هـو العـلم الذى یـضـاد العـمـل بـالاخـلاص . و اعـلم اءن قـلیـل العـلم یـحـتـاج الى کـثـیـر العمل ، لان علم ساعة یلزم صاحبه استعماله طول عمره . (٤٠٧)

پـیـامبر (صلى الله علیه و آله): پناه مى بریم به خدا از عملى که سود نداشته باشد. و آن عملى است که بـا عـمـل خـالصـانـه هـمـراه نـیـسـت .

و بـدان کـه انـدکـى از عـلم نـیـازمـنـد عـمـل فـراوان اسـت ، زیـرا عـلمـى کـه انـسـان در یـک سـاعـت مـى آمـوزد، او را بـه عمل کردن بر طبق آن در سراسر عمر، ملتزم مى کند.

٢ الامام على علیه السلام : کفى بالعالم جهلا ان ینافى علمه عمله . (٤٠٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : دلیـل جـهـالت عـالم ، ایـن اسـت کـه بـه عـلم خـود عمل نکند.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : تـعـلمـوا ما شئتم ان تعلموا، فلن ینفعکم الله بالعلم حتى تعملوا به ، لاءن العلماء همتهم الرعایة ، و السفهاء همتم الروایة . (٤٠٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : فـقـط آنـچـه را مـى خـواهـیـد عـمـل کـنـیـد یـاد بـگـیـریـد، زیـرا کـه خـداونـد از عـلم ، جـز از طـریـق عـمـل کـردن بـه آن ، سـودى بـه شـمـا نـمـى رسـانـد. و هـمواره دانشمندان راستین در فکر عـمـل کـردن بـه عـلمـنـد، و دانـشـمـنـد نـمـایـان سـفـیـه در فـکـر یـادگـرفـتـن و نقل علم .

٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : لا یـقـبـل عـمـل الا بـمـعـرفـة ، و لا مـعـرفـة الا بـعـمـل ؛ و مـن عـرف دلتـه مـعـرفـتـه عـلى العـمـل ، و مـن لم یـعـرف فـلا عمل له . (٤١٠)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : عـمـل جـز با معرفت و شناخت پذیرفته نمى شود، و معرفت و شـنـاختى پدید نمى آید جز با عمل . و هر که معرفت و دانش پیدا کند همین معرفت او را به عمل دلالت مى کند، و هر که به معرفت و شناختى نرسد عملى ، نخواهد داشت .

٥ الامام الصادق علیه السلام : العامل على غیر بصیرة ، کالسائر على غیر الطریق ، لا یزیده سرعة السیر الا بعدا. (٤١١)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : کـسـى کـه بـدون بـصـیـرت و بـیـنـش عـمـل کـنـد، همچون کسى است که حز برراه پیش مى رود، یعنى که هر چه برتندى و حرکت خود بیفزاید از مقصد دورتر مى شود.

٦ الامـام السـجـاد عـلیه السلام : مکتوب فى الانجیل : لا تطلبوا علم ما لا تعملون . و لما عملتم بما علمتم ، فان العلم اذا لم یعمل به لم یزدد من الله الا بعدا. (٤١٢)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام : در انـجـیـل نـوشـتـه است : در جستجوى دانستن چیزى که به آن عـمـل نـمـى کـنـیـد بـرنـیـایـیـد، در حـالى کـه هـنـوز بـه آنـچـه تـاکـنـون دانـسـتـه ایـد عـمـل نـکـرده ایـد؛ چـه عـلم ، در آن صـورت کـه بـه آن عمل نشود، بر دورى از خدا مى افزاید.

٧ عـیـسـى المـسـیـح عـلیـه السـلام : بـحـق اقـول لکـم : ان شـر النـاس لرجـل عـالم آثـر دنـیـاه عـلى عـلمـه ، فـاحـبـهـا و طـلبـهـا و جـهد علیها، حتى لو استطاع ان یـجـعـل النـاس فـى حیرة لفعل . و ماذا یغنى عن الاعمى سعة نور الشمس و هو لا یبصرها؟ کذلک لا یغنى عن العالم علمه اذا هو لم یعمل به ...فاحتفظوا من العلماء الکذبة الذین علیهم ثـیـاب الصـوف ، مـنـکـسـوا رؤ وسهم الى الارض ، یزورون به الخطایا، یرمقون من تحت حواجبهم ، کما ترمق الذئاب ، و قولهم یخالف فعلهم . (٤١٣)

عـیساى مسیح علیه السلام : به حق به شما مى گویم که بدترین مردمان مرد عالمى است کـه دنـیـاى خـود را بـر دانـش ‍ خـویـش تـرجیح مى نهد، و آن را دوست مى دارد و در طلب آن تلاش مى کند، و حتى اگر بتواند که مردمان را در حیرت و سرگردانى قرار دهد چنین مى کـنـد. فـراوانـى نـور خورشید براى شخص کورى که از دیدن آن ناتوان است چه سودى دارد؟ و چـنـیـن اسـت عـلم شـخـص عـالمـى کـه بـه آن عـمـل نـکـنـد...بـنـابراین از علماى دروغین خود را دور نگاه دارید، همانان که جامه پشمین مى پـوشـنـد، و سـرهـاى خـود را به جانب زمین فرو مى افکنند، و از این راه گناهان خود را مى پـوشـانـنـد، و هـمـچـون گـرگ ، زیرچشمى این سوى و آن سوى را مى پایند، و گفتارش مخالف کردارشان است .

٨ الامـام عـلى عـلیـه السلام : المؤ من یرغب فیما یبقى ، و یزهد فیما یفنى ؛ یمزج الحلم بالعلم ، و العلم بالعمل ... (٤١٤)

امـام عـلى عـلیه السلام : مؤ من خواستار چیزى است که باقى مى ماند، و از آنچه نابود مى شـود دامـن فـرو مـى چـیـنـد، بـردبـارى را بـا عـلم مـى آمـیـزد و عـلم را بـا عمل .

٩ الامـام العـسـکـرى عـلیـه السـلام : لا یـعـرف النـعمة الا الشاکر، و لا یشکر النعمة الا العارف . (٤١٥)

امـام حـسـن عـسـکـرى علیه السلام : نعمت را جز کسى که سپاس گزارد نشناسد، و آن را جز کسى که شناسد سپاس ‍ نگزارند.

١٠ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله علیه و آله): من عمل على غیر علم ، کان ما یفسده اکثر مما یصلح . (٤١٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - از پـدرانـش ، از پـیـامـبـر اکـرم (صلى الله علیه و آله): آنـکـه بـدون عـلم به عمل برخیزد، بیش از آنکه اصلاح کند سبب تباهى مى شود.

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...فـالنـظـر بـالقـلب ، العامل بالبصر، یکون مبتدا عمله ان یعلم : اعمله علیه ام له ؟ فان کان له مضى فیه ، و ان کـان عـلیـه وقف عنه . فان العامل بغیر علم کالسائر على غیر طریق ، فلا یزیده بعده عن الطـریـق الواضـح الا بـعـدا مـن حـاجته . و العامل بالعلم کالسائر على الطریق الواضح .

فلینظر ناظر: اءسائر هو ام راجع . (٤١٧)

امـام عـلى عـلیه السلام : انسان بینا دل آگاه ، کار خویش را از آنجا آغاز مى کند که بداند آیا عمل او به سود وى است یا به زیان وى ، تا اگر به سود وى بود پیش رود، و اگر بـه زیان او بود بازایستد، زیرا که عمل کننده بدون علم همچون کسى است که جز بر راه پیش مى رود، یعنى هر چه از راه روشن دورتر شود از مقصود خود دورتر خواهد شد. و آنکه بـا عـلم عـمـل کند همچون کسى است که بر راه روشن حرکت مى کند. بنابراین ، انسان بینا باید بنگرد که آیا به پیش مى رود یا به پس باز مى گردد.

١٢ الامام الصادق علیه السلام : من هجم على امر بغیر علم ، جدع انف نفسه . (٤١٨)

امام صادق علیه السلام : هر کس نادانسته به کارى اقدام کند، همچون کسى است که بینى خویش را بریده (و خود خود را به سختى و مشقت در افکنده) است .

١٣ الامام الصادق علیه السلام : من خاف العاقبة تثبت فیما لا یعلم . (٤١٩)

امـام صـادق علیه السلام : هر که از عاقبت بیمناک باشد، در مورد آنچه نمى داند درنگ مى کند.

١٤ الامام على علیه السلام : عشرة یفتنون انفسهم و غیرهم ...و عالم غیر مرید للصلاح و مرید للصلاح و لیس ‍ بعالم ... (٤٢٠)

امـام على علیه السلام : ده کسند که خود و دیگران را مى فریبند...عالمى که قصد اصلاح نداشته باشد، و اصلاح طلبى که عالم و آگاه نباشد.

١٥ الامام على علیه السلام : لا یرى الجاهل الا مفرطا او مفرطا. (٤٢١)

امام على علیه السلام : جاهل را نبینى جز اینکه یا افراط مى کند یا تفریط.

١٦ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـن مـسـعـود! اذا عـمـلت عـمـلا فـاعـمـل بـعـلم و عـقـل . و ایـاک و ان تـعـمـل عـمـلا بـغـیـر و عـلم ! فـانـه - جـل جـلاله - یـقـول : و لا تـکـونـوا کـالتـى نـقـضـت غـزلهـا مـن بـعـده قـوة انکاثا (٤٢٢)

(٤٢٣) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابـن مـسـعـود! هـرگـاه بـه کـارى دسـت مـى بـرى ، بـا عـلم و عـقـل دسـت بـر. از آن بـپـرهـیـز کـه بدون دانستن و اندیشیدن دست به کارى ببرى ، خداى بـزرگ مـى گوید:

و لا تکونوا کالتى نقضت غزلها من بعد قوة انکاثا- چون آن زن نباشید که پشم رشته خویش را پس از تابیدن بازگشاد و پاره پاره کرد.

١٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اوضـع العلم ما وقف على اللسان ، و ارفعه ما ظهر فى الجوارح و الارکان . (٤٢٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : پـسـت تـریـن علم آن است که بر زبان بماند (و به کار بسته نـشـود)، و بـرتـریـن عـلم آنـکـه در انـدامـهـا و ارکـان بـدن آشـکـار شـود (و بـه عمل در آید).

فصل بیست و چهارم : ارزشگذارى عمل با شناخت حدیث

١ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! قـلیـل العـمـل مـن العـالم مـقـبـول مـضـاعـف ، و کـثـیـر العـمـل مـن اهـل الهـوى و الجهل مردود. (٤٢٥)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشـام ! عـمـل انـدک از عـالم دو چـنـدان پـذیـرفـتـه اسـت ، و عمل فراوان از پیروان هوى و نادانى ناپذیرفته مى ماند.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : سـکـنـوا فـى انـفـسـکـم مـعـرفة ما تعبدون ، حتى ینفعکم ما تحرکون من الجوارح بعبادة من تعرفون . (٤٢٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : شـنـاخـت آن را کـه مى پرستید در جان خود جایگزین سازید، تا حرکاتى را که به نام پرستش و عبادت انجام مى دهید، در برابر معبودى شناخته باشد و براى شما سودمند گردد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - قـد سـمـع رجـلا مـن الحـروریـة یـتـهـجـد و یـقـراء، فقال : نوم على یقین خیر من صلاة فى شک . (٤٢٧)

امـام عـلى علیه السلام - شنید که مردى از حروریان (خوارج) به عبادت و خواندن قرآن و شب زنده دارى پرداخته است ، گفت : خواب با یقین بهتر است از نماز با شک .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اعـلم ان العـمـل الدائم القلیل على الیقین ، اءفضل عند الله من العمل الکثیر على غیر یقین ... (٤٢٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : بـدان کـه عـمل پیوسته اندک همراه با یقین ، در نزد خدا، بر عمل فراوان بدون یقین فضیلت دارد.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - قـال سـلیـمان الدیلمى : قلت لابى عبدالله الصادق عـلیـه السـلام : فـلان مـن عـبـادتـه و دیـنـه و فـضـله . فـقـال : کـیـف عـقـله ؟ قـلت : لا اءدرى . فـقـال : ان الثـواب عـلى القـدر العقل . (٤٢٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - راوى حـدیـث گـویـد: نـزد امـام جـعـفر صادق از عبادت و دین و فضل کسى سخن گفتم ، پرسید: عقلش چگونه است ؟ گفتم : نمى دانم ، گفت : پاداش به اندازه عقل است .

٦ النـبـى (صلى الله علیه و آله) - زیـد بـن عـلى ، عـن آبـائهـه عـلیـه السـلام : قال رسول الله : رکعتان خفیتان فى (الـ)ـتفکر، خیر من قیام لیلة . (٤٣٠)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) - بـه روایـت زید بن على ، از پدرانش ، از پیامبر اکرم : دو رکعت سبک با تفکر (و شناخت و توجه)، بهتر است از نماز خواندن یک شب تمام .

٧ الامـام على علیه السلام : المتعبد بغیر علم کحمار الطاحونة ، یدور و لا یبرح من مکانه . (٤٣١)

امام على علیه السلام : عبادتگرى بى علم ، همچون خر آسیاب است ، که همواره در یکجا مى چرخد و گامى پیش ‍ نمى رود.

٨ النـبـى (صلى الله علیه و آله): ان العـبـد لیـصـلى لا یـکـتـب له سـدسها و لا عشرها، انما یکتب للعبد من صلاته ما عقل منها.

پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): انسان نماز مى گزارد، در حالى که شش یک بلکه ده یک آن را هم براى او نـمـى نـویـسـنـد؛ بـراى انـسـان از نـمـاز هـمـان مـقـدار را کـه از روى تـوجـه و تعقل خوانده باشد مى نویسند.


فصل بیست و پنجم : راهها و روشهاى نشر اندیشه و شناخت

اء - فراهم آوردن زمینه مساعد قرآن

١ واضـرب لهـم مـثـلا، اصحاب القریة ، اذا جاءها المرسلون × اذا ارسلنا الیهم اثنین ، فکذبوهما، فعززنا بثالث ، فقالوا: انا الیکم المرسلون × قالوا: ما انتم الا بشر مثلنا و ما انزل الرحمن من شى ء ان انتم الا تکذبون × قالوا: ربنا یعلم انا الیکم لمرسلون ×...و جـاء مـن اقـصـا المدینة رجل یسعى ، قال : یا قوم اتبعوا المرسلین × اتبعوا من لا یساءلکم اجرا و هم مهتدون × و مالى لا اعبد الذى فطرنى و الیه ترجعون ؟× (٤٣٢)

اهـل آن قریه را براى ایشان مثل بزن ، که فرستادگان ما بدانجا رفتند × چون دو تن را نـزد مردم آن سامان فرستادیم ، آنان را دروغگو خواندند، این شد که با فرستاده سومى آن دو را تـقـویـت کـردیـم ، و آنـان بـه آن مـردم گـفـتـنـد: مـا را بـه نزد شما به رسالت فـرسـتـاده انـد × اهـل قـریـه گـفـتـنـد: شـما جز آدمیزاده هایى همچون ما نیستید، خداى چیزى نـفرستاده است ، و شما دروغ مى گویید × فرستادگان گفتند: پروردگار ما مى داند که مـا رسـولانـیـم مـاءمـور هـدایـت شـمـا ×... و مردى از کنار شهر دوان آمد و گفت : اى مردم ! از فـرسـتـادگـان پـیـروى کـنـیـد × از کـسـانى پیروى کنید که مزدى از شما نخواهند و خود راهـیـافـتـه انـد × چـرا نباید کسى را پرستش کنم که مرا آفریده است و شما به سوى او باز خواهید گشت ؟ × ٢ و لقـد آتـیـنـا ابـراهـیـم رشـده مـن قـبـل ، و کـنـابـه عـالمـیـن × اذ قـال لابـیـه و قـومـه : مـا هـذه التماثیل التى انتم لها عاکفون × قالوا: وجدنا آباءنا لها عـابـدیـن × قـال :

لقـد کـنـتـم انـتـم و آبـاؤ کـم فـى ضـلال مـبـیـن × قـالوا:

اجـئتـنـا بـالحـق ام انـت مـن اللاعـبـیـن ؟ × قـال : بـل ربـکم رب السموات و الارض ، الذى فطرهن ، و انا على ذلکم من الشاهدین × و تالله لاکیدن اصناکم بعد ان تولوا مدبرین (٤٣٣) به ابراهیم ، از پیش ، رشد و راهشناسى دادیم و ما به شایستگى او دانا بودیم × یاد کن آن هـنـگـام را بـه پـدر و قـوم خـود گـفـت کـه ایـن تـنـدیسها چیست که به پرستش آنها مى پردازید؟ × گفتند: دیدیم که پدران ما نیز به پرستش آنها مى پرداختند × گفت : شما و پـدرانـتان تا بودید در گمراهیى آشکار بودید × گفتند: آیا پیامى جدى و راستین بر ما عـرضـه مـى دارى ، یـا از سر شوخى سخن مى گویى ؟ × گفت : (شوخى و بازى نیست) بلکه پروردگار شما همان پروردگار آسمانها و زمین است ، او آنها را آفریده است ، و من در این باره نزد شما گواهى مى دهم × و به خداى سوگند که چون رفتید و بدینجا پشت کردید، کارى چاره ساز بر سربتان شما خواهم آورد ×

ب - اقدام کردن و درگیر شدن قرآن

١ فقاتل فى سبیل الله ، لا تکلف الا نفسک ، و حرض المؤ منین ... (٤٣٤)

(اى پـیامبر!) تو خود در راه خدا کارزار کن که جز تو کسى بدان مکلف نیست ، و مؤ منان را نیز بدان ترغیب کن ...

٢ فـجـعـلهـم جـذاذا الا کـبـیـرا لهـم ، لعـلهـم الیـه یـرجـعـون × قـالوا: مـن فـعـل هـذا بـآلهـتـنـا، انـه لمـن الظـالمـیـن × قـالوا: سـمـعـنـا فـتـى یـذکـرهـم یقال له ابراهیم (٤٣٥) پـس آنـگـاه ابـراهـیـم (بـه درون بـتخانه پاى نهاد) و آن بتها را ریزه ریزه کرد مگر بت بـزرگ را، تـا شـایـد (بـراى رسـیـدگـى) به نزد او بازآیند (و در یابند که آن بتان چـیـزى نـیـسـتـند و توانى ندارند) × (و چون باز آمدند) گفتند: چه کسى با خدایان ما چنین کـرده ؟ هـر کـه هـست از ستمکاران است × (برخى در پاسخ) گفتند: شنیدیم جوانى از آنها به بدى یاد مى کرد که او را ابراهیم خوانند×

ج - آیین تبلیغ قرآن

١ ادع الى سـبـیـل ربـک بـالحـکـمـة ، و المـوعـظـة الحـسـنـة ، و جـادلهـم بالتى هى احسن ... (٤٣٦)

مردمان را به راه خداى خود، با حکمت و دانایى ، و با وعظ نیکو فراخوان ، و (چون کار به مـجـادله کـشـد) بـا آنـان بـه بـهـتـریـن گـونـه مـجـادله و گـفـتـگـو کـن ... (جدال به احسن کن).

د - تبلیغ موفق قرآن

١ و ما ارسلنا من رسول ، الا بلسان قومه لیبین لهم ... (٤٣٧)

هـیـچ پـیامبرى را جز با زبان مردم خود او نفرستادیم ، تا بتواند براى ایشان (مطالب و دانستنیها را) به روشنى بازگوید....

٢ نـزل بـه الروح الامـیـن × عـلى قـلبـک لتـکـون مـن المـنـذریـن × بـلسـان عـربـى مبین (٤٣٨)

- پى ‏نوشتها -

٣٤٨- غررالحکم /٢٧٤.

٣٤٩- بـحـار ٧٨/٦ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول

٣٥٠- نهج البلاغه ٥/١٢٨؛ عبده ٢/٢٤٥.

٣٥١- غررالحکم /١٤٨.

٣٥٢- تحف العقول /٢٦٤.

٣٥٣- سوره حشر (٥٩): ١٤.

٣٥٤- نهج البلاغه /٨٠٢.

٣٥٥- عیون اخبار الرضا ٢/١٣١.

٣٥٦- سوره حج (٢٢): ٤٦.

٣٥٧- بحار ٤٠/١٢٨.

٣٥٨- غررالحکم /٤٠.

٣٥٩- بـحـار ٧٨/٦ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ وال .

٣٦٠- ارشاد/١٤٣.

٣٦١- کافى ٨/٢٢.

٣٦٢- بحار ٧٨/١٢٨.

٣٦٣- نهج البلاغه /٣١؛ عبده ٢/٥٤.

٣٦٤- مقصود عقل عملى و کسبى است .

٣٦٥- تحف العقول /٦٢.

٣٦٦- غررالحکم /١٦.

٣٦٧- بـحـار ٧٨/٧ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول

٣٦٨- ارشاد/١٤٢.

٣٦٩- نهج البلاغه /٥٧٣.

٣٧٠- نهج البلاغه /١١٨٢.

٣٧١- اختصاص /٢٣٨.

٣٧٢- نهج البلاغه /٩١٢؛ عبده ٢/٤٢.

٣٧٣- بحار ٨/٥٢٠ (از چاپ کمپانى).

٣٧٤- نهج البلاغه /١١١٨.

٣٧٥- نهج البلاغه / ٩٣٥.

٣٧٦- نهج البلاغه /٦٦؛ عبده ١/٥٢.

٣٧٧- نهج البلاغه /١١٨٣.

٣٧٨- سوره نساء (٤): ١٦٢.

٣٧٩- سوره سبا (٣٤): ٦.

٣٨٠- سوره حج (٢٢): ٥٤.

٣٨١- سوره آل عمران (٣): ١٨.

٣٨٢- سوره جاثیه (٤٥): ٢٠.

٣٨٣- سوره اعراف (٧): ٥٢.

٣٨٤- سوره روم (٣٠): ٥٣-٥٢.

٣٨٥- سوره زخرف (٤٣): ٤٠.

٣٨٦- سوره یونس (١٠): ٤٣-٤٢.

٣٨٧- تحف العقول / ٤٤.

٣٨٨- اصول کافى ١ / ١٦.

٣٨٩- غررالحکم / ٣١٥.

٣٩٠- اصول کافى ١ / ١١.

٣٩١- نهج البلاغه / ٤٤٨، عبده ١ / ٣٠٢.

٣٩٢- اصول کافى ١ / ٢٩.

٣٩٣- غررالحکم / ١٥.

٣٩٤- بحار ٧٨ / ١٢٧.

٣٩٥- اصول کافى ١ / ١٦.

٣٩٦- اصول کافى ١ / ١٨.

٣٩٧- سوره فاطر (٣٥): ٢٨.

٣٩٨- بحار ٦٩ / ٨١-٨٠.

٣٩٩- بحار ٦٩ / ٨١-٨٠.

٤٠٠- نهج البلاغه / ٢١٠؛ عبده ١ / ١٦٦.

٤٠١- یعنى : انسان معتقد با شناخت و آگاه .

٤٠٢- اصول کافى ١ / ١٥.

٤٠٣- اصول کافى ١ / ١٦.

٤٠٤- اصول کافى ١ / ٢٥.

٤٠٥- سوره بقره (٢): ٤٤.

٤٠٦- سوره حجر (١٥): ٩٩.

٤٠٧- بحار ٢ / ٣٢.

٤٠٨- غررالحکم / ٢٤٣.

٤٠٩- عدة الداعى / ٦٨.

٤١٠- تحف العقول / ٢١٥.

٤١١- اصول کافى ١ / ٤٣.

٤١٢- بحار ٢ / ٢٨ - از تفسیر على بن ابراهیم .

٤١٣- تحف العقول /٣٧٥.

٤١٤- بـحـار ٧٨ / ٢٦. از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٤١٥- بحار ٧٨ / ٣٧٨.

٤١٦- تحف العقول / ٣٩.

٤١٧- نهج البلاغه / ٤٨١-٤٨٠.

٤١٨- تحف العقول / ٢٦٢.

٤١٩- تحف العقول / ٢٦٢.

٤٢٠- خصال ٢ / ٤٣٧.

٤٢١- نهج البلاغه / ١١١٦.

٤٢٢- سوره نحل (١٦): ٩٢.

٤٢٣- مکارم الاخلاق / ٥٣٨.

٤٢٤- نهج البلاغه / ١١٢٧.

٤٢٥- اصول کافى ١ / ١٧.

٤٢٦- تحف العقول / ١٦٠.

٤٢٧- نهج البلاغه / ١١٣٠.

٤٢٨- تحف العقول / ٢٦٤.

٤٢٩- اصول کافى ١ / ١٢.

٤٣٠- ثواب الاعمال / ٦٨.

٤٣١- غررالحکم / ٥٣؛ اختصاص / ٢٣٨.

٤٣٢- سوره یس (٣٦): ١٦-١٣ و ٢٢-٢٠.

٤٣٣- سوره انبیاء (٢١): ٥٧-٥١.

٤٣٤- سوره نساء (٤): ٨٤.

٤٣٥- سوره انبیاء (٢١): ٦٠-٥٨.

٤٣٦- سوره نحل (١٦): ١٢٥.

٤٣٧- سوره ابراهیم (١٤): ٤.

٤٣٨- سوره شعرا (٢٦): ١٩٥-١٩٣.


هـ - کردار مبلغ و نقش آن در موفقیت تبلیغ

قرآن را فرشته وحى فرود آورد × بر قلب تو تا از بیم دهندگان باشى × به زبان روشن روشنگر × × در ایـن بـاره بـه بـابـهـاى مـنـاظـره ، در حـدیـث و سنت ، مراجعه کنید تا معلوم شود که راهنمایان یکتاپرستى با چه روشى مردمان را به حق فرا مى خواندند، و چگونه اندیشه ایـمـان و راسـتى را به نیکوترین وجه و شایسته ترین راه مناسب با ذهنها و اندیشه ها و اجتماعات منتشر مى ساختند.

هـ - کردار مبلغ و نقش آن در موفقیت تبلیغ قرآن

١ و من احسن قولا ممن دعا الى الله و قال : اننى من المسلمین ؟ (٤٣٩)

گـفـتـه چـه کـس نـیـکـوتـر از گـفـتـه کـسـى اسـت کـه مردمان را به خدا فراخواند، و خود عمل صالح کرد، و گفت که من نیز از مؤ منان به اسلامم × ٢ یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا، لم تـقـولون مـا لا تفعلون ؟ × کبر مقتا عندالله ان تقولوا ما لا تفعلون (٤٤٠) اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد، چـرا چـیـزى مـى گـویـیـد کـه بـه آن عـمـل نـمـى کـنـیـد؟ × ایـنـکـه چـیـزى بـگـویـیـد کـه خـود بـدان عمل نکنید، سخت در نزد خدا زشت است × حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـاذر! مـثـل الذى یـدعـو بـغـیـر عمل ، کمثل الذى یرمى بغیر وتر. (٤٤١)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابـاذر! مـثـل کـسـى اسـت کـى بـى عمل دعوت کند، همچون مثل کسى است که با کمان بى زه تیراندازى کند.

٢ الامام الصادق علیه السلام : کونوا دعاة للناس بغیر السنتکم ، لیروا منکم الورع و الاجتهاد، و الصلاة و الخیر، فان ذلک داعیة . (٤٤٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : مـردمـان را تبلیغ کنید، اما نه با گفتار بلکه با کردار، تا ببینید که شما خود اهل پرهیز پیشگى و کوشش و نماز و عبادت و کار نیکید. تبلیغ واقعى این است .

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ان العـالم اذا لم یـعـمـل بـعـلمـه ، زلت مـوعـظـتـه . عـن القـلوب ، کـمـا یزل المطر عن الصفا. (٤٤٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : عالم که به علم خود کار نکند، پند او چنان از روى قلبها مى لغزد و فرو مى افتد که دانه باران از تخته سنگ هموار صاف .


فصل بیست و ششم : شناخت نفس (خودشناسى)

قرآن

١ سنریهم آیاتنا فى الآفاق ، و فى انفسهم ، حتى یتبین لهم انه الحق ... (٤٤٤)

آیـات خـود را در آفاق و در جانها و نفسهایتان به ایشان خواهیم نمود، تا بر آنان آشکارا شود که خدا (و آنچه از سوى خدا فرستاده شده) حق است و راست ...

٢ و فى الارض آیات للموقنین × و فى انفسکم افلا تبصرون ؟ (٤٤٥)

در زمین نشانه هایى است (از دانایى و توانایى خداوند)، براى باور آوران و یقین داران × و نیز در جان و خویشتن خودتان ، آیا نمى بینید و نمى نگرید؟ حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): من عرف نفسه ، فقد عرف ربه . (٤٤٦)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): هر که خود را بشناسد، پروردگار خود را شناخته است .

٢ النبى (صلى الله علیه و آله) - دخل رجـل عـلى رسـول الله (صلى الله علیه و آله) فـقـال : یـا رسـول الله ! کـیـف الطـریـق الى مـعـرفة الحق ؟ فقال : معرفة النفس . (٤٤٧)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) - مـردى بـر پـیـامـبـر اکـرم وارد شـد و گـفـت : اى رسول خدا! راه شناسایى حق کدام است ؟ گفت : شناختن خود.

٣ الامام على علیه السلام : معرفة النفس انفع المعارف . (٤٤٨)

امام على علیه السلام : شناختن نفس ، سودمندترین شناختها است .

٤ الامام الباقر علیه السلام : لا معرفة کمعرفتک بنفسک . (٤٤٩)

امام باقر علیه السلام : هیچ شناختى همچون شناخت خویشتن خودت نیست .

٥ الامام على علیه السلام : نظر النفس للنفس ، العنایة بصلاح النفس . (٤٥٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : کـمـکـى که نفس انسانى مى تواند به خود بکند، کوشش براى اصلاح خود است .

٦ الامام على علیه السلام : نال الفوز الاءکبر، من ظفر بمعرفته النفس . (٤٥١)

امـام عـلى علیه السلام : آن کس که به شناخت خود دست یافت ، به بزرگترین نیکبختى و کامیابى رسید.

٧ الامام على علیه السلام : غایة المعرفة ، اءن یعرف المرء نفسه . (٤٥٢)

امام على علیه السلام : هدف نهایى شناخت آن است که آدمى خود را بشناسد.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن عـرف نـفـسـه ، فـقـد انـتـهـى الى غـایـة کل معرفة و علم . (٤٥٣)

امـام عـلى عـلیه السلام : هر که خود را بشناسد، به نتیجه و غایت هر شناخت و دانشى دست یافته است .

٩ الامام على علیه السلام : العالم من عرف قدره . و کفى بالمرء جهلا اءن لا یعرف قدره . (٤٥٤)

امام على علیه السلام : عالم کسى است که اندازه (وارج) خویش را بشناسد. و براى آشکار شدن نادانى شخص همین بس که اندازه (وارج) خویش نشناسد.

١٠ الامام على علیه السلام : هلک امرؤ لم یعرف قدره . (٤٥٥)

امام على علیه السلام : کسى که حد و (منزلت) خود را نشناسد تباه شده است .

١١ الامام على علیه السلام : معرفة المرء بعیوبه اءنفع المعارف . (٤٥٦)

امام على علیه السلام : سودمندترین شناخت آن است که آدمى عیوب خود را بشناسد.

١٢ الامام على علیه السلام : جهل المرء بعیوبه من اکبر ذنوبه . (٤٥٧)

امام على علیه السلام : بزرگترین گناه کسى آن است که از عیوب خود آگاه نباشد.

١٣ الامام على علیه السلام : من اشد عیوب المرء اءن تخفى علیه عیوبه . (٤٥٨)

امام على علیه السلام : از بدترین عیبهاى آدمى ، پوشیده ماندن عیبهاى او بر خود او است .

١٤ الامام على علیه السلام : من اقتصر على قدره کان ابقى له . (٤٥٩)

امام على علیه السلام : هر کس به حد خویش بسنده کند (و از آن بیش نخواهد)، آن را از دست نخواهد داد.

١٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن جـهـل قـدره جـهـل کل قدر. (٤٦٠)

امام على علیه السلام : هر که قدر خود نداند، هیج قدرى را نخواهد دانست .

١٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ مـن عـهـده الى الاشـتـر... ثـم انـظـر فـى حـال کـتابک ! فول على امورک خیرهم ...

(ممن) لا یضعف عقدا اعتقده لک ، و لا یعجز عن اطلاق مـا عـقـد عـلیـک ، و لا یـجـهـل مـبـلغ قـدر نـفـسـه فـى الامـور؛ فـان الجاهل بقدر نفسه یکون بقدر غیره اجهل . (٤٦١)

امـام عـلى عـلیه السلام ـ در دستورنامه حکومتى که براى مالک اشتر نوشته است :... دربـاره کـارمـندان دفتر خویش ‍ دقت کن ! و بهترین آنان را به کارهاى خود بگمار... (و از مـیـان آنان براى امور خصوصى حکومت ، صالحترین انسان را برگزین تا) پیمانى را کـه بـراى تو بسته است سست نکند، و از گشودن آنچه به زیان تو بسته شده ناتوان نـبـاشـد؛ و حد و اندازه خویش در کارها بداند، زیرا که هر کس قدر خویش نداند، نسبت به قدر دیگران نادانتر است .

١٧ الامام على علیه السلام : اکرم نفسک عن کل دنیة ، و ان ساقتک الى الرغائب ، فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا. (٤٦٢)

امـام عـلى علیه السلام : درباره شناخت ارزش خویش : خود را از هر پستى دور نگاه دار، هر چـنـد تـو را بـه آنـچـه خـواسـتـار آنـى بـرسـانـى ، زیـرا کـه در مقابل آنچه از خود (و ارزش خود) مى دهى ، هرگز عوض به دست نمى آورى .

١٨ الامام باقر علیه السلام : سد سبیل العجب بمعرفة النفس . (٤٦٣)

امام باقر علیه السلام : راه خودبینى و غرور را با شناختن خود بر خود ببند! ١٩ الامـام رضـا عـلیـه السـلام : افـضـل العقل ، معرفة الانسان نفسه . (٤٦٤)

امام رضا علیه السلام : بالاترین مرتبه خردمندى این است که انسان خودش را بشناسد.

٢٠ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : لیـس مـنـا مـن لم یـحـاسـب نـفـسـه فـى کـل یـوم ، فـان عـمـل حـسـنـا اسـتـزاد مـنـه ، و اءن عـمـل سـیـئا استغفر الله منه و تاب الیه . (٤٦٥)


فصل بیست و هفتم : شناخت جهان (جهانشناسى)

قرآن

١ الله الذى رفـع السـمـاوات بـغـیـر عـمـد تـرونها، ثم استوى على العرش ، و سخر الشـمـس و القـمـر، کـل یـجـرى لاجـل مـسـمـى ، یـدبـر الامـر، یـفـصـل الایـات ، لعـلکـم بـلقـاء ربـکـم تـوقـنـون و هـو الذى مـدالارض ، و جـعـل فـیـهـا رواسـى و انـهـارا و مـن کـل الثـمـرات جـعـل فـیـهـا زوجـیـن اثـنـیـن ، یـغـشـى اللیل النهار، ان فى ذلک لایات لقوم یتفکرون و فى الارض قطع متجاورات ، و جنات من اعـنـاب و زرع و نـخـیـل ، صـنـوان و غـیـر صـنـوان ، یـسـقـى بـمـا واحـد، و نفضل بعضها على بعض و فى الاکل ، ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون (٤٦٦) خدایى که آسمانها را بى ستونى که توانید دید برافراشت ، و بر عرش مستولى شد، و خـورشـیـد و مـاه را مـسخر گردانید تا هر یک در مدتى معین شده سیر کند؛ او کار جهان را تـدبـیـر مـى کـنـد، و آیـات دانـایـى و تـوانـایـى خـویـش را مـفـصـل بیان مى دارد، تا مگر شما به دیدار پروردگار خویش باور آورید و او است آنکه زمـین را گسترده ، و در آن کوهها و رودها نهاد، و از همه میوه ها جفت جفت آفرید؛ او شب را بر روز پوشاند؛ و به راستى در همه اینها نشانه هایى است براى کسانى که در این حقیقتها بیندیشند و در زمین قطعه هایى است گوناگون (کوه ، هامون ، گلزار، شوره زار،) در کنار یکدیگر و باغهایى از انگور و کشتراز، و خرمابنهاى چند ساق و یک ساق ، که همه با یک آب آبـیـارى مى شود؛ و ما لختى از آنها را در مزه و شیرینى بر لختى دیگر برترى مى دهیم ؛ در اینها همه نشانه هایى است (از دانایى و توانایى خدا) براى کسانى که خرد خود را به کار اندازند و دریابند.

٢ و الارض مـددنـاهـا، و القـیـنـا فـیـهـا رواسـى ، و انـبـتـنـا فـیـهـا مـن کـل شـى ء موزون و جعلنا لکم فیها معایش ، و من لستم له برازقین و ان من شى ء الا عندنا خـزائنـه ، و مـا نـنـزله الا بـقدر معلوم و ارسلنا الریاح لواقح ، فاءنزلنا من السماء ماء فاءسقینا کموه ، و ما انتم له بخازنین . (٤٦٧)

زمـیـن را پـهـن گـستردیم ، و در آن کوهها در افکندیم ، و از هر چیز، موزون و مناسب ، در آن رویاندیم و براى شما و براى کسانى که شما نمى توانید روزى آنان را فراهم سازید، اسـبـاب زیستن فراهم آوردیم و هیچ چیز نیست جز آنکه خزانه هاى آن در نزد ما است ، و همه را بـه انـدازه اى مـعـلوم فـرو مـى فـرسـتیم و بادها را فرستادیم بارور کننده ، آنگاه از آسمان آب فرو فرستادیم ، تا شما را آب دهیم ، وگرنه شما خود نمى توانید آب لازم را براى همیشه ذخیره کنید.

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :.. فـبعث فیهم رسله لیستادوهم میثاق فطرته ، و یذکروهم مـنـسـى نـعـمـة . و یـروهـم الایـات المـقـدرة : من سقف فوقهم مرفوع ، و مهاد تحتهم موضوع . (٤٦٨)

امام على علیه السلام : خدا فرستادگان خود را در میان مردمان برانگیخت تا پایبندى به پـیـمـان خـدایـى فـطـرت را از ایـشان بخواهند، و نعمتهاى فراموش ـ کرده او را به یادها آورنـد... و آیـات و آثـار هـنـجـار یافته را به ایشان بنمایانند، همچون سقف افراشته در بالا، و زمین گسترده در پایین ...

٢ الامام على علیه السلام : ...لو فکروا فى عظیم القدرة ، و جسیم النعمة ، لرجعوا الى الطریق ، و خافوا عذاب الحریق . و لکن القلوب علیلة ، و البصائر مدخولة : الا ینظرون الى صـغـیـر مـا خـلق ؟ کـیـف احـکم خلقه ! و اتقن ترکیبه ! و فلق له السمع و البصر! و سـوى له العـظـم و البـشـر! انظروا الى النملة ! فى صغر جثتها و لطافة هیئتها، لا تکاد تنال بلحظ البصر، و لا بمستدرک الفکر... (٤٦٩)

امـام عـلى علیه السلام : اگر مردم در قدرت بزرگ و نعمت سترگ بیندیشند، به راه باز خـواهـند گشت و از عذاب آتش ‍ بیمناک خواهند شد، ولى دلها بیمار است و بینشها تباه . چرا بـه کـوچـکـتـریـن آفـریده او نمى نگرند تا بدانند چگونه آفرینش آن را استوار کرده و تـرکـیـب آن را بـه سـامـان آورده ، و بـراى آن ، چـشـم و گوش و استخوان و پوست فراهم سـاخـتـه اسـت ؟ بـه مـورچـه ـ کـه از کـوچـکى و ظرافت اندام نزدیک است که از دید چشم و عرصه شناخت دور ماند ـ بنگرید...

نیز رجوع کنید به فصل پانزدهم از همین باب .


فصل بیست و هشتم : شناخت خدا (خداشناسى)

قرآن

١ هذار بلاغ للناس و لینذروابه ، و لیعلموا انما هو اله واحد، و لیذکر اولوالالباب . (٤٧٠)

این پیامى است که براى مردمان تا به آن بیم داده شوند، و تا بدانند که او خداى یگانه است ، و تا خردمندان به باز یاد آورى خویش بپردازند.

٢ فاعلم انه لا اله الا الله ...

بدان که معبودى جز الله نیست ...

٣ امن خلق السماوات و الارض ، و انزل لکم من السماء ماء فاءنبتنا به حدائق ذات بهجة ، مـا کـان لکـم ان تـنـبـتـوا شـجـرهـا، االه مـع الله ؟ بـل هـم قـوم یـعـدلون امـن جـعـل الارض قـرارا، و جـعـل خـلالهـا و انـهـارا، و جـعـل لهـا رواسـى ، و جـعـل بـیـن البـحـریـن حـاجـزا، االه مـع الله ؟ بل اکثرهم لا یعلمون امن یبدؤ ا الخلق ثم یعیده ، و من یرزقکم من السماء و الارض ، االه مع الله ؟ قل : هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین . (٤٧١)

(آیا آن انبازان که گویند، بهتر است) یا آن کس که آسمانها و زمین را آفرید، و از آسمان بـراى شـما آب فرو فرستاد؛ ما با آن آب باغهاى سرور انگیزى رویاندیم که شما خود درخـتـان آن را نـمـى تـوانـستید رویاند؟ آیا با الله معبود دیگرى هست ؟ بلکه آن ناموحدان به دروغ براى آفریدگار همتا مى گویند (آن انباز که گویند به است) یا آن کس که زمین را جایى آرام ساخت ، و در جاى جاى آن جویها روان کرد، و لنگرهایى از کوهها قـرار داد، و میان دو دریا سدى فراهم آورد؟ آیا با الله معبود دیگرى هست ؟ بلکه بیشتر آنان نمى دانند یا آن کس که آفرینش را آغاز و بار دیگر آن را تکرار مى کند، و از آسـمـان و زمین به شما روزى مى دهد؟ آیا با الله معبودى دیگر هست ؟ بگو: اگر راست مى گویید، برهان خود را بیاورید.

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اول الدیـن مـعـرفـتـه ، و کمال معرفته التصدیق به ، و کمال التصدیق به توحیده ... (٤٧٢)

امـام عـلى علیه السلام : نخستین مرحله دین (و دیندارى) شناخت خداوند است . و شناخت درست آن است که بپذیرى و تصدیق کنى که خدا هست . و تصدیق درست به وجود خدا، آن است که او را یکى بدانى و یگانه بشناسى ...

آیـات و احـادیـث در ایـن بـاره فـراوان اسـت ، زیـرا کـه اصـل هـمـه شـناختها خداشناسى است . براى این منظور به باب عقیده و ایمان ، از هـمـیـن کـتـاب ، و بـابـهـاى دیـگـر مـربـوط بـه ایـن اصل ، رجوع کنید.

و از مهمترین منابع سرشار علم توحید و ٠ شناخت توحیدى ، با همه ژرفى و گـسـتـردگـى و آفـاق آن ، دعـاهـایـى اسـت کـه از پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) و ائمه طاهرین علیه السلام نقل گشته است ، به ویژه آن بخش از دعاها که براى همین منظور گفته شده است .

بـنـابـرایـن ، کـسـانـى که (به واقع ، و به دور از اوهام و اصطلاحات و علم پندارى این چـیـزهـا)، در پـى رسـیدن به علم خالص ‍ الهى و شناخت حقیقت درخشانند، باید از این دعاها غـافـل نـبـاشـنـد، و بـه خـوانـدن آنـهـا روى آورنـد، و از تاءمل در آنها در چشیدن علم توحید از آنها خویشتن را محروم ندارند.


فصل بیست و نهم : شناخت حجت


اءـ حجت باطنى

١ـ عقل قرآن

١ ...کذلک یبین الله آیاته ، لعلکم تعقلون (٤٧٣) خـداونـد سـخـنـان (آیـات) خـویـش را ایـنـچـنـیـن بـیـان مـى کـنـد، تـا شـمـا در آنـهـا تعقل کنید (و با عقل خود آنها را در یابید)

٢ ...ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون (٤٧٤) ... در آنچه گفته شد (در آغاز این آیه و آیه هاى پیش)، ذکر نشانه هایى است (از قدرت و حکمت آفریدگار)، براى مردمى که با عقل خویش دریابند ٣ ... انما یتذکر اولوا الالباب (٤٧٥) ...تنها صاحبان عقل و خردند که (از شنیدن این سخنان و آیات) حقیقتها را به یاد مى آورند (و از حال غفلت بیرون مى آیند)

دربـاره ایـن مـوضـوع بـنـیـادیـن مـهـم (تـعـقـل ، بـه کـارگـیـرى عـقـل)، آیـه هـاى بـسـیـارى آمـده اسـت کـه هـمـه بـر رجـوع بـه عقل و استفاده از چشمه جوشان آن ، و عقلانى ساختن زندگى و نتیجه گیرى و بهره ورى از خـرد، بـه سـخـتـى تـاءکـیـد مـى کـنـنـد؛ و از بـیـکـار گـذاشـتـن عـقل ، و گوش ندادن به نداى آن و پیروى نکردن از ارشادهاى خرد، به شدت برحذر مى دارند.

این آیات ، هدایت طلبى درست و با نتیجه را ـ درباره شناخت حقیقت و زندگى و شیوه رفتار و کردار ـ نیز به استفاده از عقل و پیروى از راهنمایى و جهت بخشى آن منوط مى دانند. و این همان حقیقتى است که فطرت بیدار انسانى نیز آن را به خوبى تاءیید مى کند.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): ما عبدالله بمثل العقل . (٤٧٦)

پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): خداوند را، چنانکه با عقل عبادت کرده اند، با چیزى دیگر عبادت نکرده اند (برترین عبادات و پرستش ، عبادت و پرستش عاقلان است).

٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـا قـسـم الله للعـبـاد شـیـئا افـضـل مـن العـقـل ، فـنـوم العـاقـل افـضـل مـن سـهـر الجـاهـل ...و لا بـعـث الله نـبـیـا و لا رسـولا حـتـى یـسـتـکـمـل العـقـل ...و لا بـلغ جـمـیـع العـابـدیـن فـى فضل عبادتهم ما بلغ العاقل ... (٤٧٧)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): خـداونـد بـه مـردمـان چـیـزى بـهـتـر از عـقـل نـداده اسـت . ایـن اسـت کـه خـواب انـسـان عـاقـل (بـه کـار بـرنـده عـقـل)، از شـب بـیـدارى (و عـبـادت) انـسـان بـیـخـرد بـهـتـر است ...خداوند هیچ پیامبرى را بـرنـینگیخت جز با عقل کامل ...همه عابدان ـ با همه ارزشى که عبادتشان دارد ـ به مرتبه عاقلان و فرزانگان نمى رسند.

یـعـنـى ، فـرزانـگـانـى کـه دیـن خـدا را از سـر انـدیـشـه و عقل پذیرفته اند، و خداى را با فرزانگى عبادت مى کنند.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـقـل رسول الحق . (٤٧٨)

امام على علیه السلام : عقل فرستاده حق است .

٤ الامـام الصـادق علیه السلام : حجة الله العباد النبى . و الحجة فیما بین العباد و بین الله العقل . (٤٧٩)

امام صادق علیه السلام : حجت خدا بر بندگان پیامبر است . و حجت درونى میان بندگان و خدا عقل است .

٥ الامـام الهـادى عـلیـه السـلام ـ فـى جـواب مـا ساءله عنه الادیب المعروف ، ابن السکیت الاهـوازى مـا الحـجـة على الخلق الیوم : العقل ، یعرف به الصادق على الله فیصدقه ، و الکاذب على الله فیکذبه . (٤٨٠)

امـام هـادى عـلیـه السلام ـ در پاسخ پرسش ادیب معروف ، ابن سکیت اهوازى ، که امروز حـجـت خـدا بـر خـلق چـیـسـت ؟ گـفت : عقل ، که انسان به وسیله آن هر کس را که به راستى از دین خدا سخن مى گوید (شناسایى و) تصدیق مى کند (و پیرو او مى گردد)، و هر مدعى را که دروغ مى گوید (شناسایى و) تکذیب مى کند (و در پى او نمى رود).

٢ چگونگى به کارگیرى عقل و بهره ورى از آن قرآن

١ انا انزلنا قرآنا عربیا، لعلکم تعقلون . (٤٨١)

ما قرآن را به زبان عربى (فصیح و روشن) فرو فرستادیم ، بدان امید که شما در آن تعقل کنید.

٢ انا جعلناد قرآنا عربیا، لعلکم تعقلون . (٤٨٢)

مـا قـرآن را بـه زبـان عـربـى (فـصـیـح و روشـن) قـرار دادیـم ، بـاشـد کـه شما در آن تـعـقـل کـنـیـد (و بـه روشـى کـه خـود قـرآن ، جـاى جـاى ، آمـوخـتـه اسـت ، عقل را به کار برده محتواى کتاب آسمانى را دریابند)

٣ لقد انزلنا الیکم کتابا، فیه ذکرکم ، افلا تعقلون ؟ (٤٨٣)

ما به سوى شما کتابى فرستاده ایم که در آن افتخار است براى شما (و ذکر دستورهاى نیکو و یاد آوریهاى سودمند)، آیا در آن تعقل نمى کنید؟ حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـا ادى العـبـد فـرائض الله حـتـى عقل عنه . (٤٨٤)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): هیچ کس نمى تواند دستورهاى خدا را انجام دهد، مگر آنها را از خدا (و دین او) فرا گرفته و (با عقل خویش) دریافته باشد.

٢ النبى (صلى الله علیه و آله): العلم امام العقل . (٤٨٥)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): دانش پیشرو عقل است .

یـعـنـى ، بـایـد دانـش دیـن الهـى و مـعـارف آن را از اهـل آن فـرا گـرفـت ، و عـقـل را، براى شناخت حقیقتهاى علمى و عملى و سلوکى دین ، با آن دانـش نـیـرومـنـد سـاخـت ، و بـا پـیـروى از آن دانـش راه تکامل را پیمود.

٣ الامـام الکـاظـم علیه السلام : یا هشام ! ما بعث الله انبیاء و رسله الى عباده الا لیعقلوا عـن الله : فـاحسنهم استجابة احسنهم معرفة ، و اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا، و اکملهم عقلا ارفعهم درجة فى الدنیا و الاخرة .

یـا هـشـام : ان لله عـلى النـاس حـجـتـیـن : حـجـة ظـاهـرة و حـجـة بـاطـنـة ، فـامـا الظـاهـرة فـالرسـل و الانـبـیـاء و الائمـة ـ عـلیـهـم السـلام ـ و امـا البـاطـنـة فالعقول . (٤٨٦)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : اى هـشـام ! خداوند پیامبران و رسولان خویش را مبعوث کرد تا مـردمـان دیـن او را از (فـرسـتـادگـان) خـدا بـه مـدد عـقـل فـرا گـیـرنـد؛ پـس هـر کـس شـنـاخـت بـهـتـرى از دیـن داشـتـه بـاشـد (و عـقـل خویش بهتر به کار برده باشد)، دعوت پیامبران را بهتر پاسخ داده است . و هر کس از دیـن خـدا بـهتر آگاه گشته باشد (٤٨٧) از دیگران عاقلتر است . و هر کس عاقلتر باشد، مقام او ـ در این جهان و آن جهان ـ بالاتر است .

اى هـشـام ! خـدا در میان مردم دو حجت دارد: حجتى آشکار و حجتى نهان .

حجت آشکار پیامبران و امـامانند ـ علیهم السلام ـ و حجت نهان عقل و خرد مردمان است (که باید آن را به کار ببرند تـا حـق و بـاطـل و عـدل و ظـلم و خـوب و بـد را بـه وسـیله آن تشخیص دهند. و در پى حق و عدل و خوبى روند، و از باطل و ظلم و بدى دورى کنند).

٣ ـ واقعیت عقل قرآن

١ و تلک الامثال نضربها للناس ، و ما یعقلها الا العالمون . (٤٨٨)

ایـن ، مـثـالهـایـى است که براى مردمان (در قرآن مى آوریم)، و تنها دانایانند که با به کارگیرى عقل خویش به کنه آنها پى مى برند.

حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ فـى جـواب مـن قال له : ما العقل ؟ قال : ما عبد به الرحمان و اکتسب به الجنان . (٤٨٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ در پـاسـخ ایـن پـرسـش کـه عـقل چیست ؟ گفت : عقل همان (نور و نیروى باطنى) است که خدا پرستان خدا را به وسیله آن (مى شناسند و) مى پرستند. و صالحان راه رسیدن به بهشت را به راهنمایى آن مى پیمایند.

٢ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام :..ان الله خـلق العـقـل فـقـال له : اقـبـل فـاقـبـل ، و قـال له : ادبـر فـادبـر؛ فـقـال : و عـزتـى وجـلالى مـا خـلقـت شـیـئا احـسـن منک ، او احب الى منک ، بک آخذ و بک اعطى . (٤٩٠)

امـام رضـا عـلیـه السـلام : خـداونـد عـقل را آفرید، سپس به او گفت :

پیش بیا. او (اطـاعـت کرد و) آمد. بعد به او گفت : باز گرد. او (اطاعت کرد و) بازگشت . آنگاه خـداونـد گـفـت : بـه عـزت و جـلال خـودم سـوگـنـد، مخلوقى زیباتر و محبوبتر از تو نیافریدم . به وسیله تو مردمان را به کیفر مى رسانم (در صورتى که برخلاف حکم و تـشـخیص تو عمل کرده باشند)، و پاداش مى دهم (در صورتى که بر طبق حکم و تشخیص تو رفتار نموده باشند،.

از ایـن دو حـدیـث و امـثـال آن ، تـعـریـف عـقـل حـقـیـقـى بـه دسـت مـى آیـد، و عـقـل از شـبـه عـقـل مـتـمـایـز مـى گـردد. عقل واقعى ، نورى است در کانون وجود انسان ، که حقیقت عالى هستى ، یعنى آفریدگار را بـه انـسـان مـى شـنـاسـاند، و توجه انسان را به سوى او معطوف مى دارد، و غیر او را از نـظـر انـسـان مى اندازد، و همواره آدمى را ـ در صورتى که این نور را نپوشاند و تیره و تـار نـسـازد ـ بـه توجه به آفریدگار و پرستش او و ترک مخالفت با دستورهاى او و کـسـب رضـاى او و دل کندن از هر چه غیر او، و روى آوردن به سوى او و خواستن هر چیز از او، و در سختیها پناهجویى به او، فرا مى خواند.

و حـقـیـقـت خود این نور، حقیقت شناخت و توجه و حب است به آفریدگار و اطاعت و تسلیم در برابر او ـ چنانکه در حدیث بالا گذشت .

٤ـ نیازمندى عقل به حجت خدا و راهنماییهاى او قرآن

١ ...و ما آتاکم الرسول فخذوه ، و ما نهاکم عنه فانتهوا.. (٤٩١)

...هـر چـه را پـیـامبر (از غنایم جنگى) به شما بخشید (و هر امرى آورد) بگیرید (و بدان عمل کنید)، و هر چه را از آن نهى کرد کنار نهید.

٢ ...فـان تـنـازعـتـم فـى شـى ء، فـردوه الى الله و الرسول .. (٤٩٢)

...دربـاره هـر چـه اخـتـلاف پـیـدا کـردیـد، بـه گـفـتـه خدا و پیامبر رجوع کنید (و همان را بپذیرید.)

٣ ...فاساءلوا اهل الذکر، ان کنتم لا تعلمون . (٤٩٣)

...اگر خود نمى دانید از اهل ذکر بپرسید.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): الذکر انا، و الائمة اهل الذکر. (٤٩٤)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): ذکـر (در آیـه فـاسـاءلوا اهـل الذکـر) مـنـم ، و اهل ذکر ائمه اند.

٢ الامـام بـاقـر عـلیـه السـلام ـ فـى تـفـسـیـر قـوله تـعـالى : فـاسـاءلوا اهـل الذکـران کـنـتـم لا تـعـلمـون : الذکـر القـرآن . (٤٩٥) و آل رسول الله اهل الذکر، و هم المسؤ ولون . (٤٩٦)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام ـ در تـفـسـیـر آیـه فـاسـاءلوا اهـل الذکـر: ذکـر نـام قـرآن اسـت . و اهـل ذکر آل پیامبرند. و پاسخگو از علوم و حقایق قرآنى ، فقط و فقط، آنانند.

٣ الامام الباقر علیه السلام :نحن اهل الذکر و نحن مسؤ ولون . (٤٩٧)

امـام باقر علیه السلام : ماییم اهل ذکر (عالمان علم قرآنى و علم نبوى )، و ماییم سخنگوى این علوم و پاسخگوى این مسائل و حقایق .

٤ الامام الصادق علیه السلام :نحن اهل الذکر و نحن المسؤ ولون . (٤٩٨)

امام صادق علیه السلام : ماییم اهل ذکر، ماییم که باید این حقایق و علوم را از ما بپرسند و از ما بیاموزند.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :لا یـسـعـکـم فـیـمـا نـزل بـکـم مـمـا لا تـعلمون ، الا الکف عنه و التثبت و الرد الى ائمة الهدى ، حتى یحملو کم فـیـه عـلى القـصـد و یـجـلوا عـنـکـم العـمـى و یـعـرفـوکـم فـیـه الحـق ، قال الله ـ تبارک و تعالى ـ:

فاساءلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون . (٤٩٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : هـر چـه براى شما پیش آید که درباره آن چیزى ندانید، نمى تـوانـیـد خـودسـرانـه سـخنى بگویید، بلکه باید به جستجو پرداخته به ائمه هدى (و پـیـشـوایـان دیـن خـدا) رجـوع کـنـیـد، تـا آنان شما را به راه مستقیم ببرند، و از تیرگى جـهـل بـرهـانـنـد، و حـق مـطـلب را نـشـانـتـان دهـنـد. هـمـیـن اسـت کـه خـداى متعال گفته است : اگر خود نمى دانید از اهل ذکر بپرسید.

٦ الامام الرضا علیه السلام : نحن اهل الذکر و نحن المسؤ ولون . (٥٠٠)

امام رضا علیه السلام : ماییم اهل ذکر، و ماییم فقط که پاسخگوى این علوم و حقایقیم .

٧ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ان الله ـ تـبـارک و تـعـالى ـ اکـمـل للنـاس الحـجـج بـالعـقـول ، و نـصـر النـبـیـیـن بـالبـیان ..انه لم یخف الله من لم یعقل عن الله . و من لم یعقل عن الله لم یعقد قلبه على معرفة ثابتة یبصرها و یجد حقیقتها فى قلبه .. (٥٠١)

امـام کاظم علیه السلام : اى هشام ! خداى متعال به وسیله عقلهایى که به مردمان داد حجت را بـر آنـان تـمـام کرد. و پیامبران را با نیروى بیان (حقایق) یارى کرد...همانا هر کس (راه دین و خدا ترسى را) از (فرستادگان) خدا فرا نگرفت ، از خدا نترسید (و چنانکه باید بـه دسـتورهاى او عمل نکرد و به راه تکامل نرفت). (٥٠٢) و هر کس از (فرستادگان) خـدا نـیاموخت ، ایمانى قلبى به یک شناخت استوار پیدا نکرد، تا او را بینا سازد، و حقیقت آن را در دل خویش احساس ‍ کند.

در ایـن بـاره بـه اصـول کـافـى ، کـتـاب حـجت ، باب الاضطرار الى الحجة نیازمندى حتمى به حجت خدا مراجعه کنید (ج ١/١٧٤ ـ ١٦٨.)

هشدارى مهم در ایـنـجـا - در مـورد سـاخـتـه شـدن شـخصیت انسان تراز قرآن (انسان قرآنى) (٥٠٣) موضوعى مهم وجود دارد که بر ما واجب است از آن غفلت نورزیم . و آن موضوع مهم این است که تعقلى که قرآن بدان فرا مى خواند و استعدادها را براى آن بسیج مى کند، تعقلى است از فـطـرت انـسـان بـرخـاسـتـه و بـا تـعالیم حجت خدا قرآن ، پیامبر (صلى الله علیه و آله) اوصیا علیه السـلام شکل یافته ، تا بشود گفت که آن تعقل کننده ، حقایق علمى و شناختى و سلوکى و عـمـلى را از کـتـاب خـدا و فـرسـتادگان خدا فرا گرفته و داراى شناخت ایمانى استوارى گـشـتـه اسـت کـه او را بینا ساخته ، و او حقیقت آن را در جان خویش یافته است - چنانکه در حدیث امام کاظم علیه السلام گذشت .

بـنـابـرایـن ، تـعقلى که قرآن و حدیث بدان فرا مى خوانند، تعقلى قرآنى و خالص است بـدون کـمـتـریـن آمـیـخـتـگـى بـا دیـگـر مـفـاهـیـم و آرا و اصـطـلاحـات . و ایـن تـعـقـل ـ بـه طـبـع از تـعـقل فلسفى صرف ، یا تعقل عرفانى صرف جدا است ، همچنین از تعقل قرآنى التقاطى ، یعنى آمیخته با آرا و نظریات فلسفى و عرفانى .

و هـمانا مفاهیم و آرا و اصطلاحات وارداتى در اسلام ـ که در نخستین سده هاى اسلامى از راه ترجمه هاى بیگانه وارد حوزه اسلام و مسلمین گشت ـ چیزى است و حقایق وحى و علوم قرآنى چیزى دیگر. و تراز تراز قرآن است و ملاک قرآن (نه هیچ چیز دیگر). و همانا شناخت حقایق ـ بـه شـکـلى راسـتـیـن ـ جز با رجوع به حاق حقایق قرآن و علم وحى قرآنى و فراگیرى سره آنها از حاملان این حقایق و علوم ، و آموختن تعقلى از آنان (آموختنى به دور از هرگونه درهم آمیزى ، ممزوج سازى و تاءویل گرایى) میسور نیست .

و مـشـکـل ایـن امر بدینگونه برطرف نمى شود که ما میان گفته ها و نظریه هاى فلاسفه قـدیـم اسـلام بـا گفته ها و نظریه هاى فلاسفه و عرفاى متاءخر فرق بگذاریم ، چرا؟ چـون پـس از فـراگیرى ژرف (٥٠٤) موضوع ، مى بینیم که وضع هر دو جریان یکى است .

اگـر چـه عـرفـا و فـلاسـفـه مـتاءخر از بیان امتزاجى اصطلاحات فلسفى و عرفانى ، و تـاءویـل گـسـتـرده (و بـدون مـعـیار) آیات قرآنى کمک گرفته اند تا بتوانند از فلسفه خـالص و خـشـک یـونـانـى قـدیـم (مـشـایى) تا حدودى دور شوند، لیکن در عوض ‍ در دامن فـلسـفـه نـو افـلاطـونـى (اشـراقـى جدید) افتاده اند، و در نتیجه آنچه عرضه کرده اند عرفانى است التقاطى .

و ایـن واقـعـیـتـى اسـت کـه هـر کـس تاریخ آرا و افکار و نظریات و اصطلاحات فلسفى و عـرفـانـى را ـ در طـول چـنـدیـن هزاره ـ به خوبى خوانده باشد (و سرچشمه ها و سیرهاى تـکاملى آنها را بداند، و بر اقتباسها و غلطها و توجیه و تاءویلهایى که در آنها رخ داده اسـت واقـف گـردد، و دوره هـاى پـدیـد آمـدن این مکتبها و کشورهاى گوناگون و شهرهاى آن فیلسوفان و عارفان را و شرح زندگانى و افکار آنها را، در تواریخ آقدمین و پشینیان آنان ، به دقت مرور کند)، به نیکى آن را دریابد و تصدیق مى کند.

٥ ـ عقل ، دلیل و معیار قرآن

١ افلم یسیروا فى الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها؟. (٥٠٥)

آیـا در زمـیـن بـه سـیـر نـپـرداخـتند، تا صاحب دلهایى (و عقلهایى نیرومند و با تجربه) گردند که بتوان با آنها به تعقل پرداخت ؟...

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): العلم خلیل المؤ من ...و العقل دلیله .. (٥٠٦)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): عـلم دوسـت انـسـان بـا ایـمـان اسـت ، و عقل راهنماى او.

٢ الامام الصادق علیه السلام : العقل دلیل المؤ من . (٥٠٧)

امام صادق علیه السلام : عقل راهنماى انسان با ایمان است .

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ مـحـمـد بـن سـلیـمـان الدیـلمـى ، عـن ابـیـه قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـلیـه السـلام : فـلان مـن عـبـادتـه و دیـنـه و فـضـله ؟ فـقـال :

کـیـف عـقـله قـلت : لا ادرى ، فـقـال :

ان الثـواب عـلى قـدر العقل . (٥٠٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ مـحـمـد بـن سـلیـمـان دیـلمـى از پـدرش نقل کرده است که گفت : به امام جعفر صادق علیه السلام گفتم :

فلانى چه عبادتى و اعـتـقادى و فضیلتى دارد.

امام گفت : عقلش چگونه است ؟ گفتم :

نمى دانم . گـفـت :

هـمـانـا پـاداش اعـمـال بـه انـدازه عقل (تعقل و درک عمل کننده) است .

٤ الامام الباقر علیه السلام :انما یداق الله فى الحساب یوم القیامة على قدر ما آتاهم من العقول فى الدنیا. (٥٠٩)

امـام بـاقر علیه السلام : خدا در روز قیامت به حساب مردمان ، به میزان عقلى که به آنان در دنیا داده است ، به دقت رسیدگى مى کند.

بنگرید! در ایـن بـاره بـه اصـول کـافـى ، کـتـاب عـقـل و جـهـل (ج ١، ص ٢٩ـ١٠) مـراجـعـه کـنـیـد. نـیـز فصل ٣ و فصل ٢٢ و فصل ٤١، از این باب را بنگرید.

ما سپس درباره عقل و مسائل آن ، در منطق قرآن و حدیث (یعنى منطق خالص اسلامى)، در جـلد ویـژه انـسـان ، از کـتـاب الحـیـاة ، سـخـن خـواهـیم گفت . اگر خداى متعال خواسته و تقدیر کرده باشد.


ب ـ حجت ظاهرى

١ ـ پیامبران قرآن

١ لقـد ارسـلنـا رسـلنـا بـالبـیـنـات ، و انزلنا معهم الکتاب و المیزان ، لیقوم الناس بالقسط.. (٥١٠)

فـرسـتـادگـان خود را با پیغامهاى روشن گسیل داشتیم ، و با ایشان کتاب و ترازو فرو فرستادیم ، تا مردمان به دادگرى برخیزند...

٢ انـا اوحـیـنـا الیـک کـمـا اوحـیـنـا الى نـوح او النـبـیـین من بعده ، و اوحینا الى ابراهیم و اسـمـعـیـل و اسـحق و یعقوب و الاسباط و عیسى و ایوب و یونس و هارون و سلیمان ، و آتینا داود زبـورا و رسـلا قـد قـصـصـنـاهـم عـلیک من قبل و رسلالم نقصصهم علیک ، و کلهم الله مـوسـى تـکـلیـمـا رسـلا مـبـشـریـن و مـنـذریـن ، لئلا یـکـون للنـاس عـلى الله حـجـة بعد الرسل ، و کان الله عزیزا حکیما. (٥١١)

بـه تـو وحى کردیم همان گونه که به نوح و پیامبران پس از او وحى کرده بودیم ؛ و وحـى کـردیم به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسى و ایوب و یونس و هـارون و سـلیـمـان ؛ و به داود زبور دادیم و فرستادگانى بودند که از این بیش حکایت آنـان بـا تـو گـفـتـیم ، و فرستادگانى که تا کنون حکایت آنان را نگفته ایم ؛ و خدا با مـوسـى گـفـت سـخـن گـفـتنى (بیواسطه) فرستادگانى (فرستادیم) هم مژده دهنده (به پـاداش و بـهـشـت) و هم بیمرسان (از کیفر و دوزخ)، تا مردمان را (با آمدن آنان) بر خدا حجتى (و عذرى) نباشد؛ و خدا توانا و حکیم است .

٣ اذجاتهم الرسل من بین ایدیهم و من خلفهم ، الا تعبدوا الا الله ... (٥١٢)

نزد قوم عاد و ثمود، از هر سوى پیامبران آمدند و گفتند که جز الله را مپرستید...

٤ و کلا نقص علیک من انباء الرسل ، مانثبت به فؤ ادک ... (٥١٣)

هـمـه را بـر تـو حـکـایـت مـى کـنـیـم ، یـعـنـى سـرگـذشـت پـیـامـبـران را، تـا دل تو را استوار و آرام سازیم ...

حدیث

١ الامـام على علیه السلام :...واصطفى سبحانه من ولده اءنبیاء، اءخذ على الوحى میثاقهم ، و عـلى تـبـلیـغ الرسـالة امانتهم ...فبعث فیهم رسله ، و واتر الیهم انبیاءه ، لیستادوهم مـیـثـاق فـطـرتـه ، و یـذکـروهـم منسى نعمته ، و یحتجوا علیهم بالتبلیغ ، و یثیروا لهم دفائن العقول ، و یروهم الآیات المقدرة ... (٥١٤)

امام على علیه السلام :خداى سبحان ، از میان فرزندان آدم پیامبرانى برگزید. و از آنان پـیـمـان سـتـانـد تا به تبلیغ پیام آسمانى ، و اداى رسالت و دیانت الاهى قیام کنند...او بـدیـنـگونه فرستادگان خود را در میان مردمان برانگیخت ، و پیامبران خود را پیاپى در مـیان اقوام مبعوث کرد، تا پایبندى به پیمان خدایى فطرت را از میان مردمان بخواهند، و نـعـمـتـهـاى فراموش کرده خدا را به یاد آنان آورند. و با رساندن پیام ، حجت را بر آنان تـمـام کـنـنـد، و آنـچـه در عـقـل و ضـمـیر انسانها پوشیده مانده است (شناختها و دریافتهاى فطرى و وجدانى) همه را بیرون آورند و آشکار سازند، و آیات موزون جهان را به مردمان بنمایانند...

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : بـعـث رسـله بـما خصهم به من وحیه ، و جعلهم حجة له على خـلقـه ، لئلا تـجـب لهـم بـتـرک الاعـذار الیـهـم ، فـدعـاهـم بـلسـان الصـدق الى سبیل الحق . (٥١٥)

امام على علیه السلام : خداوند فرستادگان خود را، هر یک با پیامى ویژه ، برانگیخت . و آنـان را حـجـتـهـاى خود بر بندگان قرار داد، تا بى حجت و پیامبر نباشند و عذرى براى ایـشـان بـاقـى نـمـانـد. و بدین گونه خداوند خلق را بازبان راستى ، به راه درستى ، فراخوانده است .

٢ - پیامبر بزرگ قرآن

١ هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و دیـن الحـق ، لیـظـهـره عـلى الدیـن کـله ، ولو کـره المشرکون (٥١٦) خدا است که فرستاده خود (محمد (ص را با رهنمونى و دین حق فرستاد، تا آن دین را بر همه دینها برترى و والایى دهد، هر چند که مشرکان را خوش نیاید × ٢ یا ایها الذین آمنوا استجیبوا لله و للرسول ، اذا دعاکم لما یحییکم ... (٥١٧)

اى کسانى که ایمان آورده اید! در آن هنگام که خدا و فرستاده خدا (محمد)، شما را به چیزى مى خوانند که زنده تان مى کند، این دعوت را پذیرا شوید...

٣ لقـد جاءکم رسول من انفسکم ، عزیز علیه ما عنتم ، حریص علیکم ، بالمؤ منین رؤ وف رحیم (٥١٨) فـرسـتـاده اى نـزد شـمـا آمـد هم از خود شما (محمد)، که دشوارى و زیانى که به شما مى رسد بر او گران است ، و حریص ‍ است بر (آنکه) شما (بر راه راست روید)، و نسبت به مؤ منان رئوف و مهربان است ×

- پى ‏نوشتها -

٤٣٩- سوره فصلت (٤١): ٣٣.

٤٤٠- سوره صف (٦١): ٣-٢.

٤٤١- مکارم اخلاق / ٥٤٨.

٤٤٢- وسائل ١١ / ١٩٤.

٤٤٣- منیة المرید / ٤٨.

٤٤٤- سوره فصلت (٤١): ٥٣.

٤٤٥- سوره ذاریات (٥١): ٢١-٢٠.

٤٤٦- بحار ٢ / ٣٢ - از کتاب مصباح الشریعة .

٤٤٧- بحار ٧٠ / ٧٢ - از کتاب عوامى اللئالى .

٤٤٨- غررالحکم / ٣١٩.

٤٤٩- تحف العقول / ٢٠٨.

٤٥٠- غررالحکم /٣٢٢.

٤٥١- غررالحکم / ٣٢٢.

٤٥٢- غررالحکم /٢٢٢.

٤٥٣- غررالحکم /٢٩٣.

٤٥٤- نهج البلاغه /٣٠٤.

٤٥٥- نهج البلاغه /١١٥٩.

٤٥٦- غررالحکم /٣١٨.

٤٥٧- ارشاد، شیخ مفید/١٤٢.

٤٥٨- غررالحکم /٣٠٢.

٤٥٩- نهج البلاغه /٩٣٦؛ عبده ٢/٥٧.

٤٦٠- غررالحکم /٢٩٠.

٤٦١- نهج البلاغه /١٠١٥؛ ٢/١٠١.

٤٦٢- نهج البلاغه ٩٢٩؛ عبده ٢/٥٢.

٤٦٣- تحف العقول /٢٠٧.

٤٦٤- بحار ٧٢/٣٥٢.

٤٦٥- تحف العقول /٢٩٢.

٤٦٦- سوره رعد (١٣): ٤ـ٢.

٤٦٧- سوره حجر (١٥): ٢٢ـ١٩.

٤٦٨- نهج البلاغه /٣٣.

٤٦٩- نهج البلاغه /٧٣٦.

٤٧٠- سوره ابراهیم (١٤):٥٢.

٤٧١- سوره نمل (٢٧): ٦١ ـ ٦٠ و ٦٤.

٤٧٢- نهج البلاغه /٢٣.

٤٧٣- سوره بقره (٢): ٢٤٢.

٤٧٤- سوره رعد (١٣): ٤.

٤٧٥- سوره رعد (١٣): ١٩ سوره زمر (٣٩): ٩.

٤٧٦- سفینة البحار ٢/٢١٤.

٤٧٧- اصول کافى ١/١٣.

٤٧٨- غررالحکم /١٥.

٤٧٩- اصول کافى ١/٢٥.

٤٨٠- اصول کافى ١/٢٥.

٤٨١- سوره یوسف (١٢): ٢.

٤٨٢- سوره زخرف (٤٣): ٣.

٤٨٣- سوره انبیا (٢١): ١٠.

٤٨٤- اصول کافى ١/١٣.

٤٨٥- تحف العقول /٢٧.

٤٨٦- اصول کافى ١/١٦.

٤٨٧- در این تعبیر آگاه گشته باشد دقت شود. آگاهى از دین ، با درک عمیق و جـامـع دیـن مـیـسر است .نه جز آن . ممکن است کسى سالها دم از دین و دیندارى بزند، و درس دیـن نیز خوانده باشد، لیکن از جوهر آن آگاه نگشته باشد، و به درک مجموعى آن (تعقه در دین) دست نیافته باشد. و چه بسیارند اینگونه کسان : دینداران و عالمان !

٤٨٨- سوره عنکبوت (٢٩): ٣٤.

٤٨٩- اصول کافى ١/١١.

٤٩٠- اصول کافى ١/٢٨.

٤٩١- سوره حشر (٥٩): ٧.

٤٩٢- سوره نسا (٤): ٥٩.

٤٩٣- سوره نحل (١٦): ٤٣.

٤٩٤- تفسیر برهان ٢/٣٦٩.

٤٩٥- ذکـر یـکى از نامهاى قرآن کریم است ، چنانکه در برخى از آیات آمده است . پـیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) نیز ذکر نامیده شده است (سوره طلاق ، آیه ١١ـ١٠) و در حدیث از امام صادق علیه السلام رسیده است که ذکر یکى از نامهاى حضرت محمد ـ ص ـ است ، و اهل ذکر ماییم (یعنى اهل بیت پیامر (ص . تفسیر برهان ٢/٣٧٠.

٤٩٦- تفسیر برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.

٤٩٧- تفسیر برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.

٤٩٨- تفسیر برهان ٢/٣٧٠ ـ ٣٦٩.

٤٩٩- تفسیر برهان ٢/٣٧٠ و ٣٦٩.

٥٠٠- تفسیر برهان ٢/٣٧٠ و ٣٦٩.

٥٠١- اصول کافى ١/١٣ و ١٨.

٥٠٢- چون دستورهاى واقعى دین خدا و راه خدا ترسى و خدا پرستى و تقوى پیشگى و رسـیـدن بـه قـرب الاهـى ، هـمـان اسـت کـه از طـرف خـداى مـتـعـال رسـیـده بـاشـد. و ایـن تـعـالیـم الهى همانها است که پیامبران و امامان گفته اند و تعلیم داده اند.

٥٠٣- مـقـصـود از انسان تراز قرآن و انسان قرآنى ، انسانى (عالم ، انـدیـشمند، صاحب شناخت ، مؤ من و معتقدى) است که هم در شناخت و معرفت ، قرآنى باشد و قـرآنـى (مـطـابـق حقایق و موازین قرآن) بفهمد و بشناسد و بیندیشد (نه غیر قرآنى ، یا التقاطى)، و هم در عمل و سلوک و اقدام .

٥٠٤- این فراگیرى ژرف که گفتیم ، ابعادى چند دارد، لیکن ما در اینجا تنها بـه بـعـد تـاریـخـى آن اشـاره کـردیـم ...و بـه تفکیک اصطلاحات فلسفى و اصطلاحات عـرفـانـى از هم ، و جدا سازى آرا و اصطلاحات فیثاغورسى و افلاطونى و ارسطویى و فـلوطـیـنـى و رواقـى و گـنـوسـى و هـنـدى و بـودایـى و...از یـکـدیـگـر و بـازشـنـاسـى اصـول و سـرچـشـمـه هاى آنها که همه مربوط است به سده هایى چند پیش از آمدن اسلام و نزول وحى محمدى (صلى الله علیه و آله).

٥٠٥- سوره حج (٢٢): ٤٦.

٥٠٦- تحف العقول /٤٤.

٥٠٧- اصول کافى ١/٢٥.

٥٠٨- اصول کافى ١/١٢.

٥٠٩- اصول کافى ١/١١.

٥١٠- سوره حدید (٥٧): ٢٥.

٥١١- سوره نسا (٤): ١٦٥ـ١٦٣.

٥١٢- سوره فصلت (٤١): ١٤.

٥١٣- سوره هود (١١): ١٢.

٥١٤- نهج البلاغه / ٣٣.

٥١٥- نهج البلاغه / ٤٣٧.

٥١٦- سوره توبه (٩): ٣٣.

٥١٧- سوره انفال (٨): ٢٤.

٣ - قرآن کریم

٤ مـا کـان مـحـمـد ابـا مـن رجـالکـم ، ولکـن رسـول الله و خـاتـم النـبـیـیـن ، و کـان الله بکل شى ء علیما (٥١٩) مـحـمـد پـدر هـیـچ یـک از مـردان شـمـا نـیـسـت ، بـلکـه او رسول خدا و خاتم پیامبران است ؛ و خدا هر چیز دانا است × ٥ لقد کان لکم فى رسول الله اسوة حسنة ، لمن کان یرجوا الله و الیوم الآخر، و ذکر الله کثیرا (٥٢٠) رسول خدا نمونه و اسوه اى نیکو است براى کسى که به خدا و روز رستاخیز امید دارد، و فراوان یاد خدا مى کند× حدیث ١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا بـنـى عـبدالمطلب ! انى و الله ما اعلم شابا فى العرب جاء قومه باءفضل مما قد جئتکم به ، انى قد جئتکم بخیر الدنیا و الآخرة ، و قد اءمرنى الله تعالى ان اءدعوکم الیه . (٥٢١) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى پـسـران عـبدالمطلب ! به خداى سوگند که من جوانى را در عرب نمى شناسم که براى قوم خود چیزى بهتر از آن آورده باشد که من براى شما آورده ام ؛ من خیر دنیا و آخرت را براى شما آورده ام ، خداى متعال به من فرمان داده است تا شما را به سوى او بخوانم .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اشـهد ان محمدا عبده و رسوله ، اءرسله بالدین المشهور، و العـلم المـاثـور، و الکـتـاب المـسـطـور، و النـور السـاطـع ، و الضـیـاء اللامع ، و الاءمر الصـادع ، ازاحـة للشـبـهـات ، و احـتـجـاجـا بـالبـیـنات ، و تخذیرا بالآیات ، و تخویفا بـالمـثـلات ، و النـاس فـى فـتـن انـجـذم حـبـل الدین ، و تزعزعت سوارى الیقین ، و اختلف النـجـر، و تـشـتـت الاءمـر، و ضـاق المـخـرج ، و عـمـى المـصـدر، فـالهـدى خامل ، و العمى شامل ... (٥٢٢) امـام عـلى عـلیه السلام : گواهى مى دهم که محمد (صلى الله علیه و آله) بنده و فرستاده او است ، خدا او را با دین مشهور، و سنت پایدار، و کتاب جاوید، و نور درخشنده ، و روشنایى تابنده ، و آیین جداگر حق از باطل فرستاد، تا شبهه ها را از میان ببرد، و با آیات بینات مردمان را بیم دهـد و حـجت برایشان تمام کند، و آنان را با یاد کرد عقوبتهاى گذشتگان را بترساند. و در آن هـنـگـام کـه او مـبـعوث گشت مردمان گرفتار فتنه ها بودند، و رشته دین گسیخته و پایه هاى باور و یقین متزلزل شده بود. عقیده چندین گونه گشته ، و کار به پریشانى کـشـیـده شـده بـود. و راه بـیـرون آمـدن از دشـواریـهـا کـور گـردیـده و حـق و باطل در هم آمیخته بود؛ راه گم بود و کوردلى بر همه مستولى .

٣ الامام على علیه السلام :...فبعث الله محمدا (صلى الله علیه و آله) بالحق ، لیخرج عباده من عبادة الاءوثـان الى عبادته ، و من طاعة الشیطان الى طاعته ، بقرآن قد بینه و اءحکمه ، لیعلم العباد ربهم اذ جهلوه ... (٥٢٣) امـام على علیه السلام :...پس آنگاه خداوند محمد (صلى الله علیه و آله) را به حق برانگیخت ، تابندگانش را از پـرسـتش بتان به پرستش ‍ او، و از فرمانبردارى شیطان به فرمانبردارى او باز گرداند، با قرآنى که آیات آن را به روشنى بیان داشته و استوار فرو فرستاده بود، تا مردمان خداى خود را که شناختى از او نداشتند باز شناسند...

٣ - قرآن کریم قرآن ١ ان هذا القرآن یهدى للتى هى اقوم ، و یبشر المؤ منین الذین یعملون الصالحات ، ان لهم اجرا کبیرا (٥٢٤) ایـن قـرآن بـه راهـى رهنمونى مى کند که استوارتر است ، و به مؤ منانى که کار نیک مى کنند بشارت مى دهد که پاداشى بزرگ خواهند داشت × حدیث ١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـن قـراء القـرآن فـظـن ان احـدا اءعـطـى اءفضل مما اعطى ، فقد حقر ما عظم الله و عظم ما حقر الله . (٥٢٥) پـیامبر (صلى الله علیه و آله): هر کس قرآن بخواند، و گمان کند که به کسى چیزى برتر از آن داده اند کـه بـه وى داده شده ، به حتم آنچه را خدا بزرگ کرده است کوچک شمرده ، و آنچه را خدا کوچک کرده ، بزرگ شمرده است .

٢ الامام الصادق علیه السلام : لقد تجلى الله لخلقه فى کلامه ، و لکنهم لا یبصرون . (٥٢٦) امام صادق علیه السلام : خداى متعال در کلام خویش بر آفریدگان خود تجلى کرده است ، ولى آنان نمى بینند.

بـراى آگاهى یافتن از آیات و احادیث وارد شده درباره عظمت قرآن و چگونگى شناخت آن ، به باب ویژه قرآن کریم در این کتاب (باب ششم ، جلد دوم) مراجعه کنید.

٤ - امامان معصوم قرآن ١ یـا ایـهـا الرسـول بـلغ مـا انـزل الیـک مـن ربـک ، و ان لم تـفـعـل فـمـا بلغت رسالته ، و الله یعصمک من الناس ، ان الله لا یهدى القوم الکافرین (٥٢٧) اى پیامبر! آنچه را که از پروردگارت بر تو فرود آمده به مردمان برسان ! اگر چنین نکنى رسالت او را ابلاغ نکرده اى ؛ و خدا خود تو را از شر مردم نگاه خواهد داشت ، و خدا مردم حقپوش را راهنمایى نخواهد کرد × ٢ انـما ولیکم الله ، و رسوله ، و الذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة و یؤ تون الزکاة و هم راکعون (٥٢٨) ولى و دوسـت و سـرپـرسـت شـمـا خـدا اسـت ، و فـرستاده خدا، و کسانى که ایمان آوردند، همانان که نماز را برپا مى دارند و در حال رکوع صدقه مى دهند × ٣ الیـوم اءکـمـلت لکـم دیـنـکـم ، و اءتـمـمـت عـلیـکـم نـعـمـتـى ، و رضـیـت لکـم الاسـلام دینا... (٥٢٩) امـروز دیـن شـمـا را کـامـل کـردم ، و نـعـمـت خـود را بـر شـمـا تـمـام نـمـودم ، و ایـن اسـلام (کامل شما) را به عنوان دین ، براى شما، برگزیدم ...

حدیث ١ الامام الصادق علیه السلام - عن آبائه ، عن النبى (صلى الله علیه و آله): ان اءئمتکم قادتکم الى الله ، فانظروا بمن تقتدون فى دینکم و صلاتکم . (٥٣٠) امـام صـادق علیه السلام - از پدرانش ، از پیامبر اکرم : امامان شما راهبران شما به سوى خدایند، پس نیکو بنگرید که در دین و در نماز خود به چه کس اقتدا مى کنید.

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسـول الله : ان اءئمـتکم و فدکم الى الله ، فانظروا من توفدون فى دینکم و صلاتکم . (٥٣١) امـام صـادق علیه السلام - از پدرانش ، از پیامبر اکرم : امامان شما نمایندگان شمایند در نـزد خـداونـد، پـس بـنـگـریـد کـه چـه کـسـانـى را در دیـن و نـمـازتـان بـه جـانـب خـدا گسیل مى دارید.

٣ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : یـا اءبا حمزة ! یخرج احدکم فراسخ فیطلب لنفسه دلیلا. و انت بطرق السماء اءجهل منک بطرق الاءرض ، فاطلب لنفسک دلیلا. (٥٣٢) امام باقر علیه السلام : اى اباحمزه ! چون کسى از شما بخواهد چند فرسخ سفر کند، در جـستجوى راهنمایى برمى آید. و تو نسبت به راههاى آسمان نادانتر از راههاى زمینى ، پس براى خود دلیل راهى جستجو کن .

٤ الامـام البـاقـر عـلیه السلام - فى قوله تعالى : اءو من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نـورا یـمـشـى به فى الناس (٥٣٣) فقال : میت لا یعرف شیئا، و نورا یمشى بـه فـى النـاس امـامـا یـؤ تـم بـه ، کـمـن مـثـله فـى الظـلمـات لیـس بـخـارج مـنـهـا، قال : الذى لا یعرف الامام . (٥٣٤) امـام بـاقـر عـلیـه السلام - در تفسیر این آیه : او من کان میتا فاحییناه ، و جعلنا له نورا یـمـشـى بـه فـى النـاس ، کـمن مثله فى الظلمات ..

آیا کسى که مرده بود و ما را زنده کـردیـم ، و نـورى بـه دل او نهادیم تا در پرتو آن نور در میان مردم راه رود (و زندگى سالم و آگاهانه داشته باشد)، سرگذشتش همچون کسى است گرفتار تاریکیها و ظلمتها (و گـمـراهـیـهـا)...، گـفت :

مرده ، یعنى آنکه چیزى نمى داند؛ نور...، یعنى امامى که به او اقتدا کنند؛ گرفتار تاریکیها، یعنى کسى که امام را نشناسد.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السلام - قال راوى الحدیث : قلت :

جعلت فداک ، قوله : و لقد آتینا لقمان الحکمة ...؟ قال : اءوتى معرفة امام زمانه . (٥٣٥) امام صادق علیه السلام - راوى حدیث گوید: به امام جعفر صادق گفتم : فداى تو شوم ، مقصود از این گفته خداى متعال : و لقد آتینا لقمان الحکمة - ما به لقمان حکمت دادیم چیست ؟ گفت : شناخت امام زمانش به او داده شده بود.

٦ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : مـن مـات و لیـس له امام فموته میتة جاهلیة ، و لا یعذر الناس حتى یعرفوا امامهم . و من مات و هو عارف لامامه لا یضره تقدم هذا الامر او تاءخره . و من مات عارفا لامامه کان کمن هو مع القائم فى فسطاطه . (٥٣٦) امام باقر علیه السلام : آن کس که بى امام بمیرد، مرگ او همچون مرگ در زمان جاهلیت است ، و اگر مردمان امامشان را نشناسند عذرى از ایشان پذیرفته نیست . و آن کس که با شناخت امـام بـمـیـرد، زود و دیـر شـدن ایـن امـر (یـعـنـى : ظهور جهانى امامت حقه و قیام قائم علیه السلام) به او زیانى نمى رساند (زیرا که او حق را شناخته و از آن پیروى کرده است)؛ و آنکه با شناخت امام خود از دنیا برود، همچون کسى است که با امام قائم باشد در خیمه او به سر برده باشد.

٧ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام (او الصـادق عـلیـه السلام): لا یکون العبد مؤ منا حتى یـعـرف الله ، و رسـوله ، و الائمـة کـلهـم ، و امـام زمـانـه ، و یـرد الیـه و یـسـلم له . ثـم قال : کیف یعرف الآخر و هو یجهل الاول ؟. (٥٣٧) یـکـى از دو امـام عـلیـه السـلام (٥٣٨) بـنـده تـا زمـانـى کـه خـدا و رسـول خـدا و هـمه امامان و امام زمان خود را بشناسند، و او بازنگردد و تسلیم نشود، مؤ من نـیـسـت - سـپـس گـفـت : - چـگـونـه مـمـکـن اسـت کـسـى نـسـبـت بـه نـخـسـتـیـن (امـام اول و جریان امامت) جاهل باشد و باز پسین را (امام زمان خود را) بشناسد؟ بنگرید! در بـاره شـنـاخـت عالمى که شایستگى آن را دارد تا نایب امام معصوم علیه السلام باشد، به باب ویژه شناخت عالمان دینى در این کتاب مراجعه کنید، یعنى باب هشتم ، در جـلد دوم ، و از تـاءمل در اشاره مهمى که در آنجا در پایان نگاهى به سراسر بـاب - در چـاپـهـاى اخـیـر - آمـده اسـت غـقـلت نـورزیـد. چـون هـمـان اشـاره ، نـظـرگاههاى مؤ لفان را از مطرح ساختن بحث درباره عالمان دینى نشان مى دهد، و روشن مى سازد که ما حقایق را تا جایى که میسور بوده است گفته ایم ، و از هرگونه جانبدارى بى ملاک پرهیز کرده ایم .


فصل سى ام : شناخت مردمان

اء - احوال کلى قرآن ١ یـا ایـهـا النـاس انـا خـلقـنـاکـم مـن ذکـر و انـثـى ، و جـعـلنـاکـم شـعـوبـا و قبائل ، لتعارفوا، ان اکرمکم عند الله اتقاکم ، ان الله علیم خبیر (٥٣٩) اى مـردم ! مـا شما را از مردى و زنى آفریدیم ، و به صورت ملتها و قبیله ها در آوردیم ، تا یکدیگر را باز شناسید، بزرگوارترین شما در نزد خدا پرهیزگارترین شما است ، و خدا دانا و آگاه است × ٢ و مـن آیاته ان خلقکم من تراب ، ثم اذا انتم بشر تنتشرون × و من آیاته ان خلق لکم مـن انـفـسـکـم ازواجـا لتـسـکـنـوا الیـها، و جعل بینکم مودة و رحمة ، ان فى ذلک لآیات لقوم یـتـفـکـرون × و مـن آیـاته خلق السماوات و الارض ، و اختلاف السنتکم و الوانکم ، ان فى ذلک لآیات للعالمین (٥٤٠) از آیـات خدا، اینکه شما را از خاک آفرید و اکنون انسانهایى هستید که به هر سوى جهان مـى رویـد × و از آیـات او، ایـنـکـه از خـود شما برایتان جفتهایى آفرید که به آنان آرام گـیرید، و میان شما مهربانى و رحمت قرار داد؛ و در اینها همه ، نشانه هایى (از دانایى و توانایى خداوند) است براى کسانى که بیندیشند × و از آیات او، آفرینش آسمانها و زمین اسـت ، و گـونـاگـونـى زبـانـهـا و رنـگـهاى شما؛ در اینها همه ، نشانه هایى است براى دانایان × حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـا بـنـى ! انـه لابـد للعـاقـل مـن ان یـنـظـر فـى شـاءنـه ، فـلیـحـفـظ لسـانـه ، و لیـعـرف اهل زمانه . (٥٤١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : فـرزنـدم ! شـخص عاقل ناگزیر باید در کار خود بیندیشد، و زبان خود را نگاه دارد، و مردم زمان خود را بشناسد.

٢ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : قـال ابـو جـعـفـر عـلیـه السـلام : فـى الحـکـمـة آل داود: یـنـبـغـى للمـسـلم ان یـکـون مـالکـا لنـفـسـه ، مـقـبـلا عـلى شـانـه ، عـارفـا باهل زمانه . (٥٤٢) امـام رضـا عـلیـه السـلام : امام محمد باقر علیه السلام فرمود: در حکمت (دستور العملهاى حـکـیـمـانـه) خـانـدان داود (پـیـامـبـر) چـنـیـن رسـیـده است : سزاوار است که انسان خداشناس خـویـشتندار باشد، و به حال و کار خویش اهتمام ورزد (مراقب خود باشد و وظایف خویش را بـه خـوبـى انـجـام دهـد)، و مـردمان زمانه خود را بشناسد (و با آنان به مقتضاى شناخت و تناسب سلوک کند).

ب - شناخت اهل حق با حق حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان دیـن الله لا یـعـرف بـالرجـال ، بل بآیة الحق ؛ فاعرف الحق تعرف اهله . یا حارث ! ان الحق احسن الحدیث ، و الصادع به مجاهد... (٥٤٣) امـام على علیه السلام : دین خدا به مردان شناخته نمى شود، بلکه به نشانه حق شناخته مـى شـود. پس حق را بشناس تا اهل آن را بشناسى . اى حارث ! حق نیکوترین سخن است ، و هر کس آن را آشکارا بگوید مجاهد است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...انـک نـظـرت تـحتک و لم تنظر فوقک ، فحرت ، انک لم تعرف الحق فتعرف اهله ، و لم تعرف الباطل فتعرف من اتاه ...

امام على علیه السلام : نگاهت را به زیر افکندى و بالاى سرت را نگاه نکردى ، به همین جـهـت سـرگـردان شـدى ! تـو حـق را نـشـنـاخـتـى تـا اهـل آن را بـشـنـاسـى ، و باطل را نشناختى تا پیرو باطل را بشناسى .

ج - شناخت مردم با آزمایش حدیث ١ الامام على علیه السلام : لا یعرف الناس الا بالاختبار. (٥٤٤) امام على علیه السلام : مردمان جز با آزمودن شناخته نشوند.

٢ الامـام الحسن علیه السلام - لبعض ولده : یا بنى ! لا تواخ احدا حتى تعرف موارده و مـصادره ، فاذا استنبطت الخبرة ، و رضیت العشرة ، فآخه على اقالة العثرة و المواساة فى العسرة . (٥٤٥) امام حسن علیه السلام - به یکى از فرزندانش : فرزندم ! پیش از آنکه از چگونگى ورود و خروج کسى در کارها آگاه شوى ، دست برادرى به او بده . پس هرگاه کسى را آزمودى ، و آمیزش با او را پسندیدى ، با او دست برادرى بده بدان شرط که لغزشهاى یکدیگر را نادیده گیرید، و به هنگام تنگدستى چیزى از یکدیگر دریغ نداشته باشید.

٣ الامام على علیه السلام : من اتخذ اءخا بعد حسن الاختبار، دامت صحبته و تاءکدت مودته . (٥٤٦) امام على علیه السلام : هر کس کسى را پس از آزمایش به برادرى برگزیند، همنشینى با او دوام پیدا مى کند و دوستى مستحکم مى شود.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن لم یـقدم فى اتخاذ الاخوان الاختبار، دفعه الاغترار الى صحبة الفجار. (٥٤٧) امـام على علیه السلام : آن کس که پیش از گزینش دوستان و برادران آزمایش نکند، فریب خواهد خورد، و به همنشینى بدان کشیده خواهد شد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - مـن عـهـده للاشـتر النخعى :...ثم لا یکن اختیارک ایاهم على فراستک و استنامتک و حسن الظن منک ، فان الرجال یتعرفون لفراسات الولاة بتصنعم ، و حـسـن خـدمـتـهـم . و لیـس وراء ذلک مـن النـصـیـحـة و الامـانـة شى ء. ولکن اختبرهم بما ولوا للصـالحـیـن قـبلک . فاعمد لا حسنهم کان فى العامة اثرا، و اءعرفهم بالامانة وجها، فان ذلک دلیل على نصیحتک لله ، و لمن ولیت امره ... (٥٤٨) امـام على علیه السلام - در دستور نامه حکومتى مالک اشتر: مبادا همکاران خویش را بر پایه هوشیارى و اعتماد یابى و خوش گمانى برگزینى ! چه مردان با ظاهر سازى و حسن خدمت ، فراست و الیان را مى فربند؛ و در آن سوى این ظاهر آراسته از خیر خواهى و امـانـتـدارى خـبـرى نیست . بلکه آنان را، از روى پرونده اى که در حکومتهاى صالح پیشین داشته اند، بشناس ؛ تا بدینگونه هر کس توده ها از او راضى تر بوده اند، و به رعایت امـانـت مـشـهـور بـوده اسـت ، هـمـان را بـه کـار بـگـمـارى . اگـر چـنـیـن کـردى دلیـل آن اسـت کـه تـو بـراى رضـاى خـدا خـیـر خـواهـى مى کنى ، و خیر توده هایى را که فرمانرواى آنانى مى خواهى ...

٦ الامـام الجـواد عـلیـه السـلام : مـن انـقـاد الى الطـمـانـیـنـه قبل الخبرة ، فقد عرض نفسه للهلکة ، و للعاقبة المتعبة ... (٥٤٩) امـام جـواد عـلیـه السـلام : آن کـس کـه پـیـش از آزمـودن (اشـخـاص بـه آنـان) اطـمـیـنـان حاصل کند، خود را در معرض هلاکت در آورده و به عاقبتى پر درد و رنج گرفتار گردیده است .

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اذا کـان الزمـان زمـان جـور، و اهـله اهل غدر، فالطمانینة الى کل احد عجز. (٥٥٠) امـام صـادق عـلیـه السـلام : اگـر زمـان زمـان سـتـم ، و مـردم آن اهل خیانت باشند، اطمینان کردن به هر کس دور از احتیاط است .

٨ الامام على علیه السلام : من جهل الناس ، استنام الیهم . (٥٥١) امام على علیه السلام : هر کس مردمان را نشناسد، به آنان اطمینان مى کند.

٩ الامام على علیه السلام : اخبر تقله . (٥٥٢) امام على علیه السلام : او را بیازماى ، باشد که از او بیزار شوى .

١٠ الامام العسکرى علیه السلام : الوحشة من الناس على قدر الفطنة بهم . (٥٥٣) امـام عـسـکـرى عـلیـه السـلام : رمـیـدن از مـردمـان بـه انـدازه آگـاهـى از حال ایشان است .

١١ الامـام الصادق علیه السلام : ثلاث من علامات المؤ من :

علمه بالله ، و من یحب ، و من یبغض . (٥٥٤) امـام صـادق عـلیـه السـلام : سه چیز از نشانه هاى مؤ من است : علم و یقین او درباره خدا، و اینکه چه کس را دوست مى دارد، و از چه کس بیزار است .

١٢ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : اذا کـان الجـور اغـلب مـن الحـق ، لم یحل لاءحد ان یظن باءحد خیرا، حتى یعرف ذلک منه . (٥٥٥) امام کاظم علیه السلام : زمانى که ستم بر حق چیره شده باشد، روا نباشد که کسى در حق دیگرى حسن ظن داشته باشد، مگر اینکه او را آزموده باشد.


فـصل سى و یکم : شناخت دشمن ، انواع دشمن ، تواناییها و نیروها و حیله هاى دشمن ، وراه برآمدن با دشمن .

قرآن ١ .. فـمـن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم ، و اتقوا الله و اعملوا ان الله مع المتقین (٥٥٦) اگـر کـسـى کـه بـه شـمـا تـعـدى کـرد، همانند آن بر او تعدى کنید، و از خدا بترسید، و بدانید که خدا با پرهیزگاران است × ٢ و قـاتـلوهـم حـتـى لا تـکـون فـتـنـة و یکون الدین لله ، فان انتهوا فلا عدوان الا على الظالمین (٥٥٧) با آنان (دشمنان جنگجو) کارزار کنید تا فتنه فرو نشیند و دین خدا پیروز باشد؛ و اگر دست باز داشتند، دیگر دشمنى و عدوانى روا نیست جز بر ستمکاران × ٣ مـن کـان عـدوا لله و مـلائکـتـه و رسـله و جـبـریـل و میکال ، فان الله عدو للکافرین (٥٥٨) آن کـس کـه دشـمـن خـدا و فـرشـتـگـان و فـرسـتـادگـان خـدا و جبریل و میکائیل باشد، (بداند) که خدا دشمن کافران است × ٤ و ما کان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه ، فلما تبین له انه عدولله تبرا منه ... (٥٥٩) آمـرزشـخواهى ابراهیم براى پدرش (عمویش) جز براى وعده اى نبود که به او داده بود، پس چون بروى معلوم شد که او دشمن خدا است ، از او بیزارى نمود...

٥ ...ان الکافرین کانوا لکم عدوا مبینا (٥٦٠) کافران دشمن آشکار شمایند × ٦ یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا لا تـتخذوا عدوى و عدوکم اولیاء، تلقون الیهم بالمودة ، و قد کفروا بما جاءکم من الحق ... (٥٦١) اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد! دشـمـن مـن و دشمن خود را دوست مگیرید، و با وجود کفر ورزیدن ایشان به دین حق ، با آنان ابراز دوستى مکنید...

٧ یـا ایها الذین آمنوا من ازواجکم و اولادکم عدوا لکم فاحذروهم ، و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحیم (٥٦٢) اى کـسـانـى کـه ایـمان آورده اید! بعضى از همسران و فرزندان ، دشمنان شمایند، پس از ایـشـان بـرحذر باشید؛ و اگر چشمپوشى و عفو کنید و از ایشان در گذرید، (بدانید) که خدا آمرزدنده اى مهربان است × ٨ الم اعهد الیکم یا بنى آدم ، ان لا تعبدوا الشیطان ، انه لکم عدو مبین (٥٦٣) اى فـرزندان آدم ! مگر با شما پیمان نبسته بودم که شیطان را که دشمن آشکار شما است نپرستید × حدیث ١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):...اءلا و ان اءعـقل الناس ، عبد عرف ربه فاطاعه ، و عرف عدوه فعصاه ... (٥٦٤) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): بـدانـیـد کـه فـرزانـه ترین مردمان بنده اى است که پروردگار خود را بشناسند و فرمان او بود، و دشمن خود را بشناسد و نافرمانى او کند.

٢ الامام على علیه السلام : لا تستصغرن عدوا و ان ضعف . (٥٦٥) امام على علیه السلام : دشمن را، هر اندازه ناتوان است ، کوچک مشمارید.

٣ الامام على علیه السلام : لا تعامل من لا تقدر على الانتصاف منه . (٥٦٦) امام على علیه السلام : با کسى که نتوانى حق خود را از او بگیرى داد و ستد مکن .

٤ الامام على علیه السلام : لا تاءمن عدوا و ان شکر. (٥٦٧) امام على علیه السلام : نسبت به دشمن هر چند در حق تو سپاسگزارى کند، ایمن مباش .

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـغـتـرن بـمـجـامـلة العـدو، فـانـه کـالمـاء، و ان اطیل اسخانه بالنار لم یمتنع من اطفائها. (٥٦٨) امـام على علیه السلام : مبادا زبان خوش دشمن تو را فریب دهد، زیرا که دشمن همچون آب اسـت کـه هـر انـدازه آتش ‍ براى گرم کردنش به کار رود، باز از خاموش کردن آن باکى ندارد.

٦ الامام على علیه السلام : افة القوى ، استضعاف الخصم . (٥٦٩) امام على علیه السلام : آفت مرد قوى ، ضعیف شمردن دشمن است .

٧ الامام على علیه السلام : الواحد من الاعداء کثیر. (٥٧٠) امام على علیه السلام : یک دشمن هم زیاد است .

٨ الامام العسکرى علیه السلام : اضعف الاعداء کیدا، من اظهر عداوته . (٥٧١) امام عسکرى علیه السلام : کم حیله ترین دشمنان آن است که دشمنى خود را آشکار کند.

٩ الامام على علیه السلام : من استعان بعدوة على حاجته ، ازداد بعدا منها. (٥٧٢) امـام عـلى عـلیـه السلام : هر کس که در برآوردن نیاز خود از دشمن یارى جوید، از رسیدن به آن نیاز بیشتر بازماند...

١٠ الامام على علیه السلام : اکبر الاءعداء اءخفاهم مکیدة . (٥٧٣) امام على علیه السلام : بزرگترین دشمن آن است که حیله و دستانسازى خویش پوشیده تر دارد.

١١ الامـام عـلى علیه السلام - من عهده للاءشتر النخعى :...و لا تدفعن صلحا دعاک الیه عـدوک لله فـیـه رضا، فان فى الصلح دعة لجنودک ، و راحة من همومک ، و امنا لبلادک ؛ و لکـن کـل الحـذر مـن عـدوک بـعـد صـلحـه ، فـان العـدور بـمـا قـارب لیتغفل ، فخذ بالحزم ، و انهم فى ذلک حسن الظن . (٥٧٤) امـام عـلى عـلیه السلام : در دستورنامه حکومتى مالک اشتر: صلحى را که رضاى خـدا در آن بـاشـد و دشمن پیشنهاد کند، رد مکن ، زیرا که صلح ، سبب آرامش سپاهیان تو، و مـایـه آسـودن از نـاراحـتـیـها، و امنیت براى شهرها است ، ولى پس از صلح ، سخت از دشمن بـرحذر باش ؛ چه ممکن است اینهمه براى غافگیر کردن تو باشد. بنابراین ، جانب دور اندیشى را از دست مده ، و در این باره حسن ظن نداشته باشد.

فـــصـــل ســـى و دوم : شـــنـــاخـــت بـــلا و گـــرفـــتـــارى و تـــاءثــیـر آن درتکامل انسان قرآن ١ و کیف تصبر على ما لم تحط به خبرا؟ (٥٧٥) چگونه مى توانى برآنچه دانش تو به آن احاطه ندارد صبر کنى ؟ ٢ و ما لنا ان لا نتوکل على الله و قد هدانا سبلنا، لنصبرن على ما آذیتمونا، و على الله فلیتوکل المتوکلون (٥٧٦) مـا را نـرسـد کـه بـر خـدا، کـه راهـهـا را بـه مـا نـمـوده ، تـوکـل نـکـنـیم ؛ و ما را بر آزارى که بر ما روا مى دارید شکیبایى خواهیم کرد؛ و متوکلان بر خداى توکل مى کنند حدیث ١ الامـام الصادق علیه السلام : قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): من یعرف البلاء یصبر علیه ، و من لا یعرفه ینکره . (٥٧٧) امام صادق علیه السلام : پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) گفت : آن کس که بلا را نشناسد بر آن شکیبا مى شود، و آن کس که آن را نشناسد آن را زشت مى شمارد.

٢ الامام على علیه السلام : لا یصبر للحق الا من یعرف فضله . (٥٧٨) امام على علیه السلام : کسى براى حق شکیبایى مى کند که از فضیلت آن آگاه باشد.

فـصـل سـى و سـوم : شـنـاخـت زمـان ، و روزگـار و پیشامدها و دگرگونیهاى روزگار قرآن ١ ...و تـلک الایـام نـداولهـا بـیـن النـاس ، و لیـعـلم الله الذیـن آمـنـوا و یـتـخـذ مـنـکـم شهداء... (٥٧٩) ایـن روزهـاى روزگـار را بـه نـوبـت (و بـه اخـتـلاف احـوال از پـیـروزى و شـکـسـت )، مـیان مردمان مى گردانیم (و هر چند روزه را نوبت کسى یا کـسانى قرار مى دهیم)، تا خداوند (به آزمایش) مقام آنان را که ایمان آورند معلوم دارد، و (برایمان و درستکارى آنان) از میان شما گواهانى قرار دهد...

٢ فـهـل یـنـتـظـرون الا مـثـل ایـام الذیـن خـلوا مـن قـبـلهـم ؟ قل : فانتظروا انى معکم من المنتظرین (٥٨٠) آیـا روزهـایـى را، جز همانند روزهاى کسانى که پیش از ایشان بوده اند، انتظار مى کشند؟ (اگر چنین است)، بگو منتظر باشید که من هم با شمایم ، از منتظران ٣ و لقـد ارسلنا موسى بآیاتنا ان : اخرج قومک من الظلمات الى النور، و ذکرهم بایام الله ان فى ذلک لآیات لکل صبار شکور (٥٨١) موسى را با آیات خود فرستادیم (و به او فرمان دادیم) که قوم خود را از تاریکیها به روشـنـى بـیـرون آر، و روزهـاى خـدا (ایام الله) را به یاد آنان بیاور، که در اینها همه ، نـشـانـه هـایـى (از دانـایـى و تـوانـایى و یگانگى خداوند) است براى هر انسان شکیباى سپاسگزار حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن عـرف الایـام ، لم یغفل عن الاستعداد. (٥٨٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه روزهـا (و پـیـشـامـدهـا) را بـشـنـاسـد، از آمـادگـى غافل نماند.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن فـهـم مـواعـظ الزمـان ، لم یـسکن الى حسن الظن بالایام . (٥٨٣) امـام عـلى عـلیـه السلام : هر که پندهاى زمانه را بفهمد، به خوش گمانى ، به روزگار دل نسپارد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لم یـعـقـل مـواعـظ الزمـان ، مـن سـکـن الى حسن الظن بالایام . (٥٨٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : آن کـس کـه بـه خـوش گـمـانـى ، دل به روزگار سپارد، از اندرزهاى زمانه پند نیاموخته است .

٤ الامام على علیه السلام : من اعتبر بالغیر، لم یثق بمسالمة الزمان . (٥٨٥) امـام عـلى عـلیـه السـلام : آن کـس کـه از دگـرگونیهاى روزگار عبرت گیرد، به مسالمت جویى زمانه اعتماد نخواهد کرد.

٥ الامام على علیه السلام : من لم یعرف لؤ م ظفر الایام ، لم یحترس من سطوات الدهر، و لم یتحفظ من فلتات الزلل ، و لم یتعاظمه ذئب و ان عظم . (٥٨٦) امام على علیه السلام : هر کس فرومایگى روزگار را در گرفتن و انداختن کسان نشناخته بـاشد، از حمله روزگار خود را حفظ نمى کند، و از لغزشها در امان نمى ماند؛ و گناه ، هر اندازه هم که بزرگ باشد، در نظر او اهمیتى ندارد.

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اءعـرف النـاس بـالزمـان ، مـن لم یـتـعـجـب مـن اءحـداثـه . (٥٨٧) امام على علیه السلام : با شناختترین مردم از زمانه ، کسى است که از پیشامدهاى روزگار تعجب نکند.

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : فـى حـکـمـة آل داود:

عـلى العاقل ان یکون عارفا بزمانه ، مقبلا على شاءنه ، حافظا للسانه . (٥٨٨) امـام صـادق عـلیـه السلام : در دستورهاى حکیمانه خاندان داود پیامبر چنین آمده است : وظیفه انـسـان خـردمـنـد اسـت کـه زمـانـه (و اهـل زمـانـه) خـویـش را بـشـنـاسـد، و بـه حال خود (و اصلاح آن) اهتمام ورزد، و نگاهدار زبان خویش باشد.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لابـد للعـاقـل مـن ثـلاث :

ان ینظر فى شاءنه ، و یحفظ لسانه ، و یعرف زمانه . (٥٨٩) امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـاقـل را سـه چـیز دربایست است : اینکه در کار خود نظر کند، و زبان خود نگاه دارد، و روزگار خود بشناسد.

فصل سى و چهارم : شناخت قوانین تاریخ قرآن ١ او لم یـسـیـروا فى الارض فینظروا کیف کان عاقبة الذین من قلبهم ؟ کانوا اشد منهم و اثـاروا الارض و عـمـروهـا اکـثـر مـمـا عـمروها، و جاءتهم رسلهم بالبینات ، فما کان الله لیظلمهم و لکن کانوا انفسهم یظلمون . (٥٩٠) آیا در زمین نگشتند تا از پایان کار کسانى که پیش از ایشان بودند آگاه شوند، آنان که نـیـرومـنـدیـى بـیـشـتـر داشـتند، و زمین را بیش از ایشان زیرو رو کردند و آباد ساختند، و رسولان با آیات روشن به نزد ایشان آمدند؛ آرى ، خدا بر آنان ستم نکرد بلکه خود بر خویشتن ستم کردند.

٢ تلک القرى نقص علیک من انبائها، و لقد جاءتهم رسلهم بالبینات ، فما کانوا لیؤ منوا بما کذبوا من قبل ، کذلک یطبع الله على قلوب الکافرین . (٥٩١) خـبـرهاى این قریه ها و شهرها را بر تو حکایت کردیم ، که فرستادگان با آیات روشن نزد آن مردمان آمدند، لیکن آنان آنچه (آیین حق) را که پیشتر نیز دروغ شمرده بودند باز نپذیرفتند؛ و بدین گونه خدا بر دلهاى کافران مهر مى نهد.

٣ قـد خـلت مـن قـبـلکـم سـنـن ، فـسـیـروا فـى الارض ، فانظروا کیف کان عاقبة المکذبین ؟ (٥٩٢) پـیـش از شما نیز سنتها (نهادهایى در روزگار و قانونهایى) جریان یافته است ، اکنون در زمـیـن بـه سـیـر و بـررسـى بـپـردازیـد تا بنگرید که سرانجام تکذیب کنندگان حق چگونه بوده است .

٤ قل : سیروا فى الارض ، فانظروا کیف کان عاقبة المجرمین . (٥٩٣) بـگو: در زمین گردش کنید و بنگرید که پایان کار گناهکاران و بزهکاران چگونه بوده است .

حدیث ١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ان ابـى حـدثـنـى ، عـن اءبـیه ، عن جده ، عن على علیه السـلام : ان رسـول الله (صلى الله علیه و آله ) قـال :..واءغـفـل النـاس مـن لم یـتـعـظ بـتـغـیـر الدنـیـا مـن ٠حال الى حال ..و اعلم الناس من جمع علم الناس الى علمه . (٥٩٤) امـام صـادق علیه السلام : پدرم ، از پدارنش ، از على علیه السلام روایت کرد که پیامبر اکـرم گـفـت : غـافـلتـرین مردمان کسى است که از دگرگون شدن دنیا از حالى به حالى دیـگـر پـنـد نـگـیـرد...و دانـاتـرین مردمان کسى است که دانش مردمان را نیز به دانش خود بیفزاید.

٢ الامام على علیه السلام : ...لو اعتبرت بما مضى ، حفظت ما بقى . (٥٩٥) امـام عـلى عـلیـه السلام : اگر آنچه گذشته است عبرت بگیرى ، آنچه را که باقى مانده است نگاه خواهى داشت .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الایـمـان عـلى اربـع دعـائم : عـلى الصـبـر، و ٠الیقین ، و العـدل و الجـهـاد. و الیـقـیـن مـنـهـا عـلى اربـع شـعـب : عـلى تـبـصـره الفـطـنـة ، و تاءول الحکمة ، و موعظة العبرة ، و سنة الاولین . فمن تبصر فى الفطنة تبینت له الحکمة . و مـن تـبـیـنـت له الحـکـمـة ، عـرف العـبـرة . مـن عـرف العـبـرة فـکـانـمـا کـان فـى الاولین . (٥٩٦) امـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـمـان بـر چـهـار سـتـون تـکـیـه دارد: صـبـر و یـقـیـن و عدل و جهاد... و یقین داراى چهار شاخه است : روشنبینى هوشمندانه ، و بهره ورى از حکمت ، و پـنـد پـذیـرى از پـند مایه ها، و استفاده از سنتهاى گذشتگان . پس هر که در هوشمندى به بینش درست دست یابد، حکمت بر او آشکار شود؛ و هر که حکمت بر او آشکار شود، پند مـایـه ها را بشناسد؛ و هر که پندمایه ها را بشناسد، چنان است که گویى با گذشتگان زندگى کرده است .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ...و احـذروا مـا نـزل بـالامـم قـبـلکـم مـن المـثـلات ، بـسوء الافـعـال ، و ذمـیـم الاعـمـال ؛ فـتـذکروا فى الخیر و الشر احوالهم ، و احذروا اءن تکونوا امـثـالهـم . فـاذا تـفـکـرتـم فـى تـفـاوت حـالیـهـم ، فـالزمـوا کـل امـر لزمـت العـزة بـه شـاءنـهـم ، وزاحت الاعداء له عنهم ، و مدت العافیة فیه علیهم ، و انـقـادت النـعمة له معهم ، و وصلت الکرامة علیه حبلهم : من الاجتناب للفرقة ، و اللزوم ، للاءلفـة ، و التـحـاض عـلیـهـا، و التـواصـى بـهـا. واجـتـنـبـوا کـل امـر کـسـر بـقـرتـهم ، و اءوهن منتهم : من تضاغن القلوب ، و تشاحن الصدور، و تدابر النـفـوس ، و تـخـاذل الایدى . و تدبروا اءحوال الماضین من المؤ منین قبلکم کیف کانوا فى حـال التـمـحـیص و البلاء؟ اءلم یکونوا اءثقل الخلائق اءعباء، و اجهد العباد بلاء، و اضیق اهـل الدنـیـا حـالا؟ اتـخـذتهم الفراعنة عبیدا فساموهم سوء العذاب ، و جرعوهم المرار، فلم تـبـرح الحـال بهم فى ذل الهلکة و قهر الغلبة ، لا یجدون حیلة فى امتناع و لا سبیلا الى دفـاع حـتـى اذا راءى الله سـبـحـانـه جـد الصـبـر مـنـهـم عـلى الاذى فـى مـحـبـتـة ، و الاحـتـمـال للمـکـروه مـن خـوفـه ، جـعـل لهـم مـن مـضایق البلاء فرجا، فاءبدلهم العز مکان الذل ، و الامـن مـکـان الخوف ؛ فصاروا ملوکا حکاما، و ائمة اعلاما. و قد بلغت الکرامة من الله لهم ، ما لم تذهب الامال الیه بهم .

فانظروا کیف کانوا حیث کانت الاملاء مجتمعة ، و الاهواء مؤ تلفة و القلوب معتدلة ، و الایدى مـتـرادفـة ، و السـیـوف مـتـنـاصـرة ، و البصائر نافذة ، و العزائم واحدة ؟! اءلم یکونوا اربـابا فى اقطار الارضین ؟ و ملوکا على رقاب العالمین ؟ فانظروا الى ما صاروا الیه فـى آخـر امـورهـم ، حـیـن وقـعـت الفـرقـة ، و تـشتتت الالفة ، و اختلفت الکلمة و الافئدة ، و تشعبوا مختلفین ، و تفرقوا متحاربین ، قد خلع الله عنهم لباس کرامته ، و سلبهم غضارة نعمته ، و بقى قصص اءخبارهم فیکم ، عبرة للمعتبرین منکم . (٥٩٧) امـام عـلى عـلیـه السـلام : از آن بـرحـذر باشید که عقوبتهایى که بر پیشینیان شما ـ در نـتـیـجـه بـد کـارى و زشـت کـردارى ـ رسـیـد بـه شـمـا نـیـز بـرسـد. احـوال خـوب و احـوال بـد آنـان را هـمـواره بـه یـاد آوریـد، و چـنـان کـنـیـد کـه امـثـال ایـشـان نـبـاشـیـد. و چـون در احـوال خـوب و احـوال بـد آنان اندیشیدند، کارهایى را برگزینید که سبب عزت و رفعت شاءن ایشان بود، و دشمنان را از ایشان دور مى کرد، و عافیت را در میان ایشان پیوسته مى داشت ، و نعمتها را در اختیار ایشان قرار مى داد، و مایه بزرگى و کرامت ایشان مى شد، یعنى دورى گزیدن از تفرقه ، و پافشارى بر اتحاد، و یـکدیگر را بر آن برانگیختن و سفارش ‍ کردن . همچنین از هر امرى دورى جویید که سبب شـکـسـت آنـان بـود، و از نـیـرومـنـدیشان مى کاست : یعنى دشمندلى و کین توزى نسبت به یـکـدیـگر، و پشت کردن به هم ، و خوددارى از همپشتى و همدستى با یکدیگر. لازم است در احوال مؤ منان پیش از خود تدبر کنید که در هنگام رسیدن بلا و مورد آزمایش قرار گرفتن چـگونه بودند؟ آیا مومنان در روزگاران قدیم ، بارى سنگینتر از همه بر دوش نداشتند، و از هـمـه بـنـدگـان خـدا گـرفـتـارتـر نـبـودنـد، و از هـمـه اهـل دنـیـا تـنـگـدسـت تـر زنـدگـى زنـدگـى نـمى کردند؟ فرعونها آنان را به بندگى گرفته بودند، و گونه گونه عذاب و شکنجه به ایشان مى چشانیدند. و چنان بود که نـمـى تـوانـسـتـنـد خـویشتن را از خوارى مهلکه و سطوت پیروزمندان برهانند، نه حیله اى بـراى گـریز داشتند و نه وسیله اى براى دفاع . تا آنگاه که خداى سبحان نگریست که ایـشان در راه محبت او نهایت شکیبایى را در مقابل آزار و رنج از خود نشان دادند، و از ترس او هـمـه آن نـامـلایـمـات را تحمل کردند.

در آن هنگام براى آنان گریز گاهى از تنگناهاى مـحـنـت و بلا فراهم آورد. پس آنان را از ذلت به عزت و از ترس به امنیت رساند. و آنان فـرمـانـروایـانى حکمروا و پیشوایانى بنام گشتند. و خدا چندان کرامت آنان را افزایش داد کـه از پـیـشـبـیـنـى رؤ یـایى آنان نیز درگذشت . اکنون یکى بنگرید که در آن هنگام که بـزرگـان قـوم بـه هـم پـیـوسـتـه ، و خـواسـتـهـا بـه هـم آمـیـخـتـه ، و دلهـا بـر حـال اعـتـدال ، و دستها در یکدیگر، و شمشیرها پشتیبان هم . و بصیرتها نافذ، و عزیمتها یـگـانـه بـود، آن اقوام بر چه حالى قرار داشتند؟ آیا خداوند گاران آفاق نبودند، و بر هـمه جهانیان فرمان راندند؟ و آنگاه به حالى نظر کنید که پس از تفرقه و پراکندگى و اخـتـلاف کـلمـه هـا و دلهـا و انـشـعـاب پیدا کردن و به جنگ با یکدیگر پرداختن ، به آن رسـیـدنـد: خـدا جـامـع عـزت و کـرامـت از تن ایشان بر کند، و نعمت فراوان خویش از ایشان گـرفـت . و اکـنـون آنـچـه از آنـان بر جاى مانده است مشتى حکایت و قصه است ، تا براى کسانى از شما که اهل عبرت آموختن باشند، مایه عبرت گردد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : احـى قـلبک بالموعظة !..و اعرض علیه اخبار الماضین ! و ذکـره بـمـا اصـاب مـن کـان قـبـلک من الاولین ! و سر فى دیارهم و آثارهم ، فاءنظر فیما فعلوا و عما انتقلوا، و این حلوا و نزلوا.. (٥٩٨) امـام على علیه السلام : دل خود را به پند و موعظه زنده ساز...اخبار گذشتگان را بر آن عـرضـه کـن ، و آن را بـه یـاد پیشامدهایى انداز که بر کسانى که پیش از تو بوده اند گذشته است . و در سرزمینهاى ایشان گردش کن ، و آثار بر جاى مانده از آنان را بنگر، و ببین که چه کردند و چه چیزهایى گذاشتند و رفتند، و از کجا به کجا شدند...

فصل سى و پنجم : عاقبت اندیشى در کارها قرآن و الذیـن صـبـروا ابـتـغـاء وجه ربهم ، و اءقاموا الصلاة ، و انفقوا مما رزقناهم سرا و علانیة ، و یدرؤ ون بالحسنة السیئة ، اولئک لهم عقبى الدار. (٥٩٩) خردمندان که پیمان خدایى را نگاه مى دارند... در طلب رضاى خدا صبر پیشه مى سازند، و نـمـاز بـه پـاى دارنـد، و از دارایـى خـویـش آشـکارا و نهان ـ به این و آن مى بخشند، و پاسخ بدى را با خوبى مى دهند همانانند که عاقبتى خوش در انتظار ایشان است .

٢ ...والعاقبة للمتقین . (٦٠٠) ...عاقبت نیک از آن پرهیز پیشگان است .

٣ ...و العاقبة للتقوى . (٦٠١) ...عاقبت نیکو در گرو پرهیز پیشگى و تقوى است .

- پى ‏نوشتها -

٥١٨- سوره توبه (٩): ١٢٨.

٥١٩- سوره احزاب (٣٣): ٤٠.

٥٢٠- سوره احزاب (٣٣): ٢١.

٥٢١- الغدیر ٢ / ٢٧٩.

٥٢٢- نهج البلاغه / ٤٣-٤٢.

٥٢٣- نهج البلاغه / ٤٤٦.

٥٢٤- سوره اسراء (١٧): ٩.

٥٢٥- وسائل ٤ / ٨٢٧.

٥٢٦- بحار ٩٢ / ١٠٧ - از کتاب اسرار الصلاة شهید ثانى .

٥٢٧- سوره مائده (٥): ٦٧ و ٥٥.

٥٢٨- سوره مائده (٥): ٦٧ و ٥٥.

٥٢٩- سـوره مـائده (٥): ٣ - نـزول ایـن آیـات در واقـعـه غـدیـر و مـوضوع مهم امـامـت ، در کـتـابـهـاى مـعـتـبـر عـلمـاى سـنـى و شـیعه ذکر شده است ، به کتابهاى الغدیر، عبقات الانوار و المراجعات مراجعه کنید.

٥٣٠- بحار ٨٨ / ٩٩ - از کتاب کمال الدین .

٥٣١- بحار ٨٨ / ٨٦؛ قرب الاسناد / ٥٢.

٥٣٢- اصول کافى ١ / ١٨٤.

٥٣٣- سوره انعام (٦): ١٢٢.

٥٣٤- اصول کافى ١ / ١٨٥.

٥٣٥- تفسیر على بن ابراهیم / ١٦١.

٥٣٦- بحار ٢٣ / ٧٧ - از کتاب المحاسن .

٥٣٧- یعنى : امام محمد باقر، یا امام جعفر صادق ، علیهماالسلام .

٥٣٨- اصول کافى ١ / ١٨٠.

٥٣٩- سوره حجرات (٤٩): ١٣.

٥٤٠- سوره روم (٣٠): ٢٢-٢٠.

٥٤١- امالى طوسى ١ / ١٤٦.

٥٤٢- اصول کافى ٢ / ٢٢٤.

٥٤٣- بحار ٦٨/١٢٠ - از کتاب بشارة المصطفى .

٥٤٤- بـحـار ٧٨/١٠ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٥٤٥- بحار ٧٨/١٠٥.

٥٤٦- غررالحکم /٢٩٢.

٥٤٧- غررالحکم /٢٩٢.

٥٤٨- نهج البلاغه /١٠١٥؛ عبده ٢/١٠٢.

٥٤٩- بحار ٧٨/٣٦٤.

٥٥٠- تحف العقول /٢٦٢.

٥٥١- غررالحکم /٢٧٤.

٥٥٢- نهج البلاغع ١٢٨٩؛ عبده ٢/٢٤٧.

٥٥٣- بحار ٧٠/١١١.

٥٥٤- اصول کافى ٢/١٢٦.

٥٥٥- تحف العقول /٣٠٢.

٥٥٦- سوره بقره (٢): ١٩٤.

٥٥٧- سوره بقره (٢): ١٩٣.

٥٥٨- سوره بقره (٢): ٩٨.

٥٥٩- سوره توبه (٩): ١١٤.

٥٦٠- سوره نسا (٤): ١٠١.

٥٦١- سوره ممتحنه (٦٠): ١.

٥٦٢- سوره تغابن (٦٤): ١٤.

٥٦٣- سوره یس (٣٦): ٦٠.

٥٦٤- بحار ٧٧/١٧٩ - از کتاب اعلام الدین .

٥٦٥- غررالحکم /٣٣٣.

٥٦٦- غررالحکم / ٣٣٢.

٥٦٧- غررالحکم / ٣٣٣.

٥٦٨- غررالحکم / ٣٣٦.

٥٦٩- غررالحکم / ١٣٦.

٥٧٠- غررالحکم / ٢٥.

٥٧١- بحار ٧٨/٣٧٧.

٥٧٢- غررالحکم / ٢٩٤.

٥٧٣- مستدرک نهج البلاغه /١٥٧.

٥٧٤- نهح البلاغه /١٠٢٧.

٥٧٥- سوره کهف (١٨): ٦٨.

٥٧٦- سوره ابراهیم (١٤): ١٢.

٥٧٧- امالى صدوق /٤٣٩.

٥٧٨- غررالحکم / ٣٤٩.

٥٧٩- سوره آل عمران (٣): ١٤٠.

٥٨٠- سوره یونس (١٠): ١٠٢.

٥٨١- سوره ابراهیم (١٤): ٥.

٥٨٢- کافى ٨/٢٣.

٥٨٣- غررالحکم /٢٩٢.

٥٨٤- غررالحکم /٢٥٩.

٥٨٥- غررالحکم /٢٨٥.

٥٨٦- بحار ٧١/٣٤٢ - از کتاب کنزالفوائد.

٥٨٧- غررالحکم /٩٥.

٥٨٨- اصول کافى ٢/١١٦.

٥٨٩- تحف العقول /١٤٤؛ مستدرک نهج البلاغه /١٥٩.

٥٩٠- سوره روم (٣٠): ٩.

٥٩١- سوره اعراف (٧): ١٠١.

٥٩٢- سوره آل عمران (٣): ١٣٧.

٥٩٣- سوره نمل (٢٧): ٦٩.

٥٩٤- بحار ٧٧/١١٢.

٥٩٥- نهج البلاغه /٩٨١؛ عبده ٢/٨١.

٥٩٦- نهج البلاغه /١١٠٠ـ١٠٩٩؛ عبده ٢/١٤٩.

٥٩٧- نهج البلاغه /٨٠٣ـ٨٠١.

٥٩٨- نهج البلاغه /٩١٠ـ٩٠٩.

٥٩٩- سوره رعد (١٣): ٢٢ـ١٩.

٦٠٠- سوره اعراف (٧): ١٢٨؛ سوره قصص (٢٨): ٨٣.

٦٠١- سوره طه (٢٠): ١٣٢.


فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعیت هر عمل

١ حدیث

١ الامام الباقر علیه السلام :قال رسول الله (صلى الله علیه و آله):.. اذا هممت بامر فتدبر عاقبته ، فان یک خیرا و رشدا فاتبعه ، و ان یک غیا فدعه . (٦٠٢)

امـام باقر علیه السلام : پیامبر اکرم گفت : چون در اندیشه انجام دادن کارى برآیى ، در عـاقـبـت آن تـدبـر کـن ، تـا اگر نیک است و در راه درست ، به آن دست یازى ، و اگر مایه گمراهى است آن را فرو گذارى .

٢ الامام على علیه السلام : المؤ منون هم الذین عرفوا ما اءمامهم . (٦٠٣)

امام على علیه السلام : مؤ منان آن کسانند که آنچه را در پیش دارند بشناسند.

٣ الامام على علیه السلام ـ فیما کتب الى امراء الخراج : اما بعد! فانه من لم یحذر ما هو صـائر الیـه ، لم یقدم لنفسه و لم یحرزها. و من اتبع هواه و انقاد له فیما لم یعرف نفع عاقبته ، عما قلیل لیصبحن من النادمین . (٦٠٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام ـ در نـامـه اى بـه تـحـصـیـلداران خراج :

آن کس که پرواى چیزى نـداشـتـه بـاشد که رو به آن روان است ، پیشینى براى نفس خود و نگاهبانى از آن نکرده اسـت . و آنـکـه پـیـروى هـواى خـود کـنـد و در کارى که نمى داند پایانى سودمند دارد به فرمان هوى رود، به زودى پشیمان خواهد گشت .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السلام ـ لولده الحسین علیه السلام :...و من تورط فى الامور بغیر نظر فى العواقب ، فقد تعرض ‍ للنوائب ... (٦٠٥)

امـام عـلى علیه السلام ـ به فرزندش حسین : آن کس که بدون نگریستن در عاقبت کار دست به اقدام زند، خود را گرفتار پیشامدها سازد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الفـکـر فـى الامـر ـ قبل ملا بسته ـ یؤ من الزلل . (٦٠٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : انـدیـشـیـدن در کـار، پـیـش از اقدام کردن به آن ، سبب ایمنى از لغزشها است .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :... قـف عـنـد کـل امـر، حـتـى تـعـرف مـدخـله مـن مـخـرجـه قبل ـ ان تقع فیه فتندم . (٦٠٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : پـیـش از پرداختن به هر کار، اندکى درباره آن درنگ کن ، تا قبل از اینکه به آن در افتى و پشیمان شوى ، از راه ورود و خروج آن آگاه باشى .

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ان صـاحـب الدیـن فـکـر، فـعـلتـه السـکینة ، واستکان فتواضع ... و ابصر العاقبة ، فاءمن الندامة .. (٦٠٨)

امام صادق علیه السلام : مرد دیندار مى اندیشد، به آرامش دست مى یابد، و به فروتنى در خـود مـى نـگرد، به مقام تواضع مى رسد؛...و پایان کار را مى نگرد، از پشیمانى در امان مى ماند.

٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :لیـس بـحـازم من لم ینظر فى العوقب . و النظر فى العواقب ، تلقیح للقلوب . (٦٠٩)

امـام صـادق علیه السلام : هر کس در عاقبت هر کارى نیندیشد کاردان (و دور اندیش) نیست . عاقبت اندیشى به دل (و عقل) مدد مى رساند (و به تشخیص درست امور کمک مى کند).

فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعیت هر عمل حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن جـهـل مـوضـع قـدمـه زل . (٦١٠)

امام على علیه السلام : آنکه از جاى پاى خود بیخبر باشد، خواهد لغزید.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ قـیـل له : صـف لنـا العـاقـل ، فـقـال : هـو الذى یـضـع الشـى ء مـواضـعـه ، فقیل :

فصف لنا الجاهل ، فقال : قد فعلت . (٦١١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام ـ بـه او گـفـتـنـد: عـاقـل را بـراى مـا تـوصـیـف کـن ! گـفـت : عـاقـل کـسـى اسـت کـه هـر چـیـز را در جـاى خـود قـرار دهـد. سـپـس گـفـتـنـد: جاهل را براى ما توصیف کن ! گفت :

این کار را کردم .

یـعـنـى : از تـوصـیـف عـاقـل ، وصـف جـاهـل نیز دانسته گشت ، اگر انسان عـاقل و خردمند کسى است که هر چیز را در جاى خود قرار دهد، و هر کار را از جایى که باید شروع کند و به سامانى که باید برساند، و در شرایط گوناگون و بـا کـسـان گـونـاگـون ، بـنـابـر حـکـم خـرد، بـه تـنـاسـب لازم ، رفـتـار کـنـد، انسان جاهل و بیخرد کسى است که هر چیز را در جاى خود قرار ندهد، و هر کار را از جایى که باید شروع نکند (یا از جایى که نباید شروع کند)، و به سامانى که باید نـرسـانـد، و در شـرایط گوناگون و با کسان گوناگون ـ از روى نادانى و بیخردى ـ بى تناسب لازم ، رفتار کند.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـن کـالطـبـیـب الرفـیـق الذى یـدع الدواء بـحـیـث یـنـفـع . (٦١٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـمـچـون پـزشـک مهربانى باش که دوا را در جایى مى نهد که سودمند افتد.

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :کـان المـسـیـح عـلیـه السـلام یقول :.. فکذلک لا تحدثوا بالحکمة غیر اهلها فتجهلوا، و لا تمنعوها اهلها فتاثموا.. ولیکن احدکم بمنزلة الطبیب المداوى ، اءن راى موضعا لدوائه ، و الا امسک . (٦١٣)

مـگویید، وگرنه جهالت کرده اید؛ و آن را از اهلش باز مدارید، و گرنه مرتکب گناه شده اید. هر یک از شما باید همچون پزشک درمانگرى باشد که اگر لازم دید، دواى مورد نظر را بدهد؛ وگرنه از دادن آن خوددارى کند.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لاخـیـر فـى مـعـیـن مـهـیـن ، و لا فـى صـدیـق ظـنـیـن ، ساهل الدهر ما ذل لک قعوده ، و لا تخاطر بشى ء رجاء اکثر منه ، و ایاک ان تجمع بک مطیة اللجاج ! احمل نفسک من اخیک عند صرمه على الصلة ، و عند صدوده على اللطف و المقاربة ، و عند جموده على البذل ، و عند تباعده على الدنو، و عند شدته على اللین ، و عند جرمه على العذر، حتى کانک له عبد، و کانه ذو نعمة علیک . و ایاک ان تضع ذلک فى غیر موضعه ، او ان تـفـعـله بـغـیـر اهـله . لا تـتـخـذن عـدو صـدیـقک صدیقا فتعادى صدیقک ! و امحض اءخاک النصیحة حسنة کانت او فبیحة ... (٦١٤)

امـام عـلى علیه السلام : در یار و یاور بى تمیز و حقیر و در دوست بد گمان ، هیچ خیرى نیست . با روزگار، تا زمانى که رام و در فرمان تو است ، نرمى کن ، و چیزى را به امید دست یافتن به بیش از آن به مخاطره مینداز. از آن پرهیز که لجبازى ، چنان مرکبى سرکش ، عـنان از دست تو برباید! در آن هنگام که دوستت در ـ صدد بریدن پیوند دوستى است ، تو خویشتن را بر نگهدارى این پیوند وادار، و چون او نامهربانى کند، تو مهربانى کن . و چـون او بـخـل ورزد، تـو بـبخش . و چون او دورى گزیند تو نزدیک شو. و چون او سخت گـردد، تـو نرم باش . و چون او گناهى کند، تو پوزش خواه . و خلاصه چنان رفتار کن کـه گـویـى تـو بنده اویى ، و او ولینعمت تو است . اما از آن بپرهیز که چنین رفتارى را بیمورد به کار بندى ، یا در برابر کسى که شایستگى ندارد چنین باشى ، همچنین دشمن دوسـتـت را دوسـت مـگـیـر، کـه به دشمنى با دوست خود برخاسته اى . و از اندرز دادن به دوستت خوددارى مکن ، خواه این اندرز خوشایند او باشد و خواه ناخوشایند.

٦ الامـام الحـسـیـن عـلیـه السـلام : لا تتکلمن فیما لا یعنیک ! فانى اخاف علیک الوزر. و لا تـتـکـلمـن فـیـمـا یـعـنـیـک حـتـى تـرى للکـلام مـوضـعـا؛ فـرب مـتکلم قد تکلم بالحق فعیب ... (٦١٥)

امام حسین علیه السلام : درباره آنچه به تو مربوط نمى شود سخن مگو، که بیم آن است کـه مـرتـکـب گناه شوى . و درباره آنچه به تو مربوط مى شود نیز سخن مگو، تا آنگاه کـه جـایـى بـراى سـخـن گفتن ببینى ، که چه بسیار سخنگویى که به حق سخن گفته و گرفتار عیبجویى دیگران شده است .

٧ الامـام الصـادق عـلیه السلام :اسمعوا منى کلاما هو خیر لکم من الدهم الموقفة : لا یتکلم احـدکم بما لا یعنیه ، ولیدع کثیرا من الکلام فیما یعنیه ، حتى یجد له موضعا؛ فرب متکلم فـى غـیـر مـوضـعـه جنى على نفسه بکلامه . و لا یمارین احدکم سفیها و لا حلیما! فانه من مـارى حـلیما اقصاه ، و من مارى سفیها ارداه . و اذکروا اخاکم اذا غاب عنکم ، باحسن ما تحبون ان تـذکـروا بـه اذا غـبـتم عنه .

و اعملوا عمل من یعلم انه مجازى بالاحسان . ماءخوذ بالاجرام . (٦١٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : ااز من سخنى بشنوید که براى شما از اسبان گرانبها نیکوتر بـاشـد: هـیچ یک از شما نباید درباره چیزى سخن گوید که به او ارتباطى ندارد. همچنین دربـاره آنـچه به او مربوط مى شود نیز باید کمتر سخن بگوید، مگر هنگامى که جایى مـنـاسـب بـراى سـخـن بـیابد.

بسا سخنگوى در غیر مورد لازم که با سخن گفتن در حق خود جـنـایـت کـرده اسـت . نـیز مبادا که هیچ یک از شما با بله یا فرزانه به مـجـادله بـرخـیـزد، چه هر کس با شخص فرزانه به مجادله برخیزد از او دور مى شود، و مجادله یا ابله سبب شکست خوردن است . و هرگاه برادر (دینى) شما از شما دور باشد به نیکوترین وجهى از او یاد کنید، که اگر خود از او دور بودید خواستار آنگونه یاد کردن بـودیـد. و بـرسـان کـسـى بـه کـار بـرخـیـزیـد کـه مـى دانـد کـه در مقابل کار نیک پاداش مى بیند و به کار بد ماءخوذ مى شود.

٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا مـفضل بن عمر! اذا اردت اءن تعرف الى خیر یصیر الرجـل او الى شـر، فـانـظـر این یضع معروفة . فان کان یضع معروفة عند اءهله . فاعلم اءنـه یصیر الى خیر. و ان کان یضع معروفه عند غیر اهله ، فاعلم انه لیس له فى الاخرة من خلاق . (٦١٧)

امـام صـادق علیه السلام : اى مفضل ! اگر خواستى بدانى که شخص به جانب نیکى روان اسـت یـا به جانب بدى ، ببین که کار نیک خود را کجا مى نهد.

اگر دیدى که آن را در نزد اهـلش نـهـاد، بـدانـکـه به جانب نیکى و خیر روان است . و اگر کار نیک خود را در نزد غیر اهل نهاد، بدانکه در آخرت بهره اى از نیکى ندارد.

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـاقـل مـن احـسـن صـنـائعه ، و وضع سعیه فى مواضعه . (٦١٨)

امام على علیه السلام : عاقل کسى است که کارهاى نیک خود را به بهترین وجه انجام دهد، و در جایى تلاش و کوشش ‍ کند که شایسته است .

١٠ الامام الصادق علیه السلام :من وضع حبه فى غیر موضعه ، فقد تعرض للقطیعة . (٦١٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : آن کـه دوستى و محبت خود را جز در جاى شایسته آن قرار دهد، خود را در معرض بریدن از دوست (و بیدوست ماندن) قرار داده است .

١١ الامام على علیه السلام : قد یکون الیاس ادراکا، اذا کان الطمع هلاکا. (٦٢٠)

امام على علیه السلام : آنجا که طمع به چیزى سبب هلاکت گردد، موفقیت در نومیدى (و چشم دوختن) از آن چیز است .

فـصـل سـى و هـفـتـم :آمـاده سـازى افـکـار بـراى مراحل شناخت قرآن

١ فـلمـا جـن عـلیـه اللیـل راى کـوکـبـا قـال : هـذا ربـى . فـلمـا افـل قـال : لا احـب الافـلیـن فـلمـا راى القـمـر بـازغـا قـال : هـذا ربى فلما افل قال : لئن لم یهدنى ربى لا کونن من القوم الضالین فلما راى الشـمـس بـازغـة قـال : هـذا ربـى ، هـذا اکـبـر، فـلمـا افـلت قـال : یـا قـوم انـى برى مما تشرکون انى وجهت وجهى للذى فطر السماوات و الارض ، حنیفا و ما انا من المشرکین . (٦٢١)

چون شب به تاریکى گرایید، (ابراهیم) ستاره اى دید، گفت : این پروردگار من است ؛ و چون آن ستاره غروب کرد، گفت : من غروب کنندگان را دوست نمى دارم و چون ماه را دید که بـرآمـد، گـفـت : ایـن پـروردگـار مـن اسـت ؛ و چـون مـاه نـیـز پـنـهـان گـشـت ، گـفـت : اگر پـروردگـارم راه بـه مـن نـنـمـایـد، بـه حتم از گمراهان خواهم بود و فردا خورشید را در حـال بـرآمـدن دیـد، گفت : این پروردگار من است ، چه این بزرگتر است ؛ و چون خورشید نـیـز غـروب کـرد، گـفـت : اى مردم ! من از آنچه شما شریک خدا قرار مى دهید. بیزارم . به جانب کسى رو کنم که آسمانها و زمین را آفرید؛ من بر دین حقم و از مشرکان نیستم .

٢ و ما ارسلنا من رسول الا بلسان قومه ، لیبین لهم .. (٦٢٢)

هـیـچ فرستاده اى را جز به زبان مردم خود نفرستادیم ، تا (بتواند شریعت و حق را) به آنان آشکار و روشن بگوید...

٣ و لا تـجـادلوا اهـل الکـتـاب الا بـالتـى هـى احـسن ، الا الذین ظلموا منهم ، و قولوا: آمنا بالذى انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون . (٦٢٣)

بـا اهـل کـتـاب مـجـادله مـکنید مگر به روشى که نیکوتر است ، جز با ستمکاران ایشان ، و بگویید: به آنچه بر ما و شما فرود آمده و باور داریم ، و خداى ما و خداى شما یکى است ، و در برابر او سر تسلیم فرود مى آوریم .

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): انـا امـرنـا مـعـاشـر الانـبیاء ان نکلم الناس بقدر عقولهم ..امرنى ربى بمداراة الناس ، کما امرنا باقامة الفرائض . (٦٢٤)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): ما گروه پیامبران فرمان داریم که با مردمان به اندازه خردهاى ایشان سخن گـوییم ... پروردگارم به من فرمان داد که با مردمان مدارا کنم ، همان گونه که فرمان داد تا نماز را بر پا داریم .

٢ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام ـ قـال راوى الحـدیث : دخلت مع یونس بن عبدالرحمن على الرضـا عـلیـه السـلام ، فـشـکـى الیـه مـا یـلقـى مـن اصـحـابـه مـن الوقـیـعـة ، فقال الرضا علیه السلام : دارهم فان عقولهم لا تبلغ ... (٦٢٥)

امام رضا علیه السلام ـ راوى حدیث گوید: با یونس بن عبدالرحمان نزد امام رضا رفتیم ، یونس از بدگویى یارانش پشت سر یکدیگر شکایت کرد. امام رضا گفت : با آنان مدارا کن که عقلشان نمى رسد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اتـحـبـون ان یـکـذب الله و رسـوله ؟ حـدثـوا الناس بما یعرفون و امسکوا عما ینکرون . (٦٢٦)

امـام عـلى عـلیه السلام : آیا دوست دارید که خدا و فرستاده خدا مورد تکذیب واقع شوند؟! با مردمان از چیزهایى سخن گویید که مى تونند فهمید؛ و از سخن گفتن درباره چیزهایى که نمى توانند فهمید خوددارى کنید.

الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :قـال عـلى بـن الحسین علیه السلام : حدثوا الناس بما یعرفون ! و لا تحملوهم ما لا یطیقون ، فتغرونهم بنا. (٦٢٧)

امام صادق علیه السلام : على بن الحسن علیه السلام گفت : از احادیث ما آنچه را مردمان مى تـوانـنـد فـهـمـیـد بـه آنـان بـگـویـیـد، و چـیـزى کـه تـحـمل آن را ندارند بر ایشان بار نکنید، که در این صورت آنان را به وسیله ما مغرور و فریفته خواهید ساخت .

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا عـبدالعزیز! ان الایمان عشر درجات بمنزلة السلم یـصعد منه مرقاة بعد مرقاة . فلا یقولن صاحب الاثنین لصاحب الواحد لست على شى حتى یـنـتـهـى الى العـاشـر. فـلا تـسـقـط مـن هـو دونـک . فـیسقطک من هو فوقک . و اذا رایت من هو اسفل منک بدرجة فارفعه الیک برفق ! ولا تحملن علیه ما یطیق فتکسره ، فان من کسر مؤ منا فعلیه جبره . (٦٢٨)

امـام عـلى عـلیه السلام : اى عبدالعزیز! ایمان را ده پله همچون نردبان است که باید پله پـله از آن بـالا رونـد. پـس آنـکـه بـر پـله دوم اسـت نـبـایـد بـه آنـکـه بـر پـله اول اسـت بـگـویـد که پاى تو بر جایى بند نیست ، تا او نیز به پله دهم برسد. آن را که فروتر از تو است مینداز، که به دست بالاتر از خود فرو خواهى افتاد. و چون دیدى که شخصى یک پله از تو پایینتر است به رفق و نرمى او را به جاى خود بالا آر، و بر او بیش از طاقتش بار مکن که سبب شکسته شدن او خواهى شد. و هر کس ‍ مؤ منى را بشکند (و عقاید او را متزلزل سازد)، جبران این شکستگى با خود او است .

٦ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :ان المـؤ مـنـیـن عـلى منازل ، منهم على واحدة و منهم على اثنتین ، و منهم على ثلاث ، و منهم على اربع ، و منهم على خـمـس ، و مـنـهـم عـلى سـت ، و مـنـهـم عـلى سـبـع . فـلو ذهـبـت تـحمل على صاحب الواحدة ثنتین لم یقو، و على صاحب الثنتین ثلاثا لم یقو، و على صاحب الثلاث اربعا لم یقو، و على صاحب الاربع خمسالم یقو، و على صاحب الخمس ستالم یقو، و على صاحب الست سبعا لم یقو، و على هذه الدرجات . (٦٢٩)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : مـؤ مـنـان داراى مـنـازل و درجـات مـتـفـاوتـنـد. یـکـى در منزل اول است ، دیگرى در منزل دوم ، دیگرى در سوم ، دیگرى در چهارم ، دیگرى در پنجم ، دیـگـرى در شـشـم ، و دیـگـرى در هـفـتـم . پـس اگـر بـر صـاحـب مـنـزل و پـله اول به اندازه دو منزل بار کنى ، و بر صاحب دو پله سه پله ، و بر صاحب سـه پـله چـهـار پـله ، و بر صاحب چهار پله پنج پله ، و بر صاحب پنج پله شش پله ، و بر صاحب شش پله به اندازه هفت پله ، در مقابل آن طاقت نخواهد آورد. و چنین است در درجات دیگر.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـا حـذیـفـة ! لا تـحـدث الناس بما لا بعلمون . فیطغوا و یـکـفـروا، ان مـن العـلم صـبـعـا شـدیـدا مـحـمـله ، لو حـمـلتـه الجـبـال عـجـزت عـن حـمـله ان عـلمـنـا اهـل البـیـت یـسـتـنـکـر و یـبـطـل و تـقـتـل رواتـة و یـسـاء الى مـن یـتـلوه ، بـغـیـا و حـسـدا، لمـا فضل الله به عترة الوصى وصى النبى (صلى الله علیه و آله)... (٦٣٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اى حـذیفه ! با مردمان درباره آنچه نمى دانند سخن مگو که به طـغـیـان (غـلو) و کـفـر گرفتار مى شوند. کشیدن بار بعضى از مراتب علم و معرفت چندان دشـوار اسـت کـه از عـهـده کـوه بـر نـمـى آیـد. عـلم مـا اهل بیت مورد انکار قرار مى گیرد، و باطل شمرده مى شود، و راویان آن را مى کشند، و به هـر کـس آن را بـخـوانـد آزار مى رسانند. و اینهمه از روى ستم پیشگى و رشک ورزى نسبت به فضیلتى است که خدا به عترت و اوصیاى پیامبر (صلى الله علیه و آله) ارزانى داشته است .

٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا عـبـد الاعـلى ! ان احـتمال امرنا لیس معرفته و قبوله ، ان احتمال امرنا هو صونه و سترته عمن لیس من اهله . فـاقـراهـم السـلام و رحـمـة الله (یـعـنـى الشـیـعـة) و قـل : قـال لکـم : رحـم الله عـبـدا استجر مودة الناس الى نفسه و الینا، باءن یظهر لهم ما یعرفون ، و یکف عنهم ما ینکرون . (٦٣١)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى عـبدالاعلى ! بر امر ما طاقت داشتن و صبر کردن ، شناختن و پـذیـرفـتـن آن نـیـسـت ، بـلکـه پـوشـیـده نـگـاه داشـتـن آن از غـیـر اهل آن است . پس به آنان (یعنى شیعه) سلام و درود خدایى برسان و بگو: جعفر بن محمد گفته است : خدا شیعه اى را بیامرزد که دوستى مردمان را به جانب خودش و ما جلب کند، از ایـن راه کـه آنـچـه را مـى تـوانـنـد دانـسـت بـراى آنـان آشـکـار سـازد، و از گـفـتـن آنـچـه تحمل نمى کنند خوددارى کند.

فصل سى و هشتم : آزاد اندیشى و نظر خواهى قرآن

١ ...فـبشر عباد الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب . (٦٣٢)

بـنـدگـان مـرا مـژده ده : آنـان که به گفتار گوش فرا مى دارند و سپس از نیکوترین آن پیروى مى کنند؛ اینان کسانیند که خدا هدایتشان کرده است ، و اینان خردمندانند.

٢ لا اکراه فى الدین قد تبین الرشد من الغى ، فمن یکفر بالطاغوت و یؤ من بالله فقد استمسک بالعروة الوثقى ، لا انفصام لها، والله سمیع علیم . (٦٣٣)

زور و اکراه در دین نیست ، چه راه از گمراهى آشکار شده است ؛ پس هر که به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستگیره استوار چنگ زده است که آن را شکستى نیست ؛ و خدا شنواى دانا است .

حدیث

١ الامام على علیه السلام : من استقبل وجوه الاراء عرف ، مواقع الخطا. (٦٣٤)

امـام على علیه السلام : هر که با آراء گوناگون روبه رو شود، نقاط اشتباه و خطاى هر کار را خواهد شناخت .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الظـفر بالحزم ، و الحزم باجالة الراى و الراى بتحصین الاسرار. (٦٣٥)

امام على علیه السلام : پیروزى به دور اندیشى و محکم کارى است . و دور اندیشى و محکم کـارى بـه راى آزمـایى . و راءى (درست) در گرو نگاهدارى اسرار است (به ویژه اسرار نظامى در کار جنگ).

٣ الامام على علیه السلام : الراى مع الاناة . و بئس الظهیر، الراى الفطیر. (٦٣٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : راءى ، با درنگ و تاءمل به دست مى آید. و راءى نارسیده و بر نیامده ، بد مدد کارى است .

٤ الامـام عـلى عـلیه السلام : اضربوا بعض الراى ببعض یتولد منه الصواب . امخضوا الراى مخض ‍ السقاء. (٦٣٧)

امام على علیه السلام : راءیها را، برخى بر برخى دیگر، عرضه کنید (و آنها را کنار هم نـهـیـد)، کـه راءى درسـت اینگونه پدید مى آید. راءى و نظر را ـ همچون شیرى که براى بـیـرون آوردن کـره آن در مـیـان مـشـک مـى ریـزنـد و مـى زنـنـد ـ بـزنـیـد (تـا بـه وسـیـله تقابل آرا و برخورد اندیشه ها به نظر درست برسید).

٥ الامـام على علیه السلام : ضمم آراء الرجال ، و اختر اقربها الى الصواب ، و ابعدها عن الارتیاب . (٦٣٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آراء مـردان را به هم بپیوند، و نزدیکترین آنها را به صواب و صلاح ، و دورترین آنها را از شک و تردید، برگزین .

٦ الامام على علیه السلام ـ النبى (صلى الله علیه و آله) (من خطاب الله تعالى له ، لیلة المعراج)...یا احمد! استعمل عقلک قبل ان یذهب ، فمن استعمل عقله لا یخطا و لا یطغى . (٦٣٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام ـ از پـیـامـبـر اکـرم (از سـخـنـان شـب مـعـراج):..اى احـمـد! عـقـلل خـود را بـه کـار گـیـر، پـیـش از آنـکـه از دسـت بـرود، کـه هـر کـس عقل را به کار اندازد، خطا نمى کند و به سرکشى دچار نمى گردد.

٧ الامام الصادق علیه السلام :...انما یهلک الناس لانهم لا یساءلون . (٦٤٠)

امام صادق علیه السلام : مردمان از آن جهت هلاک مى شوند که نمى پرسند.


فصل سى و نهم : شناخت از راه برابر نهى اضداد

اء- برابر نهى اضداد قرآن

١ و هدیناه النجدین (٦٤١) آیـا مـا دو راه واضـح ، (راه نـیـک و بـد، راه حـق و باطل) را به انسان ننمودیم ؟ حدیث

١ الامام على علیه السلام : اعلموا انکم لن تعرفوا الرشد، حتى تعرفوا الذى ترکه . و لن تـاءخـذوا بـمـیـثـاق الکـتـاب . حـتـى تـعرفوا الذى نقضه . و لن تمسکوا به ، حتى تـعـرفـوا الذى نـبـذه ،...و لن تـعـرفـوا الضلالة ، حتى تعرفوا الهدى . ولن تعرفوا التقوى ، حتى تعرفوا التقوى ، حتى تعرفوا الذى تعدى ... (٦٤٢)

امـام عـى عـلیه السلام : بدانید! شما راه راست را - تا هنگامى که بیراهه رو را نشناسید - نخواهید شناخت . و پیمان قرآن را - تا هنگامى که پیمان شکن را نشناسید - استوار نخواهید داشـت . چـنـگ نـخـواهـیـد زد...و گـمـراهـى را نـخـواهـیـد شـناخت ، مگر زمانى که راه راست را بشناسید. و پرهیزگارى را نخواهید شناخت ، مگر زمانى که ناپرهیزگار را بشناسید.

٢ الامام على علیه السلام : انما یعرف قدر النعم بمقاساة ضدها. (٦٤٣)

امـام عـلى : قـدر نـعـمـت تـنـها با گرفتار شدن به ضد آن (از دست دادن نعمت) دانسته مى شود.

ب - ضدیت با چیزى در اثر ندانستن قرآن

١ بل کذبوا بمالم یحیطوا بعلمه ... (٦٤٤)

چیزى را که درباره آن دانشى نداشتند، دروغ شمردند.

حدیث

١ الامام على علیه السلام : الناس اعداء ما جهلوا. (٦٤٥)

امام على علیه السلام : مردمان دشمن چیزى هستند که آن را نمى دانند.

٢ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن امـیـر المـؤ مـنـیـن ...فـمـن جهل شیئا عاداه ، فاءنزل الله :

بل کذبوا بما لم یحیطوا بعلمه ... (٦٤٦)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام - از پـدرانـش ، از امـیـر المـؤ منین :

هر که نسبت به چیزى نادان بـاشـد، بـا آن دشـمـنـى مـى نـمـایـد، بـه هـمین جهت است که خدا این آیه را فرو فرستاد:

بـل کـذبـوا بـمـا لم یـحیطوا بعلمه - چیزى را که درباره آن دانشى بسنده نداشتند، تکذیب کردند.

فصل چهلم : شناخت هر چیز با بیرون رفتن از چارچوب آن حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : انما حض على المشاورة ، لان راءى المشیر صرف ، و راءى المستشیر مشوب بالهوى . (٦٤٧)

امـام عـلى عـلیه السلام : از آن جهت مشورت و رایزنى سفارش شده ، که راءى مشورت دهنده خالص است و راءى مشورت کننده آلوده به هوى است .

چـون انـسـان مـشـورتـخـواه ، خـود مـباشر کار مورد نظر و امر مورد مشورت است ، و فکرش مـشـغـول به آن است ، و چه بسا که به آن امر علاقه دارد و خواهان آن است و دوست مى دارد دسـت بـه اقـدام زنـد، از ایـن رو نـظـر وى پـالوده از تـمایل و خواهانى و مثبت بینى نیست ، بلکه آلوده به اینها است ، و گرفتار در چارچوبه ذهـنـیـت و تـشـخیص و احساس خویش ‍ است و نمى تواند جانبها و نتیجه ها و پیامدها را درست بسنجد. چون چنین است ، راءى مشورت کننده آلوده به هوى و تمایلات است راءى المستشیر مشوب بالهوى .

از سـوى دیـگر، مشورتگرى است که چنین نیست ، یعنى نظرى پالوده دارد نه آلوده . چرا؟ چون او از فضاى کار و مباشرت بیرون است ، و کشش و خواهانى و حساسیتى از نوع آنچه در مـشـورتـخـواه است در او نیست . او مى تواند فارغ از آنچه یاد شد، به کار بیندیشد و جـانـبـهـا را بـسنجد، و راءیى سخته نشان دهد. این است که راءى مشورت دهنده خالص ‍ است و راءى المشیر صرف .

و اینها همه تاءکید است بر اهمیت مشورت و نظر خواهى .

٢ الامام الحسن علیه السلام : تجهل النعم ما اءقامت ، فاذا ولت عرفت . (٦٤٨)

امـام حـسـن عـلیـه السـلام : تا نعمت باقى است مجهول است ، و چون پشت کرد و رفت قدرش شناخته مى شود.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـن زهـد فـى الدنـیا اءثبت الله الحکمة فى قلبه ، و اءنـطق بها لسانه ، و بصره عیوب الدنیا - داءها و دواءها - و اءخرجه من الدنیا سالما الى دار السلام . (٦٤٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : کـسـى کـه نـسـبـت بـه دنـیـا زهد پیشه کند (و خود را از دائره خـواهـانـیـهاى جهان بیرون کشد) خدا حکمت را در دل او استوار مى سازد، و زبانش را به آن گـویا مى کند، و بر عیبهاى دنیا - چه درد و چه درمان - بینایش ‍ مى سازد، و به سلامت از دنیا دارالسلامش مى برد.

٤ الامام على علیه السلام : ازهد فى الدنیا، یبصرک الله عوراتها. (٦٥٠)

امـام عـلى عـلیـه السلام : در دنیا زاهد باش (و خویشتن را از محدوده خواسته هاى دنیایى در آر) تا خدا بینش تو را نسبت به عیبهاى پوشیده آن افزایش دهد.


فصلچهل و یکم : موانع شناخت


اء- تـــیـــرگـــیـــهـــاى نـــفـــســـانـــى (و نـــقـــش تـــهـــذیـــب نـــفـــس درحصول شناخت)

قرآن

١ واتقوا الله و یعلمکم الله ... (٦٥١)

پرهیز پیشه گردید، خدا خود به شما خواهد آموخت ...

٢ ...و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ... (٦٥٢)

آنان را پاکیزه مى کند و به ایشان قرآن و حکمت مى آموزد...

٣ یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا اتـقـوا الله و آمـنـوا بـرسـوله ، یـؤ تـکـم کـفـلین من رحمته ، و یجعل لکم نورا تمشون به ... (٦٥٣)

اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد، از خدا بترسید، و به فرستاده خدا ایمان آورید تا دو بـهـره از نـعـمـتش به شما ارزانى دارد، و براى شما نورى قرار دهد که در پرتو آن راه روید...

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن لم یـهـذب نـفـسـه ، لم یـنـتـفـع بالعقل . (٦٥٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آن کـه جـان خـود را پـاکـیـزه نـکـنـد، از عقل (انسانى) سودى نبرد.

النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـا عـبـدالله بـمـثـل العـقـل . و مـا تـم عـقـل امـرى حـتـى یـکـون فـیـه عـشـر خـصـال : الخـیـر مـنـه مـاءمـول ، و الشـر مـنـه مـاءمـون ، یـسـتـقـل کـثـیـر الخـیـر مـن عـنـده ، و یـسـتـکـثـر قـلیـل الخـیـر مـن غـیـره ، و لا یـتـبـرم لطـلاب الحـوائج ، و لا یـسـام مـن طـلب العـلم طول عمره ... (٦٥٥)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): خـدا بـه چـیـزى هـمـانـنـد عـقـل پـرسـتـش نـمـى شـود. و عقل آدمى به کمال نرسد مگر اینکه ده خصلت در او باشد: آرزوى نیکى در او برود؛ از شر رسـانـدن او مـردمـان در امان باشند؛ خیر فراوان خود را اندک شمارد؛ خیر اندک دیگران را بـسـیار داند؛ در برآوردن نیازمندان روى ترش نکند؛ از فراگرفتن دانش در سراسر عمر خسته نشود...

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـنـبـغـى للعـاقـل اءن یـحـتـرس مـن سـکـر المـال ، و سـکـر القـدرة ، و سـکـر العـلم ، و سـکـر المـدح ، و سـکـر الشـبـاب ؛ فـان لکل ذلک ریاحا خبیثة ، تسلب العقل ، و تستخف الوقار. (٦٥٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـر عـاقـل اسـت کـه از مـسـتـى مـال ، و مـسـتـى قدرت ، و مستى علم ، و مستى ستایش جوانى بپرهیزد، چه هر یک از اینها را گندى پلید است که عقل را مى رباید و از وقار آدمى مى کاهد.

ب - هواى نفس قرآن

١ فـان لم یـسـتـجـیـبـوا لک ، فـاعـلم انـمـا یـتـبـعـون اهـواءهـم ، و مـن اضل ممن اتبع هواه بغیر هدى من الله ؟ ان الله لا یهدى القوم الظالمین (٦٥٧) اگـر پذیراى دعوت تو نشدند، بدان که پیروى هواهاى خود مى کنند؛ و چه کس گمراهتر از کسى است به جاى راه خدا پیروى هواى نفس کند؟ و خدا ستمکاران را راه نمى یابد ٢ افـراءیـت مـن اتـخـذ آلهـه هـواه و اضـله الله عـلى عـلم ، و خـتـم عـلى سـمـعه و قلبه و جعل على بصره غشاوة ، فمن یهدیه من الله افلا تذکرون ؟ (٦٥٨)

آیا دیدى کسى را که هواى خود را خداى خود گرفت ، و خدا او را دانسته (پس از اتمام حجت) گـمراه کرد، و بر گوش و دلش مهر نهاد، و بر چشمش پرده اى افکند؛ آیا چه کسى مى تواند پس از خداى راهنماى او شود؟ چرا خود به یاد نمى آورید؟ ٣ افـمـن کـان عـلى بـیـنـة مـن ربـه ، کـمـن زیـن کـمـن له سـوء عـمـله ، و اتـبـعـوا اهـواءهم (٦٥٩) آیـا کـسـى کـه حـجتى آشکار (مانند قرآن) از پروردگار خویش در دست دارد، همچون کسى است که عمل بدش در چشم او آراسته شده و پیروى هواى نفس خود مى کند؟ حدیث

١ الامام على علیه السلام : عدو العقل الهوى . (٦٦٠)

امام على علیه السلام : هواى نفس دشمن عقل است .

٢ الامام على علیه السلام : کم من عقل اسیر، عند هوى امیر. (٦٦١)

امام على علیه السلام : چه بسیار عقلى که اسیر است و هواى نفس امیر؟! ٣ الامام على علیه السلام : الهوى شریک العمى . (٦٦٢)

امام على علیه السلام : هواى نفس ، انباز کورى است .

ج - دوستى کور قرآن

١ و امـا ثـمـود فـهدیناهم فاستحبوا العمى على الهدى ، فاءخذتم صاعقة العذاب الهون بما کانوا یکسبون (٦٦٣) بـه قـوم ثـمـود راه نـمودیم ، ولى آنان خود کورى و گمراهى را بر هدایت ترجیح دادند، پس به سبب آنچه خود کرده بودند، گرفتار صاعقه عذاب خوار کننده گشتند ٢ و عـادا و ثـمـود و قـد تـبین لکم من مساکنهم ، و زین لهم الشیطان اعمالهم ، فصدهم عن السبیل ، و کانوا مستبصرین (٦٦٤) یـاد کن عاد و ثمود را، که حقیقت حالشان ، از خانه ها و منزلگاههاى ایشان بر شما آشکار گـشـت ؛ شـیـطـان کـارهـاى ایـشـان را در نـظـرشـان آراسـت و از راه راست دورشان کرد، در صورتى که از پیش مردمى بودند بینا و هوشمند حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): حبک للشى ء یعمى و یصم . (٦٦٥)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): دوستى تو نسبت به چیزى تو را کور و کر مى کند.

یـعـنـى : چـون چـیزى را دوست بدارى ، نه عیبهاى آن را مى بینى ، و نه سخن عیب بینان را درباره آن مى شنوى ، این است که درباره آن کور و کر مى شوى ؛ حب الشى ء یعمى و یصم .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : عـیـن المـحب عمیة عن معایب المحبوب ، و اءذنه صماء عن قبح مساویة . (٦٦٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : چـشـم حـبـیب از دیدن معایب محبوب کور است ، و گوشش از شنیدن زشتیهاى او کور.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن عشق شیئا اءعشى بصره ، و اءمرض قلبه . فهو ینظر بـعـیـن غیر صحیحة ، و یسمع باءذن غیر سمیعة ، قد خرقت الشهوات عقله ، و اءماتت الدنیا قـلبـه ، و ولهـت عـلیـهـا نـفـسـه ، فـهـو عـبـد لهـا و لمـن فـى یـده شـى ء منها: حیثما زالت زال الیـهـا، و حـیـثـمـا اءقـبـلت اءقـبـل عـلیـهـا، لا یـنـزجـر مـن الله بـزاجـر، و لا یـتـعظ منه بواعظ... (٦٦٧)

امـام عـلى عـلیـه السلام : کسى که عاشق چیزى شود، چشم خود را کور و قلب خود را بیمار کـرده اسـت . عـاشـق بـا چـشـمـى نـادرسـت مى بیند و با گوشى ناشنوا مى شنود؛ شهوات عقل او را از کار مى اندازد، و دنیا قلب او را مى کشد، و نفس او خواستار بى چون و چراى آن مى شود. عاشق دنیا بنده دنیا مى شود، و بنده کسانى که چیزى از دنیا در دست دارند، دنیا بـه هـر طـرف رود او نیز به همان طرف مى رود، و به هر جا رو کند به آنجا رو مى کند؛ هـیـچ بـازدارنـده اى خـدایى او را از بدى باز نتواند داشت ، و از هیچ اندرز گویى اندرز نتواند گرفت .

٤ الامام على علیه السلام : لا عقل مع شهوة . (٦٦٨)

امام على علیه السلام : عقل با شهوت جمع نمى شود.

٥ الامام على علیه السلام : لحب الدنیا صمت الاسماع عن سماع الحکمة ، و عمیت القلوب عن نور البصیرة . (٦٦٩)

امـام على علیه السلام : به سبب دوستى دنیا گوشها از شنیدن حکمت کر مى شود، و چشمها از دیدن نور بصیرت کور.

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : کـتـب امـیر المؤ منین علیه السلام الى بعض اصحابه یـعـظـه :...فـارفـض الدنـیـا! فـان حـب الدنـیـا یـعـمـى و یـصـم و یـبـکـم و یذل الرقاب . (٦٧٠)

امام صادق علیه السلام : امیر المؤ منین علیه السلام در موعظه به یکى از یاران خود چنین نـوشـت : از دنـیـا دسـت بـردار، کـه دوسـتـى دنـیـا انـسـان را کـور و کـر و لال مى کند، و گردنها را به خوارى خم مى نماید.

د- خودبینى و تکبر قرآن

١ ان الذیـن یجادلون فى آیات الله بغیر سلطان اتاهم ، ان فى صدورهم الاکبر، ما هم ببالغیه ، فاستعذ بالله انه هو السمیع البصیر (٦٧١)

کـسـانى که بدون برهانى که به ایشان رسیده باشد، درباره آیات خدا مجادله مى کنند، در دل کـبـر دارنـد، و بـه مـراد دل نـیز نخواهند رسید؛ تو به خدا پناه بر، که او شنواى بینا است ٢ و امـا الذیـن کـفـروا افـلم تـکـن آیـاتـى تتلى علیکم ، فاستکبرتم و کنتم قوما مجرمین ؟ (٦٧٢)

کـسـانـى کـه کـافـر شـدند (به ایشان گفته شد)، آیا آیات مرا بر شما نخواندند؟ شما تکبر و گردنکشى کردید، و خود مردمى بزهکار بودید ٣ ان الذین کذبوا بآیاتنا و استکبروا عنها، لا تفتح لهم ابواب السماء... (٦٧٣)

کـسـانى که آیات ما را دروغ شمردند و از سر تکبر دامن از آنها فرو چیدند، درهاى آسمان به روى ایشان گشوده نخواهد گشت ...

٤ و جـحـدوا بـهـا واسـتـیـقـنـتـهـا انـفـسـهـم ، ظـلمـا و علوا، فانظر کیف کان عاقبة المفسدین ؟ (٦٧٤)

آیـات روشـن را، از سـر سـتـم و بـزرگـى فـروشـى مـنـکـر گـشتند، در حالى که در ته دل ، آنها را درست مى دانستند، اکنون بنگر که سرانجام کار بدکاران چه بود؟ حدیث

١ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام - عـن الامـام عـلى : حـسـبـک مـن الجهل اءن تعجب بعلمک . (٦٧٥)

امـام رضـا عـلیـه السـلام - از امـام عـلى عـلیـه السـلام : دلیل نادانى تو همین بس که علمت سبب خودبینى و کبر شود.

٢ الامام على علیه السلام : من اءعجبته آراؤ ه ، غلبته اءعداؤ ه . (٦٧٦)

امام على علیه السلام : کسى که در آرا و نظرهاى خود به چشم خودپسندى بنگرد، دشمنان بر او چیره خواهند شد.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : العـجـب صـارف عـن طـلب العـلم ، داع الى الغـمـط و الجهل . (٦٧٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : خـودبـینى آدمى را از دانش طلبى منصرف مى کند، و او را به انکار حق و نادانى مى کشاند.

٤ الامام على علیه السلام :...لا وحدة اءو حش من العجب . (٦٧٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام - در وصـیـت بـه امـام حـسـن : هـیـچ تـنهاییى (و افسرگیى) وحشت انگیزتر از خودپسندى نیست .

٥ الامام الصادق علیه السلام : لا جهل اءضر من العجب . (٦٧٩)

امام صادق علیه السلام : هیچ نادانیى زیانبارتر از عجب و خودپسندى نیست .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـن لا یـعـرف لاحـد الفضل ، فهو المعجب براءیه . (٦٨٠)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : آن کـه بـراى هـیـچ کـس فـضـیـلتـى قائل نیست ، خویشتن پسند است و خود راءى .

٧ الامام الهادى علیه السلام : من رضى عن نفسه ، کثر الساخطون علیه . (٦٨١)

امام هادى علیه السلام : کسى که از خود راضى باشد، شماره ناراضیان از او فراوان است .

٨ الامام على علیه السلام : العجب یفسد العقل . (٦٨٢)

امام على علیه السلام : خودبینى عقل را تباه مى کند.

٩ الامام على علیه السلام : من اءعجب بفعله ، اءصیب بعقله . (٦٨٣)

امام على علیه السلام : کسى که کار خود را بپسندد، به خردش خللى رسد.

یـعـنـى : آن کـس کـه بـه چـشـم پـسـنـد و رضـایـت در کـار خـویـش بـنـگـرد، و آن را کامل و شایسته بیند، خللى به نیروى عقل او برسد، زیرا چنین کسى هم از جستجوى مرحله بـهـتـرى بـراى کـار خـود و بالا بردن سطح آن باز مى ایستد، و هم از دیدن و پذیرفتن نـوع بـهـترى از کار مورد نظر باز مى ماند، و نیروى کمالگراى عقلى خویش را فرو مى نهد.

- پى ‏نوشتها -

٦٠٢- بحار ٧٧/١٣٠ ـ از کتاب المحاس .

٦٠٣- بـحـار ٧٨/٢٥ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٦٠٤- بـحار ٧٥/٣٥٥ ـ از کتاب صفین ، تاءلیف نصربن مزاحم منقرى کوفى .

٦٠٥- تحف العقول /٦٦.

٦٠٦- غررالحکم /٤٧.

٦٠٧- تحف العقول /٢٤٤.

٦٠٨- بحار ٢/٥٣ ـ از کتاب مجالس مفید.

٦٠٩- بحار ٧٢/١٩٧ ـ از کتاب امالى طوسى .

٦١٠- غررالحکم /٢٦٨.

٦١١- نهج البلاغه /١١٩١؛ عبده ٢/١٩٧.

٦١٢- بحار ٢/٥٣.

٦١٣- وسائل ١١/٤٠١.

٦١٤- نهج البلاغه /٩٣٣ـ٩٣٢؛ عبده ٢/٥٥.

٦١٥- بحار ٧٨/١٢٧ ـ از کتاب کنز الفوائد.

٦١٦- امالى طوسى ١/٢٢٩ـ٢٢٨.

٦١٧- وافى ٣ (م ٦) /٦٤.

٦١٨- غررالحکم /٤٢.

٦١٩- بحار ٧٤/١٨٧ ـ از کتاب المحاسن .

٦٢٠- نهج البلاغه /٩٣٦.

٦٢١- سوره انعام (٦): ٧٩ـ٧٦.

٦٢٢- سوره ابراهیم (١٤): ٤.

٦٢٣- سوره عنکبوت (٢٩): ٤٦.

٦٢٤- بحار ٢/٦٩.

٦٢٥- رجال کشى /٤٨٨.

٦٢٦- الغیبة ، نعمانى /٣٤.

٦٢٧- الغیبة ، نعمانى /٣٥.

٦٢٨- اصول کافى ٢/٤٥.

٦٢٩- اصول کافى ٢/٤٥.

٦٣٠- بحار ٢/٧٨ ـ از کتاب الغیبة ، نعمانى .

٦٣١- الغیبة ، نعمانى /٣٥ ـ ٣٤.

٦٣٢- سوره زمر (٣٩): ١٨ ـ ١٧.

٦٣٣- سوره بقره (٢): ٢٥٦.

٦٣٤- نهج البلاغه /١١٦٩؛ عبده ٢/١٨٥.

٦٣٥- نهج البلاغه /١١١٠؛ عبده ٢/١٥٥.

٦٣٦- مستدرک نهج البلاغه /١٨٧.

٦٣٧- غررالحکم /٧١.

٦٣٨- مستدرک نهج البلاغه /١٥٢.

٦٣٩- ارشاد القلوب /٢٨٥.

٦٤٠- اصول کافى ١/٤٠.

٦٤١- سوره بلد (٩٠): ١٠.

٦٤٢- نهج البلاغه /٤٥٠؛ عبده ١/٢٨٦؛ کافى ٨/٣٩٠.

٦٤٣- غررالحکم /١٣٤.

٦٤٤- سوره یونس (١٠): ٣٩.

٦٤٥- نهج البلاغه /١١٦٨؛ عبده ٢/١٨٥.

٦٤٦- بحار ١٠٤/٣٧٠.

٦٤٧- غررالحکم ١٣٥.

٦٤٨- بحار ٧٨/١١٥ - از کتاب اعلام الدین .

٦٤٩- اصول کافى ٢/١٢٨.

٦٥٠- نهج البلاغه /١٢٧٢.

٦٥١- سوره بقره (٢): ٢٨٢.

٦٥٢- سوره جمعه (٦٢): ٢.

٦٥٣- سوره حدید (٥٧): ٢٨.

٦٥٤- غررالحکم /٢٩٣.

٦٥٥- بحار ٦٩/٣٩٥؛ خصال ٢/٤٣٣ - با اندکى اختلاف .

٦٥٦- غررالحکم /٣٥٦.

٦٥٧- سوره قصص (٢٨): ٥٠.

٦٥٨- سوره جاثیه (٤٥): ٢٣.

٦٥٩- سوره محمد (صلى الله علیه و آله) (٤٧): ١٤.

٦٦٠- بحار ٧٨/١٢.

٦٦١- نهج البلاغه /١١٨٢.

٦٦٢- نهج البلاغه /٩٣٦.

٦٦٣- سوره فصلت (٤١): ١٧.

٦٦٤- سوره عنکبوت (٢٩): ٣٨.

٦٦٥- بحار ٧٧/١٦٥ - از کتاب عوالى اللئالى .

٦٦٦- غررالحکم /٢٢٠.

٦٦٧- نهج البلاغه /٣٣٠؛ عبده ١/٢٢٩.

٦٦٨- غررالحکم /٣٤٥.

٦٦٩- غررالحکم /٢٥٢.

٦٧٠- اصول کافى ٢/١٣٦.

٦٧١- سوره غافر (٤٠): ٥٦.

٦٧٢- سوره جاثیه (٤٥): ٣١.

٦٧٣- سوره اعراف (٧): ٤٠.

٦٧٤- سوره نمل (٢٧): ١٤.

٦٧٥- وسائل ١/٧٩.

٦٧٦- غررالحکم /٢٧٣.

٦٧٧- مستدرک ١/١٧.

٦٧٨- نهج البلاغه /١١٣٩.

٦٧٩- بحار ٧٢/٣١٥.

٦٨٠- بحار ٧٢/٣١٦.

٦٨١- بحار ٧٢/٣١٦.

٦٨٢- غررالحکم /١٩.

٦٨٣- غررالحکم /٢٧٨-٢٧٧.


هـ-آزمندى

١٠ الامام على علیه السلام :...یا بنى ! اعلم ان الاعجاب ضد الصواب ، و آفة الالباب . (٦٨٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : فـرزندم ! بدان که خودپسندى ضد درست اندیشى است ، و آفت عقلها و خردها است .

١١ الامام على علیه السلام : عجب المرء بنفسه اءحد حساد عقله . (٦٨٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : یـکـى از حـسـدورزان بـه عقل انسانى (که تباهگر عقل خواهد بود)، خودبینى و خودپسندى شخص است .

١٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن الامـام عـلى : اءعـجـاب المـرء بـنـفـسـه ، دلیل على ضعف عقله . (٦٨٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - از امـام عـلى : ایـنـکـه شـخص خود را بزرگ بیند، دلیلى بر سستى عقل او است .

١٣ الامام على علیه السلام : اءول اعجاب المرء فساد عقله . (٦٨٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : در نـخـسـتـیـن مـرحـله خـودپـسـنـدى ، عقل تباه مى گردد.

هـ-آزمندى حدیث

١ الامام على علیه السلام : اءکثر مصارع العقول ، تحت بروق المطامع . (٦٨٨)

امام على علیه السلام : خردها بیشتر آنجا به زمین خورد، که طمعها و آزمندیها برق زند.

٢ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ایـاک و الطـمـع ...فـان الطـمـع مـفـتـاح الذل ، و اخـتـلاس العـقـل ، و اخـتـلاق المـروات ، و تـدنـیـس العـرض ، و الذهـاب بـالعـلم . (٦٨٩)

امام کاظم علیه السلام : اى هشام ! از طمع بپرهیز...که طمع کلید خوارى است ، و دزد خرد، و فرساینده مردانگى ، و لکه دار کننده ناموس ، و آفت علم و آگاهى .

و- خشم و غضب حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : غـیـر مـنـتـفـع بـالحـکـمـة ، عقل مغلول بالغضب و الشهوة . (٦٩٠)

امام على علیه السلام : عقلى که زنجیرى خشم و شهوت باشد، از حکمت سودى نمى برد.

ز- انکار حق قرآن

١ و جحدوا بها و استیقنتها انفسهم ، ظلما و علوا... (٦٩١)

آیـات روشـن را، از سـر سـتـم و بـزرگـى فـروشـى انـکـار کـردنـد، در حـالى کـه در دل آنها را راست مى دانستند...

٢ ...فـمـا اغـنـى عـنـهـم و سمعهم و لا ابصارهم و لا افئدتهم من شى ء، اذ کانوا یجحدون بآیات الله ، و حاق بهم ما کانوا به یستهزؤ ون (٦٩٢) گوشها و چشمها و دلهاشان سودى برایشان نداشت ، چه نشانه هاى (دانایى و توانایى) خدا را انکار مى کردند، و آنچه که آن را ریشخند مى کردند بر سر ایشان فرود آمد حدیث

١ الامام على علیه السلام : اللجاجة تسل الراءى . (٦٩٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : سـتـیـهـیـدن (لجـاجت و حق ناپذیرى)، راءى (و فکر) را تباه مى سازند.

ح - آرزوگرایى قرآن

١ یـنـادونـهـم : الم نکن معکم ؟ بلى ولکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانى ، حتى جاء امر الله ، و غرکم بالله الغرور (٦٩٤)

(و آن روز) مـنـافـقـان ، مـؤ مـنـان بهشتى را گویند: مگر ما (در مسجدها، و در عرفات ، و در رمـضـان) (٦٩٥) بـا شـمـا نـبـودیـم ؟ بـهشتیان گویند: چرا بودید، لیکن شما خود را فـریفتید، و همواره بد مؤ منان خواستید، و شک و ناباورى پیشه ساختید، و فریب آروزهاى خوش خوردید، تا آنکه فرمان خدا (مرگ) در رسید، و دیو فریبکار شما را، در کار خدا و سراى دیگر، بفریفت حدیث

١ الامام على علیه السلام : الامانى تعمى اعین البصائر. (٦٩٦)

امام على علیه السلام : آرزوهاى خوش چشمان بصیرت مردمان را کور مى کند.

ط- ناخواهى و اکراه حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان للقـلوب شـهـوة و اقـبـالا و ادبـارا، فـاءتـوهـا مـن قبل شهوتها و اقبالها، فان القلب اذا اءکره عمى . (٦٩٧)

امام على علیه السلام : دلها را (در مورد هر کار) کششى و اقبالى است و ناخواهى و ادبارى . شـمـا در وقـتـى بـه هـر کـار بـپـردازیـد کـه دل طـالب اسـت و مقبل ، زیرا که چون قلب با اکراه به کارى کشانده شود و کور مى گردد.

ى - رسوبات فکرى قرآن

١ فـلمـا جـاءتـهم رسلهم بالبینات فرحوا بما عندهم من العلم ، و حاق بهم ما کانوا به یستهزؤ ون (٦٩٨) چـون فـرسـتـادگـان خـدا بـا آیـات روشـن بـه نزد ایشان آمدند، آن مردم با آنچه خود مى دانـسـتـنـد راضـى و شـادمان نشستند، تا آنکه ایشان را، آن (عذاب) که ریشخند مى کردند، فرو گرفت .

٢ و اذا قـیـل لهـم : تـعـالوا الى مـا انـزل الله و الى الرسـول ، قـالوا: حـسـبـنـا مـا وجـدنـا علیه آباءنا، اولوا کان آباؤ هم لا یعلمون شیئا و لا یهتدون ؟ (٦٩٩)

چـون بـه آنـان گـفـتـه شـد که به آنچه خدا فرستاد و به پیامبران خدا رو کنید، گفتند: آنـچـه از پـدرانـمـان داریم ما را بس است ؛ آیا اگر هم پدرانشان چیزى نمى دانستند و راه به جایى نمى بردند (باز چنین باید کنند)؟ ٣ و اذا قـیـل لهـم : اتـبـعـوا مـا انـزل الله ، قـالوا: بـل نـتـبـع مـا الفـیـنـا عـلیـه آبـاءنـا، او لو کـان آبـاؤ هـم لا یـعـلقـون شـیـئا و لا یهتدون ؟ (٧٠٠)

چـون بـه آنـان گـفـتـه شـد: از آنـچـه خـدا فرو فرستاده پیروى کنید، گفتند: ما از چیزى پـیـروى مـى کـنـیـم کـه پـدرانـمـان پـیروى مى کردند؛ آیا اگر هم پدرانشان چیزى نمى فهمیدند و راه به جایى نمى بردند (باز چنین باید کنند)؟ ٤ فلما جاءهم موسى بآیاتنا، بینات قالوا: ما هذا الا سحر مفترى ، و ما سمعنا بهذا فى آبائنا الاولین چـون مـوسـى بـا آیات روشن ما آمد، گفتند: این چیزى جز جادویى ساختگى نیست ، و ما چنین چیزى درباره پدران نخستین خود نشنیده ایم

یا- تقلید خانواده و محیط قرآن

١ قـل : یـا اهـل الکتاب ، لا تغلوا فى دینکم غیر الحق ، و لا تتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا کثیرا و ضلوا عن سواء السبیل (٧٠١) بـگـو: اى اهـل کـتـاب ، در دیـن خـود به ناحق مبالغه نکنید، و از هواهاى گروهى که از پیش گـمـراه شـدنـد و بـسیارى از مردمان را گمراه کردند و از راه راست منحرف شدند، پیروى مکنید.

٢ واتـل عـلیـهـم نـبـاء ابـراهـیم × اذقال لابیه و قومه : ما تعبدون × قالوا: نعبد اصناما فـنـظـل لهـا عـاکـفـیـن × قـال : هـل یـسمعونکم اذ تدعون × او ینفعونکم او یضرون × قالوا: بل وجدنا آباءنا کذلک یفلعون (٧٠٢) خـبـر ابـراهیم را برایشان بخوان × در آن هنگام که به پدر (عمو) و کسانش گفت : چه مى پـرستید؟ گفتند: بتان را مى پرستیم و پیوسته بر پرستش آنها مداومت مى دهیم × گفت : اگـر آنـهـا را بـخـوانـیـد، مـى شـنـونـد؟ × یـا براى شما سود و زیانى دارند؟ × گفتند: پدرانمان را دیدیم که چنین مى کنند × ٣ بـل قـالوا: انـا وجـدنـا آباءنا على امة و انا على آثارهم مهتدون × و کذلک ما ارسلنا من قـبـلک فـى قـریـة مـن نـذیـر، الا قـال مترفوها: انا وجدنا آباءنا على امة و انا على آثارهم مـهـتدون × قال : اولو جئتکم باءهدى مما وجدتم علیه آباءکم ؟ قالوا:

انا بما ارسلتم به کافرون (٧٠٣) گـفـتـنـد: مـا پـدران خـود را بـر کـیشى یافتیم و ما هم بر اثر ایشان مى رویم × و بدین گـونه پیش از تو در هر آبادیى که بیم دهنده اى فرستادیم ، طاغوتان مالى (٧٠٤) آن آبادى گفتند: پدران خود را بر کـیشى یافتیم و ما از ایشان پیروى مى کنیم × پیامبر گفت : اگر چیزى راهنماتر از آنچه پـدرانـتـان را بـر آن یـافـتـیـد آورده بـاشـم (چـه مـى گـویید؟)، گفتند: ما به آنچه شما پیامبران آورده اید کافریم ×

یب - استبداد و خودراءیى قرآن

١ و ان تـدعـوا الى الهـدى لا یـسـمـعـوا، و تـراهـم یـنـظـرون الیـک و هـم لا یـبـصـرون (٧٠٥) اگر آنان را به راه راست بخوانى ، گوش فرا نمى دارند، آنان را مى بینى که به تو مى نگرند لیکن نمى بینند ٢ و قـالوا: قـلوبـنـا فـى اکـنـة مـمـا تدعونا الیه ، و فى آذاننا وقر، و من بیننا و بینک حجاب ، فاعمل اننا عاملون (٧٠٦) (آن مـردمـان خـوشگذران و جهاندار) به پیامبر خدا گفتند: دلهاى ما به روى آنچه تو ما را بـدان مـى خـوانـى بـسـتـه اسـت ، و گـوشـهاى ما از شنیدن آن سنگین است ، و میان ما و تو فاصله است ، پس تو هر کار خواهى بکن ، و ما آنچه خواهیم بکنیم .

حدیث

١ الامام على علیه السلام : لا راءى لمن انفرد براءیه . (٧٠٧)

امام على علیه السلام : کسى که خود راءى است ، راءى ندارد.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اسـتـبـد بـراءیـه هـلک ، و مـن شـاور الرجال شارکها فى عقولها. (٧٠٨)

امـام على علیه السلام : هر که خودراءیى کند هلاک گردد، و هر که با مردمان رایزنى کند در عقل آنان شریک شود.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـاقـل مـن اتـهـم راءیـه ، و لم یـثـق بکل ما تسول له نفسه . (٧٠٩)

امام على علیه السلام : عاقل کسى است که راءى خود را متهم کند (نادرست شمارد)، و به هر چه نفسش در نظر او آراسته جلوه داد اعتماد نکند.

٤ الامام على علیه السلام : کفى بالمرء جهلا، اءن یرضى عن نفسه . (٧١٠)

امام على علیه السلام : براى اثبات نادانى شخص همین بس که از خود راضى باشد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـفـى بـامـرء غـرورا، ان یـثـق بکل ما تسول له نفسه . (٧١١)

امام على علیه السلام : براى اثبات غرور شخص همین بس که به هر چه نفسش در نظر او مى آراید اعتماد کند.

٦ الامام على علیه السلام : من استغنى بعقله زل . (٧١٢)

امام على علیه السلام : هر که عقل خویش را بیانیازبیند بلغزد.

٧ الامام على علیه السلام : لا مظاهرة اءوثق من المشاورة . (٧١٣)

امام على علیه السلام : هیچ همپشتیى مطمئنتر از مشورت کردن نیست .

٨ الامام على علیه السلام : قد خاطر من استغنى براءیه . (٧١٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کس به راءى و نظر خویش اکتفا کند ( و در کارها با دیگران مشورت نکند)، خود را در خطر انداخته است .

× ایـن تـاءکـید فراوانى که امام على بن ابیطالب علیه السلام بر مشورت و نظرخواهى دارد، و بر استفاده از فکر دیگران و نظر مطلعان اصرار مى ورزد، به روشنى دلالت دارد بـر اهـمـیـت بـیـشـتـر امر مشورت و نظرخواهى و رایزنى براى مقامات اجتماعى و سیاسى ، زیـرا مـسـائل اجـتـمـاعـى و سـیـاسـى بـسـیـار بـسـیار با اهمیت تر است از کارهاى فردى و مسائل شخصى .

فصل چهل و دوم : شورى و رایزنى قرآن

١ فبما رحمة من الله لنت لهم ، و لو کنت فظا غلیظ القلب لانفضوا من حولک ، فاعف عنهم و اسـتـغـفـر لهـم و شـاورهـم فـى الامـر، فـاذا عـزمـت فتوکل على الله ان الله یحب المتوکلین (٧١٥) تو اى پیامبر، به رحمت سرشار خدایى ، با امت نرم و خوشخوى بودى ، اگر درشتخوى و سـخـتـدل بـودى از پـیـرامـونـت پراکنده مى گشتند؛ پس ، از ایشان درگذر، و برایشان آمـرزش خـواه ، و بـا آنـان در کـار مـشـورت کـن ، و چـون آهـنـگ کـار کـردى بـر خـدا توکل کن ، که خدا متوکلان را دوست مى دارد ٢ و الذیـن اسـتـجـابوا لربهم ، و اقاموا الصلاة ، و امرهم شورى بینهم ، و مما رزقناهم ینفقون (٧١٦) (پـاداشـهاى خدایى بهتر و جاودانتر است براى) آنان که پذیراى دعوت پروردگار خود شـدنـد، و نـمـاز را بـرپـا داشـتـند، و کارشان بنابر مشورت میان ایشان است ، و از آنچه روزیشان کرده ایم به دیگران مى بخشند.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): استر شدوا العاقل و لا تعصوه ، فتندموا. (٧١٧)

پـیـامبر (صلى الله علیه و آله): از انسان فرزانه راهنماییى خواهید و نافرمانى او مکنید که پشیمان خواهید شد.

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن اءبـیـه : قیل رسول الله (صلى الله علیه و آله): ما الحزم ؟ قال : مشاورة ذوى الراءى و اءتباعهم . (٧١٨)

امام صادق علیه السلام - از پدرش : جمعى از پیامبر پرسیدند: محکم کارى و دور اندیشى چیست ؟ گفت : مشورت کردن با صاحبنظران و پیروى کردن از ایشان .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السلام : حق على العاقل اءن یضیف الى راءیه راءى العقلاء، و یضم الى علمه علوم الحکماء. (٧١٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : سزاوار انسان خردمند است که راءى خردمندان را بر راءى خویش بیفزاید، و دانش و آگاهى خویش را با به دست آوردن دانش حکیمان و دانایان افزون سازد.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن شـاور ذوى الالبـاب ، دل على الصواب . (٧٢٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هر کس با خردمندان مشورت کند، به آنچه صواب است راهنمایى شود.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـا اسـتـنـبـط الصـواب بمثل المشاورة . (٧٢١)

امام على علیه السلام : راه حق و صواب از هیچ جا بهتر از مشاوره به دست نمى آید.

٦ الامام على علیه السلام : لا ظهیر کالمشاورة . (٧٢٢)

امام على علیه السلام : هیچ پشتیبانى همچون مشاوره نیست .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الاسـتـشـاره عـیـن الهـدایـة ، و قد خاطر من استغنى براءیه . (٧٢٣)

امام على علیه السلام : نظر خواستن عین هدایت است ؛ و هر که خود را از نظر دیگران بینیاز ببیند به مخاطره افتد.

٨ الامام الصادق علیه السلام - عن الامام على :

ما عطب امرؤ استشار. (٧٢٤)

امام صادق علیه السلام - از امام على : کسى که مشورت کند هلاک نمى شود.

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـا ضـل مـن اسـتـرشـد و لا حـار مـن استشار. الحازم لا یستبد براءیه . (٧٢٥)

امـام عـلى عـلیـه السلام : آنکه راه پرسید گمراه نگشت ، و آنکه مشورت کرد حیران نماند. دور اندیش محکم کار، خود راءى نیست .

١٠ الامام الصادق علیه السلام - عن الفضیل قـال : اسـتـشارنى ابو عبدالله مرة فى اءمر فقلت : اءصلحک الله ! مثلى یشیر على مثلک ؟ قال : نعم ، اذا استشیر بک . (٧٢٦)

الامـام الصـادق علیه السلام ـ فضیل مى گوید: یکبار امام جعفر صادق درباره کارى راءى مـرا خـواسـت اءگفتم : خدا خیرت دهاد! آیا چون منى به چون تو نظر مشورت مى دهد؟ گفت : آرى ، در آن هنگام که از تو طلب مشورت کنند.

١١ الامام الصادق علیه السلام :لن یهلک امرؤ على المشورة . (٧٢٧)

امام صادق علیه السلام : هیچ کس از مشورت هلاک نمى شود.

بنگیرید جز آیات صریح قرآن کریم درباره شورى و مشورت و ترغیب بدان ، در تعالیم و احادیث پیشوایان دین و خرد، یعنى معصومان نیز، تاءکیدهایى ژرف و بـیدارگر، و انگیزشهایى هشدار دهنده ، درباره امر عظیم مشورت و نظر خواهى و رایزنى رسـیـده ، و در ایـن مـقـوله ، بـه سـخـنـهـاى گـونـاگـون و تـعـبـیـرهـاى قـوى و پر نکته سفارشهایى بسیار شده است :

١ـ آنـکـه از آراء مـخـتـلف بـیـخـبـر بـاشـد.

در چـاره جـویـیـهـا درمـانـد مـن جهل وجوه الآراء، اعیته الحیل .؛ (٧٢٨)

٢ـ راءیها را، برخى بر برخى دیگر، عرضه کنید (و آنها را کنار هم نهید)، که راءى درسـت ایـن گـونـه پـدیـد مـى آید ـ اضربوا بعض الراى ببعض ، یتولد منه الصواب .؛ (٧٢٩)

٣ـ هیچ پشتیبانى همچون مشاوره نیست لا ظهیر کالمشاورة ؛ (٧٣٠)

٤ـ هـر کـه خـود رایـى کـنـد هـلاک گـردد، و هـر کـه بـا مـردان رایـزنـى کـنـد در عـقـل آنـان شـریـک شـود مـن اسـتـبـد بـراءیـه هـلک ، و مـن شـاور الرجال شارک فى عقولها (٧٣١)

٥ ـ هـر کـه عـقـل خـویـش را بـیـنـیـاز بـیـنـد بـلغـزد مـن اسـتـغـنـى بـعـقـله زل . (٧٣٢)

و دهـهـا تـعـلیـم دیگر از این گونه ... این بیانها و آموزشها و تعبیرها همه براى تاءکید بـر امـر بـسـیـار مـهـم و حـیـاتى مشورت و نظر خواهى است ، بخصوص در امور اجتماعى ، اقـتصادى ، سیاسى ، فرهنگى و...و اینهمه براى پرهیز دادن است از خود رایى و تکروى در تـصـمیم گیریها و اقدامها. باید توجه داشت کمتر کار با اهمیتى بى نظر خواهى به سامانى در خور خواهد رسید؛ نظر خواهى ، طبق تعالیم دین ، امرى ضرورى و سازنده است و نـگـهدارنده از خطاها و زیانها و سقوطها و انحطاطها. و ضرورت و لزوم این کار، براى رهـبـران جـامـعـه و مـدیـران و مسئولان اجتماعى و مقامات دینى شدیدتر است . بلکه این کار براى آنان یک وظیفه است . هر کس در هر مقامى ، از مشورت کردن ، و نظر خواستن ، و بهره ورى از عقلها و آگاهیها و تجربه هاى دیگران ، و داشتن مشاوران شایسته و امین و خوشفکر و بـازنـگـر، یـا گـروهـهـاى مشاوره اى و رایزنى مؤ من و متخصص و مورد اعتماد و خردمند و بـصـیـر و نـابسته ذهن بینیاز نیست .

چه کسى از این کار بینیاز تواند بود، با اینکه مى نـگریم امام معصوم ـ که به حق از این چیزها همه بینیاز است ـ براى تعلیم ما و تربیت ما، خـود بـه مـشـورت و نـظـر خـواهى مى پردازد؛ (٧٣٣) و به این امر بها مى دهد و براى دیـگران حق نظر دهى قائل مى شود؛ (٧٣٤) و آشکارا پذیرش آن را شعار قرار مى دهد: به من چنان گمان مبرید که درباره حقى که به من گفته شود احساس سنگینى مى کنم ، یـا در بند آنم که مرا بزرگ شمارید، چه هر کس که از حقى که به او گفته یا عدالتى کـه بـه او عـرضـه شـود احـسـاس ‍ سـنـگـیـنـى کـنـد، عـمـل کـردن بـه آنـهـا بـراى او سنگینتر است ؛ بنابراین از گفتن سخن حق ، یا اظهار نظر عـادلانـه ، خـوددارى نـکـنـیـد و لا تـظـنـوابـى اسـتـثـقـالا فـى حـق قـیـل لى ، و لا التـمـاس اعـظـام لنـفـسـى ، فـانـه مـن اسـتـثـقـل الحـق ان یـقـال له ، او العـدل ان یـعـرض عـلیـه ، کـان العـمـل بـهـمـا اثـقـل عـلیـه ، فـلا تـکـفـوا عـن مـقـاله بـحـق ، او مـشـورة بعدل . (٧٣٥)

عـقـل سـلیـم نـیز چنین حکم مى کند که انسان تنها به نظر خویش بسنده نکند، و از خردها و عـقـلهـا و تجربه ها و شناختها و آگاهیها بهره ببرد. و انسان غیر مستبد و غیر خود خواه این حکم شرع و عقل را مى پذیرد و به کار مى بندد...

فصل ٦، و فـصـل ٣٨، و فـصـل ٤٠، و فـصـل ٤١ (بـنـد یـب)، از ایـن باب نیز نگریسته شود. البته براى مشورتخواهى و نظر جویى ، و مشورت دهى و نظر گویى ، آدابـى اسـت کـه بـایـد آنـهـا را اخـلاق رایـزنى (آداب مشاورت) نامید. و به یقین رعـایـت آن اخـلاق و آداب ، بـراى هـر دو طـرف لازم اسـت . در فصل ٤٣، و فصل ٤٤، و فصل ٤٦، از این باب ، پاره اى از این آداب آمده است .

فصلچهل و سوم : مراعات حکمت و راءیخواهى حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا عـلى ! لا تـشـاورن جبانا، فانه یضیق علیک المخرج . و لا تشاورن البـخـیـل ، فانه یقصر یک عن غایتک . و لا تشاورن حریصا، فانه یزین لک شرها. و اعلم یا على ! ان الجبن و البخل و الحرص غریزة واحدة یجمعها سوء الظن بالله . (٧٣٦)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى على ! از آدم ترسو مشورت مخواه ، که راه خروج را بر تو تنگ مى کند؛ و از بخیل راءى مخواه ، که تو را از رسیدن به مقصود باز مى دارد؛ و با حریص رایزنى مـکـن کـه حـرص را در نـظـرت مـى آرایـد. و بـدان اى عـلى ، کـه تـرس و بـخـل و حـرص یـک غـریـزه اسـت کـه هـمـه از بـد گـمـانـى نـسـبـت بـه خـدا (و فضل خدا) پدید مى آید.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..لا تـدخـلن فـى مـشـورتـک بـخـیـلا یـعـدل بـک عـن الفـضل و یعدک الفقر، و لا جبانا تضعفک عن الامور، و لا حریصا یزین لک الشره بالجور. (٧٣٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : در مـشـورت خـود سـه کـس را راه مـده :

بخیل را، که تو را از بخشندگى منحرف مى کند و از فقر مى ترساند؛ و ترسو را، که سبب سست شدن تو در کارها مى شود؛ و حریص را، که حرص و آزرا به ناحق در نظر تو مى آراید.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :شـاور فـى امـورک مـمـا یـقـتـضـى الدین ، من فیه خمس خصال : عقل ، و حلم ، و تجربة ، و نصح ، و تقوى . (٧٣٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : در کـارهـاى خـود ـ که از نظر دین نیز جایز باشد ـ با کسى مـشـورت کـن کـه در او پـنـج خـصـلت بـاشـد: عـقـل و بردبارى و آزمودگى و خیرخواهى و پرهیزگارى .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :لا تـکـونن اول مشیر، و ایاک و الراى الفطیر، و تجنب ارتجال الکلام ، و لا تشر على مستبد برایه ، و لا على وغد، و لا على متلون و لا على لجوج ، و خـف الله فـى مـوافـقة هوى المستشیر؛ فان التماس ‍ موافقته لوم ، وسوء الاستماع منه خیانة . (٧٣٩)

امام صادق علیه السلام : (به هنگام رایزنى) نخستین راءى دهنده مباش ؛ و از راءى ناپخته بـپـرهـیـز؛ و از بـدیـهه گویى و بى اندیشه سخن گفتن دورى کن ؛ و به انسانهاى خود راءى ، و احـمـق و فـرومـایـه ، و مـتـلون ، و لجـوج نـظـر مـده ! و از خداوند بترس از اینکه (مصلحت واقعى را در نظر نگیرى و) به دلخواه مشورتخواه راءى دهى ! زیرا که دلخواه او را در نظر گرفتن (در مقام مشورت) پستى است ؛ چنانکه درست گوش ندادن به سخنان او (و دقت نکردن در آنها) نیز خیانت است .

٥ الامام على علیه السلام : مشاورة الجاهل المشفق خطر... (٧٤٠)

امام على علیه السلام : مشورت کردن با نادان ترسو خطرناک است .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :شـاور فـى امـرک الذیـن یـخـشـون الله عزوجل . (٧٤١)

امام صادق علیه السلام : در کار خود با کسانى مشورت کن که از خداى بزرگ بترسند.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـاک و مـشـاورة النـسـاء الا مـن جـربـت بکمال عقل . (٧٤٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : از مـشـورت کـردن بـا زنـان بـپـرهـیـز، مـگـر زنـى کـه کمال عقل او آزموده شده باشد.

چـون پـایـه شـخیصت روحى زنان و بانوان بیشتر بر عاطفه و احساس استوار است ، و در کـارهـاى مـهـم ـ کـه بـایـد مشورت کرد ـ پیروى از احساس چه بسا سرنگون کننده باشد، بـاید در مورد رایزنى با زنان ، با افرادى از آنان رایزنى کرد، که زمام احساس خویش را در دسـت گـرفـتـه بـاشـنـد و عقل خود را کمال بخشیده و ملاک قرار داده باشند، در مورد مردان نیز همچنین است ، یعنى با هر مردى نمى توان مشورت کرد، و از هر مردى نمى توان راءى خـواسـت ، مـگـر آنان که به خرد، تقوى ، شجاعت ، تجربه ، صداقت و فهم شناخته باشند ـ چنانکه در احادیث بالا دیده شد.

فصل چهل و چهارم : نیکخواهى در رایزنى حدیث

١ الامام على علیه السلام : انصح لمن استشارک . (٧٤٣)

امام على علیه السلام : نسبت به کسى که از تو مشورت مى خواهد نیکخواه و درستگو باش .

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :قـال لقـمـان لابـنـه : اذا سـافـرت مـع قـوم . فـاکثر استشارتک ایاهم فى امرک و امورهم ...و اذا استشهدوک على الحق ، فاشهد لهم . واجهد رایک لهـم اذا اسـتشاروک . ثم لا تعزم حتى تثبت و تنظر، و لا یجب فى مشورة حتى تقوم فیها و تـقـعـد، و تـنـام و تـاءکل و تصلى ، و انت مستعمل فکرک و حکمتک فى مشورته . فان من لم یـمـحـض ‍ النـصـیحة لمن استشاره ، سلبه الله ـ تبارک و تعالى ـ راءیه و نزع الله عنه الامانة ... (٧٤٤)

امـام صـادق عـلیـه السلام : لقمان به پسرش گفت : چون با گروهى سفر کنى ، در کار خـود و ایشان با آنان بسیار مشورت کن ...و چون تو را بر حق گواه گیرند، گواه ایشان باش . و اگر از تو مشورت خواهند، بکوش تا نظر درست به ایشان بدهى . سپس تا نیک نـظـر نـکـنى و امر بر تو آشکار نشود، راءى خود را ظاهر مساز؛ و تا در مشورتى بر پا نـخـیـزى و نـنـشینى ، و نخوابى و نخورى و نماز نگزراى ، و فکر و حکمت خویش را در آن بـه کـار نـگـیـرى ؛ بـه اظـهـار راءى اقـدام مـکـن ، که هر کس ‍ نیکخواه محض مشورتخواهان نباشد، خداى متعال راءى و امانت را از او خواهد گرفت .

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـشـاورة العـاقـل النـاصـح ، یـمـن و رشـد و تـوفـیـق مـن الله عـزوجـل ، فـاذا اءشـار عـلیـک النـاصـح العـاقـل فـایـاک و الخلاف ، فان فى ذلک العطب . (٧٤٥)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ از پـیـامـبـر اکـرم : نـظـر خـواسـتـن از عـاقـل نـیـکـخـواه ، مـبـارک اسـت و رشـد و تـوفـیقى است از خداى بزرگ ؛ پس چون ناصح عاقل نظرى داد، مخالف آن عمل مکن که باعث هلاکت است .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اءمـا بعد، فان معصیة الناصح الشفیق ، العالم المجرب ، ثورث الحیرة و تعقب الندامة . (٧٤٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : نـافـرمـانـى شـخـص خـیـرخـواه مـهـربـان و عـالم و آزموده ، سبب سرگردانى مى شود و پشیمانى به بار مى آورد.

٥ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! مـجـالسـة اهـل الدیـن شـرف الدنیا و الاخرة و مشاورة العاقل الناصح یمن و برکة و رشد و توفیق من الله . فـاذا اءشـار عـلیـک العـاقـل النـاصـح ، فـایـاک و الخـلاف ، فـان فـى ذلک العطب . (٧٤٧)

امام کاظم علیه السلام : اى هشام ! همنشینى با دینداران شرف دنیا و آخرت است . و مشورت کـردن بـا عـاقـل نـاصـح یـمـن اسـت و بـرکـت و رشـد، و تـوفـیـقـى اسـت از خدا؛ پس چون عـاقـل نـاصح به تو راءیى اظهار کند، از خلاف کردن آن بپرهیز، که سبب تباهى و هلاکت است .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :اسـتـشـر العـاقـل مـن الرجـال فـانـه لا یـامـر الا بـخـیـر. و ایـاک و الخـلاف ، فـان خـلاف الورع العاقل مفسدة فى الدین و الدنیا. (٧٤٨)

امام صادق علیه السلام : با مردان عاقل مشورت کن که جز به نیکى فرمان نمى دهند. و از مـخـالفـت راءى ایـشـان بـپـرهـیـز کـه ، مـخـالفـت کـردن بـا شـخـص پـرهـیـزگـار عاقل ، سبب تباهى دین و دنیا است .

فصل چهل و پنجم : نقادى و کمال یافتن شناخت به آن قرآن

١ و اذا قـیـل له اتـق الله ، اخـذتـه العـزة بـالاثـم ، فـحـسـبـه جـهـنـم و لبـئس المهاد. (٧٤٩)

چـون بـه او گـفته شود که از خداى بترس (و تباهى و فساد مکن) غرور و حمیت او را فرا گـیـرد و بـه گـنـاهـکـارى بـرانـگیزد؛ اینچنین کس را دوزخ بسنده خواهد بود؛ و دوزخ بد جایگاهى است .

حدیث

١ الامـام على علیه السلام : لیکن اثر الناس الیک ، من اهدى الیک رشدک ، و کشف لک عن معایبک . (٧٥٠)

امـام عـلى عـلیه السلام : برگزیده ترین مردمان در نزد تو باید کسى باشد که تو را به راه رشد و کمال ببرد، و معایبت را بر تو آشکار کند.

٢ الامام الصادق علیه السلام :احب اخوانى الى ، من اهدى الى عیوبى . (٧٥١)

امـام صادق علیه السلام : در میان برادران دینى آن کس را بیشتر دوست دارم که عیبهایم را به من بنمایاند.

٣ الامام على علیه السلام : من بصرک عیبک ، فقد نصحک . (٧٥٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : کـسى که عیبت را به تو بنمایاند، در حق تو نیکى و نیکخواهى کرده است .

٤ الامام الحسین علیه السلام : من احبک نهاک ، و من ابغضک اغراک . (٧٥٣)

امام حسین علیه السلام : آن کس که تو را دوست دارد (از کار بد) نهى مى کند، و آن کس که دشمن دارد، به آن بر مى انگیزد.

٥ الامام الکاظم علیه السلام ـ عن النبى (صلى الله علیه و آله): المومن مرآة لاءخیه المؤ من . (٧٥٤)

امام کاظم علیه السلام ـ از پیامبر اکرم : مؤ من ، آیینه مؤ من است .

٦ الامام على علیه السلام : انما یسمى الصدیق صدیقا، لانه یصدقک فى نفسک و معایبک ، فمن فعل ذلک فاستنم الیه ، فانه صدیق . (٧٥٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : صـدیـق (دوست) از آن جهت صدیق نامیده شده که تو را دربـاره خـودت و مـعـایبت صادقانه نصیحت مى گوید و نیکخواه تو است . پس هر که چنین بود، به او دل ببند که دوست ، او است .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : انـمـا یـحـبـک مـن لا یـتـمـلقـک ، و یـثـنـى عـلیـک مـن لا یسمعک . (٧٥٦)

امـام على علیه السلام : کسى تو را دوست مى دارد که به تو تملق نگوید؛ و کسى به ـ واقع ثناى تو گفته است که به گوش ‍ تو نرساند.

٨ الامام الصادق علیه السلام ـ عن الامام على :

المسلم مرآة اخیه ، فاذا راءیتم من اخیکم هفوة ، فـلا تـکـونـوا عـلیـه البـا، و کـونـوا له کـنـفـسه ، و ارشدوه و انصحوا، و ترفقوا به . (٧٥٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ از امام على : مسلمان آیینه مسلمان است ؛ پس اگر از برادر خود لغـرشـى دیـدیـد، بـر سـر او مـشـورید، و براى او همچون خود او باشید، و او را هدایت و نصیحت کنید، و نسبت به او مهربان و خیر خواه باشید.

فصلچهل و ششم : یکرویى در نصیحتگویى حدیث

١ الامام على علیه السلام : من ساتر عیبک ، فهو عدوک . (٧٥٨)

امام على علیه السلام : آنکه عیب تو را بپوشاند، دشمن تو است .

٢ الامـام الجـواد عـلیـه السـلام : قـد عـاداک مـن سـتـر عـنـک الرشـد، اتـبـاعـا لمـا تـهـواه . (٧٥٩)

امـام جـواد عـلیه السلام : آنکه راه راست را، براى دلخوشى تو، بر تو بپوشاند، دشمن تو است .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن سـاتـرک عـیـبک و عابک فى غیبک ، فهو العدو، فاحذره . (٧٦٠)

امام على علیه السلام : آنکه عیب تو را بپوشاند، در غیاب تو ار تو عیبجویى کند، دشمن تو است ؛ از او برحذر باش .

٤ الامام على علیه السلام : من مدحک ، فقد ذبحک . (٧٦١)

امام على علیه السلام : آن که تو را بستاید، سرت را بریده است .

٥ الامام على علیه السلام : انما سمى العدو عدوا لانه یعدو علیک . فمن داهنک فى معایبک فهو العدو. (٧٦٢)

امام على علیه السلام : دشمن از آن جهت عدو خوانده شده که نسبت به تو تعدى و ستم مى کند، پس هر کس در معایب تو با تو مداهنه کند، (و آنها را به تو نگوید) دشمن است .

فصل چهل و هفتم : انتقاد پذیرى حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـظـنـوا بـى السـتـثـقـالا فـى حـق قـیـل لى ، و لا التـمـاس اعـظـام لنـفـسـى ، فـانـه مـن اسـتـثـقـل الحـق ان یـقـال له او العـدل ان یـعـرض عـلیـه ، کـان العـمـل بـهـمـا اثـقـل عـلیـه ، فـلا تـکـفـوا عـن مـقـالة بـحـق او مـشـورة بعدل ... (٧٦٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : مـرا چـنان مپندارید که درباره حقى که به من گفته شود احساس سـنـگینى مى کنم ، یا در بند آنم که مرا بزرگ شمارید، چه هر کس که از حقى که به او گـفـتـه یـا عـدالتـى کـه بـه او عـرضـه شـود احـسـاس سـنـگـیـنـى کـنـد، عـمـل کـردن بـه آنـهـا بـراى او سنگینتر است ؛ بنابراین از گفتن سخن حق ، یا اظهار نظر عادلانه خوددارى نکنید.

٢ الامـام الهـادى عـلیـه السـلام ـ انـه قـال لبـعـض مـوالیـه : عـاتـب فـلانـا و قل له : ان الله اذا اراد بعبد خیرا اذا عوتب قبل . (٧٦٤)

امـام هـادى عـلیـه السـلام ـ بـه یـکى از دوستان خود گفت : فلانى را سرزنش کن و به او بـگو: هرگاه خدا براى بنده اى خیر بخواهد، چون وى طرف سرزنش (و انتقاد) واقع شود مى پذیرد.

٣ الامـام الجـواد عـلیـه السـلام : المـؤ من یحتاج الى توفیق من الله ، و واعظ من نفسه ، و قبول ممن ینصحه . (٧٦٥)

امـام جـواد عـلیـه السـلام : مؤ من ، نیازمند توفیقى از خدا است ، و اندرز گویى از خویشتن خود، و پذیرش از کسى که او را نصیحت مى کند.

فصلچهل و هشتم .: بیدارى و هوشیارى حدیث

١ الامام على علیه السلام : الیقظة نور. (٧٦٦)

امام على علیه السلام : هوشیارى نور است .

٢ الامام الصادق علیه السلام ـ عن الامام على :

المؤ من یقظان ، مترقب ، خائف ، ینتظر احدى الحسنیین . (٧٦٧)

امام صادق علیه السلام ـ از امام على علیه السلام : مومن ، بیدار، مراقب ، ترسان (از خدا)، و چشم به راه یکى از دو فرجام نیک است .

یـکـى از دو فـرجام نیک ، ترجمه احدى الحسنیین است . این تعبیر از قرآن کریم (سوره توبه ـ ٩ ـ آیه ٥٢) گرفته شده است .

شـیـخ طـوسى ، در تفسیر این بخش از آیه : قل هر تربصون بنا الا احدى الحسنیین بگو: اى منافقان ! آیا جز منتظر این توانید بود که ما به یکى از دو فرجام نیک برسیم ؟، چنین مى آورد: معناه ، هل تنتظرون لنا الا احدى الخصلتین الحمیدتین ، و النعمتین العظیمتین ؛ امـا الغـلبـة و العـنیمة فى العاجل ، و اما الشهادة مع الثواب الدائم فى الآجل یعنى : آیـا جـز این انتظارى توانید داشت که ما به یکى از دو فضیلت والا و دو نعمت بزرگ دست یـابـیـم ؛ یـا پـیـروزى و بـهـره هاى پیروزى ، در این جهان ، یا شهاد در راه خدا و پاداش همواره مان ، در آن جهان . (٧٦٨)

البته در کلمه حسنیین ، از نظر لغوى ، مفهوم فرجام نیست ، لیکن از نظر مـوارد اسـتـعـمـال ، ایـن مـفـهـوم فـهـمـیده مى شود. بنابراین ، چنین ترجمه اى ، ترجمه تـفـسـیـرى اسـت . و بـا تـوجـه بـه ایـنـکه این کلمه ، تثنیه حسنى است ، و فـعـلاى تـفـضـیـلى اسـت ، مـى تـوان مـعـنـاى تـفـضـیـل را نیز در ترجمه آورد:

یکى از دو نیکوترین فرجامها. و مقصود این است کـه مـؤ مـن بـیـدار مـجاهد، در زندگى خویش ، به یکى از دو فرجام نیک و نتیجه گرانقدر دسـت خواهد یافت : یا تحقیق یافتن آرمانهاى دینى ، یا جانبازى در راه خدا و رفتن به نزد خـدا (یـا زنـدگـانـى آرمـانـى ، یـا مرگ آرمانى ) . و این همان ارزش والاى انسان است ، و مقصد اعلاى حیات .

٣ الامام على علیه السلام : الحازم یقظان . (٧٦٩)

امام على علیه السلام : دوراندیش بیدار است .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن کـان له مـن نـفـسـه یـقـظـة ، کـان عـلیـه مـن الله حـفـظـة . (٧٧٠)

امام على علیه السلام : هر که در نفس خود بیداریى داشته باشد، خدا براى او نگهبانانى خواهد گماشت .

٥ الامام على علیه السلام : من لم یستظهر بالیقظة ، لم ینتفع بالحفظة . (٧٧١)

امام على علیه السلام : هر که از بیدارى و هوشیارى خویش کمک نگیرد، از نگهبانان سودى نخواهد برد.

فصل چهل و نهم : زیرکى و فهم حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): الا انـبـئکـم بـاکـیـس الکـیـسـیـن و احـمـق الحـمـقـاء؟ قـالوا: بـلى یـا رسـول الله ! قـال : اکـیـس الکـیـسـیـن مـن حـاسـب نـفـسـه ، و عـمـل لمـا بـعـد المـوت . و احـمـق الحـمـقـاء مـن اتـبـع نـفـسه هواه ، و تمنى على الله الامانى . (٧٧٢)

پـیـامبر (صلى الله علیه و آله): آیا مى خواهید از زیرکترین زیرکان و احمقترین احمقان شما را باخبر کنم ؟ گفتند: آرى اى پیامبر خدا. گفت :

زیرکترین زیرکان کسى است که حساب نفس خود را نگاه دارد، و بـراى پـس از مـرگ بـه کـار بـرخیزد. و احمقترین احمقان کسى است که پیروى از هواى نفس کند، و از خدا خواستار بر آوردن آرزوهایش شود.

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ فـى حـدیـث جـنـود العـقـل و الجـهـل ...الشـهـامـة وضدها البلادة و الفهم و ضدها الغباوة ، و المعرفة و ضدها الانکار... (٧٧٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ در حـدیـث لشـکـریـان عقل و جهل : (از سپاهیان خرد است) زیرکى که ضد آن کودنى است ؛ و فهم که ضد آن نافهمى و غباوت است ، و شناخت که ضد آن بیشناختى است ...

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الکیس من احیى فضائله ، و امات رذائلة ، بقمعة شهوته و هواه . (٧٧٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : زیـرک کـسـى اسـت کـه فضایل خود را زنده کند، و رذایل را با سرکوب کردن شهوت و هواى نفس ‍ بمیراند.

٤ الامام على علیه السلام : الکیس من قصر اماله . (٧٧٥)

امام على علیه السلام : زیرک کسى است که آرزوهایش کوتاه باشد.

٥ الامام على علیه السلام : للکیس فى کل شى ء اتعاظ. (٧٧٦)

امام على علیه السلام : زیرک از هر چیزى پند مى گیرد.

٦ الامـام الحـسـن عـلیـه السـلام : ان اکـیـس الکـیـس ، التـقـى . و احـمـق الحـمـق ، الفجور. (٧٧٧)

امـام حـسـن عـلیـه السـلام : زیـرکـانـه ترین زیرکى پرهیزگارى است ، و احمقانه ترین احمقى فجور و بدکارى .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ قـال له زیـدبـن صـوحـان العـبـدى ...فـاى الناس اکیس ؟ قال : من ابصر رشده من غیه ، فمال الى رشده . (٧٧٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام ـ زیـدبـن صـوحـان عبدى پرسید: از مردمان کدامیک زیرکتر است ؟ پـاسـخ داد: آنـکـه راه راسـت را از گـمـراهـى بـاز شـنـاسـد و بـه راه راسـت میل کند.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان الله سـبـحـانـه جعل الطاعة غنیمة الاکیاس ، عند تفریط العجزة . (٧٧٩)

امام على علیه السلام : خداى سبحان ، طاعت و عبادت را بهره و غنیمتى براى زیرکان قرار داده اسـت ، در حـالى کـه نـاتوانان (از درک و عمل)، آن را ضایع مى گذارند (و از آن ، در این جهان براى آن جهان بهره نمى برند).

٩ الامام على علیه السلام : یا همام ! المؤ من هو الکیس الفطن . (٧٨٠)

امام على علیه السلام : اى همام ! مؤ من زیرک و باهوش است .

فصل پنجاهم : دورى جستن از غفلت قرآن

١ ولقـد ذرانـا لجـهـنـم کـثـیـرا مـن الجـن و الانـس ، لهـم قـلوب لا یـفقهون بها، و لهم اعین لایـبـصـرون بـهـا، ولهـم آذان لا یـسـمـعـون بـهـا، اولئک کـالانـعـام ، بل هم اضل ، اولئک هم الغافلون . (٧٨١)

بسیارى از پریان و آدمیان را براى دوزخ واگذاردیم (از آنکه به سوء اختیار و با کردار زشت ، خود را دوزخى ساختند، ایشان) که دل دارند ولى با آن (حق را) در نمى یابند، چشم دارنـد ولى بـا آن (آیـات خـدا را) نـمـى بـینند، گوش دارند ولى با آن (سخن حق را) نمى شنوند؛ اینان همچون چهار پایانند، بلکه گمراهترند، اینان از عاقبت کار غافلند.

٢ ان الذیـن لایـرجـون لقـاءنـا، و رضـوا بـالحـیاة الدنیا، و اطمانوا بها، و الذین هم عن آیاتنا غافلون اولئک ماءواهم النار بما کانوا یکسبون . (٧٨٢)

کـسـانـى کـه امـیـد دیـدار مـا نـدارنـد، و بـه زنـدگـى پـسـت ایـنـجـهـانـى خـرسـنـدنـد و دل بـه آن آرام سـاخـتـه انـد، و کـسـانـى کـه از آیـات مـا غـافـلنـد ایـنـان ، بـه دلیل آنچه خود کسب کرده اند، جایگاهشان دوزخ است .

- پى ‏نوشتها -

٦٨٤- نهج البلاغه /٩٢١؛ عبده ٢/٤٨.

٦٨٥- نهج البلاغه /١١٨٢؛ عبده ٢/١٩٣.

٦٨٦- وسائل ١/٧٥.

٦٨٧- تحف العقول /١٥٢.

٦٨٨- نهج البلاغه /١١٨٤؛ عبده ٢/١٩٣.

٦٨٩- تحف العقول /٢٩٤.

٦٩٠- غررالحکم /٢٢٣.

٦٩١- سوره نمل (٢٧): ١٤.

٦٩٢- سوره احقاف (٤٦): ٢٦.

٦٩٣- نهج البلاغه /١١٧٠؛ عبده ٢/١٨٦.

٦٩٤- سوره حدید (٥٧): ١٤.

٦٩٥- از تفسیر کشف الاسرار میبدى ، ٩/٤٧٤.

٦٩٦- نهج البلاغه /١٢٢١.

٦٩٧- نهج البلاغه /١١٧٥.

٦٩٨- سوره غافر (٤٠): ٨٣.

٦٩٩- سوره مائده (٥): ١٠٤.

٧٠٠- سوره بقره (٢): ١٧٠.

٧٠١- سوره مائده (٥): ٧٧.

٧٠٢- سوره شعرا (٢٦): ٧٤-٦٩.

٧٠٣- سوره زخرف (٤٣): ٢٤-٢٢.

٧٠٤- تـرجـمـه مـتـرفـیـن بـه طـاغـوتـان مـالى ، از سـخـن صـاحـب تـفسیر، امین الاسلام ، شیخ ابو على فضل بن حسن طبرسى (درگذشته ٥٤٨ ق)، گـرفـتـه شـده اسـت . وى در مـعـنـاى هـمـیـن اصطلاح قرآنى (اصطلاح سیاسى ، اقـتـصادى)، گوید: ععع جبابرتها و اغنیاؤ ها المتنعون ...، مجمع البیان ٨/٣٩٢.

٧٠٥- سوره اعراف (٧): ١٩٨.

٧٠٦- سوره فصلت (٤١): ٥.

٧٠٧- بحار ٧٥/١٠٥ - از کتاب کنزالفوائد.

٧٠٨- نهج البلاغه /١١٦٥؛ عبده ٢/١٨٤.

٧٠٩- غررالحکم /٤٤.

٧١٠- غررالحکم /٢٤٣.

٧١١- غررالحکم /٢٤٣.

٧١٢- کافى ٨/١٩.

٧١٣- نهج البلاغه /١١٣٩.

٧١٤- نهج البلاغه /١١٨١.

٧١٥- سوره آل عمران (٣): ١٥٩.

٧١٦- سوره شورى (٤٢): ٣٨.

٧١٧- امالى طوسى ١/١٥٢.

٧١٨- بـحـار ٧٥/١٠٠ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٧١٩- غررالحکم /١٦٩.

٧٢٠- ارشاد /١٤٢.

٧٢١- غررالحکم /٣٠٨.

٧٢٢- نهج البلاغه /١١١٢.

٧٢٣- نهج البلاغه /١١٨١؛ عبده ٢/١٩٢.

٧٢٤- تحف العقول /١٥٣.

٧٢٥- بـحـار ٧٨/١٣ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

٧٢٦- بحار ٧٥/١٠١ - از کتاب المحاسن .

٧٢٧- بحار ٧٥/١٠١.

٧٢٨- غررالحکم /٢٦٧.

٧٢٩- غررالحکم /٧١.

٧٣٠- نهج البلاغه /١١١٢.

٧٣١- نهج البلاغه /١١٦٥.

٧٣٢- کافى ٨/١٩.

٧٣٣- حدیث فضیل ، از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام ، بحار ٧٥/١٠١ـ از کتاب المحاسن ، که در متن ، به شماره ١٠، از نظر گذشت .

٧٣٤- نهج البلاغه /١٢٣٩.

٧٣٥- نهج البلاغه /٦٨٧.

٧٣٦- خصال ١/١٠٢.

٧٣٧- نهج البلاغه /٩٩٨؛ عبده ٢/٨٩.

٧٣٨- بحار ٧٥/١٠٣ـ از کتاب مصباح الشریعه .

٧٣٩- بحار ٧٥/١٠٤ـ از رساله الدرة الباهرة .

٧٤٠- غررالحکم /٣١٩.

٧٤١- بحار ٧٥/٩٨ـ از کتاب خصال .

٧٤٢- بحار ١٠٣/٢٥٣ـ از کتاب کنز الفوائد.

٧٤٣- مستدرک ٢/٦٦.

٧٤٤- کافى ٨/٣٤٨.

٧٤٥- بحار ٩١/٢٥٤.

٧٤٦- نهج البلاغه /١١٦؛ عبده ١/٩٣.

٧٤٧- تحف العقول /٢٩٣.

٧٤٨- بحار ٧٥/١٠١ ـ از کتاب المحاسن .

٧٤٩- سوره بقره (٢)/٢٠٦.

٧٥٠- غررالحکم /٢٥٤.

٧٥١- مستدرک ٢/٦٣.

٧٥٢- غررالحکم /٢٦٥.

٧٥٣- بحار ٧٨/١٢٨.

٧٥٤- نوادر راوندى /٨.

٧٥٥- غررالحکم /١٣٤.

٧٥٦- غررالحکم /١٣٤.

٧٥٧- بحار ١٠/٩٧؛ تحف العقول /٧٧ ـ با اختلاف .

٧٥٨- غررالحکم /٢٧٤.

٧٥٩- بحار ٧٨/٣٦٤ ـ از کتاب اعلام الدین .

٧٦٠- غررالحکم /٢٨٦.

٧٦١- غررالحکم /٢٦٦ ـ ٢٦٥.

٧٦٢- غررالحکم /١٣٤.

٧٦٣- نهج البلاغه /٦٨٧؛ عبده ١/٤٦٣.

٧٦٤- مستدرک ٢/٦٣.

٧٦٥- تحف العقول /٣٣٧.

٧٦٦- غررالحکم /١٣.

٧٦٧- بحار ١٠/١١١.

٧٦٨- مجمع البیان ٥/٣٧.

٧٦٩- غررالحکم /١٣.

٧٧٠- غررالحکم /٢٨٦.

٧٧١- غررالحکم /٢٩٤.

٧٧٢- بحار ٧٠/٦٩؛ از تفسیر الامام .

٧٧٣- اصول کافى ١/٢٢.

٧٧٤- غررالحکم /٤٨١.

٧٧٥- غررالحکم /١٩.

٧٧٦- غررالحکم /٢٥٢.

٧٧٧- کشف الغمه ١/٥٧١.

٧٧٨- معانى الاخبار /١٩٠.

٧٧٩- نهج البلاغه /١٢٤٣؛ عبده ٢/٢٢٣.

٧٨٠- اصول کافى ٢/٢٢٦.

٧٨١- سوره اعراف (٧): ١٧٩.

٧٨٢- سوره یونس (١٠): ٨ ـ ٧.


نگاهى به سراسر باب

٣ فـالیـوم نـنـجـیـک بـیـدنـک ، لتـکـون لمـن خـلفـک آیة ، و آن کثیرا من الناس عن آیاتنا لغافلون . (٧٨٣)

امـروز بدن تو را (اى فرعون ، با همان زره سنگین) بر سر آب دریا آوریم ، و بسیارى از مردم از آیات (عبرت آموز) ما غافلند.

حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ایـاکـم والغـفـلة ! فـانـه مـن غـفـل فـانـمـا یـغـفـل عـن نـفـسـه .

و ایـاکـم و التـهـاون بـامـر الله عزوجل ، فانه من تهاون بامر الله اهانه الله یوم القیامة . (٧٨٤)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : از غـفـلت بـپـرهـیـزیـد، چـه هـر کـس غافل شود، از خود غافل شده است . و از سستى در برابر فرمان خداى بزرگ بپرهیزید، چه هر کس در امر خدا سستى کند، خدا او را در روز قیامت خوار مى کند.

٢ الامام على علیه السلام : احذروا الغفلة ، فانها من فساد الحس . (٧٨٥)

امام على علیه السلام : از غفلت بپرهیزید، زیرا که غفلت از تباهى حس (و درک) ناشى مى شود.

٣ الامام على علیه السلام : الغفلة فقد. (٧٨٦)

امام على علیه السلام : غفلت از دست دادن (فرصتها و چیزها) است .

٤ الامام على علیه السلام : الغفلة اضر الاعداء. (٧٨٧)

امام على علیه السلام : غفلت زیانبخشترین دشمنان است .

٥ الامام على علیه السلام : الغافل و سنان ، الغفلة غرور. (٧٨٨)

امام على علیه السلام : غافل خواب آلوده است و غفلت فریب .

٦ الامام على علیه السلام : من نام عن عدوه ، نبهته المکائد. (٧٨٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه در بـرابر دشمن به خواب رود، توطئه هاى دشمن او را بیدار کند.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ویـح النـانـم ، مـا اءخـسـره ! قـصـر عـمـله ، و قل اءجره . (٧٩٠)

امـام عـلى عـلیـه السلام : واى بر خفته ، که چه بسیار زیان مى کند:

علمش اندک مى شود و مزدش کم .

٨ الامـام سـجـاد عـلیـه السـلام : ...نـبـهـنى من رقدة الغافلین ، و سنة المسرفین ، و نعسة المـخـذولیـن .. و لا تـرم بـى رمـى مـن سـقـط مـن عـیـن رعـایـتـک ، و مـن اشـتـمـل عـلیـه الخـزى مـن عـنـدک ، بـل خذ بیدى من سقطة المتردین ، و وهلة المتعسفین ، و زلة المغرورین ، و ورطة الهالکین . (٧٩١)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام : مـرا از خـواب غـافـلان ، و چرت وقت تباه کنان ، و پینکى سر کـوفـتـگـان بـیـدار کن ...و مرا همچون کسى که از چشم رعایت تو افتاده و دچار تحقیر تو شـده ، بـه دور مـیـفـکـن ، بـلکـه دسـت مـرا بـگیر، و مرا از سقوط لغزیدگان ، و بیمناکى بیراهه ، روان ، و لغزش فریب خوردگان ، و گرفتارى تباهشدگان رهایى بخش .

نگاهى به سراسر باب خـوانـنده گرامى به چنین عنوانى در پایان هر باب از این کتاب بر خواهد خورد. و مقصود از آن ایـن اسـت کـه ـ اگـر چه در صورتى بسیار فشرده ـ اندیشه و رهنمونى که مواد هر باب به دست مى دهد، با خوانده در میان نهیم ، و پرتوى بر این داده ها بیفکنیم .

خـوانـنده گرامى مى تواند در برداشتن این گام نیز با ما همراه باشد، و در کار جستجوى مسائل و استنباطاتى که در صدد به دست آوردن آنها هستیم با ما شریک شود. چه هدف ما آن نـیـسـت کـه آنـچـه را از کـتـاب و سنت در مسائل طرح شده فهمیده ایم ، همچون ملاکى قطعى بـراى خـوانـنـده قـرار دهـیـم کـه از آن تـجـاوز نکند. زیرا حقایقى که در قرآن و حـدیـث آمـده اسـت ، حـقـایـقى الاهى و اسلامى است ، و به همه امت تعلق دارد، بلکه متعلق به تمام بشریت است . بنابراین ، دانشمندان مى توانند در آنها نظر کنند و اندیشه و خـرد خـویـش را در آنـهـا به کار اندازند؛ چیزى که هست ، ما بدان سبب که با موضوعات بابها از لحاظ اندیشیدن و عرضه کردن نزدیکتر بوده ایم ، خود را با مفاهیم و تعلیمات آنـهـا ماءنوستر مى بینیم ، و گزیده ها و نورهایى از آنها بر گرفته ایم ، یعنى همانها کـه گـاه به گاه ، در امتداد کار، در ذهنمان انعکاس پیدا کرده است . اکنون قصدمان آن است که این برگرفته ها نیز در دسترس خواننده عزیز قرار گیرد.

اشاره پـیـش از هر چیز ذکر این نکته لازم است که همه آنچه در فصلها و بابهاى کتاب آمده است ، نـظـر عـلمى اسلام را درباره انسان و جهان منعکس مى کند، و آشکارا علمى بودن جهان بینى (ایـدئولوژى) اسـلام را نـشـان مى دهد، و معلوم مى دارد که اسلام به انسان ، و تاریخ و اجـتـمـاع ، و حـق ، و عـدالت ، و دانش ، و اخلاق و اقتصاد، و به نهضتهاى ترقیخواهانه ، و جـنـبـشـهـاى سـازنـده ، و حـرکـتـهـاى آزادیـبـخـش ، و به رفاه ، و سعادت ، و دیگر حقایق و مسائل ، با نظرى علمى و مبتنى بر واقعیت و دلیل مى نگرد.

و اینک نظر اجمالى ما درباره بعضى از موضوعهاى این باب :

١ـ شناخت ، اهمیت و اصالت آن : باب معرفت و شناخت را نخستین باب از بابهاى کتب و آغاز کـنـنده خط دهیها و تعلیمات آن قرار دادیم ، همان گونه که در اسلام نیز چنین است ، زیرا آنچه در نخستین مرحله از آموزشها و تعالیم اسلامى دستگیر مى شود، این است که مهمترین شـالوده و مـرحـله در پـرورش انـسـان و تـکـامـل و شـدن اسـلامـى او مـعـرفت و شناخت است . مـراحـل خـاصـى از این تعالیم ما را به این اصل بنیادین مهم رهبرى مى کند، که از آن جمله است :

١ـ شـنـاخت ملاک هر حرکت و عمل است . در اسلام واجب است که هر حرکتى و عملى بر شناخت و دانـش و آگـاهى بنا شده باشد، با شناخت آغاز شود و با شناخت پایان پذیرد. آنچه چنین نـبـاشـد مـلاک و ارزشى ندارد، چنانکه در حدیث است : ما من جرکة الا و انت محتاج فیها الى معرفة (٧٩٢) هیچ حرکتى نیست جز اینکه در آن نیازمند به معرفت و شناختى هستى .

٢ـ شناخت و علم ، میزان ارزش انسان است .

٣ـ شـنـاخـت بـراى آدمـى هـمچون زندگى است براى او، از آن جهت که شناخت و معرفت منشاء زندگى انسانى است در انسان . و زندگى راستین همین زندگى است نه زندگى جسمانى جانورى .

٤ـ شـنـاخـت بـالاتـریـن نـوع عـبـادت و تقرب به خدا است ، تا آنجا که ارزش هر عبادت و تقرب ، منوط به اندازه شناخت و معرفت عمل کننده است .

٢ـ طـلب عـلم : بـه سبب اهمیت شناخت و دریافت که یاد شد، مى بینیم که اسلام بزرگترین تاءکید را بر جستجوى دانش ‍ کرده است ، بلکه آن را بر هر کس واجب ساخته و دانش طلبى را هـمـتـراز جـهـاد و خون دادن در راه خداى متعال دانسته است ، چنانکه در خبر است :

اطلبوا العـلم و لو بـخـوض للجـج و شق المهج (٧٩٣) دانش را به دست آورید اگر چه در دریاهاى مرگبار سفر کنید و جان دهید.

٣ـ فـعال سازى عقل و اهمیت به کار بستن آن : بعضى از کارهاى آدمى است که بقاى نوع و ادامه حیات او به آنها وابسته است . و آن کارهایى است که به انگیزه اى طبیعى و با وادار سـازى غـریـزه اى فـعـال از او صـادر مـى شـود. ایـن انـگـیـزه هـاى غـریـزى بـر شعور و امـیـال آدمـى فـرمـانـروا اسـت ، و او را بـه جـانـب آنچه مقتضى است مى راند. و همین است که زنـدگـى را بـه صـورت سـیلى خروشان در مى آورد، و بقاى انسان را تضمین مى کند، و انسان را بر آن مى دارد تا بکوشد و تلاش کند. و براى این است که مى بینیم آدمى براى پـاسـدارى از حـیـات خـود و ادامـه دادن بـه آن ، بـا سـخـتـیـهـا دست و پنجه نرم مى کند، و دشواریهاى گران را برمى تابد؛ حدیث اشاره به همین معنى است :

حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :فـکـر یـا مـفـضـل ! فـى الافـعـال التـى جـعـلت فـى الانـسـان ، مـن الطـعـم و النوم و الجماع و ما دبر فیها. فانه جـعـل لکـل واحد منها فى الطباع نفسه محرک یقتضیه و یستحث به . فالجوع یقتضى الطعم الذى به حیاة البدن و قوامه . و الکرى تقتضى النوم الذى فیه راحة البدن و اجمام قواه .

والشـبق یقتضى الجماع الذى فیه دوام النسل و بقاوه . و لو کان الانسان انما یصیر الى اکـل الطعام لمعرفته بحاجة بدنه الیه . و لم یجد من طباعه شیئا یضطره الى ذلک ، کان خـلیـقـا ان یـتـوانـى عـنـه احـیـانـا، بـالتـثـقـل و الکـسـل حـتـى ینحل بدنه فیهلک .

فانظر کیف جعل لکل واحد من هذه الافعال التى بها قوام الانسان و صلاحه محرک من نفس الطبع ، یحرکه لذلک و یحدوه علیه ... (٧٩٤)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى مـفـضـل ! در کارهایى که براى انسان قرار داده اند، یعنى خـوردن و خـوابـیـدن و هـمـخـوابگى کردن و آنچه در آنها تدبیر شده است ، نیک بیندیش ! بـراى هـر یـک از آنـهـا در طـبـایع مردمان محرکى آفریده شده که مقتضى آن است و آدمى را بـراى انـجـام دادن آن بـر مـى انـگـیـزد. گرسنگى مستلزم خوردن است که از آن زندگى و اسـتـوارى بـدن تـاءمین مى شود. خستگى و خواب آلودگى مقتضى خفتن است که با آن بدن آسـایـش پـیـدا مى کند و نیروها دوباره جمع مى شود. افزایش شهوت مقتضى جماع است که دوام و بـقـاى نـسـل وابـسته به آن است . و اگر انسان چنان بود که از راه شناخت نیازمندى بـدن بـه خوراک به خوردن رو مى کرد، و در طبع وى غریزه اى وجود نداشت که او را به ایـن کـار نـاگزیر کند، احتمال آن بود (٧٩٥) که از سنگینى و کسالت گاه در این کار چـنـدان سستى کند که تنش تحلیل رود و هلاک شود... پس نیک بنگر! که چگونه خدا براى هـر یـک از ایـن افـعـال کـه قوام و دوام انسان و مصلحت او در آنها است ، محرکى از خود طبیعت قرار داده است تا او را به این کار برانگیزد و به طرف آن بکشاند...

جـانـور را نـیـز غـریـزه هـایـى اسـت کـه از آنها افعالى صادر مى شود، و آن غریزه ها در گـونـه هـاى مـخـتـلف جـانوران متفاوت است ، و سبب شناخته شدن آنها از یکدیگر مى شود. خـداى متعال براى هر یک از گونه هاى جانوران غریزه اى ویژه خاص آفریده است که با آن از دیـگـر جـانـوران بـاز شـنـاخـتـه مـى شود. و این علاوه بر غریزه هایى است که همه جانوران در آنها با یکدیگر شرکت دارند. ولیکن در این میان ، براى انسان گونه دیگرى از فعل و کردار هست که از شناخت و دانش ‍ سرچشمه مى گیرد نه از طبع و غریزه ؛ و آنچه آدمـى را بـه ایـن گـونـه فـعـل وا مـى دارد، چـیـزى جـز فـهـم و مـعـرفـت حـاصـل شـده بـراى او نـیـسـت ... بـه انـسـان دسـتـگـاهـهـاى لازم بـراى ایـن گـونـه فعل داده شده ، و آن عقل است و قدرت و اختیار، که در نتیجه آن مى تواند چیزى را بشناسد و دریـابـد، سـپـس مـى تواند آن را با اختیار خود به وجود آورد. بنابراین انسان ، همچون جانور، محصور در چهار چوب طبع و غریزه نیست .

و اهـمـیـت انـسـان ، و کـرامـت ویـژه ، و ارزش وى ، در هـمـیـن گـونـه فـعـل - یـعـنـى فـعـل ارادى - مـتـجـلى مـى شـود، چـرا؟ چـون ایـن گـونـه فـعـل اسـت کـه مشتمل است بر حرکات سازنده و دگرگونیهاى تکاملى ، که در زندگانى انـسـان ، در اجتماع و تاریخ ، پدیدار مى گردد، و سبب آن است که حیات انسانى از حیات جانورى تمایز پیدا کند.

بـنـابـرایـن ، آدمـى را دو زندگى است : یکى زندگى حیوانى غریزى که در آن با دیگر جانوران شریک است ، و دیگرى زندگى انسانى عقلانى که به وسیله آن به مقام انسان و مرتبه انسانیت ارتقا پیدا مى کند.

از ایـنـجـا به این نتیجه مى رسیم که انسان کارى را انجام مى دهد که خود به اراده خویش بـرگـزیـده است . و این گزینش هم بر حسب عقل و شناخت او صورت مى گیرد. پس هر که دامـنـه عـقـلش کـوتـاه بـاشـد، یـا نـتـوانـد خـوب انـتـخـاب کـنـد، دامـنـه عـمـل و کـارهـاى نـیـکـش نـیـز کـوتـاه خـواهـد شد. و هر که دامنه عقلش گسترده باشد، دامنه عـمـل و کـارهـاى نـیـکـش نیز گسترده خواهد شد، چنانکه امام على بن ابیطالب علیه السلام گـفـتـه اسـت : الانـسـان بـعـقـله (٧٩٦) - انـسـان بـه عـقـل خـویـش انـسـان اسـت . و بـه هـمـیـن جـهـت از دسـت دادن عـقـل را، از دسـت دادن زنـدگـى شـمـرده انـد (فـقـد العقل فقد الحیاة). (٧٩٧)

پس انسان به شناختها و دریافتهاى خود انسان است نه به غریزه هاى خویش ، انسان به غـریـزه هـایـش حـیـوان اسـت . بـنـابـرایـن ، مـایـه امـتـیـاز اصـلى انـسـان ، عـقل و دریافت انسان است و کارهایى که از آنها صادر مى شود. و با این کارها است که مى تـوانـد تـاریـخ را دگرگون سازد، و اجتماع را بنا کند، زندگى را از آرمانهاى والا بپا کـنـد، و بـر غـریـزه هـاى فـردى و اجـتـمـاعـى چـیـره شـود، و اوضـاع و احوال را در جهت بهتر و شایسته تر شدن و مطابق حکمت بودن تغییر دهد.

٤ - انـدیـشیدن و اهمیت آن : آنچه در اسلام ، درباره بزرگداشت تفکر وانگیختن مردمان بر آن دیـده مـى شـود، در دیـگـر ادیـان و نـظـامـهاى اجتماعى و برنامه ریزیهاى انسانى ، در عـرصـه پرورش و آموزش دیده نمى شود. در اسلام ، اندیشه یک ساعت بهتر از عبادت یک سـال دانـسـتـه شـده (فـکـرة سـاعـة خـیـر مـن عـبـادة سـنـة) (٧٩٨) و اندیشیدن ، زندگى دل و حیات قلب خوانده شده است (التفکر حیاة قلب البصیر). (٧٩٩)

آدمـى بـراى رشـد کـردن اندامها و نیروى بدنى خود به غذا خوردن و ورزش نیازمند است ، ولى امـرى مـهـمـتـر و بـزرگـتـر نـیـز هـست که - چنانکه بدان اشاره شد - اساس حیات انـسـانـى بـه شـمـار مى رود. و آن چیزى جز پروردن نیروهاى باطنى و دریافتهاى قـلبـى نـیـسـت . پـس بـر آدمـى واجـب اسـت که تمام کوشش خود را براى پرورش دادن این نیروهاى باطنى به کار اندازد و در این باره تلاش کند. (٨٠٠)

و ایـن رشـد درونـى ، جـز از طـریـق بـه کـار انداختن فکر و ورزش باطنى و مداومت بر آن حـاصـل نمى شود. بنابراین ، اندیشیدن امرى حیاتى است براى انسان و مایه رشد و نمو عقلى او است ، و خود وسیله اى است براى کامیاب شدن از لذت درکها و معرفتهاى تجربى .

و از ایـن راه اسـتـعـدادهـاى آدمـى از مـرحـله بـالقـوه بـه مـرحـله بالفعل انتقال پیدا مى کند. و همین امر اساس ‍ فراهم آمدن آن پیشرفت است که از انسان در زندگى بر این سیاره انتظار مى رود.

و انـدیـشـه ، پـیـوسـته ، همچون شعله درخشانى است که راه آدمى را در زندگى کنونى و بعدى روشن مى کند، و راهنمایى است که انسان را براى برداشتن دشواریها از پیش پاى خـود و حـل کـردن مـسـائل و از بـیـن بـردن مشکلات یارى مى دهد. فکر کردن کلید هر خیر و برکت است ، و همچون آینه اى صاف و پاک است براى درکها و دریافتها.

٥ - رهـنـمونى به خود یادآورى (٨٠١) :در زندگى آدمى اسباب و عللى است که انسان را از جستجوى معرفت و دست یافتن به آن باز مى دارد، یا چنان کار مى کند که شناخت به دسـت آمـده سـست مى شود و در زیر پوششى از غفلت و فراموشى قرار گیرد. و این سببها بـسـیار گوناگون و متنوع است و از جمله آنها است : فراموشى ، خودپسندى ، تکبر، هواى نـفـس ، عـشـق کور، افتادن در زیر فشار عرف و عادت ، پیشرفت سن ، کم توجهى به امر حـیـات فـکـرى و عـقـلى ؛ و چـسـبیدن به حیات زمینى و کالاهاى دنیوى و لذتهاى جسمانى و خواسته هاى طبیعى .

و از جمله این اسباب است اوضاع و احوال رایج در محیط زندگى ، و سنتهاى نادرست رایج ، و تـبـلیـغـات گـمـراه کننده میانتهى ، و فرهنگهاى قلابى ، و مقیاسهاى بیمایه ، و نبودن آزادى در اندیشه و در پرورش صحیح ، و شیوع فساد و فرومایگى اخلاقى و...و اینهمه ، مـانـع آن مـى شـود کـه انـسـان بـه مـعـرفـت و شـناخت صحیح دست یابد و تمام همت خود را مـصـروف پـروردن اسـتـعـدادهـاى خـویـش سـازد، آرى ، ایـن امـور از پیشروى انسان در خط تکامل جلوگیرى مى کند.

بـر ایـنـهـمـه اضـافـه مـى شـود ایـنـکـه آدمـى پـیـوسـتـه در حـال شـدن و دگـرگـونـى یـافـتـن اسـت ، پـس بـر وى واجـب اسـت کـه مـواظـبت کند تا این دگـرگـونـى بـه طـرف حـالت بـهـتـر صـورتـپـذیر شود، و این شدن در جهت فهمیدن و دریافتن همه چیزهایى که از جهتى با انسان بستگى پیدا مى کند باشد.

بـنـابـر هـمـه آنـچـه بـدان اشـاره کـردیـم ، قـرآن کـریـم کـمـال تـوجـه را بـه بـیـدار کـردن جـانـهـا و واداشـتـن آنـهـا بـه تاءمل و تدبر مبذول داشته است ، تا چنان شود که آدمى حق و خیر را دوباره به یاد خویش آورد، آنـهـا را بـازشناسد و به آنها تمایل به هم رساند. آیات فراوانى در قرآن براى آگـاهـى دادن بـه آدمى و ایجاد بیدارى در نفس او آمده است ، تا او را از غفلت دور کند و بر آن دارد کـه خـود بـاآور گـردد و خـرد خـویـش بـه کـار اندازد، و چنان شود که رو پـوش غـفلت از آیینه جان او برداشته گردد و غبار کدورتهاى طبیعى از آن پاک شود، تا او را دریافت حقیقت واقع و فهم فطرت و حقیقت میسر آید.

٦ - نـاآگـاهـى و نـادانـى : آشـکار است که زیانمندترین چیزى که آدمى با آن روبرو مى شـود نـادانـى است ؛ انسان جاهل خود و حقوق خود را نمى شناسد، و از ارزش انسانى خویش بـیـخـبـر اسـت ، و بـه هـمـیـن جـهـت فـرصـت ایـنـکـه خـود را بـه درجـه کمال برساند براى او فراهم نمى آید.

نیز دیگر مردمان را - چنانکه باید - نمى شناسد و از حـقـوق ایشان ناآگاه است ، و از زندگى و هدفهاى آن خبر ندارد، و از بهره خویش در این زندگانى و آن زندگانى و آنچه براى او مقدر و مهیا کرده اند بى اطلاع است .

انـسـان نـادان روزهـاى عـمـر خـود را بـه بـیـهـوده تـریـن شکل تلف مى کند - علاوه و زر و بالى که از کارهاى زشتى که مى کند بر دوشش مى ماند - زیرا که از خیر و شر هر دو ناآگاه است و نمى داند چگونه از آن یک پیروى و از این یک دورى کـنـد؛ و راه رسـیـدن بـه اسـبـاب خـوشـبـخـتـى بر او بسته است ، و وسیله اى براى آگاهسازى خویش در اختیار ندارد، تا هدفهاى زندگى را دریابد.

انـسـان جـاهـل هـمچون توپى در اختیار پیشامدها است که هرگونه بخواهند با آن بازى مى کـنـند. به همین جهت اسلام نادانى و ناآگاهى را به سخت زشت شمرده است ، و آن را مخالف شخصیت انسانى دانسته ، و با شدت تمام به مبارزه و طرد آن پرداخته است .

٧ - فـهـم و دریـافت دین : پذیرفتن دین - به صورتى ساده - آن فایده اى را که منظور است ندارد. و به همین جهت است که مى گویند: دو گونه اعتقاد داریم : اعتقاد زبانى و اعتقاد قلبى . اعتقاد سازنده و تکامل بخش آن است که در جان رسوخ کند و در مشاعر متمرکز شود و حرکات و کردارها و حتى افعال قلبى را دگرگون سازد. و این اعتقاد، مستلزم ریاضت و ورزیـدن و مـجـاهـدت اسـت ، تـا آدمـى را بـر آن وادارد کـه اعـمـال شـخـصـى خـود را اصـلاح کـنـد و از بـیـطـرف بـودن و خـط نداشتن بپرهیزد، و در مسائل اجتماعى و بشرى و پیشامدها ایستارى قطعى اتخاذ کند، ایستارى بیزار از سازش و سستى .

و معلوم است که چنین ایمانى جز از راه فهم و کوشش و تفقه - به معناى درست و جامع کلمه تـفـقـه - حاصل نمى شود. به همین جهت امام جعفر صادق علیه السلام گفته است :

لیـت السـیـاط عـلى روؤ س اصـحـابـى حـتـى یـتـفـقـهـوا فـى الحـلال و الحـرام (٨٠٢) کاش تازیانه ها بر سر اصحاب من افراخته بود، تا در حـلال و حرام تفقه کنند و و آن را چنانکه شایسته است بفهمند. آرى ، دین تواءمى از شناخت و عـمـل اسـت ، و تـا چنانکه بایسته و شایسته است فهم نشود سودى ندارد. و تنها هنگامى که دین درست فهم و دریافت شود اصلاح کننده انسان و تغییر دهنده صورت اجتماعى است ، نه هنگامى که تنها چیزى باشد زبانى و سطحى ، یا فهمیده شده اى محدود و ناقص .

٨ - لزوم هـمـگـانـى شـدن شـنـاخـت : اسـلام بـر پـراکندن دانش و شناخت تاءکید و سفارش فـراوان کـرده اسـت تا آن را در میان افراد و اجتماعات پراکنده سازند، زیرا که بالا آمدن سـطـح دریافت توده مردم و فهم ایشان ، به همین امر (همگانى شدن علم و شناخت) وابسته اسـت . اسـلام بـر هـر کـس لازم کـرده اسـت کـه بـه تعلیم دیگران بپردازد و آنان را، به انـدازه اى کـه براى وى امکان دارد، از تاریکیهاى نادانى به روشناییهاى دانایى بیرون آورد. عـلاوه بـر ایـن ، ارزش عـلم در اسـلام ، بسته به جنبه مثبت آن است و به اینکه نورى باشد که مردمان در پرتو آن راه خود را بیابند و بپیمایند. به همین جهت است که پوشیده نگاه داشتن علم را نکوهیده ، و از خوددارى از آموختن آن به دیگران نهى کرده است . پس بر عـالم اسـت کـه نگذارد نادانان در نادانى خود باقى بمانند، بلکه بر او لازم است که علم را در مـیـان مـردمـان و اجـتـمـاع پـراکـنـده سـازد، تـا چـنـان بـاشـد کـه روشـنى علم همه جا پرتوافکن شود.

در این خصوص به باب هشتم ، از این کتاب (جلد دوم) نیز رجوع شود.

٩ - بـیـنشها و دانشهاى سودمند: از ویژگیهاى شناخت اسلامى توجه آن به واقعیات است و بـه آنـچـه مـایـه خـوشـبـختى و کمال هر دو زندگى است .

به همین جهت مشاهده مى کنیم که تـعـالیـم اسـلامـى تاءکید دارد که مؤ منان هم به کسب بینشهاى راهنما و دانشهاى کار آمد و ضـرورى براى بهبود بخشیدن به این زندگى و بهره مند شدن از حقایق و واقعیات آن و از نـمـودهـاى طـبـیعى و موهبتهاى هستى بپردازند، و هم دانشهاى مفید براى زندگى ابدى و شناختن حقایق سودمند براى آن زندگى بزرگ ، تا بتوانند در سراى دیگر به زندگیى آرام و پاکیزه برسند.

بـراى ایـن اسـت کـه تـعـلیـمـات اسـلامى ، بر انسان ، شناختن مبداء (خدا) و چگونگى آغاز آفـرینش ، شناختن معاد و چگونگى ورود به زندگى پس از مرگ ، و همچنین شناختن واجبات و وظـایـف فـردى و خـانـوادگـى و اجتماعى ، و هر چیز دیگر را، که براى زندگى نخستین ناپایدار و زندگى دیگر پایدار، سودمند است واجب شمرده است .

و از ایـنـجـا دانـسته مى شود که علومى که با خوشبختى انسان ارتباطى ندارد، و ندانستن آنها سبب پس ماندگى و بدبختى نمى شود، بلکه در فراگرفتن بعضى از آنها زیان و بـدبختى وجود دارد، نباید طرف توجه فرد مسلمان قرار گیرد و براى فراگرفتن آنها صرف عمر کند، چنانکه در اغلب موارد، فراگرفتن آنها از طرف شریعت نهى شده است .

١٠ - مـحـدودیـت شـنـاخـتـهاى انسانى : جهان - با همه ابعاد گسترده و جهات پهناور آن - از اءتـوم خـرد گـرفـتـه تـا کهکشانهاى کلان هولناک ، و دیگر عالمهاى هستى ، همه و همه ، آکـنـده از نـمـودهـا و حـقـایـق و رازهـاى بـزرگ و بـى پـایـانـى اسـت کـه در فواصل زمانى دور و نزدیک قرار گرفته اند. و آدمى ، در برابر این اقیانوس بزرگ ، چـنـان قـطـره اى اسـت کـوچک ، که محدود است به زمان و محیط و بدن و خصوصیات عقلى و حـسـى نـاقـص خـود، و گـرفـتـار اسـت در دایـره اوضـاع و احوال شخصى اثر گذار بر فهمیدن و دریافتن ، و سنتهاى دیرینه ، و اجتماع ویژه .

بـه هـمـیـن جـهت است که آگاهى انسان از جهان گسترده و حقایق آن آگاهیى فراگیر نیست ، بـلکـه آگـاهـیـى اسـت مـحـدود و تـاءثـیـر یـافـتـه از اوضـاع و احـوال و حدود و محدودیتها، و از جمله چیزهایى که محدودیت شناخت آدمى و تنگى قلمرو آن را مؤ کد مى سازد، ارتباط و پیوستگى که همه را به صورت شى ء واحد در مى آورد. و همین چگونگى سبب آن است که علمى انسان به آن دست پیدا مى کند علمى ناقص باشد.

هنگامى که ما چیزهایى - یا چیزهاى بیشترى - را مى دانیم ، از این دانش به شناخت همه جهان و اجـزاى آن و چـگـونـگـى پیدایش جهان و طرز ساختمان آن و ماهیت وابستگى میان این اجزاى فـراوان مرتبط دست پیدا نمى کنیم .

و این بدان جهت است که جهان و پاره اى آن ، در زیر نظام به هم پیوسته یگانه اى قرار دارد، و به مقتضاى همین نظام یگانه حاکم بر همه آن ، عـمـل مى کند. و چون راهى براى شناخت همه جهان و آنچه در آن است نداریم ، دانش ما نسبت بـه بـعضى از چیزها - حتى اگر بسیار هم پیشرفته باشد - علمى نیست که بتواند حقیقت را به صورت کامل بر ما مکشوف سازد.

از ایـنـجا دانسته مى شود که نظریات قطعیى که بعضى از دانشمندان یا جویندگان ، در مـیـدانـهـاى مـخـتـلف دانـش ، به نام علم و آزمایش ، عرضه مى دارند و آنها را در زیر عنوان علم ترویج مى کنند، در نظر کسى که به بزرگى جهان و پاره هاى بى پایان و رازهاى ژرف و پیوستگى اجزاى آن به یکدیگر توجه دارد، همچون احکامى جلوه گر مى شود که کودکان صادر مى کنند.

و از آنچه گفتیم به این امر منتقل مى شویم که حواس محدود و تنگ آدمى ، و آنچه از راه آنها دریافت مى کند، او را از جستجوى علمى و دانشى بیرون از محدوده حواس بى نیاز نمى کند. آنـچـه در فـصل محدود بودن شناختهاى حسى و لزوم شناخت عقلى آوردیم تاءکیدى در این باره است .

١١ - شـنـاخـت ، چـگونگى و درجات آن : شناخت ، در برنامه تربیت اسلامى ، هنگامى داراى ارزش محسوب مى شود که نور و بینش باشد. و آن ، معرفت قاطع و متبلور شده اى است که خـاصـیـت نـور بخشى دارد، و راهها را روشن مى دهد، و هدف شریف زندگى را به آدمى مى شـنـاسـانـد. و از هـمین معرفت و شناخت است که در قرآن به نور تعبیر شده است : الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور (٨٠٣) - خدا ولى کسانى است که ایمان آورده اند، و آنان را از تاریکیها به نور بیرون مى آورد.

و اینچنین شناخت ، کیفیت اصیلى است که - اگر به دست آمد - همچون چشم ملازم انسان است و راه بـه او مـى نـمایاند و در جاهاى سقوط کردن و انحراف یافتن دست او را مى گیرد. نیز ایـن شـناخت ، شناختى قاطع و جهانبینانه و دستگاهى (ایدئولوژیک) است . و از نظر تبیین امـور و خـط دهـى بـه انـسـان چنان است که پیوسته او را به کار و حرکت وامى دارد، و خود مـلازم بـا کـوشایى و مکتبى بودن است ، و همه جوانب و ابعاد زندگى را فرامى گیرد، و هـمـه فـعلها و ترکهاى آدمى را، در راه هدف بزرگ حیات و منظور اعلاى زندگى قرار مى دهد. و انسان از این راه براى اجتماع خویش ‍ به صورت عضوى در مى آید آگاه ، صالح ، بانشاط، فاضل ، مکتبى و تعهدشناس .

بنابراین ، در روش پرورش اسلامى ، مقیاس صحیح براى ارزشیابى چیزها و بازشناختن ارزشها و اعتبارها، چیزى جز شناخت و معرفت نخواهد بود. چه بسا چیزها و نمودها و اعتبارها که مردمان آنها را ارزان مى پندارند و ارزان نیست . مقیاس درست براى بازشناختن گران و ارزان از یـکدیگر در هر چیز، دانش راستین و شناخت حقیقى است که با آنها گران و ارزان و تقلبى و درست از یکدیگر تمیز داده مى شود.

١٢ - روش بـه دسـت آوردن شـنـاخـت و عـلم : هـدف مـا در ایـن فـصـل ، از کـتـاب ، آگـاه سـاخـتـن خـوانـنـده گـرامـى از بـرنـامه اى است که اسلام براى تـحـصـیـل مـعـرفت و طلب علم عرضه کرده است . و این همان است که از آن به روششناسى (متدولوژى)، یعنى شناخت روش تحصیل علم و معرفت ، تعبیر مى شود.

اسلام شخص را به شناختن انسان و جهان ، به روش خاص خود، فرا مى خواند، و آن روش ، عبارت است از ژرفنگرى در امور عینى خارجى و نمودهاى محسوس ، و در طبیعت ، انسان ، و در اجـتـمـاع و تـاریـخ ، و تـحـقـیـق دربـاره ابـعـاد وجودى انسان ، و حیات انسانى در زمان حال و زمان گذشته .

مـایـه امـتیاز این روش اساسى که به اسلام اختصاص دارد، تاءکید بر شناخت هر نمود از نـمـودهـا و هـر مـوضـوع از مـوضـوعـات از مـوضـوعـهـاسـت بـه این صورت : در اوضاع و احـوال وجـودى و مـدار طـبـیـعـى و کـیـونـت واقـعـى آنـهـا، و در حـال فـعلیت و هستى و دگرگون شدن ، و در عین پیوستگى با دیگر نمودها و موضوعها، بـى آنـکـه نـظر تجدیدى یا ذهنى به آنها داشته باشیم ، به صورتى که سبب جدایى آنـهـا از دیگر موجودات شود. پس در این روش هدف فهمیدن قوانین طبیعى یا تاریخى به صورتى جدا از اوضاع و احوال وجودى و عینى آنها نخواهد بود.

به همین جهت ، در تعالیم اسلامى ، ذکر نمودهاى طبیعى ، مطرح شده است و نظرها به آنها - بـا تـاءکـیـد - جـلب گـشـتـه است ، و اینهمه براى آن است که شخص فراگیر نسبت به کـایـنـات انـگـیـخـتـه شـود، و قـوانـیـن روان در تـاریـخ را بـه صـورت کامل بفهمند.

بـر ایـن اسـاس ، چون با نظر امعان در قرآن

بنگریم ، خواهیم دید که این کتاب مـقـدس ، خـود، صـورت مـتـبـلورى از حقایق و واقعیات ، و لوحه زنده اى از عناصر زندگى بشرى است ، و مجموعه یگانه و به هم پیوسته اى است ، همچون کاینات بیرونى .

از ایـن جستار نتیجه دیگرى نیز به دست مى آید که داراى اهمیتى تربیتى و ژرف است . و آن ایـنکه هدف از موضوعات طرح شده در دایره تعلیمات قرآنى و اسلامى - همچون دیگر کایناتى که در خدمت انسان و مسخر او است - یارى دادن و خدمت کردن به آدمى براى خط شـنـاخـتـى دادن و فـهـمـانـدن اسـت . بـه عـبارت دیگر، علم و فرهنگ ، در دایره روش اسـلامى ، هدفى مکتبى و فراگیر دارد که به انسان و آگاهسازى او ارتباط پیدا مى کند، و مـى خـواهـد او را از لحـاظ تـصـور و شـنـاخـت جـهـان و هـستى (جهانشناسى و جهان بینى) راهنمایى کند. مثلا آیه کریمه و من کل شى ء خلقنا زوجین لعلکم تذکرون (٨٠٤) - از هـر چـیـز جـفـت آفـریـدیـم ، بـاشـد کـه شـمـا بـه خـود یـاد آوریـد، بـه اصل علمى بزرگى اشاره دارد که همان اصل تضاد (٨٠٥) است . و هدف از ذکر ایـن اصـل چـیـزى جز ایجاد فهم و فرهنگ در آدمى و یارى رساندن به او در سیر به جانب خـداى مـتـعـال نـیـسـت :

بـاشد که شما خود یادآور و آگاه گردید و چنین است دیگر مـوضـوعـاتى در قرآن کریم درباره طبیعت و انسان و زندگى و سیاست و اجتماع و احکام و حـقـوق و تـاریـخ آمـده اسـت . هـدف آنـهـا هـمـان است که ذکر شد، چنانکه در این گفته خداى مـتعال دیده مى شود:

لقد کان فى قصصهم عبرة لاولى الالباب (٨٠٦) - همانا در حـکـایـتـهـاى ایـشـان عـبـرتـى (و درسـى آمـوخـتـنى) است براى خردمندان . در این آیه تـصـریـح شـده است که هدف از ذکر حکایتها، گستردن دریافت آدمى و دعوت او به عبرت گرفتن و درس آموختن است .

و ایـنـهـمـه از خـواص اسـاسـى یـک جـهـان شـنـاس و جـهـان بـیـنـى کـامـل اسـت . و از ایـنـجـا مـى فـهـمـیـم کـه شناخت مبتنى بر روش ‍ قرآنى ، شناختى زنده و تـکـامـل یـافـتـه و هـمـاهنگ با زندگى و حرکت انسان است . و انسان مى تواند در میدان این شـنـاخـت بـا حـقـایـق عینى و کاینات تولدى دوباره پیدا کند، و به صورت انسان بصیر الاهـى کامل درآید. و این مرتبه اى است که با فعلیت پیدا کردن همه استعدادهاى آدمى همراه است .

در مـقـابـل ایـن روش ، روشـى اسـت که در مکتبهاى فلسفى مى بینیم - که در اسلام نیز راه یـافـت و در تـحـریـف آمـوزشها و سنتهاى آن نقشى داشت . این روش براى شناخت چیزى به تـعـیـیـن جنس و فصل و دیگر قالبهاى ذهنى آن مى پردازند. و این امر خود سبب تجرید آن چـیـز از جز خود، و بریده شدن آن از چیزهایى که در هستى و جهان آن را فراگرفته است مـى شـود. و ایـن شـنـاخـتـى بـسیار ناقص است که با روش اسلامى اختلاف دارد، و چنانکه دیـدیـم از آن دور اسـت . و مـبـانـى عـرفـانى با آموزشهاى قرآنى صورت گرفته ، به آمـیـخـتـه شـدن هـر دو روش و مـخلوط شدن آنها با یکدیگر انجامیده است . و این خود سبب آن گشته است تا آن شناخت عینى زنده جهانشناسانه سازنده - که قرآن همان را پیشنهاد نموده و بـر آن تـاءکـیـد کرده است - به صورت شناختى خشک و ذهنى و پراکنده درآید؛ شناختى کـه بـه آنـچـه هدف قرآن کریم در ساختن فرد و اجتماع است نخواهد رسید. و با نگریستن و دقت در آنچه درباره معرفى روش قرآنى به اختصار یادآور گشتیم ، امتیاز این روش بر سایر روشها، در فلسفه هاى متاءخر و معاصر، نیز آشکار مى شود.

١٣ - سرچشمه درست شناخت : لازم است که شناخت و دانش و جستجوى آنها نقطه آغازى درست و والا، مقصدى عالى ، و جهتى الاهى و خالص داشته باشد، تا این شناخت و دانش وسیله اى بـراى تـحـقق یافتن خیر و نفع آدمى ، و رفاه او در زندگى ، و استوار شدن پیوندهاى او بـا خـدا و انسان شود، نه اینکه وسیله و دستاویزى براى گردنفرازى و تفرعن گردد، و مـایـه خـوشـگـذرانـى و بـهـره کشى از مردم شود. پس شناخت حقیقى و ارزشمند آن است که وسـیـله اى بـراى جـلب خـرسـنـدى خـدا بـاشـد نـه خـرسـندى نفس و هواهاى آن ، و لذتهاى نفسانیى که تنها از طریق علم و معرفت به دست مى آید. بر این قاعده ، بسیارى از معارف و علوم بشرى امروز در خارج این زمینه قرار دارد، چه هدف آنها رسیدن به این مقصد عالى نـیـسـت ، و در زیـر مراقبت دینى شایسته اى قرار ندارد. به همین جهت براى خیر انسان به کار نمى رود، بلکه اسبابى براى بنده ساختن و بهره کشیدن و بدبخت کردن انسان است . و از ایـن شـکـنـجه دادن به آدمیان و نابود کردن بشریت و منهدم ساختن شهرها و جز اینها است ، که در دست اصحاب قدرت و جباران طغیانگر قرار گرفته است .

١٤ - شـنـاخت و ریشه هاى عاطفى آن : آگاهى و شناخت آدمى باید که با عاطفه و احساس در ارتـبـاط و انـسـجـام بـاشـد، تـا انـسـان بـتـوانـد بـا عـقـل خـود بـفـهـمـد، و بـا قلب خود بخواهد؛ و در نتیجه ، آنچه را که دریافت مى کند و مى فـهـمد، با آنچه احساس مى کند و دوست مى دارد در هم آمیزد. و بدین ترتیب است که انسان از فـهـم خـشک و دریافت قشرى دور مى شود. عقل و دریافته هاى آن ، زمانى بر وجود آدمى تـسـلط پـیدا مى کند و او را به کار برمى انگیزد که با قلب در ارتباط باشد. آنچه در احـوال افـراد و جـمـاعـتـهـاى مـؤ مـن ، از اقـدامـات درخـشـان و کارهاى بزرگ و فداکاریهاى چشمگیر، مشاهده مى کنیم ، از همین ناحیه فراهم مى آید.

بـر آنـچـه گـفـتـه شـد، آنـچـه را کـه در هـمـیـن فـصـل دربـاره اهـمـیـت احوال قلبى در ساختن انسان و رسانیدن وى به درجات عالى گفتیم نیز، بیفزاید.

١٥ - شـنـاخـت و مـراحـل آن و اوجـگاههاى آن : آشکار است که شناخت براى انسان به تدریج حـاصـل مـى شـود. و بـه همین جهت است که بر تداوم جستجوى آگاهى و شناخت تاءکید شده اسـت ، تـا از این راه شخص بتواند به بالاترین پایگاههاى شناخت ممکن برسد. و البته ایـن تـدریـجـى بـودن ، لازمه آفرینش و طبیعت است و امرى است بر وفق حکمت و تدبیر. و احادیث بدان اشاره کرده اند. (٨٠٧)

و بـایـد دانـسـت کـه شناخت بر دو گونه است : فطرى و برخاسته از فطرت و درون ، و اکتسابى و به دست آمده از راه جستجو و تحصیل . شناخت فطرى ، از طریق علم و تجربه ، و ارتـبـاط بـا حـقـایـق خـارجـى ، و اندیشیدن و تدبر در آیات الاهى ، و نیک نظر کردن در آفـاق و انـفـس افـزایـش پـیـدا مـى کـنـد. و ایـن امـور هـمـه سـبـب تـکـامـل نـیـروهـاى بـشـرى اسـت ، و اسـتـعـدادهـاى او را از حـالت قـوه بـه حـالت فعل در مى آورد.

مـعـرفـت فـطـرى داراى شـاخـه هـایـى اسـت : از آن جـمـله اسـت شـنـاخـت خـداى متعال ، و راهجویى براى رسیدن به قرب او. و دیگر شناختن نفس است و شایستگى آن . و تـمـایـز گـذاشـتـن میان خیرات و شرور نفس فاءلهمها فجورها و تقواها (٨٠٨)

- خدا نـفـس انـسـانـى را از بـدکـارى و پـرهـیـزکـارى ، هر دو، آگاه ساخت). و دیگر شناخت حق و بـاطـل اسـت ، و مـجـال پـهـنـاور خـیـر و صـلاح و نـیـکـبـخـتـى و مـوفـقـیـت (انـا هـدیـنـاه السبیل (٨٠٩) ...- ما راه را به انسان نمودیم ...).

آنـچـه از آیـات و احـادیـث ، که انسان را به شناختن طبیعت و جهان فرا مى خواند (و به این شـنـاخت از دو لحاظ استقلالى و آلى مقدماتى - بدان جهت که راه و مقدمه براى معرفت خداى مـتـعـال اسـت - مـى نـگـرد) بـرمـى آید این است که نظام تعلیمى اسلام ، نه تنها به ممکن بـودن ایـن شـنـاخـت مـعـتقد است ، بلکه آن را سرچشمه بزرگ شناخت به صورت مطلق مى دانـد. و از شـنـاخـتهاى بزرگى که درباره آن به سبب اهمیتى که دارد تاءکید شده ، یکى معرفت نفس انسانى (خودشناسى) در ابعاد مختلف آن است ، و معرفت باطن انسانى و عوالم گسترده آن و فى الارض آیات للموقنین و فى انفسکم (٨١٠) در زمین آیاتى است براى یقین نشانه هایى است و هم در خویشتن خودتان ...). یکى دیگر معرفت تاریخ و حرکت و سنتهاى آن است . دیگرى مـعـرفـت اقـوام و اجـتماعات است (سیروا فى الارض فانظروا (٨١١) ...- در زمین گردش کنید و بنگرید...).

در ایـن بـاره ، بـه فـصل ١٥، از همین باب (روش به دست آوردن شناخت و علم) نیز رجوع کنید.

١٦ - شـنـاخـت تـکـامـل یـافـتـه و نـمـودارهـاى آن : بـراى شـنـاخـت تـکـامـل یافته که پخته و با نفس انسانى در آمیخته شده است ، آثار و پیامدهایى است که مـقـدارى از آنـهـا را در کـتـاب یـاد کـردیـم . و ایـن آثـار، پیامدهاى طبیعى شناخت اساسى و اصـیـل است ، به طورى که در هر جا آن شناخت یافت شد این نتایج و پیامدها نیز به همراه آن خواهد بود: اقدام ، عمل ، ساختن نفس ، اصلاح درمانى اجتماع ، غلبه بر دشواریها، و...

١٧ - شـنـاخـت تـجـربـى : هـر وقـت کـه بـه علمى دسترس پیدا مى کنیم ، لازم است به آن عـمـل کنیم ، و آن را از میدان ذهنى به میدان عینى بیرون آوریم . دانسته هاى ذهنى ، در مرحله عـمـل ، بـا واقـعـیات عینى تصادم پیدا مى کند و از این برخورد معرفت جدیدى به دست مى آیـد کـه هـمـان تـجـربـه اسـت . و ایـن تـجـربـه دانـش تـازه اى در پـى دارد کـه مـسـتـلزم عـمـل کـردن بـه آن اسـت . پـس عـلم و عمل پیوسته در یکدیگر کار مى کنند. شناخت علمى در اثـنـاى عـمل به شناخت عینى تبدیل مى شود، و انسان از این طریق ، امکان امر و چگونگى و صـور آن را مـى فـهـمد. و این علم برخاسته از عمل باز علم دیگرى را نتیجه مى دهد. و این جریان ، همینسان ، در مقوله هاى تجربه پذیر استمرار پیدا مى کند.

- پى ‏نوشتها -

٧٨٣- سوره یونس (١٠): ٩٢؛ تفسیر کشف الاسرار ٤/٣٣٢.

٧٨٤- ثواب الاعمال /٢٤٢.

٧٨٥- غررالحکم /٧٢.

٧٨٦- غررالحکم /١٣.

٧٨٧- غررالحکم /٢٠.

٧٨٨- غررالحکم /١٣.

٧٨٩- غررالحکم /٢٨٤.

٧٩٠- غررالحکم /٣٢٥.

٧٩١- صحیفه سجادیه /٣٤٦ و ٣٤٨ (دعاى ٤٧).

٧٩٢- تحف العقول /١١٩.

٧٩٣- بحار ٧٨/٢٧٧ ـ از کتاب الاربعین شیخ سدید الدین سورى .

٧٩٤- بحار ٣/٧٩ ـ ٧٨.

٧٩٥- یـعـنـى : اگـر بـر آوردن ایـن نـیـاز از راه عـلم و نـظـر بـود و مـحـتـاج بـه اسـتـدلال و اثـبـات (مـانـنـد خـوردن دوا)، نـه از روى غـریـزه و طـبـع ، احتمال آن بود...

٧٩٦- ///غررالحکم /١٤.

٧٩٧- اصول کافى ١/٢٧.

٧٩٨- بحار ٧١/٣٢٦.

٧٩٩- اصول کافى ١/٢٨.

٨٠٠- و ایـن فـراگـیـر تروژ رفتر از چیزى است که در علم پرورش به نام پـرورش عـقـلى خـوانـده مـى شـود، بـه دلیـل آنـکـه از دایـره عـقـل فـراتـر مـى رود و بـه عـالم قـلب و جـهـان دل پا مى نهد، و یا قلب و دریافتها و عواطف آن پیوستگى مى یابد.

٨٠١- در ایـنـجـا مـقصود ما از خود یادآورى (استذکار)، به عین همان نیست که در فلسفه افلاطون آمده است .

٨٠٢- بحار ١/٢١٣ - از کتاب المحاسن .

٨٠٣- سوره بقره (٢): ٢٥٧.

٨٠٤- سوره ذاریات (٥١): ٤٩.

٨٠٥- درباره اصل ( (تضاد)) و بیان و تحلیل آن ، بر پایه معارف قرآنى و حدیثى ، شرحى ، در ( (تفسیر الحیاة)) آورده خواهد شد.

٨٠٦- سوره یوسف (١٢): ١١١.

٨٠٧- رجوع کنید به کتاب توحید مفضل .

٨٠٨- سوره شمس (٩١): ٨.

٨٠٩- سوره دهر (٧٦): ٣.

٨١٠- سوره ذاریات (٥١): ٢١-٢٠.

الحیات

١٨ - پـیوستگى شناخت و ایمان :

آشکار است که دین و شناخت آن با یکدیگر ملازمه دارند. چه اگر شناخت ، درست باشد، و از راه درست به دست آمده و گمراهى و نادانى آن را آلوده نـکـرده بـاشـد (زیـرا هـمـان گـونـه کـه در زمـان خـود مـشـاهـده مـى کـنـیـم ، گـاه جـهـل و نـادانـى ، بـه نـاحـق ، نام علم به خود مى گیرند، یا علم بسیار جزئى و ناقص و محدود، به عنوان علم کامل و اطمینان آور معرفى مى گردد)، امکان ندارد که از عقیده و ایمان منفک باشد. انسان در آن هنگام که چیزى را دانست و درستى آن یقینى وى شد، به آن ایـمـان مـى آورد. پـس ایـمـان چـیـزى اسـت کـه بـعـد از شـنـاخـت و دانـش حـاصـل مـى شـود. و اگر ایمان جز از این راه به دست آمده باشد، جازم و جهت بخش نخواهد بـود.

بـه هـمـیـن جـهـت مـى بـیـنـیـم دیـن اسـلام مـکـرر بـه انـدیـشـیـدن و بـه کـار انـداخـتن عـقـل دعـوت کـرده و از مـؤ مـنـان خـواسـتـه اسـت تـا از راه تـعـقـل شـخـصـى و مـسـتـقـل و از طـریـق اجـتـهـاد، بـه پـذیـرفـتـن اصـول دین بپردازد. اسلام تقلید را در اصول جایز نشمرده است . و چنین است فروع دین ، کـه آن نـیـز در اصـول و کـلیـات خـود اجـتـهـادى است ، یعنى لازم است آدمى آنها را نیز خود دریـابـد و حـکـمـت و نـتـایـج آنـهـا و مـقـصـود از آنـها را بداند. تقلید مربوط به صورت اعـمـال فـرعـى و جـزئیـات آنـهـا اسـت ، نـه بـه اصـل آنـهـا و اصل عمل به آنها.

١٩ - پـیـوسـتـگـى شـنـاخـت و عـمـل : هـمـچـنـیـن مـى بـیـنـیـم کـه شـنـاخـت از اقـدام و عمل منفک نیست ، بلکه آن دو با یکدیگر تلازم دارند. چه انسان در آن هنگام که امرى بر وى آشکار شود و آن را بداند و به آن یقین کند، براى تحقق بخشیدن به آن اقدام مى کند و در راه آن به کار برمى خیزد. معرفتى که مستلزم حرکت و جهتگیرى نباشد، معرفت حقیقى نیست ، بلکه امرى مخلوط و مبهم است که موجب درنگ و تردید مى شود.

٢٠ - ارزیـابـى عـمـل بـا شـناخت : کارى که از شناخت و آگاهى سرچشمه گرفته باشد، کـارى اسـتـوار و سـودمـنـد است که از کننده کار بر پایه شناخت و بینش صادر شده است . تـوجـه بـه ایـن ارزش مـتـعـالى ، سـبـب مـى شـود تـا انـسـان پـیـش از پـرداخـتـن بـه عـمـل ، جـوانـب آن را سـنـجـیـده و ژرفـاى آن را انـدازه گـرفـتـه بـاشـد. کـارى کـه بـدین شکل صورت پذیرد، محکم و درست و نتیجه بخش خواهد بود. و حق آن است که بگوییم قیمت حـقـیـقـى اعـمـال بـه انـدازه شـنـاخـتـى اسـت کـه عـامـل دارد، و بـه انـدازه فـن و جـهـتـگـیـرى درسـت او و یـقین او، و پافشارى او در جهتگیرى درست خویش . اما کارهایى که از حرکت کورکورانه صادر مى شود استوار و منتج نیست و دوام نمى پذیرد، و به صورت شایسته موجب خیر و استمرار نخواهد شد.

٢١ - راهها و روشهاى نشر اندیشه و شناخت : بر کسى که مى خواهد اعتقاد و تفکرى را میان مـردم مـنـتـشـر سـازد تـا بـه آن عـمـل کـنـنـد، لازم اسـت کـه بـه اوضـاع مـحـیـطـى و احـوال نـفـوس و ویـژگـیهاى روحى مردم احاطه داشته باشد، و اجتماع و خصوصیات آن را بـشـنـاسـد، تـا بـتـوانـد زمـیـنـه هـاى مـسـاعـد و اوضـاع مـحـیـطـى و احـوال حاکم را تمیز دهد، و همه امکانات موجود براى نشر کردن آن اعتقاد و بینش و اندیشه را در افـراد و اجـتـماع اندازه بگیرد. این امر چنان ضرورى است که فرو گذاشتن آن ، به کار اندیشه و اعتقاد و منتشر گشتن و عملى شدن آن زیان مى رساند.

اگر اندیشه اى ، در یک محیط، دور از ذهنها و تصورها و عقلها باشد، و با پذیرفته ها و اعتقادات مردم سازگار نشود، براى ترویج آن لازم است نخست به شکلى ملایم طرح شود، یـا بـه صـورتـى کـه نـظرها را به خود جلب کند، تا از این طریق به ذهنیات اجتماع راه یـابـد و افـکـار بـا آن مـاءنـوس شـود، و زمـیـنـه پـذیـرش و عـمـل کـردن بـه آن فـراهـم آیـد.

پـیـامـبـران در انـتـشـار اصول دعوت خویش از همین راه پیش رفته است .

قرآن کریم بخشهاى هـدایـتـگـرى از طـرز کـار ایـشـان حـکـایـت کـرده اسـت ، کـه از جـمـله آنـهـا ابـراهـیـم خـلیـل عـلیـه السـلام اسـت . قوم ابراهیم بت مى پرستیدند. و به خاطر هیچ یک از این قوم نـمـى گذشت که بتها فقط صورتها و سنگهایى هستند که مى توان آنها را خرد و نابود کرد. بنابراین ،، باید نظر آنان ، به این تصور ناگهانى (شکستن و خرد کردن بتها)، آهـسـتـه آهـسـته جلب شود، و این جلب نظر آرام با دور اندیشى و جد همراه باشد. از این رو حـضـرت ابـراهـیـم کـار خـود را بـا گـفـتـن ایـن جـمله آغاز کرد: تالله لاکیدن اءصناکم (٨١٢) - به خداى سوگند که من کار بتان شما را خواهم ساخت ....

نـمـونـه دیگر، از طرز کار پیامبران در انتشار فکر و شناخت ، حکایت رسولان عیساى مسیح علیه السلام است . حضرت عیسى ، دو رسول به انطاکیه روان کرد که دعوت او را تبلیغ کـنـنـد و زمـیـنـه فـکـرى مـردمـان را بـراى پـذیـرفـتـن دیـن آمـاده سـازنـد. سـپـس رسـول سـومـى بـراى تـقـویـت آنـان و تـکـمـیـل دعـوت گـسـیـل داشـت . بـا آنـکـه دو رسـول اول مـورد تـکـذیـب مـردمـان قـرار گرفتند، این نتیجه حـاصـل شـد که اندیشه دین را در جان مردم القا کردند و زمینه را براى پذیرفتن آن آماده ساختند، و راهى هموار کردند که رسول و فرستاده سوم همان را پیمود و به مقصود رسید.

در اینجا امر مهم دیگرى است که باید فکرها و نظرها - بویژه نظر عالمان دینى و مبلغان - را بـه آن مـتـوجـه سـازیـم و آن پـراکـنـدن انـدیـشـه و شـنـاخـت و اعـتـقـاد، از طـریـق عمل کردن به آن است ، چه زبان کردار گویاتر و کارگرتر از زبان گفتار است . علاوه بر این ، اندیشه و شناخت و تبلیغى که در عمل متجلى شود تاءثیرى قاطع ، گسترده تر و ویژه دارد.

گـسـتـردن انـدیـشـه و دعـوت (تبلیغ)، از طریق عمل و اقدام ، از دو راه صورت پذیر مى شـود: یـکـى از طـریـق عـمـل فـردى ، یـعـنـى ایـنـکـه انـسـان عـمـل را از خـود آغـاز کـنـد و خـویـشـتـن را بـسـازد، و خـود بـر طـبـق آنـچـه مـى گـویـد عـمـل کـنـد، و خـویـش را به صورت نمونه اى عملى براى چیزى که دیگران را به آن مى خـوانـد، در آورد. طـریق دیگر عمل اجتماعى است ، که در آن ، زمینه هاى مناسب موجود در محیط را بـازشـنـاسـى مى کنند و چنان تحول و تطورى در آن بوجود مى آورند تا از آن ، تحقق یـافـتـن دعـوت و نـشـر انـدیـشـه و شـنـاخـت ، نـتـیـجـه شـود. بـه هـر صـورت ، عـمـل کـردن بـه آمـوزشـهـاى هـر انـدیـشـه و هـر تـبـلیـغ ، از نـیـرومـنـدتـریـن وسـایـل بـراى انـتـشـار دادن آن انـدیـشـه و آن تـبـلیـغ و تـعـلیـمات آن است . - چنانکه در واقـعـه عـاشـورا آن را مـى بـیـنـیـم . ایـن واقـعـه فـصـلى اسـت از عـمـل بـزرگ مـعـتـقـدانه اى که همواره ، اندیشه دفاع از حق و عدالت را در جهان انتشار مى دهد...

٢٢ - شـنـاخـت نـفـس (خـودشـنـاسـى): شـرط اول بـراى سـاخـتـن نـفـس و تـهـذیـب و تـکـمیل آن ، شناختن آن است ، چون تا انسان ارزشهاى وجودى نفس خویش و موهبتهاى عالى و اسـتـعـدادهـاى درونـى آن را نـشناسد، سعى در تربیت و تقویت و فعلیت بخشیدن به آنها نـمـى دهـد، و بـراى بـهـره بـردارى از آنـها کوششى به خرج نمى دهد، زیرا که کوشش شـخص ‍ درباره هر چیز بسته به اندازه شناختى است که از آن چیز و ارزشهاى آن دارد چه بـسـیـار مـواهـب و قدرتها و استعدادها است که در دسترس قرار نمى گیرد و از آنها سودى حـاصـل نـمـى شـود، بـدان جـهـت کـه شـنـاخـتـه نـشـده و کـشـف نـگـشـته است ، و در گوشه مجهول مانده خرد خرد از میان رفته است .

و معرفت نفس یا خودشناسى را مراحل و مراتبى است : پس از آنکه آدمى نفس خود را به صورت علمى و نظرى شناخت ، لازم است که از طریق تجربى و عملى نیز به شناختن آن بـپـردازد، بـدیـن مـعـنـى کـه نـخـسـت بـدانـد کـه وجـود نـفـس مـسـتـقـل از بـدن و بـا آن مـتـبـایـن اسـت (٨١٣) سـپـس از تـوانـاییهاى نفس بر هر کار و تـوانمندیهاى آن براى روبرو شدن با واقعیات آگاه شود. زیرا به آدمى مدد مى رساند تـا کمبودهاى مربوط به نفس خود را به اندازه اى که ممکن است جبران کند. و اهمیت این کار بـر هـیـچ هـوشمند بصیرى پوشیده نیست . و اگر کننده کار نسبت به استعدادها و نیروهاى خـود بـراى پـرداخـتن به آن کارآگاه نباشد، آن کار به صورتى که شایسته است انجام نـخـواهـد شـد.

بـه هـمـیـن جـهـت است که امام على علیه السلام گفته است :

هلک امرءهم لم یعرف قدره (٨١٤) - کسى که ارزش خود را نشناخت تباه گشت .

و خودشناسى را - علاوه بر آنچه یاد شده - فوایدى است ارزشمند و حیاتى و تکاملى ، هم فردى و هم اجتماعى ، که به برخى از آنها اشاره مى کنیم :

١ - شـنـاخـت عـیوب نفس . یکى از پیامدهاى شناخت نفس ، شناخت عیوب آن است . و این نخستین گام براى اصلاح و تهذیب نفس است .

٢ - شناخت و تواناییها و امکانات نفس . چنانکه اشاره کردیم ، اهمیت این شناخت در قضایاى شـخـصى و اجتماعى پوشیده نیست ، و نادانى نسبت به نفس و نیروها و قابلیتهاى آن مایه زیـان و زیـانـکـارى بسیارى از مردمان است ، بدان جهت که چون از مایه و پایه خویش ، و حدود کارایى خود ناآگاهند، پا از گلیم خویش درازتر مى کنند و دردسر خود و دیگران را فـراهـم مـى آورنـد، یـا بـراى رسـیـدن بـه کـمـال و مـرتبه اى که مى توانند رسید نمى کوشند. (٨١٥)

٣ - مـعـرفـت فـضـایـل نـفـس . اگـر ایـن شـنـاخـت - یـعـنـى شـنـاخـت فـضـایـل انـسـانـى و حـقـایـق حـیـاتـى و مـعـراجـهـاى اخـلاقـى - حـاصـل آیـد، آدمـى را بـه آن وامـى دارد تـا بـراى کـسـب فضایل تلاش کند، و نفس خود را از پایگاه جانورى و ویژگیهاى آن به پایگاه انسانى و ویژگیهاى آن برساند.

٤ - شناخت دیگر مردمان و مراتب ایشان . هر کس حقیقت نفس انسانى را بشناسد، افراد انسان و ارزشـها و خصوصیات و کمالات و نقصهاى ایشان را نیز خواهد شناخت . و چنین شناختى و معرفتى موجب آن مى شود که شخص به انسان و ارزشهاى انسانى احترام گزارد، و در راه هـمـنـوعـان خـود بـکـوشـد، و از کـمال افراد کامل بهره گیرد، و در زدودن نقص کسانى که ناقصند تلاش کند، و نسبت به دیگران ایثار و از خود گذشتگى داشته باشد.

و بر عکس ، در صـورتـى کـه شـخـص ارزش نـفـس خـود را ـ از آن جـهـت کـه انـسان است نداند ـ ارزش دیگران و بنابر آن ارزش انسان و انسانیت را نخواهد دانست . هر چیز در چشم او بى ارزش و بـى اهـمـیـت جلوه گر مى شود، و زندگى را بدون هدف تصور مى کند، و ارزش هستى و مـوهـبـتـهـاى هـسـتى در نظر او ناچیز مى نماید. و چنان خواهد بود که امام على علیه السلام گـفـتـه اسـت : مـن جـله قدره ، جهل کل قدر (٨١٦) هر که قدر خود نداند، هیچ قدرى را نخواهد دانست . و همچنین جاهل بودن نسبت به قدرها و ارزشها مبداء پیدایش فلسفه هاى مـلحـدانـه و بـدبـیـنـانـه اسـت . بنابراین ، شناخت نفس ‍ انسانى با مواهب آن و شئونى که وابسته به آن است ، وسیله اى است براى بزرگداشت انسان و ارزش نهادن به انسانها و بـه اجـتـمـاعـات انسانى ، و توده هاى مردمى ، و موجب نیرومندى است براى نفى بدبینى و پوچگرایى .

٥ ـ شـنـاخـت خـداى مـتـعـال . از بـزرگـترین و مهمترین سودمندیهاى خودشناسى آن است که نـیـکـوتـریـن وسـیـله و کـامـلتـریـن سـبـب بـراى شـنـاخـت خـداى متعال است . و این شناخت از دو راه حاصل مى شود:

اءـ از آنـجـا کـه نـفس پدیده اى عینى و کامل است ، آگاهى پیدا کردن نسبت به آن ، به این اعتبار که موجودى دارنده عجایب و مواهب است ، شناختن آفریننده و به وجود آورنده این موجود عجیب و بدیع را ایجاب مى کند، به ویژه اگر این آگاهى نسبت به بزرگترین صفات و مـواهـب مـوجـود در نـفـس انـسـانى ـ انسان جانشین خدا در زمین ـ و آیات و نشانه هایى غریب و بزرگى باشد که در سر باطنى او نهفته است .

ب ـ چـون نفس انسانى ، جوهرى الاهى ، و نفحه اى ربانى است و از عالم امر و ابداع است ، و هـمـچـون آیـنـه اى است که صفات رحمانى در آن متجلى مى شود، معلوم است که اگر آدمى نفس خود را بدین صورت بشناسد، راههاى سیر باطنى و دانش واقعى در برابر او آشکار مى شود، و از خیالات و پندارهایى که مردمان ـ و حتى بسیارى از دانشمندان و متفکران ـ آنها را علم و دانش مى پندارند، رهایى پیدا مى کند، و به مرتبه راستین علم و شناخت مى رسد و خداى متعال را مى شناسد، و حقایق جهانى و عینهاى هستى را مى بیند، و پرده از پیش چشمان او کنار مى رود.

٢٣ـ شـنـاخـت خـدا (خـداشـنـاسـى): اکـنـون بـه راءس هـرم و غایت امر و بلندترین نقطه و کمال مطلوب رسیده ایم ، چه همه شناختها و دانشها و مجموع حرکتها و اغراض به این مقصد عـالى و هـدف مـتـعـالى یـعـنـى شـناخت و معرفت خداى تعالى منتهى مى شود. این بالاترین شـناخت ، و والاترین کمال ، و یگانه سبب نیکبختى ، و منظور آفرینش ، و حکمت هر چیز است که در کنایات وجود پیدا کرده است و وجود پیدا خواهد کرد.

در فـصل محدود بودن شناختهاى حسى ... به این مطلب اشاره کردیم که انسان با حـواس خود ظاهر اشیا را دریافت مى کند، و شناخت حقایق چیزها و دریافت آنها و فهم علتها و رابـطـه هـا و قـانـونـهـاى کـلى حـاکـم بـر کـایـنـات جـز کـار عـقـل نـیـسـت . و نـقـش حـواس بـراى کـسـب مـعـرفـت تـنـهـا آن اسـت کـه عقل به عنوان ابزارى براى منظور خود از آنها بهره مى گیرد. معرفت عقلى از چند راه میسر مـى شود. یکى از آنها کشف حقیقت و جوهر و اصل و خواص هر چیز است از روى شناخت آثار و نـشـانه هاى آن چیز. و در این مقام مى بینیم که قرآن کریم عالم و همه آنچه را در آن است ، هـمـچـون مـجـمـوعـه اى از آیـات و نـشـانـه هـا مـعـرفـى مـى کـنـد کـه بـر وجـود خـداى مـتـعـال دلالت دارنـد، و هـمـچـون خـطـوطـى هـسـتـنـد کـه در آنـهـا وجـود خـدا و صـفـات و افـعـال و آثـار او خـوانـده مـى شـود. و از انـدیـشـه هـا و خردها و دلها مى خواهد که در آنها تـاءمـل کـنـنـد و ژرف بـیـنـدیـشـنـد، تـا از این راه به شناخت صاحب آیات و آفریدگار حق برسند.

و از ایـن طـریـق ، یـعـنـى تـاءمـل در آیـات و کـایـنات با فراگیرى عقلى ، معرفت فطرى کـمـال مـى پـذیـرد و در عـیـن حـال عـمـیـقـتـر مـى شـود. ایـن تاءمل و فراگیرى ، چشم بصیرت و چشم قلب را بار مى کند. و به همین است که قرآن کـریـم و حـدیـث شـریـف ، کـسـانـى کـه ایـن جـانـب را فـرو مـى گـذارنـد و عقل خود را به کار نمى اندازند و چشم بصیرت خود را نمى گشایند، نکوهش مى کنند.

قرآن

١ و کـاءیـن مـن آیـة فـى السـمـاوات و الارض ، یـمـرون عـلیـهـا، و هـم عـنـهـا مـعـرضـون . (٨١٧)

چـه بسیار نشانه ها (ى خدا و دانایى و توانایى و یگانگى خدا) در آسمان و زمین است که بر آنها مى گذرند و از آنها (و دیدن آنها و نگریستن در آنها) چشم مى پوشند.

حدیث

١ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام بـن الحـکـم ! ان الله عزوجل ، اکمل للناس الحجج بالعقول ، و اءفضى الیهم بالبیان ، و دلهم على ربوبیته بالادلاء، فقال : و الهکم اله واحد لا اله هو، الرحمن الرحیم ان فى خلق السماوات و الارض ، و اخـتـلاف اللیـل و النـهـار الى قـوله : لایـات لقـوم یـعـقـلون . (٨١٨) یـا هشام ! قد جـعـل الله عـزوجـل ، ذلک دلیـلا عـلى مـعـرفـتـه ، بـاءن لهـم مـدبـرا فـقـال : و سـخـر لکـم اللیل و النهار، و الشمس و القمر، و النجوم مسخرات باءمره ، ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون (٨١٩) و قال : حم والکتاب المبین انا جعلناه قرآنا عربیا لعـلکـم تـعـقـلون (٨٢٠) و قـال : و مـن آیـاتـه یـریـکـم البـرق خـوفـا و طـمـعـا، و یـنـزل مـن السـمـاء مـاء، فـیـحـیى به الارض بعد موتها، ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون . (٨٢١)

(٨٢٢) امـام کاظم علیه السلام : اى هشام بن حکم ! خداى بزرگ ، حجتهاى خویش را بر مردمان ، از راه عـقـل کـه بـه آنـان داد تمام کرد. و با مردمان (در کتابهاى آسمانى) سخن گفت . و به وسـیـله دلیـلان راه (پـیـامـبـران و اوصیاى آنان)، مردم را به پروردگارى خویش رهنمون گشت ، و خود گفت :

و الهکم اله واحد، لا اله الا هو، الرحمن الرحیم ان فى خلق السماوات و الارض ، و اختلاف اللیل و النهار...لایات لقوم یعقلون معبود شما معبودى یگانه است ؛ جـز او مـعـبـودى نـیـسـت ؛ و او رحـمـان و رحـیـم است همانا در آفرینش آسمانها و زمین ، و در پـیـاپـى آمـدن شـب و روز...نشانه ها و آیاتى است براى مردمى که خرد خویش را به کار انـدازنـد. خـداى بـزرگ ، ایـن را کـه جـهـان بـا تـدبـیـر اداره مـى شـود دلیل بر شناخت خود قرار داد، تا خلایق بدانند که آنان نیز مدبرى دارند، از این رو گفت : و سخر لکم اللیل و النهار، والشمس و القمر، و النجوم مسخرات بامره ، ان فى ذلک لایات لقوم یعقلون شب و روز را، خورشید و ماه را، براى زندگى شما مسخر قرار داد، سـتـارگـان نیز همه مسخر فرمان اویند؛ در اینها همه نشانه هایى (از دانایى و توانایى خـدا) اسـت بـراى مـردمـى کـه خـرد خـویـش بـه کـار انـدازنـد و کـار جـهـان را بـا عقل دریابند.

و باز گفت : حم والکتاب المبین انا جعلناه قرآنا عربیا لعلکم تعقلون ، سـوگـند به کتاب روشن روشنگر ما آن را کتابى خواندنى و روشن قرار دادیم ، تا مـگـر شـمـا بـا عـقل خویش درک کنید!. و دیگر بار گفت : و من آیاته یریکم البرق خـوفـا و طـمـعـا، و ینزل من السماء ماء، فیحیى به الارض بعد موتها، ان فى ذلک لایات لقـوم یـعـقـلون . از نـشانه هاى (دانایى و توانایى) خدا است که برق را به شما مى نمایاند، که هم از آن مى ترسید و هم در آن طمع (باران) مى بندید، و از آسمان آب فرو مـى فـرستد و با آن بارش زمین مرده را زنده مى کند؛ در اینها همه نشانه هایى است براى مـردمـى کـه خـرد خـود را بـه کـار انـدازنـد (و جـهـان را بـا عقل خویش بفهمند..

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :... کـذلک عـایـنـت العـیـن اخـتـلاف اللیـل و النـهـار، دائبـیـن ، جـدیـدیـن ، لا یـبـلیـان فـى طـول کـرهـمـا، و لا یـتـغـیـران لکثرة اختلافهما، و لا ینقصان عن حالهما، النهار فى نوره و ضـیـائه ، و اللیـل فـى سـواده و ظـلمـتـه ، یـلج احـدهـمـا فـى الاخـر، حـتـى یـنـتـهـى کـل واحـد مـنـهـمـا الى غایة محدودة معروفة فى الطول و القصر، على مرتبه واحدة و مجرى واحـد مـع سـکـون مـن یـسـکـن فـى اللیـل ، و انـتـشـار مـن یـنـتـشـر فـى اللیل ، و انتشار من ینتشر فى النهار، و سکون من یسکن فى النهار؛ ثم الحر و البرد، و حـلول احـدهـمـا بـعـقـب الاخـر، حـتـى یـکـون الحـر بـردا و البـرد حـرا فـى وقته و ابانه . فـکل هذا مما یستدل به القلب على الرب ـ سبحانه و تعالى ـ فعرف القلب بعقله ، ان من دبـر هـذه الاشـیـاء هـو الواحـد العـزیـز الحـکـیـم ، الذى لم یـزل و لا یـزال ، و انـه لو کـانـت فـى السـمـاوات و الارضـیـن الهـة مـعـه سـبحانه ، لذهب کـل آله بـمـا خـلق ، و لعـلا بـعـضـهـم عـلى بـعـض ، و لفـسـد کـل واحـد مـنـهـم عـلى صـاحـبـه . و کـذلک سـمـعـت الاذن مـا انـزل المـدبر من الکتب ، تصدیقا لما اءدرکته القلوب بعقولها و توفیق الله اءیاها، و ما قـاله مـن عـرفـه کـنـه مـعـرفـته ، بلا ولد و لا صاحبة و لا شریک ، فادت الاذن ما سمعت من اللسان بمقالة الانبیاء الى القلب . (٨٢٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام :...چـشـم ، پیاپى آمدن شب و روز را مشاهده کرد، به صورتى پـیـوسـتـه ، نـو بـه نـو، چنانکه با طول زمان کهنه نمى گردند، و از بسیارى آمد و شد تـغییر نمى پذیرند، و از چگونگى آن دو چیزى کاسته نمى شود، نه از روز و روشنى و درخـشـنـدگـى آن ، و نـه از شـب و تـاریـکـى و سـیـاهـى آن ؛ یـکـى در دیـگـرى داخل مى شود، تا هر یک از آنها به اندازه معین و معروف خود در درازى و کوتاهى مى رسد، همه بر یک پایه و یک مجرى ؛ با آرام گرفتن آنکه در شب آرام مى گیرد، و پراکنده شدن آنـکـه در شـب پـراکـنـده مـى شـود؛ و پـراکـنده شدن آنکه در روز پراکنده مى شود، و آرام گرفتن آنکه در روز آرام مى گیرد؛ سپس گرما است و سرما، و آمدن یکى در پى دیگرى ، تـا آنکه به وقت خود گرما سرما مى شود و سرما گرما. همه اینها چیزهایى است که قلب آنـهـا را دلیـلى بـر وجـود پـروردگـار پـاک بـزرگ مـى دانـد. و دل بـا عـقـل خـویش ‍ مى شناسد که آن کس که تدبیر این چیزها را کرده است ، خداى یگانه عزیز حکیم است ، که پیوسته بوده و پیوسته خواهد بود. و اینکه اگر در آسمانها و زمین خـدایـان دیـگرى با او مى بود، هر خدایى آفریده هاى خود را مى داشت . و بعضى از آنان بـر بـعـضـى دیـگـر بـرترى جویى مى کردند، و هر یک دیگرى را به تباهى مى کشید. گوش نیز کتابهایى را که خداى مدبر فرو فرستاده است شنید. و گفته هاى این کتابها تـصـدیـقـى اسـت بـر آنـچه قلبها و عقلهاى خود و به توفیق خدا دریافته بودند، و بر گـفـتـه کـسـانى که خدا را چنانکه باید شناخته بودند و او را بى فرزند و بى همسر و بـى شـریک مى دانستند؛ بدینسان گوش آنچه را از سخنان پیامبران شنیده بود به قلب رسانید.

مـعـلوم اسـت شـنـاخـت حسى مقدمه استنتاج عقلى است ، چه اگر محسوس ، اثر باشد، دلیـلى بـر وجـود مـؤ ثـر آن اسـت ، پـس رسیدن از اثر به مؤ ثر از ویژگیهاى ادراک عـقـلى اسـت ، و از لحـاظ درجـه بـرتـر از حواس و دریافته هاى آنها است ، و بیشتر آنچه آدمى مى داند و مى شناسد، از همین گونه است ، چنانکه حدیث به آن اشاره کرده است :

حدیث

١ الامـام الصادق علیه السلام :...و اعجب منهم جمیعا، المعطلة الذین راموا ان یدرک بالحس مـا لا یـدرک بـالعـقـل ، فـلما اءعوزهم ذلک خرجوا الى الجحود و التکذیب ، فقالوا: و لم لا یـدرک بـالعـقـل ؟ قـیل : لانه فوق مرتبة العقل ، کما لا یدرک البصر ما هو فوق مرتبته . فـانـک لو راءیـت حـجـرا یـرتـفـع فـى الهـواء عـلمـت آن رامـیا رمى به ، فلیس هذا العلم من قـبـل البـصـر، بـل مـن قبل العقل ، لان العقل هو الذى یمیزه ، فیعلم ان الحجر لا یذهب علوا من تـلقـاء نـفـسـه . اءفـلاتـرى کـیـف وقـف البـصـر عـلى حـده فـلم یـتـجـاوزه ؟ فـکـذلک یـقف العـقـل عـلى حـده مـن مـعـرفـة الخـالق فـلا یـعـدوه ، ولکـن یـعـقـله بعقل اءقر ان فیه نفسا و لم یعاینها و لم یدرکها بحاسة من الحواس . و على حسب هذا ایضا نـقـول : ان العـقـل یـعـرف الخالق من جهة توجب علیه الاقرار، و لا یعرفه بما یوجب له الا حـاطـة بـصـفـتـه . فـان قـالوا: فـکـیـف یـکـلف العـبـد الضـعـیـف مـعـرفـتـه بالعقل اللطیف و لا یحیط به ؟ قیل لهم :

انما کلف العباد من ذلک ما فى طاقتهم ان یبلغوه ، و هـو اءن یـوقـنـوا بـه ، و یـقـفـوا عـنـد اءمـره و نـهـیـه ، و لم یـکـلفـوا الاحـاطـة بـصـفـته ... (٨٢٤)

امام صادق علیه السلام : عجیبتر از همه ایشان (فرقه هاى منحرف)، معطله اند که خواستار آن شدند تا هر چه را که به عقل دریافت نمى شود به وسیله حس دریابند. و چون از عهده ایـن کـار بـر نـیـامـدنـد، بـه انـکـار و تـکـذیـب پـرداخـتـنـد و گـفـتـنـد: چـرا نـبـایـد بـه عـقـل دریـافـت شـود؟ بـه آنـان گـفـتـه شـد: بـدان جـهـت کـه بـالاتـر از مـرتـبـه عـقـل اسـت ، هـمان گونه که چشم چیزى را که بالاتر از مرتبه آن است نمى تواند دید. و تـو اگـر سـنگى را مشاهده کنى که در هوا بالا مى رود، مى دانى که کسى آن را به طرف بـالا پـرتـاب کـرده اسـت . و ایـن دانـسـتـن از نـاحـیـه چـشـم نـیـسـت بـلکـه از جـانـب عـقـل اسـت ، چـون عـقـل آن را تمیز مى دهد، و مى داند که سنگ خود به خود رو به بالا نمى رود.

در ایـن صورت آیا نمى بینى که چشم چگونه حد خود را مى داند و از آن تجاوز نمى کـند؟ به همین گونه عقل بر حد خود از شناخت خالق مى ایستد و از آن در نمى گذرد، ولى او را بـا عـقلى تعقل مى کند که قبول دارد که انسان داراى نفسى است که آن را نمى بیند و بـا هـیـچ یـک از حـواس دریـافـت نـمـى کـنـد. و بـر حـسـب هـمـیـن مـى گـویـیـم : عـقـل خدا را تا این حد مى شناسد که اقرار به وجود خدا مى کند، اما تا این حد نمى شناسد کـه بـر صـفـات خـداونـد احاطه پیدا کند؛ پس اگر بگویند: چگونه بنده ضعیف مکلف مى شـود که خدا را با عقل لطیف خود بشناسد، با اینکه سرانجام بر او احاطه هم پیدا نخواهد کرد؟ به آنان گفته مى شود: بندگان به اندازه توانایى خود مکلف به این تکلیف شده انـد، و آن عـبـارت از ایـن اسـت کـه بـه وجـود خـدا یقین پیدا کنند، و از امر و نهى او تجاوز ننمایند. و مکلف به احاطه پیدا کردن بر صفات او نشده اند...

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اخبرنى عن هذه الا هلیلجة ! اتقر انها خرجت من شجرة او تـقـول : انـهـا هـکـذا وجـدت ؟ قـال : لا بـل مـن شـجـرة خـرجـت . قـلت : فـهـل اءدرکـت حـواسـک الخـمـس مـا غـاب عـنـک مـن تـلک الشـجـرة ؟ قال : لا قلت :

فما اراک الا قد اقررت بوجود شجرة لم تدرکها حواسک ... (٨٢٥)

امام صادق علیه السلام ـ خطاب به پزشک هندى : مرا از این دانه هلیله خبر ده ! آیا به آن معترفى که این دانه از درختى به دست آمده ، یا مى گویى که به همین صورت به وجود آمـده اسـت ؟ گـفـت : نـه بـلکـه از درخـتى به دست آمده است گفتم : آیا حواس پنجگانه تو درخـتـى را کـه نـدیده اى دریافته است ؟ گفت : نه . گفتم : مى بینم که اعتراف به وجود درختى مى کنى که حواس تو آن را درنیافته است .

ایـن یـادآوریـها، راههاى مناسبى است براى آگاه ساختن و توجه دادن ذهنها به به محدودیت خواس و ادراکات حسى ، و لزوم بهره گیرى از شناخت عقلى براى جستجوى علم حقیقى .

آنـچـه از ایـن مسائل و امور دستگیر ما مى شود، این است که هر چیز را سببى است متناسب با آن ، و راهـهـایى است شایسته که به آن مى رسد، و همه آنچه مى خواهیم ، از هستى و آنچه هـسـت ، بـدانـیـم از ایـن اصـل بیرون نیست . پس ناگزیر براى رسیدن به شناخت هر چیز بـایـد وسـیـله شـایـسته اى را که رساننده به شناخت آن است انتخاب کنیم بنابراین اگر چـیـزى بـالاتـر از آن بـاشد که ما بر آن احاطه یابیم ، و در فرمان حواس و مشاعر ما در نـیـاید، ناگزیر براى شناخت آن باید راه دیگرى بپیماییم . و آن راه ، شناخت شى ء به مـیـانـجـیگرى نشانه ها و آثار آن است ؛ و این همان شناخت و معرفت عقلى است ، که در مراتب کـمـال خـود بـه شـنـاخـت و مـعـرفـت قـلبـى و و عـلم جـازم قـطـعـى تبدیل مى شود.

٣ الامام رضا علیه السلام :... اما المعرفة فوجه ذلک و بیانه ... انک تذکر الحروف ، اذا لم تـردبـهـا غـیر نفسها ذکرتها فردا فقلت : ا، ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، حتى تاءنى عـلى آخـرهـا، فلم تجد لها معنى غیر انفسها. فاذا الفتها و جمعت منها احرفا، و جعلتها اسما وصـفـة لمـعـنـى ما طلبت و وجه ما عینت ، کانت دلیلة على معانیها، داعیة الى الموصوف بها، افهمته ؟ قال : نعم . قال الرضا علیه السلام و اعلم انه لا یکون صفة لغیر موصوف ، و لا اسـم لغـیـر مـعـنـى ، و لا حـد لغـیـر مـحـدود. و الصـفـات و الاسـمـاء تـدل عـلى الکـمـال و الوجـود. و لا تـدل عـلى الاحـاطـة ، کـمـا تـدل الحـدود التـى هـى التـربـیـع و التـثـلیـث و التـسـدیـس ، لان الله عـزوجـل تـدرک مـعـرفـتـه بـالصـفـات و الاسـمـاء، و لا تـدرک بـالتـحـدیـد بـالطـول و العـرض و القـلة و الکـثـرة و اللون و الوزن و مـا اشـبـه ذلک ؛ و لیـس یحل بالله ـ جل و تقدس ـ شى ء من ذلک حتى یعرفه خلقه بمعرفتهم انفسهم ، باضرورة التـى ذکـرنـا. ولکـن یـدل عـلى الله عـزوجـل بـصـفـاتـه ، و یـدرک بـاسـمـائه . و یستدل علیه بخلقه ، حتى لا یحتاج فى ذلک الطالب المرتاد الى رویة عین ، ولا استماع اذن ، و لا لمس کف ، و لا احاطة بقلب . (٨٢٦)

امـام رضـاعـلیـه السلام :... راه شناخت و معرفت و بیان آن چنین است ... تو حروف الفبا را ذکـر مى کنى ، و هرگاه غیر از خود آنها مقصودى نداشته باشى ، آنها را تک تک مى آورى و مى گویى : ا، ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، تا به پایان آنها برسى ، که در این صورت معنایى جز خودشان ندارند. ولى چون آنها را با یکدیگر ترکیب کنى و اسم و صفت براى معناییى که در نظر دارى قرار دهى ، دلیل بر آن معانى خواهد بود، و مسمى و موصوف را مـعـرفـى خواهد کرد؛ آیا این را فهمیدى ؟ (راوى حدیث) گفت : آرى .

امام رضاعلیه السلام گفت : بدان که صفت بدون موصوف و اسم بدون مصداق و حد بودن محدود نخواهد بود. و صـفـتـهـا نـیـز کـمـالات مـوصـوف و اسـمـها بروجود مسمى و معنى دلالت دارند، اما نه به صـورت احـاطه بر ذات موصوف و مسمى ، چنانکه مثلا مربع بودن و مثلث بودن و مسدس بودن چنین دلالتى دارند. شناخت خداى بزرگ نیز از طریق صفتها و اسمه ممکن است ، لیکن از طـریـق احـاطـه و اندازه گیرى به دراز و پهنا و کمى و زیادى و رنگ و وزن ممکن نیست ؛ زیرا که هیچ یک از این چیزها در ذات خداى متعال راه ندارد، تا آفریدگان او را مانند شناخت خـود نـسـبـت بـه یـکـدیـگـر (یـعـنـى بـر پـایـه رنـگ و شـکـل و انـدازه) بشناسند ـ به دلیلى که گفتیم . (٨٢٧) آرى ، راه شناخت خدا صفات و اسـمـاى او اسـت (و تـاءمـل در واقـعـیـت ایـن صـفـات و اسـمـا در خـارج). هـمـچـنین آفرینش و آفریدگان نیز بر وجود او دلالت و راهنمایى مى کنند. و این دلالت تا به آن حد است که طالب معرفت خدا، در این معرفت و شناخت ، نیازمند دیدن با چشم ، یا شنیدن با گوش ، یا بساویدن با دست ، یا احاطه کردن با قلب نیست ...

٢٤ـ شـنـاخـت بـلا و گـرفـتـارى و تـاءثـیـر آن در تکامل انسان :

انـسـان خـود را تـا آن انـدازه آمـاده قـبـول امـرى و تحمل مشقت در راه آن مى کند که بداند با تـحـمـل ایـن مـشـقـت فـوایـد و نـتـایـجـى بـه دسـت خـواهـد آورد. بـلاهـا و سختیها و رنجها و گـرفـتـاریها همه از این مقوله است . زندگى از بلا و گرفتارى خالى نیست . بنابراین اگـر انـسـان گـرفـتـاریها و بلاها و منشاء آنها و نتایج آنها را، و همچنین آثار مترتب بر چـگـونـگـى بـرخـورد با آنها را چنانکه بایسته و شایسته است بداند، خود را آماده آن مى سازد که به بهترین وجه با آنها روبرو شود، و بـه نـیـکـوتـریـن صـورت دشـواریـهـاى حـاصـل از ایـن بـرخـورد را تـحـمل کند. این شناخت در اشخاص کیفیتى است سرنوشت ساز در طریق شدن انسان (ورشد انـسـانـى انـسـان)، و تـاءثیر آن در بسیارى از جهتگیریها و قضایاى زندگى آشکار مى شـود. از ایـن جـمـله اسـت انـچـه در قـرآن کـریـم در ایـن گـفـتـه خـداى مـتـعـال مـى یـابـیـم :

یـا ایـهـا النـبـى ! حـرض المـؤ مـنـیـن عـلى القـتـال ، ان یـکـن مـنـکـم عـشـرون صابرون ، یغلبوا مائتین ، و ان یکن منکم مائة ، یغلبوا الفا، من الذین کفروا، بانهم قوم لا یفقهون (٨٢٨) اى پیامبر! مؤ منان را به کارزار بـرانـگـیـز! اگـر از شما بیست تن شکیبا باشد، بر دویست تن چیره خواهد شد، و اگر از شـمـا صـد تـن باشند بر هزار تن از بى ایمانان غلبه خواهند کرد؛ و این بدان جهت است کـه آنـان مـردمـیـند که (حق را) در نمى یابند. این آیه کریمه دو صف را در برابر ما ترسیم مى کند:

یک صف ، صف مؤ منان است که هدف و جهتگیرى روشن دارند و از آنچه خواستار آنند و براى آن مـى جنگند آگاهند. این صف طبیعتا در برابر بلاها بردبار است و آماده روبرو شدن با دشمن و پرداختن به کارزار.

صف دیگر، صف کافران است که بى هدف و سرگردانند و از شناختى که مستلزم جهتگیرى قـاطـعـى بـاشـد بهره اى ندارند، و در برابر دشواریها و پیشامدهاى گرانبار شکیبایى نمى کنند و شکست مى خورند.

پـس درسـت است گفته شود: صف دوم از آن جهت شکست مى خورد که فاقد بصیرت است و از هـدفـهـا آگـاهـى نـدارد و از فـهـم و شـنـاخت بى بهره است (بانهم قوم لا یفقهون). وصف اول از آن جهت پیروز مى شود که بصیرت و علم و شناخت دارد و از نتایج روبرو شدن با مشکلات آگاه است .

٢٥ـ شـنـاخـت زمان ...: معلوم است که شناخت زمان و روزگار و آزمودن آنها چه اهمیتى دارد. و انـسـان بـیـنـاى بـیـدار کـسـى اسـت کـه از گردشهاى روزگار و دگرگونیهاى ایام دچار شـگـفـتـى ، یا گم کردن راه و از دست دادن موضع حق خویش ‍ نمى شود، لیکن مقصود ما در ایـنـجا علاوه بر آن توجه به مفهومى از زمان است که از آیات و احادیث به دست مى آید، و آن زمان فلسفى یا فلکى نیست بلکه زمان نسبى است . این زمان همان است که ظرف حادثه هـا و احـوال و اعـمـال (بـا در نـظـر گـرفـتـن ارتـبـاط مـظـروف یـعـنـى اعمال و احوال شخص با آن) واقع مى شود، و نسبت به انسان و زندگى و کارها و سیر او در راه تـکـامـل یـا انـحـطاط در این جهان ، و نیز نسبت به سایر دگرگونیهاى تاریخى و اجـتـمـاعـى سـنـجـیـده مـى شـود. پـس ‍ مـراد از زمـان در ایـن مـقـام ، امـور زمـانـى اسـت در حال انتساب به ظرفهاى زمانى خویش بر حسب کمیت و کیفیت .

در حـدیـث شـریـف نـبـوى آمـده اسـت : اللیـل و النـهـار مطیتان (٨٢٩) شب و روز دومر کـوبـنـد. و ایـن تـعـبـیـرى از زمـان اسـت بر حسب پیوستگى و ارتباط آن به انسان و چـگـونـگـى بـهـره گـیرى انسان از آن ، و از جهت نقشى که ممکن است ظرف زمانى در حرکت تکاملى آدمى و عروج او به سوى خداى متعال ایفا کند.

آشـکـار اسـت که میزان براى زمان طبیعى فلکى خود زمان است ، چون دیگر نمودهاى طبیعى نـیـز بـا آن انـدازه گـرفـتـه مـى شـود. ولى مـیـزان براى زمانى که هم اکنون درباره آن گـفـتگو مى کنیم (زمان نسبى) (٨٣٠) اعمال آدمى و اطوار گوناگون زندگى فردى و اجتماعى او در حال ارتباط با سنتهاى اجتماعى و تاریخى است .

بـنـابـر آنچه یاد شد ما داراى دو زمان هستیم : زمان فلکى و زمان نسبى . و زمان نسبى را مـا اصـطـلاح قـرار دادیـم . بـر حـسـب ایـن تـحـلیـل و ایـن اصـطـلاح ، آدمـى را دو عمر است : یکى عمرى که با زمان نخستین اندازه مى شود، و آن روزهایى است که انسان بر روى زمین زیسته است . و دیگرى عمرى که با زمان دوم سـنـجـیـده مـى شـود، و آن مقدار عمرى است که شخص در آن توفیق علم خیر یا شر پیدا کـرده ؛ و حـقـیـقـت عـمـر همین عمر دوم است . این همان زندگى عقلى (آگاهانه و با شناخت) و جـهـتدار است براى هر یک از افراد مردم که از آن برخوردار باشند. و اجتماعات نیز از این لحـاظ هـمـچون افرادند. یعنى یک عمر طبیعى و یک عمر نسبى به معنایى که از یاد کردیم دارنـد. مـمکن است بر اجتماعى یک قرن به حساب فلکى بگذارد، که به مقیاس زمان نسبى برابر یک سال نباشد، و بالعکس .

واضح است که زمان نسبى پاره اى از زمان طبیعى است ، پس احکام زمان طبیعى بر آن جارى است . از احکام زمان یکى تحول دایم است ، و تاریخ و اجتماع نیز چنینند، یعنى پیوسته در حال تحولند و در میدانهاى تغییر و شدن ، به نسبتهاى مختلف در کندى و تندى ، سیر مى کـنند. بنابراین اصل ، بر آدمى واجب است که ، از لحاظ اندیشه و اقدام ، همراه زمان خود و مـراقب میزان این تحولات باشد، تا از این راه بتواند پیوند خود را با زمان و اجتماع حفظ کـنـد، و در کـاروان تـحـول بـا دیـگـران هـمـراه بـمـاند و از آنان عقب نیفتد و در جا نزند و مـرتجع نشود. چه انسان جز از این طریق نمى تواند براى اجتماع و ملت و میهن و دیـن خـود عـضـو سـودمـنـدى بـاشـد، زیـرا در غـیـر ایـن صـورت از زمـان خـویـش و اهـل آن بریده مى شود، و از قافله حرکتهاى بشرى عقب مى ماند، و نتایج زندگى اجتماعى را از دسـت مـى دهـد، و از انـجـام دادن مـاءموریت خود، در بهسازى اوضاع حیات انسانى ، مى ماند.

٢٦ـ شـنـاخـت قـوانـیـن تاریخ و نتایج این شناخت : در قرآن کریم نمونه هاى فراوانى از حکایات گذشتگان با اشاره به علتهاى حوادث و ارتباط وقایع با یکدیگر آمده است . از خـلال آنـهـا ایـن نـکـتـه را در مـى یـابـیـم که قرآن مردمان را به اندیشیدن در پیشینه هاى زندگى بشرى بر روى زمین و تاءمل کردن در آنچه بر گذشتگان گذشته است فرا مى خـوانـد. و ایـن دعـوت قـرآن جـز بـراى آن نـیـسـت کـه آدمى تاریخ را از آن لحاظ که ظرف پـیـشـامـدهـا اسـت بـفـهـمد، و سنتهاى تاریخى را بشناسد، و بداند که آنچه بر پیشینیان گذشته است چرا و چگونه گذشته است .

این فهم و شناخت و آگاهى ، انسان و بالخاصه انسان هدفدار را شجاعت مى بخشد، و او را بـراى جـهـتـگـیـریـهـاى نـیـک و پـرداخـتـن بـه کوششهاى حق طلبانه و دادخواهانه اجتماعى فعال مى سازد.

پـیـامـبـران نـیز، با توجه و اتکاى بر سنتهاى تاریخى ، براى پاسدارى از حق و نشر عدالت و اصلاح در اجتماع تلاش ‍ مى کردند، زیرا آنان نسبت به سنتهاى جارى در تاریخ ، شـنـاخـتـى درسـت و یقینى قطعى داشتند. و این قوانین و سنتها، سنتهاى الاهى است که خدا آنـهـا را بـا حـسـابـى دقـیـق و مـحـکـم ، و مـبـتـنـى بـر اسـاس عـلیـت و مـعـلولیـت جـعـل و تـقـدیـر کـرده اسـت . یـکـى از این سنتها آن است که حق ناگزیر پیروز مى شود و سرانجام نیکو از آن پرهیزگاران است . آرى ، پیامبران و اوصیاى ایشان به بزرگترین نـهضتها و حرکتهاى دگرگون کننده دست مى یازیدند، و از همان آغاز مى دانستند که غلبه با ایشان است ؛ و یکى از برنامه هاى ایشان شرکت کردن در مبارزه اى پیوسته ، به سود مـحـرومـان و مـسـتـضـعـفـان اجـتـمـاع بـوده اسـت . آنـان رفـتـه رفـتـه بـاطـل را سـست و ضعیف و حق را نیرومند مى کردند، تا راه را براى رسیدن به پیروزى و رستگارى هموار کنند؛ بنابراین ، آگاهى از سنتها و قوانین تاریخى ، به صورت درست ، از نـیـرومـنـدتـریـن عـوامـل تـقـویـت نـفـوس و شـجاعت بخشیدن به ملتها در راه نهضتهاى آزادیبخش و حرکتهاى ویران کننده و سازنده محسوب مى شود.

٢٧ـ شـنـاخـت نـقـطـه شـروع : هـر عـمل و اقدام موقعیتى مخصوص به خود دارد، و آن موقعیت مـخـصـوص ، زمـیـنـه مـنـاسـب آن اسـت و زمـانـى اسـت کـه چـون عـمـل در آن زمـان واقـع شـود پـخـتـه و ثـمـر بـخـش خـواهـد بـود. بـر عـامـل عـمـل لازم اسـت کـه ایـن زمـیـنـه و زمـان را بـشـنـاسـد، و بـدانـد کـه نـتـیـجـه حـاصل از هر عمل منوط به همین شناخت است . بیشتر کارهایى که بى نتیجه مى ماند، همانها اسـت کـه غـالبـا در زمان خود صورت نگرفته و زمینه مساعد با آن فراهم نبوده است . این کـه بـدانـند عمل را در چه زمینه و چه وقت شروع کنند، تاءثیرى اساسى و سازنده در هر عمل و اقدام دارد، خواه کوچک باشد یا بزرگ ، حتى اگر همه اداى کلمه اى باشد.

٢٨ـ آمـاده سـازى افـکـار بـراى مراحل شناخت : هم اکنون از اهمیت و تاءثیر زمینه هاى مناسب بـراى هـر اقـدام و عـمل یاد کردیم . یکى از اعمال اجتماعى منتشر کردن اندیشه و شناخت در مـیـان مردم است ، که آن نیز واجب است در زمینه مناسب خود انجام شود. و از شرایط کامیابى در ایـن عـمـل ، مـراعـات سـازگـارى مـیـان ذهـنـیـات افـراد و مراحل مختلف اندیشه و شناخت است . یک اندیشه چنان است که از قدرت پذیرش عقلها فزون است ، و اندیشه دیگر چندان ضعیف است که نمى تواند اجتماع را جلب کند و اثرى در بالا آوردن فـرهـنـگ و بـرتـرى دادن افـکار مردم بگذارد، پس لازم است توازن میان این امور در نظر گرفته شود تا نتایج مطلوب به دست آید.

یـکى از چیزهایى که بر صاحب دعوت حق و مبلع راستین واجب است ، آمیزش با مردمان و لمس کـردن واقـعـیـات مـحـیـط اسـت ، تـا از ایـن راه ، از اسـتـعـدادهـاى گـونـاگـون مردم آگاهى حـاصـل کـنـد، و بـتـواند نیروهاى عقلى پوشیده را برآورد، و معادن انسانى وجود ایشان را اکـتـشـاف کـنـد. از همین جا تاءکید شده است که دعوت ـ چنانکه در قرآن آمده است ـ باید به زبان مردم باشد. و این زبان منحصر به زبان لغوى نیست ، بلکه زبان فکرى و عقلى و فرهنگى ، و زبان محیط و زبان زمانه و نسل را در بر مى گیرد.

و این امرى بسیار مهم است که پیامبران و اوصیاى آنان در گذشته آن را مراعات کرده اند. و اکنون با کمال تاءسف مشاهده مى شود که گروهى از عالمان ـ که آگاهان و متعهدان آنان وارثان پیامبرانند ـ در بیشتر موارد، این امر نهادى ثمر بخش سازنده را مراعات نمى کنند. و همین مسئله سبب بیحاصل ماندن دعوتها و تبلیغها و تربیتها مى شود.

- پى ‏نوشتها -

٨١١- سوره عنکبوت (٢٩): ٢٠.

٨١٢- سوره انبیا (٢١): ٥٧.

٨١٣- شناخت خود (نفس)، به صورت تجربى و عملى ، و دیدن آن جداى از تن ممکن است حـکـیـمـان و دانـایـان بـزرگ ، در جـاى خـود، بـه ایـن امـر و راهـهـاى وصول به آن اشاره کرده اند؛ از جمله در کتاب بیان الفرقان ١/٦٣-٦٢.

٨١٤- نهج البلاغه /١١٥٩.

٨١٥- عکس این مطلب نیز وجود دارد: چون مردم از مایه نفسى و ارزش روحى و قدرتهاى بـاطنى خود آگاه نباشند، در پى بسیارى از چیزها و مرتبه ها نمى روند و از رسیدن به آنها باز مى مانند. در صورتى که اگر از راه خودشناسى ، از آن مایه و قدرت و قابلیت آگـاه گـردند، چه بسا به تلاش برخیزند و بدان مراتب و کمالات - یا مقدارى از آن که بـاز هـم مـهـم اسـت - بـرسـنـد. اشـاره بـنـد ٣، در مـتـن (شـنـاخـت فضایل نفس)، از جمله ، مربوط به این جهت است .

٨١٦- غررالحکم /٢٩٠.

٨١٧- سوره یوسف (١٢): ١٠٥.

٨١٨- سوره بقره (٢): ١٦٤ ـ ١٦٣.

٨١٩- سوره نحل (١٦): ١٢.

٨٢٠- سوره زخرف (٤٣): ٣ ـ ١.

٨٢١- سوره روم (٣٠): ٢٤.

٨٢٢- تحف العقول /٢٨٣.

٨٢٣- بحار ٣/١٦٥.

٨٢٤- بحار ٣/١٤٧ـ١٤٦.

٨٢٥- بحار ٣/١٥٦.

٨٢٦- عـیـون اخـبار الرضا /١٧٩ـ ١٧٤؛ مسند الرضا ٢/٨٩ ـ تاءلیف شیخ عزیز عطاریدى خیوشانى (قوچانى) از انتشارات مکتبة الصدوق ، تهران .

٨٢٧- یـعـنـى ایـنـکـه اسـمـا و صـفـات ، در مـورد خـداونـد مـتـعـال ، دلالت بـر تـحـدیـد (تـعـیـیـن حـدود) نـدارد، و فـقـط دلالت بـر کمال (اتصاف) دارد و دلالت بر وجود و تحقق معانى و واقعیات و صفات در ذات متعال .

٨٢٨- سوره انفال (٨): ٦٥.

٨٢٩- خصال ١/٦٨.

٨٣٠- یا به تعبیرى : زمان اعمالى .


باب دوم : عقیده و ایمان

٢٩ـ آزاد انـدیشى و نظرخواهى :

در تعالیم اسلامى ، به راءى آزمایى ، و استفاده از آراء مـخـتـلف ، و در کـنـار هـم قـرار دادن آنـهـا، و مـقـایـسـه آنـهـا بـا یـکـدیـگـر، و دقـت و تـاءمـل در گـزیـنـش راءى یـا پـرداخـتـن بـه عـمـل ، و پـرسـش از اهل راءى ، و بهره بردن و شریک شدن در عقول مردم با مشورت خواستن از ایشان ، فراوان دعـوت شـده ، و خـود راءى بودن مایه هلاکت شناخته گشته است . چنانکه على علیه السلام گفته است :

من استبد براءیه هلک (٨٣١) هر که خود راءى باشد هلاک شود.

و اینهمه ، دلالت بر آن دارد که اسلام به مقید ساختن و در بند کشیدن اندیشه ، در محدوده اى خاص ، حزبى یا مکتبى یا جز آن ، دعوت مى کند، بلکه مى گوید: فبشر عباد الذین یـسـتـمـعـون القـول فـیـتـبـعـون احسنه ، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب (٨٣٢) بـشـارت ده بـنـدگـان مـرا: آنـان که گفتار را مى شنوند و از نیکوترین آن پیروى مى کنند، که اینان خردمندانند. و امام على علیه السلام مى گوید:

من شاور الرجـال شـارکـهـا فـى عـقـولها (٨٣٣) کسى که با مردان مشورت کند، در عقلهاى ایشان شریک شده است .

از راه نـظـر خـواهـى فـرصـتـى بـراى شـخـص فـراهـم مـى شـود تا درباره آراء و افکار غـوررسـى کـنـد، و از بـهـتـریـن آنـهـا آزادانـه پیروى نماید لا اکراة فى الدین قد تبین الرشد من الغى ... (٨٣٤)

اکراهى در دین نیست ، راه از بیراهه باز شناخته شده است .... و این روش آدمى را به تحقیق درباره حق و فهمیدن آن رهبرى مى کند. در اسلام بر فـهمیدن درست حق تاءکید شده است . شخص مسلمان باید اعتقادات اسلامى را با بصیرت و فـهـم بـپـذیـرد. آرى ، تـعـالیـم اسـلامـى از آدمـى مى خواهد که صاحب خرد و صاحب تمیز بـاشـد، تـا بـتـوانـد سـره را از نـاسره و خام را از پخته باز شناسد، و مقلد خشک و جامه نـشـود، و انـدیـشـه هـا و رجال علمى و شهرت ایشان بروى مستولى نگردند؛ که اینها همه مستلزم پیروى کور کورانه است .

و از فـواید راءى آزمایى و مشاوره با خردمندان ، گسترش فرهنگ در جامعه و نیرومند شدن ذهنها و بالا رفتن سطح دریافت و فهم و فراگیرى است .

٣٠ـ مـوانـع شـنـاخت و از میان بردن آنها: اسلام کمال کوشش خود را در آن به کار مى برد تـا هـمـه نـیـروهـا و اسـتـعـدادهـاى انـسـان را بـه مرحله فعلیت در آورد، و درکهاى نهفته را برآورد، و دفینه هاى عقول را به تعبیر مولا امیرالمؤ منین علیه السلام بر انگیزد، و آنها را در طـریـق شـدن و تـکـامل قرار دهد. اسلام ، براى رسیدن به این هدف عالى ، تنها به دور کردن موانع و مشکلات خارجى ـ اجتماعى و اقتصادى و سیاسى ـ از سر راه انسان بسنده نـمـى کـنـد، بـلکه به نابود کردن موانع باطنى نیز مى پردازد، یعنى موانع نفسانى و اخـلاقى که راه را بر انسان مى بندد و او را از سیر تکاملى و شدن انسانى باز مى دارد، و از تبلور یافتن نیروها و مواهب جلوگیرى مى کند.

اسـلام بـرنـامـه هـایى سازنده و روشهایى تعلیمى و خاص براى تنظیم ابعاد روحى و جسمى آدمى طرح ریزى کرده است ، تا بر پایه آنها تربیت صورت گیرد، و سپس حرکت مطلوب به سوى هدف نهایى امکانپذیر شود.

ما در این فصل از باب (فصل ٤١)، شمارى از مشکلات و موانع را یاد کرده ایم ، که از این جـمله است خویهاى نکوهیده ، که از دریافت راستین و فهم درست جلوگیرى مى کند. این است کـه هـر کـس بـه تـهذیب اخلاق و پاکیزه کردن نفس خود نپردازد، نمى تواند حقایق را به صورت صحیح دریافت کند، و اگر چیزى را درک کند نمى تواند به صورت درست از آن استفاده برد، بلکه دانسته ها و فهمیده هاى خود را وسیله اى براى رسیدن به بدیها قرار مى دهد نه رسیدن به خوبیها.

دیـگر دوستى و عشق است که آدمى را کر و کور مى کند. چون آدمى چیزى را دوست بدارد، از دیدن عیوب آن کور مى شود. و این خود مانع بزرگى براى غوررسى و شناخت امور است .

دیـگـر عـجـب و خـودبـیـنـى اسـت ، چـه آن کـسـى کـه نـسـبـت بـه خـود و راءى و عـقـل خـویـش عـجـب و خـود پـسـندى داشته باشد، اگر حق مخالف نظر وى باشد آن را نمى پـذیـرد، و اگـر خـطـا کـنـد بـه آن اعـتراف نمى کند، و اگر چیزى را نداند خود را براى پـرسیدن از کسانى که مى دانند آماده نمى بیند. چنین انسانى مستبد به راءى است و سقوط مى کند.

دیـگـر از مـوانـع شـنـاخـت ، مـطـالب جـایـگـزیـن شـده در ذهـن اسـت و سـنـتـهـاى باطل رایج در اجتماع ، که اینها نیز از دست یافتن به شناخت پاک و ناآلوده جلوگیرى مى کند. و چنین است دیگر چیزها که یاد کرده ایم .

پس بر جویاى شناخت و معرفت و کمال ، و بر هر کس که اختیار دریافت صحیح است و به پـرورش ذات و تـربـیـت عـقـل و زنـده کـردن قـلب خـویـش علاقه دارد، لازم است که از همه چیزهایى که در راه رسیدن به این مقصد والا جلوگیر او مى شود بپرهیزد، و جان خود را از آنها بپیراید.

باب دوم : عقیده و ایمان

فصل نخست : اهمیت عقیده قرآن

١ قـالت الاعـراب : امـنـا، قـل : لم تـؤ مـنـوا و لکـن قـولوا: اسـلمـنـا، و لمـا یدخل الایمان فى قلوبکم .. (٨٣٥)

اعـراب گـفـتند: ایمان آوردیم ؛ بگو: ایمان نیاوردید، بلکه بگویید اظهار اسلام کردیم ؛ هنوز ایمان به دلهاى شما در نیامده است ...

٢ یا ایها الرسول لا یحزنک الذین یسارعون فى الکفر، من الذین قالوا امنا بافواههم و لم تومن قلوبهم ... (٨٣٦)

اى رسول ! مبادا آنان که به کفر شتاب مى ورزند و به زبان مى گویند ایمان آوردیم و حال آنکه قلبهاشان ایمان نیاورده است ، مایه اندوه تو شوند...

٣ الذیـن آمـنـوا و تـطـمئن القلوبهم بذکر الله ، الا بذکر الله تطمئن القلوب (٨٣٧) کـسـانـى (بـه راستى روى به درگاه خداى مى آورند) که بگرویدند، و دلهاشان با یاد خدا مى آرامد؛ هان ! تنها با یاد خدا دلها آرام مى یابد حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لو ان العـبـاد و صـفـوا الحق ، و عملوا به ، و لم یعقد قلوبهم على انه الحق ، ما انتفعوا. (٨٣٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اگـر بـنـدگـان دربـاره حـق داد سـخـن دهـنـد و بـه آن عمل نیز بکنند، لیکن در قلب خود معتقد به حق بودن آن نباشند، از آن سودى نخواهند برد.

بنگرید! ایـمـان راءس هـرمى است که قاعده آن را عقیده تشکیل مى دهد. و هرم مذکور عملى است که بر ایـن قـاعـده (عـقـیده قلبى) قرار گرفته است . و مقصود از قلب در اینجا مجموع عاطفه و عـقـل اسـت . نـتـیـجـه ایـن مـى شـود کـه انـسـان مـؤ مـن ، بـا عقل و عاطفه ، یعنى با تمام وجود خود، به عمل کشیده مى شود و بر آن استقامت مى نماید. و هدف از تربیت اسلامى همین است .

فصل دوم : عقیده بزرگ ، ایمان به خداى متعال قرآن

١ والعصر × ان الانسان لفى خسر × الا الذین آمنوا... (٨٣٩)

قسم به روزگار × همانا آدمى در زیانکارى است ، جز آن کسان که ایمان آوردند...

٢ و بشر الذین آمنوا... (٨٤٠)

به کسانى که ایمان آوردند مژده ده ...

٣ و لوانهم آمنوا و اتقوا، لمثوبه من عندالله خیر... (٨٤١)

اگر آنان ایمان مى آوردند و پرهیزگار مى شدند، پاداش خدایى براى آنان بهتر بود...

٤ و اما الذین آمنوا و عملوا الصالحات فیوفیهم اجورهم ... (٨٤٢)

کسانى که ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند، خداوند پاداش آنان را تمام مى دهد...

٥ یا ایها الذین آمنوا، آمنوا بالله .... (٨٤٣)

اى کسانى که ایمان آوردید! به خدا ایمان آورید...

٦ فـامـا الذیـن آمـنـوا بـالله و اعـتـصـمـوا بـه ، فـسـیـد خـلهـم فـى رحـمـة مـنـه و فضل ، و یهدیهم الیه صراطا مستقیما (٨٤٤)

کـسـانـى کـه بـه خـدا ایـمـان آوردنـد و بـه او مـتـمـسـک شـدنـد، آنـان را در رحـمـت و فضل خود درمى آورد، و از راه راست به سوى خود هدایتشان مى کند حدیث

١ الامام على علیه السلام : المرء بایمانه . (٨٤٥)

امام على علیه السلام : معیار انسان ایمان او است .

٢ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام او الصـادق عـلیـه السـلام - فـى قـول الله عـزوجـل : صـبـغـة الله و مـن اءحـسـن مـن الله صـبـغـة (٨٤٦) قـال : الصـبـغـة هـى الاسـلام . و قـال فـى قـوله عـزوجـل : فـمن یکفر باطاغوت و یومن بالله فقد استمسک بالعروة الوثقى (٨٤٧) هى الایمان ... (٨٤٨)

امـام بـاقـر (یـا امـام صـادق) - در تفسیر این آیه :

صبغة الله و من احسن من الله صبغة - رنـگ آمـیـزى (و هـدایت) خداست (این ایمان)، و چه کس بهتر از خداوند رنگ دهد؟. گـفـت : مـقـصـود از ایـن صبغه و رنگ آمیزى ، اسلام است . همچنین در تفسیر این آیه : فمن یـکـفـر بـالطـاغـوت و یؤ من بالله فقد استمسک بالعروة الوثقى - هر که به طاغوت کـفـر ورزد و بـه خـدا ایـمـان آورد، بـه دسـتـگـیـره استوار چنگ زده است ، گفت که عروة الوثقى (دستگیره استوار)، ایمان است .

٣ الامام على علیه السلام : المغبون من فسد دینه . (٨٤٩)

امام على علیه السلام : زیان دیده کسى است که دین او تباه گشته باشد.

٤ الامام على علیه السلام : یا کمیل ! انه (الایمان) مستقر و مستودع . فاءحذر ان تکون من المستودعین ؛ و انما یستحق اءن تکون مستقرا، اذا لزمت الجادة الواضحة ، التى تخرجک الى عوج ، و لا تزیلک عن منهج . (٨٥٠)

امام على علیه السلام : اى کمیل ! ایمان یا حالت استقرار دارد و در جاى خود محکم است ، یا هـمـچـون چـیـزى اسـت کـه بـه امـانت و عاریه گذاشته شده باشد. از آن بپرهیز که ایمان عاریتى داشته باشى ! و تو آنگاه شایسته ایمان ثابت و استقرار یافته مى شوى ، که از متن راه روشن بروى ، راهى که تو را به انحراف نمى کشاند، و از روش حقپرستان دور نمى کند.

فصل سوم : ایمان عقیده است و عمل قرآن

١ ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات لهم جنات ... (٨٥١)

کسانى را که ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند، بهشتهایى است ...

٢ و من یاءته مؤ منا قد عمل الصالحات ، فاءولئک لهم الدرجات العلى (٨٥٢) کسانى را که با ایمان نزد خدا بیایند و کارهاى نیکو کرده باشند، جایگاههاى بلند است ٣ و مـا امـوالکـم و لا اولادکـم بـالتـى تـقـربـکـم عـنـدنـا زلفـى ، الا مـن آمـن و عمل صالحا... (٨٥٣)

مـالهـا و فـرزنـدان شـمـا چـیزى نیست که بر مقام قرب شما در نزد ما بیفزاید، مگر اینکه ایمان و عمل صالح داشته باشید...

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

الایـمـان عـقـد بـالقـلب ، و نـطـق بـاللسـان ، و عمل بالارکان . (٨٥٤)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): ایـمـان مـعـتـقـد بـودن بـه قـلب اسـت ، و اقـرار کـردن بـه زبـان ، و عمل کردن به ارکان (اعضاى بدن).

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): الایـمـان قول و عمل ، اخوان شریکان . (٨٥٥)

امـام صـادق عـلیـه السلام - از پیامبر اکرم : ایمان ، گفتار و کردار است با هم ، همچون دو برادر شریک .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الایـمـان و العـمـل اخوان توامان ، و رفیقان لا یفترقان . لا یقبل الله احدهما الا بصاحبه . (٨٥٦)

امـام عـلى عـلیـه السلام : ایمان و عمل دو برادر تواءمند و دو دوست که از یکدیگر جدا نمى شوند. خدا هیچ یک از آن دو را بدون دوستش نمى پذیرد.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - سـئل عـنـه :

الایـمـان قـول و عـمـل ام قـول بـلا عـمـل ؟ فـقال : الایمان تصدیق بالجنان ، و اقرار باللسان ، و عمل بالارکان . و هو عمل کله ... (٨٥٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام - از او پـرسـیدند: آیا ایمان گفتار و کردار است یا گفتار بدون کـردار؟ گـفـت : ایـمـان تـصـدیـق کـردن بـه قـلب اسـت ، و اعـتـراف کـردن بـه زبـان ، و عـمـل کـردن بـه ارکـان بـدن .

و در واقـع ، ایـمـان هـمـه اش عمل است ...

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - فـى قـول الله عـزوجـل : و مـن یـکـفـر بـالایـمـان فـقـد حـبـط عـمـله (٨٥٨) قال : کفرهم به ، ترک العمل بالذى اقروا به . (٨٥٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - در تـفـسـیـر ایـن آیـه :

و مـن یـکـفـر بالایمان فقد حبط عمله (٨٦٠) هـر کـه بـه ایـمـان کـفـر ورزد عـمـلش بـاطـل مـى شـود، گـفـت : کـفـر ورزیـدن مـردم بـه ایـمـان تـرک کـردن عمل است به آنچه بدان اعتراف کرده اند.

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - قـال له راوى الحـدیـث : الا تـخـبـرنـى عـن الایـمـان ، اقـول هـو و عـمـل ، ام قـول بـلا عـمـل ؟ فـقـال عـلیـه السـلام : الایـمـان عمل کله ، و القول بعض ذلک العمل ، بفرض من الله فى کتابه . (٨٦١)

امـام صـادق عـلیه السلام - راوى حدیث گوید: به امام گفتم : مرا درباره ایمان آگاه نمى سـازى کـه آیـا گـفـتـار اسـت و کـردار، یـا گـفـتـار بـدون کـردار؟ گـفـت : ایـمـان هـمـه عـمـل و کردار است ، و گفتار پاره اى از این عمل است . خداوند اینچنین مقرر داشته و در بیان قرآن بیان کرده است .

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : الایـمـان لا یـکـون الا بعمل ، و العمل منه ؛ و لا یثبت الایمان الا بعمل . (٨٦٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : ایـمـان جـز بـه عـمـل نـیـسـت ، و عمل بخشى از آن است . و ایمان جز به عمل ثابت نمى شود.

٨ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن امـیـرالمـؤ مـنـیـن ، عـن رسـول الله (صلى الله علیه و آله):

الایـمـان قـول مـقـول ، و عـمـل مـعـمـول ، و عـرفـان بالعقول . (٨٦٣)

امـام رضا - از پدرانش ، از امیر المؤ منین ، از پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله): ایمان گفتارى (اقرارى) اسـت کـه گفته شود (و به زبان بیان گردد)، و عملى است که انجام داده شود، و شناختى است که با عقل حاصل آید.

٩ الامام الصادق علیه السلام : لیس الایمان بالتحلى ، و لا بالتمنى ، و لکن الایمان ما خلص فى القلوب ، و صدقته الاعمال . (٨٦٤)

امـام صـادق عـلیـه السلام : ایمان به خودآرایى و آرزومندى نیست ، بلکه ایمان چیزى است کـه خـالصـانـه در دل جـاى گـیـرد، و اعـمـال آدمـى دلیل صدق آن باشد.

بنگرید! ایـن اصـل (یـعـنـى ایـنـکـه ایـمـان جـز بـه عـمـل درسـت نـمى شود، و ایمان همه عمل است ، ایمان چیزى است که اعمال آدمى تصدیق کننده آن باشد) ، موضوعى بسیار مهم است و در نظام قرآنى ، پایگاه تربیتى بلندى دارد.

در ایـن بـاره هـمـچـنـیـن رجـوع کـنـیـد بـه بـاب سـوم هـمـیـن کـتـاب کـه بـاب عمل و اهمیت و اصالت آن است .

نـیـز ایـنـکـه گـفـتـه انـد: ایـمـان هـمـه اش عـمـل اسـت (و هـو عـمـل کـله)، اشـاره بـه واقـعـیـت روشـن اسـت ، زیـرا کـه عـقـیـده نـیـز خـود عـمـل اسـت ، عـمـل قـلبـى . و اقـرار نـیـز عـمـل اسـت ، عـمـل زبـانى . و بقیه وظایف دینى نیز همه کارها و اعمالى است که باید با ارکان بدن و اعـضـاى بـدن و اعـضاى تن انجام پذیرد (فعل یا ترک). پس ایمان همه اش کردار است و عـمـل . و ایـمـان زبـانـى در واقـع ، ایـمـان نـیـسـت . و ایـمـان اعـتـقـادى بـى عمل ، ایمانى ناقص است .

فصل چهارم : توحید و شرک قرآن

١ قل : هو الله احد (٨٦٥)

بگو: او است الله ، یگانه و یکتا ٢ قـل : یا اهل الکتاب تعالوا الى کلمة سواء بیننا و بینکم ، الا نعبد الا الله ، و لا نشرک به شیئا، و لا یتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ... (٨٦٦)

بگو: اى اهل کتاب ! بیایید از کلمه اى (عقیده حقى) که ما و شما بر آن اتفاق داریم پیروى کـنـیـم ، یـعنى : جز خداى را نپرستیم ، و چیزى را شریک او ندانیم ، و برخى از ما برخى دیگر را، به جاى خدا، ارباب و خداوندگاران خویش ‍ نشمارند...

٣ حـنفاء لله غیر مشرکین به ، و من یشرک بالله فکانما خرمن السماء فتخطفه الطیر او تهوى به الریح فى مکان سحیق (٨٦٧) پـاک و خـالص ، بـى هـیچ شائبه شرک ، خداى را بپرستید (و حج را گزارید!)، و هر که بـه خـدا مـشـرک شـود (و دیگرى را بپرستید)، همچون کسى است که از آسمان فرو افتد و پـرنـده او را دریـابـد (و پـاره پاره کرده نابود سازد)، یا کسى که باد او را به جایى دور بیفکند (که نشانى از وى بر جاى نماند)

٤ و مـن النـاس مـن یـتـخذ من دون الله اندادا، یحبونهم کحب الله و الذین آمنوا اشد حبا لله ... (٨٦٨)

پـاره اى از مـردم براى خدا شریکانى همتا مى گیرند و آنها را همچون خدا دوست مى دارند، لیـکـن کـسـانـى کـه ایـمـان آورده انـد خـدا را از جـان و دل دوست مى دارند...

٥ و جـعـلوا لله انـدادا لیـضـلوا عـن سـبـیـله ، قـل : تـمـتـعـوا فـان مـصـیـر کـم الى النار (٨٦٩)

براى خدا ههمتایانى قرار دادند تا (مردمان) را از راه خدا گمراه کنند، بگو: کامرانى کنید که بازگشت شما به آتش ‍ است ! ٦ اجعل الآلهة واحدا، ان هذا لشى ء عجاب ؟! (٨٧٠)

(کـافـران گـفـتـند:) آیا این پیامبر، خدایان همه را (نفى کرده و به جاى آنها تنها) یک خدا قرار داده و پذیرفت است ؟ این ، چیزى مایه شگفتى است ٧ فـاءقـم وجـهـک للدیـن حـنـیـفـا، فـطـرة الله فـطـر النـاس عـلیـهـا، لا تبدیل لخلق الله ، ذلک الدین القیم و لکن اکثر الناس لا یعلمون × منیبین الیه ، واتقوه و اقـیـمـوا الصـلاة ، و لا تـکـونـوا مـن المـشـرکـیـن × مـن الذین فرقوا دینهم ، و کانوا شیعا، کل حزب بما لدیهم فرحون× (٨٧١) بـه دیـن پـاک و یـکـتـاپرست روکن ، که این فطرت و نهادى است که خدا مردمان را بر آن نـهـاد؛ خـلقت خدا را دگرشدنى نیست ؛ همین است دین درست و پاینده ، ولى بیشترین مردمان نـمـى دانـنـد × بـه او باز گردید، و از خشم او بپرهیزید، و نماز را برپاى دارید، و از مشرکان نباشید × و هر گروه به آنچه در دست داشت شادمانى نمود × ٨ یا صاحبى السجن ، اارباب متفرقون خیر ام الله الواحد القهار؟ × ما تعبدون من دونه الا اسـماء سمیتموها انتم و آباؤ کم ، ما انزل الله بها من سلطان ؟ ان الحکم الا لله ، امر الا تعبدوا الا ایاه ، ذلک الدین القیم ولکن اکثر الناس لا یعلمون (٨٧٢) اى یـاران زنـدانى من ! آیا خداوندگارانى پراکنده بهتر است ، یا الله ، خداى یگانه بر همه چیز غالب ؟ × آنچه جز او مى پرستید چیزى نیست جز نامهایى (بى حقیقت) که شما و پـدرانـتـان نامیده اند، و خدا هیچ حجتى براى (حقانیت و درستى) آنها فرو نفرستاده است ؛ فـرمـان جـز خـداى را نـیـست ؛ و او فرموده است که جز او را نپرستید! همین است دین درست و پاینده ، ولى بیشترین مردمان نمى دانند× ٩ و تـلک عـاد حـجـدوا بـآیـات ربـهـم ، و عـصـوا رسـله ، و اتـبـعـوا امـر کـل جـبـار عـنـیـد × و اتـبعوا فى هذه الدنیا لعنة و یوم القیامة ، الا ان عادا کفروا ربهم ، الا بعدا لعاد قوم هود (٨٧٣)

قـوم عـاد مـنـکـر آیـات پروردگار خود شدند، و از فرستادگان خدا فرمان نبردند، و به فرمان هر ستمگر سرکش ستیهنده گردن نهادند × و در این دنیا و در دنیاى دیگر گرفتار لعنت شدند؛ آگاه باشید که قوم عاد به پروردگار خود کافر شدند، و هان که لعنت بر عادیان باد، یعنى قوم هود ١٠ ان الذیـن تـدعـون مـن دون الله عـبـاد امـثـالکـم ، فـادعـوهـم فلیستجیبوا لکم ان کنتنم صادقین (٨٧٤) کـسـانـى جـز خـدا را کـه به خدایى مى خوانید، بندگانى چون شمایند؛ پس بخوانید تا اگر راست مى گویید به شما پاسخ دهند! ١١ فـقـالوا: انـؤ مـن لبـشـریـن مـثـلنـا و قـولهما لنا عابدون ؟ × فکذبوهما فکانوا من المهلکین (٨٧٥) (فـرعـون و فـرعـونـیـان) گفتند: آیا به دو انسان همچون خودمان (موسى و هارون) ایمان آوریم ، با اینکه قوم این دو ما را مى پرستند؟ × این بود که آنان را تکذیب کردند و هلاک شدند ١٢ و الذیـن اجـتـنـبـوا الطـاغـوت ان یـعبدوها، و انابوا الى الله ، لهم البشرى ، فبشر عباد (٨٧٦)

کـسـانـى را که از طاغوت و پرستیدن آن دورى کردند و به خدا بازگشتند، بشارت باد، آرى ، بندگان مرا بشارت ده ! حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...احـتـالهـم الشـیاطین عن المعرفته ، و اقتطعتهم عن عبادته . (٨٧٧)

امـام على علیه السلام : شیاطین آنان را از شناخت خدا با حیله منصرف کردند، و از پرستش او باز داشتند.

٢ السـیـدة فـاطـمـة علیه السلام :...ففرض الله الایمان تطهیرا من الشرک ، و الصلاة تنزیها لکم من الکبر... (٨٧٨)

حـضـرت فاطمه علیه السلام :...خدا ایمان را براى پاک شدن از شرک ، و نماز را براى پاکیزه شدن شما از خودپسندى ، واجب کرد.

٣ الامـام الصادق علیه السلام - فى قوله تعالى :

اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله . (٨٧٩) فـقـال : امـا والله مـا دعـوهـم الى عـبادة انفسهم ، و لو دعوهم الى عبادة انفسهم ما اجابوهم ، ولکن اءحلوا لهم حراما، و حرموا علیهم حلالا؛ فعبدوهم من حیث لا یشعرون . (٨٨٠)

امـام صـادق عـلیـه السلام - در تفسیر این آیه :

اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون الله - دانـایـان و راهـبـان خود را، به جاى خدا، ارباب خود گرفتند، گفت : به خدا که عـالمـان یـهود آن مردم را به پرستش خود نخواندند، و اگر به پرستش خود مى خواندند مـردم پـذیـرا نـمـى شـدنـد، بـلکـه آنـان حـرام را بـرایـشـان حلال و حلال را حرام کردند؛ این بود که آن مردم نادانسته حبران و راهبان را پرستیدند (و حکم غیر خدا را اطاعت کردند).

بنگرید! در ایـن حـدیـث سـازنـده حـریـت آمـوز، یاد شده است که تبعیت و پیروى از هر قانونى ، به مـنـزله پرستش آن است . بنابراین ، هر کس از قوانین غیر الاهى پیروى کند، چنان است که غـیـر خـدا را پـرسـتـیده و در برابر غیر خدا سر فرود آورده است . و این شرک است ، حتى پـیـروى از عـالمـان دیـنـى - اگـر حـکـمـى غـیـر از حـکـم خـدا را بـگـویـنـد - داخـل در هـمین مقوله است ؛ چنانکه آیه و توضیح حضرت امام جعفر صادق علیه السلام ، در همین باره است .

٤ الامـام الصـادق عـلیه السلام : ان الله - تبارک و تعالى - اعطى محمدا (صلى الله علیه و آله) شرائع نـوح و ابـراهـیـم و مـوسـى و عـیـسى علیه السلام : التوحید و الاخلاص ، و خلع الانداد، و الفـطـرة الحـنـیـفـیـة السـمـحـة ، ولا رهـبـانـیـة و لا سـیـاحـة ، احـل فـیـهـا الطـیـبـات ، و حـرم فـیـهـا الخـبـائث ، و وضـع عـنـهـم اصـرهـم و الاغلال التى کانت علیهم ... (٨٨١)

امام صادق علیه السلام : خداى متعال به محمد (صلى الله علیه و آله) شریعتهاى نوح و ابراهیم و موسى و عـیـسـى عـلیـه السلام را بخشید، یعنى توحید، و اخلاص ، و فروافکندن همتایان (و ترک شـرک و انـبـازگـیـرى بـراى خـدا)، و پـیـروى از دین فطرى یکتاپرست آسانگیر، بدون رهـبـانـیـت و دوره گـردى (و گـدایـى بـراى کـشـتـن نـفس)؛ و در این شریعت ، پاکیزه ها را حلال و پلیدها را حرام کرد، و بندها و زنجیرهایى را که (جباران و طاغوتان گوناگون) بر مردمان نهاده بودند بگشود.

٥ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام - فـیـمـا نـقـله فـضـل بـن شـاذان :...فـان قـال : اءخـبـرنـى عـن الاذان لم امـروا بـه ؟ قـیـل : لعـلل کـثـیـرة ...فـان قـال قـائل : فـلم لم یـجـعـل بـدل التـهـلیـل التسبیح او التحمید و اسم الله فى آخرهما؟ قـیـل : لان التـهـلیـل هـو اقـرار لله تـعـالى بـالتـوحـید، و خلع الانداد من دون الله . و هو اول الایمان و اءعظم من التسبیح و التحمید. (٨٨٢)

امـام رضـا عـلیـه السـلام - به روایت فضل بن شاذان : اگر پرسنده گوید:

درباره اذان بـگـو کـه چـرا گـفـتـن آن لازم گـشـت ؟ گفته مى شود: براى علتهاى فراوان ...پس اگر گـویـنـده اى بـگـویـد: چـرا در پـایـان آن (٨٨٣) بـه جـاى لا اله الا الله ، سـبـحـان الله یـا الحمد الله یا الله اکبر نیامده است ؟ در جواب گفته مى شود: از آن جهت که لا اله الا الله اعتراف به یگانگى خدا و زدودن شرک و نـفـى هـمـتـا و انـبـاز اسـت براى خداى متعال ، و این نخستین شعار ایمان است ، و از تسبیح گفتن و حمد کردن مهمتر است .

٦ الامام على علیه السلام : اما بعد! فان الله تعالى بعث محمدا (صلى الله علیه و آله) بالحق ، لیخرج عبادة من عبادة عباده الى عبادته ، و من عهود عباده الى عهوده ، و من طاعة عباده الى طاعته ، و من ولایة عباده الى ولایته . (٨٨٤)

امـام عـلى عـلیـه السلام : خداى متعال ، محمد - صلى الله علیه و آله - را به دین حق مبعوث کـرد، تـا بـنـدگـان او را از پـرسـتـش بندگان به پرستش او، و از نگاهداشت پیمانهاى بـنـدگـان به نگاهداشت پیمانهاى او، و از فرمانبردارى بندگان به فرمانبردارى او، و از سرپرستى بندگان به سرپرستى او برآورد.

٧ الامـام الباقر علیه السلام - کتب فى رسالة الى بعض خلفاء بنى امیة :... و من ذلک مـا ضـیـع الجـهـاد الذى فـضـله الله تـعـالى عـلى اعـمـال .. و اول ذلک الدعـاء الى طـاعـة الله تـعـالى مـن طاعة العباد، و الى عبادة الله من عبادة العباد، و الى ولایة الله من ولایة العباد...و لیس الدعاء من طاعة عبد الى طاعة عبد مثله .. (٨٨٥)

امام باقر علیه السلام : در نامه اى به یکى از خلفاى بنى امیه : و از جمله چیزهایى که خـلیـفـه ضـایـع گـذارده جـهـاد اسـت ، کـه خـداى مـتـعـال آن را بـر اعـمـال فضیلت داده است ...و اول آن خواندن مردمان است از طاعت بندگان به طاعت خدا، و از پرستش بتان به پرستش خدا، و از دوستى بندگان به دوستى خدا...نه خواندن از طاعت بنده اى به طاعت بنده اى دیگر همانند خود او.

٨ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : اللهـم وقـو بـذلک مـحـال اهـل الاسلام ، و حصن به دیارهم !...حتى لا یعبد فى یقاع الارض غیرک ، و لا تعفر لا حد منهم جبهة دونک . (٨٨٦)

امـام سـجـاد علیه السلام : خدایا! تو خود (با تاءیید گسترى و کمک بخشى به نیروهاى مـؤ مـن ، و بـا فـروگـذارى و خـذلان رسـانـى به نیروهاى کفر و شرک و تجاوز)، قدرت اهـل اسـلام را افـزون کـن ، و شهرهاى مسمانان را مستحکم ساز...تا در همه جاى زمین جز تو کسى پرستیده نشود، و براى کسى جز تو هیچ پیشانیى به خاک نرسد.


فصل پنجم : نقش ایمان در جهتگیرى اجتماعى

اء- ایمان به حکومت خدا و طرد طاغوت قرآن

١ ...فـمـن یـکـفر بالطاغوت و یؤ من بالله ، فقد استمسک بالعروة الوثقى ، لا انفصام لها... (٨٨٧)

هـر کـه بـه طـاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستگیره استوار (عروة الوثقى) چنگ زده است ، که آن را گسستى نیست ...

ب - ارتباط ایمان با اجتماع حدیث

١ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : قال رسول الله (صلى الله علیه و آله): من فارق جماعة المسلمین ، فقد خـلع ربـقـة الاسـلام مـن عـنـقـه . قـیـل : یـا رسـول الله ! و مـا جـمـاعـة المـسـلمـیـن ! قال : جماعة اهل الحق و ان قلوا. (٨٨٨)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : پـیـامـبر اکرم گفت : هر که از جماعت مسلمین دورى گزیند، بند اسـلام را از گـردن خـود بـرداشته است ؛ گفتند:

اى پیامبر خدا، جماعت مسلمانان کدام است ؟ گفت : جماعت پیروان حق ، هر چند اندک باشند.

٢ الامام الصادق علیه السلام : من خلع جماعة المسلمین قدر شبر، خلع ربقة الایمان من عنقه . (٨٨٩)

امـام صـادق عـلیـه السلام : هر که از جماعت مسلمانان به اندازه یک وجب دورى گزیند، بند ایمان را از گردن خود باز کرده است .

٣ النـبـى (صلى الله علیه و آله) - قـال لقـوم : لتـحـضـرن المـسـجـد، اولا حـرقـن عـلیـکـم مـنـازلکـم !... (٨٩٠)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) - بـه گـروهـى گـفـت : به مسجد حاضر مى شوید، یا خانه هاتان را بر سرتان آتش بزنم ؟! ٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ان قـومـا جـلسـوا عـن حـضـور الجـمـاعـة ، فـهـم رسـول الله (صلى الله علیه و آله) ان یـشـعـل النـار فى دورهم ، حتى خرجوا و حضروا الجماعة مع المسلمین . (٨٩١)

امـام صـادق علیه السلام : گروهى از حضور در نماز جماعت باز ایستادند، پیامبر خدا عزم آن کـرد تـا خـانـه هاشان را آتش ‍ زند؛ از آن پس از خانه در آمدند و در نماز جماعت حاضر شدند.

بنگرید! ایـن احـادیـث مـشـتـمل است بر آموزشهاى سازنده و سترگ ، آموزشهایى که ابعاد انسانى و مکتبى آنها همواره درخور ژرفنگرى بسیار است ، به ویژه براى مربیان و جامعه سازان .

انـسـان در ارتـبـاط بـا دیـگـر افـراد و اداى دین انسانى و اجتماعى خود نسبت به آنان به کـمـال مـطـلوب مـى رسـد. انـسـان بـى تـوجـه بـه دیـگـران و بـیـخـبـر از احـوال مـردمـان چـیـزى از انـسـانـیـت کـم دارد (٨٩٢) و چـگـونه چنین فردى از نظر اسلام پـذیـرفـته است . اسلام انسان مسئولیت شناس را مى پذیرد، و از بزرگترین مسئولیتها مسئولیت نسبت به همنوع است ، بویژه که همواره در جامعه اشخاصى هستند که به دلایلى نیازمند مساعدت دیگرانند.

اسـلام یـک پـیـونـد شـبـانـه روزى و مـستمر میان افراد برقرار کرده است ، و بدان وسیله انـسـانـهـا را در یک وحدت روحانى و فشرده سامانى استوار داده است ، و آن وحدت روحانى نـمـاز جماعت و حضور در آن است .

این است که پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله) - که دلسوزترین هادى و مربى انسان و انسانیت است - براى هر چه بیشتر استوارسازى پیوندهاى خدایى - انسانى مردم ، کسانى را که پیوندهاى انسانى و اسلامى را بگسلند و از حضور در کانون سازنده مساجد بازایستند، با چنان تندى تهدید مى کند. و این نشانه نهایت علاقه یک راهبر الاهى و مربى بزرگ است به سعادت انسان .

احـکـام و عـبـادات اسـلامـى ، فـایـده ها و فلسفه ها و حکمتهایى عمیق و ژرف دارند، حکمتها و فـایـده هـایـى فـردى و اجتماعى ، جسمى و روحى ، دنیوى و اخروى ، که باید براى فهم شایسته آنها و فهمانیدن به دیگران کوشش کرد.

٥ الامـام الکـاظـم علیه السلام : ثلاث موبقات :

نکث الصفقة ، و ترک السنه ، و فراق الجماعة . (٨٩٣)

امـام کـاظـم عـلیـه السـلام : سـه چـیـز مـایه هلاکت است : شکستن معامله ، ترک سنت ، و دورى گزیدن از جماعت .

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - فـیـمـا رواه عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): لا صـلاة لمـن لم یصل فى المسجد مع المسلمین ، الا من علة . (٨٩٤)

امـام صـادق عـلیه السلام - به نقل از پیامبر اکرم : نماز کسى که بى علتى در مسجد با مسمانان نماز نگزارد، نماز نیست .

٧ النـبـى (صلى الله علیه و آله): اذا سـئلت عـمـن لا یـشـهـد الجـمـاعـة فقل : لا اءعرفه . (٨٩٥)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اگر از تو درباره کسى که در نماز جماعت حاضر نمى شود بپرسند، بگو او را نمى شناسم .

٨ النـبـى (صلى الله علیه و آله): جـاءنـى جبرئیل فقال له : یا احمد! الاسلام عشرة اسهم ، و قد خاب من لا سـهـم له فـیـهـا. اولهـا شـهادة ان لا اله الا الله و هى الکلمة ...والتاسعة ، الجماعة ، و هى الالفة ... (٨٩٦)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): جبرئیل نزد من آمد و گفت : اى محمد! سلام ده سهم (بخش) است ؛ و آنکه در آن هـیـچ سـهـمـى نـداشـته باشد امیدى نمى تواند داشت . نخستین این بخشها گواهى دادن به یگانگى خدا است ، لا اله الا الله ، و این کلمه توحید است ...و نهمین بخش جماعت و حضور در جماعت است ، که مایه انس گرفتن با دیگران است ....

٩ النبى (صلى الله علیه و آله): جماعة امتى اهل الحق ، و ان قلوا. (٨٩٧)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): جماعت امت من اهل حقند، هر چند اندک باشند.

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...فـایـاکـم و التـلون فـى دیـن الله ! فـان جماعة فیما تـکـرهـون مـن الحـق ، خـیـر مـن فـرقـة فـیـمـا تـحـبـون مـن البـاطـل . و ان الله سـبـحـانـه لم یـعـط احـدا بـفـرقـه خـیـرا، مـمـن مـضـى و لا مـمـن بـقـى ... (٨٩٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : از دو رنـگى در دین خدا بپرهیزید! زیرا که اجتماع کردن در امر حـقى که از آن اکراه دارید، بهتر است از جدا بودن در امر باطلى که آن را دوست مى دارید. خداى سبحان به احدى در جدایى خیر نمى دهد، نه از گذشتگان و نه از آیندگان ...

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...امـا الفـرقـة ، فاءهل الباطل و ان کثروا. و اما الجماعة ، فاهل الحق و ان قلوا. (٨٩٩)

ج - اثر ایمان در رشد طبیعى و اجتماعى حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : قـلت :

اللهـم لا تـحـوجـنـى الى احـد مـن خـلقـک ! فـقـال رسـول الله (صلى الله علیه و آله): یا على ! لا تقولن هکذا، فلیس من احد الا و هو محتاج الى الناس ... فـقـلت : کـیـف یـا رسـول الله ! قـال : قـل :

اللهـم لا تـحـوجـنـى الى شـرار خـلقـک . (٩٠٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : (در مـقام دعا) گفتم : خدایا مرا نیازمند احدى از آفریدگانت نکن ! پـیـامبر خدا - صلى الله علیه و آله - گفت :

اى على ! چنین مگو، زیرا که هیچ کس نیست که نـیـازمـند مردمان نباشد.

گفتم : پس چگونه بگویم اى پیامبر خدا؟ گفت : خدایا مرا نیازمند مردم بد مکن .

٢ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام - قـال بـحـضـرتـه رجـل : اللهـم اغـنـنـى عـن خـلقـک . فـقـال لیـس هـکـذا، انـمـا النـاس بـالنـاس ، ولکـن قل : اللهم اغننى عن شرار خلقک . (٩٠١)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام - کـسى که در حضور او گفت : خدایا مرا از آفریدگانت بینیاز سـاز! امـام گـفـت : چـنـیـن نـیست ، مردمان به یکدیگر وابسته اند، بلکه بگو: خدایا مرا از مردمان بد بینیاز ساز.

٣ الامـام الصادق علیه السلام :...انه لا بد لکم من الناس . ان احدا لا یستغنى عن الناس حیاته ، و الناس لا بد لبعضم من بعض . (٩٠٢)

امام صادق علیه السلام : شما از دیگران ناگزیرند. هیچ کس در زندگى از مردمان دیگر بینیاز نیست . و ناگزیر به بعضى دیگر نیاز دارند.

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - ادع الله لى ان لا یـجـعـل رزقـى عـلى ایـدى العـبـاد! فـقـال : ابـى الله عـلیـک ذلک الا ان یـجـعـل ارزاق العـبـاد بـعـضـهـم مـن بـعـض ، ولکـن ادع الله : ان یـجـعل رزقک على ایدى خیار خلقه ، فانه من السعادة ، و لا یجعله على ایدى شرار خلقه ، فانه من الشقاوة . (٩٠٣)

امـام صـادق علیه السلام - ابو عبید به امام صادق گفت : در حق من دعا کن تا خدا روزى مرا در دسـت بـنـدگـانـش قـرار ندهد! امام گفت : خدا چنین نخواسته است ، خواست خدا آن است که روزى بـنـدگـانـش به دست یکدیگر باشد (پس ‍ آنچه تو مى خواهى برخلاف حکمت جهان اسـت و نـمـى شـود)، لیـکن از خدا بخواه که روزى تو را در دست بهترین بندگانش قرار دهد، که این چگونگى از سعادت انسان است ، و در دست بندگان بدش قرار ندهد که این از شقاوت و بدبختى است .

د - ایمان و وحدت جامعه اعتقادى قرآن

١ یا ایها الرسل کلوا من الطیبات و اعملوا صالحا، انى بما تعلمون علیم × و ان هذه امتکم امة واحدة ، واناربکم فاتقون (٩٠٤) اى فـرسـتـادگـان ، از چـیـزهاى پاکیزه بخورید و کار نیکو کنید که من بر آنچه مى کنید آگاهم × این مردمان امت شمایند، امتى یگانه و یکدین ، و من پروردگار شمایم ، از من پروا کنید ٢ ان هذه امتکم امة واحدة ، و اناربکم فاعبدون (٩٠٥) ایـن مـردم ، کـه هـمـه بـر یـک دیـنـنـد و یـگانه ، امت شمایند، و من پروردگار شمایم ، مرا بپرستید ٣ واتـقـوا فـتـنـة لا تـصـیـبـن الذیـن ظـلمـوا مـنـکـم خاصة ، و اعلموا ان الله شدید العقاب (٩٠٦) از فتنه اى بترسید که تنها مخصوص ستمکاران شما نیست (بلکه همه را فرا مى گیرد و همه در آن گرفتارى و آزمون شریک خواهند بود)، و بدانید که خدا سخت کیفر است حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :...مـن کـان خـاضعا فى السر، کان حسن المعاشرة فى العلانیة . فعاشر الخلق لله ! و لا تعاشرهم لنصیبک من الدنیا، و لطلب الجاه و الریاء و السـمـعـة ...و اجـعـل مـن هـو اءکـبـر مـنـک بـمـنـزلة الاب ، و الاصـغـر بـمـنـزلة الولد، و المـثـل بـمـنـزلة الاخ . و لا تـدع ما تعمله یقینا من نفسک بما تشک فیه من غیرک ! و کن رفیقا فـى امـرک بـالمـعـروف ، شـفـیـقـا فـى نـهـیـک عـن المـنـکـر! و لا تـدع النـصـیـحـة فـى کـل حـال ! قـال الله عـزوجـل : و قـولوا للنـاس حـسـنـا (٩٠٧) و لا یحملنک رؤ یتهم الى المداهنة على الحق ! فان ذلک هو الخسران المبین العظیم ... (٩٠٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : آنکه در نهان فروتن و خاضع است ، در آشکار نیکو معاشرت اسـت . پـس بـا خـلق بـراى خـدا مـعـاشـرت کـن ، نـه براى بهره دنیا و جاه طلبى و ریا و خـوشـنامى ...و آن را که از تو بزرگتر است همچون پدر، و آن را که کوچکتر است همچون پسر، و آن را که همانند تو است همچون برادر خویش در نظر بگیر. و کارى را که خود از روى یـقـین انجام مى دهى با شکى که در دیگران بینى ، ترک مکن . و به هنگام امر به معروف کردن دوست باش ، و به هنگام نهى از منکر کردن مهربان . و در هیچ حـلال نـصـیـحتگویى و خیرخواهى دیگران را فراموش مکن . خداى بزرگ گفته است : و قـولوا للنـاس حـسـنـا- بـه مـردمـان سـخـن خـوب بـگـویـیـد...و مـبـادا حـضور مردم (و رودربـایـسـتـى از آنـان) تو را بر آن بدارد تا در گفتن حق پرده پوشى کنى که زیان بزرگ آشکار خود همین است .

٢ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام - مـن رسـالتـه فـى الحـقـوق ، المـعـروفـة :...و حـق اهل ملتک اضمار السلامة و الرحمة لهم . والرفق بمسیئهم ، و تاءلفهم ، و استصلاحهم ، و شکر محسنهم ، و کف الاذى عنهم ، و تحب لهم ما تحب لنفسک ، و تکره لهم ما تکره لنفسک ، و ان تـکـون شـیـوخـهم بمنزلة ابیک ، و شبابهم بمنزلة اخوتک ، و عجائزهم بمنزلة امک ، و الصغار بمنزلة اولادک . (٩٠٩)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام : حـق هـمـدیـنـان تـو بـر تـو آن اسـت کـه در دل خود براى آنان سلامت و رحمت بخواهى ، و با بد کار ایشان مهربان باشى ، و آنان را به خود نزدیک سازى ، و به اصلاحشان بپردازى ، و از نیکو کارشان سپاسگزارى کنى ، و از رسـیـدن آزار به ایشان جلوگیرى ، و آنچه را براى خود دوست مى دارى براى آنان دوسـت بـدارى ، و آنـچـه را به خود نمى پسندى به آنان نپسندى ، و پیرزنانشان را به منزله مادر، و خردسالانشان را به منزله فرزند.

٣ الامـام السـجـادعـلیـه السـلام :یـا زهـرى ! و مـا عـلیـک ان تـجـعـل المـسـلمـیـن مـنـک بـمـنـزله اهـل بـیـتـک ، فـتـجـعـل کـبـیـر هـم بـمـنـزلة والدک ، و تجعل صغیرهم بمنزلة ولدک ، وتجعل تربک منهم بمنزلة اخیک . فاى هولاء تحب ان تظلم ؟ و اى هؤ لاء تحب ان تدعو علیه ؟ واى هولاء تحب ان تهتک ستره ؟... (٩١٠)

- پى ‏نوشتها -

٨٣١- نهج البلاغه /١١٦٥.

٨٣٢- سوره زمر (٣٩): ١٨ـ١٧.

٨٣٣- نهج البلاغه /١١٦٥.

٨٣٤- سوره بقره (٢): ٢٥٦.

٨٣٥- سوره حجرات (٤٩): ١٤.

٨٣٦- سوره مائده (٥): ٤١.

٨٣٧- سوره رعد (١٣): ٢٨.

٨٣٨- المحاسن /٢٤٩.

٨٣٩- سوره عصر (١٠٣): ٢-١.

٨٤٠- سوره بقره (٢): ٢٥.

٨٤١- سوره بقره (٢): ١٠٣.

٨٤٢- سوره آل عمران (٣): ٥٧.

٨٤٣- سوره نسا (٤) :١٣٦.

٨٤٤- سوره نسا (٤): ١٧٥.

٨٤٥- غررالحکم /١٥.

٨٤٦- سوره بقره (٢): ١٣٨.

٨٤٧- سوره بقره (٢): ٢٥٦.

٨٤٨- اصول کافى ٢/١٤.

٨٤٩- غررالحکم /٢٨.

٨٥٠- تحف العقول /١٢١.

٨٥١- سوره بروج (٨٥): ١١.

٨٥٢- سوره طه (٢٠): ٧٥.

٨٥٣- سوره سبا (٣٤): ٣٧.

٨٥٤- امالى طوسى ٢/٦٤.

٨٥٥- قرب الاسناد /١٩.

٨٥٦- غررالحکم /٥٥.

٨٥٧- مستدرک ٢/٢٧١.

٨٥٨- سوره مائده (٥): ٥.

٨٥٩- مستدرک ٢/٢٧٤.

٨٦٠- اصول کافى ٢/٣٤.

٨٦١- اصول کافى ٢/٣٤.

٨٦٢- وسائل ٦/١٢٧.

٨٦٣- بحار ٦٩/٦٨ - از کتاب مجالس مفید.

٨٦٤- تحف العقول /٢٧٢.

٨٦٥- سوره اخلاص (١١٢): ١.

٨٦٦- سوره آل عمران (٣): ٦٤.

٨٦٧- سوره حج (٢٢): ٣١.

٨٦٨- سوره بقره (٢): ١٦٥.

٨٦٩- سوره ابراهیم (١٤): ٣٠.

٨٧٠- سوره ص (٣٨): ٥.

٨٧١- سوره روم (٣٠): ٣٢-٣٠.

٨٧٢- سوره یوسف (١٢): ٤٠-٣٩.

٨٧٣- سوره هود (١١): ٦٠-٥٩.

٨٧٤- سوره اعراف (٧): ١٩٤.

٨٧٥- سوره مؤ منون (٢٣): ٤٨-٤٧.

٨٧٦- سوره زمر (٣٩): ١٧.

٨٧٧- نهج البلاغه /٣؛ عبده ١/٢٦.

٨٧٨- کشف الغمه ١/٤٨٣.

٨٧٩- سوره توبه (٩): ٣١.

٨٨٠- بحار ٢/٩٨ - از کتاب المحاسن .

٨٨١- اصول کافى ٢/١٧.

٨٨٢- عیون اخبار الرضا ٢/١٠٦.

٨٨٣- در متن حدیث فى آخرهما است ، یعنى : در پایان اذان و اقامه .

٨٨٤- اصول کافى ٨/٣٨٦.

٨٨٥- وافى ٢ (م ٩)/٨.

٨٨٦- صحیفه سجادیه /١٨٣ (دعاى ٢٧).

٨٨٧- سوره بقره (٢): ٢٥٦.

٨٨٨- امالى صدوق /٢٩٧.

٨٨٩- وسائل ٥/٣٧٧.

٨٩٠- وسائل ٥/٣٧٦.

٨٩١- مستدرک ١/٤٨٩.

٨٩٢- و از اینجاست که گفته اند: هر فرد همان اندازه که به خود تعلق دارد، متعلق به جامعه است .

٨٩٣- بحار ٢/٢٦٦ - از کتاب المحاسن .

٨٩٤- وسائل ٥/٣٧٧.

٨٩٥- مستدرک ١/٤٨٩.

٨٩٦- وسائل ١/١٤.

٨٩٧- تحف العقول /٤٠.

٨٩٨- نهج البلاغه ٥٧٦-٥٧٥، عبده ١/٣٥٢.

٨٩٩- تحف العقول /١٥٠.

٩٠٠- بحار ٩٣/٣٢٥.

٩٠١- تحف العقول ٢٠١-٢٠٠.

٩٠٢- وسائل ٨/٣٩٩.

٩٠٣- تحف العقول /٢٦٦.

٩٠٤- سوره مؤ منون (٢٣): ٥٢-٥١.

٩٠٥- سوره انبیا (٢١): ٩٢.

٩٠٦- سوره انفال (٨): ٢٥.

٩٠٧- سوره بقره (٢): ٨٣.

٩٠٨- بحار ٧٤/١٦٠ - از کتاب مصباح الشریعه .

٩٠٩- خصال ٢/٥٧٠.

٩١٠- بحار ٧١ /٢٣٠ـ از تفسیر الامام .


ه‍ تعاون تکاملى فرد و جامعه

امـام سـجـادعـلیـه السـلام : اى مـحـمـد بـن مـسـلم زهـرى ! مـسـلمـان را هـمـچـون اهـل خانه خود بدان ، پس بزرگشان را پدر خود گیر، و کوچکشان را فرزند خود، و همسن خود را برادر! آیا به کدام یک از اینان (پدر، فرزند، برادر خود) دوست دارى ستم کنى ؟ و کـدام یـک را دوست دارى که طرف دعوا قرار دهى ؟ ( یا به زیان او ادعایى کنى) و کدام یک را دوست دارى که راز نهانش را آشکار کنى و آبرویش را بریزى ؟٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : سـئل عـن قـسـمـة بـیـت المـال فـقـال : اهل الاسلام هم ابناء الاسلام ، اسوى بینهم فى العطاء و فضائلهم بینهم و بین الله . احملهم کبنى رجل واحد، لا یفضل احد منهم لفضله و صلاحه فى المیراث على آخر ضعیف منقوص .. (٩١١) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

از تـقـسـیـم بـیـت المـال پـرسـیـدنـد، گـفـت : اهـل اسـلام فـرزنـدان اسـلامـنـد. مـن هـمـه را در بـخـشـش برابر قرار مى دهم . اگر هر یک فـضـیلتى و مزیتى دارند میان خود و خدایشان است . من آنان را همچون پسران یک پدر به شـمـار مـى آورم ، کـه اگـر یکى از آنان فضل و صلاحى دارد، و دیگرى گرفتار ضعف و نقصى است ، این چیزها در تقسیم ارث میان آنان تاثیرى ندارد.٥ الامـام الصـادق عـلیـه السلام : المومن ، اخو المومن کالجسد الواحد، ان اشتکى شیئا منه وجد الم ذلک فى سائر جسده . (٩١٢) امام صادق علیه السلام : مومن برادر مومن است ، همچون تن واحد، که اگر جایى از آن آسیب بیند، درد آن را جاهاى دیگر تن احساس مى کند.٦ الامـام البـاقـرعـلیـه السـلام : المـومـنـون فـى تـبـارهـم و تـراحـمـهـم و تـعـاطـفـهـم کمثل الجسد، اذا اشتکى تداعى له سائره بالسهر والحمى . (٩١٣) امـام بـاقـرعـلیه السلام :

مومنان در نیکى کردن و مهربانى و دلسوزى نسبت به یکدیگر همچون تن واحدند، که اگر جایى از آن دردمند شود باقى جاها، در بیدارى و تب و سوز آن همدردى مى کنند.٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :... لا والله ! لا یـکون (المومن) مومنا ابدا حتى یکون لا خیه مثل الجسد: اذا ضرب علیه عرق واحد، تداعت له سائر عروقه . (٩١٤) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

نـه ، به خداى سوگند! مومن نیست تا آنکه براى برادر مومن خـویـش همچون تن او باشد، که اگر رگى از آن ضربه خورد، رگهاى دیگر نیز درد آن را حس کنند .٨ النـبـى (صلى الله علیه و آله): لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنکر، او لیسطن الله شرارکم على خیارکم ، فیدعو خیارکم فلا یستجاب لهم . (٩١٥) پیامبر (صلى الله علیه و آله ): امر به معروف و نهى از منکر کنید، و چون چنین شود، هر چه نیکان دعا کنند خدا مستجاب نخواهد کرد.بنگرید!پـیـوسـتـگـى اجـتـمـاعـى اعـتـقادى چنان است که همه مسئول یکدیگرند، و همه بر خوردار از پـیـامـدهـاى کـردار نـیـک ، و زیـانـمـنـد از پیامدهاى کردار زشت دیگران . این است که باید یکدیگر را به کارهاى نیک ،آمرانه بخوانند،و از کـارهـاى زشـت ، نـاهـیـانـه بـاز دارنـد. و اگـر ایـن نـظـارت فعال ، از روى اعمال اجتماع و افراد اجتماع بر داشته شد، و بى مسئولیتى جاى مسئولیت گـرایـى را گـرفـت ، امـیـال و اغـراض بـه کـار مى افتد، و بد و بدى در جامعه رواج مى یـابد، و بدان بسیار مى شوند و نیرو مى یابند و بر مردم مسلط مى گردند. و چون چنین شـود هـر چـه نـیـکـان و پـاکان براى نجات جامعه و رهایى مردم دعا کنند، خدا دعاى آنان را پاسخ نخواهد داد؛ براى آن کوتاهى که در امر به معروف ونهى از منکر کردند، و خود باعث چیرگى بدى و خیرگى بدان گشتند.٩ الامـام الباقرعلیه السلام : اوحى الله شعیب النبى علیه السلام : انى معذب من قومک مـئة الف ، اربـعـیـن الفـا مـن شـرارهـم و سـتـیـن الفـا مـن خـیـارهـم . فـقـال : یـا رب ! هـولاء الاشـرار، فـمـا بـال الاخـیـار! فـاوحـى الله عزوجل الیه : داهنو اهل المعاصى و لم یغضبوا لغضبى . (٩١٦) امام باقرعلیه السلام : خدابه شعیب پیغمبرعلیه السلام وحى کرد که صد هزار تن از قـوم تـو را عـذاب خـواهم کرد، چهل هزار از بدان ، و شصت هزار از نیکان شعیب گفت : پـروردگـارا! اشـرار درسـت ، اخـیـار چـرا؟ خـداى بـزرگ بـه او وحـى کـرد: چـون بـا اهل معاصى سازگارى کردند و براى خشم من خشم نگرفتند .

ه‍ تعاون تکاملى فرد و جامعه . حدیث١ النبى (صلى الله علیه و آله): یا على ! المومن من امنه المسلمون على اموالهم و دمائهم . و المسلم من سلم المسلمون من یده و لسانه . (٩١٧) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى عـلى ! مـومـن کـسـى اسـت کـه مـسـلمـانـان او را بـر جـان و مال خویش ایمن دانند. و مسلمان کسى است که مسلمانان از دست و زبان او در امان باشید.٢ الامـام الرضـاعـلیـه السـلام ـ عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): قـیـل : یـا نـبـى الله ! فـى المـال حـق سـوى الزکـاة ؟ قـال : نـعـم ، بر الرحم اذا ادبرت وصله الجار المسلم ؛ فما آمن بى من بات شبعان و جاره المـسـلم جـائع . ثـم قـال : مـا زال جـبـرئیـل یـوصـیـنـى بـالجـار حـتـى ظـننت انه سیورثه . (٩١٨) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ بـه روایـت امـام رضـا: پـرسـیـدنـد: اى پـیـامـبـر خـدا آیـا در مـال جـز زکـات حـقـى هست ؟ گفت : آرى ، نیکى کردن به خویشاوندى که از تو رو گردان شـود، و رسـیـدگـى بـه هـمـسـایـه مسلمان . هر کس سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گـرسـنـه اسـت ، بـه مـن ایـمـان نـیـاورده اسـت ؛ آنـگـاه گـفـت : جبرئیل چندان درباره همسایه به من سفارش کرد که گمان کردم ارث مى برد:٣ النـبـى (صلى الله علیه و آله): ایـا ابـاذر! ایـاک و هـجـران اخـیـک . فـان العمل لا یتقبل مع الهجران . (٩١٩) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابـاذر! بـپـرهـیـز از هـجـران و بـریـدن از بـرادرت ، کـه عمل با هجران (و در حال بریدن از برادر دینى) پذیرفته نمى شود.٤ النبى (صلى الله علیه و آله)ـ فیما رواه الامام الصادق : من اصبح لا یهتم بامور المسلمین فلیس منهم . و من سمع رجلا ینادى : یا للمسلمین ! فلم یجبه فلیس بمسلم . (٩٢٠) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله)ـ بـه روایـت امـام صـادق : کـسـى کـه بـامـداد بـرخـیزد بى آنکه به فکر سـروسـامان دادن به کارهاى مسلمانان باشد، مسلمان نیست . و کسى که فریاد مسلمانان به دادم برسید! را از کسى بشنود و اجابت نکند مسلمان نیست .٥ النبى (صلى الله علیه و آله): حرمة الجار على الانسان کحرمة امه . (٩٢١) پیامبر (صلى الله علیه و آله ): حرمت همسایه بر آدمى همچون حرمت مادر است .٦ النبى (صلى الله علیه و آله): لا یؤ من عبد حتى یامن جاره بوائقه . (٩٢٢) پیامبر (صلى الله علیه و آله ): بنده اى که همسایه از شر او ایمن نباشد، هنوز ایمان ندارد.٧ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـا آمـن بى من بات شبعان وجاره طاوى : ما امن بى من بات کاسیا وجاره عارى . (٩٢٣) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): آنـکـه سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گرسنه است ، به من ایمان نیاورده است و آن کسى که پوشیده بخوابد در حالى که همسایه اش برهنه باشد، به من ایمان نیاورده است .٨ الامـام على علیه السلام ـ عن النبى (صلى الله علیه و آله): ما خان الله احد شیئا من زکاة ماله ، الا مشرک بالله . (٩٢٤) امـام على علیه السلام ـ نقل از پیامبر اکرم : جز مشرک ، به خدا، کسى دیگر در اداى زکات مال خود خیانت نمى کند.٩ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : انما جعلت الجماعته لئلا یکون الاخلاص و التوحید و الاسـلام و العـبـادة الله الا ظـاهـرا مـکـشـوفـا مـشـهـورا، لان فـى اظـهـاره حـجـة عـلى اهـل الشـرق و الغـرب لله وحـده . و لیـکـون المـنافق و المستخف مؤ دیا لما اقر به بظاهر الاسلام و المراقبة . و لیکون شهادات الناس بالاسلام بعضهم لبعض جائزة ممکنة ، مع ما فـیـه مـن المـسـاعـدة عـلى البـر و التـقـوى و الزجـر عـن کـثـیـر مـن مـعـاصـى الله عزوجل . (٩٢٥) امام رضا علیه السلام : نماز جماعت بدان جهت مقرر شده است تا اخلاص و توحید و اسلام و مـراسـم پـرسـتـش خـدا هـمـه و همه ظاهر و آشکار و مشهود باشد. زیرا که با آشکار بودن مـراسـم دیـن توحید، حجت خداى یگانه ، بر اهل خاور و باختر تمام مى شود. نیز بدین جهت بـاید احکام اسلام آشکارا عملى گردد، و برانجام دادن آنها مراقبت کنند، تا منافقان و سست دینان نیز وادار به عمل گردند، و آنچه را به زبان بدان اقرار کرده اند به جاى آورند؛ و بـراى آنکه گواهى دادن مردمان به مسلمانى یکدیگر ممکن باشد؛ گذشته از مساعدت در نـیـکـو کـارى و تـقوى ؛ و جلوگیرى از بسیارى از نافرمانیها و گناهها که با حضور در جماعت همراه است .١٠ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا ابـن جـنـدب ! ان للشـیـطان مصائد یصطاد بها، فـتـحـامـوا شـبـاکـه و مـصـائده . قـلت : یـا بـن رسـول الله و مـا هـى ؟ قـال : امـا مـصـائده فـصـد عـن بـر الاخـوان . و امـا شـباکه فنوم عن قضاء الصلوات التى فـرضـهـا الله . امـا انه ما یعبد الله بمثل نقل الاقدام الى بر الاخوان و زیارتهم ..یا ابن جندب ! الماشى فى حاجة اخیه کالساعى بین الصفا و المروة ، و قاضى حاجته کالمتشحط بدمه فى سبیل الله ، یوم بدر واحد... (٩٢٦) امـام صـادق علیه السلام : اى عبدالله بن جندب ! شیطان را دامهایى است که با آنها شکار مـى کـند، پس خود را از دامها و تله هاى او نگاه دارید. گفتم : اى پسر پیامبر! آن دامها کدام اسـت ؟ گـفـت : امـا دامهاى شیطان ، یکى جلوگیرى از نیکى کردن در حق برادران است ؛ و اما تـله هـاى او، سهل انگارى در گزاردن نمازهایى است که خدا واجب کرده است . آگاه باشید! خـدا در جـایـى هـمـچـون آنجا پرستش نمى شود که آدمى براى نیکى کردن به برادران و دیدار ایشان گام بر مى دارد... اى پسر جندب ! آنکه براى روا کردن حاجت برادر خود راه مـى پـیماید، همچون کسى است که سعى میان صفا و مروه مى کند، و آنکه نیاز او را بر مى آورد، همچون کسى است که در جنگ بدر یا احد خون خود را نثار کرده است .در ایـن احـادیـث و تـعـلیـمـهـاى انـسـان سـاز آنـهـا بـایـد تاءمل کرد، و رفتار و کردار خود راـ اگر چه اندک اندک ـ بر طبق آنها قرار

وـ نقش ایمان در حرکتهاى سازنده فرد و اجتماع حدیث النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ عـن عـثـمـان بـن مـظـعـون ، قـال : قـلت لرسـول الله ان نـفـسـى تـحـدثـنـى بـالسـیـاحـة و اءن الحـق بالجبال . فقال : یا عثمان ! لا تفعل ، فان سیاحة امتى الغزو والجهاد. (٩٢٧) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): عـثـمـان بـن مـظـعـون گـویـد: بـه پیامبر خدا گفتم : نفس ، مرا به سیاحت (٩٢٨) مـى خواند و اینکه سر به کوه و بیابان گذارم . پیامبر گفت : اى عثمان ! چنین مکن که سیاحت امت من جنگیدن در راه خدا و جهاد است .٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ روى عـن ابـن مـسـعـود قـال : کـنـت ردیـف رسـول الله عـلى حـمـار، فـقـال :..

اتـدرى مـا رهـبـانـیـة امتى ؟ قلت : الله و رسوله اعلم . قال : الهجرة ، و الصلاة ، و الصوم ، و الحج ، و العمرة . (٩٢٩) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ عبدالله بن مسعود گوید: پشت سر پیامبر (صلى الله علیه و آله) بر خرى سوار بودم و به جایى مى رفتیم . در میان راه گفت :.. آیا مى دانى زهد و رهبانیت امت من در چیست ؟ گفتم : خدا و پیامبرش داناترند. گفت : هجرت و جهاد، و نماز، و روزه ، و حج ، و عمره .٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان افـضـل مـا توسل به المتوسلون الى الله ـ سبحانه و تعالى ـ الایمان به و برسوله ، والجهاد فى سبیله . (٩٣٠) امام على علیه السلام : با ارزشترین چیزى که متوسلان به پرورداگار سبحان ، به آن توسل مى جویند، ایمان به او و فرستاده او، و جهاد در راه او است ...٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : امـا بـعـد! فـان الجـهاد باب من ابواب الجنة ، فتحه الله لخـاصـة اولیـائه . و هـو لبـاس التـقـوى ، و درع الله الحـصینة ، و جنته الوثیقة ؛ فمن ترکه رغبة عنه ، البسه الله ثوب الذل ، و شمله البلاء، ودیث بالصغار و القماءة ، و ضـرب عـلى قـلبـه بـالاسـهـاب ، و ادیـل الحـق مـنـه بتضییع الجهاد، و سیم الخسف ، و منع النصف . (٩٣١) امـام عـلى عـلیه السلام :

جهاد درى از درهاى فردوس است که خدا آن را براى دوستان ویژه خـویـش گـشوده است . و آن ، لباس تقوى و زره محکم خدا و سپر مطمئن او است . پس هر که آن را ـ از سـر فـرو گـذارى ـ تـرک کـند، خدا جامه ذلت بر او پوشاند، و گرفتار بلا شـود، و بـر سـر او (و نـامـوس او) خـوارى و زبـونـى فـرو بـارد، و نـور خـرد از دل او رخـت کـشـد (و بـه یـاوه گـویـى افتد)، و با فرو گذاشتن جهاد، حق از او رویگردان شـود، و خـوارى بـه او روى آورد، و (چـون ترک جهاد کند و ظالمان و متجاوزان آیند و مسلط گردند، هر چه فریاد زند و داد خواهد) کسى داد او ندهد.زید بن على بن الحسین علیه السلام ، درباره این تعبیر قرآنى ، در کلام خدا: ولباس التقوى (٩٣٢) گوید: جامه تقوى ، جامه جنگ است و پوشیدن ساز و برگ جنگ در راه خدا. (٩٣٣) ٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ عـن آبـائه ، ان النـبـى (صلى الله علیه و آله) قـال :

فـوق کـل ذى بـربـر، حـتـى یـقـتـل فـى سـبـیـل الله ، فـاذا قتل فى سبیل الله فلیس فوقه بر. (٩٣٤) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

ـ از پـدرانـش : پـیـامـبـر اکـرم گفت : برتر از هر نیکوکارى نـیـکـوکارى دیگرى هست تا اینکه آدمى در راه خدا کشته شود، که چون در راه خدا کشته شد دیگر برتر از آن ، کار نیکى نیست .٦ النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ ان رجـلا اتـى جـبـلا لیـعـبـد الله فـیـه ، فـجـاء بـه اهـله الى الرسـول (صلى الله علیه و آله) فـنهاه عن ذلک و قال : ان صبر المسلم فى بعض مواطن الجهاد یوما و احدا، خیر له من عبادة اربعین سنة . (٩٣٥) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ مـردى بـراى عـبـادت بـه کـوه رفـته بود. کسانش او را نزد پیامبر اکرم آوردنـد. پـیـامبر او را از این کار نهى کرد و گفت : صبر (و تاب آوردن) مسلمان ، در میدان جهاد، به مدت یک روز، از عبادت چهل سال بهتر است .٧ النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ فـیـمـا رواه الامـام الصـادق : ان الله عـزوجـل ، لیـبـغـض المـؤ مـن الضـعـیـف الذى لا دیـن له .

فقیل له : و ما المؤ من الذى لا دین له ؟ قال : الذى لا ینهى عن المنکر. (٩٣٦) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ بـه روایـت از امـام صـادق : خـداى بـزرگ ، از مؤ من سستى که دین ندارد خشمناک است . پرسیدند: مؤ منى که دین ندارد کدام است ؟ گفت : آنکه نهى از منکر نمى کند.٨ النـبـى (صلى الله علیه و آله): لتـامرن بالعمروف و لتنهن عن المنکر، او لیسلطن الله شرارکم على خیارکم ، فیدعو خیارکم فلا یستحاب لهم . (٩٣٧) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): بـایـد امـر به معروف و نهى از منکر کنید، وگرنه خدا بدان شما را بر نیکانتان مسلط مى کند. و چون چنین شود، هر چه نیکان دعا کنند دعایشان مستجاب نمى شود.

زـ ارتباط تکاملى فرد و نظامهاى حاکم حدیث١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - یـعـقـوب السـراج قـال :

قـلت لابـى عبدالله علیه السلام : تخلو الارض من عالم منکم حى ظاهر، تفزع الیه الناس فى حلالهم و حرامهم ؟ فقال : یا بایوسف لا، ان ذلک لبین فى کتاب الله تعالى ، فقال : یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا (٩٣٨) عدوکم ممن یخالفکم ، و رابطوا امامکم ، و اتقوا الله فیما یاءمرکم و فرض ‍ علیکم . (٩٣٩) امـام صـادق علیه السلام - راوى حدیث گوید: به امام جعفر صادق گفتم : آیا از عالمى (و امـامـى) زنـده و آشـکـار از شـمـا آل مـحـمـد خـالى خـواهـد مـانـد، امـامـى کـه مـردمـان در حلال و حرام خود بتوانند به او رجوع کنند؟ گفت : اى ابا یوسف ! نه (٩٤٠) و این امر در کتاب خدا بیان گشته است :

یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا- اى کسانى که ایـمـان آورده ایـد، صـبـور بـاشـیـد و شـکـیـبـایى ورزید، یعنى در برابر دشمنان و مـخـالفـان خود؛ و رابطوا - آماده باشید (و فرمان برید)، یعنى از امام خود؛ و اتقوا الله - از خداى پروا دارید، یعنى درباره آنچه بر شما واجب کرده و فرمان داده است .٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :

قـال الله - تـبـارک و تـعـالى -: لا عـذبـن کـل رعـیـة دانـت بـامـام لیـس مـن الله ، و ان کانت الرعیة فى اعمالها برة تقیة . و لاغفرن عن کل رعیة دانت بکل امام من الله ، و ان کانت الرعیة فى اعمالها مسیئة . قلت : فیعفو عن هؤ لاء و یـعـذب هـؤ لاء؟ قـال : نـعـم ! ان الله یقول : الله ولى الذین آمنوا یخرجهم من الظلمات الى النور (٩٤١) (٩٤٢) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

خـداى مـتعال گفت : هر مردمى که فرمان امام و پیشوایى را بـبـرنـد که از جانب خدا نیست عذاب خواهم کرد، هر چند نیکوکار و پرهیزگار باشند. و هر مـردمـى کـه از امـام خـدایـى فرمان برند خواهم آمرزید، هر چند بدکار باشند. (راوى حـدیـث گـویـد:) گفتم : آیا خدا اینان را مى بخشد و آنان را عذاب مى کند؟ گفت : آرى ، خدا خـود گـفـتـه اسـت : الله ولى الذیـن آمـنـوا یـخـرجهم من الظلمات الى النور- خدا ولى (سرپرست) کسانى است که ایمان آورده اند، و او خود آنان را از تاریکیها به روشنى در مى آورد.٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :...لا یـقـبـل الله مـن العـبـاد الاعـمـال الصـالحـة التـى یـعـمـلونـهـا، اذا تولوا الامام الجائر الذى لیس من الله تعالى . (٩٤٣) امـام صادق علیه السلام : خدا کارهاى نیکویى را که مردمان مى کنند، در صورتى که به حاکمیت امام و پیشواى غیر الاهى و ستمگر گردن نهند، نخواهد پذیرفت .٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : ان مـن دان الله بـعـبـادة یـجـتـهـد فیها نفسه ، بلا امام عادل من الله ، فان سعیة غیر مشکور، و هو ضال متحیر. (٩٤٤) امام باقر علیه السلام : آن که بدون امام دادگرى از جانب خدا، فرمان خدا برد و در عبادت خـود را بـه تـلاش وادارد، بـر این تلاش پاداشى نخواهد یافت . و چنین کسى را گمراه و سرگردان است .٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : من اءقر بسبعة اءشیاء فهو مؤ من : البراءة من الجبت و الطاغوت ، والاقرار باولایة ، و... (٩٤٥) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

هـر کس به هفت چیز معترف باشد مؤ من است : بیزارى از جبت و طاغوت ، و اقرار به ولایت (حاکمیت الاهى)، و...٦ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام - عـن ابـى سـعـیـد الخـراسـانـى قـال : دخل رجلان على ابى الحسن الرضا علیه السلام بخراسان ، فساءلاه عن التقصیر، فـقـال لاحـدهـمـا:

وجـب عـلیـک التـقـصـیـر لانـک قـصـدتـنـى . و قال للآخر: وجب علیک التمام لانک قصدت السلطان . (٩٤٦) امـام رضـا عـلیـه السلام - ابو سعید خراسانى گوید: دو مرد در خراسان بر حضرت امام ابـوالحـسـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا - عـلیـه السـلام - وارد شـدند و از حکم نماز مسافر پرسیدند.

امام به یکى از آنان گفت : بر تو واجب است که نماز را قصر بخوانى ، چون بـه قـصـد دیـدار مـن آمدى . و به دیگرى گفت : بر تو واجب است نماز را تمام بخوانى ، چون آهنگ دیدار سلطان داشته اى .بنگرید!مـقـصود از این احادیث و امثال آنها، و تعلیم بزرگى که در آنها آمده است ، اشاره به اهمیت رهـبـرى صـحـیـح و تـاءثـیـر آن در خـلق و تـهـذیـب نـفـوس و تـحـول اجـتـماع است . اشاره این تعلیم به این است که چون ، رهبرى صحیح باشد و بر پایه علم و دین استوار باشد، جامعه آلوده بدکار گرفتار معصیت و فساد نیز اصلاح مى گـردد، و بـه جـامـعـه اى پـاک و صـالح و نـیـکـوکـار و درسـت کـردار بـدل مـى شـود. چنانکه اثر رهبرى جاهلانه و فاقد علم و دین برعکس است ، به طورى که در آن رهـبـرى ، جـامـعـه صالح و نیکوکار نیز، اندک اندک ، به آلودگى و فساد و تباهى اعـمـال سـوق داده مـى شـود.

اسـتـدلال امام صادق علیه السلام ، در پایان به آیه مذکور، بـیان همین امر است ، یعنى اینکه اگر جامعه پیرو رهبر الاهى و معصوم گشت و پیشواى خدا گفته را قبول کرد، و تحت تعلیمها و ارشادهاى او قرار گرفت ، خدا آن جامعه را و آن مردم را، از ظلمات و تاریگزارهاى تباهى و بى اعتقادى و گناه و آلایش رهایى مى بخشد، و به محیط فروغگرفته و منور حق و فضیلت و صلاح و شایستگى و پاکى در مى آورد. و اگر عـکـس شـد عـکـس مـى شـود. و ایـن یـکـى از اسـرار عـظـیـم و عـجـیـب حـاکـمـیـت حـق ، و ولایـت اهل حق ، و رهبرى معصوم است . و آنچه در عنوان این بخش آوردیم (ارتباط تکاملى میام فرد و نـظـامـهـاى حـاکـم)، اشاره به اینگونه نظام و حاکمیتى است . چنانکه میان فرد و نظامهاى فاسد نیز ارتباط تنزلى و سقوطى حکمفرما است .در حـدیـث ٦، کـه از حـضـرت امـام ابـوالحـسـن عـلى بـن مـوسـى الرضـا - عـلیـه السـلام - نـقـل شده است نیز تعلیمى بسیار عظیم نهفته است . در این حدیث گفته شده که سفر کسى کـه بـه قـصـد دیـدار و مـلاقات با حاکم ناحق سفر کرده است سفر معصیت است . بنابراین نـمـاز در چـنـیـن سـفـرى تمام است ، نه قصر. و این تعلیم ، در والایى و عظمت ، و استوار سازى پایه هاى عدل و فضیلت ، بى نظیر است : لانک قصدت السلطان - چون توبه قـصـد دیـدار، آن سـلطـه گـر آمـدى . امـام ، قـدرت نـاحق را، سلطه گر مى خواند، در صـورتـى کـه هـادى و حـاکـم مـعـصوم ، ربانى امت است ، و معلم انسانیت ، و مظهر والایى و مهر و فضیلت ، و مجسمه دادگرى و عدالت

.ح - موجودیت اجتماعى مؤ من قرآن١ ان ابراهیم کان امة قانتا لله ، حینفا، و لم یک من المشرکین (٩٤٧) ابـراهـیـم خـود بـه تـنـهایى پیشوایى بود، فرمانبردار خدا، و یکتاپرست ، و از مشرکان نبودحدیث١ النبى (صلى الله علیه و آله): المؤ من وحده حجة ، و المؤ من وحده جماعة . (٩٤٨) پیامبر (صلى الله علیه و آله ): مؤ من خود به تنهایى حجت است ، و مؤ من خود به تنهایى جماعت است .٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن حـمـاد السـمـنـدى ، قـال : قـلت لابـى عـبـدالله جـعـفـر بـن مـحـمـد عـلیـه السـلام : انـى ادخـل بـلاد الشـرک و ان مـن عـنـدنـا یـقـولون : ان مـت ثـم حـشـرت مـعـهـم . قـال لى : یـا حـمـاد! اذا کـنـت ثـم ، تـذکـر اءمـرنـا و تـدعـوا الیـه ؟ قـال : قلت : نعم ، قال : فاذا کنت فى هذه المدن مدن الاسلام . تذکر امرنا و تدعو الیه ؟ قـلا: قـلت : لا فـقـال لى : انـک تـمـت ثـم تـحـشـر امـة وحـدک و یـسـعـى نـورک بـیـن یدیک . (٩٤٩) امـام صـادق علیه السلام :

حماد سمندى گوید: به امام جعفر صادق گفتم : من به سرزمین مشرکان سفر مى کنم ، بعضى مى گویند، اگر در آنجا بمیرى با آنان محشور مى شوى ! گـفـت : اى حماد! هنگامى که در آنجا هستى ، به یاد امر ما (حاکمیت حق) هستى و آن را تبلیغ مـى کـنـى ؟ گـفـتـم : آرى ، گـفـت : هـنـگامى که در این شهرها که شهرهاى اسلام است هستى چـطـور، آیـا امـر مـا را مطرح مى سازى و تبلیغ مى کنى ؟ گفتم : نه ، گفت : تو اگر در آنـجـاهـا در گذرى ، خود به تنهایى همچون پیشوایى (از این امت) محشور مى شوى ، و در رسـتـاخـیـز نـور تـو، در پـیـشـاپیش تو حرکت کرده راه تو را (در ظلمات محشر) روشن مى سازد.

ط- تاءثیر تربیت دینى در رشد اجتماعى حدیث١ النـبـى (صلى الله علیه و آله) - فـیـمـا رواه الامام الصادق ، عن آبائه ، من وصیة النبى للامام على بن ابیطالب : لم تعرب بعد الهجرة ... (٩٥٠) پیامبر (صلى الله علیه و آله) - به روایت امام صادق از پدرانش ، در وصیت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله ) به امام على بـن ابـیـطـالب عـلیه السلام : بعد از هجرت دیگر تعرب (بازگشت به بادیه نشینى) نیست و نباید باشد، لا تعرب بعد الهجرة .٢ الامام الرضا علیه السلام - فیما نقله فضل بن شاذان :...و حرم التعرب بعد الهجرة ، للرجوع عن الدین ، و ترک المؤ ازرة للانبیاء و الحجج - علیهم السلام - و ما فى ذلک من الفـسـاد، و ابـطـال حـق کـل ذى حـق ، لا لعـلة سـکـنـى البـدو. و لذلک لو عـرف الرجـل الدیـن کـاملا، لم یجزله مساکنة اهل الجهل ، و الخوف علیه (انه) لا یؤ من ان یقع منه ترک العلم ، و الدخول مع اهل الجهل ، و التمادى فى ذلک . (٩٥١) امام رضا علیه السلام ـ به نقل فـضـل بـن شـاذان : تـعـرب پـس از هـجرت حرام شد، تا کسى از دین باز نگردد، و یارى رسـاندن و مشارکت در نهضتهاى پیامبران و حجتهاى خدا - علیهم السلام - را فرو نگذارند. هـمـچـنـین تعرب مایه فساد است و از بین بردن حق صاحب حق . علت نهى از تعرب این امور اسـت ، نـه سـکـنـى در بادیه . و به همین جهت است که اگر شخصى دین را کاملا بشناسد، بـراى او همخانه شدن با اهل جهل روا نیست ، زیرا بیم آن مى رود که طلب علم را واگذارد، و در جرگه اهل جهل داخل شود، و بر این حال بماند.مـقـصود از با تعرب بعد الهجرة پس از هجرت دیگر تعربى نباید باشد، این است که چون کسى از بادیه هجرت کرد و به شهر آمد و جزء جامعه اسلامى شد، و به اعـتـقـادات اسـلامـى مـى گـرویـد، و بـه آداب دیـنـى عـمـل کـرد، نباید دیگر تعرب کند، یعنى به خوى و آداب اعراب بازگردد و به مـیـان آن رود، و از اسـلام و مـسـلمانى دور افتد. آنچه از تعرب نکوهیده است خود سکونت در بادیه نیست - چنانکه در حدیث گفته شده است - بلکه فروگذاشتن عقاید و تربیت اسلامى و بـازگـشـت به حالت و عادت بادیه نشینى و بیابانسرایى است . گفته اند که هر کس بـدون عـذر از مـیـان مـسـلمـانـان خـارج شـود و بـه بـادیـه بـاز مـى گـشت او را به منزله مرتد مى دانستند.٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...خیر الناس فى حالا، النمط الاوسط فالزموه ، و الزموا السـواد الاعـظـم ! فـان یـد الله عـلى الجـماعة . و ایاکم و الفرقة ! فان الشاذ من الناس للشیطان ، کما ان الشاذ من الغنم للذئب ... (٩٥٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام :

حـال بـهـتـریـن مـردمـان در حـق مـن ، حـال مـیـانـه روان اسـت ، پـس شـمـا هـم هـمـان را بـرگـزیـنـیـد؛ و در شـهـر بـزرگ مـنـزل کـنـیـد، کـه دست خدا با جماعت است . و از اختلاف و پراکندگى بپرهیزید، که انسان جـدامـانـده از جـمـاعت نصیب شیطان مى شود، همان گونه که گوسفند جدامانده از گله نصیب گرگ مى شود.٤ الامام على علیه السلام :...اسکن الامصار العظام ، فانها جماع المسلمین . (٩٥٣) امام على علیه السلام : در شهرهاى بزرگ منزل کن ، که مرکز اجتماعات مسلمین است .در تـعـالیـم اسـلامـى بر حضور در جامعه هاى بزرگ تاءکید شده است ، تا بدین وسیله انسان از محیطهاى بسته بیرون آید و به زمینه هاى رشد دست یابد.و روشـن اسـت کـه مـحـیـطـهـا و جـامـعـه هـاى سـالم مى توانند زمینه رشد باشند. و یکى از عوامل مهم سلامت هر جامعه و محیط، حضور عدالت است در آن .

ى - مظاهر رشد اجتماعى قرآن١ مـحمد رسول الله ، و الذین معه اشداء على الکفار، رحماء بینهم ، تراهم رکعا، سجدا، بـیـتـغـون فـضلا من الله و رضوانا، سیما هم فى وجوههم من اثر السجود، ذلک مثلهم فى التـوراة ، و مثلهم فى الانجیل کزرع اخرج شطئه فازره فاستغلط فاستوى على سوقه ، یـعـجـب الزراع ، لیغظ بهم الکفار وعدالله الذین آمنوا و عملوالصالحات منهم مغفرة و اجرا عظیما (٩٥٤) مـحـمـد فـرسـتـاده خـدا اسـت ، و کـسـانـى کـه با اویند، بر کافران سختگیرند و میان خود مـهـربـان ؛ آنـان را در حـال رکـوع و سـجـود مـى بـیـنـى ، کـه خـواسـتـار فضل و خرسندى خدایند؛ نشانه هاى ایشان در چهره هاشان در اثر سجود دیده مى شود، این اسـت صـفـت و مـثـل ایـشـان در تـورات مـوسـى ، و صـفـت و مـثـل ایـشـان در انـجـیـل عـیـسـى هـمـچـون کـشتى است که سبزه آن تازه رسته است آنسان که کـشتکاران را به شگفتى برانگیزد، تا خدا به وسیله آن (و این رشد و تکاملى که یافته اند) کافران را به خشم آرد؛ و خدا به کسانى که ایمان آورده ونیکو کرده اند وعده آمرزش و پاداش بزرگ داده است .٢ انـمـا المـؤ مـنـون اخـوة فـاصـلحـوا بـیـن اخـویـکـم ، و اتـقـوا الله لعـلکـم تـرحـمـون (٩٥٥) مـؤ مـنـان بـرادران یـکـدیـگـرنـد، پـس مـیان برادران خود آشتى دهید، و از خدا پروا داشته باشید، باشد که به رحمت او برسد.٣ و اعـتـصـمـوا بـحـبـل الله جـمـیعا و لا تفرقوا، و اذکروا نعمت الله علیکم ، اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا... (٩٥٦) بـه ریـسمان خدا چنگ زنید، و پراکنده مشوید، و نعمتى که خدا دادتان به یاد آورید، شما با یکدیگر دشمن بودید، او میان شما الفت برقرار کرد، و بدین نعمت که او داد برادران یکدیگر شدید...٤ والذین جاؤ وا من بعدهم ، یقولون : ربنا اغفرلنا و لاخواننا الذین سبقونا بالایمان ، و لا تجعل فى قلوبنا غلاالذین آمنوا، ربنا انک رؤ وف رحیم (٩٥٧) آنان که پس از ایشان آیند مى گویند: پروردگارا! و برادران ما را که پیش از ما بودند و ایمان آوردند بیامرز، و در دل ما نسبت به دیگر مؤ منان کینه قرار مده ، که تو مهربانى و رحیمحدیث١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): والذى نـفـسـى بـیـده ، لا یـضـع الله رحـمـتـه الا على رحیم . قالوا: یا رسول الله کلنا نرحم . قال :

لیس بالذى یرحم نفسه خاصة ، ولکن الذى یرحم المسلمین عامة . (٩٥٨) پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): سوگند به آنکه جانم به دست اوست ، که خدا رحمت خود را جز بر انسان رحـیـم فرو نمى فرستد. گفتند: اى پیامبر! ما همه رحم مى کنیم ، گفت : مقصود کسى نیست که به خود رحم کند، بلکه کسى است که به عموم مسلمانان رحم کنید٢ النبى (صلى الله علیه و آله): مداراة الناس نصف الایمان ، و الرفق بهم نصف العیش . (٩٥٩) پیامبر (صلى الله علیه و آله ): مدارا کن با مردمان نیمى از ایمان است ، و مهربان بودن نیمى از زندگى .٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لکـل شى ء شى ء یستریح الیه ، و ان المؤ من یستریح الى اءخیه المؤ من ، کما یستریح الطیر الى شکله . (٩٦٠) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

بـراى هر چیز چیزى است که به آن آرامش مى یابد. مؤ من به برادر مؤ من خود آرامش پیدا مى کند، همان گونه که آرامش پرنده به همتاى او است .٤ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن رسول الله (صلى الله علیه و آله): المؤ من مرآة لاخیه المؤ من . (٩٦١) امام کاظم علیه السلام - از پدرانش ، از پیامبر اکرم : مؤ من آیینه برادر مؤ من خویش است .٥ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام - عـن جـابـر بـن یـزیـد الجـعـفـى قـال : قـلت لعـلى بـن الحـسـیـن عـلیـه السـلام : یـا ابـن رسـول الله ! مـا حـق المـؤ من على اخیه المؤ من ؟ قال : یفرح لفرحه اذا فرح ، و یحزن اذا حـزن ، و یـنـفـذ اءموره کلها فیحصلها، و لا یغتم لشى ء من حطام الدنیا الفانیة الا و آساه ، حتى یجریان فى الخیر و الشر فى قرن واحد... (٩٦٢) امـام سـجـاد عـلیـه السـلام - جـابـر بـن یـزیـد جعفى گوید: به على بن الحسین - علیهما السـلام - گفتم : اى پسر پیامبر! حق مؤ من بر برادر مؤ من خود چیست ؟ گفت : به شادى او شـاد شـود و به اندوه او اندوهگین ، و همه کارهاى او را به انجام رساند، و اگر براى از دسـت رفـتـن نـعـمـتى از نعمتهاى دنیاى فانى محزون شود غمخوارى او کند، تا بدانجا که چـون دو گـاو خرمنکوبى که به یک خیش بسته اند و در کنار هم حرکت مى کنند، این دو نیز در هر خوبى و خوشى و بدى و سختى در کنار هم و با هم باشند.٦ الامام الکاظم علیه السلام : من اءتى الى اءخیه مکروها فبنفسه بداء. (٩٦٣) هر که سبب ناراحتى برادر دینى خود شود، در حق خود بد کرده است .٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن ابـیـه ، عـن آبـائه : ان رسـول الله (صلى الله علیه و آله) قـال : مـن صـلى بـقـوم فـاخـتـص نـفـسـه بـالدعـاء دونـهم ، فقد خانهم . (٩٦٤) امـام صـادق علیه السلام - از پدرش ، از پدرانش ، از پیامبر اکرم : کسى که در نماز امام گروهى شود و تنها در حق خود دعا کند، به آنان خیانت کرده است .٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـن قـدم اءربـعـیـن رجـلا مـن اخـوانـه قبل اءن یدعوا لنفسه ، استجیب له فیهم و فى نفسه . (٩٦٥) امـام صـادق عـلیـه السـلام :

هـر کـه دعـا کـردن در حـق چـهل مرد از برادران خود را بر دعا کردن در حق خود مقدم دارد، دعاى وى در حق آنان و خود او مستجاب مى شود.

یا - از خودگذشتگى و تکامل اجتماعىقرآن١ والذیـن تـبـواوا الدار و الایـمـان مـن قـبـلهـم ، یـحـبون من هاجر الیهم ، و لا یجدون فى صـدورهـم حاجة مما اوتوا، و یؤ ثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة ، و من یوق شح نفسه فاءولئک هم المفلحون (٩٦٦) کـسـانـى کـه پـیـش از قـدوم مـهـاجـران ، خـود (در مـدیـنـه) خـانـه داشـتـنـد، و دل به ایمان دادند (انصار، که مدینه را شهر ایمان گردانیدند)، مهاجران را که (همه چیز خویش در مکه رها کردند و) و نزد ایشان آمدند دوست مى دارند، و به آنچه به آنان داده شد (از غـنـائم) در دل خـود نـیـازى نـمـى یـابـنـد، و هـر چـنـد به چیزى نیازمند باشند هجرت کـنـنـدگـان را بـر خـود مـقـدم مـى دارنـد؛ و آن کـسـان کـه خـود را از بخل ورزیدن رها سازند، همانان رستگارند٢ یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسیرا × انما نطعمکم لوجه الله لا نرید منکم جزاء و لا شکورا × انا نخاف من ربنا یوما عبوسا قمطریرا × فوقاهم الله شر ذلک الیوم و لقاهم نضرة و سرورا (٩٦٧) براى دوستى خدا خوراک خویش را (که خود آن را مى خواهند)، به درویش و یتیم و اسیر مى دهند × که ما شما را خوراک مى دهیم ، و چشمداشت پاداش و شکرگزارى از جانب شما نداریم × مـا از قهر پروردگار خود به روزى مى ترسیم که چهره ها، از غم و رنج ، به سختى درهـم و غـمـگـیـن اسـت × و بدین گونه خدا ایشان را از شر آن روزنگاه خواهد داشت ، و به آنان شاد چهرى و شاددلى خواهد داد.حدیث١ الامام على علیه السلام : اءلایثار، اءعلى الایمان . (٩٦٨) امام على علیه السلام : ایثار (دیگران را بر خود مقدم داشتن) بالاترین درجه ایمان است .٢ الامام على علیه السلام : غایة المکارم ، الایثار. (٩٦٩) امام على علیه السلام : حد اعلاى بزرگواریها، ایثار و از خود گذشتگى است .٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ارسـل عثمان الى ابى ذر مولیین له و معهما مئتا دینار، فـقـال لهـمـا: انـطـلقـا الى ابـى ذر فـقـولا له : ان عـثـمـان یـقـرئک السـلام و یـقـول لک : هـذه مـئتـا دیـنـار فـاسـتـعـن بـهـا عـلى مـا نـابـک . فـقـال ابـوذر: هـل اعـطـى اءحـدا مـن المـسـلمـیـن مـثـل مـا اءعـطـانـى ؟ قـالا: لا. قـال : انـمـا اءنـا رجـل مـن المـسـلمـیـن ، یـسـعـنـى مـا یـسـع المـسـلمـیـن . قـالا له : انـه یقول هذا من صلب ما لى ، و بالله الذى لا اله الا هو ما خالطها حرام ، و لا بعث بها الیک الا من حلال . فقال : لا حاجة لى فیها و قد اءصبحت یومى هذا و اءنا من اءغنى الناس . فقالا له : عـافـاک الله و اءصـلحـک ، مـا نـرى فـى بـیـتـک قـلیـلا و لا کـثـیـرا مـمـا یـسـتـمـتـع به ، فقال : بلى تحت هذا الاءکاف الذى ترون رغیفا شعیر، قد اءتى علیهما ایام ، فما اءصنع بهذه الدنانیر؟. (٩٧٠) امام صادق علیه السلام : عثمان دو غلام خود را با دویست دینار زر نزد ابوذر روانه کرد و به آنان گفت : به او بگویید که عثمان به تو درود فرستاد و گفت : این دویست دینار را هر جا نیاز دارى صرف کن . ابوذر پرسید: آیا براى کسى دیگر نیز چنین چیزى فرستاده است ؟ گفتند: نه . گفت : من یکى از مسلمانانم . به من چیزى مى رسد که به دیگر مسلمانان هـم بـرسـد. گـفـتـنـد: او مـى گـویـد که این مال شخصى خود من است ، و به خداى سـوگـنـد کـه هـیـچ بـا مـال حـرامـى آمـیـخـتـه نـشـده اسـت ، و او جـز حـلال براى تو نفرستاده است . گفت : مرا به آن نیازى نیست که من امروز را در حالى آغاز کـردم کـه از جـملع غنیمترین مردمانم . خدا خیرت دهاد! ما در خانه تو چیزى که به کار آید نـمـى بینیم ، نه کم و نه زیاد. گفت : نه ، این طور نیست ، زیر آن پالان که مى بینید دو گرده نان جو ین چند روزه است ، با وجود آن مرا به این دینارها چکار؟٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـا نوف !...شیعتى ...فى اموالهم یتواسون ، و فى الله یتباذلون . یا نوف ! درهم و درهم ، و ثوب و ثوب ، و الا فلا. (٩٧١) امـام عـلى عـلیـه السـلام :

اى نـوف !...شـیـعـه مـن ...در امـوال خـود مـراسات مى کنند و آن را در راه خدا به یکدیگر مى بخشند؛ اى نوف ! درهمى و درهمى ، و جامه اى و جامه اى ، و گرنه ، نه .یـعـنـى : از آنـچه دارى درهمى از آن تو و درهمى از آن برادر دینیت ، و جامه اى از آن تو و جامه اى از برادر دینیت ، این است تشیع راستین ...٥ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : اءیـجـى ء اءحـدکـم الى اخـیـه ، فـیـدخـل یـده فـى کـیـسـه ، فـیـاءخـذ حـاجـتـه فـلا یـدفـعـه ؟ مـا اءعـرف ذلک فـیـنـا. فـقـال ابـو جـعـفـر عـلیـه السـلام :

فـلا شـى ء اذا. قـلت : فـالهـلاک ؟ فقال : ان القوم لم یعطوا اءحلامهم بعد. (٩٧٢) امام باقر علیه السلام : آیا در میان شما رسم است که برادرى نزد برادرش برود و دست در جـیـب او کند و نیاز خود را برگیرد و آن برادر مانع او نشود؟ گفتم : چنین چیزى در میان مـا مـرسـوم نـیـست . امام باقر گفت : پس هنوز هیچ چیز نیست . گفتم : آیا هلاک است (و همه ما هلاک خواهیم شد)؟ گفت : این جمع شیعه ، هنوز به رشد و بلوغ (دینى و مکتبى شیعى) خود نرسیده اند.٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن سـمـاعـة بـن مـهـران قـال : سـالت ابـا عبدالله علیه السلام عن الرجل لیس عنده الا قوت یومه ، اءیعطف من عنده قـوت یـومه على من لیس عنده شى ء و یعطف من عنده قوت شهر على من دونه ، و السنة على نـحـو ذلک ، اءم ذلک الکـفـاف الذى لا یـلام عـلیـه ؟ فـقـال : هـو اءمـر ان اءفـضلکم فیه اءحرصکم على الرغبة و الآثره على نفسه ، فان الله تعالى یقول : و یؤ ثرون على انفهسم و لو کان بهم خصاصة ، (٩٧٣) والامر الاخیر لا یـلام عـلى الکـفـاف . و الیـد العـلیـا خـیـر مـن الیـد السـفـلى . و ابـدا بـمـن تعول . (٩٧٤)

- پى ‏نوشتها -

٩١١- وافى ٢ (م ٦)/٢٩.

٩١٢- اصول کافى ٢/١٦٦.

٩١٣- بحار ٧٤/٢٣٤.

٩١٤- بحار ٧٤/٢٣٣.

٩١٥- بـحـار ٩٣/٣٧٨ـ از کـتـاب فـلاح السائل .

٩١٦- وسائل ١١/٤١٦.

٩١٧- مکارم الاخلاق /٥١٠ ٩١٨- وسائل ٦/٣٢.

٩١٩- مکارم الاخلاق ٥٥٤.

٩٢٠- اصول کافى ٢/١٦٤.

٩٢١- مکارم الاخلاق /١٤٣.

٩٢٢- مکارم الاخلاق /١٤٣.

٩٢٣- مستدرک ٢/٨٠.

٩٢٤- مستدرک ١/٥٠٩.

٩٢٥- عـیـون اخـبـار الرضـا ٢/١٠٩؛ وسائل ٥/٣٧٢.

٩٢٦- تحف العقول /٢٢٣ ـ ٢٢٢.

٩٢٧- وسائل ١١/١٠.

٩٢٨- سیاحت : جهانگردى صوفیانه و ترک گفتن جامعه .

٩٢٩- مجمع البیان ٩/٢٤٣.

٩٣٠- نهج البلاغه /٣٣٨.

٩٣١- نهج البلاغه /٩٤.

٩٣٢- سوره اعراف (٧): ٦٢.

٩٣٣- مستدرک ٢/٢٤٤.

٩٣٤- وسائل ١١/١٠.

٩٣٥- مستدرک ٢/٢٤٥.

٩٣٦- وافى ٢ (م ٩)/٢٩.

٩٣٧- بـحـار ٩٣/٣٧٨ ـ از کـتـاب فـلاح السائل .

٩٣٨- آل عمران (٣): ٢٠٠.

٩٣٩- بحار ٢٣/٥١ - از کتاب بصائر الدرجات .

٩٤٠- مقصود - چنانکه از سؤ ال راوى حدیث نیز معلوم است - دوره غیبت تامه (غیبت کبرى) نیست .

٩٤١- سوره بقره (٢): ٢٥٧.

٩٤٢- تفسیر عیاشى ١/١٣٩.

٩٤٣- مستدرک ١/٢٠.

٩٤٤- مستدرک ١/٢١.

٩٤٥- بحار ٦٥/١٩٣ - از کتاب صفات شیعه .

٩٤٦- وافى ٢ (م ٥) /٣٣.

٩٤٧- سوره نحل (١٦): ١٢٠.

٩٤٨- من لا یحضره الفقیه /١٠٣.

٩٤٩- وسائل ١١/٧٧.

٩٥٠- وسائل ١١/٧٥.

٩٥١- علل الشرایع ٢/٤٨١.

٩٥٢- نهج البلاغه /٣٩٢.

٩٥٣- نهج البلاغه /١٠٦٩؛ عبده ٢/١٣٥.

٩٥٤- سوره فتح (٤٨): ٢٩.

٩٥٥- سوره حجرات (٤٩): ١٠.

٩٥٦- سوره آل عمران (٣): ١٠٣.

٩٥٧- سوره حشر (٥٩): ١٠.

٩٥٨- تنبیه الخواطر (مجموعه ورام) ٢/١١.

٩٥٩- تحف العقول /٣٥.

٩٦٠- بحار ٧٤/٢٣٤.

٩٦١- نوادر رواندى /٨؛ اصول کافى ٢/١٦٦.

٩٦٢- مستدرک ٢/٦٣.

٩٦٣- بحار ٧٨/٣٣٣.

٩٦٤- وافى ٢ (م ٥) ١٨٨.

٩٦٥- مشکاة الانوار /٣٣٠.

٩٦٦- سوره حشر (٥٩): ٩.

٩٦٧- سوره دهر (٧٦): ١١-٨.

٩٦٨- غررالحکم /٢٢.

٩٦٩- غررالحکم /٢٢٢.

٩٧٠- بحار ٢٢/٣٩٨، رجال کشى /٢٧ - با اندکى تغییر.

٩٧١- بحار ٦٨/١٩١ - از کتاب کنزالفوائد.

٩٧٢- اصول کافى ٢/١٧٤.

٩٧٣- سوره حشر (٥٩): ٩.

٩٧٤- وافى ٢ (م ٦) /٥٧.

یب - پرورش دادن مظاهر

امام صادق علیه السلام - سماعة بن مهران گوید: از امام صادق درباره مردى پرسیدم که جـز تـوشـه یـک روز خـود چـیزى نیست احسان کند، و آنکه روزى یک ماهش را دارد، باید به آنکس که چنین نیست احسان کند، و براى سال نیز به همین صورت ، یا اینکه این مقدار همان انـدازه کـفـاف اسـت کـه نـگـاهـداشـتن و بذل کردن آن موجب سرزنش ‍ نیست ؟ گفت : بهترین شما در این باره کسى است که به ایثار مایلتر و به برگزیدن دیگران را بر خـود حـریـصـتر باشد. خداى متعال : و یوثرون على انفسهم و لوکان بهم خصاصة - دیـگـران را بـر خـویـشـتن مقدم مى دارند با اینکه خود نیاز دارند. و درباره نگاهدارى قدر کفاف ملامتى نخواهد بود. و همواره دست بالا (بخشنده) نیکوتر از زیرترین است . (٩٧٥) و در بخشش از آن کس شروع کن که نانخور تو است .

٧ الامام الباقر علیه السلام : اءحبب اءخاک المسلم ، و احبب له ما تحب لنفسک ، واکره له ما تـکـره لنـفـسـک ، و اذا سـاءلک فـاءعطه ، و لا تدخر عنه خیرا، فانه لا یدخره عنک . کن له ظـهـرا، فـانـه لک ظـهر. ان غاب فاحفظه فى غیبته ، و ان شهد فزره . و اءجله و اءکرمه ، فـانـه مـنـک و انـت مـنـه . و ان کـان عـلیـک عـاتـبـا فـلا تـفـارقـه ، حـتـى تـسل سخیمته و ما فى نفسه . و اذا اءصابه خیر، فاحمد الله علیه ، و ان ابتلى فاعضده و تمحل له . (٩٧٦)

امـام بـاقـر عـلیـه السلام : برادر مسلمانت را دوست بدار، و آنچه را براى خود مى پسندى براى او بپسند، و آنچه بر خود نمى پسندى بر او مپسند، و چون نیازمند شدى از او بخواه ، و اگـر از تـو خـواسـت بـه او بـبـخـش ، و هیچ نیکى را از او دریغ مدار تا او نیز از تو دریـغ نـدارد، و پـشـتـیـبان او باش تا پشتیبان تو باشد، اگر غایب شد در غیبت او حافظ (حـرمـت و آبـرو و حـقـوق) او بـاش ، و چون بازگشت از او دیدار کن . او را بزرگ دار که وابـسـتـه تـو اسـت و تو وابسته به اویى . چون از تو دلگیر گشت تا از دلش بیرون نیاورده اى از او جدا مشو. و چون خیرى به او رسید خدا را سپاس گوى ، و اگر گرفتارى پیدا کرد به یارى او برخیز و در رفع آن گرفتارى بکوش .

یب - پرورش دادن مظاهر عمومى انسانیت حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اءشـعـر قـلبـک الرحـمـة لجـمـیـع النـاس و الاحـسان الیهم . (٩٧٧)

امام على علیه السلام : رحمت و بخشندگى به همه مردم و نیکى کردن در حق ایشان را شعار جان خود قرار ده .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - لولده مـحـمد - رضى الله عنه - یا بنى ! احسن الى جمیع النـاس کـمـا تـحـب ان یـحـسـن الیـک ، و ارض لهـم مـا ترضاه لنفسک ، و استقبح من نفسک ما تستقبحه من غیرک ، و حسن خلقک مع الناس . (٩٧٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام - بـه پسرش محمد حنیفه : پسرم ! به همه مردم نیکى و احسان کن همان گونه که دوست دارى در حق تو نیکى و احسان کنند؛ چیزى را براى ایشان بپسند که بـراى خـود مـى پسندى ، و چیزى را در حق دیگران ناپسند شمار که در حق خود ناپسند مى شمارى ؛ و خلق و خوى خود را با مردمان نیکو کن .

٣ الامام على علیه السلام - فى العهد الاشترى :...فانهم صنفان : اما اخ لک فى الدین ، و اما نظیر لک فى الخلق ... (٩٧٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام - در دسـتـور نـامـه حکومتى مالک اشتر: با همه مردم ، با مـهـربـانـى و احـتـرام و انـسـانـیت رفتار کن ، زیرا که آنان دو گروهند: یا برادر اسلامى تواند، یا برابر انسانى تو.

٤ الامام الصادق علیه السلام : الناس سواء کاءسنان المشط، و المرء کثیر باءخیه ، و لا خیر فى صحبة من لم یر لک مثل الذى یرى لنفسه . (٩٨٠)

امام صادق علیه السلام : مردمان مساویند مانند دندانه هاى شانه . و آدمى به وسیله برادر خـود زیاد مى گردد (و نیرو پیدا مى کند). و خیرى در همنشینى آن کس نیست که آنچه براى خود مى خواهد براى تو نخواهد. (٩٨١)

درباره اهمیت بنیادین اصل مساوات در اسلام ، و رمز توحیدى آن ، و نقش انسانى و تـربـیـتـى و اجـتـمـاعـى عـمـل بـه آن کـه سـازنـده انـسـان و انـسـانـیـت اسـت ، بـه فصل ٤٧، از باب ١١ (جلد ٥، صفحات ١٦٦-١٢٣) حتما مراجعه کنید.

٥ الامـام الصـادق علیه السلام : قال الله عزوجل : الخلق عیالى ، فاءحبهم الى اءلطفهم بهم ، و اسعاهم فى حوائجهم . (٩٨٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : خـداى بـزرگ گـفـت : مـردمـان عیال منند، پس آن کس از ایشان را بیشتر دوست مى دارم که نسبت به آنان مهربانتر است ، و در برآوردن نیازمندیهایشان کوشاتر.

خاتمه : حج و اثر آن در تکامل اجتماعى قرآن

١ جعل الله الکعبة البیت الحرام قیاما للناس ، و الشهر الحرام و الهدى و القلائد، ذلک لتـعـلمـوا ان الله یـعـلم مـا فـى السـمـاوات و مـا فـى الارض ، و ان الله بکل شى ء علیم (٩٨٣) خـداونـد، کـعـبـه ، آن خـانـه حـرم (و احـرام) را، پـایـگـاه قـیـام و تـشـکـل مـردمان قرار داد (براى گسترش اسلام و حفظ حقوق و مصالح مسلمین)، و ماه حرام و قـربـانـیهاى بى نشان و با نشان را تعیین کرد، تا بدانید که خدا آنچه را در آسمانها و زمین است مى داند، و به همه چیز دانا است ٢ فـیـه آیـات بـیـنـات ، مقام ابراهیم ، و من دخله کان آمنا، و لله على الناس حج البیت من استطاع الیه سبیلا، و من کفر فان الله غنى عن العالمین (٩٨٤) در خـانـه کعبه نشانه هایى آشکار است : مقام ابراهیم ، و هر که به آن در آید ایمن است ؛ و حـج خـانـه خـدا کـردن بر هر کس ‍ که به آن دسترسى داشته باشد و مستطیع گردد واجب است ، و هر کس کفر ورزد (بداند) که خدا از جهانیان بینیاز است .

٣ و اذ جـعـلنـا البـیـت مـثابة للناس و امنا، و اتخذوا من مقام ابراهیم مصلى ، و عهدنا الى ابـراهـیـم و اسـمـعـیـل ان : طـهـرا بـیـتـى للطـائفـیـن و العـاکـفـیـن و الرکـع السجود × و اذ قـال ابـراهـیـم : رب اجـعـل هـذا بـلدا آمنا و ارزق اهله من الثمرات ، من آمن منهم بالله و الیوم الآخـر، قـال : و مـن کـفـر فـاءمـتـعـه قـلیـلا، ثـم اضـطـره الى عـذاب النـار و بـئس المصیر (٩٨٥)

ایـن خانه را جاى بازگشتن مردمان و جاى امن ایشان قرار دادیم ؛ و مقام ابراهیم را نمازگاه خـود سـازیـد (در آنـجـا نـمـاز گـزاریـد)؛ مـا بـه ابـراهـیـم و اسـمـاعـیـل فـرمـودیم که خانه مرا براى طواف کنندگان و معتکفان و نماز گزاران پاکیزه سـازیـد × ابـراهـیـم گـفـت :

پـروردگـارا! ایـن جـاى را شـهـرى امـن قـرار ده ، و اهل آن را از میوه ها روزى بخش ، هر کس که به خدا و روز دیگر ایمان داشته باشد؛ (و خدا) گـفـت : و آن کـس را کـه کـفـر ورزد نـیـز انـدکـى بـهـره مـى دهـم ، و سـپـس به عذاب آتش ‍ گرفتارش مى کنم که بدبازگشتگاهى است حدیث

١ الامام على علیه السلام :...و فرض علیکم حج بیته الحرام ...جعله - سبحانه و تعالى - للاسلام علما، و للعائذین حرما... (٩٨٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـداونـد متعال حج خانه خود را بر شما واجب کرد، و آن را براى اسـلام (و مـسـلمـین)، به منزله پرچمى افراشته (و نشانه اى مجسم)، و براى پناهجویان جایگاهى امن قرار داد.

٢ السـیـدة فاطمة علیه السلام :...فجعل الله الایمان تطهیرا لکم من الشرک ...و الحج تشییدا للدین ... (٩٨٧)

حضرت فاطمه علیه السلام : خداوند ایمان را وسیله اى قرار داد براى پاکیزگى شما از شرک و بى اعتقادى ...و حج را براى استوارى پایه هاى دین مقرر کرد...

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن اءبـان بـن تـغـلب قـال : قـلت لابـى عـبـدالله عـلیـه السـلام : جـعـل الله الکـعـبة البیت الحرام قیاما للناس (٩٨٨) قال : جعلها الله لدینهم و معایشهم . (٩٨٩)

امام صادق علیه السلام - ابان بن تغلب گوید: از امام صادق درباره این آیه پرسیدم : جـعـل الله الکعبة البیت الحرام قیاما للناس - گفت : آن خانه را مرکزى براى دین (و شعائر دین) و به سامان آمدن مسائل زندگى مسلمین قرار داد.

٤ الامام الصادق علیه السلام : لا یزال الدین قائما ما قلت الکعبة . (٩٩٠)

امام صادق علیه السلام : تا کعبه بر پا است دین پیوسته بر پا خواهد بود.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن هـشـام بـن الحـکـم قال : ساءلت ابا عبدالله علیه السلام فقلت له : ما العلة التى من اجلها کلف الله العباد الحـج و الطـواف بـالبـیـت ؟ فـقـال :

ان الله خـلق الخـلق (الى ان قـال) و امـرهـم بـمـا یـکـون مـن اءمـر الطـاعـة فـى دیـن و مـصـلحـتـهـم مـن اءمـر دنـیـا هـم ، فـجـعـل فـیـه الاجـتـمـاع مـن المـشـرق و المـغـرب لیـتـعـارفـوا...و لو کـان کـل قـوم انـمـا یـتـکـلمـون على بلادهم و ما فیها، هلکوا و خربت البلاد... و عمیت الاخبار و لم تقفوا على ذلک . فذلک علة الحج . (٩٩١)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - هـشام بن حکم گوید: از امام صادق پرسیدم : به چه سبب خدا بـنـدگـاان را بـه حج خانه مکلف ساخت ؟ گفت : خدا آفریدگان راآفرید..و آنچه مربوط بـه دسـتـورات دیـنـى و مـصـالح دنـیانى آنان بود مقرر کرد. و حج را وسیله اى ساخت تا مردمان از شرق و غرب جهان گردآیند و با یکدیگر آشنا گردند. و اگر چنان بود که هر قومى درباره کشور خویش و امور مربوط به آن در در میان خود سخن مى گفتند (و اخبار آن را در حـج مـطـرح نـمـى کـردنـد و بـه گـوش ‍ مسلمانان دیگر نمى رسانیدند)، از میان مى رفـتـنـد، و شـهرهاى آنان ویران مى گشت ، و اخبار آنان به کسى نمى رسید، و شما از آن آگاه نمى گشتید، این است علت حج .

بنگرید! در ایـن حـدیـث ، و احـادیـث هـمـانـنـد آن ، فـلسـفـه گردهمایى در حج یاد گشته است . و این مـوضوع بسیار مهم یادآورى شده است که اگر مسلمانان در اجتماع جهانى حج شرکت نکنند، یـا در صـورت شـرکـت کـردن ، مـشـکـلات و مـسائل خویش را در آن اجتماعات مطرح نسازند، قـدرت و مـوجـودیـت خـود را از دسـت مـى دهـنـد، و هـمه حقوق و منابع و امکانات آنان تباه مى گـردد، وارزشـهـاى مـعـنـوى و فـرهـنـگى آنان در معرض نابودى قرار مى گیرد. و اکنون سـالهـاى سـال اسـت که چنین است ، و از حج و اجتماع عظیم آن بهره اى که در این جهت باید بـرده شـود بـرده نـمـى شـود. این است که با وجود برگزارى مراسم عبادى حج ، مراسم اجتماعى و سیاسى و تشکیلاتى آن مهجور و فروگذاشته است . و در این باره کارى مبتنى بـر بـرنـامـه ریـزى و اصـول انـجـام نـمـى یـابـد. و این تشتت و پراکندگى و بیخبرى مـسـلمـانان از اوضاع یکدیگر و از کشور و فرهنگ و اقتصاد و مشکلات یکدیگر، و این نفوذ ویـرانـگـر اسـتـعـمـار در مـیـان آنان و حاکمان آنان ، بسیارى ، از همین سکوت در حج است و تـوجـه نـکـردن بـه ابـعـاد سیاسى و اجتماعى و بین المللى این فریضه الاهى - انسانى بزرگ . این ویرانى و تباهى که امروز کشورهاى اسلامى حاکم است از همین پراکندگیها و بـیـخـبـریـهـا و سـسـتـیها و غفلتها و تغافلها است ، و از این مسئولیت ناشناختنها، و توجه نـکـردن علماى مسلمین به ابعاد عظیم مقررات اسلامى ، و توجه ندادن مردم به این ابعاد، و ذلت و سـکـوت و سـازش ، در برابر حاکمان ناحق مسلمین ، حاکمانى بیشتر دست نشانده و دور از عزت و شرف اسلام و شکوه قرآن و حشمت قبله .

٦ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : انـمـا اءمـروا بـالحـج لعـلة الوفـادة الى الله عـزوجـل ، و طـلب الزیـادة ، و الخروج من کل ما اقترف العبد، تائبا مما مضى ، مستاءنفا لما، یـسـتـقـبـل ، مـع مـا فـیـه مـن اخـراج الامـوال ، و تـعـب الابـدان ، و الاشـتـغـال عن الاءهل و الولد، و حظر النفس عن اللذات ، شاخصا فى الحر و البرد، ثابتا عـلى ذلک ، دائمـا مـع الخـضـوع و الاسـتـکـانـة و التـذلل ، مـع مافى ذلک لجمیع الخلق من المنافع لجمیع من فى شرق الارض و غربها، و من فى البر و البحر، ممن یحج و ممن لم یـحـج ، مـن بـیـن تـاجـر و جـالب و بائع و مشترى و مکاسب و مسکین و مکار و فقیر، و قضاء حـوائج اهـل الاطـراف فـى المـوضـع المـمـکـن لهـم الاجـتـمـاع فـیه ، مع ما فیه من التفقه و نـقـل اءخـبـار الائمـة - عـلیـهـم السـلام - الى کـل صـقـع و نـاحـیـة ، کـمـا قال الله عزوجل : فلولا نفر من کل فرقة منهم طائفة ، لیتفقهوا فى الدین و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون (٩٩٢) و لیشهدوا منافع فهم . (٩٩٣)

(٩٩٤) امام رضا علیه السلام : از آن جهت مردمان به حج مکلف شدند تا به جانب خداى بزرگ رو آورنـد، و خـواسـتـار افـزونـى نـعمت شوند، و از گناهان بیرون آیند، و از گذشته خویش تـوبه کنند، و در آینده دیندارى و تعهد پیشه سازند. همچنین در حج اموالى خرج مى کنند، و رنج و سختى مى بینند، و از زن و فرزند دور مى شوند، و از لذتها دست مى کشند، و در سـرمـا و گـرمـا بـا گـامـهـایـى اسـتـوار بـه ایـن سـفـر مـى رونـد، و هـمـواره در حال فروتنى و خضوع و توجه به خدا به سر مى برند. علاوه بر این ، سودهایى است که براى همه مردمان مشرق و مغرب زمین دارد، و براى کسانى که در دریا زندگى مى کنند یـا در خـشکى ، خواه حج بگزارند یا نه ، از بازرگان و وارد کننده و فروشنده و خریدار گـرفـتـه تـا دسـتـفـروش و مکارى و افراد مستمند؛ نیز سبب بر آوردن نیازمندیهاى مردمان سرزمینها است که همه در جایى فراهم مى آیند که امکان این فراهم آمدن در آنجا وجود دارد. هـمـچـنـیـن درحـج بـراى مـردم آگـاهـى دیـنى حاصل مى شود، و اخبار امامان ـ علیهم السلام ـ نـقـل مـى گـردد و بـه هر ناحیه و کشورى مى رسد. و این همان است که خداوند گفته است :

فـلولا نـفـر مـن کـل فـرقـة مـنـهم طائفة ، لیتفقهوا فى الدین ، و لینذروا قومهم اذا رجعوا الیـهـم لعـلهـم یـحـذرون بـاید تنى چند، از هر گروه (به این سوى و آن سوى) کوچ کـنـنـد، تا دانش دین بیاموزند، و تا مردم خویش را ـ هنگامى که نزد آنان باز گشتند ـ بیم دهـنـد (و آگـاه سـازنـد)، باشد که آن مردم نیز از بدیها برحذر مانند. و گفته است : لیشهدوا منافع لهم تا مردمان در حج به منافع و سودهایى چند دست یابند..

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ان الشـیعة لو اجمعوا على ترک الصلاة لهلکوا، و لو اجمعوا على ترک الزکاة لهلکوا، ولو اجمعوا على ترک الحج لهلکوا. (٩٩٥)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اگر شیعیان همگى نماز را ترک کنند هلاک خواهند شد؛ و اگر همگى زکات را ترک کنند هلاک خواهند شد؛ و اگر همگى حج را ترک کنند هلاک خواهند شد.

٨ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یا فلان ! اءقلل النفقة فى الحج ، تنشط للحج ! ولا تکثر النفقة فى الحج فتمل الحج ! (٩٩٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى فـلان ! در حـج هـزیـنه کمترى صرف کن تا نشاط تو در اعمال حج بیشتر شود، و پر خرجى مکن که از حج خسته خواهى شد.

٩ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : قـال سـمـاعـة : سـاءلتـه عـن رجـل لى عـلیـه مـال فـغـاب عـنـى بـزمـان ، فـراءیـتـه یـطـوف حـول الکـعـبـة ، اءفـاتـقـاضـاه مـالى ؟ قال : لا، لا تسلم علیه و لا تروعة ، حتى یخرج من الحرم . (٩٩٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ سـمـاعـة بـن مـهران گوید: از امام جعفر صادق ، درباره مردى پـرسـیـدم ، کـه از او طـلبـکـار بـودم و مـدتـى روى از مـن پنهان کرده بود، سپس او را در حـال طـواف کـعـبـه دیـدم ، گـفـتـم : آیـا مـى تـوانـم در آن حال طلب خود را از او بخواهم ؟ گفت :

نه ، حتى بر او سلام مکن و او را مترسان ، تا آنگاه که از حرم خارج شود.

(حـج ، تـکـلیـفـى اسـت بـسـیـار جـامـع و داراى ابـعـاد گـونـاگـون ، کـه در ٥ بـعـد شکل مى گیرد:

١ـ بعد عبادى (توجه به خداى متعال و اداى مناسک).

٢ـ بعد سیاسى (نفى همه طاغوتها و بردگیها).

٣ـ بعد انسانى (درهم آمیزى صمیمانه انسانها از سراسر عالم).

٤ـ بعد اجتماعى (اطلاع یافتن از احوال و آداب و افکار و فرهنگهاى اقوام ).

٥ـ بعد اخلاقى (رعایت آداب لازم و ضرورت سلوک متعالى در این سفر).

و جوهر چهار بعد اخیز نیز توحیدى است ، از جمله بعد سیاسى ، زیرا نفى طاغوت نیز یک تکلیف الاهى است ، و باید در آن تکلیف (تظاهرات و شعار دادنها) نیز قصد قربت کرد تا بـه صـورت عـبـادت واقع شود. و یکى از حکمتهاى امن بودن حرم الاهى (و من دخله کان آمنا) همین است که مسلمانان بتوانند در آنجا همه مسائل و مصالح خویش و جامعه و کشور خویش را و چـگـونـگـى حـکـومـتـهـاى خـود را مـطـرح کـنـنـد، و مـسـلمـانـان حـاضـر در حـج را دربـاره مـسـائل مختلف جهان اسلام آگاه و بیدار سازند. و این همان چیزى است که استعمارگران از آن بسختى مى هراسند، زیرا بیدارى مسلمانان جهان به معناى سقوط آنان است .

در سـالهـاى اخـیـر، از سوى حاجیان ایرانى (و حاجیان برخى کشورهاى دیگر که به آنان مـى پـیـونـدنـد)، اقدامى در این باره صورت مى گیرد. و مى نگریم که همین اقدام ساده و محدود (و فاقد برنامه ریزى دقیق و لازم)، تا چه اندازه مایه نگرانى جنایتکاران جهانى و فـرمـانـبران آنان ـ در داخل حجاز ـ مى شود، تا جایى که به جنایتى بزرگ و تاریخى دسـت مـى یـازنـد، و خـون زائران خـانـه خـدا را (و به تعبیر خودشان :

ضیوف الرحمن مـیـهـمـانـان خـداى مـهـربان را) در جوار مسجد الحرام (و در حرم امن الاهى) بـدایـنـگونه بر زمین مى ریزند. و اینهمه از همان هراس بزرگى است که استعمارگران جـنـایـتـکـار و دسـت نشاندگان بیمقدار آنان ، از بیدارى و آگاهى و اتحاد مسلمانان جهان ، دارند.

دربـاره حـج ـ ایـن عـمـل عـظـیم و جامع ، و ابعاد عمیق احکام آن ، و اسرار ژرف این مناسک ـ از نظرگاههاى گوناگون ، باید در جاى خود بحث بشود، به ویژه از بعد روحانى ـ جسمى ، و جـسـمـى ـ روحـانـى آن ، و صـیـرورتـى کـه حـج گـزار مـى تـوانـد از ایـن راه بـه آن نایل گردد، اگر تعلیم دیده باشد و غفلت نورزد.)

نگاهى به سراسر باب ایـمـان ، در فـلسـفـه تـربـیـتى اسلامى تنها گفتن و اقرار زبانى نیست ، بلکه اقرار و عمل است با هم ، بلکه عملى است برخاسته از عقیده ، چنانکه در تعالیم اسلامى آمده است ، و در فصل دوم این باب نیز یاد شد. پس اقرار به زبان همه ایمان نیست ، و اظهار لفظى ایـمـان ، ایـمـان بـه تـمـام مـعـنى نیست . بنابراین ، روشى که در کتاب به کار رفته و ایـمـان و عـمـل دو بـاب مـحـسـوب گـشـتـه است (باب دوم : عقیده و ایمان ـ چنانکه گذشت ، و باب سوم : عمل و کردار ـ چنانکه خواهد آمد)، چیزى جز نوعى فصلبندى نـیـست و جنبه اساسى ندار. این است که باید این دو باب از نظرگاه تربیتى و آموزشى همچون یک باب در نظر گرفته شود.

١ـ ایـمـان عقیده است و عمل : ایمان عقیده اى است استوار در نفس و جایگزین در قلب . و آن را دو رکن است : یکى باطنى و قلبى ، و دیگرى ظاهرى و بیرونى . عقیده استوار رکن قلبى اسـت ، و عمل و کردار برخاسته از آن ، رکن عینى و خارجى . البته تقسیم کردن ایمان به دو رکـن خـالى از تـسـامـحـى نیست ، بدان جهت که ایمان ، با وجود آنکه داراى دو جزء ذهنى (عـقـیده) و عینى (عمل) است ، در واقع حقیقتى یگانه و ماهیتى بسیط است ، و آن اعتقاد قلبى جـا افـتـاده و راسـت و درسـت اسـت . و چـنـیـن اعـتـقـادى از عمل منفک نمى شود، و عمل بر طبق آن نیز از آن منفک نمى شود. و قلب مجموع عاطفه و عـقـل اسـت ، و هـمـچـون ریـشـه اى اسـت کـه عـمـل و اقـدام از آن مـى رویـد. پـس ایـمـان عـامـلى اسـت کـه بـه اعـمـال آدمـى حـالت خـاص مى دهد و هدف آنها را هدف الاهى مى سازد. و همه نواحى زندگى آدمـى را فـرا مـى گـیـرد، بـدان گـونـه کـه هـمـه پـیـوستگیها و رابطه هاى شخص مؤ من پـیـوندهایى الاهى مى شود، همچون پیوند او با نفس خودش ، و با طبیعت ، و با مردمان ، و با حیوابات ، و با اجتماع ، و با کار و شغل و تکلیف .

انسان با ایمان در پرتو این عقیده ، به عالم با نظرى توحیدى مى نگرد، و عالم را به صـورتـى الاهى تصور مى کند، و مى کوشد تا معماهاى فلسفى جهان و دشواریهاى علمى آن را در پـرتو همین اعتقاد و تصور حل کند.

اشاره به این موضوع در بحث از امتیازهاى جهان بینى الاهى خواهد آمد.

از نـتـایـج ایـمـان یکى آن است که پیوند ژرفى میان انسان و کردارش به وجود مى آورد، زیـرا عـمـل صـادر شـده از ایـمـان ارتـبـاط و اتـصـال اسـتـوارى بـا نـفـس و ضـمـیـر عمل کننده دارد، چه انسان آن عمل را از روى ایمان و با تمام وجود و با حضور قلب انجام مى دهـد. و چون عمل از انسان مؤ من براى خدا متعال صادر مى شود و رنگ الاهى دارد، شخصیت مؤ مـن و اراده و جهتگیرى او نیز الاهى خواهد بود و به رنگ الاهى در خواهد آمد. همان گونه که عـمـل صـادر شـده از انـسـانـى کـه تـهـى از عـقـیـده و ایـمـان اسـت ، چـنـیـن ارتـبـاط و اتـصـال اسـتـوارى بـا نـفـس و ضـمـیـر عـمل کننده ندارد، بنابراین تاءثیرى آنچنان ، در تکامل شخصیت انسانى او نخواهد داشت .

٢ـ عـقـیـده تـوحـیـد: عـقـیـده تـوحـیـد (یـک خـداپـرسـتـى) از ایـمـان بـه خـداى مـتـعـال و یـگانگى او بر مى خیزد، و به انسان نظرى توحیدى مى بخشد، که با آن نظر بـه هـمـه مـوجـودات و هـسـتى همچون مجموعه اى یگانه مى نگرد، و همه را همچون مـنـظـومـه اى مـى بـیـنـد کـه اجـزاى آن بـا یـکـدیـگـر پـیـوسـتـگـى کـامـل دارنـد، و هـمـه داراى جـهـتـى واحـدنـد کـه هـمان جهت الله است . این عقیده ، در صـورتـى کـه کامل و یقینى باشد، بر هستى آدمى مسلط مى شود، و همه ابعاد گوناگون وجود او را یگانگى مى بخشد، و سازگار با یکدیگر مى سازد، و از تقسیم شخصیت آدمى و مـتـلاشـى شـدن آن جـلوگـیـرى مـى کـنـد، سـپـس نـور ایـن وحـدت و هـمـاهـنـگـى ، بر همه پیوستگیهاى آدمى با زندگى و کردار او و جهتگیریهاى او مى گسترد.

٣ـ نـقـش ایـمـان (اعـتقاد توحیدى) در جهتگیرى اجتماعى : اعتقاد توحیدى ، اجتماع را در نظر فـرد مـؤ مـن یـکتاپرست ، همچون یک خانواده بزرگ ، و داراى یک جهانبینى هماهنگ جلوه گر مـى سـازد. بـه هـمـین جهت است که اگر چنین اعتقادى بر اجتماع حاکم شود، هر چه کاستى و تجاوز و تعدى و افراط و تفریط است از آن مى برافتد، و خودخواهى و تمایز طبقاتى از آن رخـت بـر مـى بـنـدد، و از مـردمـان امـت مـیـانـه اى فراهم مى آید که بنیاد اجتماعى آن بر سـنـتـهـاى عـادلانـه بـنـا شـده اسـت .

بـراى آنـکـه ایـن اصـل را در روشـنـى بـیـشـتـرى قـرار دهـیـم ، مـثـالهـایـى از تـعالیم اسلامى در این باره نقل مى کنیم :

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :

..فـامـا هـذا الفـى ، فلیس لاحد على احد فیه اثرة . فهو مال الله ، و انتم عباده المسلمون . (٩٩٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـن غـنـیـمـت ، بـه هیچ کس بیش از دیگرى اختصاص ندارد... این مال ، مال خدا است و شما بندگان مسلمان اویید.

٢ الامـام الصـادق عـلیه السلام ـ فى جواب من ساءله عن مساواة الناس : نعم ، خلقهم اله واحد وهم عبیده . (٩٩٩)

امام صادق علیه السلام ـ در پاسخ کسى که از برابرى مردمان از او پرسشى کرده بود گفت : آرى ، آنان را یک خدا آفریده است ، و همه بندگان اویند (بى امتیازى و تفاوتى).

٣ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام ـ عـن عـبـدالله بـن الصـلت ، عـن رجـل مـن اهـل بـلخ قـال : کـنـت مع الرضا علیه السلام فى سفره الى خراسان ، فدعا یوما بـمـائدة له ، فـجـمع علیها موالیه من السودان و غیرهم . فقلت : جعلت فداک ! لو عزلت لهـؤ لاء مائدة ؟ فقال : مه ! ان الرب ـ تبارک و تعالى ـ واحد، و الام واحدة ، و الاب واحد، و الجزاء بالاعمال . (١٠٠٠)

امـام رضـا علیه السلام ـ به روایت عبدالله بن صلت ، از مردى از مردم بلخ که گفت : در مسافرت امام ابوالحسن على بن موسى الرضا علیه السلام به خراسان با او همراه بودم ، روزى همگان را بر سر سفره فرا خواند، و غلامان او از سیاه و غیر سیاه آمدند و بر سر سـفـره نـشـسـتـنـد. بـه او گـفـتـم : فـدایـت شوم ، آیا بهتر نیست که براى اینان سفره اى جداگانه گسترده شود؟ گفت : خاموش ! خداى همه یکى است ، و مادر یکى ، و پدر یکى (پس تفاوتى نیست)، و پاداش هر کس بسته به کردار او است .

ایـن آمـوزشـهـاى مـتـرقـیـانـه و گـرانـبـهـا، در اسـلام نـمـونـه هـاى فـراوان دارد، و در خـلال فـصـلهـاى ایـن کتاب پاره اى از آنها آمده است . این تعالیم خواننده را از مفهوم ایمان توحیدى ـ اجتماعى و نتیجه آن آگاه مى سازد، و بر او معلوم مى دارد که چگونه آموزگاران مدرسه یکتا پرستى اختلاف طبقاتى و تفاوتها و امتیاز طلبیهاى صنفى را از میان برده و آن را بـا ایـن اصـل کـه یـک خـدا هـمـگـان را آفـریـده اسـت بـاطـل کـرده انـد. این پیشوایان از روى برابرى افراد در آفرینش بر برابرى آنان در حـقـوق اسـتـدلال کـرده اند و گفته اند که همان گونه که همه یک خدا دارند پس همه از یک گـونـه حـقـوق (حـقـوق مساوى) برخوردارند. و هیچ کس و طبقه اى را بر کس و طبقه دیگر مـزیـتـى نـیـسـت . از ایـنـجـا بـر مـا قـطـعـى مـى شـود کـه اصـل اسـاسى براى یکسان شدن طبقه ها و نابود شدن خود خواهى و امتیاز، به صورتى واقـعـى و دور از ظـاهـر سـازى ، تـنـهـا اعـتـقـاد بـه تـوحـیـد اسـت نـه جـز آن (و البـتـه عـمـل کـردن افـراد بـه مـقـتـضـاى ایـن اعـتـقـاد، بـسـتـگـى دارد بـه پـایـبـنـد بـودن و عمل کردن حاکمیت نیز به این عقیده و این اصل).

نـیز از اینجا به نقش شرک در جهتگیریهاى اجتماعى متوجه مى شویم ، از آن جهت که شرک را آثـارى مـخـالف بـا آثـارى است که از اعتقاد توحیدى بیان کردیم . شرک یا بیخدایى تـصـور آدمـى را دربـاره انـسـان و جهان و اجتماع تباه مى کند، و به فرو افتادن شخصیت انسان و به سست شدن اراده ، و به تهى شدن قلب از توجه به خدا و از داشتن نیت صاف و خـالص ، و بـه نـاچیز شدن پیوندهاى اجتماعى ، و به زیاد شدن جهتها و جهتگیریها مى انـجـامد: تحسبهم جمیعا و قلوبهم شتى (١٠٠١) آنان را جمع و فراهم آمده گمان مى بـرى در صـورتـى کـه دلهـاى ایـشـان پراکنده است ، ..ولا تکونوا من المشرکین من الذین فرقوا دینهم و کانوا شیعا (١٠٠٢)

از مشرکان و از کسانى نباشید که در دین خود تفرقه ایجاد کردند و گروه گروه شدند.

و هـمـیـن اسـت کـه جـامـعـه شرک اسیر در دست هواهاى نفسانى و آرزوها مى شود، و سرانجام مـحـکـوم بـه حـکـم اخـتلاف طبقاتى و تمایز نژادى مى گردد، اگر چه ، در صورت ظاهر، مـردمـان را بـه نـامـهـایـى فـریـبـنـده هـمـچـون آزادى و اشـتـراکـى و امـثال اینها بفریبد. بنابراین ، کندن ریشه هاى تجاوز و بهره کشى از اجتماع و رساندن انـسـان بـه حـقـهـا و خـوشـبـخـتـیـهاى انسانى ، جز از طریق استقرار اعتقاد توحیدى خالص امـکـانـپـذیـر نـخـواهـد شـد. و بـه هـمـیـن جـهـت مشاهده مى کنیم که عقیده شرک ـ یا الحاد ـ در طـول تـاریـخ ، وسـیـله اى بـراى ضـدیـت بـا عـقـیده توحید و از بین بردن آثار فردى و اجـتـمـاعـى آن ـ که مانعى بر سر راه برده کردن دیگران و بهره کشیدن است ـ بوده است ، وجـعـلو الله آنـدادا لیضلوا عن سبیله (١٠٠٣) براى خدا شریکانى قرار دادند تا مـردمـان را از راه او بـاز دارنـد. پـس ـ بـر حـسب طبیعت امر ـ راه خدا (و پیمودن آن) راه عـدالت و رحـمـت و حـق اسـت ، و راه شریکان خدا (دیگر مسلکها و...) ـ بر حسب طبیعت امر ـ راه تعدى و باقى نگاه داشتن آدمى در زیر یوغ بندگى و فشار.

٤ـ ایـمـان بـه حـکـومـت خدا و طرد طاغوت : در قرآن کریم آیاتى از ایمان سخن مى گوید بعضى از این آیات ایمان را تفسیر مى کند و بعضى دیگر به بیان کردن آثار و نتایج آن مـى پـردازد. از ایـن گـونـه آیـات اسـت گـفـتـه خـداى مـتـعـال : فـمـن یـکـفـر بـالطـاغـوت و یـومـن بـالله ، فـقـد اسـتـمـسـک بالعروة الوثقى (١٠٠٤) هر که به طاغوت کفر ورزد و به خدا ایمان آورد، به دستگیره استوار چنگ زده اسـت ... ایـن طـرز بـیـان ، ابـعاد ایمان اجتماعى را تعیین مى کند، چون مى گوید، ایـمـان بـه خـدا تـنـهـا پـس از طـرد طـاغـوت و کـفـر ورزیـدن بـه آن حاصل مى شود، و این ایمان توحیدى هنگامى تحقق پیدا مى کند که ارتباط محکمى با حکومت و حـاکـمیت داشته باشد. بنابراین ، طرد طاغوت در واقع طرد حاکمى است که به جاى خدا بـر اجـتماع مستولى شده است . پس ایمان به خدا جز با ایمان داشتن به حاکمیتى که ضد حـاکـمـیـت طـاغـوت اسـت تـحـقـق پـیـدا نـمـى کـنـد، و آن ، حـکـومـت و حـاکـمـیـت خـداى متعال است .

بنابراین ، ایمان به خدا در عین اینکه یک اعتقاد واحد است ، سه بعد دارد: فردى اجتماعى و سـیـاسـى . و بـه هـمـیـن جـهت است که مشاهده مى کنیم که ایمان درست ، مخالف با رهبانیت و صوفى منشى و مقدس مآبى و دست کشیدن از وظایف و مسئولیتهاى سیاسى و اجتماعى است ، چرا؟ چون ایمان به خدا و پرستش او و جهاد در راه او در خانقاهها و صومعه ها و زاویه ها و کـلیـسـا و کـنـیـسـه هـا، و در گـوشـه هـاى مـسـاجـد و در کـنـج خـانـه هـا، ایـمـان به خدا در مـقـابـل طـاغوت ، و به عبارت دیگر، ایمان به خدا و کفر عملى نسبت به طاغوت نیست . در صورتى که ایمان صحیح کامل ، ایمانى است که داراى دو جزء است : ایمان به خدا و طرد طـاغـوت .

و قرآن کریم به همین ایمان دعوت مى کند، بلکه مى نگریم که در قرآن ، کفر بـه طـاغـوت و طـرد آن (که مستلزم رو برو شدن با طاغوت و مبارزه با او و از بین بردن تـسـلط او است)، مقدم بر ایمان به خداى متعال ذکر شده است : فمن یکفر بالطاغوت ، و یومن بالله ، فقد استمسک بالعروة الوثقى ....

و ایـن اسـت مـعـنـایـى کـه گـفـتـیم ، یعنى اینکه ایمان ـ به صورت درست آن که یاد شد ـ پـیـوسـتـگـى انـسـان را بـا اجـتـمـاع مـحـکـم مـى کـنـد، و او را مسئول قرا مى دهد، تا براى انسانیت و مقاصد نیکوکارانه و عالى آن بزرگترین تکالیف و سنگینترین بارها را بر دوش بکشد.

و مـعـلوم اسـت کـه هـر کسى از موهبتهایى فردى و اجتماعى بر خوردار است . و این موهبتها و ارزشـهـا بـا تـاءثـیرى که در یکدیگر دارند تکامل پیدا مى کنند. بسیارى از مواهب فردى آدمـى ، در صـورت پـیـوستگى او با اجتماع و شرکت جستن در کارها و کوششهاى اجتماعى ، بـه حـالت تبلور و تکامل مى رسد. به همین جهت است که انسان را به طبع اجتماعى دانسته اند.

انسانى که در اجتماع تلاش مى کند، چیزى مى دهد و چیزهایى مى گیرد. و با این داد و سـتـد اسـت کـه طـلب کـمـال کردن ، و به آن دست یافتن ، براى وى امکانپذیر مى شود. در حـالت گـوشـه گـیـرى و دور بـودن از دیـگـران و تـرک وظـایـف اجـتـمـاعى ، راهى براى بـرخـوردارى و بهره مند شدن از همه مواهب انسانى و همه استعدادها و قابلیتهاى آدمى پیش نمى آید. و چون اسلام دینى فطرى است که آدمى را به کسب سعادت وا مى دارد، و از او مى خـواهـد تـا بـه جـمـیـع اسـتـعـدادهـاى خـود حـالت فـعـلیـت بـخـشد، از این جهت انسان را به قـبـول مـسـئولیـتـهـاى اجـتـمـاعى فرا مى خواند و او را به پیوستن در سلک اجتماع بر مى انـگـیـزد، و از تنهایى و گوشه گیرى جلوگیرى مى کند. چه در کردار و رفتار اجتماعى اسـت کـه ابـعـاد وجود آدمى اصلاح مى شود، و کشش فطرى و تربیت شرعى هماهنگى پیدا مى کند، و آدمى ، چون ، بر این راه برود و در طلب بکوشد، به منتها حد نیکبختى مى رسد.

در سـایـه هـمین اعتقاد، آدمى به جامعه توحیدى پیوسته مى شود، و به صورت عضوى از آن در مـى آیـد، و احـسـاسـات اجـتماعى در او بازتاب پیدا مى کند، و او را همچون حس لامسه تـحت تاءثیر قرار مى دهد. بلکه باید گفت انسان معتقد موحد، خود در حقیقت ، حس لامسه اى اجـتـماعى است که همچون عضو جسدى ، از حوادث و مشکلات تاءثر پیدا مى کند. و این معنى از حـدیـث شـریـف آشـکـار مـى شـود کـه :

المـومـنـون ...کمثل الجسد (١٠٠٥) مؤ منان همچون اندامهاى یک تنند.

و چـون فرد و اجتماع در یکدیگر تاءثیر متقابل دارند، مشاهده مى کنیم که تباهى اجتماع از تـکـامـل فـرد جـلوگـیـرى مـى کـنـد و تـبـاهـى فـرد از تـکـامل اجتماع . و چون این پیوند ارزنده میان فرد و اجتماع ، تاءثیر بزرگى در مصالح بـشـر و مـسـائل تـربیتى دارد، اسلام بر پاسدارى از این پیوند تاءکید کرده و آن را در پذیرفته شدن عبادتها و به اجابت رسیدن دعاها مؤ ثر دانسته است .

٥ـ هـمـکـارى تـکـامـلى فـرد و اجـتـمـاع : مـوجـودیـت انـسانى از طریق کارى که براى خداى مـتـعـال انـجـام مـى دهـد، رشـد پـیـدا مـى کـنـد.

و ایـن چـگـونـگـى ، هـم شامل کارهاى فردى مى شود و هم کارهاى اجتماعى . بنابراین ، مقصود از تاءثیر تعاون و همکارى ، در تکامل فرد و جامعه ، آن است که آدمى ، در آن هنگام که براى تغییر اجتماع خود بـه سـمـت بهتر شدن تلاش ‍ مى کند: به امر به معروف و نهى از منکر مى پردازد، علم و مـعـرفـت را نـشـر مى دهد، بیدارى و هوشیارى اجتماعى را در میان مردمان مى گسترد، به از بـیـن بردن ستم و ستمگرى بر مى خیزد، متجاوز و زورگو را طرد مى کند و مى کوبد، در هـمـه ایـن احـوال (کـه دست به کارهایى اجتماعى و مردمى مى یازد)، در واقع براى خود مى کـوشـد، و بـراى سـاخـتـن و تـکمیل کردن نفس خویش اقدام مى کند. به همین جهت است که در برخى بیانها، جهاد، عنوان لباس تقوى پیدا کرده است .

بدینگونه صلاح و فساد اجتماع به اعمال فرد و نیکى و برترى اخلاقى و عملى او، یا بـدى و پـستى اخلاقى و عملى او وابسته است . و فرد، در خط سیر خود براى دگرگون کردن اجتماع و بهبود بخشیدن به آن است که خود نیز رشد مى کند، و پرورش و پیشرفت نفس براى وى میسر مى شود، و فرصت جلوگیرى از هواهاى نفسانى ، و پروردن نیروهاى عقلى ، و سیر به جانب کمال آرمانى فراهم مى آید. بر عکس ، اگر آدمى از اجتماع گوشه گـیرى کند، و بار سنگین مسئولیتها را از دوش خود بردارد، در این هنگام سقوط مى کند، و حتى از لحاظ معنویات باطنى نیز چنین مى شود. مثلا، اگر از امر به معروف خوددارى کند، دعاى او مستجاب نخواهد شد، اگر گرسنه اى را ببیند و او را سیر نکند، ایمانش از کف مى رود: ما آمن بى من بات شبعان وجاره المسلم جائع (١٠٠٦) کسى که سیر بخوابد در حالى که همسایه اش گرسنه باشد، به من ایمان نیاورده است . و چون از اجتماع و از بـرادران خـود بـبـرد، و از هـمـیـارى و هـمـپـشـتـى خـوددارى ورزد، عـمـل او پـذیـرفـتـه نـمـى شـود: ان العـمـل لا یـتـقـبـل مـع الهـجـران (١٠٠٧) عمل انسان ، با بریدن از یاران پذیرفته نیست .

پـس ، بـنـابـرایـن اصـول ، و بـا الهـام گرفتن از این آموزشها که در اسلام آمده و در این کـتـاب بـه اخـتـصـار بـیـان شـده اسـت ، مـى بـیـنـیـم کـه حـرکـت فـعـال بـراى خـودسـازى و پـرورش و پـاکـیـزه سـاخـتـن نـفـس ، از حـرکـت فعال براى ساختن اجتماع و تحول بخشیدن به آن جدا نیست ، و عکس آن نیز چنین است .

٦ـ مـوجـودیـت اجـتـمـاعى مؤ من : براى انسان ، در سایه ایمان به وصفى که ذکر شد ـ که عـامـل تـوجـه فـرد اسـت بـه هـدفهاى الاهى ، و ایستادن در نقطه اوج مبارزه و درگیرى با طـاغوتها ـ فرصت بهره مندى از تطور و تکامل اجتماعى فراهم مى آید. و این تطور عاملى است که در آن واحد، فرد و اجتماع هر دو را تربیت مى کند، و فرد را ـ چنانکه گذشت ـ به صورت جزئى پیوسته وجودش خورده با اجتماع در مى آورد، بلکه او را به تنهایى امت و اجـتـمـاعـى مـى سازد، بدین ترتیب آدمى تولدى دوباره پیدا مى کند، که مى توانیم آن را تـولد اجـتـمـاعـى بـنامیم . و با این تولد و موجودیت براى خیر مردمان تلاش مى کـند، و براى تحقق یافتن هدفهاى نیک و سودمند به کوشش بر مى خیزد، و مسئولیتهایى را تـحـمـل مـى کند که زمانه و اوضاع و احوال و اعتقادات بر دوش او مى گذارند. و در این هنگام است که مسئولیت و ماءموریت و تعهد او شکوفا مى گردد، آرى : کلکم راع و کلکم مـسـوول عـن رعـیـتـه (١٠٠٨) هـمـه شـمـا چـوپـانـیـد و هـمـه مسئول گله خویش .

٧ـ موضعبانى دینى و پرورش اجتماعى : از خواص ایمان به وصفى که گذشت ، این است کـه اسـتـعـدادهـاى اجتماعى انسان را جنبه فعلیت مى بخشد و آنها را آشکار مى سازد، بدان گـونـه کـه آدمى به جامعه بشرى و به زندگى و ارزشهاى آن نظرى گسترده و خدایى پـیـدا مـى کـنـد، و غـرایـز فـرومـایـه او بـه غـریـزه هـاى عـالى مـبـدل مـى گـردد، هـمـچـون غـریـزه خـود خـواهى که به صورت نوع خواهى و دوست داشتن دیـگـران در مـى آیـد. چـنـیـن انسانى احساس مى کند که او با حیات دیگران ترکیب شده ، و زندگى و شادیها و خوشیهاى او در زندگى و شادى دیگران ادغام گشته است ، به طورى کـه چـون دیگران خوشحال و شادمان باشند او شادمان مى شود، و چون به نعمتى برسند گـویـى او بـه نعمتى رسیده است . این همان معنایى است که بدان اشاره کردیم که انسان مؤ من موحد، حکم حس لامسه اجتماعى پیدا مى کند.

٨ـ حج و اثر آن در تکامل اجتماعى : حج قضیه اى بزرگ است که باید از جهتهاى متعدد به آن بـا نـظرى تفصیلى نگاه کنیم . و چون در اینجا چنین فرصتى فراهم نیست ، به بحثى کوتاه قناعت مى ورزیم . (١٠٠٩)

حـج یـک گـرد هـمـایى جهانى اسلامى است ، که براى شرکت کنندگان در آن ، در آن واحد، داراى دو فـایـده بـزرگ اسـت : یـکـى گـداخـتـه شـدن و تـرکـیـب روح بـا کمال مطلوبها و آرمانهاى عالى ، و دیگرى گداخته شدن و ترکیب آن با ارزشهاى بشرى حـاصـل آمـده از بـرخـوردهـاى بـرادرانه با دیگر مردمان و ملتهاى کره زمین . و این از جمله مـنـافـع حـج اسـت کـه خـداى مـتـعـال بـه آن اشـاره کـرده اسـت :

ولیـشـهـدوا مـنافع لهم (١٠١٠) تا حج گزاران شاهد منافعى براى خود باشند.

حـاجیان با مردمان فراوانى که از سرزمینهاى گونه گون آمده اند برخورد مى کنند، و از ایـن بـرخـورد، تـربـیـت جـهـانـى بـه دسـت مـى آورنـد، و بـه مـسـائل و قـضـایـا بـا نـظـرى جـهـانـى مـى نـگرند، و به صورت جهانى درباره آنها مى اندیشند، و خود و دیگران را برابر مى یابند، و دیگر به امتیازات دروغین و جنس و رنگ و اقـلیم توجه نمى کنند. و این خود سبب آن مى شود تا آدمى به همنوعان خود نزدیک شود و با آنان پیوستگى مستقیم پیدا کند، و خود و دیگران را همچون افراد خانواده واحدى ببیند.

بنابراین ، حاجى مسلمان متوجه آن مى شود که خود را درباره دشوارى دشواریهاى بشرى مسئول بداند، و در مصالح همه بشریت بیندیشد، و براى گشودن گره دشواریهاى مردمان و خوشبخت کردن انسانها در همه جاى زمین تلاش و کوشش کند.

از خـواص این گردهمایى آن است که صورت رسمى ندارد، و نمایندگان حکومتها و سران پادشاهان در آن گرد هم جمع نمى شوند. که در حقیقت از مردمان بسیار دورند، بلکه گرد هـمـاییى در تراز ملتها و اقوام جهان است :

و اذن فى الناس بالحج ، یاءتوک رجالا، و عـلى کـل ضـامـر یاءتین من کل فج عمیق (١٠١١) در میان مردمان ، نداى حج در ده ، تا پیاده و سوار بر شتر لاغر، از هر راه دورى نزد تو آیند،...

- پى ‏نوشتها -

٩٧٥- یعنى : بکوشید تا همیشه دستى بخشنده داشته باشید، اگر چه چیزى اندک .

٩٧٦- امالى صدوق /٢٨٨.

٩٧٧- غررالحکم /٦٤.

٩٧٨- مستدرک نهج البلاغه /١٥٣.

٩٧٩- نهج البلاغه /٩٩٣.

٩٨٠- تحف العقول /٢٧١.

٩٨١- تحف العقول /٢٧١.

٩٨٢- اصول کافى ٢/١٩٩.

٩٨٣- سوره مائده (٥): ٩٧.

٩٨٤- سوره آل عمران (٣): ٩٧.

٩٨٥- سوره بقره (٢): ١٢٦-١٢٥.

٩٨٦- نهج البلاغه /٤٠؛ عبده ١/٣٠.

٩٨٧- بحار ٨/١١٠ (چاپ کمپانى)؛ کشف الغمة ١/٤٨٣ - با اندکى اختلاف .

٩٨٨- سوره مائده (٥): ٩٧ - ترجمه آیه اندکى پیش آورده شد.

٩٨٩- وسائل ٨/٤١.

٩٩٠- وسائل ٨/١٤.

٩٩١- وسائل ٨/٩.

٩٩٢- سوره توبه (٩): ١٢٢.

٩٩٣- سوره حج (٢٢): ٢٨.

٩٩٤- وسایل ٨/٧.

٩٩٥- وسائل ١/١٢.

٩٩٦- وسائل ٨/١٠٥.

٩٩٧- وافى ٢ (م ٨) /١٧.

٩٩٨- بحار ٨/٣٩٤.

٩٩٩- احتجاج طبرسى ٢/٨٣.

١٠٠٠- کافى ٩ ٨/٢٣٠.

١٠٠١- سوره حشر (٥٩): ١٤.

١٠٠٢- سوره روم (٣٠): ٣٢.

١٠٠٣- سوره ابراهیم (١٤): ٣٠.

١٠٠٤- سوره بقره (٢): ٢٥٦.

١٠٠٥- بحار ٧٤/٢٣٤.

١٠٠٦- وسائل ٦/٣٢.

١٠٠٧- مکارم الاخلاق /٥٥٤.

١٠٠٨- ارشاد القلوب ١/١٨٤.

١٠٠٩- امـیـد اسـت در مـجـلدات آیـنـده الحـیـاة ، تـعـالیـم و مـطـالبـى مفصل درباره حج و تشریع ابعاد آن ، و اهمیتها و ارزشهاى گوناگون و عظیم آن ، آورده شود.

١٠١٠- سوره حج (٢٢): ٢٨.

١٠١١- سوره حج (٢٢): ٢٧.


باب سوم : عمل

بـیـایـند و با اجتماع خود دریایى عظیم فراهم آورند، و هر یک ، قطره اى از آن دریاى پر خروش مواج باشند...

باب سوم : عمل

فصل نخست : اصالت و اهمیت عمل قرآن

١ و ان لیـس للانـسـان الا مـا سـعـى و ان سـعـیـه سـوف یـرى ثم یجزاه الجزاء الاوفى . (١٠١٢)

انسان را جز (پاداش) آنچه خود در آن کوشید چیزى نیست و به زودى (پاداش ) کوشش خود را (در این جهان) خواهد دید سپس پاداشى تمامتر (در آن جهان ) به او خواهند داد ٢ فـمـن یـعـمـل مـن الصـالحـات ، وهـو مـؤ مـن ، فـلا کـفـران لسـعـیـه و انـا له کـاتـبـون . (١٠١٣)

هـر کـه کـارهـاى نیکو کند و مؤ من باشد، کوشش او بى سپاس نمى ماند، و ما براى او مى نویسیم .

٣ و مـن یـعـمـل مـن الصـالحـات مـن ذکـر اوانثى ، و هو مؤ من ، فاءولئک یدخلون الجنة و لا یظلمون نقیرا. (١٠١٤)

هـر کـه از مـرد و زن کـارهـاى نـیـکو کند و مؤ من باشد، از کسانى است که به بهشت در مى آیند، و به اندازه نقیرى (سیاهى بسیار خرد پشت هسته خرما) ستم نمى بینند.

٤ و من یعمل من الصالحات ، و هو مؤ من ، فلا یخاف ظلما و لا هضما. (١٠١٥)

هر کس کارهاى نیکو کند و مؤ من باشد، نهراسد نه از ستمى و نه از شکستى ٥ و ان کـذبـوک فـقـل : لى عـمـلى و لکـم عـمـلکـم ، انـتـم بـریـؤ ون مـمـا اعمل و انابرى مما تعملون . (١٠١٦)

اگـر تـو را دروغـگـو خـوانـدنـد، بـگـو: عـمـل مـن بـراى مـن اسـت و عمل شما براى شما؛ شما از آنچه من مى کنم بیزارید، و من از آنچه شما مى کنید بیزارم .

٦ فـلذلک فـادع و اسـتـقـم کـمـا امـرت و لا تـتـبـع اهـواءهـم ، و قـل : آمـنـت بـما انزل الله من کتاب و امرت لاعدل بینکم ، الله ربنا و ربکم ، لنا اعمالنا و لکم اعمالکم لا حجة بیننا و بینکم ، الله یجمع بیننا والیه المصیر. (١٠١٧)

پـس بـدیـن سـبـب (مـردمـان را به دین اسلام) بخوان ، و چنانکه فرمان یافته اى استوار بـاش ، و از هـواهـاى ایـشـان پیروى مکن ؛ و بگو به کتابى که خدا بر من فرو فرستاده ایـمـان آورده ام ، و فرمان یافته ام که میان شما داد کنم ؛ خدا پروردگار ما و پروردگار شـمـا اسـت ، کـارهاى ما براى ما است و کارهاى شما براى شما، میان ما و شما حجتى نیست ؛ خدا ما را با شما گرد نخواهد آورد، و بازگشت به او است .

٧ ولکل درجات مما عملوا، و ما ربک بغافل عما یعملون . (١٠١٨)

بـراى هـمـگـان درجـاتى است از روى کارهایى که کرده اند؛ و پروردگار تو از آنچه مى کنند غافل نیست .

٨ من کفر فعلیه کفره . و من عمل صالحا فلا نفسهم یمهدون . (١٠١٩)

هر که کفر ورزد، کفرش به زیان او است ، و کسانى که کار نیکو کنند براى خود آماده مى کنند.

٩ لیس البران تولوا وجوهکم قبل المشرق و المغرب ، و لکن البر من آمن بالله و الیوم الاخـر و المـلائکـة و الکـتـاب و النـبـیـیـن و آتـى المال على حبه ذوى القربى و الیتامى و المساکین و ابن السبیل و السائلین و فى الرقاب و اقام الصلاة و آتى الزکاة و الموفون بـعـهـدهـم اذا عـاهـدوا و الصـابـریـن فـى الباساء و الضرا و حین الباس ، اولئک الذین صدقوا و اولئک هم المتقون . (١٠٢٠)

نـیـکـوکـارى آن نـیست که روهاى خود را به سوى مشرق و مغرب کنید، بلکه نیکوکار کسى اسـت کـه بـه خدا و روز دیگر و فرشتگان و کتابها و پیامبران ایمان آورد، و به دوستى خـدا مال را به خویشاوندان و یتیمان و درویشان و در راه ماندگان و سائلان و گرفتاران بخشد. و نماز را بر پاى دارد، و زکات دهد، و چون یتیمان بندد بر سر پیمان بایستد، و در سختى و بیچیزى و رنجورى و هنگام کارزار شکیبا باشد؛ اینگونه کسان آنانند که (در دیندارى) راست گفتند، و اینگونه کسان پرهیزگاراند.

١٠ مـن عـمل سیئة فلا یجزى الا مثلها، و من عمل صالحا من ذکر اوانثى و هو مؤ من ، فاولئک یدخلون الجنة یرزقون فیها بغیر حساب . (١٠٢١)

هـر کـس کار بد کند جز به اندازه آن کیفر نمى بیند، و هر که از مرد و زن کار نیکو کند و مؤ من باشد، از کسانى است که به بهشت در مى آیند و بى حساب روزى داده مى شوند.

در ایـنـجـا مـقـصـود مـا از عـمـل و اهـمـیـت و اصـالت آن هـمـان است که در شریعت اسلامى بع تـعـبـیـرهـاى گـونـاگـون آمـده اسـت ، یـعـنـى بـرانـگـیـخـتـن بـر عـمـل و کـار، و قـرار دادن عـمـل و کـار را اصـلى از اصـول بـشـرى در ایـن زندگى ، و از مهمترین اصولى که دین به تحقق بخشیدن به آن دعـوت کـرده اسـت . ایـن مـعـنى از نظام تعلیماتى اسلام به خوبى فهمیده مى شود. و با ایـنـگـونـه نـگرش به عمل و کار و اقدام ، اهمیت اساسى و حکمت سازنده و حیاتبخش آن ، در ارتباط انسان با خود، و با خدا، و با اجتماع ، و با تاریخ جهان ، آشکار مى شود. خواننده مـى تـواند آیات و احادیثى را که در فصلهاى این باب مى آید، براى این مقصود، ملاحظه کند.

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله):

فـانـکـم الیـوم فـى دار عمل و لا حساب ، و انتم غدا فى دار حساب و لا عمل . (١٠٢٢)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): شما امروز در خانه کردارید نه حساب ، و فردا در خانه حسابید نه کردار.

الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان الیـوم عـمـل و لا حـسـاب ، و غـدا حـسـاب و لا عمل . (١٠٢٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : امـروز عـمـل اسـت نـه حـسـاب ، و فـردا حـسـاب اسـت نـه عمل .

٣ النبى (صلى الله علیه و آله): العمل کنز، و الدنیا معدن ... (١٠٢٤)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): کردار گنج است ، و دنیا کان (جاى بیرون آوردن گنج).

٤ الامـام عـلى عـلیه السلام : انى لمن قوم لا تاءخذهم فى الله لومة لائم ، سیماهم سیما الصـدیـقـیـن ، و کـلامـهـم کـلام الابـرار، عـمـار اللیـل ، و مـنـار النـهـار، مـتـمـسـکـون بحبل القرآن ، یحیون سنن الله و سنن رسوله ، لا یستکبرون ، و لا یعلون ، و لا یغلون ، و لا یـقـسـدون ، قـلوبـهـم فـى الجـنـان ، و اجـسـادهـم فـى العمل . (١٠٢٥)

امام على علیه السلام : من از آن قومم که در امور مربوط به خدا (تکالیف دینى) سرزنش کـنـنـدگـان در آنان تاءثیرى ندارد؛ سیماى آنان سیماى راستان است ، و سخن ایشان سخن نـیـکـان ؛ آبـاد کـنـنـدگـان شـبـنـد (بـه شـب زنـده دارى) و مـشـعـل فـروغـگـسـتر روزند (به عدالت گسترى )؛ گردنکشى نمى کنند و بزرگى نمى جویند و خیانت نیم ورزند و فساد نمى کنند؛ قلبهایشان در بهشت است و بدنهاشان در کار و کوشش .

٥ الامام على علیه السلام : ...الا و ان الیوم المضمار، و غدا السباق ..الا و انکم فى ایام امـل ، مـن ورائه اجـل ، فمن عمل فى ایام امله ، قبل حضور اجله ، فقد نفعه عمله ، و لم یضرره اجله (١٠٢٦) امـام عـلى عـلیـه السـلام : بدانید که امروز روز آماده کردن اسبان براى اسبدوانى است ، و فـردا روز مـسـابـقـه ... بـدانـیـد کـه شـمـا در روزهـاى امـل و آرزو بـه سـر مـى بـریـد کـه در پـى آن اجـل اسـت و مـرگ . پـس هـر کـس در روزهاى آمـل و پـیـش از رسـیـدن اجـل بـه عـمـل بـرخـیـزد، عـمـلش بـراى او سـودمـنـد مـى افـتـد و اجل به او زیانى نمى رساند...

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : قـولوا الحـق تـعـرفـوا بـه ، واعـملوا الحق تکونوا من اهله . (١٠٢٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : حـق را بـگـویـیـد تـا بـه حـقـگـویـى شـنـاخته شوید، و به حق عمل کنید تا اهل حق باشید.

٧ الامام على علیه السلام : فى کل وقت عمل . (١٠٢٨)

امام على علیه السلام : در هر وقتى باید کارى کرد.

٨ الامـام عـلى علیه السلام : ماضى یومک فائت ، و آتیه متهم ، و وقتک مغتنم ، فبادر فیه فرصة الامکان . (١٠٢٩)

امـام عـلى عـلیه السلام : دیروزت از دست رفته ، و فردایت مشکوک است ، و امروزت مغتنم ؛ پس این فرصت ممکن را دریاب (و در آن دست به کارى زن !).

٩ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :اتـى رجـل الى رسـوله الله (صلى الله علیه و آله) فـقـال : یـا رسـول الله ! انـى جـئت ابـایـعـک عـلى الاسـلام فـقـال له رسـوله الله (صلى الله علیه و آله) (اخـتـبـار اله): عـلى ان تـقـتـل ابـاک ؟ فـقـبـض الرجـل یـده و انـصـرف ، ثـم عـاد.. قـال : نـعم . فقال له رسول الله (صلى الله علیه و آله): ان المؤ من یرى یقینه فى عمله ، و الکافر یرى انـکـاره فـى عـمـله . فـو الذى نـفـسى بیده ، ما عرفوا امرهم ، فاعتبروا انکار الکافرین و المنافقین باءعمالهم الخبیثة . (١٠٣٠)

امام صادق علیه السلام : مردى نزد پیامبر اکرم آمد و گفت : اى پیامبر! آمده ام تا به اسلام با تو بیعت کنم . پیامبر (براى آزمایش او) گفت :

بیعت مى کنى که پدرت را بکشى ؟ مرد دسـت خـود را کـشید و رفت ؛ سپس بازگشت و گفت : آرى . پیامبر به او گفت : یقین مؤ من در عـمـل او دیـده مى شود، و انکار کافر در عمل او. سوگند به آنکه جانم به دست او است که مـطلب را درست درنیافتند؛ شما بى اعتقادى کافران و منافقان (و چگونگى و ابعاد آن) را از روى اعمال پلید آنان به دست آورید.

١٠ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام ـ عـن البـاقـر عـلیـه السـلام :...لا ینال ما عند الله الا بالعمل ... (١٠٣١)

امام رضا علیه السلام ـ نقل از امام محمد باقر علیه السلام : به آنچه در نزد خدا است جز با عمل دست نمى توان یافت .

١١ الامام على علیه السلام : المؤ من بعمله . (١٠٣٢)

امام صادق علیه السلام : مؤ من به عمل خود مؤ من است (نه به گفتار و اظهار و ادعا).

١٢ الامام على علیه السلام : العمل رفیق المؤ قن . (١٠٣٣)

امام على علیه السلام : عمل یار شخص صاحب یقین است .

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : المـرء لا یـصـحـبـه الا العمل . (١٠٣٤)

امام على علیه السلام : همنشین مرد جز عمل او نیست .

١٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : ان ولایـتـنـا لا تـدرک الا بالعمل . (١٠٣٥)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : بـه ولایـت مـا جـز بـا عمل نمى توان رسید.

١٥ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ان المـسـیـح عـلیـه السـلام قـال للحـواریـون :...بـحـق اقـول لکـم : ان النـاس فـى الحـکـمـة رجـلان : فـرجـل اءتـقـنـا بـقـوله ، و صـدقها بفعله ، و رجل اءتقنها بقوله ، وضیعها بسوء فعله ؛ فـشـتـان بـیـنـهـمـا. فـطـوبـى للعـلمـاء بـالفـعـل ، و ویل للعلماء بالقول ... (١٠٣٦)

امـام کاظم علیه السلام : اى هشام ! مسیح علیه السلام به حواریون گفت :

به حق به شما مى گویم که مردمان در حکمت بر دو گونه اند: یکى آنکه آن را با گفتار استوار مى دارد و بـا کردار به تصدیق آن مى پردازد، و دیگرى آنکه با گفتار استوار مى دارد ولى با کـردار آن را تـبـاه مـى کـنـد؛ مـیـان ایـن دو تـفـاوت بـسـیـار اسـت . خـوشـا بـه حال عالمان کردارى ، و بدا به حال عالمان گفتارى .

١٦ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! ان کل الناس یبصر النجوم ، ولکن لا یهتدى بها الا من یعرف مجاریها و منازلها. و کذلک اءنتم تـدرسـون الحـکـمـة ، ولکـن لا یـهـتـدى بـهـا مـنـکـم الا مـن عمل بها. (١٠٣٧)

امام کاظم علیه السلام : اى هشام ! همه مردمان ستارگان را مى بینند، ولى کسى مى تواند بـه وسـیـله آنـهـا راه پـیـدا کـنـد کـه از گـذرگـاهـهـا و منازل آنها آگاه باشد. شما نیز حکمت را به درس مى خوانید، ولى کسى از شما به وسیله آن راه را مى یابد که به آن عمل کند.

١٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـلم یـرشـدک ، و العمل یبلغ بک الغایة . (١٠٣٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـلم تـو را راهـنـمـایـى مـى کـنـد، ولى عمل تو را به هدف مى رساند.

فصل دوم : پیوستگى ایمان و عمل قرآن

١ والعـصـر × ان الانـسـان لفـى خـسـر × الا الذیـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات ... (١٠٣٩)

قـسـم بـه روزگـار (١٠٤٠) کـه آدمـى در زیانکارى است × جز آنان که ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند...

٢ ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات ، اولئک هم خیر البریة (١٠٤١) کسانى که ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند، بهترین آفریدگانند ٣ لقـد خـلقـنـا الانـسـان فـى احـسـن تـقـویـم × ثـم رددنـاه اسفل سافلین × الا الذین آمنوا و عملوا الصالحات ، فلهم اجر غیر ممنون (١٠٤٢) آدمـى را بـه بـهـتـریـن سـاخـت آفـریدیم × پس او را فروترین فروتران کردیم × مگر کـسـانـى کـه ایـمـان آوردنـد و کـارهـاى نـیکو کردند، که ایشان را پاداشى است بى منت و ناکاسته ٤ و یستجیب الذین آمنوا و عملوا الصالحات و یزیدهم من فضله ... (١٠٤٣)

(خـداونـد) کـسـانـى را کـه ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند، اجابت مى کند، و ناخواسته پاداش ایشان را مى افزاید...

٥ قل : انما اعظکم بواحدة ان : یقوموا لله مثنى و فرادى ... (١٠٤٤)

بـگـو: تـنـهـا بـه یـک چـیز شما را پند مى دهم ، و آن اینکه دو دو، یک یک ، براى خدا قیام کنید...

٦ و الذیـن آمـنـوا و عـمـلوا الصـالحـات و آمـنـوا بـمـا نزل على محمد، و هو الحق من ربهم ، کفر عنهم سیآتهم و اصلح بالهم (١٠٤٥) کسانى که ایمان آوردند و کارهاى نیکو کردند، و به آنچه بر محمد فرو فرستاده شده - کـه حـق اسـت و از پـروردگـار ایشان است - باور داشتند، خدا گناهان ایشان را شست و همه کارهاى نیکو ایشان را راست کرد ٧ و من یاءته مؤ منا قد عمل الصالحات ، فاولئک لهم الدرجات العلى (١٠٤٦) کسانى که با ایمان و عمل صالح نزد خدا آیند، پایگاههایى عالى دارند ٨ و مـا اءمـوالکـم و لا اولادکـم بـالتـى تـقـربـکـم عـنـدنـا زلفـى ، الا مـن آمـن و عـمـل صـالحـا، فـاءولئک لهـم جـزاء الضـعـف بـمـا عـمـلوا، و هـم فـى الغـرفـات آمـنـون (١٠٤٧) مـالهـا و فـرزنـدان شـما چیزى نیست که شما را به خدا نزدیک کند، مگر کسانى که ایمان آورنـد و کـار نـیکو کردند؛ اینان براى آنچه کرده اند پاداشى دو برابر مى یابند و در غرفه هاى بهشت با آسودگى جاى مى گیرند حدیث

١ الامام الصادق علیه السلام : الایمان عمل کله . (١٠٤٨)

امام صادق علیه السلام : ایمان همه عمل است .

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : الایـمـان لا یـکـون الا بعمل ، و العمل منه . و لا یثبت الایمان الا بعمل . (١٠٤٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : ایـمـان جـز بـه عـمـل نـیـسـت ، و عمل پاره اى از آن است ، و ایمان جز به عمل برقرار نمى شود.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - قـال ابـو عمرو الزبیرى : قلت لا بى عبدالله علیه السـلام : ایـهـا العـالم ! اءخـبـرنـى اءى الاعـمـال اءفـضـل عـنـدالله ؟ قـال : مـا لا یـقـبـل الله شـیـئا الا بـه . قـلت : و مـا هـو؟ قـال : الایـمـان بـالله ، الذى لا اله الا هـو، اءعـلى الاعـمـال درجـة ، و اءشـرفـهـا مـنـزلة ، و اءسـنـاهـا حـظـا. قـال : قـلت : الا تـخـبـرنـى عـن الایـمـان اءقـول هـو و عـمـل ، اءم قـول بـلا عـمـل ؟ فـقـال : الایـمـان عـمـل کـله ، و القـول بـعـض ذلک العمل ، بفرض من الله بین فى کتابه ، واضح نوره ، ثابته حجته ، یـشهد له به الکتاب و یدعوه الیه . قال : قلت :

صفه لى - جعلت فداک - حتى اءفهمه . قـال : الایـمـان حـالات ، و درجـات ، و طـبقات ، و منازل : فمنه التام المنتهى تمامه . و منه الناقص البین نقصانه ، و منه الراجح الزائد رجحانه . قلت : ان الایمان لیتم و ینقص ‍ و یزید؟ قال : نعم . قلت : کیف ذلک ؟ قال : لان الله - تبارک و تعالى - فرض الایمان على جـوارح ابـن آدم ، و قـسـمـه علیها، و فرقه فیها، فلیس من جوارحه جارحة الا وقد و کلت من الایـمـان بـغـیـر مـا وکـلت له اخـتـهـا؛ فـمـنـهـا قـلبـه الذى بـه یعقل و یفقه و یفهم . و هو امیر بدنه الذى لا ترد الجوارح و لا تصدر الا عن راءیه و امره . و منها عیناه اللتان یبصر بهما، و اءذناه اللتان یسمع بهما، و یداه اللتان یبطش بهما، و رجـلاه اللتـان یـمـشى بهما، و فرجه الذى الباه من قبله ، و لسانه الذى ینطق به ، و راءسـه الذى فـیـه وجـهه . فلیس من هذه جارحة الا و قد وکلت من الایمان بغیر ما وکلت به اختها، بفرض من الله - تبارک اسمه - ینطق به الکتاب لها، و یشهد به علیها.

فـفـرض عـلى القلب غیر ما فرض على السمع ، و فرض على السمع غیر ما فرض على العـیـنـین ، و فرض على العینین غیر ما فرض على اللسان ، و فرض على اللسان غیر ما فـرض عـلى الیـدیـن ، و فـرض عـلى الیـدین غیر ما فرض على الرجلین ، و فرض على الرجلین غیر ما فرض على الفرج ، و فرض على الفرج غیر ما فرض على الوجه .

امـام صـادق عـلیـه السلام - ابو عمرو زبیرى گوید: به خدمت امام جعفر صادق گفتم : اى دانـا! مـرا خـبـر ده کـه کـدام عمل در نزد خدا برتر است ؟ گفت : آنچه خدا چیزى را بدون آن نمى پذیرد. گفتم : آن چیست ؟ گفت : ایمان به خدا - که جز او سزاوار پرستشى نیست - از هـمـه اعـمال بالاتر است و از همه شریفتر، و در بهره مندى آدمى از آن همه عالیتر.

گفتم : آیـا بـیـان نمى دارى که ایمان گفتار همراه با کردار است ، یا گفتار بدون کردار؟ گفت : ایمان همه اش عمل و کردار است ، و گفتار (و اقرار به زبان) پاره اى از این کردار است ، خدا خود اینچنین قرار داده و در کتاب خویش بیان کرده است ، آنسان که فروغ آن آشکار است و حجت آن پایدار. و کتاب خدا به آن گواهى مى دهد و به آن فرا مى خواند. گفتم :

فدایت شـوم ، ایـن سـخن را بیشتر شرح ده تا بفهمم . گفت : ایمان حالتها و درجه ها و طبقه ها و مـرتبه هایى دارد: گونه اى از آن تمام تمام است ، و گونه اى ناقص که نقص آن آشکار است ، و گونه اى برجسته که رجحان و برجستگى زیاد دارد. گفتم : آیا ایمان هم تمام و نـاقص و زاید دارد؟ گفت : آرى . گفتم : چگونه چنین مى شود؟ گفت : براى آنکه خدا ایمان را بر اندامهاى فرزندان آدم واجب ساخت ، و آن را بر آنها پخش کرد و براى هر یک بخشى قرار داد. بدینگونه هیچ اندام و عضوى نیست جز اینکه براى آن ایمانى است ویژه ، غیر از ایـمـان انـدامـهـاى دیـگـر. از آن جـمـله اسـت قـلب آدمـى کـه بـا آن تـعـقـل مـى کـنـد و مى فهمد. و آن امیر بدن او است . و اندامها هر کارى کنند همه به راءى و فرمان قلب است . و از جمله اندامها است دو چشمان او که با آنها مى بیند، و گوشها که با آنـهـا مى شنود، و دستها که با آنها نیروى خود را به کار مى برد، و پاها که با آنها راه مى رود، و اندام نهان که لذت همخوابگى از آن است ، و زبان که با آن سخن مى گوید، و سـر کـه چهره وى در آن جاى دارد. پس اندامى نیست جز آنکه در ایمان به کارى ماءمور است جـز آنـچـه انـدامـهـاى دیـگـر بـه آن مـاءمـورنـد. و ایـن بـنـا بـر تـقـدیـرى اسـت که خداى متعال مقرر فرمود؛ و قرآن از آن سخن مى گوید و به آن گواهى مى دهد.

بـدیـنـگـونـه خـدا بر قلب چیزى را واجب کرده جز آنچه بر گوش واجب کرده است ، و بر گـوش چـیـزى سواى آنچه بر چشمان واجب ساخته ، و بر دو چشم جز آنچه بر زبان واجب فـرمـوده ، و بـر زبان جز آنچه بر دو دست واجب کرده ، و بر دو دست جز آنچه بر دو پا واجـب سـاخته ، و بر دو پا جز آنکه بر اندام نهان واجب داشته ، و بر اندام نهان جز آنچه بر چهره واجب قرار داده است .


(اء- ایمان و عمل دل)

فـامـا مـا فـرض عـلى القـلب مـن الایـمـان ، فـالاقـرار و المـعـرفـة و العقد و الرضا و التـسـلیـم بان لا اله الا الله وحده لا شریک له ، الها واحدا لم یتخذ صاحبة و لا ولدا، و ان مـحـمـدا عـبـده و رسـوله - صلوات الله علیه و آله - و الاقرار بما جاء من عندالله من نبى او کـتـاب . فـذلک مـا فـرض الله عـلى القـلب مـن الاقـرار و المـعـرفـة ، و هـو عـمـله ، و هـو قـول الله عـزوجـل : الا مـن اءکـره و قـلبـه مـطـمـئن بـالایـمـان ولکـن مـن شـرح بـالکـفـر صـدرا (١٠٥٠) و قـال : الا بـذکـر الله تـطـمـئن القـلوب (١٠٥١) و قـال : الذیـن آمـنـوا بـاءفـواهـهـم و لم تـؤ مـن قـلوبـهـم (١٠٥٢) و قـال : ان تـبـدوا مـا فـى انـفـسـکـم او تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یـشـاء (١٠٥٣) فـذلک مـا فـرض الله عزوجل على القلب ، من الاقرار و المعرفة ، و هو عمله ، و هو راءس ‍ الایمان .

ایـمـانى که خدا بر قلب واجب فرموده ، اعتراف است و شناخت و اعتقاد و رضا و تسلیم به ایـنـکـه خدایى جز الله نیست ، او یگانه است و بى شریک ، و سزاوار پرستش و یکتا اوست ، و او را همسر و فرزندى نیست ، و محمد بنده و فرستاده او است - صلوات الله علیه و آله - و اقرار کردن به همه پیامبران و کـتـابهایى که از جانب خدا آمده است . این است آنچه خدا از اعتراف و معرفت بر قلب واجب کـرده اسـت . و کار قلب همین است ، چنانکه اعتراف و معرفت بر قلب واجب کرده است . و کار قـلب هـمـین است ، چنانکه خود گفته است : الا من اءکره و قلبه مطمئن بالایمان ...- مگر آن کـس کـه مـجـبـور گردد (که چیزى برخلاف عقیده خویش بگوید)، و قلب او به ایمان و بـاور خـود مـطـمئن است ؛ و گفته است : الا بذکر الله تطمئن القلوب - آگاه باشید که بـا یـاد خـدا دلهـا آرامـش و اطـمـیـنـان پـیـدا مـى کـنـد؛ و گفته است : الذین قالوا آمنا بـافـواهـهـم و لم تـؤ مـن قـلوبـهـم - کسانى که به زبان گفتند ایمان آوردیم ، لیکن دلهـاشـان ایـمان نیاورده است ؛ و گفته است :

ان تبدوا ما فى انفسکم او تخفوه یحاسبکم بـه الله فیغفر لمن یشاء و یعذب من یشاء- خواه آنچه در جانهاى خود دارید آشکار کنید و خـواه پـنـهـان ، خـدا طبق همان به حساب شما رسیدگى مى کند، پس هر که را بخواهد مى آمـرزد و هر که را بخواهد عذاب مى کند.

و این آیات همه در بیان همان است که خدا بر قلب واجب کرده است یعنى اقرار و معرفت . و این ، راءس ایمان است .


(ب - ایمان و عمل زبان)

و فـرض الله عـلى اللسـان القـول و التـعـبـیر عن القلب بما عقد علیه و اءقر به ، قـال الله - تـبـارک و تـعـالى -: وقـولوا للنـاس ‍ حـسـنـا (١٠٥٤) و قـال : قـولوا آمـنـا بـالذى اءنـزل الیـنـا و اءنـزل الیـکـم و الهـکـم واحـد و نحن له مسلمون (١٠٥٥) فهذا ما فرض الله على اللسان ، و هو عمله .

و خدا بر زبان واجب کرده است که آنچه را قلب به آن معتقد و معترف است بگوید و ابراز دارد، خـود گـفـتـه اسـت : و قـولوا للناس حسنا- به مردمان سخن نیکو بگویید؛ و گـفـتـه اسـت : قـولوا آمـنـا بـمـا انـزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مـسـلمـون - بگویید: به آنچه به ما فرو فرستاده شده ، و آنچه به ما فروفرستاده شـده ایـمان آوردیم ، خداى ما و خداى شما یکى است ، و ما تسلیم او هستیم . و این عملى است که خدا بر زبان واجب کرده است . و عمل زبان این است .


(ج - ایمان و عمل گوش)

و فـرض عـلى السـمـع اءن یـتـنـزه عـن الاسـتـماع الى ما حرم الله ، و اءن یعرض عما لا یـحـل له مـمـا نـهـى الله عـزوجـل عـنـه ، و الاصـغـاء الى مـا اءسـخـط الله عـزوجل ، فقال فى ذلک : و قد نزل علیکم فى الکتاب اءن اذا سمعتم آیات الله یکفر بها و یستهزا بها تقعدوا معهم حتى یخوضوا فى حدیث غیره . (١٠٥٦)

ثـم اسـتـثـنـى الله عـزوجل موضع النسیان فقال :

و اما ینسینک الشیطان فلا تقعد بعد الذکـرى مـع القـوم الظـالمـیـن . (١٠٥٧) و قـال : فـبـشـر عـبـاد × الذیـن یـسـتـمـعـون القـول فـیـتـبـعون احسنه اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب . (١٠٥٨) و قال عزوجل : قد افلح المؤ منون × الذین هم فى صلاتهم خاشعون × و الذین هم عن اللغو مـعـرضـون× و الذیـن هـم للزکـاة فـاعـلون (١٠٥٩) و قال : و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا لنا اءعمالنا و لکم اءعمالکم (١٠٦٠) و قال : و اذا مروا باللغو مروا کراما (١٠٦١) فهذا ما فرض الله على السمع من الایمان ، اءن لا یصغى الى ما لا یحل له ، و هو عمله ، و هو من الایمان .

و بر گوش واجب کرده است که از گوش دادن به آنچه خدا حرام کرده است خوددارى کند، و از آنـچـه بـه نـهى خداوندى براى آن روانیست ، و از شنیدن آنچه خدا را به خشم مى آورد، دورى جـویـد، و خـود در ایـن بـاره گـفـتـه اسـت : و قـد نزل علیکم فى الکتاب اذا سمعتم آیات الله یکفربها و یستهزا بها فلا تقعدوا معهم حتى یـخـوضـوا فـى حـدیـث غـیـره ...- در کـتـاب خـدا بـر شـمـا فـرمـان نـازل شـده اسـت کـه چـون بـشـنـوید که به آیات خدا کفر مى ورزند و آنها را ریشخند مى کـنـنـد، پـس بـا آن گـروه مـنشینید، تا زمانى که به سخن دیگرى بپردازند...؛ سپس خـداى بـزرگ آنـچـه از فـرامـوشـى پیش مى آید مستثنى کرده و گفته است : و اما ینسینک الشـیـطـان فـلا تـقـعـد بـعـد الذکـرى مـع القـوم الظـالمین - و اگر شیطان تو را به فـراموشى اندازد، پس چون به یاد آورى ، با گروه ستمکاران منشین ؛ و گفته است : فبشر عباد × الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه ، اولئک الذین هداهم الله و اولئک هم اولوا الالباب - مژده ده بندگان مرا که گفتار را مى شنوند و از نیکوترین آن پیروى مى کنند، اینان کسانیند که خدا راهشان نموده است و اینانند صاحب خردان ؛ همچنین گفته اسـت : قـد افـلح المـؤ مـنـون × الذیـن هـم فـى صلاتهم خاشعون × و الذین هم عن اللغو مـعـرضـون × و الذین هم للزکاة فاعلون - به حقیقت مؤ منان رستگار شدند: کسانى که در نمازشان خاضعند، و کسانى که از لغو روى مى گردانند، و کسانى که زکات خدا را ادا مى کنند؛ و گفته است :

و اذا سمعوا اللغوا عرضوا عنه و قالوا: لنا اعمالنا و لکم اعـمـالکـم - چـون لغـو (سـخـن نـابکار، ناپسند) شنیدند از آن دورى گزیدند و گفتند: کـارهـاى مـا (و پـاداش آن) از آن مـا، و کـارهاى شما (و پاداش آن) از آن شما؛ و گفته اسـت :

و اذا مـروا بـاللغو مروا کراما- چون به لغو برخورند، بزرگوارانه از آن مى گـذرنـد. ایـنـهـا وظـایـفى است که خدا بر گوش واجب کرده است ، که آنچه شنیدن آن روانیست نشنود. و این عمل گوش است و ایمان گوش .


(د - ایمان و عمل چشم)

و فرض على البصر اءن لا ینظر الى ما حرام الله علیه ، و اءن یعرض عما نهى الله عـنـه ، مـمـا لا یـحـل له ، و هـو عـمـله ، و هـو مـن الایـمـان ، فـقـال - تـبـارک و تـعـالى -: قـل للمـؤ مـنـیـن یـغـضـوا مـن ابـصـارهـم و یحفضوا فروجهم ، (١٠٦٢) فـنـاهـم اءن یـنـظـروا الى عـوراتهم ، و اءن ینظر المرء الى فرج اءخیه ، و یـحـفـظ فـرجـه اءن یـنـظـر الیـه ، و قال : و قل للمؤ منات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فـروجـهـن (١٠٦٣) مـن اءن تـنـظـر احداهن الى فرج اءختها، و تحفظ فرجها من ان ینظر الیـهـا. و قال : کل شى ء فى القرآن من حفظ الفرج فهو من الزنا الا هذه الآیة ، فانها من النـظـر. ثـم نـظـم مـا فـرض عـلى القلب و اللسان و السمع و البصر فى آیة اءخرى فقال : و ما کنتم تستترون اءن یشهد علیکم سمعکم و لا اءبصارکم و لا جلودکم ، (١٠٦٤) یعنى بالجود: الفروج و الافخاد. و قال : و لا تقف ما لیس لک له علم ان السمع و البصر و الفـؤ اد کـل اولئک کـان عنه مسئولا؛ (١٠٦٥) فهذا ما فرض الله على العینین ، من غض البصر عما حرم الله عز و جل . و هو عملهما، و هو من الایمان .

و بـر چـشـم واجـب کـرده کـه بـه آنچه خدا دیدن آن را حرام کرده است ننگرد، و از آنچه خدا نـظـر بـه آن را نـهـى کـرده اسـت و حـلال نـیـسـت اعـراض کـنـد؛ و ایـن عـمـل چـشـم اسـت و ایـمـان چـشـم ، و خـود گـفـتـه اسـت : قـل للمـؤ منین یغضوا من اءبصارهم و یحفظوا فروجهم - به مؤ منان بگو که چشمهاى خود را فرو گیرند و فروج خویش را نگاه دارند؛ بدین گونه مؤ منان را از این نهى کرد کـه بـه عـورتـهـاى خـود نگاه کنند، هم باید انسان به عورت برادر خود نظر نکند، و هم انـدام عـورت خـویـش پـوشـیـده دارد تـا دیـگـرى آن را نـنـگـرد؛ و گـفـتـه اسـت : و قل للمؤ منات یغضضن من ابصارهن و یحفظن فروجهن - به زنان مؤ من بگو که چشمهاى خود را فرو گیرند و فروج خویش نگاه دارند، و زنى به اندام نهان خواهر خود نگاه نـکـنـد، و آن را پـوشـیـده دارد تا نظر دیگرى بر آن نیفکند.

(زبیرى گوید: در اینجا امام صادق چنین افزود: هر چه در قرآن درباره نگاهدارى اندام نهان (فرج) آمده مقصود حفظ از زنـا اسـت ، جـز در ایـن آیه که مقصود نگاه است). سپس خداوند آنچه بر قلب و زبان و گـوش و چـشـم واجـب اسـت در آیـه اى دیـگر به هم پیوسته و چنین گفته است : و ما کنتم تستترون ان یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لا جلودکم - شما نمى توانستید کردار خویش از آن پوشیده دارید که گوش و چشم و پوست شما بر ضد شما گواهى دهند، که مقصود از پوست ، فرج و ران است . و باز گفته است :

و لا تقف ما لیس لک به علم ، ان السـمع و البصر و الفؤ اد کل اولئک کان عنه مسئولا- در پى چیزى مرو که به آن علم ندارى ، که گوش و چشم و قلب همه مسئولند، و از آنها مؤ اخذه مى شود. این است آنچه خدا بر دو چشم واجب فرموده است ، یعنى : نظر نکردن به آنچه خدا حرام کرده است . و این عمل چشم است و ایمان چشم .


(هـ - ایمان و عمل دست)

و فرض الله على الیدین اءن لا یبطش بهما الى ما حرام الله ، و اءن یبطش بهما الى ما اءمـر الله عـزوجـل ، و فـرض عـلیـهـمـا مـن الصـدقـة و صـلة الرحـم و الجـهـاد فـى سـبـیـل الله و الطـهـور للصـلاة فـقـال : یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فاغسلوا وجوهکم و اءیدیکم الى المرافق و امسحوا برؤ وسکم و اءرجلکم الى الکعبین . (١٠٦٦) و قـال : فـاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقاب ، حتى اذا اءثخمنتوهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اءوزارها (١٠٦٧) فهذا ما فرض الله على الیدین ، لان الضرب من علاجهما.

و بر دستها واجب کرده است که آدمى با آنها آنچه خدا حرام کرده است نکند و آنچه واجب کرده بـکـنـد، و مـقـرر داشـته است تا براى صدقه دادن و صله رحم و جهاد و پاکیزه کردن بدن براى نماز به کار مى افتند، و خود گفته است : یا ایها الذین آمنوا اذا قمتم الى الصلاة فـاغسلوا وجوهکم و اءیدیکم الى المرافق و امسحوا برؤ وسکم و اءرجلکم الى الکعبین - اى مـؤ مـنـان ! چون خواهید به نماز ایستید، رو و دستهاى خود را تا آرنج بشویید، و سر و پاهاى خود را تا برآمدگى پا مسح کنید؛ و گفته است : فاذا لقیتم الذین کفروا فضرب الرقـاب ، حـتـى اذا اءثـخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد و اما فداء حتى تضع الحرب اءوزارهـا- چون با کفر پیشگان (در میدان کارزار) روبرو گشتید (شجاعانه پیکار کنید و) گـردن زنـید، تا آنگاه که آنان را از کار بیندازید، در این هنگام (از آنان اسیر گیرید و) بـر آنـان بـنـدهاى محکم بندید، تا از آن پس یا برایشان منت نهید (و آزاد کنید) یا فدا گـیـریـد، (چـنـین کنید) تا گاهى که شعله آتش جنگ فرونشیند.... و این است آنچه خدا بر دستها واجب کرده ، که زدن از کار دست است .


(و - ایمان و عمل پا)

و فـرض على الرجلین اءن لا یمشى بهما الى شى ء من معاصى الله ، و فرض علیهما المشى الى ما یرضى الله عزوجل فقال : و لا تمش فى الارض مرحا انک لن تخرق الارض و لن تـبـلغ الجـبال طولا (١٠٦٨) و قال : واقصد فى مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصـوات لصـوت الحـمـیـر (١٠٦٩) و قـال فـیـمـا شـهـدت الایـدى و الارجـل عـلى اءنـفـسـهـمـا و عـلى اءربـابـهـمـا، مـن تـضـیـیـعـهـا لمـا اءمـر الله عزوجل به و فرضه علیهما: الیوم نختم على اءفواههم و تکلمنا اءیدیهم و تشهد اءرجلهم بـما کانوا یکسبون (١٠٧٠) فهذا اءیضا مما فرض الله على الیدین و على الرجلین ، و هو عملهما، و هو من الایمان .

و بـر پـاهـا واجب است که با آنها در راه نافرمانى خدا گام برندارند، و بر آنها فرض اسـت کـه بـراى خـرسندى خداى بزرگ به راه افتند، که خدا خود گفته است : و لا تمش فـى الارض مـرحـا انـک لن تـخـرق الارض و لن تـبـلغ الجبال طولا- به کبر و ناز در زمین راه مرو، که نه به نیرو توانى زمین را شکافت ، و نـه بـه گـردنـفرازى توانى با قله هاى افراشته کوهها همبرى کرد. و گفته است :

واقـصد فى مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر- در راه رفتن مـیـانـه رو بـاش ، و از بـانـگ خـود بـکـاه ، کـه نـاخوشترین آوازها آواز خران است . و دربـاره گـواهـى دادن دسـت و پـا بـر ضـد خود و صاحب خود، در جاهایى که فرمان خدا را فـرو گـذارده و امـر او را واهـشـتـه انـد، گـفته است :

الیوم نختم على اءفواههم و تکلمنا اءیدیهم و تشهد اءرجلهم بما کانوا یکسبون - در آن روز بر دهنهاى ایشان مهر مى نهیم ، و دستها و پاهاى ایشان ، درباره آنچه کرده اند، با ما سخن خواهند گفت . این امور - که یاد شد - وظیفه دست و پا است ، و عمل و ایمان آنها است .


(ز - ایمان و عمل چهره)

و فـرض عـلى الوجـه السـجـود له بـالیـل و النـهـار، فـى مـواقـیـت الصـلاة فـقـال : یـا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعلکم تفلحون ؛ (١٠٧١) فـهـذه فـریـضـة جـامـعـة عـلى الوجـه و الیـدیـن و الرجـلیـن . و قـال فـى مـوضـع آخـر: و اءن المـسـاجـد لله فـلا تـدعـوا مـع الله اءحـدا. (١٠٧٢) و قـال فـیـمـا فـرض عـلى الجـوارح مـن الطـهـور و الصـلاة بـهـا، و ذلک ان الله عـزوجـل لمـا صـرف نـبـیـه (صلى الله علیه و آله) الى الکـعـبـة عـن البـیـت المـقـدس فـاءنـزل الله عـزوجـل : و مـا کـان الله لیـضـیـع ایمانکم ان الله بالناس لرؤ وف رحیم ، (١٠٧٣) فسمى الصلاة ایمانا.

فـمـن لقـى الله عـزوجـل حـافـظـا لجـوارحـه ، مـوفـیـا کـل جـارحـة مـن جـوارحـه مـا فـرض الله عـزوجـل عـلیـهـا، لقـى الله عـزوجل مستکملا لایمانه ، و هو من اهل الجنة . و من خان فى شى ء منها، اءو تعدى ما اءمر الله عزوجل فیها، لقى الله عزوجل ناقص الایمان .

و بـر چـهـره سـجـده کـردن بـراى خـدا در شـب و روز در هـنگام نماز واجب است ، این است که خـداونـد گـفـتـه است :

یا ایها الذین آمنوا ارکعوا و اسجدوا و اعبدوا ربکم و افعلوا الخیر لعـلکـم تـفـلحـون - اى ایـمـان آورنـدگـان ! رکـوع و سجود کنید، و پروردگار خود را بـپـرسـتید، و کار نیکو کنید، باشد که - تا جاودان - رستگار شوید. و این (رکوع و سـجـود)، فـریـضـه اى جـامـع بر صورت و دو دست و دو پا است . خداوند در جایى دیگر گفته است :

و اءن المساجد لله فلا تدعوا مع الله اءحدا- مواضع سجده مخصوص خدا اسـت ، پس با خدا هیچ کس را مخوانید. در جایى دیگر نیز درباره واجبات اعضا، یعنى طهارت و پاکیزگى و نمازگزارى سخن گفته است . هنگامى که خداوند (قبله را تغییر داد و) پـیامبر خویش را ـ صلى الله علیه و آله - از بیت المقدس به سوى کعبه متوجه ساخت ، گفت :

و ما کان الله لیضیع ایمانکم ان الله بالناس لرؤ وف رحیم - خدا ایمان شما را ضایع نمى کند، زیرا که خداوند با مردمان مهربان و رحیم است . در اینجا نماز را (که عمل و کردار است)، ایمان نامیده است .

بـنـابر آنچه گفته شد، هر که خدا را با اندامهاى نگاه داشته شده از گناه ملاقات کند، و هـر انـدام آنـچـه را کـه خـداى بـزرگ بر او واجب کرده است به انجام رسانیده باشد، چنین کـسـى بـا ایـمـان کـامـل خـدا را مـلاقات خواهد کرد، و از فردوسیان خواهد بود. و هر که در بـخـشـى از ایـن وظـایف خیانت ورزیده (و کوتاهى کرده) باشد، یا از فرمان خداى بزرگ تخطى کرده و سرپیچیده باشد، با ایمان ناقص با خداوند روبرو خواهد گشت .


(ح - ایمان برتر)

قـال راوى الحـدیـث : قـلت : قد فهمت نقصان الایمان و تمامه فمن اءین جاءت زیادته ؟ فـقـال : قـول الله عـز وجـل : و اذا مـا انـزلت سـورة فـمـنـهـم مـن یقول اءیکم زادته هذه ایمانا فاما الذین آمنوا فزادتهم ایمانا و هم یستبشرون × و اما الذین فـى قـلوبـهـم مـرض فـزادتـهـم رجـسـا الى رجـسـهـم (١٠٧٤) و قال : نحن نقص علیک نباءهم بالحق انهم فتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدى . (١٠٧٥) و لو کـان کـله واحـدا لا زیـادة فـیـه و لا نـقـصـان ، لم یـکـن لاحـد مـنـهـم فـضـل عـلى الآخـر، و لا سـتـوت النـعـم فـیـه ، و لاسـتـوى النـاس ، و بـطـل التـفـضـیـل . ولکـن بـتـمـام الایـمـان دخـل المـؤ مـنون الجنة ، و بالزیادة فى الایمان تـفـاضـل المـؤ مـنـون بـالدرجـات عـنـدالله ، و بـالنـقـصـان دخل المفرطون النار. (١٠٧٦)

(ابـوعـمـرو زبـیـرى ، راوى حـدیـث ، گـویـد: بـه امام صادق علیه السلام) گفتم : معناى نـاقـص بـودن و کامل بودن ایمان را فهمیدم ، برترى و فزونى ایمامن (بـه چـه مـعـنـى اسـت و) از کـجـا سـرچـشـمـه مـى گـیـرد؟ گـفـت : از ایـن گـفـتـه خـداى مـتـعـال :

و اذا مـا انـزلت سـورة فـمـنـهم من یقول اءیکم زادته هذه ایمانا فاما الذین آمنوا فـزادتـهـم ایـمـانـا و هـم یـستبشرون × و اما الذین فى قلوبهم مرض فزادتهم رجسا الى رجسهم - چون سوره اى فرود آید، برخى از منافقان گویند: ایمان کدام یک از شما با ایـن سوره افزوده شد؟ پس کسانى که ایمان آوردند ایمانشان افزوده مى شود و شادمانى مـى کـنـنـد، و امـا کـسـانـى که در دلهاشان بیمارى است ، بر بدى و پلیدى ایشان بدى و پـلیـدى دیـگـرى افـزوده خواهد گشت ؛ و از این آیه : نحن نقص علیک نباءهم بالحق انـهـم فـتیة آمنوا بربهم و زدناهم هدى - داستان ایشان را به راستى بر تو حکایت مى کـنـیـم ، آنـان جوانانى بودند که به پروردگار خود ایمان آوردند، و ما بر ایمان ایشان افـزودیـم . اگـر هـمـه ایـمانها یکسان بود و کاست و فزونى نمى داشت ، هیچ یک از اهـل ایمان را مزیتى بر دیگرى نمى بود، نعمت ایمان (و هدایت خاص) در حق همه مؤ منان (و مـجـاهـدان مـتفاوت راه خدا) یکسان مى بود، و مردمان همه یک گونه مى شدند، و برترى از میان مى رفت (و مراتب شایستگیها و مجاهدتها بى اثر مى گشت ، و چنین نشد) بلکه ایمان کامل سبب ورود اهل ایمان به بهشت گردید، و زیادتى و برترى مراتب ایمان باعث تفاوت درجـات مـؤ مـنـان در نـزد خـداى گـشـت ؛ و ایـمـان نـاقـص و نـاچـیـز عـلت دخول گناهکاران به دوزخ شد.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - سـئل عـنـه :

الایـمـان قـول و عـمـل اءم قول بلا عمل ؟ فقال : الایمان تصدیق بالجنان ، و اقرار بالارکان ، و هو عمل کله ... (١٠٧٧)

- پى ‏نوشتها -

١٠١٢- سوره نجم (٥٣): ٤١ـ٣٩.

١٠١٣- سوره انبیا (٢١): ٩٤.

١٠١٤- سوره نسا (٤): ١٢٤.

١٠١٥- سوره طه (٢٠): ١١٢.

١٠١٦- سوره یونس (١٠): ٤١.

١٠١٧- سورى شورى (٤٢): ١٥.

١٠١٨- سوره انعام (٦): ١٣٢.

١٠١٩- سوره روم (٣٠): ٤٤.

١٠٢٠- سوره بقره (٢): ١٧٧.

١٠٢١- سوره غافر (٤٠): ٤٠.

١٠٢٢- خصال ١/٥١.

١٠٢٣- نهج البلاغه /١٢٨؛ عبده ١/١٠٢.

١٠٢٤- بحار ٧٧/١٨٣ ـ از کتاب اعلام الدین .

١٠٢٥- نهج البلاغه /٨١٧؛ عبده ١/٤١٩.

١٠٢٦- نهج البلاغه ٩٨.

١٠٢٧- بـحـار ٧٨/٩ ـ از کـتـاب مـطـالب السوول .

١٠٢٨- غررالحکم /٢٢٥.

١٠٢٩- غررالحکم /٣١٨.

١٠٣٠- مشکاة الانوار ٣٨.

١٠٣١- وسائل ١/٦٩.

١٠٣٢- غررالحکم /١٤.

١٠٣٣- غررالحکم /٢٣.

١٠٣٤- غررالحکم /٢٣.

١٠٣٥- بـحـار ٧٨/١٨٨ - از کـتـاب اعـلام الدیـن ؛ نـیـز اصول کافى ٢/٧٥.

١٠٣٦- تحف العقول /٢٨٩.

١٠٣٧- تحف العقول /٢٨٩.

١٠٣٨- غررالحکم /٥٣.

١٠٣٩- سوره عصر (١٠٣): ٣-١.

١٠٤٠- یـا: قـسـم بـه عصر درخشان پیامبر (صلى الله علیه و آله)، یا قسم به عصر ظهور مهدى علیه السـلام ، یـا قـسـم بـه پـایـان روز کـه هـنـگـام نـتـیـجـه گـیـرى از اعمال است ...

١٠٤١- سوره بینه (٩٨): ٧.

١٠٤٢- سوره تین (٩٥): ٦-٤.

١٠٤٣- سوره شورى (٤٢): ٢٦.

١٠٤٤- سوره سبا (٣٤): ٤٦.

١٠٤٥- سوره محمد (صلى الله علیه و آله) (٤٧): ٢.

١٠٤٦- سوره طه (٢٠): ٧٥.

١٠٤٧- سوره سبا (٣٤): ٣٧.

١٠٤٨- اصول کافى ٢/٣٤.

١٠٤٩- وسائل ٦/١٢٧.

١٠٥٠- سوره نحل (١٦): ١٠٦.

١٠٥١- سوره رعد (١٣): ٢٨.

١٠٥٢- سوره مائده (٥): ٤١ - نقل به صورت اقتباس .

١٠٥٣- سوره بقره (٢): ٢٨٤.

١٠٥٤- سوره بقره (٢): ٨٣.

١٠٥٥- سوره عنکبوت (٢٩): ٤٦.

١٠٥٦- سوره نسا (٤): ١٤٠.

١٠٥٧- سوره انعام (٦): ٦٨.

١٠٥٨- سوره زمر (٣٩): ١٨.

١٠٥٩- سوره مؤ منون (٢٣): ٤-١.

١٠٦٠- سوره قصص (٢٨): ٥٥.

١٠٦١- سوره فرقان (٢٥): ٧٢.

١٠٦٢- سوره نور (٢٤): ٣٠.

١٠٦٣- سوره نور (٢٤): ٣٠.

١٠٦٤- سوره فصلت (٤١): ٢٢.

١٠٦٥- سوره اسرا (١٧): ٣٦.

١٠٦٦- سوره مائده (٥): ٦.

١٠٦٧- سوره محمد (صلى الله علیه و آله) (٤٧): ٤.

١٠٦٨- سوره اسرا (١٧): ٣٧.

١٠٦٩- سوره لقمان (٣١): ١٩.

١٠٧٠- سوره یس (٣٦): ٦٥.

١٠٧١- سوره حج (٢٢): ٧٧.

١٠٧٢- سوره جن (٧٢): ١٨.

١٠٧٣- سوره بقره (٢): ١٤٣.

١٠٧٤- سوره توبه (٩): ١٢٥-١٢٤.

١٠٧٥- سوره کهف (١٨): ١٣.

١٠٧٦- اصول کافى ٢/٣٧-٣٣.

١٠٧٧- بحار ٦٩/٧٤.


فصل سوم : عمل کیفیت است نه کمیت

امـام عـلى عـلیـه السـلام - پـرسـیـدنـد: آیـا ایـمـان گـفـتـار و کـردار اسـت یـا گـفتار بى عـمـل ؟ گـفـت : ایـمـان گـواهـى دادن بـه قـلب اسـت ، و ابـراز داشـتـن بـه زبـان ، و عـمـل کـردن بـه ارکـان (اعـضـاى بـدن)؛ ایـمـان هـمـه اش بـه عمل است .

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - قـال مـحـمـد بـن مـسـلم : سـاءلتـه عـن الایـمـان ، فقال : شهادة ان لا اله الا الله (و ان محمدا رسول الله)، و الاقرار بما جاء من عندالله ، و ما اسـتـقـر فـى القـلوب مـن التـصـدیـق بـذلک . قـال : قـلت :

الشـهـادة اءلیـسـت عـمـلا؟ قـال : بـلى . قـلت : العـمـل مـن الایـمـان ؟ قـال : نـعـم ، الایـمـان لا یـکـون الا بعمل ، و العمل منه . و لا یثبت الایمان الا بعمل . (١٠٧٨)

امـام صـادق عـلیـه السلام - محمد بن مسلم گوید: از امام جعفر صادق درباره ایمان پرسش کردم ، گفت : ایمان گواهى دادن است به اینکه معبودى جز خدا نیست (لا اله الا الله)...، و اعـتـراف کـردن بـه آنچه از جانب خدا آمده است ، و تصدیقى قلبى است به این اعتقادها و بـاورهـا. پـرسـیـدم : آیـا شـهـادت دادن بـه زبـان ، خـود عمل نیست ؟ گفت : چرا. گفتم : آیا عمل از ایمان است ؟ گفت : آرى ، ایمان جز به عـمـل نـیـسـت ، و عـمـل بـخـشـى از آن اسـت . و ایـمـان جـز بـه عمل ثابت و مستقر نمى شود.

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـلعـون مـلعـون مـن قال : الایمان قول بلا عمل . (١٠٧٩)

امام صادق علیه السلام : آنکه بگوید: ایمان گفتار بى کردار است ، ملعون است .

٧ الامـام الهـادى عـلیـه السـلام - عـن آبـائه ، عـن امـیـرالمـؤ مـنـیـن : قـال لى رسـول الله (صلى الله علیه و آله ): یـا عـلى ! اءکـتـب ! فـقـلت : مـا اءکـتـب ؟ فـقـال : اکـتـب بـسـم الله الرحـمـن الرحـیـم الایـمـان مـا وقـر فـى القـلوب ، و صـدقـتـه الاعمال ؛ و الاسلام ما جرى على اللسان ، و حلت به المناکحة . (١٠٨٠)

امـام هـادى عـلیـه السلام - از پدرانش ، از امیر المؤ منین علیه السلام : پیامبر - صلى الله عـلیـه و آله - بـه من گفت : اى على ! بنویس ! گفتم : بسم الله الرحمن الرحیم . ایمان آن اسـت که در قلبها جایگزین شود و کردارها تصدیق کننده آن باشد. و اسلام آن است که بر زبان جارى گردد، و زناشویى به آن حلال شود.

٨ النبى (صلى الله علیه و آله):...المعاد مضمار العمل . (١٠٨١)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): معاد جولانگاه عمل است .

٩ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام :...انـه لیـس بـیـن الله و بـیـن احـد قـرابـة ، لا یـنـال ولایـة الله الا بـالطاعة ، و لقد قال رسول الله (صلى الله علیه و آله) لبنى عبدالمطلب : ایتونى بـاءعـمـالکـم لا بـاحـسـانـکـم و اءنسابکم . قال الله تعالى : فاذا نفخ فى الصور فلا اءنـسـاب بینهم یومئذ و لا یتساءلون × فمن ثقلت موازینه فاولئک هم المفلحون × و من خفت موازینه الذین خسروا اءنفسهم فى جهنم خالدون (١٠٨٢)

(١٠٨٣) امـام رضـا عـلیـه السـلام : میان خدا و هیچکس خویشاوندى نیست ، و دوستى خدا جز به طاعت حـاصـل نـمـى آیـد. پـیـامـبـر - صـلى الله عـلیـه و آله - بـه فـرزنـدان عبدالمطلب گفت : اعـمـال خـود را نـزد مـن بـیـاوریـد نـه حـسـبـهـا و نـسـبـهـایـتـان را. خـداى متعال گفته است : فاذا نفخ فى الصور فلا اءنساب بینهم یومئذ و لا یتساءلون × فمن ثـقـلت مـوازیـنـه فـاولئک هـم المفلحون × و من خفت موازینه الذین خسروا اءنفسهم فى جهنم خالدون - چون در صور دمیده شود، دیگر در آن روز نسبى (و تفاخرى به نسب ، یا امید کـمـکـى از مـنـسـوبـان) در کـار نـیست ، و از حال یکدیگر نخواهند پرسید × که در آن روز کـسـانـى کـه کـفـه اعـمـال (نـیـک) آنـان سـنـگـیـن بـاشـد رسـتـگـارنـد. و کـسـانى که کفه اعمال (نیک) آنان سبک باشد خود زیان کرده اند و در جهنم جاودان خواهند ماند.

١٠ الامـام على علیه السلام : لاءنسبن الاسلام نسبة لم ینسبه اءحد قبلى . و لا ینسبه اءحد بـعدى : الاسلام هو التسلیم ، و التسلیم هو التصدیق ، و التصدیق هو الیقین ، و الیقین هو الاءداء، و الاءداء هو العمل ... (١٠٨٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اسـلام را بـه گونه اى وصف خواهم کرد، که هیچ کس پیش از من چنان وصف نکرده است و هیچ کس پس از من نیز چنان وصف نخواهد کرد: اسلام تسلیم است ، و تـسـلیـم تـصـدیـق ، و تـصـدیـق یـقـیـن ، و یـقـیـن ادا کـردن ، و ادا کـردن عمل است و کردار داشتن .

فصل سوم : عمل کیفیت است نه کمیت

اء- عمل و کار نیک قرآن

١ ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات ، انا لا نضیع اجر من احسن عملا (١٠٨٥)

کـسـانـى کـه ایـمـان آوردند و کارهاى نیکو کردند (بدانند) که ما پاداش کسى را که نیکو کرده باشند ضایع نمى کنیم ٢ انا جعلنا ما على الارض زینة لها، لنبلوهم ایهم احسن عملا (١٠٨٦)

آنچه بر زمین است آرایش آن قرار دادیم ، تا ایشان را بیازماییم که کدام یک نیکوکارترند ٣ الذى خلق الموت و الحیاة ، لیبلوکم ایکم احسن عملا.. (١٠٨٧)

خدا (که) مرگ و زندگى را آفرید، تا شما را بیازماید، که کدام یک نیکوکارترید...

حدیث

١ الامام على علیه السلام : قیمة کل امرى ما یحسنه . (١٠٨٨)

امام على علیه السلام : ارزش هر کس به چیزى (کارى ، هنرى) است که آن را نیکو مى داند (و در آن تخصص دارد).

٢ الامام على علیه السلام : الناس اءبناء ما یحسنون . (١٠٨٩)

امام على علیه السلام : مردمان فرزندان کاریند که آن را خوب انجام مى دهند.

یـعـنـى : هـمـانگونه که هر کسى به پدر و اصل و تبارى منسوب است و بدان شناخته مى گردد، و ارج مى بیند، صنعت و رشته و کار و علم و تخصصى نیز که انسان در آن پخته و مـاهـر اسـت و آن را خـوب مـى دانـد و نـیـکـو مـى پـردازد، مـانـنـد اصـل و تـبار و گوهر و نژاد است . و مردم همانگونه که فرزندان پدران خویشند و بدان شـنـاخـتـه مـى گـردند، فرزندان مهارتها و هنرها و ارزشهاى کیفى کار خویش نیز هستند و بـدان شـنـاخـتـه مـى گـردنـد و مـنـسوب مى شوند، چنانکه گفته مى شود: فلانى پزشک خـوبـى است ، صنعتگر خوبى است ، ریاضیدان خوبى است ، مدیر خوبى است ، نویسنده خـوبـى اسـت ، بـنـاى خوبى است ، کشاورز خوبى است ...و این سخن امام على تاءکید است بـر اهـمـیـت کیفى هر کار و هر حرفه و هر هنر، یعنى که ارزش واقعى به مهارت و خوبى کار است نه به اندازه آن .

و ایـن تـعـلیـم سـازنده ، دلیل روشنى است بر ارزش تخصص و کارشناسى و اهمیت بدل ناپذیر آن .

٣ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : ..و اعـنـى عـلى صـالح النـیـة ، و مـرضـى القول ، و مستحسن العمل . (١٠٩٠)

امام سجاد علیه السلام : مرا بر داشتن نیت شایسته و گفتار پسندیده و کار در خور تحسین یارى کن .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ فـى قـول الله عـزوجـل : لیـبلوکم ایکم احسن عملا (١٠٩١) قال : لیس یعنى اکثر عملا، و لکن اصوبکم عـمـلا. و انـمـا الاصـابـة خـشـیـة الله ، والنـیـة الصـادقـة .. ثـم قـال : الابـقـاء عـلى العـمـل حـتـى یـخـلص اشـد مـن العـمـل . و العـمـل الخـالص : الذى لا تـریـد آن یـحـمـدک عـلیـه احـد الا الله عـزوجـل . و النـیـة افـضـل مـن العـمـل . الا وان النـیـة هـى العـمـل . ثـم تـلا قـول عـزوجـل :

قـل : کـل یـعـمل على شاکلته (١٠٩٢) یعنى على نیته . (١٠٩٣)

امام صادق علیه السلام ـ درباره این آیه :

لیبلوکم ایکم احسن عملاتا شما را بیازماید کـه کـدام یـک کـارى بـهـتـر مـى کـنـیـد، گـفـت : مـقـصـود عـمل بیشتر نیست بلکه عمل بهتر و درست تر است . و درستى کار بستگى بـه تـرس از خـدا دارد و داشـتـن قـصـد و نـیـت صـحـیـح ...سـپـس گـفـت : عـمـل را تـا بـه پـایـان خـالص نـگـاهـداشـتـن سـخـتـتـر از خـود عـمـل اسـت . و عمل خالص آن است که نخواهى کسى جز خداى بزرگ تو را براى آن ستایش کـنـد. و نـیـت بـرتـر از عـمـل اسـت . بـدانـیـد کـه نـیـت هـمـان عـمل است . سپس این آیه را خواند: یعمل على شاکلته بگوى : هر کسى بر طینت خود مى تند.

ب ـ تقوى در عمل کار قرآن

١ افمن اسس بنیانه على تقوى من الله و رضوان خیر، ام من اسس بنیانه على شفا جرف هار فانهار به فى نار جهنم ؟... (١٠٩٤)

آیا کسى که شالوده ساختمان (مسجد) خود را بر (بنیان استوار) تقوى و خشنودى خدا نهاد بهتر است ، یا آنکه شالوده را بر لبه آبگاهى زیر تهى نهاد، که خود و بنا کننده خود را به آتش دوزخ فرو برد؟ حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـاذر! کـن بـالعـمـل بـالتـقـوى اشـد اهـتـمـامـا مـنـک بـالعـمـل ، فـانـه لا یـقـل عـمـل بـالتـقـوى . و کـیـف یـقـل عمل یتقبل .. (١٠٩٥)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابـاذر! در رعـایـت تـقـوى در عـمـل بـیـش از آن بـکـوش که درباره خود عـمـل مـى کـوشـى ، کـه هـیـچ عملى با تقوى کم به شمار نمى آید (اگر چه به مقدار کم باشد)؛ آیا چگونه عمل مورد قبول ، کم تواند بود؟ ٢ الامام على علیه السلام : لا یقل عمل مع التقوى . (١٠٩٦)

امام على علیه السلام : هیچ عملى با تقوى و پرهیز پیشگى کم به شمار نمى آید.

٣ الامـام الصـادق عـلیه السلام :اوصیک بتقوى الله ، و الورع ، و الاجتهاد؛ و اعلم انه لا ینتفع اجتهاد لا ورع فیه . (١٠٩٧)

امام صادق علیه السلام : تو را به ترس از خدا و پارسایى و کوشایى سفارش مى کنم . و بـدان کـه هر کوششى (چه در عبارت و چه در دیگر کارها) که ورع و پارسایى در آن نباشد سود ندار.

ج ـ جوهر عمل و کار حدیث

١ الامام على علیه السلام : رب یسیر انمى من کثیر. (١٠٩٨)

امام صادق علیه السلام : بسا اندک که بالنده تر از بسیار است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : قـد یـنـمـى القـلیـل فـیـکـثـر، و یضمحل الکثیر فیذهب . (١٠٩٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : گـاه چـیـز انـدک مـى بـالد و بـسـیـار مـى شـود، و چـیـز بـسیار مضمحل مى گردد و از میان مى رود.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا حـمـران !.. اعـلم ان العـمـل الدائم القـلیـل عـلى الیـقـیـن افـضـل عـنـد الله عزوجل من العمل الکثیر على غیر یقین . (١١٠٠)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى حـمـران بـن اعـیـن ! بـدان کـه عـمـل پـیـوسـتـه انـدک هـمـراه بـا یـقـیـن نـزد خـداى بـزرگ بـرتـر اسـت از عمل فراوان بدون یقین .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : شـتـان بـیـن عـمـلیـن : عمل تذهب لذته و تبقى تبعته ، و عمل تذهب مؤ ونته و یبقى اجره . (١١٠١)

امام على علیه السلام : میان دو عمل فرق بسیار است : یکى عملى که لذت آن از میان مى رود و بـار گـنـاه و مـسـئولیـت آن برجاى مى ماند، و دیگرى عملى که رنج آن از میان مى رود و پاداش آن باقى مى ماند.

د ـ درستى و استقامت در عمل و کار حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السلام ـ عن النبى (صلى الله علیه و آله): سلوا الله السداد، و سلوه مع السداد سداد العمل . (١١٠٢)

امـام صـادق عـلیـه السلام ـ از پیامبر اکرم : از خدا درستى و استقامت بخواهید، و همراه آن ،

درستى و استقامت در عمل و کار .

حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :قـال رسـول الله (صلى الله علیه و آله): انـى لاءعـلم انـه سـیـبـلى و یصل البلى الیه ، و لکن الله یحب عبدا اذا عمل عملا احکمه . (١١٠٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ رسـول الله (صلى الله علیه و آله) گـفت : مى دانم که فرسوده مى شود و مى پـوسـد، لیکن خدا بنده اى را دوست دارد که چون کارى انجام دهد آن را درست و استوار به انجام برساند.

بنگرید! ایـن سـخـن ، قـسـمـتى است از حدیثى که عبدالله بن سنان از حضرت امام جعفر صادق علیه السلام روایت کرده است . بخشى از حدیث چنین است :

نزد پیامبر (صلى الله علیه و آله) آمدند و گفتند: سعد بن معاذ در گذشته است . پیامبر برخاست و اصحاب به همراه او برخاستند. فرمود تا سعد را بشویند. به هنگام شستن سعد به چهار چوب در تکیه کرده بود. چون سعد را شستند و حنوط کردند و کفن پوشیدند و بر تابوت نهادند، پـیـامـبـر پـاى برهنه و بى ردا به تشییع آن پرداخت ، و گاه طرف راست تابوت را مى گرفت و گاه طرف چپ را، تا آن را به گورستان آوردند و به لب گور نهادند.

پیامبر اکـرم خـود بـه درون قـبـر سعد رفت ، و لحد وى را بچید و آن را با دست خود بپرداخت ؛ و پـیـوسته مى گفت : سنگ بدهید! گل بدهید!. و بدین گونه میان خشتها را محکم مى کرد.

هنگامى که کار ساختن لحد را پایان داد و بر آن خاک ریخت و گور را پر کرد، گفت : انـى لاءعـلم انـه سـیـبـلى ، و یـصـل البـلى الیـه ، و لکـن الله یـحـب عـبـدا اذا عـمـل عـمـلا احـکـمـه من مى دانم که این گور (و لحد آن) فرسوده مى شود و مى پوسد، لیـکـن خـدا بـنده اى را دوست دارد که چون کارى انجام دهد، محکم کارى کند، و آن را درست و استوار به انجام برساند (و سرسرى نگیرد، و از سر وانکند.

وـ انگیزه اش بعمل و کار ١ الامام على علیه السلام : افضل الاعمال ما اکرهت نفسک علیه . (١١٠٤)

امام على علیه السلام : برترین اعمال آن است که نفس خود را به اکراه بر آن وا داشته اى .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان اللیـل و النـهـار یـعـمـلان فـیـک ، فاعمل فیهما... (١١٠٥)

امام على علیه السلام : شب و روز در تو کار مى کنند (و مقدارى از عمر تو را مى گیرند)، تو نیز در آنها کارى بکن (و چیزى براى خود بیندوز!)

نیز فصل ٢٤ و فصل ٢٥، از این باب را ملاحظه کنید.


فصل چهارم : راه میانگین (شکل طبیعى عمل و کار)

قرآن

١ و لا تـجـعـل یـدک مـغـلولة الى عـنـقـک ، و لا تـبـسـطـهـا کل البسط، فتقعد ملوما محسورا. (١١٠٦)

نـه دسـت خـود را بـبـند و به گردن آویز (و هیچ نبخش)، و نه آن را تمام بگشا (و هر چه دارى بده)، که نکوهیده و اندوهناک خواهى نشست .

٢ والذین اذا انفقوا، لم یسرفوا، و لم یقتروا، و کان بین ذلک قواما. (١١٠٧)

(بـنـدگـان خـداى رحمان کسانیند که ...) و کسانى که چون انفاق (و هزینه گذارى) کنند، نه اسراف مى کنند و نه خست مى ورزند که آن انفاق در حد میانه خواهد بود.

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): خیر الامور اوسطها. (١١٠٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): بهترین هر چیز و هر کار حد میانه آن است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ...الیـمـین و الشمال مضلة ، و الطریق الوسطى هى الجادة عـلیـهـا بـاقـى الکـتـاب و آثـار النـبـوة ، و مـنـهـا مـنـفـذ السـنـة ، و الیـهـا مـصـیر العاقبة .. (١١٠٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : راسـتگرایى و چپگرایى گمراهى است . راه درست همان راه میانه اسـت . کـتـاب خـدا کـه در مـیان ماست و تعالیم نبوت ، به همین راه دلالت مى کنند. و طریق عمل به سنت پیامبر (صلى الله علیه و آله) همین است ، و عاقبت نیکو در گرو پیمودن همین .

فصل پنجم : اقدام ، راه کامیابى حدیث

١ الامـام عـلى علیه السلام : اذا هبت امرا فقع فیه ، فان شدة توقیه اعظم مما تخاف منه . (١١١٠)

امـام عـلى عـلیه السلام : اگر از کارى بیمناکى ، خود را به آن در افکن ، زیرا که ترس از هر کار بزرگتر از خود کار است .

فصل ششم : خالص سازى عمل قرآن

١ وقـل : رب ادخـلنـى مـدخـل صـدق ، و اخـرجـنـى مـخـرج صـدق ، و اجعل لى من لدلک سلطانا نصیرا. (١١١١)

بـگـو (اى پـیامبر و بخوان که): پروردگارا! مرا (در هر جاى و هر گاه )، به قدم صدق داخـل کـن و بـه قدم صدق خارج گردان ، و از نزد خویش نیرویى و برهانى بخش که مرا یاور بود.

٢ و آخـرون اعـتـرفـوا بـذنـوبـهـم ، خلطوا عملا صالحا و آخر سیئا، عسى الله ان یتوب علیهم ، ان الله غفور رحیم . (١١١٢)

بـرخـى دیـگـر کـه بـه گـنـاهـان خـویش اعتراف کردند، اینان کار نیک و کار بد را در هم آمیختند؛ باشد که خدا توبه ایشان را بپذیرد، که خدا آمرزنده و مهربان است .

٣ انـا انـزلنـا الیک الکتاب بالحق ، فاعبدالله مخلصاله الدین الا الله الدین الخالص .. (١١١٣)

قـرآن را بـه حـق فـرو فـرسـتادیم ، پس خدا را بپرست و دین را خالص براى او قرار ده بدان که آنچه از آن خدا است دین (و عبادت) خالص است ...

٤ الله ربـکـم و رب آبـائکـم الاولیـن فـکذبوه فانهم لمحضرون الا عبادالله المخلصین . (١١١٤)

(آیـا تـرک مـى گویید) خداى را که پروردگار شما و پروردگار پدران شما است ؟ قوم الیـاس او را تـکـذیـب کـردند، و آنان همه براى عرضه بر عذاب حاضر خواهند گشت مگر بندگان پاک شده خدا.

٥ فانظر کیف کان عاقبة المنذرین الا عبادالله المخلصین ؟ (١١١٥)

بنگر که پایان کار بیم داده شده گان چگونه بود مگر بندگان اخلاص یافته خدا.

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :

تـصـفـیـة العـمـل اشـد مـن العمل . (١١١٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـالص سـازى عـمـل سـخـت تـر از خـود عمل است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : تـصـفـیـة العـمـل خـیـر مـن العمل . (١١١٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـالص سـازى عـمـل بـهـتـر از خـود عمل است .

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اءلابـقـاء عـلى العمل حتى یخلص ، اشد من العمل . (١١١٨)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اخـلاص را تـا پـایـان عمل نگاهداشتن ، سختتر از خود عمل است .

٤ الامام على علیه السلام : لن یصفو العمل حتى یصح العلم . (١١١٩)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : تـا زمـانـى کـه عـلم (بـا عمل و شناخت دینى درباره آن) درست نشود، عمل پاکیزه و خالص ‍ نخواهد شد.

٥ الامام على علیه السلام : اخلص تنل . (١١٢٠)

امام على علیه السلام : اخلاص بورز، تا به مقصود برسى !.

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ مـن حـدیـث جـنـود العقل و الجهل :..الاخلاص و ضده الشوب . (١١٢١)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : (از سـپـاهـیـان عـقـل یـکـى هـم) اخـلاص در عمل است ، و ضد آن آلودگى نیت (و بى اخلاصى) است .

٧ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : ..لا تـحـبـط حـسـنـاتـى بـمـا بـشـوبـهـا مـن مـعـصـیـتک . (١١٢٢)

امـام سـجـاد علیه السلام : خداوند! نیکوکاریهاى مرا با نافرمانى تو، که با آنها آمیخته مى شود، از میان مبر.

٨ الام سـجـاد عـلیـه السـلام : اللهـم و ایـمـا غـاز عـزاهـم مـن اهـل مـلتـک ، او مـجـاهـد جـاهـدهم من اتباع سنتک لیکون دینک الاعلى ، و حزبک الاقوى ، و حظک الاوفـى ، فـلقـه الیـسـر...و سـددة فـى الحـکـم ، و اعـزل عـنـه الریـاء، و خـلصـه مـن السمعة ، و اجعل فکره و ذکره و ظعنه و اقامته فیک ولک . (١١٢٣)

امـام سجاد علیه السلام : خدایا! هر جنگده اى از معتقدان به دین تو که به رزم برخاست ، یـا هر مجاهدى از پیروان احکام تو که به جهاد با دشمنان پرداخت ، تا دین تو برتر، و حـزب تو نیرومندتر، و دستورات تو گسترده تر شود، کار را بر او آسان گردان ... و او را در حکم (و عزم) استوار بدار، و ریا را از او دور کن ، و از شهرت طلبى او را برهان ، و فکر و ذکر و سفر و حضر او را، پاک و خالص ، براى خود قرار ده ! ٩ النبى (صلى الله علیه و آله) ـ عن ابى ذر الغفارى : قال رسـول الله (صلى الله علیه و آله) ان لکـل حـق حقیقة ، و ما بلغ عبد حقیقة الاخلاص حتى لا یحب ان یحمد على شى ء من عمل لله . (١١٢٤)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله) ـ بـه روایـت ابوذر غفارى : براى هر حقى حقیقتى است . و هیچ بنده اى به حـقـیـقـت اخـلاص نـمـى رسد، تا آن گاه که دوست نداشته باشد براى عملى که براى خدا انجام داده است مورد ستایش واقع شود.

فصل هفتم : مداومت دادن به عمل و پایدارى در آن و تمام کردن آن قرآن

١ ان الذیـن قـالوا ربـنـا الله ثـم اسـتـقـامـوا، فـلا خـوف عـلیـهـم و لا هـم یـحـزنـون . (١١٢٥)

کسانى که گفتند پروردگار ما خدا است و در آن پایدارى کردند، نه آنان را بیمى خواهد بود و نه اندوهى .

٢ و ان لو استقاموا على الطریقة ، لاسقیناهم ماء غدقا. (١١٢٦)

اگـر خـلایـق در راه ایـمـان (و حاکمیت حق) پایدارى مى کردند، آب فراوان (و نعمت بسیار) به ایشان مى دادیم .

٣ فلذلک فادع و استقم کما امرت ، و لا تتبع اهواءهم ... (١١٢٧)

پـس بـدیـن سـبـب (کـه یـاد شـد، مردمان را به دین اسلام) بخوان ، و چنانکه فرمان دارى استقامت ورز، و از هواهاى ایشان پیروى مکن ...

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): الامور بتمامها، و الاعمال بخواتیمها. (١١٢٨)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): کـارهـا بـه تـمـام شـدن آنـهـا اسـت ، و اعمال به پایانهاى آنها.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : قـلیـل تـدوم عـلیـه ، ارجـى مـن کـثـیـر مملول منه . (١١٢٩)

امام على علیه السلام : کار اندکى که بر آن مداومت کنى ، امید بخشتر از کار بسیارى است که از آن ملول گردى .

٣ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :احـب الاعـمـال الى الله عزوجل ما داوم العبد علیه ، و ان قل . (١١٣٠)

امـام بـاقـر عـلیه السلام : دوستترین کارها نزد خداى بزرگ ، کارى است که بنده بر آن مداومت کند، هر چند اندک باشد.

٤ النـبـى (صلى الله علیه و آله) ـ مـن خطبة القاها بثنیة الوداع ، لما اراد الخروج الى تبوک ... الامر الى آخره ، و ملاک العمل خواتیمه . (١١٣١)

پیامبر (صلى الله علیه و آله) ـ در ضمن سخنرانیى که در تپه وداع ایراد کرد، به هنگام خروج از مـدیـنـه ، بـراى رفـتـن بـه جـنگ تبوک : (ارزش) کار به پایان آن وابسته است ، و ملاک عمل خاتمه آن است .

٥ عـیـسـى المـسـیـح عـلیـه السـلام ـ ابـو فـروة الانـصـارى قـال : قـال عـیـسـى بـن مـریـم : یـا مـعـشـر الحـواریـیـن ! بـحـق اقـول لکـم ، ان النـاس یـقـولون : ان البـنـاء بـاءسـاسـه ، و انـا لا اقـول لکـم کـذلک . قـالوا: فـمـاذا تـقـول یـا روح الله ؟ قـال : بـحـق اقـول لکـم ، ان آخـر حـجـر یـضـعـه العـامـل هـو الاسـاس . قال ابو فروة : انما اراد خاتمة الامر. (١١٣٢)

عـیـسـاى مـسـیـح علیه السلام ـ اى گروه حواریان ! به حق به شما مى گویم ، مردمان مى گـویـنـد: سـاخـتـمـان به اساس و شالوده آن است ، و من به شما چنین نمى گویم . به او گـفـتند: پس اى روح الله ! تو چه مى گویى ؟ گفت : به حق به شما مى گویم ، آخرین سنگى که بنا مى گذارد اساس است . یعنى : پایان کار و کار را به پایان بردن .

٦ الامام على علیه السلام : تمام العمل استکماله . (١١٣٣)

امام على علیه السلام : تمامى کار به کامل کردن است .

٧ الامـام بـاقـر عـلیـه السـلام : الابـقـاء عـلى العـمـل ، اشـد مـن العمل . (١١٣٤)

امام باقر علیه السلام : مداومت بر کار سختتر از خود کار است .

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لیـس فـى البـرق الخاطف مستمتع لمن یخوض فى الظلمة . (١١٣٥)

امـام عـلى عـلیـه السلام : از برق جهنده براى کسى که در تاریکى فرو رفته است بهره اى حاصل نمى شود.

مقصود بى نتیجه بودن کار گاهگاهى و بى مداومت ، و امور گسسته و ناپایدار است .

فصل هشتم : عمل و کار، نه آرزو و پندار قرآن

١ ذرهم یاکلوا و یتمتعوا و یلههم الامل ، فسوف یعلمون . (١١٣٦)

واگذارشان تا بخورند و کام جویند، و آرزو و سرگرمشان دارد، که به زودى (عاقبت این خور و خواب و غفلت را) خواهند دانست .

٢ یـنـادونـهـم : آلم نـکن معکم ؟ قالوا: بلى ولکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانى ، حتى جاء امرالله ، و غرکم بالله الغرور. (١١٣٧)

(و آن روز) مـنـافـقـان ، مـؤ مـنـان بهشتى را گویند: مگر ما (در مسجدها، و در عرفات ، و در رمـضـان)، بـا شـمـا نبودیم ؟ بهشتیان گویند: چرا بودید، لیکن شما خود را فریفتید، و هـمـواره بـد مـؤ مـنـان خـواسـتـیـد، و شک و ناباورى پیشه ساختید، و فریب آرزوهاى خویش خـوردیـد، تـا آنـکـه فرمان خدا (مرگ) در رسید، و دیو فریبکار، در کار دین خدا، شما را بفریفت .

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..صـار اولیـاء الله الى الاجـر بـالصـبـر، والى الامل بالعمل . (١١٣٨)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اولیـاى خـدا بـا شکیبایى به پاداش رسیدند، و با کردار به آرزوهاى خود دست یافتند.

٢ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : ..ولم یـلهـهـم الامـل عـن العمل .. (١١٣٩)

امـام سـجـاد عـلیـه السـلام : امـیـد و آرزو، فـروغ یـافـتـگـان از قـرآن را، از کـار و عمل باز نداشت ...

٣ الامـام عـلى علیه السلام : یا همام ! المؤ من هو الکیس الفطن ..دائما نشاطه ، قریبا امله . (١١٤٠)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اى هـمـام ! مـؤ مـن زیـرک و هـوشـیـار اسـت ، دایـم مـى کـوشـد و دل به امیدهاى شدنى مى بندد.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : نـعـم عـون العـمـل ، قـصـر الامل . (١١٤١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـهـتـریـن کـمـک بـر کـار و عمل ، کوتاهى آرزو و امل است .

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..خـذ بـالثـقـة مـن العـمـل ! و ایـاک والاغـتـرار بـالامـل ! و لا تـدخـل عـلیک الیوم هم غد. یکفى الیوم همه ، و غد داخل علیک بشغله . انک ان حملت على الیوم هم غد زدت فى حزنک و تعبک و تکلفت ان تجمع فـى یـومـک مـا یـکـفـیـک ایـامـا، فـعـظـم الحـزن ، و زاد الشـغـل ، و اشـتـد التـعـب ، و ضـعـف العـمـل للامـل . و لو اخـلیـت قـلبـک مـن الامل ، لجددت فى العمل ... (١١٤٢)

امـام عـلى علیه السلام : از انجام دادن هر کار اطمینان پیدا کن ، و از فریب خوردن آرزوها و امـل بـپـرهـیـز، و غـم فردا را امروز بر خود وارد کن ، که هم و غم امروز تو را بس است ، و فردا با گرفتاریهایش بر تو وارد خواهد شد. اگر غم فردا را امروز بر خود بار کنى ، بـر انـدوه و رنـج خـود افـزوده اى ، و خـود را وا داشـتـه اى تـا یـکـروزه چـیـزهـایـى را تـحـمـل کـنـى کـه مـى تـوانـسـتـى در خـلال چـنـدیـن روز تـحـمـل کـرد. و بـدینگونه است که اندوه افزون مى شود، و کار زیاد، و رنج فراوان ؛ و کـار کـردن ، بـه واسـطـه دل بـه آرزوى فـردا بـسـتـن ، کـاهـش پـیـدا مى کند. لیکن اگر دل خویش از آرزو تهى مى کردى ، امروز بیشتر در کار مى کوشیدى .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـکـن مـمـن یـرجـو الاخـرة بـغـیـر عـمـل ، و یـرجـو التـوبـة بـطـول الامـل ، یـقـول فـى الدنـیـا قـول الزاهـدیـن ، و یـعـمـل فـیـهـا عـمـل الراغـبـیـن ...ثـم یـبـالغ فـى المـسـاءلة حـیـن یـسـاءل ، و یـقـصـر فـى العـمـل ؛ فـهـو بـالقـول مـدل ، و مـن العمل مقل ، یرجو نفع عمل ما لم یعمله .. (١١٤٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : از کـسـانـى مـبـاش کـه بـى عمل امید آخرت نیکو دارند، و با داشتن آروزهاى دراز به امید توبه نشسته اند؛ درباره دنیا هـمـچـون زاهـدان سـخن مى گویند، و همچون دنیا دوستان در طلب آن تلاش مى کنند... و به هـنـگـام درخـواسـت چـیـزى بـسـى اصـرار مـى ورزنـد، و بـه هـنـگـام عـمـل کـوتـاهـى مـى کـنـنـد. در گـفـتـار چـابـکـنـد و در کـردار تنبل ، و همواره امید بهره بردارى از عملى ناکرده دارند.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن الطـال الامل ، اساء العمل . (١١٤٤)

امام على علیه السلام : هر که دل به آرزوهاى دراز بندد خوب کار نکند.

٨ الامام على علیه السلام : من اتسع امله ، قصر عمله . (١١٤٥)

امام على علیه السلام : هر کس دامنه آرزوهایش گسترده باشد، عملش کوتاه و ناچیز گردد.

فصلنهم : عمل ، راه شناخت قرآن

١ واتقوا الله و یعلمکم الله ... (١١٤٦)

تقوى پیشه سازید، و خدا خود به شما خواهد آموخت ...

٢ واعبد ربک حتى یاءتیک الیقین . (١١٤٧)

پروردگارت را عبادت کن تا یقین به تو در رسد.

٣ رسـولا یـتـلوا عـلیـکـم آیـات الله مـبـیـنات ، لیخرج الذین آمنوا و عملوا الصالحات من الظلمات الى النور... (١١٤٨)

رسـولى کـه آیـات روشـن کـنـنـده را بـر شـمـا مى خواند، تا کسانى را که ایمان آورده و کارهاى نیکو کرده اند از تاریکیها به روشنى در آورد...

حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): من عمل بما علم ، ورثه الله علم ما لم یعلم . (١١٤٩)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): هـر کـس آنچه را مى داند به کار بندد، خدا دانش آنچه را نمى داند به او ارزانى دارد.

٢ الامام على علیه السلام : العلم بالعمل . (١١٥٠)

امام على علیه السلام : علم به عمل است .

٣ الامام على علیه السلام : ما علم من لم یعمل بعلمه . (١١٥١)

امام على علیه السلام : آن کس که علم خود را به کار نبندد، چیزى نمى داند.

٤ الامام على علیه السلام : ملاک العلم العمل به . (١١٥٢)

امام على علیه السلام : ملاک علم عمل کردن به آن است .

٥ الامام على علیه السلام : علم المؤ من فى عمله . (١١٥٣)

امام على علیه السلام : علم مؤ من در عمل او است .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـلم مـقـرون بـالعـمـل ، فـمـن عـلم عـمـل . و العـلم یـهـتـف بـالعـمـل ، فـان اءجـابـه ، والا ارتحل عنه . (١١٥٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـلم مـقـرون بـه عـمـل اسـت : پـس هـر کس (به راستى) علم دارد، عمل نیز دارد. و علم عمل را به فریاد مى خواند پس اگر پاسخ داد (و دارنده علم آن را به کار بست مى ماند و فزونى مى یابد) و گرنه از نزد او مى رود (و نابود مى گردد).

٧ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام : لا یـقـبـل عمل الا بمعرفة ، و لا معرفة الا بعمل . (١١٥٥)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : هیچ عملى جز به معرفت و شناخت پذیرفته نمى شود، و هیچ معرفتى و شناختى جز به عمل حاصل نمى آید.

فصل دهم : کردار، سپس گفتار قرآن

١ اتـامـرون النـاس بـالبـر و تـنـسـون انـفـسـکم ، و انتم تتلون الکتاب ، افلا تعقلون ؟ (١١٥٦)

آیـا مـردمـان را بـه نیکوکارى فرمان مى دهید و خویشتن را فراموش مى کنید، در صورتى که کتاب خدا را مى خوانید؛ چرا خرد را به کار نمى اندازید؟ ٢ یـا ایـها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون ؟ کبرمقتا عند الله آن تقولوا مالا تفعلون ! (١١٥٧)

اى کـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد! چـرا چـیـزى مـى گـویـیـد کـه بـه آن عـمـل نـمـى کـنـیـد؟ در نـزد خـدا بـسـیـار زشـت اسـت کـه چـیـزى بـگـویـیـد کـه بـه آن عمل نکنید.

حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا عـلى ! لا خـیـر فـى قـول الا مـع الفعل . (١١٥٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى على ! در گفتار هیچ خیرى نیست مگر با کردار.

٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـن مـسـعـود! فـلا تـکـن مـمـن یـشدد على الناس و یخفف على نفسه ، یقول الله تعالى : لم تقولون مالا تفعلون . (١١٥٩)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى ابن مسعود! از کسانى مباش که بر مردمان سخت مى گیرند و بر خویشتن آسان ، خداى متعال مى گوید:

لم تقولون ما لا تفعلون چرا چیزى مى گویند که به آن عمل نمى کنید؟. (١١٦٠)

٣ النبى (صلى الله علیه و آله): یا ابن مسعود! لا تکونن ممن یهدى الناس الى الخیر و یامرهم بالخیر، و هـو غـافـل عـنـه ، یـقـول الله تـعـالى : اءتـامـرون النـاس بـالبـر و تـنـسـون انـفـسـکـم ؟.. (١١٦١)

(١١٦٢) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابن مسعود! از کسانى مباش که مردمان را به نیکى راهنمایى مى کنند و بـه آن فـرمـان مـى دهـنـد و خـود از آن غـافـلنـد. خـداى متعال مى گوید:

اءتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم آیا مردمان را به نیکوکارى فرمان مى دهید و خویش را فراموش مى کنید؟.

٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام ـ عـن اءبـیـه :.. مـا اکـثـر الوصـف و اقـل الفـعـل ؟ ان اهـل الفـعـل قـلیـل ! ان اهـل الفـعـل قلیل ! الا و انا لنعرف اهل الفعل و الوصف معا... (١١٦٣)

امام باقر علیه السلام - از پدرش : توصیف کردن (کار نیک) چه بسیار است و انجام دادن چـه انـدک ! راسـتـى کـه اهـل عـمـل انـدکـنـد! راسـتـى کـه اهـل عـمـل انـدکـنـد! بـدانـیـد کـه مـا کـسـانـى را شـیـعـه خـود مـى شـنـاسـیـم کـه هـم اهل انجام دادن (کار نیک) باشند و هم اهل توصیف (و تعریف کار نیک) هر دو.

٥ الامـام الصادق علیه السلام ـ ساءله الراوى عن هذه الایة : اءتامرون الناس بالبر و تنسون انفسکم ؟ فوضع یده على حلقه قال : کالذابح نفسه . (١١٦٤)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ راوى حـدیـث مـى گـویـد: از امـام جـعفر صادق درباره این آیه پـرسـیـدم : اتـامـرون النـاس بـالبـر و تنسون انفسکم آیا مردمان را به نیکوکارى فرمان مى دهید و خودتان را فراموش مى کنید، دست بر گلو نهاد و گفت : همچون کسى که خود را ذبح مى کند.

یعنى : کسى که مردم را به نیکوکارى بخواند و خود را فراموش کند، یا خود را معاف دارد و بـه انـجـام دادن کـار نـیک نپردازد، چنان است که گویى خویشتن را به دست خود کشته و هلاک کرده است .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..یـقـول فـى الدنـیـا بـقـول الزاهـدیـن و یـعـمـل فـیـها بعمل الراغبین ...ینهى و لا ینتهى ، و یامر بما لا تاءتى ..فهو بالقول مدل و من العمل مقل ... (١١٦٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : دربـاره دنـیـا هـمـانـنـد زهـدپـیـشـگان سخن مى گوید، و خود با تمایل بسیار به دنیا و کار دنیا سرگرم مى باشد...نهى مى کند و خود دست نمى کشد، و فـرمـان مى دهد و خود به آن عمل نمى کند...به گفتار و سخن ناز مى فروشد (و همگان را موعظه مى کند)، و خود کردار چندانى ندارد.

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :مـا جـعـل الله عزوجل بسط اللسان وکف الید، و لکن جعلهما یبسطان معا و یکفان معا. (١١٦٦)

امـام صـادق عـلیه السلام : خدا زبان را براى گشادن (گفتن) و دست را براى بستن (کار نـکـردن) نـیـافـریده است ، بلکه باید این دو عضو، زبان و دست ، با هم گشاده و با هم بسته شوند.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : غـضـب الجـاهـل فـى قـوله ، و غـضـب العاقل فى فعله . (١١٦٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـشـم جـاهـل در گـفـتـار او اسـت و خـشـم عاقل در کردار او.

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لن یـجـدى القـول حـتـى یتصل بالفعل . (١١٦٨)

امام على علیه السلام : گفتار را فایده اى نیست مگر آنکه با کردار تواءم شود.

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : بـحـسـن العـمـل تـجـنـى ثـمـرة العـلم ، لا بـحـسـن القول . (١١٦٩)

امام على علیه السلام : با کردار خوب ثمره علم به دست مى آید، نه با گفتار خوب .

١١ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام !..المـؤ مـن قـلیـل الکـلام ، کـثـیـر العـمـل . و المـنـافـق کـثـیـر الکـلام ، قلیل العمل . (١١٧٠)

امام کاظم علیه السلام : اى هشام ! مؤ من اندک سخن است و بسیار کار، و منافق بسیار سخن و اندک کار.

١٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..یـصـف الحـق و یعمل به ، لا یدع للخیر غایة الا اءمها، و لا مظنة الا قصدها.. (١١٧١)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : (مـؤ مـن راسـتـیـن بـا شـنـاخـت) حـق را تـوصـیـف و بـه آن عمل مى کند، و هر هدف خیرى بیابد به جانب آن مى شتابد، و به هر کار گمان خیرى برد بدان دست مى یازد.

١٣ الامام الصادق علیه السلام ـ قال المفضل بن عمر: قلت لابى عبدالله الصادق : بم یـعـرف النـاجـى ؟ فـقال : من کان فعله لقوله موافقا فهو ناج . و من لم یکن فعله لقوله موافقا فانما ذلک مستودع . (١١٧٢)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ مـفـضـل بن عمر جعفى مى گوید: از امام جعفر صادق پرسیدم : رسـتـگـار بـه چـه چـیـز شـنـاخـتـه مـى شود؟ گفت :

هر که گفتارش موافق کردارش باشد رستگار است ؛ و هر کس گفتارش موافق کردار نباشد، ایمان او عاریتى است .

١٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :ان الحـسـرة و النـدامـة و الویـل کـله لمـن لم ینتفع بما اءبصر، و من لم یدر الامر الذى هو علیه مقیم . انفع هو له اءم ضرر؟ (١١٧٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : حسرت و پشیمانى و نگونسارى براى کسى است که از آنچه به آن بینایى دارد بهره نگیرد؛ و نداند که کارى که مى کند براى او سود دارد یا زیان .

١٥ الامـام عـلى عـلیـه السلام : اوضع العلم ما وقف على اللسان ، و اءرفعه ما ظهر فى الجوارح و الارکان . (١١٧٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : پـسـتـتـریـن عـلم آن اسـت کـه بـر زبـان بـایـسـتـد (عـمـل نـشـود)، و بـالاتـریـن عـلم آنـکـه در انـدامـهـا آشـکـار گـردد (عمل شود).

١٦ الامام السجاد علیه السلام : اللهم صل على محمد و آله ! و ارزقنى صحة فى عبادة و فـراغـا فـى زهـادة ، و عـلمـا فـى اسـتـعـمـال ، و ورعـا فـى اجمال . (١١٧٥)

امـام سـجـاد عـلیه السلام : خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست ! و مرا تندرستیى براى عـبـادت ، و آسایش خاطرى براى زهد، و دانشى براى کار بستن ، و ورعى براى کار خوب کردن ارزانى دار!

فصل یازدهم : عمل حق باطل را از میان مى برد قرآن

١ و اقـم الصـلاة ، طـرفـى النـهـار و زلفـا مـن اللیل ، ان الحسنات یذهبن السیات ، ذلک ذکرى للذاکرین (١١٧٦) نماز را در دو طرف روز و در ساهععتهاى نخستین شب بر پاى دار، که کارهاى خوب کارهاى بد را از میان خواهد برد؛ و این خود، یادآوریى است براى به یاد آوردندگان .

٢ والذین صبروا ابتغاء وجه ربهم ، و اقاموا الصلاة ، وانفقوا مما رزقناهم سرا و علانیة ، و یدرؤ ون بالحسنة السیئة ، اولئک لهم عقبى الدار (١١٧٧)

کـسـانـى کـه در طـلب وصـال پـروردگـار خـویـش ، در هـمـه حـال ، شـکـیـبـایى نمودند، و نماز را برپاى داشتند، و از آنچه روزیشان کرده بودیک در نهان و آشکار بخشیدند، و بدى را با نیکى پاسخ دادند، سراى جاوید ویژه ایشان است احادیث این موضوع ، در جاهاى مناسب خود، در این کتاب و دیگر کتابهاى حدیث آمده است .

فصلدوازدهم : تبلیغ با عمل قرآن

١ و مـن احـسـن قـولا، مـمـن دعـا الى الله و عـمـل صـالحـا و قال اننى من المسلمین (١١٧٨) چـه کـس نـیکو گفتارتر از کسى است که (مردمان را) به سوى خدا خواند، و خود کار نیکو کرد، و گفت من از مسلمانانم ؟ حدیث

١ النـبـى عـلیـه السـلام : یـا ابـاذر! مـثـل الذى یـدعـو بـغـیـر عمل ، کمثل الذى یرمى بغیر وتر. (١١٧٩)

پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): اى ابـاذر! مـثـل کـسـى کـه بـى عـمـل دعـوت (تـبـلیـغ دیـن) کـنـد، هـمـچون مثل کسى است که بدون بستن زه بر کمان تیر بیندازد.

- پى ‏نوشتها -

١٠٧٨- اصول کافى ٢/٣٨.

١٠٧٩- بحار ٦٩/١٩ - از کتاب کنزالفوائد.

١٠٨٠- بـحـار ٥٠/٢٠٨؛ در اصـول کـافـى (٢/٢٦) نـیز نزدیک به معناى این حدیث آمده است .

١٠٨١- بحار ٧٧/١٨٣. از کتاب اعلام الدین .

١٠٨٢- سوره مؤ منون (٢٣): ١٠٣-١٠١.

١٠٨٣- عیون اخبار الرضا ٢/٢٣٥.

١٠٨٤- بحار ٦٨/٣٠٩؛ نیز اصول کافى ٢/٤٥ - با اختلافى اندک .

١٠٨٥- سوره کهف (١٨): ٣٠.

١٠٨٦- سوره کهف (١٨): ٧.

١٠٨٧- سوره ملک (٦٧): ٢٠.

١٠٨٨- نهج البلاغه /١١٢٢؛ عبده ٢/١٥٩.

١٠٨٩- ارشاد مفید /١٤٢.

١٠٩٠- صحیفه سجادیه /٣٥٠ (دعاى ٤٧).

١٠٩١- سوره هود (١١): ٧.

١٠٩٢- سوره اسرا (١٧): ٨٤.

١٠٩٣- اصول کافى ٢/١٦.

١٠٩٤- سوره توبه (٩): ١٠٩.

١٠٩٥- مکارم الاخلاق /٥٥٥.

١٠٩٦- نهج البلاغه /١١٢٩.

١٠٩٧- وسائل ١١/١٩٢.

١٠٩٨- نهج البلاغه /٩٣١؛ عبده ٢/٥٥.

١٠٩٩- بـحـار ٧٨/١٢ ـ از کـتـاب مـطـالب مسوول .

١١٠٠- اختصاص /٢٢٢.

١١٠١- نهج البلاغه /١١٤٣؛ عبده ٢/١٧٠.

١١٠٢- مستدرک ١/٣٦٠.

١١٠٣- امالى شیخ صدوق /٣٤٤.

١١٠٤- نهج البلاغه /١١٩٦.

١١٠٥- غررالحکم /١٢٠.

١١٠٦- سوره اسرا (١٧): ٢٩.

١١٠٧- سوره فرقان (٢٥): ٦٧.

١١٠٨- بحار ٧٧/١٦٦ ـ از کتاب عوالى اللئالى .

١١٠٩- نهج البلاغه /٦٩.

١١١٠- نهج البلاغه /١١٦٩؛ عبده ٢/١٨٥.

١١١١- سوره اسرا (١٧): ٨٠.

١١١٢- سوره توبه (٩): ١٠٢.

١١١٣- سوره زمر (٣٩): ٣ـ٢.

١١١٤- سوره صافات (٣٧): ١٢٨ـ١٢٦.

١١١٥- سوره صافات (٣٧): ٧٤ـ٧٣.

١١١٦- کافى ٨/٢٤.

١١١٧- بحار ٧٨/٩٠ ـ از کتاب کنزالفوائد.

١١١٨- اصول کافى ٢/١٦.

١١١٩- غررالحکم /٢٥٥.

١١٢٠- غررالحکم /٦٠.

١١٢١- اصـول کـافـى ١/٢٢ ـ از حـدیـث جـنـود العقل و جنود الجهل سپاهیان عقل و سپاهیان جهل .

١١٢٢- صحیفه سجادیه /٣٥٨ (دعاى ٤٧).

١١٢٣- صحیفه سجادیه /١٨٧ (دعاى ٢٧).

١١٢٤- مستدرک ١/١٠.

١١٢٥- سوره احقاف (٤٦): ١٣.

١١٢٦- سوره جن (٧٢): ١٦؛ مجمع البیان ١٠/٣٧٢ـ٣٧١.

١١٢٧- سوره شورى (٤٢): ١٥.

١١٢٨- بحار ٧٧/١٦٥ ـ از کتاب عوالى اللئالى ؛ قرب الاسناد /١٩.

١١٢٩- نهج البلاغه /١٢٢٢؛ عبده ٢/٥١٣.

١١٣٠- وسائل ١/٧٠.

١١٣١- اختصاص /٣٣٩.

١١٣٢- معانى الاخبار ٣٣١.

١١٣٣- غررالحکم /١٥٣.

١١٣٤- اصول کافى ٢/٢٩٦.

١١٣٥- کافى ٨/٢٣.

١١٣٦- سوره حجر (١٥): ٣.

١١٣٧- سوره حدید (٥٧): ١٤.

١١٣٨- تحف العقول /١٥٧.

١١٣٩- صحیفه سجادیه /٢٦٨ (دعاى ٤٢).

١١٤٠- اصول کافى ٢/٢٦٦ و ٢٣٠.

١١٤١- غررالحکم /٣٢٠.

١١٤٢- بحار ٧٣/١١٢.

١١٤٣- تحف العقول /١١٠.

١١٤٤- نهج البلاغه /١١٠٣؛ عبده ٢/١٥١.

١١٤٥- ارشاد /١٤٤.

١١٤٦- سوره بقره (٢): ٢٨٢.

١١٤٧- سوره حجر (١٥): ٩٩.

١١٤٨- سوره طلاق (٦٥): ١١.

١١٤٩- بحار ٤٠/١٢٨.

١١٥٠- غررالحکم /١٥.

١١٥١- غررالحکم /٣٠٨.

١١٥٢- غررالحکم /٣١٥.

١١٥٣- غررالحکم /٢٢٠.

١١٥٤- نهج البلاغه /١٢٥٦؛ عبده ٢/٢٣١.

١١٥٥- تحف العقول /٢١٥.

١١٥٦- سوره بقره (٢)/٤٤.

١١٥٧- سوره صف (٦١): ٣ـ٢.

١١٥٨- مکارم الاخلاق /٥١٧.

١١٥٩- سوره صف (٦١): ٢.

١١٦٠- مکارم الاخلاق /٥٣٨.

١١٦١- سره بقره (٢) /٤٤.

١١٦٢- مکارم الاخلاق /٥٣٧.

١١٦٣- کافى ٨/٢٢٧.

١١٦٤- تفسیر عیاشى ١/٤٣.

١١٦٥- نهج البلاغه /١١٦٠؛ عبده ٢/١٨١.

١١٦٦- وسائل ١١/١٠٩.

١١٦٧- بحار ١/١٦٠ ـ از کتاب کنز الفوائد.

١١٦٨- غررالحکم /٢٥٥.

١١٦٩- غررالحکم /١٤٧.

١١٧٠- تحف العقول /٢٩٣.

١١٧١- نهج البلاغه /٢١١؛ عبده ١/١٦٦.

١١٧٢- وسائل ١١/٤١٩.

١١٧٣- بحار ٦٩/٢١٨ ـ از کتاب المحاسن .

١١٧٤- نهج البلاغه / ١١٢٧ـ عبده ٢/١٦٢.

١١٧٥- صحیفه سجادیه /١٤٠ (دعاى ٢٠).

١١٧٦- سوره هود (١١): ١١٤.

١١٧٧- سوره رعد (١٣): ٢٢.

١١٧٨- سوره فصلت (٤١): ٣٣.

١١٧٩- مکارم الاخلاق / ٥٤٨.


فصل سیزدهم : انسان ، گروگان اعمال

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : یـا ابـن جـندب !.. رحم الله قوما کانوا سراجا و منارا کانوا دعاة الینا باءعمالهم ، و مجهود طاقتهم .. (١١٨٠) امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى عـبـدالله بـن جـنـدب ! خـدا رحـمـت کـند قومى را که چراغ و مشعل بودند، مردمان را، با اعمال خود و تلاش خود، به سوى ما دعوت مى کردند.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : کـونـوا دعـاة النـاس بـاءعـمـالکـم ، و لا تکونوا دعاة باءلسنتکم . (١١٨١) امام صادق علیه السلام : مردمان را با اعمال خود تبلیغ کنید نه با زبانهاى خود.

٤ الامـام على علیه السلام : ان الوعظ الذى لا یمجه سمع ، و لا یعد له نفع ، ما سکت عنه لسان القول ، و نطق به لسان الفعل .. (١١٨٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام : مـوعـظـه اى کـه گـوش آن را پـس نـمى زند و هیچ سودى با آن بـرابـرى نـمى کند، آن است که زبان گفتار در آن خاموش بماند و زبان کردار به سخن گفتن بپرداز.

فصل سیزدهم : انسان ، گروگان اعمال قرآن ١ کل نفس بما کسبت رهینة . (١١٨٣) هر کسى گروگان کرده هاى خویش است ٢ وان لیس للانسان الا ما سعى (١١٨٤) انسان را جز (پاداش) آنچه خود در آن کوشید چیزى نیست ٣ و ان کلا لما لیوفینهم ربک اءعمالهم ، انه بما یعملون خبیر (١١٨٥) پـروردگار تو پاداش کارهاى همگان را (موافق و مخالف ، همه را)، به تمامى به ایشان خواهد داد؛ خداوند از کارهایى که مى کنند با خبر است .

٤ تلک امة قد خلت ، لها ما کسبت ، و لکم ما کسبتم . (١١٨٦) آن پـشـیـنیان همه در گذشتند؛ آنان همان را دارند که خود کسب کردند، و شما همان را دارید که خود کسب کردید...

٥.. ولنا اعمالنا ولکم اعمالکم .. (١١٨٧) اعمال ما براى ما است و اعمال شما براى شما...

حدیث ١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لمـا فـتـح رسـول الله (صلى الله علیه و آله) مـکـة :، قـام على الصفا فـقـال : یـا بـنـى هـاشـم ! یـا بـنـى عـبـدالمـطـلب ! انـى رسول الله الیکم ، و انى شفیق علیکم .

لا تـقـولوا: ان مـحمدا منا؛ فوا الله ما اولیائى منکم و لا من غیرکم الا المتقون ..الا و انى قد اءعـذرت فـیـمـا بـیـنـى و بـیـنـکـم ، و فـیـمـا بـیـن الله عزوجل و بینکم ، و ان لى عملى ولکم عملکم . (١١٨٨) امـام صـادق عـلیـه السـلام : هـنـگامى که پیامبر اکرم مکه را گشود، بر کوه صفا ایستاد و گفت : اى فرزندان هاشم ! اى فرزندان عبدالمطلب ! من فرستاده خدا به سوى شمایم ، و من دوستدار شمایم . نگویید محمد از ما است ؛ به خداى سوگند که دوستان من از میان شما و جـز شـمـا کـسـانـى غیر از پرهیزگاران نیستند... بدانید که من (با آنچه به شما گفتم و ابلاغ کردم) میان خود و شما و میان خداى بزرگ و شما عذرى و بهانه اى باقى نگذاشتم . و بـدانـیـد که آنچه مرا سودمند خواهد بود عمل من است ، و آنچه شما را سودمند خواهد بود عمل شما است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـا اصـدق المـرء عـلى نـفسه ، واى شاهد علیه کفعله ؟ و لا یـعـرف الرجـل الا بـعـمـله ، کـمـا لا یـعـرف الغـریـب مـن الشـجـر الا عـنـد حـضـور الثـمـر. فـتـدل الاثـمـار عـلى اءصـولهـا، و یـعـرف لکـل ذى فضل فضله . کذلک یشرف الکریم بآدابه ، و یفتضح اللئیم برذائله . (١١٨٩) امام على علیه السلام : چه کسى راستگوتر از انسان درباره خودش ، و چه گواهى براى او بـهـتـر از کـردارش ؟ آدمـى جـز بـه کـردارش شـنـاخته نمى شود، همان گونه که درخت نـاشـنـاخـتـه جز هنگام میوه آوردن شناخته نمى شود. پس میوه ها بر ریشه ها دلالت دارد، و ارزشها و الا صاحب خود را مى شناساند. از همینجا است که انسانه بزرگوار، با فرهنگ و تـربـیـت خـویش مورد بزرگداشت قرار مى گیرد؛ و انسان فرومایه ، با اخلاق پست خود رسوا مى گردد.

٣ الامام على علیه السلام :.. للمرء ما اکتسب ، و هو مع من احب .

امام على علیه السلام : دارایى آدمى چیزى است که کسب کرده است . و خود با کسانى خواهد بود که آنان را دوست داشته است .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اقـصـر نـفـسـک عـمـا یـضـرهـا مـن قـبـل ان تـفارقک ، واسع فى فکاکها کما تسعى فى طلب معیشتک ، فان نفسک رهینة بعملک . (١١٩٠) امـام صـادق عـلیه السلام : پیش از آنکه جانت از تو جدا شود، آن را از هر چه به آن زیان مى رساند دورنگاه دار؛ و در این کار چنان بکوش که در طلب روزى مى کوشى ، زیرا که نفس تو گروگان کارى است که مى کنى .

٥ الامام الصادق علیه السلام : دعا الله الناس فى الدنیا بآبائهم لیتعارفوا، و فى الاخرة باءعمالهم لیجازوا، فقال یا ایها الذین آمنوا، یا ایها الذین کفروا (١١٩١) امـام صـادق عـلیه السلام : خدا مردمان را در دنیا به پدرانشان خواند (و منسوب داشت ) تا یـکـدیـگر را بشناسند، و در آخرت به اعمالشان ، تا به آن پاداش داده شوند؛ از این رو در قـرآن بـه یا ایها الذین آمنواو یا ایها الذین کفروا تعبیر کرد، یعنى : اى آنان که مؤ من گشتید، و اى آنان که کافر شدید.

٦ النـبـى (صلى الله علیه و آله):.. مـوت الانـسـان بـالذنـوب اکـثـر مـن مـوتـه بالاجل ، وحیاته بالبر اکثر من حیاته بالعمر. (١١٩٢) پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): فرا رسیدن مرگ آدمى ، در اثر گناهان ، بیش از فرا رسیدن مرگ او به اجـل است . و ادامه یافتن زندگى او، در اثر کارهاى نیک ، فزونتر از ادامه یافتن زندگى او به مدت عمر است .

فصل چهاردهم : عمل ، مقیاس ارزش انسان قرآن ١ و لکل درجات مما عملوا، و ما ربک بغافل عما یعملون (١١٩٣) براى هر یک از آنان از روى کارى که کرده اند درجاتى است ، پروردگار تو از آنچه مى کنند غافل نیست ٢ ام حـسـبـتـم ان تـدخـلوا الجـنـة و لمـا الله الذیـن جـاهـدوا مـنـکـم و یـعـلم الصـابـریـن ؟ (١١٩٤) آیـا (بـه واقـع) مـى پـنـداریـد کـه بـه بـهـشت در مى آیید، در حالى که هنوز خدا از شما کـسـانـى نـدیـده اسـت کـه جـهـاد کـنند و شکیبا باشند؟ (یعنى : آیا بدون جهاد در راه خدا و شکیبایى بر آن ، ورود به بهشت میسر خواهد بود؟) حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اءلمـرء یـوزن بـقـوله ، و یـقـوم بـفـعـله ؛ فقل ما یترجح زنته ، وافعل ما تجل قیمته . (١١٩٥) امام على علیه السلام : آدمى با گفتارش سنجیده و با کردارش قیمت گذارده مى شود، پس چیزى بگو که وزن آن بیشتر، و کارى کن که قیمت آن افزونتر باشد.

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لا نـقـول درجـة واحـدة ، ان الله یـقـول : درجـات بـعـضـهـا فـوق بـعـض انـمـا تـفـاضـل القـوم بالاعمال . (١١٩٦) امـام صادق علیه السلام : نمى گوییم همه یک مقام و یک درجه دارند، زیرا که در کلام خدا است : درجات بعضها فوق بعض ـ درجه ها و مقامهایى است (در آخرت)، برخى بالاتر از بـرخـى دیـگـر. و تـفـاوت درجـات مـردمـان ـ تـنـهـا و تـنـهـا ـ بـه اعمال است .

٣ الامـام الصـادق علیه السلام : من استوى یو ماه فهو مغبون ، ومن کان آخر یومیه خیرهما فـهـو مـغـبوط، و من کان آخر یومیه شر هما فهو ملعون .

و من لم یر الزیادة فى نفسه فهو الى النقصان ، و من کان الى النقصان ، فالموت خیر له من الحاة . (١١٩٧) امـام صـادق عـلیه السلام : هر کس دو روزش با یکدیگر برابر باشد، مغبون است هر کس روز دومش نیکوتر از روز اول باشد، مورد غبطه دیگران است .

هـر کـس دومـیـن روزش بـدتـر بـاشـد مـلعـون اسـت . هـر کـه در خـود افـزایـشـى نـبـیـند در حال کاهش است ، و هر که رو به کاهش ‍ باشد مرگ براى او بهتر از زندگى است .

٤ الامـام سـجـادعـلیـه السـلام : اظـهـر الیـاس ، مـن النـاس ، فـان ذلک مـن الغـنـاء. و اءقـل طـلب الحـوائج الیـهـم ، فـان ذلک فـقـر حـاضـر. و ایـاک و مـا یـعـتـذر مـنـه . وصـل صـلاة مـودع . و ان اسـتـطـعـت اءن تـکون الیوم خیرا منک اءمس ، و غدا خیرا منک الیوم ، فافعل . (١١٩٨) امـام سـجـادعـلیه السلام : امید خویش از مردمان ببر، که این یک گونه بینیازى است .

و از خـواسـتـن حاجت از ایشان بکاه که خواستن فقرى حاضر است . و از کارى که عذر خواهى مى خواهد بپرهیز. و همچون کسى که با نماز وداع مى کند نماز بگزار. از اگر مى توانى که امروز بهتر از دیروز باشى ، و فردا بهتر از امروز چنین کن .

فـصـل پـانـزدهـم : بـرخـى از انـگـیـزه هـاى عمل و کار حدیث ١ النبى (صلى الله علیه و آله): لا تحقروا شیئا من الشر، و ان صغر فى اءعینکم . و لا تستکثروا الخیر، و ان کثر فى اءعینکم . (١١٩٩) پیامبر (صلى الله علیه و آله): هیچ شرى را کوچک مگیرید، هر چند در چشم شما کوچک بنماید. و هیچ خیرى را بزرگ مشمارید، هر چند در نظر شما بزرگ جلوه گر شود.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اوصـیـک ان لا یـکـونـن لعمل الخیر عندک غایة فى الکثرة ، و لا لعمل الاثم عندک غایة فى القلة . (١٢٠٠) امام على علیه السلام : سفارش مى کنم که کار خیر را ـ هر چند بسیار باشد بسیار ندانى ، و کار بد و گناه را ـ هر چند اندک باشد ـ اندک نشمارى .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : افـعـلوا الخـیـر ولا تحقروا منه شیئا، فان صغیره کبیر، و قـلیـله کـثـیـر. ولا یـقـولن احـدکـم ان اءحـدا اءولى بفعل الخیر منى ، فیکون و الله کذلک . (١٢٠١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : کـار نـیـک کـنید و هیچ اندازه از آن را کوچک مشمارید.

چه کوچک آن بـزرگ اسـت و انـدک آن بـسیار. و هیچ یک از شما نباید (دست از کار نیک بکشد) و بگوید، فـلانـى بـراى کـار نـیـک کـردن شایسته تر از من است که (چون خود را کنار بکشد و چنین بگوید) به خداى سوگند، چنین خواهد شد (و توفیق کار نیک از او سلب خواهد گشت).

٤ النـبـى (صلى الله علیه و آله). اتـق الله و لا تـحـقـرن شـیـئا من المعروف .. پیامبر (صلى الله علیه و آله): خداترس باش و هیچ کار نیکى را کوچک مدان . (١٢٠٢) ٥ الامام رضاعلیه السلام : لا تستکثروا کثیر الخیر. (١٢٠٣) امام رضاعلیه السلام : کار نیکوى فراوان را زیاد مشمارید.

٦ الامـام الکـاظـم عـلیـه السـلام : یـا هـشـام ! کـان امـیـر المـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام : یـقـول : مـا عـبـدالله بـشـى ء اءفـضـل مـن العـقـل . و مـا تـم عـقـل امرى حتى یکون فیه خصال شتى : الکفر و الشر منه ماءمونان ، و الرشد والخیر منه مـاءمـولان .. یـسـتـکـثـر قـلیـل المـعـروف مـن غـیـره ، و یـسـتـقل کثیر المعروف من نفسه ، ویرى الناس کلهم خیرا منه و انه شرهم فى نفسه . و هو تمام الامر. (١٢٠٤) امام کاظم علیه السلام : اى هشام ! امیرالمؤ منین علیه السلام : مى گفت : خدا با چیزى بهتر از عـقـل پـرسـتـیـده نـمـى شـود. و عـقـل هـیـچ کس تمام نمى شود تا آنگاه که از چند خصلت بـرخـوردار بـاشـد: کفر و شر از او سر نزند؛ و امید رشد و نیکى در او باشد... کار نیک اندک دیگران را زیاد به شمار آورد، و کار نیک بسیار خود را ناچیز در نظر بگیرد؛ و همه مـردمـان را، در دل ، بـهتر از خود و خویشتن را بدتر از ایشان بداند. و این امر (مردمان را، در دل ، از خـود بـهـتـر دانـسـتـن و خـود را از آنـان بـدتـر)، کمال امر دیندارى و فضیلت است .

٧ الامـام رضـاعـلیـه السـلام : لا یـتـم عـقـل امـرى مـسـلم حـتـى تـکـون فـیـه عـشـر خـصـال :.. الخـیـر مـنـه مـاءمـول :، و الشـر مـنـه مـاءمـون ، یـسـتـکـثـر قلیل الخیر من غیره ، و یستقل کثیر الخیر من نفسه . (١٢٠٥) امام رضاعلیه السلام : عقل مسلمان کامل نمى شود تا اینکه ده خصلت در او یافت شود...

امید خیر از او برود؛ و مردمان از شر او در امان باشند؛ خیر اندک را از جز خود بسیار شمارد، و خیر فراوان را از خود اندک به شمار آورد.

٨ الامـام سـجـادعـلیه السلام : قال امیرالمؤ منین علیه السلام : انما الدهر ثلاثه اءیام ، انت فیما بینهن ، مضى اءمس بما فیه فلا یرجع اءبدا. فان کنت عملت فیه خیرا لم تحزن لذهـابـه ، و فـرحـت بـما استقبلته منه . و ان کنت فرطت فیه فحسرتک شدیدة لذها به و تـفـریـطـک فـیـه . و انـت مـن غـد فـى غـرة ، لا تـدرى لعـلک لا تـبـلغـه . و ان بـلغـتـه لعـل حـظـک فـیـه التـفـریـط مـثـل حـظـک فـى الامـس (الى اءن قال :) و انما هو یومک الذى اءصبحت فیه . و قد ینبغى لک ، ان عقلت و فکرت فیما فرطت فـى الامـس المـاضـى مـما فاتک فیه من حسنات ان لا تکون اکتسبتها و من سیئات ان لا تکون اقـصـرت عـنـهـا (الى ان قـال :) فـاعـمـل عـمـل رجـل لیـس یاءمل من الایام الا یومه ، الذى اصبح فیه ، و لیلته .. (١٢٠٦) امام سجادعلیه السلام : امیرالمؤ منین گفت : روزگار سه روز است که تو در میان آنهایى : دیـروز بـا آنچه در آن بود، که رفت و باز گشتى ندارد. پس اگر در آن کارى نیک کرده اى ، از رفـتـن آن انـدوهـى نـدارى ، و از کـارى کـه در آن کرده اى شادمانى ؛ و اگر کارى نـابـجـا کـرده اى ، اکنون از گذشتن آن و تقصیر خود غمى فراوان مى خورى . و فردا که تـو از آن اطـلاعى ندارى ، از کجا مى دانى که به آن خواهى رسید؟ و اگر رسیدى از کجا هـمـچـون دیـروز بهره خود را در آن تباه نکنى ؟ (تا آنجا که گفت) پس آنچه به واقع در اخـتـیـار تـو اسـت هـمـین امروز است . و شایسته چنان است که بیندیش و خرد خود را به کار انـدازى ، و کـارهـاى نـیـک نکرده و کارهاى بد کرده دیروز را در نظر بگیرى ، و چنان به کار برخیزى که گو یا یک امروز بیشتر از عمر تو باقى نمانده است .

٩ الامام على علیه السلام : لا یز هدنک فى المعروف من لا یشکره لک ، فقد یشکرک علیه مـن لا یـسـتـمـتع بشى ء منه . و قد تدرک من شکر الشاکر اکثر مما اءضاع الکافر، و الله یحت المحسنین . (١٢٠٧) امـام عـلى عـلیـه السـلام : اگر کسى در برابر نیکیى که در حق وى کرده اى سپاسگزارى نـکـرد، مبادا از کار خیر دامن فرو چینى ، زیرا کسى که هیچ بهره اى از آن نمى برد (خدا)، از تـو سـپـاسـگـزارى خـواهـد کـرد. و تو از سپاس آن سپاسگزارى بیش از ناسپاسى این ناسپاس نصیب خواهى داشت ؛ و خدا نیکو کاران را دوست دارد.

١٠ الامـام بـاقـرعـلیـه السـلام : عـن النـبـى (صلى الله علیه و آله): ان الله یـحـب مـن الخـیـر مـا یعجل . (١٢٠٨) امام باقرعلیه السلام : از پیامبر اکرم : خدا خیرى را دوست دارد که در آن شتاب کنند.

١١ الامـام سـجـادعـلیـه السـلام : اللهم صل على محمد وآله ! وحلنى بحلیة الصالحین ، والبـسـنـى زیـنـة المـتـقـیـن ، فـى بـسـط العـدل ، و کـظـم الغـیـظ.. واسـتـقـلال الخـیـر و ان کـثـر مـن قـولى و فـعـلى ، و اسـتـکـثـار الشـروان قـل مـن قـولى و فـعـلى . و اکـمـل ذلک لى بـدوام الطـاعـة ، و لزوم الجـمـاعـة ، و رفـض اءهل البدع و مستعمل الراى المخترع .. (١٢٠٩) امـام سـجـادعـلیـه السـلام : خـدایـا! بـر مـحـمـد و آل مـحـمـد درود فـرسـت ، و مرا به زیور نـیـکوکاران بیاراى ، و زینت پرهیزگاران بر من بپوشان ، با گستردن داد و فروخوردن خـشـم و... و بـا انـدک شـمـردن کـار نـیک هر چند گفتار و کردار من فراوان باشد، و بسیار شمردن کار بد هر چند در گفتار و کردار من اندک باشد. و اینهمه را براى من با ادامه طاعت ، و حـضـور در جـمـاعـت ، و طـرد اهـل بـدعـت و پـیـروان آراى اخـتـراعـى ، کامل گردان .

در ایـن احـادیـث ، از عـامـلهـایـى چـنـد کـه انـسـان را بـه کـار وا مـى دارنـد و بـه عـمل مى انگیزند یاد گشته است ، از جمله اندک شمردن کار نیک . چه آدمى کار نیکى که مى کـنـدانـد ک شـمـارد، و آن را بـه حـسـاب نـیـاورد، هـمـواره بـه کـار نـیـکـى دیـگـر، و عـمـل صـالحـى افـزونـتـر دسـت مى یازد، و از قناعت ورزیدن و بسنده کردن به کارى چند پرهیز مى کند.


فصل شانزدهم : برخى از انگیزه هاى بیکارى

اء ـ تنبلى قرآن ١ ان المنافقین یخادعون الله و هو خادعهم ، واذا قاموا الى الصلاة قاموا کسالى یراؤ ون الناس ، و لا یذکرون الله الا قلیلا. (١٢١٠) مـنافقان با خدا فریب مى ورزند ـ در حالى که او ایشان را مى فریبد (و فریبشان را به خـودشـان بـاز مـى گـردانـد) ـ و چـون بـه نـمـاز بـرمـى خـیـزنـد، سـنـیـگـیـن و تـنـبـل بـر مى خیزند، آنهم براى اینکه به مردمان نمایش دهند؛ و (در آن نماز) جز اندگى یاد خدا نمى کنند حدیث ١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا عـلى !...

ایـاک و خـصـلتـیـن : الضـجـر و الکسل ، فانک ان ضجرت لم تصبر على حق ، و ان کسلت لم تؤ د حقا. (١٢١١) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): یـا عـلى ! از دو خـصـلت بـپـرهیز: تنگ حوصلگى و تنبلى ، که چون تنگ حـوصـله شـوى هـیـچ حـقـى را نـمـى پـذیـرى ، و چـون تنبل باشى حق هیچ چیز را ادا نمى کنى .

٢ الامام الصاقدعلیه السلام : عدو العمل الکسل . (١٢١٢) امام صادق علیه السلام :: تنبلى و سستى دشمن کار است .

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـن حـدیـث جـنـود العقل والجهل النشاط و ضده الکسل . (١٢١٣) امـام صـادق عـلیـه السلام : (از جمله سپاهیان عقل و نیروهاى خرد) نشاط است و پرکارى که ضد آن تنبلى است ...

٤ الامام على علیه السلام : یا همام ! المؤ من .. بعید کسله ، دائم نشاطه ، قریب اءمله ، حى قلبه . (١٢١٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : اى هـمـام ! مـؤ مـن از تـنـبـلى بـه دور اسـت ، و فعال و پرنشاط است ؛ کم آرزو است و زنده دل .

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ایـاک والضـجـر و الکـسـل ، انـهـمـا مـفـتـاح کـل سـوء؛ انـه مـن کـسـل لم یـؤ د حقا، و من ضجر لم یصبر على حق . (١٢١٥) امـام صـادق عـلیـه السـلام : از تـنـگ حوصلگى و تن آسانى بپرهیز، که این دو کلید هر بـدى اسـت ، زیـرا آن کـه تـنـبـل و تـن آسـان بـاشد هیچ حقى را ادا نمى کند، و آن که بى حوصله باشد هیچ حقى را بر نمى تابد.

٦ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اتـقـوا الله و لا تـمـلوا مـن الخـیـر، و لا تکسلوا.. (١٢١٦) امـام صـادق عـلیـه السـلام : خـدا تـرس باشید، و از کار نیک خسته نگردید، و تن به تن آسانى مدهید.

٧ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : قـال سـلیـمـان بـن جـعـفـر الهـمـدانـى : قـال لى جـعـفـربـن مـحـمد: یا سلیمان ! من الفتى ؟ فقلت له : جعلت فداک ، الفتى عندنا الشـاب . قـال لى : امـا عـلمـت ان اءصـحـاب الکـهـف کـانـوا کـلهـم کهولا، فسماهم الله فتیة بایمانهم ؟ یا سلیمان ! من آمن بالله واتقى فهو الفتى . (١٢١٧) امام صادق علیه السلام : ـ (سلیمان بن جعفر همدانى گوید: امام جعفر صادق به من گفت ): اى سـلیـمان ! فتى (جوانمرد) کیست ؟ گفتم : جانم فداى تو باد: فتى در نزد ما بـه مـعـنـاى جوان است . آیا نمى دانى که اصحاب کهف همه پیر بودند، لیکن خدا به سبب ایـمـانـشـان آنـان را فـتـى و جـوانـمـرد خـوانـد؟ اى سـلیـمان ! هر که به خدا ایمان آورد و پرهیزگار شود، جوانمرد و فتى او است .

٨ الامام على علیه السلام : لا تتکل فى اءمورک على کسلان . (١٢١٨) امـام عـلى عـلیـه السـلام : در کـارهـاى خـود بـر آدم تنبل تکیه مکن .

٩ الامـام بـاقـرعـلیـه السلام : .. لا مصیبة کاستهانتک بالذنب ، و رضاک بالحالة التى اءنت علیها امـام بـاقـرعـلیـه السلام : هیچ مصیبت همچون سبک شمردن گناه نیست ، و خرسند بودن به حالتى که در آنى .

چـون خـرسـنـدى انـسـان بـه حالتى و مرتبه اى که در آن است ، باعث مى گردد تا ازتر قـرقـیـخـواهـى و کـمـال طـلبى انصراف یابد، و حالت بهرت و مرتبه بالاترى را (به ویـژه در علوم و معنویات) نطلبد و براى آن تلاش نکند، از این رو، این خرسندى مصیبتى بزرگ است .

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الراضـى عـن نـفـسـه مـفـتـون ، والواثـق بـهـا مـغـبـون . (١٢١٩) امام على علیه السلام : از خود راضى ابله است ، و خود محور زیانکار.

١١ الامـام الصـادق عـلیه السلام : ثلاث یحجزن المرء عن طلب المعالى : قصر الهمة و قلة الحیلة : و ضعف الراى . (١٢٢٠) امـام صـادق عـلیـه السـلام : سه چیز آدمى را از خواستار شدن اسباب سر بلندى باز مى دارد: کم همتى ، ناپختگى و سست رایى .

١٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله): للکـسـلان ثـلاث علامات : یتوانى حتى یفرط، و یفرط حتى یضیع ، ویضیع حتى یاءثم . (١٢٢١) پـیامبر (صلى الله علیه و آله): تنبل را سه نشانه است : چندان سستى مى کند که تا به افراط مى رسد، و چـنـدان افـراط مـى کـنـد تـا بـه اهـمـال مـى کـشـد، و چـنـدان اهمال مى کند تا به گناه مى انجامد.

١٣ الامام الصادق علیه السلام : الکسل یضر بالذین والدنیا. (١٢٢٢) امام صادق علیه السلام : تنبلى به دین و دنیا هر دو زیان مى رساند.

حدیث ١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): ثـلاث مـهلکات :

شح مطاع ، و هوى متبع ، و اعجاب المرء بنفسه . و هو محبط للعمل ، و هو داعیة المقت من الله سبحانه . (١٢٢٣) پـیـامـبر (صلى الله علیه و آله): سه چیز هلاک کننده است : حرصى که از آن فرمان برند، و هواى نفسى که بـه اطـاعـت آن بـرخـیـزنـد، و از خـود راضـى بـودن . و آن ، عمل را از بین مى برد و سبب خشم خداى سبحان مى گردد.

٢ الامام على علیه السلام : الاعجاب یمنع من الازدیاد. (١٢٢٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـود پـسـندى انسان را از افزون سازى (کارهاى خوب و کمالات نفسانى) باز مى دارد.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ثـلاث هـن قـاصـمـات الظـهـر: رجل استکثر عمله ، و نسى ذنوبه ، واعجب براءیه . (١٢٢٥) امـام صـادق عـلیـه السـلام : سـه چـیـز پـشـت را مـى شـکـنـد: مـردى کـه عمل خود را زیاد شمارد، و گناهان خود را فراموش ‍ دارد، و مجذوب راءى و نظر خود شود.

٤ الامام الهادى علیه السلام : من دخله العجب هلک . (١٢٢٦) امام هادى علیه السلام : کسى که خودبینى به او راه یابد هلاک مى شود.

٥ الامـام السـجـادعـلیـه السـلام :.. نـعـوذ بـک ان نـنـطـوى عـلى غـش احـد و ان نـعـجـب باءعمالنا. (١٢٢٧) امام سجادعلیه السلام : خدایا! به تو پناه مى بریم ، از اینکه کسى را فریب دهیم (و با وى دورویى کنیم)، و از اینکه درباره اعمال خویش گرفتار عجب و خودپسندى شویم .

ب : سستى و بیحالى قرآن ١ و لا تهنوا و لا تحزنوا، و انتم الا علون ان کنتم مؤ منین (١٢٢٨) سستى مکنید و اندوهگین مباشید، که اگر مؤ من باشید برترى با شما است ٢ و کـاءیـن مـن نـبـى قـاتـل مـعـه ربـیـون کـثـیـر، فـمـا و هـنـوا لمـا اءصـابـهـم فـى سبیل الله و ما ضعفوا و ما استکانوا، و الله یحب الصابرین (١٢٢٩) چه بسیار پیامبران ، که خداگرایان فراوانى همراه با ایشان جنگیدند، و چنین بود که از هـر سـخـتـى کـه در راه خـدا مـى دیـدند سست نمى گشتند، و ناتوان نمى شدند، و تن به زبونى نمى دادند، و خدا بردباران را دوست مى دارد ٣ فلا تهنوا و یدعوا الى السلم ، و اءنتم الاعلون ، و الله معکم ، و لن یترکم اءعمالکم (١٢٣٠) سستى نکنید و (کافران را) به صلح مخوانید، که شما برترانید، و خدا با شما است ، و او هرگز از (پاداش) اعمال شما نخواهد کاست حدیث ١ الامام على علیه السلام : من اءطاع التوانى ، ضیع الحقوق . (١٢٣١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه تـسـلیـم سـسـتـى و سهل انگارى گردد، حق خود و دیگران را تباه سازد.

٢ الامام على علیه السلام : فى التوانى و العجز اءنتجت الهلکة . (١٢٣٢) امام على علیه السلام : سستى و ناتوانى ، هلاکت زاید.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لقـد اءخطا العاقل اللاهى الرشد، و اءصابه ذو الاجتهاد و الجد. (١٢٣٣) امام على علیه السلام : عاقل بازیگوش ، راه راست را گم مى کند، و سختکوش جدى به آن مى رسد.

فصل هفدهم : نظم در عمل و کار حدیث ١ الامـام عـلى عـلیـه السلام : اءوصیکما و جمیع ولدى و اءهلى و من بلغه کتابى ، بتقوى الله و نظم امرکم ... (١٢٣٤) امـام عـلى عـلیـه السلام : به شما و همه فرزندان و کسانم و هر کس که این نامه به دست وى برسد، سفارش مى کنم که تقوى پیشه سازید، و کارهاى خود را نظم بدهید.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...و امـض لکـل یـوم عـمـله ، فـان لکل یوم ما فیه ... (١٢٣٥) امام على علیه السلام : کار هر روز را در همان روز انجام ده ، که هر روزى را کارى است .

٣ الامـام الکاظم علیه السلام : اجتهدوا فى ان یکون زمانکم اربع ساعات : ساعة لمناجاة الله ، و ساعة لامر المعاش ، و ساعة لمعاشرة الاخوان و الثقات الذین یعرفونکم عیوبکم و یـخـلصـون لکـم فـى البـاطـن ، و سـاعة تخلون فیها للذاتکم فى غیر محرم . و بهذه الساعة تقدرون على الثلاث ساعات ... (١٢٣٦) امـام کـاظم علیه السلام : در آن بکوشید که زمانتان را به چهار بخش تقسیم کنید:

ساعتى بـراى مناجات با خدا؛ و ساعتى براى امر زندگى ؛ و ساعتى براى آمیزش با برادران و معتمدانى که عیبهاى شما را به شما بشناسانند و در باطن به شما اخلاص داشته باشند؛ و سـاعـتـى بـراى پـرداخـتـن بـه لذتـهـایـى کـه حـرام نـباشد. و به این ساعت که براى گذراندن آن سه ساعت توانایى پیدا مى کنید.

٤ الامام على علیه السلام : الامور المنتظمة یفسدها الخلاف . (١٢٣٧) امام على علیه السلام : کارهاى نظم یافته را اختلاف تباه مى کند.

٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : قـال رسول الله (صلى الله علیه و آله): یا ایها الناس ! اقیموا صفوفکم ، و امسحوا بناکبکم لئلا یکون بینکم خـلل . و لا تـخـالفـوا، فـیـخـالف الله بـیـن قـلوبـکـم . الا و انـى اراکـم مـن خـلفـى . (١٢٣٨) امـام صـادق عـلیـه السـلام : پـیـامبر اکرم گفت : اى مردم ! صفهاى خود را (در نماز جماعت) راست کنید، و شانه ها را به یکدیگر بچسبانید، تا شکافى میانتان نباشد. و با یکدیگر مخالفت نکنید که در آن صورت خدا میان قلبهاى شما خلاف مى اندازد. و بدانید که من شما را، در پشت سر خود، مى بینم .

فصل هجدهم : تدبیر در مقدمات و ارزشیابى نتایج حدیث ١ الامام على علیه السلام : ایها الناس ! لا خیر فى دنیا لا تدبیر فیه . (١٢٣٩) امام على علیه السلام : اى مردم ! در دنیایى که تدبیرى در آن نباشد خیرى نیست .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن سـاء تـدبـیـره ، تعجل تدمیره . (١٢٤٠) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر که تدبیرش بد باشد، در نابودى و هلاک خود شتاب کرده است .

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا مـال اءعـود مـن العـقـل ...و لا عقل کالتدبیر. (١٢٤١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـیـچ مـالى سـودمـنـدتـر از عقل نیست ...و هیچ عقلى همچون تدبیر نیست .

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ادل شـى ء عـلى غـزارة العقل ، حسن التدبیر. (١٢٤٢) امام على علیه السلام : بهترین دلیل زیادى عقل ، حسن تدبیر است .

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : التـدبـیـر قـبـل العمل یؤ منک من الندم . (١٢٤٣) امـام جـواد عـلیـه السـلام - از امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام : تـدبـیـر کـردن پـیـش از عمل ، مانع پشیمانى است .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : قـدر ثـم اقـطـع ، و فـکـر ثـم انـطـق ، و تـبـیـن ثـم اعمل . (١٢٤٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : انـدازه کـن سـپـس بـبـر؛ بیندیش سپس بازگوى ، و بسنج سپس خاشاک سیل آورده مباش .

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـکـن فـیـمـا تـورد کـحـاطـب لیل ، و غثاء سیل . (١٢٤٥) امـام عـلى عـلیـه السـلام : در آنچه فراهم مى آورى همچون هیزمش شب و گرد آورنده خاشاک سیل آورده مباش .

× یـعـنـى : چنان هیزمکشان و هیزمچینانى که به شب هیزم مى چینند، و هر چه رسید گرد مى آورنـد، و از خـاشـاک سـیـل آورده بـار مـى بندند، مباش ! و بارجامه عمر را از هر چه رسید مـیـنـبـار، و فـرصـت و تـوان و استعداد خویش را هرگونه شد بکار مبر، بلکه از هر چیز، نتیجه بخش و برگزیده آن را بجوى و بیاب ، و بگزین و برگیر.

٨ الامام على علیه السلام : الطمانینة قبل الحزم ضد الحزم . (١٢٤٦) امام على علیه السلام : اطمینان کردن پیش از احتیاط (و وارسى)، ضد احتیاط است .

٩ الامام على علیه السلام : رو تحزم ، فاذا استوضحت فاجزم . (١٢٤٧) امـام عـلى عـلیـه السـلام : تـاءمـل کن تا دور اندیش باشى ؛ و چون جوانب کار روشن گشت قاطعانه انجام ده .

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام - فـیـمـا اءوصـى بـه عـنـد وفـاتـه : اءنهاک عن التسرع بالقول و الفعل . (١٢٤٨) امام على علیه السلام - از وصیت آن امام در هنگام وفات : از شتابزدگى در گفتار و کردار بپرهیز.

١١ الامام على علیه السلام : لا تقدمن على امر، حتى تخبره . (١٢٤٩) امام على علیه السلام : تا کارى را خوب نسنجیده اى ، به آن اقدام مکن .

١٢ الامام على علیه السلام : لا تزهدن فى شى ء حتى تعرفه . (١٢٥٠) امـام عـلى عـلیـه السـلام : از چـیـزى تـا آن را نـشـنـاخـتـه اى دل مبر.

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن لم یـعـرف مـضـرة الشـى ء، لم یقدر على الامتناع منه . (١٢٥١) امام على علیه السلام : هر کس از زیان چیزى آگاه نباشد نمى تواند از آن جلوگیرى کند.

١٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن لم یـعـرف مـنـفـعـة الخـیـر، لم یـقـدر عـلى العمل به . (١٢٥٢) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هر کس که از سود کار خیرى با خبر نباشد، نمى تواند به آن عمل کند.

١٥ الامـام عـلى عـلیه السلام : العاقل من لا یضیع له نفسا فیما لا ینفعه ، و لا یقتنى ما لا یصحبه . (١٢٥٣) امام على علیه السلام : عاقل کسى است که یک نفس به کار بیسود نپردازد، و چیزى که با او نماند گرد نیاورد.

١٦ بعض الصادقین علیه السلام : الجلساء ثلاثة : جلیس تسفید منه فالزمه ، و جلیس تفیده فاءکرمه ، و جلیس لا تفید و لا تستفید منه ، فاهرب عنه . (١٢٥٤) یـکـى از امـامان علیه السلام : همنشینان سه اند: همنشینى که از او بهره مند مى شوى ، پس هـمـواره نـزد وى بـاش ! و هـمـنشینى که به او بهره مى رسانى ، پس او را گرامى دار! و همنشینى که نه از او بهره مى برى و نه به او بهره مى رسانى ، پس از او بگریز! ١٧ الامام على علیه السلام : المغبون لا محمود و لا ماءجور.. (١٢٥٥) امام على علیه السلام : مغبون نه ستایش مى بیند نه پاداش .

تتمیم : (منع نسنجیده کارى و پوزشخواهى) حدیث ١ الامام على علیه السلام : الاستغناء عن العذر اءعزمن الصدق به . (١٢٥٦) امـام عـلى عـلیـه السلام : به پوزشخواهى نیازمندان نگشتن گرانبهاتر از راستگویى در پوزش خواستن است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...واحـذر کـل عـمـل اذا سئل عنه صاحبه ، انکره او اعتذر منه . (١٢٥٧) امـام عـلى عـلیه السلام : از کارى بپرهیز که چون از کننده آن پرسند، آن را انکار کند، یا به عذرخواهى بیفتد.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : لا یـنـبـغـى للمـؤ مـن ان یذل نفسه . قلت : بما یذل نفسه ؟ قال : یدخل فیما یعتذر منه . (١٢٥٨) امام صادق علیه السلام : مؤ من را نشاید که خود را خوار کند. (رواى حدیث گوید:) گفتم : مـؤ مـن بـه چـه چـیـز خـود را خـوار کند؟ گفت : در کارى وارد شود که سپس باید از آن عذر بخواهد.

٤ الامـام الصادق علیه السلام : ایاک و ما تعتذر منه ! فان المؤ من لا یسى ء و لا یعتذر، و المنافق یسى ء کل یوم و یعتذر. (١٢٥٩) امـام صادق علیه السلام : از آنچه باید از آن پوزش خواهى بپرهیز! مؤ من بد نمى کند و عذر نمى خواهد. منافق هر روز بد مى کند و پوزش مى خواهد.

فصل نوزدهم : مرتبه هر کار و لزوم رعایت آن قرآن ١ مـا کـان للمـشـرکـیـن ان یعمروا مساجد الله ، شاهدین على انفسهم بالکفر، اولئک حبطت اءعـمـالهـم و فـى النـار هم خالدون × انما یعمر مساجد الله ، من آمن بالله و الیوم الآخر و اقـام الصـلاة و آتـى الزکـاة و لم یـخـش الا الله ، فـعـسى اولئک ان یکونوا من المهتدین × اجـعـلتـم سـقـایـه الحـاج و عمارة المسجد الحرام ، کمن آمن بالله و الیوم الآخر و جاهد فى سـبـیـل الله ؟ لا یـستوون عندالله ، و الله لا یهدى القوم الظالمین × الذین آمنوا و هاجروا و جـاهـدوا فـى سـبـیـل الله باءموالهم و انفسهم ، اعظم درجة عندالله ، و اولئک هم الفائزون (١٢٦٠) روا نـیـست که مشرکان به آبادانى مسجدها بپردازند، در حالى که به کفر خویش گواهند، اینان اعمالشان تباه است و جایشان جاودانه در آتش × مساجد خدا را کسانى آبادان مى کنند که به خدا و روز دیگر ایمان داشته باشند، و نماز را برپاى دارند، و زکات دهند، و جز از خدا نترسند، سرانجام شاید اینان از راهیافتگان باشند آیـا آب دادن بـه حاجیان و آباد نگاهداشتن مسجدالحرام را همچون کار کسى مى دانید که به خـدا و روز دیگر ایمان آورده و در راه خدا جهاد کرده است ؟ اینان در نزد خدا برابر نیستند، و خدا ستمکاران را راهنمایى نخواهد کرد کـسـانـى کـه ایـمـان آوردند، و هجرت کردند، در نزد خدا درجه اى بزرگتر دارند، و آنان رستگارند.

حدیث ١ الامام على علیه السلام : من اشتغل بغیر المهم ، ضیع الاهم . (١٢٦١) امـام عـلى عـلیـه السـلام : آنـکـه بـه چـیـزى غـیـر مـهـم خـود را مشغول دارد، مهمتر را از دست مى دهد.

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اشـتـغـل بـالفـضـول ، فـاتـه مـن مـهـمـه الماءمول .. (١٢٦٢) امـام عـلى عـلیـه السلام : هر کس به چیز بیهوده بپردازد، آنچه را که مهم و مطلوب است از دست مى دهد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : یـسـتـدل عـلى ادبـار الدول بـاءربـع : تـضـیـیـع الاءصـول ، و التـمـسـک بـالفـروع ، و تـقـدیـم الاءراذل ، و تاءخیر الاءفاضل . (١٢٦٣) امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـامـل سـقـوط دولتـهـا چـهـار چـیـز اسـت : ضـایـع گـذرانـدن اصـول (مـسـائل اسـاسـى)؛ چـسـبـیـدن بـه فـروع (امـور نامهم و تشریفات )؛ پیش انداختن اراذل (فرومایگان)؛ و کنار زدن افاضل (پرمایگان و آگاهان).

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :...مـن طـلب العـقـل المـتـعـارف ، فـلیـعـرف صـورة الاءصـول و الفـضـول ، فـان کـثـیـرا مـن النـاس ‍ یـطـلبـون الفـضـول ، و یـضـعـون الاءصـول . فـمـن اءحـرز الاءصـل ، اکـتـفـى بـه عـن الفضل ... (١٢٦٤) امـام عـلى عـلیـه السـلام : هر که جویاى عقل عملى و به هنجار است ، باید چیزهاى اصلى و غیر اصلى را از یکدیگر باز شناسد و تمیز دهد، زیرا که بسیارى از مردمان به جستجوى چـیـزهـاى غـیـر اصـلى و زایـد بـر مـى خـیـزنـد، و از بـه دسـت آوردن چـیـزهـاى اصـلى غـافـل مـى مـانـنـد. هـر کـس اصـل را بـه دسـت آورد، از غـیـر اصل دست مى کشد.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان راءیـک لا یـتـسـع لکل شى ء ففرغه للمهم . (١٢٦٥) امـام عـلى عـلیـه السـلام : راءى (و ذهـن) تـو بـراى هـمـه چـیـز جـا نـدارد، آن را بـراى مسائل مهم خالى کن .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اشـتـغـل بـغـیـر ضـرورتـه ، فـوتـه ذلک مـنـفـعـتـه . (١٢٦٦) امـام عـلى عـلیه السلام : هر کس به امور غیر لازم سرگرم گردد، منافع خویش را از دست مى دهد.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا قـربـة بـالنـوافـل ، اذا اءضـرت بـالفـرائض . (١٢٦٧) امـام عـلى عـلیـه السـلام : اگـر مـسـتـحـبـات بـه واجـبـات زیـان بـرساند، قربتى از آنها حاصل نمى شود.

٨ الامـام الحـسـیـن عـلیـه السـلام : اذا اءضـرت النوافل فار فریضة فارفضوها. (١٢٦٨) امام حسن علیه السلام : هر گاه مستحب به واجب زیان برساند، آن را ترک کن .

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : کـن مـشـغـولا بـمـا انـت عـنـه مـسـؤ ول . (١٢٦٩) امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـه چـیـزى مـشـغـول بـاش کـه مسئول آنى .

١٠ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـداقـوا النـاس و زنـا بـوزن ، و عـظـمـوا اءقـدارکـم بالتغافل عن الدنى ء من الامور.. (١٢٧٠) امـام عـلى عـلیـه السـلام : با مردم درباره ریز امور حسابگرى نکنید، و بر ارزش خود با چشمپوشى از چیزهاى پست بیفزاید.

١١ الامام على علیه السلام :...اءقصر راءیک على ما یعنیک ... (١٢٧١) امام على علیه السلام : راءى خود را منحصر در چیزى کن که به تو مربوط است .

١٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : طـوبـى لمـن قـصـر هـمـتـه عـلى مـا یـعـیـنـه ، و جعل کل جده لما ینجیه . (١٢٧٢) امام على علیه السلام : خوشا به حال کسى که هم خود را منحصر به چیزى مى کند که به او مربوط است ، و همه کوشش ‍ خود را مصروف چیزى مى دارد که سبب نجات او است .

فصل بیستم : بهره گیرى درست از نیروها قرآن ١ قـد الفـلح المـؤ مـنـون × الذیـن هـم فـى صـلاتـهـم خـاشعون × و الذین هم عن اللغو معرضون (١٢٧٣) بـه راسـتـى مـؤ مـنـان رسـتـگـار گـشـتـنـد × هـمـانـان کـه در حال نماز خاشعند × همانان که از هر کار بیهوده اى رویگردانند ٢ و اذا سمعوا اللغو اعرضوا عنه و قالوا، لنا اعمالنا و لکم اعمالکم ، سلام علیکم ، لا نبتغى الجاهلین (١٢٧٤) هـرگـاه سـخـن یـاوه (از یـاوه گـویـان) بـشـنـونـد روى بـرمـى گـردانـنـد و مى گویند: اعمال ما از آن ما و اعمال شما از آن شما؛ بروید به سلامت که ما خواستار مردم نادان نیستیم ٣ و الذین لا یشهدون الزور اذا مروا باللغو مروا کراما (١٢٧٥) (بـنـدگـان شـایـسـتـه خـدا) آنـانـنـد کـه گـواهـى دروغ نـدهـنـد (و یـارى اهل باطل نکنند)، و هر گاه که بر چیزى لغو و بیهوده بگذرند، با بزرگوارى بگذرند.

حدیث النـبـى (صلى الله علیه و آله): کـل لهـو المـؤ من باطل الا فى ثلاث : فى تاءدیبه الفرس ، و رمیه عن قوسه ، و ملاعبه اءمراته ، فانهن حق . (١٢٧٦) پـیـامـبـر (صلى الله علیه و آله): هـر گونه لهو (بازى) از مؤ من نابجا است ، مگر در سه چیز: در تربیت کردن اسب ، و مسابقات تیراندازى ، و شوخى کردن با همسر، که اینها درست و بجا است .

- پى ‏نوشتها -

١١٨٠- تحف العقول / ٢٢١.

١١٨١- (قـرب الاسـنـاد) گ ٥٢؛ نـیـز رجـوع کـنـیـد بـه اصول کافى ٢/٧٨.

١١٨٢- غررالحکم / ١٠٧ ١١٨٣- سوره مدثر (٧٤): ٣٨.

١١٨٤- سوره نجم (٥٣): ٣٩.

١١٨٥- سوره هود (١١): ١١١.

١١٨٦- سوره بقره (٢): ١٤١.

١١٨٧- سوره بقره (٢): ١٣٩.

١١٨٨- بحار ٢٢٣/٩٦ ـ از کتاب صفات الشیعه تالیف شیخ صدوق .

١١٨٩- (غررالحکم) / ٣١٤.

١١٩٠- وسائل ٢٣٦/١١.

١١٩١- (بحار) ٧٨/٢٠٨ ـ از کتاب (کشف الغمة).

١١٩٢- مکارم الاخلاق /٤١٨.

١١٩٣- سوره انعام (٦): ١٣٢.

١١٩٤- سوره آل عمران (٣): ١٤٢.

١١٩٥- غررالحکم / ٤٣.

١١٩٦- سوره انعام (٦): ١٦٥. (نقلى است به اقتباس از آیه مذکور و چند آیه دیگر).

١١٩٧- وسائل ١١/٣٧٦.

١١٩٨- بحار ٧١/١٨٥ـ از کتاب مجالس مفید.

١١٩٩- بحار ٧٣/٣٥٥؛ از کتاب امالى صدوق .

١٢٠٠- تحف العقول /١٥٠.

١٢٠١- نهج البلاغه / ١٢٨٤؛ عبده ٢/٢٤٤.

١٢٠٢- بحار ٧٦/٣٥٥ ـ از کتاب کنزالفوائد.

١٢٠٣- وسائل ١/٧٢.

١٢٠٤- اصول کافى ١/١٩ ـ ١٨.

١٢٠٥- تحف العقول / ٣٢٦.

١٢٠٦- وسائل ١١/٣٧٥.

١٢٠٧- نهج البلاغه /١١٧٩.

١٢٠٨- وسائل ١ / ٨٥.

١٢٠٩- صحیفه سجادیه ١٣٣ (دعاى ٢٠).

١٢١٠- سوره نساء (٤): ١٤٢.

١٢١١- مکارم الاخلاق / ٥٠٢.

١٢١٢- کافى ٥/٨٥.

١٢١٣- اصول کافى ١/٢٣.

١٢١٤- بحار ٧٨/٢٦؛ اصول کافى ٢/٢٣٠ با کمى تفاوت .

١٢١٥- وسائل ١٢/٣٩.

١٢١٦- امالى طوسى ٢/٣٠٥.

١٢١٧- تفسیر برهان ٢/٤٥٦.

١٢١٨- غررالحکم /٢٣٣.

١٢١٩- غررالحکم / ٤٨.

١٢٢٠- تحف العقول / ٢٣٤.

١٢٢١- تحف العقول / ٤٨.

١٢٢٢- تحف العقول / ٢١٩.

١٢٢٣- عدة الداعى / ٢٢١.

١٢٢٤- -نهج البلاغه / ١١٦٧ ـ عبده ٢/١٨٤.

١٢٢٥- بحار ٧٥/٩٨ ـ از کتاب جامع الاخبار.

١٢٢٦- وسائل ١/٧٨.

١٢٢٧- صحیفه سجادیه / ٨٣ (دعاى ٨).

١٢٢٨- سوره آل عمران (٣): ١٣٩.

١٢٢٩- سوره آل عمران (٣): ١٤٦.

١٢٣٠- سوره محمد (صلى الله علیه و آله) (٤٧): ٣٥.

١٢٣١- نهج البلاغه /١١٩٣؛ عبده ٢/١٩٧.

١٢٣٢- بحار ٧١/٣٤٢ - از کتاب کنزالفوائد.

١٢٣٣- غررالحکم /٢٥٤.

١٢٣٤- نهج البلاغه /٩٧٧.

١٢٣٥- نهج البلاغه /١٠٢٢.

١٢٣٦- تحف العقول /٣٠٢.

١٢٣٧- غررالحکم /٢٦.

١٢٣٨- وسائل ٥/٤٧٢.

١٢٣٩- بحار ٧٠/٣٠٧ - از کتاب المحاسن .

١٢٤٠- غررالحکم /٢٦٨.

١٢٤١- نهج البلاغه /١١٣٩.

١٢٤٢- غررالحکم /٩٢.

١٢٤٣- تحف العقول /٧٠؛ از چاپ على اکبر غفارى .

١٢٤٤- غررالحکم /٢٣٥.

١٢٤٥- غررالحکم /٣٤٢.

١٢٤٦- بـحـار ٧٨/٩ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

١٢٤٧- بحار ٧١/٣٤١ - از کتاب کنزالفوائد.

١٢٤٨- امالى طوسى ١/٦.

١٢٤٩- غررالحکم /٣٣٢.

١٢٥٠- غررالحکم /٣٣٢.

١٢٥١- غررالحکم /٢٩٥.

١٢٥٢- غررالحکم /٢٩٥.

١٢٥٣- غررالحکم /٥٨.

١٢٥٤- بحار ١/٢٠٣؛ از کتاب عوالى اللئالى .

١٢٥٥- تحف العقول /١٥٣.

١٢٥٦- نهج البلاغه /١٢٤٢؛ عبده ٢/٢٢٣.

١٢٥٧- نهج البلاغه /١٠٦٧؛ عبده ٢/١٣٤.

١٢٥٨- مشکاة الانوار /٥٠.

١٢٥٩- وسائل ٦/٤٢٥.

١٢٦٠- سوره توبه (٩): ٢٠-١٧.

١٢٦١- غررالحکم /٢٨٣.

١٢٦٢- غررالحکم /٢٨٣.

١٢٦٣- غررالحکم /٣٥٧.

١٢٦٤- بـحـار ٧٨/٧ - از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

١٢٦٥- غررالحکم /١١٣.

١٢٦٦- غررالحکم /٢٨٧.

١٢٦٧- نهج البلاغه /١١٠٥؛ عبده ٢/١٥٢.

١٢٦٨- تحف العقول /١٧٠.

١٢٦٩- غررالحکم /٢٤٥.

١٢٧٠- تحف العقول /١٦١.

١٢٧١- نهج البلاغه /١٠٦٩؛ عبده ٢/١٣٥.

١٢٧٢- غررالحکم /٢٠٦.

١٢٧٣- سوره مؤ منون (٢٣): ٣-١.

١٢٧٤- سوره قصص (٢٨): ٥٥.

١٢٧٥- سوره فرقان (٢٥): ٧٢.

١٢٧٦- وسائل ٨/٣٦١.


فصل بیست و یکم : پیداکردن راه کار

٢ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام - قـال الراوى : سـاءلت اءبـا جـعـفـر عـلیـه السـلام عـن اللعـب بـالشـطـرنـج ؟ فقال : ان المؤ من لفى شغل عن اللعب . (١٢٧٧)

امام باقر علیه السلام - راوى حدیث گوید: از امام محمد باقر، درباره بازى با شطرنج سؤ ال کردم . گفت : مؤ من به بازى کردن با شطرنج نمى رسد.

٣ الامـام الصـادق علیه السلام : ان امیر المؤ منین علیه السلام راءى قاصا فى المسجد، فضربه و طرده . (١٢٧٨)

امام صادق علیه السلام - امیرالمؤ منین قصه گویى را در مسجد دید، او را زد و دور کرد.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـر امـیـرالمـؤ مـنـیـن بـرجـل یـتـکـلم بـفـضـول الکـلام ، فـوقـف عـلیـه ثـم قـال : یـا هـذا! انک تملى على حافظیک کتابا الى ربک ، فتکلم بما یعینک ، و دع ما لا یعنیک . (١٢٧٩)

امام على علیه السلام - امیرالمؤ منین بر مردى گذشت که سخنان زیادى و غیر لازم مى گفت ، انـدکـى در کـنـار او ایـسـتـاد، سـپس گفت : اى فلان ! تو هر چه بگویى بر دو فرشته خویش املا مى کنى تا بنویسند و نزد پروردگار برند؛ پس از آنچه به تو مربوط مى شود سخن گوى ، و آنچه را که به تو ربطى ندارد فرو گذار.

٥ الامام الکاظم علیه السلام : من حسن اسلام المرء ترک ما لا یعینه . (١٢٨٠)

امام کاظم علیه السلام : مسلمان خوب به چیزى که ربطى به او ندارد نمى پردازد.

٦ الامام على علیه السلام : من اءکثر اءهجر. (١٢٨١)

امام کاظم علیه السلام : هر کس پرگویى کند کارش به هذیانگویى مى کشد.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : العـاقـل مـن رفـض الباطل . (١٢٨٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : عـاقـل کـسـى اسـت کـه از باطل دست بکشد.

فصل بیست و یکم : پیداکردن راه کار قرآن

١ و لیـس البـر بـان تـاءتـوا البـیـوت مـن ظـهـورهـا، ولکن البر من التقى ، و اءتوا البیوت من اءبوابها... (١٢٨٣)

نـیـکـوکـارى آن نـیـسـت کـه از بـام خـانـه هـا به آنها درآیید، بلکه نیکوکار کسى است که پرهیزگار باشد؛ شما از درها به خانه ها درآیید...

حدیث

١ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام - فـى شـرح قوله تعالى : لیس البر باءن تاءتوا البیوت من ظهورها: یعنى اءن یاءتى من وجهها، اى الامور کان . (١٢٨٤)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام - در بـاره ایـن آیـه :

لیـس البـر باءن تاءتوا البیوت - نـیـکـوکارى آن نیست که از بام خانه ها به آنها درآیید...، گفت : مقصود آن است که در کارها، هر چه باشد، از راه آن وارد شوید.

٢ الامـام الرضـا عـلیـه السـلام : مـن طـلب الاءمـر مـن وجـهـه لم یزل ، فان زل لم تخذله الحیلة . (١٢٨٥)

امـام رضـا عـلیه السلام : هر کس از راه خود به جستجوى کارى برخیزد، لغزش پیدا نمى کند؛ و اگر بلغزد وسیله براى خلاصى پیدا خواهد کرد.

٣ الامام الجواد علیه السلام : من لم یعرف الموارد اءعیته المصادر. (١٢٨٦)

امام جواد علیه السلام : هر کس از راههاى ورود بیخبر باشد، پیدا کردن راههاى خروج او را خسته خواهد کرد.

فصل بیست و دوم : اسباب و ابزار کار و عمل قرآن

١ یـا ایـهـا الذیـن آمنوا اتقوا الله ، وابتغوا الیه الوسیلة ، و جاهدوا فى سبیله ، لعلکم تفلحون (١٢٨٧) اى کـسـانى که ایمان آورده اید! از خدا پروا دارید، و در جستجوى وسیله براى رسیدن به او باشید، و در راه او جهاد کنید، شاید رستگار شوید ٢ قـالوا: یـاذا القـرنـیـن ، ان یـاءجـوج مـفـسـدون فـى الارض ، فـهـل نـجـعـل لک خـرجـا عـلى ان تـجـعـل بـیـنـنـا و بـیـنـهـم سـدا؟ × قـال : مـا مـکـنـى فـیـه ربـى خـیـر فـاءعـیـنـونـى بـقـوة ، اءجـعـل بـیـنـکـم و بـیـنـهـم ردمـا × آتـونـى زبـر الحـدیـد، حـتـى اذا سـاوى بین الصدفین قال : انفخوا، حتى اذا جعله نارا قال : آتونى افرغ علیه قطرا (١٢٨٨)

گفتند: اى ذوالقرنین ، یاءجوج و ماءجوج در زمین تباهى مى کنند، آیا مى خواهى تا به تو هزینه اى دهیم که میان ما و ایشان دیوارى بسازى ؟ × گفت : دسترسى و تواناییى که خدا در ایـن کـار بـه مـن داده نـیـکـوتـر اسـت ، شما به نیروى تن مرا یارى دهید تا میان شما و ایشان سدى نهم × براى من پاره هاى بزرگ آهن آورید؛ و چون میان دو کوه را با پاره هاى آهـن پرکرد گفت : در آن آتش کنید و دمید؛ چون آن را گداخته ساخت گفت : مس گداخته آورید تا بر آن بریزم حدیث

١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام - عـن آبـائه : مـر مـوسـى بـن عـمـران عـلیـه السـلام برجل رافع یده الى السماء یدعو، فانطلق موسى فى حاجته فغاب عنه سبعة ایام . ثم رجـع الیـه و هـو رافـع یـدیـه یـدعـو و یـتـضـرع و یساءل حاجته ، فاءوحى الله الیه : یا موسى ! لو دعانى حتى تسقط لسانه ما استجیب له ، حتى یاءتینى من الباب الذى اءمرته . (١٢٨٩)

امـام صـادق عـلیـه السـلام - از پـدران خـویـش : مـوسـى بن عمران علیه السلام بر مردى گـذشـت کـه دسـت بـه آسـمـان بـرداشـتـه دعـا مـى کـرد.

پـس مـوسـى بـه دنبال کار خود رفت و مدت هفت روز از او بیخبر بود. چون به سوى او بازگشت وى را دید کـه دسـتـها به آسمان برداشته دعا و تضرع مى کند و حاجت خود را مى طلبد. در آنجا خدا بـه او وحـى کـرد کـه اى مـوسـى ! اگـر چـنـدان دعـا کند که زبانش بیفتد، او را اجابت نخواهم کرد، تا از همان درى که به او فرمان داده ام به نزد من بیاید.

٢ الامام على علیه السلام :...اءفلح من نهض بجناح . (١٢٩٠)

امـام عـلى عـلیـه السلام : هر کس با پر و بال (ابزار و مددگار) به کار برخیزد کامیاب مى شود.

٣ الامام على علیه السلام : التطلف فى الحیلة ، اءجدى من الوسیلة . (١٢٩١)

امام على علیه السلام : ظرافت در چاره یابى کارآمدتر است از وسیله انگیزى .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : ان نـبـیـا مـن الانـبـیـاء مـرض فـقـال : لا اءتـداوى حـتـى یـکـون الذى اءمرضنى هو الذى یشفینى ؛ فاءوحى الله تعالى الیه : لا اشفیک حتى تتداوى ، فان الشفاء منى . (١٢٩٢)

امام صادق علیه السلام : پیامبرى از پیامبران بیمار شد، گفت : درمان نمى کنم تا آن کس کـه درد داده اسـت درمـان کـند. خداى متعال به او وحى کرد که شفایت نمى دهم تا خود را درمان کنى ، زیرا که همواره شفا از من است .

٥ النـبـى (صلى الله علیه و آله): تـداووا! فـان الله عـزوجـل لم ینزل داء، الا و اءنزل له شفاء. (١٢٩٣)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): درمان کنید! که خداى بزرگ دردى نمى فرستد مگر اینکه براى آن شفا مى فرستد.

× مـقـصـود ایـن اسـت کـه چـون ایـن جـهان ، جهان اسباب است ، باید این قانون را - که خود قـانونى الاهى و عظیم است - محترم داشت ، و براى هر کارى در پى اسباب آن رفت ، و به هنگام بیمارى به پزشک مراجعه کرد و دارو خورد. باید چنین کرد؛ و در این صورت نیز - از نظر واقع - درمان و شفا از خدا است ، زیرا دارو و اثر آن نیز از خدا و آفریده خدا است .

امـام صـادق عـلیـه السـلام : نیز از این حقیقت پرده برداشته است :

ابى الله اءن یجرى الاشـیـاء الا بـالاسباب (١٢٩٤) یعنى : خداوند هر چیز را جز از راه اسباب طبیعى آن عملى نمى سازد. پس باید همواره در پى آماده ساختن اسباب مناسب هر چیز و هر کار بود.

فصل بیست و سوم : هر کارى به هنگام خویش حدیث

١ النبى (صلى الله علیه و آله): الاءمور مرهونة باوقاتها. (١٢٩٥)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): کارها همه در گرو وقت خود است .

٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام :..و مجتنى الثمرة لغیر وقت ایناعها، کالزارع بغیر ارضه . (١٢٩٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : کسى که میوه را جز در وقت رسیدن بچیند، همچون کشاورزى است که در غیر زمین خود زراعت کند.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : مـن ابتداء بعمل فى غیر و قته ، کان بلوغه فى غیر حینه . (١٢٩٧)

امام صادق علیه السلام : کسى که به کارى جز در وقت آن آغاز کند، تمام شدن آن در وقت خود نخواهد بود.

٤ الامـام الحـسـن عـلیـه السـلام - سـاءل امـیـرالمـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام ابـنـه الحـسـن فـقـال : یـا بـنـى ! مـا العـقـل ؟ قـال : حـفـظ قـلبـک مـا اسـتـودعـه . قـال : فـمـا الحـزم ؟ قـال : اءن تـنـظـر فـرصـتـک و تـعـاجـل مـا اءمـکـنـک ..قـال : فـمـا الجـهـل ؟ قـال : سـرعـة الوثـوب عـلى الفـرصـة ، قبل الاستمکان منها. (١٢٩٨)

امـام حـسـن عـلیـه السـلام - امـیـر المـؤ مـنـیـن عـلیـه السـلام از پـسـرش حـسـن پـرسـیـد: عـقل چیست ؟ گفت : اینکه قلبت آنچه را به آن سپرده اى نگاه دارد. گفت : دوراندیشى و حزم چـیـسـت ؟ گـفـت : ایـنـکـه مـنـتـظـر فـرصـت بـمانى و هر جا ممکن باشد شتاب کنى ...گفت : جهل و نادانى چیست ؟ گفت : فرصت نارسیده را رسیده پنداشتن و در اقدام شتاب کردن .

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـاک و العـجـلة بـالامـور قبل اءوانها، اءو التساقط فیها عند امکانها، اءو اللجاجة فیها اذا تنکرت ، اءو الوهن عنها اذا استوضحت ، فضع کل امر موضعه ، و اوقع کل عمل موقعه ... (١٢٩٩)

امـام صـادق عـلیه السلام : بپرهیز از شتابزدگى در کارها پیش از رسیدن وقت آنها، و از اهمالگرى در آن هنگام که امکان دست یافتن فراهم آمده باشد؛ و از لجاجت کردن در آن هنگام کـه راه صـواب دانـسـتـه نـیـسـت ؛ و از سـسـتـى نـمـودن در آن هـنـگـام کـه راه عـمـل آشـکـار شـده اسـت ؛ پـس هـر کـار را در جـاى خـود قـرار بـده ، و هـر عمل را در موقع خود به انجام برسان .

٦ الامـام العـسـکـرى عـلیه السلام :...فلا تعجل على ثمرة لم تدرک ، و انما تنالها فى اءوانـهـا...و لا تـجـعـل بـحـوائجـک قـبـل وقـتـهـا، فـیـضـیـق قـلبـک و صـدرک ، و یـغـشـاک القنوط.. (١٣٠٠)

امـام عـسـکـرى عـلیـه السلام : در چیدن میوه اى که نرسیده شتاب مکن ، که هنگام خود به آن خـواهـى رسـیـد...و بـراى رفـع نـیـازمـنـدیـهـاى خـود پـیـش از وقـت مـشـتـاب کـه مـایـه دل افکارى و بیتابى مى گردد، و گرفتار نومیدیت مى سازد.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السلام : لا تعجلوا الامر قبل بلوغه فتندموا، و لا یطولن علیکم الامد فتسقو قلوبکم . (١٣٠١)

امام على علیه السلام : پیش از وقت در کار شتاب مکنید که پشیمان مى شوید؛ و زیاد منتظر نمانید که دلگیر مى گردید.

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان للنـکبات غایات لا بد اءن ینتهى الیها. فاذا حکم على احـدکـم بـهـا فـلیـطـاءطـاء لهـا و یـصـبـر حـتـى یـجـوز، فـان اعمال الحیلة فیها عند اقبالها زائد فى مکروهها. (١٣٠٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـدبـخـتـیها را پایانى است که سرانجام به پایان خود خواهد رسـیـد. پـس اگـر یـکـى از شما محکوم به آن شدید، سر تسلیم فرود آورید و شکیبایى نـمـایید تا بگذرد. زیرا اصرار در چاره طلبى به هنگام پیشامدن بدبختى برناخوشى آن مى افزاید.

٩ النبى (صلى الله علیه و آله): الفرار فى وقته ظفر. (١٣٠٣)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): فرار در هنگام مناسب خود، پیروزى است .

١٠ الامام الحسین علیه السلام : العجلة سفه ، و السفه ضعف . (١٣٠٤)

امام حسین علیه السلام : شتاب سفاهت است ، و سفاهت ناتوانى .

١١ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : اظـهـار الشـى ء قبل اءن یستحدکم مفسدة له . (١٣٠٥)

امـام صـادق عـلیـه السلام : آشکار کردن هر چیز پیش از استحکام پذیرى ، مایه تباهى آن چیز است .

فصل بیست و چهارم : غنیمت شمردن فرصت حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): مـن فـتـح له بـاب خـیـر فـلیـنـتـهـزه ، فـانـه لا یـدرى مـتى یغلق عنه . (١٣٠٦)

پـیامبر (صلى الله علیه و آله): کسى که در نیکى و خیرى بر او گشوده شود، باید آن را غنیمت شمارد، چه نمى داند که چه وقت بر روى او بسته خواهد شد.

٢ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا عـلى ! بـادر بـاءربـع قـبـل اءربـع : شـبـابـک قـبـل هـرمـک ، و صـحـتـک قـبـل سـقـمـک ، و غـنـاک قـبـل فـقـرک ، و حـیـاتـک قبل موتک . (١٣٠٧)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى على ! از چهار چیز بهره ببر: از جوانیت پیش از پیرى ، و تندرستیت پیش از بیمارى ، و بینازیت پیش از نیازمندى ، و زندگیت پیش از مرگ .

٣ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـاذر! اغـتـنـم خـمـسـا قـبـل خـمـس : شـبـابـک قـبـل هـرمـک ، و صـحـتـک قـبـل سـقـمـک ، و غـنـاک قـبـل فـقـرک ، و فـراغـک قبل شغلک ، و حیاتک قبل موتک . (١٣٠٨)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى اباذر! پنج چیز را پیش از پنج چیز غنیمت شمار: جوانیت را پیش از پیریت ، و تـنـدرسـتـیت را پیش از بیماریت ، و بینیازیت را پیش از نیازمندیت ، و آسوده خاطریت را پیش از خاطر مشغولیت ، و زندگیت را پیش از مرگت .

٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام : خـذ لنـفـسـک ...خـذ مـنـهـا فـى الصـحـة قـبـل السـقـم ، و فـى القـوة قـبـل الضـعـف ، و فـى الحـیـاة قبل الممات . (١٣٠٩)

امام صادق علیه السلام : در تندرستى پیش از بیمارى ، و در نیرومندى پیش از ناتوانى ، و در زندگى پیش از مرگ ، براى خود چیزى فراهم آر! ٥ الامام على علیه السلام : لا کل فرصة تصاب . (١٣١٠)

امام على علیه السلام : به هر فرصتى نمى توان دست یافت .

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الفـرصـة تـمـرمـر السـحـاب ، فـانـتـهـزوا فـرص الخیر. (١٣١١)

امام على علیه السلام : فرصت همچون ابر مى گذرد، پس فرصتهایى که براى کار خیر پیش مى آید غنیمت شمارید! ٧ الامام الحسن علیه السلام : الفرصة سریعة الفوت ، بطیئة العود. (١٣١٢)

امام حسن علیه السلام : فرصت به شتاب از دست مى رود و به کندى باز مى گردد.

٨ الامام على علیه السلام : الفرصة خلسه . (١٣١٣)

امام على علیه السلام : فرصت دزدکى پیش مى آید.

٩ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : بـادر الفـرصـة قبل اءن تکون غصة . (١٣١٤)

امام على علیه السلام : فرصت را دریاب ، تا مایه غصه نگردد.

١٠ الامام على علیه السلام : ماضى یومک فائت ، و آتیه متهم ، و وقتک مغتنم ، فبادر فیه فرصة الامکان ! و ایاک اءن تثق بالزمان . (١٣١٥)

امـام عـلى عـلیه السلام : دیروزت از دست رفته ، و فردایت مشکوک است ، و امروزت مغتنم ؛ پس در بهره بردارى از فرصت ممکن شتاب کن ، و از اطمینان کردن به روزگار بپرهیز! ١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اخـر الفـرصـة عـن وقـتـهـا، فـلیـکـن عـلى ثـقـه مـن فوتها. (١٣١٦)

امـام عـلى عـلیه السلام : هر که فرصت را از وقت خود به تاءخیر اندازد، مطمئن باشد که فوت خواهد شد.

١٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : غـافـص الفـرصـة عـنـد امـکـانها، فانک غیر مدرکها بعد فوتها. (١٣١٧)

امام على علیه السلام : فرصت را در وقت خود غافلگیر کن ، که چون فوت شد دیگر به آن دسترسى نخواهى داشت .

١٣ الامام على علیه السلام : من وجد موردا عذبا یرتوى منه فلم یغتنه ، یوشک ان یظماء و یطلبه ولم یجده . (١٣١٨)

امام على علیه السلام : کسى که آبشخور گوارایى بیابد و آن را غنیمت نشمرد، باشد که در تشنگى آن را بجوید و نیابد.

١٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : طـوبـى لمـن بـادر صـالح العمل ، قبل ان تنقطع اسبابه . (١٣١٩)

امام على علیه السلام : خوشا به حال آن کسى که ، پیش از آنکه اسباب کار از میان برود، به کار نیک مبادرت ورزد.

١٥ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :اذا هـمـمـت بـخـیـر فـبـادر، فـانـک لا تـدرى ما یحدث . (١٣٢٠)

امام صادق علیه السلام : وقتى در صدد کار نیکى بر مى آیى به آن اقدام کن ، زیرا نمى دانى که بعد چه پیش خواهد آمد.

١٦ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :ایـاک و التـفـریـط عند امکان الفرصة ، فانه میدان یجرى لاءهله بالخسران . (١٣٢١)

امـام بـاقر علیه السلام : از کوتاهى کردن به هنگام فراهم آمدن فرصت بپرهیز، که این میدانى است که به زیان اهل خود جریان دارد.

١٧ الامام على علیه السلام : اجعل زمان رخائک ، عدة لاءیام بلائک . (١٣٢٢)

امام على علیه السلام : زمان آسایش و خوشى خود را مایه اى براى روزهاى ابتلاى خویش ساز.

١٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اسـتـعـمـل مـع عـدوک مـراقـبـة الامـکان و انتهاز الفرصة ، تظفر. (١٣٢٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : در مـبـارزه با دشمن ، مراقب امکانات و فرصتها باش تا پیروز شوى .

١٩ الامام على علیه السلام : تنفسوا قبل ضیق الخناق . (١٣٢٤)

امام على علیه السلام : پیش از تنگى خفگى ، نفس بکشید.

٢٠ الامام على علیه السلام : ..فلیعمل العـامـل مـنـکـم فـى ایـام مـهـله ، قـبـل ارهـاق اءجـله ، و فـى فـراغـه قبل اوان شغله ، و فى متنفسه قبل اءن یوخذ بکظمه . (١٣٢٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : در روزهـایـى کـه مـهـلت داریـد و اجـل فـرا نـرسـیـده ، اگـر اهـل کـاریـد بـه کار برخیزید. و از فراغ خود پیش از رسیدن گرفتارى بهره گیرید. و پیش از آنکه راه نفس کشیدن بسته شود تنفس کنید.

٢١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اغـتـنـمـوا ایـام الصـحـة قـبـل السـقـم ، و الشـیـبـة قـبـل الهـرم ..و لا یـحـمـلنـکـم المـهـلة عـلى طول الغفلة . (١٣٢٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : روزهـاى سـلامـتـى را، پـیش از بیمارى غنیمت شمارید، و روزهاى جوانى را پیش از پیرى ...نگذارید مهلت باعث غفلت شما گردد.

٢٢ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان اللیـل و النـهـار یـعـمـلان فـیـک فاعمل فیهما، ویاءخذان منک فخذمنهما. (١٣٢٧)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : شب و روز در تو کار مى کنند، پس در آنها کار کن ، و از تو مى گیرند پس از آنها بگیر.

٢٣ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :بادر بانتهاز البغیة عند امکان الفرصة : و لا امکان کالایام الخالیة مع صحة الابدان . (١٣٢٨)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : هـنـگـام فـرصـت آنـچه را که خواستار آنى به دست آر؛ و هیچ فرصتى همچون روزهاى بیکارى و تندرستى نیست .

٢٤ الامـام الحـسـن عـلیـه السـلام : سـئل الحـسـن بـن عـلى عـلیـه السـلام فـقـیـل له : مـا العـقـل ؟ فـقـال :

التـجـرع للغـصـة حـتـى تنال الفرصة . (١٣٢٩)

امـام حـسـن عـلیـه السـلام ـ از امـام حـسـن پـرسـیـدنـد: عقل چیست ؟ (١٣٣٠) در انتظار فرصت ، غم را به جان خریدن .

٢٥ الامام على علیه السلام : من ناهز الفرصة اءمن الغصة . (١٣٣١)

امام على علیه السلام : هر که از فرصت چنانکه باید بهره گیرد، از غصه در امان است .

٢٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : رحـم الله امـرءا سـمـع حـکـمـا فوعى ، و دعى الى رشاد فدنا...اغتنم المهل ، و بادر الاجل و تزود من العمل . (١٣٣٢)

امام على علیه السلام : خدایا بیامرز کسى را که سخن حکیمانه اى را بشنود و خوب به آن گـوش فـرا دهد، و به راه راستى خوانده شود پس نزدیک آید... مهلتها را غنیمت شمارد، و بر اجل پیشى گیرد، و از عمل براى خود توشه فراهم آرد.

فصل بیست و پنجم : پرهیز از تاءخیر کار و عمل حدیث

١ النـبـى (صلى الله علیه و آله): یـا ابـاذر! ایـاک و التـسویف بعملک ، فانک بیومک و لست بما بعده . فـان یـکـن غـد لک ، فـکـن فـى الغـد کـما کنت فى الیوم . و ان لم یکن غد، لم تندم على ما فـرطـت فـى الیـوم . یـا ابـاذر! اذا اءصـبـحـت فلا تحدث نفسک بالمساء، و اذا اءمسیت فلا تـحـدث نـفـسـک بـالصـبـاح . و خـذ مـن صـحـتـک قـبـل سـقـمـک ، و حـیـاتـک قبل موتک ؛ فانک لا تدرى ما اسمک غدا. (١٣٣٣)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): اى اباذر! از تاءخیر در عمل بپرهیز، که امروز از آن تو است و از فردا خبر نـدارى . اگـر فـردایـى داشـتـى ، در آن فـردا چـنـان باش که در امروز، و اگر فردایى نداشتى ، براى کوتاهى کردن امروز پشیمان نخواهى شد.

اى ابـاذر! در بـامـداد امـیـدى بـه رسـیـدن شـام مـدار، و در شام امیدى به رسیدن بامداد. و بـکـوش تا از تندرستیت پیش از بیمارى ، و از زندگیت پیش از مرگ بهره گیرى ، زیرا نمى دانى که نام تو در فردا چیست (زنده یا مرده ؟).

٢ الامـام على علیه السلام : الا ان الایام ثلاثة . یوم مضى لا ترجوه ، و یوم بقى لا بد مـنـه ، و یـوم یـاتـى لا تـاءمـنـه ، فـالامـس ‍ مـوعظة ، و الیوم غنیمة ، و غد لا تدرى من اءهله ...الیوم امین مؤ د.. (١٣٣٤)

امام على علیه السلام : بدانید که روزها سه است : روزى که گذشت و امیدى به بازگشت آن ندارى ، و روزى که مانده و هم اکنون در آنى ، و روزى که مى آید و اطمینان به آمدن آن نـیـسـت . دیـروز پـنـد اسـت ، و امـروز غـنیمت ، و از فردا خبر ندارى که از آن کیست ... امروز امـانـتدارى است که هر چه به او بسپارى (و هر کارى در آن انجام دهى) به تو باز خواهد گرداند.

٣ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام ـ عـن امـیـر المـؤ مـنـیـن : ایـاکـم و تـسـویـف العمل ، بادروا به اذا اءمکنکم . (١٣٣٥)

امـام صـادق عـلیـه السـلام ـ از امـیـر المـؤ مـنـین علیه السلام :

مبادا که براى پرداختن به عمل ، امروز و فردا کنید؛ هر وقت امکان برایتان پیدا شد، به کار برخیزید.

٤ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :ایـاک و الیـسـویـف ، فـانـه بـحـر یغرق فیه الهلکى . (١٣٣٦)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : مـبادا در عمل تاءخیر کنید، که تاءخیر دریایى است که بسیار کسان در آن به هلاکت مى رسند.

٥ الامـام الصادق علیه السلام :کتب امیرالمؤ منین الى بعض اصحابه یعظه :..فتدارک ما بـقـى من عمرک ، و لا تقل غدا (اء) و بعد غد؛ فانما هلک من کان قبلک باقامتهم على الامانى و التسویف ، حتى اءتاهم امر الله بغتة و هم غافلون . (١٣٣٧)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : ـ امـیـرالمـؤ منین علیه السلام به بعضى از یاران پندى چنین نـوشـت : آنـچه را که از عمرت باقى مانده دریاب ، و مگو فردا و پس فردا. بسیار کسان پـیـش از تـو، سـرگـرم آرزوهـا و امـروز و فـردا کـردنـهـا گـشـتـنـد، و گـرفـتـار اجل شدند و غفلت زده مردند.

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ لولده مـحمد بن الحنفیة : الیوم لک ، و انت من بلوغ غد على غیر یقین ... (١٣٣٨)

امـام عـلى عـلیه السلام ـ به پسرش محمد حنفیه : فقط امروز از آن تو است ، زیرا که به رسیدن فردا اطمینان ندارى .

٧ النبى (صلى الله علیه و آله): الدنیا ساعة ، فاجعلوها طاعة . (١٣٣٩)

پیامبر (صلى الله علیه و آله): دنیا ساعتى است ، پس آن را به طاعت صرف کنید.

٨ الامام على علیه السلام : المرء بین ساعتیه . (١٣٤٠)

امـام عـلى عـلیه السلام : آدمى در میان دو ساعت (ساعتى گذشته و ساعتى مانده)، جاى دارد (پس باید هر لحظه را غنیمت داند).

٩ الامام الکاظم علیه السلام : یا هشام ! اصبر على طاعة الله ، و اصبر عن معاصى الله ؛ فـانـمـا الدنـیـا ساعة ، فما مضى منها فلیس تجدله سرورا و لا حزنا، و ما لم یاءت منها فـلیـس تـعـرفـه ، فـاصـبـر عـلى تـلک السـاعـة التـى انـت فـیـهـا، فـکـانـک قـد اغـتبطت . (١٣٤١)

امـام کـاظم علیه السلام : اى هشام ! بر طاعت خدا صبور باش ، و از نافرمانى او خوددارى کـن ، کـه دنـیا یک ساعت است ، زیرا از گذشته آن اکنون نه شادیى دارى و نه غمى ، و از آیـنـده آن آگاه نیستى که چه خواهد شد؛ پس بر این ساعتى که در آنى صبور باش (و در آن بکوش)، چونان که گویى وقت خوشى و شادى تو است .

در پـایـان ایـن حـدیـث ، در مـتـن چـنـیـن تـعـبـیـرى اسـت :

فـکـانـک قـد اغتبطت . و این فـعـل ، مـعـلوم و مـجـهـول آن بـه یـک مـعـنـى اسـت : حـال شـاد داشـتـن .

لیـکـن احـتـمـال بـسـیار مى رود ـ به تناسب مقام که مقام وعظ و تنبیه است ـ که ضبط این کلمه با عـلیـه السـلام بـى نـقـطـه بـاشـد:

قـد اغـتـبـطـت ، و بـه صـیـغـه مـجـهـول ، از مصدر اعتباط، به معناى در جوانى مردن بى علت و بیمارى .

بنابراین ، معناى قسمت آخر حدیث چنین مى شود: در این ساعت از عمر که در آنى بکوش و بـا صـبـر و بـردبارى براى خود کار کن ، چنانکه گویى در جوانى و تندرستى خواهى مـرد. یـعـنـى : در مقام جدیت و کار و کوشش و توشه اندوزى و بهره ورى از عمر، نه به جوانى مغرور شو و بگو هنوز فرصتها هست ، و نه به سلامتى و تندرستى ، که این هر دو در معرض زوال است و در سر راه باد پاى روزگار.

١٠ الامـام البـاقـر عـلیـه السـلام :اسـتـصلحوا ما تقدمون علیه بما تظعنون عنه ؛ فان الیوم غنمیة و غدا لا تدرى لمن هو. (١٣٤٢)

امـام بـاقـر عـلیـه السـلام : روزى را کـه بـه آن خواهید رسید (روز قیامت و پرس و جو از کارها و کردارها)، به وسیله امروز، که از آن نیز جدا خواهید گشت ، اصلاح کنید، زیرا که امروز غنیمت است ، و فردا را نمى دانید از آن کیست .

١١ الامام على علیه السلام : انما الدنیا ثلاثة ایام : یوم مضى بما فیه فلیس بعائد؛ و یـوم انـت فـیـه فـحـق عـلیـک اغـتـنـامـه ؛ و یـوم لا تـدرى انـت مـن اهـله و لعـلک راحـل فیه . اما الیوم الماضى فحکیم مؤ دب ، و اما الیوم الذى انت فیه فصدیق مؤ دع ، و اما غدا فانما فى یدک منه الامل ..فتزود منه و اءحسن وداعه .

خـذ بـالثـقـة مـن العـمـل ، و ایـاک و الاغـتـرار بـالامـل ! و لا تـدخـل عـلیـک الیـوم هـم غـد، یـکـفـى الیـوم هـمـه ، و غـدا داخـل عـلیـک بـشـغـله . انک ان حملت على الیوم هم غد زدت فى حزنک و تعبک ، و تکلفت اءن تـجـمـع فـى یـومـک مـا یـکـفـیـک ایـامـا، فـعـظـم الحـزن ، و زاد الشـغـل ، و اشـتـد التـعـب ، و ضـعـف العـمـل للامـل . و لو اخـلیـت قـلبـک مـن الامل ، لجددت فى العمل ..

اءولا ترى ! ان الدنیا ساعة بین ساعتین : ساعة مضت ، و ساعة بقیت و ساعة اءنت فیها، فاما المـاضـیـة و البـاقـیـة فـلسـت تـجـد لرخـائهـمـا لذة ، و لا لشـدتـهـمـا المـا. فـانـزل السـاعـة المـاضـیـة و السـاعـة التـى انـت فـیها، منزلة الضیفین نزلا بک ، فظعن الراحل عنک بذمه ایاک ، و حل النازل بک بالتجربة لک ... (١٣٤٣)

امـام عـلى عـلیـه السلام : دنیا سه روز است : روزى که با هر چه در آن بود گذشت و باز نـخـواهـد گشت ؛ و روزى که در آنى و سزاوار است که آن را غنیمت دانى ؛ و روزى که نمى دانـى از آن کـه خواهد بود؟ و چه بسا تو در آن رخت به سراى دیگر کشى . روز گذشته حـکـیـمـى ادب کـنـنـده اسـت ، و روزى کـه در آنـى دوسـتـى در حـال وداع اسـت ، و اما از فردا تنها امیدى به آمدنش دارى ؛ پس از امروز توشه برگیر و از آن بـه شـایـسـتـگـى جـدا شـو. فـقـط بـه کارى که کرده اى اطمینان داشته باش ، و از دل بـسـتـن و فریفته شدن به آرزو و امل بپرهیز؛ غم فردا را امروز به خود راه مده که غم امـروز تـو را بس است ، و فردا با کار و گرفتارى خود بر تو وارد خواهد شد. اگر غم فـردا را بـر امروز خود بار کنى بر اندوه و رنج خویش افزوده اى ، و بار چیزهایى که بـایـد در چـنـد روز بـکـشـى در یـک روز کـشـیده اى ؛ و بدینگونه اندوه خود را بزرگ ، و گـرفـتـارى خـود را فـراوان ، و رنـج خـود را زیـاد کـرده اى . و بـا دل بـسـتـن بـه امـیـد و آرزو از اقـدام و کـوشـش بـاز مـانـده اى ، در حـالى کـه اگـر دل خویش از آرزو تهى ساخته بودى ، به کوششى بیش بر مى خاستى .

آیـا نـمـى بـیـنى که دنیا ساعتى میان دو ساعت است ؟: ساعت گذشته و ساعت باقیمانده ، و سـاعتى که در آنى ؛ تو اکنون از آسایش ساعت گذشته و ساعت آینده لذتى نمى یابى ، و از سختى آنها دردى احساس نمى کنى . پس ساعت گذشته و ساعتى را که اکنون در آنى ، همچون دو مهمان بدان که بر تو وارد شده اند. آنکه از پیش تو رفته تو را نکوهش مى کند، و آنکه بر تو وارد شده تجربه اى از گذشته برایت آورده است .

١٢ الامام على علیه السلام : عباد الله ! الان فاعملوا، والالسن مطلقة ، والابدان صحیحة ، و الاعضاء لدنة ، و المنقلب فسیح ، والمجال عریض .. (١٣٤٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : بـندگان خدا! اکنون به کار برخیزید که زبانها باز است ، و بـدنـهـا تـندرست ، و اندامها نرم و به اختیار، و عرصه فعالیت گسترده ، و میدان کوشش بزرگ .

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ فـى العـهـد الاشـتـرى :..وامـض لکـل یـوم عـمـله ! فـان لکـل یـوم مـافـیـه .

واجـعـل لنـفـسـک فـیـمـا بـیـنـک و بـیـن الله ، افضل تلک المواقیت ، واجزل تلک الاقسام ؛ وان کانت کلها لله اذا صلحت فیها النیة ، و سلمت منها الرعیة . (١٣٤٥)

امـام عـلى علیه السلام ـ از دستورنامه حکومتى مالک اشتر: کار هر روز را در همان روز انـجـام بـده ، زیـرا کـه هـر روزى مخصوص کار همان روز است . و از میان اوقات خود، بهترین و بزرگترین بخشها را براى انجام دادن تکالیفى که نسبت به خداى خویش دارى مـخـصـوص گردان ؛ هر چند اگر نیت درست باشد، و سلامتى و آسایش مردم (در حکومت تو) تاءمین گردد، همه بخشها از آن خدا است .

١٤ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :لا تـشـعـروا قـلوبـکـم الاشتغال بما قدفات ، فتشغلوا اذهانکم عن الاستعداد لما لم یاءت . (١٣٤٦)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : دلهـاى خـود را بـه آنـچـه از دسـت رفـتـه مشغول نسازید، که در این صورت ذهن خود را از آماده شدن براى آنچه هنوز نیامده است باز خواهید داشت .

١٥ الامام على علیه السلام : الاشتغال بالفائت ، یضیع الوقت . (١٣٤٧)

امام على علیه السلام : دل مشغولى به آنچه از دست رفته ، تباه کردن وقت است .

١٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : لا تـکـن مـمـن ..یـنـافـس فـیما یفنى ، و یسامح فیما یبقى ... (١٣٤٨)

امام على علیه السلام : (انسان ناموفق) به آنچه از میان مى رود مباهات مى کند، و درباره آنچه باقى مى ماند سهل انگارى روا مى دارد.

فصل بیست و ششم : واقعیت ملموس نه آرزوها قرآن

١ و قـالوا: لن یـدخـل الجـنـة الا مـن کـان هـودا او نـصـارى ، تـلک امـانـیـهـم ، قل : هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین . (١٣٤٩)

گـفـتـنـد کـه جـز جهود و ترسا کس دیگرى به بهشت در نمى آید، این آرزوى ایشان است ؛ بگو: اگر راست مى گویید، دلیل خود را بیاورید.

٢ یـنـادونـهـم : آلم نکن معکم ؟ قالوا: بلى و لکنکم فتنتم انفسکم و تربصتم و ارتبتم و غرتکم الامانى ، حتى جاء امرالله ، و غرکم بالله الغرور. (١٣٥٠)

(آن روز) مـنـافـقـان ، بـه مـؤ مـنـان بهشتى گویند: مگر ما (در مسجدها، و در عرفات ، و در رمـضـان)، بـا شـمـا نبودیم ؟ بهشتیان گویند: چرا بودید، لیکن شما خود را فریفتید، و هـمـواره بـدخـواه مـؤ مـنان بودید، و شک آوردید، و فریب آرزوهاى خوش ‍ خوردید، تا آنکه فرمان خدا (مرگ) در رسید، و دیو فریبکار در کار دین خدا شما را بفریفت .

٣ و منهم اءمیون لایعلمون الکتاب الا امانى ، وان هم الایظنون . (١٣٥١)

بـرخـى از ایـشـان (یـهـودان) از مـعانى کتاب خدا (تورات) بیخبرند، لیکن از سر گمان خـویـش (و بـه آرزوهـاى خـویش) چیزى مى گویند؛ اینان جز این نیست که همواره گرفتار پندارهاى خویشند.

حدیث

١ الامام على علیه السلام : رحم الله امرءا..کابرهواه ، و کذب مناه . (١٣٥٢)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : خـدا آن کـس را بـیامرزاد، که با هواى خود ستیزه کند، و آرزوهاى خویش را دروغ شمارد.

٢ الامـام الصـادق عـلیـه السـلام :یـا ابـن جـندب !..طوبى لمن لم تلهه الامانى الکاذبة ... (١٣٥٣)

امـام صـادق عـلیـه السـلام : اى عـبـدالله بـن جـنـدب ! خـوشـا بـه حـال آن کـسـى کـه آرزوهـاى کـاذب ، او را بـه خـود مشغول ندارد.

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : الامـانـى تـعـمـى اءعـیـن الابـصـار..و مـن اطال الامل اءساء العمل . (١٣٥٤)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آرزوهـاى دلخـوش کـن چـشـمـهـا را کـور مـى کـنـد...هـر کـه دل به آرزوى دراز بندد، چنانکه باید تن به کار ندهد.

٤ الامام على علیه السلام : الامانى تخدعک ، و عند الحقائق تدعک . (١٣٥٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : آرزوهـاى خـیـالى تـو را مـى فـریـبـند، و به هنگام برخورد با واقعیات تو را تنها مى گذارند.

٥ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ایـاک و الاتـکـال عـلى المـنـى ، فـانـهـا بـضائع النوکى . (١٣٥٦)

امام على علیه السلام : از تکیه کردن بر آرزو بپرهیز، که آرزو کالاى احمقان است .

٦ الامام على علیه السلام : اجعل رفیقک عملک ، و عدوک اءملک . (١٣٥٧)

امام على علیه السلام : عملت را رفیق خود قرار بده ، و آرزو و میلت را دشمن خود.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام ـ فى بیان صفات المؤ من :..لا یرجو ما لا یجوز له الرجاء. (١٣٥٨)

امام على علیه السلام : انسان مؤ من آنچه را که آرزو کردن آن روا نیست آرزو نمى کند.

٨ الامام على علیه السلام : الامل لا غایة له . (١٣٥٩)

امام على علیه السلام : آرزو پایانى ندارد.

٩ الامام على علیه السلام : ..فان اجله مستور عنه ، وامله خادع له .. (١٣٦٠)

امـام على علیه السلام : اجل انسان از وى پوشیده است ، و آرزوى او همى در کار فریب دادن او است .

١٠ الامام على علیه السلام : الامل کالسراب ، یغر من رآه و یخلف من رجاه . (١٣٦١)

امـام على علیه السلام : آرزو همچون سراب است که بیننده را مى فریبد، و امید امیدوار به خویش را نومید مى کند.

١١ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن سـعـى فـى طـلب السـراب ، طال تعبه و کثر عطشه ، من امل الرى من السراب ، خاب امله و مات بعطشه . (١٣٦٢)

امـام عـلى عـلیـه السلام : هر که در طلب سراب بکوشد، رنجش فراوان و تشنگیش افزون مى شود. هر که در سراب امید بندد، نومید مى شود و از تشنگى مى میرد.

١٢ الامام على علیه السلام : من غرة السراب ، انقطعت به الاسباب . (١٣٦٣)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : هـر کـه سراب او را بفریبد، دستش از رسیدن به اسباب نجات قطع مى شود.

١٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اعـلمـوا ان الامـل یـسـهـى العقل . (١٣٦٤)

امام على علیه السلام : بدانید که آرزو عقل را به غفلت مى اندازد.

١٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اعـلمـوا عـبـاد الله ! ان الامـل یـذهـب العـقـل ، و یـکـذب الوعـد، و یـحـث عـلى الغـفـلة ، و یـورث الحـسـرة ، فـاکـذبوا الامل ، فانه غرور، و ان صاحبه مازور.. (١٣٦٥)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : اى بـنـدگـان خـدا! بـدانـیـد کـه آرزو عـقـل را مى برد، و به دروغ وعده مى دهد، و به غفلت بر مى انگیزد، و حسرت به بار مى آورد. پـس آرزو را دروغ دانـیـد کـه فـریب است ، و انسان آرزو گرا در پرده پندار خویش ‍ گرفتار.

١٥ الامـام السـجـاد عـلیـه السـلام : اللهـم صـل عـلى مـحـمـد و آله ! و اکـفـنـا طـول الامـل ، و قـصـره عـنـا بـصـدق العـمـل ، حـتـى لا نـؤ مـل اسـتـتـمـام سـاعـة بـعـد سـاعـة ، و لا اسـتـیـفـاء یـوم بـعـد یـوم ، و لا اتـصـال نـفـس بـنـفـس ، و لا لحـوق قـدم بـقـدم ، و سـلمـنـا مـن غـروره ، و آمـنـا مـن شـروره . (١٣٦٦)

امـام سـجاد علیه السلام : خدایا! بر محمد و آل محمد درود فرست ، و ما را از آرزو گرایى دو دار، و بـا عـمـل صـادقـانـه از آرزومـنـدى نجاتمان بخش ! تا بدانجا که به گذراندن سـاعـتـى پـس از ساعت دیگر، و تمام کردن روزى بعد از روز دیگر، و پیوستن نفسى به نـفـس دیـگر، و برداشتن گامى به دنبال گام دیگر امید نبندیم ؛ و تو خود ما را از فریب آرزوها ایمنى ده ، و از شر آنها نگاه دار.

فصل بیست و هفتم : آینده نگرى قرآن

١ ..ان موعدهم الصبح ، الیس الصبح بقریب ؟ (١٣٦٧)

موعد آنان بامداد است ؛ آیا بامداد نزدیک نیست ؟ ٢ یـا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ، و لتنظر نفس ما قدمت لغد و اتقوا الله ، ان الله خبیر بما تعملون . (١٣٦٨)

اى مـؤ مـنـان ! از خـدا پـروا دارید، و هر کس از شما بنگرد که بارى فردا چه چیز از پیش فرستاده است ؛ تقوى پیشه سازید، که خدا به آنچه مى کنید دانا است .

حدیث

١ الامـام عـلى عـلیه السلام ـ فى صفة اللبیب :.. راقب فى یومه غده ، و نظر قدما امامه . (١٣٦٩)

امـام عـلى عـلیـه السلام : (انسان خردمند) در امروز مراقب فرداى خویش است ، و از هم اکنون آنچه در پیش دارد مى بیند.

٢ الامام على علیه السلام : المؤ منون الذین عرفوا ما اءمامهم . (١٣٧٠)

امام على علیه السلام : مؤ منان همان کسانیند که دانستند چه در پیش دارند...

٣ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن اسـتـقـبـل الامـور ابـصـر. مـن اسـتـدبـر الامـور تحیر. (١٣٧١)

امـام عـلى عـلیـه السلام : هر که از پیش به استقبال کارها رود بینا مى شود، و هر که به آنها پشت کند (و نا آماده با آنها روبرو گردد) سرگردان مى ماند.

٤ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ..لا نـنـتـفـع بـمـا عـلمـنـا، و لا نساءل عما جهلنا، و لا نتخوف قارعة حتى تحل بنا... (١٣٧٢)

امـام عـلى عـلیه السلام : از آنچه مى دانیم سود بر نمى گیریم ؛ و آنچه نمى دانیم نمى پرسیم ؛ و براى بلا و گرفتارى تا بر سرمان فرود نیاید چاره اى نمى اندیشیم !؟ ٥ الامام على علیه السلام : من قعد عن حیلته ، اقامته الشدائد. (١٣٧٣)

امام على علیه السلام : هر که از چاره سازى کار خویش فرو نشیند، سختیها و شداید او را بر سر پا خواهند کرد.

٦ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : مـن لم یـتـحـرز مـن المـکـائد قبل و قوعها، لم ینفعه الاسف عند هجومها. (١٣٧٤)

امام على علیه السلام : هر که خود را از دسیسه ها و مکرها، پیش از کارگر افتادن ، مصون نسازد، تاءسف خوردن به هنگام کارگر افتادن سودیش نخواهد داد.

٧ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : ان امـرا لا تـعـلم مـتـى یـفـجـاک ، یـنـبـغـى ان تـسـتـعـد له قبل آن یغشاک . (١٣٧٥)

امـام عـلى علیه السلام : چیزى که نمى دانى چه وقت به ناگهان گرفتار آن خواهى شد، لازم است پیش از وقت خود را براى روبرو شدن با آن آماده کنى .

٨ الامـام عـلى عـلیـه السـلام : اءمـسـک عـن طـریـق اذا خـفـت ضـلالتـه ، فان الکف عند حیرة الضلال خیر من رکوب الاهوال . (١٣٧٦)

امـام عـلى عـلیـه السـلام : از رفتن به راهى که بیم گم شدن در آن مى رود خوددارى کن ، زیرا که خوددارى از وقوع در سرگردانى ، بهتر است از اقدام به کارهاى هولناک براى رهایى .

- پى ‏نوشتها -

١٢٧٧- خصال ٢/٢٦.

١٢٧٨- وسائل ١٢/١١١.

١٢٧٩- امالى صدوق /٢٩.

١٢٨٠- تحف العقول /٢٩١.

١٢٨١- نهج البلاغه /٩٣٠.

١٢٨٢- بحار ١/١٥٩ - از رساله الدرة الباهرة .

١٢٨٣- سوره بقره (٢): ١٨٩.

١٢٨٤- تفسیر عیاشى ١/٨٥.

١٢٨٥- بحار ٧١/٣٤٠ - از رساله الدرة الباهرة .

١٢٨٦- بحار ٧١/٣٤٠ - از رساله الدرة الباهرة .

١٢٨٧- سوره مائده (٥): ٣٥.

١٢٨٨- سوره کهف (١٨): ٩٦-٩٤.

١٢٨٩- نهج البلاغه /٥٧؛ عبده ١/٤٥.

١٢٩٠- نهج البلاغه /٥٧؛ عبده ١/٤٥.

١٢٩١- غررالحکم /٥٢.

١٢٩٢- مکارم الاخلاق /٤١٩-٤١٨.

١٢٩٣- مکارم الاخلاق /٤١٩-٤١٨.

١٢٩٤- بـحـار ٢/٩٠؛ از کـتـاب بـصـائرالدرجـات .

١٢٩٥- بحار ٧٧/١٦٥ - از کتاب عوالى اللئالى .

١٢٩٦- نهج البلاغه /٥٧؛ عبده ١/٤٥.

١٢٩٧- بـحـار ٧١/٣٣٨؛ از کـتـاب الخصال .

١٢٩٨- معانى الاخبار /٣٨١-٣٨٠.

١٢٩٩- نهج البلاغه /١٠٣١؛ عبده ٢/١١٣.

١٣٠٠- بحار ٧٨/٣٧٩ - از کتاب اعلام الدین .

١٣٠١- تحف العقول /٨٠.

١٣٠٢- بحار ٧١/٩٥.

١٣٠٣- بحار ٧٧/١٦٥ - از کتاب عوالى اللئالى .

١٣٠٤- کشف الغمه ٢/٣٠.

١٣٠٥- وسائل ٢/٦٢٩.

١٣٠٦- بحار ٧٧/١٦٥ - از کتاب عوالى اللئالى .

١٣٠٧- مکارم اخلاق /٥٠٥.

١٣٠٨- مکارم الاخلاق /٥٤٠.

١٣٠٩- وسائل ٦/٣٨٢.

١٣١٠- نهج البلاغه /٩٣٦.

١٣١١- نهج البلاغه /١٠٩٦.

١٣١٢- بحار ٧٨/٧٩ - از کتاب کشف الغمه .

١٣١٣- امالى طوسى ٢/٢٣٨.

١٣١٤- نهج البلاغه /٩٣١.

١٣١٥- غررالحکم /٣١٨.

١٣١٦- غررالحکم /٢٨٨.

١٣١٧- غررالحکم /٢٢٤.

١٣١٨- غررالحکم /٢٧١.

١٣١٩- غررالحکم /٢٠٧.

١٣٢٠- وسائل ١/٨٤.

١٣٢١- تحف العقول /٢٠٨.

١٣٢٢- غررالحکم /٦٤.

١٣٢٣- غررالحکم /٦٣.

١٣٢٤- نهج البلاغه /٢٢٥.

١٣٢٥- نهج البلاغه /٢٠٥.

١٣٢٦- بحار ٧٧/٤٤٠.

١٣٢٧- غررالحکم /١٢٠.

١٣٢٨- تحف العقول /٢٠٧.

١٣٢٩- معانى الاخبار ٢/٢٢٨.

١٣٣٠- مقصود عقل عملى است و تجربه زندگى .

١٣٣١- غررالحکم /٣٠١.

١٣٣٢- نهج البلاغه ١٧٤ـ١٧٣٤؛ عبده ١/١٣٦.

١٣٣٣- مکارم الاخلاق /٥٤٠.

١٣٣٤- تحف العقول /١٥٨.

١٣٣٥- بحار ١٠/١١١.

١٣٣٦- بحار ٧٨/١٦٤.

١٣٣٧- اصول کافى ٢/١٣٦.

١٣٣٨- مستدرک نهج البلاغه /١٥٣.

١٣٣٩- بحار ٧٧/١٦٤ ـ از کتاب عوالى اللئالى .

١٣٤٠- غررالحکم /٣١.

١٣٤١- تحق العقول /٢٩٢.

١٣٤٢- تحف العقول ٢١٩ـ٢١٨.

١٣٤٣- بحار ٨٣/١١٢ـ١١١.

١٣٤٤- نهج البلاغه /٦٣٢؛ عبده ١/٤٣١.

١٣٤٥- نهج البلاغه /١٠٢٢؛ عبده ٢/١٠٦.

١٣٤٦- اصول کافى ٢/٣١٦.

١٣٤٧- غررالحکم /٢٦.

١٣٤٨- نهج البلاغه /١١٦٠؛ عبده ٢/١٨٢.

١٣٤٩- سوره بقره (٢): ١١١.

١٣٥٠- سوره حدید (٥٧): ١٤.

١٣٥١- سوره بقره (٢): ٧٨ـ مجمع البیان ١/١٤٥.

١٣٥٢- تحف العقول /١٤٨.

١٣٥٣- تحف العقول /٢٢١.

١٣٥٤- بـحـار ٧٨/١٤ ـ از کـتـاب مـطـالب السـؤ ول .

١٣٥٥- غررالحکم /٣٤.

١٣٥٦- نهج البلاغه ٩٣١.

١٣٥٧- غررالحکم /٦١.

١٣٥٨- بـحار ٦٧/٣٦٦ (در بیان صفات مؤ من) ؛ نیز؛ کافى ٢/٢٣٠.

١٣٥٩- غررالحکم /٢٣.

١٣٦٠- نهج البلاغه /١٥٣؛ عبده ١/١٢٠.

١٣٦١- غررالحکم /٤٨.

١٣٦٢- غررالحکم /٢٩٧.

١٣٦٣- غررالحکم /٣٠١.

١٣٦٤- نهج البلاغه /٢٠٨؛ عبده ١/١٦٤.

١٣٦٥- تحف العقول /١٠٧.

١٣٦٦- صحیفه سجادیه /٢٦٠ (دعاى ٤٠).

١٣٦٧- سوره هود (١١): ٨١.

١٣٦٨- سوره حشر (٥٩): ١٨.

١٣٦٩- نهج البلاغه /١٩٢؛ عبده ١/١٥٥.

١٣٧٠- بحار ٧٨/٢٥.

١٣٧١- غررالحکم /٢٦٦.

١٣٧٢- نهج البلاغه /١٠٧.

١٣٧٣- غررالحکم /٢٨٤.

١٣٧٤- غررالحکم /٢٩٤.

١٣٧٥- غررالحکم /١٠٤.

١٣٧٦- نهج البلاغه /٩١٠.


فهرست مطالب

الحیات، جلد اول ۳

سر آغاز ترجمه فارسى ۸

ب . انطباق مضمونى احاديث با آيات ... ۱۱

باب نخست : شناخت و اصالت آن ۱۵

فصل دوم : طلب علم ۱۷

فصل پنجم : راهنمايى به خود يادآورى ۲۰

فصل يازدهم : محدوديت شناختهاى انسانى ۲۲

فصل شانزدهم : خاستگاه درست شناخت ۲۴

فصل نوزدهم : نمودارهاى شناخت تكامل يافته ۲۶

و ـ اداى مقصود ۲۸

فصل بيست و پنجم : راهها و روشهاى نشر انديشه و شناخت ۳۰

هـ - كردار مبلغ و نقش آن در موفقيت تبليغ ۳۵

فصل بيست و ششم : شناخت نفس (خودشناسى) ۳۷

فصل بيست و هفتم : شناخت جهان (جهانشناسى) ۴۱

فصل بيست و هشتم : شناخت خدا (خداشناسى) ۴۷

فصل بيست و نهم : شناخت حجت ۵۱

اءـ حجت باطنى ۵۶

ب ـ حجت ظاهرى ۵۸

فصل سى ام : شناخت مردمان ۶۴

فـصل سى و يكم : شناخت دشمن ، انواع دشمن ، تواناييها و نيروها و حيله هاى دشمن ، وراه برآمدن با دشمن . ۶۸

فصل سى و ششم : شناخت نقطه شروع و موقعيت هر عمل ۷۴

فصل سى و نهم : شناخت از راه برابر نهى اضداد ۷۶

فصلچهل و يكم : موانع شناخت ۷۸

اء- تـــيـــرگـــيـــهـــاى نـــفـــســـانـــى (و نـــقـــش تـــهـــذيـــب نـــفـــس درحصول شناخت) ۸۴

هـ-آزمندى ۹۰

نگاهى به سراسر باب ۹۵

باب دوم : عقيده و ايمان ۹۷

فصل پنجم : نقش ايمان در جهتگيرى اجتماعى ۱۰۱

ه‍ تعاون تكاملى فرد و جامعه ۱۰۳

باب سوم : عمل ۱۰۷

(اء- ايمان و عمل دل) ۱۱۳

(ب - ايمان و عمل زبان) ۱۱۵

(ج - ايمان و عمل گوش) ۱۲۰

(د - ايمان و عمل چشم) ۱۲۲

(هـ - ايمان و عمل دست) ۱۲۶

(و - ايمان و عمل پا) ۱۳۲

(ز - ايمان و عمل چهره) ۱۳۵

(ح - ايمان برتر) ۱۳۹

فصل سوم : عمل كيفيت است نه كميت ۱۴۱

فصل چهارم : راه ميانگين (شكل طبيعى عمل و كار) ۱۴۶

فصل سيزدهم : انسان ، گروگان اعمال ۱۵۱

فصل شانزدهم : برخى از انگيزه هاى بيكارى ۱۵۴

فصل بيست و يكم : پيداكردن راه كار ۱۵۸