فارسی
2010-01-30 10:44:54
نامه هاى امام در نهج البلاغه
ترجمه : دکتر على شیروانى
به نام خداى على اعلى
بسم الله الرحمن الرحیم
این نوشتار در بردارنده هفتاد و نه نوشته و گفته از امیر مؤ منان علیه السلام است که سید رضى رضى الله عنه آنها را در بخش دوم نهج البلاغه (نامه ها) گرد آورده است ، با ترجمه اى سلیس ، خوشخوان ، و همه فهم . این نامه ها و برنامه ها و سفارش ها برخى به دشمنان آن حضرت به ویژه معاویه در جریان جنگ صفین است ، برخى به فرمانداران ، و کارگزاران آن حضرت و برخى به صورت عهدنامه ، و یا سفارشنامه و همگى خواندنى و به یاد ماندنى است .
براى کسانى که خواهان آشنائى با دنیاى نهج البلاغه اند، نامه ها بهترین آغاز است امیر مؤ منان در نامه هایش با صراحت و روشنى سخن مى گوید، مخاطب ، او گاهى معاویه است و گاهى فرماندارانش و زمانى فرزندانش .
این نامه ها، برنامه هایى ، زنده زندگى ساز و حرکت آفرین را در بر دارند، حرکتى از دنیا به سوى آخرت از هوا به سوى آسمان از خود به سوى خدا، یعنى از هیچ به سوى همه چیز از آن جا که امیر مؤ منان علیه السلام خود تجسم همه خوبى ها و ترک همه هواها و روهایى از همه علقمه ها و علاقه هاى پست مادى است ، سخنش بر دل مى نشیند و شور و هیجانى قدسى در خواننده پدید مى آورد او از سر دلسوزى و مهربانى و خیرخواهى با ما سخن مى گوید، که بالا مى رویم و به قدسیان بپیوندیم ، دل به متاع اندک دنیا خوش نداریم ، و فریب این فریبکار را مخوریم و خود را براى حیاتى ابدى آماده سازیم ، آزاد باشیم و آزادمنشانه زندگى کنیم و خود را عزیزتر از آن بدانیم که آن را به چند سکه زر و سیم بفروشیم .
در این نامه ها نگاهى به دیگر به زندگى عرضه شده است ، امیر مؤ منان دست خواننده را مى گیرد، و با خود به سوى ملکوت مى برد و افقى گسترده را به رویش مى گشاید، افقى به پهناى ابدیت ، به ما مى آموزد که هستى شما تا ابدیت گسترده است ، یعنى نهایت ندارد، پایان نمى پذیرد و عمر دنیوى در این حیات ابدى ، حتى کمتر از لحظه اى ناماندنى است ، دامن سخن را برچینیم ، و شما را با آموزهاى آموزنده على تنها بگذاریم که به حق دل آرام و آرامبخش دلهاى پر اندوه انسان تنها و وامانده روزگار است .
پروردگارا! ما را به على زنده بدار، با على بمیران ، با على محشور ساز و او را مقتدایمان در دنیا و دستگیریمان در آخرت قرار ده و شفاعتش را در حق ما پذیرا باش آمین یا رب العالمین .
على شیروانى ، قم - حوزه علمیه ، ١٩ / ٨ / ٨٠
١ - و من کتاب له علیه السلام الى اهل الکوفة ، عند مسیره من المدینة الى البصرة
اما بعد فانى اخبرکم عن امر عثمان حتى یکون سمعه کعیانه ان الناس طعنوا علیه ، فکنت رجلا من المهاجرین اکثر استعتابه ، و اقل عتابه ، وکان طلحة و الزبیر اهون سیرهما فیه الوجیف و ارفق حدائهما العنیف ، وکان من عائشة فیه فلته غضب فاتیح له قوم فقتلوه و بایعنى الناس غیر مستکرهین و لامجبرین ، بل طائعین مخیرین .
و اعلموا ان دار الهجرة قد قلعت باهلها، و قلعوا بها، و جاشت جیش المرجل ، و قامت الفتنة على القطب ، فاسرعوا الى امیرکم ، و بادروا جهاد عدوکم ان شاء الله عزوجل
١ - نامه از اوست به مردم کوفه هنگامى که از مدینه به بصره مى رفت (١)
افشاى سران ناکثین
از بنده خدا على امیر مؤ منان به مردم کوفه ، بلند پایگان انصار، و سروان عرب .
اما بعد من شما را از کار عثمان به گونه اى که شنیدنش چون دیدن آن باشد، آگاه سازم : مردم بر او خرده گرفتند، و من یکى از مهاجران بودم که بیشتر از او مى خواستم که رضایت مردم را جلب نماید و کمتر سرزنشش مى کردم اما طلحه و زبیر آسانترین کارشان آن بود که بر او بتازند و نرم ترین برنامه شان اعمال فشار بر وى بود. عایشه نیز ناگهان بر او خشمگین شد، سپس گروهى براى کشتن عثمان مهیا شدند و او را کشتند، و مردم بدون اکراه و اجبار بلکه از روى رضا و اختیار با من بیعت کردند.
بدانید سراى هجرت (مدینه) مردم را از خود راند و مردم نیز از آن جا رفتند. دیگ آشوب در مدینه جوشان شد، و فتنه برپا گشت . پس به سوى امیرتان بشتابید، و اگر خدا خواهد به سوى جهاد با دشمن خود، به پیش تازید.
٢ - و من کتاب علیه السلام الیهم بعد فتح البصرة
و جزاکم الله من اهل مصر عن اهل بیت نبیکم احسن ما یجزى العالمین بطاعتة و الشاکرین لنعمته فقد سمعتم و اطعتم و دعیتم فاجبتم
٢ - نامه اى از اوست به مردم کوفه پس از فتح بصره (٢)
قدردانى از مجاهدان پس از پیروزى
خداوند به شما مردم کوفه ، از جانب خاندان پیامبرتان پاداش دهد، نیکوترین پاداشى که به فرمانبران و شکرگزاران نعمتش مى بخشد، که (فرمانم را) شنیدید و اطاعت کردید، و فرا خوانده شدید و پاسخ گفتید.
٣ - و من کتاب له علیه السلام لشریح بن الحارث قاضیه
و روى ان شریح بن الحارث قاضى امیرالمؤ منین علیه السلام ، اشترى على عهده دارا بثمانین دینارا بلغه ذلک ، فاستدعى شریحا و قال له :
بلغنى انک ابتغت دارا بثمانین دینارا، و کتبت لها کتابا و اشهدت فیه شهودا.
فقال له شریح : قد کان یا امیرالمؤ منین قال : فنظر الیه نظر المغضب ثم قال له :
یا شریح اما انه سیاءتیک من لاینظر فى تابک و لایساءلک عن بینک حتى یخرجک منها شاخصا، و یسلمک الى قبرک خالصا فانظر یا شریح لاتکون ابتعت هذه الدار من غیر مالک ، او نقدت الثمن من غیر حلالک ! فاذا انت قد خسرت دار الدنیا و دارالاخرة !
اما انک لوکنت اتیتنى عند شرائک ما اشتریت لکتبت لک کتابا على هذه النسخة فلم ترغب فى شراء هذه الدار بدرهم فما فوق .
و النسخة هذه : (هذه ما اشترى عبد ذلیل (من عبد) میت قد ازعج للرحیل ، اشترى منه دارا من دار الغرور، من جانب الفانینت و خطة الهالکین ، و تجمع هذه الدار حدود اربعة : الحد الاول ینتهى الى دواعى الافات و الحد الثانى بنتهى الى دواعى المصیبات ، والحد الثالث ینتهى الى الهوى المردى ، و الحد الرابع ینتهى الى الشیطان المغوى ، و فیه یشرع باب هذه الدار اشترى هذه المغتر بالامل من هذا المزعج بالاجل هذه الدار بالخروج من عز القناعة و الدخول فى ذل الطلب و الضراعة فما ادرک هذا المشترى فیما اشترى منه فى ذل الطلب و الضراعة فما ادرک هذا المشترى فیما اشترى منه من درک فعلى مبلبل (مبلى) اجسام الملوک و سالب نفوس الجبابرة ، و مزیل ملک الفراعنة ، مثل کسرى و قیصر، و تبع و حمیر، و من جمع المال على المال فاکثر و من بنى و شید و زخرف و نجد، و ادخرو اعتقد و نظر بزعمه للولد، اشخاصهم جمیعا الى موقف العرض ، و الحساب و موضع الثواب و العقاب : اذا وقع الامر بفصل القضاء (و خسر هنالک المبطلون) شهد على ذلک العقل اذا خرج من اسر الهوى و سلم من علائق الدنیا).
٣ - نامه اى از اوست براى شریح پسر حارث ، قاضى خود
گفته اند شریح پسر حارث قاضى امیر مؤ منان علیه السلام در زمان حکومت آن حضرت خانه اى به هشتاد دینار خرید این خبر به امام رسید و آنگاه شریح را خواست و به او فرمود:
بر خود با تجمل گرایى مسئولان
به من خبر دادند که خانه اى به هشتاد دینار خریده اى و براى آن سندى نوشته اى و بر آن گواهى گرفته اى ؟
شریح گفت : آرى چنین است ، اى امیر مؤ منان امام خشمگین ، به او نگریست ، و سپس به او فرمود:
اى شریح آگاه باش ، به زودى کسى (= عزرائیل) به سراغ تو مى آید که سند خانه
رانگاه نمى کند، و از گواهت نمى پرسد، تا آن که تو را از آن خانه بیرون کند، وتنهایى هیچ چیز به گورت سپارد اى شریح ، بنگر مبادا این خانه را از غیرمال خود خریده باشى یا بهاى آن را از غیر حلال به دست آورده باشى ، که در اینصورت هم در دنیا زیان کرده اى و هم در آخرت .
آگاه باش ، اگر هنگام خرید این خانه ، به نزد من آمده بودى ، برایت قباله اى ، مى نوشتم به این نسخه ، و تو رغبت نمى کردى حتى یک درهم - چه رسد بالاتر - براى خرید آن بپردازى .
و آن قباله چنین است : این خانه اى است که آن را بنده اى خوار، از مرده اى که براى کوچ کردن (به سراى دیگر) از آن خانه بیرونش کرده اند، خریده است . از او، خانه اى از سراى فریب خریده است ، از کوى نابود شوندگان ، و سرزمین تباه ، شوندگان ، این خانه را چهار حد در بردارد: حد نخست به آفات و بلاها منتهى مى شود، و حد دوم به مصیبت ها، و حد سوم به هواها و هوس هاى تباه کننده ، و حد چهارم به شیطان گمراه کننده ختم مى گردد و در آن به حد چهارم باز مى شود این شخص فریفته به آرزو، این خانه را از کسى که اجل او را از جاى کند، به قیمت خروج از عزت قناعت ، و ورود، در خوارى ، و پستى ، خرید هر زیانى که بر این خریدار در آن چه خریده وارد شود، بر عهده ، خراب کننده ، بدنهاى پادشاهان ، و گیرنده جان جباران ، و نابود کننده فرمانروایى ، فرعونیان ، (یعنى ملک الموت) است کسانى چون پادشاهان ایران ، روم ، یمن و حمیر، و آنان که ثروت بر روى ثروت نهادند، و همچنان بر آن افزودند، و آنان که ساختند، و استوار کردند، و آراستند و زینت نمودند، ذخیره ساختند و به ظن و گمان خویش براى فرزند تدبیرى اندیشیدند، فرشته مرگ همه اینان را به محل بازپرسى ، و حساب ، و جایگاه ، ثواب و عقاب روانه کند؛ آنگاه که فرمان خداوند براى جدایى ، حق از باطل فرود آید، وآن جاست که تبهکاران زیان برندبر این قباله عقلى گواهى مى دهد که از اسارت هوا و هوس بیرون آمده ، و از وابستگى هاى دنیا سالم مانده باشد.
٤ - و من کتاب له علیه السلام الى بعض امراء جیشه
فان عادوا الى ظل الطاعة فذاک الذى نحب و ان توافت الامور بالقوم ، الى الشقاق و العصیان ، فانهد، بمن اطاعک الى من عصاک ، و استغن بمن انقاد معک عمن تقاعس عنک ، فان المتکاره مغیبه خیر من مشهده (شهوده) و قعوده ، اغنى من نهوضه.
٤ - نامه اى از اوست به برخى از فرماندهان سپاهش (٣)
شیوه گزینش نیرو
اگر به سایه اطاعت از ما بازگشتند، این همان است که ما دوست داریم ، و اگر حوادث و پیش آمدها آنان را به اختلاف و سرپیچى کشاند، تو با یارى ، کسانى که از تو فرمان مى برند، با عصیان گران پیکار کن ، و با کسى که مطیع توست ، از کسى که یاریت نمى دهد، بى نیازى جو، زیرا کسى که از پیکار ناخشنود است ، نبودنش بهتر از بودنش و در خانه نشستنش ، بهتر از به یارى برخاستنش است .
٥ - و من کتاب له علیه السلام الى الاشعث بن
قیسعامل اءذربیجانو ان عملک لیس لک بطعمة (مطعمة) ولکنه فى عنقک امانة و انت مسترعى لمن فوقک ، لیس لک ان تفتات فى رعیة ، ولا تخاطر الا بوثیقة ، و فى یدیک مال من مال الله عزوجل ، و انت من خزانه حتى تسلمه الى ، و لعلى الا اکون شر ولاتک لک والسلام.
٥ - نامه اى از اوست به اشعث پسر قیس ، عامل آذربایجان (٤)
لزوم اطاعت از مافوق
کارى که بر عهده توست (= حکمرانى) طعمه تو نیست ، بلکه امانتى برگردنت است ، و
ازتو خواسته شده تا فرمانبردار مافوق خود باشى تو حق ندارى که در امور رعیت بهدلخواه خویش عمل نمایى ، و یا به کارى خطیر اقدام کنى ، مگر با استناد به فرمانىکه به تو مى رسد، در دست تو مالى از اموال خداىعزوجل است ، و تو یک از خزانه داران او هستى ، تا آن را به من تسلیم کنى ، امیدوارمبراى تو از بدترین والیان نباشم . والسلام .
٦ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
انه بایعنى القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان على ما بایعوهم علیه ، فلم یکن للشاهد ان یختار، ولا للغائب ان یرد، و انما الشورى للمهاجرین ، و الانصار، فان اجتمعوا على رجل و سموه اماما کان لله رضى ، فان خرج عن امرهم خارج بطعن او بدعة ردوه ، الى ما خرج منه ، فان ابى قاتلوه على اتباعه غیر سبیل المؤ منین و ولاه الله ما تولى .
و لعمرى ، یا معاویة ، لئن نظرت بعقلک دون هواک لتجدنى ابراء الناس من دم عثمان و لتعلمن انى کنت فى عزلة عنه الا ان تتجنى ؛ فتجن ما بدالک ! و السلام.
٦ - نامه اى از اوست به معاویه (٥)
مشروعیت حکومت امام
همان مردمى که با ابوبکر و عمر و عثمان بیعت کردند، با همان شرایط دست بیعت به
مندادند، آن که حضور داشت ، حق ندارد دیگرى را برگزیند، و آن که غائب بود، حق ندارد،آن را رد کند شورا تنها براى مهاجران و انصار است اگر بر خلافت کسى اتفاق کردند واو را پیشوا خواندند، خداوند را خشنود ساخته اند. پس اگر کسى با عیب گذارى ، و یابدعت از فرمان آن جمع خارج شود، او را به آن جمعى که از آن خارج شده (اهل شورا) باز گردانند. و اگر فرمان نبرد، با او به خاطر پیروى از غیر راه مؤ منانپیکار مى کنند. و خداوند آنچه را خود بر عهده گرفته ، بر گردن او نهد.
اى معاویه ، به جان خودم سوگند، اگر با دیده ، عقل خود، نه از روى هوا و هوس ، بنگرى مرا از بیزارترین مردم نسبت به خون عثمان خواهى یافت و خواهى دانست ، که از آن گوشه گیرى کردم ، مگر آن که بخواهى جنایت را بر گردن من گذارى و آن چه برایت آشکار است ، بپوشانى و السلام .
٧ - و من کتاب له علیه السلام الیه ایضا
اما بعد، فقد اتتنى منک موعظة موصلة و رسالة محبرة ، نمقتها، بضلالک ، و امضیتها بسوء راءیک ، و کتاب امرى لیس له بصر یهدیه ، ولاقائد یرشده قد دعاه الهوى ، فاجابه ، و قاده ، الضلال فاتبعه فهجر لاغطا و ضل خابطا.
و منه : لانها، بیعة واحدة لایثنى فیها النظر ولایستاءنف فیها الخیار، الخارج منها طاعن ، و المروى ، فیها مداهن.
٧ - نامه اى از اوست به معاویه (٦)
افشاى نفاق معاویه
اما بعد، پند نامه اى با جمله هایى بر بافته از تو به من رسید، نامه اى آراسته که آن را به گمراهیت مزین کرده اى و از روى بداندیشى ، به سوى من فرستاده اى نوشته کسى است که نه خود بصیرتى دارد تا هدایتش کند، و نه رهبرى که ارشادش نماید. هوا و هوس او را خوانده ، و او نیز اجابت کرده ، و گمراهى او را کشانده و او نیز به دنبالش رفته ، پس هذیان ، درهم آمیخت و بانگ بیهوده ، برآورد، و گمراه گشت و خطا رفت .
از این نامه است : زیرا خلافت یک بیعت است و تجدید نظر در آن راه ندارد، و گزینش از سر گرفته نشود، هر کس از آن سر باز زند حق را انکار کرده ، و هر کس در پذیرفتنش درنگ کند منافق است .
٨ - و من کتاب له علیه السلام الى جریر بن عبدالله البجلى لما ارسله الى
معاویةاما بعد فاذا اتاک کتابى فاحمل معاویة على الفصل ، و خذه ، بالامر الجزم (الحزم) ثم خیره بین حرب مجلیة او سلم مخزیة ، فان اختار الحرب فانبذ الیه ، و ان اختار السلم فخذ بیعته و السلام.
٨ - نامه اى از اوست ، به جریر پسر عبدالله بجلى (درسال ٣٨ هجرى) آنگاه که او را نزد معاویه فرستاد
وادار ساختن معاویه به بیعت
اما بعد وقتى نامه من به تو رسید معاویه را وادار تا کار را یکسره کند وتردید را کنار گذارد. آنگاه او را میان جنگى آواره ساز، و صلحى ، ذلت بار مخیر گذار اگر جنگ را برگزید، به او اعلام جنگ کن ، و اگر تسلیم شدن را برگزید، از او بیعت بگیر و السلام .
٩ - و من کتاب علیه السلام الى معاویة
فاراد قومنا قتل نبینا، و اجتیاح اصلنا، و هموا بنا الهموم و فعلوا بناالافاعیل ، و منعونا العذب ، و احلسونا الخوف ، و اضطرونا الى جبل وعر، واوقدوا لنا نار الحرب ، فعزم الله لنا على الذب عن حوزته و الرمى من وراء حرمته ، مؤ مننا، یبغى ، بذلک الاجر، و کافرنا یحامى ، عن الاصل و من اسلم من قریش خلو مما نحن فیه بحلف ، یمنعه او عشیرة تقوم دونه ، فهو من القتل بمکان امن .
و کان رسول الله صلى الله علیه و آله اذا احمر الباءس ، و احجم الناس ، قدم اهل بیته فوقى بهم اصحابه حر السیوف ، و الا سنة ، فقتل عبیدة بن الحارث یوم بدر، و قتل حمزة یوم احد، و قتل جعفر یوم مؤ منة و اراد من لوشئت ذکرت اسمه مثل الذى ارادوا من الشهادة و لکن آجالهم عجلت ، و منیته اجلت فا عجبا للدهر! اذصرت یقرن بى من لم یسع بقدمى ، و لم تکن له کسابقتى التى لایدلى احد بمثلها الا ان یدعى مدع ما لا اعرفه ، و لااظن الله یعرفه و الحمد لله على کل حال .
و اما ما ساءلت من دفع قتلة عثمان الیک فانى نظرت فى هذا الامر، فلم اره یسعنى دفعهم الیک و لاالى غیرک ، و لعمرى لئن لم تنزع عن غیک و شقاقک لتعرفنهم عن قلیل یطلبونک ، لایکلفونک طلبهم فى بر و لابحر، و لا جبل سهل ، الا انه طلب یسوءک وجدانه ، و زور لایسرک لقیانه ، والسلام لاهله.
٩- نامه اى از اوست به معاویه (در سال ٣٦ هجرى)
بیان دشمنى هاى قریش و استقامت پیامبر
قوم ما (= قریش) خواستند پیامبر ما را بکشند، و ریشه ما را برکنند، علیه ما نقشه
هاکشیدند، و چه کارها کردند، و ما را از زندگى شیرین بازداشتند و با وحشت دست بهگریبان ساختند، و به اقامت در کوههاى صعب العبور واداشتند و آتش جنگ را علیه مابرافروختند. اما خداوند خواست که ما پاسدار پیامبر (یا: آئین) او و حافظ حریمش باشیم، مؤ من ما در اینکار، پاداش الهى را مى جست ، و کافر ما، از خاندان و تبار خود حمایت مىکرد. از قریش هر کس مسلمان مى شد از آن آزار که ما گرفتارش بودیم ، ایمن بود، چه یاهم سوگند، (کافران) بود و از او دفاع مى کردند، و یا خویشانش به یاریش برمىخاستند، و در نتیجه از کشته شدن در امان بود.
هرگاه تنور جنگ گرم مى شد (= کارزار سخت مى شد) و مردم پاى او پس مى
گذاشتند،رسول خدا صلى الله علیه و آله اهل بیت خود را پیش مى فرستاد و بدین روش اصحابخود را از ضربه هاى سخت شمشیر و نیزه مصون مى ساخت ، پس عبیده شدند، یکى در جنگبدر، حمزه در جنگ احد، و جعفر در جنگ موته کشته شدند. یکى دیگر بود که اگر مىخواستم نامش را مى آوردم (٧) او نیز همچون آنان خواهان شهادت بود، اما مدت آنان زودتربه سر رسید، و مرگ او به تاءخیر برنداشته ، و در اسلام ، سابقه اى چون سابقه مننداشته است سابقه اى که کسى را به مثل آن دست رسى نیست مگر آن که مدعى چنین ادعایىکند که من خبر ندارم ، و گمان نمى برم که خداوند نیز آن را بداند، و در همهحال خداى را سپاس .
نیرنگ معاویه در خونخواهى عثمان
اما این که خواسته بودى قاتلان عثمان را نزد تو فرستم ، من در این کار اندیشیدم ، دیدم برایم میسر نیست که آنان را به سوى تو و یا شخص دیگرى روانه سازم . به جان خودم سوگند، اگر از این گمراهى و اختلاف باز نایستى ، به زودى آنان را خواهى شناخت ، که تو را مى جویند، و تو را به به زحمت نیندازند که در بیابان ، و دریا و کوه و دشت در پى ایشان روى . لکن این جستجو براى تو ناخوش آیند، است و زیارتى است که دیدارش تو را خرسند نسازد. سلام بر آن که شایسته سلام است .
١٠ - و من کتاب له علیه السلام الیه ایضا
و کیف انت صانع اذا تکشفت عنک جلابیب ما انت فیه من دنیا قد تبهجت بزینتها، و خدعت بلذتها، دعتک فاجبتها، و قادتک فاتبعتها، و امرتک فاءطعتها و انه یوشک ان یقفک واقف على ما لا ینجیک منه مجن (منج) فاقعس عن هذا الامر و خذ اهبة الحساب ، و شمر لما قد نزل بک ، و لاتمکن الغواة من سمعک ، و الا تفعل اعلکم ما اغفلک من نفسک ، فانک مترف قداخذ الشیطان ، منک ماءخذه و بلغ فیک امله ، وجرى منک مجرى الروح و الدم .
و متى کنتم یا معاویة ساسة الرعیة ، و ولاة امر الامة ؟ بغیر قدم سابق ، ولاشرف باسق ، و نعوذ بالله من لزوم سوابق الشقاء، و احذرک ان تکون ممتادیا فى غرة الامنیة مختلف العلانیة و السریرة .
و قد دعوت الى الحرب فدع الناس جانبا و اخرج الى و اعف الفریقین من القتال ، لیعلم اینا المرین على قلبه ، و المغطى على بصره ! فانا ابوحسن قاتل جدک و اخیک و خالک شدخا یوم بدر، و ذلک السیف ، معى ، و بذلک القلب القى ، عدوى ، ما استبدلت دینا، و لااستخدثت و انى لعلى المنهاج الذى ترکموه طائعین و دخلتم فیه مکرهین .
و زعمت انک جئت ثائرا بدم عثمان و لقد علمت حیث وقع دم عثمان فاطلبه من هناک ان کنت طالبا، فکاءنى قد راءیتک تضج من الحرب اذا عضتک ضجیج الجمال بالاثقال ، و کاءنى بجماعتک تدعونى - جزعا من الضرب المتتابع ، والقضاء، الواقع ، و مصارع بعد مصارع - الى کتاب الله ، وهى کافرة جاحدة ، او مبایعة حائدة للّه.
١٠ - نامه اى از اوست به معاویه
(در صفین سال ٣٦ هجرى پیش از آغاز)
افشاى چهره معاویه
چه خواهى کرد اگر از دنیایى که در آن هستى پرده ها کنار رود؟ دنیایى که با زینت هایش خود را آراسته ، و با لذت هایش فریب داده ، تو را خواند، و تو اجابت کردى ، به سوى خود کشاند، و تو در پیش شدى ، فرمانت داد و اطاعتش کردى . دیرى نخواهد گذشت که کسى تو را بر موقفى نگاه دارد که نجات دهنده اى از آن نجاتت ندهد. پس از اینکار دست بردار. براى حساب مهیا شو و خود را براى بلاهایى که بر سرت فرود مى آید، آماده ساز. به سخن گمراهان گوش فرامده و اگر چنین نکنى تو را از آنچه در غفلتى آگاه سازم همانا تو ناز پرورده اى هستى که شیطان در بندت کشیده و به آرزوى خویش درباره تو رسیده و چون جان و خون در وجودت روان گشته .
اى معاویه ! از چه زمان شما زمامدار رعیت ، و والى امر امت بوده اند؟ نه پیشینه اى در دین و نه شرفى بلند پایه داشته اید؟ به خدا پناه مى بریم از آن که به شقاوت دیرینه دچار شویم . تو را بر حذر مى دارم از این که همچنان فریب آرزوها را خورى ، و ظاهرت برخلاف باطنت باشد. مرا به جنگ فرا خواندى پس مردم را واگذار، و خود به تنهائى به جانب من بیا، و هر دو سپاه را از پیکار معاف دار، تا دانسته شود که قلب کدام یک از ما را زنگار گناه ، سیاه کرده ، و بر دیده کدام یک از ما پرده افتاده ؟ منم ابوالحسن ، کشنده جد و دایى و برادرت که ، آنان را در جنگ بدر درهم کوفتم . اینک همان شمشیر با من است ، و با همان قلب دشمنم را ملاقات مى کنم ، نه دینم را تغییر داده ام ، و نه پیامبرى تازه برگزیده ام . بر همان راه حقى گام مى نهم که شما آن را به اختیار خود رها کردید، و به اجبار در آن وارد شدید.
مى پندارى که به خون خواهى عثمان آمده اى ! حال آن که مى دانى خون عثمان را چه کسانى ریختند، اگر طالب خون اویى از آنان بخواه . گویى تو را مى بینم چون شترانى که زیر بار سنگین ، فریاد مى کشند از فرو رفتن دندان هاى جنگ بر پیکر خویش فریاد برآورده اى و گویى سپاهیانت را مى بینم که - از ضربه هاى پیاپى ، و سرنوشتى که بر سرشان فرود آمده ، و از سرنگون شدن هاى پى در پى ، با ناله و زارى - مرا به کتاب خدا مى خوانند، همان کسانى که یا کافر و منکر حقند، و یا بیعت کرده و پیمان شکسته اند.
١١ - و من وصیته له علیه السلام وصى بها جیشا بعثه الى العدو
فاذا نزلتم بعدو او نزل بکم ، فلیکن معسرکم فى قبل الاشراف ، او سفاح الجبال او اثناء الانهار، کیمایکون لکم ردءا و دونکم مردا ولتکن مقاتلتکم من وجه واحد او اثنین واجعلا لم رقباء فى صیاصى الجبال ومناکب الهضاب ، لئلا یاءتیکم العدو من مکان مخافة او امن و اعلموا ان مقدمة القوم عیونهم ، وعیون المقدمة طلاعهم و ایاکم و التفرق فاذا نزلتم فانزلوا جمیعا، و اذا ارتحلتم فارتحلوا جمیعا، و اذا غشیکم اللیل فاجعلونا الرماح کفة و لاتذوقوا النوم الا غرارا او مضمضة
١١ - از سفارش اوست به سپاهى که به سوى دشمن فرستاد (٨)
آموزش نظامى
چون بر دشمن فرود آمدید، یا دشمن بر شما فرود آمد، لشگرگاه ، خود را در
مکانىبلند، یا دامنه کوه ها، یا میان رودها قرار دهید، تا پناهگاهى براى شما و مانعى بر سرراه دشمن باشد، جنگ شما باید از یک جانب یا از دو جانب باشد. بر قله کوهها و بر فرازتپه ها دیده بان هایى بگمارید، تا دشمن از جایى که مى ترسید و یا خود را در امان مىدانید، بر شما نتازد بدانید مقدمه سپاه ، دیده بان ، آن است ، و دیده بان ها جاسوسانلشگراند از تفرقه دورى کنید هرگاه فرود مى آیید همگان فرود آیید، و هرگاه کوچ مىکنید همگان کوچ کنید. وقتى شب فرا مى رسد نیزه ها را گرداگرد خود قرار دهید،نخوابید مگر اندک یا همچون مضمضه آب در دهان ( اندکى بخوابید و بیدار شوید، بازبخوابید و به همین ترتیب تا به صبح).
١٢ - و من وصیة له علیه السلام وصى
بهامعقل بن قیس الریاحى حین انفذه الى الشام فى ثلاثة الاف مقدمة له :اتق الله الذى لابدلک من لقائه ، و لامنتهى لک دونه ، ولاتقاتلن الا من قاتلک و سر البردین ، و غور بالناس و رفه فى السیر و لاتسر اول اللیل فان الله جعله سکنا وقدره مقاما لا ضعنا فارح فیه بدنک و روح ظهرک فاذا وقفت حین ینبطح السحر، او حین ینفجر الفجر، فسر على برکة الله ، فاذا لقیت العدو فقف من اصحابک وسطا، ولاتدن من القوم ، دنو من یرید ان ینشب الحرب و لاتباعد عنه م تباعد من یهاب الباءس حتى یاءتیک امرى ، ولایحملنکم شنانهم على قتالهم قبل دعائهم و الاعذار الیهم.
١٢ - سفارشى از اوست به معقل پسر قیس ریاحى هنگامى که او را با سه هزار
نفربه عنوان مقدمه سپاه خود به شام فرستاد.
احتیاطهاى نظامى نسبت به طلایه سپاه
از خداوندى که ناگریز از دیدار او هستى ، و جز آستان او تو را پایانى نیست ، بترس . جز با کسى که با تو پیکار مى کند نجنگ . سپاه خود را در صبح و عصر که برو، و در آغاز شب حرکت مکن ، زیرا خداوند سر شب را براى آرامش قرار داده و آن را براى درنگ نهاده و نه براى سیر و سفر در این هنگام خستگى را از خود و مرکبت بدر آر. چون شب را استراحت کردى تا هنگام سحر یا زمان دمیدن سپیده ، به برکت خداوندى حرکت کن . هرگاه با دشمن رویاروى شدى وسط سپاه بایست . نه مانند کسى که خواهان جنگ است به دشمن نزدیک شو و نه چون کسى که از جنگ مى ترسد، از او فاصله بگیرد (در این حال باش) تا فرمان من به تو برسد. کینه آنان سبب نشود تا پیش از آن که آنان را به اطاعت فراخوانى و حجت را بر ایشان تمام کنى ، جنگ را آغاز نمایى .
١٣ - و من کتاب له علیه السلام الى امیرین من امراء حبشه
و قد امرت علیکما و على من فى حیزکما مالک بن الحارث الاشتر، فاسمعا له و اطیعا، و اجعلاه درعا و مجنا، فانه ممن لا یخاف و هنه ولاسقطته و لابطوه عما الاسراع الیه احزم و لا اسراعه الى ما البطء عنه امثل.
١٣ - نامه اى از اوست به دو نفر از فرماندهان سپاهش
رعایت سلسله مراتب فرماندهى
مالک بن حارث اشتر را فرمانده شما و همه کسانى که در فرمان شما هستند، قرار دادم فرمانش را بشنوید، و اطاعت کنید، و او را از زره و سپر خویش قرار دهید، که او کسى نیست که بیم سستى و یا خطا و لغزش بر او رود و در جایى که شتاب باید کرد، کندى کند، و یا در جایى که درنگ باید کرد شتاب نماید.
١٤ - و من وصیة له علیه السلام لعسکرة قبل لقاء العدو بصفین
لا تقاتلوهم حتى یبدؤ وکم ، فانکم ، بحمد الله على حجة ، و ترککم ایاهم حتى یبدؤ وکم حجة اخرى ، لکم علیهم فاذا کانت الهزیمة باذن الله لا تقتلوا مدبرا، و لاتصببوا، معورا، ولاتجهزوا على جریح ، و لاتیهجوا النساء باذى و ان شتمن اعراضکم و سببن امراءکم فانهن ضعیفات القوى و الانفس و العقول ؛ ان کنا لنؤ منر بالکف عنه ن و انهن لمشرکات و ان کان الرجل لیتناول المراءة فى الجاهلیة بالفهر او الهراوة فیعیربها و عقبه من بعده.
١٤ - سفارشى از اوست به سپاهش ، پیش از رویارویى با دشمن در صفین
رعایت اصول انسانى در جنگ
با آنان نجنگید، مگر آن که آنان آغاز کنند، زیرا سپاس خدا را که حجت با شماست ، و این نیز حجت دیگرى از شما بر آنها خواهد بود که آنان آغازگر جنگ باشد. هرگاه دشمن به اذن خدا گریخت فرارى را نکشید، و ناتوان را آسیب نرسانید، و زخمى را از پاى درنیاورید، و زنان را با آزار دادن ، تهییج ، نکنید، هرچند آبروى شما را بریزند، یا امیرانتان را دشنام گویند، چون توان و جان و عقلشان ضعیف است حتى زمانى که مشرک بودند، دستور داشتیم که از آنان دست باز داریم . و اگر در جاهلیت مردى به زنى با سنگ یا چماق تعرض مى کرد، او و فرزندش را سرزنش مى کردند.
١٥ - و من دعاء له علیه السلام و کان علیه
السلامیقول اذا لقى العدو محاربا:اللهم الیک افضت القلوب و مدت الاعناق ، وشخصت الابصار و نقلت الاقدام و انضیت الابدان ، اللهم قد صرح مکنون الشنان و جاشت مراجل الاضغان اللهم انا نشکوا الیک غیبة نبینا و کثرة عدونا و تشتت اهوائنا (ربنا افتح بیننا و بین قومنا بالحق انت خیر الفاتحین).
١٥ - هنگام رویارویى با دشمن در جنگ مى گفت :
نیایش امام در میدان جنگ
بار الها، دلها به سوى تو روانه گشته ، گردنها به سمت تو کشیده ، چشمها به تو دوخته ، قدم ها به جانب تو رهسپار گشته و بدن ها در راه تو به لاغرى رسیده است ، بار الها، کینه پنهان آشکار شده ، و دیگهاى دشمنى به جوش آمده است بار الها، به تو شکوه مى کنم از نبودن پیامبران و فراوانى دشمنانمان و پراکندگى خواسته هایمان . پروردگارا، میان ما و دشمنانمان به حق حکم فرما، که تو بهترین داورانى(اعراف / ٨٩).
١٦ - و من وصیة له علیه السلام لاصحابه عند الحرب
لا تشتدن علیکم فرة بعدها کرة ، ولاجولة بعدها حملة و اعطوا السیوف ، حقوقها، و وطئوا (وطنوا) للجنوب مصارعها و اذمرا انفسکم على الطعن الدعسى ، و الضرب الطلحفى و امیتوا الاصوات فانه اطرد للفشل فوالذین فلق الحبة و براء النسمة ما اسلموا ولکن استسملوا و اسروا الکفر، فلما وجدوا اعوانا علیه اظهروه
١٦ - هنگام آغاز نبرد به یارانش مى فرمود:
آموزش تاکتیکهاى نظامى
دشوار نباشد گریختنى که پس از آن بازگشتى باشد، و یا عقب نشینى اى که از پى آن حمله اى باشد، حق شمشیرها را ادا کنید، پهلوى دشمن را به خاک رسانید، خود را براى وارد کردن نیزه کارى ، و ضربت کارگر شمشیر تهییج کنید. صداها را در سینه حبس کنید که بیشتر از هر چیزى سستى را از شما دور مى سازد، سوگند به خدایى که دانه را شکافته ، و جانداران را آفریده که اینان اسلام نیاوردند، بلکه تسلیم شدند و کفر را در درون خود پنهان داشتند و چون یاورانى بر کفر خویش یافتند، آن را آشکار نمودند.
١٧ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة جوابا عن کتاب منه الیه
و اما طلبک الى الشام فانى لم اکن لاعطیک الیوم ما منعتک امس و اما قولک : ان الحرب قد اکلت العرب الا حشاشات انفس بقیت الا و من اکله الحق فالى الجنة ، و من اکله الباطلب فالى النار (فالنار اولى به) و اما استواؤ نا فى الحرب و الرجال فلست بامضى على الشک منى على الیقن ، و لیس اهل الشام ، باحرص على الدنیا من اهل العراق على الاخرة .
و اما قولک : انا بنو عبد مناف ، فکذلک نحن ، و لکن لیس امیة کهاشم ولاحرب کعبد المطلب ولا ابوسفیان کابى طالب ، ولا المهاجر کالطلیق ، ولا الصریح کاللصیق ، ولا المحق کالمبطل و لا المؤ من کالمدغل ، و لبئس الخلف خلف یتبع سلفا هوى فى نار جهنم ، وفى ایدینا بعد فضل النبوة التى اذللنا بها العزیز، و نعشنا بها الذلیل ، و لما ادخل الله العرب فى دینه افواجا و اسلمت له هذه الامة طوعا و کرها، کنتم ممن دخل فى الدین : اما رغبة و اما رهبة على حین فار (فات اهل السبق ، بسبقهم و ذهب المهاجرون الاولون بفضلهم . فلا تجعلن للشیطان فیک نصیبا و لا على نفسک سبیلا و السلام.
١٧ - نامه اى از اوست در پاسخ نامه معاویه (در صحراى صفین ماه ، صفر ٣٧
هجرى)
افشاى چهره معاویه
اما (حکومت) شام که از من خواسته اى من کسى نیستم که آن چه را دیروز به تو ندادم ، امروز در اختیارت گذارم (٩) . اما این که گفتىجنگ عرب را به کام خود فرو برده ، و از او جز نیمه جانى باقى نماندهبدان کسى که در راه حق جان دهد، به سوى بهشت ، مى رود، و کسى که در راه باطل کشته شود، به سمت آتش مى رود. اما این که گفتىما در جنگ و نفرات جنگى برابریمچنین نیست ، که تو در شک و من بر یقین گام مى زنم ، و اهل شام بر دنیا آن اندازه حریص نیستند که اهل عراق به آخرت .
اما این که گفتىما فرزندان عبد منافیمما نیز چنین هستیم ، لکن نه امیه چون هاشم است و نه حرب مانند عبدالمطلب ابوسفیان کجا و ابوطالب کجا؟ مهاجر در راه خدا کجا و اسیر آزاده شده (١٠) کجا؟ نه اهل حق مانند اهل باطل است و نه مؤ من مانند مفسد. چه بد فرزندى است آن که پیرو پدرى است که در آتش دوزخ سرنگون گشته است .
از این گذشته ، ما را فضیلت نبوت است که با آن عزیز را ذلیل و ذلیل را بلند مرتبه ساختیم . آنگاه که خداوند عرب را گروه گروه به دین خود وارد کرد، و این امت از روى رضا، به اجبار اسلام آورد، شما از آن کسان بودید که با به خاطر رغبت به دنیا و یا از بیم جان اسلام آوردید، و آن هنگامى بود که پیشى گرفتگان به اسلام به سبب پیشى گرفتنشان رستگار شده بودند، و مهاجران نخستین بهره خود را از فضیلت برده بودند. پس براى شیطان در وجود خویش نصیبى قرار مده ، و او را بر خود مسلط نساز و السلام .
١٨ - و من کتاب له علیه السلام الى عبدالله بن عباس و هو عامله على البصرة
و اعلم ان البصرة مهبط ابلیس و مغرس الفتن ، فحادث اهلها بالاحسان الیهم ، و احلل عقدة الخوف عن قلوبهم .
و قد بلغنى تنمرک لبنى تمیم ، و غلظتک علیهم ، و ان بنى تمیم ، لم یغب لهم نجم الا طلع لهم آخر و انهم لم یسبقوا بوغم فى جاهلیة و لا اسلام و ان لهم بنا رحما ماسة ، و قرابة خاصة ، نحن ماءجورون على صلتها، و ماءزورون على قطعتها، فاربع ابا العباس ، رحمک الله فیما جرى على لسانک ویدک من حیو و شر! فانا شریکان فى ذلک و کن عند صالح ظنى بک ولایفیلن راءیى فیک و السلام.
١٨ نامه اى از اوست به عبدالله پسر عباس ، کارگزار امام در بصره (درسال ٣٦ هجرى پس از جنگ جمل)
روش برخورد با مردم
بدان که بصره جایگاه فرود شیطان و کشتگاه فتنه هاست پس مردمش را به احسان دل خوش ساز، و گره ترس را از دل هایشان بگشا.
به من خبر رسیده که با بنى تمیم درشتى کرده اى و بر آنان سخت گرفته اى . حال آن که از بنى تمیم ستاره اى غروب نکرد، جز آن که ستاره اى دیگر در میانشان طلوع کرد. در جاهلیت و اسلام کسى در کینه جویى بر آنان پیشى نگرفته اینان را با ما پیوند خویشاوندى شدید و قرابتى خاص است که اگر آن را پاس داریم ، پاداش گیریم ، و اگر پاس نداریم ، موآخذه شویم اى ابالعباس ، خدایت رحمت کند؛ در آن چه از نیکى و بدى بر دست و زبانت جارى مى شود، مدارا نما، که ما هر دو در آن شریکیم ، چنان کن که گمان نیک من به تو همچنان باقى باشد، و کارى مکن که نظرم درباره تو بگردد. والسلام .
١٩ - و من کتاب له علیه السلام الى بعض عماله
اما بعد فان دهاقین اهل بلدک شکوا منک غلظة و قسوة و احتقارا و جفوة و نظرت فلم ارهم اهلا لان یدنوا لشرکهم ، و لا ان یقصوا ویجفوا لعهدهم فالبس لهم جلبابا من اللین تشوبه ، بطرف من الشدة و داول لهم بین القسوة و الراءفة ، و امزج لهم بین التقریب و الادناء و الابعاد و الاقصاء ان شاء الله.
١٩ - نامه اى از اوست به یکى از کارگزارانش (به نام عمر بن ابى که
فرماندارفارس ایران بود)
پرهیز از بدرفتارى با مردم
اما بعد. دهقانان شهر تو، از رفتار خشن و سخت دلى تو شکایت کرده اند که آنان را خوار شمرده و بر آنان ستم کرده اى نگریستم و دیدم که چون مشرک اند سزاوار آن نیستند که به خود نزدیکشان سازى ، و چون با ما پیمان بسته اند نشاید که آنان را دور سازى یا برایشان جفا نمایى . پس براى آنان جامه اى از مدارا، تواءم با اندکى درشتى بر تن کن و با آنان رفتارى آمیخته از نرمى و شدت داشته باش ، گاهى آنان را به خود نزدیک ساز و گاهى از خود دور دار، اگر خدا خواهد.
٢٠ - و من کتاب له علیه السلام اى زیاد بن ابیه و هو خلیفة عامله عبدالله بن
عباسعلى البصرة و عبدالله عامل امیرالمؤ منین یومئذ علیها وعلى کور الاهواز و فارس و کرمان وغیرها:و انى اقسم بالله قسما صادقا، لئن بلغنى انک خنت من فى ء المسلمین شیئا صغیرا او کبیرا لاشدن علیک شدة تدعک قلیل الوفر، ثقیل الظهر ضئیل الامر، و السلام.
٢٠ - نامه اى از اوست به زیاد ابن ابیه هنگامى که جانشین عبدالله بن عباس در
بصرهبود و عبدالله در آن زمان فرماندار امیر مؤ منان در بصره ، نواحى اهواز، فارس و کرمانو... بود.
پرهیز از خیانت در بیت المال
به خدا سوگند مى خورم ، سوگندى راست که اگر به من خبر رسید که در غنائم مسلمانان به اندک و یا بسیار، خیانت کرده اى چنان بر تو سخت گیرم که تهیدست شوى و هزینه زندگى بر دوشت سنگینى کند و حقیر و خوار گردى ! و السلام .
٢١ - و من کتاب له علیه السلام الى زیاد ایضا
فادع الاسراف مقتصدا و اذکر فى الیوم غدا و امسک من المال بقدر ضرورتک وقدم الفضل لیوم حاجتک .
اترجو ان یعطیک (یؤ تیک) الله اجر المتواضعین و انت عنده من المتکبرین !و تطمع - و انت ممترع فى النعیم ، تمنعه الضعیف و الارملة - ان یوجب لک ثواب المتصدقین ؟ و انما المرء مجزى بما اسلف ، و قادم على ما قدم ، و السلام.
٢١ - نامه اى از اوست به زیاد بن ابیه (درسال ٣٦ هجرى)
سفارش به اعتدال و میانه روى
اسراف را رها کن و میانه رو باش ، امروز در اندیشه فردایت باش از مال به مقدار نیازت نگهدار، و زیادى آن را براى روز نیازمندى خود روانه ساز.
آیا امید آن دارى که خداوند ثواب فروتنان رابه تو بخشد در حالى که تو نزد او از متکبران هستى ؟! آیا در حالى که غرق در ناز و نعمتى و از کمک به افتادگان و بیوه زنان دریغ میدارى ، طمع در آن بسته اى که ثواب صدقه دهندگان را به تو دهند. آدمى را به آنچه پیشاپیش فرستاده اجر دهند، و به آنچه از پیش فرستاده درآید. والسلام .
٢٢ - و من کتاب له علیه السلام الى عبدالله بن العباس رحمة الله تعالى
و کان عبدالله یقول :ما انتفعت بکلام بعد کلام رسول الله صلى الله علیه و آله ، کانتفاعى بهذا الکلام !.
اما بعد فان المرء قد یسره درک ما لم یکن لیفوته ، و یسوءه فوت ما لم یکن لیدرکه فلیکن سرورک بما نلت من آخرتک ولیکن اسفک على ما فاتک منها و مانلت من دنیاک فلا تکثر به فرحا و ما فاتک منها فلا تاءس علیه جزعا ولیکن همک فیما بعد الموت.
٢٢ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس رحمه الله
(فرماندار بصره در سال ٣٦ هجرى) ابن عباس مى گفت : پس از کلام رسول خدا صلى الله علیه و آله از هیچ سخنى به اندازه این سخن سود نبردم .
سفارش به آخرت گرایى
اما بعد انسان را گمراهى دست یافتن به چیزى که برایش مقدر بوده شادمان مى کند، و گاه از دست دادن چیزى که رسیدن به آن برایش مقدر نبوده اندوهگین مى سازد پس باید به خاطر آن آنچه از آخرت به آن رسیده اى شادمانى کنى ، و به خاطر آنچه از آخرت از دست داده اى اندوهگین شوى ، به آنچه از دنیا به آن مى رسى چندان شادى مکن ، و به آنچه از دنیا از دست مى دهى ، چندان غمگین مشو و باید تلاشت براى پس از مرگ باشد.
٢٣ - و من کلام له علیه السلام قبیل موته
علىسبیل الوصیة لما ضربه ابن ملجم لعنة اللهوصیتى لکم : ان لاتشرکوا بالله شیئا؛ و محمد صلى الله علیه و آله فصلا تضیعوا سنته اقیموا هذین العمودین ، و اوقدوا هذین المصباحین و خلاکم ذم !
انا بالاءمس صاحبکم ، والیوم عبرة لکم و غدا مفارقکم ان ابق فانا ولى دمى و ان افن فالفناء میعادى ، و ان اعف فالعفولى قربة و هو لکم حسنة ، فاعفوا:الا تحبون ان یغفر الله لکم.
و الله ما فجاءنى من الموت وارد کرهته ، ولاطالع انکرته ؛ و ما کنت الا کقارب ورد، وطالب وجد؛و ما عند الله خیر للابرار.
اقول : و قد مضى بعض هذا الکلام فیما تقدم من الخطب الا ان فیه هاهنا زیادة اوجبت تکریره.
٢٣ - سخنى از اوست آن را اندکى پیش از مرگش به عنوان وصیت فرمود، پس از آن
که ابن ملجم - لعنت خدا بر او باد - وى را ضربت زد.
پندهاى جاویدان
شما را سفارش مى کنم که چیزى را شریک خدا نسازید، و سنت محمد صلى الله علیه و آله را ضایع نکیند. این دو ستون را بر پا دارید، و این دو چراغ را همواره روشن نگاه دارید که در این صورت هرگز سرزنش بر شما نباشد.
من دیروز همنشین شما بودم ، و امروز براى شما مایه عبرتم ، و فردا از شما جدا مى شوم . اگر زنده بمانم خود اختیاردار خونم هستم ، و اگر بمیرم مرگ وعده گاه من است . اگر (قاتل خود را) ببخشم بخشیدن براى من مایه تقرب ، و براى شما نیکى است . پس عفو کنیدآیا دوست ندارید که خداوند شما را بیامرزد؟(نور / ٢٢).
به خدا سوگند با مردن چیزى که آن را ناخوش دارم به سراغم نخواهد آمد و چیزى را که نشناسم ، بر من پدیدار نخواهد شد. بلکه همچون جوینده آب باشم ، که ناگهان به آب رسیده ، و طالب متاعى که به آن دست یافته (و آنچه نزد خداست براى نیکان بهتر است) (آل عمران /١٩٨).
مؤ لف : بخشى از از این کلام پیش از این (در سخن ١٤٩) گذشت ، اما در اینجا اضافه اى بود که تکرارش را لازم مى نمود.
٢٤ - و من وصیة له علیه السلام بما
٢٤ - و من وصیة له علیه السلام بما
یعمل فى امواله کتبها بعد منصرفه من صفینهذا ما امر به عند الله على بن ابیطالب امیرالمؤ منین فى ماله ابتغاء وجه الله لیولجه به الجنة و یعطیه ، به الامنة (الامنیة).
منها: فانه یقوم بذلک الحسن بن على یاءکل منه بالمعروف و ینفق منه بالمعروف فان حدث بحسن حدث و حسین حى ، قام بالامر بعده ، و اصدره مصدره .
و ان لابنى فاطمة من صدقة على مثل الذى لبنى على و انى انما جعلت القیام بذلک الى ابنى فاطمة ابتغاء وجه الله و قربة الى رسول الله صلى الله علیه و آله و تکریما لحرمته ، و تشریفا لوصلته .
و یشرط على الذى یجعله الیه ان یترک المال على اصوله و ینفق من ثمره حیث امر به و هدى له و الا یبیع من اولاد نخل هذه القرى ودیة حتى تشکل ارضها غراسا.
و من کان من امائى - الاتى اطوف علیهن - لها ولد، او هى حامل فتمسک على ولدها و هى من حطه فان مات ولدها و هى حیة فهى عتیقة قد افرج عنا الرق ، و حررها العتق .
قوله علیه السلام فى الوصیة :و الا یبیع من نخلها ودیةالودیة ، الفسیلة و جمعها ودى و قوله علیه السلام :حتى تشکل ارضها غراساهو من افصح الکلام و المراد به ان الارض یکثر فیها غراس النخل حتى یراها الناظر على غیر تلک الصفة التى عرفها بها فیشکل علیه امرها و یحسبها غیرها.
٢٤ - وصیتى از اوست که اموالش را چگونه مصرف کنند، آن را پس از بازگشت
ازصفین (در ٢٠ جمادى الاولى سال ٣٧) نوشت .
وصیت درباره اموال خود
این وصیتى است که بنده خدا، على بن ابیطالب ، امیرمؤ منان اموال خود براى جلب خشنودى خداوند بدان فرمان داده است تا او را به بهشت برد و آسایش و امنیت عطا نماید.
بخشى از آن وصیت : حسن بن على بن انجام این وصیت اقدام مى کند، از دارایى من براى خود به گونه اى که پسندیده است هزینه مى کند، و به گونه اى که پسندیده است از آن انفاق مى کند. اگر حادثه اى براى حسن پیش آید، و حسین زنده باشد، پس از او این کار را بر عهده مى گیرد، و به وصیتم همچون حسن عمل مى کند.
نصیب دو پسر فاطمه از به جا مانده دارایى على به اندازه دیگر پسران على است . و اگر پسران فاطمه را براى اجراى وصیت تعیین کردم ، به خاطر جلب خشنودى خدا، و تقرب به رسول خدا صلى الله علیه و آله و بزرگداشت حرمت و شرافت خویشاوندى با پیامبر است .
لزوم حفظ اموال
با کسى که این کار را بر عهده دارد شرط مى کنم که اصل مال را باقى گذارد و همان گونه که ماءمور و راهنمایى شده از درآمد، آن انفاق کند، و نهال هاى تازه روئیده آن قریه ها را نفروشد تا به اندازه اى فراوان شوند که شناختن نخلستان ها براى کسى که آنها را پیش از این دیده است ، سخت باشد.
هر یک از کنیزانم که با او همبستر بوده ام و از من فرزندى دارد یا باردار است به فرزندش واگذار شود، و جزء سهم او به حساب آید و اگر در زمان حیات کنیز فرزندش بمیرد، وى آزاد مى گردد و نام کنیز از او برداشته مى شود و آزادى (فرزند) او را آزاد مى کند.
در جملهالا یبیع من نخلها و ودیةبه معناى نهال خرما است . و جمع آنودىاست و به تعبیرحتى تشکل ارضها غراسااز فصیح ترین و نیکوترین سخن هاست . مقصود آن است که در آن قریه ها آن قدر نخل ها زیاد شود که کسى آن را پیشتر دیده اینک آن را به گونه اى دیگر بیابد، و آن چنان امر بر وى مشتبه گردد که گمان کند زمین دیگرى است .
٢٥ - و من وصیة له علیه السلام کان یکتبها لمن یستعمله على الصدقات
و انما ذکرنا هنا جملا لیعلم بها انه علیه السلام کان یقیم عماد الحق ، و یشرع امثله العدل فى صغیر الامور، و کبیرها و دقیقها، و جلیلها.
النطلق على تقوى الله وحده لا شریک له و لاتزوعن مسلما، ولاتجتازن (تحتازن) علیه کارها، ولاتاءخذن منه اکثر من حق الله فى ماله ، فاذا قدمت على الحل فانزل بمائهم من غر ان تخالط ابیاتهم ثم امض الیهم بالسکینة و الوقار؛ حتى تقوم بینهم فتسلم علهیم ، ولاتختج بالتحیة لهم ، ثم تقول : عبادالله ، ارسلنى ، الیکم ولى الله و خلیفته لآخذ منکم حق الله فى اموالکم فهل الله فى اموالکم من حق فتؤ دوه الى ولیه ؟ فان قال قائل : لا، تراجعه ، و ان انعم لک منعم فانطلق معه من غیر ان تخیفه او توعده او تعسفه او ترهقه فخذ ما اعطاک من ذهب او فضصة فان کان له ماشیة او ابل فلا تدخلها الا باذنه فان اکثرها له فاذا اتیها فلا تدخل علیها دخول متسلط علیه و الا عنیف به و لاتنفرن بهمیة و لاتفزعنه ا، ولا تسوءن صاحبها فیها، و اصدع المال صدعین ثم خیره فاذا اختار فلا تعرضن لما اختاره ، فلا تزال کذلک حتى یبقى ما فیه وفاء لحق الله فى ماله ؛ فاقبض حق الله منه فان استقالک فاءقله ثم اخلطهما ثم اصنع مثل الذى صنعت اولا حتى تاءخذ حق الله فى ماله و لاتاءخذن عودا و لاهرمة و لامکسورة ولامهلوسة ، و لاذات عوار. ولا تاءمنن علیها الا من تثق بدینه ، رافقا بمال المسلمین حتى یوصله الى ولیهم فیقسمه بینهم .
ولاتوکل بها الا ناصحا شفیقا و امینا حفیظا غیر معنف و لامجحف ولاملغب و لامتعب ، ثم ادحر الینا ما اجتمع عندک نصیره حیث امر الله به ، فاذا اخذها امینک فاوعز الیه الا یحول بین ناقة و بین فصیلها و لا یمصر لنبها فیضر ذلک بولدها، ولایجهدنها رکوبا، ولیعدل بین صواحبهاتها فى ذلک و بینها و لیرفه على اللاغب ولیستاءذن بالنقب و الظالع ولیوردها ما تمر به من الغدر، ولایعدل بها عن نبت الارض الى جواد الطرق ولیروحها فى الساعات ولیمهلها عند النطاف و الاعشاب حتى تاءتینا باذن الله بدنا منقیات غیر متعبات ولا مجهودات ، لنقسمها على کتاب الله و سنة نبیه صلى الله علیه و آله فان ذلک اعظم لاجرک و اقرب لرشدک انشاء الله.
٢٥ - سفارشى از اوست آن را براى کسى که ماءمور جمع آورى زکات میکرد، مى
نوشت.ما در اینجا تنها جمله هایى از آن را آوردیم ، تا دانسته شود که آن حضرت همواره ستون حق را برپا مى داشت ، و نشانه هاى عدالت را در امور خرد و کلان ، و کلى و جزئى نمایان مى ساخت .
اخلاق اجتماعى کارگزاران اقتصادى
با پرواى خداوندى که یکتا و بى شریک است ، حرکت کن مسلمانى را مترسان و از زمین کسى بدون رضاى او عبور مکن ، و بیش از حقى که خداوند در مال وى نهاده از او مگیر. چون به طایفه اى رسیدى بى آن که به خانه هایشان روى بر آب آنان فرود آى . آگاه با آرامش و وقار به سوى آنان حرکت کن تا به میانشان برسى . پس سلامشان کن ، و در تحیت بر ایشان کوتاهى مکن .
سپس بگو: بندگان خدا! ولى و خلیفه خدا مرا به سوى شما فرستاده تا حق خدا را که در اموالتان هست از شما بگیرم . آیا براى خداوند در دارایى شما حقى هست که آن را به ولى او بپردازید؟ پس اگر کسى گفت : نه دیگر، به سراغش مرو. و اگر کسى گفت : آرى ، بى آن که او را بترسانى ، یا تهدید کنى ، یا به سختى و دشوارى اندازى ، همراه وى برو، و آنچه از طلا و نقره (به عنوان زکات) به تو مى دهد بگیر و اگر گاو گوسفند و شتر دارد جز با اجازه صاحبش به میان رمه مرو، چه بیشتر آنها براى اوست . و هنگامى که به رمه چارپایان ، رسیدى ، مانند، کسى که خود را بر صاحب آنها مسلط مى داند، و یا مى خواهد بر او سخت بگیرد، بر رمه وارد مشو. چارپایى را رم مده و مترسان ، و صاحبش را در گرفتن آن به سختى مینداز. رمه را دو قسمت کن و مالک را مخیر ساز (که هر کدام را خواست برگزیند) و آنگاه که برگزید، دیگر متعرض آنچه برگزیده مشو سپس باقیمانده را دو قسمت کن و مالک را آزاد بگذار (که هر کدام را خواست برگزیند) و هر دسته را که برگزید متعرض آن مشو. این تقسیم کردن را همچنان ادامه بده تا به اندازه حقى که خداوند در دارایى او دارد، بماند. آنگاه حق خدا را از او بگیر. و اگر خواست این گونه قسمت کردن را بر هم زند، بپذیر و دو دسته را درهم بیامیز، و کار تقسیم را دوباره آغاز کن ، تا حق خدا را از دارایى او دریافت کنى حیوان پیرو از پا افتاده و دست و پا شکسته و بیمار و مسلول و معیوب را به عنوان زکات بگیر کسى را بر آن اموال امین قرار ده که به دیندارى او اعتماد دارى ، کسى که نسبت به اموال مسلمانان درستکار باشد، تا زمانى که آن را به ولى امر مسلمانان برساند، و او میان مردم تقسیم کند.
حمایت از حقوق حیوانات
جز خیرخواه مهربان ، و امین حافظ دیگرى را بر چارپایان مگمار، کسى که بر حیوانات سخت نگیرد، و آن ها را تند نراند، نرنجاند، و خسته نکند، سپس هر چه گردآوردى زود نزد ما فرست تا آن را در جایى که خدا فرمان داده ، صرف کنیم .
وقتى رمه را امین تو گرفت به او سفارش کن که شتر را از بچه شیر خوارش جدا نکند، و آن قدر شیرش را ندوشد که به بچه او زیان رساند، شتران را به سوار شدن ، بر آن ها خسته نکند. در دوشیدن شیر و سوارى گرفتن میان آن شتر و دیگر شترها عدالت ورزد. باید شتر خسته را استراحت دهد، و شترى را که پایش آسیب دیده و از حرکت ناتوان شده آهسته براند، آنها را بر سر آبگیرهاى که شترها از آن مى گذرند، وارد نماید، و از کناره راههاى علف دار براند، نه آن جا که خشک و عارى از گیاه است . ساعاتى به آنها استراحت دهد، و در کنار آب هاى کم و گیاهان بیابان مهلتشان دهد (براى آن که آب خورند و علف بچرند) تا به اذن خدا فربه و پر توان ، نزد ما آیند، نه رنجیده ، و خسته و ما آنها را به فرمان کتاب خدا و بر روش پیامبرش صلى الله علیه و آله تقسیم کند، اگر چنین کنى اجر تو بیشتر، و به هدایتت نزدیکتر باشد، اگر خدا بخواهد.
٢٦ - و من عهد له علیه السلام الى بعض عماله و قد بعثه على الصدقة
امره بتقوى الله فى سرائر امره و خفیات عمله ، حیث لا شهید غیره ، ولا وکیل دونه ، و امره الا یعمل بشى ء من طاعة الله فیما ظهره فیخالف الى غیره فیما اسر، و من لم یختلف سره و علانیته و فعله و مقالته فقد ادى الامانة و اخلص العبادة .
و امره الا یجبههم و لایعضههم و لایرغب عنه م تفضلا بالامارة (الامانة) علیهم ، فانهم ، الاخوان ، فى الدین ، و الاعوان على استخراج الحقوق .
و ان لک فى هذه الصدقة نصیبا مفروضا، و حقا معلونا و شرکاء اهل مسکنة و ضعفاء ذوى فاقة و انا موفوک حقک ، فوهم حقوقهم و الا تفعل فانک من اکثر الناس خصوصا یوم القیامة ، و بؤ سى لمن - خصمه عندالهل - الفقراء و المساکین و السائلون و المدفوعون ، و الغارمون و ابن السبیل ! و من استهان ، و بالامانة و رتع فى الخیانة و لم ینزه نفسه و دینه عنه ا فقد احل بنفسه الذل و الخزى فى الدنیا و هو الاخرة اذل و اخزى و ان اعظم الخیانة خیانة الامة ، و افظع الغش غش الائمة ، و السلام.
٢٦ - عهدنامه اى از اوست به یکى از کارگزاران ، خود (مخنف بن سلیم) هنگامى که
اورا براى گردآوررى زکات (به اصفهان) فرستاد
اخلاق کارگزاران مالیاتى
او را به پرواى از خدا در امور نهانى و کارهاى پوشیده از نظرها فرمان مى دهم ، آن جا که جز خدا کسى شاهد و غیر او کسى وکیل نیست ، او را فرمان مى دهم که آشکارا طاعت حق نکند و در نهان غیر آن را به جا آورد آن که نهان و آشکارش و کردار و گفتارش یکى باشد، امانت را ادا کرده ، و عبادت خالصانه به جا آورده .
او را فرمان میدهم که مردم را نرنجاند، آنان را دروغگو نداند، وبه خاطر اینکه امیر آنان است روى از ایشان ، نگرداند، زیرا آنان برادران دینى ، و یاران او در گرفتن حقوق خداوند هستند.
تو را در این زکات نصیبى ثابت و حقى معلوم است و مسکینان و ناتوانان و بینوایان با تو شریک اند، ما حق تو را به تمامى مى پردازیم ، پس تو نیز حقوق آنان را به طور کامل بپرداز، که اگر چنین نکنى روز قیامت از کسانى باشى که بیشترین دشمن و مدعى را خواهى داشت . و بدان به حال کسى که فقیران ، مسکینان گدایان ، ورشکستگان و از راه ماندگان مدعى و دشمن او در درگاه خداوند باشند! آن که امانت را مهم نشمارد، و در آن خیانت کند و جان و دین خود را از لوث آن پاک نسازد، خود را در دنیا در ذلت و خوارى افکنده ، و در آخرت ذلیل تر و خوارتر خواهد بود همانا بزرگ ترین خیانت ، خیانت به مردم و رسواترین دغلکارى ، دغلکارى ، با پیشوایان است . والسلام .
٢٧ - و من عهد له علیه السلام الى محمد بن ابى بکر - رضى الله عنه - حین
قلدهمصرفاخفض لهم جناحک ، و الن لهم جانبک ، و ابسط لهم وجهک ، و آس بینهم فى اللحظة و النظرة حتى لایطمع العظماء فى حیفک لهم ، و لا ییاءس الضعفاء، من عدلک بهم ، فان الله تعالى یسائلکم معشر عباده عن الصغیرة من اعمالکم و الکبیرة و الظاهرة و المستورة فان ، یعذب فانتم ، اظلم و این یعف فهو اکرم .
و اعلموا عباد الله ان المتقین ذهبوا بعاجل ذبهوا بعاجل الدنیا و آجل الاخرة فشارکوا اهل الدنیا فى دنیاهم و لم یشارکهم (یشارکوا) اهل الدنیا فى آخرتهم سکنوا الدنیا بافضل ما سکنت و اکلوها بافضل ما اکلت ، فحفظوا من الدنیا بما حظى به المترفون ، و اخذوا منها ما اخذه الجبابرة المتکبرون ، ثم انقلبوا عنه ا بالزاد المبلغ ؛ و المتجر الرابح (المربح) اصابوا لذة زهد الدنیا فى دنیاهم ، و تیقنوا انهم جیران الله غدا فى آخرتهم لاترد لم دعوة ولاینقص لهم نصیب من لذة .
فاحذروا عبادالله الموت و قربه ، و اعدوا له عدته ، فانه یاءتى بامر عظیم ، و خطب جلیل ، بخیر لایکون معه شرا ابدا، او شر لا یکون معه خیر ابدا، فمن اقرب الى الجنة من عاملها! و من اقرب الى النار من عاملها؟ و انتم طرداء الموت ، ان اقمتم له اخذکم و ان فررتم منه ادرککم و هو الزم لکم من ظلمکم الموت معقود، بنواصیکم و الدنیا تطوى من خلفکم ، فاحذروا نارا قعرها بعید، و حرها شدید، و عذابها، جدید و ان استطعتم ان یشتد خوفکم من الله و ان یحسن ظنکم به فاجمعوا بینهما، فان العبد انما، یکون حسن ظنه بربه على قدر خوفه من ربه ، و ان احسن الناس ظنا بالله اشدهم خوفا لله .
و اعلم - یا محمد بن ابى بکر - انى قد ولیتک اعظم اجنادى فى نفسى اهل مصر فانت محقوق ان تخالفت على نفسک ، و ان تنافح عن دینک و لولم یکن لک الا ساعة من الدهر، ولاتسحط الله برضا احد، من خلقه ، فان فى الله خلفا من غیره ، و لیس من الله خلف فى غیره .
صل الصلاة لوقتها الموقت لها، ولاتعجل وقتها لفراغ ، ولاتؤ خرها عن وقتها الاشتغال و اعلم ان کلى شى من عملک تبع لصلاتک .
و منه : فانه لاسواء امام الهدى ، و اما الردى ، و ولى النبى ، و عدوالنبى ، و لقد قال لى رسول الله صلى الله علیه و آلهانى لا اخاف على امتى مؤ منا ولا مشرکا اما المؤ من فیمنعه الله بایمانه ، و اما المشرک فیقعمه الله بشرکه ، ولکنى ولکنى اخاف علیکم کل منافق الجنان عالم اللسان یقول ، ما تعرفون ، و یفعل ما تنکرون.
٢٧ - عهدنامه اى از اوست به محمد بن ابى بکر - رضى الله عنه - وقتى او را (درسال ٣٧ هجرى) حکومت مصر داد (١١)
اخلاق اجتماعى
با مردم فروتن ، نرمخوى و گشاده روى باش . همه را به یک چشم و یکسان بنگر، تا بزرگان بر تو طمع ستم بر ناتوانان نبندد، و ناتوانان از عدالتت نومید نگردند. زیرا اى بندگان خدا، متعال از کوچک و بزرگ کارهایتان ، و آشکار و نهانتان بازپرسى خواهد کرد، پس اگر عذاب کند، شما ستمکارید، و اگر ببخشاید، او بزرگوارتر است .
اعتدال
گرایى زاهدان
بندگان خدا! بدانید که پرهیزگاران هم در این دنیا زودگذر و هم در جهان آینده آخرت سود برند. با اهل دنیا در دنیایشان ، شریک شدند، در حالى که اهل دنیا در آخرت آنان شریک نشدند. در دنیا در بهترین مسکن ها، سکنى گزیدند، و از بهترین خوراکى ها تناول کردند، از دنیا بهره بردند، آنسان که اهل نار و نعمت بهره مند شدند، و از آن کامیاب گشتند، آن چنان که جباران خود کامه کامیاب شدند، آنگاه باره توشه اى که آنان را به مقصد رساند، و با تجارتى سود بخش از این دنیا گذشتند. لذت زهد را در دنیایشان چشیدند، و یقین کردند، که فردا در آخرت همسایگان خداوندند. دعایشان به اجابت رسد، و نصیبشان از ذلت دنیا کاسته نشود.
ضرورت یاد مرگ
اى بندگان خدا، از مرگ و نزدیکى آن بترسید، و براى آن ساز و برگ مهیا کنید، که مرگ امرى بزرگ ، و رویدادى عظیم را با خود مى آورد، یا خیرى را به همراه مى آورد، که با آن هیچ شرى نیست ، و یا شرى را مى آورد، که با آن هیچ خیرى نیست . پس چه کس به بهشت نزدیکتر از آن که براى بهشت کار کند؟ و چه کس به آتش دوزخ نزدیک تر از آن که براى دوزخ کار کند؟ و چه کس به آتش دوزخ نزدیک تر از آن که براى دوزخ کار کند؟ (همچون شکارهایى هستید که) مرگ شما را (از جایتان) رانده ، اگر بایستید، شما را مى گیرید، و اگر بگریزید، شکار خواهد یافت . مرگ از سایه هایتان با شما همراه تر است ، مرگ به پیشانى شما بسته است ، و دنیا پشت سرتان چون بساطى پیچیده ، مى شود. بترسید از آتشى که ژرفاى آن بسیار گرمایش سخت و عذابش تازه است ، خانه اى که نشانى از رحمت در آن نیست ، ندایى را نشنوند، و اندوهى را برطرف نسازند. اگر بتوانید که بیمتان از خدا فراوان و گمانتان به او نیکو باشد این دور را با هم جمع کنید، زیرا گمان نیکوى بنده ، به پروردگارش به اندازه ترسش از او است ، و خوش گمان ترین به خداوند بیمناک ترین ایشان از خداوند است .
اخلاق مدیران اجرایى
محمد بن ابى بکر! بدان که تو را فرمانده ، بزرگ ترین ، سپاهیانم ، یعنى مردم مصر کردم . پس شایسته توست که با هواى نفس خویش مخالفت ورزى و از دینت حمایت کنى ، هرچند ساعتى بیش از زندگانى تو باقى نمانده باشد، خدا را براى خشنودى احدى از آفریدگان او به خشم میاور. زیرا که خشنودى خدا جانشین هر چیز شود، و هیچ چیز جایگزین ، خشنودى خدا نشود، نماز را در وقت معین آن بخوان ، به سبب بیکارى نماز از پیش مینداز و به جهت کار داشتن آن را از وقتش تاءخیر مینداز، و بدان که هر کارى که مى کنى تابع نماز توست .
از این عهدنامه است : امام هدایت و امام گمراهى ، و دوست پیامبر و دشمن پیامبر یکسان نیستند. رسول خدا صلى الله علیه و آله به من فرمود:بر امتم از مؤ من و مى دارد، و مشرک را به سبب شرکش سرکوب مى کند، اما بر شما از کسى مى ترسم که در دل منافق و بر زبان داناست ، که مى گوید، آنچه را نیکو مى شمارید، و انجام مى دهد آنچه را ناپسند مى دارید.
٢٨ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة جوابا، و هو محاسن الکتب
اما بعد فقد اتانى کتابک تذکر فیه اصطفاء الله محمد صلى الله علیه و آله لدینه ، و تاءییده ایاه بمن ایده من اصحابه ، فلقد، خباء لنا الدهر منک عجبا، اذا طفقت تخبرنا ببلاء الله تعالى عندنا و نعمته علینا فى نبینا فکنت فى ذلک کناقل التمر الى هجر، او داعى مسدده ، الى النضال ، و زعمت ان افضل الناس فى الاسلام فلان و فلان ؛ فذکرت امرا ان تم اعتزلک کله ، و ان نقص لم یلحقک ثلمه ، و ما انت و الفاضل و المفضول والسائس و المسوس ! و ما للطلقاء و ابناء الطلقاء، و التمییز بین المهاجرین ، الاولین ، و ترتیب درجاتهم ، و تعریف طبقاتهم ! هیهات لقد حن قدح لیس منها، و طفق یحکم فیها من علیه الحکم لها!الا تربع ایها الانسان على ظلعک و تعرف قصور ذرعک ، و تتاءخر حیث اخرک القدر!فما علیک غلبة المغلوب ، و لاظفر الظافر!وانک لذهاب فى التیه ، رواغ عن القصد.
الا ترى -غیر مخبر لک ، ولکن بنعمة الله احدث - ان قوما استشهدوا فى سبیل الله تعالى من المهاجرین ، و الانصار و لکل فضل ، حتى اذا استشهد شهیدنا قیل : سید الشهداء، و خصه رسول الله صلى الله علیه و آله بسبعین ، تکبیرة عند صلاته ، علیه ! اولاترى ان قوما قطعت ایدیهم ، فى سبیل الله - و لکل فضل - حتى اذا فعل بواحدنا ما فعل بواحدهم ، قیل :الطیار فى الجنة ذوالجناحین !.
و لو لا ما نهى الله عنه من تزکیة المرء نفسه لذکر ذاکر فضائل جمة تعرفها قلوب المؤ منین و لاتمجها آذان السامعین ، فدع عنک من مالت به الرمیة ، فانا صنائع ربنا، و الناس بعد صنائع لنا لم یمنعنا قدیم عزنا ولاعادى طولنا على قومک ان خلطنا کم بانفسکم ؛ فنکحنا و انکحنا فعل الاکفاء، و لستم ، هناک !و انى یکون ذلک و منا النبى و منکم المکذب ، و منا اسد الله و منکم اسد الاحلاف و منا سید اشباب اهل الجنة و منکم صبیة النار و منا خیرنساء، العالمین ، و منکم حمالة الحطب فى کثیر مما لنا و علیکم !
فاسلامنا قد سمع ، و جاهلتینا لاتدفع ، و کتاب الله یجمع ، لنا ما شذعنا، و هو قوله ، سبحانه ، و تعالى (و اولو الارحام ، بعضهم ، اولى ببعض ، فى کتاب الله) و قوله تعالى : (ان اولى الناس بابراهیم ، للذین ، اتبعوه و هذا النبى و الذین آمنوا و الله ولى المؤ منین) فنحن مرة اولى بالقرابة و تارة اولى بالطاعة ، و لما احتج المهاجرون على الانصار یوم السقیفة برسول الله صلى الله علیه و آله فلجوا علیهم ، فان یکن الفلج ، به فالحق لنا دونکم ، و ان یکن بغیره فالانصار على دعواهم .
و زعمت انى لکل الخلفاء حسدت ، و على کلهم ، بغیت فان یکن ذلک کذلک فلیست الجنایة ، علیک ، فیکون ، العذر الیک .
*و تلک شکاة ظاهر عنک عارها *
و قلت : انى کنت اقادکما یقاد الجمل المخشوش حتى ابایع ؛ و لعمرالله لقد اردت ان تذم فمدحت ، و ان تفضح فافتضحت !و ما على المسلم من غضاضة فى ان یکون مظلوما ما لم یکن شاکا فى دینه ، و لا مرتابا بیقینه ! و هذه حجتى الى غیرک قصدها، ولکنى الطلقت لک منها بقدر ما سنح من ذکرها.
ثم ذکرت ما کان من امرى ، و امر عثمان ، فلک ان تجاب عن هذه لرحمک منه ، فاینا کان اعدى له ، واهدى الى مقاتله ! امن بذل له نصرته ، فاستقعده ، و استکفه ، ام من استنصره ، فتراخى عنه و بث المنون ، الیه ، حتى قدره ، علیه ، کلا والله (لقد یعلم الله المعوقین منکم و القائلین لاخوانهم هلم الینا و لا یاءتون الباءس الا قلیلا).
و ما کنت لاعتذر من انى کنت انقم ، علیه احداثا؛ فان کان الذنب الیه ارشادى و هدایتى له ، فرب ملوم لا ذنب له * و قد یستفید الظنة المتنصح * و ما اردت (الا الاصلاح ما استطعت ، و ما توفیقى الا بالله علیه توکلت و الیه انیب) و ذکرت انه لیس لى و لاصحابى عندک الا السیف فلقد اضحکت بعد استبعار!متى الفیت بنى عبد المطلب عن الاعداء ناکلین ، و بالسیف مخوفین ؟! * لبث قلیلا یلحق الهیجا حمل *
فسیطلبک من تطلب ، ویقرب منک ما تستبعد و انا مرقل نحوک فى جحفل من المهاجرین و الانصار، و التابعین ، لهم باحسان ، شدید زحامهم ، ساطع قتامهم ، متسربلین ، سرابیل الموت ؛ احب اللقاء، الیهم لقاء ربهم ، وقد صبحتهم ذریة بدریة و سیوف هاشمیة قد عرفت مواقع نصالها، فى اخیک و خالک و جدک و اهلک (و ما هى من الظالمین ببعید).
٢٨ - نامه اى از اوست در پاسخ معاویه که از بهترین نامه هاست
افشاى ادعاهاى دروغین معاویه
اما بعد. نامه ات به من رسید. در آن یاد آور شده بودى کهخداوند محمد صلى الله علیه و آله را براى دین خود برگزید، و او را با اصحابش که خود تاءییدشان کرده بود، یارى داد!روزگار چیزى شگفت از تو بر ما پنهان داشت ، چون مى خواهى ما را از احسان خداوند در حق ما، و از نعمت پیامبرش در میان ما با خبرسازى !
تو در این کار مانند کسى هستى که خرما به هجر (١٢) مى برد، یا کسى را که به او تیراندازى آموخته به مبارزه دعوت مى کند، پنداشتى که برترین مردم در اسلام ، فلان و فلان ، هستند. چیزى را یاد کردى که اگر درست باشد تو را از آن بهره اى نیست و اگر نادرست باشد زیانى به تو نرساند. تو را چه کار که چه کسى برتر است و چه کسى پایین تر، و یا چه کسى رییس است و چه کسى زیر است ؟ آزاد شدگان (از بند بردگى) و فرزندان آزاد شدگان ، را چه رسد که میان مهاجران نخستین فوق نهند، و درجات و مراتب ایشان را شناسند؟ هرگز! تیرى که از جنس تیرهاى مسابقه نبود صدا داد (١٣) (و خود را شناساند) کسى در این مساءله زبان به داورى گشود، که خود محکوم بود! اى انسان ! چرا در جاى خود نمى نشینى ، و کاستى ها و ناتوانى هاى خود را نمى شناسى ؟ چرا به آن درجه پایین که تقدیر الهى برایت رقم زده ، باز نمى گردى ؟ نه از مغلوب شدن کسى زیانى به تو رسد و نه از پیروز شدن کسى سودى نصیب تو گردد تو در بیابان ، گمراهى گام برمى دارى ، و از راه مستقیم منحرف گشته اى .
فضیلت هاى بنى هاشم
آیا نمى بینى - هرچند قصدم خبر دادن به تو نیست ، بلکه از نعمت خدا سخن مى گویم
که- گروهى از مهاجران و انصار در راه خدا شهید شدند - و هر یک را فضیلتى بود - تاآنگاه که شهید ما حمزه به شهادت رسید؛ و او را سیدالشهداء خواندند، ورسول خدا صلى الله علیه و آله در نماز بر پیکر او هفتاد تکبیر را به او اختصاص داد؟آیا ندیدى که گروهى در راه خدا دستشان بریده شد - و هر یک را فضیلتى بود - تاآنگاه که آنچه به سر دیگران ، آمده بود، بر سر یکى از ما آمد ( دست یکى از ما در جنگاز بدن جدا شد) او راطیاردر بهشت وذوالجناحینخواندند؟
اگر خداوند از خودستایى نهى نکرده بود، این
گویندهفضایل فراوانى را یاد مى کرد که دلهاى مؤ منان با آن ها آشناست ، و گوشهاىشنوندگان آنها را پذیراست . تو سخن غرض ورزان ، و منحرفان را فروگذار، که مادست پرورده ، پروردگارمان هستیم ، و مردم پرورش یافتگان ما هستند. عزت دیرین وشرافت پیشین ما بر شما سبب نشد که از آمیزش با شما دریغ ورزیم ، پس همچون مردمىهمسان ، از شما زن گرفتیم ، و به شما زن دادیم ، در حالى که شما را از این منزلتنبود. به راستى شما را با ما چه نسبت ؟ پیامبر از ماست و آن دروغزن (ابوجهل) از شماستاسدالله(حمزه) از ما واسدالاحلاف(=شیر سوگندهاى جاهلى ، ابوسفیان) از شماست . دو سید جواناناهل بهشت (= حسن و حسین علهیما السلام) از ماست و کودکان آتش (١٤) از شماست . بهترینزنان (= فاطمه علیها السلام وخدیجه علیها السلام) از ماست وحمالة الحطب(هیزم کش آتش جهنم ، زن ابولهب) از شماست . و بسا چیزهاى دیگر که فضیلتها ما و عیب شما در آن است .
اسلام ما را همگان شنیده اند، و شرافت ما در جاهلیت بر کسى پوشیده نیست و آنچه از (حق و فضیلت) پراکنده بود، در کتاب خدا گرد آمده ، که خداى سبحان ، فرماید:به حکم کتاب خدا بعضى از خویشان به بعضى دیگر سزاوارترند(انفال / ٧٥) ونیز فرماید:سزاورترین مردم به ابراهیم پیروان او و این پیامبر و مؤ منان هستند و خداوند سرپرست مؤ منان است(آل عمران /٦٨) پس ما یک بار به سبب خویشاوندى با پیامبر و بار دیگر به واسطه طاعت به خلافت سزاوارتریم . وقتى مهاجران ، در سقیفه علیه انصار استدلال کردند که ما از خویشاوندى رسول خدا صلى الله علیه و آله هستیم ، بر آنان پیروز شدند، حال اگر این خویشاوندى ، سبب پیروزى در حجت است ، حق با ماست نه با شما، و اگر سببى دیگر دارد، انصار بر دعوى خویش باقى هستند.
تو پنداشته اى که من به همه خلفا رشک برده ام ، و بر همه آنان شوریده ام . اگر چنین باشد جنایتى بر تو وارد نیامده ، تا از تو عذر خواهنداین گناهى است که ننگ آن دامن تو را نگیرد.
مظلومیت امام علیه السلام
گفتى : آن گونه که شتر مهار در بینى را مى کشند، مرا مى کشیدند، تا بیعت کنم ! به خدا سوگند، خواستى مرا نکوهش کنى ، ستایش کردى ، خواستى مرا رسوا سازى خود رسوا گشتى ، مظلوم بودن ، براى مسلمان عیب و نقص نباشد مادامى که در دین خود شک نورزد، و در یقین ، خود تردید نکند. این سخنان احتجاج بر غیر توست ، اما من شمه اى از آن احتجاج را که در ضمن سخن پیش آمد، برایت باز گفتم .
سپس آن چه را میان من و عثمان رخ داد، یاد آور شدى چون خویشاوند او هستى حق دارى پاسخ آن را بدانى . کدامین ما با او بیشتر دشمنى کرد، و مردم را بر کشتن او راهبر شد؟ آیا کسى که یارى خود را به عثمان پیشنهاد کرد؛ اما او (نپذیرفت و) از وى خواست که بر جاى خود نشیند، و از یارى او دست بدارد، یا کسى که عثمان از او یارى خواست ولى او یارى دادنش را به تاءخیر انداخت ، و مرگ را به سوى او روانه ساخت ، تا تقدیر الهى بر او جارى گشت ؟ سوگند به خداوندى که هرگز چنین نیستخداوند مى داند چه کسانى از شما مردم را از جنگ باز مى دارند، و نیز مى شناسد کسانى را که به برادران خود مى گویند: به نزد ما بیایید، ولى جز اندکى به جنگ نمى آیند(احزاب / ١٨) از این که بر عثمان به خاطر برخى بدعتهایش خرده مى گرفتم ، پوزش نمى خواهم ، اگر ارشاد و هدایت من در حق او گناه باشد، بسا ملامت شده اى که گناهى ندارد،گاهى شود که خیرخواه خود مورد تهمت قرار گیرد.
من جز آن نخواستم که تا مى توانم (امور را) اصلاح کنم .توفیق من تنها با خداست ، بر او توکل کرده و به درگاه او روى مى آورم.
پاسخ تهدید نظامى
نوشتى که من و یارانم را نزد تو جز شمشیر پاسخى نیست !به راستى که پس از گریاندن ، خنداندى ! چه وقت دیده اى که پسران عبدالمطلب به دشمنان پشت کنند، و از شمشیرها بترسند.اندکى درنگ کن تا حمل به آورده گاه برسد.
دیرى نپاید که کسى در پى او هستى تو را بجوید، و آنچه که دور مى انگارى به تو نزدیک گردد. من با سپاهى از مهاجران و انصار و تابعان آنان که راهشان را به نیکویى ادامه داده اند، به سرعت به سوى تو مى آییم . سپاهى انبوه که غبارشان فضا را پر کرده ، جامه مرگ پوشیده اند، و خوش ترین دیدار براى آنان دیدار با پروردگارشان ، است . آنان را فرزندان بدر و شمشیرهاى بنى هاشم ، همراهى مى کند، و تو خوب جاى زخم آن شمشیرها را بر تن برادر و دایى و جد و خاندانت مى شناسىو اینها از ستمکاران دور نیست(هود / ٨٣).
٢٩ - و من کتاب له علیه السلام الى اهل البصرة
و قد کان من انتشار حبلکم (خیلکم) و شقاقکم مالم تغبوا عنه ، فعفوت عن مجرمکم و رفعت السیف عن مدبرکم ، و قبلت من مقبلکم فان خطت بکم الامور المردیة ، و سفه الاراء، الجائرة الى منابذتى و خلافى فها انا قد قربت جیادى و رحلت رکابى ، و لئن الجؤ تمونى الى المسیر الیکم لاوقعن بکم وقعة لایکون یوم الجمل الیها الا کلعقة لاعق ؛ مع انى عارف لذى ، الطاعة منکم فضله و لذى النصیحة حقه ، غیر متجاوز متهما الى برى ، ولا ناکثا الى وفى .
٢٩ - نامه اى از اوست به مردم بصره (درسال ٣٨ هجرى هنگامى که معاویه قصد توطئه در بصره را داشت)
هشدار به مردم بصره
خود مى دانید چگونه رشته طاعت را گسستید، و در راه دشمنى و جدایى گام نهادید. من از گناهکارتان در گذشتیم ، و از گریختگانتان شمشیر را برداشتیم ، و آنان را که به ما روى آوردند، پذیرفتم . از این پس اگر کارهاى مرگ آور، و اندیشه هاى ابلهانه ، و دور از صوابتان شما را به دشمنى و مخالفت با من وادارد، بدانید که من اسبان سوارى را مهیا ساخته ، شتران را مجهز کرده ، و براى پیکار آماده ام . اگر مجبورم کنید که بسوى شما لشگر کشم ، چنان نبردى در آغازکنم که جنگ جمل در برابر آن چون بازى کودکان باشد. با این همه ، فضیلت ، فرمانبرداران شما، و حق خیر خواهانتان را مى شناسم . بى گناه را به جاى متهم و وفادار را به جاى پیمان شکن نخواهم گرفت .
٣٠ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
فاتق الله فیما لدیک ، وانظر فى حقه علیک ، و ارجع الى معرفة ما لاتعذبر بجهالته ، فان للطاعة اعلاما، واضحة ، و سبلا نیرة و محجة نهجة ، و غایة مطلبة (مطلوبه) یردها، الاکیاس ، و یخالفها الانکاس ؛ من نکب عنه ا جار عن الحق و خبط فى التیه و غیر الله عمته ، و احل به نقمته . فنفک نفسک !فقد بین الله لک سبیلک ، و حیث تناهت بک امورک ، فقد اجریت الى غایة خسر و محلة کفر فان نفسک قد اولجتک شرا و اقحمتک غیا، و اوردتک المهالک و اوعرت علیک المسالک.
٣٠ - نامه اى از اوست به معاویه
اندرز و هشدار به معاویه
در آنچه نزد توست از خدا پروا کن ، ودر حق او بر خودت نیک بنگر، و آنچه را که در ندانستنش ، عذرى ندارى ، بازشناست ، زیرا که طاعت را نشانه هاى آشکار و راههاى روشن ، و جاده هاى هویدا، و هدفى خواستنى است که زیرکان در آن گام نهند و فرومایگان ، با آن مخالفت ورزند، هر کس از آن راه ها و نشانه ها روى برتابد، از حق منصرف شده ، و گام در وادى گمراهى نهاده ، و خداوند نعمتش را بر او دگرگون سازد، و عذاب خود را بر او فرود آورد. پس خود را به پاى ، خود را به پاى ! که خداوند راه سعادت را برایت هویدا ساخت . همان جا که هستى باش ، که کار را به نهایت خسران ، و منزل کفر رانده اى . نفست تو را به بدى گرفتار ساخته ، و در پرتگاه گمراهى در انداخته ، و به مهلکه ها کشانده و راهها را بر تو دشوار ساخته است .
٣١ - و من وصیة له علیه السلام للحسن بن على علیهما السلام کبتها الیه
بحاضرینعند انصرافه من صفینمن الولد الفان ، المقر للزمان ، المدبر العمر، المستسلم للدهر، الذام للدنیا، الساکن مساکن الموتى و الظاعن عنه ا غدا؛ الى المولود المؤ مل ما لا یدرک السالک سبیل من قد هلک ، غرض الاسقام ، و رهینة الایام ، و رمیة المصائب و عبد الدنیا و تاجرالغرور، و غریم المنایا، و اسیر الموت ، و حلیف الهموم و قرین الاحزان ، و نصب الفات ، و صریع الشهوات ، و خلیفة الاموات .
اما بعد، فان فیما تبینت من ادبار الدنیا عنى ، و جموح الدهر، على ، و اقبال الاخرة الى ما یزعنى عن ذکر من سواى ، و الاهتمام بماورائى غیر انى ، حیث تفرد بى دون هموم الناس هم نفسى فصدفنى راءیى وصرفنى عن هواى ، و صرح لى محض امرى ، فافضى بى الى جد لایکون فیه لعب و صدق ، لایشوبه ، کذب و وجدتک بعضى بل وجدتک حتى کاءن شیئا لو اصابک اصابنى و کان الموت لو اتاک اتانى فعنانى من امرک ما یعنینى من امر نفسى ، فکتبت الیک کتابى مستظهرا به ان انا بقیت لک او فنیت .
فانى اوصیک بتقوى الله - اى بنى - و لزوم امره و عمارة قلبک بذکره و الاعتصام بحبله ، و اى سبب اوثق من سبب بینک و بین الله ان انت اخذت به !
احى قلبک بالموعظة ، و امته بالزهادة و قوه بالیقن ، و نوره ، بالحکمة و ذلله بذکر الموت ، و قرره ، بالفناء، و بصره ، فجائع الدنیا، وحذره ، صولة الدهر، و فحش تقلب اللیالى ، و الایام ، و اعرض علیه اخبار الماضین ، و ذکره ، بما اصاب من کان قبلک من الاولین وسرفى دیارهم و آثارهم ، فاظر فیما فعلوا و عما انتقلوا و این حلوا و نزلوا! فانک تجدهم ، قد انتقلو عن الاحبة و حلو دیارالغربة و کاءنک عن قلیل قد صرت کاحدهم فاصلح ، مثوالک و لاتبع آخرتک بدنیایک ؛ ودع القول فیما لاتعرف و الخطاب فیما لم تکلف و امسک عن طریق اذ خفت ضلالته ، فان الکف عند حیرة الضلال خیرمن رکوب الاهوال .
واءمر بالمعروف تکن من اهله ، وانکر المنکر بیدک و لسانک ، و باین من فعله بجهدک ، و جاهد فى الله حق جهاده ، و لاتاءخذک فى الله لومة لائم ، و خض الغمرات للحق حیث کان ، و تفقه فى الدین و عود نفسک التصبر على المکروه ، و نعم الخلق التصبر فى الحق ! و الجى ء نفسک فى امورک کلها الى الهلک فانک تلجئها الى کهف حریز و ما نع عزیز و اخلص فى المساءلة لربک فان بیده العطاء والحرمان ، و اکثر الاستخارة ، و تفهم ، وصیتى ، ولاتذهبن عنه ا صفحا، فان خیر القول ، ما نفع . و اعلم انه لاخیر فى علم لاینفع و لا ینتفع بعلم ، لایحق تعلمه .
اى بنى انى لما راءتینى قد بلغت سنا، و راءیتنى ازداد وهنا بادرت بوصیتى الیک ، و اوردت خصالا منها قبل ان یعجل بى اجلى دون ان افضى الیک بما فى نفسى ، او ان انقص فى راءیى کما نقصت فى جسمى ، او یسبقنى الیک بعض غلبات الهوى و فتن الدنیا، فتکون کالصعف النفور. و انما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القى فیها من شى ء قبلته ، فبادرتک بالادب قبل ان یقسو قبلک و یشتغل لبک ، لتسقبل بجد راءیک من الامر ما قد کفاک اهل التجارب بغیته و تجربته ، فتکون قد کفیت مؤ ونة الطلب ، و عوفیت من علاج التجربة فاءتاک من ذلک ما قد کنا ناءتیه ، و استبان لک ما ربما اظلم علینا منه .
اى بنى انى و ان لم اکن عمرت عمر من کان قبلى ، فقد نظرت فى اعمالهم و فکرت فى اخبارهم ، و سرت فى آثارهم حتى عدت کاحدهم ؛ بل کاءنى بما انتهى الى من امورهم قد عمرت مع اولهم الى آخرهم فعرفت صفو ذلک من کرده ، و نفعه من ضرره فاستخلصت لک من کل امر نخیله و توخیت لک جمیله و صرفت عنک مجهوله و راءیت حیث عنانى من امرک ما یعنى الوالد الشفیق و اجمعت علیه من ادبک ان یکون ذلک و انت مقبل العمر و مقتبل الدهر، ذونیة سلیمة ونفس صافیة .
و ان ابتدئک بتعلیم کتاب الله عزوجل و تاءویله وشرائع الاسلام و احکامه و حلاله و حرامه ، لااجاوز ذلک بک الى غیره ، ثم اشفقت ان یلتبس علیک ما اختلف الناس فیه من اهوائهم و آرائهم مثل الذى التبس علیهم ، فکان احکام ذلک على ما کرهت من تنبیهک له احب الى من اسلامک الى امر لا آمن علیک به الهلکة و رجوت ان یوفقک الله فیه لرشدک و ان یهدیک لقصدک فعهدت الیک وصیتى هذه .
و اعلم یا بنى ان احب انت آخذ به الى من وصیتى تقویالله و الاقتصار على ما فرضه الله علیک ، و الاخذ بما مضى علیه الاولون من آبائک و الصالحون من اهل بیتک ، فانهم لم یدعوا ان نظروا لانفسهم ، کما انت ناظر، و فکروا کما انت مفکر ثم ردهم آخر ذلک الى الاخذ بما عرفوا، و الامساک ، عما لم یکلفوا فان ابت نفسک ان تقبل ذلک دون ان تعلم کما عملوا فلیکن طلبک ذلک بتفهم و تعلم ، لابتورط الشبهات و غلو الخصومات و ابداء قبل نظرک فى ذلک بالاستعانة بالهک ، و الرغبة الیه فى توفقک و ترک کل شائبة اولجتک فى شبهة او اسلمتک الى ضلالة فان ایقنت ان قد صفا قلبک فخشع و تم راءیک فاجتعم و کان همک فى ذلک هما واحدا، فانظر فیما فسرت لک و ان لم یجتمع لک ما تحب من نفسک ، و فراغ ، نظرک و فکرک فاعلم انک انما تخبط العشواء و تتورط الظلماء و لیس طالب الدین ، من خطب او خلط، و الامساک عن ذلک امثل .
فتفهم یا بنى وصیتى ، و اعلم ان مالک الموت هو مالک الحیاة ، و ان الخالق هو الممیت و ان المفنى هو المعید، و ان المبتلى هو المعافى ، و ان الدنیا لم تکن لتستقر الا على ما جعلها الله علیه من النعماء و الابتلاء و الجزاء فى المعاد او ما شاء مما لا نعلم فان اشکل علیک شى ء من ذلک فاحمله على جهالتک فانک اول ما خلقت به جاهلا ثم علمت و ما اکثر تجهل من الامر،و یتحیر فیه راءیک و یضل فیه بصرک ثم تبصره بعد ذلک ! فاعتصم بالذى خلقک ورزقک و سوالک ، ولیکن له تعبدک و الیه رغبتک و منه شفقتک .
و اعلم یا بنى ان احدا لم ینبى ء عن الله سبحانه کما ابناءعنه الرسول صلى الله علیه و آله فارض به رائدا و الى النجاة قائدا فانى لم الک نصیحة و انک لن تبلغ ، فى النظر لنسفک - و ان اجتهدت - مبلغ نظرى لک .
و اعلم یا بنى انه لو کان لربک شریک لاءتتک رسله و لراءیت آثار ملکه و سلطانه ، ولعرفت افعاله و صفاته ولکنه اله واحد کما وصف نفسه لایضاده فى ملکه احد و لایزول ابدا و لم یزل اول قبل الاشیاء بلا اولیة و آخر بعد الاشیاء بلا نهایة عظم عن ان تثبت ربوبیته باحاطة قبل او بصر. فاذا عرفت ذلک فافعل کما ینبغى لمثلک ان یفعله فى صغر خطره ، و قلة مقدرته و کثرة عجزه و عظیم حاجته الى ربه ، فى طلب طاعته ، والخشیة من عقوبته ، و الشفقة من سخطه : فانه لم یاءمرک الا بحسن ، و لم ینهک الا عن قبیح .
یا بنى انى قد ابناءتک عن الدنیا و حالها، و زوالها، انتقالها، و انباءتک عن الخرة و ما اعد لاهلها فیها، و ضربت لک فیهما الامثال لتعتبربها، و تحذو علیها انما مثل من خبر الدنیا کمثل قوم سفر نبابهم منزل جدیب ، فاموا منزلا خصیبا و جنابا مریعا، فاحتملوا و عثاء الطریق وفراق الصدیق ، وخشونة السفر و جشوبة المطعم ، لیاءتوا سعة دارهم ، و منزل قرارهم ، فلیس یجدون لشى ء من ذلک الما ولایرون نفقة فیه مغرما ولاشى ء احب الیهم ، مما قربهم من منزلهم و ادناهم من محلتهم و مثل من اغتربها کمثل قوم کانوا بمنزل خصیب فنبابهم الى منزل جدیب ، فلیس شى ء اکرة الیهم و لا افظع ندهم من مفارقة ماکانوا فیه ، الى ما یهجمون علیه ، و یصیرون الیه .
یابنى اجعل نفسک میزانا فیما بینک و بین غیرک فاحبب لغیرک ما تحب لنفسک و اکره له ما تکره لها و لاتظلم کما لا تحب ان تظلم و احسن کما تحب ان یحسن الیک و استقبح من نفسک ما تستقبحه من غیرک و ارض من الناس بما ترضاه لهم من نفسک و لاتقل ما لا تعلم و ان قل ما تعلم ، ولاتقل ما لاتحب ان یقال لک .
و اعلم ان الاعجاب ضد الصواب ، و آفة الالباب . فاسع فى کدحک و لاتکن خازنا لغیرک و اذا انت هدیت لقصدک فکن اخشع ما تکون لربک .
و اعلم ان امامک طریقا ذا مسافة بعیدة و مشقة شدیدة و انه لاغنى بک فه عن حسن الارتیاد، و قدر بلاغک من الزاد مع خفة الظهر لاتحمل على ظهرک فوق طاقتک فیکون ثقل ذلک وبالا علیک و اذا وجدت من اهل الفاقة من یحمل لک زادک الى یوم القیامة فیوافیک به غدا حیث تحتاج الیه فاغتنمه و حمله ایاه و اکثر من تزویده ، و انت قادر علیه فلعلک تطلبه لاتجده ، و اغتنم من استقرضک فى حال غنک لیجعل قضائه لک فى یم عسرتک .
و اعلم ان امامک عقبة کؤ ودا المخف فیها احسن حالا من المثقل و المبطء علیها اقبح حالا من المسرع و ان مهبطک بها لامحالة اما على جنة او على نار، فارتد لنفسک قبل نزولک و وطى ء المنزل قبل حلولک فلیس بعد الموت مستعتب ، ولاالى الدنیا منصرف .
و اعلم ان الذى بیده خزائن السموات والارض قد اذن لک فى الدعاء، و تکفل لک بالاجابة و امرک ان تساءله لیعطیک ، و تسترحمه لیرحمک و لم یجعل بینک و بینه من یحجبک عنه ، و لم یلجئک الى من یشفع لک الیه ، و لم یمنعک ان اساءت من التوبة و لم یعاجلک بالنقمة و لم یعیرک بالانابة و لم یفضحک حیث الفضیحة بک اولى ، و لم یشدد علیک فى قبول الانابة و لم یناقشک باجریمة و لم یؤ یسک من الرحمة بل جعل نزوعک عن الذنب حسنة و حسب سیئتک واحدة و حسب حسنتک عشرا و فتح لک باب المتاب ، وباب الاتسعتاب ؛ فاذا نادیته سمع نداک ، و اذا ناجیته ، علم نجواک ، فافضیت الیه بحاجتک و ابثثته ذات نفسک و شکوت الیه همومک و استکشفته کروبک و استعنته على امورک ، و ساءلته من خزائن رحمته مالا یقدر على اعطائه ، غیره من زیادة الاعمار، و صحة الابدان ، وسعة الارزاق .
ثم جعل فى یدیک مفاتیح خزائنه بما اذن لک فیه من مساءلته فمتى شئت استفتحت بالدعاء ابواب نعمته ، و استمطرت شآبیب رحمته فلایقنطنک ابطاء اجابته فان العطیة على قدر النیة و ربما اخرت عنک الاجابة لیکون ذلک اعظم لاجر السائل ، و اجزل لعطاء الامل . و ربما ساءلت الشى ء فلا تؤ تاه و اوتیت خیرا منه عاجلا او آجلا او صرف عنک لما هو خیر لک ، فلرب امر قد طلبته فیه هلاک دینک لو اوتیته فلتکن مساءلتک فیما یبقى لک جماله و ینفى عنک و باله : فالمال لایبقى لک و لاتبقى له .
و اعلم یا بنى انک انما خلقت للاخرة لا للدنیا و للفناء لا للبقاء و للموت لا للحیاة ؛ و انک فى قلعة و دار بلغة و طریق الى الاخرة ، و انک طرید الموت الذى لاینجو منه هاربه ، ولایفوته طالبه ، و لابد انه مدرکه ، فکن منه على حذر ان یدرکک وانت على حال سیئة قد کنت تحدث نفسک منها بالتوبة فیحول بینک و بین ذلک فاذا انت قد اهلکت نفسک .
یا بنثى اکثر من ذکر الموت ، و ذکر ما تهجم علیه ، و تفضى بعد المو الیه ، حتى یاءتیک و قد اخذت منه حذرک و شددت له ازرک و لایاءتیک بغتة فیبهرک و ایاک ان تغتر بماترى من اخلاد اهل الدنیا الیها، و تکالبهم علیها، فقد نباءک الله عنه ا، و نعت هى لک عن نفسها و تکشفت لک عن مساویها فانما اهلا کلاب عاویة وسباع ضاریة ، یهر بعضها على بعض و یاءکل عزیزها ذلیلها و یقهر کبیرها صغیرها. نعم معقلة و اخرى مهملة قد اضلت عقولها و رکبت مجهولها سروح عاهة بواد وعث لیس لها راع یقیمها و لامسیم یسیمها، سلکت بهم الدنیا طریق العمى ، و اخذت بابصارهم عن منار الهدى ، فتاهوا فى حیرتها، و غرقوا فى نعمتها و اتخذوها ربا، فلعبت بهم و لعبوا بها و نسوا ما وراءها.
رویدا یسفر الظلام ، کان قد وردت الاظعان ؛ یوشک من اسرع ان یلقح !و اعلم یا بنى ان من کانت مطیته اللیل و النهار فانه یسار به و ان کان واقفا و یقطع المسافة و ان کان مقیما وادعا.
واعلم یقینا انک لن تبلغ املک و لن تعدوا اجلک و انک فى سبیل من کان قبلک ، فخفض فى الطلب و اجمل فى المکتسب فانه رب طلب قد جر الى حرب ؛ فلیس کل طالب بمرزوق ، ولاکل مجمل بمحروم ، و اکرم نفسک عن کل دنیة و ان ساقتک الى الرغائب ، فانک لن تعتاض بما تبذل من نفسک عوضا و لاتکن عبد غیرک و قد جعلک الله حرا و ما خیر خیر لاینال الا بشر، و یسر لا ینال الابعسر؟!
و ایاک ان توجف بک مطایا الطمع ، فتوردک مناهل الهکة و ان استطعت الا یکون بینک و بین الله ذو نعمة فافعل ، فانک مدرک قسمک و آخذ سهمک و ان الیسیر من الله سبحانه ، اعظم و اکرم من الکثیر من خلقه و ان کان کل منه .
و تلافیک ما فرط من صمتک ایسر من ادراکک مافات من منطقک و حفظ مافى الوعاء بشد الوکاء و حفظ ما فى یدیک احب الى من طلب ما فى یدى غیرک و مرارة الیاءس خیر من الطلب الى الناس ، و الحرفة مع العفة خیر من الغنى مع الفجور، و المرء احفظ لسره و رب ساع یما یضره ! من اکثر اهجر و من تفکر ابصر قارن اهل الخیر تکن منهم ، و باین اهل الشر تبن عنه م . بئس العطام الحرام ! و ظلم الضعیف افحش الظلم ! اذا کان الرفق خرقا کان الخرق رفقا ربما کان الدواء داء، و الداء دواء، و ربما نصح غیر الناصح ، و غش المستنصح و ایاک و الاتکال على المنى ، فانها، بضائع الموتى ، و العقل حفظ التجارب و خیر ما جربت ما وعظک بادر الفرضة قبل ان تکون غصة لیس کل طالب یصیب و لاکل غائب یؤ وب و من الفساد اضاعة الزاد، و مفسدة المعاد و لکل امر عاقبة سوف یاءتیک ماقدر لک التاجر مخاطر و رب یسر انمى من کثیر! لاخیر فى معین مهین ، و لافى صدیق ظنین . ساهل الدهر ماذل لک قعوده ، ولاتخاطر بشى ء رجاء اکثر منه و ایاک ان تجمح بک مطیة اللجاج .
احمل نفسک من اخیک عند صرمه على الصلة ، وعند صدوده على الطف و المقاربة وعند جموده على البذل و عند تباعده على الدنو، و عند شدته على اللین ، و عند جرمه على العذر حتى کانک له عبد و کانه ذو نعمة علیک و ایاک ان تضع ذلک فى غیر موضعه ، او ان تفعله بغیر اهله ، لاتتخذن عدو صدیقک صدیقا فتعادى صدیقک ، و امحض اخاک النصیحة حسنة کانت او قبیحة و تجرع الغیظ فانى لم ار جرعة احلى منها عاقبة ولا الذ مغبة ، ولن لمن غالظلک ، فانه یوشک ان یلین لک ، و خذ على عدوک ، بالفضل ، فانه احلى ، الظفرین ، و ان اردت قطیعة اخیک فاستبق له من نفسک بقیة یرجع الیها ان بداله یوما ما و من ظن بک خیرا فصدق ظنه ، و لاتضیعن حق اخیک اتکالا على ما بینک و بینه ، فانه لیس لک باخ من اضعت حقه و لایکن اهلک اشقى الخلق بک ، ولاترغبن فیمن زهد عنک ولایکون اخوک اقوى على قطیعتک منک على صلته ، ولا یکون على الاساءة اقوى منک على الاحسان و لایکبرن علیک ظلم من ظلمک فانه یسعى من مضرته و نفعک و لیس جزاء من سرک ان تسوءه .
و اعلم یا بنى ان الرزق رزقان : رزق تطلبه ، و رزق یطلبک فان انت لم تاءته اتاک ما اقبح الخضوع عند الحاجة ، و الجفاء، عند الغنى !انما لک من دنیاک ، ما اصلحت به مثواک و ان کنت جازعا، على ما تفلت من یدیک ، فاجزع ، على کل ما لم یصل الیک ، استدل على ما لم یکن بما قد کان فان الامور، اشباه ؛ و لاتکون ممن لاتنفعه العظة الا ذا بالغت فى ایلامه ، فان العاقل ، یتعظ بالاداب و البهائهم ، لاتتعظ الا بالضرب ، اطرح عنک واردات الهموم بعزائم الصبر و حسن الیقین .
من ترک الصد جار و الصاحب مناسب و الصدیق من صدق غیبه و الهوى شریک العمى ، و رب بعید اقرب من قریب و قریب ابعد من بعید؛ و الغریب من لم یکن له ، حبیب ؛ من تعدى الحق ضاق مذهبه ، و من اقتصر على قدره کان ابقى له . و اوثق سبب اخذت به سبب بینک و بین الله سبحانه و من لم یبالک فهو عدوک قد یکون الیاءس ادراکا اذا کان الطمع هلاکا، لیس کل عورة تظهر و لاکل فرصة تصاب و ربما اخطاء البصیر قصده ، و اصاب الاعمى رشده ، اخر الشر فانک فاذا اذا شئت تعجلته و قطیعة الجاهل تعدل صلة العاثل من امن الزمان خانه و من اعظمه اهانه لیس کل من رمى اصاب ، اذا تغیر السلطان تغیر الزمان . سل عن الرفیق قبل الطریق ، وعن الجار قبل الدار. ایاک ان تذکر من الکلام ما یکون مضحکا و ان حکیت ذلک عن غیرک .
و ایاک و مشاورة النساء فان راءیهن الى افن و عزمهن الى وهن ، واکفف علیهن من ابصارهن بحجابج ایاهن فان شدة الحجاب ابقى علیهن و لیس خروجهن باشد من اذخالک من بایوثق به علیهن و ان استطعت الا یعرفن ، غیرک فافعل ، ولاتمک المراءة من امرها ما جاوز نفسها فان المراءة ریحانة و لیست بقهرمانة ، ولا تعد بکرامتها نفسها، و لاتطمعا فى ان تشفع لغیرها.
و ایاک و التغایر فى غیر موضع غیرة ، فان ذلک یدعوا الصحیحة الى السقم ، و البریئة الى الریب و اجعل لکل انسان من خدمک عملا تاءخذه به فانه ان لایتوا کلوا فى خدمتک و اکرم عشیرتک ، فانهم جناحک الذى به تطیر، و اصلک الذى الیه تصیر و یدک التى بها تصول .
استودع الله دینک و دنیاک ، و اساءله خیر القضاء، لک فى العاجلة و الاجلة ، و الدنیا و الاخرة و السلام.
٣١ - وصیتى از اوست به حسن بن على که هنگام بازگشت از صفین در حاضرین
٣١ - وصیتى از اوست به حسن بن على که هنگام بازگشت از صفین در حاضرین نوشت.
انسان و حوادث روزگار
از پدر فانى ، پذیراى دشوارى هاى زمانه ، که عمر را پشت سر گذاشته ، و تسلیم روزگار گشته ، نکوهنده دنیا، و ساکن سراى مردگان که فردا از آن سفر خواهد کرد، به فرزندى که آرزومند چیزى است که به دست نیاید، و رونده راهى است که رهروانش به هلاکت رسیدند، هدف تیرهاى بیمارى و گروگان گذشت ، روزهاست . پسرى که آماج تیرهاى مصیبت ، بنده دنیا، سوداگر فریب ، اسیر مرگ ، هم قسم اندوه ها، هدف آفت ها، زمین خورده شهوت ها، و جانشین مردگان است .
اما بعد من از پشت کردن دنیا به خود، و سرکشى روزگار بر خود، و روى آوردن آخرت به خود، دریافتم که باید دیگران را رها سازم ، و به خود پردازم ، و همه همت خویش را در کار آخرت به کار بندم (یا: از توجه به آنچه (از مال و فرزند) که پشت سر مى گذارم بازمانم) و هرچند در اندیشه مردم هستم ، در فکر خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم ، این اندیشه مرا بازگرداند و از خویش نیز باشم ، و غم خود نیز بخورم . این اندیشه مرا بازگرداند و از (پیروى) خواهش هاى نفس بازداشت ، و حقیقت کارم را برایم آشکار ساخت و در نتیجه مرا به تلاشى جدى برانگیخت که در آن بازیچه اى نبود، و با حقیقتى آشنا ساخت ، که در آن دروغى راه نداشت من تو را پاره اى از وجود خود، بلکه تمام وجود، خودم یافتم ، چنان که اگر آسیبى به تو رسد گویا به من رسیده ، و اگر مرگت فرا رسد گویا مرگ من فرا رسیده . از این روى ، کار تو را چنان خود دانستم ، و بدین سبب این نامه را نوشتم تا براى تو تکیه گاهى باشد، چه من بمانم و چه نمانم .
مراحل خودسازى
پسرم ، تو را به پرواى از خداوند سفارش مى کنم ، و به ملازمت امر او، و آباد کردن دل خود به یاد او، و چنگ زدن ، به ریسمانش ، و کدام ریسمان از ریسمانى که میان تو و خداست ، محکم تر است ، اگر به آن چنگ زنى ؟
دلت را با موعظه زنده کن ، و با بى میلى ، به دنیا بمیران . آن را با یقین قوى ساز، و با حکمت روشن کن ، و با یاد مرگ فروتن و خوار گردان . وادارش کن به فناى خویش (یا: فناى همه چیز) اقرار کند او را بر فجایع دنیا بینایش کن ، و از هجوم (سختى هاى) روزگار، و زشتى دگرگونى شب ها و روزها بر حذر دار. خبرهاى گذشتگان را به او عرضه کن ، و آنچه را بر سر پیشینیان تو آمد به یادش آورد. در شهرها و خانه ها و آثارشان بگذر، پس نیک بنگر که چه کردند، و از کجا رفتند، و در کجا فرود آمدند، و منزل گزیدند! درمى یابى که از میان دوستان رفتند و به سراى غربت در آمدند، و گویى دیرى نپاید که تو نیز چونان یکى از آنان خواهى شد. پس منزلگاه (جاودانى) خویش را نیکو ساز، و آخرت تو را به دنیایت مفروش . از آنچه نمى دانى سخن مگو و از آن چه بر عهده ات نیست دم مزن . از حرکت در راهى که بیم گمراهى در آن هست باز ایست که خوددارى از کارى که سبب سرگردانى و ضلالت است بهتر از افتادن در ورطه اى خطرناک است .
اخلاق اجتماعى
به کار نیک امر کن تا خود در زمره نیکوکاران باشى ، و با دست و زبانت از بدى باز دار، و بکوش که خود را از بدکاران جدا سازى . در راه خدا آنسان که شایسته است جهاد کن ، و در راه خدا نکوهش ، نکوهشگران تو را باز ندارد. در هر جا که باشد، براى حق در گرداب سختى ها و مشکلات فرو شو. دین را عمیق بفهم خود را به صبر و پایدراى در امور ناخوش آیند، عادت ده ، که صبر و پایدارى در راه حق نیکو اخلاقى است خود را در همه کارها در پناه خداى خویش قرار ده ، که اگر چنین کنى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگاهبانى نیرومند درآمده اى . تنها از پروردگارات بخواه که بخشیدن و نبخشیدن دست اوست از خدایت فراوان طلب خیر کن ، و سفارشم را نیک دریاب ، واز آن روز متاب ، که بهترین گفته آن است که سودمند باشد. بدان دانشى که سودى نبخشید خیرى در بر ندارد، و دانشى که فراگرفتنش سزاوار نباشد، سودى نمى بخشد.
ضرورت تربیت فرزند
پسرم ! هنگامى که دیدم به پیرى رسیده ام ، و نیروهایم ، رو به سستى دارد، به نوشتن این وصیت براى تو مبادرت کردم و در آن خصلت هایى را آوردم ، پیش از آن که مرگ به سوى من بشتابد، و نتوانم آنچه در سینه دارم برایت بازگویم ، و یا همان گونه که در بدنم فتور راه یافته ، در اندیشه ام ، نقصانى پدید آید، و یا پیش از آنکه تو را اندرز دهم برخى هواهاى نفسانى یا فتنه هاى دنیا بر تو چیره شود، و چون شترى رمنده شوى ، و دیگر فرمان نبرى . دل جوان چونان زمین کشت نشده است ، که هر بذرى در آن افکنند، مى پذیرد، من نیز پیش از آن که دلت سخت شود، و خردت (به امور دنیا) مشغول شود، به ادب آموزیت ، پرداختم ، تا با اندیشه اى استوار در کارها به امرى آورى که مرمان کار آزموده تو را از طلب و آزمودن آن بى نیاز ساخته اند، در نتیجه از رنج طلب آسوده گشته ، دیگر محتاجآن نیستى که خود آزمودن از سرگیرى . از این رهگذر به تو فایده اى رسد که ما به آن دست یافتیم ، و برایت چیزى آشکار شود که بسا بر ما پنهان بوده است .
پسرم ! اگر چه من به اندازه همه کسانى که پیش از من بوده اند عمر نکرده ام ، ولى در کارهایشان نگریستم ، و در خبرهایشان ، اندیشیدم ، و در آثارشان گذر کردم ، تا آن جا که گویى خود یکى از آنان شدم ، بلکه به سبب آنچه از اخبار آنان به من رسیده ، گویى از آغاز تا انجام با آنان زیسته ام ، و کارهاى زلال و شفاف را از تیره و کدر و اعمال سودمند را از زیانبار بازشناختم ، پس براى تو از هر کار پاکیزه اش را برگزیدم ، و از هر امر زیبایش را انتخاب کردم ، و آنچه نامعلوم بود از تو دور داشتم و چون به کارت مانند پدرى مهربان عنایت داشتم و بر تربیت تو همت گماشتم ، بهتر آن دیدم که این عنایت و توجه در این هنگام باشد، که تو در عنفوان جوانى هستى و روزهاى آغازین زندگانى را مى گذرانى ، و نیتى سالم ، و نفسى پاک دارى .
روش تربیت فرزند
و مناسب دانستم که نخست کتاب خدا و تاءویل آن را به تو بیاموزم ، و قوانین و احکام اسلام و حلال و حرام آن را برایت بگویم ، و از این امور به چیز دیگرى نپردازم . آنگاه ترسیدم ، که مبادا آنچه از هواها و اندیشه ها مردم را به اختلاف افکند تا امر بر ایشان مشتبه شد، تو را نیز به اشتباه اندازد. پس هرچند آگاه ساختت از آن را خوش نداشتم ، واضح ساختن آن را خوش تر داشتم از آن که تو را به جریانى واگذارم ، که از هلاکت در آن ایمنى ندارم و بدان امید بستم که خداوند تو را در این کار به آنچه صلاح تو در آن است توفیق دهد، و به راه راست هدایتت نماید. پس عمل به این وصیت را به تو سفارش مى کنم .
پسرم ! بدان محبوبترین چیزى که از این وصیت فرا مى گیرى ، پرواى خداست ، و بسنده کردن ، به آن چه خداوند بر تو واجب کرده ، و حرکت در مسیرى که پیشینیان ، یعنى پدرانت ، و صالحان از خاندانت رفته اند. زیرا آنان همواره در (صلاح) کار خویش ، مى نگریستند، همانگونه که تو مى نگرى ، و در آن مى اندیشیدند، آنسان که تو مى اندیشیدى . تا سرانجام به جایى رسیدند که آنچه را (نیکو) شناختند عمل کردند، و از آن چه تکلیفشان نبود باز ایستادند، پس اگر نفس تو از پذیرش شیوه آنان سرباز مى زند و مى خواهد خود بداند همان گونه که آنان دانستند، باید جستجوى تو از روى دریافتن و دانستن باشد، نه افتادن در ورطه شبهه ها و بالا بردن بحث ها و جدلها. پیش از آن که در این وادى گام نهى از خداى خود یارى بخواه ، و براى توفیق یافتنت به او روى آور، و هر چه تو را به شبهه افکند، یا به گمراهى کشاند، کنار گذار. و چون یقین کردى که دلت صفا یافت و خاشع شد و اندیشه ات به تمامت رسید و از پراکندگى رها شد، و همه همتت بر این کار مصروف گشت ، در این هنگام به آن چه در آن وصیت برایت روشن مى کنم نیک بنگر، و اگر آن چه دوست دارى برایت فراهم نشد و آسودگى نظر و اندیشه به دست نیاوردى ، بدان که همچون شترى راه مى روى که جلوى پایش را نمى بیند، و در تاریکى ها ره مى سپارد، و کسى که به خطا مى رود و یا حق از باطل تمییز نمى دهد، طالب دین نیست ، و در چنین شرایطى بهتر آن است که از رفتن باز ایستد.
ضرورت توجه به معنویات
پسرم !وصیتم را نیک بفهم ، و بدان که مرگ از آن کسى است که حیات از آن اوست ، و آفریننده همان است که مى میراند و فنا کننده همان است که باز مى گرداند و گرفتار کننده همان است که عافیت مى بخشد.
(بدان که) دنیا استقرار نمى یابد مگر بر آن حال که خداوند مقرر داشته از نعمت ها و بلاها و پاداش در روز جزا، و دیگر امورى که او خواسته و ما نمى دانیم . اگر (درباره جهان و نظام حاکم بر آن) درک بعضى امور بر تو دشوار آمد آن را به حساب نادانى خود گذار، زیرا تو در آغاز آفرینشت نمى دانستى و سپس چیزهایى را آموختى چه فراوان است چیزهایى که نمیدانى ، و اندیشه ات در آن سرگردان است و دیده ات بدان راه نمى جوید، آنگاه پس از مدتى مى بینى (و مى شناسى ) پس به خدایى که تو را آفریده و روزیت داده و اندامى نیکو بخشیده پناه آور، و باید بندگیت براى او، و توجهت به سوى او، و بیمت از او باشد.
پسرم ! بدان که هیچ کس از خدا خبر نداده آنسان که رسول خدا صلى الله علیه و آله خبر داده ، پس به او خشنود شو که پیشوایت و راهبرت به سوى نجات باشد که من از نصیحت به تو کوتاهى نکردم ، و تو در اندیشه ات براى خود - هرچند بکوشى - به مقدارى که من در حق تو مى اندیشم نخواهى رسید.
پسرم ! بدان که اگر پروردگارت شریکى داشت ، فرستادگانش به سویت مى آمدند و آثار ملک و پادشاهى او را مشاهده مى کردى ، و افعال و صفاتش را مى شناختى ، اما او خدایى یگانه است ، آنسان که خود وصف کرده ، کسى در قلمرو حکمرانیش بر ضد او نباشد. همواره هست و همواره بوده . اول است پیش از هر چیز بى آنکه او را اولیتى باشد، و آخر است پس از هر چیز بى آن که او را نهایتى باشد. بزرگتر از آن است که ربوبیتش را دلى یا دیده اى فرا گیرد. اکنون که این حقیقت را دانستى چنان عمل کن که مثل تویى که منزلتت کوچک ، و نیرویت اندک و ناتوانیت بسیار و نیازت به پروردگارت بزرگ است در طلب اطاعت او و ترس از عذاب و هراس از خشم او عمل مى کند، زیرا خداوند تو را دستور نداده مگر به نیکى و تو را نهى نکرده مگر از زشتى .
ضرورت آخرت گرایى
پسرم ! تو را از دنیا و چگونگى آن ، و نابودى و دست به دست گشتن آن خبر دادم و نیز از آخرت و آن چه در آن براى اهلش مهیا شده آگاه ساختم ، و براى تو درباره هر دوى اینها مثل ها آوردم ، تا از آن ها اندرز گیرى ، و از آنها پیروى نمایى . داستان کسانى که دنیا را آزموده اند، داستان مسافرانى است که در منزلگاهى خراب و قحطى زده منزل دارند، و آهنگ آن کردند، که به جایى پر نعمت و سرسبز و خرم و پر آب و گیاه روند. اینان رنج راه ، و دورى یار، و دشوارى راه ، و ناگوارى طعام را تحمل نمودند، تا به سراى فراخ ، که قرارگاه آنهاست ، درآیند. اینان از آن همه رنج ها که برده اند، دردى احساس نمى کنند و آنچه را در این سفر هزینه کرده اند، خسارت نمى شمارند و چیزى در نظرشان از آن چه آنان را به منزل جاودانشان نزدیک کند و به محل موعودشان درآورد، محبوبتر نیست . و داستان کسانى که فریب دنیا و از آن جا به سوى محلى خشک و ویران و بى آب و گیاه عزیمت کردند. پس چیزى براى آنان ناخوشایندتر و دشوارتر از جدایى از آنچه در آن بودند، و رسیدن به آنچه به سویت در حرکت شدند و به طرفش مى روند نیست .
معیارهاى روابط اجتماعى
پسرم !خود را میزان میان خود و دیگران قرار بده . آنچه را براى خود مى پسندى براى دیگران نیز بپسند و آنچه را براى خود نمى پسندى ، براى دیگران نیز نپسند. همان گونه که نمى خواهى بر تو ستم شود تو نیز به دیگران ستم مکن ، و همان گونه که مى خواهى به تو نیکى شود تو نیز به دیگران نیکى نما. کارى که از دیگران زشت مى شمارى از خودت نیز زشت شمار از مردم براى خود به آن خشنود باش که از خود در حق آنان خشنود هستى . آنچه را نمى دانى مگر هر چند دانسته هایت اندک باشد، و آنچه نمى پسندى که درباره ات بگویند، تو نیز در حق دیگران مگو.
بدان که خودپسندى خلاف راه صواب ، و آفت خرد آدمى است . سخت بکوش ، اما خزانه
داردیگران ( وارثان) مباش چون راه خویش را یافتى ، در برابر پروردگارت بیش از هرزمان خاشع باش .
لزوم تلاش براى آخرت
بدان که راه بس و پر از مشقت و سختى در پیش دارى ، پیمودن این راه ، نیازمند جستجویى شایسته و توشه اى کافى ، و پشتى سبکبار است . پس پیش از توانت بار بر پشت خویش منه ، که سنگینى اش وبالت شود.
اگر از مستمندان کسى را یافتى که توشه اى از جانب تو به قیامت ، برد و در آن روز هنگام نیاز آن را به تو رساند، وجود او را غنیمت شمار و بار را به او بسپار و تا مى توانى در افزایش زاد و توشه او بکوش ، شاید روزى او را بجویى و نیابى . هر کس از تو در حال توانگریت وامى بخواهد وجودش را مغتنم بشمار و نیازش را برآور تا در روز دشواریت آن را به تو پردازد.
بدان که در برابرت گردنه اى دشوار است که مردم سبکبار راحت تر از آن عبور مى کنند تا سنگین باران ، و آن که آهسته و کند از آن مى گذرد بد حال تر از تند روان است . از آن مسیر به ناچار یا بر بهشت و یا بر دوزخ فرود خواهى آمد. پس پیش از آن که به آن منزل درآیى توشه اى فراهم آور، و قبل از آن که در آن اقامت کنى ، جایگاهت را هموار ساز، که پس از مرگ ، نه جاى پوزشى است و نه راه بازگشتى به دنیا.
نشانه هاى رحمت الهى
بدان خدایى که گنجه هاى آسمان ها و زمین به دست اوست به تو اجازه دعا داده ، و اجابت آن را بر عهده گرفته و تو را فرمان داده که از او بخواهى تا به تو ببخشد، و از او رحمت طلب کنى تا تو را رحمت آورد میان خودش و تو حاجب (و دربانى) ننهاد، و تو را به توسل جستن به میانجى وا نداشت و اگر گناهى مرتکب شدى از توبه بازت نداشت ، و در کیفر تو شتاب نکرد، و بر بازگشتن به سویش نکوهشت نکرد و آنجا که سزاوار رسوایى بودى رسوایت نساخت ، و در پذیرش توبه ات سخت نگرفت ، و حساب گناهت را رسیدگى نکرد از رحمت نومیدت نساخت ، بلکه خودداریت از گناه را برایت حسنه قرار داد. کار بدت را یکى و کار نیکت را ده تا به شمار آورد. باب توبه و طلب خشنودیش به رویت گشوده ، هرگاه او را بخوانى آوازت را بشنود و هرگاه با او به نجوا برخیزى از راز و نیازت آگاه باشد، پس (حال که او را این گونه شناختى) نیازت را به سوى او میبرى ، و سفره دلت را نزد او مى گسترانى از غم هایت به سوى او شکوه مى کنى ، و حل مشکلاتت را از او مى خواهى ، و کارهایت از او یارى مى جویى ، و از گنجینه هاى رحمتش چیزهایى را مى طلبى که دیگران قدرت بخشیدنش را ندارند، چیزهایى چون فزونى عمر، سلامت بدن ، و گشایش روزى .
شرایط اجابت دعا
خداوند کلیدهاى گنجینه هاى خویش را در دستان تو گذاشته است ، چرا که به تو اجازه داده که از او بخواهى . پس هر گاه بخواهى مى توانى درهاى نعمتش را با دعا بگشایى و ریزش باران رحمتش را طلب نمایى . پس تاءخیر در اجابت دعا تو را نومید نکند، زیرا عطاى خداوند به اندازه نیت است چه بسا در اجابت دعایت تاءخیر اندازد، تا پاداش دعا کننده بیشتر، و عطاى آرزومند، افزون تر گرد. چه بسا در اجابت دعایت تاءخیر اندازد تا پاداش دعا کننده بیشتر و عطاى آرزومند افزون تر گردد. چه بسا چیزى را خواسته اى و به تو ندهند، ولى بهتر از آن را در دنیا یا آخرت به تو مى دهند، و یا صلاحت در آن بوده که آن را از تو دریغ دارند چه بسا چیزى از خداوند خواهى که اگر عطایت کند موجب تباهى دینت شود پس همیشه از خداوند چیزى را طلب کن زیباییش برایت بماند و وبالش از تو دور باشد که نه ثروت براى تو مى ماند، و نه تو براى ثروت مى مانى .
ضرورت یاد مرگ
پسرم ! بدان که تو براى آخرت آفریده شده اى نه براى دنیا، براى فنا آمده اى نه براى بقا، و براى مرگ خلق شده اى نه براى حیات . در سرایى ناپایدار هستى که باید از آن بار سفر بندى و به جایى دیگر روى .
تو در راه به سوى آخرتى ، و شکار مرگ که گریزنده ، از آن رهایى نیابد، و هر کس را که بجوید، دریابد، و ناچار گریبانش را بگیرد. پس بر حذر باش از این که مرگ تو را در حال گناه دریابد، گناهى که با خود مى گفتى از آن توبه میکنم و آنگاه مرگ میان تو و توبه ات فاصله انداخت ، و بدین صورت خود را هلاک سازى .
پسرم ! مرگ را و موقعیتى را که ناگهان در آن قرار مى گیرى ، و پس از مرگ به آن مى رسى ، فراوان یاد کن ، تا چون مرگ به سراغت آمد براى آن مهیا باشى ، و کمر خود را بسته باشى ، نه آن که مرگ ناگهان به سراغت آید و تو را مغلوب سازد. خداوند تو را از حال دنیا آگاه کرده ، و دنیا نیز تو را از زوال و مرگ خویش با خبر ساخته و زشتى هایش را برایت آشکار نموده . دنیاپرستان چون سگانى عوعو کننده و درندگان خون آشامند، که بعضى بر بعض دیگر (بر سر طعمه) از روى خشم زوزه مى کشند، و نیرومندشان ناتوانشان را مى خورد، و بزرگان بر کوچکشان غلبه مى کند، دنیا جویان چارپایانى هستند برخى پاى بسته و برخى رها شده که عقل خود را از دست داده و به راهى ناشناخته ، گام نهاده اند. آنان در بیابانى آفت زده و شن زار، که با دشوارى مى توانى آن را پیمود، رها گشته اند نه شبانى دارند که نگهداریشان کند و نه چراننده اى که آنها را بچراند. دنیا آنان را به کوره راه رانده ، و دیدگانشان را از دیدن فروغ چراغ هدایت فرو بسته ، پس در وادى حیرت سرگردانند، ولى غرق در نعمتند. دنیا را خداى خویش ساختند پس دنیا آنان را به بازى گرفت و آنان سرگرم بازى با دنیا شدند، و آنچه را به دنبال آن است از یاد بردند.
اندازه در طلب
اندکى درنگ کن تا پرده تاریکى به کنارى رود، گویى کوچ کنندگان رسیدند. آن که با شتاب برود به کاروان ملحق شود. پسرم ! بدان کسى که مرکبش شب و روز باشد، قطعا او را مى روند، هر چند در ظاهر ایستاده باشد، و مسافت را مى پیماید هر چند مقیم و آسوده باشد.
به یقین بدان که هرگز به آرزویت نرسى ، و از اجلت فراتر نروى ، و در همان راه پیشینیان گام برمیدارى . پس در طلب دنیا آرام باش . و با نیکویى به کسب و کارپرداز: زیرا بسا سلامتى که به نابودى سرمایه مى انجامد. چنان نیست که هر کوشنده اى را روزى دهند، و هر مدارا کننده اى را محروم سازند. نفس خویش را گرامى شمار و از هر پستى دور بدار هرچند تو را به نعمت ها فراوان رساند. زیرا در برابر آنچه از بزرگوارى خویش از دست مى دهى عوضى دریافت نمى کنى . بنده دیگرى مباش که خداوند آزادت آفریده . خیرى که جز با شر به دست نیاید، و آسایشى که جز با سختى فراهم نیاید، چه خیرى در بردارد؟!
بپرهیز از اینکه مرکبهاى آزمندى تو را به آبشخورهاى مهلکه برند اگر توانستى صاحب نعمتى را میان خود و خدایت قرار ندهى چنین کن ، زیرا سرانجام به نصیبت خواهى رسى ، سهمت را خواهى گرفت و اندک نعمتى که از جانب خداى سبحان باشد بزرگ تر و گرامى تر از فراوان نعمتى است که از غیر خدا برسد اگر چه همه نعمت ها در واقع از اوست .
سفارش هاى گونه گون
جبران آنچه به سبب نگفتن به دست نیاورده اى آسان تر است از به دست آوردن آنچه به سبب گفتن از دست داده اى . نگهدارى آنچه در ظرف است بسته به محکم کردن سربند آن است . نگهدارى ، آنچه در دست دارى نزد من محبوب تر است از طلب کردن آن چه در دست غیر توست . تلخى ناامیدى بهتر از دست نیاز به سوى مردم دراز کردن است . کار و پیشه با پاکدامنى بهتر از توانگرى با بدکارگى است .
آدمى بهتر از هر کس دیگر راز خویش را حفظ مى کند. بسا کوشنده اى که در راه زیان خود تلاش مى کند. زیاده گو بیهوده گو مى شود. آن که اندیشید بصیرت یافت . با خوبان همره شو از آنان خواهى شد. از بدان دور شو از آنان جدا خواهى شد. بد خوراکى است طعام حرام . ستم بر ناتوان زشت ترین نوع ستم است اگر مدارا خشونت تلقى شود، خشونت جاى مدارا را مى گیرد. چه بسا دارو درد شود، و درد دارو باشد، چه بسا خواسته شده از تکیه کردن بر آرزوها بر جذر باش که آرزو سرمایه ابلهان است . خرد حفظ کردن تجربه هاست و بهترین تجربه ها تجربه اى است که تو را پندى آموزد. فرصت ها را مغتنم شمار پیش از آن که به اندوه بدل شود. هر جوینده اى به مقصود نمى رسد. و هر غایبى باز نمى گردد. از تباهى است ضایع کردن زاد و توشه و تباه ساختن معاد. هر کارى سرانجامى دارد. آنچه برایت مقدر شده نزدت خواهد آمد. بازرگان در معرض خطر است چه بسیار مال اندکى که از مال فراوان با برکت تر است . یاورى که پست باشد و دوستى که بدگمان (یا: متهم) باشد خیرى به همراه ندارد. بر روزگار سهل گیر مادام که با تو مى سازد. نعمتى را به امید دست یافتن به بیشتر از آن به مخاطره میفکن . از اینکه مرکب ستیزه گرى تو بناى چموشى گذارد بر حذر باش .
حقوق دوستان
اگر دوستت پیوند از تو گسست خود را به پیوستن با او وادار. چون تو از روى برتافت به لطف و نزدیکى با او روى آور. هنگام بخل ورزیش به او بخشش کن . در وقت درویش به او نزدیکى نما زمان درشتخویى اش با او نرمخو باش . هنگام گناه عذرش را بپذیر، گویا تو برده اویى ، و او ولى نعمت توست اما بپرهیز از اینکه در غیر جاى خود چنین کنى ، یا با ناملایمان اهلان این گونه رفتار نمایى . دشمن درست خوى را دوست مگیر که با دوستت دشمنى کرده اى .
خیرخواهى خود را براى دوستت خالص نما، چه او را خوش آید چه ناخوش . خشم خویش
رافرو خور، که من جرعه اى شیرین عاقبت تر و خوش سرانجام تر از آن ندیدم . با کسىکه با تو به درشتى رفتار کرد نرمى کن ، که به زودى او نیز نسبت به تو نرم شود.با دشمن نیکى کن که آن شیرین ترین دو پیروزى ( انتقام و بخشش) است اگر خواستى ازدوستت جدا شوى جایى براى او باقى گذار که اگر روزى خواست بازگردد، بتواند. آنکه به تو گمان نیک ، برد (با کار نیک خود) گمانش را راست شمار. حق دوستت را باتکیه بر رفاقتى که میان شماست ، تباه مساز، زیرا آن که حقش را تباه ساخته اى دوستتو نباشد. مبادا خانواده ات به سبب تو بدبخترین مردمان باشند. به کسى که از تودورى کند رغبت نشان مده . مبادا برادرت در گسستن از تو تواناتر از تو باشد درپیوستن با او. او در بدى کردن تواناتر از تو باشد، در نیکویى کردن ستم آن که بهتو ستم کرد تو را گران نیاید، که به او زیان خویش ، و به سود تو مى کوشد.پاداش آن که تو را شادمان کرد آن نیست که اندوهگینش سازى .
ارزشهاى اخلاقى
پسرم ! بدان رزق و روزى دو گونه است : یک روزى است آن است که تو آن را مى جویى و یک روزى آن است که او تو را مى جوید، که اگر تو به سویش نروى او به نزد تو مى آید. چه زشت است فروتنى به وقت نیاز، و ستم به وقت توانگرى از دنیا همان چیزى به سود توست که با آن امر آخرتت را اصلاح مى کنى . اگر براى آن چه از کف داده اى ناله مى کنى ، پس براى هر چه به دست نیاورده اى نیز ناله و فریاد برآورد. بر آنچه نبوده با آنچه بوده استدلال کن ، زیرا امور دنیا شبیه یکدیگرند از آنان مباش که اندرز سودشان نرساند مگر وقتى که او را شدیدا به درد آورى ، که خردمند با تربیت پند مى گیرد و چارپایان جز با ضرب تازیانه پند نمى گیرد. امواج اندوه ها را با تصمیم هاى استوار بر شکیبایى کردن و حسن یقین از خود دور ساز.
هرکه اعتدال را رها کند، منحرف مى شود یار حقیقى چونان خویشان است . دوست کسى است که در نهان دوستى بورزد هواى نفس شریک کورى است بسا دورى که از نزدیک نزدیک تر است و بسا نزدیکى که از دور دورتر است .
غریب کسى است که دوستى ندارد آن که از تجاوز کند راه بر او تنگ شود هر کس به مقدار خویش بسنده کند قدر و منزلتش پایدار است . مطمئن ترین رشته اى که به آن چنگ زدى رشته پیوند میان تو و خداست . هر که به تو اعتنایى ندارد دشمن توست . آنگاه که طمع موجب هلاکت است ، نومیدى دست یافتن است . چنان نیست که هر عیبى آشکار شود، و هر فرصتى به دست آید. چه بسا بینا در راه خطا کند و نابینا به رشد و کمال رسد. شر را به تاءخیر انداز زیرا هر گاه بخواهى مى توانى آن را جلو بیندازى بریدن از نادان برابر است با پیوستن به دانا. هر کس به زمانه اطمینان کند زمانه به او خیانت ورزد و هر کس آن را بزرگ بدارد، پست و خوارش سازد. چنان نیست که هر کس تیر اندازد به نشانه زند. هرگاه حاکم دگرگون شود زمانه نیز دگرگون گردد. پیش از سفر ببین که همراه کیست ، و پیش از خانه بنگر که همسایه ات کیست ؟ از سخن خنده آور بپرهیزد هرچند آن را از دیگرى حکایت کنى .
درباره زنان
از مشورت با زنان ، بپرهیز چرا که نظر آنان سست و عزمشان بى پایه است . زنان را در حجاب گیر تا از نگریستن به مردان بازمانند، زیرا سخت گرفتن در حجاب عفت آنان را بیشتر حفظ مى کند. بیرون رفتن آنان از خانه بدتر از وارد شدن افراد غیر مطمئن به خانه نیست . اگر بتوانى کارى کنى که غیر تو را نشناسد، چنان کن . بیش از تو توانش کار به او مسپار که زن گلى ظریف است نه پهلوان قدرتمند. در تکریمش زیاده روى مکن ، او را به طمع مینداز که براى دیگران میانجى گرى کند.
از غیرت ورزیدن بى مورد بپرهیز، زیرا سبب مى شود که زن درستکار به نادرستى و زن پاکدامن به بدگمانى افتد. براى هر یک از خادمانت وظیفه اى
مشخص کن که مسؤ ول آن باشد، زیرا سبب مى شود که کدام کار تو را بر عهده دیگرى نیندازد. اقوامت را گرامى بدار، که آنان بالهاى تو هستند که با آن مى پرى ، و ریشه تو هستند که به آن باز مى گردى ، و دست تو هستند که به وسیله آن به دشمن حمله مى برى .
دین و دنیایت را به خدا مى سپارم ، و از او بهترین تقدیر را براى تو طلب مى کنم ، در امروز و فردا و در دنیا و آخرت . والسلام .
٣٢ - و من کلام علیه السلام الى معاویة
و اردیت جیلا من الناس کثیرا اخدعتهم بغیک القیتهم فى موج بحرک تغشاهم الظلمات و تتلاطم بهم الشبهات فجازوا (فجاروا - فحاروا) عن وجهتهم و نکصوا على اعقابهم وتولوا على ادبارهم و عولوا على احسابهم الا من فاء من اهل البصائر فانهم فارقوک بعد معرفتک و هربوا الى الله من موازرتک اذ حملتهم على الصعب و عدلت بهم عن القصد فاتق الله یا معاویة فى نفسک و جاذب الشیطان قیادک فان الدنیا منقطعة عنک و الاخرة قریبة منک والسلام.
٣٢ - نامه اى از اوست به معاویه
افشاى نیرنگ بازى معاویه
بسیارى از مردم را هلاک ساختى و به گمراهیت فریب دادى و به امواج نفاق خود افکندى ، تاریکى ها آنان را فرا گرفت ،. و در تلاطم شبهه ها گرفتار شدند، پس از راه راست خود منحرف گشتند؛ به گذشته جاهلى برگشتند و راه قهقرا در پیش گرفتند و به دودمان خود تکیه کردند و به آنها بالیدند، جز گروهى اندک از اهل بصیرت که بازگشتند، آنان چون تو را شناختند، خود را از تو جدا کردند و از یارى تو دست کشیدند و به سوى خدا گریختند زیرا تو آنان را به کارى دشوار واداشتى و از راه راست بازداشتى . اى معاویه درباره خود از خدا بترس و افسار خود را از دست شیطان در آور که دنیا از تو جدا شده و آخرت به تو نزدیک است والسلام .
٣٣ - و من کتاب له علیه السلام لى قثم بن العباس و هو عامله على مکة
اما بعد فان عینى - بالمغرب - کتب الى یعلمنى انه وجه الى الموسم اناس من اهل الشام العمى القلوب ، الصم الاسماع الکمه الابصار الذین یلبسون (یلتمسون) الحق بالباطل ، و یطیعون المخلوق فى معصیة الخالق ، و یحتلبون الدنیا درها بالدین ، و یشترون عاجلها، بآجل الابرار المتقین ، و لن یفوز بالخیر الا عامله ولایجزى جزاء الشر الا فاعله ، فاقم على ما فى یدیک قیام الحازم ، الصلیب (المصیب) و الناصح اللبیب (و) التابع لسلطانه ، المطیع لامامه ، و ایاک و ما یعتذر منه و لاتکن عند النعماء بطرا و لاعندالباءساء فشلا و السلام.
٣٣ - نامه اى از اوست به قثم بن عباس کارگزار امام در مکه (درسال (٣٩ هجرى که عوامل معاویه قصد توطئه در شهر مکه را داشتند).
تبلیغات عوامل معاویه در مراسم حج
اما بعد. جاسوس من در مغرب به من نوشت و مرا با خبر کرد که مردمى از اهل شام را به حج فرستاده اند که دل هایشان نابینا، گوش هایشان ناشنوا، و دیدگانشان کور است ، حق و باطل را درهم مى آمیزند. از مخلوق در گناه و معصیت فرمانبردارى مى کنند، دین را وسیله ساخته اند و با آن منافع دنیا مى دوشند، به بهاى آخرت نیکان پرهیزگار، دنیاى نقد را مى خرند، حال آن که جز نیکوکار به خیر دست نیابد، و جز بدکردار کسى جزاى بد نبیند، پس زمام کار خویش را با هوشیارى و سرسختى به دستگیر، و چون خیرخواه خردمند که پیرو حکومت و فرمانبردار امام خویش است به کار پرداز. مبادا کارى انجام دهى که به عذر خواهى مجبور شدى ، چون نعمتى به چنگ آورى سرخوشى مکن ، و آنگاه که به سختى درافتادى سستى مکن . والسلام .
٣٤ - و من کتاب له علیه السلام الى محمد بن ابى بکر لما بلغه توجده من
عزلهبالاشتر عن مصر ثم توفى الاشتر فى توجهه الى هناکقبل وصوله الیهااما بعد فقد بلغنى موجدتک من تسریح الاشتر الى عملک و انى لى افعل ذلک استبطاء لک فى الجهد، و لا ازدیادا لک فى الجد؛ و لو نزعت ما تحت یدک من سلطانک لولیتک ما هو ایسر علیک مؤ ونة و اعجب الیک ولایة .
ان الرجل الذى کنت ولیته امر مصر کان رجلا لنا ناصحا و على عدونا شدیدا ناقما، فرحمه الله ! فلقد استکمل ایامه ، ولاقى حمامه و نحن عنه راضون ؛ اولاده الله رضوانه ، و ضاعف الثواب له ! فاصحر لعدوک و امض على بصیرتک وشمر لحرب من حاربک ودع الى سبیل ربک و اکثر الاستعانة بالله یکلف ما اهمک و یعنک على ما ینزل بک ان شاء الله.
٣٤ - نامه اى از اوست به محمد بن ابى بکر (درسال ٣٨ هجرى) هنگامى که از دلتنگى او به سببعزل شدن از حکومت مصر و جایگاهى مالک اشتر با خبر شد و اشتر در میان راه پیش ازرسیدن به مصر از دنیا رفت .
دلجوئى از فرماندار بر کنار شده
اما بعد. خبر یافتم که از فرستادن اشتر به قلمرو حکومتت دلتنگ شده اى . من این کار را به سبب کاهل دانستن تو در کار و یا انتظار تلاش بیشتر از تو انجام ندادم ، اگر من حکومت مصر را از تو گرفتم تو را به حکومت منطقه اى مى گمارم که اداره آن براى تو آسان تر و حکومتش برایت خوشایندتر است .
مردى را که به فرمانروایى مصر گماردم که ما مردى خیرخواه ، و بر دشمن ما سرسخت انتقام گیر بود. خداوند رحمتش کند، روزهاى زندگانیش را به پایان برد و با مرگ دیدار کرد. ما از او خشنودیم . خداوند نیز از او خشنود باد و ثوابش را دو چندان کند. براى تعقیب دشمن بیرون شو، و با بصیرت راه خویش را پیش گیر، با کسى که به جنگ تو برخاست بجنگ . به راه پروردگارت بخوان . از خداوند فراوان یارى بجوى . تا در آنچه دلمشغولت مى دارد، تو را کفایت کند، و در حوادث یاریت دهد، اگر خدا بخواهد.
٣٥ - و من کتاب له علیه السلام الى عبدالله بن العباس ،
بعدمقتل محمد بن ابى بکراما بعد، فان مصر قد افتتحت و محمد بن ابى بکر - رحمه الله - قد استشهد، فعند الله نحتسبه ولدا ناصحا (صالحا) و عاملا کادحا، وسیفا قاطعا، و رکنا دافعا. وقد کنت حثثت الناس على لحاقه و امرتهم بغیاثه قبل الوقعة و دعوتهم سرا و جهرا، و عودا و بدءا فمنهم الاتى کارها، و منهم المعتل کاذبا و منهم القاعد خاذلا. اساءل الله تعالى ان یجعل لى منهم فرجا عاجلا؛ فوالله لولا طمعى عند لقائى عدوى فى الشهادة و توطینى نفسى على المنیة لاحببت الا القى مع هولاء یوما واحدا ولا التقى بهم ابدا.
٣٥ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس ، پس از کشته شدن محمد بن ابى بکر
درمصر (در سال ٣٨ هجرى)
علل سقوط مصر
اما بعد. مصر به دست دشمن افتاد و محمد بن ابى بکر - که خدایش رحمت کند - به شهادت رسید. پاداش مصیبت او را از خدا مى خواهم که او برایم فرزندى خیرخواه ، کارگزارى پر تلاش شمشیرى بران ، و رکنى دفاع کننده بود، مردم را فراخوانده ام ، که به او بپیوندند، و دستورشان دادم که پیش از وقوع حادثه یاریش دهند، آنان را پنهان و آشکارا چندین و چند بار فرا خواندم ؛ گروهى با بى میلى آمدند، و جمعى بهانه دروغ تراشیدند، و دسته اى در خانه نشستند و یاریش نکردند. از خداوند مى خواهم که مرا به زودى از این جماعت برهاند. به خدا سوگند، اگر اشتیاقم به شهادت به هنگام رویارویى با دشمن ، و آمادگیم براى مردن نبود، دوست داشتم که حتى یک روز هم در میان این مردم نباشم ، و هرگز با آنان روبرو نشوم .
٣٦ - و من کتاب له علیه السلام الى اخیه و هو جواب کتاب کتبه
٣٦ - و من کتاب له علیه السلام الى اخیه و هو جواب کتاب کتبه
الیهعقیلفسرحت الیه جیشا کثیفا من المسلمین فلما بلغه ذلک شمر هاربا و نکص نادما، فلحقوه ببعض الطریق و قد طفلت الشمس للایاب فاقتتلوا شیئا کلا و لا فما کان الا کموقف ساعة حتى نجا جریضا بعد ما اخیه منه بالمخنق و لم یبق منه غیر الرمق ، فلاءیا بلاى ما نجا، فدع عنک قریشا و ترکاضهم فى الضلال و تجوالهم فى الشقاق و جماحهم فى التیة فانهم قد اجمعوا على حربى کاجماعهم على حرب رسول الله صلى الله علیه و آله قبلى : فجزت قریشا عنى الجوازى ! فقد قطعوا رحمى ، و سلبونى سلطان ، ابن امى .
و اما ما ساءلت عنه من راءیى ، فى القتال فان راءیى قتال المحلین حتى القى الله ؛ لایزیدنى کثرة الناس حولى عزة ، و لاتفرقهم عنى وحشة ، و لاتحسبن ابن ابیک - و لو اسلمه الناس - متضرعا متخشعا ولامقرا للضیم واهنا، و لا سلس الزمام للقائد و لا وطى ء الظهر للراکب المقتعد (المتقعد) ولکنه کما قال اخوبنى سلیم :
فان تساءلینى کیف انت فاننى صبور على ریب الزمان صلیب
یعز على ان ترى بى کابة فیشمت عاد او یساء حبیب.
٣٦ - نامه اى از اوست به برادرش عقیل بن ابى طالب درباره سپاهى که به جنگ
یکى از دشمنان فرستاده بود و این نامه را؛ پاسخ نامه عقیل (در سال ٣٩ هجرى) نوشت .
آمادگى رزمى امام
سپاهى انبوه از مسلمانان به سوى او (١٥) فرستادم . چون باخبر شد به
سرعتگریخت ، و با ندامت از کرده خویش بازگشت . سپاه من در میان راه به او رسید. آفتابنزدیک غروب بود. لحظاتى پیکار کردند. از آغاز جنگ چیزى نگذشته بود که دشمن سختبه تنگنا افتاد و در حالى که رمقى از او نمانده بود، با تاءسف رهایى یافت و به زحمتخود را از معرکه خلاص کرد. قریش را به حال خود واگذار که در گمراهى بکوشند، ودر ایجاد تفرقه جولان دهند؛ و در تاریکى ها سرگشته شوند. اینان براى جنگ با منهمدست شدند، همچنان که پیش از من در جنگ بارسول خدا صلى الله علیه و آله متحد گشتند. بر ایشان باد هرگونه کیفر و مجازاتى ،که پیوند خویشى خود را با من بریدند، و حکومت فرزند مادرم ( پیامبرم) را از منربودند.
اعلام مواضع قاطعانه در جنگ
پرسیده بودى که نظرم درباره پیکار با این جماعت چیست ؟ در نظر دارم با این جماعت پیمان شکن تا زمان لقاء خداوند بجنگم نه فراوانى اطرافیان بر عزتم مى افزاید و نه پراکنده شدنشان از اطرافم سبب وحشتم مى گردد. مپندار که پسر پدرت اگر، چه مردم رهایش کنند، در برابر دشمن زار و فروتن گردد، یا از ناتوانى تن به ستم دهد، یا زمام امر خویش به دست کسى سپارد و یا به کسى سوارى دهد، بلکه فرزند پدرت چنان است که آن شاعر بنى سلیم گفته است :
اگر از من بپرسى که چگونه اى ؟ گویم : در برابر حوادث زمانه شکیبا و استوارم.
بر من سخت است که محزونم ببینند، تا دشمن سرزنش کند یا دست غمگین شود.
٣٧ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
فسبحان الله ! ما اشد لزومک للاهواء المبتدعة ، و الحیرة المتبعة (المتعبة) مع تضییع الحقائق و اطراح الوثائق التى هى لله طلبة و على عباده حجة فما اکثارک الحجاج على عثمان و قتلته فانک انما نصرت عثمان حیث کان النصر لک ، و خذلته حیث کان النصر له ، والسلام.
٣٧ - نامه اى از اوست به معاویه
افشاى ادعاى دروغین معاویه
سبحان الله ! چه سخت گرفتارى هواهاى بدعت آمیز و سرگردانى ناشى از پیروى شیطان شده اى و همراه با آن ، حقایق را ضایع مى کنى ، و پیمان هایى را که خواسته خداوند و حجت بر بندگانش است ، کنار مى نهى اما پرگوئى تو درباره عثمان و قاتلان او، تا وقتى یارى عثمان به سود تو بود به یارى او برخاستى و وقتى او نیاز به یارى داشت ، او را تنها گذاردى . والسلام .
٣٨ - و من کتاب له علیه السلام الى اهل مصر، لما ولى علیهم الاشتر
من عبدالله على امیرالمؤ منین الى القوم الذین غضبوا الله حین عصى فى الرضه ، و ذهب بحقة فضرب الجور سرادقه على البر و الفاجر و المقیم و الظاعن فلا معروف یستراح الیه ، و لا منکر یتناهى عنه .
اما بعد فقد بعثت الیکم عبدا من عبادالله لاینام ایام الخوف ، ولانکل عن الاعداء ساعات الروع ، اشد على الفجار من حریق النار، و هو مالک بن الحارث اخو مذحج فاسمعوا له ، و اطیعوا امره فیما طابق الحق فانه سیف من سیوف الله ، لاکلیل الظبة و لانابى الضربیة فان امرکم ان تنفروا افنفروا و ان امرکم ان تقیموا فاقیموا فانه لایقدم ولایحجم و لایؤ خر، ولایقدم الا عن امرى ؛ و قد آثرتکم به على نفسى لنصحیته لکم ، و شدة شکیمته على عدوکم.
٣٨ - نامه اى از اوست به مردم مصر، هنگامى که اشتر رحمه الله را زمامدار
آنانکرد
ویژگى هاى بى مانند مالک اشتر
از بنده خدا على امیر مؤ منان ، به مردمى که براى خدا خشم گرفتند، وقتى دیگران خدا را در زمینش معصیت کردند، و حق او را از میان بردند، و ستم سرا پرده اش را بر سر خوب و بد، و مقیم و مسافر برپاى داشت ، نه معروفى ماند که در پناهش بیاسایند و نه از منکرى جلوگیرى مى شد.
اما بعد. بنده اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم که هنگام وحشت نخوابد، به وقت هراس به دشمن پشت نکند، و بر بدکرداران از آتش دوزخ سوزان تر باشد. او مالک بن حارث از قبیله مذحج است . سخن او را بشنوید و فرمانش را در آنچه برابر با حق است اطاعت کنید که او شمشیرى ، از شمشیرهاى خداست ، که نه تیزش کند شود، و نه ضربتش بى اثر شود. اگر شما را فرمان حرکت داد، حرکت کنید و اگر فرمان توقف داد بایستید که او جز به فرمان من بر کارى اقدام نمى کند، و یا باز نمى ایستد؛ و کارى را جلو یا عقب نمى اندازد. در فرستادن او به سویتان ، شما را بر خود مقدم داشتم ، زیرا براى شما خیراندیش و بر دشمنتان سرسخت است .
٣٩ - و من کتاب علیه السلام الى عمرو بن العاص
فانک قد جعلت دینک تبعا لدنیا امرى ظاهر غیه مهتوک ستره ، یشین الکریم بمجلسه و یسفه الحلیم ، بخلطته فاتبعت اثره ، و طلبت فضله اتباع الکلب للضرغام یلوذ مخالبه ، و ینتظر ما یلقى ، الیه من فضل فریسته ، فاذهبت دنیاک ، و آخرتک !و لو بالحق اخذت ادرکت ما طلبتفان یمکنى الله منک و من ابن ابى سفیان اجزکما بما قدمتما، وان تعجزا وتبقیا، فما امامکم شر لکما و السلام.
٣٩ - نامه اى از اوست به عمروبن عاص (درسال ٣٩ هجرى پس از نبرد صفین)
افشاى بردگى عمرو عاص
تو دین خود را پیرو دنیاى کسى ساخته اى که گمراهیش آشکار و پرده حیاتش دریده است ، در مجلس خود، بزرگواران را ناسزا مى گوید، و هنگام معاشرت بردباران را سفیه مى شمارد. تو به دنبال او رفتى ، و بخشش او را خواستى چونان ، سگى که در پى شیر رود، و به چنگال او چشم بدوزد، و انتظار کشد تا پس مانده شکارش را به سمت او اندازد، پس دنیا و آخرتت را به باد دادى در حالیکه اگر به حق روى مى آوردى آنچه را خواسته بودى مى یافتى اگر خداوند بر تو و پسر ابوسفیان چیره ام سازد سزاى کارهایتان را بدهم ، و اگر مرا ناتوان ساختید و خود برقرار ماندید، عذاب خدا که پیش رو دارید براى شما بدتر است . والسلام .
٤٠ - و من کتاب له علیه السلام الى بعض عماله
اما بعد فقد بلغنى عنک امر ان کنت فعلته فقد اسخطت ربک و عصیت امامک و اخزیتم (اخربت) امانتک .
بلغنى انک جردت الارض فاخذت ما تحت قدمیک و اکلت ما تحت یدیکت فارفع الى حسابک ، و اعلم ان حساب الله اعظم من حساب الناس و السلام.
٤٠ - نامه اى از اوست به یکى از کارگزارانش (درسال ٤٠ هجرى)
نکوهش یک کارگزار
اما بعد از تو خبرى به من رسید. اگر چنان کرده باشى پروردگارت را به خشم آورده ، و امام خویش را نافرمانى کرده ، و در امانت خیانت نموده اى .
با خبر شدم که زمین را از محصول خالى کرده اى و هر چه زیر پایت بود برگرفته اى ، و بیت المالى راکه در اختیار داشتى خورده اى . حسابت را نزد من فرست ، و بدان که حساب کشیدن خدا از حساب کشیدن مردم سخت تر است . والسلام .
٤١ - و من کتاب له علیه السلام الى بعض عماله
اما بعد، فانى کنت اشرکتک فى امانتى ، و جعلتک شعارى و بطانتى ولم یکن رجل من اهل اوثق منک فى نفسى لمواساتى و موازرتى اداء الامانة الى فلما راءیت الزمان على ابن عملک قد کلب و العدو قد حرب و امانة الناس قد خزیت (خربت) و هذه الامة قد فکنت و شغرت قلبت لابن عمک ظهر المجن ففارقته مع المفارقین ، و خذلته مع الخاذلین ، و خنته مع الخائنین فلا ابن عمک آسیت و لا الامانة ادیت و کانک لم تکن الله ترید (اردت) بجهادک و کانک لم تکن على بینة من ربک و کانک انما کنت تکید هذه الامة عن دنیاهم ، و تنوى غرتهم عن فیئهم . فلما امکنتک الشدة فى خیانة الامة اسرعت الکرة و عاجلت الوثبة و اختطفت ما قدرت علیه من اموالهم المصونة لاراملهم و ایتامهم اختطاف الذنب الازل دامیة المعزى الکسیرة فحملته الى الحجاز رحیب الصدر بحمله غیر متاءثم من اخذه .
کاءنک - لاابا لغیرک - حدرت الى اهلک تراثک من ابیک و امک ، فسبحان الله ! اما تؤ من بالمعاد؟ او ما تخاف نقاش الحساب ! ایها المعدود - کان - عندنا من اولى الالباب کیف تسیغ شرابا و طعاما و انت تعلم انک تاءکل حراما وتشرب حراما، وتبتاع الاماء و تنکح النساء من اموال الیتامى و المساکین و المؤ منین والمجاهدین ، الذین افاء الله علیهم هذه الاموال ، و احرز بهم هذه البلاد!
فاتق الله واردد الى هولاء القوم اموالهم ، فانک ان لم تفعل ثم امکننى الله منک لاعذرن الى الله فیک ، و لاضربنک بسیفى الذى ما ضربت به احدا الا دخل النار! و والله لو ان الحسن والحسین فعلا مثل الذى فعلت ، ما کانت لهما عندى هوادة ، ولا ظفرا منى بارادة ، حتى آخذ الحق منهما، و ازیح (ازیل) الباطل عن مظلمتهما و اقسم بالله رب العالمین ما یسرنى ان ما اخذته من اموالهم حلال لى ، اترکه ، میراثا لمن بعدى ؛ فضح رویدا فکاءنک قد بلغت المدى ، و دفنت تحت الثرى ، و عرضت علیک اعمالک بالمحل الذى ینادى الظالم فیه بالحسرة و یتمنى المضیع فیه الرجعة (ولات حین مناص)!
٤١ - نامه اى از اوست به یکى از کارگزارانش (١٦)
علل نکوهش کارگزار
اما بعد. من تو را در امانتم (= حکومت) شریک خود کردم ، و تو را محروم راز خود
ونزدیکترین یار خویش نمودم . هیچ کس از خاندانم در غمخوارى و یارى و امانتدارى نزد منهمپایه تو نبود. از آن هنگام که دیدى زمان بر پسر عمویت سخت شده ، و دشمن سرسختىنشان داده ، و امانت مردم دستخوش خیانت شده ، و این امت بر تبهکارى دلیر و پراکنده و بىپناه گشته تو نیز از پسر عمویت روى گرداندى ، و جدا شدگان خود را از او جدا کردى ،و با آنان که دست از یاریش کشیدند، همساز شدى ، و با خیانت کاران هم آواز گشتى نهپسر عمویت را یارى رساندى و نه امانت را ادا نمودى ، گویا جهادت براى خدا نبود، وگویا تو برهانى براى کارهایت از جانب خدا نداشتى .
شاید هم مى خواستى که بر این مردم در دنیایشان حیله کنى ، و به نیرنگ غنایمشان را تصاحب نمایى . هنگامى که فرصت خیانت بیشتر برایت فراهم شد سریع تر تاختى ، و به شتاب از جاى جستى ، و هر چه توانستى از اموالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند، ربودى ، آنسان که گرگ تیزپا که بز مجروح و از پا افتاده را مى رباید. سپس آن مال را با خاطر آسوده به حجاز بردى ، بى آنکه در این غارتگرى خود را گناهکار بدانى !
سوء استفاده از بیت المال
واى بر تو، گویى میراث رسیده از پدر و مادرت را براى خانواده ات مى برى . سبحان الله ! آیا به قیامت ایمان ندارى ؟ یا از حساب رسى خدا باکى ندارى ؟ اى کسى که نزد ما از خردمندان شمرده مى شدى ، چگونه این آشامیدن و خوردن را براى خود گوارا مى شمارى در حالى که مى دانى لقمه اى حرام مى خورى و جرعه اى حرام مى نوشى ؟ از مال یتیمان و مستمندان و مؤ منان مجاهدى که خداوند این اموال را به آنان بخشیده و توسط آنان این شهرها را محفوظ داشته کنیزها مى خرى و با زنان ازدواج مى کنى ؟
برخورد قاطع با خیانتکار
از خدا بترس ، و اموال این مردم را به سویشان بازگردان ، که اگر چنین نکنى و خداوند مرا بر تو چیره سازد، با تو کارى خواهم کرد که نزد خداوند عذر خواه من گردد، و با شمشیرم که هر کس را با آن زدم در آتش شد، گردنت را بزنم . به خدا سوگند، اگر کارى را که تو کردى حسن و حسین کرده بودند، از من نرمشى نمى دیدند، و به مرادى نمى رسیدند، تا آن که حق را از آنان بازگیرم ، و باطلى را که از ستم آن دو پدید آمده ، نابود، سازم . به خدا پروردگار جهانیان سوگند مى خورم ، اگر اموالى که به حرام از مردم ستاندى مال حلالى براى من بود که آن را براى بازماندگانم به میراث گذارم ، چیزى نبود که مرا خوشحال نماید، شتاب مکن ، گویى به نقطه مرگ رسیده اى ، و زیر خاک دفن شده اى ، و کردارت بر تو عرضه گشته ، است در جایى که ستمکار به حسرت فریاد بر مى آورد، و آن که عمرش را تباه ساخته برگشت به دنیا را آرزو مى کند، در حالى کهآن زمان زمان رهایى نیست.
٤٢ - و من کتاب له علیه السلام الى عمربن ابى سلمة المخزومى وکان عامله
علىالبحرین ، فعزله و استعمل نعمان بن عجلان الرزقى مکانهاما بعد فانى قد ولیت نعمان بن عجلان الزرقى على البحرین ، و نزعت دیک بلاذم لک ، و لاتثریب علیک ؛ فلقد احسنت الولایة و ادیت الامانة ، فاقبل غیر ظنین ، ولاملوم ، و لامتهم ولاماءثوم ، فلقد اردت المسیر الى ظلمة اهل الشام و اجببت ان تشهد معى فانک ممن استظهر به على جهاد العدو، و اقامة عمود الدین ان شاء الله.
٤٢ - نامه اى از اوست به عمربن ابى سلمه مخزومى ، کارگزار امام در بحرین ،
کهاو را عزل کرد ونعمان بن عجلان زرقى را جانشین او ساخت (درسال ٣٦هجرى)
روش دلجوئى در عزل و نصب ها
اما بعد. من نعمان بن عجلان زرقى را به حکومت بحرین گماردم و تو را، بى آنکه سرزنش و نکوهشى بر تو باشد، از آنجا برداشتم . حقا امر زمامدارى را به خوبى به انجام رساندى ، و امانت را ادا کردى . نزد من بیا که نه سوء ظنى به تو هست و نه سرزنش ، یا اتهام و یا گناهى متوجه توست . آهنگ حرکت به سوى ستمکاران شام را دارم و دوست دارم در این سفر تو همراه من باشى ، زیرا از کسانى هستى که در مصاف با دشمن ، و برپا نمودن ستون دین به آنان پشتگرم هستم اگر خدا بخواهد.
٤٣ - و من کتاب علیه السلام الى مصقلة بن هبیره الشیبانى ، و هو عامله على
اردشیرخرةبلغنى عنک امر ان کنت فعلته فقد اسخطت الهک ، و عصیت ، امامک : انک تقسم فى ء المسلمین الذى حازنة رماحهم و خیولهم ، و اریقت علیه دماؤ هم فیمن اعتامک من اعراب قومک فوالذى فلق الحبة و براءالنسمة لئن کان ذلک حقا لتجدن لک على هوانا و لتخفن عندى میزانا، فلا تستهن بحق ربک ولاتصلح دنیاک بمحق دینک فتکون من الاخسرین اعمالا.
الا و ان حق من قبلک و قبلنا من المسلمین فى قسمة هذا الفى ء سواء: یردون عندى علیه ، و یصدون عنه .
٤٣ - نامه اى از اوست به مصقلة بن هبیره شیبانى ، کارگزار امام در اردشیر خره (=فیروز آباد، در سال ٣٨ هجرى)
سخت گیرى در مصرف بیت المال
با خبر شدم از کارى که اگر کرده باشى ، خدایت را به خشم آورده و پیشوایت را غضبناک نموده اى . تو غنائم مسلمانان را که از نیزه ها و اسبهاى آنان گرد آمده ، و خونشان بر سر آن بر زمین ریخته در میان بادیه نشینان قبیله خودت که تو را برگزیده اند تقسیم مى کنى ! سوگند به خدایى که دانه را شکافت ، و انسان را آفرید، اگر این خبر حقیقت داشته باشد، منزلت خود را نزد من کاسته اى و کفه اعتبارت را سبک کرده اى ، پس حق پروردگارت را سبک مشمار، و دنیاى خود را به بهاى نابودى دینت آباد مساز، که از زیانکارترین کسان خواهى بود.
آگاه باش ، که حق مسلمانانى که نزد تو و ما هستند از تقسیم غنیمت برابر است . آنان براى گرفتن سهم خود نزد من مى آیند (سهم خویش را مى گیرند) و مى روند.
٤٤ - و من کتاب له علیه السلام الى زیاد بن ابیه و قد بلغه ان معاویة کتب
الیهیرید خدیعته باستلحاقهوقد عرفت ان معاویة کتب الیک یستزل لبک ، و یستفل غربک ، فاحذره فانما هو الشیطان : یاءتى المرء من بین یدیه ، و من خلفه و عن یمینه و عن شماله ، لیقتحم غفلته و یستلب غرته .
و قد کان من ابى سفیان فى زمن عمر بن الخطاب فلتة من حدیث النفس و نزغة من نزغات الشیطان : لیثبت بها نسب ، ولا یستحق بها ارث ، و المتعلق بها کالواغل ، المدفع ، و النوط المذبذب .
فلما قراء زیاد الکتاب قال : شهد بها ورب الکعبة و لم تزل فى نفسه حتى ادعاه معاویة .
قوله علیه السلاماواغل: هو الذى یهجم على الشرب لیشرب معهم و لیس منهم ، خلا یزال مدفعا محاجزا والنوط المذبذب: هو مایناط برحل الراکب من قعب او قدح او اشبه ذلک هو ابدا یتقلقل اذ حث ظهره و استعجل سیره.
٤٤ - نامه اى از اوست به زیاد بن ابیه (درسال ٣٩ هجرى) هنگامى که امام با خبر شد که معاویه به او نامه اى نوشته و مى خواهداو را با ملحق کردنش به نسب خود بفریبد.
آگاه ساختن زیاد از توطئه معاویه
دانستم که معاویه نامه اى برایت نوشته تا پاى خردت را بلغزاند و اراده ات را سست کند. از او بر حذر باش که او همان شیطان است که از مقابل و پشت سر و از راست و چپ به سوى آدمى مى آید تا به هنگام غفلت بر او هجوم آورد و عقلش را برباید.
ابوسفیان در زمان حکومت عمر بن الخطاب سخنى بدون اندیشه بر زبانش آمد که سببش هواى نفس و وسوسه شیطان بود. این سخن نه نسبى را اثبات مى کند و نه کسى را مستحق میراث مى سازد (ابوسفیان به عمرو عاص گفته بود: این شخص نتیجه زناى من با مادر اوست) که به آن سخن دل خوش نماید مانند کسى است که ناخوانده به محفل شرابخواران درآید، و آنان پیوسته او را برانند، و چونان کاسه چوبین است که به پالان شتر بندند، و همواره با جنبش شتر از این سو به آن سو بجنبد.
زیاد چون نامه امام را خواند گفت :به خداى کعبه سوگند که او به برادرى من با معاویه شهادت داد. و پیوسته این مساءله را در خاطر داشت تا معاویه او را برادر خود خواند.
واغلآن کسى است که در جمع باده گساران حضور یابد تا شراب خورد، و چون از آنان نیست پیوسته او را از خود مى رانند و مانع نوشیدنش مى شوند.نوط مذبذبپیاله یا کاسه یاچیزى مانند آن است که در پى پالان شتر بیاویزند، وقتى شتر را حرکت مى دهند، و یا تند مى رانند، پیوسته تکان مى خورند.
٤٥ - و من کتاب له علیه السلام الى عثمان بن حنیف الانصارى ، - و کان عامله
علىالبصرة و قد بلغه انه دعى الى ولیمة قوم من اهلها فمضى الیها - قوله :اما بعد، یا ابن حنیف : فقد بلغنى ، ان رجلا من فتیة اهل البصرة دعاک الى ماءدبة فاسرعت الیها تستطاب لک الالوان ، و تنقل الیک ، الجفان !و ما ظننت انک تجیب الى طعام قوم ، عائلهم ، مجفو، و غنیهم مدعو فانظر الى ما تقضمه من هذا المقضم ، فما اشتبه علیک علمه فالفظه و ما ایقنت بطیب وجوهه فنل منه .
الا و ان لکل ماءموم اماما، یقتدى به و یستضى ء بنور علمه ؛ الا و ان امامکم قد اکتفى من دنیاه بمطریه ، و من طعمه بقرصیه الا و انکم لاتقدرون على ذلک ، ولکن اعیونى بروع و اجتهاد و عفة وسداد فوالله ماکنزت من دنیاکم تبرا ولاادخرت من غنائمها وفرا، ولااعددت لبالى ثوبى ، طمرا، ولاحزت من ارضها شبرا، ولااخذت منه الا کقوت اتان دبرة و لهى فى عینى اوهى و اهون من عصفة مقرة .
بلى ! کانت فى ایدینا فدک من کل ما اظلته السماء فشحت ، علیها نفسو قوم ، و سخت عنه ا نفوس قوم آخرین ، و نعم الحکم الله و ما اصنع بفدک و غیر فدک و النفس مظانها فى غد جدث تنقطع فى ظلمته آثارها، و تغیب اخبارها، و حفرة لو زید فى فسحتها و اوسعت یدا حافرها، لاضغطها الحجر و المدر، و سد فرجها التراب المتراکم ؛ و انما هى نفسى اروضها بالتقوى لتاءتى آمنة یوم الخوف الاکبر، و تثبت على جوانب المزلق .
و لو شئت لاهتدیت الطریق الى مصفى هذا العسل ، و لباب هذا القمح ، و نسائج هذا القز ولکن هیهات ان یغلبنى هواى ، و یقودنى جشعى الى تخیر الاطعمة - و لعل بالحجاز او الیمامة من لاطمع له فى القرص و لاعهد له بالشبع - او ابیت مبطانا و حولى بطون غرثى و اکباد حرى ، او اکون کما قال القائل :
و حسبک داء ان تبیت ببطنة و حولک اکباد تحن الى القد!
اءاءقنع من نفسى بان یقال : هذا امیرالمؤ منین ، ولا اشارکهم فى مکاره الدهر، او اکون اسوة لهم فى جشوبة (خشونة) العیش !
فما خلقت لیشغلنى اکل الطیبات ، کالبهیمة المربوطة همها علفها؛ او المرسلة شغلها تقممها، تکترش من اعلافها، تلهو عما یراد بها، او اترک سدى ، او اهمل عابثا، او اجز حبل الضلالد او اعتسف ، طریق المتاهة !
و کاءنى بقائلکم یقول :اذا کان هذا قوت ابن ابى طالب فقد قعد به الضعف عن قتال الاقران ، و منازلة الشجعانالا و ان الشجرة البریة اصلب عودا ت و الروائع (الرواتع) الخضرة ارق جلودا و النباتات البدویة اقوى وقودا و ابطاء خمودا وا نا من رسول الله کالضوء من الضوء (کالصنو من الصنو)، و الذراع من العضد والله لو تظاهرت العرب على قتالى لما ولیت عنه ا، و لو امکنت الفرص من رقابتها لسارعت الیها، و ساءجهد فى ان اطهر الارض من هذا الشخص المعکوس و الجسم و المرکوس حتى تخرج المدرة من بین حب الحصید.
و من هذا الکتاب و هو آخره : الیک عنى یا دنیا، فحبلک على غاربک ، قد انسللت من مخالبک و افلت من حبائلک ، و اجتنبت الذهاب فى مداحظک این القرون (القوم) الذین غررتهم بمداعبک !این الامم الذین فتنتهم بزخارفک ! فهاهم رهائن القبور، و مضامین اللحود! والله لو کنت شخصا مرئیا و قالبا حسیا (جنیا) لاقمت علیک حدود الله فى عباد غررتهم بالامانى ، و امم القیتهم فى المهاوى ، و ملوک اسلمتهم الى التلف و اوردتهم موارد البلاء اذ لاورد و لاصدر! هیهات ! من وطى ء دحضک زلق و من رکب لججک غرق و من ازور عن حبائلک وفق ، السالم منک لایبالى ان ضاق به مناخه ، و الدنیا عنده کیوم حان انسلاخه .
اعزبى عنى ! فوالله لا اذل لک فتستذلینى و لا اسلس لک فتقودینى ، و ایم الله - یمینا استثنى فیها بمشیئة الله - لاروضن نفسى ریاضة تهش معها الى القرض اذا قدرت علیه مطعوما، و تقنع بالملح ماءدوما؛ و لادعن مقلتى کعین ماء نضب معینها، مستفرغة دموعها (عیونها) اتمتلى ء السائمة من رعیها فتبرک ؟ و تشبع الربیضة من عشبها فتربض ؟ و یاءکل على من زاده فیهجع ! قرت اذا عینه اذا اقتدى بعد السنین المتطاولة بالبهیمة الهاملة و السائمة المرعیة !
طوبى لنفس ادت الى ربها فرضها، و عرکت بجنبها بؤ سها وهجرت فى الیل غمضها حتى اذا غلب الکرى ، علیها افترشت ارضها، و توسدت کفها، فى معشر اسهر، عیونهم خوف معادهم و تقشعت بطول استغفارهم ذنوبهم (اولئدک حزب الله الا ان حرب الله هم المفلحون) فاتق الله یا ابن حنیف ولتکفف (ولتکفف) اقراصک لیکون من النار خلاصک.
٤٥ - نامه اى از اوست به عثمان بن حنیف انصارى ، کارگزار امام در بصره (درسال ٣٩ هجرى) پس از آن که با خبر شد که او به مهمانى گروهى از نزدیکانش دعوتکرده اند، و او بدانجا رفته است .
ضرورت ساده زیستى کارگزاران
اما بعد. اى پسر حنیف ، خبر یافتم که یکى از جوانان بصره تو را به مهمانى خوانده و تو نیز بدانجا شتافته اى . سفره اى رنگین برایت گشوده و ظرفهاى طعام پیاپى برایت آورده اند. گمان نمى کردم ، بر سر سفره مردمى بنشینى که نیازمندیشان را به جفا مى رانند و توانگرشان را به آن فرا مى خوانند! به لقمه اى که در دهان مى نهى بنگر، آن را که حلال و حرامش برایت معلوم نیست بیرون انداز، و آن را که یقین دارى از حلال فراهم گشته تناول کن .
امام الگوى ساده زیستى
آگاه باش که هر پیروى را پیشوایى است که بدو اقتدا مى کند، و از نور دانش او روشنایى مى گیرد. آگاه باش که پیشواى شما از دنیاى خود به دو جامه کهنه ، و از طعام آن به دو قرص نان بسنده کرده است . بدان که شما نمى توانید چنین کنید، ولى با ورع و کوشش در راه خدا) و پاکدامنى و درستکارى مرا یارى رسانید. به خدا سوگند، از دنیا شما زرى نیندوختم ، و از غنائم انبوه آن چیزى ذخیره نساختم ، و براى جامه کهنه ام عوضى آماده نکرده ام . یک وجب از زمین آن را حیازت نکردم ، و جز به اندازه قوت جاندارى مجروح که غذایش کم شود، از قوت آن برنگرفتیم ، این دنیا در چشم من از دانه تلخ ناچیزى که به کار دباغى درآید، پست تر و خوارتر است .
آرى ، از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده ، فدک در اختیار ما بود، اما گروهى به آن بخل ورزیدند، و گروهى دیگر سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند، و خداوند نیکو داورى است مرا با فدک و غیر فدک چه کار؟ در حالى که فردا جایگاه آدمى گور است ، که در تاریکى آن نشانه هاى وجود آدمى از میان مى رود، و خبرهایش پنهان مى شود، و در چاله اى که هر چه فراخش کنند و یا گورگن بر وسعت آن افزاید، باز هم سنگ و کلوخ آن را بفشارد و خاک هاى انبوه رخنه هایش را پر کند. جز آن نیست که نفس خویش را با پرهیزگارى ریاضت مى دهم ، تا در روز بیم بزرگتر با ایمنى وارد شود و بر لبه پرتگاه ثابت بماند.
اگر مى خواستم به عسل مصفا مغز گندم و جامه هاى ابریشمى دست مى یافتم ، ولى هیهات که هواى نفس بر من چیره گردد، و آزمندیم مرا به انتخاب طعام هاى لذیذ بکشد، در حالى که شاید در حجار یا یمامه کسى باشد که هیچ امیدى به یک قرص نان ندارد، و طعم سیرى نچشیده باشد. چگونه شب را با شکم سیر بخوابم ، در حالى که در اطرافم شکمهاى گرسنه ، و جگرهاى تشنه باشد، و یا چنان باشم ، که شاعر گوید:
تو را این درد بس که با شکم سیر در خواب شوى ، و اطراف تو گرسنگانى باشند که پوست بزغاله اى را براى خوردن آرزو مى کنند.
آیا به این خشنود باشم که امیرمؤ منانم خوانند، و در سختى هاى روزگار شریک مردم نباشم ؟ یا در سختى زندگى الگویشان نباشم ؟
آفریده نشدم تا خوردن غذاهاى گوارا مشغولم سازد، همچون حیاتى که به آخورش بسته اند، و همه اندیشه اش علف خوردن است ، یا چارپایى که رهایش کرده اند، و مشغول به هم زدن خاکروبه ها است و از علفهاى آن شکم را پر مى کند، و بى خبر است که براى چه فربه اش مى کنند. آفریده نشده ام که رهایم سازند، یا براى زندگانى بیهوده به حال خود واگذارد، یا ریسمان گمراهى را بکشم یا در بیراهه سرگردان شوم .
گویى یکى از شما را مى بینم که مى گوید:اگر خوراک فرزند ابى طالب این است ناتوانى او را از پیکار با هماوران و نبر با شجاعان فرو نشاند.
اما آگاه باشید که درخت صحرایى چوبش سخت تر است و درختان سرسبز کنار آب
،پوستشان نازکتر است ، و گیاهان صحراى خشک در وقت سوختن شعله سوزنده ترى دارندو دیرتر خاموش مى شوند من و رسول خدا چونان نورى برخاسته از نور دیگر هستیم (یا:چونان دو شاخه اى که از یک تنه روییده باشند) و نسبت به هم مانند آرنج و بازو هستیم .به خدا سوگند اگر عرب در پیکار با من همدستان شوند، از آنها روى برنخواهم تافت واگر فرصت به دست آید، شتابان بدانجا ( شام) روم ، و مى کوشم زمین را از لوث وجوداین شخص از فطرت بازگشته و بدن سرنگون شده (= معاویه) پاک سازم ، تا ریگ ازدانه جدا گردد (و مؤ من از چنگ منافق رها شود).
امام و دنیاى دنیا پرستان
در پایان این نامه آمده : اى دنیا، از من دور شو که افسارت را بر گردنت آویختم و خود را از چنگال هایت رها ساختم ، و از دامهایت گریختم ، و از ورود به لغزشگاه هایت دورى گزیدم ، کجایند گذشتگانى که آنان را به بازى هایت فریب دادى ؟ کجایند ملت هایى که با زیورهایت در فتنه و آشوب انداختى ؟ اینک آنان گروگان هاى گورها، و در لابلاهاى لحدها گرفتارند، به خدا سوگند، اى دنیا اگر شخصى دیدنى ، و کالبدى ، محسوس بودى محسوس بودى ، حدود خداوندى را بر تو جارى مى ساختیم درباره بندگانى که به آرزوها فریفتى ، و ملتهایى که در ورطه هاى هلاکت افکندى ، و پادشاهانى که به نابودى سپردى ، و به آبشخور بلا کشیدى ، آنجا که راهى و گریزگاهى براى بیرون شدن ندارد. هیهات !هرکس در لغزشگاه هایت ، قدم نهد لغزد، و هر کس در ژرفاى دریایت فرو رود غرق گردد، و هر کس از دامهایت رها شود توفیق یابد. آن که از فتنه هاى تو سالم ماند از تنگى مسکن باکش نباشد، که دنیا نزد او چونان روزى است که لحظه آخرش فرا رسیده .
اى دنیا، از من دور شو، سوگند به خدا، رام تو نشوم ، تا خوارم سازى ، عنانم در کفت نگذارم ، تا هر کجا بخواهى ببرى به خدا سوگند مى خورم ، سوگندى که فقط اراده خدا را از آن استثنا مى کنم ، نفس خود را چنان ریاضت دهم که هرگاه قرص نانى براى خوردن بیابد، شاد شود، و درنان خورشت به نمک قناعت کند، و چشمم را چنان به گریه وادارم ،، تا چون چشمه اى خشکیده آبى در آن نماند و تمام اشک خود را جارى سازد آیا حیوان چرنده شکم را با چریدن پر سازد و بخوابد، و رمه گوسفند از علف سیر بخورد، و به سمت آغل رود، و على (نیز) از توشه خود بخورد و بخوابد؟ پس چشم على روشن باد که پس از سالیان دراز به چارپایان رها شده ، و گوسفندان چرنده اقتدا کند!
خوشا به حال کسى که واجبات پروردگارش را ادا نموده ، سختى ها را تحمل کرده و در شب از خواب شیرین دورى کرده ، تا آن گاه که خواب بر او چیره شده ، زمین را فرش خود ساخته و دست را بالش سرش نموده ، است در میان مردمى که ترس از قیامت دیده هایش را از خفتن در شب بازداشته ، پهلوهایشان ، از بسترشان بر کنار، و لبانشان به ذکر پروردگار آهسته و آرام گویاست و گناهانشان به سبب استغفار فراوان آمرزیده شده ،اینان حزب خدایند، و آگاه باشید که حزب خدا رستگارند(مجادله / ٢٢) پسر حنیف ، از خدا پروا کن ، به قرص هاى نان خود قناعت کن ، تا سبب رهایى از آتش دوزخ شود.
٤٦ - و من کتاب له علیه السلام الى بعض عماله
اما بعد، فانک ممن استظهر به على اقامة الدین ، و اقمع به نخوة الاثیم ، و اسد به لهاة الثغر المخوف ، فاستعن بالله على ما اهمک و اخلط الشدة بضغث من اللین ، و ارفق ماکان الرفق ارفق (اوفق) و اعتزم بالشدة حین لایغنى ، عنک الا الشدة و اخفض للرعیة جناحک وابسط لهم وجهک ، والن لهم جانبک ، و آس بینهم فى اللحظة و النظرة و الاشارة و التحیة حتى لایطمع العظماء فى حیفک ولاییاءس حتى لایطمع العظماء فى حیفک ولاییاءس الضعفاء من عدلک والسلام.
٤٦ - نامه اى از اوست به یکى از کارگزارانش (١٧) (درسال ٣٨ هجرى)
مسئولیت فرماندارى و اخلاق اجتماعى
اما بعد. تو از کسانى هستى که در برپا داشتن دین به آنان پشت گرم هستم و به یارى آنان نخوت گنهکاران را ریشه کن مى کنم ، و مرزهایى را که بیم نفوذ دشمن از آن مى رود، مى بندم . پس در هرچه برایت مهم است از خداوند یارى بخواه ، و سختگیرى را با کمى نرمش درآمیز، آن جا که نرمى و مدارا بهتر است نرمى و مدارا نما، و آنجا که جز درشتى به کار تو نیاید درشتى کن . با رعیت فروتن و مدارا نما، و آنجا که جز درشتى به کار تو نیاید درشتى کن . با رعیت فروتن و گشاده روى باش ، با آنان با نرمى و ملاطفت رفتار کن . مبادا که یکى را به گوشه چشم و دیگرى را رویاروى بنگرى ، یا یکى را به اشاره و دیگرى را با سلام و تحیت پاسخ گویى (با همه یکسان رفتار کن) تا بزرگان در ستم کردن تو طمع نکنند، و ناتوانان از عدالتت نا امید نگردند. والسلام .
٤٧ - و من وصیته علیه السلام للحسن و الحسین علیهما السلام لما ضربه ابن
ملجملعنة اللهاوصیکما بتقوى الله ، و ان لا تبغیا الدنیا، و ان بغتکما و لاتاءسفا على شى ء منها زوى عنکما، و قولا بالحق ، و اعملا للاجر (للآخرة) و کونا للظالم خصما و للمظلوم عونا.
اوصیکما و جمیع ولدى واهلى و من بلغه کتابى ، بتقوى الله و نظم امرکم و صلاح ذات بینکم ، فانى سمعت جدکما - صلى الله علیه و آله - یقول :صلاح ذات البین افضل من عامة الصلاة و الصیام.
الله الله فى الایتام ، فلاتبغوا افواههم ، و لایضیعوا بحضرتکم والله الله فى جیرانکم ، فانهم وصیة نبیکم مازال یوصى بهم ، حتى ظننا انه سیورثهم .
و الله الله فى القرآن ، لایسبقکم بالعمل به غیرکم ، والله الله فى الصلاة فانها عمود دینکم . والله الله فى بیت ربکم لاتخلوه ما بقیتم ، فانه ان ترک لم تناظروا والله الله فى الجهاد باموالکم و انفسکم و السنتکم فى سبیل الله و علیکم بالتواصل والتباذل و ایاکم و التدابر و التقاطع . لاتترکوا الامر بالمعروف و النهى عن المنکر فیولى علیکم شرارکم ، ثم تدعون فلا یستجاب لکم .
ثم قال : یا بنى عبدالمطلب ، لا الفینکم تخوضون دماء المسلمین خوضا، تقولونقتل امیرالمؤ منینالا لا تقتلن بى الا قاتلى انظروا اذا انا مت من ضربته هذه فاضربوه ضربة بضربة ولا (تمثلوا) یمثل بالرجل فانى سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول :ایاکم و المثلة و لوبالکلب العقور.
٤٧ - وصیتى از به حسن و حسین علیهما السلام وقتى ابن ملجم - لعنة الله علیه - او
راضربت زد
پندهاى جاویدان
سفارش مى کنم شما را به تقواى الهى ، و این که در طلب دنیا مباشید، هرچند دنیا شما را طلب کند و بر آنچه از دنیا به دست نیاورده اید و مخورید سخن حق بگویید، و براى ثواب کار کنید. ستمگر را دشمن و ستمدیده را یاور باشید.
شما و همه فرزندان و خاندانم را و هر که را نوشته ام به او مى رسد به تقواى الهى ، نظم در کارها، و اصلاح میان ، مسلمانان وصیت مى کنم زیرا از جد شما صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرموداصلاح میان مسلمانان از عموم نماز و روزه بهتر است.
خدا را، خدا را در نظر بگیرید، در حق یتیمان ، مباد آنان را گاهى سیر و گاهى گرسنه بگذارید، مباد با حضور شما تباه شوند.
خدا را، خدا را در نظر بگیرید در حق همسایگانتان ، که سفارش شده ، پیامبرتان هستند، پیوسته درباره آنان سفارش مى کرد به اندازه اى که پنداشتیم برایشان میراث معین خواهد نمود.
خدا را، خدا را در نظر آورید، در حق قرآن ، مباد دیگران در عمل به قرآن از شما پیشى گیرند.
خدا را، خدا را در نظر بگیرید، درباره نماز، که نماز ستون دین شماست . خداست را خدا را در نظر بگیرید درباره خانه پروردگارتان ، آنجا را خالى مگذارید که اگر خانه ترک شود از عذاب خدا مهلت نیابید. خدا را، خدا را، در نظر بگیرید درباره جهاد در راه خدا با اموال و جان و زبانتان . بر شما باد پیوند و بخشش به یکدیگر، و بپرهیزید از پشت کردن و بریدن از یکدیگر. امر به معروف و نهى از منکر را رها مکنید، که بدکاران شما بر شما حکومت یابند، و آنگاه هرچه دعا کنید به اجابت نرسد.
رعایت عدالت در قصاص
آنگاه فرمود: اى فرزندان عبدالمطلب نبینم شما را که در خون مسلمانان فرو افتادید، و بگویید:امیرمؤ منان کشته شدبدانید که به قصاص خون من فقط قاتلم کشته مى شود. بنگرید هرگاه من از این ضربت او کشته شدم ، در برابر آن او را تنها یک ضربت بزنید، و اعضایش را نبرید، که از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود:از مثله کردن بپرهیزید حتى اگر سگ درنده باشد.
٤٨ - و من کتاب له علیه السلام اى معاویة
و ان البغى و الزور یوتغان (یذیعان) المرء فى دینه و دنیاه ، و یبدیان خلله عند من یعیبه و قدعلمت انک غیر مدرک ما قضى فواته ، و قد رام اقوام امر بغیر الحق فتاءولوا (فتاءلوا) على الله فاکذبهم فاحذر یوما یغتبط (یغبط) فیه من احمد عاقبة عمله و یندم من امکن الشیطان من قیاده فلم یجاذبه .
و قد دعوتنا الى حکم القرآن و لست من اهله ، و لسنا ایاک اجبنا، ولکنا اجبنا القرآن فى حکمه و السلام.
٤٨ - نامه اى از اوست به معاویه (در ماه
صفرسال ٣٨ هجرى در صفین)
اندرز دادن دشمن
ستمکار و دروغگویى آدمى را در دین و دنیایش هلاک مى کند و عیب او را نزد
عیبجویانشآشکار مى سازد. تو مى دانى که از دست رفته را (= چون عثمان) به دست نخواهى آورد.اقوامى به ناحق قصد کارى کردند، و حکم خدا را بهتاءویل بردند، و خداوند نیز آنان را تکذیب کرد بر حذر باش از روزى که هر کسسرانجام کارش را نیکو نموده شادمان مى گردد، و هر کس زمامش را به شیطان سپرده وبراى باز ستاندن آن نکوشیده ، پشیمان مى شود.
ما را به حکم قرآن فراخوانده اى در حالى که اهل قرآن نیستى و ما نیز دعوت تو را نپذیرفتیم ، بلکه به حکم قرآن گردن نهادیم ، و السلام .
٤٩ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة ایضا
اما بعد فان الدنیا مشغلة عن غیرها، و لم یصب صاحباها منها شیئا الا فتحت له حرصا علیها، و لهجا بها، و لن یستغنى صاحبها بما نال فیها عما لم یبلغه ، منها، و من وراء ذلک فراق ما جمع ، و نقض ما ابرم !و لو اعتبرت بما مضى حفظت ما بقى و السلام.
٤٩ - نامه اى از اوست به معاویه
هشدار به معاویه از دنیا پرستى
اما بعد. دنیا آدمى را از دیگر امور باز میدارد، و به خود مشغول مى سازد. انسان دنیادار به متاعى از دنیا دست نمى یابد جز آنکه آزمندى و شیفتگى اش به آن مى افزاید. آنچه دنیا دار از دنیا به دست آورده و او را از آنچه به دست نیاورده بى نیاز نمى سازد. و در پى آن ، جدایى است از آنچه فراهم آورده و شکستن چیزى است که محکم کرده است اگر از گذشته ، اندرزگیرى ، باقى مانده را نگه توانى داشت والسلام .
٥٠ - و من کتاب له علیه السلام الى امرائه على الجیش
من عبدالله على بن ابیطالب امیرالمؤ منین الى اصحاب المسالح :
اما بعد فان حقا على الوالى ان لایغیره ، على رعیته فضل ناله ، و لاطول خص به و ان یزیدها ما قسم الله له من نعمه دنوا من عباده و عطفا على اخوانه .
الا و ان لکم عندى ان لا احتجز دونکم سرا الا فى حرب ، و لا اطوى دونکم امرا الا فى حکم ، و لا اؤ خر لکم حقا عن محله ، و لا اقف به دونه مقطعه ، و ان تکونوا عندى فى الحق سواء، فاذا فعلت ذلک وجبت لله علیکم النعمة ولى علیکم الطاعة ؛ و ان لاتنکصوا عن دعوة ، ولاتفرطوا فى صلاح ، ان تخوضوا المغمرات الى الحق ، فان انتم لم تستقیموا لى على ذلک لم یکن احد اهون على ممن اعوج منکم ، ثم اعظم له العقوبة ، ولایجد عندى فیها رخصة فخذوا من امرائکم ، و اعطوهم من انفسکم ما یصلح الله به امرمکم ، والسلام.
٥٠ - نامه اى از اوست به فرماندهان لشکرها
پرهیز از غرورزدگى در نعمت ها
از بنده خدا على بن ابیطالب امیرمؤ منان ، به مرزبانان اما بعد. بر والى لازم است که هر گاه امتیازى به دست آورد، یا به نعمتى مخصوص گردید، رفتارش با رعیت دگرگون نشود، بلکه نعمتى که خداوند بهره اش ساخته ، او را به بندگان خدا نزدیکتر، و به برادرانش مهربان تر گرداند.
مسئولیت هاى رهبرى و نظامیان
آگاه باشید، حق شما بر من آن است که جز اسرار جنگ ، چیزى را از شما پنهان نسازم ، و جز در حکم خدا، بدون مشورت با شما کارى نکنم و حقى را که از آن شماست ، از موردش به تاءخیر نیندازم ، و تا آن را به انجام نرسانم ، باز نایستم ، و همه شما نزد من درباره حق مساوى باشید. و هرگاه چنین کردم نعمت خدا بر شما تثبیت شده بر شما لازم مى شود که از من اطاعت کنید، و از دستورم تخلف نکنید در انجام کارى که به صلاح شماست کوتاهى نورزید، و براى رسیدن به حق در امواج سختى ها فرو روید و اگر شما در آنچه گفتم استوار نباشید، هیچ کس از شما نزد من خوارتر از کسى که به راه کج رفته ، نخواهد بود. او را سخت کیفر مى دهم ، و از عقوبتم رهایى نخواهد یافت ، چنین عهدى را از هر کس امیر شما باشد، بگیرید، و در آنچه خداوند کارهاى شما را بدان اصلاح مى کند، از ایشان اطاعت کنید و السلام .
٥١ - و من کتاب له علیه السلام الى عماله على الخراج
من عبدالله على امیرالمؤ منین الى اصحاب الخراج :
اما بعد فان من لم یحذر ماهو صائر الیه لم یقدم لنفسه ما یحرزها. و اعلموا ان ما کلفتم به یسر و ان ثوابه کثیر و لو لم یکن فیما نهى الله عنه من البغى و العدوان عقاب یخاف لکان فى ثواب اجتنابه ما لاعذر فى ترک طلبه . فانصفوا الناس من انفسکم و اصبروا لحوائجهم فانکم خزان الرعیة ، و وکلاء الامة ، و سفراء، الائمة و لاتحشموا (تحسموا) احدا عن حاجته ، و لاتحبسوه عن طلبته ، و لاتبیعن للناس فى الخراج کسوة شتاء و لاصیف ولادابة یعتملون علیها و لاعبدا، و لاتضربن احدا سوطا لمکان درهم ، ولاتمسن مال احد من الناس ، مصل ولامعاهد، الا ان تجدوا فرسا او سلاحا یعدى به على اهل الاسلام ، فانه لاینبغى للمسلم ان یدع ذلک فى ایدى اعداء الاسلام ، فیکون شوکة علیه و لا تدخروا انفسکم نصیحة ولاالجند حسن سیرة ولاالرعیة معونة ولا دین الله قوة ، و ابلوا فى سبیل الله ما استوجب علیکم ، فان الله سبحانه ، قد اصطنع عندنا و عندکم ، ان نشکره ، بجهدنا و ان ننصره بما بلغت قوتنا و لاقوة الا بالله العلى العظیم.
٥١ - نامه اى از اوست به ماءموران جمع آورى مالیات
٥١ - نامه اى از اوست به ماءموران جمع آورى مالیات
اخلاق اجتماعى کارگزاران اقتصادى
از بنده خدا على امیرمؤ منان به ماءموران جمع مالیات :
اما بعد، هر کسى از قیامتى که به سوى آن خواهد رفت نترسد، چیزى که در آن روز از عذاب نگاهش دارد، براى خود پیش نفرستد.
آگاه باشید تکلیفى که بر عهده شماست آسان (یا: اندک) است و پاداش آن فراوان است . اگر در ستم و دشمنى که خداوند شما را از آن بازداشته ، عقابى نبود، که مردم از آن بترسند، ترک آن ها به اندازه اى ثواب دارد که در ترک آن بهانه اى براى کسى نباشد. پس میان خود و مردم با انصاف باشید، و براى انجام نیازهایشان شکیبایى بورزید، که شما خزانه داران رعیت ، و وکیلان امت و سفیران پیشوایان ، هستید. هیچ کس را به سبب نیازمندیش مرنجانید، و از خواسته اش بازندارید. براى گرفتن مالیات جامه تابستانى و زمستانى مردم و یا چارپایى که با آن کار مى کنند یا بنده آنها (و امثال آن از اثاث ضرورى زندگى مردم) را مفروشید. براى گرفتن درهمى کسى را تازیانه مزنید و به اموال هیچ کس ، چه مسلمان نمازگزار و چه ذمى دست نزنید، مگر اسب و سلاحى نزد آنان بیابید، که با آن بر مسلمانان تجاوز کنند، زیرا شایسته مسلمان نیست که اسب و سلاح را در دست دشمنان اسلام واگذارد تا سبب نیرومندى آنان علیه اسلام شود. از خیرخواهى براى خویش دریغ مدارید، و از خوشرفتارى با سپاهیان ، و یارى ، رساندن به رعیت و تقویت دین باز مایستید. آنچه در راه خدا بر شما واجب است به جاى آورید، زیرا خداى سبحان از ما و شما خواسته که تا مى توانیم سپاسش گوییم ، و با تمام نیرویمان یاریش دهیم ، هیچ نیرویى جز از جانب خداى بزرگ نیست .
٥٢ - و من کتاب له علیه السلام الى امر البلاد فى معنى الصلاة
اما بعد فصلوا بالناس الظهر حتى تفى ء الشمس من مربض العنر، و صلوا بهم العصر و الشمس بیضاء حیة فى عضو من النهار حین یسار فیها فرسخان و صلوا بهم المغرب حین یفطر الصائم و بدفع الحاج الى منى ، و صلوا بهم العشاء حین یتوارى الشفق الى ثلث اللیل و صلوا بهم الغداة و الرجل یعرف وجه صاحبه ، و صلوا بهم صلاة اضعفهم ولاتکونوا فتانین.
٥٢ - نامه اى از اوست به فرمانداران شهرها درباره اوقات نماز
وقت نمازهاى یومیه
اما بعد. نماز ظهر را با مردم بخوانید تا وقتى که سایه خورشید به اندازه دیوار آغل بزها بالا آمده باشد. و نماز عصر را زمانى با مردم بخوانید که خورشید سفید و با جلوه زنده ودر قسمتى از روز است که در آن مدت دو فرسنگ راه توان پیمود. نماز مغرب را هنگامى با مردم بخوانید که روزه دار، مى گشاید و حاجى روانه منا مى شود نماز عشا را از وقتى که سرخى پنهان مى شود تا یک سوم از شب با مردم بخوانید. نماز صبح را زمانى بخوانید که شخص مى تواند چهره دوستش را بشناسند. نماز را در حد توان ضعیف ترین مردم به جا آورید. و آنان را (با طول دادن بیش از اندازه نماز) در فتنه میندازید.
٥٣ - و من کتاب له علیه السلام کتبه للاشتر النخى ، لما ولاه على مصر و اعمالها
حیناضطرب امر امیرها محمد بن ابى بکر و هو اطول عهد کتبه و اجمعه للمحاسنبسم الله الرحمن الرحیم
هذا ما امر به عبدالله على امیرالمؤ منین ، مالک بن الحارث الاشتر فى عهده الیه ، حین ولاه مصر: جبایة ، خراجها، و جهاد عدوها، و استصلاح اهلها، و عمارة بلادها.
امره بتقوى الله ، و ایثار طاعته ، و اتباع ما امر به فى کتابه : من فرائضه و سننه التى لایسعد احد الا باتباعها، و لایشقى الا مع جحودها و اضاعتها و ان ینصر الله سبحانه بقلبه و یده و لسانه ؛ فانه ، جل اسمه ، قد تکفل بنصر من نصره ، و اعزاز من اعزه .
و امره ان یکسر نفسه من الشهوات و یزعها عند الجمحات فان النفس امارة بالسوء، الا ما رحم الله .
ثم اعلم یا مالک ، انى قد وجهتک الى بلاد قد جرت علیها دول قلبک من عدلک و جور، و ان الناس ینظرون من امورک فى مثل ما کنت تنظر فیه من امور الولاة قبلک و یقولون فیک ما کنت تقول فیهم ، و انما یستدل على الصالحین بما یجرى الله لهم على السن عباده ، فلیکن احب الدنیا الیک ذخیرة العمل الصالح ، فاملک ، هوالک ، و شح بنفسک عما لا یحل لک ، فان الشح بالنفس الانصاف منها فیما احبت او کرهت .
و اشعر قلبک الرحمة للرعیة و امحبة لهم و اللطف ، بهم ، ولاتکون علیهم سبعا ضاریا تغتنم اکلهم ، فانهم صنفان : اما اخ لک فى الدین او نظیر لک فى الخلق یفرط منهم الزلل و تعرض لهم العلل و یؤ تى على ایدیهم فى العمد و الخطاء فاءعطهم من عفوک وصفحک مثل الذى تحب ان یعطیک الله من عفوه وصفحه ، فانک فوقهم ، و والى الامر علیک فوقک و الله فوق من ولاک ! و قد استکفاک امرهم و ابتلاک بهم و لاتنصبن نفسک لحرب الهل فانه لاید لک بنقمته ولاغنى بک عن عفوه و رحمته و لاتندمن على عفو، ولاتبجحن بعقوبة ولاتسرعن الى بادرة وجدت منها مندوحة و لاتقولن انى مؤ مر آم ر فاطاع فان ذلک اذغال فى القلب و منهکة للدین ، و تقرب من الغیر و اذا احدث لک ما انت فیه من سلطانک ابهة او مخیلة فانظر الى عظم ملک الله فوقک ، و قدرته منک على ما لاتقدر علیه من نفسک ، فان ذلک یطامن الیک من طماحک و یکف عنک من غ ربک و یفى ء الیک بما عزب عنک من عقبلک !
ایاک و مساماة الله فى عظمته و التشبهه به فى جبروته ، فان الله یذل کل جبار و یهین کل مختل .
انصف الله و انصف الناس من نفسک و من خاصة اهلک و من لک فیه هوى من رعیتک ، فانک الا تفعل تظلم !و من ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده ، و من خاصمه الله ادحض حجته ، و کان لله حربا حتى ینزع او یتوب و لیس شى ء ادعى الى تغییر نعمته الله و تعجیل نقمته من اقامة على ظلم ، فان الله سمیع دعوة المضطهدین ، وهو للظالمین بالمرصاد.
ولیکن احب الامور الکى اوسطها فى الحق و اعمها فى العدل ، و اجمعها لرضا الرعیة فان سخط العامة یجحف برضا الخاصة و ان سخط الخاصة یغتفر مع رضا العامة .
و لیس احد من الرعیة اثقل على الوالى مؤ ونة فى الرخاة و اقل معونة له فى البلاء و اکره للانصاف و اساءل بالالحاف و اقل شکرا عند الاعطاء، و ابطاء عذرا عند المنع ، و اضعف صبرا عند ملمات الدهر من ااهل الخاصة و انما عماد الدین و جماع المسلمین ، و العدة للاعداء العامة من الامة ؛ فلیکن صغوک لهم و میلک معهم .
ولیکن ابعد رعیتک منک و اشناهم عندک ، اطلبهم لمعائب الناس ؛ فان فى الناس عیوبا، الوالى احق من سترها فلا تکشفن عما غاب عنک منها فانما علیک تطهیر ما ظهر لک ، و الله یحکم على ما غاب عنک فاستر العورة ما استطعت یستر الله منک ما تحب من رعیتک اطلق عن الناس عقدة من کل حقد، و اقطع عنک سبب کل وتر و تغاب عن کل ما لایضح لک و لاتعجلن الى تصدیق ساع ، فان الساعى غاش ، و ان تشبه ، بالناصحین .
ولاتدخلن فى مشورتک بخیلا، یعدل بک عن الفضل ، و یعدک الفقر، ولاجبانا یضعفک عن الامور و لاحریصا یزین لک الشره بالجور، فان البخل و الجبن و الحرص غرائز شتى یجمعها سوء الظن بالله .
ان شر وزرائک من کان للاشرار قبلک وزیرا، و من شرکهم فى الاثام فلا یکون لک بطانة ؛ فانهم اعوان الاثمة و اخوان الظلمة و انت واجد منهم خیر الخلف ممن له مثل آرائهم و نفاذهم و لیس علیه مثل آصارهم و اوزارهم ممن لم یعاون ظالما على ظلمه ، و لا آثما على اثمه : اولئک اخف علیک مؤ ونة و احسن لک معونة و احنى علیک عطفا، و اقل لغیرک الفا، فاتخذ اولئک خاصة لخلواتک و حفلاتک ثم لیکن آثرهم عندک اقولهم ، بمر الحق لک و اقلهم مساعدة فمیا یکون منک مما کره الله لاولیائه واقعا ذلک من هواک حیث وقع .
والصق باهل الورع و الصدق ثم رضهم على ان لایطروک ولا یبجحوک بباطل لم تفعله ، فان کثرة الاصراء تحدث الزهو، و تدنى من العزة .
و لایکون المحسن و المسى ء عندک بمنزلة سواء، فان فى ذلک تزهیدا لاهل الاحسان فى الاحسان ، و تدریبا لاهل الاساءة على الاساءة !و الزم کلا منهم ما الزم نفسه .
و اعلم انه لیس شى ء بادعى الى حسن ظن راع برعیته من احسانه الیهم ، و تخفیفه المؤ ونات علیهم ، و ترک استکراهه ایاهم على ما لیس له قبله فلیکن منک فى ذلک امر یجتمع لک به حسن الظن برعیتک فان حسن الظن یقطع عنک نصبا طویلا و ان احق من حسن ظنک به لمن حسن بلاؤ ک عنده ، و ان احق من ساء ظنک به لمن ساء بلاؤ ک عنده .
ولاتنقض سنة صالحة عمل بها صدور هذه الامة ، واجتمعت بها الالفة ، و صلحت علیها الرعیة و لاتحدثن سنة تضر بشى ء من ماضى تلک السنن فیکون الاجر لمن سنها، و الوزر علیک بما نقضت منها.
و اکثر مدارسة العلماء و منافثة الحکماء فى تثبیت ما صلح علیه امر بلادک و اقامة ما استقام به الناس قبلک .
و اعلم ان الرعیة طبقات لایصلح بعضها الا ببعض و لاغنى ببعضها عن بعض : فمنها جنود الله و منها کتاب العامة و الخاصة و منها قضاة العدل و منها عمال الانصاف والرفق ، و منها اهل الجزیة و الخراج من اهل الذمة و مسلمة الناس ، و منها التجار و اهل الصناعات و منها الطبقة السفلى من ذوى الحاجة و المسکنة و کل قد سمى الله له سهمه ، و وضع على حده فریضة فى کتابه او سنة نبیه صلى الله علیه و آله عهدا منه عندنا محفوظا.
فالجنود باذن الله ، حصون الرعیة وزین الولاة ، وعز الدین ، و سبل الامن و لیس تقوم الرعیة الا بهم ثم لاقوام للجنود الا بما یخرج الله لهم من الخراج الذى یقوون به على جهاد عدوهم ، و یعتمدون علیه فیما یصلحهم و یکون من وراء حاجتهم ثم لاقوام لهذین الصنفین الا بالصنف الثالث من القضاة و العمال و الکتاب لما یحکمون من المعاقد، و یجمعون من المنافع و یؤ تمنون علیه من خواص الامور وعواملها، و لاقوام لهم جمیعا الا بالتجار و ذوى الصناعات فیما، یجتمعون علیه من مرافقهم ، و یقیومنه من اسواقهم و یکفونهم من الترفق بایدیهم ما لایبلغه رفق غیرهم ثم الطبقة السفلى من اهل الحاجة و المسکنة الذین یحق رفدهم و معونتهم و فى الله لکل سعة و لکل على الوالى حق بقدر ما یصلحه ، و لیس یخرج الوالى من حقیقة ما الزمه الله من ذلک الا بالاهتمام و الاستعانة بالله ، و توطین نفسه على لزوم الحق ، و الصبر علیه فیما خف علیه او ثقل .
فول من جنودک انصحهم فى نفسک لله و لرسوله و لامامک و انقاهم ، جیبا، و افضلهم حلما: ممن یبطى ء عن الغضب ، و یستریح الى العذر و یراءف بالضعفاء و یبنو على الاقویاء، و ممن لایثره العنف و لایقعد به الضعف ثم الصق بذوى المروءات و الاحساب ، و اهل البیوتات الصالحة و السوابق الحسنة ثم اهل النجدة و الشجاعة و السخاة و السماحة ؛ فانهم جماع من الکرم و شعب من العرف ثم تفقد من امورهم ما یتفقد الولدان من ولدهما و لایتفاقمن فى نفسک شى ء قویتهم به ولا تحقرن لطفا تعاهدتهم به و ان قل ؛ فانه داعیة لهم الى بذل النصیحة لک ، وحسن الظن بک ، و لاتدع تفقد لطیف امورهم اتکالا على جسیمها فان للیسر من لطف موضعا ینتفعون به ، و للجسیم موقعا لایستغنون عنه .
ولیکن آثر رؤ وس جندک عندک من واساهم فى معونته و افضل علیهم من جدته ، بما یسعهم و یسع من وراءهم من خلوف اهلیهم حتى یکون همهم هما واحدا فى جهاد العدو؛ فان عطفک ، علیهم یعطف ، قلوبهم علیک ، و ان افضل قرة عین الولاة استقامة العدل فى البلاد و ظهور مودة الرعیة ، و انه لاتظهر مودتهم الا بسلامة صدورهم و لاتصح نصیحتهم الا بحیطتهم على ولاة الامور، و قلة استثقال دولهم ، و ترک استبطاء انقطاع مدتهم فافسخ فى آمالهم و واصل فى حسن الثناء علیهم ، و تعدید ما ابلى ذوو البلاء منهم : فان کثرة الذکر لحسن افعالهم تهز الشجاع و تحرض الناکل ان شاء الله .
ثم اعرف لکل امرى ء منهم ما ابلى ، و لاتضمن بلاء امرى الى غیره ولاتقصرن به دون غایة بلائه ، ولایدعونک شرف امرى ء الى ان تعظم من بلائه ، ماکان صغیرا، ولاضعة امرى ء الى ان تستصغر من بلائه من کان عظیما.
واردد الى الله و رسوله ما یضعلک من الخطوب و یشتبه علیک من الامور؛ فقد قال الله تعالى لقوم احب ارشادهم : (یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامر منکم ، فان تنازعتم فى شى ء فردوه الى الله و الرسول) فالرد الى الله : الاخذ بمحکم کتابه ، و الرد الى الرسول : الاخذ بسنته الجامعة غیر المفرقة .
ثم اختر لحلکم بین الناس افضل رعیتک فى نفسک ممن لاتضیق به الامور و لاتمحکه الخصوم ، و لایتمادى فى الزلة ولایحصر من الفى ء الى الحق اذا عرفه و لاتشرف نفسه على طمع ، و لایکتفى بادنى فهم دون اقصاه و اوقفهم فى الشبهات و آخذهم بالحجج و اقلهم تبرما بمراجعة الخصم ، و اصبرهم على تکشف الامور و اصرمهم عند اتضح الحکم ممن لایزدیه اطراء، و لایستمیله اغراء، و اولئک قلیل ثم اکثر تعاهد قضائه ، و افسح له فى البذل ما یزیل علته ، و تقل معه ، حاجته الى الناس . و اعطه من المنزلة لدیک ما لا یطمع فیه غیره من خاصتک لیاءمن بذلک اغتیال الرجال له عندک ، فانظر فى ذلک نظرا بلیغا، فان هذا الدین قدکان اسیرا فى ایدى الاشرار یعمل فیه بالهوى ، و تطلب به الدنیا.
ثم انظر فى امور عمالک ، فاستعملهم اختبارا، و لا تولهم محاباة و اثرة فانهما جماع من شعب الجور و الخیانة ، وتوخ منهم اهل التجربة و الحیاء من اهل البیوتات الصالحة و القدم فى الاسلام المتقدمة فانهم ، اکرم اخلاقا، و اصح اعرضا، و اقل فى المطامع اشراقا و ابلغ فى عواقب الامور نظرا ثم اسبغ علیهم الارزاق فان ذلک قوة لهم على استطلاح انفسهم و غنى لهم عن تناول ما تحت ایدیهم ، و حجة علیهم ان خالفوا امرک او ثلموا امانتک ثم تفقد اعمالهم و ابعث العیون من اهل الصدق ، و الوفاء علیهم ، فان تعاهدک ، فى السر، لامورهم حدوة لهم على استعمال الامانة و الرفق بالرعیة و تحفظ من الاعوان ؛ فان احد منهم بسط یده الى خیانة اجتمعت بها علیه عندک اخبار عیونک ، اکتفیت بذلک شاهدا، فبسطت علیه العقبوبة فى بدنه ، و اخذته بما اصاب من عمله ثم نصبته ، بقمام المذلة ، و وسمته بالخیانة و قلدته عار التهمة .
و تفقد امر الخراج بما یصلح اهله ، فان فى صلاحه ، و صلاحهم صلاحا لمن سواهم و لاصلاح لمن سواهم ، الا بهم ، لان الناس کلهم عیال على الخراج و اهله ولیکن نظرک فى عمارة الارض ابلغ من نظرک فى استجلاب الخراج ، لان ذلک لایدرک الا بالعمارة و من طلب الخراج بغیر عمارة اخرب البلاد و اهلک العباد و لم یستقم امره الا قلیلا فان شکوا، ثقلا او علة ، او انقطاع شرب ، اوبالة او احالة ارض ، اغتمرها غرق ، او اجحف بها عطش ، خففت عنه م بما ترجوا ان یصلح به امرهم ، ولا یثقلن علیک شى ء خففت عنه م به المؤ ونة عنه م فانه ذخر یعودون به علیک فى عمارة بلادک و تزیین ولایتک مع استجلابک حسن ثنائهم ، و تبجحک اجمامک لهم ، و الثقة منهم بما عودتهم من عدلک علیهم و رفقک بهم فربما حدث من الامور ما اذا عولت فیه علیهم من بعد احتملوه طیبة انفسهم به ؛ فان العمران محتمل ماحملته و انما یؤ تى خراب الارض من اعواز اهلها، وانما یعوز اهلها لاشراف انفس الولاة على الجمع ، و سوء ظشنهم بالبقاء، و قلة انتفاعهم بالعبر.
ثم انظر فى حال کتابک ، فول على امورک خیرهم ، و اخصص رسائلک التى تدخل فیها مکائدک و اسرارک باجمعهم لوجوه صالح الاخلاق ، ممن لاتبطره الکرامة فیجترى ء بها علیک فى خلاف لک بحضرة ملا، ولاتقصربه الغفلة عن ایراد مکاتبات عمالک علیک و اصدار جواباتها على الصواب عنک ، فیما یاءخذ و یعطى منک ، ولا یضعف عقدا لک و لایعجز عن اطلاق ما عقد علیک و لایجهل مبلغ قدر نفسه فى الامور، فان الجاهل بقدر نفسه یکون بقدر غیره اجهل . ثم لایکن اختیارک ایاهم عل فراستک و استنامتک و حسن الظن منک فان ، الرجال یتعرضون لفراسات الولاة بتصنعهم و حسن خدمتهم و لیس وراء ذلک من النصیحة و الامانة شى ء و لکن اختبرهم بما ولوا للصالحین قبلک ، فاعمد، لاحسنهم کان فى العامة اثرا، و اعرفهم بالامانة وجها، فان ذلک دلیل على نصیحتک لله و لمن ولیت امره و اجعل لراءس کل امر من امورک راءسا منهم لایقهره کبیرها، و لایتشتت علیه کثیرها و مهما کان فى کتابک من عیب فتغابیت عنه الزمنته .
ثم استوص بالتجار و ذوى الصناعات و اوص بهم خیرا: المقیم منهم و المضطرب بماله و المترفق ببدنه ، فانهم مواد المنافع ، و اسباب المرافق و جلابها من المباعد و المطارح فى برک و بحرک و سهلک و جبلک وحیث لایلتئم الناس لمواضعها و لایجترءون علیها، فانهم سلم لاتخاف بائقته و صلح لاتخشى غائلته و تفقد امورهم بحضرتک و فى حواشى بلادک و اعلم - مع ذلک - ان فى کثیر منهم ضیقا فاحشا، وشحا قبیحا، واحتکارا للمنافع و تحکما فى البیاعات و ذلک باب مضرة للعامة و عیب على الولاة فامنع من الاحتکار فان رسول الله صلى الله علیه و آله منع منه ، ولیکن البیع بیعا سمحا: بموازین عدل ، و اسعار لا تجحف بالفریقین من البائع و المبتاع ، فمن قارف حکرة بعد نهیک ایاه فنکل به ، و عاقبه فى غیر اسراف .
ثم الله الله فى الطبقة السفلى من الذین لاحیلة لهم ، من المساکین و المحتاجین و اهل البؤ سى و الزمنى ، فان فى هذه الطبقة قانعا و معترا، واحفظ لله ما استحفظک من حقه فیهم واجعل لهم قسما من بیت مالک ، و قسمامن غلات صوافى الاسلام فى کل بلد فان للاقصى منهم مثل الذى للادنى وکل قد استرعیت حقه د فلا یشغلنک عنه م بطر، فانک لاتعذر بتضییعک التافه لاحکامک الکثیر المهم . فلا تشخص همک عنه م ولا تصعر خدک لهم ، و تفقد امور من لایصل الیک منهم ، ممن تقتحمه العیون ، و تحقره الرجال ؛ ففرغ لاولئک ثقتک من اهل الخشیة و التواضع ، فلیرفع الیک امورهم ثم اعمل فیهم بالاغذار الى الله یوم تلقاه ، فان هولاء من بین الرعیة احوج الى الانصاف من غیرهم و کل فاعذر الى الله فى تاءدیة حقه الیه . و تعهد اهل الیتم و ذوى الرقة فى السن ممن لاحیلة له و لاینصب للمساءلة نفسه ، و ذلک على الولاة ثقیل ، والحق کله ثقیل ، و قد یخففه الله على اقوام طلبوا العاقبة فصبروا انفسهم و وثقوا بصدق موعود الله لهم .
واجعل لذوى الحاجات منک قسما، تفرغ لهم فیه شخصک ، و تجلس لهم مجلسا عاما فتتواضع فیه لله الذى خلقک و تقعد عنه م جندک و اعوانک من احراسک و شرطک حتى یکلمک متکلمهم غیر متتعتع فانى سمعت رسول الله صلى الله علیه و آله یقول فى غیر موطنلن تقدس امة لایؤ خذ للضعیف فیها حقه من القوى غیر متتعتعثم احتمل الخرق منهم والعى و نح عنه م الضیق والانف ، یبسط الله علیک بذلک اکناف ، رحمته ، و یوجب لک ثواب طاعته و اعط ما اعطیت هنیئا و امنع فى اجمال و اعذار!
ثم امور من امورک لابد لک من مباشرتها: منها اجابة عمالک بما یعیا عنه کتابک و منها اصدار حاجات الناس یوم ورودها علیک بما تخرج به صدور اعوانک و امض لکل یوم عمله فان لکل یوم مافیه .
و اجعل لنفسک فیما بینک و بین الله افضل تلک المواقیت و اجزل تلک الاقسام ، و ان کانت کلها لله اذا صلحت فیها النیة و سلمت منه الرعیة .
ولیکن فى خاصة ما تخلص به لله دینک : اقامة فرائضه التى هى له خاصة فاعط الله من بدنک فى لیلک و نهارک ، ووف ماتقربت به الى الله من ذلک کاملا غیر مثلوم و لامنقوص ، بالغا من بدنک ما بلغ . و اذا قمت فى صلاتک للناس ، فلاتکون منفرا و لامضیعا فان فى الناس من به العلة و له الحاجة و قد ساءلت رسول الله صلى الله علیه و آله حین وجهنى الى الیمن کیف اصلى بهم ؟ فقال :صلى بهم کصلاة اضعفهم و کن بالمؤ منین رحیما.
و اما بعد، فلاتطولن احتجابک عن رعیتک فان احتجاب الولاة عن الرعیة شعبة من الضیق و قلة علم بالامور؛ و الاحتجاب منهم یقطع عنه م علم ما احتجبوا دونه ، فیصغر عندهم الکبیر، و یعظم الصغیر، و یقبح الحسن ، و یحسن القبیح ، و یشاب الحق بالبالط و انما الوالى بشر لایعرف ما توارى ، عنه الناس به من الامور، و لیست على الحق سمات تعرف بها ضروب الصدق من الکذب و انما انت احد رجلین : اما امرؤ سخت نفسک بالبذل فى الحق ، ففیما احتجاج من واجب حق تعطیه ، او فعل کریم تشدیه ! ا مبتلى بالمنع ، فما اسرع کف الناس عن مساءلتک اذا ایسوا من بذلک ! مع ان اکثر حاجات الناس الیک مما لامؤ ونة فیه علیک ، من شکاة مظلمة او طلب انصاف فى معاملة .
ثم ان للوالى خاصة وبطانة فیهم استئثار و تطاول ، و قلة انصاف فى معاملة فاحسم مادة اولئک بقطع اسباب تلک الاحوال .
ولاتقطعن لاحد من حاشیتک و حامتک قطیعة ولایطمعن منک فى اعتقاد عقده ، تضر بمن یلیها من الناس ، فى شرب او عمل مشترک یحملون مؤ ونته على غیرهم فیکون منهاء ذلک لهم دونک و عیبه علیک فى الدنیا و الاخرة .
و الزم الحق من لزمه من القریب و البعید، و کن فى ذلک صابرا محتسبا واقعا ذلک من قرابتک و خاصتک حیث وقع ، وابتغ عاقبته بما یثقل علیک منه فان مغبة ذلک محمودة .
و ان ظنت الرعیة بک حیفا فاصحر لهم بعذرک و اعدل عنک ظنونهم باصحارک فان فى ذلک ریاضة منک لنفسک و رفقا برعیتک و اعذارا تبلغ به حاجتک من تقویمهم على الحق .
ولاتدفعن صلحا دعاک الیه عدوک و لله فیه رضا، فان فى الصلح دعة لجنودک وراحة من همومک و امنا لبلادک ولکن الحذر کل الحذر من عدوک بعد صلحه ، فان العدو ربما قارب لیتغفل فخذ بالحزم ، و اتهم فى ذلک حسن الظن و ان عقدت بینک و بین عدوک عقدة او البسته ، منک ذمة فحط عهدک بالوفاء و ارع ذمتک بالامانة و اجعل نفسک جنة دون ما اعطیت فانه لیس من فرائیض الله شى ء الناس اشد علیه اجتماعا، مع تفرق اهوائهم و تشتت آرائهم من تعظیم ، الوفاء بالعهود؛ و قدلزم ذلک المشرکون ، فیما بینهم دون المسلمین ، لما استوبلوا من عواقب الغدر؛ فلا تغدرون بذمتک ولاتخیسن بعهدک ولاتختلن عدوک ، فانه لا یجترى ء على الله الا جاهل شقى و قد جعل الله عهده و ذمته امنا، افضاه بین العباد برحمته و حریما یسکنون الى منعته و یستفیضون الى جواره ، فلا ادغال ولامدالسة ولاخداع فیه ، و لا تعقد عقدا تجوز فیه العلل ، و لا تعولن على لحن قول بعد التاءکید و الثوقة ولا یدعونک ضیق امر، لزمک فیه عهد الله الى طلب انفساخه بغیر الحق ، فان صبرک على ضیق امر ترجوا انفراجه و فضل عاقبته خیر من غدر تخاف تبعته و ان تحیط بک من الله فیه طلبة لاتسقیل (تستقبل) فیها دنیاک و لاآخرتک .
ایاک و الدماء، و سفکها بغیر حلها، فانه لیس شى ء ادنى لنقمة و لااعظم لتبعة و لااحرى بزوال نعمة ، و انقطاع مدة ، من سفک الدماء بغیر حقها و الله سبحانه متبدى ء بالحکم بین العباد، فیما تسافکوا من الدماء یوم القیامة ؛ فلا تقوین سلطانک بسفک دم حرام فان ذلک مما یضعه و یوهنه بل یزیله ، و ینقله ، و لاعذر لک عندالله و لاعندى فى قتل العمد لان فیه قود البدن و ان ابتلیت بخطا و افرط علیک سوطک او سیفک او یدک بالعقوبة ؛ فان فى الوکزة فما فوقها مقتلة فلا تطمحن بک نخوة سلطانک عن ان تؤ دى الى اولیاء المقتول حقهم .
و ایاک و الاعجاب بنفسک والثقة بما یعجبک منها و حب الاطرء فان ذلک من اوثق فرص الشیطان فى نفسه لیمحق ما یکون من احسان لمحسنین .
و ایاک و المن على رعیتک باحسانک او التزید فیما کان من فعلک او ان تعدهم فتتبع موعدک بخلفک فان المن یبطل الاحسان و التزید یذهب بنور الحق و الخلف یوجب المقت عند الله و الناس قال الله تعالى (کبر مقتا عندالله ان تقولوا مالا تفعلون).
و ایاک و العجلة بالامور قبل اوانها، او التسقط فیها عند امکانها او اللجاجة فیها اذا تنکرت او الوهن عنه ا اذا استوضحت . فضع کل امر موضعه و اوقع کل امر موقعه .
و ایاک و الاستئثار بما الناس فیه اسوة و التغابى عما تعنى به مما قد وضح للعیون فانه ماءخوذ منک لغیرک ، و عما قلیل تنکشف عنک اغطیة الامور و ینتصف منک للمظلوم املک حمیة انفک و سورة حدک ، و سطوة یدک ، و غرب لسانک ، و احترس من کل ذلک بکف البادرة و تاءخیر السطوة حتى یسکن غضبک ، فتملک الاختیار، و لن تحکم ذلک من نفسک حتى تکثر همومک بذکر المعاد الى ربک .
و الواجب علیک ان تتذکر ما مضى لمن تقدمک من حکومة عادلة او سنة فاضلة او اثر عن نبینا صلى الله علیه و آله او فریضة فى کتاب الله ، فتقتدى بما شاهدت مما عملنا به فیها، وتجتهد لنسفک فى اتباع ما عهدت الیک فى عهدى هذا و استوثقت به من الحجة لنفسى علیک ، لکیلا تکون لک علة عند تسرع نفسک الى هواها.
و اءنا اساءل الله بسعة رحمته ، وعظیم قدرته ، على اعطاء کل رغبة ان یوفقنى و ایاک لما فیه رضاه من الاقامة على العذر الواضح الیه و الى خلقه ، مع حسن الثناء فى العباد، و جمیل الاثر فى البلاد و تمام النعمة و تضیعف الکرامة و ان یختم لى و لک بالسعادة و الشهادة (انا الیه راجعون) و السلام على رسول الله - صلى الله علیه و آله - الطیبین الطاهرین ، و سلم تسلیما کثیرا، و السلام .
٥٣ - عهدنامه اى از اوست که براى مالک اشتر نخعى رحمه الله نوشت (درسال ٣٩ هجرى) به هنگامى که او را حاکم مصر و توابع آن نمود، زمانى که کار برحاکم مصر محمد بن ابى بکر آشفته شده بود. این عهدنامه طولانى ترین عهدنامه اى استکه امام نوشته است و بیش از همه در بردارنده خوبى هااست .به نام خداوند بخشنده مهربان
این فرمانى است که بنده خدا على امیرمؤ منان در پیمان خود به مالک بنحارث اشتر ابلاغ کرد، در زمانى که او را حاکم مصر نمود، تا مالیاتش را گرد آورد، و با دشمنش جهاد کرد و کار مردمش را به صلاح آورد، و شهرهایش را آباد سازد.
ضرورت خودسازى
او را فرمان میدهد به تقواى الهى ، و مقدم داشتن طاعت خدا بر هر کارى و پیروى از آن چه خداوند در کتاب خود بدان فرمان داده از واجبات و سنت هاى خود، که کسى جز به پیروى از آنها به سعادت نرسد، و جز با انکار و ضایع کردن آن به شقاوت نیفتد. و باید که خداى سبحان را با دل و دست و زبان یارى نماید، زیرا خداوند - جل اسمه - یارى هر کس که یاریش کند، و عزت هر کس را که او را عزیز بدارد خود بر عهده گرفته است .
او را فرمان مى دهد که نفس خود را هنگام (هیجان) شهوت ها درهم شکند، و آن را از طغیان ها باز دارد، زیرا نفس ، آدمى را سخت به بدى مى خواند مگر آنکه خداوند رحم کند.
اخلاق رهبرى
آگاه باش ، اى مالک ، که تو را به شهرهایى فرستادم که پیش از تو حاکمانى در آن به عدالت و ستم فرمانروایى کردند، مردم در کارهایت مى نگرند، همانگونه که تو خود در کارهاى حاکمان پیش از خویش مى نگریسته اى ، و آنچه تو در حق آنان مى گفتى ، درباره تو خواهند گفت . و نیکوکاران را از آن چه خداوند درباره ایشان بر زبان مردم جارى مى کند، توان شناخت . پس باید دوست داشتنى ترین اندوخته ها در نزد تو عمل نیکو باشد. بنابراین ، زمام هوا و هوست را به دست گیر، و بر نفس خود در آنچه براى تو حلال نیست ، بخل بورز، که بخل ورزیدن ، بر خود همان انصاف دادن از خود است در آنچه دوست دارد یا نمى پسندد. مهربانى و محبت ورزیدن و لطف به رعیت را پوشش دل خود قرار ده ، و با آن چونان حیوان درنده مباش که خورد نشان را غنیمت شمارى . زیرا رعیت دو دسته اند: یا برادر ایمانى تو هستند، و یا نظیر تو در آفرینش ، لغزشها از آنان سر میزند، و خطاها بر آنان روى مى آورد، و گناهانى به عمد یا اشتباه مرتکب مى شوند. پس همان گونه که دوست دارى خداوند بخشش و چشم پوشى اش را ارزانیت کند، تو نیز بر مردم ببخش و خطاهایش را نادیده بگیر، زیرا تو بالاتر از آنان هستى ، و آن که تو را حاکم مصر کرده بالاتر از توست ، و خداوند بالاتر از کسى است که تو را حاکم مصر کرده است . خداوند کفایت امور رعیت را از تو خواسته ، و به وسیله آنان تو را در عرصه آزمایش نهاده .
اى مالک خود را براى جنگ با خدا مهیا ساز که کیفر او را تحمل نتوانى کرد، و از بخشش و رحمتش بى نیاز نخواهى بود. از بخشودن گناه کسى پشیمان مشو، و بر مجازات کسى شادى مکن ، هرگز به خشمى که راه گریز از آن هست ، مشتاب . فریاد مزن که من امیر شما هستم ، فرمان میدهم و باید اطاعت شوم ، که این کار دلت را تباه و دینت را سست و دگرگونى نعمت ها را نزدیک مى سازد هر گاه سلطه و قدرتى که دارى در تو نخوت یا تکبرى پدید آورد، به عظمت سلطنت خداوند که بالاتر از توست بنگر و قدرتش بر تو را ببین که تو آن اندازه بر خودت قدرت ندارى این توجه آتش غرورت را فرو مى نشاند، و تندى تو را فروکش مى سازد، و خرد از دست رفته ات را به تو باز مى گرداند.
پرهیز از غرور و خودپسندى
بپرهیز از این که خود را در عظمت با خداوند برابر دارى ، و در جبروت خود را شبیه او سازى ، زیرا خداوند هر جبارى را خوار و هر متکبرى را بیمقدار مى کند.
مالک ، میان خدا و مردم از یک سو، و خود و خویشان نزدیکت و هر کس از رعیت که دوستش دارى از سوى دیگر، انصاف را رعایت نماى ، که اگر انصاف نورزى ستم کرده اى و هر که به بندگان خدا ستم کند خدا به جاى بندگانش دشمن اوست و هر که خداوند دشمن او باشد عذرش را بال نماید، چنین کسى به جنگ با خدا برخاسته مگر آنکه از ستم دست بردارد و یا توبه نماید هیچ چیز مانند ستمکارى نعمت خدا را دگرگون نسازد، و کیفر او را سرعت نبخشد، زیرا خداوند دعاى ستمدیدگان را مى شنود، و در کمین ستمکاران است .
مردم گرایى ، حق گرایى
باید محبوبترین کارها نزد تو کارى باشد که به حق نزدیکتر، و در عدالت فراگیرتر، و خشنودى مردم را شامل تر باشد، زیرا خشم توده هاى مردم خشنودى خواص را از بین مى برد، و خشم خواص در صورت خشنود بودن توده هاى مردم ، اهمیتى ندارد.
خواص کسانى هستند که در دوران رفاه از همه پر خرج ترند، و هنگام سختى کمتر از همه یارى دهند، بیش از همه انصاف بیزارند، و در خواسته هایشان اصرار مى ورزند، هنگام بخشش از همه کم سپاس تر، و هنگام نبخشیدن ، از همه عذر ناپذیرترند، و در رویدادهاى بزرگ و روزگار از همه بى صبرترند. اما ستون دین ، و جمعیت مسلمانان و ساز و برگ در برابر دشمنان ، توده هاى مردمند. پس باید توجه و تمایلت به آنان باشد.
ضرورت رازدارى
باید دورترین رعیت از حریم تو، و مبغوض ترینشان در نزد تو کسى باشد که بیش از دیگران عیبجوبى مردم است ، زیرا مردم را عیب هایى است که حاکم در پوشاندن آنها از همه سزاوارتر است . پس آنچه را که بر تو پوشیده است آشکار مساز، زیرا وظیفه ، تو فقط پاک کردن عیوبى است که بر تو ظاهر گشته ؛ و خداوند نسبت به آنچه از تو پنهان مانده است داورى خواهد کرد پس تا مى توانى عیوب مردم را بپوشان ، تا خداوند آنچه را تو دوست دارى بر مردم پوشیده باشد، بپوشاند. گره هر کینه اى را (که از مردم به دل دارى) بگشاى ، و رشته هر انتقام را از خود قطع کن ، و از هر چه برایت روشن نیست چشم بپوش ، در تصدیق سخن چنین شتاب مکن ، زیرا سخن چین خائن است هرچند خود را به خیرخواهان شبیه سازد.
جایگاه صحیح مشورت
هرگز با بخیل مشورت مکن ، که تو را از بخشش بازدارد، و وعده فقر به تو دهد. و نیز با ترسو که تو را به سستى کشاند، و نیز با طمعکار که آزمندى در ستم را در نظرت زیبا سازد بخل ترس و حرص غرایز گوناگونى هستند که بدگمانى به خدا آنها را در آدمى فراهم مى آورد.
بدترین وزیران تو کسى است که پیش از تو وزیر اشرار بوده ، و کسى که در گناهانشان شرکت داشته است ، پس هرگز چنین کسانى را محرم راز خود قرار مده ، زیرا اینان یاوران گناهکاران ، و برادران ستمکارانند و تو مى دانى جانشینانى بهتر از آن بیابى که در راءى و کاردانى مانند آن ها باشند و بار گناهان آنان را بر دوش نداشت باشند، از کسانى که ظالمى را در ستمکارى و گناهکارى را در گناهش یارى نرسانده اند. رنج و خرج چنین کسانى براى تو کمتر و یاریشان به تو بهتر، و مهربانیشان ، بر تو بیشتر و التفاتشان با بیگانه کمتر است اینان را از خاصان و نزدیکان خود در خلوت ها و مجلس هایت قرار ده باید برگزیده تو کسى باشد که از همه به گفتن سخن تلخ حق گویاتر است و در امورى که در اثر هواى نفس از تو سر مى زند و خداوند بر اولیائش نیم پسند کمتر یاریت دهد، در هر کجا که باشد.
اصول روابط اجتماعى رهبران
به پارسایان و راستگویان بپیوند، و آنان را چنان بپروران که تو را فراوان نستایند، و به کارى که نکرده اى بیهوده شادمانت نسازند، زیرا ستایش فراوان کبر و نخوت پدید آورد، و آدمى را به سرکشى کشاند.
نیکوکار و بدکار نزد، تو در منزلت برابر نباشد، که این امر نیکوکار را به نیکوکارى بى میل سازد، و بدکاران را به بدکارى تشویق نماید. با هر یک همان کن که خود را بدان ملتزم کرده است .
بدان که هیچ چیز به اندازه نیکى والى به رعیت ، و کاستن از بار رنج آنان ، و اجبار نکردنشان به کارى که بر عهده آنان نیست ، سبب حسن ظن والى به رعیت نمى شود. باید چنان رفتار کنى که خوش گمانى رعیت را برایت فراهم آورد، زیرا این خوش گمانى رنج بسیارى را از تو برمیدارد. شایسته ترین فرد به خوش گمانى تو کسى است که از نیکى و احسان تو برخوردار بوده (یا: از عهده آزمایش تو به خوبى برآمده)، و سزاوارترین فرد بد گمانیت کسى است که از تو به او بدى رسیده است (یا: از عهده آزمایش تو برنیامده باشد).
سنت نیکویى را که بزرگان این امت به آن عمل کرده ، و سبب الفت میان مردم گشته ، و امور رعیت بر پایه آن سامان یافته ، مشکن ، سنتى را پدید میاور که حتى به یکى از سنت هاى نیکو را بنیان گذارده ، و گناه آن بر تو باشد که آن ها را شکسته اى .
براى استوار ساختن آن چه امور شهرتهایت را به سامان آورد، و بر پا داشتن نظام هاى نیکویى که مردم پیش از تو برپا داشته بودند، با دانشمندان فراوان گفت و گو کن ، و با فرزانگان سخن بسیار بگو.
شناخت اقشار گوناگون مردم
بدان که مردم جامعه را گروه هاى گوناگونى تشکیل مى دهند، که کارشان جز به یکدیگر سامان نیابد، و برخى از برخى دیگر تو را بى نیاز، نسازد. یک دسته سپاهیان حضرت حق اند، یک دسته دبیران خاص یا عام اند، یک دسته قاضیان عدل گسترند، یک دسته کارگزاران انصاف و مدارایند، یک دسته اهل جزیه و اهل خراج از ذمیان ، و مسلمانان هستند یک دسته بازرگانان و صنعتگران اند و گروه دیگر طبقه فرودین از نیازمندان و مستمندان اند. براى هر یک از اینان خداوند سهمى معین داشته ، و در کتاب خود یا سنت پیامبرش صلى الله علیه و آله براى آن میزانى قرار داده و دستورى داده که در نزد ما محفوظ است .
سپاهیان به اذن خداوند دژهاى مردم ، زینت حاکمان مایه عزت دین ، و سبب امنیت راه هایند،
ورعیت جز به آنها برپاى نماند. و کار سپاهیان سامان نیابد مگر با مالیاتى که خداوندبراى آنان قرار داده ، مالیاتى که با آن در پیکار با دشمن نیرومند شوند و براىاصلاح امور خود به آن اعتماد کنند، و نیازهایشان را برآورد. و کار این دو گروه ( سپاهیانو مالیات دهندگان) قوام نیابد مگر با گروه سوم که همان قاضیان و کارگزاران ودبیران حسابگراند، که قراردادها و پیمان ها را مى بندند، و آنچه به سود مردم استفراهم مى کنند، و در کارهاى خصوصى و عمومى بر آنها اعتماد مى شود. کار اینان نیزقوام نیابد مگر با بازرگانان ، و صنعتگران ، که براى تهیهوسایل زندگى مى کوشند. و آن کالاها را در بازارها در معرض فروش مى گذراند، و باکارهایى که دیگران نمى توانند، انجام دهند امور رعیت را سامان مى دهند. سپس طبقهفرودین از نیازمندان و مستمندان است که احسان و یارى دادن آنان شایسته است ؛ قانون خدابراى هر یک از این گروه ها گشایشى نهاده ، و هر یک از آنها به اندازه اى که امورشانسامان یابد بر والى حقى دارند، و والى از عهده ، آنچه خداوند بر او لازم ، ساختهبرنیاید جز با تلاش کردن و یارى خواستن از خداوند و مهیا ساختن خویش براى اجراى حق، و استقامت بر آن ، چه در کارهاى آسان و چه در کارهاى دشوار.
نظامیان
آنگاه از میان سپاهیان آن کس را که در نظرت نیک اندیش ترین آنها به خدا و پیغمبر و پیشوایت است و از همه پاکدامن تر، و بردبارتر است براى فرماندهى لشکرت برگزین از کسانى که دیر به خشم آیند، با پوزش خواستن از ایشان آرامش یایند، به ناتوانان مهربانى کنند، و بر زور مداران ، سخت گیرند، و خشونت آنان را برنینگیزد و ناتوانى زمینگیرشان نسازد.
با مردم آبرومند، شریف و اهل دودمان هاى شایسته و خوش سابقه بپویند. آنگاه با مردمان دلاور، شجاع ، بخشنده و جوانمرد ارتباط برقرار ساز، که اینان جامع بزرگوارى و شاخه هایى از نیکویى هستند. سپس از آنان همچون پدر و مادرى که از احوال فرزندشان پرسند، دلجویى کن . چیزى را که سبب نیرومندى آنان شود بزرگ مشمار و لطفى که در حق ایشان بر عهده گرفته اى کوچک ندان هر چند کوچک باشد، زیرا آن لطف موجب شود که در حقت خیرخواهى کنند، و به تو خوش گمان کردند. از رسیدگى به امور ناچیز آنان به امید رسیدگى به کارهاى بزرگشان غافل مشو، زیرا الطاف کوچک تو خود جایگاهى دارد که از آن بهره مند مى شوند، همان گونه که کارهاى بزرگتر نیز جایگاهى دارد که از آن بى نیاز نباشند.
باید برگزیده ترین سران سپاهت نزد تو کسى باشد که به لشگریانت کمک و
یارىدهد، و از دارایى خود چندان به آنان عطا کند که هزینه آنان و خانواده هایى که از خود برجاى گذاشته اند (=و به ماءموریت رفته اند) کفایت کند، تا در جهاد با دشمن تنها یکاندیشه در سر داشته باشند، چرا که عنایت تو به آنان دلهاى آنان را به تومتمایل مى سازد. برترین چیزى که مایه چشم روشنى حاکمان مى شود برپایى عدالتدر شهرها، و ظهور محبت مردم جامعه است . و محبت مردم ظاهر نگردد مگر به سلامتدل آنان (و ذهنیتشان نسبت به زمامداران) و خیرخواهى مردم فراهم نگردد مگر آنگاه که بامیل خود گرد زمامداران جمع شوند ( از ایشان حمایت کنند)، و دوام حکومت آنان را بر خودسنگین نشمارند، و در انتظار تمام شدن عمر حکومتشان نباشند، پس آرزوهاى سران سپاه رابرآور، پى درپى ثنایشان گو، و رنج و تلاش کسانى را که کوشیده اند، بر زبانآور، زیرا فراوان سخن گفتن از کارهاى نیکشان دلاور مرد را به هیجان مى آورد و ازکارماندگان را به تلاش تشویق مى کند، اگر خدا بخواهد.
سپس تلاش و کوشش هر یک را نیک بشناس ، تا زحمت یکى را به حساب دیگرى نگذارد، و در پرداخت مزد تلاش او در بالاترین مرتبه آن کوتاهى نکن . مقام برتر کسى سبب نشود که کار کوچک او را بزرگ شمارى ، و رتبه حقیر کسى سبب نشود که کار بزرگش را کوچک به حساب آورى .
در هر کار بزرگى که بر تو دشوار آید، و امورى که برایت ابهام انگیز باشد، به خدا و رسولش رجوع کن ، که خداوند به مردمى که هدایت آنان را دوست مى داشت فرمود:اى کسانى که ایمان آورده اید خدا را اطاعت کنید و پیامبر و اولى الامر از خودتان را اطاعت کنید و اگر درباره چیزى نزاع داشتید آن را به خدا و رسولش بازگردانید(نساء ٥٩) باز گرداندن به خدا همان تمسک به کتاب محکم اوست ، و بازگرداندن به رسول همان تمسک به سنت اوست که مسلمان را گرد مى آورد و پراکنده نمى سازد.
قضات
آنگاه براى قضاوت میان مردم برترین شخص نزد خود را برگزین ، کسى که در تنگناى امور قرار نگیرد، مدعیان پرونده او را به لجاجت نیندازد، در لغزش اصرار نورزد، وقى حق را شناخت در بازگشت به آن در نماند، نفسش به آزمندى تمایل نیابد، به اندک فهم بى آنکه به عمق آن برسد اکتفا نکند در مواجهه با شبهات از همه محتاطتر باشد، بیش از همه به دلیل تکیه کند کمت از همه از آمد و شد متخاصمان ملول گردد، بیش از همه در کشف واقعیات شکیبایى ورزد هنگام روشن شدن حکم قاطع تر از همه باشد، کسى که ستایش و تمجید دیگران او را گرفتار نخوت و خودبینى اش نسازد، و تمجید دیگران او را به یکى از طرفین دعوا متمایل نکند، و چنین کسانى اندک اند. سپس کارهاى قضایى او را به دقت زیر نظر بگیر، و در بذل مال به او گشاده دست باش چندان که نیازش را برآورده سازد، و احتیاجش به مردم نیفتد. مقام او را نزد خود چنان بالا ببر که نزدیکانت درباره او طمع نورزند، و در نزد تو از آسیب مردم در امان بماند.
در انتخاب قاضى بسیار دقیق باش که این دین اسیر دست اشرار بود و در آن از روى هوا و هوس کار کرده اند، و آن را وسیله دنیاطلبى ساخته اند.
کارگزینى دولتى
آنگاه در امور کارگزاران خود بنگر، آنان را با آزمایش (و به تحقیق در صلاحیت) به کار گمار نه از روى میل خود و بى مشورت با دیگران ، زیرا پیروى از هوا و خود راءیى مجموعه اى از شاخه هاى ستم و خیانت هستند. کارگزارانت را از میان گروهى برگزین که اهل تجربه اند، و حیا دارند، از خاندانهاى صالح ، و آنان که در اسلام پیش قدم ترند زیرا اخلاق اینان بزرگوارانه تر، و آبرویشان محفوظتر و طمعشان کمتر و در ارزیابى سرانجام کارها ژرف اندیش ترند. سپس ارزاق آنان را بیفزاى ، که این کار سبب نیرومندى مى سازد و اگر از فرمانت سرپیچیده و یا در امانت خیانت ورزند بر ایشان حجت است . آنگاه کارهایشان را بررسى کن و جاسوسانى راستگو و وفادار بر آنان بگمار، زیرا مراقبت نهایى تو از کارهاى آنان سبب امانتدارى و مداراى ایشان با مردم است . معاونان خویش را با دقت زیر نظر بگیر، اگر یکى از آنان دست به خیانت گشود و جاسوسان تو به اتفاق آن را گزارش کردند براى اثبات آن جرم کافى است و نیازى به شاهد دیگر نیست ، او را تنبیه بدنى کن ، و آنچه را به دست آورده از او بگیر، و به ذلت و خوارى درآور، و نشان خیانت بر او بگذار؛ و طوق ننگ برگردنش بیاویز.
مالیات دهندگان
برنامه مالیات را به گونه اى رسیدگى کن که به صلاح مالیات دهندگان باشد، زیرا بهبودى و صلاح دیگران در صلاح مالیات و مالیات دهندگان است ، و کار دیگران سامان نیابد مگر آن که مالیات دهندگان سامان پذیرد چرا که همه مردم جیره خوار مالیات و مالیات دهندگان هستند. اما باید بیش از آن که درباره جمع مالیات مى اندیشى ، در فکر آبادى زمین باشى ، زیرا مالیات جز از طریق آبادى زمین به دست نیاید، و هر کس بدون آباد کردن ، زمین مالیات طلب کند، شهرها را ویران و بندگان را هلاک سازد و حکومتش جز اندک زمانى پایدار نماند. هرگاه مالیات پردازان از سنگینى مالیات نزد، تو شکایت آورند، یا از آفت محصول یا خشک شدن چشمه ها یا کمى باران ، یا دگرگون شدن زمین در اثر آب گرفتگى یا بى آبى نزد تو گلایه کنند، از مالیات آنان بکاه آن اندازه که امیددارى وضع آنان را بهبود بخشد و کاستن از مالیات بر تو سنگین نیاید، زیرا که این اندوخته اى است که آن را با آباد کردن شهرهایت و آراستن حکومتت به ، تو باز مى گردانند افزون بر آن که ستایش ایشان را به خود جلب کرده اى ، و شادمان گشته اى که عدالت را میانشان گسترانده اى در حالى که تکیه بر فزونى نیروى آنان خواهى داشت به سبب آنچه نزدشان ذخیره کرده اى از آسوده کردن خاطر آنان ، و جلب اطمینان ایشان که به عدالت و مهربانیت خو گرفته اند. چه بسا از این پس مشکلاتى پیش آید که اگر رفع آن را بر عهده آنان گذارى با خوشدلى بپذیرند، زیرا بر مملکت آباد آنچه را بار کنى مى تواند از عهده اش برآید، و عامل ویرانى سرزمین تنگدستى مردم آن است و مردم زمانى تنگدست شوند که تمام هم حاکمان گرد آوردن مال باشد و به ماندن خود بر سر کار بدگمان باشند، و از عبرتها کمتر سود برند.
دبیران و منشیان
آنگاه در حال دبیران حکومت نیک بنگر، و بهترینشان را بر کارهایت بگمار و نامه هایى را که در آن تدبیرها و اسرار حکومتى است به کسى بسپار که بیش از دیگران خوبى هاى اخلاق را در خود گرد آورده است ، کسى که پست و مقام سرمستش نسازد، و مقام و موقعیتش او را جراءت نبخشد که در حضور دیگران با تو مخالفت نماید، و غفلت از او سبب نشود که در رساندن نامه هاى کارگزارانت به تو، و گرفتن پاسخ هاى درست آن نامه ها از تو کوتاهى ورزد و در آنچه برایت دریافت مى کند و یا از جانب تو اعطا مى کند، سهل انگارى نماید، و قراردادى را که به سود تو است محکم نکند، و پیمانى را که بر زیان توست نتواند بر هم زند، و اندازه خویش را در امور نداند، که هر کس اندازه خویش را نداند به اندازه دیگران ، نادانتر باشد در برگزیدن دبیران به فراست و اعتماد و حسن ظن خود تکیه مکن ، زیرا مردان با ظاهر آرایى و خوش خدمتى نظر حاکمان را به خود جلب مى کنند، اما در پس این ظاهر نیکو و خوش خدمتى خبرى از خیرخواهى و امانتدارى نیست دبیران را به کارهایى که براى حاکمان پیش از تو بر عهده داشته اند بیازماى ، و از میانشان به کسى روى آور که در میان مردم اثرى نیکوتر نهاده ، و در امانت دارى شناخته شده تر است که این کار نشانه خیرخواهى تو براى خدا و براى مردمى است که ولایت آنها را بر عهده گرفته اى بر سر هر یک از کارهایت رئیسى از ایشان بگمار، کسى که بزرگى کار ناتوانش نسازد، و بسیارى کارها پریشان خاطرش نکند. اگر در دبیرانت ایرادى باشد و تو از آن غافل باشى ، تو مسئول آن خواهى بود.
بازرگانان و صاحبان صنایع
سپس سفارش به نیکى در حق بازرگانان ، و صنعتگران را پذیرا باش ، و در حق آنان به کارگزارانت به نیکى سفارش کن ، چه آنان که در یکجا مقیم اند و چه آنان که با سرمایه خود از این سو به آن سو روند، و چه آنان که با دسترنج خود چیزى فراهم آورند، زیرا آنان مایه هاى منافع اند، و اسباب آسایش جامعه را پدید آورند، و سودها را از سرزمینهاى دوردست در خشکى و دریا، زمین هموار و ناهموار، از مناطقى که مردم در آنجا گرد نیایند و جراءت رفتن به آنجا را ندارند و به سوى مملکت ، تو مى آورند. این گروه مردمى آرام اند، که از فتنه گریشان بیم نیست ، و اهل آشتى اند که ترسى از آسیب رسانى شان نیست ، امور آنان را بررسى کن ، چه کسانى که در حضور تو هستند، و چه آنان که در گوشه و کنار شهرهایند. با وجود این بدان بسیارى از آنان مردمى تنگ نظر، و سخت بخلى اند، احتکار مى کنند، و به دلخواه خود بر کالاى مردم قیمت مى گذارند، و با این کار به عموم مردم زیان مى رسانند، و مایه ننگ و عیب والیان مى گردد. پس از احتکار باز دار، که رسول خدا از آن منع فرمود. خرید و فروش باید آسان و بر اساس قوانین عادلانه باشد، و با قیمتهایى صورت پذیرد که به فروشند یا خریدار آسیب نرسد. پس از منع از احتکار اگر کسى دست به احتکار زد عقوبت و مجازاتش کن ولى در مجازاتش زیاده روى مکن .
محرومان و مستضعفان
سپس خدا را خدا را در نظر بگیرد در حق طبقه پایین جامعه ، آنان که بیچاره اند، از مساکین ، نیازمندان ، بینوایان ، و زمین گیران . در میان اینان برخى اظهار نیاز کنند و برخى دست نیاز به سوى دیگران نگشایند، حقوقى را که خداوند از تو خواسته درباره ایشان نگاهدارى ، حفظ نما. براى آن سهمى از بیت المال ، و سهمى از غلات اراضى خالصه اسلام در هر شهر را قرار ده . (و بدان) که دورترین آنان همان اندازه سهم دارد که نزدیکترین آنان از آن برخوردار است . و از تو خواسته شده که حق همه ایشان را رعایت کنى نشاط و سر خوشى تو را از توجه به آنان باز ندارد، زیرا پرداختن به کارهاى مهم و بزرگ تو را از ضایع کردن امور کوچک آنان معذور نمى سازد. هرگز به امور آنان بى اهتمام مباش و روى از آنان مگردان ، به کارهاى ضعیفانى که دستشان به تو نمى رسد رسیدگى کن ، همان ها که در چشم ها خوارند، و مردم تحقیرشان مى کنند. کسى را که بدو اعتماد دارى و خداترس و فروتن است ، ماءمور رسیدگى به امور ایشان قرار ده ، تا نیازها و مشکلات آنان را برایت گزارش دهد، آنگاه با آنان چنان رفتار کن که روز ملاقات خداوند معذور سربلند باشى ، زیرا در میان مردم این طبقه از همه نیازمندتر به انصاف و داورى هستند، و حقوق همه اقشار جامعه چنان ادا کن که نزد خداوند معذور و سربلند باشى . اداره امور یتیمان و سالخوردگان را که بیچاره گشته اند و دست نیاز پیش کسى دراز نکنند، بر عهده بگیر. این کار بر حاکمان سنگین است ، و البته حق تمامش سنگین است اما خداوند گاهى آن را براى کسانى سبک مى کند، آنان که جویاى عاقبت نیک اند، پس خود را شکیبا ساخته اند و به راست بودن آنچه خداوند وعده داده است اطمینان کرده اند.
بخشى از وقت خود را براى مراجعه نیازمندان قرار ده ، و در آن وقت خود را از هر کار دیگرى فارغ گردان ، براى آنان مجلس عمومى قرار ده ، و در آن مجلس براى خدایى که تو را آفریده تواضع کن ، و سپاهیان ، و یاران خود از نگهبانان و محافظان را از این مجلس دور ساز، تا سخنگوى ایشان بدون بیم و هراس و بى محافظان را از این مجلس دور ساز، تا سخنگوى ایشان بدون بیم و هراس و بى لکنت زبان با تو سخن گوید، که من در موقعیت هاى گوناگون از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم که مى فرمود:امتى که در آن حق ضعیف از قدرتمند بى هراس و لکنت زبان گرفته نشود به پاکى و قداست نخواهد رسیدآنگاه درشتگویى یا نادرست سخن گفتن آنان را تحمل کن ، و بى حوصلگى و خود پسندى نسبت به آنان را از خود دور ساز، تا خداوند درهاى رحمتش را به رویت بگشاید، و پاداش طاعتش را بر تو واجب نماید آنچه عطا مى کنى با خوشرویى عطا کن ، و خوددارى از کمک را با مهربانى و عذرخواهى همراه ساز.
اخلاق اختصاصى رهبرى
کارهایى هست که باید خودت به آن ها اقدام کنى ، از جمله پاسخ دادن به کارگزارانت ، در مواردى که دبیران تو نتواند پاسخگویان باشند. و نیز برآوردن نیازهایى از مردم که بر تو عرضه شده و دستیارانت از انجام آن دلهره دارند. کارهاى هر روز را در همان روز به انجام رسان ، زیرا هر روز را کارى خاص است براى رابطه میان خود و خدا بهترین و بیشترین وقت ها را اختصاص ده ، هرچند اگر نیتت درست باشد و مردم از آن کارها به آسایش در همه وقت ها کارهایت براى خدا است .
باید در خصوص آن چه به وسیله آن دین خویش را براى خداوند خالص مى سازى برپا داشتن واجبات الهى باشد که ویژه خداوند است . بنابراین ، در بخشى از شبانه روز تن خود را در کار طاعت خداوند بدار، و عبادتى را که موجب نزدیکى تو به خداوند گردد به نحو کامل و بدون نقصان و کاستى ، به جاى آور، هرچند فرسودن جسم تو شود. هرگاه به جماعت نماز گزاردى نماز را چنان بخوان که نه موجب نفرت مردم از جماعت گردد، و نه نماز را تباه سازد زیرا در میان مردم هم بیمار هست و هم حاجتمند (که باید زودتر در پى کار خویش رود) هنگامى که رسول خدا صلى الله علیه و آله مرا به سوى یمن فرستاد از او پرسیدم که چگونه با مردم نماز بگزارم ؟ فرمود:با آنان همچون نماز ناتوانترینشان نماز بگزار، و به مؤ منان مهربان باش.
اما پس از این ، هرگز خود را براى مدتى طولانى از مردم پوشیده مدار که در پرده ماندن حاکم از مردم گونه اى بى حوصلگى است و سبب بى خبرى از امور باشد. پنهان ماندن زمامداران از مردم موجب ناآگاهى زمامداران از امورى که بر آنان پوشیده است . مى گردد و در نتیجه ، امر بزرگ در نظر آنان کوچک ، و کار کوچک در دیده ایشان بزرگ جلوه مى کند، و نیکو زشت تو زشت نیکو مى گردد و حق و باطل درهم مى آمیزد. زمامدار انسانى است و آنچه را مردم از او مخفى بدارند، نخواهد دانست و حق نشانه هایى ندارد که به وسیله آن انواع راست از دروغ شناخته شود و تو یکى از دو تن هستى : یا انسانى هستى که در اجراى حق گشاده دست و بخشنده اى ، پس چرا باید در پرده شوى ، و حق واجبى را که باید ادا کنى ، و کار نیکى را که باید انجام دهى ، فروگذارى ؟ و یا انسانى گرفتار بخل هستى (و دستت در گشودن گره مشکلات باز نیست) که در این صورت وقتى مردم از عطاى تو ناامید شوند دیرى نپاید که دست از مراجعه به تو بردارند، زیرا از بخشش تو نا امیدند با آن که بیشترین نیازهاى مردم به تو چیزهایى است که برایت زحمت و رنجى ندارد از قبیل شکوه از ستمى ، یا درخواست عدالت در معامله اى مى باشد.
اخلاق رهبرى با خویشاوندان
سپس زمامدار را خواص و نزدیکانى است که خوى برترى طلبى دارند، خود را بر دیگران مقدم سازند، به اموال مردم دست اندازى ، نمایند، و در معامله با مردم کمتر رعایت انصاف کنند موجبات این احوال را قطع کن و بدین وسیله ریشه این مردمان را برکن . به هیچ یک از اطرافیان و خویشانت زمینى از زمینهاى مسلمانان واگذار مکن و نباید در تو طمع کنند که قراردادى به سود آنان منعقد سازى که سبب زیان همسایگان شود، خواه در آبیارى و یا در عمل مشترک دیگرى ، به گونه اى که هزینه آن را بر دیگران ، تحمیل کنند که در این صورت سودش براى آن طمعکاران است و عیب و ننگش در دنیا و آخرت بر تو خواهد بود.
حق را براى هر کس که لازم باشد از نزدیک و دور، رعایت نما، و در این راه شکیبایى بورز، و پاداش خویش را به حساب خدا گذار، هرچند اجراى حق بر زیان خویشان و نزدیکانت باشد در این کار آنجا که بر تو سنگین و گران مى آید، جویاى عاقبتش باش که رعایت حق سرانجام خوشى دارد.
هرگاه مردم گمان به ستمکارى تو برند، آشکارا عذر خویش را بر آنان عرضه کن ، و با بیان عذر خویش بدگمانى آنان را از خود بگردان ، که با این کار خود را به عدالت پرورده اى و بر رعیت مهر ورزیده اى و با عذرى که مى آورى به خواسته ات که همان قرار دادن رعیت در مسیر حق است خواهى رسید.
روش برخورد با دشمن
هرگاه دشمنت تو را به صلح فراخواند و خشنودى خداوند در آن بود، از آن روى متاب زیرا صلح سبب آسودن سپاهیانت ، و آسایش خاطر تو، و امنیت شهرهایت مى شود. اما پس از صلح کاملا از دشمن بر حذر باش ، زیرا دشمن چه بسا نزدیکى کرده تا تو را غافلگیر سازد. پس راه احتیاط را در پیش گیر تو خوش گمانى به دشمن را متهم ساز. اگر با دشمنت پیمانى بستى ، یا او را در پوشش امان خویش درآوردى به پیمان خود وفادار بمان ، و اگر در ذمه خویش او را امان دادى آن را نیک رعایت نما. خود را سپر تعهدات خویش قرار ده ، زیرا مردم با همه هواهاى گوناگون و اختلاف نظرى که دارند، بر هیچ یک از واجبات الهى به اندازه بزرگ شمردن وفاى به پیمان اتفاق نظر ندارند،مشرکان نیز جدا از مسلمانان وفاى به عهد را بر خود لازم مى دانند، زیرا که سرانجام ناخوش آیند پیمان شکنى را آزموده اند، پس در آنچه بر عهده گرفته اى خیانت مکن و پیمان خود را مشکن ، و دشمنت را فریب مده ، که جز نادان بدبخت بر خداوند دلیرى و گستاخى نکند. خداوند عهد و پیمانش را امان قرار داده ، و از روى رحمتش به بندگان رعایت آن را از ایشان خواسته ، و آن را حریم امنى ساخته تا در استوارى آن بیاسایند، و خود را در پناه آن درآورند. پس در عهد و پیمان خیانت و فریب و نیرنگ جایز نیست . پیمانى مبند که (ابهامى در آن باشد و) راه تاءویل در آن باز باشد پس از عهد بستن و استوار کردن پیمان ، (براى بر هم زدن آن) بر عبارتهاى دو پهلو و ابهام انگیز تکیه مکن . نباید سختى و دشوارى پیمانى که رعایت عهد الهى آن را بر، تو لازم کرده تو را خواهان فسخ آن به نحو نامشروع سازد، زیرا که شکیبایى تو بر سختى کارى که گشایش و عاقبت خوش آن امید بسته اى بهتر است از خیانتى که از مجازات آن بیمناک هستى ، و از اینکه بازخواست خداوند تو را فراگیرد، به گونه اى که نه در دنیا و نه در آخرت بتوانى از آن طلب بخشش کنى .
هشدار از ریختن خون ناحق
از این که به ناحق خون کسى را بریزى بپرهیز، زیرا هیچ چیز همچون به ناحق خونى را ریختن انتقام خدا را نزدیک نسازد، و کیفرش بزرگ نباشد و سبب زوال نعمت و پایان زمان حکومت نگردد. خداوند سبحان در روز قیامت پیش از هر چیز درباره خون هاى ریخته شده به داورى میان بندگان برخیزد. پس اقتدار خویش را با ریختن خون حرام تقویت مکن که این کار پایه هاى حکومتت را ضعیف و سست مى سازد بلکه آن را نابود کند و به دیگرى منتقل نماید نه من در قتل عمد عذرى نزد خداوند دارم و نه تو، چرا که کیفر آن کشتن قالت است اگر گرفتار قتل خطا شدى و تازیانه یا شمشیر و یا دستت در مجازات کردن کسى افراد کرد - زیرا ممکن است زدن یک مشت قوى و بالاترى سبب قتل شود - مبادا که کبر و نخوت حکومت تو موجب شود که حق صاحبان خون را به آنان نپردازى .
هشدار از خودپسندى
بپرهیز از خود پسندى ، و تکیه بر آنچه تو را به خودپسندى کشاند و دوستى ستایش و تمجید مردم از تو. زیرا این امور در نظر شیطان از مطمئن ترین فرصت ها است براى آنکه نیکى نیکوکاران را تباه سازد.
هشدار از منت گذارى
بپرهیز از این که احسان خود را بر مردم منت گذارى ، یا کرده خود را زیادتر از آنچه هست بدانى ، یا به مردم وعده اى دهى و برخلاف آن عمل نمایى زیرا منت نهادن احسان را تباه کند و زیاد شمردن کارهاى خود نور حق را در دل خاموش سازد، و عمل نکردن به وعده خشم خدا و مردم را برانگیزد. خداى متعال فرموده :خداوند سخت خشمگین شود که چیزى بگویید و به جاى نیاورید(صف / ٣)
هشدار از شتابزدگى
بپرهیز از شتاب کردن در کار پیش از رسیدن زمانش ، و سهل انگارى ، در آن وقتى که انجامش ممکن شده ، و لجاجت و اصرار در آن هنگامى که ابهام انگیز باشد و سستى در آن زمانى که آشکار شده است . هر چیز را در جاى خویش بنه و هر کار را در جایگاه مناسب خویش قرار بده .
هشدار از امتیاز خواهى
بپرهیز از آن که چیزى را که مردم در آن برابرند، به خود اختصاص دهى ، و از غفلت از چیزى که در خور توجه است و چشم همگان آن را مى بیند، زیرا آن چه را به خود اختصاص داده اى از تو مى ستانند، و به دیگران مى سپارند، و دیرى نپاید که پرده از کارهایت کنار رود، و داد ستمدیده را از تو بستانند. هنگام خشم خویشتن دار باش ، و از شدت و تیزى خود بکاه ، و قدرت دست و تندى زبانت را نگاه دار، و با خوددارى از دشنام گویى به هنگام خشم و به ، تاءخیر انداختن قهر از این امور خود را در اما بدر، تا آتش فرو نشیند، و زمام اختیارت را به دست گیرى . و این خویشتن دارى را استوار نسازى مگر آنکه با یاد بازگشت به سوى پروردگارت خاطر خویش را مشغول بدارى .
بر تو لازم است که سرگذشت زمامداران ، پیش از خود را به یاد آورى ، از حکومت عادلانه اى که داشته اند، یا سنت نیکویى که نهاده اند یا اثرى از پیامبر (که پیروى نموده اند،) یا فریضه اى در کتاب خدا (که بدان عمل کرده اند) پس از آنچه ما عمل کردیم و تو شاهد آن بودى پیروى کن . و در عمل به آنچه در این عهدنامه برایت نوشتم و در اجراى آن از تو تعهد گرفتم و حجت خویش را بر تو تمام کردم ، کوشا باش ، تا آن هنگام که نفست بخواهد به سوى هوا و هوس بشتابد، عذرى خواسته باشد.
من از خداوند مى طلبم که به رحمت فرا گیرد و قدرت عظیمش در بر آوردن هر خواسته اى من و تو را توفیق دهد بر آنچه خشنودیش در آن است ، از معذور بودن نزد خودش و مخلوقش همراه با آوازه نیک در میان بندگانش و نشانه هاى زیبا در شهرها و تمام نمودن نعمت ، و فزونى کرامت ، و زندگى من تو را با سعادت و شهادت به انجام رساند که ما به سوى او باز مى گردیم ، و سلام و درود بر فراوان بر رسول خدا و بر خاندان پاکیزه و پاش باشد و السلام .
٥٤ - و من کتاب له علیه السلام ابى طلحة و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعى
٥٤ - و من کتاب له علیه السلام ابى طلحة و الزبیر (مع عمران بن الحصین الخزاعى)
ذکره ابوجعفر الاسکافى فى کتابالمقامات فى مناقبامیرالمؤ منین علیهالسلاماما بعد فقد علمتما و ان کتمتما، انى لم ارد الناس حتى ارادونى ، و لم اءبایعهم حتى بایعونى . و انکما ممن ارادنى و بایعنى . و ان العامة لم تبایعنى لسلطان غالب (غاصب) و لا لعرض حاضر، فان کنتما بایعتمانى طائین فارجعا وتوبا الى الله من قریب ، و ان کنتما بایعتمانى کارهین ، فقد جعلتما لى علیکما السبیل باظهار کما الطاعة و اسرار کما المعصیة و لعمرى ما کنتما باحق المهاجرین بالتقیة و الکتمان و ان دفعکما هذا الامر من قبل ان تدخلا فیه کان اوسع علیکما من خروجکما منه بعد اقرارکما به .
و قد زعتما انى قتلت عثمان ، فبینى و بینکما من تخلف عنى و عنکما من اهل المدینة ثم یلزم کل امرى بقدر ما احتمل فارجعا ایها الشیخان عن راءیکما فان الان اعظم امرکما العار، من قبل ان یجتمع العار و النار و السلام .
٥٤ - نامه اى از اوست (در سال ٣٦ هجرى) به طلحه و زبیر توسط عمر ابن حصین خزاعى
ابوجعفر اسکافى این نامه را در کتاب مقامات در مناقب امیرمؤمنان آورده است .
پاسخ ادعاى رهبران جمل
اما بعد شما دو نفر مى دانید - هرچند پنهان مى دارید - که من در پى مردم نرفتم تا آنان به من روى آوردند و با آنان بیعت نکردم تا آنان من بیعت کردند. و شما از کسانى بودید که به من روى آوردید و با من بیعت نمودید. عموم مردم با من به سبب سلطه و چیرگى من و یا به خاطر مالى آماده بیعت نکردند. پس اگر از شما روى میل با من بیعت کردید تا زود است باز گردید و به سوى خداوند توبه نمایید. و اگر با خشنودى بیعت کردید اطاعت خویش را بر من آشکار نموید و سرپیچى خود را از من پوشیده داشتید و با این کار راه بازخواست از خودتان را بر من گشودید. به جانم سوگند شما از دیگر مهاجران به تقیه و کتمان سزاوارتر نبودید. نپذیرفتن بیعت من پیش از آنکه در آن شرکت جویید، براى شما آسانتر بود از این که پس از شرکت جستن در آن خارج شوید.
پنداشتید که من عثمان را کشتم ! میان من و شما از مردم مدینه کسانى هستند که با من بیعت نکرده و به شما نیز یارى نرسانیده اند. اینان داورى کنند تا هر کس به هر اندازه دخالت داشته ، گناه را به گردن گیرد. اى دو پیرمرد از نظر خویش بازگردید، که اگر امروز بازگردید، بزرگترین چیز (که دامن گیرتان شود) ننگ است و فردا هم ننگ است و هم آتش دوزخ و السلام .
٥٥ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
اما بعد فان الله سبحانه قد جعل الدنیا لما بعدها، و ابتلى فیها اهله لیعلم ایهم احسن عملا، و لسنا للدنیا خلقنا ولابالسعى فیه امرنا، و انما وضعنا فیها لنبتلى بها و قد ابتلانى الله بک ابتلاک بى : فجعل احدنا حجة على الاخر، فعدوت على الدنیا بتاءویل القرآن ، فطلبتنى بما لم تجن یدى و لالسانى ، و عصیته انت و اهل الشام ، بى و الب عالمکم جاهلکم ، وقائمکم قاعدکم ؛ فاتق الله فى نفسک و نازع الشیطان قیادک ، و اصرف الى الاخرة وجهک فهى طریقنا و طریقک و احذر ان یصیب الله منه بعاجل قارعة تمس الاصل وتقطع الدابر فانى اولى لک بالله الیة غیر فاجرة لئن جمعتنى وایاک جوامع الاقدار لا ازال بباحتک (حتى یحکم الله بیننا و هو خیرالحاکمین) للّه.
٥٥ - نامه اى از اوست به معاویه (در سال ٣٧ هجرى پیش از جنگ صفین)
اندرز به دشمن
اما بعد خداوند سبحان دنیا را براى جهان پس از آن قرار داد و مردم را در آن مى آزماید تا بداند کدامین آنان کردارش نیکوتر است . ما براى دنیا آفریده نشده ایم ، و به کوشیدن در آن ماءمور نگشته ایم بلکه ما را در دنیا نهاده اند، تا به آن آزموده شویم . و خداوند مرا به وسیله تو و تو را به وسیله من آزموده و هر یک از ما را حجت بر دیگرى نهاده است تو با تاءویل قرآن در پى دنیا دویده اى و از من خونى را طلب کرده اى که دست و زبانم به آن آلوده نگشته است و تو و مردم شام مرا به آن متهم ساختید. داناى شما نادانتان را و ایستاده تان نشسته ها را (به جنگ با من) تحریک کرد از خدا بترس و مهار خویش را از دست شیطان بیرون آور، روى خود را به سوى آخرت بگردان ، که این راه ، راه راه ما را و راه توست . بترس از آن که خداوند به زودى بلایى به تو رساند که بنیادت را برکند و نسلت را نابود سازد. من برایت به خدا سوگند مى خورم - سوگندى که آن را بر هم نمى زنم - که اگر دست تقدیر بر من و تو را در آشیانه تو یک جا جمع کند آنقدر در برابر تو بمانم ،تا آنگاه که خدا میان ما داورى کند که او بهترین داوران است(اعراف ٨٧)
٥٦ - و من صیته له علیه السلام وصى بها شریح بن هانى لما جعله على مقدمته
الىالشاماتق الله فى کل صباح و مساء، و خف على نفسک الدنیا، الغرور و لاتاءمنها على حال ، و اعلم انک ان لم تردع نفسک من کثیر مما تحب مخافة مکروه ، سمت بک الاهواء الى کثیرمن الضرر، فکن لنفسک مانعا رادعا، و لنزوتک عند الحفیظة واقما قامعا.
٥٦ - سفارشى از اوست به شریح بن هانى (درسال ٣٦ هجرى) هنگامى که او را فرمانده دسته مقدم سپاه خود در شام قرار داد
اخلاق فرماندهى
در هر صبح و شب از خدا پروا کن ، و از دنیاى فریبکار بر خود بیم دار، و در هیچ حال خود را از او ایمن مپندار. بدان که اگر از بسیارى از چیزهایى که دوست دارى به سبب ترس از امرى ناخوشایند، خوددارى نکنى ، هوا و هوس ها تو را به زیانهاى بسیارى مى کشاند. پس نفس خویش را از بسیارى از هوس ها بازدار و بازگردان ، و سرکشى خشم خود را خرد و سرکوب کن .
٥٧ - و من کتاب له علیه السلام الى اهل الکوفة ، عند مسیره من المدینة الى
البصرهاما بعد فانى خرجت من حیى هذا: اما ظالما و اما مظلوما؛ و اما باغیا و اما مبغیا علیه و انى اذکرالله من بلغه کتابى هذا لما نفر الى فان کنت محسنا اعاننى و ان کنت مسیئا استعتبنى.
٥٧ - نام اى از اوست به مردم کوفه
(در سال ٣٦ هجرى) هنگامى که از مدینه بهبصره مى رفت .
روش بسیج کردن مردم براى جهاد
اما بعد. من از جایگاه خود بیرون آمدم ، یا ستمگرم و یا ستمدیده ، یا متجاوزم و یا کسى که به او تجاوز شده من خدا را به یاد کسى مى آورم که نامه ام به او مى رسد، تا چون به سوى من کوچ کرد، اگر نیکوکار بودم یا ربم ، رساند و اگر بدکار بودم مرا به حق بازگرداند.
٥٨ - و من کتاب له علیه السلام کتبه الى
اهل الامصار، یقص فیه ماجرى بینه و بیناهل صفینو کان بدء امرنا انا التقینا و القوم من اهل الشام ، والظاهر ان ربنا واحد، و نبینا واحد، و دعوتنا فى الاسلام واحدة و لانستزیدهم فى الایمان بالله و التصدیق برسوله و لایستزیدوننا: الامر واحد الا ما اختلفنا فیه من دم عثمان و نحن منه براء! فقلنا: تعالوا نداوما لایدرک الیوم باطفاء النائرة و تسکین العامة حتى یشتدالامر و یستجمع فنقوى على وضع الحق مواضعه فقالوا: بل نداویه بالمکابرة !فابوا حتى جنحت الحرب و رکدت و وقدت نیرانها و حمشت (حمست) فلما ضرستنا و ایاهم و وضعت مخالبها فینا و فیهم ، اجابوا عند ذلک الى الذى ، دعوناهم الیه ، فاجبناهم الى ما دعوا، و سارعناهم الى ما طلبوا حتى استبانت علیهم الحجة و انقطعت منهم المعذرة فمن تم على ذلک منهم فهوالذى انقذه الله من المهلکة و من لج و تمادى فهو الراکس الذى ران الله على قلبه ، و صارت دائرة السوء على راءسه.
٥٨ - نامه اى از اوست به مردم شهرها که آن چه را میان خود
واهل صفین گذشت در آن گزارش مى دهد.
افشاى حوادث جنگ صفین
آغاز ماجرا این بود که ما با شامیان روبرو شدیم ظاهر قضیه آن بود که پروردگار
مایکى است و پیامبر ما یکى است و دعوت ما به اسلام یکسان است نه ما از ایشان مى خواستیمکه بر ایمانشان به خدا و تصدیقشان به پیامبرش بیفزایند و نه ایشان از ما چنین چیزىرا طلب مى کردند. در همه چیز یکسان بودیم ، جز در مورد خون عثمان که با هم اختلافداشتیم دست ما به آن آلوده نبود. گفتیم : بیایید تا امروز با خاموش کردن آتش جنگ ، وآرام کردن مردم مساءله را حل کنیم تا خلافت استوار شود و مسلمانان متحد گردند، و نیرویابیم تا حق را در جایگاهش بنهیم . گفتند: چاره کار را جز در جنگ ندانیم . پیشنهاد ما رانپذیرفتند تا جنگ پر گشود و استوار شد، و شعلهاهایش برافروخت و زبانهکشید.هنگامى که جنگ دندانهایش را در ما و در آنان فرو برد، و چنگالهایش را در تن ما وآنان بفشرد، به آنچه آنان را فراخوانده بودیم گردن نهادند، ما نیز دعوتشان راپذیرفتیم و به سرعت به آنچه خواستند تن دادیم ، تا حجت بر آنان آشکار گشت وعذرشان پایان یافت هر کس از آنان بر این سخن اقرار دارد، خداوند او را از هلاکتبرهاند، و هر که لجاجت ورزد و در گمراهیش بماند، ( خوارج) پیمان شکسته است و خداوندبر دلش پرده افکنده و حوادث ناگوار به گرد سرش چرخیده .
٥٩ - و من کتاب له علیه السلام الى الاسود بن قبطة (قطیبة) صاحب جند حلوان
اما بعد فان الوالى اذا اختلف هواه منعه ذلک کثیرا من العدل ، فلیکن امر الناس عندک فى الحق سواء؛ فانه لیس فى الجور عوض من العدل ، فاجتنب ما تنکر امثاله ، و ابتذل نفسک فیما افترض الله علیک راجیا ثوابه ، و متخوفا عقابه .
و اعلم ان الدنیا دار بلیة لم یفرغ صاحبها فیها قط ساعة الا کانت فرغته علیه حسرة یوم القیامة و انه لن یغنیک عن الحق شى ء ابدا؛ و من الحق علیک حفظ نفسک و الاحتساب على الرعیة بجهدک ، فان الذى یصل من الیک من ذلک افضل من الذى یصل بک ، و السلام.
٥٩ - نامه اى از اوست به اسود بن قبطه فرمانده سپاه حلوان (در جنوب
شهرسرپل ذهاب فعلى)
مسئولیت هاى فرماندهى
اما بعد. هرگاه هوالى والى گوناگون باشد، او را از مقدار زیادى از عدالت باز مى دارد. پس باید امور مردم در حق نزد، تو برابر باشد، زیرا در ستم عوضى از عدل نیست . از آنچه نظایر آن را نمى پسندى دور کن ، و خود را با امید به ثواب و بیم از عقاب در کارى بدار که خدا بر تو واجب ساخته .
بدان که دنیا سراى آزمایش است و دنیا دار ساعتى در آن (از تلاش در راه خدا) آسوده نباشد مگر آن که همه مایه حسرت او در روز قیامت گردد. هرگز چیزى تو را از حق بى نیاز نسازد، و از جمله حقوقى که بر تو لازم گشته آن است که خود را نگاه دارى ، و به قدر توان خود در کار رعیت تلاش کنى زیرا سودى که از این کار به تو مى رسد بیش فایده اى است که تو به مردم مى رسانى . و السلام .
٦٠ - و من کتاب له علیه السلام الى العمال الذین یطاء الجیش عملهم
من عبدالله على امیرالمؤ منین الى من مر به الجیش من جباة الخراج و عمال البلاد.
اما بعد، فانى قد سیرت جنودا هى مارة بکم ان شاء الله و قد اوصیتهم بما یجب لله علیهم من کف الاذى و صرف الشذى و انا ابراء الیکم و الى ذمتکم من معرة الجیش الا من جوعة المضطر لایجد عنه ا مذهبا الى شبعه . فنکلوا من تناول منهم شیئا ظلما عن ظلمهم و کفوا ایدى سفهائکم عن مضارتهم ، و التعرض لهم فیما استثنیناه منهم و انا بین اظهر الجیش فارفعوا الى مظالمکم و ما عراکم مما یغلبکم من امرهم ، و ما لاتطیقون دفعة الا بالله و بى فانا اغیره بمعونة الله انشاء الله.
٦٠ - نامه اى از اوست به کارگزارانى که لشکر از سرزمین هایشان مى
گذرد.
جبران خسارت ها در مانورهاى نظامى
از بنده خدا على امیر مؤ منان به گردآورندگان مالیات و کارگزاران شهرهایى که لشکر از سرزمینشان عبور مى کند:
اما بعد. من لشکرى را فرستادم که اگر خدا بخواهد از سرزمین شما عبور مى کند، و
آنانرا به آنچه خداوند بر ایشان واجب کرده سفارش کردم ، که مردم را آزار ندهند و نرنجانند،من در نزد شما و به سبب پیمانى که با شما دارم از آسیبى که سپاهیان به مردمبرسانند بیزارم ، مگر آنکه سربازى گرسنه مانده و براى سیر کردن خود چاره اى جزآن نداشته باشد. پس کسى را که از روى ستم به اموالتان دست درازى کند کیفر دهید، ودست بى خردان خود را از زیان رساندن به سپاه و تعرض به آنان در آنچه استثناکردیم ( حالت اضطرار و گرسنگى ممتد) بازدارید. من در میان سپاه (و در دسترس شما)هستم شکایت هاى خود را به من برسانید و هر ستمى که از آنان به شما مى رسد و جز بهیارى خدا و من نتوانید آنرا برطرف سازید، با من در میان گذارید، تا من به یارى خدا آنستم را از شما برگردانم ، ان شاء الله .
٦١ - و من کتاب له علیه السلام الى کمیل بن زیاد النخعى ، و هو عامله على هیت ینکر
علهترکه دفع من یحتاجز من جیش العدو طالبا الغارةاما بعد، فان تضییع المرء ولى و تکلفه ما کفى ، لعجز حاضر، و راءى متبر و ان تعاطیک الغارة على اهل قرقیسیا، و تعطیلک ، مسالحک التى ولیتناک - لیس بها من یمنعها و لایرد الجیش عنه ا - لراءى شعاع فقد صرت جسرا لمن اراد الغارة من اعدائک على اولیائک غیر شدید المنکب ولامهیب الجانب و لاساد ثغرة و لاکاسر لعدو شوکة ، ولامغن عن اهل مصره ، و لامجز عن امیره.
٦١ - نامه اى از اوست به کمیل بن زیاد نخعى (درسال ٣٨ هجرى) هنگامى که کارگزار امام در هیت بود امام او را توبیخ میکند که چراسپاهیان دشمن راکه از منطقه ماءموریت او عبور کرده و براى غارت مسلمانان رفته اندواگذارده و نرانده است .
نکوهش فرمانده شکست خورده
اما بعد. کسى که کار را که بر عهده اش نهاده اند تباه سازد، و زحمت کارى را بر دوش کشد که به دیگرى واگذار شده ، مردى ناتوان با اندیشه هاى تباه کننده است . تاخت وتازت در غارت مردم قرقیسا و واگذارى مرزهایى که تو را بر آنها گمارده ایم - در حالى که کسى نیست آنها را حفظ کند سپاه دشمن را از آنها براند - اندیشه اى ناصواب است تو پلى شده اى براى عبور دشمنانت که قصد غارت دوستانت را دارند، نه قدرتى دارى ، و نه دشمن را از تو بیمى در دل است نه مرزى را بسته و شوکت دشمنى را شکسته اى نه برآورنده نیاز مردمت هستى ، و نه کفایت کننده فرمانده خویشتنى .
٦٢ - و من کتاب له علیه السلام الى اهل مصر، مع مالک الاشتر لما ولاه
امارتهااما بعد فان الله ، سبحانه بعث محمدا صلى الله علیه و آله نذیرا للعالمین ، و مهیمنا على المرسلین فلما مضى علیه السلام تنازع المسلمون الامر من بعده فوالله ما کان یلقى فى روعى و لایخطر ببالى ، ان العرب تزعج هذا الامر من بعده صلى الله علیه و آله ان اهل بیته ، و لا انهم منحوه عنى من بعده ! فما راعنى الا انثیال الناس على فلان یبایعونه فامسکت یدى حتى راءیت راجعة الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الى محق دین محمد صلى الله علیه و آله ان لم انصر الاسلام و اهله ان ارى فیه ثلما او هدما، تکون المصیبة به على اعظم من فوت ولایتکم التى انما هى متاع ایام قلائل یزول منها ما کان ، کما یزول السراب ، او کما یتقشع السحاب ، فنهضت فى تلک الاحداث حتى زاح الباطل و زهق ، و اطماءن الدین و تنهنه .
و منه : انى و الله لو لقیتهم واحدا و هم طلاع الارض کلها ما بالیت و لااستوحشت و انى من ضلالهم الذى هم فیه و الهدى الذى انا علیه لعلى بصیرة من نفسى و یقین من ربى و انى الى لقاء الله لمشتاق و حسن (لحسن) ثوابه لمنتظر راج ؛ ولکننى آسى ان یلى امر هذه المة سفهاؤ ها و فجارها فیتخذوا مال الله دولا و عباده خولا و الصالحین حربا، و الفاسقین حزبا، فان منهم الذى قد شرب فیکم الحرام ، و جلد حدا فى الاسلام ، و ان منهم من لم یسلم حتى رضخت له على الاسلام الرضائخ ، فلو لا ذلک ما اکثرت تاءلیبکم و تاءنبیکم و جمعکم و تحریضکم و لترکتکم اذ ابیتم و ونیتم .
الا ترون الى اطرافکم قد انتقصت ، و الى امصارکم قد افتتحت ، و الى ممالککم و تزوى الى بلادکم تغزى ! انفروا - رحمکم الله - الى قتال عدوکم و لاتثاقلوا الى الذى فتقروا بالخسیف و تبوؤ ا بالذل ، و یکون نصیکم الاخس ، و ان اخا الحرب ، الارق و من نام لم ینم عنه و السلام للّه.
٦٢ - نامه اى از اوست به مردم مصر (در
سال ٣٨ هجرى) که آن را همراه مالک اشتررحمه الله - هنگامى که او را حاکم مصر کرد - فرستاد.
مظلومیت امام در خلافت
اما بعد خداوند سبحان محمد صلى الله علیه و آله را فرستاد که براى جهانیان بیم دهنده و بر پیامبران گواه باشد. چون رسول خدا صلى الله علیه و آله در گذشت مسلمانان پس از او درباره خلافت به نزاع پرداختند به خدا سوگند، هرگز تصور نمى کردم که عرب پس از درگذشت پیامبر، خلافت را از خاندان او برگرداند، یا پس از پیامبر آن را از من دور کند. مرا به درد و فریاد نیاورد مگر شتافتن مردم به سوى فلان براى بیعت کردن با او. من مدتى دست از بیعت کشیدم ، تا آن که دیدم گروهى از مردم از اسلام برگشتند و مردم را به نابود کردن دین محمد فرا مى خوانند. پس ترسیدم که اگر اسلام و مسلمانان را یارى نکنم رخنه اى در دین یا ویرانى اى در آن خواهم دید که مصیبت آن بر من بزرگتر از محروم شدن از حکومت بر شماست ، حکومتى که متاع چند روزه دنیاست ، و همچون سرابى دستخوش زوال خواهد شد، یا مانند ابر از هم پاشید. پس در میان آن آشوب و بلوا قیام کردم تا آنکه باطل نابود شد و از بین رفت و دین استوار و پابرجا گردید.
شجاعت و دشمن شناسى امام علیه السلام
قسمتى از این نامه : به خدا سوگند اگر به تنهایى با دشمنان مواجه شوم و آنان
تمامزمین را پر کرده باشند نه باک داشتم و نه مى ترسیدم .زیرا از گمراهى اى که ایشاندر آن هستند، و هدایتى که خود بر آن هستم ، نیک آگاهم و از جانب پروردگارم بر یقینم . منآرزومند دیدار خدایم ، و در انتظار و امیدوار به پاداش نیک او هستم . اما دریغم مى آید کهحکومت این امت به دست بى خردان و بدکاران آنان افتد، ومال خدا را میان خود دست به دست گردانند، و بندگان خدا را به بردگى گیرند، و باصالحان بجنگند، و فاسقان را همدست خود سازند. زیرا از اینان کسى است که در میانشما شراب حرام نوشید ( ولید بن عقبه) و حد اسلام بر او جارى شد، و از اینان کسىاست که تا اندک مالى نگرفت اسلام نیاورد. اگر از حکومت این کسان بر شما بیمنداشتند، شما را برنیم انگیختم و سرزنش نمى کردم ، و فرا نمى خواندنم ، و تحریضنمى کردم ، و برنمى انگیختم و سرزنش نمى کردم ، و فرا نمى خواندنم و تحریضنمى کردم و آنگاه که (از پذیرش زمامدارى من) سرباز زدید، و سستى نشان دادید،رهایتان مى کردم .
مگر نمى بیند به مرزهایتان دست انداخته اند و شهرهایتان را اشغال و سرزمین هایتان را تصرف مى کنند، و شهرهایتان در جنگ رفته است ؟ خدا شما را بیامرزد به سوى جنگ با دشمنانتان حرکت کنید، در خانه و کاشانه خود نمانید، که به ستم گرفتار شوید و به ذلت بازگشته پست ترین چیز نصیب شما گردد. مرد جنگى همیشه بیدار است و هر کس بخوابد (و از دشمن غافل گردد، بداند که) دشمن از او در خواب نمى شود. والسلام .
٦٣ - و من کتاب له علیه السلام الى ابى موسى الاشعرى ، هو عامله على الکوفة و
قدبلغه عنه تثبیطه الناس عن الخروج الیه لما ندبهم لحرب اصحابالجملمن عبدالله على امیرالمؤ منین الى عبدالله بن قیس
اما بعد فقد بلغنى عنک قول هو لک و علیک ، فاذا قدم رسولى علیک فارفع ذیلک و اشدد مئزرک و اخرج من جحرک و اندب من معک ؛ فان حققت فانفذ و ان تفشلت فابعد!
و ایم الله لتؤ تین من حیث انت و لاتترک حتى یخلط زبدک بخاثرک و ذائبک بجامدک و حتى تعجل عن قعدتک و تحذر من امامک کحذرک من خلفک و ما هى بالهوینى التى ترجو ولکنها الداهیة الکبرى یرکب جملها و یذلل (یذل) صعبها، و یسهل کرهت قتنح الى غیر رحب ولافى نجاة فباالحرى لتکفین و انت نائم حتى لایقال : این فلان ؟ والله انه لحق مع محق ، و ما ابالى ما صنع الملحدون و السلام للّه.
٦٣ - نامه اى از اوست به ابوموسى اشعرى کارگزار امام در کوفه ، هنگامى که
بهامیرمؤ منان خبر رسید که او مردم را از بیرون آمدن براى کمک کردن به امام - وقتى آنان رابراى شرکت در جنگ جمل فراخوانده - باز مى دارد.
بازداشتن ابوموسى از فتنه انگیزى
از بنده خدا، على ، امیرمؤ منان به عبدالله بن قیس :
اما بعد از سوى تو سخنى به من رسیده که هم به سود توست و هم بر زیان تو وقتى فرستاده من نزد تو آمد دامن به میان زن و کمربندت را محکم ببند از سوراخت بیرون بیا، و هر کس را که با تو هست فراخوان اگر دیدى که باید فرمان مرا اطاعت کنى ، به سوى من روانه شو، و اگر مردد گشتى از مقام خود کناره گیر.
سوگند به خدا، هرکجا باشى بر سرت آیند، و رهایت نکنند، تا گوشت و استخوان وتر و خشکت درهم آمیخته شود، و تا اینکه تو را به شتاب از جایت بلند کنند، و از پیش رویت همان گونه بترسى که از پشت سرت این فتنه چنان که پندارى آسان نیست ، بلکه حادثه اى کوبنده و بزرگ است . باید بر اشترش نشست و دشوارش را آسان و سختى اش را هموار ساخت . پس عقل خویش را به کار انداز، و زمام کارت را به دست گیر، و بهره و نصیبت را برگیر. اگر آمدن برایت خوشایند نیست از حکومت دور شو به جایى که فراخى و نجاتى در آن نیست . سزاست که دیگران آن کار را انجام دهند، و تو در خواب باشى ، آنسان که کسى نپرسد فلانى کجاست ؟ به خدا سوگند این جنگ حق است و به فرمان کسى است که او بر حق است ، و هیچ باکى ندارد که ملحدان چه مى کنند. والسلام .
٦٤ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة جوابا
اما بعد، فانا کنا نحن و انتم على ما ذکرت من الالفة ، و الجماعة ففرق بیننا و بینکم امس انا آمنا و کفرتم ، و الیوم انا استقمنا وفتنتم ، و ما اسلم مسلمکم الا کرها، و بعد ان کان الف الاسلام کله لرسول الله صلى الله علیه و آله حزبا.
و ذکرت انى قتلت طلحة و الزبیر و شردت بعائشة و نزلت بین المصرین ، و ذلک امر غبت عنه علیک ، ولاالعذر فیه الیک .
و ذکرت انک زائرى فى المهاجرین و الانصار، وقد انقطعت الهجرة یوم اسر اخوک فان کان فیه عجل فاسترفه فان ان ازرک فذلک جدیر ان یکون الله انما بعثنى الیک للنقمة منک ! و ان تزرنى فکما قال اخو بنى اسد.
مستقبلین ریاح الصیف تضربهم بحاصب بین اغوار و جلمود چ
و عندى السیف الذى اعضضته بجدک وخالک و اخیک فى مقام واحد. و انک - و الله - ما علمت الاغلف القلب ، المقارب العقل ، و الاولى ان یقال لک : انک رقیت سلما اطلعک مطلع سوء علیک لا لک ، لانک نشدت غیر ضاءلتک و رعیت غیر سائتمک ، و طلبت امرا لست من اهله و لافى معدنه فما ابعد قولک من فعلک !! و قریب ما اشبهت من اعمام و اخول ! حملتهم الشقاوة و تمنى الباطل على الجحود بمحمد صلى الله علیه و آله فصرعوا مصارعهم حیث علمت لم یدفعوا عظیما و لم یمنعوا حریما، بوقع سیوف ما خلا منها الوغى ، و لم تماشها الهوینى .
و قد اکثرت فى قتله عثمان ، فادخل فیما دخل فیه الناس ثم حاکم القوم الى احملک و ایاهم على کتاب الله تعالى : و اما تلک التى ترید فانها خدعة الصبى عن اللبن فى اول الفصال ، و السلام لاهله.
٦٤ - نامه اى از اوست به معاویه در پاسخ به نامه او
پاسخ تهدیدات نظامى معاویه
اما بعد. همان گونه که گفتى (پیش از اسلام) میان ما و شما و دوستى بود و باهم بودیم ، و دیروز (اسلام) میان من و شما جدایى افکند که ما اسلام آوردیم و شما کفر ورزیدید، و امروز نیز ما بر راه است گام نهادیم ، و شما دچار فتنه شدید. مسلمان شما جز از روى بى میلى اسلام نیاورد، آن هم پس از آن که تمام سران عرب به رسول خدا گرویدند، و در حزب او درآمدند.
گفته اى که طلحه و زبیر را من کشتم ، و عایشه را تبعید کردم ، و میان بصره و کوفه فرود آمدم . تو از این حادثه غایب و بر کنار بودى ، پس به تو زیانى نرسیده تا درباره آن از تو عذر خواسته شود.
گفته اى که همراه با (=سپاهى از) مهاجر و انصار (=براى جنگ) به دیدار من خواهى آمد،
درحالى که آن روز که برادرت اسیر گشت ( دوزخ فتح مکه) هجرت تمام شد (و شما رانرسد که خود را مهاجر بخوانید) (١٨) اگر به دیدار من شتاب دار، قدرى آرام گیر،که اگر من به دیدار تو آیم سزاوارتر است زیرا در این صورت خداوند مرا براى انتقامکشیدن از تو به سویت برانگیخته است و اگر تو به دیدار من آیى همان گونه خواهدبود که شاعر بنى اسد گفت :
به بادهاى تابستانى روى مى آورند که سنگ ریز و درشت را برمى گیرد و به آنان مى زند.
یادآورى پیروزى هاى پیشین
هنوز شمشیرى که بر جد و دایى و برادرت در یک رزمگاه زدم ، نزد من است . به خدا سوگند تو - چنانکه من دانستم - دلى بسته ام و خردى اندک دارى شایسته است درباره ات بگویند از نردبانى بالا رفته اى که تو را به منظره ناخوشایندى مشرف ساخته که بر زیان توست نه به سودت . زیرا چیزى را خواسته اى که گمشده تو نیست ، و گوسفندى را مى چرانى که براى دیگرى است . امرى را طلب نموده اى که نه شایسته آنش هستى و نه از معدنش مى باشى . چه اندازه گفتارت از کرده ات دور است . چه زود شبیه عموها و دایى هایت شدى که شقاوت و آرزوهاى باطل آنان را به انکار پیامبرى محمد واداشت ، و چنان که مى دانى در ورطه هلاکت افتادند. در برابر شمشیرهایى که میدان کارزار را پر کرده ، و در جنگ هیچ سستى ندارند، نه یک بلاى بزرگ را توانستند از خود دفع کنند و نه از حریمى حمایت نمایند.
درباره قاتلان عثمان فراوان سخن گفته اى .بیا مانند دیگران با من بیعت کن ، آنگاه آنان را نزد من به محاکمه کشان ، تا میان تو و ایشان بر اساس کتاب خدا حکم کنم . اما آنچه تو مى خواهى همچون فریب دادن کودک شیرخوار است وقتى که او را از شیر جدا مى کنند. و سلام بر اهلش .
٦٥ - و من کتاب له علیه السلام الیه ایضا
٦٥ - و من کتاب له علیه السلام الیه ایضا
اما بعد فقد ان لک ان تنتفع باللمح الباصر من عیان الامور فقد سلکت مدارج اسلافک بادعائک الاباطیل و اقتحامک غرور المین و الاکاذیب ، و بانتحالک ما قد علا عنک ، و ابتزازک لما (قد) اختزن دونک ، فرارا من الحق ، و جحودا لما هو الزم لک من لحمک و دمک ؛ مما قد وعاه سمعک و ملى ء به صدرک (فماذا بعد الحق الا الضلال) المبین ، و بعدالبیان الا اللبئس ؟ فاحذر الشبهة و اشتمالها على لبستها فان الفتنة طالما اغدفت لابیبها و اغشب الابصار ظلمتها.
و قد اتانى کتاب منک ذو افانین من القول ضعفت قواها عن السلم و اساطیر لم یحکها منک علم ولاحلم ؛ اصبحت منها کالخائض فى الدهاس و الخابط فى الدیماس و ترقیت الى مرقبة بعیدة المزام نازحة الاعلام تقصر دونها الانوق ، و یحاذى بها العیوق .
و حاش لله ان تلى للمسلمین بعدى صدرا او وردا، او اجرى لک على احد منهم عقدا او عهدا!! فمن الان فتدارک نفسک و انظر لها فانک ان فرطت حتى ینهد الیک عبادلله ارتجت علیک الامور و منعت امرا هومنک الیوم مقبول و السلام.
٦٥ - نامه اى از اوست به معاویه (پس از جنگ نهروان
درسال ٣٨ هجرى)
بیان علل گمراهى معاویه
اما بعد زمان آن رسیده که با چشم بینا از دیدن حقایق روشن بهره مند شوى تو راه پیشانیت را پیمودى ، ادعاهاى باطل کردى ، مردم را فریب دادى و به شبهه افکندى ، مقامى را که بالاتر از حد توست به خود بستى ، و آنچه براى دیگرى اندوخته شده ، ربودى . این کارها همه براى گریز از حق و انکار حقایقى است که از گوشت و خون براى تو لازم تر بود، همان حقایقى که گوش تو آن را شنیده ، و سینه ات از آنها پر شده . آیا پس از حق جز گمراهى آشکار و پس از بیان روشن جز آمیختن حق به باطل چیزى توان یافت . از شبهه و در آمیختن حق و باطل بپرهیزید، که دیر زمانى است که فتنه پرده هایش را آویخته و تاریکى آن دیده ها را کور ساخته است .
پاسخ به ادعاهاى دروغین معاویه
از سوى تو نامه اى به من رسید با مطالبى در هم و سخنانى مبهم که نشانه اى از صلح در آن نبود، افسانه هایى که در بافتن آن علم و بردبارى در کار نبوده است با این گفته هاى بى پایه همچون کسى شده اى که در شنزار فرو رفته و یا در تاریکى در زمینى بى نشانه راه مى رود. مى خواهى به جایى بالا روى که براى تو دست نایافتنى است به راهى مى روى که نشانه هایش پیدا نیست ، عقاب بلند پرواز به اوج آن نمى رسد، و هر کس بر بالاى آن رود با ستاره عیوق برابرى مى کند.
پناه مى برم به خدا که تو پس از من حکومت مسلمانان را به دست گیرى و سود و زیان آنان را پذیرا شوى یا براى تو مسلمانى عهد و پیمانى ببندم از هم اینک خود را دریاب ، چاره اى براى خود بیندیش ، که اگر کوتاهى کنى و بندگان خدا به جنگ با تو برخیزند، همه درها به رویت بسته شود، و آنچه امروز از تو پذیرفته است دیگر پذیرفته نشود. والسلام .
٦٦ - و من کتاب له علیه السلام الى عبدالله بن العباس ، و قد تقدم ذکره بخلاف
هذهالروایةاما بعد، فان المرء لیفرح بالشى ء الذى لم یکن لیفوته و یحزن على الشى ء الذى لم یکن لیصیبه فلا یکن افضل ما نلت فى نفسک من دنیاک بلوغ لذة او شفاء غیظ ولکن اطفاء باطل او احیاء حق ، ولیکن سرورک بما قدمت و اسفک على ما خلفت و همک فیما بعد الموت.
٦٦ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس که پیش از این به صورت دیگر
کهگذشت (نامه ٢٢)
ضرورت واقع بینى
آدمى با دست یافتن به چیزى که از او فوت شدنى نبود، شادمان مى گردد و با از دست دادن چیزى که دست یافتنى نبود، اندوهگین مى شود. مبادا نیکوترین چیزى که از دنیا به دست آورده اى نزد تو لذتى باشد که به آن رسیده اى و یا کینه اى باشد که فرو نشانده اى ، بلکه باید بهترین کار نزد تو خاموش کردن باطلى یا زنده داشتن حقى باشد. باید خوشحالیت به چیزى باشد که (براى آخرتت) پیش فرستاده اى و اندوهت بر چیزى که از خود برجاى مى گذارى و اهتمامت به پس از مرگ باشد.
٦٧ - و من کتاب له علیه السلام الى قثم بن العباس و هو عامله على مکة
اما بعد، فاقم للناس الحج ، و ذکرهم بایام الله و اجلس لهم العصرین فافت المستفتى علم الجاهل و ذاکر العالم و لایکن لک الى الناس ، سفیر الا لسانک و لاحاجب الا وجهک ، ولاتحجبن ذا حاجة عن لقائک فها فانها ان ذیدت عن ابوابک فى اول وردها لم تحمد فیما بعد على قضائها.
و انظر الى ما اجتمع عندک من مال الله فاصرفه الى من قبلک من ذوى العیال و المجامعة مصیبا به مواضع الفاقة و الخلات و ما فضل عن ذلک فاحمله الینا لنقسمه فیمن قبلنا.
و مر اهل مکة ان لایاءخذوا من ساکن اجرا، فان الله سبحانه یقول : (سواء العاکف فیه و الباد) فالعاکف : المقیم به ، والبادى : الذى یحج الیه : غیر اهله وفقنا الله و ایاکم لمحابه و السلام.
٦٧ - نامه اى از اوست به قثم بن عباس ، کارگزار امام در مکه
رسیدگى به امور حاجیان در مراسم حج
اما بعد، مراسم حج را براى مردم برپادار، و ایام الله را به یادشان آور، صبح و عصر در حضور آنان بنشین ، و براى کسى که از تو فتوا مى خواهد فتوا ده ، نادان را بیاموز، و با دانا به گفت و گو پرداز. جز زبانت (سخن گو و) سفیرى از تو براى مردم ، و جز چهره ات دربانى نباشد. حاجتمندى را از ملاقات با خود محروم مساز که اگر اول بار از آستانه تو رانده شود، و پس از آن نیازش را برآورى ، کسى تو را نستاید.
در بیت المالى که نزد تو گرد آمده بنگر، و آن را براى عیالمندان و گرسنگانى که نزد تو هستند مصرف کن ، و به فقیران و نیازمندان برسان ، و باقى مانده را به سوى ما بفرست تا میان نیازمندانى که نزد ما هستند تقسیم کنیم .
سفارش به رفع نیازهاى حجاج
به مردم مکه دستور بده که از کسانى که در آن منطقه مسکن مى گیرند اجاره نگیرند، زیرا خداوند مى فرماید:عاکف و بادى در آن برابرند(حج /٢٥) عاکف مقیم مکه است و بادى کسى است که از جاى دیگر به حج مى آید و اهل مکه نیست . خداوند ما و شما را به آنچه او دوست دارد موفق بدارد. والسلام .
٦٨ - و من کتاب له علیه السلام الى سلمان الفارسى رحمة
اللهقبل ایام خلافتهاما بعد فانما مثل الدنیا مثل الحیة : لین مسها، قاتل سمها؛ فاعرض عما یعجبک فیها، لقلة ما یصحبک منها؛ وضع عنک همومها لما ایقنت به من فراقها، و تصرف حالاتها؛ و کن آنس ما تکون بها احذر ما تکون منها؛ فان صاحبها کلما اطماءن فیها الى سرور شخصته عنه الى محذور، او الى ایناس ازالته عنه الى ایحاش ! والسلام.
٦٨ - نامه اى از اوست به سلمان فارسى رحمة الله پیش از خلافت امام
روش برخود با دنیا
اما بعد. مثل دنیا مثل مار است لمس آن نرم و زهرش کشنده است . پس از آنچه در دنیا برایت خوشایند است روى بگردان ، زیرا زمانى اندک (یا: کالایى اندک از آن) با تو همراه خواهد بود. اندوه هایش را از دل بیرون کن ، چرا که جدایى و دگرگونى احوالش را باور دارى . آن زمان که بیشتر با آن انس گرفته اى بیشتر از آن بر حذر باش زیرا دنیا دار هرگاه در دنیا به امرى خوشایند آرام گرفت دنیا او را به تلخکامى درآورد، و هرگاه به انس با آن اطمینان یافت ، وى را به وحشت دچار ساخت . والسلام .
٦٩ - و من کتاب له علیه السلام الى الحارث الهمذانى
و تمسک بحبل القرآن و استنصحه (انتصحه) و احل حلاله و حرم حرامه ، و صدق بما سلف من الحق ، و اعتبر بما مضى من الدنیا ما بقى ، منها فان بعضها یشبه بعضا، و آخرها لاحق باولها!
و کلها حائل مفارق و عظم اسم الله ان تذکره الا على حق و اکثر ذکر الموت و ما بعد الموت و لاتتمن الموت الا بشرط وثیق و احذر کل عمل یرضاه صاحبه لنفسه و یکره لعامة المسلمین و احذر کل عمل یعمل به فى السر، و یستحى منه فى العلانیة و احذر کل عمل اذا سئل عنه صاحبه انکره او اعتذر منه و لا تجعل عرضک غرضا لنبال القول ، و لاتحدث الناس بکل ما سمعت به فکفى بذلک کذبا و لاترد على الناس کل ما حدثوک بن فکفى بذلک جهلا، و اکظم الغیظ، و تجاوز عندالمقدرة و احلم عند الغضب و اصفح مع الدولة تکن لک العاقبة و استصلح کل نعمة انعمها الله علیک ، ولاتضیعن نعمة من نعم الله عندک ، ولیر علیک اثر ما انعم الله به علیک .
و اعلم ان افضل المؤ منین افضلهم تقدمة من نفسه و اهله و ماله ، فانک ، ما تقدم من خیر یبق لک ذخره ، و ماتؤ خره یکن لغیرک خیره ، واحذره صحابة من یفیل راءیة و ینکر عمله فان الصاحب معتبر بصاحبه واسکن الامصار العظام ، فانها جماع المسلمین و احذر منازل الغفلة و الجفاء و قلة الاعوان ، على طاعة الله و اقصر راءیک على ما یعنیک و ایاک و مقاعد الاسواق فانه محاضر الشیطان و معاریض الفتن .
و اکثر ان تنظر الى من فضلت علیه فان ذلک من ابواب الشکر و لاتسافر فى یوم جمعة حتى تشهد الصلاة الا فاصلا فى سبیل الله او فى امر تعذر به . و اطع الله فى جمیع امورک ، فان طاعة الله فاضلة على ما سواها و خادع نفسک فى العبادة و ارفق بها و لاتقهرها و خذعفوها و نشاطها الا ما کان مکتوبا علیک من الفریضد فانه لابد من قضائها و تعاهدها عند محلها و ایاک ان ینزل بک الموت و انت آبق من ربک فى طلب ا لدنیا، و ایاک و مصاحبة الفساق فان الشر بالشر ملحق ، و وقر الله و احبب احباه و احذر الغضب فانه جند عظیم من جنود ابلیس والسلام.
٦٩ نامه اى از اوست به حارث همدانى
اخلاق کارگزاران حکومتى
به ریسمان قرآن چنگ زن و از آن پند بجوى . حلالش را حلال و حرامش را حرام بدار. حقى را که پیش از این بوده تصدیق کن ، و از گذشته دنیا براى باقیمانده آن عبرت آموز، زیرا پاره هاى دنیا شبیه یکدیگرند، و انجامش به آغازش مى پیوندد، و همه آن رفتنى و جدا شدنى است نام خدا را بزرگ دارد و آن را جز به حق یاد مکن . مرگ را و جهان پس از مرگ را بسیار به یاد آر. مرگ را آرزو مکن مگر به شرطى محکم و استوار. دورى کن از هر کارى که کننده اش آن را براى خود مى پسندد و براى عموم مسلمانان نمى پسندد.
دورى کن از هر کارى که در نهان به جاى آورند، و در آشکار از آن شرم دارند. بپرهیز از هر کارى که چون کننده اش از آن پرسش شود، آن را انکار نماید یا از آن پوزش خواهد. آبرویت را هدف تیر گفته هاى مردم قرار مده هر آنچه را شنیدى ، به مردم باز مگو، که دروغگویى را همان بس است هر چه را مردم برایت گفتند دروغ مشمار که نادانى را همان بس است . خشمت را فرو خور، هنگامى توانایى (بر مجازات) گذشت کن ، به وقت خشم بردبار باش و آنگاه که بر مسند حکومت نشسته اى از لغزش ها چشم پوشى کن تا سرانجام نیک از آن هر تو باشد. هر نعمتى که خداوند ارزانیت داشته در راه صلاح هزینه کن ، و هیچ یک از نعمت هاى خدا را تباه مکن . باید نشان نعمتى که خداوند عطایت کرده در تو دیده شود.
اوصاف مؤ منان
بدان بهتر مؤ منان کسى است که بهتر از همه جان و اهل و مالش را در راه خدا پیش فرستد، زیرا هر خیرى که پیش فرستى اندوخته شود و برایت بماند، و آنچه را پشت سر باقى گذارى بهره اش براى دیگران خواهد بود. از همنشینى با کسى که راءى او ضعیف و کارش ناپسند است دورى کن ؛ زیرا هر کس با دوستش شناخته شود. در شهرهاى بزرگ سکونت کن ، که کانون اجتماع مسلمانان است . از جایى که مردمش در یاد خدا نیستند، و ستم مى کنند، ویارى کنندگان بر طاعت خدا در آن اندک اند بپرهیز؛ اندیشه ات را در چیزى که به کارت آید مصروف ساز. در گذرگاه هاى بازار منشین که جایگاه حضور شیطان و عرصه فتنه ها است .
به کسى که تو را بر او برترى داده اند فراوان بنگر، که این توجه از جمله درهاى سپاسگزارى است روز جمعه مسافرت مکن تا در نماز جمعه شرکت جویى ، مگر آن که سفرت در راه خدا باشد، یا براى کارى باشد که عذرت در سفر براى آن پذیرفته باشد در همه کارهایت مطیع فرمان خدا باش زیرا اطاعت خداوند از همه چیز برتر است . نفس خویش را در کار عبادت فریب ده ، و با او مدارا کن و بر او سخت مگیر و هنگامى که نشاط و فراغت دارد به عبادتش آر، مگر در عبادتى که بر تو واجب است که به ناچار باید آن را در زمان معین خودش به جاى آورى . بترس از آن که مرگ در حالى که به سراغت آید که تو در طلب دنیا دویده و از پروردگارت گریخته باشى . از همنشینى با بدکاران بپرهیز، که بدى به بدى پیوندد. خداوند را بزرگ دار و دوستانش را دوست بدار. از خشم بپرهیز که سپاهى بزرگ از سپاهیان ابلیس است والسلام .
٧٠ - و من کتاب له علیه السلام الى سهل بن حنیف الانصارى ، و هو عامله على
المدینةفى معنى قوم من اهلها لحقوا بمعاویةاما بعد، فقد بلغنى ان رجالا ممن قبلک یتسللون الى معاویة فلا تاءسف على ما یفوتک من عددهم ، ویذهب عنک من مددهم ، فکفى لهم غیا، و لک منهم شافیا، فرارهم من الهدى و الحق و ایضاعهم الى العمى و الجهل وانما هم اهل دنیا مقبلون علیها و مهطعون الیها و قد عرفوا العدل و راءوه و سمعوه و وعوه و علمو ان الناس عندنا فى الحق اسوه ، فهربوا الى الاثرة فعبدا لهم و سحقا!!
انهم - والله - لم ینفروا من جور، و لم یلحقوا بعدل وانا لنطمع فى هذاالامر ان یذلل الله لنا صعبه ، و یسهل لنا حزنه ان شاء الله و السلام.
٧٠ - نامه اى از اوست به سهل بن حنیف انصارى ، کارگزار امام در مدینه (درسال ٣٧ هجرى) درباره جمعى از مردم مدینه که به معاویه پیوستند
روش برخورد با پدیده فرار
اما بعد. به من خبر رسید که تنى چند از مردانى که نزد تو هستند، پنهانى به سوى معاویه مى روند. تاءسف مخور که عدد یارانت مى کاهد و از یاریشان کم مى شود، براى گمراهى آنان و آرامش خاطر تو همین بس که آنان از هدایت و حق گریخته اند و به سوى کورى و نادانى شتافته اند. اینان اهل دنیایند، به آن روى نهاده و به دنبالش افتاده اند. عدالت را شناختند و دیدند، شنیدند و فهمیدند و دانستند که مردم در نظر ما در حق برابرند، در عین حال براى رسیدن به نان و نوایى گریختند. از رحمت خدا دور باشند، دور.
به خدا سوگند، اینان از ستم نگریختند و به عدل نپیوستند. امید آن دارم که خداوند دشوارى این امر را بر ما آسان و ناهمواریش را هموار سازد. ان شاء الله . و السلام علیک .
٧١ - من کتاب له علیه السلام الى المنذر بن الجارود العبدى ، و قد خان فى بعض
ماولاه من اعمالهاما بعد، فان صلاح ابیک (قد) غرنى منک ، و ظننت انک تتبع هدیه ، و تسلک سبیله ، فاذا انت فیما رقى الى عنک لاتدع لهواک انقیادا ولاتبقى لاخرتک عتادا. تعمر دنیاک بخراب آخرتک و تصل عشیرتک بقطیعة دینک ، ولئن کان ما بلغنى عنک حقا لجمل اهلک و شسع نعلک خیر منک . من کان بصفتک فلیس باهل ان یسد به ثغر او ینفد به امر او یعلى له قدر، او یشرک فى امانة او یؤ من على جبابة (خیانة) فاقبل الى حین یصل الیک کتابى هذا ان شاء الله .
قال الرضى : و المنذر بن الجارود هذا هو الذى قال فیه امیرالمؤ منین علیه السلام انه لنظار فى عطفیه مختال فى بردیه تفال فى شراکیه.
٧١ - نامه اى از اوست به منذر بن جارود عبدى ، که در قسمتى از آنچه امام او را بر
آنولایت داده بود خیانت کرد.
سرزنش خیانت اقتصادى
اما بعد. درستکارى پدرت مرا فریفت (و به تو خوشبین کرد) و پنداشتم که تو از روش او پیروى مى کنى ، و راه او را مى روى ولى آن گونه که به من خبر رسیده ، از پیروى هواى نفس دست نمى کشى ، و اندوخته اى براى آخرتت نمى گذارى ، و به بهاى ویران ساختن آخرتت دنیاى خود را آباد میکنى ، و به بهاى جدا شدن از دینت به دودمانت مى پیوندى . اگر آنچه از، تو برایم گزارش شده درست باشد، شتر خانواده تو بند کفشت از تو بهتر است !کسى با صفات تو شایسته آن نیست ، که مرزى توسط او بسته شود، یا فرمانى به دست او اجرا گردد یا مقامش بالا رود، یا در امانتى شریک شود و یا از خیانت او کسى ایمن باشد. هنگامى که نامه ام به دستت مى رسد به نزد من آى ، انشاء الله .
ابن منذر کسى است که امیرمؤ منان علیه السلام درباره اش فرمود:از روى خودپسندى پیوسته به چپ و راست خود نگاه مى کند و در دو برد گران قیمت خود مى خرامد و کفش هایش را فوت مى کند که گرد و خاک را از آن بزداید.
٧٢ - و من کتابه له علیه السلام الى عبدالله بن العباس
اما بعد فانک لست بسابق اجلک ، و لامرزوق ما لیس لک ؛ و اعلم بان الدهر یومان : یوم لک و یوم علیک و ان الدنیا دار دول ، فما کان منها لک اتاک على ضعفک ، و ما کان منها علیک لم تدفعه بقوتک.
٧٢ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس رحمه الله
انسان و مقدرات الهى
اما بعد. تو از اجلت پیشى نخواهى گرفت و آنچه که روزى تو نباشد، ندهند. بدان که دنیا دو روز است : روزى به سود تو، و روزى بر زیان تو. دنیا سرایى است که دست به دست مى گردد و آنچه از دنیا بهره تو باشد به تو مى رسد هر چند ناتوان باشى ، و آنچه از دنیا بر زیان ، تو باشد با نیروى خود نتوانى آن را بازگردانى .
٧٣ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
اما بعد، فانى على التردد فى جوابک والاستماع الى کتابک لموهن راءیى ، و مخطى ء فراستى و انک اذ تحاولنى الامور و تراجعنى السطور کالمستثقثل النائم تکذبه احلامه و المتحیر القائم یبهظة مقامه ، لایدرى اله ما یاءتى ام علیه ، و لست به غیر انه بک شبیه و اقسم بالله انه لو لابعض الاستبقاء لو صلت الیک منى قوارع تقرع العظم و تهلس اللحم ! و اعلم ان الشیطان قد ثبتک عن ان تراجع احسن امورک و تاءذن لمقال نصیحتک و اسلام لاهله.
٧٣ - نامه اى از اوست به معاویه
افشاى چهره معاویه
اما بعد. من از آن که پیاپى به نامه هایت پاسخ میدهم ، و به سخنانت گوش مى سپارم ، مى پندارم که اندیشه ام سست شده ، و زیرکیم دچار خطا گشته تو در امورى که از من مى خواهى ، و نامه هایى که براى پاسخ گرفتن به من مى نویسى ، چونان کسى هستى که در خوابى سنگین فرو رفته ، و خواب هاى دروغ مى بیند، یا مانند کسى هستى که سرگردان ایستاده ، و از ایستادن به مشقت افتاده ، نمى داند، آنچه رخ خواهد داد به سود اوست یا بر زیانش ، البته تو همانند چنین کسى نیستى ، بلکه او همانند توست ! به خدا سوگند اگر ماندن تو را (یا: بقاء مؤ منان را) نمى خواستم ضربات کوبنده اى از من بر تو وارد مى آمد که استخوان را بکوبد، و گوشت را آب کند. بدان که شیطان نمى گذارد که به نیکوترین کارت بپردازى و گوش به نصیحت بسپارى ، و سلام بر اهلش .
٧٤ - و من عهد له علیه السلام کتبه بین ربیعة و الیمن ،
ونقل من خط هشام بن الکلبىهذا ما اجتمع اهل الیمن حاضرها و بادیها و ربیعة حاضرها و بادیها انهم على کتاب الله یدعون الله و یاءمرون به و یجیبون من دعا الیه و امر به ، لایشترون به ثمنا، و لایرضون به بدلا، و انهم ید واحدة على من خالفک ذلک و ترکه انصار بعضهم لبعض : دعوتهم واحدة لاینقضون عهدهم لمعتبة عاتب ، ولالغضب غاضب و لا لاستذلال قوما قوما، ولالمسبة قوم قوما! على لک شاهدهم و غائبهم و سفیههم و عالمهم و حلیمهم و جاهلهم ثم ان علیهم بذلک عهدالله و میثاقه (ان عهدالله کان مسئولا) و کتب على بن ابى طالب.
٧٤ - عهدنامه اى از اوست که میان قبیله ربیعه و مردم یمن نگاشت ، و از خط هشام
بنکلبى روایت شده
مبانى صلح و سازش مسلمین
این پیمانى است که مردم یمن ، از شهر نشین ، و بادیه نشین ، با ربیعه ، از شهرنشین به بادیه نشین ، بر آن توافق نموده اند، که از کتاب خدا پیروى کنند، مردم را به آن دعوت نمایند، و به پذیرفتن آن دستورشان دهند و هر کس را که به قرآن دعوت کند و به آن فرمان دهد اجابت نمایند (و از او بپذیزند) و بر این کار هیچ مزدى ، نگیرند و به جایگزین آن رضایت ندهند. و در برابر کسى که با این پیمان مخالفت کند و آن را واگذارد متحد و یار یکدیگر و یک صدا باشند. پیمان خود را به سبب سرزنش یا خشم کسى ، یا خار ساختن و دشنام دادن گروهى به گروه دیگر نشکنند. حاضر و غایب کم خرد و دانا، بردبار و جاهل همه بر این پیمان شهادت دادند (و به آن متعهدند) عهد و پیمان خدا بدین وسیله بر عهده ایشان است .قطعا از پیمان خدا پرسش خواهد شداین عهدنامه را على بن ابیطالب نوشت .
٧٥ - و من کتاب له علیه السلام الى معاویة
فىاول ما بویع له ذکره الواقدى فى کتاب الجملمن عبدالله على امیرالمؤ منین الى معاویة بن ابى سفیان :
اما بعد فقد علمت اعذارى فیکم و اعراضى عنکم حتى کان مالا بد منه و لا دفع له ؛ و الحدیث طویل و الکلام کثیر و قد ادبر ما ادبر و اقبل ما اقبل فبایع من قبلک و اقبل الى فى وفد من اصحابک . و السلام.
٧٥ - نامه اى از اوست به معاویه در آغاز بیعت مردم با امام . واقدى آن را در
کتابجمل آورده است .
فرمان اطاعت به معاویه
از بنده خدا على امیر مؤ منان به معاویه پسر ابوسفیان :
اما بعد. عذر روى گردانیم از شما را دانستى ، تا آن که رویدادى که از آن چاره اى نبود، و چیزى مانع آن نمى شد، رخ داد. داستان طولانى و سخن فراوان است . گذشت آن چه گذشته و روى آورد، آنچه روى آورد پس از آنان که نزد تو هستند برایم بیعت بگیر و با گروهى از یاران خود نزد من بیا و السلام .
٧٦ - و من وصیته له علیه السلام لعبدالله بن العباس ، عند استخلافه ایاه
علىالبصرةسع الناس بوجهک و مجلسک و حکمک و ایاک و الغضب فانه طیرة من الشیطان و اعلم ان ما قربک من الله یباعدک من النار و ما باعدک من الله یقربک من النار.
٧٦ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس ، هنگامى که او را در بصره به جاى
خودنشاند
اخلاق فرماندهى
در برخورد با مردم و در مجلس خود و داورى میان آنان گشاده رو باش . از خشم بپرهیز که سبکسرى و از سوى شیطان ، است و بدان آن چه تو را به خدا نزدیک نماید از آتش دور مى سازد، و آنچه تو را از خدا دور کند، به آتش نزدیک مى نماید.
٧٧ - و من وصیته له علیه السلام لعبدالله بن العباس ، لما بعثه للاحتجاج
علىالخوارجلاتخاصمهم بالقران ، فان القرآن حمال ذو وجوه تقول و یقولون ولکن حاججهم بالسنة فانهم لن یجدوا عنه ا محیصا.
٧٧ - نامه اى از اوست به عبدالله بن عباس ، هنگامى که او را براى گفت و گو
باخوارج فرستاد
روش مناظره با دشمن مسلمانان
با آنان با قرآن مجادله مکن ، زیرا قرآن تاب معانى گوناگون دارد ( تو چیزى از قرآن ) مى گویى ، و (آنان چیز دیگر) مى گویند. بلکه به سنت پیامبر با آنان احتجاج نما که چاره اى از پذیرفتن آن ندارند.
٧٨ - من کتاب له علیه السلام الى ابى موسى الاشعرى جوابا فى الحکمین ذکره
سعیدبن یحیى الاموى فى کتاب المغازىفان الناس قد تغیر کثیر منهم عن کثیر من حظهم فمالوا مع الدنیا، و نطقوا بالهوى ، و انى نزلت من هذا الامر منزلا معجبا، اجتمع به اقوام اعجبتهم انفسهم ، و انا (فانى) اداوى منهم قرحا اخاف ان یکون (یعود) علقا ولیس رجل - فاعلم - احرص على جماعة امة محمد صلى الله علیه و آله و الفتها منى ، ابتغى بذلک حسن الثواب و کرم المآب ، وساءفى بالذى و ایت على نفس و ان تغیرت عن صالح ما فارقتنى علیه فان الشقى من حرم نفع ما اوتى من العقل و التجربة و انى لاعبد ان یقول قائل بباطل و ان افسد امرا قد اصلحه الله فدع ما لاتعرف فان شرار الناس طائرون الیک باقاویل السوء و السلام.
٧٨ - نامه اى از اوست به ابوموسى اشعرى در پاسخ کار حکمین . سعید بن یحیى
ایننامه را در کتاب مغازى درآورده است .
علل سقوط جامعه
بسیارى از مردم نسبت به بخش زیادى از نصیب (اخروى) خود دگرگون شدند، پس به دنیا روى آوردند و سخن از روى هوى و هوس گفتند، و من در این کار دچار شگفتى شده ام . در آن جا مردمى خود پسند گرد آمدند من اکنون زخمى را از آنان درمان میکنم که ترسم به صورت خون لخته درآید (و علاج نشده بماند) بدان ، هیچ کس به وحدت و الفت امت محمد صلى الله علیه و آله حریص تر از من نیست . من در این کار پاداش نیکو و بازگشت به جایگاه شایسته را میجویم و دیرى نپاید که به آنچه بر خود لازم دانسته ام وفا کنم ، اگر چه تو از آن شایستگى که هنگام جدایى از من داشتى باز گشته باشى ، زیرا شقاوتمند کسى است که از سود خرد و تجربه اى که به او داده شده محروم گردد. من بیزارم از اینکه گوینده اى سخن باطل بگوید، یا این که کارى را که خداوند به صلاح آورده ، تباه سازم . پس آنچه را نمى شناسى ، رها ساز. که مردم بدکردار با گفتارهاى نادرست به سوى تو مى شتابند. والسلام .
٧٩ - و من کتاب له علیه السلام لما استخلف الى امراء الاجناد
اما بعد فانما اهلک من کان قبلکم انهم منعوالناس الحق فاشتروه و اخذوهم بالباطل فاقتدوه.
٧٩ - نامه اى از اوست به سرداران سپاه ، هنگامى که به خلافت رسید.
علل نابودى ملت ها
اما بعد. آنان که پیش از شما بودند از آن رو هلاک شدند که مردم را از حقشان
محرومساختند تا آنان با پرداخت رشوه آن را به دست آوردند، و مردم را به راهباطل بردند، و آنان نیز پیرو آن (=باطل) گشتند.
٢٢/٣/٨٠
فهرست مطالب
نامه های امام در نهج البلاغه ۳