ترجمه غرر الحکم و درر الکلم، جلد ششم

نویسنده:

محمد تمیمی آمدی، مترجم: سید هاشم رسولى محلاتى

فارسی

0000-00-00 00:00:00

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

جلد ششم

بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم جزء ششم شرح غرر و درر


باقیمانده حرف میم


حرف میم بمیم مکسور بلفظ «مِن»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف میم بمیم مکسور بلفظ «مِن» که بمعنى «از» است: فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٩٢٤٧ من النّعم الصّدیق الصّدوق. از جمله نعمتهاست دوست راستگو.

٩٢٤٨ من العقول اضاعة الحقوق. از جمله عقوق است ضایع کردن حقوق، مراد اینست که عقوق پدر و مادر همین نیست که کسى با ایشان بد کند و ایشان را آزار دهد بلکه بجا نیاوردن حقوق ایشان نیز از تعظیم و تکریم و فرمانبردارى ایشان و مانند آنها عقوق ایشانست و وزر و وبال عقوق دارد.

٩٢٤٩ من الآجال انقضاء السّاعات. از اجلهاست گذشتن ساعتها، مراد به «أجل» در اینجا مدّت عمرست و مراد اینست که: هر ساعتى که مى‏گذرد از جمله مدّت عمرست و قدر آن را باید دانست و بعبث نباید گذرانید.

٩٢٥٠ من السّاعات تولّد الآفات. از ساعتهاست زائیده شدن آفتها، یعنى هر ساعتى محلّ تولّد آفتها تواند بود پس همواره باید در حذر بود از آنها، و توّسل جست بدرگاه حق تعالى از براى دفع آنها بدعا و تصدّق و مانند آنها.

٩٢٥١ من الفراغ تکون الصبوة. از فارغ بودن میباشد صبوه، «صبوه» بفتح صاد بى نقطه و سکون باء یک نقطه و فتح واو میل بجهل و لذّتهاى جوانیست که از جهل ناشى مى‏شود، و مراد ترغیب بمشغول شدن بکارست و فارغ نبودن و این که فارغ بودن منشأ میل بلذّتها شود که از جهل ناشى شود.

٩٢٥٢ من الخلاف تکون النبوّة. از مخالفت میباشد نبوه، «نبوه» بفتح نون و سکون باء یک نقطه و فتح واو زمین بلند را گویند، و مراد اینست که از مخالفت با نفس و هوا و هوس آن حاصل مى‏شود بلندى مرتبه.

٩٢٥٣ من اللّئام تکون القسوة. از لئیمان میباشد سخت دلى، یعنى سخت دلى و بى‏رحمى از اخلاق لئیمانست یعنى مردم دنى پست مرتبه یا بخیلان.

٩٢٥٤ من خزائن الغیب تظهر الحکمة. از خزانه‏هاى غیب ظاهر مى‏شود حکمت، مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست است، و مراد اینست که آن فعلى نیست از افعال بنده بلکه از خزانه‏هاى نهانى حق تعالى فایض مى‏شود بر بنده، یا بى توسّط فکر و نظر چنانکه در بدیهیّات است و همچنین در نظریات از براى انبیا و اولیا صلوات اللّه‏

و سلامه علیهم أجمعین، و با بتوسّط فکر و نظر و بعد از آن مانند نظریّات از براى سایر مردمان.

٩٢٥٥ من الکرام تکون الرّحمة. از کریمان میباشد رحم یعنى رحم و رقّت قلب از اخلاق کریمانست یعنى مردم گرامى بلند مرتبه، یا اهل جود و سخاوت، چنانکه در فقره سابق سابق مذکور شد که قساوت و سخت دلى از اخلاق لئیمانست که مقابل «کریمان» باشند بیکى از آن دو معنى.

٩٢٥٦ من صغر الهمّة حسد الصّدیق على النّعمة. از کوچکى همّت است رشک بردن دوست بر نعمتى یعنى دوستى که بر نعمت دوست خود رشک برد و خواهد که این از او زایل شود این منشأى بغیر پستى عزم و همّت او ندارد که باعتبار آن حصول مثل آن را از براى خود تجویز نمى‏کند پس مى‏خواهد که از او هم زایل شود تا او را مزیّتى بر او نباشد امّا کسى که همّت او پست نباشد از براى خود نیز مثل آن یا زیاده بر آن طلب کند نه این که تمناى زوال آن از او بکند بلى اگر دشمنى با او داشته باشد رشک بر او و تمنّاى زوال نعمت او بسبب آن راهى دارد هر چند پست همّت نباشد.

٩٢٥٧ من کمال العلم العمل بما یقتضیه. از کمال علم عمل کردنست به آن چه اقتضا کند آن علم آنرا، یعنى علم کامل تمام آنست که عمل شود بقتضاى آن، و کسى که عمل نکند بعلم خود علم او ناقص و ناتمام باشد.

٩٢٥٨ من کمال العمل الاخلاص فیه. از کمال عمل اخلاص در آنست، یعنى عمل کامل تمام آنست که خالص باشد از براى حق تعالى و آمیخته بغرضى دیگر که منافى آن باشد نباشد و عملى که خالص‏

نباشد ناقص و ناتمام باشد هر چند اصل آن از براى حق تعالى باشد و اهتمامى بآن غرض دیگر نباشد.

٩٢٥٩ من أقبح الغدر اذاعة السّرّ. از زشتترین بیوفائیست فاش کردن سرّ، یعنى فاش کردن سرّ کسى بیوفائیست با او از زشت‏ترین بیوفائیها.

٩٢٦٠ من أعظم المکر تحسین الشّرّ. از بزرگترین مکر تحسین کردن شرّست یعنى تحسین کردن شرّ و بدیى که کسى بکند مکریست با او از بزرگترین مکرها.

٩٢٦١ من مأمنه یؤتى الحذر. از مأمن خودش آمده مى‏شود بسیار حذر کننده، مراد اینست که حذر کردن بسیار سودى ندارد و اعتماد بر آن نتوان کرد، بسیار مى‏شود که چنین کسى در مأمن و محلّ امنیّت خودش آمده مى‏شود یعنى بلائى یا هلاکتى مى‏آید او را، و ممکن است که «یؤتى» بمعنى «آمده مى‏شود» نباشد بلکه بمعنى «هلاک گردانیده مى‏شود» باشد، و حاصل هر دو یکیست، پس باید که اعتماد و توکّل بر حفظ و نگهدارى حق تعالى باشد هر چند قدرى از حذر نیز باید چنانکه از اخبار دیگر ظاهر مى‏شود.

٩٢٦٢ من أفضل الایمان الرّضا بما یأتی به القدر. از افزونترین ایمان راضى شدنست به آن چه بیاورد آن را قدر، یعنى به آن چه تقدیر و حکم حق تعالى بآن جارى شده باشد از براى او، خواه تنگى روزى باشد و خواه فراخى آن، و خواه بیمارى باشد و خواه صحّت، و همچنین در نظایر آن.

٩٢٦٣ من الحزم قوّة العزم. از دور اندیشیست قوّت عزم، یعنى این که عزم هر کار که کسى کند عزم او

در آن قوى باشد تا بعمل آید ، زیرا که با عزم سست کم کارى بانجام رسد خصوصا کارهاى بزرگ و صعب.

٩٢٦٤ من الکرم صلة الرّحم. از کرم است صله خویشى، مراد به «کرم» گرامى و بلند مرتبه بودنست یا جود و سخاوت چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٢٦٥ من الکرم اتمام النّعم. از کرم است تمام کردن نعمت و ناقص نگذاشتن آن.

٩٢٦٦ من الکرم حسن الشّیم. از کرم است نیکوئى خویها و خصلتها.

٩٢٦٧ من الکرم الوفاء بالذّمم. از کرم است وفا کردن بعهدها و پیمانها.

٩٢٦٨ من أقبح المذامّ مدح الّلئام . از زشت‏ترین چیزهاى عیبناک مدح کردن لئیمانست، یعنى این که کسى لئیمى را یعنى دنى پست مرتبه را یا بخیلى را مدح و ستایش کند.

٩٢٦٩ من صحّة الأجسام تولّد الأسقام. از صحّت اجسام است زائیده شده أسقام، ممکن است که غرض بیان این باشد که نعمتهاى دنیا نمى‏شود که آمیخته بألم و کدورتى نباشد چنانکه از صحّت بدن‏

و تندرستى بیمارى زائیده شود، یا این که مغرور بصحّت بدن نباید شد و بسبب اعتماد بر آن تأخیر در مهمّات نباید کرد ناگاه از صحّت بدن بیماریى متوّلد شود که مانع از آنها گردد.

٩٢٧٠ من مطاوعة الشّهوة تصاعف الآثام. از موافقت و متابعت خواهش است تضاعف گناهان، «تضاعف» بمعنى دو چندان گشتن است، و ظاهر اینست که مراد در اینجا مطلق زیاد شدن و بالا رفتن باشد و این که بسیارى از گناهان از متابعت خواهش و هوا و هوس ناشى شود.

٩٢٧١ من الشّقاء احتقاب الحرام. از بدبختیست ذخیره کردن حرام، یعنى این که مال حرامى را کسب کند و صرف نکند و ذخیره کند و آخرت خود را بآن تباه کند و در دنیا بهره از آن نبرد.

٩٢٧٢ من أفحش الظّلم ظلم الکرام. از فاحش‏ترین ستم ستم کریمانست، «فاحش» بدى را گویند که از حدّ گذشته باشد در بدى، و مراد اینست که از بدترین ستمها ستم کریمانست یعنى ستمى که کسى بر ایشان کند و مراد به «کریمان» چنانکه مکرّر مذکور شد مردم بلند مرتبه است، یا اهل جود و سخاوت، و ممکن است که مراد ستمى باشد که ایشان کنند بر دیگرى، باعتبار این که ستم از ایشان زشتتر و قبیحتر باشد از ستم دیگران.

٩٢٧٣ من الفساد اضاعة الزّاد. از فسادست ضایع کردن توشه، یعنى از جمله فساد و تباهى حال بلکه عمدة آن ضایع کردن توشه آخرتست و گذاشتن آن و اهمال در آن.

٩٢٧٤ من الشّقاء افساد المعاد. از بدبختیست فاسد کردن معاد، یعنى روز بازگشت خود را، و چون اکثر مردم خصوصا در آن زمان بدبختى را همین فساد حال دنیاى کسى مى‏دانستند،

تنبیه ایشان شده با این که فاسد کردن معاد نیز بدبختیست و اگر نه عمده بدبختى همانست.

٩٢٧٥ من أعظم المحن دوام الفتن. از بزرگترین محنتها پاینده بودن فتنه‏هاست، یعنى زمانى که فتنه و آشوب در آن دائمى باشد، پس پناه باید جست بحق تعالى از آن و شکر باید کرد در زمانى که چنین نباشد، و ممکن است که غرض اشاره نیز باشد باهتمام در سعى و استخلاص از فتنه آخرت که پاینده است.

٩٢٧٦ من ضیق العطن لزوم الوطن. از تنگى عطن است لازم بودن وطن، «عطن» جائى را گویند که نزد آب شتران را بعد از خوردن آب بخوابانند تا بار دیگر آب دهند و بعد از آن بچراگاه خود برند و «تنگى عطن» مثل است از براى تنگدستى و کم همّتى، و مراد اینست که از جمله تنگدستى و کم همّتى لازم بودن در وطن است و بیرون نرفتن از آن بسفرها، و کسى را که همّت و دست و دل گشاده باشد نمى‏شود که صبر کند بر آن و بسفرها نرود از براى کسب فضایل و منافع اخروى و دنیوى، و ممکن است که مراد به «لزوم وطن» ماندن در آن و نقل نکردن از آن باشد بجاى دیگر با وجود تعب و آزار که در آن کشد و این که این از جمله کم همّتى است، صاحب همّت در چنین وطنى نماند و بجاى دیگر رود که چنان نباشد.

٩٢٧٧ من الایمان حفظ اللّسان. از ایمانست نگهدارى زبان، یعنى از فحش و غیبت و امثال آنها، یا از سخن گفتن بسیار نیز، و بنا بر این مراد اینست که آن از کمال ایمانست و بنا بر اوّل نیز ممکن است که مراد این باشد بنا بر مشهور از عدم اعتبار عمل در اصل ایمان، و ممکن است که مراد این باشد که از اجزاى ایمانست یا شرایط آن بنا بر این که عمل نیز معتبر باشد در ایمان.

٩٢٧٨ من الکرم احتمال جنایات الاخوان. از کرم است متحمل شدن گناهان برادران، یعنى گذراندن آنها و انتقام نکشیدن، و مراد به «کرم» بلندى مرتبه است یا جود و سخاوت، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٢٧٩ من علامات الخذلان ایتمان الخوّان. از علامتهاى خذلان امین گردانیدن خوّانست، «خذلان» بکسر خاء با نقطه و سکون ذال با نقطه بمعنى واگذاشتن و ترک یارى کردنست، و «خوّان» بضمّ خاء با نقطه و تشدید واو بمعنى خیانت کنندگانست، و مراد اینست که از علامتهاى خذلان حق تعالى کسى را واگذاشتن او بخود و یارى نکردن او اینست که او امین گرداند در کارهاى خود خیانت کننده‏ها را.

٩٢٨٠ من شرف الهمّة بذل الاحسان. از بلندى همّت بذل احسانست.

٩٢٨١ من المروّة تعهّد الجیران. از مروّت و آدمیّت است باز رسیدن بهمسایگانست.

٩٢٨٢ من شرائط الایمان حسن مصاحبة الاخوان. از شرایط ایمان نیکوئى مصاحبت با برادرانست، «شرایط چیزى» امورى را گویند که آن موقوف بر آنها باشد و بى آنها یافت نتواند شد. و مراد از «شرایط» کمال ایمانست.

٩٢٨٣ من عجز الرّأى استفساد الاخوان. از عاجزى رأى فاسد گردانیدن برادرانست، یعنى از علامات عاجزى رأى و تدبیر کسى اینست که برادران و دوستان خود را فاسد کند و از خود رو گردان‏

نماید چه کسى که رأى و تدبیر او عاجز نباشد چنین ضرر و زیان عظیم بخود نرساند.

٩٢٨٤ من التّوانى یتولّد الکسل. از توانى زائیده مى‏شود کسل، «توانى» بمعنى تقصیر کردن در کارست و اهمال کردن در آن، و «کسل» بمعنى سنگین گشتن کسیست از کارى و گران بودن آن بر او، و مراد اینست که: تقصیر در کارى و اهمال در آن منشأ این مى‏شود که آن کار گران گردد بر او و دشوار باشد بر او.

٩٢٨٥ من الحمق الاتّکال على الأمل. از حماقت و کم عقلیست اعتماد کردن بر امید.

٩٢٨٦ من علامات الاقبال اصطناع الرّجال. از علامتهاى اقبال احسان بمردانست، یعنى از علامات اقبال کسى و رو آوردن دولت باو اینست که احسان کند بمردان، یا این که مردان احسان کنند باو، و اوّل ظاهرترست، و مراد به «مردان» مردان کاملند که سزاوار احسان باشند.

٩٢٨٧ من علامات الادبار مقارنة الأرذال. از علامات ادبار همراهى با أرذال است، یعنى از علامات ادبار کسى و پشت گردیدن دولت از او اینست که مصاحبت کند با مردم دنى پست مرتبه.

٩٢٨٨ من شرف الأعراق کرم الأخلاق. از شرف أعراقست نیکوئى اخلاق، «أعراق» بمعنى ریشه‏هاست و مراد در اینجا اصل و نژادست و این که نیکوئى اخلاق و خویها از شرف و بلندى مرتبه اصل و نژاد ناشى مى‏شود.

٩٢٨٩ من هنیى‏ء النّعم سعة الأرزاق.

از گوارائى نعمتها فراخى روزیهاست، پس کسى که این نعمت داده شود باید که قدر آن را بداند و شکر آن را چنانکه باید بجا آورد.

٩٢٩٠ من أشدّ عیوب المرء أن تخفى علیه عیوبه. از سخت‏ترین عیبهاى مردانیست که پنهان باشد بر او عیبهاى او، یعنى آن قدر غافل و بى خبر باشد از خود که عیبهاى خود را نداند، و «بودن این از سخت‏ترین عیبها»، باعتبار اینست که چنین کسى بفکر اصلاح نفس خود و ازاله عیبهاى خود نمى‏افتد تا این که مرگ در رسد و بى توبه و انابت برود.

٩٢٩١ من أحسن الرکم الاحسان الى المسیئ. از بهترین کرم احسان کردنست بسوى گنهکار، یعنى بکسى که نسبت باو گناهى کرده باشد.

٩٢٩٢ من علامة الکرم تعجیل المثوبة. از علامت و نشانه کرم یعنى بلندى مرتبه شتاب کردنست در مثوبت یعنى در جزاى نیک.

٩٢٩٣ من علامة اللّؤم تعجیل العقوبة. از علامت لئیمى و پستى شتاب کردنست در عقوبت، یعنى جزاى بد.

٩٢٩٤ من أحسن الفضل قبول عذر الجانى. از بهترین فضل و افزونى مرتبه قبول کردن عذر گنهکارست.

٩٢٩٥ من أوکد أسباب العقل رحمة الجهّال. از محکمترین اسباب عقل و زیرکى رحم کردن نادانانست، یعنى گذشتن از گناه ایشان.

٩٢٩٦ من السّعادة التّوفیق لصالح الأعمال. از نیکبختیست توفیق از براى صالح عملها، یعنى شایسته و نیکوى آنها.

٩٢٩٧ من علامة الشّقاء غشّ الصّدیق. از علامت بدبختیست غشّ کردن با دوست، یعنى صاف نبودن با او.

٩٢٩٨ من علامات اللّؤم الغدر بالمواثیق. از علامتهاى لئیمى یعنى دنائت و پستى مرتبه بیوفائیست بعهدها و پیمانها.

٩٢٩٩ من عدم العقل مصاحبة ذوى الجهل. از نبودن عقلست مصاحبت کردن با صاحبان جهل و نادانى.

٩٣٠٠ من کمال النّعم وفور العقل. از کمال نعمتهاست وافر بودن عقل و کامل بودن آن.

٩٣٠١ من أشدّ المصائب غلبة الجهل. از سختترین مصیبتهاست غلبه جهل و زیادتى آن.

٩٣٠٢ من کمال الحماقّة الاختیال فى الفاقة. از کمال حماقتست تکبّر کردن در فقر و درویشى.

٩٣٠٣ من المروّة العمل للَّه فوق الطّاقة. از مروّت و آدمیتست عمل کردن از براى خدا بالاتر از طاقت، مراد به «طاقت» مرتبه‏ایست که تاب و توانائى آن داشته باشد بى تعب و مشقّت زیاد که بناى واجبات و اکثر مندوبات شرعیّه بر آنست، و مراد اینست که مروّت اینست که کسى که زیاده بر آن نیز عمل کند از براى خدا و تعب و زحمت بر خود گذارد بکردن‏

مندوبات و أعمال خیر زیاد.

٩٣٠٤ من أحسن النّصیحة الابانة عن القبیحة. از بهترین نصیحت کشف کردن از افعال زشت قبیح است، یعنى ظاهر کردن آنها بکننده آنها و منع کردن او از آنها، و إغماض نکردن در آنها.

٩٣٠٥ من أکبر التّوفیق الأخذ بالنّصیحة. از بزرگترین توفیق فرا گرفتن نصیحتست یعنى قبول کردن آن و عمل کردن بآن.

٩٣٠٦ من علامة اللّؤم سوء الجوار. از علامت لئیمى و دنائت بدى همسایگیست، یعنى بد سلوک کردن با همسایه.

٩٣٠٧ من علامات الشّقاء الاساءة الى الاخیار. از علامتهاى بدبختى بدى کردن بسوى نیکانست.

٩٣٠٨ من سوء الاختیار صحبة الأشرار. از بدى اختیار مصاحبت با بدانست، یعنى از جمله اختیارات بد مصاحبت با بدانست و اختیار و برگزیدن ایشان از براى آن.

٩٣٠٩ من أعظم الفجائع اضاعة الصّنائع. از بزرگترین دردها ضایع کردن احسانهاست، یعنى احسان کردن بکسى که اهل آن نباشد که زیان دنیوى در آن باشد بى أجر و ثواب اخروى، بلکه با عقوبت اخروى خصوصا کسى که بدى کند در برابر آن.

٩٣١٠ من أفحش الخیانة خیانة الودائع. از فاحش‏ترین خیانتها یعنى از حدّ گذشته‏ترین آنها در بدى خیانت در امانتهاست.

٩٣١١ من أقبح اللّؤم غیبة الأخیار. از زشتترین لئیمى یعنى دنائت و پستى مرتبه غیبت کردن نیکانست یعنى مذّمت کردن ایشان غایبانه ایشان.

٩٣١٢ من أعظم الحمق مؤاخاة الفجّار. از بزرگترین حماقتست برادرى کردن با فاسقان.

٩٣١٣ من کنوز الایمان الصّبر على المصائب. از گنجهاى ایمانست صبر بر مصیبتها، یعنى آن بمنزله گنجیست از براى صاحب ایمان که از براى آخرت خود ذخیره گذارد.

٩٣١٤ من أفضل الحزم الصّبر على النّوائب. از افزونترین دور اندیشى صبر کردن بر مصیبتهاست، زیرا که آن دور اندیشى است از براى آخرت و رسیدن بأجر عظیم و ثواب جسیم آن، و از براى دنیا نیز بسبب خلاص بسبب آن از شماتت دشمنان و از تعب و زحمت و بى تابى و قلق و اضطراب و لوازم آن، و از رسیدن مصیبت دیگر بسبب آنها، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٣١٥ من مهانة الکذّاب جوده بالیمین لغیر مستحلف. از خوارى بسیار دروغگوست جود او بقسم از براى غیر قسم دهنده، یعنى از جمله خواریهاى بسیار دروغگو اینست که حرفى که مى‏گوید از براى این که مردم قبول کنند بخشندگى میکند بقسمى بر وفق آن بى این که کسى قسم دهد او را، و این معنى بتجربه نیز معلوم شده.

٩٣١٦ من کمال النّعمة التَّحلّى بالسّخاء و التّعفّف. از کمال نعمتست یعنى از نعمتهاى کامله است زیور یافتن بسخاوت و عفّت یعنى پرهیزگارى.

٩٣١٧ من المروّة غضّ الطّرف و مشى القصد. از مروّت و آدمیت است پائین انداختن چشم و رفتن میانه، مراد به «پائین انداختن چشم» تند نگاه نکردن بروى مردم است یا نگاه نکردن بزینتهاى دنیا و زیورهاى آن، و به «رفتن میانه» این که نه پر تند باشد و نه بسیار آهسته، یا میانه روى در هر باب میانه افراط و تفریط، و اوّل ظاهرترست چنانکه مشهورست میانه مفسّرین در تفسیر «و اقصد فى مشیک» که از جمله وصایاى حضرت لقمانست بپسر خود یعنى میانه روى کن در راه رفتن خود.

٩٣١٨ من الکرم اصطناع المعروف و بذل الرّفد. از کرمست یعنى از شرف و بلندى مرتبه کردن احسان و بذل رفد یعنى عطا، یا یارى.

٩٣١٩ من المروّة طاعة اللَّه و حسن التّقدیر. از مروّت و آدمیتست فرمانبردارى خدا و نیکوئى تقدیر، یعنى نیکوئى اندازه گرفتن از براى معاش خود بعنوانى که نه بخیلى باشد و نه اسراف، بلکه میانه روى میان آنها، یا نیکوئى اندازه گرفتن در هر باب بمیانه روى افراط و تفریط.

٩٣٢٠ من العقل مجانبة التّبذیر و حسن التّدبیر. از عقل است دورى کردن از اسراف و نیکوئى تدبیر، یعنى در احوال معاش یا در هر باب.

٩٣٢١ من أشرف أفعال الکریم تغافله عمّا یعلم. از بلند مرتبه‏ترین کارهاى کریم یعنى شخص گرامى بلند مرتبه تغافل کردن اوست از آنچه بداند، مراد تغافل کردن اوست از آنچه بداند از بى ادبیها و بدیهاى‏

مردم نسبت باو و در صدد انتقام در نیامدن بلکه اصلا اظهار آنها نکردن بعنوانى که گویا مطّلع نشده بر آنها.

٩٣٢٢ من أحسن أفعال القادر أن یغضب فیحلم. از نیکوترین کارهاى صاحب قدرت اینست که خشمناک گردد پس بردبارى کند، یعنى اینست که هر گاه خشمناک گردد بردبارى کند، یا اینست که هر گاه بدى نسبت باو بکنند خشمناک گردد امّا بردبارى کند نه این که نفهمد و اصلا خشمناک نگردد که آن شرفى ندارد بلکه حماقت و کم عقلیست، و «تخصیص بصاحب قدرت» باعتبار اینست که اگر قدرت و توانائى انتقام نداشته باشد بردبارى او چندان کمالى نیست زیرا که چاره بغیر از آن ندارد.

٩٣٢٣ من العصمة تعذّر المعاصى. از عصمتست میسّر نبودن معاصى، یعنى از عصمت و نگهدارى حق تعالى است این که معاصى میسّر نباشد از براى کسى، که اگر میسّر باشد او را مرتکب آنها گردد پس چنین کسى باید که شکر آن بکند.

٩٣٢٤ من سوء الخلق البخل و سوء التّقاضى. از بدى خویست بخیلى و بدى طلب کردن حقّ خود، یعنى از اخلاق بدست بخیلى، و همچنین بدى طلب کردن حقّ خود از کسى باین که بعنوان شدّت و سختى باشد و رفق و مدارائى نکند.

٩٣٢٥ من الخرق العجلة قبل الامکان و الأناة بعد اصابة الفرصة. از حماقتست شتاب کردن در کارى پیش از توانائى آن، و درنگ کردن بعد از برخوردن بفرصت.

٩٣٢٦ من نکد الدّنیا تنغیص الاجتماع بالفرقة و السّرور بالغصّة. از سختى دنیاست تیره کردن جمعیّت دوستان را بمفارقت و شادمانى را بعصه، مراد بیان بعضى از شداید دنیاست که لازمه آنست تا کسى دل نبندد بآن.

٩٣٢٧ من عقل الرّجل أن لا یتکلّم بجمیع ما أحاط به علمه. از عقل مردست این که سخن نگوید بهمه آنچه فرو گرفته باشد آنرا علم او یعنى عاقل باید که همه آنچه را داند نگوید

زیرا که بسیار باشد که بعضى از آنها چیزى باشد که غرابتى داشته باشد و مردم تکذیب آن کنند و اثبات نتواند کرد یا اثبات آن تعب و زحمتى داشته باشد و بسیارست نیز که گفتن بعضى متضمّن مفسده‏ایست.

٩٣٢٨ من فضل الرّجل أن لا یمن بما احتمله حلمه. از افزونى مرتبه مرد اینست که منّت نگذارد به آن چه متحمّل آن شده باشد بردبارى او.

٩٣٢٩ من شیم الکرام بذل النّدى. از خوى مردم بلند مرتبه است بذل جود و کرم.

٩٣٣٠ من أمارات الخیر الکفّ عن الأذى. از نشانهاى خوبى کسى باز ایستادن از آزار کردن مردمست.

٩٣٣١ من کمال الکرم تعجیل المثوبة. از کمال کرم و بلندى مرتبه تعجیل در مثوبتست یعنى جزاى نیک.

٩٣٣٢ من کمال الحلم تأخیر العقوبة. از کمال بردبارى پس انداختن عقوبتست یعنى جزاى بد.

٩٣٣٣ من حقّ الملک أن یسوس نفسه قبل جنده. از حقّ پادشاه یعنى از آنچه ثابت و لازم است بر او اینست که سیاست کند نفس خود را پیش از لشکر خود، مراد به «سیاست کسى» چنانکه مکرّر مذکور شد تربیت اوست و واداشتن برخوبیها و منع از بدیها.

٩٣٣٤ من حقّ العاقل أن یقهر هواه قبل ضدّه. از حقّ عاقل اینست که غلبه کند بر هوا و هوس خود پیش از دشمن خود، یعنى غلبه بر آنها را مقدّم دارد بر غلبه بر سایر دشمنان و اوّل سعى کند از براى غلبه بر آنها، بعد از آن سعى کند در غلبه بر ایشان.

٩٣٣٥ من حقّ الرّاعى أن یختار لرعیّته ما یختاره لنفسه. از حقّ چوپان اینست که اختیار کند از براى رعیّت خود آنچه اختیار میکند از براى نفس خود، مراد به «چوپان» امیر و حاکم و سرکرده هرقومیست که بمنزله چوپانیست از براى محافظت ایشان.

٩٣٣٦ من حقّ اللبیب أن یعدّ سوء عمله و قبح سیرته من شقاوة جدّه و نحسه. از حقّ عاقل اینست که بشمارد بدى عمل خود را و زشتى طریقه خود را از بدى بخت خود و نحوست آن، یعنى آنرا سبب بدبختى و نحوست طالع خود شمارد و سعى کند در رفع آن.

٩٣٣٧ من شرائط المروّة التّنزّه عن الحرام. از شرایط آدمیّت پاکیزگى جستن از حرام است، «شرط چیزى» آنست که آن چیز موقوف باشد بر آن و بى آن حاصل نشود.

٩٣٣٨ من لوازم الورع التنزّه عن الآثام. از لوازم تقوى و ترس از خدا پاکیزگى جستن از گناهانست.

٩٣٣٩ من أحسن العقل التّحلّى بالحلم. از بهترین عقل زیور دادن خودست ببردبارى، و در بعضى نسخه‏ها «بالعلم» بجاى «بالحلم» است و بنا بر این در ترجمه بجاى «بردبارى»: «بعلم» باید، و هر دو خوبست، چه آراستن خود بهر یک از حلم و بردبارى و علم و دانش از بهترین عقل و زیرکیست.

٩٣٤٠ من لوازم العدل التّناهى عن الظّلم. از لوازم عدل باز ایستادن از ظلمست، «عدل» در مشهور مقابل «ظلم» است و بمعنى مقابل «فسق» نیز مشهور شده، و بمعنى استقامت و راستى نیز آمده، و پوشیده نیست که در این فقره مبارکه دو معنى اوّل مناسب نیست زیرا که بمعنى اوّل عین باز ایستادن از ظلمست، و بنا بر دویم باز ایستادن از ظلم از اجزاى آنست، و بر هر تقدیر آنرا از لوازم عدل شمردن ناخوش است پس ظاهر اینست که در اینجا مراد معنى سیم باشد و این که از لوازم راستى و درستى کسى باز ایستادن اوست از ظلم و ستم، و اللّه تعالى یعلم.

٩٣٤١ من تمام المروّة أن تستحیى من نفسک. از تمامى آدمیت اینست که شرم کنى از نفس خود یعنى در کردن گناه شرم کنى از نفس خود و بسبب آن نکنى آنرا هر چند دیگرى بر آن آگاه نشود.

٩٣٤٢ من أفضل الورع أن لا تبدى فى خلوتک ما تستحیى من اظهاره فى علانیّتک.

از افزونترین پرهیزگارى اینست که ظاهر نکنى در خلوت خود آنچه را شرم مى‏دارى از اظهار آن در آشکارا یعنى نکنى در خلوت آنچه را شرم مى‏دارى از کردن آن در آشکار.

٩٣٤٣ من النّبل أن یبذل الرّجل ما له و یصون عرضه. از افزونى مرتبه اینست که عطا کند مرد مال خود را و نگاهدارد عرض خود را.

٩٣٤٤ من اللّؤم أن یصون الرّجل ماله و یبذل عرضه. از دنائت و پستى مرتبه اینست که نگاهدارد مرد مال خود را و از دست دهد عرض خود را.

٩٣٤٥ من شقاء المرء أن یفسد الشّک یقینه. از بدبختى مرد اینست که فاسد کند شکّ یقین او را، یعنى این که از براى أغراض دنیوى که شکّ دارد در حصول آنها فاسد و تباه کند آخرت خود را که یقین دارد بآن.

٩٣٤٦ من الشّقاء أن یصون المرء دنیاه بدینه. از بدبختیست این که نگاهدارد مرد دنیاى خود را بدین خود، یعنى این که از دست دهد دین خود را از براى نگاهدارى دنیاى خود.

٩٣٤٧ من أعظم اللّؤم احراز المرء نفسه و اسلامه عرسه. از بزرگترین دنائت و پستى مرتبه اینست که نگاهدارد مرد نفس خود را و واگذارد زن خود را، یعنى جان ندهد از براى حفظ ناموس او هر گاه محتاج شود بآن.

٩٣٤٨ من أقبح الکبر تکبّر الرّجل على ذوى رحمه و أبناء جنسه. از زشتترین تکبّر تکبّر کردن مردست بر صاحبان خویشى خود و أبناى جنس خود یعنى امثال و اقران خود.

٩٣٤٩ من طبائع الأغمار اتعاب النّفوس فى الاحتکار. از خصلتهاى أغمارست تعب فرمودن مردم در احتکار، مراد به «أغمار» عوامّ مردمست مقابل خواصّ ایشان یا آنان که تجربه کارها نکرده باشند، و «احتکار» بمعنى جمع کردن طعامست یعنى خوردنى یا گندم و نگاهداشتن آن تا این که گران شود و مراد مذمّت احتکارست و این که تعب فرمودن مردم بسبب آن از خصلتهاى عوام النّاس است و خواصّ آنرا قبیح مى‏دانند یا این که از خصلتهاى آنانست که تجربه امور نکرده باشند و آنان که تجربه کرده باشند مى‏دانند بدى عاقبت آنرا و این که قطع نظر از آخرت بحسب دنیا نیز خیر و برکتى ندارد بلکه زیان و خسران در عقب دارد و قبل از این مجملى از احکام احتکار مذکور شد و تفصیل آن در کتب فقهیّه است.

٩٣٥٠ من شیم الأبرار حمل النّفوس على الایثار. از خصلتهاى نیکوکارانست واداشتن نفسهاى خود بر ایثار، یعنى برگزیدن دیگران بر خود و دادن چیزى بایشان با وجود حاجت خود بآن.

٩٣٥١ من طبائع الجهّال التّسرّع الى الغضب فى کلّ حال. از خصلتهاى نادانانست شتاب کردن بخشم در هر حالى.

٩٣٥٢ من سوء الاختیار مغالبة الأکفاء، و معاداة الرّجال. از بدى اختیارست غلبه جستن بر امثال خود و دشمنى کردن با مردان، یعنى اختیار و برگزیدن این خو و خصلت اختیار بدیست.

٩٣٥٣ من کفّارات الذّنوب العظام اغائة الملهوف. از کفّاره‏هاى گناهان بزرگست بفریاد رسیدن ستمدیده فریادرس طلب کننده، مراد به «کفّاره گناه» چیزیست که بپوشاند آنرا و ساقط کند عقاب آنرا.

٩٣٥٤ من أفضّل المکارم تحمّل المغارم، و اقراء الضّیوف. از افزونترین مکرمتهاست بر خود گرفتن دیون مردم و مهمانى کردن مهمانان.

٩٣٥٥ من أفضل الفضائل اصطناع الصّنائع و بثّ المعروف. از افزونترین فضیلتهاست اکرام کردن احسانها و پهن نمودن احسان.

٩٣٥٦ من علامات النّبل العمل بسنّة العدل. از علامتهاى نبل است عمل کردن بطریقه عدل، «نبل» بضمّ نون و سکون باء یک نقطه چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى نجابتست یا تندى فطنت، یا فضل و افزونى مرتبه، و مراد به «عدل» مقابل ستم و جوریست چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٣٥٧ من کمال الشّرف الأخذ بجامع الفضل . از کمال بلندى مرتبه است فرا گرفتن بجمع کننده فضل، یعنى فرا گرفتن تفضّل و احسان عامّ که جمع کند مردم را و شامل ایشان باشد، یا فرا گرفتن هر چه جمع کند فضل را یعنى تمامى و زوال نقص را یعنى سبب آن شود از اخلاق و اعمال.

٩٣٥٨ من کرم النّفس العمل بالطّاعة. از گرامى بودن نفس است عمل کردن بطاعت، یعنى فرمانبردارى حق تعالى.

٩٣٥٩ من أکرم الخلق التّحلّى بالقناعة. از گرامى‏ترین خصلتهاست زیور یافتن بقناعت.

٩٣٦٠ من أمارات الدّولة الیقظة لحراسة الامور. از نشانهاى دولت است بیدارى از براى حراست و نگهبانى کارها.

٩٣٦١ من کمال السّعادة السّعى فى صلاح الجمهور. از کمال نیکبختیست سعى کردن در آنچه صلاح حال معظم مردم و عامّه ایشان باشد.

٩٣٦٢ من الواجب على الغنىّ أن لا یضنّ على الفقیر بماله. از واجب بر توانگر اینست که بخیلى نکند بر درویش بمال خود، مراد به «واجب» ثابت لازمست که ترک آن زشت باشد هر چند واجب شرعى نباشد که ترک آن سبب عقاب شود و همچنین در فقره‏هاى بعد.

٩٣٦٣ من الواجب على الفقیر أن لا یبذل من غیر اضطرار سؤاله. از واجب بر درویش اینست که بذل نکند بى اضطرارى سؤال خود را.

٩٣٦٤ من الواجب على ذى الجاه أن یبذله لطالبه. از واجب بر صاحب جاه یعنى قدر و منزلت اینست که بذل کند آنرا از براى طلب کننده آن، یعنى کسى که از او طلب جاه کند و خواهد که او را صاحب جاه کند بذل کند جاه خود را در آن یعنى کار فرماید آنرا در آن و سعى کند باعتبار جاهى‏

که دارد در صاحب جاه گردانیدن او نیز، و ممکن است که ضمیر «لطالبه» راجع بصاحب جاه باشد نه بجاه، و ترجمه این باشد که: بذل کند جاه خود را از براى طلب کننده از او یعنى از براى کسى که طلب حاجتى از او کند یعنى کار فرماید جاه خود را در بر آوردن حاجت او و سعى کند باعتبار جاهى که دارد در آن.

٩٣٦٥ من المفروض على کلّ عالم أن یصون بالورع جانبه، و أن یبذل علمه لطالبه. از جمله فرض کرده شده بر هر عالمى اینست که نگاهدارد بپرهیزگارى جانب خود را و این که عطا کند علم خود را از براى طلب کننده آن، مراد به «نگاهداشتن» جانب خود بپرهیزگارى اینست که رعایت جانب خود بکند و آنرا عزیز دارد بپرهیزگارى که سبب عزّت نزد خدا و خلق مى‏گردد، و پوشیده نیست که این مفروض و واجب شرعى است و امّا «عطا کردن علم خود بطلب کننده آن یعنى تعلیم آن باو» پس بقدرى معرفت که بر همه کس واجبست تعلیم آن نیز واجبست باین معنى اگر دیگرى نباشد که تعلیم آن کند باو، و یا کفائى اگر دیگرى باشد باین معنى که تعلیم آن بر هر یک از آنها واجب باشد و همین که یکى تعلیم کند از دیگران ساقط شود، و اگر هیچیک تعلیم نکنند همه معاقب گردند، و امّا تعلیم زیاده بر آن، پس اگر چه فرض و واجب شرعى نباشد امّا از سنّتیهاى مؤکّدست هر گاه آن طلب کننده قابلیّت آموختن آن داشته باشد و اطلاق «مفروض» بر «مستحبّات مؤکّده» شایعست.

٩٣٦٦ من هوان الدّنیا على اللَّه أن لا یعصى الّا فیها. از خوارى دنیاست بر خدا این که عصیان کرده نمى‏شود خدا مگر در آن، یعنى این معنى از جمله خواریهاى دنیاست نزد خدا و از اسباب آنست، یا این که از علامات خوارى و بى اعتبارى دنیا نزد خدا اینست که عصیان کرده نمى‏شود خدا مگر در آن،

پس اگر آنرا عزّت و اعتبارى مى‏بود عاصیان را جا نمى‏داد در آن و بهره نبود ایشان را از آن مانند بهشت چنانکه در بعضى احادیث وارد شده که: اگر دنیا را اعتبار پر پشه مى‏بود نزد حق تعالى بکافران نمى‏داد از آن شربت آبى.

٩٣٦٧ من ذمامة الدّنیا عند اللَّه أن لا ینال ما عنده الّا بترکها. از عهد و پیمان دنیا نزد خدا اینست که رسیده نشود آنچه نزد اوست مگر بترک آن یعنى از جمله عهدها و پیمانها که حق تعالى با دنیا کرده اینست که نرسد کسى به آن چه نزد خداست از کمال فضل او مگر بترک دنیا و بى رغبتى در آن.

٩٣٦٨ من أفضل الدّین المروّة، و لا خیر فى دین لیس له مروّة. از افزونترین دین مروّتست و نیست خیرى در دیندارى که نباشد از براى او مروّتى، «مروّت» بمعنى آدمیّتست، و مراد بآن هر فعل و ترکیست که عقل آدمى آن را خوب داند و خلاف آن را قبیح شمارد مثل اخلاق حمیده و ترک ظلم و ستم و مانند آنها، و ظاهرست که آن از افزونترین چیزهائیست که در هر دینى ترغیب بآن شده و این که کسى که آنرا نداشته باشد خیرى در او نیست هر چند صاحب دین باشد و در سایر شرایع دین تقصیرى نکند.

٩٣٦٩ من تمام المروّة التّنزّه عن الدّنیّة. از تمامى مروّت پاکیزگى جستن از خویهاى پست خسیس است.

٩٣٧٠ من الحزم التّأهّب و الاستعداد. از دوراندیشیست تهیّه گرفتن و آماده شدن، یعنى از براى سفر آخرت و از براى هر امرى که گمان ورود آن باشد.

٩٣٧١ من العقل التّزوّد لیوم المعاد. از زیرکى و عقلست توشه گرفتن از براى روز باز گشت.

٩٣٧٢ من أفضل المعروف اغاثة الملهوف. از افزونترین احسان بفریاد رسیدن ستمدیده فریاد رس طلبنده است.

٩٣٧٣ من أحسن المکالم بثّ المعروف. از بهترین مکرمتها پهن کردن احسانست.

٩٣٧٤ من أفضل الأعمال اکتساب الطّاعات. از افزونترین عملها کسب کردن طاعتهاست.

٩٣٧٥ من أفضل الورع اجتناب المحرّمات. از افزونترین ترس از خدا، دورى گزیدن از حرام گردانیده شده‏هاست.

٩٣٧٦ من أعظم الشّقاوة القساوة. از بزرگترین بدبختى سخت دلى و بى‏رحمى است.

٩٣٧٧ من أقبح الشّیم الغباوة. از زشتترین خویها کودنى و کم فهمیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ٩٣٧٨ من أحسن الدّین النّصح. از بهترین دین نصح است، «نصح» بضمّ نون و سکون صاد بى نقطه بمعنى خالص و صاف بودنست و غشّ نکردن یا نصیحت کردن.

٩٣٧٩ من أفضل النّصح الاشارة بالصّلح.

از افزونترین نصح اشاره کردن بصلح است یعنى اشاره کردن کسیست بآشتى کردن با کسى که دشمنى و عنادى با او داشته باشد، و پوشیده نیست که «نصح» در اینجا بمعنى دویم که در فقره سابق مذکور شد انسب است.

٩٣٨٠ من أقبح الخلائق الشّحّ. از زشتترین خویها شحّ است یعنى بخیلیى که با حرص باشد.

٩٣٨١ من أعود الغنائم دولة الأکارم. از نفع دهنده‏ترین غنیمتها دولت مردم گرامى بلند مرتبه است.

٩٣٨٢ من أحسن المکارم تجنّب المحارم. از بهترین مکرمتها دورى گزیدن از حرامهاست.

٩٣٨٣ من تمام الکرم اتمام النّعم. از تمامى کرم تمام کردن نعمتهاست، یعنى این که نعمتى که بکسى بدهند تمام باشد و ناقص نباشد، یا این که اگر ناقص بوده تمام کنند آنرا.

٩٣٨٤ من أفضل المروّة صلة الرّحم. از افزونترین مروّت و آدمیّت صله رحم است یعنى پیوند کردن با خویش یعنى دوستى و احسان کردن با او و نبریدن خود از او.

٩٣٨٥ من أحسن الأمانة رعى الذّمم. از بهترین امین بودن رعایت کردن عهدها و پیمانهاست.

٩٣٨٦ من أحسن الاحسان الایثار. از نیکوترین احسان ایثارست یعنى برگزیدن کسى بر خود و دادن چیزى باو با وجود حاجت خود بآن.

٩٣٨٧ من أحسن الاختیار صحبة الأخیار. از بهترین اختیار مصاحبت اخیارست، زیرا که خوبى اختیار باعتبار خوبى امریست که اختیار آن مى‏شود، و ظاهرست که مصاحبت با اخیار یعنى نیکان باعتبار کثرت منافع أخروى و دنیوى آن از بهترین چیزهائیست که اختیار کرده مى‏شود پس اختیار آن از بهترین اختیارهاست، یا این که اصل مصاحبت با ایشان چون متضمّن اختیار ایشانست از براى صحبت پس آن از بهترین اختیارهاست.

٩٣٨٨ من اللّؤم سوء الخلق. از پستى و دنائت مرتبه است بدى خوى.

٩٣٨٩ من الفحش کثرة الخرق. از جمله فحش است بسیارى بدخوئى، مراد به «فحش» هر گناهیست که از حدّ در گذشته باشد و بسیار زشت و قبیح باشد.

٩٣٩٠ من السّعادة نجح الطّلبة. از نیکبختى است فیروزى یافتن بمطلب، یعنى کامروائى و فیروزى یافتن بمطالب که در کسى باشد سعادت و نیکبختى است که حق تعالى باو داده و از جمله نعمتهاى اوست که شکر آن باید، و ممکن است که ترجمه این باشد که: از نیکبختى است که سهل بودن مطلب یعنى این که مطالبى که کسى طلب کند سهل و آسان باشد و بى تعب و زحمتى حاصل تواند شد و مطالب سخت و دشوار پیش نگیرد که حاصل نشود یا بعد از رنج و زحمت زیاد حاصل شود.

٩٣٩١ من الحزم حفظ التّجربة. از دور اندیشى است نگاهداشتن آزمایش، یعنى این که تجربه که کرده باشد آنرا در یاد نگاه دارد تا در وقت ضرورت عمل کند بآن.

٩٣٩٢ من سعادة المرء أن یضع معروفه عند أهله. از نیکبختى مردست این که بگذارد احسان خود را نزد اهل آن، یعنى این که احسانى که کند بأهل آن باشد.

٩٣٩٣ من توفیق الحرّ اکتسابه المال من حلّه. از توفیق مرد آزاده است کسب کردن او مال را از ممرّ حلال آن.

٩٣٩٤ من الحمق العجلة قبل الامکان. از حماقتست شتاب کردن در کارى پیش از مقدور بودن آن.

٩٣٩٥ من الحمق الدّالّة على السّلطان. از حماقتست ناز کردن بر پادشاه، زیرا که طبع پادشاهان بسیار نازکست و ناز کسى را نمى‏کشند، کسى هر چند عزیز و بزرگ مرتبه باشد نزد پادشاه ممکن است که بیک ناز کردن در معرض غضب در آید.

٩٣٩٦ من الکرم حسن الشّیم. از کرم و بلندى مرتبه است نیکوئى خویها و خصلتها.

٩٣٩٧ من أشرف الشّیم حیاطة الذمّم. از بلند مرتبه‏ترین خویها نگهدارى عهد و پیمانهاست.

٩٣٩٨ من أفضل المروّة صیانة الحزم. از افزونترین مروّت و آدمیّت نگهدارى و رعایت دور اندیشى است.

٩٣٩٩ من الحزم صحّة العزم.

از دور اندیشیست صحیح بودن عزم، یعنى این که عزمى که کسى کند قوى باشد و سست و علیل نباشد.

٩٤٠٠ من الدّین التّجاوز عن الجرم. از دینست در گذشتن از گناه، یعنى از دینداریست در گذشتن آدمى از گناه کسى که نسبت باو کرده باشد یا از شرایع دینست امر بآن و ترغیب در آن.

٩٤٠١ من البلیّة سوء الطّویّة. از بلیّه است بدى باطن، یعنى از جمله بلیّه‏هاست، زیرا که منشأ بلاهاى أخروى و دنیوى مى‏گردد.

٩٤٠٢ من الشّقاء فساد النّیّة. از بدبختیست فاسد بودن قصد و نیّت، زیرا که اصل آن هر چند مقصود را بعمل نیاورد از صفات ذمیمه است نهایت هر گاه آنرا بعمل نیاورد عقابى بر آن مترتّب نشود چنانکه از احادیث ظاهر مى‏شود، باعتبار عفو حق تعالى و فضل و کرم او تعالى شأنه.

٩٤٠٣ من الحزم الوقوف عند الشّبهة. از دور اندیشیست ایستادن نزد شبهه، یعنى ترک چیزى که اشتباهى در حلّیّت آن باشد یا ترک حکم و فتوى هر گاه اشتباهى در آن باشد و ظاهر و واضح نباشد.

٩٤٠٤ من الغرّة باللَّه سبحانه أن یصرّ المرء على المعصیة و یتمنّى المغفرة. از مغرور شدن بخداى سبحانه است این که اصرار کند مرد بر گناه و آرزو کند آمرزش را، مراد به «مغرور شدن بخداى سبحانه» اینست که مغرور شود بفضل و بخشایش او و بآن اعتبار باکى از او نداشته باشد و نترسد از او، و ابن بغایت مذمومست،

بلکه چنانکه همواره امید فضل و کرم او باید داشت بیم و ترس از او نیز بهمان نحو باید داشت چنانکه در احادیث بسیار وارد شده و قبل از این بعضى از آنها نقل شد.

٩٤٠٥ من علامات الخذلان استحسان القبیح. از نشانهاى خذلانست نیکو شمردن قبیح، «خذلان کسى» بمعنى ترک یارى اوست و مراد اینست که از علامات ترک یارى حق تعالى کسى را وا گذاشتن او بخود اینست که او نیکو شمارد زشت و قبیح را و خوب داند آنرا.

٩٤٠٦ من علامات الادبار سوء الظّنّ بالنّصیح. از علامات ادبارست بدگمانى بنصیحت کننده، یعنى از علامات ادبار و پشت گردانیدن دولت از کسى اینست که کسى که او را نصیحت کند و آنچه خیر و صلاح او باشد باو بگوید او بدگمان شود و نصیحت او را معلل بغرض شمارد و عمل نکند بآن.

٩٤٠٧ من النّبل أن تتیقّظ لا یجاب حقّ الرّعیّة الیک و تتغابى عن الجنایة علیک. از نبل یعنى بلندى مرتبه یا نجابت یا تندى فطنت اینست که بیدار باشى از براى ثابت کردن حقّ رعیّت بسوى تو، و تغافل کنى از گناه بر تو، خطاب بأمرا و حکّام است و «بیدار باشى از براى ثابت کردن حقّ رعیّت بسوى تو» یعنى از براى این که رعیّت حقوقى که بر یکدیگر داشته باشند و ثابت کنند نزد تو و تو احقاق حقوق ایشان بکنى، یا این که از براى این که کارگزارى کنى حقوقى را که رعیّت بر تو داشته باشند از رسیدن باحوال ایشان و دفع ظلم و ستم از ایشان و رسیدن بشکوه‏هاى ایشان و مانند اینها، «و تغافل کنى از گناه بر تو» یعنى دانسته خود را بغفلت اندازى از آن، و اصلا اظهار آن نکنى که گویا آگاه نشدى‏

بآن و غافل بوده از آن.

٩٤٠٨ من الکرم أن تتجاوز عن الاساءة الیک. از کرم و بلندى مرتبه اینست که درگذرى از بدى بسوى تو، یعنى از بدیى که کسى کرده باشد نسبت به تو.

٩٤٠٩ من تمام المروّة أن تنسى الحقّ لک و تذکر الحقّ علیک. از تمامى مروّت و آدمیّت اینست که فراموش کنى حقّى را که از براى تو باشد و یاد نگهدارى حقّى را که بر تو باشد، یعنى حقّ احسانى را که تو بر کسى داشته باشى اصلا اظهار آن نکنى که گویا فراموش کرده آنرا، و یاد نگهدارى حقّ احسانى را که دیگرى بر تو داشته باشد باین که شکر آن کنى و در پى تلافى آن باشى.

٩٤١٠ من دلائل الدّولة قلّة الغفلة. از دلایل دولت کمى غفلت است یعنى کمى غفلت کسى دلیل دولت اوست، یعنى بقاى دولت او اگر از اهل دولت باشد، و رو آوردن دولت باو اگر از اهل آن نباشد.

٩٤١١ من کمال الحزم الاستعداد للنّقلة و التّأهّب للرّحلة. از کمال دور اندیشى است آماده شدن از براى نقل کردن، و تهیّه گرفتن از براى کوچ کردن، یعنى از براى هر سفرى و کوچى خصوصا سفر پر خطر آخرت.

٩٤١٢ من دلائل الخذلان الاستهانة بحقوق الاخوان. از دلایل خذلانست خوار کردن حقّهاى برادران، چند فقره قبل از این مذکور شد که «خذلان کسى» ترک یارى اوست، و مراد اینست که از دلایل‏

ترک یارى حق تعالى کسى را و واگذاشتن او بخود اینست که او خوار کند حقهاى برادران را و رعایت آنها نکند.

٩٤١٣ من کمال الایمان مکافاة المسیى‏ءبالاحسان. از کمال ایمانست جزا دادن گنهکار باحسان.

٩٤١٤ من دلائل الایمان الوفاء بالعهد. از دلایل ایمانست وفا کردن بعهد و پیمان.

٩٤١٥ من تمام المروّة انجاز الوعد. از تمامى مروّت و آدمیّت است بجا آوردن وعده.

٩٤١٦ من دلائل العقل النّطق بالصّواب. از دلایل عقل و زیرکى سخن گفتن بصواب است یعنى درست سخن گفتن.

٩٤١٧ من برهان الفضل صائب الجواب. از برهان و دلیل افزونى مرتبه است جواب درست، یعنى جواب سخنى را درست گفتن بعنوانى که غلطى و زیاد و کمى در آن نباشد.

٩٤١٨ من دلائل الحمق دالّة بغیر آلة و صلف بغیر شرف. از حماقتست ناز کردن بغیر آلتى، و لاف زدن بغیر شرفى، «آلت» افزار کار را گویند مثل ارّه و تیشه از براى نجار، و ستون خیمه را نیز گویند، و بمعنى حالت نیز آمده، و هر یک در اینجا مناسبست یعنى ناز کردن بى اسباب و آلاتى از براى آن که به آنها آنرا پیش تواند برد تا بسبب آنها مردم ناز او را کشند مثل کمالى‏

یا بلندى مرتبه، یا بى ستونى که تکیه کند بر آن از براى کشیدن مردم ناز او را، یا بى حالتى که در او باشد که بآن اعتبار مردم ناز او را کشند و حاصل همه یکیست و «لاف زدن بغیر شرفى» یعنى بى بلندى مرتبه که بآن اعتبار لاف از او چندان زشت و قبیح نباشد.

٩٤١٩ من الاقتصاد سخاء بغیر سرف، و مروّة من غیر تلف. از میانه رویست سخاوتى بى اسرافى، و مروّتى بغیر تلفى، یعنى سخاوتى که بمرتبه اسراف نرسد از جمله میانه رویست و از افراد آنست، یا در آن معتبرست و از اجزاى آنست، و همچنین مروّتى که سبب تلف و هلاکت خود نگردد یعنى باعث فقر و درویشى خود نشود و این نیز قریب بآن سخاوتست و بمنزله تأکید آنست.

٩٤٢٠ من فضل علمک استقلالک لعلمک. از افزونى علم تست کم شمردن تو علم خود را، یعنى این کم شمردن از افزونى علم کسى ناشى مى‏شود و افزونى علم بسبب این مى‏شود که آدمى داند که آنچه مى‏داند کم است و زیاد بر آن باید، یا این که آنچه میداند نسبت به آن چه نمى‏داند کم است و مجهولات او بمراتب زیاده است از معلومات او، بلکه نسبت میانه آنها نسبت متناهى بغیر متناهیست، و در بعضى نسخه‏ها «لعملک» بجاى «لعلمک» است و بنا بر این ترجمه اینست که: از افزونى علم تست کم شمردن تو عمل خود را، یعنى افزونى علم کسى سبب این مى‏شود که عمل خود را کم شمارد و زیاده بر آن خواهد، یا این که سبب این مى‏شود که آنرا کم و حقیر شمارد و بر آن اعتمادى نکند بلکه اعتماد او بر فضل و رحمت حق تعالى باشد.

٩٤٢١ من کمال عقلک استظهارک على عقلک. از کمال عقل و زیرکى تست احتیاط تو بر عقل خود، یعنى بر رعایت آن‏

و عمل بمقتضاى آن نه بمقتضاى هوا و هوس، یا احتیاط در کارها ببنا گذاشتن آن بر عقل خود نه بر هوا و هوس.

٩٤٢٢ من الحکمة طاعتک لمن فوقک، و اجلالک من فى طبقتک، و انصافک لمن دونک. از حکمت است فرمانبردارى تو مر کسى را که بالاتر از تو باشد، و تعظیم- کردن تو کسى را که در مرتبه تو باشد، و انصاف و عدل تو از براى کسى که پست‏تر از تو باشد، «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى علم راست است یا با عمل درست نیز، و بنا بر اوّل آنها از حکمت است یعنى ناشى مى‏شود از حکمت، و بنا بر دویم از اجزاى یک جزو آنست و ناشى از جزو دیگر.

٩٤٢٣ من أشرف الشّرف الکفّ عن التّبذیر و السّرف. از بلند مرتبه‏ترین شرف یعنى بلندى مرتبه باز ایستادن از تبذیر و سرفست، «تبذیر» و «سرف» هر دو بمعنى اسرافست و پراکنده کردن مال زیاد از اندازه.

٩٤٢٤ من المروّة أنّک اذا سئلت أن تتکلّف، و اذا سألت أن تخفّف. از مروّت اینست که تو هر گاه سؤال کرده شوى این که تکلف کنى، و هر گاه سؤال کنى این که سبک گیرى، یعنى از جمله مروّت و آدمیّت اینست که هر گاه کسى سؤالى از تو کند و حاجتى طلبد کلفت و زحمت بر خود گذارى از براى بر آوردن حاجت او، و هر گاه تو از کسى سؤالى کنى و حاجتى طلبى سبک گیرى و سؤالى نکنى که گران و دشوار باشد بر او.

٩٤٢٥ من المروّة أن تقتصد فلا تسرف، و تعد فلا تخلف. از مروّتست این که میانه‏روى کنى پس اسراف نکنى، و وعده کنى پس خلف‏

نکنى، یعنى و این که هر گاه وعده کنى خلف آن نکنى.

٩٤٢٦ من أشرف العلم التّحلّى بالحلم. از بلند مرتبه‏ترین علم زیور یافتن بحلم است یعنى علمیست که منشأ آن شود یا علمیست که با آن باشد.

٩٤٢٧ من أشرف الشّیم الوفاء بالذّمم. از بلندترین خویها وفا کردن بعهدهاست و پیمانها.

٩٤٢٨ من أفضل الاختیار و أحسن الاستظهار أن تعدل فى الحکم و تجریه فى الخاصّة و العامّة على السّواء. از افزونترین اختیار و نیکوترین استظهار اینست که عدل کنى در حکم و روان کنى آنرا در خواصّ و عوامّ بر یک روش یعنى از افزونترین چیزهائى که اختیار کنى و برگزینى از براى خود و نیکوترین احتیاط و پشت خود را قوى کردن اینست که عدل کنى در حکم، و جور و میل نکنى در آن بیک طرف، و روان کنى حکم عدل را در خواصّ و عوامّ بر یک روش بى این که ترجیح دهى خواصّ را بر عوامّ، یا احدى را بر دیگرى باعتبار جهتى از جهات مثل مال و جاه یا دوستى و محبّت یا غیر آنها بلکه قطع نظر از جمیع جهات کرده آنچه حکم عدل باشد نسبت بهمه بیک نحو جارى کن.

٩٤٢٩ من سوء الاختیار مغالبة الأکفاء، و مکاشفة الأعداء، و مناواة من یقدر على الضّرّاء. از بدى اختیارست غلبه جستن بر امثال و اقران، و آشکار کردن دشمنى‏

دشمنان، و دشمنى کردن با کسى که قادر باشد بر رسانیدن ضرر و نقصان.

٩٤٣٠ من علامات العقل العمل بسنّة العدل. از علامتهاى عقلست عمل کردن بطریقه عدل.

٩٤٣١ من علامات الاقبال سداد الأقوال، و الرّفق فى الأفعال. از علامات اقبالست درستى در سخنان و نرمى در افعال، یعنى اینها در کسى علامت و اقبال و رو آوردن دولتست باو، و مراد به «نرمى در افعال» سخت نگرفتن بر مردم است در معاملات و مسامحه کردن در آنها.

٩٤٣٢ من أفضل الاسلام الوفاء بالذّمام. از افزونترین اسلام وفا کردن بعهدها و پیمانهاست یعنى آن از افزونترین شرایع اسلام است یا از افزونترین اخلاقیست که امر شده به آنها در دین اسلام.

٩٤٣٣ من أفضل البرّ برّ الأیتام. از افزونترین نیکوئیست نیکوئى کردن بیتیمان.

٩٤٣٤ من تقوى النّفس العمل بالطّاعة. از تقواى نفس است عمل کردن بفرمانبردارى یعنى تقوى و ترس از خدا منشأ عمل کردن بطاعت و فرمانبردارى او شود پس هر که عمل نکند بآن این دلیل خوف و ترس نداشتن اوست از خدا.

٩٤٣٥ من شرف الهمّة لزوم القناعة. از بلندى مرتبه عزم و همّت است لازم بودن قناعت و جدا نشدن از آن.

٩٤٣٦ من أفضل الاختیار التّحلّى بالایثار. از افزونترین اختیار زیور یافتن بایثارست یعنى آنرا زیور خود ساختن و «ایثار»

چنانکه مکرّر مذکور شد اختیار کردن کسیست بر خود و دادن چیزى باو با وجود حاجت خود بآن.

٩٤٣٧ من حسن الاختیار مقارنة الأخیار، و مفارقة الأشرار. از نیکوئى اختیارست همراهى نمودن با نیکان و جدا شدن از بدان.

٩٤٣٨ من أفضل الاحسان الاحسان الى الأبرار. از افزونترین احسانست احسان بسوى نیکوکاران.

٩٤٣٩ من أفضل الأعمال ما أوجب الجنّة و آنجا من النّار. از افزونترین عملهاست آنچه واجب سازد بهشت را و رستگارى دهد از آتش.

٩٤٤٠ من الحمق الدّالة على السّلطان. از حماقتست ناز کردن بر پادشاه چنانکه قبل از این مذکور شد.

٩٤٤١ من الخرق ترک الفرصة عند الامکان. از حماقتست واگذاشتن فرصت نزد مقدور بودن آن.

٩٤٤٢ من کمال الانسان و وفور فضله استشعاره بنفسه النّقصان. از کمال آدمى و بسیارى افزونى مرتبه اوست استشعار او بنفس خود نقصان را، یعنى این که نقصان را شعار نفس خود گرداند و بمنزله جامه ملاصق آن سازد، یا در خاطر خود مرکوز گرداند یعنى این که نفس خود را چنین کند که همواره خود را ناقص داند و سعى کند در تکمیل خود و خود را کامل نداند که باز دارد آنرا از ترقّى و عجب و خودبینى باشد که بغایت مذمومست، و ممکن است که «استشعار» در اینجا بمعنى دریافت باشد و ترجمه این باشد که: از کمال آدمى و وفور فضل او دریافت اوست نقصان را در نفس خود یعنى این که متوجّه احوال نفس خود باشد و دریابد

نقصانى را که در نفس او باشد تا این که تدارک آن کند.

٩٤٤٣ من السّؤدد الصّبر لاستماع شکوى الملهوف. از مهمتریست صبر کردن از براى گوش انداختن بشکوه ستمدیده فریادرس طلبنده، یعنى مهتر و سرکرده هر قومى باید که صبر کند بر این.

٩٤٤٤ من المروّة احتمال جنایات الاخوان. از مروّتست تحمّل کردن گناهان برادران یعنى در گذشتن از آنها و تلافى- نکردن، و در بعضى نسخه‏ها «المعروف» بجاى «الاخوان» است و بنا بر این اخت فقره سابق باشد نهایت معنى محصّلى ندارد زیرا که «معروف» بمعنى «احسان» است و ترجمه این مى‏شود که از مروّتست تحمّل کردن گناهان احسان، و این معنى معقولى ندارد مگر این که حذف مضافى شده باشد و مراد گناهان اهل احسان باشد و ظاهر نسخه اوّلیست نهایت بنا بر آن فقره مفرده باشد بى اخت مانند فقره بعد.

٩٤٤٥ من أمارات الأحمق کثرة تلوّنه. از علامات احمق بسیارى رنگ برنگ گشتن اوست یعنى این که عزم او ثابت نباشد و هر عزم که کند زود ترک دهد و عزم دیگر بر خلاف آن کند.

٩٤٤٦ من علامات حسن السّجیّة الصّبر على البلیّة. از علامات نیکوئى خوى صبر کردن بر بلاست.

٩٤٤٧ من سعادة المرء أن تکون صنائعه عند من یشکره، و معروفة عند من لا یکفره. از نیکبختى مرد اینست که احسانهاى او نزد کسى باشد که شکر کند او را، و انعامى که کند نزد کسى باشد که کفران نکند آنرا، یعنى هر که نیکبخت باشد

احسانها و انعام او چنین باشد و بکسى نباشد که شکر او نکند و کفران نعمت او کند.

٩٤٤٨ من توفیق الرّجل وضع سرّه عند من یستره، و احسانه عند من ینشره. از توفیق مردست گذاشتن سرّ خود نزد کسى که بپوشاند آنرا، و گذاشتن احسان خود نزد کسى که پهن کند آنرا، یعنى هر که چنین باشد این نشان اینست که توفیق حق تعالى با اوست و آن منشأ این شده.

٩٤٤٩ من أعظم مصائب الأخیار حاجتهم الى مداراة الأشرار . از بزرگترین مصیبتهاى نیکان محتاج شدن ایشانست بمدارا کردن با بدان، یعنى مسلّط شدن بدان بر نیکان بعنوانى که باید که مدارا کنند با ایشان.

٩٤٥٠ من الحکمة أن لا تنازع من فوقک، و لا تستذلّ من دونک، و لا تتعاطى ما لیس فى قدرتک، و لا یخالف لسانک قلبک، و لا قولک فعلک، و لا تتکلّم فیما لا تعلم، و لا تترک الأمر عند الاقبال، و تطلبه عند الادبار.

از حکمت اینست یعنى از علم راست و کردار درست که نزاع نکنى با کسى که بالاتر از تو باشد، و خوار نگردانى کسى را که پست‏تر از تو باشد، و فرا نگیرى چیزى را که نباشد در قدرت تو یعنى متصّدى کردن کارى نشوى که نتوانى کرد، و مخالفت نکند زبان تو با دل تو، و نه گفتار تو با کردار تو، و سخن نگوئى در آنچه ندانى، و وانگذارى کار را نزد اقبال، و طلب کنى نزد ادبار، یعنى چنین نکنى که واگذارى کار را نزد اقبال و طلب کنى نزد ادبار بلکه بر عکس آن عمل کنى که در اقبال طلب کنى، و نزد ادبار واگذارى، و دور نیست که «و لا تطلبه» بوده باشد و «لا» در نسخه اصل سهوا افتاده باشد و بنا بر این ترجمه این باشد که: وا نگذارى کار را نزد اقبال و طلب نکنى نزد ادبار، و بنا بر این محتاج بتوجیهى نیست.

٩٤٥١ من فضیلة النّفس المسارعة الى الطّاعة. از افزونى مرتبه نفس است شتاب کردن بسوى طاعت.

٩٤٥٢ من عزّ النّفس لزوم القناعة. از عزّت نفس است لازم بودن قناعت و جدا نشدن از آن.


حرف میم مفتوحه بلفظ «ما»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف میم مفتوحه بلفظ «ما» که گاهى بمعنى نفى است، و گاهى از براى استفهام، و گاهى بمعنى تعجّب، و گاهى بمعنى آنچه و آن چیز، چنانکه اشاره بهر یک در محلّ آن خواهد شد. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٩٤٥٣ ما ندم من استخار. پشیمان نشود هر که استخاره کند یعنى هر که با خدا استخاره کند یعنى طلب خیر نماید از او در کارى پشیمان نشود در آن کار، بدانکه استخاره بدو نحو وارد شده: یکى- این که در کارى متوسّل بحق تعالى شود و از او طلب کند که آنچه خیر اوست در آن باب از فعل و ترک پیش او آورد پس حق تعالى آنچه خیر او باشد پیش او آورد و پشیمان نگردد از آن، و دعاها در این باب در احادیث وارد شده بعضى با نمازى و بعضى بغیر آن.

دویم- استخاره بطریقى چند که در آنها اشاره مى‏شود بخوبى کردن آن یا نکردن آن، و باید که بر وفق آن عمل کند مثل استخاره بقرآن مجید و استخاره ذات الرّقاع و استخاره بتسبیح چنانکه در کتب ادعیه و احادیث طریق هر یک مذکور شده و اینجا جاى تفصیل آن نیست پس هر که بر وفق آن عمل کند پشیمان نگردد.

٩٤٥٤ ما ضلّ من استشار. گمراه نشود هر که مشورت کند، ممکن است مراد باین نیز مشورت با خداى سبحانه باشد بنحو دویم استخاره، و ممکن است مراد مشورت عقلا باشد و این ظاهرترست.

٩٤٥٥ ما أذنب من اعتذر. گناه نکردن کسى که عذر گوید یعنى باید عذر او را پذیرفت و بعد از عذر گفتن بمنزله اینست که گناه نکرده.

٩٤٥٦ ما أعتب من افتقر. راضى گردانیده نشده کسى که بپوشاند گناه را یعنى عفو کند آنرا و در گذرد از آن، ممکنست که مراد این باشد که: کسى که گناهى کرد نسبت بکسى و او عفو کرد و درگذشت از آن، مجرّد این دلیل رضا و خشنودى او نمى‏شود بسیارست که با وجود آزردگى از او عفو میکند و انتقام نمى‏کشد پس اگر ممکن باشد راضى گردانیدن او بعذر خواهى یا غیر آن باید کرد و ممکنست که «أعتب» بصیغه معلوم خوانده شود ترجمه این باشد که: راضى نگردانیده کسى که درگذرد از گناه یعنى مجرّد همین سبب رضا و خشنودى کامل حق تعالى یا آن گنهکار نمى‏شود رضا و خشنودى کامل حق تعالى یا آن گنهکار وقتیست که احسانى نیز باو بشود تا در عوض بدى او نیکى باو کرده باشد که این کمال مروّت و احسانست.

٩٤٥٧ ما أصیب من صبر. مصیبت زده نشده کسى که صبر کند یعنى در حقیقت مصیبتى باو نرسیده زیرا که از عهده مفاسد مصیبتها مثل شماتت اعداء و تعب و زحمت و سبکى و خفّت جزع و قلق و اضطراب فارغ باشد و بازاى اصل آن مصیبت و صبر بر آن چندان اجر

و ثواب تحصیل کند که با وجود آن مصیبت او مصیبت نباشد بلکه رحمتى عظیم شمرده شود.

٩٤٥٨ ما ذلّ من أحسن الفکر. خوار نگردد کسى که نیکو کند فکر را.

٩٤٥٩ ما خاب من لزم الصّبر. نومید نشود کسى که لازم باشد صبر را و از آن جدا نشود.

٩٤٦٠ ما کلّ طالب یخیب. نیست چنین که هر طلب کننده نومید شود، ممکنست که مراد ترغیب در طلب و سعى باشد در مطالب مهمّه و این که بمجرّد این که کسى طلب آن کرده باشد و نومید شده باشد نومید نباید شد چنین نیست که هر طلب کننده نومید شود بسیار باشد که او نومید شده باشد و دیگرى امیدوار گردد.

٩٤٦١ ما کلّ رام یصیب. نیست چنین که هر تیر اندازى بزند نشانه را ظاهر اینست که غرض از این عکس مضمون فقره سابق باشد و این که باین که کسى در مطلبى سعى کرده باشد و بمطلب رسیده باشد مغرور نباید شد و بسبب آن اعتقاد این نباید داشت که هر که در مثل آن سعى کند بمطلب برسد چنین نیست چنانکه چنین نیست که هر تیراندازى بزند نشانه را.

٩٤٦٢ ما کلّ غائب یئوب. نیست چنین که هر غایبى برگردد غرض اینست که کسى که اراده سفر و غیبتى داشته باشد باید که بمهمّات خود از دیون مردم بر او و دیون او بر ایشان و غیر

آنها برسد و قطع و فصل آنها بکند و تحقیق آنها را حواله ببرگشتن خود نکند، نیست چنین که هر غایبى برگردد.

٩٤٦٣ ما کلّ مفتون یعاتب. نیست چنین که هر بفتنه افتاده شده ملامت کرده شود یعنى با این که تقصیر کرده که خود را در آن فتنه انداخته بسیار مى‏شود که آدمى بى تقصیر در فتنه مى‏افتد.

٩٤٦٤ ما کلّ مذنب یعاقب. نیست چنین که هر گنهکارى عقاب کرده شود ممکنست مراد گنهکار در درگاه حق تعالى باشد و این که چنین نیست که هر گنهکارى در آن درگاه عقاب کرده شود بسا باشد که توبه کند و بآن عقاب او ساقط شود، یا حق تعالى بفضل کرم خود عفو کند، و بنا بر این ممکنست که غرض از این ردّ بر جمعى باشد که عفو را جایز نمى‏دانسته‏اند مانند معتزله، و ممکنست که مراد گنهکار نسبت بمردم باشد و این که چنین نیست که هر گنهکار را عقوبت باید کرد گاه باشد که عذرى داشته باشد تحقیق آن باید کرد و بر تقدیرى که عذرى نداشته باشد بسیار گناهى باشد که عفو آن و در گذشتن از آن أولى و أفضل باشد.

٩٤٦٥ ما فوق الکفاف اسراف. نیست بالاتر از کفاف اسرافى، «کفاف» بفتح کاف قدرى از مال را گویند که بس باشد از براى آدمى و ما یحتاج او و عیال او بعنوان میانه روى و مراد اینست که: کسى که آن قدر را نگاه دارد و زیاده بر آن را صرف کنده بزیاده روى در امور مشروعه مثل بخششها و دهشها و مهمانیها و امثال آنها، اسرافى در آن نیست اسراف در زیاده رویست که بسبب آن قدر کفاف خود و عیال خود را نگاه ندارد و خود را محتاج گرداند.

٩٤٦٦ ما دون الشّره عفاف. نیست نزد غلبه حرص عفافى، «عفاف» و «عفّت» بمعنى باز ایستادن از حرام است و مراد اینست که آن با غلبه حرص جمع نمى‏شود و غلبه حرص نمى‏شود که صاحب خود را در حرامى نیندازد.

٩٤٦٧ ما تکبّر الّا وضیع. تکبّر نکند مگر شخص پست مرتبه.

٩٤٦٨ ما تواضع الّا رفیع. تواضع و فروتنى نکند مگر شخص بلند مرتبه .

٩٤٦٩ ما حقّر نفسه الّا عاقل. کوچک نشمارد نفس خود را مگر عاقلى.

٩٤٧٠ ما نقّص نفسه الّا کامل. ناقص نشمارد نفس خود را مگر کاملى.

٩٤٧١ ما أعجب برأیه الّا جاهل. خود بینى نکند برأى خود مگر جاهلى.

٩٤٧٢ ما أضرّ المحاسن کالعجب. ضرر نرساند نیکوئیها را چیزى مانند خودبینى، یعنى ضرر آن به آنها زیاده از ضرر هر چیزست.

٩٤٧٣ ما جمّل الفضائل کاللّبّ. زیبا نگرداند فضائل و افزونیهاى مرتبه را چیزى مثل عقل، یعنى زیبایى که عقل و زیرکى دهد آنها را زیاده است از هر چیز زیبا گرداند آنها را.

٩٤٧٤ ما أصلح الدّین کالتّقوى. بصلاح نیاورد دین را چیزى مانند پرهیزگارى.

٩٤٧٥ ما ضادّ العقل کالهوى. دشمنى نکند عقل را چیزى مانند هوى و هوس.

٩٤٧٦ ما أفسد الدّین کالدّنیا. فاسد و تباه نکند دین را چیزى مانند دنیا یعنى خواهش آن و اشتغال بآن.

٩٤٧٧ ما زنى غیور قطّ. زنا کند صاحب غیرتى هرگز یعنى هر که را غیرتى باشد آنرا ننگ خود داند و ارتکاب آن نکند، و ممکن است که این باعتبار این باشد که وارد شده که: هر که زنا کند نمى‏شود که زنا واقع نشود بزوجه او یا یکى از اولاد او، یا باعتبار این که عقل صحیح حکم میکند باین که کسى که چاهى نکنده باشد از براى دیگرى، خود بچاهى نمى‏افتد، پس صاحب غیرت ارتکاب آن نمى‏کند که مبادا نسبت باهل او نیز چنین امرى واقع شود.

٩٤٧٨ ما أفحش کریم قطّ. فحش نگوید کریمى هرگز یعنى کسى که گرامى و بلند مرتبه باشد.

٩٤٧٩ ما أقلّ راحة الحسود. چه کم کرده است راحت حسود را، مراد تعجّبست از کمى راحت و آسایش او و از براى تأکید و مبالغه در آن تعبیر مى‏شود باستفهام از این که آیا چه چیز باشد

سبب کمى آن که آنرا چنین کم کرده.

٩٤٨٠ ما أنکد عیش الحقود. چه تیره کرده عیش و زندگانى کینه‏ور را، این نیز تعجب است از زیادتى تیرگى عیش و زندگانى او و مبالغه و تأکید در آن بتعبیر باستفهام از سبب آن که آنرا چنین تیره کرده.

٩٤٨١ ما أنکرت اللَّه تعالى منذ عرفته. انکار نکردم خداى بلند مرتبه را از آن وقتى که تصوّر کردم او را، مراد اظهار پاکیزگى خودست از آلودگى بکفر و این که هرگز مثل دیگران که غصب حقّ او کردند آلوده بآن نشده.

٩٤٨٢ ما شککت فى الحقّ مذ أریته. شکّ نکردم در حقّ از آن وقت که نموده شدم آنرا، این نیز مضمون فقره سابقست، و مراد به «حق» حق تعالى است، و این که هرگز شکّ نکرده در او از آن وقتى که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله نموده او را باو یعنى وصف او کرده از براى او و دعوت کرده او را بسوى او.

٩٤٨٣ ما کذبت و لا کذّبت. دروغ نگفته‏ام و تکذیب کرده نشده‏ام یعنى هرگز کسى تکذیب من نکرده در چیزى که نقل کنم.

٩٤٨٤ ما ضللت و لا ضلّ بى. گمراه نشده‏ام و گمراه کرده نشده بمن یعنى هرگز کسى را گمراه نکرده‏ام.

٩٤٨٥ ما سعد من شقى إخوانه. نیکبخت نگردد کسى که بدبخت کند برادران خود را یعنى ظلم و ستم کند بر ایشان یا واگذارد ایشان را و رعایت ایشان نکند با وجود قدرت بر آن.

٩٤٨٦ ما عزّ من ذلّ جیرانه. عزیز نگردد کسى که خوار کند همسایگان خود را.

٩٤٨٧ ما أقرب الحیوة من الموت. چه نزدیک کرده است حیات را از مرگ، مراد تعجّب است از کمال نزدیکى حیات بمرگ و مبالغه و تأکید در آن باستفهام و سؤال از سبب آن، که آیا چه سبب دارد که این همه نزدیک شده بآن، و این بنا بر مذهب فرّاء است که ظاهرترین مذاهب است در فعل تعجّب چنانکه شیخ رضى تحقیق کرده و بنا بر مذهب سیبویه ترجمه اینست که: چیز عظیمى نزدیک کرده حیات را از مرگ، و بنا بر مذهب اخفش این که آنچه نزدیک کرده حیات را از مرگ چیزى عظیمى است و حاصل همه اینست که: چه نزدیک است حیات بمرگ، زیرا که هرگاه مراد این باشد مى‏توان گفت که آیا چه چیز چنین نزدیک کرده این را بآن، و مى‏توان گفت که: البته چیز عظیمى چنین نزدیک کرده این را بآن، یا این که آنچه نزدیک کرده این را بآن البته چیز عظیمى باشد که چنین نزدیک کرده و چون حاصل همه یکیست و قول اوّل ظاهرترست ما در ترجمه در فقرات نظائر این بعد از این اکتفا مى‏نمائیم بوجه اوّل و آن دو وجه دیگر در همه آنها جاریست.

٩٤٨٨ ما أبعد الاستدراک من الفوت. چه چیز دور کرده است باز یافت را از فوت، مراد اینست که کارى که بایست بشود و فوت شود بسیار دورست که تدارک و باز یافت شود پس سعى باید کرد که آن فوت نشود و از راه مبالغه در این بفعل تعجّب ادا شده که مفاد آن تعجّب است از دورى آن از آن، و سؤال از سبب آن که چنان دورکرده آن را از آن، این بنا بر مذهب فرّاء است و بنا بر مذهب سیبویه ترجمه اینست که: چیز عظیمى دور کرده بازیافت را از فوت و بنا بر مذهب اخفش این که: آنچه دور کرده بازیافت را از فوت چیز عظیمى است و حاصل هر سه یکیست و بر این قیاس در سایر فقرات نظایر این.

٩٤٨٩ ما تزیّن متزیّن بمثل طاعة اللَّه. زینت نیافته زینت جوینده بچیزى مانند فرمانبردارى خدا.

٩٤٩٠ ما تقرّب متقرّب بمثل عبادة اللَّه. نزدیکى نجسته یعنى بسوى حق تعالى نزدیکى جوینده بمثل عبادت و بندگى خدا یعنى بچیزى دیگر مثل آن.

٩٤٩١ ما أقرب الأجل من الأمل. چه چیز نزدیک کرده است اجل را از امل، مراد تعجّب است از نزدیکى مرگ بامید، و استفهام و سؤال از سبب آن از براى تأکید و مبالغه در آن، و غرض منع از امیدهاست و این که دنیا قابل قرار دادن آنها نیست بسبب کمال نزدیکى مرگ.

٩٤٩٢ ما أفسد الأمل للعمل. چه چیز فاسد کرده است امید را از براى عمل یعنى نهایت فساد دارد آیا چه سبب داشته باشد که چنان فاسد کرده آن را از براى عمل، و مراد اینست که‏

کسى که خواهد عمل کند از براى آخرت امیدهاى دنیوى از او فاسدست و مانع از آن مى‏شود باید که ترک آنها کند و پوشیده نماند که این ترجمه بنا بر مشهورست که «افعل التّعجب» از غیر فعل ثلاثى مجرّد بنا نمى‏شود و بنا بر مذهب سیرافى که تجویز بناى آن از «أفعل» کرده ترجمه اینست که: چه فاسد کننده است امید از براى عمل، و این ظاهرترست.

٩٤٩٣ ما أقطع الأجل للأمل. چه چیز برنده کرده است اجل را از براى امید، مراد تعجّب است از برندگى اجل از براى امید و مبالغه و تأکید در آن بتعبیر از آن بسؤالى از سببى که چنین آن را برنده کرده از براى آن.

٩٤٩٤ ما أطال أحد فى الأمل الّا قصّر فى العمل. دراز نکشد یکى در امل مگر این که کوتاهى کند در عمل، یعنى نمى‏شود که طول امل کسى باعث کوتاهى او در عمل نشود.

٩٤٩٥ ما شر بعده الجنّة بشرّ. نیست شرّى که بعد از آن بهشت باشد شرّى، یعنى هر شرّى که بآدمى رسد و جزاى آن بهشت باشد آن شرّ نیست بلکه خیر محض است که بسبب چنان شرّى فانى مستحقّ چنان خیرى باقى گردد.

٩٤٩٦ ما خیر بعده النّار بخیر. نیست خیرى که بعد از آن آتش باشد خیرى، یعنى هر خیرى از خیرات دنیوى که سبب آتش شود آن خیر نیست بلکه شرّ محض است، بر قیاس فقره سابق.

٩٤٩٧ ما اکتسب الشّرف بمثل التّواضع.

کسب کرده نشده شرف و بلندى مرتبه بمثل تواضع، یعنى سببى از براى کسب آن مثل تواضع و فروتنى نیست، آن قویترین اسباب آنست.

٩٤٩٨ ما أصلح الدّین کالورع. بصلاح نیاورده دین را چیزى مثل پرهیزگارى، یعنى چیزى مثل پرهیزگارى سبب صلاح دیندارى نشود، آن قویترین اسباب آنست.

٩٤٩٩ ما اجتلب المقت بمثل الکبر. کشیده نشده دشمنى بچیزى مثل تکبّر، یعنى سببى از براى جلب دشمنى خدا و خلق مثل تکبّر نباشد، آن قویترین اسباب آنست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ٩٥٠٠ ما حصّنت النّعم بمثل الشّکر. محکم نگاهداشته نشده نعمتها بچیزى مثل شکر، یعنى سببى از براى محکم نگاهداشتن نعمتها مثل شکر نباشد، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٠١ ما حصل الأجر بمثل إغاثة الملهوف. حاصل نشده اجر و ثواب بچیزى مثل فریاد رسیدن ستمدیده فریاد رس طلب- کننده، یعنى اجر و ثواب سببى مثل آن ندارد، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٠٢ ما اکتسب الشّکر بمثل بذل المعروف. کسب کرده نشده شکر بچیزى مثل بذل عطا، یعنى چیزى سبب شکر مردم مثل بذل عطا نمى‏شود، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٠٣ ما استرقّت الأعناق بمثل الاحسان. بنده گردانیده نشده گردنها بمثل احسان، یعنى سببى از براى بنده گردانیدن گردنها و مطیع گردانیدن آنها مثل احسان نباشد، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٠٤ ما کدّرت الصّنائع بمثل الامتنان. تیره نشده احسانها بمثل منّت گذاشتن، یعنى سببى از براى کدورت و تیره شدن آنها مثل آن نباشد، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٠٥ ما أحسن الوفاء و أقبح الجفاء. چه چیز نیکو کرده وفادارى را و زشت کرده جفا را، یعنى چه نیکوست آن و زشت است این، بر قیاس نظائر آن که قبل از این مذکور شد، و «جفاء» بضمّ جیم بمعنى باطل است و بفتح آن بمعنى بى خیرى و ترک احسان یا دورى از آداب یا درشتى خلق و خوى.

٩٥٠٦ ما أقبح السّخط و أحسن الرّضى. چه چیز زشت کرده سخط را و نیکو گردانیده رضا را، یعنى چه زشت است سخط و نیکوست رضا، و مراد به «رضى» خشنودى بنصیب و بهره خودست از دنیا، و به «سخط» بضمّ سین و سکون خاء نقطه‏دار یا فتح هر دو خلاف آن و خشمناک بودن بر آن.

٩٥٠٧ ما افتقر من ملک فهما. فقیر و درویش نشده کسى که مالک شده فهمى را، یعنى کسى که مالک فهمى شده او درویش و بى چیز نیست هر چند مالک چیز دیگر نباشد همان ملک که دارد کافیست و اشرف املاکست، یا این که نگذارد که او فقیر و درویش باشد.

٩٥٠٨ ما مات من أحیى علما. نمرده کسى که زنده کرده علمى را، مراد به «زنده کردن علمى» اینست که تحقیق کرده باشد مسئله علمى را و بماند آن در میان مردم از آثار او بنقل بیکدیگر

بزبانها، یا نوشتن در کتابها، و «نمردن چنین کسى» باعتبار اینست که ذکر او بخوبى باقیست پس گوئیا زنده است و نمرده.

٩٥٠٩ ما یعطى البقاء من أحبّه. داده نمى‏شود بقا کسى را که دوست دارد آن را.

٩٥١٠ ما ینجو من الموت من طلبه. رستگارى نیابد از مرگ کسى که طلب آن کند، مراد از این دو فقره مبارکه اینست که دنیا محلّ بقا نیست، نه بدوستى و خواهش آن بقا داده مى‏شود که بر وفق خواهش کسى عمل شود، و نه بطلب کردن مرگ و خواستن آن که بر خلاف خواهش او عمل شود، چنانکه دنیا شتاب کند بسوى هر که بگریزد از آن پس چاره در آن از براى مرگ نیست.

٩٥١١ ما ظفر من ظفر الاثم به. فیروزى نیافته کسى که فیروزى یافته گناه باو، یعنى باید که راه گناه بخود نداد و خود را پاک از آن نگاهداشت که همین که گناه فیروزى یابد بر کسى، دیگر او فیروزى نیابد.

٩٥١٢ ما علم من لم یعمل بعلمه. ندانسته کسى که عمل نکرد بعلم خود، یعنى آن علم او در حقیقت علم نیست و بمنزله جهل است.

٩٥١٣ ما عقل من أطال أمله. دریافت نکرده کسى که طول داده امید خود را، یعنى عقل و دریافتى از براى او نبوده.

٩٥١٤ ما أحسن من أساء عمله. خوب نکرده هر که بد کرده عمل خود را.

٩٥١٥ ما هلک من عرف قدره. هلاک نشده هر که شناخته قدر خود را، یعنى اندازه و مرتبه خود را بر وفق آن سلوک کرده با مردم و تجاوز نکرده از آن، و همچنین خود را از آن مرتبه نینداخته و خفیف و خوار نکرده بگناهان و طمعها و مانند آنها.

٩٥١٦ ما عقل من عدا طوره. دریافت نکرده کسى که در گذشته از طور خود، یعنى عقل و دریافتنى نبوده از براى کسى که تجاوز کرده از حدّ خود و مرتبه خود.

٩٥١٧ ما کان الرّفق فى شی‏ء الّا زانه. نبوده نرمى و هموارى در چیزى مگر این که زینت و آرایش داده آن را.

٩٥١٨ ما کان الخرق فى شی‏ء الّا شانه. نبوده خرق در چیزى مگر این که عیبناک کرده آن را، «خرق» بضمّ خاء نقطه‏دار و سکون راء بى نقطه بمعنى درشتى خوى است، و بمعنى حماقت و کم عقلى، و در اینجا معنى اوّل بقرینه مقابله با فقره سابق ظاهرترست.

٩٥١٩ ما أنقض النّوم لعزائم الیوم. چه چیز شکننده کرده خواب را از براى عزیمتهاى امروز، یعنى چه شکننده است خواب از براى آنها، و مراد اینست که بسیارست که عزمها که امروز مى‏شود که فردا بجا آورده شود خواب امشب مى‏شکند آنها را، یعنى فردا بعد از بیدار شدن از خواب تغییرى یابد آن عزمها، یا این که عزمها که در روز شود که شب بجا آورده شود

مثل مسافرى که عزم طىّ منزل در شب کند چون شب شود خواب غلبه کند و مانع شود از آنها و درهم شکند آنها را و این کالمثلى است که گاهى مى‏گویند در مقامى که غرض تعبیر و سرزنش کسى باشد بعدم ثبات عزم او و این که عزمهاى خود را زود بر هم مى‏زند بکاهلى، یا باندک سببى، و گاه باشد که در مقامى گویند که غرض تحریص کسى باشد بر کردن کارى که عزم آن کرده باشد و این که تأخیر آن بسیار مى‏شود که سبب فوت آن مى‏شود بکاهلى ‏یا باندک سبى، و گاه باشد که در مقامى گویند که غرض تسلّى کسى باشد از عزم بدى که کسى نسبت باو کرده باشد باین که اندیشه زیاد از آن نباید داشت بسیار مى‏شود که خواب امشب عزم امروز را بر هم شکند بسبب سانحه که در این شب روى دهد یا بتغیّر رائى بى آن و این بنا بر این نزدیکست بمثل مشهور «اللیل حبلى» یعنى شب آبستن است که در مقام تسلّى مى‏گویند، و گاه باشد که آن را نیز در مقام تحریص گویند.

٩٥٢٠ ما أهدم التّوبة لعظیم الجرم. چه چیز خراب کننده کرده توبه را از براى گناه بزرگ، یعنى چه خراب کننده است توبه از براى گناه بزرگ، و مراد به «توبه» چنانکه قبل از این مذکور شد پشیمانى از گناهست از صمیم قلب و عزم جزم بر عدم رجوع بآن، و همه گناهان بزرگ باین آمرزیده گردد مگر این که حقّ النّاس باشد که در آنجا اداى حقّ او یا استرضاى او باید کرد.

٩٥٢١ ما أکثر من یعترف بالحقّ و لا یطیعه. چه چیز بسیار کرده کسى را که اعتراف میکند بحقّ و فرمانبردارى نمى‏کند آن را، یعنى چه بسیارست چنین کسى و غرض تعجّب از بسیارى آنست.

٩٥٢٢ ما أکثر من یعلم العلم و لا یتّبعه. چه چیز بسیار کرده کسى را که میداند علم را و پیروى نمى‏کند آن را، یعنى چه بسیارست چنین کسى، و غرض تعجّب از بسیارى چنین کسى است.

٩٥٢٣ ما أقرب النّقمة من الظّلوم. چه چیز نزدیکى کرده انتقام را از ستم کننده، یعنى چه نزدیکست انتقام باو، و غرض تعجّب از کمال نزدیکى آنست و ترسانیدن او از آن.

٩٥٢٤ ما أقرب النّصرة من المظلوم. چه چیز نزدیک کرده یارى را بستمکرده شده، یعنى چه نزدیکست یارى باو، و غرض تعجّب از کمال نزدیکى آنست باو و بشارت تسلّى او بآن.

٩٥٢٥ ما أعظم عقاب الباغى. چه چیز بزرگ کرده عقاب باغى را، یعنى چه بزرگست عقاب آن، و مراد به «باغى» هر ظالمیست یا کسى که بر امام زمان خروج کند.

٩٥٢٦ ما أسرع صرعة الطّاغى. چه چیز شتاب فرموده افتادن طاغى را، یعنى چه شتاب میکند آن و زود مى‏رسد. و مراد به «طاغى» طغیان کننده است یعنى کسى که از حدّ درگذرد در عصیان.

٩٥٢٧ ما استنبط الصّواب بمثل المشاورة. استنباط کرده نشده صواب بمثل مشورت کردن، «استنباط» بمعنى بیرون آوردن چیزیست از چیزى، و مراد به «صواب» راه درست است، و مراد آنستکه استنباط راه درست در هر باب بچیزى مثل مشورت کردن با عقلا نمى‏تواند باشد.

٩٥٢٨ ما تأکّدت الحرمة بمثل المصاحبة و المجاورة. سخت نمى‏شود حرمت بمثل مصاحبت و همسایگى، یعنى هیچ چیز سبب سختى و شدّت احترام و رعایت حرمت مثل مصاحبت و همسایگى نمى‏شود و رعایت حرمت مصاحب و همسایه زیاده از دیگران باید داشت.

٩٥٢٩ ما نال المجد من عداه الحمد. نرسد شرف و مجد را کسى که درگذرد از او حمد، یعنى کسى که احسان او بمردم نرسد که بسبب آن حمد و ستایش او کنند او بشرف و مجد و بلندى مرتبه نرسد.

٩٥٣٠ ما أدرک المجد من فاته الجدّ. در نیابد شرف و بلندى مرتبه را کسى که فوت شود او را جدّ، یعنى جدّى از براى او نباشد، و «جدّ» بفتح جیم و تشدید دال بى نقطه بمعنى بخت و طالعست، و بمعنى توانگرى نیز آمده، و ظاهر در اینجا معنى آخرست، و بنا بر معنى اوّل محصّلى ندارد مگر این که بخت و طالع را کسى از اسباب وقوع حوادث داند چنانکه شایعست میان عوام و آن بحسب ظاهر صورتى دارد و اللّه تعالى یعلم، و ممکن است که «جدّ» بکسر جیم خوانده شود و معنى این باشد که: نرسد بشرف کسى که فوت شود او را جدّ و بذل جهد در تحصیل کمالات و اسباب آن.

٩٥٣١ ما کذب عاقل و لا زنى مؤمن. دروغ نگفته هیچ عاقلى، و زنا نکرده هیچ مؤمنى، مراد عاقل کامل است و همچنین مؤمن کامل است بقرینه جزو اوّل، و بعضى احادیث دلالت بر آن دارد، و ظاهر بعضى دیگر اینست که زنا منافى اصل ایمانست بلکه دزدى نیز، و در بعضى نسخه‏ها «خان» بجاى «زنى» است و بنا بر این ترجمه اینست که: و خیانت نکرده هیچ مؤمنى، و مراد همان مؤمن کامل مى‏تواند بود، و نسخه اوّل ظاهرترست باعتبار

موافقت با احادیث دیگر که در باب زنا واقع شده.

٩٥٣٢ ما ارتاب مخلص و لا شکّ موقن. شکّ نکرده هیچ مخلصى، و شکّ نکرده هیچ صاحب یقینى، یعنى مخلصان حقّ تعالى که خود را خالص گردانیده‏اند از براى بندگى او، و همچنین آنانکه یقین کامل دارند در معارف او هرگز ایشان را ریبى و شکّى نبوده در معرفت حقّ تعالى و کسى را که یک وقتى ریبى و شکّى بوده باشد در آن بمرتبه اخلاص و ایقان نمى‏تواند رسید، و از اینجا ظاهر مى‏شود که خلیفه و امام که باید که از مخلصان و موقنان باشد نمى‏شود که یک وقتى کافر و مشرک بوده باشد مانند خلفاى ثلاثه که باتّفاق خاصّه و عامّه قبل از اسلام کافر و مشرک بوده‏اند.

٩٥٣٣ ما آمن باللَّه من سکن الشّکّ قلبه. ایمان نیاورده بخدا کسى که ساکن باشد شکّ در دل او، ظاهر اینست که مراد این باشد که در ایمان یقینى باید که اصلا احتمال خلاف در آن ندهد و ظنّ و گمان که احتمال خلاف در آن باشد هر چند احتمال بعیدى باشد کافى نیست، و بنا بر این مراد به «شکّ» مطلق تردّد باشد و دادن احتمال خلاف هر چند احتمال مرجوحى باشد چنانکه آن یکى از معانى «شکّ» است نه «شکّ» بمعنى تردّدى که طرفین آن مساوى باشد چنانکه معنى مشهورتر آنست زیرا که ایمان نیاوردن صاحب شکّ باین معنى ظاهرست و قابل بیان نیست، مگر این که بر این حمل شود که کسى که شکّ در دل او یک وقتى ساکن شده باشد و قرار گرفته باشد هرگز ایمان نیاورد و این از امورى باشد که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه از راه علم بغیب آن را داند چنانکه فقره سابق نیز باید که بر این حمل شود و اللّه تعالى یعلم.

٩٥٣٤ ما أنجز الوعد من مطل به.

بجا نیاورده وعده را کسى که پس انداخته باشد آن را، مراد اینست که وفاى بوعده که مدح آن شده اینست که از وقت وعده نگذراند پس کسى که پس اندازد از آن و بعد از آن بجا آورد او در حقیقت وفاى بوعده نکرده و مدح آن از براى او نباشد، این در وعده‏ایست که وقت خاصّى از براى آن کرده باشد و اگر وعده مطلقى باشد ممکن است که مراد این باشد که: بجا آوردن آن اینست که تعجیل کند در آن و زود بعمل آورد، و کسى که پس اندازد آن را و دیر کند هر چند بعمل آورد آن را او در حقیقت وفا نکرده بوعده.

٩٥٣٥ ما أهنأ العطاء من منّ به. گوارا نکرده عطا را کسى که منّت گذاشت بآن.

٩٥٣٦ ما أقرب النّجاح ممّن عجّل السّراح. چه چیز نزدیک کرده فیروزى را بکسى که شتاب کرده شده سراح را یعنى چه نزدیکست فیروزى باو، «سراح» بمعنى رهائیست و مراد در اینجا اینست که کسى که حاجت بکسى داشته باشد هر گاه برنیاورد آن را و تعجیل کند نومید ساختن او را و رهائى او را این هم در حکم فیروزى یافتن او بمطلوبست و کمال نزدیکى دارد بآن باعتبار فارغ شدن از تعب و زحمت انتظار و تردّد و تشویش خاطر و مانند آنها چنانکه مشهورست که: نومیدى یکى از دو راحت است.

٩٥٣٧ ما أبعد الصّلاح من ذى الشّرّ الوقاح. چه چیز دور کرده است صلاح را از صاحب شرّ بى‏حیا، یعنى چه دور است صلاح از او، و چنین کسى دورست که بصلاح آید و شایسته گردد.

٩٥٣٨ ما أحسن الجود مع الإعسار.

چه چیز نیکو کرده است بخشندگى را با پریشانى، یعنى چه نیکوست بخشندگى با آن.

٩٥٣٩ ما أقبح البخل مع الإکثار. چه زشت است بخیلى با بسیارى مال، این ترجمه بنا بر حاصل معنى است بنا بر همه مذاهب در «افعل تعجّب»، و همچنین در فقرات بعد از این.

٩٥٤٠ ما أحسن العفو مع الاقتدار. چه نیکوست در گذشتن از گناه با قدرت بر انتقام.

٩٥٤١ ما أقبح العقوبة مع الاعتذار. چه زشت است عقوبت گنهکار با وجود عذر گفتن او.

٩٥٤٢ ما أکثر العبر و أقلّ الاعتبار. چه بسیارست چیزها که عبرت توان گرفت به آنها و کم است عبرت گرفتن، غرض تعجّب است از هر یک از بسیارى آنها و کمى این، یا از کمى این با وجود بسیارى آنها.

٩٥٤٣ ما عمرت البلدان بمثل العدل. آباد کرده نشده شهرها بمثل عدل، یعنى هیچ چیز در آباد کردن شهرها مثل عدالت پادشاه و حکّام نیست.

٩٥٤٤ ما حصّنت الأعراض بمثل البذل. محکم نگاهداشته نشده عرضها بمثل بذل، یعنى چیزى از براى محکم- نگاهداشتن عرضها مثل بذل و عطا نمى‏باشد.

٩٥٤٥ ما شکرت النّعم بمثل بذلها.

شکر کرده نشده نعمتها بمثل بذل آنها، یعنى شکرى از براى آنها مثل بذل آنها نیست، آن بهترین شکرهاى آنهاست، و مراد به «بذل آنها» صرف آنهاست در مصارف آنها و نگاه نداشتن آنها.

٩٥٤٦ ما حصّنت النّعم بمثل الانعام بها. محکم نگاهداشته نشده نعمتها بمثل انعام به آنها، یعنى چیزى از براى محکم نگاهداشتن آنها مثل انعام از آنها نیست، هر که از نعمتهاى خود بدیگران نیز انعام کند نعمتهاى او پاینده ماند و بیفزاید.

٩٥٤٧ ما حصل الأجر بمثل الصّبر. حاصل نشده اجر و ثواب بمثل صبر، یعنى صبر قویترین اسباب اجر و ثوابست و سببى از براى آن در مرتبه آن نیست.

٩٥٤٨ ما حرست النّعم بمثل الشّکر. حراست کرده نشده نعمتها بمثل شکر، یعنى از براى حراست و نگهبانى آنها چیزى مثل شکر نیست، شکر آنها سبب پایندگى و افزونى آنها مى‏گردد چه سبب دیگر مثل این مى‏تواند بود.

٩٥٤٩ ما شاع الذّکر بمثل البذل. شایع نگردد ذکر بمثل بذل، یعنى شایع و فاش نگردد ذکر و یاد کسى بخوبى بچیزى مثل بذل و عطا، آن قویترین اسباب آنست.

٩٥٥٠ ما أذلّ النّفس کالحرص، و لا شان العرض کالبخل. خوار نکرده نفس را چیزى مثل حرص، و عیبناک نکرده عرض را چیزى مثل بخیلى.

٩٥٥١ ما أقبح الکذب بذوى الفضل. چه زشت است دروغ بصاحبان فضل، یعنى افزونى مرتبه یعنى بمردم بزرگ مرتبه.

٩٥٥٢ ما أقبح البخل بذوى النّبل. چه زشت است بخیلى بصاحبان نبل، یعنى نجابت یا بلندى مرتبه یا تندى فطنت.

٩٥٥٣ ما آمن المؤمن حتّى عقل. ایمان نیاورد مؤمن تا این که عالم شد.

٩٥٥٤ ما کفر الکافر حتّى جهل. کافر نشد کافر تا این که جاهل شد، مراد از این دو فقره مبارکه مدح علم و ذمّ جهل است، و این که مؤمن که مؤمن شده مؤمن نشده تا عالم نشده و کافر که کافر شده کافر نشده مگر بسبب این که جاهل برآمده و عالم نشده.

٩٥٥٥ ما بقاء فرع بعد ذهاب أصل. چیست بقاى فرعى بعد از رفتن اصلى، استفهام انکاریست یعنى نیست و نمى‏تواند بود و مراد ترغیب بر محافظت بر اصل است در هر باب، و این که بعد از این که اصل از دست برود فرع را بقائى نباشد مثل این که کسى درخت میوه خود را ببرّد و میوه آن را ضبط کند و حراست نماید و از این ظاهر مى‏شود که اهتمام در حفظ اصول دین و تصحیح آنها باید داشت نه این که مانند بسیارى از مردم آنها را مهمل گذارند و بفروع پردازند چه هر گاه آنها را از دست داده باشند فروع را چه بقائى باشد، و سابق بر این کلام معجز نظام چنانکه در نهج البلاغه نقل شده قدرى مذمّت دنیاست بعد از آن فرموده‏اند: «و قد مضت أصول نحن فروعها فما بقاء

فرع بعد ذهاب أصله» یعنى و بتحقیق گذشته‏اند اصلهائى که ما فرعهاى آنهائیم پس چیست بقاى فرعى بعد از رفتن اصل آن، و بنا بر این مراد اینست که پدران ما که اصلهاى ما بوده‏اند رفته‏اند پس چیست بقاى ما که فروع ایشانیم بعد از رفتن ایشان که اصول بودند یعنى ما را نیز بقائى نخواهد بود یا چه قدر باشد بقاى ما بعد از ایشان یعنى چندان قدرى نخواهد داشت.

٩٥٥٦ ما أعظم سعادة من بوشر قلبه ببرد الیقین. چه بزرگست نیکبختى کسى که رسیده شده باشد پوست دل او بسردى یقین، یعنى سردى یقین رسیده باشد بپوست دل او، یعنى یقین بمعارف إلهیّه دل او را خنک کرده باشد و سردى آن باصل پوست آن رسیده باشد.

٩٥٥٧ ما أعظم فوز من اقتفى أثر النّبیّین. چه بزرگست فیروزى کسى که پیروى کرده باشد اثر و نشان پیغمبران را.

ما آمن باللَّه من سکن الشّکّ قلبه. ایمان نیاورده بخدا کسى که ساکن باشد شکّ در دل او، این فقره چند فقره قبل از این مذکور و شرح شد .

٩٥٥٨ ما ظفر بالآخرة من کانت الدّنیا مطلبه. فیروزى نیابد بآخرت کسى که بوده باشد دنیا مطلب او.

٩٥٥٩ ما أقبح بالانسان ظاهرا موافقا و باطنا منافقا. چه زشت است در آدمى ظاهرى موافق و باطنى منافق، یعنى این که در ظاهر موافق باشد با کسى و در باطن بر خلاف آن باشد و نفاق کند با او.

٩٥٦٠ ما أعظم وزر من ظلم و اعتدى و تجبّر و طغى. چه بزرگست گناه کسى که ستم کند و ظلم کند و تکبّر کند و طغیان کند، یعنى از حدّ درگذرد در نافرمانى حقّ تعالى یا در همان ظلم و ستم و تکبّر.

٩٥٦١ ما استجلبت المحبّة بمثل السّخاء و الرّفق و حسن الخلق. کشیده نشده دوستى بمثل سخاوت و نرمى و نیکوئى خوى، یعنى جلب محبّت و دوستى مردم را بچیزى نمى‏توان کرد مثل اینها، اینها قویترین اسباب آنست.

٩٥٦٢ ما أعظم وزر من طلب رضى المخلوقین بسخط الخالق. چه عظیم است گناه کسى که طلب کند خشنودى آفریده شدگان را بغضب آفریدگار یعنى کارى کند از براى رضاى مخلوقین که حقّ تعالى را بسبب آن بخشم آورد.

٩٥٦٣ ما أصلح الدّین کالتّقوى. بصلاح نیاورده دین را چیزى مثل پرهیزگارى.

٩٥٦٤ ما أهلک الدّین کالهوى. هلاک نکرده دین را چیزى مثل هوى و هوس.

٩٥٦٥ ما اتّقى أحد الّا سهّل اللَّه مخرجه. پرهیزگار نشد هیچ کس مگر این که آسان گردانیده خدا بدر شد او را یعنى از هر تنگیى.

٩٥٦٦ ما اشتدّ ضیق الّا قرّب اللَّه فرجه. سخت نشده هیچ تنگیى مگر این که نزدیک گرداند خدا گشایش آن را.

٩٥٦٧ ما عفا عن الذّنب من قرّع به.

در نگذشته از گناه کسى که سرزنش کند بآن، مراد اینست که کسى که سرزنش کند کسى را که گناهى نسبت باو کرده باشد و عفو کند او در حقیقت عفو نکرده و در نگذشته از گناه او همان سرزنش ایذاء و آزار کمى نیست، کسى که خواهد که عفو کند باید که آن گناه را اصلا بروى او نیاورد و در گذرد از آن.

٩٥٦٨ ما أکمل المعروف من منّ به. کامل نکرده احسان را کسى که منّت گذارد بآن.

٩٥٦٩ ما زکا العلم بمثل العمل به. فزایش نمى‏کند علم یا پاکیزه نمى‏گردد بچیزى مثل عمل بآن یعنى عمل بآن قویترین اسباب فزایش آن یا پاکیزگى آنست.

٩٥٧٠ ما عقد ایمانه من بخل باحسانه. نبسته ایمان خود را کسى که بخیلى کرده باحسان خود، مراد به «نبستن ایمان خود» محکم نکردن آنست یا این که تشبیه شده بشترى یا نحو آن که آنرا نبسته باشند و مراد این باشد که ایمان او را ثباتى نباشد و در معرض زوال باشد مانند آن شتر.

٩٥٧١ ما هنأ بمعروفه من کثر امتنانه. گوارا نکرده احسان خود را کسى که بسیار باشد منّت گذاشتن او و تقیید ببسیارى با وجود زشتى مطلق منّت گذاشتن و ناگوارى احسان با آن ممکن است که باعتبار این باشد که اصل احسان منّتى را لازم دارد که آن را علاج نتوان کرد مراد بمنّت زیاد منّت است که زیاده بر آن باشد و یا باعتبار زیادتى ناگوارى آن باشد با منّت زیاد پس بآن اعتبار تخصیص یافته باشد بذکر در معرض ذمّ.

٩٥٧٢ ما أمر اللَّه سبحانه بشى‏ء الّا و أعان علیه.

امر نکرده خداى سبحانه بچیزى مگر این که و یارى کرده بر آن.

٩٥٧٣ ما نهى اللَّه سبحانه عن شی‏ء الّا و أغنى عنه. نهى کرده خداى سبحانه از چیزى مگر این که و بى نیاز کرده از آن.

٩٥٧٤ ما حصّن الدّول بمثل العدل. محکم نگاهداشته نشده دولتها بچیزى مثل عدل.

٩٥٧٥ ما اجتلب سخط اللَّه بمثل البخل. کشیده نشده خشم خدا بچیزى مثل بخیلى یعنى جلب خشم خدا بآن زیاده از هر خویى مى‏شود زیرا که آن مانع از اداى حقوق مردم و بسیارى از حقوق الهى مى‏شود و در اخلاق دیگر چنین خلقى نیست.

٩٥٧٦ ما آمن باللَّه من قطع رحمه. ایمان نیاورده بخدا کسى که ببرّد از خویش خود یعنى صله او را بجا نیاورد و بنا بر مشهور که أعمال داخل در ایمان نباشد مراد ایمان کامل است.

٩٥٧٧ ما أیقن باللَّه من لم یرع عهوده و ذمّته. یقین نکرده بخدا کسى که رعایت نکرده عهدهاى خود را و پیمانهاى خود را.

٩٥٧٨ ما حفظت الاخوّة بمثل المواساة. نگاهداشته نشده برادرى بچیزى مثل مواسات، مراد به «مواسات» چنانکه مکرّر مذکور شد برابر دانستن کسیست با خود در مال خود و مضایقه نکردن آن از او بهر نحو که خواهد و ظاهرست که هر که با کسى این نحو سلوک کند برادرى میانه ایشان محکم باشد و خللى بآن نرسد.

٩٥٧٩ ما أقرب البؤس من النّعیم، و الموت من الحیاة.

چه نزدیکست سختى حاجت بنعمت و مرگ بزندگى، مراد اینست که بفراوانى نعمت مغرور نباید شد و شکر آن را باید بجا آورد و اگر نه باندک چیزى مبدّل شود بسختى حاجت و تنگى حال، و همچنین در هر حال از مرگ غافل نباید بود و در تهیّه آن باید بود زیرا که کمال نزدیکى دارد بزندگى و هر لحظه احتمال آن مى‏رود.

٩٥٨٠ ما أخلص المودّة من لم ینصح. خالص نکرده دوستى را کسى که نصیحت نکرده یعنى در جائى که حاجتى بنصیحت بوده.

٩٥٨١ ما أکمل السّیادة من لم یسمح. کامل نکرده مهترى را کسى که جود و کرم نکرده.

٩٥٨٢ ما أفحش حلیم. فحش نگفته هیچ بردبارى.

٩٥٨٣ ما أوحش کریم. رم نداده هیچ کریمى، یعنى رم نداده مردم را از خود ببد سلوکى، یا این که وحشى نگشته هیچ کریمى، یعنى چنین نشود که مردم از دور او روند و تنها ماند، و مراد به «کریم» صاحب جودست یا شخص گرامى بلند مرتبه.

٩٥٨٤ ما جار شریف. ستم نکرده هیچ شریفى، یعنى بلند مرتبه.

٩٥٨٥ ما زنى عفیف. زنا نکرده هیچ عفیفى، «عفیف» کسى را گویند که از حرام باز ایستد،

و پوشیده نیست که زنا نکردن چنین کسى در وقتى که عفیف باشد امریست ظاهر و قابل بیان نیست، و ممکن است که مراد این باشد که زنا چنان فاحشه قبیحى است که هر که زنا کرده باشد هرگز توفیق عفّت و بازایستادن از حرام نیابد، پس هر که یک وقتى عفیف گردد باید که او زنا نکرده باشد.

٩٥٨٦ ما أوقح الجاهل. چه بیحیاست جاهل، یعنى نادان.

٩٥٨٧ ما أقبح الباطل. چه زشت است باطل، یعنى آنچه حق نباشد از گفتار و کردار.

٩٥٨٨ ما عقل من بخل بإحسانه. عقل و دریافت نکرده کسى که بخیلى کرده باحسان خود، یعنى بخیلى باحسان خود عاقلى نیست.

٩٥٨٩ ما عقد أیمانه من لم یحفظ لسانه. نبسته سوگندهاى خود را کسى که نگاه نداشته زبان خود را، ممکن است مراد این باشد که کسى که زبان خود را نگاه ندارد سوگندهاى خود را نمى‏تواند که محکم نگاهدارد که خلاف نباشد یا خلف نشود زیرا که چنین کسى در گفتگوها قسم بسیار یاد کند و کم است که پاره از آنها خلاف نباشد یا خلف نشود، و ممکن است که «ایمان» بکسر همزه خوانده شود و ترجمه این باشد که: نبسته و محکم نکرده ایمان خود را کسى که نگاه نداشته زبان خود را، زیرا که چنین کسى نمى‏شود که سخنى چند نگوید که ضرر بایمان او داشته باشد مثل دشنام و غیبت و فاش- کردن اسرار مردم.

٩٥٩٠ ما ظلم من خاف المصرع.

ستم نکرده کسى که ترسیده از افتادن، یعنى افتادن در هلاکت و عذاب و عقاب، یا ترسیده از محلّ افتادن که جهنّم باشد زیرا که بر همه کس ظاهرست که ستم سبب آن افتادن مى‏شود پس کسى که از آن ترسد خود را باز دارد از ستم.

٩٥٩١ ما غدر من أیقن بالمرجع. بى وفائى نکرده کسى که یقین کرده ببازگشت یا بمحلّ بازگشت که قیامت باشد، زیرا که کسى را که یقین بآن باشد بدى عاقبت بى وفائى را داند پس جرأت بر آن نکند.

٩٥٩٢ ما اختلفت دعوتان الّا کانت احداهما ضلالة. مختلف نمى‏شود دو دعوت مگر این که بوده باشد یکى از آنها گمراهى، مراد اینست که نمى‏شود که دو کس مردم را دعوت کنند و خوانند هر یک بامامت و پیشوائى خود و هر دو بر حق باشند با وجود اختلاف میانه ایشان، چنانکه اهل سنّت قائل شده‏اند از امامت آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه و امامت معاویه نیز، با وجود کمال مخالفت میانه ایشان و جدال و قتال، زیرا که هر عاقلى که اندک تأمّل کند میداند که معقول نیست و قبیح است از حق تعالى تجویز چنین اختلاف و جدال و قتال براى دو کس که هر دو را امام و پیشوا گردانیده باشد و مردم را باید که اطاعت ایشان کنند.

٩٥٩٣ ما تواضع أحد الّا زاده اللَّه تعالى جلالة. تواضع و فروتنى نکرد هیچ کسى مگر این که زیاد گردانید او را خداى بلند مرتبه بلندى مرتبه، مراد تواضع و فروتنى است در درگاه حق تعالى و با مردم نیز.

٩٥٩٤ ما أعظم نعم اللَّه سبحانه فى الدّنیا و ما أصغرها فى نعم الآخرة. چه بزرگست نعمتهاى خداى سبحانه در دنیا، و چه کوچک است آنها در جنب‏

نعمتهاى آخرت، مراد تعجّب است از بزرگى نعمتهاى حقّ تعالى در دنیا و کوچکى آنها با وجود آن بزرگى در جنب نعمتهاى آخرت و نسبت به آنها.

٩٥٩٥ ما ساد من احتاج إخوانه الى غیره. مهتر نبوده کسى که محتاج باشند برادران او بسوى غیر او، مراد اینست که مهتر و بزرگ هر قومى باید که بأحوال برادران خود برسد و ایشان را محتاج بدیگرى نگذارد پس کسى که برادران او محتاج بغیر او باشند او در حقیقت مهتر و سرکرده نبوده.

٩٥٩٦ ما استغنیت عنه خیر ممّا استغنیت به. آنچه بى نیاز گردى از آن بهترست از آنچه بى نیاز گردى بآن، یعنى بى نیازى از چیزى باعتبار ترک آن و محتاج نبودن بآن بهترست از بى نیازى بسبب آن، یعنى از احتیاج بآن و بى نیازى بسبب داشتن آن، زیرا که در بى نیازى اوّل نه تعب و زحمتى باشد و نه بیم افتادن در گناهى، و بى نیازى دوّیم بى تعب و زحمت در تحصیل آن یا محافظت آن نباشد و بسیار باشد که بسبب آن در وزر و وبالى افتد.

٩٥٩٧ ما صبرت عنه خیر ممّا التذذت به. آنچه صبر کنى از آن بهترست از آنچه لذّت یابى بآن، یعنى صبر از چیزى هر گاه نبوده باشد بهترست از لذّت یافتن بآن بسعى کردن در تحصیل آن و لذّت یافتن بآن بعد از آن، چنانکه از شرح فقره سابق ظاهر شد، یا این که آنچه را نداشته باشى و صبر کنى از آن بهترست از آنچه داشته باشى و لذّت یابى بآن، زیرا که در عوض صبر مذکور اجر و ثوابى باشد که آن را نسبتى نباشد بلذّتهاى دنیوى.

٩٥٩٨ ما أقرب الحىّ من المیّت للحاقه به. چه نزدیکست زنده بمرده از براى لاحق شده او باو.

٩٥٩٩ ما أبعد المیّت من الحىّ لانقطاعه عنه. چه دور است مرده از زنده از براى بریده شدن او از او، مراد از این دو فقره مبارکه تعجّب است از کمال نزدیکى زنده بمرده باعتبار لاحق شدن باو و رسیدن باو از عقب او بزودى زود، و کمال دورى مرده از زنده باعتبار بریده شدن او از او بالکلّیّه بعنوانى که خبرى هم از او نمى‏تواند گرفت.

٩٦٠٠ ما أمن عذاب اللَّه من لم یأمن النّاس شرّه. ایمن نباشد از عذاب خدا کسى که ایمن نباشند مردم شرّ او را.

٩٦٠١ ما أغشّ نفسه من ینصح غیره. غشّ نکرده با نفس خود کسى که نصیحت کند غیر خود را، مراد مدح کسیست که غیر خود را نصیحت کند باین که البته با نفس خود نیز غشّ نخواهد کرد و صاف خواهد بود با او و منع خواهد کرد او را از آنچه ضرر رساند باو، پوشیده نیست که این در وقتیست که در واقع غرض او نصیحت او باشد و منع او از گناهى جهت خلاصى او از عذاب و عقاب آن، نه از براى مصلحتى از براى خود در کردن آن نصیحت، زیرا که کسى که غم غیر خود خورد و نخواهد که او گرفتار گناهى گردد پس بطریق اولى غم خود خواهد خورد و خود را از آن باز خواهد داشت، و امّا اگر نصیحت او از براى مصلحتى باشد از براى خودش در کردن آن نصیحت مثل شهرت بخوبى و بأمر بمعروف و نهى از منکر و فرمانفرمائى مردم و امثال آنها پس آن دلیل غشّ نداشتن با خود نمى‏شود بلکه آن عین غشّ با خودست پس بنا بر این اگر واعظى عمل بموعظه خود نکند مناط اعتراضى بر این کلام معجز نظام نخواهد بود.

٩٦٠٢ ما تسابّ اثنان الّا غلب ألأمهما.

دشنام نداده‏اند دو کس یکدیگر را مگر این که غالب شده لئیم‏تر آنها، مراد اینست که دشنام دادن کار مردم لئیم یعنى دنىّ پست مرتبه است، پس هر گاه دو کس دشنام بیکدیگر دهند هر یکى که دنى‏تر و پست مرتبه‏تر باشد او غلبه کند.

٩٦٠٣ ما تلاحى اثنان فظهر الّا أسفههما. منازعه نکرده‏اند دو کس با یکدیگر پس غلبه آورده باشد مگر سفیه‏تر آنها، مراد بر قیاس فقره سابق اینست که منازعه کردن کار مردم سفیه کم عقل است پس هر گاه دو کس با یکدیگر منازعه کنند غلبه نکند مگر احمق‏تر آنها.

٩٦٠٤ ما من شی‏ء أحبّ الى اللَّه سبحانه من أن یسأل. نیست چیزى دوست‏تر بسوى خداى سبحانه از این که سؤال کرده شود، یعنى نیست چیزى از چیزها دوست‏تر بسوى خداى سبحانه از این که کسى حاجت خود را از او سؤال کند.

٩٦٠٥ ما قسم اللَّه سبحانه بین عباده شیئا أفضل من العقل. قسمت نکرده خداى سبحانه میانه بندگان خود چیزى را افزون مرتبه‏تر از عقل و زیرکى، زیرا که آن منشأ سعادات أخروى و دنیوى مى‏شود و کدام نعمت افزون- مرتبه‏تر از این تواند بود

٩٦٠٦ ما خلق اللَّه سبحانه أمرا عبثا فیلهو. نیافریده خداى سبحانه چیزى را عبث پس بازى کند، مراد اینست که هر چه را خداى سبحانه آفریده حکمتى و مصلحتى در خلق آن بوده و چنین نیست که چیزى را

عبث و بى‏فایده و مصلحت آفریده باشد پس بازى کرده باشد در آفریدن آن مانند جمعى که کارهاى عبث را بعنوان بازى میکنند، و این بنا بر اینست که «أمرا» بفتح همزه اوّل باشد بى همزه در آخر چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسید و ظاهرتر اینست که «امرأ» بکسر همزه باشد با همزه در آخر، و ترجمه این باشد که نیافریده خداى سبحانه مردى را عبث پس بازى کند، یعنى هیچ مردى را عبث نیافریده تا این که مشغول لهو و بازى تواند شد بلکه از براى عبادت و فرمانبردارى آفریده چنانکه در قرآن مجید فرموده پس باید که مشغول آن بود.

٩٦٠٧ ما ترک اللَّه سبحانه أمرا سدى فیلغو. وا نگذاشته خداى سبحانه کارى را مهمل پس بکند باطلى را، یعنى هر کارى چنانکه باید پرداخته و هیچ کارى را مهمل وانگذاشته اگر چنان بود میکرد باطلى، یعنى آن کارى را که مهمل گذاشته بود و آن را بکمال آن نرسانیده بود باطل مى‏بود که کرده بود خدا، نهایت چنین نیست، هر چه را تقدیر کرده بر نظامى تقدیر کرده که از براى مصلحت کلّ نظامى دیگر بهتر از آن یا مثل آن متصوّر نیست و در هر یک از آنها چندین حکمت و مصلحت رعایت شده که عقول علما در آن حیران و قاصر از احاطه بآن، و این نیز بنا بر اینست که «امرا» بى همزه در آخر باشد چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسیده و ظاهرتر در اینجا نیز اینست که با همزه باشد و ترجمه این باشد: وانگذاشته خداى سبحانه مردى را مهمل پس باطل کند، یعنى چنین نیست که کسى را مهمل گذاشته باشد و واگذاشته باشد که هر چه خواهد کند یا این که او لغو و باطل تواند کرد بلکه از هر کسى طاعت و بندگى خواسته و باید که بآن پرداخت و بنا بر این هر دو فقره مبارکه مضمون یک فقره مبارکه است که در نهج البلاغه نقل شده و آن اینست: «ما خلق امرء عبثا فیلهو، و لا ترک سدى فیلغو»

آفریده نشده هیچ مردى عبث پس بازى کند. و نه واگذاشته شده مهمل پس باطل کند.

٩٦٠٨ ما انقضت ساعة من دهرک الّا بقطعة من عمرک. نگذشته ساعتى از روزگار تو مگر با قطعه از عمر تو، غرض اینست که هر ساعتى که مى‏گذرد با پاره از عمر آدمى مى‏گذرد پس قدر آن را باید دانست و بعبث نباید گذرانید بلکه در اعمال و افعال خیر صرف باید نمود.

٩٦٠٩ ما قدّمت الیوم تقدم علیه غدا، فامهد لقدمک و قدّم لیومک. آنچه پیش فرستى امروز قدم خواهى گذاشت بر آن فردا، پس بگستران از براى قدم خود، و پیش انداز از براى روز خود یعنى روز فرداى خود.

٩٦١٠ ما دنیاک الّتى تجبّبت الیک بخیر من الآخرة الّتى قبّحها سوء النّظر عندک. نیست دنیاى تو که دوستى میکند بسوى تو بهتر از آخرتى که زشت گردانیده آنرا بدى نظر نزد تو، خطاب با کسیست که دنیا را بر آخرت اختیار کرده و ترجیح داده باعتبار این که رو آورده باو و دوستى میکند باو، و حاصل کلام اینست که: نیست دنیائى که دوستى میکند با تو بهتر از آخرت که بدى نظر و تأمّل تو زشت گردانیده آنرا نزد تو تا این که ترجیح داده دنیا را بر آن، و غرض تخطئه اوست و این که چنین نیست که تو گمان کرده از بهترى دنیا که دوستى میکند بسوى تو و زشتى آخرت که زشت کرده آنرا نزد تو بدى نظر و تأمّل تو، مثل ملاحظه عاجل بودن دنیا و دوستى کردن بالفعل و آجل بودن آخرت و معلوم نبودن سلوک آن، یا از این قبیل خیالات و اوهام و چون مخاطب در اینجا کسیست که اصرار دارد بر ترجیح دنیا باعتبار خیالات مذکوره اقتصار شده بر مجرّد ردّ معتقد او و این که چنین نیست که تو خیال کرده تا این که او را تزلزلى حاصل شود در معتقد

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم

خود بى این که مبالغه شود در ترجیح آخرت و ذمّ دنیا که معلوم بوده که قبول آنها نخواهد کرد.

٩٦١١ ما ذا بعد الحقّ الّا الضّلال. چه چیزست آنچه بعد از حق است مگر گمراهى. یا چه چیزست بعد از حقّ مگر گمراهى، و بر هر تقدیر استفهام انکاریست و بنا بر اوّل «ما» استفهام است یعنى چه چیزست و «ذا» موصول است، و بنا بر دویم مجموع «ما ذا» استفهام است و بمعنى چه چیزست یا این که ما استفهام است بآن معنى و «ذا» زائده است و مراد اینست که: نیست آنچه بعد از حقّ است مگر گمراهى، یا نیست چیزى بعد از حقّ مگر گمراهى، و مراد ترغیب در ملازمت حقّ است و تجاوز نکردن از آن بهیچ وجه، زیرا که بعد از تجاوز از آن نباشد مگر گمراهى، و این آیه کریمه است و باید که اقتباس شده باشد از براى اخت فقره بعد، بنا بر این تمام آن از کلمات آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه نقل شده باشد.

٩٦١٢ ما ضادّ العلماء کالجهّال. دشمنى نکرده علما را کسى مثل جاهلان.

٩٦١٣ ما بعد النبیّین الّا اللّبس. نیست بعد از واضح کردن مگر خلط کردن و در هم آمیختن، ممکنست که مراد بر قیاس فقره سابق سابق ترغیب در واضح کردن کلام و أحکام باشد و این که بعد از تجاوز از آن نیست مگر مخلوط کردن و در هم آمیختن مطالب بعنوانى که فهمیده‏

نشوند، یا در هم آمیختن تفاصیل احکام بعنوانى که از یکدیگر ممتاز بگردند و زشتى آنها ظاهرست، و «لبس» بمعنى مخلوط شدن تاریکى نیز آمده و بنا بر این معنى بر قیاس سابق اینست که ایضاح کلام یا احکام باید زیرا که نیست بعد از تجاوز از آن مگر اختلاط تاریکى جهالت و گمراهى، و بر هر تقدیر ممکن است که مراد همان مضمون فقره سابق سابق باشد و این که ملازمت حق باید. زیرا که نیست بعد از حقّ که حق تعالى ایضاح آن کرده و روشن نموده مگر مخلوط کردن گمراهى بآن و تصویر آن بصورت آن، یا اختلاط تاریکى گمراهى.

٩٦١٤ ما من جهاد أفضل من جهاد النّفس. نیست هیچ جهادى افزون مرتبه‏تر از جهاد با نفس خود چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٦١٥ ما قدّمت من دنیاک فلنفسک، و ما أخرت منها فللعدو. آنچه پیش فرستى از دنیاى خود پس از براى نفس توست، و آنچه پس اندازى از آن پس از براى دشمنست، «بودن آنچه پس اندازد از براى دشمن» یا باعتبار اینست که گاهى بدشمن مى‏رسد، و یا باعتبار این که دشمنان او از شیطان و غیر او مسرور مى‏شوند بآن که او بهره از آن نبرد و حساب و کتاب آن با او باشد.

٩٦١٦ ما قال النّاس لشی‏ء طوبى الّا و قد خبأ له الدّهر یوم سوء. نگفته‏اند مردم از براى چیزى «خوشا» مگر این که و بتحقیق پنهان کرده باشد از براى آن روزگار روز بدى، مراد اینست که هیچ نعمتى از دنیا نیست که آمیخته بألمى نباشد حتّى این که هر حالى را که کسى خوش یابد و گوید که: خوشا، این نمى‏شود که روزگار در برابر آن روز بدى از براى او پنهان نکرده باشد که بآن برسد و تلافى آن فرح و شادى بشود.

٩٦١٧ ما مزح امرء مزحة الّا مجّ من عقله مجّة. مزاح نکند هیچ مردى مزاحى را مگر این که بیرون کند از دهن خود از عقل خود مجّه یعنى بقدر آب دهن که یک بار از دهن بیرون اندازد، مراد مذمّت مزاح است و این که هر مزاحى که کسى بکند نمى‏شود قدرى باعث نقصان عقل او نباشد و «بیرون کردن عقل از دهن» استعاره است از براى ناقص کردن آن بنا بر تشبیه آن بآب دهن که یک مجّه از آن بیرون اندازد، و پوشیده نیست که هیچ حکمى نیست که تخصیصى نداشته باشد یا مشروط بشرایطى نباشد که بى یکى از آنها حکم چنان نباشد و بنا بر این این منافات ندارد با آنچه مشهورست که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه گاهى مزاح مى‏فرموده‏اند چه مى‏تواند بود که آن مزاحها باعتبار جهت حسنى که در آنها بوده تخصیصى داده باشد حکم مذکور را، یا شرایط زشتى و ضرر مزاح در آنها نبوده باشد و اللّه تعالى یعلم.

٩٦١٨ ما التذّ أحد من الدّنیا لذّة الّا کانت له یوم القیامة غصّة. لذّت نبرد هیچ کس از دنیا لذّتى مگر این که بوده باشد آن از براى او روز قیامت غصّه، و این باعتبار اینست که اکثر لذّتهاى دنیا بى وزر و وبالى نباشد و آن لذّتى که شائبه آنها در آن نباشد ممکن است که غصّه بر آن باعتبار این باشد که در قیامت بر او ظاهر شود که اگر آن لذّت را نمى‏برد در قیامت بعوض آن نعمتى مى‏یافت بهتر از آن پس غصّه او بر فوت آن باشد.

٩٦١٩ ما زاد فى الدّنیا نقص فى الآخرة. آنچه زیاد کرده در دنیا کم کرده در آخرت.

٩٦٢٠ ما نقص فى الدّنیا زاد فى الآخرة. آنچه کم کرده در دنیا زیاد کرده در آخرت، از آنچه در شرح فقره سابق سابق‏

مذکور شد توجیه این دو فقره مبارکه ظاهر مى‏شود و حاجت اعاده و بیان نیست.

٩٦٢١ ما أقرب الرّاحة من التّعب. چه نزدیکست راحت از تعب، یعنى تعبى که در دنبال آن باشد.

٩٦٢٢ ما أجلب الحرص للنّصب. چه کشنده است حرص مر تعب را.

٩٦٢٣ ما أقرب النّعیم من البؤس. چه نزدیکست نعمت بسختى حاجت، یعنى بسختى حاجتى که در دنبال آن باشد، یا بسختى حاجتى که اگر شکر آن نعمت نکند مبدّل شود بآن.

٩٦٢٤ ما أقرب السعود من النّحوس. چه نزدیکست سعادتها بنحوستها، مراد نزدیکى دولت دنیاست بنکبت آن بتغییر یافتن بآن بالفعل، یا باین که اگر رعایت آن دولت نشود و شکر آن بعمل نیاید مبدّل شود بآن.

٩٦٢٥ ما أخسر من لیس له فى الآخرة نصیب. چه زیانکارست کسى که نبوده باشد او را در آخرت بهره.

٩٦٢٦ ما أشجع البرى‏ء و أجبن المریب. چه دلیرست بیگناه و ترسناکست صاحب شکّ، مراد اینست که هر گاه کسى در امرى بیگناه باشد او دلیرست در حرف زدن در آن باب، و از دلیرى او بیگناهى او را مى‏توان یافت، و کسى که صاحب شکّ باشد یعنى شکّى در خود داشته باشد یعنى در آن باب گناهى داشته باشد و بآن اعتبار او را شکّى باشد

در خود و احتمال دهد که پى برده باشند بآن، او ترسناک میباشد و از ترسناکى او در سخن گفتن استنباط گنهکارى او مى‏توان کرد، و ممکن است که غرض مجرّد ترغیب در بیگناهى باشد در هر باب تا همیشه دلیر باشد و شکّ زده و ترسناک نباشد.

٩٦٢٧ ما کان اللَّه سبحانه لیضلّ أحدا و لیس اللَّه بظلّام للعبید. نیست خداى سبحانه چنین که گمراه کند کسى را و نیست خدا بسیار ظلم کننده براى بندگان، مراد اینست که حق تعالى هیچ کس را گمراه نمى‏کند بلکه دلیل و راهنما از براى هر کس تعیین کرده بنصب پیغمبران و ائمّه حق در هر عصر و زمان، پس هر که گمراه مى‏شود خود او خود را گمراه کرده بترک متابعت ایشان، یا دانسته بسبب خواهشها و هواها، و یا ندانسته بسبب تقصیر در سعى و طلب راه حق و اعتماد در آن بر مجرّد دین پدران یا امثال آن، و نیست خدا بسیار ظلم کننده براى بندگان، اقتباس شده از قرآن مجید از براى اشاره باین که اگر او گمراه کند کسى را و با وجود این عذاب کند او را بر آن، این نهایت ظلم است بر او و حق تعالى منزّه است از آن، اگر کسى گوید که: حق تعالى منزّه است از ظلم، قلیل آن و کثیر آن، پس تخصیص نفى ببسیار از آن در آیه کریمه چه وجه مى‏تواند داشت جواب گوئیم که: تخصیص مذکور دو وجه مى‏تواند داشت، یکى این که حق تعالى هر صفتى که داشته باشد باید که کمال آن را داشته باشد چنانکه در علم و قدرت و رحم کمال آنها را دارد پس اگر- نعوذ باللَّه- ظالم مى‏بود بایست که کمال آن را نیز داشته باشد پس وجه تخصیص آن بنفى اشاره باین معنى مى‏تواند بود. دویم این که حق تعالى با وجود کمال قدرت و توانائى او بر هر چیز و عدم احتیاج بچیزى از هیچ راه اگر- نعوذ باللَّه- اندک ظلمى کند، آن هر چند کم و اندک باشد از آن ذات با آن صفات کمال ظلم خواهد بود پس وجه تخصیص مذکور اشاره باین معنى‏

نیز مى‏تواند شد .

٩٦٢٨ ما کان اللَّه سبحانه لیفتح على أحد باب الشّکر و یغلق علیه باب المزید. نیست خداى سبحانه چنین که بگشاید بر کسى در شکر را و ببندد بر او در زیادتى را، یعنى حق تعالى چنین نیست که کسى را توفیق شکر بدهد و او شکر او کند و حق تعالى در زیادتى نعمت را بر روى او ببندد بلکه البته هر که شکر او کند در زیادتى نعمت را بر روى او بگشاید.

٩٦٢٩ ما زالت عنکم نعمة و لا غضارة عیش الّا بذنوب اجترحتموها و ما اللَّه بظلّام للعبید. زایل نشده از شما نعمتى و نه خوشى زندگانیى مگر بسبب گناهانى که کسب کرده باشید آنها را، و نیست خدا بسیار ظلم کننده از براى بندگان، اقتباس آیه کریمه جهت اشاره باینست که اگر بى گناهى از جانب ایشان، نعمت ایشان و خوشى زندگانى ایشان زایل شود با کمال جود و کرم حق تعالى، این ظلمى است بر ایشان و حق تعالى منزّه است از آن.

٩٦٣٠ ما أنزل الموت منزله من عدّ غدا من أجله.

فرود نیاورده مرگ را در جایگاه خود هر که شمرده باشد فردا را از اجل خود، یعنى زمان حیات خود، مراد اینست که آدمى باید که رعایت مرگ چنان بکند که هر لحظه احتمال قدوم آن بدهد و تهیّه آن را گرفته باشد حتّى این که اگر کسى فردائى را از مدّت حیات خود شمارد و منتظر مرگ نباشد در آن، مرگ را در جایگاه خود فرود نیاورده و تقصیر کرده در رعایت احترام او.

٩٦٣١ ما آمن بما حرّمه القرآن من استحلّه. ایمان نیاورده به آن چه حرام گردانیده آن را قرآن کسى که حلال شمرده آن را، پوشیده نیست که این بحسب ظاهر کلام مفیدى نباشد چه ظاهرست که کسى که حلال شمرد آنچه را قرآن مجید حرام گردانیده ایمان نیاورده بآن تحریم قرآن، و ممکن است که مراد به «من استحلّه» این نباشد که حلال شمرده، یعنى اعتقاد حلّیّت آن داشته باشد بلکه این که مرتکب آن گردد پس گویا حلال میداند آن را و بنا بر این معنى این خواهد بود که ایمان نیاورده به آن چه قرآن مجید حرام گردانیده کسى که مرتکب آن گردد یعنى این مجرّد فسق نیست بلکه عدم ایمان بقرآنست و بنا بر این باید که بر نفى ایمان کامل حمل شود، و ممکن است که از عبارت چیزى در نسخه اصل افتاده باشد و عبارت چنین باشد: «ما آمن بما حرّمه القرآن من لم یستحلّ ما استحلّه» و ترجمه این باشد که «ایمان نیاورده به آن چه حرام گردانیده قرآن کسى که حلال نشمرد آنچه را قرآن حلال شمرده» و مراد این باشد که ایمان بقرآن کسى دارد که همه حرام و حلال آن را بهمان نحو حرام و حلال داند و کسى که بعضى حلالهاى آن را حلال نداند مثل آن کس که منع کرد از بسیارى از حلالهاى قرآن مثل متعه نساء، و متعه حجّ، و مغالاة در مهر، پس او اصلا ایمان بقرآن ندارد و حرامهاى آن را هم در واقع حرام نداند هر چند

اظهار نکند زیرا که با وجود ایمان بآن انکار بعضى از احکام آن معقول نمى‏شود و اللَّه تعالى یعلم.

٩٦٣٢ ما أعظم المصیبة فى الدّنیا مع عظم الفاقة غدا. چه بزرگست ماتم در دنیا با وجود درویشى بزرگ در آخرت، مراد اینست که ماتم در دنیا با وجود اجر و ثواب در آخرت در حقیقت ماتم نیست ماتم بزرگ ماتم دنیاست با وجود تهیدستى در آخرت که آن درویشى بزرگست.

٩٦٣٣ ما نلت من دنیاک فلا تکثیر به فرحا، و ما فاتک منها فلا تأس علیه حزنا. آنچه برسى بآن از دنیاى خود پس بسیار مکن بآن شادى را، و آنچه فوت شود ترا از آن پس اندوهناک مشو بر آن اندوهى.

٩٦٣٤ ما أکلته راح و ما أطعمته فاح. آنچه خوردى آنرا رفت، و آنچه خورانیدى آنرا پهن شد بوى خوش آن.

٩٦٣٥ ما لى أراکم اشباحا بلا أرواح، و أرواحا بلا فلاح، و نسّاکا بلا صلاح، و تجّارا بلا أرباح. چیست مرا که مى‏بینم شما را صورتى چند بى روحها، و روحى چند بى رستگارى، و عبادت کننده چند بى صلاح، و بازرگانى چند بى سودها، غرض تشنیع بر جمعى از اصحاب خود بوده باین که چیست مرا که مى‏بینم شما را چنین و چنان یعنى چرا شما چنینید که من شما را چنین مى‏بینم... نهایت باین عبارت تعبیر شده [جهت‏] اشاره باین که معقول نیست که شما چنین باشید و نمى‏دانم که مرا چه شده که شما را چنین مى‏بینم «صورتى چند بى روحها» یعنى بى جان باعتبار این که اثر خیرى بر ایشان مترتّب نمى‏شده پس گویا بى جان بوده‏اند، و «روحى چند» یعنى مى‏بینم شما را

صورتى چند بى جان یا جاندارى چند بى فیروزى و رستگارى، پس این و او بمعنى «أو» است، یا این که یک بار چنان مى‏بینم و یک بار چنین مى‏بینم، و باقى کلام ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

٩٦٣٦ ما لا ینبغی أن تفعله فى الجهر فلا تفعله فى السّرّ. چیزى که سزاوار نباشد که بکنى آن را در آشکار پس مکن آن را در نهان یعنى هر کار بدى را که در آشکار نکنى باعتبار شرم از مردم پس در نهان نیز مکن و شرم کن از خدا که حاضرست در همه جا.

٩٦٣٧ ما أسرع السّاعات فى الایّام، و أسرع الأیّام فى الشّهور، و أسرع الشّهور فى السّنة، و أسرع السّنة فى العمر. چه شتاب میکند ساعتها در روزها، و شتاب میکند روزها در ماهها، و شتاب میکند ماهها در سال، و شتاب میکند سال در عمر، غرض اینست که عمر در نهایت شتاب مى‏گذرد پس در تهیّه گرفتن از براى رفتن نیز شتاب باید کرد و تأخیر نباید کرد و چندان باکى از شدّت و سختى عیش آن نباید داشت و برفاهیت وسعت آن نیز چندان شاد نباید بود.

٩٦٣٨ ما أنفع الموت لمن أشعر الایمان و التّقوى قلبه. چه سودمندست مرگ از براى کسى که فرو گیرد بایمان و پرهیزگارى دل خود را، و ممکن است که ترجمه این باشد که: از براى کسى که بگرداند ایمان و پرهیزگارى را شعار دل خود یعنى بمنزله جامه ملاصق آن، و ممکن است که «أشعر» بصیغه مجهول خوانده شود و «قلبه» بضمّ باء و ترجمه این باشد: از براى کسى که بچسبد ایمان و پرهیزگارى بدل او، و حاصل هر سه یکیست.

ص ٩٢

٩٦٣٩ ما أخلق من عرف ربّه أن یعترف بذنبه. چه سزاوارست کسى که شناخته باشد پروردگار خود را باین که اعتراف کند بگناه خود، یا این که چه سزاوارست کسى که شناخته باشد پروردگار خود را این که اعتراف کند بگناه خود، زیرا که کسى که شناخته باشد او را میداند که هیچ چیز پنهان نیست از او و او آگاهست بر همه، و با وجود آن از غایت فضل وجود اعتراف بگناه را با وجود اطلاع بر آن وسیله و بهانه بخشایش آن گردانیده پس با وجود اینها کسى چرا اعتراف بگناهان خود در آن درگاه نکند...

٩٦٤٠ ما خیر دار تنقض نقض البناء و عمر یفنى فناء الزّاد. چیست خیر سرائى که خراب شود مانند خراب شدن عمارت ساخته شده، و عمرى که فانى شود مانند فانى شدن توشه، تشبیه شده فانى شدن عمر بفانى شدن توشه که روز بروز کم مى‏شود تا در اندک وقتى بالکلیّه فانى شود، و این استفهام انکاریست و مراد اینست که چنین سرا و عمرى را خیرى نباشد، خیر از براى سراى آخرتست که خرابى را بآن راهى نیست و از براى عمر در آن سراست که جاوید و پاینده است.

٩٦٤١ ما أعظم حلم اللَّه سبحانه عن أهل العناد، و ما أکثر عفوه عن مسر فى العباد. چه عظیمست حلم خداى سبحانه از اهل عناد، و بسیارست در گذشتن او از اسراف کنندگان بندگان، غرض اظهار تعجّب است از عظمت حلم و بردبارى حق تعالى از جمعى که اهل عناد و دشمنى با اویند و مستحقّ آن حلم و بردبارى نیستند، و همچنین از بسیارى عفو و در گذشتن او از بندگانى که از حدّ تجاوز کرده‏اند در گناه و عصیان، و استحقاق عفو و غفران ندارند.

٩٦٤٢ ما أبعد الخیر ممّن همّته بطنه و فرجه. چه دورست خیر از کسى که عزم و همّت او شکم او و فرج او باشد یعنى عزم او مقصور بر آنها باشد و در غم تهیّه و تدارک آخرت نباشد، یا این که اهتمامى به آنها داشته باشد چه همین نشان دورى خیرست از آن کسى که خیر نزدیک باشد باو [واو] اهتمام و اعتنائى نمى‏دارد به آنها.

٩٦٤٣ ما أعمى النّفس الطّامعة عن العقبى الفاجعة. چه کورست نفس طمع کننده از عاقبت درد آورنده، غرض اظهار تعجّب است از نهایت کورى نفسى که طمع کننده در دنیا باشد از عاقبت درد آورنده که جهنّم و عذابهاى آن باشد، و این که تا کسى نهایت کورى از آن نداشته باشد طمع در دنیا که بآن عاقبت مى‏کشد نکند.

٩٦٤٤ ما الانسان لو لا اللّسان الّا صورة ممثّلة او بهیمة مهملة. نیست آدمى اگر نباشد زبان مگر صورتى کشیده شده یا جانورى واگذاشته شده، مراد ترغیب آدمیست در اهتمام در اصلاح زبان خود، و این که امتیاز آدمى به آنست، و اگر آن نباشد بمنزله صورتیست کشیده شده یا جانور جنبنده که مهمل واگذاشته شده باشد و تربیتى نیافته باشد.

٩٦٤٥ ما أصدق الانسان على نفسه و أىّ دلیل علیه کفعله. چه راستگوست آدمى بر نفس خود، و کدام دلیلست بر او مانند کار او، غرض اینست که خوبى و بدى آدمى را از افعال و اعمال او مى‏توان یافت و آنها عجب گواهى راستند و دلیلى بر آن مانند آنها نباشد.

٩٦٤٦ ما أعظم الّلهم ما نرى من خلقک، و ما أصغر عظیمه فى جنب ما غاب عنّا من قدرتک.

چه بزرگست خداوندا آنچه مى‏بینیم ما از خلق تو، و چه کوچکست بزرگ آن در پهلوى آنچه پنهانست از ما از قدرت تو، مراد اظهار تعجّب است از بزرگى آنچه ما مى‏بینیم از مخلوقات خدا، و با وجود آن از کوچکى بزرگ آنها در جنب آنچه پنهانست از ما از قدرت او، یعنى از مخلوقات عوالم دیگر که نمى‏بینیم، نهایت بوصف دانسته‏ایم، یا این که از آنچه پنهانست از ما از قدرت تو یعنى از آنچه نمى‏بینیم، نهایت مى‏دانیم که قدرت بر آن دارى هر چند بوجود نیامده باشد.

٩٦٤٧ ما أهول الّلهمّ ما نشاهده من ملکوتک، و ما أحقر ذلک فیما غاب عنّا من عظیم سلطانک. چه هولناکست خداوندا آنچه مشاهده مى‏کنیم ما از پادشاهى تو، و چه حقیرست آن در جنب آنچه پنهانست از ما از سلطنت بزرگ تو، این نیز نزدیک بمضمون فقره سابقست.

٩٦٤٨ ما أحسن بالانسان أن یصبر عمّا یشتهى. چه نیکوست بآدمى این که صبر کند از آنچه خواهش آن داشته باشد.

٩٦٤٩ ما أحسن بالانسان أن لا یشتهى ما لا ینبغی. چه نیکوست بآدمى این که نخواهد آنچه را سزاوار نباشد.

٩٦٥٠ ما أخذ اللَّه سبحانه على الجاهل أن یتعلّم حتّى أخذ على العالم أن یعلّم. فرا نگرفته خداى سبحانه بر جاهل این که بیاموزد تا این که فرا گرفته بر عالم این که بیاموزاند، یعنى حق تعالى اوّلا تعلیم را بر عالم واجب کرده و بعد از آن تعلّم را بر جاهل، یا این که در روز أ لست یا بتوسّط پیغمبران اوّلا آن عهد و پیمان را

از عالم گرفته بعد از آن این عهد و پیمان را از جاهل.

٩٦٥١ ما أفاد العلم من لم یفهم، و لا نفع الحلم من لم یحلم. نبخشد علم را کسى که نفهمیده باشد، و نفع نرساند حلم را کسى که حلیم نباشد، یعنى چنانکه تا کسى خود چیزى را نفهمیده باشد نتواند که علم آن را افاده کند بدیگرى، یعنى ببخشد باو و او را عالم گرداند بآن، همچنان تا کسى خود حلیم و بردبار نشده باشد نتواند که نفع رساند حلم و بردبارى را بدیگرى، یعنى نتواند که بموعظه و نصیحت دیگرى را حلیم و بردبار گرداند و موعظه و نصیحت او سود ندهد.

٩٦٥٢ ما بالکم تفرحون بالیسیر من الدّنیا تدرکونه، و لا یحزنکم الکثیر من الآخرة تحرمونه. چیست حال شما که شادمان مى‏گردید باندکى از دنیا که دریابید آنرا، و اندوهناک نمى‏گرداند شما را بسیارى از آخرت که محروم شوید آنرا. غرض اظهار تعجّب است از حال اکثر مردم که چنین باشند.

٩٦٥٣ ما لکم تؤمّلون ما لا تدرکونه، و تجمعون ما لا تأکلونه، و تبنون ما لا تسکنونه. چیست شما را که امید مى‏دارید آنچه را که در نمى‏یابید آن را، و فراهم مى‏آورید آنچه را که نمى‏خورید آن را، و بنا مى‏کنید آنچه را که ساکن نمى‏گردید در آن، غرض اظهار تعجّب است از حال اکثر مردم که چنین باشند.

٩٦٥٤ ما الدّنیا غرّتک و لکن بها اغتررت. نیست دنیا چنین که فریب داده باشد ترا بلکه بآن فریب خورده تو، غرض‏

ردّ سخن جمعیست که عذر مى‏گویند که دنیا ما را فریب داد، باین که: دنیا چنین نیست که مضطرّ سازد کسى را در فریب خوردن، هر که فریب آن را نخورد او نمى‏تواند او را فریب دهد، پس کسى که فریب دنیا خورد گناه اوست که فریب آن خورده نه گناه دنیا که فریب داده آن را.

٩٦٥٥ ما العاجلّة خدعتک و لکن بها انخدعت. نیست عاجله یعنى دنیا چنین که مکر کرده باشد با تو بلکه تو بآن مکر پذیرفته، این هم مضمون فقره سابق و تأکید آنست.

٩٦٥٦ ما أقلّ الثقة المؤتمن و أکثر الخوّان. چه کمست معتمد امین و بسیارست خیانت کننده، مراد اظهار کمى آن و بسیارى اینست و تعجّب از آن.

٩٦٥٧ ما أکثر الاخوان عند الجفان، و أقلّهم عند عادثات الزّمان. چه بسیارست برادران نزد کاسه‏ها، و کم است نزد حوادث روزگار، مراد اظهار بسیارى برادرانست در وقتى که کسى آشى داشته باشد و کمى آن نزد حوادث روزگار که او را فقیر و درویش گردانیده باشد تا این که آدمى بر برادرى آن برادران اعتماد نکند و کسى را که در این وقت برادرى کند بر او اعتماد نماید.

٩٦٥٨ ما حمل الرّجل حملا أثقل من المروّة. بر نداشته مرد بارى سنگینتر از مروّت، یعنى آدمیّت، غرض اشاره بدشوارى بجا آوردن لوازم آنست.

٩٦٥٩ ما تزیّن الانسان بزینة أجمل من الفتوّه.

آرایش نیافته آدمى بزینتى زیباتر از جوانمردى.

٩٦٦٠ ما أحسن بالانسان أن یقنع بالقلیل و یجود بالجزیل. چه نیکوست بآدمى این که قناعت کند باندک و بخشش کند ببسیار.

٩٦٦١ ما أقبح بالانسان باطنا علیلا و ظاهرا جمیلا. چه زشت است بآدمى باطنى بیمار و ظاهرى زیبا.

٩٦٦٢ ما أهمّنى ذنب أمهلت فیه حتّى أصلّى رکعتین. غمناک نمى‏سازد مرا گناهى که مهلت داده شوم در آن تا این که بگزارم دو رکعت نماز، مراد اینست مرا که نماز کفّاره گناهان مى‏شود پس کسى که گناهى بکند اگر این قدر مهلت یابد که بعد از آن دو رکعت نماز کند چندان غمناک از آن گناه نباشد امید آنست که آن نماز کفّاره آن شده باشد، اندوه زیاد بر گناهى باید که بعد از آن توفیق نماز نیابد.

پوشیده نیست که نسبت دادن این معنى بخود بر فرض و تقدیر وقوع گناهیست از او مانند سایر رعیّت، و لازم نیست که این معنى تحقّق تواند یافت، با این که نسبت چیزى بخود در جائى که غرض نسبت بدیگران باشد در کلام عرب متعارف و شایعست.

٩٦٦٣ ما أقبح بالانسان أن یکون ذا وجهین. چه زشت است بآدمى این که بوده باشد صاحب دو رو، یعنى نفاق کند با مردم، و ظاهر و باطن او موافق نباشد، یا در حضور و غیبت کسى مخالف باشد.

٩٦٦٤ ما لابن آدم و الفخر و اوّله نطفة و آخره جیفة، لا یرزق نفسه و لا یدفع حتفه.

چیست از براى پسر آدم با فخر کردن یعنى نسبتى ندارد باو و حال آنکه اوّل او نطفه است که آبیست گندیده و آخر او مرداریست و روزى ندهد نفس خود را و دفع نکند مرگ خود را، یعنى فخر کردن با وجود این مراتب بسیار قبیح و زشت است.

٩٦٦٥ ما قصمّ ظهرى الّا رجلان عالم متهتّک و جاهل متنسّک، هذا ینفر عن حقّه بهتکه، و هذا یدعو الى باطله بنسکه. نشکسته است پشت مرا مگر دو مرد، عالمى بیباک و جاهلى عبادت کننده، آن رم مى‏دهد از حقّ خود بسبب بى‏باکى خود و این مى‏خواند بباطل خود بسبب عبادت خود، مراد به «عالم بیباک» عالمیست که باکى نداشته باشد از گناه و هتک عرض خود، و مراد به «حقّى که رم مى‏دهد از آن» علم اوست که حقّ است و مردم را رم مى‏دهد از آن باعتبار این که مى‏گویند که اگر علم خوب مى‏بود او چنین بیباک و نا مقیّد نمى‏بود، و مراد به «باطلى که آن جاهل مى‏خواند بآن» جهل اوست که باطلست و مردم رغبت میکنند بآن بسبب عبادتى که مى‏بینند در او.

٩٦٦٦ ما لابن آدم و العجب و اوّله نطفة مذرة و آخره جیفة قذرة و هو بین ذلک یحمل العذرة. چیست از براى پسر آدم با خودبینى، یعنى نسبتى ندارد با او و حال آنکه اوّل او نطفه‏ایست فاسد و آخر او مرداریست گندیده، و او در میان این دو حال بر مى‏دارد عذره را یعنى فضله خود را که همیشه با خود دارد.

٩٦٦٧ ما شی‏ء من معصیة اللَّه سبحانه یأتی الّا فى شهوة. نیست چیزى از معصیت و نافرمانى خدا چنین که بیاید مگر در شهوت، یعنى‏

خواهش و میل نفس بآن.

٩٦٦٨ ما من شی‏ء من طاعة اللَّه سبحانه یأتی الّا فى کره. نیست چیزى از طاعت و فرمانبردارى خداى سبحانه چنین که بیاید مگر در کراهتى یعنى مشقّت و اباى نفس از آن، و ظاهر اینست که غرض از این دو فقره مبارکه تغییر و سرزنش آدمى باشد با این که هر معصیتى را از روى شهوت و خواهشى میکند و هر طاعتى را از روى کراهت و ناخوشى، یا اشاره باشد بعلّت ترتّب ثواب بر ترک معاصى و فعل طاعات.

٩٦٦٩ ما قضى اللَّه سبحانه على عبد قضاء فرضى به الّا کانت الخیرة له فیه. حکم نکرده خداى سبحانه بر بنده حکمى پس راضى باشد بآن مگر این که بوده باشد خیر از براى او در آن، یعنى هر چه حق تعالى از براى هر بنده تقدیر کرده هر گاه راضى شود بآن البتّه خیر او در آن باشد.

٩٦٧٠ ما أعطى اللَّه سبحانه العبد شیئا من خیر الدّنیا و الآخرة الّا بحسن خلقه و حسن نیّته. نبخشیده خداى سبحانه بنده را چیزى از خیر دنیا و آخرت مگر با نیکوئى خوى او و نیکوئى نیّت و قصد او، یعنى تا یکى از آن نیکوئیها با بنده نباشد حق تعالى هیچ خیرى از خیرات دنیا و آخرت باو عطا نکند.

٩٦٧١ ما دفع اللَّه سبحانه عن المؤمن شیئا من بلاء الدّنیا و عذاب الآخرة الّا برضاه بقضائه و حسن صبره على بلائه.

دفع نکند خداى سبحانه از مؤمن چیزى از بلاى دنیا و عذاب آخرت را مگر بسبب خشنودى او بقاضى خدا و نیکوئى صبر او بر بلاى او، یعنى بلائى که از جانب خدا باشد، و ممکن است مراد به «او» در آخر نیز همان مؤمن باشد یعنى صبر او بر بلائى که وارد شود بر او .

٩٦٧٢ ما تواخى قوم على غیر ذات اللَّه سبحانه الّا کانت أخوّتهم علیهم ترة یوم العرض على اللَّه سبحانه. برادر یکدیگر نشده هیچ قومى بر غیر راه خداى سبحانه مگر این که بوده باشد برادرى ایشان برایشان نقصى روز عرض بر خداى سبحانه، یعنى بردارى ایشان سبب نقص مراتب و کمى بهره‏هاى ایشان مى‏گردد در آن روز بخلاف برادرى که در راه خدا باشد که سبب بلندى مرتبه و زیادتى اجر و ثواب مى‏گردد در آن روز.

٩٦٧٣ ما أحسن تواضع الاغنیاء للفقراء طلبا لما عند اللَّه سبحانه.

و ما أحسن تیه الفقراء على الاغنیاء اتّکالا على اللَّه سبحانه. چه نیکوست فروتنى توانگران از براى درویشان براى طلب آنچه نزد خداى سبحانه است، یعنى از اجر و ثواب آن، و چه نیکوست تکبّر کردن درویشان بر توانگرى از روى اعتماد بر خداى سبحانه، و واگذاشتن امور خود باو.

٩٦٧٤ ما توسّل أحد الىّ بوسیلة أجلّ عندى من ید سبقت منّى الیه لا ربّیها عنده باتباعها أختها فأنّ منع الأواخر یقطع شکر الأوائل. وسیله نجسته کسى بسوى من وسیله که بوده باشد بزرگتر نزد من از نعمتى که پیشى گرفته باشد از من بسوى او تا این که تربیت نمایم آن نعمت را نزد او

باین که در پى آن کنم خواهر آن را یعنى تاى آن را، پس بدرستى که منع کردن آخرها قطع میکند شکر اوّلها را، مراد ترغیب در اینست که کسى که احسانى بکسى کرده باشد قطع احسان باو نکند و آن را مستمرّ دارد تا این که شکر او و دعاى او قطع نشود و شکر نعمت سابق و لاحق هر دو بکند و اگر ترک احسان باو بشود در آخر او قطع شکر نعمت اوّل نیز بکند پس احسان باو سبب شکر بر آن و تجدید شکر نعمت سابق نیز مى‏شود پس هر که در سابق نعمتى باو داده شده باشد این وسیله خویشست از براى او از براى طلب إحسان دیگر حتّى این که فرموده‏اند که: وسیله بزرگتر از این نیست نزد من.

٩٦٧٥ ما یمنع أحدکم أن یلقى أخاه بما یکره من عیبه الّا مخافة أن یلقاه بمثله، قد تصافیتم على حبّ العاجل و رفض الآجل. منع نمى‏کند هیچ یک از شما را این که برخورد برادر خود را به آن چه ناخوش مى‏دارد از عیب او مگر ترس این که او نیز ملاقات کند او را بمثل آن بتحقیق که صاف شده‏اید با یکدیگر بر دوستى دنیا و ترک آخرت، مراد ترغیب در اینست که کسى که در برادر مؤمن خود عیبى ببیند که ناخوش دارد آن را اظهار کند آن را باو تا او زایل کند آن را از خود، و فرموده که شما که این را نمى‏کنید مانع دیگر ندارید از این مگر ترس این که هر گاه یکى از شما چنین کند با برادر خود او نیز چنین کند با او و عیب او را باو اظهار کند و او خود راضى نیست بآن، پس همه با یکدیگر صلح کرده‏اید بر دوستى دنیا و این که مکروهى در دنیا بیکدیگر نرسانید و ترک کرده‏اید آخرت را و باکى ندارید از این که عیبهاى شما که باعث زیان آخرت شما باشد در شما بماند و اصلاح آنها نکنید.

٩٦٧٦ ما أطال أحد الأمل إلّا نسى الأجل و أساء العمل. دراز نکشد هیچ یک از شما امید را مگر این که فراموش کند اجل را و بد کند

عمل را، مراد منع از امیدهاى درازست و این که باعث فراموش کردن اجل و بد کردن عمل مى‏شود، زیرا که صاحب امیدهاى دراز مشغول مى‏گردد بسعى از براى آنها و بفکر اجل و تهیّه آن نمى‏افتد و اعمال را چنانکه باید بجاى نمى‏آورد.

٩٦٧٧ ما نزلت آیة الّا و قد علمت فیما نزلت و أین نزلت فى نهار أو لیل، فى جبل أو سهل، و انّ ربّى وهب لى قلبا عقولا و لسانا قؤولا . فرود نیامده آیه مگر این که و بتحقیق دانسته‏ام که در چه باب فرود آمده و کجا فرود آمده، در روز یا شب، در کوه یا هموارى، و بدرستى که پروردگار من بخشیده مراد دلى بسیار دریافت کننده و زبانى کامل در گویندگى، علم بآیات قرآن مجید بر وجهى که فرموده‏اند از جمله مزایائیست که مخصوص آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه بوده بعد از نبى صلى اللَّه علیه و آله و آنچه آخر فرموده‏اند از وصف دل خود و زبان خود اگر چه اصل آنها را اختصاص بآن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه نبوده و جمعى دیگر نیز شریک بوده‏اند در آن، نهایت مرتبه کمالى که در هر یک از آنها در آن حضرت بوده مخصوص آن حضرت بوده و دیگرى از اصحاب را آن مرتبه نبوده، زیرا که کسى را نزاعى نیست در افزونى علم آن حضرت بر سایر ایشان، و همچنین در این که در فصاحت و بلاغت بر همه فائق بوده چنانکه مشهورست که کلام آن حضرت فوق کلام مخلوق و تحت کلام خالقست.

٩٦٧٨ ما المبتلّى الّذى قد اشتدّ به البلاء أحوج الى الدّعاء من المعافى الّذى لا یأمن البلاء. نیست مبتلائى که سخت شده باشد باو بلا محتاج‏تر بسوى دعا از عافیت داده شده که ایمن نباشد از بلا، ممکن است که مراد به «عافیت داده شده که ایمن نباشد از بلا» کسى باشد که همواره در عافیت باشد و ایمن نباشد از این که همین‏

بلائى باشد و از راه استدراج باشد چنانکه مکرّر مذکور شد و بنا بر این ظاهرست که آن مبتلى محتاج‏تر نیست بدعا از این عافیت داده شده، زیرا که بلاى او بلائیست دنیوى که باعث اجر و ثواب اخروى باشد و بلاى این اگر چنان باشد بلائیست اخروى- نعوذ باللَّه منه- پس او محتاج‏ترست بدعا، از براى این که عافیت او چنین عافیتى نباشد، و ممکن است که مراد ترغیب در دعا باشد در جمیع احوال و این که در حال عافیت نیز احتیاج بدعا کمتر از حال بلا نیست، زیرا که او نیز ایمن نیست از این که ببلائى گرفتار گردد مثل آن بلکه بدتر از آن، پس همواره متوسّل بدعا باید بود.

٩٦٧٩ ما استودع اللَّه سبحانه امرأ عقلا الّا لیستنقذه به یوما. امانت نسپرده خداى سبحانه مردى را عقلى مگر از براى این که خلاص گرداند او را بآن یک روزى، مراد اینست که هر مرتبه از عقل و زیرکى که حق تعالى بکسى داده از براى اینست که یک روزى او محتاج باشد بآن عقل و زیرکى از براى خلاصى از بلائى از بلاهاى دنیوى یا اخروى، نهایت گاهى او آن را کار برد و خود را خلاص گرداند از آن، و گاهى بکار نبرد و مبتلا شود بآن.

٩٦٨٠ ما جالس أحد هذا القرآن إلّا قام بزیادة أو نقصان، زیادة فى هدى أو نقصان فى عمى. همنشینى نکند هیچ کس از شما با این قرآن مگر این که برخیزد با زیادتیى یا نقصانى، زیادتیى در راه یافتن یا نقصانى در کورى، مراد ترغیب در همنشینى با قرآن مجید و تلاوت آنست، و این که آن باعث زیادتى راه یافتن بحق باشد اگر راه یافته باشد بحق، و اگر نه باعث کمى کورى او گردد.

٩٦٨١ ما آنسک أیّها الانسان بهلکة نفسک أما من دائک بلول، أم‏

لیس لک من نومتک یقظة، أما ترحم من نفسک ما ترحم من غیرک. چه چیز انس و خو داده ترا اى آدمى بهلاکت خود، آیا نیست از درد تو شفائى، یا نیست مر ترا از خواب خود بیداریى، آیا رحم نمى‏کنى از نفس خود آنچه را رحم میکنى از غیر خود... مراد سرزنش آدمیست بر این خو گرفتن و این که آیا چه سبب داشته باشد چنین امر قبیحى، و مراد به «هلاکت او» گناهانست که باعث هلاک او مى‏شود، و «آیا نیست» یعنى آیا این خو گرفتن تو بآن باعتبار اینست که درد ترا شفائى نیست پس لاعلاج بآن خو گرفته، یا این که خوابى که رفته بیداریى ندارد که چون بیدار شوى علاج آن توانى کرد، و «آیا رحم نمى‏کنى» یعنى این هلاکت را اگر در دیگرى ببینى رحم میکنى و تأسّف مى‏خورى بر او، چرا خود را رحم نمى‏کنى و نجات نمى‏دهى از آن

٩٦٨٢ ما صبّرک أیّها المبتلى على دائک، و جلّدک على مصائبک، و عزّاک عن البکاء على نفسک. چه صبر دارى اى گرفتار بلا بر درد خود، و دلیرى بر مصیبتهاى خود، و تسلّى یافته از گریه کردن بر نفس خود، مراد تعجب است از صبر آدمى که گرفتار درد گناهان شده باشد بر درد خود، و از دلیرى او بر مصیبتهاى خود که همان گناهان باشد که هر یک در حقیقت مصیبتى‏اند از براى او یا عذابها و عقابها که بر آنها مترتّب خواهد شد، و همچنین از تسلّى یافتن او از گریه کردن بر خود، یعنى او بایست که مدام گریه کند بر خود چگونه تسلّى شده از آن و گریه نکند.

٩٦٨٣ ما لک و ما إن أدرکته شغلک بصلاحه عن الاستمتاع به، و إن تمتّعت به نغّصه علیک ظفر الموت بک. چیست ترا و آنچه اگر دریابى آن را مشغول سازد ترا بصلاح خود از بهره یافتن‏

بآن، و اگر بهره بیابى بآن تیره کند آن را بر تو فیروزى یافتن مرگ بتو، مراد منع آدمیست از طلب دنیا و این که چیست ترا با آن و چه نسبت دارد بتو چیزى که اگر دریابى آن را مشغول سازد ترا بسعى در صلاح و نظم و نسق آن، و باز دارد از بهره یافتن بآن، و اگر بالفرض بهره بیابى بآن تیره سازد آن را بر تو فیروزى یافتن مرگ بتو، پس باید که آدمى طلب آخرت و نعمتهاى آن کند که در آنجا شغلى نباشد که مانع شود از بهره یافتن به آنها و پاینده و مستدام باشد، و مرگى نباشد که تیره سازد آن را.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ٩٦٨٤ ما أحقّ الانسان أن تکون له ساعة لا یشغله عنها شاغل یحاسب فیها نفسه فینظر فیما اکتسب لها و علیها فى لیلها و نهارها. چه سزاوارست آدمى باین که بوده باشد از براى او ساعتى که مشغول نسازد او را از آن هیچ مشغول کننده محاسبه کند در آن ساعت نفس خود را، پس نگاه کند در آنچه کسب کرده از براى نفع آن و ضرر بر آن در روز آن و شب آن.

٩٦٨٥ ما المغبوط الّا من کانت همّته نفسه لا یغبّها عن محاسبتها و مطالبتها و مجاهدتها. نیست مغبوط مگر کسى که بوده باشد همّت او نفس او، وانگذارد آن را یک در میان از محاسبه آن و مطالبه آن و جنگ کردن با آن، «مغبوط» کسى را گویند که کسى تمنّاى حال او کند نه باین نحو که خواهد از او زایل شود و باو برسد که آن را حسد گویند و مذموم است بلکه مثل حال او را از براى خود هم خواهد، و مراد اینست که مغبوط نیست مگر کسى که عزم و همّت او همواره اصلاح نفس خود باشد و چنان نباشد که یک در میان واگذارد آن را از محاسبه و مطالبه و مجاهده آن بلکه هر روز بپردازد به آنها، یعنى کسى که تمنّاى مثل حال او

توان کرد چنین کسیست و بس و دیگر کسى نیست که تمنّاى مثل حال او باید کرد.

٩٦٨٦ ما المغرور الّذى ظفر من الدّنیا بادنى سهمته کالآخر الّذى ظفر من الآخرة باعلى همّته. نیست فریب خورده شده که فیروزى یافته باشد از دنیا بکمترین حصّه خود مثل آن دیگرى که فیروزى یافته باشد از آخرت ببالاترین همّت خود، مراد اینست که کسى که فریب خورده باشد و طلب دنیا کند اگر فیروزى یابد بآن فیروزى یابد از آن بکمترین حصّه از آن، و کسى که طلب آخرت کند مى‏تواند ببالاترین مرتبه همّت خود برسد و ظاهرست که کسى را که فیروزى بدنیا یابد اگر همه بسیار باشد نسبتى نیست بکسى که فیروزى بآخرت یابد اگر همه اندکى باشد چه جاى این که آن اندک باشد و این زیاد.

و در کتاب مستطاب نهج البلاغه چنین نقل شده: «ما المغرور الّذى ظفر من الدّنیا باعلى همّته کالآخر الّذى ظفر من الآخرة بادنى سهمته».

نیست فریب خورده شده که فیروزى یافته باشد از دنیا ببالاترین همّت خود مثل آن دیگرى که فیروزى یافته باشد از آخرت بکمترین حصّه خود، و بنا بر این مراد اینست که: کسى که بالاترین آنچه همّت و عزم آن داشته باشد از دنیا مثل کسى که رسیده باشد از آخرت بکمترین حصه که از آن داشته باشد، زیرا که اندکى از آخرت چون دائمى باشد زیاده است از دنیا هر چند بسیار باشد، باعتبار عدم ثبات و بقاى آن، با آنکه کمترین حصّه که بمؤمنى داده شود از آخرت زیاده از تمام دنیاست چنانکه در بعضى احادیث واقع شده.

٩٦٨٧ ما المغبوط الّذى فاز من دار البقاء ببغیته کالمغبون الّذى فاته النّعیم بسوء اختیاره و شقاوته.

نیست مغبوطى که فیروزى یافته باشد از سراى بقا بمطلب خود مانند مغبونى که فوت شده باشد او را نعمت بهشت بسبب بدى اختیار او و بدبختى او، معنى «مغبوط» در فقره سابق سابق مذکور شد، و «مغبون» کسى را گویند که در خریدى یا فروختى زیان زیادى کرده باشد، و مراد اینست که: کسى که طلب آخرت کرده باشد و بمطلب خود رسیده باشد او مغبوط است که باید مردم تمنّاى مثل حال او کنند، و کسى که طلب دنیا کرده باشد و آخرت را از دست گذاشته باشد او مغبون است که کمال زیان کرده و نعمت بهشت را از دست گذاشته بسبب بدبختى خود و بدى اختیار خود که آن اختیار دنیا باشد بر آخرت، و ظاهرست که آن مغبوط را بچنین مغبونى نسبتى نیست.

٩٦٨٨ ما ولدتم فللتّراب، و ما بنیتم فللخراب، و ما جمعتم فللذّهاب، و ما عملتم ففى کتاب مدّخر لیوم الحساب. آنچه زائیده‏اید از براى خاک است، و آنچه بنا کرده‏اید از براى خرابیست، و آنچه فراهم آورده‏اید از براى رفتن است، و آنچه عمل کرده‏اید پس آن در نامه‏ایست ذخیره گذاشته شده از براى روز حساب، مراد اینست که فرزندان و بناها و اموال را از براى شما بقائى نباشد، عاقبت فرزندان خاک است، و عاقبت بناها خرابى، و عاقبت مال رفتن است، آنچه باقى مى‏ماند از براى شما عملهاى شماست که در نامه اعمال نوشته مى‏شود و ذخیره مى‏شود تا روز حساب، پس در آن باید سعى کرد که آنچه نوشته شود در آن طاعت باشد نه معصیت.

٩٦٨٩ ما أقرب الدّنیا من الذّهاب، و الشّیب من الشّباب، و الشّکّ من الارتیاب. چه نزدیکست دنیا از رفتن، و پیرى از جوانى، و شکّ از ارتیاب، ظاهر

اینست که مراد به «شکّ» تردّد در چیزیست بعنوانى که طرفین آن مساوى باشد چنانکه معنى مشهور «شکّ» است، و به «ارتیاب» مطلق تردّد هر چند یک طرف احتمال بسیار مرجوحى باشد، و مراد این باشد که در عقاید دینیّه یقین باید و باید که راه تردّد و احتمال خلاف اصلا در آن نرود که همین که فى الجمله تردّدى راه یابد زود بمرتبه شکّ و تساوى طرفین مى‏رسد، و ظاهرست که با وجود شکّ ایمانى نباشد.

٩٦٩٠ ما أودع أحد قلبا سرورا الّا خلق اللَّه من ذلک السّرور لطفا فاذا نزلت به نائبة جرى الیها کالماء فى انحداره حتّى یطردها عنه کما تطرد الغریبة من الابل. بامانت نگذاشته هیچ کسى دلى را شادمانیى مگر این که آفریده باشد خدا بسبب آن شادمانى لطفى با امانت سپارنده آن، پس هر گاه فرود آید باو مصیبتى روان گردد آن لطف خدا بسوى آن مانند آب در وقت سراشیب آمدن یعنى در کمال تندى تا این که دور کند آن مصیبت را از او چنانکه دور کرده مى‏شود غریب از شتران، یعنى چنانکه شتر غریبى که در میان چند نفر شتر آید که با هم باشند بزودى دور کنند آن را از میان خود و نگذراند که با آنها باشد.

٩٦٩١ ما من عمل أحبّ إلى اللَّه تعالى من ضرّ یکشفه رجل عن رجل. نیست هیچ عملى دوستر بسوى خدا از بدى حالى که زایل کند آنرا مردى از مردى.

٩٦٩٢ ما بات لرجل عندى موعد قطّ فبات یتململ على فراشه لیغدو بالظّفر بحاجته أشدّ من تململى على فراشى حرصا على الخروج الیه من دین عدته و خوفا من عائق یوجب الخلف، فانّ خلف الوعد لیس‏

من أخلاق الکرام. شب بروز نیاورده از براى مردى نزد من وعده هرگز پس شب بروز آورده باشد آن مرد اضطراب و بیقرارى کننده بر رختخواب خود از براى این که صبح کند با فیروزى یافتن بحاجت خود سختتر از اضطراب و بیقرارى من بر رختخواب خود از براى حرص بر بیرون آمدن بسوى او از وعده او، و از راه ترس از مانعى که سبب شود خلف آنرا پس بدرستى که خلف وعده نیست از خویهاى کریمان، مراد اینست که هرگز وعده نکرده‏ام بکسى که وفا نکرده باشم بآن تا روز دیگر پس آن وعده شب بروز آورده باشد نزد من و آن مرد شب بروز آورده باشد و بیقرار باشد بر رختخواب خود که کى باشد که صبح کند با فیروزى بحاجت خود، یا این که بیقرار باشد از اندیشه این که آیا صبح کند با فیروزى بحاجت خود یا نه، زیاده از اضطراب و بیقرارى من از براى حرص بر این که بیرون روم بسوى او از قرض وعده او و وفا کنم بآن، و از جهت ترس از این که مبادا مانعى روى دهد که باعث خلف آن وعده شود، و حاصل کلام اینست که: چون وعده کردن بکسى و وفا نکردن بآن تا روز دیگر باعث اضطراب و بیقرارى او مى‏شد در آن شب زیاده از اضطراب و بى قراریى که من را نیز بود از براى این که کى باشد که از قرض وعده او برآیم و مبادا که مانعى روى دهد که باعث خلف آن شود پس بسبب احتراز از این دو اضطراب و بیقرارى من وعده کسى را پیش خود نگذاشته‏ام تا روز دیگر خصوصا اضطراب و بیقرارى آن کس که آن زیاده باشد از اضطراب و بیقرارى من، «پس بدرستى که خلف وعد» بیان وجه ترس از آن مانعیست که موجب خلف شود، و این که ترس از آن باعتبار اینست که خلف وعده زشت است و از خویهاى کریمان نیست.

٩٦٩٣ ما فرار الکرام من الحمام کفرارهم من البخل و مقارنة اللّئام.

نیست گریختن کریمان از مرگ مانند گریختن ایشان از بخیلى و همراهى لئیمان، یعنى از آنها بیشتر مى‏گریزند.

٩٦٩٤ ما أصدق المرء على نفسه، و أىّ شاهد علیه کفعله، و لا یعرف الرّجل الّا بعلمه کما لا یعرف الغریب من الشّجر الّا عند حضور الثّمر فتدلّ الأثمار على أصولها، و یعرف لکلّ ذى فضل فضله کذلک یشرف الکریم بآدابه و یفتضح اللّئیم برذائله. چه راستگوست مرد بر نفس خود، و کدام گواه بر او مانند کار اوست و شناخته نمى‏شود مرد مگر بعلم او، چنانکه شناخته نمى‏شود غریب از درخت مگر نزد حاضر شدن میوه، پس راه مى‏نماید میوه‏ها بر أصلهاى آنها، و شناخته مى‏شود از براى هر صاحب افزونى افزونى آن، همچنان بلند مرتبه مى‏گردد کریم بآداب خود، و رسوا مى‏گردد لئیم برذایل خود، یعنى چه راستگوست هر کس در گواهى بر نفس خود، زیرا که از کارهاى هر کس خوبى و بدى او ظاهر مى‏شود و گواهى بر آن مانند آنها نیست، و شناخته نمى‏شود قدر و مرتبه هر کس مگر بعلم او، چنانکه شناخته نمى‏شود درخت غریب و خوبى و بدى آن مگر بمیوه آن، پس میوه‏ها راه مى‏نمایند بر خوبى و بدى اصلهاى آنها، و به آنها دانسته مى‏شود از براى هر صاحب افزونى مرتبه افزونى مرتبه آن، چه هر یک که میوه آن بهتر باشد مرتبه درخت آن افزونتر باشد، پس همچنان ظاهر مى‏شود بلندى مرتبه کریم یعنى شخص گرامى بلند مرتبه بآداب او، و رسوا مى‏گردد لئیم یعنى دنى پست مرتبه برذایل او، یعنى بصفات نکوهیده او، و در بعضى نسخه‏ها «بأدائه» بجاى «بآدابه» است، و بنا بر این ترجمه اینست که: بلند مرتبه مى‏گردد کریم باداى او سخن را و بگفتار او که از آن مرتبه علم او ظاهر مى‏شود .

٩٦٩٥ ما استعطف السّلطان، و لا استسلّ سخیمة الغضبان، و لا استمیل المهجور، و لا استنجحت صعاب الامور، و لا استدفعت الشّرور بمثل الهدیّة. مهربان گردانیده نشده پادشاه، و بیرون کرده نشده کینه خشمناک، و میل فرموده نشده مهجور، و بر آورده نشده سختهاى کارها، و دفع کرده نشده شرور بمثل هدیّه، یعنى هدیّه فرستادن از براى همه این امور قویتر از همه اسباب آنهاست، و مراد به «مهجور» کسیست که ترک شده باشد و ربطى با او نباشد، و مراد اینست که چنین کسى را با عدم ربط اگر خواهد استمالت فرمایند و بجانب خود میل فرمایند بهدیّه فرستادن از براى او مى‏شود و سببى دیگر مثل هدیّه ندارد، و ممکن است که «مهجور» در اینجا بمعنى اسم فاعل باشد یعنى کسى که ترک این کس کرده باشد و بریده باشد از این کس بسبب عداوتى یا مانند آن.

٩٦٩٦ ما عسى أن یکون بقاء من له یوم لا یعدوه، و طالب حثیث من أجله یحدوه. چه نزدیکست که بوده باشد بقاى کسى که بوده باشد از براى او یک روز که در نگذرد از آن، و طلب کننده شتاب کننده از اجل او که بخواند او را، مراد اینست که [اجل‏] آدمى را در هر وقت نزدیکست و احتمال این باشد که بوده باشد باقى او بقاى چنین کسى که بوده باشد از براى او همین یک روز که درنگذرد از آن، و مرگ او طلب کننده شتاب کننده باشد که بخواند او را، یا این که از براى هر کس این نزدیکست، باعتبار این که روز آخر عمر او که چنین روزى باشد نزدیکست و بزودى برسد، و بر هر تقدیر غرض آگاه گردانیدن آدمیست بر نزدیکى مرگ او تا این که در فکر و تهیّه آن باشد.

٩٦٩٧ ما أوهن الدّین کترک اقامة دین اللَّه و تضییع الفرائض. خوار نکرده دین را مثل ترک بر پاى داشتن دین خدا و ضایع کردن فرایض، یعنى هیچ چیز مثل این دو أمر سبب ضعف و خوارى دین کسى نمى‏شود، و مراد به «پاى داشتن دین خدا» امر بمعروف و نهى از منکرست و جارى کردن احکام دین خدا میانه مردم، و به «ضایع کردن فرایض» ظاهر اینست که مراد خصوص نمازهاى فریضه شبانه روزى باشد، و ضایع کردن آنها بعدم رعایت حدود و آداب و اوقات آنها.

٩٦٩٨ ما صان الأعراض کالاعراض عن الدّنایا و سوء الأغراض. نگاه نداشته عرضها را چیزى مثل رو گردانیدن از دنایا و بدى غرضها، مراد به «دنایا» أخلاق و أعمال دنى پست است.

٩٦٩٩ ما من شی‏ء أجلب لقلب الانسان من لسان، و لا أخدع للنّفس من شیطان. نیست هیچ چیز کشنده‏تر مر دل آدمى را از زبان، و نه فریب دهنده‏تر مر نفس را از شیطانى، یعنى هیچ چیز نیست که جلب قلوب مردم زیاده از زبان خوش بکند ، و هیچ چیز نیست فریب دهنده‏تر مر نفس را از شیطانى، یعنى کسى از شیاطین، و مراد یا شیاطین حقیقى است که ابلیس و أتباع او باشند، و یا أعمّ از آنها و شیاطین انس نیز که مردم را فریب دهند و بمحرّمات ترغیب کنند، و خصوص شیاطین أنس نیز مراد مى‏تواند بود.

٩٧٠٠ ما من شی‏ء یحصل به الأمان أبلغ من ایمان و إحسان. نیست هیچ چیز که حاصل شود بآن ایمنى کاملتر از ایمانى و احسانى، مراد ایمنى در دنیا و آخرتست.

٩٧٠١ ما استعبد الکرام بمثل الاکرام . بنده گردانیده نشوند کریمان بمثل اکرام، مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است و این که چیزى مثل اکرام و احسان ایشان را بنده و فرمانبردار نکند.

٩٧٠٢ ما أقبح شیم اللّئام و أحسن سجایا الکرام. چه زشت است خویهاى لئیمان، و نیکوست اخلاق کریمان، مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است، و به «لئیمان» مقابل ایشان، یا اسخیا و بخیلان، و اوّل ظاهرترست.

٩٧٠٣ ما حفظ غیبک من ذکر عیبک. حفظ غیب تو نکرده کسى که ذکر کرده عیب ترا، مراد اینست که کسى که غایبانه تو ذکر عیب تو بکند او بجا نیاورده حفظ غیب ترا که باید کرد و تأکید شده در آن.

٩٧٠٤ ما ألاک جهدا فى النّصیحة من دلّک على عیبک و حفظ غیبک. کوتاهى نکرده و منع نکرده ترا جهدى در نصیحت کسى که راه نموده ترا بر عیب تو، و نگاهداشته غایبانه ترا یعنى چنین کسى تقصیر نکرده و کمال بذل جهد خود یعنى طاقت خود کرده یا کمال تحمّل مشقت نموده در نصیحت تو یعنى پند دادن تو و خالص و صاف بودن با تو، و هیچ مرتبه از آن را منع نکرده از تو یعنى از براى تو، و در اکثر نسخه‏ها بجاى «ما ألاک»: «ما آل» واقع شده و ظاهر اینست که سهوى باشد از نسّاخ و بر تقدیر صحّت آن ممکن است که از «آل» بمعنى «رجع» باشد و معنى این باشد که: برنگشته بى جهدى در نصیحت از هیچ مرتبه آن یعنى کمال‏

جهد کرده و بر نگشته از هیچ مرتبه از بذل طاقت یا تحمّل مشقّت، یا از «آل» بمعنى «نقص» باشد و معنى این باشد که: ناقص نیست بحسب جهد در نصیحت بلکه بکمال آن رسیده، یا این که تضمین معنى «منع» نیز در آن بشود و معنى این باشد که: ناقص نیست و منع نکرده جهدى را در نصیحت، و اللَّه تعالى یعلم.

٩٧٠٥ ما قدّمته من خیر فعند من لا یبخس الثّواب، و ما ارتکبته من شرّ فعند من لا یعجزه العقاب. آنچه پیش فرستاده از خیرى پس نزد کسیست که کم نمى‏کند ثواب را، و آنچه ارتکاب کرده آنرا از شرّى پس نزد کسیست که عاجز نمى‏گرداند او را عقاب، یعنى عاجز نمى‏شود از عقاب کردن، یا عاجز نمى‏یابد او را عقاب، و قادر و توانا مى‏یابد بر خود، یا فوت نمى‏شود او را عقاب یعنى چنین نیست عقاب که فوت شود از او، و او را قدرتى نباشد بر آن، و حاصل هر سه یکیست.

٩٧٠٦ ما لمت أحدا على إذاعة سرّى اذ کنت به أضیق منه. ملامت نکرده‏ام کسى را بر فاش کردن سرّ من چون بودم من تنگتر از آن.

مراد اینست که کسى که سرّ کسى را فاش کند او ملامت او نمى‏تواند کرد، زیرا که او خود از او تنگ حوصله‏تر باشد که سرّ خود از نگاه نداشته و باو اظهار کرده پس هر گاه او تنگ حوصله باشد از نگاهداشتن سرّ دیگرى این سهلست نسبت باو، و او را نرسد که ملامت و سرزنش او کند.

٩٧٠٧ ما رفع امرأ کهمّته، و لا وضعه کشهوته. بلند نکرده مردى را چیزى مثل همّت و عزم او، و پست نکرده او را چیزى مثل شهوت و خواهش او.

٩٧٠٨ ما أخلق من غدر أن لا یوفى له.

چه سزاوارست کسى که بیوفائى کند این که وفا کرده نشود از براى او، یعنى مردم نیز بیوفائى کنند با او.

٩٧٠٩ ما أقبح القطیعة بعد الصّلة، و الجفاء بعد الاخاء، و العداوة بعد الصّفاء، و زوال الالفة بعد استحکامها. چه زشت است بریدن بعد از صله و پیوند، و صله نکردن بعد از برادرى، و دشمنى بعد از صفا و دوستى، و زایل شدن الفت بعد از مستحکم شدن آن.

٩٧١٠ ما أنعم اللَّه على عبد نعمة فظلم فیها الّا کان حقیقا أن یزیلها عنه. انعام نکرده خدا بر بنده نعمتى پس او ستم کرده باشد در آن مگر این که سزاوار باشد که زایل کند خدا آنرا از او، مراد نعمتیست که ستم در آن توان کرد مثل دولتها.

٩٧١١ ما کرمت على عبد نفسه الّا هانت الدّنیا فى عینه. گرامى نباشد بر هیچ بنده نفس او مگر این که خوار گردد دنیا در چشم او، یعنى هر که خواهد که نفس او عزیز و گرامى باشد خوار گردد دنیا در چشم او، زیرا که میداند که عزیز داشتن دنیا باعث خفّت و خوارى او در دنیا و آخرت مى‏گردد.

٩٧١٢ ما أقرب النّقمة من أهل البغى و العدوان. چه نزدیکست انتقام از اهل ظلم و عدوان، مراد اخبار مردم است بنزدیکى انتقام بأهل ظلم و عدوان، تا این که ترس از آن گاه باشد که مانع گردد ایشان را از آن.


حرف میم بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف میم بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف. از آن جمله است قول آن حضرت علیه السّلام:

٩٧١٣ ملاک الأمر العقل. ملاک أمر عقلست، «ملاک چیزى» چیزى را گویند که بآن بر پاى ماند آن چیز، و بآن مالک آن تواند شد، و مراد اینست که ملاک هر کارى عقل است و بآن بر پاى ماند و مالک آن توان شد.

٩٧١٤ ملاک السّیاسة العدل. ملاک سیاست عدلست، مراد به «سیاست» رعیّت پروریست و نظم و نسق احوال ایشان، و ظاهرست که ملاک آن عدل میانه ایشانست.

٩٧١٥ ملاک العلم نشره. ملاک علم پهن کردن آنست، «بودن پهن کردن علم ملاک آن» باعتبار اینست که اگر عالم علم خود را پهن نکند و بدیگران نیاموزد آن علم بموت او از میان مى‏رود پس بر پاى ماندن آن بتعلیم آن و پهن کردن آن مى‏شود، و ممکن است که باعتبار این باشد که ملاک فضیلت و کمال علمست، زیرا که تعلیم بر عالم واجبست چنانکه تعلّم بر تعلّم، بلکه تا آن واجب نشده این واجب نشده، چنانکه قبل از این مذکور شد، پس علمى که تعلیم نشود ناقص باشد.

٩٧١٦ ملاک السّرّ ستره . ملاک سرّ پوشیدن آنست یا پرده آنست، و بنا بر اوّل «ستر» بفتح سین باشد و بنا بر دویم بکسر آن.

٩٧١٧ ملاک الوعد إنجازه. ملاک وعده بجاى آوردن آنست، یعنى اصل آن بجاى آوردن آنست چه وعده که وفا بآن نشود فضیلتى با آن نباشد بلکه قبیح و زشت باشد.

٩٧١٨ ملاک الخیر مبادرته. ملاک کار خیر پیشى گرفتن به آنست، یعنى فضل و کمال آن در آنست.

٩٧١٩ ملاک الدّین الورع. ملاک دین پرهیزگاریست، زیرا که کسى که پرهیزگارى نداشته باشد اگر دین او باقى ماند ناقص و ناتمام باشد.

٩٧٢٠ ملاک الشّرّ الطّمع. ملاک شرّ طمع است، زیرا که اکثر شرّها و ضرر رسانیدنها از طمع ناشى مى‏شود.

٩٧٢١ ملاک التّقى رفض الدّنیا. ملاک پرهیزگارى ترک دنیاست.

٩٧٢٢ ملاک الدّین مخالفة الهوى. ملاک دیندارى مخالفت کردن هوى و هوس است.

٩٧٢٣ ملاک العلم العمل به. ملاک علم عمل به آنست یعنى ملاک فضل و کمال آنست، زیرا که علمى‏

که عمل با آن نباشد اجر و ثوابى نداشته باشد بلکه وبال و نکالى باشد، یا این که ملاک اصل آنست باعتبار این که علمى که عمل بآن نشود باقى نماند در صاحب آن و رحلت کند از او، چنانکه در بعضى أحادیث وارد شده

٩٧٢٤ ملاک المعروف ترک المنّ به. ملاک احسان ترک منّت گذاشتن به آنست چه احسانى که بآن منّت گذارند احسان نیست، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٧٢٥ ملاک العمل الاخلاص فیه. ملاک عمل اخلاص در آنست یعنى خالص گردانیدن آن از براى حق تعالى و آمیخته نساختن بغرضى دیگر، زیرا که عملى که خالص نباشد از براى خدا مقبول نشود بلکه اگر آمیخته بریا و مانند آن باشد سبب عذاب و عقاب گردد.

٩٧٢٦ ملاک الایمان حسن الایقان. ملاک ایمان نیکوئى یقین داشتن است، مراد به «ایمان» در اینجا اطاعت و پیرویست، و ظاهرست که نیکوئى یقین ملاک آن باشد، و ممکن است که مراد این باشد که أصل ایمان نیکوئى یقین است و تا آن باقى باشد مالک اصل ایمان باشد و اعمال جزو اصل ایمان نباشد چنانکه مشهورست، بلکه سبب فضل و کمال آن باشد.

٩٧٢٧ ملاک الاسلام صدق اللّسان. ملاک مسلمانى راستى زبانست، یعنى ملاک کمال مسلمانى راستى زبانست کسى که دروغ گوید مسلمانى او ناقص است و گوئیا مسلمان نیست.

٩٧٢٨ ملاک الورع الکفّ عن المحارم. ملاک ورع باز ایستادن از حرامهاست، ممکن است که مراد به «ورع» در اینجا ترس از خدا باشد و مراد این باشد که باز ایستادن از حرامها ملاک دانستن قدر و اندازه آنست و هر که این در او کاملتر باشد ترس او از خدا بیشتر باشد، یا این که ملاک اصل آنست و همین که کسى مرتکب حرامى گردد آن ترس او باقى نماند، و ممکن است که مراد به «ورع» پرهیزگارى باشد و به «باز ایستادن از حرام» باز ایستادن از خصوص خوردن حرام باشد، و مراد این باشد که این بالخاصیّة سبب بر پاى بودن پرهیزگارى و مالک شدن آن و قیام بهمه واجبات و باز ایستادن از همه محرّمات که حقیقت پرهیزگاریست مى‏شود.

٩٧٢٩ ملاک الامور حسن الخواتم. ملاک کارها نیکوئى عاقبتهاست یعنى ملاک نیکوئى کارها نیکوئى عاقبت آنهاست هر چه عاقبت آن نیکو باشد آن خیر و نیکو باشد هر چند در ابتدا مشتمل بر ضررى باشد، و آنچه عاقبت آن بد باشد آن بد باشد هر چند نفع عاجلى در آن باشد .

٩٧٣٠ ملاک الخواتم ما أسفر عن رضى اللَّه سبحانه. ملاک عاقبتها چیزیست که گشوده شود از خشنودى خداى سبحانه، ظاهر

اینست که مراد این باشد که ملاک خوبى عاقبتها اینست که گشوده چیزى از خشنودى خداى سبحانه، یعنى ظاهر و نمایان شود از آن این که سبب آن مى‏شود، هر چه چنین باشد عاقبت آن خوبست.

٩٧٣١ ملاک کلّ خیر طاعة اللَّه سبحانه. ملاک هر خیرى فرمانبردارى خداى سبحانه است.

٩٧٣٢ مع الشّکر تدوم النّعمة. با شکر پاینده مى‏ماند نعمت.

٩٧٣٣ مع البرّ تدرّ الرّحمة. با نیکوئى روان مى‏شود رحمت، یعنى رحمت خدا از براى صاحب آن.

٩٧٣٤ مع الزّهد تثمر الحکمة. با زهد یعنى بى رغبتى در دنیا میوه مى‏دهد حکمت، یعنى علم راست درست، و مراد اینست که حکمت تا با زهد نباشد ثمره بر آن مترتّب نشود، و هر گاه با آن باشد میوه دهد سعادت دنیا و آخرت را.

٩٧٣٥ مع الثّروة تظهر المروّة. با مالدارى ظاهر مى‏شود مروّت، یعنى تا کسى مالدار نباشد مروّت او ظاهر نمى‏شود و درویش بسا باشد که صاحب مروّت باشد و از تنگدستى مروّت او ظاهر نشود.

٩٧٣٦ مع الانصاف تدوم الاخوّة. با انصاف پاینده مى‏ماند برادرى، یعنى تا کسى با دوست و برادر خود با انصاف و عدل سلوک کند دوستى و برادرى میان ایشان پاینده ماند، و همین که نا انصافى و جورى بشود دوستى و برادرى باقى نماند.

٩٧٣٧ مع الاخلاص ترفع الأعمال. با اخلاص بلند گردانیده مى‏شود أعمال، یعنى أعمال تا با اخلاص نباشد بلند گردانیده نشود بجانب حق تعالى و قبول نشود، و مراد به «اخلاص» چنانکه مکرّر مذکور شد خالص گردانیدن عمل است از براى رضاى حق تعالى و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر که منافى آن باشد مثل ریا.

٩٧٣٨ مع السّاعات تفنى الآجال. با ساعتها فانى مى‏شود أجلها، مراد به «أجل» در اینجا مدّت عمرست و مقصود اینست که قدر هر ساعتى را باید دانست و بعبث نباید گذرانید، زیرا هر ساعتى که مى‏گذرد از عمرست و بساعتها فانى مى‏شود عمرها.

٩٧٣٩ مع الورع یثمر العمل. با پرهیزگارى میوه دهد عمل، ظاهر اینست که مراد این باشد که میوه کامل هر عملى وقتیست که با پرهیزگارى باشد و هر عملى که پرهیزگار کند ثواب آن زیاده باشد از همان عمل که غیر پرهیزگار کند نه این که از غیر پرهیزگار اصلا ثمره نداشته باشد و ثمره هر عملى مشروط باشد بپرهیزگارى مطلق، و ممکن است که مراد این باشد که با پرهیزگارى در هر عملى میوه دهد آن عمل و مقصود این باشد که هر عملى که از روى پرهیزگارى و فرمانبردارى حق تعالى کرده شود ثمره دارد، و هر گاه از براى أغراض دیگر کرده شود ثمره ندارد.

٩٧٤٠ مع العجل یکثر الزّلل. با تعجیل کردن در کارها بسیار مى‏شود لغزشها.

٩٧٤١ مع العقل یتوفّر الحلم. با عقل و زیرکى بسیار مى‏شود حلم و بردبارى.

٩٧٤٢ مع الصّبر یقوى الحزم. با صبر قوى مى‏شود دور اندیشى، مراد صبر در کارهاست و تعجیل نکردن در آنها.

٩٧٤٣ مع الفراغ تکون الصّبوة. با فارغ بودن میباشد صبوه، مراد به «صبوه» میل بجاهلیست یعنى هواها و هوسها که جاهلان و جوانان را باشد و غرض ترغیب در مشغول شدن بکارهاست و فارغ نبودن و این که آن منشأ آن میلها و هوسها مى‏شود.

٩٧٤٤ مع الشّقاق تکون النّبوّة. با دشمنى و مخالفت میباشد نبوه، مراد به «نبوه» کندى و برش نداشتن است، و مراد اینست که دوستى و موافقت نکردن با مردم باعث برش در کارها و پیش رفتن آنها مى‏شود، و دشمنى کردن باعث کندى در آنها و از پیش نرفتن آنها مى‏شود.

٩٧٤٥ مع الاحسان تکون الرّفعة. با احسان کردن میباشد بلندى مرتبه.

٩٧٤٦ مع الفوت تکون الحسرة. با فوت میباشد حسرت، یعنى فوت مطلب بى حسرت نمى‏باشد پس فرصت را باید غنیمت شمرد و از وقت فرصت پس نباید انداخت تا این که حسرتى بار نیاورد.

٩٧٤٧ مع الانابة تکون المغفرة. با انابت میباشد آمرزش، یعنى انابت سبب آمرزش مى‏شود، و «انابت» بمعنى توبه است یعنى پشیمانى از گناه و بازگشت بسوى خدا.

٩٧٤٨ مکروه تحمد عاقبته خیر من محبوب تذمّ مغبّته.

ناخوش داشته شده که ستوده شود عاقبت آن بهترست از دوست داشته شده که نکوهش کرده شود عاقبت آن.

٩٧٤٩ میزة الرّجل عقله، و جماله مروّته. امتیاز دهنده مرد عقل اوست و زیبائى او مروّت اوست، یعنى امتیاز هر کس بحسب مرتبه از دیگرى بعقل و زیرکى اوست، هر که عقل و زیرکى او کاملتر باشد مرتبه او بلندتر باشد، و هر که عقل و زیرکى او ناقصتر باشد مرتبه او پست‏تر باشد، و «مروّت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى آدمیّت است و مراد بآن داشتن چیزى چندست که مقتضاى آدمیّت باشد از اخلاق حمیده و افعال پسندیده.

٩٧٥٠ منازع الحقّ مخصوم. نزاع کننده با حقّ دشمنى کرده شده است، مراد به «حقّ» در اینجا هر امر حقیّست، و «دشمنى کرده شده است» یعنى حق تعالى با او خصومت و دشمنى کند.

٩٧٥١ مصاحب الّلؤم مذموم. مصاحب لئیمى یعنى صاحب آن نکوهش کرده شده است، و مراد به «لئیمى» چنانکه مکرّر مذکور شد دنائت و پستى مرتبه است یا بخیلى.

٩٧٥٢ محن القدر تسبق الحذر. محنتهاى قدر پیشى مى‏گیرد بر حذر، یعنى محنتها که در قضا و قدر حق تعالى تقدیر شده باشد حذر و اندیشه از آنها سودى ندهد و آنها پیشى گیرند بر حذر و غالب شوند بر آن، یا این که واقع شوند پیش از این که حذر واقع شود.

٩٧٥٣ مرارة الصّبر تثمر الظّفر. تلخى صبر میوه دهد فیروزى را یعنى بارور گردد بفیروزى مطالب و مآرب، با أجر و ثواب.

٩٧٥٤ مجلس الحکمة غرس الفضلاء. مجلس حکمت غرس فضلاست، «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست را گویند، و مراد به «مجلس حکمت» مجلسى است که یکى از آن علوم حقّه در آن مذکور شود و «غرس» بفتح غین با نقطه چنانکه در أکثر نسخه‏هاست بمعنى درخت کاشتن است و بنا بر این باید که مراد این باشد که جاى درخت کاشتن فضلاست و این که هر یک نهال فکرى که داشته باشند در آنجا بکارند تا بزرگ شود و بارور گردد. و «عرس» بضمّ عین بى نقطه بمعنى طعام ولیمه عروسى است، و ممکنست که در اینجا چنین باشد و معنى این باشد که بمنزله مجلس ولیمه عروسیست از براى فضلا، و تحقیقاتى که در آن مذکور شود از براى ایشان بمنزله طعامهاى الوانست که در ولائم میباشد.

٩٧٥٥ مدارسة العلم لذّة العلماء. درس گفتن علم لذّت علماست.

٩٧٥٦ مجاهدة النّفس شیمة النّبلاء. جنگ کردن با نفس خوى نبیلانست یعنى مردم تند فطنت یا بلند مرتبه.

٩٧٥٧ مداومة الذّکر خلصان الأولیاء. دایم داشتن ذکر یعنى ذکر خدا یا آخرت دوست خالص اولیاست یعنى اولیا و دوستان حق تعالى بآن انس مى‏گیرند چنانکه کسى با دوست خالص خود انس گیرد، یا این که آن نفع مى‏رساند بایشان مانند نفع رسانیدن دوست خالص کسى باو.

٩٧٥٨ ملازمة الخلوة دأب الصّلحاء. ملازمت خلوت عادت و شأن صالحانست.

٩٧٥٩ مذیع الفاحشة کفاعلها. فاش کننده فاحشه مثل کننده آنست، یعنى نقل کننده آن و پهن کننده آن در وزر و وبال مثل کننده آنست، و مراد به «فاحشه» زناست یا هر گناهى که از حدّ درگذشته باشد در بدى.

٩٧٦٠ مستمع الغیبة کقائلها. گوش اندازنده بغیبت مثل گوینده اوست یعنى در وزر و وبال.

٩٧٦١ موت وحىّ خیر من عیش شقىّ . مردن شتابان بهترست از زندگانى که بدبخت باشد.

٩٧٦٢ مرکب الهوى مرکب مرد. مرکب هوى مرکبى است اندازنده یا هلاک کننده، یعنى هوى و هوس مرکبیست که نمى‏شود که سوار خود را نیندازد، یعنى در هلاکت یا زیان و نقصان، یا هلاک نکند.

٩٧٦٣ منع الکریم أحسن من اعطاء اللّئیم. منع کردن کریم و عطا نکردن او بهترست از عطا کردن لئیم، مراد به «کریم» صاحب جودست یا هر شخص بلند مرتبه، و به «لئیم» بخیل یا هر شخص پست مرتبه، و «بهترى منع آن از عطایاى این» باعتبار اینست که منع او اگر منع کند با عذرخواهى و عزّت و احترام باشد و عطاى این با منّت و خفّت و خوارى.

٩٧٦٤ معاداة الکریم أسلم من مصادقة اللّئیم. دشمنى کردن کریم سالمترست از دوستى کردن لئیم، ظاهر اینست که مراد

به «کریم» و «لئیم» در اینجا معنى دویم باشد و «بهترى دشمنى او از دوستى این» باعتبار اینست که کریم هر چند با کسى دشمنى کند ضرر و زیان زیاد باو نرساند و او را خفیف و ذلیل نکند بخلاف لئیم که در دوستى و احسانى که بکند چندان منّت گذارد و سلوک ناهموار کند که آدمى را خوار و سبک گرداند و کمال زیان و ضرر رساند.

٩٧٦٥ مجالس العلم غنیمة. مجالس علم غنیمت است، مراد به «غنیمت» هر چیزیست که نفع زیادى بى زیان در آن باشد.

٩٧٦٦ مصاحبة العاقل مأمونة. مصاحبت عاقل مأمونست، یعنى آدمى ایمنست از ضرر و زیان آن.

٩٧٦٧ مجالسة الأبرار توجب الشّرف. همنشینى با نیکوکاران واجب سازد بلندى مرتبه را، یعنى سبب آن شود و آن را ثابت گرداند.

٩٧٦٨ مصاحبة الأشرار توجب التّلف . مصاحبت بدان واجب سازد تلف را، یعنى سبب تلف دین یا صلاح و تقوى گردد، و بسیار باشد که سبب تلف مال و عزّت و جاه دنیوى نیز شود.

٩٧٦٩ معاشرة ذوى الفضائل حیوة القلوب. اختلاط و آمیزش با صاحبان فضایل زندگى دلهاست، مراد به «فضائل» هر صفتى است که باعث افزونى مرتبه شود.

٩٧٧٠ مجالسة السّفل تضنى القلوب.

همنشینى مردم دنى پست مرتبه بیمار میکند دلها را بیماریى که بهبودى نباشد آن را.

٩٧٧١ مداومة المعاصى تقطع الرّزق. مداومت گناهان مى‏برد روزى را، یعنى کم میکند آن را و تنگ مى‏گرداند یعنى حقّ تعالى بجزاى آن چنان کند.

٩٧٧٢ مقارنة السّفهاء تفسد الخلق. همراهى با سفها تباه میکند خوى و خصلت را، و مراد به «سفهاء» آنانند که سبک باشند و حلم و بردباریى نداشته باشند.

٩٧٧٣ مواصلة الأفاضل توجب السموّ. پیوستن با افاضل یعنى معاشرت و اختلاط با ایشان واجب مى‏سازد بلندى مرتبه را، یعنى سبب آن مى‏شود.

٩٧٧٤ مباینة الدّنایا تکبت العدوّ. جدائى کردن از «دنایا» یعنى از صفات و اعمال دنیّه پست مرتبه خوار مى‏گرداند دشمن را یا برمیگرداند او را از دشمنى.

٩٧٧٥ مباینة العوامّ من أفضل المروّة. جدائى کردن از عوام از افزونترین مروّت و آدمیّت است، مراد به «عوامّ» مقابل «خواصّ» است یعنى غالب مردم که بمزیّتى اختصاص نیافته‏اند.

٩٧٧٦ مجانبة الرّیب من أحسن الفتوّة. دورى کردن از تهمتها از نیکوترین جوانمردیست، مراد به «دورى کردن از تهمتها» دورى کردن از اموریست که سبب تهمت میشوند مثل اختلاط و آمیزش‏

با فاسقان که سبب تهمت او بفسق مى‏شود هر چند برى باشد از آن.

٩٧٧٧ مروّة الرّجل على قدر عقله. مروّت و آدمیّت مرد بر اندازه عقل اوست، هر چند عقل او کاملتر باشد مروّت او بیشتر باشد.

٩٧٧٨ مزیّن الرّجل علمه و حلمه. زینت دهنده مرد دانش اوست و بردبارى او.

٩٧٧٩ مروّة العاقل دینه، و حسبه أدبه. مروّت عاقل دیندارى اوست، و حسب او ادب اوست، یعنى مروّت و آدمیّت عاقل اینست که دیندار باشد و کامل باشد در آن، و حسب او یعنى مزّیت او که از جانب نفس او باشد نه باعتبار نسب او ادب اوست یعنى این که با ادب باشد.

٩٧٨٠ مادح الرّجل بما لیس فیه مستهزئ به. مدح کننده مرد به آن چه نبوده باشد در او تمسخر کننده است باو، یعنى در واقع تمسخر میکند باو، یا اینکه بمنزله تمسخر باوست هر چند او قصد تمسخر نداشته باشد.

٩٧٨١ مربّة المعروف أحسن من ابتدائه. تربیت کردن احسان نیکوترست از ابتدا کردن بآن، یعنى هر گاه کسى احسانى بکسى کرده باشد تربیت کردن آن احسان بمستمرّ داشتن آن و تمام گردانیدن آن نیکوترست از این که ابتداى احسانى بدیگرى بشود.

٩٧٨٢ منزع الکریم أبدا الى شیم آبائه. شوق کریم همیشه بسوى خویهاى پدران اوست، مراد به «کریم»

شخص گرامى بلند مرتبه است یا صاحب سخاوت و جود، و از این معلوم مى‏شود که پدران کریم نیز باید که کریم باشند و فرزند غیر کریم کریم نشود.

٩٧٨٣ منع خیرک یدعو الى صحبة غیرک. منع خیر تو مى‏خواند بسوى صحبت غیر تو، یعنى هر گاه خیر خود را منع کنى از کسى این باعث این مى‏شود که ترک مصاحبت با تو کند و با دیگرى مصاحبت کند، پس کسى که مصاحبت او را خواهى باید که خیر خود را از او منع نکنى.

٩٧٨٤ منع أذاک یصلح لک قلوب عداک. منع اذیّت و آزار تو شایسته میکند از براى تو دلهاى دشمنان ترا، یعنى هر گاه منع اذیّت و آزار خود بکنى از مردم و بکسى آزار نرسانى، همین باعث این مى‏شود که دلهاى دشمنان تو بصلاح بیایند نسبت بتو و دوست گرداند.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ٩٧٨٥ معاداة الرّجال من شیم الجهّال. دشمنى کردن با مردان از خصلتهاى نادانانست.

٩٧٨٦ مداراة الرّجال من أفضل الأعمال. مدارا کردن با مردان از افزونترین، عملهاست، مراد مدارائى است که در چیزى باشد که خلاف شرعى در آن نباشد، یا در آن هم هر گاه تقیّه باشد.

٩٧٨٧ مداراة الأحمق من أشدّ العناء. مدارا کردن با احمق از سختترین تعب است، و ظاهرست که معارضه کردن با او نیز صورتى ندارد پس چاره بغیر از مصاحبت نکردن با او نیست.

٩٧٨٨ مصاحبة الجاهل من أعظم البلاء. مصاحبت کردن با نادان از بزرگترین بلاست چنانکه گفته‏اند:

صد سال اسیر بند زندان بودن

بهتر ز دمى همدم نادان بودن‏

٩٧٨٩ متّقى الشّرّ کفاعل الخیر. پرهیز کننده از شرّ مثل فاعل خیرست یعنى کسى که بپرهیزد از این که شرّ او بکسى برسد او در اجر و ثواب مثل کسیست که خیر بمردم رساند.

٩٧٩٠ متّقى المعصیّة کفاعل البرّ. پرهیزکننده از گناه مثل کننده کار خوبست یعنى در اجر و ثواب.

٩٧٩١ مخالفة الهوى شفاء العقل. مخالفت کردن هوى و هوس شفاى عقل و زیرکیست.

٩٧٩٢ مجاهدة النّفس عنوان النّبل. جنگ کردن با نفس عنوان بلندى مرتبه یا تندى فطنت است، یعنى دلیل آنست یا سر سخن آنست.

٩٧٩٣ مرارة الدّنیا حلاوة الآخرة. تلخى دنیا شیرینى آخرتست، یعنى سبب آن مى‏شود.

٩٧٩٤ موتات الدّنیا أهون من موتات الآخرة. مردنهاى دنیا سبکتر و سهلترست از مردنها آخرت، مراد به «مردنهاى دنیا و آخرت» مصیبتهاى آنهاست که هر یک بمنزله مردنى باشد، و ممکن است که مراد به «مردنهاى دنیا» مردنهاى ظاهرى در آن باشد.

٩٧٩٥ مرارة الیأس خیر من التّضرّع إلى النّاس. تلخى نومیدى بهترست از تضرّع و زارى کردن بسوى مردم.

٩٧٩٦ مداومة الوحدة أسلم من خلصة النّاس. مداومت تنهائى سالمترست از آمیزش با مردم.

٩٧٩٧ مرارة الصّبر تذهبها حلاوة الظّفر. تلخى صبر مى‏برد آنرا شیرینى فیروزى یافتن، یعنى فیروزى یافتن بمطالب و مقاصد، یا بأجر و ثواب که بر صبر مترتّب مى‏شود.

٩٧٩٨ مصاحب الدّنیا هدف النّوائب و الغیر. مصاحب دنیا نشانه مصیبتها و حوادث است، یعنى نمى‏شود که بر او وارد نشوند.

٩٧٩٩ مرارة النّصح أنفع من حلاوة الغشّ. تلخى نصیحت سودمندترست از شیرینى غشّ کردن یعنى از شیرینى سخنانى که بر وفق خواهش این کس گفته شود از روى غشّ و ناصافى با او.

٩٨٠٠ ملازمة الوقار تؤمن من دناءة الطّیش. ملازمت وقار و جدا نشدن از آن ایمن مى‏سازد از دنائت طیش، یعنى سبکى کردن و از جا بر آمدن.

٩٨٠١ معالجة النّزال تظهر شجاعة الأبطال. ورزیدن نزال ظاهر مى‏سازد شجاعت شجاعان را، «نزال» بکسر نون بمعنى پائین آمدن هر دو فرقه است از شتران و زد و خورد کردن با یکدیگر بر اسبان، چنانکه بعضى از اهل لغت گفته‏اند، یا دست و گریبان شدن کسى با هم آورد خود پیاده، چنانکه ظاهر کلام بعضى دیگریست.

٩٨٠٢ مقاساة الاقلال و لا ملاقاة الاذلال.

رنج کشیدن درویشى و نه بر خوردن خوارى، یعنى بآن راضیم و بمالداریى که با خوارى باشد راضى نیستم.

٩٨٠٣ مقاربة الرّجال فى خلائقهم أمن من غوائلهم. نزدیکى کردن با مردان در خویها و خصلتهاى ایشان ایمنیست از مصیبتهاى ایشان، یعنى مدارا کردن با ایشان و نزدیک بطور ایشان سلوک کردن، و در بعضى نسخه‏ها «مقارنه» بنون است نه ببا، و بنا بر این ترجمه اینست که: همراهى کردن با مردان در خویهاى ایشان، و حاصل هر دو یکیست.

٩٨٠٤ مناقشة العلماء تنتج فوائدهم و تکسب فضائلهم. مناقشه با علما نتیجه مى‏دهد فواید ایشان را و کسب مى‏فرماید فضایل ایشان را، و مراد به «مناقشه» خرده گیرى کردن و کنجکاوى نمودنست و مراد اینست که هر چند کسى با علما در مسائل علمیّه کنجکاوى بیشتر کند و سخن را بنهایت رساند از فواید ایشان بیشتر بهره‏مند گردد و از فضایل ایشان زیادتر کسب کند، و در بعضى نسخه‏ها «منافسه» بفاء و سین بى نقطه است نه بقاف و شین با نقطه و آن بمعنى رغبت کردن دو کس است در چیزى از براى معارضه کردن در کرم و مفاخرت نمودن بآن، و بنا بر این معنى اینست که: منافسه علما با یکدیگر باعث زیادتى فواید ایشان و زیادى کسب فضایل از براى ایشان مى‏شود و نسخه اوّل ظاهرترست.

٩٨٠٥ مودّة الآباء نسب بین الأبناء. دوستى پدران نسبى است میانه پسران، یعنى بمنزله نسب و خویشى است از براى پسران، و باید که خود را با یکدیگر بمنزله خویشان دانند.

٩٨٠٦ مودّة ذوى الدّین بطیئة الانقطاع دائمة الثّبات و البقاء.

دوستى صاحبان دین دیر برنده شونده است و پاینده ثبات و بقاء، زیرا که دوستى ایشان معلّل بعرضى نیست بغیر رضاى حق تعالى و ظاهرست که چنین دوستى پاینده ماند.

٩٨٠٧ مسرّة الکرام فى بذل العطاء، و مسرّة اللّئام فى سوء الجزاء. شادمانى کریمان در بذل عطاست که بکنند و شادمانى لئیمان در بدى جزاست یعنى در این که بجزاى نیکى که کسى بایشان بکند بدى بکنند باو، و مراد به «کریمان» چنانکه مکرّر مذکور شد مردم گرامى بلند مرتبه است یا اهل سخاوت وجود، و به «لئیمان» مردم دنى پست مرتبه یا بخیلان.

٩٨٠٨ مفتاح الخیر التّبرّى من الشّرّ. کلید خیر بیزارى جستن از شرّست، یعنى از این که شرّ او بکسى برسد، هر که این معنى را بدست آورد در هر خیر بر او بگشاید.

٩٨٠٩ مفتاح الظّفر لزوم الصّبر. کلید فیروزى لازم بودن با صبرست و جدا نشدن از آن.

٩٨١٠ منازعة الملوک تسلب النّعم. نزاع کردن با پادشاهان زایل میکند نعمتها را.

٩٨١١ مجاهرة اللَّه سبحانه بالمعاصى تعجّل النّقم. آشکار کردن با خداى سبحانه بگناهان تعجیل مى‏فرماید انتقامها را، یعنى آشکارا گناهان کردن و پنهان نداشتن آنها و بیباک بودن از آن تعجیل مى‏فرماید انتقامهاى خداى عزّ و جلّ را و سبب این مى‏شود که حق تعالى بزودى از او انتقام بکشد.

٩٨١٢ مجالسة العوامّ تفسد العادة.

همنشینى عوام تباه میکند عادت را یعنى باعث عادتهاى فاسد تباه مى‏شود، و مراد به «عوامّ» چنانکه در همین فصل مذکور شد غالب مردم است که مخصوص بمزیّتى و شرفى نیستند.

٩٨١٣ منازعة السّفل تشین السّادة. نزاع کردن با مردم پست مرتبه عیبناک مى‏گرداند بزرگان را.

٩٨١٤ مجالس الأسواق محاضر الشّیطان. مجلسهاى بازارها جایگاههاى حضور شیطانست، غرض کراهت نشستن در آن مجلسهاست، باعتبار این که شیطان در آن جاها حاضر میباشد از براى فریب دادن معاملین و انداختن ایشان در حرامى.

٩٨١٥ مجالس اللّهو تفسد الایمان. مجلسهاى بازى تباه میکند ایمان را، زیرا که آدمى را مشغول میکند بآن و از ذکر و فکرى که مؤمن را باید باز مى‏دارد هر چند خود مشغول نشود بآن بازى، با آنکه ممکن است که اصل نشستن در مجالسى که بازیهاى حرام شود حرام باشد هر چند مشغول بذکر و فکر باشد.

٩٨١٦ ملوک الدّنیا و الآخرة الفقراء الرّاضون. پادشاهان دنیا و آخرت درویشانند که راضى باشند بحال خود.

٩٨١٧ ملوک الجنّة الأتقیاء و المخلصون. پادشاهان بهشت پرهیزگاران و مخلصانند، یعنى آنانکه اعمال خود را خالص کرده‏اند از براى رضاى خدا و خشنودى او.

٩٨١٨ مثل الدّنیا کظلّک إن وقفت وقف، و إن طلبته بعد.

مثل دنیا مانند سایه تست اگر بایستى مى‏ایستد و اگر طلب کنى آن را دور مى‏شود، یعنى چنانکه سایه تو اگر بایستى و از پى آن نروى مى‏ایستد نزد تو و اگر از پى آن بر روى آن هم مى‏رود و نمى‏ایستد، دنیا هم همچنانست اگر بایستى و از پى آن نروى آن هم مى‏ایستد نزد تو، و اگر از پى آن بروى هر چند بر وى آن هم مى‏رود و بآن نمى‏رسى.

٩٨١٩ مجاهدة النّفس أفضل جهاد. جهاد کردن با نفس افزونترین جهادیست چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٨٢٠ ملازمة الطّاعة خیر عتاد. ملازمت طاعت یعنى لازم بودن فرمانبردارى حق تعالى و جدا نشدن از آن بهترین تهیّه و توشه است یعنى از براى آخرت.

٩٨٢١ موت الوالد قاصمة الظّهر. مردن پدر شکننده پشت است.

٩٨٢٢ موت الولد صدع فى الکبد. مردن فرزند شکافیست در جگر.

٩٨٢٣ موت الأخ قص الجناح و الید. مردن برادر کندن بال و دست است، یعنى آدمى را بى بال و پر و بى دست میکند.

٩٨٢٤ موت الزّوجة حزن ساعة. مردن زن اندوه ساعتیست، یعنى غالب اینست که زیاده بر آن اثرى نمى‏کند.

٩٨٢٥ مروّة الرّجل صدق لسانه. مروّت مرد راستى زبان اوست، یعنى عمده مروّت و آدمیّت اینست.

٩٨٢٦ مروّة الرّجل فى احتمال عثرات إخوانه. مروّت مرد در برداشتن لغزشهاى برادران اوست یعنى گذرانیدن گناهان و بى ادبیهاى ایشان و تلافى نکردن آنها، و این هم مانند راستى زبان عمده است در مروّت و آدمیّت.

٩٨٢٧ مودة الأحمق کشجرة النّار یأکل بعضها بعضا. دوستى احمق مانند درخت آتش است مى‏خورد بعضى از آن بعضى دیگر را، یعنى چنانکه درختى که آتش گرفت مى‏خورد بعضى از آن بعضى دیگر را تا این که همه بسوزد و خاکستر شود دوستى احمق نیز با کسى چنانست، بسیارست که ندانسته بگمان دوستى آتش در او اندازد تا او را تمام بسوزد و فاسد و تباه کند.

٩٨٢٨ مودّة أبناء الدّنیا تزول لأدنى عارض یعرض. دوستى ابناى دنیا زایل مى‏شود از براى پست‏ترین عارضى که عارض شود یعنى از براى اندک امرى که رو دهد مثل اندک جلب نفعى که در خلاف آن باشد بلکه بمجرّد این که جلب نفع دنیوى دیگر در آن نباشد.

٩٨٢٩ مودّة الحمقى تزول کما یزول السّراب، و تقشع کما یقشع الضّباب. دوستى احمقان زایل مى‏شود چنانکه زایل مى‏شود سراب، و گشوده مى‏شود چنانکه گشوده مى‏شود ابرهاى تنگ که روى زمین را فرو گیرند مانند دود.

٩٨٣٠ مغرس الکلام القلب، و مستودعه الفکر، و مقوّیه العقل، و مبدیه اللّسان، و جسمه الحروف، و روحه المعنى، و حلیة الاعراب، و نظامه الصّواب.

جایگاه کاشتن سخن دل است، و محلّ امانت سپردن آن فکرست، و قوّت دهنده آن عقل است، و ظاهر کننده آن زبانست، و تن آن حرفهاست، و جان آن معنیست، و زیور آن اعرابست، و رشته آن صوابست، «بودن دل محلّ کاشتن سخن» ظاهرست، و «بودن فکر محلّ امانت سپردن آن» باعتبار اینست که باید آن را بعد از کاشتن در دل مدّتى بامانت سپرد بفکر تا این که ملاحظه عیب و هنر آن بکند و بعد از آن بدل پس دهد تا این که اگر هنرى در آن باشد نگاهدارد و اگر لغو و باطل باشد از خود دور کند، و وجه باقى تشبیهات نیز تا رشته ظاهرست و محتاج ببیان نیست، و «بودن رشته آن درستى» باعتبار اینست که چنانکه رشته مروارید نگاه مى‏دارد آنرا از پراکنده شدن و تلف گشتن، درستى سخن نیز بمنزله آن رشته حفظ میکند آنرا و نگاه مى‏دارد از پراکنده شدن و از هم پاشیدن و نمى‏گذارد که تلف و ضایع گردد.

٩٨٣١ مقاساة الاحمق عذاب الرّوح. تعب و رنج کشیدن احمق عذاب روح است ، مراد منع از مصاحبت با احمقانست و این که کشیدن رنج و تعب صحبت ایشان عذاب روح و شکنجه جان است.

٩٨٣٢ مداومة الذّکر قوت الارواح و مفتاح الصّلاح. دایم داشتن ذکر قوت جانها و کلید صلاح است، مراد به «ذکر» یاد حق تعالى است خواه بدل باشد و خواه بزبان، و «قوت» قدرى از طعام را گویند که بدن بخوردن آن بر پاى بماند و مراد اینست که ذکر خدا از براى‏ جانها

بمنزله قوت آنهاست و کلید صلاح حال و شایستگى آنست.

٩٨٣٣ مودّة الجهّال متغیّرة الأحوال و شیکة الانتقال. دوستى نادانان متغیّر أحوال و زود انتقالست، یعنى اعتمادى بر آن نیست و باندک سببى تغییر مى‏کند و زود انتقال و زوال مى‏یابد.

٩٨٣٤ مثل الدّنیا کمثل الحیّة لیّن مسّها، و السّمّ القاتل فى جوفها، یهوى الیها الغرّ الجاهل، و یحذرها اللّبیب العاقل. مثل دنیا مانند مثل مارست که نرم است دست مالیدن آن و زهر کشنده در اندرون آنست، و میل میکند بسوى آن فریب خورده نادان، و حذر مى‏کند از آن زیرک عاقل، یعنى چنانکه ظاهر بدن مار که دست مالیده مى‏شود نرم است و در اندرون آن زهر کشنده است، دنیا هم ظاهر آن نرم و زیباست امّا در باطن آن زهر کشنده است هر که را گرفتار او شد هلاک میکند.

٩٨٣٥ مصاحب الأشرار کراکب البحر، ان سلم من الغرق لم یسلم من الفرق. مصاحب بدان مانند سوار شونده دریاست اگر سالم بماند از غرق شدن سالم نماند از خوف، مراد منع از مصاحبت با مردم بدست و این که کسى که با ایشان مصاحبت کند اگر بالفرض سالم بماند از ضرر ایشان از خوف و ترس خود سالم نماند و همواره از ایشان خوف و ترس خواهد داشت.

٩٨٣٦ مغلوب الشّهوة أذلّ من مملوک الرّقّ. مغلوب شهوت خوارترست از مملوک بندگى، زیرا که کسى که مغلوب شهوت باشد یعنى شهوت و خواهش بر او غالب باشد و او را در فرمان خود کرده باشد

همواره در دنیا در خوارى سعى و طلب و رنج و تعب آن باشد و خوارى اخروى او خود ظاهرست، و مملوک بندگى خوارى اخروى را ندارد و در دنیا نیز تعب و زحمت او و خوارى او بسبب آنها آن قدر نباشد.

٩٨٣٧ مغلوب الهوى دائم الشّقاء مؤبّد الرّقّ. مغلوب هوى و هوس دایم بدبختى و پاینده بندگیست یعنى بدبختى او دائمیست و بندگى او پاینده، یعنى ما دام که مغلوب باشد بدبختى لازم اوست و همواره در بندگى و خدمت هوى و هوس باشد، بخلاف بندگان دیگر که بدبختى لازم ایشان نباشد و در شبانه روز اگر قدرى مشغول خدمت صاحب خود باشند قدرى دیگر فارغ باشند.

٩٨٣٨ مادحک بما لیس فیک مستهزئ بک، فان لم تسعفه بنوالک بالغ فى ذمّک و هجائک. ستایش کننده تو به آن چه نیست در تو تمسخر کننده است بتو، پس اگر بر نیاورى حاجت او را بعطاى خود مبالغه کند در مذمّت تو و هجو تو یعنى ستایش او در حقیقت ستایش نیست بلکه تمسخریست که بتو میکند در لباس ستایش از براى این که عطائى باو بکنى، پس اگر حاجت او را بر نیاورى بعطاى خود مبالغه کند در مذمّت تو و هجو تو، و «هجو» نیز بمعنى مذمّت است و تأکید. است.

٩٨٣٩ مناصحک مشفق علیک محسن الیک ناظر فى عواقبک مستدرک فوارطک، ففى طاعته رشادک و فى مخالفته فسادک. نصیحت کننده تو مشفق است بر تو، احسان کننده است بسوى تو، نظر کننده است در عاقبتهاى تو، باز یافت کننده است تقصیرات ترا، پس در فرمانبردارى او راه یافتن تست براه راست، و در مخالفت او فساد و تباهى تست، «مشفق است‏

بر تو» یعنى شفقت دارد بر تو و از ترس ضرر و زیان تو نصیحت تو میکند به آن چه سبب دفع آنها شود، و «بازیافت کننده است تقصیرات ترا» یعنى راه مى‏نماید ترا به آن چه سبب تدارک و بازیافت آنها شود.

٩٨٤٠ ماضى یومک فائت، و آتیه متّهم، و وقتک مغتنم، فبادر فیه فرصة الامکان، و ایّاک أن تثق بالزّمان. گذشته روز تو فوت شده است، و آینده آن تهمت زده شده، و وقت تو غنیمت شمرده شده، پس پیشى گیر در آن فرصت توانائى را، و بپرهیز از این که اعتماد کنى بروزگار. مراد اینست که آنچه گذشته پیش از امروز گذشته و رفته و دیگر در آن کارى نمى‏توان کرد، و آنچه بیاید در محلّ تهمت است یعنى علمى نیست باین که تو باقى باشى در آن و کارى بیاید از تو در آن، پس در این روز باید که پیشى گیرى بفرصت توانائى که داشته باشى و بجا آورى آنچه را قادر بر آن باشى از خیرات، و «بپرهیز از این که اعتماد کنى» یعنى هر گاه روزگار رو بتو آورد بپرهیز از این که پشت بر تو نماید و رفاهیت ترا بنکبت و بدبختى بدل کند.

٩٨٤١ مواقف الشّنآن تسخط الرّحمن، و ترضى الشّیطان، و تشین الانسان. ایستادنگاههاى دشمنى بغضب مى‏آورد خداى تبارک و تعالى را، و خشنود مى‏گرداند شیطان را، و عیبناک مى‏گرداند انسان را، مراد اینست که نباید انسان در جایگاههایى که مظانّ حصول عداوت و دشمنى و پدید آمدنگاههاى خصومت میباشد توقّف نکند و در آن جاها پایدارى ننماید از بیم این که مبادا منتهى بدشمنى شود و امورى پدید آید که بغض و عداوت را بار آورد و در واقع این عبارت شبیه به «اتّقوا مواضع التّهم» است که معنى آن اینست که: از جایگاههاى تهمتها بپرهیزید یعنى بجاهائى که رفتن بآن جایها سبب بهمرسیدن بدگمانى مردم در حقّ تردّد کننده میباشد نروید و از آن قبیل جایها بپرهیزید.

٩٨٤٢ متى أشفى غیظى اذا غضبت، أحین أعجز، فیقال لى: لو صبرت، أم حین أقدر، فیقال لى: لو عفوت. چه وقتى شفا بخشم خشم خود را هر گاه خشمناک کردم، آیا در وقتى که عاجز باشم پس گفته مى‏شود مرا که: کاش صبر کرده بودى، یا در وقتى که قادر باشم پس گفته مى‏شود که: کاش عفو کرده بودى، مراد ترغیب در فرو خوردن خشم است باین که کسى که خشمناک گردد و خواهد که بانتقام خشم خود را فرو نشاند هیچ وقتى نیست از براى آن که نیکو باشد آن در آن، زیرا که اگر عاجز باشد از آن و نتواند که تلافى کند و در صدد آن در آید و ظاهر شود عجز او، مردم مى‏گویند: کاش صبر کرده بودى و چنین خفیف نمى‏شدى، و اگر قادر باشد بر آن و انتقام بکشد، مردم مى‏گویند که: کاش عفو کرده بودى و اجر و ثواب آن را در مى‏یافتى، پس از براى هر کس فرو خوردن خشم و در صدد انتقام در نیامدن بهترست.

٩٨٤٣ مدمن الشّهوات صریع الآفات مقارن السّیئات موقن بالثّبات. دایم دارنده خواهشها انداخته شده آفتهاست، همراه گناهانست، یقین دارنده بمظلمه‏هاست، یعنى آفتها او را بر زمین مى‏اندازند مانند کسى که در کشتى او را بیندازند، و همیشه همراه است با گناهان و از آنها جدا نشود، و یقین دارنده است بمظلمه‏ها که بر گردن او افتد بسبب پیروى آن خواهشها.

٩٨٤٤ مسکین ابن آدم مکتوم الأجل، مکنون العلل، محفوظ العمل، تولمه البقّة، و تنتنه العرقة، و تقتله الشّرقة. مسکین بى نوا پسر آدم پنهان کرده شده اجل، نهان گردانیده شده علل، حفظ کرده شده عمل است، الم مى‏رساند باو پشه، و مى‏گنداند او را یک عرقى، و مى‏کشد او را یک گلو گیرنده، مراد بیان بیچارگى و عجز و ناتوانى آدمیست باین که‏

پنهانست از او وقت مرگ او، و هر لمحه احتمال آن مى‏دهد، و پنهانست از او علل و بیماریها که عارض او مى‏شود تا این که یک بار مبتلى مى‏شود بیکى از آنها، و هر چه میکند نوشته مى‏شود و حفظ کرده مى‏شود تا بجزاى آن برسد، و پشه با آن همه حقارت الم مى‏رساند باو، و یک عرقى مى‏گنداند او را، و اندک چیزى که در گلوى او ماند مى‏کشد او را، پس با این همه عجز و ناتوانى تکبّر و تبختر او و دعویهاى زیاده از اندازه او بسیار قبیح و رسواست.

٩٨٤٥ ما لمت أحدا على اذاعة سرّى اذ کنت به أضیق. ملامت نکردم هرگز احدى را بر فاش کردن سرّ خود چون بودم من بآن تنگ حوصله‏تر، مراد اینست که کسى که سرّ خود را بکسى گوید و او فاش کند گنجایش آن ندارد که ملامت او کند، خود سزاوار ملامت بیش از اوست که تنگ حوصله‏تر از او بوده، زیرا که حوصله او این قدر تنگ بوده که سرّ خود را نگاه نداشته پس هر گاه حوصله او تنگى کرده باشد از نگاهداشتن سرّ خود، دیگرى سهلتر باشد نسبت بآن، و غرض از این تأکید در نگاهداشتن سرّ خودست و اظهار نکردن آن بکسى.

٩٨٤٦ مجاملة أعداء اللَّه فى دولتهم تقیّة من عذاب اللَّه و حذر من معارک البلاء فى الدّنیا. نیکو سلوک کردن با دشمنان خدا در زمان دولت ایشان تقیّه و نگاهداشتن خودست از عذاب خدا، و اندیشه کردنست از معرکه‏هاى بلا در دنیا، مراد ترغیب در نیکو سلوک کردن با مخالفانست در زمان دولت ایشان، و این که این نگاهداشتن خودست از عذاب خدا در آخرت، زیرا که حق تعالى آنرا واجب کرده پس ترک آن سبب استحقاق عقاب و عذاب مى‏شود و بجا آوردن آن سبب نگاهداشتن خود مى‏شود از آن، و «حذر کردن از معرکه‏هاى بلاست در دنیا» و این ظاهرست.

٩٨٤٧ مجاهدة الأعداء فى دولتهم، و مناضلتهم مع قدرتهم ترک لأمر اللَّه و تعرّض لبلاء الدّنیا. جنگ کردن با دشمنان در دولت ایشان و مدافعه کردن ایشان با قدرت ایشان ترک کردنست مر فرمان خدا را و در عرضه در آمدنست مر بلاى دنیا را، مراد اینست که حق تعالى از براى دولت و قدرت دشمنان دین زمان و مدّتى قرار داده و امر کرده ما را که در آن زمان جنگ و جدال با ایشان نکنیم که سودى ندارد پس مجاهده و مجادله ایشان در آن مدّت واگذاشتن امر خداست و در آوردن خودست در عرضه بلاى دنیا.

٩٨٤٨ معرفة المرء بعیوبه أنفع المعارف. معرفت مرد بعیبهاى خود سودمندترین معرفتهاست، زیرا که باعث تدارک آنها و سعادت آخرت و دنیا مى‏گردد.

٩٨٤٩ معرفة العالم دین یدان، به یکسب الإنسان الطّاعة فى حیاته و جمیل الأحدوثة بعد وفاته. معرفت دانا دینیست که عبادت کرده مى‏شود، بآن کسب مى‏فرماید آدمى طاعت را در حیات خود، و حکایت نیکو را از خود بعد از وفات خود، مراد اینست که تحصیل أصل معرفت و دانش که دانا کرده دینیست یعنى عبادت و بندگیست که عبادت کرده مى‏شود خدا بآن، و با وجود آن کسب مى‏فرماید از براى آدمى فرمانبردارى خدا را در أعمال و افعال در حیات او، و حکایت نیکو از او و ذکر او بخوبى بعد از وفات او.

٩٨٥٠ ما رفع امرأ کهمّته، و لا وضعه کشهوته.

بلند مرتبه نکرده مردى را هیچ چیز مانند همّت و عزم او، و پست مرتبه نکرده او را چیزى مثل شهوت و خواهش او.

٩٨٥١ متاع الدّنیا حطام موبى‏ء فتجنّبوا مرعاة قلعتها أحظى من طمأنینتها، و بلغتها أزکى من ثروتها. متاع دنیا حطامیست وبادار، پس کناره کنید از چراگاهى که رحلت از آن سودمندترست از آرام در آن، و بلغه آن پاکیزه‏ترست از ثروت آن، «متاع دنیا» یعنى آنچه از دنیا بهره از آن مى‏توان یافت، «حطامیست وبادار»: «حطام» بضمّ حاء بى نقطه شکسته ریزه را گویند که از گیاه خشک شده بریزد، و متاع دنیا را «حطام» گویند باعتبار تشبیه بآن در کم قدرى و بى اعتبارى، و «وبا» بیمارى عامّ را گویند و در اینجا متاع دنیا تشبیه شده به «حطام وبادار» یعنى حطامى که مورث وبا مى‏شود جهت اشاره باین که چنان بى قدریست با چنین عیبى، «پس کناره کنید از چراگاهى» مراد به «آن چراگاه» همان دنیاست که وصف متاع آن شد، و «بلغه بضمّ باى یک نقطه و سکون لام و فتح غین با نقطه قدرى را گویند از روزى که اکتفاى بآن توان کرد در زندگانى، و «ثروت» بفتح ثاء سه نقطه بمعنى بسیارى مال است.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در باره جمعى که مذمّت فرموده ایشان را:

٩٨٥٢ منهم تخرج الفتنة، و الیهم تأوى الخطیئة، یردّون من شذّ عنها فیها، و یسوقون من تأخّر عنها الیها. از ایشان بیرون مى‏آید فتنه، و بسوى ایشان فرود مى‏آید گناه، بر مى‏گردانند

هر که را بیرون باشد از آن در آن، و میرانند هر که را پس مانده باشد از آن بسوى آن، «برمیگردانند هر که را بیرون باشد از آن در آن» یعنى اگر کسى بیرون مانده باشد از جایگاه گناه و منزل آن برمیگردانند ایشان او را بآن جایگاه و منزل، و اگر کسى پس مانده باشد از آن و نرسیده باشد بآن میرانند او را بسوى آن و مى‏رسانند بآن.

و فرموده است نیز در باره کسى که مذمّت فرموده او را نیز.

٩٨٥٣ ماتحا فى غرب هواه کادحا سعیا لدنیاه. کشنده در دلو بزرگ خواهش خود، جهد کننده از براى سعى از براى دنیاى خود، این تتمه کلامیست که سابق آن مذکور نیست و مى‏باید که قدرى وصف آن مرد کرده شده باشد ببدى و در وصف او بحرص فرموده باشند این کلام را، یعنى: در حالى که کشنده است آب را در دلو بزرگ خواهش خود، یعنى طلب میکند هر چیز را باندازه دلو خواهش خود، و جهد کننده تعب کشنده است از براى سعى از براى دنیاى خود.

٩٨٥٤ ما أخلق من غدر أن لا یوفى له. چه سزاوارست کسى که بیوفائى کند این را که وفا کرده نشود از براى او، یعنى این را که مردم نیز با او بیوفائى کنند.

٩٨٥٥ مصیبة فى غیرک لک أجرها خیر من مصیبة بک لغیرک ثوابها و أجرها. مصیبتى در غیر تو که بوده باشد از براى تو اجر آن بهترست از مصیبتى بسبب تو که بوده باشد از براى غیر تو ثواب آن و أجر آن، غرض تسلّى کسیست که مصیبت غیر او باو برسد مثل موت ولدى یا مثل آن که باعث ثواب و اجر او باشد باین که این مصیبت را باید که بسنجى با مصیبتى که بسبب تو بدیگرى‏

برسد، یعنى با این که تو فوت شده باشى و دیگرى اجر و ثواب آن مصیبت را داشته باشد یقین آن بهترست از براى تو از این، پس شکر این باید کرد که آن واقع شده نه این.

٩٨٥٦ مصیبة یرجى خیرها خیر من نعمة لا یؤدّى شکرها. مصیبتى که امیّد داشته شده باشد خیر آن بهترست از نعمتى که ادا نشود شکر آن، زیرا که هر دو فانى و زایل شوند و آن سبب ثواب پاینده اخرویست و این اگر سبب عقاب نشود باعث ثوابى خود نخواهد بود و ظاهرست که آن بهترست از این.

٩٨٥٧ ما أقبح القطیعة بعد الصّلة، و الجفاء بعد الاخاء، و العداوة بعد الصّفاء، و زوال الالفة بعد استحکامها . چه زشت است بریدن بعد از پیوند کردن، و احسان نکردن بعد از برادرى، و دشمنى بعد از صافى، و زایل شدن الفت بعد از استحکام آن، مراد به «بریدن بعد از پیوند کردن» قطع صله و احسانیست که کرده باشد بخویشان یا غیر ایشان.

٩٨٥٨ مشاورة الحازم المشفق ظفر. مشورت کردن با دور اندیش مهربان فیروزیست، یعنى سبب فیروزى بخیر مى‏گردد.

٩٨٥٩ مشاورة الجاهل المشفق خطر. مشورت کردن با نادان مهربان خطرست یعنى مشرف شدن بر هلاکتست،

زیرا که هر چند مهربان باشد باعتبار نادانى بسیار مى‏شود که آدمى را در هلاکت آن اندازد.

٩٨٦٠ ما أنعم اللَّه سبحانه على عبد نعمة فظلم فیها الّا کان حقیقا أن یزیلها عنه. انعام نکرده خداى سبحانه بر بنده نعمتى پس ستم کرده باشد در آن مگر این که بوده باشد سزاوار این که زایل کند آنرا از آن، مراد منع از ستم کردن در دولتهاست و امثال آنها از نعمتها و این که ستم کردن کسى که در چنین نعمیت سبب این مى‏گردد که سزاوار گردد بر خداى سبحانه زایل کردن آن از او، یا این که سبب این مى‏گردد که بوده باشد او سزاوار باین که زایل کند خدا آنرا از او، یا بوده باشد خدا سزاوار باین که زایل کند آنرا از او.

٩٨٦١ ما کرمت على عبد نفسه الّا هانت الدّنیا فى عینه. نباشد گرامى بر بنده نفس او مگر این که خوار گردد دنیا در چشم او، یعنى هر که نفس خود را عزیز و گرامى دارد دنیا خوار گردد در چشم او، زیرا که داند که طلب آن و حرص در آن منافى عزّت و گرامى بودن اوست و باعث خوارى او مى‏گردد.

٩٨٦٢ ما أقرب النّقمة من أهل الظّلم و العدوان. چه نزدیکست انتقام و جزاى بد باهل ظلم و عدوان، یعنى ستم که همان تأکید ظلم باشد.

٩٨٦٣ مجالسة أبناء الدّنیا منساة للایمان قائدة الى طاعة الشّیطان. همنشینى ابناى دنیا جایگاه فراموشیست مر ایمان را یا فراموشیست مر ایمان را، و ممکن است که «منساة» بکسر میم خوانده شود و ترجمه این باشد که: آلت‏

فراموشیست مر ایمان را، «کشنده است بسوى فرمانبردارى شیطان» یعنى سبب غفلت از ایمان یا فراموشى لوازم و آداب آن مى‏شود، و مى‏کشاند صاحب خود را بفرمانبردارى شیطان بروش همنشینان او.

٩٨٦٤ معرفة اللَّه سبحانه أعلى المعارف. معرفت خداى سبحانه بلند مرتبه‏ترین معرفتهاست.

٩٨٦٥ معرفة النّفس أنفع المعارف. معرفت نفس خود سودمندترین معرفتهاست، مراد معرفت قدر و پایه نفس خودست و استعداد آن را از براى مراتب عالیه أخروى، و «بودن آن سودمندترین معرفتها» باعتبار اینست که باعث این مى‏شود که تجاوز از حدّ خود نکند و خود را سبک و خوار نیز نکند و سعى کند در آنچه قابلیّت و استعداد آن دارد.

٩٨٦٦ ملاک المروّة صدق اللّسان و بذل الاحسان. ملاک مروّت و آدمیّت راستى زبانست و بذل احسان، و «ملاک چیزى» چنانچه مکرّر مذکور شد آنست که بآن آن چیز بر پا ماند و بآن مالک آن چیز توان شد.

٩٨٦٧ ملاک النّجاة لزوم الایمان و صدق الایقان. ملاک نجات و رستگارى لازم بودن ایمانست یعنى جدا نشدن از آن، و

«راستى یقین داشتن» یعنى بأحوال مبدأ و معاد.

٩٨٦٨ مستعمل الباطل معذّب ملوم. کار فرماینده باطل یعنى ارتکاب کننده آن عذاب کرده شده ملامت کرده شده است.

٩٨٦٩ مستعمل الحرص شقىّ مذموم. کار فرماینده حرص بدبخت مذمّت کرده شده است.

٩٨٧٠ معاجلة الانتقام من شیم اللّئام. شتاب کردن در انتقام از خصلتهاى لئیمانست یعنى مردم دنى پست مرتبه.

٩٨٧١ معاجلة الذّنوب بالغفران من أخلاق الکرام. شتاب کردن گناهان را ببخشش را خویهاى کریمانست یعنى مردم شریف بلند مرتبه.

٩٨٧٢ مودّة العوامّ تنقطع کانقطاع السّحاب، و تنقشع کما ینقشع السّراب. دوستى عوام بریده مى‏شود مانند بریده شدن ابر، و زایل مى‏شود چنانکه زایل مى‏شود سراب، مراد به «عوام» عامه مردم و اکثر ایشانست که مخصوص نباشند بفضل و مزیّتى و غرض اینست که اعتمادى نیست بر دوستى ایشان، بزودى باندک سببى بریده شود مانند سحاب، و زایل گردد مثل سراب.

٩٨٧٣ موافقة الأصحاب تدیم الاصطحاب، و الرّفق فى المطالب یسهّل الاسباب.

موافقت کردن با مصاحبان دایم مى‏دارد همصحبتى را، و نرمى کردن در مطالب آسان مى‏گرداند أسباب را، مراد به «نرمى کردن در مطالب» اینست که در مطالبى که داشته باشد بنرمى طلب کند و حرص تمام در آن نداشته باشد، و «آسان گردانیدن این أسباب را» یعنى أسباب حصول مطالب او را باید که از جانب حق تعالى باشد بازاى آن نرمى او، و یا مراد نرمى کردن با مردم است در مطالبى که با ایشان رودهد از معاملات و غیر آنها و سخت گیرى نکردن با ایشان در آنها، و آسان گردانیدن این معنى أسباب مطالب صاحب آن را ظاهرست باعتبار معاونت حق تعالى چنین کسى را و رعایت مردم نیز.

٩٨٧٤ و سئل علیه السّلام عن مسافة ما بین المشرق و المغرب فقال: مسیر یوم للشّمس. و سؤال کرده شده آن حضرت علیه السّلام از مسافت میان مشرق و مغرب پس فرمود آن حضرت علیه السلام که: بقدر سیر یک روز آفتابست، و در این جواب اشاره است سائل را باین که تحدید قدر آن از براى تو مناسب نیست کافیست ترا همین که بدانى که بقدر سیر یک روز آفتابست، یا این که این تحدید بعنوان خوش طبیعیست با او، و غرض همانست که تحدید از براى تو نمى‏توان کرد نهایت این معنى را بعنوان لطیفى فرموده باشند که هم تحدید شده باشد و هم نشده باشد، و از این قبیل سؤال و جواب باشد آنچه در قرآن مجید فرموده‏اند که: «و یسألونک عن الاهلّة قل هى مواقیت للنَّاس و الحجّ خطاب بحضرت رسالت صلى اللَّه علیه و آله است که سؤال میکنند ترا از ماهها بگو که: آنها میقات چندست از براى مردم و حجّ، «میقات» وقتى را یا مکانى را گویند که از براى کارى قرار

داده شده باشد و در اینجا مراد وقت است چه ظاهرست که سؤال ایشان از علّت و کیفیّت روشن شدن آنها بتدریج تا بدر شدن، و تاریک شدن بتدریج تا پنهان شدن، و باز عود بحالت اوّلست، و در جواب آن همین مذکور شده که: این ماهها میقاتى چندست از براى مردم در معامله‏ها و از براى حجّ و این جواب سؤال ایشان نمى‏شود و باید برین حمل شود که سؤال شما و جواب آن مناسب شما نیست و تحقیق آن نمى‏توانید کرد شما را همین کافیست که منفعت آنها را از براى شما بگوئیم، یا این که غرض همانست که آن مناسب شما نیست نهایت اشاره باین نحو شده که بحسب ظاهر منع ایشان نباشد بلکه جواب ایشان گفته شده باشد و در واقع گفته نشده باشد و اللَّه تعالى یعلم.

٩٨٧٥ مجالسة الحکماء حیاة العقول و شفاء النّفوس. همنشینى با حکما یعنى صاحبان علم و عمل راست درست حیات عقلها و شفاى نفسهاست زیرا که باعث کسب علم و عمل مى‏شود از ایشان، و بآن آدمى زندگى جاوید و شفاى از جهل و بدبختى یابد.

٩٨٧٦ مسوّف نفسه بالتّوبة من هجوم الاجل على أعظم الخطر. پس اندازنده نفس خود بتوبه از ناگاه رسیدن أجل بر بزرگترین خطرست، مراد ترغیب در شتاب کردن در توبه است از گناهان و این که کسى که پس اندازد آن را از براى نفس خود و وعده دهد آنرا بکردن و نکند در حال مشرف بر بزرگترین خطرست، باعتبار آنکه ممکن است که ناگاه مرگ او در رسد و توبه نکرده برود.

٩٨٧٧ معاشر النَّاس انّ النّساء نواقص الایمان، نواقص العقول، نواقص الحظوظ، فامّا نقص ایمانهنّ فقعودهنّ فى أیّام الحیض عن الصّلوة

و الصّیام، و أمّا نقصان حظوظهنّ فمواریثهنّ على نصف مواریث الرّجال، و أمّا نقصان عقولهنّ فشهادة امرأتین کشهادة رجل، فاتّقوا شرار النّساء و کونوا من خیارهنّ على حذر. اى گروههاى مردمان بدرستى که زنان ناقصان ایمان ناقصان عقلهاى، ناقصان بهره‏هایند، پس أمّا نقصان ایمان ایشان پس نشستن ایشانست در أیّام حیض از نماز و روزه، و أمّا نقصان بهره‏هاى ایشان پس میراثهاى ایشان بر نصف میراثهاى مردانست، و امّا نقصان عقلهاى ایشان پس گواهى دو زن مثل گواهى مردیست، پس بپرهیزید از زنان بد، و باشید از خوبان ایشان بر حذر.

مراد به «نقصان ایمان زنان» نقصان عبادات ایشانست یا بنا بر آنکه عبادات جزء ایمان باشند، و یا بنا بر این که باعث کمال ایمان میشوند پس نقصان آنها نقصان ایمانست و بر هر تقدیر دلیل مذکور منطبق بر آن مى‏شود، و «دلیل نقصان بهره‏هایشان» ظاهرست و محتاج ببیان نیست، و «دلیل نقصان عقلهاى ایشان» همین است که حق تعالى گواهى دو زن را بمنزله گواهى یک مرد قرار داده و این وجهى ندارد مرگ نقصان عقل ایشان و این که عقل دو تاى ایشان بمنزله عقل یک مرد باشند و «تفریع پرهیز کردن از زنان بد بر سابق» باعتبار کمى عقل ایشان بلکه کمى ایمان ایشان نیز ظاهرست، و امّا «بر حذر بودن از خوبان ایشان» پس آن نیز باعتبار کمى عقل ایشانست، زیرا که با وجود نقصان عقل از خوبان ایشان نیز بدى دور نیست باعتبار کم عقلى مانند احمق، و یا تغییر حال ایشان از خوبى ببدى.

٩٨٧٨ مثل المنافق کالحنظلة الخضرة أوراقها، المرّ مذاقها.

مثل منافق مانند بوته حنظل است که سبز و خرّمست برگهاى آن و تلخ است چشیدن آن، مراد به «منافق» چنانکه مکرّر مذکور شد کسیست که باطن او موافق ظاهر او نباشد و در ظاهر محبّت و دوستى کند و در باطن بر خلاف آن باشد، و گاهى استعمال مى‏شود در خصوص کسى که اظهار ایمان کند و در باطن ایمان نداشته باشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ٩٨٧٩ مثل المؤمن کالأترجّة طیّب طعمها و ریحها. مثل مؤمن مانند ترنج است که خوش است مزه آن و بوى آن، و مقابله مؤمن با منافق یا باعتبار معنى دویم منافق است، و یا باعتبار مبالغه در نقصان ایمان بانفاق حتّى این که بمنزله عدم ایمانست، و اللَّه تعالى یعلم.

حرف نون


حرف نون بلفظ «نعم»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف نون بلفظ «نعم» که فعل مدح است.

از آن جمله است قول آن حضرت علیه السّلام:

٩٨٨٠ نعم الدّلیل الحقّ. خوب راهنمائیست حقّ، یعنى هر که در هر باب بر حقّ باشد همان بر حقّ بودن او راهنماى خوبیست از براى او بسوى نجات و رستگارى او در آن باب.

٩٨٨١ نعم الرّفیق الرّفق. خوب رفیقیست رفق، یعنى نرمى کردن با مردم، و «خوب رفیق بودن آن» باعتبار اینست که کسى که نرمى کند با مردم در هر جا مردم با او رام شوند و رفیق او گردند و مهربانى کنند با او.

٩٨٨٢ نعم الحسب حسن الخلق. خوب حسبى است نیکوئى خوى، مراد به «حسب» چنانکه مکرّر مذکور شد مزیّت و افزونى مرتبه است که در کسى باشد باعتبار نفس خود نه باعتبار نسب او.

٩٨٨٣ نعم البرکة سعة الرّزق. خوب برکتیست فراخى روزى، «برکت» بمعنى فزایش و زیادتیست و مراد اینست که از زیادتیهاى خوب زیادتى و فراخى روزیست که آدمى از براى آن تنگى نکشد و بفراغ بال بطاعات و عبادات مشغول تواند شد و قادر بر خیرات و احسانها باشد.

٩٨٨٤ نعم الهدیّة الموعظة. خوب هدیّه است موعظه، یعنى موعظه کردن کسى و پند دادن او هدیّه خوبیست که برده شود از براى او.

٩٨٨٥ نعم العبادة الخشیة. خوب عبادتیست ترس، یعنى ترس از خدا، زیرا که نفس آن عبادت نیکوئیست و باعث طاعات و عبادات دیگر نیز مى‏شود.

٩٨٨٦ نعم الشیمة السّکینة. خوب خوئیست آرام و وقار.

٩٨٨٧ نعم الحظّ القناعة. خوب بهره است قناعت، یعنى هر که را از قناعت بهره و نصیبى باشد آن خوب بهره است، زیرا که باعث سایر بهره‏هاى أخروى و دنیوى او گردد.

٩٨٨٨ نعم المظاهرة المشاورة. خوب یارى کردنیست یکدیگر را مشورت کردن با یکدیگر، زیرا که بمشورت با یکدیگر هر یک دیگرى را به آن چه صلاح او باشد راه نماید پس هر یک یارى نیکو کند آن دیگرى را.

٩٨٨٩ نعم العبادة العزلة. خوب عبادتیست عزلت، یعنى گوشه گیرى یعنى آمیزش زیاد با مردم نکردن و کناره جستن از اختلاط با اکثر ایشان که اختلاط با ایشان بغیر زیان و خسران آخرت ثمره ندارد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٨٩٠ نعم المرء المعروف.

خوب مردیست احسان «احسان را مرد خوب گفتن» از براى مبالغه در خوبى آنست و این که آن بمنزله مرد باهوش خوبیست که البته خیر او باین کس برسد، و در بعضى نسخه‏ها «الرّؤف» بجاى «المعروف» است و بنا بر این ترجمه اینست که: خوب مردیست بسیار مهربان یعنى مردى که بسیار مهربانى کند با مردم، و این ظاهرترست.

٩٨٩١ نعم الذّخر المعروف. خوب ذخیره و پس اندوزیست احسان، زیرا که ذخیره و پس اندوزیست از براى دنیا و آخرت.

٩٨٩٢ نعم القرین الدّین. خوب همراهیست دین، یعنى دیندارى که همراهى با آن باعث نیکبختى دنیا و آخرت باشد.

٩٨٩٣ نعم الطّارد للشّک الیقین. خوب دور کننده است مر شکّ را یقین، ظاهر اینست که مراد به «یقین» در اینجا اعتقاد جزمیست که از روى دلیل و برهان باشد چنانکه اصطلاح مشهوریست و مراد این باشد که: اگر کسى خواهد که شکّ را خوب از خود دور کند در مسئله باید که تحصیل یقین بآن کند از روى دلیل و برهان اگر ممکن باشد تا دیگر شکّ را راهى نباشد باو، و اگر نه ظنّ و گمان و جزمى که از روى دلیل نباشد مثل این که از راه تقلید باشد بسیار مى‏شود که زایل مى‏گردد بشکّ و تردّد در آن.

٩٨٩٤ نعم قرین العقل الادب.

خوب همراهیست از براى عقل و زیرکى ادب، یعنى همیشه همراه آنست و همراه خوبیست از براى آن، یا این که همراه خوبیست از براى آن باید که آن را همراه خود سازد.

٩٨٩٥ نعم النّسب حسن الأدب. خوب نسبى است نیکوئى أدب، یعنى منسوب بودن آدمى بنیکوئى ادب و صاحب آن بودن نسب شریف بلندیست از براى او، و این معنى منافات ندارد با این که آن در اصطلاح حسب باشد نه نسب.

٩٨٩٦ نعم قرین الحلم الصّمت. خوب همراهیست از براى بردبارى خاموشى، غرض ترغیب در جمع کردن خاموشیست با حلم و بردبارى.

٩٨٩٧ نعم الدّلالة حسن السّمت. خوب راهنمائیست نیکوئى هیئت یعنى نیکوئى هیئت و سیماى آدمى خوب دلیل و راهنماینده است بسوى خوبى آن، و از آنها استنباط آن مى‏توان کرد.

٩٨٩٨ نعم قرین الحلم العلم. خوب همراهیست از براى بردبارى علم، غرض ترغیب در جمع کردن علمست با حلم.

٩٨٩٩ نعم قرین الایمان العلم. خوب وزیریست از براى ایمان علم، غرض ترغیب در جمع کردن علم و دانش است با ایمان و گردانیدن علم و زیر آن که کارگزارى أمور آن بکند و أفعال و أعمالى را که با ایمان باید خوب بجا آورد.

٩٩٠٠ نعم قرین السّخاء الحیاء. خوب همراهیست از براى سخا حیاء غرض ترغیب در جمع کردن حیا و شرمست با سخاوت و کرم.

٩٩٠١ نعم قرین الایمان الرّضا. نیکو همراهیست از براى ایمان رضا، یعنى خشنودى به آن چه حق تعالى تقدیر کرده از براى این کس در هر باب.

٩٩٠٢ نعم السّجیّة السّخاء. خوب خصلتیست سخاوت.

٩٩٠٣ نعم الخلیقة الوفاء. خوب خوئیست وفادارى.

٩٩٠٤ نعم الزّاد حسن العمل. خوب توشه‏ایست نیکوئى عمل، یعنى از براى سفر آخرت.

٩٩٠٥ نعم الدّواء الأجل. خوب دوائیست أجل، یعنى از براى دردهاى مؤمنان و صالحان که همه بآن رفع شود و دیگر ألمى نماند.

٩٩٠٦ نعم عون العمل قصر الأمل. خوب یارى کننده‏ایست از براى عمل کوتاهى امید، زیرا که کسى که امیدهاى خود را از دنیا کوتاه کند، بعمل چنانکه باید، تواند پرداخت، و دیگر این که چون عمر درازى از براى خود قرار نداده در هر عبادتى احتمال این مى‏دهد که‏

عبادت آخر او باشد و کمال سعى میکند در نیکو کردن آن بخلاف کسى که عمر درازى از براى خود قرار دهد که چندان اهتمام نمى‏کند بامید این که بعد از آن خواهد کرد.

٩٩٠٧ نعم الشّفیع الاعتذار. خوب شفاعت کننده است عذر خواستن، یعنى هر گاه کسى گناهى کرده باشد نسبت بکسى و عذر خواهد از آن، همان عذر خواستن آن شفاعت کننده خوبیست از براى او، باید بآن عفو کرد گناه او را و در گذشت از آن.

٩٩٠٨ نعم الشّیمة الوقار. خوب خصلتیست وقار و سبکى نکردن.

٩٩٠٩ نعم الطّارد للهمّ الرّضا بالقضاء. خوب دور کننده است مر اندوه را راضى شدن بقضا و تقدیر حق تعالى، چنانکه مکرّر شرح شد.

٩٩١٠ نعم عون الشّیطان اتّباع الهوى. خوب یارى کننده است از براى شیطان پیروى هوى و هوس.

٩٩١١ نعم الاعتذار العمل للمعاد. خوب تهیّه گرفتنیست عمل کردن از براى روز بازگشت.

٩٩١٢ نعم زاد المعاد الاحسان الى العباد. خوب توشه است از براى روز بازگشت احسان کردن بسوى بندگان خدا.

٩٩١٣ نعم الحاجز عن المعاصى الخوف.

خوب منع کننده است از نافرمانیها ترس یعنى ترس از حق تعالى، غرض اشاره است باین که کسى را که ترس از حق تعالى باشد عصیان بسیار نکند عصیان بسیار از کسى نشان اینست که خوف و ترس نیست او را از خدا.

٩٩١٤ نعم مطیّة الأمن الخوف. خوب مطیّه ایمنیست خوف، «مطیّه» شتر سوارى یا بارى را گویند یا هر چارواى تندروى را، و مراد اینست که خوف و ترس حق تعالى مطیّه خوبیست از براى ایمنى، هر که را آن خوف باشد گوئیا شترى یا مرکب تندروى از براى ایمنى خود مهیّا کرده و آنرا بر آن سوار کرده و همراه مى‏روند، یا آن را بر شترى بار کرده و همراه مى‏برد.

٩٩١٥ نعم الورع غضّ الطّرف. خوب پرهیزگاریست پائین انداختن چشم، مراد به «پائین انداختن چشم» نگاهداشتن آنست از نگاههاى حرام، و همچنین از نگاه کردن بزینتهاى اهل دنیا که باعث رغبت در آنها مى‏شود و بر ارتکاب محرّمات مى‏دارد، و پوشیده نیست که این باعث پرهیزگارى از بسیارى از گناهان مى‏شود پس خوب پرهیزگاریست.

٩٩١٦ نعم الصّهر القبر. خوب صهریست قبر، «صهر» بکسر صاد بى نقطه و سکون هاء بمعنى دامادست و دامادى و هر قرابتى که باعتبار نکاح و تزویج باشد و بمعنى قبر نیز آمده، و مراد اینست که دخول قبر دامادى خوبیست از براى مؤمنان و صالحان، زیرا که بسبب پیوند بآن از همه دردها و کدورات و آلام فارغ گردند، یا این که صهر خوب از براى ایشان، «صهر» بمعنى قبرست نه بمعنى دامادى بهمان اعتبار که مذکور شد، و اگر این کلام غیر معصوم باشد که غلط نسبت بآن حضرت علیه السّلام داده شده باشد ظاهر

آن اینست که خوب دامادیست قبر یعنى دختران را بقبر فرستادن بهتر از شوهردادنست، نهایت حمل حدیث بر این خالى از اشکالى نیست مگر این که باز بر دختران صالحه حمل شود و اللَّه تعالى یعلم.

٩٩١٧ نعم الظّهیر الصّبر. خوب یارى کننده است صبر یعنى یارى کننده بر گشایش و فرج و فیروزى بسعادت و نیکبختى.

٩٩١٨ نعم الادام الجوع. خوب نانخورشیست گرسنگى، مراد اینست که کسى که خوب گرسنه شود نان خالى از براى او لذّت نان با نانخورش دارد بلکه لذیذتر از آن باشد پس گرسنگى خوب نانخورشیست بى مؤنتى و بى تعبى از براى تحصیل آن.

٩٩١٩ نعم عون الامل الطّمع. خوب یارى کننده است از براى امید طمع، زیرا که کسى را که طمع باشد همواره امید حصول طمعهاى خود باشد.

٩٩٢٠ نعم عون العبادة السّهر. خوب یارى کننده است از براى عبادت بیدارى.

٩٩٢١ نعم الطّارد للهمّ الاتّکال على القدر. خوب دور کننده است مر اندوه را اعتماد کردن بر قدر، یعنى راضى شدن به آن چه تقدیر حق تعالى شده باشد چنانکه مکرّر شرح آن شد.

٩٩٢٢ نعم عون المعاصى الشّبع .

خوب یارى کننده است از براى معاصى سیرى، زیرا که کسى که سیر شد بفکر آنها افتد.

٩٩٢٣ نعم عون الورع التّجوّع. خوب یارى کننده است از براى پرهیزگارى خود را گرسنه نگاهداشتن.

٩٩٢٤ نعم صارف الشّهوات غضّ الأبصار. خوب برگرداننده است خواهشها را پائین انداختن چشم، یعنى خوب سببى است آن از براى نیامدن آنها بجانب این کس، چنانکه مکرّر بیان شد و اگر آن را نکند آنها بیایند بجانب او، پس گویا آن بر گرداننده آنهاست از او.

٩٩٢٥ نعم الحزم الاستظهار. خوب دور اندیشى است احتیاط، یعنى در هر باب.

٩٩٢٦ نعم العون المظاهرة. خوب یارى کننده است معاونت، یعنى معاونت و یارى کردن دوستان یکدیگر را، زیرا که آن پشت قوى کردن و یارى کننده است بر انتظام احوال همه ایشان.

٩٩٢٧ نعم الاستظهار المشاورة. خوب احتیاط و قوى پشت کردنیست مشورت کردن.

٩٩٢٨ نعم دلیل الایمان العلم. خوب راهنمائیست از براى ایمان علم، یعنى راهنماى مردم است بسوى ایمان.

٩٩٢٩ نعم وزیر العلم الحلم. خوب وزیریست از براى علم حلم، «وزیر کسى» کسیست که متکفّل‏

امور او شود و متحمّل گرانیهاى کارهاى او گردد، و چون اهل علم را دشمنان نادان بسیار باشد که ایذاء و آزار ایشان کنند و از وجوه دیگر نیز تعبها و زحمتها باید کشید و تا حلم و بردبارى با آن نباشد متحمّل آنها نتوانند شد پس حلم بمنزله وزیریست از براى علم.

٩٩٣٠ نعم الرّفیق الورع، و بئس القرین الطّمع. خوب رفیقیست پرهیزگارى، و بد همراهیست طمع.

٩٩٣١ نعم قرین الصّدق الوفاء، و نعم رفیق التّقوى الورع. خوب همراهیست از براى راستى وفادارى، و خوب رفیقیست از براى تقوى یعنى ترس از خدا پرهیزگارى.

٩٩٣٢ نعم قرین الایمان الحیاء. خوب همراهیست از براى ایمان شرم.

٩٩٣٣ نعم قرین الأمانة الوفاء. خوب همراهیست از براى امین بودن وفادارى.

٩٩٣٤ نعم الشّیمة حسن الخلق. خوب خصلتیست نیکوئى خوى.

٩٩٣٥ نعم الخلیقة استعمال الرّفق. خوب خصلتیست کار فرمودن نرمى و هموارى با مردم.

٩٩٣٦ نعم الوسیلة الاستغفار. خوب وسیله است استغفار و طلب آمرزش، یعنى خوب وسیله است از براى‏

رفع گناهان هر گاه با توبه و پشیمانى باشد، و هر گاه باشد که بعضى از گناهان بمجرّد استغفار نیز بخشیده شود.

٩٩٣٧ نعم شافع المذنب الاقرار. خوب شفاعت کننده است از براى گنهکار اقرار، یعنى همین که گنهکار اقرار بگناه خود کرد باید که در گذشت از گناه او و اقرار او را شفیع خوبى دانست از براى او.

٩٩٣٨ نعم السّلاح الدّعاء. خوب سلاحیست دعا، زیرا که دفع دشمنان و تیرها و ضربتهاى بلاها و آفات بآن بیش از هر سلاحى مى‏توان کرد.

٩٩٣٩ نعم المعونة الصّبر على البلاء. خوب یارى کننده است صبر بر بلا، یعنى یارى کننده است بر دفع آن بلا و از براى نازل نشدن بلاى دیگر.

٩٩٤٠ نعم الوسیلة الطّاعة. خوب وسیله است طاعت و فرمانبردارى خدا، یعنى از براى نجات و رستگارى أخروى بلکه سعادت دنیوى نیز.

٩٩٤١ نعم الخلیقة القناعة. خوب خصلتیست قناعت.

٩٩٤٢ نعم العون على أشر النّفس و کسر عادتها التّجوع. خوب یارى کننده است بر فرحناکى نفس و شکستن عادت آن خود را گرسنه نگاهداشتن، یعنى خوب یارى کننده است بر دفع فرحناکى نفس و بر شکستن این‏

عادت ذمیمه آن، یا بر شکستن بسیارى از عادتهاى ذمیمه دیگر آن نیز.

٩٩٤٣ نعم الطّاعة الانقیاد و الخضوع. خوب طاعت و فرمانبرداریست خضوع و فروتنى کردن، یعنى در درگاه حق تعالى و با مردم نیز.

٩٩٤٤ نعم العبادة السّجود و الرّکوع. خوب عبادتیست سجود و رکوع، یعنى در جائى که شرعا مقرّر شده که آن سجود و رکوع در نمازهاست و سجود در سجده‏هاى شکر نیز.

٩٩٤٥ نعم عون الدّعاء الخشوع. خوب یارى کننده است از براى دعا خشوع، یعنى این که از روى خضوع و فروتنى کرده شود.

٩٩٤٦ نعم الایمان جمیل الخلق. خوب ایمانیست خوى نیکو، یعنى ایمانى که با خوى نیکو باشد، یا این که آن از اجزاى ایمان باشد، و غرض بیان افزونى مرتبه این جزء باشد بر سایر اجزاى دیگر از اعمال.

٩٩٤٧ نعم السّیاسة الرّفق. خوب سیاستیست نرمى، «سیاست رعیّت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى تربیت و امر و نهى ایشانست و مراد اینست که خوب سیاستیست سیاستى که با نرمى و هموارى باشد، یا این که اصل نرمى و هموارى کردن با مردم خوب سیاستیست از براى ایشان، باعتبار این که ایشان نیز رغبت میکنند در آن و فرا مى‏گیرند آن را، یا این که باعث این مى‏شود که اطاعت و انقیاد او کنند و از امر و نهى او بیرون نروند.

٩٩٤٨ نعم المحدّث الکتاب.

خوب سخنگوئیست کتاب ، زیرا که کم است که سخن او بى فایده باشد.

٩٩٤٩ نعم الطّهور التّراب. خوب پاک کننده است تراب، یعنى خاک، ممکن است مراد این باشد که آن هم خوب پاک کننده است در جائى که شرع آن را پاک کننده قرار داده که حدث باشد در جائى که آب نباشد، یا باشد و استعمال آن ضرر کند، و همچنین اثر خبث در بعضى جاها و غرض این باشد که آن هم خوب پاک کننده است در آن جاها و نقصى ندارد چنانکه اکثر عوام گمان دارند، یا این که مراد این باشد که آن خوب پاک کننده است باعتبار این که اکثر اوقات میسّر مى‏شود و کم مى‏شود که میسّر نباشد بخلاف آب که بسیار مى‏شود که بهم نمى‏رسد یا ضرر میکند، و بنا بر این غرض ترجیح آن باشد بر آب از این راه، یا بیان لطف و مرحمت حق تعالى باشد که آن را پاک کننده قرار داده و کار را بر بندگان آسان نموده.


حرف نون بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف نون بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه این که همه فقرات بیک لفظ باشد چنانکه در فصل سابق بود که همه فقرات بلفظ «نعم» بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام.

٩٩٥٠ نال الغنى من رضى بالقضاء. رسیده بتوانگرى هر که راضى شده بتقدیر خدا، زیرا که هر که راضى شود به آن چه خدا از براى او تقدیر کرده و نصیب و بهره او نموده دیگر او را حاجتى نباشد و تعب و زحمت سعیى نباید و این حقیقت توانگریست، و ممکن است نیز که آن باعث و مورث توانگرى ظاهرى نیز باشد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٩٥١ نال المنى من عمل لدار البقاء. رسیده است بامیدها کسى که عمل کرده از براى سراى بقا یعنى آخرت که باقى و پاینده است، و مراد امیدهاى اخرویست بلکه دنیوى نیز، زیرا که هر که عمل او از براى آخرت باشد حق تعالى دنیا و آخرت او را آباد گرداند چنانکه قبل از این مذکور شد.

٩٩٥٢ نیل المآثر ببذل المکارم.

رسیدن بمآثر ببذل مکارم است، مراد به «مآثر» فضایلیست که مردم ذکر کنند و مدح کسى کنند به آنها، و مراد به «مکارم» احسانها و عطاهاست.

٩٩٥٣ نیل الجنّة بالتّنزّه عن المآثم. رسیدن ببهشت بپاکیزگى جستن از گناهانست.

٩٩٥٤ نال الجنّة من اتّقى عن المحارم. رسیده است ببهشت هر که پرهیزگارى کرده از حرامها.

٩٩٥٥ نفس المرء خطاه الى أجله. نفسهاى مرد گام برداشتنهاى اوست بسوى مرگ، یعنى هر نفسى گام برداشتنى است بسوى مرگ، پس هیچ نفسى را ضایع نباید کرد و در آن کار خیرى که توان کرد باید کرد.

٩٩٥٦ نعم الجهّال کروضة على مزبلة. نعمتهاى جاهلان مانند باغیست بر أطراف مزبله، مراد مذمّت جهلست و ترغیب مردم در تحصیل علم و دانش.

٩٩٥٧ نفسک أقرب أعدائک الیک. نفس تو نزدیکترین دشمنان تست بسوى تو، پس دفع دشمنى او و نگاهداشتن خود از فرمانبردارى آن و پیروى هواها و هوسهاى او ضرورترست از دفع هر دشمنى.

٩٩٥٨ نوم على یقین خیر من صلاة فى شکّ. خوابى بر یقینى بهترست از نمازى در شکّى، یعنى خوابى با یقین بأحوال مبدأ و معاد بهترست از نمازى که با شکّ در بعضى از آنها باشد.

٩٩٥٩ نعمة لا تشکر کسیّئة لا تغفر.

نعمتى که شکر کرده نشود مانند گناهیست که آمرزیده نشود، یعنى مثل آنست در قبح و زشتى و ضرر و زیان.

٩٩٦٠ نزول القدر یسبق الحذر. فرود آمدن قدر پیشى مى‏گیرد بر حذر، یعنى هر گاه تقدیر حتمى حق تعالى بوقوع مصیبتى یا بلائى تعلّق گرفته باشد نزول آن امر پیشى مى‏گیرد بر حذر، یعنى غلبه میکند بر حذر، و هر اندیشه و تدبیرى که بشود از براى دفع آن، سودى ندهد، یا این که نگذارد که حذر از آن واقع شود، و غرض از این دفع حسرت و ندامت بعضى مردم است که در هر مصیبت و بلائى مى‏کشند بگمان این که اگر فلان تدبیر مى‏کردیم آن واقع نمى‏شد، و بیان این که چنین نیست و گاه هست که هیچ تدبیرى سود ندهد، یا این که حق تعالى چنان کند که تدبیر در آن واقع نشود.

٩٩٦١ نزول القدر یعمى البصر. فرود آمدن قدر کور مى‏گرداند بینائى را، این هم نزدیک بمضمون فقره سابقست و مراد اینست که هر گاه تقدیر حتمى حق تعالى شده باشد بنزول امرى، بینائى در آن کور مى‏گردد و از تدبیر دفع آن فرو مى‏ماند و راه چاره آن را نمى‏بیند و بفکر آن نمى‏افتد، یا این که در هر تدبیرى که بکند خطا کند و سودى ندهد بلکه ضرر کند.

٩٩٦٢ نزّه نفسک عن کلّ دنیّة و ان ساقتک الى الرّغائب. پاکیزه گردان نفس خود را از هر دنیّه و اگر چه براند ترا بسوى عطاهاى بسیار، مراد به «دنیّه» هر صفت پستى است که آدمى را خفیف و سبک و پست مرتبه گرداند.

٩٩٦٣ نکیر الجواب من نکیر الخطاب. ناخوش داشتن جواب از ناخوش داشتن خطابست، یعنى غالب اینست که‏

جواب ناخوشى که کسى مى‏شنود از سؤالى باعتبار اینست که سؤال و خطابى که او کرده ناخوش بوده باعتبار این که آن کسى که سؤال از او کرده و خطاب باو کرده از اهل آن نبوده، و یا این که سؤال و خطاب را بر نحو ناخوشى کرده، و مراد ترغیب مردم است در این که در سؤالى که بکنند رعایت این امور بکنند تا جواب ناخوشى نشنوند. یعنى غالب اینست که‏

جواب ناخوشى که کسى مى‏شنود از سؤالى باعتبار اینست که سؤال و خطابى که او کرده ناخوش بوده باعتبار این که آن کسى که سؤال از او کرده و خطاب باو کرده از اهل آن نبوده، و یا این که سؤال و خطاب را بر نحو ناخوشى کرده، و مراد ترغیب مردم است در این که در سؤالى که بکنند رعایت این امور بکنند تا جواب ناخوشى نشنوند.

٩٩٦٤ نظر النّفس للنّفس العنایة بصلاح النّفس. نظر کردن نفس از براى نفس اهتمام داشتن است بصلاح نفس، یعنى مراد به «نظر کردن نفس از براى نفس» که مى‏باید و در کارست آنست که اهتمام داشته باشد بصلاح نفس خود و سعى کند در اصلاح آن، یا این که از نفس غافل نباید بود همین که کسى غافل نمى‏شود از آن همان اهتمام است بصلاح آن و باعث این مى‏شود که آن را بصلاح آورد.

٩٩٦٥ نال الفوز الأکبر من ظفر بمعرفة النّفس. رسیده است بفیروزى بزرگتر کسى که فیروزى یافته بشناخت نفس، مراد معرفت و شناخت اصل نفس و أحوال آنست و این که آن فوز اکبرست، باعتبار این که باعث معرفت أکثر أحوال مبدأ و معاد مى‏شود چنانکه مکرّر مذکور شد، و ظاهرست که آن فوز و فیروزى اکبرست، و ممکن است که مراد معرفت قدر و پایه نفس خود باشد و این که آن فوز اکبرست، باعتبار این که باعث این مى‏شود که تجاوز از آن نکند بنافرمانى حق تعالى، یا بتکبّر و تبختر و سلوک بد با مردم، و ظاهرست که این نیز فوز اکبرست، و یا مراد معرفت قابلیّت و استعداد آن باشد از براى مراتب عالیه و این نیز فوز اکبرست، باعتبار این که باعث این مى‏شود که سعى کند در آنچه باعث ترقّى آن مى‏شود بآن مراتب، و منع کند خود را از آنچه مانع از آن گردد.

٩٩٦٦ نصحک بین الملأ تقریع.

نصیحت کردن تو در جماعت سرزنش کردنست، مراد اینست که نصیحت را در خلوت باید کرد نصیحت کسى در جماعت سرزنش اوست و ایذا و آزار او.

٩٩٦٧ نکد الدّین الطّمع، و صلاحه الورع. تیرگى دین طمع است، و صلاح آن پرهیزگاریست.

٩٩٦٨ نصف العاقل احتمال و نصفه تغافل. نصف عاقل احتمالست، و نصف آن تغافل، غرض مبالغه در مدح آنهاست، حتّى این که گوئیا تمام عقل و زیرکى همانهاست نصفى آنست و نصفى این، و مراد به «احتمال» تحمّل گناهان و بى ادبیهاى مردم است، و به «تغافل» تغافل از آنها یعنى خود را بغفلت انداختن از آنها و چنین نمودن که آگاه بر او نشده، پس حاصل هر دو در گذشتن از آنهاست، نهایت هر جا تغافل ممکن باشد بتغافل، و هر جا ممکن نباشد و احتمال غفلت او بهیچ وجه نرود بعفو صریح، و احتمال دارد که مراد به «احتمال» تحمّل دیون و مؤنات و اخراجات مردم باشد و بنا بر این مغایرت نصفین ظاهرست.

٩٩٦٩ نحن أقمنا عمود الحقّ، و هزمنا جیوش الباطل. ما بر پا داشته‏ایم ستون حقّ را، و هزیمت داده‏ایم لشکرهاى باطل را، مراد به «حقّ» اسلام است یا هر حقّى، و به «باطل» کفر یا هر باطلى، و مراد به «ما» حضرت رسالت پناهى- صلى اللَّه علیه و آله- و آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه و خلّص اصحاب ایشانست.

٩٩٧٠ نزّهوا أنفسکم عن دنس اللّذّات و تبعات الشّهوات. پاکیزه نگهدارید نفسهاى خود را از چرک لذّتها، و مظلمه‏هاى خواهشها،

و در بعضى نسخه‏ها «طلب» بجاى «دنس» واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست که: پاکیزه دارید نفسهاى خود را از طلب لذّتها و مظلمه‏هاى خواهشها.

٩٩٧١ نزّهوا أدیانکم عن الشّبهات، و صونوا أنفسکم عن مواقع الرّیب الموبقات. پاکیزه دارید دینهاى خود را از شبهه‏ها، و نگاهدارید نفسهاى خود را از جایگاههاى ریب که هلاک کننده‏اند، جمعیّت دینها یا باعتبار تعدّد أشخاص است مانند نفسها، و یا باعتبار تعدّد مسائل دینیّه، و بر هر تقدیر مرا به «پاکیزه- داشتن آن از شبهه‏ها» اینست که تحصیل یقین کنند در آن بعنوانى که شکّ و شبهه را در آن راه نباشد و بنا بر اوّل ممکن است مراد پاکیزه داشتن دین باشد از امور شبهه‏ناک مثل مالهاى مخلوط از حلال و حرام، یا کردن فعلى که شبهه باشد در حلیّت آن و احتمال حرمتى در آن رود، یا پاکیزه نگاهداشتن آن باشد از حکم و فتوى در امرى که در حکم آن شبهه باشد و واضح نباشد، و «ریب» بمعنى شکّ است یا بد گمانى، و بنا بر اوّل مراد به «نگاهداشتن نفس خود از جایگاههاى شکّ» همانست که در احتمال اوّل سابق بر آن مذکور شد، و هر گاه مراد از «سابق» نیز آن باشد این تأکید خواهد بود، و بنا بر دویم مراد نگاهداشتن نفس خودست از جایگاههائى که محلّ تهمت باشد مثل اختلاط و مصاحبت با بدان و فاسقان، و «بودن آنها هلاک کننده» یا باعتبار اینست که گاهى باعث هلاکت این کس نیز مى‏شود بتبعیّت ایشان یا از جانب مردم، و یا بفرود آمدن عذاب الهى و سرایت کردن بهمه ایشان، و یا باعتبار این که گاه هست که رفتن به آنها باعث فسق و فجور این کس نیز مى‏شود، و یا باعتبار این که اصل رفتن به آن جاها بدیست که هلاک کننده دین باشد یعنى اصل آن را یا فضیلت و کمال آن را، و اللَّه تعالى یعلم.

٩٩٧٢ نظر البصر لا یجدی اذا عمیت البصیرة.

نگاه چشم سود نمى‏دهد هر گاه کور باشد بینائى.

٩٩٧٣ ندم القلب یکفّر الذّنب و یمحّص الجریرة. پشیمانى دل مى‏پوشد گناه را و مى‏برد جریره را «جریره» نیز بمعنى گناهست و مراد به «پوشانیدن آن و بردن آن» اینست که عذاب و عقاب آن را ساقط میکند و پاک میکند او را از آن، بمرتبه که گوئیا گناهى نکرده و غرض ترغیب در توبه است باین که آن محو میکند گناه را با بیان حقیقت آن و این که آن پشیمانى از گناهست در دل، و پوشیده نیست که این لازم دارد که دیگر عزم آن نداشته باشد چه ظاهرست که کسى که باز عزم آن داشته باشد در دل پشیمان از آن نشده و اگر اظهار آن کند مجرّد اظهار بزبان باشد.

٩٩٧٤ نعوذ باللَّه من المطامع الدّنیّة، و الهمم الغیر المرضیّة. پناه مى‏بریم بخدا از طمعهاى پست، و عزمهاى غیر مرضى، یعنى عزمهائى که رضا و خشنودى حق تعالى در آنها نباشد.

٩٩٧٥ نعوذ باللَّه من سیّئات العقل و قبح الزّلل و به نستعین. پناه مى‏بریم بخدا از بدیهاى عقل و زشتى لغزشها، و باو یارى مى‏جوئیم، مراد به «بدیهاى عقل» بدیهائیست که آدمى دانسته و با وجود عقل و شعور بکند، و تخصیص به آنها و باعتبار اینست که بدى که سهوا از این کس صادر شود مؤاخذه بر آن نیست و چندان محتاج بپناه جستن از آن نه، و دور نیست که «العقل» چنانکه در نسخه‏ها که بنظر رسید واقع شده تصحیف باشد و صحیح «الفعل» باشد و ترجمه این باشد که: پناه مى‏بریم بخدا از بدیهاى کردار، و در بعضى نسخه‏هاى کتاب مستطاب نهج البلاغه «من سیّئات العمل» است یعنى از بدیهاى کردار،

و این موافقست با «الفعل» که احتمال آن دادیم و بحسب لفظ أنسب است، و در بعضى نسخه‏هاى آن «من سبات العقل» است یعنى از خواب غفلت عقل، و این هم بحسب معنى أعلى است امّا نسخه اوّل بحسب لفظ أنسب است و ظاهر اینست که صحیح یکى از این دو نسخه است و آنچه در اینجاست از سهو نسّاخست.

٩٩٧٦ نظام المروّة حسن الأخوّة، و نظام الدّین حسن الیقین. نظام مروّت و آدمیّت نیکوئى برادریست، و نظام دین نیکوئى یقین، «نظام» رشته مروارید و مانند آن را گویند و اثبات آن از براى مروّت و دین بر سبیل تشبیه است.

٩٩٧٧ نحمد اللَّه سبحانه على ما وفّق له من الطّاعة، و ذاد عنه من المعصیة. سپاس مى‏کنیم خداى- سبحانه- را بر آنچه توفیق داده از براى آن از طاعت و فرمانبردارى و آنچه دور کرده از آن از معصیت و نافرمانى، در این اشاره است باین که هر طاعتى را که آدمى میکند بتوفیق حق تعالى است و نعمتیست از او که بسبب آن مستحقّ حمد و سپاس مى‏گردد، و همچنین هر معصیتى را که نمى‏کند بلطفیست از جانب او که منع میکند و دور مى‏گرداند او را از آن و بآن نیز سزاوار حمد و سپاس مى‏شود.

٩٩٧٨ نعم اللَّه سبحانه أکثر من أن تشکر الّا ما أعان اللَّه علیه، و ذنوب ابن آدم أکثر من أن تغفر الَّا ما عفا اللَّه عنه. نعمتهاى خداى- سبحانه- زیاده است از این که شکر کرده شود مگر آنچه یارى کند خدا بر آن، و گناهان پسر آدم زیاده است از این که آمرزیده شود مگر آنچه عفو کند و درگذرد خدا از آن.

٩٩٧٩ نسأل اللَّه سبحانه لمنّته تماما و بحبله اعتصاما.

سؤال مى‏کنیم خداى- سبحانه- را از براى نعمت او تمامیى و بریسمان او چنگ در زدنى، یعنى درخواست مى‏کنیم از خداى سبحانه این که نعمت خود را بر ما تمام کند و ناقص نگذارد، و این که چنین کند که چنگ در زنیم بریسمان اطاعت و فرمانبردارى او، و دست برنداریم از آن.

٩٩٨٠ نحن أعوان المنون، و أنفسنا نصب الحتوف، فمن أین نرجو البقاء و هذا اللّیل و النّهار لم یرفعا من شی‏ء شرفا الّا أسرعا الکرّة فى هدم ما بنیا، و تفریق ما جمعا. ما یارى کنندگان مرگیم و نفسهاى ما نشانه مرگ‏هاست، پس از کجا امید مى‏داریم باقى بودن را، و این شب و روز بلند نکرده‏اند از چیزى شرفى را مگر این که شتاب کرده‏اند در برگشتن در خراب کردن آنچه بنا کرده‏اند و پراکنده ساختن آنچه جمع کرده‏اند، مراد اینست که آدمیان أصحاب مرگند و چون أصحاب کسى یارى- کنندگان اویند پس گویا ایشان یارى کنندگان مرگند، یا این که یارى کنندگان آنند بر زیادتى قوّت و عدّت آن، و «نشانه مرگ‏هایند» یعنى نشانه‏اند از براى تیرهاى مرگ و از براى این نصب شده‏اند پس با وجود این از کجا امید باقى بودن توان داشت و «این شب و روز» ظاهر اینست که بیان امرى دیگر باشد و شکوه باشد از روزگار باین که بلند نمى‏کند از براى چیزى شرف و رفعتى مگر این که شتاب میکند در برگشتن در هدم آنچه بنا گذاشته باشد از شرف و رفعت او، و پراکنده کردن آنچه جمع کرده باشد از اسباب آن.

٩٩٨١ نظام الدّین مخالفة الهوى و التّنزّه عن الدّنیا. نظام دین و رشته پیوستگى آن مخالفت کردن خواهش است و پاکیزگى جستن از دنیا.

٩٩٨٢ نافحوا بالظّبى، و صلوا السّیوف بالخطى، و طیبوا عن أنفسکم نفسا، و امشوا الى الموت مشیا سجحا. این از جمله کلامیست که در بعضى روزهاى جنگ صفّین بأصحاب خود فرموده‏اند مشتمل بر بعضى از آداب جنگ و قبل از این در فصل ضاد «ضاربوا عن دینکم بالظّبى» نقل شده بود و در این جا «نافحوا بالظبى» است و این موافق کتاب مستطاب نهج البلاغه است و «نافحوا» نیز همان بمعنى «ضاربوا» است یعنى بزنید دشمنان خود را بطرفهاى شمشیرها، نهایت ابن اثیر در کتاب نهایة گفته: که «أصل منافحه اینست که هر یک نزدیک باشند بدیگرى بعنوانى که برسد نفح هر یک بدیگرى یعنى بوى او و نفس او» و ظاهر اینست که مراد به «طرف شمشیر» دم آن باشد و مراد تحریص بر جنگ بشمشیر باشد چنانکه در نهایه گفته و از کلام بعضى از شارحان نهج البلاغه ظاهر مى‏شود که «طرف شمشیر» را بر نوک آن حمل کرده و این که فایده این اینست که پر نزدیک دشمن نروند تا این که توسعه مجالى باشد و مؤیّد این مى‏تواند بود آنچه در کتاب صحاح گفته که: «ظبه شمشیر و تیر طرف آنست» زیرا که مراد به «طرف تیر» خود البتّه پیکانست پس ظاهر اینست که در شمشیر نیز نوک آن باشد نه دم آن نهایت آنچه از نهایه نقل شد ظاهر در خلاف آنست و این که مراد دم شمشیر باشد، و ظاهر بعضى موارد استعمالات آن نیز اینست چنانکه در صحیفه کامله در دعاى دفاع کلید

اعداء فرموده‏اند: «و اشحذ لى ظبة مدیته و تیز کرده از براى من ظبه کارد بزرگ خود را» چه ظاهر اینست که مراد دم کارد باشد نه نوک آن، و «صلوا السّیوف بالخطى» یعنى «پیوند کنید شمشیرها را بگامها» و در آنجا شرح این و بیان فایده آن شد و حاجت اعاده نیست، و «طیبوا عن أنفسکم نفسا و امشوا الى الموت مشیا سجحا » یعنى نیکو باشید

از نفسهاى خود بحسب نفس و بروید بسوى مرگ رفتن نرم هموارى، و این فقره در فصل طاء بى تغییرى نقل شده و شرح آن در آنجا شد و اعاده آن در کار نیست.

٩٩٨٣ نظام الدّین خصلتان، انصافک من نفسک، و مواساة إخوانک. نظام دین و رشته پیوستگى آن دو خصلت است، انصاف آوردن تو از جانب نفس خود، و مواسات کردن با برادران خود، «مواساة» چنانکه مکرّر مذکور شد شریک و سهیم دانستن کسیست با خود در مال خود و مضایقه نکردن آن از او.

٩٩٨٤ نفسک عدو محارب و ضدّ موائب إن غفلت عنها قتلتک. نفس تو دشمنیست جنگ کننده و عدوّیست بر جهنده، اگر غافل شوى از آن بکشد ترا.

٩٩٨٥ نزّل نفسک دون منزلتها تنزّلک النّاس فوق منزلتک. فرود آور نفس خود را پائین‏تر از منزلت آن تا فرود آورند ترا مردم بالاتر از منزلت تو، مراد ترغیب در تواضع و فروتنى کردنست با مردم و این که این سبب این مى‏شود که مردم او را اعزاز و احترام کنند و بالاتر از منزلت او فرود آورند.

٩٩٨٦ ناظر قلب اللّبیب به یبصر رشده، و یعرف غوره و نجده. ناظر دل عاقل بآن مى‏بیند رشد خود را، و مى‏شناسد مرتبه پست خود را و مرتبه بلند خود را، «ناظر» بمعنى چشم است یا مردمک آن، و بنا بر اوّل اثبات چشم از براى دل باعتبار بینائى معنوى آنست مانند بینائى صورى چشم، پس گویا چشمى دارد که بینائى آن به آنست، یا این که خودش چشم است و بنا بر این مشابهت صورى نیز باعتبار سویداى آن یعنى نقطه سیاهى که در آنست مانند چشم منظور مى‏تواند بود، و بنا بر دویم نیز اثبات مردمک از براى دل یا همان باعتبار بینائى آنست پس گوئیا مردمکى دارد که بآن مى‏بیند، و یا باعتبار تشبیه سویداء است‏

بمردمک باعتبار بینائى معنوى یا مشابهت صورى نیز.

و بعضى از شارحان کتاب مستطاب نهج البلاغه «ناظر دل عاقل را» بفکر آن تفسیر کرده و ظاهر اینست که او «ناظر» را بمعنى «نگاه کننده» گرفته نه بمعنى چشم یا مردمک، و پوشیده نماند که اثبات بینائى یا فکر از براى دل در اینجا و در سایر نظایر آن از آیات و اخبار بر سبیل حقیقت است بنا بر مذهب متکلّمین که محلّ ادراکات را دل مى‏دانند، و بنا بر مذهب حکما که محلّ آنها نفس مجرّد را مى‏دانند و آلت آنها را دماغ یعنى مغز سر بنا بر شیوع نسبت آنهاست بدل نزد عامّه مردم، و اجراى کلام بر طریقه ایشان هر چند بر خلاف تحقیق باشد ، یا این که مراد به «دل» در همه آنها نفس مجرّدست نه صاحب سویداء و اللَّه تعالى یعلم، «بآن مى‏بیند رشد خود را» یعنى راه راست درست خود را، و در نهج البلاغه «أمده» بجاى «رشده» است و بنا بر آن ترجمه اینست که: بآن مى‏بیند غایت و منتهاى حال خود را که آن مرگ و احوال بعد از آن باشد، و «مى‏شناسد مرتبه پست خود را، و مرتبه بلند

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

خود را» یعنى آنچه را باعث پستى مرتبه او مى‏شود، و آنچه را باعث بلندى مرتبه او مى‏گردد.

٩٩٨٧ نعمّا للعبد أن یعرف قدره، و لا یتجاوز حدّه. نیکو چیزیست از براى بنده این که بشناسد قدر خود را، و در نگذرد از حدّ خود.

٩٩٨٨ نفاق المرء من ذلّ یجده فى نفسه. نفاق مرد از خوارییست که مى‏یابد آن را در نفس خود، «نفاق» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که باطن کسى بالظاهر او موافق نباشد و در ظاهر چاپلوسى و اظهار محبّت و دوستى کند با کسى و در باطن بر خلاف آن باشد، و مراد مذمّت این معنیست و این که از این ناشى مى‏شود که آدمى در نفس خود ذلّت و خوارى بیابد و کسى که نفس خود را شریف و بلند مرتبه یابد این را ننگ و عار خود داند.

٩٩٨٩ نزّه عن کلّ دنیّة نفسک، و ابذل فى المکارم جهدک تخلص من المآثم و تحرز المکارم. پاکیزه گردان از هر صفت پستى نفس خود را، و بذل کن در کسب مکارم طاقت خود را، تا این که خالص گردى از مآثم، و جمع کنى مکارم را، «مآثم» بمعنى گناهانست، و «مکارم» أخلاق و افعال نیکوست که آدمى به آنها عزیز و گرامى گردد.

٩٩٩٠ نسیتم ما ذکّرتم، و أمنتم ما حذّرتم، فتاه علیکم رأیکم، و تشتّت علیکم أمرکم. فراموش کردید آنچه را یاد آورده شدید، و ایمن گشتید از آنچه ترسانیده شدید، پس حیران شد بر شما رأى شما، و پراکنده شد بر شما کار شما، ظاهر اینست که این کلامى باشد که بأصحاب خود فرموده باشند بعد از این که مکرّر ایشان را نصیحت‏

کرده باشند در باب جهاد با دشمنان و تحریص بر آن، و ترسانیده باشند از کاهلى در آن و این که باعث غلبه دشمنان مى‏گردد و گرفتن بلاد از ایشان، و ایشان اطاعت نکرده باشند و ایمن نشسته باشند تا این که دشمنان غلبه کرده باشند چنانکه معاویه و أصحاب او کردند و بعضى بلاد را که از آن جمله مصر بود از ایشان گرفتند و بعد از آن ایشان حیران شده باشند در رأى و تدبیر آن و پراکنده شده باشد بر ایشان کار ایشان.

٩٩٩١ نال العزّ من رزق القناعة. رسیده است عزّت را کسى که روزى کرده شده قناعت را.

٩٩٩٢ نال الفوز من وفّق للطّاعة. رسیده فیروزى را کسى که توفیق داده شده از براى طاعت یعنى فرمانبردارى حق تعالى.

٩٩٩٣ نال الغنى من رزق الیأس عمّا فى أیدى النَّاس، و القناعة بما أوتى، و الرّضا بالقضاء. رسیده است توانگرى را کسى که روزى کرده شده نومیدى را از آنچه در دستهاى مردم باشد، و قناعت به آن چه عطا کرده شده، و خشنودى بحکم و تقدیر حق تعالى، زیرا که چنین کسى حاجتى او را بمردم نیفتد و این حقیقت توانگریست، و ممکن است که این معنى سبب توانگرى ظاهرى نیز شود چنانکه مکرّر مذکور شد.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف قرآن مجید:

٩٩٩٤ نور لمن استضاء به، و شاهد لمن خاصم به، و فلج لمن حاجّ به، و علم لمن وعى، و حکم لمن قضى.

نوریست از براى کسى که روشنى جوید بآن، و گواهیست از براى کسى که دشمنى کند بآن، و فیروزییست از براى کسى که خواهد غلبه کند بآن، و علمیست از براى کسى که نگاهدارد، و حکمیست از براى کسى که حکم کند، یعنى کسى که خواهد که از تاریکیهاى جهالت و ضلالت بیرون آید و طلب روشنى کند از قرآن از براى آن: قرآن نوریست از براى او که روشن میکند از بریا او راه حق را، و کسى که دشمنى کند با کسى که بر حق نباشد و خصومت کند با او و متمسّک شود بقرآن، قرآن گواهى دهد از براى او بحقّیت او و بطلان آن، و کسى که خواهد غلبه کند بر کسى که بر حق نباشد و حجت و دلیل گوید بقرآن، قرآن فیروزیست از براى او که بآن غالب شود بر او و فیروزى یابد بر او، و این بمنزله تأکید سابقست، و «علمیست از براى کسى که نگاهدارد» یعنى حفظ کند و در یاد نگاهدارد حقایق و معارفى را که مستفاد مى‏شود از آن، و «حکمیست از براى کسى که حکم کند» یعنى هر که خواهد که حکم کند بأحکام شرعیّه، از روى آن حکم مى‏تواند کرد.

و فرموده است در وصف جهنّم:

٩٩٩٥ نار شدید کلبها، عال لجبها، ساطع لهبها، متاجّج سعیرها، متغیّظ زفیرها، بعید خمودها، ذاک وقودها، متخوّف وعیدها. آتشیست سخت شدّت آن، بلند آواز آن، بالا رونده زبانه آن، فروزنده شعله آن، خشمناک زفیر آن، دور خاموشى آن، شعله زننده هیمه آن، کم کننده وعید آن، «زفیر» بمعنى اوّل آواز الاغست و آواز آتش جهنّم را نیز «زفیر» فرموده‏اند باعتبار تشبیه بآن در منکر بودن، و «خشمناک بودن آن» باعتبار تشبیه آنست بکسى که از روى غیظ و خشم در صدد ایذا و آزار کسى در آید، و «دور بودن خاموشى آن» نسبت بفاسقانست که بعد از مدّتى دراز بیرون آیند از آن، و امّا

و از براى بعضى دیگر مثل کفّار، پس اصلا خاموشیى نباشد، و دور نیست که دورى بر أعمّ از آن حمل شود و مراد به «هیمه آن» بدنهاى اهل آنست که بمنزله هیمه آنست، و «وعید» وعده بچیز بد را گویند و مراد به «کم کننده بودن وعید آن» اینست که وعید بآن که شده کسى را که غفلتى نباشد مى‏گدازد او را و کم میکند بدن او را از خوف و ترس آن، و ممکن است که «متخوّف» بمعنى «کم کننده» نباشد بلکه بمعنى «ترسناک» باشد و ترجمه این باشد که: ترسناک وعید آن، و مراد به «ترسناک بودن وعید آن» ترسناک بودن مردم باشد از آن، و ممکنست که مبالغه نیز در آن منظور باشد که چنان ترسناکى باشد که گوئیا اصل آن وعید نیز ترسناک گردد، و اللَّه تعالى یعلم.

٩٩٩٦ نجا من صدق ایمانه، و هدى من حسن اسلامه. نجات یافته هر که راست باشد ایمان او، و راه راست یافته هر که نیکو باشد مسلمانى او.

٩٩٩٧ نظام المروّة فى مجاهدة أخیک على طاعة اللَّه سبحانه، و صدّه عن معاصیه، و أن یکثر على ذلک ملامه. نظام آدمیّت و رشته پیوستگى آن در جنگ کردن برادر تست بر فرمانبردارى خداى سبحانه، و منع او از معاصى او و این که بسیار کنى بر این ملامت او را، یعنى در اینست که جنگ کنى با برادر خود بر سر داشتن او بر فرمانبردارى حق تعالى و منع او از معاصى و نافرمانیهاى او.

٩٩٩٨ نظام الکرم موالاة الاحسان، و مواساة الاخوان. نظام کرم و رشته پیوستگى آن پى در پى کردن احسانست و مواسات کردن با برادران، مراد به «کرم» سخاوت وجودست یا گرامى و بلند مرتبه بودن، و به «مواسات»

برابر دانستن کسى با خود در مال خود و مضایقه نکردن آن از او چنانکه مکرّر مذکور شد.

٩٩٩٩ نظام الفتوّة احتمال عثرات الاخوان، و حسن تعهد الجیران. نظام جوانمردى و رشته پیوستگى آن تحمّل کردن لغزشهاى برادرانست، و نیکوئى باز رسیدن بهمسایگان.

١٠٠٠٠ نکد العلم الکذب، و نکد الجدّ اللّعب. نقص علم دروغگوئیست، و نقص جدّ بازیست، یعنى عمده چیزى که مرتبه علم را ناقص مى‏گرداند دروغگوئى صاحب آنست. و عمده چیزى که جدّ در سخنان یا در کارها را ناقص مى‏گرداند اینست که صاحب آن بسیار سخنى را ببازى گوید یا کارى را ببازى کند، چه هر که چنین باشد گاهى اگر چیزى را بجدّ گوید یا در کارى جدّ داشته باشد مردم باز بر بازى حمل کنند و سخن او را باور نکنند و معاونت او در آن کار نکنند.

١٠٠٠١ نحن دعاة الحقّ، و أئمّة الخلق، و ألسنة الصّدق، و من أطاعنا ملک، و من عصانا هلک. ما خوانندگان حقّیم، و پیشوایان خلقیم، و زبانهاى صدقیم، هر که اطاعت کند ما را، مالک شود، و هر که نافرمانى کند ما را، هلاک گردد یعنى ما خوانندگانیم مردم را بسوى حقّ یا براه راست از جانب حق تعالى، و «زبانهاى صدقیم» چون «زبان» آلت بیان هر مطلب و مرام است و ایشان نیز صلوات اللَّه و سلامه علیهم بیان کننده هر امر راست درستند، پس بمنزله «زبانهاى صدق و راستند» یعنى زبانهاى امرهاى راست‏اند و بیان کننده‏هاى آن، و «مالک شود» یعنى سعادت و نیکبختى را.

١٠٠٠٢ نحن باب حطّة و هو باب السّلام، من دخله سلم و نجا، و من تخلّف عنه هلک. مائیم باب حطّه و آن باب سلامتیست هر که داخل شود در آن سالم ماند و رستگارى یابد، و هر که تخلّف کند از آن هلاک گردد، «باب حطّه» در گاهى بود که بنى اسرائیل مأمور شدند باین که داخل شوند در آن ساجدین یعنى از روى خضوع و خشوع یا سجده کننده و سؤال کنند از خدا حطّه گناهان خود را یعنى پائین آوردن و ساقط نمودن آنها را تا این که بیامرزد خدا گناهان ایشان را، و مراد اینست که ما بمنزله آن درگاهیم که هر که پناه آورد بما، آمرزیده شود گناهان او، و از براى تأکید و توضیح این معنى فرموده‏اند که، و آن باب یعنى آن باب حطّه که مائیم چنان باب سلامتیست که هر که داخل شود در آن و پناه آورد بآن سالم ماند و رستگار گردد در آخرت، و هر که تخلّف کند از آن هلاک گردد در آن.

١٠٠٠٣ نحن النّمرقة الوسطى بها یلحق التّالى، و الیها یرجع الغالى. ما بالش میانه‏ایم بآن لاحق مى‏شود تالى، و بسوى آن بر مى‏گردد غالى، تشبیه فرموده‏اند خود را و سایر ائمّه طاهرین از اولاد خود را صلوات اللَّه علیهم أجمعین ببالش باعتبار این که تکیه گاه خلایق‏اند مانند بالشى که کسى تکیه کند بآن و به «بالش میانه» یعنى بالشى که در میانه دو کس باشد و هر یک بیک طرف آن تکیه کنند باعتبار این که خلق از هر جانب باید که تکیه کنند بر ایشان مانند آن بالش، و یا باعتبار آنچه بعد از آن فرموده‏اند که تالى باید که بایشان لاحق شود و غالى بسوى ایشان برگردد پس هر که از هر جانب باشد باید که تکیه کند بر ایشان‏

مانند آن بالش، و ممکن است که تشبیه ببالش میانه باعتبار این باشد که بالشى که در میانه صف بالشها مى‏گذارند در متعارف بهترین بالشهاست، و ممکن است نیز که «وسطى» بمعنى میانه نباشد بلکه بمعنى بهترین باشد و مراد این باشد که: ما بهترین تکیه گاهیم، و ممکن است که تشبیه همین ببالش باعتبار تکیه گاه بودن باشد، و «میانه بودن» وصفى دیگر باشد از براى ایشان، و مراد این باشد که: ما تکیه گاه میانه‏ایم باعتبار یکى از آن دو وجه و بنا بر این لازم نیست که مشبّه به بالش میانه باشد، و مراد به «تالى» کسیست که در عقب مانده باشد و بایشان رسیده باشد و اعتراف بحقیّت ایشان نکرده باشد و به «غالى» کسیست که از حدّ در گذشته باشد و اعتراف بحقیّت ایشان کرده باشد امّا زیاده بر مرتبه ایشان از براى ایشان قرار داده باشد مانند جمعى که بألوهیّت آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه قائل شده‏اند و حاصل معنى اینست که: آن بالش میانه که مائیم لاحق مى‏شود بآن تالى یعنى باید که لاحق شود بآن کسى که در عقب مانده باشد و نرسیده باشد بآن، و «بر مى‏گردد بآن غالى» یعنى کسى که از حدّ در گذشته باشد در باره ایشان باید که برگردد بایشان و قائل شود به آن چه خود در باره خود فرموده‏اند، و در بعضى روایات این کلام معجز نظام «بنا» بجاى «بها» و «الینا» بجاى «الیها» واقع شده، و بنا بر این ترجمه اینست که: بما لاحق مى‏شود تالى، و بسوى ما برمیگردد غالى، و این ظاهرترست.

١٠٠٠٤ نحن أمناء اللَّه على عباده، و مقیمو الحقّ فى بلاده، بنا ینجو الموالى و بنا یهلک المعادى. مائیم امینان خدا بر بندگان او، و بر پاى دارندگان حق در شهرهاى او، بما رستگار مى‏گردد دوست، و بسبب ما هلاک مى‏گردد دشمن.

١٠٠٠٥ نحن شجرة النبوّة، و محطّ الرّسالة، و مختلف الملائکة،

و ینابیع الحکم ، و معادن العلم، ناصرنا و محبّنا ینتظر الرّحمة و عدوّنا و مبغضینا ینتظر السّطوة. مائیم درخت نبوّت، و محلّ فرود آمدن رسالت، و جایگاه آمد و شد ملائکه، و چشمه‏هاى حکمتها و معدنهاى علم، یارى کننده ما و دوست ما انتظار مى‏کشد رحمت را، و دشمن ما و عدوّ ما انتظار مى‏کشد قهر را، «بودن ایشان صلوات اللَّه علیهم درخت نبوّت، و محلّ فرود آمدن رسالت» باعتبار قرابت ایشانست با حضرت رسالت پناه صلى اللَّه علیه و آله، و «نبوّت» و «رسالت» گاهى هر دو بیک معنى استعمال مى‏شود یعنى این که وحى شده باشد یعنى اعلام شده باشد خواه بنزول ملک خواه بالهام و القاء در دل، از جانب حق تعالى بسوى کسى شرعى، هر چند أمر نشده باشد بتبلیغ آن بدیگرى، و گاهى نبوّت در این معنى استعمال مى‏شود و رسالت در أخصّ از این که آن اینست که امر شده باشد بتبلیغ آن یا این که با نبوّت کتابى از جانب حق تعالى یا دین تازه داشته باشد، و در بعضى أحادیث وارد شده که: رسول آنست که ملک بر او نازل شود و او را در بیدارى ببیند و کلام او را بشنود، و نبى لازم نیست که چنین باشد بلکه گاهى همین در خواب ببیند و بشنود، و بر هر تقدیر آن حضرت صلوات اللَّه علیه و آله نبوّت و رسالت را بهمه معانى داشت، و «بودن ایشان جایگاه آمد و شد ملائکه» نیز باعتبار قرابت مذکوره است با آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله که جایگاه آن بود، و یا باعتبار این که ملائکه نزد ایشان نیز آمد و شد مى‏نموده‏اند و حدیث مى‏کرده‏اند نهایت ایشان آنها را بصورت نمى‏دیده‏اند چنانکه در احادیث دیگر تصریح بآن شده، و مراد به «حکمتها» علوم حقّه است، و «بودن ایشان چشمه‏هاى آنها» ظاهرست، و «معادن علم» تأکید همانست، و «انتظار کشیدن یارى کنندگان و دوستان ایشان رحمت را» ظاهرست، و

«انتظار کشیدن دشمنان ایشان قهر را، یعنى قهر و غضب حق تعالى را» باعتبار اینست که عاقبت حال ایشان آن خواهد بود پس گویا انتظار آن مى‏کشند.

١٠٠٠٦ نحن الشّعار و الأصحاب، و السّدنة و الأبواب، و لا یؤتى البیوت الّا من أبوابها، و من أتاها من غیر أبوابها کان سارقا لا تعدوه العقوبة. مائیم شعار و اصحاب، و سدنه و ابواب، و آمده نمى‏شود خانه‏ها مگر از ابواب آنها، و هر که بیاید آنها را از غیر ابواب آنها بوده باشد دزدى که در نگذرد از او عقوبت. «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد، و «سدنه» خدمه کعبه معظّمه را گویند، و «ابواب» بمعنى درهاست و مراد اینست که: مائیم پیراهن تن حضرت رسالت پناهى صلى اللَّه علیه و آله، و اصحاب آن حضرت، و خدمه او، و درهاى رسیدن باو، و بخانه‏ها باید که از درهاى آن داخل شد چنانکه حق تعالى در قرآن مجید امر بآن کرده، و هر که بیاید بخانه‏ها از غیر درهاى آنها، آن دزدست یا بمنزله آن، و مستحقّ عقوبت و جزاست، پس هر که خواهد که بخانه اطاعت و فرمانبردارى آن حضرت داخل شود باید که بنزد ما آید و از آن درها داخل شود و اگر از غیر آن درها بیاید مستحقّ عقوبت باشد مانند کسى که خانه را از غیر در آن داخل شود.

١٠٠٠٧ نسأل اللَّه سبحانه منازل الشّهداء و معایشة السّعداء و مرافقة الأنبیاء و الأبرار. سؤال میکنم خداى سبحانه را منزلهاى شهیدان، و معایشت نیکبختان، و مرافقت پیغمبران و نیکوکاران، یعنى درخواست مى‏کنیم از خدا که پاکست او این که بگرداند ما را از جمله شهیدان، و فرود آورد در بهشت در منازل ایشان، و این که بگرداند ما را همعیش و زندگانى با نیکبختان باین که بگرداند ما را هم از جمله‏

ایشان با ایشان در آخرت، یا دنیا و آخرت هر دو، و این که رفیق گرداند ما را در آخرت با پیغمبران و نیکوکاران.

١٠٠٠٨ نفوس الأبرار نافرة من نفوس الأشرار. نفسهاى نیکوکاران نفرت کننده و گریزنده‏اند از نفسهاى بد کاران، یعنى نیکوکاران بالطّبع نفرت کنند و بگریزند از مصاحبت و آمیزش با بدکاران.

١٠٠٠٩ نفوس الأبرار تأبى أفعال الفجّار. نفسهاى نیکوکاران همیشه ابا کنند از کارهاى فاسقان یعنى بالطّبع ابا و امتناع کنند از آنها و خود را نیالایند به آنها یعنى بعد از این که کسى نیکوکار شد و عادت کرد بآن، نفس او ابا و امتناع کند از کارهاى فاسقان و بالطّبع متنفّر گردد از آنها، یا این که بحسب اصل خلقت نفوس ایشان ابا و امتناع کنند از آنها و ناخوش دارند آنها را، بنا بر اختلاف نفوس بحسب خلقت چنانکه از احادیث طینت مستفاد مى‏شود، و فقیر و توجیه تصحیح این معنى را نموده در رساله که در آن باب نوشته است پس هر که خواهد رجوع بآن نماید.

حرف هاء

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف هاء، در اکثر نسخه‏ها این فصل بر فصل «واو» مقدّم شده و وجه آن ظاهر نیست، و در بعضى نسخه‏ها فصل واو مقدّم است بر این فصل موافق ترتیب الف با تا

از آن جمله است قول آن حضرت علیه السّلام:

١٠٠١٠ هدى اللَّه أحسن الهدى. راهنمائى خدا بهترین راهنمائیست، ممکن است مراد این باشد که اگر چه پیغمبران و اوصیاء صلوات اللَّه و سلامه علیهم أجمعین و اتباع ایشان راهنماینده‏اند امّا بهترین راهنمائیها آن راهنمائیست که حقّ تعالى بلطف خود کسى را باعتبار خوبى که در او باشد راهنمائى کند بالهاى یا مانند آن چه آن راهنمائیست که البتّه او را براه حقّ رساند و دیگر گمراهى در عقب آن نباشد، بخلاف راهنمائیهاى دیگران که گاه هست که اثر نمى‏کند در کسى و بآن براه نمى‏آید یا بعد از آن باز مى‏گردد و گمراه مى‏شود.

١٠٠١١ هدى من أشعر التّقوى قلبه. هدایت کرده شده یعنى براه راست رسانده شده یا راه نموده شده بآن کسى که گردانیده پرهیزگارى را شعار دل خود یعنى لازم آن مانند جامه ملاصق بدن که لازم آنست و از آن جدا نشود.

١٠٠١٢ هدى من تجلبب جلباب الدّین. هدایت کرده شده کسى که در پوشیده پیراهن دین را یعنى دیندارى را بمنزله پیراهن خود کرده و از خود جدا نکند.

١٠٠١٣ هدى من ادّرع لباس الصّبر و الیقین. هدایت کرده شده کسى که در بر کرده زره جامه صبر و یقین را، یعنى جامه صبر

بر مصائب و یقین بأحوال مبدأ و معاد را در پوشیده و لازم خود ساخته و آن را بمنزله زره گردانیده از براى دفع گزند بلاهاى دنیوى و أخروى.

١٠٠١٤ هدى من حسن اسلامه. هدایت کرده شده کسى که نیکو باشد مسلمانى او یعنى رسانده شده بحقّ یا براه درست، یا نموده شده آنرا.

١٠٠١٥ هدى من أخلص ایمانه. هدایت کرده شده کسى که خالص گردانیده ایمان خود را یعنى خالص و صاف گردانیده از براى خداى سبحانه و آمیخته بغرضى دیگر نساخته.

١٠٠١٦ هدى من سلّم مقادته الى اللَّه و رسوله و ولىّ أمره. هدایت کرده شده کسى که تسلیم کرده باشد کشیدن خود را بسوى خدا و رسول او و متوّلى أمر او، یعنى امامى که خدا او را متوّلى أمور مردم کرده، و مراد به «تسلیم کردن» کشیدن خود بایشان باطاعت و انقیاد ایشانست و دادن عنان اختیار خود بایشان که بهر جانب که خواهند بکشند او را.

١٠٠١٧ هدى من أطاع ربّه و خاف ذنبه. هدایت کرده شده کسى که فرمانبردارى کند پروردگار خود را، و ترس داشته باشد از گناه خود.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف فرشتگان علیهم السّلام:

١٠٠١٨ هم أسراء ایمان لم یفکّهم منه زیع و لا عدول. ایشان اسیران ایمانند رها نمى‏کند ایشان را از آن میلى و نه عدولى، یعنى ایشان همواره در بند ایمانند و هرگز رها نشوند از آن بمیل و عدول از آن.

١٠٠١٩ هلک فىّ رجلان، محبّ غال و مبغض قال. هلاک شده در باره من دو کس، دوستى غالى و دشمنى قالى، «غالى» بمعنى از حدّ درگذرنده است و مراد به «دوست از حدّ در گذرنده» کسیست که در باره آن حضرت از حدّ تجاوز کرده باشد و بمرتبه زیاد قائل شده باشد مانند آنان که نعوذ باللَّه بألوهیّت آن حضرت قائل شده‏اند، و «قالى» هم بمعنى دشمن است و وصف «دشمن» بآن از براى تأکید و لطف عبارتست و دشمنى نواصب و خوارج ظاهرست، و اکثر اهل سنّت نیز بى قدرى دشمنى نیستند چنانکه از آمیزش و معاشرت با ایشان ظاهر مى‏شود و ممکن است که همه ایشان داخل در آن باشند زیرا که مرتبه آن حضرت را پست دانستن بمرتبه که خلفاى ثلاثه را با همه عیوب و مثالب ایشان بر حضرت او مقدّم دارند در واقع کمال دشمنیست با آن حضرت هر چند ایشان خود ندانند این را.

١٠٠٢٠ هلک من لم یعرف قدره. هلاک شده کسى که ندانسته قدر خود را، ظاهر اینست که مراد أعمّ از کسى باشد که تجاوز کند از حدّ خود و مرتبه زیاد از قدر خود از براى خود قرار دهد، و کسى نیز که قدر و مرتبه خود را نداند و خود را خفیف و سبک گرداند بمعاصى و حرص و طمع و مانند آنها.

١٠٠٢١ هلک من لم یحرز أمره. هلاک شد کسى که جمع نکرده کار خود را یعنى نپرداخته بکارهاى ضرورى خود از أمور معاش و معاد.

و فرموده در وصف منافقین یعنى جمعى که باطن ایشان با ظاهر موافق نبوده و در ظاهر اظهار اسلام مى‏کرده‏اند و در باطن اعتقاد بآن نداشته‏اند و یا أعمّ از ایشان و هر که در ظاهر با مردم دوستى و محبّت کند و در باطن بر خلاف آن باشد:

١٠٠٢٢ هم لمّة الشّیطان و حمّة النّیران اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللَّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ. ایشان لمّه شیطانند و حمّه نیران، ایشانند گروه شیطان، آگاه باشید بدرستى که گروه شیطان، ایشانند زیانکاران، «لمّه» بضمّ لام و تشدید میم بمعنى جماعتست و بمعنى رفیقان نیز آمده، و هر یک در اینجا مناسب است، و «حمّه چیزى» بضمّ حاء بى نقطه و تشدید میم بمعنى معظم آنست یا شدّت و سختى آن، و «نیران» بمعنى آتشهاست و ایشان را معظم آتشها یا شدّت و سختى آتشها فرموده‏اند باعتبار اینست که معظم اهل فتنه و شرور باشند و شدّت و سختى آتش فتنه و شرور ایشان زیاده از دیگران باشد.

و روایت شده که آن حضرت علیه السّلام گذشت بر بربخى که گشوده شده بود («بر بخ» بفتح باء یک نقطه و سکون راء بى نقطه و فتح باء یک نقطه و خاء با نقطه بمعنى بالوعه است یعنى چاهى که در خانه‏ها میکنند از براى فضلات آبها و مراد در اینجا مزبله بوده که گشوده شده بوده سر آن و فضلات بیرون آمده) پس فرموده:

١٠٠٢٣ هذا ما کنتم علیه بالأمس تتنافسون. اینست آنچه بودید شما بر آن دیروز چنین که تنافس مى‏کردید، «تنافس» و «منافسه» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که دو کس رغبت کنند در داشتن چیزى از براى معارضه با یکدیگر و مفاخرت و مباهات بآن، و غرض اشاره بفساد عاقبت امور دنیویست که مردم بر آنها منافسه کنند با یکدیگر و عمده آنها مطمومات است که در یک روز چنین فاسد شود

و روایت شده بطریق دیگر این که آن حضرت علیه السلام گذشت بر مزبله پس فرمود:

١٠٠٢٤ هذا ما بخل به الباخلون. اینست آنچه بخیلى کردند بآن بخیلى کنندگان.

١٠٠٢٥ هلک من ادّعى، و خاب من افترى. هلاک شد هر که دعوى کرد، و نومید شد هر که افترا کرد یعنى هلاک شود در آخرت هر که دعوى کند چیزى را که حقّ او نباشد مثل آنان که بنا حق دعوى خلافت و امامت کردند، و نومید شود در آخرت هر که عمدا دروغ ببندد از براى چنین مطلبى یا مطلقا.

١٠٠٢٦ هلک من أضلّه الهوى و استقاده الشّیطان الى سبیل العمى. هلاک شده هر که گمراه کرده او را خواهش، و کشیده او را شیطان بسوى راه کورى، باب استفعال در اکثر بمعنى طلب کردن چیزیست، و گاهى بمعنى «کردن آن» مجرّد از معنى طلب مى‏آید و چون در اینجا «استقاده» بمعنى آخر ظاهرتر بود چنان ترجمه شد، و بنا بر معنى اکثرى آن ترجمه اینست که: طلب کرده و خواسته کشیدن او را شیطان بسوى راه کورى.

١٠٠٢٧ هلک من رضى عن نفسه و وثق بما تسوّله له. هلاک شد هر که راضى و خشنود شد از نفس خود و اعتماد کرد بر آنچه زینت داد آن را نفس او از براى او، مراد یا اعتماد بر خوبیهاست که نفس او از براى او اثبات کند و بنا بر این تأکید و بیان سابقست، یا اعتماد بر امیدها و آرزوها که نفس او زینت دهد آنها را از براى او، یعنى فریب خوردن به آنها و اعتقاد نیکوئى آنها، یا حصول آنها و سعى از براى آنها، و بنا بر این بیان امر دیگرست که سبب هلاکت گردد.

١٠٠٢٨ هیهات من نیل السّعادة السّکون الى الهوینا و البطالة. دورست از رسیدن بسعادت آرام گرفتن بسوى هوینا و بطالت، مراد به «هوینا» امور سهل آسانست و مراد اینست که در رسیدن بسعادت و نیکبختى تعب و زحمت باید باطاعت و فرمانبردارى حق تعالى در أوامر و نواهى، و ببطالت و کاهلى و تن آسائى بآن نتوان رسید. و فرموده است در وصف بنى أمیّه:

١٠٠٢٩ هى مجاجة من لذیذ العیش یتطعّمونها برهة و یلفظونها جملة. دولت ایشان مجاجه‏ایست از عیش لذیذ که از روى حرص مى‏خورند آن را زمانى، و از دهن بیرون مى‏اندازند همه را یک بار، «مجاجه» بضمّ میم آب دهنیست که از دهن بیرون اندازند و تشبیه دولت ایشان بآن باعتبار کمى قدر آنست، و یا باعتبار خباثت آن، «باعتبار سوء عاقبت و مآل آن، و «مجاجه» عسل را نیز گویند باعتبار این که زنبور آن را از دهن بیرون مى‏اندازد، و ممکن است در اینجا بآن معنى باشد، و «از دهن بیرون مى‏اندازند همه را یک بار» یعنى بعد از آن قطع مى‏شود از ایشان بالکلیّه چنانکه شد، زیرا که تمام دولت ایشان هزار ماه که هشتاد سال و کسرى باشد کشید و بعد از آن بالکلّیّه از ایشان قطع شد و ببنى عبّاس انتقال یافت و بعضى از اهل لغت «برهه» را بمعنى زمان دراز گفته‏اند نه مطلق زمان، و پوشیده نیست که هشتاد سال را کم مى‏توان گفت باعتبار کمى آن در واقع و انقطاع آن بزودى، و دراز هم مى‏توان گفت باعتبار درازى آن در نظر اهل دنیا، نهایت بنا بر این بهتر اینست که تشبیه آن بمجاجه باعتبار خباثت آن باشد نه کمى آن، یا این که «مجاجه» بمعنى عسل باشد.

١٠٠٣٠ هلک من باع الیقین بالشّک، و الحقّ بالباطل، و الآجل بالعاجل. هلاک شده کسى که فروخته یقین را بشکّ، و حقّ را بباطل، و آینده را بعاجل، مراد به «یقین» و «حقّ» نعمتهاى اخرویست که یقین است به آنها از براى اطاعت کنندگان، و حقّ و ثابت است و فنا و زوالى را راهى به آنها نیست، و به «شکّ» و «باطل» مطالب دنیویست که شکّ است در حصول آنها و باطل و زایل وفا نیست، و مراد به «آینده» و «عاجل» نیز همان آخرت و دنیاست، و «هلاک شدن فروشنده آن باین» باز همان باعتبار یقینى بودن و حق بودن آن، و مشکوک و باطل بودن اینست، و این بمنزله تفسیر آنهاست، نه این که اصل آجل بودن آن، و عاجل بودن این سبب هلاکت باشد مانند و صفهاى سابق.

١٠٠٣١ هل ینتظر أهل مدّة البقاء الّا آونة الفناء مع قرب الزّوال و أزوف الانتقال. آیا انتظار مى‏کشند اهل مدّت بقار مگر هنگامهاى فنا را با نزدیکى زوال و ازوف انتقال، استفهام انکاریست یعنى انتظار نمى‏کشند مگر این را، و مراد اینست که اهل مدّت بقا در دنیا انتظار نمى‏کشند مگر هنگامهاى فنا را یعنى هر یک انتظار نمى‏کشند مگر هنگام فناى خود را، و عاقبت او نیست مگر آن هر چند بعضى از ایشان غافل باشند از آن و انتظار آن نکشند، و «با نزدیکى زوال» اشاره است باین که این عاقبت عاقبتى نیست که دور باشد بلکه نزدیکست و زود بآن برسند، و «ازوف» هم بمعنى انتقال و هم بمعنى نزدیکیست و این بمنزله تأکید سابقیست و غرض آگاه نمودن مردم است بآن معنى تا این که دل نبندند ببقاى خود در دنیا، و در تهیّه اسباب آن سفر پر خطر باشند که در پیش دارند و بزودى روانه آن شوند.

١٠٠٣٢ هلک خزّان الأموال و هم أحیاء و العلماء باقون ما بقى اللّیل و النّهار، أعیانهم مفقودة و أمثالهم فى القلوب موجودة. هلاک شده‏اند پنهان کنندگان أموال در مخزنها و حال آنکه ایشان زندگانند، و علما باقى‏اند چندان که باقیست شب و روز، أعیان ایشان نایاب شده‏اند و أمثال ایشان موجودند در دلها، «أمثال» جمع مثل بکسر میم و سکون ثاء است یا مثل بفتح هر دو بمعنى شبه و نظیر، و دویم بمعنى حجّت و حدیث نیز آمده و شایع شده نیز استعمال آن در هر سخنى که آن را شأن و غرابتى باشد و ظاهر اینست که در اینجا مراد یکى از معنیهاى آخر باشد یعنى سخنان ایشان یا حجّتها و برهانها که از أفکار ایشان باشد یا سخنان بلند مرتبه ایشان، و معنى اوّل نیز مراد مى‏تواند بود باین که مراد به «أشباه ایشان» صورتهاى ایشان باشد که در خاطر در مى‏آیند نزد مذاکره سخنان و افکار و آثار ایشان، و مراد ذمّ پنهان کنندگان اموال در مخزنها و مدح علماست باین که پنهان کنندگان أموال هلاک شده اند یعنى بهلاکت معنوى و حال آنکه هنوز زنده‏اند، یا باعتبار این که حقوق شرعیّه آنها را نمى‏دهند، و یا باعتبار این که اصل نگاهداشتن اموال و بهره‏مند نشدن خود به آنها و گذاشتن از براى دیگران امریست مذموم، و یا مراد اینست که مردم نام و نشان ایشان را نمى‏برند و بمنزله مردگانند، و مؤیّد اینست که در روایت شیخ صدوق ابن بابویه رحمه اللَّه «مات» بجاى «هلک» است و ترجمه اینست که: مرده‏اند خزّان أموال، و «علماء همیشه زنده‏اند» باعتبار این که بعد از این که اعیان اشخاص مفقود و نایاب مى‏شود باز امثال ایشان موجودست در دلها، بسبب مذاکره مردم در هر عصر و زمان سخنان و افکار و آثار ایشان را.

١٠٠٣٣ هلک من استنام الى الدّنیا و أمهرها دینه فهو حیثما مالت‏

مال الیها، قد اتخذها همّه و معبوده. هلاک شده هر که آرام گرفته بسوى دنیا و کابین آن کرده دین خود را، پس او هر جا که میل کند دنیا، میل کند بسوى آن، بتحقیق که فرا گرفته آن را اندوه خود و معبود خود، مراد ذمّ جمعیست که محبّت زیاد دارند بدنیا و قرار و آرام دل ایشان به آنست و از سر دین خود گذشته‏اند از براى آن، چنانکه گویا آنرا بعقد نکاح خود در آورده‏اند و کابین آن کرده‏اند دین خود را، و بهر طرفى که آن میل کند میل کنند بسوى آن و همه همّ و اندوه ایشان از براى آنست و باکى از فوت چیز دیگر ندارند و در حقیقت آن را معبود خود فرا گرفته‏اند و پرستش آن میکنند.

١٠٠٣٤ هل ینتظر أهل غضاضة الشباب الّا حوانى الهرم. آیا انتظار مى‏کشند اهل طراوت و تازگى جوانى مگر خم کننده‏هاى پیرى را، استفهام انکاریست یعنى انتظار نمى‏کشند مگر آنها را، و مراد اینست که عاقبت طراوت و تازگى جوانى نیست مگر کهنگى پیرى که خم میکند پشت این کس را، پس تا آن هست و کارى از این کس مى‏آید که سبب رستگارى او گردد باید که بآن پرداخت و آن را پس نینداخت، زیرا که در پیرى و خم شدن پشت دیگر چندان کارى از این کس نیاید، و در نهج البلاغه «بضاضه» بجاى «غضاضه» است و آن بمعنى امتلاء بدن و قوّت آنست.

١٠٠٣٥ هل ینتظر أهل غضاضة الصّحة الّا نوازل السّقم. آیا انتظار مى‏کشند اهل طراوت و تازگى صحّت و تندرستى مگر فرود آینده‏هاى بیمارى را، این هم استفهام انکاریست یعنى انتظار نمى‏کشند مگر آنها را و عاقبت صحّت نیست مگر بیماریى که فرود آید باین کس، پس تا صحّت هست و کارى از این کس مى‏آید باید آنرا غنیمت شمرد و بکارى پرداخت که سبب رستگارى گردد،

زیرا که بعد از فرود آمدن بیمارى دیگر چندان کارى از این کس نیاید، و در نهج البلاغه «غضارة» بجاى «غضاضه» است و آن بمعنى نیکوئى عیش است یعنى اهل نیکوئى عیش بسبب صحّت.

١٠٠٣٦ هل یدفع عنکم الأقارب، أو تنفعکم النّواحب آیا دفع میکنند از شما خویشان، یا نفع مى‏دهند شما را بلند کنندگان آواز بگریه این هم استفهام انکاریست و مراد اینست که بعد از مرگ خویشان دفع نمى‏توانند کرد از شما شدّت و سختى‏اى و عذاب و عقابى، و گریه کنندگان بر شما بفریاد و فغان سودى نمى‏دهند شما را، پس باید که تا حیاتى دارید خود تدارک احوال آن سراى خود و رستگارى در آن بکنید.

١٠٠٣٧ هیهات ما تناکرتم الّا لما قبلکم من الخطایا و الذّنوب. دورست این، نادان ننموده‏اید خود را مگر از براى آنچه پیش شماست از خطاها و گناهان، ظاهر اینست که این تتمه کلامى باشد که قبل از این فرموده باشند، و مراد دورى امرى باشد که در آنجا مذکور شد، و «نادان نمودن خود» کنایه است از مکروه و ناخوش بودن مرگ نزد ایشان و دوستى نکردن با آن، چنانکه گویا آنرا نمى‏شناسند و معرفتى ندارند بآن، و مراد اینست که این نیست مگر بسبب آنچه کرده‏اید از خطاها و گناهان پس ناخوش دارید مگر را از ترس جزاى آنها بعد از آن، و اگر کسى چنین نباشد مرگ محبوب او باشد از براى رسیدن بسبب آن برحمتهاى حق تعالى و سعادت جاویدان.

١٠٠٣٨ هل من خلاص أو مناص أو ملاذ أو معاذ أو فرار أو محار. آیا هست خلاصیى یا مناصى یا ملاذى یا معاذى یا فرارى یا محارى، «مناص» بمعنى گریختن است یا ملجأ یعنى جائى که پناه به آنجا برده شود، و «ملاذ» و «معاذ» هر یک بمعنى پناه بردنست یا جائى که پناه بآن برده شود، و «فرار»

بمعنى گریختن است، و «محار» بحاء و راى بى نقطه بمعنى رجوع و برگشتن است یا محلّ رجوع و برگشتن، و این استفهام انکاریست و مراد اینست که: نیست از مرگ یا از عذاب حق تعالى هر گاه امر شود بآن خلاصیى یا گریختنى یا پناهى یا برگشتنى از آن، و هر چه مکرّر شده از براى تأکیدست، چون این استفهام انکاریست و معنى اینست که نیست، پس ظاهر اینست که «من» از براى مجرّد تأکید نفى باشد و معنى زایدى نداشته باشد و ترجمه چنانکه شده این باشد که: آیا هست خلاصى، و ممکن است که «من تبعیض» باشد و ترجمه این باشد که: آیا هست چیزى از خلاصیى.

١٠٠٣٩ هوّن علیک فانّ الأمر قریب، و الاصطحاب قلیل، و المقام یسیر. سهل و سبک گردان بر خود پس بدرستى که کار نزدیکست، و مصاحبت کم است، و اقامت اندک است، مراد تحریص بر سهل و سبک گردانیدن امور دنیویست بر خود بسبب این که رحلت از آن نزدیکست و مصاحبت با آن کم و اقامت در آن اندک، پس امور آن قابل آن نیست که کسى سخت بگیرد در آنها و تعب و زحمت کشد از براى آنها.

١٠٠٤٠ هدر فنیق الباطل بعد کظوم، وصال الدّهر صیال السّبع العقور. بخوانندگى آمده فنیق باطل بعد از خاموشى، و حمله کرده روزگار حمله کردن درنده گزنده، «فنیق» شتر نرى را گویند که عزیز و گرامى دارند آنرا اهل آن، و سوار

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم نشوند و خوار نکنند، و مراد شکوه عصر و زمان خودست و تشبیه «باطل» بچنان شترى نزد ایشان، و این که آن بعد از این که خاموش شده بود قبل از این در زمان حضرت رسالت پناهى صلّى اللَّه علیه و آله حالا بفریاد و خوانندگى آمده و روزگار مانند جانور درنده گزنده حمله کند و بر جهد بر نیکان.

١٠٠٤١ هیهات لو لا التّقى لکنت أدهى العرب. دورست این، اگر نمى‏بود پرهیزگارى هر آینه مى‏بودم من صاحب بدیهى‏ترین عرب «دهى» بسکون هاء و «دهاء بمدّ همزه زیرکى زیادیست که آدمى با آن بمکر و غدر و امثال آنها امور دنیوى را انتظام دهد و این مى‏باید تتمه کلامى باشد که قبل از این نقل شده باشد از بعضى که مى‏گفته‏اند که: آن حضرت وقوف در امور دنیا و نظم و نسق آنها ندارد، پس فرموده‏اند که: چنین نیست دورست از حق این که گفته‏اند، اگر پرهیزگارى نمى‏بود من صاحب دهى‏ترین عرب مى‏بودم، نهایت تقوى و پرهیزگارى مانع است مرا از آن، زیرا که در آن حیله و مکر و غدر و امثال آنها باید که منافى تقوى و پرهیزگاریست پس گمان کرده‏اند که من آن زیرکى را ندارم.

١٠٠٤٢ هیهات أن یفوت الموت من طلب، أو ینجو منه من هرب. دورست این که فوت شود مرگ را کسى که طلب کند، یا این که نجات یابد از آن کسى که بگریزد یعنى نمى‏شود که کسى که مرگ طلب کند او را در نیابد او را و فوت شود او از آن، و «یا این که نجات یابد از آن» همان مضمونست که بعبارت دیگر ادا شده و امثال این تردید که هر دو شقّ آن یک معنى است و اختلاف بمجرّد لفظ است در کلام عرب شایع است، و ممکن است مراد به «من طلب» کسى باشد که‏

مرگ را طلب کند و مراد این باشد که نه طلب کردن مرگ و خواهش آن باعث این مى‏شود که آن نیاید و در نیابد این کس را، و نه گریختن از آن نجات دهد از آن، ولى احتمال اوّل باعتبار این باشد که بعضى امور باشد که کسى که طلب کند آن را آن بگریزد از او و نیاید نزد او چنانکه در باب دنیا وارد شده در احادیث که چنین است.

١٠٠٤٣ هیهات لا یخدع اللَّه عن جنّته، و لا ینال ما عنده إلّا بمرضاته. دورست این، فریب داده نمى‏شود خدا از بهشت او، و رسیده نمى‏شود آنچه نزد اوست مگر بخشنودى او. مى‏باید که این تتمه کلامى باشد و حکم بدورى هر چیزى باشد که در آنجا مذکور شده و وجه دورى آن این باشد که فرموده‏اند که: بفریب نمى‏توان بهشت را از حق تعالى گرفت یعنى تا کسى کارى نکند که سبب رضا و خوشنودى او شود بهشت از او نگیرد، و «رسیده نمى‏شود (تا آخر)» بمنزله بیان و تفسیر سابقست.

١٠٠٤٤ هیهات أن ینجو الظّالم من ألیم عذاب اللَّه و عظیم سطواته. دورست این که رستگارى یابد ستمکار از عذاب دردناک خدا و بزرگ خشمهاى او.

١٠٠٤٥ هو اللَّه الّذى تشهد له أعلام الوجود على قلب ذى الجحود. اوست خدائى که گواهى مى‏دهد از براى او علمهاى هستى بر دل صاحب انکار یعنى هر چه علم هستى بر افراشته و نشان آن دارد گواهى مى‏دهد از براى او بر بطلان دعویى که در دل صاحب انکار او باشد از انکار او چنانکه در کتب‏

حکما و متکلّمین استدلال کرده‏اند از وجود هر ممکن موجودى بر وجود مبدأى واجب الوجود از براى آن .

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف دنیا:

١٠٠٤٦ هى الصّدود العنود، و الحیود المیود، و الخدوع الکنود. آنست صدود عنود، و حیود میود، و خدوع کنود، «صدود» بمعنى بسیار منع کننده و برگرداننده است، و ظاهرست که دنیا بسیار منع کننده است از آخرت و برگرداننده است مردم را از آن، و «عنود» یعنى بسیار دشمنست و بسیارى دشمنى آن هم با مردم بآن منع از آخرت و برگردانیدن از آن ظاهر مى‏شود، و «حیود» بمعنى بسیار میل کننده است و بسیارى میل دنیا از حق بباطل ظاهرست، و «میود» نیز بهمان معنى است و بمعنى بسیار متکبّر نیز آمده و آن هم مناسب است، و «خدوع» بمعنى بسیار فریب دهنده است و «بسیار فریب دهنده بودن آن» محتاج ببیان نیست، و «کنود» زمینى را گویند که چیزى در آن نروید، و دنیا کنودست باعتبار این که چیزى در آن نروید و بمعنى بسیار کفران کننده نعمت نیز آمده، و ممکن است وصف دنیا بآن باعتبار اهل آن باشد و بمعنى بسیار قطع کننده نیز آمده و این هم مناسب است باعتبار بسیارى قطع آن عمرها و دولتها را، یا قطع آن مردم را از آخرت و بریدن از آن.

و فرموده در وصف قرآن مجید:

١٠٠٤٧ هو الّذى لا تزیغ به الأهواء، و لا تلتبس به الشّبه و الآراء. آنست آنکه میل نمى‏فرماید آنرا خواهشها، و مشتبه نمى‏گرداند آنرا شبهه‏ها

و رأیها یعنى حاکمیست که بسبب خواهشها میل نمى‏کند از حقّى بباطلى چنانکه در بعضى از حکّام میباشد و هیچ شبهه و رأیى آن را مشتبه نمى‏گرداند بلکه همواره حقّ از آن واضح و لایح باشد از براى کسى که عالم بتنزیل و تأویل آن باشد، و ممکن است که ترجمه این باشد که: میل نمى‏کند بسبب آن خواهشها و مشتبه نمى‏گرداند بسبب آن شبهه‏ها و رأیها، یعنى معرفت آن و عمل بآن سبب این مى‏شود که خواهشها میل از حق نکنند و شبهه‏ها و رأیها مشتبه نگردند زیرا که آن در هر باب فصل میکند میانه حق و باطل پس بطلان هر شبهه و هر رأى باطلى از آن ظاهر مى‏شود و اشتباهى نمى‏ماند.

١٠٠٤٨ هلک الفرحون بالدّنیا یوم القیامة، و نجا المحزونون بها. هلاک شده‏اند شادمانان بدنیا در روز قیامت، و رستگارى یافته‏اند و هنا کان بآن، یعنى هر که در دنیا شادمان باشد و در غم و اندوه چگونگى احوال آخرت خود نباشد او در روز قیامت هلاک شود، زیرا که این شادمانى یا باعتبار اینست که باکى ندارد از عذاب و عقاب حق تعالى و هر چه مى‏خواهد میکند، و هلاکت اخروى او ظاهرست، و یا باعتبار اینست که باعتقاد خود آنچه باید از اطاعت و بندگى کرده و احتمال تقصیرى بخود راه نمى‏دهد و این عجب و خود بینى است و بغایت مذموم است و سبب هلاکت اخروى گردد، و هر که محزون و اندوهناک باشد در دنیا از براى اندیشه آخرت خود، او روز قیامت رستگار گردد، زیرا که چنین کسى البته بقدر مقدور سعى میکند از براى آخرت خود، و با وجود آن هر گاه محزون و اندوهناک نیز باشد باعتبار احتمال تقصیر خود، پس عجب و خودبینى نیز ندارد، و ظاهرست که چنین کسى رستگار باشد.

١٠٠٤٩ هل تنظر الّا فقیرا یکابد فقرا، أو غنیّا بدّل نعم اللَّه کفرا، أو بخیلا اتّخذ البخل بحقّ اللَّه وفرا، أو متمرّدا کأنّ بأذنیه عن سماع‏

الحکمة وقرا. آیا نگاه میکنى مگر درویشى را که بکشد تعب و رنج درویشى را، یا توانگرى را که بدل کرده باشد نعمتهاى خدا را بکفران، یا بخیلى را که فرا گرفته باشد بخیلى بحقّ خدا را توانگرى، یا سرکشى را که گویا بگوشهاى او از شنیدن حکمت و قریست، ظاهر اینست که مراد شکوه زمان خودست و استفهام انکاریست و معنى اینست که در این زمان نمى‏بینى مگر درویشى را که بکشد رنج و تعب درویشى را یعنى مردم خوب آن نمى‏باشد مگر این قسم، و غیر ایشان هر که هست یا توانگریست که بجزاى نعمتهاى خدا بر او کفران میکند آنها را، و یا بخیلیست که بخیلى کردن بحقوق حق تعالى را سبب توانگر شدن خود میداند و بآن اعتبار بخیلى میکند در آنها، و یا متمرّد سرکشى که گویا بگوشهاى او از شنیدن حکمت یعنى سخن راست درست و قریست یعنى سنگینیى یا کریى که اصلا نشنود، و مراد اینست که خالى از یکى از اینها نیست، و این منافات ندارد با این که در بعضى دو تاى آنها جمع شود، و ممکن است که مراد مذمّت درویشان آن زمان نیز باشد باین که درویشى ایشان همین مجرّد تعب و رنج کشیدن درویشى است و فضایل درویشان را ندارند و بنا بر این مراد اینست که اکثر مردم این زمان همین طوایف‏اند.

و فرموده است در وصف قرآن مجید:

١٠٠٥٠ هو الفصل لیس بالهزل، هو النّاطق بسنّة العدل، و الآمر بالفضل، هو حبل اللَّه المتین، و الذّکر الحکیم، هو وحى اللَّه الأمین، و حبله المتین، و هو ربیع القلوب، و ینابیع‏العلم، و هو الصّراط

المستقیم، هو هدى لمن ائتمّ به، و زینة لمن تحلّى به، و عصمة لمن اعتصم به، و حبل لمن تمسّک به. آنست فصل نیست بهزل، آنست گویا بطریقه عدل و امر کننده بفضل، آنست ریسمان استوار خدا و ذکر حکیم، آنست وحى أمین خدا و ریسمان متین او، و آنست بهار دلها و چشمه‏هاى علم، و آنست راه راست، آنست راه نماینده از براى کسى که اقتدا کند بآن، و زینتى از براى کسى که زیور یابد بآن، و نگاهداریى از براى کسى که چنگ در زند بآن، و ریسمانى از براى کسى که دست زند بآن.

«فصل» بصاد بى نقطه بمعنى جدا کردنست و مراد اینست که: آن جدا کننده میانه حقّ و باطل است در هر باب، و «هزل» سخنى یا کارى را گویند که ببازى گفته یا کرده شود و جدّى در آن نباشد، و «فضل» بضاد با نقطه بمعنى افزونى مرتبه است، و مراد اینست که: قرآن امر کننده است به آن چه سبب افزونى مرتبه گردد، و چون ریسمان چیزیست که مردم دست زنند بآن از براى بالا رفتن بجائى یا پائین آمدن از آن، شایع شده استعمال آن در هر وسیله و دست آویزى از براى رسیدن بمطلبى، و مراد اینست که: آن وسیله استواریست از براى رسیدن بسعادت و نیکبختى، و «ذکر» بمعنى یا دست، و «حکیم» یعنى مشتمل بر حکمت یعنى علم راست درست، یا محکم از رسیدن خللى بآن، و مراد اینست که: قرآن ذکر و یادیست آنچه را حقّ تعالى فرموده، و آنچه در آن مذکور شده مشتمل است بر حکمتها و علوم حقّه، یا محکم است از راه یافتن خللى بآن، و «وحى» بمعنى إعلام و إلهام است، و «أمین» است یعنى مأمونست از خطا و غلط.

١٠٠٥١ هذا اللّسان جموح لصاحبه. این زبان بسیار سرکشى کننده است با صاحب خود، غرض اینست که عنان‏

آنرا باید محکم نگاهداشت و اگر نه سرکشى کند و غلبه کند بر صاحب خود او را در مهلکه اندازد.

١٠٠٥٢ همّ المؤمن لآخرته، و کلّ جدّه لمنقلبه. اندوه مؤمن از براى آخرت اوست و همه جدّ او از براى بازگشت اوست یعنى از براى تهیّه آنچه بکار او آید در آن وقت.

و فرموده است در وصف دین اسلام:

١٠٠٥٣ هو أبلج المناهج، نیّر الولائج، مشرف الأقطار، رفیع الغایة. آنست درخشنده مناهج، روشن ولائج، عالى نواحى، بلند پایان، «مناهج» جمع «منهج» است بمعنى راه واضح، و مراد اینست که یعنى راهها و دلایل حقّیّت آن یا راهها و دلایل عقاید و أحکام آن درخشنده است، و «ولائج» جمع ولیجه است و «ولیجه کسى» کسى را گویند که کمال خصوصیّت باو داشته باشد و بمنزله آستر جامه او باشد و مراد به «ولائج قرآن که روشن است» شرایع و احکامیست که در آن مقرّر شده و خاصّه آنست، یا جمیع آنچه از آن مستفاد مى‏شود و بآن اعتبار خاصّه آنست، یا بطون آن، و «خاصّه بودن آنها» ظاهرست، و بنا بر این مراد اینست که بطون آن هم روشن است چه جاى ظواهر آن، و مراد روشنى آنهاست از براى کسى که راهى بعلم به آنها داشته باشد، و ممکن است نیز که مراد به «ولائج آن» أصحاب خاصّه آن باشد از حمله و حفظه آن که ائمّه علیهم السلام باشند و مراد روشنى حقّیّت ایشان باشد. و «عالى نواحیست» یعنى همه نواحى و اطراف آن بلندست و آن در میانه أدیان بلندتر از همه آنهاست بمنزله مکان بلندى که همه اطراف آن بلند باشد بر ماوراى آن، و «بلند پایانست» یعنى پایان آن یعنى غایت و آنچه مترتّب مى‏شود بر آن از سعادت و نیکبختى بلند مرتبه است، یا پایان و منتهاى فضل و شرف آن بلندست.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف مالک اشتر نخعى- رحمت خدا بر او باد- و او از خلّص أصحاب آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه و از شجاعان مشهور بود:

١٠٠٥٤ هو سیف اللَّه لا ینبو عن الضّرب، و لا کلیل الحدّ، و لا تستهویه بدعة، و لا تتیه به غوایة. او شمشیر خداست نه کند مى‏شود از زدن و نه کند حدّ است و نه مدهوش مى‏گرداند او را بدعتى و نه گمراه مى‏سازد او را گمراهیى، «حدّ» بفتح حاء و تشدید دال هر دو بى‏نقطه بمعنى کنار و تندى هر دو آمده و هر یک در اینجا مناسب است یعنى دم شمشیر او کند نیست یا تندى او هرگز کند نمى‏شود، و «بدعت» چیزى را گویند که بر خلاف شرع کسى آن را شرعى قرار دهد مثل این که حرامى را حلال کند یا حلالى را حرام کند، و مراد اینست که او خواهش هیچ بدعتى ندارد و چنین نیست که خواهش بدعتى عقل و هوش او را ببرد و آن را قرار دهد و مشروع نماید، و ممکن است که ترجمه این باشد که: زینت نمى‏دهد از براى او خواهش او را بدعتى یعنى هیچ بدعتى او را بخواهش در نمى‏آورد، یا این که حیران نمى‏سازد او را بدعتى یا بهمان معنى که اوّل مذکور شد و یا باین معنى که حیران گردد و اشتباهى باشد او را در حقّیّت و بطلان آن بلکه بطلان هر بدعتى بر او واضح و لایح است، و «نه گمراه مى‏سازد او را گمراهیى» یعنى هیچ امرى که سبب گمراهى مى‏شود او را گمراه نمى‏سازد، یا این که او بهیچ نحو گمراه نمى‏شود.

و فرموده است در باره کسى که مذمّت فرموده او را:

١٠٠٥٥ هو بالقول مدلّ، و من العمل مقلّ، و على النَّاس طاعن، و لنفسه‏

مداهن، هو فى مهلة من اللَّه یهوى مع الغافلین، و یغدو مع المذنبین، بلا سبیل قاصد، و لا امام قائد، و لا علم مبین، و لا دین متین، هو یخشى الموت و لا یخاف الفوت. او بگفتار دلیر و با جرأت است، و از عمل درویش و بى چیزیست، و بر مردم طعنه زننده است، و از براى نفس خود مساهله کننده، او رد مهلت است از جانب خدا، پائین مى‏افتد با غافلان و بامداد میکند با گنهکاران، بى راه راستى و نه پیشواى کشنده، و نه دانش ظاهرى، و نه دین استوارى، او مى‏ترسد از موت و نمى‏ترسد از فوت.

مراد به «دلیر و با جرأت بودن بگفتار» اینست که بزبان لاف بسیار مى‏زند و بگزاف وصف خود بفضایل میکند یا این که در دعاها بزبان دلیرست برخواستن مطالب، و ممکن است که ترجمه این باشد که: بگفتار نازانست بهمان معنى که وصف خود بفضایل میکند و مى‏نازد به آنها، و بر هر تقدیر «درویش و بى چیز بودن از عمل» بیان کمال قبح و زشتى آن دلیرى یا ناز اوست چه با وجود تهیدستى از عمل نیک ظاهرست که آن دلیرى یا ناز کمال قبح و زشتى دارد، و «در مهلت است از جانب خدا» یعنى حقّ تعالى او را از نظر عنایت خود انداخته و واگذاشته در نعمت و عافیت، و ببلائى که باعث تنبیه او باشد مبتلا نمى‏سازد تا این که عاقبت بعذاب اخروى گرفتار گردد، و «پائین مى‏افتد با غافلان» یعنى در پستى شقاوت و بدبختى مى‏افتد با ایشان، و ممکن است که «یهوى» بکسر واو نباشد بلکه بفتح آن باشد و ترجمه این باشد که: خواهش میکند با غافلان یعنى، «هواها و هوسهاى باطل میکند با ایشان، و «بامداد میکند با گنهکاران» یعنى هر روز صبح میکند در حالى که از جمله گنهکارانست، یا این که روز قیامت صبح میکند از جمله ایشان، و «بى راه راستى (تا آخر)» یعنى نه بر راه راستى است و نه امام و پیشوائى دارد که بکشد او را بآن، و نه علم ظاهرى دارد و نه دین محکمى، و «مى‏ترسد از موت» یعنى‏

مرگ، و «نمى‏ترسد از فوت» یعنى فوت طاعات و عبادات از او.

١٠٠٥٦ هب ما أنکرت لما عرفت، و ما جهلت لما علمت. ببخش آنچه را نشناخته از براى آنچه شناخته، و آنچه را ندانسته از براى آنچه دانسته، ظاهر اینست که مراد به «آنچه نشناخته» چیزى باشد که آنرا بد داند و ناخوش او باشد، و به «آنچه شناخته آنرا» آنچه خوب داند و خوش دارد، و مراد این باشد که: هر گاه کسى نسبت بتو بعضى بدیها کرده باشد و بعضى نیکیها، بدیهاى او را ببخش بنیکیهاى او، و مراد به «آنچه ندانسته» و «آنچه دانسته» نیز همین باشد و تأکید باشد، یا این که مراد بآن این باشد که: هر گاه بعضى کارهاى کسى را بدانى که نیکیست بتو و بعضى را ندانى که از راه نیکیست یا بدى، ببخش آنچه را ندانى به آن چه دانى، و ممکن است که ترجمه این باشد که: گمان کن و بشمار آنچه را نشناخته نظیرى از براى آنچه شناخته، و آنچه را ندانسته نظیرى از براى آنچه دانسته، و مراد این باشد که: هر گاه در عصر خود چیزى چند را ببینى و بدانى که واقع مى‏شود عصرهاى گذشته را نیز که نمى‏دانى نظیر آن دان و تجویز وقوع امثال آن امور در آنها نیز بکن و إنکار آن مکن مثل این که هر گاه میل مردم عصر خود را در دنیا ببینى و ببینى که از براى دنیا از سر دین مى‏گذرند و باکى ندارند از آن پس عصرهاى سابق را نیز بر این قیاس کن و استبعاد مکن از این که ایشان نیز چنین بوده باشند و امامت را مثلا غصب کرده باشند از اهل آن با وجود علم بحقّیّت ایشان و نصوص دالّه بر آن چنانکه أکثر اهل سنّت متمسّک میشوند باین استبعاد و بسبب آن حکم میکنند بحقّیّت خلفاى خود، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٠٥٧ هب اللّهم لنا رضاک، و أغننا عن مدّ الأیدى الى سواک. ببخش ما را خداوندا خشنودى خود، و بى نیاز گردان ما را از کشیدن دستها بسوى غیر تو.

١٠٠٥٨ هواک أعدى علیک من کلّ عدوّ فاغلبه و الّا أهلکک. خواهش تو ستم کننده‏ترست بر تو از هر دشمنى، پس غلبه کن بر او و اگر نه هلاک گرداند ترا.

١٠٠٥٩ هموم الرّجل على قدر همّته و غیرته على قدر حمیّته. اندوههاى مرد بر اندازه همّت اوست و غیرت او بر اندازه حمیّت اوست، «بودن اندوههاى مرد بر اندازه همّت او» ظاهرست، چه هر چند همّت و عزم کسى بلندتر باشد طلب مطالب عمده‏تر و متصدّى اشغال عظیمتر گردد، و ظاهرست که اندوه در طلب هر مطلبى و در هر شغلى باندازه بزرگى آن مطلب و آن شغل میباشد، و «حمیّت» بمعنى ننگ و عار داشته باشد از چیزیست و این نیز ظاهرست که هر چند کسى بیشتر ننگ و عار داشته باشد از چیزى، غیرت او بیشترست و بیشتر سعى میکند در رفع و دفع آن از خود.

١٠٠٦٠ همّ الکافر لدنیاه، و سعیه لعاجلته، و غایته شهوته. اندوه کافر از براى دنیاى اوست، و سعى او از براى سراى عاجل اوست، و غایت او شهوت اوست، مراد به «غایت» چیزیست که علّت فعلى شود یا غرض و فایده که کسى کارى را از براى آن بکند یعنى علّت و سبب کارهاى او همین شهوت و هوا و هوس اوست یا غرضى که منظور اوست از آنها همان رسیدن بچیزهائیست که شهوت آنها دارد، و ممکن است نیز که بمعنى منتها و پایان باشد یعنى پایان و منتهاى مطلب او همین حصول مشتهیات اوست.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در باره جمعى که ثنا فرموده بر ایشان و مراد بایشان ائمّه طاهرین است صلوات اللَّه و سلامه علیهم‏

چنانکه از بعضى عبارات آنچه در اینجا نقل شده و از سابق آن نیز که در نهج البلاغه و غیر آن مذکورست ظاهر مى‏شود:

١٠٠٦١ هجم بهم العلم على حقیقة الایمان، و باشروا روح الیقین، فاستسهلوا ما استوعرا المترفون، و أنسو بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدّنیا بأبدان أرواحها معلّقة بالمحلّ الأعلى، أولئک خلفاء اللَّه فى أرضه، و الدّعاة الى دینه آه آه شوقا الى رؤیتهم. داخل کرده است ایشان را دانش بر حقیقت ایمان، و در بر گرفته‏اند روح یقین را، پس سهل شمرده‏اند آنچه را سخت یافته‏اند متنعّم کنندگان، و خو گرفته‏اند به آن چه رم بکرده‏اند از آن نادانان، و مصاحبت کرده‏اند دنیا را ببدنهایى که روحهاى آنها آویخته شده است بمحلّ أعلى، ایشانند جانشینان خدا در زمین او، و خوانندگان بسوى دین او، آه آه از روى شوق بسوى دیدن ایشان، یعنى از راه علم و دانشى که دارند داخل شده‏اند بر حقیقت ایمان و رسیده‏اند بآن، و در نهج البلاغه و غیر آن «البصیره» بجاى «الایمان» است، یعنى بر حقیقت بینائى و در روایت شیخ صدوق- رحمه اللَّه- «الامور» است، یعنى بر حقیقت چیزها، و شایع‏تر در «هجم» داخل شدنیست که ناگاه باشد و در اینجا بر آن نیز حمل مى‏توان کرد باعتبار این که علوم ایشان لدنّى است و فکرى نیست که بعد از

تحصیل مقدّمات و ترتیب آنها باشد بلکه ناگاه و دفعیست، و «مباشر شده‏اند روح یقین را» یعنى روح و جان یقین بأحوال مبدأ و معاد را «در بر گرفته‏اند» بعنوانى که گوئیا ظاهر پوست هر یک لباس آن دیگرى شده، و ممکن است که «روح» بفتح راء خوانده‏

شود بمعنى راحت یا نسیم، و مراد این باشد که: راحت و لذّت یقین را یا نسیم یقین را دریافته‏اند، و «آنچه را سهل شمرده‏اند، لذّتهاى دنیاست که ایشان سهل شمرده‏اند و تنعّم کنندگان آن را عظیم مى‏دانند، و «آنچه خو گرفته بآن ایشان ورم کرده‏اند از آن نادانان» ذکر خدا و یاد احوال آخرتست، و ممکن است که: مراد به «آنچه سهل شمرده‏اند ایشان و سخت یافته‏اند تنعّم کنندگان» زحمتهاى دنیا باشد که از براى آخرت کشیده شود مثل روزه روزها و بیدارى شبها و امثال آنها، و به «آنچه خو گرفته‏اند ایشان بآن ورم کرده‏اند تنعّم کنندگان از آن» نیز همانها باشد، و مراد به «محلّ أعلى که روحهاى ایشان آویخته شده بآن یعنى در ذکر و فکر آنست یا عاشق و واله آن» عالم مجرّدات و روحانیانست که مرتبه آن بلندترست، یا بهشت باعتبار بلندى مرتبه آن نیز، یا بودن آن در آسمان، یا بالاتر از آن، «و ایشانند جانشینان خدا» یعنى امامان و پیشوایان که حقّ تعالى ایشان را فرمانفرما و جانشین خود کرده در زمین و مردم را مى‏خوانند بسوى دینى که او قرار داده، و «آه» بسکون هاء یا کسر آن کلمه ایست که در وقت اظهار وجع و دردى مى‏گویند و غرض در اینجا اظهار وجع و درد سوزش و التهاب شوق بسوى دیدن ایشانست و این که این آهها بسبب آنست و غرض شوق بدیدن ما سواى خود و حسنین است علیهم السلام، یا مراد تعلیم مردم است بمشتاق بودن بدیدن ایشان بآه کشیدن از براى ایشان، و اللَّه تعالى یعلم.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف آل رسول خدا صلوات اللَّه علیهم:

١٠٠٦٢ هم دعائم الاسلام، و ولائج الاعتصام، بهم عاد الحقّ فى نصابه، و انزاح الباطل عن مقامه، و انقطع لسانه من منبته، عقلوا الدّین عقل وعایة و رعایة، لا عقل سماع و روایة.

ایشان ستونهاى اسلامند، و ولایج اعتصام، بایشان برگشته است حقّ در أصل و محلّ رجوع خود، و دور شده است باطل از جایگاه خود، بریده شده است زبان آن از رستنگاه آن، دریافته‏اند دین را دریافتن نگاهدارى و رعایت، نه دریافتن شنیدن و روایت. «ولائج» جمع «ولیجه» است و «ولیجه کسى» مصاحب خاصّ او را گویند که کمال خصوصیّت با او داشته باشد و بمنزله آستر جامه یا پیراهن تن او باشد و اعتماد او بر او باشد، و «اعتصام» بمعنى چنگ در زدنست، و «ایشان ولایج اعتصام‏اند» یعنى خاصّان و محرمان اویند و بمنزله چنان مصاحبان‏اند از براى آن، و مراد اینست که مردم باید که بایشان اعتصام کنند، و «بایشان برگشته است حقّ» ظاهر اینست که مراد بآن این باشد که بایشان چنین و چنان خواهد شد نهایت از براى اشاره بیقین بتحقّق آن بلفظ ماضى فرموده‏اند چنانکه شایعست، و این در زمان حضرت قائم خواهد بود صلوات اللَّه و سلامه علیه که حقّ برگردد باصل و مرجع خود، و باطل دور گردد از جایگاه خود، و بریده شود زبان آن از بیخ.

و ممکنست مراد این باشد که: بهر یک از ایشان گاهى یا هر گاه رجوع بایشان شود و ایشان حکم کنند برگردد حقّ در اصل خود و دور گردد باطل از جایگاه خود و بریده شود زبان آن از بیخ، و «دریافته‏اند دین را» یعنى عقاید و شرایع و احکام آنرا دریافتنى که بعنوان حفظ و نگاهدارى و رعایت آنها باشد باعتقاد داشتن بعقاید آنها و عمل کردن باحکام آنها نه مجرّد شنیدن و روایت چنانکه بعضى باشند که احادیث بشنوند و روایت کنند بى آنکه رعایت آنها و عمل بمقتضاى آنها بکنند.

هم موضع سرّ رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله، و حماة أمره، و عیبة علمه، و موئل حکمه، و کهوف کتبه، و جبال دینه. ایشان یعنى همان آل رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله و همچنین تا آخر فصل همه‏

اوصاف ایشانست ، جایگاه سرّ رسول خدایند- رحمت کناد خدا بر او و آل او- و حمایت کنندگان فرمان اویند، و صندوق علم اویند، و مرجع حکم اویند، و کهفهاى کتابهاى اویند، و کوههاى دین اویند، یعنى أسرار رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله همه بایشان سپرده شده، و ایشان حمایت کنندگان فرمانهاى اویند بعمل به آنها و اجراى آنها هر گاه مسلّط باشند، و علوم آن حضرت همه نزد ایشانست، و ایشان بمنزله صندوق علوم ایوند، مراد به «حکم او» فرمانهاى اوست یا حکمتها و علوم او، و «ایشان مرجع آنهایند» یعنى هر که آنها را خواهد باید که بایشان رجوع کند، و «کهف» بمعنى ملجأ است و غارى که در کوه باشد یا یورتى که در آن کنده باشند و بنا بر اوّل مراد اینست که ایشان ملجأ کتابهاى اویند یعنى قرآن مجید و سایر کتابهاى آسمانى و سایر نوشته‏ها که نزد آن حضرت بود ایشان ملجأ و پناه آنهایند و آنها نزد ایشان محفوظ مانند از تغییر و تحریف مانند کسى که پناه کسى باشد و حفظ کند او را از کسى که خواهد که آسیبى باو رساند، و بنا بر دویم و سیم این که ایشان جایگاه محکمى‏اند از براى آنها و حفظ آنها، و «ایشان کوههاى دین اویند» یعنى قرار و استقرار دین او بایشان است مانند کوهها که از براى قرار و استقرار زمین بر روى آن خلق شده.

هم کرائم الایمان، و کنوز الرّحمن، ان قالوا صدقوا، و ان صمتوا لم یسبقوا. ایشان کرائم ایمانند، و گنجهاى پروردگار بسیار مهربانند، اگر بگویند راست گویند، و اگر خاموش شوند پیشى گرفته نشوند، «کرائم» جمع کریمه است‏

بمعنى چشم یا هر عضو گرامى مثل چشم و گوش و دست یا هر شخص بسیار گرامى شریفى، و مراد اینست که: ایشان بمنزله چشمهاى ایمان یا جوارح شریفه آنند یا بسیار گرامیان اهل ایمانند، و «گنجهاى پروردگارند» یعنى گنجهاى علوم پروردگارند، یا گنجهاى فیضها و برکتهایند که حقّ تعالى از براى مردم در زمین گذاشته، و «اگر خاموش شوند پیشى گرفته نشوند» یعنى هر گاه ایشان در جائى خاموش شوند دیگرى را حدّ آن نباشد که پیشى گیرد و پیش از این که ایشان سخن گویند سخن گوید.

هم کنوز الایمان، و معادن الاحسان، إن حکموا عدلوا، و إن حاجّوا خصموا. ایشان گنجهاى ایمانند و کانهاى احسان، اگر حکم کنند عدل کنند، و اگر حجّت آورند غلبه کنند، یعنى ایشان را بر حقّیّت خود یا در هر باب حجّتها و برهانها باشد که اگر دست زنند به آنها غلبه کنند بر خصم خود.

هم أساس الّدین، و عماد الیقین، إلیهم یفی‏ء الغالى، و بهم یلحق التّالى. ایشان اساس دین‏اند و عماد یقین‏اند، بسوى ایشان برمیگردد از حدّ درگذرنده، و بایشان لاحق مى‏شود تالى، «اساس خانه» اصل بناى آنست، و «عماد» چیزیست که چیزى را بآن بر پاى دارند مثل پشتیبان، و مراد اینست که ایشان بمنزله اساس بناى دین‏اند و بمنزله پشتیبان یقین‏اند یعنى یقین بأحوال مبدأ و معاد، و «بسوى ایشان بر مى‏گردد»، تا آخر شرح شد در أواخر فصل نون و حاجت اعاده نیست.

هم مصابیح الظّلم، و ینابیع الحکم، و معادن العلم، و مواطن الحلم. ایشان چراغهاى تاریکیهااند، و چشمه‏هاى حکمتها، و معادن علم، و مواطن‏

حلم، یعنى چراغهایند در تاریکیها، یا از براى این که تاریکیها به آنها روشن شود، و مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علوم حقّه است، و «معادن علم» تأکید سابقست.

هم عیش العلم، و موت الجهل، یخبرکم حلمهم عن علمهم، و صمتهم عن منطقهم، لا یخالفون الحقّ و لا یختلفون فیه، فهو بینهم صامت ناطق، و شاهد صادق. ایشان زندگانى علمند و مردن جهل، خبر مى‏دهد شما را حلم ایشان از علم ایشان و خاموشى ایشان از گویائى ایشان، مخالفت نمى‏کنند حقّ را و اختلاف نمى‏کنند در آن، پس آن میان ایشان خاموشیست گویا و گواهیست راستگو، یعنى بایشان علم زنده و باقى مى‏ماند و جهل مى‏میرد و زایل مى‏گردد، و از حلم و بردبارى ایشان استنباط علم ایشان مى‏توان کرد، زیرا که تا کمال علم و دانش نباشد آن همه حلم و بردبارى نتواند بود، و از خاموشى ایشان استنباط گویائى ایشان مى‏توان کرد، زیرا که خاموشى در جائى که موقع آن باشد چنانکه ایشان مى‏گردند دلیل علم و دانش است، و مراد به «منطق» که به «گویائى» ترجمه شده نطق و گویائى باطنیست که همان علم و دانش باشد و بر تقدیرى که مراد نطق و گویائى ظاهرى باشد نیز هر گاه استنباط علم و دانش ایشان بشود استنباط این مى‏شود که هر جا که گویا گردند نیکو گویند، و «مخالفت نکردن ایشان حقّ را و اختلاف نکردن در آن» ظاهرست و این ملازمت حقّ و همیشه همراه بودن با آن هر چند خاموش است و زبانى ندارد دلیلیست بر حقّیّت صاحب آن چنانکه مکرّر مذکور شد که هر که در واقع حقّ با او باشد همین معنى سبب این مى‏شود که دلها تصدیق بحقّیّت او بکنند پس گویا آن گویاست باین و گواه راستیست بر این.

حرف واو

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف واو .

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١٠٠٦٣ وعد الکریم نقد و تعجیل. وعده کریم نقد و تعجیل است، یعنى چون البتّه وفا میکند بآن بمنزله نقد و تعجیل است، یا این که او تا تواند وعده نکند بلکه وعده او اینست که نقد دهد و تعجیل کند در آن، و مراد به «کریم» چنانکه مکرّر مذکور شد شخص گرامى بلند مرتبه است یا صاحب جود و سخاوت.

١٠٠٦٤ وعد اللّئیم تسویف و تعلیل. وعده لئیم پس انداختنیست و مشغول ساختنى، یعنى قصد وفا بآن ندارد بلکه غرض او همین پس انداختن آنست و مشغول ساختن او بآن، و مراد به «لئیم» مقابل «کریم» است بیکى از دو معنى که مذکور شد.

١٠٠٦٥ ولد السّوء یهدم الشّرف، و یشین السّلف. فرزند بد خراب میکند شرف را، و عیبناک مى‏گرداند سلف را، یعنى خراب میکند شرف و بلندى مرتبه پدران خود را، و عیبناک مى‏گرداند پیشینیان خود را.

١٠٠٦٦ ولد السّوء یعرّ السّلف، و یفسد الخلف. فرزند بد آلوده میکند پدران و پیشینیان خود را، و فاسد مى‏گرداند اولاد و بازماندگان خود را، «آلوده و چرکن ساختن پدران» ظاهرست، و «فاسد کردن بازمانده‏گان »

یا باعتبار همان عیب و سرزنشى است که از براى ایشان تحصیل کرده، و یا باعتبار اینست که غالب اینست که ایشان نیز پیروى او کنند و بد شوند.

١٠٠٦٧ ورع الرّجل على قدر دینه. پرهیزگارى مرد بر اندازه دیندارى اوست، هر چند دیندارى او قویتر باشد پرهیزگارى او بیشتر باشد.

١٠٠٦٨ وقار الرّجل یزینه، و خرقه یشینه. وقار مرد زینت مى‏دهد او را، و خرق او عیبناک مى‏گرداند او را، «خرق» بضمّ خاء با نقطه و سکون راء بى نقطه یا فتح هر دو بمعنى درشتى و بد خوئیست یا حماقت و کم عقلى.

١٠٠٦٩ وقرّوا کبارکم یوقّرکم صغارکم. توقیر کنید بزرگان خود را تا توقیر کنند شما را کوچکان شما، این یا باعتبار اینست که حقّ تعالى چنین میکند که کسى که تعظیم و توقیر بزرگان خود بکند کوچکان او نیز تعظیم و توقیر او بکنند، و یا باعتبار اینست که غالب اینست که کوچکان پیروى بزرگان میکنند پس هر گاه ببینند که بزرگان تعظیم بزرگان خود میکنند ایشان نیز تعظیم بزرگان خود بکنند.

١٠٠٧٠ وقّروا أعراضکم ببذل أموالکم. نگاهدارید عرضهاى خود را ببذل أموال خود یعنى در جائى که حفظ عرض خود محتاج ببذل اموال باشد بذل کنید و حفظ عرض را بهتر دانید که از حفظ مال و از این جمله است نیز بذل اموال بقدرى که مردم او را بخیل نشمارند چه حفظ عرض خود از هر نقصى و عیبى ضرورست و بخیلى نقص و عیب عظیمیست.

١٠٠٧١ وفور الاموال بانتقاص الأعراض لؤم. بسیارى أموال بکم شدن عرضها لؤم است، یعنى دنائت و پستى مرتبه است.

١٠٠٧٢ ولد عقوق محنة و شؤم. فرزند عقوق محنت است و شوم است، مراد به «عقوق» فرزندیست که بد سلوکى کند با پدر یا مادر و صله ایشان را بجا نیاورد.

١٠٠٧٣ وقار الحلم زینة العلم. وقار حلم زینت علمست یعنى هر گاه با علم جمع شود زینت آن باشد.

١٠٠٧٤ وفاء بالذّمم زینة الکرم. وفا کردنى بعهدها و پیمانها زینت کرم است یعنى هر گاه با کرم جمع شود زینت آن باشد و مراد به «کرم» چنانکه مکرّر مذکور شد شرف و بلندى مرتبه است یا جود و سخاوت، و پوشیده نیست که «وفاء» اگر چه نکرده است نهایت چون تخصیص یافته به «الذّمم» قصورى ندارد مبتدا شدن آن، با آنکه مراد بآن عموم نیز مى‏تواند بود یعنى هر وفا کردنى بعهدها و پیمانها و بنا بر این در حکم معرفه است مانند «تمرة خیر من جرادة» یعنى خرمائى بهتر از ملخیست یعنى هر خرمائى، و در بعضى نسخه‏ها «وفاء الذمم» واقع شده و بنا بر این محتاج بعذرى نیست.

١٠٠٧٥ وقاحة الرّجل تشینه. بى‏حیائى مرد عیبناک مى‏گرداند او را.

١٠٠٧٦ وقار الشّیب نور و زینة. وقار پیرى نوریست و زینتیست.

و در بعضى نسخه‏ها چنین است:

وقار الرّجل نور و زینة. وقار مرد نوریست و زینتى است. و پوشیده نیست که «نور» به «وقار پیرى» أنسب است.

١٠٠٧٧ ورع ینجى خیر من طمع یردى. ورعى که رستگار گرداند بهترست از طمعى که هلاک سازد، یا بیندازد، «ورع» بمعنى باز ایستادنست، و مراد اینست که: باز ایستادن از خواهشها و لذّتها هر چند تعب و زحمتى داشته باشد بهترست از طمع کردن از مردم از براى رسیدن به آنها چه آن رستگار مى‏گرداند آدمى را و این هلاک مى‏سازد بهلاکت معنوى، یا مى‏اندازد یعنى در زیان و خسران یا خفّت و خوارى.

١٠٠٧٨ ولوع النّفس باللّذّات یغوى و یردى. حریص بودن نفس بلذّتها گمراه مى‏سازد و هلاک مى‏گرداند، یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

١٠٠٧٩ ورع یعزّ خیر من طمع یذلّ. ورعى که عزیز گرداند بهترست از طمعى که خوار گرداند، این نزدیکست بمضمون فقره سابق سابق، و آنچه در شرح آن مذکور شد کافیست در شرح این نیز.

١٠٠٨٠ وقوعک فیما لا یعنیک جهل مضلّ. افتادن تو در چیزى که مهمّ نباشد ترا نادانییست گمراه کننده، غرض منع از اشتغال بچیزى چندست که ضرور نباشد و این نادانى است گمراه کننده، زیرا که اشتغال به آنها مانع مى‏شود از اشتغال ببعضى مهمّات و چیزى چند که ضرور و در کار باشند و باعث فوت آنها مى‏شود و این کمال نادانى و گمراهیست که کسى مهمّى را

ترک کند از براى امرى که مهمّ او نباشد چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٠٨١ ورع المرء ینزّهه عن کلّ دنیّة. پرهیزگارى مرد پاکیزه مى‏سازد او را از هر دنیّه یعنى هر صفت پستى که نقص و عیب او باشد.

١٠٠٨٢ وفور الدّین و العرض بابتذال الأموال موهبة سنیّة. تمامى دین و عرض بنگاه نداشتن اموال عطیّه‏ایست بلند مرتبه، یعنى کسى که دین و عرض خود را تمام و کامل نگه دارد باین که بذل اموال کند از براى آنها، این صفت عطیّه‏ایست بلند مرتبه که باو عطا شده.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

١٠٠٨٣ وصول معدم خیر من جاف مکثر. پیوند کننده بى‏چیز بهترست از قطع کننده مالدار، یعنى کسى که بقدر مقدور صله و احسان برادران بجا آورد هر چند بى چیز باشد بهترست از براى فرا گرفتن جهت دوستى و مصاحبت از مالدارى که ببرد از دوستان وصله ایشان بجا نیاورد.

١٠٠٨٤ وجه مستبشر خیر من قطوب مؤثر. روى شکفته بهترست از درهم کشیده اکرام کننده، یعنى روى شکفته هر چند اکرام نکند بهترست از روى درهم کشیده که اکرام کند .

١٠٠٨٥ وصول النَّاس من وصل من قطعه. پیوند کننده مردم کسیست که پیوند کند کسى را که بریده باشد او را یعنى پیوند کننده و احسان کننده حقیقى مردم را یا از میانه مردم کسیست که پیوند کند و احسان کند کسى را که او بریده باشد از او وصله او بجا نیاورد و اگر نه پیوند کردن‏

و احسان کردن بکسى که او پیوند کرده باشد سهل باشد و چندان کمالى نباشد.

١٠٠٨٦ وجیه النَّاس من تواضع مع رفعة و ذلّ مع منعة. بزرگ مردم کسیست که فروتنى کند با بلندى، و نرمى کند با عزّت و مناعت.

١٠٠٨٧ ویل لمن تمادى فى غیّه، و لم یفى‏ء الى الرّشد. واى از براى کسى که بنهایت رسد در گمراهى خود، و برنگردد بسوى راه درست.

١٠٠٨٨ ویل لمن غلبت علیه الغفلة فنسى الرّحلة و لم یستعد. واى از براى کسى که غلبه کند بر او غفلت، پس فراموش کند رحلت را و آماده نگردد.

١٠٠٨٩ ویل لمن تمادى فى جهله، و طوبى لمن عقل و اهتدى. واى از براى کسى که بنهایت رسد در نادانى خود، و خوشى از براى کسى که دریافت کند و راه راست یابد.

١٠٠٩٠ ویل لمن ساءت سیرته، و جارت ملکته، و تجبّر و اعتدى. واى از براى کسى که بد باشد طریقه او، جائر باشد مالکیّت او، و تکبّر کند و ستم کند. مراد به «جائر بودن مالکیّت او» اینست که بجور و میل از حقّ سلوک کند در آنچه مالک آن باشد و اختیار تصرّف در آن داشته باشد مثل جور پادشاهان و حکّام در ملک خود، و از کلام اهل لغت ظاهر مى‏شود که «ملکه» بمعنى سلوک با بندگان نیز آمده چنانکه در حدیثى که وارد شده که: داخل نمى‏شود بهشت را بد ملکه، گفته‏اند که: یعنى کسى که بد سلوک باشد با بندگان خود، و بنا بر آن اینجا نیز بآن معنى مى‏تواند بود یعنى کسى که جائر و مایل از حقّ باشد

- سلوک او با بندگان او، ممکن است که «ملکه» در حدیث مزبور نیز بمعنى مالکیت باشد بهمان معنى که اوّلا مذکور شد یا بآن معنى که ایشان گفته‏اند.

١٠٠٩١ ویح النَّائم ما أخسره، قصر عمله و قلّ أجره. ویح خوابیده چه چیز زیانکار کرده او را، کوتاه است عمل او و کم است مزد او، «ویح» کلمه رحمت و «ویل» کلمه عذابست، و بعضى گفته‏اند که: هر دو بیک معنى است یعنى هر دو کلمه عذابند و «ویح فلان» یا «ویل فلان» که گویند در کلام تقدیرى باید مثل این که لازم سازد خدا ویح او را یا ویل او را، یا طلب کن ویح او را یا ویل او را، یا مى‏خواهم ویح او را یا ویل او را، و حاصل فقره مبارکه اینست که: ویح از براى کسى که در خواب باشد یعنى محلّ ترحّم است چه چیز او را زیانکار کرده است و این تعجّب است از زیانکارى او و سؤال از سبب آن و این که آیا چه سبب داشته باشد که او را چنین زیانکار کرده و بعد از آن بیان زیانکارى او شده باین که «کوتاه است عمل او و کم است مزد او» زیرا که تا در خوابست عملى نکند و مزدى از براى او نباشد و غرض منع از خواب بسیارست بسبب این که خواب عمل را کوتاه کند و مزد را کم گرداند.

١٠٠٩٢ ویح المسرف ما أبعده عن صلاح نفسه و استدراک أمره. ویح از براى اسراف کننده، چه چیز دور کرده است او را از صلاح نفس خود و بازیافت کار خود یعنى چه دورست از آنچه صلاح نفس او در آنست و از بازیافت کردن کار خود و تدارک نمودن زیان و خسران آن.

١٠٠٩٣ ویح ابن آدم ما أغفله، و عن رشده ما أذهله. ویح از براى پسر آدم، چه چیز غافل کرده او را و از راه راست درست او چه چیز زایل ساخته او را، یعنى چه غافلست و از راه راست درست خود چه ذاهل‏

است و «ذاهل» نیز بمعنى غافل است، و مراد به «راه راست درست او» راه نجات و رستگارى اوست که آن اطاعت و فرمانبردارى حقّ تعالى باشد.

١٠٠٩٤ ویح المعاصى ما أجهله، و عن حظّه ما أعدله. ویح از براى عصیان کننده، چه چیز نادان کرده او را، و از بهره خود چه چیز عدول فرموده او را، یعنى چه نادانست و چه عدول کرده از حظّ و بهره خود.

١٠٠٩٥ ویح الحسد ما أعدله، بدأ بصاحبه فقتله. ویح از براى حسد، چه چیز عادل کرده است او را ابتدا کرده بصاحب خود پس کشته او را یعنى رحمت باد بر آن چه عادل کرده است که ضرر آن ابتدا بصاحب آن مى‏رسد و مى‏گدازد او را از غم و اندوه تا بکشد او را، و «تقیید بابتداء» باعتبار اینست که گاه باشد که ضررى از آن بکسى که حسد بر او باشد نیز برسد، باعتبار این که صاحب آن بسبب آن ضررى باو رساند.

١٠٠٩٦ ویح ابن آدم، أسیر الجوع، صریع الشّبع، غرض الآفات، خلیفة الأموات. ویح از براى پسر آدم اسیر گرسنگى است، افتاده سیریست، نشانه آفتهاست، جانشین مردگانست. یعنى محلّ ترحّم است آدمى همین که گرسنه شد در بند آن مى‏افتد و گرفتار آن مى‏شود، و چون سیر شد سیرى غلبه میکند بر او و او را مى‏اندازد یعنى در زیان و خسران مى‏اندازد، یا این که او را سنگین و کاهل مى‏گرداند که کارى از او نمى‏آید مانند کسى که بر زمین افتاده باشد و نتواند برخاست، و هدف و نشانه تیرهاى آفتهاست، و «جانشین مردگانست» یعنى نهایت مرتبه او در دنیا جانشینى مردگانست، زیرا که آنچه تحصیل کند در آن از مال و جاه چیزى چندست که از جمعى‏

بوده که مرده‏اند و بعد از ایشان باو رسیده پس گویا جانشین ایشانست، یا این که جانشین پدران مرده خودست.

١٠٠٩٧ وقّروا أنفسکم عن الفکاهات و مضاحک الحکایات، و محال التّرّهات. بزرگ و متین گردانید نفسهاى خود را از مزاحها، و مضاحک حکایتها، و محال باطلها، یعنى بزرگ و متین گردانید نفسهاى خود را و برتر دارید آنها را از این امور که باعث حقارت و نقص آنها مى‏شود، یکى مزاح کردن بسیار چنانکه مکرّر مذکور شد، دویم حکایتها که محلّ خنده باشد، سیم «محال ترّهات» بتخفیف لام بمعنى باطلهاست، و محال بکسر میم و تخفیف لام بمعنى مکرست، و «محالّ» بفتح میم و تشدید لام جمع محلّ است یعنى جایگاه، و بنا بر این مراد به «جایگاههاى باطل» مجالسیست که سخنان باطل در آنها مذکور شود یا مجالس لهو و لعب، و بنا بر این ممکن است مراد مرگ کردن با مردم باشد بسخنان باطل یا کارهاى باطل، و «محال» بضمّ میم و تخفیف لام بمعنى برگشته شده است، و بنا بر این ممکن است مراد این باشد که و از آنچه برگشته شده باشد از صورت خود از باطلها یعنى از شبهه‏هاى باطله که برگشته شده باشد از صورت خود و بصورت حقّ جلوه نماید یعنى از تمسّک به آنها و احتجاج به آنها، یا این که مراد به «محال باطلها» باطلى چند باشد که هر که بشنود تصدیق آن نکند و آن را گزاف داند و محال شمارد، و تخصیص به آنها از براى زیادتى قبح آنها باشد نسبت بسایر باطلها بسبب این که با وجود گناه کذب سبب خفّت و ذلّت صاحب خود مى‏گردد نزد مردم نیز، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٠٩٨ ویح البخیل المتعجّل الفقر الّذى منه هرب، و التَّارک الغنى‏

الّذى ایّاه طلب. ویح از براى بخیل تعجیل کننده درویشى را که از آن گریخته، و ترک کننده توانگرى را که آن را طلب کرده، یعنى محلّ ترحّم است بخیل و بى عقلى او، زیرا که بخیلى میکند از ترس درویشى و از براى طلب توانگرى، و از براى این بالفعل با وجود توانگرى خود را درویش میکند و بروش ایشان سلوک مى‏نماید و ترک توانگرى و سلوک ایشان میکند پس از براى ترس از مجرّد احتمال درویشى در یک وقتى بالفعل خود را درویش میکند و از براى طلب توانگرى بعد از این که آن نیز مجرّد احتمالیست ترک میکند توانگرى را که بالفعل دارد و ظاهرست که این محض سفاهت و بى عقلیست.

١٠٠٩٩ وقار الشّیب أحبّ الىّ من نضارة الشّباب. وقار پیرى دوسترست بسوى من از خرّمى جوانى، زیرا که آن مانع مى‏گردد از بسیارى از هواها و هوسها و این بر مى‏انگیزاند بر آنها.

١٠١٠٠ ویل للباغین من أحکم الحاکمین و عالم ضمائر المضمرین. واى از براى ستمگران یا سرکشان از حکم کننده‏ترین حکم کنندگان و داناى ضمیر مضمران، «ضمیر» چیزى را گویند که کسى در خاطر گیرد، و «مضمر» کسى را که چیزى در خاطر گیرد و مراد اینست که: واى بر ایشان از جانب حق تعالى که حکم کننده‏ترین حکم کنندگانست، و در هر چیز و بر هر کس حکم تواند کرد و در یک لمحه بر اوّلین و آخرین در حشر حکم کند و غیر او هیچ حاکمى چنین نباشد، و داناست هر چه را هر که در خاطر گذراند هر چند اصلا آشکار نکند.

١٠١٠١ ویل لمن بلى بعصیان و حرمان و خذلان. واى از براى کسى که گرفتار شده باشد بنافرمانى و محرومى و خذلان، یعنى‏

نافرمانى حق تعالى و محرومى از درگاه او، و این که حق تعالى واگذارد او را بخود و ترک یارى او کند.

١٠١٠٢ و الّذى فلق الحبة و برأ النّسمة لیظهرنّ علیکم قوم یضربون الهام على تأویل القرآن کما بدأکم محمّد على تنزیله، ذلکم حکم من الرّحمن علیکم فى آخر الزّمان. سوگند بکسى که فلق کرده دانه را، و آفریده تن بنده را که هر آینه ظاهر خواهد شد بر شما قومى که مى‏زنند سرها را بر تأویل قرآن چنانکه ابتدا کرد شما را محمّد بر تنزیل آن، این حکمیست از خداى مهربان بر شما در آخر زمان. «فلق» بمعنى «خلق» آمده، و بنا بر این ترجمه اینست که: خلق کرده و آفریده دانه را، و بمعنى شکافتن نیز آمده، و بنا بر این ترجمه اینست که: شکافته دانه را، و مراد شکافتن آنست ببیرون آوردن برگ از آن یا شکافتن بشکافى که در میان آن باشد یا شکافتن آن و بیرون آوردن از عدم، یا شکافتن عدم ببیرون آوردن آن از آن، و حاصل دو وجه آخر بمعنى خلق مى‏شود و بنا بر این ممکنست که اصل معنى آن همان شکافتن باشد و استعمال آن در خلق باعتبار یکى از آن دو وجه آخر باشد، و «قومى که مى‏زنند سرها را» یعنى بشمشیر و مراد به «تأویل قرآن» معنى آنست که عبارت صریح یا ظاهر در آن نباشد و استنباط آن از آن محتاج باشد بوحى یا آنچه منتهى شود بآن، و به «تنزیل آن» این که صریح یا ظاهر باشد در آن و خفائى نباشد در آن. و روایت شده در کافى و تهذیب و غیر آنها از حضرت امام جعفر صادق که روایت کرده آن حضرت از پدر بزرگوار خود- صلوات اللَّه و سلامه علیهما- که فرموده که: چون نازل شد آیه کریمه «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما، فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتَّى تَفِی‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ» یعنى اگر دو طایفه

از مؤمنان جنگ کنند با یکدیگر پس اصلاح کنید میانه ایشان، پس اگر تعدّى کند یکى از ایشان بر دیگرى پس جنگ کنید با آنکه تعدّى میکند تا این که برگردد بسوى امر خدا، پس چون نازل شد این فرمود رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله: بدرستى که از شما کسى باشد که جنگ میکند بعد از من بر تأویل چنانکه جنگ کردم من بر تنزیل، پس سؤال کرده شد که: کیست آن- فرمود که: پینه کننده نعل، اشاره بامیر المؤمنین صلوات اللَّه و سلامه علیه که در آن وقت مشغول پینه کردن نعل خود بود.

پوشیده نماند که ممکن است که تأویلى که آن حضرت علیه السّلام جنگهائى که کرد بآن کرد همین آیه کریمه باشد بنا بر این که مستفاد مى‏شود از آن جنگ کردن یک طایفه از مسلمانان که بر حقّ باشد با طایفه دیگر که سرکشى کند بر ایشان، و طایفه حقّ آن حضرت و اصحاب او بودند و طایفه سرکش آن طوایف که سرکشى کردند بر ایشان از اصحاب جمل و صفّین و خوارج و چون تعیین فرقه حق و باطل در این آیه کریمه نشده بلکه بوحى و بیان نبوى شده پس نسبت داده شده بتأویل قرآن مجید بخلاف جنگهاى حضرت رسالت پناهى صلّى اللَّه علیه و آله که آنها بتنزیل قرآن مجید بود که در آن صریح امر شده بقتال مشرکان، و ممکن است که تأویل قرآن که آن حضرت علیه السلام بر تأویل آن جنگها کرد آیات دیگر باشد که تأویل آنها امر بآن جنگها باشد نهایت چون این آیه کریمه دلالت میکند بر مقاتله میان دو طایفه از مسلمانان که یکى بر حقّ باشد و دیگرى بر باطل، آن حضرت بتقریب آن فرموده باشد که آن طایفه حق اصحاب أمیر المؤمنین باشند که قتال خواهند کرد بر تأویل قرآن با طوایفى که سرکشى کنند با ایشان، و بر هر تقدیر مراد در این فقره مبارکه به «قومى که مى‏زنند تارکها را بر تأویل» ممکن است که مطابق این حدیث شریف آن حضرت خود و اصحاب او باشند و این را در اوایل حال فرموده باشند

پیش از وقوع آن جنگها، و نسبت آن بآخر الزّمان منافاتى با این ندارد زیرا که آن زمان نسبت به آن چه گذشته از روزگار آخر الزّمان است چنانکه شایعست که حضرت رسالت پناهى را صلّى اللّه علیه و آله پیغمبر آخر الزّمان مى‏گویند، و ممکن است که مراد به «آن قوم» در اینجا ایشان نباشند بلکه حضرت قائم صلوات اللّه و سلامه علیه و اصحاب او باشند که ایشان نیز جهاد خواهند کرد با مخالفان بر تأویل قرآن مجید، و اللّه تعالى یعلم.

١٠١٠٣ وقّروا اللَّه سبحانه، و اجتنبوا محارمه، و أحبّوا أحبّاءه. تعظیم کنید خداى سبحانه را، و دورى گزینید از حرامهاى او، و دوست دارید دوستان او را.

١٠١٠٤ وقّ نفسک نارا و قودها النَّاس و الحجارة بمبادرتک الى طاعة اللَّه، و تجنّبک معاصیه، و توخّیک رضاه. نگاهدار نفس خود را از آتشى که هیمه آن مردم‏اند و سنگ، بشتاب کردن تو بسوى فرمانبردارى خدا، و دورى گزیدن تو از نافرمانیهاى او، و طلب کردن تو خشنودى او را، مراد آتش جهنّم است که هیمه آن آدمیان باشند و سنگها که در گیرند و بعوض هیمه بسوزند چنانکه در قرآن مجید فرموده، و «بشتاب کردن» یعنى نگاهداشتن از آن آتش باینها مى‏شود.

١٠١٠٥ وقر سمع لم تسمع الدّاعیة. کر شده یا سنگین شده گوشى که نشنیده دعوت را یعنى دعوت حقّ تعالى و انبیاء و اوصیا صلوات اللَّه و سلامه علیهم که مردم را بسوى حقّ و راه نجات کرده‏اند و مراد اینست که آن دعوتها چنان واضح و لایح است که هر که بشنود آنها را البتّه اجابت میکند پس کسى که نشنیده آنها را یعنى اجابت نکرده مى‏باید که بسبب‏

- گناهان و بدیها کر شده باشد گوش او یا سنگین شده باشد بمرتبه که نشنود دعوت را که اگر مى‏شنید البتّه اجابت میکرد، و ممکنست که «وقر» بصیغه مجهول خوانده شود یعنى کر گردانیده شده یا سنگین کرده شده گوشى و مراد این باشد که حق تعالى گوش او را کر کرده یا سنگین کرده باین معنى که بسبب گناهان و بدیهاى او او را بخود وا گذاشته و سلب الطاف خود از او کرده و هر که را حقّ تعالى با او چنان سلوک کند کر مى‏گردد از شنیدن دعوت یا سنگین مى‏گردد گوش او از شنیدن آن، پس گویا حقّ تعالى او را چنان کر کرده یا گوش او را سنگین کرده.

١٠١٠٦ وقر قلب لم یکن له أذن و اعیة. کر شده دلى که نبوده باشد از براى او گوشى حفظ کننده، مراد اینست که حق تعالى هر دلى را گوشى داده که بشنود دعوت بحق را و حفظ کند آنرا و اجابت کند آنرا، پس دلى را که چنین گوشى نباشد چنین نیست که آن گوشى را نداشته باشد بلکه گوش آن بسبب گناهان و بدیهاى او کر شده که نمى‏شنود دعوت را تا این که حفظ کند آنرا، و در اینجا نیز «وقر» بصیغه مجهول خوانده مى‏تواند شد یعنى کر گردانیده شده یعنى حق تعالى او را کر کرده بهمان معنى که در شرح فقره سابق مذکور شد و نسبت این امور بدل چنانکه مکرّر مذکور شد یا باعتبار اینست که محلّ ادراکات دل است چنانکه مذهب متکلّمین است، و یا باعتبار شیوع نسبت آنها بآن میانه مردم هر چند خلاف تحقیق باشدَ، و یا این که مراد به «دل» نفس مجرّدست و بر هر تقدیر اثبات گوش از براى آن بر سبیل استعاره است و تشبیه آن بکسى که گوشى داشته باشد.

١٠١٠٧ وقّوا دینکم بالاستعانة باللَّه. نگاهدارید دین خود را بیارى جستن بخدا.

١٠١٠٨ وقّوا أنفسکم من عذاب اللَّه بالمبادرة الى طاعة اللَّه.

- نگاهدارید نفسهاى خود را از عذاب خدا بتند رفتن بسوى فرمانبردارى خدا.

١٠١٠٩ وال ظلوم غشوم خیر من فتنة تدوم. والى ستمگر بسیار ظلم کننده بهترست از فتنه که دائمى باشد، مراد اینست که پادشاه و حاکم در هر ولایت هر چند بسیار ستم کننده و ظالم باشد بهترست از این که فرمانفرما و حاکمى نباشد زیرا که ظلم یک کس هر چند بسیار باشد سهل باشد نسبت باین که فرمانفرما و حاکم نباشد که آن سبب هرج و مرج مى‏شود و هر که را قدرتى بر فتنه و شرّى باشد آنرا پیش گیرد و فتنه دائمى گردد.

١٠١١٠ وقّ عرضک بعرضک تکرم ، و تفضّل تخدم، و احلم تقدّم. نگاهدار عرض خود را ببذل متاع و مال خود تا گرامى گردى، و احسان کن تا خدمت کرده شوى، و بردبارى کن تا پیش داشته شوى یعنى مردم ترا بر دیگران در شرف مقدّم دارند.

١٠١١١ وافد الموت یقطع العمل و یفضح الأمل. وارد شونده مرگ مى‏برد عمل را، و رسوا مى‏گرداند امل را، مراد به «وارد- شونده مرگ» همان مرگست که وارد شود بر آدمى و غرض تنبیه بر اینست که مرگ که وارد شود قطع عمل کند و دیگر عملى نتوان کرد پس بقدر مقدور در اعمال خیر باید شتاب کرد که مبادا مرگ در رسد و قطع آنها کند، و همچنین تنبیه بر این که امیدهاى دور و دراز از براى خود قرار نباید داد تا این که مرگ رسوا نکند آنها را، و در بعضى نسخه‏ها «الاجل» بجاى «العمل» است و بنا بر این ترجمه اینست که: مى‏برد أجل را، یعنى مدّت عمر را، و مراد همان تنبیه بر آن دو امرست که‏

مذکور شد زیرا که هر گاه مدّت عمر را ببرد پس دیگر عملى نتوان کرد، یا غرض از تمام کلام تنبیه بر امر دویم است باین که مرگ مدّت عمر را ببرد و امید را رسوا کند باعتبار این که حاصل نشده باشد و امید حصول آن هم نباشد.

١٠١١٢ وافد الموت یبید المهل، و یدنى الأجل، و یقعد الأمل. وارد شونده مرگ هلاک میکند مهلت را، و نزدیک مى‏گرداند اجل را، و مى‏نشاند أمل را، مراد به «أجل» پایان مدّت عمرست و مراد اینست که همین که مرگ رسید و حاضر شد دیگر مهلت کارى نمى‏ماند، و پایان مدّت عمر نزدیک مى‏گردد، و «امیدها را مى‏نشاند» یعنى دیگر امیدى نمى‏ماند، و پایان مدّت عمر نزدیک مى‏گردد، و «امیدها را مى‏نشاند» یعنى دیگر امیدى نمى‏ماند، و غرض ازین نیز همان تنبیه بر دو امرست که در شرح فقره سابق مذکور شد، و در بعضى نسخه‏ها «ینبذ» بجاى «یبید» است و بنا بر این ترجمه اینست که: مى‏اندازد مهلت را، و حاصل هر دو یکیست، و ممکنست که مراد به «وافد» در اینجا وارد شونده نباشد بلکه بمعنى رسول و فرستاده باشد، و مراد بآن حضرت ملک الموت باشد که گویا رسول موت است یا هر علامتى که پیش از آن از براى آن ظاهر مى‏شود و بنا بر آن «نزدیک گردانیدن آن اجل را» محتاج نیست بتکلیفى که اشاره بآن شده و در فقره سابق نیز «وافد» باین معنى مى‏تواند بود.

١٠١١٣ وفد الجنّة أبدا منعّمون. وارد شوندگان بهشت همیشه نعمت داده شدگانند.

١٠١١٤ وفد النَّار أبدا معذّبون. وارد شوندگان جهنّم همیشه عذاب کرده شدگانند.

١٠١١٥ وارد الجنّة مخلّد النّعماء. وارد شونده بهشت مخلّد نعمت است یعنى نعمت او مخلدو پاینده است.

١٠١١٦ وارد النَّار مؤبّد الشّقاء. وارد شونده جهنّم مؤبّد شقاوتست یعنى شقاوت و بدبختى او دائمیست یعنى چندان که در جهنّم است، یا هر گاه کافر یا بى ایمان باشد، و ممکن است نیز که مراد مبالغه در طول زمان آن باشد و بر هر تقدیر منافات ندارد با بیرون آمدن بعضى از گنهکاران از آن و زوال شقاوت و بدبختى ایشان بعد از آن.

١٠١١٧ ودّ أبناء الدّنیا ینقطع لانقطاع أسبابه. دوستى پسران دنیا بریده مى‏شود بسبب بریده شدن أسباب آن، یعنى بریده شدن آن غرض دنیوى که علّت آن دوستى باشد.

١٠١١٨ ودّ أبناء الآخرة یدوم لدوام سببه. دوستى پسران آخرت پاینده باشد از براى پاینده بودن سبب آن که آن نفع أخروى باشد.

١٠١١٩ وادّوا من توادّونه فى اللَّه، و أبغضوا من تبغضونه فى اللَّه سبحانه. دوست دارید هر که را دوست مى‏دارید در راه خدا، و دشمنى کنید هر که را دشمنى مى‏کنید در راه خداى- سبحانه- یعنى دوستى و دشمنى با کسى مى‏کنید مگر در راه خدا و از براى رضاى او تعالى شأنه.

١٠١٢٠ واصلوا من تواصلونه فى اللَّه، و اهجروا من تهجرونه فى اللَّه سبحانه. بپیوندید با هر که مى‏پیوندید در راه خدا، و ببرید از هر که مى‏برید در راه‏

خداى- سبحانه- یعنى مپیوندید با کسى وصله و احسان مکنید مگر در راه خدا، و مبرید از کسى و قطع صله و احسان او مکنید مگر در راه خدا و رضاى او سبحانه.

١٠١٢١ وزراء السّوء أعوان الظّلمة و اخوان الأثمة. وزراى بد یارى کنندگان ظالمان و برادران گنهکارانند، مراد اینست که وزراى بد از براى ظالمان یارى کنندگان ظالمانند و برادران گنهکارانند هر چند خود در ظلم و گناهان با ایشان شریک نباشند و همین اعانت ایشان در امور دیگر نمایند، و در این اشاره است باین که ایشان را وزراى خوب مى‏تواند بود باین که غرض ایشان دفع ظلم ایشان باشد بقدر مقدور، و نفع رسانیدن بمؤمنان مانند علىّ بن یقطین که از خیار اصحاب حضرت کاظم علیه السلام بود و وزیر هارون لعین.

١٠١٢٢ ولاة الجور شرار الأمّة و أضداد الأئمّة. والیان جور بدان امّت و دشمنان ائمّه حقّ‏اند.

١٠١٢٣ وا عجبا أن تکون الخلافة بالصّحابة و لا تکون بالصّحابة و القرابة. اى تعجّب از این که بوده باشد خلافت بصحابت و نبوده باشد بصحابت و قرابت، مراد اظهار تفجّع و اندوهناکیست بر نبودن این تعجّب و این که مردم بایست که از این معنى تعجّب کنند و نمى‏کنند، و غرض تشنیع بر ابی بکر و عمر است که دعوى خلافت کردند باعتبار صحابت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله و این که هر گاه خلافت بصحابت باشد پس چرا بصحابت با خویشى و قرابت نباشد، و ظاهرست که آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه در صحابت رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله با ایشان شریک بود بلکه مقدّم بود بر همه صحابه، و مدّتها پیش از همه ایشان ایمان آورد و قبل از همه با آن حضرت نماز میکرد و اطاعت و انقیاد وى مى‏نمود، و با وجود آن خویشى و قرابت هم داشت و پسر عمّ پدر و مادرى آن حضرت بود بلکه بمقتضاى‏

آیه کریمه مباهله بمنزله نفس آن حضرت بود پس چرا مجرّد صحابت سبب استحقاق خلافت شود و صحابت با آن قرابت سبب آن نگردد پس این امریست که مردم باید که تعجّب کنند از آن و نمى‏کنند، پس اندوهناک باید بود بر نبودن آن تعجّب و گریه باید کرد بر آن.

١٠١٢٤ و اللَّه ما کتمت و شمة، و لا کذبت کذبة . سوگند بخدا که پنهان نکرده‏ام هیچ وشمه و دروغ نگفته‏ام هیچ دروغى، «وشمه» بمعنى کلمه آمده و بمعنى فروبردن سوزن در بدن نیز آمده و بنا بر اوّل مراد اینست که هیچ کلمه حقّى را که بایست اظهار کرد پنهان نکردم، و بنا بر دویم این که بقدر جائى از بدن که سر سوزنى بآن فرو رود از هیچ حقّى که اظهار آن بایست کرد پنهان نکردم و در نهج البلاغه این کلام شریف بعد از فقره مبارکه «و الّذى بعث محمّدا بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة» است که بعد از این در همین فصل نقل خواهد شد و بنا بر این مراد اینست که در آنچه گفتم بشما و نقل کردم پنهان نکردم کلمه را و دروغى نگفتم یعنى تمام آنچه رسول خدا مرا خبر داد در این باب همین بود و دروغى هم در آن نبود.

١٠١٢٥ وفور العرض بابتذال المال، و صلاح الدّین بافساد الدّنیا. تمامى عرض بنگاه نداشتن مال است، و صلاح دین بفساد کردن دنیاست.

١٠١٢٦ وقود النَّار یوم القیامة کلّ غنىّ بخل بماله على الفقراء، و کلّ عالم باع الدّین بالدّنیا. هیمه آتش روز قیامت هر توانگریست که بخیلى کرده باشد بمال خود بر محتاجان،

و هر عالمیست که فروخته باشد دین را بدنیا، یعنى ایشان هیمه آتش جهنّم خواهند بود و بجاى هیمه خواهند سوخت.

١٠١٢٧ واضع العلم عند غیر أهله ظالم له. گذارنده علم نزد غیر اهل آن ستم کننده بر آنست ، مراد اینست که علم را باید که بأهل آن تعلیم کرد و کسى که بغیر اهل آن تعلیم کند مثل جمعى که قابلیّت فهمیدن آن نداشته باشند او ستم کند بر آن.

١٠١٢٨ واضع معروفه عند غیر مستحقّه مضیّع له. گذارنده احسان خود نزد غیر مستحقّ آن ضایع کننده آنست.

١٠١٢٩ ورع المؤمن یظهر فى عمله. پرهیزگارى مؤمن ظاهر مى‏شود در عمل او.

١٠١٣٠ ورع المنافق لا یظهر الّا على لسانه. پرهیزگارى منافق ظاهر نمى‏شود مگر بر زبان او، یعنى بزبان اظهار پرهیزگارى میکند و از عمل او پرهیزگاریى ظاهر نمى‏شود بلکه خلاف آن معلوم مى‏شود.

١٠١٣١ و اللَّه ما فجعنى من الموت وارد کرهته، و لا طالع أنکرته، و ما کنت الّا کغارب وردّ أو طالب وجد. سوگند بخدا که ناگاه نیامد مرا از مرگ وارد شونده که ناخوش داشته باشم آنرا، و نه طلوع کننده که نشناخته باشم آنرا، و نبودم من مگر مانند مسافرى‏

که وارد شده باشد، یا طلب کننده که یافته باشد، ظاهر اینست که این کلام معجز نظام را فرموده باشند بعد از این که ابن ملجم لعین ضربت زده بوده و آثار شهادت ظاهر شده و مراد اینست که هیچ أثرى از آثار موت وارد نشد بر من که ناخوش داشته باشم آنرا و هیچ علامتى از علامات آن ظاهر نشد که من آنرا نشناخته باشم و بیگانه من باشد بلکه نبودم من نزد آن مگر مانند مسافرى که وارد شده باشد بمقصد خود یا طلب کننده که یافته باشد مطلوب خود را، و در بعضى نسخه‏ها «کعابر» بجاى «کغارب» است و آن هم بهمان معنیست.

١٠١٣٢ و اللَّه ما منع الأمن أهله، و أزاح الحقّ عن مستحقّه الّا کلّ کافر جاحد، و منافق ملحد. سوگند بخدا که منع نکرده ایمنى را از اهل آن و زایل نکرده حقّ را از مستحقّ آن مگر هر کافرى انکار کننده و منافقى ملحد، مراد اینست که کسى که اهلیّت ایمنى داشته باشد یعنى اهل و سزاوار این باشد که ایمن باشد از ضرر رسانیدن کسى باو باین که شرعا مستحقّ ضررى نباشد منع نمى‏کند ایمنى را از او و در صدد ایذاء و اضرار او در نمى‏آید و او را خائف و ترسناک نمى‏سازد مگر هر کافر انکار کننده خدا یا روز جزا، یعنى این معنى همین کار ایشانست و لایق دیگرى نیست، و همچنین زایل کردن حقّ از مستحقّ آن نیست مگر عمل هر منافق ملحدى و لایق باو، و از دیگرى بغایت زشت و قبیح است.

١٠١٣٣ و لئن أمهل اللَّه تعالى الظّالم فلن یفوته أخذه، و هو له بالمرصاد على مجاز طریقه، و موضع الشّجا من مجاز ریقه. و سوگند بخدا که اگر مهلت دهد خداى بلند مرتبه ستمگر را پس فوت نخواهد شد او را گرفتن خدا او را، و خدا از براى او بجایگاه انتظار اوست بر گذرگاه راه او و جایگاه آنچه بگیرد گلو را از گذرگاه آب دهن او. این تتمّه کلامیست‏

که این عطف بر آنست و حاصل آن سوگندست بر این که اگر گاهى خداى تعالى مهلت دهد ظالم را و زود بلائى بر او نفرستد چنین نیست که او را واگذارد و اصلا مؤاخذه نکند بلکه از براى او بکمینگاه او باشد بر گذرگاه راه او و جایگاه آنچه بگیرد گلوى او را در گذرگاه آب دهن او تا این که هر گاه برسد بجائى که جاى آن باشد که چیزى گلوى او را بگیرد از همان جا که گذرگاه آب دهن اوست یعنى بجائى که در آنجا مصلحت در هلاک او باشد آنجا بگیرد گلوى او را و هلاک کند.

١٠١٣٤ وجهک ماء جامد یقطره السّؤال، فانظر عند من تقّطره. روى تو آبیست بسته که مى‏چکاند آنرا سؤال، پس نظر کن که نزد که مى‏چکانى آنرا، مراد منع از سؤال است، و این که آن آبروى خود را ریختن است و این که بر فرض که کسى بکند باید که نظر کند که نزد اهل آن باشد و نزد لئیم نا اهلى نباشد.

١٠١٣٥ وزر صدقة المنَّان یغلب أجره. گناه صدقه منّت گذارنده غلبه میکند بر اجر او، مراد منع از منّت گذاشتن در صدقه است و این که گناه صاحب آن در چنین صدقه بیشترست از أجر و ثواب او.

١٠١٣٦ وحدة المرء خیر له من قرین السّوء. تنهائى مرد بهترست از براى او از همنشین بد.

١٠١٣٧ وضع الصّنیعة فى أهلها یکبت العدوّ و یقی مصارع السّوء. گذاشتن احسان در اهل آن مى‏شکند دشمن را و نگاه مى‏دارد از افتادنهاى بد، یا جایگاههاى افتادن بد، و ممکن است که «یکبت» بمعنى «مى‏شکند» نباشد بلکه بمعنى «خوار مى‏گرداند» باشد یا «مى‏اندازد» و حاصل هر سه یکیست،

و ممکن است که بمعنى «برمیگرداند» باشد یعنى برمیگرداند او را از دشمن، و دوست مى‏گرداند.

١٠١٣٨ وجدت المسالمة ما لم یکن وهن فى الاسلام أنجع من القتال . یافته‏ام من آشتى را ما دام که نباشد سستیى در اسلام سودمندتر از جنگ، غرض تحریص بر صلح و آشتیست با مردم و ترجیح آن بر قتال و جدال مگر این که باعث سستى و ضعفى گردد در اسلام که در آن وقت قتال و جدال باید.

١٠١٣٩ وجدت الحلم و الاحتمال أنصر لى من شجعان الرجال. یافته‏ام من بردبارى و احتمال را یارى کننده‏تر از براى من از شجاعان مردان، مراد به «احتمال» نیز حلم است و تحمّل کردن درشتیها و بى ادبیهاى مردم.

١٠١٤٠ و اللَّه لا یعذّب اللَّه سبحانه مؤمنا بعد الایمان الّا بسوء ظنّه و سوء خلقه. سوگند بخدا که عذاب نمى‏کند خداى سبحانه مؤمنى را بعد از ایمان مگر بسبب بدگمانى او و بدى خوى او، مراد بدگمانى بحق تعالى است و گمان این کردن که بناى جزاى اعمال او تمام بر عدل است و عفو و بخشایشى نمى‏باشد، چنانکه مذهب جمعى از اهل سنّت است، یا این که کم باشد و گناهان بزرگ بخشیده نشود چنانکه بعضى از جهّال گمان میکنند، و ممکن است مراد بدگمانى بمردم باشد و سلوک با ایشان بمقتضاى آن چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠١٤١ وصول المرء الى کلّ ما یبتغیه من طیب عیشه و أمن سربه و سعة رزقه بحسن نیّة و سعة خلقه. رسیدن مرد بسوى هر آنچه طلب میکند آنرا از خوشى زندگانى او و امنیّت راه او و فراخى روزى او بنیکوئى نیّت اوست و وسعت خلق او، یعنى نیکوئى قصد و نیّت کسى و وسعت خلق او سبب رسیدن بهمه آنها مى‏شود.

١٠١٤٢ و الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة ما أسلموا و لکن استسلموا و أسرّوا الکفر، فلمّا وجدوا أعوانا علیه أعلنوا ما کانوا أسرّوا، و أظهروا ما کانوا أبطنوا. سوگند به آن که شکافته دانه را و آفریده تن بنده را که ایشان اسلام نیاوردند و لیکن اطاعت کردند و پنهان داشتند کفر را، پس چون یافتند یارى کنندگانى بر آن آشکار کردند آنچه را بودند که پنهان کرده بودند و ظاهر کردند آنچه را بودند که نهان کرده بودند، مراد بیان حال جمعیست که غصب حقّ آن حضرت و جور و ظلم بر اهل بیت صلوات اللَّه علیهم نمودند و این که ایشان در باطن اسلام نیاورده بودند بلکه بسبب قوّت و شوکت اسلام که آثار آن ظاهر مى‏شد و از کهنه خود شنیده بودند در ظاهر اطاعت و انقیاد کردند و پنهان کردند کفر خود را، پس چون مستولى شدند و یارى کنندگانى بر کفر یافتند آشکار کردند کفر خود را که پنهان داشتند، و ظاهر کردند آنرا باین که علانیه مخالفت خدا و اولاد حضرت رسالت پناهى صلّى اللَّه علیه و آله مى‏نمودند و هیچ باک نداشتند مثل غصب خلافت با آن همه نصوص حضرت رسالت پناهى بر نصب آن حضرت، و مثل ایذاء و آزار حضرت فاطمه صلوات اللَّه و سلامه علیها با آنچه شنیده بودند از پیغمبر که در باره او فرموده که: «فاطمه پاره‏ایست از من و هر که ایذا کند او را پس بتحقیق که ایذا کرده مرا»

و مثل منع خلیفه دویم از حجّ تمتّع و متعه زنان با اعتراف بحلیّت آنها در عهد رسول خدا- صلّى اللَّه علیه و آله- ، و مثل برگردانیدن او مقام حضرت ابراهیم علیه السلام را بموضعى که در جاهلیّت داشته چنانکه همه اینها و غیر اینها بتفصیل در کتب اصحاب ما رضوان اللَّه علیهم مذکور و مسطورست.

١٠١٤٣ و الّذى بعث محمّدا صلّى اللَّه علیه و آله بالحقّ لتبلبلنّ بلبلة، و لتغربلنّ غربلة، و لتساطنّ سوط القدر حتّى یعلو أسفلکم أعلاکم و أعلاکم أسفلکم، و لیسبقنّ سابقون کانوا قصّروا، و لیقصّرنّ سابقون کانوا سبقوا. سوگند به آن که فرستاده بحقّ محمّد را- رحمت کناد خدا بر او و آل او- که هر آینه مخلوط خواهید شد مخلوط شدنى، و غربال کرده خواهید شد غربال کرده- شدنى، و کمچه زده خواهید شد کمچه زده شدن دیک تا این که بالا رود پائین شما بالاى شما را و بالاى شما پائین شما را، و هر آینه پیش خواهند افتاد پیش افتادگانى که بودند چنین که تقصیر کرده بودند، و هر آینه تقصیر خواهند کرد پیش افتادگانى که بودند چنین که پیش افتاده بودند.

این کلامیست که فرموده آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه بعد از بیعت کردن مردم به آن حضرت بعد از قتل عثمان، و سابق بر این چنانکه در نهج البلاغه نقل شده اینست: ألا و انّ بلیّتکم قد عادت کهیئتها یوم بعث اللَّه نبیّه.

آگاه باشید و بدرستى که بلیّه شما یعنى امتحان و آزمایش شما بتحقیق عود کرده مانند هیئت آن روزى که فرستاد خدا پیغمبر خود را، و ظاهر اینست که مراد این باشد که چنانکه در آن وقت مردم مخلوط بیکدیگر بودند و امتحان و آزمایش‏

کرده شدند باطاعت آن حضرت و عصیان او، و جدا شدند از یکدیگر بآن، و هر که اطاعت کرد رستگار گردید و هر که عصیان کرد هلاک شد باز حالا مخلوط مى‏شوید بیکدیگر و امتحان و آزمایش کرده مى‏شوید باطاعات و عصیان من، و آن امتیاز سابق کافى نیست در امتیاز شما، هر که حالا اطاعت من کند او رستگار خواهد شد هر چند در سابق تقصیر کرده باشد، و هر که حالا عصیان من کند او هلاک خواهد شد هر چند در آن وقت اطاعت و انقیاد کرده باشد، پس باین نحو غربال کرده خواهید شد یعنى جدا خواهد شد خوبان شما از بدان شما و ممتاز خواهند شد از یکدیگر، مانند آرد که غربال کرده شود و صاف آن از نخاله آن جدا گردد.

و ممکن است که ترجمه «لتبلبلنّ بلبلة» این باشد که هر آینه وسوسه کرده خواهید شد وسوسه کرده شدنى، و مراد این باشد که: چنانکه در آن وقت شیطان جمعى از شما را وسوسه کرد و نگذاشت که ایمان آورند و خوب و بد میان شما بهم رسیده و غربال کرده شدید و خوبان شما از بدان شما ممتاز گردید، باز در این وقت نیز وسوسه خواهد کرد و بعضى تابع وسوسه او خواهند شد و بآن سبب خوبان و بدان در شما بهم برسند و غربال کرده شوید و خوبان شما از بدان شما ممتاز گردند، و تتمّه کلام اشاره باین باشد که أحوال بعضى مردم بر عکس شود و جمعى باشند که آن وقت پیشى گرفته باشند و بلند مرتبه باشند و حالا تقصیر کنند و پست مرتبه گردند و بعضى بر عکس این باشند.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم و ممکن است که «و غربال کرده خواهید شد» نیز تأکید همان مخلوط شدن ایشان باشد بیکدیگر، زیرا که در غربال اوّلا مخلوط میشوند اجزا بیکدیگر، و ممکن است نیز که ترجمه «و لتغربلنّ غربلة» این باشد که و بریده خواهید شد از یکدیگر بریده شدنى مانند بریدن گوشت و پاره پاره کردن آن، و مراد همان جدا شدن از یکدیگر باشد بعد از اختلاط و خوب شدن بعضى باطاعت و بد شدن‏

بعضى بعصیان، یا بریده شدن ایشان از یکدیگر بسبب آن اختلاف و دشمنى کردن با یکدیگر بسبب آن، و «کمچه زده خواهید شد مانند کمچه زدن دیک تا این که بالا آید آنچه پائین باشد و پائین رود آنچه بالا باشد، پس بالا رود بالاى شما پائین شما را» یعنى برتر گردد از آن، و «بالاى شما پائین شما را» یعنى و پائین گردد بالاى شما پائین شما را، و بقرینه مقابله با سابق و استنباط این معنى از آن تصریح بآن نشده، و ظاهرتر اینست که «یعلو» چنانکه در اینجا واقع شده سهوى باشد و صحیح «یعود» باشد چنانکه در نهج البلاغه واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست که: تا برگردد أعلاى شما أسفل شما و أسفل شما أعلاى شما، یعنى جمعى از بلند مرتبه‏هاى شما پست مرتبه گردند بسبب عصیان در این وقت، و جمعى از پست مرتبه‏هاى شما بلند مربته گردند بسبب اطاعت و انقیاد در این وقت، و بنا بر این محتاج بتکلّفى نیست، و «هر آینه پیش افتند در این تغییر و انقلاب پیش افتادگانى» یعنى جمعى که حالا پیش افتادگان باشند و قبل از این تقصیر کرده بودند و پس مانده بودند، و «هر آینه تقصیر خواهند کرد پیش افتادگانى» یعنى جمعى که پیش از این پیش افتادگان بودند و پیش افتاده بودند بر دیگران، تقصیر کنند در این وقت و پس افتند از دیگران.

و ممکن است که مراد به «سابقان» در هر دو موضع جمعى باشند که قبل از این بودند خواه سابق باشند در مرتبه و خواه نه، نه خصوص پیش افتادگان بحسب مرتبه، و حاصل این باشد که جمعى از ایشان که در آن وقت تقصیر کرده بودند در این وقت پیش افتند بسبب سعى در حسن اطاعت و انقیاد، و جمعى از ایشان که آن وقت پیش افتاده بودند در این وقت تقصیر کنند و پس افتند، امّا در نهج البلاغه در دویم «سبّاقون» است نه «سابقون» و بنا بر این بمعنى «پیشى گیرندگان» است نه «پیشینیان» و باید مراد همان وجه اوّل باشد و غرض از این کلام معجز نظام اخبار مردم است باین که اطاعت و انقیاد آن حضرت تالى اطاعت و انقیاد رسول خداست‏

صلوات اللَّه و سلامه علیهما و آنرا بى این سودى نباشد و هر چند کسى در آن وقت بلند مرتبه بوده بسبب اطاعت و انقیاد و حسن خدمات، در این وقت هر گاه اطاعت نکند همه آنها باطل شود و پست مرتبه گردد، و این که اگر کسى در آن وقت تقصیرى کرده باشد و پست مرتبه بوده باشد هر گاه در این وقت اطاعت و انقیاد نیکو کند تدارک آن بشود و بلند مرتبه گردد، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠١٤٤ و اللَّه لئن أبیت على حسک السّعدان مسهّدا و أجرّ فى الأغلال مصفّدا، أحبّ الىّ من أن القى اللَّه و رسوله ظالما لبعض العباد، أو غاصبا لشی‏ء من الحطام، و کیف أظلم لنفس یسرع الى البلى قفولها، و یطول فى الثّرى حلولها. سوگند بخدا که اگر شب بروز آورده شوم بر روى حسک سعدان منع کرده شده از خواب، و کشیده شوم در غلّها و بندها محکم بسته شده، دوسترست بسوى من از این که ملاقات کنم خدا و رسول او را ظلم کننده از براى بعضى بندگان، یا غصب کننده مر چیزى را از حطام، و چگونه ظلم کنم از براى نفسى که شتاب میکند بسوى کهنگى رجوع آن، و دراز مى‏کشد در خاک فرود آمدن آن، «سعدان» گیاهیست که خارى دارد سه گوشه و آن را «حسک سعدان» مى‏گویند و در فارسى «خسک» بجاى نقطه‏دار گویند و گاهى از آهن نیز بشکل آن مى‏سازند و در دور لشکر مى‏ریزند و آنرا نیز همین نام مى‏گویند، و «حطام» بضمّ حاء بى نقطه ریزه گیاه‏

خشک شده را گویند و اسباب و متاع دنیا را «حطام» گویند باعتبار تشبیه بآن در بى قدرى و بى اعتبارى، و «چگونه ظلم کنم از براى نفسى» یعنى از براى خاطر نفسى یعنى تنى و مراد تن خودست که شتاب میکند بسوى کهنگى رجوع آن یعنى مرجع و مآل حال آن کهنگى و پوسیدنست و شتاب میکند در رسیدن بآن.

و بعضى گفته‏اند که: «ذکر رجوع باعتبار اینست که در اوّل معدوم است و نیست و بعد از کهنگى نیز معدوم مى‏شود پس بزودى رجوع میکند بحال اوّل و برمیگردد بآن»، و «دراز مى‏کشد در خاک» یعنى آن دراز مى‏کشد در خاک یعنى مدّت درازى در زیر خاک باید بماند و آثار أعمال آن بآن برسد تا دیگر بروز حساب چه رسد.

و در نهج البلاغه «لأن» بجاى «لئن» است و بنا بر این «ابیت» معلوم خوانده شود و لازم باشد و ترجمه اینست که: سوگند بخدا که هر آینه این که شب بروز آورم من بر روى خسک، تا آخر.

١٠١٤٥ و لقد علم المستحفظون من أصحاب رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله أنّنى لم أردّ على اللَّه سبحانه و لا على رسوله ساعة قطّ، و لقد و اسیته بنفسى فى المواطن الّتى تنکص فیها الأبطال و تتأخّر عنها الأقدام نجدة أکرمنى اللَّه بها، و لقد بذلت فى طاعته صلوات اللَّه علیه و آله جهدى و جاهدت أعداءه بکلّ طاقتى، و وقیته بنفسى، و لقد أفضى الىّ من علمه بما لم یفض به الى أحد غیرى. و سوگند مى‏خورم که هر آینه بتحقیق مى‏دانند مستحفظان از اصحاب رسول خدا- رحمت کناد خدا بر او و آل او- این که من ردّ نکردم بر خداى سبحانه و نه بر رسول او ساعتى هرگز، و هر آینه بتحقیق که مواسات کردم با او بنفس خود در همه جایگاهها که باز مى‏ایستادند در آنها شجاعان و پس مى‏رفت از آنها قدمها، شجاعتى‏

که گرامى گردانیده بود مرا خدا بآن، و هر آینه بتحقیق که بذل کردم در فرمانبردارى آن حضرت- رحمتهاى خدا بر او و آل او باد- جهد خود را، و جهاد کردم با دشمنان او بهمه طاقت خود، و نگاهداشتم او را بنفس خود، و هر آینه بتحقیق که رسانید بسوى من از علم خود آنچه را نرسانید آنرا بسوى احدى غیر از من.

ممکن است که «مستحفظان» بفتح فاء باشد یعنى جمعى که حق تعالى ایشان را حافظ و نگاهدار دین و علوم گردانیده، و حفظ و نگاهدارى آنها را از ایشان خواسته، و ممکن است که بکسر فاء باشد یعنى حافظان و نگهداران دین و علوم، و «ردّ نکردم بر خدا و نه بر رسول او ساعتى» یعنى ردّ نکردم هیچ فرمان ایشان را بر ایشان و تأخیر نکردم آنرا بقدر ساعتى هرگز بلکه شتاب کردم در امتثال همه فرمانهاى ایشان در اوقات آنها، و «مواسات کردم با او بنفس خود» مواسات کسى با کسى بمال خود اینست که او را هم شریک گرداند با خود در آن، و او را قدوه گرداند در آن یعنى او را مقتدا واصل گرداند و خود را تابع او سازد و گاهى در مطلق شریک گردانیدن او در آن استعمال مى‏شود و مراد اینست که او را قدوه گردانیدم در نفس و جان خود، و او را مالکتر و صاحب اختیارتر آن گردانیدم، و نثار

مى‏کردم جان خود را از براى او در مواطنى که باز مى‏ایستادند شجاعان در آنها، و جرأت بر کارى نمى‏کردند در آنها، و «پس مى‏رفت از آنها قدمها» یعنى مى‏گریختند مردم از آنها چنانکه مشهورست از ضربتهاى آن حضرت در جنگ احد و بدر و حنین و غیر آنها و گریختن عامّه مسلمانان از آنها حتّى این که نقل کرده‏اند محدّثان شیعه و اهل سنّت هر دو که در روز احد چون افتاد رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله در میانه کشتگان زخمدار و اندک رمقى داشت و مسلمانان گریخته بودند دیدند او را گروهى از مشرکان پس قصد او کردند پس فرمود که: یا على کفایت کن از من کار اینها را، پس حمله کرد آن حضرت بر ایشان و کشت رئیس ایشان را، بعد از آن باز قصد کردند

گروه دیگر، باز فرمود: یا على کفایت کن از من کار اینها را، پس حمله کرد بر ایشان و گریزانید ایشان را و کشت سرکرده ایشان را، باز قصد کردند گروه دیگر چنان فرمود، و چنان شد، و بعد از آن رسول خدا مى‏فرموده که: جبرئیل در آن وقت بمن گفت که: اى محمّد بدرستى که این مواسات است، پس من گفتم که: چه منع میکند او را از مواسات با من و حال آنکه او از منست و من از اویم، پس جبرئیل گفت که: و من از شما هر دوام. و روایت کرده‏اند که مسلمانان در آن روز مى‏شنیدند فریاد کننده را از جهت آسمان که ندا میکرد: «لا سیف الّا ذو الفقار و لا فتى الّا على» پس فرمود رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از براى جمعى که حاضر بودند نزد او: آیا نمى‏شنوید، این آواز جبرئیل است. «شجاعتى که گرامى کرده بود مرا خدا بآن» یعنى اینها بسبب شجاعتى بود که گرامى کرده بود مرا خدا بآن، و این بنا بر اینست که «نجدة» منصوب خوانده شود و مفعول له باشد از قبیل «قعدت عن الحرب جبنا» و ممکن است که مرفوع خوانده شود و خبر مبتداى محذوفى باشد و ترجمه این باشد که: این شجاعتى است که گرامى کرده مر خدا بآن. و «جهد» بضمّ جیم یا فتح آن بمعنى طاقت است یا مشقّت، و بعضى گفته‏اند که: بضمّ بمعنى طاقت است و بفتح بمعنى مشقّت، یعنى در فرمانبردارى او صرف طاقت خود کردم یا آنچه بایست مشقّت بر خود قرار دادم، و «نگاهداشتم او را بنفس خود» یعنى نفس خود را همه جا در معرض هلاکت مى‏انداختم از براى نگاه داشتن او.

و لقد قبض رسول اللَّه صلّى اللَّه علیه و آله و انّ رأسه على صدرى، و لقد سالت نفسه فى کفّى فأمررتها على وجهى، و لقد ولیت غسله‏

صلّى اللَّه علیه و آله و الملائکة أعوانى، فضجّت الدّار و الأفنیة، ملأ یهبط و ملأ یعرج، و ما فارقت سمعى هینمة منهم، یصلّون علیه حتّى و اریناه صلوات اللَّه علیه فى ضریحه فمن ذا أحقّ به منّى حیّا و میّتا و هر آینه بتحقیق قبض کرده شد روح مبارک رسول خدا- رحمت کند خدا بر او و آل او- و حال آنکه بدرستى که سر مبارک او بر سینه من بود، و هر آینه بتحقیق روان شد نفس او در کف دست من، پس کشیدم آنرا بر روى خود، و هر آینه بتحقیق کارگزارى کردم غسل او را، رحمت کند خدا بر او و آل او، و فرشتگان یارى کنندگان من بودند، پس بفریاد آمد از فزع و ترس خانه و اطراف آن، گروهى پائین مى‏آمدند و گروهى بالا مى‏رفتند، و جدا نشد از گوش من آواز آهسته از ایشان، رحمت مى‏فرستادند بر او تا این که پنهان کردیم او را در ضریح مقدّس او، پس کیست سزاوارتر باو از من در حالى که زنده بود و در حالى که رحلت فرمود.

این تتمه کلام سابقست و «نفس» بسکون فاء بمعنى خون آمده و مراد به «نفسى که روان شده در کف دست او» شارحان نهج البلاغه گفته‏اند: خونست که نقل شده که در وقت رحلت رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله اندک خونى قى کردند و آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه آنرا بر روى خود مالید. و پوشیده نیست که این منافات ندارد با نجاست خون، زیرا که ممکنست که از براى شرافت و برکت آن بر روى خود مالیده باشد هر چند آخر باید شست، یا آنکه ممکن است که خون آن حضرت مستثنى باشد و نجس نباشد چنانکه جمعى از علما احتمال آن داده‏اند بنا بر این که روایت شده که أبا ظبیه حجّام چون حجامت کرد آن حضرت را آشامید خون را و آن حضرت انکار نکرد بر او و فرمود که چون چنین کردى درد نیابد شکم تو، و ظاهر اینست که مراد به «فریاد خانه و أطراف آن» فریاد اهل آنهاست و ملائکه‏

نیز که حاضر مى‏شدند و گروهى پائین مى‏آمدند و گروهى بالا مى‏رفتند و ترس ایشان از وقوع آن واقعه بود و این که بعد از آن آیا چه روى دهد، و «جدا نشد» یعنى همواره آواز ایشان را مى‏شنیدم که آهسته صلوات یعنى رحمت مى‏فرستادند بر آن حضرت، و ممکنست نیز که نماز مى‏کرده باشند بر او، و «ضریح» بمعنى قبرست یا لحد، و «پس کیست سزاوارتر» استفهام انکاریست و متفرّع است بر آنچه نقل فرمودند از خدمات و جان فشانیها در حیات آن حضرت و از متوّلى شدن تجهیز او بعد از وفات، و مراد اینست که با وجود اختصاص این فضایل بمن پس نیست کسى سزاوارتر بآن حضرت از من نه در حال حیات آن حضرت و نه بعد از رحلت او صلّى اللَّه علیه، و مراد باین چنانکه ابن ابى الحدید که از اکابر اهل سنّت است گفته أحقیّت اوست بخلافت بعد از رحلت آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیهما.

١٠١٤٦ و اتّقوا اللَّه الّذى أعذر، و احتج بما نهج، و حذّرکم عدوّا نفذ فى الصّدور خفیّا، و نفث فى الآذان نجیّا. و بپرهیزید از خدائى که زایل کرده عذر را باین که ترسانیده، و حجّت تمام کرده باین که راه واضح قرار داده، و ترسانیده شما را از دشمنى که فرو رفته در سینه‏ها پنهان، و باد دمیده در گوشها راز گوینده. این تتمّه کلامیست و عطف بر سابقست و مراد اینست که: بترسید و بپرهیزید از نافرمانى خدائى که نگذاشته از براى کسى عذرى باین که ترسانیده یعنى چون مردم را از محرّمات ترسانیده و منع کرده پس اگر کسى ارتکاب آنها کند عذرى ندارد، بخلاف این که اگر نترسانیده بود که کسى که ارتکاب آنها میکرد معذور بود بسبب جهل و نادانى، و «حجّت تمام کرده» یعنى چون راه واضحى از براى رسیدن بحقّ قرار داده پس حجّت تمام کرده بر کسى که نرسیده باشد بآن و او را عذرى نباشد از براى نرسیدن بآن، بخلاف این که اگر در راه آن خفائى مى‏بود که کسى که نمى‏رسید بآن معذور مى‏بود، و مراد به «دشمنى‏

که نفوذ کند در سینه‏ها پنهان» شیطانست که در آید در آنها پنهان و وسوسه‏ها کند، و «باد کند در گوشها و راز گوید» و این نیز کنایه از وسوسه‏هاست که میکند و غرض ازین نیز بر قیاس سابق اینست که حق تعالى چون ترسانیده شما را از او پس عذرى نباشد شما را در متابعت او بخلاف این که اگر نمى‏ترسانید که در متابعت او معذور مى‏بودید.

١٠١٤٧ و ایم اللَّه لئن فررتم من سیف العاجلة لا تسلموا من سیوف الآخرة، و أنتم لهامیم العرب و السّنام الأعظم فاستحیوا من الفرار فانّ فیه ادّراع العار و ولوج النَّار. سوگند بخدا که اگر بگریزید شما از شمشیر دنیا سالم نمى‏مانید از شمشیرهاى آخرت، و شما بزرگان عربید و سنام عظیمترید، پس شرم کنید از گریختن، پس بدرستى که در آنست پیراهن کردن عار و داخل شدن نار.

غرض تحریص بر ایستادگى در جهادست و نگریختن از آن، و این که اگر بگریزید از یک شمشیر دنیا، سالم نمانید از شمشیرهاى آخرت که آنها بدترست، پس مگریزید از این بسوى آنها، و «سنام» بفتح سین کوهان شتر را گویند و بآن اعتبار استعمال مى‏شود در هر امر و هر شخص و هر گروه بلند مرتبه، و «پیراهن کردن عار» کنایه است از لازم ساختن آن از براى خود و جدا نشدن از آن مانند پیراهن تن این کس، و مراد به «نار» آتش جهنّم است.

١٠١٤٨ وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً، قدأ من العقاب و انقطع العتاب و زحزحوا عن النَّار و اطمئنّت بهم الدّار، و رضوا المثوى و القرار.

و رانده شده‏اند آنانکه پرهیزگارى کرده‏اند پروردگار خود را بسوى بهشت گروهها، بتحقیق ایمن شده باشد عقاب، و بریده شده عتاب، و دور شده‏اند از آتش، و آرام داده ایشان را سرا، و خشنود گشته‏اند بمنزل و قرار، این تتمّه کلامیست که بعد از آن آیه کریمه را اقتباس فرموده‏اند و بعد از آن آن تتمّه را فرموده‏اند و بآن اعتبار از کلمات آن حضرت نقل شده و مضمون آیه کریمه اینست که: و رانده شده‏اند آنان که پرهیزگارى کرده‏اند و ترسیده‏اند از پروردگار خود بسوى بهشت گروههاى متفرّق، باعتبار تفاوت مراتب ایشان در شرف و بلندى طبقه، و مراد اینست که رانده خواهند شد، و تعبیر بلفظ ماضى از براى دلالت بر تیقّن وقوع آنست حتّى این که گویا واقع شده، و «راندن ایشان» کنایه از تند رفتن ایشانست مانند کسى که بر چاروائى سوار باشد که راننده با آن باشد، و بعضى گفته‏اند که سواره خواهند بود و چارواهاى ایشان رانده خواهد شد از براى تعجیل رسیدن ایشان ببهشت و بعد از آن آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه در وصف ایشان فرموده که: «ایمنى داده شده باشد عقاب» یعنى ایمنى داده شده باشند ایشان از عقاب، و بریده شده باشد از ایشان ملامت و عتاب، و دور گردانیده شده باشند از آتش، و آرام دهد ایشان را سرا، و راضى و خشنود باشند بمنزل خود و محلّ قرار خود.

١٠١٤٩ و الّذى فلق الحبّة و برأ النّسمة لولا حضور الحاضر و قیام الحجة بوجود النَّاصر و ما أخذ اللَّه سبحانه على العلماء أن لا یقارّوا على کظّة ظالم و لا سغب مظلوم لألقیت حبلها على غاربها و لسقیت آخرها بکأس أوّلها، و لألفیتم دنیاکم هذه عندى أزهد من عفطة عنز.

سوگند به آن که خلق کرده یا شکافته دانه را، و آفریده تن بنده را که اگر نمى‏بود حاضر شدن حاضر، و یافت شدن ناصر، و آنچه گرفته خداى سبحانه بر علما این که قرار نگیرند بر سیرى ستمگرى، و نه بر گرسنگى ستم کرده شده، هر آینه مى‏انداختم ریسمان آن را بر دوش آن، و هر آینه آب مى‏دادم آخر آن را بجام اوّل آن، و هر آینه مى‏یافتید دنیاى شما را این نزد من کمتر از عفطه بزى، مراد بیان بى رغبتى خودست در خلافت باعتبار بزرگى دنیوى آن، و این که قبول آن باعتبار این بود که حاضر شدند جمعى که حاضر شدند از براى بیعت، و یارى کنندگان بهم رسید و با وجود یارى کنندگان قبول آن شرعا لازم بود و حجّت بر من تمام بود و عذرى از براى عدم قبول آن نداشتم، و در این اشاره است باین که قبل از آن که تقاعد فرموده بودند باعتبار عدم یارى کنندگان بوده، و باعتبار آن قیام بآن شرعا لازم نبوده، و دیگر این که حق تعالى لازم کرده بر علما و گرفته از ایشان عهد و پیمان این که قرار نگیرند بر سیرى و امتلاى ظالمى، و نه بر گرسنگى مظلومى، و این کنایه است از ظلم أحدى بر أحدى، زیرا که غالب اینست که ظلم سبب این مى‏شود که ظالم سیر شود و امتلا کند و مظلوم گرسنه ماند، و مراد به «قرار نگرفتن بر آن» اینست که صبر نکنند بر آن بلکه رفع کنند ظلم او را و بازخواست آن از ظالم بکنند با وجود قدرت بر آن، پس بعد از وجود یارى کنندگان این بر من لازم شد و بآن اعتبار قبول خلافت البتّه مى‏بایست، و پوشیده نیست که این ممکن است که وجه دیگر باشد از براى قبول چنانکه تقریر شد، و ممکن است که تتمّه وجه سابق باشد و در اصل نصب خلیفه در هر زمان از براى رفع ظلم و تعدّى ظالمان باشد و بآن اعتبار بر کسى که از اهل آن باشد قیام بآن با وجود یارى کنندگان لازم باشد، و «مى‏انداختم ریسمان آنرا» یعنى ریسمان خلافت را که بقرینه مقام ظاهرست و این کنایه است از رها کردن آن و قبول نکردن و سر دادن که بهر جا که خواهد برود

مانند شترى که ریسمان افسار آن را بر دوش آن اندازند و سر دهند که هر جا که خواهد برود، و «آب مى‏دادم آخر آن را بجام اوّل آن» یعنى چنانکه در اوّل مباشر آن نشدم و او را از جام نومیدى از خود آب دادم در آخر نیز چنین مى‏کردم و آنرا از همان جام جرعه

مى‏دادم، و «هر آینه مى‏یافتید دنیاى شما را این» یعنى این دنیا را که مى‏بینید و مى‏دانید و «کمتر» یعنى خوارتر و پست مرتبه‏تر از [عفطه بزى‏] و «عفطه» بمعنى ضرطه بزست و در نهایه ابن اثیر بر این حمل شده و بمعنى عطسه نیز آمده و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه بر این معنى حمل کرده نهایت گفته که: و اکثر استعمال اینست در عطسه گوسفند نه بز، و در عطسه بز شایع‏تر «نفطه» است نه «عفطه»، و بعد از آن گفته که: حمل بر ضرطه بز مى‏توان کرد و ترجیح دارد باعتبار اختصاص آن بنا بر این معنى ببز، نهایت حمل بر معنى اوّل ألیق است بکلام أمیر المؤمنین و جلالت و بزرگى او، و اگر صحیح باشد که عفطه بمعنى عطسه مخصوص عطسه گوسفندست قصورى ندارد که مجازا در عطسه نیز استعمال شده باشد.

حرف لاء

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «لا» که از براى نهى و منع کسى باشد از چیزى.

از آن جمله است قول آن حضرت علیه السّلام:

١٠١٥٠ لا یحمد حامد الّا ربّه. ستایش نکند ستایش کننده مگر پروردگار خود را، یعنى دیگرى غیر پروردگار سزاوار ستایش نیست پس باید که کسى ستایش دیگرى غیر او نکند.

١٠١٥١ لا یخف خائف الّا ذنبه. نترسد ترسنده مگر از گناه خود، یعنى چیزى دیگر غیر گناه خود چیزى نیست که قابل این باشد که کسى از آن ترسد، پس باید که نترسد هیچ ترسنده مگر از گناه خود.

١٠١٥٢ لا یلم لائم الّا نفسه. ملامت نکند ملامت کننده مگر نفس خود را، یعنى هر بدى که پیش کسى آید از جانب نفس او باشد پس باید که او در هیچ بدى که باو رسد ملامت نکند مگر نفس خود را که منشأ آن شده و این باعتبار اینست که در حقیقت بد بدى اخرویست یا بدى دنیوى که آدمى مستحقّ آن شده باشد، و ظاهرست که منشأ این بدیها بغیر از نفس خود نمى‏تواند شد، و امّا بدیى که کسى بکسى بعنوان ظلم و ستم بکند پس آن در حقیقت نسبت با این بدى نیست بلکه نیکیست، زیرا که حق تعالى بعوض آن چندان اجر و ثواب باو بدهد که او کمال رضا و خشنودى بآن بهم رساند، و ممکن است که مراد این باشد که هر کس چندان ملامت نفس خود

باید که بکند که اگر به آنها پردازد فرصت ملامت دیگرى نماند، پس باید که ملامت نکند مگر نفس خود را.

١٠١٥٣ لا تأس على ما فات. اندوهگین مشو بر آنچه فوت شده باشد.

١٠١٥٤ لا تفرح بما هو آت. شاد مشو به آن چه آن آینده باشد، در این دو فقره مبارکه اشاره شده بحقیقت زهد در دنیا و بى رغبتى در آن که در شرع اقدس ترغیب و تحریص شده بر آن، زیرا که حقیقت و کمال آن چنانکه در بعضى احادیث وارد شده اینست که آدمى اندوهگین نگردد به آن چه فوت شود او را از دنیا، و شاد نگردد به آن چه بیاید او را از آن.

١٠١٥٥ لا تقولنّ ما یسوءک جوابه. مگو زینهار آنچه را اندوهگین سازد ترا جواب آن، مثل این که دشنام دهى یا درشتى کنى با کسى که جواب او هم مثل آن باشد و اندوهگین گردى از آن.

١٠١٥٦ لا تفعلنّ ما یعرّک معابه. مکن زینهار آنچه را آلوده سازد ترا عیب آن بمکروه و ناخوش داشته شده آن.

١٠١٥٧ لا تطمع فیما لا تستحق. طمع مکن در آنچه مستحقّ نباشى آنرا، مثل طمع کردن در دنیا مرتبه را که زیاد از مرتبه و پایه او باشد، و همچنین در آخرت مراتب عالیه را بى ورع و تقوائى که شایسته آن گرداند.

١٠١٥٨ لا تستطل على من لا تسترقّ. سر بلندى مکن بر کسى که بنده نگردانى، یعنى بر کسى که بنده تو نباشد.

١٠١٥٩ لا تعن قویّا على ضعیف. یارى مکن صاحب قوّتى را بر ضعیفى، یعنى بر ظلم و ستم بر ضعیفى.

١٠١٦٠ لا تؤثر دنیّا على شریف. اختیار مکن پست مرتبه را بر بلند مرتبه، یعنى باین که مسلّط گردانى آنرا بر این، یا ترجیح دهى، از براى صحبت و آمیزش و مانند آنها.

١٠١٦١ لا تخف الّا ذنبک. مترس مگر گناه خود را.

١٠١٦٢ لا ترج الّا ربّک. امیدوار مباش مگر پروردگار خود را.

١٠١٦٣ لا تثقنّ بعهد من لا دین له. اعتماد مکن زنهار بعهد و پیمان کسى که نباشد دینى از براى او.

١٠١٦٤ لا تمنحنّ ودّک من لا وفاء له. عطا مکن زینهار دوستى خود را کسى را که نباشد وفائى از براى او.

١٠١٦٥ لا تصحبنّ من لا عقل له. مصاحبت مکن زینهار کسى را که نباشد عقلى از براى او.

١٠١٦٦ لا تودعنّ سرّک من لا أمانة له. مسپار زینهار سرّ خود را بکسى که نباشد امانتى از براى او.

١٠١٦٧ لا ترغبنّ فى مودّة من لم تکشفه.

رغبت مکن زینهار در دوستى کسى که کشف نکرده باشى او را، یعنى نگشوده باشى باطن او را، و خوبى آن بر تو ظاهر نشده باشد.

١٠١٦٨ لا تزهدنّ فى شی‏ء حتّى تعرفه. بى رغبت مباش زینهار در چیزى تا این که بشناسى آن را، یعنى حکم ببدى چیزى مکن و خود را یا مردم را از آن منع مکن تا این که بشناسى بدى آن را بحسب شرع و حرمت یا کراهت آنرا، و هر گاه یکى از آنها در آن معلوم نباشد آنرا باید مباح دانست و منع از آن وجهى ندارد، و این موافق است با آنچه مشهورست میانه علما از این که اصل در اشیاء اباحت است و بعضى آیات کریمه و احادیث شریفه نیز دلالت بر آن دارد چنانکه فقیر در حواشى شرح مختصر عضدى تفصیل آن داده.

١٠١٦٩ لا تقدمنّ على أمر حتّى تخبره. قدم مگذار زینهار بر کارى تا این که بدانى آن را، یعنى پیش از این که بدانى خوبى آنرا و این که ضرر و زیانى در آن نباشد.

١٠١٧٠ لا تستحسن من نفسک ما من غیرک تستنکره. نیکو مشمار از نفس خود آنچه را از غیر خود ناخوش مى‏شمارى آنرا، یعنى هر چه را از دیگران بد مى‏شمارى آنرا از خود نیز بد شمار و مرتکب آن مشو، نه مانند بعضى واعظان که مردم را منع کنند از چیزها و خود مرتکب آنها شوند.

١٠١٧١ لا تضیّعنّ مالک فى غیر معروف. ضایع مکن زینهار مال خود را در غیر معروفى، یعنى در غیر مصرف نیکوئى.

١٠١٧٢ لا تضعنّ معروفک عند غیر معروف. مگذار زینهار احسان خود را نزد غیر شناسائى، یعنى احسان مکن مگر

بکسى که بشناسد احسان را و شکر آن کند، و در بعضى «نسخه‏ها» بجاى «عروف» «معروف» است یعنى نزد غیر کس خوبى.

١٠١٧٣ لا تحدّث بما تخاف تکذیبه. سخن مگو بچیزى که بترسى تکذیب آن را، یعنى بچیزى که مردم تکذیب آن کنند و قبول نکنند مثل أمرى که غرابتى داشته باشد و مردم کم قبول کنند، زیرا که هر چند آن راست باشد چون باعث تهمت دروغگوئى مى‏شود اجتناب از آن باید.

١٠١٧٤ لا تصدق من یقابل صدقک بتکذیبه. راست مگو کسى را که در برابر مى‏اندازد راستى نرا بتکذیب خود، این نیز مضمون فقره سابقست و این که راست را هم نزد کسى که تکذیب آن کند نباید گفت، و غرض تأکید این معنیست اگر هر دو را همراه فرموده باشند.

١٠١٧٥ لا تسأل من تخاف منعه. سؤال مکن از کسى که بترسى منع او را، یعنى احتمال این دهى که ردّ کند ترا و حاجت ترا بر نیاورد.

١٠١٧٦ لا تغالب من لا تقدر على دفعه. در صدد غلبه در میا با کسى که قادر نباشى بر دفع آن، یعنى چنین کسى اگر آزارى بتو رساند صبر و تحمّل کن و در صدد دفع آن و غلبه بر او در میا، که بغیر سبکى و خفّت ثمره ندارد.

١٠١٧٧ لا تعد بما تعجز عن الوفاء به. وعده مکن به آن چه عاجز باشى از وفاء بآن.

١٠١٧٨ لا تضمن ما لا تقدر على الوفاء به.

ضامن مشو آنچه را قادر نباشى بر وفاء بآن، یعنى متعهّد مشو چیزى را که نتوانى وفاء بآن کرد خواه ضامن مالى باشد و خواه غیر آن.

١٠١٧٩ لا تخبر بما لم تحط به علما. خبر مده بچیزى که فرو نگرفته باشى آن را بحسب علم یعنى همه اطراف آن را ندانى.

١٠١٨٠ لا ترج ما تعنّف برجائک. امید مدار چیزى را که سرزنش کرده شوى بامید داشتن تو آن را، مثل چیزى که در شأن او نباشد داشتن آن یا رسیدن بآن.

١٠١٨١ لا تأمن من البلاء فى أمنک و رخائک. ایمن مباش از بلا در امنیّت خود و فراخى خود، یعنى در حال امنیّت و فراخى عیش مغرور مشو به آنها و ایمن مباش از بلا، گاه باشد که بزودى آنها مبدّل شود بخوف و تنگى، پس در هر حال استعاذه بحق تعالى باید و استعانت بأسبابى که مقرّر فرموده از دعا و تصدّق و امثال آنها.

١٠١٨٢ لا تقدم على ما تخشى العجز عنه. قدم مگذار بر آنچه بترسى از عاجز شدن از آن.

١٠١٨٣ لا تعزم على ما لم تستبن الرّشد فیه. عزم مکن بر آنچه ندانى رشد را در آن، مراد به «رشد» صواب بودنست.

١٠١٨٤ لا تعامل من لا تقدر على الانتصاف منه. معامله مکن با کسى که قادر نباشى بر استیفاى حقّ خود از او.

١٠١٨٥ لا تعدّنّ شرّاً ما أدرکت به خیرا. مشمار زینهار شرّ چیزى را که دریافته باشى بآن خیرى را، مانند مصیبتى یا بلائى که باعث أجر و ثواب باشد.

١٠١٨٦ لا تعدّنّ خیرا ما أدرکت به شرّا. مشمار زینهار خیر چیزى را که دریافته باشى بآن شرّى را، مثل مالى را که بظلم و ستم گرفته باشى.

١٠١٨٧ لا تتکلّم بکلّ ما تعلم، فکفى بذلک جهلا. سخن مکن بهر چه مى‏دانى پس کافیست این بحسب جهل و نادانى، یعنى کافیست از براى جهل و نادانى کسى این که سخن گوید بهر چه میداند، زیرا که بسیارست که گفتن بعضى چیزها متضمّن مفاسد عظیم باشد، و بعضى امور نیز میباشد که غرابتى دارد که هر گاه کسى نقل کند مردم تکذیب او کنند و سبب خفّت و ذلّت او گردد چنانکه قبل از این مذکور شد.

١٠١٨٨ لا تمسک عن إظهار الحقّ اذا وجدت له أهلا. باز مایست از ظاهر کردن حقّ هر گاه بیابى از براى آن اهلى.

١٠١٨٩ لا تنظر إلى من قال و انظر إلى ما قال. نگاه مکن به آن که گفته و نگاه کن به آن چه گفته، یعنى در قبول و ردّ سخن یا تحسین آن و سهل شمردن آن نگاه باصل آن سخن باید کرد اگر حق باشد قبول باید کرد و الّا ردّ باید کرد، و همچنین اگر علوّ رتبه داشته باشد تحسین باید کرد والّا سهل باید شمرد، نه این که نگاه بگوینده آن کنى، اگر مرد بزرگى گفته باشد آنرا قبول کنى هر چند حق نباشد یا این که تحسین کنى هر چند رتبه نداشته باشد،

و اگر دیگرى گفته باشد بر عکس آن کنى، زیرا که بسیارست که سخن حقّى بر زبان کسى که بر باطل باشد جارى مى‏شود، و همچنین سخن بلند مرتبه بر زبان کسى که چندان رتبه نداشته باشد روان مى‏گردد، و همچنین عکس آن.

١٠١٩٠ لا ترخّص لنفسک فى شی‏ء من سىّ‏ء الاقوال و الافعال. رخصت مده از براى نفس خود در چیزى از بد گفتارها و کارها، یعنى نفس خود را اصلا رخصت سخن بدى یا کار بدى نمى‏باید داد و هیچ چیزى از آنها را سهل نباید گرفت، زیرا که هیچ بدى سهل نیست و سهل گرفتن هر بدى نزد خدا عظیمست، و دیگر این که همین که فى الجمله رخصتى یافت غالب اینست که بهیچ مرتبه نمى‏ایستد و از هر مرتبه بمرتبه که اندکى از آن بالاتر باشد تجاوز میکند، و همچنین تا بهر مرتبه برسد.

١٠١٩١ لا تفسد ما یعنیک صلاحه. فاسد مکن آنچه را مهمّ باشد ترا صلاح آن، یعنى ضرور و در کار باشد از براى تو صلاح آن، مثل مال که از براى دنیا و آخرت آدمى در کارست، پس فاسد نباید کرد باین که در مصرفى صرف کند که بکار نیاید.

١٠١٩٢ لا تغلق بابا یعجزک افتتاحه. مبند درى را که عاجز سازد ترا گشودن آن، غرض اینست که کارى را که کسى کند باید که چنین باشد که اگر پشیمان شود از آن چاره باشد از براى آن، و کارى نکند که اگر بعد از آن خلاف آن را خواهد بدر شدى نباشد او را از آن، مثل این که درى را ببندد بر روى خود که اگر بعد از آن خواهد بگشاید نتواند گشود، مثل این که قفل کند قفل محکمى و کلید آن با او نباشد.

١٠١٩٣ لا تبد عن واضحة و قد فعلت الامور الفاضحة.

ظاهر مکن واضحه را و حال آنکه بتحقیق کرده امور فاضحه، مراد به «واضحه» دندانهاست که در وقت خنده نمایان مى‏شود، و «امور فاضحه» یعنى کارهاى رسوا [کننده‏] که گناهان باشد و مراد اینست که کسى که بتحقیق گناهان کرده باشد سزاوار نیست که بى باک باشد و خنده دندان نما کند بلکه باید که همواره از براى آنها حزین و غمگین باشد، نهایت مرتبه این که گاهى تبسّمى بکند که دندانها نموده نشود.

١٠١٩٤ لا تطمع فى کلّ ما تسمع، فکفى بذلک غرّة. طمع مکن در هر چه مى‏شنوى پس کافیست این بحسب غفلت، یعنى در غفلت آدمى همین کافیست که چنین باشد که هر چه بشنود طمع کند در آن و سعى کند از براى تحصیل آن، و نداند که بسیار باشد که آن دروغ باشد یا این که تحصیل آن نتوان کرد و بر تقدیرى که توان کرد بقبح این طمع زیاد و پیروى هوا و هوس باین مرتبه نرسد، مرد آگاه آنستکه در دنیا در هر باب بداده خدا راضى باشد و تمام سعى او از براى آخرت و رستگارى در آن باشد.

١٠١٩٥ لا ترغب فى کلّ ما یفنى و یذهب، فکفى بذلک مضرّة. رغبت مکن در هر چه فانى مى‏شود و مى‏رود پس کافیست این بحسب مضرّت یعنى کافیست از براى مضرّت آدمى رغبت کردن او در امور دنیوى که فانى مى‏شود و مى‏رود و سعى کردن از براى آن و باز ایستادن بسبب آن از سعى از براى آخرت که پاینده و باقیست.

١٠١٩٦ لا تقطع صدیقا و ان کفر. مبر از دوستى و قطع صله او مکن و اگر چه او کفران کند.

١٠١٩٧ لا تأمن عدوّا و ان شکر.

ایمن مباش از دشمنى و اگر چه شکر کند، زیرا که ممکن است که آن شکر او از براى مکر و فریب باشد تا این که او را از دشمنى خود ایمن گرداند و دست از حفظ و حراست خود بر دارد تا هر چه خواهد از دشمنى تواند کرد، یا این که مردم او را دوست او گمان کنند و بعد از آن آنچه گوید در باره او قبول کنند.

١٠١٩٨ لا تشاور عدوّک و استره خبرک. مشورت مکن با دشمن خود و بپوشان از او خبر خود را، یعنى خبر مده او را بچیزى از احوال خود، و در بعضى نسخه‏ها «خیرک» بیاء دو نقطه زیرست و بنا بر این ترجمه اینست که: بپوشان از او مال خود را.

١٠١٩٩ لا یکن أهلک و ذوودّک أشقى النَّاس بک. نبوده باشند اهل تو و صاحب دوستى تو بدبخت‏ترین مردم بتو، یعنى چنین مکن که اهل و دوستان خود را احسان و رعایت کمتر از دیگران کنى و ایشان محروم‏تر از دیگران باشند از جانب تو، چنانکه طریقه بعضى از مردم دنیاست که اهل و دوستان خود را وامى‏گذارند و برعایت دیگران مى‏پردازند، و در بعضى نسخه‏ها «ذووک» بجاى «ذو ودّک» است و بنا بر این ترجمه اینست که: نبوده باشد اهل تو و مصاحبان تو بدبخت‏ترین.

١٠٢٠٠ لا تستکثرنّ العطاء و ان کثر، فانّ حسن الثّناء أکثر منه. بسیار مشمار عطا را و هر چند بسیار باشد پس بدرستى که نیکوئى ستایش بیشتر از آنست، یعنى هر چند عطاى تو بسیار باشد تو آنرا بسیار مشمار زیرا که عوضى که تو مى‏گیرى بسبب آن که آن نیکوئى ستایش است از آن عطا کرده شده یا هر که بر آن مطّلع شده بیشترست از آن.

١٠٢٠١ لا تستعظمنّ النّوال و ان عظم، فانّ قدر السّؤال أعظم منه.

بزرگ مشمار عطا را و هر چند بزرگ باشد پس بدرستى که قدر سؤال بزرگتر از آنست، یعنى قدر سؤال و آبروئى که او نزد تو ریخته بزرگترست از آنچه باو عطا کنى هر چند آن بزرگ باشد.

١٠٢٠٢ لا تخاطر بشى‏ء رجاء أکثر منه. در هلاکت مینداز چیزى را از براى امید زیاده بر آن چنانکه شیوه بسیارى از مردم دنیاست که أموال خود را برشوه و امثال آن تلف میکنند بامید این که منصبى بگیرند که زیاده بر آن تحصیل کنند و بسیارست که نمى‏شود و خانه خراب مى‏مانند.

١٠٢٠٣ لا تمارینّ اللّجوج فى محفل. جدل مکن زینهار با لجوج در محفلى یعنى در محلّ جمعیّتى و مراد به «جدل» در اینجا مطلق نزاع و بحث است و منع از آن باعتبار اینست که لجوج هر چند حق بر او ظاهر شود باز لجاجت میکند و قبول نمى‏کند و سخن بطول مى‏کشد و باعث کدورت و ملالت حضّار مى‏شود.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٢٠٤ لا تشاورنّ فى أمرک من یجهل. مشورت مکن زینهار در کار خود کسى را که نادان باشد.

١٠٢٠٥ لا تتّکل فى أمورک على کسلان. اعتماد مکن در کارهاى خود بر کسلانى، یعنى کسى که کاهلى و سستى داشته باشد در کارها و گران باشد بر او آنها.

١٠٢٠٦ لا ترجونّ فضل منَّان، و لا تأتمن الأحمق و الخوّان. امید مدار زینهار احسان بسیار منّت گذارنده را، و امین مگردان احمق و بسیار خیانت کننده را، مراد به «امید نداشتن احسان بسیار منّت گذارنده» اینست که طلب احسان از او نکند بلکه قبول آن نیز از او نکند.

١٠٢٠٧ لا تزدرینّ أحدا حتّى تستنطقه. حقیر مشمار زینهار أحدى را تا این که بسخن در آورى او را، مراد اینست که حقیر کیست که جاهل و نادان باشد پس تا کسى را بسخن در نیاورى او را حقیر مشمار گاه باشد که معرفتى داشته باشد، وقتى حقیر مى‏توان شمرد که بسخن در آید و از سخن گفتن او جهل و نادانى او ظاهر شود.

١٠٢٠٨ لا تستعظمنّ أحدا حتّى تستکشف معرفته. بزرگ مشمار أحدى را تا این که طلب کنى ظاهر ساختن معرفتش را، مراد بر قیاس فقره سابق اینست که بزرگ کسیست که علم و معرفتى داشته باشد پس هیچ کس را تا دانش و معرفت او ظاهر نشود بزرگ نتوان شمرد.

١٠٢٠٩ لا تثق بمن یذیع سرّک. اعتماد مکن بکسى که فاش کند سرّ ترا یعنى بر دوستى او، یا در هیچ باب.

١٠٢١٠ لا تصطنع من یکفر برّک. احسان مکن کسى را که کفران کند احسان ترا، چون چند فقره قبل از این مذکور شد که قطع احسان مکن از دوست هر چند کفران کند باید که تخصیص داد این را بغیر دوست، تا این که منافى آن نباشد.

١٠٢١١ لا تطلع زوجک و عبدک على سرّک فیسترقّاک. آگاه مساز زن خود را و بنده خود را بر سرّ خود پس بنده گردانند ترا، یعنى اگر ایشان را آگاه سازى بر سرّ خود باید که مطیع و فرمانبردار ایشان باشى مانند بندگان از ترس این که مبادا سرّ ترا فاش کنند.

١٠٢١٢ لا تسرف فى شهوتک و غضبک فیزریانک.

از حدّ در مگذر در شهوت خود و خشم خود پس عیبناک گردانند ترا یعنى اگر از حدّ درگذرى در آنها و فرمانبردارى آنها کنى زیاده از میانه روى عیبناک گردانند آنها ترا باین که مرتکب محرّمات سازند.

١٠٢١٣ لا ترغب فى الدّنیا فتخسر آخرتک. رغبت مکن در دنیا پس ناقص گردانى آخرت خود را یعنى اگر رغبت کنى در دنیا ناقص گردانى آخرت خود را، زیرا که کم است که رغبت در دنیا باعث ارتکاب حرامى نشود و بر تقدیرى که نشود یقین مرتبه این کس را در آخرت پست‏تر کند از آنکه رغبت در آن نداشته و همین کافیست در زیان و نقصان.

١٠٢١٤ لا تغن بالرّذائل فتسقط قیمتک. بى‏نیاز مشو بر ذایل پس پست شود بهاى تو. «رذایل» اخلاق و صفات پست مرتبه را گویند مقابل «فضایل» که اخلاق و صفات بلند مرتبه است، و مراد به «بى‏نیاز شدن برذائل» اینست که به آنها راضى شود و سلب آنها از خود و طلب فضایل نکند، «پس پست شود بهاى تو» یعنى اگر چنان کنى پست شود قیمت و بهاى تو، و ممکن است که ترجمه این باشد که: فرود میا در رذایل و اقامت مکن در آنها که اگر چنین کنى پست شود قیمت تو، و حاصل هر دو یکیست.

١٠٢١٥ لا تعاتب الجاهل فیمقتک ، و عاتب العاقل یحببک. عتاب مکن نادان را پس دشمن گردد ترا، و عتاب کن عاقل را تا دوست گردد با تو، «عتاب» بمعنى ملامتست و مراد اینست که نادان را ملامت مکن بر کارى که کرده باشد که این باعث دشمنى او مى‏گردد، بخلاف عاقل که در او سبب دوستى مى‏شود، و این در وقتیست که ملامت او شرعا واجب نباشد مثل این که بر مخالفت بعضى از رسوم و عادات حسنه عرفیّه باشد، یا بر آنچه فى الجمله ضرر

دنیوى او در آن باشد و امّا اگر بر چیزى باشد که شرعا ملامت بر آن واجب باشد از راه أمر بمعروف و نهى از منکر پس ملامت او باید کرد هر چند سبب دشمنى او گردد مگر این که اثرى در او نکند، یا این که دشمنى او ضرر بحال این کس داشته باشد، و ممکنست که مراد بعتاب گله گزارى باشد و مراد آن باشد که اگر خلاف آدابى از نادان ببینى اصلا گله گزارى مکن که باعث دشمنى او مى‏گردد بخلاف عاقل که گله گزارى با او سبب دوستى او مى‏شود.

١٠٢١٦ لا تستصغرنّ عدوّا و ان ضعف. کوچک مشمار زینهار دشمن را و اگر چه ضعیف باشد.

١٠٢١٧ لا تردّنّ السّائل و ان أسرف. بر مگردان زینهار سائلى را و اگر چه اسراف کرده باشد یعنى و اگر چه بسبب اسراف محتاج بسؤال شده باشد، یا این که اگر چه بالفعل اسراف کرده باشد و از حدّ خود در گذشته باشد مثل این که جامه که زیاده باشد بر اندازه او پوشیده باشد یا سواره باشد.

١٠٢١٨ لا یسترقّنّک الطّمع و کن عزوفا. بنده نگرداند ترا زینهار طمع، و باش بى‏رغبت، «بنده گردانیدن طمع او را» کنایه است از این که او را مطیع و فرمانبردار خود گرداند مانند بنده.

١٠٢١٩ لا تمنعنّ المعروف و ان لم تجد عروفا. منع مکن زینهار احسان را و اگر چه نیابى شناسائى را، یعنى کسى را که قدر آن را بشناسد و شکر آن بکند، و بنا بر این آنچه قبل از این مکرّر مذکور شد از منع احسان کردن بکسى که نشناسد آن را و شکر آن نکند باید که حمل شود بر وقتى که شناسائى یافت شود.

١٠٢٢٠ لا تمازح الشّریف فیحقد علیک. مزاح مکن با بلند مرتبه پس کینه‏ور گردد بر تو، یعنى غالب اینست که کسى که بلند مرتبه باشد خوش نمى‏آید او را مزاح کسى با او و باعث این مى‏شود که کینه او را در دل گیرد.

١٠٢٢١ لا تلاح الدّنىّ فیجترئ علیک. منازعه مکن با پست مرتبه پس دلیر شود بر تو، یعنى اگر منازعه کنى با او دلیر مى‏شود بر تو و رعایت ادب تو نکند.

١٠٢٢٢ لا یغلبنّ غضبک حلمک. غلبه نکند زینهار خشم تو بردبارى ترا، یعنى باید که خشم خود را ببردبارى فرونشانى و نگذارى که خشم بر آن غلبه کند و ترا در صدد تلافى و انتقام این کار در آورد.

١٠٢٢٣ لا یبعدنّ هواک علمک. دور نگرداند زینهار هواى تو علم ترا، «دور کردن هوا علم را» کنایه از اینست که هوا و خواهش او را فرمانبردار خود گردانند و نگذارند که عمل بعلم خود کند پس گویا دور گردانیده‏اند علم او را از او.

١٠٢٢٤ لا تطمع العظماء فى حیفک. بطمع مینداز عظما را در جور و ظلم خود، یعنى چنین مکن که عظما بطمع افتند که تو از براى رعایت ایشان جور و ظلمى بر کسى بکنى.

١٠٢٢٥ لا تؤیس الضّعفاء من عدلک. نومید مساز ضعفا را از عدل خود، یعنى چنان مکن که اگر طرف حقّ ضعیف باشد تو رعایت جانب قوى کنى و حکم بعدل نکنى از براى او چنانکه در بسیارى‏

از حکّام میباشد بلکه عدل تو باید که نسبت بقوى و ضعیف یکسان باشد.

١٠٢٢٦ لا تصرّ على ما یعقب الاثم. ایستادگى مکن بر چیزى که از پى در آید گناه را، یعنى بر جزاى آن و انتقام از صاحب آن، و غرض تحریص بر عفو و بخشایش است.

١٠٢٢٧ لا تفعل ما یشین العرض و الاسم. مکن آنچه را زشت مى‏گرداند عرض را و نام را.

١٠٢٢٨ لا تضع من رفعته التّقوى. پست مگردان کسى را که بلند کرده باشد او را پرهیزگارى.

١٠٢٢٩ لا ترفع من رفعته الدّنیا. بلند مگردان کسى را که بلند کرده باشد او را دنیا، یعنى بلندى مرتبه او همین از راه دنیا باشد و از راه دین و پرهیزگارى بلندیى نداشته باشد، و مراد اینست که او را بلند مدان، یا این که تعظیم و تکریم او مکن مگر از راه تقیّه یا نحو آن، یا این که اگر زمان اختیار بدست تو آید تو چنین کسى را بلند مکن.

١٠٢٣٠ لا تقل ما یثقل وزرک. مگو آنچه را سنگین کند گناه ترا، یعنى گناهى باشد که باعث زیادتى و سنگینى گناهان تو شود.

١٠٢٣١ لا تفعل ما یضع قدرک. مکن آنچه را پست گرداند قدر ترا.

١٠٢٣٢ لا تکونوا لنعم اللَّه علیکم أضدادا. مباشید از براى نعمتهاى خدا بر شما دشمنان، یعنى دشمن یکدیگر مشوید

بسبب نعمتهاى خدا بر شما یعنى بسبب رشک و حسد هر یک از شما بر نعمت دیگرى.

١٠٢٣٣ لا تکونوا لفضل اللَّه علیکم حسّادا. مباشید از براى احسان خدا بر شما رشک برندگان، این هم همان مضمون فقره سابقیست و مراد نهى از رشک بردن هر یک است بر احسانى که حق تعالى بآن دیگرى کرده باشد.

١٠٢٣٤ لا تخافوا ظلم ربّکم و لکن خافوا ظلم أنفسکم. مترسید از ظلم پروردگار خود و لیکن بترسید از ظلم نفسهاى خود، یعنى مترسید از ظلم حق تعالى چه او سر موئى ظلم نمى‏کند و لیکن ترسید از ظلم نفسهاى شما که بر یکدیگر مى‏کنید یا هر یک بر خود مى‏کنید.

١٠٢٣٥ لا یغلب الحرص صبرکم. غلبه نکند حرص صبر شما را، یعنى چنین کنید که حرص شما غلبه نکند بر صبر شما و مانع نشود از صبر شما بر تنگى معاش و درویشى.

١٠٢٣٦ لا تنسوا عند النّعمة شکرکم، فراموش مکنید نزد نعمت شکر خود را، یعنى این را که شکر آن بکنید.

١٠٢٣٧ لا تکرهوا سخط من یرضیه الباطل. ناخوش مدارید ناخشنودى کسى را که خشنود مى‏سازد او را باطل، یعنى کسى که خشنودى او از شما بکردن باطلى شود شما او را از خود خشنود مسازید بکردن آن باطل، و ناخوش مدارید ناخشنودى او را و باکى نداشته باشید از آن.

١٠٢٣٨ لا توادّوا الکافر، و لا تصاحبوا الجاهل. دوستى مکنید با کافر، و مصاحبت مکنید با نادان، مراد به «کافر» ظاهر آنست، یا کفران کننده نعمت و احسان.

١٠٢٣٩ لا تهتکوا أستارکم عند من یعلم أسرارکم. مدرید پرده‏هاى خود را نزد کسى که میداند اسرار شما را، یعنى حق تعالى، و مراد منع از کردن مطلق گناهست، زیرا که هر گاه حق تعالى اسرار هر کس را داند پس هر گناهى که کسى بکند خواهد دانست و پرده او نزد حق تعالى خواهد درید پس ندریدن پرده خود نزد او باین مى‏شود که اصلا گناهى نکند.

١٠٢٤٠ لا تفضحوا أنفسکم لتشفوا غیظکم، و ان جهل علیکم جاهل فلیسعه حلمکم. رسوا مکنید نفسهاى خود را از براى این که شفا دهید خشم خود را، و اگر اظهار نادانى کند بر شما نادانى پس باید که وسعت داشته باشد آن را بردبارى شما، مراد به «رسوا کردن نفسهاى خود از براى این که شفا دهند خشم خود را» اینست که هر گاه خشمناک شوند بر کسى انتقام کشند از او براى فرونشاندن خشم خود زیاده از قدرى که مستحقّ آن باشد چه این سبب رسوائى مى‏شود در دنیا و آخرت، و ممکن است که مراد اصل انتقام باشد باعتبار این که دلیل کمى حلم و نقص مرتبه ایشان مى‏شود و این هم فى الجمله رسوائیست، و مراد به «اظهار نادانى کردن نادانى بر ایشان» اینست که درشتى یا مثل آن بى‏آدابیى کنند که نشان جهل و نادانى صاحب آنست و کار نادانانست هر چند او بالفرض نادان نباشد.

١٠٢٤١ لا یستحیین أحد اذا سئل عمّا لا یعلم أن یقول: لا أعلم. شرم نکند زینهار احدى از شما هر گاه پرسیده شود از آنچه نمى‏داند از این که بگوید: نمى‏دانم.

١٠٢٤٢ لا یستنکفنّ من لم یکن یعلم أن یتعلّم.

ننگ نداشته باشد زینهار کسى که نبوده باشد چنین که بداند از این که تعلیم بگیرد و بیاموزد، یعنى از تعلیم گرفتن از دیگرى ننگ نباید داشت، عیب و عارى نیست، عیب و عار جهل و نادانیست.

١٠٢٤٣ لا ترخّصوا لانفسکم أن تذهب بکم فى مذاهب الظّلمة. رخصت مدهید مر نفسهاى خود را این که ببرند شما را در راههاى ظالمان، یعنى این که بدارند شمار را بر ظلم و ستم بر طریقه ظالمان و ستمکاران.

١٠٢٤٤ لا تداهنوا فیقتحم بکم الادهان على المعصیة. مساهله مکنید پس بر رو بیندازد شما را مساهله کردن بر معصیت، یعنى اگر مساهله کنید با نفس، آن مساهله بر رو بیندازد شما را بر معصیت، و بکشاند عاقبت بعصیان صریح.

١٠٢٤٥ لا تقولوا فیما لا تعرفون، فانّ أکثر الحقّ فیما تنکرون. سخن مگوئید در آنچه نمى‏دانید پس بدرستى که اکثر حقّ در آن چیزیست که نمى‏شناسید، مراد منع از سخن گفتن در چیزیست که ندانند بردّ و انکار آن، زیرا که اکثر حقّ در آن چیزهاست که نمى‏دانند، و آنچه هر کس میداند اندکیست نسبت به آن چه نمى‏داند، پس بمجرّد این که نداند چیزى را انکار آن نمى‏توان کرد.

١٠٢٤٦ لا تعادوا ما تجهلون، فانّ أکثر العلم فیما لا تعرفون. دشمنى مکنید با آنچه نمى‏دانید پس بدرستى که اکثر علم در آن چیزیست که نمى‏دانید، این هم مضمون فقره سابقست و منع مردم است از مذمّت کردن و بد شمردن علومى که نمى‏دانند، چنانکه شایع شده در این عصر ما بلکه در هر عصرى بوده.

١٠٢٤٧ لا تصدّعوا على سلطانکم فتذمّوا غبّ أمرکم.

پراکنده مشوید بر سلطان خود پس نکوهیده یابید عاقبت کار خود را، یعنى اگر پراکنده شوید بر او و اتّفاق نکنید بر اطاعت و فرمانبردارى او نکوهیده و مذموم خواهید یافت عاقبت کار خود را، باعتبار این که هر گاه اتّفاق نکنید بر اطاعت او ضعیف گردد و دفع دشمنان نتواند کرد و دشمنان از أطراف قصد شما کنند و گرفتار ایشان گردید، و یا باعتبار این که میانه ایشان خود هر گاه تفرقه شود فتنه‏ها و مجادله‏ها واقع شود که ضرر و زیان آنها بهمه ایشان برسد، و یا باعتبار این که آنان که اطاعت نکنند کم است که با او توانند بر آمد و عاقبت بر ایشان دست نیابد و انتقام نکشد.

١٠٢٤٨ لا تستعجلوا بما لم یعجّله اللَّه لکم. شتاب مکنید به آن چه شتاب نفرموده خدا براى شما، ممکن است مراد منع از سعى از براى دولتهاى دنیوى باشد و این که شتاب نباید کرد در آنها بلکه باید صبر کرد تا وقتى که اگر خدا خواهد بدهد، یا این که منع باشد از ظلم و ستم و مانند آن که باعث زوال دولت یا کمى عمر گردد پس آن شتابیست از ایشان خود به آن چه شتاب نکرده خدا از براى ایشان، یا این که منع باشد از عصیان زیاد که سبب این مى‏شود که قهر و غضبى را که حق تعالى شتاب نکرده بآن برایشان بفرستد بر ایشان، یا منع باشد از شتاب کردن در انداختن خود در هلاکتها که از جانب حق تعالى نباشد و خود خود را در آنها بیندازند مثل خصومتها و محاربتها که ضرور نباشد نهایت بنا بر احتمالات آخر ظاهرتر «علیکم» است بجاى «لکم» هر چند هر یک بمعنى یکدیگر مى‏آیند و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٢٤٩ لا تطیعوا الادعیاء الّذین شربتم بصفوکم کدرهم، و خلطتم بصحّتکم مرضهم، و أدخلتم فى حقّکم باطلهم.

فرمانبردارى مکنید ادعیائى را که آشامیده‏اید بصاف خود کدر و ناصاف ایشان را، و آمیخته‏اید بصحّت و تندرستى خود بیمارى ایشان را، و داخل کرده‏اید در حقّ خود باطل ایشان را، «أدعیاء» بمعنى پسر خوانده‏هاست یا آنها که متّهم باشند در نسب خود، و ظاهر اینست که مراد در اینجا چنانکه بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته جمعى‏اند که اسلام را بخود بسته‏اند و نفاق را پنهان کرده‏اند پس خود را منسوب باسلام ساخته‏اند و در واقع منسوب بآن نیستند مانند پسر خوانده کسى که او را پسر او مى‏خوانند و در واقع پسر او نیست، و ممکن است نیز که غرض اشاره بخلل نسب ایشان نیز باشد. و «آشامیده‏اید بصاف خود» یعنى ببدل صاف خود و عوض آن، یا با صاف خود، و مراد به «صاف ایشان» دین و ایمان ایشانست که بدل کرده‏اند آن را بگل و لاى اطاعت و پیروى آن ادعیاء، و طین و حماى محبّت و دوستى ایشان، یا آمیخته کرده‏اند آن را بآن. و مراد به «تندرستى ایشان» نیز صحّت دین ایشانست که آمیخته کرده‏اند آن را ببیمارى اطاعت آن ادعیاء و دوستى ایشان، و مراد به «حقّ» و «باطل» نیز همانهاست، و ممکن است که مراد بیان کمال محبّت و دوستى ایشان باشد با آن ادعیاء بمرتبه که اگر آن ادعیاء را کدورتى روى دهد شما نیز مکدّر شوید و بیاشامید کدورت ایشان را بجاى عیش صاف خود، یا آمیخته کنید آن را بآن کدورت، و اگر ایشان را بیماریى عارض شود آمیخته کنید صحّت خود را بیمارى ایشان، باعتبار این که چندان غمناک و اندوهگین گردید که گویا شما نیز با وجود صحّت، آن بیمارى را دارید، و مراد به «حقّ» و «باطل» همان باشد که مذکور شد، یا این که آنچه حقّ شما باشد از حقوق مسلمانان و ایشان را

در آنها حقّى نباشد داخل کنید ایشان را در آن و ایشان را شریک و سهیم خود گردانید، پس باطل ایشان را در حقّ خود داخل کنید، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٢٥٠ لا تحدّث النَّاس بکلّ ما تسمع، فکفى بذلک خرقا . خبر مده مردم را بهر چه بشنوى، پس کافیست این بحسب حماقت و کم عقلى، زیرا که از آنچه بشنوى بسیار چیزها باشد که کذب و دروغ باشد پس هر گاه تو نقل کنى آنها را تو کاذب و دروغگو برآئى، و بعضى میباشد از آنها که راست باشد امّا غرابتى داشته باشد که از آن راه مردم آنرا تکذیب کنند پس هر گاه تو نقل کنى ترا تکذیب کنند.

١٠٢٥١ لا تردّ على النَّاس کلّما حدّثوک، فکفى بذلک حمقا. ردّ مکن بر مردم هر چه را بشنوى پس کافیست این بحسب حماقت، زیرا که بسیار چیزها باشد که بحسب عقل تو درست نباشد باعتبار این که عقل تو نرسد به آنها و در واقع درست باشد پس آنها را انکار نتوان کرد پس چیزى را که بشنوى و بعقل تو درست نیاید باید که نه قبول کرد و نه انکار، مگر این که مخالف بدیهه یا برهانى باشد.

١٠٢٥٢ لا تذکر الموتى بسوء، فکفى بذلک اثما. یاد مکن مردگان را ببدى، پس کافیست این بحسب گناه.

١٠٢٥٣ لا ترغب فیما یفنى، و خذ من الفناء للبقاء. رغبت کن در آنچه فانى مى‏شود و فراگیر از فنا از براى بقاء، یعنى از دنیا از براى آخرت.

١٠٢٥٤ لا تعمل شیئا من الخیر ریاء، و لا تترکه حیاء.

مکن چیزى از خیر را از براى ریا، و ترک مکن آن را بسبب شرم و حیا، غرض اینست که کارهاى خیر را از براى خدا و خشنودى او باید کرد نه از براى ریا یعنى این که مردم آن را ببینند و او را بکردن آن صالح و خوب دانند، زیرا که چنین عملى هر چند کار خیر باشد ثواب ندارد بلکه گناهست و بمنزله شرک بحق تعالى است چنانکه در احادیث دیگر وارد شده، و «کار خیرى را ترک مکن بسبب شرم از آن» مانند بعضى سنّتیها مثل تحت الحنک که متروک شده باشد میانه مردم و کسى که آن را بکند مردم آن را بر ریا حمل کنند و مذمّت کنند بلکه همین که او در واقع از براى خدا میکند ثواب خواهد داشت و مذمّت مردم ضررى باو ندارد و از آن شرم نباید کرد بلى اگر در واقع نیّت خود را در آن خالص از براى رضاى خدا نتواند کرد و آمیخته بریائى باشد ترک کند آنرا چنانکه اوّلا مذکور شد.

١٠٢٥٥ لا تحلم عن نفسک اذا هى أغوتک. بردبارى مکن از نفس خود هر گاه آن گمراه سازد ترا یعنى بر معصیتى دارد بلکه کمال منع و زجر کن او را از آن.

١٠٢٥٦ لا تعص نفسک اذا هى أرشدتک. نافرمانى مکن نفس خود را هر گاه آن ارشاد کند ترا، یعنى هر گاه خواهد که براه راست درست رساند.

١٠٢٥٧ لا تثق بالصّدیق قبل الخبرة. اعتماد مکن بر دوست پیش از آزمایش، یعنى کسى را دوست خود مگیر پیش از آزمایش، یا هر چند دوست تو باشد اعتماد مکن بر او در امور خود پیش از آزمایش.

١٠٢٥٨ لا توقع بالعدوّ قبل القدرة. جنگ مکن با دشمن پیش از توانایى و قدرت.

١٠٢٥٩ لا ترم سهما یعجزک ردّه. مینداز تیرى را که عاجز سازد ترا ردّ آن، یعنى مکن کارى را که اگر زیانى داشته باشد نتوانى ردّ کرد زیان آن را از خود، مانند تیر که وقتى که انداختى دیگر نتوانى آنرا برگردانید، یا این که مینداز تیرى را که اگر آن را ردّ کنند بر تو و در برابر آن تیرى اندازند بتو عاجز سازد ترا و نتوانى مقاومت کرد با آن.

١٠٢٦٠ لا تعتمد على مودّة من لا یوفى بعهده. اعتماد مکن بر دوستى کسى که وفا نمى‏کند بعهد و پیمان خود.

١٠٢٦١ لا تحلّنّ عقدا یعجزک ایثاقه. وا مکن زینهار گرهى را که عاجز سازد ترا محکم بستن آن، یعنى وا مکن گرهى را که اگر پشیمان شوى از واکردن آن نتوانى دیگر محکم بست آنرا.

١٠٢٦٢ لا توحشنّ امرء یسوءک فراقه. رم مده زینهار مردى را که ناخوش آید ترا جدائى او، یعنى هر گاه مصاحبت کسى را خواهى و ناخوش دارى جدائى او را پس سلوک نیکو کن با او بنرمى و مهربانى، تا رم نکند از تو و جدا نگردد.

١٠٢٦٣ لا تستحى من اعطاء القلیل، فانّ الحرمان أقلّ منه. شرم مکن از عطا کردن کم پس بدرستى که محرومى کمترست از آن، یعنى هر گاه زیاد عطا نتوانى کرد کم عطا کن و شرم مکن از آن و محروم مگردان او را بسبب آن، زیرا که محروم گردانیدن کمترست از آن کم دادن و بدترست از آن، پس چرا شرم کنى از آن و شرم نکنى از این.

١٠٢٦٤ لا تستکثرنّ الکثیر من نوالک، فانّک أکثر منه.

بسیار مشمار بسیار را از عطاى خود پس بدرستى که تو بیشترى از آن، یعنى مرتبه آدمى شریف و بلندست و هر چند بسیار عطا کند آن در جنب شرافت و بلندى مرتبه او سهل باشد و مرتبه او بیشتر باشد از آن.

١٠٢٦٥ لا تسرّ الى الجاهل شیئا لا یطیق کتمانه. نهان مگو بسوى نادان چیزى را که طاقت نداشته باشد پنهان کردن آن را یعنى سرّ خود را بنادان مگو، زیرا که او طاقت پنهان داشتن سرّ ندارد و زود فاش میکند.

١٠٢٦٦ لا تردّ السّائل و صن مروّتک عن حرمانه. بر مگردان سائل را و نگاهدار مروّت خود را از محرومى او یعنى محرومى سائل منافى مروّت و آدمیّت تست پس نگاه دار مروّت خود را از آن و فاسد مکن بسبب آن.

١٠٢٦٧ لا تسى‏ء اللّفظ، و ان ضاق علیک الجواب. بد سخن مگو و هر چند تنگ باشد بر تو جواب، ممکن است مراد این باشد که هر گاه سؤالى از تو کنند بد سخن مگو یعنى تندى و درشتى مکن در جواب هر چند تنگ باشد بر تو جواب و خوب جواب نتوانى گفت که او قبول کند با وجود آن نیز تندى و درشتى مکن، از براى این که بسبب آن آنچه را گوئى قبول کند یا ترک سخن کند چنانکه شایعست میانه مردم بلکه هر گاه عاجز شوى اعتراف کن بعجز که این عیب نیست بخلاف مجادله کردن و تندى و درشتى نمودن.

١٠٢٦٨ لا تصرم أخاک على ارتیاب، و لا تهجره بعد استعتاب. مبر از برادر خود بنا بر شکّى، و دورى مکن از او بعد از طلب خشنودیى،

یعنى بسبب شکّى که حاصل شود ترا در باره برادر خود در کردن بدیى نسبت بتو مبر از او و قطع برادرى مکن از او، مگر این که جزم حاصل شود ترا بآن، و هر گاه بدى کرده باشد و عذر خواهى کند و طلب خشنودى کند خشنود شو از او و دورى مکن از او.

١٠٢٦٩ لا تعتذر الى من یحبّ أن لا یجد لک عذرا. عذر مگو بسوى کسى که دوست مى‏دارد که نیابد از براى تو عذرى، یعنى هر گاه ببینى که کسى مى‏خواهد که تو صاحب تقصیر باشى نسبت باو و عذرى نداشته باشى در آن عذر مگو هر چند عذرى داشته باشى و اعتراف کن بتقصیر خود که آن بهترست از براى عفو و بخشایش او از اینک عذر بگوئى.

١٠٢٧٠ لا تقولنّ ما یوافق هواک و ان قلته لهوا أو خلته لغوا، فربّ لهو یوحش منک حرّا، و لغو یجلب علیک شرّا. مگو زینهار آنچه را موافق باشد با خواهش تو و هر چند بگوئى آنرا از روى بازى یا گمان کنى آنرا لغوى، پس بسا بازیى که رم دهد از تو آزاده را، و بسا لغوى که بکشد بر تو شرّى را، یعنى مگو سخنى را که راست نباشد و بر وفق خواهش تو باشد و هر چند آنرا بعنوان بازى بگوئى، «یا گمان کنى آنرا لغوى» و این هم تأکید سابقست یعنى گمان کنى که باطلى مى‏گویم بعنوان بازى و قصدى ندارم زیرا که بسیار بازیى باشد که رم دهد از تو آزاده مردى را و برنجاند از تو و بسیار لغوى باشد که بکشاند بر تو شرّى را یعنى برساند بتو.

١٠٢٧١ لا تتمسّکن بمدبر، و لا تفارقنّ مقبلا. دست مزن زینهار بصاحب ادبارى، و جدا مشو زینهار از صاحب اقبالى، مراد اینست که اگر خواهى که متوسّل بکسى شوى بکسى دست مزن که دنیا رو

از او گردانیده باشد که کم است که دیگر رو باو آورد، و متوسّل شو بکسى که دنیا رو باو آورده باشد که او در ترقّیست و ممکن است که از او نفعى بتو برسد، یا این که از چنین کسى جدائى مکن بدشمنى کردن با او و آزرده کردن او از خود زیرا که دنیا رو باو دارد و مصلحت نیست در جدائى از او.

١٠٢٧٢ لا تظنّنّ بکلمة بدرت من أحد سوء و أنت تجد لها فى الخیر محتملا. گمان مکن زینهار بکلمه که سرزند از کسى بدیى را و حال این که تو بیابى از براى آن در خیر احتمالى، غرض اینست که کلام کسى را بر محمل بد نباید حمل کرد هر گاه احتمال خیرى در آن برود و هر چند آن احتمال بعید باشد.

١٠٢٧٣ لا تجعلنّ للشّیطان فى عملک نصیبا، و لا على نفسک سبیلا. مگردان زینهار از براى شیطان در عمل خود نصیبى، و نه از براى او بر نفس خود راهى، مراد از «نصیب قرار ندادن از براى شیطان در عمل خود» اینست که خالص گرداند آن را از براى خدا و آمیخته بریا و امثال آن نسازد که بسبب آن شیطان در آن شریک شود، یا این که در آن وسواس بکند از وسواسهاى شیطانى مثل وسواس در نیّت، و مراد از «راه قرار ندادن از براى او» اینست که او را بهیچ وجه بر خود مسلّط نسازد و اطاعت او در هیچ باب نکند.

١٠٢٧٤ لا تتکلّمنّ اذا لم تجد للکلام موقعا. سخن مگو زینهار هر گاه نیابى از براى سخن جایگاهى، مثل موعظه کسى که معلوم باشد که اثر در او نمى‏کند، یا تحقیق مسئله از براى کسى که نفهمد.

١٠٢٧٥ لا تبذلنّ ودّک اذا لم تجد موضعا.

عطا مکن دوستى خود را هر گاه نیابى موضعى، یعنى از براى کسى که اهلیّت دوستى نداشته باشد و جاى آن نباشد.

١٠٢٧٦ لا تعدّن صدیقا من لا یواسى بماله. مشمار زینهار دوست کسى را که مواسات نمى‏کند بمال خود، «مواسات کسى با کسى بمال خود» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که او را هم مثل خود شریک و سهیم داند در آن و مضایقه از او نکند.

١٠٢٧٧ لا تعدّنّ غنیّا من لم یرزق من ماله. مشمار زینهار توانگر کسى را که روزى کرده نشده از مال خود، یعنى مالدارى را که صرف نکند آن را و نگاهدارد، و منع از «توانگر نشمردن او» باعتبار اینست که وضع و سلوک او همان وضع و سلوک درویشانست، و ثمره توانگرى و نشانه ثروت و تموّل اصلا در او نیست پس در حقیقت معنى درویشى با اوست نه توانگرى.

١٠٢٧٨ لا تستصغرنّ عندک الرّأى الخطیر اذا أتاک به الرّجل الحقیر. کوچک مشمار زینهار رأى شریفى را هر گاه بیاورد آن را براى تو مرد حقیرى، یعنى هر گاه رأى شریفى باشد که عقل آن را پسندد بمجرّد این که آن را مرد حقیرى گفته باشد که مرتبه آن کوچک باشد آن رأى را کوچک مشمار چنانکه عادت مردم است که نگاه میکنند بگوینده نه بگفته، و قبل ازین منع ازین طریقه شد.

١٠٢٧٩ لا تردّنّ على النّصیح و لا تستغّشنّ المشیر. ردّ مکن زینهار بر نصیحت کننده و طلب مکن زینهار غشّ کردن اشاره کننده را، یعنى هر گاه کسى از روى خلوص و صافى با تو سخنى بگوید سخن او را ردّ مکن، و هر گاه با کسى مشورت بینى که آنچه مصلحت ترا در آن داند اشاره کند بآن توقّع‏

مدار از او این که غشّ کند با تو و آنچه موافق خواهش تو باشد بگوید بلکه طلب کن از او این که اشاره کند ترا آنچه در واقع صلاح ترا در آن داند.

١٠٢٨٠ لا تزدرین العالم و ان کان حقیرا. حقیر مشمار زینهار عالم را و هر چند بوده باشد حقیر یعنى کوچک و پست مرتبه بحسب دنیا، و منع از «حقیر شمردن او» باعتبار اینست که مرتبه او بسبب علم او نزد حق تعالى بزرگست پس او را کوچک نتوان شمرد.

١٠٢٨١ لا تعظّمنّ الأحمق و ان کان کبیرا. تعظیم مکن زینهار احمق را و هر چند بوده باشد بزرگ یعنى بحسب مرتبه دنیوى، زیرا که کم عقل را نزد حق تعالى بزرگى نباشد بلکه مرتبه هر کس نزد حق تعالى بقدر و اندازه عقل اوست چنانکه در احادیث دیگر وارد شده.

١٠٢٨٢ لا تبسطنّ یدک على من لا یقدر على دفعها عنه. مگشا زینهار دست خود را بر کسى که قادر نباشد بر دفع آن از خود یعنى بر بیچاره که آن را از خود دفع نتواند کرد، و این یا باعتبار اینست که ظلم بر چنین کسى قبح آن زیاده است و کمال خسّت و دنائت مى‏خواهد بخلاف کسى که او را هم قوّت و توانائى باشد که دست برد چنین مردم با یکدیگر در نظر مردم چندان قبحى ندارد، و یا باعتبار این که چنان بیچاره را حق تعالى مدد میکند و دفع دست ظالم از او میکند پس کسى که ظلم کند از چنین ظلمى باید که زیاده اندیشه کند.

١٠٢٨٣ لا تسرعنّ الى أرفع موضع فى المجلس، فانّ الموضع الّذى ترفع الیه خیر من الموضع الّذى تحطّ عنه.

شتاب مکن بسوى بلندترین موضعى در مجلس، پس بدرستى که موضعى که بلند گردانیده شوى بسوى آن بهترست از موضعى که فرود آورده شوى از آن، یعنى هر گاه بمجلسى بروى شتاب مکن که ببالاتر مجلس بروى بلکه صبر کن تا بهر قدر که ترا بالا برند آنجا بنشین زیرا که موضعى که بلند کرده شوى بسوى آن هر چند پر بالا نباشد بهترست از آن بالائى که خود بروى، و بسا باشد که پائین کنند ترا از آن.

١٠٢٨٤ لا تظلمنّ من لا یجد ناصرا الّا اللَّه. ستم مکن بر کسى که نیابد یارى کننده مگر خدا، غرض اینست که ستم اگر چه مطلق آن بد است و از آن حذر باید کرد از راه عقوبت اخروى، از این ستم زیاده حذر باید باعتبار این که حق تعالى نمى‏شود که یارى چنین کسى نکند و دفع ظالم او نکند یا انتقام از او بزودى نکشد.

١٠٢٨٥ لا تجعلنّ لنفسک توکلّا الّا على اللَّه، و لا یکن لک رجاء الّا اللَّه. مگردان زینهار از براى نفس خود توکّلى مگر بر خدا، و نبوده باشد از براى تو امیدى مگر خدا.

١٠٢٨٦ لا یشغلنّک عن العمل للآخرة شغل، فانّ المدّة قصیرة. مشغول نسازد ترا از عمل از براى آخرت شغلى پس بدرستى که مدّت کوتاه است، مراد منع از پرداختن بشغلیست که مانع شود از عمل از براى آخرت زیرا که مدّت کوتاه است و زیاده از قدرى که بآن تحصیل آخرت توان کردنیست، پس بهر قدرى که کسى مشغول شغلى دیگر شود که مانع از آن باشد آخرت از او فوت شود و تدارک آن نتواند کرد.

١٠٢٨٧ لا تنافس فى مواهب الدّنیا، فانّ مواهبها حقیرة.

منافسه مکن در بخششهاى دنیا پس بدرستى که بخششهاى آن کوچک است، «منافسه» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که کسى رغبت کند در چیزى از براى معارضه در کرم با دیگرى، و مراد اینست که مواهب دنیا را دلیل افزونى مرتبه خود مگردان زیرا که آنها کوچک و حقیرست نزد حق تعالى، و نشان افزونى مرتبه کسى نمى‏شود.

١٠٢٨٨ لا تسرعنّ الى الغضب فیتسلّط علیک بالعادة. شتاب مکن زینهار بسوى خشم پس مسلّط کند بر تو عادت را یعنى همین که شتاب کردى بسوى خشم و انتقام کشیدن از آن، مسلّط میکند بر تو این عادت ذمیمه را و عادت میکنى بآن.

١٠٢٨٩ لا تطمعنّ نفسک فیما فوق الکفاف فیغلبک بالزیادة. بطمع مینداز نفس خود را در آنچه بالاتر باشد از کفاف پس غلبه فرماید بر تو زیادتى را، مراد به «کفاف» چنانکه مکرّر مذکور شد قدریست از روزى که در میانه روى کافى باشد، و مراد اینست که نفس خود را بطمع مینداز اصلا در بالاتر از آن، زیرا همین که یک قدرى از بالاتر از آن طلب کنى غلبه مى‏فرماید بر تو طلب زیادتى را، پس بهر مرتبه که برسى طلب زیاده بر آن کنى و همیشه در تعب و زحمت باشى.

١٠٢٩٠ لا تفرحنّ بسقطة غیرک، فانّک لا تدرى ما یحدث بک الزّمان. شاد مشو زینهار بافتادن غیر خود، پس بدرستى که تو نمى‏دانى آنچه را حادث مى‏سازد بتو روزگار یعنى چون نمى‏دانى که ترا نخواهد انداخت و احتمال آن در باره تو نیز هست پس شادى بچیزى که در باره تو هم احتمال رود ناخوشست.

١٠٢٩١ لا تمتنعنّ من فعل المعروف و الاحسان فتسلب الامکان.

امتناع مکن زینهار از کردن نیکوئى و احسان پس سلب کرده شوى توانائى را یعنى هر گاه قدرت بر نیکوئى و احسان داشته باشى و امتناع کنى از آن یعنى منع پذیر گردى از آن و نکنى آنرا این باعث این مى‏شود که حق تعالى توسعه نعمت خود را از تو سلب کند و دیگر قدرت و توانائى احسان نداشته باشى.

١٠٢٩٢ لا تبطرنّ بالظّفر، فانّک لا تأمن ظفر الزّمان بک. پر نشاط مکن زینهار بفیروزى یافتن، پس بدرستى که تو ایمن نیستى از فیروزى یافتن روزگار بتو، یعنى هر گاه فیروزى یابى بر دشمنى پر نشاط مکن بآن، روزگار دشمن هر کس است و ایمن نیستى از فیروزى یافتن آن نیز بر تو، بلکه غالب اینست که فیروزى مى‏یابد بر دشمنان خود پس چنانکه تو بر دشمن فیروزى یافتى بسا باشد که آن نیز بعد از این بر تو فیروزى یابد و ترا در بلائى بیندازد پس شادمانى و نشاط زیاد بر چیزى که در باره خود نیز احتمال رود پسندیده نیست.

١٠٢٩٣ لا تغترنّ بالأمن فانّک مأخوذ من مأمنک. مغرور مشو زینهار بأمنیّت، پس بدرستى که تو گرفته شده از محلّ امنیّت خود، یعنى بأمنیّت زمان مغرور نباید شد و فریب آن نتوان خورد بسیار مى‏شود که آدمى از مأمن خود گرفته مى‏شود پس آدمى همیشه باید که از بلاها و فتنه‏ها پناه بخدا برد بدعا و تصدّق و امثال آنها، و در تدبیر حفظ و نگهدارى خود نیز بقدر مقدور بدوستى کردن با مردم و حسن سلوک با ایشان و نظائر آنها باشد و در امنیّت غافل از آنها نشود، و ممکن است که مراد این باشد که بأمنیّتى که در دنیا داشته باشى مغرور مشو و بسبب آن غافل از مخاوف أخروى مگرد، زیرا که تو ناگاه گرفته خواهى شد از مأمن خود و روانه کرده خواهى شد بسوى آن بوادى و عقبات خوفناک، پس همیشه باید در فکر آنها و تدارک رستگارى خود در آنها بود.

١٠٢٩٤ لا تبتهجنّ بخطاء غیرک، فانّک لن تملک الاصابة أبدا. شادمان مشو زینهار بخطاى غیر خود پس بدرستى که تو مالک نباشى درستکارى را همیشه، یعنى هیچ کس نیست بغیر معصومان علیهم السلام که هر چه کند همیشه درست باشد و خطا نکند پس چنانکه او خطا کرده، نمى‏شود که از تو نیز خطائى سر نزند، پس مسرّت و شادمانى بر چنین امرى با وجود بودن خود نیز در عرضه امثال آن قبیح است.

١٠٢٩٥ لا تتّبعنّ عیوب النَّاس، فانّ لک من عیوبک ان عقلت ما یشغلک أن تعیب أحدا. از پى مرو و تفحّص مکن زینهار عیبهاى مردم را، پس بدرستى که ترا از عیبهاى تو اگر دریابى آن قدر هست که مشغول سازد ترا از عیب کردن کسى.

١٠٢٩٦ لا تقاولنّ الّا منصفا، و لا ترشدنّ الّا مسترشدا. سخن مگو مگر صاحب انصافى را، و ارشاد مکن مگر طلب کننده رشد را، «ارشاد» بمعنى نمودن راه راست درست است، و «رشد» بمعنى آن راه است و مراد اینست که تا کسى جویا و خواهان رشد نباشد ارشاد او مکن که قبول نمى‏کند و ثمره ندارد.

١٠٢٩٧ لا تعدنّ عدة لا تثق من نفسک بانجازها. وعده مکن زینهار وعده که اعتماد نداشته باشى از نفس خود بوفا کردن بآن.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٢٩٨ لا تغترّنّ بمجاملة العدوّ، فانّه کالماء و ان أطیل اسخانه بالنَّار لا یمتنع من اطفائها.

مغرور مشو بنیکوئى کردن دشمن پس بدرستى که آن مانند آبست و هر چند دراز کشد گرم کردن آن بآتش منع پذیر نشود از فرونشاندن آن، یعنى مغرور مشو بنیکوئى که کرده باشى بدشمن و خاطر جمع مکن از آن بآن، زیرا که گاه هست که دشمن هر چند کرم و نیکوئى کنند باو، دست از دشمنى بر نمى‏دارد مانند آب که هر چند زمان درازى گرم کرده شود بآتش، ترک دشمنى آن نکند، و اگر دست یابد بر آن خاموش کند آن را.

١٠٢٩٩ لا تعوّد نفسک الیمین، فانّ الحلّاف لا یسلم من الاثم. عادت مفرما نفس خود را بسوگند پس بدرستى که بسیار سوگند خورنده سالم نمى‏ماند از گناه، زیرا که کم است که در سوگند بسیار سوگند دروغى نباشد اگر بر ماضى باشد، و اگر بر مستقبل باشد کمست که وفا بهمه آنها بشود.

١٠٣٠٠ لا تعوّد نفسک الغیبة، فانّ معتادها عظیم الجرم. عادت مفرما نفس خود را غیبت، پس بدرستى که عادت کننده آن عظیم گناهست یعنى گناه او عظیمست.

١٠٣٠١ لا تأمن صدیقک حتّى تختبره، و کن من عدوّک على أشدّ الحذر. ایمن مگردان دوست خود را تا آزمایش کنى او را، و باش از دشمن خود بر سخت‏ترین حذر و اندیشه کردن، مراد از جزء اوّل اینست که: هر چند کسى دوست تو باشد تا آزمایش نکنى او را و امانت او بر تو ظاهر نشود او را امین مگردان در اموال و معاملات خود، و ممکن است ترجمه آن این باشد که: ایمن مباش از دوست خود تا این که آزمایش کنى او را و مراد این باشد که بمجرّد این که کسى اظهار دوستى کند ایمن مباش از او تا این که آزمایش کنى و دوستى او

بر تو ظاهر شود، یا این که هر چند دوست باشد ایمن مباش از او، چه بسیار دوستى باشد که از براى اندک چیزى برگردد و دشمنى کند تا این که آزمایش کنى او را و ثبات قدم او در دوستى بر تو ظاهر شود، و پوشیده نیست که یکى از این دو معنى آخر أنسب است با جزء دوّم.

١٠٣٠٢ لا تیأس من الزّمان اذا منع، و لا تثق به اذا أعطى، و کنّ منه على أعظم الحذر. نومید مشو از روزگار هر گاه منع کند، و اعتماد مکن بر آن هر گاه عطا کند، و باش از آن بر بزرگترین حذر، مراد اینست که مدار روزگار در هیچ حال بر یک قرار نیست پس اگر منع کند کسى را و عطا نکند نومید نباید شد بسیارست که بعد از آن بر مى‏گردد و رو باو مى‏آورد، و اگر عطا کند اعتماد بر آن نباید کرد بسیارست که بعد از آن بر مى‏گردد و منع میکند، بلکه در این حال بر سخت‏ترین حذر از آن باید بود زیرا که غالب اینست که بعد از اقبال بکسى هر گاه پشت برگرداند باو، او را در کمال نکبت مى‏اندازد.

١٠٣٠٣ لا یؤنسنّک الّا الحقّ، و لا یوحشنّک الّا الباطل. انس ندهد ترا مگر حقّ، و رم نفرماید ترا مگر باطل یعنى انس و آرام مگیر مگر بحقّ، و رم مکن مگر از باطل.

١٠٣٠٤ لا تجعل عرضک غرضا لقول کلّ قائل. مگردان عرض خود را هدف گفتار هر گوینده، مراد ترغیب در نگهدارى عرض خودست بهر نحو که میسّر شود اگر همه محتاج ببذل اموال باشد تا این که هدف تیرهاى بدگوئى هر گوینده نشود که آن بدترین خفّتها و خواریهاست.

١٠٣٠٥ لا تجر لسانک الّا بما یکتب لک أجره و یجمل عنک نشره. روان مگردان زبان خود را مگر به آن چه نوشته شود از براى تو اجر آن و نیکو باشد از تو پهن شدن آن، یعنى پهن شدن آن از تو نیکو باشد و در مقام مدح و خوبى تو آنرا از تو نقل کنند.

١٠٣٠٦ لا تعرّض لعدوّک و هو مقبل، فانّ اقباله یعینه علیک، و لا- تعرّض له و هو مدبّر، فانّ ادباره یکفیک أمره. متعرّض مشو مر دشمن خود را و حال آنکه او مقبل باشد یعنى هنگام اقبال او باشد، پس بدرستى که اقبال او یارى میکند او را بر تو یعنى بر دفع تو، و متعرّض مشو مر او را و حال آنکه او مدبر باشد یعنى در وقت ادبار او، پس بدرستى که ادبار او کفایت میکند از براى تو کار او را یعنى همان ادبار او کارگزارى میکند از براى تو کار او را و محتاج بزحمت و تعب تو نیست در این که متعرّض او شوى.

١٠٣٠٧ لا تخل نفسک من فکرة تزیدک حکمة، و عبرة تفیدک عصمة. خالى مگذار نفس خود را از فکرى که زیاد کند ترا حکمتى، و از عبرتى که عطا کند ترا عصمتى. «فکرت» اسمیست بمعنى تفکّر و تأمّل، و «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست را گویند، یا هر گاه با عملى درست نیز باشد، و «عبرت» بمعنى پى بردن از چیزیست بچیز دیگر و استنباط آن از آن، و «عصمت» بمعنى نگهداریست یعنى عبرتى که باعث نگهدارى تو شود از بلائى یا بدیى در اخلاق یا اعمال.

١٠٣٠٨ لا تصحب المائق فیزیّن لک فعله، و یودّ أنّک مثله.

مصاحبت مکن احمق را پس زینت دهد از براى تو کار خود را، و دوست دارد بودن ترا مثل خود او، یعنى اگر مصاحبت کنى با احمق زینت دهد از براى تو کارهاى خود را و خواهد که ترا نیز مثل خود کند، و نمى‏شود که قدرى اثرى نکند در تو.

١٠٣٠٩ لا تکثر فتضجر، و لا تفرط فتسقط. بسیار مگو پس غمگین گردانى، و تقصیر مکن پس بیفتى، یعنى سخن بسیار مگو که مردم را ملول گردانى بآن، و پر کم هم مگو که نادان نمائى و بیفتى از مرتبه که داشته باشى.

١٠٣١٠ لا تبخل فتقتّر ، و لا تسرف فتفرط. بخیلى مکن پس تنگ گیرى کنى، و اسراف مکن پس از حدّ درگذرى.

١٠٣١١ لا تستبدّ برأیک، فمن استبدّ برأیه هلک. منفرد نباش برأى خود، پس هر که منفرد باشد برأى خود هلاک گردد.

١٠٣١٢ لا تتّبع الهوى، فمن تبع هواه ارتبک. پیروى مکن خواهش را، پس هر که از پى رود خواهش خود را در گل فرو رود یعنى در مهلکه افتاد که در نتواند آمد از آن مانند کسى که در گل فرو رود.

١٠٣١٣ لا تسرع الى النَّاس بما یکرهون، فیقولوا فیک ما لا یعلمون. شتاب مکن بسوى مردم به آن چه ناخوش دارند، پس بگویند در تو آنچه را

ندانند، مراد منع از شتاب کردن در رسانیدن خبرهاى بد است بسوى مردم یعنى رسانیدن آنها بایشان پیش از این که بایشان رسیده باشد و این که این باعث این مى‏شود که تهمت زنند ترا و نسبت دهند به آن چه نمى‏دانند مثل دشمنى با ایشان و بد ذاتى و امثال آنها.

١٠٣١٤ لا تجزعوا من قلیل ما أکرهکم، فیوقعکم ذلک فى کثیر ممَّا تکرهون. جزع و بى تابى مکنید از اندک آنچه ناخوش دارید، پس بیندازد این شما را در بسیارى از آنچه ناخوش دارید یعنى اگر جزع کنید پس مى‏اندازد شما را در بسیارى از آنچه ناخوش دارید چنانکه مکرّر مذکور شد که جزع کردن در معصیت باعث نزول مصیبت دیگر مى‏شود و پوشیده نماند که آنچه ترجمه و شرح شد بنا بر اینست که بجاى «أکرهکم» «کرهتم» باشد نهایت در اکثر نسخه‏ها که بنظر رسید «أکرهکم» است و در بعضى «أکرهتم» است و ظاهر اینست که هر دو سهو ناسخین است و صحیح «کرهتم» است چنانکه ترجمه شد.

١٠٣١٥ لا تسئلنّ عمَّا لم یکن ففى الّذى قد کان علم کاف. سؤال مکنید از آنچه نبوده پس در آنچه بتحقیق بوده علمیست کافى، ممکن است مراد این باشد که سؤال مکنید ما را از آنچه واقع نشد از ما از سعى زیاد از براى طلب حقّ خود، زیرا که در آن قدرى که واقع شد و پیش نرفت علمیست کافى از براى عذر ما، زیرا که کسى که تأمّل کند در آنها میداند که اگر زیاده بر آن هم سعى مى‏کردیم پیش نمى‏رفت و سودى نداشت.

و آنچه در نهج البلاغه نقل شده اینست: «لا تسئل عمَّا لم یکن ففى الّذى قد کان لک شغل».

و در بعضى نسخه‏ها «عمّا لا یکون» است یعنى: سؤال مکن از آنچه نبوده یا نمى‏باشد (بنا بر اختلاف نسخه‏ها) پس در آنچه بتحقیق بوده از براى تو شغلیست. و شارح بحرانى (ره) گفته که «امر فرموده‏اند بتسلّى شدن از آنچه میباشد از زیادتى روزى و مانند آن از مطالب دنیویه به آن چه بوده و واقع شده از مطالبى که عطا شده و ترغیب فرموده‏اند در آنچه امر کرده‏اند بآن باین که در آنچه داده شده شغلیست از براى تو که آن ضبط آن و شکر آن و کار فرمودن آن در اطاعت خداست، پس همان کافیست از براى شغل تو و طلب زیادتى سزاوار نیست، و پوشیده نیست که آن عبارت نیز بر معنیى که در شرح عبارت اینجا مذکور شد محمول مى‏تواند شد بلکه آن ظاهرترست و این که حمل عبارت اینجا بر آن معنى بغایت بعیدست، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٣١٦ لا تستشفینّ بغیر القرآن، فانّه من کلّ داء شاف. شفا مجوئید بغیر قرآن پس بدرستى که آن از هر دردى شفا دهنده است، یعنى در کار نیست شفا جستن بغیر قرآن مجید، زیرا که آن کافیست از براى شفا جستن بآن از هر دردى. و این یا باعتبار اینست که هر سوره یا هر قدرى را که از آن بخوانند از براى شفاء از هر دردى شفا دهنده باشد از آن بشرط اخلاص و باقى شرائط اجابت دعاء، یا باعتبار این که شفاى هر دردى در جاى خاصّى از این باشد که اهل آن عالم باشند بآن، و بنا بر این باید که مراد این باشد که در کار نیست شفا جستن بغیر آن بلکه رجوع کنید بما در هر دردى تا ما خبر دهیم شما را بشفا دهنده آن از قرآن.

١٠٣١٧ لا یسترقّنّک الطّمع و قد جعلک اللَّه حرّا. بنده نگرداند زینهار ترا طمع و حال این که بتحقیق گردانیده ترا خدا آزاد یعنى‏

معقول نیست که کسى که حق تعالى او را آزاد گردانیده باشد او خود را بنده طمع گرداند یعنى مطیع و فرمانبردار آن باشد مانند بندگان.

١٠٣١٨ لا تعرّض لمعاصى اللَّه سبحانه و اعمل بطاعته یکن لک ذخرا. فرا پیش میا نافرمانیهاى خداى سبحانه را و عمل کن بفرمانبردارى او تا بوده باشد از براى تو ذخیره، یعنى اگر چنین کنى بوده باشد آن از براى تو ذخیره و پس اندوزى از براى آخرت.

١٠٣١٩ لا تند منّ على عفو، و لا تبهجنّ بعقوبة. پشیمان مشو زینهار بر بخشایشى، و شادمان مشو زینهار بر عقوبت کردنى.

١٠٣٢٠ لا تهتمّنّ الّا فیما یکسبک أجرا، و لا تسع الّا فى اغتنام مثوبة. اهتمام مکن زینهار مگر در آنچه کسب فرماید ترا اجرى، و روى مکن مگر در غنیمت یافتن ثوابى.

١٠٣٢١ لا تکثرنّ الدّخول على الملوک، فانّهم ان صحبتهم ملّوک، و ان نصحتهم غشّوک. بسیار مکن زینهار داخل شدن بر پادشاهان را، پس بدرستى که ایشان اگر صحبت دارى با ایشان ملول گردند از تو، و اگر نصیحتى کنى ایشان راغش کنند با تو و صاف نباشند.

١٠٣٢٢ لا تصحبنّ أبناء الدّنیا، فانّک ان أقللت استثقلوک، و ان أکثرت حسدوک. مصاحبت مکن زینهار با پسران دنیا، پس بدرستى که تو اگر بى چیز باشى کم مى‏شمارند، ترا و اگر مالدار باشى رشک برند بر تو.

١٠٣٢٣ لا ترغب فى خلطة الملوک، فانّهم یستکثرون من الکلام ردّ السّلام، و یستقلّون من العقاب ضرب الرّقاب. رغبت مکن در اختلاط پادشاهان، پس بدرستى که ایشان بسیار مى‏شمارند از کلام جواب دادن سلام را، و کم مى‏شمارند از عقاب ضرب رقاب را یعنى زدن گردنها را.

١٠٣٢٤ لا تسى‏ء الخطاب فیسوءک نکیر الجواب. بد مکن خطاب را پس بد آید ترا جواب بد، یعنى اگر خطاب بد کنى جواب بد شنوى و بد آید ترا آن.

١٠٣٢٥ لا تسرعنّ الى بادرة وجدت عنها مندوحة. شتاب مکن بسوى تندیى که یافته باشى از آن توسعه یعنى ضرور نباشد آن از براى تو و بى آن توانى چاره کار خود کرد.

١٠٣٢٦ لا تطلبنّ طاعة غیرک و طاعة نفسک علیک ممتنعة. طلب مکن زینهار فرمانبردارى غیر خود را و حال آنکه فرمانبردارى نفس تو بر تو ممتنع باشد یعنى منع پذیر باشد مراد اینست که کسى که نفس او فرمانبردار او نباشد دیگران کى فرمانبردار او گردند، پس اگر کسى خواهد که مردم فرمانبردار او

گردند باید که نفس خود را فرمانبردار خود گرداند تا مردم نیز بفرمان خدا فرمانبردار او گردند.

١٠٣٢٧ لا تعجلنّ الى تصدیق واش و ان تشبّه بالنَّاصحین، فانّ السّاعى ظالم لمن سعى به، غاشّ لمن سعى الیه. تعجیل مکن زینهار بسوى تصدیق واشى و هر چند خود را شبیه ساخته باشد بنصیحت کنندگان، پس بدرستى که ساعى ستم کننده است از براى کسى که سعایت کرده او را، و غشّ کننده است مر کسى را که سعایت بسوى او کرده، «واشى» و «ساعى» سخن چینیست که بدگویئى که کسى کسى را کرده باشد باو نقل کند و مراد اینست که تعجیل نباید کرد در تصدیق او هر چند خود را شبیه بدوستان صاف ساخته و این سخن چینى را از براى اظهار این میکند، زیرا که چنین کس نسبت بهر دو طرف بد میکند، ستم کننده است نسبت بکسى که سعایت او کرده و سخن او را نقل کرده زیرا که او را بعقوبتى گرفتار مى‏سازد، و صاف نیست نسبت بکسى که سعایت بسوى او میکند زیرا که او را بخشم مى‏آورد و متصدّى انتقام مى‏سازد، اگر صاف مى‏بود با او اظهار نمى‏کرد باو تا او آلوده آن نشود، زیرا که انتقام اگر زیاده از گناه او باشد ظلم و ستم باشد و اگر به آن قدر یا کمتر باشد اگر چه جایز باشد نقص و ناخوش باشد پس کسى که با کسى صاف باشد چرا او را بر چنین کارى دارد.

١٠٣٢٨ لا تمنعنّکم رعایة الحقّ لاحد عن اقامة الحقّ علیه. منع نکند شما را زینهار رعایت حقّ از براى احدى از بر پا داشتن حقّ بر او، یعنى چنین مکنید زینهار که از براى رعایت حقّى که کسى بر شما داشته باشد اقامت نکنید حقّى را که بر او باشد از حقوق حق تعالى یا دیگران، و باز خواست نکنید آنرا از او بسبب آن رعایت.

١٠٣٢٩ لا تستبطى‏ء اجابة دعائک و قد سددت طریقة بالذّنوب. دیر مشمار اجابت دعاى خود را و حال آنکه بتحقیق بسته تو راه آنرا بگناهان.

یعنى اگر دعاى تو دیر باجابت رسد آنرا دیر مشمار، سبب آن اینست که گناهان تو راه آن را بسته، نه این که در جود و کرم حق تعالى تأخیرى شده با وجود اهلیّت و استحقاق تو.

١٠٣٣٠ لا تحارب من یعتصم بالدّین، فانّ مغالب الدّین محروب. جنگ مکن با کسى که چنگ در مى‏زند بدین، پس بدرستى که کسى که خواهد غلبه کند بر دین محروبست یعنى ربوده شده از اوست یعنى ربوده شود از او آنچه دارد از دین و خیرات مانند کسى که در جنگ ربوده شود از او اموال او و بى چیز ماند.

١٠٣٣١ لا تغالب من یستظهر بالحقّ، فانّ مغالب الحقّ مغلوب. غلبه مجو بر کسى که پشت قوى کند بحقّ، پس بدرستى که غلبه جوینده بر حق مغلوبست، «پشت قوى کند بحق» یعنى حق با او باشد و تکیه او بر آن باشد.

١٠٣٣٢ لا تأمننّ ملولا و ان تحلّى بالصّلة، فانّه لیس فى البرق الخاطف مستمتع لمن یخوض الظّلمة. ایمن مشو زینهار از ملولى و هر چند زیور یافته باشد باحسان، پس بدرستى که شأن اینست که نیست در برق خاطف بهره یافتنى از براى کسى که داخل مى‏شود در تاریکى، مراد اینست که کسى که ملول و آزرده باشد از تو ایمن مشو از او بمجرّد این که احسانى بکنى باو و زیور یابد او بآن، زیرا که او بمنزله کسیست که در تاریکى برود و ناگاه برق خاطفى بجهد بر آن پس چنانکه او بآن برق بهره نیابد و بآن بینا نگردد مگر یک لمحه و بعد از آن باز در تاریکى باشد پس کسى که ملول و آزرده باشد از تو او نیز بمجرّد یک احسانى که برسد از تو باو بینا نگردد مگر یک لمحه‏

و از تاریکى جهل عداوت و دشمنى بر نمى‏آید پس همان در صدد تلافى و انتقام باشد و از او ایمن نتوان شد، و «خاطف» بمعنى رباینده است و برق را «خاطف» گویند باعتبار این که غلبه کند بر نور چشم و گویا برباید آنرا.

ایمن نتوان شد، و «خاطف» بمعنى رباینده است و برق را «خاطف» گویند باعتبار این که غلبه کند بر نور چشم و گویا برباید آنرا.

١٠٣٣٣ لا یکن المضمون لک طلبة أولى بک من المفروض علیک عمله. نبوده باشد ضامن گشته شده از براى تو طلب آن اولى بتو از فرض کرده شده بر تو عمل آن، مراد اینست که حق تعالى ضامن شده از براى آدمى روزى را و فارغ کرده او را از طلب آن چنانکه مکرّر مذکور شد و فرض و واجب کرده بر او طاعات و عبادات را پس باید که آن اولى نگردد باو از این یعنى چنین نشود که مشغول شود بطلب آنچه خدا ضامن شده آنرا از براى او، و واگذارد آنچه را فرض و واجب کرده بر او.

١٠٣٣٤ لا تمهر الدّنیا دینک، فانّ من مهر الدّنیا دینه زفّت الیه بالشّقاء و العناء و المحنة و البلاء. مکن کابین دنیا دین خود را پس بدرستى که کسى که کابین دنیا کند دین خود را زفاف کرده شود بسوى او دنیا همراه با بدبختى و تعب و محنت و بلا، تشبیه شده دنیا بعروس چنانکه شایعست، و کسى که بذل کند دین خود را از براى آن بکسى که خواستگارى نماید آنرا و کابین آن کند دین خود را، و «زفاف» بکسر زاء با نقطه بردن عروس است از براى داماد، و «بودن چنین عروسى همراه بدبختى و تعب و محنت و بلا بحسب آخرت و دنیا» ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

١٠٣٣٥ لا تبیعوا الآخرة بالدّنیا، و لا تستبدلوا الفناء بالبقاء. مفروشید آخرت را بدنیا، و فرا مگیرید فنا را عوض بقاء.

١٠٣٣٦ لا تجعلوا یقینکم شکّا، و لا علمکم جهلا. مگردانید یقین خود را شکّى و نه علم خود را جهلى، غرض تحریص مردم است بعمل کردن بمقتضاى یقین و علم خود بأحوال مبدأ و معاد و این که با یقین و علم به آنها عمل نکردن بآن معقول نیست پس کسى که عمل نکند بآن گوئیا یقین خود را شکّ گردانیده و علم خود را جهل.

١٠٣٣٧ لا تجهل نفسک، فانّ الجاهل معرفة نفسه جاهل بکلّ شی‏ء. مباش نادان نفس خود را پس بدرستى که نادان شناخت نفس خود را نادانست بهر چیز، مراد به «نادان نفس خود» اینست که قدر و مرتبه خود را نداند باین که تجاوز کند از حدّ و رتبه خود، یا این که خود را از رتبه خود بیندازد باخلاق و صفات نکوهیده یا افعال و اعمال ناشایست، و «بودن چنین کسى بمنزله نادان بهر چیز» ظاهرست، زیرا که دانائیى که کار کسى مى‏آید این دانائیست پس کسى که این را نداشته باشد گویا اصلا دانائى ندارد و هیچ چیز نمى‏داند.

و ممکن است که مراد شناختن نفس خود باشد و دانستن عیبهاى آن تا این که سعى کند در ازاله آنها از خود، یا شناختن نفس خود باشد و دانستن عیبهاى آن تا این که سعى کند در ازاله آنها از خود، یا شناختن نفس خود باشد باین نحو که خود بخود یافت نتواند شد و ناچارست او را از مبدئى که او را موجود کرده باشد و بر هر تقدیر «بودن نادان آن، نادان بهرهیز» بر سبیل مبالغه است و مراد اینست که بمنزله اینست که هیچ چیزى را نداند.

١٠٣٣٨ لا تفتننّکم الدّنیا، و لا یغلبنّکم الهوى، و لا یطولنّ علیکم الأمد، و لا یغرّنّکم الأمل، فانّ الأمل لیس من الدّین فى شی‏ء. بفتنه نیندازد زینهار شما را دنیا، و غلبه نکند زینهار بر شما هوا، و دراز نکشد زینهار بر شما أمد، و فریب ندهد زینهار شما را امید، پس بدرستى که امید

نیست از دین در چیزى، «أمید» بمعنى پایانست و بمعنى مدّت و زمان نیز مستعمل مى‏شود، و مراد به «دراز نکشیدن أمد» اینست که مدّت درازى از براى عمر خود یا پایان دورى از براى آن قرار ندهند و این کنایه است از این که امیدهاى دور و دراز از براى خود قرار ندهند، چه هر که امیدهاى دور و دراز از براى خود قرار دهد گویا مدّت عمر خود را دراز و پایان آنرا دور قرار داده، و «نیست امید از دین» یعنى داخل نیست در آن در چیزى یعنى در هیچ چیز از دین یعنى امید داخل نیست در دین اصلا و بهیچ وجه، یعنى دیندار امیدهاى دنیوى اصلا از براى خود قرار نمى‏دهد.

١٠٣٣٩ لا تقولنّ ما لا تفعله، فانّک لن تخلو فى ذلک من عجز یلزمک و ذمّ تکسبه. مگو زینهار آنچه را نمى‏کنى آن را، پس بدرستى که تو خالى نمى‏شوى در این حال از عاجزیى که لازم باشد ترا، و مذمّتى که کسب کنى تو آن را، یعنى وعده مکن چیزى را که وفا مکنى بآن، زیرا که اگر چنین کنى خالى نخواهى بود در آن حال از عجزى که لازم تو شود یعنى حق تعالى ترا بجزاى آن عاجز و ناتوان گرداند و قدرت و استطاعتى که بتو عطا کرده بود که وفا بامثال آن مى‏توانستى کرد از تو زایل کند، «و خالى- نبودن او از مذمّتى که کسب کند آنرا» ظاهرست، چه خلف کننده وعده را همه کس مذمّت کند، و ممکن است مراد به «عجز» عجز نفس او باشد یعنى خالى نخواهى شد از این که منسوب شوى و لازم تو شود صفت ذمیمه عجز نفس و ناتوانى آن بمرتبه که نتوانى که بدارى او را بر وفا بوعده که خود کرده باشى، و از مذمّتى که کسب کنى آنرا بسبب این.

١٠٣٤٠ لا تعتذر من أمر أطعت اللَّه سبحانه فیه، فکفى بذلک منقبة.

عذر مگو از کارى که اطاعت کرده باشى خداى سبحانه را در آن پس کافیست آن بحسب منقبت، یعنى هر گاه کارى را از براى اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى کرده باشى و موافق رضاى کسى نباشد لازم نیست که از براى آن عذر بخواهى از او کافیست همین در فضیلت و منقبت تو، و تقصیرى نیست تا عذرى از آن باید خواست.

١٠٣٤١ لا تکثرنّ صحبة اللّئیم فانّه ان صحبتک نعمة حسدک، و ان طرقتک نائبة قذفک. بسیار مکن مصاحبت لئیم را، پس بدرستى که او اگر همراه شود ترا نعمتى رشک برد بر تو، و اگر بیاید ترا مصیبتى بیندازد ترا، مراد به «لئیم» شخص دنىّ پست مرتبه است یا بخیل چنانکه مکرّر مذکور شد، و «بیندازد ترا» یعنى واگذارد و ترک مصاحبت تو میکند، و ممکن است که ترجمه «قذفک» این باشد که «دشنام دهد ترا» نه این که «بیندازد ترا».

١٠٣٤٢ لا تتّخذنّ عدوّ صدیقک صدیقا، فتعادى صدیقک. فرا مگیر زینهار دشمن دوست خود را دوست پس دشمنى کنى دوست خود را، یعنى اگر او را دوست خود فرا گیرى این دشمنى کردنیست با دوست خود.

١٠٣٤٣ لا تعاجل الذّنب بالعقوبة، و اترک بینهما للعفو موضعا تحرز به الأجر و المثوبة. تعجیل مکن گناه را بعقوبت کردن و بگذار میانه آنها از براى بخشایش موضعى که جمع کنى بآن اجر و ثواب را، یعنى هر گاه کسى گناهى نسبت بتو بکند تعجیل مکن و بگذار میانه آن گناه و عقوبتى که خواهى بکنى فاصله تا این که خشم تو

فرو نشیند در آن و عفو کنى و جمع کنى بسبب آن اجر و ثواب را، و ممکن است که «تحرز» مجزوم خوانده شود و معنى این باشد که هر گاه چنین کنى جمع کنى بسبب آن أجر و ثواب را.

١٠٣٤٤ لا یدعونّک ضیق لزمک فى عهد اللَّه الى النّکث، فانّ صبرک على ضیق ترجو انفراجه و فضل عاقبته خیر لک من عذر تخاف تبعته و تحیط بک من اللَّه لأجله العقوبة. نخواند ترا زینهار تنگییى که لازم آید ترا در عهد خدا بسوى شکستن آن عهد، پس بدرستى که صبر تو بر تنگیى که امید داشته باشى گشایش آن را و افزونى عاقبت آن را بهترست از براى تو از عذرى که بترسى از دنباله آن و فرو گیرد ترا از جانب خدا از براى آن عقوبت، یعنى هر گاه عهد و پیمانى با حق تعالى کرده باشى در کردن کارى یا نکردن آن، بمجرّد این که تنگ و دشوار شود بر تو آن، مشکن آنرا و این تنگى را عذر خود مساز زیرا که صبر تو بر تنگیى که امید گشایش آن و افزونى عاقبت آن داشته باشى که تنگیهاى دنیوى همه چنانست زیرا که آخر البتّه گشایش یابد اگر همه بمرگ باشد و عاقبت آن افزون باشد باعتبار اجر و ثواب آن بهترست از براى تو از این که عذر خود سازى آن تنگى را و بترسى از دنباله آن، و «فرو گیرد ترا بسبب آن از جانب خدا عقوبت» باعتبار این که چنان تنگیى نباشد که تحمّل نتوان کرد و بسبب آن معذور باشى، و ممکن است که «عذر» بعین بى نقطه و ذال نقطه‏دار چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسید نباشد بلکه بعکس آن باشد یعنى «غدر» بغین نقطه‏دار و دال بى نقطه، و بنا بر این ترجمه اینست که: بهترست از براى تو از بیوفائیى که بترسى از دنباله آن، تا آخر، و این ظاهرترست.

١٠٣٤٥ لا تسرعنّ الى بادرة، و لا تعجّلنّ بعقوبة وجدت عنها مندوحة،

فانّ ذلک منهکة للدّین مقرّب من الغیر. شتاب مکن زینهار بسوى تندى خشمى، و تعجیل مکن زینهار بعقوبتى که یافته باشى از آن توسعه، پس بدرستى که این منهکة دینست و نزدیک گرداننده غیرست، مراد منع از شتاب کردن بسوى تندى خشم و تعجیل کردن بسوى عقوبت- کردنیست که توسعه از آن باشد یعنى ضرور و لازم نشود و وسعت گذشتن از آن باشد، و «منهکه» بمعنى لاغر و ضعیف کردنست یا کهنه کردن و این نیز کنایه از آنست، و «غیر» بکسر غین با نقطه و فتح یاى دو نقطه زیر بمعنى حوادث تغییر دهنده است یعنى نزدیک مى‏گرداند حوادثى را که تغییر دهند دولت و نعمت او را.

١٠٣٤٦ لا تطیعوا النّساء فى المعروف حتّى لا یطمعن فى المنکر. فرمانبردارى مکنید زنان را در کار خوب تا این که طمع نکنند در کار بد، یعنى تکلیفى که زنان بشما بکنند هر چند کار مشروعى باشد فرمانبردارى ایشان مکنید تا این که ایشان قطع طمع از فرمانبردارى شما بالکلّیّه بکنند و طمع نکنند در تکلیفهاى نامشروع مثل رخصت دادن ایشان برفتن بسیرها و گشتها و مانند آن.

١٠٣٤٧ لا تستعملوا الرّأى فیما لا یدرکه البصر، و لا تتغلغل فیه الفکر. بکار مفرمائید رأى و اندیشه را در آنچه در نمى‏یابد آنرا چشم، و داخل نمى‏شود در آن فکرتها، مراد منع از کار فرمودن رأى و اندیشه خودست در معارف الهیّه و اعتماد بر آن بلکه باید رجوع در آنها بأخبار انبیاء و اوصیاء علیهم السلام، و مراد فکر و اندیشه‏ایست که دلیل و برهان عقلى قایم نشود بر آن بلکه بناى آن بر ظنّ و تخمین و قیاس باشد.

١٠٣٤٨ لا تدخلنّ فى مشورتک بخیلا فیعدل بک عن القصد، و یعدک الفقر.

داخل مگردان زینهار در مشورت خود بخیلى را، پس عدول فرماید ترا از میانه روى، و وعده دهد ترا درویشى، یعنى اگر داخل کنى بخیلى را میل فرماید ترا از میانه روى بتنگ گیرى، و وعده مى‏دهد ترا که اگر تنگ گیرى نکنى و میانه روى کنى عاقبت درویش و بى چیز گردى، و چنین نیست بلکه عاقبت میانه روى که حق تعالى امر بآن کرده محمودست و ضرر و زیانى بر آن مترتّب نشود.

١٠٣٤٩ لا تشرکنّ فى رأیک جبانا یضعّفک عن الأمر و یعظّم علیک ما لیس بعظیم. شریک مگردان زینهار در رأى و اندیشه خود ترسناکى را که ضعیف گرداند رأى ترا از کار، و عظیم گرداند بر تو آنچه را نباشد عظیم، یعنى در کارها با ترسناک مشورت مکن و او را شریک مگردان با خود در رأى و اندیشه، زیرا که اگر شریک گردانى او را او بسبب ترسناکى که دارد ضعیف گرداند رأى ترا از کارها هر چند مصلحت تو در آنها باشد، و چیزى را که عظیم نباشد عظیم گرداند در نظر تو و بترساند ترا از آن.

١٠٣٥٠ لا تقدم و لا تجحم الّا على تقوى اللَّه و طاعته تظفر بالنّجح و النّهج القویم. اقدام مکن و باز مایست مگر بر پرهیزگارى خدا و فرمانبردارى او تا فیروزى یابى بر آن مطالب و راه راست یعنى اقدام مکن بر هیچ کارى و باز مایست از هیچ کارى مگر این که بناى هر یک از آنها بر پرهیزگارى خدا و فرمانبردارى او باشد، و اگر چنین کنى فیروزى یابى برسیدن بمطالب و راه راست، «تجحم» بتقدیم جیم بر حاء و عکس آن هر دو بیک معنیست.

١٠٣٥١ لا تستشر الکذّاب، فانّه کالسّراب یقرّب علیک البعید، و یبعّد علیک القریب. مشورت مکن با بسیار دروغگو، پس بدرستى که او مانند سراب نزدیک مى‏گرداند بر تو دور را و دور مى‏گرداند بر تو نزدیک را یعنى چیزى را که دورست از تو بدروغ نزدیک وا مى‏نماید آنرا بتو و تحریص میکند ترا بر طلب آن، و چیزى را که نزدیکست بتو بدروغ دور وامى‏نماید آن را بتو و منع میکند ترا از آن، و «تشبیه بسراب» ممکن است که همین باعتبار جزء اوّل باشد که گمان مى‏شود که آب است و نزدیک است پس آبى را که دورست نزدیک مى‏نماید، و ممکن است که باعتبار جزء دویم نیز باشد زیرا که بسیار مى‏شود که آدمى بتوّهم این که آن آبى نزدیک نموده است بطلب آن مى‏رود و دور مى‏شود از آبى که نزدیک آن بوده.

١٠٣٥٢ لا تکوننّ ممّن لا تنفعه الموعظة الّا اذا بالغت فى ایلامه، فانّ العاقل یتّعظ بالأدب، و البهائم لا ترتدع الّا بالضّرب. مباش زینهار از آن کسى که نفع نمى‏دهد او را موعظه مگر هر گاه مبالغه کنى در الم رسانیدم باو، پس بدرستى که عاقل پند مى‏گیرد بادب و چارپایان باز نمى‏ایستند مگر بزدن. «عاقل پند مى‏گیرد بأدب» یعنى بدرس و خواندن یا علم و دانش، و غرض اینست که اگر کسى از آنها باشد که سود ندهد او را موعظه مگر با مبالغه در الم رسانیدن باو، او در حقیقت عاقل نباشد بلکه داخل چارپایان باشد.

١٠٣٥٣ لا تشرکنّ فى مشورتک حریصا یهوّن علیک الشّرّ، و یزیّن لک الشّره. شریک مگردان زینهار در مشورت خود حریصى را تا سهل کند بر تو شرّ را، و زینت دهد از براى تو شره را یعنى اگر شریک گردانى او را سهل وا نماید بر تو

شرّ و بدى را و جرأت دهد ترا بر آن، و زینت دهد از براى تو سختى حرص را و تحریص کند ترا بر آن.

١٠٣٥٤ لا یکبرنّ علیک ظلم من ظلمک، فانّه یسعى فى مضرّته و نفعک، و ما جزاء من یسرّک أن تسوؤه. بزرگ ننماید بر تو ستم کسى که ستم کند ترا، پس بدرستى که او سعى میکند در مضرّت خود و نفع تو، و نیست جزاى کسى که خشنود مى‏گرداند ترا این که بد کنى با او، یعنى باید که بزرگ و گران ننماید بر تو ستم کسى که ستم کند بر تو، زیرا که او در حقیقت سعى میکند در مضرّت خود و نفع تو، زیرا که او بسبب آن بعذاب گرفتار خواهد شد و بتو اجر و ثواب اضعاف مضاعفه آنچه ستم بر تو کرده داده خواهد شد پس همچو چیزى باید که گران نباشد بر تو و جزاى چنین کسى که در حقیقت شادمان مى‏گرداند ترا این نیست که تو بد کنى با او بلکه گنجایش این دارد که نیکوئى کنى باو.

١٠٣٥٥ لا یکوننّ أفضل ما نلت من دنیاک بلوغ لذّة و شفاء غیظ، و لیکن احیاء حقّ و اماتة باطل. نبوده باشد زینهار افزونترین آنچه برسى بآن از دنیاى خود رسیدن بلذّتى و شفاى خشمى، و باید که بوده باشد آن زنده گردانیدن حقّى و میراندن باطلى، یعنى زینهار که افزونترین آنچه برسى بآن از دنیا رسیدن بلذّتى و شفاى خشمى را مدان، زیرا که آنها بر تقدیرى که ضرر اخروى نداشته باشد لذّتیست فانى و چندان مرتبه ندارد بلکه زنده گردانیدن حقّى و میراندن باطلى را بدان که بآن اجر و ثواب اخروى دریابى که پاینده و باقیست.

١٠٣٥٦ لا یقنّطنّک تأخیر اجابة الدّعاء، فانّ العطیّة على قدر النّیّة،

و ربّما تأخّرت الاجابة لیکون ذلک أعظم لاجر السّائل، و أجزل لعطاء النَّائل. نومید نسازد زینهار ترا تأخیر کردن اجابت دعا، پس بدرستى که عطیّه بر اندازه عزم است، و بسا باشد که پس افتد اجابت تا بوده باشد عظیم‏تر از براى اجر سائل و بیشتر از براى عطاى نائل یعنى نومید نسازد ترا پس انداختن حق تعالى اجابت دعا را، و در بعضى نسخه‏ها بجاى «تأخیر» «تأخّر» است و ترجمه اینست که: نومید نسازد ترا پس افتادن اجابت دعا، پس بدرستى (تا آخر) یعنى نومید مشو از آن و ترک آن دعا مکن بسبب آن، زیرا که عطیّه حق تعالى بر اندازه عزم دعا کننده است هر چند عزم او قویتر باشد و طلب او بیشتر باشد عطیّه حق تعالى بیشتر باشد و این باعتبار اینست که عطیّه حق تعالى بکسى که چیزى از او سؤال کند همان نیست که آن را باو عطا کند بلکه با أجر و ثوابى هم باشد باعتبار این که آنرا از او سؤال کرده و متوسّل شده در آن باو پس بسا باشد که پس افتاد اجابت تا این که بوده باشد عظیم‏تر از براى اجر سائل و عظیم‏تر از براى عطاى نائل یعنى بخشش عطیّه که باو کرده مى‏شود بسبب کثرت و زیادتى دعا و طلب او، و در بعضى أحادیث وارد شده که: گاه هست که تأخیر اجابت دعا از براى اینست که حق تعالى دوست مى‏دارد سؤال آن سائل را و آواز او را پس تأخیر میکند در اجابت آن تا بطول انجامد دعاى او و آواز او، و همچنین وارد شده که سرعت اجابت دعا گاه هست که باعتبار لطف بآن دعا کننده نیست بلکه باعتبار اینست که حق تعالى دوست نمى‏دارد دعاى او را و ناخوش دارد آواز او را پس زود اجابت میکند دعاى او را تا دیگر دعا نکند و آواز او را نشنود پس بنا بر این‏

بسرعت اجابت دعا مغرور نباید شد و آن را دلیل لطف حق تعالى نتوان کرد و از تأخیر اجابت آن نیز نومید نباشد و آنرا دلیل بى لطفى او نتوان ساخت بلکه در هر دو حال مانند سایر أحوال در میانه امید و بیم باید بود.

١٠٣٥٧ لا تضع نعمة من نعم اللَّه سبحانه عندک، و لیر علیک أثر ما أنعم اللَّه به علیک. ضایع مکن نعمتى از نعمتهاى خداى سبحانه را نزد تو، و باید که دیده شود بر تو نشان آنچه انعام کرده بآن بر تو، مراد به «ضایع کردن آن» اینست که در غیر مصرف آن صرف کند، و به «دیده شدن نشان آن بر او» اینست که شکر آن بکند و در مصارف آن صرف کند، و پنهان ندارد مانند بخیلان.

١٠٣٥٨ لا تنابذ عدوّک، و لا تقرّع صدیقک، و اقبل العذر و ان کان کذبا، ودع الجواب عن قدرة و ان کان لک. آشکار مکن دشمنى را با دشمن خود، و سرزنش مکن دوست خود را، و قبول کن عذر را و اگر چه دروغ بوده باشد، و واگذار جواب را از روى قدرت و توانائى، و اگر چه بوده باشد از براى تو. «سرزنش مکن دوست خود را» یعنى اگر بدى نسبت بتو کرده باشد سرزنش مکن او را بآن و بگذران از او. و ممکن است که ترجمه بدل آن این باشد که: درشتى و ناهموارى مکن دوست خود را، و «واگذار جواب را از روى قدرت» یعنى جواب گفتن از عذر او را و ردّ کردن آن را با وجود قدرت و توانائى بر آن، «و اگر چه بوده باشد از براى تو» یعنى و اگر چه بوده باشد از براى تو جواب آن و این بمنزله تأکید از روى قدرتست یا این که و اگر چه بوده باشد آن جواب نافع از براى تو و نفعى از آن بتو برسد و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٣٥٩ لا تذکر اللَّه سبحانه ساهیا، و لا تنسه لاهیا، و اذکره کاملا

یوافق فیه قلبک لسانک، و یطابق إضمارک اعلانک، و لن تذکره حقیقة- الذّکر حتّى تنسى نفسک فى ذکرک، و تفقدها فى أمرک. ذکر مکن خداى سبحانه را در حالى که ساهى باشى، و فراموش مکن او را در حالى که لاهى باشى، و ذکر کن او را ذکرى کامل که موافق باشد در آن دل تو زبان ترا، و مطابق باشد نهان کردن تو آشکار نمودن ترا، و ذکر نمى‏کنى او را حقیقت ذکر تا این که فراموش کنى نفس خود را در ذکر خود، و نیابى آن را در کار خود. «در حالى که ساهى باشى» یعنى بزبان ذکر کنى و در دل غافل باشى از یاد او، و «در حالى که لاهى باشى» کننده باشى یعنى فراموش مکن او را باعتبار این که مشغول لهو و بازى گردى، و «مطابق باشد نهان کردن تو» تأکید سابقست یعنى مطابق باشد آنچه در دل کنى که پنهانست با آنچه در زبان کنى که آشکارست، و «تا این که فراموش کنى خود را» یعنى بغیر خدا چیزى در یاد تو نباشد حتّى این که فراموش کنى خود را چه جاى دیگرى، و «در ذکر خود» یعنى در وقت ذکرى که میکنى تو خدا را، «و نیابى آن را در کار خود» تأکید سابقیست یعنى نیابى نفس خود را و غافل باشى از آن در وقت کار خود که آن ذکر باشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٣٦٠ لا تفن عمرک فى الملاهى، فتخرج من الدّنیا بلا أمل. فانى مکن عمر خود را در بازیها پس بیرون روى از دنیا بى امیدى، مراد به «بازیها» همه امور دنیویست که ضرور نباشد، و «پس بیرون روى» یعنى اگر فانى کنى در آنها بیرون روى از دنیا بى امیدى در آخرت.

١٠٣٦١ لا تصرف مالک فى المعاصى، فتقدم على ربّک بلا عمل. صرف مکن مال خود را در معصیتها، پس برگردى پیش پروردگار خود بى عملى،

یعنى اگر صرف کنى در آنها برمیگردى بسوى پروردگار خود بى عملى که وسیله رستگارى تو باشد.

١٠٣٦٢ لا تفتننّک دنیاک بحسن العوارى، فعوارى الدّنیا ترتجع و یبقى علیک ما احتقبته من المحارم. بفتنه نیندازد ترا زینهار دنیاى تو بنیکوئى عاریتها، پس عاریتهاى دنیا پس گرفته مى‏شود، و باقى مى‏ماند بر تو آنچه کسب کرده باشى آنرا از حرامها.

١٠٣٦٣ لا تغرّنّک العاجلة بزور الملاهى، فانّ اللّهو ینقطع و یلزمک ما اکتسبت من المآثم. فریب ندهد زینهار ترا دنیا بزور ملاهى، پس بدرستى که آن بریده مى‏شود و لازم مى‏ماند ترا آنچه کسب کرده باشى از گناهان، «زور» بضمّ زاء با نقطه و سکون واو و راء بى نقطه بمعنى دروغ است، و «ملاهى» أسباب لهو و لعب یعنى بازى، و أسباب دنیا را «زور و ملاهى» فرموده‏اند باعتبار این که در حقیقت أسباب و آلات لهو و لعب چندند و دروغ‏اند و اصلى ندارند مانند دروغ.

١٠٣٦٤ لا تؤخّر انالة المحتاج الى غد، فانّک لا تدرى ما یعرض لک و له فى غد. پس مینداز عطا کردن محتاج را بسوى فردا، پس بدرستى که تو نمى‏دانى آنچه را عارض مى‏شود مر ترا و مر او را فردا، یعنى تو نمى‏دانى که فردا چه رو مى‏دهد گاه باشد که فردا دیگر آن میسّر نشود باعتبار مانعى مثل مردن یکى از آنها یا هر دو پس محروم گردى از آن اجر و ثواب.

١٠٣٦٥ لا تترک الاجتهاد فى اصلاح نفسک، فانّه لا یعینک الّا الجدّ.

وامگذار جدّ را در اصلاح کردن نفس خود پس بدرستى که یارى نمى‏کند ترا مگر جدّ یعنى تا جدّ تمام نداشته باشى در آن اصلاح آن نتوانى کرد.

١٠٣٦٦ لا تضیّعنّ حقّ أخیک اتّکالا على ما بینک و بینه، فلیس لک بأخ من أضعت حقّه. ضایع مکن زینهار حقّ برادر خود را از روى اعتماد بر آنچه میانه تو و میانه اوست، پس نیست از براى تو برادر کسى که ضایع کرده باشى حقّ او را، مراد اینست که حقّ برادر را ضایع نباید کرد از راه اعتماد بر برادرى و دوستى که میانه ایشانست و این که او را مضایقه از آن نیست، زیرا که چنین نیست، هر برادرى که رعایت حقوق او نشود دیگر برادرى و دوستى او باقى نماند.

١٠٣٦٧ لا تحدّث الجهّال بما لا یعلمون فیکذّبوک به، فانّ لعلمک علیک حقّا و حقّه علیک بذله لمستحقّه، و منعه من غیر مستحقّه. سخن مگو نادانان را به آن چه نمى‏دانند پس تکذیب کنند ترا بآن، پس بدرستى که از براى علم تو بر تو حقّیست و حقّ آن بر تو اینست که عطا کنى آنرا از براى مستحقّ آن و منع کنى آن را از غیر مستحقّ آن. مراد به «آنچه نمى‏دانند» چیزیست که نتوانند فهمید و دانست آنرا و بآن اعتبار انکار کنند آنرا و تکذیب کنند گوینده آنرا.

١٠٣٦٨ لا یکوننّ أخوک على الاساءة الیک أقوى منک على الاحسان الیه. نبوده باشد زینهار برادر تو بر بدى کردن بسوى تو قویتر از تو بر احسان کردن بسوى او، مراد تحریص بر مقابله بد کردن برادرست باحسان باو، و این که هر چند

او بد کند در برابر احسان کنند باو و نگذارند که بدى او زیاده شود از احسان باو.

١٠٣٦٩ لا یکوننّ أخوک على قطیعتک أقوى منک على صلته. نبوده باشد زینهار برادر تو بر بریدن از تو قویتر از تو بر صله او، مراد بدستور فقره سابق تحریص بر صله و احسان برادرست هر چند ببرد او و قطع صله و احسان کند و این که هر چند او قطع کند در برابر صله کنند و نگذارند که قطع او زیاده شود از صله و احسان باو.

١٠٣٧٠ لا تغدرنّ بعهدک، و لا تخفرنّ ذمّتک، و لا تختل عدوّک فقد جعل اللَّه سبحانه عهده و ذمّته أمنا له. بیوفائى مکن زینهار بعهد خود، و مشکن زینهار پیمان خود را، و مکر مکن با دشمن خود پس بتحقیق که گردانیده خداى سبحانه عهد او را و پیمان او را أیمنى از براى او، مراد منع از مکر کردن با دشمن است به آن چه اشاره بآن شد از عهد و پیمان کردن با او و بعد از آن بیوفائى کردن بعهد و شکستن پیمان و استدلال بر آن باین که حق تعالى عهد و پیمان با دشمن را ایمنى گردانیده از براى او پس بعد از عهد و پیمان بیوفائى بعهد و شکستن پیمان و ایذا و آزار کردن او جایز نباشد.

١٠٣٧١ لا تکوننّ عبد غیرک و قد جعلک اللَّه سبحانه حرّا، فما خیر خیر لا ینال الّا بشرّ، و یسر لا ینال الَّا بعسر. مباش زینهار بنده غیر خود و حال این که بتحقیق گردانیده است ترا خداى سبحانه آزاد، پس چیست خیر خیرى که رسیده نشود مگر بشرّى و خیر آسانئى که رسیده نشود مگر بدشواریى، غرض منع از مطیع و فرمانبردار کسى شدنست مانند بندگان از براى امور دنیوى، و «چیست خیر خیرى» استفهام انکاریست و مراد اینست‏

که خیرى که رسیده نشود مگر بارتکاب شرّى، و همچنین آسانیى که رسیده نشود مگر بارتکاب دشواریى، خیرى ندارد، پس خیرى یا آسانیى که از کسى برسد بتو باین که بندگى او بکنى خیرى نیست و از براى آنها ارتکاب آن نتوان کرد.

١٠٣٧٢ لا تملک المرأة ما جاوز نفسها، فانّ المرأة ریحانة و لیست بقهرمانة. مالک نشود زن آنچه را درگذرد از نفس او، پس بدرستى که زن ریحانه است نه قهرمانه، یعنى کارگزارى مراد اینست که زن کسى باید که متصدّى نشود مگر امورى را که متعلّق بنفس او باشد از پاکیزه نگاهداشتن خود و زینت کردن و امثال آنها، و خدمات دیگر خانه او مثل طبّاخى و رختشوئى و جاروب کردن و امثال آنها، در عهده او نشود زیرا که زن ریحانیست که باید بوئید او را نه کارگزار و خدمتکار، پس او را باین خدمات پژمرده و افسرده نباید کرد.

١٠٣٧٣ لا تقل ما لا تعلم، فانّ اللَّه سبحانه قد فرض على کلّ جوارحک فرائض یحتجّ بها علیک. مگو آنچه را نمى‏دانى پس بدرستى که خداى سبحانه بتحقیق فرض کرده بر همه اعضاى تو فریضه‏هایى که حجّت میکند به آنها بر تو، یعنى سؤال میکند ترا از آنها و هر گاه بجا نیاورده باشى حجّت میکند آن را بر تو از براى عقاب تو

و مراد اینست که از جمله آن فریضه‏ها اینست که بر زبان فرض کرده که نگوید چیزى را که نداند.

١٠٣٧٤ لا تنصبنّ نفسک لحرب اللَّه فلا ید لک بنقمته، و لا غنى بک عن رحمته. بر پاى مدار زینهار نفس خود را از براى جنگ با خدا، پس نیست دستى مر ترا بانتقام او، و نیست بى نیازى مر ترا از رحمت او مراد به «جنگ با خدا مخالفت و نافرمانى اوست، و «نیست مر ترا دستى بانتقام او» یعنى بر دفع آن از خود، و ممکنست که معنى این باشد که نیست مر ترا قوّت و تاب تحمّل انتقام او و مراد اینست که هر گاه تو دستى بر دفع انتقام او نداشته باشى یا این که تاب تحمّل آن نداشته باشى و بى نیاز از رحمت او نباشى بلکه محتاج باشى بآن پس چگونه نافرمانى او میکنى و از آن نمى‏ترسى.

١٠٣٧٥ لا یکن المحسن و المسى‏ء عندک سواء، فانّ ذلک یزهّد المحسن فى الاحسان، و یتایع المسى‏ء الى الاساءة. نبوده باشد احسان کننده و بد کننده نزد تو مساوى و برابر، پس بدرستى که این بى رغبت میکند احسان کننده را در احسان، و تند مى‏گرداند بد کننده را بسوى بد کردن.

١٠٣٧٦ لا تحاسدوا، فانّ الحسد یأکل الایمان کما تأکل النَّار الحطب، و لا تباغضوا فانّها الحالقة. رشک مبرید بر یکدیگر پس بدرستى که رشک مى‏خورد ایمان را چنانکه مى‏خورد آتش چوب را، و دشمنى مکنید با یکدیگر پس بدرستى که دشمنى شوم است.

١٠٣٧٧ لا تنقضنّ سنّة صالحة عمل بها و اجتمعت الالفة لها و صلحت الرّعیّة علیها. مشکن زینهار طریقه شایسته را که عمل کرده شده بآن، و جمع شده باشد الفت مردم از براى آن، و بصلاح باشد حال و رعیّت بر آن، این خطاب بامراء و حکّام بوده که تعیین مى‏فرموده‏اند، و «جمع شده باشد الفت از براى آن» یعنى مردم الفت بآن گرفته باشند.

١٠٣٧٨ لا یسوءنّک ما یقول النَّاس فیک، فانّه ان کان کما یقولون کان ذنبا عجّلت عقوبته، و ان کان على خلاف ما قالوا کانت حسنة لم تعملها. بد نیاید ترا زینهار آنچه مى‏گویند مردم در تو، پس بدرستى که آن اگر بوده باشد چنانکه مى‏گویند بوده باشد آن گناهى که تعجیل کرده شده عقوبت آن، و اگر بوده باشد بر خلاف آنچه گفته‏اند بوده باشد حسنه که نکردى تو آن را «آنچه مى‏گویند مردم در تو» یعنى در ذمّ تو و مراد اینست که اگر آنچه گویند راست باشد پس این مذمّت ایشان عقوبتى باشد از براى گناه تو که تعجیل کرده شده در دنیا و تو مستحقّ آن بوده پس بیجا نبوده که ترا از آن بد آید، یا این که آن عقوبت گناه تو حساب شود و باعث رفع آن یا تخفیف در آن شود پس باید که بآن راضى بود، و اگر بوده باشد بر خلاف آنچه گفته باشند پس آن حسنه باشد از براى تو که تو نکرده باشى آنرا و ایشان تحصیل کرده باشند از براى تو پس باید که خشنود باشى بآن.

١٠٣٧٩ لا تقتحموا ما استقبلتم من فور الفتنة، و أمیطوا عن سننها، و خلّوا قصد السّبیل لها.

داخل مشوید بى فکرى آنچه را رو بآن کرده باشید از فور فتنه، و کناره کنید از راه آشکار آن، و خالى گذارید میانه راه را از براى آن، مراد به «فور فتنه» روى آنست یا پهن شدن آن یعنى آنچه را رو بآن کرده باشید از روى فتنه که رو بشما کرده باشد و بجانب شما آید یا فتنه که خواهد که پهن شود و مراد اینست که اگر براهى بروید که فتنه بر سر راه باشد بى رویّه داخل در آن مشوید بلکه کناره کنید از جادّه راه، و خالى گذارید میانه راه را از براى آن و این باعتبار اینست که غالب اینست که: صاحب فتنه متوّجه جادّه را هست و از آن راه مى‏آید پس هر که از آن راه برود گرفتار او مى‏شود و اگر کناره کند از آن غالب اینست که بآن برنخورد، و ممکن است مراد این باشد که: هر گاه رو بفتنه کرده باشید یعنى فتنه رو بشما آید مثل این که لشکر دشمنى متوجّه بلدى باشد که در آنجا باشید یا و با و طاعونى در آنجا پیدا شود شما بى فکرى خود را در آن داخل مکنید هر گاه میسّر باشد نقل از آن، نقل کنید و کناره کنید از آن، و راهى که آن دارد خالى گذارید از براى آن.

١٠٣٨٠ لا تدعونّ الى مبارزة، و ان دعیت الیها فأجب، فانّ الدّاعى الیها باغ، و الباغى مصروع. مخوان زینهار بسوى مبارزت، و اگر خوانده شوى بسوى آن اجابت کن پس بدرستى که خواننده بسوى مبارزت سر بلندى کننده است و سر بلندى کننده افتاده شده است. مراد اینست که در جنگ مخوان کسى را بمبارزت یعنى باین که بیرون آید بجنگ با تو چنانکه میانه شجاعان شایعست، زیرا که این سربلندى کردنست و نازیدن بخودست، و هر که چنین کند مغلوب شود و بیفتد، بلى اگر کسى ترا بخواند بمبارزت، بیرون رو بسوى او، زیرا که نرفتن در این صورت ترسناکى و ننگ است.

١٠٣٨١ لا تستکثرنّ من إخوان الدّنیا، فانّک إن عجزت عنهم تحوّلوا أعداء، و إنّ مثلهم کمثل النَّار، کثیرها یحرق و قلیلها ینفع. بسیار مگیر برادران دنیا را، پس بدرستى که تو اگر عاجز شوى از ایشان برگردند دشمنان، و بدرستى که مثل ایشان مثل آتش است بسیار آن مى‏سوزاند و کم آن نفع بخشد، «اگر عاجز شوى از ایشان» یعنى از رعایت ایشان و بر آوردن مطالب ایشان، و «برگردند دشمنان» یعنى بدل شود دوستى ایشان بدشمنى، و «نافع بودن کم ایشان» باعتبار اینست که نعمت در دنیا بى معاونت جمعى از امثال این مردم دشوارست.

١٣٠٨٢ لا تحمل همّ یومک الّذى لم یأتک على یومک الّذى قد أتاک، فانّه إن یکن من عمرک یأتک اللَّه سبحانه فیه برزقک، و إن لم یکن من عمرک فما همّک بما لیس من أجلک. بار مکن اندوه روز خود را که نیامده باشد ترا بر روز تو که بتحقیق آمده ترا، پس بدرستى که آن اگر بوده باشد از عمر تو مى‏آورد براى تو خداى سبحانه در آن روزى ترا، و اگر نبوده باشد از عمر تو، پس چیست اندوه تو به آن چه نیست از اجل تو یعنى از مدّت عمر تو.

١٠٣٨٣ لا تصحب من فاته العقل، و لا تصطنع من خانه الأصل، فانّ من لا عقل له یضرّک من حیث یرى أنّه ینفعک، و من لا أصل له یسى‏ء الى من یحسن الیه. مصاحبت مکن کسى را که فوت شده باشد او را عقل، و احسان مکن کسى را

که خیانت کرده باشد او را اصل، پس بدرستى که کسى که نیست عقلى از براى او ضرر مى‏رساند ترا از آنجا که گمان میکند که آن نفع مى‏دهد ترا، و کسى که نیست اصلى از براى او بدى میکند بسوى کسى که نیکوئى میکند بسوى او، «فوت شده باشد او را عقل» یعنى در نیافته باشد عقل را و عقلى نباشد از براى او، و «خیانت کرده باشد او را اصل» یعنى اصل شریف و نژاد بلندى نداشته باشد.

١٠٣٨٤ لا تعب غیرک بما تأتیه، و لا تعاقب غیرک بذنب ترخّص لنفسک فیه. عیب مکن غیر خود را به آن چه میکنى تو آنرا، و عقاب مکن غیر خود را بگناهى که رخصت دهى از براى نفس خود در آن، و در بعضى نسخه‏ها بجاى «تعاقب» بقاف «تعاتب» بتاى دو نقطه بالاست و بنا بر این ترجمه اینست که: و ملامت مکن.

١٠٣٨٥ لا تجعل ذرب لسانک على من أنطقک، و لا بلاغة قولک على من سدّدک. مگردان تندى زبان خود را بر کسى که گویا کرده ترا، و نه بلاغت گفتار خود را بر کسى که براه درست آورده ترا، مراد منع از وانمودن تندى زبان خودست و إظهار کند نبودن آن در بحث و اعتراض بر معلّم خود و این که بر او بحث و اعتراض نکند، یا از روى عجز و انکسار و کندى زبان سخن گوید، و همچنین منع از بلاغت بکار بردنست در اعتراض بر او و بر هر که او را براه درستى رسانیده باشد.

١٠٣٨٦ لا تشتغل بما لا یعنیک، و لا تتکلّف فوق ما یکفیک، و اجعل کلّ همّک لما ینجیک.

مشغول مشو به آن چه مهمّ و ضرور نباشد ترا، و بر خود مگذار زحمت بالاتر از آنچه را بس باشد ترا، و بگردان همه اندوه خود را از براى آنچه رستگار مى‏گرداند ترا.

١٠٣٨٧ لا تصعّرنّ خدّک، و ألن جانبک، و تواضع للَّه الّذى رفعک. میل مفرما زینهار گونه خود را، و نرم کن جانب خود را و روى خود را، و فروتنى کن از براى خدایى که ترا بلند کرده، «میل فرمودن گونه» کنایه از تکبّر کردن با مردم است چنانکه عادت متکبّرانست که گونه خود را مى‏گردانند از مردم، و «نرمى جانب» کنایه از هموارى کردن با مردم است چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٣٨٨ لا یزهدنّک فى اصطناع المعروف قلّة من یشکره فقد یشکرک علیه من لا ینفع بشى‏ء منه، و قد یدرک من شکر الشّاکر أکثر ممَّا أضاع الکافر. بى رغبت نسازد ترا زینهار کردن احسان کمى کسى که شکر کند آنرا، پس بتحقیق که شکر میکند ترا بر آن کسى که منتفع نمى‏شود بچیزى از آن، و بتحقیق که دریافته مى‏شود از شکر آن شکر کننده بیشتر از آنچه ضایع کرده کفران کننده. مراد به «کسى که شکر میکند بر آن و منتفع نمى‏شود بچیزى از آن، حق تعالى است و شکر او جزاى خیریست که مى‏دهد بعوض آن و ظاهرست که آنچه دریافته مى‏شود از شکر این شکر کننده بیشتریست از شکرى که نکرده آن را کفران کننده اگر میکرد و هر قدر که میکرد، و ممکن است که مراد بآن کسى جمعى دیگر باشند که احسان را خوب مى‏دانند و شکر میکنند هر که را بشنوند که اهل آنست هر چند احسان بایشان نکرده باشد و غالب اینست که شکر ایشان سودمندترست از شکر

آنکه احسان باو مى‏شود، و بنا بر این «قد» را در هر دو موضع بر تقلیل چنانکه شایع استعمال آنست با فعل مضارع حمل مى‏توان کرد.

١٠٣٨٩ لا تؤیسنّ مذنبا فکم عاکف على ذنبه ختم له بالمغفرة، و کم مقبل على عمل هو مفسد له ختم له فى آخر عمره بالنَّار. نومید مگردان زینهار گنهکارى را، پس بسا رو آورنده بر گناه خود مواظبت کننده که ختم کرده شود از براى او بآمرزش، و بسا رو آورنده بر عملى که فاسد- کننده باشد آنرا و ختم شود از براى او در آخر عمرش بآتش، مراد اینست که گنهکار را نومید نباید ساخت از رحمت خدا بلکه او را باید اعلام کرد که اگر توبه کند رستگار گردد، و این که بسا گنهکارى که رو آورده باشد بگناه و مواظبت و مداومت کرده باشد بر آن و آخر بتوبه و پشیمانى ختم شود عاقبت او بمغفرت و آمرزش تا این که او باعتبار نومیدى ترک توبه نکند پس بسا باشد که توبه کند و رستگار گردد بلکه اصل نومیدى از رحمت حق تعالى بدترین گناهانست و هر چند آدمى گنهکار باشد باید که امید رحمت او داشته باشد و احتمال آن بدهد پس از این راه نیز نومید گردانیدن او جایز نباشد و غرض از تتمّه کلام اینست که چنانکه نومیدى باعتبار گناه خوب نیست مغرور شدن بطاعت و فرمانبردارى و ایمن بودن بآن نیز خوب نیست، بسا کسى باشد که همواره در طاعت و فرمانبردارى باشد و عاقبت فاسد کند آنها را بارتکاب گناهى و ختم شود عاقبت او بآتش، پس با وجود اطاعت و فرمانبردارى باز خوف و ترس آن معنى باید داشت و استعاذه از آن بدرگاه حق تعالى باید کرد.

١٠٣٩٠ لا ترکنوا الى جهّالکم، و لا تنقادوا لأهوائکم، فانّ النَّازل بهذا المنزل على شفا جرف هار.

میل مکنید بسوى نادانان خود، و فرمانبردارى مکنید خواهشهاى خود را پس بدرستى که فرود آینده باین منزل بر کنار جرفیست هار «جرف» بضمّ جیم و راى بى‏نقطه یا سکون راء از براى تخفیف زمینى را گویند که ته آن را سیلها خورده باشد و برده باشد و روى آن مانده باشد و اگر آن شکافى هم خورده باشد آن را «هار» نیز گویند، و «بودن بر کنار چنین زمینى» کنایه است از کمال مشرف- بودن بر افتادن در هلاکت یا زیان و خسران.

١٠٣٩١ لا یقولنّ أحدکم إنّ أحدا أولى بفعل الخیر منّى فیکون و اللَّه کذلک، انّ للخیر و الشّرّ أهلا، فمهما ترکتموه کفا کموه أهله. نگوید زینهار أحدى از شما این که أحدى سزاوارترست بکردن خیر از من پس بوده باشد و اللّه چنین، بدرستى که از براى خیر و شرّ اهلیست پس هر گاه ترک کنید شما آن را کفایت کنند از شما آنرا اهل آن، مراد منع بعضى مردم است که در کردن کار خیر مى‏گویند که: چرا خیر را ما بکنیم چرا فلانیان نکنند که اولى‏اند بکردن آن از ما باعتبار زیادتى مال ایشان یا جاه ایشان یا نظایر آنها، و حاصل کلام اینست که: در دنیا نمى‏شود که خیر و شرّ هر دو واقع نشود و هر یک از آنها را أهلى نباشد هر چند هر یک از ایشان باختیار خود را أهل آن کنند و هر کس باید که سعى کند که او از أهل خیر باشد و از أهل شرّ نباشد پس اگر کسى خیر را نکند و گوید که: دیگرى سزاوارترست بکردن آن، آخر چنین خواهد شد و دیگرى خواهد کرد و او محروم خواهد شد و عاقبت اجر و ثواب او را که بیند پشیمان خواهد بود که: چرا من چنین نکردم و پشیمانى او سودى نخواهد داشت، و همچنین در شرّ هر کس باید که سعى کند که او از اهل آن نشود و اگر نه عاقبت که بعقاب آن گرفتار شود و رستگارى جمعى را که خود را از اهل آن نکرده‏اند مشاهده کند پشیمان خواهد شد که: من چرا خود را از اهل آن کردم و مثل ایشان نکردم تا رستگار مى‏شدم،

و «کفایت کنند از شما آن را اهل آن» یعنى آن را جمعى دیگر بجاى شما بکنند و اهل آن گردند، پس گویا کارگزارى آن کنند از براى شما باعتبار این که شما نمى‏خواستید که از اهل آن باشید و ایشان خود را از اهل آن کردند و شما از اهل آن نشدید پس گویا ایشان کارگزارى کار آن کردند از براى شما و شما را فارغ کردند از آن، و اللّه تعالى یعلم.

١٠٣٩٢ لا تجعل أکبر همّک بأهلک و ولدک، فانّهم إن یکونوا أولیاء اللَّه سبحانه فانّ اللَّه لا یضیّع ولیّه، و إن یکونوا أعداء اللَّه فما همّک بأعداء اللَّه. مگردان بزرگترین اندوه خود را براى اهل خود و فرزند خود، پس بدرستى که ایشان اگر بوده باشند دوستان خداى سبحانه پس بدرستى که خدا ضایع نخواهد کرد دوست خود را، و اگر بوده باشند دشمنان خدا پس چیست اندوه تو از براى دشمنان خدا. «مگردان بزرگترین اندوه خود را» درین اشاره است باین که اندوه زیاد از براى ایشان نباید داشت بنا بر وجهى که فرموده‏اند، و این که فى الجمله در اندوه و فکر ایشان و تدبیر معاش ایشان بودن بعد از خود قصورى ندارد، زیرا که حق تعالى با وجود این که متکفّل روزى هر کسى شده رخصت داده در سعى فى الجمله از براى آن بلکه امر فرموده بآن، نهایت منع کرده از سعى زیاد از براى آن، پس از براى ایشان نیز اندوه زیاد در کار نیست و منعى از غمخوارى ایشان فى الجمله نیست اندوه زیاد باید که از براى آخرت خود و رستگارى در آن باشد.

١٠٣٩٣ لا یحنّنّ أحدکم حنین الأمة على ما زوى عنه من الدّنیا. نگرید سخت زینهار أحدى از شما مانند کنیز بر آنچه دور کرده شده باشد

از او از دنیا، مراد منع از اینست که کسى بسبب فوت دنیا از او سخت گریه کند مانند کنیزى که گریه کند بر فوت آقاى خود، و تشبیه بکنیز باعتبار اینست که گریه آن سخت‏تر و سوز و گداز آن بیشتر از غلام است و از براى این که تنفّر مردم از آن باعتبار زیادتى خسّت و دنائت مشبّه به بیشتر مى‏شود، غرض تخصیص منع بچنین گریه نیست بلکه سرزنش جمعیست که گریه سخت میکنند بر آن بتشبیه ایشان بآن کنیزان و منع أصحاب خود از آن.

١٠٣٩٤ لا تفرح بالغناء و الرخاء، و لا تغتمّ بالفقر و البلاء، فانّ الذّهب یجرّب بالنَّار، و المؤمن یجرّب بالبلاء . شاد مشو بتوانگرى و فراخى، و غمگین مشو بدرویشى و بلا، پس بدرستى که طلا آزموده مى‏شود بآتش، و مؤمن آزموده مى‏شود ببلا، این وجه وجه غمگین نشدن بدرویشى و بلاست و این که گرفتار شدن مؤمن بآن از راه ذلّت و خوارى او نیست تا این که کسى غمگین گردد بسبب آن بلکه چنانکه طلا با کمال عزّت و شرافت آزموده مى‏شود بآتش، مؤمن نیاز آزموده مى‏شود ببلا و درویشى که آنهم بلائیست، و باین اعتبار اکتفا شده بذکر آن تا این که کامل و غیر کامل آن بصبر بر آن و عدم آن معلوم و ممتاز گردد و وجه شادمان نشدن بتوانگرى و فراخى مذکور نشده بنا بر ظهور آن، چه ظاهرست که توانگرى و فراخى دنیا قابل این نیست که کسى بآن شادمان گردد، و ممکن است که وجه مذکور وجه آن نیز باشد چه هر گاه بلا

از براى آزمایش مؤمن باشد پس از آن شاد باید بود که بمنزله تحفه‏ایست از براى او نه از خلاف آن.

١٠٣٩٥ لا تصحب الّا عاقلا تقیّا، و لا تعاشر الّا عالما زکیّا، و لا تودع سرّک الّا مؤمنا وفیّا. مصاحبت مکن مگر عاقل بسیار پرهیزگارى را، و آمیزش مکن مگر عالم بسیار پاکیزه را، و مسپار سرّ خود را مگر مؤمن بسیار وفا کننده را.

١٠٣٩٦ لا تحمل على یومک همّ سنتک، کفاک کلّ یوم ما قدّر لک فیه، فان تکن السّنة من عمرک فانّ اللَّه سبحانه سیأتیک فى کلّ غد جدید بما قسم لک، و ان لم تکن من عمرک فما همّک بما لیس لک. بار مکن بر روز خود اندوه سال خود را، کافیست ترا در هر روز آنچه تقدیر کرده شده از براى تو در آن، پس اگر بوده باشد سال از عمر تو پس بدرستى که خداى که پاکست او بزودى مى‏آورد براى تو در هر فرداى تازه آنچه را قسمت کرده از براى تو، و اگر نبوده باشد از عمر تو پس چیست اندوه تو براى آنچه نیست از براى تو.

١٠٣٩٧ لا تقض نافلة فى وقت فریضة، ابدأ بالفریضة ثمّ صلّ ما بدا لک. قضا مکن نماز نافله را در وقت نماز فریضه، ابتدا کن بنماز فریضه بعد از آن نماز بگزار آنچه را پدید آید در آن رأى و عزم تو، ممکن است مراد به «قضاء» معنى اصطلاحى آن باشد و مراد منع از قضاى نافله باشد که فوت شده باشد در

وقت آن در خارج وقت آن هر گاه داخل شود وقت نماز واجب پیش از گزاردن آن، و ممکن است مراد معنى لغوى آن باشد که مطلق بجا آوردن باشد که شامل ادا و قضاى اصطلاحى هر دو باشد و مراد منع از کردن نماز سنّت باشد مطلقا در وقت نماز واجب پیش از کردن آن، و بر هر تقدیر ممکن است نهى از براى تحریم باشد چنانکه مذهب جمعى از علماى ماست رضوان اللَّه تعالى علیهم أجمعین که جایز نمى‏دانند آن را، و ممکن است که از براى کراهت باشد چنانکه مذهب جمعیست از محقّقان ایشان که تجویز میکنند گزاردن نافله را در وقت فریضه هر گاه تنگ نشده باشد نهایت مکروه مى‏دانند، و وقت فریضه باید که بر وقت فضیلت آن حمل شود زیرا که شکّى نیست که وقت نافله ظهر و عصر بعد از دخول وقت فریضه آنهاست و ظاهر اینست که نافله دیگر نیز در آن وقت پیش از دخول وقت فضیلت فریضه قصورى نداشته باشد و تفصیل مسئله در کتب فقهیّه است.

١٠٣٩٨ لا تخلّفنّ وراءک شیئا من الدّنیا، فانّک تخلّفه لأحد رجلین، إمّا رجل عمل فیه بطاعة اللَّه فسعد بما شقیت به، و إمّا رجل عمل فیه بمعصیة اللَّه فکنت عونا له على المعصیة، و لیس أحد هذین حقیقا أن تؤثره على نفسک. پس مینداز زینهار پشت سر خود چیزى را از دنیا، پس بدرستى که پس مى‏اندازى تو آنرا از براى یکى از دو مرد، یا مردى که عمل کند در آن بطاعت خدا، پس نیکبخت گردد به آن چه بدبخت شده تو بآن، و یا مردى که عمل کند در آن بمعصیت خدا، پس بوده باشى تو یارى کننده مر او را بر معصیت، و نیست یکى ازین دو تا سزاوار این را که اختیار کنى تو او را بر نفس خود.

١٠٣٩٩ لا تنتصح بمن فاته العقل، و لا تثق بمن خانه الأصل، فانّ من فاته العقل یغشّ من حیث ینصح، و من خانه الأصل یفسد من حیث یصلح. پند پذیر مشو بکسى که فوت شده باشد او را عقل، و اعتماد مکن بکسى که خیانت کرده باشد او را اصل، پس بدرستى که کسى که فوت شده باشد او را عقل، غشّ میکند از آنجا که نصیحت میکند، و کسى که خیانت کرده او را اصل، فاسد میکند از آنجا که اصلاح میکند، «فوت شده باشد او را عقل» یعنى در نیافته باشد عقل را و عقلى نداشته باشد، و «خیانت کرده باشد او را اصل» یعنى اصل و نژاد بلندى نداشته باشد در خور مرتبه که از دنیا یافته پس گویا اصل او خیانت کرده با او و مرتبه او را باطل کرده، و «غشّ میکند از آنجا که نصیحت میکند» یعنى از همان راه که نصیحت میکند و باعتقاد او نصیحت است و پندیست از روى خلوص دوستى و در واقع غشّ با تست و ضرر تو در آنست که او از راه کم عقلى آنرا نصیحت میداند، و «فاسد میکند از آنجا که اصلاح میکند» یعنى آنچه را او اصلاح میداند باعتبار بد ذاتى که دارد در واقع افسادست و باعث فساد مى‏شود.

١٠٤٠٠ لا ترخّص لنفسک فى مطاوعة الهوى و ایثار لذّات الدّنیا، فیفسد دینک و لا یصلح، و تخسر نفسک و لا تربح. رخصت مده مر نفس خود را در موافقت کردن خواهش و اختیار لذّتهاى دنیا، پس فاسد شود دین تو و شایسته نگردد، و زیان کند نفس تو و سود نکند.

١٠٤٠١ لا تسى‏ء الى من أحسن إلیک، فمن أساء الى من أحسن الیه منع الاحسان.

بدى مکن بسوى کسى که نکوئى کرده باشد بسوى تو، پس کسى که بدى کند بسوى کسى که نکوئى کرده باشد بسوى او منع کرده مى‏شود احسان را، یعنى مردم احسان باو نکنند یا حق تعالى نیز.

١٠٤٠٢ لا تعن على من أنعم علیک، فمن أعان على من أنعم علیه سلب الامکان. یارى مکن بر ضرر کسى که انعام کرده باشد بر تو، پس کسى که یارى کند بر کسى که انعام کرده باشد بر او ربوده شود از او قدرت و توانائى، یعنى حق تعالى قدرت و توانائى او را از او زایل کند.

١٠٤٠٣ لا تدلّنّ بحالة بلغتها بغیر آلة، و لا تفحزنّ بمرتبة نلتها من غیر منقبة، فانّ ما یبنیه الاتّفاق یهدمه الاستحقاق. ناز مکن بحالتى که رسیده باشى آنرا بى آلتى، و فخر مکن بمرتبه که دریافته باشى آنرا بى منقبتى، پس بدرستى که آنچه بنا مى‏گذارد آن را اتّفاق خراب میکند آنرا استحقاق. مراد منع از نازیدن و فخر کردن بحالت و مرتبه دنیویست که رسیده باشد کسى بآن بمجرّد اتّفاق بى مزیّت و فضیلتى که آلت و سبب آن شده باشد، و بى منقبتى که باعث آن گشته باشد، و این که آنرا ثبات و بقائى نباشد زیرا که هر چه بنا میکند آن را اتّفاق خراب میکند آن را استحقاق خرابى و سزاوارى آن.

١٠٤٠٤ لا تکن ممّن یرجو الآخرة بغیر عمل، و یسوّف التّوبة بطول الأمل، یقول فى الدّنیا بقول الزّاهدین، و یعمل فیها بعمل الرّاغبین.

مباش از آن کسى که امید مى‏دارد آخرت را بى عملى، و پس مى‏اندازد توبه را بدرازى امل، مى‏گوید در دنیا بگفته زاهدان، و عمل میکند در آن بعمل رغبت کنندگان.

«بى عملى» یعنى بى عملى از براى آخرت که فى الجمله شایسته آن گرداند، و «پس مى‏اندازد توبه را بدرازى أمل» یعنى بسبب این که امیدهاى دراز مى‏دارد و سعى میکند از براى آنها و بسبب این مشغولى به آنها پس مى‏اندازد توبه را و بفکر آن نمى‏افتد، یا این که پس مى‏اندازد آن را ببعد از رسیدن به آنها و مى‏گوید یا با خود قرار مى‏دهد که: بعد از انجام آنها توبه خواهم کرد، و «مى‏گوید در دنیا» یعنى در باره دنیا بگفته زاهدان یعنى بى رغبتان در دنیا یعنى در گفتار مذمّت آن میکند مانند ایشان، و در کردار عمل میکند عمل رغبت کنندگان در آن.

١٠٤٠٥ لا تلتمس الدّنیا بعمل الآخرة، و لا تؤثر العاجلة على الآجلة، فانّ ذلک شیمة المنافقین و سجیّة المارقین. طلب مکن دنیا را بعمل آخرت، و اختیار مکن دنیا را بر آخرت، پس بدرستى که این خوى منافقان و خصلت مارقانست، مراد منع از ریا کردن در طاعات و عباداتست و کردن آنها از براى أغراض دنیوى، و «منافقان» یعنى آنانکه در ظاهر اظهار ایمان میکنند و در باطن ایمانى ندارند، و «مارفان» یعنى آنانکه از دین بدر روند.

١٠٤٠٦ لا یغرّنّک ما أصبح فیه أهل الغرور بالدّنیا، فانّما هو ظلّ ممدود الى أجل محدود. فریب ندهد ترا آنچه صبح کرده‏اند در آن اهل غرور بدنیا، پس نیست آن‏

مگر سایه کشیده شده تا پایانى معیّن، مراد به «آنچه صبح کرده‏اند در آن اهل فریب بدنیا» متاع و اسباب دنیاست که نزد اهل دنیاست و مراد اینست که فریب آنها را مخور و طمع در آنها مکن، آنها چیزى نیست که کار کسى آید، و «نیست مگر سایه کشیده شده تا پایانى معیّن» یعنى حقیقتى و اصلى ندارد بلکه بمنزله سایه است و با وجود این پاینده و دائمى هم نیست بلکه تا پایانیست معیّن و بعد از آن بالکلّیه زایل شود پس کسى فریب چنین چیزى را چرا بخورد.

١٠٤٠٧ لا تکن غافلا عن دینک حریصا على دنیاک، مستکثرا ممَّا لا یبقى علیک مستقلّا ممَّا یبقى لک، فیوردک ذلک العذاب الشّدید. مباش غافل از دین خود، حریص بر دنیاى خود، طلب کننده بسیار از آنچه باقى نمى‏ماند بر تو طلب کننده کم از آنچه باقى مى‏ماند براى تو، پس وارد سازد ترا آن بر عذاب سخت، یعنى اگر چنان باشى وارد سازد ترا آن بر عذاب سخت.

١٠٤٠٨ لا تلتبس بالسّلطان فى وقت اضطراب الامور علیه، فانّ البحر لا یکاد یسلم منه راکبه مع سکونه، فکیف مع اختلاف ریاحه و اضطراب أمواجه. اختلاط مکن با پادشاه در وقت اضطراب کارها بر او، پس بدرستى که دریا نزدیک نیست که سالم ماند از آن سوار شونده آن با آرام آن، پس چگونه با اختلاف بادهاى آن و اضطراب موجهاى آن، مراد اینست که پادشاه مانند دریاست پس چنانکه سوار شدن بر آن در وقت آرام آن خطر دارد چه جاى وقت تلاطم و طوفان آن پس اختلاط با پادشاه نیز در وقت آرام او خطر دارد چه جاى وقت تشویش او و اضطراب کارها بر او.

١٠٤٠٩ لا تحقّرنّ صغائر الآثام، فانّها الموبقات، و من أحاطت به محقّراته أهلکته. کوچک مشمار زینهار کوچکهاى گناهان را، پس بدرستى که آنهاست هلاک کننده‏ها، و هر که فرو گیرد باو کوچک شمرده‏هاى او هلاک کنند او را.

مشهور میانه علما رضوان اللَّه تعالى علیهم اینست که گناهان پاره کبیره است و پاره صغیره، و آنچه کبیره است کردن یکى از آنها منافى عدالت است هر چند اصرار نکند، و آنچه صغیره است منافى عدالت نیست مگر این که اصرار کند که باصرار هر گناهى کبیره است و منافى عدالت است، و اصرار یا فعلیست و آن اینست که مواظبت کند بر کردن یک نوع آنها یا بر کردن مطلق آنها هر چند هر نوعى را بیش از یک بار نکند، و یا حکمیست و آن اینست که گناهى را از آنها بکند و عزم بر کردن آن یا کردن گناه دیگر باز داشته باشد هر چند هنوز نکرده باشد، و مشهور اینست که «کبیره» آنست که بر خصوص آن وعده آتش شده باشد در قرآن یا سنّت، مثل قتل ناحق و ربا و زنا و بسیارى از گناهان دیگر، و «صغیره» آنکه حرام باشد امّا بخصوص وعده آتش بر آن نشده باشد، و بعضى از علما گفته‏اند که: همه گناهان کبیره است نهایت بعضى از آنها بزرگتر از بعضى است مانند بوسیدن حرام که صغیره است نسبت بزنا، و کبیره است نسبت بنگاه حرام، و بر هر تقدیر در تفاوت میانه گناهان در کوچکى و بزرگى خلافى و شکّى نیست و مراد از این فقره مبارکه اینست که گناهان صغیره را هم بهر وجه که باشد سهل و کوچک نباید شمرد که همین که کسى سهل شمارد آنها را جرأت کند بر آنها و یک بار خبردار شود که اصرار کرده بر آنها و کبیره شده‏اند و هلاک کنند او را، و «بدرستى که آنهاست هلاک کننده» دور نیست که اشاره باشد باین که غالب اینست که هلاک کننده مؤمن اینهاست باعتبار این که مساهله میکند در آنها و اصرار میکند بخلاف کبیره که مؤمن کم مرتکب آن مى‏شود، و اللَّه تعالى بعلم.

١٠٤١٠ لا تمازحنّ صدیقا فیعادیک، و لا عدوّا فیردیک. مزاح مکن زینهار با دوستى پس دشمن گردد ترا، و نه با دشمنى پس هلاک کند ترا، یعنى اگر مزاح کنى با دوست گاه هست که دشمن مى‏شود ترا، باعتبار تندى که در آن باشد یا این که بسیار شود که باعث خفّت و سبکى او گردد، و اگر مزاح کنى با دشمن، گاه هست که هلاک مى‏گرداند ترا، باعتبار این که هیبت تو کم مى‏شود و سبک مى‏گردى در نظر او و دلیر مى‏شود بر آنچه خواهد که بکند نسبت بتو، و ممکن است که ترجمه «فیردیک» این باشد: «پس بیندازد ترا» یعنى در هلاکت یا زیان و خسران، و حاصل همه یکیست.

١٠٤١١ لا تکثرنّ الضّحک فتذهب هیبتک، و لا المزاح فیستخفّ بک. بسیار مکن زینهار خنده را پس برود هیبت تو، و نه مزاح را پس سبک شمرده شوى، یعنى اگر بسیار کنى خنده را هیبت تو در نظرها برود، و اگر بسیار کنى مزاح را سبک شمرده شوى.

١٠٤١٢ لا تکثرنّ العتاب، فانّه یورث الضّغینة، و یدعو الى البغضاء، و استعتب لمن رجوت اعتابه. بسیار مکن زینهار ملامت را، پس بدرستى که آن از پى مى‏آورد کینه را، و مى‏خواند بسوى دشمنى، و بده خشنودى هر کسى را که امید داشته باشى خشنود گردانیدن او را یعنى هر گاه تو امید داشته باشى از کسى که او خشنود گرداند ترا پس تو نیز خشنود گردان او را پس هر گاه از حق تعالى آن امید دارى پس کارى بکن که سبب رضا و خشنودى او شود از تو، و ممکن است که ترجمه این باشد که: طلب کن‏

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم خشنودى را از براى کسى که امید داشته باشى خشنود گردانیدن او را یعنى طلب کن این را که خشنود گردانى او را از خود، و حاصل هر دو یکیست، و ممکن است بنا بر دویم که مراد این باشد که: طلب خشنودى کن از براى کسى که امید داشته باشى خشنود گردانیدن او را یعنى تا بکسى امید این نداشته باشى که ترا خشنود کند طلب مکن از او این که خشنود کند ترا و آبروى خود نزد هر کسى مریز.

١٠٤١٣ لا تزلّوا عن الحقّ و أهله، فانّه من استبدل بنا أهل البیت هلک و فاتته الدّنیا و الآخرة. ملغزید از حقّ و اهل آن، پس بدرستى که هر که فرا گیرد دیگرى را بدل ما اهل بیت، هلاک شود و فوت شود او را دنیا و آخرت، یعنى ملغزید از پیروى حقّ و أهل آن که ما باشیم زیرا که هر که پیروى ما نکند و دیگرى را امام و پیشواى خود سازد بدل ما یعنى اهل بیت رسول خدا صلّى اللَّه علیه و علیهم هلاک شود و فوت شود او را دنیا و آخرت، و مراد به «دنیا» دنیا بر وجه حلال است یعنى حلال دنیا را نیابد.

١٠٤١٤ لا تکثرنّ الخلوة بالنّساء فیمللنک و تملّهنّ، و استبق من نفسک و عقلک بالابطاء عنهنّ. بسیار مکن زینهار خلوت کردن با زنان را پس ملول گردند از تو و ملول گردى تو از ایشان، و باقى گذار از نفس خود و عقل خود بد رنگ کردن از ایشان یعنى اگر بسیار کنى خلوت با ایشان را ملول گردند ایشان از تو و ملول گردى تو از ایشان، و «باقى گذار از نفس خود» یعنى قدرى از نفس خود و عقل خود را باقى بگذار، «بد رنگ کردن از ایشان» یعنى باین که پیش ایشان نروى و تأخیر کنى آن را که اگر درنگ نکنى نفس تو و عقل تو باقى نماند و تلف شود، و «تلف شدن نفس»

نیز یا باعتبار تلف شدن عقل است و با باعتبار تلف شدن جانست بمباشرت زیاد.

١٠٤١٥ لا تحملوا النّساء أثقالکم و استغنوا عنهنّ ما استطعتم، فانّهنّ یکثرن الامتنان، و یکفرن الاحسان. بار مکنید بر زنان گرانیهاى خود را، و بى نیاز گردید از ایشان بقدر توانائى خود، پس بدرستى که ایشان بسیار میکنند منّت گذاشتن را، و کفران میکنند احسان را، مراد اینست که خدمات و کارهاى خود را بار ایشان مکنید و تا توانید خود را محتاج ایشان مسازید، زیرا که ایشان کارى که بکنند منّتى بسیار مى‏گذارند بر آن و منّت- کشیدن از کسى ناخوش است، و «کفران میکنند احسان را» ممکن است که مذمّتى دیگر باشد از ایشان که بتقریب مذمّت سابق مذکور شده باشد هر چند آنرا دخلى در وجه منع مذکور نباشد، و ممکن است نیز که تتمّه وجه مذکور باشد باعتبار این که هر گاه کفران احسان کنند هر چند کسى بتلافى آن کارها احسان کند بایشان، شکر آن نمى‏کنند و باز همان منّت بسیار مى‏گذارند.

١٠٤١٦ لا تکن فیما تورد کحاطب لیل و غثاء سیل. مباش در آنچه وارد مى‏سازى مانند فراهم آورنده هیمه در شب و آنچه سیل برمیدارد یعنى چنان باش که آنچه بگوئى نیکو باشد و تر و خشک در هم مگو مانند کسى که در شب هیمه فراهم مى‏آورد که نمى‏بیند و آنچه بدستش آید در ریسمان مى‏بندد، و همچنین آنچه سیل برمیدارد که بهر چه برخورد بر مى‏دارد خواه خوب باشد و خواه بد.

١٠٤١٧ لا تملّک نفسک بغرور الطّمع، و لا تجب دواعى الشّره،

فانّهما یکسبانک الشّقاء و الذّلّ. تملیک مکن نفس خود را بفریب طمع، و اجابت مکن خواننده‏هاى غلبه حرص را، پس بدرستى که اینها کسب مى‏فرمایند ترا بدبختى و خوارى، یعنى نفس خود را تملیک مردم مکن و بمنزله بنده ایشان مگردان بسبب فریب طمع، و «اجابت مکن خواننده‏هاى غلبه حرص را» یعنى أمرى چند را که مى‏خوانند ترا بغلبه حرص و دعوت میکنند بآن، یا خواننده‏هائى که ناشى شده‏اند از غلبه حرص، و مى‏خوانند ترا بأمورى که مقتضاى غلبه حرص باشد.

١٠٤١٨ لا تخن من ائتمنک و إن خانک، و لا تشن عدوّک و إن شانک. خیانت مکن کسى را که امین کرده باشد ترا و هر چند او خیانت کرده باشد ترا، و زشت مگردان دشمن خود را و هر چند او زشت کرده باشد ترا، مراد منع از خیانت در امانتیست که کسى سپرده باشد باین کس هر چند صاحب آن خیانت کرده باشد با او، چنانکه مکرّر مذکور شد و در أحادیث دیگر نیز وارد شده، و همچنین منع از بدى کردن بدشمنى و زشت کردن باشد او در نظرها بگفتار یا کردار هر چند او بدى کرده باشد با او و زشت کرده باشد او را، بلکه أولى اینست که در عوض بدى او احسان کند با او و این در وقتیست که تحمّل ضرر او تواند کرد و احتمال آن رود که او باین سلوک ترک دشمنى و ایذا و اضرار کند، امّا اگر ایذا و اضرار زیاد کند که تحمّل آن نتوان کرد و بسلوک نیکو دست بر ندارد از آن پس دفع او و بدى کردن با او بقدرى که زیاد نباشد از آنچه او کرده قصورى ندارد بلکه ضرور و لازم است.

١٠٤١٩ لا تصحب من یحفظ مساویک، و ینسى فضائلک و معالیک.

مصاحبت مکن با کسى که بخاطر نگه مى‏دارد بدیهاى ترا، و فراموش میکند فضایل ترا و معالى ترا یعنى افزونیهاى ترا و بلندیهاى ترا.

١٠٤٢٠ لا تواخ من یستر مناقبک و ینشر مثالبک. برادرى مکن با کسى که بپوشاند مناقب ترا و پهن کند مثالب ترا، یعنى عیبهاى ترا.

١٠٤٢١ لا تطلبنّ الاخاء عند أهل الجفاء، و اطلبه عند أهل الحفاظ و الوفاء. طلب مکن زینهار برادرى را نزد اهل جفا، و طلب کن آن را نزد اهل حفاظ و وفا، «جفا» مقابل صله و احسانست، و «حفاظ» بکسر حاء بى نقطه بمعنى نگهبانیست یعنى نگهبان خود بودن و نگاهداشتن از بدیها و حرامها و ننگ داشتن از آنها.

١٠٤٢٢ لا تنازع السّفهاء، و لا تستهتر بالنّساء، فانّ ذلک یزرى بالعقلاء. منازعه مکن با سفها و مگرد شیفته زنان، پس بدرستى که این عیبناک مى‏گرداند عاقلان را، مراد به «سفها» نادانان و کم عقلانست، و مراد به «شیفته شدن بزنان» عاشقى و تعلّق زیادست بایشان بمرتبه که باک نداشته باشد از آنچه بگویند در مذمّت او بآن اعتبار.

١٠٤٢٣ لا تکونوا عبید الأهواء و المطامع. مباشید بندگان خواهشها و طمعها.

١٠٤٢٤ لا تکونوا مساییح و لا مذاییع.

مباشید روندگان در زمین بسخن چینى و فساد و شرّ ، و نه فاش کنندگان سرّ .

١٠٤٢٥ لا تسألوا الّا اللَّه سبحانه، فانّه إن أعطاکم أکرمکم، و إن منعکم خار لکم. سؤال مکنید مگر از خداى سبحانه، پس بدرستى که او اگر عطا کند شما را گرامى گرداند شما را، و اگر منع کند شما را بگرداند در آن خیر شما را.

١٠٤٢٦ لا تقل ما لا تعلم فتتّهم باخبارک بما تعلم. مگو آنچه را نمى‏دانى پس تهمت زده شوى در خبر دادن تو به آن چه مى‏دانى یعنى اگر بگویى چیزى را که علم بآن نداشته باشى گاه هست که دروغ بر مى‏آید و سبب این مى‏شود که مردم اعتماد بر خبر تو نکنند و تهمت زده شوى در خبرى که بدهى از آنچه علم داشته باشى بآن باین که آن نیز دروغست.

١٠٤٢٧ لا تحرم المضطرّ و إن أسرف. محروم مگردان بیچاره را و هر چند اسراف کند یعنى زیاده از اندازه خود خرج کند هر گاه چیزى داشته باشد و اضطرار و بیچارگى آن از آن ناشى شود.

١٠٤٢٨ لا تخیبّ المحتاج و إن ألحف.

نومید مگردان محتاج را اگر چه مبالغه کند در سؤال، چون مردم را از ابرام و مبالغه در سؤال خوش نمى‏آید و غالب اینست که سؤال کنندگان بسبب آن محروم میشوند فرموده‏اند که محتاج را محروم نباید کرد هر چند این شیوه ناخوش با او باشد.

١٠٤٢٩ لا تخبرنّ الّا عن ثقة فتکون کذّابا و إن أخبرت عن غیره، فانّ الکذب مهانة و ذلّ. خبر مده زینهار مگر از روى اعتماد پس بوده باشى دروغگو و هر چند خبر دهى از غیر آن، پس بدرستى که دروغ سبکى و خواریست یعنى تا اعتماد بر خبرى نداشته باشى خبر مده از آن که اگر چنین نکنى نمى‏شود که پاره خبرهاى تو دروغ بر نیاید و همین که چند خبر تو دروغ بر آید مردم ترا بسیار دروغگو گویند و هر خبر ترا بر دروغ حمل کنند و هر چند خبر بدهى از چیزى که دروغ نباشد و چون از این کلام مستفاد شد که دروغ مفسده‏ایست که از آن احتراز باید اشاره بوجه آن شده باین که «دروغ سبکى و خواریست» و چون این وجه از براى احتراز اکثر مردم قویترست از عذاب و عقاب، اکتفا بهمین شده، و ممکن است که مراد سبکى و خوارى دنیوى و اخروى هر دو باشد پس محتاج بعذرى نباشد، و در بعضى نسخه‏ها بجاى «فتکون» که بنصب است «فتکن» بجزم واقع شده و ظاهر اینست که سهوى باشد.

١٠٤٣٠ لا تشتدّنّ علیکم فرّة بعدها کرّة، و لا جولة بعدها صولة، و أعطوا السّیوف حقوقها، و قصّوا للحرب مصارعها، و اذمروا أنفسکم على الطّعن الدّعسىّ، و الضّرب الطّلخفى، و أمیتوا الأصواب، فانّه أطرد للفشل. سخت نباشد زینهار بر شما فرّه که بعد از آن کرّه باشد، و نه جوله که بعد از آن‏

صوله باشد، و بدهید شمشیرها را حقهاى آنها را، و از پى بروید از براى جنگ جایگاههاى افتادن آن را، و بر انگیزید نفسهاى خود را بر طعن دعسىّ و ضرب طلخفى، و آهسته کنید آوازها را پس بدرستى که این دور کننده‏ترست مر ترس را.

این کلامیست که مى‏فرمودند بأصحاب خود در جنگ، «فرّه» بمعنى گریختن است، و «کرّه» بمعنى حمله کردن، و «جوله» بمعنى جولانست و دوره زدنى در میدان، و بعضى از شارحان نهج البلاغه گفته‏اند: که جوله گریختنیست که نزدیک باشد و دور نشود، و «صوله» نیز بمعنى حمله کردنست و مراد اینست که سخت و گران مدانید و عیب و عار مشمارید گریختنى را که بعد از آن حمله کردنى باشد یعنى گریختنى را که از موضعى باشد بموضعى دیگر که آن اصلح باشد از براى جنگ و حمله کردن، عیب و عار گریختنى است که از اصل آن جنگ باشد نه از خصوص مکانى بمکان دیگر که أصلح باشد، و شارحان نهج البلاغه برین حمل کرده‏اند که: اگر اتّفاق افتد از شما گریختنى و بعد از آن باز بروید و حمله کنید آن گریختن سخت و دشوار نباشد بر شما آن حمله بعد جبر آن گریختن میکند، «گریختن سخت و گران» گریختنیست که تلافى آن بعد از آن بحمله نشود. و گفته‏اند که: غرض ازین تحریص ایشانست بر معاودت بجنگ هر گاه بگریزند و این که بآن تلافى آن عیب و عار مى‏شود، و همچنین سخت و گران مدانید جولانى را که در میدان بکنید و دوره که بزنید در آن بى جنگ از براى مصلحتى مثل تعیین موضعى که أصلح باشد یا از براى فرا گرفتن أهبه و استعداد جنگ و قوى نمودن توطین نفس بر آن و امثال اینها هر گاه خواهید که بعد از آن حمله کنید، سخت و گران همانا رفتنى است که از براى حمله نباشد و خواهند که بآن اکتفا شود، و اگر مراد به «جوله» گریختن نزدیک باشد بمنزله تأکید حکم سابق خواهد بود، و مراد به «حقوق شمشیرها که باید داد

به آنها» کار فرمودنهاى آنهاست در جنگ دشمنان و اعداى دین و بیکار و معطّل نگذاشتن آنها، و «پیروى کنید» شاید مراد این باشد که از براى جنگ از پى بروید و تتبّع کنید جایگاههاى افتادن که در آن معرکه باشد از کوهها و امثال آنها تا احتراز کنید از آنها یا هر جا که مظنّه مغلوب شده باشد و افتادن در آن در زیان و خسران، و در نهج البلاغه «و وطنّوا للجنوب» بجاى «و قصّوا للحرب» است و بنا بر این ترجمه اینست که: و بگسترانید از براى پهلوها جایگاههاى افتادنهاى آنها را یعنى دل بگذارید بر افتادن پهلوها بر زمین و کشته شدن و هموار سازید آنرا بر خود تا خوف مکنید یا از براى این که غلبه کنید، زیرا که غالب اینست که هر که اعتقاد غلبه خود داشته باشد مغلوب گردد و هر که گمان مغلوبیت خود داشته باشد غالب شود، و «بر انگیزانید و تحریص کنید نفسهاى خود را بر طعن دشمنان بنیزه «طعن دعسى» یعنى طعنى که خوب کارگر شود و اثر کند یا طعنى که پر کند جوف دشمن را، و «ضرب» بمعنى زدنست، و «طلخفى» بکسر طاء بى نقطه و فتح لام و سکون خاء با نقطه و بى آن نیز بمعنى سخت شدیدست و مراد زدن دشمنانست بشمشیر زدن سخت، و «آهسته کنید آوازها را» ظاهر اینست که از براى این باشد که فریاد و نعره منشأ خوف و ترس شود یعنى خوف و ترس آدمى خود یا سایر مجاهدان، و بعضى گفته‏اند که: مراد اینست که فریاد و نعره امارت و علامت خوف و ترس است.

١٠٤٣١ لا تطمعنّ فى مودّة الملوک، فانّهم یوحشونک آنس ما تکون‏

بهم، و یقطعونک أقرب ما تکون الیهم. طمع مدار زینهار در دوستى پادشاهان، پس بدرستى که ایشان رم مى‏فرمایند ترا در آرامترین بودن تو بایشان، و مى‏برند ترا در نزدیکترین بودن تو بسوى ایشان، یعنى اعتمادى بر دوستى ایشان نیست گاه هست که رم مى‏فرمایند ترا در وقتى که آرام دارترین اوقات تو باشد بایشان یعنى در وقتى که آرام تو بایشان در آن زیاده از همه اوقات باشد، و «مى‏برند از تو در وقتى که نزدیکترین اوقات تو باشد بسوى ایشان» یعنى تو در آن نزدیکتر و مقرّب‏تر باشى بایشان از سایر اوقات.

١٠٤٣٢ لا تطمع فى کلّ ما تسمع، فکفى بذلک حمقا. طمع مکن در هر چه بشنوى، پس کافیست این از روى حماقت.

١٠٤٣٣ لا تغرّنّک الأمانىّ و الخدع، فکفى بذلک خرقا. فریب ندهد زینهار ترا آرزوها و مکرها، پس کافیست این از روى بى عقلى، مراد به «مکرها» مکرهاى دنیاست که با مردم میکند و بزینتهاى خود ایشان را فریب مى‏دهد.

١٠٤٣٤ لا تشعر قلبک الهمّ على ما فات، فیشغلک عمَّا هو آت. مگردان شعار دل خود اندوه را بر آنچه فوت شده پس مشغول سازد ترا از آنچه آن آینده است، «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد، و «شعار کردن چیزى از براى چیزى» کنایه است از لازم ساختن آن از براى آن و جدا نکردن از آن، و مراد اینست که اندوه را بر آنچه فوت شده باشد از تو از امور دنیوى لازم دل خود مساز چنانکه شیوه أکثر أهل دنیاست که اگر چنان کنى مشغول سازد آن غم و اندوه ترا از تدبیر احوال آینده خود از امور دنیوى و أخروى، و باعث فساد آنها شود.

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «لا» بلفظ نفى یعنى لائى که از براى نفى وجود و تحقّق چیزى باشد. فرموده است آن حضرت علیه السّلام.

١٠٤٣٥ لا راحة لحسود. نیست آسایشى از براى هیچ پر رشک برنده.

١٠٤٣٦ لا مودّة لحقود. نیست دوستیى از براى هیچ کینه‏ورى یعنى کینه‏ور هر گاه کینه کسى را در دل گرفت دیگر نمى‏شود که با او دوست شود.

١٠٤٣٧ لا أخوّة لملول. نیست برادریى از براى هیچ ملولى، غرض اینست که برادر و دوست خود را از خود ملول و آزرده نباید کرد که هر گاه ملول شود برادرى و دوستى او باقى نماند و این که هر گاه ملول شود اعتماد بر برادرى و دوستى او مکنید.

١٠٤٣٨ لا مروّة لبخیل. نیست مروّت و آدمیّتى از براى هیچ بخیلى.

١٠٤٣٩ لا حیاء لکذّاب. نیست شرمى از براى هیچ بسیار دروغگوئى.

١٠٤٤٠ لا دین لمرتاب، و لا مروّة لمغتاب. نیست دینى از براى هیچ مرتابى، و نه مروّت و آدمیّتى از براى هیچ غیبت کننده، «مرتاب» کسى را گویند که شکّ داشته باشد در چیزى، و مراد اینست که در دین یقین باید و کسى که شکّ داشته باشد در دین خود، او را دین نباشد، و مراد به «غیبت کننده» ظاهر اینست ه غیبت کننده بحرام است پس غیبتهاى

جایز چنانکه در کتب فقهیّه تفصیل داده شده نفى مروّت و آدمیّت نمى‏کند.

١٠٤٤١ لا أمانة لمکور. نیست امانتى از براى هیچ بسیار مکر کننده.

١٠٤٤٢ لا ایمان لغدور. نیست ایمانى از براى هیچ بسیار بیوفائى.

١٠٤٤٣ لا خلّة لملول. نیست دوستیى از براى هیچ ملولى، چنانکه گذشت.

١٠٤٤٤ لا اصابة لعجول. نیست درست کردنى از براى هیچ بسیار تعجیل کننده.

١٠٤٤٥ لا عقل کالتّدبیر. نیست عقلى مانند تدبیر، یعنى تدبیر امور دنیوى و اخروى خود و اصلاح آنها.

١٠٤٤٦ لا جهل کالتّبذیر.

ص ٣٤٨

نیست نادانیى مانند تبذیر و اسراف کردن.

١٠٤٤٧ لا عبادة کالتّفکیر. نیست عبادتى مانند تفکیر یعنى فکر کردن در حقایق و معارف إلهیّه و در آنچه بکشاند به آنها.

١٠٤٤٨ لا نصح کالتّحذیر. نیست نصیحتى مانند تحذیر یعنى ترسانیدن از معاصى و گناهان.

١٠٤٤٩ لا فقر لعاقل. نیست درویشیى از براى هیچ عاقلى، زیرا که هیچ مالى بعقل نمى‏رسد پس کسى که عقل داشته باشد بهترین مالها را دارد پس چگونه درویش باشد.

١٠٤٥٠ لا غنى لجاهل. نیست توانگریى از براى هیچ جاهلى، یعنى بى عقلى، بقرینه مقابله با فقره سابق، و این باعتبار اینست که حقیقت توانگرى بى نیازى از مردم و محتاج نبودن بایشانست و کسى را که عقل نباشد هر چند اموال دیگر باشد بى‏نیاز نمى‏گردد از ایشان بلکه با وجود اموال احتیاج او بایشان بیشتر باشد پس حقیقت توانگرى نباشد از براى او.

١٠٤٥١ لا عمل لغافل. نیست عملى از براى هیچ غافلى، مراد اینست که در عبادات حضور قلب و توجّه تامّ مى‏باید، و عبادتى که با غفلت کرده شود یعنى بى این که توجّه و حضور قلب باشد عملى نیست که بکار آید چنانکه در احادیث وارد شده که: نماز قبول‏

نمى‏شود مگر آنچه از آن با حضور قلب باشد و هر قدرى از آن که بى‏حضور قلب کرده شود قبول نمى‏شود.

١٠٤٥٢ لا ورع کالکفّ. نیست پرهیزگاریى مانند بازداشتن، یعنى بازداشتن خود از حرامها و مراد اینست که بهترین پرهیزگارى اینست، پس در کسى اگر آن نباشد هر چند عبادت و اعمال خیر بسیار کند برابرى با آن نکند که خود را از حرام نگاهدارد و بأقلّ واجبى در طاعات و عبادات اکتفا کند.

١٠٤٥٣ لا مروّة کغضّ الطّرف. نیست مروّتى و آدمیّتى مانند پائین انداختن چشم، یعنى منع آن از نگاههاى حرام یا بزینتهاى دنیا و متاعهاى آن.

١٠٤٥٤ لا حلم کالصّمت. نیست حلمى مانند خاموشى، یعنى تحمّل آن بهترین حلمهاست.

١٠٤٥٥ لا قحة کالبهت. نیست بى‏شرمیى مانند بهتان، یعنى نسبت دادن کسى بکار بدى که نکرده باشد آنرا.

١٠٤٥٦ لا عزّ کالطّاعة. نیست عزّتى مانند طاعت، یعنى فرمانبردارى حق که سبب عزّت دنیوى و أخروى گردد.

١٠٤٥٧ لا کنز کالقناعة. نیست گنجى مانند قناعت، یعنى قناعت بهترین گنجهاست زیرا که بهیچ وجه‏

شبهه در آن نیست و با نفاق کم نمى‏شود و آفتى راه بآن ندارد و هیچ گنجى نیست که چنین باشد.

١٠٤٥٨ لا ذخر کالعلم. نیست ذخیره مانند علم، یعنى علم بهترین ذخیره‏هاست از براى آخرت.

١٠٤٥٩ لا فضیلة کالحلم. نیست فضیلتى مانند حلم، یعنى بردبارى بهترین فضیلتها و افزونیهاست.

١٠٤٦٠ لا هدایة کالذّکر. نیست هدایتى مانند ذکر، «هدایت» بمعنى راهنمائیست یا رسانیدن بمطلب، و مراد اینست که نیست راهنماینده یا رساننده بمطلب مانند ذکر خداى عزّ و جلّ.

١٠٤٦١ لا رشد کالفکر. نیست رشدى مانند فکر، «رشد» بمعنى بر راه درست بودنست و مراد اینست که نیست سببى از براى آن مانند فکر.

١٠٤٦٢ لا حسب کالأدب. نیست حسبى مانند ادب، مراد به «حسب» چنانکه مکرّر مذکور شده.

مزیّتیست که در کسى باشد باعتبار خود نه از راه نسب.

١٠٤٦٣ لا ذلّ کالطّلب. نیست خواریى مانند طلب.

١٠٤٦٤ لا کرم کالتّقوى. نیست کرمى مانند پرهیزگارى یعنى نیست سببى از براى گرامى بودن نزد

خدا مانند پرهیزگارى چنانکه فرموده: «یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناکُمْ» یعنى بدرستى که گرامى‏ترین شما نزد خدا پرهیزگارتر شماست.

١٠٤٦٥ لا عدوّ کالهوى. نیست دشمنى مانند هوا و هوس.

١٠٤٦٦ لا زینة کالآداب. نیست زینتى مانند آداب.

١٠٤٦٧ لا ربح کالثّواب. نیست سودى مانند ثواب.

١٠٤٦٨ لا ورع کغلبة الشّهوة. نیست پرهیزگاریى مانند غلبه کردن بر شهوت و پیروى نکردن آن.

١٠٤٦٩ لا علم کالخشیّة. نیست علمى مانند خشیت یعنى مانند علمى که سبب خشیت شود یعنى ترس از خدا.

١٠٤٧٠ لا حسرة کالفوت. نیست حسرتى مانند فوت، ظاهر اینست که مراد به «فوت» در اینجا موتست چنانکه در بعضى احادیث تفسیر شده بآن و مراد اینست که: نیست حسرتى مانند حسرتى که بعد از موت رو مى‏دهد، زیرا که گنهکار حسرت مى‏خورد بر آنچه کرده، و نیکوکار حسرت مى‏خورد بر کمى آنچه کرده، و این که چرا زیاده بر آن نکرده.

١٠٤٧١ لا عبادة کالصّمت.

نیست عبادتى مانند خاموشى در هر جائى که باید و این باعتبار اینست که وسیله ذکر و فکر و باعث ترک بسیارى از محرّمات مى‏شود مانند غیبت و دشنام و درشتى با مردم.

١٠٤٧٢ لا غنى کالعقل. نیست توانگریى مانند عقل.

١٠٤٧٣ لا فقر کالجهل. نیست فقر و بى چیزى مانند جهل، یعنى بى عقلى یا نادانى.

١٠٤٧٤ لا حلم کالصّفح. نیست حلمى مانند صفح، یعنى در گذشتن از گناه و تقصیر کسى.

١٠٤٧٥ لا مسبّة کالشّحّ. نیست مسبّه مانند بخیلى، مراد به «مسبّه» عارست و چیزى که مردم دشنام دهند بآن.

١٠٤٧٦ لا ایمان کالصّبر. نیست ایمانى مانند صبر، یعنى مانند ایمانى که سبب صبر بر مصائب و نوائب و تنگى معاش و امثال آنها شود.

١٠٤٧٧ لا نعمة مع کفر. نیست نعمتى با کفران، زیرا که نعمتى که کفران آن کنند سبب عذاب و عقاب شود و چنان نعمتى در حقیقت نعمت نباشد، یا این که نعمت نیست، بسبب این که زایل مى‏شود بسبب کفران و باعث حسرت و ندامت مى‏شود.

١٠٤٧٨ لا داء کالحسد. نیست دردى مانند رشک.

١٠٤٧٩ لا شرف کالسّودد. نیست شرفى مانند سؤدد، یعنى این که کسى بزرگ و مهتر قوم و قبیله خود باشد.

١٠٤٨٠ لا میراث کالأدب. نیست میراثى مانند ادب، یعنى میراثى نیست که کسى از براى اولاد خود بگذارد مانند این که ادب تعلیم ایشان کند این بهترین میراثهاست.

١٠٤٨١ لا جمال کالحسب. نیست زیبایى مانند حسب، یعنى افزونى مرتبه که کسى تحصیل کند بکسب فضایل و کمالات.

١٠٤٨٢ لا معونة کالتّوفیق. نیست یاریى مانند توفیق یعنى یارى کننده نیست مثل توفیق حق تعالى و تهیّه او اسباب خیر را از براى این کس، پس آدمى باید که سعى و اهتمام در طلب توفیق بتوسّل بدرگاه او و مسئلت آن و اطاعت و انقیاد که سبب آن مى‏شود زیاده باشد از سعى در تحصیل سایر اسباب آنها.

١٠٤٨٣ لا عمل کالتّحقیق. نیست عملى مثل تحقیق، یعنى تحقیق علوم شرعیّه و مسائل دینیّه.

١٠٤٨٤ لا شرف کالعلم. نیست شرفى مثل علم.

١٠٤٨٥ لا ظهیر کالحلم. نیست یارى کننده مانند بردبارى.

١٠٤٨٦ لا زاد کالتّقوى. نیست توشه مانند پرهیزگارى.

١٠٤٨٧ لا اسلام کالرّضا. نیست مسلمانیى مانند رضا، یعنى مانند مسلمانیى که سبب رضا و خشنودى باشد بنصیب و بهره که حق تعالى تقدیر کرده در هر باب.

١٠٤٨٨ لا شیمة کالحیاء. نیست خوبى مانند حیا.

١٠٤٨٩ لا فضیلة کالسّخاء. نیست فضیلتى مانند سخا.

١٠٤٩٠ لا ذخر کالثّواب. نیست ذخیره مانند ثواب.

١٠٤٩١ لا حلل کالآداب. نیست زیورهائى مانند آداب.

١٠٤٩٢ لا نزاهة کالتّورع. نیست پاکیزگیى مانند تورّع یعنى باز ایستادن از حرامها.

١٠٤٩٣ لا شرف کالتّواضع.

نیست شرفى مانند تواضع یعنى فروتنى در درگاه حق تعالى و از براى خلق نیز.

و پوشیده نیست که در مقام مدح چیزى یا ذمّ آن هر گاه گویند که: مثل و مانند ندارد در خوبى یا بدى، مراد اینست که مثل و مانند آن کم است نه این که اصلا یافت نشود و بنا بر این منافاتى نیست میانه این فقره‏هاى مبارکه که در بعضى فرموده‏اند که: نیست شرفى مانند سؤدد، و در بعضى: مانند علم، و در بعضى: مانند تواضع، زیرا که هر یک از آنها کمال شرف دارند و شرفى مثل آن کم است هر چند بعضى از آنها مانند بعضى باشند یا برتر باشند، و ممکن است که هر یک از وجهى و بیک اعتبارى مانند نداشته باشند و همین کافیست در مدح هر یک و لازم نیست که بحسب جمیع جهات بى مانند باشند.

١٠٤٩٤ لا سوءة کالظّلم. نیست خوى بدى مانند ستم.

١٠٤٩٥ لا سمیر کالعلم. نیست افسانه گوئى در شب مانند علم، چون شایع بوده که مردم در شبها مشغول شنیدن افسانه‏ها و حکایات مى‏شده‏اند فرموده‏اند که: افسانه گوئى در شب مانند علم نمى‏باشد باید که مشغول تفکّر در آن و تذکّر آن شد.

١٠٤٩٦ لا وقار کالصّمت. نیست وقارى مانند خاموشى.

١٠٤٩٧ لا مریح کالموت. نیست راحت دهنده مانند مرگ یعنى از براى مؤمنان و نیکوکاران.

١٠٤٩٨ لا لذّة بتنغیص.

نیست لذّتى با مکدّر کردن، مراد اینست که لذّتهاى دنیوى که غالب اینست که آمیخته بکدوراتند و عاقبت البتّه مکدّر و تیره میشوند بزوال و مرگ ، لذّتى نیست، لذّت لذّتهاى اخرویست که آمیخته بکدورات و تیرگى نیست و از عقب نیز کدورتى ندارند.

١٠٤٩٩ لا حیاء لحریص. نیست شرمى از براى هیچ حریصى.

١٠٥٠٠ لا حقّ لمحجوج. نیست حقّى از براى محجوجى، «محجوج» کسیست که مغلوب باشد بحجّت و مراد اینست که هر گاه دو کس با یکدیگر نزاع داشته باشند و یکى غلبه کند بر دیگرى بحجّت و حجّتى بر او تمام کند حق با آن غالب باشد و مغلوب را حقّى نباشد.

١٠٥٠١ لا رأى للجوج. نیست رائى از براى لجوجى، یعنى اعتمادى بر رأیهاى او نیست زیرا که باعتبار لجاجتى که دارد هر کارى را که پیش گرفت رأى او انجام رسانیدن آنست خواه صواب باشد و خواه باطل، یا این که او را رایى نمى‏باشد بلکه باعتبار لجاجتى که دارد هر کارى را که پیش گرفت بى‏اختیار سعى میکند در انجام آن و تأمّل و تفکّرى نمى‏کند در آن باب که او را رایى در آن باب بهم رسد.

١٠٥٠٢ لا حلم کالتّغافل. نیست حلمى مانند تغافل یعنى بهترین حلم تغافل کردنست از گناه و تقصیر کسى و خود را چنان نمودن که غافلست از آن و آگاه نشده بر آن.

١٠٥٠٣ لا عقل کالتّجاهل.

نیست عقلى مانند تجاهل، «تجاهل» بمعنى إظهار جهل و نادانى خودست بچیزى که عالم بآن باشد و مراد همان تغافلست که در فقره سابق مذکور شد.

١٠٥٠٤ لا اخلاص کالنّصح. نیست اخلاصى مانند نصیحت، یعنى بهترین أنواع خالص و صاف بودن با کسى نصیحت کردن اوست و تغافل نکردن از بدى و عیبى که در او باشد.

١٠٥٠٥ لا غربة کالشّحّ. نیست غربتى مانند بخیلى، زیرا که بخیل مردم از او دورى کنند و هر جا که باشد غریب ماند.

١٠٥٠٦ لا عبادة کالخضوع. نیست عبادتى مانند فروتنى، یعنى در درگاه حق تعالى و با خلق نیز.

١٠٥٠٧ لا غنى کالقنوع. نیست توانگریى مانند رضا و خشنودى بنصیب و بهره خود، یعنى این بهترین توانگریهاست چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٥٠٨ لا ظفر مع بغى. نیست فیروزیى با سربلندى کردنى، یعنى هر گاه کسى بر دشمن خود سربلندى کند و او را ضعیف و حقیر شمارد فیروزى نیابد بر او باعتبار آن عجب و خودبینى که دارد، و ممکن است که مراد به «بغى» ظلم و ستم باشد و مراد این باشد که فیروزى بآخرت یا نیکبختى نمى‏باشد با آن.

١٠٥٠٩ لا ورع مع غىّ. نیست پرهیزگاریى با گمراهیى، مراد اینست که تا کسى بر دین حقّ نباشد

پرهیزگارى او سودى ندارد، هر که گمراه باشد هر چند در دین خود کمال تقوى و پرهیزگارى داشته باشد پرهیزگارى او سودى ندهد باو.

١٠٥١٠ لا بیان مع عىّ. نیست بیانى با جهلى ، «بیان» بمعنى فصاحت و زبان آوریست یا واضح- کردن چیزى و ظاهر ساختن آن، و بر هر تقدیر مراد اینست که در آن علم و دانش مى‏باید و با جهل و نادانى نمى‏شود پس کسى که آنرا خواهد باید که تحصیل علم و دانش کند.

١٠٥١١ لا دین لمسی‏ء الظّنّ. نیست دینى از براى بدگمان، مراد یابد گمان بحق تعالى است و این که او را در کمال رحم و بخشایش نداند و بناى همه مجازات او را بر عدل گذارد نه بر تفضّل، و یا بدگمان بمردم است هر گاه عمل کند با ایشان بر وفق آن و ایذاء و آزارى رساند بایشان بسبب آن، چنانکه مکرّر تفصیل داده شد.

١٠٥١٢ لا صنیعة للممتنّ. نیست احسانى از براى منّت گذارنده، یعنى احسان او احسان نیست و منّت گذاشتن آنرا باطل و فاسد کند.

١٠٥١٣ لا ندم لکثیر الرّفق. نیست پشیمانیى از براى بسیار نرمى، یعنى از براى کسى که نرمى و هموارى او با مردم بسیار باشد.

١٠٥١٤ لا عیش لسىّ‏ء الخلق. نیست زندگانیى از براى بد خو، یعنى لذّتى از زندگانى نبرد.

١٠٥١٥ لا دعواء لمشغوف بدائه. نیست دوائى از براى کسى که دوستى درد او در غلاف دل او جا کرده باشد، ممکن است مراد تعریض باکثر جهّال و نادانان باشد که دوستى جهل و نادانى خود در دل ایشان جا کرده، و این که دوائى از براى درد جهل ایشان نباشد، وقتى از براى آن دوائى باشد که ایشان آنرا درد دانند و خواهند که علاج آن بکنند، و در بعضى نسخه‏ها «مشعوف» بعین بى نقطه است و حاصل آن هم همانست زیرا که مشعوف بچیزى کسیست که کمال دوستى آنرا داشته باشد چنانکه گویا دوستى آن دل او را سوزانده.

١٠٥١٦ لا شفاء لمن کتم طبیبه داءه. نیست شفائى از براى کسى که پنهان کند از طبیب خود درد خود را، ممکن است که مراد ظاهر آن باشد و این که از طبیب درد خود را پنهان نباید داشت باعتبار شرمى یا غیر آن، یا این که غرض از آن این باشد که در دردهاى دیگر نیز چنین باشد پس کسى را که درد فقر و درویشى باشد باید که آنرا پنهان نکند از کسى که طبیب آن باشد و علاج آن تواند کرد و اگر نه شفائى از براى درد او نباشد.

١٠٥١٧ لا بشاشة مع ابرام. نیست شکفته رویى با ابرامى، یعنى کسى که ابرام کند در سؤال و طلب، مردم از او ملول گردند و با او شکفته روئى نکنند.

١٠٥١٨ لا سؤدد مع انتقام. نیست بزرگیى با انتقامى، یعنى کسى که انتقام کشد از گناهى که نسبت باو

کنند او بزرگى ندارد، بزرگى کسى دارد که عفو کند و در گذرد.

١٠٥١٩ لا عثار مع صبر. نیست لغزشى با هیچ صبرى.

١٠٥٢٠ لا ثناء مع کبر. نیست ستایشى با هیچ تکبّرى.

١٠٥٢١ لا مروّة مع شحّ. نیست مروّت و آدمیّتى با هیچ شحّى، یعنى بخیلیى که با حرص باشد.

١٠٥٢٢ لا عداوة مع نصح. نیست دشمنییى با هیچ نصیحتى، یعنى هر نصیحتى و پندى که خیر آدمى در آن باشد دوستیست و دشمنى با آن نیست و از آن آزرده نباید شد.

١٠٥٢٣ لا سخاء مع عدم. نیست سخاوتى با بى‏چیزى یعنى معلوم نمى‏شود سخاوت با درویشى، بسیار هست که درویش دهش بر او سهل و آسان مى‏نماید و چون صاحب چیز شد بخیل مى‏شود، و ممکن است مراد مذمّت درویشى باشد باین که آدمى با آن از فضل سخاوت محروم باشد.

١٠٥٢٤ لا صحّة مع نهم. نیست تندرستیى با حرص، مراد حرص در خوردنست یا حرص در جمع مال و دنیا، و این که آن بسبب تعبها و زحمتها که لازم دارد همیشه آدمى را بیمار دارد و بعضى اهل لغت «نهم» را بمعنى افراط در شهوت طعام گفته‏اند و بنا بر این محتاج بتوجیهى نیست.

١٠٥٢٥ لا قناعة مع شره. نیست قناعتى با غلبه حرص، یعنى کسى که غلبه حرص داشته باشد بهیچ مرتبه قناعت نمى‏کند بهر مرتبه که برسد سعى میکند از براى زیاده بر آن.

١٠٥٢٦ لا عقل مع شهوة. نیست عقلى با شهوتى، یعنى کسى که شهوت و خواهش چیزى داشته باشد عقل او در آن باب سالم نماند و هر چند قبیح باشد قبح آن را نیابد، وقتى اعتماد بر حکم عقل مى‏توان کرد که هر دو طرف در نظر صاحب آن مساوى باشد و خواهش یک طرف نداشته باشد.

١٠٥٢٧ لا حزم مع غرّة. نیست دور اندیشیه‏اى با غفلتى، یعنى دوراندیشى با غفلت جمع نمى‏شود هر که خواهد که دور اندیشى کند باید که همیشه با خبر باشد از خود، و غفلت را بخود راه ندهد.

١٠٥٢٨ لا فطنة مع بطنة. نیست فطنت و فهمى با امتلاى شکم، چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٥٢٩ لا أدب مع غضب. نیست ادبى با خشمى، یعنى کسى که خواهد با ادب باشد باید که خشم را فرو خورد که هر که خشم بر او غلبه کند رعایت آداب نمى‏تواند کرد و نمى‏شود که سبکیها و بى‏ادبیها نکند.

١٠٥٣٠ لا شرف مع سوء أدب. نیست شرفى و بلندى مرتبه با بى‏أدبى.

١٠٥٣١ لا دین مع هوى. نیست دینى با هوائى، یعنى با هوا و هوس و متابعت آن.

١٠٥٣٢ لا محبّة مع کثرة مراء. نیست دوستیى با بسیارى جدالى، یعنى کسى که با کسى نزاع و جدال بسیار کند محبّت و دوستى او باقى نمى‏ماند باید که با دوست چنین سلوک نکرد.

١٠٥٣٣ لا معروف مع منّ. نیست احسانى با منّت گذاشتنى، زیرا که منّت آن را باطل کند.

١٠٥٣٤ لا ایمان مع سوء ظنّ. نیست ایمانى با بدگمانیى یعنى بحق تعالى یا بمردم، چنانکه مکرّر شرح شد.

١٠٥٣٥ لا ضلال مع ارشاد. نیست گمراهیى با ارشادى، یعنى کسى که گمراهى داشته باشد ارشاد دیگران نمى‏تواند کرد و این اشاره است باین که امام و پیشواى مردم که کار او ارشاد ایشانست باید که معصوم باشد و بهیچ وجه گمراهیى بر او روا نباشد چنانکه مذهب فرقه ناجیه امامیّه است.

و ممکن است که غرض تحریص مردم باشد بر متابعت مرشدى که ارشاد کند ایشان را و نگذارد که گمراه شوند.

١٠٥٣٦ لا هلاک مع اقتصاد. نیست هلاکتى با میانه رویى، یعنى در معاش یا در هر باب چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٥٣٧ لا صلاح مع افساد.

نیست صلاحى با افسادى یعنى صلاحى که متضمّن افسادى باشد آن صلاح نیست مانند آنان که از براى صلاح دنیاى خود آخرت خود را فاسد کنند.

١٠٥٣٨ لا غنى مع اسراف. نیست توانگریى با اسرافى، یعنى توانگرى با اسراف باقى نمى‏ماند و هر چند توانگرى زیاد باشد با اسراف زود زایل مى‏شود.

١٠٥٣٩ لا فاقة مع عفاف. نیست درویشیى با عفافى، «عفاف» بمعنى باز ایستادن از حرام است و مراد اینست که درویشیى که با عفافى باشد و صاحب آن صبر کند بر آن و بسبب آن خود را در حرامى نیندازد آن درویشى نیست بلکه بهترین توانگریست زیرا که توانگرى اخرویست.

١٠٥٤٠ لا ضلال مع هدى. نیست گمراهیى با هدایى، «هدى» بضمّ هاء بمعنى راه یافتنیست و مراد اینست که کسى که راه حق را یافت دیگر گمراه نمى‏شود و از آن برنمى‏گردد، و اینست که مردم از هر دینى بدین دیگر مى‏روند بغیر دین حقّ که دین امامیّه باشد که هرگز شنیده نشده که کسى از آن بدین دیگر رود.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٥٤١ لا عقل مع هوى. نیست عقلى با هوائى، این همان مضمون «لا عقل مع شهوة» است که چند فقره قبل از این مذکور و شرح شد.

١٠٥٤٢ لا یزکو مع الجهل مذهب. پاکیزه نمى‏شود با نادانى هیچ مذهبى، یعنى هر گاه کسى جاهل و نادان باشد

بر هر مذهبى که باشد و بهر راهى که رود مذهب و راه او پاکیزه نباشد راه پاکیزه راهیست که با علم و دانش باشد.

١٠٥٤٣ لا یدرک مع الحمق مطلب. دریافته نمى‏شود با حماقت و کم عقلى هیچ مطلبى.

١٠٥٤٤ لا یثوب العقل مع اللّعب. جمع نمى‏شود عقل با بازى.

١٠٥٤٥ لا تجارة کالعمل الصّالح. نیست سوداگریى مانند عمل صالح، زیرا که آن سودائیست که البتّه سود کند و سود آن اخروى باشد که پاینده و باقیست و کدام سوداى دنیوى چنین تواند بود...

١٠٥٤٦ لا شفیق کالودود النَّاصح. نیست شفیقى مانند دوست نصیحت کننده، «شفیق» کسى را گویند که حریص باشد بر اصلاح حال کسى و ترسد از رسیدن ضررى باو.

١٠٥٤٧ لا قرین کحسن الخلق. نیست همراه و رفیقى مانند نیکوئى خوى، زیرا که هر که با او رفیق و همراه باشد همیشه در راحت باشد.

١٠٥٤٨ لا ورع کتجنّب الآثام. نیست پرهیزگاریى مانند اجتناب کردن از گناهان، یعنى پرهیزگاریى که در آن اجتناب از گناهان باشد هر چند با عبادات و اعمال خیر زیاد نباشد بهترست از پرهیزگاریها که با آنها باشد امّا آمیخته بارتکاب بعضى گناهان باشد.

١٠٥٤٩ لا زهد کالکفّ عن الحرام. نیست زهدى مانند باز ایستادن از حرام، «زهد» بمعنى بى رغبتیست در چیزى، و شایع شده استعمال آن در بى رغبتى در دنیا و ترک آن، و مراد اینست که بهترین زهدها ترک حرام است و هیچ زهدى بآن نمى‏رسد پس اگر کسى ترک حرامها کند هر چند مشغول دنیا و لذّتهاى آن باشد بهترست از این که ترک دنیا بالکلیّه کند نهایت مرتکب بعضى حرامها گردد.

١٠٥٥٠ لا غرّة کالثّقة بالأیَّام. نیست غفلتى مانند اعتماد کردن بر روزگار، یعنى بدترین غفلتهاست و مراد به «اعتماد بر روزگار» اینست که اگر روزگار رو باو آورد و بدولتى برسد اعتماد کند بر آن و گمان کند که همیشه چنین خواهد بود و باین سبب عجب و تکبّرى بهم رساند و سر بلندى کند بر مردم و تواضع و فروتنى نکند.

١٠٥٥١ لا جهاد کجهاد النّفس. نیست جهادى مانند جهاد با نفس، یعنى آن بهترین جهادهاست چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٥٥٢ لا فقه لمن لا یدیم الدّرس. نیست فقهى از براى کسى که دایمى ندارد درس را، «فقه» در لغت بمعنى فهم است و شایع شده استعمال آن در علم بأحکام شرعیّه و در اینجا هر یک از آنها مراد مى‏تواند بود.

١٠٥٥٣ لا عبادة کأداء الفرائض. نیست عبادتى مانند اداى فرایض، مراد به «فرائض» ممکن است نمازهاى‏

واجبى شبانه روزى باشد و مراد این باشد که: آنها بهترین عبادتهاست چنانکه در أحادیث دیگر نیز وارد شده، و ممکن است که مراد مطلق واجبیها باشد و مراد این باشد که اداى همه آنها بهترین عبادتهاست و اگر کسى اداى همه آنها کند و در سنّتیها اهتمامى نکند بهترست از این که در سنّتیها اهتمام زیاد کند نهایت بعضى واجبها را فوت کند.

١٠٥٥٤ لا قربة بالنّوافل اذا أضرّت بالفرائض. نیست قربتى بنوافل هر گاه ضرر رسانند بفرائض، مراد به «فرائض» و «نوافل» فرایض و نوافل شبانه روزى باشد و این که هر گاه نوافل آنها ضرر رساند بفرایض آنها، مثل این که باعث تأخیر آنها شود از وقت فضیلت آنها قربتى نیست در گزاردن نوافل در این صورت یعنى باعث تقرّب و نزدیکى بدرگاه حق تعالى نمى‏شود بلکه باید ترک کرد آنها را و بفرائض پرداخت، و ممکن است مراد مطلق واجبیها و سنّتیها باشد و این که کردن هر سنّتى که ضرر رساند بیک واجبى و باعث فوت آن شود قربتى نیست در آن باید واجبى را کرد هر چند آن سنّتى بسبب آن فوت شود.

١٠٥٥٥ لا وقایة أمنع من السّلامة. نیست نگهداریى منیع‏تر از سلامتى، یعنى نیست از نگهداریها که حقّ تعالى کسى را بکند نگهداریى بلند مرتبه‏تر از سلامتى یعنى سلامتى از أمراض و بیماریها یا از خوفها و فتنه‏ها یا از همه آنها و مراد اظهار اینست که سلامتى از نعمتهاى عظیمه است و مستحقّ شکر زیاد.

١٠٥٥٦ لا سبیل أشرف من الاستقامة.

نیست راهى شریفتر و بلند مرتبه‏تر از راستى یعنى راستى در گفتار باین که دروغ نباشد و در کردار باین که مکر و حیله در آن نباشد.

١٠٥٥٧ لا یفسد الدّین کالطّمع. فاسد نمى‏کند دین را چیزى مانند طمع.

١٠٥٥٨ لا یصلح الدّین کالورع. بصلاح نمى‏آورد دین را چیزى مانند پرهیزگارى.

١٠٥٥٩ لا یؤتى العلم الّا من سوء فهم السّامع . آمده نمى‏شود علم مگر از بدى فهم شنونده یعنى آفتى بپیش آن نمى‏آید و بآن نمى‏رسد مگر از راه بدى فهم شنونده که بسبب آن نفهمد آنرا یا غلط فهمد.

١٠٥٦٠ لا یلفى المریب صحیحا. یافت نمى‏شود صاحب شکّ صحیح، ظاهر اینست که مراد به «صاحب شکّ» کسیست که خاطر از راستى و درستى خود جمع نداشته باشد و خیانتى کرده‏

باشد و این که چنین کسى هرگز صحیح و تندرست نباشد بلکه همواره علیل و رهین خیانت خود و خوف و ترس از آن باشد.

١٠٥٦١ لا یلفى الحریص مستریحا. یافت نمى‏شود حریص راحت جوینده، یعنى بسبب حرصى که دارد همیشه در رنج و تعب سعى و طلب است و هرگز استراحتى ندارد.

١٠٥٦٢ لا یوجد الحسود مسرورا. یافت نمى‏شود حسود شادمان، زیرا که در هر وقتى نمى‏شود که کسى نباشد که نعمتى باو رسیده باشد و او رشک برد باو و اندوهگین گردد بسبب آن.

١٠٥٦٣ لا یلفى العاقل مغرورا. یافت نمى‏شود عاقل فریب خورده شده، یعنى بدینا و زینتهاى آن.

١٠٥٦٤ لا یکون الکریم حقودا. نمى‏باشد کریم کینه‏ور، مراد به «کریم» در اینجا شخص گرامى بلند مرتبه است.

١٠٥٦٥ لا یکون المؤمن حسودا. نمى‏باشد مؤمن حسود، ظاهر اینست که مراد به «مؤمن» کامل باشد.

١٠٥٦٦ لا تحصل الجنّة بالتّمنّى. حاصل نمى‏شود بهشت بآرزو کردن، یعنى از براى حصول آن عمل صالح مى‏باید و غرض ردّ بر جمعیست که آرزوى بهشت میکنند بى عمل صالح، و امید رسیدن بآن دارند بمجرّد همان آرزو.

١٠٥٦٧ لا ینال الرّزق بالتّعنّى. رسیده نمى‏شود روزى بتعب کشیدن، مراد تعب کشیدن زیادست و این که بآن بروزى زیاد نمى‏توان رسید بلکه آنچه را حق تعالى تقدیر کرده بى سعى یا بسعى بقدر معروف حاصل شود و بزیاده بر آن هر چند تعب و زحمت کشند نتوان رسید، و ممکن است مراد این باشد که: در کار نیست در رسیدن بروزى تعب و زحمت بلکه قدرى از آن بى‏تعب و زحمت البتّه مى‏رسد بخلاف بهشت که از براى رسیدن بآن تعب و رنج عمل ضرورست بر عکس آنچه أکثر مردم میکنند.

١٠٥٦٨ لا تجتمع الشّبع و القیام بالمفترض. جمع نمى‏شود سیرى و ایستادگى به آن چه واجب کرده شده، مراد منع از سیریست و این که مانع مى‏شود از ایستادگى به آن چه حق تعالى واجب کرده از علم و عمل بر وجهى که باید.

١٠٥٦٩ لا یجتمع الجوع و المرض. جمع نمى‏شود گرسنگى و بیمارى، مراد ترغیب در گرسنگیست و این که مانع مى‏شود از بیماریها.

١٠٥٧٠ لا تجتمع الصّحّة و النّهم. جمع نمى‏شود تندرستى و حرص، این همان مضمون «لا صحّة مع نهم» است که قبل از این در همین فصل مذکور و شرح شد.

١٠٥٧١ لا تجتمع الشّبیبة و الهرم. جمع نمى‏شود جوانى و پیرى، ممکنست مراد منع هر یک از پیر و جوان باشد از سلوک بطور و طرز دیگرى و این که این بمنزله جمع کردن جوانى و پیریست با هم، پوشیده نماند که «شبیبه» بدو باء و یاء در میان بمعنى جوانیست و در نسخه‏ها که بنظر رسید «الشّیبة» بى باى اوّل است و این از سهو ناسخینست زیرا که «شیبه» و «هرم» هر دو بمعنى پیرى‏اند.

١٠٥٧٢ لا تجتمع الفطنة و البطنة. جمع نمى‏شود فهم و امتلاى شکم.

١٠٥٧٣ لا تجتمع الشّهوة و الحکمة. جمع نمى‏شود شهوت و حکمت، یعنى دوستى لذّتها و ترغیب در آنها و علم و عمل راست درست.

١٠٥٧٤ لا یجتمع العقل و الهوى. جمع نمى‏شود عقل و هوى و هوس.

١٠٥٧٥ لا تجتمع الآخرة و الدّنیا. جمع نمى‏شود آخرت و دنیا، ظاهر اینست که مراد کامل هر یک از آنها باشد با کامل دیگرى.

١٠٥٧٦ لا یجتمع الفناء و البقاء. جمع نمى‏شود فنا و بقا، مراد ازین نیز جمع نشدن دنیاست با آخرت.

١٠٥٧٧ لا یجتمع حبّ المال و الثّناء.

جمع نمى‏شود دوستى مال و ثنا، یعنى مدح و ستایش مردم.

١٠٥٧٨ لا یجتمع الورع و الطّمع. جمع نمى‏شود پرهیزگارى و طمع.

١٠٥٧٩ لا یجتمع الصّبر و الجزع. جمع نمى‏شود صبر و جزع، پوشیده نیست که جزع بى تابى و قلق و اضطرابست که مقابل صبرند و جمع نشدن آن با صبر ظاهرست و قابل بیان نیست مگر این که تتمّه فقره سابق باشد و مراد این باشد که چنانکه صبر و جزع با هم جمع نمى‏شوند، باعتبار این که ضدّ یکدیگرند، ورع و طمع نیز نظیر آنهااند و با هم جمع نمى‏شوند، یا این که مراد تعریض بجمعى باشد که جزع میکنند در مصیبتها و با وجود آن دعوى صبر میکنند و خود را صابر مى‏دانند.

١٠٥٨٠ لا تجتمع عزیمة و ولیمة. جمع نمى‏شود عزیمه و ولیمه، «عزیمه» قصد راسخ و اراده جازم است و «ولیمه» طعام عروسیست، و مراد اینست که: صاحب عزم راسخ و اراده جازم باید مراتب بلند و مقامات ارجمند را دنبال کند که همّت بر آنها گمارده است نه این که در مجالس مهمانى بخوش گذرانى و عیش و نوش و کامرانى پردازد، زیرا که گنج بى رنج میسّر نمى‏شود «مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد».

و در بعضى نسخه‏ها بجاى «عزیمة»: «عزیّة» است و ظاهر از آن بقرینه «ولیمه» اینست که «عزّیة» طعام عزا باشد و مراد اینست که یک اطعام اطعام عزا و عروسى هر دو نمى‏باشد و پوشیده نیست که این معنى امرى نیست که قابل بیان باشد مگر این که تمثیلى باشد از براى فقره بعد

که فرموده‏اند:

١٠٥٨١ لا تجتمع أمانة و نمیمة. جمع نمى‏شود امانت و سخن چینى، و مراد این باشد که چنانکه عزیّه و ولیمه ضدّ یکدیگرند و با هم جمع نمى‏شوند سخن چینى و امانت نیز چنانند، یا این که مراد این باشد که در هر مجلسى رعایت مقتضاى آن باید مثل اظهار سرور و شادى در عروسیها، و حزن و اندوه در عزاها، و غرض تعریض بجمعى باشد که گاهى بر خلاف آن میکنند.

١٠٥٨٢ لا یجتمع الکذب و المروّة. جمع نمى‏شوند دروغگوئى و مروّت یعنى آدمیّت.

١٠٥٨٣ لا تجتمع الخیانة و الاخوّة. جمع نمى‏شود خیانت و برادرى، یعنى با کسى که خیانت کنند برادرى او باقى نماند، یا این که کسى که خیانت کند دیگر قابل برادرى نیست.

١٠٥٨٤ لا یجتمع الباطل و الحقّ. جمع نمى‏شود باطل و حقّ، ظاهر اینست که مراد به «باطل و حقّ» دنیا و آخرت باشد و این که آنها را با هم جمع نتوان کرد، یعنى کامل آنها را چنانکه قبل از این مذکور شد.

١٠٥٨٥ لا یجتمع العنف و الرّفق. جمع نمى‏شود درشتى و رفق، یعنى نرمى و پوشیده نیست که این نیز ظاهرست و قابل بیان نیست مگر این که تمثیلى باشد از براى سابق و مراد این باشد که: چنانکه درشتى و نرمى با هم جمع نمى‏شوند دنیا و آخرت با هم جمع نمى‏شوند، یا این که «رفق» در اینجا بمعنى نیکویى احسان باشد و مراد این باشد که از درشتخوى‏

نیکویى احسان نمى‏آید و از آن توقّع آن نباید داشت، یا این که مراد برفق رفق حق تعالى و لطف او باشد و مراد این باشد که: با درشتخوئى کسى لطف حق تعالى با او جمع نمى‏شود، و اللّه تعالى یعلم.

١٠٥٨٦ لا یتعلّم من یتکبّر. تعلیم نمى‏گیرد کسى که تکبّر کند، مراد منع از تکبّرست و این که باعث این مى‏شود که از تعلیم گرفتن علم ننگ داشته باشد و جاهل بماند.

١٠٥٨٧ لا یزکو عمل متجبّر. پاکیزه نمى‏باشد عمل متکبّرى، یا این که فزایش نمى‏کند عمل متکبّرى، و بر هر تقدیر مراد اینست که مقبول نمى‏شود قبول کاملى.

١٠٥٨٨ لا أشجع من برى‏ء. نیست دلیرتر از بى گناهى، مراد اینست که کسى که در واقعه بى گناه باشد او دلیر میباشد و خوف و ترس و اضطرابى او را نباشد بخلاف کسى که گنهکار باشد که ترسان و لرزان باشد و از این استنباط بى‏گناهى و گنهکارى هر یک مى‏توان کرد.

١٠٥٨٩ لا أوقح من بذىّ. نیست بیحیاتر از کسى که فحش گوید.

١٠٥٩٠ لا أجبن من مریب. نیست ترسناک‏تر از شکّ زدهه، یعنى کسى که در واقعه که شکّى در خود داشته باشد و خاطرش از بیگناهى خود جمع نباشد چنانکه در شرح فقره سابق سابق مذکور شد.

١٠٥٩١ لا أشجع من لبیب.

نیست دلیرتر از کسى که عاقل باشد زیرا که عاقل کارى نکند که از آن خوف و ترسى داشته باشد.

١٠٥٩٢ لا أعزّ من قانع. نیست عزیزتر از قناعت کننده.

١٠٥٩٣ لا أذلّ من طامع. نیست خوارتر از طمع کننده.

١٠٥٩٤ لا ترعوى المنیّة اختراما. ترک نمى‏دهد مرگ هلاک کردنى را، یعنى همه کس را هلاک میکند و باز نمى‏ایستد از هلاک کردن هیچ کس.

١٠٥٩٥ لا یرعوى الباقون اجتراما. ترک نمى‏دهند باقیماندگان گناهى را، یعنى چنانکه مرگ ترک نمى‏دهد هلاک کردن کسى را همچنان جمعى که باقى مى‏مانند بعد از آن هلاک شده با وجود مشاهده مرگ او بفکر خود نمى‏افتند و ترک نمى‏دهند کردن گناهى را.

١٠٥٩٦ لا أدب لسى‏ء النّطق. نیست ادبى از براى بدگفتار.

١٠٥٩٧ لا سودد لسىّ‏ء الخلق. نیست بزرگیى از براى بدخوى.

١٠٥٩٨ لا تحلو مصاحبة غیر أریب. شیرین نیست مصاحبت غیر عاقلى.

١٠٥٩٩ لا تصفو الخلّة مع غیر أدیب. صاف نمى‏باشد دوستى با غیر بسیار با ادبى.

١٠٦٠٠ لا تزکو الصّنیعة مع غیر أصیل. پاکیزه نمى‏باشد احسان با غیر أصیلى، یا فزایش نمى‏کند احسان با غیر أصیلى، یعنى نفعى و سودى بر آن مترتّب نمى‏شود و مراد به «غیر اصیل» کسیست که نکوئى ندارد، یعنى حسب و نسبى و شرافتى و نجابتى نداشته باشد.

١٠٦٠١ لا تدوم مع الغدر صحبة خلیل. پاینده نمى‏ماند با بیوفائى مصاحبت هیچ دوستى.

١٠٦٠٢ لا یوادّ الأشرار الّا أشباههم. دوستى نمى‏کند با بدان مگر أشباه ایشان، یعنى باید که دوستى نکنند با بدان مگر أشباه ایشان، و بنا بر این ممکن است که «یوادّ» بکسر دال خوانده شود که لاى نهى باشد نهایت مؤلّف چنین نخوانده و اگر نه بایست که در فصل سابق نقل کند، یا این که غرض إخبار از این معنى باشد و بیان علامتى از براى بدى کسى، و ممکن است که «الأشرار» بضمّ خوانده شود و «أشباههم» بفتح، و ترجمه این باشد که: دوستى نمى‏کنند بدان مگر با أشباه ایشان و مراد خبر باشد تا این که نیکان توقّع دوستى از بدان نداشته باشند.

١٠٦٠٣ لا یصطنع اللّئام الّا أمثالهم. احسان نمى‏کند لئیمان را مگر أمثال ایشان، یعنى باید که احسان نکند بایشان غیر امثال ایشان و بنا بر این ممکن است که «یصطنع» بکسر عین خوانده شود که نهى صریح باشد نهایت مؤلّف چنین نخوانده، یا این که غرض اخبار از این‏

معنى باشد و بیان این که دوستى کردن با لئیمان علامت لئیمى است، و ممکن است که «اللّئام» بضمّ خوانده شود و «أمثالهم» بفتح و ترجمه این باشد که: احسان نمى‏کنند لئیمان مگر با امثال ایشان، و مراد خبر باشد تا این که غیر لئیم توقّع احسان از لئیم نداشته باشد.

١٠٦٠٤ لا یصحب الأبرار الّا نظراؤهم. مصاحبت نمى‏کند نیکوکاران را مگر نظایر ایشان، و مراد إخبار از این معنى است، و ممکن است «الابرار» بضمّ خوانده شود، و «نظراءهم» بفتح و ترجمه این باشد که: مصاحبت نمى‏کنند نیکوکاران مگر نظایر خود را، یعنى باید که چنین کنند و بنا بر این ممکن است «لا یصحب» بکسر باء خوانده شود که نهى صریح باشد نهایت مؤلّف چنین نخوانده و اگر نه بایست که در فصل سابق نقل کند.

١٠٦٠٥ لا تنال الصّحّة الّا بالحمیة. رسیده نمى‏شود صحّت مگر بپرهیز.

١٠٦٠٦ لا یفسد التّقوى الّا غلبة الشّهوة. فاسد نمى‏گردد پرهیزگارى را مگر غلبه شهوت، زیرا که ظاهرست که سببى از براى فساد آن نیست مگر شهوت یا غضب و در حقیقت غضب نیز که فاسد میکند باعتبار شهوت انتقام و خواهش آنست که بعد از آن میباشد پس در آنجا نیز سبب شهوت باشد.

١٠٦٠٧ لا تدفع المکاره الّا بالصّبر. دفع کرده نمى‏شود مکروهها مگر بصبر.

١٠٦٠٨ لا تحاط النّعم الّا بالشّکر.

نگاهداشته نمى‏شود نعمتها مگر بشکر.

١٠٦٠٩ لا تکمل المروّة الّا للّبیب. کامل نمى‏شود مروّت و آدمیّت مگر از براى عاقلى.

١٠٦١٠ لا یصبر على الحقّ الّا الحازم الأریب. صبر نمى‏کند بر حقّ مگر دور اندیشى عاقل، یعنى بر ضررى که در حقّ باشد.

١٠٦١١ لا تقوى کالکفّ عن المحارم. نیست پرهیزگاریى مانند باز ایستادن از حرامها چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٦١٢ لا مروّة کالتّنزّه عن المآثم. نیست مروّت و آدمیّتى مانند پاکیزگى جستن از گناهان.

١٠٦١٣ لا جنّة أوقى من الأجل. نیست سپرى نگاهدارنده‏تر از أجل، یعنى مدّت عمر یا مرگ باعتبار این که مکرّر مذکور شد که تا مدّتى که از براى عمرى تقدیر شده بسر نیاید و مرگ نرسد رشته باریک هیچ عمرى را تیغهاى تیز نتوان برید.

١٠٦١٤ لا غارّ أخدع من الأمل.

نیست فریب دهنده فریب دهنده‏تر از امید.

١٠٦١٥ لا ذخر أنفع من صالح العمل. نیست ذخیره سودمندتر از عمل صالح.

١٠٦١٦ لا حسب أرفع من الأدب. نیست حسبى بلندتر از ادب.

١٠٦١٧ لا نسب أوضع من الغضب. نیست نسبى پست‏تر از خشم، یعنى آن پست‏تر از هر نسب پستیست هر چند آن خود نسب نباشد.

١٠٦١٨ لا مال أعود من العقل. نیست مالى نفع دهنده‏تر از عقل.

١٠٦١٩ لا فقر أشدّ من الجهل. نیست فقرى و بى‏چیزیى سخت‏تر از جهل، یعنى بى‏عقلى یا نادانى.

١٠٦٢٠ لا حافظ أحفظ من الصّمت. نیست نگاهدارنده نگاهدارنده‏تر از خاموشى.

١٠٦٢١ لا قادم أقرب من الموت. نیست از سفر آینده نزدیکتر از مرگ، زیرا که در آمدن آن شکّى نیست بخلاف هر مسافرى.

١٠٦٢٢ لا واعظ أبلغ من النّصح. نیست پند دهنده رساتر از نصیحت، ممکن است مراد ترغیب در پند گرفتن‏

بنصیحت دوستان باشد و این که موعظه واعظان رساتر از آن نباشد کسى که پند نگیرد بنصیحت دوستان پند نگیرد به آنها نیز، و هرگز اصلاح حال او نشود.

١٠٦٢٣ لا سوءة أسوأ من الشحّ. نیست خوى بدى بدتر از بخیلى با حرص.

١٠٦٢٤ لا شرف أعلى من الایمان. نیست شرفى بلندتر از ایمان.

١٠٦٢٥ لا فضیلة أجلّ من الاحسان. نیست افزونى مرتبه بزرگتر از احسان.

١٠٦٢٦ لا ضمان على الزّمان. نیست ضمانى بر روزگار، یعنى هر چه خواهد میکند و باکى ندارد و کسى از آن تاوانى نمى‏تواند گرفت و قبل از این توجیه این قسم سخنان مذکور شد.

١٠٦٢٧ لا رسول أبلغ من الحقّ. نیست پیغام آورى رساتر از حقّ، یعنى حقّ خود پهن مى‏شود و بمردم مى‏رسد و هیچ پیغام آورى چنان نمى‏تواند رسانید.

١٠٦٢٨ لا ترجمان أوضح من الصّدق. نیست ترجمانى واضح‏تر از راستى، «ترجمان» کسى را گویند که کلام کسى را بزبان دیگر تفسیر کند و ظاهر اینست که مراد اینجا کسى باشد که راستى کلامى را خاطر نشین مردم کند بشاهد و بینّه و مراد این باشد که: سخن راست‏

همان راستى او آن را خاطر نشین مردم میکند و دلها گواهى براستى آن مى‏دهند و هیچ خاطر نشین کننده واضحتر از آن خاطر نشین نتواند کرد.

١٠٦٢٩ لا داء أدوأ من الحمق. نیست دردى دردناک‏تر از حماقت.

١٠٦٣٠ لا خلق أشین من الخرق. نیست خوئى زشت‏تر از درشتى.

١٠٦٣١ لا کنز أنفع من العلم. نیست گنجى سودمندتر از علم.

١٠٦٣٢ لا عزّ أرفع من الحلم. نیست عزّتى بلندتر از حلم.

١٠٦٣٣ لا وحشة أوحش من العجب. نیست وحشتى وحشت دارتر از خودبینى، یعنى هیچ چیز سبب وحشت و رمیدن مردم مثل آن نمى‏شود باعتبار تکبّرى که صاحب آن میکند و این که خود را محتاج بکسى نمى‏داند و الفتى نمى‏کند بکسى پس مردم نیز مى‏رمند از او.

١٠٦٣٤ لا شیمة أقبح من الکذب. نیست خوئى زشت‏تر از دروغگوئى.

١٠٦٣٥ لا لباس أجمل من السّلامة.

نیست جامه زیباتر از سلامتى، یعنى از عیبها و گناهان یا دردها و بیماریها، و بر هر تقدیر اطلاق جامه بر آن باعتبار تشبیه آنست بجامه در فرو گرفتن بدن.

١٠٦٣٦ لا مسلک أسلم من الاستقامة. نیست طریقه سالمتر از راستى.

١٠٦٣٧ لا نعمة أفضل من التّوفیق. نیست نعمتى افزونتر از توفیق، یعنى این که حق تعالى اسباب خیر را از براى کسى آماده کند.

١٠٦٣٨ لا سنّة أفضل من التّحقیق. نیست طریقه افزونتر از تحقیق یعنى تحقیق علوم و مسائل دینیّه.

١٠٦٣٩ لا جمال أزین من العقل. نیست زیباییى زینت دارتر از عقل، یعنى زیرکى یا دانائى.

١٠٦٤٠ لا سوأة أشین من الجهل. نیست خوى بدى زشت‏تر از جهل، یعنى بى عقلى یا نادانى.

١٠٦٤١ لا مخبر أفضل من الصّدق. نیست خبر داده شده افزونتر از راستى، یعنى از آنچه راست باشد، یا نیست خبرى افزونتر از راستى یعنى از خبر راست.

١٠٦٤٢ لا ناصح أنصح من الحقّ. نیست ناصحى ناصح‏تر از حقّ، «ناصح» کسى را گویند که با کسى صاف باشد و غشّ نکند با او و ظاهرست که هر چه حق باشد با همه کس صاف و بى‏غشّ است‏

و هر که پیروى آن کند ضرر و زیانى نیابد.

١٠٦٤٣ لا سجیّة أشرف من الرّفق. نیست خوئى بلند مرتبه‏تر از نرمى و هموارى.

١٠٦٤٤ لا معقل أحرز من الورع. نیست پناهى محکمتر از پرهیزگارى.

١٠٦٤٥ لا شیمة أذلّ من الطّمع. نیست خوئى خوارتر از طمع.

١٠٦٤٦ لا حصن أمنع من التّقوى. نیست حصارى منیع‏تر از پرهیزگارى.

١٠٦٤٧ لا دلیل أرشد من الهدى. نیست راهنمائى بر راه راست‏تر از گمراه نبودن، یعنى از این که کسى بر دین حق باشد این بهترین راهنماهاست، زیرا که راهنماست بسعادت اخروى و بهشت جاوید.

١٠٦٤٨ لا شی‏ء أصدق من الأجل. نیست چیزى راست‏تر از مرگ.

١٠٦٤٩ لا شی‏ء أکذب من الأمل. نیست چیزى دروغ‏تر از امید.

١٠٦٥٠ لا فاقة أشدّ من الحمق. نیست بى چیزئى و احتیاجى سخت‏تر از حماقت.

١٠٦٥١ لا خلّة أزرى من الخرق. نیست خوئى خوارتر از درشتى.

١٠٦٥٢ لا عون أفضل من الصّبر. نیست یارى کننده افزونتر از صبر.

١٠٦٥٣ لا خلق أقبح من الکبر. نیست خویى زشت‏تر از تکبّر.

١٠٦٥٤ لا جهل أعظم من تعدّى القدر. نیست نادانیى بزرگتر از در گذشتن از قدر و اندازه خود.

١٠٦٥٥ لا حمق أعظم من الفخر. نیست حماقتى بزرگتر از فخر کردن.

١٠٦٥٦ لا عزّ أشرف من العلم. نیست عزّتى بلند مرتبه‏تر از علم.

١٠٦٥٧ لا شرف أعلى من الحلم. نیست بلندى مرتبه بلندتر از حلم.

١٠٦٥٨ لا شفیع أنجح من الاستغفار. نیست شفاعت کننده فیروزى یابنده‏تر از استغفار، یعنى طلب آمرزش.

١٠٦٥٩ لا وزر أعظم من الاصرار. نیست گناهى عظیم‏تر از اصرار، یعنى اصرار بر گناه هر چند گناهان صغیره باشد.

١٠٦٦٠ لا دین لمسوّف بتوبته. نیست دینى از براى پس اندازنده توبه خود.

١٠٦٦١ لا عیش لمن فارق أحبّته. نیست زندگانیى از براى کسى که جدا شده باشد از دوستان خود.

١٠٦٦٢ لا وسیلة أنجح من الایمان. نیست وسیله فیروزى یابنده‏تر از ایمان.

١٠٦٦٣ لا منقبة أفضل من الاحسان. نیست منقبتى افزونتر از احسان.

١٠٦٦٤ لا ایمان أفضل من الاستسلام. نیست ایمانى افزون‏تر از اطاعت و انقیاد.

١٠٦٦٥ لا معقل أمنع من الاسلام. نیست پناهى منیع‏تر از اسلام، یعنى محکمتر و منع کننده‏تر از آفات.

١٠٦٦٦ لا سبیل أنجى من الصّدق. نیست راهى رستگارتر از راستى، و اسناد رستگارى براه بر سبیل مجاز عقلیست باعتبار این که سبب رستگارى مى‏گردد.

١٠٦٦٧ لا صاحب أعزّ من الحقّ. نیست مصاحبى عزیزتر از حقّ، مراد ترغیب در اینست که آدمى همیشه با حقّ باشد و جدا نشود از آن بارتکاب باطلى.

١٠٦٦٨ لا دلیل أنجح من العلم. نیست راهنمایى فیروزى یابنده‏تر از علم.

١٠٦٦٩ لا عاقبة أسلم من عواقب السّلم. نیست عاقبتى سالمتر از عاقبتهاى آشتى، یعنى آشتى بودن با مردم و دشمنى و جنگ نکردن با ایشان.

١٠٦٧٠ لا شافع أنجح من الاعتذار. نیست شفاعت کننده فیروزى یابنده‏تر از عذر خواستن.

١٠٦٧١ لا اعتذار أمحى للذّنب من الاقرار. نیست عذر خواستنى محو کننده‏تر از براى گناه از اقرار، یعنى اعتراف بگنهکارى خود.

١٠٦٧٢ لا نعمة أفضل من عقل. نیست نعمتى افزونتر از عقلى.

١٠٦٧٣ لا مصیبة أشدّ من جهل. نیست مصیبتى سخت‏تر از جهلى، یعنى بى عقلى یا نادانى.

١٠٦٧٤ لا زلّة أشدّ من زلّة عالم. نیست لغزشى سخت‏تر از لغزش عالمى، زیرا که عذاب و عقاب عالم بر گناه زیاده باشد از جاهل چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٦٧٥ لا جور أفظع من جور حاکم.

نیست ستمى شنیع‏تر از ستم حاکمى، زیرا که نصب حاکم از براى رفع ستم است پس ستم کردن او خود بغایت شنیع است.

١٠٦٧٦ لا حرز لمن لا یسع سرّه صدره. نیست جاى محکمى از براى کسى که گنجایش نداشته باشد سرّ او را سینه او، یعنى کسى که سینه او سرّ او را نگاه نتواند داشت جاى محکمى دیگر ندارد که سرّ او را نگاه دارد یا جاى محکمى ندارد که پناه به آنجا برد و زود گرفتار نشود، در بعضى نسخه‏ها «حزم» بجاى «حرز» است و بنا بر این ترجمه اینست که: نیست دوراندیشى از براى کسى که گنجایش ندارد سرّ او را سینه او، یعنى سرّ خود را نگاه نمى‏تواند داشت.

١٠٦٧٧ لا عقل لمن یتجاوز حدّه و قدره . نیست عقلى از براى کسى که در گذرد از حدّ خود و اندازه خود.

١٠٦٧٨ لا یؤخذ العلم إلّا من أربابه. فرا گرفته نمى‏شود علم مگر از ارباب آن، غرض اینست که: کسى که خواهد که علم فرا گیرید باید تفحّص کند و از کسى فرا گیرد که از ارباب علم باشد و علم او حق باشد که در واقع عالم همانست و از جمعى نباشد که دعوى علم میکنند و علمى ندارند یا این که علم ایشان علم نیست بلکه جهلى چند است که ایشان اعتماد به آنها کرده‏اند.

١٠٦٧٩ لا ینفع الحسن بغیر نجابة. سود نمى‏دهد حسن بى نجابتى، مراد اینست که حسن صورت یا وضع سودى نمى‏دهد هر گاه نجابتى نباشد با آن، و مراد به «نجابت» اصالت و آزادگیست یا گرامى بودن نفس و بلند مرتبه بودن آن.

١٠٦٨٠ لا ینفع علم بغیر توفیق. سود نمى‏دهد علمى بى توفیقى، یعنى بى این که توفیق از حق تعالى با آن باشد از براى عمل بمقتضاى آن.

١٠٦٨١ لا ینفع اجتهاد بغیر تحقیق. سود نمى‏دهد اجتهادى بغیر تحقیقى، یعنى سود نمى‏دهد بذل جهد و طاقت خود در اعمال هر گاه تحقیق دین خود نشده باشد، یعنى بناى آن بر یقین گذاشته نشده باشد بلکه بر ظنّ یا تقلید باشد.

١٠٦٨٢ لا خیر فى عزم بلا حزم. نیست خیرى در عزمى که بر حز مى‏باشد، یعنى دور اندیشى و ملاحظه نیکوئى عاقبت آن نشده باشد.

١٠٦٨٣ لا خیر فى عمل بلا علم. نیست خیرى در عملى که بى علم و دانش باشد.

١٠٦٨٤ لا یدرک العلم براحة الجسم. دریافت نمى‏شود علم با راحت بدن ، یعنى تحصیل آن بى تعب و زحمت دادن بدن نمى‏شود چنانکه قبل ازین قدرى تفصیل داده شد.

١٠٦٨٥ لا یغلب من یستظهر بالحقّ. مغلوب نمى‏شود کسى که پشت قوى میکند بحق، یعنى این که حقّ با او باشد.

١٠٦٨٦ لا یخصم من یحتجّ بالحقّ.

غلبه کرده نمى‏شود کسى که حجّت گوید بحقّ، یعنى حجّت حقّى داشته باشد یا این که بر حق بودن حجّت او باشد.

١٠٦٨٧ لا یفلح من یسرّه ما یضرّه. رستگار نمى‏شود کسى که شادمان مى‏گرداند او را آنچه ضرر میکند او را، مثل آنانکه شاد مى‏گردند بدنیائى که آخرت ایشان را فاسد میکند.

١٠٦٨٨ لا یسلم من أذاع سرّه. سالم نمى‏ماند کسى که فاش کند سرّ خود را.

١٠٦٨٩ لا یزکو العلم بغیر ورع. پاکیزه نمى‏باشد یا فزایش نمى‏کند علم بغیر پرهیزگارى، یعنى غیر پرهیزگارى چیزى سبب پاکیزگى علم یا فزایش آن نمى‏شود، یا علمى که بوده باشد بى پرهیزگارى پاکیزه نمى‏شود یا فزایش نمى‏کند.

١٠٦٩٠ لا یسلم الدّین مع الطّمع. سالم نمى‏ماند دین با طمع.

١٠٦٩١ لا یشبع المؤمن و أخوه جائع. سیر نمى‏شود مؤمن و برادر او گرسنه باشد، یعنى مؤمن کامل چنین نمى‏کند، یا این که مؤمن باید که چنین نکند.

١٠٦٩٢ لا تزکوا الّا عند الکرام الصّنائع. پاکیزه نمى‏شود یا فزایش نمى‏کند احسانها مگر نزد کریمان، یعنى مردم گرامى بلند مرتبه و مراد اینست که احسانهاى پاکیزه یا فزایش کننده احسانهائیست که بکریمان بشود که ایشان اهلیّت آن را دارند و باعث اجر و ثواب فزایش کننده مى‏شود، یا این که ایشان تلافى آنها میکنند نه احسانهائى که بلئیمان بشود که‏

بیجاست و اجر و ثوابى ندارد و یا چندان اجر و ثوابى ندارد و ایشان نیز تلافى آنها نمى‏کنند بلکه بسیار مى‏شود که در برابر بدى میکنند.

١٠٦٩٣ لا یستغنى العاقل عن المشاورة. بى نیاز نمى‏شود عاقل از مشورت کردن، یعنى خود را محتاج میداند بآن در مهمّات و هیچ مهمّى را بى آن نمى‏کند.

١٠٦٩٤ لا مظاهرة أوثق من مشاورة. نیست احتیاط و پشت قوى کردنى محکم‏تر از مشورت کردن.

١٠٦٩٥ لا یستفزّ خدع الدّنیا العالم. سبک و بى آرام نمى‏کند فریبهاى دنیا دانا را.

١٠٦٩٦ لا یدهش عند البلاء الحازم. مدهوش نمى‏شود نزد بلا دور اندیش، یعنى حیران نمى‏شود یا نمى‏رود عقل او بلکه صبر میکند و عاقبت خود را بآن نیکو مى‏گرداند.

١٠٦٩٧ لا یرى الجاهل الّا مفرّطا. دیده نمى‏شود نادان مگر تقصیر کننده، و ممکن است که «مفرطا» خوانده شود بتخفیف راء از باب افعال و ترجمه این باشد که: مگر از حدّ در گذرنده.

١٠٦٩٨ لا یغشّ العقل من انتصحه. غشّ نمى‏کند عقل کسى را که نصیحت جوید از آن.

١٠٦٩٩ لا یسلم الدّین من تحصّن به. وانمى‏گذارد دین کسى را که حصار خود کرده باشد آنرا.

١٠٧٠٠ لا تعصم الدّنیا من لجأ الیها. نگاهدارى نمى‏کند دنیا کسى را که پناه برده باشد بسوى آن.

١٠٧٠١ لا تفى الأمانىّ لمن عوّل علیها. وفا نمى‏کند آرزوها از براى کسى که اعتماد کرده باشد بر آنها.

١٠٧٠٢ لا یدرک من اعتزّ بالحقّ. دریافته نمى‏شود کسى که عزیز گشته باشد بحقّ، یعنى دریافته نمى‏شود براى رسانیدن خواریى باو، و در بعضى نسخه‏ها «لا یذلّ» است یعنى خوار نمى‏گردد، و این ظاهرست.

١٠٧٠٣ لا یغلب من یحتجّ بالصّدق. مغلوب نمى‏شود کسى که حجّت گوید براستى، یعنى حجّت راستى داشته باشد یا راستى را حجّت گرداند، یعنى آن در واقع دلیل حقّیّت او باشد.

١٠٧٠٤ لا یعزّ من لجأ الى الباطل. عزیز نمى‏شود کسى که پناه برد بسوى باطل.

١٠٧٠٥ لا یفلح من یتبجّح بالرّذائل. رستگار نگردد کسى که شاد گردد برذائل، یعنى صفات نکوهیده.

١٠٧٠٦ لا خیر فى المعروف المحصى. نیست خیرى در احسان شمرده شده، یعنى احسانى که صاحب آن بشمارد آنرا و منّت گذارد بآن، یا احسان کم که توان شمرد آنرا، و بنا بر این ممکنست که مراد مطلق احسان غیر خدا باشد.

١٠٧٠٧ لا خیر فى لذّة لا تبقى. نیست خیرى در لذّتى که باقى نماند که همه لذّتهاى دنیوى باشد.

١٠٧٠٨ لا خیر فى العمل الّا مع العلم. نیست خیرى در عمل مگر با علم.

١٠٧٠٩ لا خیر فى خلق لا یزینه حلم. نیست خیرى در خوئى که زینت ندهد آنرا با حلمى.

١٠٧١٠ لا خیر فى معین مهین. نیست خیرى در یارى کننده خوار کننده، مانند کسى که منّت گذارد بیاریى که کند، و ممکن است که «مهین» بفتح میم خوانده شود و ترجمه این باشد که: نیست خیرى در یارى کننده خوار، و مراد منع از یارى جستن بآن باشد باعتبار این که باعث خوارى این کس مى‏شود که از چنین کسى یارى جوید.

١٠٧١١ لا خیر فى صدیق ضنین. نیست خیرى در دوستى بخیل، و در بعضى نسخه‏ها «ظنین» بظاء دسته دارست و بنا بر این ترجمه اینست که: نیست خیرى در دوستى متّهم، یعنى دوستى که متّهم باشد بنفاق، باعتبار این که اعتمادى بر دوستى او نمى‏ماند هر چند در واقع دوست باشد.

١٠٧١٢ لا خیر فى حکم جائر. نیست خیرى در حکم جور کننده، یعنى در حکمى که در آن جورى شده باشد و بر خلاف حق باشد، و ممکن است که «حکم» بفتح حاء و کاف خوانده شود بمعنى حاکم، و ترجمه این باشد که: نیست خیرى در حاکمى جائر.

١٠٧١٣ لا شی‏ء أحسن من عفو قادر. نیست چیزى نیکوتر از در گذشتن قادرى، یعنى از عفو و درگذشتن کسى که قادر بر انتقام باشد.

١٠٧١٤ لا خیر فى شهادة خائن. نیست خیرى در گواهى خیانت کننده، یعنى گواهى کسى که خیانت کرده باشد در آن گواهى، و حیف و میلى کرده باشد در آن.

١٠٧١٥ لا خیر فى قول الأفّاکین. نیست خیرى در سخن گفتن دروغگویان.

١٠٧١٦ لا خیر فى علم الکذّابین. نیست خیرى در علم دروغگویان، زیرا که بکار دیگرى نمى‏آید باعتبار این که اعتمادى بر قول و خبر ایشان نتوان کرد و بکار خود او هم نمى‏آید باعتبار این که عمل بآن نمى‏کند و از چنان گناهى باز نمى‏ایستد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٧١٧ لا لذّة لصنیعة منَّان. نیست لذّتى از براى احسان بسیار منّت گذارنده.

١٠٧١٨ لا تذمّ أبدا عواقب الاحسان. مذمّت کرده نمى‏شود هرگز عاقبتهاى احسان.

١٠٧١٩ لا تملک عثرات اللّسان. مملوک نمى‏شود لغزشهاى زبان، یعنى مالک آنها نمى‏توان شد و کمست که زبان لغزشى نکند و سخنى را که نباید گفت نگوید.

١٠٧٢٠ لا عزّ الّا بالطّاعة. نیست عزّتى مگر بطاعت و فرمانبردارى حق تعالى.

١٠٧٢١ لا غنى الّا بالقناعة. نیست توانگریى مگر بقناعت، زیرا که کسى که قناعت نکند بهیچ مرتبه نمى‏ایستد و همیشه در طلب زیادتى و تعب و زحمت آن باشد و معنى توانگرى و بى نیازى در او نباشد.

١٠٧٢٢ لا رأى لمن لا یطاع. نیست رایى از براى کسى که اطاعت کرده نمى‏شود، یعنى هر پادشاه و حاکمى که اطاعت او نکنند رأى و تدبیرى از براى او نباشد زیرا که هر چند رأى و تدبیر او صواب باشد هر گاه اطاعت او نکنند بعمل نمى‏تواند آورد و خلل در ملک و حکومت او بهم رسد و این کلامیست که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه در وصف خود و شکوه لشکر خود فرموده.

١٠٧٢٣ لا دین لخدّاع. نیست دینى از براى بسیار فکر کننده.

١٠٧٢٤ لا لؤم أشدّ من القسوة. نیست لئیمیى و پست مرتبتیى سخت‏تر از قساوت و سخت دلى.

١٠٧٢٥ لا فتنة أعظم من الشّهوة. نیست فتنه بزرگتر از شهوت، یعنى خواهش.

١٠٧٢٦ لا رزیّة أعظم من دوام سقم الجسد.

نیست مصیبتى بزرگتر از دائمى بودن بیمارى بدن.

١٠٧٢٧ لا لذّة فى شهوة فانیة. نیست لذّتى در شهوتى فانى شونده، یعنى در مشتهیات دنیوى که فانى شوند.

١٠٧٢٨ لا عیش أهنأ من العافیة. نیست زندگانیى گواراتر از عافیت، یعنى عافیت از بیماریها و خوفها و فتنه‏ها.

١٠٧٢٩ لا غائب أقدم من الموت. نیست غائبى وارد شونده‏تر از مرگ، زیرا که ورود آن قطعى است بخلاف غایبهاى دیگر.

١٠٧٣٠ لا خازن أفضل من الصّمت. نیست خازنى افزونتر از خاموشى، «خازن» بمعنى خزانه‏دار و جمع کننده مال و پنهان کننده سرّست، و خاموشى را «خازن» گفتن باعتبار اینست که اسرار را در خزانه خاطر نگاه مى‏دارد یا پنهان کننده آنهاست، یا این که پنهان- کننده بسیارى از عیبهاست، یا این که جمع کننده فضایل است، و «خازن» بمعنى زبان نیز آمده و بنا بر این ممکنست مراد این باشد که: نیست زبانى، یعنى گویائى افزونتر از خاموشى.

١٠٧٣١ لا ینتصر المظلوم بلا ناصر. انتقام نمى‏کشد مظلوم بى‏یارى کننده، یعنى نمى‏توان کشید و غرض بیان عذر خودست از انتقام نکشیدن از آنان که ظلم حقّ او صلوات اللّه و سلامه علیه کردند.

١٠٧٣٢ لا ینتصف البرّ من الفاجر.

انتقام نمى‏کشد نیکوکار از فاسق، و این باعتبار اینست که فاسق بى‏باک مى‏باشد و هر گاه از او انتقام بکشند دیگر بدتر میکند یا باعتبار این که نیکوکار مرتبه خود را برتر میداند از این که معارضه با او کند.

١٠٧٣٣ لا ینتصف عالم من جاهل. انتقام نمى‏کشد عالمى از جاهلى، این نیز باعتبار یکى از آن دو وجه است که در فقره سابق مذکور شد.

١٠٧٣٤ لا یحلم عن السّفیه الّا العاقل. بردبارى نمى‏کند از سفیه مگر عاقل، «سفیه» بمعنى بى حلم یا کم حلم است یا نادان چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٧٣٥ لا ینتصف الکریم من اللّئیم. انتقام نمى‏کشد کریم از لئیم، یعنى گرامى بلند مرتبه از دنى پست مرتبه، و این نیز باعتبار یکى از آن دو وجه است که در فقره‏هاى سابق سابق مذکور شد.

١٠٧٣٦ لا یعرف السّفیه حقّ الحلیم. نمى‏شناسد سفیه حقّ حلیم بردبار را، مراد اینست که حلیم بردبار را بر سفیه حقّیست که بردبارى میکند از او و انتقام نمى‏کشد از او، أمّا او حقّ او را نمى‏شناسد.

١٠٧٣٧ لا مرکب أجمح من اللّجاج. نیست مرکبى سرکش‏تر از لجاجت، یعنى زود او خود را در هلاکت مى اندازد.

١٠٧٣٨ لا وزر أعظم من وزر غنىّ منع المحتاج. نیست گناهى بزرگتر از گناه توانگرى که منع کند محتاج را، یعنى چیزى باو ندهد.

١٠٧٣٩ لا ینبغی لمن عرف اللَّه أن یتعاظم. نیست سزاوار از براى کسى که شناخته باشد خدا را این که بزرگ نماید، یعنى بزرگى و عظمتى از براى خود قرار دهد که بسبب آن در نظر مردم بزرگ نماید، و ممکن است که «یتعاظم» بمعنى «یتکبر» آمده باشد و معنى این باشد که: سزاوار نیست از براى او این که تکبّر کند نهایت در کتب لغت این معنى بنظر نرسید.

١٠٧٤٠ لا یستطیع أن یتّقى اللَّه من خاصم. ندارد استطاعت و توانائى پرهیزگارى خدا کسى که خصومت و جدال کند با مردم، زیرا که چنین کسى نمى‏شود که در بعضى حرامها نیفتد.

١٠٧٤١ لا خیر فیمن یهجر أخاه من غیر جرم. نیست خیرى در کسى که ببرّد از برادر خود و ترک کند او را ببیگناهى.

١٠٧٤٢ لا خیر فى عقل لا یقارنه حلم. نیست خیرى در عقلى که همراه نباشد با آن بردباریى.

١٠٧٤٣ لا بقاء للأعمار مع تعاقب اللّیل و النّهار. نیست بقایى از براى عمرها با از پى یکدیگر در آمدن شب و روز.

١٠٧٤٤ لا شی‏ء أوجع من الاضطرار الى مسئلة الأغمار. نیست چیزى دردناکتر از مضطرّ شدن بسوى سؤال کردن از اغمار، یعنى آنانکه تجربه امور نکرده باشند و این کنایه است از این که تازه بدولت رسیده باشند.

١٠٧٤٥ لا تکمل المکارم الّا بالعفاف و الایثار.

کامل نمى‏شود نیکو کاریها مگر بعفاف و ایثار، «عفاف» بمعنى بازایستادن از محرّمات است، و «ایثار» بمعنى برگزیدن دیگریست بر خود و دادن چیزى باو با وجود حاجت خود بآن چنانکه مکرّر مذکور شد.

١٠٧٤٦ لا فخر فى المال الّا مع الجود. نیست فخرى در مال مگر با جود و بخشش.

١٠٧٤٧ لا عیش أنکد من عیش الحسود و الحقود. نیست زندگانیى سخت‏تر از زندگانى حسود و کینه‏ور.

١٠٧٤٨ لا یصبر للحقّ الّا من یعرف فضله. صبر نمى‏کند از براى حقّ مگر کسى که بشناسد افزونى آن را از براى حقّ، یعنى از براى آخرت که حقّ و ثابتست، یا از براى حق تعالى مگر کسى که بشناسد افزونى آن را، یعنى افزونى مرتبه آن صبر را و غرض اشاره بسختى و دشوارى آن صبرست و این که تا کسى نداند فضل و ثواب آن را نمى‏کند آن را.

١٠٧٤٩ لا یحرز الأجر الّا من أخلص عمله. جمع نمى‏کند اجر و ثواب را مگر کسى که خالص گرداند عمل خود را، یعنى از براى خداى عزّ و جلّ.

١٠٧٥٠ لا یحوز الشّکر الّا من بذل ماله. جمع نمى‏کند شکر را مگر کسى که بذل کند مال خود را، غرض اینست که اگر کسى خواهد که مردم شکر او کنند باید که بذل کند مال خود را، زیرا که آن بى این نمى‏شود.

١٠٧٥١ لا یستحقّ اسم الکرم الّا من بدأ بنواله قبل سؤاله.

سزاوار نمى‏گردد نام کرم را مگر کسى که ابتدا کند عطاى خود را پیش از سؤال او، یعنى تا کسى ابتدا نکند بعطا پیش از این که سؤال و طلب کنند از او سزاوار این نمى‏گردد که او را «کریم» گویند کریم حقیقى آنست که عطاى او پیش از سؤال باشد.

١٠٧٥٢ لا ینعم بنعیم الآخرة الّا من صبر على بلاء الدّنیا. انعام کرده نمى‏شود بنعمت آخرت مگر کسى که صبر کرده باشد بر بالاى دنیا.

١٠٧٥٣ لا ایمان کالحیاء و السّخاء. نیست ایمانى مانند شرم و سخاوت، یعنى مانند ایمانى که با شرم و سخاوت باشد یا این که از آثار ایمان یا لوازم آن چیزى مثل آنها نیست.

١٠٧٥٤ لا یسود من لا یحتمل إخوانه. بزرگ و مهتر نمى‏گردد کسى که بر ندارد برادران خود را، یعنى متحمّل مؤنات ایشان نشود.

١٠٧٥٥ لا یحمد الّا من بذل احسانه. ستوده نمى‏شود مگر کسى که بذل کند احسان خود را.

١٠٧٥٦ لا یحوز الغفران الّا من قابل الاساءة بالاحسان. فراهم نمى‏آورد آمرزش را مگر کسى که در برابر بدى اندازد احسان را.

١٠٧٥٧ لا یفوز بالنّجاة الّا من قام بشرائط الایمان. فیروزى نمى‏یابد برستگارى مگر کسى که بر پاى دارد شرایط ایمان را.

١٠٧٥٨ لا یحرز العلم الّا من یطیل درسه. فراهم نمى‏آورد علم را مگر کسى که دراز کشاند درس خود را، یعنى مدّتى دراز درس بخواند و بگوید.

١٠٧٥٩ لا یسلم على اللَّه من لا یملک نفسه. سالم نمى‏ماند بر خدا کسى که مالک نشود نفس خود را، یعنى سالم نمى‏ماند از عذاب سلامتیى که لازم باشد بر خدا و از راه استحقاق باشد نه مجرّد تفضل کسى که مالک نباشد نفس خود را، یعنى آن را در فرمان خود ندارد مانند بنده.

١٠٧٦٠ لا عدوّ أعدى على المرء من نفسه. نیست دشمنى ستم کننده‏تر بر مرد از نفس او.

١٠٧٦١ لا معروف أضیع من اصطناع الکفور. نیست احسانى ضایع‏تر از احسان کردن بکفران کننده.

١٠٧٦٢ لا وزر أعظم من التّبجّح بالفجور. نیست گناهى عظیم‏تر از شاد شدن بفسق و بیرون رفتن از فرمان پروردگار خود.

١٠٧٦٣ لا مرض أضنى من قلّة العقل. نیست بیماریى بهبودى ندارنده‏تر از کمى عقل، و ممکن است که «أضنى» بمعنى سنگینى کننده‏تر باشد.

١٠٧٦٤ لا سوأة أسوأ من البخل. نیست خوى بدى بدتر از بخیلى.

١٠٧٦٥ لا عیش أهنأ من حسن الخلق.

نیست زندگانیى بى تعب‏تر از نیکوئى خلق، یعنى از زندگانى صاحب آن.

١٠٧٦٦ لا وحشة أوحش من سوء الخلق. نیست وحشتى صاحب وحشت‏تر از بدى خوى، «وحشت» بمعنى رمیدنست و مراد اینست که نیست در آدمى چیزى که سبب رمیدن مردم شود از او زیاده از رمیدنى که از بد خوئى میکنند، و ممکن است که «أوحش» بمعنى وحشت دهنده‏تر باشد بنا بر این که گاهى أفعل تفضیل از فعل مزید نیز آمده.

١٠٧٦٧ لا ایمان لمن لا أمانة له. نیست ایمانى از براى کسى که نباشد امانتى از براى او.

١٠٧٦٨ لا دین لمن لا عقل له. نیست دینى از براى کسى که نباشد عقلى از براى او.

١٠٧٦٩ لا عقل لمن لا أدب له. نیست عقلى از براى کسى که نباشد ادبى از براى او.

١٠٧٧٠ لا ثواب لمن لا عمل له. نیست ثوابى از براى کسى که نباشد عملى از براى او، یعنى عمل خیرى.

١٠٧٧١ لا عمل لمن لا نیّة له. نیست عملى از براى کسى که نباشد نیّتى از براى او، یعنى آن را بقصد اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى نکرده باشد.

١٠٧٧٢ لا نیّة لمن لا علم له. نیست نیّتى از براى کسى که نباشد علمى از براى او، یعنى نیّت کاملى نباشد از براى او.

١٠٧٧٣ لا علم لمن لا بصیرة له. نیست علمى از براى کسى که نباشد بیناییى از براى او، یعنى بیناییى که بآن حقّ را از باطل جدا کند و اگر نه علم او جهل باشد مانند علم علماى غیر مذهب حقّ.

١٠٧٧٤ لا بصیرة لمن لا فکر له. نیست بصیرتى از براى کسى که نباشد فکرى از براى او.

١٠٧٧٥ لا فکر لمن لا اعتبار له. نیست فکرى از براى کسى که نباشد عبرت گرفتنى از براى او، یعنى از چیزها بچیزهاى دیگر پى نبرد.

١٠٧٧٦ لا اعتبار لمن لا ازدجار له. نیست عبرت گرفتنى از براى کسى که ازدجارى نباشد از براى او، «ازدجار» بمعنى قبول منع از چیزى و باز ایستادن از آنست و مراد اینست که عبرت گرفتن آنست که بر وفق آن عمل شود پس اگر کسى پى برد ببدى چیزى و استنباط آن بکند از چیزى و با وجود این ممنوع نشود از آن و باز نایستد، آن عبرت نیست و بکار او نیاید.

١٠٧٧٧ لا ازدجار لمن لا اقلاع له. نیست ازدجارى از براى کسى که نباشد اقلاعى از براى او، «اقلاع»،

بمعنى باز ایستادن از چیزیست و ظاهر اینست که مراد در اینجا باز ایستادن بالکلیّه است و دل کندن از آن و این که عزم این داشته باشد که هرگز دیگر مرتکب آن نگردد.

١٠٧٧٨ لا مروّة لمن لا همّة له. نیست آدمیّتى از براى کسى که نباشد همّتى از براى او، یعنى نباشد عزمى از براى او، یعنى عزمهاى او ثابت نباشد و زود بر هم خورد.

١٠٧٧٩ لا ظفر لمن لا صبر له. نیست فیروزیى از براى کسى که نباشد صبرى از براى او.

١٠٧٨٠ لا نجاة لمن لا ایمان له. نیست رستگاریى از براى کسى که نباشد ایمانى از براى او.

١٠٧٨١ لا ایمان لمن لا یقین له. نیست ایمانى از براى کسى که نباشد یقینى از براى او، یعنى ایمان او از روى یقین و جزم از روى دلیل نباشد بلکه از راه تقلید باشد یا ظنّ و گمان، و ممکن است مراد بیقین مطلق جزم باشد و یقین مقابل ظنّ باشد.

١٠٧٨٢ لا صیانة لمن لا ورع له. نیست صیانتى از براى کسى که نباشد پرهیزگاریى از براى او، «صیانت» بمعنى نگهداریست و مراد در اینجا نگهدارى خودست از آفات أخروى بلکه دنیوى نیز.

١٠٧٨٣ لا اصابة لمن لا أناة له. نیست بصواب درست رسیدنى از براى کسى که نباشد أناتى از براى او،

«أناة» بمعنى حلم و وقار و تأنّى کردن در کارها و تعجیل نکردن در آنهاست.

١٠٧٨٤ لا علم لمن لا حلم له. نیست علمى از براى کسى که نباشد حلمى از براى او.

١٠٧٨٥ لا هدایة لمن لا علم له. نیست هدایتى از براى کسى که نباشد علمى از براى او، «هدایت» بمعنى راه نمودن بحقّ است یا رساندن بآن، و مراد اینست که کسى را که علمى نباشد هدایتى نشده، یا این که او هدایت دیگرى نمى‏تواند کرد.

١٠٧٨٦ لا سیادة لمن لا سخاء له. نیست مهترى و بزرگیى از براى کسى که نباشد سخاوتى از براى او.

١٠٧٨٧ لا حمیّة لمن لا أنفة له. نیست حمیّتى از براى کسى که نباشد أنفه از براى او، «حمیّت» و «أنفه» هر دو چنانکه از کتب لغت ظاهر مى‏شود بمعنى ننگ داشتن از چیزى و عار دانستن آنست و ظاهر اینست که مراد به «حمیّت» در اینجا رعایت نام و ناموس و نگهدارى آنهاست و مراد اینست که رعایت نام و ناموس و نگهدارى آنها نیست از براى کسى که ننگ و عارى نداشته باشد از عیبها و نقصها.

١٠٧٨٨ لا عهد لمن لا وفاء له. نیست عهدى از براى کسى که نباشد وفائى از براى او، یعنى اعتمادى بر عهد و پیمان او نیست.

١٠٧٨٩ لا أمانة لمن لا دین له. نیست امانتى از براى کسى که نیست دینى از براى او، یعنى اعتمادى‏

بر امانت او نیست و باکى از خیانت ندارد.

١٠٧٩٠ لا دین لمن لا تقیّة له. نیست دینى از براى کسى که تقیّه از براى او نباشد، مراد به «تقیّه» پرهیزگارى و نگهداشتن خودست از محرّمات و معاصى، یا خصوص تقیّه از مخالفان و نگاهداشتن خود از ضرر ایشان بسلوک بر دین ایشان در حضور ایشان و پنهان- داشتن ایمان خود از ایشان.

١٠٧٩١ لا یکون العمران حیث یجوز السّلطان. نمى‏باشد آبادى در جائى که مى‏گذرد پادشاه، و در بعضى نسخه‏ها «یجور» براء بى نقطه است که مناسبترست و بنا بر این ترجمه اینست که: در جائى که ظلم میکند پادشاه.

١٠٧٩٢ لا یدخل الجنّة خبّ و لا منَّان. داخل نمى‏شود بهشت را بسیار مکر کننده و نه بسیار منّت گذارنده.

١٠٧٩٣ لا یقوم عزّ الغضب بذلّ الاعتذار. برابرى نمى‏کند عزّت خشم بخوارى عذر گفتن، چون کسى که خشمناک مى‏شود بر کسى و ایذاء و آزار او میکند زیاده از گناهى که او کرده باشد گمان عزّتى از براى خود میکند باعتبار غلبه و زیادتى بر او، ردّ این گمان فرموده‏اند باین که: این عزّت برابرى نمى‏کند بخواریى که آخر باید کشید در عذر خواستن از او بلکه آن زیاده بر اینست و در این اشاره است باین که عذر خواستن از او از براى دفع گناه خود

یا تخفیف آن ضرورست و هر گاه عذر باید خواست آن عزّت برابرى نمى‏کند با این خوارى.

١٠٧٩٤ لا تفى لذّة المعصیة بعقاب النَّار. وفا نمى‏کند لذّت معصیت بعقاب آتش.

١٠٧٩٥ لا یتّقى الشّرّ فى فعله الّا من یتّقیه فى قوله. نمى‏پرهیزد از شرّ در کردار خود مگر کسى که مى‏پرهیزد از آن در گفتار خود، مراد اینست که بدى گفتار بدتر از بدى کردارست و کسى که از آن اجتناب نکند یقین از این هم اجتناب نخواهد کرد.

١٠٧٩٦ لا یکرم المرء نفسه حتّى یهین ماله. گرامى نمى‏گرداند مرد نفس خود را تا این که خوار گرداند مال خود را، یعنى تا آنرا عزیز ندارد سهل نگردد بر او بذل و عطاى آن و صرف آن در موقعش.

١٠٧٩٧ لا یتمّ حسن القول الّا بحسن العمل. تمام نمى‏شود نیکوئى گفتار مگر بنیکوئى کردار، مراد اینست که اصل نیکوئى نیکوئى گفتارست نهایت این که آن تمام نمى‏شود مگر بنیکوئى کردار نیز، یا این که موعظه‏ها و نصیحت‏ها و امر بمعروف و نهى از منکر از کسى اثر نمى‏کند مگر با عمل او به آنها.

١٠٧٩٨ لا ینفع قول بغیر عمل. سود نمى‏دهد گفتارى بغیر عملى، این هم همان مضمون فقره سابقست بنا بر معنى دویم.

١٠٧٩٩ لا یکمل صالح العمل الّا بصالح النّیّة. کامل نمى‏گردد شایسته عمل مگر بشایسته نیّت، یعنى مگر باین که قصد و نیّت در آن شایسته باشد باین که خالص باشد از براى خدا و آمیخته بغرض دیگر نباشد.

١٠٨٠٠ لا یقصّر المؤمن عن احتمال و لا یجزع لرّزیّة. کوتاهى نمى‏کند مؤمن از احتمالى، و جزع و بى صبرى نمى‏کند از براى مصیبتى، مراد به «احتمال» تحمّل و برداشتن بى ادبیهاى مردم و در گذشتن از آنهاست، یا تحمّل و بر خود گرفتن مؤنات و اخراجات ایشان بقدر مقدور.

١٠٨٠١ لا یعرف قدر ما بقى من عمره الّا نبىّ أو صدّیق. نمى‏شناسد قدر آنچه را باقیمانده از عمر او مگر پیغمبرى یا صدّیقى، مراد بشناختن قدر آن اینست که آن را در باطل و عبث صرف نکند و آن را غنیمتى داند از براى صرف در طاعات و تحصیل خیرات و مبرّات، و مراد بصدّیق بکسر صاد و تشدید دال کسیست که ملازم راستى باشد در گفتار و کردار و جدا نشود از آن.

١٠٨٠٢ لا ینفع اجتهاد بغیر توفیق. سود نمى‏دهد جدّ و جهد کردنى بى توفیقى، غرض اینست که در رسیدن بهر مطلبى توفیق حق تعالى مى‏باید و هر گاه آن نباشد هر چند کسى بذل جهد و طاقت خود کند در سعى در آن سودى نمى‏دهد، پس آدمى همواره باید که متوسّل بدرگاه او باشد و در هر باب سؤال توفیق از او نماید.

١٠٨٠٣ لا یغتبط بمودّة من لا دین له. شادمانى کرده نمى‏شود بدوستى کسى که نباشد دینى از براى او، یعنى دوستى چنین کسى اعتبارى ندارد و نفعى ندارد پس بآن شادى نباید کرد.

١٠٨٠٤ لا یوثق بعهد من لا عقل له. اعتماد کرده نمى‏شود بعهد و پیمان کسى که نباشد عقلى از براى او، یعنى عهد و پیمان او اعتبارى ندارد و بر آن اعتماد نباید کرد.

١٠٨٠٥ لا یقلّ عمل مع تقوى، و کیف یقلّ ما یتقبّل. کم نیست عملى با پرهیزگارى، و چگونه کم باشد آنچه قبول کرده مى‏شود.

١٠٨٠٦ لا یکون الرجل مؤمنا حتّى لا یبالى بماذا سدّ فورة جوعه، و لا بأىّ ثوبیه ابتذل. نمى‏باشد مرد مؤمن تا این که پروا نکند که بچه بسته شدّت گرسنگى خود را، و نه باین که بکدام یک از دو جامه خود نگهدارى نکرده، یعنى مرد مؤمن کامل نمى‏باشد تا چنین نباشد که پروا نکند که شدّت گرسنگى خود را بچه سدّ کند یعنى بهر چه مقدور شود که بآن سدّ کند راضى و شاکر باشد و در پى این نباشد که بطعامهاى لذیذ سدّ شود و از مقدور نبودن آنها غمگین نگردد، و همچنین پروا نداشته باشد از این که بکدام یک از دو جامه خود نگهدارى نکرده، یعنى از این که جامه تجمّلى که نگهدارى آن کند از براى وقت تجمّل و جامه دیگرى که نگهدارى آن نکند و در سایر اوقات بپوشد نداشته باشد، و هیچ یک از دو جامه او جامه تجمّل نباشد که نگهدارى آن کند بلکه هر یک از آنها جامه خدمت باشد و نگهدارى آن نکند.

١٠٨٠٧ لا یستخفّ بالعلم و أهله الّا أحمق جاهل. سبک نمى‏سازد علم و اهل آن را مگر احمق نادانى.

١٠٨٠٨ لا یتکبّر الّا وضیع خامل. تکبّر نمى‏کند مگر پست مرتبه خاموشى، یعنى گمنامى.

١٠٨٠٩ لا یحسن عبد الظّنّ باللَّه سبحانه الّا کان اللَّه سبحانه عند حسن ظنّه به.

نیکو نمى‏گرداند هیچ بنده گمان را بخداى سبحانه مگر این که بوده باشد خداى سبحانه نزد نیکوئى گمان آن بنده باو، یعنى مگر این که حق تعالى بر وفق گمان او نیکو سلوک کند با او، چنانکه مکرّر مذکور شد.

و فرموده در وصف قرآن مجید:

١٠٨١٠ لا تفنى عجائبه، و لا تنقضى غرائبه، و لا تنجلى الشّبهات الّا به. تمام نمى‏شود عجایب آن، و آخر نمى‏شود غرایب آن، و گشوده نمى‏شود شبهه‏ها مگر بآن، مراد به «عجایب و غرایب آن» علوم و معارف عجیبه غریبه است که از آن استنباط مى‏تواند شد و آثار و خواصّ عظیم نیز که بر تلاوت آن مترتّب مى‏شود.

١٠٨١١ لا یکمل ایمان المؤمن حتّى یعدّ الرّخاء فتنة و البلاء نعمة. کامل نمى‏شود ایمان مؤمن تا این که بشمار وسعت عیش را فتنه، و بلا را نعمتى، مراد به «شمردن وسعت عیش را فتنه» اینست که بر حذر باشد از آن که مبادا آن فتنه باشد از براى او باین که سبب تکبّر و سربلندى او گردد، یا این که شکر آن چنانکه باید بجا نیاورد.

١٠٨١٢ لا یرضى الحسود عمّن یحسده الّا بالموت أو بزوال النّعمة. راضى نمى‏شود رشک برنده از کسى که رشک ببرد او را مگر بمرگ یا بزایل شدن نعمت، غرض اینست که احسان با حسود نفعى ندارد، و او را راضى نمى‏کند و راضى نمى‏شود مگر بمرگ این کس یا زایل شدن نعمت از او.

١٠٨١٣ لا یقیم أمر اللَّه سبحانه الّا من لا یصانع و لا یخادع و لا تغرّه المطامع. بر پاى نمى‏دارد فرمان خداى سبحانه را مگر کسى که مصانعه نکند و مگر نکند و فریب ندهد او را طمعها، «مصانعه» بمعنى رشوه گرفتنست و بمعنى مدارا و مداهنه کردن، و هر یک در اینجا مناسب است.

١٠٨١٤ لا یکمل السّودد الّا بتحمّل الأثقال و إسداء الصّنائع. کامل نمى‏شود سرورى مگر بتحمّل گرانیها و احسان کردن احسانها، مراد به «تحمّل گرانیها» بر خود گرفتن مؤنات و اخراجات و دیون مردم است.

١٠٨١٥ لا یکمل الشّرف الّا بالسّخاء و التّواضع. کامل نمى‏شود شرف و بلندى مرتبه مگر بسخاوت و تواضع و فروتنى.

١٠٨١٦ لا یردع الجهول الّا حدّ الحسام. باز نمى‏دارد بسیار نادان را مگر حدّ شمشیر، یعنى باز نمى‏دارد او را از بدى، و «حدّ شمشیر» یعنى تندى آن یا دم آن.

١٠٨١٧ لا یقوّم السّفیه الّا مرّ الکلام. راست نمى‏گرداند سفیه را مگر سخن تلخ، مراد به «سفیه» نادانست یا سبک حلم یا بى‏حلم.

١٠٨١٨ لا یحیق المکر السّىّ‏ء الّا بأهله. فرود نمى‏آید مکر بد مگر بأهل آن، یعنى ضرر و زیان آن نمى‏رسد مگر بصاحب آن، زیرا که ضرر أخروى و دنیوى از براى او دارد و اگر ضررى بآن کسى که آن مکر با او شده برساند آن در حقیقت ضرر نیست چه حق تعالى در آخرت‏

تلافى آن بر وجه أکمل میکند بلکه در دنیا نیز و این آیه کریمه است و مى‏باید که در کلام آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه با فقره بعد همراه بوده باشد که بآن اعتبار از کلام آن حضرت نقل شده.

١٠٨١٩ لا یعاب الرّجل بأخذ حقّه و انّما یعاب بأخذ ما لیس له. عیب کرده نمى‏شود مرد بگرفتن حقّ خود، همانا عیب کرده مى‏شود بگرفتن چیزى که نبوده باشد از براى او، یعنى عیب آنست که مرد چیزى را که حقّ او نیست بگیرد امّا گرفتن حقّ خود عیب نیست.

١٠٨٢٠ لا تخلو الأرض من قائم اللَّه بحججه امّا ظاهرا مشهورا و امّا باطنا مغمورا لئلّا تبطل حجج اللَّه و بیّناته. خالى نمى‏گردد زمین از بر پاى دارنده از براى خدا حجّتهاى او را یا ظاهرى مشهور و یا باطنى پوشیده شده تا این که باطل نشود حجّتهاى خدا و بیّنات او، مراد اینست که زمین هرگز خالى نمى‏شود از پیغمبر یا امامى که بر پاى دارد از براى خدا حجّتهاى او را، یعنى تمام کند بر خلق حجّتهاى خدا را بر وجوب ایمان باو و اطاعت و فرمانبردارى او رد هر باب، «یا ظاهرى مشهور» یعنى آن بر پاى دارنده گاه ظاهر و مشهورست چنانکه در أکثر أزمان و أعصار بوده، و «یا پنهان و پوشیده شده» مانند این زمان ما که امام علیه السلام غائب است، و «تا این که باطل نشود» یعنى چنین بر پاى دارنده در هر عصر و زمان لازم است تا این که باطل نشود حجّتهاى خدا او شواهد او بر خلق، و مراد اینست که بر حق تعالى لازم است در هر زمان نصب چنین بر پاى دارنده که تواند که حجّتهاى خدا و شواهد او را بر خلق تمام کند و هر که را شبهه باشد دفع آن نماید و ایشان را عذر و بهانه در عدم ایمان و اطاعت نماند و اگر گاهى آن بسبب خوف و ترس از ایشان ظاهر نتواند شد تقصیر و گناه‏

ایشان باشد و آنچه از جانب خدا باید بعمل آمده باشد تا این که حجّت خدا بر خلق تمام باشد بخلاف این که اگر در زمانى نصب آن نکند که در آن وقت خلق را عذرى باشد که عدم ایمان و اطاعت بسبب عدم دلیل و حجّتى بود از براى ما و سبب شبهه چند بود که کسى نبود که دفع آنها نماید و اگر چنین کسى نصب مى‏کردى هر آینه ما پیروى او مى‏کردیم پس حجّتهاى خدا و شواهد او بر ایشان تمام نمى‏شد و باطل مى‏شد پس حق تعالى در هر عصرى تعیین آن مى‏نماید تا حجّتها و بیّنات او بر خلق باطل نشود و تمام باشد، و اگر او ظاهر نتواند شد آن حجّتى دیگر باشد بر خلق که مانع شدند از ظهور حجّتى و لطفى، و این کلام معجز نظام که نسبت آن بآن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه مشهورست اخباریست در آن وقت بوقوع غیبتى بعد از آن و این نیز یکى از معجزات آن حضرتست صلوات اللَّه و سلامه علیه.

١٠٨٢١ لا یکون الصّدیق صدیقا حتّى یحفظ أخاه فى غیبته و نکبته و وفاته. نمى‏باشد دوست دوستى تا این که حفظ کند برادر خود را در غیبت او، و نکبت او، و وفات او.

١٠٨٢٢ لا یدرک أحد ما یرید من الآخرة الّا بترک ما یشتهى من الدّنیا. در نمى‏یابد کسى آنچه را اراده میکند از آخرت مگر بترک آنچه مى‏خواهد از دنیا.

١٠٨٢٣ لا یأمن من مجالسو الأشرار غوائل البلاء. ایمن نمى‏باشند همنشینان بدان مصیبتهاى بلا را، یعنى از این که بسبب همنشینى بدان مصیبتهاى بلا بایشان نیز برسد.

١٠٨٢٤ لا یحول الصّدیق الصّدوق عن المودّة و إن جفى.

بر نمى‏گردد دوست بسیار راستگو از دوستى و هر چند جفا کرده شود، یعنى ترک برّ و احسان او بشود.

١٠٨٢٥ لا ینتقل الودود الوفىّ عن حفاظه و إن أقصى. بر نمى‏گردد دوست بسیار وفادار از حفاظ خود و هر چند دور کرده شود، مراد به «حفاظ» نگهبانى خودست و بازداشتن خود از بدیها و آنچه منافى دوستى باشد.

١٠٨٢٦ لا تنفع العدّة اذا ما انقضت المدّة. سود نمى‏دهد آماده شدن هر گاه بگذرد مدّت، مراد منع از تأخیر آماده شدن و تهیّه گرفتن از براى آخرتست و این که تا مدّت آن نگذشته باید تهیّه آن گرفت و اگر نه گاه باشد که یک بار خبردار شود که مرگ رسیده و تهیّه که در آن وقت بگیرد سودى ندارد.

١٠٨٢٧ لا تدوم على عدم الانصاف المودّة. پاینده نمى‏ماند بر عدم انصاف دوستى، مراد اینست که با دوست باید که بانصاف سلوک کرد و اگر نه دوستى او پاینده نماند.

١٠٨٢٨ لا ینفع الایمان بغیر تقوى. سود نمى‏دهد ایمان بى‏پرهیزگاریى، این فقره مبارکه ظاهرست در این که پرهیزگارى جزو ایمان نیست چنانکه مذهب مشهور میانه علماست و مراد سود ندادن کاملست که بالکلّیّه مانع از دخول جهنّم شود هر چند فى الجمله سودى دهد که مانع از خلود در آن شود.

١٠٨٢٩ لا ینفع العمل الآخرة مع الرّغبة فى الدّنیا. سود نمى‏دهد عملى از براى آخرت با رغبت در دنیا، مراد سود کاملست یا

عمل از براى آخرتى که رغبت در دنیا در آن منظور باشد و آمیخته باشد بغرض دنیوى نیز.

١٠٨٣٠ لا یترک النَّاس شیئا من دنیاهم لاصلاح آخرتهم الّا عوّضهم اللَّه سبحانه خیرا منه. ترک نمى‏کنند مردم چیزى را از دنیاى ایشان از براى اصلاح آخرت خود مگر این که عوض دهد ایشان را خداى سبحانه بهتر از آن، یعنى در دنیا نیز عوض دهد ایشان را بهتر از آنچه ترک کرده باشند آن را از براى اصلاح آخرت خود.

١٠٨٣١ لا یترک النَّاس شیئا من دینهم لاصلاح دنیاهم الّا فتح اللَّه علیهم ما هو أضرّ منه. ترک نمى‏کنند مردم چیزى را از دین ایشان از براى اصلاح دنیاى خود مگر این که بگشاید خدا بر ایشان آنچه را آن ضرر رساننده‏تر باشد از آن، یعنى بدنیاى ایشان نیز.

١٠٨٣٢ لا ینبغی للعاقل أن یقیم على الخوف اذا وجد الى الأمن سبیلا. نیست سزاوار از براى عاقل این که بایستد بر خوف هر گاه بیابد بسوى أمنیّت راهى، ظاهر این مراد مى‏تواند بود باین که تحریص باشد کسى را که در محلّى باشد که خوفى در آن باشد بر این که نقل کند بسوى أمنیّت هر گاه راهى داشته باشد بسوى آن، و ممکن است که مراد شامل این هم باشد که هر گاه با وجود اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى ایمن باشد از عذاب او و بى آن خوف آن باشد هر چند احتمال عفو و بخشایش رود پس عاقل را سزاوار نیست که اطاعت نکند و صبر کند بر خوف، و ممکن است که مراد ترغیب در مطلق احتیاط باشد که باعث ایمنى مى‏گردد و با آن خوفى نباشد.

١٠٨٣٣ لا یلفى المؤمن حسودا و لا حقودا و لا بخیلا. یافت نمى‏شود مؤمن حسود و نه کینه‏ور و نه بخیل، مراد مؤمن کاملست که این صفات در او نمى‏باشد.

١٠٨٣٤ لا ینجع تدبیر من لا یطاع. نفع نمى‏دهد تدبیر کسى که اطاعت کرده نمى‏شود، این همان مضمون «لا رأى لمن لا یطاع» است که قبل از این در این فصل مذکور و شرح شد.

١٠٨٣٥ لا خیر فى المناجاة الّا لرجلین عالم ناطق أو مستمع واع. نیست خیرى در راز گفتن مگر از براى دو مرد عالمى گویا یا گوش اندازنده حفظ کننده، مراد اینست که خیرى نیست در آهسته گفتن سخن سر گوشى با کسى و همچنین پنهان داشتن سخن از دیگران مگر با عالمى گویا که مسئله از او پرسیده شود که پنهان باید داشت، یا با شنونده حفظ کننده که چیزى تعلیم او کنند که مصلحت در اظهار آن نباشد.

١٠٨٣٦ لا خیر فى الصّمت عن الحکمة کما أنّه لا خیر فى القول بالباطل. نیست خیرى در خاموشى از حکمت چنانکه نیست خیرى در گفتن بباطل، مراد بحکمت چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست است.

١٠٨٣٧ لا خیر فى السّکوت عن الحقّ کما أنّه لا خیر فى القول بالجهل. نیست خیرى در خاموش شدن از حق چنانکه نیست خیرى در گفتن بجهل، یعنى باطل مخالف واقع.

١٠٨٣٨ لا یملک امساک الأرزاق و إدرارها الّا الرّزّاق. مالک نیست بند کردن روزیها را و روان کردن آنها را مگر رزّاق یعنى بسیار روزى دهنده که حق تعالى باشد و غرض اینست که از منع کسى از آن غمگین نباید شد و بکسى امید آن نباید داشت.

١٠٨٣٩ لا طاعة لمخلوق فى معصیة الخالق. نیست فرمانبردارى از براى مخلوقى در نافرمانى خالق، یعنى فرمان هیچ مخلوقى در عصیان خالق نباید برد.

١٠٨٤٠ لا ورع أنفع من تجنّب المحارم. نیست پرهیزگاریى سودمندتر از اجتناب حرامها، مراد اینست که بهترین پرهیزگارى اجتناب از حرامهاست هر گاه کسى اجتناب کند از آنها هر چند ترک لذّات دیگر دنیا نکند بهتر از اینست که ترک دنیا کند امّا از بعضى حرامها اجتناب نکند.

١٠٨٤١ لا عدل أفضل من ردّ المظالم. نیست عدلى افزون مرتبه‏تر از برگردانیدن مظلمه‏ها، «مظلمه» حقّ کسى را

گویند که کسى بظلم برده باشد و مراد اینست که هیچ عدلى بهتر از این نیست که مظلمه که نزد کسى باشد پس دهد بصاحب آن، و همچنین اگر نزد دیگرى باشد برگرداند آنرا بصاحب آن.

١٠٨٤٢ لا یجمع المال الّا الحرص، و الحریص شقىّ مذموم. فراهم نمى‏آورد مال را مگر حرص، و حریص بدبختیست مذمّت کرده شده.

١٠٨٤٣ لا یبقى المال الّا البخل، و البخیل معاقب ملوم. باقى نمى‏گذارد مال را مگر بخیلى کردن، و بخیل عقاب کرده شده ملامت کرده شده است.

١٠٨٤٤ لا تخلو النّفس من الأمل حتّى تدخل فى الأجل. خالى نمى‏شود نفس از امل تا این که داخل شود در أجل، مراد شکوه نفس است و این که تا هنگام مرگ قطع امید نمى‏کند.

١٠٨٤٥ لا یستغنى المرء الى حین مفارقة روحه جسده عن صالح العمل. بى‏نیاز نمى‏گردد مرد تا هنگام جدا شدن روح او از بدن او از عمل صالح، یعنى تا آن هنگام محتاجست بآن و ترک آن نباید بکند بهر حال که باشد.

١٠٨٤٦ لا یؤمن بالمعاد من لا یتحرّج عن ظلم العباد. ایمان نمى‏آورد مرد بروز بازگشت کسى که دلتنگ نمى‏شود از ستم کردن بندگان خدا.

١٠٨٤٧ لا غنى باحد من الارتیاد، و قدر بلاغه من الزّاد.

نیست بى نیازى کسى را از طلب و از قدر کفاف خود از توشه، یعنى لازم است بر هر کس که طلب روزى کند و قدر کفاف خود را از توشه جویا باشد، و این منافات ندارد با این که حق تعالى ضامن روزى شده زیرا ممکن است که آن مشروط بقدرى طلب باشد.

١٠٨٤٨ لا یسعد امرء الّا بطاعة اللَّه سبحانه، و لا یشقى امرء الّا بمعصیة اللَّه. نیکبخت نمى‏گردد هیچ مردى مگر بفرمانبردارى خداى سبحانه، و بدبخت نمى‏گردد هیچ مردى مگر بنافرمانى خدا.

١٠٨٤٩ لا یکمل ایمان عبد حتّى یحبّ من أحبّه اللَّه سبحانه، و یبغض من أبغضه اللَّه سبحانه. کامل نمى‏گردد ایمان بنده تا این که دوست دارد کسى را که دوست داشته او را خداى سبحانه، و دشمن دارد کسى را که دشمن داشته او را خداى سبحانه، و در بعضى نسخه‏ها «للَّه» بى الف در هر دو موضع است و بنا بر این ترجمه اینست که: تا این که دوست دارد هر که را دوست داشته او را از براى خداى سبحانه و دشمن دارد هر که را دشمن داشته او را از براى خداى سبحانه یعنى هر دوستى و دشمنى او از براى رضاى خدا باشد و کمال این معنى زیاده از اوّل است و در بعض نسخه‏ها بجاى «من» در هر دو موضع «ما» ست و بنا بر این در ترجمه بجاى هر که «هر چه» باید و کمال این نیز زیاده از آنست.

١٠٨٥٠ لا یصدق ایمان عبد حتّى یکون بما فى ید اللَّه سبحانه أوثق منه بما فى یده. راست نمى‏شود ایمان هیچ بنده تا این که بوده باشد به آن چه در دست خداى سبحانه است اعتماد دارنده‏تر از او به آن چه در دست خودش باشد.

١٠٨٥١ لا یکون حازما من لا یجود بما فى یده، و لا یؤخّر عمل یومه الى غده. نمى‏باشد دور اندیش کسى که سخاوت نمى‏کند به آن چه در دست اوست، و پس نمى‏اندازد کار روز خود را بسوى فرداى خود، «دور اندیش نبودن سخاوت- نکننده» باعتبار اینست که در سخاوت نفع دنیوى و اخروى اوست پس کسى که ترک آن کند سود عاقبت خود را ملاحظه نکرده، و «پس انداختن کار امروز خود بسوى فردا» از براى شتاب نکردن در آنست و تأمّل کردن در عاقبت آن که متضمّن زیان و ضررى باشد، پس کسى که ترک کند آن را دوراندیش نباشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٨٥٢ لا تدوم حیرة الدّنیا، و لا یبقى سرورها، و لا تؤمن فجعتها. پاینده نمى‏ماند حیرانى دنیا، و باقى نمى‏ماند شادمانى آن، و ایمنى نیست از مصیبتها آن، مراد اینست که از حیرانى که در دنیا رو دهد اندوهگین نباید شد و ایمن نماند، و همچنین مغرور بشادى آن نباید شد، باقى نمى‏ماند و ایمن از مصائب آن نباید بود و همواره حذر از آن باید کرد بدعا و امثال آن پوشیده نماند که «حیرة» در نسخه‏هاى کتاب بیاء دو نقطه ضبط شده است و معنى آن همانست که شرح شد و گمان مى‏رود که صحیح «حبره» باشد بباء یک نقطه و ناسخین بغلط آنرا بیاء دو نقطه نوشته باشند و بنا بر این معنى این خواهد بود که: پاینده نمى‏ماند شادى دنیا، زیرا «حبره» بفتح حاء و سکون باء یک نقطه و فتح راء و بهاء در آخر بمعنى شادیست. و بنا بر این جمله «و لا یبقى سرورها» عطف تفسیر یا جمله مؤکّده خواهد بود و مقابل و قرینه آنها جمله «و لا تؤمن فجعتها».

١٠٨٥٣ لا یسعد أحد الّا باقامة حدود اللَّه، و لا یشقى أحد الّا باضاعتها. نیکبخت نمى‏گردد هیچ کس مگر بپاى دانستن حدود خدا، و بدبخت نمى‏گردد هیچ کس مگر بضایع کردن آنها، ظاهر اینست که مراد به «حدود خدا» همه احکام اوست که به آنها جدا کرده چیزها و کارها را از یکدیگر و امتیاز داده از هم، مثل این که پاره را حلال کرده، و پاره را حرام، و همچنین سایر احکام شرعیّه، و بنا بر این ظاهرست که نیکبخت نمى‏گردد هیچ کس مگر بپاى داشتن آنها، یعنى بعمل به آنها، و بدبخت نمى‏گردد هیچ کس مگر بضایع کردن آنها، یعنى ترک عمل به آنها، یا خصوص منعهاى حق تعالى است از آنچه منع کرده از آنها و حرام گردانیده و بنا بر این نیز انحصار نیکبختى در پاى داشتن آنها و بدبختى در ضایع کردن آنها ظاهرست، و امّا حمل حدود بر ظاهر آنها، یعنى حدودى که حق تعالى از براى بعضى محرّمات قرار داده مثل زنا و شراب و غیر اینها پس خالى از اشکالى نیست زیرا که برپاى داشتن آنها اگر چه سبب نیکبختى مى‏شود و ضایع- کردن آنها باعث بدبختى هر گاه کسى از اهل آن باشد أمّا انحصار نیکبختى در آن و بدبختى در این درست نمى‏نماید، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٨٥٤ لا ورع أنفع من ترک المحارم و تجنّب المآثم.

نیست پرهیزگاریى سودمندتر از ترک حرامها و اجتناب گناهان چنانکه مکرّر مذکور و شرح شد.

١٠٨٥٥ لا یأمن أحد صروف الزّمان، و لا یسلم من نوائب الأیّام. ایمن نیست أحدى از تغییرات زمان، و سالم، نمى‏ماند از مصیبتهاى روزگار، غرض شکوه از زمانست و این که اعتماد بر آن نباید کرد و مغرور بآن نباید شد.

١٠٨٥٦ لا یهلک على التّقوى سنخ أصل، و لا یظمأ علیها زرع. هلاک نمى‏شود بر پرهیزگارى أصل أصلى، و تشنه نمى‏ماند بر آن زرعى، مراد ترغیب بپرهیزگاریست و این که با بنا گذاشتن کارها بر آن هلاک نمى‏شود، یعنى باطل نمى‏شود ریشه اعتقادى و تشنه نمى‏ماند دانه عملى که کاشته شود، و ممکن است مراد به «أصل» عملهاى بزرگ باشد و به «زرع» عملهاى خرد، یا بأصل شخص عامل باشد و بأصل آن ذات آن و بزرع همان عمل باشد، و لفظ هلاک باین أنسب است.

١٠٨٥٧ لا ینفع زهد من لم یتخلّ عن الطّمع و یتحلّ بالورع. سود نمى‏دهد زهد کسى که خالى نباشد از طمع، و زیور نیافته باشد بپرهیزگارى، «زهد» بمعنى ترک دنیا و بى رغبتى در آنست، و «سودمند نبودن آن با خالى نبودن از طمع» ظاهرست، چه زهد با طمع مجرّد دعوى زهدست یا زهد از بعضى لذّات دنیویست و اگر نه زهد کامل با طمع جمع نمى‏شود، و همچنین «سودمند نبودن آن با زیور نیافتن بپرهیزگارى» ظاهرست، چه ظاهرست که ترک دنیا با ارتکاب بعضى محرّمات بسبب رستگارى نمى‏گردد، و در أکثر نسخه‏ها «یتحلّى» واقع شده با یاء، و بنا بر این ترجمه اینست که: سود نمى‏دهد زهد کسى که خالى نیست از طمع‏

و زیورى یابد بپرهیزگارى، یعنى هر چند با زیور یافتن بپرهیزگارى باشد سود نمى‏دهد و بنا بر این مراد سود کامل بلکه أکمل است.

١٠٨٥٨ لا تدرک اللَّه جلّ جلاله العیون بمشاهدة الأعیان لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان. در نمى‏یابد خدا را که بزرگست بزرگى او چشمها بمشاهده چشمها، و لیکن در مى‏یابد او را دلها بحقیقتهاى ایمان، مراد اینست که حق تعالى را چشمها بدیدنى که دارند نمى‏توانند دید و لیکن دلها او را در مى‏یابند بحقیقتهاى ایمان، یعنى بایمانهاى کامل ثابت که باو مى‏آورند و یقین باو میکنند بمرتبه که گویا او را مى‏بینند، و ممکن است که ترجمه «بمشاهدة الاعیان» این باشد که بمشاهده که أعیان و ذوات چیزهاى دیگر را میکنند و در این فقره مبارکه ردّست بر فرقه مخذوله أشاعره از اهل سنّت که تجویز رؤیت حق تعالى بچشم کرده‏اند و تفصیل مسئله و دلایل امتناع آن و ردّ مذهب ایشان در کتب کلامیّه اصحاب ما رضوان اللَّه تعالى علیهم بر وجه کافى وافى مذکورست.

١٠٨٥٩ لا اله الّا اللَّه عزیمة الایمان، و فاتحة الاحسان، و مرضاة الرّحمن، و مدحرة الشّیطان. کلمه طیّبه «لا إله الّا اللَّه» عزیمت ایمانست، و فاتحه احسان، و خشنودى رحمن، و دور کردن شیطان، یعنى کلمه طیّبه «لا إله إلّا اللَّه» «عزیمه ایمانست» یعنى گفتن آن و اعتقاد بآن فریضه‏ایست از فرایض ایمان بلکه اصل و اوّل فرایض آنست، یا این که تعویذیست از براى ایمان و حفظ آن، و «فاتحه و احسانست»، یعنى ابتداى نیکوکارى و مبدأ آنست یا گشاینده احسان حق تعالى است بصاحب خود، و «خشنودى رحمانست» یعنى سبب رضا و خشنودى خداى بسیار مهربانست،

و «دور کردن شیطانست»، یعنى دور کننده آنست، و ممکن است که ترجمه این باشد که: محلّ و جایگاه دور کردن شیطانست، یا بکسر میم خوانده شود و معنى این باشد که: آلت دور کردن شیطانست و همچنین در مرضاة نیز این دو احتمال جاریست.

١٠٨٦٠ لا شی‏ء أعود على الانسان من حفظ اللّسان و بذل الاحسان. نیست چیزى سودمندتر بر آدمى از نگهدارى زبان و بذل احسان.

١٠٨٦١ لا یعدم الصّبور الظّفر و إن طال به الزّمان. کم نمى‏کند بسیار صبر کننده فیروزى را و اگر چه دراز بکشد باو زمان، یعنى آخر بفیروزى مى‏رسد هر چند گاهى بعد از زمان درازى باشد.

١٠٨٦٢ لا شی‏ء یذخره الانسان کالایمان باللَّه و صنائع الاحسان. نیست چیزى که ذخیره کند آن را آدمى مثل ایمان بخدا و کرده شده‏هاى احسان، یعنى اینها بهترین ذخیره‏ها و پس اندوزیهایند .

١٠٨٦٣ لا یستقیم قضاء الحوائج الّا بثلاث، بتصغیرها لتعظیم و سترها لتظهر، و تعجیلها لثهنأ. راست نمى‏شود برآوردن حاجتها مگر بسه چیز، بکوچک شمردن آن تا بزرگ‏

نماید، و پوشیدن آن تا ظاهر گردد، و تعجیل آن تا گوارا باشد، ظاهر اینست که مراد به «پوشیدن آن تا ظاهر گردد» اینست که بپوشاند آنرا و بمردم اظهار نکند تا این که از براى محض رضاى حق تعالى باشد و آمیخته بغرض دیگر نشود و باعث اهانت و خوارى صاحب حاجت نشود تا این که در قیامت ظاهر گردد از براى او و اجر و ثواب آنرا دریابد بخلاف این که اگر نپوشاند که بر او ظاهر نشود و أجر و ثوابى در نیابد، یا أجر و ثوابى نداشته باشد که نمایان باشد و بنظر در آید.

١٠٨٦٤ لا یدرک أحد رفعة الآخرة الّا باخلاص العمل و تقصیر الأمل و لزوم التّقوى. در نمى‏یابد کسى بلندى مرتبه آخرت را مگر بخالص گردانیدن عمل و کوتاه- کردن امل و لازم بودن پرهیزگارى و جدا نشدن از آن.

١٠٨٦٥ لا تقوم حلاوة اللّذّة بمرارة الآفات. برابرى نمى‏کند شیرینى لذّت با تلخى آفتها، یعنى شیرینى لذّتهاى دنیا با تلخى آفتها که در آن میباشد.

١٠٨٦٦ لا توازى لذّة المعصیة فضوح الآخرة و ألیم العقوبات. برابرى نمى‏کند لذّت معصیت با رسوائى آخرت و دردناک عقوبتها.

١٠٨٦٧ لا یصبر على مرّ الحقّ الّا من أیقن بحلاوة عاقبته. صبر نمى‏کند بر حقّ تلخ مگر کسى که یقین کرده باشد بشیرینى عاقبت آن صبر.

١٠٨٦٨ لا یفوز بالجنّة الّا من حسنت سریرته و خلصت نیّته. فیروزى نمى‏یابد ببهشت مگر کسى که نکو باشد نهان او و خالص باشد نیّت او.

١٠٨٦٩ لا یترک العمل بالعلم الّا من شکّ فى الثّواب علیه.

ترک نمى‏کند عمل کردن بعلم را مگر کسى که شکّ داشته باشد در ثواب بر آن، یعنى یقین کامل نداشته باشد بآن، زیرا که با یقین کامل بآن گنجایش ندارد که کسى از سر آن بگذرد از راه کاهلى، یا از براى لذّتهاى خسیسه دنیّه دنیوى.

١٨٧٠ لا یعمل بالعلم الّا من أیقن بفضل الأجر فیه. عمل نمى‏کند بعلم مگر کسى که یقین داشته باشد بافزونى أجر در آن، زیرا که تا آن یقین نباشد کسى متحمّل تعب و زحمت آن نمى‏شود.

١٠٨٧١ لا تکمل المروّة الّا باحتمال جنایات المعروف. کامل نمى‏شود آدمیّت مگر ببرداشتن جنایتهاى معروف، ظاهر اینست که مراد به «معروف» احسان باشد از عطاها و برآوردن حاجتهاى برادران و امثال آنها، و مراد به «جنایتهاى آنها» نقصانهاى مالى باشد که در عطاها میباشد و زحمتها و تعبها باشد که در برآوردن حاجتها باید کشید و مراد این باشد که کامل نمى‏شود آدمیّت مگر بتحمّل این نقصانها و تعبها و زحمتها، و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٨٧٢ لا یتحقّق الصّبر الّا بمقاساة ضدّ المألوف. متحقّق و ثابت نمى‏شود صبر و شکیبائى مگر برنج کشیدن ضدّ الفت داشته شده، ممکن است مراد این باشد که: صبر بهمین محقّق نمى‏شود که مصیبتى که واقع شد بر او جزع نکند بلکه با آن باید که هر گاه الفت بچیزى داشته باشد که شرعا بدى یا ناخوشى داشته باشد با وجود قدرت بر آن ترک کند آنرا و رنج و تعب آنرا بر خود گذارد و بکشد، یا این که تا کسى چنین نکند و عادت بآن نکند در مصائب صبر نتواند کرد و نمى‏شود که جزع و بیتابى نکند، و در بعضى نسخه‏ها «المعروف» بجاى «الصّبر» است و بنا بر این ممکن است مراد این باشد که: معروف و احسان کامل متحقّق نمى‏شود

مگر برنج کشیدن ضدّ مألوف مثل این که عطا کند چیزى را که خود محتاج باشد بآن و بسازد بتعب و زحمتى که در ترک آن باشد و مألوف او نباشد، و بعطاهائى که از فضل مال باشد و باعث تعب و زحمتى از براى او نشود احسان کامل متحقّق نمى‏شود، و همچنین متحقّق نمى‏شود ببر آوردن حاجتهائى که تعب و زحمتى که مألوف او نباشد در آن نباید کشید بلکه احسان کامل وقتى متحقّق مى‏شود که حاجتى را بر آورد که در آن رنج و تعبى کشد که مألوف او نباشد و اللَّه تعالى یعلم.

١٠٨٧٣ لا یکون المؤمن الّا حلیما رحیما. نمى‏باشد مؤمن مگر بردبار رحم کننده، ظاهر اینست که مراد مؤمن کامل باشد.

١٠٨٧٤ لا یصدر عن القلب السّلیم الّا المعنى المستقیم. صادر نمى‏شود از دل سلیم مگر معنى مستقیم، یعنى دلى که سالم باشد از رشک و کینه و سایر اخلاق نکوهیده صادر نمى‏شود از او و قصد نمى‏کند مگر کار راست درست را، پس کسى که خواهد که خلاف آن نکند باید که دل خود را از آنها پاک گرداند.

١٠٨٧٥ لا یرأس من خلا عن الأدب و صبا الى اللّعب . مهتر کرده نمى‏شود کسى که خالى باشد از ادب و میل کند ببازى و لعب، و در بعضى نسخه‏ها «لا یرأس» است و بنا بر این ترجمه اینست که: مهتر نمى‏شود.

١٠٨٧٦ لا یفلح من و له باللّعب ، و استهتر باللّهو و الطّرب. رستگار نمى‏گردد کسى که واله باشد ببازى و لعب، و شیفته شده باشد بلهو و طرب.

١٠٨٧٧ لا یستغنى عامل عن الاستزادة من عمل صالح. بى‏نیاز نمى‏گردد هیچ عمل کننده از طلب زیاد کردن از عمل صالحى یعنى کسى بجائى نمى‏رسد از أعمال صالحه که بس باشد او را و دیگر طلب زیاده بر آن نباید بکند بلکه بهر مرتبه که برسد باید که طلب زیاده بر آن بکند، زیرا که فضل و کرم حق تعالى غیر متناهى است و هر چند عمل صالح بنده زیاد شود أجر و ثواب او را زیاد میکند و بجائى نمى‏رسد که زیاده بر آن نتواند داد، با آنکه آدمى هر چند عمل صالح کرده باشد جزمى نیست بقبول شدن آنها و رستگار شدن او بسبب آنها، پس تا تواند باید که زیاد کند آنها را شاید که یکى از آنها قبول شود و رستگار گردد بسبب آن.

١٠٨٧٨ لا یستغنى الحازم أبدا عن رأى سدید راجح. بى‏نیاز نمى‏گردد دور اندیش هرگز از رأى درست راجح، یعنى دوراندیش باید که در هیچ کار مهمّى شتاب نکند تا این که در آن باب تحصیل کند رأى درست راجح در میزان اعتبار بتفکّر و تدبّر و مشورت با عاقل دانا.

١٠٨٧٩ لا ینتصف من سفیه قطّ الّا بالحلم عنه. استیفاى حقّ خود نمى‏شود از هیچ سفیهى هرگز مگر ببردبارى از او، یعنى هر گاه سفیهى یا بى‏أدبى درشتى با کسى بکند انتقام کشیدن از او و استیفاى حقّ خود از او باینست که بردبارى کند و در صدد تلافى دیگر برنیاید، چه این معنى او را بسیار ناخوش آید و تلافى درشتى و بى ادبى او باین مى‏شود و او دیگر ترک مى‏دهد، بخلاف این که در برابر درشتى کنند با او و ایذا و آزارى رسانند باو که او را از آن چندان بد نمى‏آید بلکه خوش مى‏آید تا این که زیاده کند آنچه را میکرد و ترک ندهد آنرا، و مراد به «سفیه» چنانکه مکرّر مذکور شد نادان یا تنگ حلم یا بى‏حلم است.

١٠٨٨٠ لا یقابل مسى‏ء قطّ بأفضل من العفو عنه. در برابر کرده نمى‏شود گنهکارى هرگز بچیزى افزونتر از درگذشتن از او.

١٠٨٨١ لا خیر فى المعروف الى غیر عروف. نیست خیرى در احسان کردن بسوى غیر عروفى، ظاهر اینست که مراد به «عروف» در اینجا بسیار شناساست، یعنى کسى که حقّ احسان را خوب شناسد و داند نه صبور یعنى بسیار صبر کننده که معنى معروف «عروف» است.

١٠٨٨٢ لا یزکو عند اللَّه سبحانه الّا عقل عارف، و نفس عزوف. پاکیزه نمى‏شود نزد خداى سبحانه یا فزایش نمى‏کند نزد خداى سبحانه مگر عقلى عارف و نفسى عزوف، یعنى عقل عارف بخیر و شرّ کارها بعلوم و معارف، و «نفسى عزوف» بفتح عین بى‏نقطه و ضمّ زاء بانقطه، یعنى بى‏رغبت در دنیا و برگردنده از آن.

١٠٨٨٣ لا خیر فى الکذّابین، و لا فى العلماء الأفّاکین. نیست خیرى در کذّابان، یعنى بسیار دروغگویان و نه در علماى افّاکان یعنى برگردانندگان مردم از راه حقّ، و «افّاک» بمعنى کذّاب نیز شایع است نهایت در اینجا ظاهر آن معنیست.

١٠٨٨٤ لا خیر فى قوم لیسوا بناصحین و لا یحبّون النَّاصحین . نیست خیرى در قومى که نیستند ناصحان و دوست نمى‏دارند ناصحان را، یعنى صاف و خالص نیستند با یکدیگر یا با مردم، و دوست نمى‏دارند مردم صاف خالص را، یا نیستند نصیحت کنندگان و دوست نمى‏دارند نصیحت کنندگان را.

١٠٨٨٥ لا خیر فى الدّنیا الّا لأحد رجلین، رجل أذنب ذنوبا فهو

یتدارکها بالتّوبة، و رجل یجاهد نفسه على طاعة اللَّه سبحانه. نیست خیرى در دنیا مگر از براى یکى از دو مرد، مردى که گناه کرده باشد گناهانى را پس او تدارک و بازیافت کند آنها را بتوبه و رجوع و پشیمانى، و مردى که جهاد کند با نفس خود بر فرمانبردارى خداى سبحانه.

١٠٨٨٦ لا ینجو من اللَّه سبحانه من لا ینجو النَّاس من شرّه. رستگارى نمى‏یابد از خداى سبحانه کسى که رستگارى ندارند مردم از شرّ او.

١٠٨٨٧ لا یؤمن اللَّه عذابه من لا یأمن النَّاس جوره. ایمن نمى‏گرداند خدا از عذاب خود کسى را که ایمن نیستند مردم از ستم او.

١٠٨٨٨ لا یقرب من اللَّه سبحانه الّا کثرة السّجود و الرّکوع. نزدیک نمى‏گرداند بخداى مگر بسیارى سجود و رکوع یعنى بسیارى نماز، و مراد اینست که چیزى مثل آن نزدیک نمى‏گرداند یا هر گاه بى آن باشد و مراد نزدیکى معنویست و رفعت و بلندى مرتبه در درگاه او.

١٠٨٨٩ لا یذهب الفاقة مثل الرّضا و القنوع. نمى‏برد درویشى و احتیاج را چیزى مثل خشنودى و رضا بنصیب و بهره خود.

١٠٨٩٠ لا لوم لهارب من حتفه. نیست ملامتى از براى هیچ گریزنده از مرگ خود. ممکن است مراد کسى باشد که بگریزد از جائى که مظنّه مرگ او باشد مثل جائى که وبا یا طاعونى در آن پیدا شود، و ممکن است که مراد بمرگ شامل قتل نیز باشد و بنا بر این باید تخصیص داد بغیر جهاد شرعى، و در جهاد شرعى نیز در بعضى صور که تجویز آن شده.

١٠٨٩١ لا خیر فى أخ لا یوجب لک مثل الّذى یوجب لنفسه.

نیست خیرى در برادرى که لازم نگرداند از براى تو مثل آنچه لازم مى‏گرداند از براى نفس خود.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف جهنّم.

١٠٨٩٢ لا یظعن مقیمها، و لا یفادى أسیرها، و لا تقصم کبولها، لا مدّة للدّار فتفنى، و لا أجل للقوم فیقضى . حرکت نمى‏کند اقامت کننده در آن، و فدیه داده نمى‏شود أسیر آن، و شکسته نمى‏شود بندهاى گران آن، نیست مدّتى از براى آن خانه پس فانى شود، و نه اجلى از براى قوم آن پس بگذرد، یعنى مقیمان و ساکنان در آن حرکت نمى‏توانند کرد ببیرون رفتن از آن، و رهائى نمى‏یابند اسیران آن باین که فدیه داده شود از براى رهائى ایشان، چنانکه کفّار در دنیا اسیر که مى‏شدند گاهى بفدیه رهائى مى‏یافتند، و بندهاى گران که دارند نمى‏توان شکست که از آن خلاص شوند و مدّت معیّنى نیست از براى آن خانه که خراب و فانى شود بعد از آن، بلکه همیشه و پاینده باشد، و «نه أجلى» یعنى زمان معیّنى از براى حیات ایشان که بگذرد آن و بمیرند بعد از آن و خلاص گردند از آن عذاب، و ممکن است که أجل بمعنى مرگ باشد و ترجمه این باشد که و نه مرگى از براى قوم آن که بمیرند هر گاه برسند آن، و بنا بر این مفرد آوردن «یقضى» ممکن است که باعتبار لفظ قوم باشد.

و فرموده است در وصف کسى که مذمّت فرموده او را:

١٠٨٩٣ لا یحتسب رزیّة، و لا یخشع تقیّة، لا یعرف باب الهدى فیتّبعه، و لا باب الرّدى فیصدّ عنه. گمان نمى‏کند هیچ مصیبتى را، و فروتنى نمى‏کند از راه ترسى، نمى‏شناسد در

هدى را پس تابع گردد آن را، و نه درد وى را پس اعراض کند از آن، یعنى مغرور است بدنیا و گمان نمى‏کند که مصیبتى پیش او آید در آن، و فروتنى نمى‏کند از براى خدا از راه ترسى که داشته باشد از او، و نمى‏شناسد در هدى و راه راست و دین حقّ را تا این که پیروى کند آن را، و نه در ردى، یعنى هلاکت و ضلالت را تا این که اعراض کند از آن.

١٠٨٩٤ لا مرحبا بوجوه لا ترى الّا عند کلّ سوء. مباد وسعت و فراخیى یعنى خوشیى از براى رویهائى که دیده نمى‏شود مگر نزد هر بدیى، مراد مذمّت جمعیست که دیده نمى‏شوند مگر نزد هر واقعه ناخوشى و نفرین بر ایشان باین که خوشیى از براى ایشان مباد و مراد یا جمعى‏اند که خواهان فتنه و آشوبند و هر فتنه و آشوبى که شد دنباله آن میشوند و در غیر آنها کسى نمى‏بیند و نمى‏شناسد آنها را، یا عمله موتى که در غیر مصائب دیده نمى‏شوند، و بنا بر این غرض نهى از چنین شغل و پیشه است و کراهت آن، و در نهج البلاغه گفته که: این را فرموده در وقتى که گناهکارى را آورده بودند و با او بود غوغاء یعنى جمعى کثیر مخلوط بیکدیگر، و بنا بر این مراد معنى اوّل است و شامل معنى دویم نیز مى‏تواند بود و در بعضى نسخه‏هاى کتاب مذکور لفظ «کلّ» نیست و ترجمه اینست که: دیده نمى‏شود مگر بنزد بدیى، و این ظاهرترست .

١٠٨٩٥ لا ریاسة کالعدل فى السّیاسة. نیست ریاستى مانند عدل در سیاست یعنى سیاست رعیّت، و مراد به «سیاست رعیّت» چنانکه مکرّر مذکور شد امر و نهى ایشانست و مراد اینست که: نیست ریاست و مهتریى مانند ریاست و مهتریى که با عدل در سیاست رعیّت باشد.

١٠٨٩٦ لا خیر فى المنظر الّا مع حسن المخبر.

نیست خیرى در منظر مگر با نیکوئى مخبر یعنى نیست خیرى در نیکوئى منظر یعنى صورت و هیئت که جایگاه نظرست مگر با نیکوئى مخبر یعنى مگر با نیکوئى خبر از او و این که او را بنیکوئى وصف کنند یا نیکوئى جایگاه خبر از او که احوال او باشد، یا نیکوئى آنچه خبر مى‏دهند بآن از او که همان احوال او باشد، و ممکن است که مراد به «مخبر» خبر دادن او باشد و مراد مطلق کلام باشد، یا مراد به «مخبر» زبان باشد و مراد این باشد که: نیست خیرى در نیکوئى صورت مگر با نیکوئى کلام و سخن، یا نیکوئى زبان باز بهمان اعتبار، و بر هر تقدیر مراد یا ظاهر آن باشد که نیکوئى اصل سخن گفتن باشد یا نیکوئى سخنان.

١٠٨٩٧ لا خیر فى شیمة کبر و تجبّر و فخر. نیست خیرى در خوى تکبّر و نخوت و فخر کردن.

١٠٨٩٨ لا ینبغی أن یعدّ عاقلا من یغلبه الغضب و الشّهوة. نیست سزاوار این که شمرده شود عاقل کسى که غلبه میکند بر او غضب و شهوت.

١٠٨٩٩ لا تنجع الرّیاضة الّا فى نفس یقظة. سود نمى‏دهد ریاضت مگر در نفسى بیدار، «ریاضت» در اصل تعلیم کردن اسب است و بآن اعتبار معلّم آن را «رایض» گویند و مراد در اینجا نصیحت و تربیت است و این که آن سود نمى‏دهد مگر در نفسى که بیدار باشد و خواب غفلت او را فرو نگرفته باشد، و در بعضى نسخه‏ها بعد از یقظه و همه نیز هست و ظاهر اینست که وهمیست از بعضى ناسخین و این که این فقره اخت فقره بعد است و بنا بر این آخر فقره باید «یقظه» باشد، یا این که مجموع یک فقره است باضافه واو عطفى میانه آنها چنانکه در بعضى نسخه‏ها موجودست و بر تقدیر صحّت آن ممکن است «وهمة» یک کلمه باشد بفتح واو و کسر هاء و فتح میم و ترجمه این باشد که: مگر در نفسى.

بیدار که آنچه گویند بیفتد در خاطر او و دل او قفل نشده باشد بمرتبه که پند و موعظه در آن در نیاید، یا مگر در نفسى بزرگ مرتبه، یا مگر در نفسى رام که سرکشى زیاد نداشته باشد، یا مگر در نفسى صاحب قوّت که قوّت بر مخالفت هوا و هوس خود داشته باشد.

و ممکن است که واو واو عطف باشد و «همّة» بکسر هاء و تشدید میم مفتوح باشد و ترجمه این باشد که: مگر در نفسى بیدار و در همّت و عزمى یعنى در صاحب همّت و عزمى که ترک آن شهوت و خواهش خود تواند کرد، و در بعضى نسخه‏ها «فى ذى نفس یقظة و همّة» است یعنى مگر در صاحب نفسى بیدار و همّتى، و بنا بر آن تکلّف معنى آخر کمترست، و اللّه تعالى یعلم.

١٠٩٠٠ لا تنفع الصّنیعة الّا فى ذى وفاء و حفیظة. نفع نمى‏دهد احسان مگر در صاحب وفائى و حمیّتى، و مراد حمیّت نیکوست.

١٠٩٠١ لا خیر فى لذّة توجب ندما، و شهوة تعقب ألما. نیست خیرى در لذّتى که لازم سازد پشیمانیى را، و شهوتى که از پى آورد المى را.

[و فرموده است در وصف آل محمّد علیهم السّلام:]

١٠٩٠٢ لا یقاس بآل محمّد صلوات اللَّه علیهم من هذه الامّة أحد، و لا یستوى بهم من جرت نعمتهم علیه أبدا. سنجیده نمى‏شود با آل محمّد- رحمتهاى خدا بر ایشان باد- از این أمّت هیچ کس، و برابر نمى‏شود با ایشان کسى که روان شده نعمت ایشان بر او هرگز، «آل» بمعنى أهل است نهایت مخصوص شده استعمال آن در اهل کسى که بزرگیى بوده باشد او را بحسب آخرت یا دنیا مانند آل ابراهیم علیهم السلام‏

و آل فرعون علیه اللعنه، و مراد اینست که در فضل و شرف هیچ کس از این امّت سنجیده نمى‏شود با آل پیغمبر که آن حضرت است و سایر أئمّه معصومین صلوات اللَّه و سلامه علیهم أجمعین و در نهج البلاغه «لا یسوّى بهم» است یعنى برابر گردانیده نمى‏شود و این بحسب لغت ظاهرترست، زیرا که استعمال «یستوى» بمعنى «برابر مى‏شود با او» معروف نیست و در بعضى نسخه‏هاى این کتاب «لا یساویهم» است یعنى مساوى نیست با ایشان، و این هم خوب است و در اکثر نسخه‏هاى قاموس «استویته» بمعنى «برابر کردم آنرا با آن» نقل کرده و بنا بر این در اینجا «لا یستوى» بصیغه مجهول خوانده مى‏تواند شد بر قیاس «لا یقاس» یعنى برابر کرده نمى‏شود نهایت استعمال آن بنظر نمى‏رسد، و در بعضى نسخه‏هاى بجاى «استویته» «أسویته» است و ظاهر صحّت آنست در هر صورت مراد آنست که مرتبه ایشان یعنى آل محمّد علیهم السّلام برترست از همه دیگران و مراد به «کسى که روان شده نعمت ایشان بر او» سایر مسلمانانست که اسلام و هر شرف و فضیلتى که دارند نعمتیست که روان شده از پیغمبر صلى اللَّه علیه و آله بر ایشان، و هر نعمتى که از کسى بکسى برسد چنانکه صاحب آن از آن راه حقّى دارد بر او، اهل او نیز با او شریک‏اند و بآن اعتبار حقّى بر او دارند خصوصا آن اهل که بعضى بمنزله نفس آن حضرت و باقى هر یک پاره از او بودند و هر یک را در ترویج اسلام و استحکام آن حقّ عظیمى بود خصوصا آن حضرت را صلوات اللَّه و سلامه علیه چنانکه مشهور و معروفست و محتاج ببیان نیست، و ممکن است که مراد به «نعمت ایشان» این باشد که وجود هر نعمتى که دیگران دارند همه نعمتیست که از ایشان روان شده بر ایشان، زیرا که دنیا بوجود ایشان برپاست و همین که خالى شود از آن در ساعت فرو رود زمین و برگردد آنچه بر آنست چنانکه در أحادیث بسیار وارد شده.

١٠٩٠٣ لا شرف أعلى من التّقوى.

نیست شرف و بلندى مرتبه بالاتر از پرهیزگارى.

١٠٩٠٤ لا تلف أعظم من الهوى. نیست تلفى عظیمتر از هوى و هوس، زیرا که آن سبب تلف دین و آخرت مى‏گردد و کدام تلف عظیمتر از آن باشد.

١٠٩٠٥ لا عمل أفضل من الورع. نیست عملى افزونتر از پرهیزگارى و ورع.

١ق٠٩٠٦ لا ذلّ أعظم من الطّمع. نیست خواریى عظیمتر از طمع.

١٠٩٠٧ لا لباس أفضل من العافیة. نیست جامه افزونتر از عافیت، مراد عافیت از بیماریها و مخاوف دنیویست و تشبیه آن بجامه باعتبار فرو گرفتن آنست بدن را مانند جامه.

١٠٩٠٨ لا شی‏ء أفضل من إخلاص عمل فى صدق نیّته. نیست چیزى افزونتر از خالص کردن عملى در راستى نیّت یعنى از اخلاص عملى که در راستى نیّت کرده مى‏شود یعنى نیّت در آن راست و درست باشد از براى خدا و این بمنزله بیان اخلاص عمل است.

١٠٩٠٩ لا شی‏ء أحسن من عقل مع علم، و علم مع حلم، و حلم مع قدرة. نیست چیزى نیکوتر از عقلى با علمى، و علمى با حلمى، و حلمى با قدرتى، یعنى حلمى که با وجود قدرت بر تلافى و انتقام باشد.

١٠٩١٠ لا ینصح اللّئیم أحدا الّا عن رغبة أو رهبة، فاذا زالت الرّغبة و الرّهبة عاد الى جوهره. صاف و خالص نمى‏شود لئیم با کسى مگر از راه رغبتى یا ترسى، پس هر گاه زایل شود آن رغبت و آن ترس برگردد بسوى گوهر خود، مراد به «لئیم» دنىّ پست مرتبه است و مراد اینست که اوصاف و خالص سلوک نمى‏کند با کسى مگر این که رغبتى داشته باشد در احسان او یا ترسى داشته باشد از او، پس هرگاه زایل شود آن، برمیگردد بگوهر ذات خود و عمل میکند بر وفق مقتضاى آن که شرارت و بدى باشد، و ممکن است که در وقت رغبت یا ترس در باطن نیز صاف شود و چون آن زایل شود برگردد بهمان ذات و خود و ناصافى آن.

١٠٩١١ لا نعمة أهنأ من الأمن. نیست نعمتى گواراتر از امنیّت.

١٠٩١٢ لا سوأة أقبح من المنّ. نیست خوى بدى زشتتر از منّت گذاشتن، زیرا که آن خوى بدیست که بعبث احسانها را نیز باطل میکند بخلاف خویهاى بد دیگر که همین بدى خود را دارند.

١٠٩١٣ لا خیر فى قلب لا یخشع، و عین لا تدمع، و علم لا ینفع. نیست خیرى در دلى که فروتنى نکند و چشمى که اشک نریزد، و علمى که نفع ندهد، یعنى سودى نداشته باشد از براى آخرت مثل بعضى علوم که متعلّق بعقاید دینیّه و تکالیف شرعیّه نباشد و از مقدّمات آنها نیز نباشد یا آن علوم نیز هر گاه عمل نشود بر وفق آنها.

١٠٩١٤ لا خیر فى عمل الّا مع الیقین و الورع. نیست خیرى در عملى مگر با یقین و پرهیزگارى، یعنى یقین بأحوال مبدأ و معاد و پرهیزگارى در عمل.

١٠٩١٥ لا تسکن الحکمة قلبا مع شهوة. ساکن نمى‏شود حکمت دلى را با شهوتى، مراد بحکمت چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست درست است و مراد اینست که صاحب آن کسى مى‏شود که شهوتها و خواهشهاى دنیوى را از خود سلب کرده باشد، یا این که اگر بعد از تحصیل آن شهوتى در دل او بهم رسد آن علم زایل شود از او و مبدّل شود بجهل و اعتقاد فاسد.

١٠٩١٦ لا حکمة الّا بعصمة. نیست حکمتى مگر بعصمتى، یعنى مگر بنگهداریى از جانب حق تعالى که معین او باشد پس آدمى باید که همیشه متوسّل بدرگاه او باشد و سؤال عطاى آن و بقاى آن نماید، و ممکن است مراد به «عصمت» نگهدارى خود باشد از معاصى و حرامها و این که حکمت بى‏آن حاصل نشود، یا اگر شده باشد رحلت کند و مبدّل گردد بجهل.

١٠٩١٧ لا قوىّ أقوى ممّن قوى على نفسه فملکها. نیست توانائى تواناتر از کسى که توانا باشد بر نفس خود پس مالک شده‏

باشد آن را یعنى آن را در فرمان خود در آورده باشد.

١٠٩١٨ لا عاجز أعجز ممّن أهمل نفسه فأهلکها. نیست ناتوانى ناتوانتر از کسى که وا گذاشته باشد نفس خود را، پس هلاک کرده باشد آنرا.

١٠٩١٩ لا غنى مع سوء تدبیر. نیست توانگریى با بدى تدبیرى یعنى حاصل نمى‏تواند شد با آن، و اگر حاصل شده باشد هر گاه با آن باشد در اندک زمانى زایل شود، و در بعضى نسخه‏ها «تبذیر»: بجاى «تدبیر» است و ترجمه اینست که: با بدى اسرافى یعنى اسرافى که بدست یا باسراف زیادى که بدتر از اسراف کم است.

١٠٩٢٠ لا فقر مع حسن تدبیر. نیست درویشیى و حاجتى با نیکوئى تدبیرى، یعنى با وجود نیکوئى تدبیر درویشى و فقر باقى نمى‏ماند بلکه مبدّل مى‏شود بتوانگرى، یا این که با نیکوئى تدبیر مى‏توان قناعت کرد به آن چه باشد و خود را محتاج مردم نساخت که آن حقیقت توانگریست.

١٠٩٢١ لا یکون العالم عالما حتّى لا یحسد من فوقه، و لا یحتقر من دونه، و لا یأخذ على علمه شیئا من حطام الدّنیا. نمى‏باشد عالم عالم تا این که رشک نبرد کسى را که بالاتر از او باشد، و کوچک نشمارد کسى را که پست‏تر از او باشد، و فرا نگیرد بر علم خود چیزى را از حطام دنیا، یعنى از براى حکمى که کند یا از براى تعلیمى که نماید، و «حطام» بضمّ حاء و طاء هر دو بى نقطه چنانکه قبل از این مذکور شد شکسته ریزه گیاه خشک را گویند، و «متاع دنیا» را حطام گویند باعتبار تشبیه بآن در کم قدرى و بى اعتبارى.

حرف یاء


حرف یاء بلفظ «ینبغی»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف یاء بلفظ «ینبغی» که بمعنى «سزاوار میباشد» است.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١٠٩٢٢ ینبغی للعاقل أن لا یخلو فى کلّ حالة عن طاعة ربّه و مجاهدة نفسه. سزاوار میباشد از براى عاقل این که خالى نشود در هر حالى از فرمانبردارى پروردگار خود و جهاد کردن با نفس خود.

١٠٩٢٣ ینبغی للعاقل أن یعمل للمعاد، و یستکثر من الزّاد، قبل زهوق نفسه، و حلول رمسه. سزاوار میباشد از براى عاقل این که عمل کند از براى روز بازگشت، و رغبت کند در بسیار از توشه پیش از بیرون رفتن نفس خود، و فرود آمدن در قبر خود.

١٠٩٢٤ ینبغی للمؤمن أن یستحیى اذا اتّصلت له فکرة فى غیر طاعة. سزاوار میباشد از براى مؤمن این که شرم کند هر گاه پیوسته شود از براى او تفکّرى در غیر طاعتى، یعنى بپیوندد باو یا این که تفکّر پیوسته که امتدادى داشته باشد حاصل شود از براى او، و دویم بحرف لام أنسب است یعنى «له» و بنا بر اوّل «به» با باء أظهر بود.

١٠٩٢٥ ینبغی للمؤمن أن یلزم الطّاعة، و یلتحف الورع و القناعة. سزاوار میباشد از براى مؤمن این که لازم گردد طاعت را و جدا نشود از آن، و بپوشد جامه پرهیزگارى و قناعت را.

١٠٩٢٦ ینبغی لمن عرف اللَّه سبحانه أن لا یخلو قلبه من رجائه و خوفه. سزاوار میباشد از براى کسى که بشناسد خداى سبحانه را این که خالى نشود دل او از امید خدا و بیم او.

١٠٩٢٧ ینبغی لمن عرف نفسه أن یلزم القناعة و العفّة. سزاوار میباشد از براى کسى که بشناسد نفس خود را این که لازم باشد قناعت و عفّت را، یعنى هر که همین قدر معرفت بهم رساند که خود را بشناسد سزاوارست که لازم باشد آنها را و جدا نشود از آنها، یا این که هر که نفس خود را بشناسد حرص آن را در دنیا و رغبت آن را در حرامها میداند پس سزاوارست از براى او که لازم باشد قناعت را که اگر از آن جدا شود فى الجمله طلب زیادتى کند پس بهیچ مرتبه نمى‏ایستد و بهر مرتبه که رسید طلب زیاده بر آن میکند و همیشه در تعب و زحمت طلب مى‏باشد، و همچنین سزاوارست که لازم باشد عفّت را، زیرا که همین که از آن جدا شود و راه ارتکاب حرامى هر چند صغیره باشد بخود بدهد دیگر ضبط خود نمى‏تواند کرد و یک بار خبردار مى‏شود که در گناهان بسیار افتاده و خود را هلاک کرده.

١٠٩٢٨ ینبغی لمن عرف الدّنیا أن یزهد فیها و یعزف عنها. سزاوار میباشد از براى کسى که شناخته باشد دنیا را این که بى‏رغبت باشد در آن و برگردد از آن.

١٠٩٢٩ ینبغی لمن عرف دار الفناء أن یعمل لدار البقاء. سزاوار میباشد از براى کسى که شناخته باشد سراى فنا را این که عمل کند از براى سراى بقا.

١٠٩٣٠ ینبغی لمن علم شرف نفسه أن ینزّهها عن دناءة الدّنیا. سزاوارست از براى کسى که بداند شرف نفس خود را این که پاکیزه دارد آنرا از پستى دنیا، مراد شرف مطلق نفس انسانیست و استعداد و قابلیتى که دارد از براى رسیدن بمراتب عالیه أخروى هر چند شرف دیگر نداشته باشد.

١٠٩٣١ ینبغی لمن عرف سرعة رحلته أن یحسن التّأهّب لنقلته. سزاوارست از براى کسى که بداند شتاب کوچ کردن خود را این که نیکو کند آماده شدن را از براى رحلت خود.

١٠٩٣٢ ینبغی للعاقل أن یقدّم لآخرته، و یعمر دار اقامته. سزاوارست از براى عاقل این که پیش فرستد از براى آخرت خود، و آباد کند سراى اقامت خود را.

١٠٩٣٣ ینبغی لمن علم سرعة زوال الدّنیا أن یزهد فیها. سزاوارست از براى کسى که بداند شتاب زایل شدن دنیا را این که بى‏رغبت باشد در آن.

١٠٩٣٤ ینبغی لمن أیقن ببقاء الآخرة و دوامها أن یعمل لها. سزاوارست از براى کسى که یقین کند بباقى بودن آخرت و پایندگى آن این که عمل کند از براى آن.

١٠٩٣٥ ینبغی لمن عرف اللَّه سبحانه أن یرغب فیما لدیه. سزاوارست از براى کسى که شناخته باشد خداى سبحانه را این که رغبت کند در آنچه نزد اوست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم ١٠٩٣٦ ینبغی لمن رضى بقضاء اللَّه سبحانه أن یتوکّل علیه. سزاوارست از براى کسى که راضى و خشنود باشد بقضا و حکم خداى سبحانه این که توکّل کند بر او.

١٠٩٣٧ ینبغی لمن عرف نفسه أن لا یفارقه الحزن و الحذر. سزاوارست از براى کسى که بشناسد نفس خود را این که جدائى نکند از او اندوه و اندیشه کردن، زیرا که کسى که نفس خود را بشناسد بدیهاى آن بر او ظاهر مى‏شود پس باید که از براى آنها همیشه در اندوه و اندیشه باشد.

١٠٩٣٨ ینبغی لمن عرف الزّمان أن لا یأمن الصّروف و الغیر. سزاوارست از براى کسى که بشناسد روزگار را این که ایمن نباشد از تغییرات و حوادث آن.

١٠٩٣٩ ینبغی لمن عرف النَّاس أن یزهد فیما فى أیدیهم. سزاوارست از براى کسى که بشناسد مردم را این که بى رغبت باشد در آنچه در دستهاى ایشانست.

١٠٩٤٠ ینبغی لمن عرف الأشرار أن یعتزلهم. سزاوارست از براى کسى که بشناسد بدان را این که کناره کند از ایشان.

١٠٩٤١ ینبغی لمن عرف الفجّار أن لا یعمل عملهم. سزاوارست از براى کسى که بشناسد فاسقان را این که نکند عمل ایشان را، زیرا هر که بشناسد ایشان را ظاهر مى‏شود بر او ضعف ایمان و سستى اعتقاد ایشان و سبکى و خوارى ایشان در نظرها بحسب مراتب خود و بدى عاقبت ایشان در اکثر بحسب دنیا قطع نظر از آخرت، پس سزاوارست که نکند عمل ایشان را

و اگر نه او هم مثل ایشان خواهد شد.

١٠٩٤٢ ینبغی للعاقل أن یکتسب بماله المحمدة، و یصون نفسه عن المسألة. سزاوارست از براى عاقل این که کسب کند بمال خود محمدت، و نگاهدارد نفس خود را از مسألت، یعنى سخاوت و جودى داشته باشد که مردم بسبب آن محمدت یعنى وصف او بخوبى کنند امّا نه بمرتبه زیاد که خود را محتاج بمسألت یعنى سؤال و طلب سازد، و ممکن است که «و نگاه دارد» متعلّق بسابق نباشد بلکه بیان امرى دیگر باشد که سزاوارست از براى عاقل و آن این باشد که نگاهدارد نفس خود از سؤال و طلب از مردم و خفّت و خوارى آن.

١٠٩٤٣ ینبغی أن تکون أفعال الرّجل أحسن من أقواله، و لا تکون أقواله أحسن من أفعاله. سزاوارست که بوده باشد کردارهاى مرد نیکوتر از گفتارهاى او، و نبوده باشد گفتارهاى او نیکوتر از کردارهاى او، یعنى هر کارى را که متعهّد شود و گوید که چنان و چنان میکنم هر گاه بکند نیکوتر از آن باشد که گفته، نه این که آنچه گفته نیکوتر باشد از آنچه کرده، یا این که آنچه گوید از مواعظ و نصایح مردم خود بهتر از آن کند، نه این که آنها بهتر باشد از آنچه خود کند.

١٠٩٤٤ ینبغی للعاقل أن یخاطب الجاهل مخاطبة الطّبیب المریض. سزاوارست از براى عاقل این که سخن گوید با جاهل سخن گفتن طبیب با بیمار یعنى به آن چه دواى درد جهل او و باعث زوال آن باشد نه این که واگذارد او را بحال خود و با او سخنان دیگر گوید یا بر وفق جهل او سخن گوید که مؤکّد آن گردد.

١٠٩٤٥ ینبغی أن یتداوى المرء من أدواء الدّنیا کما یتداوى ذو العلّة و یحتمى من شهواتها و لذّاتها کما یحتمى المریض. سزاوارست این که مداوا کند مرد از دردهاى دنیا چنانکه مداوا میکند صاحب علّت، و پرهیز کند از شهوتهاى آن و لذّتهاى آن چنانکه پرهیز میکند بیمار، مراد به «دردهاى دنیا» دردهاى دوستى آن و خواهش آنست.

١٠٩٤٦ ینبغی أن یکون علم الرّجل زائدا على نطقه، و عقله غالبا على لسانه. سزاوارست این که بوده باشد دانش مرد زیاده بر گویائى او، و زیرکى او غالب بر زبان او.

١٠٩٤٧ ینبغی أن یکون الرّجل مهیمنا على نفسه، مراقبا قلبه، حافظا لسانه. سزاوارست این که بوده باشد مرد گواه بر نفس خود، نگهبان دل خود را، حفظ کننده زبان خود را، و این فقره مبارکه در بعضى نسخه‏ها نیست .

١٠٩٤٨ ینبغی للعاقل أن یحترس من سکر المال و سکر القدرة و سکر العلم و سکر المدح و سکر الشّباب فانّ لکلّ ذلک ریاحا خبیثة تسلب العقل و تستخفّ الوقار. سزاوارست از براى عاقل این که نگهدارى کند خود را از مستى مال، و مستى توانائى، و مستى علم، و مستى مدح، و مستى جوانى، پس بدرستى که از براى همه اینها بادهاى پلید باشد که زایل کنند عقل را، و سبک گردانند وقار را، مراد به «مستى‏

مدح» مستیى است که بسبب مدح و ستایش مردم کسى را حاصل مى‏شود در او، و مراد اینست که بسبب هر یک از اینها باد نخوت و خودبینى و عجب در این کس بهم مى‏رسد که زایل میکند عقل را، و سبک مى‏گرداند وقار را، مانند کسى که مست گردد، پس باید که عاقل نگهدارى خود کند از مستى آنها. ١٠٩٤٩ ینبغی للعاقل أن یکثر من صحبة العلماء و الأبرار، و یجتنب مقارنة الأشرار و الفجّار. سزاوارست از براى عاقل این که بسیار کند صحبت علما و نیکوکاران را، و کناره کند از همراهى بدان و فاسقان.

١٠٩٥٠ ینبغی أن یهان مغتنم مودّة الحمقى. سزاوارست این که خوار کرده شود غنیمت شمارنده دوستى فرقه احمقان یعنى کم عقلان.

١٠٩٥١ ینبغی لمن أراد صلاح نفسه و احراز دینه أن یجتنب مخالطة أبناء الدّنیا. سزاوارست از براى کسى که خواهد صلاح نفس خود را، و جمع کردن دین خود را این که کناره کند از آمیزش پسران دنیا.

١٠٩٥٢ ینبغی لمن عرف نفسه أن لا یفارقه الحذر و النّدم، خوفا أن تزلّ به القدم. سزاوارست از براى کسى که بشناسد نفس خود را این که جدائى نکند از او حذر و پشیمانى، از روى ترس این که بلغزد پاى او، مراد به «حذر» اندیشه کردنست از بدیهاى آن و تدارک کردن آنها بتوبه و أعمال صالحه، و ممکن است که حذر

از کردن بدیها باشد بعد از این و پشیمانى از آنچه سابق کرده باشد و از روى ترس این که این جدا نشدن از حذر و پشیمانى از راه ترس این باشد که مبادا بسبب آنچه کرده یا خواهد که بکند بلغزد پاى او و بیفتد در هلاکت أخروى.

١٠٩٥٣ ینبغی أن یکون التّفاخر بعلىّ الهمم، و الوفاء بالذّمم، و المبالغة فى الکرم، لا ببوالى الرّمم، و رذائل الشّیم. سزاوارست این که بوده باشد مفاخرت کردن با یکدیگر ببلند همّتها، و وفا کردن بپیمانها، و مبالغه در کرم نه بکهنه‏هاى استخوانهاى پوسیده و نکوهیده‏هاى خویها، مراد اینست که چیزى که قابلیّت این دارد که کسى مفاخرت کند بآن همّت و عزم بلندست که برساند آدمى خود را بآن بشرف و مرتبه بلندى و وفا کردن بعهدها و پیمانها که بکند، و مبالغه در کرم یعنى جهد کردن و کوتاهى نکردن در آن، و مراد به «کرم» سخاوت وجودست یا گرامى و بلند مرتبه بودن، «نه بکهنه‏هاى استخوانهاى پوسیده» یعنى نه به آن چه شایع است میانه مردم که مفاخرت میکنند ببزرگى پدران و أجداد و انتساب بایشان که بمنزله ریسمان کهنه است و مفاخرت میکنند بخویهاى نکوهیده مثل شدّت غضب و تعدّى و طغیان و بى باکى در قتل و غارت و أمثال آنها.

١٠٩٥٤ ینبغی للعاقل اذا علّم أن لا یعنف، و اذا علّم أن لا یأنف. سزاوارست از براى عاقل هر گاه تعلیم کند این که درشتى نکند، و هر گاه تعلیم کرده شود این که آن را ننگ و عار خود نداند.


حرف یاء بلفظ «یستدلّ» بصیغه مجهول

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف یاء بلفظ «یستدلّ» بصیغه مجهول یعنى دلیل گفته مى‏شود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١٠٩٥٥ یستدلّ على ایمان الرّجل بالتّسلیم و لزوم الطّاعة. دلیل گفته مى‏شود بر ایمان مرد بتسلیم و لازم بودن طاعت، یعنى آنها در هر که باشد دلیل ایمان اوست، و مراد به «تسلیم» رضا و خشنودیست به آن چه حقّ تعالى تقدیر کرده از براى او در هر باب، و به «لازم بودن طاعت» جدا نشدن از اطاعت و فرمانبردارى اوست تعالى شأنه.

١٠٩٥٦ یستدلّ على عقل الرّجل بالتّحلّى بالعفّة و القناعة. دلیل گفته مى‏شود بر عقل مرد بزیور یافتن بعفّت و قناعت یعنى زیور یافتن باینها در هر که باشد دلیل عقل و زیرکى اوست و مراد به «عفّت» چنانکه مکرّر مذکور شد باز ایستادن از حرامهاست.

١٠٩٥٧ یستدلّ على عقل کلّ امرى‏ء بما یجرى على لسانه. دلیل گفته مى‏شود بر عقل هر مردى به آن چه روان مى‏شود بر زبان او، یعنى سخنان هر کس دلیل بر قدر عقل و زیرکى او مى‏شود.

١٠٩٥٨ یستدلّ على الإدبار بأربع، سوء التّدبیر، و قبح التّبذیر، و قلّة الاعتبار، و کثرة الاعتذار . دلیل گفته مى‏شود بر ادبار بچهار چیز، بدى تدبیر، و زشتى اسراف، و کمى عبرت گرفتن، و بسیارى مغرور شدن، یعنى هر یک از اینها در کسى که باشد دلیل ادبار او و پشت گردانیدن دولت است از او، یا این که جمع شدن هر چهار در کسى دلیل آنست و مراد به «زشتى اسراف» اسرافهاى زیادست که پر زشت است یا هر اسرافى که زشت است و بنا بر این باید که هر یک دلیل نباشد بلکه هر چهار دلیل باشد.

١٠٩٥٩ یستدلّ على دین الرّجل بحسن تقواه و صدق ورعه. دلیل گفته مى‏شود بر دین مرد بنیکوئى تقواى او، و راستى ورع او، مراد بتقوى و ورع هر دو پرهیزگاریست، و «راستى ورع» تأکید نیکوئى تقوى است.

١٠٩٦٠ یستدلّ على شرّ الرّجل بکثرة شرهه و شدّة طمعه. دلیل گفته مى‏شود بر بدى مرد ببسیارى غلبه حرص او و سختى طمع او.

١٠٩٦١ یستدلّ على عقل الرّجل بحسن مقاله، و على طهارة أصله بجمیل أفعاله. دلیل گفته مى‏شود بر عقل و زیرکى مرد بنیکوئى گفتار او، و بر پاکى اصل و نژاد او بزیبائى کردارهاى او.

١٠٩٦٢ یستدلّ على نبل الرّجل بقلّة مقاله، و على تفضّله بکثرة احتماله. دلیل گفته مى‏شود بر نبل مرد بکمى گفتار او و بر افزونى او ببسیارى احتمال او، چنانچه مکرّر مذکور شد «نبل» بضمّ نون و سکون باء یک نقطه بمعنى تندى فطنت است یا نجابت، و مراد به «احتمال» بر خود گرفتن مؤنات و اخراجات و دیون مردم است یا متحمّل شدن بى‏ادبیهاى ایشان.

١٠٩٦٣ یستدلّ على کرم الرّجل بحسن بشره، و بذل برّه. دلیل گفته مى‏شود بر کرم مرد بنیکوئى شگفتى او، و بذل احسان او، مراد بکرم جود و سخاوت است یا گرامى و بلند مرتبه بودن.

١٠٩٦٤ یستدلّ على المحسنین بما یجرى لهم على ألسن الأخبار و حسن الأفعال و جمیل السّیرة. دلیل گفته مى‏شود بر نیکوکاران به آن چه روان مى‏شود از براى ایشان بر زبانهاى نیکان، و نیکوئى أفعال و زیبائى سیرت، یعنى دلیل بر بودن کسى از جمله نیکوکاران اینست که حق تعالى روان مى‏سازد بر زبان نیکان مدح او و وصف او بخوبى، پس این دلیل است از براى هر که بشنود این را از ایشان و هر چند که خود کار خوبى از او ندیده باشد، و همچنین أفعال نیکو دلیل آنست و این ظاهرست، و همچنین سیرت زیبا یعنى طریقت نیکو در سلوک یا بنیّات نیکو.

١٠٩٦٥ یستدلّ على ادبار الدّول بأربع، تضییع الاصول،

و التمسّک بالغرور، و تقدیم الأراذل، و تأخیر الأفاضل. دلیل گفته مى‏شود بر ادبار دولتها، و پشت گردانیدن آنها بچهار چیز، ضایع کردن اصلها، و دست زدن بغرور، و پیش انداختن اراذل، و پس انداختن افاضل، ممکن است که دلیل اجتماع هر چهار باشد، و ممکن است که هر یک دلیل باشد نهایت دو تاى آخر هر یک دیگرى را لازم دارند پس در تحقیق دلیل یکى از سه تا مى‏شود و مراد به «أصلها» یا قواعد و قوانین حسنه است که ارباب دول سابق گذاشته باشند، و به «ضایع کردن آنها» مخالفت آنها، و یا مردم اصیل و خانواده‏هاى بزرگ، و به «ضایع کردن آنها» بر انداختن آنها و یا مهمل گذاشتن و کار نفرمودن بایشان، و مراد به «پیش انداختن اراذل و پس انداختن أفاضل» اینست که مناصب و خدمات بزرگ بمردم دنىّ پست مرتبه داده شود و خدمات خرد بمردم بلند مرتبه که ایشان باید که تابع آن اراذل گردند.

١٠٩٦٦ یستدلّ على المروّة بکثرة الحیاء و بذل النّدى و کفّ الأذى. دلیل گفته مى‏شود بر مروّت و آدمیّت ببسیارى شرم و حیا، و بذل احسان و عطا، و بازداشتن آزار و ایذاء.

١٠٩٦٧ یستدلّ على اللّئیم بسوء الفعل و قبح الخلق و ذمیم البخل. دلیل گفته مى‏شود بر لئیم ببدى کردار و زشتى خوى و نکوهیده بخیلى، مراد بلئیم در اینجا شخص دنىّ پست مرتبه است و مراد استدلال بر لئیم بودنست، و «نکوهیده بخیلى» یعنى بخیلى زیاد که پر نکوهیده و مذموم است یا اصل بخیلى که نکوهیده و مذموم است.

١٠٩٦٨ یستدلّ على الایمان بکثرة التّقى، و ملک الشّهوة، و غلبة الهوى.

دلیل گفته مى‏شود بر ایمان ببسیارى پرهیزگارى، و مالک بودن شهوت، و غلبه هوى، «مالک بودن شهوت» یعنى آنرا در فرمان خود داشتن مانند مملوک، و «غلبه هوى» یعنى غلبه بر هوا و هوس و این بمنزله تأکید مالک بودن شهوتست.

١٠٩٦٩ یستدلّ على فضلک بعملک، و على کرمک ببذلک. دلیل گفته مى‏شود بر افزونى مرتبه تو بعمل تو، و بر کرم تو بعطاى تو، مراد بکرم سخاوت است یا شرف و بلندى مرتبه.

١٠٩٧٠ یستدلّ على الیقین بقصر الأمل و اخلاص العمل و الزّهد فى الدّنیا. دلیل گفته مى‏شود بر یقین بکوتاهى أمل، و خالص گردانیدن عمل، و بى رغبتى در دنیا، یعنى بر یقین کسى بمبدأ و معاد بوجود این صفات در او.

١٠٩٧١ یستدلّ على حلم الرّجل بکثرة احتماله و على نبله بکثرة انعامه. دلیل گفته مى‏شود بر بردبارى مرد ببسیارى احتمال او، و بر نبل او ببسیارى انعام او، مراد به «احتمال» تحمّل کردن آزارها و بى‏ادبیهاى مردم است، و به «نبل» نجابت، یا تندى فطنت، یا افزونى مرتبه.

١٠٩٧٢ یستدلّ على خیر کلّ امرء و شرّه و طهارة أصله و خبثه بما یظهر من أفعاله. دلیل گفته مى‏شود بر خوبى هر مردى و بدى او، و پاکى اصل او و پلیدى آن به آن چه ظاهر مى‏شود از کردارهاى او.

١٠٩٧٣ یستدلّ على ما لم یکن بما قد کان.

دلیل گفته مى‏شود بر آنچه واقع نبوده به آن چه بتحقیق بوده، ممکن است که مراد این باشد که مى‏توان استدلال کرد به آن چه واقع شده بر آنچه واقع نشده، و استنباط حال آن از آن مى‏توان کرد مثل این که اهل سنّت مى‏گویند که: اگر خلافت بى‏فاصله حقّ آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه مى‏بود چرا در آن وقت سعى نمى‏کرد در آن با آن همه شجاعت که داشت پس استنباط جواب آن مى‏توان کرد از آنچه سعى فرمودند و بجائى نرسید باعتبار کثرت دشمنان و معاندان، و بملاحظه آنچه مکرّر مشاهده مى‏شود که هر چند کسى شجاع باشد با أتباع قلیل معارضه با جمع کثیر نمى‏تواند کرد، و هر که متصدّى آن شد خود را در هلاکت انداخت، و ممکن است که مراد این باشد که: استدلال مى‏توان کرد بر أحوال دنیا و بى‏اعتبارى آن بعد از این نیز به آن چه واقع شده قبل از این، و همچنین بر بدى عاقبت ظالمان در هر عصرى به آن چه واقع شده از بدى عاقبت ایشان در أعصار سابقه، و همچنین أمثال و نظایر اینها، و اللّه تعالى یعلم.

١٠٩٧٤ یستدلّ على مروّة الرّجل ببثّ المعروف و بذل الاحسان و ترک الامتنان. دلیل گفته مى‏شود بر مروّت و آدمیّت مرد بپراکنده کردن عطا، و بذل احسان، و ترک منّت گذاشتن.

١٠٩٧٥ یستدلّ على عقل الرّجل بکثرة وقاره، و حسن احتماله و على کرم أصله بحسن أفعاله. دلیل گفته مى‏شود بر عقل و زیرکى مرد ببسیارى وقار او، و نیکوئى احتمال او، و بر گرامى بودن أصل و نژاد او بنیکوئى کارهاى او، مراد به «نیکوئى احتمال» چنانکه مکرّر مذکور شد متحمّل شدن مؤنات و إخراجات محتاجان و أداى دیون ایشانست، یا تحمّل درشتیها و بى‏ادبیهاى ایشان، و بنا بر این بمنزله تأکید «بسیارى وقار» است.


حرف «یاء» بلفظ «یسیر»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «یاء» بلفظ «یسیر» که بمعنى «اندک» است. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١٠٩٧٦ یسیر الرّیاء شرک. اندک ریا شرک است، «ریا کردن» عبادتیست از براى دیدن کسى و یا شنیدن او، و مراد اینست که اندک ریائى بمنزله شرک بخداست، زیرا که شریک کردن کسیست با حق تعالى در عبادت از براى او.

١٠٩٧٧ یسیر الظّنّ شکّ. اندک ظنّ شکّ است، پوشیده نیست که معنى شایع «ظنّ» گمان است یعنى اعتقاد راجحى که بمرتبه جزم نباشد و صاحب آن احتمال خلاف آن بدهد احتمال مرجوحى، و معنى شایع «شکّ» اینست که احتمال هر دو طرف مساوى باشد نزد کسى و هیچ طرفى را رجحانى نباشد در نظر او، و بنا بر این معنى این فقره مبارکه ظاهر نیست مگر آنکه مراد این باشد که در عقاید دینیّه یقین باید و ظنّ کافى نیست حتّى این که ظنّ در آنها بمنزله شکّ در دین است اگر همه ظنّ در اندکى از آنها باشد و باقى بمرتبه یقین رسیده باشد و «ظنّ» بمعنى دروغ و بمعنى تهمت نیز آمده، و بنا بر این مراد این مى‏تواند بود که: اندک دروغ و تهمت زدن شکّ‏

در دینست و کسى را که یقین کامل باشد بآن اصلا راه دروغ و تهمت زدن بخود ندهد و اللّه تعالى یعلم.

١٠٩٧٨ یسیر الغیبة إفک. اندک غیبت افک است، «افک» بکسر همزه و سکون فاء بمعنى بهتان آمده و بمعنى دروغ بسیار نیز آمده و بنا بر این ممکن است که: مراد این باشد که غیبت یعنى بدر است کسى را که غایبانه او بگویند حکم بهتان یا دروغ بسیار بد دارد و عقاب آن عقاب بهتان یا چنان دروغیست.

١٠٩٧٩ یسیر الشّکّ یفسد الیقین. اندک شکّ فاسد میکند یقین را، معنى شایع شکّ در شرح فقره سابق سابق مذکور شد و گاهى استعمال مى‏شود در مقابل جزم یعنى این که جزم بحکمى نباشد و احتمال خلاف برود هر چند احتمال مرجوحى باشد، و بنا بر اوّل ممکن است مراد این باشد که در همه عقاید دینیّه جزم باید و شکّ اگر همه در اندکى از آنها باشد یقین بدین را فاسد کند، و بنا بر دویم مراد این مى‏تواند بود که در یقین باید که احتمال خلاف بهیچ وجه ندهد چه اگر اندک احتمال خلافى بدهد هر چند بغایت مرجوح باشد آن یقین را فاسد کند و در عقاید دینیّه که یقین باید چنان اعتقادى بکار نیاید.

١٠٩٨٠ یسیر الدّنیا یفسد الدّین. اندک دنیا فاسد میکند دین را، ممکن است مراد این باشد که هر گاه از ممرّ حرام باشد، یا این که گاهى منشأ فساد دین شود.

١٠٩٨١ یسیر الطّمع یفسد کثیر الورع. اندک طمع فاسد میکند بسیار ورع را.

١٠٩٨٢ یسیر الحرص یحمل على کثیر الطّمع. اندک حرص مى‏دارد بر بسیار طمع، یعنى صاحب خود را بر آن مى‏دارد.

١٠٩٨٣ یسیر الدّین خیر من کثیر الدّنیا. اندک دین بهترست از بسیار دنیا.

یسیر المعرفة یوجب فساد العمل. اندک معرفت لازم مى‏سازد فساد عمل را، ممکن است مراد به «معرفت» معرفت مردم باشد باین کس و معروف شدن نزد ایشان و مراد این باشد که اندک آن فاسد میکند عمل را و مانع مى‏شود از عمل کامل و در بعضى نسخه‏ها چنین است :

١٠٩٨٤ یسیر المعرفة یوجب الزّهد فى الدّنیا. اندک معرفت لازم مى‏سازد بى رغبتى در دنیا را.

١٠٩٨٥ یسیر الهوى یفسد العقل. اندک هوا فاسد میکند عقل را.

١٠٩٨٦ یسیر الأمل یوجب فساد العمل. اندک أمل لازم مى‏سازد فساد عمل را.

و ظاهر صحّت این نسخه است و این که در نسخه‏ها سهوا از «یوجب» تا «یوجب» از قلم افتاده است.

١٠٩٨٧ یسیر یکفى خیر من کثیر یطغى. اندکى که کافى باشد بهترست از بسیارى که طغیان آورد.

١٠٩٨٨ یسیر الدّنیا یکفى، و کثیرها یردى. اندک دنیا کافیست و بسیار آن هلاک میکند یا مى‏اندازد، یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

١٠٩٨٩ یسیر الحقّ یدفع کثیر الباطل. اندک حقّ دفع میکند بسیار باطل را.

١٠٩٩٠ یسیر العلم ینفى کثیر الجهل. اندک علم نیست میکند بسیار جهل را.

١٠٩٩١ یسیر العطاء خیر من التّعلّل بالاعتذار. اندک عطا بهترست از مشغول شدن بعذر گفتن، یعنى هر گاه سائل را باندک عطائى روانه توان کرد آن بهترست از این که هیچ ندهد و مشغول عذر گفتن شود و قدرى اوقات خود را در آن صرف کند، یا این که هر گاه عطاى زیاد میسّر نباشد از کمى عطا شرم نباید کرد و آن را باعث بر منع نباید نمود ، زیرا که عطاى کم‏

باز بهترست از مشغول شدن بعذر گفتن.

١٠٩٩٢ یسیر التّوبة و الاستغفار یمحّص المعاصى و الاصرار. اندک توبه و استغفار پاک میکند معاصى و اصرار بر آنها را.

١٠٩٩٣ یسیر الدّنیا خیر من کثیرها، و بلغتها أجدر من هلکتها. اندک دنیا بهترست از بسیار آن، و قدرى از آن که اکتفا توان کرد بآن سزاوارترست از قدرى از آن که باعث هلاکت شود.


حرف یاء بلفظ یاء ندا

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف یاء بلفظ یاء ندا که موضوع است از براى خواندن کسى و طلب رو آوردن او از براى استماع سخنى یا مطلبى دیگر. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١٠٩٩٤ یا أسرى الرّغبة أقصروا، فانّ المعرّج على الدّنیا لا یروعه منها الّا صریف أنیاب الحدثان. اى اسیران رغبت در دنیا کوتاه کنید، پس بدرستى که ایستادگى کننده بر آن نمى‏ترساند او را از آن مگر آواز دندانهاى نیش حادثه، یعنى آوازى که در وقت در هم شکستن دندانهاى نیش حادثه او را بگوش او رسد.

١٠٩٩٥ یا أهل المعروف و الاحسان لا تمنّوا باحسانکم، فانّ الاحسان و المعروف یبطله قبح الامتنان. اى اهل معروف و احسان منّت مگذارید بسبب احسان خود، پس بدرستى که احسان و معروف باطل میکند آن را زشتى منّت گذاشتن، «معروف» نیز بمعنى «احسانست».

١٠٩٩٦ یا عبد اللَّه لا تعجل فى عیب عبد بذنبه فلعلّه مغفور له،

و لا تأمن على نفسک صغیر معصیة فلعلّک معذّب علیها. اى بنده خدا شتاب مکن در عیب کردن بنده بسبب گناه او، پس بسا باشد که آن آمرزیده شده باشد از براى او، و ایمن مباش بر نفس خود از کوچک معصیتى، پس بسا باشد که تو عذاب کرده شده باشى بر آن، مراد اینست که گناه خرد را نیز سهل باید شمرد و ایمن نباید بود از آن، بسا باشد که آدمى معذّب گردد بسبب گناه خردى.

١٠٩٩٧ یا ابن آدم اذا رأیت اللَّه سبحانه یتابع علیک نعمه فاحذره و حصّن النّعم بشکرها. اى پسر آدم هر گاه ببینى خداى سبحانه را که پى در پى میکند بر تو نعمتهاى خود را پس حذر کن از آن، و نگهدارى کن نعمتها را بشکر آنها، مراد اینست که بپیاپى آمدن نعمتهاى خدا بى فاصله بلائى و مصیبتى مغرور نباید شد بلکه حذر باید کرد از آن، بسا باشد که آن استدراج باشد چنانکه مکرّر مذکور شد پس باید که پناه برد بخدا از آن بتضرّع و زارى و خیرات و مبرّات، و «نگهدارى کن» حکم دیگرست در مطلق نعمتها باین که نگهدارى آنها بشکر باید کرد که کفران نعمت باعث زوال آن مى‏شود، و در بعضى نسخه‏ها «تتایع» بیاى دو نقطه زیر پیش از عین است و بنا بر این ظاهر اینست که «نعمه» بضمّ میم خوانده شود و ترجمه این باشد که: هر گاه ببینى خداى سبحانه را که شتاب میکند بر تو نعمتهاى او، یا شتاب کرده بر تو نعمتهاى او، پس حذر کن از آن و «تتایع» اگر چه استعمال نمى‏شود مگر در شرّ نهایت چون بیم شریّت آن هست استعمال آن مى‏تواند بود که جهت اشاره بآن باشد.

پوشیده نماند که مى‏تواند بود که «تتایع» بفتح تاء و ضمّ عین خوانده شود بصیغه مضارع از باب تفاعل بحذف یک تا یا بفتح عین تا صیغه ماضى باشد از همان باب لیکن وجه اوّل ظاهرترست.

١٠٩٩٨ یا دنیا یا دنیا الیک عنّى، ابى تعرّضت أم الىّ تشوّقت ، لا حان حینک، غرىّ غیرى لا حاجة لى فیک، قد طلّقتک ثلاثا لا رجعة لى فیها، فعیشک قصیر، و خطرک یسیر، و أملک حقیر، آه من قلّة الزّاد، و طول الطّریق، و بعد السّفر، و عظم المورد. اى دنیا اى دنیا دور شو از من، آیا مرا فرا پیش آمده یا بسوى من مشتاق شده، نزدیک نیست وقت تو، فریب ده غیر مرا، نیست حاجتى مرا بسوى تو، بتحقیق که طلاق داده‏ام من ترا سه مرتبه که نیست رجوعى مرا در آنها، پس عیش تو کوتاه است، و قدر تو اندکست، و امید تو کوچک است، آه از کمى توشه و درازى راه و دورى سفر و بزرگى جائى که باید وارد شد، تشبیه شده دنیا بزنى که فریب دهد آدمى را که او را تزویج نماید چنانکه شایع است و این سخنان با او از براى استماع مردم است و این که حال آن بر ایشان ظاهر شود و خواستگارى آن ننمایند، «و آیا مرا فرا پیش آمده» یا «بسوى من مشتاق شده» استفهامیست از براى تعجّب از اینها و اظهار این که اینها اراده‏هائیست باطل نسبت بمن چه من کسى نیستم که رغبت در تو کنم و خواستگارى تو نمایم، و «نزدیک نیست وقت تو» یعنى وقت وصل من و تو أمرى نیست که نزدیک باشد خیال دوریست که کرده، و ممکن است که جمله دعائى باشد و ترجمه این باشد که: نزدیک مباد وقت وصل تو نسبت بمن یا نسبت بکسى، و «فریب ده غیر مرا» یعنى من کسى نیستم که فریب تو

خورم اگر خواهى فریب دهى دیگرى را مى‏توانى فریب داد، و چون زنى را که سه طلاق دادند بعد از طلاق سیّم حرام مى‏شود و رجوع در آن نمى‏توان کرد مگر این که شوهر دیگر بکند و بعد از آن از او طلاق بگیرد و بعقد تازه بعقد اوّلى در آید فرموده‏اند که: تو نسبت بمن چنینى و بمنزله زنى که سه مرتبه طلاق گفته شده باشد و دیگر رجوع در آن طلاق نتوان کرد، و بعد از آن وجه بى‏رغبتى در آنرا فرموده‏اند باین که: عیش و زندگانى در آن کوتاهست، و قدر و شأن آن اندک، و امید بآن کوچک و حقیر، پس أهلیّت این ندارد که کسى رغبت در آن نماید و تتمّه کلام اظهار حسرتست بر حال آدمى و بى‏فکرى او و کمى توشه او از براى سفر آخرت چنین راه دراز و سفر دورى، و بزرگى شأن و خطر جایى که آخر باید وارد شد که عرصه قیامت باشد.

١٠٩٩٩ یا عبید الدّنیا و العاملین لها اذا کنتم فى النّهار تبیعون و تشترونّ، و فى اللّیل على فروشکم تتقلّبون و تنامون، و فیما بین ذلک عن الآخرة تغفلون، و بالعمل تسوّفون، فمتى تفکّرون فى الارشاد، و تقدّمون الزّاد، و متى تهتمّون بأمر المعاد. اى بندگان دنیا و کار کنندگان از براى آن هر گاه بوده باشید شما در روز چنین که بفروشید و بخرید، و در شب بر فراشهاى خود بغلطید و بخوابید، و در میانه این هر یک از آخرت غافل باشید و عمل را پس اندازید، پس چه وقت فکر مى‏کنید در ارشاد و پیش مى‏اندازید توشه و چه وقت اهتمام مى‏کنید بکار معاد، مراد به «ارشاد» رسانیدن خودست براه راست درست، و مى‏تواند بود که «ارشاد» از اشتباه نویسندگان نسخه‏ها ناشى شده باشد و اصل آن «ارتیاد» باشد از مادّه «رود» از باب افتعال پس معنى چنین خواهد بود که: پس چه وقت فکر مى‏کنید در طلبیدن منزل براى خود یعنى کى بفکر منزل درست کردن در سراى آخرت مى‏افتید و این معنى‏

مناسب‏تر با مقام است، و مراد به «معاد» روز بازگشت است.

١١٠٠٠ یا أیّها النَّاس الى کم توعظون و لا تتّعظون فکم قد و عظکم الواعظون و حذّرکم المحذّرون و زجرکم الزّاجرون و بلّغکم العالمون و على سبیل النّجاة دلّکم الأنبیاء و المرسلون و أقاموا علیکم الحجّة و أوضحوا لکم المحجّة، فبادروا العمل، و اغتنموا المهل، فانّ الیوم عمل و لا حساب و غدا حساب و لا عمل ، إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ. اى مردمان تا چند پند داده شوید و پند نگیرید پس بسا که بتحقیق پند داده‏اند شما را پند دهندگان، و ترسانیده‏اند شما را ترسانندگان، و منع کرده‏اند شما را منع کنندگان، و رسانیده‏اند بشما عالمان (یعنى حقّ را و آنچه را باید رسانید از مواعظ و نصایح) و بر راه رستگارى راه نموده‏اند شما را پیغمبران و رسولان، و بر پا داشته‏اند بر شما حجّت، و واضح کرده‏اند از براى شما جادّه راه را، پس پیشى گیرید بعمل و غنیمت شمارید مهلت را، پس بدرستى که امروز عمل است و نیست حسابى، و فردا حسابست و نیست عملى، و بزودى خواهند دانست آنانکه ستم کرده‏اند که بچه محلّ بازگشتى بازگشت خواهند کرد «و سیعلم، تا آخر» آیه کریمه است که آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه در آخر کلام خود بمناسبت آورده‏اند.

١١٠٠١ یا أیّها النَّاس ازهدوا فى الدّنیا، فانّ عیشها قصیر، و خیرها یسیر، و إنّها لدار شخوص، و محلّة تنغیص، و إنّها لتدنى الآجال.

تقطع الآمال، ألا و هى المتصّدیة العنون، و الجامحة الحرون، و المانیة الخئون. اى مردمان بى‏رغبت شوید در دنیا، پس بدرستى که زندگانى آن کوتاه است، و خیر آن اندک، و بدرستى که هر آینه سراى رفتن و گذر کردنست، و جایگاه مکدّر ساختنست، و بدرستى که آن نزدیک مى‏سازد أجلها را، و قطع میکند أملها را، آگاه باشید و آن فرا پیش آینده است ظاهر شونده پیش روى، و سرکشیست گهیگر و تقدیر کننده‏ایست خیانت کننده. «جایگاه مکدّر ساختنست» یعنى جایگاهیست که همواره آدمى را مکدّر مى‏سازد و عیش در آن صاف نمى‏باشد از غمها و ألمها، و «آن فرا پیش آینده است» یعنى پیش آدمى مى‏آید، و «ظاهر مى‏شود پیش روى او و رغبت مى‏فرماید از راهها بجانب خود، «سرکشیست گهگیر» یعنى بمنزله اسب سرکشى است که رام نمى‏توان کرد آنرا چون سخت کنند زجر آنرا بایستد و نرود، و «تقدیر کننده است» یعنى از براى مردم تقدیرها و وعده‏ها میکند که چنین و چنان میکنم از براى شما امّا خیانت کننده است و وفا نمى‏کند به آنها.

١١٠٠٢ یا أباذرّ إنّک إن غضبت للَّه فارج من غضبت له، إنّ القوم خافوک على دنیاهم و خفتهم على دینک، فاترک فى أیدیهم ما خافوک‏

علیه، و اهرب منهم بما خفتهم علیه، فما أحوجهم الى ما منعتهم، و ما أغناک عمَّا منعوک، و لو أنّ السّماوات و الأرض کانتا على عبد رتقا ثم اتّقى اللَّه لجعل له منهما مخرجا، فلا یونسنّک الّا الحقّ، و لا یوحشنّک إلّا الباطل، فلو قبلت دنیاهم لأحبّوک، و لو قرضت منها لأمنوک. این کلامیست که آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه فرموده‏اند بأبى‏ذرّ غفارى رضى اللَّه عنه که از أکابر صحابه رسول خداست صلّى اللَّه علیه و آله، و فضایل او میانه همه اهل اسلام مشهور و معروفست، و از آن جمله حدیث مستفیضى است که آن حضرت صلّى اللَّه علیه و آله فرموده که : بر نداشته زمین و سایه نینداخته آسمان بر صاحب زبانى راستگوتر از ابى‏ذرّ، و چون او أعمال قبیحه عثمان را که مى‏دید منع میکرد او را و درشتى میکرد با او، عثمان با او بد شد، تا این که آخر غضب کرد بر او و او را اخراج فرمود از مدینه مشرّفه، و در وقت بیرون رفتن او آن حضرت صلوات اللَّه و سلامه علیه مشایعت فرمود او را و این سخنان را باو فرمودند و ترجمه آن اینست که: اى اباذرّ اگر غضب کرده شده بر تو از براى خدا یعنى غضب کرده‏اند بر تو بسبب سخنانى که تو گفته از براى خدا و از روى دیندارى پس امید دار آن کسى را که غضب کرده شده از براى او یعنى پروا مکن از آن غضب و امیدوار باش بخدا که او تلافى آن خواهد کرد و انتقام ترا از آنکه غضب کرده خواهد کشید، و ممکن است که «غضبت» بصیغه معلوم خوانده شود و ترجمه این باشد که: اگر خشمناک شده تو از براى خدا، و مراد خشمناکى او باشد در اوقاتى که منع عثمان مى‏کرده و درشتى مى‏کرده با او بسبب آن، پس امید دار آنکه را غضب کرده از براى او یعنى پروا مکن از ایذا و آزارى که رسانیدند بتو بسبب آن خشم تو، و غمگین

مباش از آنها حقّ تعالى تلافى آنها خواهد کرد و انتقام ترا خواهد کشید، و در نهج البلاغه «إنّک» و «غضبت» بى کلمه «إن» است و بنا بر این ترجمه اینست که: اى ابوذرّ بدرستیى که تو غضب کرده شده از براى خدا یا خشمناک گردیده از براى خدا و این ظاهرترست، زیرا که معلوم است که خشمناکى او از براى خدا بوده، و همچنین این که غضب عثمان بر او از براى سخنانى بوده که او از براى خدا مى‏گفته و تتمّه کلام نیز صریح است در این پس لفظ «ان» که ظاهر در شکّ و تردّد در آنست مناسب نیست، بعد از آن فرموده‏اند که: «این قوم» یعنى عثمان و اتباع او «ترسیدند از تو بر دنیاى خود» یعنى ترسیدند که از سخنان تو ضررى بدنیاى ایشان برسد، و تزلزلى در دولت ایشان پدید آید، و «تو ترسیدى از ایشان بر دین خود» یعنى منع ایشان مى‏کردى و موافقت نمى‏کردى با ایشان از ترس این که مبادا اگر چنین نکنى ضرر بدین تو داشته باشد «پس واگذار در دست ایشان آنچه را ترس داشتند از تو بر آن» یعنى دنیاى ایشان را و «بگریز از ایشان با آنچه ترس داشتى از ایشان بر آن» یعنى با دین خود، بعد از آن از روى تعجّب فرموده‏اند: «پس چه محتاجند ایشان بسوى آنچه منع کرده تو ایشان را، و چه بى‏نیازى تو از آنچه منع کردند ایشان ترا» یعنى در این معامله زیان و خسرانى بتو نمى‏رسد بلکه زیان و خسران آن از براى ایشانست زیرا که ایشان بغایت محتاجند بدین که تو منع کردى از ایشان یعنى نفروختى بایشان و از براى خاطر ایشان دست بر نداشتى از آن، و تو بغایت بى‏نیازى از دنیا که ایشان منع کردند ترا از آن، پس ایشان چون چیز خسیسى را که حاجتى نبود ترا بآن خود برداشتند و منع کردند از تو، و تو چیز شریفى را که ایشان و همه کس کمال احتیاج دارند بآن نگاهداشتى از براى خود و ایشان محروم ماندند از آن، و ظاهرست که در این سودا ضرر و زیان با ایشانست نه با تو، و بعد از آن فرموده‏اند که: «و اگر این که آسمانها و زمین بوده باشند بر بنده بهم آمده» یعنى ملتئم شوند بیکدیگر و بنده در میان آنها بماند بعنوانى که نتواند از جاى خود

حرکت کند «بعد از آن پرهیزگارى نماید خدا را هر آینه بگرداند خدا از براى او بدر شدى از آنها» و غرض اینست که هر چند کسى در کمال شدّت و سختى افتد چون تقوى و پرهیزگارى آورد حق تعالى بگرداند از براى او بدر شدى از آن، بعد از آن فرموده‏اند که: هر گاه پرهیزگارى چنین است «پس انس نفرماید زینهار ترا مگر حقّ، و رم ندهد زینهار ترا مگر باطل» چه این تمام حقیقت پرهیزگاریست بعد از آن فرموده‏اند که: «پس اگر قبول مى‏کردى دنیاى ایشان را هر آینه دوست مى‏داشتند ترا، و اگر مى‏بریدى از دنیا هر آینه ایمن مى‏شدند از تو» یعنى اگر تو نیز مانند ایشان مى‏بریدى پاره از دنیا را از دنیا براى خود و شریک مى‏شدى با ایشان در دنیا دارى هر آینه ایمن مى‏شدند از تو و ترسى نداشتند و ایذا و آزار تو نمى‏کردند.

١١٠٠٣ یا أهل الغرور ما ألهجکم بدار خیرها زهید، و شرّها عتید، و نعیمها مسلوب، و مسالمها محروب، و مالکها مملوک، و تراثها متروک. اى اهل غرور چه چیز حریص کرده شما را بسرائى که خیر آن کم است، و شرّ آن آماده است، و نعمت آن مسلوبست، و آشتى کننده با آن محروب، و مالک آن مملوکست، و میراث آن متروک، مراد به «أهل غرور» جمعى‏اند که مغرور بدنیا شده‏اند و فریب آن را خورده‏اند، و غرض نشنیع ایشانست و این که چیزى نیست که باعث حرص بر آن و ولوع بآن شود، با وجود آنچه از صفات آن مشاهده مى‏شود پس چه چیز منشأ حرص و ولوع شما شده، و «نعمت آن مسلوبست» یعنى ربوده شده است یا باعتبار این که بزودى ربوده خواهد شد، و یا باعتبار این که در حقیقت نعمتى نیست در آن، و نعمتهاى خسیسه آن چندان آمیخته بتعبها و المهاست که با وجود آنها آنها را نعمت نمى‏توان شمرد، و «محروب» کسى را گویند که مال او ربوده شده باشد و برهنه و بى‏چیز مانده باشد، و مراد بر قیاس سابق اینست‏

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

ترجمه غرر الحکم و درر الکلم محلاتى ـ جلد ششم که کسى که با آن آشتى باشد بزودى محروب خواهد شد یا در حقیقت محروبست، و «مالک آن مملوکست» یعنى باید مملوک هوا و هوس خود باشد تا مالک آن شود، یا این که هر که مالک آن شود مملوک آنها گردد، و «میراث آن متروکست» یعنى آنچه از آن بکسى برسد که آن بمنزله میراثیست که از آن باو رسیده باشد بزودى واگذاشته مى‏شود و ترک آن مى‏شود.

١١٠٠٤ یا أیّها النَّاس إنّه لم یکن للَّه سبحانه حجّة فى أرضه أوکد من نبیّنا محمّد صلّى اللَّه علیه و آله، و لا حکمة أبلغ من کتابه القرآن العظیم، و لا مدح اللَّه تعالى منکم إلّا من اعتصم بحبله، و اقتدى بنبیّه، و إنّما هلک من هلک عند ما عصاه و خالفه و اتّبع هواه، فلذلک یقول عزّ من قائل: فلیحذر الّذین یخالفون عن أمره أن تصیبهم فتنة أو یصیبهم عذاب ألیم. اى مردمان بدرستى که نبوده از براى خداى سبحانه حجّتى در زمین او محکمتر از پیغمبر ما محمّد- رحمت کناد خدا بر او و آل او- و نه حکمتى رساتر از کتاب او قرآن عظیم، و نه مدح کرده خداى بلند مرتبه از شما مگر کسى را که چنگ در زده باشد بریسمان او، و اقتدا کرده باشد بپیغمبر او، و بدرستى که هلاک نشده هر که هلاک شده مگر نزد نافرمانى او و مخالفت با او و متابعت هواى خود پس از براى این مى‏گوید «عزّ من قائل»: پس باید که حذر کنند آنانکه مخالفت میکنند از فرمان خدا این را که برسد بایشان فتنه یا برسد بایشان عذابى دردناک، «حجّت» بمعنى برهانست، و پیغمبران را حجّت مى‏گویند، باعتبار این که برهانهایند از جانب خداى تعالى بر آنچه مى‏خوانند مردم را بآن و بر حقّیّت آن، باعتبار اظهار معجزاتى که دلالت بر صدق ایشان میکنند، و این که حق تعالى را در زمین حجّتى‏

محکمتر از پیغمبر ما صلّى اللّه علیه و آله نبوده، باعتبار کثرت معجزات آن حضرت است، یا اخبار پیغمبران سابق نیز از او، و نسخ دین او همه ادیان را و بقاى آن تا قیامت، و «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى علم راست درست است، و این که هیچ حکمتى رساتر از قرآن مجید نبوده، باعتبار اینست که آن همه علوم و معارف و احکام که از آن مستفاد مى‏شود از هیچ یک از کتب آسمانى مستفاد نمى‏شود چنانکه بتتبّع آنها ظاهر مى‏شود، و «چنگ در زدن بریسمان خدا» کنایه است از متوّسل شدن باطاعت و فرمانبردارى او که بسبب آن برسد آدمى بمراتب بلند و درجات عالیه، مانند کسى که چنگ در زند بریسمانى و بالا رود بجائى که خواهد، «پس از براى این مى‏گوید» یعنى خدا و بنا بر معلومیّت قائل ذکر نشده و اکتفا شده بتعظیمى که شده که آن «عزّ من قائل» است یعنى عزیزست بحسب گویندگى یعنى عزیز گوینده است و این جمله‏ایست که از براى تعظیم حقّ تعالى بعد از نقل قول او مى‏گویند مانند «عزّ و جلّ» که بعد از ذکر او تعالى شأنه مى‏گویند و «فلیحذر، تا آخر» قول حق تعالى است که فرموده در قرآن مجید و غرض از نقل آن استشهادست از براى بدى مخالفت حق تعالى و بودن آن سبب هلاکت، زیرا که در آن تصریح شده باین که آنان که مخالفت فرمان او میکنند باید که حذر و اندیشه کنند از این که برسد بایشان فتنه یعنى در دنیا، یا عذابى دردناک یعنى در آخرت.

١١٠٠٥ یا أیّها النَّاس اقبلوا النّصیحة ممّن نصحکم، و تلقّوها بالطّاعة ممّن حملها الیکم، و اعلموا أنّ اللَّه سبحانه لم یمدح من القلوب الّا أوعاها للحکمة، و من النَّاس الّا أسرعهم إلى الحقّ إجابة، و اعلموا أنّ الجهاد الأکبر جهاد النّفس، فاشتغلوا بجهاد أنفسکم تسعدوا،

و ارفضوا القال و القیل تسلّموا، و أکثروا ذکر اللَّه تغنموا، و کونوا عباد اللَّه إخوانا تسعدوا لدیه بالنّعیم المقیم. اى مردمان قبول کنید نصیحت را از هر که نصیحت کند شما را، و بر خورید آن را بطاعت از هر که بار کند آن را بسوى شما، و بدانید این را که خداى سبحانه مدح نکرده از دلها مگر نگاهدارنده‏ترین آنها را براى حکمت، و از مردم مگر شتابنده‏ترین ایشان را بسوى حقّ از راه اجابت، و بدانید که جهاد بزرگتر جهاد با نفس است، پس مشغول شوید بجهاد با نفسهاى خود تا این که نیکبخت گردید، و ترک کنید قال و قیل را تا این که سالم مانید، و بسیار کنید ذکر خدا را تا این که غنیمت یابید، و بوده باشید بندگان خدا برادران یکدیگر تا این که فیروزى یایید نزد او بنعمت پاى بر جاى، «از هر که بار کند آن را بسوى شما» یعنى بار کند آن را بر خود و بیاورد بسوى شما، و «بر خورید آنرا بطاعت» مراد اینست که نصیحت را از او بعنوان طاعت و قبول آن باطاعت و فرمانبردارى صاحب آن بپذیرید، و «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى علم راست درست است، و «از راه اجابت» یعنى شتابنده‏ترین ایشان بسوى حق بحسب اجابت کردن و قبول کردن آن، و ممکن است که ترجمه این باشد که از براى اجابت کردن، و «قال و قیل» هر دو بمعنى سخن گفتنست و مراد در اینجا منازعه و مجادله کردن با مردمست بزبان یا مطلق سخن گفتن بسیار، و مراد به «ذکر خدا» یاد اوست خواه بزبان باشد و خواه در دل، و «بوده باشید بندگان خدا برادران» یعنى بندگان فروتنى کننده از براى خدا برادران با یکدیگر و ممکن است که ترجمه این باشد: و بوده باشید اى بندگان خدا برادران با یکدیگر.


حرف یاء بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف یاء بلفظ مطلق یعنى بالفاظ مختلفه. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

١١٠٠٦ یبلغ الصّادق بصدقه ما لا یبلغه الکاذب باحتیاله. مى‏رسد راستگو بسبب راستى خود به آن چه نمى‏رسد بآن دروغگو بحیله کردن خود، و غرض اینست که در هر باب راستگوئى بهترست از دروغگوئى و حیله کردن، زیرا هر چند کسى دروغ گوید و حیله کند از براى دفع ضررى یا جلب نفعى نمى‏رسد به آن چه مى‏رسد بآن راستگو از دفع ضرر یا جلب نفع.

١١٠٠٧ یکرم العالم لعلمه، و الکبیر لسنّه، و ذو المعروف لمعروفه، و السّلطان لسلطانه. گرامى داشته مى‏شود عالم از براى علم او، و پیر از براى سنّ او، و صاحب احسان از براى احسان او، و سلطان از براى سلطنت او، مراد اینست که هر یک از ایشان را باید گرامى داشت باعتبار آن مزیّتى که دارد.

١١٠٠٨ ینبى عن عقل کلّ امرى‏ء ما ینطق به لسانه. خبر مى‏دهد از عقل هر مردى آنچه گویا مى‏شود بآن زبان او، یعنى قدر عقل‏

و زیرکى هر مردى را از سخنان او استنباط مى‏توان کرد.

١١٠٠٩ یتفاضل النَّاس بالعلوم و العقول، لا بالأموال و الاصول. افزونى مى‏دارند مردم بر یکدیگر بعلمها و عقلها، نه بمالها و اصلها و نژادها.

١١٠١٠ یحتاج الامام الى قلب عقول، و لسان قؤول، و جنان على اقامة الحقّ صؤول. محتاج میباشد امام بدلى بسیار دریابنده، و زبانى بسیار کامل در گفتار، و دلى بر اقامت حق و بر پاى داشتن آن بسیار بر جهنده، یعنى دلیر، و پوشیده نیست که: احتیاج در اوّل و سیّم هر دو بدل است نهایت در اوّل باین که دل او بسیار دریابنده باشد و در کمال فطنت، و در سیّم باین که دلیر باشد بر اقامت حقّ و فتور و سستى نداشته باشد در آن، و قبل ازین مذکور شد که نسبت دریافت بدل یا بر سبیل حقیقت است چنانکه مذهب متکلّمین است و یا بر سبیل اجراء کلام بر نحو جارى میانه مردم هر چند بر خلاف تحقیق باشد، و یا این که مراد به «دل» نفس ناطقه است و نسبت دلیرى نیز مبنى بر یکى از این وجوه است.

١١٠١١ یفسد الیقین الشّکّ و غلبة الهوى. فاسد مى‏سازد یقین را شکّ و غلبه هوى، مراد یقین بأحوال مبدأ و معادست و این که فساد آن یا بشکّ است و این ظاهرست چه با عروض شکّ یقین باقى نمى‏ماند و یا بغلبه هوى و خواهش است که باعث این مى‏شود که عمل بر وفق آن یقین نشود این نیز فسادیست از براى آن و یا این که بتدریج باعث فساد و زوال آن بشود.

١١٠١٢ یفسد الطّمع الورع، و الفجور التّقوى. فاسد میکند طمع پرهیزگارى را و فجور تقوى را، «فجور» بمعنى مطلق فسق‏

و خصوص دروغ هر دو آمده و «تقوى» نیز بمعنى ورع و پرهیزگاریست یا ترس از خدا، پس اگر مراد بفجور معنى اوّل باشد ظاهر اینست که «تقوى» بر معنى دویم حمل شود و این که فسوق بتدریج فاسد و زایل میکند ترس از خدا را، زیرا که بنا بر معنى اوّل فاسد کردن فسق آن را امر ظاهریست و محتاج ببیان نیست، و اگر مراد خصوص دروغ باشد باز تقوى بر همان معنى محمول مى‏تواند شد و بر معنى پرهیزگارى نیز حمل مى‏توان کرد که غرض بیان فسق بودن کذب باشد و منافات آن با پرهیزگارى.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف کسى که مذمّت فرموده او را:

١١٠١٣ یحبّ أن یطاع و یعصى، و یستوفى و لا یوفى، یحبّ أن یوصف بالسّخاء و لا یعطى، و یقتضى و لا یقتضى . دوست مى‏دارد که اطاعت کرده شود و عصیان میکند، و استیفا میکند و ایفا نمى‏کند، دوست مى‏دارد که وصف کرده شود بسخاوت و عطا نمى‏کند، و اقتضا میکند و اقتضا کرده نمى‏شود یعنى مى‏خواهد که مردم اطاعت و فرمانبردارى او کنند و با وجود این خود عصیان حق تعالى و نافرمانى او میکند و این موافق است با مذهب حقّ‏

امامیّه که امام که بر مردم واجب باشد اطاعت او باید که معصوم باشد و بهیچ وجه عصیان نکند، و «استیفا میکند» یعنى حقّ خود را که بر کسى داشته باشد استیفا میکند و تمام مى‏گیرد و حقّى که دیگرى بر او داشته باشد چنان تمام پس نمى‏دهد بلکه نمى‏دهد یا ناقص مى‏دهد، و «اقتضا میکند» یعنى طلب پس دادن حقّ خود میکند از دیگران و کسى طلب پس دادن حقّ خود نمى‏کند از او از ترس از او، یا از راه این که نومیدند از پس دادن او، و این بمنزله تأکید «یستوفى و لا یوفى» است.

١١٠١٤ یستثمر العفو بالإقرار أکثر ممّا یستثمر بالاعتذار. میوه داده مى‏شود عفو باقرار زیاده از آنچه میوه داده مى‏شود باعتذار، مراد اینست که هر گاه کسى گناهى نسبت بکسى کرده باشد بهتر اینست که اقرار کند نزد او بگنهکارى خود، زیرا که این بیشتر باعث عفو و درگذشتن او مى‏شود از این که عذرى بگوید از براى آن.

١١٠١٥ یغتنم مؤاخاة الأخیار، و یجتنب مصاحبة الأشرار و الفجّار. غنیمت شمرده مى‏شود برادرى نیکان، و کناره کرده مى‏شود مصاحبت بدان و فاسقان، یعنى باید غنیمت شمرده آن را، و کناره کرد از این.

١١٠١٦ یسّروا و لا تعسّروا، و خفّفوا و لا تثقّلوا. آسان کنید و دشوار مکنید، و سبک گردانید و سنگین مگردانید، یعنى آسان گردانید کار خود را، و سبک گردانید بار خود را در أمور و اشتغال دنیوى بتخفیف در آنها بقدر مقدور، و دشوار و گران مگردانید بطلب زیادتیها و ارتکاب اشغال غیر ضروریّه.

١١٠١٧ یبتلى مخالط النّاس بقرین السّوء و مداجاة العدوّ. گرفتار مى‏شود آمیزش کننده با مردم بهمنشین بد و مدارا کردن با دشمن،

مراد ترغیب در ترک آمیزش با مردم است و این که آمیزش با ایشان نمى‏شود که گرفتار نسازد باینها.

١١٠١٨ یحتاج الاسلام الى الایمان. محتاجست اسلام بسوى ایمان، یعنى در مسلمانى مجرّد اقرار بزبان کافى نیست بلکه ایمان نیز یعنى تصدیق بدل مى‏باید، یا این که اسلام یعنى اقرار بشهادتین کافى نیست در دین بلکه ایمان نیز مى‏باید یعنى اقرار بائمّه اطهار نیز.

١١٠١٩ یحتاج الایمان الى الایقان. محتاجست ایمان بسوى یقین کردن، یعنى باین که بمرتبه یقین برسد یعنى جزمى که از روى دلیل و برهان باشد.

١١٠٢٠ یحتاج العلم الى العمل. محتاجست علم بسوى عمل، زیرا که علمى که با عمل نباشد سودى ندارد بلکه باعث زیادتى وزر و وبال مى‏شود بلکه باقى نیز نمى‏ماند و بتدریج مبدّل مى‏شود بجهل چنانکه مکرّر مذکور شد.

١١٠٢١ یحتاج ذو النَّائل الى السّائل. محتاجست صاحب عطا بسوى سائل تا این که عطا کند باو و باعث بقاى نعمت او و زیادت آن و مزید عمر و تحصیل اجر و ثواب بشود.

١١٠٢٢ یحتاج الایمان الى الاخلاص. محتاجست ایمان بسوى اخلاص، یعنى خالص و صاف گردانیدن آن از براى خدا، و آمیخته نساختن آن بأغراض دنیوى.

١١٠٢٣ یمتحن المؤمن بالبلاء کما یمتحن بالنَّار الخلاص . آزمایش کرده مى‏شود مؤمن ببلا چنانکه آزمایش کرده مى‏شود بآتش خلاص، مراد بخلاص بکسر خاء طلا و نقره است که در بوته خالص کنند آن را از غشّ.

١١٠٢٤ یحتاج العلم الى الحلم . محتاجست علم بسوى حلم، زیرا که زینت آن مى‏شود و علمى که با حلم نباشد فضیلتى ندارد.

١١٠٢٥ یحتاج العلم الى الکظم. محتاجست علم بسوى فرو خوردن خشم، یعنى بصبر کردن بر تعب و زحمت آن.

١١٠٢٦ یمتحن الرّجل بفعله لا بقوله. آزمایش کرده مى‏شود مرد بکردار او نه بگفتار او.

١١٠٢٧ ینبى‏ء عن قیمة کلّ امرى‏ء علمه و عقله. خبر مى‏دهد از بهاى هر مردى علم او و زیرکى او، یعنى قیمت هر مردى باندازه علم او و زیرکى اوست.

١١٠٢٨ ینام الرّجل على الثّکل، و لا ینام على الظّلم.

مى‏خوابد مرد بر مرگ فرزند و نمى‏خوابد بر ظلم، غرض اینست که ألم و درد ظلم زیاده از مرگ فرزندست پس آن را سهل نباید شمرد و از مظلوم بر حذر باید بود.

١١٠٢٩ یوم المظلوم على الظّالم أشدّ من یوم الظّالم على المظلوم. روز مظلوم بر ظالم سخت‏ترست از روز ظالم بر مظلوم، مراد به «روز مظلوم» روزیست که حق تعالى بازخواست ظلم او را از ظالم بکند.

١١٠٣٠ یشفیک من حاسدک أنّه یغتاط عند سرورک. شفا مى‏دهد ترا از رشک برنده تو این که او خشمناک بگردد نزد شادمانى تو، مراد اینست که همین کافیست در شفاى تو از درد کدورتى که از رشک برنده بر تو داشته باشى این که او بمجرّد شادمانى تو خشمناک مى‏گردد بى این که تو بدى نسبت باو بکنى پس در انتقام از او بهمین باید اکتفا کرد و تلافى دیگر نباید بلکه همواره خود را باو شادمان باید نمود تا او در آتش خشم بسوزد و بگدازد.

١١٠٣١ ینبى‏ء عن فضلک علمک، و عن افاضلک بذلک. خبر مى‏دهد از افزونى مرتبه تو علم تو، و از احسان تو عطاى تو، یعنى افزونى مرتبه تو بقدر علم تست، و احسان تو بقدر عطا و دهش تو.

١١٠٣٢ یغلب المقدار على التّقدیر حتّى یکون الحتف فى التّدبیر. غلبه میکند مقدار بر تقدیر تا این که مى‏گردد یا میباشد مرگ در تدبیر، مراد به «مقدار» مقدار و اندازه حتمى است که حق تعالى از براى عمر کسى قرار داده باشد و مراد به «تقدیر» تقدیر اینست که آدمى خود کند از براى شفاى خود یا افزونى عمر خود، و مراد اینست که آن مقدار حتمى تخلّف نمى‏کند و غلبه میکند بر همه تقدیرات آدمى تا این که گاه مى‏شود که مرگ در تدبیرى مى‏شود که او میکند از براى شفا یا بقاى خود، و همان علّت مرگ او مى‏شود.

و در نهج البلاغه چنین نقل شده: تذلّ الامور للمقادیر حتّى یکون الحتف فى التّدبیر.

رام مى‏شود کارها از براى اندازه‏ها تا این که میباشد هلاک در تدبیر، یعنى کارها رام و نرم میشوند از براى تقدیراتى که حق تعالى حتما فرموده باشد و مطیع و منقاد آنها مى‏گردند تا این که گاه مى‏شود که هلاک کسى که حق تعالى حتما تقدیر آن کرده باشد در تدبیرى مى‏شود که او خود از براى حفظ خود بکند.

١١٠٣٣ یجرى القضاء بالمقادیر على خلاف الاختیار و التّدبیر. روان مى‏شود حکم خدا باندازه‏ها و بر خلاف اختیار و تدبیر، این نیز نزدیک بمضمون فقره سابقست و این که مقدار و اندازه که حتما حق تعالى از براى هر چیز از عمرها و روزیها و دولتها و امثال آنها قرار داده باشد تخلّف آن ممکن نیست و حکم خدا بآن روان مى‏شود بر خلاف اختیار و تدبیر بنده.

١١٠٣٤ یعجبنی أن یکون الرّجل حسن الورع، متنزّها عن الطّمع، کثیر الاحسان، قلیل الامتنان. خوش مى‏آید مرا این که بوده باشد مرد نیکو پرهیزگارى، پاکیزگى جوینده از طمع، بسیار احسان، کم امتنان.

١١٠٣٥ یعجبنی من الرّجل أن یعفو عمّن ظلمه، و یصل من قطعه، و یعطى من حرمه، و یقابل الاساءة بالاحسان. خوش مى‏آید مرا از مرد این که در گذرد از کسى که ستم کرده باشد او را، و بپیوندد کسى را که بریده باشد از او، و عطا کند کسى را که محروم کرده باشد او را، و در برابر اندازد بدى را بنیکوئى.

١١٠٣٦ یکثر حلف الرّجل لأربع، مهانة یعرفها من نفسه، أو ضراعة یجعلها سبیلا الى تصدیقه، أوعىّ لمنطقه فیتّخذ الأیمان حشوا و صلة لکلامه، أو لتهمة قد عرف بها. بسیار مى‏شود سوگند مرد از براى چهار چیز، خواریى که میداند آنرا از نفس خود، یا فروتنیى که مى‏گرداند آنرا راهى بسوى تصدیق خود، یا عجزى در کلام خود پس فرا مى‏گرید سوگندها را پرکننده و پیوندى از براى کلام خود، یا از براى تهمتى که بتحقیق شناخته شده باشد بآن، غرض منع از سوگند خوردن بسیارست در کلام، و این که آن ناشى مى‏شود از یکى از چهار چیز که هر یکى نقصى است: یکى- خواریى که در خود بداند یعنى داند که مردم او را خوار دارند و اعتبارى بسخن او نمى‏کنند تا سوگند نخورد، یا این که خوارى خود را میداند باعتبار این که میداند که دروغ مى‏گوید پس سوگند بر آن مى‏خورد که شاید مردم باور کنند.

دویم- خوارى و فروتنیى که مى‏خواهد اظهار کند نسبت بکسى پس مى‏گرداند آن سوگند را راهى بسوى این که تصدیق او کند در آن باب، مثل این که شایعست که قسم مى‏خورند نزد بزرگان که مخلص و بنده شمایم، و ممکن است که مراد این باشد که قسم مى‏خورند بر فروتنیها که میکند چنانکه گفتیم تا این که آن فروتنى را دلیل گرداند از براى تصدیق او در سخنى که بعد از آن گوید مثل این که سوگند مى‏خورد که بنده و مخلص شمایم و مصلحت شما را در فلان کار یا در ترک آن مى‏دانم.

سیم- این که عجزى دارد در سخن و کلام خود، و فصاحت و بلاغتى ندارد که کلام را بر وجهى که باید طولى دهد پس فرا مى‏گیرید سوگندها را پر کننده و پیوندى از براى کلام خود که به آنها کلام او طولى بهم رساند مانند الفاظ بیکار که گاهى در اشعار میباشد و مى‏گویند که مصرع پر کن است.

چهارم- این که تهمت دروغگوئى در او باشد و معروف باشد بآن، پس هر خبرى که مى‏دهد سوگند مى‏خورد بر آن از براى رفع آن تهمت.

١١٠٣٧ یقبح على الرّجل أن ینکر على النَّاس منکرات، و ینهاهم عن رذائل و سیّئات، و اذا خلا بنفسه ارتکبها و لا یستنکف من فعلها. زشتست بر مرد این که انکار کند و بد شمارد بر مردم منکرى چند را، و منع کند ایشان را از صفات ذمیمه و گناهانى، و هر گاه خلوت کند با نفس خود ارتکاب کند آنها را و امتناع نکند از آنها و ننگ نشمارد آنرا.

١١٠٣٨ یکتسب الصّادق بصدقه ثلاثا، حسن الثّقة به، و المحبّة له، و المهابة عنه. کسب میکند راستگو بسبب راستگوئى خود سه چیز را، نیکوئى اعتماد باو را، و دوستى مر او را، و ترس داشتن از او را، یعنى این را که مردم اعتماد نیکو داشته باشند باو و دوست دارند او را و ترس داشته باشند از او یعنى از این که در حضور او بدى بکنند باعتبار جلالت و مهابت او، یا از ترس شهادت و گواهى او بآن.

١١٠٣٩ یکتسب الکاذب بکذبه ثلاثا، سخط اللَّه علیه، و استهانة النّاس به، و مقت الملائکة له.

کسب میکند دروغگو بدروغگوئى خود سه چیز را، غضب خدا را بر او، و خوار شمردن مردم او را، و دشمنى ملائکة مر او را.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف کسى که مذمّت فرموده او را:

١١٠٤٠ یقول فى الدّنیا بقول الزّاهدین، و یعمل فیها بعمل الرّاغبین. مى‏گوید در باره دنیا بگفتار زاهدان و بى رغبتان در آن، و عمل میکند در آن بعمل رغبت کنندگان.

١١٠٤١ یظهر شیمة المحسنین، و یبطن عمل المسیئین. اظهار میکند خوى نیکوکاران را، و در نهان میکند عمل گنهکاران را.

یکره الموت لکثرة ذنوبه، و لا یترکها فى حیاته. ناخوش مى‏دارد مرگ را از براى بسیارى گناهان خود، و ترک نمى‏کند آنها را در زندگى خود.

یسلف الذّنب و یسوّف بالتّوبة. پیش مى‏فرستد گناه را و پس مى‏اندازد توبه را.

یحبّ الصّالحین و لا یعمل أعمالهم، و یبغض المسیئین و هو منهم. دوست مى‏دارد صالحان را و نمى‏کند عملهاى ایشان را، و دشمن مى‏دارد گنهکاران را و او از ایشانست.

یقول: لم أعمل فأتعنّى، بل أجلس فأتمنّى. مى‏گوید: چرا عمل کنم پس تعب کشم، بلکه مى‏نشینم پس آرزو میکنم.

یبادر دائبا ما یفنى، و یدع أبدا ما یبقى. پیشى مى‏گیرد تعب کشنده آنچه را فانى مى‏شود، و وامى‏گذارد همیشه آنچه را باقى مى‏ماند.

یعجز عن شکر ما أوتى، و یبتغى الزّیادة فیما بقى. عاجز مى‏شود از شکر آنچه داده شده، و طلب میکند زیادتى را در آنچه باقى مانده، پس شکر نمى‏کند آنچه را داده شده و عاجزست از آن از راه کاهلى و تن پرورى، و با وجود این طلب زیادتى میکند از آنچه باقى مانده و داده نشده و مى‏خواهد که باز از آنها زیاد شود از براى او یا در آنچه باقى مانده از عمر او و مى‏خواهد که بعد از این نعمت او زیاد شود.

یرشد غیره و یغوى نفسه، و ینهى النَّاس بما لا ینتهى، و یأمرهم بما لا یأتی. راه درست مى‏نماید غیر خود را و گمراه میکند نفس خود را، و منع میکند مردم را به آن چه یعنى از آنچه خود باز نمى‏ایستد، و أمر میکند ایشان را به آن چه خود نمى‏آید یعنى نمى‏آید بآن، یعنى نمى‏آورد آنرا و نمى‏کند آنرا.

یتکلّف من النّاس ما لم یؤمر، و یضیّع من نفسه ما هو أکثر. بکلفت و زحمت میکند از جانب مردم آنچه را امر نشده بآن، و ضایع میکند از نفس خود آنچه را بیشترست یعنى مى‏دارد مردم را بکلفت و زحمت کشیدن بر آنچه أمر نشده بآن از سنّتیها و آداب، و خود ضایع میکند و وامى‏گذارد آنچه را بیشتر و عمده‏ترست از واجبیها که أمر شده به آنها.

یأمر النّاس و لا یأتمر، و یحذّرهم و لا یحذر.

أمر مى‏فرماید مردم را و خود أمر پذیر نمى‏شود، و حذر مى‏فرماید ایشان را و خود حذر نمى‏کند.

یرجو ثواب ما لم یعمل، و یأمن عقاب جرم متیقّن. امید مى‏دارد ثواب آنچه را نکرده، و ایمنى دارد از عقاب گناه یقین داشته شده.

یستمیل وجوه النّاس بتدیّنه، و یبطن ضدّ ما یعلن. میل مى‏فرماید رویهاى مردم را بسوى خود بدیندارى خود که وامى‏ماند، و در نهان میکند ضدّ آنچه را آشکار میکند.

یعرف لنفسه على غیره، و لا یعرف علیها لغیره. میداند از براى نفس خود بر غیر خود، و نمى‏داند بر نفس خود از براى غیر خود یعنى حقوقى که خود بر دیگران داشته باشد میداند و طلب و بازیافت میکند، و حقوقى که دیگران بر او داشته باشند نمى‏دهد و بجا نمى‏آورد.

یخاف على غیره بأکثر من ذنبه، و یرجو لنفسه أکثر من عمله. مى‏ترسد بر غیر خود بیشتر از گناه او، و امید دارد از براى نفس خود بیشتر از عمل خود، مراد به «ترسیدن بر غیر خود ببیشتر از گناه او» اینست که عقاب گناه او را عظیم مى‏شمارد و بیشتر از گناه او وامى‏ماند، و از براى خود ثواب را بر عکس این امید دارد.

یرجو اللَّه فى الکبیر و یرجو العباد فى الصّغیر، فیعطى العبد ما لا یعطى الرّبّ. امید مى‏دارد خدا را در بزرگ و امید مى‏دارد بندگان را در کوچک، پس عطا میکند بنده را آنچه عطا نمى‏کند پروردگار را.

این کلام شریف چنانکه در نهج‏البلاغه نقل شده در میان کلامى واقع شده و چون از سابق و لاحق آن مراد ظاهر مى‏شود و آنها هم خالى از اشکالى نیست بهتر اینست که تمام آن نقل و شرح شود و آن اینست: یدّعى بزعمه أنّه یرجو اللَّه، کذب و العظیم ما باله لا یتبیّن رجاؤه فى عمله و کلّ من رجا عرف رجاؤه فى عمله الّا رجاء اللَّه فانّه مدخول، و کلّ خوف محقّق إلّا خوف اللَّه فانّه معلول، یرجو اللَّه فى الکبیر و یرجو العباد فى الصّغیر فیعطى العبد ما لا یعطى الرّبّ، فما بال اللَّه عزّ و جلّ یقصّر به عمّا یصنع بعباده، أ تخاف أن تکون فى رجائک له کاذبا أو تکون لا تراه للرّجاء موضعا. دعوى میکند یعنى آدمى بگمان خود این که امید مى‏دارد خدا را و دروغ گفته سوگند بخداى بزرگ، چیست حال او ظاهر نمى‏شود امید او در عمل او، و هر که امید داشته باشد شناخته مى‏شود امید او در عمل او مگر امید از خدا پس بدرستى که آن عیبناک است، و هر ترس محقّق است مگر ترس از خدا پس بدرستى که آن معلول است، امید مى‏دارد خدا را در بزرگ و امید مى‏دارد بندگان را در کوچک، پس عطا میکند بنده را آنچه عطا نمى‏کند پروردگار را، پس چیست شأن خداى عزّ و جلّ که کوتاهى کرده مى‏شود باو از آنچه کرده مى‏شود ببندگان او، آیا مى‏ترسى که بوده باشى در امید تو مر او را دروغگو، یا مى‏باشى چنین که نبینى او را از براى امید جایگاهى.

مراد مذمّت آدمیست و این که دعوى میکند بگمان خود این که امید مى‏دارد از خدا، و سوگند بخداى بزرگ که دروغ مى‏گوید این را یعنى امیدى چنانکه باید و حقیقت امیدست ندارد، زیرا که ظاهر نمى‏شود امید او در عمل او، و هر که امید داشته باشد معلوم مى‏شود امید او در عمل او از کمال سعى او از براى آن و اهتمام او بآن مگر امید از خدا که آن عیبناک است زیرا که لازم آن که سعى و اهتمام در عمل باشد با آن نیست، و اگر عیبى نمى‏داشت لازم آن از آن جدا نمى‏شد، و همچنین هر ترسى محقّق است مگر ترس از خدا که آن معلول و سقیم است بهمان علّت که در امید مذکور شد. و بعد از این از براى تأکید این معنى فرموده‏اند که: امید مى‏دارد آدمى از خدا در بزرگ یعنى در چیزهاى عظیم که آن رحمت و بخشایش حق تعالى باشد و بهشت و نعمتهاى آن و خلاصى از جهنّم و نقمات آن، و امید مى‏دارد از بندگان در کوچک خرد که آن منفعتى باشد از منافع دنیوى که همه کوچک و حقیرست و با وجود این پس عطا میکند بنده را آنچه عطا نمى‏کند پروردگار را که آن کمال سعى و اهتمام باشد در اطاعت و انقیاد شخصى که امید از او دارد و عدم آن سعى و اهتمام در اطاعت و انقیاد حق تعالى، پس چیست شأن خداى عزّ و جلّ که کوتاهى کرده مى‏شود نسبت باو از آنچه کرده مى‏شود با بندگان او، پس معلوم مى‏شود که امید او بخدا امیدى نیست که در حقیقت امید باشد مانند امید بدیگران.

بعد از آن التفات فرموده‏اند از غیبت بخطاب و خطاب فرموده‏اند بآدمى باین که: این سلوک تو با خدا آیا از براى اینست که مى‏ترسى که در امید تو باو دروغگو باشى یعنى این که در حقیقت امیدى ندارى بخدا و سعیى نمى‏کنى آیا از براى اینست که اگر امید داشته باشى مى‏ترسى که خدا امید ترا بر نیاورد و تو دروغگو برآئى،

یا این که خدا را جایگاه امید نمى‏دانى یعنى آیا از براى اینست که مى‏ترسى که اگر امید داشته باشى امید تو دروغ بر آید و بعمل نیاید باعتبار این که خود را سزاوار این نمى‏دانى که حق تعالى امید ترا برآورد، یا این که حق تعالى را اهل این نمى‏دانى که امید کسى را برآورد و مراد اینست که پس از براى این سلوک تو ظاهر نیست بغیر از یکى از این دو وجه، و ظاهرست که دویم کفر محض است و اوّل خطاى محض، زیرا که حق تعالى غنى و جواد مطلق است هر گاه کسى امید باو داشته باشد و لوازم آن را بجاى آورد چرا امید او را بر نیاورد و دیگران با همه بخیلى و احتیاج بر آورند، و ممکن است که «أو تکون» تأکید سابق باشد و تعبیر از آن بعبارت دیگر و حاصل هر دو این باشد که: آیا مى‏ترسى که امید بخدا از امیدهاى دروغ باشد و خدا جایگاه امید نباشد باعتبار یکى از آن دو وجه که مذکور شد یا هر وجهى که توهّم کرده شود بلکه ممکن است که «او» بفتح واو خوانده شود و ترجمه این باشد که: آیا و مى‏باشى چنین که نمى‏بینى او را جایگاه امید و غرض همان تأکید سابق باشد. و ممکن است بنا بر سکون واو که مراد باوّل این باشد که: آیا مى‏ترسى که امید تو دروغ برآید یعنى این که خدا امید ترا بر نیاورد بهر وجهى که توهّم شود از براى آن و مراد بدویم این باشد که نعوذ باللّه خدا را اهل این نداند که او امید از او داشته باشد هر چند امید او را بر آورد، باعتبار برترى مرتبه او از این که امید از خدا داشته باشد و شناعت و کفر این نیز ظاهرست و اللّه تعالى یعلم.

پوشیده نماند که عبارت نهج البلاغه در نسخه‏ها که بنظر رسید بر نهجیست که نقل شد اما ابن ابى الحدید عبارت «کلّ من رجا» را چنین نقل کرده: «کلّ من رجا عرف رجاؤه فى عمله و کلّ رجاء الّا رجاء اللَّه فانّه معلول، (تا آخر)» بزیادتى «و کلّ رجاء» و محقق بحرانى در شرح خود این را ببعضى روایات نسبت داده و بنا بر این ترجمه اینست که: و هر که امید داشته باشد شناخته‏

مى‏شود امید او در عمل او یعنى و در باره بنده نسبت بخدا ظاهر نمى‏شود آن در عمل او پس ظاهر مى‏شود که او را در حقیقت امیدى نباشد باو بعد از آن توبیخ و سرزنش دیگر فرموده‏اند که: و هر امیدى بغیر امید بخدا عیبناک است یعنى اصل آن عیب و ننگ است و با وجود این آن اهتمام مى‏شود در آن، و امید بخدا که ننگ و عیبى نیست اهتمام نمى‏شود در آن و بنا بر این ظاهر اینست که «محقّق» در فقره بعد از این مجرور خوانده شود نه مرفوع و ترجمه این باشد که: «و هر ترس محقّق ثابتى بغیر ترس از خدا بدرستى که آن معلول است» یعنى صحیح و خوب نیست که در کسى باشد و با وجود این آدمى آنها را بمرتبه کمال مى‏دارد و ترس از خدا را چنانکه باید نمى‏دارد و ظاهر کلام محقّق بحرانى اینست که بر این تقدیر نیز «محقّق» را مرفوع خوانده و در فقره «رجا» نیز تقدیر «محقّق» کرده بقرینه فقره خوف و ترجمه این مى‏شود که: و هر امید محقّق و ثابتست بغیر امید بخدا، پس بدرستى که آن عیبناک است و کامل نیست، و همچنین هر ترس محقّق است مگر ترس از خدا که آن معلول است و صحیح نیست، و پوشیده نیست که آنچه در نسخه‏ها بنظر رسید ظاهرترست و بر تقدیر صحّت این زیادتى ظاهرتر ترجمه اوّل است، و اللّه تعالى یعلم.

یخاف العبید فى الرّبّ، و لا یخاف فى العبید الرّبّ. مى‏ترسد از بندگان در پروردگار، و نمى‏ترسد در بندگان از پروردگار یعنى در اطاعت پروردگار هر گاه مخالف رضاى بندگان باشد مى‏ترسد از ایشان و ترک میکند آن را، و در باره بندگان و ظلم و ستم بر ایشان نمى‏ترسد از خدا و ستم میکند بر هر که تواند.

اینجا تمام شد کلامى که در وصف آن کس و مذمّت او فرموده‏اند.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف منافقان یعنى آنان که باطن ایشان با ظاهر موافق نبوده:

١١٠٤٢ یمشون الخفاء، و یدبّون الضّرّاء، قولهم الدّواء و فعلهم الدّاء العلیاء، یتقارضون الثّناء و یتقاربون الجزاء، یتوصّلون الى الطّمع بالیأس، و یقولون فیشبّهون، ینافقون فى المقال و یقولون فیوهمون. راه مى‏روند در نهانى، و حرکت میکنند پنهان در میان درختان پوشاننده، سخن ایشان دواست و کار ایشان درد سختیست که دوا ندارد، قرض مى‏دهند بیکدیگر ستایش را و نزدیک میشوند جزا را، مى‏پیوندند بسوى طمع بنومیدى، و مى‏گویند پس مشتبه مى‏سازند، نفاق میکنند در گفتار و مى‏گویند پس بوهم مى‏اندازند.

«راه رفتن در نهان» مثل است از براى کسى که در مقام مکر و حیله باشد، و همچنین «حرکت کردن در میان درختان که درهم رفته باشند و بپوشانند کسى را که در میان آنها برود» و مراد اینست که کار ایشان مکر و حیله است با مردم، و «سخن ایشان دواست» باعتبار این که آنچه از راه حیله مى‏گویند همه موعظه و امر بمعروف و نهى از منکرست از براى این که مردم را فریب دهند به آنها، و «کردار ایشان بر خلاف آن درد سختیست که دارند که دوا ندارد باعتبار این که أعمال ایشان اعمال فاسقان و گمراهانست، و «قرض مى‏دهند بیکدیگر ستایش را» یعنى مدح و ستایش یکدیگر میکنند تا این که هر یک مدح کند دیگرى را او نیز مدح کند او را تا این که مردم بآن مدحها فریب خورند و گمان خوبى ایشان کنند، و «نزدیک میشوند جزا را» یعنى بوسیله آن مدح و ستایش نزدیک میشوند جزا و پاداش را که همان مدح و ستایش آن دیگر باشد یا پاداش دیگر نیز که هر یک بدیگرى بجزاى مدح آن مى‏دهد، و در نهج البلاغه «یتراقبون» بجاى «یتقاربون» است و بنا بر این ترجمه اینست که: توقّع مى‏دارند جزا را، و این ظاهرترست، و مراد به «جزاء» یا همان مدح و ستایش آن دیگریست یا جزا و پاداش دیگر که بیکدیگر مى‏دهند چنانکه مذکور شد، یا مراد اینست که هر یک توقّع جزا و پاداش از حق تعالى‏

مى‏دارند بجزاى خوبیها که هر یک بدروغ نسبت بیکدیگر مى‏دهند و هر یک باور میکنند آنها را، «مى‏پیوندند بسوى طمع بنومیدى» یعنى بمردم اظهار نومیدى از دنیا میکنند و این را وسیله طمع از ایشان میکنند باعتبار این که هر که باور کند آنرا از ایشان مرید و معتقد ایشان مى‏شود و عطا و احسان میکند، و «مى‏گویند پس مشتبه مى‏سازند» یعنى سخنان خوب مى‏گویند که مردم را در شبهه مى‏اندازند و گمان خوبى ایشان میکنند، یا این که در امور حقّه شبهه‏ها بمردم القا میکنند تا این که ایشان را از آنها برگردانند، و «نفاق میکنند در گفتار» یعنى در ظاهر سخنى چند خوب مى‏گویند امّا در باطن اعتقاد به آنها ندارند و عمل به آنها نمى‏کنند، و «مى‏گویند پس بوهم مى‏اندازند» یعنى مردم را بگمان مى‏اندازند که ایشان مردم خوبند و آنچه مى‏گویند اعتقاد دارند و عمل میکنند بآن. و در نهج البلاغه «فیموّهون» بجاى «فیوهمون» است و بنا بر این ترجمه اینست که: مى‏گویند پس روپوشى میکنند یعنى سخنانى چند مى‏گویند که ظاهر آنها بسیار خوبست و معانى فاسده به آنها قصد میکنند مانند مس یا آهنى که بطلا یا نقره روپوشى کرده باشند و این ظاهرترست.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف کسى که ثنا فرموده او را:

١١٠٤٣ یعطف الهوى على الهدى اذا عطفو الهدى على الهوى، و یعطف الرّأى على القرآن اذا عطفوا القرآن على الرّأى. برمیگرداند هوى را بر هدى هر گاه برگردانند مردم هدى را بر هوى، و برمیگرداند رأى را بر قرآن هر گاه برگردانند مردم قرآن را بر رأى، یعنى هوى و خواهش خود را تابع هدى یعنى راه راست میکند و هر چه در واقع راه راست باشد خواهش آن میکند در وقتى که مردم راه راست را تابع خواهش خود میکنند و هر چه را خواهش آن دارند آنرا راه راست مى‏دانند، و همچنین رأى را تابع قرآن مجید میکند


فهرست مطالب

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد ششم ۳

باقيمانده حرف ميم ۶

حرف ميم بميم مكسور بلفظ «مِن» ۹

حرف ميم مفتوحه بلفظ «ما» ۱۱

حرف ميم بلفظ مطلق ۱۴

حرف نون بلفظ «نعم» ۱۹

حرف نون بلفظ مطلق ۲۲

حرف ياء بلفظ «ينبغي» ۲۵

حرف ياء بلفظ «يستدلّ» بصيغه مجهول ۲۹

حرف «ياء» بلفظ «يسير» ۳۲

حرف ياء بلفظ ياء ندا ۳۷

حرف ياء بلفظ مطلق ۴۲