ترجمه غرر الحکم و درر الکلم، جلد چهارم

نویسنده:

محمد تمیمی آمدی، مترجم: سید هاشم رسولى محلاتى

فارسی

0000-00-00 00:00:00

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

جلد چهارم

حرف دال

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف دال بى‏نقطه.

فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥١٠١ دلیل عقل الرّجل قوله. دلیل عقل مرد سخن اوست. یعنى از سخن گفتن هر که قدر عقل و خرد او ظاهر مى‏شود.

٥١٠٢ دلیل أصل المرء فعله. دلیل اصل مرد کردار اوست. یعنى از کردار هر کس اصل او و حال آن از بزرگى یا پستى ظاهر مى‏شود.

٥١٠٣ دلیل دین العبد ورعه. دلیل دیندارى بنده پرهیزگارى اوست. یعنى از پرهیزگارى آدمى دیندارى او معلوم مى‏شود.

٥١٠٤ دلیل غیرة الرّجل عفّته. دلیل غیرت مرد عفت اوست. «غیرت» بمعنى ننگ داشتن از نقصها و عیبهاست، و «عفت» بمعنى ترک حرامهاست، و مراد اینست که: هر که را عفت باشد این نشان غیرت اوست، و هر که را عفت نباشد آن نشان بى‏غیرتى اوست، زیرا که بى‏غیرتى زیاده از این نباشد که مرتکب حرام شود و از آن نقص و عیب ننگ نداشته باشد.

٥١٠٥ دلیل ورع الرّجل نزاهته. دلیل ورع مرد پاکیزگى اوست. «ورع» بمعنى پرهیزگارى و ترس از خدا هر دو مستعمل مى‏شود و ظاهر اینست که مراد در اینجا معنى دویم است. و مراد به «پاکیزگى» پاکیزگى از گناهانست یعنى دلیل ترس کسى از خدا اینست که خود را از گناهان پاک دارد، و کسى را که پاکیزگى از آنها نباشد معلوم مى‏شود که ترس از خدا چنانکه باید، ندارد.

٥١٠٦ دولة الکریم تظهر مناقبه. دولت کریم ظاهر میکند مناقب او را، یعنى فضائل او را.

٥١٠٧ دولة اللئیم تکشف مساویه و معایبه. دولت لئیم ظاهر میکند بدیها و عیبهاى او را. «کریم» بمعنى شخص گرامى بلند مرتبه و صاحب جود هر دو آمده، و «لئیم» مقابل اوست بهر یک از دو معنى، و ظاهر اینست که مراد در اینجا از هر دو معنى اوّل است و مراد اینست که: شخص گرامى بلند مرتبه چون بدولت رسد مناقب او ظاهر مى‏شود، زیرا که در دولت قادر بر کارهاى خیر گردد و بمقتضاى طبع خود آنها را بعمل آورد و مناقب او ظاهر گردد، بخلاف پیش از دولت که بسبب عدم قدرت و استطاعت حال او معلوم نباشد، و شخص دنى پست مرتبه چون بدولت رسد قادر بر شرور و بدیها شود و بر وفق طبع و خواهش خود آنها را بعمل آورد و بدیهاى او ظاهر گردد، بخلاف پیش از دولت که باعتبار عدم قدرت و استطاعت حال او معلوم نگردد، و پوشیده نیست که برین قیاس حمل هر یک بر معنى دویم نیز مى‏تواند شد نهایت بنا بر معنى اوّل ظاهر تر و تمامترست.

٥١٠٨ دولة الجاهل کالغریب المتحرّک الى النّقلة.

دولت نادان مانند بیگانه‏ایست حرکت کننده بسوى انتقال.

٥١٠٩ دولة العاقل کالنسیب یحنّ الى الوصلة. دولت عاقل مانند خویشى است که مشتاق باشد بسوى پیوند. مراد به «جاهل» در فقره سابق بقرینه مقابله با «عاقل» درین فقره کم عقل است نه غیر عالم، و مراد اینست که جاهل چون حفظ دولت نمى‏تواند کرد پس اگر دولتى بهم رساند دولت او بمنزله بیگانه خواهد بود از او که حرکت کند بسوى انتقال ازو، و بزودى زایل شود از او و انتقال یابد بدیگرى، و عاقل چون حفظ دولت مى‏تواند کرد دولتى که بهم رساند دولت او مانند خویشى باشد از براى او که شوق این داشته باشد که همواره بپیوندد باو و از او جدا نشود.

٥١١٠ دولة العادل من الواجبات. دولت عادل از واجباتست، یعنى از اموریست که ثابت و پا بر جا باشد.

٥١١١ دولة الجائر من الممکنات. دولت ستم کننده از ممکناتست یعنى از اموریست که بقا و ثباتى نباشد آنها را و بزودى فانى و زایل شوند.

٥١١٢ دولة الاکابر من افضل المغانم. دولت بزرگان از افزونترین غنیمتهاست، زیرا که مردم از دولت ایشان نفع یابند و متضرّر نشوند. و در بعضى نسخه‏ها بدل «الاکابر»: «الاکارم» است و بنا بر این ترجمه اینست که: «دولت مردم گرامى بلند مرتبه»، و حاصل هر دو یکیست.

٥١١٣ دولة اللّئام مذلة الکرام. دولت لئیمان یعنى مردم پست مرتبه خوارى کریمان است. یعنى مردم گرامى‏

بلند مرتبه، زیرا که لئیمان که دولت یابند تربیت أمثال خود از لئیمان کنند و بأحوال کریمان که از أبناى جنس ایشان نیستند نپردازند بلکه درصدد ایذا و آزار ایشان باشند.

٥١١٤ دول الأشرار محن الاخیار. دولتهاى مردم بد محنتهاى نیکانست، بر قیاس آنچه در فقره سابق مذکور شد.

٥١١٥ دول الفجّار مذلّة الأبرار. دولتهاى فاسقان خوارى نیکوکاران است، این هم مضمون فقره سابق است.

٥١١٦ دول اللّئام من نوائب الأیّام. دولتهاى لئیمان از مصیبتهاى روزگارست، زیرا که مردم پست مرتبه که بدولت رسند حوصله آن ندارند که ضبط خود توانند کرد پس پیرو هوا و هوس خود گردند و آنچه توانند از ظلم و جور و غیر آن از انواع شرور و فساد بعمل آورند خصوصا خوار کردن کریمان و ایذا و آزار ایشان، چنانکه قبل از این مذکور شد.

٥١١٧ دار الوفاء لا تخلو من کریم، و لا یستقرّ بها لئیم. خانه وفا خالى نیست از کریمى، و قرار نمى‏گیرد در آن لئیمى. یعنى هر کریمى در آن جا دارد، و کریمى نیست که وفا نداشته باشد، و هیچ لئیمى در آن جا ندارد، و لئیمى نیست که وفا داشته باشد، و مراد وفا بعهدها و وعدها و مانند آنهاست، و «آنرا خانه گفتن» باعتبار اینست که اهلى دارد که فرو گرفته ایشان را مانند خانه که اهلى دارد که در آن باشند، و مراد به «کریم» هر شخص گرامى بلند مرتبه است یا صاحب جود و سخاوت، و «لئیم» مقابل آنست بهر یک از دو معنى.

٥١١٨ دولة الاوغاد مبنیّة على الجور و الفساد. دولت مردم دنى پست مرتبه بنا گذاشته شده بر ستم و فساد.

٥١١٩ دعوا طاعة البغى و العناد و اسلکوا سبیل الطّاعة و الانقیاد تسعدوا فى المعاد. واگذارید فرمانبردن سرکشى و دشمنى را، و سلوک کنید راه طاعت و فرمانبردارى را، تا این که نیکبخت گردید در روز باز گشت. یعنى اگر چنین و چنین کنید نیکبخت گردید در آن روز. و مراد سرکشى و دشمنى با خدا و اولیاى اوست و همچنین طاعت و فرمانبردارى خدا و ایشان.

٥١٢٠ درهم ینفع خیر من دینار یصرع. درهمى که نفع رساند بهترست از دینارى که بیندازد. «درهم» زرى است معروف از نقره که تخمینا بوزن دو ثلث محمدى است که درین زمان معروف است، و «دینار» همین اشرفى چهار دانگ نیمى است که درین زمان نیز معروف است، و مراد به «درهمى که نفع برساند» درهمى است که کسب شود از ممرّ حلال، و صرف شود در راه خیرى یا در هر مصرف حلالى. و به «دینارى که بیندازد» دینارى که کسب شود از ممرّ حرامى، یا صرف شود در آن و بیندازد آدمى را در هلاکت اخروى و زیان و خسران ابدى.

٥١٢١ دلالة حسن الورع عزوف النّفس عن مذلّة الطّمع. دلالت نیکوئى ورع یعنى دلیل بر آن بر گردیدن نفس است از خوارى طمع، یعنى ترک نمودن طمع که باعث خوارى مى‏گردد و ناخوش داشتن آن.

پوشیده نیست که ترک طمع اگر چه سبب ترک بسیارى از محرّمات مى‏شود امّا ترک همه آنها را بحسب ظاهر لازم ندارد پس دلالت آن بر نیکوئى پرهیزگارى که بترک همه محرّمات مى‏شود شاید باعتبار علم آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه‏

باشد باین که ترک طمع بالخاصیه لازم دارد کمال پرهیزگارى را و دلالت بر آن میکند.

٥١٢٢ درهم الفقیر ازکى عند اللّه من دینار الغنىّ. درهم درویش فزایش کننده ترست نزد خدا از دینار توانگر. مراد درهم و دیناریست که بصدقه داده شود یا در راه هر خیرى صرف شود و مراد اینست که هر یک از درهم درویش و دینار غنى فزایش کننده است نزد خدا یعنى اجر و ثواب آن فزایش میکند و زیاد مى‏شود چنانکه فرموده که: أجر حسنه را ده برابر مى‏دهد، امّا افزایش و زیاد شدن درهم فقیر زیاده است از فزایش دینار غنى یعنى اجر و ثواب آن زیاده است از اجر و ثواب این، باعتبار این که درویش با وجود احتیاج خود بآن آنرا در آن صرف کرده، بخلاف توانگر که خود محتاج بآن نبوده و تحقیق «درهم» و «دینار» در فقره سابق سابق شد.

٥١٢٣ داع دعا، و راع رعا، فاستجیبوا للدّاعى و اتّبعوا الرّاعى. خواننده خوانده است و شبانى شبانى کرده، پس اجابت کنید مر خواننده را، و پیروى کنید شبان را. یعنى کسى هست که خوانده شما را براه حقّ و اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى که سبب رستگارى شما گردد، و کسى هست که شبانى شما کند و تربیت کند شما را و بآن راه ببرد و بآن مطلب رساند پس شما اجابت کنید آن خواننده را و متوجّه شوید بسوى آنچه خوانده، و پیروى کنید آن تربیت کننده را تا برساند شما را بآن. و مراد به «خواننده» ممکن است که حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله باشد که تمام امّت خود را خوانده براه حقّ، و مراد «بشبان تربیت- کننده» امام عصر باشد که از براى تربیت اهل آن عصر مقرّر شده و هر که پیروى او کند برسد به آن چه خوانده شده بسوى آن، و ممکن است که مراد به «خواننده» حق تعالى باشد و به «تربیت کننده» هر یک از حضرت رسالت پناهى و حضرات أئمه معصومین صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین هر یک در عصر خود، و ممکن است که مراد به‏

«خواننده و شبان» هر دو یک کس باشد که مردم را براه حق خوانده و تربیت ایشان کند و ببرد هر که را اطاعت او کند بآن راه، و مراد بآن حضرت رسالت پناهى و خلفاى معصومین او باشد صلوات اللّه و سلامه علیهم هر یک در عصر خود، و بر هر تقدیر مراد اینست که شما مهمل واگذاشته نشده‏اید بلکه خوانده شده‏اید بسوى راهى، و تربیت کننده مقرّر شده از براى شما، پس باید که متوّجه آن راه شوید و اطاعت کنید تربیت کننده را تا بسعادت ابدى و فیروزى سرمدى فایز گردید.

٥١٢٤ دار بالبلاء محفوفة و بالغدر موصوفة لا تدوم احوالها و لا یسلم نزّالها. خانه‏ایست ببلا فرو گرفته شده، و ببى وفائى وصف کرده شده، پاینده نمى‏ماند احوال آن، و سالم نمى‏ماند فرود آیندگان آن. این کلام را در وصف دنیا فرموده‏اند و معنى آن ظاهرست و محتاج بشرح نیست.

٥١٢٥ دار هانت على ربّها فخلط حلالها بحرامها، و خیرها بشرّها، و حلوها بمرّها. خانه‏ایست که خوارست بر صاحب آن، پس آمیخته کرده حلال آنرا بحرام آن، و خوب آنرا ببد آن، و شیرین آنرا بتلخ آن. این کلام را نیز در وصف دنیا فرموده‏اند و مراد اینست که: آن خانه‏ایست که آنرا قدر و قیمتى نزد پروردگار آن نیست، زیرا که آنرا سراى اقامت از براى کسى نکرده و مخصوص دوستان خود نگردانیده، بلکه سرائى گردانیده که چند روزى وارد شوند بر آن و امتحان خوب و بد و مطیع و عاصى در آن بشود تا هر کس بسزا و جزاى خود برسند، پس ازین راه آنرا پاکیزه‏

نگردانیده از حرامها و بدیها، و خالص نساخته از تلخیها، بلکه آمیخته ساخته حلال آنرا بحرام آن، و خوب آنرا ببد آن، و شیرین آنرا بتلخ آن، هر یک از براى حکمت و مصلحتى چند که در آن بوده که مقام گنجایش تفصیل آنها را ندارد و آنچه مذکور شد «از بودن غرض از آن امتحان، نه اقامت در آن» کافیست در اشاره اجمالى به آنها.

٥١٢٦ دار البقاء محل الصّدّیقین، و موطن الابرار و الصّالحین. خانه بقا یعنى بهشت جایگاه آنانست که ملازم راستى‏اند، و محلّ نیکوکاران و صالحان است.

٥١٢٧ دار الفناء مقیل العاصین و محلّ الأشقیاء و المتعدّین . خانه فنا یعنى دنیا خوابگاه عاصیان و محلّ بدبختان و از حدّ در گذرندگان است، یعنى ایشان آنرا محلّ اقامت خود قرار داده‏اند و تمتع از لذّات آنرا غرض از آن دانسته‏اند، بخلاف اطاعت کنندگان و نیکبختان که مى‏دانند که غرض از آن تحمل مشقت طاعات و عبادات و صبر بر مصائب و نوائب است از براى فیروزى بسعادت و نیکبختى در سراى پاینده جاوید.

٥١٢٨ دار النّاس تأمن غوائلهم، و تسلم من مکایدهم. مدارا کن با ناس تا ایمن باشى از مصیبتهاى ایشان، و سالم مانى از فکرهاى ایشان. «مدارا» بمعنى تقیه کردن و نرمى کردنست و مراد به «ناس» مخالفان است یا مطلق مردم، و «مصیبتهاى ایشان» یعنى مصیبتهائى که ایشان بتو رسانند اگر مدارا نکنى.

٥١٢٩ دار النّاس تستمتع باخائهم، و القهم بالبشر تمت اضغانهم . مدارا کن با ناس تا بهره یابى ببرادرى ایشان، و ملاقات کن با ایشان بشکفته روئى تا بمیرد کینه‏هاى ایشان. مراد اینست که: هر گاه مدارا کنى با ایشان ایشان نیز برادرى و دوستى کنند با تو، و تو بهره یابى از آن، و هر گاه ملاقات کنى با ایشان بشکفته روئى کینه‏هاى ایشان بمیرد و فرو نشیند و در پى ایذا و آزار تو نباشند.

٥١٣٠ دار عدوّک و اخلص لودودک تحفظ الأخوّة و تحرز المروءة. مدارا کن با دشمن خود، و خالص بگرد از براى دوست خود تا این که حفظ کنى برادرى را، و جمع کنى مروّت را، یعنى اگر خالص گردى با دوست خود حفظ کنى شرایط برادرى را که با او دارى، و جمع کنى مروّت را یعنى مردى یا آدمیت را و بنا بر این این هر دو اشاره بفایده خالص گردیدن با دوست است و فایده مدارا کردن با دشمن مذکور نشده باعتبار ظهور آن، چه ظاهرست که آن باعث ایمنى از او مى‏شود، بلکه گاهى باعث زوال دشمنى و حصول دوستى مى‏گردد، و ممکن است که «حفظ برادرى» فایده خالص گشتن باشد، و «جمع کردن مروّت» فایده مدارا کردن، بر عکس ترتیب مذکور، و ممکن است که هر یک فایده هر یک باشد و مراد به «حفظ برادرى نسبت بدشمن خود» حفظ برادرى باشد که مؤمنان با هم دارند خواه دوست باشد و خواه دشمن، پس هر گاه کسى با مؤمن دشمن مدارا کند حفظ آن برادرى را از جانب‏

خود کرده بلکه گاه باشد که آن دشمن نیز بسبب آن دوست گردد و حفظ برادرى از جانب او نیز بشود.

٥١٣١ دع الکلام فیما لا یعنیک، و فى غیر موضعه، فربّ کلمة سلبت نعمة و لفظة اتت على مهجة. واگذار سخن گفتن را در آنچه مهمّ نباشد ترا، و در غیر جاى آن، پس بسا کلمه باشد که زایل کند نعمتى را، و بسا لفظى که بیاید بر خونى. «مهمّ نباشد ترا» یعنى اعتنائى بآن نداشته باشى و از فوت آن غمّ و همى رو ندهد ترا، و «در غیر جاى آن» یعنى واگذار سخن را در جائى که جاى آن نباشد، باعتبار این که گفتن آن در آنجا متضمن ضررى باشد یا فایده بر آن مترتب نشود، و «بسا لفظى که بیاید بر خونى» یعنى سبب ریختن خونى شود بناحقّ.

٥١٣٢ دع ما یریبک الى مالا یریبک. واگذار آنچه را بشکّ اندازد ترا بسوى آنچه بشکّ نیندازد ترا. یعنى در هر امرى و کارى هرگاه طریقى باشد که شکى نباشد در صحت و استقامت آن، و طریقى باشد که مشکوک باشد، آن طریق را اختیار کن که شکى نباشد در آن، و وا گذار آن طریق را که شکّ داشته باشى در آن هر چند منفعت آن بر تقدیر صحت زیاده باشد از منفعت آن طریق یقینى.

و از این قبیل است عمل باحتیاط در مسائل شرعیه، چه هر گاه عمل باحتیاط شود یقین ببرائت ذمّه حاصل شود، و هر گاه عمل بآن نشود شکّ باشد در آن، پس عمل بیقین باید کرد مثل این که جمعى از علما قرائت سوره را در نماز واجب مى‏دانند، و جمعى دیگر واجب نمى‏دانند بلکه مستحبّ مى‏دانند، پس اگر کسى احتیاط کند و بخواند یقین ببرائت ذمّه خود حاصل کند و بنا بر هر دو مذهب نماز او صحیح باشد، و اگر نخواند او را یقین بآن نباشد بلکه شکّ در آن باشد،

زیرا که بنا بر قول باستحباب نماز او صحیح باشد و بنا بر قول بوجوب نماز او صحیح نباشد.

و ممکن است که معنى کلام این باشد که: واگذار آنچه را بقلق و اضطراب آورد ترا بسوى آنچه بقلق و اضطراب نیاورد ترا، یعنى در هر کارى که اراده آن داشته باشى اگر قلق و اضطرابى در نفس خود در آن باب یابى، ترک کن آنرا و بپرداز بکارى که قلق و اضطرابى در خود در آن باب نیابى، زیرا که قلق و اضطراب نفس مؤمن در کارى نشان فساد و بطلان آنست، و آرام و اطمینان او در آن نشان صحت و استقامت آنست.

٥١٣٣ دع ما لا یعنیک، و اشتغل بمهمّک الّذى ینجیک. واگذار آنچه را مهمّ نباشد ترا، و مشغول شو به آن چه مهمّ باشد ترا که رستگارى دهد ترا. یعنى ترک کن آنچه را چندان در کار نباشد ترا مانند مطالب پوچ دنیوى، و مشغول شو به آن چه مهمّ و ضرور باشد ترا و باعث رستگارى تو شود در آخرت از طاعات و عبادات و سایر اعمال و افعال خیر.

٥١٣٤ دع المزاح فإنّه لقاح الضّغینة. واگذار مزاح را، پس بدرستى که آن آبستنى کینه است یعنى آبستن بکینه است مراد اینست که مزاح و خوش طبعى با مردم بسیار نباید کرد، زیرا که هر گاه بسیار شد آن، نمى‏شود که بعضى از آنها سبب رنجش و کینه بعضى نگردد و منتج آن نشود.

٥١٣٥ دع السّفه فانّه یزرى بالمرء و یشینه. واگذار سفه را پس بدرستى که آن خوار میکند مرد را، و عیبناک مى‏گرداند.

مراد به «سفه» سبکى مقابل حلم و بردبارى است.

٥١٣٦ دع الحدّة و تفکّر فى الحجّة و تحفّظ من الخطل تأمن الزّلل. واگذار تندى را، و فکر کن در حجت، و نگاهدارى کن از خلل تا ایمن گردى از لغزش. مراد به «حجت» دلیل و برهان است یعنى فکر کن در هر دلیل و برهانى که خواهى بر مطلبى بگوئى تا این که خطا و غلطى در آنها نشود، یا در حجت خود در روز قیامت از براى خلاصى خود یعنى فکر کن در این که بنحوى عمل کنى که در روز قیامت حجت تو باشد از براى رستگارى تو، و بآن رستگار توانى شد، و مراد به «خطل» سخنان فاسد است یا مطلق پر گوئى. و مراد نگاهدارى نفس خود است از آن. و «تا ایمن گردى» یعنى هر گاه چنین و چنان کنى ایمن گردى از لغزش و لغزشى از تو صادر نشود، بخلاف این که تندى کنى، یا فکر در حجت خود نکنى، یا این که هرزه گوئى، یا این که پر گوئى که هر یک از آنها مظنه لغزش است. و ممکن است که مراد این باشد که: هر گاه نگاهدارى کنى از خطل ایمن گردى از لغزش، و ثمره آن دو امر دیگر مذکور نباشد.

٥١٣٧ دع الحسد و الکذب و الحقد فانّهنّ ثلاثة تشین الدّین و تهلک الرّجل. واگذار حسد و دروغگوئى و کینه را، پس بدرستى که آنها سه خصلت‏اند که عیبناک میکنند دین را، و هلاک میکنند مرد را. مراد هلاکت اخرویست بلکه گاهى دنیوى نیز.

٥١٣٨ دع القول فیما لا تعرف، و الخطاب فیما لم تکلّف، و امسک عن طریق اذا خفت ضلالته. واگذار سخن گفتن را در آنچه نمى‏دانى، و سخن گفتن را در آنچه تکلیف کرده نشده بآن، و بازایست از راهى هر گاه بترسى از گمراهى آن، یعنى در امور دین مرو مگر براهى که یقین باستقامت آن داشته باشى، و باز ایست از راهى که احتمال گمراهى و ضلالت آن دهى، بلکه در امور دنیوى نیز بقدر مقدور رعایت این معنى باید کرد.

٥١٣٩ دع الانتقام فانّه من أسوء افعال المقتدر، و لقد اخذ بجوامع- الفضل من رفع نفسه عن سوء المجازاة. واگذار انتقام کشیدن را، پس بدرستى که آن از بدترین کارهاى کسیست که قادر بر آن باشد، و هر آینه بتحقیق فرا گرفته همه فراهم آورنده‏هاى فضل و افزونى را کسى که بلند کرده نفس خود را از جزا دادن مردم ببدى یعنى بلند مرتبه‏تر داشته نفس خود را از این که چنین کار پستى بکند.

٥١٤٠ دوام الفتن من اعظم المحن. دائم بودن فتنه‏ها و آشوبها از بزرگترین محنتهاست پس در هر زمانى که فتنه و آشوب کم باشد قدر آنرا باید دانست و شکر آن باید کرد.

٥١٤١ دوام الطاعات و فعل الخیرات و المبادرة الى المکرمات من کمال الایمان و أفضل الاحسان.

دایم بودن طاعات و کردن خیرات و پیشى گرفتن بسوى خویهاى گرامى از کمال ایمان و افزونترین احسانست. ممکن است که «فعل» و همچنین «المبادرة» بکسر خوانده شود و بنا بر این معنى اینست که دوام هر یک از طاعات و کردن خیرات و پیشى گرفتن بسوى خویهاى گرامى از کمال ایمان است، و ممکن است که آنها بضمّ خوانده شود و بنا بر این معنى اینست که: دوام طاعات و اصل کردن خیرات و اصل پیشى گرفتن بسوى خویهاى گرامى از کمال ایمان است.

٥١٤٢ دوام الظلم یسلب النّعم و یجلب النّقم . دایم بودن ستم میر باید نعمتها را، و مى‏کشد انتقامها را یعنى سبب آنها مى‏شود.

٥١٤٣ دوام العافیة اهنأ عطیّة و أفضل قسم. دایم بودن عافیت گواراتر بخشیده شده‏ایست، و افزونتر بهره‏ایست. مراد به «عافیت» عافیت از کوفتها و دردها و خوف ناامنى است و غرض از ذکر «بودن آن گواراتر عطیه و افزونتر بهره» اینست که قدر آن نعمت را باید دانست و حقّ شکر آنرا ادا باید کرد.

٥١٤٤ دوام الذّکر ینیر القلب و الفکر. دایم بودن یاد خدا روشن میکند دل را و فکر را.

٥١٤٥ دوام الصّبر عنوان الظّفر و النّصر.

دایم بودن صبر عنوان فیروزى و یاریست یعنى سر سخن آنها یا دلیل آنهاست و آنها را در پى دارد.

٥١٤٦ دوام الغفلة یعمى البصیرة. دایم بودن غفلت نابینا مى‏گرداند بینائى را. مراد اینست که عادت کردن بغفلت یعنى غفلت از یاد حق تعالى باعث این مى‏شود که بینائى و قوّت دریافتى که حق تعالى بآدمى داده زایل و باطل گردد و قابلیت ادراک حقایق و معارف از او سلب شود. و ممکن است که مراد به «غفلت» ترک تفکر و تدبّر و اشتغال بلهو و لعب باشد و این که عادت به آنها باعث زوال بینائى گردد بهمان معنى که مذکور شد.

٥١٤٧ دوام العبادة برهان الظّفر بالسّعادة. دایم بودن عبادت دلیل فیروزى بنیکبختى است.

٥١٤٨ دوام الشّکر عنوان درک الزّیادة. دایم بودن شکر گزارى عنوان دریافت زیادتى است، یعنى سر سخن یا دلیل یافتن زیادتى نعمت است.

٥١٤٩ دوام الفکر و الحذر یؤمن الزّلل و ینجى من الغیر. دایم بودن فکر و حذر کردن ایمن مى‏گرداند از لغزش، و رستگار مى‏سازد از تغیرها یعنى تغیرهاى نعمتهائى که باین کس عطا شده باشد.

٥١٥٠ دوام الاعتبار یؤدّى الى الاستبصار و یثمر الازدجار. دایم بودن عبرت گرفتن مى‏کشاند بسوى بینائى، و میوه مى‏دهد باز ایستادن را، یعنى بینائى دل و ذهن را و باز

ایستادن از بدیها را. و مراد به «عبرت گرفتن» نپذیرفتن است و این که از بدى عاقبت هر امرى پى برده شود ببدى آن و امثال آن‏

و اجتناب شود از آنها، و از خوبى عاقبت هر امرى پى برده شود بخوبى آن و أمثال آن و رغبت شود در آنها.

٥١٥١ درک الخیرات بلزوم الطّاعات. دریافتن خیرها بلازم بودن طاعتهاست یعنى دایم داشتن آنها و جدا نشدن از آنها.

٥١٥٢ درک السّعادة بمبادرة الخیرات و الأعمال الزّاکیات. دریافتن نیکبختیها بپیشى گرفتن بخیرات و عملهاى پاکیزه است.

٥١٥٣ دواء النّفس الصّوم عن الهوى و الحمیة عن لذّات الدّنیا. دواى نفس باز ایستادنست از خواهش، و منع نمودن از لذّتهاى دنیا.

٥١٥٤ داووا بالتّقوى الأسقام، و بادروا بها الحمام، و اعتبروا بمن اضاعها، و لا یعتبرنّ بکم من اطاعها. دوا کنید بپرهیزگارى بیماریها را، و پیشى گیرید بآن مرگ را، و عبرت بگیرید بکسى که ضایع کرده آنرا، و عبرت نگیرد بشما کسى که اطاعت کرده آنرا. یعنى بیماریهاى روحانى را بپرهیزگارى علاج کنید و از خود رفع نمائید، و پیشى بگیرید باین پرهیزگارى بر مرگ یعنى شتاب کنید در آن که پیش از رسیدن مرگ واقع شود

که مبادا ناگاه مرگ در رسد و مهلت آن نیابید. و «عبرت بگیرید بکسى که ضایع کرده آنرا» یعنى تأمل کنید در بدى حال و سوء عاقبت او و زیان و خسران او در روز جزا، پس عبرت گیرید از آن و اجتناب کنید از این که شما نیز مثل او گردید، و چنان مکنید که شما ضایع کرده باشید آنرا و دیگران تأمّل کنند در حال شما و عبرت بگیرند بآن و اطاعت کنند پرهیزگارى را و فرمان آن ببرند تا مانند شما نباشند.

٥١٥٥ داوو الغضب بالصّمت، و الشّهوة بالعقل. دوا کنید خشم را بخاموشى و خواهش را بعقل. «دوا کردن خواهش بعقل» ظاهرست، چه عقل منع میکند از پیروى خواهشها که در آنها مفسده باشد. و امّا «دوا کردن خشم بخاموشى» پس ممکن است که باعتبار این باشد که خشم آدمى را بطیش آورد و باعث این شود که هرزه و دشنام و مانند آنها از او صادر شود بلکه هر چند از آنها بگوید خشم او زیاد شود و آنها را زیاد کند پس کسى که خاموشى را شیوه خود کند مفاسد خشم بر آن مترتّب نشود پس بمنزله دوائیست از براى غضب بلکه قدرى صبر بر آن باعث این مى‏شود که غضب او فرو نشیند و زایل گردد.

و ممکن است که باعتبار این باشد که کسى که خاموشى را شیوه خود کند غالب اینست که کسى کارى نکند که او را بخشم آورد پس آن دوائیست که مانع از عروض آن مى‏شود مانند دواها که حفظ صحت میکنند.

٥١٥٦ داووا الجور بالعدل، و داووا الفقر بالصّدقة و البذل. دوا کنید ستم را بعدل، و دوا کنید درویشى را بصدقه و بخشش، خطاب بحکام و توانگران است چه حکام ستمها را بعدل دوا مى‏توانند کرد چه خوف از عدل ایشان باعث این شود که ستم کم واقع شود و آنچه واقع شود باز خواست آن کنند و تدارک و تلافى آن باشد، و توانگران ظاهرست که دواى درویشى بصدقه و بخشش توانند کرد. و ممکن است که هر دو خطاب بحکام باشد چه ایشان قادر بر هر دو باشند

و ممکن است که خطاب دویم بفقرا و درویشان باشد و مراد این باشد که تصدّق و بخشش ایشان بقدر مقدور باعث رفع فقر و درویشى از ایشان گردد.

٥١٥٧ دعاکم ربّکم سبحانه فنفرتم و ولّیتم، و دعاکم الشّیطان فاستجبتم و اقبلتم. خوانده است شما را پروردگار شما که پاک است او پس گریختید و پشت گردانیدید، و خوانده شما را شیطان پس اجابت کردید و رو آوردید. مراد توبیخ و سرزنش عاصیان و گنهکاران است که پروردگار ایشان با آن همه حقوق او تعالى شأنه خوانده ایشان را به آن چه صلاح ایشان باشد و سبب رستگارى ایشان گردد و ایشان مى‏گریزند از آن، و رو مى‏گردانند، و شیطان خوانده ایشان را به آن چه باعث هلاکت و زیان و خسران ایشان باشد و ایشان اجابت میکنند او را، و رو مى‏آورند بسوى او.

٥١٥٨ دعاکم اللّه سبحانه الى دار البقاء، و قرارة الخلود و النّعماء، و مجاورة الانبیاء و السّعداء، فعصیتم و أعرضتم، و دعتکم الدّنیا الى قرارة الشّقاء و محلّ الفناء و أنواع البلاء و العناء فأطعتم و بادرتم و أسرعتم. خوانده است شما را خدا که پاکست او بسوى خانه بقا و جایگاه پایندگى و نعمت، و همسایگى پیغمبران و نیکبختان، پس نافرمانى کردید و رو گردانیدید، و خوانده است شما را دنیا بسوى جایگاه بدبختى و محلّ فنا و أنواع بلا و رنج، پس فرمانبردارى کردید و پیشى گرفتید و شتاب کردید، این نیز توبیخ و سرزنش عاصیان و گنهکارانست مانند فقره سابق.

حرف ذال

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «ذال» بانقطه‏

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥١٥٩ ذاکر اللّه سبحانه مجالسه. یاد کننده خدا که پاک است او همنشین اوست، یعنى بمنزله اینست که همنشین باشد با او سبحانه و تعالى.

٥١٦٠ ذاکر اللّه مؤانسه. یاد کننده خدا مؤانس اوست، یعنى او با حق تعالى بلاتشبیه بمنزله دو کس‏اند که با یکدیگر انس گرفته باشند.

٥١٦١ ذکر اللّه نور الایمان. یاد خدا نور ایمانست.

٥١٦٢ ذکر اللّه مطردة الشّیطان. یاد خدا محلّ یا آلت راندن شیطان است، یعنى بسبب آن شیطان رانده مى‏شود و دور مى‏گردد از آن یاد کننده.

٥١٦٣ ذکر اللّه شیمة المتّقین. یاد خدا خوى پرهیزگاران است.

٥١٦٤ ذاکر اللّه من الفائزین. یاد کننده خدا از فیروزى یا بندگان است.

٥١٦٥ ذکر اللّه جلاء الصّدور و طمأنینة القلوب. یاد خدا جلاى سینه‏ها و آرام دلهاست.

٥١٦٦ ذکر اللّه قوت النّفوس و مجالسة المحبوب. یاد خدا قوت نفسها و همنشینى دوست است «قوت» بضمّ قاف و سکون واو و تاى دو نقطه بالا آن چیزیست از خوردنى که بآن بر پاى مى‏ایستد بدن آدمى و باقى مى‏ماند، و مراد اینست که: چنانکه بخوردنى بر پاى مى‏ایستند بدنها، بذکر خدا بر پاى مى‏ایستند نفسها. و ظاهر این عبارت تجرّد نفس است و مراد به «دوست» همانا حق تعالى است و مراد اینست که ذکر حق تعالى بمنزله همنشینى با اوست تعالى شأنه.

٥١٦٧ ذکر اللّه ینیر البصائر و یونس الضّمائر. یاد خدا روشن مى‏گرداند بصیرتها و بینائیها را، و انس مى‏دهد ضمیرها را «ضمیر» چیزیست که در نفس در آید و مراد در اینجا محلّ آنست که نفس باشد یعنى أنس و آرام مى‏دهد نفسها را بحقّ تعالى.

٥١٦٨ ذکر اللّه تستنجح به الأمور و تستنیر به السّرائر. یاد خدا بر آورده مى‏شود بآن کارها، و روشن مى‏گردد بآن پوشیده‏ها یعنى امور پنهانى یا ضمیرها و قوّتهاى مدرکه.

٥١٦٩ ذکر اللّه دواء اعلال النّفوس. یاد خدا دواى بیماریهاى نفسهاست.

٥١٧٠ ذکر اللّه طارد اللّاواء و البؤس. یاد خدا دور کننده سختى و شدّت حاجت است.

٥١٧١ ذکر اللّه رأس مال کلّ مؤمن، و ربحه السّلامة من الشّیطان. یاد خدا سرمایه هر مؤمنى است، و سود آن سلامتى از شیطانست.

٥١٧٢ ذکر اللّه دعامة الایمان و عصمة من الشّیطان. یاد خدا ستون ایمانست و نگاهداریست از شیطان.

٥١٧٣ ذکر اللّه سجیّة کلّ محسن و شیمة کلّ مؤمن. یاد خدا خصلت هر نیکو کاریست و خوى هر مؤمنى است.

٥١٧٤ ذکر اللّه مسرّة کلّ متّق و لذّة کلّ موقن. یاد خدا شادمانى هر پرهیزگاریست و لذّت هر صاحب یقینى، یعنى صاحب یقین بوجود مبدأ و معاد.

٥١٧٥ ذکر الآخرة دواء و شفاء. یاد آخرت دوا و شفاست، زیرا که باعث این مى‏شود که آدمى پشیمان شود از آنچه کرده باشد از گناهان، و نگاهدارد خود را دیگر از آنها پس دوا و شفائیست روحانى.

٥١٧٦ ذکر الدّنیا ادوا الادواء. یاد دنیا بدترین بیماریهاست، زیرا که باعث شیفتگى بآن و غفلت از آخرت مى‏شود و آن بیماریى است روحانى که بدترین بیماریهاست.

٥١٧٧ ذکر الموت یهوّن اسباب الدّنیا. یاد مرگ خوار مى‏گرداند اسباب دنیا را.

٥١٧٨ ذلّ الرّجال فى خیبة الآمال. خوارى مردان در نومیدى از امیدهاست، پس مرد نباید که امیدى چند از براى خود قرار دهد که هر گاه حاصل نشود و نومید گردد از آنها، خوار گردد، و ممکن است که مراد این باشد که در وقت مرگ است هر گاه کارى نکرده باشد که امید بآن داشته باشد در آخرت و دیگر امید کردن کار خیرى باقى نباشد از براى او.

و ممکن است که مراد به «آمال» امیدهائى باشد که این کس از حق تعالى دارد یعنى خوارى مردان در نومیدى از امیدهائیست که بحقّ تعالى باید داشت و مؤید ابن در احادیث و ادعیه وارد شده.

٥١٧٩ ذو العقل لا ینکشف الّا عن احتمال و اجمال و افضال. صاحب عقل گشوده نمى‏شود مگر از متحمل شدن و نیکوئى کردن و احسان نمودن.

یعنى گشوده نمى‏شود حال او و ظاهر نمى‏گردد صاحب عقل بودن او مگر از این صفات، پس کسى که این صفات در او نباشد صاحب عقل نباشد. و مراد به «متحمل شدن» متحمل شدن مؤنات و اخراجات محتاجانست، یا متحمل شدن درشتیها و بى‏آدابیهاى مردم، و بصدد تلافى و انتقام آنها بر نیامدن.

٥١٨٠ ذهاب العقل بین الهوى و الشّهوة. رفتن عقل میان هوا و شهوت است، یعنى بسبب غلبه یکى از آنها مى‏شود و مراد به «هوى» خواهش امرى است که حاصل نباشد، و مراد به «شهوت» خواهش امریست که میسر باشد، و شهوتى که سبب رفتن عقل مى‏شود شهوت معاصى است و هوایى که باعث آن مى‏شود هر هوایى است از هواهاى امور دنیوى که مشغول سازد آدمى را بسعى از براى آن، و باز دارد از سعى از براى آخرت.

٥١٨١ ذلّ الدّنیا عزّ الآخرة. خوارى دنیا عزّت آخرت است. مراد خواریى است که در دنیا بسبب فقر و درویشى باشد یا بسبب ظلم کسى بر این کس باشد نه خواریهایى که آدمى خود منشأ آنها گردد بسبب طمع و مانند آن چه آنها سبب خوارى آخرت نیز گردد.

٥١٨٢ ذهاب البصر خیر من عمى البصیرة. رفتن چشم بهترست از کورى بینائى یعنى بینائى دل، چه ظاهرست که رفتن چشم زیانى ندارد مگر در دنیا و با وجود این تلافى آن مى‏شود در آخرت، و کورى بینائى دل سبب هلاکت اخروى مى‏گردد نعوذ باللّه منه.

٥١٨٣ ذهاب النّظر خیر من النّظر الى ما یوجب الفتنة. رفتن نگاه یعنى کورى چشم بهترست از نگاه کردن به آن چه باعث فتنه شود یعنى گرفتار شدن بوبال اخروى.

٥١٨٤ ذر الطّمع و الشّرة ، و علیک بلزوم العفّة و الورع.

بگذار طمع و سختى حرص را، و برتست لازم بودن و جدا نشدن از عفت و پرهیزگارى.

٥١٨٥ ذر ما قلّ لما کثر، و ما ضاق لما اتّسع. بگذار آنچه را اندک است از براى آنچه بسیار است، و آنچه را تنگ است از براى آنچه وسیع است، یعنى ترک کن دنیا را که کم و تنگ است از براى آخرت که بسیار و وسیع است.

٥١٨٦ ذر الاسراف مقتصدا، و اذکر فى الیوم غدا. بگذار اسراف را میانه روى کننده، و یاد کن در امروز فردا را. یعنى ترک اسراف کن باین که میانه‏روى کنى نه این که بخل و تنگ‏گیرى نمائى، و «یاد کردن فردا در امروز» یا تأکید نهى از اسراف است و این که: در امروز یاد فردا باید کرد و از اضطرار و احتیاج در آن حذر باید کرد تا سبب ترک اسراف در امروز گردد، و ممکن است که کلامى بسر خود باشد و مراد این باشد که: در دنیا یاد آخرت باید کرد و سعى از براى آن باید نمود.

٥١٨٧ ذلّل قلبک بالیقین، و قرّره بالفناء، و بصره فجائع الدّنیا. رام کن دل خود را بیقین، و قرار ده آنرا بفنا، و بینا گردان آنرا بمصیبتهاى دنیا. یعنى نفس خود را رام خود کن که سرکشى نکند با تو و از فرمان تو بدر نرود بسبب یقین بأحوال مبدأ و معاد و انقطاع دنیا و عدم وقع راحت و تعب آن، بخلاف ثواب و عقاب آخرت که باقى و دائم و عظیم و جسیم است، و «قرار ده آنرا بفنا» یعنى بیاد آور او را فناى دنیا و عدم بقاى آنرا تا این که بسبب آن قرار گیرد و حریص در طلب آن و سعى از براى آن نباشد، و همچنین «بینا گردان او را بمصیبتهاى دنیا و آلام و محنتهاى آن» تا باعث قرار و استقرار او گردد و خود را از براى دنیا مشغول از آخرت نگرداند.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٥١٨٨ ذر السّرف فانّ المسرف لا یحمد جوده و لا یرحم فقره. واگذار اسراف را پس بدرستى که اسراف کننده ستوده نمى‏شود بخشش او، و رحم کرده نمى‏شود درویشى او، یعنى بخششى که اسراف کننده کند پسندیده نیست نزد خدا و خلق، و هرگاه بسبب اسراف فقیر و درویش گردد خدا و خلق فقر و درویشى او را رحم نکنند.

٥١٨٩ ذر العجل فانّ العجل فى الأمور لا یدرک مطلبه و لا یحمد أمره. واگذار تعجیل کردن را، پس بدرستى که تعجیل کننده در کارها در نمى‏یابد مطلب خود را، و ستوده و پسندیده نمى‏شود کار او.

٥١٩٠ ذروة الغایات لا ینالها الّا ذوو التّهذیب و المجاهدات. بلند پایانها را یعنى بلند مراتب و مدارج را نمى‏رسد بآن مگر صاحبان تهذیب و مجاهدتها، یعنى آنانکه تهذیب نفوس خود نمایند از معاصى و گناهان، یعنى پاکیزه سازند آنها را از آنها و مجاهده، و جنگ کنند با نفوس خود از براى داشتن آنها بر طاعات و منع از معاصى.

٥١٩١ ذمّتى بما اقول رهینة، و انا به زعیم انّ من صرّحت له العبر عمّا بین یدیه من المثلات حجزه التّقوى عن تقحّم الشّبهات.

ذمّه من به آن چه مى‏گویم در گرو است و من بآن ضامنم، بدرستى که کسى که تصریح کند از براى او عبرتها از آنچه پیشروى اوست از عقوبتها و نکالها منع کند او را تقوى یعنى پرهیزگارى یا ترس از خدا از انداختن خود در شبهه‏ها. «ذمّه» بکسر ذال با نقطه و تشدید میم بمعنى عهد و کفالت و ضمان است و مى‏گویند: فلان مبلغ از مال فلان در ذمّه منست چنانکه مى‏گویند که: بر گردن منست، یعنى در عهده من است و ترا باید داد و مراد در اینجا اینست که صدق و راستى آنچه مى‏گویم در عهده من است و ذمّه خود را در گرو آن کرده‏ام که از عهده راستى آن برآیم چنانکه کسى که چیزى را گرو کرده باشد بازاى طلب حقّ کسى آن کس بازیافت حقّ خود از آن گرو مى‏تواند کرد. و «من بآن ضامنم» تأکید سابق است و غرض از این مبالغه در اوّل کلام ترغیب مردم است در شنیدن آن و اشاره باین که آن امر عظیمى است که مظنه اینست که مردم قبول نکنند نهایت شکى و شبهه در آن نیست و «بدرستى که کسى» (تا آخر کلام) بیان آن چیزیست که فرمودند که مى‏گویم. و «عبرت» در اصل بمعنى عبور از چیزى بچیزیست و بآن اعتبار مستعمل مى‏شود در متنبه شدن از عذاب و عقابى که واقع شود بر کسى بسبب کار بدى و باز ایستادن بسبب آن تنبه از مثل آن کار، و مراد در اینجا فکرت و تأمّل است یا موعظه و نصیحت که هر یک سبب عبرت مى‏شود و حاصل کلام اینست که کسى که فکرتهاى او یا موعظه‏ها که او را کنند صریح کند از براى او از آنچه پیشروى اوست از عقوبتها و نکالهاى معاصى و گناهان یعنى کشف کند از آنها و ظاهر و هویدا سازد آنها را از براى او چنان حذر کند از آنها و دورى گزیند که منع کند او را تقوى از انداختن خود در امور شبهه ناک چه جاى معاصى و گناهان بى‏شبهه.

٥١٩٢ ذلّ فى نفسک، و عزّ فى دینک، و صن آخرتک، و ابذل دنیاک. خوار باش در نفس خود، و عزیز باش در دین خود، و نگاهدار آخرت خود را،

و بذل کن دنیاى خود را. مراد به «خوار بودن در نفس خود» اینست که تکبر نداشته باشد و فروتنى کند در درگاه حق تعالى و با مردم. و به «عزیز داشتن دین خود» اینست که سخت باشد در آن و سهل انگارى نکند و از براى امور دنیوى هر چند عظیم باشد کارى نکند که ضرر بدین او داشته باشد.

٥١٩٣ ذد عن شرائع الدّین و حط ثغور المسلمین، و احرز دینک و امانتک بانصافک من نفسک، و العمل بالعدل فى رعیّتک. دفع کن از شرایع دین، و حفظ کن سر حدّهاى مسلمانان را، و جمع کن دین خود را و امانت خود را، بانصاف آوردن از نفس خود، و عمل کردن بعدل در رعیت خود. خطاب بأمراى خود بوده و هر که از قبیل ایشان باشد از پادشاهان و امراء و حکام و «شرایع» جمع «شریعت» است و «شریعت» در اصل جائى را گویند که مردم وارد شوند به آنجا از براى آب برداشتن و باعتبار تشبیه بآن قواعد و احکام دین را «شرایع» گویند و مراد به «دفع از شرایع» محکم نگاهداشتن آنهاست و این که نگذارند که رخنه به آنها راه یابد و کسى مخالفت آنها نماید. و مراد به «حفظ کردن سرحدّهاى مسلمانان» آماده نمودن اسباب نگاهدارى آنهاست از لشکر و اسب و سلاح و مانند آنها، و اگر کسى را همین میسر باشد که خود در سرحدّى باشد که اگر دشمنى بیاید بدفع ایشان برود یا نگاهبانى کند و خبر آمدن ایشان را بمسلمانان رساند، یا از براى مصلحتى دیگر از مصالح آنجا، یا این که اسبى یا سلاحى‏

از براى اهل آنجا فرستد همان نیز خوبست و اجر عظیم دارد. و «جمع کن دین خود را و امانت خود را بانصاف» یعنى همین که انصاف بیاورى از نفس خود و عدل کنى در رعیت جمع کنى میان دین و امانت خود، و صاحب هر دو باشى. و مراد به «انصاف آوردن از نفس خود» اینست که خود را با هر کس برابر داند که گویا خود را نصفى دانسته و او را نصفى، و خود را بر دیگرى ترجیح ندهد، و هر گاه بیند در مقدّمه که حق با دیگریست اقرار کند بآن و رعایت خود نکند.

٥١٩٤ ذو الافضال مشکور السّیادة. صاحب احسان شکر کرده شده بزرگیست، یعنى مردم بزرگى او را شکر کنند و راضى و خشنود باشند بآن.

٥١٩٥ ذو المعروف محمود العادة. صاحب عطا ستوده عادت است یعنى عادت او نزد خدا و خلق ستوده و محمودست.

٥١٩٦ ذو الکرم جمیل الشّیم مسد للنّعم وصول للرّحم. صاحب کرم نیکو خوست، احسان کننده نعمتهاست، پیوند کننده است مر خویشى را، یعنى صله خویشان بجا مى‏آورد.

٥١٩٧ ذو الشّرف لا تبطره منزلة نالها و ان عظمت کالجبل الّذى لا تزعزعه الرّیاح، و الدّنىّ تبطره ادنى منزلة کالکلأ الّذى یحرّکه مرّ النّسیم. صاحب شرف و بلندى مرتبه مدهوش نمى‏کند او را منزلتى که برسد او بآن‏

و هر چند عظیم باشد آن منزلت مانند کوه که بحرکت نمى‏آورد آنرا بادها، و دنى پست مرتبه مدهوش میکند او را پست‏ترین نزلتى مانند گیاه که بحرکت مى‏آورد آنرا گذشتن نسیم.

٥١٩٨ ذوو العیوب یحبّون اشاعة معایب النّاس لیتّسع لهم العذر فى معایبهم. صاحبان عیبها دوست مى‏دارند شایع کردن عیبهاى مردم را تا این که وسیع شود از براى ایشان عذر در عیبهاى خودشان.

٥١٩٩ ذلّلوا انفسکم بترک العادات، و قودوها الى فعل الطّاعات، و حمّلوها اعباء المغارم ، و حلّوها بفعل المکارم، و صونوها عن دنس المآثم. رام کنید نفسهاى خود را بترک کردن عادتها، و بکشید آنها را بسوى کردن طاعتها، و بار کنید آنها را سنگینیهاى دینها، یا بارهاى دینها، و زیور کنید آنها را بکردن کارهاى نیکو، و نگاهدارید آنها را از چرکینى گناهان. یعنى نفسهاى خود را رام و فرمانبردار خود کنید باین که ترک کنید آنچه را آنها عادت بآن دارند از هواها و هوسهاى بیحاصل و کسالت و کاهلى و مانند آنها. و «بار کنید آنها را سنگینیهاى دینها، یا بارهاى دینها» یعنى دیون و قرضها که بر مردم لازم باشد و قادر بر اداى آن نباشند آنها را بر خود گیرید و امر

بخصوص این بعد از امر کردن بمطلق کارهاى نیکو از براى زیادتى اهتمام به آنست باعتبار این که باعث بزرگى و سرورى در دنیا و اجر عظیم و ثواب جسیم در آخرت مى‏گردد.

٥٢٠٠ ذکّ عقلک بالادب کما تذکّى النّار بالحطب. افروخته کن عقل خود را بأدب چنانکه افروخته گردانیده مى‏شود آتش بچوب.

مراد اینست که آموختن آداب و بکار بردن آنها باعث افروختگى عقل و تندى و زیادتى آن مى‏گردد مانند آتش که بچوب افروخته مى‏شود.

٥٢٠١ ذلّل نفسک بالطّاعة، و حلّها بالقناعة، و خفّض فى الطّلب، و اجمل فى المکتسب. رام کن نفس خود را بطاعت، و زیور کن او را بقناعت، و سهل انگارى کن در طلب، و تأنّى کن در کسب کردن، یعنى رام و مطیع خود کن نفس خود را بطاعت خدا و فرمانبردارى او، و زیور کن او را بقناعت یعنى قناعت از براى نفس بمنزله زیوریست از براى آنکه بآن زینت مى‏یابد، و مراد به «سهل انگارى در طلب و تأنّى کردن در کسب» اینست که حرص و اهتمام زیاد در آنها نباید داشت.

٥٢٠٢ ذلّ الرّجال فى المطامع، و فناء الآجال فى غرور الآمال. خوارى مردان در طمعهاست، و فناى مدّتها در فریب امیدهاست. «بودن طمعها سبب خوارى در دنیا و آخرت» ظاهرست، و مراد به «بودن فناى مدّتها در فریب امیدها» اینست که کسى که امیدهاى دور و دراز دنیوى از براى خود قرار مى‏دهد مشغول سعى از براى آنها مى‏شود و یک بار خبر مى‏شود که عمر او گذشته و فانى شده و هیچ ثمره که کار او آید بر آن مترتّب نشده، بخلاف کسى که فریب آنها نخورد چه در مدّت عمر خود مى‏تواند که توشه از براى آخرت خود بگیرد که بکار او

آید و عمر او بعبث نگذشته بلکه چون بکار او مى‏آید گویا فانى نشده. و ممکن است که «فناء» بکسر همزه خوانده شود و ترجمه این باشد که: خوارى مردان در طمعهاست و در فانى شدن عمرهاست در فریب امیدها، و بنا بر این معنى ظاهرست.

و مدح فرمودند آن حضرت علیه السّلام مردى را پس فرمودند یعنى در مدح او چنین فرمودند:

٥٢٠٣ ذاک ینفع سلمه و لا یخاف ظلمه، اذا قال فعل و اذا ولّى عدل. آن نفع مى‏دهد آشتى او، و ترسیده نمى‏شود ستم او، هر گاه بگوید بکند، و هر گاه والى گردانیده شود عدالت کند، یعنى چنین مردیست که دوستى و صلح او سودمندست، و هر چه وعده کند بجا آورد، و هرگاه والى و امیر شود بر قومى عدالت کند میان ایشان.

حرف راء


حرف «راء» بلفظ «رحم اللّه»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «راء» بلفظ «رحم اللّه» یعنى بیامرزد خدا.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٢٠٤ رحم اللّه امرأ عرف قدره و لم یتعدّ طوره. بیامرزد خدا مردى را که بشناسد قدر خود را، و در نگذرد از حدّ خود. مراد به «شناختن قدر خود و در نگذشتن از حدّ خود» اینست که با مردم سلوکى نکند که زیاده از قدر و حدّ او باشد، و همچنین از ایشان توقّع زیاده از آن نکند، و همچنین کارى نکند که باعث خفت و خوارى و نقص مرتبه او گردد.

٥٢٠٥ رحم اللّه عبدا راقب ذنبه و خاف ربّه. بیامرزد خدا بنده را که نگهبانى کند گناه خود را، و بترسد از پروردگار خود.

مراد به «نگهبانى کردن گناه» اینست که نگهبانى خود کند و نگذارد که گناهى ازو صادر شود.

٥٢٠٦ رحم اللّه امرأ تفکّر فاعتبر و اعتبر فابصر. بیامرزد خدا مردى را که فکر کند پس عبرت گیرد، و داند که کارهاى خوب ثمره و نتیجه خوب دارد و کارهاى بد نتیجه و جزاى بد، و بعد از آن بینا گردد باین که عمل کند به آن چه عبرت گرفته.

٥٢٠٧ رحم اللّه امرأ اتعظ و ازدجر و انتفع بالعبر. بیامرزد خدا مردى را که پند گیرد و باز ایستد و نفع یابد بعبرتها.

٥٢٠٨ رحم اللّه امرأ جعل الصّبر مطیّة حیاته و التّقوى عدّة وفاته.

بیامرزد خدا مردى را که بگرداند صبر را شترسوارى زندگانى خود، و پرهیزگارى را ذخیره وفات خود یعنى همیشه در اوقات زندگانى ملازم صبر باشد و از آن جدا نشود که گویا سوار بر آنست، و معنى «گردانیدن پرهیزگارى ذخیره و آماده شده از براى وفات» ظاهرست.

٥٢٠٩ رحم اللّه امرأ بادر الاجلّ، و احسن العمل لدار اقامته و محلّ کرامته. بیامرزد خدا مردى را که پیشى گیرد بر اجل، و نیکو کند عمل را، از براى سراى اقامت خود و محلّ کرامت خود. مراد به «پیشى گرفتن بر اجل» اینست که تهیه آخرت خود را پیش از رسیدن اجل بکند و تأخیر در آن نکند که مبادا یک بار اجل در رسد و دیگر فرصت آن نیابد.

٥٢١٠ رحم اللّه امرأ قصّر الامل، و بادر الاجل، و اغتنم المهل، و تزوّد من العمل. بیامرزد خدا مردى را که کوتاه کند امید را، و پیشى گیرد بر اجل، و غنیمت شمارد مهلت را، و توشه بر گیرد از عمل. معنى «پیشى گرفتن بر اجل» در شرح فقره سابق مذکور شد و باقى محتاج ببیان نیست.

٥٢١١ رحم اللّه امرأ اغتنم المهل، و بادر العمل، و اکمش من وجل. بیامرزد خدا مردى را که غنیمت شمارد مهلت را، و تعجیل کند عمل را، و دامن بر میان زند از ترس. یعنى جدّ و جهد کند در طاعات و عبادات از ترس خداى عزّ و جلّ.

٥٢١٢ رحم اللّه امرأ غالب الهوى و افلت من حبائل الدّنیا. بیامرزد خدا مردى را که غلبه کند بر هوا و هوس و رهائى یابد از دامهاى دنیا.

٥٢١٣ رحم اللّه عبدا سمع حکما فوعى، و دعى الى رشاد فدنى، و اخذ بحجزة هاد فنجا. بیامرزد خدا بنده را که بشنود حکمى را پس حفظ کند، و خوانده شود بسوى راه حقى پس نزدیک گردد، و فرا گیرد حجزه راه نماینده را پس نجات یابد، مراد به «حکم» حکمى است از احکام شرع و مراد به «حفظ آن» حفظ آنست از براى عمل کردن بآن یا نقل کردن بدیگران، و «فرا گیرد حجزه راه نماینده را» یعنى بدامن او چنگ بزند و از علم او استفاده کند و چنانکه او راهنمائى میکند عمل نماید، و اصل معنى «حجزه» بند ازار و ازار بستنگاه است امّا «اخذ بحجزه» بمعنى تمسک و اعتصام میباشد.

٥٢١٤ رحم اللّه امرأ علم انّ نفسه خطاه الى اجله فبادر عمله و قصّر امله. بیامرزد خدا مردى را که بداند که نفسهاى او گامهاى اوست بسوى اجل او، پس تعجیل کند عمل خود را، و کوتاه کند امید خود را.

٥٢١٥ رحم اللّه رجلا راى حقّا فاعان علیه، و راى جورا فردّه و کان عونا بالحقّ على صاحبه. بیامرزد خدا مردى را که ببیند حقى را پس یارى کند بر آن، و ببیند ستمى را پس بر گرداند آنرا، و بوده باشد یارى کننده بحقّ بر صاحب خود یعنى بر مصاحب و دوست خود.

٥٢١٦ رحم اللّه امرأ بادر الاجل و اکذب الامل و اخلص العمل. بیامرزد خدا مردى را که پیشى گیرد بر اجل، و دروغگو داند امید را، و خالص‏

گرداند عمل را. مراد به «پیشى گرفتن بر اجل» چند فقره قبل از این مذکور شد، و مراد به «دروغگو دانستن امید یعنى امیدهاى دنیوى» اینست که فریب آن نخورد و داند که اکثر آن بعمل نمى‏آید، و اگر بیاید پوچ و بیحاصل است. و مراد به «خالص گردانیدن عمل» خالص گردانیدن آنست از براى حق تعالى و آمیخته نساختن آن بریا و مانند آن.

٥٢١٧ رحم اللّه امرأ احیى حقّا، و امات باطلا، و (ا) دحض الجور، و اقام العدل. بیامرزد خدا مردى را که زنده گرداند حقى را، و بمیراند باطلى را، و زایل کند ستمى را، و برپاى دارد عدلى را. و در نسخه‏ها که بنظر رسید «دحض» بى‏همزه واقع شده و ظاهر چنانکه از کتب لغت معلوم مى‏شود اینست که سهوى از نساخ شده و صواب «ادحض» با همزه باب افعال است موافق سایر افعال مذکوره مگر این که بتشدید از باب تفعیل خوانده شود .

٥٢١٨ رحم اللّه امرأ الجم نفسه عن معاصى اللّه بلجامها، و قادها الى طاعة اللّه بزمامها. بیامرزد خدا مردى را که لجام کند نفس خود را از معصیتهاى خدا بلجام آن، و بکشد آنرا بسوى طاعت خدا بمهار آن. «بلجام آن» یعنى لجامى که باب آن باشد و نگاهدارد آنرا از معاصى، و «مهار آن» یعنى مهارى که باب آن باشد و بآن توان کشید آنرا بسوى طاعت خدا.

٥٢١٩ رحم اللّه امرأ قمع نوازع نفسه الى الهوى فصانها، و قادها الى طاعة اللّه بعنانها.

بیامرزد خدا مردى را که مغلوب سازد میل فرماینده‏هاى نفس خود را بسوى هوا و هوس پس نگاهدارد آنرا، و بکشد آنرا بسوى فرمانبردارى خدا بعنان آن، یعنى عنانى که کرده باشد آنرا و بآن نگاه تواند داشت آنرا از سرکشى و منع تواند کرد از آنچه منع باید کرد.

٥٢٢٠ رحم اللّه امرأ اخذ من حیوة لموت، و من فناء لبقاء، و من ذاهب لدائم. بیامرزد خدا مردى را که فرا گیرد از زندگانیى از براى موتى، و از فنائى از براى بقائى، و از رونده از براى پاینده.

٥٢٢١ رحم اللّه امرأ تورّع عن المحارم، و تحمّل المغارم، و نافس فى مبادرة جزیل المغانم. بیامرزد خدا مردى را که پرهیزگارى کند از حرامها، و متحمل شود دیون را، و منافسه کند در تعجیل کردن بزرگ غنیمتها. مراد به «متحمل شدن دیون» چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که دیون و قرضهاى محتاجان را بر خود گیرد و ادا کند و ایشان را فارغ سازد از آنها. و «منافسه در چیزى» چنانکه آن نیز مکرّر مذکور شد اینست که: کسى رغبت کند در آن از براى معارضه با مردم در کرم یعنى از براى این که آنرا نشان کرم و گرامى بودن داند و بسبب آن در واقع زیاد گردد مرتبه او از کسى که آنرا نداشته باشد. و مراد به «بزرگ غنیمتها» هر کار خیر بزرگیست.


حرف «راء» بلفظ «رأس»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «راء» بلفظ «رأس» یعنى سر. فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥٢٢٢ رأس الایمان الصّدق. سر ایمان راستى است یعنى راستى از براى ایمان بمنزله سر است از براى حیوان که عمده اجزاى آنست و اگر آن نباشد حیوان باقى نماند.

٥٢٢٣ رأس الحکمة لزوم الحقّ. سر حکمت یعنى علم راست و عمل درست لازم بودن حقّ و جدا نشدن از آنست.

٥٢٢٤ رأس العلم الرّفق. سر علم و دانائى نرمى است یعنى نرمى و هموارى کردن با مردم.

٥٢٢٥ رأس الجهل الخرق. سر جهل و نادانى درشتى است یعنى درشتى و بدخوئى کردن با مردم.

٥٢٢٦ رأس الاسلام الامانة. سر مسلمانى امانت است یعنى امین بودن و خیانت نکردن.

٥٢٢٧ رأس النّفاق الخیانة. سر نفاق خیانت است یعنى خیانت کردن با مردم یا اعمّ از آن و از خیانت با خداى عزّ و جلّ بعصیان. و مراد به «نفاق» دو روئى است و موافق نبودن باطن با ظاهر نسبت بمردم، یا نفاق با خداى عزّ و جلّ و در باطن ایمان باو نداشتن، و بنا بر این مراد مبالغه در مذمّت خیانت است و این که آن در حقیقت بمنزله سر نفاق با حق تعالى است و جزو عمده آنست، یا این که آن اوّل مراتب نفاق با خداست.

٥٢٢٨ رأس الدّین صدق الیقین. سر دین راستى یقین است یعنى یقین به آن چه یقین بآن باید داشت از احوال مبدأ و معاد. و مراد به «یقین» علم جازم مطابق واقع است، یا خصوص علمى که از روى دلیل و برهان باشد.

٥٢٢٩ رأس الاحسان الاحسان الى المؤمنین. سر احسان احسان کردن بمؤمنان است.

٥٢٣٠ رأس المعایب الشّره. سر عیبها غلبه حرص است.

٥٢٣١ رأس کلّ شرّ القحة. سر هر بدى بیحیائیست، زیرا که منشأ هر بدى بى‏شرمى است از خدا یا از خدا و خلق هر دو.

٥٢٣٢ رأس الاستبصار الفکرة. سر بینائى فکرت و تأمّل است، چه ظاهرست که بینائى در هر باب بتفکر و تأمّل در آن حاصل شود.

٥٢٣٣ رأس العلم الحلم. سر علم و دانائى حلم و بردباریست. پوشیده نیست که حلم از اجزاى علم نیست نهایت چون ثمره علم و لازم علم راست است بآن اعتبار سر آن شمرده شده.

٥٢٣٤ رأس الفضائل العلم. سر فضیلتها علم و دانائى است، مراد به «فضیلتها» هر صفتى است که باعث مزیّت و زیادتى مرتبه کسى گردد.

٥٢٣٥ رأس الحلم الکظم. سر بردبارى فرو بردن خشم است، زیرا که عمده سببى که آدمى را از جا بر آرد و باعث خلاف حلم و بردبارى شود خشم است، پس کسى که خشم را فرو برد حلم و بردبارى در هر باب بر او سهل باشد.

٥٢٣٦ رأس التّقوى ترک الشّهوة. سر پرهیزگارى ترک شهوت و خواهش است.

٥٢٣٧ رأس الفضائل ملک الغضب و اماتة الشّهوة. سر فضیلتها مالک بودن خشم است و میرانیدن شهوت، یعنى این که کسى خشم را مغلوب خود سازد و بسبب آن از جا بر نیاید و بمقتضاى آن عمل نکند، و شهوت و خواهش را از خود زایل کند تا این که بسبب آن در معاصى نیفتد.

پوشیده نیست که هر گاه چند فضیلت باشند که هر یک عمده باشند هر یک را

سر فضیلتها مى‏توان گفت پس منافاتى نیست میانه این فقره و فقره سابق سابق که فرمودند که: سر فضیلتها علم است.

٥٢٣٨ رأس الجهل الجور. سر جهل و نادانى ستم است، چون ستم عمده آثار بدى است که بر جهل مترتّب مى‏شود بآن اعتبار آنرا «سر جهل» فرموده‏اند.

٥٢٣٩ رأس الایمان الصّبر. سر ایمان صبر است. این نیز بر قیاس فقره سابق است، زیرا که صبر بر آنچه تقدیر شده و راضى بودن بآن عمده ثمرات ایمانست.

٥٢٤٠ رأس السّخف العنف. سر تنکى عقل درشتى است، یعنى عمده آثار بد آن درشتى کردن با مردم است.

٥٢٤١ رأس الورع غضّ الطّرف. سر پرهیزگارى پائین انداختن چشم است، زیرا که باعث حفظ از بسیارى از حرامها مى‏شود.

رأس المعایب الشّره. سر عیبها غلبه حرص است، و این فقره مکرّر نقل شده .

٥٢٤٢ رأس الرّذائل الحسد.

سر رذائل یعنى صفات ذمیمه رشک است، زیرا که عمده رذایل است و سبب بسیارى از رذایل دیگر نیز مى‏شود.

٥٢٤٣ رأس العیوب الحقد. سر عیبها کینه است، چه آن عیب عمده است و سبب بسیارى از عیبهاى دیگر نیز مى‏شود.

٥٢٤٤ رأس الآفات الوله باللّذات. سر آفتها شیفتگى بلذّتهاست، زیرا که سبب آفتهاى بسیار مى‏شود.

٥٢٤٥ رأس الدّین اکتساب الحسنات. سر دین کسب کردن کارهاى نیکوست یعنى عمده ثمرات دین آنست.

٥٢٤٦ رأس العقل التّودّد الى النّاس. سر عقل دوستى نمودن بسوى مردم است، یعنى عمده نتایج آن آنست چه آن باعث بسیارى از منافع اخروى و دنیوى مى‏گردد.

٥٢٤٧ رأس الجهل معاداة النّاس. سر نادانى دشمنى کردن با مردم است. یعنى عمده نادانیها آنست، زیرا که سبب عذاب اخروى و بسیارى از مفاسد دنیوى مى‏شود.

٥٢٤٨ رأس الورع ترک الطّمع. سر پرهیزگارى ترک طمع است. یعنى آن عمده أسباب پرهیزگارى است، زیرا که بسیارى از حرامها مثل اکثر ظلمها و ستمها از طمع ناشى مى‏شود، پس کسى که ترک طمع کند سالم ماند از آنها.

٥٢٤٩ رأس الحکمة تجنّب الخدع.

سر حکمت دورى گزیدن از مکرهاست، یعنى مکر کردنها با مردم، و همچنین مکر کردنهاى مردم باین که با خبر باشد از آنها و نگاهدارد خود را بقدر مقدور از آنها.

و مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است یا خصوص یکى از آنها.

٥٢٥٠ رأس السّخاء تعجیل العطاء. سر سخاوت زود دادن عطاست، یعنى اوّل مراتب آنست یا عمده آنهاست.

٥٢٥١ رأس السّخاء الزّهد فى الدّنیا. سر سخاوت بى‏رغبتى در دنیاست یعنى بى‏رغبتى در دنیا و گذشتن از سر آن افضل یا عمده افراد سخاوت و کرم است، یا این که سبب عمده است از براى آن. و در بعضى نسخه‏ها «النجاة» بدل «السخاء» است و بنا بر این معنى اینست که: سر رستگارى بى‏رغبتى در دنیاست.

٥٢٥٢ رأس الحکمة مداراة النّاس. سر حکمت یعنى علم راست و کردار درست مدارا کردن با مردم است.

٥٢٥٣ رأس الایمان الاحسان الى النّاس. سر ایمان احسان کردن با مردم است یعنى این عمده نتایج و آثار ایمانست.

٥٢٥٤ رأس الفضائل اصطناع الافاضل. سر فضیلتها یعنى افضل یا عمده آنها احسان کردن با افاضل است یعنى مردم شریف بلند مرتبه.

٥٢٥٥ رأس الرّذائل اصطناع الاراذل.

سر رذیلتها یعنى عمده صفات ذمیمه یا اوّل آنها احسان کردن با اراذل است یعنى مردم دنى پست مرتبه.

٥٢٥٦ رأس الطّاعة الرّضا. سر طاعت یعنى فرمانبردارى خدا رضاست یعنى رضا و خشنودى به آن چه او تقدیر کرده.

٥٢٥٧ رأس الدّین مخالفة الهوى. سر دین مخالفت کردن هوا و هوس است یعنى آن عمده اسباب دینداریست.

٥٢٥٨ رأس الحکمة لزوم الحقّ و طاعة المحقّ. سر حکمت یعنى علم راست و کردار درست لازم بودن حقّ است و طاعت محقّ. یعنى همیشه با حقّ بودن و جدا نشدن از آن در هر باب، و فرمانبردارى هر که محقّ باشد در آن باب. و ممکن است که مراد به «محقّ» امام بر حقّ باشد و بنا بر این مراد بطاعت او طاعت او خواهد بود در هر باب.

٥٢٥٩ رأس الایمان حسن الخلق و التّحلّى بالصّدق. سر ایمان یعنى عمده یا افضل نتایج آن نیکوئى خوست و زیور یافتن براستى.

٥٢٦٠ رأس الکفر الخیانة. سر کفر خیانت است. یعنى خیانت اوّل مراتب کفرست و در حقیقت از جمله افراد آنست، و مراد خیانت با مردم است که آن خیانت با خدا نیز باشد، یا أعمّ از آن و از محض خیانت با خدا.

٥٢٦١ رأس الایمان الامانة. سر ایمان یعنى عمده ثمرات آن امانت است یعنى امین بودن و خیانت نکردن با خلق‏

یا با خداى عزّ و جلّ نیز.

٥٢٦٢ رأس القناعة الرّضا. سر قناعت یعنى عمده اسباب آن رضاست، یعنى راضى شدن بتقدیرات حقّ تعالى و بهره و نصیبى که بهر کس داده.

٥٢٦٣ رأس العقل مجاهدة الهوى. سر عقل یعنى عمده نتایج آن جنگ کردن با هوا و هوس است.

٥٢٦٤ رأس الآفات الوله بالدّنیا. سر آفتها یعنى عمده أسباب آنها شیفتگى بدنیاست، چه ظاهرست که سبب بسیارى از آفتهاى اخروى و دنیوى گردد.

٥٢٦٥ رأس الایمان لزوم الصّدق. سر ایمان یعنى عمده نتایج آن لازم بودن راستى است یعنى همیشه با آن بودن و جدا نشدن از آن.

٥٢٦٦ رأس السّیاسة استعمال الرّفق. سر سیاست کار فرمودن نرمى و همواریست، «سیاست» چنانکه مکرّر مذکور شد تربیت رعیت و امهر و نهى کردن ایشانست و ظاهرست که کار فرمودن نرمى و هموارى در آن بسیار ضرور است بلکه ضرورتر از اکثر امور دیگرست پس آن سر سیاست است یعنى عمده ضروریات و اسباب است.

٥٢٦٧ رأس العلم التّمییز بین الأخلاق و اظهار محمودها و قمع مذمومها. سر دانائى یعنى عمده افراد آن تمییز کردن میانه خویها و خصلتهاست، و ظاهر کردن ستوده آنها، و مقهور کردن نکوهیده آنها.


حرف «راء» بلفظ «ربّ»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «راء» بلفظ «ربّ» یعنى «بسا» فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥٢٦٨ ربّ واثق خجل. بسا اعتماد کننده خجلى، یعنى بسیارست کسى که اعتماد کند بر کسى یا چیزى و آخر خجل گردد، باعتبار این که آن کس یا آن چیز نفعى ندهد باو، و غرض اینست که اعتماد بر غیر خداى عزّ و جلّ نباید داشت.

٥٢٦٩ ربّ آمن وجل. بسا ایمن ترسناکى، یعنى بسیارست کسى که ایمن باشد از کسى یا چیزى و آخر خلاف آن ظاهر شود و ترسناک گردد از او یا از آن، پس اعتماد بر ایمنیها نباید داشت و در هر حال حزم و احتیاط را از دست نباید داد.

٥٢٧٠ ربّ ساع لقاعد. بسا سعى کننده از براى نشسته.

٥٢٧١ ربّ ساهر لراقد. بسا بیدارى از براى خوابیده. مراد از این دو فقره مبارکه اینست که روزیها

و سایر مراتب دنیوى چندان موقوف بر سعى نیست بسا کسى که نشسته باشد و سعى از براى خود نکند و خداى عزّ و جلّ کسى را برانگیزاند که از براى او سعى کند، و بسا کسى که خوابیده باشد و دیگرى بیدار باشد و سعى کند از براى او.

٥٢٧٢ ربّ کلام کلّام. بسا کلامى بسیار زخم کننده، یعنى بسیار کلامى باشد که نهایت جراحت کند دل را، پس باید که آدمى در هر کلامى پیش از آن تأمّل کند در آنکه مبادا چنین باشد. و از فواید این کلام این نیز مى‏تواند بود که گاهى در زجر و منع کسى از بدى اکتفا بکلام مى‏توان کرد و حاجت بضرب و جرح نیست بلکه آن انفع است از آنها.

٥٢٧٣ ربّ کلام کالحسام. بسا کلامى مانند شمشیر برنده. این نیز مضمون فقره سابق است.

٥٢٧٤ ربّ عادل جائر. بسا عدل کننده ستم کننده. یعنى بسیار کسى باشد که باعتقاد خود عدل کند و در واقع جور و ستم باشد پس باید که آدمى کمال سعى و احتیاط کند که مبادا غلطى کند. و ممکن است که مراد این باشد که بسیار کسى باشد که در واقع حکم بعدل کند و در واقع ستم کننده باشد باعتبار این که او أهلیت حکم نداشته باشد پس او در این حکم با وجود این که موافق عدل و حقّ باشد گنهکار باشد و ستم بر خود کرده باشد.

٥٢٧٥ ربّ رابح خاسر. بسا سود کننده زیان کننده. یعنى بسا کسى باشد که سود کرده باشد و با وجود آن زیان کرده باشد باعتبار این که آن کار ضرر بآخرت او داشته باشد، و یا باعتبار این که مصلحت او در آن سود نباشد و آن باعث زیانى از براى او باشد، و غرض بنا بر اوّل‏

ظاهرست و بنا بر دوّم مراد اینست که آدمى از سودى که بکند باید که پر شادمان نشود و پناه برد بخدا از این که زیانى در عقب داشته باشد، و همچنین از فوت سودى پر غمناک نباید شد ممکن است که مصلحت او در آن بوده باشد و آن سود را اگر مى‏برد سبب زیانى از براى او مى‏شد.

٥٢٧٦ ربّ دائب مضیّع. بسا تعب کشنده ضایع کننده. و این نیز باعتبار اینست که آن تعب او ضرر بآخرت او داشته باشد، و یا باعتبار این که در واقع نفعى از براى او نکند و بنا بر اوّل غرض ظاهرست، و بنا بر دوّم غرض منع از حرص در سعى و تعب کشیدن از براى دنیاست و این که بسیارست که هیچ اثرى بر آن غیر تضییع اوقات مترتّب نشود بلکه گاه باشد که آن سعى و تعب او کار او را ضایع کند.

٥٢٧٧ ربّ متودّد متصنّع. بسا اظهار دوستى کننده متصنعى. «متصنع» آنست که خوبى روش و طریقه را برخود بندد و در واقع نداشته باشد و مراد اینست که هر که اظهار دوستى کند فریب او نباید خورد گاه باشد که متصنع باشد.

٥٢٧٨ ربّ عاطب بعد السّلامة. بسا هلاک شونده بعد از سلامت. یعنى بسا کسى که از بلائى سلامتى یابد و بعد از آن بى‏فاصله هلاک شود پس آدمى بمجرّد همین که از بلائى خلاص شد مغرور نشود و از دعا و استعاذه بدرگاه حق تعالى و تهیه توشه مرگ و تدارک اسباب آن غافل نگردد.

٥٢٧٩ ربّ سالم بعد النّدامة. بسا سالمى بعد از پشیمانى. یعنى بسیارست که کسى پشیمان مى‏شود از کارى و گمان میکند که آن بلائى و مصیبتى خواهد شد از براى او، و بعد از آن سالم مى‏ماند

از آن و از آن ضررى و زیانى نمى‏رسد باو. و غرض از امثال این کلام اینست که در هیچ ندامت و پشیمانى مأیوس نباید بود بسا باشد که سالم بماند چنانکه در هیچ سلامتى و نجاتى مغرور نباید بود.

٥٢٨٠ ربّ عطب تحت طلب. بسا هلاکتى که بوده باشد در زیر طلبى. مراد منع از حرص در طلب و سعى زیاد در آنست و این که بسیار مى‏شود که طلبى باعث هلاکت مى‏شود یعنى در آخرت یا دنیا یا هر دو.

٥٢٨١ ربّ طرب یعود بالحرب. بسا نشاطى که برگردد بر بودن اموال و بى‏چیز ماندن. یعنى در پى آورد آنرا یا سبب آن گردد.

٥٢٨٢ ربّ کلمة سلبّت نعمة. بسا کلمه که برباید نعمتى را، مثل کلمه که کفران نعمتى در آن باشد یا کلمه که باعث آزردگى شخصى شود که نعمتى باین کس مى‏داده باشد پس آدمى در هر کلمه که گوید باید که خوب ملاحظه و احتیاط کند که متضمن چنین امرى نباشد.

٥٢٨٣ ربّ نزهة عادت نغصة . بسا بى‏غمى که بر گردد بکدورتى یعنى سبب آن گردد، یا بآن متبدّل گردد پس بآن مغرور نباید شد.

٥٢٨٤ ربّ غنّى اذل من نقد.

بسا توانگرى که بوده باشد خوارتر از «نقد». نقد بفتح نون و قاف نوعى است از گوسفند که پاهاى کوتاه دارد و روى زشتى و در بحرین میباشد و مشهورست میانه عرب بخوارى.

٥٢٨٥ ربّ فقیر اعزّ من اسد. بسا درویشى که عزیزتر باشد از شیر. مراد از این دو فقره اینست که چنین نیست که هر توانگرى عزیز باشد و هر درویشى خوار بلکه بسیارست که توانگرى بسبب بعضى صفات ذمیمه خوارتر باشد از آن نوع گوسفند، و درویشى بسبب بعضى کمالات عزیزتر باشد از شیر. و «عزیز بودن شیر» باعتبار اینست که پادشاه سباع است، و هیبت او در دل همه کس جا کرده، و در نظرها بزرگ و عظیم مى‏نماید.

٥٢٨٦ ربّ حرف جلب حتفا. بسا حرفى که بکشد مرگى را. یعنى سبب کشتن قائل آن یا دیگرى شود پس حرفى را که کسى خواهد که بگوید قبل از آن باید که خوب تأمّل کند در آن که مبادا ضررى بکسى رساند.

٥٢٨٧ ربّ امن انقلب خوفا. بسا امنیتى که مبدّل شود بخوفى، پس کسى که در امنیت باشد بآن خاطر جمع نکند بلکه در فکر این باشد که اگر آن امنیت مبدّل شود بخوفى چاره کار او چیست.

٥٢٨٨ ربّ ساع فیما یضرّه بسیار سعى کننده در آنچه ضرر کند او را، یعنى بوده باشد سعى او در آنچه ضرر رساند باو و او غافل باشد از آن، پس هر که سعى کند در کارى باید که نیک تأمّل کند که مبادا چنین باشد.

٥٢٨٩ ربّ کادح لمن لا یشکره.

بسا تعب کشنده از براى کسى که شکر نکند او را، مراد منع از حرص در طلب دنیاست و تنبیه بر این که: بسیارست که آدمى تعب مى‏کشد در تحصیل دنیا و نمى‏شود که صرف کند بلکه مى‏گذارد آنرا از براى کسى که اصلا شکر او نمى‏کند.

٥٢٩٠ ربّ لغو یجلب شرّا. بسا لغوى که بکشد شرّى را، یعنى بسیار کار لغو عبث باشد که کسى بعنوان لعب و بازى بکند و آخر آن سبب فتنه و شرّى شود، پس اجتناب از لغوها باید کرد.

٥٢٩١ ربّ لهو یوحش حرّا. بسا بازى که بر ماند آزاده را، یعنى باعث کدورت آزاده شود و این که او برمد از این کس و دورى کند، پس در بازیها و خوش طبعیها نیز باید تأمّل کرد که مبادا چنین چیزى باشد.

٥٢٩٢ ربّ قول اشدّ من صول. بسا سخنى که سخت‏تر باشد از حمله، مثل سخنهاى درشت که تأثیر آنها زیاده از حمله باشد و غرض اینست که کسى را که حمله بر او از براى کتک و مانند آن نباید کرد بطریق اولى چنان با او سخن نباید گفت، و این که گاهى در زجر و منع مردم اکتفا بچنان سخنان توان کرد که تأثیر آنها زیاده از ضرب و جرح است چنانکه قبل از این نیز مذکور شد.

٥٢٩٣ ربّ فتنة أثارها قول. بسا فتنه که برانگیخته باشد آنرا سخنى. غرض اینست که بى‏تأمّل سخن نباید گفت، چه بسیارست که فتنه بمجرّد سخنى برانگیخته مى‏شود.

٥٢٩٤ ربّ أمنیّة تحت منیّة.

بسا آرزوئى که بوده باشد زیر مرگى، یعنى موقوف باشد حصول آن بر مرگ کسى. و غرض ازین بیان واقع است بعبارت لطیفى، یا اشاره بمذّمت دنیا و خست آن و این که بسیار باشد که حصول آرزوى کسى در آن موقوف باشد بر مرگ دیگرى، یا اشاره ببعضى اسرار تقدیر مرگ و این که اگر آن نمى‏بود بسیارى مردم بآروزهاى خود نمى‏رسیدند. و ممکن است که مراد این باشد که بسا آرزوئى که حاصل نشود تا وقت مرگ، و آدمى در تعب انتظار حصول آن باشد تا وقتى که بمرگ فارغ شود از آن، و غرض منع از بسیار داشتن آرزوها باشد. و ممکن است که «تحت» بتاى دو نقطه بالا در اوّل نباشد بلکه «بحت» بباى یک نقطه زیر باشد و معنى این باشد که: بسا آرزوئى که بوده باشد محض مرگ یعنى سبب مرگ گردد و ثمره بغیر از آن نداشته باشد، یا این که سبب هلاکت أخروى گردد و نتیجه بغیر از آن نداشته باشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و ممکن است که «تحثّ» فعل مضارع خوانده شود از «حثّ» بثاى سه نقطه بمعنى برانگیختن و ترجمه این باشد که: بسا آرزوئى که برانگیزد مرگى را، یعنى طلب آن یا حصول آن سبب مرگ گردد، و اللّه تعالى یعلم.

٥٢٩٥ ربّ عمل أفسدته النّیة. بسا عملى که فاسد کرده باشد آنرا نیت، مثل کارهاى خیر که نیت در آن خالص نباشد از براى حق تعالى، پس کسى که خواهد که عمل او فاسد نشود باید نیت را خالص گرداند.

٥٢٩٦ ربّ اجل تحت امل. بسا اجلى که بوده باشد زیر امیدى، یعنى باید که بعد از حصول امیدى در رسد، و غرض اینست که بحصول امیدى پر مسرور و فرحناک نباید شد گاه باشد که امیدى باشد که مرگ از عقب داشته باشد.

٥٢٩٧ ربّ نیّة انفع من عمل. بسا نیتى که نفع رساننده‏تر باشد از عملى. ظاهر اینست که این باعتبار اینست که حق تعالى چنانکه در احادیث بسیار وارد شده بمجرّد نیت و قصد کار خیر ثواب مى‏دهد هر چند آن کار بعمل نیاید مثلا هر گاه مؤمنى فقیر قصد و نیتش این باشد که اگر توانگر شود فلان کار و فلان و فلان از وجوه خیرات و مبرّات بکند و حق تعالى راستى نیت او را داند یعنى داند که اگر او توانگر شود وفا به آنها خواهد کرد بمجرّد نیت او ثواب همه آنها را باو مى‏دهد هر چند او توانگر نشود و آن اعمال ازو بفعل نیاید، پس بنا بر این ثواب بسیارى باعتبار کثرت نیات أعمال خیر تحصیل مى‏توان کرد که باعتبار أعمال مثل آن تحصیل نتوان کرد پس چنین نیتها از کسى بهترست از أعمال خیرى که او را میسر شود و در مرتبه آن کارها که نیت کرده نباشد بلکه هر گاه نیت و قصد کسى این باشد که همیشه اگر زنده باشد عبادت خداى عزّ و جلّ بکند ثواب دایم از براى او خواهند نوشت و اعمال او در تمام عمر نسبت باین چه قدر تواند داشت مؤیّد اینست آنچه در احادیث وارد شده که: مخلد نشده‏اند اهل آتش در آتش مگر بسبب این که نیتهاى ایشان این بود در دنیا که اگر مخلد بمانند در آن، عصیان کنند خدا را همیشه، و مخلد نشده‏اند اهل بهشت در بهشت مگر از براى این که نیتهاى ایشان در دنیا این بوده که اگر باقى بمانند در آن، عبادت کنند خدا را همیشه، پس بسبب نیتها مخلد شده‏اند آنها و اینها، یعنى آنها در آتش و اینها در بهشت.

ممکن است که مراد به «نیتى که أنفع از عمل باشد» بعضى نیتها باشد که خالص باشد از براى خداى عزّ و جلّ، و این که آنها نفع رساننده‏ترند از بعضى عملها که خالص نباشند از براى او و آمیخته بریا یا غیر آن باشند بعنوانى که قصد قربت کافى باشد در سببیت آنها و آن قصد دیگر علاوه آن شده باشد بعنوانى که اگر آنهم‏

نمى‏بود باز آن عمل را بقصد قربت میکرد، و گاه باشد که چنین عملى فى الجمله مقبول باشد و نفعى داشته باشد هر چند نیت خالص بهتر از آن باشد نه این که بالکلیه باطل باشد پس «أنفع» که افعل تفضیل است و ظاهر در حصول نفعى فى الجمله در مفضل علیه نیز باشد، بر ظاهر خود محمول مى‏تواند بود، و بر تقدیرى که عمل غیر خالص اصلا نفعى نداشته ممکنست که در استعمال افعل تفضیل مجازى شده باشد و مراد مجرّد این باشد که بعضى نیتها باشد که ترجیح داشته باشد بر بعضى عملها، باعتبار این که آن نیت نافع باشد و آن عمل را نفعى نباشد، و استعمال افعل تفضیل بر این نحو نیز بسیارست مثل قوله تعالى که فرموده: قول معروف و مغفرة خیر من صدقة یتبعها اذى، سخن نیکوئى یعنى ردّ سائل بسخن نیکو و زبان خوش و مغفرتى یعنى در گذشتن از ابرام و الحاح سائل و درشتى نکردن در برابر آن یا رسیدن بمغفرت حق تعالى بسبب آن زبان خوش، یا مغفرت و در گذشتن سائل از تقصیر او بسبب آن زبان خوش بهترست از صدقه دادنى که در پى آن باشد اذیت رسانیدنى، پس فرموده‏اند که ردّ سائل بنیکوئى بهترست از صدقه دادنى که با اذیّت رسانیدنى باشد بدرشتى کردن با او یا غیر آن، با آنکه صدقه دادن با اذیت حرام است و خیریتى ندارد.

٥٢٩٨ ربّ صلف اورث تلفا. بسا صلفى که میراث گذارد تلفى را، یعنى سبب آن شود و از عقب خود آورد آنرا، و ظاهر اینست که مراد به «صلف» در اینجا بخل کردن و کمى احسان است یا وعده کردن بآن و وفا ننمودن یعنى بسیارست که این معنى سبب تلف مال مى‏گردد.

٥٢٩٩ ربّ سلف عاد خلفا. بسا سلفى یعنى پیش فرستاده شده که بر گردد خلفى، یعنى از عقب گذاشته شده‏

مراد خیراتیست که آدمى پیش فرستد و بماند از براى او تا بعد ازو بکار او آید، یا احسانى که پیش کند و عوض آن بعد از آن در دنیا نیز باو برسد و در بعضى نسخه‏ها «سلب» بجاى «سلف» است و بنا بر این ترجمه اینست که: بسار بودن مال و بغارت بردن آن باشد که برگردد خلفى یعنى نفعى از براى او بعد از آن در دنیا یا آخرت یا هر دو، و عبارت بنا بر نسخه اوّل لطیف ترست.

٥٣٠٠ ربّ عالم قتله علمه. بسا عالمى که بکشد او را علم او. مراد عالمى است که عمل نکند بعلم خود و با وجود علم گناهى را بکند که سبب هلاکت او شود در آخرت، و اگر عالم نمى‏بود و میکرد او را از روى جهل، بخشیده مى‏شد بسبب عذر جهالت.

٥٣٠١ ربّ جاهل نجاته جهله. بسا جاهلى که نجات او جهل او باشد یعنى بسبب جهل نجات یافته باشد از عقاب، باین که کرده باشد گناهى را که حق تعالى جاهل را در آن بسبب جهل او معذور دارد و عالم را معذور ندارد.

٥٣٠٢ ربّ حریص قتله حرصه. بسا حریصى که بکشد او را حرص او، مثل آنانکه حرص زیاده داشته باشند بر طلب دنیا، چه بسیار باشد که آن سبب هلاکت اخروى ایشان گردد بلکه دنیوى نیز.

٥٣٠٣ ربّ کلام جوابه السّکوت. بسا کلامى باشد که جواب آن خاموشى باشد، مثل سخنان ابلهان چنانکه مشهورست .

٥٣٠٤ ربّ نطق احسن منه الصّمت. بسا سخن گفتنى که نیکوتر باشد از آن خاموشى، مثل سخن گفتنهایى که متضمن ضررى باشد، یا لغو باشد و نفعى بر آن مترتّب نشود.

٥٣٠٥ ربّ دواء جلب داء. بسا دوائى که بکشد کوفتى را، یعنى سبب آن شود.

٥٣٠٦ ربّ داء انقلب دواء. بسا کوفتى که برگردد دوائى، یعنى دواى کوفتى شود و سبب شفایى از آن گردد و غرض ازین دو فقره با بیان واقع اینست که در خوردن هر دوائى خوب تأمّل باید کرد که مبادا سبب کوفت دیگر شود، و این که بعد از آن نیز بآن خاطر جمع نباید کرد و پناه بخدا باید برد از این که سبب کوفتى دیگر گردد، و این که از عارض شدن کوفتى پرغمگین نباید شد گاه باشد که خیر در آن باشد و سبب شفا از کوفت دیگر گردد.

٥٣٠٧ ربّ رجاء یؤدّى الى حرمان. بسا امیدى باشد که بکشاند بمحرومى، مثل اکثر امیدها که بمردم دنیا باشد.

٥٣٠٨ ربّ رباح یؤل الى خسران. بسا سودى که بر گردد بزیانى، مثل سودهاى دنیوى که متضمن زیان اخروى باشد و بى آن نیز بسیار سود دنیوى باشد که آخر سبب زیانى گردد، پس بهر سودى پرشاد نباید شد و پناه باید برد بخداى از این که سبب زیانى گردد. و در بعضى نسخه‏ها «أرباح تؤل» بجاى «رباح یؤل» است و بنا بر این ترجمه اینست که: بسا سودها که برگردند بزیانى.

٥٣٠٩ ربّ لسان اتى على انسان. بسا زبانى که بیاید بر آدمیى. یعنى سبب کشته شدن آدمیى شود یا رسیدن آسیبى باو، پس آدمى در هر سخن که خواهد بگوید باید نیک تأمّل کند که مبادا چنین باشد و از آن ضررى باو یا بدیگرى برسد .

٥٣١٠ ربّ خوف یعود بالامان. بسا خوفى باشد که برگردد بایمنى، مراد تسلى آدمى است و این که در خوفها پر غمگین نباید بود گاه باشد که خیر در آن باشد و سبب ایمنى گردد.

٥٣١١ ربّ طمع کاذب لامل غائب . بسا طمع دروغى از براى امید غائبى یعنى امیدى که هرگز حاضر نشود و حاصل نگردد و مراد اینست که: طمعها بسیار چنین باشد پس حریص بر آنها نباید بود.

٥٣١٢ ربّ رجاء خائب لامل کاذب. بسا امید نومیدى از براى آرزوى دروغى، غرض از این بر قیاس فقره سابق اینست که: بسیار امیدها باشد که نومید شوند و از براى آرزوئى چند باشند دروغ که هرگز راست نشوند و بعمل نیایند، پس فریب آنها نباید خورد و حریص در سعى از براى آنها نباید بود.

٥٣١٣ ربّ حرب جنیت من لفظة. بسا حربى که چیده شود از یک لفظى. یعنى ثمره یک سخنى باشد و بسبب آن روى دهد، و «حرب» بفتح حاء و سکون راء هر دو بى‏نقطه بمعنى جنگ است و بفتح‏

هر دو بمعنى ربودن مال کسى و بى چیز گذاشتن اوست، و هر دو درین مقام مناسب است.

٥٣١٤ ربّ صبابة غرست من لحظة. بسا گرمى شوقى که کاشته شود از یک نگاه کردنى یعنى بسیارست که یک نگاه سبب عشق و گرفتارى بآن مى‏شود، پس باید که آدمى نهایت احتیاط کند در حفظ نگاه و ضبط آن.

٥٣١٥ ربّ مغبوط برجاء هو داؤه. بسا مغبوطى بفراخى عیشى که بوده باشد آن درد او. «مغبوط» کسى است که مردم آرزوى مثل حال او کنند باعتبار نعمتى که داشته باشد، و مراد اینست که بسیار باشد کسى که مردم آرزوى مثل حال او کنند باعتبار وسعت حالى که داشته باشد و در واقع آن از براى او دردى باشد نفسانى باعتبار این که باعث زیان و خسران او باشد در آخرت یا سبب زیان و خسران او گردد در دنیا چنانکه بسیارست که مال بسیار باعث غصب و تاراج و غیر آنها از زیانها و نقصانها مى‏گردد و غرض اینست که: هر کس باید که بنصیب و قسمت خود راضى و خشنود باشد و آرزوى مثل حال دیگرى هر چند در وسعت و فراخى باشد نکند، چه بسیارست که آن سبب زیان و خسران گردد، و صلاح حال در آن نباشد.

٥٣١٦ ربّ مرحوم من بلاء هو دواؤه. بسا باشد رحم کرده شده از بلائى که بوده باشد آن دواى او، یعنى بسیار باشد کسى که مردم رحم کنند او را باعتبار این که بوده باشد در بلائى و در واقع آن بلا خیر باشد از براى او و صلاح حال او در آن باشد، باعتبار آخرت یا در دنیا نیز، پس هر که در بلائى باشد آدمى گمان نکند که آن بد است از براى او، بسیارست که آن دواى اوست.

٥٣١٧ ربّ مبتلى مصنوع له بالبلوى. بسا گرفتار شده ببلائى که بوده باشد او احسان کرده شده از براى او بآن بلا.

یعنى بوده باشد آن بلا در واقع احسانى که شده باشد باو و صلاح حال او در آن باشد چنانکه در فقره سابق مذکور شد. و در بعضى نسخه‏ها «الیه» بجاى «له» است و بنا بر این ترجمه اینست که: بوده باشد او احسان کرده شده بسوى او بآن بلا، و این نسخه ظاهرترست، زیرا که متعارف استعمال «صنع» بحرف «الى» است نه بلام.

٥٣١٨ ربّ منعم علیه مستدرج بالنّعمى. بسا نعمت داده شده بر اویى که استدراج کرده شده باشد بآن نعمت. مراد اینست که چنین نیست که هر که نعمت داده شده باشد، این از براى خوبى او باشد، بلکه بسیارست که بعنوان استدراج باشد و آن اینست که حق تعالى بسبب زیادتى بدى بنده و بسیارى گناهان او سلب عنایت و لطف و رحمت خود میکند ازو، و وا مى‏گذارد او را بخود و او را مبتلا نمى‏سازد ببلائى که باعث آگاهى او و پشیمانى او گردد از گناهان، بلکه هر چند گناه کند سلب نعمتهاى خود ازو نکند و او را آگاه نسازد تا بعذاب الیم اخروى گرفتار گردد، نعوذ باللّه منه.

٥٣١٩ ربّ جهل انفع من خلم. بسا جهلى که بوده باشد سودمندتر از حلمى، ظاهر اینست که مراد به «حلم» در اینجا عقل است نه شکیبائى که معنى مشهورتر آنست.

و ممکن است که تصحیفى بکار رفته باشد باین که اصل «علم» بود، باشد بعین نه بحاء، و معنى این باشد که: بسیار باشد که جهلى سودمندتر باشد از علمى، باعتبار این که جاهل در گناهى بسبب جهل خود معذور باشد و معاقب نشود، و عالم بسبب همان گناه معاقب شود بعلت عدم عذرى از براى او.

٥٣٢٠ ربّ حرب اعود من سلم. بسا جنگى که بوده باشد سودمندتر از آشتیى، مثل جنگى که بر سر امر بمعروفى یا نهى از منکرى باشد.

٥٣٢١ ربّ سکوت ابلغ من کلام. بسا خاموشیى که بوده باشد ابلغ یعنى بلیغ‏تر یا مبالغه کننده‏تر از کلامى، مثل خاموشیى که در جواب ابلهان باشد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٥٣٢٢ ربّ کلام انفذ من سهام. بسا سخنى که نفوذ کننده‏تر باشد از تیرها، یعنى نفوذ کننده‏تر باشد در دل و شکافنده‏تر باشد آنرا از آنها.

٥٣٢٣ ربّ لذّة فیها الحمام. بسا لذّتى که بوده باشد در آن تقدیر مرگ، یعنى مقدّر شده باشد که سبب مرگ گردد پس پر حریص بر لذّتها نباید بود، و ممکن است که مراد هلاکت اخروى باشد.

٥٣٢٤ ربّ غنىّ افقر من فقیر. بسا توانگرى که بوده باشد درویش‏تر از درویشى، مثل توانگرى که سرمایه آخرت نگرفته باشد چه آن درویش‏ترست از درویشى که سرمایه آن داشته باشد، و ممکن است که مراد این باشد که: بسا توانگرى که محتاج‏تر باشد از درویشى یعنى احتیاج او بمدد و اعانت مردم بیشتر باشد از احتیاج درویشى، پس در توانگرى چندان راحت و رفاهیتى نباشد.

٥٣٢٥ ربّ ذى ابّهة احقر من کلّ حقیر. بسا صاحب بزرگى و کبرى که حقیرتر باشد از هر حقیرى یعنى نزد حق تعالى بسبب کفر، یا دین باطل، یا عصیان و گناهان زیاد.

٥٣٢٦ ربّ فقیر اغنى من کلّ غنىّ. بسا درویشى که توانگرتر باشد از هر توانگرى، مثل درویشى بحسب دنیا که بهره اعلى از آخرت تحصیل کرده باشد، یا این که راضى شده باشد بنصیب و بهره که عطا شده باشد از دنیا و طلب زیاد بر آن بهیچ وجه نکند و بآن اعتبار خود را بى‏نیاز ساخته باشد از مردم بالکلیه، و ظاهرست که هیچ توانگرى باین توانگرى و بى‏نیازى نباشد.

٥٣٢٧ ربّ فقر عاد بالغنى الباقى. بسا درویشى که بر گردد بتوانگرى باقى، مثل درویشیى که صاحب آن صبر کند بر آن و ملازم تقوى و پرهیزگارى باشد.

٥٣٢٨ ربّ غنى اورث الفقر الباقى. بسا توانگریى که میراث گذارد درویشى باقى را، مثل توانگریهایى که سبب طغیان و عصیان گردد.

٥٣٢٩ ربّ مخوف لا تحذره. بسا محلّ ترسى که حذر نکنى از آن. ممکن است که مراد توبیخ و سرزنش مردم باشد باین که بسیار محلّ ترسها در پیش دارند از احوال و اهوال آن نشأه و حذر نمى‏کنند از آنها و در فکر آنها نیستند، و ممکن است که مراد بیان عجز آدمى باشد و این که بسیار امور مخوفه باشد که غافل است از آن و حذر نمى‏کند از آن، پس باید که عمده اعتماد او بر حفظ و حراست حق تعالى باشد و حذر خود را چندان چیزى نداند.

٥٣٣٠ ربّ قاعد عمّا یسرّه. بسا کسى که نشسته باشد از آنچه شاد مى‏گرداند او را. مراد از این نیز یا توبیخ‏

و سرزنش مردم است باین که بسیار باشند که نشسته‏اند و سعى نمى‏کنند از براى آنچه ایشان را شاد گرداند از نجات و رستگارى آخرت و فوز بمراتب عالیه آن. و ممکن است که مراد این باشد که بسیار باشند که نشسته باشند و سعى نکنند از براى چیزى که ایشان را شاد گرداند در دنیا، و با وجود این آن چیز برسد بایشان، پس چندان حریص بر سعى نباید بود و اعتماد تمام بر تفضل حق تعالى باید داشت.

٥٣٣١ ربّ جامع لمن لا یشکره. بسا جمع کننده از براى کسى که شکر نکند او را. مراد سرزنش آنانست که جمع أموال کنند و صرف نکنند در آنچه بکار ایشان آید در دنیا یا آخرت، و بگذارند از براى کسى که باو برسد بعد از ایشان و اصلا شکر ایشان نکند چه جاى این که نفع دیگر بایشان برساند.

٥٣٣٢ ربّ قریب ابعد من بعید. بسا نزدیکى که دورتر باشد از دورى، مثل خویشانى که صله رحم بجاى نیاورند بلکه دشمنى کنند و آزار رسانند.

٥٣٣٣ ربّ صدیق حسود. بسا دوست حسودى. مراد اینست که رشک و حسد امریست که بسیارست که دوست نیز نسبت بدوست خود مى‏دارد، و این که با وجود دوستى کسى ایمن نباید بود از او، ممکن است که باعتبار رشک و حسدى که مى‏برد اذیّتى رساند.

٥٣٣٤ ربّ بعید اقرب من کلّ قریب. بسا دورى که نزدیکتر باشد از هر نزدیکى، بسبب خلوص محبت و دوستى که داشته باشد و احسانها که نماید.

٥٣٣٥ ربّ عشیر غیر حبیب. بسا آمیزش کننده که بوده باشد غیر دوست. غرض اینست که چنین نیست‏

که هرکه اختلاط و آمیزش زیاد کند با این کس البته دوست باشد و اعتماد بر او توان کرد، بسیارست که دوستى و آمیزش و اختلاط او از راه دوستى نیست بلکه براى غرض دیگرست.

٥٣٣٦ ربّ متحرّز من شی‏ء فیه آفته. بسا حفظ کننده از چیزى که بوده باشد در آن آفت او، یعنى بسیارست که کسى حفظ میکند خود را از چیزى و اجتناب میکند از آن بگمان ضررى و در واقع آفت او در اجتناب از آنست نه در آن.

٥٣٣٧ ربّ صدیق یؤتى من جهله لا من نیّته. بسا دوستى که جزا داده شود بسبب نادانى او نه بسبب نیت او، یعنى بسیارست که دوستى جزا داده مى‏شود ببدى باعتبار این که از راه نادانى کارى میکند که مستحق آن جزا مى‏شود بى این که نیت و قصد او بدى بوده باشد. و این بنا بر اینست که «یؤتى» بعد از همزه بتاى دو نقطه بالا بوده باشد چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسیده، و دور نیست که تصحیف شده باشد و صحیح بباى یک نقطه زیر باشد یعنى «یؤبى» و معنى این باشد که: بسا دوستى که ناخوش داشته شود از راه نادانى او نه بسبب نیت او، یعنى بسبب این که از راه نادانى ضرر باین کس مى‏رساند بى این که نیت و قصد او بد باشد، و ممکن است نیز که بثاى سه نقطه بالا باشد و معنى این باشد که: بسا دوستى که شکوه کرده شود از راه نادانى او، نه از نیت و قصد او، و اللّه تعالى یعلم.

٥٣٣٨ ربّ محتال صرعته حیلته. بسا حیله کننده که بیندازد او را حیله او، مراد مذمّت حیله است و این که بسیار است که حیله کسى بر گردد باو و بیندازد او را در هلاکت یا زیان و خسران.

٥٣٣٩ ربّ ملوم و لا ذنب له. بسا سرزنش کرده شده و حال آنکه نبوده باشد از براى او گناهى، مراد این است که هر که را که مردم سرزنش و ملامت کنند حکم ببدى او نمى‏توان کرد بسا باشد که بدى را بر او افترا کرده باشند، یا این که او بدى را از روى سهویا نسیان یا جهل کرده باشد.

٥٣٤٠ ربّ متنسّک و لا دین له. بسا عبادت کننده و حال آنکه نبوده باشد از براى او دینى، یعنى دین حقى مثل عبادت کنندگان هر فرقه غیر فرقه محقه، یا این که اصلا دینى نداشته باشد بلکه عبادت او از براى مصلحتى چند باشد دنیوى، و مراد این است که: بعبادت کردن کسى فریب نباید خورد تا دیندارى او معلوم نشود.

٥٣٤١ ربّ مواصلة خیر منها القطیعة. بسا پیوستنى که بهتر باشد از آن بریدن، مثل صله و احسانى که با منت باشد، یا این که آن صله کننده شخص بدى باشد که بریدن او بهتر باشد از صله او، یا این که کسى که صله باو مى‏شود شخص بدى باشد و بریدن از او بهتر باشد از صله او.

٥٣٤٢ ربّ ذنب مقدار العقوبة علیه اعلام المذنب به. بسا گناهى که بوده باشد مقدار عقوبت بر آن اعلام نمودن گنهکار بآن یعنى بسا گناه باشد که همین کافى باشد در عقوبت صاحب آن که اعلام کنند او را بآن‏

تا خجل و منفعل شود و پشیمان شود از آن و زیاده برین عقوبت او در کار نباشد بلکه خوب نباشد.

٥٣٤٣ ربّ موهبة خیر منها الفجیعة. بسا بخششى که بهتر باشد از آن مصیبت، مثل بخششى که از روى منت زیاد باشد، یا از شخص پست مرتبه دنى باشد.

٥٣٤٤ ربّ جرم اغنى عن الاعتذار عنه الاقرار به. بسا گناهى که بى نیاز سازد از عذر گفتن از آن اقرار بآن، یعنى بسیار گناهى باشد که کسى نسبت بکسى که بکند همین که اقرار کند بآن آن کس او را معذور دارد و محتاج نشود بعذر گفتن از آن، پس در چنین گناهان بهتر این است که آن گنهکار اقرار کند بآن و خود را فارغ سازد از عذر گفتن، یا این که بسیار گناهى باشد که کافى باشد در عذر گفتن از آن همین که صاحب آن اقرار کند بآن، پس همین که اقرار کند بآن باید معذور داشت او را و فارغ ساخت از عذر گفتن از براى آن.

٥٣٤٥ ربّ کبیر من ذنبک تستصغره . بسا بزرگى از گناه تو که کوچک شمارى تو آن را.

٥٣٤٦ ربّ صغیر من عملک تستکبره . بسا کوچکى از عمل تو که بزرگ شمارى تو آنرا. مراد از این دو فقره مذمّت‏

آدمى است و این که بسیار است که گناه بزرگى را کوچک مى‏شمارد و سهل میداند، و عمل کوچکى را بزرگ مى‏شمارد و عظیم میداند.

٥٣٤٧ ربّ یسیر انمى من کثیر. بسا اندکى که فزایش کننده‏تر باشد از بسیارى، مثل اندکى که حلال باشد و با قناعت باشد که آن فزایش کننده‏ترست از بسیارى که حرام باشد یا با اسراف باشد.

٥٣٤٨ ربّ صغیر احزم من کبیر. بسا کوچکى که دوراندیش‏تر باشد از بزرگى، و این بسیارست هر گاه عقل و زیرکى آن کوچک افزونتر باشد از آن بزرگ.

٥٣٤٩ ربّ معرفة ادّت الى تضلیل. بسا معرفتى که بکشاند بسوى گمراه کردنى، یعنى عاقبت گمراه کند صاحب خود را، باعتبار این که عمل بآن نکند و معاقب گردد بسبب آن در جائى که اگر آن معرفت را نمى‏داشت بسبب جهل و نادانى معذور مى‏بود و معاقب نمى‏شد.

و ممکن است که مراد معرفت بعضى مسائل باشد که افهام ناقصه نتوانند بکمال حقیقت آنها رسید و همین که قدرى معرفت به آنها حاصل کنند فکر کنند در آنها و گمراه گردند مثل مسئله قضا و قدر و جبر و اختیار و مانند آنها.

٥٣٥٠ ربّ مواصلة ادّت الى تثقیل. بسا پیوستنى که بکشاند بسوى گرانبار کردن، مثل هدیه فرستادن از براى کسى که دشوار باشد بر او تلافى نکردن، و قادر بر آن نباشد و سبب گرانبارى او گردد، پس پیوستن باین نحو نیکو نباشد هر چند پیوستن بخویشان و غیر ایشان از مؤمنان در جائى که چنین مفسده نداشته باشد از فضایل علیّه و مناقب سنّیه است.

٥٣٥١ ربّ اخ لم تلده أمّک. بسا برادرى که نزائیده باشد او را مادر تو، بلکه او را باید برادر خود دانست و برادرانه با او سلوک کرد باعتبار ایمان و خلوص محبت و دوستى او.

٥٣٥٢ ربّ علم ادّى الى مضلّتک. بسا علمى که بکشاند بسوى گمراهى تو. این همان مضمون فقره ایست که دو فقره قبل از این نقل و شرح شد.

٥٣٥٣ ربّ مملوک لا یستطاع فراقه. بسا بنده که مقدور نباشد جدا شدن از او، مراد بیان واقع است و مدح بعضى بنده‏ها باین که چنان خوب باشند که مقدور نباشد جدا شدن از آنها، و بسا باشد که بعضى از أحکام فقهى نیز برین مترتّب شود مثل استثناى چنین بنده از وجوب بیع از براى اداى دین و عدم خروج بسبب آن از استحقاق و مانند اینها، و دور نیست که «مملوک» بکاف چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسیده سهوى باشد از ناسخ و صحیح «مملول» بلام باشد و معنى این باشد که: بسا کسى که ناخوش باشد کسى را و سبب ملالت او باشد و با وجود این جدا نتوان شد از او و غرض این باشد که در دنیا چنین ملالتها باشد که چاره آن نتوان کرد و صبر باید کرد بر آن.

٥٣٥٤ ربّ فائت لا یدرک لحاقه. بسا فوت شونده که دریافته نشود رسیدن بآن، مراد تحریص بر کردن کارهاى خیرست هر گاه مقدور شود و پس نینداختن آنها بسبب این که بسیار است که چیزى که فوت شود دیگر نتوان رسید بآن، و وقت دیگر مقدور نشود، پس وقتى که میسر مى‏شود باید فرصت را غنیمت شمرد و تأخیر نکرد از آن که مبادا دیگر مقدور نگردد.

٥٣٥٥ ربّ ناصح من الدّنیا عندک متّهم.

بسا نصیحت کننده از دنیا که بوده باشد نزد تو تهمت زده شده. مراد مذمّت مردم دنیاست باین که بسیارست که کسى که نصیحت کند کسى را از دنیا و پند گوید او را از براى منع از حرص بر آن متهم دارد او را و صاف و خالص نداند با خود.

٥٣٥٦ ربّ مدّع للعلم لیس بعالم. بسا دعوى کننده مر علم را که نبوده باشد عالم. مراد این است که چنین نیست که هر که دعوى علم کند عالم باشد و اعتماد بر گفته او توان کرد بسیارند که دعوى علم میکنند و عالم نیستند، پس تا عالم بودن کسى معلوم نشود اعتماد بر گفته او نتوان کرد.

٥٣٥٧ ربّ صادق من خبر الدّنیا عندک مکذّب. بسا راستگویى از خبر دنیا که بوده باشد نزد تو دروغگو شمرده شده، این نیز مثل فقره سابق مذمّت مردم دنیاست و این که بسیارست که کسى نزد کسى خبر مى‏دهد از دنیا براستى ببدیها و او تکذیب میکند او را، بسبب حبّ دنیائى که دارد و در بعضى نسخه‏ها عبارت چنین است: «ربّ صادق عندک من خیر الدّنیا مکذّب» و بنا بر این معنى اینست که: بسا راستگوئى نزد تو از خیر دنیا که بوده باشد دروغگو شمرده شده» یعنى بسیار باشد گوینده خیر و خوبى دنیا که او نزد تو راستگو باشد و در واقع او دروغگو شمرده شده باشد و نسخه اول ظاهرترست.

٥٣٥٨ ربّ محذور من الدّنیا عندک غیر محتسب. بسا محذورى از دنیا که نزد تو در شمار نیاید این نیز مذمّت مردم دنیاست و این که بسیار چیزى باشد از دنیا که محذور باشد و باید از آن حذر کرد و کناره گرفت و مردم دنیا آنها را در شمار نیاورند و سهل دانند.

٥٣٥٩ ربّ آمر غیر مؤتمر. بسا أمر کننده أمر نپذیرنده. مراد مذمّت جمعى از واعظان و امر کنندگان بمعروف است که امر کنند مردم را بچیزى و خود نپذیرفته‏اند آن را و عمل نکنند بآن .

٥٣٦٠ ربّ زاجر غیر مزدجر. بسا باز دارنده که خود باز نایستاده باشد. این نیز نظیر فقره سابق است و مذّمت جمعى است که نهى میکنند مردم را از منکرات و خود باز نمى‏ایستند از آنها.

٥٣٦١ ربّ واعظ غیر مرتدع. بسا موعظه کننده که خود باز نایستد یعنى موعظه کننده که منع کند از منکرات و خود باز نایستد از آنها، و این همان مضمون فقره سابق است.

٥٣٦٢ ربّ عالم غیر منتفع. بسا عالمى باشد که نفع نیابد از علم خود بسبب این که عمل نکند بآن.

٥٣٦٣ ربّ خیر و افاک من حیث لا ترتقبه. بسا خیرى که برسد بتو از جائى که انتظار آن نکشى، یعنى گمان آن نداشته باشى، پس هرگز نا امید نباید بود.

٥٣٦٤ ربّ شرّ فاجاک من حیث لا تحتسبه. بسا شرّى که ناگاه برسد بتو از جائى که گمان آن نداشته باشى، پس هر چند

کسى گمان شرّى نداشته باشد باید که خاطر جمع نکند و همیشه پناه بخدا برد و استعاذه بدرگاه او نماید جهت دفع شرور و آفات.

٥٣٦٥ ربّما نصح غیر النّاصح. بسا باشد که نصیحت کند غیر خالصى. یعنى کسى که خالص نباشد با تو و غشّ داشته باشد.

٥٣٦٦ ربّما غشّ المستنصح. بسا باشد که غشّ کند آنکه طلب نصیحت مى‏شود از او. غرض از این دو فقره اینست که ملاحظه اصل سخن باید کرد نه گوینده آن، گاه باشد که گوینده خالص نباشد و در واقع نصیحت کند بسبب غرضى، و گاه باشد که کسى که طلب نصیحت کنند از او و او را خالص دانند غشّ کند در آنچه گوید.

٥٣٦٧ ربّما اصاب العمىّ قصده. بسا باشد که برسد کور بمقصد خود.

٥٣٦٨ ربّما أخطأ البصیر رشده. بسا باشد که خطا کند بینا از رشد خود، یعنى از آنچه راه درست باشد از براى او. و غرض ازین دو فقره این است که بمجرّد این که از کسى خطاها دیده شود حکم نباید کرد که آنچه او گفته و بآن رفته خطا باشد بسیار باشد که کور بحسب اتفاق درست بمقصد خود برسد، و همچنین از این که اکثر أفکار کسى درست باشد حکم نتوان کرد بصحت و استقامت جمیع مذاهب و اقوال او، گاه هست که بینا خطا میکند

و در مى‏گذرد از راه راست، پس در هر چیز آدمى خود باید تأمّل و تدبّر کند و بمجرّد این که خطاگوئى آن را گفته، ردّ نکند، و همچنین بمجرّد این که محققى آنرا گفته اعتقاد صحت آن نکند.

٥٣٦٩ ربّما کان الدواء داء. بسا باشد که بوده باشد دوا دردى.

٥٣٧٠ ربّما کان الدّاء شفاء. بسا باشد که بوده باشد درد شفائى، غرض از این دو فقره اینست که مناط همه امور مشیت حق خالى است و در هر باب متوسل باو باید شد و چنین نیست که دوا البته دوا شود بسیار باشد که مشیت حق تعالى در آن نباشد و درد گردد، و بسیار باشد که دردى بمشیت حق تعالى شفا گردد.

٥٣٧١ ربّما سألت الشّى‏ء فلم تعطه و أعطیت خیرا منه. بسا باشد که در خواهى چیزى را، پس عطا کرده نشوى تو آنرا، و عطا کرده شوى بهتر از آنرا، غرض اینست که بمجرّد این که چیزى در خواهى از درگاه حق تعالى و داده نشوى تو آن را، نومید مشود، گاه باشد که آن از براى این باشد که بهتر از آن بتو داده شود.

٥٣٧٢ ربّما شرق شارق بالماء قبل ریّه. بسا باشد که گلو گرفته شود گلو گرفته شده بآب پیش از سیراب شدن او. مراد بیان نزدیکى مرگ است و این که بسا باشد که بیک آب خوردن در رسد چنانکه تشنه آب آشامد و هنوز سیراب نشده آب در گلوى او ماند و بکشد او را، پس همیشه در فکر آن باید بود و تهیه آن باید گرفت و غرض این نیز تواند بود که: کسى که بدولتى‏

برسد یا نعمتى دریابد بآن مغرور نشود گاه هست که آب آشامیدنى از براى کسى تمام نمى‏شود چه جاى زیاده بر آن.

٥٣٧٣ ربّما ادرک الظّنّ بالصّواب. بسا باشد که فانى شود ظنّ براه راست. «ظنّ» بمعنى گمانست یعنى اعتقاد راجح و گاهى بمعنى «علم» نیز یعنى اعتقاد جازم مستعمل مى‏شود، و هر دو معنى در اینجا مناسب است، و ظاهر اینست که مراد بیان عجز آدمیست و این که همچنین نیست که در هر باب علم براه راست یا گمان بآن تواند تحصیل کرد پس در چنین جائى باید توقّف کند، یا این که بعقل خود در هر جا علم براه راست یا گمان بآن نتواند تحصیل کرد، پس ناچارست او را از معلمى که تعلیم کند او را از جانب خدا.

٥٣٧٤ ربّما عزّ المطلب و الاکتساب. بسا باشد که عزیز یعنى نایاب یا کمیاب شود مطلب و کسب کردن. این نیز همان مضمون فقره سابق است و این که بعضى مطالب باشد که نتوان دریافت آنرا و کسب کرد آنرا، یا این که کم توان دریافت و کسب کرد، و ممکن است که مراد این باشد که بسا باشد که نایاب یا کمیاب شده باشد براى کسى بمطلب رسیدن و کسب کردن پس سعى چنین کسى سودى ندارد اصلا یا چندان سودى ندارد چنانکه در شرع اقدس مکروه شمرده شده سوداى با «محارفان» بفتح راء بى نقطه یعنى‏

آنانى که محرومند و تنگ گرفته شده بر ایشان در معاش، و برکت داده نشده‏اند در کسب . و ممکن است که: معنى فقره اوّل این باشد که: بسا باشد که کامل شود و برسد بکمال خود ظنّ براه راست و بفقره دویم همان یکى از دو معنى مذکور باشد و حاصل هر دو فقره این باشد که: در مسائل یا در هر مطلبى چنین نیست که آدمى در هر جا بفکر خود راه راست تواند یافت بلکه گاه هست که ظنّ بآن او را حاصل شود و گاه هست که عاجز شود و مطلب و کسب آن بر او عزیز گردد.

٥٣٧٥ ربّما ادرک العاجز حاحبة. بسا باشد که دریابد ناتوان حاجت خود را.

٥٣٧٦ ربّما خرس البلیغ عن حجّته. بسا باشد که گنگ شود بلیغ از برهان خود، یعنى از دلیل و برهانى که خواهد بر مطلب خود بگوید، یا از سخن گفتنى که دلیل و برهان بلاغت او گردد، و غرض از این دو فقره بیان واقع است و امیدوار گردانیدن ناتوانان، و این که بسبب ناتوانى مأیوس نگردید از حصول مطلب، بلکه بسیار باشد که با ناتوانى برسند بحاجت خود، و این که توانا مغرور نشود بتوانائى خود، بسیار باشد که بلیغ در وقت حاجت گنگ گردد پس هر یک باید متوسّل بفضل خدا باشند.

٥٣٧٧ ربّما عمى اللّبیب عن الصّواب.

بسا باشد که نابینا گردد عاقل از راه راست.

٥٣٧٨ ربّما ارتج على الفصیح الجواب. بسا باشد که بسته شود بر فصیح جواب گفتن. و مراد باین فقره نیز مانند فقره سابق بر آنها بیان واقع است و این که عاقل بعقل خود و فصیح بفصاحت خود مغرور نشود بسیار باشد که عاقل نابینا گردد از راه راست و بسته شود بر فصیح در وقت حاجت جواب، یعنى نتواند جواب گفتن از آنچه سؤال کنند از او.

٥٣٧٩ ربّما تجهّمت الامور. بسا باشد که بنا خوشى رو کنند کارها، یعنى بکراهت و ناخوشى رو باین کس کنند و بر وفق مطلب و مرام او نشوند، و غرض بیان واقع است و این که بسیار چنین مى‏شود، پس هر گاه بر کسى چنین شود پر غمگین نشود و صبر کند.

٥٣٨٠ ربّما تنغّص السّرور بسا باشد که مکدّر و تیره گردد شادمانى، غرض بیان واقع است و این که بسیار چنین مى‏شود، پس بشادمانى که رو دهد زیاده فرحناک نباید شد و پناه باید برد بخدا از این که تیره و مکدّر گردد.

٥٣٨١ ربّما اتیت من مأمنک. بسا باشد که مشرف شود بر تو دشمن از مأمن تو. مراد اینست که در هر حال باید پناه بحقّ تعالى برد و خود را باو سپرد و باین که در مأمن باشى خاطر جمع مکن، بسیار باشد که دشمن کسى مشرف شود بر او از مأمن او و ظفر یابد بر او در آنجا.

٥٣٨٢ ربّما دهیت من نفسک. بسا باشد که رسانیده شود بتو مصیبتى از نفس خود. یعنى تو خود کارى کنى که باعث رسیدن مصیبتى شود بنو، پس باید با خبر بود از خود و غافل نشد از خود.


حرف «راء» بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «راء» بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد چنانکه در دو فصل سابق نقل شد. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٣٨٣ رغبتک فى زاهد فیک ذل. رغبت کردن تو در کسى که بى‏رغبت باشد در تو خواریست یعنى خود را خوار کردنست.

٥٣٨٤ رغبتک فى المستحیل جهل. رغبت تو در تغیر یابنده جهل و نادانیست، مراد به «تغیر یابنده» جمیع مراتب دنیاست که بزودى تغیر یابد و فانى گردد.

٥٣٨٥ راکب المعصیة مثواه النّار. سوار گناه منزل او جهنم است. مراد به «سوار گناه» هر کسى است که مرتکب گناهى گردد، یا کسى که بسیار مرتکب آن شود و بر هر تقدیر مراد اینست که مستحقّ جهنم و نزول آن مى‏شود، یا این که منزل او جهنم خواهد بود مگر این که مانعى از آن بهم رسد مثل توبه یا عفو.

٥٣٨٦ راکب الظّلم یدرکه البوار. سوار ظلم در مى‏یابد او را هلاکت، یعنى هلاکت اخروى، بر وجهى که در فقره سابق شرح شد.

٥٣٨٧ راکب الطّاعة مقیله الجنّة. سوار طاعت یعنى فرمانبردارى حق تعالى خوابگاه او یعنى منزل و جایگاه او بهشت است. و در بعضى نسخه‏ها «منقلبه» بجاى «مقیله» است و بنا بر این ترجمه اینست که: جاى بازگشت او بهشت است.

٥٣٨٨ راکب العجل مشف على الکبوة. سوار شتاب مشرف است بر کبوه یعنى برو در افتادن یعنى لغزیدن و افتادن در زیان و خسران. و در بعضى نسخه‏ها «العجلة» بجاى «العجل» است، و در بعضى «مشرف» بجاى «مشف» و ترجمه همه یکیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٥٣٨٩ راکب الّلجاج متعرّض للبلاء. سوار لجاجت متصدّى بلاست یعنى بلا از براى خود تحصیل میکند و گویا قصد آن دارد.

٥٣٩٠ ردّ الشّهوة اقضى لها و قضاؤها اشدّ لها. برگردانیدن خواهش فارغ کننده‏ترست از آن، و بر آوردن آن محکم کننده‏ترست آنرا، یعنى اگر کسى ردّ خواهش نفس کند و از آن بگذرد زود فارغ شود از آن و آزار آن نکشد، و اگر بر آورد آنرا، این محکمتر کند آنرا، و باز خواهش دیگر کند، و همچنین همیشه گرفتار خواهشى باشد.

٥٣٩١ راکب الظّلم یکبو به مرکبه.

سوار ستم بر رو بیندازد او را مرکب او.

٥٣٩٢ راکب العنف یتعذّر مطلبه. سوار درشتى دشوار مى‏شود بر او مطلب او، یعنى کسى که درشتى و بدخوئى کند با مردم کارها بر او دشوار شود باعتبار رمیدن مردم از او و ترک یارى او در آنها، بخلاف کسى که هموارى و نرمى کند که مطالب او بآسانى بر آید بامداد و اعانت مردم.

٥٣٩٣ ردع النّفس عن الهوى الجهاد الاکبر. باز داشتن نفس از خواهش جهاد بزرگترست، یعنى جنگ و جهاد نفس از براى بازداشتن او از خواهشهاى معاصى بزرگتر و افضل است از جهاد معروف یعنى جهاد با کفار.

٥٣٩٤ ردّ الحجر من حیث جاءک فانّه لا یردّ الشّرّ الّا بالشّرّ. بر گردان سنگ را از آنجا که آمده ترا، پس بدرستى که بر گردانیده نمى‏شود بدى مگر ببدى. مراد اینست که گاه هست که تلافى بدى ببدیى مثل آن باید کرد و تا چنان نکنى صاحب آن ترک آن نکند بلکه بیشتر و بدتر کند.

٥٣٩٥ ردع النّفس عن الهوى هو الجهاد النّافع. بازداشتن نفس از خواهش آنست جهاد سودمند یعنى جهاد سودمندتر از هر جهادى.

٥٣٩٦ ردّ الحرص یحسم الشّره و المطامع. بر گردانیدن حرص قطع میکند شره و طمعها را. «شره» بفتح شین نقطه دار و راى بى‏نقطه هر دو مفتوح بمعنى غلبه حرص است و مراد این است که: اگر کسى‏

در اوّل برگرداند حرص را و ترک آن نماید حرص بر او غلبه نکند و قطع مادّه آن بشود و گرفتار طمعها نشود، و اگر چنین نکند و چندى پیروى حرص کند غلبه کند آن بر او و طمعهاى زیاد پى در پى کند و چاره آنها دشوار شود.

٥٣٩٧ ردّ الغضب بالحلم ثمرة العلم. برگردانیدن خشم ببردبارى میوه علم و دانائیست یعنى اگر عالم چنین نکند علم او ثمره نداشته باشد.

٥٣٩٨ روحوا فى المکارم و ادّلجوا فى حاجة من هو نائم. ظاهر اینست که معنى «روحوا فى المکارم» این باشد که: برگردید آخر روز در مکرمتها، یا این که سیر کنید و بروید آخر روز در مکرمتها یعنى از صبح تا آخر روز که وقت طلب و سعى است باید که سعى کنید در تحصیل مکرمتها یعنى کارهاى نیکو تا این که آخر روز که وقت برگشتن بمنزل و مسکن خود است بر گردید یا بروید در مکارم یعنى با مکارمى که فرو گرفته باشد شما را.

«و ادّلجوا فى حاجة من هو نائم» یعنى سیر کنید آخر شب در حاجت کسى که او در خواب باشد یعنى در آخر شب که بر مى‏خیزید شروع کنید بسعى در کارهاى خیر و سعى کنید از براى بر آوردن حاجت جمعى که هنوز ایشان در خواب باشند و تخصیص باین از براى زیادتى اهتمام باینست چه سعى در حاجت کسى که او در خواب باشد و خبر نداشته باشد یقین افضل است از سعى در حاجت کسى که او خبردار باشد و انتظار برد. و ممکن است که مراد مبالغه در زود برخاستن و سعى کردن در برآوردن حاجات مردم باشد باین عنوان که هنوز ایشان در خواب باشند که شما شروع کنید در سعى از براى بر آوردن حاجات ایشان. و ممکن است که معنى «روحوا فى المکارم» این باشد که: سبک خاطر باشید در مکارم یعنى سعى در آنها بر شما سبک‏

باشد و گران نباشد و از روى خواهش و رغبت تمام متوجّه آنها گردید. و ممکن است که «ادّلجوا» بتشدید دال خوانده نشود بلکه «ادلجوا» از باب افعال خوانده شود از «ادلاج» بمعنى سیر در اوّل شب و معنى «روحوا فى المکارم» این باشد که: در تحصیل مکرمتها و فضیلتها از براى خود اهتمام زیاد کنید و ملاحظه وقت مکنید بلکه در آخر روز که غالب اینست که مردم ترک سعى و تردّدات میکنند و بجایگاههاى خود مراجعت مى‏نمایند از براى استراحت، شما در تحصیل مکرمتها بروید و از سر استراحت بگذرید و تأخیر مکنید، و در خصوص بر آوردن حاجت دیگران زیاده ازین اهتمام کنید و در اوّل شب که وقت خواب است شما بروید از براى برآوردن حاجت کسى که او خود مثل سایر مردم خوابیده باشد، و اللّه تعالى یعلم.

٥٣٩٩ ردع النّفس عن زخارف الدّنیا ثمرة العقل. بازداشتن نفس از آرایشهاى دنیا میوه عقل است چه ثمره عقل اینست که باز دارد نفس را از آنچه سبب زیان و خسران او باشد پس هر گاه داند که آنها با کمال خست و دنائت زایل و فانیست و اشتغال به آنها باز مى‏دارد از سعى از براى آخرت و آلاء و نعماى سنیّه بهیّه آن که پاینده و باقى است پس باید که باز دارد صاحب خود را از آنها و اگر نه ثمره نخواهد داشت.

٥٤٠٠ ردع النّفس عن تسویل الهوى ثمرة النّبل. باز داشتن نفس از تسویل خواهش میوه نبل است. «تسویل» بمعنى زینت دادن است و گمراه نمودن یعنى از آنچه هوا و خواهش زینت مى‏دهد آنها را از براى نفس، و ترغیب میکند او را به آنها، یا گمراه مى‏گرداند نفس را در باره آنها. و «نبل» بضمّ نون و سکون باء یک نقطه چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى نجابت است یا تندى فطنت.

٥٤٠١ رو قبل العمل تنج من الزّلل.

فکر کن پیش از کردن تا رستگار گردى از لغزش. یعنى هر کار که خواهى بکنى پیش از کردن آن تأمّل و تفکر کن در آن و تا صلاح و شایستگى آن ظاهر نشود مکن آنرا تا رستگار گردى از لغزش، یعنى اگر چنین کنى رستگار گردى از لغزش، و مراد رستگارى در اغلب اوقاتست و اگر نه با وجود فکر و تأمّل نیز گاهى ممکن است که لغزش بشود، و ممکن است که مراد لغزشى باشد که سبب خسران أخروى باشد و ظاهرست که با وجود تأمّل و تفکر و عدم تقصیر در آن خسران أخروى بر آن مترتّب نشود و اگر زیان دنیوى بر آن مترتّب شود آن در حقیقت لغزشى نیست.

٥٤٠٢ ردع الهوى شیمة العقلاء. بازداشتن هوا و خواهش خوى خردمندانست.

٥٤٠٣ ردع الشّهوة و الغضب جهاد النّبلاء. بازداشتن خواهش و خشم جهاد تند فطرتانست یا مردم نجیب، یعنى ایشان همیشه مشغول این جهاد باشند، یا این که ایشان این را هم جهاد مى‏دانند بلکه جهاد اکبر مى‏شمارند، نه این که جهاد ایشان همین این است.

٥٤٠٤ ردّوا البادرة بالحلم. بر گردانید بادره را بحلم. «بادره» آنرا گویند که بسبب تندى خشم کسى از او صادر شود از قول درشتى یا فعل ایذائى، و مراد اینست که، بسبب حلم و شکیبائى در وقت خشم خود را نگاهدارید و مگذارید که چنین چیزى از شما صادر شود.

٥٤٠٥ ردّوا الجهل بالعلم. بر گردانید جهل را بعلم، ظاهر اینست که مراد به «جهل» لوازم جهل و نادانى است از افعال ناشایست، و مراد اینست که: تحصیل علوم کنید تا این که آنها از شما صادر نشود، یا این که با وجود علم هر گاه قصد چنین فعلى بکنید بدانید که آن مقتضاى‏

جهل و نادانیست و از عالم معقول نیست که آن صادر شود پس برگردانید آنرا و مکنید.

و ممکن است که: مراد بر گردانیدن فعل دیگرى باشد که از روى جهل و نادانى بکند و مراد این باشد که: تدارک و تلافى آنرا بعلم بکنید باین که در هر جا که عفو بهتر باشد عفو کنید و در هر جا که تلافى باید باندازه تلافى کنید نه این که شما هم مثل او بمقتضاى جهل بخشم در آئید و تلافى کنید یا از حدّ بگذرید در آن.

٥٤٠٦ ردّعن نفسک عند الشّهوات، و اقمها على کتاب اللّه عند الشّبهات. برگردان از نفس خود نزد خواهشها و بر پاى‏دار نفس خود را بر کتاب خدا نزد شبهه‏ها، یعنى برگردان از نفس خود نزد خواهشهاى بد آنها را، یا عذاب و عقابى را که بر آنها مترتّب مى‏شود، باین که بمقتضاى آن خواهشها عمل نکنى، و در حکمى که شبهه باشد باعتبار تعارض ادّله مختلفه «بر پاى‏دار نفس را بر کتاب خدا» یعنى ملاحظه کن هر طرف آن که موافق کتاب خدا باشد عمل بآن کن و آن طرف دیگر را طرح کن، چنانکه در بعضى احادیث دیگر نیز وارد شده که: هر گاه در مسئله دو حدیث مختلف وارد شده باشد عمل کن بهر یک از آنها که موافق کتاب خدا باشد و طرح کن آن دیگرى را.

٥٤٠٧ ردع النّفس و جهادها عن اهویتها یرفع الدّرجات و یضاعف الحسنات. بر گردانیدن نفس و جهاد کردن با آن از خواهشهاى آن بلند میکند مرتبه‏ها را، و دو چندان مى‏گرداند حسنات را. ظاهر اینست که «از خواهشهاى آن» متعلق است به «برگردانیدن» یعنى بر گردانیدن نفس از خواهشهاى بد آن و جهاد کردن‏

با آن از براى آن بلند میکند مرتبه صاحب آنرا، و «دو چندان میکند حسنات را» یعنى ثواب همه حسنات صاحب خود را. و ممکن است که مراد بتضاعف آنها مطلق زیاد شدن ثواب آنها باشد نه خصوص دو برابر شدن.

٥٤٠٨ رضى المتعنّت غایة لا تدرک. خشنود شدن متعنت پایانى است که دریافته نمى‏شود. «متعنت» کسى را گویند که لغزش کسى را خواهد و در پى آن باشد و مراد اینست که: با چنین کسى سخن نباید گفت، زیرا که غرض او از سخنى که گوید و سؤال کند تحقیق حقّ نیست که هر گاه کسى تحقیق آن از براى او بکند او بآن راضى و خشنود شود و ترک سخن کند بلکه غرض او عناد و لجاجت است و ترک آن نکند تا این که آدمى سخنى بگوید که بلغزد در آن و خطا باشد، یا این که بر حضار تلبیس کند و چنین نماید که او لغزیده و خطا کرده، پس با چنین کسى سخن نگفتن بهترست. و ممکن است که: مراد به «متعنت» کسى باشد که خود را بمشقت اندازد و مراد این باشد که کسى که خود را بمشقت اندازد از براى دنیا و سعى در آن رضا و خشنودى او مرتبه‏ایست که هرگز بآن نمى‏رسد بلکه هر چند سعى کند و مشقت کشد باز سعى کند و مشقت کشد و هر چند مطلب حاصل نشود مأیوس نگردد از آن، و هرگاه حاصل شود مطلبى دیگر پیش گیرد و مشقت کشد از براى آن، پس اگر کسى خواهد فارغ شود باید که راضى شود بنصیب و قسمت خود، و راه مشقت از براى تحصیل زیاد بر آن بخود ندهد.

٥٤٠٩ رضى اللّه سبحانه اقرب غایة تدرک. رضا و خشنودى خداى سبحانه نزدیکترین پایانیست که دریافته شود، زیرا که‏

هر که سعى کند از براى آن و خود را نگاه دارد از معاصى البته برسد بآن و دریابد آنرا، بخلاف هر مطلبى از مطالب دنیوى که ممکن است که هر چند سعى کند از براى او حاصل نشود.

٥٤١٠ رضى اللّه سبحانه مقرون بطاعته. خشنودى خداى سبحانه همراه است با فرمانبردارى او، یعنى هر که فرمانبردارى خدا کند البته خدا راضى و خشنود گردد از او، پس آن راهى است که البته آدمى را بمطلب رساند.

٥٤١١ رزقک یطلبک فارح نفسک من طلبه. روزى تو طلب میکند ترا پس آسایش ده خود را از طلب آن، مراد چنانکه مکرّر مذکور شد اینست که قدر ضرورى از روزى البته مى‏رسد و گویا آن طلب صاحب خود میکند و سعى از براى آن در کار نیست پس بهتر اینست که آدمى راضى شود بآن و آسایش دهد نفس خود را از سعى از براى روزى، و مشغول گردد بسعى از براى آخرت که ناچارست از سعى از براى آن و بى‏آن بآن نتوان رسید.

٥٤١٢ رضاک عن نفسک من فساد عقلک. خشنود بودن تو از نفس خود از فساد عقل تست. یعنى هر که از نفس خود راضى و خشنود باشد و اعتقاد این داشته باشد که اطاعت حق تعالى را چنانکه باید بجا آورده این نشان اینست که عقل او فاسد است، زیرا که این محض عجب و خودبینى است، و هر چند آدمى اطاعت کند باید خود را مقصر داند تا این که حق تعالى تفضل کند بر او.

٥٤١٣ رضاک بالدّنیا من سوء اختیارک و شقاء جدّک.

راضى شدن تو بدنیا از بدى اختیارتست و بدى بخت تست. یعنى هر که راضى شود بدنیا در عوض آخرت مشغول شود بسعى از براى آن و نپردازد بآخرت، این از بدى اختیار او و بدبختى اوست که بدنیاى خسیس فانى زایل راضى شود بعوض آخرت و مراتب عالیه باقیه آن.

٥٤١٤ رضى بالذّل من کشف ضرّه لغیره. راضى شدست بخوارى کسى که اظهار کند بدى حال خود را از براى غیر خود.

مراد اینست که اظهار بدى حال خود باعتبار پریشانى یا غیر آن نزد کسى باعث خوارى این کس مى‏شود نزد او، پس تا ضرور نشود اظهار نباید کرد.

٥٤١٥ رحمة الضّعفاء تستنزل الرّحمة. رحم کردن ضعیفان فرود مى‏آورد رحمت خدا را.

٥٤١٦ رضى بالحرمان طالب الرّزق من اللّئام. راضى شده است بمحرومى طلب کننده روزى از لئیمان یعنى بخیلان یا مردم پست مرتبه، و مراد اینست که کم است که: لئیمان کسى را که چیزى از ایشان بطلبد بدهند و محروم نسازند او را، پس کسى که طلب کند چیزى از ایشان باید راضى شده باشد بمحرومى و بخوارى آن.

٥٤١٧ رأى الشّیخ احبّ الىّ من جلد الغلام. اندیشه پیر دوست ترست بسوى من از جلادت پسر . مراد اینست که رأى و تدبیر پیران بهترست از جلادت و قوّت جوانان، و بسیار باشد که بتدبیر فتحى چند رو دهد که بقوّت و جلادت ممکن نباشد.

٥٤١٨ رکوب الاهوال یکسب الاموال. سوار شدن هولها کسب میکند مالها را. مراد اینست که غالب اینست که کسب أموال بارتکاب أهوال و در آوردن خود در معرض آنها مى‏توان کرد پس کسى که کسب آنها را خواهد باید که راضى شود به آنها و صبر کند بر آنها. و ممکن است که: غرض این باشد که کسب أموال بى‏ارتکاب اهوال نمى‏شود پس چه بى‏خردى است که کسى راضى شود بآن از براى تحصیل اموال خسیسه فانیه زایله و سعى نکند از براى آخرت و مدارج بهیّه سنیّه باقیه آن با سلامت از اهوال، بمجرّد أدنى زحمت و تعبى که در آن باشد. و ممکن است که «یکسبه» از باب افعال خوانده شود و بنا بر این ترجمه اینست که: «جمع مى‏فرماید مالها را» یعنى باعث این مى‏شود که آدمى جمع کند آنها را، و بر تقدیرى که مجرّد باشد نیز باین معنى مى‏تواند بود.

٥٤١٩ رکوب الاطماع یقطع رقاب الرّجال. سوار شدن طمعها یعنى ارتکاب آنها مى‏برد گردنهاى مردان را، یعنى بسیارست که ایشان را بهلاکت مى‏اندازد. و ممکن است که: «بریدن گردن» کنایه از خوار و ذلیل کردن باشد.

٥٤٢٠ رغبة العاقل فى الحکمة، و همة الجاهل فى الحماقة. رغبت عاقل در حکمت است، و همت جاهل در حماقت. «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است و گاهى در خصوص هر یک از آنها نیز استعمال مى‏شود، و «حماقت» بمعنى کم عقلى است. و ممکن است که مراد بآن در اینجا کردن کارهائى باشد که از لوازم کم عقلى باشد.

٥٤٢١ رکوب المعاطب عنوان الحماقة. سوارى هلاکتها یعنى ارتکاب امورى که باعث هلاکت اخروى گردد عنوان حماقت است یعنى دلیل یا سر سخن کم عقلى است.

٥٤٢٢ رأى الرّجل میزان عقله. رأى مرد ترازوى عقل اوست یعنى بآن عقل او را مى‏توان سنجید و از قدر استحکام و ضعف رأى و اندیشه هر کس قدر عقل او را معلوم مى‏توان کرد.

٥٤٢٣ رزق کلّ امرء مقدّر کتقدیر اجله. روزى هر مردى تقدیر کرده شده است مثل تقدیر اجل او یعنى وقت مرگ او یا مدّت زندگانى او.

قبل از این مکرّر مذکور شد که تقدیر هر یک از اینها گاهى حتمى است که زیاده و کم در آن اصلا نرود و گاهى مشروط بشرایطى چند است و بى‏آنها گاه باشد که زیاد شود و گاه باشد که کم شود نهایت آنچه بشود آن نیز در علم خدا باشد مانند همه آنچه واقع مى‏شود یا نمى‏شود.

٥٤٢٤ رأى العاقل ینجى. رأى عاقل رستگار مى‏گرداند.

٥٤٢٥ رأى الجاهل یردى. رأى جاهل هلاک مى‏گرداند یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران، و مراد اینست که: عمل کردن براى هر یک از این فقره و فقره سابق چنان و چنان است.

٥٤٢٦ رأى الرّجل على قدر تجربته. راى مرد بر قدر تجربه اوست پس هر چند تجربه و آزمایش کارها بیشتر کند راى و اندیشه او محکمتر گردد.

٥٤٢٧ رزق المرء على قدر نیّته. روزى مرد بر قدر نیت اوست یعنى نیت و قصد مرد در توسعه دادن بر اهل‏

و عیال و غیر ایشان یا تنگ گرفتن اثر میکند در زیاد شدن روزى او و کم شدن آن، پس هر گاه قصد و همت او توسعه باشد وسعت دهد حق تعالى او را و زیاد شود روزى او، و هر گاه قصد و همت او تنگ‏گیرى باشد کم شود آن و تنگ گیرد خداى عزّ و جلّ نیز بر او.

٥٤٢٨ ربّ المعروف احسن من ابتدائه. پروردن احسان بهترست از ابتدا کردن آن، یعنى کسى که احسانى بکسى کرده باشد باز تربیت کردن آن احسان بدایم داشتن احسان باو هر گاه باز محتاج بآن باشد نیکوترست از ابتدا کردن احسان بدیگرى، زیرا که کسى که احسانى دیده متوقّع و منتظر احسان دیگر باشد و هر گاه نشود بسیار بر او گران نماید و غمگین گردد، بخلاف کسى که هنوز احسانى باو نشده باشد که او را چنان توقّع و انتظارى نباشد، و هر گاه باو نشود بآن سبب او را حزنى و اندوهى حاصل نگردد.

٥٤٢٩ رفق المرء و سخاؤه یحبّبه الى اعدائه. نرمى کردن مرد و سخاوت او دوست مى‏گرداند او را بسوى دشمنان او.

٥٤٣٠ رحمة من لا یرحم تمنع الرّحمة، و استبقاء من لا یبقى یهلک الأمة. رحم کردن کسى که رحم نمى‏کند منع میکند رحمت را، و باقى گذاشتن کسى که باقى نمى‏گذارد هلاک میکند أمت را. «منع میکند رحمت را» یعنى رحمت خدا را از آن رحم کننده، و «امّت» جمعى را گویند که پیغمبرى بر ایشان نازل شده باشد و هر گروهى را، و مراد اینست که: ظالمى که مردم را باقى نگذارد او را باقى نباید گذاشت و دفع باید کرد و اگر نه گاه باشد که او هلاک کند گروهى را، یا این که باقى گذاشتن چنین کسى گاه باشد که سبب غضب حق تعالى گردد و این که هلاک گرداند

امّتى را بسبب این یعنى أمّتى را که قادر بودند بر دفع آن ظالم، و نکردند، یا این که در میان ایشان کسى بود که قادر بود بر آن، و نکرد، پس بشآمت او غضب شود بر تمام آن أمّت که او در میان ایشان باشد و هلاک گردند بسبب آن.

٥٤٣١ رسول الرّجل ترجمان عقله، و کتابه ابلغ من نطقه. فرستاده مرد ترجمان عقل اوست، و نوشته او بلیغ‏تر از سخن گفتن اوست.

«ترجمان» کسى را گویند که کلام کسى را تفسیر کند بزبان دیگر، و مراد اینست که: کسى را که آدمى بجائى فرستد مانند ایلچیان و مانند ایشان باید که عاقل و دانا باشد، چه مردم استنباط عقل و دانش فرستنده او را از او میکنند، و بر او قیاس میکنند.

و مراد باین که «نوشته او بلیغ‏تر از سخن گفتن اوست» اینست که: هر کسى در کتابت مطلبى را که بنویسد تأمّل و تفکر زیادتر میکند از وقتى که سخن گوید و بزبان تقریر آن مطلب کند پس کتابت و نوشته او بلیغتر باشد از سخن گفتن او، پس از کتابت او نیز استنباط حال سخن گفتن او مى‏توان کرد با حفظ نسبت مذکوره.

٥٤٣٢ رویدا یسفر الظلام کان قد وردت الاظعان یوشک من اسرع ان یلحق. درنگ کن درنگ گردنى روشن مى‏گردد تاریکى، گویا که بتحقیق وارد شده‏اند کوچ کرده‏ها، نزدیک است کسى که شتاب کند این که لاحق شود. مراد این است که در دین و عقاید آن باید درنگ کرد و شتاب نکرد تا این که تاریکى روشن شود و راه حقّ واضح کرد و با تاریکى و اشتباه حال براهى نباید رفت که مبادا راه باطلى باشد

و سبب هلاکت گردد، و مراد باین که «گویا که بتحقیق وارد شده‏اند» اینست که حال خود را در باب آنچه مذکور شد شبیه باین باید دانست که جمعى از قافله پیش رفته باشند و بمنزل رسیده باشند و جا گرفته باشند و کسى که تند رود در عقب ایشان زود بایشان برسد پس در چنین حالى معلوم است که جمعى را که خواهند از عقب ایشان بروند در کار نیست که در تاریکى بروند و از هلاکت و گمراهى ایمن نباشند، بلکه باید که صبر کنند تا صبح روشن شود و با امنیت خاطر بروند و برفقا ملحق شوند.

و ممکن است که: مراد این باشد که: گویا که کوچ کرده‏ها یعنى کوچ کرده‏ها که تحقیق حق نکرده‏اند یعنى مسلمانان که تابع أئمه جور شدند وارد شده‏اند یعنى بجهنم، و نزدیک است که هر که صبر نکند تا روشن شود تاریکى و شتاب کند این که لاحق شود بایشان و مانند ایشان هلاک شود.

و ممکن است که: معنى «رویدا یسفر الظّلام» این باشد که درنگ کن درنگ کردنى در آنچه مى‏گویم یعنى از براى تأمّل و تدّبر در آن. و «روشن مى‏گردد تاریکى» یعنى اگر تأمّل کنى در آن روشن مى‏گردد تاریکى و ظاهر مى‏شود حقیقت آن یا حقیقت حال. و «کان قد وردت الاظعان» بیان آن چیز باشد که گفته مى‏شود و تأمّل در آن باید کرد و مراد این باشد که: حال مردم در دنیا شبیه باشد بحال قافله که جمعى از ایشان کوچ کرده باشند و بمنزل رسیده باشند، و جمعى دیگر که کوچ نکرده باشند در عقب ایشان کوچ کنند و شتاب کنند تا زود بایشان برسند، پس مردم دنیا نیز جمعى کوچ کرده‏اند و گویا بمنزل که قیامت باشد رسیده‏اند و آنان که کوچ نکرده‏اند بشتاب مى‏روند از عقب ایشان و زود مى‏رسند بایشان، پس هر گاه تأمّل کنى درین تمثیل روشن مى‏شود تاریکى و ظاهر مى‏شود حقیقت آن یا حقیقت حال مردم و این که ایشان را چه باید کرد و این که باید که مشغول کارى شوند که بکار ایشان آید در آنجا، نه بأمور دنیا که مشرف بر کوچ از آنند، و اللّه تعالى یعلم.

٥٤٣٣ رسل اللّه سبحانه تراجمة الحقّ و السّفراء بین الخالق و الخلق. فرستادگان خداى سبحانه ترجمانان حقّ‏اند و اصلاح کنند گانند میانه خالق و خلایق، یعنى پیغمبران که حق تعالى فرستاده از براى اینست که بیان کنند از براى مردم حکمهاى حقّ ثابت واقع را، و اصلاح کنند میانه خدا و خلق باین که ایشان را در آورند باطاعت و فرمانبردارى حق تعالى، و منع کنند از عصیان و سرکشى، تا این که حق تعالى از ایشان راضى و خشنود گردد و عذاب و عقاب نکند.

٥٤٣٤ رتبة العالم اعلى المراتب. رتبه عالم بالاترین مرتبه‏هاست یعنى در آخرت و نزد حقّ تعالى.

٥٤٣٥ راقب العواقب تنج من المعاطب. نگهبانى کن عاقبتها را تا رستگارى یابى از مهلکه‏ها، یعنى در هر کار و هر باب ملاحظه عاقبت آن بکن و اجتناب کن از آنچه عاقبت آن بد باشد که اگر چنین کنى رستگارى یابى از مهلکه‏ها و در مهلکه نیفتى.

٥٤٣٦ رسولک ترجمان عقلک و احتمالک دلیل حلمک. فرستاده تو ترجمان عقل تست، و تحمل کردن تو دلیل حلم تست. «بودن‏

فرستاده کسى ترجمان عقل او» قبل از این بچند فقره مذکور و شرح شد، و مراد به «تحمل کردن» تحمل کردن بى‏آدابیهاى مردم و آزارهاى ایشانست و از جا بر نیامدن و طیش نکردن بسبب اینها، و مراد اینست که حلم و بردبارى بتحمل آنها معلوم مى‏شود تا آن از تو واقع نشود خود را حلیم و بردبار مدان و مجرّد این که عزم حلم و بردبارى داشته باشى کافى نیست در حلیم بودن، زیرا که بسیارست که آدمى عزم بر صبر بر چیزى دارد و هر گاه آن واقع شود صبر بر آن نتواند کرد پس تا تحمل واقع نشود حلم او معلوم نشود. و ممکن است که: مراد به «حلم» نیز در اینجا عقل باشد و مراد این باشد که تحمل کردن تو دلیل عقل تست.

٥٤٣٧ رسولک میزان نبلک، و قلمک ابلغ من ینطق عنک. فرستاده تو ترازوى نبل تست، و قلم تو بلیغ‏تر کسیست که سخن گوید از جانب تو. «نبل» بضمّ نون و سکون باء بمعنى نجابت و تندى فطنت هر دو آمده، و در اینجا ظاهرتر معنى دویم است موافق فقره سابق که «رسول تو ترجمان عقل تست» و مراد باین که «قلم تو بلیغ‏تر کسیست» اینست که کسى که خواهد که مطلبى را بکسى پیغام دهد بهتر اینست که خود چیزى بنویسد باو، زیرا که قلم او بلیغ‏ترست از هر که از جانب او سخن گوید، چه ظاهرست که آدمى خود اعرف است به آن چه متعلق بآن باشد و چیزى چند مقتضاى حال مى‏تواند نوشت که دیگرى آنها را نداند و نگوید و پوشیده نیست که این اکثریست و در کسیست که خود معرفتى و وقوفى در مراتب سخن داشته باشد. و ممکن است که: «أبلغ» بمعنى رساتر یا مبالغه کننده‏تر باشد و حاصل همه یکیست.

٥٤٣٨ رفاهیة العیش فى الامن.

رفاهیت زندگانى در أمنیت است غرض بیان واقع است و این که قدر این نعمت را باید دانست و شکر آنرا باید کرد.

٥٤٣٩ رزانة العقل تختبر فى الرّضا و الحزن. سنگینى و وقار عقل آزمایش کرده مى‏شود در خشنودى و اندوه، مراد اینست که در هر دو حال استنباط سنگینى عقل صاحب آنرا یا سبکى آنرا مى‏توان کرد، زیرا که عقل هر کس که سبک باشد در هر یک از شادى و غم از جا بر آید و در شادى فرحناکى زیاد از او پدید آید، و در اندوه قلق و اضطراب زیاد، و هر که را عقل سنگین باشد در هر دو حال با وقار باشد و سبکى از او ظاهر نشود.

٥٤٤٠ رضا العبد عن نفسه مقرون بسخط ربّه. خشنود بودن بنده از نفس خود همراه است با خشم پروردگار او، زیرا که آن عین عجب و خودبینى است که بغایت مذموم است، پس بنده هر چند اطاعت کند باید خود را مقصر داند تا حق تعالى از او خشنود گردد، و کافیست شاهد برین آنچه نقل شده از ادعیه حضرت سید الساجدین صلوات اللّه و سلامه علیه و کمال مبالغه آن حضرت در تقصیرات خود.

٥٤٤١ رضا المرء عن نفسه برهان سخافة عقله. خشنود بودن بنده از نفس خود دلیل تکى عقل اوست، این نیز قریب بمضمون فقره سابق است و بمنزله تأکید آنست هر گاه هر دو را با هم فرموده باشند.

٥٤٤٢ روّ قبل الفعل کى لا تعاب بما تفعل. تفکر کن پیش از کردن تا این که عیب کرده نشوى بسبب آنچه میکنى.

٥٤٤٣ رویّة المتأنّى افضل من بدیهة العجل. فکر کردن تأنّى کننده افزونترست از ناگاه کردن تعجیل کار، یعنى تأنّى و فکر در کارها هر چند دیر شود بهترست از بى‏فکر کردن هر چند بتعجیل کرده شود.

حرف زاء

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «زاى» با نقطه‏

فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥٤٤٤ زکاة العلم نشره. زکاة علم پراکنده کردن آنست. مراد اینست که چنانکه مال زکاتى دارد که دادن آن باعث پاکیزگى مال یا فزایش و زیادتى آن گردد، همچنین علم زکاتى دارد که باعث پاکیزگى یا فزایش و زیادتى آن گردد و آن اینست که صاحب آن آنرا پراکنده نماید و تعلیم دیگران کند.

٥٤٤٥ زکاة الجاه بذله. زکاة جاه بذل آنست. «جاه» بمعنى قدر و منزلت است و «بذل»

بمعنى جود و بخشش است، و مراد به «بذل جاه» بذل اموالیست که در آن جاه بذل توان نمود، و همچنین صرف آن جاه در قضاى حوائج مشروعه مردم و بر آوردن آنها بهر وجه که میسر شود.

٥٤٤٦ زکاة الحلم الاحتمال. زکاة حلم و بردبارى متحمل شدن است یعنى متحمل شدن بى آدابیهاى مردم و آزارهاى ایشان، و مراد اینست که تحمل آنها حلم و بردبارى را پاکیزه نماید و فزایش و زیادتى دهد.

٥٤٤٧ زکاة المال الافضال. زکاة مال احسانست، مراد اینست که زکاة مال احسان کردن بر مردم‏

است، و این که احسان باعث پاکیزگى مال و فزایش آن مى‏شود، و مراد باین احسانیست زیاده از اداى زکاة واجبى و آن زکاة سنتى است از براى مال زیاد و بمنزله زکاة واجب است مانند زکاتها که در فقرات دیگر مذکور شد که همه بمنزله زکاة مقرّرى مالند.

٥٤٤٨ زکاة القدرة الانصاف. زکاة توانائى انصاف است یعنى انصاف ورزیدن با مردم و حیف و میل نکردن بر ایشان بعنوانى که گویا هر کسى را با خود برابر میداند و خود را نصف میداند و او را نصف.

٥٤٤٩ زکاة الجمال العفاف. زکاة جمال یعنى زیبائى و نیکوئى صورت عفاف است یعنى باز ایستادن از محرّمات و مراد اینست که عفاف باعث پاکیزگى جمال و فزایش آن مى‏شود.

٥٤٥٠ زکاة الظّفر الاحسان. زکاة فیروزى احسان است یعنى زکاة فیروزى و ظفر یافتن کسى بر دشمن اینست که احسان کند باو و در گذرد از بدیهاى او، چه این معنى باعث پاکیزگى ظفر او و فزایش و زیادتى آن گردد.

٥٤٥١ زلّة اللّسان انکى من اصابة السّنان. لغزش زبان زخم زننده‏ترست از رسیدن نیزه، یعنى لغزش زبان نسبت بکسى و هرزه و دشنام و مانند آنها که باو گوید زخم زننده‏ترست او را از رسیدن نیزه باو، چنانکه مشهورست، یا این که لغزش و خطاى زبان کسى گاه هست که زخم زننده‏ترست او را از رسیدن نیزه باو، باعتبار کمال خجالت و انفعال که رو دهد او را بسبب آن، یا بسبب مفسده که مترتّب شود بر آن و آزارى که کشد بسبب آن، بلکه گاه باشد

که سبب هلاک او گردد، و بنا بر این غرض اینست که قبل از سخن باید کمال ملاحظه و احتیاط نمود که مبادا چنین لغزشى بشود.

٥٤٥٢ زکاة البدن الجهاد و الصّیام. زکاة بدن جهاد و روزه است وجه تشبیه هر یک بزکوة ظاهرست، زیرا که چنانکه در زکاة مال قدرى از آن داده مى‏شود جهت پاکیزگى و فزایش آن و تحصیل اجر و ثواب در آن، همچنین در هر یک از جهاد و روزه قدرى از بدن یا همه آن گداخته یا ناقص و تلف مى‏شود از براى پاکیزگى آن در آخرت، و فزایش قدر آن و تحصیل اجر و ثواب در آن.

٥٤٥٣ زکاة الیسار برّ الجیران و صلة الارحام. زکاة توانگرى احسان کردن بهمسایگان و صله خویشان است.

٥٤٥٤ زکاة الصّحة السّعى فى طاعة اللّه. زکاة صحت بدن سعى کردن در فرمانبردارى خداست.

٥٤٥٥ زکاة الشّجاعة الجهاد فى سبیل اللّه. زکاة شجاعت جهاد کردن در راه خداست.

٥٤٥٦ زکاة السّلطان اغاثة الملهوف. زکاة سلطنت و پادشاهى فریاد رسیدن ستمدیده بیچاره است.

٥٤٥٧ زکاة النّعم اصطناع المعروف. زکاة نعمتها احسان کردنست.

٥٤٥٨ زکاة العلم بذله لمستحقّه و اجهاد النّفس فى العمل به.

زکاة علم عطاى آنست بمستحقّ آن و تعب فرمودن نفس در عمل کردن بآن. مراد به «عطاى آن بمستحقّ آن» آموزانیدن آنست بکسى که خواهد و قابلیت آن داشته باشد و گفتن حکم شرعى را در هر مسئله بکسى که محتاج بآن شود.

٥٤٥٩ زیادة الفعل على القول احسن فضیلة و نقص الفعل عن القول اقبح رذیلة. زیادتى کردار بر گفتار نیکوتر فضیلتى است، و کمى کردار از گفتار زشت‏تر رذیلتى است. «فضیلت» چنانکه مکرّر مذکور شد صفت نیکوى بلند مرتبه را گویند و «رذیلت» مقابل آنرا از صفات پست مرتبه. و مراد به «زیادتى کردار بر گفتار» اینست که مثلا وعده احسانى که بکسى بکند زیاده بر آن بجا آورد و مردم را که امر بمعروف و نهى از منکر کند خود زیاده از آن بعمل آورد، و به «کمى کردار از گفتار» عکس آنهاست.

٥٤٦٠ زد من طول املک فى قصر اجلک، و لا تغرّنّک صحّة جسمک و سلامة امسک، فانّ مدّة العمر قلیلة، و سلامة الجسم مستحیلة. زیاد کن از درازى امید خود در کوتاهى أجل خود، و فریب ندهد ترا صحت بدن تو و سلامتى دیروز تو، پس بدرستى که مدّت عمر کم است و سلامتى بدن تغییر یابنده است. مراد به «زیاد کردن از درازى امید در کوتاهى اجل یعنى مدّت عمر» اینست که امیدهاى دراز خود را کوتاه کن و بیفزا آنچه را کم کنى از آنها در مدّت عمر خود، و این باعتبار اینست که مدّت عمر آدمى اندکى است و وفا بامیدهاى دراز و سعى در تحصیل آنها نمى‏کند پس هر که را امیدهاى دراز باشد مدّت عمر او در نظر او کوتاه نماید و هر گاه امیدها را کوتاه کند و عمر او وفا کند به آن چه خواهد عمر او در نظر او بلند نماید، پس «کوتاه کردن امید» گوئیا دراز کردن‏

مدّت عمر است و بمنزله اینست که آنچه را از آن کم کرده در این افزوده. و «فریب ندهد ترا صحت بدن تو» یعنى از این که جسم تو صحیح باشد و دیروز در سلامتى بودى فریب نخورى و گمان نکنى که این امتدادى خواهد داشت و بآن اعتبار تأخیر کنى در کارهاى خیر. «پس بدرستى که مدّت عمر کم است» اشاره بوجه حکم اوّل است یعنى مدّت عمر کم است و وفا بامیدهاى دراز نمى‏کند پس کوتاه کن آنها را تا آن کمى نکند و «سلامتى جسم تغییر یابنده است» اشاره است بوجه حکم دویم یعنى سلامتى جسم بزودى تغییر یابد پس از این که دیروز سلامتى داشتى فریب مخور و تأخیر در کارهاى خیر بگمان امتداد آن مکن گاه باشد که فردا بلکه همین امروز تغییر یابد و قادر بر کردن آنها نباشى، پس فرصت غنیمت دان و تا توانى شتاب کن در کردن خیرات.

٥٤٦١ زین المصاحبة الاحتمال. زینت مصاحبت تحمل کردن است یعنى تحمل کردن بى‏آدابیها و درشتیهاى مصاحب یا تحمل دیون و اخراجات و مؤنات او هر گاه محتاج باشد.

٥٤٦٢ زین الرّیاسة الافضال. زینت ریاست و سر کردگى عطا و بخشش است.

٥٤٦٣ زین العلم الحلم. زینت علم بردباریست.

٥٤٦٤ زین النّعم صلة الرّحم. زینت نعمتها صله خویش است.

٥٤٦٥ زین الشّیم رعى الذّمم. زینت خصلتها رعایت کردن عهدها و پیمانهاست.

٥٤٦٦ زین الدّین العقل. زینت دیندارى عقل است.

٥٤٦٧ زین الملک العدل. زینت پادشاهى عدل است.

٥٤٦٨ زین الایمان الورع. زینت ایمان پرهیزگارى است.

٥٤٦٩ زین العبادة الخشوع. زینت عبادت فروتنى نمودن است.

٥٤٧٠ زین الحکمة الزّهد فى الدّنیا. زینت حکمت بى‏رغبتى در دنیاست. مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است و گاهى در خصوص هر یک از آنها نیز استعمال مى‏شود.

٥٤٧١ زین الدّین الصّبر و الرّضا. زینت دیندارى صبرست و رضا یعنى صبر بر مصائب و رضا و خشنودى بنصیب و قسمت خود از دنیا و آنچه تقدیر شده از براى او از آن.

٥٤٧٢ زلّة العالم تفسد عوالم. لغزش عالم فاسد میکند عالمى چند را. مراد به «لغزش او» گناهى است که بکند یا غلط و خطائى که از او در حکمى شرعى واقع شود و «فاسد کردن هر یک از آنها عالمى چند را» باعتبار اینست که هر گاه عالم با وجود علم و دانشمندى گناه بکند قبح آن از نظر اکثر مردم زایل شود و مرتکب آن گردند و آن را سهل شمارند،

و خطا و غلطى که در حکمى بکند گاه باشد که آن حکم مدّتها جارى شود میانه جمعى کثیر و بناى بسیارى از امور ایشان بر آن گذاشته شود پس باید که اهتمام عالم در اجتناب از گناه و حفظ خود از خطا و غلط بسیار زیاده باشد از دیگران.

٥٤٧٣ زیارة بیت اللّه امن من عذاب جهنّم. زیارت خانه خدا ایمنى است از عذاب جهنم.

٥٤٧٤ زلّة العالم کانکسار السّفینة تغرق و تغرّق معها غیرها. لغزش عالم مانند شکستن کشتى است که غرق مى‏شود و غرق میکند با خود غیر خود را. از شرح فقره سابق سابق شرح این فقره نیز ظاهر مى‏شود و محتاج ببیان دیگر نیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٥٤٧٥ زوال النّعم بمنع حقوق اللّه منها و التّقصیر فى شکرها. زایل شدن نعمتها بباز داشتن حقوق خدا مى‏شود از آنها، و تقصیر کردن در شکر آنها.

٥٤٧٦ زلّة الرّأى تأتى على الملک و تؤذن بالهلک. لغزش راى و اندیشه هلاک میکند پادشاهى را، و اعلام میکند بهلاکت، یعنى گاه هست که لغزشى که در راى و تدبیرى بشود پادشاهى را زایل کند، و گاه هست که سبب هلاک آن صاحب تدبیر یا جمعى دیگر شود، و غرض اینست که اهتمام و احتیاط زیاد در رایها و اندیشه‏ها باید کرد که مفسده‏هاى عظیم بر لغزش در آنها مترتّب شود.

٥٤٧٧ زهدک فى الدّنیا ینجیک، و رغبتک فیها تردیک. بى‏رغبتى تو در دنیا رستگار مى‏سازد ترا، و رغبت تو در آن هلاک مى‏گرداند ترا، یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

٥٤٧٨ زلّة اللّسان تأتى على الانسان. لغزش زبان هلاک میکند آدمى را، یعنى گاه هست که سبب هلاک صاحب آن یا دیگرى مى‏شود پس در سخن کمال احتیاط باید کرد که مبادا چنان مفسده بر آن مترتّب شود.

٥٤٧٩ زلّة اللّسان اشدّ من جرح السّنان. لغزش زبان سخت‏ترست از زخم نیزه. این همان مضمون است که در اوایل این فصل مذکور شد که «زلّة اللّسان انکى من اصابة السّنان» و شرح شد.

٥٤٨٠ زلّة العاقل محذورة. لغزش عاقل حذر کرده شده از آنست یعنى عاقل از لغزش حذر و اجتناب زیاد باید بکند، زیرا که گناه و خطا نیز از او بسیار قبیح ترست از کم عقل، و ممکن است که: مراد به «عاقل» عالم باشد بقرینه مقابله با جهل در فقره بعد.

٥٤٨١ زلّة الجاهل معذورة. لغزش جاهل یعنى نادان عذر خواسته شده است یعنى غلط و خطائى که او بکند سهل است و معذور است در آن بلکه بسیارى از گناهان نیز که کسى ندانسته بکند بسا باشد که معذور باشد در آن. و ممکن است که: مراد به «جاهل» نادان نباشد بلکه کم عقل باشد بقرینه مقابله با عاقل در فقره سابق.

٥٤٨٢ زلّة العاقل شدیدة النّکایة.

لغزش عاقل سخت زخم زدن است یعنى زخم زدن آن بصاحب خود سخت است و زیان و خسران آن عظیم است، و ممکن است که: مراد به «لغزش او» هرزه و دشنام و درشتیها باشد که او بدیگرى بکند و مراد این باشد که: زخم زدن آن بآن شخص سخت است بخلاف آنها از غیر عاقل که چندان اثر نکند.

٥٤٨٣ زلّة العالم کبیرة الجنایة. لغزش عالم بزرگ گناه است یعنى گناه آن بزرگ است بخلاف نادان که گناه از او سهل است و بسا باشد که معذور باشد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٥٤٨٤ زیادة العقل تنجى. زیادتى عقل رستگار مى‏سازد، زیرا که صاحب خود را بر اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى مى‏دارد و منع از گناه و عصیان میکند، و ظاهرست که این سبب رستگارى مى‏گردد.

٥٤٨٥ زیادة الجهل تردى. زیادتى جهل هلاک مى‏گرداند یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت و نادانى یا زیان و خسران و ظاهر اینست که مراد به «جهل» بقرینه مقابله با فقره سابق کمى عقل و خرد باشد. و ممکن است که مراد به «زیادتى عقل» در فقره سابق بقرینه مقابله با این فقره زیادتى علم باشد و مراد به «جهل» در اینجا ظاهر آن باشد یعنى نادانى و بودن هر یک از زیادتى عقل و خرد و علم سبب رستگارى و هر یک از زیادتى بى‏عقلى و بیخردى و نادانى سبب هلاک، ظاهرست و محتاج ببیان نیست.

٥٤٨٦ زوال الدّول باصطناع السّفل. زایل شدن دولتها بسبب پروردن مردم پست مرتبه است یعنى ایشان را کار گزار أمور و مهمات کردن.

٥٤٨٧ زیادة الشّکر و صلة الرّحم تزیدان النّعم و تفسحان فى الاجل.

زیادتى شکر وصله خویش زیاد میکنند نعمتها را، و وسعت مى‏دهند در اجل، یعنى مدّت عمر یعنى مدّت عمر را زیاد میکنند چنانکه در احادیث بسیار وارد شده. و ممکن است که: «یفسحان» بخاى نقطه‏دار باشد و ترجمه این باشد که: فسخ میکنند اجل را، یعنى وقت مرگ را و پس مى‏اندازند بوقت دیگر، و حاصل هر دو یکیست.

٥٤٨٨ زهد المرء فیما یفنى على قدر یقینه بما یبقى. بى رغبتى مرد در آنچه فانى مى‏شود یعنى دنیا بقدر یقین اوست به آن چه پاینده مى‏ماند یعنى آخرت.

٥٤٨٩ زاد المرء الى الاخرة الورع و التّقى. توشه مرد بسوى آخرت ورع و تقوى است. «ورع» و «تقوى» هر دو بمعنى پرهیزگاریند و تأکید است. و ممکن است که: اوّل بمعنى پرهیزگارى باشد و دوّم بمعنى ترس از خدا باشد که سبب آن مى‏شود.

٥٤٩٠ زیادة الدّنیا تفسد الآخرة. زیادتى دنیا فاسد میکند آخرت را، یعنى غالب این است که فاسد میکند آخرت را، زیرا که در اکثر بکسبهاى حرام و منع حقوق خداى عزّ و جلّ و مردم مى‏شود و باعث اشتغال بآن و باز ماندن از سعى از براى آخرت مى‏گردد.

٥٤٩١ زر فى اللّه اهل طاعته، و خذ الهدایة من اهل ولایته. زیارت کن در راه خدا اهل فرمانبردارى او را، و فراگیر راهنمائى را از اهل ولایت او، یعنى از دوستان او یا از جمعى که او ایشان را والى و امیر کرده یعنى أئمه بر حقّ صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین.

٥٤٩٢ زوروا فى اللّه، و جالسوا فى اللّه، و اعطوا فى اللّه، و امنعوا فى اللّه.

زیارت کنید در راه خدا، و بنشینید در راه خدا، و ببخشید در راه خدا، و منع کنید در راه خدا. مراد این است که چنین کنید که هر چه مى‏کنید در راه خدا باشد، هر گاه بزیارت و دیدن روید بزیارت کسى بروید که ثوابى در آن منظور باشد مثل زیارت مؤمنان، یا از براى سعى در کار مؤمنى. و هر گاه بنشیند با جمعى بنشیند که در آن نشستن نیز راه خدا منظور باشد، مثل نشستن مؤمنان با یکدیگر و صحبت داشتن با یکدیگر و هر نشستنى که از براى کار خیرى باشد. و هر چه عطا کنید عطائى باشد که در آن ثوابى منظور باشد، مثل عطاى بمستحقان یا هدیه بمؤمنان، و هر چه منع کنید و ندهید، در آن ندادن نیز منظور خدا باشد، مثل این که منع از کسى باشد که در مصرف نامشروعى صرف کند، یا از براى دادن بکسى دیگر باشد که او أولى و أحقّ باشد و مانند اینها.

٥٤٩٣ زایلوا اعداء اللّه، و واصلوا اولیاء اللّه. جدائى کنید از دشمنان خدا، و بپیوندید با دوستان خدا.

٥٤٩٤ زخارف الدّنیا تفسد العقول الضّعیفة. آرایشهاى دنیا فاسد میکند عقلهاى ضعیف را، یعنى عقلهاى ضعیف فریفته آنها میشوند و مشغول آنها مى‏گردند و از سعى از براى آخرت باز مى‏مانند، و امّا عقلهاى قوى که مى‏دانند خست و دنائت و انقطاع و زوال آنها را پس فریب آنها نمى‏خورند و بسبب آنها باز نمى‏مانند از آخرت و نعمتهاى سنیّه بهیّه پاینده جاوید آنها.

٥٤٩٥ زمان العادل خیر الازمنة. زمان عادل یعنى پادشاه و حاکم عادل بهترین زمانهاست، چه مردم در امنیت‏اند که بهترین نعمتهاست و ببرکت عدل او حق تعالى نیز توسعه در برکات زمین و آسمان دهد چنانکه در اخبار وارد شده و مشهور است و کافیست شاهد بر این این که مشهور

است از حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله که بر سبیل مباهات مى‏فرموده که : من متولّد شده‏ام در زمان سلطان عادل، یعنى انوشیروان، با وجود کفر او.

٥٤٩٦ زمان الجائر شرّ الازمنة. زمان جائر یعنى پادشاه و حاکم ستمکار بدترین زمانهاست چنانکه وجه آن از آنچه در شرح فقره سابق مذکور شد مستفاد تواند شد.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در ذکر ایمان و وصف آن.

٥٤٩٧ زلفى لمن ارتقب، و ثقة لمن توّکّل، و راحة لمن فوض، و جنّة لمن صبر. نزدیکى است از براى کسى که نگهبانى کند، و اعتمادى است از براى کسى که توکل کند، و آسایشى است از براى کسى که تفویض کند، و سپرى است از براى کسى که صبر کند، یعنى ایمان سبب نزدیکى بحقّ تعالى است از براى هر که نگهبانى آن کند و رعایت شرایط آن نماید یا نگهبانى خود کند و خود را از معاصى نگه دارد، و «اعتمادیست از براى هر که توکل کند» یعنى هر که با وجود ایمان توکل بر خدا کند اعتماد بر آن تواند کرد و حق تعالى کارگزارى امور او کند، و «آسایشیست از براى کسى که تفویض کند» یعنى هر که با وجود ایمان تفویض امور خود بحقّ تعالى نماید در راحت و آسایش افتد چه حق تعالى متولى امور او گردد و آنچه خیر دنیا و آخرت او باشد پیش او آورد و از تعب و زحمت سعى از براى دنیا آسایش، یابد و این بمنزله تأکید فقره سابق است. و «سپریست از براى کسى که صبر کند» یعنى سپریست که او را نگاهدارد از عذاب و عقاب از براى کسى که با وجود آن صبر کند بر تنگى حالى که داشته باشد یا مصائبى که باو برسد.

٥٤٩٨ زد فى اصطناع المعروف، و اکثر من اسداء الاحسان فانّه‏

ابقى ذخرا و اجمل ذکرا. زیاد کن در کردن نیکوئى و بسیار کن از کردن احسان پس بدرستى که آن باقى‏ترست بحسب ذخیره، و زیباترست بحسب ذکر، یعنى آن ذخیره‏ایست باقى‏تر از هر ذخیره، و ذکر آن نزد خدا و خلق زیباتر از ذکر هر کار خیریست.

٥٤٩٩ زلّة المتوقّى اشّد زلّة، و علّة اللّوم اقبح علّة. لغزش متوقّى سخت‏تر لغزشیست، و رنج سرزنش زشت‏تر رنجیست. ظاهر اینست که مراد به «متوقّى» کسیست که اظهار حفظ و نگاهدارى خود مى‏نماید از گناهان و دعوى ورع و تقوى مى‏نماید و ظاهرست که گناهى که از چنین کسى ظاهر شود سخت‏تر لغزشیست، چه رسوائى و سرزنش زیاد دارد، بخلاف کسى که آن را بر خود نبسته که چندان رسوائى و سرزنش ندارد و غرض از این که «رنج سرزنش زشت‏تر رنجیست» تحریص مردم است بر این که کارى نکنند که سبب سرزنش شود که هر که را اندک غیرتى باشد هیچ دردى و رنجى بآن نرسد. و ممکن است که: غرض اشاره نیز باشد بوجه سخت‏تر بودن لغزش متوقّى باین که سبب سرزنش مى‏شود چنانکه مذکور شد و هیچ رنجى زشت‏تر از آن نباشد. و ممکن است که مراد به «متوقّى» کسى باشد که مبالغه کند در حفظ و نگاهدارى خود، و مراد این باشد که: چنین کسى گاه هست که لغزش میکند سخت‏ترین لغزشى، و غرض این باشد که مبالغه زیاد در آن خوب نیست بلکه باید که میانه‏روى کرد در آن و توکل بر حفظ و حراست حق تعالى کرد. و ممکن است که «لؤم» با همزه باشد بمعنى بخیلى یا ناکسى و دنائت نه بمعنى سرزنش که ترجمه شد و ترجمه این باشد که: علت و مرض بخیلى و دنائت زشت‏ترین علت و مرضى است و بنا بر این کلامى است علیحده و مربوط بسابق نیست و اللّه تعالى یعلم.

٥٥٠٠ زیادة الشّرّ دناءة و مذلّة. زیادتى بدى دنائت است و خوارى یعنى از پستى مرتبه ناشى شود و سبب خوارى گردد نزد خدا و خلق، یا این که سبب هر دو گردد.

٥٥٠١ زینة القلوب اخلاص الایمان. زینت دلها خالص گردانیدن ایمان است.

٥٥٠٢ زینة الاسلام اعمال الاحسان. زینت مسلمانى بعمل آوردن احسان است.

٥٥٠٣ زینة البواطن اجمل من زینة الظّواهر. زینت باطنها زیباترست از زینت ظاهرها، مراد به «زینت باطنها» زینت دادن نفس است باخلاق رضیه و ملکات مرضیه و علوم و معارف، و ظاهرست که آن زیباترست از زینت ظاهرها.

٥٥٠٤ زین الایمان طهارة السّرائر، و حسن العمل فى الظّاهر. زینت ایمان پاکیزگى نهانیهاست و نیکوئى عمل کردن در ظاهر. مراد به «پاکیزگى نهانیها» پاکیزگى باطنهاست از صفات و ملکات ذمیمه.

٥٥٠٥ زلّة القدم اهون استدراک. لغزش قدم سهل‏تر استدراکى است. مراد به «استدراک» تلافى و باز یافت است و مراد اینست که هر بلائى که نزد کسى بیاید تلافى و تدارک گناهى بآن بشود حتى لغزش قدم که سهلترین آنهاست پس آن نیز سهل‏ترین استدراکهاست.

٥٥٠٦ زلّة اللّسان اشدّ هلاک. لغزش زبان سخت‏تر هلاکتى است، زیرا که بسیار باشد که مفاسد عظیمه أخروى و دنیوى بر آن مترتّب شود چنانکه مکرّر مذکور شد. و ممکن است بلکه ظاهر اینست که مراد بفقره اوّل این باشد که: لغزش قدم تلافى و تدارک آن سهل است، و بفقره دوّم این که: لغزش زبانست که سخت‏تر هلاکتى است و استدراک آن نمى‏توان کرد، یا دشوارست.

٥٥٠٧ زیادة الشّهوة تزرى بالمروءة. زیادتى خواهش عیبناک مى‏گرداند مروّت را، یعنى مردى یا آدمیت را، مراد خواهشهاى باطل است.

٥٥٠٨ زیادة الشّحّ تشین الفتوّة و تفسد الاخوّة. زیادتى بخیلى زشت میکند جوانمردى را، و فاسد میکند برادرى را، یعنى برادران بسبب آن ترک برادرى او کنند.

٥٥٠٩ زنوا انفسکم قبل ان توازنوا ، و حاسبوها قبل ان تحاسبوا ، و تنفّسوا من ضیق الخناق قبل عنف السّیاق . بسنجید نفسهاى خود را پیش از این که سنجیده شوید، و محاسبه کنید آنها را قبل از این که محاسبه کرده شوید، و گشایش دهید از تنگى گلو پیش از سختى جان کندن.

مراد به «سنجیدن نفسها» سنجیدن اعمال آنهاست یعنى أعمال آنها را بسنجید و بحساب آنها برسید تا این که اگر اصلاحى خواهد اصلاح بشود پیش از این که در قیامت سنجیده شوند آنها و بحساب آنها رسیده شود. و دیگر چاره و تدارکى نتوانید کرد. و «گشایش دهید از تنگى گلو» یعنى اصلاح حال خود بکنید که باعث این شود که گلوى شما در وقت مرگ تنگ گرفته نشود و جان کندن بر شما سخت نگردد.

حرف سین


حرف «سین» بلفظ «سبب»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «سین» بلفظ «سبب».

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٥١٠ سبب المحبّة السّخاء. سبب دوستى سخاوت است، یعنى سخاوت سبب دوستى مردم گردد صاحب آن را بلکه دوستى حقّ تعالى نیز.

٥٥١١ سبب الایتلاف الوفاء. سبب الفت وفاداریست، یعنى وفادارى سبب این مى‏شود که مردم با صاحب آن الفت کنند.

٥٥١٢ سبب صلاح الدّین الورع. سبب صلاح دین و فاسد نشدن آن پرهیزگاریست.

٥٥١٣ سبب فساد الیقین الطّمع. سبب فساد یقین طمع است. ظاهر اینست که مراد به «سبب» در اینجا دلیل و علامت است که سبب علم مى‏شود و مراد اینست که: دلیل و علامت فساد یقین کسى بحقّ تعالى وجود و کرم او طمع کردن اوست از دیگران. و ممکن است که طمع بتدریج سبب فساد یقین گردد.

٥٥١٤ سبب صلاح الایمان التّقوى. سبب صلاح ایمان و فاسد نشدن آن تقوى است، یعنى پرهیزگارى یا ترس از خداى عزّ و جلّ.

٥٥١٥ سبب فساد العقل الهوى. سبب فساد عقل و خرد خواهش است یعنى خواهشهاى باطل.

٥٥١٦ سبب الشّقاء حبّ الدّنیا. سبب بدبختى دوستى دنیاست.

٥٥١٧ سبب زوال النّعم الکفران. سبب زایل شدن نعمتها کفران نعمت است.

٥٥١٨ سبب المحبّة الاحسان. سبب دوستى احسانست، یعنى احسان بمردم سبب دوستى ایشان مى‏شود بلکه دوستى حق تعالى نیز.

٥٥١٩ سبب العطب طاعة الغضب. سبب هلاکت فرمانبردارى خشم است یعنى هلاکت أخروى بلکه گاهى دنیوى نیز.

٥٥٢٠ سبب تزکیة الاخلاق حسن الادب. سبب پاکیزگى خویها نیکوئى ادب است.

٥٥٢١ سبب الکمد الحسد. سبب کمد حسد و رشک است، «کمد» بفتح کاف و سکون میم و فتح آن نیز بمعنى تغییر رنگ است و رفتن صفاى آن و اندوه سخت و بیمارى دل بسبب آن، و ظاهرست که حسد سبب همه آنها مى‏شود.

٥٥٢٢ سبب الفتن الحقد. سبب فتنه‏ها کینه است.

٥٥٢٣ سبب السّیادة السّخاء. سبب مهترى و بزرگى سخاوت است.

٥٥٢٤ سبب الشّحناء کثرة المراء. سبب دشمنى بسیارى جدل و ستیزه کردن است.

٥٥٢٥ سبب الهیاج اللّجاج. سبب جنگ و قتال لجاجت کردن است، یعنى بسیارست که لجاجت سبب آن مى‏شود و بآن مى‏کشد.

٥٥٢٦ سبب زوال الیسار منع المحتاج. سبب زایل شدن توانگرى منع محتاج و محروم گردانیدن اوست.

٥٥٢٧ سبب العفّة الحیاء. سبب عفت یعنى باز ایستادن از حرامها شرم است یعنى شرم از خدا و گاهى از خلق نیز.

٥٥٢٨ سبب صلاح النّفس العزوف عن الدّنیا. سبب صلاح نفس و فاسد نشدن آن بى‏رغبتى در دنیاست و بر گردیدن از آن.

٥٥٢٩ سبب الفقر الاسراف. سبب درویشى اسراف است، زیرا که با اسراف هر چند توانگرى زیاد باشد بزودى زایل شود و بدرویشى کشد، و ممکن است که اسراف بالخاصیه سبب آن شود، یا این که حق تعالى بجزاى آن توانگرى او را زایل کند.

٥٥٣٠ سبب الفرقة الاختلاف. سبب جدائى اختلاف است یعنى مصاحبان و رفقا هر گاه با هم اختلاف کنند و موافقت ننمایند سبب جدائى مى‏شود میانه ایشان.

٥٥٣١ سبب القناعة العفاف. سبب قناعت عفاف است، یعنى باز ایستادن از آنچه حلال نباشد، زیرا که کسى را که «عفاف» باشد چندان خواهشى نباشد و تواند قناعت کرد به آن چه میسر باشد او را.

٥٥٣٢ سبب الفجور الخلوة. سبب فجور خلوت است، «فجور» بمعنى زنا و برانگیخته شدن در معاصى هر دو آمده. و ممکن است که: مراد این باشد که خلوت و تنهائى گاهى آدمى را بفکر آنها مى‏اندازد و سبب آنها مى‏شود پس در چنین وقتى باید که ترک آن کند که مبادا چنین شود. و ممکن است که: «حلوة» بحاى بى نقطه مضموم باشد یعنى زن شیرین خوش آینده و مراد این باشد که چنین زنان گاهى سبب فجور میشوند پس آدمى باید خود را نگاهدارد از نگاه کردن بزنان که مبادا نگاه او بچنین زنى افتد و سبب‏

فجور او گردد. و ممکن است که: «جلوة» بجیم خوانده شود بهر یک از سه حرکت آن، و مراد این باشد که جلوه زنان و نمودن خود بمردان سبب فجور مى‏شود پس زنان را باید منع کرد از آن تا چنین چیزى نشود، و اللّه تعالى یعلم.

٥٥٣٣ سبب الشّرّ غلبة الشّهوة. سبب بدى غلبه خواهش است، پس کسى که خواهد اجتناب از آن کند باید خواهش را مغلوب خود سازد و بفرمان خود در آورد تا ایمن باشد از آن.

٥٥٣٤ سبب الوقار الحلم. سبب وقار حلم و بردباریست، مراد به «وقار» سنگینى و وقع در نظرهاست.

٥٥٣٥ سبب الخشیة العلم. سبب ترس از خدا علم است.

٥٥٣٦ سبب السّلامة الصّمت. سبب سلامتى خاموشى است، مراد اینست که خاموشى سبب سلامتى از بسیارى از آفات مى‏شود.

٥٥٣٧ سبب الفوت الموت. سبب فوت مرگ است، ظاهر اینست که مراد به «فوت» فوت مطلب و مرام باشد یعنى سعادت و نیکبختى، و مراد این باشد که: چیزى که سبب فوت آن و نیافتن آن تواند شد مرگ است، و اگر نه پیش از مرگ هر که خواهد آن را تواند دریافت‏

بپرهیزگارى و توبه و پشیمانى از گناهى که کرده باشد.

٥٥٣٨ سبب الاخلاص الیقین. سبب اخلاص یقین است چه ظاهرست که کسى را که یقین بمعارف إلهیّه باشد میداند که در طاعات و عبادات غیر حق تعالى را نباید شریک کرد، پس آنها را خالص کند از براى او و آمیخته بغرض دیگر نکند.

٥٥٣٩ سبب الورع صحّة الدّین. سبب پرهیزگارى صحت و درستى دیندارى است.

٥٥٤٠ سبب الحیرة الشّکّ. سبب حیرانى شکّ است یعنى هر که شکّ داشته باشد در چیزى حیران مى‏گردد در آن، پس کسى که خواهد که در امرى حیران نباشد باید که سعى کند در تحصیل علم در آن باب.

٥٥٤١ سبب الهلاک الشّرک. سبب هلاک شرک است یعنى کفر. مراد هلاکت اخروى است هلاکتى که دیگر امید بخشایشى نباشد و چیزى که سبب آن شود شرک است که حق تعالى فرموده که: نمى‏آمرزد آن را، و امّا غیر شرک از گناهان پس امید آمرزشى باشد در آن.

٥٥٤٢ سبب فساد الدّین الهوى. سبب فساد دین خواهش است یعنى خواهشهاى باطل.

٥٥٤٣ سبب فساد العقل حبّ الدّنیا. سبب فاسد شدن عقل دوستى دنیاست.

٥٥٤٤ سبب المزید الشّکر.

سبب زیاد شدن نعمت شکرست.

٥٥٤٥ سبب تحوّل النّعم الکفر. سبب تغییر یافتن نعمتها کفران آنهاست.

٥٥٤٦ سبب المحبّة البشر. سبب دوستى شکفته روئى است، یعنى شکفته روئى با مردم سبب دوستى ایشان گردد بلکه دوستى حق تعالى نیز.

٥٥٤٧ سبب صلاح النّفس الورع. سبب صلاح نفس و فاسد نشدن آن پرهیزگاریست.

٥٥٤٨ سبب فساد الورع الطّمع. سبب فساد پرهیزگارى طمع است یعنى سبب عمده آن آنست، چه أکثر أنواع ستم و ظلم از آن ناشى شود.

٥٥٤٩ سبب التّدمیر سوء التّدبیر. سبب هلاک گردانیدن بدى تدبیرست. ظاهرست که هلاک گردانیدنها که از جانب حق تعالى باشد در آخرت یا در دنیا بعنوان عذاب همه از بدى تدبیر ناشى مى‏شود و بسیارى از هلاک گردانیدنهاى دیگران نیز بآن سبب مى‏شود.


حرف «سین» بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «سین» بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه مانند فصل سابق که اوّل همه فقرات یک لفظ بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٥٥٠ سنّة الکرام ترادف الانعام. طریقه کریمان پى در پى کردن انعام است یعنى این که بهر که انعام کنند قطع آن نکنند و پى در پى بکنند، و مراد به «کریمان» چنانکه مکرّر مذکور شد اسخیاست یا مردم گرامى بلند مرتبه.

٥٥٥١ سنّة اللّئام قبح الکلام. طریقه لئیمان یعنى بخیلان یا مردم دنى پست مرتبه زشتى کلام است یعنى این که سخنهاى زشت قبیح بمردم گویند.

٥٥٥٢ سلاح الجهل السّفه. سلاح جهل و نادانى سفاهت است، «سلاح» بمعنى یراق و آلات جنگ است، و «سفاهت» بمعنى کمى حلم و بردبارى است یا نقیض آن ، و مراد اینست که سفاهت از براى جاهل و نادان بمنزله سلاح اوست که با هر که جنگ کند آنرا بکار برد و هر چه خواهد بگوید و بکند.

٥٥٥٣ سلاح الحرص الشّره. سلاح حرص شره است «شره» بفتح شین نقطه‏دار و راى بى نقطه چنانکه اهل لغت گفته‏اند بمعنى غلبه حرص است و بنا بر این ممکن است که معنى این باشد که: سلاح حرص اینست که بتدریج غلبه کند تا این که صاحب خود را بدارد بر سعیها و طلبها. و بعضى از اهل لغت «شره» بکسر شین را بمعنى نشاط و تیزى جوانى گفته‏اند و بنا بر این ممکن است که مراد در اینجا نشاط باشد و معنى این باشد که: سلاح حرص نشاط و بى‏غمى است و کسى را که غم آخرت باشد حرص بر دنیا نباشد.

و ممکن است که مراد تیزى جوانى باشد باعتبار این که حرص هر گاه با آن باشد صاحب خود را بدارد بر سعیها و طلبها، بخلاف پیران که هر چند حرص در ایشان باشد چندان سبب سعى و طلبى نباشد.

٥٥٥٤ سلاح الّلؤم الحسد. سلاح لئیمى یعنى دنائت و پست مرتبه بودن حسد است یعنى لئیم آنچه‏

کند از ایذاء و آزار مردم و بدى با ایشان بسبب رشک و حسد او باشد، پس حسد بمنزله سلاح او باشد.

٥٥٥٥ سلاح الشّرّ الحقد. سلاح بدى کینه است، چون کینه آلت شرور و بدیهاى بسیار مى‏شود پس بمنزله سلاح است از براى آن.

٥٥٥٦ سنّة الکرام الوفاء بالعهود. طریقه کریمان یعنى مردم بلند مرتبه یا صاحب سخاوت و جود وفا کردن بعهدها و وعدهاست.

٥٥٥٧ سنّة اللّئام الجحود. طریقه لئیمان یعنى مردم پست مرتبه یا بخیلان انکارست یعنى انکار عهدها و وعدها که کرده باشند.

٥٥٥٨ سنّة الکرام الجود. طریقه مردم گرامى بلند مرتبه جود و بخشش است.

٥٥٥٩ سلاح المؤمن الدّعاء. سلاح مؤمن دعاست، یعنى سلاحى که بآن دشمن را دفع کند یا آلت بر آوردن هر مطلبى.

٥٥٦٠ سلاح الموقن الصّبر على البلاء، و الشّکر فى الرخاء. سلاح صاحب یقین صبر بر بلاست و شکر در وسعت و فراخى، یعنى بصبر بر بلا دفع سختى آن میکند بلکه دفع نزول بلاى دیگر نیز چنانکه مکرّر مذکور شد، یا این که صبر از براى او آلت تحصیل همه مطالب اوست از سعادات دنیا و آخرت،

و همچنین «شکر در فراخى» سلاحى است از براى او که دفع بلاها کند از او، یا این که آلت تحصیل همه مطالب او شود.

٥٥٦١ سعادة المرء القناعة و الرّضا. نیکبختى مرد قناعت و رضاست یعنى رضا و خشنودى بنصیب و بهره خود از دنیا.

٥٥٦٢ سلاح المذنب الاستغفار. سلاح گنهکار استغفارست یعنى طلب مغفرت و آمرزش از حق تعالى، چه آن سلاح اوست از براى دفع گناهان.

٥٥٦٣ سلاح الحازم الاستظهار. سلاح دور اندیش پشت قوى کردنست یعنى اینست که در هر کار که کند احتیاط کند و پشت خود را قوى کند و بقدر مقدور خاطر جمع کند که مفسده ندارد پس این معنى سلاحى باشد از براى او جهت دفع آفات و مفاسد.

٥٥٦٤ سنّة الابرار حسن الاستسلام. طریقه نیکوکاران نیکوئى اطاعت و انقیادست.

٥٥٦٥ سنّة الاخیار لین الکلام و افشاء السّلام. طریقه نیکان نرمى سخن است و پهن کردن سلام، یعنى جواب سلام هر کس دادن، و همچنین ابتدا کردن بآن، نه مانند متکبران که این معنى دشوار باشد بر ایشان خصوصا ابتدا بآن.

٥٥٦٦ سوء الخلق شؤم و الاساءة الى المحسن لؤم. بدى خوى شوم است، و بدى کردن باحسان کننده دنائت و پستى مرتبه است یعنى از آن ناشى مى‏شود.

٥٥٦٧ سوء الخلق شرّ قرین. بدى خوى بد همراهیست، زیرا که صاحب خود را همیشه در کدورت و اندوه دارد و در بلاها و مهلکه‏ها اندازد.

٥٥٦٨ سوء النّیّة داء دفین. بدى قصد و نیت دردى است پنهان.

٥٥٦٩ سوء الفعل دلیل لؤم الاصل. بدى کردار دلیل دنائت و پستى اصل و نژادست.

٥٥٧٠ سلطان الدّنیا ذلّ و علوها سفل . سلطنت دنیا خوارى است، و بلندى آن پستى است، و این بنا بر غالب است که تسلط در دنیا و بلندى در آن بى‏ارتکاب ذنوب و آثام نباشد.

٥٥٧١ سوء التّدبیر سبب التّدمیر.

بدى تدبیر سبب هلاک گردانیدن مى‏شود چنانکه در آخر فصل سابق مذکور و شرح شد.

٥٥٧٢ سوء التّدبیر مفتاح الفقر. بدى تدبیر کلید درویشى است. مراد بدى تدبیر در وجه معاش و طریق زندگانیست.

٥٥٧٣ سوء الظّنّ بالمحسن شرّ الاثم و اقبح الظّلم. بد گمانى باحسان کننده بدترین گناهیست و زشت‏ترین ستمیست.

٥٥٧٤ سوء الظّنّ بمن لا یخون من اللّؤم. بد گمانى بکسى که خیانت نمى‏کند از دنائت و پستى مرتبه است یعنى از آن ناشى مى‏شود.

٥٥٧٥ سوء الظّن یفسد الامور، و یبعث على الشّرور. بدى گمان فاسد میکند کارها را، و بر مى‏انگیزاند بر بدیها. مراد بمذّمت بد گمانى در این فقره و امثال آن اینست که تا از کسى بدى معلوم نشود أفعال او را بر صحت باید حمل کرد و باو بد گمان نباید شد و اگر بالفرض کارى چند کند که منشأ بد گمانى در او شود عمل بآن گمان نباید کرد و بمجرّد آن تا معلوم نشود باو بد نباید کرد نه این که بهر کس تا بدى او معلوم نشود اعتماد توان کرد و او را أمین و معتمد دانست.

٥٥٧٦ سرور الدّنیا غرور، و متاعها ثبور. شادمانى دنیا فریب است و متاع آن هلاک است. «فریب است» یعنى امریست پست مرتبه زایل باطل که فریب مى‏دهد آدمى را، و مشغول مى‏سازد از آخرت‏

بلند مرتبه پاینده باقى. و «متاع آن هلاک است» یعنى بزودى هلاک و فانى شود یا غالب اینست که سبب هلاکت أخروى گردد.

٥٥٧٧ سلطان العاقل ینشر مناقبه. سلطنت عاقل پراکنده مى‏سازد مناقب او را، زیرا که باعتبار قدرتى که دارد با عقل، آنچه کند موافق عقل باشد و بآن اعتبار مناقب او ظاهر شود و شهرت کند، بخلاف عاقلى که او را سلطنتى نباشد، زیرا که کارى نتواند کرد که مناقب او ظاهر شود.

٥٥٧٨ سلطان الجاهل یبدى معایبه. سلطنت جاهل یعنى کم عقل ظاهر مى‏سازد عیبهاى او را، چنانکه وجه آن از آنچه در شرح فقره سابق مذکور شد بر سبیل عکس مستفاد مى‏تواند شد.

٥٥٧٩ سامع ذکر اللّه ذاکر. شنونده ذکر خدا ذکر کننده است یعنى حکم ذکر کننده و ثواب او را دارد.

٥٥٨٠ ساعة ذلّ لا تفى بعزّ الدّهر. ساعتى خوارى برابرى نمى‏کند بعزّت روزگارى. ظاهر اینست که این کلام بر سبیل قلب است چنانکه شایع است میانه عرب و مى‏گویند که: عرض کردم شتر را بر حوض، و مراد اینست که: عرض کردم حوض را بر شتر، پس مراد در اینجا نیز اینست که: عزّت روزگارى برابراى نمى‏کند با ساعتى خوارى و جبران نمى‏کند، پس عاقل باید که راضى نشود بعزّتى که خوارى را در عقب داشته باشد در دنیا یا آخرت، یا قبل از آن خوارى باید کشید از براى تحصیل آن.

٥٥٨١ سامع هجر القول شریک القائل. شنونده سخن زشت شریک گوینده آنست یعنى شنونده دشنام و غیبت و مانند آنها شریک است با گوینده آن در گناه.

٥٥٨٢ ساعد أخاک على کلّ حال، و زل معه حیثما زال. یارى کن برادر خود را بر هر حالى، و برو با او هر جا که برود.

٥٥٨٣ سامع الغیبة أحد المغتابین. شنونده غیبت یکى از دو غیبت کننده است یعنى او نیز حکم غیبت کننده دارد پس غیبت کننده یک غیبت کننده است و شنونده غیبت کننده دیگر.

٥٥٨٤ سادة اهل الجنّة الاسخیاء و المتّقون. بزرگان و مهتران اهل بهشت صاحب سخاوتان و پرهیزگارانند. از این فقره مبارکه کمال فضیلت سخاوت ظاهر مى‏شود و این که آن أخت پرهیزگاریست بلکه مقدّم بر آنست.

٥٥٨٥ سوف یأتیک اجلک فاجمل فى الطّلب. بزودى مى‏آید ترا اجل تو پس اجمال کن در طلب، یعنى اعتدال کن و افراط مکن در طلب روزى یا دنیا.

٥٥٨٦ سوف یأتیک ما قدّر لک فخفّض فى المکتسب. بزودى مى‏آید ترا آنچه تقدیر شده از براى تو، پس سهل گیرى کن در طلب روزى، یعنى آنچه تقدیر شده از براى تو از روزى باندک طلبى مى‏رسد بتو و محتاج بسعى زیاد نیست پس بعبث خود را تعب مفرما از براى آن.

٥٥٨٧ سوسوا ایمانکم بالصّدقة. سیاست کنید ایمان خود را بصدقه دادن. «سیاست» بمعنى امر و نهى کردن و ادب آموزاندن است و مراد به «سیاست کردن ایمان» کامل گردانیدن آنست بمنزله شخصى که تربیت او کنند و ادب بیاموزانند و مراد این است که: صدقه باعث کمال ایمان مى‏شود.

٥٥٨٨ سوسوا انفسکم بالورع و داووا مرضاکم بالصّدقة. سیاست کنید نفسهاى خود را بپرهیزگارى، و دوا کنید بیمارهاى خود را بتصدّق. مراد به «سیاست کردن نفسها بپرهیزگارى» تربیت کردن و کامل گردانیدن آنهاست بآن، چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

٥٥٨٩ سیاسة النّفس افضل سیاسة، و ریاسة العلم اشرف ریاسة. سیاست نفس افزونتر سیاستى است، و ریاست علم بلندتر ریاستى است. معنى «سیاست» در فقره سابق سابق مذکور شد، و مراد به «ریاست علم» ریاستى است که بسبب علم و دانائى حاصل شود.

٥٥٩٠ سیاسة الدّین بحسن الورع و الیقین. سیاست دین و کامل گردانیدن آن بنیکوئى پرهیزگارى و یقین است یعنى بنیکوئى یقین به آن چه یقین بآن باید از احوال مبدأ و معاد.

٥٥٩١ سادة اهل الجنّة المخلصون. بزرگان و مهتران اهل بهشت مخلصانند، یعنى آنان که صاف و خالص گردانیده‏اند

طاعات و عبادات خود را از براى حق تعالى و آمیخته بغرضى دیگر نساخته‏اند.

٥٥٩٢ سیاسة العدل ثلاث، لین فى حزم، و استقصاء فى عدل، و افضال فى قصد. سیاست عدل سه چیز است، نرمیى است در دور اندیشى، و بنهایت رسانیدنى است در دادگرى، و احسانى است در میانه روى. یعنى تربیت عدل و کامل گردانیدن آن بسه چیز است، یا این که سیاستى که از عدل ناشى شود یا عادل بکند سه چیز است.

یکى نرمى کردن و درشتى نکردن با مردم است هر گاه آن با حزم و دور اندیشى باشد یعنى با این باشد که عاقبت کار را ملاحظه کند و داند که ضررى بر نرمى در آن مترتّب نمى‏شود و امّا در جائى که داند که نرمى مفسده دارد و ضرر کند نرمى نکند.

دوّم این که در دادگرى و احقاق حقوق مردم کار را بنهایت رساند و اصلا حیف و میلى در آن نکند.

سیم این که احسان کند با مردم در میانه روى که باسراف نرسد.

٥٥٩٣ سوء الخلق یوحش القریب و ینفّر البعید. بدى خوى مى‏رماند نزدیک را، ورم مى‏دهد دور را.

٥٥٩٤ سرور المؤمن بطاعة ربّه، و حزنه على ذنبه. شادمانى مؤمن بفرمانبردارى پروردگار اوست، و اندوه او بر گناه اوست یعنى مؤمن باید که چنین باشد.

٥٥٩٥ سل عمّا لا بدّ لک من علمه و لا تعذر فى جهله. سؤال کن از آنچه ناچارست مر ترا از دانستن آن، و معذور نیستى در نادانى‏

آن. مراد اینست که آدمى باید که آنچه سؤال کند و خواهد که بیاموزد چیزى چند باشد که علم آنها در کارست و جاهل در آنها معذور نیست، نه علومى که ضرور نیست و اشتغال به آنها مانع مى‏شود از تحصیل علوم ضروریّه.

٥٥٩٦ سل الرّفیق قبل الطّریق. سؤال کن رفیق را پیش از راه. مراد مبالغه در این است که رفیق در سفر ضرور است و بى رفیق سفر نباید کرد بمرتبه که کسى که خواهد براهى برود اوّل باید از رفیق پرس و جو نماید بعد از آن از راه.

٥٥٩٧ سلوا اللّه العفو و العافیة و حسن التّوفیق. سؤال کنید از خدا عفو و عافیت و نیکوئى توفیق را. یعنى همیشه باید که از خداى عزّ و جلّ این سه چیز را سؤال کنید. «عفو» یعنى آمرزش گناهان و در گذشتن از آنها، و «عافیت» یعنى سالم بودن از بیماریها و بلاها و گناهان، و «توفیق» یعنى تهیه کردن حق تعالى اسباب خیرات را از براى او.

٥٥٩٨ سل عن الجار قبل الدّار. سؤال کن از همسایه پیش از خانه یعنى هر گاه خواهى که خانه بگیرى اوّل پرس و جو کن از همسایه‏هاى او بعد از آن پرس و جو کن از خانه و کیفیت آن. و مراد اینست که خوب بودن همسایه در خانه از همه چیز آن ضرورتر است و ضرر همسایه بد از همه بدیهاى آن بیشتر است.

٥٥٩٩ سادة اهل الجنّة الاتقیاء الابرار.

بزرگان و مهتران اهل بهشت پرهیزگاران نیکوکارانند. یعنى پرهیزگاران نیکوکاران بزرگان و مهتران اهل بهشت خواهند بود.

٥٦٠٠ ستّة تختبر بها عقول الرّجال، المصاحبة، و المعاملة، و الولایة، و العزل، و الغنى، و الفقر. شش چیز است که آزمایش کرده مى‏شود به آنها عقلهاى مردان، مصاحبت، و معامله، و حکومت، و معزولى، و توانگرى، و درویشى، یعنى درین شش حال عقل و خرد مرد و قدر آنرا استنباط مى‏توان کرد و «وجه استنباط در مصاحبت و معامله با او» ظاهرست، و در حکومت باعتبار خوبى سلوک و طغیان نکردن اوست یا خلاف آن، و در معزولى باعتبار صبر و اندوهناک زیاد نشدن از آن و مرتبه خود را نگاه داشتن و خفیف نکردن و خلاف آنها، و در توانگرى باعتبار تواضع و فروتنى و باز ایستادن از محرّماتى که بسبب توانگرى قادر بر آنها باشد و خلاف آنها، و در درویشى باعتبار صبر کردن بر آن و شکوه نکردن و راضى بودن و خلاف آنها.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٥٦٠١ سلوا اللّه سبحانه العافیة من تهویل الهوى و فتن الدّنیا. سؤال کنید از خداى سبحانه عافیت از فریب دادن خواهش و فتنه‏هاى دنیا، یعنى این سؤال و دعا از سؤالهاى ضرور است که باید اکثر اوقات از حق تعالى بشود.

٥٦٠٢ سادة النّاس فى الدّنیا الاسخیاء، و فى الآخرة الاتقیاء. بزرگان و مهتران مردم در دنیا صاحب سخاوتانند، و در آخرت پرهیزگارانند.

مراد در اینجا اینست که البته سخاوت سبب بزرگى و مهترى در دنیا مى‏شود و پرهیزگارى سبب بزرگى و مهترى در آخرت، و آنچه قبل از این مذکور شد که «مهتران أهل بهشت صاحب سخاوتان و پرهیزگارانند» آن در صاحب سخاوتان کلیه نیست بلکه مشروط است بایمان بلکه بعدم فسق زیاد نیز، و اللّه تعالى یعلم.

٥٦٠٣ سالم اللّه تسلم اخراک. آشتى کن با خدا تا سالم بماند آخرت تو. مراد به «آشتى با خدا» اطاعت و فرمانبردارى اوست که سبب خشنودى و مانع از قهر او مى‏شود.

٥٦٠٤ سالم النّاس تسلم دنیاک. آشتى کن با مردم تا سالم بماند دنیاى تو. مراد به «آشتى با مردم» نرنجانیدن ایشانست و راضى و خشنود داشتن ایشان از خود، و ظاهرست که سبب سلامتى است از آفات و ضررهاى ایشان.

٥٦٠٥ سالم النّاس تسلم، و اعمل للاخرة تغنم. آشتى کن با مردم تا سالم بمانى، و عمل کن از براى آخرت تا غنیمت یابى.

مراد به «سالم ماندن» سالم ماندن از آفات و ضررهاى مردم است در دنیا، و به «غنیمت یافتن» بردن غنیمتها و نفعهاى أخروى.

٥٦٠٦ سلّموا لامر اللّه و لامر ولیّه، فانّکم لن تضلّوا مع التّسلیم. فرمانبردارى کنید مر فرمان خدا را و فرمان ولىّ او را، پس بدرستى که هرگز گمراه نشوید با این فرمانبردارى. مراد به «ولىّ او» یعنى أمیر او حضرت رسالت پناهى و أئمه طاهرین است صلوات اللّه علیهم أجمعین که حق تعالى ایشان را أمیر و حاکم کرده بر خلق.

٥٦٠٧ سلامة العیش فى المداراة. سلامتى زندگانى در مدارا کردن است با مردم.

٥٦٠٨ ستّة تختبر بها عقول النّاس، الحلم عند الغضب، و الصّبر عند-

الرّهب، و القصد عند الرّغب، و تقوى اللّه فى کلّ حال، و حسن المداراة، و قلّة المماراة. شش چیزست که آزمایش کرده مى‏شود به آنها عقلهاى مردمان، بردبارى نزد خشم، و شکیبائى نزد ترس، و قصد نزد خواهش، و ترس از خدا در هر حال، و نیکوئى مدارا و سازش، و کمى جدال و ستیزه. مراد به «ترس» چیزى چند است که مردم ترس از آنها داشته باشند از بلاها و مصیبتها، و مراد به «قصد» میانه رویست یا راست روى یعنى این که نزد خواهش أمرى میانه روى کند در آن و در طلب آن، و افراط نکند، یا از راه راست بدر نرود و مرتکب گناهى نگردد.

٥٦٠٩ سلامة الدّین فى اعتزال النّاس. سلامتى دین در گوشه گیرى از مردم است یعنى از مردم بدو آمیزش زیاد با مردم نه ترک آمیزش مردم بالکلیه چنانکه قبل از این مذکور شد.

٥٦١٠ سلامة الدّین و الدّنیا فى مداراة النّاس. سلامتى دین و دنیا در مدارا کردن با مردم است، «بودن سلامتى دنیا در مدارا کردن با مردم» ظاهرست، و «بودن سلامتى دین در این» باعتبار اینست که حذر از ضرر و آفات شرعا مستحسن بلکه واجب است و ظاهرست که در خلاف مدارا خوف ضرر و آفات بسیارست، و دیگر آنکه هر گاه با مردم مدارا کند و از ایشان ایمن گردد خوب بدین خود و رعایت آداب آن مى‏تواند پرداخت بخلاف این که مدارا نکند و از ایشان در خوف و تشویش و اضطراب باشد.

٥٦١١ سهر اللّیل شعار المتّقین و شیمة المشتاقین. بیدارى شب شعار پرهیزگاران و خوى مشتاقان است، «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد و بآن اعتبار هر چه را لازم کسى باشد و او از آن جدا نشود آن را «شعار او» گویند مانند بیدارى شب از براى‏

نماز شب و عبادات دیگر که لازم پرهیزگاران است و از آن جدا نشوند، پس آن را شعار ایشان فرموده‏اند، و مراد به «مشتاقان» مشتاقان رضا و خشنودى حق تعالى و الطاف و فیوضات اوست جلّ و علا.

٥٦١٢ سهر العیون بذکر اللّه خلصان العارفین و حلوان المقرّبین. بیدارى چشمها بذکر خدا خالص بودن عارفان است و شیرینى مقرّبان. یعنى عارفان معارف الهیه آنرا از جمله خالص بودن طاعات و عبادات مى‏دانند و در کام مقرّبان آن درگاه کار شیرینى میکند.

٥٦١٣ سهر اللّیل فى طاعة اللّه ربیع الاولیاء و روضة السّعداء. بیدارى شب در طاعات خدا بهار دوستان و بوستان نیکبختان است.

٥٦١٤ سهر اللّیل بذکر اللّه غنیمة الاولیاء و سجیّة الاتقیاء. بیدارى شب بذکر خدا غنیمت دوستان و خوى پرهیزگاران است، مراد به «دوستان» دوستان خداست جلّ و عزّ و در بعضى نسخه‏ها «العیون» بجاى «اللیل» است و بنا بر این ترجمه اینست که: بیدارى چشمها بذکر خدا (تا آخر).

٥٦١٥ سیّئة تسوؤک خیر من حسنة تعجبک. گناهى که بد آید ترا بهتر است از کار نیکى که خوش آید ترا. یعنى گناهى که کرده باشى و اندوهگین باشى بسبب آن و بترسى از آن و پشیمان باشى از آن بهترست و اجر آن بیشترست از این که کار نیکى کرده باشى و فرحناک گردى بسبب آن و اعتماد نمائى بر آن و عجبى حاصل شود ترا بسبب آن، و این مضمون در احادیث دیگر نیز وارد شده.

٥٦١٦ سرّک سرورک ان کتمته، و ان اذعته کان ثبورک. سرّ تو شادمانى تست اگر پنهان دارى آنرا، و اگر فاش نمائى آنرا بوده باشد

هلاکت تو. ظاهر اینست که مراد به «سرّ او» کارهاى خیرست که در نهانى کرده باشد از براى رضاى خداى عزّ و جلّ، و مراد اینست که: آنها را اگر پنهان دارى سبب شادمانى تو گردد باعتبار أجر و ثوابى که بر آنها مترتّب گردد، و اگر فاش نمائى آنها را و اظهار کنى بمردم آمیخته گردد بریا، و سبب هلاکت تو گردد، و این در وقتى است که غرض از اظهار جلب نفعى باشد از ایشان بسبب آن اگر همه این باشد که او را خوب دانند و مدح کنند، امّا اگر غرض أخروى متعلق بآن باشد مثل این که اظهار آن سبب این شود که بعضى از ایشان نیز متابعت او کنند در مثل آن کار خیر و وسیله رسیدن نفعى بمحتاجى شود پس ظاهر اینست که در اظهار آن قصورى نباشد و آدمى خود در هر باب بغرض خود داناترست. و ممکن است که خطاب بمؤمنى از مؤمنان باشد و مراد به «سرّ» ایمان باشد و غرض امر بپنهان داشتن آن و فاش ننمودن در زمان تقیه باشد و این که پنهان داشتن آن سبب شادمانى در آخرت گردد و فاش نمودن آن سبب هلاکت گردد در دنیا بجور و ظلم دشمنان بلکه در آخرت نیز باعتبار ترک تقیه که امر بآن شده، و اللّه تعالى یعلم.

٥٦١٧ سامع الغیبة شریک المغتاب. شنونده غیبت شریک غیبت کننده است یعنى در گناه و وزر و وبال.

٥٦١٨ سمع الاذن لا ینفع مع غفلة القلب. شنیدن گوش سود نمى‏دهد با غفلت دل. غرض اینست که در مواعظ و نصایح و مانند آنها باید که بدل متوجّه بود تا نفعى دهد و محض شنیدن بزبان که دل متوجه نباشد نفعى بر آن مترتّب نگردد.

٥٦١٩ سلّم الشّرف التّواضع و السّخاء. نردبان شرف یعنى بلندى مرتبه فروتنى است و سخاوت. مراد فروتنى است در درگاه حق تعالى و با خلق نیز.

٥٦٢٠ ساع سریع نجا، و طالب بطیى‏ء رجا. بسا سعى کننده تندروى که نجات یافت، و بسا طلب کننده آهسته روى که امیدوار ماند. مراد اینست که در کارهاى خیر شتاب باید کرد و زود بعمل آورد که اگر کسى قصد آنها داشته باشد و درنگ کند در آنها بسا باشد که دیگر فرصت نیابد و بامید خود نرسد و همان امیدى بآن ماند. و احتمال دارد که «رجا» بمعنى «پس ماند» آمده باشد و بنا بر این معنى این باشد که و بسا طلب کننده آهسته روى که پس ماند و بمطلب نرسید و این ترجمه بنا بر اینست که «ربّ» که بمعنى بساست در کلام مقدّر باشد .

ممکن است که تقدیر نشود و «ساع» مبتدا باشد و «نجا» خبر آن، و همچنین «طالب» و «رجا» و عبارت چنین خوانده شود «ساع سریع نجا، و طالب بطیى‏ء رجا» و ترجمه این باشد که: سعى کننده تندروى نجات یافت و طلب کننده آهسته روى امیدوار ماند یا پس ماند، و حاصل این نیز همانست.

٥٦٢١ سوء المنطق یزرى بالبهاء و المروّة . بدى گفتار عیبناک مى‏سازد بها و مروّت را. «بهاء» بمعنى نیکوئى است و مروّت چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى مردى است یا آدمیت. و در بعضى نسخه‏ها «المنطق» است و در بعضى «النطق» و هر دو بمعنى گفتار است چنانکه ترجمه شده.

٥٦٢٢ سوء المنطق یزرى بالقدر و یفسد الاخوّة. بدى گفتار عیبناک مى‏سازد قدر را، و فاسد میکند برادرى را، این فقره دیگر است که باز در مذمّت گفتار بد فرموده‏اند، و مراد اینست که: باعث پستى قدر و مرتبه صاحب خود مى‏گردد و برادرى برادران را با او فاسد و باطل مى‏گرداند.

٥٦٢٣ ساهل الدّهر ما ذلّ لک قعوده، و لا تخاطر بشى‏ء رجاء اکثر منه. سهل انگارى کن با روزگار ما دام که رام باشد از براى تو نشستن آن، و مشرف مساز چیزى را بر هلاک بامید زیاده بر آن، یعنى هر گاه روزگار از امداد و اعانت تو نشسته باشد و قیام بآن ننماید امّا سرکشى نیز با تو نکند و در مقام ایذاء و اضرار تو نباشد تو با او بساز و سهل انگارى کن، و اگر سرکشى کند و اذیّت رساند آن وقت هر چاره و تدبیرى که توانى بکن. و ممکن است که «قعوده» اضافه بمفعول باشد و معنى این باشد که: ما دام که رام باشد از براى تو نشستن بر آن، و مراد این باشد که: سهل انگارى کن با روزگار و سخت گیرى مکن ما دام که سوار باشى بر آن و تسلطى باشد ترا بر آن و بر هر تقدیر مراد به «سهل انگارى با روزگار» سهل انگارى با اهل آنست نهایت بنا بر اوّل سهل انگارى با اهل سلطنت در آنست و بنا بر دویم سهل انگارى با رعایا و زیردستان خودست، و «مشرف مساز چیزى را، تا آخر» یعنى چیزى را از آنچه داشته باشى تلف مکن از براى این که بسبب آن شاید که تحصیل زیاده بر آن کنى مانند آنان که أموال خود را برشوه و غیر آن تلف میکنند از براى گرفتن منصبى، و بنا بر معنى اوّل این از متممات کلام سابق مى‏تواند بود و بنا بر معنى دویم نصیحتى است علیحده، و از تتمه سابق نیست، و اللّه تعالى یعلم.

٥٦٢٤ سعادة الرّجل فی احراز دینه و العمل لآخرته.

نیکبختى مرد در جمع کردن دین او و عمل کردن از براى آخرت اوست، مراد به «جمع کردن دین» بدست آوردن آن و حفظ کردن آنست.

٥٦٢٥ سوء الظّنّ یردى مصاحبه و ینجى مجانبه. بد گمانى هلاک مى‏گرداند مصاحب خود را، و رستگار مى‏گرداند دورى کننده از آنرا، مراد عمل کردن ببد گمانى است زیرا که ظاهرست که اصل بدگمانى مقدور کسى نیست و هر گاه عمل بآن نشود هلاک بر آن مترتّب نشود.

٥٦٢٦ سبع اکول حطوم خیر من وال ظلوم غشوم. جانور درنده خورنده بر هم شکننده بهترست از أمیر ستمکار ظلم کننده.

٥٦٢٧ سوء الجوار و الاساءة الى الابرار من اعظم الّلؤم. بدى همسایگى و بدى کردن بسوى نیکوکاران از بزرگترین دنائت و ناکسى است.

سوء الخلق شؤم، و الاساءة الى المحسن لؤم. بدى خوى شوم است و بدى کردن بسوى احسان کننده دنائت و ناکسى است، این فقره مبارکه در اوایل این فصل مذکور شد و سهوا مکرّر نقل شده .

٥٦٢٨ سفک الدّماء بغیر حقّها یدعو الى حلول النّقمة و زوال النّعمة. ریختن خونها بغیر حقّ آنها مى‏خواند بسوى فرود آمدن عقوبت و زایل شدن نعمت، یعنى سبب فرود آمدن عقوبت و انتقام در دنیا و زوال نعمت در آن مى‏شود زیاده بر عذاب و عقاب اخروى.

٥٦٢٩ سل المعروف من ینساه، و اصطنعه الى من یذکره. طلب کن احسان را از کسى که فراموش میکند آنرا، و بجاى آور آنرا از براى کسى که یاد میکند آنرا، مراد به «کسى که فراموش میکند آنرا» بلند همتى است که دیگر یاد آن نمى‏کند نزد مردم یا نزد تو و منت نمى‏گذارد بر آن و گویا آنرا فراموش کرده بلکه از راه کمال بى‏اعتنائى بآن غالب اینست که فراموش میکند آنرا، و مراد اینست که اگر ضرور شود سؤال و طلب از چنین کسى طلب کن نه از کسى که یاد آن کند و منت گذارد و این منافات ندارد با این که مطلق طلب خوب نباشد و تا توان اجتناب از آن باید نمود، و مراد به «کسى که یاد میکند آنرا» کسیست که شکر آن میکند و حقّ آنرا میداند و کفران نمى‏کند که اگر چنین نباشد احسان بآن نیکو نباشد بلکه بیجا و مذموم باشد.

٥٦٣٠ سرّک اسیرک فان افشیتة صرت اسیره. سرّ تو اسیر تست پس هر گاه فاش کنى او را مى‏گردى تو اسیر او، زیرا که همیشه در فکر آن باشى و ترسى که مبادا ضرر و مفسده بر آن مترتّب شود.

٥٦٣١ ستّة تختبر بها اخلاق الرّجال، الرّضا، و الغضب، و الامن، و الرّهب، و المنع، و الرّغب. شش چیز است که آزمایش کرده مى‏شود به آنها خویهاى مردان، خشنودى، و خشم، و أمنیت، و ترس، و منع، و رغبت. مراد اینست که درین حالات آزمایش خصلتها و خویهاى مردم و خوبى و بدى آنها مى‏توان کرد.

یکى حال خشنودى و رضاى بأحوال و أوضاع خود، هر که در آن حال از حدّ خود بدر نرود و طغیان نکند و از شکر آن غافل نگردد خصلت او نیکوست، و اگر خلاف آن باشد خوى او بد باشد.

دویم- حال خشم که بفرو خوردن آن و از جا بر نیامدن و بردبارى نمودن نزد آن و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق ظاهر مى‏شود.

سیم- امنیت که در آن نیز حال أخلاق معلوم مى‏شود چنانکه در رضا و خشنودى مذکور شد.

چهارم- ترس که در آن نیز بقلق و اضطراب نکردن و با آرام و اطمینان بودن و مانند آنها و خلاف آنها خوبى و بدى اخلاق معلوم شود.

پنجم- منع یعنى منع کسى از آنچه خواهش آن داشته باشد چه هر که را اخلاق نیکو باشد بردبارى کند و بسبب آن خشمناک نگردد و درصدد انتقام بر نیاید خصوصا هر گاه آن منع بجا بوده باشد و خلاف آنها دلیل بدى اخلاق است بر آن قیاس.

ششم- رغبت که هر که با وجود رغبت در چیزى و خواهش آن هر گاه منع کند خود را از آن بسبب حرمت یا کراهت آن یا این که با وجود اباحت آن چندان حریص نباشد در طلب آن و بسبب آن مشغول نگردد از أمور أخروى خود این نشان خوبى اخلاق او باشد و خلاف آنها دلیل خلاف آنها.

٥٦٣٢ ستّة یختبر بها دین الرّجل، قوّة الدّین، و صدق الیقین، و شدّة التّقوى، و مغالبة الهوى، و قلّة الرّغب، و الاجمال فى الطّلب. شش چیزست که آزمایش کرده مى‏شود به آنها دین مرد، قوّت دین، و راستى یقین، و سختى تقوى، و غلبه کردن بر خواهش، و کمى رغبت، و اجمال در طلب.

ظاهر اینست که مراد به «قوّت دین» قوّت دینداریست یعنى عمل کردن بشرایط و آداب آن، و مراد این باشد که دین هر کسى بقوّت دیندارى او آزمایش مى‏تواند شود هر که عمل او بشرایع آن قویتر باشد این نشان اینست که اصل دین و اعتقاد او بآن قویتر باشد. و مراد به «راستى یقین» راستى یقین باشد بعدل حق تعالى و نفى ظلم و حیف از او در آنچه قسمت کرده از ارزاق و آجال و مانند آنها، باین که عمل کند بر وفق‏

آن و راضى و خشنود باشد ببهره خود در هر باب، یا راستى یقین بهمه عقاید دین، و مراد این باشد که هر چند یقین کسى بعقاید دین او قویتر باشد دین او کاملتر و تمامتر باشد. و «سختى تقوى» یعنى ترس از خدا و کمى رغبت یعنى خواهش و هوس، و «اجمال در طلب» یعنى اعتدال نمودن در آن و افراط نکردن.

٥٦٣٣ سنام الدّین الصّبر و الیقین و مجاهدة الهوى. مرتبه بلند دیندارى صبرست و یقین و جهاد کردن با هوا و هوس. مراد به «یقین» اعتقاد جازم است یا اعتقاد جازمى که از روى دلیل و برهان باشد یعنى اعتقاداتى که در دین باید در آنها جازم باشد و شکى او را در آنها بهیچ وجه نباشد، یا این که زیاده برین جزم به آنها از روى دلیل و برهان باشد و بمجرّد تقلید نباشد.

٥٦٣٤ ستّة لا یمارون، الفقیه، و الرّئیس، و الدّنىّ، و البذىّ، و المرأة، و الصّبىّ. شش کس‏اند که جدال کرده نمى‏شوند، فقیه و رئیس و دنى و فحش گو و زن و کودک. مراد اینست که با این شش تا جدال و ستیزه نباید کرد و مراد به «فقیه» عالم است یا عالم بأحکام شرع، و «وجه جدال نکردن با او» اینست که جدال با او نمى‏شود مگر بمکابره و انکار حقّ. و «جدال نکردن با رئیس و مهتر» باعتبار اینست که صرفه در آن نیست و او هر چه را گوید باعتبار ریاست و مهترى که دارد از پیش مى‏برد، و «جدال نکردن با دنى، یعنى شخص پست مرتبه» باعتبار اینست که رعایت کسى نکند و همین که بیند که مغلوب مى‏شود یا بى آن نیز هرزه و درشت گوید، و همچنین فحش گو و زن و کودک.

٥٦٣٥ سلونى قبل ان تفقدونى فانّى بطرق السّماء اخبر منکم‏

بطرق الارض. بپرسید از من پیش از این که نیابید مرا، پس بدرستى که من براههاى آسمان داناترم از شما براههاى زمین، یعنى هر مشکلى که دارید بپرسید از من پیش از این که نیابید مرا برسیدن أجل موعود من «پس بدرستى که من» بیان وجه امر ایشانست بپرسیدن از او هر چه را خواهند و آن اینست که من بهمه چیز دانایم و بحلّ همه مشکلات عارفم بمرتبه که براههاى آسمان داناترم از شما براههاى زمین که دیده‏اید و مشاهده نموده‏اید.

٥٦٣٦ سارعوا الى الطّاعات، و سابقوا الى فعل الصّالحات، فان قصرتم فایّاکم و ان تقصّروا عن اداء الفرائض. شتاب کنید بسوى طاعتها، و پیشى بگیرید بسوى کردن کارهاى شایسته، پس اگر تقصیر کنید پس حذر کنید از این که تقصیر کنید از گزارش واجبیها، یعنى اگر کوتاهى کنید و تقصیر نمائید باید که نهایت تقصیر شما در سنتیها باشد که تقصیر در آنها همین سبب نقص فضیلتى گردد، و زینهار که تقصیر نکنید در واجبیها که تقصیر در آنها سبب عذاب و عقاب گردد.

٥٦٣٧ سلونى قبل ان تفقدونى فو اللّه ما فى القرآن آیة الّا و انا اعلم فیمن نزلت، و این نزلت، فى سهل او فى جبل، و انّ ربّى وهب لى قلبا عقولا، و لسانا ناطقا. بپرسید از من پیش از این که نیابید مرا پس قسم بخدا که نیست در قرآن آیه مگر این که من داناترم که در باره چه کس نازل شده، و در کجا نازل شده، در هموارى یا در کوه، و بدرستى که پروردگار من بخشیده مرا دل دریابنده، و زبانى گوینده.

٥٦٣٨ ستّ من قواعد الدّین، اخلاص الیقین، و نصح المسلمین، و اقامة الصّلوة، و ایتاء الزّکوة، و حجّ البیت، و الزّهد فى الدّنیا. شش چیزست که از قاعده‏هاى دین است، خالص گردانیدن یقین، و خالص بودن با مسلمانان، و بر پاى داشتن نماز، و دادن زکاة، و حجّ خانه، و بى‏رغبتى در دنیا، یعنى این شش چیز از أرکان دین‏اند و بناى دین بر آنهاست که اگر اخلال بیکى از آنها بشود دین خراب شود و اتیان بباقى شرایع آن سودى ندهد و مراد به «خالص گردانیدن یقین» خالص گردانیدن یقین است در آنچه یقین بآن باید از عقاید دین از شائبه شکّ و شبهه بالکلیه، یا از شائبه تقلید نیز و این که از روى محض دلیل و برهان باشد، و مراد به «خالص بودن با مسلمانان» صاف بودن با ایشانست و این که با ایشان بنفاق و دوروئى سلوک نکند، و ممکن است که «نصح» بمعنى خالص بودن نباشد بلکه بمعنى نصیحت کردن باشد یعنى موعظه و پند گفتن ایشان بأمر بمعروف و نهى از منکر. و مراد به «پاى داشتن نماز» مداومت بر واجبیهاى آن با محافظت بر اوقات و شرایط و آداب آنهاست، و «از أرکان بودن دادن زکاة و حجّ خانه خدا» هر یک در وقتى است که شرایط وجوب آن بعمل آمده باشد، و مراد به «بى رغبتى در دنیا» اینست که حرص زیادى بر آن نباشد که بسبب آن مشغول گردد از بعضى فرایض و واجبات.

٥٦٣٩ سوء الخلق نکد العیش و عذاب النّفس. بدى خوى تیرگى زندگانیست و عذاب نفس، یعنى زندگانى را بر صاحب خود تیره مى‏گرداند و همیشه او را در رنج و تعب دارد، و مراد به «عذاب نفس» نیز تأکید سابق است و این که سبب این مى‏گردد که صاحب آن همواره در شکنجه رنج و تعبى باشد که بسبب بدخوئى خود مى‏کشد، و ممکن است که مراد بآن عذاب و عقاب أخروى باشد.

٥٦٤٠ سوء الخلق یوحش النّفس و یرفع الانس. بدى خوى مى‏رماند نفس را، و زایل میکند أنس را، یعنى مى‏رماند نفس صاحب خود را از مصاحبان و دوستان، و زایل میکند انس و خو گرفتن او را بایشان، و او را در شکنجه و عذاب تنهائى مى‏اندازد.

٥٦٤١ سلوا القلوب عن المودّات فانّها شواهد لا تقبل الرّشا. بپرسید دلها را از دوستیها، پس بدرستى که آنها گواهانند که قبول نمى‏کنند رشوه‏ها را، مراد اینست که دوستى هر که را خواهید بدانید رجوع کنید بدل خود که آن گواهى مى‏دهد بدوستى او اگر در واقع او دوست باشد بشما، و آن گواهى است که احتمال این نیست که شهادت دروغى دهد بسبب گرفتن رشوه چنانکه در سایر گواهان این احتمال باشد.

٥٦٤٢ سهر العیون بذکر اللّه فرصة السّعداء و نزهة الاولیاء. بیدارى چشمها بذکر خدا فرصت نیکبختان است و نزهت دوستان «فرصت» بمعنى نوبت و بهره و نصیب هر کس از آب مشترک باشد و «نزهت» سیرگاه را گویند که آدمى بسیر آن غم و اندوه را از خود دور کند و مراد به «دوستان» دوستان خداست.

٥٦٤٣ سابقوا الاجل فانّ النّاس یوشک ان ینقطع بهم الامل فیرهقهم الاجل.

پیشى بگیرید بر مرگ پس بدرستى که مردمان نزدیک است که بریده شود بایشان امید پس فرو گیرد ایشان را مرگ یعنى پیشى گیرید بکردن خیرات بر مرگ و شتاب کنید در کردن آنها که مبادا مرگ در رسد و دیگر فرصت آنها نیابید «پس بدرستى که مردمان» بیان این معنى است و مراد اینست که مرگ از مردمان دور نیست، و «نزدیک است ایشان را این که بریده شود ایشان را امید» یعنى بریده شود از ایشان امیدها که داشته باشند یعنى امیدهاى دنیوى یا امید کردن کارهاى خیر، «پس فرو گیرد ایشان را مرگ» و نگذارد از براى ایشان امیدى و هر گاه مرگ نسبت بایشان چنین نزدیک باشد پس باید پیشى گرفت بر آن و شتاب کرد در کردن کارهاى خیر پیش از رسیدن آن. و ممکن است که «فیرهقهم» بمعنى «پس فرو گیرد» نباشد بلکه باین معنى باشد که «پس لاحق شود ایشان را و از پى ایشان آید مرگ»، و حاصل هر دو یکیست.

٥٦٤٤ سابقوا الاجل، و أحسنوا العمل، تسعدوا بالمهل. پیشى بگیرید بر أجل یعنى مرگ، و نیکو کنید عمل را، تا این که نیکبخت گردید بمهل، یعنى بسبب «مهل» یعنى پیش افتادن در خیر، و ممکن است که معنى «تسعدوا بالمهل» این باشد که: تا این که فیروزى یابید یا سودمند گردید بمهل.

٥٦٤٥ سفهک على من فوقک جهل مرد . دشنام دادن تو بر کسى که بلند مرتبه‏تر از تو باشد نادانیى است هلاک کننده، یا اندازنده، یعنى در هلاکت و زیان و خسران، و وجه این ظاهرست، چه هر گاه مرتبه آن کس بلندتر باشد ممکن است که بسبب آن انواع ایذاء و اضرار نماید بلکه بقتل رساند.

٥٦٤٦ سفهک على من دونک جهل مزر .

دشنام دادن تو بر کسى که پست مرتبه‏تر از تو باشد نادانیى است عیبناک کننده، چه ظاهرست کمال خفت و خوارى این که کسى خود را طرف کسى کند که پست‏تر ازو باشد و دشنام دهد باو.

٥٦٤٧ سفهک على من فى درجتک نقار کنقار الدّیکین، و هراش کهراش الکلبین، و لن یفترقا الّا مجروحین او مفضوحین، و لیس ذلک فعل الحکماء و لا سنّة العقلاء، و لعلّه ان یحلم عنک فیکون اوزن منک و اکرم، و انت انقص منه و ألام. دشنام دادن تو بر کسى که بوده باشد در مرتبه تو منقار زدنى است مانند منقار زدن دو خروس، و با هم جنگ کردنى است مثل با هم جنگ کردن دو سگ، و حال این که جدا نشوند مگر هر دو زخم زده شده یا هر دو رسوا کرده شده، و نیست این کار دانایان و نه طریقه عاقلان، و بسا باشد که او بردبارى کند از تو پس بوده باشد سنگین‏تر از تو و گرامى‏تر، و بوده باشى تو ناقص‏تر از او و پست مرتبه‏تر. مراد اینست که: اگر کسى دشنام دهد کسى را که در مرتبه او باشد اگر او هم جواب گوید و دشنام دهد هر دو مانند دو خروس یا دو سگ باشند که با هم جنگ کنند تا هر دو مجروح یا خسته و مانده و خوار و زار گردند و دانایان و عاقلان چنین کارى نکنند، و اگر

او بردبارى کند و بگذارند و جواب نگوید، او سنگین و گرامى گردد و تو ناقص و پست مرتبه، پس خود را خفیف و خوار کرده باشى. پس از این سه فقره مبارکه ظاهر مى‏شود که دشنام دادن بکسى هر که باشد نکوهیده و مذموم است و کسى را که اندک عقلى باشد باید مرتکب آن نشود .

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در ذکر و وصف رسول خدا رحمت کناد خدا بر او و آل او و درود فرستد

٥٦٤٨ سنّته القصد، و فعله الرّشد، و قوله الفصل، و حکمه العدل، کلامه بیان، و صمته أفصح لسان. سنت او قصدست، و کردار او رشدست، و گفتار او فصل است، و حکم او عدل است، سخن او بیان است، و خاموشى او فصیح‏ترین زبانیست.

مراد به «سنت او» طریقه‏ایست که سلوک مى‏فرموده، و یا قرار داده از براى خود و همه امّت، و مراد به «قصد» میانه رویست یعنى میانه روى در هر باب که نه افراط باشد در آن و نه تفریط، مثل سخاوت که میانه رویست میانه اسراف و تبذیر و بخل و تقتیر، و شجاعت که میانه رویست میانه تهوّر و بى‏باکى و جبن و ترسناکى، و همچنین سایر اخلاق دیگر چنانکه در کتب اخلاق بیان شده. و مراد به «رشد» کار راست درست است، و به «فصل» جدا کننده میان حق و باطل، و «بیان است» یعنى بیان کننده مشکلات و معضلات یا احکام و شرایع است، یا این که واضح است و در آن اشتباهى نیست، و «خاموشى او فصیح‏ترین زبانیست» یعنى در هر جا که خاموش مى‏شدند همان خاموشى بمنزله فصیح‏ترین زبانى بود که گویا شود بحکمى‏

چند که از آن خاموشى مستفاد مى‏شد.

٥٦٤٩ سلوا اللّه الایمان، و اعملوا بموجب القرآن. سؤال کنید از خدا ایمان را، و عمل کنید بموجب قرآن، یعنى همواره از خداى عزّ و جلّ درخواست کنید که ایمان شما را ثابت و باقى دارد و قویتر و محکمتر گرداند، و «عمل کند بموجب قرآن» یعنى به آن چه قرآن مجید آنرا واجب گردانیده باشد یا به آن چه قرآن مجید اقتضاى آن کند از همه احکام.

٥٦٥٠ سکون النّفس الى الدّنیا من أعظم الغرور. آرام گرفتن نفس بسوى دنیا از بزرگترین فریب است.

٥٦٥١ سکر الغفلة و الغرور ابعد افاقة من سکر الخمور. مستى غفلت و فریب دورترست بحسب بهوش آمدن از مستى شرابها، یعنى بهوش آمدن از آن دیرتر باشد از بهوش آمدن از مستى شرابها، پس حذر از آن بیشتر باید نمود.

٥٦٥٢ سوء العقوبة من لؤم الظّفر. بدى عقوبت از فیروزى زشت است، یعنى فیروزى یافتن انتقام از دشمن یا هر که بدى کرده باشد باین کس هر گاه عقوبت او بد واقع شود و زیاده شود از قدرى که مستحقّ آن باشد زشت فیروزیى است و فیروزى نیافتن بهتر از چنین فیروزیست و غرض تحریص بر اینست که کسى که فیروزى یابد اگر عفو نکند و انتقام کشد و عقوبت کند باید که زیاده از اندازه آن نکند و اگر نه بد و زشت فیروزى باشد فیروزى او .

حرف شین


حرف «شین» بلفظ «شکر»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «شین» بلفظ «شکر».

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٦٥٣ شکر الهک بطول الثّناء. شکر خداوند معبود تو بدرازى ستایش است، یعنى باین که همواره ثنا و ستایش او کنى و بدل و زبان ذکر نعمتها و نیکوئیهاى او نمائى.

٥٦٥٤ شکر من فوقک بصدق الولاء. شکر کسى که بلند مرتبه‏تر از تو باشد براستى دوستى است یعنى هر گاه کسى بلند مرتبه‏تر از تو باشد و احسانى بتو کرده باشد که شکر آن باید کرد و ترا رتبه آن نباشد که در عوض احسانى باو بکنى شکر احسان او اینست که محبت صادق و دوستى راست باو داشته باشى و شرایط آنرا از دعا و مانند آن بعمل آورى.

٥٦٥٥ شکر نظیرک بحسن الاخاء. شکر مثل و مانند تو بنیکوئى برادریست، یعنى هرگاه مثل و مانند تو بتو احسانى کرده باشد شکر آن اینست که چنانکه او بتو برادرى را نیکو کرده تو نیز با او برادرى را نیکو کنى و باو احسان کنى.

٥٦٥٦ شکر من دونک بسیب العطاء. شکر کسى که پست مرتبه‏تر از تو باشد بروان شدن عطاست یعنى هر گاه کسى که پست مرتبه‏تر از تو باشد احسانى بتو کرده باشد که باید شکر آن بکنى شکر او اینست که عطا روان کنى بسوى او و او را بجود و بخشش نوازش نمائى.

٥٦٥٧ شکر النّعم عصمة من النّقم. شکر نعمتها نگاهداریى است از عقوبتها، یعنى نگاهدارنده است از آنها، آن چنان که گویا عین نگاهدارى از آنها شده .

٥٦٥٨ شکر الاله یدرّ النّعم. شکر خداى معبود روان مى‏سازد نعمتها را.

٥٦٥٩ شکر النّعمة یقضى بمزیدها و یوجب تجدیدها. شکر نعمت حکم میکند بزیادتى آن و واجب مى‏سازد تازه گردانیدن آنرا، یعنى سبب زیادتى آن نعمتى که داده شده مى‏گردد و باعث تازه گردانیدن نعمتهاى دیگر نیز مى‏شود، و ممکن است که مراد به «تازه گردانیدن آن» همان زیاد گردانیدن آن باشد چه زیادتى تازه ایست که داده مى‏شود و بنا بر این تأکید سابق خواهد بود.

٥٦٦٠ شکر النّعمة امان من تحویلها و کفیل بتأییدها. شکر نعمت ایمنى است از تغییر دادن آن، و در عهده گیرنده ایست دوام و پایندگى آن را.

٥٦٦١ شکر المؤمن یظهر فى عمله. شکر مؤمن ظاهر مى‏شود در عمل او، چه طاعات و عبادات او همه شکریست که بدل و زبان و أرکان از او بعمل آید.

٥٦٦٢ شکر المنافق لا یتجاوز لسانه. شکر منافق در نمى‏گذرد از زبان او، یعنى همین بزبان شکرى مى‏گوید و شکر او

بدل و ارکان دیگر سرایت نمى‏کند، زیرا که او را در دل اعتقادى نباشد، و اگر بأرکان دیگر عبادتى کند چون بى اعتقادست مجرّد صورتیست و عبادتى نیست که شکر تواند شد بلکه محض وزر و عصیان است، و شکر زبانى او نیز چنان است و آن در حقیقت شکر زبانى نباشد بلکه شکر بودن آن بمجرّد لفظیست که خود بزبان میراند.

٥٦٦٣ شکر نعمة سالفة یقضى بتجدّد نعم مستأنفة. شکر نعمتى گذشته حکم میکند بتازه شدن نعمتهائى ابتدا کرده شده، یعنى سبب نعمتهاى تازه دیگر مى‏گردد.

٥٦٦٤ شکر النّعم یضاعفها و یزیدها. شکر نعمتها دو چندان مى‏گرداند آنها را و زیاد مى‏گرداند آنها را. مراد به «دو چندان گردانیدن» مطلق زیاد گردانیدنست نه خصوص دو برابر گردانیدن، پس ذکر و «زیاد مى‏گرداند آنها را» بعد از آن تأکید است.

٥٦٦٥ شکر النّعم یوجب مزیدها، و کفرها برهان جحودها. شکر نعمتها واجب مى‏سازد زیادتى آنها را، و کفران آنها دلیل انکار آنهاست، یعنى انکار این که آنها از جانب خداى عزّ و جلّ باشد و بسبب آنها شکر او باید کرد، چه اگر کسى قائل باین باشد معقول نیست که کفران آنها کند و شکر ننماید، و ممکن است که «جحود» در اینجا بمعنى انکار نباشد بلکه بمعنى کم شدن و تیره گشتن باشد و ترجمه این باشد که: کفران آنها دلیل کم شدن و تیره شدن آنها باشد.

٥٦٦٦ شکر النّعمة امان من حلول النّقمة. شکر نعمت ایمنى است از فرود آمدن عقوبت و انتقام، یعنى سبب ایمنى از آن مى‏شود.

٥٦٦٧ شکر العالم على علمه عمله به و بذله لمستحقّه.

شکر عالم بر علم خود عمل اوست بآن و عطا کردن آن بمستحقّ آن، یعنى شکرى که عالم باید بکند بازاى نعمت علمى که باو داده شده اینست که عمل کند بعلم خود و بیاموزد آنرا بجمعى که مستحقّ آن باشند و أهلیت آموختن آن داشته باشند.

٥٦٦٨ شکرک للّراضى عنک یزیده رضا و وفاء. شکر کردن تو مر کسى را که راضى و خشنود باشد از تو زیاد میکند او را خشنودیى و وفاداریى، و در بعضى نسخه‏ها «وقاء» بقاف واقع شده و بنا بر این ترجمه بجاى «وفاداریى» و «نگاهداریى» باید یعنى نگاهدارى و حفظ محبت و دوستى، و حاصل هر دو یکیست.

٥٦٦٩ شکرک للساخط علیک یوجب لک منه صلاحا و تعطّفا. شکر کردن تو مر کسى را که خشمناک باشد بر تو واجب مى‏سازد از براى تو از جانب او صلاحى و مهربانیى یعنى بصلاح آمدن او را نسبت بتو و زایل شدن خشم او و مهربانى نمودن بتو.

و پوشیده نیست که خشمناک بودن کسى منافات ندارد با این که از او نعمتى برسد که در برابر آن شکر او توان کرد، چه اهل جود با وجود خشمناک بودن بر کسى نیز بسیارست که نعمتى باو رسانند و کافیست شاهد برین نعمتهاى حق تعالى که بکافران و عاصیان مى‏رسد.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام بمردى که تهنیت مى‏فرموده آن حضرت او را بفرزندى که خدا داده بوده باو:

٥٦٧٠ شکرت الواهب، و بورک لک فى الموهوب، و بلغ اشدّه، و رزقت برّه.

شکر کرده تو بخشنده را، و برکت داده شده براى تو در بخشیده شده، و رسیده بکمال قوّت او، و روزى گردانیده شده تو نیکوئى او را. این همه بعنوان دعاست که براى تفأل بلفظ ماضى ادا شده چنانکه شایع است در زبان عرب و معنى اینست که: روزى تو گردد شکر خدائى که بخشیده این فرزند را بتو، و برکت داده شود از براى تو درین فرزند که بخشیده شده بتو، و برسد این فرزند بکمال مرتبه قوّت خود، و روزى کرده شوى تو نیکوئى او را، یعنى این را که با تو بنیکوئى سلوک کند.

٥٦٧١ شکر الاحسان من اثنى على مسدیه، و ذکر بالجمیل مولیه. شکر کردست احسانرا کسى که ستایش کند بر احسان کننده آن، و یاد کند بنیکوئى صاحب آنرا، یعنى کافیست در شکر احسان کسى این که ثنا و ستایش او کرده شود و یاد کرده شود بنیکوئى.


حرف «شین» بلفظ شرّ

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «شین» بلفظ شرّ فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٦٧٢ شرّ الافعال ما جلب الآثام. بدترین کارها آنست که بکشد گناهان را، یعنى هر کاریست که سبب گناهى شود.

٥٦٧٣ شرّ الاموال ما اکسب المذامّ. بدترین مالها مالیست که کسب فرماید نکوهش را، یعنى سبب مذمّت و نکوهش صاحب خود شود باین که از ممرّ حرامى کسب شود یا در ممرّ حرامى صرف شود، یا در ممرّى که باید صرف شود نشود.

٥٦٧٤ شرّ الآراء ما خالف الشّریعة. بدترین رایها و اندیشه‏ها رأى و اندیشه ایست که مخالف شریعت باشد باین که عمل بآن نامشروعى را لازم داشته باشد.

٥٦٧٥ شرّ الافعال ما هدم الصّنیعة. بدترین کارها آنست که خراب کند احسان را. ممکن است که مراد بآن بدیى‏

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

باشد که کسى بکند که احسانى باو کرده باشد، و «خراب کردن آن احسانرا» باعتبار این است که احسان او را ضایع و بى موقع گرداند و فاسد و باطل نماید، و یا باعتبار این که باعث این شود که او دیگر احسان باو نکند بلکه بى‏رغبت شود او، بلکه هر که مطلع شود بر آن نیز در مطلق احسان بمردم، پس مانع اصل احسان شود و خراب کند بناى آن را. و ممکن است که مراد بدیى باشد که کسى بکسى بکند بعد از این که باو احسانى کرده باشد، زیرا که چنین بدى با بدى آن فى نفسه بدى این را نیز دارد که احسان سابق را فاسد و باطل گرداند.

٥٦٧٦ شرّ النّاس من یظلم النّاس. بدترین مردمان کسیست که ستم کند مردم را.

٥٦٧٧ شرّ النّاس من یغشّ النّاس. بدترین مردمان کسیست که غشّ کند با مردم، یعنى صاف نباشد با ایشان و نفاق کند.

٥٦٧٨ شرّ ما صحب المرء الحسد. بدترین آنچه همراه باشد با مردم حسد و رشک است، زیرا که با وجود قبح و نکوهش آن عقلا و شرعا همیشه صاحب خود را در غم و اندوه دارد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٥٦٧٩ شرّ ما سکن القلب الحقد. بدترین آنچه قرار گیرد در دل کینه است، زیرا که آن هم مانند رشک عقلا و شرعا مذموم است و صاحب خود را در غم و اندوه دارد و باعث کارى چند شود که مفاسد اخروى و دنیوى بر آن مترتّب گردد، و چون قرار آن در دل زیاده از رشک‏

است از آن راه آن از امورى شمرده شده که در دل قرار گیرد و رشک از امورى شمرده شده که با مرد همراه باشد.

٥٦٨٠ شرّ المصائب الجهل. بدترین مصیبتها جهل است، یعنى نادانى یا کم عقلى.

٥٦٨١ شرّ الملوک من خالف العدل. بدترین پادشاهان کسیست که مخالفت کند عدل را.

٥٦٨٢ شرّ الاموال ما لم یغن عن صاحبه. بدترین مالها مالیست که سود ندهد صاحب خود را، یعنى بهره از آن نبرد در آخرت یا اصلا نه در دنیا و نه در آخرت.

٥٦٨٣ شرّ المال ما لم ینفق فى سبیل اللّه منه و لم تؤدّ زکاته. بدترین مال مالیست که خرج نشود در راه خدا چیزى از آن، و داده نشود زکاة آن.

٥٦٨٤ شرّ البلاد بلد لا امن فیه و لا خصب . بدترین شهرها شهریست که نه امنیت باشد در آن و نه ارزانى.

٥٦٨٥ شرّ النّاس من لا یقبل العذر، و لا یقیل الذّنب. بدترین مردمان کسیست که قبول نکند عذر را، و در نگذرد از گناه. یعنى هر گاه کسى نسبت باو گناهى کرده باشد و عذرى از براى آن گوید عذر او را قبول‏

نکند، و گناه کسى را عفو نکند و البته انتقام بکشد.

٥٦٨٦ شرّ الزّوجات من لا تواتى. بدترین جفتها زنیست که موافقت نکند، این بنا بر اینست که «تواتى» با تاى دو نقطه بالا پیش از یا باشد و در بعضى نسخه‏ها بنون است یعنى «توانى» و بنا بر این معنى اینست که زنیست که بردبارى نداشته باشد، یا در نشستن و برخاستن و راه رفتن تأنّى و آرام نداشته باشد.

٥٦٨٧ شرّ الولاة من یخافه البرى‏ء. بدترین حکام حاکمیست که بترسد از او بى‏گناه، و وجه این ظاهرست چه ترس بى گناه از حاکم نمى‏باشد مگر وقتى که او ستمکار باشد، و اگر عدل کند بى‏گناه را از او باکى نباشد، و ظاهرست که حاکم ظالم بدترین حکام است.

٥٦٨٨ شرّ الاولاد العاقّ. بدترین اولاد فرزند عاقّ است یعنى فرزندى که با پدر بد سر کند.

٥٦٨٩ شرّ الاخلاق الکذب و النّفاق. بدترین خصلتها دروغگوئى و نفاق است یعنى موافق نبودن باطن با ظاهر.

٥٦٩٠ شرّ اخوانک من ارضاک بالباطل. بدترین برادران تو کسیست که راضى کند ترا بباطل، مثل این که ستایش کند او را به آن چه در او نباشد، یا این که اعانت کند او را در امرى که ضرر بدین او داشته باشد.

٥٦٩١ شرّ من صاحبت الجاهل. بدترین کسى که مصاحبت کنى با او جاهل است یعنى نادان یا کم عقل.

٥٦٩٢ شرّ الوزراء من کان للاشرار وزیرا. بدترین وزرا کسى است که بوده باشد از براى بدان وزیر یعنى اعانت ایشان کند.

٥٦٩٣ شرّ الامراء من کان الهوى علیه امیرا. بدترین امرا کسى است که بوده باشد هوى بر او امیر، یعنى هوا و هوس بر او فرمانفرما باشد و او در فرمان آنها باشد.

٥٦٩٤ شرّ العلم ما افسدت به رشادک. بدترین علم آنست که فاسد کنى بآن راه راست خود را، یعنى علم باطلى که این کسى را گمراه کند یا علم حقى که عمل بآن نشود.

٥٦٩٥ شرّ العمل ما افسدت به معادک. بدترین عمل آنست که فاسد کنى بسبب آن آخرت خود را.

٥٦٩٦ شرّ ما القى فى القلوب الغلول. بدترین آنچه افتاده شود در دلها خیانت است.

٥٦٩٧ شرّ ما شغل به المرء وقته الفضول. بدترین آنچه مشغول سازد بآن مرد وقت خود را زیاده کاریهاست، یعنى کارها که بکار او نیاید.

٥٦٩٨ شرّ الثّناء ما جرى على السنة الاشرار. بدترین ستایش آنست که روان شود بر زبانهاى بدان یعنى ستایش است که آنها کنند، چه ظاهر است که ایشان ستایشى که کنند بر کارهاى بد کنند.

٥٦٩٩ شرّ اخوانک من احوجک الى مداراة و الجأک الى اعتذار.

بدترین برادران تو کسیست که محتاج سازد ترا بمدارا کردن و ملجأ سازد ترا بعذر گفتن یعنى بدترین برادران تو آن کسیست که آن قدر دوستى و یگانگى با تو نداشته باشد که اگر بدى کند یا گوید توانى منع او از آن کرد بلکه باید که با او مدارا و سازش کنى، و اگر تو تقصیرى نسبت باو بکنى باید که عذرى از او بخواهى و اگر عذر نخواهى مکدّر گردد از آن.

٥٧٠٠ شرّ لا یدوم خیر من خیر لا یدوم. شرّى که دائمى نباشد بهترست از خیرى که دائمى نباشد یعنى خیرى که دائمى نباشد مانند خیرات دنیا که چندان خیریتى ندارد بلکه شرّى که دائمى نباشد بهتر از آن باشد، باعتبار این که شرّ هر گاه دائمى نباشد و منقطع گردد بگذرد و فرح و سرور انقطاع آن همیشه بماند، و خیر هر گاه دائمى نباشد خیر بگذرد و تأسف و حسرت بر آن همیشه بماند چنانکه گفته‏اند:

اشدّ الغّمّ عندى فى سرور

تیقّن عنه صاحبه انتقالا

سخت‏ترین غم نزد من در شادمانیى است که یقین داند صاحب آن زوال و انتقال آن را.

٥٧٠١ شرّ النّاس من یرى انه خیرهم. بدترین مردم کسیست که اعتقاد این داشته باشد که بهترین ایشانست اگر اعتقاد کسى این باشد که بهترین همه مردم است پس بودن او بدترین ایشان ظاهرست، باعتبار کمال عجب و خود بینى او که از صفاتیست عقلا و شرعا بغایت مذموم، و کمال حمق و سخافت عقل او که چنین مرتبه از براى خود گمان کند با ظهور فساد آن، چه این مرتبه مخصوص حضرت خاتم النبیین و سید المرسلین باشد صلوات اللّه و سلامه علیه و على آله الطاهرین المعصومین و بنا بر این مراد غیر آن حضرت است‏

صلّى اللّه علیه و آله، یا این که مراد اعتقاد این مرتبه است در خود باعتبار اعمال و افعال خود بى این که وحى رسیده باشد باو بآن از جانب خداى عزّ و جلّ و ظاهرست که آن حضرت صلّى اللّه علیه و آله نیز بى اعلامى از جانب خدا بآن اعتقاد این مرتبه در باره خود نمى‏کرده، و با وجود آن اعلام داخل درین حکم نباشد، و اگر مراد بهترى از دیگرى باشد اگر همه خصوص یک شخص باشد این نیز عجب و خود بینى است و حمق و سخافت عقل، زیرا که نهایت مرتبه اینست که بسیارى از اعمال بد در او مشاهده کند که خود را برى داند از آنها و بمجرّد این حکم ببهترى خود از او نتوان کرد، زیرا که گاه باشد که کارى کرده باشد یا بعد از این بکند که تلافى و جبر آنها بکند، و همچنین محتمل است که از او بعد از این بدى چند صادر شود بدتر از او، و بنا بر این نیز مراد اعتقاد این معنى است بخود بدون اعلام إلهى بآن، پس اعتقاد همه انبیا و اولیا صلوات اللّه علیهم هر گاه از راه اعلام إلهى باشد داخل درین حکم نباشد، و اگر مسلمانى خود را بهتر از کافرى داند او نیز همین اعتقاد مى‏تواند کرد که او با وجود اسلام بهتر از آن کافرست با وجود کفر، و این در حقیقت از راه اعلام از جانب خداست بآن، نه از راه مجرّد مشاهده اعمال و افعال خود و او، و با وجود این حکم ببهترى عاقبت نمى‏توان کرد بسا باشد که او توفیق اسلام و حسنات یابد یا خللى در عقاید این نعوذ باللّه منه راه یابد.

٥٧٠٢ شرّ النّاس من لا یبالى ان یراه النّاس مسیئا. بدترین مردم کسیست که پروا نکند از این که ببینند مردم آنرا گنهکار، زیرا که این معنى در حقیقت اعلام مردم است باین که او را از خداى عزّ و جلّ باکى و پروائى نباشد نعوذ باللّه منه.

٥٧٠٣ شرّ القول ما نقض بعضه بعضا. بدترین سخن آنست که بشکند بعضى از آن بعض دیگر را، یعنى بعضى از آن‏

نقیض بعضى دیگر باشد زیرا که از همان دروغ او در یکى از آنها، و همچنین حمق و سخافت عقل او ظاهر مى‏شود.

٥٧٠٤ شرّ اخوانک من یبتغى لک شرّ یومه. بدترین برادران تو کسیست که طلب کند از براى تو روز بد خود را یعنى خواهد که تو نیز گرفتار شوى بمثل آنچه او گرفتار شده، یا این که راضى باشد بزوال آن از او بانتقال بتو، یا این که بدى را که بخود نپسندد بتو پسندد بلکه دوست آنست که آنچه بخود نپسندد از براى دوست خود نیز نپسندد.

٥٧٠٥ شرّ النّاس من لا یشکر النّعمة و لا یرعى الحرمة. بدترین مردم کسیست که شکر نکند نعمت را، و رعایت نکند حرمت را، یعنى احترام مردم را.

٥٧٠٦ شرّ اصدقائک من تتکلّف له. بدترین دوستان تو کسیست که تکلف کنى از براى او، یعنى باید که تکلف کنى از براى او و به هر چه حاضر باشد از براى او اکتفا نتوانى کرد، بلکه باید که یگانگى دوست با دوست بمرتبه باشد که هر یک بى تکلف در هر باب با هم سلوک توانند کرد.

٥٧٠٧ شرّ العلم علم لا یعمل به. بدترین علم علمیست که عمل کرده نشود بآن.

٥٧٠٨ شرّ الاخوان الخاذل. بدترین برادران کسیست که یارى نکند.

٥٧٠٩ شرّ الاصحاب الجاهل.

بدترین مصاحبان جاهل است یعنى نادان یا کم عقل.

٥٧١٠ شرّ الاموال ما لم یخرج منه حقّ اللّه سبحانه. بدترین مالها مالیست که بیرون کرده نشود از آن حقّ خداى سبحانه.

٥٧١١ شرّ الاشرار من لا یستحیى من النّاس و لا یخاف اللّه سبحانه. بدترین بدان کسیست که شرم نکند از مردم، و نترسد از خداى سبحانه.

٥٧١٢ شرّ الاوطان ما لم یأمن فیه القطّان. بدترین وطنها آنست که ایمن نباشند در آن اقامت کنندگان.

٥٧١٣ شرّ النّاس من سعى بالاخوان و نسى الاحسان. بدترین مردم کسیست که چغلى برادران کند و فراموش کند احسان را یعنى احسانى را که باو شده باشد.

٥٧١٤ شرّ الاخوان المواصل عند الرّخاء، و المفاصل عند البلاء. بدترین برادران کسیست که بپیوندد نزد فراخى، و جدائى کند نزد بلا.

٥٧١٥ شرّ اخوانک من اغراک بهوى، و ولّهک بالدّنیا. بدترین برادران تو کسیست که بر انگیزاند ترا بر خواهشى، و فریفته گرداند ترا بدنیا یعنى بر خواهش باطلى.

٥٧١٦ شرّ القضاة من جارت اقضیته.

بدترین قاضیها کسى است که ظلم باشد حکمهاى او.

٥٧١٧ شرّ الامراء من ظلم رعیّته. بدترین امرا کسیست که ستم کند رعیت خود را، و ممکن است که «ظلم» بصیغه مجهول خوانده شود و ترجمه این باشد که: بدترین امرا کسیست که ستم کرده شود رعیت او، و این أعمّ باشد از این که او خود ستم کند، یا دیگرى ستم کند و او دفع ستم او نکند.

٥٧١٨ شرّ الامور اکثرها شکّا. بدترین کارها آنست که بیشتر باشد شکّ آن، یعنى شکّ در صحت و خوبى و سلامت عاقبت آن.

٥٧١٩ شرّ الرّوایات اکثرها افکا. بدترین حکایتها آنست که بیشتر باشد دروغ آن.

٥٧٢٠ شرّ الفقر المنى. بدترین درویشى آرزوهاست، [زیرا که آرزوها هر چند با توانگرى باشد باعث کمال فقر و حاجت مى‏شود و غم و اندوه آن زیاده است از غم و اندوه بى‏چیزى.

و ممکن است، که ترجمه این باشد که بدى درویشى آرزوهاست ] پس اگر کسى با درویشى راه آرزوها بخود ندهد درویشى او را بدى نباشد.

٥٧٢١ شرّ المحن حبّ الدّنیا. بدترین محنتها دوستى دنیاست.

٥٧٢٢ شرّ الفقر فقر النّفس.

بدترین درویشى درویشى نفس است یعنى تهیدستى او از اعمال خیر و آنچه باعث رستگارى او شود در آخرت.

٥٧٢٣ شرّ الامور الرّضا عن النّفس. بدترین کارها خشنودى از نفس است، چه آن از عجب و خود بینى است که بغایت عقلا و شرعا مذموم است بلکه هر چند کسى سعى در طاعات و عبادات و أعمال و أفعال خیر کند باز باید که خود را مقصر داند و سعى کند در زیاده بر آن، و با وجود آن امید بتفضل حق تعالى داشته باشد و أعمال خود را چیزى نداند.

٥٧٢٤ شرّ الایمان ما دخله الشّکّ. بدترین ایمان آنست که داخل شود آن را شکّ، یعنى ایمان باید بمرتبه از یقین باشد که دیگر احتمال قبول شکّ نداشته باشد مثل ایمانى که از روى برهان باشد پس ایمانى که شکّ در آن راه تواند یافت مثل ایمانى که از روى تقلید یا دلائل خطابیه باشد بدترین ایمانست هر چند بعنوان جزم باشد، و ممکن است که معنى عبارت این باشد که: بدترین ایمان آنست که داخل شده باشد آن را شکّ یعنى بمرتبه جزم نباشد بلکه ظنى باشد که احتمال خلاف در آن باشد هر چند احتمال ضعیفى باشد.

٥٧٢٥ شرّ اخوانک من داهنک فى نفسک، و ساترک عیبک. بدترین برادران تو کسیست که مداهنه کند با تو در باب نفس تو، و بپوشاند از تو عیب ترا. مراد به «مداهنه کردن در باب نفس او» اینست که غشّ کند با او در باره او و عیبى که در او بیند اظهار نکند باو، «پس پوشاندن عیب او از او» بمنزله تفسیر و تأکید آنست.

٥٧٢٦ شرّ الخلائق الکبر.

بدترین خصلتها تکبرست، چنانکه مکرّر مذکور شد و احادیث دیگر نیز در ذمّ آن بسیارست.

٥٧٢٧ شرّ الاشرار من یتبجّح بالشّرّ. بدترین بدان کسیست که شاد گردد ببدى یعنى ببدى که بکند یا ببدى که دیگرى نیز بکند.

٥٧٢٨ شرّ الشّیم الکذب . بدترین خویها دروغگوئیست.

٥٧٢٩ شرّ ما ضیّع فیه العمر الّلعب . بدترین آنچه ضایع کرده شود در آن عمر بازیست، یعنى مشغول شدن ببازیها بلکه هر کارى که سودى بر آن مترتّب نشود.

٥٧٣٠ شرّ اخوانک الغاشّ المداهن. بدترین برادران تو غشّ کننده مداهنه کننده است یعنى آنکه غشّ کند با تو و عیب ترا بتو نگوید چنانکه چند فقره قبل از این مذکور شد.

٥٧٣١ شرّ النّوال ما تقدّمه المطل و تعقّبه المنّ. بدترین عطا آنست که پیشى گرفته باشد آنرا پس انداختن، و از پى آن در آید منت گذاشتن یعنى پیش از دادن تأخیر شود در آن و زود داده نشود، یا این که وعده‏

بشود و از آن وعده تأخیر شود و بعد از آن که داده شد منت گذاشته شود بر آن، و بدى هر دو ظاهر است، و احادیث وارده در ذمّ هر یک بسیارست خصوصا منت که در قرآن مجید نیز ذمّ آن شده.

٥٧٣٢ شرّ النّاس من لا یرجى خیره و لا یؤمن شرّه. بدترین مردم کسیست که امید داشته نشده باشد خیر او، و ایمنى نباشد از شرّ او.

٥٧٣٣ شرّ اخوانک من تثبّط عن الخیر و ثبّطک معه. بدترین برادران تو کسیست که باز ایستد از خیر، و باز دارد ترا با خود.

٥٧٣٤ شرّ النّاس من لا یعتقد الامانة و لا یجتنب الخیانة. بدترین مردم کسیست که کسب نکند امانت را، و دورى نگزیند از خیانت.

٥٧٣٥ شرّ النّاس من لا یعفو عن الزّلّة و لا یستر العورة. بدترین مردم کسیست که در نگذرد از لغزش، و نپوشاند عورت را. یعنى از لغزش و گناهى که کسى نسبت باو کرده باشد در نگذرد و عفو نکند و البته انتقام بکشد. و مراد به «عورت» هر چیزیست که پوشاندنى باشد و مراد در اینجا اینست که عیبى که در کسى بیابد پنهان ندارد و نقل کند و آشکار سازد.

٥٧٣٦ شرّ النّاس من یعین على المظلوم. بدترین مردم کسیست که یارى ظالم کند بر ضرر رسانیدن بمظلوم.

٥٧٣٧ شرّ النّاس من ادّرع الّلؤم و نصر الظّلوم. بدترین مردم کسى است که در پوشد زره لئیمى و یارى کند ستمکار را. «لئیمى» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى بخیلى و ناکسى و پستى مرتبه هر دو آمده و در اینجا معنى دوّم ظاهرترست، و مراد به «در پوشیدن زره آن» اینست که ناکسى را بمنزله لباس خود کند و بسان زره در پوشد و لازم خود سازد.

٥٧٣٨ شرّ اخوانک و اغشّهم لک من اغراک بالعاجلة، و الهاک عن الآجلة. بدترین برادران تو و غشّ دارترین ایشان مر ترا کسیست که برانگیزاند ترا بدنیا، و غافل سازد از آخرت.

٥٧٣٩ شرّ النّاس من کان متتبّعا لعیوب النّاس عمیّا لمعایبه . بدترین مردم کسیست که بوده باشد از پى رونده مر عیبهاى مردم را، و نابینا از عیبهاى خود.

٥٧٤٠ شرّ النّاس من یخشى النّاس فى ربّه و لا یخشى ربّه فى النّاس. بدترین مردم کسیست که بترسد از مردم در باره پروردگار خود، و نترسد از پروردگار خود در باره مردم. یعنى فرمانبردارى پروردگار و اطاعت او هر گاه منافى خواهش مردم باشد یعنى اقویاى ایشان بترسد از ایشان و ترک آن نماید، و «نترسد از خدا در باره مردم» یعنى مردم ضعیف که ظلم بر ایشان کند.

٥٧٤١ شرّ النّاس من یبتغى الغوائل للنّاس. بدترین مردم کسیست که طلب کند مصیبتها از براى مردم، یعنى سعى کند

در انداختن ایشان در آنها، یا خواهد آنها را از براى ایشان، و شادمان گردد از افتادن ایشان در آنها.

٥٧٤٢ شرّ الاصحاب السّریع الانقلاب. بدترین مصاحبان زود انقلاب است یعنى کسیست که بزودى از حالى بحالى گردد و او را بر حالى قرار و ثباتى نباشد، زیرا که چنین کسى اعتمادى بر مصاحبت او نباشد و باندک سببى بلکه بى آن نیز ترک مصاحبت کند.

٥٧٤٣ شرّ الاتراب الکثیر الارتیاب. بدترین هم سنان بسیار ارتیاب است مراد به «هم سنان» مصاحبان است، باعتبار این که در اغلب مصاحبان هر کس از هم سنان او مى‏باشند. و مراد به «بسیار ارتیاب» اینست که او را ثبات و آرامى بر حالى نباشد و بسیار از حالى بحالى گردد و بنا بر این این فقره نیز مضمون فقره سابق است که بعبارت دیگر ادا شده.

٥٧٤٤ شرّ القلوب الشّاکّ فى ایمانه. بدترین دلها دلیست که شکّ کننده باشد در ایمان خود، یعنى جازم نباشد در آن و شکى باشد او را در آن.

٥٧٤٥ شرّ المحسنین الممتنّ باحسانه. بدترین احسان کنندگان کسیست که منت گذارد بر احسان خود.

٥٧٤٦ شرّ الامور السّخط للقضاء. بدترین کارها خشم داشتن است مر قضا را یعنى راضى و خشنود نبودن بقضا و تقدیر حق تعالى در هر باب.

٥٧٤٧ شرّ الفتن محبّة الدّنیا.

بدترین فتنه‏ها دوستى دنیاست، زیرا که آن سبب بسیارى از فتنه‏هاى دنیوى و اخروى گردد.

٥٧٤٨ شرّ النّاس من لا یثق باحد لسوء ظنّه، و لا یثق به احد لسوء فعله. بدترین مردم کسیست که اعتماد نمى‏کند بر مردم سبب بدگمانى او، و اعتماد نمى‏کند کسى بر او بسبب بدى کردار او.

٥٧٤٩ شرّ النّاس من یتّقیه النّاس مخافة شرّه. بدترین مردم کسیست که بپرهیزند از او مردم از ترس بدى او.

٥٧٥٠ شرّ النّاس من کافى على الجمیل بالقبیح، و خیر النّاس من کافى على القبیح بالجمیل. بدترین مردم کسیست که جزا بدهد بر نیکوئى ببدى، و بهترین مردم کسیست که جزا دهد بر بدى بنیکى.

٥٧٥١ شرّ النّاس الطّویل الامل السّىّ‏ء العمل. بدترین مردم بلند امید بد کردارست.

٥٧٥٢ شرّ آفات العقل الکبر. بدترین آفتهاى عقل تکبرست یعنى سخت‏ترین چیزهائى که سبب این مى‏شود که آدمى بر وفق عقل عمل نکند تکبرست.

٥٧٥٣ شرّ اخلاق النّفوس الجور. بدترین خویهاى نفسها ستمکاریست.


حرف «شین» بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «شین» بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد مانند دو فصل سابق که در یکى همه فقرات بلفظ «شکر» بود و در دیگرى همه بلفظ «شرّ» فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٧٥٤ شاور قبل ان تعزم، و فکّر قبل ان تقدم . مشورت کن پیش از این که عزم کنى، و فکر کن پیش از این که قدم نهى.

٥٧٥٥ شاور ذوى العقول تأمن الزّلل و النّدم. مشورت کن با صاحبان عقلها تا ایمن گردى از لغزش و پشیمانى.

٥٧٥٦ شاور فى امورک الّذین یخشون اللّه ترشد. مشورت کن در کارهاى خود با آنان که مى‏ترسند از خدا تا راه راست درست یابى.

٥٧٥٧ شدّة الحقد من شدّة الحسد.

سختى کینه از سختى رشک است، یعنى از آن ناشى شود.

٥٧٥٨ شرف الرّجل نزاهته، و جماله مروءته. شرف مرد پاکیزگى اوست، و زیبائى او مروّت اوست، یعنى پاکیزگى اخلاق و افعال او و «مروّت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى آدمیت است یا مردانگى.

٥٧٥٩ شرف المؤمن ایمانه، و عزّه بطاعته. شرف مؤمن ایمان اوست، و عزّت او بفرمانبردارى اوست، یعنى فرمانبردارى او حق تعالى را.

٥٧٦٠ شافع المجرم خضوعه بالمعذرة. شفاعت کننده گنهکار فروتنى کردن اوست بعذر خواهى، یعنى هرگاه گنهکار عذر خواهى کند بس است آن از براى شفاعت کردن او، و باید که قبول شود شفاعت او و عفو شود گناه او.

٥٧٦١ شافع المذنب اقراره، و توبته اعتذاره. شفاعت کننده گنهکار اقرار اوست، و توبه او اعتذار اوست، یعنى همین که اقرار کند بگنهکارى این شفاعت کننده ایست از براى او که باید شفاعت آنرا قبول کرد و گناه او را عفو کرد، و همین که عذر گوید از براى گناه خود بمنزله توبه ایست که باید گناه او را بآن بخشید.

٥٧٦٢ شتّان بین عمل تذهب لذّته و تبقى تبعته، و بین عمل تذهب مؤنته و تبقى مثوبته.

دوریست میانه کارى که مى‏رود لذّت آن و باقى مى‏ماند و بال آن، و میانه کارى که مى‏رود زحمت آن و باقى مى‏ماند ثواب آن. مراد اینست که گناه اگر چه لذّتى داشته باشد در اندک وقتى لذّت آن مى‏رود و وبال آن باقى مى‏ماند، و طاعت هر چند زحمتى داشته باشد در اندک وقتى زحمت آن مى‏رود و ثواب آن باقى مى‏ماند ، و میانه این دو امر کمال دوریست، و بر هر که اندک عقلى داشته باشد ترجیح این بر آن ظاهرست پس چه قبیح است که کسى ارتکاب آن کند و ترک این نماید...

٥٧٦٣ شجاعة الرّجل على قدر همّته، و غیرته على قدر حمیّته. شجاعت مرد بر اندازه همت اوست و غیرت او بر اندازه حمیت اوست ، ظاهر

اینست که «بودن شجاعت بقدر همت» اکثرى باشد و غالب این باشد که هر که همت او بلندتر باشد شجاعت او بیشتر باشد. و «حمیت» بمعنى منع کردن و دفع نمودن‏

امرى چند است که نقص و ننگى در آن باشد از خود و اهل و خویشان خود، و ظاهرست که غیرت هر کس بقدر حمیت اوست باین معنى و این که هر که کوشش او در دفع نقایص و عیبها از خود و متعلقان خود بیشتر باشد غیرت او بیشتر باشد.

٥٧٦٤ شیئان لا یعرف فضلهما الّا من فقد هما، الشّباب و العافیة. دو چیز است که دانسته نمى‏شود افزونى مرتبه آنها مگر از نایاب شدن آنها، جوانى و عافیت، یعنى تا کسى آنها را دارد قدر آنها را و فضل آنها را چنانکه باید نمى‏داند، هر گاه زایل شوند آن وقت میداند، و ممکن است که معنى عبارت این باشد که: دو چیزست که نمى‏داند فضل آنها را مگر کسى که نیابد آنها را، و بنا بر این عبارت چنین خوانده مى‏شود که: «لا یعرف فضلهما الّا من فقدهما»، و حاصل هر دو یکیست.

٥٧٦٥ شیئان لا یعرف قدر هما الّا من سلبهما، الغنى و القدرة. دو چیزست که نمى‏داند قدر آنها را مگر کسى که ربوده شود آنها از او، و آنها توانگریست و توانائى. یعنى توانگر تا درویش نشود قدر توانگرى را نداند، و همچنین توانا تا عاجز نشود قدر توانائى را نداند، و ممکن است که معنى عبارت این باشد که: دو چیزست که دانسته نمى‏شود قدر آنها مگر از ربودن آنها، یعنى مگر بعد از این که ربوده شوند آنها از این کس و بنا بر این عبارت چنین خوانده مى‏شود «لا یعرف قدر هما الّا من سلبهما»، و حاصل هر دو یکى است.

٥٧٦٦ شیئان لا یؤنف منهما، المرض و ذو القرابة المفتقر. دو چیز است که استنکاف کرده نمى‏شود از آنها، بیمارى و خویش درویش.

«استنکاف از چیزى» اینست که کسى آن را نالایق داند از براى خود و عار داشته باشد از آن و انکار کند داشتن آنرا، و مراد اینست که: ازین دو چیز استنکاف نباید کرد و آنها عیب و عار کسى نیست.

٥٧٦٧ شیئان لا تسلم عاقبتهما، الظّلم و الشّرّ. دو چیزست که سالم نیست عاقبت آنها، ستم و شرّ. پوشیده نیست که «شرّ» بمعنى بدى است و بنا بر این شامل ستم هم باشد و ستم را با آن دو چیز گرفتن ناخوش است پس ظاهر اینست که مراد در اینجا بد ذاتى باشد و با مردم بد بودن و فتنه کردن میان ایشان و رشک و کینه ایشان را داشتن و مانند اینها. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «الشّر» «الشره» است و بنا بر این ترجمه آن بجاى «شرّ» «شره» است یعنى غلبه حرص ، و این محتاج بتکلفى نیست.

٥٧٦٨ شیئان لا تبلغ غایتهما، العلم و العقل. دو چیزست که رسیده نمى‏شود نهایت آنها، علم و عقل، یعنى کسى بنهایت مرتبه فضل و افزونى آنها نمى‏تواند رسید و هر فضلى که از براى آنها قرار دهد زیاده بر آنند، یا این که کسى بنهایت آنها نمى‏تواند رسید و بهر مرتبه از آنها که برسد بالاتر از آن نیز باشد.

٥٧٦٩ شیئان لا یوزن ثوابهما، العفو و العدل. دو چیزست که سنجیده نمى‏شود ثواب آنها، عفو و عدل، یعنى ثواب عفو یعنى در گذشتن از گناه کسى، و عدل پادشاه و سایر حکام زیاده از آنست که توان سنجید و مقدار آنرا توان دانست.

٥٧٧٠ شیئان هما ملاک الدّین، الصّدق و الیقین. دو چیزست که آنها ملاک دینند، راستى و یقین. «ملاک دینند» یعنى دین به آنها برپاست و به آنها مالک دین مى‏توان شد، و مراد به «راستى» راستى در هر باب است، و به «یقین» یقین بعقایدیست که یقین به آنها باید.

٥٧٧١ شیئان لا یواز نهما عمل، حسن الورع، و الاحسان الى المؤمنین.

دو چیزست که هم وزن نمى‏شود با آنها هیچ کردارى، نیکوئى پرهیزگارى، و احسان کردن بسوى مؤمنان. یعنى هیچ کار خیرى برابرى نمى‏کند با آنها، و آنها از همه در میزان حسنات سنگین ترست.

٥٧٧٢ شدّة الحرص من قوّة الشّره و ضعف الدّین. سختى حرص از قوّت شره است و ضعف دین، یعنى از آنها ناشى مى‏شود. و «شره» چنانکه اکثر اهل لغت گفته‏اند بمعنى غلبه حرص است، و پوشیده نیست که آن در اینجا مناسب نیست چه آن همان سختى حرص است. و بعضى گفته‏اند که «شره» بکسر شین و فتح راء بمعنى نشاط و فرحناکى است و در اینجا این معنى مناسب است که مراد این باشد که: حرص زیاد از قوّت نشاط و فرحناکى و در غم عاقبت و آخرت نبودن و سستى دین ناشى مى‏شود.

٥٧٧٣ شدّة الجبن من عجز النّفس و ضعف الیقین. سختى ترسناکى از ناتوانى نفس و سستى یقین است، مراد ترسناکى زیادست در جهاد و مانند آن و این که آن از عجز نفس و ضعف یقین بمعارف إلهیّه ناشى مى‏شود و اگر کسى را قوّت نفسى باشد و بیقین قوى داند که آنچه حق تعالى امر بآن کرده خیر او در آن باشد، و اگر ضررى در آن باو برسد تلافى آن بأضعاف مضاعفه خواهد شد یقین او را در آنها ترس زیادى بر آنچه لازمه نفوس بشریه است نشود، و همچنین در مهالک دیگر هر گاه یقین او قوى باشد، باین که آنچه باو برسد بظلم و عدوان تلافى‏

آن بر وجه أحسن خواهد شد، چندان باکى نخواهد داشت، و زیاده ترسناک نخواهد بود در آنها.

٥٧٧٤ شغل من الجنّة و النّار امامه . مشغول است کسى که بهشت و دوزخ پیش او باشد یعنى کسى که بهشت و دوزخ در پیش داشته باشد و باید که بیکى از آنها برود باید که مشغول کار خود باشد و تدبیر فوز بآن و رستگارى از این کند و بیکار یا مشغول کار دیگر نشود، شغلى زیاده از آن نباشد که باو داده‏اند باید که همواره مشغول آن باشد.

٥٧٧٥ شغل من کانت النّجاة و مرضاة اللّه مرامه . مشغول کرده شده است کسى که رستگارى و خشنودى خدا مطلب او باشد یعنى چنین کسى شغل عظیمى باو داده‏اند باید که همواره بآن پردازد و بیکار یا مشغول کار دیگر نشود.

٥٧٧٦ شیمة العقلاء قلّة الشّهوة و قلّة الغفلة. خوى عاقلان کمى خواهش و کمى غافلى است.

٥٧٧٧ شیمة الاتقیاء اغتنام المهلة و التّزوّد للرّحلة.

خصلت پرهیزگاران غنیمت شمردن مهلت است، و توشه بر گرفتن از براى کوچ- کردن، یعنى سفر آخرت.

٥٧٧٨ شقّوا امواج الفتن بسفن النّجاة. بشکافید موجهاى فتنه‏ها را بکشتیهاى رستگارى. مراد به «کشتى رستگارى» مذهب حقّ یا پرهیزگارى است و جمعیت آن باعتبار اینست که آن از براى هر کس بمنزله کشتیى است که بر آن نشیند، و ممکن است که مراد به «کشتى‏هاى رستگارى» أئمه هدى صلوات اللّه و سلامه علیهم باشند و مراد این باشد که: بایشان یعنى بتوسل بایشان و محبت ایشان بشکافید موجهاى فتنه‏ها را، و بر هر تقدیر مراد به «شکافتن موجهاى فتنه‏ها» بسلامتى گذشتن از آن فتنه‏ها و رسیدن بساحل رستگارى أخرویست، پس اگر با وجود آن ضرر دنیوى برسد منافات با آن ندارد چه آن در حقیقت زیان و خسرانى نباشد.

٥٧٧٩ شوّقوا انفسکم الى نعیم الجنّة تحبّوا الموت و تمقتوا الحیوة. مشتاق کنید نفسهاى خود را بسوى نعمت بهشت تا این که دوست دارید مرگ را و دشمن دارید زندگى را، یعنى باید که نفسهاى خود را همیشه مشتاق نعمتهاى بهشت دارید و طلب آنها کنید و سعى کنید در کارى چند که سبب امیدوارى آنها گردد که هر گاه چنین کنید دوست گردید با مرگ و خواهان آن باشید و دشمن دارید زندگانى را و دریابید فضیلت این مرتبه را. و مراد دوست داشتن مرگ نیست باین نحو که: خواهند که زود برسد، و دشمن داشتن زندگانى باین که: خواهند که زود زایل شود، چه ظاهر اینست که آن شرعا ممدوح نباشد بلکه مذموم باشد چنانکه از حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله روایت شده که: فرموده‏اند آرزو نکند احدى از شما مرگ را و دعا نکند بآن پیش از این که بیاید آن او را، بدرستى که او هر گاه بمیرد بریده مى‏شود عمل او، و بدرستى که زیاد نمى‏کند مؤمن را عمر

او مگر خیرى. و از حضرت أمیر المؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه روایت شده که: بقیه عمر مؤمن نیست قیمتى از براى آن ، باز یافت میکند بآن آنچه را فوت شده باشد، و زنده مى‏گرداند بآن آنچه را مرده باشد، بلکه مراد چنانکه بعضى احادیث مشعر به آنست دوست داشتن مرگ باشد در وقتى که خدا مقدّر کرده باشد و دشمن داشتن زندگانى را بعد از آن نه مثل آنان که خواهند که: همیشه زنده باشند در دنیا، یا این که مراد این باشد که: هر گاه چنین کنید در وقت مرگ ظاهر شود بر شما حال و مرتبه شما در آن نشأه، پس دوست دارید در آن وقت مرگ را و دشمن دارید زندگانى را چون خواهید که زود برسید بآن مرتبه، و در احادیث از طرق ما و أهل سنت هر دو مؤیّد این معنى وارد شده.

٥٧٨٠ شرع اللّه لکم الاسلام فسهّل شرائعه، و اعزّ ارکانه على من حاربه. راه قرار داده خدا از براى شما دین اسلام را، پس آسان گردانیده احکام آن را، و قوى و غالب گردانیده ارکان آن را بر کسى که جنگ کند با آن یعنى أرکان و جوانب آنرا قوى و محکم گردانیده که هر که محاربه کند با آن و سعى کند در خرابى آن رخنه نتواند کرد در أرکان آن بلکه أرکان آن غلبه کند بر او و او را هلاک یا خوار و ذلیل گرداند .

٥٧٨١ شرّ الاعداء ابعدهم غورا، و اخفاهم مکیدة. بدترین دشمنان دورترین ایشانست بحسب غور، و پنهانترین ایشانست بحسب مکر. «غور» بمعنى فرو رفتن در چیزى و رسیدن بته آنست و مراد اینست که:

باشد، و آن دشمنى که فکر او را قوّتى نباشد، یا این که علانیه دشمنى کند و مگر بدترین دشمنان هر دشمنى است که فکر او بیشتر بته چیزها رود و مکر او پنهان‏تر پنهانى نکند دشمنى او سهل است و دفع ضرر آن آسانست.

٥٧٨٢ شرّ الالفة اطّراح الکلفة. بدترین الفت انداختن کلفت است یعنى مصاحبت و الفتى است که یکدیگر را در کلفت و تعب و زحمت اندازد باین که بعنوان یگانگى نباشد و آنچه بیاورند باید که تکلف کنند در آن، و برین قیاس سلوکهاى دیگر.

٥٧٨٣ شرط المصاحبة قلّة المخالفة. شرط مصاحبت کمى مخالفت است یعنى این که پر مخالفت یکدیگر نکنند و در اکثر با هم موافقت کنند و اگر چنین نکنند مصاحبت ایشان صورت نبندد، و اگر ببندد زود بر هم خورد، پس اگر کسى مصاحبت کسى را خواهد باید که پر مخالفت او نکند.

٥٧٨٤ شین العلم الصّلف. زشتى علم صلف است یعنى لاف زدن و دعوى کردن زیاد از مرتبه خود یا مفاخرت کردن و مدح خود کردن هر چند گزافى در آن نباشد، و مراد اینست که‏

زشتیى که از براى علم تواند بود اینست که سبب این معنى گردد پس عالم باید که خود را از آن نگاهدارد.

٥٧٨٥ شین السّخاء السّرف. زشتى سخاوت اسراف است یعنى زشتیى که از براى آن تواند بود اینست که بمرتبه اسراف برسد.

٥٧٨٦ شیعتنا کالنّحل لو عرفوا ما فى جوفها لاکلوها. شیعه ما مانند زنبور عسل‏اند اگر بدانند آنچه را در اندرون ایشان است هر آینه بخورند ایشان را، مراد به «ما» آن حضرت و باقى أئمه طاهرین است صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین، و مراد به «شیعه ایشان» پیروان ایشان است و جمعى که اعتقاد بامامت ایشان داشته باشند، و مراد اینست که: ایشان مانند زنبور عسل‏اند و چنانکه در جوف آن عسل است در کمال حلاوت و لذّت، در جوف ایشان نیز دوستى ما و اعتقاد بماست که مانند عسل در کمال شیرینى و لذّت است و این از قبیل تشبیه معقول بمحسوس است که شایع است، و «اگر بدانند» یعنى اگر مردم دیگر بدانند آنچه را در جوف ایشان است و مطلع شوند بر مرتبه حلاوت و لذّت آن، هر آینه بخورند ایشان را یعنى درست فرو برند تا این که آنچه در جوف ایشان باشد در جوف آنها آید و قرار گیرد.

٥٧٨٧ شیعتنا کالا ترجّة طیّب ریحها حسن ظاهرها و باطنها. شیعه ما مانند اترج‏اند که خوش است بوى آن و نیکوست ظاهر آن و باطن آن.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در ذکر قرآن مجید و وصف آن:

٥٧٨٨ شافع مشفّع و قائل مصدّق.

شفاعت کننده‏ایست قبول شفاعت کرده شده، و گوینده ایست تصدیق کرده شده، یعنى در قیامت شفاعت کند و حق تعالى قبول شفاعت او کند، و گویا گردد و هر چه گوید حق تعالى تصدیق آن کند، و ظاهر اینست که: شفاعت آن از براى قاریان آن باشد و جمعى که مواظبت کرده باشند بر تلاوت آن، و همچنین «گویائى آن» بشهادت و گواهى باشد بر مواظبت ایشان بر قرائت و تلاوت و خلاف آن. و ممکن است که عامّ باشد و شفاعت دیگران نیز کند، و همچنین گواهیهاى دیگر نیز بدهد.

و ظاهر اینست که این بر سبیل حقیقت باشد و حق تعالى او را در قیامت گویا گرداند.

و ممکن است که بر سبیل مجاز باشد و کنایه باشد از این که حق تعالى ببرکت آن گناهان جمعى را عفو کند پس گویا آن شفاعت کرده، و همچنین جمعى را باعتبار

مواظبت بر تلاوت آن بلند مرتبه گرداند، و جمعى را بسبب ترک آن یا استخفاف بآن پست مرتبه گرداند، پس گویا آن شهادت داده بحال ایشان، و حق تعالى تصدیق قول او کرده.

٥٧٨٩ شافع الخلق العمل بالحقّ و لزوم الصّدق. شفاعت کننده خلق عمل بحقّ است و لازم بودن با راستى و جدا نشدن از آن، یعنى هر که از خلق چنین کند رستگار گردد، پس گویا آنها شفاعت کننده‏اند از براى او.

٥٧٩٠ شارکوا الّذى قد اقبل علیه الرّزق فانّه اجدر بالحظّ و اخلق بالغنى . شرکت کنید با کسى که بتحقیق رو آورده باشد بر او روزى، پس بدرستى که او سزاوارترست ببهره‏مندى، و لایق‏ترست بتوانگرى. مراد اینست که اگر خواهید که سود یابید در تجارات و معاملات، شریک شوید با کسى که طالعى دارد در آنها، و رو آورده بر او روزى، زیرا که از آن ظاهر مى‏شود که او سزاوارترست ببهره یافتن و لایق‏ترست بتوانگر شدن، پس شرکت با او سودمند باشد از براى شما، و بر آن قیاس است نیز آنچه وارد شده از کراهت معامله با «محارفان» بفتح راء یعنى آنان که سخت گرفته شده بر ایشان در معاش، و برکت داده نشده از براى ایشان در کسب ایشان.

٥٧٩١ شیمة ذوى الالباب و النّهى الاقبال على دار البقاء، و الاعراض عن دار الفناء، و التّولّه بجنّة المأوى. شیوه صاحبان عقلها و خردها رو آوردنست بر سراى بقا یعنى آخرت، و رو گردانیدنست از خانه فنا یعنى دنیا، و شیفته شدنست بجنة المأوى یعنى بهشت که جایگاه نیکو کارانست، و در بعضى احادیث وارد شده که: جنة المأوى نام بهشت خاصى است.

حرف صاد


حرف «صاد» بلفظ «صلاح»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «صاد» بلفظ «صلاح» که بمعنى شایستگى است مقابل فساد.

فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥٧٩٢ صلاح العمل بصلاح النّیّة. صلاح عمل بصلاح نیت است یعنى این که نیت در آن خالص باشد از براى خدا و آمیخته بغرض دیگر نباشد.

٥٧٩٣ صلاح البدن الحمیة. صلاح بدن حمیه است، یعنى پرهیز و باز ایستادن از آنچه ضرر کند بآن .

٥٧٩٤ صلاح العیش التّدبیر. صلاح زندگانى تدبیرست، یعنى تدبیر درست از براى آن در هر باب مثل این که تنگ گرفته نشود بر خود، و اسراف نشود و همچنین در سایر ابواب، و مراد اینست که زندگانى صالح و شایسته بى‏تدبیر درست نشود، و اگر کسى بتدبیر آن نپردازد عیش او فاسد گردد.

٥٧٩٥ صلاح الرّاى بنصح المستشیر. صلاح راى بخالص بودن مشورت کننده است، یعنى هر گاه کسى با خدایا دیگران در باب امرى مشورت کند باید که خود را در آن باب صاف و خالص گرداند و خواهش یک طرف را از خود زایل کند تا آنچه راى و اندیشه صالح شایسته باشد روزى او شود.

٥٧٩٦ صلاح الدّین الورع.

صلاح دین پرهیزگاریست، یعنى دین بسبب پرهیزگارى شایسته مى‏شود، و اگر با آن نباشد فاسد گردد.

٥٧٩٧ صلاح النّفس قلّة الطّمع. صلاح نفس کمى طمع است، و طمع زیاد آن را فاسد گرداند.

٥٧٩٨ صلاح الایمان الورع، و فساده الطّمع. صلاح ایمان پرهیزگاریست و فساد آن طمع است، یعنى بسبب پرهیزگارى است و بسبب طمع.

٥٧٩٩ صلاح العقل الادب. صلاح عقل ادب است، یعنى رعایت ادب در هر باب عقل و خرد را صالح و شایسته گرداند، یا نشان صلاح و شایستگى آنست. و اخلال بآن سبب فساد آنست، یا نشان فساد آنست.

٥٨٠٠ صلاح التّقوى تجنّب الرّیب. صلاح پرهیزگارى دورى گزیدن از شکهاست یعنى باینست که از آنچه حلیت آن مشکوک باشد و شبهه در آن باشد نیز اجتناب شود چه جاى این که علم بحرمت آن باشد، و ممکن است که «ریب» بمعنى شکها نباشد بلکه بمعنى گمانها باشد و مراد دورى گزیدن از عمل بگمانها باشد یعنى بد گمانیها بمردم، یا بمعنى مواضع تهمت و مواقع آن باشد.

٥٨٠١ صلاح المعاد بحسن العمل. صلاح روز بازگشت بنیکوئى عمل است.

٥٨٠٢ صلاح العبادة التّوکّل.

صلاح عبادت توکل است یعنى این که با توکل باشد بر حق تعالى یعنى اعتماد بر او در هر باب و قطع امید از دیگران و از اعمال خود نیز.

٥٨٠٣ صلاح البریّة العقل. صلاح خلایق عقل است، یعنى عقل و خرد باعث صلاح احوال ایشان باشد و کسى را که عقل نباشد کمال او فاسد باشد.

٥٨٠٤ صلاح الرّعیّة العدل. صلاح رعیت عدل است، یعنى عدل امیر و حاکم با ایشان باعث صلاح حال و انتظام امور ایشان شود، و اگر عدل نشود زود احوال ایشان فاسد گردد و متفرق و پراکنده گردند.

٥٨٠٥ صلاح النّفس مجاهدة الهوى. صلاح نفس مجاهده هوى است، یعنى جنگ کردن با هوى و هوس و مغلوب- نمودن آنها و ترک پیروى آنها.

٥٨٠٦ صلاح الآخرة رفض الدّنیا. صلاح آخرت ترک دنیاست، یعنى ترک حرص بر آنست و اکتفا بأدنى بهره و نصیبى از آن.

٥٨٠٧ صلاح السّرائر برهان صحّة البصائر. صلاح سرّها یعنى نیتها و قصدها یا خویها و خصلتها دلیل صحت بینائیهاست، یعنى هر که را نیتها و قصدها یا خویها و خصلتها شایسته و نیکوست این نشان صحت بینائى و عقل و شعور اوست.

٥٨٠٨ صلاح الظّواهر عنوان صحّة الضّمائر.

صلاح ظاهرها عنوان یعنى سر سخن یا دلیل صحت ضمایرست، یعنى قصدها و نیتها یا خویها و خصلتها.

٥٨٠٩ صلاح الانسان فى حبس اللّسان و بذل الاحسان. صلاح آدمى در بند کردن زبان و بذل احسان است.

٥٨١٠ صلاح الدّین بحسن الیقین. صلاح دین بنیکوئى یقین است یعنى نیکوئى یقین بعقاید آن، چه هر چند یقین به آنها نیکوتر یعنى قوى تر و محکمتر باشد اصل دین کاملتر و عمل بآن تمامتر باشد.


حرف «صاد» بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «صاد» بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه این که همه بیک لفظ باشد مانند فصل سابق که همه فقرات بلفظ «صلاح» بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٨١١ صحّة الدّنیا اسقام، و لذّاتها آلام. درستى دنیا بیماریهاست و لذّتهاى آن دردهاست، یعنى غالب اینست که تندرستى دنیا جدا نمى‏شود از بیماریهاى معنوى که ذنوب و گناهان باشد، و همچنین لذّتهاى آن جدا نمى‏شود از دردها یعنى دردها که در عقب داشته باشد باز در دنیا یا در آخرت یا همراه آن باشد از دردهاى صورى یا معنوى که لا أقلّ خوف و ترس از عاقبت باشد.

٥٨١٢ صحّة الاجسام من اهنأ الاقسام. صحت بدنها از گواراترین قسمتها و بهرهاست.

٥٨١٣ صحّة الضّمائر من افضل الذّخائر. صحت ضمایر یعنى نیتها و قصدها از افزونترین ذخیره‏هاست، چه آنها امورى است باعث اجر و ثواب که تعب و زحمتى در آنها نباشد و ریائى در آنها نرود که بسبب آن فاسد گردند.

٥٨١٤ صدق الایمان و صنائع الاحسان افضل الذّخائر. راستى ایمان و کرده‏هاى احسان افزونترین ذخیره‏هاست «کرده‏هاى احسان» یعنى احسانها که کرده شود بمردم.

٥٨١٥ صحّة الودّ من کرم العهد. درستى دوستى از گرامى بودن عهدست، یعنى از جمله گرامى بودن عهد و پیمان است که عقلا و شرعا نیکو و مستحسن است چه دوستى با کسى نیز عهد و پیمانى است که با او بشود پس درست نگاهداشتن و نیکو رعایت کردن آن داخل گرامى بودن عهد و پیمان باشد.

٥٨١٦ صحّة الامانة عنوان حسن المعتقد. درستى امانتدارى عنوان یعنى سر سخن یا دلیل نیکوئى اعتقادست.

٥٨١٧ صواب الرّاى یؤمن الزّلل. درستى راى ایمن مى‏سازد از لغزش، یعنى پیش از هر کار باید که بتأمّل و تفکر و مشورت راى و اندیشه درست در آن باب تحصیل کرد تا لغزشى نشود.

٥٨١٨ صواب الفعل یزیّن الرّجل. درستى کردار زینت مى‏دهد مرد را.

٥٨١٩ صواب الرّاى بالدّول و یذهب بذهابها. درستى راى بدولتهاست و مى‏رود برفتن آنها، مراد اینست که غالب اینست که ارباب دولتها تا دولت دارند رایها و اندیشه‏هاى ایشان درست است و خطا

نمى‏کنند در آنها، و همین که دولت از ایشان زایل شد رایهاى ایشان سست شود و اکثر خطا کنند در آنها.

٥٨٢٠ صیانة المرأة انعم لحالها و ادوم لجمالها. نگاهدارى زن شایسته‏ترست از براى حال او، و پاینده نگاهدارنده‏ترست مر جمال او را. مراد به «نگاهدارى زنان» در اینجا اینست که: نگذارند که ایشان خود مباشر خدمات خانه گردند ، و «بودن آن شایسته‏تر از براى حال زن و پاینده نگاهدارنده‏تر مر جمال او را» ظاهرست، چه اکثر خدمات خانه مثل طباخى و جاروب کردن و مانند آنها باعث چرکنى و کثافت وضع و لباس مى‏گردد که مناسب حال زنان نیست، و همچنین سبب رفتن طراوت و آب روى صورت و زوال جمال و زیبائى مى‏گردد.

٥٨٢١ صواب الجاهل کالزّلّة من العاقل. کار درست جاهل مثل لغزش عاقل است، مراد ذمّ جهل است و این که کار درستى که جاهل بکند باز چندان نقص و خلل در آن باشد که مثل خطا و لغزش عاقل باشد، و مراد به «جاهل» بقرینه مقابله با «عاقل» احمق کم عقل است.

و ممکن است که مراد به «جاهل» ظاهر آن باشد یعنى نادان، و به «عاقل» بقرینه مقابله با او عالم دانا.

٥٨٢٢ صن ایمانک من الشّکّ، فانّ الشّکّ یفسد الایمان کما یفسد الملح العسل.

نگاهدار ایمان خود را از شکّ، پس بدرستى که شکّ فاسد میکند ایمان را، چنانکه فاسد میکند نمک عسل را. مراد اینست که ایمان به هر چه باید آورد باید که بعنوان جزم و یقین باشد و شکّ را در آن بهیچ وجه راهى نباشد، و با وجود شکّ هر چند بعنوان احتمال بعیدى باشد ایمان فاسد گردد.

٥٨٢٣ صواب الرّأى باجالة الافکار. درستى راى بجولان دادن فکرهاست، یعنى راى و اندیشه درست در کارها باین حاصل شود که مشورت با عقلا بشود و فکرها در آن جولان داده شود تا از میان آنها راى درست ظاهر گردد.

٥٨٢٤ صاحب السوء قطعة من النّار. مصاحب بد پاره‏ایست از آتش. یعنى ضرر او باین کس مثل ضرر پاره‏ایست از آتش که بجان او افتد، و این از قبیل تشبیه معقول بمحسوس است.

٥٨٢٥ صاحب المعروف لا یعثر ، و اذا عثر وجد متّکأ. صاحب احسان نمى‏لغزد و هر گاه بلغزد مى‏یابد تکیه گاهى، یعنى کسى که احسان بمردم بسیار کند او نمى‏لغزد، و بر فرضى که بلغزد مى‏یابد تکیه گاهى که بآن پناه برد و لغزش او عفو شود که همان احسانهاى او باشد، و ممکن است که مراد این باشد که هر گاه کسى کارى را بقصد احسان بکند او نمى‏لغزد در آن، و بر فرضى که بلغزد مى‏یابد تکیه گاهى که تکیه کند بآن و لغزش او عفو شود که همان قصد او باشد و ببرکت این که قصد او در آن احسان بوده لغزش او عفو شود.

٥٨٢٦ صحبة الاخیار تکسب الخیر کالرّیح اذا مرّت بالطّیب حملت طیبا. صحبت نیکان کسب مى‏فرماید نیکى را مانند باد هر گاه گذر کند بر بوى خوش بردارد بوى خوشى .

٥٨٢٧ صاحب السّلطان کراکب الاسد، یغبط بموقفه و هو اعرف بموضعه. مصاحب پادشاه مانند کسى است که سوار شیر باشد، مردم آرزو کنند جایگاه او را و او داناتر باشد بموضع خود، یعنى داند که چه موضع خطیرى است و همواره در ترس و بیم باشد از آن.

٥٨٢٨ صبرک على المصیبة یخفّف الرّزیّة و یجزل المثوبة. صبر تو بر مصیبت سبک مى‏گرداند مصیبت را و بزرگ مى‏گرداند ثواب را.

«سبک گردانیدن مصیبت» باعتبار اینست که تعب قلق و اضطراب و لوازم آنها با آن نباشد، و همچنین شماتت مردم که بدترین مصیبتهاست، و مانع از نزول‏

مصیبت دیگر نیز شود، بخلاف بى‏صبرى که باعث نزول مصیبت دیگر شود چنانکه مکرّر مذکور شد.

٥٨٢٩ صدیق الجاهل متعوب منکوب. دوست جاهل زحمت رسانیده شده نکبت زده شده است. مراد مذمّت مصاحب- شدن با «جاهل» است یعنى نادان یا کم عقل و این که کسى که مصاحب جاهل شود البته زحمت کشد بسبب آن مصاحبت و نکبت رسد باو، و بعضى از اهل لغت گفته‏اند که: زحمت رسانیده شده را «تعب» و «متعب» گویند نه «متعوب» و اگر نسبت این کلام بآن حضرت علیه السّلام صحیح باشد فساد قول ایشان ظاهر مى‏شود.

٥٨٣٠ صاحب المال متعوب، و الغالب بالشّرّ مغلوب. صاحب مال تعب رسانیده شده است و غلبه کننده ببدى غلبه کرده شده است.

«بودن صاحب مال تعب رسانیده شده» ظاهرست، چه مال بى‏تعب و زحمت کسب و حفظ و نگاهدارى در دنیا و حساب در آخرت نباشد. و «بودن غلبه کننده ببدى غلبه کرده شده» نیز ظاهرست، چه ظالم هر چند بحسب ظاهر غلبه کرده بر مظلوم امّا چون انتقام از او کشیده مى‏شود و باعث عذاب و عقاب او گردد و اجر و ثواب این در آخرت، پس در حقیقت مظلوم غالب باشد و ظالم غلبه کرده شده بر او.

٥٨٣١ صیّر الدّین حصن دولتک، و الشّکر حرز نعمتک، فکلّ دولة یحوطها الدّین لا تغلب، و کلّ نعمة یحرزها الشّکر لا تسلب. بگردان دیندارى را حصن دولت خود، و شکر را حرز نعمت خود، پس هر دولتى که حفظ کند آن را دیندارى، مغلوب نمى‏شود، و هر نعمتى که نگهدارى آن کند شکر، ربوده نمى‏شود، «حصن» و «حرز» هر دو موضع محکمى را گویند که‏

دشوار باشد داخل شدن در آن و چیزى را که در آنجا گذارند محفوظ ماند.

٥٨٣٢ صاحب الاخوان بالاحسان، و تغمّد ذنوبهم بالغفران. مصاحبت کن برادران را باحسان، و بپوشان گناهان ایشان را بدر گذشتن.

٥٨٣٣ صنائع المعروف تقى مصارع الهوان. کرده شده‏هاى احسان نگاه مى‏دارد از افتاد نگاههاى خوارى، یعنى احسانها که کرده شده باشد بمردم، نگاه مى‏دارد و حفظ میکند صاحب خود را از افتادن در جایگاههاى افتادن بخوارى.

٥٨٣٤ صنائع الاحسان من فضائل الانسان. کرده شده‏هاى احسان از افزونیهاى آدمى است، یعنى احسانها که آدمى کرده باشد از جمله فضایل و افزونیهاى مراتب اوست.

٥٨٣٥ صاحب العقلاء تغنم، و اعرض عن الدّنیا تسلم. مصاحبت کن با عقلا تا سود یابى، و روبگردان از دنیا تا سالم مانى.

٥٨٣٦ صلة الرّحم تدرّ النّعم، و تدفع النّقم. پیوستن بخویشان و نبریدن از ایشان روان مى‏گرداند، نعمتها را، و دفع میکند عقوبتها را.

٥٨٣٧ صاحب العقلاء، و جالس العلماء، و اغلب الهوى، ترافق الملأ الأعلى. مصاحبت کن با عقلا، و همنشینى کن با علما، و غلبه کن بر هوس و هوا،

تا این که رفیق گردى با ملأ أعلى، یعنى اگر بکنى اینها را رفیق و همراه گردى با ملأ أعلى یعنى گروه بلند مرتبه که ملائکه باشند یا انبیا و اوصیا و اولیا صلوات اللّه علیهم.

٥٨٣٨ صاحب الحکماء، و جالس الحلماء، و اعرض عن الدّنیا تسکن جنّة المأوى. مصاحبت کن با حکیمان، و همنشینى کن با بردباران، و رو بگردان از دنیا، تا ساکن گردى در جنة المأوى. یعنى اگر بکنى اینها را ساکن گردى ببرکت آنها در جنة المأوى یعنى بهشت که مأوى و جایگاه نیکان است، یا بهشت خاصّى که جنة المأوى نام خصوص آنست چنانکه در بعضى أخبار وارد شده و مکرّر مذکور شد، جنة المأوى نام خصوص آنست چنانکه در بعضى أخبار وارد شده و مکرّر مذکور شد، و «حکیمان» یعنى آنان که علم و عمل ایشان راست و درست باشد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٥٨٣٩ صحبة الاشرار تکسب الشّرّ کالرّیح اذا مرّت بالنتن حملت نتنا . صحبت بدان کسب مى‏فرماید بدى را مانند باد هر گاه بگذرد ببوى بد بر مى‏دارد بوى بد را.

٥٨٤٠ صنائع المعروف تدرّ النّعماء، و تدفع البلاء.

کرده شده‏هاى احسان یعنى احسانها که کرده شده باشد بمردم روان میکند نعمت را، و دفع میکند بلا را.

٥٨٤١ صحبة الاحمق عذاب الرّوح . مصاحبت احمق یعنى کم عقل عذاب روح است.

٥٨٤٢ صحبة الولىّ اللّبیب حیاة الرّوح. مصاحبت دوست عاقل زندگانى روح است.

٥٨٤٣ صلة الرّحم من احسن الشّیم. صلّ رحم یعنى پیوستن با خویش و نبریدن از او از نیکوترین خصلتهاست.

٥٨٤٤ صلة الرّحم منماة للعدد مثراة للنّعم. صله رحم محلّ فزایش است مر عدد را، و محلّ افزونیست مر نعمتها را.

یعنى سبب فزایش عدد اولاد و قوم و قبیله مى‏شود، و سبب افزونى نعمتها مى‏گردد.

و ممکن است که «منماة» و «مثراة» هر دو مصدر میمى باشند بمعنى افزونى یا بکسر میم خوانده شوند بمعنى آلت افزونى، و حاصل هر سه یکیست.

٥٨٤٥ صلة الرّحم تسوء العدوّ و تقى مصارع السّوء. صله رحم اندوهگین مى‏سازد دشمن را، و نگاه مى‏دارد از جایگاههاى افتادن‏

در بدى. «اندوهگین ساختن آن دشمن را» باعتبار اینست که دشمن نمى‏خواهد که دشمن او چنین فضیلتى را دریابد که سبب قوّت و غلبه او گردد، یا این که عاقبت اندوهگین مى‏سازد او را، باعتبار این که سبب غلبه صاحب خود مى‏شود بر او.

٥٨٤٦ صلوا الّذى بینکم و بین اللّه تسعدوا. بپیوندید با آنکه میانه شماست و میانه خدا تا این که نیکبخت گردید. مراد با «آنکه میانه ایشان و میانه خداست» ائمه‏اند صلوات اللّه و سلامه علیهم که وسایل و وسایط اند میانه ما و میانه خدا. و ممکن است که شامل علما نیز باشد و مراد به «پیوستن با ایشان» احسان کردن با ایشانست باطاعت و فرمانبردارى و سایر آنچه احسان شمرده شود.

٥٨٤٧ صلة الارحام تثمر الاموال و تنسى‏ء فى الآجال. پیوستن با خویشان یعنى احسان کردن بایشان بارور مى‏گرداند مالها را، و پس مى‏اندازد أجلها را. یعنى سبب زیادتى أموال و فزایش آنها مى‏گردد، و عمرها را زیاد کند، و «اجلها را پس اندازد» یعنى از آن وقتى که مقدّر شده بر تقدیرى که صله رحم نکند.

٥٨٤٨ صدقه السّرّ تکفّر الخطیئة، و صدقة العلانیة مثراة فى المال. صدقه دادن پنهانى مى‏پوشاند گناه را، و صدقه دادن آشکارا محلّ افزونى است در مال، یا افزونى است در مال، و ممکن است که «مثراه» بکسر میم خوانده شود و ترجمه این باشد که: آن آلت افزونیست در مال، و حاصل هر سه یکیست یعنى سبب افزونى مال مى‏گردد.

٥٨٤٩ صل عجلتک بتانّیک، و سطوتک برفقک، و شرّک بخیرک،

و انصر العقل على الهوى تملک النّهى. بپیوند شتاب خود را بتأنّى خود، و سطوت خود را بنرمى خود، و بدى خود را بنیکى خود، و یارى کن عقل را بر هوا، تا این که مالک گردى عقل را. مراد به «پیوستن هر یک از آنها بدیگرى» تبدیل آنست بآن دیگرى، یا این که اگر بخطا آن ازو صادر شود همین که متفطن شود بآن ترک کند آنرا و متصل سازد آنرا بآن دیگرى.

و «سطوت» بمعنى قهرست یا حمله کردن و درشتى نمودن، و «یارى کن عقل را بر هوا» یعنى یارى کن او را باین که غالب گردانى او را بر هوا و هوس و در فرمان او باشى، و فریب آنها نخورى، و «تا مالک گردى عقل را» یعنى اگر اینها را بکنى مالک گردى عقل را و صاحب آن باشى.

٥٨٥٠ صدّق بما سلف من الحقّ، و اعتبر بما مضى من الدّنیا، فانّ بعضها یشبه بعضا، و آخرها لا حق باوّلها. تصدیق کن به آن چه گذشته از حقّ، و عبرت بگیر از آنچه گذشته از دنیا، پس بدرستى که بعضى از آن مى‏ماند ببعضى دیگر، و آخر آن لاحق مى‏شود باوّل آن.

یعنى ملاحظه کن آنچه را گذشته از وقایعى که شکى نیست در حقیقت آنها، باعتبار تواتر آنها یا غیر آن از احوال أنبیاء و أولیا و أصفیا و ملوک و ارباب دول دیگر و غیر ایشان و تصدیق کن به آنها، و بعد از آن عبرت بگیر به آن چه گذشته از دنیا و سلوک آن با گذشتگان از در نوردیدن بساط همه، و بدى عاقبت ظالمان و سرکشان و مغلوب بودن اهل حقّ در اکثر اوقات، و سایر آنچه عبرت توان کرد از آنها، پس از هر یک از آنها عبرت گیر بر آنچه عبرت توان گرفت بر آن، مثل بى‏اعتبارى دنیا و عدم بقاى آن، و این که حریص بر آن نباید بود، و بدى عاقبت ظلم و طغیان و عدم استبعاد از مغلوب شدن کسى که بر حقّ باشد و غلبه ظالمى بر او، و این که این را دلیل حقّیّت‏

غالب و بطلان مغلوب نباید ساخت، و مانند اینها، «پس بدرستى که بعضى از آن» (تا آخر) بیان وجه امر بعبرت گرفتن است از گذشته و آن اینست که احوال دنیا متشابه است و آخر آن مى‏رسد بأوّل آن از پى آن، پس هر زمانى را بر زمانهاى گذشته قیاس مى‏توان کرد.

٥٨٥١ صدقة العلانیة تدفع میتة السّوء. صدقه دادن آشکارا دفع میکند مردن بد را، یعنى مردن بى‏تهیه مثل مردن بفجاءة و غرق و حرق و هدم و مانند آنها، یا مردنى که سخت و دشوار گذرد، یا بوضع زشت و قبیحى باشد که مردم تنفر کنند از آن. و مراد به «صدقه دادن آشکارا» ممکن است که دادن زکاة واجبى باشد که آشکار دادن آن افضل است یا شامل هر صدقه باشد که آشکار دادن آن افضل باشد مثل صدقه که آشکار داده شود بقصد این که مردم نیز اقتدا باو کنند، و ممکن است که این اثر بر مطلق صدقه دادن آشکار مترتّب شود هر چند گاهى پنهان دادن آن افضل باشد بحسب ثواب أخروى.

٥٨٥٢ صلة الرّحم توجب المحبّة و تکبت العدوّ. صله رحم واجب مى‏سازد دوستى را، و رسوا میکند دشمنى را، یعنى سبب این مى‏شود که خدا و خلق صاحب آنرا دوست دارند و دشمن او خوار و رسوا گردد.

و ممکن است که «تکبت العدوّ» باین معنى باشد که: بر مى‏گرداند دشمن را، یعنى‏

از دشمنى، یا این که مى‏شکند دشمن را، یا این که مى‏اندازد دشمن را، یعنى مغلوب مى‏گرداند.

٥٨٥٣ صنیع المال یزول بزواله. احسان کرده شده مال زایل مى‏شود بزایل شدن آن، یعنى مالى که احسان کرده شود بآن تأسّف نباید خورد بر زوال آن، زیرا که آن البته زایل شود بزوال آن مال اگر همه بمرگ صاحب باشد پس چه بهتر ازین که زوال آن در صرف در احسان باشد که ذخیره گردد از براى آخرت و ممکن است که مراد این باشد که پرورده شده مال یعنى کسى که بوسیله حبّ مال و بقصد تحصیل آن دوست کسى دیگر شده بزوال مال دوستى او نیز زایل مى‏شود زیرا دوستى او در حقیقت براى مال بوده است نه براى صاحب آن، و این معنى ظاهرترست.

٥٨٥٤ صدیق کلّ امرء عقله، و عدوّه جهله. دوست هر مردى عقل اوست، و دشمن او جهل او، یعنى نادانى او یا کم عقلى او.

٥٨٥٥ صدیق الاحمق فى تعب. دوست احمق در تعب است یعنى کسى که احمقى را دوست خود گرفته باشد در تعب است، باعتبار این که او از راه دوستى و نادانى کارى چند کند که او را در تعب و زحمت دارد، و اعتقاد او این باشد که آنها از براى او نافع و سودمند باشد.

٥٨٥٦ صدیق الجاهل معرض للعطب. دوست جاهل در معرض هلاکت است، مراد به «دوست جاهل» نیز چنانکه در فقره سابق مذکور شد کسیست که جاهلى را دوست خود گرفته باشد، و «بودن او در معرض هلاکت» نیز بآن اعتبارست که او بسا باشد که ندانسته از راه دوستى کارى چند کند که سبب هلاکت او گردد، و مراد به «جاهل» اگر کم عقل باشد، این فقره بمنزله تأکید فقره سابق است، و اگر مراد «مقابل عالم» باشد این مذمّت‏

جهل و نادانى باشد، و آن مذمّت حماقت و کم عقلى.

٥٨٥٧ صدیقک من نهاک، و عدوّک من اغراک. دوست تو کسیست که باز دارد ترا، و دشمن تو کسیست که بر انگیزاند ترا، یعنى باز دارد از بدیها، و بر انگیزاند بر آنها.

٥٨٥٨ صیّر الدّین جنّة حیاتک، و التّقوى عدّة وفاتک. بگردان دیندارى را سپر زندگانى خود، و پرهیزگارى را آماده شده از براى مردن خود، یعنى دیندارى را سپرى کن از براى دفع آفات زندگانى، و پرهیزگارى را توشه و ذخیره از براى مردن.

٥٨٥٩ صدق الرّجل على قدر مروءته. راستى مرد بر قدر مروّت اوست، یعنى مردى او یا آدمیت او.

٥٨٦٠ صیانة المرء على قدر دیانته. نگهدارى مرد بر قدر دیندارى اوست یعنى نگهدارى خود از گناهان.

٥٨٦١ صن دینک بدنیاک تربحهما، و لا تصن دنیاک بدینک فتخسرهما. نگاهدارى کن دین خود را بدنیاى خود تا این که سود کنى از هر دو، و نگهدارى مکن دنیاى خود را بدین خود پس زیان کنى از هر دو، یعنى اگر دین را نگهدارى کنى بدنیا و صرف کنى دنیاى خود را از براى حفظ دین، یا این که بگذرى از سر دنیا از براى دین سود کنى از دین و دنیا هر دو، و اگر بر عکس کنى و بکنى کارى که ضرر بدین تو داشته باشد از براى حفظ دنیاى خود زیان کنى در دین و دنیا هر دو.

٥٨٦٢ صار الفسوق فى الدّنیا نسبا، و العفاف عجبا، و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا.

گردیدست فسق در میان مردم نسبى، و عفت عجبى، و پوشیده شده است مسلمانى پوشیدن پوستین واژگونه. «فسق و فسوق» بمعنى گناه و نافرمانى است، و مراد به «گردیدن آن نسب» اینست که در میان مردم از جمله کمالات نسبى ایشان شده که گویا بهر کسى از پدران او باو رسیده، و «عفت و عفاف» بمعنى باز ایستادن از حرام است، و گردیده است آن عجب» یعنى آن در میان مردم چنان کم شده که امر عجیب غریبى گشته. و «پوشیده شده مسلمانى» یعنى مردم مسلمانى را فرا گرفته‏اند، نهایت بر عکس مقتضاى آن عمل کنند بمنزله این که کسى پوستینى را واژگونه بپوشد.

٥٨٦٣ صن الدّین بالدّنیا ینجک، و لا تصن الدّنیا بالدّین فتردیک. نگاهدارى کن دین را بدنیا تا رستگار گرداند ترا، و نگاهدارى مکن دنیا را بدین پس هلاک گرداند ترا، یا بیندازد ترا، یعنى اگر نگاهدارى کنى دین را بدنیا باین که دنیا را صرف کنى یا از سر آن بگذرى از براى حفظ دین رستگار گرداند ترا، و اگر بر عکس کنى و ضرر بدین خود رسانى از براى حفظ دنیا هلاک گرداند ترا یا بیندازد ترا، یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

٥٨٦٤ صل الّذى بینک و بین اللّه تسعد بمنقلبک. بپیوند با آنکه میانه تست و میانه خدا تا این که نیکبخت گردى در بازگشت خود. مراد به «آنکه میانه او و میانه خداست» امام است که واسطه است میانه آدمى و میانه خدا، چنانکه قبل از این مذکور شد، و ممکن است که شامل علما نیز باشد و مراد به «پیوند با او» اطاعت و فرمانبردارى اوست و احسان کردن باو، بهر نحو که میسر باشد.

٥٨٦٥ صمت یعقبک السّلامة خیر من نطق یعقبک الملامة.

خاموشى که از پى آورد از براى تو سلامتى را، بهتر است از گویایئى که از پى آورد از براى تو سرزنش را.

٥٨٦٦ صمت یکسوک الکرامة خیر من قول یکسبک النّدامة. خاموشیى که بپوشاند ترا گرامى بودن بهترست از گفتارى که کسب فرماید ترا پشیمانى.

٥٨٦٧ صمت یکسبک الوقار خیر من کلام یکسوک العار. خاموشیى که کسب فرماید ترا وقار بهترست از سخنى که بپوشاند ترا عار.

٥٨٦٨ صحبة الاشرار توجب سوء الظّن بالاخیار. صحبت بدان موجب بد گمانى شود بنیکان، و این یا باعتبار اینست که بدان مذمّت نیکان بسیار کنند بمرتبه که هر که آنها از ایشان بشنود بدگمان گردد در باره آنها، و یا باعتبار اینست که کسى که با ایشان مصاحبت کند و مطلع شود بر بدى ایشان همه کس را قیاس بر ایشان کند و بهمه بد گمان شود.

٥٨٦٩ صمت تحمد عاقبته خیر من کلام تذمّ مغتّبه. خاموشیى که ستوده شود عاقبت آن بهترست از کلامى که مذمّت کرده شود انجام آن.

٥٨٧٠ صدق اخلاص المرء یعظم زلفته و یجزل مثوبته. راستى اخلاص مرد عظیم مى‏گرداند نزدیکى او را، و بزرگ مى‏گرداند ثواب او را. مراد راستى اخلاص با حق تعالى است و نزدیک شدن بدرگاه او.

٥٨٧١ صمتک حتّى تستنطق اجمل من نطقک حتّى تسکت.

خاموشى تو تا این که طلب کرد، شوى سخن گفتن را بهترست از سخن گفتن تو تا این که خاموش گردانیده شوى.

٥٨٧٢ صیام الایّام البیض من کلّ شهر ترفع الدّرجات و تعظّم المثوبات. روزه داشتن ایام البیض از هر ماهى بلند میکند درجه‏ها را و عظیم مى‏گرداند ثوابها را، «ایام البیض» یعنى روزهاى سفید. و مراد به آنها سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم هر ماه است و آنها را «أیام البیض» مى‏گویند باعتبار این که شبهاى آنها سراسر سفیدست از مهتاب. و در بعضى أحادیث وارد شده که حضرت آدم علیه السّلام چون رسید باو آن خطاى او سیاه گردید رنگ آن حضرت، پس الهام کرده شد روزه گرفتن این روزها را، پس سفید شد بسبب روزه گرفتن هر روزى ثلث آن، پس بآن اعتبار نامیده شدند آن روزها بایام البیض، و سنت شد روزه آنها بر حضرت آدم و اولاد او، و گردانیده شده روزه آنها در هر ماهى بمنزله روزه کلّ دهر. و از کلام شیخ صدوق محمد بن بابویه طاب ثراه ظاهر مى‏شود که روزه سه روزه که در هر ماه سنت شده و بمنزله روزه کلّ دهر شده که آنها پنجشنبه اوّل و پنجشنبه آخر و اوّل چهارشنبه عشر دوّم است بعوض این سه روز سنت شده نهایت مشهور میانه علما استحباب هر یک از آنهاست.

٥٨٧٣ صیام القلب عن الفکر فى الآثام افضل من صیام البطن عن الطّعام. صیام دل از فکر در گناهان افضل است از صیام شکم از خوردنى. «صیام» در اصل بمعنى امساک و باز ایستادن از چیزیست و بآن اعتبار روزه را صیام گویند باعتبار امساکها که در آن باشد و مراد اینست که باز داشتن دل از فکر در گناهان افضل است از روزه معروف که امساک از خوردنیها باشد.

٥٨٧٤ صوم النّفس عن لذّات الدّنیا انفع الصّیام. روزه نفس از لذتهاى دنیا یعنى امساک و باز ایستادن از آنها سودمندترین روزه است.

٥٨٧٥ صدر العاقل صندوق سرّه. سینه عاقل صندوق سرّ اوست یعنى اسرار خود را باید که در سینه خود نگاهدارد و بکسى نگوید.

٥٨٧٦ صمت الجاهل ستره. خاموشى نادان پرده اوست، یعنى پرده‏ایست از براى او که حال او را پوشیده دارد و نگذارد که رسوا شود.

٥٨٧٧ صدق الاجل یفصح کذب الامل. راستى اجل بیان میکند دروغى امید را، یعنى هر گاه مرگ البته راست باشد و شکى در آن نباشد همین معنى بیان میکند دروغ بودن امیدهاى دور و دراز را، چه ظاهرست که عمرها وفا به آنها نکند، یا این که بیان میکند دروغى امید را، یعنى بطلان آن را و این که امیدهاى دنیوى پوچ و باطل است و باید که مشغول سعى از براى آخرت شد که پاینده و باقى است، و در اکثر نسخه‏ها «یفضح» بضاد نقطه‏دار واقع شده یعنى «رسوا میکند» و بنا بر این در ترجمه بجاى «بیان میکند»: «رسوا میکند» باید، و بنا بر این ممکن است که مراد به «صدق أجل» اجل صادق باشد و به «کذب أمل» امل کاذب، و معنى این باشد که: اجل راست که یقین واقع شود رسوا میکند امیدهاى دروغ را یعنى بعد از این که واقع مى‏شود رسوا میکند آن امیدها را، و ظاهر مى‏سازد کذب و بطلان آنها را.

٥٨٧٨ صلة الرّحم توسّع الاجال و تنمى الاموال.

صله رحم یعنى پیوستن با خویش و احسان کردن باو فراخ مى‏گرداند مدّت عمر را، و فزایش مى‏فرماید أموال را.

٥٨٧٩ صلة الارحام مثراة فى الاموال مرفعة للاعمال. صله خویشان محلّ فزونیست در أموال و محلّ بلند کردن است مر عملها را.

یعنى باعث فزونى مالها و بلند شدن عملها مى‏گردد یعنى بلند شدن آنها بدرگاه حق تعالى و قبول آنها، و ممکن است که «مثراة» بمعنى فزونى باشد نه محلّ فزونى، و همچنین «مرفعة» بمعنى بلند کردن باشد نه محلّ بلند کردن، و ممکن است که هر دو بکسر میم خوانده شود و اسم آلت باشند یعنى آلت فزونیست در مالها و آلت بلند کردن عملهاست، و حاصل هر سه یکیست.

٥٨٨٠ صمدا صمدا حتّى ینجلی لکم عمود الحقّ فَلا تَهِنُوا وَ تَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَ. قصد کنید قصد کردنى، قصد کنید قصد کردنى، تا این که گشوده شود از براى شما عمود حقّ یعنى ستون آن، و شما بلندترید خدا با شماست و کم نمى‏کند براى شما عملهاى شما را. این فقره مبارکه از جمله کلامى است که فرموده‏اند بأصحاب خود در بعضى از روزهاى جنگ صفین مشتمل بر تحریص ایشان بر جهاد و بعضى از آداب جنگ، و مراد اینست که قصد جهاد و آهنگ آن کنید و از براى تأکید این را مکرّر فرموده‏اند «تا این که گشوده شود از براى شما عمود حق» یعنى تا این که ظاهر و آشکار گردد از براى شما دین حقّ مبین، و «اثبات عمود از براى آن و گشودن آن» باعتبار تشبیه آنست بصبح در ضیا و روشنى و گشوده شدن آن از تاریکى شب بشکل عمودى. و مراد به «ظاهر شدن دین از براى ایشان» اینست که منکران و مخالفان را دفع کنند تا هر که باشد قائل شود بآن و کسى انکار نکند آنرا مانند صبح که روشن‏

شود و کسى انکار آن نکند. و ممکن است که مراد به «عمود حقّ» عمود صبح فتح و ظفر باشد و «آنرا عمود حق گفتن» باعتبار این باشد که حقّ با ایشان بود پس گشودن صبح فتح و ظفر از براى ایشان گشوده شدن صبح حقّ باشد.

بعضى از شارحان کتاب مستطاب نهج البلاغه گفته که: مراد اینست که جدّ و جهد کنید در جهاد تا این که ظاهر شود از براى شما این که حق با شماست یارى مى‏دهد شما را بر دشمنان، چه کسى که طلب غیر حق کند زود سست گردد و نزدیک باشد بگریختن در مقاومت یعنى جدّ و جهد کنید تا از جدّ و جهد شما ظاهر شود بر مردم از براى شما این که حقّ با شماست و جدّ و جهد شما بسبب آنست و اگر چنان نبود سستى مى‏کردید و آن همه اهتمام نمى‏کردید». این خالى از دوریى نیست. و «شما بلندترید» یعنى کاهلى مکنید در آن و خاطر جمع دارید شما بلند مرتبه‏تر و غالبید بر ایشان اگر سعى کنید و خدا با شما باشد و یارى شما کند. «و کم نکند از شما عملهاى شما را» یعنى ضایع نکند عملهاى شما را باین که مزد ندهد بر آنها یا مزد کم دهد، و ممکن است که معنى «و لن یترکم أعمالکم» این باشد که ضایع نمى‏سازد عملهاى شما را و فرد نمى‏سازد شما را از آنها چنانکه مى‏گویند: «و ترت زیدا» در وقتى که کشته باشند خویش او را یا دوست او را و تنها کرده باشند او را، و حاصل هر دو یکیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

پوشیده نیست که « وَ لا تَهِنُوا تا آخر کلام معجز نظام إلهى است که در باره مسلمانان و جنگ ایشان با کفار فرموده‏اند و در اینجا اقتباس شده تا اشاره باشد باین که ایشان نیز همین حکم دارند.

٥٨٨١ صافّوا الشّیطان بالمجاهدة و اغلبوه بالمخالفة تزکو انفسکم و تعلو عند اللّه درجاتکم.

صف بکشید در برابر شیطان بجنگ و غلبه کنید بر او بمخالفت تا این که پاکیزه شود نفسهاى شما، و بلند شود نزد خدا پایه‏هاى شما. مراد به «غلبه کردن بر شیطان بمخالفت» اینست که غلبه بر او باینست که مخالفت او کنید در هر چه امر میکند شما را بآن، و «تا این که پاکیزه شود» یعنى هر گاه چنین و چنین کنید پاکیزه شود نفسهاى شما. و ممکن است که «تزکو» از باب تفعیل خوانده شود یعنى «تزکّوا» و «أنفسکم» بنصب تا مفعول آن باشد، و ترجمه این باشد که: تا پاکیزه گردانید نفسهاى خود را.

٥٨٨٢ صلة الارحام من افضل شیم الکرام. صلّه خویشان یعنى پیوستن بایشان و نبریدن از ایشان و احسان کردن بایشان در هر باب از افزونترین خصلتهاى کریمانست.

٥٨٨٣ صلة الرّحم عمارة النّعم و دفاعة النّقم. صله خویش آباد نمودن نعمتهاست، و دفع کردن عقوبتها. یعنى سبب آبادى نعمتها و دفع عقوبتها مى‏شود.

٥٨٨٤ صلة الرّحم تنمى العدد و توجب السّودد. صله خویش فزایش مى‏دهد عدد را، و واجب مى‏سازد مهترى را، «فزایش مى‏دهد عدد را» یعنى سبب بسیارى اولاد و قوم و قبیله مى‏گردد، و «واجب مى‏سازد مهترى را» یعنى سبب مهترى و بزرگى مى‏گردد.

و پرسیده شد آن حضرت علیه السّلام از عالم بالا یعنى عالم مجرّدات که بالاترست بحسب مرتبه از عالم أجسام پس فرموده آن حضرت علیه السّلام.

٥٨٨٥ صور عاریة عن الموادّ، عالیة عن القوّة و الاستعداد. صورتهایند برهنه از مادّه‏ها، بلندتر از قوّت و استعداد. یعنى اهل آن عالم‏

پیکرى چندند بى مادّه‏ها یعنى مجرّد از مادّه و لوازم آن مثل مقدار و شکل و بالاتر از این که کمالى از براى آنها بالقوّة باشد و استعداد آن داشته باشند چنانکه درین عالم باشد بلکه همه کمالات ایشان بالفعل باشد و ایشان را بالقوّة باقى نباشد چه قوّت از توابع مادّه است چنانکه حکما گفته‏اند پس هر گاه مجرّد باشند از مادّه پس بالقوّة نباشد از براى آنها.

تجلّى لها فاشرقت منکشف شده است حق تعالى از براى آنها پس درخشیدند آنها، ظاهر اینست که مراد این باشد که درخشیدن آنها یعنى وجود آنها بمجرّد پرتویست از ذات حق تعالى که بر آنها تابیده بى‏مادّه که مستعدّ آن شده باشد بخلاف عالم اجسام که وجود هر صورتى در آن منوط باستعداد مادّه آن باشد.

و طالعها فتلالات. و مطلع شد حق تعالى بر آنها پس درخشان شدند، ظاهر اینست که این هم بمنزله تأکید سابق است و مراد اینست که «درخشان شدن آنها یعنى وجود آنها بمجرّد علم حق تعالى بود به آنها و مادّه و استعداد آنرا در آن دخلى نبود و ظاهر اینست که اراده حق تعالى عین علم او باشد چنانکه مذهب جمعى از محققین است زیرا که وجود آنها باید که بمجرّد اراده حق تعالى باشد پس اگر اراده او عین علم باشد توان گفت که وجود آنها بمجرّد علم حق تعالى به آنها بود و اللّه تعالى یعلم.

و القى فى هویّتها مثاله، فاظهر عنها افعاله. و انداخته است در تشخص آنها شباهت خود پس ظاهر کرده از آنها أفعال خود را یعنى آنها را متخلق ساخته بشبیه اخلاق خود پس ظاهر ساخته از آنها أفعال نیکو مانند أفعال خود، و بنا بر طریقه حکما که عقول مجرّده واسطه باشند در خلق سایر موجودات ممکن است که مراد از این کلام آن باشد و مراد به «انداختن شباهت خود در آنها» خلق کردن آنها باشد مجرّد از مادّه مانند ذات اقدس خود و مراد به‏

ظاهر کردن افعال خود از آنها این باشد که آنها را واسطه ساخته در ایجاد افعال خود و حاصل کلام این باشد که چون آنها را مجرّد خلق کرد وسایط ساخت آنها را در خلق سایر موجودات.

و خلق الانسان ذا نفس ناطقة ان زکّاها بالعلم و العمل فقد شابهت جواهر اوائل عللها. و آفریده آدمى را صاحب نفس دریابنده اگر پاکیزه گرداند آنرا بعلم و عمل، پس بتحقیق که مشابه گردد با گوهرهاى اوایل علتهاى آن. یعنى آفریده حق تعالى آدمى را صاحب نفس ادراک کننده معقولات چنانکه اگر پاکیزه گرداند آدمى آنرا بعلم و عمل یعنى بتحصیل علم و عمل نیکو، پس شبیه شود با گوهرهاى اوایل علتهاى آن یعنى با ذوات آنها. و مراد به «اوائل علتهاى آن» عقول مقدّسه است بنا بر آنچه مذکور شد از مذهب حکما که آنها وسایط در ایجاد موجودات باشند و علل آنها منتهى به آنها شوند.

و اذا اعتدل مزاجها و فارقت الاضداد فقد شارک بها السّبع الشّداد. و هر گاه معتدل باشد مزاج آن و جدائى کند از اضداد پس بتحقیق که شریک شود بآن هفت آسمان قوىّ محکم. «مزاج» کیفیتى را گویند که در مرکبات از امتزاج اجزاى عناصر با یکدیگر و فعل هر یک در دیگرى و انفعال دیگرى از آن حاصل شود، و «مزاج معتدل» مزاجى را گویند که در حرارت و برودت و رطوبت و یبوست در مرتبه وسط باشد و بیک طرف از طرفین ضدّین مایل نباشد و اگر نفس ناطقه انسانى مجرّد نباشد و حالّ در بدن باشد چنانکه مشهور میانه متکلمان است مزاج و اعتدال آن بر ظاهر محمول مى‏تواند شد باین که مراد این باشد که: هر گاه مزاج نفس کسى از آدمیان که مزاج بدن او باشد معتدل باشد و از طرفین متضادّین جدائى کند پس آدمى بآن نفس شریک شود با نفوس فلکیه، و اگر مجرّد باشد چنانکه مذهب حکما و بعضى از متکلمین است مراد باعتدال مزاج او باز یا اعتدال مزاج بدنى است که او را بآن تعلقى باشد و چون هر چند مزاج بدن باعتدال نزدیکتر باشد نفسى که فایض‏

بر آن شود أکمل باشد پس بآن اعتبار اعتدال مزاج بدن مناط شراکت نفس با هفت آسمان تواند شد، و یا مراد به «اعتدال مزاج او» توسط اوست در اخلاق میانه طرفین متضادین مثل شجاعت که توسّط است میانه تهوّر و جبن، و سخاوت که توسّط است میانه اسراف و بخل، و برین قیاس سایر أخلاق و برین توسط مجازا «اعتدال مزاج» اطلاق تواند شد و بر هر تقدیر شراکت با هفت آسمان باعتبار مزاج یا بسبب این است که افلاک نیز مرکب باشند و مزاج ایشان معتدل باشد هر چند این خلاف مذهب حکما باشد زیرا که دلیل بر امتناع این قائم نیست، و یا باعتبار اینست که آنها بالکلیه از کیفیات متضادّه عارى باشند چنانکه مذهب حکماست و چون اعتدال و توسط میانه کیفیات متضادّه بمنزله خلوّ از آنهاست پس بآن اعتبار اعتدال باعث شراکت با افلاک شود و ظاهر اینست که غرض از حکم بشراکت آنها با افلاک این باشد که چنانکه آنها مصدر خیرات باشند بشعور و اختیار چنانکه مذهب حکماست پس آن نفوس معتدله نیز که شریک آنها باشند چنین باشند نهایت بعضى از اعاظم علماى ما دعوى جمادّیت آنها کرده و آن را از ضروریّات دین شمرده‏اند و قوّت و استحکام آنها باعتبار این تواند بود که: همیشه بر جاى خود باشند و از مرور دهور فتورى به آنها راه نیابد و بنا بر طریقه حکما قوّت و استحکام معنوى نیز مراد تواند بود و به آن چه تقریر شد ظاهر مى‏شود که این کلام مؤیّد چندین اصل از اصول حکما مى‏تواند شد نهایت نسبت آن بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه ثابت نیست بلکه گمان فقیر اینست که کلام یکى از حکما بوده که بعضى از براى ترویج آن نسبت بآن حضرت داده و اللّه تعالى یعلم.

٥٨٨٦ صبرک على تجرّع الغصص یظفرک بالفرص. صبر کردن تو بر جرعه کشیدن غصه‏ها فیروزى مى‏دهد ترا بر فرصتها. مکرّر مذکور شد که غصه چیزى را گویند که در گلو ماند از استخوان و مانند آن و شایع‏

شده استعمال آن در غم و اندوهى که رو دهد باعتبار تشبیه آن به آن چه در گلو ماند و «جرعه» قدرى از آب و مانند آنرا گویند که یک بار توان در کشید و استعمال جرعه- کشیدن در فرو بردن غصه بر سبیل مجازست و اشاره است بآسانى آن مانند در کشیدن جرعه آبى و «فرصت» بمعنى نوبت و بهره از آب را گویند و مراد اینست که صبر کردن بر فرو بردن غصه‏ها باعث فیروزى مى‏شود بر بهره‏هاى أخروى و دنیوى.

٥٨٨٧ صفتان لا یقبل اللّه سبحانه الاعمال الّا بهما، التّقى و الاخلاص. دو صفت است که قبول نمى‏کند خداى سبحانه عملها را مگر به آنها، تقوى و إخلاص عمل، مراد به «تقوى» ترس از خداست یا پرهیزگارى یعنى اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى در هر باب و اجتناب از آنچه نهى از آن فرموده از افعال و تروک محرّمه.

و مراد به «اخلاص» خالص گردانیدن عمل است از براى حق تعالى و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر که منافى آن باشد. و «قبول نکردن حق تعالى عملها را بى‏اخلاص» ظاهرست، و امّا «قبول نکردن آنها بى تقوى» پس دلالت میکند بر آن نیز آنچه نقل فرموده حق تعالى در قرآن مجید از هابیل که گفته بقابیل: «وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ ابْنَیْ»، بدرستى که قبول نمى‏کند خدا مگر از متقیان.

پوشیده نیست که اگر مراد به «تقوى» ترس از خدا باشد قبول نشدن عملها بى آن نیز ظاهرست و محتاج ببیان نیست و اگر مراد پرهیزگارى باشد ممکن است که مراد این باشد که: در قبول هر عملى پرهیزگارى در هر باب در کار باشد، چه بعیدست که از غیر پرهیزگار هیچ طاعتى و عمل خیرى نشود، و ممکن است که مراد این باشد که: قبولى که لازم است بر خدا وقتى است که با پرهیزگارى باشد و اگر با آن نباشد منوط بتفضل خداست اگر خواهد تفضل کند و قبول کند و اگر نخواهد قبول نکند و بنا بر این استبعادى در آن نیست.

در آیه کریمه احتمال این نیز هست که مراد قبول هر طاعتى نباشد بلکه قبول خصوص قربانى باشد که پیش از آن مذکور شده و استبعادى در آن نیست که قربانى از غیر پرهیزگاران قبول نشود، و اللّه تعالى یعلم.

٥٨٨٨ صوم الجسد الامساک عن الاغذیة بارادة و اختیار خوفا من العقاب و رغبة فى الثّواب و الاجر. روزه بدن نگاهداشتن آنست از غذاها باراده و اختیار جهت ترس از عقاب و رغبت در ثواب و اجر، غرض از ذکر این تمهید اینست که روزه منحصر درین نیست بلکه روزه نفسى نیز باشد که آن اعظم و افضل از اینست چنانکه فرموده‏اند.

٥٨٨٩ صوم النّفس امساک الحواسّ الخمس عن سائر المآثم و خلّو- القلب عن جمیع اسباب الشّرّ. روزه نفس نگاهداشتن حواسّ پنجگانه است از همه گناهان و خالى بودن دل است از جمیع اسباب بدى.

٥٨٩٠ صوم القلب خیر من صیام اللّسان، و صیام اللّسان خیر من صیام البطن. روزه دل بهترست از روزه زبان، و روزه زبان بهترست از روزه شکم، مراد به «روزه دل» خالى بودن آنست از جمیع اسباب بدى چنانکه در فقره سابق مذکور شد و ظاهرست که آن بهترست از روزه زبان که نگاهداشتن آن باشد از آنچه نباید گفت چنانکه روزه زبان بهترست از روزه شکم بحکم این فقره مبارکه.

٥٨٩١ صابروا انفسکم على فعل الطّاعات و صونوها عن دنس السّیّئات تجدوا حلاوة الایمان. صبر فرمائید نفسهاى خود را بر کردن طاعات، و نگاهدارید آنها را از چرکنى گناهان، تا بیابید شیرینى ایمان را یعنى اگر چنین و چنین کنید بیابید شیرینى ایمان را.

حرف ضاد

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «ضاد» نقطه دار.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٨٩٢ ضرورات الاحوال تذلّ رقاب الرّجال. ضرورتهاى احوال خوار مى‏گرداند گردنهاى مردان را، یعنى ضرورتها مى‏دارد مردان را بر کارى چند که باعث خوارى ایشان باشد.

٥٨٩٣ ضرورات الاحوال تحمل على رکوب الاهوال. ضرورات احوال مى‏دارد بر ارتکاب اهوال، غرض از این دو فقره مبارکه مذمّت ضرورات است باین که باعث خوارى و ارتکاب اهوال مى‏گرداند تا این که کسى که مبتلا به آنها نباشد قدر آن را داند و شکر آن کند.

٥٨٩٤ ضرورة الفقر تبعث على فظیع الامر. ضرورت درویشى بر مى‏انگیزد بر کار رسوا. غرض مذمّت درویشى است باین که بسیارست که ضرورت آن برمى‏انگیزد آدمى را بر کارهاى رسوا تا این که کسى که گرفتار نباشد بآن، قدر آن را داند و شکر بر آن کند، یا این که اگر از درویشى چنین کارى صادر شود باید او را معذور داشت.

٥٨٩٥ ضادّوا الغضب بالحلم تحمدوا عواقبکم فى کلّ امر. مخالفت کنید خشم را ببردبارى تا این که ستوده گردانید عاقبتهاى خود را در هر کارى.

٥٨٩٦ ضالّة العاقل الحکمة فهو احقّ بها حیث کانت. گم شده عاقل حکمت است پس او سزاوارترست بآن هر جا که بوده باشد.

مراد به «حکمت» سخنى است که متضمن علم و معرفتى باشد و غرض اینست که چنین سخنان حقّ عاقل است و هر چه از آنها نرسیده باشد باو بمنزله مالى است از او که گم شده باشد از او پس او سزاوار ترست بآن، هر جا که بیابد آنرا باید که فرا گیرد آنرا، و مراد به «عاقل» عالم است یا هر صاحب عقل و خردى.

٥٨٩٧ ضالّة الحکیم الحکمة فهو یطلبها حیث کانت. گم شده حکیم حکمت است پس او طلب میکند آن را هر جا که بوده باشد.

مراد به «حکیم» چنانکه مکرّر مذکور شد صاحب علم و عمل راست درست است یا مطلق صاحب علم. و مراد اینست که سخنى که متضمن حکمتى باشد در حقیقت مال اوست و اگر پیش دیگرى بیابد بمنزله اینست که چیزى گم شده از خود را یافته پس طلب میکند آنرا و فرا مى‏گیرد از او.

٥٨٩٨ ضالّة الجاهل غیر موجودة. گم شده جاهل یافت شده نیست، زیرا که گم شده آدمى که اعتنائى بآن باشد و آن را گم شده او مى‏توان گفت چیزیست که نداند و بایست که بداند پس گویا گم شده از او، و جاهل خود گم شده خود را باین معنى طلب نمى‏کند و در پى یافتن آن نیست، و بر تقدیرى که در جائى یا نزد کسى بیابد نمى‏شناسد و فرا نمى‏گیرد، پس گم شده او هرگز یافت نمى‏شود از براى او، بخلاف حکیم که آنچه را نداند در پى یافتن آن باشد و نزد کسى یا در جائى که بیابد مى‏شناسد که گم شده اوست و فرا مى‏گیرد پس گم شده خود را مى‏یابد و اللّه تعالى یعلم.

٥٨٩٩ ضرام الشّهوة تبعث على تلف المهجة.

خواهش افروخته شهوت بر مى‏انگیزد بر تلف مهجه، یعنى خون یا روح یعنى خواهش چیزى هر گاه افروخته شود یعنى شدید گردد، بسیارست که بر مى‏انگیزد آدمى را بر کارى که باعث تلف خون او یا روح او گردد پس باید که در حذر بود از آن و اصلا راه خواهشها بخود نباید داد، و مراد به «تلف مهجه» هلاک اخروى نیز تواند بود.

٥٩٠٠ ضلال الدّلیل هلاک المستدلّ. گمراهى راهنما هلاکت راه جوست. مراد اینست که: باید براهنمائى متوسل شد که احتمال گمراهى در او نرود، و اگر نه گمراهى او باعث هلاک راه جو نیز گردد.

٥٩٠١ ضیاع العقول فى طلب الفضول. ضایع شدن عقلها در طلب کردن زیادتیهاست یعنى زیادتیها که در کار نباشد مانند بعضى علوم که در دانستن معارف دینیه در کار نباشد و ضایع شدن عقل به آنها باعتبار اینست که مشغول شدن به آنها باعث اهمال در امور ضروریه شود و اگر بالفرض نشود بقدر اشتغال به آنها عقل ضایع شود و بعبث صرف شود آن هم بایست که صرف شود در علومى که بکار آید چه ظاهرست که نظر در آن علوم را انتهائى نباشد هر چند کسى زیاده نظر کند در آنها معرفت او کاملتر گردد و دین او قویتر شود.

٥٩٠٢ ضلّة الرّأى تفسد المقاصد. گمراهى راى یعنى خطا و غلط در آن فاسد مى‏سازد مقصدها را، و مراد اینست که صلاح و فساد کارها منوط بصلاح و فساد راى و اندیشه است پس در هر کار کمال سعى باید در تحصیل راى و اندیشه درست بتفکر و تأمّل تامّ و مشورت با عقلا و مانند آنها. و ممکن است که مراد به «گمراهى راى» فساد مذهب و اعتقاد باشد و این که گمراهى آن باعث فساد همه طاعات گردد.

٥٩٠٣ ضلال العقل یبعّد من الرّشاد و یفسد المعاد. گمراهى عقل دور مى‏گرداند از راه راست درست، و فاسد میکند روز بازگشت را، پس کمال اهتمام باید در راست نمودن عقل و ذهن و دفع کجى از آن بمباحثه با جمعى از عقلا که مشهور باشند براستى عقل و پیروى طریقه ایشان در افکار و انظار یا سنجیدن افکار خود با افکار گذشتگان که مسلم باشند در صحت عقل پس از موافقت یا عدم مخالفت زیاد ظاهر مى‏شود استقامت عقل، و مخالفت زیاد نشان گمراهى عقل و کجى ذهن است نعوذ باللّه منه.

٥٩٠٤ ضرر الفقر أحمد من اشر الغنى. ضرر درویشى ستوده ترست از فرحناکى توانگرى.

٥٩٠٥ ضیاع العمر بین الآمال و المنى. ضایع شدن عمر میانه امیدها و آرزوهاست یعنى از میانه آنها بدر نمى‏رود و هر ضایع شدنى بسبب آرزو و امیدى باشد و منشأ دیگر ندارد.

٥٩٠٦ ضلّ من اهتدى بغیر هدى اللّه. گمراه شد هر که راه یافت بغیر راهنمائى خدا، یعنى پیروى کسى که حق تعالى او را راهنما قرار نداده مثل أئمه جور.

٥٩٠٧ ضاع من کان له مقصد غیر اللّه. ضایع شده هر که بوده باشد از براى او مقصودى بغیر خدا، و ممکن است که مراد خبر نباشد بلکه نفرین باشد بر او باین که: ضایع شود، و همچنین در فقره سابق نفرین باشد باین که: گمراه شود.

٥٩٠٨ ضروب الامثال تضرب لاولى النّهى و الالباب. انواع مثلها زده مى‏شود از براى صاحبان عقلها و خردها، مراد به «مثل» تشبیه‏

حالى بحالى است یا حکایتى بحکایتى، و مراد اینست که مثلها که در قرآن مجید یا غیر آن از کتب سماویه و صحف شرعیه زده شده از براى صاحبان عقلها و خردهاست که ایشان از آنها سود یابند و عبرت گیرند و استنباط مآل حالى از حالى مثل آن و عاقبت واقعه از عاقبت واقعه نظیر آن توانند کرد، و کسى را که عقل و دریافتى نباشد او را از آنها نفعى نباشد.

٥٩٠٩ ضرام نار الغضب یبعث على رکوب العطب. آتش افروخته خشم بر مى‏انگیزد بر ارتکاب هلاکت، یعنى پیروى آتش خشم که افروخته شود سبب ارتکاب هلاکت گردد یعنى هلاکت أخروى یا دنیوى نیز، پس حذر از آن باید کرد و آتش خشم را بآب بردبارى فرو باید نشاند.

٥٩١٠ ضلال النّفوس بین دواعى الشّهوة و الغضب. گمراهى نفسها میانه خواننده‏هاى خواهش و خشم است، یعنى سببى ندارد بغیر أمرى که شهوت یا غضبى بآن خواند و سبب آن گردد.

٥٩١١ ضادّوا الغضب بالحلم. مخالفت کنید خشم را ببردبارى.

٥٩١٢ ضادّوا الجهل بالعلم. مخالفت کنید جهل را بعلم، یعنى زایل کنید جهل را از خود بتحصیل علم، یا این که مخالفت کنید آنچه را مقتضاى جهل باشد از تندى و درشتى و مانند آنها به آن چه مقتضاى علم باشد از هموارى و نرمى و مانند آنها یعنى اختیار کنید اینها را بر آنها، یا این که مخالفت کنید جهل مردم را بعلم یعنى هر گاه کسى با شما سلوکى کند که مقتضاى جهل باشد از تندى و درشتى و مانند آنها شما مخالفت او کنید و سلوکى کنید با او که مقتضاى علم باشد از هموارى و نرمى و مانند آنها.

٥٩١٣ ضادّوا الجزع بالصّبر. مخالفت کنید جزع کردن را ببردبارى یعنى زایل کنید آنرا از خود باکتساب این، یا اختیار کنید این را بر آن.

٥٩١٤ ضادّوا الشّرّ بالخیر. مخالفت کنید بدى را بخوبى یعنى زایل کنید آن را از خود و بدل کنید باین، یا این که اختیار کنید خوبى را بر بدى، یا این که در برابر بدى مردم خوبى کنید.

٥٩١٥ ضادّوا الشّهوة بالقمع. مخالفت کنید خواهش را بقمع، یعنى بکوبیدن آن و دفع آن.

٥٩١٦ ضادّوا الطّمع بالورع. مخالفت کنید طمع را بپرهیزگارى. یعنى زایل کنید آن را از خود باکتساب پرهیزگارى یا اختیار کنید این را بر آن، و بر هر تقدیر ظاهر این فقره مبارکه اینست که طمع با پرهیزگارى جمع نشود و بنا بر این باید که تخصیص داده شود بطمعى که متضمن حرامى باشد یا حمل شود پرهیزگارى بر پرهیزگارى کامل که پرهیزگارى از مکروهات نیز داخل باشد در آن خصوصا آنچه کراهت زیادى داشته باشد مانند طمع.

٥٩١٧ ضادّوا الشره بالعفّة. مخالفت کنید شره را بپرهیزگارى، «شره» بفتح شین بمعنى غلبه حرص است و بکسر شین بنا بر گفته بعضى از اهل لغت بمعنى نشاط و تیزى جوانى است، و در

اینجا هر دو مناسب است.

٥٩١٨ ضادّوا القسوة بالرّقّة. مخالفت کنید قساوت را برقّت، «قساوت» بمعنى سخت دلى است و «رقّت» مقابل آنست.

٥٩١٩ ضادّوا الحرص بالقنوع. مخالفت کنید حرص را بقنوع یعنى راضى شدن بنصیب و قسمت خود.

٥٩٢٠ ضادّوا الکبر بالتّواضع. مخالفت کنید تکبر را بتواضع و فروتنى.

٥٩٢١ ضادّوا الجور بالعدل. مخالفت کنید ظلم را بعدل.

٥٩٢٢ ضادّوا الهوى بالعقل. مخالفت کنید هوا را بعقل، یعنى پیروى هوا و هوس را بپیروى عقل.

٥٩٢٣ ضادّوا الکفر بالایمان. مخالفت کنید کفر را بایمان، یعنى اختیار کنید این را بر آن.

٥٩٢٤ ضادّوا الاساءة بالاحسان. مخالفت کنید بدى کردن را باحسان کردن، یعنى اختیار کنید این را بر آن، یا این که در برابر بدى احسان کنید.

٥٩٢٥ ضادّوا الغفلة بالیقظة. مخالفت کنید غافلى را بآگاهى، یعنى اختیار کنید این را بر آن یا سلب کنید آن را اگر در شما باشد باکتساب این.

٥٩٢٦ ضادّوا الغباوة بالفطنة. مخالفت کنید گودنى را بزیرکى. مراد آن گود نیست که سلب آن از خود توان کرد و همچنین آن زیرکى که کسب توان کرد مثل گودنیى که بسبب عدم ممارست فکر و تأمّل و بحث و تفتیش و تجارب امور باشد، و زیرکیى که بسبب ممارست امور مذکوره حاصل شود.

٥٩٢٧ ضادّوا التّوانى بالعزم. مخالفت کنید سستى را بعزم یعنى سستى و کاهلى را در آنچه، باید کرد بجدّ و جهد در آنها.

٥٩٢٨ ضادّوا التّفریط بالحزم. مخالفت کنید تفریط را بحزم یعنى تقصیر در کارها را بضبط و محکم کردن.

٥٩٢٩ ضبط اللّسان ملک و اطلاقه هلک. نگاهداشتن زبان پادشاهى است و رها کردن آن هلاکت است. «پادشاهى است» یعنى باعث کمال رفاهیت مى‏شود مانند پادشاهى بخلاف رها کردن آن که باعث زیانها و خسرانها شود بمنزله هلاکت، و بسا باشد که سبب هلاکت حقیقى نیز شود در دنیا یا آخرت یا هر دو، و ممکن است که «ملک» بکسر میم خوانده شود و بنا بر این ترجمه این باشد که: نگاهداشتن زبان خداوندى و خواجگى است یعنى باعث عزّت و حرمت مى‏شود میانه مردم مانند خداوندان و خواجگان.

٥٩٣٠ ضابط نفسه عن دواعى الّلّذات مالک و مهملها هالک. نگاهدارنده نفس خود از خواننده‏هاى لذّتها خداوندست، و واگذارنده آن هلاک شونده است. «از خواننده‏هاى لذّتها» یعنى لذّتها که خواننده‏اند مردم را بجانب‏

خود، یا از شهرتها و خواهشها که خواننده‏اند مردم را بسوى لذّتها. و مراد به «خداوند بودن» و «هلاک شونده بودن» در شرح فقره سابق مذکور شد.

٥٩٣١ ضبط النّفس عند حادث الغضب یؤمن مواقع العطب. نگاهداشتن نفس نزد خشمى که پدید آید ایمن مى‏سازد از جایگاههاى هلاکت یعنى زیان و خسران.

٥٩٣٢ ضبط النّفس عند الرّغب و الرّهب من افضل الادب. نگاهداشتن نفس نزد خواهش و ترس از افزونترین ادبهاست. مراد به «نگاهداشتن نفس نزد خواهش» ظاهرست، و مراد به «نگاهداشتن آن نزد ترس» اینست که هر گاه او را ترس و بیمى باشد از آنچه مأمور شده باشد بآن مثل جهاد نگاهدارد او را و نگذارد که آن ترس مانع او شود از آن.

٥٩٣٣ ضاربوا عن دینکم بالظّبى ، و صلوا السّیوف بالخطا، و انتصروا باللّه تظفروا و تنصروا. بزنید از دین خود بتندیهاى شمشیرها یا دمهاى آنها، و پیوند کنید شمشیرها را بگامها، و طلب یارى کنید از خدا تا این که فیروزى یابید و یارى کرده شوید. مراد تحریص بر جهادست و «از دین خود» یعنى از جانب دین خود از براى حفظ آن و تقویت آن. و «پیوند کنید شمشیرها را بگامها» یعنى در وقت شمشیر زدن گامى پیش گذارید که آن اضافه طول شمشیر شود و وصل شود بآن، و ظاهر اینست که این از براى اینست که بخاطر جمع شمشیر بدشمن برسد و نارسائى نکند یا از براى‏

این که دلالت بر کمال دلیرى و جرأت او میکند و باعث خوف و ترس دشمن مى‏شود، و مؤید اینست آنچه نقل کرده‏اند که مردى از قبیله ازد شمشیر خود را بمهلّب ازدى که از شجاعان عرب بود نمود و گفت: اى عمّ چگونه مى‏بینى این شمشیر را- او گفت که: خوب شمشیرى بود اگر کوتاه نمى‏بود او، گفت که بلند میکنم آنرا اى عمّ بگام خود، مهلّب گفت: اى پسر برادر من و اللّه که رفتن بچین یا آذربایجان آسانترست ازین گام. و در اشعار عرب مدح شجاعان بوصل کردن شمشیر بگام بسیار شده و در بعضى چنین مدح شده که: «هر گاه شمشیر کوتاه باشد وصل میکند آن را بگام» و بعضى از علما گفته‏اند که: فایده آن اینست که باین گام پیش گذاشتن ظاهر مى‏شود بر مردم قصد حمله او بر دشمن و اقدام بر آن، و دیگر از ترس خجالت و انفعال پشیمان نمى‏شود از آن و پس نمى‏رود، و ممکن است که این در کسى باشد که پیاده باشد چه ظاهر اینست که او اگر پاى راست را گامى پیش گذارد و خم شود آسانتر باشد شمشیر زدن و کاریگر ترافتد از این که هر دو پا در جاى خود باشند و اللّه تعالى یعلم.

٥٩٣٤ ضادّوا الشّهوة مضادّة الضّدّ ضدّه، و حاربوها محاربة العدوّ العدوّ. مخالفت کنید خواهش را مخالفت کردن ضدّ با ضدّ، و جنگ کنید با آن جنگ کردن دشمن با دشمن، ضدّ چیزى چیزیست که با آن جمع نشود.

٥٩٣٥ ضلال العقد اشدّ ضلّة، و ذلّة الجهل اعظم ذلّة. گمراهى عقل سخت ترین گمراهیست و خوارى نادانى بزرگترین خوارئى است «بودن گمراهى عقل سخت‏ترین گمراهى» باعتبار اینست که گمراهى با وجود عقل و خرد از تفریط و تقصیر صاحب آن ناشى مى‏شود و در آن معذور نیست بخلاف‏

گمراهى که از کم عقلى باشد، چه ممکن است که او معذور باشد در آن پس عاقل باید که کمال سعى کند در یافتن راه راست و این که گمراه نگردد. و «بودن خوارى جهل و نادانى از بزرگترین خواریها» ظاهرست چه آن خواریى است در دنیا و آخرت و خواریى زیاده ازین نباشد. و در بعضى نسخه‏ها «زلّة» در هر دو جا بزاء واقع شده و بنا بر این ترجمه این است که «لغزش نادانى بزرگترین لغزشى است» یعنى لغزشى که بسبب نادانى حاصل شود یا لغزشى که آن نادانى باشد و ظاهر اینست که صحیح نسخه اوّل باشد زیرا که لغزش جهل بزرگترین لغزشها نیست بلکه لغزش با علم از آن بزرگتر باشد چنانکه مکرّر مذکور شد مگر این که مراد بزرگتر بودن آن باشد از لغزشهاى صورى یعنى لغزشهاى قدم و افتادنها بسبب آنها.

حرف طاء


حرف «طا» بلفظ «طوبى»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «طا» بلفظ «طوبى» که بمعنى خوشاست.

فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٥٩٣٦ طوبى لمن صمت الّا من ذکر اللّه. خوشا از براى کسى که خاموش شود مگر از ذکر خدا.

٥٩٣٧ طوبى للمنکسرة قلوبهم من اجل اللّه. خوشا آنان را که شکسته دلهاى ایشان از براى خدا یعنى از ترس خداى عزّ و جلّ.

٥٩٣٨ طوبى لمن راقب ربّه و خاف ذنبه. خوشا مر کسى را که نگهبانى کند پروردگار خود را و بترسد از گناه خود. مراد به «نگهبانى پروردگار» نگهبانى شرایع و دین اوست و محافظت آنها، و ممکن است که «راقب» نیز بمعنى «بترسد» باشد و ترجمه این باشد که: خوشا از براى کسى که بترسد از پروردگار خود و بترسد از گناه خود.

٥٩٣٩ طوبى لمن اشعر التّقوى قلبه. خوشا از براى کسى که بگرداند پرهیزگارى را شعار دل خود. «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد. و «گردانیدن پرهیزگارى شعار دل خود» کنایه است از این که قصد آن را لازم خود سازد و از آن جدا نسازد مانند جامه مزبور که همراه آدمى باشد و ازو جدا نشود.

٥٩٤٠ طوبى لمن حافظ على طاعة ربّه.

خوشا از براى کسى که محافظت کند بر فرمانبردارى پروردگار خود.

٥٩٤١ طوبى لمن خلا من الغلّ صدره، و سلم من الغشّ قلبه. خوشا از براى کسى که خالى باشد از کینه سینه او، و سالم باشد از غشّ دل او. «غشّ» بکسر غین نقطه دار و تشدید شین بمعنى نفاق است یعنى موافق نبودن باطن با ظاهر.

٥٩٤٢ طوبى لمن شغل قلبه بالفکر و لسانه بالذّکر. خوشا از براى کسى که مشغول سازد دل خود را بفکر، و زبان خود را بذکر، یعنى فکر در حقایق و معارف و اصلاح حال خود و ذکر حق تعالى.

٥٩٤٣ طوبى لمن الزم نفسه مخافة ربّه و اطاعه فى السّرّ و الجهر. خوشا از براى کسى که لازم سازد بر نفس خود ترس پروردگار خود، و فرمانبردارى کند او را در نهان و آشکار.

٥٩٤٤ طوبى لمن اطاع ناصحا یهدیه، و تجنّب غاویا یردیه. خوشا از براى کسى که فرمانبرد ناصحى را که راه نماید او را، و دورى کند گمراهى را که هلاک کند او را. «ناصح» یعنى نصیحت کن و پند ده، یا کسى که صاف و خالص باشد با کسى. و ممکن است که «یردیه» بمعنى هلاک کند نباشد بلکه بمعنى «بیندازد» باشد یعنى بیندازد او را در هلاکت یا زیان و خسران، و حاصل هر دو یکیست.

٥٩٤٥ طوبى لمن قصّر همّته على ما یعنیه، و جعل کلّ جدّه لما ینجیه. خوشا از براى کسى که مقصور سازد همت خود را بر آنچه بکار آید او را، و بگرداند همه جدّ خود را از براى آنچه رستگار گرداند او را. مراد به «مقصور-

ساختن همت بر چیزى» اینست که مقصودى بغیر از آن نداشته باشد و سعى نکند مگر از براى آن.

٥٩٤٦ طوبى لمن وفّق لطاعته، و بکا على خطیئته. خوشا از براى کسى که توفیق داده شده باشد از براى فرمانبردارى خود، و گریه کند بر گناه خود. «فرمانبردارى خود» یعنى فرمانبردارى او حق تعالى را.

٥٩٤٧ طوبى لکلّ نادم على زلّته، مستدرک فارط عثرته. خوشا از براى هر پشیمانى بلغزش خود بازیافت کننده مر گذشته گناه خود را.

مراد به «باز یافت کردن آن» تدارک و تلافى آنست بتوبه و پشیمانى و آنچه سبب آمرزش گناه تواند شد.

٥٩٤٨ طوبى لمن قصر امله، و اغتنم مهله. خوشا از براى کسى که کوتاه کند امید خود را، و غنیمت داند مهلت خود را.

یعنى غنیمت داند فرصت و مهلتى که یابد از براى کارهاى خیر و تا فرصت دارد سعى کند در آنها و پس نیندازد از آن از ترس این که مبادا دیگر مهلت نیابد.

٥٩٤٩ طوبى لمن بادر اجله و اخلص عمله. خوشا از براى کسى که پیشى گیرد بر اجل خود، و خالص گرداند عمل خود را، یعنى پیشى گیرد بر اجل خود بکردن کارهاى خیر پیش از رسیدن آن، و خالص گرداند عمل خود را از براى خداى عزّ و جلّ و آمیخته بغرض دیگر نسازد.

٥٩٥٠ طوبى لمن کان له من نفسه شغل شاغل عن النّاس. خوشا از براى کسى که بوده باشد از براى او از نفس خود شغلى که مشغول سازد او را از مردم یعنى چندان مشغول اصلاح نفس خود باشد که بسبب آن نتواند

پرداخت بدیگرى و مذمّت او یا مدح او.

٥٩٥١ طوبى لمن سعى فى فکاک نفسه قبل ضیق الانفاس و شدّة الابلاس. خوشا از براى کسى که شتاب کند در رهائى نفس خود پیش از تنگ شدن نفسها و سختى ابلاس یعنى نومیدى یا حیرانى که در وقت مرگ رو مى‏دهد.

٥٩٥٢ طوبى لمن غلب نفسه و لم تغلبه، و ملک هواه و لم یملکه. خوشا از براى کسى که غلبه کند بر نفس خود و غلبه نکند نفس او بر او، و مالک شود خواهش خود را و مالک نشود خواهش او او را.

٥٩٥٣ طوبى لمن کظمّ غیظه و لم یطلقه، و عصى امر نفسه فلم یهلکه. خوشا از براى کسى که فرو خورد خشم خود را و رها نکند آن را، و نافرمانى کند فرمان نفس خود را پس هلاک نگرداند آن او را. یعنى نافرمانى کند فرمانهاى نفس خود را که بمقتضاى شهوت و غضب امر کند او را به آنها پس هلاک نگرداند فرمان نفس او را یعنى چون فرمان آن نبرد هلاک نشود بسبب آن، و اگر اطاعت کند هلاک شود بسبب آن.

٥٩٥٤ طوبى لمن ذکر المعاد فاستکثر من الزّاد. خوشا از براى کسى که یاد کند روز بازگشت را پس بسیار فرا گیرد از توشه یعنى از توشه از براى آن.

٥٩٥٥ طوبى لمن احسن الى العباد و تزّود للمعاد. خوشا از براى کسى که نیکوئى کند بسوى بندگان و فرا گیرد توشه از براى‏

روز بازگشت. مراد اینست که همین احسان ببندگان توشه باشد از براى او جهت روز بازگشت.

٥٩٥٦ طوبى لمن تجلبب بالقنوع و تجنّب الاسراف. خوشا از براى کسى که پیراهن خود کند خشنودى بنصیب و قسمت خود را، و دورى گزیند از اسراف. «پیراهن خود کند» یعنى همواره آن را با خود دارد مانند پیراهن که همراه است با آدمى.

٥٩٥٧ طوبى لمن تحلّى بالعفاف و رضى بالکفاف. خوشا از براى کسى که زینت یابد بپرهیزگارى، و راضى شود بکفاف.

«کفاف» قدرى از روزى را گویند که بآن میانه روى توان کرد و با آن بى‏نیاز از مردم توان بود.

٥٩٥٨ طوبى لمن کذّب مناه و اخرب دنیاه لعمارة اخراه. خوشا از براى کسى که دروغ شمارد آرزوى خود را، و خراب کند دنیاى خود را از براى آباد کردن آخرت خود. «دروغ شمارد آرزوى خود را» یعنى باطل داند آنرا یا این که وعده‏هاى آن را دروغ داند و فریب آن نخورد. و ممکن است که «کذّب مناه» بمعنى «کذّب عن مناه» باشد و ترجمه این باشد که: خوشا از براى کسى که باز ایستد از آرزوهاى خود.

٥٩٥٩ طوبى لمن اطاع محمود تقواه، و عصى مذموم هواه. خوشا از براى کسى که فرمان برد پرهیزگارى ستوده خود را، و نافرمانى کند خواهش نکوهیده خود را. مراد به «فرمان بردن پرهیزگارى ستوده خود» اینست که پرهیزگار گردد و اطاعت پرهیزگارى خود کند که ستوده شده است.

٥٩٦٠ طوبى لمن بادر الهدى قبل ان تغلق ابوابه. خوشا از براى کسى که شتاب کند براه راست پیش از این که بسته شود درهاى آن، یعنى پیش از حضور وقت مرگ که دیگر درهاى توبه و قبول أعمال بسته شود و براه راست نتوان رفت.

٥٩٦١ طوبى لمن بادر صالح العمل قبل ان تنقطع اسبابه. خوشا از براى کسى که شتاب کند بعمل صالح پیش از این که بریده شود أسباب آن که همان وقت حضور مرگ باشد چنانکه در شرح فقره سابق مذکور شد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٥٩٦٢ طوبى لمن سلک طریق السّلامة ببصر من بصّره و طاعة هاد امره. خوشا از براى کسى که بپیماید راه سلامت را ببینائى کسى که بینا گرداند او را و فرمانبردارى راهنماینده که فرمان دهد او را. یعنى برود براه سلامت بسبب بینائى که یافته باشد از کسى که بینا گرداند او را و بسبب فرمانبردارى راهنماینده که امر کند او را. مراد بآن «بینا کننده و راهنماینده» امام حقّ است یا کسى که راهنمائى او منتهى گردد بامام حقى.

٥٩٦٣ طوبى لمن صلحت سریرته، و حسنت علانیته، و عزل عن النّاس شرّه. خوشا از براى کسى که شایسته باشد نهان او، و نیکو باشد آشکار او، و بگرداند از مردم بدى خود را.

٥٩٦٤ طوبى لمن اخلص للّه علمه و عمله، و حبّه و بغضه، و اخذه‏

و ترکه، و کلامه و صمته. خوشا از براى کسى که خالص گرداند از براى خدا علم خود را و عمل خود را، و دوستى خود را و دشمنى خود را، و گرفتن خود را و واگذاشتن خود را، و سخن گفتن خود را و خاموشى خود را.

٥٩٦٥ طوبى لمن وفّق لطاعته، و حسنت خلیقته، و احرز امر آخرته. خوشا از براى کسى که توفیق داده شده باشد از براى فرمانبردارى او، و نیکو باشد خصلت او، و جمع کند کار آخرت خود را، «از براى فرمانبردارى او» یعنى از براى فرمانبردارى که بکند او.

٥٩٦٦ طوبى لمن ذلّ فى نفسه، و عزّ بطاعته، و غنى بقناعته. خوشا از براى کسى که خوار باشد در نفس خود، و عزیز باشد بسبب طاعت خود، و توانگر باشد بسبب قناعت خود. «خوار باشد در نفس خود» یعنى خود را خوار داند و خوارى و فروتنى کند با مردم و تکبر و تبخترى نداشته باشد، و «توانگر گردد بسبب قناعت خود» یعنى قناعت کند به آن چه داشته باشد و بسبب آن توانگر گردد یعنى بتوانگرى حقیقى که بى‏نیازى از مردم باشد و محتاج نبودن بایشان.

٥٩٦٧ طوبى لمن جعل الصّبر مطیّة نجاته، و التّقوى عدّة وفاته. خوشا از براى کسى که بگرداند صبر را مطیه رستگارى خود، و پرهیزگارى را آماده شده از براى مردن خود. «مطیه» چنانکه مکرّر مذکور شد شتر سوارى و بار را گویند و مراد به «گردانیدن صبر مطیه رستگارى» اینست که کسب کند رستگارى را بسبب صبر پس رستگارى از براى او بمنزله متاعى باشد که بار کرده باشد آنرا بر صبر و همراه خود دارد در سفر آخرت مانند بازرگانى که متاعها بار کرده باشد و همراه برد.

٥٩٦٨ طوبى لمن بوشر قلبه ببرد الیقین. خوشا از براى کسى که گردانیده شده باشد دل او مباشر سردى یقین. یعنى یقین بمعارف إلهیّه داخل شده باشد در دل او چنانکه گویا که پوست هر یک بپوست دیگرى رسیده و اضافه «سردى» از براى اینست که در میان عرب باعتبار گرمى بلاد ایشان سردى بغایت مطلوب است و بآن اعتبار از براى هر امر نیکوئى اثبات سردى میکنند، یا این که طلب خنک کردن دل در میانه هر طایفه شایع است پس اثبات سردى و خنکى از براى یقین که داخل دل شود مناسب است و مراد خنک شدن دل است بسبب یقین.

٥٩٦٩ طوبى لمن عمل بسنّة الدّین، و اقتفى آثار النبیّین. خوشا از براى کسى که عمل کند بسنت دین و پیروى کند آثار پیغمبران را.

مراد به «سنت دین» أحکام و أوامر و نواهى آنست و «آثار» بمعنى نشانهاست یعنى آنچه روایت شده از ایشان یا طریقه ایشان بوده در سلوک در هر باب.

٥٩٧٠ طوبى لمن قدّم خالصا، و عمل صالحا، و اکتسب مذخورا، و اجتنب محذورا. خوشا از براى کسى که پیش فرستد خالصى را، و بکند عمل صالحى را، و کسب کند ذخیره گذاشته شده را، و دورى کند از حذر کرده شده. «پیش فرستد خالصى را» یعنى عملى را که خالص باشد از براى حق تعالى. و «کسب کند ذخیره گذاشته شده را» یعنى چیزى را که آنرا ذخیره آخرت کرده باشد، و دورى گزیند از حذر کرده شده یعنى از آنچه امر شده بحذر از آن و دورى کردن از آن.

٥٩٧١ طوبى لمن کابد هواه، و کذّب مناه، و رمى غرضا، و احرز عوضا.

خوشا از براى کسى که بکشد رنج خواهش خود را، و دروغ شمارد آرزوهاى خود را، و بیندازد غرضى را، و جمع کند عوضى را. مراد به «کشیدن رنج خواهش خود» اینست که از پى خواهش نرود و نگاهدارد خود را از آن و صبر کند بر سختى رنج و تعب آن. و مراد به «دروغ شمردن آرزوها» چنانکه چند فقره قبل ازین مذکور شد باطل دانستن آنهاست یا دروغ شمردن وعده‏هاى آنها و فریب نخوردن از آنها.

و «غرض» بمعنى مطلب و هدف تیر هر دو آمده و مراد در اینجا معنى اوّل است و مراد به «انداختن آن» زایل کردن آنست از خود و گذشتن از سر آن، و استعمال لفظ «رمى» باعتبار مناسبت آن با معنى دیگر «غرض» کمال لطف دارد. و «جمع کند عوضى را» یعنى بگذرد از سر مطلبى و جمع کند بعوض آن أجر و ثوابى را.

٥٩٧٢ طوبى لمن رکب الطّریقة الغرّاء، و لزم المحجّة البیضاء، و تولّه بالآخرة، و اعرض عن الدّنیا. خوشا از براى کسى که سوار شود طریقه غرّاء را، و جدا نشود از محجّه بیضاء، و فریفته شود بآخرت، و رو بگرداند از دنیا. «طریقه غرّاء» یعنى راه سفید روشن، و «محجّه بیضاء» نیز بهمان معنى است و مراد از آن راه ایمانست که راهیست روشن، و تاریکى در آن نباشد، و مراد به «سوار شدن آن» سلوک آنست.

٥٩٧٣ طوبى لمن لم تقتله قاتلات الغرور. خوشا از براى کسى که نکشد او را کشنده‏هاى فریب. یعنى فریبهاى کشنده.

و «کشته نشدن به آنها» اینست که خود را از آنها نگاهدارد و گرفتار آنها نشود پس کشته نشود یعنى بهلاکت و زیان و خسران نیفتد.

٥٩٧٤ طوبى لمن لم تغمّ علیه مشتبهات الامور. خوشا از براى کسى که پوشیده نشود بر او مشتبهات امور، یعنى امور مشتبه‏

که بحسب ظاهر شبیه بیکدیگر باشند و در واقع بعضى حق باشند و بعضى باطل بر او پوشیده نماند و بتندى ذهن و فطنت و توفیق دانش و معرفت تمیز میانه آنها بکند و حقّ را از باطل جدا نماید.

٥٩٧٥ طوبى لمن بادر الاجل، و اغتنم المهل، و تزّود من العمل. خوشا از براى کسى که پیشى گیرد بر اجل، و غنیمت شمارد مهلت را، و توشه فرا گیرد از عمل. «پیشى بگیرد بر اجل» یعنى پیشى بگیرد بکردن کارهاى خیر پیش از رسیدن آن. و «غنیمت شمارد مهلت را». یعنى غنیمت داند فرصت و مهلت کارهاى خیر را، و تا فرصت دارد سعى کند در آنها و پس نیندازد که مبادا دیگر مهلت نیابد. و «توشه فرا گیرد از عمل» یعنى توشه آخرت از عملهاى خیر.

٥٩٧٦ طوبى لمن استشعر الوجل، و کذّب الامل، و تجنّب الزّلل. خوشا از براى کسى که شعار خود سازد ترس را، و دروغ شمارد امید را، و دورى کند از لغزش. «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد و مراد اینست که ترس از خداى عزّ و جلّ همیشه با او باشد مانند آن جامه که همراه صاحب خود باشد، و «دروغ شمارد امید را» یعنى باطل داند آنرا، یا دروغ داند وعده‏هاى آنرا و فریب آنها نخورد.

٥٩٧٧ طوبى لمن خاف العقاب، و عمل للحساب، و صاحب العفاف، و قنع بالکفاف، و رضى عن اللّه سبحانه. خوشا از براى کسى که بترسد از عقاب، و عمل کند از براى روز حساب، و همراه باشد با پرهیزگارى، و قناعت کند بکفاف، و خشنود باشد از خداى سبحانه. «قناعت کند بکفاف» یعنى بمقدارى که کافى باشد از براى میانه رو، و طلب زیاده بر آن نکند، و «خشنود باشد از خداى سبحانه» یعنى خشنود باشد به آن چه حق تعالى نصیب‏

و بهره او گردانیده و آنرا کم نداند و او را در همه قسمتها عادل داند و بهیچ وجه احتمال حیفى و جورى در آنها ندهد.

٥٩٧٨ طوبى لمن کان له من نفسه شغل شاغل، و النّاس منه فى راحة و عمل بطاعة اللّه سبحانه. خوشا از براى کسى که بوده باشد از براى او از نفس خود شغلى مشغول کننده، و بوده باشند مردم از او در آسایش، و عمل کند بفرمانبردارى خداى سبحانه. یعنى چندان مشغول نفس خود و اصلاح آن باشد که آن مشغول سازد او را از فکر دیگرى یعنى نگذارد که بدیگرى پردازد و آزارى ازو بکسى رسد، پس مردم از او در آسایش باشند و ضررى از او بکسى نرسد.

٥٩٧٩ طوبى لمن خاف اللّه فامن. خوشا از براى کسى که بترسد از خدا پس ایمن گردد یعنى ایمن گردد در آخرت از عذاب بسبب این که باعتبار ترسى که داشته کارى نکرده که سبب عقاب گردد.

٥٩٨٠ طوبى لمن ذکر المعاد فاحسن. خوشا از براى کسى که یاد کند روز بازگشت را پس احسان کند تا ذخیره او باشد از براى آن روز.

٥٩٨١ طوبى لنفس ادّت الى ربّها فرضها. خوشا از براى نفسى که بگزارد بسوى پروردگار خود فرض خود را، یعنى ادا کند آنچه را واجب شده بر او از افعال و تروک و در چیزى از آنها اهمال نکند.

٥٩٨٢ طوبى لعین هجرت فى طاعة اللّه غمضها. خوشا از براى چشمى که ترک کند در طاعت خدا پوشیدن آنرا، یعنى در طاعت خدا اغماضى نکند یا این که بیدار بماند شبها از براى طاعت خدا.


حرف «طاء» بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «طاء» بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بخصوص یک لفظ مانند فصل سابق که همه فقرات مصدّر بلفظ «طوبى» بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٥٩٨٣ طاعة الهوى تفسد العقل. فرمانبردارى هوى و هوس فاسد میکند عقل را.

٥٩٨٤ طاعة النّساء غایة الجهل. فرمانبردارى زنان نهایت نادانى است.

٥٩٨٥ طاعة الشّهوة تفسد الدّین. فرمانبردارى خواهش فاسد میکند دین را.

٥٩٨٦ طاعة الحرص تفسد الیقین. فرمانبردارى حرص فاسد میکند یقین را، یعنى یقین بمعارف إلهیّه را، زیرا که کسى را که یقین به آنها باشد داند که حرص زیاد نمى‏کند روزى کسى را از آنچه مقدّر شده از براى او، و سودى ندارد از براى او بغیر تعب و زحمت و زیان و خسران،

پس کسى که فرمانبردارى حرص کند باید که این یقین او اگر بوده باقى نباشد، و بنا بر این مراد به «فاسد کردن» اینست که نشان و دلیل فساد آنست، و ممکن است که بالخاصیه سبب فساد آن گردد.

٥٩٨٧ طاعة الامل تفسد العمل. فرمانبردارى امید فاسد میکند عمل را، زیرا که مشغول مى‏سازد بسعى از براى امیدها، و مانع مى‏شود از عمل از براى آخرت.

٥٩٨٨ طاعة الجهول تدلّ على الجهل. فرمانبردارى بسیار نادان دلالت میکند بر نادانى.

٥٩٨٩ طلاق الدّنیا مهر الجنّة. طلاق دنیا کابین بهشت است، و این عبارتى است در غایت لطف، و محتاج بشرح نیست.

٥٩٩٠ طلب الدّنیا رأس الفتنة. طلب دنیا سر فتنه است، یعنى مبدأ همه فتنه‏هاست، یا عمده‏ترین آنهاست.

٥٩٩١ طلب الجنّة بلا عمل حمق. طلب کردن بهشت بى عملى حماقت است، مراد اینست که عاقل آنست که تقصیر در عمل نکند و با وجود آن امید بهشت از راه تفضل داشته باشد و کسى که بى عمل طلب آن کند و امید آن داشته باشد احمق و کم عقل است.

٥٩٩٢ طلب الثّناء بغیر استحقاق خرق. طلب ستایش بى استحقاقى کودنى است.

٥٩٩٣ طالب الخیر من اللّئام محروم.

طلب کننده خیر از لئیمان محروم است، مراد به «لئیمان» چنانکه مکرّر مذکور شد بخیلان است، یا مردم دنى پست مرتبه.

٥٩٩٤ طالب الدّنیا بالدّین معاقب مذموم. طلب کننده دنیا بدین عقاب کرده شده نکوهش کرده شده است، مراد به «طلب کننده دنیا بدین» کسیست که از براى دنیا ضرر بدین خود رساند.

٥٩٩٥ طلب الجمع بین الدّنیا و الآخرة من خداع النّفس. طلب جمع کردن میانه دنیا و آخرت از حیله نفس است یعنى هر گاه کسى از سر آخرت نگذرد و بآن اعتبار خواهد که مشغول بدنیا نشود گاه هست که نفس او با او مکر و حیله کند و چنین نماید باو که جمع میانه هر دو ممکن است باید که طلب هر دو کرد و از سر هیچ یک نگذشت. و این مجرّد حیله ایست که او را فریب دهد باین و اگر نه جمع میانه هر دو بطلب هر دو ممکن نیست، جمع میانه هر دو باین نحو تواند شد که آدمى همین طلب آخرت کند و دنیا را هم حق تعالى بى طلب او بر او تفضل کند.

پوشیده نیست که مراد باید این باشد که طلب کمال آخرت و دنیا هر دو با هم جمع نشود و آن مجرّد مکر و حیله نفس است نه این که مطلقا طلب هر دو با هم جمع نشوند، چه ظاهرست که طلب آخرت با طلب دنیا فى الجمله جمع تواند شد، و همچنین بر عکس.

٥٩٩٦ طالب الخیر بعمل الشّرّ فاسد العقل و الحسّ. طلب کننده خیر بعمل شرّ فاسد عقل و دریافت است و اگر نه ظاهرست که نتیجه بدى بدیست و نیکى نخواهد بود، و مراد باین مذمّت جمعى از اهل دنیاست که بأعمال شرّى که کنند توقّع جزاى خیر دارند.

٥٩٩٧ طلب المراتب و الدّرجات بغیر عمل جهل.

طلب کردن مراتب و پله‏هاى بلند بى‏عملى نادانیست، غرض مذمّت بسیارى از مردم است که توقّع مراتب بلند در آخرت دارند بى این که عملى کنند.

٥٩٩٨ طاعة الجهول و کثرة الفضول تدلّان على الجهل. فرمانبردارى بسیار نادان و بسیارى فضول دلالت میکنند بر نادانى. مراد به «فضول» پر گوئى است یا هر زیاده کارى یعنى کارهائى که مهمّ نباشد و چندان بکار نیاید.

٥٩٩٩ طاعة الهدى تنجى. فرمانبردارى راه راست رستگار مى‏سازد.

٦٠٠٠ طاعة الهوى تردى. فرمانبردارى هوا و هوس هلاک مى‏گرداند، یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

٦٠٠١ طاعة دواعى الشّرور تفسد عواقب الامور. فرمانبردارى خواننده‏هاى بدیها فاسد میکند عاقبتهاى کارها را. مراد به «خواننده‏هاى بدیها» اموریست که مى‏خواند آدمى را ببدیها، و تحریص میکند بر آنها، مانند شهوت و غضب.

٦٠٠٢ طول الفکر یحمد العواقب و یستدرک فساد الامور. درازى فکر ستوده مى‏گرداند عاقبتها را، و باز یافت میکند فساد کارها را. مراد به «درازى فکر» فکر بسیار کردن است و این که هیچ کارى بى‏فکر نشود. و «بازیافت میکند فساد کارها را» یعنى بآن تدارک و اصلاح فساد کارهائى که شده باشد نیز مى‏توان کرد مانند تدارک گناهان بتوبه و پشیمانى.

٦٠٠٣ طول الاعتبار یحدو على الاستظهار. درازى عبرت گرفتن میراند بر پشت محکم کردن. مراد به «عبرت گرفتن» فکر کردنست و پى بردن از چیزها به آن چه استنباط از آنها توان کرد. و «میراند بر پشت محکم کردن» یعنى مى‏دارد آدمى را بر این که در هر باب احتیاط کند و پشت خود را محکم گرداند و کارى را که احتمال زیان و خسران در آن باشد نکند.

٦٠٠٤ طول الاصطبار من شیم الابرار. درازى صبر کردن از خصلتهاى نیکوکاران است.

٦٠٠٥ طول القنوت و السّجود ینجى من عذاب النّار. درازى قنوت و سجود رستگار مى‏گرداند از عذاب آتش. مراد به «قنوت» قنوت نماز است یا مطلق دعا خواندن، یا ایستادن در نماز. و مراد به «سجود» سجود نماز است، یا مطلق خضوع و فروتنى کردن.

٦٠٠٦ طالب الادب احزم من طالب الذّهب. طلب کننده ادب دور اندیش ترست از طلب کننده طلا. مراد به «طلب کردن ادب» آموختن آنست، و «بودن طلب کننده آن دور اندیش‏تر از طلب کننده طلا» ظاهرست چه سود آن در دنیا و آخرت عظیم است و زیان و خسران را بآن راهى نیست، بخلاف طلا که بسا باشد که سبب زیان و خسران دنیا و آخرت هر دو گردد، و بر فرضى که نشود و سود برد از آن در هر دو سرا، سود آن برابرى با سود آداب نکند و مراد به «ادب» آدابى است که در شریعت مقدّسه از براى هر کارى مقرّر شده، و گاه باشد که شامل بعضى آداب حسنه نیز باشد که میان مردم شایع شده باشد هر چند در شرع أقدس وارد نشده باشد، و ممکن است که مراد بآن سنگین بودن و تنگ ظرف نبودن باشد.

٦٠٠٧ طلب الادب جمال الحسب. طلب کردن ادب زیبائى حسب است. مراد به «حسب» کرم و شرفى است که آدمى خود تحصیل کرده باشد یا مال یا دین، یا آنچه شمرده شده از مفاخر پدران این کس.

٦٠٠٨ طریقتنا القصد، و سنّتنا الرّشد. طریقه ما میانه رویست و سیرت ما رشد است، یعنى ایستادن بر راه حقّ یا تصلب در آن.

٦٠٠٩ طاعة اللّه سبحانه لا یحوزها الّا من بذل الجدّ و استفرغ الجهد. فرمانبردارى خداى سبحانه جمع نمى‏کند آنرا مگر کسى که بذل کند جدّ را و بکار برد طاقت را. مراد اینست که تحصیل آن بآسانى نشود باید که بذل جدّ و صرف طاقت خود در آن نمود تا حاصل شود.

٦٠١٠ طول الامتنان یکدّر صفو الاحسان. درازى منت گذاشتن تیره مى‏سازد صاف احسان را. یعنى احسان صافى را که تیرگى نداشته باشد.

پوشیده نماند که اصل منت گذاشتن سبب تیرگى احسان مى‏شود پس تخصیص بدرازى آن یا باعتبار زیادتى تیرگى است در آن، و یا باعتبار این که اصل احسان لازم دارد منتى را هر چند صاحب آن نگذارد ممکن نیست جدا شدن آن از آن، و مراد به «درازى آن» منتى است که زیاده بر آن گذاشته شود، و یا اشاره است باین که منت هر قدر که گذاشته شود آن دراز مى‏شود و هر بار که بخاطر آن شخص مى‏آید گران آید بر او و بارى شود بر خاطر او، و بمنزله تجدید آن منت باشد پس درازى منت کنایه است از اصل منت گذاشتن.

٦٠١١ طعن اللّسان امضّ من طعن السّنان. زدن زبان اندوهناک کننده‏ترست دل را از زدن نیزه.

٦٠١٢ طاعة اللّه مفتاح کلّ سداد و صلاح کلّ فساد. فرمانبردارى خدا کلید هر سداد و صلاح هر فسادیست. «سداد» بفتح سین گفتار و کردار درست را گویند و در بعضى نسخه‏ها لفظ «کلّ» در هر دو موضع نیست و بنا بر این ترجمه اینست که: کلید سدادى است و صلاح فسادى است. و مراد همان است یعنى کلید هر سداد و صلاح هر فساد، و در بعضى ازین نسخه‏ها که لفظ «کلّ» ندارد «معاد» بجاى فساد واقع شده و بنا بر این ترجمه این است که: و صلاح روز بازگشت است.

٦٠١٣ طاعة اللّه سبحانه اعلى عماد و اقوى عتاد. فرمانبردارى خداى سبحانه بلندتر ستونیست، و محکمتر آماده کرده شده‏ایست.

٦٠١٤ طالب الآخرة یدرک منها امله و یأتیه من الدّنیا ما قدّر له. طلب کننده آخرت در مى‏یابد از آن امید خود را، و مى‏آید او را از دنیا آنچه تقدیر شده از براى او.

٦٠١٥ طالب الدّنیا تفوته الآخرة و یدرکه الموت حتّى یأخذه بغتة و لا یدرک من الدّنیا الّا ما قسم له. طلب کننده دنیا فوت مى‏شود او را آخرت، و در مى‏یابد او را مرگ تا این که فرا گیرد او را ناگاه، و در نمى‏یابد از دنیا مگر آنچه قسمت شده از براى او. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «یأخذه بغتة» چنین است «حتى یأخذ بعنقه» و بنا بر این ترجمه‏

اینست که: تا این که فرا گیرد گردن او را یعنى ناگاه گلوى او را بگیرد، و حاصل هر دو یکیست.

٦٠١٦ طهّروا قلوبکم من الحسد فانّه مکمد مضنى . پاک کنید دلهاى خود را از رشک پس بدرستى که آن مکمدیست مضنى.

مکمد است یعنى بیمار کننده دل است یا اندوهناک سخت سازنده است یا تغییر دهنده رنگ و زایل کننده صفاى آنست، و «مضنى است» یعنى بیمار کننده است بیماریى که به شدن نداشته باشد و هر چند گمان شود بهترى آن بازنکس کند، یا بیماریى است سنگین کننده.

٦٠١٧ طهّروا قلوبکم من الحقد فانّه داء موبى‏ء . پاک کنید دلهاى خود را از کینه پس بدرستى که آن دردیست وبادار. «وبا» هر بیماریى را گویند که عامّ شود و «درد وبادار» مبالغه است در شدّت آن و این که چنان بیمارئى است که گویا خودش وبا دارد چون زمین وبادار، مانند «ظلّ ظلیل» یعنى سایه سایه‏دار.

٦٠١٨ طیبوا عن انفسکم نفسا و امشوا الى الموت مشیا سجحا. نیکو باشید از نفسهاى خود بحسب نفس، و بروید بسوى مرگ رفتن نرم هموارى، این فقره مبارکه از جمله کلامیست که در بعضى از روزهاى جنگ صفین باصحاب خود فرموده‏اند مشتمل بر بعضى از آداب جنگ. و ممکن است که مراد نصیحت عامّ باشد از براى هر لشکرى که بجنگ روند باین که اگر خواهند که فتح و فیروزى یابند باید که تن دردهند بمرگ، و بطیب نفس و دل خوش از سر جان بگذرند و سهل باشد بر ایشان رفتن آن، و بروند بجانب مرگ رفتن نرم هموارى

یعنى باطمینان و آرام، بى‏ترس و لرزى، چه ظاهرست که جمعى که در جنگ چنین باشند غالب این است که فتح و فیروزى ایشان را باشد. و ممکن است که خطاب بخصوص أصحاب خود باشد باین که شما باعتبار این که مى‏دانید حقیقت خود را و اجر و ثواب شهادت و مرتبه بلند آنرا، و این که آن در حقیقت مردن نیست بلکه زندگانى سعید و حیات جاوید است باید که چنان باشید و چنین کنید که مذکور شد.

٦٠١٩ طاعة النّساء تزرى بالنّبلاء و تردى العقلاء. فرمانبردارى زنان عیبناک مى‏گرداند نبیلان را، یعنى مردم تند فطنت یا نجیب را، و هلاک مى‏گرداند عاقلان را یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

٦٠٢٠ طهّروا انفسکم من دنس الشّهوات تدرکوا رفیع الدّرجات. پاک گردانید نفسهاى خود را از چرکنى خواهشها تا دریابید پله‏ها و مراتب بلند را.

٦٠٢١ طهّروا قلوبکم من درن السّیّئات تضاعف لکم الحسنات. پاک گردانید دلهاى خود را از چرک گناهان تا مضاعف گردد از براى شما حسنات، یعنى اگر پاک کنید دلهاى خود را ثواب حسنات شما مضاعف گردد یعنى دو چندان گردد، و ممکن است که مراد به «مضاعف شدن» مطلق زیاد شدن باشد نه خصوص دو چندان.

٦٠٢٢ طاعة النّساء شیمة الحمقى. فرمانبردارى زنان خصلت مردم احمق کم عقل است.

٦٠٢٣ طاعة المعصیة سجیّة الهلکى.

فرمانبردن گناه خوى هلاک شدگان است.

٦٠٢٤ طلب السّلطان من خداع الشّیطان. طلب کردن پادشاه از مکر و حیله شیطان است، مراد به «طلب کردن پادشاه» طلب کردن خدمات او و دخیل شدن در مناصب و مهمات اوست.

٦٠٢٥ طاعة الغضب ندم و عصیان. فرمانبردارى خشم پشیمانى است و گناه یعنى سبب پشیمانى مى‏شود، و گناه است یا سبب آن مى‏شود.

٦٠٢٦ طاعة الشّهوة هلک، و معصیتها ملک. فرمانبردارى خواهش هلاک شدنست و نافرمانى آن پادشاهیست، یعنى بمنزله پادشاهى است، باعتبار این که این کس را مستقل سازد و فارغ گرداند از این که هر ساعت محکوم حکم خواهشى و هوسى گردد، یا بمنزله پادشاهیست باعتبار مرتبه بلندى که حاصل مى‏شود بسبب آن در آخرت. و ممکن است که «ملک» بکسر میم خوانده شود نه بضمّ آن و بنا بر این ترجمه اینست که نافرمانى او مالک شدن است یعنى مالک شدن نفس خود و در آوردن آن از اسروا بند هواها و هوسها، یا مالک شدن مرتبه بلند در آخرت.

٦٠٢٧ طاعة الجور توجب الهلک و تأتى على الملک . فرمانبردارى ستم واجب مى‏سازد هلاکت را، و هلاک مى‏گرداند پادشاهى را، یعنى فاسد میکند آن را یا زایل میکند.

٦٠٢٨ طول التّفکیر یصلح عواقب التّدبیر. درازى فکر کردن بصلاح مى‏آورد عاقبتهاى تدبیر را یعنى تدبیر زندگانى و فکر در طریق آن.

٦٠٢٩ طول التّفکیر یعدل رأى المشیر. درازى فکر کردن برابرى میکند با اندیشه اشاره کننده. یعنى گاه هست که برابرى میکند با راى و اندیشه عاقلى که کسى مشورت باو کند و کار آنرا میکند.

و ممکن است که «یعدّل» بتشدید دال خوانده شود و ترجمه این باشد که تعدیل میکند راى اندیشه کننده را، و مراد این باشد که: هر گاه کسى در مطلبى فکر درازى کرده باشد و بعد از آن مشورت کند با عقلا، درازى فکر او حکم میکند باین که راى کدام یک از ایشان عدل و صواب است و از آن مى‏توان یافت که راى درست راى کدام یک است.

٦٠٣٠ طلب التّعاون على اقامة الحقّ دیانة و امانة. طلب کردن یارى بر پاى داشتن حقّ دیندارى و امانتداریست یعنى طلب یارى از مردم کردن در باب بر پاى داشتن امر حقى دیانت و امانت است و از طلبهاى مذموم نیست.

٦٠٣١ طلب التّعاون على نصرة الباطل جنایة و خیانة. طلب کردن یارى بر یارى نمودن باطل گناه است و خیانت، یعنى خیانت با دین یا با جمعى که از ایشان یارى بر آن امر خواسته و ایشان عالم نبوده‏اند ببطلان آن.

٦٠٣٢ طلاقة الوجه بالبشر و العطیّة و فعل البرّ و بذل التّحیّة داع الى محبّة البریّة. گشادگى رو بشکفتگى و بخشش و کردن نیکوئى و بذل تحیت خواننده است بسوى دوستى خلایق، یعنى سبب آن مى‏گردد، و مراد به «بذل تحیت» بذل عطا

و احسان است و تأکید سابق است، و ممکن است که مراد به «تحیت» سلام باشد که معنى شایع آن است، و مراد به «بذل آن» بذل آن باشد بابتدا کردن بسلام بمردم و جواب سلام ایشان، نه مانند جمعى از متکبران که مضایقه کنند از آن، خصوصا از ابتدا بآن، و نسبت بجمعى که بحسب دنیا پست‏تر از ایشان باشند.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در ذکر و وصف رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله رحمت کناد خدا بر او و آل او.

٦٠٣٣ طبیب دوّار بطبّه قد احکم مراهمه، و احمى مواسمه، یضع ذلک حیث الحاجة الیه من قلوب عمى و آذان صمّ و السنة بکم یتتبّع بدوائه مواضع الغفلة و مواطن الحیرة. طبیبى است گردنده بطبّ خود، بتحقیق که محکم کرده مرهم‏هاى خود را، و گرم کرده است تمغاهاى خود را، مى‏گذارد آن را در جائى که حاجت باشد بسوى آن، از دلهاى کور، و گوشهاى کر، و زبانهاى گنگ، از پى مى‏رود بدواى خود جایگاههاى غفلت را، و مواضع حیرت را. «طبیب» بمعنى علاج کننده است خواه علاج کننده جسم باشد و خواه علاج کننده نفس، و «گردنده بطبّ خود» یعنى مى‏گردد از براى طبابت خود و تفحص میکند تا هر که را بیابد که محتاج به آنست طبابت کند. و «مرهم» هر طلاى نرمى را گویند که زخم را بآن طلا کنند، و مراد به «محکم کردن مرهم‏ها» اینست که چنان ساخته آن مرهم‏ها را که بر هر زخمى که‏

بگذارد البته به کند و خطا نکند، و «گرم کردست تمغاهاى خود را» یعنى همیشه آنها را گرم دارد که هر که را باید که داغ کند، و «مى‏گذارد آن را» یعنى تمغا را یا هر یک از مرهم و تمغا را در جائى که محتاج بآن باشد مثل دلهائى که کور باشند از دیدن حق، و گوشهائى که کر باشند از شنیدن آن، و زبانهائى که کنگ باشند از گفتن آن، و «از پى مى‏رود بدواى خود» یعنى تتبع میکند از براى دواى خود جایگاههاى غفلت و بى‏خبرى را، پس هر جائى را که چنین یافت دواى خود را کار مى‏برد در آنجا، و همچنین «مواضع حیرت را» پس هر که را که حیران یافت معالجه مى‏نماید و مراد به «جایگاههاى غفلت» آنان‏اند که غافل‏اند و خبرى از راه راست ندارند و اصلا بفکر این هم نیفتاده‏اند که راه راستى میباشد یا نمى‏باشد و به «مواضع حیرت» آنان که بفکر آن افتاده باشند و حیران باشند و ندانند که راه راست کدام راه است و سؤال کرده شد آن حضرت علیه السّلام از قدر یعنى از قدر حق تعالى و معنى آن، پس فرمود آن حضرت علیه السّلام:

٦٠٣٤ طریق مظلم فلا تسلکوه، و بحر عمیق فلا تلجوه، و سرّ اللّه سبحانه فلا تتکلّفوه. راهى است تاریک، پس مروید بآن راه، و دریائى است عمیق، پس داخل مشوید در آن، و سرّ خداى سبحانه است، پس مگذارید بر خود کلفت آن را.

چون در أحادیث بسیار وارد شده بلکه میانه أکثر أهل ملل مشهورست که: هیچ چیز واقع نمى‏شود مگر بقضا و قدر حق تعالى پس اگر قدرى سخن در تحقیق مراد از آن گفته شود بعد از آن متوجّه شرح این فقره مبارکه شویم مى‏تواند بود خصوصا این که از بعضى احادیث ظاهر مى‏شود که ایمان بقدر ضرور است چنانکه روایت شده از حضوت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله که فرموده: تا کسى ایمان‏

نیاورد بقدر، خیر آن و شرّ آن، و شیرین آن و تلخ آن، ایمان نیاورده است.

و روایت شده از حضرت امام بحق ناطق امام جعفر صادق علیه السّلام که فرموده: هر که نماز کند در عقب کسى که تکذیب کند بقدر خداى عزّ و جلّ باید که اعاده کند هر نمازى را که کرده باشد در عقب او.

پس مى‏گوئیم که: قضا بسه معنى آمده: اوّل- بمعنى خلق و ایجاد چنانکه در قرآن مجید فرموده: فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ یعنى پس خلق کرد آسمانها را هفت آسمان در دو روز و قدر نیز باین معنى آمده چنانکه فرموده: وَ جَعَلَ فِیها رَواسِیَ یعنى خلق کرده است در زمین قوتهاى آن را یعنى قوتهاى اهل آن را، یاقوتهائى که از آن حاصل مى‏شود.

دوّم- بمعنى أمر و فرمان چنانکه فرموده: وَ قَضى‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ، یعنى امر کرده و فرمان داده پروردگار تو باین که عبادت نکنید مگر او را، و «قدر» نیز نزدیک باین معنى آمده چنانکه فرموده: نَحْنُ قَدَّرْنا بَیْنَکُمُ الْمَوْتَ، یعنى ما لازم گردانیده‏ایم در میانه شما مرگ را.

سوم- بمعنى اعلام چنانکه فرموده: وَ قَضَیْنا إِلى‏ بَنِی إِسْرائِیلَ فِی الْکِتابِ لَتُفْسِدُنَّ فِی الْأَرْضِ مَرَّتَیْنِ، یعنى وحى فرستادیم بسوى بنى اسرائیل و اعلام کردیم ایشان را در توراة که هر آینه فساد خواهید کرد در زمین دو مرتبه. و «قدر» نیز نزدیک باین معنى آمده چنانکه فرموده: فَأَنْجَیْناهُ وَ أَهْلَهُ إِلَّا امْرَأَتَهُ یعنى نجات دادیم حضرت لوط و اهل او را مگر زن او را که تقدیر کرده بودیم و در لوح نوشته بودیم او را از آنها که باقى باشند در عذاب، یا از آنها که هلاک شوند و گذشته شوند.

و پوشیده نیست که بودن همه چیز بقضا و قدر خداى تعالى بنا بر معنى اوّل‏

که خلق و ایجاد باشد صحیح نیست در افعال بندگان مگر بنا بر مذهب جهمیّة و اشاعره که آنها را بخلق و ایجاد خدا مى‏دانند، و فساد آن خود ظاهرست و در رسائلى که در اصول دین و غیر آن نوشته‏ایم بیان آن نموده‏ایم، و همچنین بمعنى دوم که امر و فرمان باشد نیز صحیح نیست در همه افعال بندگان چه از جمله آنها معاصى است و چگونه آنها بأمر و فرمان خدا تواند بود چنانکه فرموده وَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا،، و امّا معنى سوم پس محقق طوسى خواجه نصیر الدین طاب ثراه و جمعى دیگر از علما گفته‏اند که: قضا و قدر باین معنى در همه جا صحیح است و مخفى نیست که بآن معنى نیز در همه حوادث صحیح نتواند بود، زیرا که هر گاه پیش از وجود هر چیز اعلامى بآن شده باشد یا آن در لوحى نوشته شده باشد پس باید که پیش از وجود هر چیز از ممکنات چیز دیگر از آنها باشد و قدم عالم لازم مى‏آید پس باید که شامل بعض موجودات نباشد مثلا وجود لوح در لوحى دیگر نوشته نشده باشد و دیگر هر چه موجود شود قبل از آن در لوح نوشته شده باشد، یا تخصیص داد حکم را بموجودات عالم عنصرى، یا بأفعال غیر خدا، و شیخ مفید که از اعاظم محققین علماى متقدمین ماست گفته که: قضاى خداى تعالى در اشیاء مختلف است هر چه در افعال بندگان باشد حکم و فرمانى است که در آنها کرده در پاره بأمر و در پاره نهى و در پاره تجویز و رخصت، و مراد این است که: هیچ فعلى از افعال بندگان نیست که خداى عزّ و جلّ را در آن حکمى نباشد، و قضاى او در بندگان و در آنچه از براى ایشان ایجاد کرده بمعنى خلق و ایجاد است یعنى

همه بخلق و ایجاد خدا موجود شده‏اند و قدر را بمعنى قضا و تأکید آن نگرفته بلکه چون قدر بمعنى اندازه گرفتن و واقع ساختن چیزى در جاى خود و بروشى که حقّ آنست آمده قدر را در همه اشیاء بآن معنى گرفته و گفته که: قدر حق تعالى در آنچه خود کرده ایجاد کردن و واقع ساختن آنهاست در جاى خود و بروشى که حقّ آنهاست، و در افعال بندگان این است که آنچه قرار داده در آنها از امر و نهى و ثواب و عقاب و غیر آن همه آنها واقع است در موقع خود و گذاشته شده در موضع خود، واقع نشده عبث و کرده نشده باطل، و پوشیده نیست که آنچه گفته اگر چه صحیح است امّا حمل قضا و قدر بر آن خالى از دوریى نیست.

و حکما گفته‏اند که: مراد بقضاى خداى تعالى علم اوست به آن چه هر چیز سزاوار آنست که بر آن نحو موجود شود از براى نظام کلّ، و قدر حق تعالى اخراج آنهاست بوجود در خارج بأسباب آنها بروشى که در قضا مقرّر شده که نظام أکمل است.

و مخفى نیست که وجود هر چیز بقضا و قدر باین معنى صحیح است و محتاج بتخصیص نیست. و بعضى از علماى ما نیز علم را یکى از معانى قضا شمرده‏اند و قضا را در بعضى آیات کریمه بآن تفسیر کرده‏اند.

و شیخ صدوق محمد بن بابویه رحمه اللّه که از اکابر علماى متقدمین است در رساله اعتقادات خود گفته که: اعتقاد ما در قضا و قدر قول حضرت صادق است صلوات اللّه و سلامه علیه که بزراره فرموده در وقتى که زراره سؤال کرده از آن حضرت که: اى سید من چه مى‏فرمائید در قضا و قدر- پس آن حضرت فرمود که: مى‏گویم من که بدرستى که خداى تعالى هر گاه جمع کند بندگان را روز قیامت سؤال میکند ایشان را از آنچه عهد کرده بسوى ایشان، و سؤال نمى‏کند ایشان را از آنچه قضا کرده بر ایشان.

و بگمان فقیر این حدیث شریف که شیخ مفید طاب ثراه حکم بصحت آن کرده دو احتمال دارد: یکى آنکه خداى تعالى پرسش میکند بندگان را از آنچه أمر کرده بآن و نهى‏

فرموده از آن، و پرسش نمى‏کند از آنچه قضا کرده بر ایشان پس شما را چه کارست بتحقیق قضاى خداى تعالى، بلکه بر شماست تحقیق آنچه دانستن آن در کارست از اوامر و نواهى و سایر احکام معهوده حق تعالى، و بنا بر این دانستن قضا و قدر در کار نخواهد بود.

و احتمال دیگر آنچه اشاره بمعنى قضا باشد که «قضا» در چیزیست که خداى عزّ و جلّ در روز قیامت سؤال از آن نکند پس در أفعال اختیاریّه عباد نخواهد بود و بنا بر این ظاهر اینست که «قدر» هم نیز بمعنى «قضا» باشد و اگر نه بایست اشاره بآن هم بشود، و این احتمال موافق است با آنچه معتزله گفته‏اند که: قضا و قدر در أفعال اختیارى عباد نمى‏باشد و علم خدا اگر چه شامل آنها هم هست امّا علم بچیزى علت وقوع آن نمى‏شود بلکه وقوع آنها باراده و اختیار ایشانست پس ایشان قضا و قدر خدا را امرى گرفته‏اند که سبب وقوع فعل شود مثل اراده حتمى یا خلق و ایجاد، و ظاهرست که قضا و قدر باین معنى در أفعال بندگان نخواهد بود و اگر نه سؤال و حساب و ثواب و عقاب معقول نباشد، و بنا بر این آیه کریمه «انّا کلّ شی‏ء خلقناه بقدر» تخصیص داده مى‏شود ببعضى أشیاء، یا این که قدر در آن بمعنى دیگر خواهد بود چنانکه از حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه روایت شده که در تفسیر این آیه کریمه فرموده که خداى تعالى مى‏فرماید که: ما هر چیزى را خلق کرده‏ایم از براى اهل آتش باندازه أعمال ایشان، پس تخصیص داده مى‏شود بچیزهائى که از براى اهل آتش خلق شده، و چنانکه بعضى مفسرین گفته‏اند که: مراد اینست که ما خلق کرده‏ایم هر چیزى باندازه که حکمت اقتضاى آن کرده و موافق مصلحت بوده، پس تخصیص داده مى‏شود بچیزهائى که خداى تعالى خالق آنها باشد و شامل أفعال عباد نخواهد بود و اللّه تعالى یعلم.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و شیخ صدوق رحمه اللّه بعد از آنچه نقل کردیم گفته که: و کلام در قدر نهى شده از آن، و نقل کرده حدیثى از حضرت امیر المؤمنین‏

صلوات اللّه و سلامه علیه که شخصى سؤال کرده از آن حضرت از قدر- پس فرموده آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه که: بحریست عمیق پس فرو مرو در آن. باز سؤال کرده مرتبه دوّم، پس فرموده آن حضرت که: راهیست تاریک پس مرو بآن راه. باز سؤال کرده مرتبه سیم. پس فرموده که: سرّ خداست پس متکلف آن مشو، و حدیث طویل دیگر نیز نقل کرده از آن حضرت صلوات اللّه علیه که در آن نیز نهى شده از آن.

و پوشیده نیست که حدیث اوّل موافق است با این فقره مبارکه که در اینجا نقل شده.

و شیخ مفید رحمه اللّه حکم بصحت این حدیثها نکرده و گفته که: بر تقدیرى که آنها صحیح باشد دو احتمال دارد: یکى آنکه- نهى مخصوص جمعى باشد که خوض درین قسم مطالب نتوانند کرد و تأمّل در اینها باعث ضلال ایشان شود و شامل جمیع مکلفین نباشد.

دوم این که- نهى از تحقیق معنى قضا و قدر نباشد بلکه نهى از تفکر در اسرار قضا و قدر باشد و از خوض در آنها و طلب علتى از براى هر فعلى از افعال خداى عزّ و جلّ و هر حکمى از احکام او، زیرا که آن چیزى نیست که عقول بشرى بآن تواند رسید بلکه همین باید دانست که هر چه کرده از روى حکمت و مصلحت است و هیچ چیز را باطل و عبث خلق نکرده و قرار نداده چنانکه در قرآن مجید فرموده: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ یعنى خلق نکردیم ما آسمانها و زمین و آنچه را میانه آنها باشد بازى کننده. و فرموده: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً، یعنى آیا گمان برده‏اید شما این که خلق کرده‏ایم ما شما را عبث یعنى بازى کننده یا از براى عبث و بازى. و فرموده: إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ،

یعنى بدرستى که ما خلق کرده‏ایم هر چیزى را بقدر یعنى بحقّ و گذاشته‏ایم آنرا در موضع آن، انتَهى‏ ما افادَ و لَقَد أحسَنَ و أجادَ.

بعد از آن شیخ صدوق رحمه اللّه دو حدیث دیگر نقل کرده: یکى آنکه- حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه نقل فرمود از نزد دیوارى که میل کرده بود بمکان دیگر، پس کسى گفت بآن حضرت که: یا أمیر المؤمنین آیا مى‏گریزى از قضاى خداى تعالى- پس آن حضرت فرمود که: مى‏گریزم از قضاى خداى تعالى بقدر او.

و دویم این که- کسى پرسید از حضرت صادق صلوات اللّه علیه از تعویذها که آیا دفع میکند از قدر چیزى را- پس آن حضرت فرمود که: آنها هم از قدرست.

و با وجود خفاى معنى این دو حدیث متعرّض بیان آنها نشده و گمان فقیر اینست که «قضا» و «قدر» درین دو حدیث بمعنى علم مى‏تواند بود و مراد بحدیث اوّل این مى‏تواند بود که: مى‏گریزم از آنچه خدا علم بآن دارد به آن چه بآن نیز علم دارد و حاصل آن باشد که آنچه واقع مى‏شود خدا علم بآن دارد پس اگر در زیر دیوار مایل بمانم و آن بر روى من بیفتد علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، و اگر از آنجا بگریزم بجاى دیگر و سالم بمانم علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، پس علم خدا را علت امرى نباید دانست بلکه رعایت آنچه عقلا و شرعا در کار است باید نمود و هر گاه آن واقع شود معلوم مى‏شود که علم خدا هم بآن تعلق گرفته بوده.

و ممکن است که تعبیر به «قضا» در اوّل و به «قدر» در ثانى باعتبار این باشد که اگر در زیر دیوار بماند مجرّد قضاست یعنى علم خدا بآن تعلق گرفته امّا آن را خلاف مصلحت دانسته، و اگر بگریزد آن قدرست، یعنى علم خدا بآن تعلق گرفته و آن را موافق حکمت و مصلحت هم دانسته، و مراد بحدیث دوّم این مى‏تواند بود که هر چه واقع مى‏شود علم خدا بآن بر نحوى که واقع مى‏شود تعلق گرفته و [قدر] همان است پس اگر کسى مثلا تعویذ نکند و بلائى پیش او آید علم خدا بآن تعلق‏

گرفته بوده و اگر کسى تعویذ کند و دفع بلاها از او شود علم خدا بآن تعلق گرفته بوده و [قدر] در باره او این بوده، پس تعویذ چیزى از قدر را دفع نمى‏کند بلکه اگر واقع شود آن هم داخل قدر خواهد بود و رسیدن بلا باو درین صورت قدر نخواهد بود، پس تعویذ بلا را دفع میکند و قدر را دفع نمى‏کند و حاصل این است که: حق تعالى چنین مقرّر کرده که اگر تعویذ نکند فلان بلا باو برسد و اگر بکند آن بلا دفع شود و در ازل علم بهر طرف که واقع مى‏شود دارد، و آن را «قضا و قدر» گویند و علم سابق علت وقوع یک طرف نمى‏شود بلکه آن تابع اینست، و بنا بر این هر گاه کسى تعویذ بکند دفع بلائى کرده که بر تقدیر عدم تعویذ مقدّر بود و دفع قدر واقعى نکرده چه در واقع قدر درین صورت دفع بلا ازو خواهد بود نه رسیدن بلا باو، و اللّه تعالى یعلم.

و چون این مطلب از مشکلات بود و بر اکثر مردم مشتبه و بآن اعتبار جمعى توّهم جبر در افعال خود و عدم اختیار در آنها مى‏کردند قدرى تفصیل قول در آن مناسب نمود هر چند ملایم وضع این کتاب نبود.

٦٠٣٥ طوبى للزّاهدین فى الدّنیا، الرّاغبین فى الآخرة، اولئک اتّخذوا الارض بساطا، و ترابها فراشا، و ماءها طیبا، و القرآن شعارا، و الدّعاء دثارا، و قرضوا الدّنیا على منهاج المسیح عیسى بن مریم على نبیّنا و علیه السّلام. خوشا از براى بى رغبتان در دنیا، رغبت کنندگان در آخرت، ایشانند که فرا گرفته‏اند زمین را بساطى، و خاک آنرا فراشى، و آب آنرا بوى خوشى، و قرآن را شعارى، و دعا را دثارى، و بریده‏اند دنیا را بر طریقه مسیح عیسى بن مریم بر پیغمبر

ما باد و بر او باد درود. «فرا گرفته‏اند زمین را بساطى» بساط و فراش هر دو بمعنى فرشى است که پهن کرده شود، و مراد اینست که: فرش ایشان همین زمین و خاک آن باشد و فرشى دیگر بر روى آن نیندازند، و «آب آن را طیبى» یعنى بوى خوشى که بر خود پاشند مثل گلاب و عرقها، همان آب است و دیگر بوى خوشى ندارند، و «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد، و «دثار» بکسر دال جامه را گویند که بر بالاى آن پوشند و مراد اینست که قرآن مجید و دعا را همیشه با خود دارند و از خود جدا نکنند مانند آن جامه و از براى اشعار بزیادتى ملازمت قرآن آنرا بمنزله شعار گرفته و دعا را بمنزله دثار. و «بریده‏اند دنیا را» یعنى گذرانیده‏اند آنرا و طىّ کرده‏اند ایّام عمر خود را از آن بر طریقه حضرت عیسى علیه السّلام که زهد و بى‏رغبتى او در دنیا مشهورست و محتاج ببیان نیست.

حرف ظاء

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «ظاء» نقطه‏دار.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٠٣٦ ظنّ المومن کهانة. گمان مؤمن کهانت است «کهانت» خبر دادن بغیب است و در میان عرب در اوایل اسلام و قبل از آن کاهنان بسیار بودند که خبر مى‏دادند ببعضى امور غیبى از روى قواعدى چند که داشته‏اند و مراد درین فقره مبارکه اینست که گمان مؤمن و حدس او بمنزله کهانت است و بسیارست که بنا بر قوّت حدسى که دارد گمان مى‏برد ببعضى امور غیبى.

٦٠٣٧ ظلم المستشیر ظلم و خیانة. ظلم کردن بر مشورتجو ظلم است و خیانت. مراد به «ظلم کردن مشورتجو» این است که با کسى که مشورت میکند آنچه را راى صواب داند باو نگوید و مراد اینست که این هم از اقسام ظلم و خیانت است و مذموم است و نباید کرد.

٦٠٣٨ ظنّ الرّجل على قدر عقله. گمان مرد بر اندازه عقل اوست، یعنى راستى و درستى گمان او بقدر عقل اوست هر چند عقل کسى بیشتر باشد گمانهاى او راستر و درستر باشد.

٦٠٣٩ ظنّ الانسان میزان عقله، و فعله اصدق شاهد على اصله. گمان آدمى ترازوى عقل اوست، و کردار او راستگوتر گواهیست بر اصل و نژاد او،

یعنى از گمانهاى او و درست در آمدن آنها یا خلاف آن قدر عقل او را مى‏توان یافت، و «کردار او راستگوتر گواهیست بر اصل و نژاد او» یعنى کردار نیکو گواه گرامى بودن أصل و نژاد اوست، و کردار بد گواه دنائت و پستى أصل و نژاد او.

٦٠٤٠ ظنّ العاقل اصّح من یقین الجاهل. گمان عاقل درست ترست از یقین جاهل، یعنى جزم او، و مراد به «عاقل» داناست بقرینه مقابله با «جاهل» که بمعنى نادان است، و ممکن است که مراد به «جاهل» کم عقل باشد و به «عاقل» کسى که عقل او کامل باشد.

٦٠٤١ ظلم الحقّ من نصر الباطل. ستم کرده است بر حقّ کسى که یارى کرده باطل را، یعنى یارى کردن باطل فى نفسه بدو مذموم است و باعتبار این نیز بد و مذموم است که لازم دارد ظلم بر حقّ را، چه هر چند باطل قوى گردد حقّ ضعیف شود.

٦٠٤٢ ظفر الکریم ینجى. فیروزى یافتن کریم رستگار مى‏گرداند.

٦٠٤٣ ظفر الّلئیم یردى. فیروزى یافتن لئیم هلاک میکند یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

مراد به «کریم» شخص گرامى بلند مرتبه است و به «لئیم» مقابل آن یعنى شخص دنى پست مرتبه، و مراد اینست که اگر کریمى بر کسى ظفر و فیروزى یابد نجات یابد او، زیرا که او بکرم ببخشد او را و در گذرد از گناه او، و اکتفا کند بآن غلبه و فیروزى که بر او یافته، و اگر دنى و پست مرتبه فیروزى یابد عفو نکند و آنچه را تواند از هلاک یا غیر آن بعمل آورد.

٦٠٤٤ ظفر الکرام عفو و احسان.

فیروزى یافتن کریمان در گذشتن است و احسان کردن.

٦٠٤٥ ظفر اللّئام تجبّر و طغیان. فیروزى یافتن لئیمان تکبر است و طغیان نمودن، این دو فقره مبارکه هم مضمون دو فقره سابق است.

٦٠٤٦ ظفر بالخیر من طلبه. فیروزى یابد بخیر هر که طلب کند آنرا، یعنى خواهد خیر را و جویاى آن باشد.

٦٠٤٧ ظفر بالشّرّ من رکبه. فیروزى یابد بشرّ هر که سوار آن باشد یعنى عزم و قصد آن داشته باشد، یا این که هر که بالفعل مباشر شرّ باشد فیروزى یابد بر شرّهاى دیگر نیز.

٦٠٤٨ ظفر بالشّیطان من غلب غضبه. فیروزى یابد بر شیطان هر که مالک شود خشم خود را، یعنى آنرا در فرمان خود دارد.

٦٠٤٩ ظفر الشّیطان بمن ملکه غضبه. فیروزى یابد شیطان بر کسى که مالک او شود خشم او، یعنى او را در فرمان خود دارد.

٦٠٥٠ ظفر الهوى بمن انقاد لشهوته. فیروزى یابد هوا بر کسى که فرمان برد خواهش خود را، یعنى همین که کسى فرمان خواهش خود برد هوا غالب شود بر او و همیشه او را در فرمان خود دارد و همه اوقات گرفتار خواهشى باشد.

٦٠٥١ ظلم المروءة من منّ بصنیعه. ستم کند مروّت را کسى که منت گذارد بر احسان خود. مراد به «ستم کردن بر مروّت» اینست که مروّت او یعنى مردى یا آدمیت او بسبب آن منت گذاشتن فاسد و باطل گردد، پس گویا ستم کرده بر آن.

٦٠٥٢ ظفر بفرحة البشرى من اعرض عن زخارف الدّنیا. فیروزى یابد بشادمانى مژده هر که رو بگرداند از زینتهاى دنیا، یعنى مژده داخل شدن بهشت و دریافتن نعمتهاى آنرا.

٦٠٥٣ ظفر بجنّة المأوى من غلب الهوى. فیروزى یابد بجنة المأوى کسى که غلبه کند بر خواهش، یعنى فرمان آن نبرد و آنرا در فرمان خود دارد، و مراد به «جنّة المأوى» بهشت است که مأوى و جایگاه مؤمنان است یا نام بهشت خاصّى است چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٠٥٤ ظلم الضّعیف افحش الظّلم. ستم ضعیف یعنى بر ضعیف قبیح‏ترین ستم است.

٦٠٥٥ ظلم المستسلم اعظم الجرم. ستم کردن مستسلم یعنى بر کسى که مطیع و منقاد باشد بزرگترین گناه است، یعنى ستم اگر چه همه أفراد آن بد است، ستم کردن بر کسى که مطیع و فرمانبردار باشد مثل ظلم حاکم بر رعایاى خود که فرمانبردار او باشند قبیح ترست، و گناه آن بیشترست از سایر افراد ستم، مثل ستم بر کسى که سرکش باشد و در فرمان نباشد.

٦٠٥٦ ظلم الاحسان قبح الامتنان. ستم احسان زشتى منت گذاشتن است، یعنى ستم بر احسان اینست که احسان-

کننده آنرا تیره و ناصاف گرداند بزشتى منت گذاشتن.

٦٠٥٧ ظلم نفسه من عصى اللّه و اطاع الشّیطان. ستم کند بر نفس خود هر که نافرمانى کند خدا را و فرمان برد شیطان را.

٦٠٥٨ ظلم السّخاء من منع العطاء. ستم کند سخاوت را کسى که منع کند عطا را، مراد اینست که منع کننده عطا و بخشش نیز داخل ظالمان و ستم کنندگان است و ظلم او بر اصل خصلت فاضله سخاوت است که او را در باره خود فاسد و باطل کند.

٦٠٥٩ ظلّ اللّه سبحانه فى الآخرة مبذول لمن اطاعه فى الدّنیا. سایه خداى سبحانه در آخرت عطا کرده شده باشد از براى هر که فرمانبردارى او کند در دنیا. مراد به «سایه خدا» لطف و مرحمت اوست.

٦٠٦٠ ظلم العباد یفسد المعاد. ستم بندگان فاسد میکند روز بازگشت را، یعنى ستم بر بندگان خدا یا ستم بندگان بعضى بر بعضى.

٦٠٦١ ظاهر اللّه سبحانه بالعناد من ظلم العباد. آشکار کرده با خداى سبحانه دشمنى را کسى که ستم کند بندگان او را.

٦٠٦٢ ظلم المرء فى الدّنیا عنوان شقائه فى الآخرة. ستم کردن مرد در دنیا عنوان بدبختى اوست در آخرت، «عنوان» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى سر سخن است یا دلیل و علامت.

٦٠٦٣ ظلم المعروف من وضعه فى غیر اهله.

ستم کند احسان را کسى که بگذرد آنرا در غیر اهل آن، یعنى بکند آنرا بکسى که أهلیت آن نداشته باشد باعتبار بدیى که داشته باشد مثل این که ستمکار باشد یا کفران نعمت کند.

٦٠٦٤ ظلم نفسه من رضى بدار الفناء عوضا عن دار البقاء. ستم کند نفس خود را کسى که راضى شود بسراى فنا که دنیاست بعوض سراى بقا که آخرت است، یعنى کسى که از سر آخرت بگذرد از براى دنیا، و دنیا را عوض آخرت بگیرد.

٦٠٦٥ ظفر بجنّة المأوى من اعرض عن شهوات الدّنیا. فیروزى یابد بجنة المأوى کسى که رو بگرداند از خواهشهاى دنیا، و در بعضى نسخه‏ها «زخارف» بجاى «شهوات» واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست که: رو بگرداند از آرایشهاى دنیا ، و «جنة المأوى» مکرّر مذکور شد که بهشت است یا بهشت خاصى.

٦٠٦٦ ظلّ الکرام رغد هنیى‏ء. سایه کریمان واسع نیکوى گواراست.

٦٠٦٧ ظلّ اللّئام نکد وبى‏ء. سایه لئیمان تیره وبادار است. مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است یا صاحبان سخاوت وجود. و به «لئیمان» مقابل آن به هر یک از دو معنى، و مراد به «سایه ایشان» لطف و احسان ایشانست «وبا» چنانکه قبل ازین مذکور شد بیماریى را گویند که عامّ باشد و مراد در اینجا مطلق علت و مفسده معنویست،

و «بودن احسان لئیمان تیره وبادار» ظاهرست، چه اگر هیچ نحو خفتى و ذلّتى با آن نباشد آمیخته بکمال منت خود البته باشد.

٦٠٦٨ ظاهر القرآن انیق، و باطنه عمیق. ظاهر قرآن خوش آینده است، و باطن آن عمیق است. «خوش آیندگى ظاهر آن» ظاهرست، و «عمیق بودن باطن آن» باعتبار اینست که در باطن آن معانى و أسرار بسیار باشد که ببعضى از آنها بفکر پى توان برد و بعضى دیگر أفکار بشرى از آن قاصرست و بجز بوحى و الهام معلوم نتواند شد.

٦٠٦٩ ظاهر الاسلام مشرق، و باطنه مونق. ظاهر اسلام درخشنده است، و باطن آن خوش آینده. «درخشندگى ظاهر آن» باعتبار اینست که مجرّد تلبس بظاهر آن باعث پاکیزگى وضع و حال و محفوظ بودن جان و مال و بیرون آمدن از تاریکى ذلّت و خوارى و تابش انوار کرامت ظاهرى مى‏گردد. و «باطن آن خوش آینده است» باعتبار این که اعتقاد بآن در باطن نیز و عمل بآن بر وجهى که باید باعث سعادت و نیکبختى دنیوى و أخروى گردد.

٦٠٧٠ ظلف النّفس عمّا فى ایدى النّاس هو الغنى الموجود. بازداشتن نفس از آنچه در دستهاى مردم است یعنى طمع نکردن در آنها آنست توانگرى یافت شده، یعنى توانگریى که هر وقت یافت تواند شد و موقوف بر کسب مال و اسبابى نیست، یا این که توانگریى که یافت تواند شد همین است، و توانگرى ظاهرى در حقیقت توانگرى نیست بلکه آمیخته بصد گونه فقر و حاجت است.

٦٠٧١ ظلف النّفس عن لذّات الدّنیا هو الزّهد المحمود. باز داشتن نفس از لذّتهاى دنیا آنست زهد ستوده شده یعنى زهد ستوده‏

شده اینست که کسى منع کند نفس را از لذّتهاى دنیا و رغبت در مطلق آنها نکند نه این که مانند اکثر زاهدان خود را منع کنند از بعضى غذاها و لباسها از براى تحصیل جاه و اعتبار که آنها أعظم مطالب و مقاصد دنیوى است و ضرر آنها زیاده از سایر آن مقاصد است.

٦٠٧٢ ظرف المؤمن نزاهته عن المحارم، و مبادرته الى المکارم. ظرف مؤمن پاکیزگى اوست از حرامها، و پیشى گرفتن اوست بسوى مکرمتها.

«ظرف» بفتح ظاء نقطه‏دار و سکون راء بى نقطه بمعنى نیکوئى رو و هیئت است یا زیرکى و افروختگى فطنت، و هر یک در اینجا مناسب است، و «مکرمت» بضمّ راء کردن کاریست که دلیل گرامى بودن و بلندى مرتبه باشد.

٦٠٧٣ ظفر بسنىّ المغانم واضع صنائعه فى الاکارم. فیروزى یافته بسنىّ غنیمتها یعنى بلند مرتبه آنها یا روشن و درخشنده آنها گذارنده احسانهاى خود در مردم گرامى، یعنى کسى که احسانهاى خود را بمردم بلند مرتبه کند نه بمردم دنى پست مرتبه.

٦٠٧٤ ظنّ ذوى النّهى و الالباب اقرب شی‏ء من الصّواب. گمان صاحبان عقلها و خردها نزدیکتر چیزیست بصواب. یعنى گمان ایشان‏

بتحقیق نزدیکترست از جزم دیگران.

٦٠٧٥ ظالم النّاس یوم القیامة منکوب بظلمه معذّب محروب. ستم کننده مردم در روز قیامت منکوب باشد بسبب ستم خود و معذّب باشد و محروب، «منکوب» کسى را گویند که رسیده باشد باو نکبتى یعنى مصیبتى، و «معذّب» یعنى عذاب کرده شده، و «محروب» کسى را گویند که ربوده شده باشد از او مال او.

و مراد به «محروب بودن ستمکار در روز قیامت» اینست که أعمال خیرى اگر داشته باشد ربوده مى‏شود از او و داده مى‏شود بآنان که ظلم کرده بر ایشان، یا فیض و رحمت حق تعالى از او ربوده مى‏شود یعنى باو نمى‏رسد و تهیدست مى‏ماند مانند کسى که أموال او را ربوده باشند.

٦٠٧٦ ظلم المرء یوبقه و یصرعه. ستم کردن مرد هلاک میکند او را و مى‏اندازد او را بر زمین یعنى مى‏اندازد او را از مرتبه که داشته باشد و پست مرتبه میکند.

٦٠٧٧ ظلم الاحسان وضعه فى غیر موضعه. ستم بر احسان گذاشتن آنست در غیر جاى آن، یعنى کردن آن نسبت بکسى که أهلیت آن نداشته باشد.

٦٠٧٨ ظلامة المظلومین یمهلها اللّه سبحانه و لا یهملها. حقّ مظلومان که بظلم برده شده باشد مهلت مى‏دهد آنرا خداى سبحانه، و وا نمى‏گذارد آنرا، یعنى گاه هست که بسبب مصلحتى تأخیر میکند در گرفتن آن‏

از ظالم و مهلت مى‏دهد ظالم را امّا این نمى‏شود که بالکلیه آنرا واگذارد و نگیرد آنرا، و البته طلب آن مى‏شود از او در دنیا یا آخرت.

٦٠٧٩ ظلم الیتامى و الایامى ینزل النّقم و یسلب النّعم اهلها. ستم کردن بر یتیمان و بیوه زنان فرود مى‏آورد عقوبتها را، و مى‏رباید نعمتها را از اهل آنها، یعنى هر گاه اهل آن نعمتها صاحب آن ظلم باشند، یا این که آن ظلم گاهى سبب این مى‏شود که عقوبتهاى عامّ فرود آید و سلب شود نعمتها از اهل آنها هر چند آنها ظالم نباشند، و همین مجرّد شراکتى داشته باشند در شهرى یا دهى، و قبل ازین مذکور شد که: گاه هست که از براى مصلحتى چنین عذابها نازل مى‏شود، و این اگر چه بحسب ظاهر ظلم است بر آنان که ظالم نباشند نهایت حق تعالى در قیامت تدارک و تلافى ایشان بر وجهى بکند که ایشان را کمال رضا و خشنودى بآن حاصل شود و اگر بالفرض آنان که خود ظلم نکنند قادر باشند بر منع ظالمان و تقصیر کنند در آن، همان تقصیر کافیست از براى جواز فرو گرفتن عذاب ایشان را نیز.

حرف عین


حرف «عین» بلفظ «علیک»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «عین» بلفظ «علیک» در خطاب مفرد یعنى در کلامى که متوجه یک کس بوده، و فرموده‏اند: «علیک» یعنى فرا گیر آنرا، یا لازم باش آنرا و جدا مشو از آن، و حاصل هر دو یکیست، و فصل بعد ازین در ذکر فقراتى است که خطاب بجمع بلفظ «علیکم» شده یعنى فرا گیرید آنرا، یا لازم باشید آنرا، و جدا مشوید از آن.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٠٨٠ علیک بالآخرة تاتک الدّنیاة صاغر. فراگیر آخرت را و لازم باش آنرا تا بیاید ترا دنیا خوار و ذلیل، یعنى اگر تو لازم باشى آخرت را و سعى کنى از براى آن و جدا نشوى از آن، دنیا خود بخود بى سعى و تلاش مى‏آید نزد تو خوارى و فروتنى کننده جهت این که قبول کنى آنرا.

٦٠٨١ علیک بالحکمة فانّها الحلیة الفاخرة. فراگیر حکمت را و لازم باش آنرا پس بدرستى که آن زیوریست فاخر.

مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد «علم راست و کردار درست است» و «فاخر» هر چیز نفیس و نیکوئیست.

٦٠٨٢ علیک بالحیاء فانّه عنوان النّبل. لازم باش شرم را پس بدرستى که آن عنوان نبل است یعنى سر سخن یا دلیل آنست و «نبل» بضمّ نون و سکون باء بمعنى نجابت است یا تندى فطنت.

٦٠٨٣ علیک بالسّخاء فانّه ثمرة العقل. لازم باش سخاوت را پس بدرستى که آن میوه عقل است، چه هر گاه عقل داند که سخاوت سبب سعادت دنیا و آخرت است و جمع مال و نگاه داشتن آن بغیر از زیان و خسران دنیا و آخرت حاصلى ندارد پس ثمره آن اینست که فرا گیرد سخاوت را و از آن جدا نشود.

٦٠٨٤ علیک بالحلم فانّه ثمرة العلم . لازم باش بردبارى را پس بدرستى که آن میوه علم است، زیرا که عالم فضیلت بردبارى و بلندى مرتبه آن را خوب میداند پس ثمره علم او اینست که عمل کند بآن و لازم باشد چنان فضیلتى را.

٦٠٨٥ علیک بالمشاورة فانّها نتیجة الحزم. لازم باش مشورت کردن را پس بدرستى که آن نتیجه حزم و دور اندیشى است، زیرا که حزم و دور اندیشى اینست که آدمى بقدر مقدور سعى کند در این که آنچه کند عاقبت آن نیک باشد و مفسده بر آن مترتّب نشود، و ظاهرست که عمده اسباب تحصیل ظنّ باین در هر کارى مشورت با عقلاست و این که ایشان مصلحت در آن دانند پس نتیجه حزم اینست که در هر کارى مشورت با ایشان بشود و از آن جدائى نشود.

٦٠٨٦ علیک بالتّقى فانّه خلق الانبیاء. لازم باش تقوى را یعنى پرهیزگارى یا ترس از خدا را، پس بدرستى که آن خصلت پیغمبران است.

٦٠٨٧ علیک بالرّضى فى الشّدّة و الرّخاء. لازم باش رضا و خشنودى را در سختى و فراخى، یعنى رضا و خشنودى را به آن چه خدا از براى تو تقدیر کرده.

٦٠٨٨ علیک بالسّکینة فانّها افضل زینة.

لازم باش آرام را پس بدرستى که آن افزونتر زینتى است.

٦٠٨٩ علیک بالعلم فانّه وراثة کریمة. فراگیر علم را پس بدرستى که آن میراث بردنى است گرامى، زیرا که علم میراث انبیاست صلوات اللّه و سلامه علیهم پس هر که عالم شود او از ایشان میراث برده چنانکه در احادیث وارد شده که: علماء ورثه انبیااند .

٦٠٩٠ علیک بالاناة فانّ المتانّى حرىّ بالاصابة. لازم باش تأنّى را پس بدرستى که تأنّى کننده سزاوارست بدرست کردن.

مراد تأنّى در کارهاست و شتاب نکردن در آنها، و این که کارى که بتأنّى کرده شود در اکثر درست کرده شود و آنچه بشتاب کرده شود کم است که خوب شود.

٦٠٩١ علیک باخلاص الدّعاء فانّه اخلق بالاجابة. فراگیر اخلاص در دعا را پس بدرستى که آن سزاوارترست باجابت.

مراد به «اخلاص در دعا» اینست که با کمال حضور قلب و توجّه تامّ بآن باشد و آمیخته بذکر و فکر دیگر نباشد و در آن باب توسّل او بخداى عزّ و جلّ خالص باشد و قطع امید از غیر او بالکلیه بکند.

٦٠٩٢ علیک بالشّکر فى السّرّاء و الضّرّاء. لازم باش شکر را در شادى و سختى، زیرا که شکر در نعمت باعث افزونى آن شود و در بلا باعث رفع آن.

٦٠٩٣ علیک بالصّبر فى الضّیق و البلاء.

لازم باش صبر را در تنگى و بلا، زیرا که ثواب صبر عظیم است و الم بلا را سبک گرداند و گشایش دهد و مانع از نزول بلاى دیگر شود چنانکه مکرّر بتفصیل مذکور شد.

٦٠٩٤ علیک بالعقل فلا مال اعود منه. لازم باش عقل را پس نیست مالى سودمندتر از آن. مراد ملازمت فرمانبردارى عقل است و عمل بمقتضاى آن، یا سعى در تقویت و افزونى آن بفکرها و تجربتها و مانند آنها.

٦٠٩٥ علیک بالقنوع فلا شی‏ء ادفع للفاقة منه. لازم باش خشنود بودن بنصیب و بهره خود را، پس نیست چیزى دفع کننده‏تر مر درویشى را از آن. ظاهر اینست که این باعتبار این باشد که این معنى بالخاصیّه درویشى را دفع کند. و ممکن است که باعتبار این باشد که با وجود آن دیگر او را فقر و حاجتى نماند پس در حقیقت توانگر باشد نه درویش.

٦٠٩٦ علیک بالادب فانّه زین الحسب. فراگیر ادب را پس بدرستى که آن زینت حسب است.

مراد به «حسب» چنانکه در فصل سابق مذکور شد کرم و شرفیست که آدمى خود تحصیل کرده باشد، یا مال یا دین یا آنچه شمرده شود از مفاخر پدران این کس. و مراد به «ادب» نیز در آنجا مذکور شد.

٦٠٩٧ علیک بالتّقوى فانّه اشرف نسب. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن شریفترین نسبى است، یعنى پرهیزگار بودن شریفتر از هر نسبى است که باعث شرافت شود مثل سیادت و مانند آن.

٦٠٩٨ علیک بالزّهد فانّه عون الدّین.

فراگیر زهد را پس بدرستى که آن یارى کننده دینداریست، مراد به «زهد» بى‏رغبتى در دنیاست چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٠٩٩ علیک بالعفّة فانّها نعم القرین. لازم باش عفت را پس بدرستى که آن نیکو همنشینى است، «عفت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى باز ایستادن از حرامهاست.

٦١٠٠ علیک بحسن الخلق فانّه یکسبک المحبّة. فراگیر نیکوئى خوى را پس بدرستى که آن کسب مى‏فرماید ترا دوستى، یعنى باعث این مى‏شود که مردم ترا دوست دارند و این أمریست سودمند در دنیا و آخرت.

٦١٠١ علیک بالبشاشة فانّها حبالة المودّة. لازم باش گشاده‏روئى را پس بدرستى که آن دام دوستى است یعنى دامیست که بآن دوستى مردم را توان شکار کرد.

٦١٠٢ علیک بالاحتمال فانّه ستر العیوب. لازم باش احتمال را پس بدرستى که آن پرده عیبهاست. مراد به «احتمال» بردبارى و تحمل بى‏ادبیهاى مردم است، یا بر خود گرفتن مؤنات و اخراجات مردم.

٦١٠٣ علیک بذکر اللّه فانّه نور القلب.

لازم باش یاد خدا را پس بدرستى که آن نور دل است، یعنى باعث روشنى آن مى‏شود. و در بعضى نسخه‏ها «القلوب» بجاى «القلب» است و بنا بر این ترجمه اینست که: «آن نور دلهاست» و این بفقره سابق موافق‏ترست.

٦١٠٤ علیک بالصّدق فانّه خیر مبنىّ. لازم باش راستى را، پس بدرستى که آن خیریست بنا گذاشته شده. و ممکن است که «خیر مبنىّ» باضافه خوانده شود و معنى این باشد که: بهترین بنا گذاشته شده‏ایست و در بعضى نسخه‏ها بجاى «مبنىّ»: «منبى‏ء» ذکر شده است بتقدیم نون بر باء بصیغه اسم فاعل از «إنباء» و بنا بر این ترجمه اینست که: آن بهترین خبر دهنده‏ایست یعنى بهترین خبریست و آنرا «خبر دهنده» گفتن بر سبیل مجازست.

و ممکن است که ضمیر راجع بصدق بمعنى صادق باشد یعنى راستگو بهترین خبر دهنده ایست، و بنا بر این «خبر دهنده گفتن آن» بر سبیل حقیقت است و اوّل ظاهرترست و موافق است با سجع فقره آینده.

٦١٠٥ علیک بالحلم فانّه خلق مرضىّ. لازم باش بردبارى را پس بدرستى که آن خوئى است پسندیده شده.

٦١٠٦ علیک بالوفاء فانّه اوقى جنّة. لازم باش وفادارى را پس بدرستى که آن نگاهدارنده‏تر سپرى است. و در بعضى نسخه‏ها «أوفى» بفاست نه بقاف، و بنا بر این ترجمه این است که: آن رساتر سپرى است.

٦١٠٧ علیک بصالح العمل فانّه الزّاد الى الجنّة.

لازم باش عمل شایسته را پس بدرستى که آن توشه است بسوى بهشت.

٦١٠٨ علیک بالورع فانّه خیر صیانة. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن بهترین نگاهدارییست، پرهیزگارى را نگاهدارى گفتن باعتبار اینست که آن نگاهدارى نفس است از محرّمات

٦١٠٩ علیک بالامانة فانّها افضل دیانة. لازم باش امین بودن را پس بدرستى که آن افزونتر دیندارییست.

٦١١٠ علیک بطاعة من لا تعذر بجهالته. لازم باش فرمانبردارى کسى را که معذور نیستى در ندانستن او. مراد امام زمان است چنانکه مشهور است حدیث حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله که فرموده: هر که بمیرد و نداند امام زمان خود را بمیرد مردن جاهلیت، یعنى کفار عرب که پیش از اسلام بودند، و تعبیر از امام باین عبارت اشاره بدلیل وجوب فرمانبردارى اوست، چه ظاهرست که کسى که شناختن او واجب باشد فرمانبردارى او واجب باشد و اگر نه چه ثمره بر شناخت او مترّتب شود

٦١١١ علیک بحفظ کلّ امر لا تعذر باضاعته. لازم باش نگاهدارى هر امرى را که معذور نباشى در ضایع کردن آن. مراد تأکید در محافظت بر واجبات است که آدمى معذور نیست در ضایع کردن آنها.

٦١١٢ علیک بالاحسان فانّه افضل زراعة و اربح بضاعة. لازم باش احسان را پس بدرستى که آن افزونتر زراعتى است، و سود کننده‏تر سرمایه‏ایست.

٦١١٣ علیک بالاخلاص فانّه سبب قبول الاعمال و افضل الطّاعة.

لازم باش اخلاص را پس بدرستى که آن سبب قبول عملهاست و افزونتر طاعتى است. مراد به «اخلاص» چنانکه مکرّر مذکور شد خالص گردانیدن عمل است از براى حق تعالى و رضاى او و تقرّب باو و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر که منافى آن باشد.

٦١١٤ علیک بالرّفق فانّه مفتاح الصّواب و سجیّة اولى الالباب. لازم باش نرمى را پس بدرستى که آن کلیه صواب است و خصلت صاحبان عقلهاست، «صواب» بمعنى درست است و مراد سلوک درست و کارهاى درست است.

٦١١٥ علیک بمقارنة ذى العقل و الدّین فانّه خیر الاصحاب. لازم باش همراهى صاحب عقل و دین را پس بدرستى که چنین کسى بهترین مصاحبان است.

٦١١٦ علیک بالقصد فى الامور، فمن عدل عن القصد جار، و من اخذ به عدل. لازم باش میانه روى را در کارها، پس کسى که میل کند از میانه روى ستم کند، و کسى که فرا گیرد میانه روى را عدل ورزد، یعنى میانه روى در هر کار عدل است و شایسته، و میل از آن ستم و ظلم است و ناشایست.

٦١١٧ علیک بادمان العمل فى النّشاط و الکسل. لازم باش دایم داشتن عمل را در نشاط و کاهلى. مراد به «نشاط» اینست که رغبت و شوق بعمل باشد و به کاهلى خلاف آن، و این که سنگین و گران باشد آن بر او، و در أمر به «لازم بودن عمل در هر دو حال» در أعمال واجبى شبهه نیست، و امّا در أعمال سنتى، پس در بعضى أحادیث وارد شده که در وقت کاهلى ترک آن‏

بهترست و عملى که نشاطى در آن نباشد أجرى ندارد.

٦١١٨ علیک بالعفاف و القنوع، فمن اخذ به خفّت علیه المؤن. لازم باش پرهیزگارى و قنوع را، پس هر که فرا گیرد آن را سبک گردد بر او اخراجات. مراد به «قنوع» راضى بودن بنصیب و بهره خود است از دنیا، «و هر که فرا گیرد آنرا» یعنى قنوع را یا هر یک از پرهیزگارى و قنوع را.

٦١١٩ علیک بالصّبر و الاحتمال، فمن لزمهما هانت علیه المحن. لازم باش صبر و تحمل را، پس هر که لازم شود آنها را سهل مى‏گردد بر او محنتها.

٦١٢٠ علیک بالاستعانة بالهک و الرّغبة الیه فى توفیقک و ترکک کلّ شائنة او لجتک فى شبهة او اسلمتک الى ضلالة. لازم باش یارى جستن بخداى خود را، و رغبت کردن بسوى او را در توفیق دادن تو، و ترک نمودن تو هر صفت زشت کننده را که داخل کند ترا در شبهه یا بسپارد ترا بسوى گمراهى. «توفیق» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى تهیه نمودن اسباب خیرست از براى کسى، و مراد اینست که: لازم باش یارى جستن بخدا را، و رغبت بسوى او را در این که توفیق دهد ترا در این که ترک کنى تو هر صفت زشت کننده را که ترا در شبهه اندازد یا بگمراهى رساند. ممکن است که و «ترکک» عطف باشد بر «الرّغبة» و معنى این باشد که: و لازم باش این را که ترک کنى، تا آخر.

٦١٢١ علیک بمکارم الخلال و اصطناع الرّجال فانّهما یقیان مصارع‏

السّوء و یوجبان الجلالة. لازم باش خصلتهاى گرامى را، و احسان کردن بمردان را، پس بدرستى که اینها نگاه مى‏دارند از جایگاههاى افتادن در بدى یا از افتادن در بدى، و واجب مى‏سازند بزرگى را، یعنى سبب بزرگى میشوند.

٦١٢٢ علیک بالعفاف فانّه افضل شیم الاشراف. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن افزونترین خصلتهاى مردم بلند مرتبه است.

٦١٢٣ علیک بترک التبذیر و الاسراف و التّخّلق بالعدل و الانصاف. لازم باش ترک تبذیر و اسراف را، و خصلت کردن عدل و انصاف را. «تبذیر» و «اسراف» هر دو بیک معنى است، و همچنین «عدل» و «انصاف» چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦١٢٤ علیک بطاعة اللّه سبحانه فانّ طاعة اللّه فاضلة على کلّ شی‏ء. لازم باش فرمانبردارى خدا را پس بدرستى که فرمانبردارى خدا افزون است بر هر چیزى.

٦١٢٥ علیک بالاعتصام باللّه فى کلّ امورک فانّها عصمة من کلّ شی‏ء. لازم باش چنگ در زدن بخدا را در همه کارهاى خود پس بدرستى که این نگاهدارییست از هر چیزى یعنى از هر آفتى و شرّى.

٦١٢٦ علیک بلزوم الصّمت فانّه یلزمک السّلامة، و یؤمنک النّدامة. فراگیر جدا نشدن از خاموشى را، پس بدرستى که این لازم تو مى‏سازد سلامتى را،

و ایمن مى‏گرداند ترا از پشیمانى.

٦١٢٧ علیک بمنهج الاستقامة فانّه یکسبک الکرامة، و یکفیک الملامة. لازم باش راه واضح راست روى را، پس بدرستى که این کسب مى‏فرماید ترا گرامى بودن، و باز مى‏دارد از تو سرزنش را.

٦١٢٨ علیک باخوان الصّفاء فانّهم زینة فى الرّخاء و عون فى البلاء. فراگیر برادران پاک درون را، پس بدرستى که ایشان آرایشى‏اند در فراخى، و یارى کننده‏اند در بلا.

٦١٢٩ علیک بتقوى اللّه فى الغیب و الشّهادة و لزوم الحقّ فى الغضب و الرّضى. لازم باش ترس از خدا را در نهان و آشکار، و جدا نشدن از حق را در خشم و خشنودى.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و شیخ صدوق رحمه اللّه بعد از آنچه نقل کردیم گفته که: و کلام در قدر نهى شده از آن، و نقل کرده حدیثى از حضرت امیر المؤمنین‏

صلوات اللّه و سلامه علیه که شخصى سؤال کرده از آن حضرت از قدر- پس فرموده آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه که: بحریست عمیق پس فرو مرو در آن. باز سؤال کرده مرتبه دوّم، پس فرموده آن حضرت که: راهیست تاریک پس مرو بآن راه. باز سؤال کرده مرتبه سیم. پس فرموده که: سرّ خداست پس متکلف آن مشو، و حدیث طویل دیگر نیز نقل کرده از آن حضرت صلوات اللّه علیه که در آن نیز نهى شده از آن.

و پوشیده نیست که حدیث اوّل موافق است با این فقره مبارکه که در اینجا نقل شده.

و شیخ مفید رحمه اللّه حکم بصحت این حدیثها نکرده و گفته که: بر تقدیرى که آنها صحیح باشد دو احتمال دارد: یکى آنکه- نهى مخصوص جمعى باشد که خوض درین قسم مطالب نتوانند کرد و تأمّل در اینها باعث ضلال ایشان شود و شامل جمیع مکلفین نباشد.

دوم این که- نهى از تحقیق معنى قضا و قدر نباشد بلکه نهى از تفکر در اسرار قضا و قدر باشد و از خوض در آنها و طلب علتى از براى هر فعلى از افعال خداى عزّ و جلّ و هر حکمى از احکام او، زیرا که آن چیزى نیست که عقول بشرى بآن تواند رسید بلکه همین باید دانست که هر چه کرده از روى حکمت و مصلحت است و هیچ چیز را باطل و عبث خلق نکرده و قرار نداده چنانکه در قرآن مجید فرموده: وَ ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما لاعِبِینَ یعنى خلق نکردیم ما آسمانها و زمین و آنچه را میانه آنها باشد بازى کننده. و فرموده: أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً، یعنى آیا گمان برده‏اید شما این که خلق کرده‏ایم ما شما را عبث یعنى بازى کننده یا از براى عبث و بازى. و فرموده: إِنَّا کُلَّ شَیْ‏ءٍ خَلَقْناهُ بِقَدَرٍ،

یعنى بدرستى که ما خلق کرده‏ایم هر چیزى را بقدر یعنى بحقّ و گذاشته‏ایم آنرا در موضع آن، انتَهى‏ ما افادَ و لَقَد أحسَنَ و أجادَ.

بعد از آن شیخ صدوق رحمه اللّه دو حدیث دیگر نقل کرده: یکى آنکه- حضرت امیر المؤمنین صلوات اللّه و سلامه علیه نقل فرمود از نزد دیوارى که میل کرده بود بمکان دیگر، پس کسى گفت بآن حضرت که: یا أمیر المؤمنین آیا مى‏گریزى از قضاى خداى تعالى- پس آن حضرت فرمود که: مى‏گریزم از قضاى خداى تعالى بقدر او.

و دویم این که- کسى پرسید از حضرت صادق صلوات اللّه علیه از تعویذها که آیا دفع میکند از قدر چیزى را- پس آن حضرت فرمود که: آنها هم از قدرست.

و با وجود خفاى معنى این دو حدیث متعرّض بیان آنها نشده و گمان فقیر اینست که «قضا» و «قدر» درین دو حدیث بمعنى علم مى‏تواند بود و مراد بحدیث اوّل این مى‏تواند بود که: مى‏گریزم از آنچه خدا علم بآن دارد به آن چه بآن نیز علم دارد و حاصل آن باشد که آنچه واقع مى‏شود خدا علم بآن دارد پس اگر در زیر دیوار مایل بمانم و آن بر روى من بیفتد علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، و اگر از آنجا بگریزم بجاى دیگر و سالم بمانم علم خدا بآن تعلق گرفته خواهد بود، پس علم خدا را علت امرى نباید دانست بلکه رعایت آنچه عقلا و شرعا در کار است باید نمود و هر گاه آن واقع شود معلوم مى‏شود که علم خدا هم بآن تعلق گرفته بوده.

و ممکن است که تعبیر به «قضا» در اوّل و به «قدر» در ثانى باعتبار این باشد که اگر در زیر دیوار بماند مجرّد قضاست یعنى علم خدا بآن تعلق گرفته امّا آن را خلاف مصلحت دانسته، و اگر بگریزد آن قدرست، یعنى علم خدا بآن تعلق گرفته و آن را موافق حکمت و مصلحت هم دانسته، و مراد بحدیث دوّم این مى‏تواند بود که هر چه واقع مى‏شود علم خدا بآن بر نحوى که واقع مى‏شود تعلق گرفته و [قدر] همان است پس اگر کسى مثلا تعویذ نکند و بلائى پیش او آید علم خدا بآن تعلق‏

گرفته بوده و اگر کسى تعویذ کند و دفع بلاها از او شود علم خدا بآن تعلق گرفته بوده و [قدر] در باره او این بوده، پس تعویذ چیزى از قدر را دفع نمى‏کند بلکه اگر واقع شود آن هم داخل قدر خواهد بود و رسیدن بلا باو درین صورت قدر نخواهد بود، پس تعویذ بلا را دفع میکند و قدر را دفع نمى‏کند و حاصل این است که: حق تعالى چنین مقرّر کرده که اگر تعویذ نکند فلان بلا باو برسد و اگر بکند آن بلا دفع شود و در ازل علم بهر طرف که واقع مى‏شود دارد، و آن را «قضا و قدر» گویند و علم سابق علت وقوع یک طرف نمى‏شود بلکه آن تابع اینست، و بنا بر این هر گاه کسى تعویذ بکند دفع بلائى کرده که بر تقدیر عدم تعویذ مقدّر بود و دفع قدر واقعى نکرده چه در واقع قدر درین صورت دفع بلا ازو خواهد بود نه رسیدن بلا باو، و اللّه تعالى یعلم.

و چون این مطلب از مشکلات بود و بر اکثر مردم مشتبه و بآن اعتبار جمعى توّهم جبر در افعال خود و عدم اختیار در آنها مى‏کردند قدرى تفصیل قول در آن مناسب نمود هر چند ملایم وضع این کتاب نبود.

٦٠٣٥ طوبى للزّاهدین فى الدّنیا، الرّاغبین فى الآخرة، اولئک اتّخذوا الارض بساطا، و ترابها فراشا، و ماءها طیبا، و القرآن شعارا، و الدّعاء دثارا، و قرضوا الدّنیا على منهاج المسیح عیسى بن مریم على نبیّنا و علیه السّلام. خوشا از براى بى رغبتان در دنیا، رغبت کنندگان در آخرت، ایشانند که فرا گرفته‏اند زمین را بساطى، و خاک آنرا فراشى، و آب آنرا بوى خوشى، و قرآن را شعارى، و دعا را دثارى، و بریده‏اند دنیا را بر طریقه مسیح عیسى بن مریم بر پیغمبر

ما باد و بر او باد درود. «فرا گرفته‏اند زمین را بساطى» بساط و فراش هر دو بمعنى فرشى است که پهن کرده شود، و مراد اینست که: فرش ایشان همین زمین و خاک آن باشد و فرشى دیگر بر روى آن نیندازند، و «آب آن را طیبى» یعنى بوى خوشى که بر خود پاشند مثل گلاب و عرقها، همان آب است و دیگر بوى خوشى ندارند، و «شعار» چنانکه مکرّر مذکور شد جامه را گویند که ملاصق بدن و موى آن باشد، و «دثار» بکسر دال جامه را گویند که بر بالاى آن پوشند و مراد اینست که قرآن مجید و دعا را همیشه با خود دارند و از خود جدا نکنند مانند آن جامه و از براى اشعار بزیادتى ملازمت قرآن آنرا بمنزله شعار گرفته و دعا را بمنزله دثار. و «بریده‏اند دنیا را» یعنى گذرانیده‏اند آنرا و طىّ کرده‏اند ایّام عمر خود را از آن بر طریقه حضرت عیسى علیه السّلام که زهد و بى‏رغبتى او در دنیا مشهورست و محتاج ببیان نیست.

حرف ظاء

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «ظاء» نقطه‏دار.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٠٣٦ ظنّ المومن کهانة. گمان مؤمن کهانت است «کهانت» خبر دادن بغیب است و در میان عرب در اوایل اسلام و قبل از آن کاهنان بسیار بودند که خبر مى‏دادند ببعضى امور غیبى از روى قواعدى چند که داشته‏اند و مراد درین فقره مبارکه اینست که گمان مؤمن و حدس او بمنزله کهانت است و بسیارست که بنا بر قوّت حدسى که دارد گمان مى‏برد ببعضى امور غیبى.

٦٠٣٧ ظلم المستشیر ظلم و خیانة. ظلم کردن بر مشورتجو ظلم است و خیانت. مراد به «ظلم کردن مشورتجو» این است که با کسى که مشورت میکند آنچه را راى صواب داند باو نگوید و مراد اینست که این هم از اقسام ظلم و خیانت است و مذموم است و نباید کرد.

٦٠٣٨ ظنّ الرّجل على قدر عقله. گمان مرد بر اندازه عقل اوست، یعنى راستى و درستى گمان او بقدر عقل اوست هر چند عقل کسى بیشتر باشد گمانهاى او راستر و درستر باشد.

٦٠٣٩ ظنّ الانسان میزان عقله، و فعله اصدق شاهد على اصله. گمان آدمى ترازوى عقل اوست، و کردار او راستگوتر گواهیست بر اصل و نژاد او،

یعنى از گمانهاى او و درست در آمدن آنها یا خلاف آن قدر عقل او را مى‏توان یافت، و «کردار او راستگوتر گواهیست بر اصل و نژاد او» یعنى کردار نیکو گواه گرامى بودن أصل و نژاد اوست، و کردار بد گواه دنائت و پستى أصل و نژاد او.

٦٠٤٠ ظنّ العاقل اصّح من یقین الجاهل. گمان عاقل درست ترست از یقین جاهل، یعنى جزم او، و مراد به «عاقل» داناست بقرینه مقابله با «جاهل» که بمعنى نادان است، و ممکن است که مراد به «جاهل» کم عقل باشد و به «عاقل» کسى که عقل او کامل باشد.

٦٠٤١ ظلم الحقّ من نصر الباطل. ستم کرده است بر حقّ کسى که یارى کرده باطل را، یعنى یارى کردن باطل فى نفسه بدو مذموم است و باعتبار این نیز بد و مذموم است که لازم دارد ظلم بر حقّ را، چه هر چند باطل قوى گردد حقّ ضعیف شود.

٦٠٤٢ ظفر الکریم ینجى. فیروزى یافتن کریم رستگار مى‏گرداند.

٦٠٤٣ ظفر الّلئیم یردى. فیروزى یافتن لئیم هلاک میکند یا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

مراد به «کریم» شخص گرامى بلند مرتبه است و به «لئیم» مقابل آن یعنى شخص دنى پست مرتبه، و مراد اینست که اگر کریمى بر کسى ظفر و فیروزى یابد نجات یابد او، زیرا که او بکرم ببخشد او را و در گذرد از گناه او، و اکتفا کند بآن غلبه و فیروزى که بر او یافته، و اگر دنى و پست مرتبه فیروزى یابد عفو نکند و آنچه را تواند از هلاک یا غیر آن بعمل آورد.

٦٠٤٤ ظفر الکرام عفو و احسان.

فیروزى یافتن کریمان در گذشتن است و احسان کردن.

٦٠٤٥ ظفر اللّئام تجبّر و طغیان. فیروزى یافتن لئیمان تکبر است و طغیان نمودن، این دو فقره مبارکه هم مضمون دو فقره سابق است.

٦٠٤٦ ظفر بالخیر من طلبه. فیروزى یابد بخیر هر که طلب کند آنرا، یعنى خواهد خیر را و جویاى آن باشد.

٦٠٤٧ ظفر بالشّرّ من رکبه. فیروزى یابد بشرّ هر که سوار آن باشد یعنى عزم و قصد آن داشته باشد، یا این که هر که بالفعل مباشر شرّ باشد فیروزى یابد بر شرّهاى دیگر نیز.

٦٠٤٨ ظفر بالشّیطان من غلب غضبه. فیروزى یابد بر شیطان هر که مالک شود خشم خود را، یعنى آنرا در فرمان خود دارد.

٦٠٤٩ ظفر الشّیطان بمن ملکه غضبه. فیروزى یابد شیطان بر کسى که مالک او شود خشم او، یعنى او را در فرمان خود دارد.

٦٠٥٠ ظفر الهوى بمن انقاد لشهوته. فیروزى یابد هوا بر کسى که فرمان برد خواهش خود را، یعنى همین که کسى فرمان خواهش خود برد هوا غالب شود بر او و همیشه او را در فرمان خود دارد و همه اوقات گرفتار خواهشى باشد.

٦٠٥١ ظلم المروءة من منّ بصنیعه. ستم کند مروّت را کسى که منت گذارد بر احسان خود. مراد به «ستم کردن بر مروّت» اینست که مروّت او یعنى مردى یا آدمیت او بسبب آن منت گذاشتن فاسد و باطل گردد، پس گویا ستم کرده بر آن.

٦٠٥٢ ظفر بفرحة البشرى من اعرض عن زخارف الدّنیا. فیروزى یابد بشادمانى مژده هر که رو بگرداند از زینتهاى دنیا، یعنى مژده داخل شدن بهشت و دریافتن نعمتهاى آنرا.

٦٠٥٣ ظفر بجنّة المأوى من غلب الهوى. فیروزى یابد بجنة المأوى کسى که غلبه کند بر خواهش، یعنى فرمان آن نبرد و آنرا در فرمان خود دارد، و مراد به «جنّة المأوى» بهشت است که مأوى و جایگاه مؤمنان است یا نام بهشت خاصّى است چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٠٥٤ ظلم الضّعیف افحش الظّلم. ستم ضعیف یعنى بر ضعیف قبیح‏ترین ستم است.

٦٠٥٥ ظلم المستسلم اعظم الجرم. ستم کردن مستسلم یعنى بر کسى که مطیع و منقاد باشد بزرگترین گناه است، یعنى ستم اگر چه همه أفراد آن بد است، ستم کردن بر کسى که مطیع و فرمانبردار باشد مثل ظلم حاکم بر رعایاى خود که فرمانبردار او باشند قبیح ترست، و گناه آن بیشترست از سایر افراد ستم، مثل ستم بر کسى که سرکش باشد و در فرمان نباشد.

٦٠٥٦ ظلم الاحسان قبح الامتنان. ستم احسان زشتى منت گذاشتن است، یعنى ستم بر احسان اینست که احسان-

کننده آنرا تیره و ناصاف گرداند بزشتى منت گذاشتن.

٦٠٥٧ ظلم نفسه من عصى اللّه و اطاع الشّیطان. ستم کند بر نفس خود هر که نافرمانى کند خدا را و فرمان برد شیطان را.

٦٠٥٨ ظلم السّخاء من منع العطاء. ستم کند سخاوت را کسى که منع کند عطا را، مراد اینست که منع کننده عطا و بخشش نیز داخل ظالمان و ستم کنندگان است و ظلم او بر اصل خصلت فاضله سخاوت است که او را در باره خود فاسد و باطل کند.

٦٠٥٩ ظلّ اللّه سبحانه فى الآخرة مبذول لمن اطاعه فى الدّنیا. سایه خداى سبحانه در آخرت عطا کرده شده باشد از براى هر که فرمانبردارى او کند در دنیا. مراد به «سایه خدا» لطف و مرحمت اوست.

٦٠٦٠ ظلم العباد یفسد المعاد. ستم بندگان فاسد میکند روز بازگشت را، یعنى ستم بر بندگان خدا یا ستم بندگان بعضى بر بعضى.

٦٠٦١ ظاهر اللّه سبحانه بالعناد من ظلم العباد. آشکار کرده با خداى سبحانه دشمنى را کسى که ستم کند بندگان او را.

٦٠٦٢ ظلم المرء فى الدّنیا عنوان شقائه فى الآخرة. ستم کردن مرد در دنیا عنوان بدبختى اوست در آخرت، «عنوان» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى سر سخن است یا دلیل و علامت.

٦٠٦٣ ظلم المعروف من وضعه فى غیر اهله.

ستم کند احسان را کسى که بگذرد آنرا در غیر اهل آن، یعنى بکند آنرا بکسى که أهلیت آن نداشته باشد باعتبار بدیى که داشته باشد مثل این که ستمکار باشد یا کفران نعمت کند.

٦٠٦٤ ظلم نفسه من رضى بدار الفناء عوضا عن دار البقاء. ستم کند نفس خود را کسى که راضى شود بسراى فنا که دنیاست بعوض سراى بقا که آخرت است، یعنى کسى که از سر آخرت بگذرد از براى دنیا، و دنیا را عوض آخرت بگیرد.

٦٠٦٥ ظفر بجنّة المأوى من اعرض عن شهوات الدّنیا. فیروزى یابد بجنة المأوى کسى که رو بگرداند از خواهشهاى دنیا، و در بعضى نسخه‏ها «زخارف» بجاى «شهوات» واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست که: رو بگرداند از آرایشهاى دنیا ، و «جنة المأوى» مکرّر مذکور شد که بهشت است یا بهشت خاصى.

٦٠٦٦ ظلّ الکرام رغد هنیى‏ء. سایه کریمان واسع نیکوى گواراست.

٦٠٦٧ ظلّ اللّئام نکد وبى‏ء. سایه لئیمان تیره وبادار است. مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است یا صاحبان سخاوت وجود. و به «لئیمان» مقابل آن به هر یک از دو معنى، و مراد به «سایه ایشان» لطف و احسان ایشانست «وبا» چنانکه قبل ازین مذکور شد بیماریى را گویند که عامّ باشد و مراد در اینجا مطلق علت و مفسده معنویست،

و «بودن احسان لئیمان تیره وبادار» ظاهرست، چه اگر هیچ نحو خفتى و ذلّتى با آن نباشد آمیخته بکمال منت خود البته باشد.

٦٠٦٨ ظاهر القرآن انیق، و باطنه عمیق. ظاهر قرآن خوش آینده است، و باطن آن عمیق است. «خوش آیندگى ظاهر آن» ظاهرست، و «عمیق بودن باطن آن» باعتبار اینست که در باطن آن معانى و أسرار بسیار باشد که ببعضى از آنها بفکر پى توان برد و بعضى دیگر أفکار بشرى از آن قاصرست و بجز بوحى و الهام معلوم نتواند شد.

٦٠٦٩ ظاهر الاسلام مشرق، و باطنه مونق. ظاهر اسلام درخشنده است، و باطن آن خوش آینده. «درخشندگى ظاهر آن» باعتبار اینست که مجرّد تلبس بظاهر آن باعث پاکیزگى وضع و حال و محفوظ بودن جان و مال و بیرون آمدن از تاریکى ذلّت و خوارى و تابش انوار کرامت ظاهرى مى‏گردد. و «باطن آن خوش آینده است» باعتبار این که اعتقاد بآن در باطن نیز و عمل بآن بر وجهى که باید باعث سعادت و نیکبختى دنیوى و أخروى گردد.

٦٠٧٠ ظلف النّفس عمّا فى ایدى النّاس هو الغنى الموجود. بازداشتن نفس از آنچه در دستهاى مردم است یعنى طمع نکردن در آنها آنست توانگرى یافت شده، یعنى توانگریى که هر وقت یافت تواند شد و موقوف بر کسب مال و اسبابى نیست، یا این که توانگریى که یافت تواند شد همین است، و توانگرى ظاهرى در حقیقت توانگرى نیست بلکه آمیخته بصد گونه فقر و حاجت است.

٦٠٧١ ظلف النّفس عن لذّات الدّنیا هو الزّهد المحمود. باز داشتن نفس از لذّتهاى دنیا آنست زهد ستوده شده یعنى زهد ستوده‏

شده اینست که کسى منع کند نفس را از لذّتهاى دنیا و رغبت در مطلق آنها نکند نه این که مانند اکثر زاهدان خود را منع کنند از بعضى غذاها و لباسها از براى تحصیل جاه و اعتبار که آنها أعظم مطالب و مقاصد دنیوى است و ضرر آنها زیاده از سایر آن مقاصد است.

٦٠٧٢ ظرف المؤمن نزاهته عن المحارم، و مبادرته الى المکارم. ظرف مؤمن پاکیزگى اوست از حرامها، و پیشى گرفتن اوست بسوى مکرمتها.

«ظرف» بفتح ظاء نقطه‏دار و سکون راء بى نقطه بمعنى نیکوئى رو و هیئت است یا زیرکى و افروختگى فطنت، و هر یک در اینجا مناسب است، و «مکرمت» بضمّ راء کردن کاریست که دلیل گرامى بودن و بلندى مرتبه باشد.

٦٠٧٣ ظفر بسنىّ المغانم واضع صنائعه فى الاکارم. فیروزى یافته بسنىّ غنیمتها یعنى بلند مرتبه آنها یا روشن و درخشنده آنها گذارنده احسانهاى خود در مردم گرامى، یعنى کسى که احسانهاى خود را بمردم بلند مرتبه کند نه بمردم دنى پست مرتبه.

٦٠٧٤ ظنّ ذوى النّهى و الالباب اقرب شی‏ء من الصّواب. گمان صاحبان عقلها و خردها نزدیکتر چیزیست بصواب. یعنى گمان ایشان‏

بتحقیق نزدیکترست از جزم دیگران.

٦٠٧٥ ظالم النّاس یوم القیامة منکوب بظلمه معذّب محروب. ستم کننده مردم در روز قیامت منکوب باشد بسبب ستم خود و معذّب باشد و محروب، «منکوب» کسى را گویند که رسیده باشد باو نکبتى یعنى مصیبتى، و «معذّب» یعنى عذاب کرده شده، و «محروب» کسى را گویند که ربوده شده باشد از او مال او.

و مراد به «محروب بودن ستمکار در روز قیامت» اینست که أعمال خیرى اگر داشته باشد ربوده مى‏شود از او و داده مى‏شود بآنان که ظلم کرده بر ایشان، یا فیض و رحمت حق تعالى از او ربوده مى‏شود یعنى باو نمى‏رسد و تهیدست مى‏ماند مانند کسى که أموال او را ربوده باشند.

٦٠٧٦ ظلم المرء یوبقه و یصرعه. ستم کردن مرد هلاک میکند او را و مى‏اندازد او را بر زمین یعنى مى‏اندازد او را از مرتبه که داشته باشد و پست مرتبه میکند.

٦٠٧٧ ظلم الاحسان وضعه فى غیر موضعه. ستم بر احسان گذاشتن آنست در غیر جاى آن، یعنى کردن آن نسبت بکسى که أهلیت آن نداشته باشد.

٦٠٧٨ ظلامة المظلومین یمهلها اللّه سبحانه و لا یهملها. حقّ مظلومان که بظلم برده شده باشد مهلت مى‏دهد آنرا خداى سبحانه، و وا نمى‏گذارد آنرا، یعنى گاه هست که بسبب مصلحتى تأخیر میکند در گرفتن آن‏

از ظالم و مهلت مى‏دهد ظالم را امّا این نمى‏شود که بالکلیه آنرا واگذارد و نگیرد آنرا، و البته طلب آن مى‏شود از او در دنیا یا آخرت.

٦٠٧٩ ظلم الیتامى و الایامى ینزل النّقم و یسلب النّعم اهلها. ستم کردن بر یتیمان و بیوه زنان فرود مى‏آورد عقوبتها را، و مى‏رباید نعمتها را از اهل آنها، یعنى هر گاه اهل آن نعمتها صاحب آن ظلم باشند، یا این که آن ظلم گاهى سبب این مى‏شود که عقوبتهاى عامّ فرود آید و سلب شود نعمتها از اهل آنها هر چند آنها ظالم نباشند، و همین مجرّد شراکتى داشته باشند در شهرى یا دهى، و قبل ازین مذکور شد که: گاه هست که از براى مصلحتى چنین عذابها نازل مى‏شود، و این اگر چه بحسب ظاهر ظلم است بر آنان که ظالم نباشند نهایت حق تعالى در قیامت تدارک و تلافى ایشان بر وجهى بکند که ایشان را کمال رضا و خشنودى بآن حاصل شود و اگر بالفرض آنان که خود ظلم نکنند قادر باشند بر منع ظالمان و تقصیر کنند در آن، همان تقصیر کافیست از براى جواز فرو گرفتن عذاب ایشان را نیز.

حرف عین

حرف «عین» بلفظ «علیک»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت امیر المؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السّلام در حرف «عین» بلفظ «علیک» در خطاب مفرد یعنى در کلامى که متوجه یک کس بوده، و فرموده‏اند: «علیک» یعنى فرا گیر آنرا، یا لازم باش آنرا و جدا مشو از آن، و حاصل هر دو یکیست، و فصل بعد ازین در ذکر فقراتى است که خطاب بجمع بلفظ «علیکم» شده یعنى فرا گیرید آنرا، یا لازم باشید آنرا، و جدا مشوید از آن.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٠٨٠ علیک بالآخرة تاتک الدّنیاة صاغر. فراگیر آخرت را و لازم باش آنرا تا بیاید ترا دنیا خوار و ذلیل، یعنى اگر تو لازم باشى آخرت را و سعى کنى از براى آن و جدا نشوى از آن، دنیا خود بخود بى سعى و تلاش مى‏آید نزد تو خوارى و فروتنى کننده جهت این که قبول کنى آنرا.

٦٠٨١ علیک بالحکمة فانّها الحلیة الفاخرة. فراگیر حکمت را و لازم باش آنرا پس بدرستى که آن زیوریست فاخر.

مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد «علم راست و کردار درست است» و «فاخر» هر چیز نفیس و نیکوئیست.

٦٠٨٢ علیک بالحیاء فانّه عنوان النّبل. لازم باش شرم را پس بدرستى که آن عنوان نبل است یعنى سر سخن یا دلیل آنست و «نبل» بضمّ نون و سکون باء بمعنى نجابت است یا تندى فطنت.

٦٠٨٣ علیک بالسّخاء فانّه ثمرة العقل. لازم باش سخاوت را پس بدرستى که آن میوه عقل است، چه هر گاه عقل داند که سخاوت سبب سعادت دنیا و آخرت است و جمع مال و نگاه داشتن آن بغیر از زیان و خسران دنیا و آخرت حاصلى ندارد پس ثمره آن اینست که فرا گیرد سخاوت را و از آن جدا نشود.

٦٠٨٤ علیک بالحلم فانّه ثمرة العلم . لازم باش بردبارى را پس بدرستى که آن میوه علم است، زیرا که عالم فضیلت بردبارى و بلندى مرتبه آن را خوب میداند پس ثمره علم او اینست که عمل کند بآن و لازم باشد چنان فضیلتى را.

٦٠٨٥ علیک بالمشاورة فانّها نتیجة الحزم. لازم باش مشورت کردن را پس بدرستى که آن نتیجه حزم و دور اندیشى است، زیرا که حزم و دور اندیشى اینست که آدمى بقدر مقدور سعى کند در این که آنچه کند عاقبت آن نیک باشد و مفسده بر آن مترتّب نشود، و ظاهرست که عمده اسباب تحصیل ظنّ باین در هر کارى مشورت با عقلاست و این که ایشان مصلحت در آن دانند پس نتیجه حزم اینست که در هر کارى مشورت با ایشان بشود و از آن جدائى نشود.

٦٠٨٦ علیک بالتّقى فانّه خلق الانبیاء. لازم باش تقوى را یعنى پرهیزگارى یا ترس از خدا را، پس بدرستى که آن خصلت پیغمبران است.

٦٠٨٧ علیک بالرّضى فى الشّدّة و الرّخاء. لازم باش رضا و خشنودى را در سختى و فراخى، یعنى رضا و خشنودى را به آن چه خدا از براى تو تقدیر کرده.

٦٠٨٨ علیک بالسّکینة فانّها افضل زینة.

لازم باش آرام را پس بدرستى که آن افزونتر زینتى است.

٦٠٨٩ علیک بالعلم فانّه وراثة کریمة. فراگیر علم را پس بدرستى که آن میراث بردنى است گرامى، زیرا که علم میراث انبیاست صلوات اللّه و سلامه علیهم پس هر که عالم شود او از ایشان میراث برده چنانکه در احادیث وارد شده که: علماء ورثه انبیااند .

٦٠٩٠ علیک بالاناة فانّ المتانّى حرىّ بالاصابة. لازم باش تأنّى را پس بدرستى که تأنّى کننده سزاوارست بدرست کردن.

مراد تأنّى در کارهاست و شتاب نکردن در آنها، و این که کارى که بتأنّى کرده شود در اکثر درست کرده شود و آنچه بشتاب کرده شود کم است که خوب شود.

٦٠٩١ علیک باخلاص الدّعاء فانّه اخلق بالاجابة. فراگیر اخلاص در دعا را پس بدرستى که آن سزاوارترست باجابت.

مراد به «اخلاص در دعا» اینست که با کمال حضور قلب و توجّه تامّ بآن باشد و آمیخته بذکر و فکر دیگر نباشد و در آن باب توسّل او بخداى عزّ و جلّ خالص باشد و قطع امید از غیر او بالکلیه بکند.

٦٠٩٢ علیک بالشّکر فى السّرّاء و الضّرّاء. لازم باش شکر را در شادى و سختى، زیرا که شکر در نعمت باعث افزونى آن شود و در بلا باعث رفع آن.

٦٠٩٣ علیک بالصّبر فى الضّیق و البلاء.

لازم باش صبر را در تنگى و بلا، زیرا که ثواب صبر عظیم است و الم بلا را سبک گرداند و گشایش دهد و مانع از نزول بلاى دیگر شود چنانکه مکرّر بتفصیل مذکور شد.

٦٠٩٤ علیک بالعقل فلا مال اعود منه. لازم باش عقل را پس نیست مالى سودمندتر از آن. مراد ملازمت فرمانبردارى عقل است و عمل بمقتضاى آن، یا سعى در تقویت و افزونى آن بفکرها و تجربتها و مانند آنها.

٦٠٩٥ علیک بالقنوع فلا شی‏ء ادفع للفاقة منه. لازم باش خشنود بودن بنصیب و بهره خود را، پس نیست چیزى دفع کننده‏تر مر درویشى را از آن. ظاهر اینست که این باعتبار این باشد که این معنى بالخاصیّه درویشى را دفع کند. و ممکن است که باعتبار این باشد که با وجود آن دیگر او را فقر و حاجتى نماند پس در حقیقت توانگر باشد نه درویش.

٦٠٩٦ علیک بالادب فانّه زین الحسب. فراگیر ادب را پس بدرستى که آن زینت حسب است.

مراد به «حسب» چنانکه در فصل سابق مذکور شد کرم و شرفیست که آدمى خود تحصیل کرده باشد، یا مال یا دین یا آنچه شمرده شود از مفاخر پدران این کس. و مراد به «ادب» نیز در آنجا مذکور شد.

٦٠٩٧ علیک بالتّقوى فانّه اشرف نسب. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن شریفترین نسبى است، یعنى پرهیزگار بودن شریفتر از هر نسبى است که باعث شرافت شود مثل سیادت و مانند آن.

٦٠٩٨ علیک بالزّهد فانّه عون الدّین.

فراگیر زهد را پس بدرستى که آن یارى کننده دینداریست، مراد به «زهد» بى‏رغبتى در دنیاست چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٠٩٩ علیک بالعفّة فانّها نعم القرین. لازم باش عفت را پس بدرستى که آن نیکو همنشینى است، «عفت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى باز ایستادن از حرامهاست.

٦١٠٠ علیک بحسن الخلق فانّه یکسبک المحبّة. فراگیر نیکوئى خوى را پس بدرستى که آن کسب مى‏فرماید ترا دوستى، یعنى باعث این مى‏شود که مردم ترا دوست دارند و این أمریست سودمند در دنیا و آخرت.

٦١٠١ علیک بالبشاشة فانّها حبالة المودّة. لازم باش گشاده‏روئى را پس بدرستى که آن دام دوستى است یعنى دامیست که بآن دوستى مردم را توان شکار کرد.

٦١٠٢ علیک بالاحتمال فانّه ستر العیوب. لازم باش احتمال را پس بدرستى که آن پرده عیبهاست. مراد به «احتمال» بردبارى و تحمل بى‏ادبیهاى مردم است، یا بر خود گرفتن مؤنات و اخراجات مردم.

٦١٠٣ علیک بذکر اللّه فانّه نور القلب.

لازم باش یاد خدا را پس بدرستى که آن نور دل است، یعنى باعث روشنى آن مى‏شود. و در بعضى نسخه‏ها «القلوب» بجاى «القلب» است و بنا بر این ترجمه اینست که: «آن نور دلهاست» و این بفقره سابق موافق‏ترست.

٦١٠٤ علیک بالصّدق فانّه خیر مبنىّ. لازم باش راستى را، پس بدرستى که آن خیریست بنا گذاشته شده. و ممکن است که «خیر مبنىّ» باضافه خوانده شود و معنى این باشد که: بهترین بنا گذاشته شده‏ایست و در بعضى نسخه‏ها بجاى «مبنىّ»: «منبى‏ء» ذکر شده است بتقدیم نون بر باء بصیغه اسم فاعل از «إنباء» و بنا بر این ترجمه اینست که: آن بهترین خبر دهنده‏ایست یعنى بهترین خبریست و آنرا «خبر دهنده» گفتن بر سبیل مجازست.

و ممکن است که ضمیر راجع بصدق بمعنى صادق باشد یعنى راستگو بهترین خبر دهنده ایست، و بنا بر این «خبر دهنده گفتن آن» بر سبیل حقیقت است و اوّل ظاهرترست و موافق است با سجع فقره آینده.

٦١٠٥ علیک بالحلم فانّه خلق مرضىّ. لازم باش بردبارى را پس بدرستى که آن خوئى است پسندیده شده.

٦١٠٦ علیک بالوفاء فانّه اوقى جنّة. لازم باش وفادارى را پس بدرستى که آن نگاهدارنده‏تر سپرى است. و در بعضى نسخه‏ها «أوفى» بفاست نه بقاف، و بنا بر این ترجمه این است که: آن رساتر سپرى است.

٦١٠٧ علیک بصالح العمل فانّه الزّاد الى الجنّة.

لازم باش عمل شایسته را پس بدرستى که آن توشه است بسوى بهشت.

٦١٠٨ علیک بالورع فانّه خیر صیانة. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن بهترین نگاهدارییست، پرهیزگارى را نگاهدارى گفتن باعتبار اینست که آن نگاهدارى نفس است از محرّمات

٦١٠٩ علیک بالامانة فانّها افضل دیانة. لازم باش امین بودن را پس بدرستى که آن افزونتر دیندارییست.

٦١١٠ علیک بطاعة من لا تعذر بجهالته. لازم باش فرمانبردارى کسى را که معذور نیستى در ندانستن او. مراد امام زمان است چنانکه مشهور است حدیث حضرت رسالت پناهى صلّى اللّه علیه و آله که فرموده: هر که بمیرد و نداند امام زمان خود را بمیرد مردن جاهلیت، یعنى کفار عرب که پیش از اسلام بودند، و تعبیر از امام باین عبارت اشاره بدلیل وجوب فرمانبردارى اوست، چه ظاهرست که کسى که شناختن او واجب باشد فرمانبردارى او واجب باشد و اگر نه چه ثمره بر شناخت او مترّتب شود

٦١١١ علیک بحفظ کلّ امر لا تعذر باضاعته. لازم باش نگاهدارى هر امرى را که معذور نباشى در ضایع کردن آن. مراد تأکید در محافظت بر واجبات است که آدمى معذور نیست در ضایع کردن آنها.

٦١١٢ علیک بالاحسان فانّه افضل زراعة و اربح بضاعة. لازم باش احسان را پس بدرستى که آن افزونتر زراعتى است، و سود کننده‏تر سرمایه‏ایست.

٦١١٣ علیک بالاخلاص فانّه سبب قبول الاعمال و افضل الطّاعة.

لازم باش اخلاص را پس بدرستى که آن سبب قبول عملهاست و افزونتر طاعتى است. مراد به «اخلاص» چنانکه مکرّر مذکور شد خالص گردانیدن عمل است از براى حق تعالى و رضاى او و تقرّب باو و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر که منافى آن باشد.

٦١١٤ علیک بالرّفق فانّه مفتاح الصّواب و سجیّة اولى الالباب. لازم باش نرمى را پس بدرستى که آن کلیه صواب است و خصلت صاحبان عقلهاست، «صواب» بمعنى درست است و مراد سلوک درست و کارهاى درست است.

٦١١٥ علیک بمقارنة ذى العقل و الدّین فانّه خیر الاصحاب. لازم باش همراهى صاحب عقل و دین را پس بدرستى که چنین کسى بهترین مصاحبان است.

٦١١٦ علیک بالقصد فى الامور، فمن عدل عن القصد جار، و من اخذ به عدل. لازم باش میانه روى را در کارها، پس کسى که میل کند از میانه روى ستم کند، و کسى که فرا گیرد میانه روى را عدل ورزد، یعنى میانه روى در هر کار عدل است و شایسته، و میل از آن ستم و ظلم است و ناشایست.

٦١١٧ علیک بادمان العمل فى النّشاط و الکسل. لازم باش دایم داشتن عمل را در نشاط و کاهلى. مراد به «نشاط» اینست که رغبت و شوق بعمل باشد و به کاهلى خلاف آن، و این که سنگین و گران باشد آن بر او، و در أمر به «لازم بودن عمل در هر دو حال» در أعمال واجبى شبهه نیست، و امّا در أعمال سنتى، پس در بعضى أحادیث وارد شده که در وقت کاهلى ترک آن‏

بهترست و عملى که نشاطى در آن نباشد أجرى ندارد.

٦١١٨ علیک بالعفاف و القنوع، فمن اخذ به خفّت علیه المؤن. لازم باش پرهیزگارى و قنوع را، پس هر که فرا گیرد آن را سبک گردد بر او اخراجات. مراد به «قنوع» راضى بودن بنصیب و بهره خود است از دنیا، «و هر که فرا گیرد آنرا» یعنى قنوع را یا هر یک از پرهیزگارى و قنوع را.

٦١١٩ علیک بالصّبر و الاحتمال، فمن لزمهما هانت علیه المحن. لازم باش صبر و تحمل را، پس هر که لازم شود آنها را سهل مى‏گردد بر او محنتها.

٦١٢٠ علیک بالاستعانة بالهک و الرّغبة الیه فى توفیقک و ترکک کلّ شائنة او لجتک فى شبهة او اسلمتک الى ضلالة. لازم باش یارى جستن بخداى خود را، و رغبت کردن بسوى او را در توفیق دادن تو، و ترک نمودن تو هر صفت زشت کننده را که داخل کند ترا در شبهه یا بسپارد ترا بسوى گمراهى. «توفیق» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى تهیه نمودن اسباب خیرست از براى کسى، و مراد اینست که: لازم باش یارى جستن بخدا را، و رغبت بسوى او را در این که توفیق دهد ترا در این که ترک کنى تو هر صفت زشت کننده را که ترا در شبهه اندازد یا بگمراهى رساند. ممکن است که و «ترکک» عطف باشد بر «الرّغبة» و معنى این باشد که: و لازم باش این را که ترک کنى، تا آخر.

٦١٢١ علیک بمکارم الخلال و اصطناع الرّجال فانّهما یقیان مصارع‏

السّوء و یوجبان الجلالة. لازم باش خصلتهاى گرامى را، و احسان کردن بمردان را، پس بدرستى که اینها نگاه مى‏دارند از جایگاههاى افتادن در بدى یا از افتادن در بدى، و واجب مى‏سازند بزرگى را، یعنى سبب بزرگى میشوند.

٦١٢٢ علیک بالعفاف فانّه افضل شیم الاشراف. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن افزونترین خصلتهاى مردم بلند مرتبه است.

٦١٢٣ علیک بترک التبذیر و الاسراف و التّخّلق بالعدل و الانصاف. لازم باش ترک تبذیر و اسراف را، و خصلت کردن عدل و انصاف را. «تبذیر» و «اسراف» هر دو بیک معنى است، و همچنین «عدل» و «انصاف» چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦١٢٤ علیک بطاعة اللّه سبحانه فانّ طاعة اللّه فاضلة على کلّ شی‏ء. لازم باش فرمانبردارى خدا را پس بدرستى که فرمانبردارى خدا افزون است بر هر چیزى.

٦١٢٥ علیک بالاعتصام باللّه فى کلّ امورک فانّها عصمة من کلّ شی‏ء. لازم باش چنگ در زدن بخدا را در همه کارهاى خود پس بدرستى که این نگاهدارییست از هر چیزى یعنى از هر آفتى و شرّى.

٦١٢٦ علیک بلزوم الصّمت فانّه یلزمک السّلامة، و یؤمنک النّدامة. فراگیر جدا نشدن از خاموشى را، پس بدرستى که این لازم تو مى‏سازد سلامتى را،

و ایمن مى‏گرداند ترا از پشیمانى.

٦١٢٧ علیک بمنهج الاستقامة فانّه یکسبک الکرامة، و یکفیک الملامة. لازم باش راه واضح راست روى را، پس بدرستى که این کسب مى‏فرماید ترا گرامى بودن، و باز مى‏دارد از تو سرزنش را.

٦١٢٨ علیک باخوان الصّفاء فانّهم زینة فى الرّخاء و عون فى البلاء. فراگیر برادران پاک درون را، پس بدرستى که ایشان آرایشى‏اند در فراخى، و یارى کننده‏اند در بلا.

٦١٢٩ علیک بتقوى اللّه فى الغیب و الشّهادة و لزوم الحقّ فى الغضب و الرّضى. لازم باش ترس از خدا را در نهان و آشکار، و جدا نشدن از حق را در خشم و خشنودى.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦١٣٠ علیک بالعدل فى الصّدیق و العدوّ و القصد فى الفقر و الغنى. لازم باش عدل را در دوست و دشمن، و میانه روى را در درویشى و توانگرى.

٦١٣١ علیک بلزوم الحلال و حسن البرّ بالعیال و ذکر اللّه فى کلّ حال. فراگیر لازم بودن حلال را، و نیکوئى خوبى کردن باعیال را، و یاد خدا را در هر حال.

٦١٣٢ علیک بالفکر فانّه رشد من الضّلال و مصلح الاعمال.

فراگیر فکر را پس بدرستى که آن راه یافتن است از گمراهى، و بصلاح آورنده عملهاست. «راه یافتن است از گمراهى» یعنى سبب یافتن راه راست و بیرون آمدن از گمراهى مى‏شود.

٦١٣٣ علیک بالورع فانّه عون الدّین و شیمة المخلصین. لازم باش پرهیزگارى را پس بدرستى که آن یارى کننده دین است و خصلت مخلصان یعنى جمعى که خالص ساخته‏اند اعمال خود را از براى خدا و آمیخته بغرض دیگر نگردانیده‏اند، و ممکن است که «مخلصین» بفتح لام خوانده شود و مراد جمعى باشند که حق تعالى ایشان را خالص ساخته باشد از براى بندگى خود و صاف کرده باشد از براى آن.

٦١٣٤ علیک بالصّبر فانّه حصن حصین و عبادة الموقنین. لازم باش صبر را پس بدرستى که آن حصارى است محکم و عبادت موقنان است، یعنى آنان که یقین کامل بمعارف إلهیّه داشته باشند چه ایشان چون یقین بفضیلت صبر و نیکوئى عاقبت آن دارند آن را شعار خود ساخته‏اند.

٦١٣٥ علیک بالجدّ و الاجتهاد فى اصلاح المعاد. لازم باش جدّ و اجتهاد را در اصلاح معاد. [جدّ] بمعنى کوشش است و «اجتهاد» بمعنى بذل جهد و صرف طاقت یعنى ترک مکن این را که جدّ کنى و بقدر مقدور سعى نمائى در کارى چند که باعث صلاح معاد گردد و «معاد» یعنى بازگشت یا روز بازگشت.

٦١٣٦ علیک بحسن التّأهّب و الاستعداد، و الاستکثار من الزّاد. لازم باش نیکوئى تهیه گرفتن و آماده شدن و بسیار فرا گرفتن از توشه آخرت را.

٦١٣٧ علیک بالتّقیّة فانّها شیمة الافاضل.

لازم باش تقیه را پس بدرستى که آن خصلت افاضل است مراد به «تقیه» اینست که کسى هر گاه ترسد از کسى بنحوى سلوک کند با او که سبب ایذا و اضرار او نگردد مثل این که وضو و نماز را در برابر مخالفان بطور ایشان بکند تا اذیّتى باو نرسانند، و «افاضل» یعنى مردم افزون مرتبه یعنى علما که عارفند بأحکام شرعیه و مى‏دانند وجوب تقیه را.

٦١٣٨ علیک بالصّبر، فبه یأخذ العاقل و الیه یرجع الجاهل. لازم باش صبر را پس بآن فرا مى‏گیرد عاقل، و بسوى آن بر مى‏گردد جاهل، یعنى عاقل در مصیبتها در ابتدا فرا مى‏گیرد صبر را، و صبر میکند بر آنها، و جاهل بعد از این که مدّتى بى‏صبرى کند و جزع و اضطراب نماید آخر صبر کند و چاره نیابد غیر آن، و بر آن بى‏صبرى او ثمره مترتّب نگردد، پس هر گاه چنین باشد باید که لازم بود صبر را و از آن جدا نشد و تعب و زحمت بى‏صبرى را بعبث بر خود نگذاشت.

٦١٣٩ علیک بالصّدق، فمن صدق فى اقواله جلّ قدره. لازم باش راستگوئى را، پس کسى که راست گوید در گفتارهاى خود بلند گردد قدر او.

٦١٤٠ علیک بالرّفق، فمن رفق فى افعاله تمّ امره. لازم باش نرمى را پس کسى که نرمى کند در کارهاى خود انجام یابد کار او.

٦١٤١ علیک بمواخاة من حذّرک و نهاک فانّه ینجدک و یرشدک. لازم باش برادرى کسى را که بترساند ترا و باز دارد ترا، پس بدرستى که او بلند گرداند ترا و راه راست نماید ترا، و مراد ترسانیدن از بدیها و بازداشتن از آنهاست.

٦١٤٢ علیک بطاعة من یأمرک بالدّین فانّه یهدیک و ینجیک. لازم باش فرمانبردارى کسى را که امر میکند ترا بدیندارى، پس بدرستى که‏

او راه مى‏نماید ترا و رستگار مى‏گرداند ترا.

٦١٤٣ علیک بالورع، و ایّاک و غرور الطّمع، فانّه وخیم المرتع. لازم باش پرهیزگارى را، و بپرهیز از فریب طمع، پس بدرستى که آن وخیم مرتع است. «مرتع» بمعنى چراگاه است و «وخیم» زمینى را گویند که علفى نداشته باشد که سودى دهد و مراد اینست که طمع آدمى را بچراگاه چنین مى‏فرستد و بجائى نمى‏فرستد که نفعى در آن باشد و تعبیر بلفظ «چراگاه» اشاره است باین که صاحب طمع را از آدمیان نباید شمرد بلکه از حیوانات چرنده باید دانست.

٦١٤٤ علیک بلزوم الصّبر، فبه یأخذ الحازم، و الیه یؤل الجازع. فراگیر لازم بودن صبر را، پس بآن فرا مى‏گیرد دور اندیش، و بسوى آن بر مى‏گردد جزع کننده، این همان مضمون فقره «علیک بالصّبر فبه یأخذ العاقل» است که چند فقره قبل از این نقل شد و عبارت تغییر یافته.

٦١٤٥ علیک بالقصد فانّه اعون شی‏ء على حسن العیش و لن یهلک امرؤ حتّى یؤثر شهوته على دینه. لازم باش میانه روى را، پس بدرستى که آن یارى کننده‏تر چیزیست بر نیکوئى زندگانى، و هلاک نمى‏شود هرگز مردى تا این که اختیار کند خواهش خود را بر دین خود.

«بودن میانه روى یارى کننده‏تر چیزى بر نیکوئى زندگانى» ظاهرست و محتاج ببیان نیست، و «هلاک نمى‏شود» یعنى هلاکت معنوى از براى کسى نمى‏باشد مگر باین که او اختیار کند خواهش خود را بر دین خود، و از براى خواهش خود کارى کند که ضرر بدین او رساند.

٦١٤٦ علیک بلزوم الیقین و تجنّب الشّکّ فلیس للمرء شی‏ء اهلک‏

لدینه من غلبة الشّکّ على یقینه. فراگیر لازم بودن یقین را، و دورى گزیدن از شکّ را، پس نیست از براى مرد چیزى هلاک کننده‏تر از براى دین او از غلبه کردن شکّ بر یقین او. مراد اینست که در معارف إلهیّه البته تحصیل یقین و اجتناب از شکّ باید و چیزى هلاک کننده‏تر نیست از براى دین از غلبه کردن شکّ بر یقین یعنى از این که شکّ در آنها غلبه کند بر یقین و یقین را زایل کند یا نگذارد که حاصل شود. و ممکن است که مراد این باشد که بقدر مقدور در هر علمى باید که لازم یقین بود و فکر نمود تا بیقین برسد و ذهن را عادت بتشکیک نباید داد، زیرا که چیزى هلاک کننده‏تر نیست مردین را از غالب شدن شکّ بر یقین یعنى از این که کسى عادت بشکّ کند و در اکثر مطالب تشکیک کند و بیقین نرساند، چه این معنى باعث این شود که در معارف إلهیّه نیز یقین تحصیل نتواند کرد و تشکیکات کند و دین او فاسد گردد.

٦١٤٧ علیک بالصّدقة تنج من دناءة الشّحّ. لازم باش صدقه دادن را تا رستگار گردى از پستى بخیلى یعنى یکى از فواید عمده لازم بودن تصدّق دادن اینست که بسبب آن از دنائت بخیلى که از اخلاق و ملکات ذمیمه است بیرون مى‏آئى.

٦١٤٨ علیک بالسّعى و لیس علیک بالنّجح. بر تست سعى کردن و نیست بر تو فیروزى یافتن مراد اینست که در حاجتى که خود داشته باشى و در کار باشد یا حاجتى که دیگرى بتو آورد آنچه بر تست و لازم است که بکنى اینست که در آن باب بقدر مقدور سعى کنى و بر تو نیست این که آن البته بر آید و حاصل شود، زیرا که آن دیگر بدست تو نیست همین که سعى خود را کردى از عهده آنچه بر تست بر آمده، و اگر از براى مؤمنى باشد بثواب آنچه وارد.

شده در باب سعى از براى حاجت مؤمن برسى هر چند آن حاصل نشود.

٦١٤٩ علیک بالجدّ و ان لم یساعد الجدّ . بر تست جدّ و هر چند یارى نکند جدّ. «جدّ» بکسر جیم بمعنى کوشش است و بفتح جیم بمعنى بخت است، و این فقره مبارکه هم مضمون فقره سابق است، و مراد اینست که: بر تست کوشش در ضروریّات خود، و همچنین از براى حاجتى که مؤمنى بتو آورد، و هر گاه کوشش خود را بکنى تو از عهده آنچه بر تست برآئى و بأجر و ثواب آن برسى، و هر چند بخت یارى نکند و آن امر حاصل نشود.


حرف عین بلفظ «علیکم»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف عین بلفظ «علیکم» در خطاب جمع که ترجمه آن اینست که: فرا گیرید، یا لازم باشید.

و مانند این عبارات، و خطاب با أصحاب و شیعیان خودست. فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٦١٥٠ علیکم بالمحجّة البیضاء فاسلکوها، و الّا استبدل اللّه بکم غیرکم. لازم باشید راه سفید را پس سلوک کنید آنرا، و اگر نه بدل کند خدا بشما غیر شما را. مراد به «راه سفید» راه حقّ است که سفید و روشن است و مراد اینست که در هر عصرى باید که جمعى بر راه حقّ باشند پس شما بر آن راه باشید و سلوک آن کنید، و اگر نه حق تعالى بعوض شما جمعى دیگر را بر آن خواهد داشت.

٦١٥١ علیکم باعمال الخیر فتبادروها، و لا یکن غیرکم احقّ بها منکم. لازم باشید کارهاى خیر را پس پیشى گیرید به آنها، و نبوده باشد غیر شما سزاوارتر به آنها از شما، یعنى شما پیشى بگیرید به آنها، و مگذارید که دیگران پیشى بگیرند

به آنها، پس ایشان سزاوارتر باشند به آنها از شما.

٦١٥٢ علیکم بالتّواصل و الموافقة، و ایّاکم و المقاطعة و المهاجرة. لازم باشید پیوستن و موافقت کردن را، و بپرهیزید از بریدن و ترک کردن.

مراد امر مؤمنان است بپیوستن با یکدیگر و موافقت نمودن با هم، و نهى ایشانست از بریدن از یکدیگر و ترک نمودن یکدیگر.

٦١٥٣ علیکم بالقصد فى المطاعم فانّه ابعد من السّرف، و اصحّ للبدن و اعون على العبادة. لازم باشید میانه روى را در خوردنیها، پس بدرستى که این دورترست از إسراف، و صحیح کننده‏ترست بدن را، و یارى کننده‏ترست بر عبادت. مراد میانه روى است در آنها بحسب کمیت و کیفیت هر دو، و «بودن میانه روى در هر یک از آنها دورتر از اسراف» ظاهرست، و همچنین «صحیح نگاهدارنده‏تر مر بدن را» زیرا که خوردن زیاد و همچنین ألوان مختلف باعث بیماریها گردد، و همچنین «یارى کننده‏تر بر عبادت» زیرا که زیاد خوردن و همچنین طعامهاى رنگارنگ باعث سنگینى و کسالت شود که عبادت را دشوار کند.

٦١٥٤ علیکم بموجبات الحقّ فالزموها، و ایّاکم و محالات التّرّهات. فرا گیرید واجب کننده‏هاى حقّ را پس لازم باشید آنها را، و بپرهیزید از برگردیده شده‏هاى باطلها. مراد به «واجب کننده‏هاى حقّ» دلائل و براهین‏

است که حقّ را واجب و لازم کنند و دیگر شبهه در آن نماند، و مراد به «بر گردیده شده‏هاى باطلها» باطلهاست که بسبب شبهه‏ها بر گردانیده شده‏اند از صورت خود و بصورت حق در آمده‏اند، و ممکن است که «موجبات» بفتح جیم خوانده شود بصیغه اسم مفعول و مراد بآن حقها باشد که ثابت کرده شده و قرار داده شده‏اند در جاهاى خود و از مواضع خود بدر نرفته‏اند، یا این که بحسب عقل و یا شرع واجب گردانیده شده‏اند.

٦١٥٥ علیکم بلزوم الدّین و التّقوى و الیقین فهنّ احسن الحسنات و بهنّ ینال رفیع الدّرجات. فرا گیرید لازم بودن دین و پرهیزگارى و یقین را، پس آنها بهترین حسنات‏اند، و به آنها رسیده مى‏شود بلند پله‏ها، یعنى به آنها مردم بدرجه‏هاى بلند مى‏رسند.

٦١٥٦ علیکم بلزوم العفّة و الامانة فانّهما اشرف ما اسررتم، و احسن ما اعلنتم، و افضل ما ادّخرتم. فرا گیرید لازم بودن پرهیزگارى و امین بودن را، پس بدرستى که آنها شریفتر چیزیست که نهان کنید، و نیکوتر چیزیست که آشکار نمائید، و افزونتر چیزیست که ذخیره کنید.

٦١٥٧ علیکم بهذا القرآن، احلّوا حلاله، و حرّموا حرامه، و اعملوا بمحکمه، و ردّوا متشابهه الى عالمه، فانّه شاهد علیکم، و افضل ما به توسّلتم. لازم باشید این قرآن را، حلال گردانید حلال آنرا، و حرام گردانید حرام آنرا، و عمل کنید بمحکم آن، و بر گردانید متشابه آنرا بسوى عالم آن، پس‏

بدرستى که قرآن گواهیست بر شما، و افزونتر چیزیست که متوسّل شوید بآن.

«این قرآن را» یعنى قرآن مجید را که در میان شماست و باید که در همه جا حاضر باشد بعنوانى که اشاره بآن توان کرد، و مراد به «محکم قرآن» آیاتیست که معانى آنها واضح است و اشتباهى در آنها نیست و هر که عارف بزبان عرب باشد معنى آنها را مى‏تواند فهمید و به «متشابه آن» آیاتى که معانى آنها واضح نیست و در آن اشتباه باشد و احتمالات مختلف رود، و مراد اینست که بآیات محکمه آن عمل کنید و بمتشابهات آن براى خود حکم مکنید، و «بر گردانید آنها را بعالم آنها» یعنى بپرسید معانى آنها را از یکى از أهل بیت صلوات اللّه علیهم که عالمند بمراد از آنها یا از کسى که علم او منتهى شود بایشان و مراد به «شاهد بودن قرآن» اینست که آن در قیامت گواهى دهد نزد حق تعالى براى هر که عمل کند بآن و ملازمت آن نماید، و بر هر که عمل نکند بآن و ترک آن کند.

٦١٥٨ علیکم فى قضاء حوائجکم بکرام الانفس و الاصول تنجح لکم عندهم من غیر مطال و لا منّ. لازم باشید در بر آوردن حاجتهاى خود آنان را که نفسها و نژادهاى ایشان گرامى باشد تا این که بر آورده شود آنها از براى شما نزد ایشان بى‏تأخیرى و بى‏منتى.

مراد اینست که اگر محتاج شوید در حاجتهاى خود باین که نزد کسى ببرید نزد کسى ببرید که بلند مرتبه باشد نفس او و نژاد او نه بلئیمان پست مرتبه و نژاد، زیرا که حاجت نزد کریمان برآید بى‏تأخیرى و پس انداختنى و بى‏منتى، و نزد لئیمان بر نیاید، و اگر بر آید بعد از این باشد که تأخیر کنند و پس اندازند و بى‏منت نباشد.

٦١٥٩ علیکم بصدق الاخلاص و حسن الیقین فانّهما افضل عبادة المقرّبین.

لازم باشید راستى اخلاص را، و نیکوئى یقین را، پس بدرستى که آنها افزونتر عبادت مقرّبان است. مراد به «اخلاص» خالص گردانیدن عبادت است از براى رضاى خدا، و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر و مراد به «یقین» یقین در معارف إلهیّه است و «مقرّبان» یعنى نزدیکان درگاه الهى.

٦١٦٠ علیکم بدوام الشّکر و لزوم الصّبر فانّهما یزیدان النّعمة و یزیلان المحنة. لازم باشید سخاوت و نیکوئى خوى را، پس بدرستى که اینها زیاد میکنند نعمت را و زایل میکنند محنت را. «زیاد شدن نعمت» بسبب شکرست چنانکه در قرآن مجید واقع شده و مکرّر مذکور شد، و «زایل شدن محنت» بسبب صبرست چنانکه مکرّر چند وجه از براى آن مذکور شد، و ممکن است که هر یک سبب هر یک گردند.

٦١٦١ علیکم بالسّخاء و حسن الخلق فانّهما یزیدان الرّزق و یوجبان المحبّة. لازم باشید سخاوت و نیکویى خوى را، پس بدرستى که اینها زیاد میکنند روزى را، و واجب مى‏سازند دوستى را، یعنى سبب دوستى مردم مى‏گردند براى صاحب خود یا دوستى خدا و خلق هر دو.

٦١٦٢ علیکم فى طلب الحوائج بشراف النّفوس ذوى الاصول الطّیّبة فانّها عندهم اقضى و هى لدیکم ازکى. فرا گیرید در طلب حاجتها نفسهاى بلند مرتبه صاحبان اصلهاى نیکو را، پس بدرستى که آنها نزد ایشان بر آمده‏ترست و آنها نزد شما پاکیزه‏ترند یعنى حاجتهاى‏

خود را اگر ضرور شود که نزد کسى ببرید و از او خواهید باید که نزد کسى از مردم شریف بلند مرتبه صاحبان نژادهاى نیکو ببرید، زیرا که حاجتها نزد ایشان بر آمده‏ترست یعنى زودتر و بیشتر بر مى‏آید، و «آنها» یعنى آن نفوس «نزد شما پاکیزه‏ترند» و شما را ننگ و عارى نباشد از طلب ایشان، بخلاف مردم لئیم پست مرتبه پست نژاد که حاجت نزد ایشان کم و بد بر مى‏آید، و توسّل بایشان خفت و ذلّت شماست، یا این که و «آنها» یعنى آن حاجتها که نزد ایشان بر آید نزد شما پاکیزه‏ترست و شما را ننگ و عارى نباشد از آنها. و در بعضى نسخه‏ها و «هم» بجاى و «هى» است یعنى و ایشان نزد شما پاکیزه‏ترند و ابن ظاهرترست و در بعضى نسخه‏ها «فانّه أقضى» است بجاى «فانّها عندهم أقضى»، و بنا بر این ترجمه اینست که پس بدرستى که این یعنى بردن حاجت نزد ایشان بر آورنده‏ترست. و در بعضى نسخه‏ها «لدیهم» بجاى «لدیکم» واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست: و «آنها» یعنى آن حاجتها نزد ایشان پاکیزه‏ترست یا افزونتر یعنى پاکیزه‏تر بر مى‏آید یا افزونتر بر مى‏آید.

٦١٦٣ علیکم بلزوم الیقین و التّقوى فانّهما یبلّغانکم جنّة المأوى. فرا گیرید لازم بودن یقین و پرهیزگارى را، پس بدرستى که آنها مى‏رسانند شما را بجنة المأوى یعنى بهشت که مأوى و جایگاه مؤمنان است یا خصوص بهشتى که این نام دارد چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦١٦٤ علیکم بالاحسان الى العباد و العدل فى البلاد تأمنوا عند قیام الاشهاد. لازم باشید احسان کردن بسوى بندگان خدا را، و عدل کردن در شهرها را، تا ایمن گردید نزد بر پاى ایستادن حاضران. خطاب بحکام و امراى شهرها بوده، و «تا ایمن گردید» یعنى هر گاه لازم گردید اینها را ایمن گردید نزد بر پاى ایستادن حاضران در روز قیامت، یا نزد برخاستن گواهان یعنى گواهان که گواهى دهند در آن روز

بر أعمال مردم که أئمه طاهرین باشند صلوات اللّه علیهم أجمعین.

٦١٦٥ علیکم بالتّقوى فانّه خیر زاد و احرز عتاد. لازم باشید پرهیزگارى را پس بدرستى که آن بهتر توشه‏ایست و نفیس‏تر آماده شده‏ایست یا نگاهدارنده‏تر آماده شده‏ایست یعنى آماده شده‏ایست نگاهدارنده‏تر از همه آماده شده‏ها، از آفات دنیوى و أخروى.

٦١٦٦ علیکم بصنائع المعروف فانّها نعم الزّاد الى المعاد. لازم باشید کرده شده‏هاى احسان را، پس بدرستى که آنها نیکو توشه‏ایست بسوى روز بازگشت، «کرده شده‏هاى احسان را» یعنى احسانها را که بکنید.

٦١٦٧ علیکم باخلاص الایمان فانّه السّبیل الى الجنّة و النّجاة من النّار. لازم باشید اخلاص ایمان را پس بدرستى که آن راه است بسوى بهشت و رستگارى از آتش. مراد به «اخلاص ایمان» خالص گردانیدن آنست از براى حق تعالى، و ممکن است «و النجاة» برفع خوانده شود عطف بر «السبیل» و ترجمه این باشد: پس بدرستى که آن راه است بسوى بهشت و رستگارى از آتش، یعنى سبب رستگارى از آن مى‏شود.

٦١٦٨ علیکم بصنائع الاحسان و حسن البرّ بذوى الرّحم و الجیران فانّهما یزیدان فى الاعمار و یعمران الدّیار. لازم باشید کرده شده‏هاى احسان را، و نیکوئى احسان کردن بصاحبان خویشى و همسایگان را، پس بدرستى که اینها زیاد میکنند در عمرها، و آباد مى‏گردانند شهرها را، «کرده شده‏هاى احسان را» یعنى احسانها را که بکنید.

٦١٦٩ علیکم بحبّ آل نبیّکم فانّه حقّ اللّه علیکم و الموجب على اللّه حقّکم الا ترون الى قول اللّه تعالى قل لا أسألکم علیه اجرا الّا المودّة فى القربى. لازم باشید دوستى آل پیغمبر خود را، پس بدرستى که این حقّ خداست بر شما، و لازم کننده است بر خدا حقّ شما را، آیا نظر نمى‏کنید بسوى قول خداى بلند مرتبه: بگو طلب نمیکنم از شما مزدى را مگر دوستى را در نزدیکان. «آل» بمعنى أهل است نهایت مخصوص شده استعمال آن باهل کسى که شرافت و بزرگى داشته باشد بحسب آخرت یا دنیا مثل آل پیغمبر و آل فرعون و مراد به «آل پیغمبر» نزد شیعه امامیه أئمه اثنى عشر و حضرت فاطمه است صلوات اللّه علیهم أجمعین. و «آیا نظر نمى‏کنید» غرض از آن استشهادست بر لازم بودن دوستى آل پیغمبر بر ایشان بآیه کریمه «أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَى» تا آخر و خطاب در آن بحضرت رسالت پناهى است صلى اللّه علیه و آله باین که: بگو که من طلب نمیکنم از شما مزدى از براى رسالت و پیغمبرى و تعبها که مى‏کشم در آن یا از براى بشارتها که بشما دادم که در سابق بر آیه کریمه ذکر شد مگر دوستى در نزدیکان یعنى این را که: دوست دارید نزدیکان و خویشان مرا.

بعضى مفسرین گفته‏اند که: این استثناى منقطع است و معنى اینست که: طلب نمیکنم از شما مزدى هرگز و لیکن طلب میکنم از شما دوستى در نزدیکان را، و اهل سنت روایت کرده‏اند چنانکه در تفسیر بیضاوى و غیر آن نقل شده که: چون نازل شد این آیه کریمه گفتند: اى رسول خدا کیستند نزدیکان تو اینها که واجب است دوستى ایشان بر ما- فرمود آن حضرت که: على و فاطمه و دو پسر ایشان، و در بعضى احادیث از طرق ما نیز موافق این وارد شده که نازل شد در اهل بیت در على و فاطمه و حسن و حسین اصحاب عبا، و در بعضى دیگر وارد شده که: ایشان‏

ائمه‏اند علیهم السلام، و منافاتى میانه آنها نیست، چه ممکن است که همه ائمه علیهم السّلام داخل باشند و در آن احادیث که اقتصار شده بر چهار نفر باعتبار این باشد که در وقت نزول آیه کریمه همین ایشان بودند و در بعضى احادیث وارد شده که: سبب نزول آیه کریمه این بود که مشرکان گفتند در میانه خود که آیا مى‏بینید که: محمد طلب کند بر آنچه فرا مى‏گیرد اجرى را، پس نازل شد این آیه شریفه.

و در بعضى وارد شده که: چون برگشت رسول خدا از حجة الوداع و آمد بمدینه آمدند نزد او أنصار و گفتند: اى رسول خدا بدرستى که خدا جلّ ذکره بتحقیق احسان کرده است بسوى ما و مشرّف گردانیده ما را بتو و بنزول تو میانه ما، پس بتحقیق که شاد کرده دوست ما را و خوار کرده دشمن ما را، و بتحقیق که مى‏آید نزد تو وارد شونده‏ها پس نمى‏یابى چیزى که عطا کنى بایشان، پس شماتت میکند بتو دشمن، پس دوست مى‏داریم ما که بگیرى تو ثلث أموال ما را تا این که هر گاه وارد شوند بر تو وارد شونده‏ها از مکه، بیابى آنچه را عطا کنى بایشان، پس ردّ نفرمود آن حضرت در جواب ایشان سخنى و انتظار مى‏کشید آنچه را بیاید او را از جانب پروردگار او، پس فرود آمد بر او جبرئیل و فرمود که: بگو این را، و قبول نکرد اموال ایشان را، پس گفتند منافقان که: فرو نفرستاده خدا این را بر محمد و نمى‏خواهد او مگر این که بلند گرداند بازوى پسر عمّ خود را و بار کند بر ما اهل بیت خود را، مى‏گوید دیروز: هر که بودم من مولاى او پس على مولاى اوست، و مى‏گوید امروز: بگو طلب نمیکنم از شما برین أجرى را مگر دوستى در نزدیکان.

٦١٧٠ علیکم بطاعة ائمّتکم فانّهم الشّهداء علیکم الیوم، و الشّفعاء لکم عند اللّه غدا. لازم باشید فرمانبردارى امامان خود را، پس بدرستى که ایشان گواهانند بر شما امروز، و شفیعانند براى شما نزد خدا فردا، یعنى در دنیا گواه میشوند بر هر چه شما بکنید از خوب و بد از راه علمى که بغیب دارند یا بر این که: از شما که فرمانبردارى ایشان کرد و که نکرد، و در روز قیامت شفاعت گنهکاران شما خواهند کرد.


حرف «عین» بلفظ «على»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «عین» بلفظ «على» که بمعنى [بر] است. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦١٧١ على قدر المصیبة تکون المثوبة. بر اندازه مصیبت میباشد ثواب، پس هر چند مصیبت عظیم‏تر باشد آن بیشتر باشد.

٦١٧٢ على قدر المؤنة تکون من اللّه المعونة. بر اندازه مؤنت میباشد از جانب خدا یارى. مراد به «مؤنت» خرجى است که ضرور باشد و مراد اینست که یارى خدا هر کس را بقدر اخراجات ضرورى اوست پس کسى از کثرت عیال غمگین نگردد حق تعالى یارى او به آن قدر میکند.

٦١٧٣ على قدر الرّأى تکون العزیمة. بر اندازه راى میباشد عزیمت یعنى عزیمت هر کس بر هر کار بقدر راى و اندیشه اوست در آن باب اگر راى و اندیشه او در کارى قوى است و بناى آن بر فکر و تأمّل است عزیمت او هم در آن کار قوى باشد، و اگر راى آن در آن سست باشد و بنا بر تأمّل و تفکر نباشد عزیمت او هم بر آن سست باشد و باندک چیزى بر هم خورد.

١٦٧٤ على قدر الهمّة تکون الحمیّة.

بر اندازه همت میباشد حمیت. مراد به «حمیت» بفتح حاء و کسر میم و تشدید یاى مفتوحه ننگ داشتن از نقصها و عیبهاست در خود و متعلقان خود، و مراد اینست که حمیت هر کس بقدر همت اوست هر که همت او بلندتر باشد ننگ او از نقصها بیشتر باشد و سعى او در رفع آنها زیادتر.

٦١٧٥ على قدر الحمیّة تکون الغیرة. بر قدر حمیت میباشد غیرت. پوشیده نیست که حمیت و غیرت هر دو بمعنى ننگ مستعمل مى‏شود و گاهى غیرت در خصوص ننگ داشتن از شرکت دیگرى در امرى که محبوب این کس باشد یا اختصاص باو داشته باشد مستعمل مى‏شود مثل ننگ داشتن مرد از شرکت دیگرى در زن او یا کنیز او، و ننگ داشتن زن نیز از شرکت دیگرى با او در شوهر او. و بعضى از اهل لغت که تفسیر «غیرت» به «رشک» کرده‏اند ظاهر اینست که مراد رشک یعنى مطلق حسد نیست بلکه حسدى است که از غیرت بمعنى مذکور حاصل شود یا این که غیرت بمعنى مذکور را در فارسى رشک مى‏گویند و بنا بر این از براى «بودن غیرت بر قدر حمیت» معنى معقولى بخاطر نمى‏رسد. و ممکن است که «حمیه» بتخفیف خوانده شود بمعنى پرهیز کردن یا منع کردن چنانکه در فقره سابق مذکور شد و مراد پرهیز کردن از گناه باشد یا منع کردن خود از آن و مراد این باشد که غیرت هر کس باندازه پرهیزگارى اوست.

مؤید اینست آنچه در نهج البلاغه نقل شده که: قدر عفت مرد بر قدر غیرت اوست، چه عفت نیز بمعنى باز ایستادن از حرامهاست که پرهیزگارى باشد نهایت در آنجا اشاره شده بسبب عفت و این که اختلاف مراتب آن بقدر اختلاف مردم است در غیرت، و در اینجا مراد اینست که از پرهیزگارى هر کسى و قدر آن استنباط قدر غیرت او مى‏توان کرد از قبیل استدلال از معلول بر علت، نهایت بعضى از شارحان کتاب مستطاب مذکور «عفت» را در آنجا بر عفت از زنان دیگران حمل کرده‏اند و چنین‏

گفته‏اند که: «عفت هر کس بقدر غیرت اوست، چه هر گاه کسى ننگ داشته باشد از شرکت دیگرى با او در اهل خود، راضى نمى‏شود بشرکت خود نیز در أهل دیگرى».

مخفى نیست که «حمیه» را بتخفیف بر عفت باین معنى نیز حمل مى‏توان کرد که: مراد همان باشد که ایشان گفته‏اند، و اللّه تعالى یعلم.

٦١٧٦ على قدر المروّة تکون السّخاوة. بر اندازه مروّت یعنى مردى یا آدمیت میباشد سخاوت.

٦١٧٧ على قدر شرف النّفس تکون المروّة. بر اندازه شرف نفس یعنى بلندى مرتبه میباشد مروّت یعنى مردى یا آدمیت.

٦١٧٨ على قدر العقل تکون الطّاعة. بر اندازه عقل میباشد طاعت یعنى طاعت حق تعالى و فرمانبردارى او.

٦١٧٩ على قدر العفّة تکون القناعة. بر اندازه پرهیزگارى میباشد قناعت، پس هر که پرهیزگارى او بیشتر باشد قناعت او هم بیشتر باشد، زیرا که با عدم قناعت کم است که کس بحرامى نیفتد و پرهیزگارى تواند کرد.

٦١٨٠ على قدر الحمیّة تکون الشّجاعة. بر اندازه حمیت میباشد شجاعت، «حمیت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى ننگ داشتن است از نقصها و عیبها، و ظاهرست که آن باعث شجاعت و دلیرى مى‏شود بر آنچه سبب دفع آنها گردد و هر چند آن بیشتر باشد این قویتر گردد.

٦١٨١ على قدر الحیاء تکون العفّة. بر اندازه شرم میباشد پرهیزگارى، چه ظاهرست که شرم از خدا و خلق مانع‏

از معصیت شود، پس هر چند شرم کسى بیشتر باشد پرهیزگارى او بیشتر باشد.

٦١٨٢ على قدر الحرمان تکون الحرفة. بر اندازه محرومى میباشد حرفت، ممکن است که مراد به «حرفت» در اینجا طعمه باشد و مراد این باشد که بقدر محرومى کسى از راهى حق تعالى او را طعمه دهد از راه دیگر و تلافى آن کند، و ممکن است که حرفت بمعنى جزا باشد و معنى این باشد که: بقدر محرومى در دنیا میباشد جزا در آخرت، و ممکن است که مراد به «حرمان» محرومى مردم باشد از این کس و به «حرفه» بضمّ حاء محرومى این کس باشد و تنگ شدن روزى بر او و برکت نداشتن کسب و سعى او.

٦١٨٣ على قدر العقل یکون الدّین. بر اندازه عقل میباشد دیندارى.

٦١٨٤ على قدر الدّین تکون قوّة الیقین. بر اندازه دیندارى میباشد قوّت یقین. پوشیده نیست که قوّت یقین سبب دیندارى مى‏شود و هر چند آن بیشتر باشد دیندارى بیشتر گردد، و بنا بر این اگر چه هر یک را مى‏توان گفت که بقدر دیگریست امّا چون قوّت یقین سبب است و دیندارى مسبّب، مناسب‏تر اینست که گفته شود که: بر اندازه قوّت یقین است دیندارى و ممکن است که مراد این باشد که: بر اندازه دیندارى بالخاصیه قوّت یقین زیاد مى‏شود و هر چند دیندارى کسى بیشتر باشد یقین او قوى‏تر گردد.

٦١٨٥ على قدر النّعماء یکون مضض البلاء. بر قدر نعمت میباشد درد بلا، یعنى هر که نعمت او بیشتر باشد بلاى او هم بیشتر باشد پس وجع و درد بلاى او بیشتر باشد، و این یا باعتبار اقتضاى حکمت‏

و عدل حق تعالى است و یا باعتبار این که بسبب زوال هر نعمتى که رو دهد از براى او بلائى باشد و همچنین حفظ و نگاهدارى نعمتها بى‏تعبها و زحمتها نشود که هر یک از آنها بلائى باشد، و همچنین بلاهاى دیگر که گاهى بسبب نعمتها برسد، و ممکن است که مراد این باشد که بقدر نعمت درد بلا شدید شود باعتبار این که صاحبان نعمت را تاب بلا نباشد پس درد هر بلائى که وارد شود بر ایشان زیاده باشد از درد همان هر گاه وارد شود بر غیر صاحبان نعمت، باعتبار زیادتى حوصله و تاب ایشان.

٦١٨٦ على قدر البلاء یکون الجزاء. بر اندازه بلا میباشد پاداش و ثواب.

٦١٨٧ على قدر الهمم تکون الهموم. بر اندازه همتها میباشد اندوهها یعنى باندازه قصدها و مطلبها میباشد اندوهها، پس هر چند مطالب و مقاصد کسى بیشتر باشد اندوه او بیشتر باشد، زیرا که در سعى از براى هر یک تعب و زحمتى باشد و بسبب فوت هر یک غم و المى روى دهد، پس کسى که خواهد که اندوه او کم باشد از سر امیدها و آرزوها بگذرد، و ممکن است که مراد این باشد که بقدر بلندى همتها و پستى آنها میباشد اندوهها پس کسى را که همت بلند باشد اندوه او زیاده باشد، یا باعتبار این که صاحب همت بلند مراتب عالیه در نظر دارد و تحصیل آنها بى‏هموم و غموم بسیار نشود، و یا باعتبار این که صاحب همت بلند مردم عزیز گرامى باشند و باندک ذلّت و خفتى که روى دهد مهموم و مغموم گردند بخلاف مردم دنى پست مرتبه که از بسیارى از خفتها و ذلّتها باکى ندارند و بنا بر این مراد مذمّت همت بلند نیست بلکه اظهار

ترحمى است بر صاحبان همت بلند و این که ایشان باید که هموم زیاد را بر خود بگذارند و تاب آنها بیاورند.

٦١٨٨ على قدر القنیة تکون الغموم. بر اندازه قنیه یعنى مال کسب کرده شده یا ذخیره کرده شده میباشد غمها، زیرا که در حفظ آنها غمها باید خورد و همچنین در تلفى که روى دهد پس کسى که خواهد که پر غمى نداشته باشد کسب مال یا ذخیره آن نکند.

٦١٨٩ على العالم ان یتعلّم ما لم یعلم، و یعلّم النّاس ما قد علم. بر عالم است این که بیاموزد آنچه را نمى‏داند، و بیاموزاند مردم را آنچه را بتحقیق دانسته .

٦١٩٠ على الانصاف ترسخ المودّة. بر انصاف و عدل ثابت مى‏ماند دوستى.

٦١٩١ على التّواخى فى اللّه تخلص المحبّة. بر برادرى در راه خدا و از براى رضاى خدا خالص مى‏ماند، دوستى یعنى دوستیى که بناى آن بر برادرى در راه خدا و از براى رضاى خدا باشد خالص و صاف مى‏ماند، و اگر آمیخته بغرضى باشد همین که آن غرض حاصل شد یا حاصل نشد تیره و ناصاف گردد.

٦١٩٢ على قدر قوّة الدّین یکون خلوص النّیة. بر اندازه قوّت دین میباشد خالص بودن نیت یعنى بر اندازه قوّت دین هر کس خالص میباشد نیت او در طاعات از براى حق تعالى، هر چند دین کس قوى‏تر باشد

- نیت او در عبادات از براى خدا خالص‏تر باشد.

٦١٩٣ على قدر النّیّة تکون من اللّه العطیّة. بر اندازه نیت میباشد از خدا عطا یعنى حق تعالى آدمى را بقدر نیت و قصد اعمال خیرى که داشته باشد ثواب مى‏دهد هر چند میسر نشود که آنچه قصد داشته بعمل آید چنانکه قبل ازین مذکور شد.

٦١٩٤ على المشیر الاجتهاد فى الرّاى و لیس علیه ضمان النّجح. بر مشورت کننده است بذل جهد در راى، و نیست بر او ضامن شدن فیروزى، یعنى هر گاه کسى با شخصى مشورت کند در باب کارى، بر آن شخص هر گاه امر کند او را بچیزى اینست که بذل جهد و صرف طاقت خود بکند در فکر و تأمّل در آن باب از براى این که راى صحیحى از براى او تحصیل کند، همین که چنین کرد آنچه راى او باشد باو مى‏توان گفت، و بر او نیست که ضامن شود که او فیروزى یابد بمطلب، گاه باشد که فیروزى میسر نشود هر چند راى او صحیح باشد، و گاه باشد که او خطا کرده باشد، نهایت چون بذل جهد خود کرده بر او مؤاخذه نیست.

٦١٩٥ على الشّکّ و قلّة الثّقة باللّه مبنى الحرص و الشّحّ. بر شکّ و کمى اعتماد بر خداست بناى حرص و بخیلى، یعنى بناى حرص و بخیلى بر شکّ در بعضى از معارف إلهیّه و بر کمى اعتماد بر خداست و اگر در کسى آنها نباشد حرص و بخیلى از او وجهى ندارد، زیرا که بخیل بحسب شرع اقدس کسیست که آن قدر تنگ گیرى کند که اداى همه حقوق واجبه بر خود نکند و ظاهرست که این معنى با وجود أوامر حق تعالى باداى آنها و وعده ثواب بر آن و نواهى از خلاف آن و وعید عقاب بر آن منشأى نتواند داشت مگر ترس از این که اگر أداى آنها بکند یک وقتى بى‏روزى ماند و عاجز و مضطرّ گردد و این معنى با وجود این که حق تعالى ضامن روزى بندگان بلکه هر جنبنده شده و خصوص پرهیزگاران را وعده فرموده که روزى‏

دهد ایشان را از راهى که گمان نداشته باشند نمى‏شود مگر باین که اعتماد تمام بر وفاى خدا به آن چه ضامن شده و وعده فرموده نداشته باشد و شکّ در آن داشته باشد و اگر نه خوف و ترس جهتى ندارد، و همچنین حرص زیاد و ارتکاب تعبها و زحمتهاى آن و بازماندن بسبب آن از آنچه باعث سعادت اخروى او گردد با وجود عدم احتیاج بالفعل منشأى نتواند داشت بغیر از توهّم این که اگر ذخیره زیاد نداشته باشد مبادا یک وقتى شود که آنچه داشته باشد تمام شود و دیگر بى‏روزى ماند و این معنى نیز از کمى اعتماد بر حق تعالى و شکّ مذکور ناشى مى‏شود چنانکه در بخیلى مذکور شد، و ایضا کسى را که شکّ در معارف إلهیّه نباشد داند که یک مرتبه باشد از روزى که زیاده بر آن از براى او مقدّر نشده و ممکن نیست پس حرص زیاد و راضى نشدن بهیچ مرتبه صورتى ندارد و أیضا داند که اعتماد باید که بر تفضل حق تعالى باشد که اگر آن نباشد ممکن است که سعى او أصلا سودى ندهد و بر تقدیرى که بدهد آنچه تحصیل کند همه یک بار بآفتى تلف گردد و با وجود این اعتماد بر همان بى‏حرص نیز کافى است و حاجت بحرص نیست با وجود منع از آن و این وجه در بخیلى نیز جاریست.

٦١٩٦ على العالم ان یعمل بما علم، ثمّ یطلب تعلّم ما لم یعلم. بر عالم است این که عمل کند به آن چه دانسته بعد از آن طلب کند آموختن آنچه را ندانسته. یعنى باید که او اوّل عمل کند به آن چه دانسته بعد از آن دیگر طلب کند دانستن آنچه را ندانسته، و این مضمون در احادیث دیگر نیز وارد شده چنانکه قبل از این نقل شد.

٦١٩٧ على المتعلّم ان یدأب نفسه فى طلب العلم، و لا یملّ من تعلّمه، و لا یستکثر ما علم. بر کسى که تعلیم مى‏گیرد اینست که تعب بفرماید نفس خود را در طلب علم، و ملول نشود از تعلیم گرفتن آن، و بسیار نشمارد آنچه را دانسته، بلکه هر قدر که‏

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

بداند باز طلب زیاد بر آن بکند، زیرا که علم را نهایتى نباشد ، و کافیست شاهد برین که حق تعالى حضرت رسالت پناهى را صلّى اللّه علیه و آله با آن همه وفور علم أمر فرموده باین که طلب کند از پروردگار این که زیاد کند علم او را .

٦١٩٨ على الصّدق و الامانة مبنى الایمان. بر راستى و امین بودن است بناى ایمان. مراد اینست که بناى ایمان بر آنها گذاشته شده و تا در کسى آنها باشد ایمان او محکم تواند بود و اگر یکى از آنها زایل شود ایمان او منهدم گردد، و این بنا بر اینست که أعمال در ایمان معتبر باشد چنانکه از بعضى أحادیث ظاهر مى‏شود، یا مراد ایمان کامل است.

٦١٩٩ على الامام ان یعلّم اهل ولایته حدود الاسلام و الایمان. بر امام است این که تعلیم کند اهل مملکت خود را حدود اسلام و ایمان، یعنى شرایط و آداب آنها را و أحکامى را که در آن شریعت غرّا و ملت بیضا مقرّر شده و ظاهر اینست که مراد به «اسلام» و «ایمان» هر دو دین حق باشد.

و ممکن است که مراد به «اسلام» اصل مسلمانى باشد که شامل همه ادیان مسلمانان باشد، و به «ایمان» خصوص دین حقّ از جمله آنها.


حرف عین بلفظ «عند»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین على بن أبى طالب علیه السّلام در حرف عین بلفظ «عند» که بمعنى «نزد» است. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٢٠٠ عند انسداد الفرج تبدو مطالع الفرج. نزد بسته شدن رخنه‏ها ظاهر مى‏شود مطلعهاى گشایش، یعنى هر گاه کار بر کسى بسیار تنگ گردد و درها بر او بسته شود فرج طلوع کند و گشایشى از براى او حاصل شود.

٦٢٠١ عند تناهى الشّدائد یکون توقّع الفرج. نزد نهایت رسیدن سختیها میباشد توقّع گشایش.

٦٢٠٢ عند تضایق حلق البلاء یکون الرّخاء. نزد تنگ شدن حلقه‏هاى بلا میباشد فراخى ، حلقه هر چیز دورى را گویند که شکافى نداشته باشد و میان آن خالى باشد و شایع است استعاره آن از براى بلائى که فرو گیرد دور کسى را و احاطه کند بر او و مراد به «تنگ شدن حلقه بلا» اینست‏

که نزدیک شود باین که برسد بآدمى و چندان فاصله نماند و این سه فقره مبارکه بیک مضمون است و تجربه نیز شاهدست بر صدق آن.

٦٢٠٣ عند الصّدمة الاولى یکون صبر النبّلاء. نزد صدمه اول میباشد صبر مردم نبیل. «صدمه» بمعنى خوردن چیز صلبى است بمثل آن و رسیدن امر دشوارى بکسى، و «نبیل» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى نجیب است یا تند فطنت، و مراد اینست که صبر نبیل همین در صدمه مصیبت اوّل است و بعد از آن که بر آن صبر کرد دیگر صبر بر او گوارا شود و دشوار ننماید چنانکه اگر مصیبت دیگر بر او وارد شود و صبر نماید آن در حقیقت صبر نباشد زیرا که مفهوم از صبر تحمل چیز ناملایم است هر گاه آن تحمل دشوار باشد پس هر گاه گوارا شد توان آنرا داخل صبر نشمرد.

و ممکن است که مراد این باشد که: صبر مردم نبیل در صدمه اوّل است و ایشان ازین راه فضیلتى دارند و اگر نه اکثر مردم بعد از این که در مصیبتها مکرّر بى‏صبرى کردند و دیدند که سودى ندارد دیگر مصیبتى که وارد شود صبر کنند.

٦٢٠٤ عند تعاقب الشّدائد تظهر فضائل الانسان. نزد از پى یکدیگر در آمدن سختیها ظاهر مى‏شود افزونیهاى آدمى، یعنى هر گاه مصیبتها از پى یکدیگر بى‏فاصله بر کسى وارد شود و او صبر کند بر همه و قلق و اضطراب نکند فضیلت و افزونى مرتبه او ظاهر مى‏شود یعنى کمال فضیلت او و اگر نه هر صبرى خالى از فضیلتى نباشد و مراد به «فضیلتهاى آدمى» فضیلتهاى مردمى است که چنین باشند. و ممکن است که مراد مراتب فضیلتها باشد و این که آن ظاهر مى‏شود بمراتب صبر پس هر که صبر او نزد تعاقب مصیبتها و سختیها بیشتر باشد او افضل باشد از آنکه صبر او در آن مرتبه نباشد، ممکن است که مراد این باشد که بتعاقب سختیها فضایل آدمى ظاهر مى‏شود، باعتبار این که نزول مصیبت و بلا

بر مؤمن دلیل فضیلت اوست، پس هر مؤمنى که تعاقب بلا و مصیبت بر او بیشتر باشد او أفضل باشد از آنکه تعاقب آنها بر او کمتر باشد .

٦٢٠٥ عند نزول الشّدائد یجرّب حفاظ الاخوان. نزد فرود آمدن سختیها آزمایش کرده مى‏شود نگاهدارى برادران، یعنى نگاهدارى ایشان برادرى را. و ثابت بودن ایشان در آن یا سست بودن، پس هر که در نزول سختیها نگاهداشت آن را و ترک آن نکرد، او ثابت باشد در آن، و حقیقت برادرى با او باشد، و اگر نه بر برادرى در وقت فراخى اعتمادى نباشد .

٦٢٠٦ عند الامتحان یکرم الرّجل او یهان. نزد آزمایش گرامى داشته مى‏شود مرد یا خوار کرده مى‏شود، یعنى گرامى داشتن کسى یا خوار نمودن او باید که بعد از آزمایش باشد نه بمجرّد ظاهر وضع و حال، پس هر که را آزمایش کنند و خوبى او ظاهر شود باید او را گرامى داشت و اگر بدى او ظاهر شود او را خوار داشت. و ممکن است که مراد این باشد که تا آزمایش کرده نشود مرد و خوبى او ظاهر نشود در واقع او نزد این کس گرامى نگردد هر چند او را بحسب ظاهر گرامى دارد، و همچنین تا بعد از آزمایش بدى او ظاهر نشود او در واقع نزد این کس خوار نگردد هر چند بحسب ظاهر او را خوار دارد.

٦٢٠٧ عند الخبرة تنکشف عقول الرّجال.

نزد امتحان ظاهر مى‏شود عقلهاى مردان یعنى تا امتحان فکرها و تدبیرهاى مرد و سلوک او در کسب دنیا و آخرت نشود مرتبه عقل او ظاهر نگردد و اگر نه بسا باشد که کسى باعتبار دولتى که داشته باشد در کمال عقل نماید و چون تجربه شود خلاف آن ظاهر گردد.

و در بعضى نسخه‏ها بجاى «الخبره» بخاى نقطه‏دار مکسور و باى یک نقطه که بمعنى امتحان است چنانکه ترجمه شد «الحیره» است بحاى بى‏نقطه مفتوح و یاى دو نقطه زیر بمعنى حیرانى، و بنا بر این معنى اینست که: نزد حیرانى ظاهر مى‏شود عقلهاى مردم یعنى هر گاه در حیرانیها تدبیر و چاره کار کنند بآن مراتب عقلهاى ایشان ظاهر گردد و نسخه اوّل ظاهرترست.

٦٢٠٨ عند حضور الآجال تظهر خیبة الآمال. نزد حاضر شدن أجلها ظاهر مى‏شود زیان و خسران امیدها، یا محرومى و نومیدى امیدها یعنى لغو بودن آنها و نرسیدن آنها بمطلبها.

٦٢٠٩ عند هجوم الآجال تفتضح الامانى و الآمال. نزد ناگاه در آمدن أجلها رسوا مى‏شود آرزوها و امیدها، چه در آن وقت ظاهر مى‏شود که ثمره نداشته‏اند بغیر از این که مانع مى‏شدند از سعى از براى آخرت که بدترین زیانها و خسرانهاست.

٦٢١٠ عند تصحیح الضّمائر یبدو غلّ السّرائر. نزد درست کردن ضمیرها آشکار مى‏شود کینه درونها. «ضمیر» بمعنى سرّ است و آنچه در خاطر باشد و مراد اینست که نزد درست رسیدن بسرّها و استکشاف مکنونات خاطرها ظاهر مى‏شود کینه درونها و این که که کینه دارد و که ندارد.

٦٢١١ عند تحقّق الاخلاص تستنیر البصائر. نزد ثابت شدن اخلاص روشن مى‏گردد پنهانیها یعنى اخلاص با حق تعالى هر گاه از براى کسى ثابت و راسخ گردد بینائى و دریافت او روشن گردد و ادراک و فطنت او تند و افروخته شود.

٦٢١٢ عند الشّدائد تذهب الاحقاد. نزد سختیها مى‏رود کینه‏ها، باعتبار این که مردم همه در غم و اندوه آن سختیها باشند و در فکر چاره دفع آنها و مجال آن ندارند که بحال دیگرى بپردازند، و دیگر این که اکثر کینه‏ها از رشکها و حسدها ناشى شود و آنها در وقتى است که بعضى در نعمت و فراخى باشند و بعضى نباشند، و هر گاه سختى عامّ باشد چندان رشک و حسدى نباشد.

٦٢١٣ عند تظاهر النّعم یکثر الحسّاد. نزد تظاهر نعمتها بسیار مى‏شود حسودان، مراد به «تظاهر نعمتها» از پى یکدیگر در آمدن آنهاست که گویا پشت بر پشت یکدیگر دارند و یارى هم میکنند و مراد اینست که: نزد تظاهر نعمتها بر کسى حسودان او بسیار شود پس باید که خود را از شرّ ایشان بدعا و تصدّق و مانند آنها نگاهدارد، و ممکن است که مراد این باشد که در زمانى که فراخى باشد و نعمتها پى در پى رسد حسودان بسیار شوند باعتبار این که حسد برند بر جمعى که مخصوص گردند بنعمتى، بخلاف زمانى که مردم در تنگى باشند و سختى عامّ باشد چه در آن حسود کم باشد چنانکه در شرح فقره سابق مذکور شد.

٦٢١٤ عند زوال القدرة یتبیّن الصّدیق من العدوّ. نزد زایل شدن توانگرى ظاهر مى‏شود دوست از دشمن یعنى توانگر تا توانگرى او زایل نشود دوست و دشمن او ظاهر نگردد، زیرا که در وقت توانگرى دشمنان هم اظهار دوستى میکنند، و ممکن است که قدرت یا قدر بنا بر اختلاف نسخه‏ها بمعنى توانگرى نباشد بلکه بمعنى توانائى باشد و مراد این باشد که: تا کسى توانائى دارد

باعتبار جاه و منصبى یا نحو آن دوست و دشمن او معلوم نشود مگر نزد زوال توانائى او چنانکه در توانگر مذکور شد.

٦٢١٥ عند کمال القدرة تظهر فضیلة العفو. نزد کمال توانائى ظاهر مى‏شود فضیلت عفو یعنى هر گاه کسى عفو کند و در گذرد از گناه کسى با وجود کمال توانائى و قدرت بر انتقام ظاهر مى‏شود فضیلت و افزونى مرتبه عفو او، بخلاف کسى که توانائى نداشته باشد چه او را بغیر عفو چاره نباشد، و همچنین کسى را که توانائى بر آن باشد امّا کمال توانائى نباشد، چه عفو او نیز ممکن است که محض تفضل نباشد بلکه آمیخته بغرضى دیگر باشد.

٦٢١٦ عند نزول المصائب و تعاقب النّوائب تظهر فضیلة الصّبر. نزد فرود آمدن مصیبتها و پى در پى رسیدن ماتمها ظاهر مى‏شود فضیلت صبر، یعنى فضیلت کامل چنین صبرى دارد و اگر نه هر صبرى خالى از فضیلتى نباشد چنانکه چند فقره قبل ازین نیز مذکور شد.

٦٢١٧ عند تواتر البرّ و الاحسان یتعبّد الحرّ. نزد پیاپى رسیدن نیکوئى و احسان بنده گردانیده مى‏شود آزاد، یعنى آزاد هر گاه از کسى پیاپى نیکوئى و احسان ببیند مطبع و منقاد گردد و بندگى او کند.

٦٢١٨ عند کثرة الافضال و شدّة الاحتمال تتحقّق الجلالة. نزد بسیارى انعام و سختى احتمال ثابت مى‏گردد جلالت. مراد به «احتمال» متحمل شدن اخراجات مردم و بر خود گرفتن دیون ایشان است، و احتمال دارد که مراد متحمل شدن بى‏آدابیهاى مردم باشد و گذرانیدن آنها از ایشان، و «جلالت» بمعنى بلندى مرتبه است.

٦٢١٩ عند کثرة العثار و الزّلل تکثر الملامة.

نزد بسیارى عثار و لغزشها بسیار مى‏شود سرزنش. «عثار» بکسر عین بمعنى لغزش است و ذکر لغزش‏ها بعد از آن تأکید است و مراد اینست که آدمى باید که خود را از لغزش بسیار نگاهدارد که اگر لغزش بسیار شود اگر چه بعنوان خطا باشد سرزنش او بسیار شود.

٦٢٢٠ عند معاینة أهوال القیامة تکثر من المفرّطین النّدامة. نزد معاینه هولهاى روز قیامت بسیار مى‏شود از تقصیر کنندگان پشیمانى «معاینه» بمعنى دیدن چیزیست بچشم.

٦٢٢١ عند بدیهة المقال تختبر عقول الرّجال. نزد بدیهه گفتن آزمایش کرده مى‏شود عقلهاى مردان، «بدیهه» بمعنى اول هر چیزى است و آنچه ناگاه واقع شود و مراد اینست که همین که کسى ابتدا بسخن کند مرتبه عقل او و خرد او را از آن مى‏توان یافت، یا این که از سخنى که بالبدیهه بگوید بى‏تأمّل مرتبه عقل او ظاهر مى‏شود.

٦٢٢٢ عند غرور الاطماع و الآمال تنخدع عقول الجهّال و تختبر الباب الرّجال. نزد فریب دادن طمعها و امیدها فریب مى‏خورد عقلهاى نادانان و آزمایش کرده مى‏شود عقلهاى مردان. مراد اینست که طمعها و امیدها عقلهاى نادانان را فریب مى‏دهند و عقل دانا فریب آنها نمى‏خورد پس هر که فریب آنها بخورد آن نشان نادانى اوست و این که نزد فریب دادن آنها عقلهاى مردان را آزمایش مى‏توان کرد چه هر که از آنها کمتر فریب خورد عقل او بیشتر باشد.

٦٢٢٣ عند العرض على اللّه سبحانه تتحقّق السّعادة من الشّقاء.

نزد عرض اعمال بر خداى سبحانه ثابت و ممتاز مى‏گردد نیکبختى از بدبختى، یعنى نیکبختى و بدبختى آن روز معلوم مى‏شود نه به آن چه مردم گمان میکنند از رو آوردن دنیا بکسى و پشت گردانیدن آن از او.

٦٢٢٤ عند حضور الشّهوات و اللّذّات یتبیّن ورع الاتقیاء. نزد حاضر شدن خواهشها و لذّتها ظاهر مى‏شود پرهیزگارى پرهیزگاران، مراد اینست که پرهیزگارى کسى وقتى ظاهر مى‏شود که آنچه را خواهش آن داشته باشد و لذّت از آن برد حاضر شود او را و میسر گردد و او بسبب ترس از خداى عزّ و جلّ بگذرد از سر آن، نه بمجرّد این که در وقتى که حاضر و میسر نباشد آنها عزم گذشتن از آنها داشته باشد، زیرا که بسیارست که کسى پیشتر این عزم را دارد و بعد از آن که حاضر و میسر شد ضبط خود نتواند کرد.

٦٢٢٥ عند غلبة الغیظ و الغضب یختبر حلم الحلماء. نزد غالب شدن خشم و غضب آزمایش کرده مى‏شود بردبارى بردباران، مراد بر قیاس فقره سابق اینست که بردبارى باین ظاهر مى‏شود که غلبه کند خشم و غضب بر کسى و فرو خورد آن را و درصدد انتقام در نیاید با وجود قدرت بر آن نه بمجرّد این که عزم و قصد کسى این باشد که خشم را فرو خورد و تلافى نکند، زیرا که بسیار است که آدمى این قصد و عزم دارد و چون خشم بر او غالب شود خود را ضبط نتواند کرد و آن را فرو نخورد.

٦٢٢٦ عند الایثار على النّفس تتبیّن جواهر الکرماء. نزد ایثار بر نفس ظاهر مى‏شود گوهرهاى کریمان. مراد به «ایثار بر نفس» اختیار کسى است بر خود و ترجیح او بر خود بدادن چیزى باو با وجود احتیاج خود بآن.

و مراد به «گوهرهاى کریمان» ذوات و نفوس ایشان است که تشبیه شده به گوهر باعتبار

پاکیزگى و صفا، و مراد این است که: بایثار ظاهر مى‏شود شرافت و بلندى مرتبه نفوس کریمان یعنى مردم گرامى بلند مرتبه یا اهل سخاوت وجود.

٦٢٢٧ عند فساد العلانیة تفسد السّریرة. نزد فاسد شدن آشکار فاسد مى‏شود نهان، یعنى هر گاه کسى اعمال ظاهرى را فاسد کند و عصیان کند در آنها اخلاق و ملکات او نیز فاسد گردد و بأخلاق ذمیمه و ملکات رذیله موصوف گردد، یا این که اعتقادات او نیز فاسد گردد و خلل به آنها راه یابد.

٦٢٢٨ عند فساد النّیّة ترتفع البرکة. نزد فاسد شدن نیت زایل مى‏گردد برکت، ممکن است که مراد نیت و قصد پادشاهان و فرمانفرمایان باشد چنانکه قبل از این مذکور شد که فاسد شدن نیت و قصد ایشان و اراده ظلم و جور از ایشان باعث این مى‏شود که برکت در مملکت ایشان زایل گردد و گرانى و غلا پدید آید و مردم در تنگى و سختى افتند.

و ممکن است که مراد نیت و قصد هر کس باشد و این که فساد آن و قصد خیانت و ظلم او سبب این مى‏گردد که برکت از اموال و مکاسب او از زراعات و تجارات و صناعات و غیر آنها زایل گردد .


حرف عین بلفظ «عوّد» و «عادة»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف عین بلفظ «عوّد» و «عادة»، و معنى «عادت» معروف است و «عوّد» امر بعادت فرمودن است یعنى عادت بفرما. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٢٢٩ عوّد نفسک الجمیل فانّه یجمل عنک الاحدوثة، و یجزل لک المثوبة. عادت فرما نفس خود را بنیکوئى کردن پس بدرستى که آن زیبا مى‏سازد از تو آنچه را نقل کنند و عظیم مى‏سازد از براى تو ثواب را.

«زیبا مى‏سازد از تو آنچه را نقل کنند» یعنى باعث این مى‏شود که مردم ترا بخوبى یاد کنند و خوبیهاى ترا نقل کنند و مراد این است که بر خوبى کردن در واقع این فایده مترتّب مى‏گردد هر چند آدمى باید که آن را غرض نسازد و غرض او محض ثواب باشد، یا این که آن را هم که غرض سازد آن را فى نفسه غرض نسازد و غرض او محض ثواب باشد، یا این که آن را هم که غرض سازد آن را فى نفسه غرض نسازد و غرض رسیدن نفعى باو از ایشان نباشد اگر همه مجرّد تعظیم و تکریم باشد بلکه باعتبار این باشد که یاد کردن مردم کسى را بخوبى و دوست داشتن ایشان او را باعث تقرّب بخداى عزّ و جلّ و بلندى مرتبه نزد او گردد.

٦٢٣٠ عوّد نفسک الاستهنار بالذّکر و الاستغفار، فانّه یمحو عنک الحوبة، و یعظّم لک المثوبة.

عادت فرما نفس خود را حریص بودن بذکر خدا و طلب آمرزش، پس بدرستى که این محو میکند از تو گناه را، و عظیم میکند از براى تو ثواب را.

٦٢٣١ عوّد لسانک لین الکلام و بذل السّلام یکثر محبّوک و یقلّ مبغضوک. عادت فرما زبان خود را نرمى کلام و دادن سلام تا این که بسیار گردد دوستان تو، و کم گردد دشمنان تو، یعنى اگر چنین کنى بسیار گردد دوستان تو و کم گردد دشمنان تو. و مراد به «دادن سلام» ابتدا کردن بسلام است و جواب دادن آن و ترک نکردن آنها از راه تکبر چنانکه بعضى متکبران کنند خصوصا در ابتدا کردن بآن.

٦٢٣٢ عوّد نفسک فعل المکارم و تحمّل اعباء المغارم تشرف نفسک و تعمر آخرتک و یکثر حامدوک. عادت فرما نفس خود را کردن نیکوئیها، و برداشتن گرانیهاى دیون و مؤنات مردم، تا این که بلند مرتبه گردد نفس تو، و آباد کرده شود آخرت تو، و بسیار شود ستایش کنندگان تو، یعنى اگر عادت کنى باینها چنین و چنین شود.

٦٢٣٣ عوّد لسانک حسن الکلام تأمن الملام. عادت فرما زبان خود را نیکوئى سخن تا ایمن گردى از سرزنش.

٦٢٣٤ عوّد اذنک حسن الاستماع و لا تصغ الى ما لا یزید فى صلاحک استماعه فانّ ذلک یصدىّ القلوب و یوجب المذامّ. عادت فرما گوش خود را نیکوئى شنیدن، و گوش مینداز بسوى چیزى که زیاد

نمى‏کند در صلاح حال تو شنیدن آن، پس بدرستى که این زنگدار مى‏سازد دلها را، و واجب مى‏سازد نکوهش را. «پس بدرستى که این» یعنى گوش انداختن بچیزى که زیاد نکند صلاح و شایستگى حال ترا و سودى نداشته باشد از براى تو، و «زنگدار مى‏سازد دلها را» یعنى صفاى آنها را مى‏برد و تیره مى‏سازد آنها را بتیرگى غفلت و بیخبرى مانند آهنى که زنگ بگیرد. و «واجب مى‏سازد نکوهش را» یعنى سبب آن مى‏گردد.

٦٢٣٥ عوّد نفسک السّماح و تجنّب الالحاح یلزمک الصّلاح. عادت فرما نفس خود را سماح، و دورى گزیدن از الحاح، تا این که لازم شود ترا صلاح. مراد به «سماح» مساهله کردن با مردم است در گرفتن حقوق خود از ایشان و مانند آن، و به «الحاح» مقابل آن یعنى مبالغه کردن در آنها و سخت گرفتن.

و ممکن است که مراد به «سماح» جود و بخشش باشد و «دورى گزیدن از الحاح» تأکید سابق نباشد بلکه مراد از آن دورى گزیدن از مبالغه در سؤال و طلب باشد نزد طلب از مردم یا مطلق مبالغه و کوشش زیاد باشد در سعى. و «تا لازم گردد ترا صلاح» یعنى اگر چنین و چنین کنى لازم تو گردد صلاح و شایستگى حال و صحت و درستى آن، و جدا نگردد از تو.

٦٢٣٦ عوّد نفسک حسن النّیّة و جمیل المقصد تدرک فى مباغیک النّجاح. عادت فرما نفس خود را نیکوئى نیت و قصد نیکو، تا این که دریابى در مطالب خود فیروزى را، یعنى اگر چنین کنى فیروزى بمطالب خود بیابى، یا این که در مطالب خود فیروزى باجر و ثواب یابى.

٦٢٣٧ عادة الاحسان مادّة الامکان. عادت کردن باحسان مادّه امکان است. «مادّه» چیزى را گویند که چیزى‏

از آن فزایش کند مثل آب زیر زمین را که مادّه چشمه‏ها گویند، و حوضى را که از آن آب بحوض دیگر رود «مادّه آن حوض» گویند و «امکان» بمعنى متمکن ساختن کسى است از کارى و قادر و توانا نمودن بر آن، و مراد اینست که عادت کردن باحسان سبب این مى‏شود و از آن میفزاید متمکن ساختن خود از مطالب و مقاصد، و قادر و توانا نمودن بر آنها، و ممکن است که «امکان» بمعنى صاحب مکانت و منزلت گردانیدن باشد و مراد این باشد که عادت کردن باحسان مادّه گردانیدن خود مى‏شود صاحب مکانت و منزلت نزد مردم.

٦٢٣٨ عادة اللّئام المکافاة بالقبیح عن الاحسان. عادت لئیمان یعنى مردم دنى پست مرتبه جزا دادن بزشت است از احسان، یعنى این که بعوض نیکى که کسى بایشان کند و تلافى آن بدى کنند.

٦٢٣٩ عادة الاغمار قطع موادّ الاحسان. عادت جاهلان که تجربه چیزها نکرده باشند بریدن مادّه‏هاى احسانست یعنى هر چیزى که احسان از آن فزایش کند و سبب آن شود و مراد اینست که مادّه‏هاى احسان کردن خود را قطع میکنند و راه آن بخود نمى‏دهند یا این که قطع مادّه‏هاى احسان دیگران میکنند باعتبار این که احسانى که کسى بایشان کند شکر نمى‏کنند بلکه بتلافى آن بدى میکنند این باعث بى‏رغبتى مردم مى‏شود باحسان و سبب این که ترک آن کنند.

٦٢٤٠ عادة الکرام الجود. عادت کریمان بخشش است. مراد به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه است.

٦٢٤١ عادة اللّئام الجحود. عادت لئیمان انکار است. مراد به «لئیمان» مردم دنى پست مرتبه است یا

بخیلان، و به «انکار» انکار احسانى که کسى بایشان بکند، یا انکار نعمتهائى که خدا با ایشان داده و پوشانیدن آنها بلکه درویشى و بى‏چیزى.

٦٢٤٢ عادة الکرام حسن الصّنیعة. عادت کریمان نیکوئى احسان است.

٦٢٤٣ عادة اللّئام قبح الوقیعة. عادت لئیمان زشتى غیبت است یعنى این که مردم را غیبتهاى زشت کنند.

٦٢٤٤ عادة المنافقین تهزیع الاخلاق. عادت منافقان تغییر خویهاست، مراد به «منافقان» جمعى‏اند که باطن ایشان با ظاهر موافق نباشد و مراد به «تغییر خویها» این که گاهى در کمال نرمى و ملایمت باشند و گاهى در کمال درشتى و خشونت بحسب مقتضاى غرضهاى فاسده که داشته باشند.

٦٢٤٥ عادة الاشرار اذیّة الرّفاق. عادت بدان آزار کردن رفیقان است.

٦٢٤٦ عادة اللّئام و الاغمار اذیّة الکرام و الاحرار. عادت لئیمان و جاهلان تجربه امور نکرده آزار کردن کریمان و آزادگان است.

مراد به «لئیمان» مردم دنى پست مرتبه است، و به «کریمان» مردم گرامى بلند مرتبه.

٦٢٤٧ عادة الاشرار معاداة الاخیار. عادت بدان دشمنى کردن با نیکان است.


حرف عین بلفظ «عجبت»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف عین بلفظ «عجبت» یعنى تعجب دارم. فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٦٢٤٨ عجبت لمن یشکّ فى قدرة اللّه و هو یرى خلقه. تعجب دارم از کسى که شکّ میکند در قدرت خدا و حال آنکه او مى‏بیند خلق او را. مراد به «قدرت حق تعالى» اینست که أفعال او از قبیل أفعال طبایع نیست که در هر مادّه که صادر شود البته صادر شود از آنها و نتوانند که نکرد مانند آتش که بمادّه قابل سوختن که رسید البته مى‏سوزاند و نتواند که نسوزاند بلکه اگر خواهد کند و اگر نخواهد نکند و هر یک از خواستن و نخواستن آن نظر بذات بذاته جایز باشد هر چند خواستن در بعضى امور باعتبار علم بمصلحت در آن واجب باشد و نخواستن آن از آن راه محال، و نخواستن در بعضى أمور باعتبار علم بمفسده در آن واجب باشد و خواستن آن از آن راه محال، زیرا که صحت فعل و ترک نظر بذات بذاته قطع نظر از علم بمصلحت یا مفسده کافى است در قدرت و توانائى، و وجوب یک طرف باعتبار علم بمصلحت یا مفسده منافات با قدرت ندارد بلکه مؤکد و محقق آنست چنانکه محقق طوسى قدّس سرّه العزیز القدّوسى تصریح بآن کرده و آنچه متکلمان گفته‏اند که: قدرت حق تعالى بمعنى صحت فعل و ترک است باید که مراد ایشان نیز صحت فعل و ترک نظر بذات بذاته باشد چنانکه مذکور شد که اگر بر ظاهر

آن محمول شود که صحت هر دو طرف در واقع و نفس الامر باشد صحیح نباشد مگر بنا بر مذهب اشاعره که بحسن و قبح قایل نیستند و فعل و ترک هر چیز را بر خدا جایز مى‏دانند و امّا بنا بر مذهب حق که بعضى چیزها حسن و نیکو باشد و بعضى زشت و قبیح و آنچه حسن باشد بر خدا لازم است فعل آن و آنچه قبیح باشد بر خدا لازم است ترک آن پس قول بصحت فعل و ترک هر دو در همه أفعال او معقول نتواند بود.

و چون معنى قدرت معلوم شد مى‏گوئیم که: مراد بفقره مبارکه تعجب از کسى است که شکّ در قدرت حق تعالى داشته باشد و احتمال این دهد که افعال او بى‏قدرت بعنوان ایجاب از او صادر شود مانند أفعال طبایع، چنانکه قول بآن را نسبت ببعضى فلاسفه داده‏اند. و وجه تعجب اینست که هر که مخلوقات حق تعالى را مشاهده کند و اندک تأمّل کند در آنها دیگر او را مجال این شکّ نماند، زیرا که یکى از مخلوقات او آدمى است که خلق شده از قطره آب متشابه الاجزاء، و مشتمل است بر اعضاى مختلفه و اجسام متنوّعه از گوشت و پوست و عروق و اعصاب و غضاریف و رباطات و أخلاط و غیر آنها هر یک در جائى و بر وجهى که مصلحت اقتضاى آن کند و متضمن حکمتها و فواید و منافع و مصلحتها باشد فزون از احاطه حصر و احصا، و پر ظاهرست که چنین فعلى بى کمال قدرت و علم فاعل آن نتواند بود و باید که هر جزوى را از روى قدرت بر وفق حکمت و مصلحت خلق کرده باشد، و اگر از قبیل افعال طبایع بود این اختلافات در آن متصوّر نبود بایست که همه اجزاى آن متشابه باشد و احتمال این که اجزاء آن آب مرکب باشد از موادّ مختلفه که هر یک قابلیت آن صورتى داشته باشد که فایض شده بر آن، و استناد این اختلافات باختلاف قوابل باشد نه قدرت فاعل، احتمالى است که هیچ عقلى تجویز آن نکند، و چه اختلافى در اجزاى یک قطره آب باشد که مقتضى این اختلافات تواند بود و بسبب آن هر یک در جاى خاصّى و وضع خاصّى باید قرار گیرد امثال این احتمالات محض سفسطه و مکابره است، و همچنین قطره آبى که تخم شود با آن همه‏

اختلافات اجزاى آن، و همچنین تخمى که جوجه شود، و برین قیاس اکثر مخلوقات.

و أیضا هر عارف خبیر و متدبّر بصیر که در کارخانه صنع نیکو تأمّل کند یقین میداند که بسیارى از تبدّل أوضاع و أحوال آفاقى و أنفسى را مثل اختلافات سنوات در گرمى و سردى فصول و کثرت بارشها و بادها و قلت آنها و سلامت غلات و أثمار و رسیدن آفات به آنها و وفور آنها گاهى با وجود آفت و کمى آنها، گاهى بى‏آفتى و غلاى أسعار و رخص آنها، همه اینها با تشابه أوضاع و أحوال در هر دو حال بلکه با اقتضاى أوضاع و أحوال بحسب ظاهر عکس آنچه را واقع شده چنانکه از بعضى أمثله معلوم شد، و همچنین حدوث عزایم وارادات در ما گاهى ناگاه و بى حدوث سببى و منشأى و زوال آنها گاهى بى زوال باعث و سببى، و خوب نمودن چیزى در وقتى و زشت نمودن همان چیز در وقتى دیگر بى‏تفاوتى در احوال آن و امثال اینها از نظایر کثیره که فزون از حدّ و حصر و بیرون از احاطه عدّ و احصاست سببى و منشأى بغیر اراده و اختیار صانع عالم و مدبّر آن نمى‏تواند بود و اگر افعال او نعوذ باللّه بر سبیل ایجاب باشد کجا این تغیر و تبدّل صورت یابد. و أیضا معجزات متنوّعه گوناگون و خوارق عادات مختلفه بى‏پایان که از أنبیاء و أوصیا صلوات اللّه و سلامه علیهم صادر شده از براى جمعى که مشاهده آنها نموده‏اند و هر که آنها متواتر شده از براى او دلیلى است واضح و برهانى لایح بر قدرت حق تعالى بعنوانى که دیگر راه شکّ و شبهه از براى او نماند.

و ممکن است که مراد از این فقره مبارکه تعجب از شکّ در عموم قدرت حق تعالى و قادر بودن او بر هر ممکنى باشد و وجه تعجب این باشد که هر که مشاهده مخلوقات او کند و قدرت او را بر آنها یابد خصوصا آنها که بر سبیل خرق عادت موجود شود بحکم حدس صحیح میداند که قدرت او را اختصاص بنوعى دون نوعى از ممکنات نباشد بلکه شامل هر ممکن باشد.

٦٢٤٩ عجبت لغافل و الموت حثیث فى طلبه. تعجب دارم از غافلى و حال آنکه مرگ شتابان است در طلب او، یعنى تعجب دارم از هر که غافل باشد از تهیه مرگ و برداشتن توشه از براى آن با آنکه میداند که مرگ شتابان است در طلب او، و زود خواهد رسید باو.

٦٢٥٠ عجبت لمن انکر النّشأة الاخرى و هو یرى النّشأة الاولى. تعجب دارم از کسى که انکار کند زندگانى دیگر را و حال آنکه او مى‏بیند زندگانى اوّل را، غرض انکار بر کفارى است که انکار حشر مى‏کردند و مى‏گفتند: که زنده میکند استخوانها را و حال آنکه آنها کهنه شده و پوسیده‏اند.. و وجه تعجب اینست که هر گاه ایشان مى‏بینند زندگانى اوّل را و این که از کتم عدم موجود شده‏اند با وجود این چه استبعاد دارد این که هر چند استخوانهاى پوسیده شده باشند بار دیگر زنده گردند، بلکه در نظر عقل سلیم این آسانتر از آن مى‏نماید، و هر گاه استبعادى در آن نباشد و پیغمبران که صدق ایشان بمعجزات ثابت شود خبر دهند از آن، باید قبول کرد از ایشان، و انکار آن اصلا وجهى ندارد و محلّ تعجب است.

٦٢٥١ عجبت لعامر دار الفناء و تارک دار البقاء. تعجب دارم از آباد کننده سراى فنا و ترک کننده سراى بقاء.

٦٢٥٢ عجبت لمن نسى الموت و هو یرى من یموت. تعجب دارم از کسى که فراموش کند مرگ را و حال آنکه او مى‏بیند کسى را که مى‏میرد.

٦٢٥٣ عجبت لمن یرى انّه ینقص کلّ یوم فى نفسه و عمره و هو لا یتأهّب للموت. تعجب دارم از کسى که مى‏بیند این را که کم کرده مى‏شود هر روز در بدن او

و عمر او، و او آماده نمى‏شود از براى مردن یعنى تهیه آن را نمى‏گیرد و تحصیل توشه از براى آن نمى‏کند.

٦٢٥٤ عجبت لمن یحتمى الطّعام لاذیّته کیف لا یحتمى الذّنب لالیم عقوبته. تعجب دارم از کسى که باز مى‏ایستد از خوردنى از براى آزار دادن آن، چگونه باز نمى‏ایستد از گناه از براى جزاى دردناک آن.

٦٢٥٥ عجبت لمن یرجو رحمة من فوقه کیف لا یرحم من دونه. تعجب دارم از کسى که امید مى‏دارد رحمت کسى را که بالاتر از اوست چگونه رحم نمى‏کند کسى را که پست‏تر ازوست.

٦٢٥٦ عجبت لمن خاف البیات فلم یکفّ. تعجب دارم از کسى که بترسد از شبیخون پس باز نایستد یعنى داند شبیخون مرگ را و ناگاه رسیدن آن را و ترس از آن داشته باشد و با وجود این آماده نشود از براى آن و باز نایستد از گناهان.

٦٢٥٧ عجبت لمن عرف سوء عواقب اللّذّات کیف لا یعفّ . تعجب دارم از کسى که داند بدى عاقبتهاى لذّتها را چگونه باز نمى‏ایستد، مراد لذّتهاى حرام است و باز ایستادن از آنها.

٦٢٥٨ عجبت لمن یقنط و معه النّجاة و هو الاستغفار. تعجب دارم از کسى که نومید شود و حال آنکه با اوست رستگارى و آن استغفارست، مراد اینست که هر چند کسى گنهکار باشد باید که از رحمت خدا نومید نشود، زیرا که‏

حق تعالى سبب رستگارى از براى او قرار داده و همیشه میسرست او را و بمنزله اینست که با اوست و آن استغفارست یعنى پشیمانى از آنچه کرده و طلب آمرزش آنها از حق تعالى، پس با وجود چنین سبب رستگارى که حق تعالى قرار داده تعجب است از جمعى که بسبب گناهان که کرده باشند دیگر خود را نومید مى‏سازند از رحمت خدا و بآن اعتبار باز نمى‏ایستند از هیچ گناهى.

٦٢٥٩ عجبت لمن علم شدّة انتقام اللّه منه و هو مقیم على الاصرار. تعجب دارم از کسى که میداند سختى انتقام کشیدن خدا را از او و حال آنکه او ایستادگى کننده است بر اصرار، یعنى میداند سختى انتقام کشیدن خدا را از او اگر گناهى بکند و حق تعالى خواهد که انتقام بکشد از او، و با وجود این ترک گناه نکند و ایستادگى کند بر اصرار یعنى بر دائم داشتن گناه و بر پاى داشتن آن. و در بعضى نسخه‏ها لفظ «منه» نیست و بنا بر این در ترجمه لفظ «از او» مى‏افتد و این ظاهرترست.

٦٢٦٠ عجبت لمتکبّر کان امس نطفة و هو فى غد جیفة. تعجب دارم از متکبرى که بود دیروز نطفه و حال آنکه او در فردا مردارى است، «نطفه» منى را گویند و در اصل بمعنى آب صاف است یا اندک آبى که بماند در دلوى یا خیکى.

٦٢٦١ عجبت لمن عرف اللّه کیف لا یشتدّ خوفه. تعجب دارم از کسى که بشناسد خدا را چگونه سخت نمى‏شود ترس او، وجه تعجب اینست که کسى که بشناسد خدا را میداند قدرت او را بر انتقام و این که انتقام او شدید است و با وجود این باید که ترس او از او سخت باشد و جرأت بر عصیان او نکند پس هر گاه چنین نباشد تعجب است از او.

٦٢٦٢ عجبت لغفلة الحسّاد عن سلامة الاجساد. تعجب دارم از غفلت حسودان از سلامتى بدنها، «حسود» چنانکه مکرّر

مذکور شد کسى را گویند که تمناى زوال نعمت کسى کند و بسبب آن غمگین و اندوهناک گردد خواه از براى خود خواهد آن را و خواه نه، و مراد اینست که تعجب است که حسودان غافلند از عمده‏ترین نعمتها که مردم دارند که سلامتى بدن است در هر که باشد، هر گاه رشک بر نعمتهاى دیگر برند هر چند سهل باشد باید که برین نعمت عظمى هم رشک برند و بسبب آن هم اندوهناک گردند و غرض ازین یا زیاد کردن آزار ایشان است باین که بفکر این نعمت نیز بیفتند و بر آن نیز رشک برند و غمگین و اندوهناک گردند، یا این که هر گاه بر آن رشک نمى‏برند و اندوهگین نمى‏گردند پس نعمتهاى دیگر را نیز بر آن قیاس کنند و رشک نبرند و بعبث اندوهناک نگردند.

و ممکن است که مراد این باشد که تعجب است که حسودان از چنین نعمتى غافلند و بعبث خود را بسبب حسد و رشکى که مى‏برند از آن محروم ساخته‏اند و رنجور غم و اندوه گردانیده‏اند.

٦٢٦٣ عجبت لغفلة ذوى الالباب عن حسن الارتیاد، و الاستعداد للمعاد. تعجب دارم از غفلت صاحبان عقلها از نیکوئى طلب کردن و آماده شدن از براى روز بازگشت، «از نیکوئى طلب کردن» یعنى از این که نیکو طلب کنند توشه و ذخیره آخرت را، و «آماده شدن از براى روز بازگشت» بمنزله تفسیر آنست.

٦٢٦٤ عجبت لمن عرف نفسه کیف یأنس بدار الفاء. تعجب دارم از کسى که بشناسد نفس خود را چگونه انس مى‏گیرد بسوى سراى فنا وجه تعجب این است که کسى که نفس خود را بشناسد میداند قابلیت و اهلیت خود را از براى مراتب عالیه باقیه أخروى و با وجود آن باید که نپردازد و انس نگیرد بدنیاى فانى خسیس که مانع از آنست پس اگر کسى با وجود آن شناخت انس بگیرد بدنیا محلّ تعجب است.

٦٢٦٥ عجبت لمن عرف ربّه کیف لا یسعى لدار البقاء. تعجب دارم از کسى که بشناسد پروردگار خود را چگونه سعى نمى‏کند از براى سراى بقا وجه تعجب اینست که کسى که بشناسد پروردگار خود را میداند صدق آنچه را خبر داده از آن از احوال آخرت و نعمتهاى بى‏منتهاى بهشت و شدّت عقاب و عذاب جهنم پس با وجود آن هر گاه سعى نکند از براى آخرت و رستگارى از آن عذابهاى ألیم و فیروزى بآن ثوابهاى جسیم کمال تعجب باشد از آن.

٦٢٦٦ عجبت لمن ینشد ضالّته و قد اضلّ نفسه فلا یطلبها. تعجب دارم از کسى که طلب میکند گم شده خود را و حال آنکه بتحقیق گم کرده نفس خود را پس طلب نمى‏کند آن را، تعجب از عاصیانست که اگر چیزى از ایشان گم شود طلب میکنند آن را و سعى میکنند از براى یافتن آن، و حال آنکه گم کرده‏اند نفس خود را یعنى از دست داده‏اند و در فرمان خود ندارند چنانکه گویا گم شده از ایشان و طلب نمى‏کنند آنرا و جویائى آن نمى‏کنند، با آنکه گرانمایه‏ترین چیزهاى ایشانست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦٢٦٧ عجبت لمن ینکر عیوب النّاس و نفسه اکثر شی‏ء معابا و لا یبصرها. تعجب دارم از کسى که بد میداند عیبهاى مردم را و نفس او بیشتر چیزیست بحسب عیب و نمى‏بیند آنرا، یعنى عیب نفس او بیش از همه چیزیست و بفکر آن و اصلاح آن نمى‏افتد چنانکه گویا نمى‏بیند آنرا.

٦٢٦٨ عجبت لمن یتصدّى لا صلاح النّاس و نفسه اشدّ شی‏ء فسادا، فلا یصلحها و یتعاطى اصلاح غیره.

تعجب دارم از کسى که متعرّض مى‏شود مر اصلاح مردم را و نفس او سخت‏تر چیزیست از روى فساد، پس اصلاح نمى‏کند آنرا و فرا مى‏گیرد اصلاح غیر خود را.

تعجب از جمعیست که دیگران را امر بمعروف و نهى از منکر میکنند و مى‏خواهند که اصلاح حال ایشان بکنند و فساد نفس ایشان بیشتر از هر چیزیست و اصلاح نمى‏کنند و امر و نهى او نمى‏کنند.

٦٢٦٩ عجبت لمن یظلم نفسه کیف ینصف غیره. تعجب دارم از کسى که ستم کند نفس خود را چگونه عدل کند با غیر خود.

ممکن است که مراد باین نیز مثل فقره سابق تعجب از جمعى باشد که عدل میکنند با دیگران یعنى ایشان را امر بمعروف و نهى از منکر میکنند و ستم میکنند نفس خود را بارتکاب گناهان. و ممکن است که مراد این باشد که نمى‏شود که کسى ستم کند نفس خود را و عدل کند با دیگران چنانکه باید، بلکه هر که ستم کند نفس خود را نمى‏شود که در حکم میانه دیگران نیز حیف و میلى از او واقع نشود، و بنا بر این ممکن است که غرض اشاره باشد بوجوب عصمت امام و این که پیشوائى که حق تعالى او را از براى عدل میانه مردم قرار داده باشد باید که بهیچ وجه مرتکب گناهى نشود و اگر نه عدل میانه مردم چنانکه باید از او متمشى نشود.

٦٢٧٠ عجبت لمن یجهل نفسه کیف یعرف ربّه. عجب دارم از کسى که نداند نفس خود را چگونه مى‏شناسد پروردگار خود را.

مراد به «نشناختن نفس خود» اینست که نشناسد قدر و مرتبه او را و این که او خلق شده از براى اکتساب مراتب عالیه أخروى نه اشتغال بدنیاى خسیس فانى. و مراد به «ندانستن این» أعمّ از ندانستن آنست یا عمل نکردن بعلم خود که آن نیز بمنزله ندانستن آنست، و مراد اینست که: کسى که این قدر نداند چگونه پروردگار خود را چنانکه باید تواند شناخت پس هر که با وجود این دعوى شناخت پروردگار کند

دروغ مى‏گوید، و ممکن است که مراد بیان امتناع شناخت کنه پروردگار باشد و این که آدمى کنه نفس خود را نمى‏شناسد پس چگونه کنه پروردگار خود را تواند شناخت

٦٢٧١ عجبت لمن عرف دواء دائه فلا یطلبه، و ان وجده لم یتداو به. عجب دارم از کسى که بداند دواى درد خود را پس نجوید آنرا، و اگر یافته باشد آنرا مداوا نکرده باشد بآن. غرض اینست که چنانکه در دردهاى صورى عجب است که کسى دواى آنرا داند و تحصیل آن نکند، یا این که داشته باشد و مداوا نکند بآن، باید که در دردهاى معنوى نیز چنین باشد، پس کسى که بدرد گناهى گرفتار شده باشد و داند که توبه و استغفار دواى آنست عجب است که کسب آن نکند و مداواى درد خود بآن نکند، یا این که هر گاه داند که دواى ضلالت و جهالت اطاعت امام بر حقّ است عجب است که طلب نکند آنرا و این که آن در هر زمانى کیست و بعد از این که دانست این را اطاعت و فرمانبردارى او نکند و علاج درد خود بآن نکند.

٦٢٧٢ عجبت لمن لا یملک اجله کیف یطیل املّه. عجب دارم از کسى که مالک نیست اجل خود را، چگونه دراز مى‏گرداند امید خود را. یعنى هر گاه آدمى مالک مرگ خود نباشد و آن بدست او نباشد و هر لحظه احتمال رسیدن آن باشد با وجود این امیدهاى دراز از براى خود قرار دادن و سعى از براى آنها کردن عجب است.

٦٢٧٣ عجبت لمن یعلم انّ للاعمال جزاء کیف لا یحسن عمله. عجب دارم از کسى که میداند که از براى عملها جزائى هست چگونه نیکو

نمى‏گرداند عمل خود را، یعنى هر گاه کسى داند که از براى عملها جزائى باشد اگر خوب باشد جزاى خوب، و اگر بد باشد جزاى بد، عجب است که کسى عملهاى خود را خوب نکند تا این که جزاى خوب یا بد، و بد کند و از جزاى بد آن اندیشه نکند.

٦٢٧٤ عجبت لمن یعجز عن دفع ما عراه کیف یقع له الا من ممّا یخشاه. عجب دارم از کسى که عاجزست از دفع آنچه عارض شود او را، چگونه واقع مى‏شود از براى او ایمنى از آنچه مى‏ترسد از آن یعنى هر گاه آدمى میداند که عاجزست از دفع آنچه وارد شود بر او در آخرت و چاره آن نمى‏تواند کرد و مى‏ترسد از عذاب و عقاب، عجب است که ایمن گردد از آن و کارى چند کند که مستحقّ آن گردد و ایمن باشد از آن و باک نداشته باشد از آن. و در بعضى نسخه‏ها «ممّن» بجاى «ممّا» ست و بنا بر این ترجمه اینست که: چگونه واقع مى‏شود از او ایمنى از کسى که مى‏ترسد از او، یعنى چگونه ایمن مى‏گردد از حق تعالى که مى‏ترسد از او و عصیان او میکند و باک ندارد از آن.

٦٢٧٥ عجبت لمن عرف انّه منتقل عن دنیاه کیف لا یحسن التّزوّد لاخراه. عجب دارم از کسى که داند که انتقال میکند از دنیاى خود، چگونه نیکو نمى‏گرداند توشه برداشتن از براى آخرت خود را.

٦٢٧٦ عجبت لمن یشترى العبید بماله فیعتقهم کیف لا یشترى الاحرار باحسانه فیسترقّهم. عجب دارم از کسى که مى‏خرد بندگان را بمال خود پس آزاد میکند آنها را چگونه نمى‏خرد آزادگان را باحسان خود پس بنده گرداند ایشان را.

٦٢٧٧ عجبت لمن یرغب فى التّکثّر من الاصحاب کیف لا یصحب‏

العلماء الالبّاء الاتقیاء الّذین یغنم فضائلهم و تهدیه علومهم و تزیّنه صحبتهم. عجب دارم از کسى که رغبت میکند در بسیارى مصاحبان چگونه مصاحب نمى‏شود با علماى خردمندان پرهیزگاران که غنیمت برد فضایل ایشان را، و راه نماید او را علمهاى ایشان، و زینت دهد او را صحبت ایشان. مراد به «غنیمت بردن فضایل ایشان» اینست که فضایلى که ایشان دارند او نیز بسبب صحبت با ایشان کسب کند آنها را، و این غنیمتى باشد از براى او یعنى نفعى عظیم.

٦٢٧٨ عجبت لرجل یأتیه اخوه المسلم فى حاجة فیمتنع عن قضائها و لا یرى نفسه للخیر اهلا فهب انّه لا ثواب یرجى و لا عقاب یتّقى أ فتزهدون فى مکارم الاخلاق. عجب دارم از مردى که مى‏آید نزد او برادر مسلمان او در حاجتى، پس باز مى‏ایستد او از برآوردن آن و نمى‏بیند خود را از براى کار خیر اهل و سزاوار، پس گمان کن که نیست ثوابى که امید داشته شود و نه عقابى که پرهیز کرده شود آیا پس بى‏رغبتید در خصلتهاى نیکو، یعنى تعجب است از مردى که برادر مسلمان او مى‏آید نزد او از براى حاجتى که داشته باشد پس او باز مى‏ایستد از برآوردن آن با آن همه ثواب که بر قضاى حاجت برادر مسلمان وارد شده و عقاب که وارد شده از براى کسى که امتناع کند از آن با وجود قدرت بر آن، و بر تقدیرى که کسى گمان کند که ثواب و عقابى نیست و منکر آنها باشد، در خوبى بعضى خصلتها و بدى بعضى از آنها شکى نیست، و شکى نیست نیز در این که ملکه برآوردن حاجت برادران از اخلاق حمیده نیکوست، پس کسى که امتناع کند از آن با وجود قدرت بر آن بر تقدیرى‏

که گمان کند که ثواب و عقابى نیست باز امتناع او عجیب است زیرا که آن بى‏رغبتى است در خصلتهاى نیکو و آن از عاقل عجیب است.

و پوشیده نیست که بودن بعضى أخلاق نیکو و بعضى بد بر تقدیرى که کسى نعوذ باللّه گمان آن کند که ثواب و عقابى نیست بمعنى بودن بعضى از آنهاست از صفات کمال و بعضى از آنها از صفات نقص، و هیچ کس را در این معنى شکى نیست و کسى انکار آن نکرده حتى این که فرقه مخذوله ضالّه اشاعره که منکر حسن و قبح عقلى شده‏اند بحسن و قبح صفات باین معنى قائلند، و ممکن است که بمعنى استحقاق مدح و ثنا و ذمّ و نکوهش باشد و بناى آن بر حسن و قبح عقلى باشد چنانکه مذهب حقّ است و انکار آن مخالف بدیهه عقل است و بنا بر این مراد این باشد که در خوبى بعضى اشیاء و بدى بعضى بمعنى این که مستحقّ مدح و ثناست یا ذمّ و نکوهش، شکى نیست هر چند ثواب و عقاب اخروى نباشد، و اینست که جمعى که منکر شرایع و ادیان باشند بحسن و قبح باین معنى قائل شده‏اند و صدق و عدل و احسان را مثلا خوب مى‏دانند، و کذب و ظلم و عدوان را بد مى‏شمارند، و شکى نیست نیز در این که بعضى أخلاق و خویها و خصلتها خوب باشد باین معنى و بعضى بد، و این که ملکه بر آوردن حاجتهاى برادران از جمله خویها و خصلتهاى خوب است.

٦٢٧٩ عجبت لمن علم انّ اللّه قد ضمن الارزاق و قدرّها، و انّ سعیه لا یزیده فیما قدّر له منها و هو حریص دائب فى طلب الرّزق. عجب دارم از کسى که دانسته باشد این را که خدا بتحقیق ضامن شده روزیها را، و تقدیر کرده آنها را، و این را که سعى او زیاد نمى‏کند او را در آنچه تقدیر شده از براى او از آنها، و حال آنکه او حریص تعب کشنده باشد در طلب روزى.

قبل ازین در شرح أمثال این فقره مبارکه مکرّر مذکور شد که مراد این‏

نیست که سعى در طلب روزى مطلقا عبث و بیحاصل است بلکه مراد بقرینه اخبار و آثار دیگر اینست که قدرى از روزى را حق تعالى ضامن شده و آن البته باین کس مى‏رسد و اکتفاء بآن هر چند با تعب و زحمت باشد مى‏توان نمود و قدرى از آنرا تقدیر کرده که زیاده بر آن البته نباشد، هر چند سعى کنند زیاده بر آن نتواند شد، با وجود این سعى زیاد و تعب کشیدن از براى آن چنانکه بعضى میکنند معقول نیست و محلّ تعجب است.

٦٢٨٠ عجبت للشّقىّ البخیل یتعجّل الفقر الّذى منه هرب، و یفوته الغنى الّذى ایّاه طلب، فیعیش فى الدّنیا عیش الفقراء، و یحاسب فى الآخرة حساب الاغنیاء. عجب دارم از بدبخت بخیل پیش مى‏اندازد درویشى را که از آن گریخته، و فوت مى‏شود او را توانگرى که آن را طلب کرده، پس زندگانى میکند در دنیا زندگانى درویشان، و حساب کرده مى‏شود در آخرت حساب توانگران.

مراد اینست که تعجب است از بخیل بدبخت که بخل او از ترس درویشى است و خوف از این که مبادا یک وقتى درویش و بى‏چیز شود و از براى اینست که مى‏خواهد که همیشه توانگر باشد و با وجود این پیش مى‏اندازد از براى خود درویشى را یعنى هنوز درویش نشده خود را درویش میکند، باعتبار این که بوضع درویشان و طور ایشان سلوک میکند و خود را درویش و بى‏چیز مى‏نماید، و «فوت مى‏شود او را توانگرى که آنرا طلب کرده و خواهان آنست» بهمان اعتبار که مذکور شد «پس زندگانى میکند در دنیا زندگانى درویشان، و حساب کرده مى‏شود در آخرت حساب توانگران» پس سود توانگرى را نمى‏برد و ضرر و زیان آن را مى‏کشد.

٦٢٨١ عجبت لمن یقال: إنّ فیه الشّرّ الّذى یعلم انّه فیه کیف یسخط. عجب دارم از کسى که گفته مى‏شود آنکه در اوست بدیى که میداند آن در اوست‏

چگونه خشمناک مى‏شود. غرض تعجب است از کسى که بدیى داشته باشد و خود داند که آن در اوست و اگر کسى بگوید که آن دروست خشمناک شود و نفهمد این معنى را که هر گاه بودن آن در او بد باشد باید که آن را چاره کرد و از خود زایل کرد و خشمناک شدن بر کسى که راستى گفته باشد وجهى ندارد بلکه آن هم بدیى دیگرست.

٦٢٨٢ عجبت لمن یوصف بالخیر الّذى یعلم انّه لیس فیه کیف یرضى. عجب دارم از کسى که وصف کرده مى‏شود بنیکوییى که او میداند که آن نیست در او، چگونه خشنود مى‏شود وجه تعجب اینست که هر گاه آن خیر در او نباشد و او را وصف کنند بآن باید که خجل و منفعل گردد نه این که خشنود شود بآن چنانکه شیوه اکثر مردم دنیاست.

٦٢٨٣ عجبت لمن یتکلّم بما لا ینفعه فى دنیاه و لا یکتب له اجره فى اخراه. تعجب دارم از کسى که سخن گوید به آن چه سود ندهد او را در دنیاى او، و نوشته نشود از براى او مزد آن در آخرت او. مراد تعجب است از کسى که سخن گوید به آن چه نه نفع دنیوى در آن باشد و نه اجر اخروى مانند اکثر سخنان اکثر مردم در مجالس و محافل.

٦٢٨٤ عجبت لمن یتکلّم فیما ان حکى عنه ضرّه، و ان لم یحک عنه لم ینفعه. عجب دارم از کسى که سخن گوید در آنچه اگر حکایت کرده شود آن از او ضرر کند او را، و اگر حکایت کرده نشود سودى ندهد او را. مراد اینست که عاقل سخنى که گوید باید که چیزى باشد که اگر نقل کنند از او ضررى نکند باو، و اگر بالفرض ضرر کند بر آن تقدیر چیزى باشد که اگر نقل نکنند سودى دهد او را، تا این که‏

بجهت آن سود آنرا گوید، پس سخن گفتنى که هیچ یک از آنها در آن نباشد کمال بى‏عقلى است و محلّ تعجب است.

٦٢٨٥ عجبت لمن یرجو فضل من فوقه کیف یحرم من دونه. عجب دارم از کسى که امید داشته باشد احسان کسى را که بالاتر از اوست چگونه محروم مى‏سازد کسى را که پست‏تر ازوست غرض این است که کسى که احسان نکند بکسى که پست‏تر ازو باشد احسان نکند باو نیز کسى که بالاتر ازو باشد، پس کسى که امید احسان از بالاتر از خود داشته باشد و با وجود آن امید احسان نکند بپست‏تر از خود محلّ تعجب است.


حرف عین بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف عین بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد مانند فصلهاى سابق که همه فقرات آنها مصدّر بیک لفظ بود. فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٦٢٨٦ عودک الى الحقّ خیر من تمادیک فى الباطل. بر گشتن تو بسوى حقّ بهتر است از کشیدن تو در باطل. مراد اینست که هر گاه کسى بر باطل باشد و ظاهر شود از براى او بطلان آن، برگشتن او بسوى حقّ و اعتراف بآن هر چند در آن خجالت و انفعالى باشد باعتبار این که اعترافى باشد از او ببطلان سابق یا این که عدم ثبات راى و اندیشه او بر مردم ظاهر گردد، بهترست از تصلب بر آن باطل و کشیدن در آن با وجود علم ببطلان آن هر چند در آن خجالت و انفعال نباشد.

٦٢٨٧ عودک الى الحقّ و ان تعبت خیر من راحتک مع لزوم الباطل. برگشتن تو بسوى حقّ و هر چند تعب کشى بهترست از آسایش تو با لازم بودن باطل و جدا نشدن از آن. این نیز مضمون فقره سابق است و بمنزله تأکید آنست‏

اگر هر دو را با هم فرموده باشند .

٦٢٨٨ علم المنافق فى لسانه. علم منافق در زبان اوست، مراد به «منافق» کسیست که باطن او با ظاهر موافق نباشد در ایمان. و مراد اینست که بزبان چیزى چند گوید که علم و دانش او از آن ظاهر شود امّا عمل به آنها نکند و از عمل او علمى ظاهر نشود بخلاف مؤمن که از عمل او علم او ظاهر شود هر چند بزبان نگوید چنانکه فرموده:

٦٢٨٩ علم المؤمن فى عمله. علم مؤمن در عمل اوست.

٦٢٩٠ علم بلا عمل کشجر بلاثمر. علمى بى‏عمل مانند درختى است بى‏میوه.

٦٢٩١ علم بلا عمل کقوس بلا وتر. علمى بى‏عمل مانند کمانى است بى‏زه.

٦٢٩٢ علم لا ینفع کدواء لا ینجع. علمى که نفع ندهد مانند دوائیست که اثر نکند، مراد به «علمى که نفع ندهد» علمیست که عمل بآن نشود.

٦٢٩٣ عزّ القنوع خیر من ذلّ الخضوع. عزّت قنوع بهترست از خوارى خضوع، «قنوع» بمعنى راضى شدن بنصیب و بهره خودست از دنیا و «خضوع» بمعنى فروتنى کردن است و مراد اینست که عزّتى که با قنوع است هر چند با تعب و زحمت باشد بهترست از خواریى که با خضوع و فروتنى کردن بمردم باشد هر چند سبب توسعه و فراخى گردد.

٦٢٩٤ علم لا یصلحک ضلال، و مال لا ینفعک وبال. علمى که بصلاح نیاورد ترا گمراهى است، و مالى که سود ندهد ترا و بالى است، مراد به «علمى که بصلاح نیاورد» علمى است که عمل بآن نشود، و «بودن آن گمراهى» باعتبار اینست که سبب زیادتى و زر و وبال گردد زیرا که گناه عصیان عالم زیاده است از گناه عصیان جاهل، بلکه جاهل در بسیارى از امور معذور باشد که عالم در آنها معذور نباشد چنانکه مکرّر مذکور شد، و مراد به «مالى که سود ندهد» اینست که نگاهداشته شود و در مصارف مشروعه که سودى دهد در آخرت یا دنیا صرف نشود، و «بودن آن و بال» ظاهرست چه نفعى از آن نبرد و در دنیا تعب و زحمت حفظ و حراست آن باید کشید و در آخرت حساب آن باید داد.

٦٢٩٥ عداوة العاقل خیر من صداقة الجاهل. دشمنى عاقل بهترست از دوستى جاهل یعنى کم عقل بقرینه مقابله با عاقل، و این مضمون مشهورست.

٦٢٩٦ علم بلا عمل حجّة للّه على العبد. علمى بى عمل حجتى است مر خدا را بر بنده، یعنى بآن حجت مى‏گیرد خدا بر بنده که صاحب آن باشد و برهان مى‏سازد آن را بر استحقاق او عقاب و عذاب را با وجود آن، و دیگر عذرى باقى نمى‏ماند از براى او، بخلاف کسى که عالم نباشد چه اگر

او عصیانى کند جهل او عذرى مى‏تواند شد از براى او.

٦٢٩٧ عالم معاند خیر من جاهل مساعد. عالمى دشمن بهترست از جاهلى یارى کننده، این همان مضمون فقره سابق سابق است و مراد به «عالم» عاقل است و به «جاهل» کم عقل، و هر یک بر ظاهر نیز محمول مى‏تواند شد.

٦٢٩٨ عبد الشّهوة اذلّ من عبد الرّقّ. بنده خواهش خوارترست از بنده بندگى یعنى بنده مملوک، چه آن بندگى باعث خوارى در آخرت مى‏شود بخلاف این بندگى و در دنیا نیز گاه هست که خواریى که بسبب آن حاصل مى‏شود زیاده است از خوارى این.

٦٢٩٩ عبد المطامع مسترقّ لا یجد ابدا العتق. بنده طمعها بنده گردانیده شده است که نمى‏یابد هرگز آزادى را.

٦٣٠٠ عبد الشّهوة اسیر لا ینفکّ اسره. بنده خواهش گرفتاریست که جدا نمى‏شود گرفتارى او، یعنى هرگز از آن خلاصى نیابد.

٦٣٠١ عار الفضیحة یکدّر حلاوة اللّذّة. عیب رسوائى تیره مى‏سازد شیرینى لذّت را، یعنى حرامى که لذّت داشته باشد اگر چه لذّت آن شیرینى دارد امّا عار و عیب رسوائى آن شیرینى آنرا مکدّر و تیره مى‏سازد و آمیخته بتلخى مى‏گرداند پس گذشتن از سر چنین شیرینى سهل باشد.

٦٣٠٢ علّة المعاداة قلّة المبالاة.

علت دشمنى کمى باک داشتن است یعنى کمى باک داشتن از مردم و بى‏پروائى در رعایت حرمت ایشان سبب دشمنى ایشان مى‏گردد.

٦٣٠٣ عبد الحرص مخلّد الشّقاء. بنده حرص دایم بدبختى است، یعنى بدبختى او دائمى است. و مراد بدبختى دنیویست زیرا که در دنیا همیشه در تعب و رنج است و هرگز راحتى ندارد و امّا بدبختى أخروى او پس بقدر و زر و بالیست که بسبب آن کسب کرده باشد.

٦٣٠٤ عبد الدّنیا مؤبّد الفتنة و البلاء. بنده دنیا پاینده فتنه و بلاست یعنى فتنه و بلاى او در دنیا پاینده و دائمیست چنانکه در فقره سابق مذکور شد.

٦٣٠٥ علّموا صبیانکم الصّلوة، و خذوهم بها اذا بلغوا الحلم. بیاموزید کودکان خود را نماز، و مؤاخذه کنید ایشان را بسبب آن هر گاه برسند باحتلام، مراد به «احتلام» در اینجا بیرون آمدن منى است از قبل خواه در بیدارى و خواه در خواب و چون این یکى از علامات معروفه بلوغ است که بسبب وجوب عبادات مى‏شود آن را مناط مؤاخذه فرموده‏اند و مراد مؤاخذه ایشان است بسبب آن بعد از بلوغ، خواه باین علامت معلوم شود و خواه بعلامت دیگر مثل سنّ که پسر با کمال پانزده سال هلالى بالغ است و دختر با کمال نه سال هلالى بنا بر مذهب مشهور میانه علما، و بعضى در دختر إکمال ده سال اعتبار کرده‏اند، و مراد به «مؤاخذه ایشان بسبب آن» اینست که ایشان را تعزیر و آزار کنند اگر نکنند آنرا بخشونت و درشتى و کتک و بالاتر از آن بتفصیلى که در کتب فقهیه بیان شده.

پوشیده نیست که پیش از بلوغ نیز گفته‏اند که ایشان را باید عادت فرمود بکردن نماز هر گاه شش ساله شوند و بعضى هفت ساله گفته‏اند، و هر دو در حدیث‏

وارد شده و گفته‏اند که: مى‏زنند ایشان را هر گاه ترک کنند آنرا در نه سالگى یا در ده سالگى بنا بر اختلاف احادیث. و ممکن است که اینها بعنوان استحباب باشد، و ممکن است که بر سبیل وجوب باشد نهایت تأکید در مؤاخذه بعد از بلوغ بیشتر باشد و بآن اعتبار آن تخصیص یافته باشد بذکر درین فقره مبارکه.

٦٣٠٦ عادة النّبلاء السّخاء و الکظم و العفو و الحلم. عادت نبیلان یعنى مردم نجیب یا تند فطنت سخاوت است و فرو خوردن خشم و در گذشتن از گناه مردم و بردبارى.

٦٣٠٧ عمى البصر خیر من کثیر من النظر. کورى دیده بهترست از بسیارى از نگریستن یعنى نگریستنهاى نامشروع.

٦٣٠٨ عزیمة الخیر تطفئ نار الشّرّ. قصد کار خیر فرو مى‏نشاند آتش شرّ را، یعنى گاه هست که آتش شرّى که متوجّه کسى باشد از بلائى یا مصیبتى فرو مى‏نشیند و دفع مى‏شود بمجرّد قصد کار خیرى که او بکند یا این که آتش شرّ گناهى که کرده باشد فرو مى‏نشیند بمجرّد قصد کار خیرى که بکند و این کفاره آن مى‏شود.

٦٣٠٩ عظم الجسد و طوله لا ینفع اذا کان القلب خاویا. بزرگى بدن و درازى آن سود نمى‏دهد هر گاه بوده باشد دل خالى. مراد اینست که عمده در آدمى اینست که با عقل و شعور باشد و هر گاه دل آن خالى باشد از آن هر چند بحسب جثه بزرگ باشد کارى ازو نمى‏آید.

٦٣١٠ عباد مخلوقون اقتدارا، و مر بوبون اقتسارا، و مقبوضون احتضارا. بندگانیند آفریده شده از روى قدرت، و تربیت کرده شده از روى قهر، و گرفته شده از براى حاضر شدن. ظاهر اینست که مراد وصف مطلق بندگان خدا باشد باین که‏

بندگانى‏اند که حق تعالى ایشان را خلق میکند از روى قدرت و توانائى خود، و تربیت میکند از روى قهر و غلبه یعنى هر یک را بحدّ کمال خود مى‏رساند از روى قهر و غلبه خود بى مدخلیت قدرت و اختیار او بلکه هر چند او نخواهد آنرا و آن مکروه او باشد و مى‏گیرد ایشان را و قبض روح ایشان مى‏نماید از براى این که حاضر شوند در آن نشأه و بجزاى أعمال خود برسند نه این که معدوم شوند و دیگر بازگشتى نباشد چنانکه گمان منکران حشرست.

و ممکن است که مراد وصف ملائکه باشد یا ائمه صلوات اللّه علیهم و غرض ردّ بر جمعى باشد که گمان ألوهیت ایشان کرده‏اند باین که چنین نیست بلکه ایشان بندگانیند آفریده شده بقدرت و اختیار حق تعالى، و تربیت کرده شده از روى قهر و غلبه بهمان معنى که مذکور شد، یا باین معنى که تربیت کرده شده‏اند بر وجهى که معصوم باشند از گناه و باز داشته شده باشند از آن بعنوانى که گویا مجبور و مقهورند بر نکردن آن، و «گرفته شده‏اند از براى احتضار» یا بعنوان احتضار یعنى موت یا جان کندن و کسى که آفریده شود و تربیت کرده شود و بمیرد چگونه إله مى‏تواند بود و ممکن است که وصف باحتضار بر تقدیرى که کلام در وصف ملائکه باشد اشاره باشد به جسمانیت ایشان بنا بر این که ملائکه همه جسمانى باشند، یا این که کلام در وصف طایفه از ایشان باشد که جسمانى باشند و اللّه تعالى یعلم.

٦٣١١ عرّجوا عن طریق المنافرة، و ضعوا تیجان المفاخرة. میل کنید از راه منافرت، و بگذارید تاجهاى مفاخرت را. «منافره» بمعنى پراکندگى و دورى کردنست و مراد تحریص مؤمنانست بر موافقت و التیام با یکدیگر، و عدول از جدائى و دورى کردن از یکدیگر. و مراد به «گذاشتن تاجهاى مفاخرت» اینست که بفضایل و مزایائى که داشته باشید مفاخرت مى‏کنید، چون کسى که مفاخرت میکند آنرا زینت خود میداند و بمنزله تاجى میداند که بر سر گذاشته باشد، پس «گذاشتن‏

تاج مفاخرت، یعنى برداشتن آن از سر» کنایه است از ترک آن.

٦٣١٢ عاشر اهل الفضل تسعد و تنبل . آمیزش کن با اهل فضل تا نیکبخت گردى و نبیل یعنى نجیب یا تند فطنت.

٦٣١٣ عمارة القلوب فى معاشرة ذوی العقول. آبادى دلها در آمیزش با صاحبان عقلهاست.

٦٣١٤ عین المحبّ عمیّة عن معایب المحبوب، و اذنه صمّاء عن قبح مساویه . دیده دوست کورست از عیبهاى دوست، و گوش او کرست از زشتى بدیهاى او، یعنى دوستى چنان چشم و گوش دوست را مى‏گیرد که عیبهاى دوست خود را نمى‏بیند و گویا چشم او کورست از دیدن آنها، و زشتى بدیهاى او را هر گاه بگویند نمى‏شنود چنانکه گویا گوش او کرست از شنیدن آنها، پس هر گاه کسى خواهد که بر عیبها و بدیهاى خود خوب آگاه شود از کسى استفسار کند که دوست او نباشد، و همچنین اگر خواهد که بر خوبى و بدى کسى مطلع شود استفسار أحوال او از غیر دوست او کند.

٦٣١٥ عرف اللّه سبحانه بفسخ العزائم و حلّ العقود و کشف الضّرّ و البلیّة عمّن اخلص له النّیّة. شناخته شده است خداى سبحانه بفسخ عزیمتها و واشدن گرهها، و گشودن سختى و بلا از کسى که خالص گرداند از براى او نیت را، یعنى از جمله دلایل از براى شناخت خداى سبحانه فسخ عزیمتهاست، چه بسیارست که کسى عزیمتى دارد یعنى عزم جزم بر کردن کارى یا نکردن آن دارد ناگاه فسخ آن عزیمت میکند بى‏حدوث سببى که مقتضى آن فسخ باشد یا زوال امرى از جمله اسباب آن عزیمت، و ظاهرست که این را از سببى ناچارست پس سبب آن باید مجرّدى باشد عالم بما فى لضمائر قادر بر آنچه خواهد و آن خداى سبحانه است، و همچنین از جمله دلایل آن اینست که بسیار مشاهده مى‏شود که کار بر کسى بسته مى‏شود و در گره مى‏افتد یا در سختى و بلائى مى‏افتد و همین که متوسّل مى‏شود بدرگاه او و خالص میکند از براى او نیت را و قطع امید خود از دیگران میکند و از روى اخلاص طلب گشایش یا رفع آن سختى و بلا از او مى‏نماید چنان مى‏شود، پس بتکرّر مشاهده امثال اینها ظاهر و روشن مى‏گردد وجود او و علم او بهر چیز و هر حال، و قدرت او بر هر چه خواهد.

٦٣١٦ عداوة الاقارب امرّ من لسع العقارب. دشمنى اقارب یعنى خویشان تلخ‏ترست از گزیدن عقارب، یعنى عقربها، مراد اینست که گاه هست که اقارب چنان شدید العداوة باشند که گزنده‏تر از عقارب‏

باشند، یا این که چون دشمنى از ایشان خلاف متوقّع است هر گاه دشمنى کنند آن بدتر از گریدن عقرب نماید، و اوّل ظاهرترست.

٦٣١٧ عاودوا الکرّ، و استحیوا من الفرّ، فانّه عار فى الاعقاب و نار یوم الحساب. عادت کنید حمله کردن را، و شرم کنید از گریختن، پس بدرستى که آن عیبى است در أعقاب، و آتشى است در روز حساب. مراد تحریص بر حمله کردن در جهادست و منع از گریختن در آن، و «عیبى است در اعقاب» یعنى عیبى است که بأولاد و أحفاد نیز سرایت میکند و ایشان نیز بآن سرزنش کرده میشوند.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در باره کسى که مذمّت مى‏فرموده او را:

٦٣١٨ عاش رکّاب عشوات، جاهل رکّاب جهالات، عاد على نفسه، مزّیّن لها سلوک المحالات و باطل التّرّهات. کورى است بسیار سوار شونده تاریکیها، نادانى است بسیار سوار شونده نادانیها، ستم کننده است بر نفس خود، زینت دهنده است از براى آن سلوک محالات و باطل ترّهات را. مراد به «کور بودن او» بودن او بر ضلالت و گمراهى است که کورى معنویست، و مراد به «تاریکیها» تاریکیهاى جهالات و ضلالات است، و «بسیار سوار شونده آنهاست» یعنى در اکثر بر آنها قرار گرفته مانند کسى که بر اسبى سوار باشد، و «نادانى است بسیار سوار شونده نادانیها» بمنزله تأکید سابق است، و «محالات» بضمّ میم جمع «محال» است بمعنى چیزى که از حالى بحالى گشته باشد و از صورتى‏

بصورت دیگر تغییر یافته و مراد اینست که زینت دهنده است از براى نفس خود سلوک شبهه‏ها را که در نظر نادانان از صورت باطل خود گشته‏اند و بصورت حق در آمده‏اند و مراد به «سلوک آنها» پیمودن آنها و رفتن براه آنهاست، و «ترّهات» بضمّ تا و تشدید راء و فتح آن سخنان باطل بى‏طایل را گویند و در اصل بمعنى بیابانهاى خشک بى‏آب و علف است و استعمال آنها در آن سخنان باعتبار تشبیه آنها بآن بیابانهاست و اضافه «باطل» به «ترّهات» از براى تأکید است یا مراد اینست که: زینت مى‏دهد از براى آن سلوک باطل‏ترین سخنان باطل بى‏طایل را.

٦٣١٩ علّة الکذب شرّ علّة، و زلّة المتوقّى اشدّ زلّة. بیمارى دروغگوئى بدترین بیماریى است، و لغزش متوقّى سخت‏ترین لغزشى است، یعنى دروغگوئى بیماریى است نفسانى بدترین بیماریها، زیرا که در دنیا باعث خوارى و رسوائى گردد و در آخرت سبب عذاب الیم و عقاب وخیم، و چه بیمارى بآن مى‏رسد و ظاهر اینست که مراد به «متوقّى» کسى باشد که اظهار نگاهدارى خود از گناهان میکند و خود را متقى مى‏نماید. و «بودن لغزش او یعنى گناه او سخت ترین لغزشى» باعتبار اینست که فضیحت و رسوائى آن زیادترست از گناهى که کسى کند که خود را چنین ننموده باشد. و ممکن است که جمع میانه این دو کلام باعتبار این باشد که اظهار تقوى با ظاهر شدن خلاف آن دروغگوئى است قولى یا فعلى که خلاف آن ظاهر شود و باعث خوارى و رسوائى گردد پس از قبیل ذکر خاصّ بعد از عامّ باشد. و ممکن است که مراد بمتوقّى کسى باشد که مبالغت زیاد و اهتمام تمام در حفظ و نگاهدارى خود کند و مراد این باشد که چنین کسى گاه هست که‏

لغزشى میکند سخت‏ترین لغزشى، و غرض این باشد که مبالغه زیاد در آن خوب نیست بلکه باید که میانه روى کرد در آن و توکل بر حفظ و حراست حق تعالى کرد و بنا بر این کلامى است علیحده، و مربوط بسابق نیست و این فقره مبارکه در فصل زاى نیز نقل شد و در آنجا چنین بود «زلّة المتوقّى أشدّ زلّة و علّة اللؤم اقبح علّة» و در آنجا ترجمه و شرح شد.

٦٣٢٠ عزّ اللّئیم مذلّة، و ضلال العقل اشدّ ضلّة. عزّت لئیم خواریى است و گمراهى عقل سخت‏ترین گمراهى است. مراد به «لئیم» چنانکه مکرّر مذکور شد شخص دنى پست مرتبه است یا بخیل. و «بودن عزّت اوّل خوارى» باعتبار اینست که پست مرتبه هر گاه عزیز گردد و اقتدارى بهم رساند کارى چند کند که سبب خوارى او گردد در دنیا و آخرت بخلاف این که عزیز نگردد که بسبب عدم اقتدار چندان کارى نتواند کرد که سبب آن گردد، و «بودن عزّت دوّم خوارى» باعتبار اینست که بخیل هر گاه عزیز و روشناس گردد بخیلى او ظاهر گردد و بسبب آن خوار گردد، بخلاف این که عزیز و روشناس نباشد که بخیلى او معلوم نشود، و «بودن گمراهى عقل سخت‏ترین گمراهى» باعتبار اینست که گمراهیى که با عقل و خرد باشد یقین باعتبار کمال تقصیر صاحب آنست در طلب- کردن راه حق و با وجود آن معذور نباشد بخلاف گمراهى کسى که کم عقل باشد که او ممکن است که چندان تقصیرى نداشته باشد و بآن اعتبار معذور باشد.

٦٣٢١ عنوان العقل مداراة النّاس. عنوان عقل و خرد مدارا کردن با مردم است «عنوان» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى دلیل یا سر سخن است.

٦٣٢٢ عنوان النّبل الاحسان الى النّاس.

عنوان نبل احسان کردن بمردم است، «نبل» بضمّ نون و سکون باء یک نقطه بمعنى نجابت است یا تندى فطنت.

٦٣٢٣ عضّوا على النّواجذ، فانّه انبا للسّیوف عن الهام. دندان بگیرید نواجذ را پس بدرستى که این کند کننده‏ترست مر شمشیرها را از سرها، این از جمله کلامیست که فرموده‏اند بأصحاب خود در بعضى از روزهاى جنگ صفین مشتمل بر بعضى از آداب جنگ، و «نواجذ» دندانهاى آخرین است بعد از دندانهاى آسیا و آن چهارتاست در هر طرفى دوتا. و بعضى گفته‏اند که: همه دندانها را «نواجذ» گویند و مراد اینست که در وقتى که شمشیر حواله شما کنند دندانها را یا آن دندانها را که مذکور شد بر روى یکدیگر سخت بگذارید که این باعث این مى‏شود که شمشیر که بر سر بیاید کندى کند و چندان نبرد. و ممکن است که وجه آن این باشد که گفته‏اند که: هر گاه دندانها را چنین کند متصلب مى‏شود اعصاب و عضلات متصله بدماغ و زایل مى‏شود استرخاى آنها پس مقاومت آنها با شمشیر بیشتر باشد و تأثیر شمشیر در آنها کمتر گردد.

٦٣٢٤ عقوبة الکرام احسن من عفو اللّئام. عقوبت کردن کریمان نیکوترست از عفو کردن لئیمان. مراد به «کریمان» مردم بلند مرتبه است و به «لئیمان» مردم دنى پست مرتبه. و «بودن عقوبت آنها نیکوتر از عفو اینها» باعتبار اینست که در عقوبت آنها چندان خفت و خوارى نباشد بخلاف عفو اینها، که ممنون شدن از آنها کمال خفت و خوارى دارد.

٦٣٢٥ عقوبة الغضوب و الحقود و الحسود تبدأ بأنفسهم. عقوبت خشمناک و کینه‏ور و حسود ابتدا کرده مى‏شود بنفسهاى ایشان. مراد مذمّت این اخلاق است باین که ضرر و آزار آنها اوّل بصاحب آنها مى‏رسد باعتبار

کدورت و غصه که لازم آنها باشد پس ارتکاب آن بامید این که شاید بعد از آن ضررى بآن طرف رسانند کمال سفاهت است، و ممکن است که مراد این باشد که اوّل صاحب آنها ابتدا میکند بعقوبت خود بر آنها، باعتبار غم و غصه که بخود راه مى‏دهد و رنج و ألمى که از آن راه مى‏کشد تا بعد از آن دیگر حق تعالى او را عقوبت کند بر آنها.

٦٣٢٦ عثرة الاسترسال لا تستقال. لغزش استرسال طلب فتح کرده نمى‏شود، «استرسال» بمعنى أنس و آرام گرفتن بکسى است و اعتماد کردن بر او در آنچه نقل شود باو از أسرار. و مراد اینست که درین باب کمال احتیاط باید کرد که اگر لغزشى بشود در آن و سرّى نقل شود بکسى که اهل آن نباشد دیگر چاره آن نتوان کرد و طلب فسخ آن و در گذشتن از آن نتوان نمود بخلاف لغزشهاى دیگر که در اکثر آنها طلب در گذشتن از آن توان کرد.

٦٣٢٧ عمل الجاهل وبال، و علمه ضلال. عمل جاهل و بال است و علم او ضلال است، «جاهل» در اینجا بمعنى کم عقل است، و «وبال» بمعنى سخنى و گرانى است و عذاب و هر امر مکروه ناخوشى را «وبال» گویند، و «بودن عمل جاهل وبال» باعتبار اینست که غالب اینست که کم عقل آنچه کند زیان و ضررى در آن باشد بحسب آخرت یا دنیا، و «صلال» بمعنى گمراهى است، و «بودن علم کم عقل گمراهى» باعتبار اینست که کم عقل کم است که خطا نکند و براه راست برود.

٦٣٢٨ عقوبة العقلاء التّلویح . عقوبت عاقلان تلویح است.

٦٣٢٩ عقوبة الجهلاء التّصریح. عقوبت جاهلان تصریح است.

مراد به «تلویح» اینست که چیزى را بعنوان اشاره و تعریض و کنایه بگویند و تصریح بآن نکنند و مراد اینست که در زجر و منع عاقلان تلویح ببدى آنچه کرده و منع از آن کافى است و حاجت بتصریح نیست بلکه نباید کرد، زیرا که آن از براى او ایذاى زیادى است که حاجت بآن نیست بخلاف جاهل یعنى کم عقل که از براى او تصریح باید کرد زیرا که او تلویح نمى‏فهمد و بر تقدیرى که فهمد ممنوع نمى‏شود بآن.

٦٣٣٠ عقبى الجهل مضرّة، و الحسود لا تدوم له مسرّة. عاقبت جهل ضرر و زیان است، و حسود پاینده نمى‏ماند از براى او شادمانیى.

مراد به «جهل» کم عقلى است یا نادانى، و «پاینده نماندن شادمانیى از براى حسود» باعتبار اینست که کم وقتى است که نعمتى بکسى رسد که او از دیدن یا شنیدن آن حزین و غمگین نگردد و شادمانیى که داشته باشد زایل نشود.

٦٣٣١ عدل السّلطان حیاة الرّعیّة و صلاح البریّة. عدل پادشاه زندگانى رعیت و صلاح حال خلق است، یعنى باعث این مى‏شود که برفاهیت زندگانى کنند و احوال ایشان منتظم و شایسته باشد.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦٣٣٢ عاقبة الکذب ملامة و ندامة. عاقبت دروغ ملامت و ندامت است یعنى سرزنش و پشیمانى.

٦٣٣٣ عاقبة الصّدق نجاة و سلامة. عاقبت راستى رستگارى است و سلامتى.

٦٣٣٤ عاص یقرّ بذنبه خیر من مطیع یفتحز بعمله. گناهکارى که اقرار کند بگنهکارى خود بهترست از اطاعت کننده که افتخار کند بعمل خود.

این مضمون در أحادیث دیگر نیز وارد شده.

٦٣٣٥ عقل المرء نظامه، و ادبه قوامه، و صدقه امامه، و شکره تمامه. عقل مرد نظام اوست، و ادب او قوام اوست، و راستى او امام اوست، و شکر او تمام اوست.

یعنى عقل مرد باعث انتظام احوال دنیوى و اخروى اوست، و ادب داشتن او بر پاى دارنده اوست که نگاه مى‏دارد او را از لغزشها و افتادنها، و راستى او پیشواى اوست که در هر باب باید که پیرو و تابع آن باشد، و شکر کردن او باعث تمامى او و کامل شدن نعمتهاى اوست.

٦٣٣٦ علامة العىّ تکرار الکلام عند المناظرة، و کثرة التّبجّح عند المحاورة. علامت عاجز بودن کسى مکرّر گفتن سخن است نزد مناظره، و بسیارى شادى نمودن نزد مجاوره، «مناظره» بمعنى بحث کردن با یکدیگرست، و «محاوره» بمعنى سخن گفتن با یکدیگرست، و مراد به «بسیارى شادى نمودن نزد محاوره» اینست که نزد آن بسیار اظهار شادمانى کند بسخنانى که مى‏گوید و افتخار و مباهات کند به آنها، و «بودن هر یک از مکرّر گفتن سخن و مباهات کردن بآن نشانه عاجزى» باعتبار اینست که غالب چنانکه مشاهده مى‏شود اینست که کسى که عاجز شد ملجأ مى‏شود بمکرّر گفتن کلام یا تحسین سخنان خود و اظهار شادمانى به آنها. و ممکن است که مراد به «عجر» أعمّ از عاجز شدن در آن گفتگو و عجز و فرومایگى فى نفسه باشد و بنا بر این «بودن آن شادمانى نشانه عاجزى» ظاهرست.

تعزیت فرمود آن حضرت علیه السّلام مردى را که مرده بود فرزندى از او، و داده شده بود فرزند دیگر، پس فرمود:

٦٣٣٧ عظّم اللّه اجرک فیما اباد، و بارک لک فیما افاد. بزرگ گرداند خدا مزد ترا در آنچه هلاک کرده، و برکت دهد از براى تو در آنچه بخشیده.

٦٣٣٨ عزیمة الکیّس و جدّه لا صلاح المعاد و الاستکثار من الزّاد. عزم مرد زیرک و کوشش او از براى اصلاح آخرت است و بسیار فرا گرفتن توشه از براى آن.

٦٣٣٩ عقول الفضلاء فى اطراف اقلامها. عقلهاى فضلا در کنارهاى قلمهاى ایشان است یعنى مرتبه عقل هر یک از نوشته‏هاى او ظاهر مى‏شود.

٦٣٤٠ عود الفرصة بعید مرامها. برگشتن فرصت دورست رسیدن بآن. یعنى هر گاه فرصتى فوت شود دورست عود و برگشتن آن، پس فرصت را نباید فوت کرد و هر گاه فرصت کار خیرى بشود باید غنیمت شمرد و تأخیر نکرد از آن، زیرا که اگر فوت شود دیگر عود فرصت آن بعید است و کم رو مى‏دهد.

٦٣٤١ عامل الدّین للدّنیا جزاؤه عند اللّه النّار. کار کننده دین از براى دنیا پاداش او نزد خدا آتش است یعنى آنچه از امور دینى کرده شود باید که از براى رضاى خدا باشد نه از براى طلب دنیا، و اگر نه جزاى آن جهنم باشد.

٦٣٤٢ عامل سائر النّاس بالانصاف و عامل المؤمنین بالایثار. کار کن با همه مردمان بانصاف، و کار کن با مؤمنان بایثار. مراد به «انصاف» چنانکه مکرّر مذکور شد عدل است و مراد اینست که معامله کن با همه کس بانصاف و عدل، و حیف و جور مکن با هیچ کس از هر ملتى که باشد، و با خصوص مؤمنان زیاده بر آن معامله کن بایثار یعنى عطا و بخشش، یا برگزیدن ایشان بر خود و عطا کردن چیزى بایشان با وجود احتیاج خود بآن، و این بنا بر اینست که «سائر» بمعنى همه آمده باشد چنانکه بعضى از اهل لغت گفته‏اند نهایت بعضى از ایشان غلط شمرده‏اند آن را و گفته‏اند که «سائر» بمعنى باقى است نه بمعنى همه، و بنا بر این ترجمه اینست که: کار کن با باقى مردم یعنى غیر خود هر که باشد بانصاف، و با مؤمنان زیاده بر آن بایثار، یا این که کار کن با باقى مردم یعنى غیر مؤمنان بانصاف و با مؤمنان بایثار که زیاده از انصاف است.

٦٣٤٣ عنوان فضیلة المرء عقله و حسن خلقه. عنوان فضیلت مرد عقل اوست و نیکوئى خلق او. «عنوان» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى دلیل است یا سر سخن، و مراد اینست که دلیل افزونى مرتبه مرد عقل او و نیکوئى خلق اوست، و از آنها معلوم مى‏شود افزونى مرتبه او و قدر آن.

٦٣٤٤ علامة رضا اللّه سبحانه عن العبد رضاه بما قضى به سبحانه، له و علیه. علامت و نشانه خشنودى خداى سبحانه از بنده اینست که راضى باشد او به آن چه حکم کرده بآن خداى سبحانه، از براى او و بر او، مراد به «آنچه حکم کرده از براى او» اینست که نفع او در آن باشد و به «آنچه تقدیر کرده بر او» اینست که ضرر او در آن باشد.

حرف غین


حرف «غین»، بلفظ «غایة»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «غین با نقطه»، بلفظ «غایة» که بمعنى «پایان» است یا «غرض و علّت غائى» یعنى آنچه کارى را از براى آن کند.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٣٤٥ غایة الدّین الایمان. پایان دین ایمان است، ممکن است که مراد این باشد که اعلاى مراتب دین ایمان است و مراد به «ایمان» تصدیق بدل باشد و غرض اشاره باین باشد که مجرّد اعتراف بزبان مرتبه‏ایست از دین که بآن حکم مى‏شود باسلام و محفوظ مى‏ماند خون و مال، نهایت مرتبه کامل آن که باعث رستگارى باشد اینست که بدل تصدیق بآن بشود، یا مراد بایمان معنى اصطلاحى باشد که اقرار بشهادتین یا اقرار بامامت ائمّه هدى صلوات اللّه علیهم باشد و مراد این باشد که أعلاى مراتب دین آنست و پائین‏تر از آن اسلام است که مجرّد اقرار بشهادتین باشد چه آن مرتبه باشد از دین که بمجرّد آن حکم بخروج از کفر و بعضى احکام مثل طهارت و محفوظ ماندن مال و جان و غیر آن مى‏شود، نهایت مرتبه کامل آن که بآن سعادت أخروى حاصل شود ایمان است بمعنى مذکور.

و ممکن است که مراد به «غایت» در اینجا علت غائى و غرض باشد و مراد این باشد که غرض و علت غائى از وضع دین و شرایع ایمان بخدا و تصدیق بوجود او و معرفت اوست.

٦٣٤٦ غایة الایمان الایقان. پایان ایمان یقین داشتن است، یعنى أعلاى مراتب آن این است که بعنوان یقین باشد یعنى اعتقاد جازمى از روى دلیل و برهان باشد و از راه تقلید نباشد

و بنا بر این مستفاد مى‏شود که ایمانى که از روى یقین نباشد نیز مرتبه پستى باشد از ایمان.

٦٣٤٧ غایة الیقین الاخلاص. پایان یقین اخلاص است یعنى اعلاى مراتب یقین یقینى است که بسبب آن طاعات و عبادات خالص شود از براى حق تعالى و بهیچ وجه آمیخته بغرضى دیگر نباشد، و ممکن است که مراد به «غایة» در اینجا غرض و علت غائى باشد و مراد این باشد که غرض و علت غائى تحصیل اخلاص است بمعنیى که مذکور شد.

٦٣٤٨ غایة الاخلاص الخلاص. غایت اخلاص خلاصى است. یعنى علت غائى آن و غرض از آن خلاصى از عذاب و عقاب است، یا پایان اخلاص و عاقبت و خاتمه آن خلاصى است از عذاب و عقاب.

٦٣٤٩ غایة الاسلام التّسلیم. غایت اسلام تسلیم است، یعنى علت غائى مسلمانى و غرض از آن اطاعت و انقیاد حق تعالى است.

٦٣٥٠ غایة التّسلیم الفوز بدار النّعیم. غایت تسلیم فیروزى یافتن بسراى نعمت است یعنى بهشت، مراد به «غایت» غرض و علت است، یا پایان بمعنى خاتمه و عاقبت.

٦٣٥١ غایة الدّین الرّضا. غایت دیندارى رضا و خشنودى است یعنى پایان و عاقبت آن یا مرتبه کامل آن یا غرض و علت غائى آن رضا و خشنودى است به آن چه حق تعالى تقدیر کرده از براى او

و بر او، و نصیب و بهره او گردانیده.

٦٣٥٢ غایة الدّنیا الفناء. غایت دنیا فناست، یعنى پایان و عاقبت آن، یا غرض از آن فانى شدن است و پاینده نماندن در آن.

٦٣٥٣ غایة الاخرة البقاء. غایت آخرت بقاست، یعنى غرض از آن باقى و پاینده بودن در آن است.

٦٣٥٤ غایة الحیاة الموت. غایت زندگانى موت است، یعنى عاقبت زندگانى دنیوى مرگ است.

٦٣٥٥ غایة الموت الفوت. غایت مرگ فوت است، یعنى پایان آن فوت مطالب و مقاصد است و بعد از آن دیگر کسى نتوان کرد پس باید که کسب سعادت پیش از آن بشود و تأخیر در آن نشود.

٦٣٥٦ غایة الامل الاجل. غایت امید مرگ است، یعنى پایان امیدها مرگ است و چون مرگ در رسد همه امیدها بریده شود پس آدمى امید آنچه داشته باشد از سعادت و نیکبختى باید که سعى در آن پیش از رسیدن اجل بکند و اگر نه بعد از آن بریده شود آن و محروم ماند از آن.

٦٣٥٧ غایة العلم حسن العمل. غایت علم یعنى غرض و علت غائى آن نیکوئى کردار است.

٦٣٥٨ غایة المؤمن الجنّة.

غایت مؤمن بهشت است، یعنى عاقبت او دخول در آن و قرار در آنست.

٦٣٥٩ غایة المعرفة الخشیة. غایت معرفت ترس است، یعنى پایان و عاقبت معرفت حق تعالى و شناخت او یا غرض و علت غائى آن ترس از اوست و از نافرمانى او.

٦٣٦٠ غایة الکافر النّار. غایت کافر آتش است، یعنى عاقبت او دخول آن و مخلد بودن در آنست.

٦٣٦١ غایة المکارم الایثار. غایت مکرمتها ایثارست، یعنى أعلاى أفراد آنها ایثارست، یعنى جود و بخشش یا برگزیدن کسى بر خود و دادن چیزى باو با وجود احتیاج خود بآن.

٦٣٦٢ غایة الحزم الاستظهار. غایت دوراندیشى پشت قوى کردن است، یعنى عاقبت دور اندیشى در کارى پیش از آن یا غرض از آن پشت قوى شدن است در آن و ایمن گردیدن از مفاسد آن.

٦٣٦٣ غایة العبادة الطّاعة. غایت عبادت فرمانبرداریست، یعنى غرض از عبادات و علت غائى آنها فرمانبردارى حق تعالى است و بجا آوردن فرموده او، پس هر که عبادتى کند باید بآن قصد کند و آمیخته بغرضى دیگر نسازد.

٦٣٦٤ غایة الاقتصاد القناعة. غایت اقتصاد قناعت است، «اقتصاد» بمعنى میانه رویست در معاش بر وجهى که نه بخل باشد و نه اسراف، و مراد اینست که غرض از اقتصاد که امر بآن شده اینست که آدمى قانع شود بداده حق تعالى و آنچه نصیب و بهره او کرده و خود را بتعب‏

و زحمت از براى طلب زیاد از آن نیندازد چه هر که میانه روى کند کفاف او بآسانى باو برسد و قانع بآن تواند شد و اگر اسراف کند قانع بآن نتواند شد.

٦٣٦٥ غایة المعرفة ان یعرف المرء نفسه. غایت معرفت اینست که بشناسد مرد نفس خود را، یعنى نهایت معرفت و شناسائى اینست که مرد بشناسد چنانکه باید نفس خود را، زیرا که شناخت نفس خود چنانکه باید مستلزم شناخت حق تعالى و معرفت جمله أحوال مبدأ و معاد گردد چنانکه از علم کلام ظاهر مى‏شود.

٦٣٦٦ غایة المرء حسن عقله. غایت مرد نیکوئى عقل اوست، یعنى نهایت فضل و کمال او نیکوئى عقل اوست و بالاتر از آن فضلى از براى او نباشد چه آن سبب همه فضایل و کمالات و سعادات تواند شد.

٦٣٦٧ غایة الانصاف ان ینصف المرء نفسه. غایت انصاف اینست که انصاف ورزد مرد با نفس خود یعنى رعایت انصاف کند در باره خود و رعایت خود زیاده بر دیگرى نکند، چه ظاهرست که هر که چنین باشد بطریق اولى حیف و جورى از براى دیگرى نیز نکند، پس در هر باب بانصاف سلوک کند.

٦٣٦٨ غایة العدل ان یعدل المرء فى نفسه.

نهایت عدل اینست که عدل کند مرد در باره نفس خود، این همان مضمون فقره سابق است و تأکید آنست، چه «انصاف» و «عدل» هر دو بیک معنى است چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٣٦٩ غایة الحیاء ان یستحیى المرء من نفسه. نهایت شرم اینست که شرم کند مرد از نفس خود [یعنى شرم کند در باره نفس خود از این که ظلمى و ستمى بکند از براى نفس خود، چه هر گاه از آن شرم کند در باره نفس خود شرم خواهد کرد در باره دیگران نیز بطریق اولى. و ممکن است که مراد این باشد که شرم کند از نفس خود ] یعنى شرم کند از نفس خود از داشتن او بر گناهى و بدى هر چند دیگرى بر او مطلع نشود که شرم از او داشته باشد.

٦٣٧٠ غایة المجاهدة ان یجاهد المرء نفسه. نهایت جهاد کردن اینست که جهاد کند مرد با نفس خود، یعنى از براى داشتن او بر طاعات و منع از معاصى.

٦٣٧١ غایة الجهل تبجّح المرء بجهله. نهایت نادانى شادمان بودن مردست بنادانى خود، یعنى اینست که کسى نادان باشد و شادمان و مسرور باشد بنادانى خود، باعتبار این که نادانى را به از دانائى داند، یا این که نادان باشد و خود را دانا داند و مسرور باشد از آن.

٦٣٧٢ غایة الجود بذل الموجود. نهایت جود و سخاوت عطا کردن موجودست، یعنى کسى که آنچه داشته باشد عطا کند هر چند قلیلى باشد او نهایت جود داشته و فضیلت آنرا دریابد و معتبر نیست در آن این که قدر زیادى داده شود زیرا که جود و سخاوت در هر کس بقدر بذل و عطاى اوست باندازه آنچه داشته باشد و بآن نسبت، و معتبر نیست در آن بسیارى آن فى نفسه.

٦٣٧٣ غایة الدّین الامر بالمعروف و النّهى عن المنکر و اقامة الحدود. نهایت دیندارى امر بمعروف است، و نهى از منکر، و بر پاى داشتن حدود، یعنى حدودى را که حق تعالى از براى گناهان مقرّر فرموده و باید که هر یک از آنها را شامل خود نیز گرفت تا نهایت دیندارى باشد.

٦٣٧٤ غایة الخیانة خیانة الخلّ الودود و نقض العهود. نهایت خیانت خیانت با دوست بسیار دوستى است، و شکستن عهدها و پیمانها.

٦٣٧٥ غایة العقل الاعتراف بالجهل. نهایت عقل و خرد اعتراف بجهل است یعنى اعتراف بنادانى در آنچه نداند نه این که چیزى را نداند و اعتقاد این داشته باشد که میداند مانند آنان که جهل مرکب دارند، یا این که داند که نمى‏داند امّا اعتراف بنادانى خود نکند بلکه خود را دانا وانماید.

٦٣٧٦ غایة الفضائل العقل. غایت فضیلتها عقل است، یعنى عقل و خرد بلند مرتبه‏ترین فضیلتها و افزونیهاست.

٦٣٧٧ غایة العلم الخوف من اللّه سبحانه. غایت علم ترس از خداى سبحانه است یعنى بلند مرتبه‏ترین علمها علمیست که باعث آن شود، یا غرض از علم اینست که ترس از خدا حاصل شود و بآن سبب مخالفت و عصیان او نشود.

٦٣٧٨ غایة الایمان الموالاة فى اللّه، و المعاداة فى اللّه، و التّباذل فى اللّه، و النّواصل فى اللّه سبحانه. غایت ایمان دوستى کردنست با یکدیگر در راه خدا، و دشمنى کردن با یکدیگر در راه خدا، و عطا کردن بیکدیگر در راه خدا، و پیوستن بیکدیگر و نبریدن از هم در راه خداى سبحانه، یعنى بلند مرتبه‏ترین ایمانها ایمانیست که سبب اینها شود، یا غرض و علت غائى ایمان اینهاست.

٦٣٧٩ غایة الفضائل العلم. غایت فضیلتها علم است، یعنى علم بلند مرتبه‏ترین فضیلتها و افزونیهاست.

و پوشیده نیست که هر گاه در فضایل چند چیز باشند که هر یک در أعلاى مراتب باشند هر یک از آنها را غایت فضایل و نهایت آنها مى‏توان گفت پس منافاتى نیست میانه این فقره که غایت فضایل در آن علم را فرموده‏اند و فقره که چند فقره قبل ازین مذکور شد که غایت فضایل عقل است، با آنکه مى‏توان گفت که غایت فضایل بودن عقل نیز باعتبار اینست که سبب علم شود، پس حاصل هر دو یکى است.

و ممکن است نیز که مراد بعقل در آنجا علم باشد نه خرد یعنى قوّتى که آلت ادراکات و علوم باشد پس مفاد هر دو یکى است.

٦٣٨٠ غایة العلم السّکینة و الحلم. غایت علم آرام و بردباریست، یعنى از جمله أغراض و فواید آنهاست.


حرف غین بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف غین بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بلفظ واحد مانند فصل سابق که بلفظ «غایة» بود. فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٣٨١ غنى العاقل بعلمه. توانگرى عاقل بعلم اوست، یعنى توانگرى را این میداند که علم داشته باشد چه حقیقت توانگرى بى‏نیازیست و محتاج نبودن، و ظاهرست که علم سبب توانگرى باین معنى مى‏شود در آخرت بلکه در دنیا نیز، و بر تقدیرى که در دنیا فقیر و محتاج باشد فقر و احتیاج چند روزه چه باشد و چه نماید در برابر توانگرى أبدى سرمدى...

٦٣٨٢ غنى الجاهل بماله. توانگرى جاهل بمال اوست، یعنى توانگرى را این میداند که مال داشته باشد با آنکه داشتن مال در حقیقت توانگرى نباشد بلکه در دنیا سبب صد گونه احتیاج باشد از براى حفظ و نگهدارى آن، و در آخرت بغیر وزر و وبال ثمره نداشته باشد، مگر این که از ممرّ حلال کسب کند و در مصارف خیرات صرف کند که آن سبب توانگرى در آخرت گردد أمّا آن توانگرى بمالدارى نشده بلکه بصرف مال و بذل آن‏

شده و با وجود این توانگرى أخروى که بسبب آن حاصل شود کجا بمرتبه توانگریى باشد که بعلم حاصل شود هر گاه عمل بآن شود، و مراد به «عاقل» ظاهر آنست و به «جاهل» کم عقل، بقرینه مقابله با آن، یا مراد به «جاهل» ظاهر آنست یعنى نادان، و به «عاقل» دانا بقرینه مقابله با آن.

٦٣٨٣ غیرة الرّجل ایمان. غیرت داشتن مرد ایمان است، مراد به «غیرت» ننگ داشتن است از چیزى چند که سبب عیب و نقص باشد در خود یا در اهل و متعلقان خود، و ظاهرست که این معنى ایمان است یعنى ناشى از ایمان مى‏شود یا از جمله اجزاى ایمان یا شرایط آنست یا سبب کمال ایمان و قوّت آنست.

٦٣٨٤ غیرة المرأة عدوان. غیرت زن ستم است، مراد به «غیرت زن» غیرت متعارف زنان است یعنى ننگ- داشتن ایشان از این که شوهر ایشان زن دیگر بخواهد یا مقاربت بکنیزى بکند و ظاهرست که چون حق تعالى مرد را مرّخص در آنها کرده ننگ داشتن از آن و منع او از آنها ستم و گناه است.

٦٣٨٥ غیرة الرّجل على قدر انفته. غیرت مرد بر اندازه أنفت اوست، پوشیده نماند که «أنفت» چنانکه از کتب لغت ظاهر مى‏شود بمعنى ننگ داشتن است از چیزى و مراد به «غیرت» نیز همان است‏

چنانکه در فقره سابق مذکور شد و بنا بر این بودن «غیرت» بر اندازه «أنفت» کلام بى‏فایده خواهد بود پس ظاهر اینست که مراد به «غیرت» در اینجا سعى کردن و اهتمام داشتن در زایل کردن نقص و عیب باشد از خود و مراد این باشد که این معنى بر اندازه ننگ داشتن است پس هر چند کسى از چیزى بیشتر ننگ داشته باشد و او را نقص و عیب خود داند غیرت او و سعى او در دفع آن بیشتر باشد و هر گاه پر ننگ نداشته باشد پر غیرتى هم نخواهد داشت و اهتمام در دفع آن نخواهد کرد.

٦٣٨٦ غنى الفقیر قناعته. توانگرى درویش قناعت اوست، چه هر گاه قناعت کند بى‏نیاز گردد از دیگران و آن حقیقت توانگریست.

٦٣٨٧ غرور الدّنیا یصرع. فریب دنیا مى‏اندازد یعنى در هلاکت یا زیان و خسران.

٦٣٨٨ غرور الهوى یخدع. فریب آرزو مى‏فریبد یعنى کار دیگرست و کم است که اثر نکند و آدمى را گرفتار نسازد، و ممکن است که معنى «یخدع» این باشد که فساد میکند یا این که رنگ برنگ مى‏گردد و هر روز برنگى بر مى‏آید، یا این که داخل مى‏شود در دل و پنهان مى‏شود در آن.

٦٣٨٩ غرور الشّیطان یسوّل و یطمع. فریب شیطان گمراه میکند و بطمع مى‏اندازد.

٦٣٩٠ غرور الامل یفسد العمل. فریب امید فاسد مى‏سازد عمل را، زیرا که مانع مى‏شود از عمل و از سعى در آن چنانکه باید.

٦٣٩١ غرور الجاهل بمحالات الباطل.

فریب جاهل بمکرهاى باطل است، یعنى فریب خوردن جاهل نادان یا کم عقل بمکرها و کیدهاى باطل است که شیطان یا تبعه او یا هوا و هوس با او بکند و این بنا بر اینست که «محالات» بکسر میم خوانده شود جمع «محال» بمعنى کید و مکر.

و ممکن است که بضمّ میم خوانده شود جمع «محال» بمعنى چیزى که از حالى بحالى یا از صورتى بصورتى گشته باشد و مراد بآن شبهه‏ها باشد که از صورت باطل خود گشته باشند و بصورت حق در آمده باشند و مراد این باشد که: فریب جاهل شبهه‏هائیست که قادر بر حلّ آنها نباشد و آنها را دلیل و برهان سازد.

٦٣٩٢ غریزة العقل تحدو على استعمال العدل. خصلت و خوى عقل و خرد میراند بر کار فرمودن عدل یعنى مى‏دارد بر عدل کردن و ظلم ننمودن.

٦٣٩٣ غریزة العقل تأبى ذمیم الفعل. خصلت و خوى عقل و خرد سرباز مى‏زند از کار زشت نکوهیده.

٦٣٩٤ غنى المؤمن باللّه سبحانه. توانگرى مؤمن بخداى سبحانه است، یعنى باینست که توکل بر خداى سبحانه میکند و او کفایت همه امور او میکند و او را بى‏نیاز مى‏گرداند از مردم، و آن حقیقت توانگریست.

٦٣٩٥ غیرة المؤمن باللّه سبحانه. غیرت مؤمن از براى خداى سبحانه است، یعنى ننگ داشتن مؤمن از چیزى و سعى او در دفع آن در اموریست که قبحى داشته باشد شرعا، و خشنودى حق تعالى در ننگ داشتن از آن باشد نه در امورى که شرعا قبحى نداشته باشد و تعصب و حمیت جاهلیت بعضى مردم را دارد بر ننگ داشتن از آن، مثل این که کسى از خویشان او را که مستحقّ قتل باشد بکشند.

٦٣٩٦ غضّ الطّرف من المروّة. پائین انداختن چشم از مروّت است، مراد به «پائین انداختن چشم» تحمل مکروهات است از مردم و إغماض نمودن از آنها یا حفظ نگاه است در جائى که دغدغه افتادن نگاه بر نامحرمى یا مانند آن باشد، و «مروّت» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى مردى است یا آدمیت.

٦٣٩٧ غیر منتفع بالحکمة عقل معلول بالغضب و الشّهوة. سودمند نیست بحکمت عقلى که بیمار باشد بخشم و خواهش. مراد به «حکمت» علم راست و درست است و مراد اینست که عقل و خردى که بیمار باشد بخشم و خواهش و پیرو آنها باشد و مسلط بر آنها نباشد حکمت از براى او یعنى علم او به آن چه راست و درست باشد سودى ندارد از براى او بلکه ضرر و زیان دارد چنانکه مکرّر مذکور شد که مؤاخذه عالم بر گناه و عصیان زیاده است از مؤاخذه جاهل نادان.

و ممکن است که «مغلول» بغین نقطه‏دار باشد و ترجمه این باشد که سودمند نیست عقلى که غلّ کرده شده باشد بخشم و خواهش، یعنى در بند آنها باشد و آنها بمنزله غلى شده باشند از براى آن، و حاصل هر دو یکیست.

٦٣٩٨ غضّ الطّرف خیر من کثیر النّظر. پائین انداختن چشم بهترست از بسیارى نگاه، یعنى پائین انداختن چشم و حفظ نگاه خود هر چند تعب و کدورت و ملالتى دارد بهترست از بسیارى از نگاهها که در نگریستن باطراف و جوانب باشد یعنى نگاههاى نامشروع و نگاهى که آدمى را در فتنه اندازد.

٦٣٩٩ غرور الغنى یوجب الاشر. فریب توانگرى واجب مى‏سازد فرحناکى را، یعنى سبب فرحناکى زیاد مى‏شود

که مذموم است پس کسى را که توانگرى رو دهد باید که خود را نگاهدارد از آن و در غم و غصه چگونگى آخرت خود باشد.

٦٤٠٠ غضّ الطّرف من افضل الورع. پائین انداختن چشم از افزونترین پرهیزگارى است، مراد به «پائین انداختن چشم» تحمل مکروهات و بى‏آدابیهاى مردم است و اغماض از آنها، یا از عیوب ایشان و افشا نکردن آنها، یا حفظ نگاه خود از نگاههاى نامشروع و نگاههائى که مظنه آن باشد که در فتنه اندازد.

٦٤٠١ غشّ نفسه من شرّبها الطّمع. غشّ کرده با نفس خود و صاف نیست با او کسى که آشاماینده او را طمع، یعنى آشامانیده او را شربتى از طمع و منع او از آن بالکلیه ننموده.

٦٤٠٢ غرّ عقله من اتبعه الخدع. فریب داده عقل خود را کسى که از پى او آورده مکرها را، یعنى کسى که آنرا در مکرها کار فرموده و آنرا آلت آنها ساخته.

٦٤٠٣ غضّ الطّرف من کمال الظّرف. پائین انداختن چشم از کمال زیرکى است، یعنى شیوه نیکوئى است که از کمال زیرکى ناشى مى‏شود چنانکه مدح آن مکرّر مذکور شد.

٦٤٠٤ غطاء العیوب السّخاء و العفاف. پرده عیبها سخاوت و پرهیزگاریست، یعنى آنها عیبهاى صاحب خود را در نظرها مى‏پوشانند و بمنزله پرده‏اند از براى آنها.

٦٤٠٥ غیّروا العادات تسهل علیکم الطّاعات.

تغییر دهید عادتها را تا آسان شود بر شما طاعتها، مراد اینست که نفسها عادتها و خصلتهاى ذمیمه دارند مثل کاهلى و حبّ دنیا و حرص و طمع و مانند آنها که تا آنها را تغییر ندهند و از خود زایل نکنند طاعتها و فرمانبرداریهاى حق تعالى بر آنها آسان نگردد.

٦٤٠٦ غیر منتفع بالعظات قلب متعلّق بالشّهوات. سودمند نمى‏گردد بموعظتها و پندها دلى که آویخته باشد بخواهشها، یعنى هر دلى که علاقه خواهشها و هواها و هوسها داشته باشد از پندها و موعظتها سودمند نگردد، کسى که خواهد از آنها سودمند گردد باید که سلب آنها از دل خود بکند.

٦٤٠٧ غیّروا الشّیب و لا تشبّهوا بالیهود. تغییر دهید سفیدى موى را و شبیه مگردید بیهودان که خضاب نمى‏کنند.

٦٤٠٨ غیر موف بالعهود من اخلف الوعود. وفا کننده نیست بعهدها کسى که خلف کند وعدها را، مراد اینست که وعدها که بمردم کنید آنها نیز داخل عهدها و پیمانهاست که در شرع اقدس مدح وفاء به آنها و ذمّ خلف آنها شده.

٦٤٠٩ غیر مدرک الدّرجات من اطاع العادات. نیست دریابنده مرتبه‏هاى بلند کسى که اطاعت کند عادتها را، یعنى فرمانبردار و پیرو عادتهاى نفس باشد یعنى عادتها و خصلتهاى ذمیمه که در آن باشد مثل کاهلى و حرص و طمع و مانند آنها.

٦٤١٠ غالبوا انفسکم على ترک المعاصى تسهل علیکم مقادتها الى الطّاعات.

غلبه کنید بر نفسهاى خود بر ترک نمودن گناهان تا آسان شود بر شما کشیدن آنها بسوى طاعات، مراد اینست که ترک گناهان بالخاصیه سبب این مى‏شود که طاعات بر این کس آسان گردد.

٦٤١١ غلبة الشّهوة اعظم هلک و ملکها اشرف ملک. غالب شدن خواهش بزرگتر هلاکتى است، و مالک بودن آن بلندتر مالک بودنى است، چون غلبه خواهش و هوا و هوس سبب بسیارى از گناهان مى‏شود پس آن بزرگتر هلاکتیست، و مالک آن بودن و آن را در فرمان خود داشتن بلند مرتبه‏تر ملکیست.

٦٤١٢ غلبة الشّهوة تبطل العصمة و تورد الهلک. غالب شدن خواهش باطل مى‏سازد نگاهدارى را و وارد مى‏سازد بر هلاکت، یعنى نگاهدارى خود را از گناه، و مراد به «هلاکت» هلاکت أخروى است و گاهى دنیوى نیز.

٦٤١٣ غرّى یا دنیا من جهل حیلک و خفى علیه حبائل کیدک. فریب ده اى دنیا کسى را که نداند حیلتهاى ترا، و پنهان باشد بر او دامهاى مکر تو. مراد اینست که چنین کسى فریب تو مى‏خورد من چنین نیستم پس فریب تو نمى‏خورم دست از من بردار و از من مأیوس باش.

٦٤١٤ غلبة الهوى تفسد الدّین و العقل. غالب شدن خواهش فاسد میکند دین و عقل را، «فاسد شدن دین بسبب آن» ظاهرست، و «فاسد شدن عقل» باعتبار آنست که عقل را از راه مى‏برد و باعث این مى‏شود که قبح آنچه خواهش زیاد بآن باشد در نظر او چندان ننماید و مشتبه گردد، یا این که چون باعث این مى‏شود که عمل بعقل نشود پس آنرا باطل و لغو گرداند.

٦٤١٥ غشّک من ارضاک بالباطل، و اغراک بالملاهى و الهزل. غشّ کرده با تو و صاف نبوده کسى که خشنود کرده ترا بباطل، و تحریص کرده بلهوها و بازى. مراد به «خشنود کردن بباطل» اینست که اعانت و یارى او کرده باشد در باطلى یا این که مدح او کرده باشد به آن چه دروغ باشد و در او نباشد و «لهو» و «هزل» هر دو بمعنى بازى است و ذکر «هزل» بعد از لهوها از براى تأکید است و جهت رعایت سجع عقل در فقره سابق و ظاهر اینست که مراد به «لهو» و و «هزل» در اینجا شامل جمیع مهمات دنیوى باشد که همه در حقیقت لهو و لعبى چند است و ثبات و بقائى ندارند.

٦٤١٦ غلبة الهزل تبطل عزیمة الجدّ. غلبه کردن هزل باطل مى‏سازد عزیمت جدّ را، «هزل» بمعنى لهو و بازى است چنانکه در شرح فقره سابق مذکور شد و ظاهر اینست که مراد بآن در اینجا اشتغال بأمور دنیوى باشد چنانکه مذکور شد و مراد این باشد که غلبه اشتغال به آنها باطل مى‏سازد آنچه را عزیمت آن باید کرد و جدّ و اهتمام تمام در آن باید داشت که امور أخروى باشد یعنى مانع مى‏شود و باز مى‏دارد از عزیمت آنها و جدّ در آنها.

و ممکن است که مراد به «هزل» بى‏اهتمامى و جدّ نداشتن در کار باشد و کردن آن بعنوان لهو و بازى و مراد منع از عادت کردن بآن باشد و این که عادت کردن بآن و غلبه کردن آن در کسى باطل مى‏سازد عزیمت جدّ را و سبب این مى‏شود که در هیچ کارى عزیمت و جدّ نکند با آنکه آنها در بعضى کارها ضرورست و بى‏عزیمت و جدّ در آنها بعمل نیاید.

٦٤١٧ غشّ الصّدیق و الغدر بالمواثیق من خیانة العهد. غشّ کردن با دوست و بى‏وفائى بپیمانها از خیانت عهدست، یعنى غشّ کردن‏

با دوست و صاف نبودن با او و بى‏وفائى بپیمانها که با او بشود یا با هر که بشود از جمله خیانت عهد با خداى عزّ و جلّ است و از جمله افراد آنست و حکم آن دارد، و ممکن است که مراد به «مواثیق» وعدها باشد و مراد این باشد که غشّ کردن با دوست و وفا نکردن بوعدها که با دوستان بشود یا بر هر که بشود از جمله خیانت عهد و پیمانست و حکم آن دارد.

٦٤١٨ غالبوا انفسکم على ترک العادات تغلبوها، و جاهدوا اهواءکم تملکوها. غلبه کنید بر نفسهاى خود بر ترک نمودن عادتها تا این که غالب شوید بر آنها، و جهاد کنید با خواهشهاى خود تا این که مالک شوید آنها را، یعنى غلبه کنید بر نفسهاى خود در باب ترک نمودن عادتها که دارند مثل کاهلى و حرص و طمع و مانند آنها تا این که غالب شوید بر آنها، یعنى هر گاه غالب شوید بر آنها بر ترک عادتها غالب شوید بر آنها در هر باب و در فرمان شما باشند در همه عبادات و طاعات و غیر آنها، و ممکن است که مراد این باشد که سعى کنید در غلبه کردن بر نفسها بر ترک عادتها تا این که غالب شوید بر آنها، و جهاد کنید با خواهشها یعنى جنگ کنید با آنها تا مالک شوید آنها را و در فرمان شما باشند، یا مالک شوید بسبب آن نفسهاى خود را و اطاعت شما کنند.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف دنیا:

٦٤١٩ غرّارة غرور ما فیها، فانیة فان من علیها. فریب دهنده است فریب است آنچه در آنست، نیست شنونده است فانى شونده است هر که بر آنست.

و فرموده است در وصف جهنم:

٦٤٢٠ غمر قرارها، مظلمة اقطارها، حامیة قدورها، فظیعة امورها.

پوشاننده است ته آن، تاریک است أطراف آن، گرم است دیگهاى آن، رسواست کارهاى آن، یعنى ته آن که جایگاه مردم است مى‏پوشاند ایشان را در آتش و پنهان مى‏گرداند در آن، و ممکن است که «غمر» بمعنى پوشاننده نباشد بلکه بمعنى سخت باشد و ترجمه این باشد که: سخت است ته آن، یعنى سخت است عذاب و عقاب در آن، یا بمعنى چرب و بدبو باشد، یا بمعنى محلّ ازدحام و بر روى یکدیگر افتادن مردم باشد، یا بمعنى خراب باشد. و «تاریک است اطراف آن» یعنى اطراف آن تاریک است چه جاى میان آن چه روشنى خانه‏ها که روشن باشد از اطراف داخل مى‏شود و ازین معلوم مى‏شود که آتش آن تاریک است و روشنى ندارد. و «دیگهاى آن» جایگاههاى مردم است در آن که تشبیه شده بدیگى که کسى را در آن بپزند، و «رسواست کارهاى آن» یعنى شنیع و رسواست آنچه در آن واقع مى‏شود از عذاب و عقاب اهل آن، نعوذ باللّه منه.

٦٤٢١ غالب الهوى معالبة الخصم خصمه، و حاربه محاربة العدوّ عدوّه لعلّک تملکه. غلبه کن بر خواهش غلبه کردن دشمن دشمن خود را، و جنگ کن با آن جنگ کردن خصم با خصم خود، شاید که مالک گردى آن را، یعنى اگر چنین کنى شاید که مالک گردى آن را و بفرمان تو در آید.

٦٤٢٢ غنى العاقل بحکمته و عزّه بقناعته. توانگرى عاقل بحکمت اوست و عزّت او بقناعت اوست، مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد علم راست و کردار درست است و مراد اینست که عاقل بسبب حکمتى که دارد قطع طمع میکند از مردم و خود را بى‏نیاز مى‏سازد از ایشان و این حقیقت توانگرى است، و بسبب قناعتى که میکند خود را عزیز مى‏سازد نزد

مردم، چه هر که قناعت کند به آن چه دارد و از مردم طمع و طلب نکند عزیز باشد نزد ایشان.

٦٤٢٣ غرض المحقّ الرّشاد. غرض کسى که بر حقّ است راه درست است، چه غرض او بر پاى داشتن آن حقّ است و آن راه درست است.

٦٤٢٤ غرض المبطل الفساد. غرض کسى که بر باطل است فساد است، زیرا که غرض او ترویج آن باطل است و آن فسادست.

٦٤٢٥ غرض المؤمن اصلاح المعاد. غرض مؤمن بصلاح آوردن آخرت است، یعنى غرض عمده او آنست و باصلاح امور دنیا چندان اعتنائى ندارد.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف دنیا:

٦٤٢٦ غرّارة ضرّارة حائلة زائلة بائدة نافدة. سخت فریب دهنده است، سخت زیان رساننده است، تغییر یابنده است، زایل شونده است، هلاک شونده است، تمام شونده است. و همه اینها ظاهرست و محتاج بشرح نیست.

٦٤٢٧ غضّ الطّرف عن محارم اللّه سبحانه افضل عبادة. پوشیدن چشم از حرامهاى خداى سبحانه افزونترین عبادتى است یعنى أفضل عبادات است.

٦٤٢٨ غذاء الدّنیا سمام، و اسبابها رمام.

خورش دنیا زهرهاست و أسباب آن ریسمان کهنه‏هاست، مراد غالب خورش دنیاست که حرام باشد و باعث هلاکت اخروى گردد، و تشبیه «أسباب دنیا بریسمان کهنه‏ها» باعتبار سستى و مشرف بودن بر انقطاع و گسستن است.

٦٤٢٩ غائب الموت احقّ منتظر و اقرب قادم. غایب مرگ سزاوارتر انتظار کشیده شده ایست و نزدیکتر از سفر آینده‏ایست، مراد اینست که مردم غایبها دارند که در سفرند و انتظار آنها مى‏برند مرگ سزاوارترین غایبهاست باین که انتظار آن برند و در تهیه آن باشند، و نزدیکترین آنهاست که از سفر آیند چه شکّ و شبهه در آمدن آن نیست بخلاف مسافران دیگر که هر یک احتمال آن دارد که باز نگردد.

٦٤٣٠ غدر الرّجل مسبّة علیه. بى‏وفائى مرد جایگاه دشنام است بر او، و «سبّه» بضمّ سین بمعنى عار آمده، و ممکن است که «مسبّة» نیز باین معنى آمده باشد و ترجمه این باشد که: بى‏وفائى مرد عاریست بر او.

٦٤٣١ غلّط الانسان فیمن ینبسط الیه احظر شی‏ء علیه. غلط کردن آدمى در کسى که واشود بسوى او حرام‏تر چیزیست بر او. مراد اینست که کسى که شخصى احتشام نبرد از او و خوددارى نکند نزد او و آنچه خواهد گوید و کند باید او را چنانکه هست از خوبى و بدى بشناسد پس اگر غلط کند در باره او و چنانکه هست نشناسد این غلط رسوا و خطاى بزرگى است بخلاف این که نزد او وا نشود و خود را گرفته دارد که اگر خطائى در باره او بکند و ببدیهاى او پى نبرد آن سهل است و چندان خطائى نیست.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

و فرموده آن حضرت علیه السّلام در توحید خداى عزّ و جلّ:

٦٤٣٢ غوص الفطن لا یدرکه، و بعد الهمم لا یبلغه . فرو رفتن فطنتها در نمى‏یابد او را، و دورى همتها نمى‏رسد باو، یعنى هر چند فطنتها فرو روند در فکرت و تأمّل ادراک نمى‏توانند کرد او را و بکنه شناخت او نتوانند رسید، و هر چند قصدها و همتها بلند شوند و دور روند باو نرسند و چگونگى ذات اقدس او را نتوانند یافت.

٦٤٣٣ غرّ جهولا کاذب امله ففاته حسن عمله. فریب داده است بسیار نادانى را امید دروغ او پس فوت شده او را نیکوئى عمل او. مراد اینست که: هر که نیکو سعى نمى‏کند از براى آخرت چنین است که امید دروغى او را فریب داده و مشغول شده بسعى از براى بر آوردن آن، و بسبب آن فوت شده از او نیکوئى عمل از براى آخرت. و مراد به «امید دروغ» امیدهاى دنیوى است که غالب این است که بعمل نیاید، و بر تقدیرى که بعمل آید بکارى نیاید و در اندک وقتى باطل و زایل گردد، پس گویا دروغ است و مطابق واقع نیست.

٦٤٣٤ غطاء العیوب العقل. پرده عیبها عقل است، یعنى کسى را که عقل و خرد باشد عقل او عیبهاى او را مى‏پوشاند و بمنزله پرده‏ایست از براى آنها.

٦٤٣٥ غرور الامل ینفد المهل و یدنى الاجل. فریب امید فانى مى‏سازد مهلت را، و نزدیک مى‏گرداند اجل را. مراد اینست که کسى را که امید فریب دهد امیدهاى دور و دراز و عمرى باندازه آنها از براى خود قرار دهد و مشغول بسعى از براى آن امیدها شود و فرصت و مهلت کار خیرى‏

که یابد نپردازد بآن، بگمان این که وقت مهلت او دراز است تا وقتى که اجل در رسد و مهلتى نماند پس امید او مهلت او را فانى ساخته و نگذاشته که مهلتى بیابد.

و «اجل او را نزدیک گردانیده» باعتبار این که او عمر درازى از براى خود قرار داده و اجل را دور مى‏دانسته پس چون پیش از آن در رسد در نظر او نزدیک نماید و گمان کند که پر زود آمده و پیش از وقت آن آمده. و ممکن است نیز چنانکه مکرّر مذکور شد که امیدهاى زیاد در واقع باعث کوتاهى عمر و نزدیکى اجل گردد.

٦٤٣٦ غضب الملوک رسول الموت. خشم پادشاهان فرستاده مرگ است، یعنى بمنزله رسولى است که مرگ فرستد که خبر آمدن آن را بدهد پس کسى که پادشاه را بر خود خشمناک یابد باید تهیه مرگ بگیرد و آنچه تواند توشه از براى آن بردارد که دیگر مهلتى نماند.

و ممکن است که غرض این باشد که نهایت اهتمام باید کرد در این که کارى نشود که پادشاه خشمناک گردد که خشم او بمنزله رسول مرگ است.

٦٤٣٧ غطاء المساوى الصّمت. پرده بدیها خاموشى است، مراد بدیهائى است که از سخن گفتن ظاهر شود مثل جهل و کم عقلى، و ظاهرست که خاموشى پرده آنها مى‏شود.

٦٤٣٨ غاض الصّدق فى النّاس و فاض الکذب، و استعملت المودّة باللّسان و تشاحنوا بالقلوب. کم شده است راستگوئى در مردم، و بسیار شده است دروغگوئى، و کار برده شده دوستى بزبان، و دشمن یکدیگرند بدلها.

٦٤٣٩ غضّو الابصار فى الروب فانّه اربط للجأش و اسکن للقلوب. پائین اندازید چشمها را در جنگها، پس بدرستى که این آرام دهنده‏ترست‏

مر نفس را، و ساکن کننده‏ترست مر دلها را. مراد اینست که چشم پائین انداختن در جنگها و ملاحظه نکردن اطراف، نفس و دل را بیشتر ساکن میکند و آرام مى‏دهد و خوف و اضطراب را از آنها زایل میکند، زیرا که بسبب ملاحظه کشتگان و خون ریختنها و مشاهده سایر احوال ایشان خوف و اضطرابى بهم مى‏رسد که هر گاه چشم پائین اندازد و آنها را پر نبیند چنان نشود، و «جأش» بفتح جیم و سکون همزه و گاهى بتخفیف همزه نیز گفته مى‏شود بمعنى نفس و دل است، و بر هر تقدیر «ساکن کننده‏ترست مر دلها را» تأکید سابق است و جمع آوردن «قلوب» در آخر از براى رعایت موافقت با «حروب» در اوّل و «عیوب» در فقره بعد است و نکته دیگر در آن منظور نیست.

٦٤٤٠ غطّوا معایبکم بالسّخاء فانّه ستر العیوب. بپوشانید عیبهاى خود را بسخاوت، پس بدرستى که آن پرده عیبهاست.

٦٤٤١ غنیمة الاکیاس مدارسة الحکمة. غنیمت زیر کان مدارسه حکمت است، «غنیمت» در اصل مالى را گویند که در جنگ بدست آید و شایع شده استعمال آن در هر منفعت عمده، و مراد به «حکمت» علم راست درست است، و مراد به «مدارسه آن» درس گفتن آنست یا درس خواندن آن یا مباحثه آن با یکدیگر و سخن گفتن در آن بهر نحو که بوده باشد، و «بودن آن غنیمت زیرکان» ظاهرست، چه هیچ منفعتى نزد ایشان بعلم و مذاکره آن نمى‏رسد.

٦٤٤٢ غارس شجرة الخیر تجتنیها احلى ثمرة. کارنده درخت نیکى مى‏چیند از آن شیرین‏تر میوه، زیرا که میوه که مى‏چیند از آن خیر دنیا و آخرت است، و چه میوه بآن شیرینى باشد...

٦٤٤٣ غافص الفرصة عند امکانها فانّک غیر مدرکها بعد فوتها. ناگاه بگیر فرصت را نزد امکان آن، پس بدرستى که تو دریابنده آن نیستى بعد از فوت آن. مراد اینست که همین که فرصت کار خیرى ممکن شود ترا ناگاه، بگیر آن را و مهلت مده و پس مینداز از آن، زیرا که کم است که فرصت که فوت شود دیگر عود کند و دریابى آن را، پس اگر تأخیر کنى بسا باشد که فوت شود فرصت و در نیابى آن را.

٦٤٤٤ غالب الشّهوة قبل قوّة ضراوتها فانّها ان قویت ملکتک و استفادتک و لم تقدر على مقاومتها. غلبه کن بر خواهش پیش از قوى شدن حرص آن پس بدرستى که آن اگر قوى شود مالک شود ترا و کسب کند ترا و قادر نباشى بر برابرى کردن با آن، یعنى غلبه کن بر هوا و هوس پیش از این که قوى گردد در تو باین که در ابتدا خود را نگاهدارى از آن پیش از این که عادت کنى بپیروى آن که اگر قوى شود در تو باین که فرمان آن ببرى و عادت کنى بآن مالک شود آن ترا و بنده خود گرداند و دیگر قادر نباشى بر برابرى کردن با آن و نگاهداشتن خود از آن.

حرف فاء


حرف «فا» بلفظ «فى»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف «فا» بلفظ «فى» که بمعنى «در» ست.

فرموده آن حضرت علیه السّلام:

٦٤٤٥ فى الذّکر حیوة القلوب. در یاد خداست زندگانى دلها.

٦٤٤٦ فى رضى اللّه غایة المطلوب. در خشنودى خداست نهایت مطلوب، یعنى کسى هر گاه حق تعالى را از خود خشنود دارد باطاعت و انقیاد او بنهایت مطلوب خود برسد.

٦٤٤٧ فى الطّاعة کنوز الارباح. در طاعت و فرمانبردارى خداست گنجهاى سودها.

٦٤٤٨ فى العزوف عن الدّنیا درک النّجاح. در بازگشتن از دنیاست دریافتن فیروزى.

٦٤٤٩ فى مجاهدة النّفس کمال الصّلاح. در جنگ کردن با نفس است کمال صلاح، یعنى شایستگى احوال و نیکو بودن آنها.

٦٤٥٠ فى العمل لدار البقاء ادراک الفلاح. در کار کردن از براى سراى بقاست دریافتن رستگارى.

٦٤٥١ فى الموت غبطة او ندامة.

در مردن نیکوئى حال و شادمانیست یا پشیمانى. مراد اینست که بعد از مردن واسطه میانه اینها نیست اگر نیکو کارست نیکوحال و شادمان باشد، و اگر نه بد حال و پشیمان، پس هر یک را که خواهى اختیار کن و بر وفق آن عمل کن.

٦٤٥٢ فى الفوت حسرة و ملامة. در فوت حسرت است و ملامت، یعنى در فوت فرصت کار خیر و از دست دادن آن. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «و ملامة» «أو ملامة» است و بنا بر این ترجمه اینست که در فوت حسرت است یا ملامت و «حسرت» در فوت کار خیرى باشد که فوت آن سبب عقاب نباشد و همین سبب حسرتى گردد که کاش فوت نشده بود که ثواب من زیاده مى‏شد و «ملامت و سرزنش» در جائى باشد که سبب عذاب و عقاب گردد، و بنا بر اوّل هر یک از حسرت و ندامت أعمّ از اینست که از براى عذاب و عقاب باشد یا از براى فوت شدن ثواب زیاد، و این ظاهرترست.

٦٤٥٣ فى تصاریف الدّنیا اعتبار. در تغییرهاى دنیا عبرت گرفتنى است، یعنى از آنها باید عبرت گرفت، یا این که کسى را که بصیرتى باشد از آنها عبرت گیرد.

٦٤٥٤ فى السّکون الى الغفلة اغترار. در آرام گرفتن بسوى غفلت فریب خوردنى است، مراد آرام گرفتن بغفلت از آخرت است و در اندیشه آن نبودن.

٦٤٥٥ فى کلّ نفس موت. در هر نفس مردنى باشد، یعنى هیچ نفسى زنده و جاوید نماند چنانکه در قرآن مجید فرموده: کُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ، هر نفسى در یابنده مزه مرگ باشد.

و ممکن است که «نفس» بفتح فاء خوانده شود نه بسکون آن و مراد این باشد که در هر نفس مردنى است، یعنى احتمال مردنى باشد پس هرگز غافل از آن نباید بود بنا بر این همان مضمون «فى کلّ لحظة اجل» است که بعد از این نقل شده.

٦٤٥٦ فى کلّ وقت فوت. در هر وقتى فوتى است، یعنى فوت قدرى از عمر در آن باشد پس قدر آن را باید دانست و ضایع نباید کرد، یا این که در هر وقتى فوت فرصتى باشد که وقت آن سابق بر آن بود پس در هر وقتى فرصت را نباید از دست داد، گاه باشد که بعد از آن وقت فوت آن باشد.

٦٤٥٧ فى کلّ لحظة اجل. در هر نگاه کردنى اجلى است، یعنى هر لحظه احتمال رسیدن اجلى باشد پس غافل نباید بود و همیشه در تهیه آن و تدارک توشه از براى آن باید بود.

٦٤٥٨ فى کلّ وقت عمل. در هر وقتى عملى است، یعنى کار خیرى باشد که در آن وقت توان کرد از واجبیها و سنتیها اگر همین ذکر خدا باشد پس هیچ وقتى را بعبث نباید گذرانید.

٦٤٥٩ فى کلّ نظرة عبرة. در هر نگاه کردنى عبرتى است، یعنى عبرتى از آن توان گرفت.

٦٤٦٠ فى کلّ تجربة موعظة. در هر آزمایشى پندى است، یعنى پندى از آن توان گرفت.

٦٤٦١ فى کلّ اعتبار استبصار. در هر عبرت گرفتنى بینایئى است، یعنى بینائى حاصل شود.

٦٤٦٢ فى کلّ صحبة اختیار. در هر صحبتى برگزیدنى است، یعنى باید که چیزى را بر گزید از صفات خوبى که در مصاحبان باشد یا چیزى را باید برگزید که در آن صحبت مشغول آن باید بود از کار خیرى که در آن صحبت مشغول آن توان شد و دور نیست که اختیار بیاى دو نقطه زیر که بمعنى برگزیدن است چنانکه در نسخه‏ها بنظر رسید و ترجمه شد، نباشد، بلکه «اختبار» بباى یک نقطه باشد بمعنى آزمایش، و ترجمه این باشد که: در هر صحبتى آزمایشى است، یعنى آزمایش مصاحب باید بشود تا خوبى و بدى و امانت و خیانت او ظاهر گردد و با او بر وفق آن سلوک بشود.

٦٤٦٣ فى کلّ حسنة مثوبة. در هر کار خوبى ثوابى است و جزاى نیکى.

٦٤٦٤ فى کلّ سیّئة عقوبة. در هر کار بدى عقوبتى است و پاداش بدى.

٦٤٦٥ فى الصّبر ظفر. در صبر فیروزى است، یعنى فیروزى بثواب و مراتب عالیه.

٦٤٦٦ فى الزّمان الغیر. در روزگار تغییرهاست، یعنى تغییرها واقع مى‏شود که از آنها عبرتها باید گرفت، یا این که تغییرها واقع مى‏شود پس کسى را که دوستى باشد مغرور بآن نشود و شکر آن بجاى آورد و بقدر مقدور کار خیرى که تواند کرد بکند و کسى که در شدّتى باشد صبر کند و امید گشایش داشته باشد و در بعضى نسخه‏ها بجاى «الغیر» بغین نقطه‏دار و باى دو نقطه پائین که بمعنى تغیرهاست چنانکه ترجمه شد «العبر» است بعین بى‏نقطه و باى یک نقطه، و بنا بر این ترجمه اینست که: در روزگار عبرتهاست، یعنى‏

امورى چند واقع مى‏شود از تغییرات و غیر آنها که از آنها عبرت باید گرفت.

٦٤٦٧ فى تصاریف القضاء عبرة لاولى الالباب و النّهى. در تغییرات قضا عبرتى است از براى صاحبان عقلها و خردها، یعنى در تغییرات روزگار که تقدیر شده و واقع مى‏شود عبرتیست از براى هر که عقل و خردى داشته باشد.

٦٤٦٨ فى القناعة الغناء. در قناعت غناء است، یعنى توانگرى، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٤٦٩ فى الحرص العناء. در حرص غناء است، یعنى تعب و رنج، چنانکه ظاهرست.

٦٤٧٠ فى تصاریف الاحوال تعرف جواهر الرّجال. در تغییرات احوال شناخته مى‏شود گوهرهاى مردان، یعنى بلندى و پستى مرتبه نفوس ایشان و خوبى و بدى ذوات ایشان، مثل این که کسى که بدولتى برسد و مغرور نشود و سلوک نیکو کند، در آن خوبى ذات و شرافت نفس او معلوم شود، و اگر این دولت نمى‏یافت حال او معلوم نمى‏شد، و همچنین اگر بر خلاف این سلوک کند، بدى ذات و پستى نفس او ظاهر شود، و اگر بآن دولت نمى‏رسید آن ظاهر نمى‏شد، و همچنین صاحب دولتى که از دولتى بیفتد و صبر کند و خفت و ذلّت ترددات و تملقات بخود راه ندهد علوّ نفس و شرافت او ظاهر شود و اگر بر عکس این سلوک کند دنائت و پستى ذات و نفس او معلوم شود.

٦٤٧١ فى غرور الآمال انقضاء الآجال. در فریب خوردن از امیدها گذشتن اجلهاست، یعنى باعث این مى‏شود که مدّت عمرها در آن بعبث بگذرد و ناگاه اجل در رسد و تهیه آخرت نشده باشد و از دنیا و آخرت محروم و بى‏بهره بود.

٦٤٧٢ فى الشّدّة یختبر الصّدیق. در سختى آزمایش کرده مى‏شود دوست، چه هر که در آن وقت دوستى کند ظاهر مى‏شود که او دوست حقیقى است چه غرض او از آن جلب نفعى از براى خود نیست و کسى که در وسعت و فراخى دوستى کند اعتمادى بر دوستى او نیست، بسیارست که دوستى او از براى جلب نفعى از براى خود باشد.

٦٤٧٣ فى الضّیق یتبیّن حسن مواساة الرّفیق. در تنگى ظاهر مى‏شود نیکوئى مواساة رنیق. «مواساة» چنانکه مکرّر مذکور شد بمعنى بخشش و عطاست یا بخشش چیزى با وجود احتیاج خود بآن، و مراد اینست که رفیقى که در حال تنگى احوال تو با تو مواسات کند خوبى مواسات او ظاهر مى‏شود و معلوم مى‏شود که از روى محض محبت و دوستى است و مواساتى که در وقت وسعت و فراخى بکند حال آن معلوم نیست، ممکن است که از براى محض دوستى نباشد و از براى توقّع عوض یا غرض دیگر باشد.

٦٤٧٤ فى الرّخاء تکون فضیلة الشّکر. در فراخى میباشد فضیلت شکر.

٦٤٧٥ فى البلاء تحاز فضیلة الصّبر. در بلا جمع کرده مى‏شود فضیلت صبر، مراد ازین دو فقره اینست که در همه احوال اگر کسى خواهد ادراک فضیلت و ثوابى مى‏تواند کرد اگر در نعمت و فراخى‏

است، بشکر ادراک آن مى‏تواند کرد، و اگر در سختى و بلاست، بصبر آنرا در مى‏تواند یافت.

٦٤٧٦ فى خفّة الظّهر راحة السّرّ و تحصین القدر. در سبکى پشت است آسایش نهان و محکم نگاهداشتن قدر. مراد مدح سبکى پشت است از أشغال دنیوى باین که در آنست آسودگى خاطر، و این ظاهرست و باین که در آن قدر و مرتبه خود را محکم نگاه مى‏توان داشت، بخلاف کسى که گرانبار أشغال دنیوى باشد که کم است که او مرتبه خود را نگاه تواند داشت و خفتها و ذلّتها او را عارض نشود.

٦٤٧٧ فى التّأنّى استظهار. در تأنّى قوى کردن پشت است، مراد مدح تأنّى کردن است در کارها و تعجیل نکردن در آنها بى‏تأمّل و تفکر باین که آن باعث این مى‏شود که کارى که کند پشت او قوى باشد در آن و ایمن باشد از زیان و خسران آن.

٦٤٧٨ فى العجل عثار. در تعجیل لغزش است، یعنى کسى که تعجیل کند در کارها و بى تأمّل و تفکر کند کم است که لغزشها نکند.

٦٤٧٩ فى السّخاء المحبّة. در سخاوت دوستى است، یعنى سبب دوستى مردم مى‏شود صاحب آنرا.

٦٤٨٠ فى الشّحّ المسبّة. در بخیلى جایگاه دشنام است، یا دشنام دادن است، یعنى دشنام دادن مردم صاحب آن را. و در بعضى نسخه‏ها بجاى «المسبّة» «السّبّة» است و بنا بر این ترجمه اینست که: در بخیلى عارست.

٦٤٨١ فى الجور الطّغیان. در ستم طغیان است، یعنى سرکشى کردن از حدّ خود و در گذشتن از مرتبه و نصیب و بهره که حق تعالى از براى او قرار داده و طلب کردن زیاده بر آن.

٦٤٨٢ فى العدل الاحسان. در عدل احسان است، یعنى نیکوئى کردن با مردم، یا نیکوئى کردن حق تعالى با صاحب آن.

٦٤٨٣ فى التّسلیم الایمان. در تسلیم ایمانست. مراد به «تسلیم» راضى بودن بقضا و قدر حق تعالى است در هر باب، و اعتقاد این که در هیچ باب حیف و جورى نکرده، و «بودن ایمان در آن» ظاهرست.

٦٤٨٤ فى التّوکّل حقیقة الایقان. در توکّل حقیقت یقین داشتن است، یعنى در توکّل بر حق تعالى و واگذاشتن همه امور خود باو حقیقت یقین داشتن باو و فضل و عدل اوست.

٦٤٨٥ فى شکر النّعم دوامها. در شکر کردن نعمتها پاینده ماندن آنهاست.

٦٤٨٦ فى کفر النّعم زوالها. در کفران نعمتها زوال آنهاست.

٦٤٨٧ فى صلة الرّحم حراسة النّعم. در پیوستن با خویش نگاهبانى نعمتهاست، یعنى صله خویشان حفظ و حراست‏

نعمتها میکند و باعث دوام و پایندگى آنها مى‏گردد.

٦٤٨٨ فى قطیعة الرّحم حلول النّقم. در بریدن از خویش در آمدن عقوبتهاست، یعنى سبب عقوبتهاى إلهى مى‏گردد.

٦٤٨٩ فى لزوم الحقّ تکون السّعادة. در لازم بودن حق میباشد نیکبختى، مراد به «لازم بودن حق» همیشه همراه بودن با آنست و جدا نشدن از آن در هیچ باب، و «بودن نیکبختى در آن» ظاهرست.

٦٤٩٠ فى الشّکر تکون الزّیادة. در شکر میباشد زیادتى، یعنى زیادتى نعمت، چنانکه مکرّر مذکور شد.

٦٤٩١ فى العدل صلاح البریّة. در عدل است صلاح خلق، یعنى در عدل پادشاهان و حکام است شایستگى و انتظام احوال رعیت، یا در عدل خلق است با یکدیگر و ظلم نکردن بر هم صلاح همه ایشان.

٦٤٩٢ فى الجور هلاک الرّعیّة. در ستم است هلاک رعیت، یعنى ستم پادشاهان و حکام یا ستم رعیت میانه خود بر یکدیگر، بر قیاس فقره سابق.

٦٤٩٣ فى الدّنیا عمل و لا حساب. در دنیا عمل است و نیست حسابى، بلکه حساب آن در آخرت خواهد شد، و نیست در آن عملى، چنانکه بعد از این مذکور خواهد شد.

٦٤٩٤ فى اخلاص الاعمال تنافس اولى النّهى و الالباب.

در خالص گردانیدن عملهاست منافسه صاحبان عقلها و خردها، «منافسه دو کس با هم در چیزى» اینست که هر دو رغبت کنند در آن و آنرا از براى خود خواهند، یا معارضه کنند با یکدیگر در آن و مراد اینست که چیزى قابل اینست که صاحبان عقلها و خردها منافسه کنند در آن خالص گردانیدن عمل است از براى حق تعالى و آمیخته نساختن آن بغرضى دیگر، چه آن فضیلت عظیمى است که قابل آن هست که هر یک رغبت کنند در آن و خواهند که منفرد باشند یا زیادتى کنند بر یکدیگر در آن، هر چند اصل معارضه یا قصد انفراد خوب نباشد.

و ممکن است که مراد به «منافسه در اینجا مجرّد رغبت کردن باشد و مراد این باشد که رغبت صاحبان عقلها و خردها همین در اخلاص عمل است و ایشان را در دنیا رغبت در چیزى دیگر نباشد.

٦٤٩٥ فى الآخرة حساب و لا عمل. در آخرت حساب است و نیست عملى، بلکه عمل همین در دنیاست و حسابى نیست در آن، چنانکه در فقره سابق سابق مذکور شد.

٦٤٩٦ فى العدل الاقتداء بسنّة اللّه و ثبات الدّول. در عدل اقتدا بطریقه خداست و پاى بر جا بودن دولتها.

٦٤٩٧ فى کلّ معروف احسان. در هر معروفى احسانى است، ظاهر اینست که مراد به «معروف» در اینجا نعمت باشد و مراد این باشد که در هر نعمتى که حق تعالى بکسى بدهد حقّ احسانى باشد که باید از آن احسانى بدیگرى بر وجهى از وجوه بشود و ممکن است که مراد این باشد

که: در هر نعمت دادنى احسانى و نیکوکاریى است خواه خرد باشد آن نعمت و خواه بزرگ، و خواه کم باشد و خواه زیاد، پس ترک آن باعتبار خردى یا کمى نباید کرد، یا این که نعمت بهر کس که داده شود احسانى است هر چند درویش و محتاج نباشد بلکه در بعضى احادیث وارد شده که: ثواب صدقه ده برابرست، و صله برادران بیست برابر، و صله خویشان بیست و چهار برابر، و این أعمّ از اینست که برادران و خویشان درویش باشند یا توانگر، نهایت بنا بر این باید تخصیص داد باین که از اهل آن باشند باین که کسى نباشد که آنرا در مصرفى حرام صرف کند یا کفران نعمت کند، زیرا که مذمّت احسان بغیر اهل وارد شده، و این که آن مثل منع احسان از اهل آنست.

٦٤٩٨ فى کلّ صنیعة امتنان. در هر عطیه امتنانى است، «امتنان» بمعنى منت گذاشتن است و ظاهر اینست که مراد بآن در اینجا احسان باشد و مراد این باشد که در هر عطیه که حق تعالى بکسى بکند احسانى باشد، یعنى باید که از آن احسانى بدیگرى بکند [یا این که در هر عطائى که بکسى بشود احسانیست هر چند خرد باشد یا کم، یا بهر که باشد هر چند درویش و محتاج نباشد و بر هر تقدیر ] تعبیر از «احسان» به «امتنان» جهت مکرّر نشدن لفظ احسان که سجع فقره سابق بود باعتبار این باشد که هر احسانى فى نفسه منت گذاشتنى باشد هر چند منت گذاشتن از خارج که مذموم است با آن نباشد.

و ممکن است که مراد این باشد که در هر عطیه که کسى بکسى بکند منت گذاشتنى باشد چنانکه مذکور شد پس آدمى باید که احسانى که کسى باو بکند تلافى آن بقدر مقدور بکند تا در زیر منت او نباشد یا غرض این باشد که در هر عطائى که کسى بکسى بکند منت گذاشتنى باشد پس دیگر منتى علاوه آن نباید کرد.

٦٤٩٩ فى الغیب العجب. در غیب تعجب است، «غیب» بمعنى پنهان است و ظاهر اینست که مراد این باشد که در آینده که هنوز پنهانست أمور عجیبه باشد و مراد إخبار إجمالى باشد بوقوع آنها و بعلم خود به آنها، و ممکن است که مراد خصوص غیبت حضرت صاحب الزّمان و ظهور آن حضرت باشد صلوات اللّه و سلامه علیه، یا این که آنرا در وقتى فرموده باشند که بعد از آن بزودى واقعه عجیبى روى داده باشد از براى إخبار بآن مثل واقعه قتل عمر یا عثمان، و ممکن است که مراد این باشد که در آینده أمور عجیبه باشد پس در هیچ شدّتى پر غمناک نباید بود و در هیچ شادیى زیاده فرحناک نباید شد، بسا باشد که آن بزودى گشایش یابد و این بغم و اندوه مبدّل گردد، و ممکن است که مراد به «غیب» در اینجا عالم مجرّدات باشد که پنهان است از مردم و مشاهد ایشان نیست و مراد این باشد که آن عالمى است عجیب، و از براى کسى که عالم باشد بآن تعجب است در آن، و ممکن است که «غیّب» بضمّ غین و تشدید یاء مفتوح خوانده شود که جمع غایب باشد بمعنى پنهان و أوفق باشد با «عجب» و مراد بآن مجرّدات باشد چنانکه مذکور شد، و ممکن است که مراد به «غیب» بتخفیف علوم و اسرار نهانى باشد که انبیا و اولیا صلوات اللّه و سلامه علیهم دانند و از عامّه مردم پنهان باشد و ندانند آنها را، و ممکن است که مراد أحوال و أمور آخرت باشد که پنهان است و هنوز آشکار نشده و بر هر تقدیر مراد این باشد که در آنها أمور عجیبه بسیار باشد.

و ممکن است که «غیب» چنانکه در نسخه‏ها واقع شده تصحیف باشد و صحیح «عتب» باشد بفتح عین بى‏نقطه و سکون تاء دو نقطه بالا بمعنى غضب و ملامت کردن از روى خشم، و مراد مذمّت آن باشد که آن از عاقل دانا عجیب است بلکه شأن او حلم و بردبارى است و نرمى و هموارى، و این أوفق است با فقره بعد که آن نیز مذمّت خشم است.

٦٥٠٠ فى الغضب العطب.

در خشم هلاکت است، یعنى در عمل کردن بآن و فرو نخوردن آن هلاکت است هلاکت أخروى بلکه گاهى دنیوى نیز.

٦٥٠١ فى الحرص الشّقاء و النّصب. در حرص بدبختى است و تعب، و این ظاهرست.

٦٥٠٢ فى الموت راحة السّعداء. در مرگ آسایش نیکبختانست.

٦٥٠٣ فى الدّنیا رغبة الاشقیاء. در دنیا رغبت بدبختانست، مراد دنیائى است که غرض از آن آخرت نباشد.

٦٥٠٤ فى الانفراد لعبادة اللّه کنوز الارباح. در تنهائى از براى عبادت کردن خدا گنجهاى سودهاست.

٦٥٠٥ فى اعتزال أبناء الدّنیا جماع الصّلاح. در گوشه‏گیرى از پسران دنیا جمع کردن صلاح است، یا جمع کننده صلاح است، یا مجمع صلاح است، یعنى صلاح أحوال و شایستگى آنها.

٦٥٠٦ فى العواقب شاف او مریح. در عاقبتها شفا دهنده باشد یا آسایش دهنده، ظاهر اینست که این کلامى است که مى‏فرموده باشند در مقام تسلى در بیماریها و این که غمگین از آنها نباید بود عاقبت یا حق تعالى شفا دهد، یا مرگ که آسایش و راحت دهد از تعبها و زحمتهاى دنیا.

٦٥٠٧ فى کلّ برّ شکر. در هر صله و خیرى شکرى است، یعنى در هر صله و خیرى که بکسى برسد شکر

آن باید کرد، یا در هر صله و خیرى که کسى بکند شکر آن باید که چنین توفیقى یافته.

٦٥٠٨ فى کلّ نعمة اجر. در هر نعمتى اجریست، یعنى در هر نعمتى که کسى بکسى بدهد اجر و ثوابى باشد هر چند بغیر درویش داده شود.

٦٥٠٩ فى المواعظ جلاء الصّدور. در موعظه‏ها و پندها جلاى سینه‏هاست، غرض ترغیب در موعظه کردن و شنیدن است و این که آنها باعث جلاى سینه‏ها شود از زنگ غفلت و کدورات هواها و هوسها.

٦٥١٠ فى اخلاص النّیّات نجاح الامور. در خالص گردانیدن نیتهاست فیروزى بکارها، یعنى خالص گردانیدن نیتها از براى حق تعالى و قصد این که هر چه کند از براى خدا باشد و آمیخته نباشد بغرض دیگر که منافى آن باشد سبب فیروزى شود بهر کارى که قصد آن کند.

٦٥١١ فى الضّیق و الشّدّة یظهر حسن المودّة. در تنگى و سختى ظاهر مى‏شود نیکوئى دوستى، زیرا که هر که در آن حال دوستى کند ظاهر شود که دوستى او نیکوست و اعتماد بر آن باشد.

٦٥١٢ فى احتقاب المظالم زوال القدرة. در ذخیره کردن مظلمه‏هاست زایل شدن قدرتها، «مظلمه» حقّ کسى را گویند که کسى بظلم و ستم ببرد و مراد اینست که هر گاه صاحب قدرت و توانائى مظلمه‏ها ببرد و وزر و وبال آنها را ذخیره آخرت خود کند این باعث زوال قدرت و توانائى او گردد، یعنى باعث زوال دولت و اقتدار او گردد، پس صاحب دولت اگر بقاى دولت خود را

خواهد، باید که چنین نکند.

٦٥١٣ فى سعة الاخلاق کنوز الارزاق. در وسعت خلقهاست گنجهاى روزیها، یعنى وسعت اخلاق یعنى خویها و خصلتها باعث فراخى روزى گردد و این بالخاصیه است و باعتبار لطف حق تعالى بصاحبان آنها، و یا باعتبار این که سبب دوستى مردم گردد بصاحب آن و این که رعایت اعانت او کنند و رغبت در معامله با او کنند اگر از اهل معامله باشد.

٦٥١٤ فى حسن المصاحبة یرغب الرّفاق. در نیکوئى مصاحبت رغبت میکنند رفیقان، یعنى هر گاه کسى با رفیقان مصاحبت را نیکو کند و رعایت شرایط و لوازم آن کند ایشان رغبت کنند در مصاحبت او، و اگر نه رم کنند از او و ترک مصاحبت او کنند.

٦٥١٥ فى خلاف النّفس رشدها. در مخالفت کردن با نفس است رشد آن، یعنى راه راست درست از براى نفس اینست که مخالفت خواهشهاى آن شود.

٦٥١٦ فى طاعة النّفس غیّها. در فرمانبردارى نفس است گمراهى آن.

٦٥١٧ فى الاستشارة عین الهدایة. در مشورت کردنست عین هدایت، یعنى زبده و خلاصه راهنمائى یا رسیدن بمطلوب.

٦٥١٨ فى طاعة الهوى کلّ الغوایة .

در پیروى خواهش است همه گمراهى و تمام آن.

٦٥١٩ فى تعاقب الایّام معتبر للانام. در عقب یکدیگر در آمدن روزهاست عبرتى یا محلّ عبرتى از براى خلایق، یعنى در سوانح و حوادث ایّام که از پى یکدیگر مى‏آیند عبرتى باشد یا محلّ عبرتى باشد از براى مردمان، و هر که را از ایشان دیده بصیرتى باشد از آنها عبرتها تواند گرفت.

٦٥٢٠ فى مظالم العباد احتقاب الآثام. در مظلمه‏هاى بندگانست ذخیره اندوختن گناهان، «مظلمه» چنانکه مکرّر مذکور شد حقّ کسى است که کسى بظلم و ستم برده باشد.

٦٥٢١ فى القرآن نبأ ما قبلکم، و خبر ما بعدکم، و حکم ما بینکم. در قرآن است خبر آنچه پیش از شما بوده، و خبر آنچه بعد از شما باشد، و حکم آنچه در میانه شما واقع شود، مراد چنانکه از بعضى أحادیث دیگر ظاهر مى‏شود اینست که همه اخبار گذشتگان و آیندگان و همه احکام در قرآن مجید باشد و از آن مستفاد شود هر چند طریق استفاده بسیارى از آنها مخصوص راسخون در علم باشد صلوات اللّه و سلامه علیهم و همه کس را بآن راهى نباشد.

و ممکن است که مراد همان اخبار و قصص باشد که از گذشتگان نقل شده و همچنین بعضى وقایع که از آیندگان خبر داده شده و بعضى أحکام که بیان شده همه آنها در ظاهر آن و همین نیز کافیست در مدح آن، چه آنچه از ظاهر آن نیز مستفاد مى‏شود از حقایق و معارف و أحکام و مواعظ و نصایح زیاده از آنست که عقول و أفهام أحاطه بآن تواند کرد.

٦٥٢٢ فى العدل سعة، و من ضاق علیه العدل فالجور علیه اضیق.

در عدل فراخى است و هر که تنگ باشد بر او عدل پس جور بر او تنگ‏ترست، «بودن وسعت و فراخى در عدل» ظاهرست چه هر گاه عدل شود میانه مردم و جورى نشود بر کسى، هر کس آنچه حق تعالى از براى او تقدیر کرده خواهد داشت و آن از براى هر کس کافى باشد و با آن تنگى نکشد چنانکه در احادیث وارد شده که اگر آنچه حق تعالى از براى مستحقین قرار داده بایشان داده شود همه ایشان را کافى باشد، و «بودن جور تنگتر بر کسى که عدل بر او تنگ باشد» باعتبار اینست که تنگى عدل بر کسى باعتبار اینست که او راضى بنصیب و بهره خود نمى‏شود و مى‏خواهد که بجور حقّ دیگرى را ببرد، و هر گاه راه جور باز شود ممکن است که دیگرى نیز بهم رسد که بر او جور کند و حقّ او را نیز از او بجور بگیرد و کار بر او تنگتر شود از آنچه در وقت عدل نصیب و بهره او باشد.

٦٥٢٣ فى السّفه و کثرة المزاح الخرق. در سفه و بسیارى مزاح حماقت و کم عقلى است، «سفه» بفتح سین بى نقطه و فاء بمعنى کمى بردبارى است یا نقیض آن، و «بودن حماقت در آن» باعتبار اینست که باعث خفت و سبکى آدمى گردد، و گاه باشد که منشأ فتنه‏ها و فسادها گردد، و همچنین بسیارى مزاح و خوش طبعى آدمى را خفیف و سبک گرداند، و بسیار باشد که مزاحى باعث آزردگى کسى گردد و فتنه و فسادى بر آن مترتّب شود.

٦٥٢٤ فى حمل عباد اللّه على احکام اللّه استیفاء الحقوق و کلّ الرّفق. در داشتن بندگان خدا بر احکام خدا استیفاى حقوق است و همه لطف است،

یعنى داشتن حاکم مردم را بر أحکام حق تعالى و عمل کردن به آنها باعث این مى‏شود که استیفاى همه حقوق بشود، زیرا که هر گاه همه کس عمل بأحکام إلهى بکند هیچ حقى نزد کسى نماند نه از حقوق إلهى و نه از حقوق دیگران، پس استیفاى همه حقوق بشود، و همچنین آن تمام لطف باشد بمردم، زیرا که باعث انتظام أحوال دنیوى و أخروى هر کس گردد و این تمام لطف است .

٦٥٢٥ فى العجلة النّدامة. در تعجیل کردن پشیمانى است، یعنى تعجیل کردن در کارها و کردن آنها بى تأمّل و تفکر بسیارست که سبب پشیمانى گردد.

٦٥٢٦ فى الاناة السّلامة. در درنگ سلامتى است، یعنى درنگ کردن در کارها و تثبت و تفکر در آنها.

٦٥٢٧ فى کلّ شی‏ء یذمّ السّرف، الّا فى صنائع المعروف و المبالغة فى الطّاعة. در هر چیز مذمّت کرده مى‏شود اسراف، مگر در کرده شده‏هاى خیر و مبالغه نمودن در فرمانبردارى حق تعالى.


حرف فاء بلفظ مطلق

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف فاء بلفظ مطلق یعنى بألفاظ مختلف نه بیک لفظ خاصّ مانند فصل سابق که همه فقرات مصدّر بلفظ «فى» بود فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٥٢٨ فاعل الخیر خیر منه. کننده خیر بهترست از آن، مراد اینست که کسى که کار نیکى بکند البته در ذات و صفات او نیکوئى باشد زیاده از نیکوئى آن کار.

٦٥٢٩ فاعل الشّرّ شرّ منه. کننده بدى بدترست از آن، یعنى کسى که کار بدى بکند البته در ذات و صفات او بدى باشد زیاده از بدى آن کار.

٦٥٣٠ فکر العاقل هدایة. فکر عقل یعنى دانا یا زیرک هدایت است، یعنى سبب هدایت و راهنمائى است یا رسیدن بمطلوب.

٦٥٣١ فکر لجاهل غوایة. فکر جاهل یعنى نادان یا کم عقل غوایتى است، یعنى گمراهى یعنى سبب آن مى‏شود.

٦٥٣٢ فقد الاحبّة غربة. فقد دوستان یعنى نیافتن ایشان یا نایاب شدن ایشان غریبى است، یعنى هر چند در وطن باشد بمنزله غریبى است.

٦٥٣٣ فعل الشّرّ مسبّة. کردن بد یا کار بد جایگاه دشنام است یا دشنام است، یعنى سبب آن مى‏شود، و ممکن است که «مسبّه» بکسر میم خوانده شود و ترجمه این باشد که: آلت و سبب دشنام است.

٦٥٣٤ فقد العقل شقاء. بى‏عقلى بدبختى است.

٦٥٣٥ فوت الغنى غنیمة الاکیاس و حسرة الحمقى. رفتن توانگرى غنیمت زیر کان است و حسرت کم عقلان، «بودن آن حسرت کم عقلان»، یعنى سبب حسرت ایشان ظاهرست، و «بودن آن غنیمت یعنى نفع عظیمى از براى زیر کان» باعتبار اینست که زیر کان مى‏دانند که آن سبب راحت و آسایش در دنیاست و توانگرى در آخرت هر گاه صبر بر آن بشود چنانکه شیوه زیرکان است.

٦٥٣٦ فقد البصر اهون من فقدان البصیرة. نداشتن چشم سهل ترست از نداشتن بینائى، زیرا که نداشتن چشم بغیر ضرر

دنیوى ندارد و نداشتن بینائى باعث ضرر أخروى گردد.

٦٥٣٧ فکر ساعة قصیرة خیر من عبادة طویلة. فکر کردن ساعتى کوتاه بهترست از عبادتى دراز، مراد فکرى است که در مسئله از علوم دینیه شود و «بهتر بودن آن از عبادت» باعتبار مزیّت علم است بر عمل چنانکه أخبار متواتر است بآن.

٦٥٣٨ فضل الرّجل یعرف من قوله. افزونى مرتبه مرد دانسته مى‏شود از سخن گفتن او.

٦٥٣٩ فخر المرء بفضله لا باصله. فخر مرد یا آدمى بفضیلت اوست نه بأصل و نژاد او.

٦٥٤٠ فاز من اصلح عمل یومه و استدرک فوارط امسه. فیروزى یافته کسى که اصلاح کرده باشد عمل امروز خود را، و باز یافت کرده باشد تقصیرات دیروز خود را، یعنى تقصیرات گذشته را بتوبه و بازگشت و تلافى آنچه تلافى باید کرد.

٦٥٤١ فاز من غلب هواه و ملک دواعى نفسه . فیروزى یافته هر که غلبه کرده بر خواهش خود و مالک شده خواننده‏هاى نفس خود را، یعنى قواى شهویّه و غضبیه نفس خود را که مى‏خوانند او را بکارها و مى‏دارند بر آنها، و مراد به «مالک شدن آنها» آنست که آنها را در فرمان خود

دارد و فرمان آنها در آنچه مشروع نباشد نبرد.

٦٥٤٢ فقد الولد محرق الکبد. نایاب شدن فرزند سوزاننده جگرست.

٦٥٤٣ فقد الاخوان موهى الجلد. نایاب شدن برادران سست مى‏گرداند جلادت را یعنى سختى و قوّت را.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦٥٤٤ فکرک یهدیک الى الرّشاد، و یحدوک على اصلاح المعاد فکر تو راه مى‏نماید ترا یا مى‏رساند بسوى راه راست درست، و میراند ترا بر اصلاح آخرت.

٦٥٤٥ فعل الخیر ذخیرة باقیة و ثمرة زاکیة. فعل خیر یعنى کردن خیر یا کار خیر ذخیره‏ایست باقى و میوه‏ایست پاکیزه، یعنى میوه دارد پاکیزه که آن اجر و ثواب آن باشد، یا اصل آن میوه و ثمره زندگانیست.

٦٥٤٦ فکر المرء مرآة تریه حسن عمله من قبحه. فکر مرد یا آدمى آئینه‏ایست که مى‏نماید او را نیکوئى عمل او را از زشتى آن، یعنى مى‏نماید باو نیکوئى و زشتى عمل او را، و جدا و ممتاز مى‏سازد از براى او هر یک از آنها را از دیگرى، تا بداند که چه کار خوب است و چه کار زشت، و مرتکب آنها گردد و اجتناب از اینها نماید.

٦٥٤٧ فقر النّفس شرّ الفقر.

درویشى نفس بدترین درویشى است، مراد به «درویشى نفس» تهیدستى اوست از اعمال خیر.

٦٥٤٨ فاقد البصر فاسد النّظر. نیابنده بینائى فاسد فکرست، یعنى تا کسى بصیرت و بینائى و ذهن سلیم و طبع مستقیم نداشته باشد فکر او صحیح نباشد و فاسد و باطل باشد و سبب گمراهى او گردد.

٦٥٤٩ فقر الحمق لا یغنیه المال. درویشى حماقت توانگر نمى‏سازد او را مال، یعنى درویشى که بسبب کم عقلى باشد، یعنى تهیدستى از أعمال خیر توانگر نمى‏سازد او را مال، و این ظاهرست، و ممکن است نیز که مراد درویشى دنیوى باشد که بسبب کم عقلى باشد، و «توانگر نساختن مال او را» باعتبار این باشد که کم عقل هر چند مال بهم رساند بسبب کم عقلى در اندک وقتى تلف کند و باز درویش گردد.

٦٥٥٠ فاقد الدّین متردّ فى الکفر و الضّلال. نیابنده دیندارى افتنده است در کفر و گمراهى، یعنى کسى که دیندارى نداشته باشد و عمل بدین نکند عاقبت مى‏افتد در کفر و گمراهى، و عطف «ضلال» بر «کفر» یا اشاره است باین که مراد به «کفر» مطلق گمراهى است، یعنى مذهب باطلى هر چند کفر نباشد مثل مذاهب باطله اهل اسلام، یا سستى و ضعف در مذهبى که داشته باشد، و یا مراد اینست که مى‏افتد در کفریا گمراهى که أعمّ از آنست. و در بعضى نسخه‏ها «الفکر» بجاى «الکفر» است و در بعضى «مترّدد» بجاى: «متردّد» و در بعضى از آنها نیز «الکفر» ست و در بعضى «الفکر» است و ظاهر اینست که همه آنها از سهو ناسخین است و اللّه تعالى یعلم.

٦٥٥١ فساد الدّین الطّمع.

فساد دیندارى طمع است، یعنى بسیارست که طمع سبب فساد دیندارى مى‏شود مثل طمعى که باعث بردن حق کسى شود یا باعث میل بمذهب باطلى یا فتواى ناحقى یا مداهنه با کسى در باطلى، و ممکن است که مراد این باشد که طمع هر چند مستلزم حرامى نباشد باعث نقص دین و فساد کمال آنست، دیندارى کامل اینست که با طمع از غیر حق تعالى نباشد.

٦٥٥٢ فساد العقل الاغترار بالخدع. فساد عقل فریب خوردن بمکرهاست، یعنى فریب خوردن بمکرهاى هوا و هوس و دنیا و شیطان باعث فساد عقل و خرد مى‏گردد، یعنى باعث این مى‏شود که آدمى عمل بمقتضاى آن نکند و مخالفت آن کند پس آنرا باطل و فاسد نماید چه عقلى که عمل بآن نشود در حقیقت فاسد و باطل باشد.

و ممکن است که مراد این باشد که آن مکرها بسیارست که عقل را فریب دهد و گمراه گرداند و باعث میل آن گردد بجانب باطلى که خواهش آن باشد، پس آدمى باید که سلب هوا و هوس از خود نماید تا اعتمادى بر حکم عقل و خرد او باشد.

٦٥٥٣ فساد النّفس الهوى. فساد نفس هوا و هوس است، مراد به «فساد نفس» فساد عقل و خرد آنست چنانکه در فقره سابق مذکور شد و یا مراد به «فساد آن» افتادن آنست در گناه و عصیان و زیان و خسران.

٦٥٥٤ فساد الدّین الدّنیا. فساد دین دنیاست، یعنى میل بآن و خواهش آن، بر قیاس آنچه در شرح فقره سابق سابق سابق مذکور شد.

٦٥٥٥ فساد الامانة طاعة الخیانة.

فساد امانت فرمانبردارى خیانت است، ممکن است که مراد این باشد که امانتدارى و قبول امانت احسانى است و ضررى ندارد مگر این که خیانت کند در آن، نهایت بنا بر این لفظ «طاعت» در کار نیست بلکه همین کافى بود که فساد امانت خیانت است چنانکه در فصل الف نقل شد که «آفت امانت خیانت است» و ممکن است که اضافه «طاعت» در اینجا اشاره باشد باین که نفس آدمى مجبول است بر خیانت و خواهش آن، پس هر که خیانت کند طاعت و فرمانبردارى خیانتى کرده که در طبع او بوده. و ممکن است که مراد این باشد که فساد امانت خیانت است، یعنى اگر فسادى در آن روى دهد وقتى است که خیانتى در آن بشود و تا در آن خیانت نشود محفوظ ماند و تلف و فاسد نشود و فایده لفظ «طاعت» همان باشد که مذکور شد، یا مراد این باشد که مجرّد فرمانبردارى خیانت و اراده و خواهش آن هر چند بعمل نیاید گاه هست که منشأ تلف و فساد آن مى‏گردد پس امانتدار اگر خواهد که امانت او محفوظ ماند باید که اراده خیانت بخود راه ندهد چه جاى این که بعمل آورد و اللّه تعالى یعلم.

٦٥٥٦ فاز من تجلبب الوفاء و ادّرع الامانة. فیروزى یافته کسى که پیراهن کرده وفادارى را و زره کرده امانت را. مراد از «پیراهن کردن وفادارى» اینست که آن را همیشه لازم خود دارد و از خود جدا نکند مانند پیراهن تن خود، و مراد به «زره کردن امانت» اینست که در پوشد آن را از براى حفظ و حراست خود مانند زره.

٦٥٥٧ فساد البهاء الکذب. فساد نیکوئى دروغ است، یعنى هر نیکویى که در کسى باشد هر گاه دروغ گوید دروغ او آن نیکویى او را فاسد و باطل کند.

٦٥٥٨ فلیصدق رائد اهله، و لیحضر عقله، و لیکن من أبناء الآخرة،

فمنها قدم و الیها ینقلب. پس باید که راست گوید رائدى اهل خود را، و باید که حاضر گرداند عقل خود را، و باید که بوده باشد از پسران آخرت، پس بدرستى که از آن آمده است و بسوى آن بازگشت میکند. این کلام معجز نظام تتمه کلام سابق است یا تتمه کلام دیگر که در اینجا نقل نشده و متفرّع بر آنست و «رائد» کسى را گویند که صحرانشینان در وقت کوچ از منزلى پیش فرستند از براى گرفتن منزلى پر آب و علف، و «لا یکذب الرّائد أهله»، یعنى: رائد دروغ نمى‏گوید اهل خود را، مثل شده میان‏

عرب و مراد بآن در اینجا امام و پیشواى هر قوم است و مراد اینست که امام و پیشواى هر قوم باید که راست بگوید با اهل خود هر چه گوید بایشان، و حاضر گرداند عقل خود را و آنچه گوید از روى عقل و خرد گوید تا صلاح ایشان در آن باشد، و باید که از پسران آخرت باشد و طلب آن کند نه از پسران دنیا و طالبان آن، و «پس بدرستى که از آنجا آمده است» بیان وجه امر به «بودن از پسران آخرت است» و حاصل آن اینست که: آدمى از آنجا آمده است و به آنجا بازگشت میکند و دنیا منزلى است که از آن عبور میکند پس باید که اهتمام او در آبادى مستقرّ و محلّ قرار او باشد نه از براى منزلى که دو روزى بیش در آنجا توقّف نکند و «آمدن او از آخرت» باعتبار اینست که او از براى آن بوجود آمده پس آن مبدأ و منشأ وجود او شده پس گویا از آنجا آمده [ یا این که چون علت غائى مقدّم

است بحسب تصوّر پس گویا در آنجا تصور شده و بعد از آن بوجود آمده پس گویا از آنجا آمده.

و بعد از این که شرح ابن فقره چنانکه گذشت نوشته شده بود بنظر رسید که این فقره در نهج البلاغه نقل شده و سابق بر این در وصف آل رسول است صلوات اللّه علیهم و در ذکر بعضى از فضائل ایشان و بنا بر این ممکن است که مراد به «رائد» همان باشد که مذکور شد و غرض از این کلام بعد از ذکر بعضى از فضایل ایشان بیان این باشد که در مطلق امام و پیشوا باید که این اوصاف باشد و هر که متصف باینها نباشد اهلیت آن ندارد، یا این که چون نبذى از فضایل خود را فرمودند از براى ترغیب مردم در اطاعت و پیروى و شنیدن مواعظ و نصایحى که بفرماید ایشان را نصیحت فرماید ایشان را باین که باید راست گوید هر رائدى یعنى سر کرده هر قومى اهل خود را، و بوده باشد چنین و چنان.

یا چنانکه محقق بحرانى گفته: أمر اصحاب خود باشد که گویا پیش آمده‏اند از براى اختیار امام حق و منزل نیکو از براى خود و اهل خود بمتابعت او براست گفتن یا جمعى دیگر از اهل و اصحاب خود در راه نمودن ایشان نیز بآن حضرت و ذکر فضایل آن حضرت از براى ایشان و بحاضر کردن عقل خود از براى آنچه بشنوند از آن حضرت تا بفهمند و تصدیق کنند بصحت آن چنانکه آن محقق گفته، یا در هر باب چنانکه ظاهرترست باین که بوده باشند از پسران آخرت نه پسران دنیا.

یا آنچه ابن ابى الحدید گفته که: مراد أمر هر کس باشد باین که راست بگوید با نفس خود بأمر کردن او به آن چه باعث رستگارى او باشد و شتاب در آن، و دروغ‏

نگوید بتجویز تسویف و تعلیل و امثال آنها، و بنا بر این باید که مثل مذکور مثل شده باشد از براى مطلق امر کسى براستى هر چند پیشروى نداشته باشد، یا این که آدمى که بدنیا آمده از براى اینست که طلب منزل نیکوئى از براى خود در آخرت بکند پس بمنزله پیشروى است که از براى خود فرستاده شده از براى طلب منزل نیکو از براى خود و باقى اوامر بدستور سابق آمدن از آخرت را محقق مذکور باعتبار این گرفته که مبدأ وجود او از حضرت إلهیّت است چنانکه بازگشت او بسوى آنست و ابن ابى الحدید باعتبار این گرفته که: خلق ارواح پیش از خلق ابدانست چنانچه در حدیث وارد شده پس آدمى از عالم مجرّدات آمده و به آنجا بازگشت کند، و یا باعتبار این که آخرت بالفعل معدوم است و آدمى از عدم آمده و بسوى عدم بر مى‏گردد پس صحیح است که از آخرت آمده ].

و پوشیده نیست که وجه محقّق ظاهرترست و اللّه تعالى یعلم.

٦٥٥٩ فضیلة السّادة حسن العبادة. افزونى مرتبه مهتران نیکوئى عبادت است، یعنى افزونى مرتبه ایشان بنیکوئى عبادت است نه بمهترى و بزرگى دنیوى که دارند، پس اگر نیکوئى عبادتى داشته باشند افزونى مرتبه باشد ایشان را، و اگر نه بزرگى و مهترى فضیلتى نباشد.

٦٥٦٠ فضیلة العقل الزّهادة. أفزونى مرتبه عقل زهادت است، یعنى باینست که سبب بى‏رغبتى در دنیا شود.

٦٥٦١ فضیلة الانسان بذل الاحسان. افزونى مرتبه آدمى عطا کردن احسانست.

٦٥٦٢ فضیلة السّلطان عمارة البلدان.

أفزونى مرتبه پادشاه آباد نمودن شهرهاست، این کنایه از عدل اوست چه عدل پادشاه سبب آبادى بلاد او مى‏شود.

٦٥٦٣ فضیلة الرّیاسة حسن السّیاسة. افزونى مرتبه ریاست، یعنى سر کردگى نیکوئى سیاست است، یعنى نیکوئى تربیت رعیت خود و امر و نهى ایشان.

٦٥٦٤ فضل فکر و تفهّم انجع من فضل تکرار و دراسة . زیادتى فکر و فهمیدن سودمندترست از زیادتى تکرار کردن و خواندن، یعنى فکر زیاد کردن در مباحثه علمیه تا این که خوب بفهمد آنها را بهترست از این که سرسرى یاد گیرد آنها را و تکرار کند و بخواند.

٦٥٦٥ فطنة المواعظ تدعو الى الحذر، فاتّعظوا بالعبر، و اعتبروا بالغیر، و انتفعوا بالنّذر. دریافتن پندها مى‏خواند بسوى حذر کردن، پس پند گیرید بعبرتها، و عبرت گیرید بتغییرها، و سودمند گردید بترسانیدن. «مى‏خواند بسوى حذر کردن»، یعنى باعث حذر کردن مى‏شود از آنچه سبب زیان و خسران باشد، «پس پند گیرید بعبرتها» یعنى از آنچه سبب عبرت شود، و «عبرت» در اصل بمعنى عبور از چیزى بچیزیست‏

و مراد بآن در اینجا استنباط حال عاقبت و مال چیزیست از خوبى و بدى، و مراد به «پند گرفتن بعبرتها» اینست که بر وفق آن عبرتها عمل شود، و «عبرت بگیرید بتغیّرها»، یعنى از تغیّرها که در دنیا واقع مى‏شود عبرت بگیرید بى‏اعتبارى آن را، و این را که حریص بر آن نباید بود، و سایر آنچه از آنها استنباط توان کرد، و «سودمند گردید بترسانیدن»، یعنى بترسانیدنها که در آن پندها و عبرتها باشد مثل این که هر گاه از عاقبت حال ستمکاران و استیصال ایشان در اندک وقتى عبرت گرفتید ببدى ظلم و ستم، و آن پند و عبرت ترسانید شما را از آن و تخویف نمود، پس سودمند گردید بآن باین که حذر کنید از آن و مرتکب آن نگردید.

٦٥٦٦ فکرک فى الطّاعة یدعوک الى العمل بها. فکر تو در طاعت مى‏خواند ترا بسوى عمل بآن.

٦٥٦٧ فکرک فى المعصیة یحدوک على الوقوع فیها. فکر تو در معصیت میراند ترا بر افتادن در آن، مراد ازین دو فقره مبارکه اینست که اندیشه هر چیز و فکر در آن بسیارست که سبب میل بآن مى‏شود پس باید که همواره اندیشه طاعت کرد و فکر در آن تا باعث عمل بآن شود و اجتناب نمود از اندیشه معصیت و فکر در آن که مبادا سبب وقوع در آن گردد.

٦٥٦٨ فکّر ثمّ تکلّم تسلم من الزّلل. فکر کن پس از آن سخنگوى تا ایمن گردى از لغزش.

٦٥٦٩ فقدان الرّؤساء اهون من ریاسة السّفل. نبودن رئیسان سهل‏ترست از ریاست مردم دنى پست مرتبه، مراد اینست که نبودن رئیسان و سر کردگان از براى مردم با آنکه باعث هرج و مرج مى‏شود و مفاسد عظیم بر آن مترتّب مى‏گردد باز آن سهل‏ترست و مفسده آن کمترست از ریاست مردم‏

دنى پست مرتبه چنانکه بتجربه معلوم مى‏شود.

٦٥٧٠ فرّوا الى اللّه سبحانه و لا تفرّوا منه، فانّه مدرککم و لن تعجزوه. بگریزید بسوى خداى سبحانه و مگریزید از او، پس بدرستى که او دریابنده است شما را و هرگز ناتوان نمى‏توانید نمود او را.

٦٥٧١ فیا لها حسرة على ذى غفلة ان یکن عمره علیه حجّة، و ان تؤدّ به ایّامه الى شقوة. پس اى قوم تعجب کنید از آن حسرتى بر صاحب غفلتى اگر بوده باشد عمر او بر او حجتى و اگر ادب کند او را روزهاى او بسوى بدبختیى. شایع شده میان عرب که هر گاه اهتمام کنند بذکر چیزى و خواهند که آن خوب در ذهن مخاطبان قرار گیرد و وقعى در نظر ایشان داشته باشد اوّلا آن را مبهم ذکر میکنند و بعد از آن بیان میکنند تا این که مرتبه اوّل باعتبار این که مبهم ذکر شده متفکر شوند که آیا آن چه چیز باشد و مشتاق بیان آن شوند و بعد از این که بیان شود باعتبار این که دوبار ذکر شده و بعد از اشتیاق تمام ایشان بذکر آن ذکر شده خوب در ذهن ایشان قرار گیرد و این کلام معجز نظام نیز از آن قبیل است چه اوّلا فرموده‏اند که اى قوم یا اى مردمان بیائید و تعجب کنید از آن، پس آن را مبهم ذکر فرموده‏اند، بعد از آن بیان کرده‏اند آن را که آن حسرتى است که باشد بر صاحب غفلتى اگر بوده باشد عمر او بر او حجتى، یعنى آن قدر عمر کرده باشد که تواند در آن سعادت اخروى خود را تحصیل کند و نکرده باشد و بغفلت و بیخبرى عمر خود را گذرانیده باشد پس در قیامت‏

حجت بر او تمام شود که تقصیر کرده، و معذّب گردد، پس تعجب کنید از حسرتى که چنین کسى داشته باشد که چه حسرت عظیمى باشد و هیچ چاره نداشته باشد و «اگر ادب کند او را روزهاى او بسوى بدبختى»، یعنى حسرتى که بر چنین کسى باشد اگر ایّام عمر او ادبى که او را آموخته باشد همین بدبختى باشد، یعنى بسبب غفلتى که دارد بغیر بدبختى ادبى نیاموخته باشد و آن را ادب فرمودن بعنوان استهزاء و تهکم است و این شرط نیز تأکید و بیان شرط سابق است زیرا که عمر کسى وقتى حجت مى‏شود بر او که او در آن بدبخت گشته باشد و اگر نیکبخت شده چه حجتى باشد بر او.

و در کتاب مستطاب نهج البلاغه و بعضى نسخ این کتاب نیز بجاى «إن یکن عمره» (تا آخر) عبارت برین نحو است «أن یکون عمره علیه حجّة و أن تؤدّیه أیّامه الى شقوة» و بنا بر این ترجمه این است که: پس اى قوم تعجب کنید از آن حسرتى بر صاحب غفلتى این که بوده باشد عمر او بر او حجتى، و این که برساند او را روزهاى او بسوى بدبختى، یعنى حسرتى که بوده باشد بر او از براى این که بوده باشد عمر او بر او حجتى، و از براى این که برساند او را روزهاى او بسوى بدبختى، یعنى حسرتى که بسبب این دو معنى خواهد داشت.

و این ظاهرترست از آنچه در آن نسخه دیگر این کتاب نقل شده.

٦٥٧٢ فرّوا کلّ الفرار من اللّئیم الاحمق. بگریزید همه گریختن از لئیم احمق. «همه گریختن» یعنى گریختن تمام کامل.

و «لئیم» یعنى شخص دنى پست مرتبه یا بخیل و اوّل در اینجا ظاهرترست. و «احمق» یعنى کم عقل و وصف بآن ممکن است که از براى تخصیص باشد و مراد این باشد که لئیمى که احمق هم باشد، و ممکن است که از براى توضیح باشد و مراد این باشد که هر لئیم احمق باشد و مراد به «گریختن از او» مصاحبت نکردن با اوست و دورى گزیدن از آمیزش باو.

٦٥٧٣ فرّوا کلّ الفرار من الفاجر الفاسق. بگریزید همه گریختن از فاجر فاسق و «فاجر» هم بمعنى فاسق است و تأکید است.

٦٥٧٤ فضائل الطّاعات تنیل رفیع المقامات . افزونیهاى طاعتها مى‏رساند ببلند جایگاهها، یعنى بمرتبه بلند.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در حقّ کسى که ستایش او فرموده‏اند:

٦٥٧٥ فتّاح مبهمات دلیل فلوات دفّاع معضلات . گشاینده مبهمهاست، راهنماى بیابانهاست، دفع کننده مشکل‏هاست، غرض مدح آن شخص بعلم است و این که چیزى چند را از أحکام شرعیه و حقایق و معارف که بر مردم مبهم باشد و مشخص ندانند بگشاید از براى ایشان و تشخیص کند و راهنماى ایشان باشد هر گاه در بیابانهاى ضلالت و گمراهى افتند، و «دفع کننده مشکل‏هاست» یعنى حلّ کننده و آسان کننده آنهاست.

٦٥٧٦ فضیلة العلم العمل به. افزونى علم عمل کردن به آنست یعنى مشروط بعمل به آنست و اگر عمل بآن نشود فضیلتى نباشد از براى آن بلکه سبب زیان و خسران گردد نه این که فضیلت علم همین فضیلت عمل است بلکه فضیلت علم هر گاه عمل شود بآن بمراتب زیاده است از فضیلت عمل چنانکه آثار و اخبار متواتر است بآن.

٦٥٧٧ فضیلة العمل الاخلاص فیه. فضیلت عمل اخلاص در آنست یعنى اینست که خالص گردانیده شود از براى حق تعالى و آمیخته بغرض دیگر که منافى آن باشد نباشد، و اگر چنین نباشد فضیلتى نباشد از براى آن، بلکه اگر آمیخته بریا و مانند آن باشد سبب عذاب و عقاب گردد.

٦٥٧٨ فارق من فارق الحقّ الى غیره، و دعه و ما رضى لنفسه. جدا شو از کسى که جدا شده باشد از حقّ بسوى غیر آن، و واگذار او را با آنچه راضى شده از براى نفس خود، یعنى هر گاه کسى از حق جدا شده باشد و بباطل پیوسته باشد جدا شو تو از او، و واگذار او را با آن باطلى که راضى شده بآن از براى خود و تو همراهى مکن با او در آن و روا مدار آنرا از براى خود، نه این که منع او از آن مکن، بلکه اگر منع او از آن توان کرد و براه حق توان آورد از باب أمر بمعروف و نهى از منکر واجب است.

٦٥٧٩ فاز بالفضیلة من غلب غضبه، و ملک نوازع شهوته. فیروزى یافته بافزونى مرتبه کسى که غالب شده باشد بر خشم خود و مالک شده باشد بر کننده‏هاى خواهش خود را، یعنى خواهشهاى خود را که بر کنند نفس را از جاى خود و میل فرمایند بسوى حرامها، و ممکن است که «نوازع» بمعنى «بر کننده‏ها» نباشد بلکه بمعنى میل کننده‏ها باشد، یعنى خواهشهاى خود را که مایلند بحرام، و بر هر تقدیر اضافه «نوازع» بشهوت اضافه بیانى است، یعنى نوازعى که از جنس شهوت اوست، و ممکن است که اضافه لامى باشد و مراد به آنها عزیمتها و اراده‏ها باشد که از شهوت و هوى و هوس ناشى شود و مراد به «مالک شدن آنها» اینست که آنها را در فرمان خود دارد و آنها غلبه بر او نتوانند کرد.

٦٥٨٠ فعل الرّیبة عار، و الولوع بالغیبة نار. کردن ریبه ننگ و عارست، و حریص بودن بغیبت آتش است. «ریبه» بکسر راء بى نقطه و سکون یاء دو نقطه زبر و فتح باء یک نقطه بمعنى تهمت و بدگمانى‏

است، و مراد به «کردن آن» کردن کاریست که باعث تهمت و بد گمانى مردم شود در باره او. و ممکن است که بمعنى شکّ یا قلق و اضطراب نفس باشد و مراد به «کردن آن» کردن کارى باشد که شکّ داشته باشد در صحت آن، و یقین یا ظنّ صحت آن نداشته باشد، یا این که اطمینان و آرامى نداشته باشد در آن چه اطمینان نفس مؤمن در کارى نشان صحت آنست، و قلق و اضطراب آن نشان فساد آن، چنانکه قبل ازین نیز مذکور شد، و «حریص بودن بغیبت، یعنى ذکر کسى غایبانه او ببدى که در او باشد آتش است» یعنى سبب آتش و دخول در آن مى‏شود، و تخصیص این معنى بحریص با وجود حرمت مطلق آن هر چند کسى حریص نباشد ممکن است که باعتبار این باشد که هر گاه حرصى بر آن نباشد امید عفو آن باشد و حکم بدخول آتش بسبب آن نتوان کرد، و ممکن است که باعتبار این باشد که بعضى اقسام غیبت باشد که حرام نباشد مثل غیبت کسى که گناهى را علانیه بکند و پنهان ندارد، یا غیبت کسى از براى این که باعث زجر و منع او گردد، پس مطلق غیبت باعث آتش نشود بلکه سبب آن حرص بر آن شود چه با وجود حرص بر آن نمى‏شود که غیبت حرامى هم نشود.

٦٥٨١ فاز من کانت شیمته الاعتبار، و سجیّته الاستظهار. فیروزى یافته هر که بوده باشد شیوه او عبرت گرفتن و خوى او پشت قوى کردن یعنى دور اندیشى و احتیاط در کارها که سبب قوى شدن پشت مى‏شود.

٦٥٨٢ فوت الحاجة خیر من طلبها من غیر اهلها. فوت شدن حاجت بهترست از طلب کردن آن از غیر اهل آن یعنى لئیمان.

٦٥٨٣ فالقلوب لاهیة من رشدها، قاسیة عن حظّها، سالکة فى غیر مضمارها، کانّ المعنىّ سواها، و کانّ الحظّ فى احراز دنیاها. پس دلها غافلند از راه راست آنها، و سخت‏اند از بهره آنها، و رونده‏اند در غیر میدان آنها، گوییا قصد کرده شده غیر آنهاست، و گوییا بهره در جمع کردن دنیاى‏

آنهاست. ظاهر اینست که تتمه کلامى باشد که در آن مذمّت اهل عصر خود مى‏فرموده‏اند و مراد اینست که ایشان غافلند از آنچه رشد ایشان در آن باشد و بآن بر راه راست باشند و سخت‏اند از قبول آنچه بهره ایشان در آن باشد، و سلوک میکنند غیر مى‏دانى را که سلوک باید کنند، یعنى براهى مى‏روند غیر راهى که باید بروند چنانکه گوییا قصد کرده شده یعنى قصد کرده شده بأوامر و نواهى شرعیه، یا آنانکه ملک الموت قصد ایشان دارد جهت قبض روح ایشان و خواهند مرد، یا آنان که درین نشأه قصد کرده شده‏اند بنوشتن أعمال ایشان، یا در آن نشأه قصد کرده شده‏اند جهت ثواب و عقاب، غیر ایشان است و بایشان قصد آنها نشده، و چنانکه گوییا بهره و نصیب در جمع کردن دنیاست و آخرتى در کار نباشد.

٦٥٨٤ فاز بالسّعادة من اخلص العبادة. فیروزى یافته بنیکبختى کسى که خالص گردانیده عبادت را از براى حق تعالى.

٦٥٨٥ فعل المعروف و اغاثة الملهوف و اقراء الضّیوف آلة السّیادة.

کردن احسان، و بفریاد رسیدن ستمدیده بیچاره، و مهمانى کردن مهمانان آلت بزرگى و مهترى است، یعنى سبب آن مى‏شود.

٦٥٨٦ فاقة الکریم احسن من غناء اللّئیم. درویشى کریم بهترست از توانگرى لئیم، مراد به «کریم» چنانکه مکرّر مذکور شد صاحب جودست یا شخص گرامى بلند مرتبه، و به «لئیم» مقابل آن بهر یک از دو معنى، و مراد اینست که آن درویشى بهترست ازین توانگرى از براى صاحبان آنها، زیرا که کریم صبر کند بر درویشى و بحرامى نیفتد، و «لئیم» که توانگر باشد اگر بخیل باشد حقوق واجبه بر او را ندهد و از آن راه معاقب گردد، و اگر پست مرتبه باشد طغیان کند و بأنواع فسوق و فجور گرفتار شود، و ممکن است که مراد بهترى آن باشد از براى کسى که حاجتى داشته باشد و غرض این باشد که اگر حاجت خود را نزد کریم درویش برد بهترست از این که نزد لئیم توانگر برد، زیرا که کریم هر چند درویش باشد بقدر مقدور سعى کند در بر آوردن حاجتى که نزد او برند بخلاف لئیم هر چند توانگر باشد.

٦٥٨٧ فقد اللّئام راحة الانام. نایاب شدن لئیمان آسایش خلایق است، ظاهر اینست که مراد به «لئیمان» در اینجا مردم دنى پست مرتبه است که ایذا و آزار مردم کنند.

٦٥٨٨ فاسمعوا ایّها النّاس وعوا، و احضروا آذان قلوبکم تفهموا. پس بشنوید اى مردمان و حفظ کنید، و حاضر کنید گوشهاى دلهاى خود را تا این که بفهمید. ظاهر اینست که تتمه کلامى باشد که در آن مواعظ و نصایح‏

أصحاب خود مى‏فرموده باشد و مراد به «دلها» یا نفوس است بنا بر مذهب حکما و یا عضوهاى خاصّ است بنا بر مذهب متکلمین که محلّ ادراکات دل را مى‏دانند و بر هر تقدیر اثبات گوشها از براى آنها بر سبیل مجازست و مراد اینست که خوب متوجّه شوید بمنزله کسى که گوش خود را خوب بیندازد بسخنى از براى شنیدن آن.

٦٥٨٩ فتفکّروا ایّها النّاس و تبصّروا، و اعتبروا و اتّعظوا، و تزوّدوا للآخرة تسعدوا. پس فکر کنید اى مردمان و عبرت گیرید و پند گیرید و فرا گیرید توشه از براى آخرت تا نیکبخت گردید، این نیز تتمه کلامى باشد مانند فقره سابق.

٦٥٩٠ فیا لها مواعظ شافیة لو صادفت قلوبا زاکیة و اسماعا واعیة و آراء عازمة. پس اى قوم یا مردمان تعجب کنید از آن موعظتهاى شفا دهنده اگر بر خورند دلهائى را پاکیزه، و گوشهائى را نگاهدارنده، و رأیهائى را عزم کننده.

این نیز تتمه کلامى باشد که در آن موعظتها فرموده باشند و مراد بموعظتها که قوم یا مردم را خوانده‏اند بتعجب از آنها همان موعظتهاى عجیبه است که در آن کلام فرموده‏اند. و «اگر بر خورند» یعنى آن موعظتهاى شفا دهنده اگر برخورند بدلهاى پاکیزه از نفاق و عناد و حبّ دنیا و مانند اینها، و گوشهاى نگاهدارنده آنچه را بشنوند و رایها و اندیشه‏هاى عزم کننده بر آنچه خیر و صواب باشد.

«اگر بر خورند» یعنى آن موعظتهاى شفا دهنده اگر برخورند بدلهاى پاکیزه از نفاق و عناد و حبّ دنیا و مانند اینها، و گوشهاى نگاهدارنده آنچه را بشنوند و رایها و اندیشه‏هاى عزم کننده بر آنچه خیر و صواب باشد.

٦٥٩١ فاتّقوا اللّه تقیّة من انصب الخوف بدنه، و اسهر التّهجّد غرار

نومه، و اظمأ الرّجاء هواجر یومه. پس بترسید از خدا ترسیدن کسى که بتعب انداخته ترس بدن او را، و بیدار کرده نماز شب خواب اندک او را، و تشنه گردانیده امید میانهاى روز او را. ظاهر اینست که این تتمه کلامى باشد مشتمل بر نعت حق تعالى یا مواعظ و نصایح و مراد اینست که: چون دانستید آنچه را گفتم پس بترسید از خدا مانند ترسیدن کسى که بتعب انداخته ترس بدن او را، یعنى بسبب ترس از او بدن او در رنج و تعب طاعات و عبادات افتاده، و «بیدار کرده نماز شب» یعنى همین که اندک خوابى کرد بیدار مى‏شود از براى نماز شب، و «تشنه گردانیده امید» یعنى بسبب امید تحصیل رضاى حق تعالى یا ثواب او روزه مى‏دارد و تشنگى میانهاى روزها را که وقت گرمى و تشنگى است بر خود مى‏گذارد، پس چون نماز شب یعنى قصد آن او را از خواب اندک بیدار کرده مجازا فرموده‏اند که «خواب اندک او را بیدار کرده» و همچنین چون امید او را در میانهاى روز تشنه کرده مجازا فرموده‏اند که «میانهاى روز او را تشنه کرده» از قبیل مجاز عقلى که آن نسبت چیزى است بغیر آنچه نسبت بآن باید داد باعتبار مناسبتى میانه آنها چنانکه شایع است میان عرب، مانند قول ایشان «صام نهاره» یعنى روزه گرفت روز او، و «قام لیله» یعنى برخاست شب او، و مراد اینست که روزه گرفت در روز و برخاست در شب.

٦٥٩٢ فمن الایمان ما یکون ثابتا مستقرّا فى القلوب، و منه ما یکون‏

عوارى بین القلوب و الصّدور. پس از ایمانست آنچه مى‏باشد پاى بر جاى قرار گیرنده در دلها، و از آنست آنچه میباشد عاریه داده شده‏ها میانه دلها و سینه‏ها. این کلام معجز نظام مى‏باید که تتمه کلامى باشد که در آن وصف ایمان و شرح حقیقت آن شده باشد و غرض از آن اینست که: ایمان بر دو قسم است: یکى آنکه- ثابت و پاى بر جا باشد و قرار گرفته باشد در دلها و زوال را بآن راهى نباشد مثل ایمانى که از روى دلیل و برهان باشد.

و دیگرى این که- خوب قرار نگرفته در دل بلکه گویا بدل راه نیافته و در حوالى دل در میانه سینه عاریه داده شده و باندک شبهه زایل تواند شد و آن ایمانیست که از روى دلیل و برهان نباشد بلکه از روى تقلید باشد یا شواهد خطابیه.

٦٥٩٣ فاتّقو اللّه تّقیّة من سمع فخشع، و اقترف فاعترف، و وجل فعمل، و حاذر فبادر. پس بترسید از خدا ترسیدن کسى که بشنود پس فروتنى کند، و گناه کند پس اعتراف کند، و بیم داشته باشد پس عمل کند و حذر کند پس پیشى گیرد، این نیز باید که تتمه کلامى باشد در نعت حق تعالى یا مواعظ و نصایح و «بشنود پس فروتنى کند» یعنى بشنود أوامر و نواهى حق تعالى را پس فروتنى کند باطاعت و انقیاد،

و «گناه کند پس اعتراف کند» یعنى اگر گناه کند اعتراف کند بآن و خود را گنهکار داند و پشیمان باشد و اندوهگین باشد بر آن، و «بیم داشته باشد» یعنى از خدا. «پس عمل کند» بفرموده‏هاى او تعالى شأنه، و «حذر کند» یعنى اندیشه کند از مخالفت و عصیان حق تعالى، «پس پیشى گیرد» با طاعت و انقیاد او.

٦٥٩٤ فاللّه اللّه عباد اللّه فى کبر الحمیّة و فخر الجاهلیّة، فانّه ملاقح الشّنان و منافخ الشّیطان. پس بترسید از خدا پس بترسید از خدا در نخوت حمیت و مفاخرت جاهلیت پس بدرستى که آن آبستنهاى دشمنى است، و محلهاى باد دمیدن شیطان، این نیز مى‏باید که تتمه کلامى باشد در نعت حق تعالى یا مواعظ و نصایح و مراد اینست که: بترسید از خدا، بترسید از خدا، و این تأکید است اى بندگان خدا در باره نخوت حمیت یعنى از این که تکبر و نخوت داشته باشید که ناشى مى‏شود آن از حمیت و پوشیده نماند که «حمیت» در اصل بمعنى ننگ داشتن است و آن بر دو قسم است: یکى ننگ داشتن از چیزى که در واقع عیب و نقص باشد و این ممدوح است.

و یکى ننگ داشتن از چیزى که در واقع نقص و عیب نباشد و بعضى مردم از راه جهل و غرور ننگ از آن داشته باشند مثل ننگ داشتن کسى از این که کسى افزونتر از او یا برابر او باشد، و از نرمى و ملاطفت با کسى باعتبار این که یاد از افزونى یا برابرى او مى‏دهد، و این حمیت مذموم است و مراد به «حمیت» در اینجا این قسم مذموم است که منشأ تکبر و نخوت گردد، و «در مفاخرت جاهلیت» یعنى مفاخرت کردن با یکدیگر و اظهار هر یک زیادتى بر یکدیگر در نسب یا حسب چنانکه شایع بود در جاهلیت یعنى در عربان قبل از اسلام پس بدرستى که آن یعنى هر یک از نخوت‏

حمیت و مفاخرت جاهلیت آبستنهاى دشمنى است یعنى منتج دشمنى مردم مى‏شود و هر یک را «ملاقح» گفتن بلفظ جمع باعتبار اینست که هر یک منشأ أفعال و أعمالى میشوند که هر یک از آنها منتج دشمنى باشد، و «محلهاى باد دمیدن شیطانست» یعنى بمنزله عقده‏ها و گرههاست که شیطان بسته باشد و افسون دمیده باشد در آن از براى تسخیر شما چنانکه ساحران میکنند، و توجیه لفظ جمع در اینجا نیز یعنى در «منافخ» بر قیاس سابق است یعنى «ملاقح».

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در باره کسى که مذمّت فرموده آن حضرت او را:

٦٥٩٥ فالصّورة صورة انسان و القلب قلب حیوان. پس صورت صورت آدمى است و دل دل حیوان است، این تتمه کلامى است که در مذمّت او فرموده‏اند و مراد به «حیوان» حیوان غیر آدمى است که در عرف غالب شده اطلاق «حیوان» بر آنها، و مراد اینست که دل او عقل و دریافتى ندارد مانند سایر حیوانات غیر انسان.

٦٥٩٦ فدع الاسراف مقتصدا، و اذکر فى الیوم غدا، و امسک من المال بقدر ضرورتک، و قدّم الفضل لیوم حاجتک. پس واگذار اسراف را میانه روى کننده، و یاد کن در امروز فردا را، و نگاهدار از مال بقدر ضرورت خود، و پیش فرست زیادتى را از براى روز حاجت خود، این نیز

تتمه کلامى است که در آن مواعظ و نصایح بوده و چون واگذاشتن اسراف به میانه روى و تنگ گیرى هر دو مى‏شود فرموده‏اند که: واگذار اسراف را در حالى که میانه روى کنى نه این که تنگ‏گیرى کنى، چه آن نیز مذموم است، و باقى کلام ظاهرست و محتاج بشرح نیست.

٦٥٩٧ فافق ایّها السّامع من غفلتک، و اختصر من عجلتک، و اشدد ازرک، و خذ حذرک، و اذکر قبرک، فانّ علیه ممرّک. پس بهوش بیا اى شنونده از غفلت خود، و کم کن از شتاب خود، و قوى گردان پشت خود را، و فراگیر حذر خود را، و یاد کن قبر خود را، پس بدرستى که بر آنست گذر تو، این نیز تتمه کلامى است که در آن مواعظ و نصایح بوده، و مراد کم کردن شتاب در کارهاست و بى‏تفکر و تأمّل کردن آنها، یا شتاب در مطالب دنیوى و سعى در آنها، و «قوى گردان پشت خود را» یعنى در کارها که کنى باین که بى‏تأمّل و تفکر نکنى، یا در باب آخرت خود بکمال اطاعت و فرمانبردارى حق تعالى، و «فراگیر حذر خود را» یعنى در هر کار که کنى حذر کن از بدى عاقبت آن و اندیشه کن از آن، یا حذر کن از بدى عاقبت خود و سعى کن از براى صلاح آن.

٦٥٩٨ فاتّقوا اللّه تقیّة من أیقن فاحسن، و عبّر فاعتبر، و حذّر فازدجر، و بصّر فاستبصر، و خاف العقاب، و عمل لیوم الحساب. پس بترسید از خدا ترسیدن کسى که یقین داشته باشد پس نیکوئى کرده باشد، و عبرت فرموده شده باشد پس عبرت گرفته باشد، و ترسانیده شده باشد پس باز ایستاده باشد، و بینا کرده باشد پس بینا شده باشد، و ترس داشته باشد از عقاب، و عمل کرده باشد از براى روز حساب.

این نیز تتمه کلامى است مشتمل بر مواعظ و نصایح، و «یقین داشته باشد» یعنى بآخرت و احوال آن، و «عبرت فرموده شده باشد» یعنى نموده شده یا شد باو چیزى چند که توان عبرت از آن گرفت پس عبرت گرفته باشد، و «ترسانیده شده باشد» از آنچه ترسانیده شده از آنها از گناهان، «پس باز ایستاده باشد» از آنها، و «بینا گردانیده شده باشد» یعنى خبر داده شده باشد یا نموده شده باشد باو چیزى چند که سبب بینائى او تواند شد، «پس بینا شده باشد» به آنها.

٦٥٩٩ فاللّه اللّه عباد اللّه ان تتردّوا رداء الکبر، فانّ الکبر مصیدة ابلیس العظمى الّتى یساور بها القلوب مساورة السّموم القاتلة . پس بترسید از خدا بترسید از خدا اى بندگان خدا از این که فرا گیرید ردا رداى تکبر را، پس بدرستى که تکبر دام شکار بزرگ شیطان است که بآن مساوره‏

میکند دلها را مساوره کردن زهرهاى کشنده. این نیز تتمه کلامى بوده مشتمل بر مواعظ و نصایح و مراد اینست که: بترسید از نخوت و تکبر و آنرا رداى خود مکنید یعنى جامه وقار خود مکنید مانند ردا که جامه وقارست زیرا که آن بزرگترین دامهاى شکار شیطان است یعنى شیطان را دامهاست که به آنها شکار مردم میکند و هر که را گرفتار آنها شد مطیع و فرمانبردار خود مى‏گرداند، و این نخوت بزرگترین آنهاست و گرفتاران او بآن زیاده از دامهاى دیگرست، و چنان دامى است که بآن شکار میکند دلها را و درمى‏آویزد به آنها از براى هلاک کردن آنها مانند در آویختن زهرهاى کشنده، و این از قبیل تشبیه معقول است بمحسوس.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦٦٠٠ فاتقوا اللّه عباد اللّه تقیّة من شغل بالفکر قلبه، و او جف الذّکر بلسانه، و قدّم الخوف لامانه. پس بترسید از خدا اى بندگان خدا ترسیدن کسى که مشغول سازد بفکر دل خود را، و تند حرکت دهد ذکر زبان او را، و پیش فرستد ترس را از براى ایمنى خود. این نیز تتمه کلامى است مشتمل بر نعت حق تعالى یا مواعظ و نصایح. و «ترسیدن کسى که مشغول سازد بفکر دل خود را» یعنى کمال ترس چه ظاهرست که کسى که همواره در فکر معارف إلهیّه باشد و قدرت و عظمت و بزرگوارى حق تعالى بر او ظاهر شود کمال ترس از حق تعالى خواهد داشت. و «تند حرکت دهد ذکر زبان او را» یعنى همواره بزبان ذکر خدا کند و زبان او تند باشد در آن و کندى نکند [و ممکن است که ترجمه بجاى «تند حرکت دهد ذکر زبان او را» این باشد که: «بکار برد ذکر زبان او را» یعنى مشغول سازد بخود.

و ممکن است که «الذّکر» بنصب خوانده شود و معنى این باشد که تند کند ذکر را بزبان خود، یا این که بکار برد ذکر را بزبان خود یعنى بعمل آورد آنرا بزبان خود]. و «پیش فرستد ترس را از براى ایمنى خود» یعنى در دنیا ترس از خدا داشته باشد تا در آخرت ایمن گردد از او .

٦٦٠١ فاتّقوا اللّه جهة ما خلقکم له، و احذروا منه کنه ما حذّرکم من نفسه، و استحقّوا منه ما اعدّ لکم بالتّنّجز لصدق میعاده، و الحذر من هول معاده. پس بترسید از خدا جهت آنچه آفریده شما را از براى آن، و حذر کنید از او کنه آنچه حذر فرموده شما را از نفس خود، و سزاوار شوید از او آنچه را آماده کرده از براى شما بطلب کردن بر آوردن مر وعده راست او را، و حذر کردن از هول بازگشت او. این نیز تتمه کلامى است در نعت حق تعالى یا مواعظ و نصایح. «جهت آنچه آفریده شما را از براى آن» یعنى از جهت و جانب آخرت و از براى آن.

و «حذر کنید» یعنى بترسید و اندیشه کنید از او کنه آنچه حذر فرموده یعنى نهایت آن یا بقدر آن یا حقیقت آن، و «سزاوار شوید از او» یعنى فرمانبردارى کنید او را چنانکه بسبب آن مستحقّ و سزاوار گردید از جانب او آنچه را آماده کرده از براى شما از بهشت و آلاء و نعماى آن بطلب کردن یعنى سزاوار گردید آنرا باین که طلب کنید که بجا آورد از براى شما وعده راست خود را، و طلب آن بکردن کارى چند مى‏شود که وعده ثواب بر آن کرده چه هر گاه وعده او راست باشد البته هر گاه کرده شود آنها آن وعده‏ها بعمل آید، و «حذر کردن» یعنى باین که حذر کنید از هول بازگشتى‏

که او قرار داده و بسبب آن نافرمانى او مکنید، و ظاهرست که هر گاه اوامر او که وعده ثواب بر آنها فرموده کرده شود و حذر از نواهى او بشود استحقاق و سزاوارى مزبور حاصل شود.

٦٦٠٢ فاز من استصبح بنور الهدى، و خالف دواعى الهوى، و جعل الایمان عدّة معاده، و التّقوى ذخره و زاده. فیروزى یافته هر که چراغ افروزى کند بنور هدایت، و مخالفت کند خواننده‏هاى هوا را، و بگرداند ایمان را آماده شده روز بازگشت خود، و پرهیزگارى را ذخیره خود و توشه خود. «هدایت» بمعنى نمودن راه مطلوب است یا رسیدن بآن، و مراد به «چراغ افروزى بنور هدایت» قبول هدایت است و روشن کردن چراغ خود بآن، و مراد به «خواننده‏هاى هوى» هواهاست که مى‏خوانند آدمى را بحرامها، و اضافه بیانى است، یا عزمها و اراده‏هاست که هوا و هوس مى‏خوانند به آنها، و سبب آنها میشوند پس اضافه لامى باشد.

٦٦٠٣ فاتّقوا اللّه عباد اللّه تقیّة من شمرّ تجریرا ، و جدّ تشمیرا، و اکمش فى مهل، و بادر عن وجل. پس بترسید از خدا اى بندگان خدا اى بندگان خدا، ترسیدن کسى که دامن بر میان زند از براى کشیدن، و جهد کند از روى دامن بر میان زدن، و شتاب کند

در وقت مهلت، و پیشى گیرد از ترس. این نیز تتمه کلامى است در مواعظ و نصایح، و «دامن بر میان زدن در کارى» کنایه از جدّ و جهد در آنست و معنى اینست که جدّ و جهد کند در اطاعت و فرمانبردارى از براى کشیدن یعنى جذب و جلب سعادت أخروى، و «جهد کند در طاعات از روى دامن بر میان زدن» یعنى از روى جدّ تمام، و این تأکید است و شتاب کند در کارهاى خیر در وقت فرصت و مهلت و «پیشى گیرد» به آنها «از ترس» این که مبادا دیگر میسر نشود یا بسبب ترس از خدا.

٦٦٠٤ فاتّقوا اللّه تقیّة من نظر فى کرّة الموئل، و عاقبة المصدر، و مغبّة المرجع، فتدارک فارط الزّلل، و استکثر من صالح العمل. پس بترسید از خدا ترسیدن کسى که فکر کند در رجوع بمحلّ بازگشت و عاقبت بر گردیدن و پایان بازگشت، پس بازیافت کند لغزش گذشته را، و بسیار کند از عمل صالح. این نیز تتمه کلامى است در مواعظ و نصایح و مراد باین که «بترسید از خدا ترسیدن کسى که فکر کند» اینست که شما چنین کسى باشید که فکر کنید در عاقبت بازگشت خود، و حساب و کتاب و ثواب و عقاب و سایر أحوال معاد، پس بترسید از خدا و از رسوائى نزد او در آن روز پس تدارک کنید لغزشى را که پیش کرده باشید، و بسیار کنید عمل صالح را، و ممکن است که «مصدر» اسم مکان باشد نه «مصدر» بمعنى محلّ بر گردیدن‏

و نه برگردیدن، و همچنین «مرجع» بمعنى محلّ بازگشت نه بازگشت و بر هر تقدیر همه بیک معنى است و تأکید است.

٦٦٠٥ فالارواح مرتهنة بثقل اعبائها، موقنة بغیب انبائها، لا تستزاد من صالح عملها، و لا تستعتب من سیّى‏ء زللها. پس ارواح در گرو باشند بسنگینى بارهاى آنها، و یقین کنند بغیب خبرهاى آنها، طلب کرده نشوند زیادتى از صالح عمل آنها، و خشنودى داده نشوند از لغزش بد آنها. این تتمه کلامى خواهد بود که در وصف احوال ارواح یعنى نفوس بعد از موت فرموده باشند و مراد این است که ارواح یعنى نفوس در گرو سنگینى بارهاى گناهان خود باشند و تا حساب آنها نشود و حکم نشود در باره آنها بعفو یا باز خواست و بعمل نیاید آن، از گرو در نیایند، و «یقین کنند بعیب خبرهاى آنها» یعنى اخبار غیبى که شنیده بودند از أحوال معاد و بعضى یقین به آنها داشتند و بعضى منکر بودند و بعضى شکّ داشتند در آنها، بعد از مرگ همه را یقین به آنها حاصل شود و مشاهده آنها کنند. و «طلب کرده نشوند زیادتى از عمل صالح آنها» یعنى طلب نکنند از ایشان که دیگر عمل صالحى بکنند زیاده بر آنچه کرده باشند در دنیا، زیرا که در آن سرا دیگر تکلیفى نباشد و عمل صالحى یعنى عملى که اجر و ثوابى داشته باشد نباشد، و «خشنودى داده نشوند از لغزش بد آنها» یعنى کارى نتوانند کرد که سبب خشنودى از آن و تدارک آن تواند شد باعتبار همان که مذکور شد که دیگر تکلیفى در آن سرا نباشد و این منافات ندارد با این که عفو شود بتفضل یا شفاعت شفیعى. و ممکن است که «تستعتب» بصیغه معلوم خوانده شود

و ترجمه این باشد که طلب خشنودى نکنند از لغزش به آنها یا طلب در گذشتن نکنند از آن بهمان معنى که کارى نتوانند کرد که سبب خشنودى از آن و تدارک آن کرد.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف أمر کنندگان بمعروف و نهى کنندگان از منکر .

٦٦٠٦ فمنهم المنکر للمنکر بیده و لسانه و قلبه، فذلک المستکمل لخصال الخیر، و منهم المنکر بلسانه و قلبه و التّارک بیده، فذلک المتمسّک بخصلتین من خصال الخیر و مضیّع خصلة، و منهم المنکر بقلبه و التّارک بلسانه و یده، فذلک مضیّع اشرف الخصلتین من الثّلاث و متمسّک بواحدة، و منهم تارک لانکار المنکر بقلبه و لسانه و یده، فذلک میّت الاحیاء. پس از ایشان است انکار کننده مر منکر را بدست خود و زبان خود و دل خود، پس اوست کامل کننده مر خصلتهاى نیک را، و از ایشانست انکار کننده بزبان خود و دل خود و ترک کننده بدست خود، پس اوست دست زننده بدو خصلت از خصلتهاى نیک و ضایع کننده یک خصلت، و از ایشانست انکار کننده بدل خود و ترک کننده بزبان خود و دست خود، پس اوست ضایع کننده دو خصلت شریفتر را از آن سه خصلت و دست زننده بیکى، و از ایشانست ترک کننده مر انکار کردن منکر را بدل خود و زبان خود و دست خود، پس او مرده زندگانست.

مراد اینست که مردم در باب نهى از منکر یعنى از آنچه در شرع اقدس نهى از آن شده چهار فرقه‏اند.

فرقه اوّل- آنانند که انکار میکنند منکر را بدل و زبان و دست، یعنى بدل بد مى‏دانند آنرا، و بد میشوند با کسى که مرتکب آن شود، و بزبان منع و زجر میکنند او را، و اگر سود ندهد بدست زجر میکنند او را بزدن، و باید که در هر یک از منع بزبان و دست اکتفا نمود به آن چه بس باشد در دفع و زجر آن و تعدّى بزیاده از آن نباید کرد چنانکه در کتب فقهیه تفصیل داده شده، و اگر کتک سود ندهد در جواز تجاوز از آن بجرح و قتل میانه علما خلاف است و این کتاب جاى تحقیق آن نیست، و این گروه کامل گردانیده‏اند هر سه خصلت نیک را که در نهى از منکر باید.

فرقه دوّم- آنانند که بدل انکار میکنند و بزبان نیز منع و نهى میکنند و بالاتر از آن نمى‏روند و بدست کارى ندارند و ایشان دو خصلت نیک را فرا گرفته‏اند و یکى را ضایع کرده‏اند.

فرقه سوّم- آنانند که همین بدل بد مى‏دانند آنرا و بزبان و دست کارى ندارند و ایشان ترک کرده‏اند دو خصلت شریفتر را از آن سه خصلت و دست زده‏اند بیکى، زیرا که ترک کرده‏اند انکار بزبان و دست هر دو را که هر یک اشرف و افضل است هر گاه احتیاج بآن باشد از انکار بدل که دست زده‏اند بآن، و «شریفتر بودن آنها» باعتبار اینست که در آنها تعب و زحمتى باشد که در این نباشد پس اجر و ثواب آنها زیاده باشد از این.

فرقه چهارم- آنانند که هیچ یک از آن سه خصلت را ندارند حتى این که بدل نیز بد نمى‏شوند با مرتکب منکر و چنین کسى مرده است در میان زندگان و بهره از دیندارى که زندگى حقیقى است در او نیست.

٦٦٠٧ فیا عجبا و مالى لا اعجب من خطأ هذه الامّة على اختلاف‏

حججها فى دیاناتها ، لا یقتصّون اثر نبىّ، و لا یقتدون بعمل وصىّ، و لا یؤمنون بغیب، و لا یعفّون عن عیب، یعملون فى الشّبهات، و یسیرون فى الشّهوات، المعروف فیهم ما عرفوا، و المنکر عندهم ما انکروا، مفزعهم فى المعضلات الى انفسهم، و تعویلهم فى المبهمات على آرائهم کانّ کلّا منهم امام نفسه، قد اخذ فیما یرى بغیر و ثیقات بیّنات و لا اسباب محکمات. پس اى قوم تعجب کنید تعجب کردنى و چیست مرا که تعجب نمیکنم از خطاکارى این امّت با اختلاف حجتهاى ایشان در دینداریهاى ایشان، پیروى نمى‏کنند طریقه پیغمبرى را، و اقتدا نمى‏کنند بکردار وصیىّ، و ایمان نمى‏آورند بغیبى، و باز نمى‏ایستند از عیبى، عمل میکنند در شبهتها، و مى‏گردند در خواهشها، معروف در میانه ایشان چیزیست که ایشان بشناسند، و منکر نزد ایشان چیزیست که ایشان انکار کنند، پناه ایشان در مشکلات بسوى نفسهاى خودشانست، و اعتماد ایشان در مبهمات بر رایهاى خودشانست، گویا هر یک از ایشان امام نفس خودست، بتحقیق فرا گرفته در آنچه مى‏بیند بغیر سندهاى روشن و نه اسباب محکم.

این نیز کلامى بوده که در مذمّت اکثر مردم آن زمان فرموده‏اند که پیروى آن حضرت علیه السّلام نمى‏کرده‏اند و هر کس از ایشان برأى خود عمل مى‏کرده‏اند و مراد اینست که: اى قوم یا اى مردمان تعجب کنید ازین گروه، و «تعجب کردنى» از براى تأکیدست، و «چیست مرا که تعجب نمیکنم» تأکید دیگرست و اشاره باین که این امر سزاوار تعجب زیادست چنانکه آن حضرت با وجود این که در مقام تعجب از آنست چون بآن مرتبه که باید تعجب نمى‏کند گوییا تعجب نمى‏کند و مى‏پرسد که «چیست مرا که تعجب نمیکنم از این» و ممکن است که مراد این باشد که چیست مردم را که تعجب نمى‏کنند از این نهایت نسبت بخود داده باشند نه بمردم چنانکه شایع است میانه عرب بلکه در هر لغتى که گاهى امرى را نسبت بخود یا بکسى مى‏دهند و مراد دیگریست. و «از خطاکارى این امّت» بیان امریست که تعجب از آن باید، و «أمّت» بمعى گروه از هر طایفه باشد، و بمعنى قومى که پیغمبرى بایشان فرستاده شده باشد، و بنا بر اوّل مراد آن گروه است که مذکور شد که مذمّت ایشان مى‏فرموده‏اند و بنا بر دویم «امّت» مسلمانان است باعتبار اکثر ایشان. و «با اختلاف حجتهاى ایشان» یعنى با وجود حجتهاى مختلف گوناگون که از براى دینداریهاى ایشان مقرّر شده مثل کتاب خدا و سنت پیغمبر و امام معصوم، با وجود همه آنها عجیب است خطاکارى ایشان و این که ترک همه آنها کرده‏اند. و «پیروى نمى‏کنند طریقه پیغمبرى را» یعنى نه پیغمبر خود را و نه پیغمبران دیگر را. و «اقتدا نمى‏کنند

بکردار وصىّ پیغمبرى» بهمان معنى. و «ایمان نمى‏آورند بغیبى» یعنى به آن چه پنهان باشد از ایشان و مشاهده آن نکنند و مراد بآن أحوال معاد باشد از ثوابها و عقابها، و مراد نفى ایمان کامل ایشان باشد به آنها، یا این که در بعضى بر سبیل حقیقت باشد و اصلا ایمان به آنها در دل نداشته باشند و اظهار اسلام از براى مصالح دنیوى مى‏کرده باشند، و در بعضى بر سبیل مجاز باشد باعتبار این که چون عمل بایمان خود نمى‏کرده‏اند گویا ایمان نمى‏آورده‏اند. و «باز نمى‏ایستند از عیبى» یعنى از گناهى و «عمل میکنند در شبهه‏ها» یعنى در امورى که محلّ شبهه است و حکم آنها اشتباه دارد و واضح نیست و باید که از امام تحقیق آن کرد «عمل میکنند به آن چه خواهند» و تحقیق آنها از آنکه باید کرد نمى‏کنند، یا این که عمل میکنند در آنچه عمل میکنند بشبهه چند که بخاطر ایشان رسد در هر باب از قیاسات و مانند آنها. و «اعتماد نمى‏کنند بر دلیلى که اعتماد بر آن باشد. و «مى‏گردند در خواهشها» یعنى مى‏روند در آنچه خواهش آنها داشته باشند هر چند حرام باشد، و «معروف در میانه ایشان چیزیست که ایشان بشناسند» یعنى معروف و منکر آنرا نمى‏دانند که شارع امر بآن یا نهى از آن کرده باشد بلکه «معروف» آنرا مى‏دانند که ایشان بر وفق خواهش خود خوب دانند و «منکر» آنرا مى‏دانند که ایشان از روى خواهش خود بد دانند، و «پناه ایشان در مشکلات» یعنى در مسائل مشکل که باید از امام تحقیق شود پناه ایشان بنفسهاى خودشان است و به آن چه نفس ایشان حکم بآن کند باعتبار شبهه که بخاطر او رسد یا از روى خواهشى که بآن داشته باشد و رجوع نکند در آنها بامام خود، و «مبهم» بمعنى در بسته است و مراد به «مبهمات» نیز مسائل مشکله است که بمنزله درهاى بسته‏اند و این فقره نیز تأکید فقره سابق است و «گویا هر یک از ایشان امام نفس خودست» یعنى چنان پناه بنفسهاى خود مى‏برند و اعتماد بر رأیهاى خود میکنند که گویا حق تعالى هر یک را امام و پیشواى نفس خود کرده و امر کرده هر یک را بپیروى نفس خود و امامى از براى او قرار نداده. و «بتحقیق که فرا گرفته» یعنى هر یک از ایشان فرا نگرفته‏

در آنچه اعتقاد میکند و حکم میکند در آن مشکلات و مبهمات بحجتى روشن و نه بدلیلى محکم، بلکه بوجوهى چند سخیفه ضعیفه از قیاسات و مانند آنها.

٦٦٠٨ فرض اللّه سبحانه الایمان تطهیرا من الشّرک. این کلام تا آخر فصل کلامیست مشتمل بر ذکر اکثر واجبات و علت وجوب هر یک، و ما هر یک را جدا نقل و شرح مى‏کنیم و ترجمه آنچه نقل شد اینست: «فرض کرده خداى سبحانه ایمان را از براى پاک گردانیدن از شرک» [فرض‏] بمعنى واجب است یعنى آنچه اتیان بآن سبب ثواب باشد و ترک آن باعث عقاب، و گاهى مستعمل مى‏شود در خصوص واجبى که وجوب آن بقرآن مجید یا بدلیل قطعى ثابت شود و فرایضى که در این کلام معجز نظام مذکور مى‏شود همه از این قبیل است که از قرآن مجید وجوب آنها ظاهر مى‏شود و آن دلیل قطعیست [و گاهى «فرض» بر مستحبات نیز اطلاق مى‏شود خصوصا هر گاه تأکیدى در آن باشد] و مراد اینست که فرض شدن ایمان یعنى تصدیق بوجود حق تعالى از براى اینست که شرک یعنى کفر و انکار حق تعالى فى نفسه بدترین بدیهاست و پلیدى و نجاست معنویست از براى نفوس و صورى از براى ابدان، پس ایمان فرض شده از براى پاک گردانیدن از آن.

و الصّلوة تنزیها عن الکبر. و فرض کرده نماز را از براى پاکیزه گردانیدن از تکبر. مراد اینست که تکبر و نخوت که جبلى اکثر نفوس است بغایت نکوهیده و مذموم است و این نیز نجاستى‏

است معنوى از براى آنها، پس حق تعالى از براى پاکیزه گردانیدن مردم از آن فرض کرده بر ایشان نماز را که مشتمل است بر کمال فروتنى و خضوع و خشوع تا این که بسبب مداومت بر آن و گزاردن آن در هر روز و شب چندین مرتبه عادت کنند بخضوع و فروتنى، و قلع و قمع آن خصلت نکوهیده از ایشان شود.

و «بودن آن مشتمل بر کمال فروتنى و خضوع و خشوع» ظاهرست، باعتبار آنچه در آنست از ایستادن بخدمت و خم شدن و بر خاک افتادن، و آنچه گفته مى‏شود در قرائت و اذکار از إقرار بعبودیّت و ثنا و ستایش معبود، و استعانت باو، و مسئلت از او، چه همه آنها باعث رفع کبر و نخوت مى‏شود در پرستش حق تعالى و بندگى او تعالى شأنه، و همچنین از براى کسى که او را بصیرتى باشد سبب رفع کبر و نخوت نسبت بدیگران نیز مى‏شود، زیرا که چنین کسى هر گاه متذکر بندگى و عبودیت خود شود و این که او بنده خداوندى باشد که پروردگار همه عالمیان است و نعمتهاى همه از جانب اوست و مستحق حمد و ستایشى بغیر از او نیست و با وجود این در کمال رحم و مهربانى با همه ایشانست یقین متذکر این مى‏شود که نخوت و تکبر او بر دیگرى راهى ندارد بلکه بسیار قبیح و رسواست و اگر آنرا در خود یابد سعى میکند در ازاله آن از خود.

و الزّکوة تسّببا للرزق. و فرض کرده زکاة را از براى سبب شدن از براى روزى. و این ظاهرست، چه آن راهیست از براى روزى محتاجان و سبب افزونى روزى دهندگان آن نیز مى‏شود چنانکه اخبار و آثار متواترست در آن.

و الصّیام ابتلاء لاخلاص الخلق. و فرض کرده روزه را از براى آزمایش کردن مرا خلاص خلق را، و این‏

باعتبار اینست که ریا در آن کم برود، و خالص بودن آن از براى حق تعالى زیاده از سایر عبادات میباشد.

و الحجّ تقویة للّدین. و فرض کرده حجّ را از براى قوى نمودن مردین را، و این باعتبار اینست که رفتن باماکن مقدّسه سبب نزول فیوضات و توفیقات مى‏گردد که دین به آنها قوى و محکم مى‏شود على الخصوص چنان مکانى که حق تعالى آنرا حرم خود گردانیده، و خانه خود نامیده، و مورد و موطن انبیا و اولیا و اصفیاى خود ساخته، و منشأ و مولد سید مرسلین و خاتم نبیین و سر خیل خلفاى او أمیر مؤمنان و ولدین طاهرین او سیدى شباب أهل جنان نموده، و مهبط نزول کتاب مبین و جبرئیل امین و سایر ملائکه مقرّبین فرموده باشد.

و الجهاد عزّا للاسلام. و فرض کرده جهاد را از براى غالب شدن اسلام، و این بسبب آنست که بسیارى از مردم هر چند مشاهده آیات باهرات و معجزات بینات نمایند تا بیم شمشیر نباشد باطاعت و انقیاد در نیایند، و چنین اطاعتى اگر چه در ابتدا چندان بکار ایشان نیاید امّا بتدریج خالص گردد خصوصا در اولاد و اعقاب.

و الامر بالمعروف مصلحة للعوامّ. و فرض کرده امر بمعروف را از براى مصلحت عوام، یعنى أکثر مردم غیر خواصّ از علما و صلحا که ایشان را حاجتى بأمر معروف نباشد، و «بودن آن مصلحت از براى عوام» ظاهرست، چه باعث این مى‏شود که ایشان إتیان بواجبات بکنند و بسبب ترک آنها معاقب نگردند.

و النّهى عن المنکر ردعا للسّفهاء.

و فرض کرده نهى از منکر را از براى باز داشتن سفها، یعنى باز داشتن ایشان از حرامها، و «سفهاء» جمع «سفیه» است بمعنى جاهل احمق یا کم عقل، و بنا بر معنى دویم ظاهر مى‏شود که ارتکاب حرام بى‏حماقت و کم عقلى نباشد.

و صلة الارحام منماة للعدد. و فرض کرده صله خویشان را از براى زیاد شدن عدد. مراد به «صله خویشان» پیوستن بایشانست باحسان کردن بایشان و نبریدن خود از ایشان، و مراد به «زیاد شدن عدد» زیاد شدن اولاد و قوم و قبیله و أعوان و أنصارست، و مراد اینست که صله خویشان سبب آن مى‏گردد و بسبب این حق تعالى آنرا فرض کرده.

و القصاص حقنا للدّماء. و فرض کرده قصاص را از براى حفظ کردن خونها، مراد به «قصاص» بکسر- قاف جزا دادن قتل و قطع و جرح است بمثل آن، و ظاهرست که فرض کردن آن باعث حفظ خونها مى‏شود و این که مردم پر جرأت بر خون ناحق نکنند و اگر آن نمى‏بود خون بسیار بناحق ریخته مى‏شد، و مراد به «فرض کردن آن» قرار دادن آنست، یا فرض کردن آن نزد مطالبه ولىّ خون.

و اقامة الحدود اعظاما للمحارم. و فرض کرده بر پاى داشتن حدّها را از براى بزرگ گردانیدن حرامها یعنى حدّها که فرض شده از براى بعضى حرامها مثل زنا و لواطه و مانند آنها از براى اینست که مردم بدانند که آنها گناهان بزرگ است و سبب زیادتى اجتناب از آنها گردد.

و ترک شرب الخمر تحصینا للعقل.

و فرض کرده ترک آشامیدن شراب را از براى محکم نگاهداشتن عقل، یعنى حرمت شرب خمر و فرض نمودن ترک آن از براى اینست که عقل را باید محکم نگاهداشت و چیزى نخورد که باعث زوال آن شود چه زوال آن سبب غفلت از یاد خدا مى‏گردد که بدترین بدیهاست و باعث بى‏باکى از إقدام بر هر حرامى مى‏شود.

و مجانبة السّرقة ایجابا للعفّة. و فرض کرده اجتناب نمودن از دزدى را از براى واجب ساختن عفت.

پوشیده نیست که «عفت» بمعنى باز ایستادن از حرام است و گاهى نیز مستعمل مى‏شود در باز ایستادن از طلب و سؤال از مردم، و گاهى نیز مستعمل مى‏شود در باز ایستادن از خصوص زنا و لواط و نگاه کردن بزنان نامحرم و پسران و آنچه از این قبیل باشد از محرّمات، و بنا بر اوّل ظاهر کلام اینست که فرض اجتناب از دزدى از براى واجب ساختن باز ایستادن از حرام است که آن دزدى باشد و مخفى نیست که این مناسب سیاق این کلام معجز نظام نیست زیرا که سیاق آن از براى بیان مصلحتى است از براى فرض کردن هر چیزى و بنا بر این باید که بیان مفسده از براى دزدى بشود تا مصلحت فرض کردن ترک آن ظاهر شود چنانکه در نظائر آن از ترک شراب و زنا و لواطه فرموده‏اند نه مجرّد این که ترک دزدى فرض شده از براى حرمت دزدى، زیرا که از آن مصلحت خاصّ آن ظاهر نمى‏شود و مراد بیان آنست و اگر نه ظاهرست که ترک هر حرامى فرض شده از براى باز ایستادن از آن حرام.

و ممکن است که مراد این باشد که اجتناب از دزدى فرض شده از براى این که حق تعالى باز ایستادن مردم را از حرامها واجب کرده و این بى‏حرام کردن دزدى چنانکه باید جارى نشود، زیرا که اگر دزدى مباح باشد هر کس که تواند اموال دیگرى را بدزدد و او را مضطرّ سازد باتیان ببعضى حرامها مثل أکل بعضى حرامها، و اقدام بر زنا و مانند آن، باعتبار عدم استطاعت تزویج حلال، و بنا بر این «عفت» بر معنى دویم‏

نیز محمول مى‏تواند شد نهایت بنا بر آن «ایجاب» باید که بر معنى لغوى محمول شود یعنى ثابت گردانیدن یا بر أعمّ از استحباب، و حاصل کلام این شود که: چون حق تعالى عفت مردم را از سؤال و طلب که امریست بغایت مرغوب مى‏خواست فرض گردانیده اجتناب از دزدى را تا مردم بسبب آن محتاج بآن امر نکوهیده نشوند، و ممکن است که «عفت» در اینجا بمعنى سیم باشد و مراد این باشد که فرض کرده اجتناب از دزدى را جهت این که واجب ساخته عفت را، و اگر دزدى حلال مى‏بود باعث بى‏عفتى مى‏شد زیرا که رفتن بخانه‏هاى مردم دزده خصوصا در شبها که غالب افراد آنست منشأ بى عفتى بسیار مى‏شود و پوشیده نیست که از براى تحریم دزدى علل ظاهره دیگر نیز باشد. و ممکن است که باعتبار ظهور آنها و خفاى این اقتصار بر ذکر این شده باشد و ممکن است نیز که از براى اشاره بکمال اهتمام در ایجاب عفت باشد و این که وجه عمده تحریم دزدى نیز آنست و اللّه تعالى یعلم.

و ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه «عفت» را بر مقابل طمع در اموال مردم حمل کرده و گفته: و حرام شده دزدى از براى واجب ساختن عفت، زیرا که عفت خصلت شریفى است و طمع خوى پستى است، پس حرام شده دزدى تا این که عادت کنند مردم بر آن خصلت شریف و دورى کنند از آن خوى نکوهیده.

و ترک الزّنا تحصینا للانساب . و فرض کرده ترک زنا را از براى محکم کردن نسبها، یعنى از براى این که نسبها مضبوط ماند و هر کس معلوم باشد که فرزند کیست تا معلوم شود که نفقه او بر کیست، و میراث او از کیست، و وارث کیست، و سایر أحکام دیگر که بر ضبط انساب مترتّب مى‏شود، و اگر زنا مباح مى‏شد و جایز مى‏بود که هر کس بهر زنى که‏

خواهد مقاربت کند و ضبط و نسقى از براى آن مقرّر نمى‏شد نسبها مضبوط نمى‏شد و باعث اختلال نظام جهانیان مى‏شد.

و ترک اللّواط تکثیرا للنسل. و فرض کرده ترک لواط را از براى بسیار شدن نسل، چه اگر آن مباح مى‏بود شایع مى‏شد آن و کم مى‏شد نسل.

و الشّهادة استظهارا على المجاحدات. و فرض کرده گواهى را از براى قوى پشت شدن براى انکارها، یعنى گواه گرفتن را که حق تعالى فرض کرده در دیون از براى ارشاد مصلحت بندگان است که بسبب آن قوى پشت گردند که اگر مدیون انکار کند بگواه ثابت توانند کرد، نه این که آن فى نفسه واجبى باشد که ترک آن سبب عقاب گردد مانند واجبهاى دیگر.

و ترک الکذب تشریفا للصّدق. و فرض کرده ترک دروغ را از براى تشریف راستى، یعنى بلند مرتبه گردانیدن راستى یعنى از براى این که ظاهر شود بر مردم بلندى مرتبه راستى و این که آن بمرتبه‏ایست که ضدّ آن که دروغ باشد حرام و سبب عقاب باشد و ترک آن واجب و سبب ثواب است. و پوشیده نیست که این وجه چندان محصلى ندارد زیرا که سیاق کلام موافق سایر تعلیلات اینست که وجه و سرّ فرض کردن فرایض مذکوره بیان شود و آن ببیان فایده مى‏شود که بر آنها مترتّب مى‏شود یا مفسده که از ترک آنها ناشى مى‏گردد، نه بمجرّد این که غرض اظهار بلندى مرتبه آنست و این که ترک آن سبب عقاب مى‏گردد، چه ظاهرست که فرض کردن هر چیزى دلالت برین میکند و این خصوصیتى بترک کذب ندارد بلکه باید که وجه و سرّ بلند گردانیدن مرتبه آن بیان شود و از این وجه‏

آن ظاهر نمى‏شود [و شارحان کتاب مستطاب نهج البلاغه گفته‏اند که: تشریف راستى از براى اینست که بناى مصالح مردم در معاش و معاد بر آنست، و بنا بر این باید گفت که: چون فواید تشریف راستى ظاهر بود بیان نشده و اکتفا شده باین که فرض شده ترک دروغ از براى تشریف راستى. و ممکن است که مراد این باشد که فرض کردن ترک دروغ از براى محض مفاسد دروغ یا مصالح راستى نیست بلکه اصل راستى فى نفسه بلند مرتبه است هر چند مصلحتى در آن نباشد و مفسده بر دروغ در آن مترتّب نگردد چنانکه مشهور است میانه علما که حسن صدق و قبح کذب لذاته و فى نفسه است قطع نظر از مصالح آن و مفاسد این، و این که حسن و قبح هر چیز لازم نیست که از براى فایده باشد که بر آن مترتّب گردد یا مفسده که ازین ناشى شود بلکه هر حسنى باید که منتهى شود بچیزى که آن فى نفسه خوب باشد و هر قبحى بچیزى که آن فى نفسه بد باشد.

و الاسلام امانا من المخاوف. و فرض کرده اسلام را از براى أیمنى از مخاوف یعنى از مخاوف دنیوى و أخروى یعنى ترسها یا ترسیده شده‏ها، زیرا که کفر سبب استحقاق قتل و سبى و مانند آنها مى‏شود در دنیا، و مخلد بودن عذاب و عقاب در آخرت، پس فرض شده اسلام از براى ایمنى از آنها. و پوشیده نیست که این بیان فایده اسلام است بعد از وجوب آن نه بیان سرّ و علت وجوب آن مانند تعلیلات دیگر. و ممکن است که این باعتبار قصور أفهام مخاطبان باشد از فهم سرّ و علت آن، پس اکتفا شده ببیان فایده آن و اللّه تعالى یعلم.

[و در کتاب مستطاب نهج البلاغه «و السلام» بجاى «و الاسلام»

است و بنا بر این ترجمه اینست که: فرض کرده سلام را از براى ایمنى از مخاوف، و مراد یا سنت کردن سلام است بنا بر آنچه مذکور شد که «فرض» گاهى بر مستحبّ نیز اطلاق مى‏شود، یا واجب گردانیدن جواب سلام است، یا واجب گردانیدن سلام بر اهل خانه هر گاه داخل خانه شوند، و بر هر تقدیر آن از براى ایمنى از مخاوف است، باعتبار این که از آن صلح و صفا و دوستى ظاهر مى‏شود و احتمال دشمنى و قصد إضرار زایل مى‏گردد] و الامامة نظاما للأمّة. و فرض کرده امامت را از براى انتظام أحوال أمّت، چه ظاهرست که انتظام احوال هیچ گروهى بى‏فرمانفرمائى نشود و هر چند آن فرمانفرما جائر باشد وجود او بهترست از این که فرمانفرمائى نباشد، زیرا که هر گاه فرمانفرمائى نداشته باشند هر یک آنچه توانند از ظلم و جور بعمل آورند، و همچنین مردم خارج بطمع تاخت و تاراج و قتل و سبى ایشان افتند، و ظلم فرمانفرما هر چه باشد برابرى با آنها نکند، و هر گاه امامى باشد که از جانب حق تعالى منصوب شود و عادل و معصوم باشد پس انتظام أحوال دنیوى ایشان بر وجه أبلغ بشود و هر گاه عارف بهمه معارف دینیه و احکام شرعیه باشد و امر بمعروف و نهى از منکر کند اطاعت او سبب انتظام أحوال أخروى ایشان نیز گردد پس بجهت این حق تعالى فرض کرده بر خود نصب امامى بر اوصاف مذکوره در هر زمان که اگر اطاعت او کنند أحوال دنیوى و أخروى ایشان نیز منتظم گردد و اگر نکنند آنچه بر حق تعالى باشد از لطف بعمل آمده باشد و تقصیر از ایشان باشد

تا ایشان را حجتى بر او تعالى شأنه نباشد و حجت حق تعالى بر ایشان تمام باشد و در بعضى نسخه‏ها «الامانة» بنون بجاى «الامامة» بمیم واقع شده و بنا بر این ترجمه اینست که: «فرض کرده امانت را که مقابل خیانت باشد از براى انتظام أحوال أمت» و این نیز صحیح است نهایت نسخه اوّل ظاهر ترست و مناسبترست بسابق و لاحق آن.

و الطّاعة تعظیما للامامة. و فرض کرده طاعت را از براى تعظیم امامت یعنى فرض کرده طاعت و فرمانبردارى امام را در آنچه فرماید از براى تعظیم مرتبه امامت و اظهار بزرگى آن.

و این اشاره است بآیه کریمه: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللَّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ» یعنى اى آنان که ایمان آورده‏اید اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول را و صاحبان امر را» و مراد با ایشان أئمه طاهرین است صلوات اللّه و سلامه علیهم که حق تعالى ایشان را صاحب أمر و فرمان کرده پس فرض کرده اطاعت ایشان را مانند اطاعت رسول خود صلّى اللّه علیه و آله.

حرف قاف


حرف قاف بلفظ «قد»

از آنچه وارد شده از سخنان حکمت آمیز حضرت أمیر المؤمنین علىّ بن أبى طالب علیه السّلام در حرف قاف بلفظ «قد» که گاهى از براى تقلیل است، و گاهى از براى تکثیر، و گاهى از براى تحقیق.

فرموده است آن حضرت علیه السّلام:

٦٦٠٩ قد یزلّ الحکیم. گاهى مى‏لغزد حکیم، مراد به «حکیم» چنانکه مکرّر مذکور شد صاحب علم راست و کردار درست است و مراد اینست که حکیم نیز گاهى مى‏لغزد و خطا میکند پس چنین نیست که هر چه قول حکیمى یا فعل او باشد بمجرّد این حکم بصحت آن توان کرد بلکه باید که دلیلى بر صحت آن باشد مگر کسى که معصوم باشد و خطا بر او نرود که قول و فعل او حجت است بحکم دلیل دالّ بر عصمت او.

٦٦١٠ قد یزهق الحلیم. گاهى هلاک مى‏شود حلیم، مراد به «حلیم» در اینجا عاقل است و این هم مضمون فقره سابق است و این که عاقل هم گاهى لغزشى میکند که باعث هلاکت او شود پس بمجرّد این که کسى عاقل باشد بر قول و فعل او اعتماد نتوان کرد.

٦٦١١ قد یکبو الجواد. گاهى مى‏افتد بر رو «جواد» یعنى اسب نیکو، و این هم مضمون دو فقره سابق امت و این که چنانکه اسب نیکو گاهى بر رو مى‏افتد دانا و عاقل نیز گاهى مى‏لغزد.

٦٦١٢ قد یدرک المراد. گاهى دریافته مى‏شود مراد، غرض اینست که أمور دنیوى را ضابطه نباشد گاهى آدمى در دنیا بمراد مى‏رسد و گاهى نمى‏رسد. و ممکن است که غرض تسلى‏

کسى باشد که مراد او بر نیامده باشد باین که نومید نباید شدگاه هست که دریافته مى‏شود مراد بى این که وسیله و سبب ظاهرى باشد از براى آن. و ممکن است که مراد به «مراد» کسى باشد که کسى اراده او کرده باشد برسانیدن ضررى باو، و مراد این باشد که: چنین کسى گاه هست که دریافته مى‏شود و آن مرید هر چند ضعیف باشد در مى‏یابد او را و دست مى‏یابد بر او، پس آدمى تا تواند باید که چنین سلوک کند که کسى اراده او برین نحو نکند.

٦٦١٣ قد تتجهّم المطالب. گاهى رو میکند مطلبها بر وى ناخوش درهم کشیده، ممکن است که مراد این باشد که گاهى مطلبها رو باین کس میکنند جبرا و قهرا که گویا کسى جبر میکند آنها را بر حصول و بر آمدن بمنزله کسى که کارى را جبرا بکند و عبوس کند در آن و ظاهر شود کراهت او از روى او، و ممکن است که مراد این باشد که گاهى رو میکنند بر وى ناخوش عبوس کرده یعنى ابا و امتناع میکنند از حصول و بر آمدن.

٦٦١٤ قد یخیب الطّالب. گاهى نومید مى‏شود طلب کننده، این بنا بر معنى اوّل در فقره سابق مقابل آنست و مراد اینست که در مطالب دنیوى ضابطه نیست گاهى جبرا و قهرا رو میکنند باین کس، و گاهى نومید مى‏شود طلب کننده و طلب و سعى هیچ سودى نمى‏دهد و بنا بر معنى دوّم این هم همان مضمون است.

٦٦١٥ قد تفاجى‏ء البلیّة. گاهى ناگاه مى‏رسد بلا.

٦٦١٦ قد تذلّ الرّزیّة. گاهى خوار مى‏گرداند مصیبت. مراد ازین دو فقره بیان حال دنیاست و این که‏

در آن گاهى بلا ناگاه مى‏رسد و گاهى مصیبتى مى‏رسد خوار کننده، پس آدمى در آن باید اینها را بر خود قرار دهد و ورود چنین چیزى را غریب نداند و پر قلق و اضطراب نکند.

٦٦١٧ قد تغرّ الامنیّة. گاه هست یا بسیارست که فریب مى‏دهد آرزو، مراد اینست که پر در پى آرزو نمى‏باید رفت گاه هست یا بسیارست که فریب مى‏دهد و هر چند سعى کنند از براى آن حاصل نشود و تعب و زحمتى از براى این کس بماند.

٦٦١٨ قد تعاجل المنیّة. گاهى شتاب میکند مرگ، غرض ازین نیز اینست که پر حریص بر آرزوها و سعى از براى آنها نباید بود گاه هست که مرگ شتاب میکند و پیش از بر آمدن آنها مى‏رسد و زحمت و تعبى باین کس مى‏ماند سعى از براى توشه آخرت باید کرد که هر که متوجّه آن نشود البته فیروزى یابد بآن.

٦٦١٩ قد تزرى الدّنیّة. گاهى عیبناک مى‏گرداند خصلت نکوهیده. مراد اینست که اهتمام باید داشت در رفع هر خصلت نکوهیده از خود، چه گاه هست که یک خصلت نکوهیده عیبناک و خفیف و خوار مى‏گرداند هر چند با فضایل بسیار باشد، و ممکن است که «قد» در اینجا از براى تکثیر یا تحقیق باشد و ترجمه این باشد که: بسیارست که عیبناک مى‏گرداند خصلت نکوهیده، یا بتحقیق که عیبناک مى‏گرداند آن.

ترجمه‏غرر الحکم‏ و درر الکلم

٦٦٢٠ قد یبعد القریب. گاه هست یا بسیارست که دور مى‏شود نزدیک، یعنى امرى که نزدیک باشد وقوع آن و مراد اینست که: در دنیا گاه هست یا بسیارست که چنین شود، پس آدمى هر گاه امرى نزدیک باشد باو، اگر مرغوب باشد از براى خود قرار ندهد وقوع آنرا،

گاه باشد که دور گردد، و اگر نشود چندان غمگین نگردد چنین بسیار مى‏شود و اختصاصى باو ندارد، و اگر مکروه باشد پر اندوهگین نشود و امید آن داشته باشد که دور گردد.

٦٦٢١ قد یلین الصّلیب. گاه هست یا بسیارست که نرم مى‏شود سخت یعنى نرم مى‏شود کسى که سخت باشد یا آسان مى‏شود کارى که سخت باشد و بر هر تقدیر مراد امیدوار گردانیدن مردم است باین که در سختیها مأیوس نباید بود گاه هست یا بسیارست که سخت نرم مى‏شود.

٦٦٢٢ قد یستفید الظّنّة النّاصح. گاه هست یا بسیارست که سود مى‏برد بدگمانى را نصیحت کننده، یعنى گاه هست یا بسیارست که کسى با کسى صاف است و نصیحتى میکند او را و او باعتبار این که سخنان او ملایم خواهش او نیست متهم مى‏دارد او را و گمان میکند که او را غرضى در آن نصیحت باشد و با او صاف نیست، پس نصیحت او سودى که میکند تهمتى است که کسب میکند از براى او.

٦٦٢٣ قد یغشّ المستنصح. گاه هست یا بسیارست که غشّ و ناصافى میکند طلب نصیحت کرده شده یعنى کسى که آدمى طلب نصیحت از او میکند یا ناصح شمرده شده یعنى کسى که آدمى او را ناصح مى‏شمارد و میداند و بر هر تقدیر «مستنصح» بفتح صادست و یغشّ بصیغه معلوم است. و ممکن است که «یغشّ» بصیغه مجهول باشد و «مستنصح» بکسر صاد و ترجمه این باشد که: گاه هست یا بسیارست که غشّ کرده مى‏شود طلب نصیحت کننده یا ناصح شمارنده.

٦٦٢٤ قد ینصح غیر النّاصح.

گاه هست که نصیحت میکند غیر صاف، غرض ازین دو فقره اینست که در هر نصیحتى خوب تأمّل باید کرد و دید که صلاح در آنست یا نیست و بمجرّد این که کسى را دوست خود دانید و طلب نصیحت ازو کنید یا او را ناصح دانید اعتماد بر نصیحت او مکنید، گاه هست که از براى غرضى غشّ و ناصافى میکند و بمجرّد این که کسى را با خود صاف ندانید نصیحت او را ردّ مکنید گاه هست که در آن نصیحت از براى غرضى خالص است.

٦٦٢٥ قد یستقیم المعوج. گاهى راست مى‏شود کج شده، یعنى گاه هست که تدبیر یا کارى که کج شده باشد و غلط شده باشد راست مى‏شود و خیر و صلاح در آن اتّفاق مى‏افتد.

٦٦٢٦ قد یستظهر المحتجّ. بتحقیق که قوى پشت مى‏گردد صاحب حجت و برهان یعنى کسى که او را بر أمرى حجت و برهانى باشد قوى پشت مى‏گردد در آن و ایمن مى‏گردد از فساد آن.

و ممکن است که مراد به «محتجّ» [محتجّ علیه‏] باشد یعنى غلبه کرده شده بر او و معنى این باشد که گاه هست یا بسیارست که قوى پشت مى‏گردد غلبه کرده شده بر او یعنى این که مغلوب بر گردد و غالب شود و این معنى أنسب است بفقره سابق.

٦٦٢٧ قد اصاب المسترشد. بتحقیق که درست کرده طلب راه راست نماینده یعنى کسى که مشورت کند با مردم در کارها و طلب راه راست نماید از ایشان در آنها.

٦٦٢٨ قد اخطأ المستبدّ. بتحقیق که خطا کرده منفرد یعنى کسى که منفرد و مستقلّ برأى خود باشد و مشورت نکند با مردم در کارها، یا مباحثه نکند با علما در مسائل دقیقه.

٦٦٢٩ قد سعد من جدّ. بتحقیق که نیکبخت گشته کسى که جدّ و جهد کرده، یعنى در طلب نیکبختى.

٦٦٣٠ قد نجا من وحد . بتحقیق که رستگارى یافته کسى که تنها ماند یعنى از ابناى دنیا و مردم بد.

و این بنا بر اینست که «وحد» بحاء بى‏نقطه مکسور یا مضموم باشد بى‏تشدید، و در بعضى نسخه‏ها با تشدیدست و بنا بر این بفتح حاء باشد و ترجمه این باشد که: رستگارى یافته کسى که تنها گردانیده یعنى خود را از آنان که مذکور شد، و ممکن است که بمعنى «توّحد» باشد و ترجمه همان باشد که اوّل شد، و ممکن است که مراد توحید حق تعالى باشد و قائل شدن بیگانگى او و ترجمه این باشد که: رستگار شد هر که قائل شد بتوحید حق تعالى شأنه. و در بعضى نسخه‏ها «وجد» بجیم است و بنا بر این ممکن است که بفتح جیم باشد و ترجمه این باشد که رستگار شد کسى که بى‏نیاز شد یعنى بى‏نیاز شد از مردم و قطع طمع کرد از ایشان، و ممکن است که بکسر جیم باشد و معنى این باشد که: رستگار شد کسى که اندوهناک شد یعنى از براى آخرت خود.

٦٦٣١ قد یصاب المستظهر. گاهى رسیده مى‏شود قوى پشت کننده، یعنى زیان و خسران باو مى‏رسد، و مراد اینست که چنین نیست که کسى که احتیاط کند در کارها و پشت خود را قوى کند هرگز زیان و خسران باو نرسد گاه هست که با وجود آن نیز درست نمى‏شود و زیان و خسران میکند احتیاط و قوى پشت گردیدن از براى اینست که غالب در آن سلامتى باشد، و ممکن است که مراد این باشد که گاه هست یا بسیارست که رسیده مى‏شود قوى پشت یعنى این که مى‏رسد زیان و خسران بکسى که او باعتقاد خود قوى پشت باشد

باعتبار کثرت أعوان و أنصار و مانند آنها.

٦٦٣٢ قد یسلم المغرّر. گاه سالم مى‏ماند فریب خورده شده، یعنى گاه هست که کسى را فریب مى‏دهند و بر کارى مى‏دارند و آخر آن از براى او درست مى‏نشیند و مصلحت او در آن باشد.

٦٦٣٣ قد تعمّ الامور. گاه عامّ میباشد چیزها، یعنى أمورى که واقع مى‏شود گاه هست که عامّ است و شامل أکثر مردم باشد مثل تنگیها و سختیها یا وسعتها و فراخیها که در بعضى سالها عامّ باشد و در اکثر بلاد باشد، و همچنین فتنه‏ها و آشوبها که در بعضى أعصار عامّ باشد و أمنیت و آرمیدگى در بعضى، و این بنا بر اینست که «تعمّ» بعین بى نقطه باشد، و در بعضى نسخه‏ها بغین نقطه‏دارست و بنا بر این ممکن است که «تغمّ» بصیغه معلوم از باب افعال باشد و ترجمه این باشد که گاهى بغم مى‏اندازد کارها یعنى چنین مى‏شود که هر چه این کس میکند باعث اندوه و غم او مى‏شود، و ممکن است که «تغمّ» بصیغه مجهول مجرّد باشد و معنى این باشد که: گاهى پوشیده مى‏شود کارها یعنى چنین مى‏شود که کار درست پوشیده مى‏شود و نمى‏توان دانست که چه باید کرد.

٦٦٣٤ قد یتنغّص السّرور. گاه هست یا بسیارست که تیره و مکدّر مى‏شود شادمانى، یعنى آمیخته مى‏گردد بغم و اندوه یا مبدّل مى‏شود بآن.

٦٦٣٥ قد تکذب الآمال. گاه هست یا بسیارست که دروغ مى‏گوید امیدها، یعنى بعمل نمى‏آید پس فریب آنها نباید خورد.

٦٦٣٦ قد تخدع الرّجال.

گاه هست یا بسیارست که فریب خورده میشوند مردان، یعنى فریب خوردن از هیچ کس بعید نیست گاه هست یا بسیارست که مردان عاقل کامل نیز فریب مى‏خورند پس آدمى هر چند عاقل و کامل باشد باید کمال حزم و دور اندیشى کند در نگاهداشتن خود از آن، و اگر کسى در مقام اعتذار از کار بدى که کرده باشد دعوى آن کند استنکاف نباید کرد از آن، ممکن است که راست گوید و باید معذور داشت او را.

٦٦٣٧ قد یعطب المتحذّر. گاه هست یا بسیار باشد که هلاک شود بسیار حذر کننده، یعنى چنین نیست که حذر بسیار البته حفظ و نگاهدارى این کس کند گاه هست یا بسیارست که با وجود آن بهلاکت مى‏افتد پس اعتماد تمام باید بر حفظ و نگهدارى حق تعالى باشد، و ممکن است که مراد این باشد که گاه هست یا بسیارست که حذر زیاد زیان میکند و در هلاکت مى‏اندازد پس باید که در آن نیز میانه روى کرد مانند أکثر أمور.

٦٦٣٨ قد یذلّ المتجبّر. گاه هست یا بسیارست یا بتحقیق که خوار مى‏شود تکبر کننده، یعنى در دنیا، و اگر برخوارى أخروى حمل شود مراد به «قد» معنى سیم خواهد بود.

٦٦٣٩ قد یرزق المحروم. گاه هست یا بسیارست که روزى داده مى‏شود محروم، مراد به «محروم» کسیست که روزى بر او تنگ شده باشد و در معامله که کند سودى نکند و مراد اینست که چنین کسى مأیوس نشود گاه هست یا بسیارست که یک بار توسعه در أحوال او بهم مى‏رسد و فراخ مى‏شود روزى او.

٦٦٤٠ قد ینصر المظلوم.

گاه هست یا بسیارست که یارى کرده مى‏شود ستم کرده شده، یعنى در دنیا، و ممکن است که مراد در آخرت باشد و «قد» از براى تحقیق باشد.

٦٦٤١ قد یغلب المغلوب. گاه هست یا بسیارست که غالب مى‏شود مغلوب.

٦٦٤٢ قد یدرک المطلوب. گاه هست یا بسیارست که دریافته مى‏شود مطلوب، این همان مضمون «قد یدرک المراد» است که در فقره چهارم این فصل بود و شرح شد.

٦٦٤٣ قد یدوم الضّر. گاه هست یا بسیارست که پاینده مى‏ماند بدى حال و تنگى آن، مراد از جمله این فقرات بیان اینست که أحوال دنیا ضابطه ندارد گاه هست که حالى آخر بر عکس مى‏شود چنانکه در فقره‏هاى سابق مذکور شد و گاه هست که پاینده مى‏ماند.

٦٦٤٤ قد یضام الحرّ. گاه هست یا بسیارست که ستم دیده مى‏شود مرد آزاده، مراد مذمّت دنیاست و این که در آن مرد آزاده نیز که قطع علایق دنیا کرده گاه هست یا بسیارست که ستم بر او مى‏شود.

٦٦٤٥ قد یعزّ الصّبر.

گاه هست یا بسیارست که نایاب مى‏شود صبر یعنى گاه هست یا بسیارست که بعضى مردم را تاب و طاقت صبر نمى‏ماند پس اگر ناشکیبائى کنند باید معذور داشت.

٦٦٤٦ قد یزلّ الرّأى الفذّ. گاه هست یا بسیارست که مى‏لغزد رأى تنها، مراد تحریص بر مشورت کردن است در کارها.

٦٦٤٧ قد یضلّ العقل الفذّ. گاه هست یا بسیارست که گمراه مى‏شود عقل تنها، مراد از این نیز تحریص بر مشورت کردنست در کارها، و همچنین تحریص علما بر مباحثه با یکدیگر در مسائل دقیقه و اعتماد نکردن در آنها بر فکر خود بتنهائى که مبادا غلطى کرده باشند و بسبب آن گمراه شوند.

٦٦٤٨ قد تصاب الفرصة. گاه هست که رسیده مى‏شود فرصت، یعنى در کارها مأیوس نباشد شد گاه هست که رسیده مى‏شود فرصت آن.

٦٦٤٩ قد تنقلب النّزهة غصّة. گاه هست یا بسیارست که بر مى‏گردد «نزهت» یعنى سیرو گشت بغصه و اندوه.

مراد از این نیز بى‏اعتبارى أحوال دنیاست و این که بشادمانى آن مغرور نباید شد گاه هست یا بسیارست که بر مى‏گردد بغصه و اندوه و بدل مى‏شود بآن، و بعضى از اهل لغت انکار کرده‏اند آمدن نزهت را باین معنى و گفته‏اند که «نزهت» بمعنى دور شدن است نهایت استعمال آن باین معنى شایع است و چندان اعتمادى بر آن انکار نیست، و ممکن است نیز که باعتبار این باشد که در سیر و گشت دورى کردنست از غم و اندوه.

٦٦٥٠ قد ینبو الحسام. گاه هست که کند مى‏شود شمشیر، این مثلى است که مى‏زنند در مقامى که عالمى‏

ممتاز یا عاقلى چنان چیزى را درست نفهمیده باشد و غلط کرده باشد در آن.

٦٦٥١ قد تصدق الاحلام. گاه هست یا بسیارست که راست مى‏گوید خوابها، غرض بیان اینست که خوابها راحت میباشد چنانکه در أحادیث دیگر نیز وارد شده.

٦٦٥٢ قد یضرّ الکلام. گاه هست یا بسیارست که زیان مى‏رساند سخن گفتن، پس سخن کم باید گفت و بى تأمّل نباید گفت.

٦٦٥٣ قد ینجع الملام. گاه هست یا بسیارست که سود مى‏دهد سرزنش، یعنى مجرّد آن باعث این مى‏شود که آدمى ترک کند بدى را که سرزنش کرده شود بر آن، پس در نهى از منکر تجاوز از آن نباید کرد مگر این که ظاهر شود که آن سود ندهد.

٦٦٥٤ قد یتزیّى بالحلم غیر الحلیم. گاه هست یا بسیارست که هیئت خود مى‏سازد بردبارى را غیر بردبار. یعنى خود را چنین مى‏نماید که بردبارست و چنین نیست هر گاه وقت آن شد بردبارى نکند و این مذموم است، یا این که بالطبع بردبار نیست امّا بزور خود را بر آن مى‏دارد و بردبارى میکند و این ممدوح است بلکه أجر آن زیاده از کسیست که بالطبع بردبار باشد.

٦٦٥٥ قد یقول الحکمة غیر الحکیم. گاه هست یا بسیارست که مى‏گوید حکمت را غیر حکیم. مراد به «حکمت» چنانکه مکرّر مذکور شد سخنى است که متضمن علم راستى باشد و مراد اینست که چنین سخنى را گاه هست که غیر حکیم مى‏گوید، پس باید که فرا گرفت آنرا و بسخن نظر کرد نه بگوینده.

٦٦٥٦ قد تغرب الآراء. گاه هست یا بسیارست که دور مى‏افتند رأیها، ممکن است که «تغرب» بغین با نقطه و راى بى نقطه باشد، و ممکن است که بعکس باشد، و بر هر تقدیر ترجمه یکیست، یعنى رأیها که در باب مطلبى مى‏بینند همه دور مى‏افتند از صواب، و ممکن است که جمعیت باعتبار تعدّد وقایع باشد و مراد این باشد که: گاه هست یا بسیارست که دور مى‏افتد رأى کسى در واقعه و غرض این باشد که این معنى گاهى بسیار مى‏شود پس اگر در کسى واقع شود هر چند عاقل و زیرک باشد پر ملامت او نباید کرد و اگر از براى کسى دیده باشد او را بآن اعتبار متهم نتوان داشت و بنا بر اوّل نیز ممکن است که غرض همین باشد هر گاه آن از جمعى واقع شود، یا غرض مجرّد اخبار از وقوع آن باشد با وجود غرابت آن یا این که هر چند رأیها متفق شود در امرى بآن خاطر جمع نباید کرد و کمال توسّل بحق تعالى باید داشت.

٦٦٥٧ قد یخدع الاعداء. گاه هست یا بسیارست که فریب مى‏دهند دشمنان یعنى فریب مى‏دهند و خود را دوست مى‏نمایند پس اعتماد بر هر که اظهار دوستى کند نباید کرد باید آزمایش و تفحص و تفتیش کرد و در بعضى نسخه‏ها «الاغراء» بجاى «الاعداء» است و بنا بر این ترجمه این است که فریب مى‏دهد بر انگیختن. و مراد اینست که گاه هست یا بسیارست که مصلحت در کارى نیست و آدمى اگر کسى او را تحریص بر آن نکند مى‏یابد آنرا و نمى‏کند و همین که کسى تحریص کرد او را و بر انگیخت بر آن، فریب مى‏خورد و غافل مى‏شود از مفسده آن و میکند آنرا، پس آدمى هر گاه تحریص کنند او را بر کارى باید که نیک تأمّل کند در عاقبت آن که مبادا مفسده داشته باشد و بآن تحریص فریب خورد و غافل شود از آن، و این نسخه ظاهرترست.

٦٦٥٨ قد ینال النّجح.

گاهى رسیده مى‏شود فیروزى، ممکن است که مراد این باشد که در شدّتها و سختیها از هیچ مطلبى مأیوس نباید بود هر چند سبب ظاهرى از براى گشایش یا از براى فیروزى بآن مطلب نباشد گاه هست یا بسیارست که رسیده مى‏شود فیروزى از راهى که اصلا گمان آن نباشد.

٦٦٥٩ قد یعیى اندمال الجرح. گاه هست یا بسیارست که عاجز مى‏سازد بهم آمدن زخم، یعنى زیان و ضررى میکند که عاجز مى‏سازد آدمى را از چاره آن، و ممکن است که غرض از آن این باشد که چنین نیست که فیروزى یافتن بهر مطلبى صلاح حال باشد گاه باشد که آن سبب زیان و خسرانى باشد مانند بهم آمدن زخمى که ضرر کند، و ممکن است که این با فقره سابق یک کلام باشد و مراد این باشد که: گاه باشد یا بسیار باشد که رسیده شود فیروزى، نهایت گاه باشد یا بسیار باشد که رسیدن بآن صلاح نباشد مانند بهم آمدن زخمى که ضرر کند، و ممکن است که مراد به «عاجز ساختن بهم آمدن زخم» این باشد که آدمى هر چند تدبیر کند آن بهم نیاید و عاجز شود از چاره آن، و بنا بر این نیز ممکن است که این فقره با سابق یک کلام باشد و غرض بیان این باشد که: امور دنیوى ضابطه ندارد گاه باشد که رسیده شود فیروزى بمطلب، و گاه باشد که هر چند آدمى تدبیر و چاره کند فیروزى میسر نشود.

٦٦٦٠ قد اضاء الصّبح لذى عینین. بتحقیق که روشن شده صبح از براى صاحب دو چشم، این کلامیست که مى‏گویند در مقامى که سخنى گفته باشند و دعوى ظهور و وضوح آن کنند و مراد اینست که آن ظاهر و باهرست مانند صبح که روشن باشد از براى صاحب دو چشم. و ممکن است که مراد آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه روشنى راه حق باشد از براى هر که او را بصیرتى باشد مانند روشن شدن صبح از براى صاحب دو چشم.

٦٦٦١ قد یتفاصل المتفاصلان و یشت جمع الالیفین. گاه هست یا بسیارست که جدا میشوند از یکدیگر دو بهم پیوسته، و پراکنده مى‏شود جمعیت دو بیکدیگر خو گرفته. مراد مذمّت دنیاست باین که در آن گاه هست یا بسیارست که جدا میشوند از یکدیگر دو مصاحب که همیشه پیوسته باشند با هم، و پراکنده مى‏شود جمعیت دو کس که الفت گرفته باشند با هم بمرگ یا ضرورت دیگر، یا مذمّت اهل دنیاست باین که گاه هست یا بسیارست که دو کس پیوسته بیکدیگر و الفت و خو گرفته با هم از یکدیگر جدا میشوند و پراکنده مى‏شود جمعیت ایشان از براى اندک چیزى، و اوّل ظاهرترست.

٦٦٦٢ قد خاطر من استغنى برایه. بتحقیق که مشرف ساخته بر هلاکت خود را کسى که بى‏نیاز شده برأى خود، یعنى مستقلّ برأى خود باشد و مشورت نکند در کارها با عقلا، یا مباحثه نکند در مسائل دقیقه با علما.

٦٦٦٣ قد جهل من استنصح اعداءه. بتحقیق که نادانست کسى که طلب نصیحت کند از دشمنان خود، یعنى طلب کند از ایشان که تدبیر کار او کنند و خالص و صاف باشند در آن و غشّ نکنند، یا ناصح شمارد دشمنان خود را، یعنى تدبیرى که از براى او کنند ایشان را صاف داند در آن و عمل کند بتدبیر ایشان.

٦٦٦٤ قد اعتبر من ارتدع.

بتحقیق که عبرت گرفته کسى که باز ایستاده یعنى عبرت گرفتن کسى از دنیا یا از هر بدى اینست که باز ایستد از آن نه مجرّد این که بیابد بدى آنرا و تصدیق کند ببدى عاقبت آن، و با وجود آن باز نایستد از آن. و ممکن است که غرض مدح کسى باشد که باز ایستاده از دنیا یا از بدیها باین که او از اهل اعتبارست و همان عبرت- گرفتنى است.

٦٦٦٥ قد عزّ من قنع. بتحقیق که عزیز و گرامى شد هر که قناعت کرد یعنى قناعت کرد به آن چه میسر باشد آنرا، یا بقدر کفاف و طلب زیاد بر آن نکرد.

٦٦٦٦ قد یکتفى من البلاغة بالایجاز. گاهى اکتفا کرده مى‏شود از بلاغت بایجاز، یعنى از بلاغت همین بکار برده مى‏شود که اختصار کرده شود در کلام و طول داده نشود در جائى که مقام اختصار باشد، یا این که از راه بلاغت اکتفا کرده مى‏شود باختصار و طول ندادن هر گاه مقامى باشد که اختصار در آن مطلوب باشد و قبل ازین تفسیر «بلاغت» بر وجه اختصار شد پس طول کلام باعاده آن نمى‏دهد.

٦٦٦٧ قد یهنأ العطاء للانجاز. گاهى گوارا مى‏شود دهش از براى انجاز. مراد به «انجاز» اینست که در حال داده شود و وعده نشود یا بر سر وعده داده شود و پس نیفتد از آن و مراد اینست که گاه هست که عطاى سهلى گوارا مى‏شود بمجرّد همین که بالفعل داده مى‏شود و بوعده نمى‏افتد، یا بر سر وعده داده مى‏شود و پس نمى‏افتد از آن، و گاه باشد که أضعاف آن گوارا نباشد هر گاه وعده شود یا از وعده پس افتد.

٦٦٦٨ قد نصح من وعظ.

بتحقیق که نصیحت کرده کسى که پند گفته، یعنى همین که کسى پند گوید شرط نصیحت بجاى آورد هر چند پند شنو قبول آن نکند، قبول نکردن تقصیر اوست.

٦٦٦٩ قد تیقّظ من اتّعظ. بتحقیق که بیدار شده کسى که پند پذیرفته، یعنى پند پذیرفتن سبب آگاهى مى‏شود.

٦٦٧٠ قد افلح التّقىّ الصّموت. بتحقیق که رستگار شده پرهیزگار بسیار خاموش.

٦٦٧١ قد یعذر المتحیّر المبهوت. گاهى معذور داشته مى‏شود حیران مبهوت. مراد به «مبهوت» نیز حیران است و تأکیدست و مراد اینست که: گاه هست که آدمى را حیرتى رو مى‏دهد که در آن حیرانى خلاف آدابى یا تقصیرى که بکند معذور داشته مى‏شود در آن، چنانکه اکثر مردم را مى‏شود در وقت سخن گفتن با پادشاهان یا داخل شدن در مجلس ایشان از براى کسى که مکرّر نرفته باشد، و ممکن است که مراد این باشد که در اصل آن حیرانى معذورست و ملامت کرده نمى‏شود بر آن.

٦٦٧٢ قد ضلّ من انخدع لدواعى الهوى. بتحقیق که گمراه شده کسى که فریب خورده از براى خواننده‏هاى هوى، یعنى از براى آنچه هوا و هوس مى‏خواند او را بآن و مى‏دارد بر طلب آن.

٦٦٧٣ قد اعتبر بالباقى من اعتبر بالماضى. بتحقیق که عبرت گرفته بباقى کسى که عبرت گرفته بگذشته، یعنى کسى که عبرت گرفته باشد به آن چه گذشته و از آن استنباط کرده باشد آنچه را استنباط توان کرد از آنها، معلوم مى‏شود که او را دیده بصیرتى باشد پس عبرت بگیرد نیز در آینده‏

به آن چه عبرت توان گرفت و حال او همیشه بخیر و صلاح باشد و از براى اشاره بیقین تحقق عبرت گرفتن او در آینده تعبیر شده از آن بلفظ ماضى پس فرموده‏اند «بتحقق که عبرت گرفته» و مراد اینست که عبرت خواهد گرفت. و ممکن است که غرض ازین مفهوم کلام باشد و این که از آینده کسى عبرت بگیرد که از گذشته‏ها عبرت گرفته باشد و کسى که از آنها عبرت نگرفته باشد او را دیده اعتبارى نباشد و از آینده‏ها نیز عبرت نخواهد گرفت و حال او همیشه فاسد و تباه باشد.

٦٦٧٤ قد وضحت محجّة الحقّ لطلّابها. بتحقیق که واضح است شاهراه حقّ از براى طلب کنندگان آن، یعنى اگر کسى طلب راه حق کند واضح است آن از براى او و ظاهر مى‏شود از براى او بر وجهى که او را اشتباهى نماند در آن، و کسى که راه حق را نیابد البته خواهان و جویاى او نبوده.

٦٦٧٥ قد اسفرت السّاعة عن وجهها، و ظهرت العلامة لمتوسّمها. بتحقیق که گشوده است قیامت از روى خود، و آشکار شده است علامت آن از براى کسى که بفراست دریابد آنرا. مراد اینست که قیامت نقاب از روى خود گشوده و نمایان شده و علامت آن آشکار شده از براى کسى که تواند بفراست دریافت آنرا و غرض إخبارست بنزدیک شدن آن و ظاهر شدن آثار آن بر کسى که بفراست تواند دریافت آنها را مثل آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه. و ممکن است که مراد این باشد که اصل قیامت و این که باید که روزى باشد از براى جزاى أعمال گشوده نقاب خفا از روى خود و «ظاهر شده علامت آن» یعنى شاهد و دلیل عقلى بر آن از براى کسى که بفراست دریابد آنرا چنانکه حکما و متکلمین بدلیل عقلى اثبات معاد کرده‏اند.

٦٦٧٦ قد انجابت السّرائر لاهل البصائر. بتحقیق که گشوده شده است پوشیده‏ها از براى اهل بینائیها، یعنى اهل بصیرت‏

أسرار بسیار از علوم و معارف بر ایشان گشوده مى‏شود، و ممکن است که مراد اظهار اطلاع آن حضرت خود باشد بر اسرارى که دیگران را راهى به آنها نباشد مگر سایر اولیا صلوات اللّه و سلامه علیهم أجمعین.

٦٦٧٧ قد احاط علم اللّه سبحانه بالبواطن، و احصى الظّواهر. بتحقیق که فرو گرفته علم خداى سبحانه باطنها را و ضبط کرده ظاهرها را، یعنى ظاهر هر چیز را فرا گرفته و باطن آن را نیز فرو گرفته، و همه عیانست از براى آن.

٦٦٧٨ قد یکون الیأس ادراکا اذا کان الطّمع هلاکا. بتحقیق که میباشد نومیدى دریافتنى هر گاه بوده باشد طمع هلاکت، یعنى هر گاه طمع از اهل دنیا هلاکت باشد، یعنى هلاکت معنوى پس بتحقیق که نومید شدن از ایشان دریافتن مطلوب باشد که آن سعادت و نیکبختى است، پس عاقل باید که خود را نومید کند از ایشان، و ممکن است که معنى این باشد که گاه هست که نومیدى دریافتن مطلوب است و آن وقتى است که طمع هلاکت باشد مثل طمع از اهل دنیا، یا این که بتحقیق که میباشد نومیدى دریافتن مطلوب هر گاه بوده باشد طمع یعنى آنچه را طمع آن باشد هلاکت و زیان و خسران، یا این که گاه هست که میباشد نومیدى دریافتن مطلوب و آن در وقتى است که بوده باشد طمع هلاکت بهمان معنى، پس آدمى در هر جا که نومید شود پر از آن اندوهگین نشود گاه باشد که خیر او در آن باشد و حصول آن مطلوب از براى او هلاکت باشد.

٦٦٧٩ قد صرتم بعد الهجرة اعرابا، و بعد الموالاة احزابا. بتحقیق که گردیدید شما بعد از هجرت اعراب و بعد از دوست شدن احزاب، مراد شکوه اکثر اصحاب خودست که اطاعت آن حضرت نمى‏کردند و مراد اینست که بتحقیق که گردیدید شما بعد از این که هجرت کردید از کفر باسلام باز بمنزله أعراب بادیه نشین که در کفر باقى بودند و هجرت نکردند بدار اسلام، و گردیدید

بعد از این که دوستى کردید با ما بمنزله أحزاب، یعنى آن طوایف و قبایل عرب که اجتماع کردند بر جنگ با پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله در روز خندق چنانکه حکایت آن مشهور و در کتب سیر و تواریخ مسطورست.

٦٦٨٠ قد تورث اللّجاجة ما لیس للمرء الیه حاجة. گاه هست یا بسیارست که در عقب مى‏آورد لجاجت آنچه را نبوده باشد مر آدمى یا مرد را بسوى آن حاجتى. مراد به «لجاجت» چنانکه مکرّر مذکور شد دشمنى کردن است یا ایستادگى نمودن بر باطل، و مراد مذمّت لجاجت است باین که گاه هست یا بسیارست که سبب این شود که آدمى یا مرد ارتکاب کند آنچه را حاجتى بآن نداشته باشد اگر آن لجاجت نمى‏بود از تعبها و زحمتها و زیانها و خسرانهاى صورى و معنوى.

٦٦٨١ قد اوجب الدّهر شکره على من بلغ سؤله. بتحقیق که واجب کرده روزگار شکر خود را بر کسى که برسد بخواسته خود.

مراد مذمّت اهل روزگارست باین که همین که کسى از ایشان بمطلب خود رسید البته شکر روزگار و مدح و ثناى آن میکند و رعایت خوبى و بدى آن نمى‏کند بلکه هر چند داند که بدترین روزگارهاست باز ستایش آن میکند گوییا روزگار این معنى را بر ایشان واجب و لازم کرده.

٦٦٨٢ قد یقظتم فتیقّظوا، و هدیتم فاهتدوا. بتحقیق که بیدار کرده شده‏اید پس بیدار شوید، و راه نموده شده‏اید پس راه بیابید، یعنى آنچه باید از براى آگاهى شما از تعلیم دین و احکام و مواعظ و نصایح و مانند آنها بشما گفته‏ایم، پس باید که شما آگاه شوید به آنها، و راه راست در هر باب نموده‏ایم بشما، پس باید که بآن راه بروید.

٦٦٨٣ قد نصحتم فانتصحوا، و بصّرتم فابصروا، و ارشدتم فاسترشدوا. بتحقیق که نصیحت کرده شده‏اید پس قبول کنید نصیحت را، و بینا کرده شده‏اید پس ببینید، و راه راست نموده شده‏اید پس فرا گیرید آنرا، این نیز مضمون فقره سابق است.

٦٦٨٤ قد دللتم ان استدللتم، و وعظتم ان اتعظتم، و نصحتم ان انتصحتم. بتحقیق که راه نموده شده‏اید اگر راه بجوئید، و پند داده شده‏اید اگر پند پذیرید، و نصیحت کرده شده‏اید اگر قبول نصیحت کنید، این هم مضمون فقره‏هاى سابق است و مراد اینست که: راه نموده‏ایم شما را آن قدر که بس باشد اگر راه‏جو باشید، و پند داده شده‏اید آن قدر که کافى باشد از براى آگاهى شما اگر پند پذیرید، و همچنین نصیحت کرده شده‏اید بقدرى که بس باشد اگر قبول نصیحت کنید.

٦٦٨٥ قد لعمرى یهلک فى لهب الفتنة المؤمن، و یسلم فیها غیر المسلم. بتحقیق قسم بعمر خودم که هلاک مى‏شود در افروختن فتنه مؤمن، و سالم مى‏ماند در آن غیر مسلم، قسم بعمر خوردن شایع بوده میانه فصحاء عرب حتى این که در قرآن مجید نیز واقع شده «لعمرک إنهم فى سکرتهم یعمهون» قسم بعمر تو اى محمد که ایشان در مستى خود مى‏گردند حیران.

پوشیده نیست که بنا بر آنچه در بعضى أحادیث وارد شده که «حق تعالى قسم مى‏خورد از خلق خود به آن چه خواهد و نیست مر غیر خدا را این که قسم بخورد مگر باو» باید که حمل شود این بر تقدیر صحت نسبت آن بآن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه بر این که مراد بآن قسم نیست بلکه مجرّد اجراء کلام بر وفق متعارف مردم از براى مجرّد تأکید و تحقیق، یا این که حمل شود آن بر کراهت هر گاه مصلحتى در آن‏

نباشد، و حمل شود این بر این که از براى بیان جواز و عدم حرمت آنست، یا از براى مصلحت دیگر، و مراد اینست که در فتنه‏هاى عظیم که در عالم رو مى‏دهد غالب اینست که ضرر آنها بمؤمنان مى‏رسد باعتبار کمى ایشان و ضعف حال اکثر ایشان، و این که ستم مى‏کشند و خود در عوض آن ستم بر دیگرى نمى‏کنند، و «غیر مؤمن در آن سالم مى‏ماند» باعتبار کثرت و قوّت ایشان، و این که اگر بر ایشان ستمى برود ایشان نیز بتلافى آن ستم بر دیگران میکنند بلکه ایشان غنیمت مى‏شمارند آنها را و دست بر مى‏آرند و هر نحو ظلم و ستمى که توانند میکنند پس مراد به «مسلم» همان مؤمن است، یعنى آنکه تصدیق بدین حق کرده باشد و اطاعت آن کند. و ممکن است که مراد خصوص فتنه باشد که آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه قبل ازین کلام خبر از آن داده باشند و ضرر آن در واقع مخصوص مؤمنان باشد یا بعضى بلاها باشد که نازل شود از براى پاک کردن مردم از گناه و مخصوص مؤمنان باشد که پاک توانند شد از گناه و بغیر مؤمن آسیبى از آنها نرسد باعتبار این که آنها پاک نتوانند شد چنانکه در بعضى وباها و طاعونها نقل کرده‏اند که مخصوص مؤمنان بوده و بغیر ایشان نمى‏رسیده و اللّه تعالى یعلم.

٦٦٨٦ قد غاب عن قلوبکم ذکر الآجال، و حضرتکم کواذب الآمال. بتحقیق که پنهان شده از دلهاى شما یاد مرگ‏ها، و حاضر شده شما را دروغگوهاى امیدها. مراد اینست که در فکر مرگ نیستند و تهیه آن نمى‏گیرید و همین در فکر امیدهایید که دروغ مى‏گویند و بعمل نمى‏آیند و سعى مى‏کنید از براى آنها.

٦٦٨٧ قد ذهب من قلوبکم صدق الاجل، و غلبکم غرور الامل. بتحقیق که رفته است از دلهاى شما راستى مرگ، و غلبه کرده بر شما فریب امید، خطاب بجمعى از أصحاب خود بوده که در فکر تهیه مرگ نبوده‏اند، و مشغول سعى از براى امیدها بوده‏اند، و مراد اینست که: رفته است از دلهاى شما یاد مرگ‏

که راست است و البته واقع خواهد شد، یار است بودن آن و این که البته واقع خواهد شد و اینست که در تهیه آن نیستند، و غلبه کرده بر شما وعده دروغ امید و فریب آن، و اینست که همیشه مشغولید بسعى از براى آن.

٦٦٨٨ قد ذهب منکم الذاکرون و المتذکّرون، و بقى النّاسون و المتناسون. بتحقیق که رفته است از شما یاد دارندگان و بیاد آورندگان، و باقى مانده فراموشکاران و خود را بفراموشى اندازندگان. خطاب باصحاب خودست باین که خوبان شما رفته‏اند و بدان شما مانده‏اند، و مراد به «یاد دارندگان» آنانند که همواره در یاد حق تعالى‏اند یا در یاد مرگند و به «یاد آورندگان» آنان که گاهى غافل شوند و باز بیادآورند، و به «فراموشکاران» آنها که در یاد آن نیستند و به «فراموشى- اندازندگان» آنان که در یاد آن هستند امّا چون مقتضاى آنرا از اطاعت و فرمانبردارى یا تهیه مرگ بعمل نمى‏آورند گویا خود را بفراموشى انداخته‏اند.

٦٦٨٩ قد قادتکم ازمّة الحین، و استغلقت على قلوبکم اقفال الرّین. بتحقیق که کشیدست شما را عنانهاى هلاکت، و بسته شده بر دلهاى شما قفلهاى چرکنى. مراد مذمّت أصحاب خودست بنافرمانى و گنهکارى چنانکه گویا کشیده است ایشان را عنانهاى هلاکت یعنى عنانها که هلاکت ایشان را کرده و به آنها مى‏کشد ایشان را بجانب خود، و مراد به «چرکنى» چرکنى و زنگ گناهانست که فرو گرفته دلهاى ایشان را و بمنزله قفلها شده بر آنها که مانع شود از داخل شدن پند و موعظه در آنها.

٦٦٩٠ قد تصافیتم على حبّ العاجل و رفض الآجل. بتحقیق که دوست صاف شده‏اید با یکدیگر بر دوستى دنیا و ترک آخرت. مراد

مذمّت أصحاب خودست باین که همه با یکدیگر دوست صاف شده‏اید بر سر دوستى دنیا و ترک آخرت.

٦٦٩١ قد طلع طالع و لمع لامع و لاح لائح و اعتدل مائل. بتحقیق که طلوع کرد طلوع کننده، و درخشید درخشنده، و هویدا شد هویدا شونده، و راست شد کجى. ظاهر اینست که این کلامى باشد که فرموده باشند در ابتداى نصب آن حضرت صلوات اللّه و سلامه علیه بخلافت ظاهرى، و مراد به «طلوع کننده» و «درخشنده» و «هویدا شونده» آن حضرت خود باشد یا خلافت او، یا بأوّل یکى از آنها و بدوّم و سیّم حق و عدل، و مراد به «کجى که راست شده» دین باشد که کج شده بود و براستى گرائید، یا همان خلافت باشد که کج شده بود و میل بدیگران کرده بود و بعد از آن راست شد و بجاى خود قرار گرفت.

٦٦٩٢ قد صار دین احدکم لعقة على لسانه صنیع من فرغ من عمله و احرز رضى سیّده. بتحقیق که گردیده دین احدى از شما لعقه بر زبان او مانند کار کسى که فارغ شده باشد از عمل خود، و جمع کرده باشد خشنودى خداوند خود را. «لعقه» بضمّ لام و سکون عین و فتح قاف آن چیزى را گویند که به ملعقه یعنى کمچه فرا گیرند و مراد اینست که گردیده دین احدى از شما یعنى هر یک از شما یا بعضى از شما و تعیین نفرموده باشند ایشان را تا این که پر رسوا نشوند یا این که همه بفکر افتند و در اصلاح دین خود کوشند، «لعقه» یعنى قلیل و ضعیف بقدر آنچه بملعقه فرا گیرند و این از قبیل تشبیه معقول است بمحسوس «بر زبان او» یعنى آن هم بر زبان است و بدل و جوارح سرایت نکرده «مانند کسى» یعنى قلیل دینى از شما مانده بر زبان‏

و عملى با آن نیست «مانند کسى که فارغ شده باشد از عمل خود و خشنود گردانیده باشد خداوند خود را» و دیگر تکلیفى بر او نمانده باشد پس چنانکه او دیگر بعملى نمى‏پردازد شما نیز نمى‏پردازید پس گویا خود را چنان مى‏دانید و گمان دارید که فارغ شده‏اید از عمل و جمع کرده‏اید خشنودى پروردگار خود را.

٦٦٩٣ قد یکذب الرّجل على نفسه عند شدّة البلاء بمالم یفعله. گاه هست یا بسیارست که دروغ مى‏گوید مرد بر نفس خود نزد سختى بلا به آن چه نکرده باشد آنرا، مراد مثل اقرارهاى دروغ است که مردم بر نفس خود میکنند از براى خلاصى از کتک یا شکنجه یا از ترس آنها، و غرض بى‏اعتبارى چنین اقرارهاست.

٦٦٩٤ قد أمرّ من الدّنیا ما کان حلوا، و کدر منها ما کان صفوا. بتحقیق که تلخ شده از دنیا آنچه بود شیرین، و تیره شده از آن آنچه بود صاف مراد یا اخبار از خصوص آن زمانست، یا از آن زمان و بعد از آن نیز که آخر الزّمان است و بمنزله درد دنیاست که باقى مانده.

و فرموده است آن حضرت علیه السّلام در وصف منافقان یعنى جمعى از اصحاب خود که باطن ایشان با ظاهر موافق نبوده.

٦٦٩٥ قد اعدّوا لکلّ حقّ باطلا، و لکلّ قائم مائلا، و لکلّ حىّ قاتلا، و لکلّ باب مفتاحا، و لکلّ لیل صباحا.

بتحقیق که آماده کرده‏اند از براى هر حقى باطلى، و از براى هر راستى کجى، و از براى هر زنده کشنده، و از براى هر درى کلیدى، و از براى هر شبى صباحى.

مراد بیان قوّت حیله‏ها و تدبیرهاى ایشانست حتى این که آماده کرده‏اند در برابر هر حقى باطلى، و بازاى هر کجى راستى، مثل این که چنانکه مؤمنان امام حقى دارند ایشان نیز امام باطلى قرار داده‏اند، و بازاى احکام شرعیه حقه که مؤمنان دارند ایشان نیز احکام باطله قرار داده‏اند تا این که امر بر مردم مشتبه شود و ندانند که کدام یک حق است، و «از براى هر زنده کشنده» یعنى آماده کرده‏اند و پیدا کرده‏اند از براى هر مؤمنى که زنده حقیقى همین اوست کسى را یا چیزى را که کشنده او و دفع کننده او تواند بود، و «از براى هر درى کلیدى» یعنى از براى هر درى که بر روى ایشان بسته شود چاره کرده‏اند کلیدى که بگشاید آن را از مکرها و حلیه‏ها، و «از براى هر شبى صباحى» یعنى از براى هر مصیبتى و امرى که تیره گرداند حال ایشان را فکر کرده‏اند چاره که گشایش دهد آن را و زایل کند در ظاهر تاریکى را از ایشان و بدل شود شب ایشان بروز در نظر جمعى که چندان بصیرتى نداشته باشند.


فهرست مطالب

ترجمه غرر الحكم و درر الكلم، جلد چهارم ۳

حرف «راء» بلفظ «رحم اللّه» ۸

حرف «راء» بلفظ «رأس» ۱۰

حرف «راء» بلفظ «ربّ» ۱۵

حرف «راء» بلفظ مطلق ۱۸

حرف «سين» بلفظ «سبب» ۲۴

حرف «سين» بلفظ مطلق ۲۹

حرف «شين» بلفظ «شكر» ۳۲

حرف «شين» بلفظ شرّ ۳۴

حرف «شين» بلفظ مطلق ۳۹

حرف «صاد» بلفظ «صلاح» ۴۳

حرف «صاد» بلفظ مطلق ۴۷

حرف «طا» بلفظ «طوبى» ۵۰

حرف «طاء» بلفظ مطلق ۵۴

حرف «عين» بلفظ «عليك» ۵۸

حرف عين بلفظ «عليكم» ۶۲

حرف «عين» بلفظ «على» ۶۶

حرف عين بلفظ «عند» ۶۸

حرف عين بلفظ «عوّد» و «عادة» ۷۴

حرف عين بلفظ «عجبت» ۷۷

حرف عين بلفظ مطلق ۸۱

حرف «غين»، بلفظ «غاية» ۸۵

حرف غين بلفظ مطلق ۹۱

حرف «فا» بلفظ «فى» ۹۷

حرف فاء بلفظ مطلق ۱۰۱

حرف قاف بلفظ «قد» ۱۰۳