نویسنده:
دکتر سید کاظم طباطبایى
فارسی
2009-08-03 08:04:18
مسند نویسى در تاریخ حدیث
نویسنده : دکتر سید کاظم طباطبایى
قم: حوزه علمیه قم، دفتر تبلیغات اسلامى مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - ١٣٧٧ شابک : ٩٦٤-٤٢٤-٤١٠-٩
رَبِّ اَنْعَمْتَ فَزِدْ
اى دو جهان از قلمت یک رقم بى رقمت لوح دو عالم عدم در کف من مشعل توفیق نِه ره به نهانخانه تحقیق دِه (١)
زمانى مکلّف شده بودم تا درباره مسند احمدبن حنبل که یکى از فراگیرترین مجموعه هاى حدیثى اهل سنّت است، پژوهشى را سامان دهم. در خلال مدّتى که به یادداشت بردارى و مطالعه درباره این موضوع سرگرم بودم، از رهگذر مطالعه فهرستهایى چون کشف الظنون و الذریعه، با شمار نسبتاً چشمگیرى کتاب و مجموعه حدیثى با نام مسند آشنا شدم که البتّه از بیشتر آنها اکنون جز نام، نشانى در دست نیست. در آن هنگام در ذهنم پرسشهایى مطرح گردید. از قبیل اینکه: مسندنویسى چه سودهایى را در پى دارد؟ جایگاه مسندنویسى در تاریخ تدوین حدیث کجاست؟ آیا مسند نویسى به دوره یا مرحلهاى ویژه از تاریخ حدیث مربوط مىشود یا خیر؟ چرا امروزه ما از میان انبوه مسندها تنها با شماراندکى از آنها آشنایى داریم؟ بقیّه این کتابها به چه سرنوشتى گرفتار آمدهاند؟ چرا در میان شیعیان و پیروان مکتب اهلبیت (ع) این شیوه از تدوین حدیث کمتر رواج داشته است؟ این پرسشها که در صفحه ذهن نگارنده نقش بسته بود، به اقتضاى گرفتاریها گاه مغفول واقع مىشد و گاهِ دیگر اندیشه را به خود مشغول مىساخت. گفتنى است که پیش از این براى تهیّه پایاننامه دوره دکترى مقرّر شده بود تا بخشهایى از یک تفسیر عرفانى را تصحیح انتقادى کنم. از قضا در همان روزها براى تهیّه میکروفیلم از چند دستنوشته از آن تفسیر از کتابخانه هاى کشور ترکیه با ناکامیهایى روبهرو گشته، ناگزیر از انتخاب موضوعى دیگر شدم. از همین رو تصمیم گرفتم طرحى را درباره «مسندنویسى در تاریخ حدیث» فراهم ساخته، در معرض داورى استادان محترم وارباب معرفت گذارم. پنهان نمىکنم که این تصمیم با آمیزهاى از بیم و امید همراه بود. بیم از گستردگى دامنه موضوع و زوایاى تاریک آن و امید دستیابى به روزنه هایى نو و یافتن آگاهیهایى که از چشم پژوهندگان پنهان مانده است.
پس از تصویب موضوع یادشده، به گردآورى و یادداشت بردارى پرداختم. براى گردآورى اطلاعات، ابتدا مناسب دیدم تا فهرست کاملى از مسندها فراهم آورم و آگاهیهاى موجود را درباره هرکدام یادداشت کنم. براى این کار کتابهایى چون: فهرست ابن ندیم، فهرست شیخ طوسى، رجال نجاشى، کشف الظنون و ذیل آن، الذریعه و بالاخره اثر پر ارج فؤاد سزگین یعنى تاریخ التراث العربى را به دقّت مطالعه و بررسى کردم و یافته هاى خود را از آن کتابها در برگه هایى نوشتم. پس از آن به سراغ کتابهاى تاریخ حدیث، علمالحدیث و مصطلح الحدیث (درایه) رفتم. ابتدا با خود مىپنداشتم، دراین کتابها به آگاهیهاى بسیارى دست خواهم یافت. ولى پس از مراجعه، دانسته شد این کتابها جز آگاهیهایى کلّى و یکنواخت، چیزى در اختیار پژوهنده نمىگذارند وگویا جملگى نسخه هاى مختلف یک کتاب هستند. بالاخره پس از مشورت با برخى از دانشوران، بهتر آن دیدم تا جایى که امکان دارد به خود مسندها مراجعه کنم و روش دستهبندى احادیث را در آنها ببینم و آنها را با یکدیگر بسنجم و چنین نیز کردم. دشواریى که دراین مرحله با آن روبهرو شدم، این بود که از میان انبوه مسندها، جز شمار اندکى یافت نشده و از آن میان هم تنها چند مسند چاپ شده است و نسخه هاى برخى از مسندهاى چاپ شده نیز کمیاب است و در کتابخانه هاى ما وجود ندارد. براى نمونه مسند ابوداوود طیالسى را در هیچ یک از کتابخانه هاى مشهد، از جمله کتابخانه دانشکده الهیات و معارف اسلامى، ادبیات و علوم انسانى، آستان قدس رضوى، بنیاد پژوهشهاى اسلامى، دانشگاه علوم اسلامى رضوى و نیز در دانشکده الهیات و معارف اسلامى دانشگاه تهران نیافتم. تنها در کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران توانستم به نسخهاى از آن دست یابم. بارى با همه دشواریها تا جایى که امکان داشت، بیشتر مسندها را دیدم و در آنها به گشت و گذار پرداخته، یادداشتهایى را فراهم ساختم. در کنار کتابهاى یادشده، کتابهایى را هم که درباره تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامى نگاشتهاند، مطالعه کردم و گاه از آنها نکاتى را یادداشت کردم. پس از همه این تلاشها دانسته شد، بسیارى از مسندها کارهایى تکرارى و درست شبیه به هم هستند و تنها تفاوت آنها با یکدیگر این است که یکى چون مسند ابن حنبل گسترده و مفصّل و دیگرى چون مسند طیالسى گزیده و مختصر است. همچنین دانسته شد که اساساً بسیارى از کتابهایى که آنهارا به نام مسند مىشناسند، مسند نیستند و یا دست کم با تعریف مسند در کتابهاى مصطلحالحدیث هماهنگى ندارند.
خلاصه اینکه یافته ها و دستآورد مطالعات خویش را در دهبخش دستهبندى و تدوین کردهام. به شرح زیر:
١- در بخش نخست معناى لغوى و اصطلاحى مسند و واژه هاى وابسته به آن را شرح دادهام. به دنبال آن روشهاى تدوین حدیث را بررسى کرده و تفاوت آنها را با روش مسند نویسى روشن ساختهام. سپس به نقد و سنجش روش مسندنویسى پرداخته و سرانجام به پارهاى از آشفتگیها دربه کاربردن این نام اشاره کردهام.
٢- در بخش دوم به جایگاه مسندنویسى در تاریخ تدوین حدیث اهل سنّت و مراحل گوناگون آن پرداخته و تلاش کردهام تا نشان دهم مسندنویسى در چه دورهاى از تاریخ تدوین حدیث بیشتر رواج داشته است. در ادامه همین بخش، خوانندگان با مطالبى درباره نخستین مسندنویس و منزلت مسندها در میان مجموعه هاى حدیث آشنا خواهند شد.
٣- بخش سوم فصل بلندى است درباره مسندهایى که به مؤلّفان خود منسوبند و مرورى بر پارهاى از احوال مسندنویسان به ترتیب تاریخ درگذشت آنان. دراین بخش به گونهاى گسترده از آگاهیهاى رجال شناختى موجود در کتابهاى رجال، تذکره ها و تراجم بهره گرفتهام.
٤- در بخش چهارم ابتدا مسندهایى را یاد کردهام که به نام راویان خود شناخته مىشوند. سپس درباره مجموعه هایى سخن گفتهام که از روى خطا یا سهلانگارى آنها را مسند خواندهاند. پارهاى آگاهیهاى دیگر نیزدر دنباله همین بخش خواهد آمد.
٥- در بخش پنجم به سهم شیعه در عرصه مسندنویسى پرداخته شدهاست. در این بخش، در آغاز پژوهشى را درباره «اصول اربعمأه» (اصلهاى چهارصدگانه) سامان داده و اصلها را با مسندها سنجیده و وجوه همانندى آنها را بایکدیگر بیان داشتهام. به دنبال آن، زمان پیدایش این اصلها را در تاریخ حدیث شیعه با دوره مسند نویسى در تاریخ حدیث اهل سنّت مقایسه کرده واز این رهگذر نشان دادهام که اصلنویسى در تاریخ حدیث شیعه، بسیار زودتر از مسندنویسى در تاریخ حدیث اهل سنّت آغاز شدهاست. در ادامه همین بخش، درباره آن دسته از مجموعه هاى حدیثى شیعه سخن به میان آمده که آنها را مسند نامیدهاند.
٦- در بخش ششم خوانندگان گرامى با مسند زید شهید و مؤلّفش و محتواى آن آشنا شده از مقدار ارزش و اعتبار احادیث آن آگاه خواهند گشت.
٧- بخش هفتم دربردارنده آگاهیهایى است درباره یکى از مسندها به نام مسند حُمیدى.
٨- بخش هشتم به نامآورترین مسندها، یعنى مسند ابن حنبل اختصاص دارد. این بخش که بلندترین فصل این نوشتار است، ابتدا آگاهیهایى را درباره ابن حنبل، آثار و باورهایش در بردارد. سپس نگارنده درباره مسند او و مقدار ارزش واعتبار احادیث آن سخن مىگوید.
٩- در بخش بعدى مسندهاى ابوحنیفه را برشمرده وبه پارهاى از احوال مؤلّفانش پرداختهام. آنگاه درباره علّت تعدّد مسندهاى ابوحنیفه سخن گفته و به مقدار ارزش و اعتبار مرویات او اشاره کردهام.
١٠- واپسین بخش این نوشتار به آگاهیهایى درباره مسند ابویعلى مَوْصِلى، مسندالصحابة الذین ماتوافى زمان النبى و بخش مسانید در جمع الجوامع سیوطى اختصاص دارد. آنگاه خوانندگان با اثرى نو در عرصه مسندنویسى آشنا خواهند شد. این اثر که المسند الجامع نام دارد، به عقیده نگارنده بهترین و کاملترین اثرى است که در این عرصه پدید آمدهاست.
در ادامه باید گفت: چون طبیعت این کتاب اقتضا مىکند پاورقیهاى ارجاعى آن بسیار باشد، براى پرهیز از پر حجم شدن آن بر آن شدم تا سر حدّ امکان بطور کوتاه به منابع و مآخذ خود اشاره کنم و براى دستیابى به مشخّصات کامل کتاب شناختى، خواننده را به پایان کتاب رهنمون سازم. گفتنى است که منابع و مآخذى که از آنها سود بردهام، دو دستهاند. دستهاى گاهبهگاه مورد استناد قرار گرفتهاند و دسته دیگر همواره مورد مراجعه بوده و در کمتر جایى است که بدانها استناد نشده باشد. در مورد دسته نخست، در زیرنویس ابتدا نام نویسنده و سپس نام اثر و شماره جلد و صفحه آن را به دست دادهام. در مورد منابع دسته دوم دو حالت وجود دارد:
الف - گاه تنها از یک اثر نویسندهاى بطور گسترده سود جسته و بدان استناد کردهام. دراین صورت در زیرنویس تنها به ذکر نام نویسنده و شماره جلد و صفحه اثرش قناعت کردهام. براى نمونه اگر نوشتهام: سزگین، ١٢٣/١/١. یعنى: فؤاد سزگین، تاریخ التراث العربى، جلد اول، بخش یکم، . دراین گونه موارد اگر بهندرت به اثرى دیگر از همین نویسنده ارجاع داده باشم، براى پرهیز از اشتباه به نام کتابش تصریح کردهام. براى رهنمون ساختن خوانندگان به این قبیل کتابها، ابتدا قصد داشتم ستونى ترتیب دهم و در آن ستون در برابر نام هر نویسنده، مشخصّات کامل اثرش را بنویسم. ولى پس از اندیشه بیشتر از این تصمیم بازگشتم. چه اینکه در کتاب شناسى مشخصّات منابع و مآخذ خود را به ترتیب الفبایى نام نویسندگان آوردهام. بنابراین هرکس به بخش کتابشناسى بنگرد، مشخصّات کامل نویسنده و اثرش را به آسانى خواهد یافت.
ب - گاهِ دیگر به دو اثر از یک نویسنده بسیار استناد کردهام. دراین صورت بدیهى بود که نام نویسنده، نام کتاب و شمار جلد و صفحه آن را یاد کنم.
براى متمایز ساختن شماره جلد از شماره صفحه از نشانه ممیّز (/) استفاده کردهام. به این معنا که شماره سمت راست ممیّز، شماره جلد و شماره سمت چپ آن، شماره صفحه را نشان مىدهد.
در پایان مىافزاید: چون درباره کاربرد و نگارش پارهاى از واژه ها اختلاف سلیقه هایى وجود دارد، یادآورى مىکند که براى رعایت اصول و قواعد درستنویسى، بیش از همه، کتابهاى غلط ننویسیم اثر ابوالحسن نجفى و راهنماى نگارش و ویرایش اثر محمّد جعفر یاحقى و محمّد مهدى ناصح در برابر چشم بودهاست.
بارى، نگارنده تمام توش و توان خود را به کار گرفت تا اثرى پاکیزه و پیراسته از عیب عرضه کند. اگر در این جهت توفیقى بهره وى شده و دست آورد رنجهایش کتابى سودمند و آراسته در آمده باشد، غیر از اثر لطف و عنایت ویژه خداوند نتواند بود.
به جهد تکیه مکن از خدا عنایت خواه که حاصلى ندهد هیچ جهد بى توفیق
از خوانندگان باریکبین و ژرف اندیش انتظار دارد، لغزشهاى این ناچیز را یادآور شوند تا بتوان در مراحل بعد به اصلاح و تکمیل آن پرداخت. چه اینکه گفتهاند: «متکلّم را تا کسى عیب نگیرد، سخنش صلاح نپذیرد».
در طول مدّتى که سرگرم فراهم ساختن این کتاب بودهام،از پارهاى از راهنماییهاى آقایاندکتر سید محمّد باقر حجّتى، دکتر آذرتاش آذرنوش و دکترسیدمرتضى آیةاللّهزاده شیرازى استادان دانشگاه تهران بهره بردهام.
استاد فرزانه دانشگاه مشهد آقاى کاظم مدیرشانهچى نیز بارها سخاوتمندانه کتابهایى را از کتابخانه شخصى خود در اختیار نگارنده گذاشتند. خدمتگزار دین و دانش استاد على اکبر غفّارى هم در آغاز راه نکته هایى را گوشزد کردند. دانشور گرامى آقاى رضا استادى هم مرا به یکى دو مقاله دراین موضوع رهنمون ساختند. از همه این بزرگواران به خاطر این محبتّها سپاسگزارم و برایشان کامیابى و عمر بلند آرزو مىکنم. فرزندم مصطفى هم - که دانش آموز دوره راهنمایى است - در تصحیح و مقابله نسخه تایپى با نسخه دستنویس با شکیبایى پدر را یارى داد. از خداوند بزرگ خواستارم که وى را در دوسرا خوشبخت گرداند.
در پایان بر خود فرض مىداند از مدیران نیکدل مرکز انتشارات دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم که این اثر ناچیز را در ردیف سلسله انتشارات آن مؤسّسه قرار دادند، صمیمانه سپاسگزارى کند. توفیق هرچه بیشتر آنان را در رسیدن به اهداف فرهنگى والایى که پیشه ساختهاند، از خداوند بزرگ خواستار است. بمنّه و کرمه.
آبان ماه ١٣٧٥ خورشیدى دکتر سید کاظم طباطبایى استادیار دانشگاه فردوسى مشهد
-----------------------------------
١ - جلال الدین همایى، فنون بلاغت وصناعات ادبى، نشرهما، تهران ١٣٦٨خ، صسیزده.
مفهوم مسند (١)
مُسْنَد از مصدر اِسناد و اِسناد از مادّه «سَنَدَ» است. از آنجا که از این خانواده واژه هایى چون سَنَد، اِسناد، اَسْنَدَ، مُسْنَد، مُسْنِد و... نزد حدیثپژوهان عموماً و دراین نوشتار خصوصاً کاربردى فراوان دارد، پیش از هر چیز لازم بهنظر مىرسد معانى این واژه ها به دقّت مورد بررسى قرار گیرد.
١- سند
الف- معناى لغوى سند: «سَنَد» (جمع آن اَسْناد و جمعِ جمعِ آن اسانید) به معناى دامنه و نشیب و سرازیرى کوه، زمین بلند که رویاروى شخص باشد، تکیهگاه و آنچه بدان پشت نهند از قبیل دیوار و غیره، دستاویز و نوشتهاى که بدان اختیار شغل و مِلکى را به کسى دهند، بهکار مىرود.
«سَنَدَ یَسنُدَ سُنُوداً الى الشىء» یعنى: پشت بر آن چیز نهاد و بدان تکیه و اعتماد کرد. «اِستَنَدَ» و «تَسانَدَ» نیز به همین معناست و «اَسْنَدَ» هم گاه به همین معنا و گاه صورت متعدّى آن است. از همین جا مجازاً گفته مىشود: «فلانٌ سَنَدٌ» یعنى فلان کس تکیهگاه و محلّ اعتماد باشد. (١)
واژه «سند» به معناى اخیر در متون دینى بسیار بهکار رفته است. از جمله در نهجالبلاغه مىخوانیم: «فَمِنْ شَواهِدِ خَلْقِهِ خَلْقُ السَّمواتِ مُوَطَّداتٍ بلاعَمَدٍ، قائماتٍ بِلاسَنَدٍ». یعنى: «از نشانه هاى آفرینش او خلقت آسمانهاست که بىستونها پابرجاست و بىتکیهگاه برپاست». (٢) همچنین در بخشى از دعایى که امام هادى (ع) به یکى از یارانش آموخته، آمده است: «... یا رجائى والمعتمَد ویا کهْفى و السّنَد». (٣) یعنى: «اى امید و تکیهگاه من واى پناهگاه و دستاویز من».
همچنین «سَنَدَ واَسْنَدَ فىالجبل»، یعنى: برکوه برآمد، و «سَنَد» یعنى بالارفتن مردمان بر کوه. چنانکه در حدیث اُحُد آمدهاست: «رَأَیتُ النساءَ یُسْنِدْنَ فىالجبلِ». (٤) یعنى: «زنان را دیدم که برکوه بالا مىرفتند.
ب - معناى اصطلاحىِ سند: «سند» نزد حدیثشناسان عبارت از طریق متن (٥) یا زنجیره بهم پیوسته از کسانى باشد که یکى پس از دیگرى حدیث را روایت کنند تا به پیامبر (ص) یا معصوم (ع) رسد. (٦) مثلاً «الف» مىگوید که گفت مرا «ب » به نقل از سخنان «ج» و به وى گفته بود «د» وبه او خبرداده بود «ه» و برا ىاو نقل کرده بود «و» که از رسول خدا (ص) شنیده بود که چنین و چنان گفت ویا اینکه گفت که پیامبر (ص) را دید که در فلان مورد چنینوچنان کرد.
طریق نقل احادیث و زنجیره راویان آن را، از آن جهت سند گویند که حدیثشناسان غالباً در درستى و نادرستى و قوّت و ضعف حدیث به آن تکیه مىکنند. به عبارت دیگر، حدیثْ قوّت و ضعف خود را از احوال راویان خود و پیوستگى و گسستگى زنجیره آنان کسب مىکند. (٧) از همین رو مجازاً مىگوییم: این حدیث قوىّالسند است. زیرا سندها به منزله ستونهایى هستند که متن حدیث بر آنها استوار و پا برجاست. (٨)
٢- اِسْناد
الف- معناى لغوى اسناد «اِسناد» مصدر از باب افعال است. در سطور بالادیدیم که «اَسْنَدَ» و «سَنَدَ» در پارهاى از موارد به یک معنا بهکار رفته است. کاربردهاى دیگر آن به شرح زیر است:
«اَسْنَدَهُ فى الجَبَلِ»، یعنى: آن را برکوه بالا برد .«اَسْنَدَهُ اِلَیه»، یعنى: آن را به آن چیز تکیه داد. «اَسْنَدَ الحدیثَ»، یعنى: آن سخن را پلهپله بالا بُرد و به گویندهاش نسبت داد. بنابراین اِسناد به معناى بالا بردن، تکیه یا نسبت دادن چیزى به چیزى یا کسى، نسبت دادن حدیث یا سخنبه گوینده آن، بهکار مىرود. (٩) براى هریک از این کاربردها در متون کهن، خواه دینى و خواه غیردینى شواهدى مىتوان یافت. چنانکه امام صادق (ع) در پاسخ پرسش یکى از یارانش درباره حجرالاسود از جمله مىفرماید: «اِلى ذلک المکان [= حجرالاسود] یُسْنِد القائمُ ظَهْرَهُ» (١٠). یعنى: «قائم آلمحمد (ص) پشت خویش را به این مکان تکیه مىدهد». همچنین امام صادق (ع) از امیرمؤمنان (ع) روایت مىکند که فرمود: «اِذا حَدَّثْتُمْ بِحدیثٍ فَاَسْنِدوُه الى الّذِى حَدَّثکم. فاِنْ کانَ حَقّاً فَلَکُمْ واِنْ کانَ کِذباً فَعَلَیْهِ». (١١) یعنى: «هرگاه حدیثى را نقل مىکنید آن را به راویش نسبت دهید؛ تا اگر درست بود به سود شما و اگر دروغ بود به زیان آن راوى باشد».
ب - معناى اصطلاحىِ اِسناد: «اسناد» در مقابل «اِرْسال» (رها ساختن)، نزد حدیث پژوهان به معناى نسبتدادن حدیث به معصوم (ع) از رهگذر ذکر یکیک راویان آن است. حدیثشناسان گاه اسناد را به معناى ذکر سند بهکار مىگیرند. چنانکه مثلاً وقتى گفته مىشود: «اَسْنِد هذا الحدیثَ»، یعنى: سند این حدیث را یاد کن. امّا غالباً آنان سند واسناد رابه یک معنا و براى بیان یک چیز به کار مىبرند. (١٢) در یک حدیث شریف نبوى (ص) که از طریق محدّثان امامى گزارش شده، در سخن پیامبر (ص) «اسناد» به معناى «سند» بهکار رفته است. آن حدیث چنین است: از جعفربن محمّد از پدرش از علىبن حسین از پدرش - علیهمالسّلام - روایت شده که پیامبر (ص) فرمود: «اِذا کتبتُم الحدیثَ فَاکتُبوهُ باِسنادِهِ. فِان یَکُ حقاً کنتم شرکاءَ فىالاَجرواِنْ یَکُ باطلاً کان وزرُه عَلیه». (١٣) یعنى: «هرگاه حدیث را نوشتید، آن را با سندش بنویسید تا اگر درست بود شما در پاداشآن شریک باشید واگر نادرست بود، بارگناه آن بردوش راوىاش باشد».
این کاربردِ یکسان به این جهت است که متن حدیث ناگزیر از داشتن طریقى است که آن را به گویندهاش برساند. این طریق را به اعتبار اینکه در بیان صحّت و ضعف حدیث دستاویز و تکیهگاه حدیثپژوهان است، «سند» گویند وبه اعتبار اینکه نسبتِ حدیث به گویندهاش را در بر دارد، «اسناد» نامند. (١٤)
باید افزود: در علوم حدیث بررسى سند یک رکن اساسى است. زیرا یکى از ابزارهاى بازشناسى حدیث مقبول از حدیث مردود است. از همین رو پیشوایان معصوم (ع) همواره به نگاشتن سند احادیث و حفظ آن و نسبت دادن هر حدیثى را به روایتگر و گوینده آن، سفارش کردهاند. یکى دو نمونه از این احادیث به مناسبت در سطور بالا ذکر شد. بزرگان عامّه نیز از تابعان و اتباع تابعان گرفته تا دانشمندان دوره هاى بعد، همیشه اهمیّت سند واسناد را گوشزد کردهاند. به عنوان نمونه، سفیان ثَوْرى (د.١٦١ ق) گوید: «اِسناد جنگ افزار مؤمن است. اگر همراه مؤمن سلاحى نباشد با چه چیزى خواهد ٠جنگید؟». (١٥) سفیان بن عُیَیْنَه (د . ١٩٨ ق) آن را بسان نردبانى دانسته که انسان به کمک آن از مکانى بلند بالا مىرود. عبداللّه بن مبارک (د . ١٨١ ق) گوید: «به نظر من اِسناد پارهاى از دین است. اگر اسناد نباشد، هرکس هر چه بخواهد مىگوید و چون از او بپرسند چه کسى این سخن را برایت نقل کرده، خاموش و سرگردان مانَد». (١٦)
حدیثشناسان اهلسنّت از زبان مالک بنانس (د.١٧٩ق) نوشتهاند که ابنشهاب زهرى (د.١٢٤ق) نخستین کسى است که حدیث را باسند نقلکرد و آن را به راوى یا گویندهاش نسبت داد. (١٧) امّا این گزارش درست نتواند بود. زیرا: اولاً؛ چنانکه در سطور بالا دیدیم پیامبر (ص) خود به نوشتن و ضبط سند احادیث سفارش کرده بودند و طبیعتاً آن دسته از صحابه و تابعان که گِرد شمع وجود امامان مىچرخیدهاند، این سفارش را در برابر چشم داشتهاند. ثانیاً؛ ابن قولویه از ابنعیسى از هارون بن مسلم از ابن اسباط از ابن عمیره از عمروبن شمر از جابر روایت کردهاند که گفت: به ابوجعفر - علیهالسّلام - عرض کردم: هرگاه براى من حدیثى نقل مىکنى، با اسنادش برایم نقل کن. امام گفت: «حدَّثنى ابى عن جدّى عن رسولاللَّه عن جبرئیل - علیهالسلام - عن اللَّه- عزَّ وجلَّ - وکلُّ مااُحَدِّثُکَ بهذا الاِسناد». (١٨) یعنى: «پدرم از طریق نِیایَمْ از رسول خدا (ص) از جبرئیل از خداوند - عزَّ وجلَّ - برایم حدیث کرد و هرچه برایت نقل کنم با همین اسناد است».
بنابر این روشن مىشود که اهمیّتِ اسناد حدیث پیش از ابن شهاب مورد توجّه جابر بودهاست. این از یک سو، از سوى دیگر پارهاى گزارشها نشان مىدهد اهمیّت اسناد حدیث مورد توجّه معاصران ابن شهاب نیز بودهاست. چنانکه از ابن سیرین (د.١١٠ ق) که یکى از تابعان بزرگ است، نقل شده که گفته: «تا زمانى که فتنه رخ نداده بود، ما حدیث را به راوى آن نسبت نمىدادیم». (١٩)
٣- مُسْنِد
الف- معناى لغوى مُسْنِد «مُسْنِد» اسم فاعل (صفت فاعلى) از اَسْنَدَ است. آنچه سبب تکیه دادن مىشود، کسى که گواهى دیگرى را تقریر مىکند و اِسناددهنده، از معانى این واژه مىباشد.
ب - معناى اصطلاحىِ مُسْنِد این واژه در اصطلاح حدیثشناسان به عنوان لقب برکسى اطلاق مىشود که در زمان یا شهر خویش از دانش چشمگیرى در حدیث برخوردار باشد. (٢٠) به عبارت دقیقتر، «مُسْنِد» کسى است که با تکیه بر حافظه حدیث را با سلسله سند نقل مىکند؛ خواه به احوال سند و قوّت و ضعف آن آگاهى داشته باشد و خواه از چنین آگاهیى برخوردار نبوده، تنها به روایت توانا باشد. مقام علمى مُسْنِد از حافظ و محدّث پایینتر است. (٢١) در روزگاران گذشته، بسیارى از محدّثان را به القابى چون مُسْنِد شام، مسند اصفهان، مسند خراسان و... ملقّب ساخته اند.
٤- مُسْنَد
الف - معناى لغوى مُسْنَد واژه مُسْنَد اسم مفعول (صفت مفعولى) از اَسْنَدَ و جمع آن مَسانِد و مسانید است. (٢٢) از معانى این واژه یکى "پسرخوانده" است، دیگرى "روزگار"؛ چنانکه گویند: «لاآتیه یَدَ الدَّهْرِ و یَدَ الْمُسْنَدِ».یعنى: « هرگز نزد او نخواهم آمد». (٢٣) گویند روزگار را از آنرو "مسند" خواندهاند که پاره هاى آن به هم پیوسته است. (٢٤) سوم "اسناد شده" یا "نسبت داده شده"، چهارم "چیزى که به آن تکیه شود". چنانکه ابنمنظور گوید: «هرچیزى که چیزى را به آن تکیه دهى، آن چیز مُسْنَد است». (٢٥) پنجم "آن کس که بدو پناه برده شود". وبالاخره به معناى "تکیه گاه" نیز بهکار مىرود. چنانکه ابنمنظور مىنویسد: «آنچه را بدان تکیه شود، مُسْنَد و مِسْنَد خوانند و جمع آن مَسانِد است». (٢٦)
گفتنى است که در قرآن کریم از خویشاوندان اینواژه، تنها یک کلمه و آن هم یکبار به کار رفته است و آن کلمه «مُسنَّدَه» است در آیه شریفه «کَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ». یعنى: «گویى که ایشان [ منافقان ] چوبهایىاند بِبَرباز نهاده». (٢٧) این واژه اسم مفعول (صفت مفعولى) از مصدر تسنید است و «سَنَّد الحائطَ» یعنى : چوب را زیر دیوار گذاشت. (٢٨) به دیگر سخن، براى دیوار از چوب تکیه گاه ساخت. خداوند دراین آ یت شریفه دو رویان را به چوبهاى زیر دیوار ماننده ساخته که اندیشه نمىکنند و از حضور در مسجد بهره نمىبرند و بسان درختان بالنده و میوهدهنده نیستند. (٢٩)
امّا در احادیث، از این خانواده واژه هاى بسیارى چون استناد، استند، اسناد، اَسْنَد، سَنَد، مسند، مساند، سناد، مُسَنَّده و... بهکار رفته (٣٠) که در سطور بالا به مناسبت پارهاى از آنها از نظر گذشت.
ب - معناى اصطلاحى مسند این واژه در اصطلاح اهل دانش به چند معنا بهکار مىرود. پارهاى از این معانى، اساساً به دانش حدیث مربوط نیست. امّا پارهاى دیگر، از پرکاربردترین دانشواژه ها در نزد حدیثشناسان است. نگارنده ابتدا معانى دانشواژهاى این کلمه را گزارش مىکند و سپس روشن مىسازد که کدامیک از این معانى به دانش حدیث مربوط و کدامیک به این دانش مربوط نمىشود:
یک - خط مردم عربستان جنوبى (یمن) در روزگار باستان به نام "مسند" شناخته مىشود. (٣١) اینکه در برخى احادیث آمده «اِنَّ حَجَراً وُجِدَ علیه کِتابٌ بِالْمُسْنَد» (٣٢)، مقصود همین نگاره است. از آنجا که این اصطلاح به موضوع این نوشتار مربوط نیست، به همین توضیح کوتاه بسنده مىشود.
دو - مسند در برابر مسندٌالیه، اصطلاحى است که در دستور زبان و علوم بلاغت بهکار مىرود. مسند به این معنا به موضوع این رساله مربوط نمىشود. از همین رو به این مقدار قناعت مىگردد.
سه - مسند در برابر مرسل (٣٣) و منقطع (٣٤) و... نزد حدیثشناسان حدیثى است که سندش از راوى تا پیامبر (ص) (یا به تعبیر درستتر تا معصوم) (٣٥) پیوسته و متصّل باشد. به عبارت دیگر، حدیثى است که از زنجیره اسناد آن حلقهاى مفقود نباشد. این اصطلاح نزد بیشتر محدّثان تنها درباره حدیث مرفوعِ (٣٦) متّصل (٣٧) بهکار مىرود. چنانکه حاکم مىنویسد:
«حدیث مسند آن است که محدّث آن را از استادى روایت کند که سماعِ وى از او آشکار باشد و سنّ وى چنین کارى را اقتضا کند و سماع استاد او از استادش هم به همین شیوه باشد تا اینکه اِسناد به یک صحابى مشهور برسد واز رهگذر او به پیامبر (ص) بپیوندد». (٣٨)
به عقیده حاکم، "مسند" شرایطى دارد. از جمله اینکه: آن حدیث موقوف، (٣٩) مرسل و معضل (٤٠) نباشد و درمیان راویانِ آن، شخصِ مدلِّس (پنهانکار و نیرنگباز) وجود نداشته باشد. (٤١) دیگر آنکه «عباراتى از قبیل "از طریق فلانى خبر یافتم"، "از طریق فلانى برایم حدیث کردند"، "از طریق فلان کس به من خبر رسید"، "فلان کس آن را به پیامبر نسبت داد"، "این حدیث را مرفوع مىپندارم" و جز اینها که موجب تباهى حدیث مىگردد، در اِسنادش نباشد». (٤٢)
بنابراین مسند، حدیث موقوف و مقطوع (٤٣) را - هرچند که اسناد آن دوپیوسته باشد - و مرسل ومنقطع را - هرچند که مرفوع باشند - در بر نمىگیرد.
سیوطى تعریف بالا را درستترین دانسته و ابن حجر تنها همین تعریف را صحیح مىداند. (٤٤) امّا برخى از محدّثان و فقیهان مسند را به گونهاى دیگر تعریف کردهاند. از جمله خطیب بغدادى مرفوع بودن را در مسند یک شرط اغلبى مىداند نه یک شرط حقیقى و همیشگى. او مىنویسد:
«مقصود محدّثان از توصیف حدیث به مسند این است که اسناد آن از راوى تاسرچشمه (کسى که حدیث به او اسناد داده شده) پیوسته باشد. ولى محدّثان بیشتر این تعبیر را درباره حدیثى که به پیامبر (ص) اسناد داده شده، بهکار مىبرند و پیوستگى اسناد در آن بدین گونه است که هر یک از راویانش آن را از طبقه بالاتر شنیده باشد تا برسد به آخرینتن؛ هر چند که در آن اسناد، سماع [ شاگرد از استاد] روشن و آشکار نبوده وبه عنعنه (٤٥) بسنده کرده باشند.».
مرحوم سیّد حسن صدر کاظمینى هم اصطلاح مزبور را به همینسان تعریف مىکند و مىنویسد:
«اگر زنجیره سند جملگى معلوم واز آن هیچیک از راویان نیفتاده باشد،بدین گونه که هریک از آنان آن حدیث را از بالاتر از خود گرفته باشد تا به سرچشمهاش برسد، مسند است و به آن موصول و متّصل همگویند. مسند بیشتر درباره حدیثى که از پیامبر (ص) رسیده، بهکار مىرود». (٤٦)
امّا تعریف ابن عبدالبرّ قرطبى، تقریباً عکس تعریف خطیب بغدادى است. وى مسند را با مرفوع یکى مىداند وبراین باور است که حدیثى که بطور خاصّ از پیامبر (ص) رسیده باشد، مسند است؛ خواه اسناد آن پیوسته باشد خواه گسسته. او براى نوع پیوسته آن، حدیثى را یاد مىکند که مالک از نافع از ا بنعمر از رسولخدا (ص) روایت کرده وبراى نوع گسسته آن حدیثى را نمونه مىآورد که مالک از زهرى از ابن عبّاس از رسول خدا (ص) نقل کردهاست. ابن عبدالبرّ به دنبال حدیث اخیر مىافزاید: «این حدیث از آن روى که به پیامبر (ص) نسبت داده شده، مسند وازآن رو که زهرى از ابن عبّاس استماع حدیث نکرده، منقطع است». (٤٧) امّا این نظر باشیوه حدیثشناسان بزرگ سازگار نیست. زیرا آنان مسند را در برابر مرسل بهکار مىگیرند و مىگویند «اَسْنَده فلانٌ واَرْسَلَه فلانٌ». (٤٨)
نتیجه اینکه، حدیث مسند در اصطلاح خطیب بغدادى و مرحوم صدر وامثال آنان برابر است با متّصل؛ جز اینکه مرفوع بودن در مسند یک شرط اغلبى است و در اصطلاح ابنعبدالبر، برابر است با مرفوع. در حالى که برابر اصطلاح مشهور که بیشتر حدیثشناسان آن را پذیرفتهاند، هر حدیث مرفوعى مسند نیست. همچنان که هر حدیث پیوستهاى هم نمىتواند مسند باشد؛ بلکه یک حدیث مسند در آنِ واحد باید هم مرفوع و هم متّصل باشد. زیرا در آن هم به متن وهم به اسناد مىنگرند. بنابراین، هر حدیث مسندى متّصل است؛ زیرا که سندش از آغاز تا انجام پیوسته است و مرفوع است؛ زیرا که متن آن به پیامبر (ص) مىپیوندد. (٤٩)
بهنظر مىرسد مسند نامْنهادنِ حدیث، از آن جهت باشد که چنین حدیثى با ذکر زنجیره راویانش، پلهپله بالا برده شده تا به سرچشمهاش یعنى پیامبر (ص) یا معصوم (ع) برسد. در این صورت این کاربرد جنبه حقیقى دارد. امّا اگر مقصود از حدیث مسند، حدیثى باشد که سندش را یاد کردهاند، این کاربرد جنبه مجازى مىیابد. (٥٠) شاید زمخشرى با در نظر داشتن همین جنبه، سخن محدّثان را که مىگویند "حدیث مسند"، یک کاربرد مجازى مى داند (٥١) زیرا نهادن نامِ سند بر زنجیره راویان حدیث، جنبه مجازى دارد.
از مسند به معنایى که اینک مورد بحث ماست، صورت فعلى آن در حدیث بهکار رفتهاست. آن حدیث بدین شرح است: «رُوى عنه [ = الامام الباقر ] - علیهالسّلام- اَنَّهُ سُئل عن الحدیث یُرسِلُه ولا یُسنِدُه. فقال: اذا حَدَّثتُ الحدیثَ فَلَمْ اُسْنِدْه، فَسَنَدى فیه ابى عن جَدّى عن ابیه، عن جَدِّه رسول اللَّه (ص) عن جبرئیل عناللَّه - عزَّ وجلَّ» (٥٢). یعنى: «روایت شده که از امامباقر (ع) در باره حدیثى که به صورت مرسل (رها شده) نقل مىکند و آن را به گویندهاش اسناد نمىدهد، پرسیدند. در پاسخ گفت: هرگاه حدیث گفتهام و آن را به گویندهاش اسناد ندادهام، سند من در آن حدیث چنین است: پدرم از نِیایَم و نیایَم از طریق پدرش از نیایَش رسول خدا (ص) از جبرئیل از خداوند - عزَّ وجلَّ».
گفتنى است از مسند به این معنا صفت نسبى (اسم منسُوب) ساختهاند. چنانکه ابوجعفر عبداللَّه بن محمّد بن جعفربن الیمان جعفى (د . ٢٢٩ ق) از مردم بخارا را "مسندى" خواندهاند. گویند: وى را از آن روى مسندى خواندهاند که همواره احادیث مسند را مىجست نه مرسلها و مقطوعها را. (٥٣) یا به آن دلیلکه در ماوراءالنّهر نخستین کسى است که مسند صحابه را گرد آورد. (٥٤)
چهار - گاه از کاربرد واژه «مسند»، اِسناد یا خودِ سند مورد نظر است. دراین صورت این واژه مصدر میمى است. بنابر ایننزد حدیثپژوهان مسندالشهاب و مسندالفردوس، اسنادالشّهاب واسنادالفردوس معنا مىدهد. (٥٥) براى روشن شدن مطلب مىافزاید:
الف - قاضى ابوعبداللَّه محمّدبن سلامه قُضاعى شافعى (د . ٤٥٤ ق) کتاب معروفى دارد به نام شهاب الاخبار فىالحِکَم والامثال و الاداب. وى در آغاز این کتاب گوید:
« دراین کتابِ خود از میان شنوده هایم از احادیث رسولخدا (ص)، هزار سخن حکیمانه را در وصایا، آداب، مواعظ و امثال فراهم آوردم.... واسانید احادیث را حذف کردم... و جملگى آن اسنادها را در کتابى ویژه گرد آوردم که مىتوان براى آگاهى از آن اسنادها بدان رجوع کرد» (٥٦).
این کتابى که اسانید احادیث شهابالاخبار را در بردارد همان مسندالشهاب (٥٧) است که گویا از آن به مسند قُضاعى (٥٨) هم تعبیر شده است. (٥٩)
ب - ابوشجاع شیرویه بن شهردار دیلمى همدانى شافعى (د . ٥٠٩ ق) کتابى دارد در حدیث به نام فردوس الاخبار. دیلمى چون اهل زمان خود را بدید که به حدیث و اسانید آن پشت کرده و به قصص و حکایات و روایاتى که پایه درستى ندارد، روى آوردهاند؛ این کتاب را به ترتیب حروف الفبا تألیف کرد و جهت آسانى کار خوانندگان، اسانیدِ احادیث آن را حذف کرد. فردوس الاخبار بیش از دههزار حدیث را درباره سنن و آداب و مواعظ و امثال و عقوبات دربر دارد. سیوطى در تألیف جامعالصغیر از روش دیلمى در این کتاب پیروى کردهاست.
فرزند مؤلّف ابونصر (یا ابومنصور) شهردار بن شیرویه (د . ٥٥٨ ق) در پاسخ خردهگیریهایى که بر کتاب پدرش کردهاند، اسانید احادیث فردوسالاخبار را گردآورده و آن را به صورتى نیکو در چهار جلد مرّتب ساخته و آن را مسندالفردوس نام نهادهاست. (٦٠)
برخى از نویسندگان به دلیل نداشتن آگاهى درست یا از روى حسّ کمیّتگرایى، مسندالشهاب و مسندالفردوس را در ردیف کتابهایى چون مسنداحمدبن حنبل و مسندطیالسى یاد کردهاند. در حالى که روش این دو کتاب با کتابهاى مسند بهکلّى فرق دارد.
پنج - مسند (جمع آن مسانید) در برابر مصنَّف، در علم الحدیث به عنوان یک دانشواژه در وصف پارهاى از مجموعه هاى حدیثى بهکار مىرود.
توضیح اینکه واژه مسند چنانکه دربالا گفته شد، گاه وصف حدیث قرار مىگیرد و گفته مىشود حدیث مسند، و گاهى وصف کتاب حدیث قرار مىگیرد ومثلاً گفته مىشود کتاب مسند ویا به نام مؤلّف یا راوىاش اضافه مىگردد و گفته مىشود مسندامامموسىبن جعفر الکاظم یا مسندالامام زید یا مسنداحمدبن حنبل. مسند به معناى دوم که مورد بحث این نوشتار است، کتابى است که در آن احادیث به ترتیب صحابه (یعنى: نخستین مرجع در اسناد حدیث پس از پیامبر) گردآمده باشد. شیوه مسندنویسى با تألیف مصنّفها متفاوت است. به این معنا که در دومى به دنبال هر بابى احادیث مربوط به آن موضوع نقل مىشود. براى نمونه اگر باب طهارت را در نظر بگیریم، هر حدیثى که به طهارت مربوط باشد، در آن باب جاى مىدهند. امّا شیوه مسندنویسى غیر از آن است. دراین طریقه احادیث را برحسب راویان ترتیب مىدهند. مثلاً هرچه را از طریق علىبنابىطالب (ع) از پیامبر (ص) روایت شده، دریک فصل جداگانه مىآورند؛ اعم از اینکه حدیث وى در باب زکات باشد یانماز یا طهارت یا موضوع دیگر و آنگاه که مؤلّف از نقل احادیث صحابى نخستین فارغ شود به نقل احادیث صحابى دوم مىپردازد وبه همین ترتیب پیش مىرود. بنابراین، اساس تقسیمبندى در آن یکى «وحدت موضوع» و دراین یکى «وحدتِ صحابى ناقل حدیث» است. (٦١)
مسندها احادیث رسول خدا (ص) را همراه با زنجیره سند و غالباً پیراسته از آراء صحابه و فتواهاى تابعان در بردارند. (٦٢)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١- اسماعیل بن حمّاد الجوهرى، الصّحاح؛ الزّبیدى، تاجالعروس؛ ابن منظور، لسانالعرب؛ ابن الاثیر، النّهایه فى غریب الحدیث والأثر؛ ابنفارس، معجممقاییس اللغه؛ عبدالرحیم صفىپورى، منتهى الأرب؛ الطریحى، مجمع البحرین، ذیل ماده سند.
٢- نهجالبلاغه، ترجمه دکتر سید جعفر شهیدى، خطبه ١٨٢، ص ١٩٠.
٣- المجلسى، بحار الانوار، ١٢٧/٥٠.
٤- ابن الاثیر، النهایه فى غریبالحدیث والأثر؛ ابن منظور، لسان العرب، ذیل همان مادّه.
٥- السیوطى، تدریب الراوى، ٤١/١؛ زینالدّین العاملى الملقّب بالشهید الثانى، الدّرایه، ص ٧.
٦- السید حسن الصدر، نهایةالدّرایه، ص ١٢.
٧- السیوطى، پیشین، همان جا.
٨- الزمخشرى، اساس البلاغة، ذیل مادّه سند.
٩- الجوهرى، الصحاح؛ الزبیدى، تاج العروس؛ ابن منظور، لسان العرب؛ صفىپورى، منتهى الارب، ذیل ماده سند ونیز: علىاکبر نفیسى (ناظمالاطباء)، فرنود سار یا فرهنگ نفیسى، ذیل ماده اِسناد.
١٠- الکلینى، الکافى، ١٨٤/٤؛ المجلسى، پیشین، ٢٩٩/٥٢. گفتنى است که این معنا در روایات بسیارى بهکار رفته است. نک: علىرضا برازش، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار، ذیل ماده «سند».
١١- الکلینى، پیشین (بخش اصول)، ٦٦/١؛ المجلسى، پیشین، ١٦١/٢.
١٢- السیوطى، تدریب الراوى، ٤٢/١؛ جمالالدین القاسمى، قواعد التّحدیث، ص ٢٠٢.
١٣- الکلینى، پیشین (بخش اصول)، ٥٢/١؛ محمدبن حسنالحرالعاملى، وسائل الشیعه ، ٥٦/١٨.
١٤- السید حسن الصدر، نهایةالدّرایه، ص ١٢.
١٥- ابن حِبّان البُستى، المجروحین، ص ٢٧.
١٦- نورالدّین عتر، منهج النّقد فى علوم الحدیث، ص ص ٣٤٥-٣٤٤.
١٧- ابن ابىحاتم، تقدمه المعرفة لکتاب الجرح والتعدیل، ص ٢٠.
١٨- المجلسى، ١٧٨/٢ و نیز ١٤٨.
١٩- «ماکُنّا نُسْنِد الحدیثَ اِلى اَنْ وقعتِ الفتنةُ». نک: محمّد ابوزهره، ابن حنبل، ص ٢٢٨.
٢٠- محمد جوادالحسینى الجلالى، «المسند (١)»، نور علم، ش ٤ (خرداد ١٣٦٣)، ص ١٤١.
٢١- السیوطى، تدریب، ٤٣/١؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ٦٣؛ مدیر شانهچى، درایةالحدیث، ص ٢١؛ نورالدین عتر، منهجالنقد، ص ٧٦؛ محمدعجاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ٤٤٨.
٢٢- «بلقینى» مىنویسد: در جمع مسند هم مىتوان گفت «مسانید» و هم مىتوان گفت «مسانِد»؛ امّا بهتر آن است که گفته شود «مسانِد». او مىافزاید: «من دراینباره تصنیفى پرداخته و آن را ذکر الاسانید فى لفظه المسانید نام نهادهام. شایسته است به مطالب آن نگریسته شود؛ زیرا در موضوع خود یکى از نوشته هاى مهم به شمار مىآید». البلقینى، محاسن الاصطلاح، ص ١١٢.
٢٣- الزبیدى، تاجالعروس؛ ابن منظور، لسان العرب، ذیل مادّه سند.
٢٤- ابن فارس، معجممقاییس اللغة، ذیل همان مادّه.
٢٥- لسانالعرب، همان جا.
٢٦- پیشین. نیز نک: ا لجوهرى، صحاح؛ صفىپورى، منتهىالارب، ذیل همان ماده.
٢٧- ابوبکر عتیق نیشابورى (سورآبادى)، ترجمه و قصه هاى قرآن، به سعى و اهتمام یحیى مهدوى و مهدى بیانى ، ج ٢، ص ١٢٠٨.
٢٨- عبدالرحیم صفىپورى، منتهىالارب، ذیل ماده سند.
٢٩- میبدى، کشف الاسرار، ١١١/١٠؛ الطریحى، مجمع البحرین، ذیل ماده سند.
٣٠- نک: علىرضا برازش، المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحار الانوار؛ وِنْسینک (A.J.WENSINCK)، المعجمالمفهرس لالفاظ الحدیث النبوى، ذیل ماده سند.
٣١- براى آگاهى اجمالى درباره خط مسند و سرچشمه و الفباى آن نک: محمود رامیار، تاریخ قرآن، ص٤٩٤؛ سیّد محمّد باقر حجتى، پژوهشى در تاریخ قرآن کریم، ص ١٦٢. و نیز:
A.F.L. Beeston, The Encyclopaedia of Islam, Vol VII, p.٧٠٤.
٣٢- یعنى: سنگى که برآن نبشتهاى به خط مسند یافت شدهاست. نک : ابنالاثیر، ذیل همان واژه.
٣٣- مُرْسَل حدیثى است که محدّث آن را با اسناد پیوسته به تابعى مىرساند. آنگاه تابعى مىگوید: رسولخدا (ص) گفت. (الحاکم النیسابورى، معرفة علوم الحدیث، ص ٢٥). مرسل یکى از انواع حدیث ضعیف است وسبب ضعف آن ناپیوستگى زنجیره سند آن است. (صبحىالصالح، علومالحدیث و مصطلحه، ص ١٦٨).
٣٤- حدیثى است که از اسناد آن یک تن افتاده باشد یا دراسناد آن از فردى مبهم یاد شده باشد. منقطع نیز بسان مرسل یکى از انواع حدیث ضعیف و سبب ضعفش گسستگى سند آن است. (صبحى الصالح، پیشین، ص١٧٠).
٣٥- الشهید الثانى، الدّرایه، ص ٣٠.
٣٦- مرفوع بنابر مشهورترین تعریفها، گفتار یا کردار یا تقریرى است که به پیامبر (ص) نسبت دادهاند. خواه آن را صحابى به پیامبر (ص) نسبت داده باشد؛ خواه تابعى و خواه مردمان دوره هاى بعدى. چه اسناد آن پیوسته باشد؛ چه نباشد. (محمّد بن اسماعیل الامیرالحسنى الصنعانى، توضیحالافکار لمعانى تنقیح الانظار، ٢٥٤/١).
٣٧- متّصل یا موصول حدیثى است که سندش پیوسته باشد. خواه آن را به پیامبر (ص) نسبت داده باشند، خواه به صحابى یا پایینتر از او (تابعى). نک: (صبحى الصالح، پیشین، ص ٢٣١).
٣٨- الحاکم النیسابورى، پیشین، ص١٧.
٣٩- گفتار یا کردار یا تقریرى است که از صحابى پیامبر[ یامعصوم ] نقل شود، بىآنکه وى آن را به پیامبر (ص) اسناد دهد. چه زنجیره سند تا صحابى پیوسته باشد چه گسسته. نک: (صبحى الصالح، پیشین، ص ٢١٨؛ مدیر شانهچى، درایةالحدیث، ص ٧٩).
٤٠- حدیثى است که از زنجیره سند آن دوراوى یا بیشتر پىدرپى افتاده باشد. این نوع حدیث ابهامش از منقطع بیشتر است. (صبحى الصالح، پیشین، ص ١٧٢).
٤١- الحاکم النیسابورى، پیشین، ص ١٨.
٤٢- پیشین، ص ١٩ و نیز السیوطى، تدریب الراوى، ١٨٣-١٨٢/١.
٤٣- مقطوع گفتار یا کردار یا تقریرى را گویند که از تابعى روایت شدهباشد. (صبحى الصالح، پیشین، ص ٢٢٠).
٤٤- السیوطى، همان جا.
٤٥- عنعنه مصدر رباعى مجرّد و مقصود از آن تکرار «عنفلان» در سند حدیث از پایین به بالاست؛ بىآنکه با تعبیراتى از قبیل «حدّثنا»، «اخبرنا»، «سمعتُ» یا «قُرِى علیه وانااسمع» به چگونگى فراگیرى حدیث توسّط شاگرد از استاد اشاره شدهباشد. ر.ک: الکفایة فىعلم الروایة، ص٢١ ؛ قس: ابنالصلاح، مقدّمه، ص١١٩.
٤٦- نهایةالدرایة، صص ٤٩-٤٨.
٤٧- ابن عبدالبرالقرطبى، التمهید لما فى الموطا من المعانى والاسانید، ٢١/١ ونیز: الصّنعانى، توضیحالافکار، ٢٥٨/١.
٤٨- الصنعانى، همان جا.
٤٩- پیشین، ٢٥٩/١؛ صبحىالصالح، علومالحدیث، ص ٢٢٩؛ قس: نورالدین عتر، منهجالنقد، ص ٣٤٩.
٥٠- محمدرضا الحسینى الجلالى، «المصطلحالرجالى اسندعنه» تراثنا، العدد الثالث، السنة الاولى، قم، شتاء ١٤٠٦، ص١٠٣.
٥١- اساس البلاغه، ذیل مادّه سند ونیز: الزبیدى ، همان جا.
٥٢- المفید، الارشاد، ٢/ ١٦٥؛ قس: المجلسى، ٢٨٨/٤٦.
٥٣- السمعانى، الانساب، پشت برگ ٥٣٠ ؛ قس: الزبیدى، پیشین؛ عبدالرحیم صفىپورى، پیشین ، ذیل ماده سَنَدَ.
٥٤- ابن حجر العسقلانى، تهذیب التهذیب، ٩/٦.
٥٥- السیوطى، تدریب، ٤٢/١؛ جمالالدین القاسمى، قواعدالتحدیث، ص ٢٠٢؛ نورالدین عتر، پیشین، ص٣٥٠.
٥٦- کاتب چلبى، کشفالظنون، ١٠٦٧/٢ . کتاب شهابالاخبار را چند تن شرح کرده و برخى از آن گزیده ها و ویراسته هایى فراهم آوردهاند .نک: همو، همان جا.
٥٧- پیشین، ١٦٨٣/٢.
٥٨ پیشین، ١٦٨٤/٢؛ اسماعیل پاشا البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢-.
٥٩- از مسندالشهاب دستنوشته هایى در کتابخانه ظاهریه دمشق موجود است.ناصرالدین الالبانى، فهرس مخطوطات دارالکتب الظاهرّیه (المنتخب مِن مخطوطات الحدیث)، ص ٣٧٨.
٦٠- کاتب چلبى، ١٢٥٤/٢، ١٦٨٤؛ آغابزرگ الطهرانى، الذّریعه، ٢٨/٢١؛ حایرى، فهرست نسخ عکسى کتابخانه آیة اللَّه مرعشى نجفى،٢٧٠/١، ٣٩٨-٣٩٧، ٣١٣-٣١٢/٢. گفتنى است که فردوس الاخبار در سال ١٤٠٦ ق در بیروت در ٦ مجلّد چاپ شده. (حایرى ، پیشین، ٣٩٨-٣٩٧/١) و نسخه عکسى بخشهایى از کتاب مسند الفردوس نیز در کتابخانه مرحوم آیة اللّه مرعشى نگهدارى مىشود (حایرى، پیشین،١/ ٢٧٠ - ٢٧٦).
٦١- نک: السیوطى، تدریبالراوى، ٤٢/١؛ محمدبن جعفر الکتّانى، الرسالة المستطرفة، ص ٣٦؛ جمالالدین القاسمى، قواعدالتحدیث، ص ٢٠٢؛ احمد امین، ضحىالاسلام، ١٠٩/٢، ١٢٢-١٢١؛ محمد قزوینى، یادداشتها، ٩٩/٧؛ على اکبر دهخدا، لغتنامه، ذیل واژه مُسند؛ عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وَصَلَتْ الینا، ص ٧٥؛ احمد راتب عرموش، مقدمه مسندعبدالله بن عمر تألیف ابوامیّه محمدبن ابراهیم الطرسوسى، ص ٧؛ مدیرشانهچى، علمالحدیث، ص ٢١٩؛ همو، درایةالحدیث، ص ٢٨؛ محمود ابوریّه، اضواء على السنةالمحمّدیّه، ص ٢١٦.
٦٢- احمد امین، ضحىالاسلام، ١٠٩/٢؛ محمد عجاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ١٨٣.
بخش اول
بخش اول :
مفهوم مسند (٢)
کتابهاى حدیث انواع گوناگونى دارد. صحاح، جوامع، مسانید، معاجم، مستدرکات، مستخرجات و اجزاء از معروفترین گونه هاى کتابهاى حدیث هستند. نگارنده در این جا از باب «تُعْرفَ الاشیاءُ باضدادِها» بطور اجمال انواع کتابهاى حدیث را معرفى مىکند تا از رهگذر سنجش میان روشهاى گوناگون تدوین حدیث، روش مسندنویسى از دیگر روشها شناخته گردد و مقدار ارزش و فواید و کاستیهایش بیشتر دانسته شود. مهمترین گونه هاى کتابهاى حدیث به شرح زیر است:
١- کتابهایى که برمحور ابواب تألیف شدهاند:
روش تألیف این کتابها بدین گونه است که تمام احادیثى که به موضوعى واحد مربوط مىشوند، زیر عنوانى فراگیر مثل «کتاب الحجّة»، «کتاب الصّلاة»، «کتاب الزّکاة»، «کتاب النّکاح» در کنار هم قرار مىگیرند. آنگاه این احادیث در بابها توزیع مىشوند وهر بابى یک یا چند حدیث را در موضوعى جزئى دربر مىگیرد و براى هربابى عنوانى در نظر گرفته مىشود که موضوع آن باب را نشان مىدهد. مثل «بابُ مفتاحِ الصلاةِ الطّهُور» (بابِ پاکیزگى، کلید نماز است). برخى محدّثان این عنوان را «ترجَمه» نامند.
فایده این گونه کتابها این است که رجوع به آنها آسان است. زیرا پژوهنده اگر بخواهد در مسأله معینّى به احادیث آگاهى یابد، موضوع آن احادیث او را وامىدارد که به ابواب رجوع کند و اگر بخواهد حدیثى را که پیش از این دیده بجوید و آن را درمآخذ معتبر بیابد، موضوع حدیث او را به بابى که حدیث در آن هست، رهنمون مىسازد.
البته بهرهورى ازاین کتابهابهبرخوردارىازذوق علمى وآگاهىاز روش محّدثانبزرگ درتبویبکتابهایشان نیاز دارد؛ تاجوینده بتواند بهموضوع حدیث رهنمون گردد. بساکه دیده شده مؤلّفانْ حدیثى را در غیرازآنبابى که انتظار مىرود، آوردهاند واین بدان جهت است که یک حدیث گاه به چند موضوع مربوطمىگردد.
تصنیفبرمحورابوابْ خود روشهاى گوناگونىدارد که پارهاىاز آنها یاد مىگردد:
الف - جوامع جامع (که جمع آن جوامع است) در اصطلاح حدیثشناسان کتابى است که احادیث و ابواب آن تمام موضوعات دینى را در برمىگیرد. برخى شمار ابواب اصلىِ این موضوعات را هشتباب دانستهاند، بدین قرار: عقاید، احکام، تاریخ وسیر، آدابخوردن وآشامیدن، تفسیر، فتن واشراط السّاعة، شمایل یا باب سفرو نشستن و برخاستن، مناقب و مثالب. (١) توضیح اینکه کلمه «جامع» در زبان عربى از لحاظ گستردگى معنا، بر مفاهیمى که در آنها جامعیّت واحاطهاى وجود دارد، اطلاق مىشود. (٢)
دانشمندان مسلمان نیز از گستردگى و فراگیرى این واژه بهره برده، آن دسته از کتابهاى خودرا که در موضوع خود جامع الاطراف و در بردارنده همه یا بیشتر مسایل وابسته به آن موضوع بوده، «جامع» نام نهاده و با ترکیب وصفى یا اضافى مثلاً گفته اند: «الجامع الصحیح» یا «جامع الاحکام». (٣)
کتابهاى جامع در حدیث بسیارند. نامآورترین آنها در شیعه عبارتند از:
١- الکافىاثر ابوجعفر محمّدبن یعقوب کلینى رازى (د . ٣٢٩ ق).
٢- الوافى از محمّدبن مرتضى معروف به ملامحسن فیضکاشانى (د.١٠١٩ ق).
٣- بحارالانوار از مولى محمّد باقربن محمّد تقى مجلسى اصفهانى (د . ١١١٠ یا ١١١١ ق).
و در میان کتابهاى سنیّان معروفترین جوامع بدین قرار است:
١- الجامعالصحیح از محمد بن اسماعیل بخارى (د . ٢٥٦ ق).
٢- الجامعالصحیح از مسلم بن حجاج قُشیرى نیشابورى (د . ٢٦١ ق).
این دو کتاب به «صحیحین» (دو صحیح) معروفند.
ب - سنن سنن کتابهایى است که احادیث احکام را در برمىگیرد. این احادیث برپایه ابواب فقه مدوّن شدهاست. نامآورترین کتابهاى سنن بدین قرار است:
١- السنن از ابوداوود سلیمان بن اشعث اَزْدى سِجِستانى (د . ٢٧٥ ق).
٢- السنن از ابوعبداللَّه محمدبن یزید قزوینى معروف به "ابنماجه" (د.٢٧٥ ق).
٣- السنن از محمدبن عیسى بن سَوْرَه تِرمذى (د . ٢٧٩ ق). کتاب ترمذى به نام جامع هم معروف است.
٤- السّنن معروف به المجتبى اثر ابوعبدالرّحمناحمدبن شعیب نسائى (د . ٣٠٣ ق).
این چهار کتاب به "سنن چهارگانه" معروفند.
باید افزود در میان مجموعه هاى حدیثى شیعه، کتابى که به نام سنن معروف باشد، وجود ندارد. امّا مجموعه هاى زیر از جهت در برداشتن احادیث فقهى همانند سننِ یاد شده هستند:
١- منلایحضره الفقیه از ابوجعفر محمّد بن علىبن بابویه قمى ملقّب به "صدوق" (د . ٣٨١ ق).
٢- تهذیب الاحکام از ابوجعفر محمّدبنحسن طوسى ملقّب به "شیخ الطائفه" (د . ٤٦٠ ق).
٣- الاستبصار فیما اختلف منالاخبار از دانشمند پیشگفته.
٤- وسائل الشیعه الى تحصیل مسائل الشریعة از محمدبنحسن معروف به "شیخ حرّ عاملى" (د . ١١٠٤ ق).
ج - صحاح صحاح (جمعِ صحیح)، کتابهایى هستند که مولّفان آنها به پندار خویش کوشیده اند تاتنها احادیث صحیح را در کتاب خود به ودیعت گذارند؛ نه احادیث ضعیف یا ساختگى را. به سخن دیگر، مولّفان این کتابها ابتدا شرایطى را براى صحّت حدیث در نظر گرفته، آنگاه احادیث را بر وفق آن شرایط بر گزیده و مدوّن ساختهاند. در میان مجموعه هاى حدیثى اهل سنّت کتابهاى بسیارى را «صحیح» مىخوانند. ولى غالباً از واژه «صحاح»، صحیح بخارى و مسلم و سنن چهارگانه پیش گفته مورد نظر است.
د - مصنفّات مصنّف کتابى است که براساس ابواب مدوّن شده؛ امّا در کنار احادیث مرفوع، احادیث موقوف و مقطوع را نیز در بردارد. (٤) معروفترین مصنّفها یکى مصنّف عبدالرزاقبنهمام صنعانى (د . ٢١١ ق) و دیگرى مصنّف ابى بکر بن ابى شیبه (د . ٢٣٥ ق) است.
ه - مستدرکات مستدرک کتابى است که به عنوان متمّم کتابى دیگر نوشته مىشود. مؤلّف در مستدرک تلاش مىکند تا احادیثى را که با شروط کتاب پیشین موافق است و از آن کتاب فوت شده، گردآورد. نامآورترین مستدرکها یکى مستدرک الصحیحین است از ابوعبداللَّه حاکم نیشابورى و دیگرى مستدرکالوسائل از میرزاحسین نورى (د.١٣٢٠ق).
و - مستخرجات در مستخرج، مؤلّف احادیثِ کتابى را در نظر مىگیرد و آن احادیث رانه با طریق صاحب کتاب، بلکه با سندى که خود از طریق استادان خویش در اختیار دارد، نقل مىکند. البتّه در طبقاتِ بالاتر، طرق روایت به یکدیگر مىپیوندد. مانند مستخرج ابوبکر اسماعیلى نسبت به صحیح بخارى و مستخرج ابوعوانه اسفراینى (د.٣١٦ق) نسبت به صحیح مسلم. گفتنى است که در پارهاى از کتابها مستخرج ابوعوانه را به غلط در شمار مسندها یاد کردهاند. (٥)
٢ - کتابهایى که برمحور نامهاى صحابه مدوّن شدهاند:
در این کتابها تمام احادیثى که یک صحابى روایت مىکند، در یک جا فراهم مىآید. در این روش چنانچه پژوهنده نام صحابى ناقل حدیث مورد نظر خود را بداند، به آسانى بدان دست مىیابد. افزون برآن، این روش براى آگاهى از شمار مرویات یک صحابى از پیامبر (ص) و نوع آنها سودمند تواند بود. این کتابها خود دوگونهاند:
الف - مسانید سیوطى مىنویسد:
دانشمندان در تألیف و گردآورى حدیث دو روش دارند: «[نخستین و] بهترین آنها، روش تألیف براساس ابواب فقهى است. همچون کتابهاى ششگانه و شُعَب الایمان و البعث والنشور اثر بیهقى و جز اینها. بنابراین روش، تمام روایاتى که در دسترس مؤلّف است درباب مورد نظر ذکر مىشود. روایاتى که در باب مسألهاى وارد شده و بر اثبات یا نفى آن مسأله حکم مىکند. در اینجا شایستهتر آن است که به آوردن احادیث صحیح و حسن قناعت ورزد و اگر تمام احادیث مربوط را گردمىآورد، علّتِ ضعف احادیث ضعیف را بیان دارد.
«روش دیگر، تألیف به شیوه مسانید است. به این معنا که به دنبال نام هر صحابى تمام مرویات او را اعم از صحیح و حسن و ضعیف گردمىآورند. بنابراین سبک، گاه مسندهاى صحابه براساس حروف الفباى نام ایشان مرتّب و پس و پیش مىگردد. [ مثلاً از احادیث اُبَىّ بن کَعْب واُسامةبن زید و ... شروع مىشود و به همین ترتیب ادامه مىیابد ]. این آسانیابترین روش در تألیف مسندهاست. و گاهِ دیگر قبایل را در نظر مىگیرند و در نتیجه از بنىهاشم، یعنى نزدیکترین خویشاوندان رسول خدا (ص) شروع مىکنند و از نزدیکتر به دورتر پیشمىروند. گاهى هم پیشىجستن در ورود به آیین مسلمانى را معیار قرار مىدهند. در نتیجه [ در میان مردان ] از "عشره مبشرّه" (٦) آغاز مىکنند و پس از آن به ترتیب احادیث بدریان، شرکت کنندگان در صلح حدیبیّه، صحابیانى که در فاصله صلح حدیبّیه و فتح مکّه هجرت کردند، آنان که در روز فتح مکّه به آیین مسلمانى در آمدند و در واپسین مرحله، مسند صحابیانى را مىآورند که کم سنّ و سالترین بودهاند. مثل سائب بن یزید و ابوطفیل. [ در تمام این شیوه ها ] مسندهاى زنان [ غالباً ] پس از مردان آغاز مىشود و درمیان زنان از همسران پیامبر (ص) شروع مىکنند وبه دیگر زنان به پایان مىرسانند». (٧)
به عقیده "ابن صلاح" روش اخیر نیکوتر است. (٨) امّا نباید فراموش کرد که همه مسلمانان درباره برترى صحابه با یکدیگر همسخن نیستند. روش دوم هم با تعالیم اسلام ناسازگار مىنماید؛ بلکه مىتوان گفت تقدیم و تأخیر برپایه وابستگیهاى قبیلهاى بیشتر از اندیشه هاى جاهلى مایه مىگیرد. بنابراین، ترتیب نخست از بیماریها و کاستیهاى دو روش اخیر عارى بهنظر مىرسد.
باید افزود که عادت بیشتر مؤلّفان مسندها چنین است که مسند خود را با احادیث ابوبکر آغاز مىکنند؛ پس از آن احادیث دیگر خلفاى راشدى را به ترتیبى که خلافت کردهاند، مىآورند.آنگاه احادیث دیگران از عشره مبشَّره را یاد مىکنند. چنانکه در مسند ابوداوود طیالسى و حُمَیْدى و احمد همین ترتیب به چشم مىخورد. بنابر حکایت "شاهعبدالعزیز" در کتاب بستان المحدّثین، ترتیب مسندعبدبن حُمَید وابى یَعْلى وبزّار نیز به همین گونه است. (٩)
مسندها بسیار گونهگون هستند. مؤلّفان در تدوین مسندها گاه بر احادیث یک تن صحابى بسنده کردهاند؛ مثل مسندامیرالمؤمنین یا مسندابىبکر و گاهى احادیث چند تن از اصحاب را فراهم آوردهاند؛ مثل مسندالاربعه یا مسندالعشرة. گاهى هم احادیث گروه مخصوصى را فراهم ساختهاند که در داشتن ویژگى واحدى مشترکند؛ مثل مسند المُقلّین و مسند الصّحابة الّذین ماتوا فى زمان النبى (ص) ودر بسیارى موارد هم مرویات شمار فراوانى از اصحاب را گردآورى کردهاند؛ مانند مسنداحمدبن حنبل ومسندابى یَعْلى مَوْصِلى.
کتابى که مسند نام گرفته گاه به مولّفش منسوب است، مانند مسنداحمدبن حنبل و گاه به راوى اش، مانند مسند امام موسىبنجعفر (ع) ومسند الامام زیدبن على (ع) و مسندابى حنیفه. نگارنده دراین نوشتار - به خواست خداوند - این دوگونه مسند را طى دو بخش جداگانه معرّفى خواهد کرد. گفتنى است که هرگاه بطور مطلق و بدون هرگونه قیدى از مسند نام برده شود، مسند احمد مورد نظر است. (١٠)
ب - اطراف اطراف جمعِ طَرَف و طَرْف، به معناى نوک و لبه هر چیزى است (١١) و طَرَفِ حدیث، جانِ کلام و برجستهترین بخش از متن حدیث و نمودار آن است. مانند جمله «الاعمالُ بالنیّات» در این حدیث: «اِنّما الاَعْمالُ بالنیّاتِ ولکلّ امرىء مانَوَى. فَمنْ کانَتْ هجرتُه اِلى اللَّهِ - عزَّوجلَّ - فهجرتُهُ اِلى ماهاجَرَ الیه، و مَنْ کانتْ هجرتُهُ لِدُنیا یُصیبُها اَوْ امراَةٍ ینکحُها فهجرتُهُ اِلى ماهاجرالیه». (١٢)
مقصود از کتابهاى اطراف، کتابهایى است که مولّف به ذکر برجستهترین بخش حدیث قناعت مىکند؛ آنگاه طرق نقل و اسانید آن حدیث را از مآخذى که آن را روایت کردهاند، یکجا گرد مىآورد. برخى از مولّفان، تمام طرق نقل یک حدیث را فراهم مىآورند و برخى به ذکر پارهاى از طرق بسنده مىکنند. بنابراین مىتوان گفت، کتابهاى اطراف در واقع حکم فهرست راهنما یا فرهنگ حدیثْ یاب را دارند. این فرهنگها از دو جهت سودمند است: یکى آنکه آگاهى بر اسانید حدیثها را آسان مىکند. زیرا تمام طرق در یکجا فراهم آمدهاست. دیگر آنکه نشان مىدهد از صاحبان منابع و مجموعه هاى حدیثى چه کسانى آن حدیث را نقل کرده و در چه بابى از کتاب خود آوردهاند.
این قبیل فهرستها بسیارند. معروفترینِ آنها تحفةُالاشراف بمعرفة الاطراف، اثر حافظ ابوالحجّاج یوسف بن عبدالرّحمنِ مزّى (د . ٧٤٢ ق) است. مولّف دراین کتاب، اطرافِ احادیث صحاح ششگانه و پاره اى کتابهاى دیگر را گردآورده است. این کتاب براساس ترتیب الفبایى نام صحابه مدوّن شده واز همین رو با مسند "أَبیض بن حمّال" آغاز شدهاست. (١٣)
٣- معاجم
معاجم، جمع معجم و معجم کتاب حدیثى است که احادیث در آن به ترتیب صحابه یا استادان یا شهرها آورده شود. معجمها غالباً به ترتیب حروف الفبا هستند. به این معنا که مولّفِ معجم از میان استادان خود مثلاً از احادیث ابان شروع مىکند. سپس احادیث ابراهیم را مىآورد وبه همین ترتیب پیش مىرود. (١٤) گاهى هم ترتیب معجمها براساس تاریخ وفات استاد یا برمبناى فضیلت و تقدّم و تاخّر آنان در دانش و پرهیزکارى است. (١٥)
نامآورترین معجمها، معاجم سهگانه ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانى (د. ٣٦٠ ق) مىباشد. در میان این سه معجم، المعجم الصغیر و المعجم الاوسط براساس نام استادانِ مؤلّف فراهم آمده و المعجمالکبیر مسندهاى صحابه را به ترتیب حروف الفباى نام آنان در بردارد. معجم کبیر بزرگترین معجمهاستو شهرتش به حدّى است که هرگاه بطور مطلق بگویند «معجم» یا بگویند «طبرانى این حدیث را در کتابش آورده» همین معجم کبیر مورد نظر است. (١٦) به نظر نگارنده معجم کبیر خود گونهاى از مسندهاست.
٤ - کتابهایى که براساس واژه هاى آغازین احادیث مرتّب شدهاند
این کتابها براساس نخستین واژه از متن حدیث وبه ترتیب الفبا نظم یافتهاند. این روش براى مراجعه بسى آسان است؛ ولى پژوهشگر باید دقیقاً عین نخستین واژه از حدیث مورد نظر خود را بداند وگرنه تلاش او براى یافتن آن حدیث سودمند نمىافتد. این تألیفات دوگونه اند.
الف - کتابهایى که احادیث مجموعه هاى حدیثى گوناگون را در خود فراهم آوردهاند. مهمترین این کتابها دوتاست: یکى، الجامعالکبیر یا جمعالجوامع از جلالالدین سیوطى . متّقى هندى کتاب کنزالعمّال را برشالوده این کتاب بنا کردهاست. دیگرى، الجامع الصّغیر لاحادیث البشیر النذیر از دانشمند پیشگفته. سیوطى این کتاب را از اثر پیشین برگرفته و احادیث تکرارى آن را حذف و روایاتى را برآن افزوده است. شمار احادیث این کتاب ١٠٠٣١ فقره است.
ب - کتابهایى که احادیثى را در خود فراهم ساختهاند که بر سر زبان مردمان جارى است. مانند حدیث «الحربُ خُدعة» (١٧) (جنگ نیرنگ است). هدف دانشمندان از جمع این احادیث، روشن ساختن حال این احادیث است. نامآورترین این گونه کتابها عبارتند از:
١- المقاصد الحسنة فىالاحادیث المشتهرة على الالسنة از شمسالدین محمدبن عبدالرحمن سخاوى (د . ٩٠٢ ق). این کتاب ١٣٥٦ حدیث از احادیث متداول بر سر زبانها را در بردارد. مؤلّف در بیان حال احادیث، گاه مىگوید: «لااصلَله»؛ یعنى: این حدیث را سندى نیست و در هیچیک از مجموعه هاى حدیثى، این روایت به چشم نمىخورد و گاهى مىگوید: «لااَعْرِفه»؛ یعنى: «من براى این حدیث به سندى دست نیافتهام».
٢- کشفالخفاء و مزیل الإلباس عمّا اشتهر منالحدیث علىالسنة النّاس اثر اسماعیل بن محمد عجلونى (د . ١١٦٢ ق). وى احادیث کتاب سخاوى را همراه با گزیده سخن وى در کتاب خود آورده و احادیث بسیارى را برآن افزوده، تا جایى که شمار احادیث کتاب مزبور به ٣٢٥٠ رسیدهاست. آنگاه مطالب سودمندى در فنّ حدیث چاشنى آن کردهاست. از همین رو در نوع خود فراگیرترین کتاب بهشمار مىآید.
٥- مجامع یا کتابهاى فراگیر
این کتابها در عین حال که احادیث شمارى از مآخذ حدیث را در برگرفته، برمحور ابواب تألیف شدهاند. مهمترین اینگونه مجموعه ها بدین قرار است:
الف) جامعالاصول من احادیث الرّسول اثر مبارک بن محمّد جزرى معروف به "ابناثیر" (د . ٦٠٦ ق). وى دراین کتاب احادیث صحیح بخارى و مسلم، موطّأ مالک، سنن نسایى، ترمذى و ابوداوود را فراهم آورده و احادیث را از اسانید مجرّد ساخته و در پى هر حدیث، واژه هاى نامأنوس آن را به گونهاى کوتاه شرح داده است.
ب) کنز العُمّال فى سنن الاقوال و الافعال از على بن حسام متقّى هندى (د.٩٧٥ق). مؤلّف دراین مجموعه تخمیناً احادیث ٩٣ کتاب را یکجا گردآورده و ازاین حیث، کتاب مزبور به بحارالانوار از مرحوم علامه مجلسى شباهت دارد. اساس کنزالعمّال همان جمعالجوامع سیوطى است.
ج) التّاج الجامع للاصول فى احادیثالرَسول اثر منصور على ناصف (د . پس از ١٣٧١ ق / ١٩٥١ م). التّاج که شامل ٥٨٨٧ حدیث است، (١٨) احادیث صحیح بخارى و مسلم، سنن ابوداوود و ترمذى و مجتبى اثر نسایى را در بر مىگیرد. مؤلّف احادیث را از اسانیدش عارى ساخته است.
٦- زواید
گاه مولّفى دو کتاب حدیث را در نظر مىگیرد و محتویات آن دو را با یکدیگر مىسنجد واحادیث زاید یکى بردیگرى را در کتابى گرد مىآورد. این گونه کتابها را "زواید" خوانند. (١٩) مانند:
الف) مجمع الزّواید و منبع الفواید اثر نورالدّین على بن ابىبکر هَیْثَمى (د . ٨٠٧ ق) که احادیث زاید بر صحیحهاى ششگانه را از مسند احمد وابىیعلى و بزّار و معجمهاى سهگانه طَبَرانى بیرون کشیده و حالِ احادیث را از جهت صحّت و ضعف و پیوستگى و گسستگى سند، روشن ساخته است.
ب) المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیّة اثر ابن حجر عسقلانى (د. ٨٥٢ ق). نگارنده - به خواست خداوند - در فصل مسند حُمَیدى درباره این کتاب و اهمیّت آن به تفصیل سخن خواهد گفت. از همین رو در این جا درباره آن سخنى نمىگوید.
٧- کتابهاى تخریج
تخریج کتابى است که براى نشاندادن منابع و مآخذ احادیث کتابى معیّن نوشته مىشود. مانند: المُغْنى عن حمل الأسفار فىالأَسفار فى تخریج مافى الإحیاء مِنَ الاخبارِ تألیف حافظ عبدالرحیم بن حسین عراقى (د . ٨٠٦ ق). عراقى در کتاب خود احادیث احیاء علومالدّینِ غزّالى را تخریج کرده؛ به این معنا که ابتدا طَرَف هر حدیث از احادیث احیاء را ذکر مىکند. سپس نشان مىدهد که چه کسى آن حدیث را در کتاب خود آورده و کدام صحابى آن را روایت کرده و پس از آن بیان مىکند که آن حدیث صحیح است یا حسن یا ضعیف . این اثر همراه با احیاء چاپ شدهاست. (٢٠)
٨- اجزاء
اجزاء جمع جزء است و جزء، مجموعه حدیثى است که تنها از یک تن نقل شده باشد، چه آن کس از طبقه صحابه باشد یا از طبقه هاى بعدى. مانند جزء حدیث ابىبکر و جزء حدیث مالک. به یک مجموعه حدیثى هم که درباره یک مطلب گردآمده باشد،جزء گویند. مانند جُزء القراءة خلفَ الامامِ اثر بخارى. نوشتهاى را هم که به بررسى اسنادهاى یک حدیث واحد بپردازد، جزء خوانند. مانند اختیار الاَوْلى فى حدیث اختصام الملأالأعلى از ابن رجب حنبلى. (٢١) بخشهاى گوناگون خصالِ شیخ صدوق هم حکم اجزاء را داراست.
اربعیننویسى هم که از دیرزمان رواج داشته، خود نوعى جزءنویسى است. باید دانست، اربعیننویسى به استناد حدیثى است که از رسول اکرم (ص) نقل کردهاند. آن حدیث چنین است: «مَنْ حَفِظَ على اُمَّتى اربعینَ حدیثاً ممّا یَحْتاجونَ الیه فى امرِدینهِم بَعَثَهُ اللَّهُ یومَ القیامَةِ فقیهاً عالماً». (٢٢)
حجم اجزاء از چند برگ تا دهها برگ در نوسان است. امّا غالباً جزء، مجموعهاى کوچک است. امتیاز جزء این است که دانش و ژرفکاوى نویسندهاش را نشان مىدهد. زیرا نوشتن مطلب درباره یک موضوع کوچک به ژرفنگرى و بررسى همهجانبه نیاز دارد.
٩- مشیخات
مشیخات جمعِ مَشِیخه (به کسر شین) و مَشِیخه اسم مکان از کلمه شیخ و شیخوخه به معناىِ محلّ یادکردن استادان و اِسنادهاست و مقصود از آن کتابى است که محدّثان نام استادان خود و کتابها و احادیثى را که از آنان فرا گرفتهاند، در آن فراهم مىآورند و اسناد خود را به آن کتابها درآن مىنویسند. (٢٣) مثل مشیخه الفقیه اثر شیخ صدوق که به پیوست کتاب مَنْ لایحضره الفقیه چاپ شدهاست. محدّثان در تألیف مشیخه روشهاى گوناگون دارند. پارهاى از مشیخه ها را "فهرست" نامند. به نظر نگارنده مشیخه به کتابهاى رجال بیشتر شباهت دارد تابه کتابهاى حدیث.
١٠- علل
علل جمع علّت و علّت عبارت از عیب پنهان و پیچیدهاى است که بر حدیث عارض مىگردد و در نتیجه صحّت و سلامت حدیث را خدشهدار مىسازد و "معلَّل" حدیثى است که در آن بیماریى یافت شود که به سلامت حدیث لطمه وارد کند؛ با آنکه آن حدیث برحسب ظاهر تهى از عیب بهنظر مىرسد. حدیث معلّل خود اقسامى دارد:
(١) معلّل در سند، (٢) معلّل در متن، (٣) معلّل در هردو. (٢٤)
"علل" کتابهایى است که احادیث معلّل را همراه با بیان علتش درآن گرد مىآورند. (٢٥) تصنیف کتابهاى علل، اوج تلاشهاى محدّثان به حساب مىآید. زیرا درتتبّع اسانید به تلاش پیگیر و شکیبایى بسیار و باریکبینى و ژرفکاوى نیاز است تا بتوان ازاین رهگذر به عیبهاى پوشیده و پنهان حدیث پىبرد. المسندالمعلّل اثر یعقوب بن شیبه سدوسى (٢٦) (د . ٢٦٢ ق) را مىتوان نمونهاى از کتابهاى علل بهشمار آورد.
١١- امالى
امالى (جمع املاء) (٢٧)، غالباً کتاب حدیثى را گویند که شیخ حدیث در مجالس متعدّد، آن را برشاگردان املاء کرده باشد؛ مانند امالى شیخ صدوق. از همین رو امالى را "مجالس" نیز نامند. گفتنى است که همه امالىها به موضوع حدیث مربوط نمىشود؛ بلکه برخى از آنها به حدیث و برخى دیگر به تفسیر، ادب و غیره مربوط مىگردد. (٢٨)
هریک از روشهاى تدوین حدیث که در بالا بدانها اشارت رفت، از فوایدى برخوردار است و در کنار این فواید، کاستیهایى هم دارد. مسندنگارى هم از این قاعده مستثنى نیست. بیشترین خردهاى که منتقدان بر این روش گرفتهاند، دشواریاب بودنِ آن است. «احمدعبدالرحمن البنّا» مشهور به «ساعاتى» (٢٩) در نقد این روش مىنویسد:
«هدف از نگاشتن مسندها در آن عصر، تنهاگرد آوردن احادیث پراکنده صحابه، تابعان واتباعِ تابعان بوده تا مبادابه دست روزگار تباه و نابود گردد. روشن است که مولّفان مسندها درباره دستهبندى و تبویب این احادیث چندان اندیشه نکردهاند. این ترتیب در روزگار پیشینیان سودمند بوده؛ زیرا ایشان به حافظه تکیه مىکردند، در نتیجه جاى حدیث مورد نظر و نیز جاى احادیث همانندِ آن را در کتاب مىدانستند وبراى یافتن آن سرگردان نمىشدند. امّا امروزه که اعتماد مردمان بر نوشتن و نوشته است، این ترتیب، آنان را سودمند نخواهد بود، زیرا پژوهنده نمىتواند به آسانى به حدیث معیّنى رهنمون گردد و نیز نمىتواند میان احادیث پراکندهاى که درباره موضوع واحدى روایت شده، جمع کند. به ویژه اگر این احادیث از طریق چند تن از صحابیان روایت شده باشد؛ در آن صورت انسان ناگزیر است تا مسندهاى جملگى آنان را بخواند. این در حالى است که پژوهشگر اسم راوى حدیث را بداند؛ امّا اگر نام او را نداند، راهى جز خواندن تمام کتاب در برابر خود نمىبیند و این کارى است که هیچ کس توان انجام آن را ندارد. از همین رو بهرهجویى از کتابهاى مسند رو به کاهش نهاده و میان مردم کمتر تداول دارد». (٣٠)
محمد ابوزهره هم این روش را به همینسان ارزیابى مىکند و مىنویسد:
«مىبینیم احمد در ترتیب مسند روشى را پیشه ساخته که محدّثانِ پس از او در مقام مراجعه بدان، آن روش را دشوار یافتهاند. این روش با شیوه کتابهاى پیشین و پسین تفاوت دارد. موطّأ که پیش از آن و صحاح که پس از آن تألیف شده، جملگى براساس موضوعات فقهى و غیر فقهى مرتّب شدهاند و بدین ترتیب رجوع بدانها و بهرهورى از آنها آسان است؛ زیرا کسى که مىخواهد به حدیثى در موضوعى دینى استشهاد کند، به کتاب حدیثى که در اختیارش هست، پناه مىبرد و آن را زیر عنوان مربوط به آن موضوع مىجوید و مىیابد. امّا گردآورنده مسندِ احمدْ آن را براساس صحابیى که حدیث پیامبر (ص) به او منتهى مىشود، مرتّب ساخته واگر حدیث مرسل بوده، آن را براساس نام تابعى منظّم کردهاست. در نتیجه با احادیث عشره مبشره آغاز کرده تا به تابعان رسیدهاست. از این بابت مىتوان گفت این روش دشواریاب است و تنها حافظان حدیث بدان رجوع مىکنند و تنها آنان که در حدیث و دانشهاى وابسته به آن ورزیده هستند، از آن بهره مىبرند». (٣١)
امّا انصاف این است که بگوییم در کنار این دشواریابى، این روش سودهایى را هم در پى داشته و دارد. از آن جمله:
١- مسندنگارى در زمان پیدایشِ خود، یک گام تازه در تدوین حدیث بوده که استقلال حدیث از فقه را مىتوان از مزایاى آن بهشمار آورد. زیرامرویات هریک از اصحاب را جمع و کتابهاى حدیث را ازاقوال صحابه و فتواهاى تابعان پیراسته مىساخت. (٣٢)
٢- این روش نشان مىدهد از طریق هر صحابى چه تعداد حدیث نقل شده و مرویات او از چه نوع است. (٣٣)
٣- این روش یکى از راههایى است که براى استخراج حدیث مفید تواند بود. به این معنا که اگر پژوهنده، نام صحابى راوى حدیث را بداند، مىتواند از رهگذر مسندها به حدیث مورد نظر خود دست یابد. (٣٤)
٤- روش تدوین مسندها گرایش سیاسى، حزبى و قبیلهاى صحابه را نشان مىدهد و معلوم مىدارد که فلان حدیث یا فلان گونه احادیث را چه کسى یا کسانى نقل کردهاند. در نتیجه تا حدودى روشن مىسازد که آیا آن حدیث با منافع گروهى و مصلحت اشخاص ویا تعصّب حزبى و سلیقه هاى فردى توأم شده یا خیر؟ به عنوان نمونه با نگریستن به مسند احمد دانسته مىشود از میان چهارده حدیثى که "سبرةبنمعبد جهنى" روایت کرده، ده حدیث به نسخ حلیّت ازدواج موقّت در حیات رسول اکرم (ص) مربوط مىشود (٣٥) واز میان چهار حدیثى که "نافعبنعبدالحرث" [ یاالحارث ] نقل کرده، دو حدیث در منقبت ابوبکر، عمر و عثمان است به همان ترتیبى که برتخت جانشینى نشستهاند، (٣٦) و طرق متعدّد حدیث «اِنَّ المیّتَ لَیُعذَّبُ بِبُکاء الحَىِّ علیه» (٣٧) غالباً به عمربن خطّاب و پسرش عبدالله باز مىگردد. بنابراین مىتوان گفت مسندنویسى به نقد داخلى و خارجى حدیث (٣٨) کمک شایانى مىکند.
امّا دشواریاب بودنِ مسندها را فهرستهاى علمى کنونى، که به پایان کتابها مىافزایند، تا اندازهاى چارهکرده و ازاین بابت مشکلى بر سر راه پژوهندگان وجود ندارد.
گویا مسندها را به تبعِ احادیث کاملالاسنادى که در آنها به ثبت رسیده، مسند خواندهاند. به این معنا که این نام یا وصف را از یک حدیثِ منفرد برگرفته و به کلّ مجموعه دادهاند (٣٩) و این از باب تسمیه کل به جزء است. سخن زیر از حاکم نیشابورى مىتواند گواه این ادّعا باشد. او مىنویسد:
«گاه مىبینیم صحابى چنین مىگوید: "به ما فرمان دادهاند که چنین کنیم" ، "ما را از این کار و آن کار باز داشتهاند"، "ما به فلان کار مأمور بودیم"، "ما از انجام فلان کار ممنوع بودیم"، "ما چنین مىکردیم"، "ما سخن مىگفتیم و رسول خدا در میان ما بود"، "ما آن چیز یا آن کار را عیب نمىدیدیم"، "چنین و چنان گفته مىشد"، "یکى از سنّتها چنان بود" و عباراتى شبیه به آنچه گفته شد. هرگاه صحابیى که به مصاحبت با پیامبر شناخته شده، عباراتى از این دست بگوید، آن سخن در زمره حدیث مسند است و تمام این قبیل موارد را در کتابهاى مسند آورده اند». (٤٠)
افزون براین، در برخى از مجموعه هاى حدیثى مىبینیم که به دنبال مسندهاى صحابه، مراسیل تابعان را آوردهاند (٤١) و این خودْ یکى از قرینه هایى است که نشان مىدهد، نام مسندها از حدیث مسند در برابر مرسل گرفته شدهاست.
یکى از پژوهندگان معاصر در همین باره مىنویسد:
«اگر اطلاق واژه «مسند» بر حدیث، مجاز باشد - چنانکه زمخشرى بر این باور است (اساس البلاغه، ص٤٦١) - اطلاق این واژه بر کتاب «مسند» هم جنبه مجازى دارد؛ خواه مسند را به مولّفش نسبت داده باشند، خواه به استاد مولّف که از او روایت مى کند. [البتّه] این سخن در صورتى درست است که این واژه اسم مفعول از اَسْنَدَ الحدیثَ (به معناى حدیث را پله پله بالا برد و به پیامبر (ص) نسبت داد) باشد. زیرا چنین کتابى، احادیث مرفوعى را در بردارد که در اصطلاح آن را «مسند» خوانده اند». (٤٢)
البته باید افزود: اِسناد احادیث موجود در مسندها جملگى مسند و پیوسته نیستند؛ بلکه در این کتابها احادیث منقطع بسیارى به چشم مىخورد. براى نمونه با بررسى دویست حدیث از آغاز مسندابن حنبل به سى حدیث منقطع برخورد مىکنیم. آن حدیثها به ترتیب بدین قرار است: (٤٣) حدیث شماره ٧، ١٨، ٢٧، ٣٧، ٤٦، ٤٩، ٦٠، ٦٢، ٦٤، ٦٥، ٦٦، ٦٨، ٦٩، ٧٠، ٧١، ٨١، ٩٨، ١٠٦، ١٠٧، ١٠٨، ١٠٩، ١١٣، ١١٥، ١١٨، ١٢٦، ١٣٢، ١٤٠، ١٤٢، ١٩٣، ١٩٤. در میان این حدیثها پارهاى گسسته بودنشان روشن و آشکار است و پارهاى دیگر به ظاهر پیوسته مىنمایند، امّا باژرفکاوى در اسناد حدیث، دانسته مىشود که پیوسته نیستند. بنابراین، مسند نامیدن کتابهاى مزبور از باب تغلیب وبا در نظرگرفتن بیشتر احادیث آنهاست.
اکنون که با معناى مسند آشنا شدیم و دانستیم که درمیان کتابهاى حدیث، به کدامیک مسند مىگویند، شایسته است که به پارهاى از بىضابطهگىها در بهکار بردن این نام اشاره شود. براى بیان این مقصود باید گفت: برخى از مجموعه هاى حدیثى را مىبینیم که از طریق دونام شناخته شدهاند. براى نمونه سنن عبداللَّه بن عبدالرحمن دارِمى را مسند هم مىخوانند. با آنکه از نظر نظم و ترتیب میان این کتاب و مسندها همانندى بهچشم نمىخورد. مصنّف ابنابىشیبه را هم گاه با نام مسند یاد مىکنند. در پارهاى از منابع متأخّر شیعه از مصنّف عبدالرزاقبنهمام صنعانى نیز با نام مسند سخن بهمیان آمدهاست. (٤٤) مستخرجِ ابىعوانه اسفراینى بر صحیح مسلم را هم غالباً با نام مسند مىشناسند. شگفتآورتر از همه اینکه ابنخلدون از کتابهاى بخارى و مسلم با عنوان "المسند الصّحیح" (٤٥) سخن مىگوید و از سنن ابوداوود و ترمذى و نسایى در کنار دو کتاب پیشگفته با عنوان "مسانید" یاد مىکند و مىگوید: «اینها مسندهاى مشهور در اسلام است». (٤٦) با آنکه مىدانیم کتابهاى یاد شده را معمولاً به نام "صحاح" مىشناسند و نام مسند، این کتابها را بهخاطر نمىآورد.
بهنظر مىآید، این آشفتگى و هرج و مرج نشان از این باشد که تشخیص مجموعه هاى حدیثى که متعلّق به این نوع است یا آن نوع، در دوره هاى نخستین تا حدودى از ضوابط مشخّص پیروى نمىکرده است. (٤٧) افزون برآن، ناروا نخواهد بود اگر بگوییم که مؤلّفان در روزگاران کهن، برخلاف نویسندگان امروزى، براى کتاب خود نامى برنمىگزیدهاند و این امر راه را براى اعمال سلیقه هاى گوناگون باز مىگذاشتهاست. براى نمونه مىتوان از کتابى از ابوعبیداللَّه محمّدبن عمران مرزبانى (د . ٣٨٤ ق) یاد کرد که یاقوت آن را مسندالنحویین نامیدهاست. او مىنویسد:
«نخستین کسى که در اخبار نحویان کتابى نگاشت، ابوبکر محمّدبنعبدالملک تاریخى است، که کتابى کوچک دراین باره فراهم آورد. پس از او مرزبانى کتابى بزرگ و گسترده دراین باره تألیف کرد که سزاوار است آن را مسندالنحویین بنامند. من برآن کتاب دست یافتم و مطالب سودمند آن را در این کتاب (معجمالادبا) نقل کردم». (٤٨)
نمونه مهمتر از آنچه گفته شد، بوستان سعدى است که نامش را سعدى خود انتخاب نکردهاست. درنسخه هاى قدیم نام این کتاب سعدىنامه است. که گویا آن را هم سعدى خود انتخاب نکرده باشد وبه حدس محمدعلى فروغى، کار استنساخ کنندگان تواند بود. پس از آن، خداوندان ذوق نام بوستان را به قرینه گلستان براى این کتاب برگزیدهاند. (٤٩)
گفتنى است که پارهاى از گزارشها حکایت از آن دارد که بخارى کتاب خود را مسند نامیده. (٥٠) افزون برآن، از ز بان مسلم گزارش شده که درباره صحیح خود گوید: «من این مسند صحیح را از میان سیصدهزار حدیثى که خود شنیدهام، تألیف کردهام». (٥١) حاکم نیز در چندجا از کتاب مسلم با عنوان "المسندالصحیح" نام برده (٥٢) واین گواهِ درستى آن گزارش تواند بود. درباره مقصود مسلم از تعبیر"مسند صحیح" دو احتمال بهنظر مىرسد: یکى اینکه مقصودش این باشد که احادیث این کتاب دوبار نقد و ارزیابى و غربال شدهاست. به بیان دیگر اسناد احادیث این کتاب هم مسند است (یعنى: زنجیره راویانش از مولّف تا پیامبر (ص) پیوسته است) و هم صحیح. دیگر اینکه این تعبیر را در برابر مجموعه هایى چون مسنداحمدبنحنبل و اسحاقبنراهویه و... بهکار برده باشد که اسناد جملگى احادیث آنها اصطلاحاً صحیح نیست. امّا اسناد احادیث صحاح دستکم از نگاه مؤلّفان خود، جملگى صحیح است.
نتیجه آنکه، درمیان انبوه کتابهاى حدیث که مسند خوانده مىشوند، شمار چشمگیرى کتاب هست که از نظر نظم و ترتیب با مسندها همانندى ندارند؛ بلکه از آن جهت که برپایه ابواب و بر محور موضوعات تألیف شدهاند، شایسته است در زمره مصنّفها بهحساب آیند. نگارنده در بخشهاى آینده خواهد کوشید تا مجموعه هایى را که به خطا یا از روى سهلانگارى در ردیف مسندها قلمداد شدهاند، معرفى کرده و آنها را از مسندهاى واقعى باز شناساند.
با گذشت زمان دامنه معناى مسند گسترش یافته و در نتیجه هرکتابى را که تنها مرویات یکى از پیشوایان معصوم-علیهمالسّلام- یا مرویات یکى از راویان را در برداشته باشد، مسند خواندهاند. مانند مسندالامامالصادق (ع)، مسندالامامالرضا (ع)، مسندالامامزید، مسندابىحنیفه ومسندالشافعى. احادیث این کتابها غالباً براساس موضوع دستهبندى و تبویب شده واز این حیث درست به مسندبَقىّبنمَخْلَدقُرطبى شباهت دارند. زیرا بَقىّ در مسند خود احادیث هر صحابى را برپایه ابواب فقهى دستهبندى کرده است. (٥٣)
از همین رو "کتّانى" در مقام تعریف "مسند" مىنویسد:
«گاه مسند نزد محدّثان بر کتابى اطلاق مىشود که برپایه ابواب یا حروف یا کلمات مرتّبشده؛ نه بر پایه صحابه و این نامگذارى به خاطر مرفوع و مسندبودن احادیث چنین کتابى است که پلهپله آنها را بالا برده وبه پیامبر (ص) نسبت دادهاند. (٥٤)
این مسندها برخلاف گونه نخست، بیشتر به راویان خود منسوبند تا به مؤلّفان خود و غالباً هم آنها را به نام راویانش مىشناسند. این مسندها در آینده طى گفتارى جداگانه معرّفى خواهند شد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١- نک: الصّنعانى، توضیح الافکار ١٥/٢؛ قس: الکتّانى، الرسالة المستطرفه، ص ٣٢؛ نورالدین عتر، منهجالنقد، ص ١٩٩.
٢- الجوهرى، الصحاح، ذیل ماده جَمَع.
٣- براى آگاهى بیشتر نک: محمد واعظ زاده خراسانى، «تحقیق درباره کتاب کافى». نامه آستان قدس، ش٣ (بهمن ١٣٣٩ خورشیدى)، صص ٤٩ - ٥٠.
٤- نورالدین عتر، منهجالنّقد، ص ٢٠٠.
٥- مدیر شانهچى، علمالحدیث، ص ٦١.
٦- دهتنى که به عقیده سنیّان، پیامبر (ص) پس از بیعت رضوان بدانان مژده بهشت داد. آنان به ترتیب عبارتنداز: ابوبکر، عمر، عثمان، امیرالمؤمنین على (ع)، سعدبن ابىوقّاص ، سعید بن زید، طلحه، زبیر، عبدالرحمن بن عوف و ابوعبیده جرّاح . به عقیده عامّه اینان برترین یاران رسول خدایند. نک: ابوبکر عبداللَّه بن زُبیر ا لحُمَیْدى، المسند، ٤٥/١؛ السیوطى، تدریب، ٢٢٣/٢.
٧- السیوطى، تدریب، ١٥٥-١٥٣/٢ . نیز نک: ابن الصّلاح ، مقدمه، ص ٣٧٥؛ الکتّانى ، الرساله ، صص٦١-٦٠ ؛ صبحى الصالح، پیشین، ص ٣٠٥.
٨- مقدّمه، همان جا.
٩- حبیب الرّحمنالاعظمى، مقدمه مسند الحمیدى، ٢٢/١.
١٠- الکتانى، الرساله، ص ٣٦.
١١- ابراهیم أَنیس (با همکارى دیگران)، المعجمالوسیط، ذیل ماده طَرَف.
١٢- احمدبن حنبل، المسند، چاپ احمد محمدشاکر، ١٧٠/١، حدیث شماره ١٦٨.
١٣- براى آگاهى بیشتر درباره کتابهاى اطراف نک: السیوطى، تدریب، ١٥٥/٢؛ الکتّانى، الرساله، صص١٧٠-١٦٨ ؛ نورالدین عتر، منهج، صص ٢٠٢-٢٠١ ونیز:
G.H.A. Juynboll, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam, Vol. VII, p.٧٠٦.
١٤- الکتّانى، الرّساله، ص ١٠١؛ عتر، منهجالنقد، ص ٢٠٣.
١٥- جمال الدین القاسمى، الفضل المبین، ص ١٠٦.
١٦- نورالدّین عتر، همان جا.
١٧- البخارى، صحیح، ٤/ ٧٧. براى آگاهى از پارهاى دیگر از این قبیل احادیث نک: عتر، منهج، صص٤١٢-٤١١.
١٨- الزرکلى، الاعلام، ٣٠١/٧.
١٩- نورالدین عتر، منهج النّقد، ص ٢٠٦.
٢٠- پیشین، صص ٢٠٨-٢٠٧.
٢١- الکتانى، الرساله، صص ٦٥-٦٤ ؛ نورالدین عتر، پیشین، ص ٢٠٩.
٢٢- بهاءالدین العاملى، الاربعین، ص ٦. ترجمه حدیث بدین قرار است: «هرکس براى امّت من چهل حدیث را که درکار دین خود بدانها نیازمندند، حفظ کند؛ خداوند در روز رستاخیر او را فقیه و دانشمند برمىانگیزد». طرق نقل این حدیث نزد عامّه و خاصّه مستفیض است. نک: پیشین، ص ١١.
٢٣- میرداماد، الرواشح السماویّه، ص ٧٥؛ قس: نورالدین عتر، منهج، ص ٢٠٩.
٢٤- السیوطى، تدریب، ٢٥٢-٢٥١/١؛ عتر، منهجالنقد، ص ٤٤٧. براى آگاهى بیشتر به مأخذ اخیر (صص٤٥٤-٤٤٧) مراجعه شود.
٢٥- عتر، پیشین، ص ٢١٠.
٢٦- کاتب چلبى، کشفالظنون، ١٦٧٨/٢.
٢٧- عبدالسّلام محمد هارون در مقدّمه امالى زجّاجى مىنویسد: امالى جمع کلمه املاء و آن بر خلاف قیاس جمعهاى عربى است». نک: امالى الزجّاجى، مقدّمه، ص١٤.
٢٨- در تقسیمبندى کتابهاى حدیث، چارچوب کلّى مطلب از کتاب منهج النقد فىعلوم الحدیث اثر دکتر نورالدین عتر (صص ٢١٠-١٩٧) برگرفته شد.
٢٩- یکى از حدیث پژوهان معاصر مصرى که پس از سال ١٣٧١ ق / ١٩٥١ م در گذشته است. ساعاتى در حدیث آثارى دارد. براى آگاهى بیشتر نک: الزرکلى، الاعلام، ١٤٨/١.
٣٠- السّاعاتى، منحةالمعبود، ج ١، ص ١٥؛ قس: احمد راتب عرموش، مقدمه مسندعبداللَّه بن عمر، ابوامیه محمدبن ابراهیم الطرسوسى، ص ٧؛ هنرى لائوست (H.Laoust)، مقاله «احمد بن حنبل» در دانشنامه ایران واسلام.
٣١- ابن حنبل: حیاته و عصره، آراءُه و فقهه، صص ١٦٣-١٦٢. نیز نک: کاتب چلبى، ٦٣٨/١.
٣٢- احمدامین، ضحىالاسلام، ١٠٩/٢.
٣٣ پیشین، ١٢٢/٢؛ نورالدین عتر، منهج-النقد، ص ٢٠٠.
٣٤- نورالدین عتر، همان جا.
٣٥- احمدبنحنبل، المسند، چاپ میمنیّه، ١٣١٣ ق، ٤٠٦-٤٠٤/٣.
٣٦- پیشین، ٤٠٨-٤٠٧/٣.
٣٧ یعنى: همانا مرده به سبب گریه زندگان براو، شکنجه مى-بیند.
٣٨- نقد و ارزیابى حدیث به دوگونه است: یکى نقد خارجى که عبارت است از بررسى احوال راویان و جرح و تعدیل آنان و دیگرى نقد داخلى که پرداختن به متن حدیث است که آیا مثلاً با موازین عقلى، کتاب خدا، سنت قطعى رسولاکرم (ص) ویا با واقعیّت تاریخى و... هماهنگ است یا خیر؟ براى آگاهى بیشتر نک: احمدامین، ضحىالاسلام، ١٣٠/٢؛ همو، فجرالاسلام، صص ٢١٨-٢١٧.
٣٩- Juynboll, HADITH, Shorter Encyclopaedia of Islam, p.١١٩
٤٠- معرفةعلوم الحدیث، ص ٢٢. عبارت اصل چنین است: «اذا قالَه الصّحابىُ المعروفُ بالصّحبةِ فهو حدیثٌ مسندو کلُّ ذلک مخرَّجٌ فىالمسانید».
٤١- براى نمونه نک: جلالالدین السیوطى، جامعالاحادیث، ج ٢٠، و پس از آن.
٤٢- محمدرضا الحسینى الجلالى، مسندالحبرى، ص ٢٨٧.
٤٣- احمدشاکر در شرح خود بر مسند احمد گسستگى اسناد این حدیثها را خاطرنشان ساختهاست.
٤٤- آغابزرگ الطهرانى، الذریعه، ٢٧/٢١.
٤٥- مقدمه، ص ٤٤٢ و نیز ترجمه فارسى آن، ٨٩٩-٨٩٨/٢.
٤٦- پیشین، همان جا.
٤٧-G.H.A. Junyboll, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam, Vol. VII, p. ٧٠٦
٤٨- یاقوت الحموى، معجمالادبا، ٤-٣/١ و نیز آغابزرگ الطهرانى، الذریعه، ٢٨/٢١.
٤٩- غلامحسین یوسفى، مقدمه بر بوستان سعدى (سعدىنامه)، ص ١٥.
٥٠- السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٤/١.
٥١- «صنفّتُ هذاالمسندَ الصحیحَ مِنْ ثلاثماةِ الف حدیثٍ مَسْموعةٍ». النووى، المنهاج فىشرح صحیح مسلمبنالحجاج، ٢٢/١. نیز نک: السیوطى، پیشین، ٥٠/١؛ جمالالدین القاسمى، الفضلالمبین، ص١٤٦.
٥٢- براى نمونه نک: معرفة علومالحدیث، ص ٥، ١٣.
٥٣- کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢.
٥٤- الرسالةالمستطرفة، ص ٧٤.
بخش دوم :
مسند نویسى در تاریخ تدوین حدیث
١- جایگاه مسندنویسى در مراحل تدوین حدیث اهل سنّت
تدوین حدیث در میان پیروان مکتب اهلبیت (ع) و پیروان مکتب خلیفگان سرنوشتى متفاوت دارد. با اینکه اهتمام به شنیدن و ضبط و نقل احادیث هم درمیان پیروان اهلبیت وجود داشت و هم درمیان پیروان خلیفگان، یک تفاوت ریشهاى در سده نخست هجرى میان خاصّه و عامّه بهچشم مىخورد و آن اینکه عامّه در مدّت یک سده به پیروى از دستور خلیفه دوم و نظر برخى صحابه دیگر، نوشتن حدیث را نمىپسندیدند و عذر آنان براى این کار این بود که مبادا حدیث با قرآن مشتبه شود ویا اهتمام به حدیث جاى اهتمام به قرآن را بگیرد. (١) ولى پیروان اهلبیت از همان آغاز، همچنان که نسبت به استماع و ضبط و نقل احادیث اهتمام مىورزیدند، نسبت به نوشتن و تدوین آن نیز اهتمام داشتند.
عامّه در آغاز سده دوم به اشتباه خود پى برد و این سد را که خلیفه دوم بنانهاده بود، عمربنعبدالعزیز خلیفه زاهد اموى، که خود از سوى مادر از تبار خلیفه دوم بود، شکست. بنابراین شیعه دستکم یک سده در تدوین و نگارش حدیث از اهل سنّت جلو افتاد. (٢) البتّه ناگفته نماند که در میان عامّه نیز از همان ابتدا برخى از صحابه و تابعان برحسب شرایط و یا تشخیص فردى به نگارش احادیث مىپرداختند. امّا این کار رسماً امرى پسندیده نبود و تدوین رسمى با فرمان عمربنعبدالعزیز آغاز گشت. (٣)
پس از فرمانى که عمربن عبدالعزیز صادر کرد و طى آن به کتابت و تدوین سنّتنبوى (ص) فرمان داد، موجى از تلاش و نشاط علمى براى تدوین حدیث در میان سنیّان پدید آمد. هنوز اندکى از این نشاط علمى نگذشته بود که مجموعه هاى حدیثى گوناگونى بردست مردمان نیمه نخست سده دوم فراهم آمد. این کتابها و مصنّفات بطور همزمان در شهرها و مناطق مختلف پدیدار گشت. گویند ابتدا حدیثپژوهان احادیث مختلف را در دفترها و جزوه ها گردهم مىآوردند و سپس آنها را براساس موضوع مرتّب مىساختند و نظم مىدادند. مجموعه هاى یادشده در بردارنده سنن و مسایل وابسته به آن بود. شمارى از این کتابها و مجموعه ها را «مصنّف» و پارهاى دیگر را «جامع» یا «مجموع» و جز آن مىنامیدند. (٤) در اینکه نخستین بار چه کسى پس از فرمان عمربنعبدالعزیز مجموعهاى فراهم ساخت، اختلاف است. معروف است که محمّدبن مسلمبن شهاب زهرى (د .١٢٤ ق) نخستین کسى است که فرمان عمر را اجابت کرده (٥) و خود در مقام افتخار به کارش گفته: «هیچ کس پیش از من این دانش را تدوین نکرده است». (٦) گویند: پس از وى عبدالملکبنجریج بصرى (د . ١٥٠ ق) در مکّه، مالکبنانس (د . ١٧٩ ق) یا محمدبن اسحاق (د . ١٥١ ق) یا محمّدبنعبدالرحمنبن ابىذئب (د . ١٥٨ ق) در مدینه، ربیعبنصبیح (د .١٦٠ ق) یا سعیدبنابىعروبه (د . ١٥٦ ق) یا حمّادبنسَلَمه (د . ١٦٧ ق) در بصره، سفیان ثورى (د . ١٦١ ق) در کوفه، معمربن راشد (د . ١٨١ ق) در خراسان، هُشَیمبنبشیر (د . ١٨٣ ق) در واسط ، جریر بن عبدالحمید (د . ١٨٨ ق) در رى و عبدالله بن وهب (٧) (د . ١٩٧ ق) در مصر نخستین کسانى هستند که مصنّفانى را پدید آورده اند. آنگاه بسیارى از محدّثان راه و روش آنان را دنبال کردند.
بیشتر مصنّفات و مجموعه هاى یادشده، افزون بر حدیث شریف نبوى (ص)، سخنان صحابه و فتواهاى تابعان را هم در برداشت. چنانکه در موطّأ مالک این وضع بهچشم مىخورد. (٨)
مدّتى بعد برخى از محدّثان بهتر دیدند که احادیث پیامبر را از فتواهاى صحابه و تابعان جدا سازند و آنها را در کتابهایى ویژه مدوّن کرده، با مطالبى که شایسته نام حدیث نیست، در نیامیزند. به دنبال پیدایش این اندیشه، مسندها تألیف شد و مرویات هر صحابى، هر چند که به موضوعات گوناگون مربوط بود، زیر نام مسند فلان وفلان گردهم آمد. در این بُرهه، اسدبنموسىاموى (د . ٢١٢ ق)، عبیداللهبن موسى عَبْسى (د.٢١٣ق)، عبداللَّهبن زُبیر حُمیدى مکّى (د.٢١٩ق)، مسدَّد بن مُسَرْ هَدبصرى (د.٢٢٨ق)، یحیىبنعبدالحمید حِمّانى کوفى (د.٢٢٨ق) و نُعیمبنحمّاد خزاعى (د.٢٢٨ق) هریک مسندى تألیف کردند و اندکى بعد محدّثان نامدارى چون اسحاقبن راهویه (د.٢٣٨ق)، عثمانبنابىشَیبه (د.٢٣٩ق) و احمدبن حنبل (د.٢٤١ق) و دیگران از آن روش پیروى کردند و آثار خود را برهمان منوال مرتّب ساختند. (٩)
اینان حدیث را گردآورده، همراه با اسانیدش تدوین کردند و براى هر حدیثى طرق بسیارى ذکر کردند تا آگاهان و ژرفکاوان بتوانند صحیح را از ضعیف و درست را از نادرست باز شناسند. کارى که براى هر جویندهاى میّسر نیست. از آن جا که دراین مرحله، همه توجّه محدّثان به جدا ساختن احادیث منسوب به رسولخدا (ص) از سخنان و نظرات دیگران معطوف گشت، به نقد و پالایش مرویات خویش از حیث صحّت و ضعف چندان عنایتى نشان ندادند. آنان تا حدّ امکان و به فراخور آگاهیهاى خویش از نقل احادیث ساختگى تن زدند. امّا احادیثى را که جعلى بودنش نزد آنان قطعى و مسلّم نبود، پذیرفته و در مسندهاى خویش وارد ساختند. از همین رو در این مسندها احادیث درست و نادرست در هم آمیخت و تشخیص صحّت و ضعف این احادیث به عهده خوانندگان نهاده شد. تردیدى نیست که این وضع بار سنگینى را بردوش خواننده مىگذارد. بویژه کسى که به ابزار نقد و سنجش حدیث کاملاً مسلّح نباشد. امّا آنچه در این مرحله رخ داد، طبیعى بود. زیرا این مرحله نمودار گامى از تحوّل تدوین حدیث بود که جمع و تدوین ناگزیر باید از آن بگذرد و راه را براى رشد بیشتر و روش کاملتر هموار سازد.
چون نوبت به بخارى و مسلم و معاصرانشان رسید، دریافتند که مسندها هم احادیث صحیح و حسنرا در بردارند و هم احادیث ضعیف و بلکه ساختگى را. در نتیجه همّت آنان براى گردآوردن احادیث صحیح که به پندار آنان هیچکسى در آن تردید نکند، به جنبش درآمد. احساس وجود کاستى و نیاز به رفع آن حتّى نزد خود مولّفان مسندها همواره وجود داشت. تا آن جا که بخارى اعتراف مىکند که استادش اسحاقبن راهویه بود که او را به تألیف صحیح رهنمون ساخت. او مىگوید:
«نزد اسحاق بن راهویه بودیم که گفت: اىکاش کتابى مختصر ویژه سنّت صحیح رسولخدا (ص) فراهم مىساختید! این سخن در ژرفاى وجودم اثر نهاد و در نتیجه الجامعالصحیح را تألیف کردم». (١٠)
این نکته در این جا شایان ذکر است که محدّثانى که به پندار خویش در جهت فراهمآوردن احادیث صحیح کوشیدند، بویژه صاحبان صحاح ششگانه همگى تقریباً در زمان واحدى مىزیستهاند. جدول زیرنشان مىدهد که آنان همگى تقریباً در مطلع سده سومزاده شده و در نیمه نخست این قرن بالیده و به مرحله بارورى رسیدهاند. هر چند که دوران حیاتشان تا نیمه دوم سده سوم هم ادامه یافته است. تنها نسایى است که به دلیل زندگانى نسبتاً درازش تا نخستین سالهاى سده چهارم زیستهاست.
نمودار : دوران زندگانى صاحبان صحاح ردیف / نام / ولادت / درگذشت / سن :
١-بخارى١٩٤ ق٢٥٦ ق٦٢ سال
٢-مسلم٢٠٤ ق٢٦١ ق٥٧ سال
٣-ابوداوود٢٠٢ ق٢٧٥ ق٧٣ سال
٤-ابن ماجه٢٠٩ ق٢٧٣ ق٦٤ سال
٥-ترمذى٢٠٩ ق٢٧٩ ق٧٠ سال
٦-نسایى٢١٥ ق٣٠٣ ق٨٨ سال
این همزمانىنشان مىدهد پدیده "صحیحنگارى" (١١)- البتّه به پندار مؤلّفانش - در خلأپیدا نشده؛بلکه زاییده اوضاع خاص دینى، فرهنگى و اجتماعى زمان بودهاست. پیش از این گفته شد که بخارى از آرزوى استادش ابنراهویه که گفت «کاش کتابى ویژه سنّت صحیح رسول خدا (ص) فراهم مىساختید» تأثیر پذیرفت. چه عاملى سبب شد که پسر راهویه این آرزو را در دل بپروراند؟ با آنکه او خود پیش از این یک مسند تألیف کرده و احادیث درست و نادرست را در آن گردآورده بود. چه انگیزهاى سبب شد که امثالابنراهویه به ضرورت پالایش مسندها و گزینش احادیث صحیح پىببرند؟
پاسخ دقیق این پرسش را بایداز رهگذر مطالعه و بررسى شرایط خاص دینى، فرهنگى و سیاسى آن زمان جستجو کرد. در این جا مجال بررسى گسترده آن شرایط در اختیار نگارنده نیست. امّا یکى از پژوهندگان معاصر تلاش کرده تا پاسخ این پرسش را بیابد. وى پارهاى از علل و عوامل این تحوّل را در پدیده هاى زیر جستجو مىکند: (١٢)
١- پیدایش متکلّمان به ویژه متکلّمان معتزلى که خردگرایى براندیشه آنان چیرگى داشت. مطالعه آثار ترجمه شده فیلسوفان یونان نیز این خردگرایى را در آنان هرچه بیشتر تقویت مىکرد و در نتیجه با حدیثگرایان به مناظره مىنشستند. دراین مناظره ها غالباً این متکلّمان احادیث ضعیف یا ساختگى را دستاویز قرار داده و براهل حدیث خرده مىگرفتند. اهل حدیث در مقام دفاع مىگفتند: این احادیث در مسانید موجودند و در مسانید هم احادیثِ درست هست و هم احادیثِ نادرست و اعتماد کردن به جملگى منقولات این کتابها روا نیست. ولى این استدلال مفید واقع نمىشد.
٢- در این دوره فرقه هاى دینى و سیاسى گوناگونى پدید آمده بود. از آن جا که احادیث رسولخدا (ص) پس از قرآن، معتبرترین سرچشمه اندیشه دینى بود، غالباً این فرقه ها براى تأیید نظر خود به تحریف احادیث نبوى یا برساختن احادیثى از زبان آن حضرت (ص) دست مىیازیدند. مؤلّفان مسندها تا سرحدّ توان خویش سعى کرده بودند این قبیل احادیث را کنار بگذارند. امّا خواهناخواه برخى از آنها به کتابهاى ایشان راهیافته بود. زیرا احادیث ساختگى در میان مردم رواج یافته وبا احادیث صحیح سخت در آمیخته بود.
٣- در کنار این فرقه هاى دینى و سیاسى، زندیقانى در جامعه مىزیستند که با اسلام سردشمنى داشتند و براى پیشبرد اهداف خویش به حدیثسازى مىپرداختند. تا آن جا که گاه برخى از آنان در کتابهاى محدّثان مشهور مخفیانه دست مىبرده و درآنها احادیثِ جعلى وارد مىساختهاند و آن محدّث آن احادیث را به پندار آنکه از شنیده هاى خودش است، روایت مىکرد؛ چنانکه نوشتهاند: عبدالکریمبنابىالعوجاء پسر زن حمّاد بن سلمه (د . ١٦٧ ق) در کتابهاى او حدیث ساختگى وارد مىکرد. (١٣) معروف است که همین ابنابىالعوجاء در وقت اعدامش فریاد برآورده گفت: «اینک که مرا مىکشید؛ بدانید که من چهارهزار حدیث از خود ساخته و در میان ا حادیث شما مسلمانان پراکندهام. به موجب آن سخنانِ ساختگى، حلال را حرام و حرام را حلال نشان دادهام». (١٤)
٤- افزون بر عوامل یادشده، قصّهگویان و واعظانى پیدا شده بودند که وظیفه پنددادن مردم را در مساجد و دیگر جاها به عهده داشتند. اینان حریص بودند که هرچه بیشتر مردم را به گرد خویش جمع کنند و از سخنان خویش بهرهمند سازند. در میان آنان گاه واعظانى کممایه و کژاندیش پیدا مىشدند که احادیث حقیقى را با افسانه ها و داستانهاى شگفتانگیز در مىآمیختند و بدین طریق عامّه مردم را جذب سخنان خویش ساخته، بازار خویش را گرم مىکردند. چنانکه حکایت کردهاند: یحیىبن مَعین وابنحنبل به مسجدى وارد شدند. داستانگویى را دیدند که از زبان آنان براى مردم احادیثى را نقل مىکند که آنان هرگز آنها را روایت نکردهبودند. ابن معین به او اعتراض کرد. امّا او نپذیرفت و براین که آن سخنان را از ابنمعینو احمد روایت مىکند، پافشارى کرد. ابنمعین ناگزیر خود را معرّفى کرده گفت:من ابنمعین هستم و این هم احمد است وما این سخنان را نگفتهایم! دراین هنگام داستانگو گفت: آیا در دنیا فقط یک یحیىبنمعین واحمدبنحنبل وجود دارد؟ آنگاه مسخرهکنان از آندو دور شد. (١٥) این پدیده ها و جریانات که در جامعه اسلامى آن عصر حاکم بود، محدّثان آن زمان را واداشت تا به گزینش احادیث صحیح و پالایش مسانید همّت گمارند و آن احادیث را در کتابى ویژه مدوّن سازند.
٢- مراحل تدوین حدیث نزد اهل سنّت
با توجّه به آنچه گفته شد، روشن گشت که تدوین حدیث مراحلى را پشت سر گذاشته و در هر مرحله دگرگونیهایى بهخود دیدهاست. مسندنویسى در چهارمین مرحله از مراحل تدوین پدیدار شدهاست. آن مراحل را به شرح زیر مىتوان خلاصهکرد:
١- در مرحله نخست آن را از بر کردهاند. زیرا طبیعت و روش زندگى آنان این کار را تا حدودى براى آنان میّسر مىساخت.
٢- در مرحله بعد، زمانى که استعداد حفظ کردن کاهش یافت؛ تلاش کردند تا احادیث رسولخدا (ص) را از حافظه راویان گردآورند و بنویسند. به عقیده برخى، این کار در دفترهایى ویژه حدیث، جامع و دستهبندى شدهصورت نمىگرفت؛ بلکه در آن دفترها فقه، نحو، لغت و شعر با حدیث همنشین گشته بود. این نشان مىدهد که حدیث در آن ایّام "دوران کودکى" خود را مىگذراندهاست. هیچیک از دفترهایىکه دراین مرحله نگاشته شده، مستقلاً به دست ما نرسیدهاست.
٣- در روزگار عبّاسیان تدوین حدیث چهره دیگرى بهخود گرفت. دراین روزگار محدّثان احتمالاً براثر آشنایى با دانش و فرهنگ و تمدّن کشورهاى همسایه، محتواى دفترهاى یادشده را پاکیزه و مرتّب ساخته و روایات بیشترى را بدان افزودند و سخنان صحابیان و فتواهاى تابعان را بدان پیوست کردند. بدین ترتیب، کتابهایى دستهبندى شده ویژه حدیث و مطالب مربوط به آن پدید آمد. موطّأ مالک نمودار روشن کتابهایى است که دراین مرحله فراهم آمدهاست.
٤- در پایان سده دوم و آغاز سده سوم، تدوین حدیث به مرحله تازهاى قدم نهاد. دراین مرحله محدّثان تلاش کردند تا برخلاف روش گذشته، احادیث نبوى (ص) را از سخنان صحابه و فتواهاى تابعان که شایسته نیست برآنها نامِ حدیث نهند، جداسازند. در نتیجه این گرایش و تلاش تازه، مسندهاى بسیارى نوشته شد که نامآورترین آنها مسند احمد است.
٥- چون در مسندهاى یادشده احادیث صحیح و ضعیف، و درست و نادرست فراهم آمده بود، بخارى و معاصرانش مجموعه هاى مختصرى فراهم ساختند و درآن مجموعه ها احادیثى را نوشتند که براساس روش خود در پژوهشهاى حدیثشناختى معتقد به درستى و صحّت اسناد آن بودند. بنابراین با پیدایش "صحیحنویسى" تدوین حدیث به مرحله "پالایش و گزینش" منتقل گشت.
٦- پس ازسپرىشدن عصر مؤلّفانِ صحاح، غالباً تلاش حدیثپژوهان صرف تهذیب، شرح و گزیده ساختن کتابهاى پیشینیان شدهاست. (١٦)
٣- نخستین مؤلّف مسند کیست؟
بطور مسلّم نمىتوان گفت چهکسى نخستینبار مسندى فراهم آورده واحادیث پیامبر (ص) را از سخنان دیگران جداساخته است. زیرا در این باره برهان قاطعى در دست نیست. معروف است که ابوداوود سلیمان بن جارود طیالسى (د . ٢٠٤ ق) نخستین کسى است که مسندى تألیف کرد. (١٧) آنگاه گروهى از معاصرانش از اتباعِ تابعان واَتْباعِ اتباع تابعان در این روش از او پیروى کردند و در نتیجه عبیداللهبن موسى عَبْسى کوفى (د . ٢١٣ ق) و مُسَدَّد بن مُسرْهَد بصرى (د . ٢٢٨ ق) و اسدبن موسى اموى (د . ٢١٢ ق) و نُعَیْم بن حمّاد خزاعى (د . ٢٢٨ ق) هر یک مسندى تألیف کردند. سپس پیشوایان بزرگ در پى آنان ره سپردند. تا آنجا که کمتر پیشواى حافظى را توانیافت که مرویات خود را به روش مسانید تألیف نکرده باشد. (١٨)
برخى برآنچه دراینباره معروف شده، خرده گرفته و گفتهاند: شمارى از مردمان پنداشتهاند ابوداوود نخستین کسى است که مسندى تألیف کردهاست. منشأ این پندار، تقدّم عصر طیالسى نسبت به دیگر مؤلّفان مسندهاست. این قبیل افراد گمان کردهاند طیالسى خود به تصنیف و فراهمآوردن این مسند دستزده و حال آنکه چنین نیست. زیرا این مسند فراهم ساخته خود او نیست؛ بلکه یکى از حافظان خراسانى تنها روایاتى را کهیونس بن حبیب (١٩) از ابو داوود روایت کرده، گردآورده وابو داوود به همین مقدار یا بیشتر احادیثى دارد که دراین مسند نیامدهاست. (٢٠)
امّا باید گفت تا جایى که نگارنده جستجو کرد، در خود مسند طیالسى به اینکه این مسند را کسى دیگر جز ابو داوود تألیف کردهباشد، تصریح یا اشارهاى وجود ندارد. شاید به دلیل همین تردیدى که درباره مؤلّف واقعى مسند طیالسى وجود دارد، محدّثان و رجالشناسان اهل سنّت در سده چهارم به گونهاى دیگر در این باره نظر داده ویا به نحوى تردیدآمیز دراینباره سخن گفتهاند.
چنانکه دارقطنى (د . ٣٨٥ ق) گوید: «نخستین کسى که مسند تألیف کرد، نُعیمبن حماد خزاعى مروزى بود» و خطیب بغدادى افزاید: «اسدبنموسىهم مسندى فراهم ساخته واین اسد از نعیم سالمندتر است و زودتر از او به استماع حدیث پرداخته. احتمال مىرود نعیم در جوانیش به تألیف مسند دست زده و در نتیجه در این کار از اسدبن موسى پیش افتاده باشد». حاکم نیشابورى (د . ٤٠٥ ق) گوید: «عبیداللهبنموسى عَبْسى وابو داوود طیالسى نخستین کسانى هستند که مسند تألیف کرده و احادیث را براساس راویان مدوَّن ساختهاند» و بالاخره ابنعدى (د . ٣٦٥ ق) درباره نخستین مؤلّف مسند در هر شهر و سرزمین سخن گفته و از اظهارنظر درباره نخستین مسندنویس بطور مطلق خوددارى کردهاست. او گوید: «آوردهاند یحیى حِمّانى [ ابوزکریایحیى بن عبدالحمید ] اوّل کسى است که در کوفه مسندى تألیف کرد و مسدّد بن مسرهد نخستین کسى است که در بصره مسندى فراهم آورد. نخستین مسندنویس در مصر اسدالسنّه [ اسدبن موسىاموى ] است و اسد پیش از آندو مىزیسته و از آندو تن زودتر مردهاست». عقیلى از زبان علىبنعبدالعزیز نقل مىکند که گفت: «از یحیى حِمّانى شنیدم که مىگفت: به سخن اهلکوفه گوش نکنید. زیرا آنان به خاطر آنکه من نخستین کسى هستم که مسند فراهم آوردهام، برمن رشک مىبرند». (٢١)
به عقیده نگارنده هیچیک از سخنان بالا از دقّت علمى برخوردارنیست. زیرا آنان از عبداللَّه بن زبیر حُمَیدى (د . ٢١٩ ق) که در مکّه مسندى فراهم ساخته و مسندش هم تا به امروز از دستبرد رخدادها مصون مانده، سخنى نمىگویند و حال آنکه بىتردید او یکى از پیشگامان مسندنویسى است.
از میان پژوهندگان معاصرْ «سزگین»، بىآنکه از فرد خاصّى نام ببرد، پیدایش مسندنویسى را یکبار به واپسین سالهاى سده دوم (٢٢) و باردیگر به نیمه دوم آن سده (٢٣) مربوط مىداند و یکى از پژوهندگان امامى پا را فراتر مىگذارد و مىنویسد:
«در خلال بررسى کتابهاى حدیث در مىیابیم که مسند نامیدنِ مجموعه هایى که احادیثش از طریق یکى از امامان معصوم (ع) از پیامبر (ص) روایت شده، چون مسندِ حَسن یا حسین یا باقر یا صادق -علیهمالسّلام - در زمان امام صادق و بلکه در زمان امام باقر متداول بودهاست. از این جا مىتوان گفت که تاریخ تألیف مسندها به نیمه هاى سده دوم، بلکه به نخستین سالهاى این سده باز مىگردد. چون امام باقر در سال ١١٤ قمرى از دنیا رفته و در میان مؤلّفان مسندها شمارى از یاران آن امام به چشم مىخورند. بنابراین، ما این اشتباه را تصحیح مىکنیم که تاریخ تألیف مسندها را در واپسین سالهاى سده دوم دانستهاند یا آنکه آن را به مؤلّفانى نسبت دادهاند که در آغازین سالهاى سده سوم در گذشتهاند». (٢٤)
آنگاه وى از رهگذر نقد و بررسى آراء حدیثپژوهان و رجالشناسان امامى درباره اصطلاح "اَسْنَدَ عَنْه" (٢٥) نتیجه مىگیرد: راویى را که شیخ طوسى او را با تعبیر"اسندعنه" به وصف در آورده، کتابى تألیف کرده که جملگى روایات آن کتاب از طریق آن امام از پیامبر (ص) روایت شدهاست. از این کتابها گاه بهنام «نسخه»، گاه به نام «اصل» و گاه به نا م «مسند» یاد کردهاند. (٢٦) سپس پژوهنده مزبور درباره یک یک این راویان به تتبّع مىپردازد و از رهگذر بررسى فهرستها نشان مىدهد که این راویان اثرى به روش یادشده پدید آوردهاند. از میان این کسان، براى نمونه مىتوان از دو تن یاد کرد:
١- موسىبنابراهیم مروزى که مجموعهاى به نام مسندالامام موسىبن جعفرالکاظم دارد. وى که آموزگار فرزند سندى بن شاهک بوده، روایات این مجموعه را پیش از سال ١٨٣ قمرى (سال شهادت امام) از امام شنیده و فراهم آوردهاست. (٢٧)
٢- احمدبن عامربن سلیمان طایى که مجموعهاى دارد به نام صحیفةالرضا یامسندالرضا. البته روشن است که مجموعه هایى که بدین گونه تألیف شده به گستردگى مسندهایى که در سده سوم فراهم آمده، نیست. ولى مىتواند نمودار نخستین تلاشها دراین عرصه بهشمار آید.
گفتنى است که در کتابخانه ظاهریه، پاره هایى از یک مجموعه حدیثى وجود دارد که از آن به نام مسند عبداللَّهبن مبارک (د . ١٨١ ق) یاد کردهاند. (٢٨) مادرباره چند و چون آن مجموعه، آگاهى درستى در اختیار نداریم. اگر آن مجموعه به سبک مسندها تألیف شده ونسبتش به ابن مبارک درست باشد، باید وى را یکى از پیشگامان روش مسندنویسى بهشمار آورد.
٤- جایگاه نخستین مسندنویسان در طبقهبندى ابنحجر از محدّثان وراویان
ابن حجر عسقلانى (د . ٨٥٢ ق) در کتاب تقریب خود محدّثان و راویان را به دوازده طبقه تقسیم کردهاست . بدین قرار:
١) طبقه (٢٩) صحابه با اختلاف مراتب آنان.
٢) طبقه تابعان بزرگ؛ مانند ابن مُسَیَّب.
٣) طبقه تابعان میانین؛ مانند حسن بصرى و ابنسیرین.
٤) طبقه تابعانى که بیشتر از تابعان بزرگ روایت مىکنند؛ مانند زُهرى و قتاده.
٥) طبقه تابعان کوچک که یکى دوتن از صحابه را ملاقات کرده، ولى حدیثى از آنان نشنیدهاند؛ مانند اعمش.
٦) طبقهاى که با طبقه پنجم همعصر بوده، ولى هیچیک از صحابه را ندیدهاند؛ مانند ابن جُرَیْج.
٧) طبقه بزرگانِ اتباعِ تابعان؛ مانند مالک و ثَوْرى.
٨) طبقه میانین از اتباع تابعان؛ مانند ابن عُیَیْنَه و ابن عُلَیَّه.
٩) طبقه اتباع کوچک تابعان؛ مانند یزیدبن هارون، شافعى، ابوداوود طیالسى و عبدالرّزاق.
١٠) طبقه بزرگان تابعانِ اتباع که دانش را از اتباع تابعان فراگرفته و تابعان صحابه را هرگز ندیدهاند؛ مانند احمدبن حنبل.
١١) طبقه میانین از تابعان اتباع؛ مانند ذُهْلى و بخارى.
١٢) طبقه تابعان کوچک اتباع؛ مانند ترمذى. برخى از کسانى را هم که وفاتشان اندکى دیرتر بوده، به این طبقه پیوست کردهاست؛ مانند برخى از استادان نسایى.
زمان وفات راویان یادشده به نحو اجمال چنین است: کسانى که در طبقه یکم ودوم جاى دارند، پیش از تمام شدن سده نخست در گذشتهاند. راویانى که در طبقه سوم تا هشتم مىباشند، در سده دوم مردهاند و آنان که در شمار طبقه نهم تا دوازدهم به حساب مىآیند، پس از سده دوم از جهان رخت بربستهاند. (٣٠)
بنابرآنچه گفته شد، نخستین مسندنویسان در طبقه هشتم یعنى طبقه میانین از اتباع تابعان و طبقه نهم یعنى طبقه اتباع کوچک تابعان جاى دارند.
٥- منزلتِ مسندها در میان مجموعه هاى حدیث
از مطالب گذشته تا اندازهاى دانستیم که مسندها در مقایسه با دیگر مجموعه هاى حدیث از کتابهاى درجه اوّل بهشمار نمىآیند. زیرا مسندنویسان به نقد و پالایش احادیث از حیث صحّت و ضعف چندان عنایتى نشان ندادهاند. در نتیجه، دراین کتابها احادیث درست ونادرست با یکدیگر درآمیخته است. دراین جا براى دستیابى به آگاهیهاى بیشتر به بررسى نظر دانشمندان دراینباره مىپردازیم. ابنصلاح در مقدمه معروف خود در علوم حدیث مىنویسد:
«کتابهاى مسند چون مسند ابو داوود طیالسى، مسند عبیداللَّه بن موسى، مسند احمدبن حنبل، مسند اسحاقبن راهویه و مسند عبدبن حُمید، مسند دارمى، (٣١) مسند ابى یعلى مَوْصِلى، مسند حسنبن سفیان، مسندابوبکر بزّار و مانند اینها از حیث احتجاج و اعتماد به مندرجاتشان به کتابهاى پنجگانه [صحیح بخارى، مسلم، سنن ابوداوود، نسایى و جامع ترمذى ] ملحق نشده و در ردیف آنها به حساب نمىآیند. زیرا عادت مسندنویسان این است که در مسند هر صحابى تمام احادیثى را که به نام آن صحابى نقل شده، مىآورند؛ بىآنکه به این نکته پایبند باشند که آن حدیث شایسته احتجاج باشد. از همین روست که این کتابها از حیث رتبه، پس از کتابهاى پنجگانه و دیگر مصنّفاتِ مشابه قرار گرفتهاند». (٣٢)
همو در جاى دیگرى از کتابش درباره شناخت آدابى که برجوینده حدیث واجب است، مىنویسد:
«شایسته است که جوینده حدیث پیش از هر کتابى دو صحیح را فراگیرد و صورت درست و واژه هاى مشکل آن دو کتاب را ضبط کند و معانى دشوار آن را به نیکى بفهمد. آنگاه با همین هدف به ترتیب به سراغ سنن ابوداوود و سنن نسایى و جامع ترمذى برود. سزاوار است از کتاب السننالکبیر اثر بیهقى غفلت نکند. زیرا به عقیده ما در موضوع خود بىنظیر است. سپس به فراگیرى دیگر مجموعه هاى حدیث از قبیل مسندها و جوامع که حدیثپژوهان سخت به آنها نیازمندند، بپردازد؛ از قبیل مسند احمدبن حنبل، موطّأ مالک بن انس، کتاب العلل از احمد بن حنبل و...». (٣٣)
این حزم اندلسى در کتاب مراتب الدّیانه از میان کتابهاى حدیث ابتدا دو صحیح و پس از آن دو، صحیح ابن السّکن [ سعیدبن عثمان بغدادى ] و المنتقى اثر ابن جارود و المنتقى اثر قاسم بن اصبغ را در خور بزرگداشت مىداند. از نگاه وى کتابهاى ابوداوود، نسایى، مصنَّف قاسمبن اصبغ، مصنّف طحاوى و مسندهاى احمد، بزّار، ابوبکر و عثمان پسران ابى شیبه، ابن راهویه، طیالسى، حسنبن سفیان، مُسنَدى، ابنسنجر، یعقوب بن شیبه، على بن مدینى و ابن ابى غَرَزَه و دیگر کتابهاى مشابه در مرتبه بعدى قرار دارند. (٣٤)
ابن حجر مىنویسد:
«بخارى چون پس از مدّتى بررسى و موشکافى به این نکته پى برد که در مسندها احادیث درست و نادرست و صحیح و ضعیف با هم درآمیخته و در کنار هم آمده و در نتیجه بازشناسى آنها از یکدیگر براى خوانندگان دشوار است، بر آن شدتا احادیث صحیح را از میان هزاران حدیث گلچین کند تا دیگر براى کسى جاى دودلى نماند». (٣٥)
علاّمه شیخ طاهر جزایرى (٣٦) در اینباره مىنویسد:
«منزلت مسندها پایینتر از کتابهاى سنن است... زیرا روش نویسندگان این کتابها این است که در مسند هریک از صحابه تمام روایات او را، خواه درست باشد و خواه نادرست، گرد مىآورند. از همین رو بطور مطلق نمىتوان برمندرجات این کتابها استناد کرد». (٣٧)
احمد امین هم درست همین عقیده را دارد. او مىنویسد:
«اینان [ مسندنویسان ] در مسند هریک از صحابه مرویات او را اعم از درست و نادرست گرد مىآورند. از همین رو کتابهاى مسند را در موضوع حدیث، کتابهاى درجه یک به حساب نمىآورند». (٣٨)
نویسنده کتاب اضواء على السنّة المحمدیة برهمین عقیده پاى مىفشارد و مىنویسد:
«هرچند که در تألیف مسندها هدف تنها تدوین حدیث پیامبر (ص) و در نیامیختن آن با سخنان صحابه و دیگران بود؛ امّا در عین حال باید گفت: در این گونه کتابها احادیث درست و نادرست، که سیل روایتْ آنها را تا این زمان پیش آورده بود، با یکدیگر همنشین گشتهاست. زیرا در آن روزگار تقسیم حدیث به صحیح، حسن و ضعیف هنوز متداول نشده بود. (٣٩) از این رو مرتبه این مسندها پایینتر از مرتبه کتابهاى سنن است». (٤٠)
برخى دیگر از دانشمندان کتابهاى حدیث را برحسب مراتب دستهبندى کردهاند. دراین دستهبندى، پارهاى از مسندها را در طبقه دوم و پارهاى را در طبقه سوم و برخى را در طبقه چهارم نهادهاند. بدین شرح:
طبقه نخست : در این طبقه تنها صحیح بخارى و مسلم و موطّأ مالک جاى دارند. در این کتابها احادیثِ متواتر، صحیح آحادى و حَسَن را به ودیعت نهادهاند. (٤١)
طبقه دوم : جامع ترمذى، سنن ابو داوود، مسند احمد، مجتبى اثر نسایى دراین طبقه جاى مىگیرند. این کتابها از نظر ارزش و اعتبار به پایه دو صحیح و موَطّأ نمىرسند؛ امّا مؤلّفان آنها نسبت به شروطى که در نظر داشتهاند، سهلانگارى نکردهاند. کتابهاى یادشده هرچند که از احادیث ضعیف تهى نیست، ولى مردم دوره هاى بعدى آنها را پذیرفتهاند. حدیثپژوهان اهل سنّت به کتابهایى که دراین دو طبقه جاى مىگیرند، به نحوى ویژه اعتماد دارند و اصول عقیده و احکام شریعت را از دل آنها بیرون مىکشند.
طبقه سوم : در این طبقه مسندها، جوامع و کتابهایى قرار دارند که انواع احادیث ضعیف از قبیل شاذّ، منکر، مقلوب و... در آنها فراوان یافت مىشود. افزون بر آنکه حال رجال و راویان احادیثِ آن کتابها براى ما ناشناخته و احادیث شاذّ و منفرد آن شایع و متداول نیستند؛ چون مسند ابن ابى شیبه، طیالسى، عبدبن حُمَید، مصنَّف عبدالرزّاق و کتابهاى بیهقى، طَبَرانى و طحاوى. این کتابها همواره گمنام و ناشناخته ماندهاند. هدف مؤلّفان کتابهاى یادشده گرد آوردنِ یافته هاى خویش بوده، نه گزینش و پالایش آن یافته ها. از کتابهاى این طبقه جز حدیثشناسان برجسته که زندگانى خویش را در راه کسب دقایق این دانش سپرى کردهاند، نمىتوانند سود جویند.
طبقه چهارم : تصنیفات سست و بىارزشى که در زمانهاى متأخّر از زبان داستانپردازان، واعظان، صوفیان، مورّخان ناعادل، هوى پرستان و بدعتگذاران گردآورى شده، دراین طبقه نهاده مىشود. کتابهاى خطیب، ابونعیم، ابن عساکر، دیلمى، ابن مردویه، ابن شاهین و... و تا اندازهاى مسند خوارزمى از این دسته بهشمار مىآیند. موادّ کتاب موضوعات ابنجوزى از میان این کتابها فراهم آمدهاست. روشن است که حدیثشناسان به این طبقه از کتابهاى حدیث توجّهى ندارند و به آنها اعتماد نمىورزند؛ زیرا این کتابها را سرچشمه هواها و بدعتها مىدانند. (٤٢)
آنچه گذشت شمّهاى بود از داورى دانشمندان درباره منزلت و رتبه مسندها در میان کتابهاى حدیث و اگر بگوییم این داورى نزد دانشمندان اجماعى است، سخنى گزاف نخواهد بود.
٦- مسندها مایه هایى براى تألیف صحاح و سنن
محدّثانى که در سده سوم وپس از آن زیستهاند، غالباً موادّ کتابهاى خود را از لابهلاى مسندها برگزیدهاند. از همین روست که احمد محمد شاکر شارح مسند احمد، آن مسند را به منزله ریشه و اساس تمام یا بیشتر مجموعه هاى حدیث اهل سنّت مىداند. (٤٣) گواهِ درستى این ادّعا سخنى است که درباره حاکم نیشابورى گزارش کردهاند. گویند: ابوعبداللَّه حاکم نیشابورى گفته است:
«در سال ٣٥٦ هجرى نزد ابومحمّد مزنى [ یکى از حافظان حدیث ] بودم که فردى علوى از بغداد بر وى وارد شد. این فرد براى نوشتن حدیث در بغداد اقامت گزیده بود. مزنى از این کس پرسید که درنگْ در بغداد چه دستاوردى برایش داشته است؟ آن کس در لابهلاى سخنانش گفت: مسند احمد حنبل را از ابوبکر بن مالک [قطیعى ] در یکصد و پنجاه جزء شنیدم. مزنى از این سخن در شگفت مانده گفت: یکصدو پنجاه جزء از حدیث احمد حنبل! زمانى که ما در عراق بودیم اگر جزئى از حدیث احمدبن حنبل را نزدیکى از استادان مىدیدیم، سخت در شگفت مىماندیم. اکنون چگونه در مدّتى چنین کوتاه این مسند بزرگ را فراگرفتى!
«آنگاه حاکم عزم کرد تا المستدرک على الصحیحین را تألیف کند؛ امّا مسند اسحاق [ بن راهویه ] حنظلى و مسند عبداللَّه بن شیروَیه و مسند ابوالعبّاس سرّاج (٤٤) را در اختیار نداشت. سخنى را که از ابو محمّد مزنى شنیده بود، در صفحه خاطرش مانده بود. در سال ٣٦٧ هجرى براى حجگزاردن بیرون شد. دربازگشت از سفر حج در سال ٣٦٨ هجرى چندماهى در بغداد درنگ کرد و جملگى مسند احمد را از ابوبکر بن مالک شنید. آنگاه به وطن خویش بازگشت و دستاندرکار تألیف مستدرک شد». (٤٥)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ با آنکه پیامبر (ص) به روشنى به عبداللَّه پسر عمروبنعاص فرموده بود: « [ آنچه را از من مىشنوى ] بنویس. سوگند به آنکه جانم به دست اوست، از زبان من جز حقّ بیرون نمىآید» نک : ابن حنبل، المسند، تحقیق احمدشاکر، ١٦-١٥/١٠ ؛ ٥٦/١١، ١٤٠-١٣٩. بنابراین اگر ممنوعیّتى هم از نگارش حدیث وجود داشته، به عقیده محقّقان اهل سنّت بااین فرمان از میان رفته و نسخ شدهاست. نک : توضیحات احمدشاکر در زیر همان حدیث.
٢ السید حسن الصدر، تأسیس الشیعه، ص ٢٨٤.
٣ صبحى الصالح، علومالحدیث و مصطلحه، صص ٣٨-١٢؛ محمد عجّاج الخطیب، اصولالحدیث، صص ٢٢١-١٣٩.
٤ عجاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ١٨٢.
٥ السیوطى، تدریب الراوى، ٩٠/١.
٦ الکتانى، الرسالةالمستطرفه، ص ٤.
٧ بخشى از اثر ابنوهب بهنام الجامعفىالحدیث در جنوب مصر یافت شده و آن نسخه به کوشش خاورشناس دیوید ویل (J.David Weill) با برخى حواشى در قاهره چاپ شدهاست. (عجاج الخطیب، اصولالحدیث، زیرنویس ). همچنین در کتابخانه ظاهریه نسخهاى به نام مسندابنوهب موجود است. (الالبانى، ص ١٣٠، ٣٥٥) که احتمال دارد نسخه یا بخشى دیگر از همان کتاب پیشین باشد.
٨ در موطّأسه هزار مسأله و حدود هفتصدحدیث وجود دارد. نک: الکتّانى، الرسالةالمستطرفه، ص ١١.
٩ ابن حجر، هدىالسّارى (مقدمه فتحالبارى)، صص ٥-٤ ؛ السیوطى ، تدریبالراوى، ٨٩-٨٨/١؛القاسمى، الفضلالمبین، صص ٢٤١-٢٣٩؛ کاتب چلبى، ٦٤٠-٦٣٦/١؛ احمدامین، ضحىالاسلام، ١٠٩-١٠٧/٢؛ محمودابوریّه، اضواءعلىالسّنةالمحمدّیه، صص ٢١٤-٢١٣؛ محمدعجاجالخطیب، اصولالحدیث، صص ١٨٥-١٨١؛ احمدشاکر، تعلیقه بر مقالة الحدیث در دائرةالمعارفالاسلامیّه، ٣٤٠/٧ ؛ نورالدینعتر، منهجالنقد، ص ٦١؛ حسینسلیم اسد، مقدمه برمسندابىیعلىالموصلى، ج ١، صص٨-٧؛ عبدالمنعمالنمر، احادیث رسولالله کیف وصلت الینا، صص ٧٥-٦٦؛ ذبیحالله صفا، تاریخادبیات در ایران، ٧٤/١؛ سزگین، تاریخالتراثالعربى، ١٢٣-١١٩/١/١؛ همو، گفتارهایى پیرامون تاریخ علوم عربى واسلامى، ترجمه محمّدرضاعطایى، صص١٦١-١٦٠.
١٠ ابن حجر، هدىالسّارى، ص ٥؛ السیوطى، تدریب الراوى، ٨٨/١.
١١ درباره صحیحنگارى و اهمیّت و ارزش آن نک: ابن خلدون، مقدمّه، صص ٤٤٣-٤٤٢ و ترجمه آن، صص ٩٠١-٨٩٨.
١٢ عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وَصَلَتْ الینا، صص ٨٤-٧٩.
١٣ ابن الجوزى، الموضوعات، ٣٧/١؛ الذهبى، میزانالاعتدال، ٥٩٣/١.
١٤ الذهبى، میزانالاعتدال، ٦٤٤/٢؛ صبحى الصالح، علومالحدیث و مصطلحه، ص ٢٩١؛ سیدمرتضى عسگرى، نقش ائمه در احیاء دین، ج ٧، استدراک برجلد هفتم، ص ٢.
١٥ ابن الجوزى، الموضوعات، ٤٦/١؛ الصنعانى، توضیحالافکار، ٧٧-٧٦/٢.
١٦ محمود ابوریّه، اضواءعلىالسنة المحمدیه، صص ٢١٦-٢١٥ (با اندکى دگرگونى)؛ قس: عبدالمنعم النمر، پیشین، صص ٧٨-٧٧.
١٧ ابنخیرالاشبیلى، فهرسه، ص ١٤١؛ جمالالدّین القاسمى، الفضلالمبین، ص ١١٦، ٣٠٨؛ کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢؛ الکتانى، الرسالة المستطرفه، ص ٤٦؛ صبحىالصالح، علومالحدیث ومصطلحه، ص٤٠، ٣٠٥؛ محمد عجّاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ١٨٣؛ مدیرشانهچى، علمالحدیث، زیرنویس .
١٨ ابن حجر، هدىالسّارى، صص ٥-٤؛ السیوطى، تدریب الراوى، ٨٩/١؛ احمدامین، ضحىالاسلام، ١٠٩-١٠٨/٢؛ عجاج الخطیب، پیشین، صص ١٨٤-١٨٣.
١٩ ابوبشر یونس بن حبیب عجلى اصفهانى (د . ٢٦٧ ق) که راوى مسند طیالسى است.
٢٠ القاسمى، پیشین، صص ٣٠٩-٣٠٨؛ کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢.
٢١ السیوطى، تدریب الراوى، ١٥٤/٢؛ نیز نک: الذهبى، میزانالاعتدال، ٣٩٢/٤؛ القاسمى، پیشین، صص١١٦-١١٥؛ الکتانى، الرسالة المستطرفة، ص ٤٧.
٢٢ تاریخالتراث العربى، ١١٩/١/١.
٢٣ پیشین، ١٦٥/١/١.
٢٤ محمدرضا الحسینى الجلالى، المصطلح الرجالى: اسندعنه (مقاله)، صص ١٠٤-١٠٣.
٢٥ در کتابى که به نام رجالالطوسى چاپ شده، ٣٤١ تن با تعبیر "اسندعنه" به وصف درآمدهاند. از این تعداد یک تن از یاران مشترک امامباقر و امام صادق - علیهماالسّلام - ، ٣٣٠ تن از یاران امام صادق (ع)، دو تن از یاران امام کاظم (ع)، هفتتن از یاران امام رضا (ع) و یک تن از یاران امام هادى (ع) هستند. (پیشین، صص ١٠٥-١٠٤).
٢٦ پیشین، ص ١٢٦. براى آگاهى بیشتر نک : صص ١٤٢-١١٧.
٢٧ علمالهدى فیض، نضدالایضاح، ص ٣٤٠.
٢٨ الالبانى، صص ١٠٤-١٠٣؛ سزگین، ١٧٥/١/١.
٢٩ طبقه در اصطلاح گروهى را گویند که در یک عصر مىزیسته و در دیدار استادان و شنیدن حدیث از آنان با یکدیگر شریک باشند.
٣٠ ابن حجر، تقریب التّهذیب، ٦-٥/١. نیز نک: محمود شهابى، ادوار فقه، ٣٨٦-٣٨٤/١.
٣١ در دنباله این نوشتار خواهیم دید که این کتاب را به غلط مسند نامیدهاند.
٣٢ مقدمه، ص ١١٢؛ نیز نک: السیوطى، تدریب الراوى، ١٧١/١؛ القاسمى، الفضلالمبین، صص١١٧-١١٦؛ محمود ابورّیه، اضواء على السنّة المحمدّیه، ص ٢٧٠. گفتنى است که "بلقینى" بر سخن ابن صلاح خرده مىگیرد وبراین مطلب پافشارى مىکند که مولّفان مسندها از نگاه خویش احادیثى را آوردهاند که براى احتجاج شایستگى دارند. نک: البلقینى، محاسن الاصطلاح، صص ١١٣-١١٢.
٣٣ ابن الصّلاح، مقدمه، ص ٣٧٣، نقل با اندکى تلخیص.
٣٤ السیوطى، پیشین، ١١٠/١؛ قس: مدیر شانهچى، علمالحدیث، صص ٦٦-٦٥.
٣٥ ابن حجر، هدىالسّارى، ص ٥.
٣٦ طاهر بن صالح جزایرى دمشقى پرچمدار نهضت علمى در سرزمین شام در سده اخیر است. جزایرى در سال ١٣٣٨ ق / ١٩٢٠ م درگذشته است. درباره او نک: الزرکلى، الاعلام، ٢٢١/٣.
٣٧ طاهر الجزایرى، توجیه النظر الى علم الاثر، ص ١٥٣؛ به نقل از محمود ابوریّه، اضواء على السنّةالمحمدیه، ص٢٦٩.
٣٨ احمد امین، ضحىالاسلام، ١٠٩-١٠٨/٢.
٣٩ گویند نخستین بار ترمذى حدیث را به صحیح، حسنو ضعیف تقسیم کرد. پیش از او حدیث را تنها به صحیح و ناصحیح تقسیم مىکردند. (محمود ابوریّه، اضواء...، ص٢٦٥).
٤٠ محمود ابوریّه، پیشین، ص ٢١٤ و نیز : صص ٢٧٠-٢٦٨.
٤١ روشن است که سخن بالا از گزافه تهى نیست؛ زیرا در کتابهاى یاد شده بىتردید بسیارى از احادیثِ ساختگى و یا دستکم ضعیف یافت مىشود.
٤٢ شاه ولى الله الدهلوى، حجة اللَّه البالغه، صص ٢٨٥-٢٨٠؛ صبحى الصالح، علوم الحدیث و مصطلحه، صص ٢٩٨-٢٩٧؛ ابوریّه، پیشین، ص ٢٤٤. براى آگاهى بیشتر در این باره نک: الدهلوى، پیشین، صص ٢٨٤-٢٧٣؛ ابوریّه، پیشین، ص ٢٦٩؛ یوسف القرضاوى، کیف نتعامل مع السنّه، ص٦١؛ عبدالمنعم النمر، احادیث رسول اللَّه کیف وصلَتْ الینا، ص ٧٦؛ نورالدین عتر، منهج النقد، ص٢٧٤؛ جعفر سبحانى، مقدمه بر رساله بررسى مسند امام احمدبن حنبل، صفحه هفده.
٤٣ احمدبن حنبل، المسند، مقدمه احمد شاکر، ٨/١.
٤٤ در دنباله این نوشتار خواهیم دید که مسند سرّاج براساس موضوع تألیف شدهاست.
٤٥ ابوموسى المدینى، خصایص المسند، صص ٢١-٢٠؛ و نیز: ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٢.
بخش سوم :
آشنایى اجمالى با مسندهایى که به مؤلّفان خود منسوبند (١)
١- اشاره به گونهگونى و کثرت مسندها
پیش از این گفته شد کتابى که مسند نام گرفته، گاه به مولّفش منسوب است، مانند مسند احمدبن حنبل و گاه به راوى اش، مانند مسندالامام زید. باید دانست مسندهاى گونه نخست معروفتر و رایجترند و گویا نخستین بار آنگونه کتابها را مسند خواندهاند. امّا بعدها اندک اندک دامنه آن دانشواژه را گسترش داده و برمجموعه مرویاتِ یکى از پیشوایان یافقیهان یا محدّثان هممسند نام نهادهاند. هرچند که آن مجموعه به ترتیب موضوع مدوّن شده باشد. نگارنده تلاش دارد مسندها را دسته بندى کند و آنها را از یکدیگر باز شناساند و در خلال این بخش و بخش چهارم فهرستوار و به اجمال معرّفى کند.
پیش از آنکه با مسندها آشنا شویم، یادآورى چند نکته را بایسته مىداند:
(١) آن گونه که از کتابهاى رجال، تذکره ها و فهرستها برمىآید، در سده هاى سوم و چهارم کمتر محدّثى را توان یافت که مسندى تألیف نکرده باشد. پارهاى از این مسندها چاپ شده و در دسترس پژوهشگران است. پارهاى دیگر هنوز بهصورت دستنوشته در کنج کتابخانه ها مانده و از دسترس پژوهندگان دور است. شمار بسیارى هم با گذشت زمان از میان رفته و تنها نامى از آنها بر جاى مانده و یا دست کم تاکنون نسخهاى از آنها شناخته نشدهاست. در نتیجه، داورى درباره چند و چون آنها کارىدشوار و بلکه بىپایه خواهد بود. یکى از نویسندگان بزرگ معاصر مىنویسد: «هرگونه نقد تاریخى یا ذوقى ویا لغوى که در بابِ آثارِ شاعران و نویسندگان بشود تا بر متون صحیحِ معتبر متکّى نباشد، سندیّت ندارد». (١) این سخن هرچند درباره آثار و نوشته هاى ادبى گفته شده؛ امّا درباره هر اثر دیگرى که پیشینیان از خود برجاى نهادهاند از جمله درباره کتابهاى حدیث هم صادق است. بنابراین تنها راه آشنایى با بخش بزرگى از مسندها مراجعه به فهرستها و تذکره هاست و این کتابها همچیزى جز آگاهیهایى کلّى در اختیار ما نمىگذارند.
(٢) شمار فراوان و انبوه مسندها ما را از ژرفکاوى درباره آنها باز مىدارد. چه روشن است که هرچه گستره موضوع بیشتر باشد، انسان کمتر مىتواند به ژرفاى آن دسترسى یابد. بنابراین، اگر خواننده مطالب این دوبخش را اندکى سطحى یافت، این را بر نگارنده خرده نگیرد. زیرا در این دو بخش، هدف آشنایىِ فهرستگونه و اجمالى با مسندها و تصویر یک دورنماى کلّى از کمیّت و کیفیّت مسندنویسى در صفحه ذهن خواننده است. روشن است که ژرفکاوى درباره هر یک از این مسندها خود مىتواند موضوع یک پژوهش مستقل باشد.
(٣) مسندهاى شیعى با آنکه غالباً به راویان خود منسوبند و به نام آنان شناخته مىشوند و در نتیجه در شمار مسندهاى گونه دوم بهحساب مىآیند، نگارنده ترجیح مىدهد آنها را در بخش «شیعه و مسندنویسى» معرّفى کند. بنابراین، دراین دو بخش خوانندگان گرامى تنها با مسندهاى اهل سنّت آشنا خواهند شد.
(٤) شمارى از مسندها چنین است که مؤلّف در آنها مرویات یک صحابى را گردآورده و مجموعه خود را به نام آن صحابى نامگذارى کرده؛ مانند مسند الامام على از نسایى و مسند بلال بن رباح الموذّن الصحابى اثر ابوعلى حسن زعفرانى، و این درست همانند عناوین بخشهاى مسندهایى چون مسند طیالسى، مسند احمد و مسند ابى یَعْلى مَوْصِلى است. از همینرو ما مسندهایى از این دسترا با آنکه به ظاهر به راویان خود منسوبند، در ردیف مسندهاى گونه نخست بهشمار آوردهایم. زیرا هدف از این دستهبندى، پیشگیرى از اختلاط و اشتباه میان راویان و مؤلّفان است تا براى نمونه کسى گمان نکند مقصود از مسند شافعى این است که شافعى خود آن مجموعه را فراهم آوردهاست. روشن است که درباره مسندهاى مورد اشاره چنین اشتباهى رخ نخواهد داد. چه بدیهى است کسى امیرالمؤمنین (ع) یا بلال را مؤلّف آن مجموعه ها نخواهد پنداشت. افزون برآن، مسندهاى مورد اشاره از نظر بافت و ساختمان داخلى غالباً با مسندهاى نوع اوّل همگون است نه با نوع دوم.
٢- آشنایى با مسندها و مرورى بر پارهاى از احوال مسندنویسان
اینک نوبت آن است که با مسندهاى گونه نخست آشنا شویم:
١- المسند منسوب به ابوعبدالرحمن عبدالله بن مبارک حنظلى مروزى (د . ١٨١ ق / ٧٩٧ م).
ابن مبارک یکى از محدّثان، مورّخان، فقیهان و صوفیان بزرگ شمرده مىشود. گویند: بیست ساله بود که طلب حدیث را آغاز کرد. (٢) در سفرهایش بسیارى از استادان را دیده و از آنان حدیث شنیده است. (٣) ابن مبارک مجلس درس ابوحنیفه را دوست مىداشت و به قولى وى را فقیهترین مردم مىدانست. (٤) او نزد مالک نیز فقه آموخت و کتاب الموطّأ او را از خودش روایت کردهاست. (٥)
برجستهترین ویژگى ابن مبارک، پرداختن به حدیث است؛ تاجایى که خود مىگفت: از چهارهزار استاد حدیث شنیده و از هزارتن روایت کردهاست. (٦) از وى مقدار چشمگیرى حدیث در صحاح ششگانه دیده مىشود (٧) و این نشان مىدهد که مرویات او نزد محدّثان بزرگ حجّت تلقّى مىشدهاست. افزون برآن، رجالشناسان اهل سنّت به روشنى او را توثیق کردهاند (٨). در مجموعه هاى حدیثى معتبر شیعه وجود روایتى از ابن مبارک مسلّم نیست. (٩) یحیى بن معین، ابن راهویه، ابوبکر بن ابىشَیْبَه، و... از جمله محدثان نامدارى هستند که از وى حدیث روایت کردهاند. (١٠) رجالشناسان پیشین و متأخّر افزون بر ستایش مقام علمىاو، وى را با اوصافى چون دلیر، زاهد، پارسا، عابد و سخى ستوده و حتّى او را با یاران پیامبر (ص) سنجیدهاند. (١١) گویند او تاجرپیشه و ثروتمند بود و کتابخانهاى غنى و بزرگ در اختیار داشت. وى آثار و تألیفات بسیارى در زمینه قرآن کریم، حدیث شریف نبوى (ص)، تاریخ و تصوّف داشته که مورد مراجعه جویندگان دانش بودهاست. (١٢) برخى از آثار او را در نوع خود نخستین اثر شمردهاند. (١٣)
پاره هایى از مسند منسوب به وى به خط ابن عساکر قاسمبن على همراه با گواهى سماع او به تاریخ ٥٤٩ قمرى در کتابخانه ظاهریه دمشق نگهدارى مىشود. این نسخه ها گویا از طریق حسن بن سفیان نسوى (د . ٣٠٣ ق) روایت شدهاست. (١٤) اگر انتساب این مسند به ابن مبارک درست باشد، باید وى را یکى از نخستین مسندنویسان بهشمار آورد.
٢- المسند از ابوالعبّاس محمّد بن صَبیح بن سمّاک مُذکِرّ کوفى (د . ١٨٣ ق/ ٧٩٩ م).
وى از اعمش و سفیان ثورى روایت مىکند واز او احمد وابن نُمیر حدیث نقل مىکنند. ابن سمّاک ظاهراً بیش از آنکه محدّث باشد، یک واعظ بودهاست. شاگردش ابن نُمیر یکبار او را راستگو خوانده و بار دیگر حدیث او را قابل توجّه ندانسته است. (١٥) تا جایى که نگارنده بررسى کرد، در هیچیک از کتابهاى رجال، فهرستها و تذکره ها از مسند ابن سمّاک سخن به میان نیامده، تنها فاضل معاصر آقاى محمد جواد حسینى جلالى، بىآنکه مأخذ خود را به دست دهد، از این مسند نام برده؛ (١٦) ولى نگارنده درباره بود و نبود این مسند سخت تردید دارد.
٣- المسند اثر ابو داوود سلیمان بن داوود طَیَالِسى (د . ٢٠٣ ق / ٨١٨ م).
وى ایرانىتبار و از حافظان بزرگ حدیث است. در بصره مىزیست و در همان جا در گذشت. طیالسى از سفیان ثورى و شعبه و دیگران استماع حدیث کرد و احمد بن حنبل و علىبن مدینى و دیگران از وى حدیث نقل کردهاند. بیشتر رجالشناسان اهل سنّت او را ثقه و شایسته اعتماد مىدانند و در عین حال بر آنند که لغزشهایى هم داشته است. (١٧) ظاهراً این لغزشها از آن جا سرچشمه مىگرفت که وى با تکیه به نیروى حافظه و بىآنکه از اصول مدوّن بهره گیرد، حدیثِ بسیار مىگفت. یونس بن حبیب اصفهانى شاگرد و راوى مسندش گوید: «ابوداوود برما وارد گشت واز حافظهاش یکصدهزار حدیث برما املا کرد. در این میان از او در هفت مورد خطا سرزد. چون به بصره باز گشت، به ما نوشت که من در هفت جا خطا کردهام. آنها را درست کنید»! (١٨) ابن عدى گوید: «ابوداوود در روزگار خود حافظترین مردم بصره بود... کسى که چهل هزار حدیث را از حافظه نقل مىکند، اگر در احادیثى بلغزد، شگفتى ندارد...» (١٩). از مطالعه معجم رجال الحدیث اثر مرحوم آیةاللَّه خویى دانسته مىشود که در کتابهاى معتبر حدیثى شیعه، حدیثى از طریق طیالسى وجود ندارد.
در بخش پیشین دیدیم که غالباً طیالسى را نخستین کسى مىدانند که مسندى فراهم ساخته. امّا برخى هم براین باورند که این مسند ساخته و پرداخته خود او نیست؛ بلکه یکى از حافظان خراسانى روایات او را از طریق یونس بن حبیب اصفهانى به این سبک مدوّن کردهاست. امّا در خود مسند طیالسى به این مطلب تصریح یا اشارهاى نشده؛ بنابراین، براساس آگاهیهاى موجود ناگزیر باید این مسند را به طیالسى نسبت داد، نه به کسى دیگر.
از مسند طیالسى چند دستنوشته در دست است. (٢٠) افزون برآن، این کتاب در سال ١٣٢١ قمرى در حیدرآباد هندوستان چاپ شده که البته نسخه هاى آن بسیار کمیاب است. شمار احادیث این مسند براساس چاپ موجود ٢٧٦٧ فقره است. (٢١) در مسند طیالسى از ٢٨٧ تن صحابى، حدیث نقل شده که سىتن از آنان زنان صحابى هستند. ظاهراً از نسخه هاى این کتاب، مسندهاى هشتتن از صحابه به نامهاى عبّاس بن عبدالمطلب، فضلبن عبّاس، عبداللَّه بن جعفر، کعب بن مالک، سلمةبن اکوع، سهلبن سعد ساعدى، معاویة بن ابىسفیان و عمروبن عاص افتاده است. (٢٢) در کتاب یادشده، مسندهاى صحابه ظاهراً با معیار افضلیّت مرتّب شده، زیرا این کتاب با احادیث ابوبکر آغاز مىشود وبا احادیث دیگر صحابه از عشره مبشِّره ادامه مىیابد و در میان مسندهاى زنان ابتدا احادیث حضرت فاطمه-علیهاالسّلام - و در پى آن احادیث عایشه و پس از آن احادیث حفصه و سپس احادیث دیگران را مىآورد. پایان بخش کتابْ مسند ابن عبّاس است.
باید افزود، براساس نسخه هاى موجود چند تن از راویان مسند طیالسى به ترتیب عبارتند از:
یک - صاحب نسخه که آن را در سال ٥٩٢ قمرى در اصفهان از استادش قاضى ابوالمکارم شنیدهاست.
دو - قاضى ابوالمکارم احمد بن محمد معدل (د . ٥٩٧ ق) که آن را در سال ٥١٢ قمرى از استادش ابن مقرى شنیده است.
سه - ابوعلى حسن بن احمدبن حسن حدّاد مُقرى که آن را در سال ٤٢٢ قمرى از استادش ابونعیم سماع کردهاست.
چهار - حافظ ابونعیم احمدبن عبدالله که آن را در سال ٣٤٤ قمرى از استادش فرا گرفته است.
پنج - ابومحمّد عبدالله بن جعفر که آن را از یونس بن حبیب نقل کردهاست.
شش - ابوبِشر یونس بن حبیب اصفهانى (د . ٢٦٧ ق) که آن را از طیالسى سماع کردهاست. (٢٣)
گفتنى است که "احمدبن عبدالرحمن بنّا" مشهور به "ساعاتى" چون بهرهبردارى از مسند طیالسى را به سبکى که مؤلّف تدوین کردهاست دشوار دیده، آن را براساس موضوع مرتّب ساخته و ترتیب خود را منحة المعبود فى ترتیب مسند الطیالسى ابىداود نامیده است. ساعاتى احادیث کتاب مورد بحث را به هفت بخش به شرح زیر تقسیم کرده: الف- توحید واصول دین. ب - فقه. ج - تفسیر. د-ترغیب. ه - ترهیب. و - تاریخ. ز - علامات السّاعة والفتن و القیامة واحوال الاخرة. آنگاه هریک از این بخشهاى هفتگانه را به کتابها و هرکتابى را به بابهایى تقسیم کردهاست. (٢٤)
همچنین ابن حجر عسقلانى در کتاب المطالب العالیة و احمدبن ابىبکر بوصیرى (د . ٨٤٠ ق) در اتحاف الخیرة بزوائد المسانید العشرة، زواید این مسند را بر صحاح ششگانه بیرون کشیدهاند. (٢٥) سیوطى هم در جمع الجوامع از این مسند بهرهمند بودهاست. (٢٦)
٤- مسندالمطوعى از ابراهیم بن نصر (د . ٢١٠ ق / ٨٢٥ م).
نگارنده درباره این مسند و مؤلّفش تتبّع بسیار کرد؛ امّا با این همه، نشانى از مسند مزبور و مؤلّفش به دست نیاورد. تنها آقاى حسینى جلالى بىآنکه مأخذ خود را نشان دهد، از این مسند نام برده و از آن طریق به برخى نوشته هاى دیگر نیز راه یافتهاست. (٢٧)
٥- المسند از اسدبن موسى اموى معروف به «اسدالسنّه» (د . ٢١٢ ق / ٨٢٧ م).
وى نواده ولید بن عبدالملک خلیفه اموى است. در مصرزاده شد و در همان جا درگذشت. اسد از ابن ابى ذئب و شعبه و طبقه آنان روایت مىکند و ربیع بن سلیمان جیزى و احمدبن صالح از وى روایت مىکنند. (٢٨) از نگاه رجالشناختى، باید دانست بخارى حدیث او را مشهور دانسته و در صحیح خود بدان استناد کرده ونسایى وابوداوود هم به حدیث او اعتماد کردهاند. در همین حال نسایى درباره او گفته است: «وى ثقهاى است که اگر تصنیف نمىکرد، برایش بهتر بود». ابن حزم اندلسى هم او را ضعیف و حدیثش را منکر شمرده است. امّا ذهبى تضعیف ابن حزم را مردود مىداند. (٢٩)
در بخش پیشین دیدیم که این اسد را یکى از پیشگامان مسندنویسى شمردهاند. گویند: وى نخستین مؤلّف مسند در مصر است. (٣٠) امّا گویا از مسندوى تاکنون اثرى به دست نیامده است.
٦- المسند از ابوعبداللَّه محمّد بن یوسف فریابى [ = فاریابى ] (د . ٢١٢ ق/ ٨٢٧ م). (٣١)
فریابى ترک تبار بود؛ امّا در قیساریّه (فلسطین) اقامت گزید و در همان جا درگذشت. اوزاعى و سفیان ثورى از نامدارترین استادان و بخارى از نامدارترین راویان او هستند. (٣٢) نوشتهاند: احمدبن حنبل براى تحصیل حدیث آهنگ وى کرد؛ امّا درراه خبر مرگش را شنید و بازگشت. رجالشناسان فریابى را با واژه هایى چون ثقه، صدوق، فاضل و عابد ستودهاند. (٣٣) در عین حال نوشتهاند در نقل پارهاى از احادیث از خود لغزش نشان داده است. (٣٤) بخارى در ٢٦ جا از وى روایت مىکند. (٣٥) در منابع کهن اشارهاى به مسند او دیده نمىشود. ابن ابىحاتم به کتابى از فریابى اشاره مىکند؛ امّا از مسند وى نامى نمىبرد. (٣٦)
٧- المسند تالیف ابوبکر عبدالله بن زبیر حُمَیدى (د . ٢١٩ ق / ٨٢٤ م).
درباره این مسند در بخشى جداگانه به گونهاى گسترده سخن خواهیم گفت.
٨- المسند اثر ابوعبداللَّه نُعَیْم بن حَمّاد خزاعى (د . ٢٢٨ ق/ ٨٤٤ م).
نعیم در مرورود زاده شد. سالها در مصر زیست و در ماجراى مِحْنَه (یا باور پُرسى محدّثان و فقیهان درباره آفریده یا ناآفریده بودن قرآن) او را به بند کشیده، به عراق آوردند و در سامرّا زندانیش کردند. وى در زندان درگذشت. نُعیم در آثارش از ابنمبارک و هشیم و دیگران روایت مىکند و از وى یحیىبن مَعین، دارمى و ابوزرعه و بسیارى دیگر روایت مىکنند. رجالشناسان اهل سنّت درباره وى همسخن نیستند. یحیى بن معین واحمدبن حنبل و برخى دیگر او را ثقه دانستهاند. در مقابل ابوداوود گفته: نعیم در میان مرویّاتش حدود بیست حدیثِ بىپایه از پیامبر (ص) روایت کردهاست. نسایى هم در عین حال که او را به خاطر پیشگامى در دانش ستوده، وى را ضعیف مىشمارد و احادیثش را شایسته استناد نمىداند و بخارى احادیث او را مقرون با احادیث دیگران نقل مىکند. نُعیم با جَهْمیان سخت مبارزه مىکرد. گویند: وى از کسانى بود که در تخطئه ابوحنیفه حدیث جعل مىکرد و پراکنده مىساخت و این کار خود را پشتیبانى از سنّت مىپنداشت. حتّى ابن معین پارهاى از احادیث او را در تخطئه رأىگرایان بىپایه شمردهاست. (٣٧)
چنانکه پیش از این دیدیم، نعیم یکى از نخستین مسندنویسان است. حتّى در پارهاى از منابع به غلط وى را نخستین کسى شمردهاند که «مسند» فراهم ساخته است. (٣٨) از مسند وى تاکنون اثرى به دست نیامده؛ امّا نسخه هایى از دیگر آثارش در برخى کتابخانه ها نگهدارى مىشود. (٣٩)
٩- المسند اثر ابوالحسن مسدَّدبن مُسَرْهَد اسدى بَصْرى (٤٠) (د.٢٢٨ق/٨٤٣م).
وى یکى از محدّثان بلند آوازه است. او در نامهاى به احمدبن حنبل از وى درباره قدر، اعتزال، خلق قرآن، ارجاء و رفض و فتنهاى که مردم بر سر این مسایل بدان گرفتار آمدهاند، مىپرسد واحمد در نامهاى بلند به او پاسخ مىگوید. (٤١) ابوزرعه، بخارى و ابوداوود از وى روایت مىکنند. رجالشناسان اهل سنّت غالباً او را ثقه و مرویاتش را شایسته اعتماد مىدانند. (٤٢)
در بخش پیشین دیدیم که وى را از پیشگامان مسندنویسى دانسته و گفتهاند: وى نخستین کسى است که در بصره مسندى تالیف کرد. (٤٣) از مسند مسدّد گویا تاکنون نسخهاى شناخته نشده؛ امّا ابن حجر شمارى از احادیث آن را برگزیده و در کتاب المطالب العالیة آورده. بنابه تصریح ابن حجر در کتاب یادشده، وى نسخهاى کامل از آن مسند را در اختیار داشته است. (٤٤) همچنین احمدبن ابىبکر بوصیرى در کتاب اتحاف الخیرة بزوائد المسانید العشرة، زواید آن را بر صحاح ششگانه به ودیعت نهاده (٤٥) و محمّد بن اسلم طوسى (د. ٢٤٢ ق) بر مسند مسدّد شرحى نگاشته است. (٤٦) ذهبى مىگوید: من بخشهایى از مسند مسدّد را شنیده و فراگرفتهام. (٤٧)
١٠- المسند اثرابوجعفر عبدالله بن محمّد بخارى ملّقب به مسنَدى (د . ٢٢٩ ق / ٨٤٤ م).
وى را از آنرو «مسندى» خواندهاند که همواره احادیث مسند را مىجست نه مرسلها و مقطوعها را (٤٨) یا چون نخستین کسى است که در ماوراءالنهر مسند صحابه را فراهم آورد. (٤٩) این محدّث را در سرزمین ماوراءالنهر پیشواى بلامنازع حدیث دانستهاند. مسندى از نگاه همفکرانش از محدّثان ثقه، صدوق و قابل اعتماد بهشمارمىآید.
او شاگرد ابن عینیه و بخارى شاگرد اوست. بخارى، ابوحاتم و ابوزرعهرازى از او روایت مىکنند. (٥٠) از مسند او نشانى در دست نیست.
١١- المسند از ابوالحسن علىبن جَعْد جوهرى بغدادى (د . ٢٣٠ ق/ ٨٤٥م).
از میان محدّثان نامدار بخارى، ابوداوود، ابوزرعه، ابوحاتم، ابویعلىمَوْصِلى و ابوالقاسم بغوى از وى حدیث نقل کردهاند. (٥١) رجال شناسان درباره ثقه بودن یا نبودنش جملگى بریک رأى نیستند. (٥٢) بخارى در سیزده جا از او حدیث نقل کرده. (٥٣) امّا مسلم با آنکه او را ثقه شمرده، در صحیح خود از وى حدیثى نقل نکرده و این گویا بدان سبب بوده که او را جَهْمى مىدانسته است. (٥٤) برخى هم او را شیعه شمردهاند. (٥٥) درباره مسند جوهرى باید دانست، سیزده بخش از آن در دارالکتب قاهره و نیز پاره هایى از آن در کتابخانه ظاهریه دمشق نگهدارى مىشود. بخشهایى از این دستنوشته ها در روزگارى نسبتاً کهن نگاشته شده و از این جهت از اهمیّت چشمگیرى برخوردار است. (٥٦)
١٢- المسند اثر ابومحمّد خلف بن سالم مُخَرِّمى سندى (٥٧) (د . ٢٣١ ق/٨٤٦م)
.
وى سندىتبار و از محدّثان برجسته بغداد بودهاست. مخرّمى اندکى گرایش به تشیّع داشته؛ از همین رو برخى از رجالشناسان اهل سنّت بر او خرده گرفتهاند. امّا بیشتر آنان با واژه هایى چون حافظ ، ثقه و صدوق او را ستودهاند. (٥٨) از مسند مخرّمى نشانى در دست نیست.
١٣- المسند اثر ابوزکریا یحیى بن مَعین بغدادى (د . ٢٣٣ ق / ٨٤٧ م).
وى یکى از بلندآوازهترین محدّثان و رجالشناسان اهل سنّت در نیمه نخست سده سوم است. ذهبى او را «سرور حافظان» خوانده و هم طراز او احمدبن حنبل گفته: «درمیان ما آگاهترین کس به رجال یحیى بن معین است». (٥٩) در کتابهاى رجال غالباً در جرح و تعدیل راویان به گفته هاى او استناد مىکنند. به همین سبب ابن حجر وى را «پیشواى جرح و تعدیل» نامیدهاست. (٦٠) از شخصى به نام ابراهیم بنهانى حکایت کردهاند که گفته: «ابوداوود را دیدم که بر یحیىبن معین خرده مىگیرد. گفتم: بر کسى چون یحیى خرده مىگیرى! ابوداوود گفت: هرکس دُم مردم را بکشد، دمش را مىکشند». (٦١) یحیى در ماجراى «محنه» از خویشتن اندکى نرمشنشان داد. از همین رو ابن حنبل نوشتن حدیث را از وى نمىپسندید و مىگفت: «نوشتن حدیث را از کسى که در محنه [ به خواست مأموران خلیفه ] پاسخ گفته، نمىپسندم». (٦٢) مسلم، بخارى، ابوداوود و بسیارى دیگر از او حدیث نقل مىکنند. از یحیى آثارى چندبرجاى مانده که بیشتر آنها در نقد راویان حدیث است. (٦٣) بخش کوچکى از مسند ابن معین به روایت ابوبکر احمدبن على مروزى (د . ٢٩٢ ق) در کتابخانه ظاهریه یافت شدهاست. (٦٤)
١٤- المسند از ابوخَیْثَمه زُهَیربن حرب نسایى بغدادى (٦٥) (د . ٢٣٤ ق / ٨٤٨م).
بیشتر محدّثان بزرگ از جمله بخارى، مسلم، ابوداوود، ابویعلى و بغوى از او حدیث نقل مىکنند. (٦٦) مسلم بیش از هزار حدیث از طریق او نقل کردهاست. (٦٧) رجالشناسان اهل سنّت غالباً او را راستگو و ثقه مىدانند. (٦٨) از مسند ابوخیثمه نشانى به دست نیامده، امّا از برخى دیگر از آثارش دستنوشته هایى وجود دارد. (٦٩)
١٥- المُسندُ بِعلَلِهِ اثر ابوالحسن علىبن عبداللَّه بصرى (٧٠) معروف به «ابنمَدینى» (د. ٢٣٤ ق / ٨٤٩ م)
از همطرازان احمدبن حنبل و یحیى بن معین. عبدالرّزاق صنعانى، عبدالرحمن بن مهدى، ابوداوود طیالسى و سفیان بن عینیه از معروفترین استادان او هستند. او در بغداد مجلس درس داشت و در آن مجلس محدثان نامدارى چون بخارى، ابوحاتم رازى و... گرد مىآمدند و از او حدیث مىشنیدند. (٧١) حتى همطرازان وى چون ابن حنبل هم از او حدیث آموختهاند. (٧٢) استادش سفیانبن عُیَیْنَه مىگفت: «به خدا سوگند، من بیشتر از آنچه او از من یاد مىگیرد، از او فرا مىگیرم» (٧٣) و بخارى گفته: «خود را جز در برابر او کوچک نیافتم». (٧٤) همانگونه که یحیى بن معین به خاطر آگاهى گستردهاش به احوال راویان شهرت دارد، ابن مدینى هم به سبب آگاهى عمیقش به علل و بیماریهاى پنهان حدیث شهرت یافتهاست. ابن مدینى در ماجراى محنه دست کم در ظاهر به عقاید معتزله گردن نهاد و این کار موج مخالفت را در برابر او برانگیخت. تا آن جا که حتّى اظهار نظرهاى علمى و مرویات او پذیرشى نداشت. (٧٥) گویند وى حدود دویست اثر در زمینه هاى گوناگون علوم حدیث از خود برجاى نهاده (٧٦) و بخارى در ٢٩٤ جا از این نوشته ها بهره برده. (٧٧) از میان آن آثار تنها سهچهار عنوان شناخته شده (٧٨) که یکى از آنها به نام علل الحدیث و معرفةالرجال در بیروت و حلب چاپ شدهاست. از مسند او نیز تاکنون جز نامى به دست نیامده است.
١٦- المسند اثر ابویعقوباسحاقبنابراهیم حنظلىمروزى (د .٢٣٨ ق/٨٥٣ م)
مشهور به «ابن راهَوَیْه» (٧٩) فقیه، مفسّر و محدّث بلندآوازه خراسانى. وى ابتدا در نیشابور مىزیست و سپس براى کسب دانش به عراق، حجاز، شام و یمن سفر کرد و سرانجام به نیشابور بازگشت. در همین دوره بود که آوازه دانشش نزد خراسانیان بلند گشت. (٨٠) رجالشناسان سنّى او را با واژه هایى چون حافظ ، ثقه، امام و مأمون ستوده و همطراز احمد دانستهاند. (٨١) این اسحاق همان است که به شاگردش بخارى سفارش کرد که صحیح را از کتابهاى فراوان حدیث برگزیند و تألیف کند. (٨٢) گویند او نخستین کسى است که احادیث تفسیرى را از سایر اخبار جدا ساخته، به ترتیب قرآن یکجا فراهم ساخت. (٨٣) درباره نیروى حافظهاش نوشتهاند که حافظ تمام مواد کتابهاى فراوانش بود تا آن جا که میان احادیثى که با تکیه برکتابها روایت مىکرد با روایاتى که از بر مىخواند، تفاوتى نبود. (٨٤)
درباره مناسبات او با پیشوایان معصوم (ع) باید گفت؛ شیخ طوسى او را درشمار یاران امام علىبن موسىالرضا (ع) یاد کرده (٨٥) و ابن بابویه نوشته است که هنگام عبور امام (ع) از نیشابور گروهى از دانشمندان و محدّثان نیشابور نزد امام آمدند و از او خواستند که از احادیثى که از پدران خود شنیده براى آنها بازگوید. امام حدیث معروف «سلسلة الذهب» را براى آنان نقل کرد. (٨٦) اسحاق یکى از آن محدّثان بود که آن حدیث را شنیده و روایت کردهاست. (٨٧)
ابن ندیم از سه عنوان کتاب از ابن راهویه یاد مىکند که از آن جمله یکى مسند اوست. (٨٨) ابوزرعه رازى از ابن راهویه نقل کرده که درباره مسندش گفته است: «از هر صحابى برترین روایات را در کتابم آوردهام». (٨٩) از این مسند که شش جلد بوده، (٩٠) تنها جلد چهارم آن در قاهره و بخش کوچکى از آن در کتابخانه ظاهریه موجود است (٩١) و بخشى از آن نیز از روى همین دستنوشته ها یا دستنوشته هاى دیگر در رساله دکترى خانم جمیله شوکت (کمبریج، ١٩٨٤ م) تصحیح و ویرایش شدهاست. این بخشِ تصحیح شده تنها احادیث منسوب به عایشه را در بردارد. (٩٢) باید افزود؛ ابن حجر عسقلانى بر نیمى از مسند ابن راهویه دست یافته و زواید آن را در کتاب المطالب العالیه آورده (٩٣) و سیوطى هم در تألیف جمع الجوامع از این مسند بهرهمند بودهاست. (٩٤)
١٧- المسند تألیف ابوالحسن عثمان بن محمّد بن ابى شَیْبَه عَبْسى کوفى (٩٥) (د . ٢٣٩ ق/ ٨٥٣ م).
او نیز همانند برادرش ابوبکر از محدّثان چیرهدست و صاحبْ تألیف است. یحیى بن معین او را ثقه دانسته و احمدبن حنبل از او به نیکى یاد کردهاست. در عین حال بر پارهاى از مرویاتش خرده مىگیرند. (٩٦) از مسند عثمان بن ابى شیبه نشانى جز نام در دست نیست.
١٨- المسند اثر ابوعبداللَّهاحمدبنمحمدبنحنبل شیبانى (د . ٢٤١ ق/٨٥٥م).
درباره این مسند در بخشى جداگانه به گونهاى گسترده سخن خواهیم گفت.
١٩- المسند از ابوعلى حسن بن على خلاّل حُلوانى (٩٧) (د . ٢٤٢ ق / ٨٥٦ م).
حُلوانى ساکن مکّه بودهاست. رجالشناسان اهل سنّت او را ثقه و حافظ مىدانند. (٩٨) از مسند وى جز نام آگاهى دیگرى در اختیار نداریم.
٢٠- المسند اثر ابوالحسن محمدبن اسلم طوسى کِنْدى (د.٢٤٢ق/ ٨٥٦م).
ذهبى او را با لقب «پیشواى ربّانى» و «شیخ مشرق» ستوده و از حافظان ثقه شمرده است. برخى هم در مقام ستایش، او را به یاران پیامبر (ص) تشبیه کردهاند. (٩٩) از میان رجالشناسان امامى شیخ طوسى او را از یاران امامرضا (ع) شمرده و دربارهاش گفته: «اَسْنَدَ عنه». (١٠٠) توضیح اینکه نوشتهاند: در سفر امام به نیشابور محمدبن اسلم به همراه ابوزرعه خدمت امام رسیدند و از امام درخواست کردند تا براى آنان حدیثى از پیامبر (ص) از طریق پدرانش - علیهمالسلام - باز گوید و امام در پاسخ این درخواست، حدیثى گفت که بعدها به حدیث «سلسلةالذهب» معروف گشت. (١٠١) با توجّه به اصطلاح «اسند عنه» که شیخ طوسى درباره محمّد بن اسلم به کار برده، احتمال دارد مسند او مجموعه احادیثى باشد که از طریق امامرضا (ع) از پیامبر (ص) گردآورده باشد. (١٠٢) باید افزود، کاتب چلبى درباره مسند محمدبن اسلم توضیحى دارد که مضطرب و مغشوش بهنظر مىرسد. او مىنویسد: «کتابِ وى مُسْتَخْرَجى (مخرَّجى) بود برکتاب ترمذى. ولى او در بسیارى از استادان و شیوخِ روایت با ترمذى شریک است». (١٠٣) حال آنکه ترمذى در سال ٢٧٩ یعنى ٣٧ سال پس از ابن اسلم درگذشته و این فاصله زمانى، در طبقه بندى راویان خود یک طبقه به حساب مىآید. گفتنى است محمدبن اسلم آثار دیگرى هم داشته که از آن جمله گویا یکى شرحى است بر مسند مسدّد بن مسرهد. (١٠٤)
٢١- المسند از ابوعبداللَّه محمدبن یحیى عَدَنى معروف به «ابن ابى عمر» (١٠٥) (د . ٢٤٣ ق / ٨٥٨ م).
وى ابتدا قاضى عدن بود، سپس به مکّه کوچید. رجالشناسان اهل سنّت با اوصافى چون صدوق، صالح وعابد او را ستوده و در عین حال غفلتهایى را هم به او نسبت دادهاند. (١٠٦) ابن حجر نسخهاى کامل از مسند او را در اختیار داشته و زواید آن را در المطالب العالیه آوردهاست. (١٠٧) بوصیرى هم در اتحاف الخیره زواید آن را ثبت کرده (١٠٨) و سیوطى در تالیف جمع الجوامع از آن بهرهمند بودهاست. (١٠٩) امّا گویا تاکنون نسخهاى از آن مسند شناخته نشدهاست.
٢٢- المسند تألیف ابوجعفر احمدبن مَنیعبغوىاصم (١١٠) (د.٢٤٤ق/ ٨٥٩م).
وى نیاى ابوالقاسمبغوى است. رجال شناسان اهل سنّت او را حافظ و ثقه مىدانند. (١١١) از میان مؤلّفان صحاح ششگانه،بخارى با واسطه و دیگران بىواسطه از او حدیثنقل کردهاند. (١١٢) ابنحجر از مسند ابنمنیع، نسخهاى کاملدر اختیار داشته و زواید آن را در المطالب العالیه به ودیعت نهاده است. (١١٣) بوصیرى هم در اتحاف الخیره زواید آن را استخراج کرده (١١٤) و همچنین سیوطى در پدیدآوردن جمع الجوامع از آن سود جسته است. (١١٥) پارهاى از مسند ابن منیع که احادیث اسامة بن زید را در بردارد، در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. (١١٦)
٢٣- مسند سعدبن ابىوقاص اثر ابوعبداللَّه احمدبن ابراهیم دَوْرَقى (د . ٢٤٦ق / ٨٦٠ م).
دورقى از اسماعیلبن عُلَیَّه و یزید بن هارون حدیث شنیده و مسلم، ابوداوود، ترمذى و ابن ماجه از او روایت کردهاند. او نزد سنیّان محدّثى ثقه و راستگو شمرده مىشود. (١١٧) از این مسند دستنوشته هایى در ظاهریه وجود دارد. (١١٨)
٢٤- المسند اثر ابواسحاق ابراهیم بن سعید جوهرى بغدادى (١١٩) (د . ٢٤٧ ق / ٨٦١ م).
جوهرى محدّثى کثیر الحدیث بوده، صاحبان صحاح ششگانه بجز بخارى از وى روایت کردهاند. همفکرانش او را محدّثى ثقه مىدانند. (١٢٠) آوردهاند که کسى از جوهرى درباره حدیثى از مسند ابوبکر پرسید. جوهرى کنیزش را فرمود: جزء بیستوسوم از مسند ابى بکر را برایم بیاور. آن کس گفت: ابوبکر بیست حدیث صحیح ندارد، ٢٣ جزء را از کجا آوردهاى! او در پاسخ گفت: هر حدیثى که به صد وجه نزد من نباشد، من در آن یتیم هستم. (١٢١) از سرنوشت مسند او آگاهیى در دست نیست.
٢٥- المسند الکبیر (١٢٢) تألیف ابومحمّدعَبْد بن حُمَیْد کَشّى (١٢٣) (د .٢٤٩ ق/ ٨٦٣ م).
رجالشناسان اهل سنّت او را محدّثى ثقه مىدانند. (١٢٤) مسند عبدبن حُمَید گویا کتاب مهمّى بشمار مىآمده؛ زیرا هماکنون دستنوشته هاى بسیارى از آن در کتابخانه هاى بزرگ دنیا از جمله در ظاهریه، واتیکان، قرویین درفاس، ایاصوفیا، فیضالله افندى در استانبول، برلن، آصفیّه در هندوستان و بسیارى جاهاى دیگر یافت مىشود. ظاهراً این دستنوشته ها بیشتر گزیده یا بخشهایى از آن مسند را در بر دارند. (١٢٥) جمالالدین قاسمى به نقل از یکى از دانشمندان مىنویسد:
«مسند عبدبن حمید منتخب نام دارد و این کتاب آن مقدار از آن مسند است که ابراهیم بن خزیم [ چاچى ] آن را [ از مولّف ] شنیده و برگزیده است... امّا خود آن کتاب در اصل کتابى بزرگ بوده. زیرا مسندهاى بسیارى از صحابه نامدار در این منتخب وجود ندارد». (١٢٦)
ذهبى نیز مىنویسد: گزیده مسند او با اسناد عالى (کمترین واسطه) در اختیار خاندان ماست. (١٢٧) افزون بر آنچه گفته شد، از این مسندگزیده هایى هم با عنوانهاى زیر در کتابخانه ها به چشم مىخورد:
الف - الثلاثیات الواقعة فى منتخب المسند که نسخه هایى از آن در ایاصوفیه و ظاهریه یافت مىشود. (١٢٨) این گزیده احتمالاً همان است که چلبى با عنوان ثلاثیات عبدبن حمید از آن نام برده است. (١٢٩)
ب - احادیث عوال من مسند... که نسخهاى از آن در قاهره موجود است. (١٣٠)
ج - عوالى مسند عبدبن حمید؛ گزیده عبدالاوّل بن عیسى سجزى صوفى (د . ٥٥٣ ق) که در ظاهریه نگهدارى مىشود. (١٣١) گفتنى است که ابن حجر در المطالبالعالیه و بوصیرى در اتحاف الخیره زواید این مسند را آوردهاند. (١٣٢) سیوطى هم در جمع الجوامع از این کتاب سود جسته است. (١٣٣) همچنین اخیراً احادیث مسند عبدبن حمید از طریق کتاب المسند الجامع در دسترس پژوهندگان قرار گرفتهاست. (١٣٤)
٢٦- المسند اثر محمّد بن هشام سدوسى بصرى (د . ٢٥١ ق / ٨٦٥ م).
وى ساکن مصر بود. ابن حجر او را ثقه مىداند (١٣٥) و مىنویسد: بر بخشهایى از مسند او دست یافته، امّا از آن چیزى نقل نکردهاست. (١٣٦) گویا از مسند او نسخهاى شناخته نشدهاست.
٢٧- المسند اثر ابو یوسف یعقوب بن ابراهیم دَوْرقى (١٣٧) (د . ٢٥٢ ق / ٨٦٦م).
او را محدّثى قابل اعتماد مىدانند. (١٣٨) از مسند وى اثرى در دست نیست.
٢٨- المسند الکبیر اثر ابو یعقوب اسحاق بن بُهلول تَنُوخى انبارى (د . ٢٥٢ ق/ ٨٦٦ م).
وى فقیهى حنفى و دلبسته حدیث بود. از سفیان بن عینیه و ابن عُلَیَّه و اقران آنان حدیث شنیده و ابراهیم حربى و دیگران از او حدیث نقل کردهاند. او را ثقه مىدانند. وى آثار دیگرى هم دارد. (١٣٩) از مسند او نسخهاى شناخته نشدهاست.
٢٩- المسند اثر ابوالحسن علىبنحسنذُهَلىاَفطس (١٤٠) (د . حدود ٢٥٣ ق/ ٨٦٧ م).
ذهلى از مردم نیشابور است. از سفیان بن عینیه حدیث شنیده. برخى او را متروک الحدیث دانستهاند. (١٤١) از مسند ذهلى گویا تاکنون اثرى یافت نشدهاست.
٣٠- المسند الکبیراثر ابوعبداللَّه محمّد بن اسماعیل بخارى (د . ٢٥٦ ق/ ٨٧٠ م)
صاحب برجستهترین کتاب حدیث اهل سنّت، یعنى الجامع الصحیح. شهرت بخارى ما را از هرگونه سخنى درباره او بىنیاز مىسازد. بخارى آثار بسیارى داشته که بخش چشمگیرى از آن از میان رفته است. این مسند نیز از جمله آن کتابهاست که از سرنوشت آنها آگاهیى در دست نیست. گفتنى است که این اثر را شاگردش «فربرى» به او نسبت داده است. (١٤٢)
٣١- المسند از ابوعبداللَّه محمد بن عبداللَّه بن سنجر جرجانى معروف به «ابنسنجر» (١٤٣) (د . ٢٥٨ ق / ٨٧٢ م).
ابن سنجر در جرجان زاده شد. لختى در بصره بزیست. سپس در مصر سکونت گزید. گویند مسند او بیست جزء بوده؛ (١٤٤) ولى از سرنوشت آن آگاهیى در دست نیست. ابن سنجر را محدّثى ثقه مىدانند. (١٤٥)
٣٢- المسنداثر ابومسعود احمد بن فرات ضبّى رازى (١٤٦) (د . ٢٥٨ ق / ٨٧٢م).
ابن فرات یکى از حافظان بزرگ حدیث بهشمار مىآید. گویند در حدیث تألیفات بسیارى داشته است. حدیثشناسان اهل سنّت به مرویاتش اعتماد دارند (١٤٧) و او را با تعبیرات گوناگون مىستایند. از احمدبن حنبل روایت کردهاند که دربارهاش گفته: «گمان ندارم آگاهتر از ابن فرات به مسندها کسى مانده باشد». (١٤٨) گویا از مسند او جز نام اثرى نمانده باشد.
٣٣- المسند اثر ابوجعفر احمدبن سنان واسطى مشهور به «قطّان» (١٤٩) (د . ٢٥٩ ق/ ٨٧٣ م).
قطّان محدّثى نامدار بوده است. صاحبان صحاح بجز ترمذى، عبدالرحمنبن ابىحاتم و بسیارى دیگر از او روایت کرده و رجالشناسان او را با واژه هایى چون ثقه و صدوق و... ستودهاند. (١٥٠) پسرش گوید: از پدرم شنیدم که مىگفت: «در دنیا هیچ بدعتگذارى نیست مگر آنکه حدیثگرایان را دشمن مىدارد و چون کسى به بدعت گراید، شیرینى حدیث از دلش بیرون شود». (١٥١) از مسند قطّان که بر محور راویان تألیف شده، (١٥٢) تاکنون نسخهاى شناخته نشدهاست.
٣٤- مسند بلال بن رباح الموذِّن الصّحابىاثر ابوعلى حسن بن محمّد زعفرانى (د. ٢٦٠ ق / ٨٧٤ م).
وى در بغداد نزد سفیان بن عینیه به آموختن پرداخت و آنگاه که شافعى به بغداد آمد، در زمره شاگردان او در آمد وبه دست وى فقیه گشت. او فصیح و خوش صدا بود. از همینرو قرائت کتابهاى شافعى را در برابر شاگردانش به عهده گرفت. (١٥٣) حکایت کردهاند که شافعى درباره فصاحت او گفته:
«سه چیز از شگفتیهاى این روزگار است. مردى عربى که کلمهاى را درست ادا نمىکند واین مرد ابوثور است. مردى عجمى که در کلمهاى خطا نمىکند واو حسن زعفرانى است و کودکى که هرگاه چیزى بگوید، بزرگان تصدیقش مىکنند واین کودک احمدبن حنبل است». (١٥٤)
رجالشناسان اهل سنّت زعفرانى را راستگو و ثقه دانسته (١٥٥) و ابوعوانه اسفراینى و صاحبان صحاح بجز مسلم از او روایت کردهاند. (١٥٦) از مسند یاد شده دستنوشته هایى در قاهره وجود دارد. (١٥٧)
٣٥- المسند الکبیر علىالرجال اثر ابوالحسین مسلم بن حجّاج قشیرى نیشابورى (د .٢٦١ ق / ٨٧٥ م).
مسلم یکى از محدّثان بلند آوازه اهل سنّت است. شهرت مسلم به خاطر کتاب الجامع الصحیح اوست. بسیارى براین باورند که اگر از دید علمى صحیح مسلم را با صحیح بخارى بسنجند، از جهات بسیارى بر آن کتاب برترى دارد. (١٥٨) همچنان که پیش از این هم گفتیم، از صحیح مسلم گاه با نام مسند هم یاد مىکنند. (١٥٩) مسلم جز کتاب الجامع الصحیح آثار دیگرى هم داشته است. از جمله کتاب المسند الکبیر على الرجال. حاکم که این کتاب را به او نسبت داده، مىافزاید: «کسى را نمىشناسم که این کتاب را از او [ مسلم ] شنیده باشد». (١٦٠) بنابراین مسند یاد شده را باید در شمار آثار یافت نشده او یاد کرد.
٣٦- المسند الکبیر المعلّل اثر ابویوسف یعقوب بن شَیْبَه بصرى سَدُوسى (د . ٢٦٢ ق / ٨٧٥ م).
وى محدّثى بلندآوازه و فقیهى بر مذهب مالک بود. خطیب بغدادى و دیگران او را ثقه شمردهاند. (١٦١) گویند یعقوب در ماجراى مِحْنه خاموشى گزیده از اظهار نظر درباره آفریده یا ناآفریده بودن قرآن تن زد. از همین رو ابن حنبل از او دورى گزیده وبه دورى از او فرمان داد. (١٦٢)
درباره مسند او، ذهبى براین باور است که آن بهترینِ مسندهاست. (١٦٣) زیرا از بهترین روشهاى تصنیف حدیث، تصنیف آن به صورت معلَّل است؛ به این معنا که در هر حدیثى یا بابى اِسنادها و احادیث موازى و اختلاف راویان را یکجا گرد آورند واز رهگذر سنجش آنها با یکدیگر، بیماریها و کاستیهاى حدیث را از میان بردارند. (١٦٤) یعقوب بن شیبه مسند خویش را به این روش تالیف کرد؛ امّا نتوانست آن را به پایان رساند. گویند از مسند او تنها مسندهاى عشره مبشّره، ابن مسعود، عمّار، عتبه بن غزوان، عباس و برخى از موالى به انجام رسیده است. (١٦٥) مؤلّف دراین کتاب، ابتدا نام صحابى و پس از آن شرح حال او را همراه با زنجیره سندش مىآورد. سپس احادیثش را نقل مىکند و کاستیهایش را روشن مىسازد. (١٦٦)
مسند نویسى به این روش کار بسیار پردامنهاى است. چنانکه گزارش کردهاند، نسخهاى از مسند ابوهریره از این کتاب را در مصر دیدهاند که دویست جزء بوده و مسند على (ع) هم در کتاب او پنج جزء را شامل مىشدهاست. (١٦٧) بنابراین، بىجهت نیست که گفتهاند: هرگز مسند معلَّلى به انجام نرسیدهاست. حکایت کردهاند که در منزل یعقوب چهل لحاف بود که او آنها را براى نویسندگانى فراهم آوردهبود که نزد وى شب را به صبح مىرساندند و آن مسند را پاکنویس مىکردند. (١٦٨)
از این مسند تنها جزء دهم آن زیر نام مسند امیرالمؤمنین عمربن خطّاب به دست ما رسیده و آن جزء که شامل ٢٥ برگ مىشود، در بیروت در کتابخانه شخصى «سامى حدّاد» وجود دارد و نسخه عکسى آن در قاهره (دارالکتب المصریه) نگهدارى مىشود. این بخش در سال ١٩٤٠ م. در بیروت به کوشش وى چاپ شدهاست. (١٦٩)
گفتنى است که فهرستنویسان شیعه (١٧٠) «مسند امیرالمؤمنین» و «مسند عمّاربن یاسر» را هم از آثار این محدّث بر شمردهاند. (١٧١) امّا باید دانست که اینها پاره هایى از همان مسند معلّل اوست که برخى اثرى مستقل پنداشتهاند. چه سرچشمه سخن همه آنان فهرست نجاشى است و نجاشى خود در زیر نام یعقوب بن شیبه مىنویسد:
«وى محدّثى سنّى مذهب است؛ امّا مسند امیرمؤمنان و مسند عمّار بن یاسر را فراهم آورده و به همراه مسندهاى گروهى از صحابیان روایت کردهاست». (١٧٢)
٣٧- المسند از ابوزُرْعَه عبیداللَّه بن عبدالکریم رازى (د . ٢٦٤ ق / ٨٧٨ م)
از محدّثان و رجال شناسان بزرگ اهل سنّت. وى در زادگاه خود رى، مکّه، بغداد، بصره، شام، قزوین و... از استادان بسیارى حدیث شنید. ابوبکر بن ابى شیبه و فضل بن دکین از نامدارترین استادان او هستند. وى همچنین مدّتها با احمدبن حنبل همنشینى کرد وبا او درباره حدیث به گفتگو پرداخت. (١٧٣) گروه چشمگیرى از محدّثان، حتّى برخى از استادان یا همطرازانش از او حدیث شنیدهاند. مانند: مسلم، ترمذى، نسایى، ابن ماجه، طبرى، ابویعلى موصلى، ابوحاتم رازى و پسرش، ابوعوانه اسفراینى و ابراهیم حربى. (١٧٤) پایگاه او در حدیث از نگاه سنیّان چنان والاست که نیازى به توثیق ندارد. در عین حال برخى ثقهاش خواندهاند. (١٧٥) بنابه گفته ابوحاتم رازى، پس از او کسى نتوانسته است در دانش و فهم وصیانت و راستگویى جاى وى را بگیرد. گویند: ابوزرعه بخشى از احادیثى را که در سینه داشته، دریک مسند گردآوردهاست؛ ولى اکنون نشانى از آن در دست نیست. (١٧٦)
٣٨- المسند اثر ابوبکر احمدبن منصور رَمادى بغدادى (١٧٧) (د . ٢٦٥ ق / ٨٧٧ م).
حدیثشناسان غالباً وى را با واژه هایى چون حافظ، ثقه وحجّة ستودهاند. امّا ابوداوود به خاطر همنشینى با رافضیها [ شیعیان ] یا به خاطر خاموشى گزیدن در ماجراى محنه، بر او خرده گرفته (١٧٨) و از طریق او حدیث نقل نکردهاست. از مسند او جز نام، آگاهیى در دست نیست.
٣٩- المسند اثر ابویاسر عمّار بن رجاء تغلبى استرآبادى (١٧٩) (د . ٢٦٧ ق / ٨٧٩ م).
وى محدّثى زاهد و عبادتپیشه بوده و در جرجان مىزیسته است. (١٨٠) از مسند او نشانى در دست نیست.
٤٠- المسند اثر ابوجعفر محمدبن مهدى مدینى (١٨١) (د . ٢٧٢ ق / ٨٨٥ م).
گویا از این مسند جز نام، نشانى در دست نباشد.
٤١- المسند اثر ابوجعفر احمدبن مهدى اصفهانى (د . ٢٧٢ ق / ٨٨٥ م)
.
وى محدّثى زاهد، نیکوکار و عبادت پیشه بودهاست. (١٨٢) از مسند او گویا نسخهاى شناخته نشدهاست.
٤٢- المسند تألیف ابوامیّه محمدبن ابراهیم خُزاعى طَرْسوسى (د . ٢٧٣ ق / ٨٨٦ م).
وى اصل و نسبش از بغداد بود؛ امّا بعدها در طَرْسُوس رحل اقامت افکند. از ابوداوود طیالسى و دیگران روایت مىکند. بسیارى از جمله ابوداوود و ذهبى او را قابل اعتماد دانستهاند. ابوبکر خلال (یکى از پایهگذاران مذهب حنبلى) نیز او را «در حدیث پیشوا و بلند مرتبت» توصیف کردهاست. امّا ابنِ حبّان روایات او را کاملاً شایسته اعتماد نمىداند؛ زیرا در سفرش به مصر بىتکیه بر نوشته روایت کرده و ازاین رو لغزشهایى از او سرزدهاست. (١٨٣) حاکم نیشابورى هم او را «کثیرالوهم» (پرخطا) خواندهاست. ذهبى در عین حال که او را با واژه هایى چون محدّث، رحّال، ثقه مىستاید، به نقل از برخى از حدیثشناسان نمونهاى از لغزشهاى او را یاد مىکند. (١٨٤)
به این محدّث تألیف مسندى را نسبت مىدهند. درباره چند و چون این مسند آگاهى زیادى در دسترس ما نیست. همین مقدار مىدانیم که بخش کوچکى از این مسند زیر نام مسند عبداللَّه بن عمر به کوشش «احمد راتب عرموش» تصحیح و همراه با فهرستهاى علمى منتشر شدهاست. چاپ این بخش بر پایه دستنوشتهاى صورت پذیرفته که زیر شماره (٣٨٧ حدیث) در کتابخانه ظاهریه دمشق نگهدارى مىشود. مصحّح احتمال مىدهد، این نسخه یگانه دستنوشته از این مجموعه باشد. (١٨٥)
این مجموعه کوچک که با حدیثى درباره نماز آغاز و با حدیثى درباره حج پایان مىپذیرد، (١٨٦) در بردارنده ٩٧ حدیث است. جملگى این احادیث از طریق عبدالله بن عمر روایت شدهاست. این مقدار بخش اندکى از مرویات این صحابى را در برمىگیرد. زیرا به عقیده سنیّان، صحابى یاد شده پس از ابوهریره راوىترین اصحاب پیغمبر (ص) و شمار مرویات او ٢٦٣٠ حدیث است. (١٨٧) شاید بههمین دلیل باشد که نام این مجموعه در آغاز دستنوشته چنین است: «الجزءُ فیه من مُسْندِ عبدِاللَّه بن عمر تخریج ابى امیّه محمّدبن ابراهیم الطَرسوسى» (١٨٨) (بخشى که در آن پارهاى از مسند عبداللَّه بن عمر توسّط ابوامیّه محمّد بن ابراهیم طرسوسى فراهم آمده است). بنابراین، عنوانى که مصحّح بر روى جلد برگزیده، دقیق به نظر نمىرسد.
بخش کوچک دیگرى از مسند ابوامیّه در کتابخانه ظاهریّه در ضمن مجموعه شماره ١٠١ موجود است. این نسخه که در قرن ششم کتابت شده، بخشى از مسند ابوهریره را در بردارد. (١٨٩)
٤٣- مسند عابس ٍالغِفارى و جماعةٍ مِنَ الصَّحابه از ابوعمرو احمدبن حازم بنابى غَرْزَه غِفارى کوفى (د . ٢٧٥ ق/ ٨٨٨ م).
ابن حِبّان او را در شمار راویان ثقه یاد کرده است. ذهبى گوید: بخشى از مسند او را از طریق روایت در اختیار داریم. (١٩٠) از این مسند که مجموعهاى کوچک است، نسخهاى نیکو به خط و گواهى سماعِ عبدالغنى مَقْدِسى در کتابخانه ظاهریه موجود است. (١٩١)
٤٤- المسند الکبیر اثر ابوعبدالرحمن بَقِىّ بن مَخْلَد قرطبى (د . ٢٧٦ ق / ٨٨٩ م).
وى براى طلب دانش دوبار به مصر، شام، حجاز و بغداد سفر کرد. سفر نخست چهارده سال و سفر دوّم بیست سال به درازا کشید. وى کتابهاى بسیارى نوشته و از کتابهاى مشهور دیگرى نسخه برداشته و آنها را به وطنش اندلس بردهاست. او در نشر حدیث در اندلس نقش بسزایى داشته تا آن جا که خود گوید: «براى مسلمانان در اندلس نهالى کاشتهام که جز با خروج دجّال کنده نخواهد شد». ذهبى با واژه هایى چون پیشوا، ثقه، حجّت، درستکار، عابد و شبزندهدار او را ستودهاست. (١٩٢) بنابه گفته ابنحزم، بقّى در مسند خود مرویات هزار و سیصد واندى صحابى را آوردهاست. ابوالبقاء احمدى در کتاب البارعالفصیح (برگ٩ ب - ١٣ ب) شمار مرویات صحابه را از مسند بقى چنین یاد مىکند:
یک - هفت تن از صحابه هر یک بیش از هزار حدیث از پیامبر (ص) روایت کردهاند.
دو - یازده تن از آنان هر یک بیش از دویست حدیث نقل کردهاند.
سه - بیست و یک تن هر یک بیش از صد حدیث روایت کردهاند.
چهار - بسیارى از اصحاب که شمارشان به صد تن نزدیک است، هر یک ده ها حدیث گزارش کردهاند.
پنج - آنان که ده حدیث یا کمتر روایت کردهاند، شمارشان از صد فزونتر است.
شش - و بالاخره حدود سیصدتن صحابى هستند که هریک تنها یک حدیث نقل کردهاند. (١٩٣)
وى در آن کتاب حدیث هر صحابى را بر پایه ابواب فقه مرتّب ساخته است. بنابراین، آن کتاب هم مسنَد و هم مصنّف است و دیگران را چنین کتابى نیست. (١٩٤) از مسند بقى گویا تاکنون نسخهاى شناخته نشده باشد. امّا ابن حجر در کتاب الاصابة فى تمییز الصحابه مطالب بسیارى را از آن برگرفته است. (١٩٥) گویند: ابو محمّد عبداللَّه بن محمّد معروف به «ابن اَخى رُفَیع» (د. ٣١٨ ق) از مردم قرطبه، مسند بقى را مختصر کرده است. (١٩٦)
٤٥- المسند اثر محمّدبن حسین کوفى (د . ٢٧٧ ق/ ٨٩٠ م).
به گفته ذهبى وى در زمان خودش محدّث کوفه بودهاست. (١٩٧) از سرنوشت مسند او آگاهیى در دست نیست.
٤٦- المسند از ابوسعید عثمان بن سعید دارمى سجستانى (١٩٨) (د . ٢٨٠ ق / ٨٩٤ م).
وى محدّث هرات بوده و ردیّهاى بر جهمیان نوشته و در برابر ابن کَرّام به مبارزه برخاسته واو را از هرات راندهاست. به گفته ذهبى مسند او کتابى بزرگ بوده؛ (١٩٩) امّا اکنون از سرنوشت آن اطّلاعى نداریم.
٤٧- المسند از ابواسحاق اسماعیل بن اسحاق جَهْضَمى بصرى (د . ٢٨٢ق/ ٨٩٦م).
وى بزرگ مالکیان عراق و از خاندانى بود که به فضل و دانش شهره بودند. اسماعیل در بغداد سمت قضاوت داشت. او بجز مسند تألیفاتى بسیار داشته است. (٢٠٠) اسماعیل پاشا بغدادى در ضمن آثار او از مسند حدیث ابى هریره و مسند حدیث ثابت بنانى هم نام مىبرد. (٢٠١) امّا نمىدانیم اینها آثارى مستقل بودهاند یا پاره هایى از همان مسند او هستند. از مسند اسماعیل قاضى گویا نسخهاى شناخته نشده باشد.
٤٨- المسند اثر ابو محمّد حارث بن محمّد بن ابى اسامه داهِر تمیمى بغدادى (٢٠٢) (د . ٢٨٢ ق / ٨٩٥ م).
وى تاریخدان و حدیثشناس بوده و از محمّدبن عمر واقدى و یزید بن هارون حدیث شنیده و طبرى و دیگران از او روایت کردهاند. اغلب رجالشناسان اهل سنّت او را ثقه و راستگو دانستهاند. امّا ابن حزم او را ضعیف شمرده است . گویند: چون تنگدست بود، در برابر روایت حدیث پول مىگرفت (٢٠٣) و احتمالاً همین امر موجب شده تا برخى او را تضعیف کنند.
درباره مسند او باید دانست، ابن حجر نسخهاى کامل از آن مسند را در اختیار داشته و زواید آن را در المطالب العالیه به ودیعت نهاده (٢٠٤) و در پارهاى دیگر از آثار خود به آن استناد کردهاست. (٢٠٥) بوصیرى نیز در اتحاف الخیره زواید آن را آورده (٢٠٦) و سیوطى در تالیف جمع الجوامع از آن سود جسته است. (٢٠٧) امّا امروزه از مسند یاد شده گزیده هایى با عنوان المنتقى در قاهره و العوالى المستخرجة من مسند ا لحارث در کتابخانه ظاهریه وجود دارد. گزیده اخیر از طریق ابوبکر احمد بن یوسف بن خلاّد (د . ٣٥٩ ق) روایت شدهاست. (٢٠٨) دستنوشتهاى هم با نام مسند المشایخ در ظاهریه وجود دارد که به ابن ابىاسامه منسوب است؛ (٢٠٩) امّا نسبت این اثر با مسند وى براى ما روشن نیست.
٤٩- المسند از ابو اسحاق اسماعیل بن احمد بن اُسَید ثقفى (د . ٢٨٢ ق / ٨٩٥ م).
وى محدّث و از مردم اصفهان است و جز مسند یاد شده، تفسیرى هم داشته است. (٢١٠) از سرنوشت مسند او آگاهیى در دست نیست.
٥٠- مسند ابى هریره از ابواسحاق ابراهیم بن حرب عسکرى سمسار (٢١١) (زنده به سال ٢٨٢ ق / ٨٩٥ م).
از این مسند دستنوشته هایى در کتابخانه ظاهریه یافت شدهاست. (٢١٢)
٥١- المسنداثر ابوالحسنعلى بن عبدالعزیزبن مرزبان بغوى (د . ٢٨٧ ق/ ٩٠٠ م).
وى لغتشناس و محدّثى است که در مکّه مىزیستهاست. دارقطنى او را ثقه و مأمون دانسته و ابن ابى حاتم راستگویش خواندهاست. امّا نسایى براو خرده گرفته؛ زیرا که به سبب تنگدستى شدید در برابر نقل حدیث و درسهایش مزد دریافت مىکرد. (٢١٣) برخى از مسند او با نام المسند المنتخب یاد کردهاند. (٢١٤) از مسند بغوى تاکنون نسخهاى شناخته نشده؛ امّا ابن حجر در پارهاى از آثارش بدان استناد کردهاست. (٢١٥)
٥٢- المسند الکبیر از ابوبکر احمدبن عمرو شیبانى معروف به «ابن ابىعاصم» (د . ٢٨٧ ق / ٩٠٠ م).
ابن ابى عاصم محدّث و فقیهى از مردم بصره و در فقه ظاهرى مذهب بود. او مدّت سیزده سال در اصفهان سمت قضاوت داشت. ابنابى حاتم او را راستگو مىداند. گویند: او آثار و نوشته هاى بسیارى داشته که در شورش زنگیان در بصره از میان رفته و او توانسته از میان آن آثار، پنجاه هزار حدیث را از حافظه بازنویسى کند. (٢١٦) از آثار او برخى چاپ شدهاست. درباره مسند او همین مقدار مىدانیم که گویند پنجاه هزار حدیث را در برداشته، (٢١٧) امّا از سرنوشت آن آگاهیى در اختیار نداریم. گفتنى است که در کتابخانه ظاهریه اثرى زیر عنوان الاوایل منالمسند از این محدّث وجود دارد. (٢١٨) ولى نسبت این دستنوشته با مسند او بر ماپوشیده است. احتمال مىرود این اثر گزیده یا بخش بسیار کوچکى از مسند او باشد.
٥٣- المسند از ابوالعباس احمدبن محمدبن عیسى بغدادى بِرْتى (٢١٩) (د.٢٨٨ ق / ٩٠١ م).
وى محدّثى حنفى مذهب بوده که در بغداد عهدهدار قضاوت بودهاست. او را ثقه، حجّت، درستکار و عبادتپیشه دانستهاند. ذهبى گوید: «مسند ابو هریرة از بِرْتى را با سند عالى شنیدهام». (٢٢٠) بخشى از مسند او زیر عنوان مسند عبدالرحمن بن عوف در ظاهریه یافت شدهاست. (٢٢١)
٥٤- المسند از ابوعلى حسین بن محمّد عبدى قَبّانى (قپّانى) نیشابورى (د . ٢٨٩ ق / ٩٠٢ م).
ابوعلى یکى از ارکان حدیث در نیشابور بودهاست. وى براى تحصیل حدیث مسافرتهایى گسترده داشته و ره آورد آن سفرها را در کتابهایى به ودیعت نهادهاست. گویند: بخارى در صحیحش از طریق او روایت کردهاست! (٢٢٢) وى را محدّثى ثقه مىدانند. (٢٢٣) گویا از مسند قبّانى نسخهاى شناخته نشده باشد.
٥٥- المسند اثرابواسحاق ابراهیم بن اسماعیل طوسى عنبرى (در گذشته پیش از ٢٩٠ ق / ٩٠٣ م).
بنابه گفته حاکم، وى در روزگار خود محدّث توس و شاگرد ویژه محمد بن اسلم طوسى بودهاست. او در خراسان، مکه، مدینه، مصر، شام و جزیره از محدّثان بسیارى حدیث شنیده است. کسى به نام ابونصر گفته: مسند او را به خط خود از زبان وى در دویست و چند ده جزء نوشتم. (٢٢٤) از سرنوشت مسند او اطلاّعى در دست نیست.
٥٦- مسند الانصار از ابوعبدالرّحمن عبدالله بن احمدبن محمدبن حنبل شیبانى (د . ٢٩٠ ق / ٩٠٣ م).
آوازه عبداللَّه بیشتر از آن روست که مسند پدرش را تکمیل و روایت کردهاست. بنابراین، چون در ضمن راویان مسند احمد درباره دانش و منش او سخن به میان خواهد آمد، در این جا درباره او سخنى نمىگوئیم. از مسندالانصار در کتابخانه ظاهریه دستنوشتهاى وجود دارد. (٢٢٥) گمان مىرود مسندالانصار چیزى جز همان افزوده هاى عبداللَّه بر مسند پدرش نباشد.
٥٧- المسند الکبیر اثر ابوعبدالرحمن تمیم بن محمّدطوسى (در گذشته پس از ٢٩٠ ق / ٩٠٣ م).
وى از ابن حنبل و اسحاق بن راهویه و دیگران حدیث شنیده است. حاکم او را محدثى ثقه مىداند. (٢٢٦) از مسند او جز نامْ، نشانى در دست نیست.
٥٨- المسند اثر ابویحیى عبدالرّحمن بن محمّد رازى (د . ٢٩١ ق / ٩٠٤ م).
ابویحیى ساکن اصفهان و امام مسجد جامع آن شهر بود. او را محدّثى ثقه مىدانند. وى جز مسند یاد شده تفسیرى هم داشته است. (٢٢٧) از سرنوشت مسند او آگاهیى نداریم.
٥٩- المسند منسوب به ابومسلم ابراهیم بن عبداللَّه کَجِّى بصرى (٢٢٨) (د.٢٩٢ق/٩٠٤ م).
ابومسلم یک کتاب سنن هم داشته و کتاب سنن او در انجمنهاى علمى از مسندش معروفتر است. دارقطنى او را ثقه دانسته و بحترى در قصیدهاى او را ستوده است. (٢٢٩) وى در فقه به مذهب ابو جعفر طبرى (جریریه) گرایش داشته است. (٢٣٠) از مسند کجِّى گویا تاکنون نسخهاى به دست نیامدهباشد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ عبدالحسین زرّینکوب، نقد ادبى، ٩٤/١.
٢ الذهبى، سیراعلام النبلاء، ٣٧٩/٨.
٣ براى آگاهى از فهرست استادان او نک: الخطیب البغدادى، ١٥٢/١٠؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٨٣-٣٨٢/٥.
٤ الذهبى، پیشین، ٤٠٣-٤٠٠/٦.
٥ ابن خلکان، ٣٢/٣.
٦ همو، تذکرة الحفاظ، ٢٧٦/١.
٧ ونسینک (A.J.Wensinck) ، المعجم المفهرس، ١٦٦/٨.
٨ براى نمونه نک: ابن سعد، ٣٧٢/٧؛ ابن ابىحاتم، ١٨١-١٨٠/٢/٢؛ ابن حجر، پیشین، ٣٨٦-٣٨٥/٥.
٩ نک: الخویى، معجم رجال الحدیث، ٢٩٢-٢٩٠/١٠.
١٠ ابن حجر، پیشین، ٣٨٤-٣٨٣/٥.
١١ ابن ابىحاتم، ١٨١/٢/٢؛ ابن حجر، پیشین، ٣٨٥/٥.
١٢ ابن سعد، همان جا؛ الخطیب البغدادى، ١٥٦/١٠.
١٣ کاتب چلبى، ٥٧/١؛ الزرکلى، ١١٥/٤. درباره پارهاى از آثار او نک: سزگین، ١٧٥/١/١.
١٤ الالبانى، صص ١٠٤-١٠٣؛ سزگین، همان جا.
١٥ ابن ابىحاتم، ٢٩٠/٢/٣؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٨٤/٣.
١٦ «المسند (٢)»، نورعلم، ش ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٣٥.
١٧ ابن سعد، ٢٩٨/٧؛ البخارى، التاریخ الکبیر، ١٠/٢/٢؛ ابن ابىحاتم، ١١٣-١١١/١/٢؛ الخطیب البغدادى، ٢٩-٢٤/٩؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٢/ ٢٠٣.
١٨ - ٢ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٠٤/٢.
١٩ - ٢ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٠٤/٢.
٢٠ سزگین، ١٨٢/١/١.
٢١ ابوداود الطیالسى، مسند، ص ٣٦١ و نیز : السّاعاتى، منحةالمعبود، ٧/١.
٢٢ الطیالسى، پیشین، ص ٣٩٢؛ السّاعاتى، پیشین، ٦/١.
٢٣ الطیالسى، پیشین، ص ٢، ٤٢، ٨٣، ٨٤ و بسیارى جاهاى دیگر. نیز نک: الساعاتى، پیشین، ١٤-٨/١.
٢٤ السّاعاتى، پیشین، ١٨-١٥/١.
٢٥ ابن حجر، المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة ٥-٣/١؛ کاتب چلبى، ٦/١.
٢٦ السیوطى، جامعالاحادیث، ١٤-١٣/١.
٢٧ «المسند (٢)»، همان مجلّه، ص ١٣٥. قس: رضا استادى، «مسند الرّضا»، در چهلمقاله، ص ١٥٩.
٢٨ الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٠٧/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٦٣/١؛ السیوطى، حسنالمحاضره، ٣٤٦/١.
٢٩ الذهبى، همان جا. نیز نک: ابن خلدون، مقدمه، ص ٣١٦ و ترجمه فارسى آن، ٦١٨/١.
٣٠ السیوطى، تدریب الراوى، ١٥٤/٢؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ١١٦.
٣١ الزرکلى، ١٤٧/٧؛ محمدجوادالحسینى الجلالى، مقاله پیشین، همان جا.
٣٢ براى فهرست استادان و راویان او نک: ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٥٣٥/٩.
٣٣ نک: ابن ابى حاتم، ١١٩/١/٤؛ الذهبى ، تذکرة الحفاظ، ٣٧٦/١؛ همو، میزان الاعتدال، ٧١/٤.
٣٤ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٢١/٢.
٣٥ الزر کلى، همان جا.
٣٦ الجرح والتعدیل، ٤/ ١/ ١١٩.
٣٧ ابن سعد، ٥١٩/٧؛ البخارى، التاریخ الکبیر، ١٠٠/٢/٤؛ ابن ابىحاتم، ٤٦٣/١/٤؛ الخطیب البغدادى، ٣٠٦/١٣؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٧٠-٢٦٧/٤.
٣٨ الخطیب البغدادى، همان جا؛ السیوطى، حسنالمحاضره، ٣٤٧/١؛ همو، تدریب الراوى، ١٥٤/٢.
٣٩ سزگین، ١٩٧/١/١.
٤٠ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛ اسماعیل پاشا البغدادى، هدیةالعارفین، ٤٢٨/٢.
٤١ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ٣٤٥-٣٤١/١.
٤٢ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٤٢١/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٤٢/٢.
٤٣ السیوطى، تدریب الراوى، ١٥٤/٢؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص ١١٦-١١٥.
٤٤ ابن حجر، المطالب العالیه ، ٥-٣/١.
٤٥ کاتب چلبى، ٦/١.
٤٦ اسماعیل پاشا البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
٤٧ تذکرة الحفاظ، ٤٢١/٢.
٤٨ السمعانى، الانساب، پشت برگ ٥٣٠ ؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٩/٦؛ صفى پورى، منتهىالارب، ذیل ماده سند.
٤٩ ابن حجر، پیشین، ١٠/٦.
٥٠ الذهبى، تذکرةالحفاظ، ٤٩٢/٢؛ ابن حجر، تهذیبالتهذیب، همان جا؛ همو، تقریبالتهذیب، ٤٤٧/١.
٥١ الذهبى، تذکرةالحفاظ، ٣٩٩/١.
٥٢ ابن سعد، ٣٣٩-٣٣٨/٧؛ البخارى، ٢٦٦/٢/٣؛ ابن ابىحاتم، ١٧٨/١/٣؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ١١٦/٣.
٥٣ سزگین، ١٩٨/١/١.
٥٤ الذهبى، میزانالاعتدال، همان جا.
٥٥ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٣٣/٢.
٥٦ سزگین، همان جا.
٥٧ ابنحجر، پیشین، ٢٢٥/١. مخرّمى منسوب است به مخرّم که نام محلّهاى در بغداد بودهاست. نک: همانجا.
٥٨ الذهبى، میزانالاعتدال، ٦٦٠/١؛ ابن حجر، همان جا.
٥٩ الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٤٣٠-٤٢٩/٢.
٦٠ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٣٥٨/٢.
٦١ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤١٠/٤.
٦٢ پیشین.
٦٣ براى آگاهى از آن آثار نک: سزگین، ٢٠٣-٢٠٢/١/١.
٦٤ پیشین. براى آگاهى بیشتر درباره ابن معین نک: الخطیب البغدادى، ١٨٧-١٧٧/١٤.
٦٥ ابن الندیم، ص ٢٨٦ و ترجمه فارسى آن، ص ٤١٨.
٦٦ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ص ٤٣٧.
٦٧ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٦٤/١.
٦٨ ابن ابىحاتم، ٥٩١/٢/١؛ الذهبى، همان جا؛ ابن حجر، همان جا.
٦٩ سزگین، ٢٠٣/١/١.
٧٠ ابن الندیم، ص ٢٨٦ و ترجمه فارسى آن، ص ٤٢٠.
٧١ الخطیب البغدادى، ٤٥٨/١١.
٧٢ البخارى، ٢٨٤/٢/٣.
٧٣ الذهبى، میزانالاعتدال، ١٣٩/٣؛ همو، تذکرةالحفاظ، ٤٢٨/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٤٠/٢.
٧٤ الذهبى، میزانالاعتدال، ١٤٠/٣؛ همو، تذکرة الحفاظ، همان جا؛ ابن حجر، همان جا.
٧٥ ابن ابىحاتم، ١٩٤/١/٣؛ الخطیب البغدادى، ٤٧٢-٤٦٦/١١؛ الذهبى، میزانالاعتدال، ١٤١-١٣٨/٣.
٧٦ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٥٧/٧.
٧٧ سزگین، ٢٠٤/١/١ و نیز : الذهبى، میزان الاعتدال، ١٤٠/٣؛ ونسینک، المعجمالمفهرس، ٢٠٠/٨.
٧٨ ابن الندیم، همان جا؛ سزگین، همان جا.
٧٩ مرکّب از دو کلمه «راه» فارسى و «ویه» پسوند تصغیر و تحبیب، لقبى است که مروزیها به مناسبت تولّد پدرش ابراهیم در راه مکه به او دادند. (ابن خلکان، ٢٠٠/١).
٨٠ الخطیب البغدادى، ٣٤٦-٣٤٥/٦.
٨١ ابن ابىحاتم، ٢١٠-٢٠٩/١/١؛ الخطیب البغدادى، همان جا؛ الذهبى، میزانالاعتدال، ١٨٣/١؛ ابنحجر، تقریب التهذیب، ٥٤/١.
٨٢ ابن حجر، هدى السارى، ص ٥.
٨٣ مدیرشانهچى، علمالحدیث، ص ٦٣.
٨٤ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٢١٧/١.
٨٥ رجال، ص ٣٦٧ و نیز: الخویى، ٣٦/٣.
٨٦ عیون اخبار الرضا، ١٣٤/٢.
٨٧ الخویى، ٤٦/٣.
٨٨ الفهرست، ص ٢٨٦ و نیز نک: ابوموسى المدینى، خصایص المسند، ص ٢١؛ کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢.
٨٩ البلقینى، محاسن الاصطلاح، ص ١١٢.
٩٠ الکتانى، الرسالة المستطرفه، ص ٤٩.
٩١ سزگین، ٢٠٩/١/١.
٩٢- G.H.A. Juynboll, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam, vol. VII, p. ٧٠٦
٩٣ المطالب العالیه، ٤/١.
٩٤ السیوطى، جامعالاحادیث،٨-٦/١، ١٤-١٣.
٩٥ ابن الندیم، ص ٢٨٥ و ترجمه فارسى آن، ص ٤١٧؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٤٤٤/٢.
٩٦ الذهبى، میزان الاعتدال، ٣٨-٣٥/٣.
٩٧ کاتب چلبى، ١٦٨٢/٢؛ اسماعیل پاشا البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٢٦٧/١.
٩٨ الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٥٢٢/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ١٦٨/١.
٩٩ الذهبى، پیشین، ٥٣٢/٢.
١٠٠ رجال، ص ٣٩٠. درباره اصطلاح رجالى «اسند عنه» نک : محمّد رضا الحسینى، «المصطلح الرجالى: اسند عنه»، تراثنا، العدد الثالث (شتاء، ١٤٠٦ ق).
١٠١ الخویى، ٨٣-٨٢/١٥.
١٠٢ نک : محمّد رضاالحسینىالجلالى، پیشین، بویژه صص ١٢٨-١١٧.
١٠٣ کشف الظنون، ١٦٨٥/٢.
١٠٤ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
١٠٥ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٠١/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢١٨/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢.
١٠٦ الذهبى، همان جا؛ ابن حجر، همان جا.
١٠٧ المطالب العالیه، ٤-٣/١.
١٠٨ کاتب چلبى، ٦/١.
١٠٩ السیوطى ، جامع الاحادیث، ٨-٦/١، ١٤-١٣.
١١٠ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٤٨١/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢؛ الزرکلى، ٢٦٠/١.
١١١ الذهبى، همانجا؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٧/١.
١١٢ الذهبى، همان جا.
١١٣ المطالب العالیه، ٤-٣/١.
١١٤ کاتب چلبى، ٦/١.
١١٥ السیوطى، جامع الاحادیث، ٨-٦/١، ١٤-١٣.
١١٦ الالبانى، ص ١٢٢.
١١٧ ابن ابىحاتم، ٣٩/١/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٩/١.
١١٨ الالبانى، ص ٢٧٨؛ سزگین، ٢١٤/١/١.
١١٩ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤١/٢؛ الزرکلى، ٤٠/١.
١٢٠ الذهبى، میزان الاعتدال، ٣٥/١؛ همو، تذکرة الحفاظ، ٥١٦/٢؛ ابن حجر، تقریب ا لتهذیب، ٣٥/١.
١٢١ الذهبى، میزان الاعتدال، همان جا. قس: همو، تذکرة الحفّاظ، همان جا؛ کاتب چلبى، همان جا.
١٢٢ الذهبى، تذکرةالحفاظ، ٥٣٤/٢؛البغدادى، هدیةالعارفین، ٤٣٧/١؛ سزگین، ٢١٦/١/١ و نیز نک: کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢، ١٦٨٥.
١٢٣ منسوب به جایى در ماوراء النهر بهنام کَشّ که چون عربى شود آن را به سین نویسند. نک: یاقوت الحموى، معجمالبلدان، ٤٦٢/٤.
١٢٤ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٥٦/٦؛ همو، تقریب التهذیب، ٥٢٩/١؛ الذهبى، همان جا.
١٢٥ سزگین، همانجا و نیز: الالبانى، ص ٣٤٥؛ حایرى، فهرست نسخه هاى عکسى کتابخانه آیةاللَّه مرعشى، ١٥-١٤/٢، ٣٦٣؛ الزرکلى، ٢٦٩/٣.
١٢٦ القاسمى، الفضل المبین، ص ٣١٥. نیز نک: حایرى، پیشین، ٣٦٣/٢.
١٢٧ تذکرة الحفاظ، ٥٣٤/٢.
١٢٨ سزگین، همان جا.
١٢٩ کشف الظنون، ٥٢٢/١.
١٣٠ سزگین، همان جا.
١٣١ الالبانى، ص ٣٤٥.
١٣٢ ابن حجر، المطالب العالیه، ٤-٣/١؛ کاتب چلبى، ٦/١.
١٣٣ السیوطى، جامع الاحادیث، ٨-٦/١، ١٤-١٣.
١٣٤ بشّار عوّاد معروف، المسند الجامع، ٧/١. درباره المسند الجامع در دنباله این نبشتار سخن خواهیم گفت.
١٣٥ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢١٤/١.
١٣٦ همو، المطالب العالیه، ٤/١.
١٣٧ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٠٦/٢ ؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٥٣٧/٢؛ الزرکلى، ١٩٤/٨.
١٣٨ الذهبى، همان جا؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٣٧٤/٢.
١٣٩ الخطیب البغدادى، ٣٦٦/٦؛ یاقوت، معجمالادبا، ٨٢/١؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥١٨/٢. نیز نک: البغدادى، هدیةالعارفین، ١٩٨/١؛ الزرکلى، ٢٩٤/١.
١٤٠ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٢٩/٢؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٦٧٣/١؛ الزرکلى، ٢٧١/٤.
١٤١ الذهبى، همان جا؛ همو، میزانالاعتدال، ١٢١/٣.
١٤٢ السیوطى، تدریب الراوى، صص ٣٦٢-٣٦١؛ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢.
١٤٣ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٧٨/٢؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١١٠/١؛ همو، حسن المحاضره، ٣٤٨/١؛ البغدادى، هدیة العارفین، ١٦/٢.
١٤٤ الزرکلى، ٢٢٣/٦.
١٤٥ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٧٩/٢.
١٤٦ البغدادى، هدیة العارفین، ٤٩/١؛ الزرکلى، ١٩٤/١؛ سزگین، ٢٦١/١/١.
١٤٧ ابونعیم، ذکراخبار اصبهان، ٨٢/١؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ١٢٧/١؛ همو، تذکرةالحفاظ، ٥٤٥/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٣/١.
١٤٨ الذهبى، تذکرة الحفاظ، همان جا.
١٤٩ پیشین، ٥٢١/٢.
١٥٠ ابن ابىحاتم، ٥٣/١/١؛ السبکى، طبقات الشافعیّه، ٦-٥/٢؛ الذهبى، همان جا؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ١٦/١.
١٥١ السبکى، همان جا؛ الذهبى، همان جا.
١٥٢ السبکى، همان جا.
١٥٣ الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٥٢٥/٢.
١٥٤ الذهبى، ترجمة الامام احمدبن حنبل من کتاب تاریخ الاسلام، ص ٦٥؛ محمّد ابوزهره، ابن حنبل: حیاتُه وعصرُه، آراءُه و فقهه، ص ٨٠.
١٥٥ ابن ابىحاتم، ٣٦/٢/١؛ الذهبى، همان جا؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ١٧٠/١.
١٥٦ الذهبى، همان جا.
١٥٧ سزگین، ١٩٤-١٩٣/٣/١.
١٥٨ پیشین، ٢٦٤/١/١.
١٥٩ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٩٠/٢.
١٦٠ همو، همان جا؛ قس: السیوطى، تدریب الراوى، ٣٦٣-٣٦٢/٢. نیزنک: النووى، المنهاج، ١/ ١٥.
١٦١ الخطیب البغدادى، ٢٨١/١٤؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٧٧/٢.
١٦٢ الذهبى، ترجمة الامام احمدبن حنبل من تاریخ الاسلام، ص ٧٧.
١٦٣ تذکرة الحفّاظ، ٥٧٧/٢.
١٦٤ ابن الصّلاح، مقدمه، ص ٣٧٥؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١٥٥/٢. یاد آورى مىشود که درباره کتابهاى علل و حدیث معلّل در بخش نخستین از این نوشتار اندکى سخن گفته شد. براى آگاهى بیشتر نک: السیوطى، پیشین، ٢٥٢-٢٥١/١؛ نورالدین عتر، منهج النقد، صص ٤٥٤-٤٤٧.
١٦٥ الخطیب البغدادى، همان جا؛ الذهبى، همان جا.
١٦٦ کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢.
١٦٧ الخطیب البغدادى، همان جا؛ الذهبى، همان جا؛ کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢؛ قس: البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
١٦٨ الخطیب البغدادى، همان جا، الذهبى، همان جا.
١٦٩ سزگین، ٢٧٩/١/١. ونیز نک:
G.H.A.JUYNBOLL, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam, vol. VII, p.٧٠٦.
١٧٠ الطوسى، الفهرست، ص ٣٦٥؛ علم الهدى فیض، نضدالایضاح، ص ٣٦٥؛ آغابزرگ الطهرانى، ٢٦/٢١.
١٧١ آغابزرگ الطهرانى، ٢٧/٢١. گفتنى است که مرحوم تهرانى در این جا مسند عمّار را به خطا به کسى به نام یعقوببن شعیب نسبت مىدهند.
١٧٢ النجاشى، رجال، ص ٤٥١.
١٧٣ الخطیب البغدادى، ٣٢٦/١٠؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ١٩٩/١.
١٧٤ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣١/٧.
١٧٥ الخطیب البغدادى، ٣٣٤/١٠؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٥٣٦/١.
١٧٦ الکتّانى، الرسالة المستطرفه، ص ٤٨.
١٧٧ الذهبى، تذکرة ا لحفاظ، ٥٦٤/٢.
١٧٨ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٦/١.
١٧٩ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٦١/٢؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/٢.
١٨٠ الذهبى، همان جا.
١٨١ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛البغدادى، هدیةالعارفین، ١٨/٢.
١٨٢ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٥٩٧/٢. نیز نک: البغدادى، هدیةالعارفین، ٥٠/١.
١٨٣ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ١٦-١٥/٩.
١٨٤ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٤٧/٣. درباره او نک: ابن ابىحاتم، ١٨٧/٢/٣؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٥٨١/٢.
١٨٥ درباره اوصاف این نسخه و گواهیهاى سماع محدّثان نک: الطرسوسى، مسند عبدالله بن عمر، تحقیق احمد راتب عرموش، صص ١٦-١١.
١٨٦ نک: پیشین، ص ١٩ ، ٤٩.
١٨٧ الزرکلى، ١٠٨/٤؛ مدیرشانهچى، علم الحدیث، ص ٢٠.
١٨٨ نک: الطرسوسى، پیشین، ص ١٣ (تصویر صفحه آغاز دستنوشته مورد نظر).
١٨٩ الالبانى، ص ١٣٢؛ سزگین، ٢٨٩/١/١.
١٩٠ الذهبى، تذکرة ا لحفاظ، ٥٩٤/٢.
١٩١ الالبانى، ص ٢١ ، ١٨٥؛ سزگین، ٢٩٠/١/١.
١٩٢ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٣٠-٦٢٩/٢؛ نیز نک: ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ١٢٠/١.
١٩٣ عجاج الخطیب، اصول الحدیث، صص ٤٠٤-٤٠٣.
١٩٤ یاقوت الحموى، معجمالادبا، ٣٦٨/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢؛ قس : صبحى الصالح، علوم الحدیث، ص ٣٠٥.
١٩٥ سزگین، ٢٩٧/١/١.
١٩٦ الزرکلى، ١١٩/٤.
١٩٧ تذکرة الحفاظ ، ٥٦٩/٢.
١٩٨ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٦٥١/١.
١٩٩ تذکرة الحفّاظ، ٦٢٢-٦٢١/٢.
٢٠٠ الخطیب البغدادى، ٢٨٤/٦؛ الذهبى، پیشین، ٦٢٥/٢؛ الزرکلى، ٣١٠/١.
٢٠١ هدیة العارفین، ٢٠٨-٢٠٧/١.
٢٠٢ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٤٢/١؛ همو، تذکرة الحفاظ ، ٦٢٠/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢، ١٦٨٢، ١٦٨٥.
٢٠٣ الخطیب البغدادى، ٢١٩-٢١٨/٨؛ الذهبى، میزان الاعتدال، همان جا؛ همو، تذکرةالحفّاظ ، همان جا.
٢٠٤ المطالب العالیه، ٤-٣/١.
٢٠٥ القول المسدّد، ص ١٢ . نیز نک: سزگین، ٣١١/١/١.
٢٠٦ کاتب چلبى، ٦/١.
٢٠٧ السیوطى، جامع الاحادیث، ٨-٦/١ و ١٤-١٣.
٢٠٨ سزگین، ٣١١/١/١.
٢٠٩ الالبانى، ص ٢٥١؛ سزگین، همان جا.
٢١٠ ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ٢١٢/١.
٢١١ کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢.
٢١٢ الالبانى، ص ٣٥٨؛ سزگین، ٣١٢/١/١.
٢١٣ ابن ابىحاتم، ١٩٦/١/٣؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٢٣-٦٢٢/٢؛ قس: همو، میزان الاعتدال، ١٤٣/٣.
٢١٤ کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٦٧٤/١.
٢١٥ سزگین، ٣١٤/١/١.
٢١٦ ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ١٠٠/١؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٤١-٦٤٠/٢.
٢١٧ کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢.
٢١٨ الالبانى، ص ١٨.
٢١٩ البغدادى، هدیة العارفین، ٥٢/١.
٢٢٠ الذهبى، تذکرة الحفّاظ ، ٥٩٧-٥٩٦/٢.
٢٢١ الالبانى، ص ٢٣١.
٢٢٢ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٦٨١-٦٨٠/٢.
٢٢٣ ابن حجر، تقریب التهذیب، ١٧٩/١.
٢٢٤ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٧٩/٢؛ قس: کاتب چلبى ، ١٦٨٤/٢.
٢٢٥ سزگین، ٢٣٣-٢٣٢/٣/١.
٢٢٦ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٦٧٥/٢؛ نیز نک: البغدادى، هدیةالعارفین، ٢٤٦/١.
٢٢٧ ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ١١٢/٢؛ الذهبى، پیشین، ٦٩٠/٢؛ البغدادى، پیشین، ٥١٣/١.
٢٢٨ ابن الندیم، الفهرست، ص ٢٨٨. در آن جا درباره شهرت او به کَجِّى آمده که ابومسلم در بصره خانهاى از گچ و آجر ساخت و به هنگام ساختن پیوسته به کارگران مىگفت: گچگچ؛ یعنى گچ به کار ببرید و این گفته براو مانده کجّى [ عربى شده گچى ] نامیده شد. امّا در منابع دیگر او را منسوب به جایى به نام «زیر کَجّ» در خوزستان یا کَشْ در ماوراء النهر پنداشتهاند. نک: یاقوت الحموى، معجمالبلدان، ٤٣٨/٤، ٤٦٢.
٢٢٩ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٢١-٦٢٠/٢.
٢٣٠ ابن الندیم، ص ٢٩٢ و ترجمه فارسى آن، ص ٤٢٧.
بخش سوم
آشنایى اجمالى با مسندهایى که به مؤلّفان خود منسوبند (٢)
٦٠- مسند ابى بکر الصدّیق تالیف ابوبکر احمدبن علىبن سعید اموى مروزى (د. ٢٩٢ ق / ٩٠٥ م).
وى از موالى بنى امیّه است. از همین رو به او اموى گویند. اصل او از مرو بوده؛ امّا بعدها به بغداد انتقال یافتهاست.
استادان و شیوخ روایتى مروزى در مسند یاد شده، از پنجاهتن فزون هستند. نامآورترین آنان عبارتند از: احمدبن حنبل، یحیى بن معینوعلىبن مدینى. شاگردان و راویان او نیز بسیارند. نسایى، طَبَرانى و ابوعوانه اسفراینى از جمله راویان او به شمار مىآیند. رجالشناسان اهل سنّت او را حافظ و محدّثى قابل اعتماد مىدانند. (١)
این مجموعه بر پایه دستنوشتهاى کهن به صورتى آراسته و زیبا و با حروفى مُعْرَب و مشکول به کوشش «شعیب ارناؤوط» همراه با توضیحاتى در پاورقى منتشر شده. دستنوشته مزبور در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. (٢)
این کتاب حاوى ١٤٠ حدیث است که صحابه و تابعان از طریق ابوبکر روایت کردهاند. براى مقایسه خوب است بدانیم که مرویات ابوبکر در مسند احمد بر ٨١ حدیث بالغ مىگردد. بنابراین، کتاب مزبور نسبت به مرویات ابوبکر از مسند احمد فراگیرتر است. مروزى احادیث هر صحابى یا تابعى را جدا ساخته و زیر عنوان مخصوصى آوردهاست. مثلاً مىگوید: روایت عمربن خطاب از ابوبکر، روایت عثمان از ابوبکر. تقریباً مىتوان گفت: وى ابتدا روایات صحابه از ابوبکر و سپس احادیث تابعان را از وى مىآورد. صحابه و تابعانى که احادیث کتاب مورد بحث از طریق آنان از ابوبکر روایت شده، به ترتیب عبارتند از:
الف- صحابه: عمربن خطاب، عثمان، امیرالمومنین علىبنابىطالب (ع)، ابووائل، حذیفة بن الیمان، عبداللَّه بن عمر، عبداللَّهبن عباس، عایشه، زیدبنثابت، رِفاعةبن رافع، کعببن مالک، زید بن ارقم، ابوهریره، عمرو بن حُرَیْث، عبداللَّه بن عمرو، براء بن عازب، ابوبَرْزَه و ابوکَبْشَه، انس بن مالک، ابوطُفَیل، ابن اَبْزى، ابورافع، ابوامامة، رافع و مِسْوَربن مَخْرَمَة.
ب - تابعان: قیس بن ابىحازم، اوسط بن اسماعیل، یحیى بن جَعْدَة، مُرَّةُ الطَیِّب، محمّد بن ابىبکر، عُقْبَهبن حارث، ابن ابى عَتیق، ابوبکر بن زُهیر، ابواسماء، اسماء دختر ابوبکر، ابن یربوع، مولاى ابوبکر، عبداللَّه بن ابى هُذَیل، قَبِیصَة بن ذُؤَیْب، ابنابىلیلى، ثابت حَجّاج، على بن ابىکثیر، سلیم بن عامر، ابورجاء، زیدبن یُثَیْع، یزید بن ابىسفیان، حسّان بن مخارق، ابوالعالیه ریاحى، عبداللَّه بن زبیر، وحشى و انس بنمالک.
هدف مولّف از فراهم آوردن این کتاب، استقصاء مرویات ابوبکر بوده تا پژوهندگان به آسانترین راه وبا صرف کمترین وقت به مرویات او دست یابند. از همین رو خود را محدود به نقل احادیث صحیح الاِسناد نکرده؛ بلکه صحیح وغیر صحیح را در کتاب خودش آوردهاست. با توجّه به همین نکته، مصحح در زیرنویسها درجه هر حدیث را از حیث صحّت، حُسْن و ضعف بیان مىکند. (٣)
مروزى جز مسند یاد شده، آثار دیگرى هم دارد که برخى از آنها هماکنون موجود است. (٤) در میان آثار او از مسند عثمان و مسند عایشه نیز یاد مىکنند (٥) که گویا تاکنون یافت نشدهاست.
٦١- المسند الکبیر المعلَّل اثر ابوبکر احمدبن عمرو بصرى بَزّار (٦) (د. ٢٩٢ق/ ٩٠٥ م).
وى اصل ونسبش از بصره است. امّا به بغداد آمده و در خزان عمرش براى پراکندن دانش خود به اصفهان و شام رفته و در رمله فلسطین درگذشتهاست. (٧) رجالشناسان اهل سنّت در عین حال که او را ثقه خواندهاند، برآنند که چون با تکیه بر حافظه حدیث نقل مىکرده، در متن و اِسناد احادیث لغزشهاى بسیارى مرتکب شدهاست. (٨) گویند بزّار دو مسند داشته: یکىکبیرِ معلّل که آن را البحر الزاخر یا البحرالزخّار هم خوانند. (٩) او در این مسند در پارهاى از موارد درباره تفرّد راویان سخن گفته و تلاش کرده تا احادیث صحیح را از ناصحیح باز شناساند. دیگرى صغیر که از این روشنگریها تهى است. (١٠) از مسند بزّار دستنوشته هایى در کتابخانه هاى استانبول، قاهره، رباط و حیدرآباد یافت شدهاست. (١١) بنابر حکایت «شاه عبدالعزیز» در کتاب بستان المحدّثین، مسند بزّار با احادیث عشره مبشَّره آغاز مىشود. (١٢) گفتنى است که ابوالحسن هَیْثَمى در کتاب مجمع الزوائد، زواید مسند بزّار بر صحاح ششگانه و مسند احمد را آورده و ابن حجر عسقلانى این احادیث را از کتاب استادش جدا ساخته و آن را زوائد مسند البزّار على مسند احمد و کتب الستّه نامیدهاست. (١٣) گزیده ابن حجر درحاشیه پارهاى از دستنوشته هاى مسند بزّار نقش بسته است. (١٤) گویند: زواید بزّار بر ٣٦٩٨ حدیث بالغ مىگردد. (١٥)
٦٢- المسند از محدّث و فقیه شافعى ابوعبداللَّه محمد بن نصرمروزى
(د .٢٩٤ ق/ ٩٠٦ م).
پدر وى از مردم مرو بود؛ امّا خودش در بغداد به دنیا آمد و در نیشابور بزرگ شد. در طلب دانش به عراق، حجاز، شام و مصر سفر کرد. گویند: در سفر حج در مدینه مذهب شافعى را برگزید و در مصربادست پروردگان او آشنا شد. در سالهاى پایانى عمرش به سمرقند کوچید و در آن جا اقامت گزید. مروزى از نگاه همفکرانش محدّثى چیره دست و ثقه به شمار مىآید. (١٦) وى جز مسند، آثار دیگرى هم داشته است. از مسند او دستنوشتهاى مشتمل بر ٢٧٩ برگ در قاهره یافت شدهاست. (١٧)
٦٣- المسند الکبیر اثر ابواسحاق ابراهیم بن مَعْقِل نَسَفى (١٨) (د . ٢٩٥ ق/ ٩٠٨ م).
ابراهیم محدّث، قاضى و عالِمِ نسف بود. ذهبى او را با واژه هایى چون فقیه، حافظ ، عفیف و آگاه به اختلاف عالمان ستوده است. نسفى تفسیرى هم بر قرآن نگاشته است. (١٩) از مسند او گویا تاکنون نسخهاى به دست نیامده باشد.
٦٤- المسند اثر ابو یعقوب اسحاق بن ابراهیم وَزْدُولى جرجانى عصّار (د .٢٩٥ ق / ٩٠٨ م).
وى به «وَزْدُول» از روستاهاى جرجان منسوب است. ذهبى او را حافظ ، ثقه و راستگو خواندها ست. (٢٠) از سرنوشت مسند او اطلاّعى در دست نیست.
٦٥- المسند اثر ابوالولید محمّدبن عبدالله ازرقى (٢١) (د . ٢٩٧ ق/ ٩١٠ م).
درباره این مسند و مؤلّفش آگاهى بیشترى به دست نیامد.
٦٦- المسند اثر ابو جعفر محمّد بن عبدالله بن سلیمان حضرمى کوفى مشهور به «مُطَیَّن» (د . ٢٩٧ ق / ٩١٠ م).
طبرانى و ابوبکر اسماعیلى و دیگران از او روایت مىکنند. او را محدثى بزرگ و قابل اعتماد مىدانند. مُطَیَّن جز مسندْ آثار دیگرى هم داشته است. (٢٢) امروزه از مسند او نشانى در دست نیست.
٦٧- المسند از ابوجعفر احمدبن على اصفهانى معروف به «ابن جارود» (د . ٢٩٩ ق / ٩١١ م).
ابونعیم او را در حدیث علاّمه، استوار و صحیح الکتابه خوانده است. (٢٣) از مسند او تاکنون نسخهاى شناخته نشده است.
٦٨- المسند از ابواسحاق ابراهیم بن یوسف رازى هِسِنجانى (د .٣٠١ ق/ ٩١٣ م).
این محدّث به «هسنجان»، یکى از روستاهاى رى منسوب است. وى را ثقه و مأمون دانستهاند. گویند: مسند او از صد جزء افزون بوده؛ (٢٤) امّا تاکنون نسخهاى از آن به دست نیامدهاست.
٦٩- المسند از ابومحمّد عبداللَّه بن محمّد بربرى بغدادى معروف به «ابنناجیه» (د.٣٠١ ق/٩١٤م).
وى را ثقه شمردهاند. از ابن عبدالبر قرطبى که مسند او را دیده، نقل کردهاند که آن کتاب در ١٣٢ جزء بودهاست. (٢٥) ابن خیر اشبیلى نیز مسند او را همین مقدار مىداند. از فهرست ابن خیر بر مىآید که مسند ابن ناجیه، در سده ششم در اندلس کم و بیش رواج داشته است. (٢٦) گویا از این مسند امروزه جز نام اثرى در دست نباشد.
٧٠- مسند على اثر ابوعبدالرحمناحمدبنعلىبن شُعَیْب نسایى (٢٧) (د.٣٠٣ ق / ٩١٥ م) ،
صاحب کتاب السنن یا المجتبى یکى از صحاح ششگانه معروف اهل سنّت. نسایى در خراسان، عراق، حجاز، مصر، شام و جزیره از استادان بسیارى حدیث شنید و دراین عرصه به مقام استادى رسید. معروف است که پیروان بنى امیّه نسایى را به خاطر طرفداریش از على (ع) شکنجه داده و کشتهاند. (٢٨) از همین رو برخى او را شهید مىخوانند. (٢٩) محدّثان در مقام تخریج حدیث از این مسند با رمز «عس» به آن اشاره مىکنند. (٣٠) از مسند على گویا تاکنون نسخهاى شناخته نشده باشد.
٧١- المسند الکبیر اثر ابو العبّاس حسن بن سفیان بن عامر شیبانى نَسَوى (٣١) (د . ٣٠٣ ق / ٩١٦ م).
وى یکى از محدّثان بلندآوازه است. رجال شناسان اهل سنّت جملگى او را ثقه مىدانند. (٣٢) حسن جز مسند، کتابى هم به نام اربعین دارد که نسخه هایى از آن هماکنون موجود است. (٣٣) افزون بر آن، وى راوى پارهاى از آثار محدّثان پیش از خود نیز هست. چنانکه پاره هایى از مسند منسوب به ابن مبارک به روایت این محدّث در کتابخانه ظاهریه شناخته شدهاست. (٣٤) از مسند حسن بن سفیان گویا تاکنون نسخهاى به دست نیامده باشد؛ امّا ابن حجر عسقلانى بخشهایى از آن را در اختیار داشته (٣٥) و در کتاب الاصابه مطالب بسیارى از آن برگرفته است. (٣٦)
٧٢- المسند از ابو یعقوب اسحاق بن ابراهیم بن نصر نیشابورى معروف به «بُشتى» (زنده به سال ٣٠٣ ق / ٩١٦ م). (٣٧)
از این مسند جز نام اثرى در دست نیست.
٧٣- المسند از ابو محمّد عبداللَّه بن محمّد قرشى نیشابورى معروف به «ابنشیرویه» (٣٨) (د . ٣٠٥ ق/ ٩١٧ م).
ابن شیرویه از نگاه رجالشناسان اهل سنّت محدّثىثقه شمرده مىشود. (٣٩) از مسند او نسخهاى شناخته نشدهاست.
٧٤- المسند اثر ابومحمّد عبدالرحمن بن حسن بن موسى معروف به «ضرّاب» (د. ٣٠٧ ق / ٩١٩ م).
ابونعیم او را از محدّثان بزرگ و ثقه شمرده که در کوفه و بغداد و واسط احادیث بسیار نوشته است. (٤٠) از سرنوشت مسند او آگاهى نداریم.
٧٥- المسند از ابومحمّد اسحاق بن ابراهیم بن اسماعیل بُسْتى (٤١) (د . ٣٠٧ ق/ ٩١٩ م)
.
بُستى محدّثى رحّال بوده است. (٤٢) از مسند او نشانى در دست نیست.
٧٦- المسند اثر ابوبکر محمّد بن هارون رویانى (د . ٣٠٧ ق / ٩١٩ م).
رویانى هم محدّث بوده وهم فقیه. او روزگارى دراز در مصر مىزیسته. (٤٣) ابن حجر عسقلانى بخشهایى از مسند او را در اختیار داشته (٤٤) و در کتاب الاصابه مطالبى را از آن برگرفته است. (٤٥) امروزه دستنوشته بخشهایى از مسند رویانى در کتابخانه ظاهریّه وجود دارد. همچنین گزیدهاى از این مسند زیرنام المنتقى من المسند در آن کتابخانه نگهدارى مىشود. (٤٦)
٧٧- المسند الکبیراثر ابویَعْلى احمدبن على تَمیمى مَوْصِلى (د. ٣٠٧ ق / ٩١٩ م).
٧٨- المسند الصغیر از محدّث پیشگفته،
درباره این دو مسند در دنباله این نوشتار به گونهاى گسترده سخن خواهیم گفت.
٧٩- المسند (٤٧) یا المسند الکبیر (٤٨) یا المسند المعلَّل (٤٩) اثر ابوالعبّاس ولید بن أَبان اصفهانى (د. ٣١٠ ق/ ٩٢٢ م).
وى یکى از رحّالان بود. جز مسند تفسیرى هم بر قرآن نگاشته است. (٥٠) از سرنوشت مسند او خبرى در دست نیست.
٨٠- تهذیب الاثار و تفصیل معانى الثابتِ مِنَ الاَخبار اثر ابوجعفر محمّد بن جریر طبرى (٣١٠ ق / ٩٢٣ م)
مفّسر و تاریخ نگار بلند آوازه ایرانى. طبرى عرصه دانشهاى گوناگون از قبیل تفسیر، تاریخ، حدیث، نحو، اخلاق، ریاضیات و پزشکى را در نوردیده و در بیشتر این زمینه ها آثارى از خویش برجاى نهاده. او در آغاز کار شافعى مذهب بود؛ امّا پس از گسترش دامنه مطالعاتش، مکتب فقهى ویژهاى را بنیاد نهاد که بعدها «جریریه» خوانده شد. آوازه طبرى بیشتر به خاطر دو کتاب تفسیر و تاریخ اوست. (٥١) هر چند که او دراین دو عرصه بنیانگذار نبودهاست. امّا تهذیب الاثار او مجموعه ناتمامى است که مسندهاى عشره مبشَّره و اهل بیت و بخشى از مسند ابن عبّاس را در آن فراهم آورده و پیش از آنکه آن را به سرانجام رساند، در گذشته است. دراین کتاب که در نوع خود بىنظیر است، هر حدیث مسندى همراه شده با انبوهى از روایات مرسل، موقوف، مقطوع و منقطع. وى از رهگذر این کار، درستى آن حدیث را اثبات و کاستیهایش را تدارک مىکند و طرق آن را بیان مىدارد وسپس پیامدهاى فقهى و اخلاقى آن را روشن مىسازد واختلاف دانشمندان و دلایل هر یک را گزارش مىکند و واژه هاى نامأنوس آ ن را شرح مىدهد. (٥٢) به نظر مىرسد اگر این کتاب به پایان مىرسید، به دانشنامه بزرگى در موضوع خود بدل مىگشت.
درباره سرنوشت تهذیب الآثار، باید دانست که بخشهایى از آن در برخى از کتابخانه هاى استانبول یافت شدهاست. (٥٣) گفتنى است که در برخى نوشته ها از مسندفاطمه (ع) تالیف محمّد بن جریر طبرى نام بردهاند. (٥٤) نگارنده احتمال مىدهد، مسند فاطمه (ع) پارهاى از همین تهذیب الاثار باشد؛ نه یک اثر مستقل و علىحدّه. همچنین بعید به نظر نمىرسد که مسند فاطمهاز همنام وى؛ یعنى «ابن جریر امامى» باشد.
٨١- الجامع المسند از ابو حفص عمربن محمّد بن بُجَیْر هَمَدانى سمرقندى بُجَیرى (د . ٣١١ ق / ٩٢٣ م).
او یکى از محدّثان ماوراء النهر است که به خاطر کتاب الجامع الصحیح و تفسیر خود تا اندازهاى معروف گشتهاست. ذهبى او را صدوق (راستگو) مىخواند. (٥٥) از الجامع المسند و ویژگیهایش چندان آگاهیى در اختیار نداریم. همین مقدار مىدانیم که گفتهاند: نسخهاى از آن در کتابخانه ظاهریه وجود دارد. (٥٦)
٨٢- المسند الکبیر از ابوقریش محمّد بن جمعه قُهِسْتانى اصم (د . ٣١٣ ق / ٩٢٥ م).
خطیب بغدادى او را ضابط ، حافظ ، متقن، پرسفر و کثیر السّماع خوانده است. (٥٧) ابو قریش آثار دیگرى هم داشته است. (٥٨) از این مسند جزنامْ اثرى در دست نیست.
٨٣- المسند از ابو محمّد عبداللَّه بن زیدان بن برید بجلى کوفى (د . ٣١٣ ق / ٩٢٥ م).
از این مسند گزیدهاى زیر نام مِنْ مسند ابن زیدان به خط خوش و خواناى عبدالغنى مَقْدِسى در کتابخانه ظاهریه وجود دارد. این گزیده توسّط احمدبن محمّد سِلَفى اصفهانى (د. ٥٧٦ ق) فراهم آمده است. (٥٩)
٨٤- المسند از ابوعبداللَّه محمّد بن عقیل بلخى (د . ٣١٦ ق / ٩٢٨ م).
وى عالم و محدّث شهر بلخ در زمان خود بود. او آثار دیگرى هم دارد. از جمله کتابى در تاریخ بلخ نگاشته است. (٦٠) از مسند او گویا نسخهاى شناخته نشده باشد.
٨٥- المسنداثر ابوبکر عبداللَّه بن ابى داوود سلیمان بن اشعث اَزْدىِ سَجِستانى (٦١) (د . ٣١٦ ق / ٩٢٩ م).
وى صاحب کتاب معروف المصاحف و فرزند محدّث بلند آوازه ابو داوود سجستانى است. گفتهاند: از آنجا که تیزهوش بود، از ده سالگى به تشویق پدرش شنیدن حدیث را آغاز کرد. (٦٢) آنگاه پدرش او را با خود به سفر برد تا خاور و باختر را بگردد و از محدّثان بزرگ عصر خود حدیث بشنود. (٦٣) وى سرانجام در بغداد سکونت گزید. گویند: ابن ابىداوود بیش از پدرش حدیث در سینه داشت. (٦٤) افزون برآن، وى بر تفسیر و قرائت قرآن هم آگاه بود. (٦٥) رجالشناسان اهل سنّت درباره پسر ابو داوود هم سخن نیستند. دارقطنى او را ثقه؛ امّا پرخطا دانسته. پدرش او را دروغگو خوانده و بسیارى داورى پدرش را درباره او پسندیدهاند، امّا ذهبى این سخن ابو داوود را تأویل مىکند و مىگوید: «مقصود این است که او در سخن خود دروغگوست نه در حدیث نبوى (ص)» و سرانجام نتیجه مىگیرد که ابن ابى داوود حافظى ثقه است. (٦٦) درباره مسند او گفتنى است که گویا تاکنون نسخهشناسان نسخهاى کامل از مسند او را نیافته باشند. امّا پارهاى از مسند او زیر نام مسند عایشه در کتابخانه ظاهریه یافت شدهاست. (٦٧) همچنین باید افزود، ابن حجر در کتاب الاصابه از کتابى از ابن ابى داوود به نام مسند الانصار نام مىبرد. (٦٨) احتمال دارد مسند الانصار هم بخشى از همان مسند او باشد.
٨٦- المسند اثر ابوالقاسم عبدالله بن محمّد بن عبدالعزیز بغوى معروف به «ابنبنت منیع» (٦٩) (د . ٣١٧ ق/ ٩٢٩ م).
وى از بیش از سیصد تن استاد حدیث شنیده. احمدبن حنبل و علىبن مدینى نامآورترین استادان او هستند. قطیعى، ابن شاهین و دارقطنى از او روایت کردهاند. خطیب بغدادى او را ثقه، استوار، پر روایت، فهیم و آگاه (٧٠) شمرده و دارقطنى وى را ثقه، استوار و کم لغزش خوانده است. در عین حال، برخى براو خرده گرفته و حتّى او را به دزدى حدیث متهّم کردهاند. امّا ذهبى سخن خرده گیرندگان را نمىپذیرد و مىگوید: این مرد بىگفتگو ثقه و سزاوار اعتماد است. (٧١) درباره مسند ابن بنت منیع آگاهى چندانى در اختیار ما نیست. تنها یک مجموعه کوچک زیر نام مسند الحِبّ بن الحِبّ اسامة بن زید در کتابخانه ظاهریه یافت شده که به این محدّث منسوب است. (٧٢) چنانچه این نسبت درست باشد، شاید بتوان این مجموعه را پارهاى از همان مسند او دانست. گفتنى است که سزگین این نسخه را به کس دیگرى به نام «ابوالقاسم یزید بن بنت احمد بن منیع» نسبت داده؛ امّا به نظر مىرسد دراین کار دچار لغزش شده باشد. (٧٣)
٨٧- المسند از ابو محمّد یحیى بن محمّد بن صاعِد هاشمى بغدادى معروف به «ابن صاعد» (٧٤) (د . ٣١٨ ق / ٩٣٠ م).
وى یکى ا ز محدّثان معروف بغداد است. دارقطنى او را ثقه، استوار و حافظ دانسته و از او حدیث نقل کردهاست. برخى او را در فهم و حفظ حدیث از ابن ابىداوود برتر دانستهاند. (٧٥) در کتابخانه ظاهریه مجموعه حدیثى از ابن صاعد وجود دارد زیر نام مسند ابى بکر الصّدیق. (٧٦) احتمالاً این همان مسند او یا بخشى از آن باشد.
٨٨- المسند اثر ابوعمر محمدبن یوسف مالکى (د . ٣٢٠ ق / ٩٣٢ م).
ابوعمر سالها در بغداد و اطراف آن عهدهدار قضاوت بود. وى یکى از آگاهان به حدیث است که مسند بزرگى تالیف کرده و بیشتر آن را بر مردم خوانده است. گویند: او در خردمندى و بردبارى زبانزد مردمان بودهاست. (٧٧) از مسند او تاکنون نسخهاى شناخته نشدهاست.
٨٩- المسند منسوب به ابوالعبّاس محمدبن عبدالرحمن دغولى شافعى (٧٨) (د .٣٢٥ ق / ٩٣٧ م).
دغولى از مردم سرخس و یکى از فقیهان و حافظان حدیث در خراسان بوده است. (٧٩) از سرنوشت مسند او نشانى دردست نیست.
٩٠- المسند از ابو محمّد عبدالرّحمن بن ابى حاتم محمدبن ادریس تمیمى حنظلى رازى (د . ٣٢٧ ق/ ٩٣٨ م)
.
ابن ابى حاتم یکى از محدّثان و رجالشناسان بلندآوازه است. پدرش که خود مردى دانشمند بود، او را به همراه خویش به سفرهاى علمى برد و در نتیجه توانست از حدیث شناسان بزرگو کهنسال، حدیث بشنود. او دانش جرح و تعدیل را از پدرش و ابوزرعه رازى فرا گرفت. افزون برآن، او به فقه و قراآت هم آگاه بود. (٨٠) ابن ابى حاتم آثار بسیارى دارد. نامآورترین کتاب او الجرحوالتعدیل است که آن را بر اساس التاریخ الکبیر بخارى نوشته و لغزشهاى او را روشن ساخته است. (٨١) از مسند او که مجموعه بزرگى در حدود هزار جزء ب (٨٢)وده، (٨٣) گویا نسخهاى به دست نیامده باشد.
٩١- المسند از ابوعبداللَّه محمّد بن مَخْلَد دُورِى عطّار (٨٤) (د . ٣٣١ ق / ٩٤٣ م).
ابن مخلد در بغداد مىزیسته. دارقطنى و خطیب بغدادى دیانت، مقام علمى، وثاقت و سختکوشى او را در طلبدانش گواهى کردهاند. (٨٥) به وى آثار متعددّى را نسبت مىدهند. پارهاى از این آثار به صورت دستنوشته در گوشه و کنار گیتى یافت مىشود. (٨٦) امّا از مسند او که کتاب بزرگى هم بوده، (٨٧) نشانى به دست نیامده است.
٩٢- المسند الکبیر اثر ابوسعید هیثم بن کُلَیْب چاچى (٨٨) (د . ٣٣٥ ق / ٩٤٦ م).
ریشه و تبار هیثم از مرو بود؛ امّا به بخارا کوچید و در سمرقند در گذشت. (٨٩) درباره سرنوشت مسندش باید دانست، ابن حجر بخشى از آن را در اختیار د (٩٠)اشته (٩١) و بخشهاى چشمگیرى از آن نیز به خط حافظ ضیاء الدین مَقْدِسى یافت شده و در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. (٩٢)
٩٣- المسنداثر ابوالحسن علىبن محمّد نیشابورى معروف به «ابن حَمْشَاد» (د . ٣٣٨ ق / ٩٥٠ م).
وى یکى از محدّثان صاحب تألیف است. گویند: مسند او در چهار صد جزء بوده؛ (٩٣) امّا گویا از آن نسخهاى یافت نشده باشد.
٩٤- المسند از ابوالحسن احمدبن عبید بصرى صفّار (د . ٣٤١ ق/ ٩٥٢ م).
دارقطنى او را ثقه مىداند و از او روایت مىکند. وى یک کتاب سنن هم داشته. ابوبکر بیهقى در سنن خود از آن کتاب بسیار نقل مىکند. (٩٤) از سرنوشت مسند او آگاهیى در اختیار مانیست.
٩٥- مسند عمر بن خَطّاب از ابوبکر احمد بن سلمان (یا سلیمان) بغدادى معروف به «نَجّاد حنبلى» (٩٥) (د . ٣٤٨ ق / ٩٥٩ م).
نجّاد از ابو داوود سجستانى و دیگران حدیث نقل مىکند و متقابلاً دار قطنى، حاکم نیشابورى، ابوبکر قطیعى، ابنمنده و ابن شاهین از او روایت کردهاند. او از نگاه همفکرانش محدّثى راستگو و قابل اعتماد به شمار مىآید. گویند: کتاب بزرگ و مرتّبى درباره سنن و کتابهایى دیگر در فقه تالیف کردهاست. (٩٦) از مسند یاد شده نسخهاى در کتابخانه ظاهریه وجود دارد. (٩٧)
٩٦- المسند الکبیر (٩٨) یا مسند المُقلّین (٩٩) از ابومحمّد دَعْلَج بن احمدبن دعلج بغدادى سجستانى (د . ٣٥١ ق/ ٩٦٢ م).
وى در خراسان، رى، بغداد، بصره، کوفه، مکّه و دیگر شهرها به شنیدن حدیث پرداخت. مدّتى مجاور خانه خدا شد و پس از آن در بغداد سکونت گزید. دعلج ثروتمند و سخىّ بود و همواره از ثروت خویش بر محدّثان و دانشمندان بذل و بخشش مىکرد. وى را در دانش اندوزى و روایت حدیث به دریایى همانند کردهاند. دار قطنى و حاکم و دیگران از او حدیث نقل مىکنند. گویند: دارقطنى دستیاروى در تألیف این مسند بودهاست. (١٠٠) در برخى از منابع متأخّر آمده: «دعلج معتزلى بود و بر وفق مذهب امام ابو حنیفه فتوا مىداد». (١٠١) ولى داورى درباره این گفته به بررسى بیشترى نیاز دارد. برخى معتقدند مسند کبیر و مسند مقلّین دو اثر جداگانه بوده؛ (١٠٢) امّا نگارنده احتمال مىدهد مسند مقلّین پارهاى از همان مسند کبیر او باشد. از مسند المقلّین گزیدهاى در کتابخانه ظاهریه وجود دارد. (١٠٣) گفتنى است که مقصود از مسند المقلّین مسند آن دسته از اصحابى است که روایت آنان از پیامبر (ص) اندک است.
٩٧- المسند اثر ابو اسحاق ابراهیم بن محمّد معروف به «ابن عُماره» (د . ٣٥٣ ق / ٩٦٤ م).
وى از مردم اصفهان بود. ابونعیم او را در حفظ یگانه زمانش دانسته واز او روایت مىکند. (١٠٤) از مسند او نسخهاى شناخته نشدهاست.
٩٨- مسند رامهرمزى،
کاتب چلبى تنها از این مسند نام برده و شرحى برآن نیفزوده است. (١٠٥) نگارنده احتمال مىدهد، این مسند اثر ابومحمّد حسن بن عبدالرّحمن بن خلاّد رامهرمزى (در گذشته در حدود ٣٦٠ ق / ٩٧٠ م)
باشد. وى محدّث، ادیب و قاضى بود. معروف است که او نخستین کسى است که مسایل مصطلح الحدیث را در یک کتاب به نام المحدّث الفاصل بین الراوى و الواعى فراهم آورد. (١٠٦)
٩٩- مسند الشامیین از ابوالقاسم سلیمان بن احمد لَخْمى طَبَرانى (د . ٣٦٠ ق/ ٩٧١ م).
طَبَرانى محدّثى پر تالیف و بلند آوازه است. او در خلال مسافرتهاى علمىاش که نزدیک به سىسال به درازا کشید، از بیش از هزار استاد حدیث شنید. طبرانى در سال ٢٩٠ ق. براى دومین بار که به اصفهان آمد، در همان جا اقامت گزید و در همان جا درگذشت. (١٠٧) افراد بسیارى از او روایت کردهاند. در میان راویان او نام چند تن از استادانش نیز به چشم مىخورد. (١٠٨) شهرت طبرانى بیشتر به خاطر معجمهاى سهگانه کبیر، اوسط و صغیرِ اوست. گفتنى است که کتاب المعجمالکبیراو نیز در واقع یک کتاب مسند است. برخى از دانشمندان در لابهلاى نوشته هاى خود از مسند الشامیین او نام برده و بدان استناد کردهاند. (١٠٩)
١٠٠- مسند ابى هریره (١١٠) از محدّث پیشگفته
که جز نام آگاهى دیگرى از آن در اختیار نداریم.
افزون بر آنچه گفته شد، ابن منده در ضمن بر شمردن آثار طبرانى از چند مسند دیگر از او نام برده که خود بیشتر آنها را ندیده است. آن مسندها عبارتند از: مسند العشره در ٣٠ جزء، مسند عائشه، مسند ابىذر در دو جزء، مسند ابنجحاده، مسند عُمارةبن غزیّه و طلحة بن مصرف، مسندالعبادله که به گفته وى مجموعه بزرگى بوده و چند مسند دیگر. (١١١)
١٠١- المسند از ابوبکر محمّد بن معاویه قرشى معروف به «ابن احمر» (در گذشته در حدود سال ٣٦٥ ق/ ٩٧٥ م).
ابن احمر محدّثى اندلسى و از تبارهشامبن عبدالملک اموى است. او شاگرد نسایى و نخستین کسى است که سنن او را به اندلس برد وآن را روایت کرد و در آنجا منتشر ساخت. ابن احمر را محدّثى ثقه، پر روایت و بزرگوار مىدانند. (١١٢) در مسند ابن احمر از ٣١٣ تن صحابى مرد و ٤٣ تن صحابى زن حدیث روایت شده. گویند: در این مسند ٤٠٣٣ حدیث مسند وجود دارد. از فهرست «ابن خیر» دانسته مىشود که مسند ابن احمر در سده ششم در اندلس رواج داشته است. (١١٣)
١٠٢- المسندالاکبر یا المسند الکبیر از ابوعلى حسین بن محمّد ماسَرْجِسِى نیشابورى (د . ٣٦٥ ق / ٩٧٦ م).
او زمان زیادى در مصر زیسته و آثار بسیارى فراهم ساخته است. گویند: مسند کبیر خود را که همراه با بیان بیماریها و کاستیهاى احادیث بوده، در هزار و سیصد جزء تالیف کردهاست. ذهبى گوید: به نظر من در اسلام مسندى بزرگتر از آن تالیف نشده. تنها مسندابى بکر در این مسند به خطّ مولّف، همراه با بیان علل و شواهدش مشتمل بر چند ده جزء بودهاست. (١١٤) با این حال گویا تا کنون نسخهاى از آن شناخته نشده باشد!
١٠٣- مسندالعَشَرَهاز ابوبکر احمدبن جعفر بن حمدان قطیعى (١١٥) (د . ٣٦٨ ق/ ٩٧٩ م)
.
شهرت قطیعى بیشتر به خاطر روایت مسند و دیگر آثار احمدبن حنبل از عبدالله پسر احمد است. بنابراین، چون به هنگام سخن درباره راویان مسند احمد از او سخن خواهیم گفت، در این جا درباره او چیزى نمىگوییم. ظاهراً دستنوشته بخشى از مسند العشرة در برخى کتابخانه هاى استانبول موجود باشد. (١١٦)
١٠٤- المسند اثر ابوسعید حسین بن محمّد زعفرانى (د . ٣٦٩ ق/ ٩٨٠ م).
زعفرانى از مردم اصفهان است. ابو نعیم در کثرت حدیث او را بُنْدار آن شهر خوانده و آگاه واستوارش دانسته است. زعفرانى را جز مسند آثار دیگرى نیز هست. (١١٧) از سرنوشت مسند او اطلاعى نداریم.
١٠٥- مسند عمر (١١٨) از ابوبکر احمدبن ابراهیم اسماعیلى جرجانى (د . ٣٧١ ق/ ٩٨١ م).
اسماعیلى پیشواى شافعیان در شهر و سرزمین خویش بود. معاصرانش جملگى وى را یکى از محدّثان بزرگ روزگار خود مىدانند. معروفترین اثر اسماعیلى مستخرجى است که بر صحیح بخارى نگاشته است. یکى از معاصران او افسوس مىخورد که چرا محدّثِ زبردست و دانشمند و ژرف اندیشى چون او، خود را به کتاب بخارى مقیّد سازد وبه ویرایش و تنقیح آن قانع شود. (١١٩) از مسند یاد شده، گویا نسخهاى یافت نشده باشد.
١٠٦- المسند از ابواسحاق ابراهیم بن نصر رازى (در گذشته در حدود ٣٨٥ ق/ ٩٩٥ م).
گویند: مؤلّفْ این مسند را در سىواند جزء فراهم آوردهاست. (١٢٠) درباره این مسند و مولّفش بیش از این اطلاّعاتى به دست نیامد.
١٠٧- المسند (١٢١) از ابوالفضل جعفربن فضل معروف به «ابن فرات» و «ابن حِنْزابَه» (د . ٣٩١ ق / ١٠٠١ م).
وى از مردم بغداد است که به مصر رفته و از سوى اِخشیدیان مدّتى سمت وزارت داشتهاست. ابن حنزابه دولتمردى نیکوکار، دانشمند و دوستدار حدیث بودهاست. گویند: چون وى آهنگ تالیف مسند کرد، دار قطنى به مصر رفت و در تالیف مسند او را یارى داد و از این راه پول بسیار به دست آورد. (١٢٢) به گفته ذهبى، ابن طاهر مَقْدسى پاره هایى از مسند او را دیده است. (١٢٣)
١٠٨- المسند (١٢٤) از ابوالحسین محمّدبن احمد غسّانى صیداوى معروف به «ابنجُمَیْع» (د .٤٠٢ ق/ ١٠١٢م).
وى براى کسب دانش و شنیدن حدیث شهرهاى شام، عراق، مصر، حجاز و ایران را زیر پا نهاد. (١٢٥) ابن جُمیع اثرى دارد به نام معجم الشیوخ. او دراین معجم استادانى را که از آنان حدیث شنیده، نام مىبرد و شرح حال آنان را یاد مىکند. گلدزیهر این معجم را همان مسند ابن جُمیع دانسته و این ظاهراً درست نباشد. (١٢٦) چه اینکه در پارهاى از منابع، هم معجم و هم مسند را از آثار او دانستهاند. (١٢٧) از مسند منسوب به «ابن جمیع» نشانى در دست نیست.
١٠٩- مسند المُقِلّین من الامراء و السلاطین از ابوالقاسم تمّام بن محمّد رازى دمشقى (د . ٤١٤ ق/ ١٠٢٣ م).
وى از حدیث و احوال راویان آگاه و از نگاه رجالشناسان اهل سنّت محدّثى ثقه بود. (١٢٨) تمّام در حدیث تألیفاتى دارد. از مسند المقلّینِ او دستنوشته هایى در دمشق، قاهره و چستربیتى وجود دارد. (١٢٩)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٦٦٣/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٦٢/١؛ همو، تقریبالتهذیب، ٢٢/١.
٢ درباره ویژگیهاى این دستنوشته نک: الالبانى، ص ١٤١؛ سزگین، ٣١٧/١/١؛ ابوبکر المروزى، مسند ابىبکر الصدیق، مقدمّه مصحّح، صص ٨-٦، ٢٧-١٣.
٣ ابوبکر المروزى، پیشین، مقدمه مصحح، صص ٨-٧.
٤ سزگین، ٣١٧/١/١.
٥ ابن حجر، تهذیب التهذیب٢/١؛ کحاله ٨/٢.
٦ بزّار بر وزن عَطّار به زبان بغدادیان به معناى فروشنده روغن بَزْرَکْ (دانه کتان) است. وى را از آن جهت که روغن بزرک مىفروخته، بزّار نامیدهاند. (صفىپورى، منتهى الارب، ذیل ماده بَزَر).
٧ ابونعیم، ذکراخبار اصبهان، ١٠٤/١؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٥٤/٢.
٨ الذهبى میزان الاعتدال، ١٢٤/١؛ همو، تذکرة الحفاظ، همان جا.
٩ القاسمى، الفضل المبین، ص ٣٢٠؛ قس: الزرکلى، ١٨٩/١.
١٠ السیوطى، تدریب الراوى، ١٤٤/١ (زیرنویس مصحّح)، ١٧٤/١.
١١ سزگین، ٣١٦/١/١.
١٢ حبیب الرحمن الاعظمى، مقدمه برمسند حُمَیدى، ٢٢/١.
١٣ کاتب چلبى، ١٦٨٢/٢.
١٤ سزگین، همان جا.
١٥ عبدالمعطى امین قلعجى، مقدمه بر جامع المسانید، ابن کثیر، ص ١٢٢.
١٦ السبکى، طبقات الشافعیه، ٢٤٧-٢٤٦/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٥٣-٦٥٠/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٩٠-٤٨٩/٩؛ همو، تقریب التهذیب، ٢١٣/٢.
١٧ براى آگاهى بیشتر درباره این دستنوشته ودیگر آثار او نک: سزگین، ١٩٨-١٩٧/٣/١.
١٨ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٦٨٦/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢.
١٩ الذهبى، همان جا.
٢٠ الذهبى، پیشین، ٥٦٢/٢.
٢١ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢.
٢٢ ابن الندیم، ص ٢٨٧ و ترجمه آن، ص ٤٢١؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٦٠٧/٣؛ همو، تذکرةالحفّاظ، ٦٦٢/٢.
٢٣ ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ١١٧/١ . نیز نک: الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٧٥١/١.
٢٤ الذهبى، پیشین، ٦٩٢/٢؛ کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢.
٢٥ الذهبى، پیشین، ٦٩٦/٢.
٢٦ الاشبیلى، فَهْرسه، ص ١٤٣.
٢٧ السیوطى، تدریب الراوى، ٣٦٤/٢؛ همو، حسنالمحاضره، ٣٥٠-٣٤٩/١؛ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢.
٢٨ یاقوت الحموى، معجمالبلدان، ٢٨٢/٥؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٧٠١-٧٠٠/٢.
٢٩ الذهبى، همان جا.
٣٠ اسد حیدر، ٥٦١-٥٦٠/١.
٣١ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٧٠٣/٢؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ٣٣٠ ؛ کاتب چلبى، ١٦٨٢/٢؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
٣٢ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩٢/١؛ همو، تذکرة الحفّاظ، ٧٠٥-٧٠٣/٢.
٣٣ - سزگین، ٣٣٢/١/١.
٣٤ - سزگین، همان جا.
٣٥ - ابن حجر ، المطالب العالیه، ٤/١.
٣٦ - براى آگاهى بیشتر نک: سزگین، همان جا.
٣٧ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٧٠١/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ١٩٨/٢.
٣٨ - ابوموسى المدینى، خصائص المسند، ص ٢١.
٣٩ - الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٧٠٦-٧٠٥/٢.
٤٠ - ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ١١٤/٢. قس: الکتانى، الرسالة المستطرفة، ص ٥٤.
٤١ - البغدادى، هدیة العارفین، ١٩٩/١.
٤٢ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٠٢/٢.
٤٣ - پیشین، ٧٥٣-٧٥٢/٢. نیز نک: کاتب چلبى، ١٦٨٣/٢؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢؛
٤٤ - ابن حجر، المطالب العالیه، ٤/١.
٤٥ - نک: سزگین، ٣٣٦-٣٣٥/١/١.
٤٦ - الالبانى، ص ٢٨٩ ؛ سزگین، همان جا.
٤٧ - ابونعیم، ذکراخبار اصبهان، ٣٣٤/٢.
٤٨ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٨٤/٣.
٤٩ - البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٣/٢.
٥٠ - ابونعیم، همان جا؛ الذهبى، همان جا.
٥١ - براى آگاهى از زندگى و احوال طبرى نک: الخطیب البغدادى، ١٦٩-١٦٢/٢.
٥٢ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٧١٣/٣. نیز نک:
G.H.A. Juynboll, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam, vol. VII, p.٧٠٦.
٥٣ - سزگین، ١٩٦/٢/١.
٥٤ - محمد جواد الحسینىالجلالى، «المسند» (٢)، نورعلم، ش ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٤٠.
٥٥ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٢٠-٧١٩/٢.
٥٦ - سزگین، ٣٣٩/١/١.
٥٧ - الخطیب البغدادى، ١٦٩/٢. نیز: الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٧٦٧/٢.
٥٨ - الذهبى، پیشین، ٧٦٧-٧٦٦/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٣٠/٢.
٥٩ - الالبانى، ص ٣٠٢. درباره سِلَفى نک: ابن خلکان، وفیات الاعیان، ١٠٥/١.
٦٠ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٩١/٣؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٣٠/٢.
٦١ - الخطیب البغدادى، ٤٦٤/٩؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ٧٧٠/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٤٤٤/١.
٦٢ - الذهبى، پیشین، ٧٦٨/٢.
٦٣ - الخطیب البغدادى، همان جا.
٦٤ - الذهبى، پیشین، ٧٦٩/٢؛ همو، میزان الاعتدال، ٤٣٥/٢.
٦٥ - الخطیب البغدادى، همان جا؛ سزگین، ٣٤٤/١/١.
٦٦ - نک: میزان الاعتدال، ٤٣٦-٤٣٣/٢؛ همو، تذکرة الحفاظ، ٧٧٢-٧٧١/٢.
٦٧ - سزگین، ٣٤٥/١/١.
٦٨ - سزگین، همان جا. براى آگاهى بیشتر درباره آثار او نک: البغدادى، هدیةالعارفین، ٤٤٤/٢؛ سزگین، ٣٤٥-٣٤٣/١/١.
٦٩ - ابن الندیم، صص ٢٨٩-٢٨٨ و ترجمه آن، ص ٤٢٣؛ البغدادى، هدیةالعارفین، ٤٤٤/١.
٧٠ - الخطیب البغدادى، ١١١/١٠.
٧١ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩٣-٤٩٢/٢؛ همو، تذکرة الحفّاظ، ٧٣٩/٢.
٧٢ - الالبانى، ص ٢٣٧.
٧٣ - سزگین، ٣٤٦/١/١؛ قس: الالبانى، همان جا.
٧٤ - ابن الندیم، ص ٢٨٨ و ترجمه فارسى آن، ص ٤٢٣.
٧٥ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٧٧٦/٢.
٧٦ - الالبانى، ص ٦٤؛ سزگین، ٣٤٧/١/١.
٧٧ - الخطیب البغدادى، ٤٠٢-٤٠١/٣.
٧٨ - البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
٧٩ - الذهبى، تذکرة ا لحفّاظ، ٨٢٣/٣؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ٣٠٧/٢.
٨٠ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٨٣١-٨٢٩/٣؛ نیز نک: همو، میزان الاعتدال، ٥٨٧/٢.
٨١ - براى آگاهى درباره آثار او نک: سزگین، ٣٥٥-٣٥٢/١/١.
٨٢ - البغدادى، هدیة العارفین، ٥١٣/١؛ الزرکلى، ٣٢٤/٣.
٨٣ - ابن الندیم، ص ٢٨٨ و ترجمه آن، ص ٤٢٢.
٨٤ - الخطیب البغدادى، ٣١١-٣١٠/٣؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٢٨/٣.
٨٥ - نک: سزگین، ٣٥٩/١/١.
٨٦ - ابن الندیم، همان جا.
٨٧ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٤٨/٣؛ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛ البغدادى، هدیةالعارفین، ٥١٢/٢.
٨٨ - الذهبى، همان جا.
٨٩ - ابن حجر، المطالب العالیه، ٤/١.
٩٠ - الالبانى، ص ٣١٦؛ سزگین، ٣٦٤/١/١.
٩١ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٥٥/٣؛ البغدادى، هدیةالعارفین، ٦٧٩/١.
٩٢ - الذهبى، پیشین، ٨٧٦/٣؛ البغدادى، پیشین، ٦٢/١.
٩٣ - کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢.
٩٤ - الخطیب البغدادى، ١٩٠-١٨٩/٤؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ١٢-٧/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٨٦٨/٣.
٩٥ - الالبانى، صص ١٤١-١٤٠؛ سزگین، ٢٣٧/٣/١.
٩٦ - الخطیب البغدادى، ٣٨٨/٨؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٨٨٢/٣؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٣٦٤/١.
٩٧ - سزگین، ٣٧٧/١/١.
٩٨ - الخطیب البغدادى، ٣٨٩-٣٨٧/٨؛ الذهبى، پیشین، ٨٨٢-٨٨١/٣.
٩٩ - البغدادى، هدیة العارفین، ٣٦٤/١.
١٠٠ - الزرکلى، ٣٤٠/٢.
١٠١ - الالبانى، ص ٢٨٤؛ سزگین، ٣٧٧/١/١.
١٠٢ - ابونعیم، ذکر اخباراصبهان، ١٩٩/١؛الذهبى، تذکرةالحفّاظ، ٩١٠/٣؛ نیز:البغدادى، ایضاحالمکنون، ٤٨٢/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٦/١.
١٠٣ - کشف الظنون، ١٦٨٣/٢.
١٠٤ - درباره او وآثارش نک: الذهبى، تذکرة الحفّاظ ، ٩٠٥/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٢٧٠/١.
١٠٥ - ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ٣٣٥/١.
١٠٦ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٩١٣/٣.
١٠٧ - ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٣٦/١؛ همو، القول المسدّد، ص ٢٦؛ المدراسى، ذیل القول المسدد، ص ٧٨ و نیز : الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩١٣/٣.
١٠٨ - الذهبى، پیشین، ٩١٢/٣، ٩١٤.
١٠٩ - پیشین، ٩١٤-٩١٣/٣.
١١٠ - محمدبن فتّوح الحمیدى، جذوةالمقتبس، صص ٨٩-٨٨.
١١١ - الاشبیلى، فهرسه، ص ١٤٣.
١١٢ - الذهبى، پیشین، ٩٥٦-٩٥٥/٣.
١١٣ - کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢. قطیعى منسوب است به جایى در بغداد به نام «قطیعة الرّقیق». (یاقوت، معجمالبلدان،٣٧٧/٤).
١١٤ - الزرکلى، ١٠٧/١.
١١٥ - ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ٢٨٣/١؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٩٥٦/٣؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
١١٦ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٤٨/٣؛ قس: القاسمى، الفضل المبین، ص ٤٠٧.
١١٧ - الذهبى، پیشین، ٩٤٩-٩٤٧/٣.
١١٨ - کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢.
١١٩ - البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/٢.
١٢٠ - الخطیب البغدادى، ٢٣٤/٧؛ ابن خلکان، وفیات الاعیان، ٣٤٧-٣٤٦/١؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ ، ١٠٢٣-١٠٢٢/٣.
١٢١ - الذهبى، همان جا. گفتنى است که حنزابه نام مادربزرگ پدرى او بودهاست (ابن خلکان، ٣٤٩/١).
١٢٢ - کاتب چلبى، ١٦٧٨/٢؛ البغدادى، هدیةالعارفین، ٥٩/٢.
١٢٣ - ابن العماد، شذرات الذهب، ١٦٤/٣.
١٢٤ - سزگین، ٤٥٣/١/١. نیز نک:
Goldziher, muh. stud. II,p.٢٢٩.
١٢٥ - البغدادى، همان جا.
١٢٦ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٠٥٦/٣.
١٢٧ - الالبانى، ص ٢٤٥؛ سزگین ، ٤٦٧/١/١.
آشنایى اجمالى با مسندهایى که به مؤلّفان خود منسوبند (٣)
١١٠- مسند امیرالمؤمنین أبى الحسن علىبن ابىطالب از ابومحمّد عفیف الدّین عبدالرّحمن بن عثمان تمیمى دمشقى (د . ٤٢٠ ق/ ١٠٢٩ م).
وى را محدّثى ثقه به شمار آوردهاند. از این مسند نسخهاى در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. (١)
١١١- المسنداز ابوبکر احمدبن محمّد بن احمد بَرْقانى خوارزمى (د . ٤٢٥ ق / ١٠٣٤ م).
خوارزمى ابتدا در خوارزم و بغداد و سپس در جرجان، اسفراین، نیشابور و هرات حدیث آموخت. سرانجام در بغداد سکونت گزید و به آموزش و نشر حدیث پرداخت. خطیب بغدادى او را ثقه، پارسا، استوار، خوش فهم، حافظ قرآن و آگاه به احکام فقه، بهرهمند از دانش عربیّت، کثیرالحدیث و... مىداند. (٢) در مسند خوارزمى احادیثى درج شده که در صحیح بخارى و مسلم موجود است. (٣) در عین حال، شاه ولى اللَّه دهلوى براین باور است که میان صحیح بخارى و مسلم از یک سو و مسند خوارزمى از سوى دیگر فرقى هست به پهناى خاور و باختر. (٤) دانشمند یاد شده در دستهبندى خود از کتابهاى حدیث اهل سنّت، مسند مزبور را از حیث اهمیّت در رده چهارم قرار مىدهد. (٥) از مسند خوارزمى نسخهاى در کتابخانه آصفیه در حیدر آباد شناخته شدهاست. (٦)
١١٢- الجمع بین الصحیحین اثر ابوعبداللَّه محمد بن فَتُّوح حُمَیْدى اندلسى (د . ٤٤٨ ق/ ١٠٩٥ م).
حمیدى پیرو مذهب ظاهرى و شاگرد ویار ابن حزم بود. او در اندلس، مصر، شام و عراق دانش آموخت و در بغداد ساکن گشت. ابن ماکولا او را به پاکى، عفّت، پارسایى و دانش دوستى ستوده است. از وى آثار بسیارى بر جاى مانده. (٧) او در کتاب یادشده، احادیث صحیح بخارى و مسلم را به روش مسندها مرتّب ساختهاست. (٨) گویند: او برمندرجات آن دو کتاب مطالبى افزوده؛ امّا میان سخنان خود و مندرجات آن کتابها نشانه یا مرزى قرار نداده وبا این کار انتقادهایى را نسبت به خود برانگیختهاست. (٩) بخشهایى از کتاب مزبور به صورت دستنوشته در کتابخانه ظاهریه یافت شده است. (١٠)
١١٣- مسند ابى بکر على شرط الشیخین (١١) از ابوبکر احمد بن على مشهور به «خطیب بغدادى» (د . ٤٦٣ ق/ ١٠٧٢ م)،
حدیث شناس، تاریخدان و نویسنده کتاب معروف تاریخ بغداد. خطیب آثار بسیارى دارد که برخى از آنها چاپ شدهاست. در فهرست تالیفات او از مسندهاى دیگرى نیز نام مىبرند. (١٢) امّا از سرنوشت این مسندها آگاهیى در دست نیست.
١١٤- جامع المسانید (١٣) یا جامعالمسانید و الالقاب (١٤) یا جامع المسانید باَلْخَصِ الاسانید (١٥) از ابوالفرج عبدالرحمن بن على قرشى بغدادى معروف به «ابن جوزى» (د. ٥٩٧ ق / ١٢٠١ م)
واعظ ، مفسّر، حدیثشناس و تاریخنگار حنبلى. وى آثار بسیارى از خود برجاى نهاده که نامآورترین آنها، یکى المنتظم است؛ دیگرى تلبیس ابلیس که آن را به فارسى هم برگرداندهاند. جامعالمسانیداو که کتابى بزرگ است، تاکنون چاپ نشده؛ امّا ظاهراً جزء نخست آن در قاهره در دارالکتب المصریه موجود است. (١٦) ابن جوزى در کتاب مزبور، احادیث صحیح بخارى و مسلم، جامع ترمذى و مسند احمد را فراهم آورده (١٧) و آن احادیث را بر محور نامهاى صحابه و به ترتیب حروف الفباى نام آنان دسته بندى کرده (١٨) و یک سده پس از او دانشمندى به نام ابوالعبّاس احمدبن عبداللّه معروف به محبّ طبرى (د . ٦٩٤ ق) کتاب مورد بحث را براساس موضوع مرتبّ ساخته است. (١٩) گفتنى است که ابوالبقاء عُکْبَرى (د.٦١٦ ق) نحوى و فقیه حنبلى کتابى دارد به نام اعراب الحدیث النبوى. این اثر که از کتابهاى نادرى است که در زمینه اعراب احادیث پدید آمده و مىتوان گفت در نوع خود کمنظیر است، بر پایه جامع المسانید ابن جوزى وبه ترتیب عناوین صحابه نوشته شدهاست. به عقیده مؤلّفِ این کتاب، جامع المسانید ابن جوزى کاملترین و فراگیرترین مسندهاست. (٢٠)
١١٥- المسند من عوالیه اثر ابومحمّد عبدالغنى بن عبدالواحد مَقْدِسى دمشقى (د . ٦٠٠ ق / ١٢٠٣ م
)
از دانشمندان حنبلى و صاحب تالیفات بسیار. وى در دمشق، بغداد، موصل، همدان، اصفهان و مصر دانشآموخت. عبدالغنى متون دینى را درباره صفات خداوند چنان ظاهر گرایانه تفسیر مىکرد که فقیهان برآشفتند و ریختن خونش را روا دانستند. در نتیجه، از دمشق به مصر گریخت وتا گاهِ مردن در آن جا در گمنامى بزیست. (٢١) از کتاب یادشده، دستنوشتهاى در کتابخانه ظاهریه وجود دارد؛ (٢٢) امّا محتواى آن برما پوشیدهاست.
١١٦- مسند فضالة بن عُبید اثر ابوعبداللَّه ضیاءالدین محمّد بن عبدالواحد مَقْدِسىصالحى (٢٣) (د. ٦٤٣ق / ١٢٤٥م).
وى در دمشق، مصر، بغداد، اصفهان، همدان، نیشابور، هرات و مرو از محدّثان زمان خویش حدیث فراگرفت. معاصرانش دانش ومنش او راستودهاند. (٢٤) از چند وچون این مسند آگاهیى در اختیار نگارنده نیست.
١١٧- القمر المنیر فى المسند الکبیر (٢٥) اثر ابوعبداللَّه محّب الدّین محمّد بن محمود معروف به «ابن نجّار» (د . ٦٤٣ ق / ١٢٤٥ م).
وى محدّث ، رجال شناس، تاریخ نگار و ادیبى شافعى از مردم بغداد بود. او در جستجوى دانش طى ٢٧ سال شرق و غرب جهان اسلام را در نوردید و از سه هزار استاد بهره جست. دیانت، پارسایى، گستردگى روایت و نیروى فهم او مورد تأیید بسیارى از دانشمندان قرار گرفته است. ابننجّار آثار بسیار دارد. معروفترین اثر او ذیل تاریخ بغداد است که تکملهاى است بر تاریخ بغداد اثر خطیب بغدادى. او در القمر المنیر مرویات هر صحابى را یکجا گزارش مىکند. (٢٦) از کتاب مزبور تاکنون نسخهاى یافت نشدهاست.
١١٨- المسند از ابوحفص ناصرالدّین عمربن عبدالمنعم طائى دمشقى (د . ٦٩٨ ق/ ١٢٩٩ م).
گویند: این مسند در ٩٣ جزء بوده است. (٢٧) درباره این مسند آگاهى بیشترى در اختیار نگارنده نیست.
١١٩- جامع المسانید والسنن الهادى لِاَقْوَمِ سُنَن از عماد الدین ابوالفداء اسماعیل بن عمربن کثیر قرشى دمشقى شافعى معروف به «ابن کثیر» (د . ٧٧٤ ق / ١٣٧٣ م).
ابن کثیر در آبادیى از توابع دمشق زاده شد وبا برادرش به دمشق کوچید و در جستجوى دانش مسافرتها کرد و سرانجام در دمشق زندگى را بدرود گفت. او شاگرد و داماد حافظ ابوالحجّاج یوسف مِزّى است. (٢٨) ابن کثیر در شنیدن پارهاى از آثار گذشتگان با استاد خود شمس الدین ذهبى همدرس بودهاست. وى آثار بسیارى از خود برجاى نهاده که برخى از آنها در حیات مؤلّف در میان اهل دانش معروف بوده. (٢٩) نام آورترین آثار او یکى تفسیر قرآن و دیگرى البدایة و النهایة است که هر دو چاپ شده. امّا ویژگیهاى کتاب جامع المسانید او که اخیراً به کوشش دکتر عبدالمعطى امین قلعجى تصحیح، تکمیل و چاپ شده، اجمالاً به شرح زیر است:
الف - دراین کتاب که مسند بزرگى است، احادیث صحاح ششگانه و مسندهاى احمد، بزّار، ابى یعلى و معجم کبیر طبرانى به روش مسانید فراهم آمده است. وى دراین کتاب مسانیدِ صحابه را براساس حروف الفباى نام آنان (آبى اللّحم، أبان، ابراهیم) مرتّب کرده و چنانچه در حدیثى به سستى یا ضعفى برخورده، آن ضعف را روشن ساخته است. (٣٠)
ابن جزرى درباره تألیف این کتاب مىنویسد:
«ابوبکر محمدبن عبدالله بن محبّ صامت مسند احمد را به ترتیب الفبایى نا م صحابه مرتّب ساخته و راویان را هم به همین روش بسان ترتیب کتابهاى اطراف مرتّب کرده ودر این راه رنج فراوان برده. سپس... ابن کثیر این کتاب مرتّب را از مؤلّفش گرفته و احادیث کتابهاى ششگانه و معجم کبیر طبرانى و مسند بزّار و مسند ابى یعلىرا بدان افزوده و خود را به تلاش بسیار واداشته... و در نتیجه کتابى پدید آورده که در گیتى بىمانند است». (٣١)
ب - گویا هدف ابن کثیر از تالیف کتاب مورد بحث ادامه و تکمیل و تدارک کاستیهاى کار استادش حافظ مزّى در تالیف تحفةالاشراف بمعرفة الاطراف بودهاست. (٣٢)
ج - از آن جا که مؤلّف در خزان زندگانیش نابینا شده، نتوانسته تالیف جامع المسانید را به پایان رساند. (٣٣) افزون برآن، با گذشت زمان پاره هایى از آن کتاب گم شده یا از میان رفته است. بنابراین نسخه هاى موجود، مسانید چند تن از صحابه راندارد. بدین شرح: مسند خلفاى چهارگانه، مسند جابربن عبداللَّه، مسند عبداللَّه بن عبّاس، مسند عایشه، مسند ابوسعید خدرى، مسند عبدالله بن عمروبن عاص، بخشهایى از مسند انسبن مالک وابوهریره. (٣٤) از همین رو مصحّح آستین همّت را بالازده وبه همان روش ابن کثیر، به تکمیل کار او پرداخته است. بنابراین، حدود هفده جلد از کل کتاب تالیف «عبدالمعطى امین قلعجى» است. (٣٥)
د - ابن کثیر ابتدا احادیث صحابه کم روایت (مُقلّین) را آورده و سپس به تألیف مسانید صحابه پر روایت (مُکثرین) پرداخته است. گفتنى است که صحابى پر روایت نزد او کسى است که احادیثش از هزار افزون باشد. بااین حال، او ابوبکر را با آنکه شمار احادیثش ١٢٨ فقره است، در شمار صحابیان پر روایت وابوذر را که احادیثش از دویست افزون است، در میان صحابه کم روایت مىآورد. (٣٦)
ه - در پارهاى موارد برحسب اتفاق و برخلاف قاعدهاى که پیش گرفته، از مسند طیالسى و مستدرک حاکم و... نیز حدیث نقل مىکند. (٣٧)
و - ابن کثیر در این کتاب منهاى صحابه پرروایت، مرویات ٢٧٠٢ صحابى را آورده و شمار احادیث کتاب مزبور در شکل نهایى آن و همراه با مکرّرها از چهلهزار افزون است. (٣٨)
١٢٠- مسند الفاروق امیرالمؤمنین ابى حفص عمربن خطاب و اقواله على ابواب العلم از همان ابن کثیر دمشقى.
ابن کثیر در این کتاب مرویات عمر را برپایه موضوع دستهبندى کردهاست. این کتاب که دستنوشتهاى از آن به خط مؤلّف در دارالکتب المصریّه وجود دارد، (٣٩) اخیراً به کوشش عبدالمعطى امین قلعجى به چاپ رسیده است.
١٢١- المسند الصحیح الحسن من احادیث السلطان ابى الحسناثر شمسالدّین ابوعبدالله محمّد بن احمد بن مرزوق تِلِمْسانى (٤٠) (د . ٧٨١ ق/ ١٣٨٠ م).
وى فقیهى سخنور از مردم تِلِمْسان بود که مدّتى در مصر زیسته و از خود آثارى برجاى نهاده است. (٤١) نگارنده درباره چند و چون کتاب یادشده، اطلاعاتى در اختیار ندارد. به گفته زرکلى، گزیدهاى از آن کتاب در حدود ٢٤ صفحه همراه با ترجمه آن به زبان فرانسه منتشر شده و از اصل کتاب هم نسخهاى در کتابخانه اسکوریال موجود است. (٤٢)
١٢٢- مسند القراآت اثر اسماعیل بن اسحاق اَزْدى (٤٣) (د . ٨٢٠ ق / ١٤١٧ م).
نگارنده درباره این اثر و نویسندهاش آگاهى بیشترى در اختیار ندارد.
١٢٣- مسندُ الصَّحابةِ الذّینَ ماتوا فى زمانِ النبى (ص) اثر جلال الدین سیوطى (د. ٩١١ ه / ١٥٠٥ م).
درباره این مسند در دنباله این نوشتار در بخشى جداگانه سخن خواهیم گفت.
همچنین بخش افعال از جمع الجوامع سیوطى براساس مسانید صحابه تنظیم شدهاست. با این بخش هم در دنباله ایننوشتار آشنا خواهیم شد.
١٢٤- المسند الجامع تالیف دکتر بشّار عوّاد معروف (معاصر)، با همکارى سیّد ابوالمعاطى محمّد نورى، احمد عبدالرزّاق عید، اَیْمَن ابراهیم زاملى و محمود محمّد خلیل،
درباره این مسند دریک بخش جداگانه سخن خواهیم گفت.
١٢٥- مسند الشّامیین اثر ابوزرعه (؟). در کشف الظنون در پى نام ابوزرعه در داخل گیومه افزودهاند: «شاید وى عبدالرحمن اوزاعى در گذشته به سال ١٥٧ هجرى باشد». (٤٤)
امّا نگارنده احتمال مىدهد این مسند اثر محدّث شام ابوزرعه عبدالرحمّن بن عمرو دمشقى (د . ٢٨١ ق / ٨٩٥ م) باشد. از این ابوزرعه، طحاوى و طبرانى و دیگران روایت مىکنند و ابوحاتم او را راستگو مىداند. (٤٥) گفتنى است که مقصود از مسند شامیان، ظاهراً مسند آن دسته از صحابیانى باشد که به شام کوچیده و در آن جا سکنى گزیدهاند.
١٢٦- جامع المسانیداثر جمالالدین نسایى (؟).
بنابه گفته «چلبى»، «تاجى» در تذکرة الراغبین از اینکتاب نام مىبرد (٤٦).
نگارنده درباره این کتاب و مؤلّفش نتوانست اطلاعاتى به دست آورد.
١٢٧- مسند انس بن مالک اثر ابوجعفر محمّد بن حسین بن موسى حُنَینى (یا حسینى؟). (٤٧)
درباره این مسند و مؤلّفش آگاهى بیشترى در اختیار نگارنده نیست.
١٢٨- مسندات انس بن مالک اثر مؤلّفى ناشناخته.
گرد آورنده در آغاز گوید: «اینها احادیث صحیحى است که از میان مرویات انس بن مالک بیرون کشیدهام». این احادیث بخشى از یک مجموعه خطّى است که در کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران وجود دارد. (٤٨)
١٢٩- مسندات علىبنابىطالب (ع)از مؤلّفى ناشناخته.
گرد آورنده در آغاز گوید:
«اینها احادیثى نبوى (ص) است که از مرویّات علىبن ابىطالب بیرون کشیدهام. این احادیث را قطبالدّین سیّد الحفّاظ ابوالعلاء حسنبن احمدبن محمّد بن سهل عطّار [؟] روایت مىکند. از آن میان حدیثى است که علىبن ابىطالب از رسول خدا روایت مىکند که خداوند فرمود: "لااله الاّ اللَّه حِصْنى. فَمَنْ دَخَله اَمِن من عذابى". یعنى: "لاالهالاالله دژ من است. هر کس بدان در آید؛ از عذاب من ایمنى یابد"».
این احادیث نیز بخشى از همان مجموعه خطّى پیش گفتهاست. مجموعه یادشده را در سده هشتم نگاشتهاند. (٤٩)
١٣٠- المسند از مؤلّفى ناشناخته.
این کتاب که زیر شماره ١٧٥٩/١ در کتابخانه مسجدگوهرشاد نگهدارى مىشود، به خط نسخ سده دهم نگاشته شده و چون آغاز و انجام آن افتاده، مؤلّف آن شناخته نشدهاست. این کتاب احادیث نبوى (ص) را به روایت از صحابه در بر دارد. در کتاب مزبور که با احادیث همسران پیامبر آغاز مىشود، از طریق عایشه ٥١ حدیث وازطریق اُمّ سَلمه ٤٢ حدیث آمدهاست.
١٣١- مسند الخلاف، کاتب چلبى که ازاین اثر نام برده، (٥٠)
درباره ویژگیهاى آن و مؤلّفش آگاهیى به دست نمىدهد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - الالبانى، ص ٣٦٠؛ سزگین، ٤٨٢/١/١. درباره او نک: ابن العماد، شذرات الذهب، ٢١٥/٣.
٢ - تاریخ بغداد، ٣٧٤-٣٧٣/٤. نیز: الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٠٧٤/٣.
٣ - الخطیب البغدادى، همان جا؛ الذهبى، همان جا؛ کاتب چلبى، ١٦٨٢/٢؛ سزگین ٤٧٤/١/١.
٤ - حجةاللَّه البالغه، ص ٢٨٢.
٥ - پیشین، ص ٢٨٤. قس: عبدالمنعم النّمر، احادیث رسولاللَّه کیف وصلتْ الینا، ص ١٢٧.
٦ - سزگین، ٤٧٤/١/١. براى آگاهى درباره دیگر آثار او نک: سزگین، همان جا؛ الزرکلى، ٢١٢/١.
٧ - ابن خلکان، وفیات الاعیان، ٦١٦/٤؛ الذهبى ، تذکرة الحفّاظ، ١٢٢١-١٢١٨/٣.
٨ - کاتب چلبى، ٥٩٩/١؛ صبحىالصالح، علوم الحدیث، ص ٤١؛ مدیرشانهچى، علم الحدیث، ص ٥٢.
٩ - کاتب چلبى، همان جا.
١٠ - الالبانى، صص ٢٥٩-٢٥٨.
١١ - محمد جواد الحسینى الجلالى، مقاله «المسند» (٢)، نور علم، شماره ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٤٣.
١٢ - نک: یاقوت، معجمالادبا، ٢٤٩-٢٤٨/١؛ الذهبى، تذکرةالحفاظ، ١١٣٩/٣.
١٣ - ابوالبقاء العکبرى، اعراب الحدیث النبوى، تحقیق عبدالاله نبهان، ص ١ ؛ الذهبى، تذکرةالحفّاظ، ١٣٤٣/٣.
١٤ - کاتب چلبى، ٥٧٣/١؛ الزرکلى، ٣١٧/٣.
١٥ - الکتانى، الرسالة المستطرفه، ص ١٧٦.
١٦ - ابوالبقاء العُکْبرى، پیشین، ص ١ (زیر نویس مصحح).
١٧ - الکتانى، همان جا.
١٨ - ابوالبقاء العکبرى، همان جا.
١٩ - کاتب چلبى، همان جا؛ الکتانى، همان جا.
٢٠ - ابوالبقاء العکبرى، همان جا.
٢١ - الذهبى، تذکرة الحفاظ ، ١٣٧٣-١٣٧٢/٤.
٢٢ - الالبانى، ص ٣٥٤.
٢٣ - ابن رجب، الذّیل على طبقات الحنابله، ٢٣٩/٢.
٢٤ - ابن رجب، پیشین، ٢٤٠-٢٣٦/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ ، ١٤٠٥/٤.
٢٥ - یاقوت، معجمالادبا، ١٠٤/٧؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٤٢٩/٤؛ البغدادى، هدیةالعارفین. ١٢٢/٢.
٢٦ - یاقوت، پیشین، ١٠٤-١٠٣/٧؛ الذهبى، پیشین، ١٤٢٩-١٤٢٨/٤.
٢٧ - البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/٢؛ همو، هدیة العارفین، ٧٨٨/١.
٢٨ - ابن حجر، الدرر الکامنه فى تراجم المأة الثامنه، ٣٧٣/١؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ٢٣١/٦.
٢٩ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٥٠٨/٤.
٣٠ - ابن کثیر، جامع المسانید، ١١-١٠/١ و نیز نک: کاتب چلبى، ٥٧٣/١.
٣١ - ابن الجرزى، المصعد الاحمد، ص ٣٩.
٣٢ - عبدالمعطى امین قلعجى، مقدمه جامع المسانید، صص ٢٣٩-٢٣٦.
٣٣ - ابن الجرزى، پیشین، ص ٤٠.
٣٤ - عبدالمعطى امین قلعجى، پیشین، صص ٢٤٩-٢٤٦.
٣٥ - پیشین، صص ٢٦٥-٢٦٢.
٣٦ - پیشین، ص ٢٥٥.
٣٧ - پیشین، ص ٢٥٦.
٣٨ - پیشین، ص ٢٦٢، ٢٦٧ . براى آگاهى بیشتر درباره ویژگیهاى جامع المسانیدِ ابن کثیر نک: عبدالمعطى امین قلعجى، پیشین، صص ٢٥٩-٢٥١.
٣٩ - پیشین، ص ٢٠٣، ٢٤٧.
٤٠ - البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨٢/٢.
٤١ - درباره آثار اونک: البغدادى، هدیة العارفین، ١٧٠/٢؛ الزرکلى، ٣٢٨/٥.
٤٢ - الاعلام، ٣٢٨/٥.
٤٣ - کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢.
٤٤ - پیشین، ١٦٨٣/٢.
٤٥ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٦٢٤/٢.
٤٦ - کشف الظنون، ٥٧٤/١.
٤٧ - پیشین، ١٦٨٢/٢.
٤٨ - دانشپژوه، فهرست کتابخانه مرکزى دانشگاه تهران، ٢١/٨.
٤٩ - پیشین، همان جا.
٥٠ - کاتب چلبى، ١٦٨٢/٢.
بخش چهارم :
آشنایى با مسندهایى که به راویان خود منسوبند (١)
پس از آشنایى با مسندهایى که به مؤلّفان خود منسوبند، وقت آن است که درباره مسندهایى سخن بگوییم که به نام راویان خود شناخته مىشوند. در آغاز باید دانست، شمار این مسندها از مسندهاى گونه نخست بسیار کمتر است:
١- مسند ابىحنیفه از ابوعلى حسن بن زیاد لُؤْلُؤْیى (د . ٢٠٤ ق / ٨١٩ م).
درباره مسندهاى ابوحنیفه در دنباله این نوشتار در یک بخش مستقل سخن خواهیم گفت.
٢- مسند حدیث الاوزاعى اثر ابوسعید عبدالرّحمن بن ابراهیم اموى دمشقى معروف به «دُحَیْم» (١) (د . ٢٤٥ ق/ ٨٥٩ م).
وى در عصر خودش محدّث شام و پیرو مذهب اوزاعى بود. دحیم مدّتى در اردن و فلسطین عهدهدار قضاوت بود. او از سفیان بن عینیه و بقّى بن مَخْلَد حدیث آموخته. احمدبن حنبل و یحیىبن مَعین او را بزرگ مىداشتهاند. رجالشناسان عامّه او را با واژه هایى چون ثقه، حافظ، حجّت و استوار ستودهاند. (٢) از فهرست ابن خیر بر مىآید که این مسند که در چهارجزء بوده، در سده ششم در اندلس تا اندازهاى رواج داشتهاست. (٣) از سرنوشت این مسند دراین روزگار آگاهیى در اختیار نداریم.
٣- مسند مالک بن انس اثر ابوداوود سلیمان بن اشعث اَزْدىِ سجِستانى (٤) (د . ٢٧٥ ق / ٨٨٨ م).
ابوداوود محدّثى بلندآوازه و گردآورنده سنن سومین کتاب از صحاح ششگانه اهل سنّت است. وى از استادان بسیارى که شمارشان به سیصدتن مىرسد، حدیث آموخته. نامآورترین استاد او همانا احمدبن حنبل است. وى افزون بر احادیث فراوانى که از او شنید و بعدها در گردآورى سنن از آنها بهره جست، در مجالس گوناگون پاسخ پرسشهایى در فقه و دیگر زمینه ها را از او گرفت و بیشتر این پرسش و پاسخها را در کتاب مسائل نقل کرد. ترمذى، نسایى و ابوعوانه اسفراینى از معروفترین راویان و شاگردان او هستند. (٥) ظاهراً از مسند یادشده تاکنون نسخهاى یافت نشده باشد.
٤- مسند حدیث ثابت البُنانى از ابواسحاق اسماعیل بن اسحاق جَهْضَمى بصرى (٦) (د . ٢٨٢ ق / ٨٩٦ م).
در بخش پیشین (زیر شماره ٤٨) درباره گردآورنده این مسند سخن گفته شد. گفتنى است که ابومحمّد ثابت بن اسلم بُنانى بصرى یکى از تابعان است که در سال ١٢٣ هجرى در گذشته. رجالشناسان اهل سنّت او را ثقه و عابد دانستهاند. (٧)
٥- مسند حدیث یحیى بن سعید الانصارى و ایوب السَّخْتیانى از دانشمند پیشگفته. (٨) ناگفته نماند که یحیى بن سعید انصارى مدنى (د . ١٤٣ ق)
از فقیهان و محدّثان عصر تابعان و مدّتى قاضى مدینه بودهاست. (٩) همچنین ابوبکر ایّوب بن کیسان سَخْتیانى بصرى (د . ١٣١ ق) از فقیهان و عابدان نامدار در دوره تابعان است. سنیّان وى را ثقه دانسته و سخت ستودهاند. (١٠)
٦- مسند مالک از ابوعبدالرّحمن احمدبن شعیب نسایى (١١) (د . ٣٠٣ ق / ٩١٥م).
درباره نسایى در بخش پیشین سخن گفته شد. مسند مالک گویا در سده ششم در اندلس تا اندازهاى رواج داشته، (١٢)ولى اکنون از آن جز نامْ نشانى در دست نیست.
٧- مسند منصوربن زاذان از همان نسایى پیشگفته. (١٣) ابوالمغیره منصوربن زاذان ثقفى واسطى (د . ١٣١ ق)
یکى از تابعان است. رجالشناسان اهل سنّت از او چهرهاى ثقه، درستکار، عبادتپیشه و شایسته اعتماد ترسیم کردهاند. (١٤) از این مجموعه هم گویا نسخهاى یافت نشده باشد.
٨- مسند حدیث الزّهرى بعلله والکلام علیه.
٩- مسند حدیث شعبة بن الحّجاج.
١٠- مسند حدیث سفیان بن سعید الثّورى.
١١- مسند حدیث ابن جُریج.
١٢- مسند حدیث یحیى بن سعید القطان
در هشت جزء.
١٣- مسند حدیث فضیل بن عیاض و داود الطّایى و مفضّل بن مهلل السّعدى.
١٤- مسند حدیث شعبه و سفیان الثورى.
جملگى این مجموعه ها را در شمار آثار نسایى نام بردهاند. (١٥) نسایى در مجموعه اخیر، گویا احادیثى را گردآورده که شعبه روایت کرده، ولى سفیان روایت نکرده یا سفیان نقل کرده، ولى شعبه آنها را روایت نکردهاست. (١٦) از فهرست «ابن خیر» فهمیده مىشود که این مجموعه ها تا اندازهاى در سده ششم وپیش از آن در انجمنهاى علمى مطرح بودهاست.
١٥- مسند حدیث سفیان بن عُیینه.
١٦- مسند حدیث شعبة بن الحجّاج
در نُه جزء.
١٧- مسند حدیث سفیان بن سعید الثورى.
جملگى از ابوبشْر محمّد بن احمدبن حمّاد انصارى دولابى رازى (١٧) (د . ٣١٠ ق/ ٩٢٢ م) محدّث و مورّخ ایرانى. وى براى آموختن دانش به بغداد، بصره، حجاز، شام و مصر سفر کرد. او در مصر ضمن اندوختنِ دانش به پیشه ورّاقى نیز مىپرداخت. (١٨) ابوبشر در فقه بر مذهب ابوحنیفه بود و دراین راه بسیار پا فشارى داشت. (١٩) وى را محدّثى چیرهدست مىدانند؛ (٢٠) ولى برخى از پیشینیان به حدیث او خرده گرفته، ضعیفش دانستهاند. (٢١) در عین حال کسانى چون ابن ابىحاتم، طَبَرانى و ابن حِبّان بُستى از او روایت کردهاند. (٢٢) ابوبشر افزون بر حدیث در تاریخ و رجال هم مهارت داشت و دراین زمینه ها تألیفاتى بر جاى نهاده است. (٢٣) از مسندهاى یادشده تا کنون نسخهاى یافت نشدهاست.
١٨- مسند عمربن عبدالعزیز اثر ابوبکر محمّد بن محمّد بن سلیمان اَزْدى واسطى معروف به «ابن با غَنْدى» (د . ٣١٢ ق / ٩٢٥ م).
وى در سفرهاى علمىاش از دانشمندان بلندآوازهاى چون علىبن مدینى حدیث شنید. ابن شاهین و ابنمُقرى از او حدیث نقل کردهاند. ابن باغندى از حفظ پیاپى حدیث مىخواند و شاید همین باعث شده تا نامهاى راویان را در همآمیزد و در نتیجه او را به تصحیف و تدلیس متّهم سازند ودر شمار ضعیفان یاد کنند. (٢٤) این مسند چاپ شده؛ (٢٥) ولى نگارنده نتوانست بدان دست یابد. گویند: وى این مسند را براساس صحابیانى که در فاصله عمر دوم و پیامبر (ص) بودهاند، تدوین کردهاست. (٢٦)
١٩- مسند حدیث مالک منسوب به ابوالعَرَب محمّد بن احمد تمیمى مغربى (د . ٣٣٣ ق / ٩٤٥ م).
وى محدّث، رجالشناس، تاریخنگار و فقیهى مالکى از مردم قیروان و از تبار فرمانروایان آن دیار بود. (٢٧) معروفترین اثر او کتاب طبقات علماء افریقیّه وتونس است که در الجزایر و تونس به چاپ رسیده. در میان آن بخش از آثار ابوالعرب که یافت نشده، کتابى به چشم مىخورد به نام مسند حدیث مالک. (٢٨)
٢٠- مسندابىحنیفه از ابوالحسین عمربن حسنشیبانى معروف به «ابنالأُشنانى» (د.٣٣٩ق/٩٥٠م).
نک: دنباله این نوشتار،بخش مسندهاى ابوحنیفه.
٢١- مسند ابى حنیفه از ابومحمّد عبداللّه بن محمّد بخارى حارثى معروف به «عبداللّه استاد» (د . ٣٤٠ ق / ٩٥١ م)
نک: دنباله این نوشتار، بخش مسندهاى ابوحنیفه.
٢٢- مسند مالکاثر ابو محمّد قاسم بن اَصْبَغ قُرْطبى (د . ٣٤٠ ق/ ٩٥١ م)،
محدّث اندلس. وى در قرطبه، بغداد، کوفه و مکّه از محدّثان بزرگ زمان خویش حدیث شنید تا آن جا که در حدیث و رجال مهارت یافت. او در روزگار پیرى به فراموشى دچار شد و چون خود این را احساس کرد از روایت حدیث دست کشید تا مبادا دانش خویشر ا تباه سازد. ابن اصبغ جز مسند یادشده، آثار دیگرى هم دارد، از جمله صحیحى به سبک صحیح مسلم فراهم آوردهاست. (٢٩) از مسند یادشده گویا نسخهاى در دست نباشد.
٢٣- مسندالامام الشافعى تالیف ابوالعبّاس محمّد بن یعقوب اصمّنیشابورى (د . ٣٤٦ ق / ٩٥٧ م).
مقصود از مسند شافعى مجموعه احادیث مرفوع و موقوفى است که نزد محمّد بن ادریس شافعى (٣٠) متداول بوده و در مطالعات فقهى و فتواهایش بدانها استناد مىکرده. این احادیث را ابوالعبّاس محمّد بن یعقوب اصمّ (٣١) در ضمن کتاب الاّم و غیره از ربیع بن سلیمان مرادى (د . ٢٧٠ ق) شنیده و فراگرفته است. کتابهایى که ربیع آنها را به استثناى مقدار بساندکى از شافعى شنیدهاست.
مدوّن این احادیث در این کتاب که به نام مسند شافعى شناخته شده، کسى است به نام ابوعمرو محمّد بن جعفر بن مطر نیشابورى (د . ٣٦٠ ق). «ابن مطر» که شاگرد، یار و همراه اصمّ بوده، به اشاره و خواست استادش این احادیث را در کتاب مزبور گرد آورده. البتّه برخى گویند: او این کار را براى خودش، نه براى استادش، انجام داده است. همچنان که برخى هم گفتهاند: گردآورنده این کتاب خودِ اصمّ مىباشد. بنابراین، احادیث این مجموعه شنیده هاى ابن مطراست از ابوالعبّاس اصمّ در ضمن سماع کتاب الامّ از وى. همانگونه که اصمّ آنها را از ربیع و ربیع از شافعى شنیدهاست. (٣٢) پس باتوجّه به عبارت ابهام برانگیز برخى از محققّان، (٣٣) باید دانست: انتساب این مجموعه به شافعى از جهت روایت محتواى آن است؛ نه از جهت گردآورى و تألیف آن. گفتنى است که در جاى جاى مسند شافعى نام اصمّ به عنوان راوى احادیث به چشم مىخورد؛ ولى از ابن مطر - تاجایى که نگارنده بررسى کرد - نشانى دیده نمىشود.
مسند شافعىخواه با راهنمایى اصمّ گرد آمده باشد و خواه بدون راهنمایى او؛ نه براساس صحابه مرتّب شده ونه بر اساس ابواب. از همین رو ابن حجر در تعجیلالمنفعه گوید:
«آن کس که حدیث شافعى را گرد آورده، آن احادیث را نه به شیوه مسانید مرتّب ساخته و نه به ترتیب ابواب واین کوتاهى بس بزرگى است. زیرا به استخراج آن احادیث از کتاب الاّم و غیره بسنده کرده وآنها را به همان صورت که به دستش رسیده، کنار هم نهاده. به همین جهت در بسیارى از جاها در آن تکرار رخ داده است». (٣٤)
با توجّه به آنچه در بالا گفته شد، اگر به عناوین کتاب مورد بحث نگاهى بیفکنیم، خواهیم دید که احادیث آن یا بربابهایى از موضوعات فقهى دلالت مىکند، ولى در توزیع احادیث در آن بابها دقّتى بهکار نرفته ویا زیر عناوینى آورده شده که به موضوعات فقهى دلالت نمىکند؛ بلکه تنها در عنوان به ذکر مأخذ احادیث بسنده شده؛ مانند:
«مِنْ کتاب اختلاف مالک و الشّافعى»= احادیثى که از کتاب اختلاف مالک و شافعى گرفته شده است (ص ٢١١).
«مِنْ کتاب الرّساله»= احادیثى که از کتاب الرساله برگرفته شده است (ص ٢٣٣).
«مِن کتاب ابطال الاستحسان»= روایاتى که از کتاب ابطال الاستحسان گرفته شدهاست. (ص ٢٦٤).
«مِنْ کتا باحکام القرآن»= احادیثى که از کتاب احکام القرآن بیرون کشیده شده است. (ص ٢٦٦).
«مِنْ کتاب السیر على سیر الواقدى» = روایاتى که از کتاب السیر علىسیر الواقدى استخراج شدهاست (ص ٣٥٣).
«من کتا بجماع العلم» = احادیثى که از کتاب جماع العلم برگرفته شدهاست (ص ٣٥٥).
«من کتاب اختلاف على و عبداللّه» = احادیثى که از کتاب اختلاف على و عبداللّه گرفته شدهاست (٣٥) (ص ٣٨٥).
با این وصف، کتاب مزبور از تبویبى شایسته برخوردار نیست. زیرا نه به شیوه کتابهایى چون مسند احمد بن حنبل تنظیم شده ونه از نظم مجموعه هاى حدیثى دیگر پیروى مىکند. این کاستى همواره مانعى بودهاست در برابر محققّان براى بهرهورى از این کتاب.
با توجّه به همین کاستى، حدیثپژوه و فقیه حنفى «محمّد عابد سندى» (٣٦) (د . ١٢٥٧ ق) به بازسازى این کتاب پرداخته، آن را بر پایه ابواب فقهى (از کتاب الایمان والاسلام... تاکتاب المناقب) مرتّب ساخته است. سندى پیش از این، چنین کارى را درباره مسندابى حنیفه نیز انجام داده است. این دانشمند در ترتیب مسندالامام الشافعىآن دسته از احادیث را که از لحاظ لفظ و معنا تکرارى بوده، کنار نهاده وبا این کار کتاب خویش را از احادیث تکرارى پالوده است. (٣٧) ترتیب سندى به کوشش محمّد زاهد کوثرى به صورتى شایسته و زیبا در قاهره چاپ شدهاست.
باید افزود: آنطور که از شمارهگذارى احادیث در ترتیب مسندالامام الشافعى فهمیده مىشود، مسند شافعى بدون در نظر گرفتن احادیث مکرّر ١٧٢١ حدیث را در بر دارد. این در حالى است که برخى تعداد احادیث این کتاب را با مکرّرها ١١٩٠ حدیث و با حذف مکرّرها ٩٤٠ حدیث دانستهاند. بنابه گفته اخیر این ٩٤٠ حدیث شامل ٨٢٠ حدیث مسند و مرفوع و ١٢٠ حدیث مرسل، منقطع و مُعْضَل مىشود. (٣٨)
بر مسند شافعى شرحهایى نوشته شده که مهمترین آنها بدین قرار است:
١- شافى العِىّ به خامه ابوالسعادات مبارک بن محمّد معروف به ابن اثیر جزرى (د . ٦٠٦ ق).
٢- شافى العینى (یا العِىّ) على مسند الشافعى به خامه جلالالدین سیوطى.
همچنین گزیده هایى هم از کتاب مورد نظر فراهم شده که یکى گزیدهاى است به نام المنتخب المرضى من مسند الشافعى اثر زینالدّین عمربن احمد شماع حلبى. (٣٩)
در پایان این بخش، یادآورى مىشود که روایات شافعى در خلال آثارش توّسط دیگران هم روایت شدهاست. چنانکه محدّث حنفى ابوجعفر احمدبن محمّد طحاوى (د . ٣٢١ ق) از طریق دایى خویش اسماعیل بن یحیى مُزَنى (د . ٢٦٤ ق) احادیث شافعى را روایت مىکند. (٤٠)
مسند شافعى هم بطور مستقل و هم در ضمن کتابى به نام المجموعة الفقهیّه منتشر شدهاست.
٢٤- مسند الاعمش. (٤١)
٢٥- مسند شعبة بن الحّجاج.
٢٦- مسند سفیان، (٤٢) جملگى از ابوالقاسم سلیمان بن احمد طَبَرانى (د. ٣٦٠ ق/ ٩٧١ م).
در بخش پیش (زیر شماره ٩٩) درباره طبرانى و آثارش سخن گفته شد. غیر از مسندهاى یادشده، ابن مَنده اصفهانى در ضمن بر شمردن آثار طبرانى از چند مسند دیگر هم نام برده؛ ولى خودش بیشتر آنها را ندیده است. بدین قرار:
مسند ابىاسحاق السّبیعى، مسند روح بن قاسم، مسند حارث العکلى، مسند ابنعجلان، مسند ابى ایوّب الافریقى، مسند زیاد الجصّاص و مسند زافر. (٤٣)
٢٧- مسند حدیث الاوزاعى از همان سلیمان بن احمد طبرانى. (٤٤)
کاتب چلبى از اثرى به همین نام یاد مىکند؛ امّا درباره مولّف آن سخنى نمىگوید. (٤٥) نگارنده احتمال مىدهد آن مسند همین اثر طبرانى باشد که چلبى از مؤلّف آن آگاهى نداشته است.
٢٨- مسند ابى حنیفه اثر ابواحمد عبداللّه بن عَدِىّ جرجانى (د.٣٦٥ ق/ ٩٧٦ م).
٢٩- مسند ابى حنیفه اثر ابوالحسین محمدبن مظّفر (د. ٣٧٩ ق/ ٩٨٩ م).
٣٠- مسند ابىحنیفه از ابوالقاسم طلحة بن محمّد معروف به «شاهدعدل» (د.٣٨٠ ق / ٩٩٠ م).
٣١- تهذیب مسند الامام ابى حنیفهاثر ابوبکر محمّد بن ابراهیم اصفهانى معروف به «ابن مُقْرى» (د . ٣٨١ ق/ ٩٩١ م).
درباره جملگى این مجموعه ها در بخش مسندهاى ابو حنیفه سخن خواهیم گفت.
٣٢- مسند نافع بن ابى نُعیم القارى المدنى از همان ابن مقرى اصفهانى.
نافع یکى از قاریان هفتگانه و آموزگار قرائت مردم مدینه بودهاست. وى که از اتباع تابعان مىباشد، بنابه گفته خودش قرآن را از هفتاد تن از تابعان فرا گرفته است. (٤٦) او کم و بیش با حدیث نیز سروکار داشته؛ از همین رو مجموعه هاى پراکندهاى از مرویات او را یافتهاند که از طریق برخى از تابعان از ابوهریره روایت کردهاست. شمار این مرویات از صد حدیث بیشتر نیست (٤٧) و گویا همین احادیث را ابن مقرى به نام مسند نافع بن ابى نعیم فراهم آورده و روایت کردهاست. از این مجموعه کوچک دستنوشته هایى در دمشق و قاهره وجود دارد. (٤٨)
٣٣- «کتابٌ فیه اربعونَ حدیثاً من مسند بُرَیْد بن عبداللّه بن ابى بُرْدَه عن جدّه ابى بُرْدَة بن موسى عن ابى موسى الاشعرى» اثر ابوالحسن على بن عمردار قُطْنى (د. ٣٨٥ ق / ٩٩٥ م)
صاحب سنن و محدّث و رجالشناس بلند آوازه. شهرت دارقطنى بیشتر به خاطر نقد راویان حدیث و جرح و تعدیل آنان است. معمولاً رجالشناسان اهل سنّت در دوره هاى بعد، داورى او را درباره راویان معیار مىدانند. (٤٩)
امّا درباره بُرَید، باید دانست که وى از مردم کوفه و نواده صحابى ابوموسى اشعرى است. سفیان ثورى و سفیان بن عُیَیْنه و دیگران از او روایت مىکنند. ابنمعین و دیگران او را ثقه دانستهاند؛ ولى ابوحاتم، ابن حنبل و نسایى بر او خرده هایى گرفتهاند. (٥٠) درباره مجموعه یاد شده باید گفت: مجموعه احادیثى وجود داشته که برید آنها را از طریق نیایش از ابوموسى اشعرى روایت کرده واین مجموعه در زمانهاى بعد مسند بُرید نام گرفته است. اثر یادشده که چهل حدیث را در بر دارد، گزیدهاى از آن مجموعه است که به دست ما رسیده. این گزیده را دارقطنى تحریر کرده ونسخه آن در استانبول در کتابخانه شهید على موجود است. (٥١)
٣٤- مسند احادیث ابراهیم بن ادهم الزّاهد از ابوعبداللّه محمّد بن اسحاق عَبْدى اصفهانى معروف به «ابن مَنْدَه» (د . ٣٩٥ ق / ١٠٠٥ م).
درباره مولّف این مجموعه در بخش مسندهاى ابوحنیفه سخن خواهیم گفت. امّا راوى این مجموعه احادیث، همان ابواسحاق ابراهیم بن ادهم تمیمىِ عجْلى بلخى عارف و زاهد نامدار سده دوم است که شرح حال نگاران و رجالشناسان او را در شمار محدّثان آورده و راویانِ حدیثْ احادیثى از او نقل کردهاند. (٥٢) ابراهیم ادهم ظاهراً در سالهاى پایانى عمرش نقل و روایت را رها کرد. از قول او آوردهاند که گفت: «سه چیز مرا از این کار بازداشت، یکى شکر نعمت، دیگر استغفار از معصیّت، سهدیگر آماده شدن براى مرگ». (٥٣) از مسند ابراهیم بن ادهم نسخه هایى در دار الکتب قاهره وجود دارد. (٥٤) این مجموعه کوچک به کوشش مجدى سیدابراهیم در قاهره (١٩٨٨ م) چاپ شدهاست.
٣٥- روایةٌ لمسند ابى حنیفه از همان ابن مَنْده اصفهانى.
٣٦- مسند ابى حنیفه از حافظ ابونُعَیم احمدبن عبداللّه اصفهانى (د . ٤٣٠ ق/ ١٠٣٨ م).
٣٧- مسند ابى حنیفهاز ابوعبداللّه حسین بن محمّد بن خسرو بلخى (د . ٥٢٠ ق / ١١٢٦ م).
٣٨- مسند ابى حنیفه از ابوبکر محمّد بن عبدالباقى معروف به «قاضى مارستان» (د . ٥٣٥ ق/ ١١٤١ م).
٣٩- مسند مکحول و ابى حنیفه از علىبن حسن بن عساکردمشقى (د . ٥٧١ ق/ ١١٧٥ م).
٤٠- مسند ابى حنیفه از حسام الدّین ابوالحسن علىبن احمدبن مکّى رازى (د . ٥٩٨ ق / ١٢٠١ م).
٤١- جامع مسانید الامام الاعظم اثر ابوالمُؤیَّد محمّد بن محمود خوارزمى (د . ٦٤٥ ق/ ١٢٤٧ م).
٤٢- مسند ابى حنیفه از موسى بن زکریا بن ابراهیم حَصْکَفى (د . ٦٥٠ ق / ١٢٥٢ م).
٤٣- مسند ابى حنیفه از ابوعلى صدرالدّین حسن بن محمّد بکْرى تَیْمى نیشابورى (د . ٦٥٦ ق / ١٢٥٨ م).
یاد آورى: درباره جملگى این مجموعه ها در «بخش مسندهاى ابو حنیفه» سخن خواهیم گفت.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - الاشبیلى، فهرسه، ص ١٤٨.
٢ - ابن حجر، تقریب التهذیب، ٤٧١/١؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٤٨٠/٢.
٣ - الاشبیلى، همان جا.
٤ - ابن حجر، تهذیب التهذیب، ١٧٠/٤؛ السیوطى، تدریب الرّاوى، ٣٦٣/٢.
٥ - ابن حجر، پیشین، ١٧٣-١٦٩/٤؛ الذّهبى، تذکره الحفّاظ، ٥٩١/٢.
٦ - البغدادى، هدیة العارفین، ٢٠٨-٢٠٧/١.
٧ - الذهبى، تذکره الحفّاظ، ١٢٥/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ١١٥/١.
٨ - الاشبیلى، فهرسه، ص ١٤٨.
٩ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٣٧/١.
١٠ - الذهبى، پیشین، ١٣٠/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٨٩/١.
١١ - السیوطى، تدریب الرّاوى، ٣٦٤/٢؛ همو، حسن المحاضره، ٣٥٠-٣٤٩/١؛ کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٥٦/١.
١٢ - الاشبیلى، فهرسة ، ص ١٤٥.
١٣ - السیوطى، تدریب الراوى، ٣٦٤/٢.
١٤ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ١٤١/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٧٥/٢.
١٥ - الاشبیلى، پیشین، صص ١٤٨-١٤٥.
١٦ - پیشین، ص ١٤٦.
١٧ - پیشین، صص ١٤٧-١٤٦.
١٨ - الذّهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٥٩/٢.
١٩ - ابن حجر، لسان المیزان، ٤٢/٥.
٢٠ - ابن عساکر، تاریخ مدینه دمشق، ٦٧٨/١٤.
٢١ - الذهبى، سیر اعلام النبلاء، ٣١٠/١٤؛ همو، میزان الاعتدال، ٤٥٩/٣.
٢٢ - ابن عساکر، همان جا؛ الذهبى ، تذکرة الحفّاظ ، ٧٥٩/٢.
٢٣ - ابن خلکان، وفیات الاعیان، ٣٥٢/٤.
٢٤ - الخطیب البغدادى، ٢١٣-٢٠٩/٣؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٣٧-٧٣٦/٢.
٢٥ - سزگین، ٣٤٠/١/١.
٢٦- G.H.A.Juynboll, MUSNAD, Encyclopaedia of Islam,Vol. VII, p.٧٠٦
٢٧ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٨٩/٣.
٢٨ - القاضى عیاض، ترتیب المدارک، ٣٣٥/٣.
٢٩ - الذّهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٥٤-٨٥٣/٣.
٣٠ - ابوعبداللّه محمّد بن ادریس شافعى پیشواى یکى از چهار مذهب فقهى معروف اهل سنّت در سال ١٥٠ قمرى در غزّه (و به قولى در عَسْقلان یا یمن یا مِنى) زاده شد. در مکّه بالید و در هفت سالگى قرآن و در ده سالگى موطّأ مالک را حفظ کرد وبه دست مسلم بن خالد زنجى (د . ١٧٩ ق) مفتى مکّه، فقیه گشت. سپس در مدینه ملازم مالک شد. در سال ١٩٥ قمرى دوبار به بغداد آمد و چندماهىدر آن جا درنگ کرد. شافعى در واپسین سالهاى زندگیش براى ترویج آراء و نظریات خود به مصر رفت. در آن جا ضمن آموزش به بازنگرى و تکمیل نوشته هایش پرداخت و کتابهاى الاّمو الرّساله و... را بر شاگردانش املا کرد. وى در سال ٢٠٤ در همانجا در گذشت. احمدبن حنبل او را احیاگر دین در سرآغاز سده سوم مىداند. (ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣١-٢٥/٩؛ السیوطى، حسنالمحاضره، ٣٠٤-٣٠٣/١).
سنیّان شافعى را پایهگذار دانش اصول فقه مىدانند. زیرا به عقیده آنان او نخستین بار الرساله را در این موضوع نگاشته است. (نک: ابوزهره، الشافعى: حیاته وعصره، آراؤه و فقهه، صص ١٩٧-١٩٦؛ سزگین، ١٨٠/٣/١). ولى دانشمندان شیعه این را درست نمىدانند وبراین باورند که نخستین بار امام باقر (ع) و پس از او امام صادق (ع) قواعد این علم را بر شاگردان خود املا کردهاند. به عقیده محقّقان شیعى هشام بن حکم (د. ١٧٩ ق) و پس از وى یونس بن عبدالرحمن از یاران ائمه (ع)، نخستین کسانى هستند که دراین باره کتاب نوشتهاند. (الصدر، تأسیس الشیعه، ص ٣١٠؛ اسدحیدر، ١٠٥-٢٠٤).
فقه شافعى آمیختهاى از فقه رأىگرایان و فقه حدیثگرایان است. (ابوزهره، پیشین، ص /١١، ٢٧). این فقه از دو راه به دست نسلهاى بعد رسیده: یکى از طریق شاگردانش و دیگر از طریق کتابها و آثارى که نوشته یا به شاگردانش املا کردهاست. (براى دستیابى به آگاهى تحلیلى درباره زندگى علمى و آراء شافعى به کتاب الشافعى به خامه محمّد ابوزهره رجوع شود).
٣١ - اصمّ در سال ٢٤٧ قمرى به دنیا آمد و درسال ٢٦٥ پدرش او را در پى دانش روانه سفر کرد. در اثناى این سفر دراز اصفهان، مکّه، مصر، دمشق، کوفه، بغداد و... را زیر پانهاد واز محدّثان بزرگ حدیث آموخت و در سىسالگى به زادگاهش نیشابور بازگشت. اندکى پساز بازگشت به ناشنوایى دچار شد و در خزان عمرش نابینا گشت. حاکم و ابن منده و بسیارى دیگر ازاو روایت مىکنند. حاکم او رابه راستى و درستى ستوده است. ابن جوزى درباره او گوید: اصمّ ٧٦ سال به حدیث گفتن اشتغال داشت. در نتیجه پدران، فرزندان ونوادگان از او حدیث شنیدهاند. به وى آثارى هم منسوب است که چندان قابل اعتنا بهنظر نمىرسد. (الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٨٦٤-٨٦٠/٣؛ الزرکلى، ١٤٥/٧؛ سزگین ٣٧٢-٣٧١/١/١).
٣٢ - دراین باره نک: السیوطى، تدریب الرّاوى، ١٧٥/١؛ القاسمى، الفضل المبین، صص ٢٥٩ - ٢٦٠، ٣٠٨ - ٣٠٩؛ محمّد زاهد الکوثرى، مقدمه ترتیب مسندالامام الشافعى، اثر محمّد عابدالسندى، ٠٦/١ باید بهخاطر داشت، در میان شاگردان شافعى از کس دیگرى به نام ربیع بن سلیمان جیزى هم یاد مىکنند. آن ربیع را با این ربیع که راوى کتابهاى شافعى است، نباید اشتباه کرد. (مثلاً نک: القاسمى، پیشین، ص ٢٥٧). بنابراین هرگاه در مقام بیان روایت آثار شافعى بهطور مطلق از ربیع یاد شود، مقصود ربیع مرادى است نه جیزى. (القاسمى، پیشین، صص ٢٥٨-٢٥٧؛ ابوزهره، پیشین، صص ١٦٥-١٦٤).
٣٣ - براى مثال زِرِکلى مىنویسد: «از کتابهاى او یکى مسند است». (الاعلام، ٢٦/٦).
٣٤ - محمّد زاهد الکوثرى، مقدمه ترتیب مسندالامام الشافعى، اثر محمّد عابد السندى،٦/١.
٣٥ - لازم به یادآورى است که کتاب «الام» خود مشتمل بر کتابهایى چند است. بنابراین، هریک از عنوانهاى بالا بخشى از کتاب یاد شده را تشکیل مىدهد (سزگین، ١٨٦-١٨٥/٣/١).
٣٦ - درباره او نک: الزرکلى، الاعلام، ١٨٠-١٧٩/٦.
٣٧ - محمّد زاهد الکوثرى، پیشین، ٧-٦/١.
٣٨ - السیوطى، تدریب الرّاوى، ١٧٥/١، زیرنویس مصحح.
٣٩ - درباره دیگر شرحها و گزیده هاى آن نک: السیوطى، حسنالمحاضره، ٣٩٥/١؛ کاتب چلبى، ١٦٨٣/٢؛ سزگین، ١٨٨-١٨٧/٣/١.
٤٠ - سزگین، ٩١/٣/١.
٤١ - محمدجواد الحسینى الجلالى، «المسند» (٢)، نورعلم، ش ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٤٢.
٤٢ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٩١٣/٣.
٤٣ - پیشین، ٩١٥-٩١٣/٣.
٤٤ - الاشبیلى، فَهْرَسه، ص ١٤٩.
٤٥ - کشفالظّنون، ١٦٨٢/٢.
٤٦ - ابونعیم، ذکر اخبار اصبهان، ٣٢٧/٢.
٤٧ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٤٢/٤؛ سزگین ٣٣/١/١.
٤٨ - الالبانى، صص ١١٥-١١٤؛ سزگین، ٣٣/١/١.
٤٩ - درباره او نک: الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٩٩١/٣.
٥٠ - ابن ابىحاتم، ٤٢٦/١/١؛ الذّهبى، میزان الاعتدال، ٣٠٥/١؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٣٢-٤٣١/١.
٥١ - سزگین، ١٦٢/١/١، ٤٢٤.
٥٢ - البخارى، ٢٧٣/١/١؛ ابن ابى حاتم، ٨٧/١/١؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٣١/١؛ ابن کثیر، البدایه والنهایه، ١٣٥/١٠، ١٤٥.
٥٣ - ابن کثیر، پیشین، ١٣٧/١٠.
٥٤ - سزگین، ٤٤٠/١/١.
بخش چهارم :
آشنایى با مسندهایى که به راویان خود منسوبند (٢)
پس از آشنایى با مسندها، باید افزود که برخى از مجموعه هاى حدیث هست که آنها را به خطایا بر اثر سهلانگارى مسند نامیدهاند. در نخستین بخش از این نوشتار به مناسبتى به منشأ این خطایا سهلانگارى اشاره شد وتوضیح بیشتر به آینده موکول گشت. اینک مناسب مىبیند آن مجموعه ها را یکیک برشمرده، همراه با توضیحاتى کوتاه معرّفى کند؛ تا از این رهگذر مرزها نمایانتر شده، مسندها از دیگر مجموعه ها شناخته گردند:
١- کتابالاثار از ابوسلمه ربیعبن حبیب بن عمرو فراهیدى
اصل و نسب وى از بصره بود و در سده دوم مىزیست. از امام باقر (ع)، ابنسیرین (د. ١١٠ق) و حسن بصرى (د . ١١٠ ق) روایت مىکند. گویند: وى اباضى مذهب بود. (١) برخى هم او را حنفى دانسته و ثقه و قابل اعتمادش شمردهاند. (٢) ربیع در حدیث کتابى فراهم آورده که گاه با نام مسند ربیع بن حبیب و گاه به نام کتاب الاثار از آن یاد مىکنند. (٣) این کتاب را ابویعقوب یوسفبن ابراهیم سدراتى وَرْجَلانى قُرْطُبى (د . ٥٧٠ ق) از دانشمندان اباضى مذهبِ مغرب دور، مهذّب و مرتّب ساخته و آن را الجامع الصحیح نامیدهاست. (٤) از ترتیب وَرْجَلانى نیزبا نام ترتیب مسند الرّبیع یاد مىکنند. (٥) به نظر مىرسد، این کتاب مجموعهاى نامرتّب از احادیث بوده که خود ربیع برآن نامى ننهاده و همین باعث شده که برخى آن را مسند و برخى آثار بنامند.
٢- الجامع از ابومحمّد عبداللّه بن وَهْبِ فهْرِى قرشى (د . ١٩٧ ق/ ٨١٣ م)،
فقیه، مفسّر و محدّث مالکى مصر. او در مصر چشم به جهان گشود و در مدینه به خدمت مالکبن اَنَس رسید و از او فقه آموخت و مالک به او لقب «فقیه مصر» داد. افزون بر مالک، از محدّثانى چون ابن جریج، ابن عیینه و سفیان ثورى حدیث شنید. (٦) ابن مدینى، ربیع بن سلیمان مرادى، عبدالرّحمن بن مهدى و یحیى بن یحیى لیثى و بسیارى دیگر از او حدیث شنیدهاند. (٧) رجال شناسانى چون ابن سعد، یحیى بن معین وابوزرعه او را ثقه دانستهاند. (٨) گویند: وى از نخستین کسانى بوده که میان «حدَّثنى» و «حدَّثنا»، و میان «اَخْبَرنا» و «حدَّثنا» فرق نهاده و در روایت چگونگىِ فراگیرىِ خود را از استادان بیان کرده است. (٩) بخشى از جامع ابن وهب در حدیث، به صورت دستنوشته و با نام المسند در ظاهریه نگهدارى مىشود. (١٠) از توصیف این دستنوشته در فهرست ظاهریه در مىیابیم که احادیث این کتاب براساس موضوعات فقهى مرتّب شده نه به روش مسندها. (١١) بنابراین به نظر مىرسد، مسند نامیدنِ این کتاب درست نباشد. گفتنى است که برخى جامع ابنوهب و مسند را دو اثر جداگانه پنداشتهاند؛ (١٢) ولى ظاهراً همانطور که سزگین نیز اشاره کرده، دستنوشتهاى که به نام مسند یافت شده، بخشى از همان جامع او باشد.
٣- مصنّفِ عبد الرّزاق بن همّام صنعانى (د. ٢١١ ق/ ٨٢٧ م).
عبد الرّزاق مفسّر و محدّثى ثقه از مردم صنعا و یک شیعه میانه رو بود. (١٣) شیخ طوسى از او در ردیف یاران امام صادق (ع) یاد کرده و او را یکى از راویان آن امام و پدرش حضرت باقر (ع) شمرده است. (١٤) درپارهاى از منابع متأخّر شیعى از مصنّف عبد الرزّاق با نام مسند یاد شده و از آن رهگذر به پارهاى نوشته هاى دیگر نیز راه یافته است. (١٥) گفتنى است که کتاب مورد بحث به کوشش حبیب الرّحمن اعظمى حدیث پژوه معاصر پاکستانى منتشر شدهاست.
٤- ابوعُبید قاسم بن سلاّم بغدادى (د . ٢٢٤ ق/ ٨٣٨ م)
فقیه، ادیب و لغتشناس معروف کتابى دارد به نام غریب الحدیث. کاتب چلبى از اثرى به نام مسند قاسم بن سلاّم بغدادى نام مىبردو مىافزاید: «این مسند مشتمل بر احادیثى است که در آنها واژه هاى نامأنوس وجود دارد». (١٦) با این توضیح، جاى تردید نمىماند که مقصود وى از مسند قاسم بن سلاّم همان کتاب غریب الحدیث اوست. بویژه آنکه مىبینیم «ابن حجر» پس از آنکه او را با واژه هایى چون ثقه، فاضل و مصنِّف مىستاید، مىنویسد: «من در کتابها، از وى حدیثِ مسندى ندیدهام؛ بلکه سخنان او در شرح واژه هاى نامأنوس حدیث است». (١٧) باید افزود: تذکره نویسان و شرح حال نگاران نیز در میان آثار وى از کتابى به نام مسند نام نبردهاند. (١٨)
٥- المصنّف اثر ابوبکر عبداللّه بن محمّد عَبْسى کوفى معروف به «ابن ابى شَیْبَه» (د . ٢٣٥ ق / ٨٤٩ م)،
فقیه، مفسّر، مورّخ و محدّث بلندآوازه. درباره ابن ابى شیبه باید دانست که وى مقدّمات دانش را در کوفه فراگرفت و پس از آن در بصره و سپس در بغداد حدیث و فقه آموخت. بسیارى از محدّثانِ بنام سده سوم از جمله بخارى، مسلم، احمد و پسرش عبداللّه، ابوداوود و ابن ماجه از او حدیث نقل کردهاند. (١٩) خطیب بغدادى از زبان ابن سلاّم آورده که حدیث به چهارتن پایان یافت: «احمدبن حنبل، یحیى بن معین، على بن مدینى و ابوبکر بن ابىشیبه». (٢٠) شاگردش ابوزرعه ادّعا کرده که حافظ تر از ابن ابىشیبه ندیده (٢١) و شاگرد دیگرش احمدبن حنبل ظاهراً او را پرلغزش دانسته است. (٢٢) با این حال، مىتوان گفت رجالشناسان اهل سنّت جملگى او را ثقه شمردهاند. (٢٣) بنابه گزارش حاکم نیشابورى، صحیحترین اسنادها نزد ابن ابى شیبه عبارت است از: «زُهرى از على بن حسین از پدرش از على (ع) (٢٤)».
مصنَّفِ ابن ابى شیبه کتاب بس بزرگى است که در آن احادیث نبوى (ص)، گفته هاى صحابه و فتواهاى تابعان را براساس موضوعات و ابواب فقهى آوردهاست. این کتاب ظاهراً همان است که در شمار مسندها هم از آن نام بردهاند؛ ولى باید گفت: کتاب مزبور در واقع مسند نیست و این شهرت پایهاى ندارد. (٢٥) گفتنى است که برخى از آگاهان، ابن ابى شیبه را محدّثى دانستهاند که هم براساس موضوع وهم به شیوه مسانید کتاب نوشته است. (٢٦) بنابراین احتمال دارد، مسند و مصنَّف دو کتاب جداگانه بوده؛ ولى با گذشت زمان مسندش از میان رفته باشد و مردمان دوره هاى بعد، مصنّف او را همان مسندش پنداشته باشند.
٦- السنن اثر ابومحمّد عبداللّهبن عبدالرّحمن دارِمى سمرقندى (د. ٢٥٥ق/ ٨٦٩م).
دارمى در سفرهاى درازش از بسیارى از محدّثان حدیث شنید. مسلم، ابوداوود، ترمذى، نسایى و دیگران از وى روایت کردهاند. وى را محدّثى ثقه، صدوق و درستکار مىشناسند. دارمى در سمرقند عهدهدار امر قضا گشت و در یک ماجرا داورى کرد؛ ولى به سبب پرواپیشگى بىدرنگ از آن سمت کنار گرفت. (٢٧)
سنندارمى بیشتر بهنام مسند شهرت دارد وبه این نام شناخته مىشود. از همین روکاتب چلبى آن کتاب را یکبار بانام سنن و بار دیگر بانام مسند یاد مىکند. (٢٨) ولى ظاهراً این یکخطایى است که مشهور و رایج گشته است. «بُلقینى» در مقام خردهگیرى بر «ابنصلاح» که این کتاب را در ردیف مسندها نام برده، مىنویسد: «به شمارآوردن کتابدارمى در زمره مسندها... محلّ تأمّل است. زیرا آنچه که اکنون از دارمى دردست است براساس ابواب فقهى، از قبیل طهارت و... تألیف شده است». (٢٩) حافظ عراقى دراین باره مىگوید: «همچنان که بخارى کتاب خود را به دلیل مسندبودنِ احادیثش، مسند نامیده، کتاب دارمى نیز به مسند معروف گشته؛ ولى باید دانست دراین کتاب احادیث مرسَل، معضَل، منقطع و مقطوع فراوان یافت مىشود». (٣٠) البته باید افزود که درباره دارمى گفتهاند: وى آثارى از جمله جامع، مسند، تفسیر، و غیره داشته است. شاید آنچه که اکنون در دست است، همان جامعِ او باشد و مسندش از میان رفته باشد. (٣١)
گقتنى است که بسیارى از حدیث شناسان اهل سنّت، سنن دارمى را از سنن ابنماجه برتر مىدانند و آن را به جاى کتاب ابن ماجه، ششمین مجموعه از «صحاح ششگانه» قلمداد مىکنند. ابن حجر عسقلانى مىگوید: «منزلت مسند دارمى کمتر از کتابهاى سنن نیست. بلکه اگر به کتابهاى پنجگانه پیوست گردد، از سنن ابن ماجه سزاوارتر است، زیرا از جهات بسیارى برآن ترجیح دارد». (٣٢) از همین روبرخى آن کتاب را صحیح هم خواندهاند. (٣٣)
٧- المسند یا مسند السرّاج تألیف ابوالعبّاس محمّد بن اسحاق ثقفى نیشابورى (د . ٣١٣ ق/ ٩٢٥ م)
حافظ حدیث و ملّقب به «سَرّاج» (پالان دوز یا زینساز). وى از اسحاق بن راهویه و شمارى از استادان بخارى و مسلم در خراسان، بغداد، کوفه، بصره و حجاز استماع حدیث کرد و محدّثانى کهنسال چون بخارى و مسلم از او حدیث روایت کردهاند. همچنین گویند: بخارى به کتابى از وى که در موضوع تاریخ بود، نظر افکند و با خطّ خویش از آن نسخه برداشت و آن نسخه را نزد مولّف قرائت کرد. سرّاج را مؤلّفى مبتکر و نکتهسنج و محدّثى ثقه د (٣٤)انستهاند. (٣٥) نوشتهاند: حاکم نیشابورى در تالیف مستدرک الصحیحین به مسند وى به عنوان یکى از منابع نظر داشته است. (٣٦)
از مجموعه حدیثىِ وى که مسندنام گرفته، بخشها یا گزیده هایى در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. همانطور که کاتب چلبى هم خاطرنشان ساخته، (٣٧) از توصیف این کتاب در فهرست دستنوشته هاى ظاهریه، روشن مىشود که این مجموعه براساس موضوع فراهم آمده نه به شیوه مسندها. (٣٨) بنابراین مىتوان گفت، این کتاب را نیز همچون سنن دارمى به غلط مسند نام نهادهاند.
٨- المسند المُخْرَج على کتاب مسلم بن الحجّاج، تألیف ابوعَوَانَه یعقوب بن اسحاق نیشابورى اسفراینى (د . ٣١٦ ق/ ٩٢٨ م)
.
ابوعوانه اهل سفرهاى دور و دراز بود. از بسیارى از محدّثان حدیث شنید و نخستین کسى است که مذهب شافعى و کتابهایش را به اسفراین وارد ساخت. وى از نگاه سنیّان محدّثى ثقه به شمار مىآید. (٣٩) او در کتاب یادشده از سبک مسلم پیروى کرده؛ (٤٠) به این معنا که همان احادیث صحیح مسلم را با سند خویش و بر پایه ابواب فقهى آورده و به تصریح خود، شمارى از احادیث را هم برآن افزودهاست. (٤١) بنابراین شایستهاست، همچون صبحى صالح، (٤٢) این کتاب را در زمره مستخرَجها بهشمار آوریم نه در ردیف مسندها و اینکه مىبینیم، برخى از نویسندگان از این کتاب در شمار مسندها یاد کردهاند، ظاهراً به خطا رفته باشند. (٤٣) به نظر مىرسد، مقصود کاتب چلبى از صحیح ابىعوانه (٤٤) نیز همین کتاب باشد.
٩- المسنَدُ الصحیحُ علىالتّقاسیمِ والانواعِ مِنْ غیرِ وجودِ قطعٍ فى سندها و لاثبوت جرحٍ فى ناقلیها، اثر ابوحاتم محمّد بن حِبّان تمیمى حنظلى بُستى معروف به «ابنِحبّان بُستى» (د . ٣٥٤ ق/ ٩٦٥ م)
مورّخ، منجّم، لغتشناس، محدّث و فقیه شافعى. ابن حبّان ابتدا کتاب الثّقات و پس از آن کتاب الضّعفا یا المجروحین من المحدّثین را نوشت. آنگاه صحیح خویش را بر پایه آن دو کتاب بنا نهاد و نام بالا را براى آن برگزید. (٤٥) درباره تعبیر «ولا ثبوت جرحٍ فى ناقلیها» که در دنباله نام کتاب مزبور آمده، باید دانست که ابن حبّان را در جرح و تعدیل مسلکى ویژه است. او براین باور است که راوى عدل کسى است که جرحى براو وارد نشده باشد. زیرا جرح ضد عدل است واگر کسى را جرح نکرده باشند، ناگزیر عادل شمرده مىشود. (٤٦) بنابراین، وى در جمله یادشده به این نکته اشاره دارد که درباره راویان احادیث موجود در این کتاب، جرحى ثابت نشدهاست.
این کتاب ترتیبى من در آوردى دارد. به این معنا که نه به ترتیب ابواب فقهى است ونه به سبک مسندها. از همینرو یافتن حدیثِ مورد نظر درکتاب مزبور بسى دشوار است. گویند: مولّف در آغاز کتابش به صراحت گفته که گزیدن این روش براى آن است که مردم در بهرهبردن از این کتاب به حافظه تکیه کنند وبه ترتیب معروف اعتماد نورزند. به دلیل همین دشواریاب بودن، امیر علاءالدین ابوالحسن علىبن بلبان فارسى حنفى (د. ٧٣٩ ق.) کتاب مزبور را پیراسته وبر پایه موضوعات و ابواب فقهى مرتّب ساخته و آن را الأحسان فى تقریب صحیح ابنحبّان نامیدهاست. (٤٧)
از کتاب مورد بحث، یکبار با عنوان سنن ابن حِبّان و بار دوم با نام صحیح ابنحبّان و بار سوم با نام الانواع والتقاسیم (٤٨) یاد کردهاند. برخى هم از آن در شمار مسندها نام بردهاند. (٤٩) ولى چنانکه دربالا گفته شد، این کتاب به سبک مسندها تدوین نشده ودر نتیجه نباید در شمار مسندها به حساب آید.
درباره ابن حبّان باید دانست که شرح حال نگاران از او دو چهره کاملاً متفاوت و گاه متضادّ ترسیم کردهاند. برخى وى را ثقه، حافظى بزرگوار و عالِم به متون و اسانید حدیث دانستهاند. (٥٠) ولى برخى دیگر چهرهاى منفى از وى به دست دادهاند. از جمله ابن صلاح لغزشهاى او را فاحش دانستهاست. گویند: وى پیامبرى را آمیزهاى از علم وعمل مىدانست و همین عقیده موجب شد تا زندیقش خوانند ودراین باره به خلیفه نامه نویسند ودر نتیجه او به کشتنش فرمان دهد. (٥١) آثار ابن حبّان در عرصه حدیث بسیار است. (٥٢) مهمترین آنها همین المسند الصحیح است که از منابع مهّم حدیث سنیّان بهشمار مىرود.
١٠- کتاب السنّه از ابوحَفْص عمربناحمد معروف به «ابن شاهین» (د . ٣٨٥ ق/ ٩٩٥ م).
وى از مردم عراق و محدّثى پرتالیف بوده است. (٥٣) از جمله آن تألیفات، یکى تفسیر اوست در هزار جزء. وى اثر کوچکى هم در فضایل فاطمه (ع) (٥٤) دارد. بیشتر رجالشناسان ابن شاهین را ثقه مىدانند؛ ولى برخى هم براو خرده هایى گرفته وبه روایات ونوشته هایش چندان اعتماد نکردهاند واین بدان سبب است که او بیش از حد به خود اعتماد داشته و نوشته هایش را با منابع اصلى مقابله نمىکردهاست. (٥٥) برخى از کتاب السنّه او که اثرى بزرگ بوده، به نام مسند هم یاد کردهاند (٥٦) و این ظاهراً درست به نظر نمىرسد.
١١- مسند مسلم یا المسند الصحیح على کتاب مسلم اثر ابوبکر محمّدبن عبدالله شَیْبانى جَوْزَقى مُعدِّل (د . ٣٨٨ ق / ٩٩٨ م).
وى یکى از حافظان بنام و در عصر خود محدّث نیشابور بود. همانطور که از نام این کتاب هویداست، جوزقى در کتاب یادشده از سبک مسلم بن حجّاج تقلید کردهاست. (٥٧) بنابراین، شایسته است کتاب مزبور را در شمار مستخرجها به حساب آورند؛ نه در شمار مسندها. (٥٨) از کتاب یاد شده گویا تاکنون اثرى به دست نیامده باشد.
١٢- المسند المستخرج على صحیح مسلم اثر حافظ ابونُعیم احمدبن عبداللّه اصفهانى (٥٩) (د . ٤٣٠ ق / ١٠٣٨ م).
همانگونه که از نام این کتاب پیداست، ابونعیم در کتاب یادشده از سبک مسلم پیروى کردهاست. (٦٠) در نتیجه، کتاب مزبور در زمره مستخرجها به شمار مىآید.
١٣- مسندالشهّاب اثر ابوعبداللّه محمّد بن سلامه قُضاعى شافعى (د . ٤٥٤ ق/ ١٠٦٢ م).
١٤- مسندالفردوس تألیف ابونصر (یا ابومنصور) شهردار بن شیرویه دیلمى همدانى (د . ٥٥٨ ق / ١١٦٣ م).
در بخش نخست گفته شد که برخى به خطا مسندالشهاب و مسند الفردوس را در شمار مسندها یاد کردهاند؛ اما همچنان که در آنجا گفته شد، مسند در اصطلاح مؤلّفان این کتابها به معناى اسناد یا سند به کار رفته است. نگارنده احتمال مىدهد، مقصود چلبى از مسند دیلمى (٦١) همین مسند الفردوس باشد.
١٥- مسند شمس الاخبار المنتقى من کلام النبّى المختار (ص)اثر علىبن حمید قرشى (د . ٦٣٥ ق/ ١٢٣٨ م).
این کتاب که یکى از مصنَّفات زیدیان و احادیثش در زمینه ترغیب و ترهیب است، در دویست باب تنظیم شده. زنجیره اِسناد احادیث در کتاب یادشده، حذف و تنها به ذکر صحابى راوى حدیث قناعت شده و مؤلّف بارمز، مرجع خود را نشان داده است. مجموع احادیث این کتاب بنابه گفته مؤلّف ٢٥٠٠ حدیث است. (٦٢) همراه کتاب مزبور شرحى است به صورت زیرنویس، زیر نام کشف الاستار عن احادیث شمس الاخبار. این شرح به خامه محمّد بن حسین الجلال (از دانشوران معاصر یمن) نوشته شدهاست.
نگارنده هرچه جستجو کرد، در نیافت که چرا بر روى جلد کتاب نام مسند شمس الاخبار نقش بسته؛ در حالى که مؤلّف در دیباچه کتاب مىگوید: من این کتاب را شمسالاخبار المنتقى من کلام النبىّ المختار (ص) نام نهادم. (٦٣) بنابراین کتاب مزبور را نباید در شمار مسندها به حساب آورد.
ابواسحاق ابراهیم بن اسحاق حربى بغدادى (د . ٢٨٥ ق/ ٨٩٨ م) ادیب، لغتشناس، محدّث، متکلّم و فقیه نامآور سده سوم کتابى دارد به نام غریب الحدیث که آن را در نوع خود از ارزشمندترین و بزرگترین کتابها مىدانند. (٦٤) حربى این کتاب را به شیوه مسانید مرتّب ساخته است. وى مثلاً حدیث نخست از مسند ابوبکر را مىآورد و به شرح واژه نامأنوس آن مىپردازد. سپس مقلوبِ آن واژه و مقلوبِ مقلوبِ آن را بیان مىدارد و به همین روش به طور گسترده احادیث دیگرى را که از دیگر صحابه رسیده و به همان واژه مورد بحث مربوط مىشود، مطرح مىسازد. در بقیّه احادیث هم بههمین شیوه رفتار مىکند وبه مطالب گذشته نیز ارجاع نمىدهد. در نتیجه، بر خلاف گمانِ مؤلّف که کتاب خود را به روش مسندها تالیف کرده تا مطالب آن آسانیاب باشد، این کتاب به کتابى دشواریاب بدل گشته است. (٦٥) گویند: حربى در این کتاب دامن سخن را گسترده واحادیث را بههمراه زنجیره سند استقصاء کرده و متون حدیثها را هرچند که جز یک واژه نامانوس در آن نباشد، نقلکرده و بدین سبب کتاب خود را طولانى و پرحجم ساخته؛ در نتیجه با آنکه کتابى پرفایده بوده، مهجور و متروک ماندهاست. (٦٦)
از غریب الحدیث حربى بخشهاى زیر آماده شده و در زمان خودش انتشار یافتهاست: (١) مسند ابوبکر، (٢) مسند عمر، (٣) مسند عثمان، (٤) مسند على (ع)، (٥) مسند زبیر، (٦) مسند طلحه، (٧) مسند سعدبن ابىوقّاص، (٨) مسند عبدالرّحمن بن عوف، (٩) مسند عبّاس، (١٠) مسند شَیْبَةبن عثمان، (١١) مسند عبداللّه بن جعفر، (١٢) مسند مِسْوَربن مَخْرَمه زهرى، (١٣) مسند مطلب بن ربیعه، (١٤) مسند سائب مخزومى، (١٥) مسند خالدبن ولید، (١٦) مسند ابوعبیده جرّاح، (١٧) مسند معاویه و دیگران، (١٨) مسند عمروبن عاص، (١٩) مسند عبداللّه بن عبّاس، (٢٠) مسند عبداللّه بن عمر، (٢١) مسند موالى که واپسین بخش از آن کتاب است. (٦٧) از کتاب مورد بحث که کتابى پر حجم و در پنج مجلّد بوده، تنها یک جلد به صورت دستنوشته در کتابخانه ظاهریه یافت شدهاست. (٦٨)
درباره مولّف این کتاب باید گفت: او در بغداد نزد دانشمندان بنام روزگار خود ادب، لغت، حدیث، فقه و کلام آموخت و بیش از همه نزد احمد شاگردى کرد وبر دست او فقیه گشت واز یاران برجسته او شد. (٦٩) ثعلب گوید: «پنجاه سال است که در هیچ مجلس درس لغت و نحوى ابراهیم حربى را غایب ندیدم» و دارقطنى او را در هر دانشى زبردست و راستگو مىشمارد. (٧٠) حاکم از کسى به نام محمّد بن صالح قاضى نقل مىکند که مىگفت: «به نظر من بغداد کسى را چون ابراهیم بن اسحاق حربى در ادب، فقه، حدیث و زهد نپروردهاست». (٧١) خطیب بغدادى نیز او را چنین مىستاید: «او در دانش پیشوا، در زهد سرآمد، در فقه و احکام آگاه و ژرفنگر، در حدیث حافظ و در تشخیص بیماریهاى آن زبردست، در ادب صاحبنظر و گنجینهاى از لغت بود». (٧٢) گویند: او هرگز از شاگردانش مزد نخواست (٧٣) و سراسر زندگیش را به زهد، انزواى سیاسى و قناعت گذراند وهرگز از هیچ صاحب منصبى پول نستاند. (٧٤) همه رجالشناسان سنّى و حتّى برخى از شیعیان امامى (٧٥) او را در نقل حدیث ثقه دانستهاند.
مسندهاى دهگانه (مسانید عشره):
نزد حدیث شناسان مقصود از مسندهاى دهگانه، مسندهاى زیر است: (١) مسند طیالسى، (٢) مسند مسدّد بن مسرهد، (٣) مسند حُمَیدى، (٤) مسند ابنابىعمر، (٥) مسند اسحاق بن راهویه، (٦) مسند ابن ابى شیبه، (٧) مسند احمد بن منیع، (٨) مسند عبدبن حُمید، (٩) مسند ابن ابىاسامه، (١٠) مسند ابى یَعْلى مَوْصِلى. (٧٦)
مسندهاى چهارگانه (مسانید اربعه):
گاه از مسندهاى احمد، بزّار و ابویعلى مَوْصِلى و معجم کبیر طَبَرانى به «مسانید اربعه» تعبیر مىشود. (٧٧)
نشانه هاى اختصارى شمارى از مسندها:
برخى از حدیث پژوهان در مقام تخریج حدیث، براى رعایت اختصار با رمز یا نشانه اختصارى به کتابهاى حدیث اشاره مىکنند. نشانه هاى اختصارى برخى از مسندها به قرار زیر است:
١- مسند احمد بن حنبل: (حم).
٢- مسند ابى یعلى : (ع).
٣- مسند طیالسى: (ط). (٧٨)
٤- مسند زیدبن على: (ز). (٧٩)
٥- مسند على اثر نسایى: (عس). (٨٠)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - سزگین، ١٧١/١/١؛ الزرکلى، ١٤/٣.
٢ - الذّهبى، میزان الاعتدال، ٤٠/٢؛ ابن حجر، تقریب التهذیب، ٢٤٤/١. نیز نک: البخارى، ٢٧٧/٢/٢؛ ابن ابىحاتم، ٤٥٧/٢/١.
٣ - الزرکلى، ٢١٢/٨. قس: سزگین، ١٧٢/١/١.
٤ - الزرکلى، ٢١٢/٨، ١٤/٣.
٥ - سزگین، همان جا.
٦ - البخارى، ٢١٨/١/٣؛ ابن خلکان، ٣٦/٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٧٤-٧١/٦.
٧ - ابن ابى حاتم، ١٨٩/٢/٢؛ ابن حجر، همان جا.
٨ - ابن سعد، الطبقات، ٥١٨/٧؛ ابن ابىحاتم، ١٩٠/٢/٢؛ الذهبى ، میزان الاعتدال، ٥٢١/٢.
٩ - الترمذى، الجامع الصحیح، تحقیق احمدشاکر، ٧٥٢/٥. قس : ابن ابىحاتم، ١٨٩/٢/٢.
١٠ - الالبانى، ص ١٣٠، ٣٥٥؛ سزگین، ١٤٤/٣/١.
١١ - الالبانى، ص ٣٥٥.
١٢ - جعفر شعار، مقاله «ابن وَهْب» در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٩٣/٥.
١٣ - درباره تشیّع عبدالرّزاق نک: الذهبى، میزان الاعتدال، ٦١٤-٦٠٩/٢؛ شهابى، ادوار فقه، ٤٦١-٤٦٠/٣.
١٤ - الطوسى، رجال، ص ٢٦٧. قس: الخویى، ١٣/١٠.
١٥ - آغابزرگ الطهرانى، ٢٧/٢١. قس: محمد جوادالحسینى الجلالى، «المسند» (٢)، نورعلم، ش ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٣٥؛ رضا استادى، «مسندالرضا» در چهل مقاله، ص ١٥٧.
١٦ - کشف الظنون، ١٦٨٤/٢.
١٧ - تقریب التهذیب، ١١٧/٢.
١٨ - براى نمونه نک: الذهبى، تذکرةالحفّاظ، ٤١٧/٢.
١٩ - ابن سعد، ٤١٣/٦؛ ابن ابىحاتم، ١٦٠/٢/٢؛ الخطیب البغدادى، ٧١-٦٦/١٠؛ الذهبى، میزان الاعتدال ، ٤٩٠/٢.
٢٠ - تاریخ بغداد، ٦٩/١٠.
٢١ - الخطیب البغدادى، همان جا.
٢٢ - پیشین، ٦٨/١٠ و نیز: الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩٠/٢.
٢٣ - الذهبى، همان جا؛ همو، تذکرة الحفّاظ، ٤٣٣/٢.
٢٤ - معرفة علومالحدیث، ص ٥٣.
٢٥ - کاتب چلبى، ١٧١٢-١٧١١/٢. قس: ١٦٧٨/٢؛ سزگین، ٢٠٦/١/١.
٢٦ - ابن حجر، هدى السّارى، ص ٥. قس: ابن الندیم، ص ٢٨٥ و ترجمه آن، ص ٤١٧؛ الاشبیلى، فهرسه، ص ١٣٧؛ ابن حجر، المطالب العالیه، ٤-٣/١.
٢٧ - ابن ابىحاتم، ٩٩/٢/٢؛ الخطیب البغدادى، ٣٢-٢٩/١٠؛ الذهبى، ٥٣٦-٥٣٤/٢؛ ابن حجر ، تهذیبالتهذیب، ٢٩٦-٢٩٤/٥.
٢٨ - کشف الظنون، ١٠٠٨/٢ . قس: همان کتاب، ١٦٨٢/٢.
٢٩ - محاسن الاصطلاح، ص ١١٢. نیز نک: السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٣/١.
٣٠ - السیوطى، همان جا؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٩٩.
٣١ - السیوطى، پیشین، ١٧٤/١؛ القاسمى، همان جا.
٣٢ - القاسمى، پیشین، ص ١١٦ و نیز ص ١١٣. همچنین نک: کاتب چلبى، ١٦٨٣-١٦٨٢/٢.
٣٣ - السیوطى، پیشین، ١٧٤/١.
٣٤ - الخطیب البغدادى، ٢٥٢-٢٤٨/١؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٧٣٤-٧٣١/٢؛ الزرکلى، ٢٩/٦؛ سزگین، ٣٤١-٣٤٠/١/١.
٣٥ - ابوموسى المدینى، خصایص المسند، ص ٢١.
٣٦ - کشف الظنون، ١٦٧٩/٢.
٣٧ - الالبانى، صص ٢٩٦-٢٩٥.
٣٨ - ابن خلکان، ٤٠٨-٤٠٧/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفّاظ ، ٧٨٠-٧٧٩/٣؛ ابن العماد ، ٢٧٤/٢.
٣٩ - سزگین، ٢٧٢/١/١.
٤٠ - ابوعوانه الاسفراینى، المسند الصحیح، ٢٣٧-٢٣٥/١. نیز نک: الزرکلى، ١٩٦/٨.
٤١ - علومالحدیث، ص ٣٠٨.
٤٢ - نک: کاتب چلبى، ١٦٧٩/٢؛ مدیر شانهچى، علم الحدیث، ص ٦١؛ محمدجواد الحسینى الجلالى، همان مقاله، ص ١٤١؛ استادى، «مسندالرضا»، در چهل مقاله، ص ١٥٣.
٤٣ - کشف الظنون، ١٠٧٥/٢.
٤٤ - احمدشاکر، شرح مسند احمد، ٥٦-٥٥/١٢.
٤٥ - ابن حِبّان، الثقات، ١٣/١.
٤٦ - نورالدین عتر، منهجالنّقد، ص ٢٥٨؛ نیز نک: السیوطى، تدریب، ١٠٩/١؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص ٣٢٨. گفتنى است بخش اوّل الاحسان سالها پیش زیر عنوان صحیح ابن حبّان به کوشش احمدشاکر چاپ شده و در سالهاى اخیر هم به کوشش کمالیوسف الحوت با همان نام الاحسان به صورت کامل منتشر شدهاست.
٤٧ - کاتب چلبى، ١٠٠٣/٢. قس: همو، ١٠٧٥/٢، ١٤٠٠/٢. براى آگاهى بیشتر درباره کتاب ابن حبان نک: حایرى، فهرست نسخه هاى عکسى کتابخانه آیةالله مرعشى، ٢٣١-٢٣٠/٢.
٤٨ - محمدجواد الحسینى الجلالى، پیشین، ص ١٤٢؛ استادى، پیشین، ص ١٥٧.
٤٩ - یاقوت، معجمالادبا، ٦١٣/١.
٥٠ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٠٨-٥٠٦/٣؛ همو، تذکرة الحفّاظ، ٩٢٢-٩٢٠/٣.
٥١ - درباره دیگر آثار او نک: سزگین، ٣٨٣-٣٨٠/١/١. همچنین درباره آثارى که دانشمندان بر اساس کتاب المسند الصحیح على التقاسیم والانواع پدید آورده اند نک: کاتب چلبى، ١٠٧٥/١، ١٨٨٨/٢؛ سزگین، همان جا.
٥٢ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٨٨/٣.
٥٣ - سزگین، ٤٢٦/١/١. براى آگاهى درباره بخشى از آثار او که هماکنون موجود است، به همان جا رجوع شود.
٥٤ - الخطیب البغدادى، ٢٦٨/١١؛ الذّهبى، پیشین، ٩٨٩-٩٨٨/٣.
٥٥ - کاتب چلبى، ١٤٢٦/٢؛ الزرکلى، ٤٠/٥. قس: الذّهبى، همان جا؛ البغدادى، ایضاحالمکنون، ٤٨١/٢.
٥٦ - کاتب چلبى، همان جا.
٥٧ - محمدجواد الحسینى الجلالى، مقاله پیشین، ص ١٤٣؛ استادى، مقاله پیشین، ص ١٥٩.
٥٨ - الالبانى، ص ٢١٥.
٥٩ - سزگین، ٢٧٢/١/١.
٦٠ - کشف الظنون، ١٦٨٣/٢.
٦١ - القرشى، مسند شمس الاخبار، ٣٤/١.
٦٢ - پیشین، ٣٥/١.
٦٣ - الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٥٨٥/٢.
٦٤ - کاتب چلبى، ١٢٠٥/٢ (زیر نویس).
٦٥ - کاتب چلبى، ١٢٠٥-١٢٠٤/١؛ اسماء حمصى، فهرس مخطوطات دارالکتب الظاهریّه (علوماللغة العربیّه)، ص ١٠٦.
٦٦ - ابن الندیم، ص ٢٨٧ و ترجمه آن، ص ٤٢١. قس: یاقوت، معجمالادبا، ٤٦/١؛ سزگین، ٣٠٧/١/٨.
٦٧ - اسماء حمصى، همان جا؛ سزگین، ٣٠٨/١/٨.
٦٨ - الذهبى، تذکرة الحفّاظ، ٥٨٤/٢. براى آگاهى از نام استادان او نک: الخطیب البغدادى، ٢٨-٢٧/٦؛ السبکى، طبقات الشافعیّه، ٢٥٦/٢.
٦٩ - الذهبى، پیشین، ٥٨٥/٢.
٧٠ - الحاکم النیسابورى، معرفة علوم الحدیث، ص ٧٨.
٧١ - تاریخ بغداد، ٢٨/٦.
٧٢ - ابن ابىیعلى، طبقات الحنابله، ٨٩/١.
٧٣ - الذهبى، همان جا.
٧٤ - المامقانى، تنقیحالمقال، ١٥/١.
٧٥ - کاتب چلبى، ١٦٨٥/٢ (زیر نویس).
٧٦ - کاتب چلبى، ٥٧٣/١؛ مدیر شانهچى، علم الحدیث، ص ٥٩. قس: ابن کثیر، جامعالمسانید، ١٠/١.
٧٧ - السیوطى، جامع الاحادیث، ٧-٦/١، ١٦-١٥.
٧٨ - اسد حیدر، ٥٤٩/١.
٧٩ - پیشین، ٥٦٠/١ - ٥٦١.
بخش پنجم :
شیعه و مسندنویسى
١- حدیث درمیان شیعیان و سنیّان راهى جداگانه پیموده است
آنچه تاکنون گفته شد، بیشتر به مسند نویسى در تاریخ حدیث اهل سنّت مربوط مىشد. اکنون نوبت آن است تا سهم شیعه و پیروان اهل بیت (ع) را در این عرصه روشن سازیم. پیش از این به این مطلب اشاره کردیم که حدیث در میان شیعیان و سنیّان راهى جداگانه پیموده و طبعاً هر یک از این دو گروه به اقتضاى روش دینیى که پیشه خود ساخته، در تدوین حدیث نیز سلیقه ها و روشهاى جداگانهاى را بهکار گرفته است. از همین رو با وجود تلاشهاى گستردهاى که شیعیان براى صیانت و ترویج سنّت نبوى (ص) از خود نشان دادهاند، کتابهایى که به نام مسند تالیف کردهاند، به مراتب کمتر از مسندهاى اهل سنّت است. افزون برآن مسندهاى شیعه، (١) همچنان که از حیث محتوا با مسندهاى سنیّان تفاوت دارد، از حیث شکل و روش تنظیم نیز با مسندهاى اهل سنّت تفاوتهایى دارد. امّا باید دانست: یاران ائمه - علیهم السّلام - چهارصد مجموعه حدیثى، در زمینه هاى گوناگون از قبیل: اعتقادات ، فقه، تفسیر، اخلاق و غیره پدید آوردهاند کهآنها را "اصول اَرْبَعَمأَة" یا "اصلهاى چهارصدگانه" مىنامند. انگیزه نوشتن این اصول و نیز نشاطى که در جمع و تدوین حدیث در میان شیعیان وجودداشت؛ نخست به سبب تشویق امامان به نوشتن حدیث بود. چنانکه حضرت صادق (ع) به مفضّل بن عمر فرمود: "بنویس وبه این وسیله دانش خویش را درمیان برادران دینىات پراکنده ساز و هنگام مرگ نوشته هایت را براى فرزندانت به ارث گذار؛ زیرا زمانى پرآشوب خواهد آمد که مردم [ با دین ] خو نمىگیرند مگر با نوشته هایشان". (٢) دیگر به منظور استفاده شخصى گردآورندگانِ حدیث از مجموعه دستنویس خویش بود. به عقیده نگارنده، این اصلها افزون برآنکه از جهاتى بر مسندهاى اهل سنّت برترى داشتهاند، از حیث روش و کاربرد و سرنوشت به مسندها شباهت بسیار دارند. براى اینکه به این معنا بیشتر پىببریم، شایسته است درباره این اصلها و روش و زمان تألیف آنها مقدارى سخن بگوییم.
٢- معناى اصل
الف - معناى لغوى:
اَصْل (جمع آن اصول) در برابر فرع، واژهاى عربى و اسم است به معناى بنیان، بیخ، نژاد، ریشه، بُنِ هر چیز، اساس و پایه هرکار. (٣)
ب - معناى اصطلاحى:
نزد محدّثان امامى "اصل " عنوانى است که بر برخى از کتابهاى حدیث صدق مىکند؛ همچنان که "کتاب " بر همه آنها اطلاق مىگردد. چنانکه رجالشناسان و فهرست نویسان گویند: "او کتاب اصلى دارد" یا "او کتابى دارد، اصلى نیز دارد" یا "فلانى در کتاب اصل خویش چنین گفت" یا "او داراى کتاب و اصلى است" یا "وى جز اینها کتابهایى دارد که به شیوه اصول نوشته شده". واژه اصل، گویا نخستین بار در نوشته هاى دانشمندان سده پنجم چون: شیخ مفید، ابنندیم، نجاشى و شیخ طوسى دیده شده و پس از آن رجالشناسان و حدیث پژوهان همواره آن را در آثار خود بهکار بردهاند. براى روشن شدن مطلب پارهاى از عبارات آن بزرگان را از برابر چشم مىگذرانیم:
محمد بن محمدبن نعمان مشهور به شیخ مفید ( د . ٤١٣ ق) مىگوید:
"امامیّه از روزگار امیر مؤمنان على - علیه السّلام - تا روزگار ابومحمد حسن عسکرى - صلوات الله علیه - چهار صد کتاب نوشتهاند که آنها را اصول نامند و معناى اصل در سخن دانشمندان همین است..." (٤)
ابن ندیم در شرح حال بُندار بن محمّد بن عبداللّه، فقیه امامى در روزگار کهن، مىنویسد: "وى جز اینها کتابهایى دارد که به شیوه اصول نگاشته شدهاست". (٥)
ابوالعباس احمدبن على نجاشى (د . ٤٥٠ ق) در شرح حال آدم بن متوکّل مىنویسد: "او اصلى دارد که گروهى آن را از او روایت کردهاند" و در شرح حال آدم بن حسین نَخّاس مىنویسد: "وى کوفى وثقه است. اصلى دارد" (٦) و در شرح حال ابراهیمبن مسلم مىگوید: "استادان ما از او در ردیف صاحبان اصول نام بردهاند". (٧)
ابوجعفر محمّد بن حسن طوسى (د . ٤٦٠ ق) در دیباچه فهرست خود بطور مکرّر از اصول در برابر مصنّفها نام برده است. از جمله مىنویسد:
"ابوالحسین احمدبن حسین بن عبیدالله [ غضایرى، از دانشمندان نیمه نخست سده چهارم ] دو کتاب نوشته؛ یکى در باره مصنّفها و دیگر آنکه در آن اصلها را نام برده و تا آن جا که در دسترس و توانش بوده، از این مصنّفها واصلها نام بردهاست. ولى هیچیک از همفکران ما از این دو کتاب نسخهاى بر نداشته و پس از مرگ وى، برخى از وارثانش این دو کتاب و دیگر کتابهایش را از میان بردهاند". (٨)
وى در همان کتاب، در خلال ذکر آثار شیعه، دستکم از بیش از شصت اصل نام مىبرد. (٩)
امین الاسلام طبرسى (د . ٥٤٨ ق) مىنویسد:
"چهارهزار تن از دانشوران نامآور از امام صادق (ع) روایت کرده واز میان پاسخهاى وى به پرسشها ، چهارصد کتاب به نام "اصول" فراهم ساختهاند. این اصلها را یاران آن حضرت و یاران فرزندش موسى کاظم (ع) روایت کردهاند". (١٠)
از آن پس، سخن از اصول چهارصدگانه همواره بر سرزبان فقیهان، حدیث پژوهان و رجال شناسان امامى چون: محقق حِلّى، شهید اول، حسین بن عبدالصّمد، میرداماد، شهید ثانى، شیخ بهایى و دیگران جارى بودهاست. (١١)
متأسفانه با آنکه شیخ مفید از این اصول سخن به میان آورده ونجاشى و شیخ طوسى درآثار خود بطور گسترده ازاین اصلها نام بردهاند، ولى هیچیک تعریف دقیقى از مفهوم اصل به دست ندادهاند. از همین جا دانشمندان سده هاى پسین بر پایه حدس و گمان (١٢) و براساس آگاهیها و برداشتهاى خود کوشیدهاند تا تعریف دقیقى از آن به دست دهند و فرق آن را با کتاب و مصنّف روشن سازند. ولى این تعریفها چون بر حدس و تخمین بنا شده، غالباً مورد نقض و ابرام قرار گرفتهاست. پارهاى از عبارات دانشمندان در تعریف اصل به قرار زیر است:
عنایة الله قهپایى گوید:
"اصل مجموعهاى از سخنان معصوم (ع) است؛ ولى کتاب هم سخنان معصوم را در بر دارد و هم استدلالها و استنباطهاى شرعى را". (١٣)
علّامه سید مهدى بحرالعلوم مىنویسد:
"اصل در اصطلاح محدّثان امامى به معناى کتابى است که شایسته اعتماد باشد و آن را از کتاب دیگرى نگرفته باشند". (١٤)
وحید بهبهانى گوید:
"اصل نوشتهاى است که مؤلفش احادیثى را که از معصوم (ع) یا از راوى وى نقل کرده، در آن گردآورده و در کتاب و مصنّف اگر حدیث معتبر و شایسته اعتمادى باشد، غالباً آن را از اصل گرفتهاند. قید "غالباً" را براى آن آوردیم که شاید روایات اندکى باشد که بطور معنعن نقل مىشود و آن را از اصل نگرفتهاند". (١٥)
فاضل معاصر محمدحسین حسینى جلالى پس از آنکه تعریف دیگران را نمىپسندد، خود در تعریف "اصل" چنین مىنویسد:
"اصل آن نوشتهاى است که در بردارنده احادیثى باشد که غالباً به استناد سماع از امام صادق (ع) روایت شده و از تألیفات راویان آن امام (ع) باشد". (١٦)
هر یک از تعریفهاى یادشده کاستیهایى دارد واز جهاتى مىتوان برآنها خرده گرفت. کاستى این تعریفها نیز از آن جا ناشى مىشود که هیچیک از این سخنان مستند به بررسى خود این اصلها نیست؛ زیرا بیشتر "اصلهاى چهارصدگانه" اندک زمانى پس از تألیف کتابهاى چهارگانه (کافى، فقیه، تهذیب و استبصار) از میان رفته وامروزه جز شمار اندکى از آنها در اختیار پژوهندگان نیست. در عین حال، سخن دو تن از دانشمندان بزرگ معاصر در این باره دلنشینتر است.
علاّمه محمدتقى شوشترى معتقد است، میان کتاب و اصل تقابلى وجود ندارد. زیرا شیخ طوسى درباره احمدبن میثم مىگوید: "وى از حُمَیْدبن زیاد کتاب الملاحم و کتاب الدّلاله و اصولى جز اینها را روایت مىکند" (١٧) و درباره احمدبن محمدبن مسلمه رمّانى گوید: "حُمَیْدبن زیاد اصول بسیارى را از او روایت مىکند. از آن جمله کتاب زیادبن مروان قندى را" (١٨) و درباره احمدبن مغلس گوید: "حُمَیْد کتاب زکریا بن محمد مؤمن و اصولى جز اینها را از او روایت مىکند" (١٩) و درباره ابوالعباس عبیداللّه بن احمدبن نهیک کوفى گوید: "کتابهاى بسیارى از اصول را از او روایت مىکند" و در شرح حال علىبن بُزُرج مىنویسد: "حُمَیْد بسیارى کتابها از اصول را از وى نقل مىکند" (٢٠) و درباره هر یک از محمّدبن عبّاس بن عیسى و محمدبن احمدبن رجاء گوید: "حُمَیْد کتابهایى بسیار از اصول را از وى روایت مىکند" (٢١) و درباره یونس بن على عطّار گوید: "از حمیدبن زکریا کتاب ابى حمزه ثمالى و جز اینها از اصول را روایت مىکند". (٢٢) بلکه وى براین باور است که در برابر اصل، تصنیف قرار دارد. زیرا شیخ درباره هارون بن موسى مىنویسد: "او همه اصلها و مصنَّفها را روایت مىکند". (٢٣) و درباره حیدربن محمّد بن نعیم سمرقندى گوید : "همه مصنّفهاى شیعه واصلهاى آنان را روایت مىکند" (٢٤) ودر دیباچه فهرستش درباره ابن غضایرى گوید: "وى دو کتاب نگاشته. در یکى مصنفها را نام مى برد و در دیگرى اصلها را یاد مىکند"؛ (٢٥) ولى مفهوم کتاب هر دو را در بر مىگیرد. (٢٦)
سپس او در تعریف اصل مىنویسد:
"ظاهر آن است که اصل تنها روایت اخبار است؛ بىآنکه در آن نقض وابرامى صورت گرفته باشد یا میان دو خبر متعارض هماهنگى برقرار کرده و به صحّت یا شُذوذ خبرى حکم کرده باشند؛ چنانکه در اصلهایى که به دست ما رسیده، از قبیل: اصل زید زرّاد و زید نرسى و دیگران همین وضع دیده مىشود. خواه آنکه صاحب اصل، آن اخبار را بىواسطه از معصوم (ع) روایت کرده باشد یا با واسطه؛ چنانکه از این اصلهایى که به دست ما رسیده، این نکته دانسته مىشود". (٢٧)
شیخ آقابزرگ تهرانى که دراین باره موشکافى بسیار کرده، معتقد است، اصل به سماع از امام مستند بوده؛ نه به نوشته. چکیده سخن وى به شرح زیر است: محدّث گاهى حدیث را از امام یا از کسى که از امام شنیده استماع کرده وآن را به استناد سماع در کتاب ضبط مىکرده؛ دراین صورت حدیثهاى کتاب دست اوّل بوده و بدون پیشینه کتابت و تدوین، براى نخستین بار به زیور کتابت آراسته وبه حلیه تدوین درآمده وبه اصطلاح وجود کتبى یافتهاست. چنین نوشتهاى را به لحاظ اینکه در کتابتْ اصیل و بکّلى تازگى داشته و فرع نوشته دیگرى نبوده، اصل مىنامیدهاند. این نام با معناى لغوى این واژه نیز کاملاً هماهنگ است. ولى هنگامى که کتاب حدیث از روى کتاب دیگرى به وجود آمده بود، به آن اصل نمىگفتند و از آن به کتاب و تصنیف تعبیر مىکردند. مقصود وحید بهبهانى هم که گفته: "اصل کتابى است که مؤلفش احادیثى را که از معصوم (ع) یا از راوى وى روایت کرده، در آن گردآورده باشد"، همین است. (٢٨)
به نظر نگارنده با بررسى فهرستهاى پیشینیان دانسته مىشود که مفهوم کتاب فراگیرتر از اصل بوده و در اصل ویژگیى در نظر بوده که در کتاب به مفهوم عام وجود نداشته. بهعبارت دیگر مىتوان گفت: نسبت میان "کتاب" و "اصل" عموم و خصوص مطلق است. بنابراین، هرگاه این دو واژه را باهم ذکر مىکرده و مثلاً مىگفتند "وى اصلى دارد و کتابى"، طبعاً واژه کتاب مفهومى را در برداشته که فاقد برترى ملحوظ در اصل بودهاست. این برترى که اصل از آن برخوردار بوده، احتمالاً همان مستند بودن به سماع است که مرحوم تهرانى هم بر آن تأکید مىورزد. گفتنى است که برخى از روى قراین و حدس و گمان براى اصل (در برابر کتابو مصنّف به معناى فراگیرتر آن) مزایایى بر شمردهاند؛ از قبیل اینکه:
١- اصل جامعتر از کتاب بودهاست.
٢- بیشتر خداوندان اصول مردمانى برجسته و در دانش و پرهیزکارى انگشتنما بودهاند.
٣- در اصل به نقل حدیث بسنده مىشده؛ در حالى که کتاب داراى شرح و توضیح از سوى مؤلف بودهاست.
٤- اصل مجموعهاى نامرتّب از اخبار گوناگون بوده؛ ولى احادیث کتاب غالباً مرتب و بر پایه موضوع دستهبندى شده است.
٥- اصل بى واسطه یا با واسطه به شنیدن از امام مستند بوده و به کتاب دیگرى استناد نداشته؛ ولى کتاب به کتاب دیگرى مستند بودهاست. (٢٩)
٣- عصر تألیف اصول چهارصدگانه
با در نظر گرفتن نظریات دانشمندان و جمعبندى آراء آنان دراین باره، بطور کلّى مىتوان گفت: درباره عصر تألیف اصول دو عقیده وجود دارد. گروهى بر پایه سخن شیخ مفید که پیش از این گزارش شد، براین باورند که اصلها در روزگارى به مدّت دویست و پنجاه سال از زمان امیر مؤمنان تا روزگار امام حسن عسکرى (ع) تألیف شدهاند. سید محسن امین عاملى دراین باره مىنویسد:
"معاصران ائمه (ع) از روزگار امیر مؤمنان (ع) تا زمان امام ابومحمّد حسن عسکرى (ع) از احادیثى که از طریق اهل بیت روایت شده، که آن احادیث نیز به نوبه خود از شهردانش نبوى (ص) سرچشمه گرفته؛ ششهزار و ششصد کتاب تألیف کردهاند... واز میان این ششهزار و ششصد کتاب، چهارصد مجموعه امتیاز یافته و نزد شیعه به نام "اصول چهارصدگانه" شناخته شده است". (٣٠)
گروهى دیگر با تکیه به سخن طبرسى و پارهاى قراین دیگر معتقدند، تألیف این اصول در روزگار امام صادق (ع) و اندکى پیش و پس از عصر آن امام (ع) انجام شدهاست. شهید اوّل، محقق حلّى، حسین بن عبدالصمد، میرداماد و برخى دیگر براین باورند. (٣١) یکى از معاصران براین عقیده پاى مىفشارد و مىگوید: "اصلها تنها در روزگار امام صادق و واپسین ایّام عصر پدرش امام باقر و نخستین ایام عصر فرزندش امام کاظم - علیهمالسّلام - تألیف شدهاند". (٣٢) وى براى به کرسى نشاندن نظر خود پارهاى قراین را به کار مىگیرد. (٣٣) ولى به نظر نگارنده، این قراین براى بیان این مقصود کافى به نظر نمىرسد.
شیخ آقابزرگ تهرانى مىکوشد تا این دو عقیده را سازش دهد و میان آن دو هماهنگى برقرار سازد. او ابتدا مىنویسد:
"بطور قطع مىدانیم که هیچیک از این اصلها پیش از دوران امیرالمؤمنین (ع) و پس از روزگار امام عسکرى تألیف نشده؛ چون مقتضاى اصل بودن آنها همین است که در روزگار امامان معصوم (ع) تألیف شده باشند".
سپس مىافزاید:
"بنابراین، مىتوانیم ادعا کنیم که بطور اجمال مىدانیم که تألیف این اصلها، مگر شمار بس اندکى از آنها، در روزگار امامصادق (ع) بوده، خواه از سوى یاران خاص آن حضرت وخواه از سوى کسانى که پیش از وى پدرش امام باقر (ع) یا پس از وى فرزندش امام کاظم (ع) را درک کردهاند...". (٣٤)
درستى این سخن زمانى آشکار مىشود که بدانیم، نخستین فرصت مناسب براى فراگیرى و آموختن و نشر حدیث از اوایل سده دوم که خلافت اموى رو به انقراض نهاد، براى امام باقر (ع) و پیروان وى دست داد و تا حدود هفتاد سال یعنى تا اوایل خلافت هارون عبّاسى و امامت امام هفتم (ع) ادامه یافت و از آن پس سیاست عبّاسیان نسبت به اهل بیت دگرگون گشت و در نتیجه مردم را از مراوده و دیدار با پیشوایان (ع) باز مىداشتند. (٣٥) از این جهت کتابهاى این دوره نوعاً از روى کتابهاى دوره پیش فراهم گردید و جز شمار اندکى، بقیّه عنوان "اصل" نداشتهاند.
بنابراین با اطمینان مىتوان گفت: بیشتر اصلها در همین دوره هفتادساله تدوین گردیده وبا توجّه به اینکه سهم امام صادق (ع) از این مدّت بیشتر بوده و آن حضرت چه در مدینه و چه در کوفه به مدّت سى و چهارسال (از ١١٤ تا ١٤٨ ق) همواره محلّ رجوع چندین هزارتن از جویندگان دانش و حدیث بودهاست، (٣٦) باید گفت بیشتر خداوندان اصول حضرت صادق را درک کرده و از وى حدیث فرا گرفتهاند. منتهى پیرمردهاى آنان امام باقر (ع) را دیده، همچنان که جوانهاىآنان تا روزگار امام هفتم زنده مانده و برخى از کهنسالان ایشان امام هشتم را هم دیده اند. روى این حساب، سخن آنان که همه صاحبان اصول را از یاران امام صادق دانستهاند، از باب غلبه قابل چشمپوشى و مسامحه مىباشد. نتیجه اینکه سخن مفید بر پایه تحقیق و سخن دیگران از روى تغلیب و مسامحه بوده و هر دو شایسته پذیرش مىباشد. (٣٧)
٤- جایگاه نویسندگان اصول اربعمأة در طبقهبندى آیةاللّه بروجردى از محدّثان
مرحوم آیةالله بروجردى محدّثان را از زمان پیامبر (ص) تا عصر شیخالطایفه، یعنى واپسین تن از مؤلفان کتابهاى چهارگانه، بر حسب طبقات متسلسل استاد و شاگردى در دوازده طبقه منظم ساخته؛ بهاین معنا که اگر شیخ طوسى یا معاصر او خطیب بغدادى حدیث مسندى را از پیامبر (ص) روایت کنند، با فرض اینکه راویانى که حلقه هاى اتّصال زنجیره این حدیثهستند، با عمرى متعارف از دنیا رفته باشند، اِسناد چنین حدیثى همیشه یا غالباً دوازده تن را شامل مىگردد. این طبقات دوازده گانه به شرح زیر خلاصه مىشود:
طبقه نخست؛
صحابه پیغمبر (ص) که شمارى از آنان از یاران على (ع) نیز بودند؛ چون: سلمان، ابوذر، مقداد وعمّار. براى این طبقه بطور متوسّط تا سال ٤٥ هجرى را باید در نظر گرفت.
طبقه دوم؛
یاران ومعاصران امام دوم و سوم و یاران کهنسال امام سجّاد (ع).
طبقه سوم؛
یاران مخصوص امام سجاد (ع)؛ مانند: ابوحمزه ثمالى و زُهرى.
طبقه چهارم؛
یاران امام باقر (ع) که شمارى از آنان امام صادق (ع) را نیز درک کرده بودند. مانند: زرارةبن اعین، محمدبن مسلم، ابان بن تَغْلِب، ابوحنیفه وبُریدبن معاویهعجلى.
طبقه پنجم؛
یاران امام ششم که باز بسیارى از آنان امام هفتم را هم درک کرده بودند. مانند: حمّاد بن عثمان، حمّادبن عیسى، هشام بن حکم، سفیان بن عیینه و سفیان ثورى.
طبقه ششم؛
یاران امام موسى بن جعفر (ع) که بیشتر آنان امام هشتم (ع) را هم دیده بودند. مانند حسنبن على وشّاء، حسنبن محبوب، یونس بن عبدالرحمن و محمدبن ادریس شافعى. بیشتر افراد این طبقه بین سالهاى ٢١٠ تا ٢٣٠ در گذشتهاند.
طبقه هفتم؛
یاران و معاصران امام رضا که برخى از آنان امام کاظم و برخى امام جواد و هادى را نیز درک کرده بودند: مانند حسن و حسین پسران سعید اهوازى، علىبن مهزیار و فضل بن شاذان. بیشتر مردم این طبقه بین سالهاى ٢٦٠ تا ٢٧٠ از دنیا رفتهاند.
طبقه هشتم؛
محدّثانى که در عصر امام هادى و عسکرى و اوایل دوران غیبت صغرى زندگى مىکردند. استادان کلینى در این طبقه جاى دارند. مانند محمدبن حسن صفّار و ابراهیم بن نصیر. بیشتر افراد این طبقه میان سالهاى ٣٠٠ تا ٣١٠ مردهاند.
طبقه نهم؛
آنان که در اواسط دوره غیبت صغرى واندکى پس از انقضاى آن زندگى مىکردهاند. کلینى مؤلّف کتاب کافى و ابوالقاسم حسین بن روح سومین سفیر امام عصر (عج) از این طبقه بهشمار مىآیند. بیشتر مردم این طبقه در حدود سالهاى ٣٠٠ تا ٣٥٠ در گذشتهاند.
طبقه دهم؛
محدّثانى که حدیث را از طبقه نهم فراگرفتهاند. مانند: جعفربن قولویه، حسن بن حمزه طبرى، محمّدبن احمدبن جنید اِسکافى، محمد بن اسحاق ندیم صاحب فهرست، محمدبن علىبن بابویه مؤلّف دومین کتاب حدیث از کتابهاى چهارگانهو هارون بن موسى تلّعُکبرى. بیشتر محدّثان این طبقه در میان سالهاى ٣٦٠ تا ٣٨٠ از دنیا رفتهاند.
طبقه یازدهم؛
راویانى که از طبقه دهم حدیث نقل مىکنند. مانند: ابوعبداللّه حسین بن عبیدالله غضایرى، علىبن حسین موسوى معروف به شریف مرتضى وابوعبداللّه محمدبن نعمان معروف به مفید. بیشتر راویان این طبقه در سالهاى ٤٠٠ تا ٤٢٠ از جهان رخت بربستهاند.
طبقه دوازدهم؛
کسانى که از طبقه یازدهم روایت مىکنند. مانند: احمدبن على نجاشى صاحب فهرست معروف و شیخ طوسى. بیشتر اشخاص این طبقه در فاصله سالهاى ٤٥٠ تا ٤٦٠ چشم از این جهان فرو بستهاند. محدّثان طبقه هاى دهم تا دوازدهم موفّق به روایت از هیچیک از امامان (ع) نشدهاند، همچنان که از امام عصر (عج) در دوران غیبت صغرى کسى جز سفیران چهارگانه، حدیث نشنیدهاست. (٣٨)
بنابراین، بیشتر نویسندگان اصول چهارصدگانه در طبقه چهارم و پنجم محدّثان شیعه جاى دارند. و چنانچه این طبقهبندى را با طبقهبندى ابن حجر (٣٩) از محدّثان عامّه بسنجیم، خواهیم دید که مؤلّفان اصول اربعمأة از نخستین مسندنویسان، نزدیک به یک سده به عصر پیامبر (ص) نزدیکترند.
٥- وجوه همانندى میان اصلها و مسندها
از رهگذر مطالعه و بررسى درباره اوصاف و ویژگیهاى اصول و سنجش آن با مسندها در مىیابیم که میان اصلها و مسندها همانندیهایى وجود دارد. این همانندیها از نظر نگارنده به شرح زیر است:
الف - همانندى از نظر نظم وترتیب:
پیش از این گفته شد که مسندها غالباً مجموعه هایى هستند که معیار وحدتِ احادیث در آنها صحابى راوى حدیث است؛ نه موضوع. بنابراین اگر از زاویه موضوع به مسندها بنگریم، آنها را مجموعه هایى نامرتّب از اخبار واحادیث گوناگون مىبینیم. اصلها هم ازاین حیث درست بسان مسندها هستند. زیرا که هریک از یاران امامان (ع) یافته ها و منقولات خود را از آن امام، بى آنکه آنها را بر اساس موضوع دستهبندى کند، در دفترى نگاشته است.
ب - همانندى از نظر مستند بودن به سماع:
در بالا گفتیم که اصلها بىواسطه یا با واسطه به سماع از امام (ع) مستند بودهاند. نخستین مسندها هم از همین ویژگى برخوردارند. زیرا که مسندنویسانِ نخستین نیز احادیثى را در دفترها نگاشتهاند، که از استادان خود شنیدهاند. با این تفاوت که اسناد احادیث اصلها عالى واِسناد احادیث مسندها غالباً نازل است واین بدان سبب است که اصلنویسان احادیثى را که خود از معصوم (ع) شنیده و یا با یک یا حداکثر دو واسطه از او فراگرفتهاند، در اصلها نگاشتهاند؛ ولى احادیث مسندها را غالباً با چهار یا پنج یا شش واسطه و بلکه بیشتر به پیامبر (ص) نسبت مىدهند. روى همین حساب است که اصلها نزد حدیثشناسان شیعه از پایگاهى والا برخوردارند.
ج - اصلها مایه تألیف مهمترین جوامع حدیث شیعه بوده؛
همانگونه کهنویسندگان صحاح و سنن احتمالاً احادیث کتابهاى خود را از لابهلاى مسانید برگزیدهاند:
دانشمندان شیعه جملگى براین باورند که اصول چهارصدگانه در اختیار کلینى، شیخ صدوق و شیخ طوسى بوده و آن بزرگان بیشتر احادیث کتابهاى چهارگانه کافى، مَنْ لایحضره الفقیه، تهذیب واستبصار را از آن اصلها برگزیده وبه صورتى بهتر مدوّن کردهاند. (٤٠) نخستین مسندهاى اهل سنت هم با کتابهاى صحاح و سنن همین نسبت را دارند. چنانکه گویند: بخارى چون به مسندها نگریست، به فکر فراهم ساختن صحیح افتاد (٤١) و حاکم نیشابورى چون خواست مستدرک الصحیحین را تألیف کند، دربازگشت از سفر حج چندماهى در بغداد درنگ کرد و همه مسند احمد را از ابوبکر بن مالک قطیعى فراگرفت و پس از بازگشت به وطن سرگرم تألیف آن کتابشد. (٤٢)
د - همانندى از نظر سرگذشت:
پس از تألیف صحاح ششگانه از سوى حدیثشناسان بزرگ عامّه و رسمیّت یافتن آن کتابها در انجمنهاى علمى ایشان، رفتهرفته از اهمیّت مسندهایى که پیش و پس از تألیف صحاح و یا همزمان با آنها فراهم آمده بود، کاسته شد تا آن جا که جز از شمار اندکى از آنها نسخه برنداشتند. در نتیجه امروزه، چنانکه در بخش سوم دیدیم، از بسیارى از آنها نسخهاى در اختیار نیست. مىتوان گفت: "اصول چهارصدگانه" نیز تا اندازهاى همین سرنوشت را داشته است. زیرا مؤلفان کتابهاى چهارگانه حدیث شیعه، مواد و مندرجات این مجموعه ها را بدوناندکى کاستى ویا افزونى و با ترتیبى بهتر و آسان یا برتر در کتابهاى خود آوردند. در نتیجه اهمیّت این اصلها رو به کاستى نهاد و نسخه هاى آن کمیاب شد و چون کتابخانه شریف مرتضى پس از درگذشت او به فروش رفت و کتابخانه هاى شیخ طوسى و شاپوربن اردشیر وزیر دانشمند بهاءالدوله دیلمى به دنبال رخدادهاى سیاسى و آشوبهاى فرقهاى در آتش سوخت و اجتماعات علمى شیعه در بغداد دچار پراکندگى شد، بیشتر این اصلها از میان رفت. (٤٣) البتّه احتمال دارد، بخشى از این اصلها هم در همان آغازِ تدوین از میان رفته باشد. زیرا شیعیان همواره زیر فشار دستگاه حاکم قرار داشته، در حال تقیّه مىزیستند و در نتیجه براى نشر آثار خود از آزادى لازم برخوردار نبودند. چنانکه معروف است: چون ابن ابىعُمیر در روزگار هارونالرشید به جرم تشیع به زندان افتاد، خواهرش کتابها و نوشته هاى او را در جایى مدفون ساخت و پیش از رهایى برادرش درگذشت یا پس از رهایى معلوم شد آن نوشته ها براثر رطوبت تباه گشتهاند. (٤٤)
گفتنى است که پارهاى از اصول تا زمان ابن ادریس حِلّى (د . ٥٩٨ ق) موجود بوده واو مطالبى را از آنها برگزیده و در پایان کتاب سرائر آوردهاست. همچنین سیدرضىالدّین بن طاووس (د . ٦٦٤ ق) برخى از آنها را در اختیار داشتهاست. (٤٥) امّا امروزه تنها چنداصل به صورت اوّلیّه وجود دارد که برخى از آنها هم بریده و ناقص است. اصلهاى موجود که بارها بانام الاصول الستّة عشر (اصلهاى شانزدهگانه) چاپ شده، به قرار زیر است:
١- اصل زید زَرّاد کوفى از یاران امام صادق (ع) (در گذشته نیمه دوم سده دوم قمرى / نیمه دوم سده هشتم میلادى).
٢- اصل ابى سعید عَبّاد عُصفُرى. (د . ٢٥٠ ق/ ٨٦٤ م).
٣- اصل عاصِم بن حُمَیْد حنَّاطِ کوفى (د. ١٢٨ق / ٧٤٥ م).
عاصم ثقه و راستگوست و از امام صادق (ع) روایت مىکند.
٤- اصل زید نَرسى کوفى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى / نیمه دوم سده هشتم میلادى).
زید از یاران امام صادق و امام کاظم - علیهماالسّلام - به شمارمىآید.
٥- اصل جعفربن محمّد بن شُرَیح حَضْرَمى (در گذشته سالهاى میان ١٧٠-١٦٠ق / ٧٧٦ - ٧٨٦ م).
پدر جعفر از یاران امام صادق (ع) وثقه بودهاست.
٦- اصل محمّد بن مُثَنّى حضرمى کوفى (د . اوایل سده سوم قمرى / اوایل سده نهم میلادى).
وى راویى ثقه است و از جعفر بن محمد حضرمىِ پیشگفته روایت مىکند.
٧- اصل عبدالملک بن حکیم خَثْعَمى کوفى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى/ نیمه دوم سده هشتم میلادى).
وى ثقهاى است که از امام صادق وامام کاظم -علیهماالسّلام - روایت مىکند.
٨- اصل مُثنَّى بن ولید حنّاط کوفى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى/ نیمه دوم سده هشتم میلادى).
وى از امام صادق (ع) حدیث نقل مىکند.
٩- اصل خَلاّد سندى بزّاز کوفى ( د. نیمه دوم سده دوم قمرى / نیمه دوم سده هشتم میلادى).
خلاّد راویى ثقه است و از امام صادق (ع) حدیث نقل مىکند.
١٠- اصل حسین بن عثمان بن شُرَیک عامرى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى/ نیمه دوم سده هشتم میلادى).
وى راویى ثقه است که از امام ششم و امام هفتم روایتمىکند.
١١- اصل سلاّم بن ابى عمره (یا عمیره) خراسانى کوفى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى/ نیمه دوم سده هشتم میلادى).
سلاّم محدّثى ثقه است و از امام باقر و امام صادق (ع) حدیث نقل مىکند.
١٢- اصل عبداللّه بن یحیى کاهلى (د . نیمه دوم سده دوم قمرى/ نیمه دوم سده هشتم میلادى).
کاهلى راویى قابل اعتماد است واز امام صادق و کاظم -علیهماالسّلام - روایت مىکند.
١٣- اصل یا نوادر علىبن اسباط کوفى (در گذشته در حدود ٢٥٠ ق/ ٨٦٤م).
وى راویى ثقه استو از امامرضا (ع) روایت مىکند.
١٤- کتابعبداللّه بن جبر معروف به دیات ظریف بن ناصح (درگذشته در اوایل سده سوم قمرى / اوایل سده نهم میلادى).
این مجموعه از اصلهاى مشهور و قابل اعتماد است.
١٥- گزیده اصل علاء بن رزین ثقفى که راویى ثقه و والامرتبه است.
١٦- بخشى از کتاب دُرُست بن ابى منصور واسطى که یافت شدهاست.
ابنابىمنصور راویى ثقه و از ابن ابى عمیر و بزنطى روایت مىکند. (٤٦)
٦- برترى اصلها بر مسندها
در کنار همانندیهایى که میان اصول و مسانید به چشم مىخورد، اصلها بر مسندها برتریهایى هم دارند. زیرا نظر به اینکه اصول از امام یا راوىِ وى شنیده و نوشته شده، طبعاً احتمال لغزش و افتادگى و تحریف در آنها ضعیفتر و نسبت به کتابى که از روى نوشتهاى دیگر نوشته شده، اطمینان بخشتر است. از این رو دانشمندان پیشین شیعه براى اصلها مزیّت و اعتبارى ویژه قائل شدهاند؛ تا این پایه که بودن حدیث درچنداصل، یا تکرار آن در یک یا دو اصل معتبر یا بودن آن دراصل یکى از اصحاب اجماع؛ مانند: صفوان بن یحیى، یونس بن عبدالرحمن و... باعث اعتبار و صحّتِ آن بود. افزون برآنکه، وجود اصل براى نویسنده آن سند اتقان و اعتبار و در نگاه رجال شناسان از جمله اسباب مدح به شمار مىآمد. شیخ بهایى دراین باره گوید:
"درستى حدیث نزد پیشینیان موجباتى داشت؛ از جمله: بودن آن در بسیارى از اصول چهارصدگانه مشهور، و یا تکرار آن در یک یا دو اصل از آنها با اِسنادهاى گوناگون و متعدّد، یا بودن حدیث در اصل یکى از اصحاب اجماع". (٤٧)
همو در ادامه افزاید:
"از طریق استادانمان به ما خبر رسیده که شیوه خداوندان اصول براین بوده که هرگاه از یکى از امامان (ع) حدیثى مىشنیدند، همان ساعت آن را در اصلهاى خود مىنوشتند تا مبادا با گذشت روزها و ماهها و سالها همه یا بخشى از آن را فراموش کنند". (٤٨)
بنابر این، در تاریخ حدیث شیعه کتابى که "اصل" باشد، به سبب شدّت اطمینان به صدور مطالبش از معصوم، بر دیگر کتابهاى حدیث امتیاز دارد واین در حالى است که مسندها از کتابهاى درجه یک به شمار نمىآیند.
٧- نگاهى کوتاه به چند اصل مشهور
از خلال مطالب پیشین دانستیم که بیشتر اصلها با گذشت زمان از میان رفته ویا دستکم بر اساس آگاهیهاى موجوداز سرنوشت آنها آگاهى نداریم. بسیارى از پژوهندگان کوشیدهاند تااز رهگذر بررسى فهرستها و کتابهاى رجال سیاههاى از این اصلها عرضه بدارند. ازجمله مرحوم تهرانى پس از تلاش بسیار توانسته ١١٧ اصل از این اصلهارا در الذریعه (١٦٧-١٣٥/٢) معرّفى کند. نگارنده مناسب مىبیند درباره چند اصل مشهور به گونهاى کوتاه و بیشتر بر پایه آگاهیهاى موجود در آن کتاب سخن گوید:
١- الاصل از ابوصادق سُلَیْمبن قَیْسهلالى کوفى تابعى (د. در حدود ٩٠ ق/ ٧١٠ م).
سلیم امیرالمؤمنین على و حسن و حسین و سجّاد و باقر - علیهم السّلام - را درک کرده و در حیات امام سجّاد در روزگار امارت حجّاج در حال اختفاء درگذشته. اصل سُلَیم یکى از اندک اصلهایى است که پیش از روزگار امام صادق (ع) نوشته شدهاست. نعمانى در کتاب الغیبه گوید:
"دانشوران شیعه و راویان ائمه (ع) جملگى براین سخن اتفاق دارند که کتاب سلیم یکى از بزرگترین و کهنترین اصلهایى است که دانشمندان و راویان حدیث اهلبیت (ع) روایت کردهاند. زیرا همه مندرجات این اصل از رسول خدا (ص)، امیرمؤمنان (ع)، مقداد، سلمان فارسى، ابوذر و امثال آنان است که رسول خدا و امیرمؤمنان را دیده و از آن دو حدیث شنیدهاند. این کتاب یکى از اصلهایى است که شیعه بدان رجوع وبرآن تکیه مىکند".
همو از امام صادق (ع) روایت مىکند که فرمود:
"هریک از پیروان و دوستداران ما که کتاب سلیم بن قیس هلالى نزدش نباشد، در واقع چیزى از امر ما نزدش نیست و... این کتاب ابجد شیعه ورازى از رازهاى آل محمد (ص) است".
ابن ندیم اصل سلیم را نخستین کتابى مىداند که از شیعیان پدیدار شده (٤٩) و مرحوم تهرانى عقیده دارد که مقصود ابن ندیم این است که آن نخستین کتابى است که در آن امر شیعه آشکار شدهاست.
برجستهترین کتابهاى شیعه بخشهایى از این اصل را نقل کردهاند. اصل سلیم را ابانبن ابىعیاش از طریق "مناوَله" (٥٠) و دیگران به غیر از طریق "مناوَله" نقل کردهاند. از اصل سلیم دستنوشته هایى در مشهد، تهران و نجف وجود دارد. (٥١) گفتنى است که در سالهاى اخیر کتابى به نام کتاب سلیم بن قیس منتشر شده که سخن گفتن درباره نسبت آن با اصل سلیم به بررسى دقیق نیاز دارد.
٢- الاصل از اَبان بن تَغْلِب (د . ١٤١ ق / ٧٥٨ م).
شیخ طوسى و نجاشى وى را ثقه، بلندقدر و والامرتبه مىدانند. ابان قارى، فقیه و لغتشناسى بود که سهتن از امامان یعنى سجاد، باقر و صادق - علیهمالسّلام - را دیده و به آنان خدمت کردهاست. امام باقر به او مىگفت: "در مسجد مدینه بنشین و براى مردم فتوا ده. زیرا من دوست دارم که در میان پیروانم چون تو را ببینند". ابان در روزگار امام صادق درگذشت و چون خبرمرگش به امام رسید، فرمود: "مرگ ابان دلم را به درد آورد". شیخ طوسى و ابن شهر آشوب از اصل او یاد کردهاند. (٥٢)
٣- "الاصل" از ا بان بن عثمان احمر بَجَلِّى (د . حدود ٢٠٠ ق / ٨١٥ م).
وى گاه در کوفه و گاه در بصره مىزیست. او از یاران امام صادق و امام کاظم (ع) و یکى از اصحاب اجماع بود. شیخ طوسى از اصل او نام بردهاست. (٥٣)
٤- الاصل از ابوحمزه ثابت بن دینار ثمالى (د . ١٥٠ ق / ٧٦٧ م).
چنانکه از رجال شیخ در خلال شرح حال یونس بن على عطّار بهدست مىآید، (٥٤) اصل ابوحمزه را حُمَیدبن زیاد نینوایى از یونس روایت مىکند. برخى از امامان (ع)، ابوحمزه را در زمان خودش چون سلمان فارسى دانستهاند. ابوحمزه جز این اصل، نوشته هاى دیگرى نیز داشتهاست؛ از جمله تفسیرى برقرآن کریم. (٥٥)
٥- الاصل از جابربن یزید جعفى (د . ١٢٨ ق / ٧٤٥ م)
از یاران امام باقر و صادق (ع). این اصل را حُمَیدبن زیاد نینوایى از ابراهیم بن سلیمان نهمى از جابر روایت مىکند. (٥٦)
٦- الاصل از ابومحمّد هشام بن حکم شیبانى کوفى (د . ١٧٩ ق / ٧٩٤ م).
هشام بزرگ متکلّمان و از یاران امام کاظم (ع) بوده که امام صادق را هم دیده است. این اصل را از وى ابن ابىعُمَیر و صفوان بن یحیى روایت مىکنند. (٥٧)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١- در دنباله همین بخش با این مسندها آشنا خواهیم شد.
٢- الـکلینى , الکافى (بخش اصول), ١/٥٢ ( کتاب فضل العلم , باب روایة الکتب , حدیث ش ١١) نیز نک : المجلسى , بحار,٢/١٥٠.
٣- الجوهرى , الصحاح , الزبیدى , تاج العروس , صفى پورى , منتهى الارب , ذیل ماده مورد نظر.
٤- ابن شهر آشوب , معالم العلما, ص ٣.
٥- الفهرست , ص ٢٧٩ و ترجمه آن , ص ٤١٠ نیز نک : ص ٢٤٣, ٢٧٦.
٦- رجال , ص ١٠٤.
٧- پیشین , ص ٢٥ این تعبیر را در بسیارى جاهاى دیگر از این کتاب مى توان دید.
٨- الفهرست , ص ٢ و نیز ص ٣.
٩- پیشین , صص ٤٨٨ـ٤٨٩.
١٠- الطبرسى , اعلام الورى , به نقل از: آغابزرگ الطهرانى , ٢/١٢٩ گفتنى است که نگارنده خود ایـن عـبارت را در اعلام الورى نیافت احتمال دارد مرحوم تهرانى نسخه اى را در اختیار داشته که این عبارت در آن بوده است .
١١- تعبیرات آنان را دراین باره در الذریعه (٢/١٢٩ـ١٣٠) مى توان دید.
١٢- محسن الامین , اعیان الشیعه , ١/١٤٠.
١٣- مجمع الرجال , ١/٩ (زیرنویس).
١٤- بحرالعلوم , رجال , ٢/٣٦٧, المامقانى , تنقیح المقال , ١/٤٦٤.
١٥- الفوائد الرجالیه , ص ٣٤, (همراه با رجال خاقانى).
١٦- دراسة حول الاصول الاربعماة , ص ١١.
١٧- رجال , ص ٤٤٠.
١٨- پیشین , همان جا.
١٩- پیشین , ص ٤٤١.
٢٠- پیشین , ص ٤٨٠.
٢١- پیشین , ص ٤٤٩.
٢٢- پیشین , ص ٥١٧.
٢٣- همان جا.
٢٤- پیشین , ص ٤٦٣.
٢٥- الفهرست , ص ٢ و نیز نک : ص ٣.
٢٦- قاموس الرجال , ١/٦٤.
٢٧- قاموس الرجال , ١/٦٥.
٢٨- الذریعه , ٢/١٢٥ـ١٢٦.
٢٩- محسن الامین , اعیان الشیعه , ١/١٤٠.
٣٠- پیشین , همان جا.
٣١- بـراى آگـاهـى از نـظـریـات آنان نک : آغابزرگ الطهرانى , ٢/١٢٩, محمدحسین الحسینى جلالى , دراسة حول الاصول اربعماة , ص ١٢, المعجم المفهرس لالفاظ احادیث بحارالانوار, ١/٤٨.
٣٢- محمدحسین الحسینى الجلالى , پیشین , ص ١١.
٣٣- نک : پیشین , صص ١٢ـ٢٤.
٣٤- الذریعه , ٢/١٣٠ـ١٣١.
٣٥- طباطبایى , شیعه در اسلام , صص ٢٠٦ ـ ٢١٨.
٣٦- المفید, الارشاد, ص ٢٥٤.
٣٧- الـطهرانى , ٢/١٣١ـ١٣٣ نیز نک : محمد واعظ زاده , ( (تحقیق درباره کتاب کافى)) (١), نامه آستان قدس , شماره دوم (دى ماه ١٣٣٩خورشیدى), صص ١٤ـ١٥.
٣٨- آقا حسین الطباطبایى البروجردى , تجرید اسانید الکافى و تنقیحها, ١/١٣ـ٢٣.
٣٩- این طبقه بندى در بخش دوم از نظر خوانندگان گذشت .
٤٠- المولى محمد تقى المجلسى , روضة المتقین , ١/٨٦ـ٨٧, اسد حیدر, ١/٥٦٢, محسن الامین , اعیان الشیعه , ١/١٤٠.
٤١- ابن حجر, هدى السارى , صص ٤ـ٥.
٤٢- ابوموسى المدینى , خصائص المسند, ص ٢١.
٤٣- الـمـولـى مـحـمدتقى المجلسى , همان جا, آغابزرگ الطهرانى , ٢/١٣٤, محمد واعظ زاده , تحقیق درباره کتاب کافى (١), همان مجله , ص ١٦.
٤٤- الخویى , ١/٢٣.
٤٦- الاصول الستة عشر, صفحه الف ـ ب قس : محمد حسین الحسینى الجلالى , دراسة حول الاصول اربعماة , صص ٣٠ـ٣١.
٤٧- مـشـرق الـشـمـسـیـن , ص ٣ و نیز نک : الفیض الکاشانى , الوافى , ١/٢٢, میرداماد, الرواشح السماویه , ص ٩٩, آغابزرگ الطهرانى ,٢/١٢٦ـ١٢٨.
٤٨- مشرق الشمسین , ص ٨ نیز نک : میرداماد , پیشین , ص ٩٨.
٤٩- الفهرست , ص ٢٧٥ و ترجمه آن , ص ٤٠٣.
٥٠- چـون حـجـاج قـصد دستگیرى و کشتن سلیم را داشت گریخته و به ابان پناه آورده بود و چون وقت مرگش فرا رسید به ابان گفت :تو حق بسیارى برمن دارى آنگاه کتاب مزبور را به وى داد تـا آن را بـراى آیـندگان روایت کند (ابن الندیم , همان جا) گفتنى است که ( (مناوله یکى از راهـهـاى نقل حدیث توسط شاگرد از استاد مى باشد و آن بدین گونه است که استاد کتابى را به شاگرد داده , به وى اجازه نقل آن را مى دهد)) (مدیر شانه چى , درایة الحدیث , ص ١٣٦).
٥١- الـطـهـرانى , ٢/١٥٢ ـ ١٥٩ و نیز نک : الصدر, تاسیس الشیعه , ص ٢٨٢, سزگین , ١/٣/٢٦١ ـ ٢٦٢.
٥٢- الطوسى , الفهرست , صص ٥ـ٧, ابن شهر آشوب , معالم العلما, ص ٢٧, الطهرانى , ٢/١٣٥.
٥٣- الفهرست , صص ٧ـ٩, الطهرانى , ٢/١٣٥.
٥٤- الطوسى , رجال , ص ٥١٧, الطهرانى , ٢/١٤٤.
٥٥- الخویى , ٣/٣٨٥.
٥٦- الطوسى , الفهرست , ص ٧٣, الطهرانى , ٢/١٤٤.
٥٧- الطوسى , پیشین , ص ٣٥٥, الطهرانى , ٢/١٦٧.
بخش پنجم
٨- آشنایى اجمالى بامسندهاى شیعه و مرورى بر پارهاى از احوال نویسندگان آنها
با توجّه به مطالب گذشته، دانستیم که شیعیان در حدیث اصلهایى فراهم ساختهاند که از جهاتى با مسندهاى سنیّان همانند بوده واز جهاتى برآنها برترى داشتهاند. درعین حال ازسوى دانشمندان شیعه از گذشته تاکنون مجموعه هایى با نام مسند فراهم آمده که اینک به اجمال با آن مجموعه ها و مؤلفانش آشنا مىشویم:
١- مسند محمدبن حَنفیّه (د . ٨١ ق / ٧٠٠ م)
فرزند امیرالمؤمنین علىبن ابىطالب (ع). محمّد در دلیرى و نیرومندى و دانش زبانزد مردمان مىباشد. (٥٨) به موجب پارهاى از روایاتِ صحیح، وى به امامت حضرت سجاد (ع) ایمان داشتهاست. (٥٩) یکى از محقّقان معاصر امامى، بىآنکه سرچشمه سخن خویش را نشان دهد، مىنویسد: محمدبن حنفیّه در حدیث مسندى دارد که مشهور است. (٦٠) ولى نگارنده در منابع دیگر به این نام برخورد نکرد. گفتنى است که در مجموعه هاى حدیثى سنیّان شمار چشمگیرى حدیث از طریق محمدبن حنفیّه نقل شدهاست. (٦١)
٢- مسندالامام زید یا المجموع الفقهى و الحدیثى گردآورى و روایت ابوخالد عمروبن خالد واسطى (د . پس از ١٤٥ ق/ ٧٦٢ م) و ترتیب ابوالقاسم عبدالعزیزبن اسحاق بغدادى (د . ٣٥٣ ق/ ٩٦٤ م).
در ادامه این نوشتار به تفصیل درباره اینمجموعه و مؤلّفش سخن خواهیم گفت.
٣- المسند اثر ابومحمّد قَیْس بن ربیع اسدى کوفى (د . حدود ١٥٠ ق / ٧٦٧ م).
درباره قیس باید گفت: کشّى از او نام برده و گفته او بَتْرى، ولى سخت دوستدار اهل بیت (ع) است. (٦٢) شیخ طوسى یکبار او را در ردیف یاران امام باقر (ع) و بار دیگر در ردیف یاران امام صادق یاد مىکند واو را بترى (پیرو یکى از فرقه هاى زیدیه) مىداند. (٦٣) ابن حجر در ذیل احوال یکى از صحابه به نام "مَحْدوج بن زید هذلى" از مسند مزبور نام مىبرد و روایتى را از آن نقل مىکند. (٦٤) از چندوچون این مسند و سرنوشت آن آگاهیى در اختیار نداریم.
٤- المسنداثر ابومحمّد عبیداللّه بن موسى عَبْسى کوفى (د . ٢١٣ ق/ ٨٢٨م).
وى استاد بخارى است. در میان رجالشناسان اهل سنّت ابوحاتم و ابن مَعین او را ثقه دانستهاند. ابوداوود گوید: او یک شیعى آتشین بود. ابن حنبل درباره او اعتقاد دارد که وى روایات نادرست را با احادیث صحیح در مىآمیخته و نقل مىکرده و در نتیجه این باور، دیگران را از فراگرفتن حدیث از وى باز مىداشتهاست. ذهبى در عین حال که او را با اوصافى چون زاهد، عبادتپیشه و ثابت قدم مىستاید، مىگوید: "او به خودى خود ثقه، ولى یک شیعه داغ است". (٦٥) یکى از معاصرانش درباره او گفته: "وى به قرآن آگاه و دراین زمینه سرآمد بود. هرگز ندیدم سرش را بلند کند و هرگز خندان دیده نشد". (٦٦) بخارى و ترمذى در صحیح خود از طریق وى احادیثى نقل کردهاند. (٦٧) درمیان رجالشناسان امامى، شیخ طوسى او را از یاران امامصادق (ع) شمرده (٦٨) و علاّمه مامقانى پس از گزارش نظر چند تن از رجالشناسان عامّه مبنى بر عبادتپیشگى و گرایش او به تشیع، مىنویسد:
"به نظر من این از مواردى است که سخنان عامّه، اطمینان به وثاقت فرد را به دنبال دارد. زیرا فضل آن است که دشمنان بدان گواهى دهند. خلاصه من وثاقت این فرد را ترجیح مىدهم". (٦٩)
همو در "نتایج تنقیح" درباره این فرد گوید: "وى دربالاترین مراتب حُسن و بلکه ثقه است". (٧٠) در کتابهاى معتبر حدیثى شیعه هم از قبیل تهذیب و استبصار و... از طریق عبیدالله عَبْسى احادیثى نقل شدهاست. (٧١) در بخش دوم گفتیم که وى یکى از پیشروان مسندنویسى است. حتّى برخى هم او را نخستین مسندنویس دانستهاند. (٧٢) از مسند وى گویا تا کنون اثرى یافت نشده باشد.
٥- المسند از ابوزکریا یحیىبن عبدالحمید حِمّانىکوفى (د.٢٢٨ق/ ٨٤٣م).
یحیىبن معین او را ثقه خوانده و ابنحنبل او را دروغگو و نسایى وى را ضعیف دانسته وابنعَدى گفته: "من در مسند او و مرویاتش احادیث منکرى نمىبینم و امیدوارم بر او اشکالى نباشد". (٧٣) ذهبى باآنکه یک جا او را باتعبیر "حافظکبیر" مىستاید، (٧٤) درجایى دیگر مىگوید: "او یک شیعه کینهتوز است" و به دنبال آن از برخى گزارش مىکند که حمّانى معاویة را برآیین اسلام نمىدانست. (٧٥) در میان رجالشناسان شیعه، نجاشى و شیخ طوسى حمّانى را در شمار مولّفان شیعه یاد کردهاند (٧٦) و نیز شیخ طوسى در رجال خود از وى در شمار شیعیانى نام برده که موفّق به روایت حدیثى از امامان (ع) نشدهاند. (٧٧) "کشّى" هم از کتابى از وى در اثبات امامت امیرمومنان (ع) نام مىبرد (٧٨) و مامقانى او را "یک امامى که حالش ناشناخته است" قلمداد مىکند. (٧٩) یکى از فقیهان و رجالشناسان بزرگ شیعى معاصر مىنویسد:
"ظاهراً وى با آنکه به امامت امیرالمؤمنین (ع) اعتقاد داشته، ولى به جعفربن محمّد (ع) آنگونه که شیعه باور دارد، اعتقاد نداشته و هرچه باشد، و ثاقت این شخص به اثبات نرسیده و هردو طریق شیخ [ طوسى ] به کتاب وى ضعیف است". (٨٠)
در بخش دوم گفتیم که وى یکى از پیشگامان مسندنویسى و نخستین کسى است که در کوفه مسند تألیف کرد. از خود او گزارش کردهاند که گفته: "به سخن اهل کوفه گوش نکنید. زیرا آنان به سبب آنکه من اوّل کسى هستم که مسند فراهم ساختهام، بر من رشک مىبرند". (٨١) گویا مسند او دست کم چهارهزار حدیث داشته که جملگى آنها را پىدرپى از بر مىخوانده است. (٨٢) از مسند حِمّانى تاکنون اثرى یافت نشدهاست.
٦- مسندالامام موسىبن جعفر (ع) از ابوعمران (یا حُمران) موسىبنابراهیم مَرْوَزى (د . پس از ٢٢٩ ق / ٨٤٤ م).
شیخ طوسى با نام روایات و نجاشى با نام کتاب از این مجموعه یاد کرده واسناد روایت خود را تامؤلّفش روشن ساختهاند. (٨٣) دانشمندان امامى در سده هاى میانى و متأخر نیز با تکیه براین دو مأخذ، همواره از این مجموعه سخن گفتهاند. (٨٤) کاتب چلبى هم با نام مسندالامام موسىبن جعفر الکاظم از آن یاد کرده وافزوده : "ابونعیم اصفهانى این مجموعه را روایت مىکند. این مسند را از وى [ = امام] موسى بن ابراهیم روایت کردهاست". (٨٥) این مسند مجموعهاى از روایات مسند و مرفوع است که امام هفتم از طریق پدرانش آنها را از پیامبر نقل کرده وموسى بن ابراهیم مروزى زمانى که امام در زندان سندى بن شاهک بوده، یعنى سالهاى ١٨٠ تا ١٨٢، آنها را از وى شنیده و فراهم آورده. چه اینکه وى آموزگار فرزند سندى بودهاست. (٨٦) از این مجموعه دستنوشتهاى در هفت برگ در کتابخانه ظاهریه نگهدارى مىشود. این دستنوشته از موقوفات ضیاءالدین مَقْدِسى (د . ٦٤٣ ق) مىباشد. براین مجموعه گواهیهاى سماع و اجازه هاى متعددّى از محدّثان نقش بستهاست. (٨٧) این مجموعه ها به کوشش آقاى محمدحسین حسینى جلالى و بر پایههمان یگانه دستنوشته ظاهریه بارها در نجف، تهران، بیروت و امریکا منتشر شده. گفتنى است که فهرست نویس ظاهریه اشتباهاً این مسند را اثر ابوبکر شافعى (د . ٣٥٤ ق) دانسته و گویا سزگین نیز از اشتباه او پیروى کرده و آن را به همان ابوبکر شافعى نسبت مىدهد (٨٨) و حال آنکه تردیدى نیست که ابوبکر یادشده، راوى این مجموعه است. (٨٩)
این مجموعه که گویا از چشم علّامه مجلسى، شیخ حرّعاملى، محدّث نورى و آقابزرگ تهرانى پنهان مانده، ٥٩ حدیث کوتاه را در بر دارد. ده فقره از این احادیث از زبان امیرالمؤمنین (ع) و بقیّه از رسول اکرم (ص) گزارش شدهاست. امام هفتم (ع) جملگى این احادیث را از طریق پدران گرامیش از پیامبر (ص) روایت مىکند. باید افزود: جز احادیث اینمجموعه، موسىبنابراهیم احادیث دیگرى هم از امام کاظم روایت مىکند که شاید به دو برابر احادیث این مسند برسد. (٩٠) دانشمند گرامى آقاى حسینى جلالى شمارى از این احادیث را یافته و زیر عنوان "مستدرک" به مسند مزبور پیوست کردهاست. (٩١)
امّا درباره گردآورنده این مسند باید دانست؛ با آنکه دانشمندان شیعه و سنّى درآثار خود از او یاد کرده و گاه شرح حالش را نگاشته واز استادان وشاگردانش یاد کردهاند؛ (٩٢) ولى هیچیک از مذهب او به روشنى سخن نمىگویند. نگارنده به پیروى از علاّمه مامقانى وى را شیعه امامى مىداند. زیرا روش رجالشناسان شیعه این است که هرکس شرح حالش در فهرست شیخ طوسى و رجال نجاشى آمده باشد، در صورتى که آن دو به روشنى از مذهب او سخن نگفته باشند، آن فرد را شیعه بهشمار مىآورند. زیرا آن دو دانشمند کتاب خود را براى فهرست کردن آثار امامیه نوشتهاند. چه اینکه دیگر فهرست نویسان، به آثار شیعه چنانکه باید توجّه نکردهاند. (٩٣) بههمین دلیل هم هرگاه شرح حال کسى را بیان داشتهاند که شیعه نبوده، علّت آن کار را روشن ساختهاند. چنانکه مثلاً شیخ طوسى در شرح حال "ابن عُقْده" مىنویسد:
"... حال او در وثاقت و بزرگوارى و نیکى حفظ، مشهورتر از آن است که نیاز به بیان باشد. او زیدىِ جارودى بود و بر همین مذهب هم از دنیا رفت. از آن جا که وى از امامیّه بسیار روایت کرده وبا آنان نشست وبرخاست داشته، او را در ردیف همفکران خود یاد کردهایم". (٩٤)
با تکیه بر همین نکته است که مامقانى پس از نقل سخن شیخ الطایفه و نجاشى گوید: "از ظاهر سخن آن دو دانسته مىشود که وى امامى بودهاست". (٩٥) گویا همین تشیع و یا دست کم دوستى اهل بیت (ع) بوده که او را واداشته تا در دشوارترین زمانها از تاریخ شیعه به امور دین اهتمام ورزد و در زندان با امام رابطه برقرار سازد و از او حدیث نقل کند. با آنکه مىدانیم در زندانها چشم وگوشهایى وجود داشته که دیدارکنندگان را زیر نظر داشتند. خردهگیرى رجالشناسان عامّه هم که گاه او را دروغگو و گاه متروک الحدیث خواندهاند، (٩٦) به خاطر همین تشیع و یا دوستى اهل بیت (ع) بوده، هرچند که خود به این علّت تصریح نکردهاند.
٧- مسندالرضا (٩٧) یا صحیفةالرّضا (٩٨) گرد آورى و روایت ابوالقاسم احمدبن عامر بن سلیمان طایى (د . حدود نیمه سده سوم هجرى / نیمه هاى سده نهم میلادى).
این کتاب که از آن به نام رضویّات ، صحیفة اهل البیت (٩٩) و کتاب ابن أبىالجعد (١٠٠) نیز یاد مىکنند، در بردارنده ٢٤٠ حدیث است (١٠١) که احمدبن عامر آنهارا در سال ١٩٤ هجرى از امام رضا (ع) شنیده (١٠٢) و روایت کردهاست. این مجموعه به طرق گوناگون روایت شده وهمه آن طرق به احمدبن عامر مىانجامد. مشهورترین طرق نقل این صحیفه نزد امامیه، طریق امین الاسلام فضل بن حسن طبرسى (د . ٥٤٨ ق) مىباشد. (١٠٣) علّامهمجلسى در خلال ذکر منابع بحارالانوار از این صحیفه نام مىبردو آن را شایسته اعتماد مىداند. (١٠٤) صاحب مستدرک الوسایل در همین باره گوید: "این صحیفه از کتابهاى معروف و مورد اعتمادى است که هیچ کتابى که پیش و پس از آن نوشته شده، از حیث اعتبار و اعتماد به پایه آن نمىرسد". (١٠٥) گفتنى است که علاّمه مجلسى و شیخ حرّ عاملى از همان نسخه طبرسى بهره جستهاند. (١٠٦)
از صحیفةالرضا هم دستنوشته هاى بسیارى یافت مىشود (١٠٧) وهم اینکه بارها در بمبئى، تهران، قم، نجف، یمن، بیروت، مشهد و... چاپ شدهاست. صحیفةالرضا نزد همه فرق اسلامى و بیشتر از همه نزد امامیه و زیدیان، مشهور و طرق نقل آن متواتر مىباشد. چنانکه یکى از دانشمندان زیدى به نام "عبدالواسعبن یحیى واسعى" این صحیفه را براساس موضوع در ده باب مرتّب ساخته و بانام مسند الامام علىالرضا به چاپ رسانده است. آن بابها به قرار زیر است:
باب نخست: در یاد کردن خداوند و دانش.
باب دوم : درباره ذکر اذان.
باب سوم : ترغیب به نمازهاى پنجگانه و ذکر نماز میّت.
باب چهارم: در ذکر اهل بیت (ع). این باب خود به سه بخش تقسیم مىشود: الف- در فضیلت على. ب - در فضیلت فاطمه. ج - در فضیلتحسن و حسین و ولادت آن دو و ذکر جملگى اهل بیت.
باب پنجم: درباره فضیلت مؤمن و خوشخویى وفضیلت کسى که محمد یا احمد نام دارد.
باب ششم: در ذکر خوردنیها و میوه ها و روغنها.
باب هفتم: درباره نیکى بهپدر و مادر و پیوند با خویشاوندان.
باب هشتم: درباره پرهیز از نیرنگ، غیبت و سخنچینى.
باب نهم: در فضیلت جهاد و کارزار بادشمنان دین.
باب دهم: در احادیث پراکنده. (١٠٨)
در باره گردآورنده و راوى این مجموعه باید گفت: از رجالشناسان عامّه، ذهبى از پسرش عبداللّه بن احمد بن عامر که راوى این مجموعه از پدرش مىباشد، نام مىبرد واین صحیفه را برساخته از سوى وى یا پدرش قلمداد مىکند. (١٠٩) و از رجالشناسان امامى، شیخ طوسى از او در زمره یاران امام رضا یاد مىکند (١١٠) و نجاشى به نقل از پسرش عبداللّه مىنویسد: "پدرم مؤذّن ابوالحسن [ سوم ] و ابومحمّد - علیهماالسلام - بودو من آن دو امام را دیدم". (١١١) آنگاه نجاشى طریق نقل خود را از این صحیفه تا احمدبن عامر و امام هشتم (ع) بیان مىدارد.
باید افزود: کاتب چلبى از مجموعهاى به نام مسندعلىبن موسىالرضا یاد مىکند، ولى از مؤلّف آن نام نمىبرد. او مىافزاید: احادیث این مسند در فضیلت اهل بیت (ع) است. (١١٢) نگارنده احتمال مىدهد، این مسند همان صحیفةالرضا باشد، که چلبى از آن آگاهى دقیقى نداشتها ست. همچنین شیخ طوسى از مجموعهاى به نام مسندالرضا به روایت اسماعیل بن على خُزاعى نام مىبرد و طریق روایت خود را به آن مجموعه بیان مىکند. ولى توضیح بیشترى نمىدهد. (١١٣) از همینرو نسبت آن مجموعه با صحیفةالرضا براى ما روشن نیست.
٨- مسندالرضا از مؤلفى ناشناخته.
این مجموعه حاوى ٣٨ حدیث کوتاه است که امام رضا (ع) از پیامبر (ص) روایت مىکند. این مجموعه جز صحیفةالرضا مىباشد. از این مجموعه دستنوشتهاى وجود دارد که آن را در سال ٨٨٢ هجرى نگاشتهاند. (١١٤)
٩- مسند الحبرى منسوب به ابو عبداللّه حسین بن حکم بن مسلم حبَرى وشّاء کوفى (د. ٢٨٦ ق/ ٨٩٩م).
این مجموعه حاوى ٦١ حدیث است که جملگى آنها را حسین بن حکم حبَرى روایت مىکند. این حبرى یک شیعه زیدى است که رجال شناسان شیعه وسنّى غالباً او را ثقه دانسته و به روایاتش اعتماد کرده و یا دست کم او را در ردیف ضعفا یاد نکرده اند. (١١٥) وى تفسیرى داشته که در آن شأن نزول آیات را در باره اهل بیت (ع) فراهم آورده است. اصل این تفسیر گویا از میان رفته باشد. از همین رو پژوهنده امامى معاصر، محمد رضا حسینى جلالى، مطالب پراکنده این تفسیر را از منابع گوناگون گردآورده و به نام تفسیر الحبرى احیاء و منتشر ساخته است. (١١٦) وى از یک سو، زمانى که منابع گوناگون را مىکاویده تا براى روایات تفسیرىِ حبرى شواهدى بیابد، به روایات دیگرى هم از این محدّث دست مىیابد و آنها را یادداشت مىکند. از سوى دیگر، در معالم العلماء اثر ابن شهرآشوب به این عبارت بر مىخورد که "حسن بن حسن بن حکم حیرى کتاب مسندى دارد". (١١٧) وى احتمال مى دهد، این نام صورت تحریف شده همان نامِ "حسین بن حکم حبرى" باشد و در نتیجه حدس مىزند که حبرى مسندى هم داشته است. درپى این احتمال، مرویات حبرى را در مجموعه اى به نام مسند الحبرى تنظیم و منتشر مىسازد.
گردآورنده این مجموعه معتقد است: هر چند عبارت ابن شهرآشوب براى اثبات این مطلب که حبرى مسند داشته، کافى نیست؛ ولى این احتمال چندان دور از واقعیّت هم به نظر نمى رسد. زیرا:
اوّلاً؛ حبرى فردى نسبتاً پرروایت است و در عرصه تألیف تفسیرى دارد.
ثانیاً، این محدّث در روز گارى مىزیسته که بحبوحه عصر مسند نویسى است. بنابر این دور نیست که او هم مسندى تألیف کرده باشد.
ثالثاً؛ عبارت موجود در معالم العلماء محمل درستى ندارد، مگر آنکه بگوییم همین حبرى مورد نظر است. (١١٨) گفتنى است که روایات این مجموعه بیشتر به فضایل و تاریخ زندگانى اهل بیت (ع) مربوط مىشود.
١٠- مسندالذّکر از محمّد بن منصور مرادى زیدى (د . پس از ٢٩٠ ق/ ٩٠١م).
نگارنده درباره چند و چون این اثر و مؤلف آن چیزى نمىداند. تنها برخى از پژوهندگان معاصر بىآنکه مأخذ خود را به دست دهند، از کتابى با این نام یاد کردهاند. (١١٩)
١١- مسند ابىنواس و جُحى واَشْعَب و بُهْلُول و جُعَیْفران و مارَوَوا منالحدیث اثر ابوشجاع فارِس بن سلیمان اَرَّجانى (١٢٠) (احتمالاً درگذشته ٣٢٠ ق / ٩٣١ م).
(١٢١) ابوالعباس نجاشى این کتاب را نزد قاضى ابوالحسین محمّد بن عثمان نصیبى خوانده واز اصل آن نسخه برداشته؛ و نصیبى هم به نوبه خود آن را در ارَّجان نزد ابوشجاع خوانده واجازه روایتش را از او گرفتهاست. ابوشجاع از ادیبان و محدّثان زبردست شیعه در سده چهارماست. (١٢٢)
درباره ابونُواس حسن بن هانى (د. ١٩٨ق/ ٨١٤م) باید دانست: وى یکى از بزرگترین شاعران روزگار عبّاسى است. برجستهترین بخش اشعار او "خمریّات" است که درآن کمتر قطعهاى را توان یافت که شعر را با هرزه دراییهاى شرمآور در نیامیخته باشد. از همین جاست که او را نخستین کسى مىدانند که در وصف خمر راه مبالغه پیموده. (١٢٣) در باره عقاید وى باید گفت که برخى از دانشمندان امامى او را شیعه پنداشتهاند. (١٢٤) ظاهراً منشأ این پندار اشعارى باشد که در ستایش امام هشتم (ع) به او نسبت داده اند. از جمله گویند: چون مأمون امامرضا (ع) را به ولایت عهدى برگزید، هریک از شاعران در ستایش امام اشعارى سروده صله دریافت داشتند، مگر ابونواس که دراین باره چیزى نگفت. مأمون او را سرزنش کرده، گفت: تو با گرایشى که به اهل بیت دارى، چرا در ستایش علىبن موسى شعرى نسرودى؟ دراین هنگام ابونواس قطعهاى سرود که برجستهترین بخش آن چنیناست:
"فَعَلى ماترکتَ مدحَ ابنِ موسى
والخصالَ الّتى تَجَمّعْنَ فیه؟"
"قلت لااَهْتَدى لمدحِ امامٍ
کانَ جبریلُ خادماً لأَبیه"
یعنى: "به من گفتند چرا از ستایش فرزند موسى و خصلتهایى که در او فراهم آمده، خوددارى کردى؟ گفتم: پیشوایى را که جبریل خدمتگزار پدرش بود، نتوانم ستود". (١٢٥) ولى این نسبت با برخى وقایع تاریخى و نیز روایاتى که در منابع کهن آمده، ناساز گار است. زیرا: اوّلاً مىدانیم ولایت عهدى امام رضا (ع) در سال ٢٠١ هجرى قمرى است (١٢٦) ودر آن زمان بى شک أبو نواس زنده نبوده است. ثانیاً در دیوان وى که امروزه به دو روایت مختلف، یعنى روایت ابوبکر صولى و حمزه اصفهانى، در دسترس ماست، به این اشعار اشاره اى نشده است. (١٢٧)
امّا در باره مقدار آشنایى و یا اُنس ابونواس باحدیث مىنویسند که وى نه تنها در شعر وادب، بلکه در علوم قرآنى و حدیث، صرف و نحو و اخبار وایّام عرب نزد برجستهترین استادان در بصره دانش آموخته و حمّاد بن سَلَمه (د. ١٦٧ق)، حمّاد بن زید اَزْدى (د. ١٧٩ق)، معتمر بن سلیمان (د. ١٨٧ق) و یحیى بن سعید قَطّان (د.١٩٨ق) نامدارترین استادان او در حدیث به شمار مىآیند. (١٢٨) ولى احادیثى که از وى نقل شده، از شمار انگشتان دست بر نمىگذرد و آنچه به نام مسند ابى نواس و... شهرت یافته، ظاهراً مجموعه اى بوده از همین احادیث اندک که ابو شجاعِ نامبرده آن را در بخشى از کتاب یاد شده گرد آورده است.
گویند: در بستر مرگ به او گفتند: تو درواپسین روز از ایام دنیا و نخستین روز ازایام آخرت بسر مىبرى و خداوند مىداند که تو کارهاى ناپسندى مرتکب شدهاى. پس دستِ توبه به سوى خداوند بلند کن. ابونواس گفت: مرا بلند کنید. چون برخاست و نشست، گفت: مرا از خدا مىترسانید و حال آنکه حمّاد بن سلمه از ثابت بُنانى از انس بن مالک از رسول خدا (ص) برایم حدیث کرد که فرمود: "لِکلِّ نبّىٍ شفاعةٌ واَنَا خَبَأْتُ شفاعتى لاِهْلِ الکبائر مِنْ اُمتّى یَوْمَ القیامة". (١٢٩) آیا معتقدى من در شمار آنان نتوانم بود! (١٣٠)
این روایت از یک سو ا ز چگونگى روحیه دینى و جهانبینى او حکایت مىکند واز سوى دیگر نشان مىدهد که وى تا اندازهاى با حدیث نیز بیگانه نبودهاست.
اما جُحى (بروزن هُدى) لقب ابو الغصن دجین بن ثابت است. (١٣١) ظاهراً جُحى مردى ابله نماست که در واقع از هوشمندى بسیار و ذوق سلیم برخوردار است. کتابى به نام نوادر جُحى حکایات نکتهآمیز او را در بردارد. (١٣٢) نگارنده با همه کوششى که به کار برد، نتوانست به این نکته دست یابد که آیا در میان راویان حدیث شیعه چنین نامى وجود دارد یا خیر؟ ولى گویا برخى از رجال شناسان امامى وى را شیعه دانسته و در کتاب خود از او یاد کردهاند. (١٣٣) جُعَیْفران نیز لقب جعفربن على بغدادى انبارى سامرّایى است که شخصیّتى درست همانند شخصیّت جحى دارد. او روزگار امام هفتم و هشتم (ع) را درک کرده و باامام علىبن موسى (ع) دیدار بسیار داشته. (١٣٤) ولى نمىدانیم که آیا از آن امام حدیثى هم روایت کرده یا خیر؟ بهلول بن عمرو صیرفى معروف به "بهلول مجنون" (در گذشته در حدود ١٩٠ق / ٨٠٦م) واَشْعب بن جُبیر معروف به "طامع" (د. ١٥٤/ ٧٧١م) نیز شخصیّتهایى چون جُحى هستند. (١٣٥)
١٢- مسند امیرالمؤمنین از ابواحمد عبدالعزیز بن یحیى جَلُودى ازدى بصرى (د. ٣٣٢ق / ٩٤٤ م).
وى مورّخ، ادیب و بزرگ امامیه در بصره بود. (١٣٦) این دانشمند، استاد جعفربن قولویه (١٣٧) و معاصر کلینى است و در طبقه نهم راویان حدیث قرار دارد. (١٣٨) وى بیش از دویست کتاب داشته که جعفربن قولویه آنها را از او روایت مىکند. (١٣٩) بیشتر این کتابها را نجاشى در فهرست خود نام مىبرد. (١٤٠) از این مسند تاکنون نسخهاى یافت نشدهاست.
١٣- مسندعبدالله بن عباس از همان جَلودى پیشگفته.
جلودى درباره ابنعباس کتابهاى دیگرى هم دارد به نامهاى مارَواه مِنْ رَأى الصّحابه و مااسنَدَه عن الصحابه و این دو کتاب غیر از کتاب نخستین است. (١٤١)
١٤- مسند عبداللّه بن بُکَیْر بن اَعْیَن اثر ابوالعبّاس احمدبن محمّد بن سعید سَبیعى هَمْدانى معروف به "ابن عقده" (د . ٣٣٣ ق / ٩٤٤ م).
ابن عقده زیدى جارودى و اهل کوفه و در میان حدیثشناسان والامرتبه وبه حفظ و صیانت زبانزد بود. وى با شیعیان امامى اختلاط و آمیزش بسیار داشت. از همین رو رجالشناسان امامى همواره از او نام برده واو را ثقه دانستهاند. گویند: او کتاب رجالى داشته که نامهاى راویان از امام صادق (ع) را در آن نگاشته؛ ولى از این کتاب تاکنون اثرى به دسـت نـیـامـده است (١٤٢)
بسیارى از سنیان ابن عقده را ثقه دانسته و بسیارى نیز براو خرده گـرفـتـه انـد ولـى در عـیـن حال , کثرت روایت و زبردستى او را در دانش حدیث انکار نکرده اند (١٤٣) وى آثـار بـسـیارى داشته که بیشتر آنها یافت نشده است گفتنى است که برخى احتمال مى دهند, مسند یاد شده تالیف عبداللّه بن بکیر و ابن عقده تنهاراوى آن باشد (١٤٤)
درمیان آثار ایـن مـحـدث کـتابهاى زیر نیز به چشم مى خورد: کتاب من روى عن امیرالمؤمنین (ع) و مسنده , کتاب من روى عن زیدبن على و مسنده و کتاب اخبار ابى حنیفه و مسنده (١٤٥)
١٥- مـسـنـد عـمـربـن عـلـى بـن ابـى طـالـب اثـر ابـوبـکر محمدبن عمر تمیمى معروف به (ابن الجعابى) (١٤٦) (د٣٥٥ ق / ٩٦٦ م)
ابن الجعابى از مردم بغداد و یکى از حافظان وناقدان بزرگ حدیث بوده است وى ازطبقه دهم راویان حدیث به شمار مى آید (١٤٧)
رجال شناسان اهل سنت در عـیـن حـال که زبردستى او رادر حدیث پذیرفته اند, او رابه سستى و سهل انگارى درامر دین و فـسـق مـتهم مى کنند (١٤٨)
و این احتمالابرخاسته از تعصب مذهبى آنان باشد این محدث آثار بـسـیـارى داشـتـه گویند: به سفارش او, پس ازمرگش همه کتابهایش را سوزانده اند (١٤٩)
بنابراین احتمال مى رود, بخشى از آثارش نیز دراین حادثه ازمیان رفته باشد. امـا دربـاره عـمـربـن على باید گفت : برخى وى را از شهیدان حادثه کربلا شمرده و برخى دیگر نـوشـتـه انـد: اوپـس از آن حـادثـه زنـده بـوده و حتى با امام سجاد (ع) مخاصمه و درگیرى نیز داشـتـه اسـت (١٥٠)
در هـرصـورت , نام او در مجموعه هاى حدیثى شیعیان و سنیان در اسناد پـاره اى از روایـات بـه چـشم مى خورد (١٥١)
و برخى از رجال شناسان عامه او را در طبقه سوم راویان حدیث یاد کرده و ثقه شمرده اند (١٥٢)
١٦- مـسـنـد خـلـفـا بنى العباس اثر ابوطالب عبیداللّه بن احمد انبارى (١٥٣) (د ٣٥٦ ق / ٩٦٧ م)
وى حـدیـث شـنـاسـى شـیـعى و چیره دست , و مؤلفى پرکار و از نگاه امامیان بغداد به (ارتفاع)
(گـرایش به غلو)متهم بوده است گویند: ابوطالب در آغاز واقفى (کسانى که برامامت امام کاظم توقف کرده اند) بوده , ولى سرانجام مذهب امامى را برگزیده است (١٥٤)
در میان رجال شناسان امـامى , شیخ طوسى که روایات اورا در تهذیب و استبصار نقل کرده , (١٥٥)
در فهرست و نیز در یـک جا از رجال خود درباره جرح و تعدیل اوخاموشى گزیده (١٥٦)
و در جایى دیگر از رجالش بـه روشـنى او را ضعیف شمرده (١٥٧)
ولى معاصروى نجاشى , او را در حدیث به صراحت ثقه و قابل اعتماد معرفى مى کند (١٥٨)
انبارى نوشته هاى بسیارى داشته که اکنون از هیچ یک از آنها اثرى در دست نیست به همین دلیل هم درباره چند و چون مسند یاد شده , سخنى نمى توان گفت . ـ جامع المسانید اثر حسین بن بشر اسدى (د پیش از ٤١٣ ق / ١٠٢٢ م) گویند: (ابن ابى طى)
(د ٦٣٠ق) او را در زمـره مـشـاهـیـر شیعه امامى نام برده و گفته : وى محدثى دانشور, خوش خط , فـصـیح ,رجال شناس , تاریخ دان و در جستجوى حدیث بسیار پر سفر بود او به حدیث [ امام ] جعفر صادق (ع) اهتمامى شایسته نشان داد و آن را به شیوه مسندها مرتب ساخت و آن را جامع المسانید نامید وى سه هزار [حدیث ] به این شیوه نگاشته , ولى نتوانسته آن کتاب را به انجام رساند همچنین گـویـنـد: شیخ مفید او را توثیق کرده است (١٥٩)
با این حال نگارنده هرچه کاوید, نتوانست در کتابهاى رجالى شیعه ازاین شخص نشانى به دست آورد. ـ مـسـنـد فـاطـمه (ع), ابن شهر آشوب در معالم العلما مؤلف آن را ناشناخته مى داند ولى برخى احـتـمـال داده انـد که این همان کتاب دلایل الامامه اثر محمدبن جریر بن رستم طبرى صغیر از دانـشمـنـدان امـامى معاصر با نجاشى و شیخ طوسى باشد (١٦٠)
گفتنى است که سید هاشم بـحرانى در کتاب مدینة المعاجز از کتابى به نام مسند فاطمه (س) حدیث نقل مى کند شاید بتوان گفت : این همان کتابى است که ابن شهر آشوب مؤلف آن را ناشناخته مى داند (١٦١)
١٧- الـمـسـنداثر شمس الدین جعفربن احمد تمیمى یمانى (١٦٢)
(د ٥٧٣ ق /١١٧٧ م) وى قاضى و یکى از فقیهان و دانشمندان زیدى بود دستنوشته هایى از آثار او در کتابخانه هاوجود دارد (١٦٣)
درباره این مسند آگاهیى در اختیار نگارنده نیست . ـ مـسـنـد الامـام عـلـى (ع), از مـؤلـفـى نـاشناخته این مجموعه در بردارنده روایتهایى است از امـیـرمـؤمـنان (ع)که آن را به ترتیب کتابهاى فقهى و بدون ذکر اسنادها گردآورده اند مجموعه مـزبـور کـه جملگى روایاتش ازطریق زید شهید روایت شده , از کتابهاى زیدیان است از مجموعه یادشده دستنوشته اى در چهل برگ ,در قم در کتابخانه مرحوم آیة اللّه مرعشى وجود دارد که تاریخ نـگارش آن به سده دوازدهم باز مى گردد (١٦٤)
نگارنده احتمال مى دهد, مجموعه مورد بحث را از مسندالامام زید برگزیده باشند. ـ مـسـنـد فـاطـمـه بـنـت الـحـسـیـن (ع) از مـیرناصر حسین پسر میرحامد حسین نیشابورى لـکـهـنـویى (١٦٥)
(د١٣٦١ ق / ١٩٤١ م) مؤلف این مسند دانشمندى پراطلاع , خوش حافظه و حـدیـث شـنـاس و ساکن دیارهند بوده است او در نجف دانش آموخته و پس از آن به شهر لکهنو بـازگـشته و تاگاه وفات در همان جازیسته وبه کارهاى فرهنگى و اجتماعى اشتغال داشته است ناصر حسین افزون بر ادامه و تکمیل کارپدرش در تالیف عبقات الانوار, آثار دیگرى نیز نوشته است (١٦٦)
اما درباره فاطمه دختر امام حسین (ع) که احادیث این مسند از طریق او روایت شده , باید دانست : وى بـانـویـى فـاضـل , محدث , عبادت پیشه و همسر پسر عمویش حسن بن حسن بوده و بسیار به فـاطمه (س)دخت رسول اکرم شباهت داشته است (١٦٧)
از میان کتابهاى چهارگانه , در کافى حـدیـثى وجود دارد که او آن را از رسول خدا (ص) و پسرش عبداللّه بن حسن از او روایت مى کند (١٦٨)
رجـال شـنـاسـان اهـل سـنـت نـیـز در کـتـابـهـاى خود از این بانو یاد کرده و او را ثقه شمرده اند (١٦٩)
و این نشان مى دهد که درمجموعه هاى حدیثى سنیان هم از طریق او احادیثى روایـت شـده اسـت وى در سال ١١٧ هجرى درگذشته است نگارنده درباره اینکه این مسند چاپ شده یانه آگاهى ندارد. ـ مـسندالامام ابى عبداللّه جعفر بن محمد الصادق (ع) اثر سید محمد کاظم کفایى نجفى (١٧٠)
(ولادت ١٣٤٥ ق / ١٩٢٤ م) از این مجموعه که گویا ده مجلد یا بیشتر مى باشد, تنها یک جلد چاپ شـده اسـت بـخش چاپ شده کتابى است دربردارنده ٣٩١ حدیث از امام صادق که مؤلف آنها را از کـتـابـهـاى کـافـى ,تهذیب , استبصار, من لایحضره الفقیه , وافى , وسایل , بحارالانوار و مستدرک الـوسـایـل بـیـرون کشیده (١٧١)
مؤلف در این کتاب , بخش عمده اى از زنجیره سند روایات را حذف کرده و در عین حال , ماخذ خود رانشان نداده است احادیث این کتاب بیشتر درباره اصول و کـلـیـات دین است و احادیث فقهى را در برندارداین احادیث براساس موضوع دسته بندى شده و مؤلف در متن حدیث هر جا دشواریى یافته , آن را به گونه اى کوتاه شرح داده است نویسنده دراین شـرحـها غالبا به مرجعى استناد نمى کند گفتنى است که مؤلف درباره علت انتخاب این نام براى کـتـابـش توضیحى نمى دهد مرحوم تهرانى شمارى از دیگربخشهاى این کتاب را نزد مؤلف دیده است (١٧٢)
١٨- مسند الامام الباقر (ع)
از همان کفایى پیشگفته مرحوم تهرانى مى نویسد: از این کتاب دو جلد به انـجـام رسـیده و مؤلف را در سال ١٣٧٤ قمرى دیدم که به تالیف دیگر بخشهاى آن مشغول است (١٧٣)
به نظرمى رسد, این کتاب نیز به همان روش کتاب پیشین و با تکیه بر همان منابع تالیف شـده بـاشـد ـ مـسندالرسول الاعظم یا منهاج الشریعه اثر یحیى فلسفى دارابى (١٧٤)
(معاصر) مـؤلـف درایـن کـتـاب احـادیـثـى راگرد آورده که اسناد آن از طریق شیعه به پیامبراکرم (ص) مـى پـیـونـدد بـراى روشـن شدن مطلب باید دانست :احادیثى که در مجموعه هاى حدیثى شیعه مسطور است , گاه آنها را صراحتا به پیامبر نسبت داده اند وگاه بى آنکه به پیامبر (ص) اسناد داده باشند, از زبان یکى از امامان (ع) گزارش شده است گویا مولف قصدداشته , دراین کتاب احادیثى را فـراهم آورد که به روشنى آنها را به پیامبر نسبت داده اند البته این نکته رامى دانیم که آن دسته از احـادیـث هـم کـه امـامان (ع) در آنها صراحتا به نام پیامبر (ص) اشاره نکرده اند, درواقع از شهر دانـش نـبـوى (ص) سـرچـشـمـه گـرفته است زیرا امامان در موارد بسیارى به روشنى گوشزد کرده اندکه سخن آنان سخن پیامبر و سخن پیامبر از سوى خداست (١٧٥)
. مـولـف براى رسیدن به این هدف , احادیث مورد نظرش را از کتابهاى حدیثى شیعه , مانند: کافى , تـهذیب ,استبصار, من لایحضره الفقیه , بحارالانوار, وسایل الشیعه , وافى , جامع احادیث الشیعه و... بـیـرون کـشیده (١٧٦)
و آنها را در ابوابى دسته بندى کرده است باید افزود: تا جایى که نگارنده بـررسى کرد,دریافت که تکیه مولف در نقل احادیث بیشتر بر بحارالانوار است , حتى نقل حدیث از سایر کتابها باواسطه این کتاب صورت مى پذیرد از همین روست که از رمزهاى مرحوم مجلسى در این کتاب بهره مى گیردو در جلد نخست معانى این رمزها را هم روشن مى سازد (١٧٧)
. کـتـاب مورد بحث که در سه جلد منتشر شده , (١٧٨)
٢١٦٩ حدیث را در بر دارد مولف ماخذ هر حـدیـث را در ابـتدا نام مى برد و در صورت نیاز به دنبال هر حدیث , توضیحى به سبک توضیحات عـلامه مجلسى در بحار, زیر عنوان (بیان)
عرضه مى دارد در یک ارزیابى کلى , درباره این کتاب مـى تـوان گـفـت : از هـرگـونـه ابتکار و نوآورى بى بهره است و هیچ کمبودى را جبران نمى کند گفتنى است که ترجمه فارسى نیمى ازجلد نخست کتاب نیز منتشر شده است . ـ مـسند على ـ علیه السلام ـ اثر سید حسن قپانچى نجفى (معاصر) سید محمد صادق بحر العلوم بـرایـن کـتاب مقدمه اى نوشته است این کتاب ظاهرا تاکنون چاپ نشده باشد از همین رو درباره چند و چون آن آگاهى بیشترى در اختیار نداریم (١٧٩)
١٩- مـسند اهل البیت و مرسلهم از محمد رضا حسینى جلالى (١٨٠)
(معاصر) درباره چند و چون این اثرآگاهیى در اختیار نگارنده نیست . ـ مـسـند الامام الحسین (ع) از احمد صابرى همدانى (معاصر) (١٨١)
درباره این کتاب بیش از این چیزى نمى دانیم . ـ مـسـنـد فـاطـمـة الـزهـرا یـا مـرآة الحکمة الصافیه اثر سید حسین شیخ الاسلامى تویسرکانى (مـعاصر)هدف مولف از فراهم آوردن این کتاب , گردآوردن احادیثى است که حضرت زهرا (ع) از رسـول خـدا (ص)روایت کرده است افزون برآن , دراین کتاب دعاها, سخنان , خطبه ها, سفارشهاى آن حـضـرت و احـادیثى که به نوعى به آن حضرت و بیان فضایل او مربوط مى شود, نیز گردآمده اسـت مـولـف بـراى رسیدن به این مقصود از بحارالانوار, وسائل الشیعه , مستدرک الوسایل , مسند احمد و بسیارى کتابهاى دیگربهره برده است (١٨٢)
این کتاب با پیشگفتارى از آقاى محمدجواد حسینى جلالى همراه است مطالب کتاب یادشده براساس موضوع دسته بندى شده است . ـ مـسـنـد مـحمد بن قیس البجلى حول قضایا امیرالمؤمنین و غیرها از بشیر محمدى مازندرانى (معاصر)این کتاب که به کوشش یکى از فضلاى معاصر فراهم آمده , شامل ٢٤٥ حدیث است که آنها را مـحـمـد بـن قیس بجلى (د ١٥١ ق) از امامان (ع) روایت مى کند گردآورنده این احادیث را از لابـه لاى کـتـابـهاى حدیثى و گاه تفسیرى شیعه , مانند: کتابهاى چهارگانه , بحارالانوار, وسائل الـشـیعه , مستدرک الوسایل وتفسیرمجمع البیان بیرون کشیده است درباره محمد بن قیس باید دانـسـت : وى از یـاران بـرجـسـتـه امـام بـاقـر و امـام صـادق ـ علیهما السلام ـ است که جملگى رجـال شـنـاسـان امـامى او را ثقه دانسته اند (١٨٣)
وى کتابى داشته به نام قضایا امیرالمؤمنین (داوریـهـاى امیرمومنان) که نزد رجال شناسان و فهرست نویسان معروف مى باشد (١٨٤)
اصل ایـن کتاب با گذشت زمان از میان رفته , ولى محتواى آن در لابه لاى مجموعه هاى حدیثى شیعه مـسـطور و در اختیار ما ست یکى از فقیهان معاصر در جلسه درس سفارش کرده که سزاواراست یکى آستین همت بالا زند و پاره هاى پراکنده کتاب قضایا امیرالمؤمنین را از دل کتابها بیرون کشد وآن را از نوزنده کند (١٨٥)
به دنبال این سفارش , مولف احادیثى را که به روایت این محمد بن قـیـس درمـجموعه هاى حدیثى وجود دارد, گردآورده و آنها را براساس ابواب فقهى از طهارت تـادیـات مـرتـب سـاخـتـه است پایان بخش کتاب , احادیثى است که به موضوعات پراکنده مربوط مى شود مولف به دنبال هر حدیث پاره اى از واژه هاى دشوار را با استناد به لغت نامه ها شرح مى دهد گـفـتنى است که گردآورنده باشیوه هاى پژوهشى نو چندان آشنایى نداشته , از همین رو روش ارجاعات او از پاره اى کاستیها وناهمواریها تهى نیست . ـ مـسـنـد على بن سوید السایى اثر فاضل المالکى (معاصر) على بن سوید سایى (منسوب به جایى درنـزدیکى مدینه به نام سایه) (١٨٦)
از یاران امام صادق , امام کاظم وامام رضاـ علیهم السلام ـ اسـت وى ازامـامـان نـامـبرده , بویژه از امام هفتم (ع) احادیث بسیارى را روایت مى کند (١٨٧)
زمانى که امام موسى بن جعفر (ع) در زندان به سر مى برد, این على بن سوید به او نامه اى مى نویسد و ضمن جویا شدن از حال امام , پاسخ پرسشهایى را از او مى خواهد امام در پاسخ او نامه اى مى نویسد و در آن نامه او را (هدایت یافته)
قلمداد مى کند وبه داشتن جایگاه ویژه نزد اهل بیت مى ستاید وبه راز دارى فـرا مى خواند (١٨٨)
برجسته ترین بخش روایات او از امام هفتم , همین رساله است که نـزد دانـشـمـنـدان پـیـشین امامى مشهوربوده و هریک آن را با طریقى در روایت خود داشته اند (١٨٩)
شـیـخ طوسى على بن سوید را در شماریاران امام رضا (ع) نام مى برد واو را ثقه مى خواند (١٩٠)
. کـتابى که مسند على بن سوید نام گرفته , پژوهشى است گسترده و سودمند درباره این محدث امـامـى وشـرح و تـفـسیرى باریک بینانه از روایات او و رساله مشهورش کتاب یادشده در سه باب تدوین شده است :. الـف ـ در بـاب نـخـسـت , مـولـف بـه شخصیت على بن سوید و جایگاه وى از نگاه رجال شناختى مى پردازد. ب ـ در باب دوم , مرویات او را زیر عنوان احکام , اخلاق , فضایل و نوادر دسته بندى مى کند و از نظر سندو متن مورد بررسى قرار مى دهد وبه شرح و تفسیر آن مى پردازد. ج ـ دربـاب سـوم , بـه کـاوشـى گـسترده درباره رساله پیشگفته مى پردازد و در پرتو آگاهیهاى رجالى , اسناد آن را ارزیابى مى کند و سپس متن رساله را شرح و تفسیر مى کند در خلال این شرح نکات باریکى در تفسیر,کلام , اخلاق و احکام مطرح مى شود (١٩١)
٢٠- مـسـنـد فاطمة الزهرا
ـ علیها السلام ـ اثر عزیز اللّه عطاردى (معاصر) این کتاب حلقه اى از یک زنجیره کتاب است که مولف درباره اخبار اهل بیت (ع) و زندگانى و احادیث آنان گردآورده است مطالب واحادیث این کتاب که از مجموعه هاى حدیثى شیعیان و سنیان و کتابهاى تاریخى فراهم آمده , براساس موضوع در سه بخش کلى مدون شده است :. نـخـسـت ـ درباره زندگانى حضرت زهرا و فضیلتها ومناقب او و درد و رنجهایى که پس از وفات پیامبر (ص)بر او وارد آمده است . دوم ـ احادیث و روایاتى که از آن حضرت درباره عقاید, احکام و سنن نقل شده است . سوم ـ معجم راویان آن حضرت و گزارشى کوتاه از احوال آنان (١٩٢)
شمار این راویان در کتاب مزبور به٢٩ تن مى رسد
(١٩٣)
مطالب هریک از بخشهاى بالا به موضوعات کوچکتر تقسیم شده و در بابهایى مدون گشته است . ـ مـسـند الامام الکاظم (ع) در سه جز از همان مولف دراین کتاب نیز بسان کتاب پیشین , احادیث امـام کـاظـم (ع) و مطالبى که به زندگانى آن حضرت مربوط مى شود, در سه بخش دسته بندى شده است :. بـخش نخست ـ زندگانى موسى بن جعفر و فضایل و مناقب او و نص برامامتش و آنچه که میان او وخلیفگان عباسى منصور, مهدى و رشید رخ داده و شهادت آن حضرت و ذکر فرزندان و برادران وخانواده اش . بـخـش دوم ـ اخـبـار و احادیثى که از آن حضرت روایت کرده اند این احادیث براساس موضوع , از باب توحید تا باب سنن و آداب , مدون شده است . بـخـش سـوم ـ گـزارشى کوتاه از احوال کسانى که از امام روایت کرده اند این گزارش به ترتیب حروف الفباست
(١٩٤)
شمار این راویان به ٦٣٨ تن مى رسد
(١٩٥)
٢١- مـسـنـد الامـام الرضا (ع)
در دو جز اثر همان مولف گردآورنده در این کتاب احادیثى را که در کـتـابـهاى شیعیان و سنیان از امام هشتم (ع) روایت شده , به همان سبک دو کتاب پیشین فراهم آورده و دسـتـه بندى کرده است کتاب مزبور حدود ٢٤٣٠ حدیث را در بر دارد
(١٩٦)
مولف در پیشگفتار خود گوید: (دراین مسند, همچون دیگر کتابهاى حدیث , احادیث موثق , صحیح , حسن , ضـعـیـف و مـتـروک یافت مى شود)
(١٩٧)
وى روشن ساختن درجه هر حدیث را به فقیهان و رجال شناسان واگذار مى کند شمار کسانى که مرویات آنان از امام رضا (ع) در این کتاب وارد شده , به ٣١٣ تن مى رسد (١٩٨)
که شرح حال آنان در پایان کتاب آمده است گفتنى است که بسیارى از حدیثهاى این کتاب به پیروى از منابع اصلى مرسل است یعنى : اساسا همه یا بخشى از سند آنها یاد نـشـده است اگر به فهرست منابع کتاب مورد بحث نگاهى بیفکنیم , نام صحیفة الرضا را در زمره آنها نمى بینیم (١٩٩)
این در حالى است که مولف درجایى به این پرسش پاسخ نمى گوید که چرا احادیث این صحیفه را در کتاب خود نیاورده است . ـ مسند الامام الجواد (ع). ـ مسند الامام الهادى (ع). ـ مـسـنـد الامـام الـعـسکرى (ع) هر کدام در یک جلد, اثر همان مولف پیشگفته گردآورنده این مـجـموعه هارا هم به همان شیوه کتابهاى پیشین فراهم آورده است گفتنى است که احادیث این سـه امـام ـعـلـیـهم السلام ـ نسبت به پیشوایان دیگر اندک مى باشد زیرا امام جواد (ع) در دوران جوانى , یعنى درسن بیست و پنج سالگى به شهادت رسیده وامام هادى و عسکرى (ع) هم در سامر ا زیـر نـظـر حـکومت عباسیان مى زیسته و در نتیجه براى پراکندن اندیشه هاى خود از آزادى لازم برخوردار نبوده اند. در پـایان باید گفت : مسند نویسى به معنایى که امروزه میان دانشمندان امامى متداول شده , در گذشته به این نام رایج نبوده , ولى کتابها و مجموعه هایى هست که به مفهوم امروزى مى توان آنها را مسند نامید براى نمونه مى توان از کتاب عیون اخبار الرضا اثر ابن بابویه نام برد که مولف آن را به اخبار و روایات امام هشتم (ع) اختصاص داده است همچنین بخشهاى سه گانه کتاب قرب الاسناد اثـر ابوالعباس عبداللّه بن جعفر حمیرى (ازدانشمندان سده سوم) نیز هر کدام یک مسند به شمار مـى آید زیرا مولف آن دسته از احادیث امام صادق و امام کاظم و امام رضا ـ علیهم السلام ـ را که با اسناد عالى (کمترین واسطه) روایت شده , فراهم ساخته و هر کدام را دربخشى جداگانه از کتاب خـود آورده اسـت (٢٠٠)
شـایـد با توجه به همین جهت باشد که برخى ازپژوهندگان معاصر از پاره هاى این کتاب با نام مسند یاد کرده اند (٢٠١)
در بخشهاى آینده درباره چند مسند مشهور به گونه اى گسترده سخن خواهیم گفت .
--------------------------------------------
پاورقى ها :
٥٨- الزرکلى , ٦/ ٢٧٠.
٥٩- الخویى , ١٦/٤٨ـ٥١.
٦٠- اسد حیدر, ١/٥٥٠.
٦١- ونسینک , المعجم المفهرس , ٨/٢٤٧.
٦٢- الطوسى , اختیارمعرفة الرجال , ص ٣٩٠.
٦٣- همو, رجال , ص ١٣٣, ٢٧٤.
٦٤- ابن حجر, الاصابه , ٣/٣٦٧.
٦٥- الذهبى , میزان الاعتدال , ٣/١٦.
٦٦- الذهبى , همان جا, همو, تذکرة الحفاظ, ١/٣٥٤.
٦٧- ونسینک , المعجم المفهرس , ٨/١٨٢.
٦٨- الطوسى , رجال , ص ٢٢٩, الخویى , ١١/٨٦.
٦٩- تنقیح المقال , ٢/٢٤١ـ٢٤٢.
٧٠- همو, پیشین (من نتایج التنقیح), ١/٩٩.
٧١- الخویى , ١١/٨٥ (زیر شماره ٧٥٠٦), ٨٦ (زیر شماره ٧٥٠٩) براى آگاهى بیشتر درباره تشیع عبیداللّه نک : اسد حیدر, ٢/٥٠٤.
٧٢- السیوطى , تدریب الراوى , ٢/١٥٤, القاسمى , الفضل المبین , ص ١١٦.
٧٣- الذهبى , میزان الاعتدال , ٤/٣٩٢ نیز: همو, تذکرة الحفاظ, ٢/٤٢٣.
٧٤- تذکرة الحفاظ , همان جا.
٧٥- ؟؟؟
٧٦- النجاشى , رجال , ص , ٤٤٦, الطوسى , الفهرست , ص ٣٦١
٧٧- رجال , ص ٥١٧.
٧٨- الطوسى , اختیار معرفة الرجال , ص ٣٢٤.
٧٩- المامقانى , تنقیح المقال (من نتایج التنقیح), ١/١٦٥.
٨٠- الخویى , ٢٠/٥٩.
٨١- السیوطى , تدریب الراوى , ٢/١٥٤.
٨٢- الذهبى , تذکرة الحفاظ, همان جا.
٨٣- النجاشى , رجال , ص ٤٠٧, الطوسى , الفهرست , ص ٣٤٠.
٨٤- برا ى نمونه نک : علم الهدى فیض , نضدالایضاح , ص ٣٤٠ , المامقانى , تنقیح المقال , ٣/٢٥٢.
٨٥- کشف الظنون ٢/١٦٨٢.
٨٦- النجاشى , همان جا, علم الهدى فیض , همان جا, الخویى , ١٩/١٤.
٨٧- براى آگاهى از اجازه ها و گواهیهاى سماع محدثان و دیگر ویژگیهاى آن دستنوشته نک : محمدحسین الحسینى الجلالى , مقدمه مسندالامام موسى بن جعفر, صص ١٨ـ٢١.
٨٨- الالبانى , ص ١٣٩ قس : سزگین , ١/١/٣٨٣ـ٣٨٤, ١/٣/٢٧٩ـ٢٨٠.
٨٩- محمدحسین الحسینى الجلالى , پیشین , ص ١١.
٩٠- مـحـمـدرضـا الحسینى الجلالى , تدوین السنه , صص ١٧٣ـ١٧٤ , همو, المصطلح الرجالى : اسندعنه , ص ١٣٠.
٩١- نک : مسندالامام موسى بن جعفر, صص ١٥ـ١٧.
٩٢- درباره استادان و راویان او نک : الخطیب البغدادى , ١٣/٨٣.
٩٣- ؟؟؟
٩٤- الفهرست , ص ٤٢.
٩٥- تنقیح المقال , ٣/٢٥٢.
٩٦- الذهبى , میزان الاعتدال , ٤/١٩٩, ابن حجر, لسان المیزان , ٦/١١١.
٩٧- الطهرانى , ٢١/٢٦, محسن الامین , اعیان الشیعه , ٢/٢٧.
٩٨- الطهرانى , ١٥/١٧.
٩٩- الطهرانى , ١٥/١٧, محسن الامین , همان جا.
١٠٠- محمدرضا الحسینى الجلالى , المصطلح الرجالى : اسندعنه , ص ١٢٩.
١٠١- الـطـهـرانى , ١٥/١٧, حسینى اشکورى , فهرست نسخه هاى خطى کتابخانه آیة اللّه مرعشى , ١/١٧٣.
١٠٢- النجاشى , رجال , ص ١٠٠, محسن الامین , پیشین , ٢/٢٨, الخویى , ٢/١٣١.
١٠٣- الطهرانى , ١٥/١٧, صحیفه الامام الرضا, ص ١٧.
١٠٤- بحارالانوار, ١/٣٠.
١٠٥- السید محسن الامین , پیشین , ٢/٢٧.
١٠٦- نک : بحارالانوار, ١/١١, السید محسن الامین , همان جا.
١٠٧- بـراى نـمـونـه نـک : حایرى , فهرست نسخ عکسى کتابخانه آیة اللّه مرعشى , ١/١٣٤, حسینى اشکورى , همان جا, الطهرانى , همان جا.
١٠٨- مسند الامام الرضى (ضمیمه مسندالامام زید), صص ٤٣٧ـ٤٣٨.
١٠٩- میزان الاعتدال , ٢/٣٩٠.
١١٠- رجال , ص ٣٦٧.
١١١- النجاشى , رجال , ص ١٠٠ نیز: الخویى , ٢/١٣١.
١١٢- کشف الظنون , ٢/١٦٨٤.
١١٣- الفهرست , ص ٥٩.
١١٤- حسینى اشکورى , پیشین , ١٤/١٤٠.
١١٥- الحبرى , ( (مسندالحبرى)), استخراج محمدرضا الحسینى الجلالى , تراثنا, قم , العددان٣٢ ـ ٣٣, رجب ـ ذو الحجه ١٤١٣هــ ق , صص ٢٨٠ ـ ٢٨١.
١١٦- مؤسسة آل البیت لاحیا التراث , بیروت , ١٤٠٨هـ ق .
١١٧- معالم العلما, ص ٤٧.
١١٨- مسند الحبرى , صص ٢٧٧ ـ ٢٧٨ نیز نک : صص ٢٨٩ ـ ٢٩٢.
١١٩- محمدجوادالحسینى الجلالى , ( (المسند)) (٢), نورعلم , ش ٥ (شهریور ١٣٦٣), ص ١٣٩.
١٢٠- النجاشى , رجال , ص ٣١٠, الطهرانى , ٢١/٢٥.
١٢١- عبدالجلیل , تاریخ ادبیات عرب , ترجمه آ. آذرنوش , ص ٢٠٥ , زیرنویس مترجم .
١٢٢- الـنـجـاشـى , هـمان جا, السید حسن الصدر, تاسیس الشیعه , ص ٢٦٩, آغابزرگ الطهرانى , طبقات اعلام الشیعه (القرن الرابع), ص ٢١٦, محسن الامین , اعیان الشیعه , ٨/٣٨٦.
١٢٣- محمدتقى التسترى , الاوایل , ص ٢٥٤.
١٢٤- الصدر, پیشین , صص ١٩٨ـ٢٠٠, الامین , ٥/ ٣٣٤.
١٢٥- الصدوق , عیون اخبارالرضا, ٢/١٤٢ ـ ١٤٤, المجلسى , بحار, ٤٩/٢٣٥, الصدر, پیشین , ص ٢٠٠ .
١٢٦- یعقوبى , تاریخ یعقوبى , ترجمه محمد ابراهیم آیتى , ٢/ ٤٦٥.
١٢٧- براى آگاهى بیشتر در این باره نک : عنایت اللّه فاتحى نژاد, ( (ابو نواس)), در دایرة المعارف بزرگ اسلامى , ٦/ ٣٤٨.
١٢٨- براى آگاهى بیشتر نک : همان مقاله , ٦/ ٣٤٤.
١٢٩- یـعنى : هر پیامبرى را شفاعتى است و من شفاعت خویش را براى مرتکبان گناهان کبیره از امتم در روز قیامت , اندوخته ام .
١٣٠- المجلسى , بحار, ٤٩/٢٣٨.
١٣١- صفى پورى , منتهى الارب , ذیل واژه مورد نظر قس : ابن حجر, لسان المیزان , ٢/ ٤٢٨.
١٣٢- ابن الندیم , الفهرست , ص ٣٧٥, الزرکلى , ٢/ ١١٢, عبدالجلیل , پیشین , ص ٢٠٥.
١٣٣- الاسترآبادى , منهاج المقال , ص ٢٥٨, به نقل از: عبدالجلیل , همان جا (زیرنویس مترجم).
١٣٤- محسن الامین , پیشین , ٤/١٩٥.
١٣٥- در باره آن دو به ترتیب نک : الزرکلى , ٢/ ٧٧, ١/ ٣٣٢, الذهبى , میزان الاعتدال , ١/ ٢٥٨.
١٣٦- الـنجاشى , رجال , ص ٢٤٠ جلودى منسوب است به روستایى به نام جلود یا تیره اى از قبیله ازد به همین نام (النجاشى , همان جا).
١٣٧- آغابزرگ الطهرانى , ٢١/٢٦.
١٣٨- البروجردى , تجرید اسانید الکافى , ١/١٨.
١٣٩- آغابزرگ الطهرانى , طبقات اعلام الشیعه (القرن الرابع , ص ١٥٠).
١٤٠- النجاشى , همان جا نیز نک : الطوسى , الفهرست , ص ١٨٣.
١٤١- النجاشى , پیشین , ص ٢٤٢, الصدر, تاسیس الشیعه , ص ٢٤٤, الطهرانى , ٢١/٢٥.
١٤٢- الـنـجاشى , ص ٩٤, الطوسى , الفهرست , صص ٤٢ـ٤٤, علم الهدى فیض , نضدالایضاح , ص ٤٢, الطهرانى , ٢١/٢٧.
١٤٣- براى نمونه نک : الذهبى , میزان الاعتدال , ١/١٣٦.
١٤٤- محمدرضا الحسینى الجلالى , مصطلح الرجالى : اسندعنه , ص ١٣١.
١٤٥- النجاشى , همان جا, الطوسى , همان جا.
١٤٦- النجاشى , ص ٣٩٥, البغدادى , ایضاح المکنون , ٢/٤٨٢, الطهرانى , ٢/٢٧.
١٤٧- البروجردى , پیشین , ١/١٩.
١٤٨- الذهبى , میزان الاعتدال , ٣/٦٧٠.
١٤٩- الـذهبى , همان جا درباره او وآثارش نک : النجاشى , همان جا, الطوسى , الفهرست , ص ٣٠٩, الطهرانى , طبقات اعلام الشیعه (القرن الرابع), ص ٢٩٦.
١٥٠- الخویى , ١٣/٤٥.
١٥١- الخویى , ١٣/٤٧, ونسینک , المعجم المفهرس , ٨/٢٠٦.
١٥٢- ابن حجر, تقریب التهذیب , ٢/٦١.
١٥٣- ؟؟؟
١٥٤- النجاشى , ص ٢٣٢.
١٥٥- مشیخة الاستبصار, ص ٣١٣, ٣٢٨, مشیخة التهذیب , ص ٣٩ـ٤٠, ٧٥.
١٥٦- الفهرست , ص ١٨٦, رجال , ص ٤٨١.
١٥٧- رجال , ص ٤٨٦.
١٥٨- الـنـجـاشى , رجال , ص ٢٣٢ براى آشنایى با نامهاى برخى دیگر ازآثار او به همان جا مراجعه شود.
١٥٩- ابن حجر, لسان المیزان , ٢/٢٧٥, نیز: محسن الامین , پیشین , ٥/٤٦٢.
١٦٠- آغـابـزرگ الـطـهـرانى , ٢١/٢٨ درباره این ابن جریر نک : همو, طبقات اعلام الشیعه (القرن الرابع), صص ٢٥٠ـ٢٥٣, الخویى ,١٥/١٤٨.
١٦١- براى آگاهى بیشتر نک : الطهرانى , ٢١/٢٧ـ٢٨.
١٦٢- مـحـمـدجواد الحسینى الجلالى , ( (المسند)) (٢), نورعلم , ش ٥ (شهریور ماه ١٣٦٣), ص ١٤٣.
١٦٣- درباره آثار او نک : البغدادى , هدیة العارفین , ١/٢٥٣, الزر کلى , ٢/١٢١.
١٦٤- حسینى اشکورى , فهرست نسخه هاى خطى , ١٢/٣٢٠.
١٦٥- محسن الامین , پیشین , ١٠/٢٠١, آغابزرگ الطهرانى , ٢١/٢٨.
١٦٦- بـراى آگـاهى بیشتر درباره او و آثارش نک : الامین , پیشین , ١٠/٢٠٠ـ٢٠١ گفتنى است که مـولانـا ابـوالـکـلام آزاد (د ١٩٥٨ م) مـصـلـح و مـبارز مسلمان هندى و یکى از رهبران استقلال هـندوستان به مدت دوسال نزد وى نهج البلاغه را خوانده از همین رو ( (آزاد)) ازروحیه واحساسى شیعى برخوردار بوده است (الامین , همان جا).
١٦٧- الطبرسى , اعلام الورى , ص ٢١٣.
١٦٨- الکلینى , الکافى (بخش اصول), ٢/٢٣٩ (کتاب الایمان و الکفر, باب المؤمن و علاماته , حدیث شماره ٢٩).
١٦٩- ابن حجر, تقریب التهذیب , ٢/٦٠٩.
١٧٠- بـایـد بـه خـاطـر داشت که این کفایى با ملا محمد کاظم خراسانى فقیه و مجتهد امامى و صاحب کتاب معروف کفایة الاصول (د١٣٢٩ ق / ١٩١١ م) نسبتى ندارد.
١٧١- الکفایى , المسند, ١/١٨٨.
١٧٢- الذریعه , ٢١/٢٥ـ٢٦.
١٧٣- پیشین , ٢١/٢٦.
١٧٤- مـولـف یکى از فاضلان معاصر است که در شیراز اقامت دارد و در آن شهر به کارهاى دینى , فرهنگى و اجتماعى سرگرم است . نامبرده پیش از این در بغداد ساکن بود و سمت نمایندگى مرحوم آیة اللّه سیدمحسن حکیم را در آن شهر به عهده داشته است . (الفلسفى الدارابى , مسندالرسول الاعظم , ١/٥).
١٧٥- براى نمونه نک : المجلسى , ٢/١٤٨, ١٧٨.
١٧٦- براى آگاهى بیشتر درباره منابع مولف نک : مسندالرسول الاعظم , ١/٦ـ١١.
١٧٧- پیشین , ١/١٢ـ١٦.
١٧٨- نـگـارنـده از انـتشار جلد چهارم کتاب که بنا به گفته مولف درباره ( (امامت و جانشینى)) است (٣/٥١٤) اطلاعى ندارد.
١٧٩- مـحـمـد جواد الحسینى الجلالى , ( (المسند)) (٢), نورعلم , ش ٥ (شهریور ١٣٦٣), ص ١٤٤, هـمـو, ( (الـمـسـنـد)) (١), نور علم , ش ٤ (خرداد ١٣٦٣), زیر نویس ١٤٢ و١٤٤, استادى , ( (مسند الرضا)), در چهل مقاله , ص ١٥١, ١٧٢.
١٨٠- محمد جواد الحسینى الجلالى , ( (المسند)) (٢), ص ١٤٤, استادى , پیشین , ص ١٥٢.
١٨١- استادى , پیشین , ١٦٠.
١٨٢- شیخ الاسلامى , مسند فاطمة الزهرا, ص ٢٨.
١٨٣- براى نمونه نک : ا لنجاشى , رجال , ص ٣٢٣, المامقانى , ٣/١٧٧, الخویى , ١٧/١٧٥ـ١٧٦.
١٨٤- الـنـجاشى , همان جا, الطوسى , الفهرست , ص ٣١٣, همو, رجال , ص ٢٩٨, الخویى , ١٧/١٧٣ گفتنى است که او افزون بر آن کتاب , یک اصل هم دارد نک : الطوسى , همان جا.
١٨٥- بشیر المحمدى , مسند محمد بن قیس , ص ٧.
١٨٦- النجاشى , ص ٢٧٦, الطوسى , الفهرست , ص ٢٢٢.
١٨٧- الخویى , ١٢/٥٢ (زیر عنوان على بن سوید), ٥٤ (زیر عنوان على بن سوید السایى), ٢٤٣ (زیر عنوان على السائى).
١٨٨- الطوسى , اختیار معرفة الرجال , صص ٤٥٤ـ٤٥٥.
١٨٩- النجاشى , همان جا, الطوسى , الفهرست , ص ٢٢٢, الکلینى , الکافى , ٨/١٢٤ـ١٢٦.
١٩٠- رجال , ص ٣٨٠.
١٩١- براى آگاهى بیشتر نک : فاضل المالکى , مسند على بن سوید السایى , الطبعة الاولى , الموتمر العالمى للامام الرضا (ع), مشهد,١٤١١ ه ق .
١٩٢- العطاردى , مسند فاطمة الزهرا, صص ٥ـ٦.
١٩٣- پیشین , ص ٦٠٢ براى آگاهى از منابع کتاب نک : صص ٦٠٩ـ٦١٢.
١٩٤- همو, مسند الامام الکاظم , ج ١ , .
١٩٥- پیشین , ٣/٥٦٩.
١٩٦- استادى , ( (مسندالرضا)), در چهل مقاله , ص ١٦٠.
١٩٧- العطاردى , مسند الامام الرضا, ١/٨.
١٩٨- پیشین , ٢/٥١٠.
١٩٩- پیشین , ١/٣٩٥ـ٣٩٩, ٢/٥٧١ـ٥٧٥.
٢٠٠- نک : الحمیرى , قرب الاسناد, صص ٥٣٧ـ٥٣٩.
٢٠١- سزگین , ١/١/٣٢٤.
بخش ششم :
مُسنَد الامام زید یا المجموعُ الفقهى والحدیثى
مسند الامام زید یا المجموع الفقهى والحدیثى
کهنترین و اساسىترین منبع براى دستیابى به فقه زیدیان به شمار مىرود. این اثر درواقع مجموعهاى از سخنان و احادیث منسوب به زید شهید در ابواب گوناگون فقهى است که شاگرد ویژه وى ابوخالد واسطى آنها را گردآورى و روایت کرده است. ما در اینجا از سه جنبه درباره این مجموعه سخن خواهیم گفت. یکى درباره زید شهید که روایات و مندرجات این کتاب به او منسوب است. دیگرى درباره راویان این مجموعه و سوم درباره خود این کتاب و مقدار ارزش و اعتبار مندرجات آن.
ابوالحسین زید بن علىبن حسین بن علىبن ابىطالب (ع) به موجب احادیث صحیح در سال ٦٦ یا ٦٧ هجرى در مدینه منورّه چشم به جهان گشود. (٢) ابن سعد (٣) وى را در شمار طبقه سوم از تابعان مدینه و سید حسن صدر (٤) در طبقه دوم از تابعانِ گردآورنده حدیث یاد کرده است. زید در درجه نخست نزد پدرش امام سجّاد (ع) و سپس نزد برادرش امام باقر (ع) که همگان به منزلت والاى علمى او اعتراف دارند، دانش آموخته و غالباً از آن دو امام روایت مىکند. آن شهید میراث فرهنگى بزرگى از خویشتن برجاى نهاده و شاگردان بسیارى تربیت کرده است. دو پسرش حسین وعیسى، سفیان ثورى، منصوربن معتمر، محمّد بن عبدالرّحمن بن ابى لیلى، قَیسْ بن ربیع، ابوحنیفه، ابن شهاب زُهرى، شُعْبَه و ابوخالد واسطى از برجستهترین شاگردان و راویان او به شمار مىآیند. (٥) که اخیرى بیش از همه باوى ملازمت داشته و بیشتر آثار او را روایت مىکند.
زید فقیه، مفسّر، شاعر و سخنورى نامآور بود. افزون بر جنبه هاى علمى، خویهاى پسندیده بسیارى از جمله اخلاص و صفاى نفس، دلاورى، شکیبایى، فصاحت، هوشمندى، حیاء و ... در وى فراهم آمده بود. (٦) شیخ مفید در جملهاى کوتاه و گویا او را چنین توصیف مىکند: «زید عبادت پیشه، پارسا، فقیه، سخاوتمند و دلاور بود». (٧) همچنین او از زاهدان بنام بود. وى را بهسبب انسِ بسیار با کتاب خدا «حلیف القرآن» (هم پیمانِ قرآن) خواندهاند. (٨) بىتردید، این همه خویهاى پسندیده بدان سبب در وى فراهم آمده بود که او در دامان پدرى چون امام زینالعابدین و برادرى چون امامباقر پرورش یافته وبالیده بود.
حضرت زید بنابه مشهورترین گزارشها در سال ١٢٢ ق/ ٧٤٠م. در کوفه در برابر خلیفه اموى هشام بن عبدالملک قیام کرد و در همان سال و در جریان این قیام به شهادت رسید. پس از شهادت به دستور هشام قبر او را شکافتند، سرش را به شام نزد هشام فرستادند و پیکرش را در محلّى به نام «کُناسه» بردار کشیدند. پیکر مطهّر زید تازمانى دراز، یعنى تا هشام زنده بود، بردار بماند. پس از مرگ هشام، به فرمان ولید آن را فرود آوردند و بسوزاندند وخاکسترش را برباد دادند. (٩) برخى از پژوهندگان معاصر عمر او را به هنگام شهادت ٥٥ یا ٥٦ سال دانستهاند. (١٠)
به عقیده بسیارى از دانشمندان امامى، زید را در قیامش به هیچ روى دعوى امامت نبود؛ بلکه آن بزرگوار براى برپاساختن سنّتها و دستورات اسلام و میراندن بدعتها و پالوده ساختن جامعه از فساد و ستم و تباهى قیام کرد. به استناد شمارى از روایات مىتوان گفت: وى به روشنى به امامت امامان دوازدهگانه اعتراف داشته است. (١١)
گفتنى است که در کتابهاى امامیه و زیدیان احادیثى وجود دارد که در آن احادیث پیامبر (ص) و دیگر پیشوایان معصوم از سالها پیش به شهادت زید اشاره کردهاند. (١٢)
درباره شخصیّت زید از نگاه رجال شناختى باید گفت: کشّى با اسناد خود از امام صادق (ع) نقل مىکند که فرمود: «بدانید که زید مؤمن، عارف، دانشمند وراست گفتار بود. بدانید که اگر پیروز مىشد به وعدهاش وفا مىکرد». (١٣) برپایه همین روایت و روایاتى از این دست اغلب دانشمندان بزرگ شیعه، از جمله: شیخ مفید، امینالاسلام طبرسى، شیخبهایى، علاّمه مجلسى، حرّعاملى، محقّق اردبیلى، علاّمه مامقانى و آیةاللَّه خویى وى را ستوده و اخبار او را صحیح دانسته و قیام او را جنبشى در برابر ستمگران براى اقامه امر به معروف و نهى از منکر تلقّى کردهاند. (١٤) نگارنده از میان نامبردگان، تنها به نقل نظر رجالشناس معاصر مرحوم آیة اللَّه خویى بسنده مىکند. وى پس از بررسى روایاتى که درباره زید در دست است، در مقام نتیجهگیرى مىنویسد: «حاصل آنکه زید بزرگوار و ستوده است و نشانى بر قدح یا انحرافش وجود ندارد». (١٥)
در مجموعه هاى حدیثى شیعه از طریق زید احادیث بسیارى نقل شده، شمار این احادیث به ٦٤ مورد مىرسد. (١٦) تقریباً مىتوان گفت: راوى جملگى این احادیث از زید، ابوخالد واسطى است.
به زید شهید نوشته ها و آثار متعدّدى در موضوعات کلام، تفسیر، فقه واخبار منسوب است. معروفترین این آثار عبارتند از:
١- مسند یا المجموع الفقهى.
٢- المجموع الحدیثى. درباره این دو اثر در ادامه همین بحث سخن خواهیمگفت.
٣- تفسیر الغریب من القرآن که در سالهاى اخیر در مصر چاپ شدهاست.
٤- منسک الحجّ که به کوشش مرحوم سیّد هبةالدین شهرستانى بانام منهاجالحاجّ چاپ شدهاست. (١٧) (بغداد، مطبعة الفرات، ١٣٣٠ ه).
٥- تثبیت الامامه.
٦- کتاب الحقوق .
٧- قراءة امیرالمؤمنین.
٨- قرائته الخاصّهکه ابو حیّان آن را در کتابى جمع کرده و آن را النیّر الجلى فى قراءة زیدبن على نام داده است. (١٨)
شایان ذکر است که بسیارى از محقّقان این مطلب را که زید شخصاً کتابى تألیف کرده باشد، نمىپذیرند؛ (١٩) بلکه انتساب این نوشته ها را به زید از مقوله انتساب کتاب الاثار ابویوسف به ابو حنیفه مىدانند؛ نه از مقوله انتساب مُوطّأ به مالک بن انس.
بىگمان در میان آثار یاد شده، مسند یا المجموع الفقهى مهمترین اثر زید شمرده مىشود. این کتاب نخستین بار، در سال ١٩١٩ میلادى، به کوشش گریفینى (E.Griffini) در ایتالیا به چاپ رسید. دراین چاپ احادیث به زبان لاتینى ترجمه شدهاست. بار دیگر در سال ١٣٤٠ قمرى به کوشش عبدالواسع بن یحیى واسعى در مصر منتشر گشت و بار سوم در سال ١٩٦٦ همان چاپ مصر در بیروت به چاپ سپرده شد. واسعى پس از پایان پذیرفتن چاپ کتاب، از چاپ آن در ایتالیا آگاه شدهاست. (٢٠) افزون بر چاپهاى یاد شده، کتاب مزبور چندین بار همراه با شرحهاى مختلف نیز نشر یافته است. (٢١) متأسّفانه نگارنده از این چاپها، تنها چاپ بیروت را در اختیار دارد و از همین رو نمىداند تا چه اندازه این چاپها بایکدیگر هماهنگى دارند. دراین چاپ احادیث به ترتیب ابواب و موضوعات فقهى منظّم شده؛ بدین قرار: کتاب الطّهارة، کتاب الصلاّة، کتاب الجنائز، کتاب الزّکاة، کتاب الصیام، کتاب الحّج، کتاب البیوع، کتاب الشرکة، کتاب الشهادات، کتاب النّکاح، کتاب الطلاق، کتاب الحدود، کتاب السیر، کتاب الفرایض. (٢٢)
بر مسند زید شرحهاى متعدّى نوشته شده. یکى از این شرحها به نام المنهاج الجلىاست. دیگرى شرحى است به خامه قاضى شرف الدّین حسینبن احمدبن حسین سیاغى صنعانى (د . ١٢٢١ ق) به نام الروض النضیر. این شرح که گستردهترین و واپسین شرح کتاب مزبور است، در قاهره (١٣٣٩-١٣٣٧ ق) در چهار جزء به چاپ رسیده. مولّف دراین شرح، اخبار کتاب را در «صحاح ششگانه» و دیگر مجموعه هاى حدیثى نشان داده و به تعدیل راویان احادیث پرداخته است. سیاغى در مقدمه جزء نخست، شارحان مجموع فقهى را برشمرده است. (٢٣) ونسینک (Wensinck. J. A) در مفتاح کنوزالسنّة این کتاب را از کتابهایى که در مقام نقل بدان تکیه مىشود، بر شمرده و احادیث آن را فهرست کرده است. محدّثان در کتابهاى حدیث به هنگام نقل از این کتاب با رمز «ز» بدان اشاره مىکنند. (٢٤)
همچنان که پیش از این دیده شد، به زید دو مجموعه نسبت مىدهند: یکى المجموع الفقهى و دیگر المجموع الحدیثى. پرسشى که در برابر پژوهنده مطرح مىشود، این است که آیا واقعاً اینها دو مجموعه جداگانه هستند یا هر دو عنوانْ وصف یک مجموعه است و در واقع به دو ویژگى از ویژگیهاى آن اشاره دارد؟ اگر مجموع حدیثى اثرى مستقل است، آیا تاکنون نسخهاى از آن یافت شده یا خیر؟
عبدالرزاق موسوى در مقام ذکر مجموع حدیثى مىنویسد:
«از چاپ آن اطّلاعى ندارم. جز اینکه مجلّه الهلال (سال ١٣٤٠، ج ٧، ص ٦٤٨) نوشته که این کتاب همراه با مجموع فقهى و در پایان آن چاپ شده. بنا به گزارش آن مجلّه، پس از ابواب فقهى، خاتمهاى مشتمل بر چند باب مىآید. یکى از آنها در فضل دانشمندان ودیگرى در اخلاص و سوم در اخبار و احادیثِ حسان است». (٢٥)
امّا محمّد ابوزهره این دو عنوان را از آنِ یک مجموعه مىداند. او مىنویسد:
«دانشمندان براین نکته هم داستانند که مجموعهاى که ابوخالد روایت کرده، در آن هم فقه هست، هم حدیث و آن مشتمل است بر مجموع فقهى و حدیثى. لیکن این دو از هم جدا نیستند؛ بلکه یک باب هم در بردارنده حدیث است، هم دربردارنده فقه. براى نمونه، در باب صلاة روایاتى از اهل بیت [ علیهم السلام ] نقل مىکند که گاه به نبىاکرم (ص) مىرساند و گاه به على (ع) متوقِّف مىسازد و در آن فقه امام زید و فتواها و رأى او نیز هست. درباب حج، صوم، زکاة، کفّارات و معاملات نیز همینگونه است». (٢٦)
شیخ آقابزرگ تهرانى هم تا اندازهاى با ابوزهره همسخن است. او در مقام معرّفى مسند زید مىنویسد:
«از مسند زید گاه با عنوان المجموع الفقهى و گاه با عنوان المجموعالحدیثى یاد مىشود واین نام اخیر بدان سبب است که دراین کتاب به آوردن احادیث بسنده شدهاست». (٢٧)
گفتنى است که کتاب مزبور در بردارنده ٥٥٠ حدیث است. از آن میان ٢٢٨ حدیث به پیامبر (ص) نسبت داده شده وزنجیره راویان ٣٢٠ حدیث به على (ع) پایان پذیرفته و دو حدیث هم از زبان امام حسین (ع) نقل شدهاست. (٢٨)
١- ابوخالد عمروبن خالد واسطى (د . پس از ١٤٥ ق / ٧٦٢ م): نخستین راوى احادیث مسند زید وبه قولى گرد آورنده و مدوّن آن ابوخالد واسطى است. اصل و نسب وى از کوفه بوده و ولادتش نیز در همان شهر رخ داده؛ امّا چون بعدها بههمراه خانوادهاش به واسط کوچ کرده، به واسطى معروف شده است.
«کشى» درجایى وى را از عامّه، ولى سخت دوستدار اهل بیت (ع) دانسته (٢٩) و در جایى دیگر از سران زیدیه شمرده (٣٠) و شیخ طوسى او را در زمره یاران امام باقر (ع) یاد کرده است. (٣١) او پیش از آمدن زید بهP - الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ٣٩٠. P (٣٢)
کوفه، مدّت پنج سال (حدود سالهاى ١٢٠-١١٥ق) همه ساله پس از گزاردن حج، چند ماهى در مدینه مجاورت مىگزید واز صحبت زید بهرهمند مىشد و پس از آمدن آن بزرگوار به کوفه نیز تا هنگام شهادتش از یاران خاص او بود. (٣٣) در لابهلاى مسند زید تعبیراتى از ابوخالد به چشم مىخورد که نشان مىدهد وى مُدّت زیادى صحبت زید را درک کرده (٣٤) و بخشى از شنیده هاى او از زید در سالهاى پایانى زندگانى وى در کوفه بودهاست. (٣٥) در جریان قیام زید، در سال ١٢٢ق که رهبر قیام به همراه بسیارى از یاران خود به شهادت رسید، ابوخالد جان به سلامت برد و از آن پس به عنوان تنها میراثبَرِ زید شناخته شد. (٣٦) او خود درباره همراهىاش با زید گفته:
«هیچ حدیثى را از زید فرا نگرفتم، مگر آنکه آن را یک یا دویا سه یا چهار یا پنجبار و بلکه بیشتر از این از او شنیدهام... هرگز هاشمیى را بسان زید بن على و فصیحتر از وى و زاهدتر و آگاهتر و پارساتر و رساتر در سخن و آگاهتر به اختلاف مردمان و... ندیدم. از همین رو ازمیان همه مردم همراهى او را برگزیدم». (٣٧)
در میان کسانى که از او بهره گرفته و حدیث شنیدهاند، بویژه باید از ابراهیم بنِ زِبْرِقان، نصربن مزاحم، حسینبن علوان و یحیىبن هاشم سمسار یاد کرد که در انتقال آثار وى به آیندگان نقش اساسى ایفا کردهاند.
رجالشناسان اهل سنّت جز تنى چند، صرفاً برپایه اختلاف مذهبى، در برابر ابوخالد موضعى سخت اتّخاذ کرده وبا الفاظ گوناگون چون کذّاب، حدیثساز، متّهم و متروک الحدیث به تضعیف او در حدیث پرداختهاند. (٣٨) ولى برخى از محقّقان معاصر اهل سنّت این خردهگیریها را برخاسته از تعصّب مذهبى دانسته و با دلایل استوار آنها را مردود شمردهاند. (٣٩)
امّا رجالشناسان امامى، برخلاف گفته محمد ابوزهره، (٤٠) اغلب او را ثقه شمردهاند. (٤١) حتّى در کتب چهارگانه و دیگر مجموعه هاى حدیث شیعه، احادیث فراوانى از طریق وى از امام محمّد باقر (ع) وزیدبن على نقل شدهاست. (٤٢) شایان ذکر است که در کتب چهارگانه، از طریق ابان بن عثمان به وساطت ابوخالد، چند حدیث از امام باقر روایت شده. (٤٣) روایت ابان بن عثمان از ابوخالد خود قرینهاى است بر توثیق وى. زیرا ابان بن عثمان یکى از آن هیجدهتنى است که شیعه بردرستى مرویات آنان اتفاق نظر دارند (اصحاب اجماع) و مراسیل آنان را در حکم مسانید تلقّى کردهاند. (٤٤)
امّا زیدیان خود، ابوخالد را موثّق ترین راوى زید بهشمار آورده و حتّى برآنند که هرکس وثاقت او را خدشه دار سازد، «ناصبى» یا «رافضى» است. (٤٥) عبدالواسع واسعى در دفاع از ابوخالد و دیگر راویان مسند زید، سخنى دارد که گزیدهاش چنین است: رجالشناسان به خاطر دوستى اهل بیت برابوخالد و راویان پس از او، خرده گرفتهاند. این عادت محدّثان و رجالشناسان است که بر مخالفان مذهبى خویش خرده مىگیرند و همفکران خود را عادل مىشمارند. گروهى از محدّثان از کسانى که به دشمنى و کارزار بااهل بیت مشهورند، حدیث نقل کردهاند؛ با آنکه بخارى و دیگران در کتابهاى خود آوردهاند که «سبابُ المسلم فُسُوقٌ وقِتالهُ کفرٌ». یعنى : «دشنام گویى به مسلمان مایه فسق و کارزار با او مایه کفر است». (٤٦)
اینک لازم است به نقش ابوخالد در پیدایش و شکلگیرى مسند زید اشاره شود. دراینباره باید گفت: بسیارى از احادیث و اقوال منسوب به زید در کتاب مورد بحث، پاسخى است به پرسشهاى ابوخالد. (٤٧) افزون براین درکتاب مزبور، ابوخالد به سبب مصاحبت درازمدّت با زید، گاه به رفتار و کردار زید اشارتهایى دارد. (٤٨) از این رو باید گفت که نقش ابوخالد در تدوین مسند زید، تنها یک گردآورى از شنیده هاى خود نیست؛ بلکه وى نقش فعّالى در طرح و تدوین مسایل برعهده داشتهاست. چنانکه در ضمن برشمردن آثار منسوب به زید نیز گفته شد، در یک مقایسه از نظر نوع انتساب مسند به زید، باید آن را از مقوله انتساب کتاب الاثار ابویوسف به ابوحنیفه دانست؛ نه از مقوله انتساب موطّأ به مالک بن انس. در حقیقت زید سالها پیش از آنکه تدوین مجموعه هاى فقهى - حدیثى رایج گردد، به شهادت رسیده بود.
با توجّه به آنچه گفته شد، ابوخالد را باید گردآورنده مسند زید تلّقى کرد. بدون آنکه سخن یاد شده، به مفهوم تردید در صحّت انتساب مندرجات مسند به زید بوده باشد. شایان ذکر است که براساس گزارشى از ابراهیم بن زِبْرِقان، ابوخالد مىگوید که زید خود نسخهاى را گرد آورده و آن را به ابوخالد و شاگردان دیگر خود آموخته بود. (٤٩) ولى اسلوب تدوین مسند، این حکایت را تأیید نمىکند و در صورت صحّت روایت مزبور، باید تصوّر کرد که نسخه زید تنها شالوده اصلى مسند را تشکیل مىداده است.
ابوخالد مطالب برخى دیگر از آثار منسوب به زید، از قبیل تفسیر غریب القرآن، منسک الحج و رسالة فى حقوق الله را هم روایت کرده (٥٠) و گویا شخصِ وى درتدوین آنها نقش اساسى ایفا کرده است.
٢- ابراهیم بن زِبْرِقان کوفى (٥١) (د . ١٨٣ ق): ابراهیم مسند زید را از ابوخالد روایت مىکند. شیخ طوسى ابراهیم را در زمره یاران امام صادق بر شمرده (٥٢) و مامقانى از وى به عنوان «امامى ناشناخته» یاد کردهاست. (٥٣) از محدثان اهل سنّت، ابن مَعین او را ثقه شمرده و ابونعیم از او روایت کرده است. امّا او نیز چون استادش از طعن مخالفان عقیدتى خود در امان نمانده؛ طعنى که غالباً بر دلیل قابل پذیرشى استوار نیست. چنانکه ابوحاتم رازى درباره او گفته: منقولات وى را احتجاج نشاید. (٥٤) از معاصران اهل سنّت، محمد ابوزهره، پس از آنکه خردهگیرى رجالشناسان سنّى را بىپایه قلمداد کرده مىنویسد: «زیدیان جملگى او را ستودهاند و هیچ کس از ایشان طعنى براو وارد نیاورده و همچنین شیعیان میانهرو او را ستودهاند». (٥٥)
٣- نصربن مزاحم مِنْقَرى کوفى (د . ٢١٢ ق): راوى مسندزید از ابراهیم، نصربن مزاحم است. نصر هم محدّث و هم مورّخ بود و هم اوست که تاریخ واقعه صفین رانوشت. وى مسند را به دو سند نقل مىکند که یکى از آن دو عالى و دیگرى نازل است. به این معنا که وى این مجموعه را هم مستقیماً از ابوخالد واسطى و هم از شاگرد ابوخالد، یعنى ابراهیمزبرقان روایت مىکند. بنابه تصریح نصر بن مزاحم، روایت مستقیم وى از ابوخالد از حیث کمال در حدّ نسخه ابراهیم بن زبرقان نبوده؛ بلکه متن روایت ابراهیم بر خلاف روایت دیگر شاگردان، متن کامل و مدوّن بودهاست (٥٦) و همین متن است که در دوره هاى بعدى همواره مورد توجّه راویان قرار مىگرفته است.
محدّثان اهل سنّت نصر را هم از طعنهاى خود بىبهره نساختهاند. ذهبى او را «یک رافضى سخت سر (رافضىٌ جَلْد) که حدیث او را ترک گفتهاند» توصیف کرده و برخى دیگر او را کذّاب، واهى الحدیث، متروک و ضعیف شمردهاند. (٥٧) محمّد ابوزهره طعن ذهبى را نااستوار خوانده و در برابر او استدلال مىکند که هر شیعهاى رافضى نیست. (٥٨) درمیان رجالشناسان امامى، نجاشى وى را چنین توصیف مىکند: «نصر بن مزاحم... راست رفتار و درستکار است. لیکن از ضعفا روایت مىکند. کتابهایش نیکو (حسان) است». (٥٩) شیخ طوسى، در رجال خود، او را در زمره یاران امام باقر (ع) برشمرده؛ (٦٠) امّا مرحوم آیةاللَّه خویى با توجّه به تاریخ وفات نصر و پارهاى قراین دیگر گفته شیخ را نمىپذیرد. او در مقام نتیجهگیرى مىنویسد: «به گمان ما، شیخ حدیثى را به روایت نصر از ابوجعفر (ع) دیده و پنداشته مقصود از ابوجعفر،امام باقر (ع) است و در نتیجه او را در زمره اصحاب آن امام یاد کرده. اگر چنین روایتى درست باشد، هرچند ما بدان دست نیافته باشیم، در آن صورت ناگزیر [ باید گفت: ابوجعفر دوم ] امام جواد (ع) مقصود است». (٦١) مامقانى نصر را «حَسَن» دانسته است. (٦٢) زیدیان جملگى نصر را ثقه و قابل اعتماد مىدانند. همانطور که نصر مسند را از ابوخالد ودیگران روایت مىکند، از او نیز کسان بسیارى روایت کردهاند که نامآورترین آنها سلیمان بن ابراهیم محاربى است.
٤- سلیمان بن ابراهیم محاربى (د . نیمه دوم سده سوم): سلیمان نیز همچون سایر راویان زیدى به خاطر مذهبش مورد طعن محدّثان اهل سنّت قرار گرفته، امّا زیدیان جملگى او را توثیق کرده و بسیارى نزد او به شنیدن حدیث پرداختهاند. وى در نیمه دوم سده سوم که فقه زیدى روبه گسترش نهاد، یکى از ناقلان مسند زید بودهاست. (٦٣) نگارنده تا جایى که کتابهاى رجالى امامیّه را بررسى کرد، به نامى از این سلیمان برخورد نکرد.
٥- علىبن محمّد نخعى (د . ٣٢٤ ق): مجموع را از سلیمان، نواده دختریش علىبن محمّد نخعى روایت مىکند. نخعى فقیهى مشهور بوده که با فقیهان حنفى معاصرش درآمیخته تا جایى که خودش از زمره فقیهان حنفى بهشمار آمده وبه همین اعتبار وى برخلاف نیاى خود و سایر راویان زیدى تا حدودى از طعن محدّثان اهل سنّت در امان مانده است. نخعى که نزد زیدیان مورد اعتماد است، مجموع را در سال ٢٦٥ قمرى نزد نیاى خود خوانده است. محقّقان میان فقه زیدى و حنفى هماهنگیهاى بسیارى مشاهده مىکنند. شاید بتوان این علىبن محمد نخعى را «واسطة العقد» فقه زیدى و حنفى نام نهاد. (٦٤)
٦- ابوالقاسم عبدالعزیز بن اسحاق بغدادى معروف به «ابن بقّال» (د . ٣٦٣ ق/ ٩٧٤ م): مجموع را از علىبن محمّد نخعى، کسان بسیارى روایت کردهاند. معروفترین این راویان، ابن بقّالْ بزرگِ زیدیان در بغداد است. (٦٥) از رجالشناسان شیعه درباره او مدح یاذّمى دیده نشده و گویا از طریق وى حدیثى در کتابهاى شیعه نقل نگشته است. (٦٦) زیدیان جملگى او را توثیق مىکنند. ابن بقّال کتابهاى گوناگونى در زمینه فقهزیدى تألیف کردهاست. شیخ طوسى مىنویسد: وى کتابى دارد درباره طبقات شیعه. (٦٧) ابنبقّال افزون بر روایت مسند زید، از نو آن را مرتّب و منظّم ساخت و همین نسخه مرتّب اساس نسخه هاى بعدى قرار گرفت. به همین اعتبار است که در بسیارى از منابع از وى به عنوان گردآورنده مسند زید یاد مىشود. (٦٨) براى نگارنده این نکته مجهول است که چه کسى بر المجموع زیدنام مسند را نهاده است؟ ابو خالد واسطى، ابن بقّال یا مردمان دوره هاى بعد؟ برخى هم براین نامگذارى خرده گرفتهاند. (٦٩) شرف الدین حسین بن احمد سیاغى شارح مسند زید، در کتاب الروض النضیر، سند روایت خود را از مسند یکى پس از دیگرى تا ابو خالد بر مىشمارد؛ امّا ما سخن را درباره راویان این مجموعه در همینجا کوتاه مىکنیم. زیرا از سده چهارم به بعد کتابهاى حدیث مشهور شده و آنچه را که دانشمندان این دوره و دوره هاى پیشین پذیرفتهاند، مردمان دوره هاى بعد هم آنها را پذیرفته و بدانها اعتماد کردهاند.
در پایان این بخش، گفتنى است که ابن عقده کتابى داشته به نام مَنْ رَوى اخبارَ زیدبن على و مسنَدَه. (٧٠) امّا این کتاب تا کنون یافت نشدهاست.
یکى از پژوهندگان معاصر اهل سنّت درباره چگونگى تألیف مسند زید و ارزش تاریخى آن مىنویسد:
«عصر امام زید عصر نمایان شدن طلیعه هاى تصنیف است. بااین وجود نمىتوان بطور یقینى گفت که مجموع با همان نظم وترتیبى که اکنون در دسترس ماست، از تألیفات امام زید است. زیرا کسى که متن آن کتاب را بررسى کند، جاى جاى مىبیند که ابوخالد در مقام نقل حدیث مىگوید: "زیدبن على مرا حدیث کرد"، و در مقام نقل نظر فقهى زید مىگوید: "زید بن على گفت". اینها نشان مىدهد که ابوخالد مطالب این کتاب را شفاهى از زید دریافت کرده واین سخن مانع آن نیست که آن پیشوا بخشى از دانش خود را در نوشتهاى با خود همراه داشته باشد. به نظر من بهتر این است که بگوییم ابوخالد از زید حدیث و فقه را نوشته، سپس آن را در دو مجموعه مرتّب ساخته است. تمام این سخنان به صحّت انتساب مجموع به زیدبن على زیانى نمىرساند. بنابراین مجموع یکى از مهمترین سندهاى تاریخى است که ثابت مىکند، تصنیف و تألیف در اوایل سده دوم هجرى آغاز گشته است». (٧١)
اینک نوبت آن است تا اندکى درباره مقدار ارزش و اعتبار مندرجات این کتاب سخن بگوییم. در آغاز باید گفت: این کتاب نزد زیدیان یکسره پذیرفتهاست. دانشمندان زیدى همواره با سند پیوسته آن را از گذشتگان نقل کرده و طرق نقل خود را در کتابها یا رساله هایى بیان داشتهاند. شارحان این کتاب هم در واکنش به اعتراضها تلاش کردهاند تا درستى احادیث آن را از رهگذر سنجش آنها با مندرجات کتابهاى معروف اهل سنّت مثل صحاح ششگانه نشان بدهند. (٧٢)
امّا روشن است که نمىتوان احادیث این کتاب را، مثل هر کتاب دیگرى، یکسره پذیرفت. همچنان که نمىتوان نسبت آن را به زید یکسره مردود دانست. زیرا راه یافتن خطاهاى عمدى و غیرعمدى دراین قبیل کتابها امرى است که معمولاً رخ مىدهد. بنابراین لازم به نظر مىرسد تا دراین باره کمى دامن سخن را بگسترانیم. محمّد ابوزهره در کتاب الامام زید، درباره اعتبار این مجموعه و چگونگى روایت آن از نگاه دانشمندان اهل سنّت، بحثى دارد که فشرده آن در اینجا آورده مىشود. او مىنویسد:
«دانشمندان درباره مجموع فقهى به دو دسته تقسیم مىشوند. دستهاى که در چگونگى روایت این کتاب طعن وارد مىسازند و شک برمىانگیزند و دسته دیگر که آن را درست مىشمارند وبا دیده قبول بدان مىنگرند و همه طعنها را مردود مىدانند».
وى ابتدا طعنها را یکىیکى بر مىشمارد و سپس به آنها پاسخ مىگوید. این طعنها بهدو دسته تقسیم مىشوند: الف-آنهایى که راوىِ مسند را نشانه گرفتهاند. ب-آنهایى که خود مسند را هدف قرار دادهاند.
١- ابوخالد از سوى دانشمندان بزرگ اهل سنّت به حدیثسازى و دروغگویى متهّم شده، مثلاً نسایى گفته: او ثقه نیست و نوشتن حدیثش روا نباشد.
٢- وى دفترهاى داروشناسان را مىخرید و مطالب آن را از طریق اهل بیت (ع) به رسول خدا (ص) نسبت مىداد و نقل مىکرد.
٣- او در ستایش اهل بیت زیاده روى کرده واین کار او را در زمره بدعتگذاران و هوس گرایان قرار مىدهد.
٤- او از دیگران بریده و کاملاً به امام زید پیوسته بود. او معتقد به برانگیختن آشوب بود واین کار براى مسلمانان زیان آور است.
پاسخ ابوزهره به این طعنها چنین است:
١- برخى از بزرگان اهل سنّت که در اقلیّت هستند؛ مثل ابن ماجه و دارقطنى ابوخالد را ستوده و حدیثش را پذیرفتهاند، و برخى هم چون نسایى برامانت او خرده گرفتهاند. امّا اهل بیت و زیدیان او را به عدالت پذیرفتهاند. دیده نشده که یکى از اهل بیت بر او خرده گرفته باشد. او از محمّد باقر (ع) و جعفر صادق (ع) روایت مىکند. هرگاه شخصیّت او نامقبول بود، ایشان حاضر به حدیث گویى با وى نمىشدند.
افزون براین ، دانشمندان اصولى بیان داشتهاند که طعن مطلق که سببش بیان نشده باشد، پذیرفتنى نیست. زیرا سلیقه ها وگرایشهاى مذهبى افراد در جرح وتعدیل دیگران تأثیرى بسزا دارد وتمام طعنهایى که بر ابوخالد وارد ساختهاند، مطلق و در نتیجه بىارزش است. کوتاه سخن اینکه: تمام کسانى که برابوخالد خرده گرفتهاند، به شخص او نگاه نکردهاند که آیا راستگو و امین است یا خیر؟ بلکه سبب خردهگیرى آنان زیدى بودن اوست.
٢- طعن دوم زشتترین طعنهاست. زیرا اگر با دلیلى همراه نباشد، سخن گویندهاش نه تنها در عرصه روایت؛ بلکه درباره هرچیزى از اعتبار مىافتد. معناى این طعن این است که وى به نوشته هاى داروشناسان درباره فواید عطرها و داروها و غیره رجوع مىکرد و آن را حدیثى از اهل بیت مىشمرد و به این عنوان میان مردم پخش مىکرد. ما این سخن را شایسته پذیرش نمىدانیم؛ زیرا گوینده معیّن نکرده که وى چه سخنى را از دفترهاى داروشناسان گرفته و در روایت یا کتابى گنجانیده است. یکى از مقرّرات ثابت در داورى و قضا این است که به دعاوى مبهم ترتیب اثر داده نمىشود. این دعوى هم ادّعاى مبهمى است که راهى براى اثباتش نیست. افزون براینکه تدوین دانشها، بویژه دانش پزشکى، در عصر زید متداول نبوده؛ بلکه در عصر هارون الرشید متداول و در عصر مأمون گسترش یافت.
٣- زیادهروى در ستایش اهل بیت، اتّهامى است که معلوم نیست اگر خودِ ابوخالد با آن روبرو مىشد، آن را چه مىنامید. شاید مىگفت: «این شرافتى است که مدّعى آن نیستم و تهمتى است که آن را از خود دور نمىسازم». علماى اصول براى پذیرش جرح و تعدیل، اتحّاد مذهب ستایش کننده و ستایش شونده و خرده گیرنده و جرح شونده را شرط کردهاند. زیرا چه بسا طعنى که نزد دیگران ستایش باشد یا برعکس. تردیدى نیست که زیادهروى در ستایش اهل بیت، نزد گروهى اتهّام و نزد گروهى دیگر شرافت است.
٤- اتهّام بریدن از حافظان عصرش و پیوستن به زید ویارى وى، از سنخ همان اتهّامات پیشین است. درباره یارى زید باید به خاطر داشت که ابو حنیفه، سفیان ثورى، اعمش، ابن ابىلیلى و دیگر فقیهان و محدّثان به یارى او برخاسته تا جایى که جنبش او، جنبش فقیهان و محدّثان شمرده شده. زیرا زید مورد قبول همه گروههاى مسلمان بود. عبادت پیشگان، زاهدان، مرجئه، معتزلیان و شیعه جملگى وى و کارش را بزرگ مىداشتند.
امّا اینکه گفتهاند، وى از حافظان عصرش روایت نکرده، ادّعایى است که زندگى ابوخالد دروغ بودنش را آشکار مىکند. زیرا در تهذیب الکمال [ اثر حافظ مزّى ] آمده که وى از زید و برادرش محمدباقر (ع) و سفیان ثورى دانشآموخته. پس او از حافظان حدیث منقطع نبوده؛ امّا مانند هر جوینده دانشى در میان استادان با یکى بیشتر همراه بودهاست. تمام پیشوایان چنین حالتى داشتهاند. ابوحنیفه به حمّاد بن سلیمان پیوسته بود، امّا از دیگران هم دانش مىآموخت. شافعى نیز در حدود نُه سال با مالک ملازمت داشت؛ ولى پیش از آن نزد محدّثان مکّه، چون سفیان بن عینیه و مسلم بن خالد زنجى دانش آموزى کرده بود.
آنچه تاکنون بدان پاسخ گفته شد، طعن در راوى مجموع بود. امّا آنان که نسبت مجموع را به زید نمىپذیرند، برخود آن کتاب هم خرده هایى گرفتهاند، که خلاصهاش چنین است:
١- پارهاى از آنچه که او روایت کرده، ثابت شده که ساختگى و دروغین است و کسى که دروغگویى و حدیث سازیش ثابت گردد، روایتش پذیرفته نشود تا چه رسد به اینکه مجموع بزرگى بسان این مجموعه را روایت کند.
٢- مجموعى که ابوخالد از زید روایت کرده، ناشناخته است. چون در آن احادیث ناآشنایى وجود دارد که درستى نسبت آنها به على (ع) دور مىنماید.
٣- ابوخالد در روایت مجموع یکّه و تنهاست. اگر صدور مجموع از امام زید معلوم و دانسته بود، هرآینه شهرت مىیافت و راویانش بسیار مىشدند.
پیش از بیان پاسخ این اعتراضها، گفتنى است که این طعنها هر چند در ظاهر متوجّه راوى است، امّا با اندکى تأمّل دانسته مىشود که در حقیقت به خود مسند زید باز مىگردد. امّا پاسخ این اعتراضها:
١- ابوزهره در باب مشکوک بودن نسبت پارهاى از احادیث این مجموعه به حضرت امیرمومنان على (ع) و دعوى دروغین بودن آنها، پنج حدیث را که گفتهاند «ذهبى» آنهارا ساختگى دانسته، (٧٣) مورد تجزیه و تحلیل قرار مىدهد واز رهگذر سنجش آنها با مضامین قرآن کریم و مندرجات دیگر کتابهاى حدیث، ثابت مىکند که اینها ساختگى نیستند و نسبتشان درست است. آنگاه نتیجه مىگیرد که با فرض ساختگى بودن این چند حدیث، نمىتوان حکم کرد که سند همه کتابهایى که این احادیث را روایت کردهاند، باطل است. صحاح ششگانه هم که مورد اعتماد قاطبه سنیّان است، ساختگى بودن برخى از اخبارش مسلّم شده؛ امّا این مطلب موجب بىاعتمادى به جملگى مندرجات آن کتابها و دروغین دانستن آنها و ردّ نسبت آنها به مولّفانش نشده است. او در پایان چنین ادامه مىدهد:
بر فرض که نسبت شمار اندکى از آن احادیث درست نباشد، روانیست که راوى آنها را به حدیث سازى و دروغپردازى متهّم سازند. چون احتمال لغزش و وهم دراین شمار اندک به صواب نزدیکتر است از احتمال قصد دروغگویى و حدیثسازى، و میاناین دو فرق بسیار است. چون خطا بر هر انسانى جایز است؛ ولى دروغ بستن بر رسول خدا (ص) از هیچ مؤمنى پذیرفته نیست.
٢- انتقاد کنندگان مدّعى هستند که برخى از اقوال و احادیثى که از طریق على (ع) به پیامبر (ص) نسبت داده شده، با برخى دیگر از مرویات او سازگارى ندارد. زیدیان گفتهاند: راه داورى دراین باره این است که مرویات على (ع) دراین مجموعه با مرویات آن حضرت در مسانید وسنن اهل سنّت سنجیده شوند. اگر میان این دو دسته احادیث هماهنگى برقرار بود که مجموعْ صحیح است وگرنه صحّت مجموع مورد تردید واقع مىشود. آنگاه شارحانِ این مجموعه بیان داشتهاند که این ادّعا باطل است. یکى از این شارحان دراین باره مىگوید:
«ما نسخه ابوخالد را با سنن و مسانید سنجیدیم. در نتیجه احادیث آن را با اسنادهاى دیگر که برخى صحیح و برخى حسن بودند، یافتیم. اگر خدا بخواهد بزودى جزئیّات آن را روشن خواهیم ساخت. از این پس متهّم ساختن ابوخالد به حدیثسازى مانند این است که کسى انسانى را متهّم کند که شخصى را از روى دشمنى و ستم کشته، امّا پس از آن اتهام ما آن شخص را زنده ببینیم». (٧٤)
آنگاه ابوزهره مىافزاید: تردیدى نیست که این سنجش معیارى متین و استوار است. مابه این بخش از شرح مجموع نگاه کردیم و دیدیم که اجمالاً میان احادیث کتاب مورد نظر و مرویات على (ع) در مسندهاى اهل سنّت هماهنگى وجود دارد.
٣- نویسنده مزبور درباب انفراد عمروبن خالد در روایت مجموع، مىنویسد: این اعتراض در نگاه نخستین پسندیده به نظر مىرسد. امّا زیدیان این اعتراض را به اَشکالى پاسخ گفتهاند. وى آنگاه پاسخهاى زیدیان را به دقّت بیان مىکند که گزیدهاش چنین است:
نخست آنکه: پس از قتل حضرت زید، شاگردانش در بلاد مختلف پراکنده شدند و بزودى پس از شهادتش گرد نیامدند واین روایات فقهى در حفاظت دستى امین قرار داشت وآن، دست شاگردى از شاگردان مخلص بود که این میراث را نگاه داشت وچون پراکندگى پس ازوحشت قتل پیشوایشان همه آنها را قادر برگردآورى و نسخهبردارى نمىساخت، یک تن این کار را کرد و دیگران رضا دادند. رضایت ایشان به روایت و قبول ایشان محتواى کتاب را خود تصدیق آن شمرده مىشود و در حکم روایت همگان تواند بود. این پذیرش دو امر را در بر دارد: یکى تصدیق راوى. دیگرى شرکت آنان در به دوش کشیدن رنج روایت به گونهاى که طعن در او در شمار طعن در همه ایشان است.
دوم آنکه: فرزندان زید از قبیل یحیى و عیسى آنچه را که ابوخالد روایت کرده، قبول دارند.
سوم آنکه: دانشمندان روایت او را به دیده قبول تلّقى کردهاند. زیرا که وى را با زید پیوندى ویژه بود. چه پیش از آمدن به عراق، پنج سال در مدینه با او مصاحبت داشت و بعد هم ملازمت خویش را تا شهادت زید ادامه داد.
چهارم: آنکه یگانگى در روایت موجب طعن نمىشود. چون برخى از تابعان هم به خاطر ارتباط خاصّ با برخى از صحابه، در روایت از وى منفرد بودهاند. هر یک از تابعان به سبب ملازمت بیشتر با یک صحابى، از او احادیثى نقل مىکند که دیگران روایت نمىکنند واین به روایت وى زیانى نمىرساند.
پنجم آنکه: اعتراض نکردن شاگردان بر او و قبول اکثریت، آن هم قبول ایجابى نه سکوتى، بهترین دلیل بر منفرد نبودن است.
ششم آنکه: در شدّت ملازمت و طول مصاحبت، او را بر دیگر شاگردان زید برتریى بود و معقول چنان مىنماید که او در روایتِ آنچه دیگران نمىدانند، منفرد باشد.
محمّد ابوزهره در پایان این بحث گوید: «ما پس از مقایسه میان دلایل موافقان و مخالفان، دلایل دسته اوّل را برتر مىدانیم و راستى و درستى روایت ابوخالد را ترجیح مىدهیم». (٧٥) وى سخن را درباره مسند حضرت زید گسترش داده و مسایلى در زکات، بیع، شُفعه، مُزارعه، اجاره و هِبه از آن کتاب نقل کرده و آنها را با فقه مذاهب چهارگانه سنجیده و موارد اختلاف و اتفّاق را نشان داده است. یکى از اهداف وى در نقل این نمونه ها، نشان دادن نزدیکى فقه مذهب زیدى با فقه مذاهب چهارگانه است. (٧٦)
نظر ابوزهره را مىتوان نمودار نظر میانهروان اهل سنّت درباره این کتاب دانست. امّا دانشمندان امامى، تا آنجا که نگارنده آگاهى دارد، درباره مسند زید و درستى یا نادرستى احادیث آن کمتر سخنى گفتهاند. تنها نجاشى در مقام ذکر ابوخالد واسطى به این کتاب اشاره مىکندو مىنویسد: «عمرو بن خالد واسطى از زیدبن على روایت مىکند. وى را کتابى بزرگ است که نصربن مزاحم منقرى و دیگران از او روایت کردهاند». (٧٧) علاّمه حلى هم بخشى از گفته نجاشى را در کتاب خود آورده (٧٨) و اطلاعاتى برگفته نجاشى نیفزوده است. شاید یکى از دلایل خاموشى ایشان، این باشد که کتاب مزبور پیش از چاپ از دسترس دانشمندان امامى دور بودهاست.
اگر مسند زید را بگشاییم، خواهیم دید که جملگى احادیث آن از طریق پدرش امام سجّاد از امام حسین از على از پیامبر- صلواتالله علیهم- است. گاهى هم زنجیره راویان به على پایان مىپذیرد و حدیثبه پیامبر نسبت داده نمىشود که چنین حدیثى را سنیّان اصطلاحاً «موقوف» خوانند. پیش از این گفته شد که در مجموعه هاى حدیثى شیعه، از جمله کتابهاى چهارگانه، شمار چشمگیرى حدیث از طریق زید نقل شدهاست. جا دارد این دو دسته حدیث با یکدیگر سنجیده شود و وجوه مناسبات آنها بیان گردد. این مهمّ راه مطالعه در درجه درستى یا نادرستى انتساب مطالب مسند را به حضرت زید هموارتر مىسازد. از میان دانشمندان معاصر شیعه، مرحوم دکتر حسین کریمان به این راه دست یافته و براى انجام این مهم دامن همّت برمیان بسته است. وى از جوامع حدیثىِ نخستینْ کافى، فقیه، تهذیب الاحکام و استبصار و از جوامع اخیر، وسائل الشیعة را برگزیده و بدون قصد استقصا آنها را مورد مطالعه و بررسى قرار داده و در نتیجه شمارى چند از احادیث مسند را یافته که عیناً یا با اندکى تفاوت از طریق حضرت زید در کتابهاى یاد شده، درج گشته است. نگارنده با قدردانى از تلاشهاى ارزنده آن مرحوم، آن بخش از کتاب سیره و قیام زیدبن على را که دست آورد این مطالعات در آن نقش بسته، با تغییرى اندک در اینجا مىآورد:
مسند، ص ٩٥ : (٧٩) حدّثنى زیدبن علىعن ابیه عن جدّه (ع) عن علىبن ابىطالب - کرّم اللَّه وجهه - انّه اَتاه رجل، فقال: یا امیرالمؤمنین واللَّه اِنّى لأحبّک فىاللّه. قال: ولکنّى ابغضک فىاللَّه . قال : ولِمَ؟ قال: لانّک تتغّنى بأذانک، یعنى تطربه وتأخذ على تعلیم القرآن اجراً، و قدسمعت رسولاللَّه (ص) یقول: من أخذ على تعلیم القرآن اجراً کان حظّه یومالقیامة. (٨٠)
این حدیث در من لایحضره الفقیه، ج ٣ ، ص ١٠٩ - ١١٠ مرسلاً؛ و در تهذیب، ج ٦، ص ٣٧٦؛ و استبصار، ج ٣، ص ٦٥؛ و وسایل الشیعه، ج ١٢، ص ١١٤ مسنداً با تفاوتى اندک ضبط افتاده، و سند روایت قبل از زید در تهذیب و استبصار چنین است: محمدبن الحسن الصفّار، عن عبداللَّه بن المنبه، (٨١) عن الحسین بن علوان، عن عمرو بن خالد، عن زیدبن على.... دراین منابع به جاى «تتغنى با ذانک»، «تبغى فىالاذان» آمده و بجز این، اختلاف قابل ملاحظه دیگرى ندارد.
مسند، ص١٦٤: حدّثنى زیدبن على عن ابیه عن جدّه عن على (ع)، قال: اَتى رسولاللَّه (ص) نفر، فقالوا : یا رسولاللَّه إنّ إمرأةً معنا توفّیت و لیس معها ذورحم محرم؟ فقال (ص) : کیف صنعتم بها؟ فقالوا: صببنا الماء علیها صبّاً. قال : أفَما وجدتم من أهل الکتاب إمرأة تغسلها؟ قالوا: لا. قال: أفلایمّمتموها؟ (٨٢)
این حدیث در تهذیب، ج ١ ، ص ٤٤٣؛ و استبصار، ج ١، ص ٢٠٣ ؛ و وسائلالشیعه، ج ٢، ص ٧٠٥ و ٧١٠ درج آمده و سند آن قبل از زید بدین قرار ثبت افتاده: سعدبن عبداللَّه، عن ابى الجوزاء، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زید بن على...
مسند، ص ١٦٥ : حدّثنى زید بن على عن ابیه عن جدّه عن على (ع) قال: قال رسولاللَّه (ص): اذا مات الشهید من یومه او من الغد فواروه فى ثیابه، و اِنْ بقى ایّاماً حتى تَغیَّرتْ جراحه غُسِّل. (٨٣)
این حدیث در تهذیب، ج ١ ، ص ٣٣٢، و ج ٦ ، ص ١٦٨؛ و استبصار، ج ١ ص ٢١٥؛ و وسائل الشیعه، ج ٢ ص ٦٩٩ ذکر گردیده و سند آن قبل از زید در تهذیب و استبصار بدین قرار است: محمّد بن احمدبن یحیى، عن ابىجعفر، عن ابىالجوزا، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على.... شیخ طوسى درباب این خبرگفته : این خبر با اخبار عامّه موافق است. بنابراین به آن عمل نمىکنیم.
مسند ص ١٦٦: حدّثنى زیدبن علىّ عن ابیه عن جدّه عن على (ع)، انّه سئل عن رجل احترق بالنّار، فامرهم ان یصبّوا علیه الماء صبّاً. (٨٤)
این حدیث در کافى، ج٣، ص٢١٣؛ و تهذیب ج١، ص ٣٣٣؛ و وسائلالشیعه، ج٢، ص ٧٠٢ درج آمده و سند آن قبل از زید در کافى بدین قرار است: عدّة من اصحابنا، عن احمد بن محمّد بن خالد، عن ابى الجوزاء؛ عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زید بن على... و در تهذیب چنین است: اخبرنى الشیخ عن ابىجعفرمحمدبن على، عن محمد بن الحسن، عن محمدبن یحیى، عن محمد بن احمد بن یحیى، عن ابى جعفر، عن أبى الجوزاء، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زید بن على....
مسند، ص ١٦٦: حدّثنى زیدبن علىعن ابیه عن جدّه عن علىّ (ع)، قال: ینزع عن الشهید الفرو، والخفّ، والقَلنسُوة، والعمامة، والمنطقه، والسراویل، الاّ ان یکون اصابه دمٌ، فان کان اصابه ترک، ولم یترک علیه معقوداً الاّ حُلَّ. (٨٥)
این حدیث در کافى، ج ٣، ص ٢١١؛ و منلایحضره الفقیه، ج ١، ص ٩٧؛ و تهذیب ج ١، ص ٣٣٢؛ و وسایل الشیعه، ج ٢، ص ٧٠١ ضبط افتاده؛ در من لایحضره الفقیه مرسل و در بقیّه مسند است. سند حدیث در کافى (٨٦) بدین قرار است: عدّة من اصحابنا، عن احمدبن محمدبن خالد، عن ابیه، عن ابىالجوزاء، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على....
مسند، ص ١٧٥: حدّثنى زیدبن علىعن ابیه عن جدّه عن على (ع)، قال: دخل رسولاللَّه (ص) على رجل من ولد عبدالمطلب و هویجود بنفسه، قد وجّهوه لغیر القبلة فقال (ص): وجّهوه الى القبلة، فانّکم اذا فعلتم ذلک اقبلت الملائکة علیه، و اقبل اللَّه علیه بوجهه، فلم یزل کذلک حتى یقبض. (٨٧)
این حدیث در من لایحضره الفقیه، ج ١ ، ص ٧٩ مرسلاً؛ و در وسائل الشیعة، ج ٢ ، ص ٦٦٢ مسنداً مذکور افتاده، و سند آن چنین آمده: رواه فىالعلل عن محمدبن على ماجیلویه، عن محمدبن یحیى، عن محمدبن احمد، عن احمدبن ابىعبداللَّه، عنابى الجوزاء المنبّه بن عبداللَّه، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على....
مسند ، ص ٢٥٦: حدثنى زیدبن على عن ابیه عن جدّه عن على (ع) قال: لعن رسولاللَّه (ص) آکلَالربا و مؤکله و بایعه و کاتبه و شاهدیه. (٨٨)
این حدیث در من لایحضره الفقیه، ج ٣، ص ١٧٤ مرسلاً؛ و در تهذیب، ج ٧، ص ١٥؛ و در وسایل الشیعه، ج ١٢ مسنداً ذکر گردیده و سند آن در تهذیب بدین گونه است: الحسین بن سعید، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زید بن على.... در وسایل به جاى عمروبن خالد، محمدبن خالد است که گویا سهو باشد، چون از قول صاحب تهذیب نقل گردیده که در قول او چنانکه نوشته شد، عمرو بن خالد است.
مسند، ص ٣٠٣: حدثّنى زید بن على عن ابیه عن جدّه عن على (ع): أنّ إمرأة أتت علیّاً (ع) و رجل قدتزوّجها، و دخل بها، و سمّى لها مهراً و سمّى لمهرها اجلاً، فقال له علىّ (ع): لاأجل لک فىمهرها إذا دخلت بها، فحقُّها حالّ، فأدِّ الیها حقها. (٨٩)
این حدیث در تهذیب، ج ٧، ص ٣٥٨؛ و استبصار، ج ٢، ص ٢٢١؛ و وسایلالشیعه، ج ١٥، ص ١٧ و ٢١ ذکر شده، و سند آن چنین است: روى محمدبن احمدبن یحیى، عن ابىجعفر، عن ابىالجوزا، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زید بن على....
مسند، ص ٣٤٥: حدّثنى زید بن على عن ابیه عن جده عن على (ع)، قال: لاقصاص بین الرجّال و النساء فیمادون النفس، ولاقصاص فیما بین الاحرار و العبید فیمادون النفس. (٩٠)
مفهوم این حدیث در تهذیب، ج ١٠، ص ٢٧٩، بدین صورت ذکر گردیده است: محمدبن احمدبن یحیى، عن ابى جعفر، عن ابى الجوزاء، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على، عن آبائه، عن على - علیهالسلام - قال: لیس بین الرجال والنساء قصاص الاّفى النفس، و لیس بین الاحرار و الممالیک قصاص الاّفى النفس عمداً، و لیس بین الصبیان قصاص فى شىء اِلاَّ فى النفس.
این حدیث باهمین سند در استبصار، ج ٤، ص ٢٦٦؛ و وسائل الشیعه، ج١٩، ص ١٢٤ و ص ١٣٩، با تفاوتى که در پارهاى موارد با متنِ تهذیب دارد، درج است.
مسند، ص ٣٤٦: حدثّنى زیدبن على عن ابیه عن جدّه عن على (ع)، قال: قال رسولاللَّه (ص): المعدن جُبارٌ، والبئرُ جبارٌ، والدابّة المنفلة جُبارٌ، والرّجل جُبارٌ. (٩١)
این حدیث در وسایل الشیعه، ج ١٩، ص ٢٠٣، با تقدیم و تأخیر و اندک تفاوتى، نقل گردیده و سند آن بدین صورت آمدهاست: و فى معانى الاخبار عن ابیه، عن سعد بن عبداللَّه، عنالمیثم بن ابى مسروق، عن الحسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على... لختِ «والرّجل جبارٌ» در اینجا نیامدهاست.
گرچه نمونه روایاتى که از ابواب مختلف مسند نقل گردید و محل درج آن روایات در منابع معتمدِ امامیّه نشان داده شده، جهت بیان نظر و داورى در باب آن کتاب کافى مىنماید، لکن تتمیم فایدت را به محلّ ذکر چند مورد دیگر از این دست روایات از زید - که براى اختصار از نقل متن و سند آنها خوددارى مىشود - اشارت مىرود:
مسند، ص ٦٣: حدیث در انواع غسل: در تهذیب، ج ١، ص ٤٦٤ به قسمتى از این حدیث اشارت رفته است. در مسند از نصربن مزاحم از ابراهیم بن الزبرقان از عمروبن خالد از زید؛ و در تهذیب، از سعد از ابى الجوزاء از حسین بن علوان از عمروبن خالد از زید (ع) نقل افتاده است.
مسند، ص ٢٨٦: حدیث در ضامن بودن عامل مُشْتَرک چون تباهى به وجود آورد.
مسند، ص ٢٨٦ : حدیث در ضامن بودن حمّالى که شیشهاى را در حمل بشکند.
در تهذیب، ج ٧، ص ٢٢٢؛ و وسایل، ج ١٣، ص ٢٧٩، این دو حدیث ملفّقاً به صورت یک حدیث درج گردیدهاست.
مسند، ص ٣٤٤: حدیث در مواردى که عاقله دیه نمىپردازد. در من لایحضره الفقیه، ج ٤، ص ١٠٧ مرسلاً ؛ و تهذیب، ج ١٠، ص ١٧٥؛ و استبصار، ج٤، ص ٢٦٢؛ و وسایل، ج ١٩، ص ٣٠٦ مسنداً، ذکر گردیده است.
در پایاناین مبحث، بدین نکته اشاره مىشود که گاه موضوع واحد با کمیّت واحد، در مسند و منابع معَتمدِ امامیه، از حضرت زید از پدرش از جدش از حضرتعلى (ع) از رسولاللَّه (ص) نقل مىشود، لکن مفاد آنچه در مسند آمده با دیگر منابع تفاوت دارد، مثلاً: در مسند (ص ٣٥٢) در فضل شهادت آمده:
حدّثنى زیدبنُ على، عن ابیه، عن جدّه، عن علىّ (ع)، قال : قال رسولاللَّه (ص): للشهید سبع درجات: فاوّل درجاته اَن یَرى منزله من الجنّةِ قبلَ خروج روحه، فیهون علیه مابه؛ والثانیة أن تبرز له زوجة من حور الجنّة، فتقول له أَبْشِر یا ولى اللَّه، فواللَّه ما عنداللَّه خیر لک ممّا عندَاهلک؛ والثّالثة اذا خرجت نفسه جاءه خدمه من الجنة فولّوا غسله و کفنه، و طیّبوه من طیب الجنة؛ والرابعة أن لایهون على مسلم خروج نفسه مثل مایهون على الشهید؛ والخامسة ان یبعث یومالقیامة، و جروحه تنبعث مسکاً، فیعرف الشهداء برائحتهم یومالقیامة؛ والسادسة انه لیس احدٌ اقرب منزلاً من عرش الرحمن من الشهداء؛ والسابعة اَنّ لهم کلّ جمعة زورة، یزورون اللَّه - عزّوجلّ - فیحیّون بتحیّة الکرامة، و یتحفون بتحف الجنة، ثم ینصرفون فیقال: هؤلاء زوّار الرّحمن. (٩٢)
و در تهذیب الاحکام (ج ٦، ص ١٢١) و وسائل الشیعه (ج ١١، ص ٩) کتاب جهاد درج افتاده است:
محمد بن الحسن الصفّار، عن عبداللَّه بن المنبه، عن حسین بن علوان، عن عمروبن خالد، عن زیدبن على، عن ابیه، عن آبائه - علیهمالسلام - قال : قال رسولاللَّه (ص): للشهید سبع خصال مناللَّه: اوّل قطرةٍ من دمه مغفور له کل ذنب؛ و الثانیة: یقع رأسه فى حجر زوجتیه منالحور العین، و تمسحان الغبار عن وجهه، تقولان مرحباً بک، و یقول هومثل ذلک لهما؛ والثالثة: تکْسى من کسوة الجنة؛ والرابعة : یبتدره خزنة الجنّة بکل ریح طیبة ایّهم یأخذه معه؛ والخامسة ان یرى منزلته؛ والسادسة: یقال لروحه اسرح فى الجنّة حیث شئت؛ والسابعة اَنْ ینظر فى وجه اللَّه واَنَّها لراحة لکلّ نبىّ و شهید. (٩٣)
آنگاه آن نویسنده کتاب سیره و قیام زید بن على مىافزاید:
«نتیجهاى که از بررسى و سنجش اخبار مشترک منقول در جوامع حدیثى ما و مسند - که به پارهاى از آنها در صفحات اخیر اشارت رفت - عاید مىگردد، اینکه قول کسانى را که نسبت مسند را به حضرت زید یکسره رد مىکنند، مردود مىسازد. بلکه به ما مجال مىدهد تا آنچه از مسند را موافق مىیابیم درست بدانیم، و آنچه نزدیک است نزدیک و آنچه مخالف است غیر سلیم النقل تلّقى کنیم، که سبب آن یا تقیه از جانب حضرت زید ویا کذب روات بودهاست». (٩٤)
وى مضمون این نتیجهگیرى را در جایى دیگر هم تکرار مىکند و مىنویسد:
«قول کسانى که نسبت مسند یا مجموع را به حضرت زید یکسره رد مىکنند، مقبول نیست و چنانکه دیدیم پارهاى از احادیث مندرج در مسند، در جوامع حدیثى ما نیز آمده است. بنابراین طعن بر پارهاى از مرویات مسند وارد است نه بر تمامت آن». (٩٥)
در ادامه این بحث بیان دو نکته سودمند تواند بود:
الف - در جاى جاى مسند، ابوخالد واسطى به رأى و فتواى زید اشاره مىکند. همچنان که پیش از این گفته شد، بسیارى از این اظهار نظرها در پاسخ پرسشهاى ابوخالد بوده است. نکته باریک اینکه، آنچه را که در مسند به نام رأى و فتواى زید مىشناسند، مىتواند خود حدیثى مرسل باشد که زنجیره اسنادش یاد نشدهاست. بنابراین، در اینگونه جاها باید نهایت باریکبینى و احتیاط را به کار گرفت. چنانکه در «کتاب الجنایز» باب «المرأة تغسل زوجها» آمده:
« و قال زیدبن على (ع): اذا ماتَ الرجلُ مع النساء ولیس فیهنَّ امرأتُهُ ولا ذات رحم محرم من نسائه وزرنه [ کذا ] الى الرکبتین و صببن علیه الماءَ صَبّاً ولا یمسسنه بایدیهنَّ ولا ینظرن الى عورتِهِ و یطهرنه». (٩٦)
این مطلب با تغییرى اندک، به صورت حدیثى مسند، از طریق زید از پدرانش دوبار در تهذیب الاحکام و یک بار در استبصار درج گردیده. متنى که در استبصار نقل شده، چنین است:
سعد بن عبدالله عن ابى الجوزاء المنبه بن عبداللَّه عن الحسین بن علوان عن عمروبن خالد عن زیدبن على عن آبائه عن على - علیهمالسلام - قال : «اذا مات الرجلُ فى السَّفر مع النساء، لیس فیهنَّ امرأتُه ولا ذو محرمٍ من نسائه، قال: یؤزرنه الى الرکبتین و یصببن علیه الماء صبّاً و لا ینظرن الى عورته ولا یلمسنه بایدیهنَّ و یطهرنه». (٩٧)
ب - پارهاى از احادیثى که از زید شهید نقل شده، با مذهب امامیّه مخالف وبا مذهب سنیّان هماهنگ است (٩٨) و این با اقرار واعتراف زید برامامت امامان معصوم - علیهمالسلام - سازگارى ندارد. مامقانى در تنقیح المقال در صدد یافتن علّت این امر بر آمده، مىنویسد:
«به هنگامى که زید به امامت صادقین - علیهماالسّلام- اعتقاد دارد، پس این فتواهاى غریب و بلکه بیشتر موافق عامّه چیست؟ فاضل مجلسى (ره) گفته: غالب اخبار او موافق عامّه است و سبب این یا تقیّه از سوى زید باشد یا دروغ بستن حسین بن علوان و عمروبن خالد براو. محقق وحید [ بهبهانى ] پس از نقل این مطلب گفته: شاید قول نخست درستتر باشد؛ زیرا تا سرگرم شدن امویان به عبّاسیان، اهل بیت را توانایى اظهار حق نبود و زید هر چند در وقت خروج تقیّه را به یکسو نهاد، امّا شاید بتوان گفت: گاه آن را مصلحت مىدیده یا آنکه این روایات پیش از خروج او صادر شده است». (٩٩)
بنابراین ظاهراً حضرت زید، با آنکه نظرش بر قیام بود، پیش از آنکه آمادگیش بدان پایه رسد که بتواند خروج کند وبىپروا به اشاعه مذهب حق و امر به معروف و نهى از منکر بپردازد، در موردى که لازم مىآمد، اصل تقیه را مراعات مىکرده، چنانکه بر خلاف اعتقاد خود، هشام بن عبدالملک را «امیرالمؤمنین» خطاب کرده است. (١٠٠) این از یک سو؛ از سوى دیگر مىدانیم یاران زید از پیروان همه فرقه هاى اسلامى ترکیب یافته بودند. در نتیجه همانطور که مرحوم دکتر حسین کریمان گفته:
«ظاهراً این تصوّر را روى در صواب است که در محضر حضرت زید مسایلى مطرح مىگردید واز ایشان پاسخ خواسته مىشد. پاسخ باید چنان باشد که به حسن اعتقاد پیروان که از اهل سنّت و خارجیان و مرجئه و معتزله و شیعه ترکیب یافته بودند، لطمه نزند. چون کارى عظیم در پیش بود: برانداختن حکومت غاصبانه و جابرانه امویان و برقرار کردن حکومت حق وعدالت. بنابراین وحدت باید میان اصحاب محفوظ بماند تا پراکنده نشوند». (١٠١)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - براى آگاهى از آن احادیث نک : حسین کریمان ، سیره و قیام زیدبن على (ع)، صص ١٥-٩.
٢ - الطبقات، ٣٢٦-٣٢٥/٥.
٣ - تأسیس الشیعه ، ص ٢٨٥.
٤ - براى آگاهى از دیگر راویان او نک: عبدالواسع بن یحیى الواسعى، مقدمه مسند الامام زید، ص١٠.
٥ - دراین باره نک: محمد ابوزهره، الامام زید: حیاتُه و عصره - آراؤه و فقهه، ص٧٣ به بعد.
٦ - الارشاد، ٦٨/١.
٧ - ابوالفرج الاصفهانى، مقاتل الطالبیین، ص، ٨٨؛ المفید ، همان جا.
٨ - درباره قیام و شهادت زید نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ٦٦-٥١؛ حسین کریمان ، صص٣٥٢-٢٨٣.
٩ - حسین کریمان، صص ٢٦-١٨.
١٠ - این روایات را همراه با ترجمه فارسى در کتا ب سیره و قیام زیدبن على صص ٤٩-٤٨ ببینید.
١١ - الواسعى، مقدمه مسندالامامزید، صص ٩-٨؛ حسین کریمان ، صص ٧٦-٦٥. (درکتاب اخیر این احادیث همراه با ترجمه فارسى به تفصیل و به طور مستند گزارش شدهاست).
١٢ - الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ٢٨٥.
١٣ - مرحوم دکتر حسین کریمان تمام اقوال را دراینباره تتبّع کرده. نک: سیره و قیام زیدبن على، صص ٩٤-٨٣.
١٤ - معجم رجال الحدیث، ٣٥٦/٧.
١٥ - پیشین. ذکر آن احادیث یا نشان دادن جاى آنها از حوصله این نبشتار بیرون است. علاقهمندان مىتوانند به کتاب سیره و قیام زیدبن على (صص ١٢٧-١٢٠) مراجعه کنند و پارهاى از آن احادیث را با ذکر مأخذ ملاحظه فرمایند.
١٦ - یکى از پژوهندگان معاصر براین باور است که این کتاب از تألیفات امام سجّاد است که فرزندانش، از جمله زید، آن را از او روایت کردهاند. نک: الحسینى الجلالى، تدوین السنّه، ص ١٥١، ١٥٩.
١٧ - درباره آثار منسوب به زید نک: سزگین ، ٣٢٦-٣٢٢/٣/١؛ الصدر، تأسیس الشیعه، ص ٢٨٥، ٣٤٣؛ مقدمه مسندالامام زید، ص ١٠؛ حسین کریمان ، صص ١٠١-١٠٠؛ الحسینى الجلالى، تدوین السنّة، صص ١٥٩-١٥٦.
١٨ - از جمله نک: محمد ابوزهره، الامام زید، ص ٢٣٢.
١٩ - الواسعى، مقدمّه مسندالامام زید، ص ٢٩.
٢٠ - نک : سزگین، ٣٢٤-٣٢٣/٣/١.
٢١ - مسندالامامزید، ص ٥٠٧.
٢٢ - محمّد ابوزهره، پیشین، ص ٢٥٩، ٢٧٤ و نیز نک: الواسعى، مقدمه مسند، ص ٦؛ آغابزرگ الطهرانى، ٢٧-٢٦/٢١.
٢٣ - اسد حیدر، ٥٤٩/١.
٢٤ - زیدالشهید، النجف، ١٣٥٥ قمرى؛ به نقل از حسین کریمان، ص ١٠٦. براى دیدن آن خاتمه به صص٤٢٩-٣٨٢ از مسندالامامزید مراجعه شود.
٢٥ - الامام زید ، ص ٢٧٣ و نیز نک: عجاج الخطیب، اصول الحدیث، ص ٢١٦.
٢٦ - الذریعة، ٢٧/٢١.
٢٧ - الواسعى، مقدمه مسند، ص ٢٠.
٢٨ - پیشین، ٢٣١.
٢٩ - همو، الرجال، ١٢٨، ١٣١.
٣٠ - مسندالامام زید، ٣٨٢-٣٨١.
٣١ - مثلا نک: ص ١٨٦، ٢١٩.
٣٢ - پیشین، ص ١٠٣.
٣٣ - پیشین، ص ٣٨٠.
٣٤ - پیشین، ص ١٢، ٣٨٢.
٣٥ - براى نمونه نک: البخارى، ٣٢٨/٢/٣؛ ابن ابىحاتم، ٢٣٠/١/٣؛ الذهبى ، میزان الاعتدال، ٢٥٨-٢٥٧/٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٢٧-٢٦/٨.
٣٦ - محمدابوزهره، پیشین، صص ٢٤٣-٢٣٣.
٣٧ - پیشین، ص ٢٣٤-٢٣٣.
٣٨ - براى نمونه نک : الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ٢٣٢؛ المامقانى، تنقیح المقال، ١١٢/١، ٣٣٠/٢؛ الخویى، ٩٥-٩٣/١٣.
٣٩ - نک : الخویى، ٣٥٦/٧، ٩٥/١٣.
٤٠ - الکلینى، الکافى، ٧٥/٢ (باب الطاعة والتقوى، حدیث ششم)، ٣٩٣/٣، ٥٢٨/٦؛ الطوسى، تهذیبالاحکام ، ٣٧٧/٢.
٤١ - الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ٢٣٨، ٣٧٥، ٥٥٦.
٤٢ - مسندالامام زید، ص ٣٨١.
٤٣ - پیشین، مقدمه، صص ١٦-١٤.
٤٤ - مثلاً نک: پیشین، ص ٥٦، ٥٨، ١٨٦.
٤٥ - پیشین، ص ١٨٦، ٢١٩.
٤٦ - پیشین، ص ٣٨٠.
٤٧ - سزگین، ٣٢٦-٣٢٢/٣/١.
٤٨ - زبرقان به کسر اول و سوم، ماه تمام را گویند ونیز این نام را برکسى اطلاق کنند که موى ریشش تُنُک باشد. (الزّبیدى، تاجالعروس، ذیل ماده زَبْرَقَ).
٤٩ - رجال، ص ١٤٤. نیز نک: الخویى، ٢٢٣/١.
٥٠ - تنقیح المقال، ٥/١ (بخش من نتایج التنقیح)، ١٧/١.
٥١ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٣١/١.
٥٢ - الامام زید، ص ٢٦٠.
٥٣ - مسندالامام زید، ص ٣٨٠.
٥٤ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٥٤-٢٥٣/٤.
٥٥ - الامام زید، ص ٢٦١.
٥٦ - النجاشى، رجال، ص ٤٢٧ و نیز : الطوسى، الفهرست، ص ٣٤٧.
٥٧ - نک: الطوسى، رجال، ص ١٣٨.
٥٨ - الخویى، ١٤٥-١٤٣/١٩.
٥٩ - تنقیح المقال، ١٥٨/١ (نتایج تنقیح)، ٢٦٩/٣.
٦٠ - محمدابوزهره، پیشین، ص ٢٦١.
٦١ - پیشین، ص ٢٦٢.
٦٢ - براى نمونه نک: الذهبى، میزان الاعتدال، ٦٢٣/٢.
٦٣ - نک : الطوسى، الفهرست، ص ١٨٣؛ همو، رجال، ص ٤٨٣؛ الخویى، ٢٩/١٠.
٦٤ - الفهرست، همان جا.
٦٥ - الواسعى، مقدمه مسندالامام زید، ص ١٣، ٣٧؛ آغابزرگ الطهرانى، ٢٦/٢١؛ سزگین، ٣٢٤/٣/١؛ الحسینى الجلالى، تدوین السنّة، ص ١٥٦؛ کریمان، ص ٢٣٣.
٦٦ - الواسعى، مقدّمه مسند، ص ١٧.
٦٧ - الطوسى، الفهرست، ص ٤٢.
٦٨ - عجاج الخطیب، اصول الحدیث، ص ٢١٦ و نیز ص ٢٢١. همچنین نک: همو، السنّة قبلَالتدوین، ص٣٧١.
٦٩ - الواسعى، مقدمه مسند، صص ١٨-١٧.
٧٠ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٥٨-٢٥٧/٣.
٧١ - مقدمه الروض النضیر، ص ٣٨.
٧٢ - الامام زید، صص ٢٥٨-٢٣٥.
٧٣ - براى آگاهى بیشتر نک: پیشین، صص ٣٢٥-٢٧٥.
٧٤ - النجاشى، رجال، ص ٢٨٨.
٧٥ - العلاّمة الحلّى، خلاصة الاقوال، ص ٢٤١.
٧٦ - شماره صفحات با توجّه به چاپى که در اختیار نگارنده بود، اصلاح گردید.
٧٧ - مفهوم متن حدیث بهتقریب چنین است: مردى به نزد حضرت على (ع) آمد و گفت: یا امیرالمؤمنین، سوگند به خدا، من تو را به خاطر خدا دوست مىدارم. فرمود: امّا من تو را به خاطر خدا دشمن مىدارم. گفت: براى چه؟ فرمود: براى اینکه در اذان غنا مىکنى و با طرب ادا مىکنىو بر تعلیم قرآن مزد مىگیرى، واز رسول خدا (ص) شنیدم که فرمود: هر که بر تعلیم قرآن مزد بگیرد همان بهره اوست در قیامت.
٧٨ - در کتاب الاخبار الدخیله، ص ٦٣، عبداللَّه بن منبه دراین مورد محرّف المنبه بن عبدالله شناخته شدهاست - و منبه کنیه ابىالجوزا دارد - چون عبداللَّه بن منبه در رجال نداریم ونیز منبه بن عبدالله است که از ابن علوان از ابن خالد از زید روایت مىکند.
٧٩ - مراد آن بدین تقریب است: گروهى نزد رسول خدا (ص) آمدند، و عرض کردند: یا رسولاللَّه زنى با ما بود و درگذشت، و با او خویشاوند محرمى نبود. پس فرمود: با او چه کردید؟ عرض کردند: براو آب ریختیم. فرمود: آیا زنى از اهل کتاب نیافتید تا غسلش دهد؟ گفتند: نه. فرمود: آیا پس تیمّمش ندادید؟
٨٠ - مفهوم حدیث چنیناست: رسولاللَّه (ص) فرمود: هرگاه شهید در همان روز یا فرداى آن روز مرد، پس او را در لباسش بپیچید (به جاى کفن)، و اگر چند روز ماند تا زخمهایش متغیّر شد، غسل داده شود.
٨١ - مفاد حدیث چنین است: از حضرت على (ع) از مردى که به آتش سوخته است (جهت غسل) سؤال شد، پس به ایشان دستور فرمود تا بروى آب بریزند. در فروع کافى، در ذیل، ذکر گردیده: یعنى جسدش را مَسّ نکنند و دست به آن نشکند و به ریختن آب کفایت کنند، از خوف کنده و پراکندهشدن پوست وى بههنگام دست کشیدن و شستن.
٨٢ - یعنى: حضرت على (ع) فرمود: از شهید پوستین و موزه و کلاه و دستار و کمربند و شلوار بیرون آورده شود، مگر آنکه خون به آن رسیده باشد، و اگر خون رسیده باشد رها کنند، و هیچ چیز گره شده را باز نشده رها نکنند.
٨٣ - در وسایل نیز چنین است. در تهذیب در آغاز اندک اختلافى دارد.
٨٤ - یعنى: رسولالله (ص) بر مردى از فرزندان عبدالمطلب وارد شد که داشت جان تسلیم مىکرد، و او را بغیر جهت قبله خوابانده بودند. فرمود (ص): او را به سوى قبله بخوابانید، که اگر چنین کنید ملائکه بر او روى آورند و خداوند رضاى خود را متوجه او سازد. پس پیوسته چنین بود تا درگذشت.
٨٥ - یعنى: رسول خدا (ص) برخورنده ربا و خوراننده آن و معاملهگرآن و نویسنده آن و دو شاهد آن لعن کرد.
٨٦ - یعنى : زنى به نزد حضرت على (ع) آمد با مردى که با او ازدواج و نزدیکى کرده بود. مرد براى زن مهرى مقرر و زمانى براى پرداخت معین ساخت. على (ع) فرمود: بههنگامى که با او نزدیکى کردى، دیگر مدّتى براى توجهت پرداخت مهر وجود ندارد، حقّ او نقد مىشود، پس حقش را به وى بپرداز.
٨٧ - مراد آن بدین تقریب است: میان مردان و زنان در جنایتِ پایینتر از نفسْ قصاص نیست [ چون دیه اعضاى زن اگر از ثلث دیه کامل تجاوز کند، نصف دیه اعضاء مرد است. در قصاص نفس نیز اگر مرد را در قتل زن قصاص کنند، باید نصف دیه را بپردازند: استبصار، ج ٤، ص ٢٦٦-٢٦٥]، و میان آزادها و بندگان در پایینتر از نفسْ قصاص نیست.
٨٨ - یعنى: رسول خدا (ص) فرمود: معدنْ جُبار است [ جُبار به معنى هدر است. اگر معدن برسرآنکه در آن کار مىکند، فرو بریزد خونش هدر است واز اجیر کننده بازخواست نکنند] و چاهْ جُبار است [ گویند مقصود چاه کهنه قدیمى است که مالک ندارد وهرکه در او افتد و هلاک شود، هدر است و قول دیگر نیز هست] و ستورِرها، که راننده و جلودار وسوار ندارد، جبار است (به هر که جرح وارد آورد، هدر است) و مرد جُبار است. براى اطلاع بیشتر: وسایل، ج ١٩، ذیل ص ٢٠٤-٢٠٢؛ و تهذیب الاحکام، ج١٠، باب القضاء فى قتیل الزحام، ص٢٠١.
٨٩ - مفاد آن پس از حذف سند بدین تقریب است: رسولالله (ص) فرمود شهید را هفت درجه است: درجه نخست آنکه پیش از خروج روح جایگاه خود را در بهشت ببیند، پس آن حالت بروى آسان گردد. دوم آنکه زوجهاى از حوران بهشتى براى وى بیرون آید و گوید: بشارت باد ترا اى دوست خدا، به خدا سوگند آنچه از براى تو پیش خداست بهتر است از آنچه پیش اهل توست. سوم آنکه چون جانش بدر رود، خدّام او از بهشت پیشش آیند وبه غسل و کفنش پردازند و به عطر بهشت معطّرش کنند. چهارم آنکه بیرون رفتن جان، براى هیچ مسلمانى مانند شهید آسان نباشد. پنجم آنکه روز قیامت در حالى مبعوث شود که زخمهایش مشک بیرون مىدهد، و شهدا در قیامت به بوى خوششان شناخته شوند. ششم آنکه منزل هیچ کس به عرش خداوند از منزل شهدا نزدیکتر نیست. هفتم آنکه هر جمعه ایشان را زیارتى است، خداى - عزّوجلّ - را زیارت کنند و به کرامت و عزّت مورد تحیّت قرار گیرند وبه ارمغانهاى بهشتى تحفه داده شوند، سپس بازگردند، و گفته شود که: اینان زوّار رحمن هستند. (همان گونه که چون کسى به مسجد در آید، گویند که این زائراللَّه - تعالى - است).
٩٠ - مفهوم متن حدیث بدین تقریب تواند بود: حضرت رسول (ص) فرمود: شهید را از سوى خداوند هفت خصلت است: نخستین قطره از خونش (که ریخته شود) همه گناهانش آمرزیده شود؛ دوم، سرش در کنار دو زوجهاش از حورالعین فرود آید، و غبار از صورتش مىزدایند، و مىگویند مرحبا بر تو، و وى نیز همانند آن را بدیشان گوید؛ سوم: از پوشیدنیهاى بهشت مىپوشد؛ چهارم، خازنان بهشت با همه بوى خوش به سویش مىشتابند، هرکدام او را با خود مىگیرد؛ پنجم، جایگاه و منزلت خود را مىبیند؛ ششم، روح وى را گویند در بهشت هر جا که مىخواهى بگرد؛ هفتم اینکه جمال حق را مشاهده کند و آن راحت براى هر نبى وشهید است.
٩١ - سیره و قیام زیدبن على، صص ١٢٠-١١٢.
٩٢ - پیشین، ص ١٢٧.
٩٣ - مسند الامام زید، ص ١٦٤. یعنى: زیدبن على (ع) گفت: هرگاه مردى که به همراه زنان است، بمیرد و همسرش یا خویشاوند محرمى از زنان درمیان آنان نباشد، تا زانوان مرد را مىپوشانند و بروى آب مىریزند و براو دست نمىکشند وبه عورتش نگاه نمىکنند واو را مىشویند.
٩٤ - الطوسى، الاستبصار، ج ١ ، ص ٢٠١، رقم ٧، نیز نک: همو، تهذیب، ج ١، ص ٣٤٢، رقم ١٦٨ و ج١، ص ٤٤١، رقم ١٤٢٦؛ به نقل از کریمان، صص ١١١-١١٠.
٩٥ - نک : مسندالامام زید، مقدمه، صص ٣٨-٣٧.
٩٦ - تنقیح المقال، ٤٧٠/١.
٩٧ - محمدابوزهره، الامام زید، ص ٥٥، ٢١٦.
٩٨ - سیره و قیام زیدبن على، ص ١٥٠.
بخش هفتم :
مسند حُمَیْدى
١- آشنایى با مؤلّف
ابوبکر عبداللّه بن زبیر حُمَیْدى اسدى، اصل ونسبش از شهر مکّه بود. وى به حُمَیْدبن اُسامه، خاندانى از تیره بنى اسدبن عبدالعزّى بن قُصَىّ (یعنى: همان تیرهاى که خویشاوندِ ام المومنین خدیجه کبرى مىباشند) منسوب است. نامآورترین استادانش یکى سفیان بن عُیَیْنه و دیگرى محمّد بن ادریس شافعى است. نوشتهاند: نزدیک بیست سال شاگرد وهمنشین سفیان بن عُیَیْنه بوده واز او دهها هزار حدیث شنیده وبه خاطر سپرده؛ از همین رو او را رئیس شاگردان ابنعیینه دانستهاند. فقه را از شافعى بیاموخت و در سفر شافعى به مصر همراهش گشت و تا گاهِ وفاتِ او در آنجابماند واستاد خود را همراهى کرد. پس از درگذشت شافعى، خود را مهیّا ساخت تا برکرسى درس او بنشیند؛ امّا رقیبان او را از رسیدن به این مقصود باز داشتند. پس از آن به مسقط الرأس خویش، یعنى مکّه بازگشت و در سال ٢١٩ ق / ٨٣٤ م چشم از جهان بربست.
بسیارى از دانایان و محدّثان اهل سنّت نزد او شاگردى کرده واز او حدیث نقل کردهاند. از آن جمله مىتوان از بخارى، ذُهلى، ابوزرعه رازى، ابوحاتم رازى و بِشربن موسىاسدى نام برد. بخارى در کتابهایش در ٧٥ جا از او حدیث نقل کرده که در ٢٣ مورد آن بىواسطه و در بقیه موارد با واسطه دیگران روایت کردهاست. مسلم نیز در مقدمه کتابش از او نام مىبرد. (١)
محدّثان، رجالشناسان و شرح حال نگاران اهل سنّت عموماً دانش و منش او را ستوده و وى را محدّثى قابل اعتماد شمردهاند. حاکم نیشابورى، حمیدى را مفتى مردم مکّه و محدّث ایشان دانسته وگفته : «او در حدیث براى مردم حجاز نظیر احمدبن حنبل براى مردم عراق است». (٢) همو گوید: «بخارى از فرط اعتماد به حمیدى هرگاه حدیثى را نزد او مىیافت، از مراجعه به دیگران احساس بىنیازى مىکرد» (٣) و «حبیبالرحمن اعظمى» مصحح مسند حمیدى گوید: «براى حمیدى همین شرافت بس که در سماع حدیث از ابن عُیَیْنه، همراه شافعى و در عرصه فقه و حدیث استادِ بخارى بودهاست». (٤)
در کنار این ستایشها حکایاتى نیز به چشم مىخورد که از وى چهرهاى متعصّب، جسور، تندخو و بدزبان ترسیم مىکند. از جمله نوشتهاند: چون شافعى بیمار شد، دوتن از شاگردانش به نامهاى ابن عبدالحکم و بُوَیْطِىّ درباره تصدّى کرسى درس او باهم به نزاع پرداخته و هر یک خود را براى نشستن به جاى استاد از دیگرى شایستهتر مىدید. حمیدى که در آن روزگار در مصر بود، بیامد واز زبان شافعى گفت: هیچ کس از بویطى براى جانشینى من سزاوارتر نیست؛ زیرا درمیان یارانم آگاهتر از او وجود ندارد. ابن عبدالحکم بدو گفت: دروغ مىگویى. حمیدى در پاسخ گفت: خودت و پدر و مادرت دروغ مىگویید. (٥) دیگر آنکه مىگویند: نسبت به فقیهان مکتب عراق، یعنى رأى گرایان پیرو ابوحنیفه، بدبین بود واز جسارت و بدزبانى نسبت به آنان پروایى نداشت. همین خصلت است که حبیب الرحمن اعظمى محدّث دیار هند را واداشته تا در پیشگفتار خود بر مسند حمیدى به انتقاد از او پردازد واین رفتارها را مغایر با مقام علمى و دینى او قلمداد کند. (٦)
حمیدى با امام ابوابراهیم موسىبن جعفر ملّقب به کاظم (١٢٨ - ١٨٣ ه) و امام ابوالحسن علىبن موسى ملّقب به رضا (١٤٨ - ٢٠٣ ه) و امام ابوجعفر محمّد بن على ملّقب به تقى وجواد (١٩٥ - ٢٢٠ ه) معاصر بوده؛ ولى گویا نزد هیچیک از این سه پیشواى معصوم - علیهم السّلام - شاگردى نکرده واز این سرچشمه هاى زلال معرفت جرعهاى ننوشیدهاست، زیرا تا جایى که نگارنده تتبّع کرد، هیچیک از رجالشناسان و شرح حال نگاران، از آن امامان در زمره استادان او یاد نکردهاند. با نگریستن در سلسله سند احادیث مسندِ وى، بویژه بخش مربوط به احادیث امام علىبنابىطالب (٧)، این مطلب روشن مىشود که حمیدى از طریق اهلبیت (ع) حدیثى روایت نکرده است. در همین جا این نکته را هم باید افزود که در کتابهاى رجالى شیعه نامى از این محدّث به میان نیامده؛ از اینجا دانسته مىشود که در جوامع حدیثِ شیعه، حدیثى از این شخص روایت نشده، به عبارت دیگر؛ نام این شخص در زنجیره سند روایتى از روایات شیعه وجود ندارد.
٢- تصحیح وانتشار مسند حمیدى:
در میان نخستین مسندهایى که تألیف شده، مسند حمیدى این امتیاز را دارد که نسخه هایى چند از دستنوشته هایش تاکنون باقى مانده و «حبیب الرحمناعظمى» این توفیق را یافته تا این دستنوشته ها را به دست آورد و بر پایه آنها مسند یادشده را تصحیح وبه جویندگان دانش عرضه بدارد. داستان تصحیح و انتشار کتاب مورد گفتگو از زبان مصحح آن چنین است:
«همواره نام مسندها را از زبان عالِمان مىشنیدیم و در کتابها مىخواندیم. امّا دستیابى به خود آن کتابها براى هریک از اهل دانش به آسانى میسّر نبود؛ تا اینکه خداوند به گردانندگانِ موسسه «دایرةالمعارف العثمانیّه» در حیدرآباد هندوستان اینتوفیق را داد که در سال ١٣٢١ ه . براى نخستین بار مسند ابىداوود طیالسى را منتشر سازند. من ازهمان سالها آرزو مىکردم که اىکاش خداوند یکى از اهل دانش را موفّق بدارد تا سایر مسندها را در گنجینه هاى کتاب بجوید و در صورت دستیابى به هریک از آنها، براى تصحیح و نشر آن دامن همّت برمیان بندد. زیرا این کار خدمتى فراموش نشدنى و منّتى برگردن اهل علم است و افزون برآن نیکو دفاعى است از مصنّفان صحاح در برابر دشمنانِ سنّت که گفتهاند: مولّفان صحاح احادیث کتابهاى خویش را خود ساخته و پرداختهاند. من این آرزو را در دل پرورانده و پیوسته در برابر دیدگانم بود، تا آنکه در کتابخانه دارالعلوم در دیوبندِ (٨) هندوستان به دستنوشتهاى از مسند حمیدى برخوردم. خوشحال شدم و خداى متعال را سپاس گزاردم. پس از آن فهرست کتابخانه هاى عمومى هند و فهرست کتابخانه خدیویه را ورق زدم تا شاید در یکى از آنها نسخه دیگرى از این کتاب را بیابم؛ ولى به مقصود خود دست نیافتم. در دسامبر ١٩٥٨ میلادى برایم مسافرتى به حیدرآباد پیش آمد. دراین سفر موفق شدم از کتابخانه سعیدیه که گنجینهاى از دستنوشته هاى نفیس است، دیدار کنم. دراین کتابخانه به نسخه دیگرى از مسند مورد نظر دست یافتم و از آن هنگام عزم خود را جزم کردم تا کتاب یاد شده را تصحیح کرده وبرآن تعلیقه بنگارم. از بختِ خوش، این خبر به بنیانگذار انجمن علمى در کراچى، مرد بسیار فاضل «حضرت مولانا محمّد بن موسى میان» رسید. در نتیجه به مننامهاى نوشت و مرا سخت تشویق کرد تا به این کار اقدام کرده وآن را به پایان رسانم. او از سرِ بزرگوارى از من اجازه خواست تانشر مسند حمیدى را درزمره کارهاى آن انجمن علمى قرار دهد. در نتیجه آستین همّت را بالا زده و دوباره به حیدرآباد سفر کردم تا آن دو نسخه را با هم مقابله کنم. این بار خداوند برمن منّت نهاد و در کتابخانه دانشگاه عثمانیّه به نسخه سومى دسترسى پیدا کردم... بنابراین اساس کار خود را در تصحیح این مسند براین سه نسخه نهادم...». (٩)
در اینجا خوب است به تاریخ کتابت این دستنوشته ها اشارتى بشود. کهنترین این دستنوشته ها، نسخه کتابخانه دانشگاه عثمانیّه است که به شهادت مهر تملّکى که برآن ضرب شده، پیش از سال ١١٥٩ هجرى استنساخ گردیده. (١٠) نسخه کتابخانه سعیدیّه در سال ١٣١١ هجرى و نسخه دیوبند در سال ١٣٢٤ هجرى و گویا از روى همان نسخه سعیدیّه (١١) نسخهبردارى شده است. در خلال چاپ کتاب نیز عکسى از نسخه موجود در کتابخانه ظاهریه دمشق به دست مصحّح رسیده که از آن هم تا حدّ امکان در ادامه کار بهره برده است. (١٢)
نسخه اخیر نسبت به سه نسخه پیشین، از نفاست و اعتبار بیشترى برخوردار است. زیرا اولاً، صورت سماع چند تن از عالمان و محدّثان از جمله ابن عماد و ابنتیمیّه در آغاز و انجام آن نقش بسته. ثانیاً، آن نسخه از موقوفات «ابن زکنون حنبلى» (د . ٨٣٧ ق) صاحب کتاب الکواکب الدّرارى و شرح آن مىباشد. (١٣) ثالثاً، کهنترین نسخه از مسند حمیدى است که تاکنون یافت شدهاست. بنابه اظهار فؤاد سزگین تاریخ نگارش این نسخه سال ٦٨٩ ه . مىباشد. (١٤)
٣- کارهایى که مصحّح روى این مسند انجام داده است
١- هریک از احادیث کتاب را در دیگر مجموعه هاى حدیث جستجو کرده وجاى آن را درآن مجموعه ها نشان داده است.
٢- هرجا که به نظر وى لازم آمده، به شرح واژه ها ىنامأنوس و بیان مفاهیم مشکل پرداخته است.
٣- فهرستى از احادیث بر پایه ابواب فقه ترتیب داده تا پژوهنده به آسانى به مطلوب خود دست یابد.
٤- فهرستى از نام مکانها و اشخاصى که در متن احادیث ذکرشان به میان آمده عرضه داشته، دراین فهرست از آوردن نام رجال زنجیره سند خوددارى کردهاست.
٥- احادیث را از آغاز تا انجامِ کتاب شمارهگذارى کرده و در فهرستهاى مذکور به این ارقام ارجاع مىدهد. (١٥)
٤- راویان مسند حمیدى
مسند حمیدى را افراد زیر یکى پس از دیگرى روایت کرده و دست به دست به نسلهاى بعدى سپردهاند:
١- از خود مولّف کسان متعدّدى آن را سماع و روایت کردهاند که از جمله یکى ابواسماعیل سُلَمى تِرْمِذى (د . ٢٨٠ ق) ودیگرى بِشربن موسى اسدى بغدادى (د . ٢٨٨ ق) است. (١٦)
گفتنى است مسندى که از حمیدى امروزه در دسترس ماست، همین روایت بشربن موسى است. امّا از روایت دیگران از این کتاب تاکنون اثرى بهدست نیامدهاست.
٢- این مسند را از بشربن موسى، ابوعلى محمّد بن احمد بن حسن معروف به «ابن صوّاف» (د . ٣٥٩ ق) روایت کردهاست.
٣- راوى کتاب مزبور از ابن صوّاف، عبدالغفّاربن محمّد مشهور به ابوطاهر مؤدِّب (د . ٤٢٨ ق) مىباشد.
٤- پس از ابوطاهر مؤدِّب، نوبت روایتِ کتاب به محمّد بن احمد معروف به ابومنصور خیّاط (د . ٤٩٩ ق) مىرسد.
٥- این مجموعه را از ابومنصور خیّاط دو تن روایت کردهاند. یکى ابوالحسن سعداللّه بن نصر معروف به «ابن الدجاجى» و «ابن الحیوانى» (د . ٥٦٤ ق) و دیگرى ابوالمعالى احمدبن عبدالغنىِ باجِسرایى (د . ٥٦٣ ق).
٦- تقىالدین ابومحمّد مَقْدِسى جماعیلى (د . ٦٠٠ ق) مسند مزبور را از آن دو تن سماع و روایت کردهاست.
افزون بر ابومحمّد مَقْدِسى، ابوعبدالله محمّد بن عماد حرّانى (د . ٦٣٢ ق) نیز این مسند را تنها از طریق ابن الدجاجى سعدالله بن نصر روایت کرده. باید دانست: نسخه هایى که ازاین کتاب وجود دارد و اساس چاپ آن قرار گرفته، ترکیبى است از روایت این دو تن. به این معنا که دو بخش از بخشهاى ده یا یازده گانه کتابْ سماعِ ابن عماد حرّانى و سایر بخشهاى آن سماعِ ابومحمّد مقدسى است.
مصحّح کتاب پس از گزارش پارهاى از احوال راویان این مسند گوید:
«از شواهد صحّت انتساب نسخه هاى موجود به مولّف، یکى این است که احادیث این نسخه ها کاملاً با منقولات ابن حجر از مسند حمیدى در فتح البارى موافقت دارد و اگر در پارهاى از موارد اختلافى بهچشم مىخورد،آن اختلاف اندک و از قبیل اختلاف نُسَخ ا (١٧)ست». (١٨)
٥- شمار احادیث مسندحمیدى وپارهاىآگاهىهاى دیگر در آن باره
مسند حمیدى در بردارنده ١٣٠٠ حدیث است که بخش عمده آنها احادیث مرفوع و اندکى هم احادیث موقوف و مقطوع (سخنان و آثار صَحابه و تابعان) مىباشد. (١٩)
این احادیث از ١٨٠ تن صحابى نقل شده که از این تعدادْ ٣٢ تن زن و بقیّه مرد هستند. دراین میان بالاترین رقم حدیث از آنِ ابوهریره مىباشد. زیرا دراین کتاب از طریق وى ٢٤٨ حدیث روایت شده است. اینک از چندصحابى معروف، به ترتیبِ تعداد حدیثى که از ایشان در کتاب مزبور روایت شده، نام برده مىشود:
١- ابوهریره دوسى ٢٤٨ حدیث.
٢- عایشه همسر رسول خدا : ١٢٧ حدیث.
٣- عبداللّه بن عمر بن خطاب: ١٠٢ حدیث.
٤- جابربن عبدالله انصارى: ٧٨ حدیث.
٥- عبدالله بن عبّاس : ٧٤ حدیث.
٦- عبدالله بن مسعود: ٤٢ حدیث.
٧- انس بن مالک: ٤١ حدیث.
٨- عمر خلیفه دوم : ٢٥ حدیث.
٩- امام علىبن ابىطالب: ٢٣ حدیث.
١٠- امّ سلمة همسر رسول خدا: شانزده حدیث.
١١- سعدبن ابى وقّاص : پانزده حدیث.
١٢- ابوذرِ غفارى: سیزده حدیث.
١٣- ابوبکر نخستین خلیفه: هفت حدیث.
١٤- اُبَى بن کعب: شش حدیث.
١٥- عمّار بن یاسر: پنج حدیث.
١٦- سعید بن زید: چهار حدیث.
١٧- عثمان خلیفه سوم: چهار حدیث.
١٨- زبیر بن عوّام : چهار حدیث.
١٩- عبدالرحمن بن عوف: دو حدیث.
٢٠- ابى عبیده جرّاح : یک حدیث.
از دقّت در سیاهه بالا و سنجش آن با شمار احادیث صحابیان یاد شده در مسند احمد که پس از این خواهد آمد، روشن مىشود که مسند مورد بحث تنها بخش بسیار اندکى از مرویات صحابه را در بر مىگیرد. سیاهه زیر تعداد احادیث صحابه مورد نظر را در مسند ابن حنبل نشان مىدهد:
١- ابوهریره : ٣٨٧٩ حدیث.
٢- عایشه همسر پیامبر: ٢٣٥٣ حدیث.
٣- عبداللّه بن عمر بن خطاب : ٢٠٢٩ حدیث.
٤- جابربن عبدالله انصارى: ١١٦٢ حدیث.
٥- عبداللّه بن عبّاس: ١٧١٠ حدیث.
٦- عبدالله بن مسعود : ٩٠٠ حدیث.
٧- انس بن مالک: ٢١٥٤ حدیث.
٨- عمر بن خطاب خلیفه دوم : ٣١٠ حدیث.
٩- امام علىبن ابى طالب: ٨١٩ حدیث.
١٠- امّالمومنین ام سَلَمة : ٢٧٧ حدیث.
١١- سعد بن ابى وقاص : ١٨٦ حدیث.
١٢- ابوذرغفارى : ٢٦٥ حدیث.
١٣- ابوبکر نخستین خلیفه : ٨١ حدیث.
١٤- اُبَى بن کعب: ١٩١ حدیث.
١٥- عمّار بن یاسر : ٣٨ حدیث.
١٦- سعید بن زید: سى حدیث.
١٧- عثمان خلیفه سوم: ١٦٣ حدیث.
١٨- زبیربن عوّام : ٣٤ حدیث.
١٩- عبدالرحمن بن عوف: ٣٥ حدیث.
٢٠- ابى عبیده جراح: دوازده حدیث.
به نظر مىرسد تقدیم و تأخیر مسانید صحابه دراین مسند بر پایه افضلیّت ایشان باشد. از همین رو کتاب با احادیث نُه تن از «عشره مبشّره» (به ترتیب: ابوبکر، عمر، عثمان، امام على بن ابىطالب، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، سعید بن زید، ابى عبیده جراح) آغاز شده و با احادیث جابر بن عبدالله انصارى پایان پذیرفتهاست.
اگر ترتیب مسند حمیدى را با ترتیب مسند احمد بن حنبل که آن هم براساس برترى صحابه مرتّب شده، بسنجیم، خواهیم دید که جز در مورد عشره مبشّره، شباهتى میان ترتیب این دو مسند وجود ندارد. از اینجا دانسته مىشود که موضوع افضلیّت صحابه معیارى استوار، قاطع و مسلّم ندارد.
شایسته است این نکته را هم بیفزایم که از فاطمهزهرا (ع) دخت گرامى پیامبر و حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت و نیز از طلحةبن عبیدالله، که به زعم سنیّان یکى از ده تنى است که بدیشان نوید بهشت دادهاند، حدیثى دراین کتاب به چشم نمىخورد.
٦- مناقب اهل بیت در مسند حمیدى
احادیثى که گزارشگر مناقب و فضایل اهل بیت رسالت باشد، در مسند مورد بحث نسبت به سایر کتابهاى حدیث ا هل سنّت نسبتاً اندک است. با گشت و گذارى که نگارنده دراین مسند داشت، به شش - هفت فقره حدیث دراین باره برخورد کرد. برجستهترین این احادیث، یکى حدیث معروف «منزلت» است که سعید بن مسیّب از سعد بن ابى وقاص روایت کرده (٢٠) و دیگرى حدیثى است درباره دوستى امام على (ع) که زربن حبیش از زبان خود آن سرور بیان داشته است. آن حدیث بدین شرح است:
زِرّبن حُبَیْش از علىبن ابىطالب روایت کند که: پیامبر با من سخنى در میان نهاد و مرا به حفظ آن سفارش فرمود. آن سخن این است که «جز مؤمن ترا دوست نمىدارد و جز منافق با تو دشمنى نمىورزد». (٢١)
یکى دیگر از این احادیث از زبان صحابیى به نام ابى بَکْرَه [ نفیع بن حارث ثقفى] (٢٢) بیان مىدارد: پیامبر را برفراز منبر دیدم که «حسن بن على» همراه او و در کنارش بود. او یک بار به مردم مىنگریست و یک بار به حسن و مىگفت: «این پسرم آقاست. امید است که خداوند به دست او میان دو گروه از مسلمانان سازش برقرار سازد». (٢٣)
هر چند که این حدیث به ظاهر براى سبط اکبر پیامبر (ص) مِدحتى را بیان مىدارد؛ ولى لحن آن چندان اطمینان آور نیست و بیشتر به نظر مىرسد زاده حوادث سیاسىِ پسین باشد تا یک حدیث اصیل و راستین. به گمان نگارنده دور نمىنماید که کسانى این سخن را از زبان پیامبر ساخته و پرداخته باشند تا بدان وسیله «فئه باغیه» (٢٤) و رهبر آنان معاویه را مومن و پاک اعتقاد جلوه دهند. (٢٥) البته اگر با تکیه بر قراینى صدور این سخن از پیامبر مسلّم شود، در آن صورت روشن است که پیامبر به همبستگى مسلمانان نظر داشته تا پیراسته دانستن سپاه شام از گمراهى. زیرا در اندیشه شیعى میان صلح امام حسن که «پرشکوهترین نرمش قهرمانانه تاریخ» (٢٦) است و قیام امام حسین تفاوتى در هدف وجود ندارد و در حقیقت اوّلى زمینهسازِ دومى وبه بیان کوتاه و گویاى عبدالحسین شرفالدین «شهادت کربلا پیش از آنکه حسینى باشد، حسنى بود». (٢٧) به تعبیر دیگر این دو حرکت به منزله دو رویه یک سکّه هستند.
٧- فهارس مسند حمیدى
کسى که با دواوین حدیث سروکار دارد، براى رسیدن به مطلوب خویش در آن دیوانها با صعوبت و دشوارى روبه رو مىگردد. چه آن کتاب به شیوه مسانید مرتّب شده باشد وچه به صورت معاجم یا جوامع یاسنن. از همین رو به فراهم آوردن فهرستهایى علمى براى این کتابها نیاز شدیدى احساس مىشود تا بدان وسیله در وقت پژوهندگان به مقدار زیادى صرفهجویى شود.
براى تدارک این نیاز، «ابویَعْلى قُوَیْسنى شبراوى» فهارس علمى جامعى براى مسند مورد بحث تهیّه کرده (٢٨) و براى سامان دادن این فهارس به چاپى که در ده جزء [ و در دو مجلّد به کوشش حبیب الرحمن اعظمى ] عرضه شده، تکیه کرده وبه شماره احادیث دراین چاپ ارجاع داده و بنابه گفته خود، هیچ حدیث مرفوع یا موقوفى را از دست ننهاده؛ خواه آن حدیث قولى باشد یا فعلى، تقریرى باشد یا وصفى ....
امّا فهرستهایى که براى کتاب مزبور تنظیم کرده، به قرار زیر است:
١- فهرستى الفبایى از صحابیانى که احادیث آنان در کتاب مزبور نقل شدهاست.
٢- فهرستى از اطراف (٢٩) احادیث به ترتیب حروف الفبا.
٣- فهرستى از اطراف آثار به ترتیب حروف الفبا.
٤- فهرستى از واژه هاى نامأنوس یا کلیدى در احادیث و آثار، به گونهاى که پژوهشگر بتواند با یادآوردن آن کلمه از رهگذر این فهرست به مطلوب خویش دست یابد. در پرداختن این فهرست ریشه سه حرفى کلمات را در نظر گرفته و آنها را براساس حروف الفبا مرتّب ساخته است.
٥- فهرستى از آیات قرآنى که دراین مسند به کار رفته است.
٦- و بالاخره فهرستى از ابیات شعرى. (٣٠)
٨- آثار دیگر حمیدى
نامآورترین اثر حمیدى همین مسند است. امّا گذشته از این مسند، شرح حال نگاران و فهرست نویسان چند کتاب دیگر هم به وى نسبت دادهاند. عناوین آن کتابها به قرار زیر است:
١- الرّد على النّعمان
٢- کتاب التفسیر. (٣١)
٣- کتاب الدلایل. (٣٢)
٩- مسند حمیدى و کتاب المطالب العالیه
ابن حجر عسقلانى کتابى دارد به نام المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة. وى در این کتاب احادیث هشت مسندِ کامل را؛ یعنى: مسندهاى حمیدى، طیالسى، ابن ابىعُمَر، مسدّد ، ابن منیع، ابن ابى شیبه، عبد بن حُمَید، ابن ابى اُسامة و نیز نیمى از مسند اسحاق بن راهویه را تتبّع کرده واحادیث زاید بر کتابهاى ششگانه و مسند احمد را از این کتابها بیرون کشیده و علاوه بر مسندهاى یاد شده، پارهاى از احادیث مسند ابى یَعْلى را هم برآنها افزوده و سرانجام احادیث استخراج شده را براساس ابواب فقهى منظّم ساخته است.
براى آگاهى بیشتر از انگیزه، هدف و روش کار «ابن حجر» رشته سخن را به دست خودش مىسپاریم. او در دیباچه کتاب پس از سپاس به درگاه خداوند و تقدیم سلام بر پیامبر و خاندان و یارانش مىگوید:
«اشتغال به دانش، خصوصاً اشتغال به حدیث نبوى یکى از بهترین طاعات و عبادات است. از همین رو علماى ما احادیث پراکنده را گردآورده و براساس مسانید یاابواب مرتّب ساختهاند. به نظرم رسید تمام احادیثى را که در کتابهاى مختلف بدانها دست یافتهام، در کتاب واحدى فراهم سازم تا دسترسى بدانها براى طالبان آسان گردد. امّا بعداً از آن تصمیم باز گشتم و بهتر دیدم آن بخش از احادیث «مسانید» را که در «کتابهاى مشهور» به چشم نمىخورد، یکجا گرد آورم. مقصودم از «کتابهاى مشهور» صحاح ششگانه و مسند احمد و از «مسانید» کتابهایى است که بر محور صحابیان تنظیم شدهاند. از میان مسانید به هشت مسندِ کامل دست یافتهام. آن هشت مسند عبارتند از:
١- مسند ابى داود طیالسى. ٢- مسند حمیدى. ٣- مسند ابنابى عُمر. ٤- مسند مسدَّد. ٥- مسند احمدبن مَنیع. ٦- مسند ابىبکر بن ابى شیبه. ٧- مسند عبد بن حُمَید. ٨- مسند حارث بن ابى اُسامة. افزون بر مسندهاى یادشده، به نسخه کامل مسندهاى دیگرى هم چون مسند بزّار، ابى یَعْلى و طَبَرانى دسترسى پیدا کردم؛ امّا چون دیدم استادم ابوالحسن هَیْثَمى (٣٣) احادیث افزون بر کتب ششگانه را از کتابهاى یاد شده و مسند احمد بیرون کشیده وبا حذف اسانید در کتاب ویژهاى مدوّن ساخته، (٣٤) به خود جرأت ندادم در کار او دخالت کنم و تنها آن بخش از احادیث مسند ابى یَعْلى را که او بدان دست نیافته بود، بررسى کردم. زیرا او در کتاب خود بر مختصر مسند ابىیعلى قناعت کرده بود. به نسخه هایى ناقص از شمار دیگرى از مسندها هم برخوردم؛ مثل مسند اسحاق بن راهویه که نیمى از آن به دستم رسید و مطالب آن را بررسى و بیرون کشیدم... بر بخشهایى از مسند حسن بن سفیان، محمدبن هشام سَدُوسى، محمّد بن هارون رویَانى، هیثم بن کُلَیْب و دیگران هم دسترسى پیدا کردم. امّا چیزى از آنها یادداشت نکردهام. شاید زمانى که بخواهم این کتاب را پاکنویس کنم، برگردم و زواید آن کتابها را هم استخراج کنم و بدان بیفزایم ... این کتاب را براساس احکام فقهى منظم ساختم و به دنبال آن، احادیث مشتمل بر آغاز آفرینش، ایمان، علم، سنّت، تفسیر، اخبار پیامبران، مناقب، سیره نبوى، مغازى، خلفا، آداب، ادعیه، زهد، رقائق، فتنه ها، تعبیر خواب، بعث وزنده شدن مردگان، را ذکر کردم و آن را المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة (٣٥) نامیدم. دراین کتاب با خود شرط کردهام که حدیث هر صحابى را که صاحبان آن هفت کتاب نقل نکردهاند، ذکر کنم. هر چند آن حدیث را آنان یا برخى از ایشان از زبان صحابى دیگرى روایت کرده باشند. در مورد اخیر گاه خواننده را بدان حدیث رهنمون ساختهام». (٣٦)
کتاب المطالب العالیه بر پایه شمارهگذارى مصحّح ٤٧٠٢ حدیث را در بردارد. بنابراین مىتوان گفت: زواید مسندهاى یادشده برآن هفت کتاب (صحاح ستّه و مسند احمد) همین مقدار است. اهمیّت این کتاب بیشتر از آن روست که اکثر مسانیدى که ابن حجر مطالب کتاب خود را از آنها گلچین کرده، اکنون در دست نیست وبسا که به دستحوادث و فتنه ها از میان رفته باشند. بنابراین کتاب مزبور مىتواند، جانشین آنها باشد. علاوه برآن باید دانست که ابن حجر به دنبال بسیارى از احادیث درباب صحّتو سقم و یا اتصال و انقطاعِ اسناد آنها مطالبى عرضه داشته که به نوبه خود مفید تواند بود. باید افزود: در کتاب المطالب العالیه در پایان هر حدیثى مشخص شده که آن حدیث از کدامیک از مسندهاى مورد نظر گرفته شدهاست. (٣٧)
١٠- زنجیره روایت ابن حجر تا مسند حمیدى
ابن حجر در آغاز کتابش سلسله روایت خود را تا مؤلّفان آن مسندها یاد کردهاست. وى در آنجا طریق روایت خود را تا حمیدى چنین بیان مىدارد:
عبدالرحمن بن احمد بن مقداد فیشى طى نامهاى که از دمشق به من نوشت از طریق احمدبن ابىطالب بن قبیطى و او به ترتیب از احمدبن عبدالغنى از ابو منصور خیّاط از عبدالغفّار بن محمّد مؤدّب از ابوعلى بن صوّاب از بشربن موسى از حمیدى این مسند را براى من روایت کرد. (٣٨)
--------------------------------------------
پاورقى ها:
بخش هفتم
بخش هفتم :
مسند حُمَیْدى
١- آشنایى با مؤلّف
ابوبکر عبداللّه بن زبیر حُمَیْدى اسدى، اصل ونسبش از شهر مکّه بود. وى به حُمَیْدبن اُسامه، خاندانى از تیره بنى اسدبن عبدالعزّى بن قُصَىّ (یعنى: همان تیرهاى که خویشاوندِ ام المومنین خدیجه کبرى مىباشند) منسوب است. نامآورترین استادانش یکى سفیان بن عُیَیْنه و دیگرى محمّد بن ادریس شافعى است. نوشتهاند: نزدیک بیست سال شاگرد وهمنشین سفیان بن عُیَیْنه بوده واز او دهها هزار حدیث شنیده وبه خاطر سپرده؛ از همین رو او را رئیس شاگردان ابنعیینه دانستهاند. فقه را از شافعى بیاموخت و در سفر شافعى به مصر همراهش گشت و تا گاهِ وفاتِ او در آنجابماند واستاد خود را همراهى کرد. پس از درگذشت شافعى، خود را مهیّا ساخت تا برکرسى درس او بنشیند؛ امّا رقیبان او را از رسیدن به این مقصود باز داشتند. پس از آن به مسقط الرأس خویش، یعنى مکّه بازگشت و در سال ٢١٩ ق / ٨٣٤ م چشم از جهان بربست.
بسیارى از دانایان و محدّثان اهل سنّت نزد او شاگردى کرده واز او حدیث نقل کردهاند. از آن جمله مىتوان از بخارى، ذُهلى، ابوزرعه رازى، ابوحاتم رازى و بِشربن موسىاسدى نام برد. بخارى در کتابهایش در ٧٥ جا از او حدیث نقل کرده که در ٢٣ مورد آن بىواسطه و در بقیه موارد با واسطه دیگران روایت کردهاست. مسلم نیز در مقدمه کتابش از او نام مىبرد. (١)
محدّثان، رجالشناسان و شرح حال نگاران اهل سنّت عموماً دانش و منش او را ستوده و وى را محدّثى قابل اعتماد شمردهاند. حاکم نیشابورى، حمیدى را مفتى مردم مکّه و محدّث ایشان دانسته وگفته : «او در حدیث براى مردم حجاز نظیر احمدبن حنبل براى مردم عراق است». (٢) همو گوید: «بخارى از فرط اعتماد به حمیدى هرگاه حدیثى را نزد او مىیافت، از مراجعه به دیگران احساس بىنیازى مىکرد» (٣) و «حبیبالرحمن اعظمى» مصحح مسند حمیدى گوید: «براى حمیدى همین شرافت بس که در سماع حدیث از ابن عُیَیْنه، همراه شافعى و در عرصه فقه و حدیث استادِ بخارى بودهاست». (٤)
در کنار این ستایشها حکایاتى نیز به چشم مىخورد که از وى چهرهاى متعصّب، جسور، تندخو و بدزبان ترسیم مىکند. از جمله نوشتهاند: چون شافعى بیمار شد، دوتن از شاگردانش به نامهاى ابن عبدالحکم و بُوَیْطِىّ درباره تصدّى کرسى درس او باهم به نزاع پرداخته و هر یک خود را براى نشستن به جاى استاد از دیگرى شایستهتر مىدید. حمیدى که در آن روزگار در مصر بود، بیامد واز زبان شافعى گفت: هیچ کس از بویطى براى جانشینى من سزاوارتر نیست؛ زیرا درمیان یارانم آگاهتر از او وجود ندارد. ابن عبدالحکم بدو گفت: دروغ مىگویى. حمیدى در پاسخ گفت: خودت و پدر و مادرت دروغ مىگویید. (٥) دیگر آنکه مىگویند: نسبت به فقیهان مکتب عراق، یعنى رأى گرایان پیرو ابوحنیفه، بدبین بود واز جسارت و بدزبانى نسبت به آنان پروایى نداشت. همین خصلت است که حبیب الرحمن اعظمى محدّث دیار هند را واداشته تا در پیشگفتار خود بر مسند حمیدى به انتقاد از او پردازد واین رفتارها را مغایر با مقام علمى و دینى او قلمداد کند. (٦)
حمیدى با امام ابوابراهیم موسىبن جعفر ملّقب به کاظم (١٢٨ - ١٨٣ ه) و امام ابوالحسن علىبن موسى ملّقب به رضا (١٤٨ - ٢٠٣ ه) و امام ابوجعفر محمّد بن على ملّقب به تقى وجواد (١٩٥ - ٢٢٠ ه) معاصر بوده؛ ولى گویا نزد هیچیک از این سه پیشواى معصوم - علیهم السّلام - شاگردى نکرده واز این سرچشمه هاى زلال معرفت جرعهاى ننوشیدهاست، زیرا تا جایى که نگارنده تتبّع کرد، هیچیک از رجالشناسان و شرح حال نگاران، از آن امامان در زمره استادان او یاد نکردهاند. با نگریستن در سلسله سند احادیث مسندِ وى، بویژه بخش مربوط به احادیث امام علىبنابىطالب (٧)، این مطلب روشن مىشود که حمیدى از طریق اهلبیت (ع) حدیثى روایت نکرده است. در همین جا این نکته را هم باید افزود که در کتابهاى رجالى شیعه نامى از این محدّث به میان نیامده؛ از اینجا دانسته مىشود که در جوامع حدیثِ شیعه، حدیثى از این شخص روایت نشده، به عبارت دیگر؛ نام این شخص در زنجیره سند روایتى از روایات شیعه وجود ندارد.
٢- تصحیح وانتشار مسند حمیدى:
در میان نخستین مسندهایى که تألیف شده، مسند حمیدى این امتیاز را دارد که نسخه هایى چند از دستنوشته هایش تاکنون باقى مانده و «حبیب الرحمناعظمى» این توفیق را یافته تا این دستنوشته ها را به دست آورد و بر پایه آنها مسند یادشده را تصحیح وبه جویندگان دانش عرضه بدارد. داستان تصحیح و انتشار کتاب مورد گفتگو از زبان مصحح آن چنین است:
«همواره نام مسندها را از زبان عالِمان مىشنیدیم و در کتابها مىخواندیم. امّا دستیابى به خود آن کتابها براى هریک از اهل دانش به آسانى میسّر نبود؛ تا اینکه خداوند به گردانندگانِ موسسه «دایرةالمعارف العثمانیّه» در حیدرآباد هندوستان اینتوفیق را داد که در سال ١٣٢١ ه . براى نخستین بار مسند ابىداوود طیالسى را منتشر سازند. من ازهمان سالها آرزو مىکردم که اىکاش خداوند یکى از اهل دانش را موفّق بدارد تا سایر مسندها را در گنجینه هاى کتاب بجوید و در صورت دستیابى به هریک از آنها، براى تصحیح و نشر آن دامن همّت برمیان بندد. زیرا این کار خدمتى فراموش نشدنى و منّتى برگردن اهل علم است و افزون برآن نیکو دفاعى است از مصنّفان صحاح در برابر دشمنانِ سنّت که گفتهاند: مولّفان صحاح احادیث کتابهاى خویش را خود ساخته و پرداختهاند. من این آرزو را در دل پرورانده و پیوسته در برابر دیدگانم بود، تا آنکه در کتابخانه دارالعلوم در دیوبندِ (٨) هندوستان به دستنوشتهاى از مسند حمیدى برخوردم. خوشحال شدم و خداى متعال را سپاس گزاردم. پس از آن فهرست کتابخانه هاى عمومى هند و فهرست کتابخانه خدیویه را ورق زدم تا شاید در یکى از آنها نسخه دیگرى از این کتاب را بیابم؛ ولى به مقصود خود دست نیافتم. در دسامبر ١٩٥٨ میلادى برایم مسافرتى به حیدرآباد پیش آمد. دراین سفر موفق شدم از کتابخانه سعیدیه که گنجینهاى از دستنوشته هاى نفیس است، دیدار کنم. دراین کتابخانه به نسخه دیگرى از مسند مورد نظر دست یافتم و از آن هنگام عزم خود را جزم کردم تا کتاب یاد شده را تصحیح کرده وبرآن تعلیقه بنگارم. از بختِ خوش، این خبر به بنیانگذار انجمن علمى در کراچى، مرد بسیار فاضل «حضرت مولانا محمّد بن موسى میان» رسید. در نتیجه به مننامهاى نوشت و مرا سخت تشویق کرد تا به این کار اقدام کرده وآن را به پایان رسانم. او از سرِ بزرگوارى از من اجازه خواست تانشر مسند حمیدى را درزمره کارهاى آن انجمن علمى قرار دهد. در نتیجه آستین همّت را بالا زده و دوباره به حیدرآباد سفر کردم تا آن دو نسخه را با هم مقابله کنم. این بار خداوند برمن منّت نهاد و در کتابخانه دانشگاه عثمانیّه به نسخه سومى دسترسى پیدا کردم... بنابراین اساس کار خود را در تصحیح این مسند براین سه نسخه نهادم...». (٩)
در اینجا خوب است به تاریخ کتابت این دستنوشته ها اشارتى بشود. کهنترین این دستنوشته ها، نسخه کتابخانه دانشگاه عثمانیّه است که به شهادت مهر تملّکى که برآن ضرب شده، پیش از سال ١١٥٩ هجرى استنساخ گردیده. (١٠) نسخه کتابخانه سعیدیّه در سال ١٣١١ هجرى و نسخه دیوبند در سال ١٣٢٤ هجرى و گویا از روى همان نسخه سعیدیّه (١١) نسخهبردارى شده است. در خلال چاپ کتاب نیز عکسى از نسخه موجود در کتابخانه ظاهریه دمشق به دست مصحّح رسیده که از آن هم تا حدّ امکان در ادامه کار بهره برده است. (١٢)
نسخه اخیر نسبت به سه نسخه پیشین، از نفاست و اعتبار بیشترى برخوردار است. زیرا اولاً، صورت سماع چند تن از عالمان و محدّثان از جمله ابن عماد و ابنتیمیّه در آغاز و انجام آن نقش بسته. ثانیاً، آن نسخه از موقوفات «ابن زکنون حنبلى» (د . ٨٣٧ ق) صاحب کتاب الکواکب الدّرارى و شرح آن مىباشد. (١٣) ثالثاً، کهنترین نسخه از مسند حمیدى است که تاکنون یافت شدهاست. بنابه اظهار فؤاد سزگین تاریخ نگارش این نسخه سال ٦٨٩ ه . مىباشد. (١٤)
٣- کارهایى که مصحّح روى این مسند انجام داده است
١- هریک از احادیث کتاب را در دیگر مجموعه هاى حدیث جستجو کرده وجاى آن را درآن مجموعه ها نشان داده است.
٢- هرجا که به نظر وى لازم آمده، به شرح واژه ها ىنامأنوس و بیان مفاهیم مشکل پرداخته است.
٣- فهرستى از احادیث بر پایه ابواب فقه ترتیب داده تا پژوهنده به آسانى به مطلوب خود دست یابد.
٤- فهرستى از نام مکانها و اشخاصى که در متن احادیث ذکرشان به میان آمده عرضه داشته، دراین فهرست از آوردن نام رجال زنجیره سند خوددارى کردهاست.
٥- احادیث را از آغاز تا انجامِ کتاب شمارهگذارى کرده و در فهرستهاى مذکور به این ارقام ارجاع مىدهد. (١٥)
٤- راویان مسند حمیدى
مسند حمیدى را افراد زیر یکى پس از دیگرى روایت کرده و دست به دست به نسلهاى بعدى سپردهاند:
١- از خود مولّف کسان متعدّدى آن را سماع و روایت کردهاند که از جمله یکى ابواسماعیل سُلَمى تِرْمِذى (د . ٢٨٠ ق) ودیگرى بِشربن موسى اسدى بغدادى (د . ٢٨٨ ق) است. (١٦)
گفتنى است مسندى که از حمیدى امروزه در دسترس ماست، همین روایت بشربن موسى است. امّا از روایت دیگران از این کتاب تاکنون اثرى بهدست نیامدهاست.
٢- این مسند را از بشربن موسى، ابوعلى محمّد بن احمد بن حسن معروف به «ابن صوّاف» (د . ٣٥٩ ق) روایت کردهاست.
٣- راوى کتاب مزبور از ابن صوّاف، عبدالغفّاربن محمّد مشهور به ابوطاهر مؤدِّب (د . ٤٢٨ ق) مىباشد.
٤- پس از ابوطاهر مؤدِّب، نوبت روایتِ کتاب به محمّد بن احمد معروف به ابومنصور خیّاط (د . ٤٩٩ ق) مىرسد.
٥- این مجموعه را از ابومنصور خیّاط دو تن روایت کردهاند. یکى ابوالحسن سعداللّه بن نصر معروف به «ابن الدجاجى» و «ابن الحیوانى» (د . ٥٦٤ ق) و دیگرى ابوالمعالى احمدبن عبدالغنىِ باجِسرایى (د . ٥٦٣ ق).
٦- تقىالدین ابومحمّد مَقْدِسى جماعیلى (د . ٦٠٠ ق) مسند مزبور را از آن دو تن سماع و روایت کردهاست.
افزون بر ابومحمّد مَقْدِسى، ابوعبدالله محمّد بن عماد حرّانى (د . ٦٣٢ ق) نیز این مسند را تنها از طریق ابن الدجاجى سعدالله بن نصر روایت کرده. باید دانست: نسخه هایى که ازاین کتاب وجود دارد و اساس چاپ آن قرار گرفته، ترکیبى است از روایت این دو تن. به این معنا که دو بخش از بخشهاى ده یا یازده گانه کتابْ سماعِ ابن عماد حرّانى و سایر بخشهاى آن سماعِ ابومحمّد مقدسى است.
مصحّح کتاب پس از گزارش پارهاى از احوال راویان این مسند گوید:
«از شواهد صحّت انتساب نسخه هاى موجود به مولّف، یکى این است که احادیث این نسخه ها کاملاً با منقولات ابن حجر از مسند حمیدى در فتح البارى موافقت دارد و اگر در پارهاى از موارد اختلافى بهچشم مىخورد،آن اختلاف اندک و از قبیل اختلاف نُسَخ ا (١٧)ست». (١٨)
٥- شمار احادیث مسندحمیدى وپارهاىآگاهىهاى دیگر در آن باره
مسند حمیدى در بردارنده ١٣٠٠ حدیث است که بخش عمده آنها احادیث مرفوع و اندکى هم احادیث موقوف و مقطوع (سخنان و آثار صَحابه و تابعان) مىباشد. (١٩)
این احادیث از ١٨٠ تن صحابى نقل شده که از این تعدادْ ٣٢ تن زن و بقیّه مرد هستند. دراین میان بالاترین رقم حدیث از آنِ ابوهریره مىباشد. زیرا دراین کتاب از طریق وى ٢٤٨ حدیث روایت شده است. اینک از چندصحابى معروف، به ترتیبِ تعداد حدیثى که از ایشان در کتاب مزبور روایت شده، نام برده مىشود:
١- ابوهریره دوسى ٢٤٨ حدیث.
٢- عایشه همسر رسول خدا : ١٢٧ حدیث.
٣- عبداللّه بن عمر بن خطاب: ١٠٢ حدیث.
٤- جابربن عبدالله انصارى: ٧٨ حدیث.
٥- عبدالله بن عبّاس : ٧٤ حدیث.
٦- عبدالله بن مسعود: ٤٢ حدیث.
٧- انس بن مالک: ٤١ حدیث.
٨- عمر خلیفه دوم : ٢٥ حدیث.
٩- امام علىبن ابىطالب: ٢٣ حدیث.
١٠- امّ سلمة همسر رسول خدا: شانزده حدیث.
١١- سعدبن ابى وقّاص : پانزده حدیث.
١٢- ابوذرِ غفارى: سیزده حدیث.
١٣- ابوبکر نخستین خلیفه: هفت حدیث.
١٤- اُبَى بن کعب: شش حدیث.
١٥- عمّار بن یاسر: پنج حدیث.
١٦- سعید بن زید: چهار حدیث.
١٧- عثمان خلیفه سوم: چهار حدیث.
١٨- زبیر بن عوّام : چهار حدیث.
١٩- عبدالرحمن بن عوف: دو حدیث.
٢٠- ابى عبیده جرّاح : یک حدیث.
از دقّت در سیاهه بالا و سنجش آن با شمار احادیث صحابیان یاد شده در مسند احمد که پس از این خواهد آمد، روشن مىشود که مسند مورد بحث تنها بخش بسیار اندکى از مرویات صحابه را در بر مىگیرد. سیاهه زیر تعداد احادیث صحابه مورد نظر را در مسند ابن حنبل نشان مىدهد:
١- ابوهریره : ٣٨٧٩ حدیث.
٢- عایشه همسر پیامبر: ٢٣٥٣ حدیث.
٣- عبداللّه بن عمر بن خطاب : ٢٠٢٩ حدیث.
٤- جابربن عبدالله انصارى: ١١٦٢ حدیث.
٥- عبداللّه بن عبّاس: ١٧١٠ حدیث.
٦- عبدالله بن مسعود : ٩٠٠ حدیث.
٧- انس بن مالک: ٢١٥٤ حدیث.
٨- عمر بن خطاب خلیفه دوم : ٣١٠ حدیث.
٩- امام علىبن ابى طالب: ٨١٩ حدیث.
١٠- امّالمومنین ام سَلَمة : ٢٧٧ حدیث.
١١- سعد بن ابى وقاص : ١٨٦ حدیث.
١٢- ابوذرغفارى : ٢٦٥ حدیث.
١٣- ابوبکر نخستین خلیفه : ٨١ حدیث.
١٤- اُبَى بن کعب: ١٩١ حدیث.
١٥- عمّار بن یاسر : ٣٨ حدیث.
١٦- سعید بن زید: سى حدیث.
١٧- عثمان خلیفه سوم: ١٦٣ حدیث.
١٨- زبیربن عوّام : ٣٤ حدیث.
١٩- عبدالرحمن بن عوف: ٣٥ حدیث.
٢٠- ابى عبیده جراح: دوازده حدیث.
به نظر مىرسد تقدیم و تأخیر مسانید صحابه دراین مسند بر پایه افضلیّت ایشان باشد. از همین رو کتاب با احادیث نُه تن از «عشره مبشّره» (به ترتیب: ابوبکر، عمر، عثمان، امام على بن ابىطالب، زبیر، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابىوقاص، سعید بن زید، ابى عبیده جراح) آغاز شده و با احادیث جابر بن عبدالله انصارى پایان پذیرفتهاست.
اگر ترتیب مسند حمیدى را با ترتیب مسند احمد بن حنبل که آن هم براساس برترى صحابه مرتّب شده، بسنجیم، خواهیم دید که جز در مورد عشره مبشّره، شباهتى میان ترتیب این دو مسند وجود ندارد. از اینجا دانسته مىشود که موضوع افضلیّت صحابه معیارى استوار، قاطع و مسلّم ندارد.
شایسته است این نکته را هم بیفزایم که از فاطمهزهرا (ع) دخت گرامى پیامبر و حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشت و نیز از طلحةبن عبیدالله، که به زعم سنیّان یکى از ده تنى است که بدیشان نوید بهشت دادهاند، حدیثى دراین کتاب به چشم نمىخورد.
٦- مناقب اهل بیت در مسند حمیدى
احادیثى که گزارشگر مناقب و فضایل اهل بیت رسالت باشد، در مسند مورد بحث نسبت به سایر کتابهاى حدیث ا هل سنّت نسبتاً اندک است. با گشت و گذارى که نگارنده دراین مسند داشت، به شش - هفت فقره حدیث دراین باره برخورد کرد. برجستهترین این احادیث، یکى حدیث معروف «منزلت» است که سعید بن مسیّب از سعد بن ابى وقاص روایت کرده (٢٠) و دیگرى حدیثى است درباره دوستى امام على (ع) که زربن حبیش از زبان خود آن سرور بیان داشته است. آن حدیث بدین شرح است:
زِرّبن حُبَیْش از علىبن ابىطالب روایت کند که: پیامبر با من سخنى در میان نهاد و مرا به حفظ آن سفارش فرمود. آن سخن این است که «جز مؤمن ترا دوست نمىدارد و جز منافق با تو دشمنى نمىورزد». (٢١)
یکى دیگر از این احادیث از زبان صحابیى به نام ابى بَکْرَه [ نفیع بن حارث ثقفى] (٢٢) بیان مىدارد: پیامبر را برفراز منبر دیدم که «حسن بن على» همراه او و در کنارش بود. او یک بار به مردم مىنگریست و یک بار به حسن و مىگفت: «این پسرم آقاست. امید است که خداوند به دست او میان دو گروه از مسلمانان سازش برقرار سازد». (٢٣)
هر چند که این حدیث به ظاهر براى سبط اکبر پیامبر (ص) مِدحتى را بیان مىدارد؛ ولى لحن آن چندان اطمینان آور نیست و بیشتر به نظر مىرسد زاده حوادث سیاسىِ پسین باشد تا یک حدیث اصیل و راستین. به گمان نگارنده دور نمىنماید که کسانى این سخن را از زبان پیامبر ساخته و پرداخته باشند تا بدان وسیله «فئه باغیه» (٢٤) و رهبر آنان معاویه را مومن و پاک اعتقاد جلوه دهند. (٢٥) البته اگر با تکیه بر قراینى صدور این سخن از پیامبر مسلّم شود، در آن صورت روشن است که پیامبر به همبستگى مسلمانان نظر داشته تا پیراسته دانستن سپاه شام از گمراهى. زیرا در اندیشه شیعى میان صلح امام حسن که «پرشکوهترین نرمش قهرمانانه تاریخ» (٢٦) است و قیام امام حسین تفاوتى در هدف وجود ندارد و در حقیقت اوّلى زمینهسازِ دومى وبه بیان کوتاه و گویاى عبدالحسین شرفالدین «شهادت کربلا پیش از آنکه حسینى باشد، حسنى بود». (٢٧) به تعبیر دیگر این دو حرکت به منزله دو رویه یک سکّه هستند.
٧- فهارس مسند حمیدى
کسى که با دواوین حدیث سروکار دارد، براى رسیدن به مطلوب خویش در آن دیوانها با صعوبت و دشوارى روبه رو مىگردد. چه آن کتاب به شیوه مسانید مرتّب شده باشد وچه به صورت معاجم یا جوامع یاسنن. از همین رو به فراهم آوردن فهرستهایى علمى براى این کتابها نیاز شدیدى احساس مىشود تا بدان وسیله در وقت پژوهندگان به مقدار زیادى صرفهجویى شود.
براى تدارک این نیاز، «ابویَعْلى قُوَیْسنى شبراوى» فهارس علمى جامعى براى مسند مورد بحث تهیّه کرده (٢٨) و براى سامان دادن این فهارس به چاپى که در ده جزء [ و در دو مجلّد به کوشش حبیب الرحمن اعظمى ] عرضه شده، تکیه کرده وبه شماره احادیث دراین چاپ ارجاع داده و بنابه گفته خود، هیچ حدیث مرفوع یا موقوفى را از دست ننهاده؛ خواه آن حدیث قولى باشد یا فعلى، تقریرى باشد یا وصفى ....
امّا فهرستهایى که براى کتاب مزبور تنظیم کرده، به قرار زیر است:
١- فهرستى الفبایى از صحابیانى که احادیث آنان در کتاب مزبور نقل شدهاست.
٢- فهرستى از اطراف (٢٩) احادیث به ترتیب حروف الفبا.
٣- فهرستى از اطراف آثار به ترتیب حروف الفبا.
٤- فهرستى از واژه هاى نامأنوس یا کلیدى در احادیث و آثار، به گونهاى که پژوهشگر بتواند با یادآوردن آن کلمه از رهگذر این فهرست به مطلوب خویش دست یابد. در پرداختن این فهرست ریشه سه حرفى کلمات را در نظر گرفته و آنها را براساس حروف الفبا مرتّب ساخته است.
٥- فهرستى از آیات قرآنى که دراین مسند به کار رفته است.
٦- و بالاخره فهرستى از ابیات شعرى. (٣٠)
٨- آثار دیگر حمیدى
نامآورترین اثر حمیدى همین مسند است. امّا گذشته از این مسند، شرح حال نگاران و فهرست نویسان چند کتاب دیگر هم به وى نسبت دادهاند. عناوین آن کتابها به قرار زیر است:
١- الرّد على النّعمان
٢- کتاب التفسیر. (٣١)
٣- کتاب الدلایل. (٣٢)
٩- مسند حمیدى و کتاب المطالب العالیه
ابن حجر عسقلانى کتابى دارد به نام المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة. وى در این کتاب احادیث هشت مسندِ کامل را؛ یعنى: مسندهاى حمیدى، طیالسى، ابن ابىعُمَر، مسدّد ، ابن منیع، ابن ابى شیبه، عبد بن حُمَید، ابن ابى اُسامة و نیز نیمى از مسند اسحاق بن راهویه را تتبّع کرده واحادیث زاید بر کتابهاى ششگانه و مسند احمد را از این کتابها بیرون کشیده و علاوه بر مسندهاى یاد شده، پارهاى از احادیث مسند ابى یَعْلى را هم برآنها افزوده و سرانجام احادیث استخراج شده را براساس ابواب فقهى منظّم ساخته است.
براى آگاهى بیشتر از انگیزه، هدف و روش کار «ابن حجر» رشته سخن را به دست خودش مىسپاریم. او در دیباچه کتاب پس از سپاس به درگاه خداوند و تقدیم سلام بر پیامبر و خاندان و یارانش مىگوید:
«اشتغال به دانش، خصوصاً اشتغال به حدیث نبوى یکى از بهترین طاعات و عبادات است. از همین رو علماى ما احادیث پراکنده را گردآورده و براساس مسانید یاابواب مرتّب ساختهاند. به نظرم رسید تمام احادیثى را که در کتابهاى مختلف بدانها دست یافتهام، در کتاب واحدى فراهم سازم تا دسترسى بدانها براى طالبان آسان گردد. امّا بعداً از آن تصمیم باز گشتم و بهتر دیدم آن بخش از احادیث «مسانید» را که در «کتابهاى مشهور» به چشم نمىخورد، یکجا گرد آورم. مقصودم از «کتابهاى مشهور» صحاح ششگانه و مسند احمد و از «مسانید» کتابهایى است که بر محور صحابیان تنظیم شدهاند. از میان مسانید به هشت مسندِ کامل دست یافتهام. آن هشت مسند عبارتند از:
١- مسند ابى داود طیالسى. ٢- مسند حمیدى. ٣- مسند ابنابى عُمر. ٤- مسند مسدَّد. ٥- مسند احمدبن مَنیع. ٦- مسند ابىبکر بن ابى شیبه. ٧- مسند عبد بن حُمَید. ٨- مسند حارث بن ابى اُسامة. افزون بر مسندهاى یادشده، به نسخه کامل مسندهاى دیگرى هم چون مسند بزّار، ابى یَعْلى و طَبَرانى دسترسى پیدا کردم؛ امّا چون دیدم استادم ابوالحسن هَیْثَمى (٣٣) احادیث افزون بر کتب ششگانه را از کتابهاى یاد شده و مسند احمد بیرون کشیده وبا حذف اسانید در کتاب ویژهاى مدوّن ساخته، (٣٤) به خود جرأت ندادم در کار او دخالت کنم و تنها آن بخش از احادیث مسند ابى یَعْلى را که او بدان دست نیافته بود، بررسى کردم. زیرا او در کتاب خود بر مختصر مسند ابىیعلى قناعت کرده بود. به نسخه هایى ناقص از شمار دیگرى از مسندها هم برخوردم؛ مثل مسند اسحاق بن راهویه که نیمى از آن به دستم رسید و مطالب آن را بررسى و بیرون کشیدم... بر بخشهایى از مسند حسن بن سفیان، محمدبن هشام سَدُوسى، محمّد بن هارون رویَانى، هیثم بن کُلَیْب و دیگران هم دسترسى پیدا کردم. امّا چیزى از آنها یادداشت نکردهام. شاید زمانى که بخواهم این کتاب را پاکنویس کنم، برگردم و زواید آن کتابها را هم استخراج کنم و بدان بیفزایم ... این کتاب را براساس احکام فقهى منظم ساختم و به دنبال آن، احادیث مشتمل بر آغاز آفرینش، ایمان، علم، سنّت، تفسیر، اخبار پیامبران، مناقب، سیره نبوى، مغازى، خلفا، آداب، ادعیه، زهد، رقائق، فتنه ها، تعبیر خواب، بعث وزنده شدن مردگان، را ذکر کردم و آن را المطالب العالیة بزوائد المسانید الثمانیة (٣٥) نامیدم. دراین کتاب با خود شرط کردهام که حدیث هر صحابى را که صاحبان آن هفت کتاب نقل نکردهاند، ذکر کنم. هر چند آن حدیث را آنان یا برخى از ایشان از زبان صحابى دیگرى روایت کرده باشند. در مورد اخیر گاه خواننده را بدان حدیث رهنمون ساختهام». (٣٦)
کتاب المطالب العالیه بر پایه شمارهگذارى مصحّح ٤٧٠٢ حدیث را در بردارد. بنابراین مىتوان گفت: زواید مسندهاى یادشده برآن هفت کتاب (صحاح ستّه و مسند احمد) همین مقدار است. اهمیّت این کتاب بیشتر از آن روست که اکثر مسانیدى که ابن حجر مطالب کتاب خود را از آنها گلچین کرده، اکنون در دست نیست وبسا که به دستحوادث و فتنه ها از میان رفته باشند. بنابراین کتاب مزبور مىتواند، جانشین آنها باشد. علاوه برآن باید دانست که ابن حجر به دنبال بسیارى از احادیث درباب صحّتو سقم و یا اتصال و انقطاعِ اسناد آنها مطالبى عرضه داشته که به نوبه خود مفید تواند بود. باید افزود: در کتاب المطالب العالیه در پایان هر حدیثى مشخص شده که آن حدیث از کدامیک از مسندهاى مورد نظر گرفته شدهاست. (٣٧)
١٠- زنجیره روایت ابن حجر تا مسند حمیدى
ابن حجر در آغاز کتابش سلسله روایت خود را تا مؤلّفان آن مسندها یاد کردهاست. وى در آنجا طریق روایت خود را تا حمیدى چنین بیان مىدارد:
عبدالرحمن بن احمد بن مقداد فیشى طى نامهاى که از دمشق به من نوشت از طریق احمدبن ابىطالب بن قبیطى و او به ترتیب از احمدبن عبدالغنى از ابو منصور خیّاط از عبدالغفّار بن محمّد مؤدّب از ابوعلى بن صوّاب از بشربن موسى از حمیدى این مسند را براى من روایت کرد. (٣٨)
--------------------------------------------
پاورقى ها:
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (١)
١- گزارشىکوتاه از زندگانى احمد (١٦٤- ٢٤١ق/٧٨٠- ٨٥٥م)
ابوعبدالله احمدبن محمّد بن حنبل شیبانى که به «ابن حنبل» شهرت دارد، از تیره تازیان بنى شَیْبَان و یکى از محدّثان و فقیهان بلندآوازه است. او در بغداد (و به قولى در مرو) به دنیا آمد. شیفتگانش او را با پیامبر (ص) از یک نژاد مىدانند و مىگویند: سلسله پدرانش به نزار نوزدهمین نیاى پیامبر (ص) مىپیوندد. به این معنا که نزار چهار پسر دارد: مُضَر، ربیعه، اِیاد و اَنْمار، و عربهاى عدنانى جملگى از این چهار تن پدید آمدهاند. پیامبر از تبار مضر واحمد از تبار ربیعه است. (١) دوستداران احمد این را براى او منقبتى مىشمرند و حال آنکه اگر این براى او منقبتى باشد، میلیونها تن انسان دراین منقبت با او شریکند.
در نقطه مقابل این شیفتگان، «خوانسارى» بىآنکه سرچشمه سخن خویش را نشان دهد، وى را از تبار «ذوثُدَیَّه» (٢) یکى از خوارج نهروان دانسته و اظهار داشته: «به دلیل اینکه نیاى احمد در نهروان به دست على (ع) کشته شده، او با على دشمن بودهاست». (٣) امّا با صرفِ نظر از اینکه احمد از تبار ذوثدیّه باشد یا نباشد، بخش اخیر سخن خوانسارى قطعاً نادرست است. زیرا - چنانکه به تفصیل خواهیم گفت - احمد نه تنها على (ع) را دوست مىداشته؛ بلکه در آثار خود بیش از همه محدّثان اهل سنّت (و در رأس آنان بخارى و مسلم) درباره امتیازات على و خاندانش حدیث نقل مىکند. تا جایى که خاورشناسان در مقایسه میان او از یک سو و بخارى و مسلم از سوى دیگر گفتهاند: بخارى و مسلم به دلیل ترس از عبّاسیان از نقل این قبیل احادیث خوددارى کردهاند؛ امّا احمد چون دلیر و داراى روحیهاى نیرومند بوده، از نقل احادیث ویژه فضایل على واهل بیت بیم نداشت. (٤) افزون براین، او خود پیشگویى خروج ذوثدیه و سرانجام بد او را از زبان پیامبر بارها نقل مىکند. (٥)
بارى، احمد در خردسالى پدرش را از دست داد و با یتیمى بزرگ شد. اندک میراث خانوادگى مایه آن شد که او زندگى متوسّط، ولى مستقلّى پیدا کند. او که از اَتْباعِ اَتْباع تابعان است، از شانزده سالگى به آموختن حدیث همّت گماشت و در آغاز کار تا سال ١٨٣ ق در زادگاهش به آموختن لغت و حدیث پرداخت. پس از آن براى دانشآموزى شروع به مسافرت کرد و شهرهاى کوفه، بصره، مکّه، مدینه، شام و یمن را در نوردید. دراین سفرهاى دور و دراز بیشتر همتّش متوجّه فراگیرى حدیث بود. در مکّه از سفیان بن عُیَیْنه و در صنعاء از محدّث و مفسّر معروف یعنى عبدالرزّاق بن هَمّام صنعانى دانشآموخت و چون به بغداد بازگشت، در حوزه درس فقه واصول شافعى حاضر شد و این در فاصله سالهاى ١٩٥ تا ١٩٧ق بود. از همین رو شافعیان، او را شافعى به حساب مىآورند. امّا در واقع راهى که او پیموده از راه شافعى جداست. (٦)
از بارزترین ویژگیهاى گرایش فکرى او در عرصه عقاید و معرفت دینى، پیروى قاطعانه و تزلزل ناپذیر از عقاید اهل حدیث بود. بعدها در عصر خلیفگان عبّاسى مأمون، معتصم و واثق (٢٣٤-٢١٨ق) فرصتى براى وى فراهم شد تا ایستادگى خویش را در این راه به نمایش گذارد و این هنگامى بود که دولت عقاید «معتزله» را پذیرفت و تبلیغ آن را در صدر دستور کار خویش قرار داد و برتمام محدّثان و فقیهانى که به «آفریده بودن قرآن» (٧) اعتراف نکردند، سخت گرفت. ابنحنبل یکى از آن فقیهانى بود که به «محنت» (باورپرسى یا آزمون عقیده محدّثان و فقیهان) گرفتار آمدند. وى را به بند کشیدند وبا غل و زنجیر روانه طَرسوس کردند تا به حضور مأمون رسد و خلیفه با او مناظره کند. امّا خبرمرگ خلیفه در میان راه رسید. در عهد معتصم نیز تازیانه و زندان را با بردبارى به جان خرید. امّا به گمان خود اندکى از عقاید سلف را رها نساخت. در زمان واثق نیز همان روش ادامه یافت. از همین رو شیفتگانش او را یکى از نمودهاى آیه شریفه «یُجاهدونَ فى سبیلِاللّهِ و لایَخافونَ لَوْمَةَ لائمٍ» (٨) مىدانند. (٩) بسیارى از سنیّان ایستادگى او را در آن رخداد در سلامت اندیشه دینى بس موّثر مىدانند. معاصر او،علىبن مدینى گوید: «خداوند در روز ردّه این دین را به دست ابوبکر و در روز مِحْنَه به دست احمدبن حنبل تأیید کرد». (١٠)
در عهد متوکّل (٢٣٢ ق .به بعد) کارگزاران خلیفه از آزار ابن حنبل دست کشیدند. زیرا متوکّل به سیرت سه خلیفه پیشین پشت کرده، مذهب اهل حدیث را پیشه ساخت. این خلیفه به مناسبتهاى گوناگون ابن حنبل را به خود نزدیک ساخته، به مجلس خود فرا مىخواند و براى خانوادهاش بىآنکه وى بداند، مقرَّرى تعیین کرد. دراین و قت او توانست فعّالیّت آموزشى خود را از سر گیرد.
ابن حنبل در سنّ ٧٧ سالگى در بغداد مرد و در گورستان شهداء (مقابرالشهدا)، نزدیک دروازه حرب، به خاک سپرده شد. گور وى تا سالها و بلکه قرنها مورد تقدیس و احترام دوستدارانش بود. درباره حضور گسترده مردم در تشییع جنازه او گزارشهایى در دست است که بیش از آنکه حقیقت داشته باشد، به افسانه مىماند. (١١) او را با صفاتى چون: داشتن حافظهاى نیرومند، شکیبایى، نستوهى، پاکى دل و ا ندیشه، اخلاص، پارسایى، هیبت، شجاعت ودانش وافر ستودهاند. (١٢) گواهى استادان، معاصران و شاگردان او بر هریک از موارد یادشده در تاریخ اسلام ذهبى به گونهاى گسترده آمده است. از جمله شافعى گوید: «از بغداد بیرون شدم، در حالى که در آنجا کسى را پارساتر و پرهیزکارتر و داناتر از احمدبن حنبل پشت سر نگذاشتم». (١٣) گویند: وى زبان فارسى را هم مىدانست و گاه بدان تکلّم م (١٤)ىکرد. (١٥)
٢- استادان احمد:
استادان احمد بسیارند. ابن جزرى شیوخ و استادان او را که در مسند از آنان روایت مىکند، شمرده و در نتیجه تعداد آنان را ٢٨٣ تن دانسته است. (١٦) ابن جوزى نیز در مناقب احمد استادان او را از صدتن متجاوز مىداند. محمّد ابوزهره معتقد است، همه این افراد در تکوین شخصیت احمد نقش اساسى نداشتهاند. درمیان آنان کسانى هستند که بسا احمد با آنان دیدارهاى کوتاهى داشته و یا احادیث اندکى را از طریق آنان روایت کردهاست. او براین باور است که دو کس در سازندگى شخصیّت احمد نقش مهمّى داشتهاند. یکى هُشَیم بن بشیر واسطى (د. ١٨٣ ق) که نقش او در هدایت احمد به سوى سنّت بسیار موثّر بودهاست. زیرا احمد از شانزدهسالگى ملازم او شده و چهار-پنج سال نزد او شاگردى کردهاست. دیگرى شافعى که احمد بینش فقهى و نیرو و معیارهاى استنباط را از او فرا گرفت و چنان شیفته او شد که وى را مجدّد قرن دانسته و به دوستش اسحاق بن راهویه گفته: «از این مرد بهرهجوى که نظیر وى را ندیدهام». (١٧)
علاوه برآن دو تنْ سفیان بن عیینه، ابوبکر بن عیّاش، قاضى ابویوسف، عبدالرحمن بنمهدى، عبدالرزّاق بن همّام صنعانى و بسیارى دیگر در شمار استادان او به حساب مىآیند. (١٨)
٣- راویان احمد:
کسانى که از احمد روایت مىکنند، بسیارند. مشهورترین آنان عبارتند از : بخارى، ابوداوود ( که گاه با واسطه از او نقل مىکنند)، مسلم، ابوزرعه رازى، ابوحاتم رازى، عبدالله وصالح پسران او، و از میان استادانش عبدالرزّاق بن همّام و شافعى، و از میان اَقْرانش علىبن مَدینى، یحیى بن مَعین، بَقىّبن مَخْلَد، ابراهیم حَرْبى و ابوبکر اَثرم و بسیارى دیگر. (١٩)
٤- آراء و نظریات احمد
در کتاب مناقب احمد آمده که او در تعریف ایمان مىگفت:
«ایمان گفتار و کردار است. افزونى و کاستى مىپذیرد. افزونى آن زمانى است که کار نیکى انجام دهى و کاستىاش وقتى است که به بدى دست یازى. انسان با انجام گناه از دایره ایمان بیرون شده، به دایره اسلام پاى مىگذارد و اگر توبه کند، به دایره ایمان باز مىگردد و چیزى جز شریک قراردادن براى خداوند بزرگ یا انکار فریضهاى از فرایض خداوند، او را از دایره اسلام بیرون نمىراند. اگر انسان فریضهاى را دستِ کم گیرد و از روى تنبلى آن را ترک گوید، سروکارش با خداست. اگر خدا بخواهد او را عذاب مىدهد واگر بخواهد او را مىبخشد». (٢٠)
همچنین گویند: او معتقد بود هرکس که یکى از یاران رسول خدا (ص) را دشنام دهد، اسلامش مورد تردید است. پسرش عبدالله نقل مىکند که به پدرم گفتم: رافضى کیست؟ گفت: کسى که ابوبکر و عمر را دشنام دهد. از او درباره کسى که یکى از صحابه را دشنام دهد، پرسیدم؛ گفت: او را برآیین اسلام نمىبینم. (٢١)
روشن است که این عقیده با تعریفى که او از ایمان کرد، چندان هماهنگى ندارد. در سطور آینده در خلال بحثى که زیر عنوان «جلوه هاى تشیع در مسند احمد» خواهد آمد، به شمّهاى از آراء او درباره امام على (ع) و مخالفانش اشاره خواهد شد.
قرآن به گفته ابن حنبل کلام ناآفریده خداست (کلامُاللهِ غیرُ مخلوقٍ). در عین حال تعیین نوع برداشت او در مسأله تلفّظ قرآن دشوار است. (٢٢)
او پرداختن به علم کلام را نمىپسندید و آن را مایه رستگارى ن (٢٣)مىدانست. (٢٤) با آنکه در تسامح دینى وى را چون «مرجئه» مىدانند؛ امّا در برابر پارهاى از مسایل تندى بیش از حدّ نشان مىدهد. چنانکه انسانِ معتقد به آفریده بودن قرآن را کافر مىدانست و پشتسر واقفى نماز نمىخواند. (٢٥) او خود گوید: «من دوست ندارم که پشت سرِ اصحاب بدعت نماز بخوانند یا برجنازه آنان نماز گزارند». (٢٦)
تندى و سرسختى پسر حنبل دراین مورد خاص، انتقادهایى را نسبت به او برانگیخته است. شیخ صالح بن مهدى مَقْبَلى یکى از این خرده گیرندگان است. (٢٧) او مىنویسد:
«... امام احمد که صیانتش از سنّت برکسى پوشیده نیست، آنگاه که وارد مسأله خلق قرآن گشت وبه سبب آن به ابتلائاتى دچار شد، آن موضوع را در ردیف توحید یا بالاتر از آن قرار داد... خدا احمد را بیامرزاد که دراین مسأله نهایت تعصّب را نشان داده، تا آنجا که هرکس را که دراین موضوع با وى مخالف بوده، رد مىکند و روایتش را نمىپذیرد. این کار خیانت به سَنَد است. زیرا هر کس قبول خبر عادل را واجب دانسته، قبول خبر چنین فردى را هم [ در صورت عدالت ] واجب مىداند. همین احمد مىگوید: ما از «قدریّه» روایت مىکنیم. زیرا اگر بصره را بگردیم یک سوم آن را قَدَرى مىیابیم. مسأله آفریده یا ناآفریده بودن قرآن از مسأله قدر که مهمتر و بالاتر نیست. حتّى احمد را مىبینیم که در تعصّب گامى فراتر مىنهد و حدیث فرد واقف [ = کسى که در مسأله خلق قرآن نظرى اظهار نکرده ] را هم مردود مىداند و مىگوید: «فلان کس واقفى و بدبخت است». بلکه باز هم زیاده مىرود و برتعصّب خویش مىافزاید و مىگوید: دوست ندارم از کسانى چون یحیى بن مَعین که در ماجراى «محنه» نرمش نشان دادند و [ احتمالاً برخلاف میل باطنى خود ] به آفریده بودن قرآن اقرار کردند، روایت کنم. با آنکه مىدانیم احمد در نقل روایت چندان سخت نمىگرفت. مثلاً یکى از شیوخ روایتِ او عامر بن صالح بن عبداللّه بن عروة بن زبیر بن عوّام است. نسایى این عامر را ثقه ندانسته و دار قطنى حدیث او را رها ساخته وابن مَعین او را دروغگو، پلید و دشمن خدا خوانده و گفته: احمد دیوانه شده که از عامربن صالح حدیث نقل مىکند! ذهبى با آنکه در حقّ احمد غلو مىکند و سبک کار او را مىپسندد، این عامر را سستْ عقیده و روایاتش را ضعیف مىداند. خلاصه آنکه احمد در روایت از راویان بخل نمىورزد، مگر در مسأله خلق قرآن». (٢٨)
پسر حنبل در عرصه سیاست مویّد حقّانیّتِ خلافت قریشیان بود واعتقاد داشت «تا روز قیامت هیچ کس حق ندارد که منکر حقّ قریشیان شود و بر ضدّ ایشان قیام کند یا این حق را براى دیگران قایل شود». (٢٩) در مجادلات شعوبیّه وى بى آنکه مدّعى برترى تازیان باشد، از آنان دفاع مىکرد. (٣٠)
احمد با تقلید گرایى مبارزه مىکرد و مردم را تشویق مىکرد که دستورات را همراه با دلیلش بخواهند. وى مىگفت: «تقلید بسیارْ مایه از میان رفتن بینش مىشود» (کثرةُ التقلید عمىٌ فىالبصیرة). (٣١)
ابن حنبل سعى داشت از افراد ثقه روایت کند واز شخصى که به اعتقاد او دروغگو، ضعیف و فراموشکار بود، روایت نمىکرد. او براى پذیرش حدیث، هماهنگى آن را با قواعد شرط نمىدانست و آن را بر کتاب خدا عرضه نمىکرد؛ بلکه جملگى آن را مىپذیرفت، مگر وقتى که با حدیثى روبرو شود که سندش قویتر، راویانش موثّقتر و شهرتش بیشتر باشد. او در نامهاى به مسدَّد بن مسرهد بصرى (٣٢) دراینباره مىنویسد:
«سنّت از نگاه ما آثار رسول خدا (ص) و راهبر ما به قرآن است. از این رو قرآن را تفسیر مىکند. در سنّت قیاس راه ندارد و براى آن مَثَل زده نمىشود وبا اندیشه و آراء شخصى به فهم در نمىآید؛ بلکه آن پیروىِ محض و پشتپا زدن به خواهشهاست». (٣٣)
در دنباله همین بخش - اِن شاءاللّه - درباره آراء ویژه احمد در عرصه حدیثشناسى، آگاهیهاى گستردهترى عرضه خواهد شد.
٥- آثار احمد
غیر از مسندکه برجسته ترین اثر او به حساب مىآید، آثار دیگرى هم از وى برجاى مانده؛ از جمله:
١- کتاب السنّة که به دوصورت مفصّل و مختصر موجود است. تحریر مفصّل آن یک بار در مکّه (در سال ١٣٤٩ ق) و یک بار در قاهره (بىتاریخ) به چاپ رسیده وتحریر مختصر آن تنها یک بار در قاهره (بىتاریخ) منتشر شدهاست. نویسنده دراین کتاب اندیشه هاى کلامى خویش را عرضه مىدارد.
٢- کتاب الزّهد. این کتاب در مکّه (١٣٥٧ ق) و بیروت منتشر شدهاست.
٣- رسالة الصّلاة و مایلزم فیها. وى این رساله کوچک را خطاب به پیشنمازى نوشته که پشت سر او نماز مىخوانده و لغزش او را در نماز به چشم خویش دیدهاست. این رساله یک بار در بمبئى (بىتاریخ) با چاپ سنگى و بار دیگر در قاهره (١٣٢٣-١٣٢٢ ق) انتشار یافته است.
٤- کتاب الورع والایمان که در قاهره و بیروت به چاپ رسیدهاست.
٥- الردُّ على الزنادقة و الجَهْمیّة فیما شَکوّا فیه من متشابه القرآن و تأوَّلوه على غیر تأویلِهِ. دراین کتاب مولّف برخلاف معتزلیان که به تأویل پناه مىبرند، با تأویل قرآن مخالفت مىورزد. حنبلیان معتقدند، احمد این رساله را در زندان نگاشته است. این کتابچه به خامه «سیل» (M.S.Seale) به انگلیسى ترجمه وبا مشخصات زیر چاپ شده:
.١٢٥ - ٩٦ .P ,London ١٩٦٤ ,Muslim Theology ,Seale .S .M
٦- علل الحدیث. این کتاب در آنکارا (١٩٦٣ م.) و جاهاى دیگر انتشار یافته است.
٧- المسائل که پاسخهاى احمد رابه پرسشهاى شاگردانش در زمینه فقه، عقاید و اخلاق در بر دارد. این پاسخها را چند تن از شاگردان احمد تنظیم کردهاند. تحریرهاى متعدّدى از این پاسخهاتاکنون در مدینه، بیروت و قاهره چاپ شدهاست. (٣٤)
٨- فضایل الصحابه که توسّط عبداللّه فرزند مولّف همراه با اضافاتى روایت شدهاست.
٩- کتاب الترجّل. این کتاب شانه زدن وآراستن موى را از نقطه نظر فقهى روشن مىسازد.
١٠- الثلاث الاحادیث الّتى رواها الامام احمد عن النبى (ص) فىالمَنام. دستنوشتهاى از این رساله در «دارالکتب الظاهریه» نگهدارى مىشود.
١١- فضایل على. ابن ابى الحدید در شرح نهجالبلاغه (١٦٧/٩، ١٧٤-١٧١.١٦٩) مطالبى از این کتاب برگرفته است. به گمان نگارنده این کتاب باید بخشى از همان کتاب فضایل الصحابه باشد.
١٢- کتاب طاعة الرسول. در این کتاب احمد روشن مىسازد که هرگاه حدیث در ظاهر با قرآن تعارض داشت، از چه روشى باید پیروى کرد.
آثار دیگرى هم به احمد نسبت مىدهند که معرّفى آنها مجالى بیشتر مىخواهد. (٣٥)
٦- موقعیت ابن حنبل در میدان فقاهت
ابن حنبل را پایهگذار یکى از چهار مذهب معروف فقهى اهل سنّت مىشناسند. مذهب وارهاى که حدیث گرایان آن را برمذاهب دیگر ترجیح مىدهند. هرچند که گویا خود وى چنین داعیهاى نداشتهاست. زیرا معروف است که او نوشتن آراء و نظریاتش رانمىپسندید و معتقد بود، دانشِ دین همان کتاب و سنّت است و تدوین نظریات دینى مردمان را در کنار کتاب خدا و سنّت رسولش بدعت مىدانست. به همین دلیل به شاگردانش اجازه نمىداد، فتواهایش را بنویسند و مىگفت: «شاید اکنون چیزى بگویم که فردا از آن برگردم و بدان پشت کنم». (٣٦)
منفورترین چیزها نزد او این بود که نوشتهاى را ببیند که فتوایى را از او در آن تدوین کردهاند. وقتى به او خبر رسید که یک تن از شاگردانش مسایلى را از قول او نوشته و در خراسان منتشر ساخته، گفت: «گواهى دهید که من از تمام این مسایل برگشته و بدانها پشت کردهام». (٣٧) او تنها نسبت به آراء خویش چنین نظرى نداشت؛ بلکهنوشتن آراء فقهى دیگران را هم نمىپسندید و مىگفت: «به ما دستور دادهاند که علم را از عالَم بالا بگیریم». (٣٨) حتّى چنانکه پیش از این گفتیم، او تقلید مَحْض از یک مجتهد را مایه گمراهى مىدانست.
به همین دلیل هم، وى نظریات فقهى خود را در کتاب خاصّى تدوین نکرده؛ بلکه بیشتر نظریات فقهى او به صورت پاسخهایى است که به پرسشهاى شاگردانش داده است. این در حالى است که احمد در عرصه حدیث مسند را از خود به یادگار نهاده و اندیشه هاى کلامى او هم در کتاب السنّه وى مدوَّن است. ناگفته نماند که نوشتهاند: او در واپسین سالهاى زندگیش به شاگردان خود اجازه نوشتن و نشر فتواهایش را داده است. (٣٩) تحریر و تدوین پاسخهاى پسر حنبل و طبقه بندى آنها در چارچوب کلّى فقه، کار پسران او صالح و عبداللّه و شاگردان دیگر او بودهاست. (٤٠)
ممکن است گفته شود، پارهاى از نوشته هاى احمد در موضوعات فقهى است؛ مثل المناسک الکبیر، المناسک الصغیر و رسالةالصّلاة. ا مّا باید دانست که این نوشته ها ابوابى است که روح أَثَرى برآنها چیره است و از رأى و استنباط فقهى تهى است. این کتابها هر چند به موضوعاتى مربوط هستند که دانش فقه وظیفه شرح و بسط آنها را به عهده گرفته؛ امّا در واقع در شمار کتابهاى حدیث محسوب مىشوند. (٤١)
گفتنى است که برخى از دانشمندان، ابن حنبل را محدّث دانسته و در شمار فقیهان به حساب نیاوردهاند. مثلاً ابن جریر طبرى مذهب او را در اختلاف الفقهاء یاد نکرده و درباره او گفته: او مرد میدان حدیث است نه مرد میدان فقه. از همین رو خشم حنبلیان را هم به جان خرید. ابن قتیبه هم در کتاب المعارف از او در زمره فقیهان نام نبرده و مَقْدِسى از او در ضمن اصحاب حدیث یاد کرده (٤٢) و ابن عبدالبر قرطبى نیز در الانتقاء على الائمة الثلاثه به ذکر ابى حنیفه، مالک و شافعى قناعت کرده و از احمد نامى به میان نیاورده است. (٤٣)
دلیل آنان که فقاهت احمد را منکرند، این است که از او کتابى در فقه باقى نمانده واین در عصرى است که کارتدوین در عرصه فقه راه درازى را پیموده است. محمّد بن حسن شیبانى فقه عراق را گردآورده، ابویوسف کتابهایى در فقه نگاشته و شافعى مذهب یا کتبش را املاء کرده و احمد به اتفّاق مورّخان چیزى از این دست ندارد. پس معلوم مىشود او محدّث بوده؛ نه فقیه و یا دست کم حدیثش بر فقهش چیرگى دارد. محمد ابوزهره در مقام داورى میان این دسته از دانشمندان و حنبلیان مىگوید:
«تردیدى نیست که شمارى از محدّثان در مسایل فقه نیز نظر دارند. مثلاً بخارى و مسلم در مسایل فقه هم صاحبنظرند. امّا این مطلب آنان را از زمره محدّثان بیرون نمىآورد. زیرا اصل براین است که هر کس بیشتر به حدیث اشتغال دارد، محدّث باشد و هر کس فتواهایش بیشتر است، فقیه باشد. با در نظر گرفتن این اصل، ما [ = ابوزهره ] براین باوریم که احمد در عین محدّث بودن، فقیه نیز هست. هر چند که معترفیمتمایل به حدیث در او روشنتر است و در فقه اثرى مدوّن به جاى ننهاده؛ بلکه آن مسند بزرگ را در حدیث از خویشتن باقى گذاشته است». (٤٤)
احمد امین هم در این باره عقیدهاى همانند ابوزهره دارد. (٤٥) خواه آنکه پسر حنبل را بنیانگذار مذهب فقهى خاصّ بدانیم یا ندانیم، روشن است که او در مقام پاسخ به پرسشهاى فقهى نزدیکانش فتوامىداده؛ بنابراین شایستهاست به مبانى فتوا در نزد او نگاهى بیفکنیم. احمد علما را تشویق مىکرد که احکام دین را از سرچشمه شریعت بگیرند و به تقلید از پسِ پرده یکى از مجتهدان قناعت نورزند. بنابه حکایت عبدالوهاب بن احمد شعرانى (د . ٩٧٣ ق)، او همواره مىگفت: «تقلیدِ بسیارْ انسان را کور و بى بصیرت مىکند». اینک مىگوییم فتواهاى او بر پنج پایه استوار بود:
١- نخستینِ آنها نصوصِ دینى بود. یعنى هرگاه به نصّ دست مىیافت، به موجب آن فتوا مىداد و به مطلب یا سخن مخالف وَقْعى نمىنهاد. حال این فرد مخالف هر کس باشد به حال او فرقى نمىکند.
٢- در صورت نبودِ نصّ به فتواى صحابه رو مىآورد. در همین جهت اگر از یکى از صحابیان فتوایى مىیافت و در میان آن طبقه براى آن مخالفى نمىدید، از دایره آن فتوا پا فراتر نمىنهاد. البته هیچگاه نمىگفت: این فتوا نزد صحابه اجماعى است. بلکه مىگفت: دلیل یا قرینهاى بر ردّ این نظر در اختیار ندارم.
٣- در مرحله بعد، اگر اصحاب در مسألهاى اختلاف نظر داشتند، از میان نظرات ایشان، آن نظر را برمىگزید که به کتاب و سنّت نزدیکتر و از محدوده اقوال ایشان بیرون نباشد واگر به نظرِ برتر دست نمىیافت، نظرات گوناگون را حکایت کرده و بر هیچیک از آن نظرات پافشارى نمىکرد.
٤- در مرحله چهارم، به حدیث مرسل (گسسته) و ضعیف پناه مىبرد؛ به شرطى که دلیلى آن را ردّ نکند و این کار را بر قیاس ترجیح مىداد.
٥- در پنجمین مرحله، از روى ضرورت قیاس را به کار مىگرفت واز آن بهره مىجست. درهر حال فتوا دادن در مسألهاى که درباره آن أَثَرى از سَلَف در اختیار نباشد، سخت براى او ناخوشایند بود. (٤٦)
با توجّه به همین مبانى است که ابوزهره فقه احمد را در مقایسه با فقه سایر فقیهانِ اهل سنّت، تجلىگاه «فقه اَثَرى» دانسته است. (٤٧)
اگر به کارنامه مذهبى که به ابن حنبل منسوب است نگاهى بیفکنیم، خواهیم دید در میان مذاهب اهل سنّت هیچ مذهبى به اندازه مذهب حنبلى داعیه ستیز با بدعتها را ندارد. از همینرو پیروانش در چنگ زدن به شعایر دینى افراط مىکنند و در تعصّب و سختگیرى بر دیگر مذاهب پیشى مىجویند.
حنبلیان که امروزه شمار اندکى از مسلمانان را تشکیل مىدهند، در قرن چهارم - پنجم هجرى در سرزمینهاى اسلامى شمارچشمگیرى داشتند. بنابه گفته مَقْدِسى، آنان در اصفهان، رى، شوش و دیگر شهرهاى ایران پراکنده بوده و غلوّ و افراط گرایى از نشانه هاى بارز شعایر ایشان در این سرزمینها بود. آنان بیشتر و پیشتر از هر چیز خلیفه اموى معاویه را مىستودند و در بزرگداشت وى مىکوشیدند. (٤٨)
ابن خلدون (د . ٨٠٦ یا ٨٠٨ ق) علّت اندک بودنِ پیروان احمد را دورى مذهب او از اجتهاد مىداند. (٤٩) امّا نظر فیلسوف مورّخان چندان درست به نظر نمىرسد. زیرا همانطور که محمد ابوزهره هم مىگوید: کمى یا بسیارى مقلّدان یک مذهب در واقع به امور سیاسى و اجتماعى بر مىگردد؛ نه به قوّت یا کثرت اجتهاد یک فقیه. مثلاً منشأ تقلید مردم مصر از شافعى، سنجش مقدار اجتهاد شافعى با اجتهاد مالک یا ابوحنیفه نبوده؛ بلکه امور دیگرى به انتشار مذهب او در آن دیار کمک کردهاست. (٥٠)
در نیمه دوم قرن هفتم و نیمه نخست قرن هشتم در سرزمین شام تقىالدین ابن تیمیّه (٦٦١ - ٧٢٨ ق) ظهور کرد. ابن تیمیّه دفاع از مذهب حنبلى را در شکل تازهاى آغاز کرد. تأویل متون مقدّس را منکر گشت و زیارت قبور پیشوایان دینى و توسّل به اولیاء را بدعت شمرد و آن را حرام دانست وبا مذاهبى که سالیان درازى سرورى داشتند به ستیز پرداخت و با مرگ او مذهب حنبلى زیان بزرگى دید. (٥١)
پیش از برپایى دولت عثمانى، مذاهب چهارگانه اهل سنّت از جمله مذهب حنبلى در تمام شهرهاى مسلماننشین رسماً قاضیانى داشتند. امّا چون حاکمیّت این دولت استمرار یافت، مذهب حنبلى ضربه سختى خورد واز آن زمان اندکاندک رو به ضعف نهاد. در دانشگاه الازهر شمار نمایندگان این مذهب، یعنى استادان و دانشجویان بس اندک است؛ بطورى که در سال ١٩٠٦ م. از ٣١٢ تن استاد و ٩٠٦٩ تن دانشجوى این مرکز علمى، تنها سه استاد و ٢٨ دانشجو حنبلى مذهب ب (٥٢)ودند. (٥٣)
از قرن هجدهم میلادى به این طرف با پیدایش وهّابیان که خود از تعالیم ابنتیمیّه اثر پذیرفتهاند، مذهب حنبلى با چهرهاى نونمایان شدهاست.
غیر از ابنتیمیّه، صوفى بلندآوازه عبدالقادر گیلانى (د . ٥٦١ ق)، ابوالفرج بن جوزى (د . ٥٩٧ ق) و محمّد بن قَیِّم جَوزیّه شاگرد ابن تیمیه (د . ٧٥١ ق) از برجستهترین شخصیتهاى حنبلى به شمار مىآیند. (٥٤)
٧- مقصود پسر حنبل از حدیث ضعیف
گفتیم احمد به حدیث ضعیف استناد مىکند و آن را بررأى مقدَّم مىدارد. پسرش عبداللّه در همین مورد نقل کرده که پدرم مىگفت: «من حدیث ضعیف را بیشتر از رأى دوست مىدارم». (٥٥) همچنین معروف است که او به پسرش گفته:
« در مسند فراهمآوردن حدیث مشهور را هدف قرار دادهام. اگر مىخواستم تنها احادیثى را که به نظرم صحیح است گردآورم، در این مسند جز اندکى روایت نکرده بودم. امّا اى پسرک من، تو روش مرا در حدیث مىدانى. من با حدیث ضعیف تا زمانى که معارضى نداشته باشد، مخالف نیستم». (٥٦)
اینک مىگوییم: بسیارى از پیروان احمد ادّعا مىکنند، حدیث ضعیف در نگاه احمد در واقع همان حدیث حَسَن یا چیزى نزدیک به آن است. ابن تیمیّه دراین باره گوید:
«مقصودِ ما از اینکه مىگوییم حدیث ضعیف از رأى بهتر است، ضعیف متروک نیست؛ بلکه مقصود حدیث حَسَن است.... حدیث در اصطلاح محدّثانِ پیش از تِرمِذى یا صحیح بود یا ضعیف و ضعیف خود دو نوع بود: یکى ضعیف متروک و دیگر ضعیفى که متروک نیست. کسانى که تنها با اصطلاح ترمذى آشنا هستند، پنداشتهاند احمد به حدیثى استناد مىکند که امثال ترمذى آن را تضعیف کردهاند». (٥٧)
باید دانست: درست است که تقسیم حدیث به اقسام سهگانه در عصر احمد متداول نبوده و نخستین بار ابوعیسى ترمذى (د . ٢٧٩ ق) آن را به صحیح، حسن و ضعیف تقسیم کرده؛ (٥٨) امّا خبرگان تردیدى ندارند که در مسند احادیث بسیارى به چشم مىخورد که طبق اصطلاح ترمذى و محدّثان پس از وى نیز ضعیف به شمار مىآید. اگر یک بخش از بخشهاى مسند را بگشاییم ویا به مسند یکى از صحابه بنگریم، شمارى از احادیث ضعیف را در آن مىیابیم. خوشبختانه احمد محمّد شاکر دراینباره کار پژوهندگان را آسان کرده؛ به این معنا که وى در شرح خویش پایه هر حدیث را از حیث صحّت و حُسْن یا ضعف نشان مىدهد. بنابراین با نگریستن به شرح او بى اعتبارى سخن امثال ابن تیمیّه بیش از پیش روشن مىگردد. (٥٩)
٨- کلیّاتى درباره مسند احمد و اهمیّت آن
مسند برجستهترین اثر احمدبن حنبل است. این مسند درعین حال که جامعترین و گستردهترین مسندهاست، بزرگترین مجموعه حدیثى بازمانده از متقدّمان اهل سنّت نیز هست. نقل کردهاند که احمد خود به پسرش عبداللّه مىگفت: «این مسند را نیک نگهدارى کن که به زودى راهبر مردم خواهد شد». (٦٠) دانشمندان اهل سنّت در طول تاریخ همواره به آن توجّه داشته و در وصف و ستایش آن سخنها سردادهاند. از جمله حافظ ابوموسى مدینى (د . ٥٨١ ق) گوید:
«این کتاب براى حدیث پژوهان مأخذى بزرگ و مرجعى استوار است. مولّفش آن را از میان انبوه احادیث و روایات فراوان برگزیده و آن را راهبر وتکیهگاه مردمان قرار داده تا به هنگام تنازع بدان پناه جویند و آن را مستند خویش قرار دهند». (٦١)
ذهبى (د . ٧٤٨ ق .) گوید: «این کتاب بیشتر احادیث نبوى (ص) را در بر دارد. کمتر حدیثى است که صحتّش اثبات گردد و در آن موجود نباشد». همو گوید: «... یکى از خوشبختیهاى مسند این است که در آن کمتر خبرِ ساقطى توان یافت». (٦٢)
ابن جزرى (د . ٨٣٣ ق .) گوید: «در روى زمین کتابِ حدیثى برتر از آن روایت نشده است». (٦٣)
تاجالدین سُبکى گوید: «این کتاب یکى از ارکان این امّت است». (٦٤) ابن حجر در کتاب تجرید زواید مسند البزّار گوید: «اگر حدیثى در مسند احمد موجود باشد، آن را به دیگر مسندها نسبت نمىدهیم». هَیْثَمى در زوایدالمسند گوید: «احادیث صحیح مسند احمد از دیگر احادیثِ صحیح، صحیحتر است» (مسند احمد اَصحُّ صحیحاً من غیره).
ابن کثیر (د . ٧٧٤ ق) گوید :
«هیچ کتاب مسندى در کثرت احادیث و حسن سیاق به پایه مسند احمد نمىرسد. در عین حال از این مسند احادیث بسیارى فوت شده؛ بلکه گویند: احادیث حدود دویست تن از صحابه که در صحیحین از آنها حدیث نقل شده، دراین کتاب نیامدهاست». (٦٥)
از نشانه هاى دیگر اهمیّت این کتاب نزد سنیّان یکى این است که درباره آن، کتابها و آثار بسیارى پرداخته و گزیده هایى از آن فراهم آوردهاند. (٦٦) دیگر آنکه همواره در طول تاریخ شاگردان آن را نزد استادان قرائت مىکردهاند و گاه این عمل در مکانهاى مقدّس صورت مىگرفته است. چنانکه در نیمه نخست قرن نهم جمعى کتاب مزبور را در مسجدالحرام نزد شمسالدین محمد بن جزرى خوانده و در ربیعالاول سال ٨٢٨ هجرى قرائت آن را به پایان بردهاند. ابن جزرى به دنبال ختم مسند رسالهاى نگاشته به نام المصعد الاحمد فى ختم مسند الامام احمد. دراین رساله علاوه بر شرح حال راویانِ مسند، کلیّاتى از ویژگیهاى آن کتاب هم نقش بسته است. دانشمند یادشده به همین مناسبت قصیده دالیهاى هم سروده که مطلع آن چنین است: «حدیثُ النبىِّ المصطفى خیرُ مسندِ / و سنّته الغرّاء ارفع مسند». شاعر در قصیده مزبور، مسند احمد را درمیان مسانید بسانِ صحیح بخارى درمیان صحاح توصیف مىکند. این قصیده در پایان همان رساله مندرج است. (٦٧) همچنین گویند: در قرن دوازدهم هجرى (هجدهم میلادى) گروهى از پارسایان طى ٥٦ نشست در کنار قبر پیامبر (ص) قرائت آن کتاب را به پایان رساندهاند. (٦٨)
٩- آیا احمد خود مسند را تنقیح کرده است؟
به رغم آنکه احمد نوشتن فتواهاى خود و دیگران را نمىپسندید، روى نوشتن حدیث سخت تأکید داشت و به پرسشهاى مردم پاسخ نمىداد مگر از روى نوشته. پسرش عبدالله گوید: «پدرم را ندیدم که از حافظه حدیث نقل کند مگر در مورد کمتر از صد حدیث». (٦٩) علىبن مدینى هم شبیه به همین مطلب را گزارش کرده وگفته: «سرورم احمدبن حنبل مرا فرمود که جز از روى نوشته حدیث نقل نکنم». (٧٠) وى با آنکه حافظ بوده، گویا براى احتیاط بیشتر چنین روشى را در مورد حدیث اختیار کرده و شاگردانش را هم به پیروى از همین روش تشویق مىکردهاست. احمد خود علّت این دوگانگى را در پاسخ پسرش بیان مىدارد. عبداللّه گوید: به پدرم گفتم چرا تألیف کتابها را نمىپسندى، امّا خودت مسند را فراهم ساختهاى؟ در پاسخ گفت: این کتاب را به عنوان راهبر فراهم ساختم تا هرگاه مردم در سنّت رسول خدا (ص) دچار اختلاف شدند، بدان رجوع کنند. (٧١)
بنابراین، تردیدى نیست که مسند مجموعهاى از احادیثى است که احمدآنها را روایت کرده و براى گردآوردنش به سفرهاى دور و دراز دست زده است. نوشتهاند: وى از همان شانزدهسالگى (سال ١٨٠ هجرى) که فراگیرى حدیث را آغاز کرد، به جمع آن هم همّت گماشت. (٧٢) امّا این مطلب مورد اختلاف است که آیا احمد خود موفّق به تنظیم و تنقیح مسند شده یا آنکه عبداللّه راوى مسند، آن را به وضعى که اکنون مىبینیم مرتّب ساخته است؟ برخى از خاورشناسان، مانند گلدزیهر و هنرى لائوست و نیز شمارى از دانشمندان مسلمان چون محمد ابوزهره براین باورند که عبداللّه پسر احمد مسند را طبقه بندى کرده و به صورت کنونى عرضه داشته؛ (٧٣) ولى فؤاد سزگین این عقیده را خطا مىداند و مىگوید:
«معلوماتى در دست است که به وضوح نشان مىدهد که احمد خودش این کتاب را گرد آورده و به تألیف و تنقیح آن اقدام کرده است. به عنوان مثال احمد گوید: "آن را گرد آوردم و مرّتب ساختم (جَمَعتُه و اَتْقَنْتُه)" (٧٤) و در خبرى مىخوانیم که احمد مسند را طى مدّت سیزده سال بر فرزندانش خوانده (٧٥) و عبداللّه آن کتاب را به خط پدرش دیده است. (٧٦) افزون بر اینها گزارش روشنى در دست ماست که گوید: عبداللّه مسند را ننوشته و ویرایش نکرده؛ (٧٧) بلکه تمام کار عبداللّه این است که آن را روایت کرده و پارهاى از احادیث را بر آن افزوده است». (٧٨)
امّا باید دانست؛ هیچیک از موارد پیشگفته مدّعاى سزگین را به کرسى نمىنشاند. زیرا آن موارد غالباً جملاتى دو پهلو هستند و صراحتى در جهت آن ادّعا ندارند وامثال محمّد ابوزهره هم متقابلاً به همان جملات استناد کردهاند. مضافاً براینکه، عبارت «جَمَعْتُه و اَتْقنتُه» در بیشتر مآخذ به صورت «جمعتُه و انتقیتُه» (آن کتاب را گرد آوردم وبرگزیدم) گزارش شده، (٧٩) که به نظر مىرسد قرائتى که سزگین بدان استناد کرده، صورت تصحیف شده عبارت اخیر باشد. ابن جزرى در شرححال عبداللّه سخنى دارد که خلاف نظر سزگین را صحّه مىگذارد. او مىنویسد:
«عبداللّه مسند پدرش را گرد آورد و تألیف کرد و مرتّب ساخت وتا اندازهاى آن را پیراست و احادیث بسیارى را از طریق استادانش بدان افزود». (٨٠)
در مقام داورى باید گفت: روشن است که احمد از زمانى که به طلب حدیث روى آورد، گردآورى احادیث را از رهگذر دیدار با راویانى که به گمان او ثقه بودند، نصب العین خویش قرار داد. او به سوى راویان مىشتافت، هر چند که راهْ دور و مشقّتْ بزرگ باشد. وى در تمام دوران زندگىاش گردآوردن مسند را در برابر چشم داشته؛ امّا همتّش بیشتر متوجّه جمع و تدوین بوده تا تنظیم و ترتیب و تبویب. شاید هم بتوان گفت، این خود زاده روحیه پرهیز و تقواى عقلى او بوده است. بنابه گفته ابن جزرى ظاهراً «وى تألیف مسند را آغاز کرده و پیوسته به نوشتن و گردآورى در برگه هایى که در حکم چرکنویس بوده، ادامه داده تا آنکه غروب زندگىاش را احساس کردهاست. پس از آن فرزندان و نزدیکانش را جمع کرده ونوشته هایش را که نامرتب بوده، برآنان خوانده و پیش از پالایش و ویرایش آن نوشته ها از دار دنیا رفته و آن نوشته ها بههمان حال چرکنویس باقى مانده است. پس از مرگ او پسرش عبداللّه احادیث مشابه را به آن نوشته ها پیوست کرده و از میان مسموعات خویش، احادیث همسنگ و همسان را به آنها افزودهاست». (٨١)
سخن ابن جزرى نشان مىدهد که احمد احادیث مسند را جز بر اعضاى خانوادهاش نخواندهاست. این سخن در ظاهر با این مطلبِ معروف که وى از روى نوشته هایش حدیث املاء مىکرد، مخالف است. امّا در مقام تحقیق مخالفتى در میان نیست. زیرا وى در مقام تدریس براى جویندگان حدیث، کتاب جامع و کاملى را برآنان نمىخوانده، کتابى که حاوى تمام احادیثى باشد که او از استادانش شنیده و فراگرفته است؛ بلکه آنچه را که مورد نیاز پرسشگر بود، القا مىکرد و چون نزدیکى اجلش را احساس کرد، تمام آنچه را جمع کرده بود، بر نزدیکانش خواند تا مسموعاتش تباه نگردد. (٨٢)
گفتنى است که مسند موجود همان چیزى نیست که احمد بر فرزندانش قرائت کرده، بلکه عبداللّه یاد شده روایاتى را از طریق پدر خود و دیگر استادانش برآن افزوده واین افزوده ها به زواید مسند احمد معروف است. برخى شمار این زواید را حدود دههزار دانستهاند. (٨٣) پس از عبداللّه، «قطیعى» هم - که راوى مسند از اوست - روایاتى را به مسند پیوست کرده. این افزوده هاى قطیعى بیشتر در «مسند انصار» است. (٨٤) شمار نهچندان کمى هم از احادیث این کتاب از طریق وجاده (یافتن) از سوى عبداللّه روایت شدهاست. به این معنا که عبداللّه به هنگام روایت مىگوید: «به خط پدرم دیدم که نوشته بود: فلان کس براى ماروایت کرد...». (٨٥) بیشترِ حدیثشناسان در میان راههاى گوناگون فراگیرى حدیث، ارزش علمى «وجاده» را کمتر مىدانند. (٨٦)
با توجّه به مطالبى که گفته شد، پژوهندگان احادیث کتاب مزبور را به شش بخش تقسیم کردهاند:
١- بخشى که عبدالله از رهگذر سماع از پدرش روایت کرده. مسند احمد در واقع همین بخش است.
٢- بخشى که عبداللّه از پدرش و دیگران شنیدهاست.
٣- بخشى که تنها از دیگران شنیده. این بخش نسبت به سایر قسمتها بهجز بخش اوّل چشمگیرتر است. برخى نام زواید را برهمین بخش اطلاق کردهاند.
٤- قسمتى که عبدالله از پدرش نشنیده؛ بلکه بر او خواندهاست. احادیث این بخش اندک است.
٥- بخشى که نه نزد پدرش خوانده و نه از او شنیده؛ بلکه به خط پدرش یافتهاست.
٦- و بالاخره روایاتى که ابوبکر قطیعى از طریقى جز طریق عبداللّه و احمد نقل کردهاست.
تمام این بخشها را جزءِ مسند به حساب مىآورند، مگر بخش سوم و ششم را که افزوده عبداللّه و قطیعى است. (٨٧)
در پایان باید افزود: شیوخِ (استادان) احمد که در مسند از آنان روایت مىکند، بنابه شمارش ابن جزرى به ٢٨٣ تن مىرسند و شیوخ پسرش عبداللّه از چهار صد تن افزون است که از میان آنان از ١٧٣ تن در مسند پدرش حدیث نقل مىکند. (٨٨)
١٠- معیار تقدیم و تأخیر مسانید صحابه در مسند احمد
پیش از این گفتیم که مسندهاى صحابه در کتابهاى مسند، گاه بر حسب فضیلت صحابه و سبقت جستن آنان در ورود به آیین مسلمانى، و گاه براساس شرافت نسبى و دورى و نزدیکى آنان با پیامبر (ص)، و گاهِ دیگر به ترتیب حروف الفباى نام آنان مرتَّب شده است. اینک وقت آن است که از این زاویه به مسند احمد نگاهى بیفکنیم. پیش از هرگونه تحلیلى دراین باره، بد نیست ترتیب مسند احمد را از برابر چشم بگذرانیم:
الف - مولّف در آغازْ مرویاتِ چهارده تن از صحابه را به ترتیب زیر مقدَّم مىدارد: مسند ابى بکر، عمر، عثمان، امیرالمومنین على (ع) ، طلحه، زبیر، سعد بن ابى وقّاص، سعید بن زید، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبیده جراّح، عبدالرحمن بن ابىبکر، زیدبن حارثه، حرث بن خَزْمه و سعد مولاى ابوبکر.
ب - پس از آن زیر عنوان «مسند اهل بیت» احادیث امام حسن، امام حسین - علیهما السّلام - عقیل و جعفر پسران ابوطالب و عبداللّه بن جعفر را نقل مىکند.
ج - در مرتبه سوم زیر عنوان «مسند بنى هاشم» مرویات عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندانش فضل، تمّام، عبیداللّه و عبداللّه را مىآورد.
د - در مرتبه چهارم مسندهاى هشت تن از صحابه را که جزیک تن، جملگى کثیر الحدیث و نامدار هستند، نقل مىکند. به این ترتیب: مسند عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن عمروبن عاص، ابورِمْثَه [ رفاعة بن یثربى ]، ابوهریره، ابوسعید خدرى، انس بن مالک و جابربن عبداللّه انصارى.
ه - در مرتبه پنجم زیر عنوان «مسند مکیّیان» مرویات ٢٥٥ تن از صحابه را گزارش مىکند. گفتنى است که مرویات برخى از این صحابه را زیر عناوین دیگرى هم نقل مىکند.
و - در مرتبه بعدى زیر عنوان «مسند مدنىها» احادیث ١٣٥ تن از اصحاب را روایت مىکند.
ز - در مرحله ششم زیر عنوان «مسند شامیان» مرویات ١٦٩ تن از اصحاب را مىآورد.
ح - سپس در پىِ عنوان «مسند کوفیان» مرویات ١٤٩ تن از صحابه را گزارش مىکند.
ط - در مرتبه هشتم به دنبال عنوان «مسند بصریها» احادیث هشتاد تن از صحابه را گزارش مىکند.
ى - آنگاه زیر عنوان «مسند انصار» مرویات ١٣١ تن از اصحاب را نقل مىکند. روایات اصحاب نامدارى چون اُبَىّ بن کعب، ابوذرِّ غفارى، زیدبن ثابت، معاذ بن جبل، حُذَیفه بن الیَمان، ابوایوّب انصارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود و بلال حبشى در این بخش قرار دارد.
ک - پس از آن نوبت به زنان مىرسد. مسند زنان با مرویات عایشه شروع مىشود وبا احادیث فاطمه (ع) دخت گرامى پیامبر و سایر همسران آن حضرت ادامه مىیابد. در این بخش، روایات ٧١ تن اززنان صحابى را مىآورد. گفتنى است که در بخشهاى دیگر همگاه بطور پراکنده روایات زنان صحابى را گزارش مىکند.
ل - در واپسین مرحله، در پىِ عنوانِ «مسند قبیله ها» روایات ٢٢ تن مرد و ٦٢ تن از زنان صحابى را نقل مىکند.
گویا احمد در تقدیم و تأخیر مسندهاى صحابه امور گوناگونى را از قبیل فضیلت صحابه و یا زیستگاه آنان پس از رحلت رسول اکرم (ص)، در برابر چشم داشته است. از همین رو احادیث بسیارى از اصحاب را در بیشتر از یک جا قرار داده. بهاین معنا که مثلاً بخشى از مرویات یک صحابى را در مسند مکّیان و پارهاى دیگر از آن را در مسند شامیان و قسمت سوم را در مسند انصار نقل کرده است. این روش کار مراجعه کنندگان را دشوار مىسازد. براى نمونه جاى احادیث چند تن از آنان، براساس چاپ «میمنیّه» (٦جلدى)، نشان داده مىشود:
خباب بن اَرَت: ١٠٨/٥ (در ضمن مسند بصریها)، ٣٩٥/٦ (در مسند قبایل).
اسماء بنت عُمَیْس: ٣٦٩/٦ (در ضمن مسند زنان)، ٤٣٨/٦ (به دنبال مسند قبایل).
جعفر بن ابى طالب: ٢٠١/١ (در خلال مسند اهل بیت)، ٢٩٠/٥ (در ضمن مسند انصار). در هر دو جا هم تنها داستان مهاجرت به حبشه را از زبان او گزارش مىکند.
حسّان بن ثابت: ٤٤٢/٣ (در ضمن مسند مکّیان)، ٢٢٢/٥ (در خلال مسند انصار).
ابودرداء : ١٩٤/٥ (در ضمن مسند انصار)، ٤٤٠/٦ (به دنبال مسند قبیله ها و در خلال مسند زنان).
سَعْدبن عُباده: ٢٨٤/٥ (در ضمنمسند انصار)، ٧/٦ (باز هم در خلال مسند انصار).
عقیل بن ابى طالب: ٢٠١/١ (در ضمن مسند اهل بیت)، ٤٥١/٣ (در ضمن مسند مکّیان).
مجمّع بن جاریه انصارى : ٤٢٠/٣ (در مسند مکّیان)، ٢٢٦/٤ (در خلال مسند شامیان)، ٣٩٠/٤ (در خلال مسند کوفیان).
ابورِمْثَه [ رفاعة بن یثر بى ]: ٢٢٦/٢ (در ردیف اصحاب معروف و کثیر الحدیث، چون ابن مسعود و ابوهریره)، ١٦٣/٤ (در میان مسند شامیان).
اگر بیم پر حجم شدن رساله در میان نبود، نگارنده نمونه هاى بیشترى را نشان مىداد تا تابلوى روشنترى در برابر دیدگان خواننده ترسیم گردد.
علّت قطعى اختیار این روش که نا هماهنگیها وآشفتگیهایى را در پى دارد، بر ما پوشیده است. امّا مىتوان حدس زد که چون احمد براى به دست آوردن احادیث به شهرهاى مختلف سفر کرده، روایات مردم هر شهر را به نام همان شهر ثبت و ضبط کردهاست.
در همین جا باید افزود؛ بنابه بررسى نگارنده، در مسند مزبور تخمیناً از هزار صحابى که حدود ١٤٠ تن از آنان را زنان تشکیل مىدهند، حدیث نقل شدهاست. ٢٢٤ تن از این صحابه به مفهوم واقعى کلمه ناشناخته هستند. احمد از این قبیل صحابه با عناوینى چون عناوین زیر حدیث نقل مىکند: حدیث مردى از پدرش (حدیثُ رجلٍ عن اَبیه)، حدیث مردى از یاران پیامبر (حدیثُ رجلٍ مِنْ اصحابِ النبى)، حدیث مردى که پیامبر را درک کرده (حدیثُ رجلٍ قدأدرکَ النبىَّ)، حدیث زنى از قبیله بنى غِفار (حدیث امرأَةٍ مِنْ بنى غِفار)، حدیث پیرزنى انصارى (حدیثُ عجوزٍ من الانصار)، حدیث یکى از کارگزاران یا دانایان قریش (حدیثُ عریفٍ من عُرفاء قریش)، حدیث مردى گمنام از پیامبر (حدیثُ رجلٍ لَمْ یُسمَّ عن النبى).
از این ٢٢٤ تن، ٢٠١ تن مرد و ٢٣ تن زن هستند. مجموع مرویات این صحابه گمنام ٢٩١ حدیث است که ٢٦٤ فقره آن از مردان و ٢٧ فقره آن از زنان نقل شدهاست. احادیثى از این دست که از صحابه گمنام روایت شده، زیر نام تابعىِ راوىِ آن حدیث نهاده شده است. (٨٩)
١١- پارهاى از آشفتگیها و ناهمواریها در مسند
در مسند آشفتگیها و ناهمواریهاى بسیارى به چشم مىخورد. تکرار روایت واحد، آمیختگى مسندى با مسند دیگر، پراکندگى مرویات یکى صحابىِ معیّن در چند جا و در موارد اندکى آمیختگى سندى با سند دیگر از جمله این آشفتگیهاست. ابن جزرى نمونه هایى از آمیختگى مسندها را در کتاب المسند الاحمد فیما یتعلَّقُ بمسند احمد گوشزد کردهاست. (٩٠) نگارنده نیز پیش از این درباره پراکندگى مرویات صحابه که یکى از آشکارترین ناهمواریها دراین کتاب است، به اندازه کافى سخن گفت. اکنون نوبت پرداختن به آمیختگى مسندهاست. امّا خوب است پیش از به نمایش گذاشتن نمونه ها، سخن شارحِ مسند علاّمه احمد محمد شاکر را در این باره با هم بخوانیم. او مىنویسد:
«بسیار اتّفاق مىافتد که حدیث یکى از اصحاب بى آنکه در مسند خودش ذکر شده باشد، در ضمن مسند صحابى دیگرى یافت مىشود. در نتیجه بسیارى از پژوهندگان به تردید مىافتند و چون حدیث مورد نظر را در جاى موعود نیافتهاند، گمان مىکنند آن حدیث در کتاب مزبور وجود ندارد. همچنین در موارد بسیارى دیده مىشود که حدیث مشخصّى در مسند دو صحابى یا بیشتر ذکر شدهاست». (٩١)
اینک مثالهایى از این آمیختگیها:
١ . سى ونهمین حدیث از مسند مزبور حدیث موقوفى (٩٢) است که عکرمه از آقایش ابن عبّاس نقل مىکند. این حدیثواره که جایش در مسند ابن عبّاس است، در مسند ابوبکر نهاده شدهاست. (٩٣)
٢ . حدیث شماره ١٥٥ حدیثى موقوف است به نقل از سعید بن جبیر از ابنعبّاس . این حدیث واره به جاى آنکه در مسند ابن عبّاس قرار گیرد در خلال مسند عمر نقل شدهاست. (٩٤)
٣ . به دنبال مسند عمرو پیش از مسند عثمان، هفت حدیث (از شماره ٣٩٢ تا ٣٩٨) مندرج است که به مسند هیچیک از آن دو مربوط نمىشود؛ بلکه نخستینِ آن هفت حدیث از مسند انس بن مالک و بقیّه بخشى از مسند عبداللّه بن عمر مىباشد. (٩٥)
٤ . حدیث شماره ٢٩٢٢ در مسند ابن عباس با مسند عثمان بن مظعون تناسب بیشترى دارد. (٩٦)
٥ . حدیث شماره ٦١٦٣ که ابوهریره آن را از پیغمبر (ص) روایت مىکند، در ضمن مسند عبداللّه بن عمر نقل شده، بىآنکه در مسند ابوهریره به این نکته اشاره شده باشد. (٩٧)
٦ . یکى دیگر از احادیثى که درجاى اصلى خود نهاده نشده، حدیث شماره ٦٩٠٥ است. راوى این حدیث جریر بن عبداللّه است؛ امّا در خلال مسند عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل شده و در مسند جریر (٣٦٦-٣٥٧/٤) ذکرى از آن به میان نیامدهاست.
این آمیختگیها در مسند نکتهاى قابل تأمّل است. ابن جزرى علّت وجود این ناهمواریها را مرگ احمد پیش از تنقیح و ویرایش آن کتاب مىداند. (٩٨) به نظر نگارنده اگر بادیده انصاف بنگریم، وجود چنین ضعفها و کاستیهایى با توجّه به موقعیّت دانش وامکانات محدود نیمه نخست قرن سوم و گستردگى این مجموعه امرى بدیهى مىنماید. امّا در هر صورت این آمیختگیها دلیل قاطعى است بر بطلان سخن کسانى که در شأن مسند غلو کرده و مىکنند. زیرا وقتى مىبینیم دراین کتاب چنین لغزشها و جابهجاییهاى فاحشى پیش آمده، مشکل بتوان پذیرفت که در آن سخنى ناروا ویا حدیثى دروغین راه نیافته باشد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ٥/١؛ ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٦؛ السفّارینى، نَفَثات صَدْر المکمد و قرّةُ عَیْن المسْعَد بشرح ثلاثیّات مسندالامام احمد، ٧/١. نیز نک : محمّد ابوزهره، ابن حنبل: حیاته و عصره - آراؤه و فِقهه، ص ١٣؛ اسد حیدر، ٤٤٢/٢.
٢ - نک : ابن الاثیر، النهایة فى غریب الحدیث والاثر، ٢٠٨/١، ذیل ماده «ثدا».
٣ - الخوانسارى، الروضات الجنّات، ١٨٤/١.
٤ - نک: احمد امین، ضحىالاسلام، ١٢٣-١٢٢/٢.
٥ - المسند، چاپ احمدشاکر، ج ٢، ص ٥٠ (حدیث شماره ٦٢٦)، صص ٧٦-٧٥ (حدیث شماره ٦٧٢)، ص ١٠٣ (حدیث شماره ٧٣٥)، ص ١٥٤، (حدیث شماره ٨٤٨) و چند جاى دیگر.
٦ - احمدامین، پیشین، ٢٣٥/٢.
٧ - واژه «آفریده» را نظامى عروضى سمرقندى به جاى «حادث، مُحْدَث و مخلوق» و «ناآفریده» را به جاى «قدیم» به کار برده است. به نظر مىرسد این واژه ها در برابر حادث و قدیم معادل رسایى باشند. او مىنویسد: «و کلامِ ناآفریده گواهى همى دهد بر صحّت این قضیّت». نک : نظامى عروضى، چهار مقاله، ص٣ و ٤٠.
٨ - یعنى: در راه خدا جهاد مىکنند واز ملامت هیچ ملامتگرى نمىهراسند. مائده (٥): ٥٤.
٩ - السفّارینى، پیشین، ٨/١.
١٠ - الذهبى، ترجمةالامام احمد من کتاب تاریخ الاسلام، ص ٦٦.
١١ - جرجىزیدان علّت تجلیل مردماز جنازهاحمد را اقتداىآنان بهخلفا در بزرگداشتعالمان مىداند.به نظرنگارندهدرستى اینتحلیل محلّتردید است.نک: تاریختمدناسلام،ترجمه علىجواهرکلام، ٤٧٧/٥.
١٢ - نک: محمّد ابوزهره، ابن حنبل، صص ٩٣-٨٢.
١٣ - الذهبى، ترجمةالامام احمد، ص ٦٥.
١٤ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ٣٠.
١٥ - ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٤.
١٦ - محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٩٧-٩٤.
١٧ - الذهبى، ترجمةالامام احمد، ص ٥٩؛ ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٦.
١٨ - ابن الجزرى، همان جا ؛ الذهبى، پیشین، صص ٦٠-٥٩.
١٩ - ابن الجوزى، مناقب احمد، ص ١٦٨ ونیزنک: ص١٥٣، ١٦٥.
٢٠ - ابن الجوزى، پیشین، ص ١٦٥ و نیز : ص ١٦٠.
٢١ - نک : الذهبى، ترجمةالامام احمد، صص ٧٩-٧٦؛ ابن الجوزى، پیشین، صص ١٥٥-١٥٣.
٢٢ - الذهبى، پیشین، صص ٨٣-٨١ و نیز : ابن الجوزى، پیشین، ص ١٥٦.
٢٣ - الذهبى، پیشین، صص ٨٠-٧٥. مقصود از واقفى کسى است که در مساله حادث یا قدیم بودن قرآن از اظهارنظر تن زده است.
٢٤ - احمدبن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٦-٣٥؛ به نقل از: هنرى لائوست (H.Laoust)، مقاله «احمدبن حنبل» در دانشنامه ایران و اسلام، ص ١٢٤٧.
٢٥ - صالح بن مهدى مَقبَلى یکى از فرزانگان و مجتهدان برجسته یمن است که در سال ١١٠٨ ق/ ١٦٩٦م. درگذشته. وى در ابتدا زیدى مذهب بود. امّا بعدها تقلید از مذهبى خاص را رها ساخت و معتقد گشت، تنها حقّى را باید پذیرفت که بر پایه دلیل استوار باشد. به دنبال این اعتقاد برخى از علماى صنعا با وى به مناظره نشستند و این مناظره به دشمنىانجامید. در نتیجه او با خانوادهاش به مکّه کوچید (سال ١٠٨٠ ق) و در آنجا کتابهایش را نوشت. معروفترین کتاب او عبارت است از العَلَمالشامخ فىایثار الحق على الاباء والمشایخ که چاپ شده. او در پارهاى از مسایل بر معتزله و در پارهاى دیگر بر اشاعره و صوفیّه و محدّثان خرده مىگیرد. نک: الزر کلى، ١٩٧/٣؛ ابوریّه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ٢٨٨، زیرنویس.
٢٦ - العلم الشامخ فىایثار الحق على الاباء و المشایخ، صص ٣٠٠-٢٩٨؛ به نقل از: محمود ابوریّه، پیشین، صص ٢٩١-٢٩٠.
٢٧ - ابن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٥؛ به نقل از هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٦.
٢٨ - ابن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٨؛ به نقل از: هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٧.
٢٩ - الالوسى، جلاءالعینین، ص ١٥٠؛ به نقل از : اسد حیدر، ١٥٠/٢.
٣٠ - شرح حال او پیش از این گذشت.
٣١ - ابن الجوزى، پیشین، ص ١٧١.
٣٢ - براى آگاهى بیشتر درباره این تحریرها نک : سزگین، ٢٢٥-٢٢٤/٣/١.
٣٣ - براى آگاهى بیشتر در باره آثار احمد نک: ابن الندیم، الفهرست، ص ٢٨٥ و ترجمه فارسى آن، ص٤١٧؛ محمد ابوزهره، ابن حنبل ص ١٦٨؛ الزرکلى ٢٠٣/١؛ سزگین، ٢٢٧-٢١٨/٣/١؛ حسن انصارى، «احمد بن حنبل»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٦/ ٧٢٤.
٣٤ - ابن ابى یَعْلى، طبقات الحنابله، ص ٣٩.
٣٥ - ابن الجوزى، پیشین، صص ١٩٣-١٩٢. براى آگاهى بیشتر نک : ابوزهره، ابن حنبل، ص٣٩ و ص١٦٨ به بعد.
٣٦ - ابن الجوزى، همانجا. براى آگاهى بیشتر نک : ابوزهره، همانجا.
٣٧ - نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٥٧-١٥٦.
٣٨ - براى آگاهى درباره تدوین کنندگان پاسخهاى احمد و چگونگى شکلگیرى فقه حنبلى نک: الخطیب البغدادى ١١٣-١١٢/٥؛ محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٨٨-١٧٦؛ هنرى لائوست، پیشین، ص١٢٤٤؛ سزگین، ٢٢٥-٢٢٤/٣/١؛ اسد حیدر، ٥١٣-٥١٠/٢.
٣٩ - ابو زهره، پیشین، ص ١٦٨ و نیز نک: اسد حیدر، ٤٧٧-٤٧٦/٢.
٤٠ - المَقْدِسى، احسن التقاسیم، ص ٣٧.
٤١ - دراین باره نک: احمد امین، ضحى الاسلام، ٢٣٥/١؛ محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٧-٦؛ اسد حیدر، ١٦٩/١، ٤٧٤/٢.
٤٢ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ٧.
٤٣ - ضحى الاسلام، ٢٣٦-٢٣٥/٢.
٤٤ - ابن قیّم الجوزیّه، اعلام الموقعین، ٣٦-٣٢/١؛ به نقل از: القاسمى، الفضل المبین، صص ٢٨١-٢٨٠. نیز نک: السفّارینى، پیشین، ٣٥-٣٢/١؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١٦٨/١؛ احمد امین، پیشین، ٢٣٥/٢.
٤٥ - ابن حنبل، ص ١٠.
٤٦ - نک : المقدسى، احسن التقاسیم، ص ٣٦٥، ٣٨٤، ٤٠٧.
٤٧ - مقدمة، ص ٤٤٨.
٤٨ - محمد ابوزهره، ابن حنبل، صص ٣٥٣-٣٥٢.
٤٩ - درباره ابن تیمیه نک: عبّاس زریاب خویى، «ابن تیمیّه»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى.
٥٠ - جولد تسهیر (Goldziher)، «احمدبن محمّد بن حنبل»، در دایرةالمعارف الاسلامیّه، ٤٩٥/١.
٥١ - براى نگارش شرح حال احمد و بیان آراء و اندیشه ها و آثار او غیر از منابعى که در زیرنویسها بدانها اشاره شد، منابع زیر نیز در برابر چشم بودهاست:
ابن ابى حاتم، الجرح و التعدیل، ٧٠-٦٨/١/١؛ البخارى، التاریخ الکبیر، ٥/٢/١؛ ابن الندیم، الفهرست، ٤١٧؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ٢٠-٤/١؛ جولد تسیهر، «احمدبن محمّد بن حنبل»، در دایرةالمعارف الاسلامیّه، ٤٩٦-٤٩١/١؛ هنرى لائوست، «احمدبن حنبل»، در دانشنامه ایران واسلام، صص ١٢٤٨-١٢٤٠.
٥٢ - نک: محمد ابوزهره، ابن حنبل، ص ٢٣٩.
٥٣ - ابن الجوزى، صید الخاطر، ص ٢٤٦.
٥٤ - به نقل از محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٢٤٢-٢٤١ با اندکى تلخیص. دراین باره نک: السفّارینى، پیشین، ٣٤/١. لازم به یادآورى است که مقصود از حدیث حسن به اصطلاح سنیّان «حدیث مُسْنَدى است که راویان آن به درجه وثاقت نزدیک باشند یا حدیث مُرْسَلى است که مُرْسِلِ آن ثقه باشد. ولى در هر حال باید از شذوذ [ ستیز با حدیث مشهور ] و علّت [ بیمارى پنهان ] تهى باشد». (القاسمى، قواعد التحدیث، ص ١٠٢). برخى حدیث حسن را به اقسامى تقسیم کردهاند. مقصود از حدیث ضعیف نیز خبرى است که در مرتبتى نازلتر از حدیث حسن باشد. ضعیف خود انواع و مراتب گوناگونى دارد که از موجبات متعدّد ضعف حدیث ناشى شدهاست. (نک: مدیر شانهچى، درایه، صص ٤٨-٤٦).
٥٥ - دراین باره نک: السفّارینى، همان جا؛ محمد ابوزهره، پیشین، ص ٢٣٥.
٥٦ - براى آگاهى بیشتر دراینباره نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ٢٤٣-٢٣٣.
٥٧ - ابن الجوزى، مناقب احمد، ص ١٩١.
٥٨ - المدینى، خصایص المسند، ص ٢١ و نیز نک : القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٢.
٥٩ - ابن الجزرى، المصعد الاحمد، ص ٣٩.
٦٠ - پیشین، ص ٢٨.
٦١ - القاسمى، همان جا.
٦٢ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٣/١. نیز : القاسمى، پیشین، ص ٢٨٦.
٦٣ - این آثار در سطور آینده به اجمال معرّفى خواهند شد.
٦٤ - نک: ابن الجزرى، پیشین، صص ٥٥-٥٣.
٦٥ - المرادى، سلک الدرر، ٦٠/٤؛ به نقل از جولد سیهر، پیشین، ٤٩٣/١.
٦٦ - غذاء الالباب، ص ١٥٩؛ به نقل از ابوزهره، ابن حنبل، ص ٣٩.
٦٧ - ابوزهره، پیشین، ص ٣٩.
٦٨ - ابوموسى المدینى، پیشین، ص ٢٢؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ١٨٤/١.
٦٩ - المنهج الاحمد فى تراجم اصحاب الامام احمد، دستنوشته دارالکتب المصریه (زیر شماره ٤٣٢٣ تاریخ)، الجزء الاوّل، ص ٢١؛ به نقل از ابوزهره، پیشین، ص ١٥٩.
٧٠ - نک : جولد سیهر، پیشین، ٤٩٢/١؛ هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٢؛ محمد ابوزهره، پیشین، ص١٦٢.
٧١ - ابوموسى المدینى، پیشین، ص ٢١.
٧٢ - پیشین، ٢٥.
٧٣ - پیشین، ٢٦.
٧٤ - ابن الجرزى، پیشین، ص ٣٩.
٧٥ - تاریخ التراث العربى، ٢١٨/٣/١.
٧٦ - از جمله نک: ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٢.
٧٧ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٨.
٧٨ - پیشین، ص ٣٠.
٧٩ - نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٦٠-١٥٩.
٨٠ - السفّارینى، پیشین، ١٧/١.
٨١ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٢٩؛ کاتب چلبى، ٩٥٦/٢، ١٦٨٠؛ محمدابوزهره، ابن حنبل، ص ١٦٠.
٨٢ - البلقینى، محاسن الاصطلاح، ص ٢٩٢؛ صبحى الصالح، علوم الحدیث و مصطلحه، ص ١٠٢.
٨٣ - درباره ارزش علمى وجاده نک: صبحى الصالح، پیشین، صص ١٠٣-١٠١؛ محمود ابوریّه، اضواء على السنّه المحمدیّه، ص ٢٠٩؛ مدیر شانهچى، درایة الحدیث، صص ١٣٩-١٣١.
٨٤ - اسدحیدر، ٤٨١/٢.
٨٥ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٤.
٨٦ - درباره مطلب اخیر نک: احمد شاکر، مقدمه مسند احمد، ٥/١.
٨٧ - المصعد الاحمد، ص ٣١.
٨٨ - مقدّمه مسند احمد، ٥/١.
٨٩ - نگارنده به دلایلى که اینک جاى ذکرش نیست، از حدیث مقطوع و موقوف به «حدیثواره» یا شبه حدیث تعبیر مىکند.
٩٠ - المسند، چاپ احمدشاکر، ١٧١/١.
٩١ - پیشین، ٢٢٢/١.
٩٢ - پیشین، ٣٢٨-٣٢٧/١.
٩٣ - پیشین، ٣٢٩/٤.
٩٤ - پیشین، ٢٢/٩.
٩٥ - المصعد الاحمد، ص ٣١.
بخش هشتم
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (١)
١- گزارشىکوتاه از زندگانى احمد (١٦٤- ٢٤١ق/٧٨٠- ٨٥٥م)
ابوعبدالله احمدبن محمّد بن حنبل شیبانى که به «ابن حنبل» شهرت دارد، از تیره تازیان بنى شَیْبَان و یکى از محدّثان و فقیهان بلندآوازه است. او در بغداد (و به قولى در مرو) به دنیا آمد. شیفتگانش او را با پیامبر (ص) از یک نژاد مىدانند و مىگویند: سلسله پدرانش به نزار نوزدهمین نیاى پیامبر (ص) مىپیوندد. به این معنا که نزار چهار پسر دارد: مُضَر، ربیعه، اِیاد و اَنْمار، و عربهاى عدنانى جملگى از این چهار تن پدید آمدهاند. پیامبر از تبار مضر واحمد از تبار ربیعه است. (١) دوستداران احمد این را براى او منقبتى مىشمرند و حال آنکه اگر این براى او منقبتى باشد، میلیونها تن انسان دراین منقبت با او شریکند.
در نقطه مقابل این شیفتگان، «خوانسارى» بىآنکه سرچشمه سخن خویش را نشان دهد، وى را از تبار «ذوثُدَیَّه» (٢) یکى از خوارج نهروان دانسته و اظهار داشته: «به دلیل اینکه نیاى احمد در نهروان به دست على (ع) کشته شده، او با على دشمن بودهاست». (٣) امّا با صرفِ نظر از اینکه احمد از تبار ذوثدیّه باشد یا نباشد، بخش اخیر سخن خوانسارى قطعاً نادرست است. زیرا - چنانکه به تفصیل خواهیم گفت - احمد نه تنها على (ع) را دوست مىداشته؛ بلکه در آثار خود بیش از همه محدّثان اهل سنّت (و در رأس آنان بخارى و مسلم) درباره امتیازات على و خاندانش حدیث نقل مىکند. تا جایى که خاورشناسان در مقایسه میان او از یک سو و بخارى و مسلم از سوى دیگر گفتهاند: بخارى و مسلم به دلیل ترس از عبّاسیان از نقل این قبیل احادیث خوددارى کردهاند؛ امّا احمد چون دلیر و داراى روحیهاى نیرومند بوده، از نقل احادیث ویژه فضایل على واهل بیت بیم نداشت. (٤) افزون براین، او خود پیشگویى خروج ذوثدیه و سرانجام بد او را از زبان پیامبر بارها نقل مىکند. (٥)
بارى، احمد در خردسالى پدرش را از دست داد و با یتیمى بزرگ شد. اندک میراث خانوادگى مایه آن شد که او زندگى متوسّط، ولى مستقلّى پیدا کند. او که از اَتْباعِ اَتْباع تابعان است، از شانزده سالگى به آموختن حدیث همّت گماشت و در آغاز کار تا سال ١٨٣ ق در زادگاهش به آموختن لغت و حدیث پرداخت. پس از آن براى دانشآموزى شروع به مسافرت کرد و شهرهاى کوفه، بصره، مکّه، مدینه، شام و یمن را در نوردید. دراین سفرهاى دور و دراز بیشتر همتّش متوجّه فراگیرى حدیث بود. در مکّه از سفیان بن عُیَیْنه و در صنعاء از محدّث و مفسّر معروف یعنى عبدالرزّاق بن هَمّام صنعانى دانشآموخت و چون به بغداد بازگشت، در حوزه درس فقه واصول شافعى حاضر شد و این در فاصله سالهاى ١٩٥ تا ١٩٧ق بود. از همین رو شافعیان، او را شافعى به حساب مىآورند. امّا در واقع راهى که او پیموده از راه شافعى جداست. (٦)
از بارزترین ویژگیهاى گرایش فکرى او در عرصه عقاید و معرفت دینى، پیروى قاطعانه و تزلزل ناپذیر از عقاید اهل حدیث بود. بعدها در عصر خلیفگان عبّاسى مأمون، معتصم و واثق (٢٣٤-٢١٨ق) فرصتى براى وى فراهم شد تا ایستادگى خویش را در این راه به نمایش گذارد و این هنگامى بود که دولت عقاید «معتزله» را پذیرفت و تبلیغ آن را در صدر دستور کار خویش قرار داد و برتمام محدّثان و فقیهانى که به «آفریده بودن قرآن» (٧) اعتراف نکردند، سخت گرفت. ابنحنبل یکى از آن فقیهانى بود که به «محنت» (باورپرسى یا آزمون عقیده محدّثان و فقیهان) گرفتار آمدند. وى را به بند کشیدند وبا غل و زنجیر روانه طَرسوس کردند تا به حضور مأمون رسد و خلیفه با او مناظره کند. امّا خبرمرگ خلیفه در میان راه رسید. در عهد معتصم نیز تازیانه و زندان را با بردبارى به جان خرید. امّا به گمان خود اندکى از عقاید سلف را رها نساخت. در زمان واثق نیز همان روش ادامه یافت. از همین رو شیفتگانش او را یکى از نمودهاى آیه شریفه «یُجاهدونَ فى سبیلِاللّهِ و لایَخافونَ لَوْمَةَ لائمٍ» (٨) مىدانند. (٩) بسیارى از سنیّان ایستادگى او را در آن رخداد در سلامت اندیشه دینى بس موّثر مىدانند. معاصر او،علىبن مدینى گوید: «خداوند در روز ردّه این دین را به دست ابوبکر و در روز مِحْنَه به دست احمدبن حنبل تأیید کرد». (١٠)
در عهد متوکّل (٢٣٢ ق .به بعد) کارگزاران خلیفه از آزار ابن حنبل دست کشیدند. زیرا متوکّل به سیرت سه خلیفه پیشین پشت کرده، مذهب اهل حدیث را پیشه ساخت. این خلیفه به مناسبتهاى گوناگون ابن حنبل را به خود نزدیک ساخته، به مجلس خود فرا مىخواند و براى خانوادهاش بىآنکه وى بداند، مقرَّرى تعیین کرد. دراین و قت او توانست فعّالیّت آموزشى خود را از سر گیرد.
ابن حنبل در سنّ ٧٧ سالگى در بغداد مرد و در گورستان شهداء (مقابرالشهدا)، نزدیک دروازه حرب، به خاک سپرده شد. گور وى تا سالها و بلکه قرنها مورد تقدیس و احترام دوستدارانش بود. درباره حضور گسترده مردم در تشییع جنازه او گزارشهایى در دست است که بیش از آنکه حقیقت داشته باشد، به افسانه مىماند. (١١) او را با صفاتى چون: داشتن حافظهاى نیرومند، شکیبایى، نستوهى، پاکى دل و ا ندیشه، اخلاص، پارسایى، هیبت، شجاعت ودانش وافر ستودهاند. (١٢) گواهى استادان، معاصران و شاگردان او بر هریک از موارد یادشده در تاریخ اسلام ذهبى به گونهاى گسترده آمده است. از جمله شافعى گوید: «از بغداد بیرون شدم، در حالى که در آنجا کسى را پارساتر و پرهیزکارتر و داناتر از احمدبن حنبل پشت سر نگذاشتم». (١٣) گویند: وى زبان فارسى را هم مىدانست و گاه بدان تکلّم م (١٤)ىکرد. (١٥)
٢- استادان احمد:
استادان احمد بسیارند. ابن جزرى شیوخ و استادان او را که در مسند از آنان روایت مىکند، شمرده و در نتیجه تعداد آنان را ٢٨٣ تن دانسته است. (١٦) ابن جوزى نیز در مناقب احمد استادان او را از صدتن متجاوز مىداند. محمّد ابوزهره معتقد است، همه این افراد در تکوین شخصیت احمد نقش اساسى نداشتهاند. درمیان آنان کسانى هستند که بسا احمد با آنان دیدارهاى کوتاهى داشته و یا احادیث اندکى را از طریق آنان روایت کردهاست. او براین باور است که دو کس در سازندگى شخصیّت احمد نقش مهمّى داشتهاند. یکى هُشَیم بن بشیر واسطى (د. ١٨٣ ق) که نقش او در هدایت احمد به سوى سنّت بسیار موثّر بودهاست. زیرا احمد از شانزدهسالگى ملازم او شده و چهار-پنج سال نزد او شاگردى کردهاست. دیگرى شافعى که احمد بینش فقهى و نیرو و معیارهاى استنباط را از او فرا گرفت و چنان شیفته او شد که وى را مجدّد قرن دانسته و به دوستش اسحاق بن راهویه گفته: «از این مرد بهرهجوى که نظیر وى را ندیدهام». (١٧)
علاوه برآن دو تنْ سفیان بن عیینه، ابوبکر بن عیّاش، قاضى ابویوسف، عبدالرحمن بنمهدى، عبدالرزّاق بن همّام صنعانى و بسیارى دیگر در شمار استادان او به حساب مىآیند. (١٨)
٣- راویان احمد:
کسانى که از احمد روایت مىکنند، بسیارند. مشهورترین آنان عبارتند از : بخارى، ابوداوود ( که گاه با واسطه از او نقل مىکنند)، مسلم، ابوزرعه رازى، ابوحاتم رازى، عبدالله وصالح پسران او، و از میان استادانش عبدالرزّاق بن همّام و شافعى، و از میان اَقْرانش علىبن مَدینى، یحیى بن مَعین، بَقىّبن مَخْلَد، ابراهیم حَرْبى و ابوبکر اَثرم و بسیارى دیگر. (١٩)
٤- آراء و نظریات احمد
در کتاب مناقب احمد آمده که او در تعریف ایمان مىگفت:
«ایمان گفتار و کردار است. افزونى و کاستى مىپذیرد. افزونى آن زمانى است که کار نیکى انجام دهى و کاستىاش وقتى است که به بدى دست یازى. انسان با انجام گناه از دایره ایمان بیرون شده، به دایره اسلام پاى مىگذارد و اگر توبه کند، به دایره ایمان باز مىگردد و چیزى جز شریک قراردادن براى خداوند بزرگ یا انکار فریضهاى از فرایض خداوند، او را از دایره اسلام بیرون نمىراند. اگر انسان فریضهاى را دستِ کم گیرد و از روى تنبلى آن را ترک گوید، سروکارش با خداست. اگر خدا بخواهد او را عذاب مىدهد واگر بخواهد او را مىبخشد». (٢٠)
همچنین گویند: او معتقد بود هرکس که یکى از یاران رسول خدا (ص) را دشنام دهد، اسلامش مورد تردید است. پسرش عبدالله نقل مىکند که به پدرم گفتم: رافضى کیست؟ گفت: کسى که ابوبکر و عمر را دشنام دهد. از او درباره کسى که یکى از صحابه را دشنام دهد، پرسیدم؛ گفت: او را برآیین اسلام نمىبینم. (٢١)
روشن است که این عقیده با تعریفى که او از ایمان کرد، چندان هماهنگى ندارد. در سطور آینده در خلال بحثى که زیر عنوان «جلوه هاى تشیع در مسند احمد» خواهد آمد، به شمّهاى از آراء او درباره امام على (ع) و مخالفانش اشاره خواهد شد.
قرآن به گفته ابن حنبل کلام ناآفریده خداست (کلامُاللهِ غیرُ مخلوقٍ). در عین حال تعیین نوع برداشت او در مسأله تلفّظ قرآن دشوار است. (٢٢)
او پرداختن به علم کلام را نمىپسندید و آن را مایه رستگارى ن (٢٣)مىدانست. (٢٤) با آنکه در تسامح دینى وى را چون «مرجئه» مىدانند؛ امّا در برابر پارهاى از مسایل تندى بیش از حدّ نشان مىدهد. چنانکه انسانِ معتقد به آفریده بودن قرآن را کافر مىدانست و پشتسر واقفى نماز نمىخواند. (٢٥) او خود گوید: «من دوست ندارم که پشت سرِ اصحاب بدعت نماز بخوانند یا برجنازه آنان نماز گزارند». (٢٦)
تندى و سرسختى پسر حنبل دراین مورد خاص، انتقادهایى را نسبت به او برانگیخته است. شیخ صالح بن مهدى مَقْبَلى یکى از این خرده گیرندگان است. (٢٧) او مىنویسد:
«... امام احمد که صیانتش از سنّت برکسى پوشیده نیست، آنگاه که وارد مسأله خلق قرآن گشت وبه سبب آن به ابتلائاتى دچار شد، آن موضوع را در ردیف توحید یا بالاتر از آن قرار داد... خدا احمد را بیامرزاد که دراین مسأله نهایت تعصّب را نشان داده، تا آنجا که هرکس را که دراین موضوع با وى مخالف بوده، رد مىکند و روایتش را نمىپذیرد. این کار خیانت به سَنَد است. زیرا هر کس قبول خبر عادل را واجب دانسته، قبول خبر چنین فردى را هم [ در صورت عدالت ] واجب مىداند. همین احمد مىگوید: ما از «قدریّه» روایت مىکنیم. زیرا اگر بصره را بگردیم یک سوم آن را قَدَرى مىیابیم. مسأله آفریده یا ناآفریده بودن قرآن از مسأله قدر که مهمتر و بالاتر نیست. حتّى احمد را مىبینیم که در تعصّب گامى فراتر مىنهد و حدیث فرد واقف [ = کسى که در مسأله خلق قرآن نظرى اظهار نکرده ] را هم مردود مىداند و مىگوید: «فلان کس واقفى و بدبخت است». بلکه باز هم زیاده مىرود و برتعصّب خویش مىافزاید و مىگوید: دوست ندارم از کسانى چون یحیى بن مَعین که در ماجراى «محنه» نرمش نشان دادند و [ احتمالاً برخلاف میل باطنى خود ] به آفریده بودن قرآن اقرار کردند، روایت کنم. با آنکه مىدانیم احمد در نقل روایت چندان سخت نمىگرفت. مثلاً یکى از شیوخ روایتِ او عامر بن صالح بن عبداللّه بن عروة بن زبیر بن عوّام است. نسایى این عامر را ثقه ندانسته و دار قطنى حدیث او را رها ساخته وابن مَعین او را دروغگو، پلید و دشمن خدا خوانده و گفته: احمد دیوانه شده که از عامربن صالح حدیث نقل مىکند! ذهبى با آنکه در حقّ احمد غلو مىکند و سبک کار او را مىپسندد، این عامر را سستْ عقیده و روایاتش را ضعیف مىداند. خلاصه آنکه احمد در روایت از راویان بخل نمىورزد، مگر در مسأله خلق قرآن». (٢٨)
پسر حنبل در عرصه سیاست مویّد حقّانیّتِ خلافت قریشیان بود واعتقاد داشت «تا روز قیامت هیچ کس حق ندارد که منکر حقّ قریشیان شود و بر ضدّ ایشان قیام کند یا این حق را براى دیگران قایل شود». (٢٩) در مجادلات شعوبیّه وى بى آنکه مدّعى برترى تازیان باشد، از آنان دفاع مىکرد. (٣٠)
احمد با تقلید گرایى مبارزه مىکرد و مردم را تشویق مىکرد که دستورات را همراه با دلیلش بخواهند. وى مىگفت: «تقلید بسیارْ مایه از میان رفتن بینش مىشود» (کثرةُ التقلید عمىٌ فىالبصیرة). (٣١)
ابن حنبل سعى داشت از افراد ثقه روایت کند واز شخصى که به اعتقاد او دروغگو، ضعیف و فراموشکار بود، روایت نمىکرد. او براى پذیرش حدیث، هماهنگى آن را با قواعد شرط نمىدانست و آن را بر کتاب خدا عرضه نمىکرد؛ بلکه جملگى آن را مىپذیرفت، مگر وقتى که با حدیثى روبرو شود که سندش قویتر، راویانش موثّقتر و شهرتش بیشتر باشد. او در نامهاى به مسدَّد بن مسرهد بصرى (٣٢) دراینباره مىنویسد:
«سنّت از نگاه ما آثار رسول خدا (ص) و راهبر ما به قرآن است. از این رو قرآن را تفسیر مىکند. در سنّت قیاس راه ندارد و براى آن مَثَل زده نمىشود وبا اندیشه و آراء شخصى به فهم در نمىآید؛ بلکه آن پیروىِ محض و پشتپا زدن به خواهشهاست». (٣٣)
در دنباله همین بخش - اِن شاءاللّه - درباره آراء ویژه احمد در عرصه حدیثشناسى، آگاهیهاى گستردهترى عرضه خواهد شد.
٥- آثار احمد
غیر از مسندکه برجسته ترین اثر او به حساب مىآید، آثار دیگرى هم از وى برجاى مانده؛ از جمله:
١- کتاب السنّة که به دوصورت مفصّل و مختصر موجود است. تحریر مفصّل آن یک بار در مکّه (در سال ١٣٤٩ ق) و یک بار در قاهره (بىتاریخ) به چاپ رسیده وتحریر مختصر آن تنها یک بار در قاهره (بىتاریخ) منتشر شدهاست. نویسنده دراین کتاب اندیشه هاى کلامى خویش را عرضه مىدارد.
٢- کتاب الزّهد. این کتاب در مکّه (١٣٥٧ ق) و بیروت منتشر شدهاست.
٣- رسالة الصّلاة و مایلزم فیها. وى این رساله کوچک را خطاب به پیشنمازى نوشته که پشت سر او نماز مىخوانده و لغزش او را در نماز به چشم خویش دیدهاست. این رساله یک بار در بمبئى (بىتاریخ) با چاپ سنگى و بار دیگر در قاهره (١٣٢٣-١٣٢٢ ق) انتشار یافته است.
٤- کتاب الورع والایمان که در قاهره و بیروت به چاپ رسیدهاست.
٥- الردُّ على الزنادقة و الجَهْمیّة فیما شَکوّا فیه من متشابه القرآن و تأوَّلوه على غیر تأویلِهِ. دراین کتاب مولّف برخلاف معتزلیان که به تأویل پناه مىبرند، با تأویل قرآن مخالفت مىورزد. حنبلیان معتقدند، احمد این رساله را در زندان نگاشته است. این کتابچه به خامه «سیل» (M.S.Seale) به انگلیسى ترجمه وبا مشخصات زیر چاپ شده:
.١٢٥ - ٩٦ .P ,London ١٩٦٤ ,Muslim Theology ,Seale .S .M
٦- علل الحدیث. این کتاب در آنکارا (١٩٦٣ م.) و جاهاى دیگر انتشار یافته است.
٧- المسائل که پاسخهاى احمد رابه پرسشهاى شاگردانش در زمینه فقه، عقاید و اخلاق در بر دارد. این پاسخها را چند تن از شاگردان احمد تنظیم کردهاند. تحریرهاى متعدّدى از این پاسخهاتاکنون در مدینه، بیروت و قاهره چاپ شدهاست. (٣٤)
٨- فضایل الصحابه که توسّط عبداللّه فرزند مولّف همراه با اضافاتى روایت شدهاست.
٩- کتاب الترجّل. این کتاب شانه زدن وآراستن موى را از نقطه نظر فقهى روشن مىسازد.
١٠- الثلاث الاحادیث الّتى رواها الامام احمد عن النبى (ص) فىالمَنام. دستنوشتهاى از این رساله در «دارالکتب الظاهریه» نگهدارى مىشود.
١١- فضایل على. ابن ابى الحدید در شرح نهجالبلاغه (١٦٧/٩، ١٧٤-١٧١.١٦٩) مطالبى از این کتاب برگرفته است. به گمان نگارنده این کتاب باید بخشى از همان کتاب فضایل الصحابه باشد.
١٢- کتاب طاعة الرسول. در این کتاب احمد روشن مىسازد که هرگاه حدیث در ظاهر با قرآن تعارض داشت، از چه روشى باید پیروى کرد.
آثار دیگرى هم به احمد نسبت مىدهند که معرّفى آنها مجالى بیشتر مىخواهد. (٣٥)
٦- موقعیت ابن حنبل در میدان فقاهت
ابن حنبل را پایهگذار یکى از چهار مذهب معروف فقهى اهل سنّت مىشناسند. مذهب وارهاى که حدیث گرایان آن را برمذاهب دیگر ترجیح مىدهند. هرچند که گویا خود وى چنین داعیهاى نداشتهاست. زیرا معروف است که او نوشتن آراء و نظریاتش رانمىپسندید و معتقد بود، دانشِ دین همان کتاب و سنّت است و تدوین نظریات دینى مردمان را در کنار کتاب خدا و سنّت رسولش بدعت مىدانست. به همین دلیل به شاگردانش اجازه نمىداد، فتواهایش را بنویسند و مىگفت: «شاید اکنون چیزى بگویم که فردا از آن برگردم و بدان پشت کنم». (٣٦)
منفورترین چیزها نزد او این بود که نوشتهاى را ببیند که فتوایى را از او در آن تدوین کردهاند. وقتى به او خبر رسید که یک تن از شاگردانش مسایلى را از قول او نوشته و در خراسان منتشر ساخته، گفت: «گواهى دهید که من از تمام این مسایل برگشته و بدانها پشت کردهام». (٣٧) او تنها نسبت به آراء خویش چنین نظرى نداشت؛ بلکهنوشتن آراء فقهى دیگران را هم نمىپسندید و مىگفت: «به ما دستور دادهاند که علم را از عالَم بالا بگیریم». (٣٨) حتّى چنانکه پیش از این گفتیم، او تقلید مَحْض از یک مجتهد را مایه گمراهى مىدانست.
به همین دلیل هم، وى نظریات فقهى خود را در کتاب خاصّى تدوین نکرده؛ بلکه بیشتر نظریات فقهى او به صورت پاسخهایى است که به پرسشهاى شاگردانش داده است. این در حالى است که احمد در عرصه حدیث مسند را از خود به یادگار نهاده و اندیشه هاى کلامى او هم در کتاب السنّه وى مدوَّن است. ناگفته نماند که نوشتهاند: او در واپسین سالهاى زندگیش به شاگردان خود اجازه نوشتن و نشر فتواهایش را داده است. (٣٩) تحریر و تدوین پاسخهاى پسر حنبل و طبقه بندى آنها در چارچوب کلّى فقه، کار پسران او صالح و عبداللّه و شاگردان دیگر او بودهاست. (٤٠)
ممکن است گفته شود، پارهاى از نوشته هاى احمد در موضوعات فقهى است؛ مثل المناسک الکبیر، المناسک الصغیر و رسالةالصّلاة. ا مّا باید دانست که این نوشته ها ابوابى است که روح أَثَرى برآنها چیره است و از رأى و استنباط فقهى تهى است. این کتابها هر چند به موضوعاتى مربوط هستند که دانش فقه وظیفه شرح و بسط آنها را به عهده گرفته؛ امّا در واقع در شمار کتابهاى حدیث محسوب مىشوند. (٤١)
گفتنى است که برخى از دانشمندان، ابن حنبل را محدّث دانسته و در شمار فقیهان به حساب نیاوردهاند. مثلاً ابن جریر طبرى مذهب او را در اختلاف الفقهاء یاد نکرده و درباره او گفته: او مرد میدان حدیث است نه مرد میدان فقه. از همین رو خشم حنبلیان را هم به جان خرید. ابن قتیبه هم در کتاب المعارف از او در زمره فقیهان نام نبرده و مَقْدِسى از او در ضمن اصحاب حدیث یاد کرده (٤٢) و ابن عبدالبر قرطبى نیز در الانتقاء على الائمة الثلاثه به ذکر ابى حنیفه، مالک و شافعى قناعت کرده و از احمد نامى به میان نیاورده است. (٤٣)
دلیل آنان که فقاهت احمد را منکرند، این است که از او کتابى در فقه باقى نمانده واین در عصرى است که کارتدوین در عرصه فقه راه درازى را پیموده است. محمّد بن حسن شیبانى فقه عراق را گردآورده، ابویوسف کتابهایى در فقه نگاشته و شافعى مذهب یا کتبش را املاء کرده و احمد به اتفّاق مورّخان چیزى از این دست ندارد. پس معلوم مىشود او محدّث بوده؛ نه فقیه و یا دست کم حدیثش بر فقهش چیرگى دارد. محمد ابوزهره در مقام داورى میان این دسته از دانشمندان و حنبلیان مىگوید:
«تردیدى نیست که شمارى از محدّثان در مسایل فقه نیز نظر دارند. مثلاً بخارى و مسلم در مسایل فقه هم صاحبنظرند. امّا این مطلب آنان را از زمره محدّثان بیرون نمىآورد. زیرا اصل براین است که هر کس بیشتر به حدیث اشتغال دارد، محدّث باشد و هر کس فتواهایش بیشتر است، فقیه باشد. با در نظر گرفتن این اصل، ما [ = ابوزهره ] براین باوریم که احمد در عین محدّث بودن، فقیه نیز هست. هر چند که معترفیمتمایل به حدیث در او روشنتر است و در فقه اثرى مدوّن به جاى ننهاده؛ بلکه آن مسند بزرگ را در حدیث از خویشتن باقى گذاشته است». (٤٤)
احمد امین هم در این باره عقیدهاى همانند ابوزهره دارد. (٤٥) خواه آنکه پسر حنبل را بنیانگذار مذهب فقهى خاصّ بدانیم یا ندانیم، روشن است که او در مقام پاسخ به پرسشهاى فقهى نزدیکانش فتوامىداده؛ بنابراین شایستهاست به مبانى فتوا در نزد او نگاهى بیفکنیم. احمد علما را تشویق مىکرد که احکام دین را از سرچشمه شریعت بگیرند و به تقلید از پسِ پرده یکى از مجتهدان قناعت نورزند. بنابه حکایت عبدالوهاب بن احمد شعرانى (د . ٩٧٣ ق)، او همواره مىگفت: «تقلیدِ بسیارْ انسان را کور و بى بصیرت مىکند». اینک مىگوییم فتواهاى او بر پنج پایه استوار بود:
١- نخستینِ آنها نصوصِ دینى بود. یعنى هرگاه به نصّ دست مىیافت، به موجب آن فتوا مىداد و به مطلب یا سخن مخالف وَقْعى نمىنهاد. حال این فرد مخالف هر کس باشد به حال او فرقى نمىکند.
٢- در صورت نبودِ نصّ به فتواى صحابه رو مىآورد. در همین جهت اگر از یکى از صحابیان فتوایى مىیافت و در میان آن طبقه براى آن مخالفى نمىدید، از دایره آن فتوا پا فراتر نمىنهاد. البته هیچگاه نمىگفت: این فتوا نزد صحابه اجماعى است. بلکه مىگفت: دلیل یا قرینهاى بر ردّ این نظر در اختیار ندارم.
٣- در مرحله بعد، اگر اصحاب در مسألهاى اختلاف نظر داشتند، از میان نظرات ایشان، آن نظر را برمىگزید که به کتاب و سنّت نزدیکتر و از محدوده اقوال ایشان بیرون نباشد واگر به نظرِ برتر دست نمىیافت، نظرات گوناگون را حکایت کرده و بر هیچیک از آن نظرات پافشارى نمىکرد.
٤- در مرحله چهارم، به حدیث مرسل (گسسته) و ضعیف پناه مىبرد؛ به شرطى که دلیلى آن را ردّ نکند و این کار را بر قیاس ترجیح مىداد.
٥- در پنجمین مرحله، از روى ضرورت قیاس را به کار مىگرفت واز آن بهره مىجست. درهر حال فتوا دادن در مسألهاى که درباره آن أَثَرى از سَلَف در اختیار نباشد، سخت براى او ناخوشایند بود. (٤٦)
با توجّه به همین مبانى است که ابوزهره فقه احمد را در مقایسه با فقه سایر فقیهانِ اهل سنّت، تجلىگاه «فقه اَثَرى» دانسته است. (٤٧)
اگر به کارنامه مذهبى که به ابن حنبل منسوب است نگاهى بیفکنیم، خواهیم دید در میان مذاهب اهل سنّت هیچ مذهبى به اندازه مذهب حنبلى داعیه ستیز با بدعتها را ندارد. از همینرو پیروانش در چنگ زدن به شعایر دینى افراط مىکنند و در تعصّب و سختگیرى بر دیگر مذاهب پیشى مىجویند.
حنبلیان که امروزه شمار اندکى از مسلمانان را تشکیل مىدهند، در قرن چهارم - پنجم هجرى در سرزمینهاى اسلامى شمارچشمگیرى داشتند. بنابه گفته مَقْدِسى، آنان در اصفهان، رى، شوش و دیگر شهرهاى ایران پراکنده بوده و غلوّ و افراط گرایى از نشانه هاى بارز شعایر ایشان در این سرزمینها بود. آنان بیشتر و پیشتر از هر چیز خلیفه اموى معاویه را مىستودند و در بزرگداشت وى مىکوشیدند. (٤٨)
ابن خلدون (د . ٨٠٦ یا ٨٠٨ ق) علّت اندک بودنِ پیروان احمد را دورى مذهب او از اجتهاد مىداند. (٤٩) امّا نظر فیلسوف مورّخان چندان درست به نظر نمىرسد. زیرا همانطور که محمد ابوزهره هم مىگوید: کمى یا بسیارى مقلّدان یک مذهب در واقع به امور سیاسى و اجتماعى بر مىگردد؛ نه به قوّت یا کثرت اجتهاد یک فقیه. مثلاً منشأ تقلید مردم مصر از شافعى، سنجش مقدار اجتهاد شافعى با اجتهاد مالک یا ابوحنیفه نبوده؛ بلکه امور دیگرى به انتشار مذهب او در آن دیار کمک کردهاست. (٥٠)
در نیمه دوم قرن هفتم و نیمه نخست قرن هشتم در سرزمین شام تقىالدین ابن تیمیّه (٦٦١ - ٧٢٨ ق) ظهور کرد. ابن تیمیّه دفاع از مذهب حنبلى را در شکل تازهاى آغاز کرد. تأویل متون مقدّس را منکر گشت و زیارت قبور پیشوایان دینى و توسّل به اولیاء را بدعت شمرد و آن را حرام دانست وبا مذاهبى که سالیان درازى سرورى داشتند به ستیز پرداخت و با مرگ او مذهب حنبلى زیان بزرگى دید. (٥١)
پیش از برپایى دولت عثمانى، مذاهب چهارگانه اهل سنّت از جمله مذهب حنبلى در تمام شهرهاى مسلماننشین رسماً قاضیانى داشتند. امّا چون حاکمیّت این دولت استمرار یافت، مذهب حنبلى ضربه سختى خورد واز آن زمان اندکاندک رو به ضعف نهاد. در دانشگاه الازهر شمار نمایندگان این مذهب، یعنى استادان و دانشجویان بس اندک است؛ بطورى که در سال ١٩٠٦ م. از ٣١٢ تن استاد و ٩٠٦٩ تن دانشجوى این مرکز علمى، تنها سه استاد و ٢٨ دانشجو حنبلى مذهب ب (٥٢)ودند. (٥٣)
از قرن هجدهم میلادى به این طرف با پیدایش وهّابیان که خود از تعالیم ابنتیمیّه اثر پذیرفتهاند، مذهب حنبلى با چهرهاى نونمایان شدهاست.
غیر از ابنتیمیّه، صوفى بلندآوازه عبدالقادر گیلانى (د . ٥٦١ ق)، ابوالفرج بن جوزى (د . ٥٩٧ ق) و محمّد بن قَیِّم جَوزیّه شاگرد ابن تیمیه (د . ٧٥١ ق) از برجستهترین شخصیتهاى حنبلى به شمار مىآیند. (٥٤)
٧- مقصود پسر حنبل از حدیث ضعیف
گفتیم احمد به حدیث ضعیف استناد مىکند و آن را بررأى مقدَّم مىدارد. پسرش عبداللّه در همین مورد نقل کرده که پدرم مىگفت: «من حدیث ضعیف را بیشتر از رأى دوست مىدارم». (٥٥) همچنین معروف است که او به پسرش گفته:
« در مسند فراهمآوردن حدیث مشهور را هدف قرار دادهام. اگر مىخواستم تنها احادیثى را که به نظرم صحیح است گردآورم، در این مسند جز اندکى روایت نکرده بودم. امّا اى پسرک من، تو روش مرا در حدیث مىدانى. من با حدیث ضعیف تا زمانى که معارضى نداشته باشد، مخالف نیستم». (٥٦)
اینک مىگوییم: بسیارى از پیروان احمد ادّعا مىکنند، حدیث ضعیف در نگاه احمد در واقع همان حدیث حَسَن یا چیزى نزدیک به آن است. ابن تیمیّه دراین باره گوید:
«مقصودِ ما از اینکه مىگوییم حدیث ضعیف از رأى بهتر است، ضعیف متروک نیست؛ بلکه مقصود حدیث حَسَن است.... حدیث در اصطلاح محدّثانِ پیش از تِرمِذى یا صحیح بود یا ضعیف و ضعیف خود دو نوع بود: یکى ضعیف متروک و دیگر ضعیفى که متروک نیست. کسانى که تنها با اصطلاح ترمذى آشنا هستند، پنداشتهاند احمد به حدیثى استناد مىکند که امثال ترمذى آن را تضعیف کردهاند». (٥٧)
باید دانست: درست است که تقسیم حدیث به اقسام سهگانه در عصر احمد متداول نبوده و نخستین بار ابوعیسى ترمذى (د . ٢٧٩ ق) آن را به صحیح، حسن و ضعیف تقسیم کرده؛ (٥٨) امّا خبرگان تردیدى ندارند که در مسند احادیث بسیارى به چشم مىخورد که طبق اصطلاح ترمذى و محدّثان پس از وى نیز ضعیف به شمار مىآید. اگر یک بخش از بخشهاى مسند را بگشاییم ویا به مسند یکى از صحابه بنگریم، شمارى از احادیث ضعیف را در آن مىیابیم. خوشبختانه احمد محمّد شاکر دراینباره کار پژوهندگان را آسان کرده؛ به این معنا که وى در شرح خویش پایه هر حدیث را از حیث صحّت و حُسْن یا ضعف نشان مىدهد. بنابراین با نگریستن به شرح او بى اعتبارى سخن امثال ابن تیمیّه بیش از پیش روشن مىگردد. (٥٩)
٨- کلیّاتى درباره مسند احمد و اهمیّت آن
مسند برجستهترین اثر احمدبن حنبل است. این مسند درعین حال که جامعترین و گستردهترین مسندهاست، بزرگترین مجموعه حدیثى بازمانده از متقدّمان اهل سنّت نیز هست. نقل کردهاند که احمد خود به پسرش عبداللّه مىگفت: «این مسند را نیک نگهدارى کن که به زودى راهبر مردم خواهد شد». (٦٠) دانشمندان اهل سنّت در طول تاریخ همواره به آن توجّه داشته و در وصف و ستایش آن سخنها سردادهاند. از جمله حافظ ابوموسى مدینى (د . ٥٨١ ق) گوید:
«این کتاب براى حدیث پژوهان مأخذى بزرگ و مرجعى استوار است. مولّفش آن را از میان انبوه احادیث و روایات فراوان برگزیده و آن را راهبر وتکیهگاه مردمان قرار داده تا به هنگام تنازع بدان پناه جویند و آن را مستند خویش قرار دهند». (٦١)
ذهبى (د . ٧٤٨ ق .) گوید: «این کتاب بیشتر احادیث نبوى (ص) را در بر دارد. کمتر حدیثى است که صحتّش اثبات گردد و در آن موجود نباشد». همو گوید: «... یکى از خوشبختیهاى مسند این است که در آن کمتر خبرِ ساقطى توان یافت». (٦٢)
ابن جزرى (د . ٨٣٣ ق .) گوید: «در روى زمین کتابِ حدیثى برتر از آن روایت نشده است». (٦٣)
تاجالدین سُبکى گوید: «این کتاب یکى از ارکان این امّت است». (٦٤) ابن حجر در کتاب تجرید زواید مسند البزّار گوید: «اگر حدیثى در مسند احمد موجود باشد، آن را به دیگر مسندها نسبت نمىدهیم». هَیْثَمى در زوایدالمسند گوید: «احادیث صحیح مسند احمد از دیگر احادیثِ صحیح، صحیحتر است» (مسند احمد اَصحُّ صحیحاً من غیره).
ابن کثیر (د . ٧٧٤ ق) گوید :
«هیچ کتاب مسندى در کثرت احادیث و حسن سیاق به پایه مسند احمد نمىرسد. در عین حال از این مسند احادیث بسیارى فوت شده؛ بلکه گویند: احادیث حدود دویست تن از صحابه که در صحیحین از آنها حدیث نقل شده، دراین کتاب نیامدهاست». (٦٥)
از نشانه هاى دیگر اهمیّت این کتاب نزد سنیّان یکى این است که درباره آن، کتابها و آثار بسیارى پرداخته و گزیده هایى از آن فراهم آوردهاند. (٦٦) دیگر آنکه همواره در طول تاریخ شاگردان آن را نزد استادان قرائت مىکردهاند و گاه این عمل در مکانهاى مقدّس صورت مىگرفته است. چنانکه در نیمه نخست قرن نهم جمعى کتاب مزبور را در مسجدالحرام نزد شمسالدین محمد بن جزرى خوانده و در ربیعالاول سال ٨٢٨ هجرى قرائت آن را به پایان بردهاند. ابن جزرى به دنبال ختم مسند رسالهاى نگاشته به نام المصعد الاحمد فى ختم مسند الامام احمد. دراین رساله علاوه بر شرح حال راویانِ مسند، کلیّاتى از ویژگیهاى آن کتاب هم نقش بسته است. دانشمند یادشده به همین مناسبت قصیده دالیهاى هم سروده که مطلع آن چنین است: «حدیثُ النبىِّ المصطفى خیرُ مسندِ / و سنّته الغرّاء ارفع مسند». شاعر در قصیده مزبور، مسند احمد را درمیان مسانید بسانِ صحیح بخارى درمیان صحاح توصیف مىکند. این قصیده در پایان همان رساله مندرج است. (٦٧) همچنین گویند: در قرن دوازدهم هجرى (هجدهم میلادى) گروهى از پارسایان طى ٥٦ نشست در کنار قبر پیامبر (ص) قرائت آن کتاب را به پایان رساندهاند. (٦٨)
٩- آیا احمد خود مسند را تنقیح کرده است؟
به رغم آنکه احمد نوشتن فتواهاى خود و دیگران را نمىپسندید، روى نوشتن حدیث سخت تأکید داشت و به پرسشهاى مردم پاسخ نمىداد مگر از روى نوشته. پسرش عبدالله گوید: «پدرم را ندیدم که از حافظه حدیث نقل کند مگر در مورد کمتر از صد حدیث». (٦٩) علىبن مدینى هم شبیه به همین مطلب را گزارش کرده وگفته: «سرورم احمدبن حنبل مرا فرمود که جز از روى نوشته حدیث نقل نکنم». (٧٠) وى با آنکه حافظ بوده، گویا براى احتیاط بیشتر چنین روشى را در مورد حدیث اختیار کرده و شاگردانش را هم به پیروى از همین روش تشویق مىکردهاست. احمد خود علّت این دوگانگى را در پاسخ پسرش بیان مىدارد. عبداللّه گوید: به پدرم گفتم چرا تألیف کتابها را نمىپسندى، امّا خودت مسند را فراهم ساختهاى؟ در پاسخ گفت: این کتاب را به عنوان راهبر فراهم ساختم تا هرگاه مردم در سنّت رسول خدا (ص) دچار اختلاف شدند، بدان رجوع کنند. (٧١)
بنابراین، تردیدى نیست که مسند مجموعهاى از احادیثى است که احمدآنها را روایت کرده و براى گردآوردنش به سفرهاى دور و دراز دست زده است. نوشتهاند: وى از همان شانزدهسالگى (سال ١٨٠ هجرى) که فراگیرى حدیث را آغاز کرد، به جمع آن هم همّت گماشت. (٧٢) امّا این مطلب مورد اختلاف است که آیا احمد خود موفّق به تنظیم و تنقیح مسند شده یا آنکه عبداللّه راوى مسند، آن را به وضعى که اکنون مىبینیم مرتّب ساخته است؟ برخى از خاورشناسان، مانند گلدزیهر و هنرى لائوست و نیز شمارى از دانشمندان مسلمان چون محمد ابوزهره براین باورند که عبداللّه پسر احمد مسند را طبقه بندى کرده و به صورت کنونى عرضه داشته؛ (٧٣) ولى فؤاد سزگین این عقیده را خطا مىداند و مىگوید:
«معلوماتى در دست است که به وضوح نشان مىدهد که احمد خودش این کتاب را گرد آورده و به تألیف و تنقیح آن اقدام کرده است. به عنوان مثال احمد گوید: "آن را گرد آوردم و مرّتب ساختم (جَمَعتُه و اَتْقَنْتُه)" (٧٤) و در خبرى مىخوانیم که احمد مسند را طى مدّت سیزده سال بر فرزندانش خوانده (٧٥) و عبداللّه آن کتاب را به خط پدرش دیده است. (٧٦) افزون بر اینها گزارش روشنى در دست ماست که گوید: عبداللّه مسند را ننوشته و ویرایش نکرده؛ (٧٧) بلکه تمام کار عبداللّه این است که آن را روایت کرده و پارهاى از احادیث را بر آن افزوده است». (٧٨)
امّا باید دانست؛ هیچیک از موارد پیشگفته مدّعاى سزگین را به کرسى نمىنشاند. زیرا آن موارد غالباً جملاتى دو پهلو هستند و صراحتى در جهت آن ادّعا ندارند وامثال محمّد ابوزهره هم متقابلاً به همان جملات استناد کردهاند. مضافاً براینکه، عبارت «جَمَعْتُه و اَتْقنتُه» در بیشتر مآخذ به صورت «جمعتُه و انتقیتُه» (آن کتاب را گرد آوردم وبرگزیدم) گزارش شده، (٧٩) که به نظر مىرسد قرائتى که سزگین بدان استناد کرده، صورت تصحیف شده عبارت اخیر باشد. ابن جزرى در شرححال عبداللّه سخنى دارد که خلاف نظر سزگین را صحّه مىگذارد. او مىنویسد:
«عبداللّه مسند پدرش را گرد آورد و تألیف کرد و مرتّب ساخت وتا اندازهاى آن را پیراست و احادیث بسیارى را از طریق استادانش بدان افزود». (٨٠)
در مقام داورى باید گفت: روشن است که احمد از زمانى که به طلب حدیث روى آورد، گردآورى احادیث را از رهگذر دیدار با راویانى که به گمان او ثقه بودند، نصب العین خویش قرار داد. او به سوى راویان مىشتافت، هر چند که راهْ دور و مشقّتْ بزرگ باشد. وى در تمام دوران زندگىاش گردآوردن مسند را در برابر چشم داشته؛ امّا همتّش بیشتر متوجّه جمع و تدوین بوده تا تنظیم و ترتیب و تبویب. شاید هم بتوان گفت، این خود زاده روحیه پرهیز و تقواى عقلى او بوده است. بنابه گفته ابن جزرى ظاهراً «وى تألیف مسند را آغاز کرده و پیوسته به نوشتن و گردآورى در برگه هایى که در حکم چرکنویس بوده، ادامه داده تا آنکه غروب زندگىاش را احساس کردهاست. پس از آن فرزندان و نزدیکانش را جمع کرده ونوشته هایش را که نامرتب بوده، برآنان خوانده و پیش از پالایش و ویرایش آن نوشته ها از دار دنیا رفته و آن نوشته ها بههمان حال چرکنویس باقى مانده است. پس از مرگ او پسرش عبداللّه احادیث مشابه را به آن نوشته ها پیوست کرده و از میان مسموعات خویش، احادیث همسنگ و همسان را به آنها افزودهاست». (٨١)
سخن ابن جزرى نشان مىدهد که احمد احادیث مسند را جز بر اعضاى خانوادهاش نخواندهاست. این سخن در ظاهر با این مطلبِ معروف که وى از روى نوشته هایش حدیث املاء مىکرد، مخالف است. امّا در مقام تحقیق مخالفتى در میان نیست. زیرا وى در مقام تدریس براى جویندگان حدیث، کتاب جامع و کاملى را برآنان نمىخوانده، کتابى که حاوى تمام احادیثى باشد که او از استادانش شنیده و فراگرفته است؛ بلکه آنچه را که مورد نیاز پرسشگر بود، القا مىکرد و چون نزدیکى اجلش را احساس کرد، تمام آنچه را جمع کرده بود، بر نزدیکانش خواند تا مسموعاتش تباه نگردد. (٨٢)
گفتنى است که مسند موجود همان چیزى نیست که احمد بر فرزندانش قرائت کرده، بلکه عبداللّه یاد شده روایاتى را از طریق پدر خود و دیگر استادانش برآن افزوده واین افزوده ها به زواید مسند احمد معروف است. برخى شمار این زواید را حدود دههزار دانستهاند. (٨٣) پس از عبداللّه، «قطیعى» هم - که راوى مسند از اوست - روایاتى را به مسند پیوست کرده. این افزوده هاى قطیعى بیشتر در «مسند انصار» است. (٨٤) شمار نهچندان کمى هم از احادیث این کتاب از طریق وجاده (یافتن) از سوى عبداللّه روایت شدهاست. به این معنا که عبداللّه به هنگام روایت مىگوید: «به خط پدرم دیدم که نوشته بود: فلان کس براى ماروایت کرد...». (٨٥) بیشترِ حدیثشناسان در میان راههاى گوناگون فراگیرى حدیث، ارزش علمى «وجاده» را کمتر مىدانند. (٨٦)
با توجّه به مطالبى که گفته شد، پژوهندگان احادیث کتاب مزبور را به شش بخش تقسیم کردهاند:
١- بخشى که عبدالله از رهگذر سماع از پدرش روایت کرده. مسند احمد در واقع همین بخش است.
٢- بخشى که عبداللّه از پدرش و دیگران شنیدهاست.
٣- بخشى که تنها از دیگران شنیده. این بخش نسبت به سایر قسمتها بهجز بخش اوّل چشمگیرتر است. برخى نام زواید را برهمین بخش اطلاق کردهاند.
٤- قسمتى که عبدالله از پدرش نشنیده؛ بلکه بر او خواندهاست. احادیث این بخش اندک است.
٥- بخشى که نه نزد پدرش خوانده و نه از او شنیده؛ بلکه به خط پدرش یافتهاست.
٦- و بالاخره روایاتى که ابوبکر قطیعى از طریقى جز طریق عبداللّه و احمد نقل کردهاست.
تمام این بخشها را جزءِ مسند به حساب مىآورند، مگر بخش سوم و ششم را که افزوده عبداللّه و قطیعى است. (٨٧)
در پایان باید افزود: شیوخِ (استادان) احمد که در مسند از آنان روایت مىکند، بنابه شمارش ابن جزرى به ٢٨٣ تن مىرسند و شیوخ پسرش عبداللّه از چهار صد تن افزون است که از میان آنان از ١٧٣ تن در مسند پدرش حدیث نقل مىکند. (٨٨)
١٠- معیار تقدیم و تأخیر مسانید صحابه در مسند احمد
پیش از این گفتیم که مسندهاى صحابه در کتابهاى مسند، گاه بر حسب فضیلت صحابه و سبقت جستن آنان در ورود به آیین مسلمانى، و گاه براساس شرافت نسبى و دورى و نزدیکى آنان با پیامبر (ص)، و گاهِ دیگر به ترتیب حروف الفباى نام آنان مرتَّب شده است. اینک وقت آن است که از این زاویه به مسند احمد نگاهى بیفکنیم. پیش از هرگونه تحلیلى دراین باره، بد نیست ترتیب مسند احمد را از برابر چشم بگذرانیم:
الف - مولّف در آغازْ مرویاتِ چهارده تن از صحابه را به ترتیب زیر مقدَّم مىدارد: مسند ابى بکر، عمر، عثمان، امیرالمومنین على (ع) ، طلحه، زبیر، سعد بن ابى وقّاص، سعید بن زید، عبدالرحمن بن عوف، ابوعبیده جراّح، عبدالرحمن بن ابىبکر، زیدبن حارثه، حرث بن خَزْمه و سعد مولاى ابوبکر.
ب - پس از آن زیر عنوان «مسند اهل بیت» احادیث امام حسن، امام حسین - علیهما السّلام - عقیل و جعفر پسران ابوطالب و عبداللّه بن جعفر را نقل مىکند.
ج - در مرتبه سوم زیر عنوان «مسند بنى هاشم» مرویات عبّاس بن عبدالمطلب و فرزندانش فضل، تمّام، عبیداللّه و عبداللّه را مىآورد.
د - در مرتبه چهارم مسندهاى هشت تن از صحابه را که جزیک تن، جملگى کثیر الحدیث و نامدار هستند، نقل مىکند. به این ترتیب: مسند عبداللّه بن مسعود، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن عمروبن عاص، ابورِمْثَه [ رفاعة بن یثربى ]، ابوهریره، ابوسعید خدرى، انس بن مالک و جابربن عبداللّه انصارى.
ه - در مرتبه پنجم زیر عنوان «مسند مکیّیان» مرویات ٢٥٥ تن از صحابه را گزارش مىکند. گفتنى است که مرویات برخى از این صحابه را زیر عناوین دیگرى هم نقل مىکند.
و - در مرتبه بعدى زیر عنوان «مسند مدنىها» احادیث ١٣٥ تن از اصحاب را روایت مىکند.
ز - در مرحله ششم زیر عنوان «مسند شامیان» مرویات ١٦٩ تن از اصحاب را مىآورد.
ح - سپس در پىِ عنوان «مسند کوفیان» مرویات ١٤٩ تن از صحابه را گزارش مىکند.
ط - در مرتبه هشتم به دنبال عنوان «مسند بصریها» احادیث هشتاد تن از صحابه را گزارش مىکند.
ى - آنگاه زیر عنوان «مسند انصار» مرویات ١٣١ تن از اصحاب را نقل مىکند. روایات اصحاب نامدارى چون اُبَىّ بن کعب، ابوذرِّ غفارى، زیدبن ثابت، معاذ بن جبل، حُذَیفه بن الیَمان، ابوایوّب انصارى، سلمان فارسى، مقداد بن اسود و بلال حبشى در این بخش قرار دارد.
ک - پس از آن نوبت به زنان مىرسد. مسند زنان با مرویات عایشه شروع مىشود وبا احادیث فاطمه (ع) دخت گرامى پیامبر و سایر همسران آن حضرت ادامه مىیابد. در این بخش، روایات ٧١ تن اززنان صحابى را مىآورد. گفتنى است که در بخشهاى دیگر همگاه بطور پراکنده روایات زنان صحابى را گزارش مىکند.
ل - در واپسین مرحله، در پىِ عنوانِ «مسند قبیله ها» روایات ٢٢ تن مرد و ٦٢ تن از زنان صحابى را نقل مىکند.
گویا احمد در تقدیم و تأخیر مسندهاى صحابه امور گوناگونى را از قبیل فضیلت صحابه و یا زیستگاه آنان پس از رحلت رسول اکرم (ص)، در برابر چشم داشته است. از همین رو احادیث بسیارى از اصحاب را در بیشتر از یک جا قرار داده. بهاین معنا که مثلاً بخشى از مرویات یک صحابى را در مسند مکّیان و پارهاى دیگر از آن را در مسند شامیان و قسمت سوم را در مسند انصار نقل کرده است. این روش کار مراجعه کنندگان را دشوار مىسازد. براى نمونه جاى احادیث چند تن از آنان، براساس چاپ «میمنیّه» (٦جلدى)، نشان داده مىشود:
خباب بن اَرَت: ١٠٨/٥ (در ضمن مسند بصریها)، ٣٩٥/٦ (در مسند قبایل).
اسماء بنت عُمَیْس: ٣٦٩/٦ (در ضمن مسند زنان)، ٤٣٨/٦ (به دنبال مسند قبایل).
جعفر بن ابى طالب: ٢٠١/١ (در خلال مسند اهل بیت)، ٢٩٠/٥ (در ضمن مسند انصار). در هر دو جا هم تنها داستان مهاجرت به حبشه را از زبان او گزارش مىکند.
حسّان بن ثابت: ٤٤٢/٣ (در ضمن مسند مکّیان)، ٢٢٢/٥ (در خلال مسند انصار).
ابودرداء : ١٩٤/٥ (در ضمن مسند انصار)، ٤٤٠/٦ (به دنبال مسند قبیله ها و در خلال مسند زنان).
سَعْدبن عُباده: ٢٨٤/٥ (در ضمنمسند انصار)، ٧/٦ (باز هم در خلال مسند انصار).
عقیل بن ابى طالب: ٢٠١/١ (در ضمن مسند اهل بیت)، ٤٥١/٣ (در ضمن مسند مکّیان).
مجمّع بن جاریه انصارى : ٤٢٠/٣ (در مسند مکّیان)، ٢٢٦/٤ (در خلال مسند شامیان)، ٣٩٠/٤ (در خلال مسند کوفیان).
ابورِمْثَه [ رفاعة بن یثر بى ]: ٢٢٦/٢ (در ردیف اصحاب معروف و کثیر الحدیث، چون ابن مسعود و ابوهریره)، ١٦٣/٤ (در میان مسند شامیان).
اگر بیم پر حجم شدن رساله در میان نبود، نگارنده نمونه هاى بیشترى را نشان مىداد تا تابلوى روشنترى در برابر دیدگان خواننده ترسیم گردد.
علّت قطعى اختیار این روش که نا هماهنگیها وآشفتگیهایى را در پى دارد، بر ما پوشیده است. امّا مىتوان حدس زد که چون احمد براى به دست آوردن احادیث به شهرهاى مختلف سفر کرده، روایات مردم هر شهر را به نام همان شهر ثبت و ضبط کردهاست.
در همین جا باید افزود؛ بنابه بررسى نگارنده، در مسند مزبور تخمیناً از هزار صحابى که حدود ١٤٠ تن از آنان را زنان تشکیل مىدهند، حدیث نقل شدهاست. ٢٢٤ تن از این صحابه به مفهوم واقعى کلمه ناشناخته هستند. احمد از این قبیل صحابه با عناوینى چون عناوین زیر حدیث نقل مىکند: حدیث مردى از پدرش (حدیثُ رجلٍ عن اَبیه)، حدیث مردى از یاران پیامبر (حدیثُ رجلٍ مِنْ اصحابِ النبى)، حدیث مردى که پیامبر را درک کرده (حدیثُ رجلٍ قدأدرکَ النبىَّ)، حدیث زنى از قبیله بنى غِفار (حدیث امرأَةٍ مِنْ بنى غِفار)، حدیث پیرزنى انصارى (حدیثُ عجوزٍ من الانصار)، حدیث یکى از کارگزاران یا دانایان قریش (حدیثُ عریفٍ من عُرفاء قریش)، حدیث مردى گمنام از پیامبر (حدیثُ رجلٍ لَمْ یُسمَّ عن النبى).
از این ٢٢٤ تن، ٢٠١ تن مرد و ٢٣ تن زن هستند. مجموع مرویات این صحابه گمنام ٢٩١ حدیث است که ٢٦٤ فقره آن از مردان و ٢٧ فقره آن از زنان نقل شدهاست. احادیثى از این دست که از صحابه گمنام روایت شده، زیر نام تابعىِ راوىِ آن حدیث نهاده شده است. (٨٩)
١١- پارهاى از آشفتگیها و ناهمواریها در مسند
در مسند آشفتگیها و ناهمواریهاى بسیارى به چشم مىخورد. تکرار روایت واحد، آمیختگى مسندى با مسند دیگر، پراکندگى مرویات یکى صحابىِ معیّن در چند جا و در موارد اندکى آمیختگى سندى با سند دیگر از جمله این آشفتگیهاست. ابن جزرى نمونه هایى از آمیختگى مسندها را در کتاب المسند الاحمد فیما یتعلَّقُ بمسند احمد گوشزد کردهاست. (٩٠) نگارنده نیز پیش از این درباره پراکندگى مرویات صحابه که یکى از آشکارترین ناهمواریها دراین کتاب است، به اندازه کافى سخن گفت. اکنون نوبت پرداختن به آمیختگى مسندهاست. امّا خوب است پیش از به نمایش گذاشتن نمونه ها، سخن شارحِ مسند علاّمه احمد محمد شاکر را در این باره با هم بخوانیم. او مىنویسد:
«بسیار اتّفاق مىافتد که حدیث یکى از اصحاب بى آنکه در مسند خودش ذکر شده باشد، در ضمن مسند صحابى دیگرى یافت مىشود. در نتیجه بسیارى از پژوهندگان به تردید مىافتند و چون حدیث مورد نظر را در جاى موعود نیافتهاند، گمان مىکنند آن حدیث در کتاب مزبور وجود ندارد. همچنین در موارد بسیارى دیده مىشود که حدیث مشخصّى در مسند دو صحابى یا بیشتر ذکر شدهاست». (٩١)
اینک مثالهایى از این آمیختگیها:
١ . سى ونهمین حدیث از مسند مزبور حدیث موقوفى (٩٢) است که عکرمه از آقایش ابن عبّاس نقل مىکند. این حدیثواره که جایش در مسند ابن عبّاس است، در مسند ابوبکر نهاده شدهاست. (٩٣)
٢ . حدیث شماره ١٥٥ حدیثى موقوف است به نقل از سعید بن جبیر از ابنعبّاس . این حدیث واره به جاى آنکه در مسند ابن عبّاس قرار گیرد در خلال مسند عمر نقل شدهاست. (٩٤)
٣ . به دنبال مسند عمرو پیش از مسند عثمان، هفت حدیث (از شماره ٣٩٢ تا ٣٩٨) مندرج است که به مسند هیچیک از آن دو مربوط نمىشود؛ بلکه نخستینِ آن هفت حدیث از مسند انس بن مالک و بقیّه بخشى از مسند عبداللّه بن عمر مىباشد. (٩٥)
٤ . حدیث شماره ٢٩٢٢ در مسند ابن عباس با مسند عثمان بن مظعون تناسب بیشترى دارد. (٩٦)
٥ . حدیث شماره ٦١٦٣ که ابوهریره آن را از پیغمبر (ص) روایت مىکند، در ضمن مسند عبداللّه بن عمر نقل شده، بىآنکه در مسند ابوهریره به این نکته اشاره شده باشد. (٩٧)
٦ . یکى دیگر از احادیثى که درجاى اصلى خود نهاده نشده، حدیث شماره ٦٩٠٥ است. راوى این حدیث جریر بن عبداللّه است؛ امّا در خلال مسند عبداللّه بن عمرو بن عاص نقل شده و در مسند جریر (٣٦٦-٣٥٧/٤) ذکرى از آن به میان نیامدهاست.
این آمیختگیها در مسند نکتهاى قابل تأمّل است. ابن جزرى علّت وجود این ناهمواریها را مرگ احمد پیش از تنقیح و ویرایش آن کتاب مىداند. (٩٨) به نظر نگارنده اگر بادیده انصاف بنگریم، وجود چنین ضعفها و کاستیهایى با توجّه به موقعیّت دانش وامکانات محدود نیمه نخست قرن سوم و گستردگى این مجموعه امرى بدیهى مىنماید. امّا در هر صورت این آمیختگیها دلیل قاطعى است بر بطلان سخن کسانى که در شأن مسند غلو کرده و مىکنند. زیرا وقتى مىبینیم دراین کتاب چنین لغزشها و جابهجاییهاى فاحشى پیش آمده، مشکل بتوان پذیرفت که در آن سخنى ناروا ویا حدیثى دروغین راه نیافته باشد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ٥/١؛ ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٦؛ السفّارینى، نَفَثات صَدْر المکمد و قرّةُ عَیْن المسْعَد بشرح ثلاثیّات مسندالامام احمد، ٧/١. نیز نک : محمّد ابوزهره، ابن حنبل: حیاته و عصره - آراؤه و فِقهه، ص ١٣؛ اسد حیدر، ٤٤٢/٢.
٢ - نک : ابن الاثیر، النهایة فى غریب الحدیث والاثر، ٢٠٨/١، ذیل ماده «ثدا».
٣ - الخوانسارى، الروضات الجنّات، ١٨٤/١.
٤ - نک: احمد امین، ضحىالاسلام، ١٢٣-١٢٢/٢.
٥ - المسند، چاپ احمدشاکر، ج ٢، ص ٥٠ (حدیث شماره ٦٢٦)، صص ٧٦-٧٥ (حدیث شماره ٦٧٢)، ص ١٠٣ (حدیث شماره ٧٣٥)، ص ١٥٤، (حدیث شماره ٨٤٨) و چند جاى دیگر.
٦ - احمدامین، پیشین، ٢٣٥/٢.
٧ - واژه «آفریده» را نظامى عروضى سمرقندى به جاى «حادث، مُحْدَث و مخلوق» و «ناآفریده» را به جاى «قدیم» به کار برده است. به نظر مىرسد این واژه ها در برابر حادث و قدیم معادل رسایى باشند. او مىنویسد: «و کلامِ ناآفریده گواهى همى دهد بر صحّت این قضیّت». نک : نظامى عروضى، چهار مقاله، ص٣ و ٤٠.
٨ - یعنى: در راه خدا جهاد مىکنند واز ملامت هیچ ملامتگرى نمىهراسند. مائده (٥): ٥٤.
٩ - السفّارینى، پیشین، ٨/١.
١٠ - الذهبى، ترجمةالامام احمد من کتاب تاریخ الاسلام، ص ٦٦.
١١ - جرجىزیدان علّت تجلیل مردماز جنازهاحمد را اقتداىآنان بهخلفا در بزرگداشتعالمان مىداند.به نظرنگارندهدرستى اینتحلیل محلّتردید است.نک: تاریختمدناسلام،ترجمه علىجواهرکلام، ٤٧٧/٥.
١٢ - نک: محمّد ابوزهره، ابن حنبل، صص ٩٣-٨٢.
١٣ - الذهبى، ترجمةالامام احمد، ص ٦٥.
١٤ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ٣٠.
١٥ - ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٤.
١٦ - محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٩٧-٩٤.
١٧ - الذهبى، ترجمةالامام احمد، ص ٥٩؛ ابن الجزرى، المصعدالاحمد، ص ٣٦.
١٨ - ابن الجزرى، همان جا ؛ الذهبى، پیشین، صص ٦٠-٥٩.
١٩ - ابن الجوزى، مناقب احمد، ص ١٦٨ ونیزنک: ص١٥٣، ١٦٥.
٢٠ - ابن الجوزى، پیشین، ص ١٦٥ و نیز : ص ١٦٠.
٢١ - نک : الذهبى، ترجمةالامام احمد، صص ٧٩-٧٦؛ ابن الجوزى، پیشین، صص ١٥٥-١٥٣.
٢٢ - الذهبى، پیشین، صص ٨٣-٨١ و نیز : ابن الجوزى، پیشین، ص ١٥٦.
٢٣ - الذهبى، پیشین، صص ٨٠-٧٥. مقصود از واقفى کسى است که در مساله حادث یا قدیم بودن قرآن از اظهارنظر تن زده است.
٢٤ - احمدبن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٦-٣٥؛ به نقل از: هنرى لائوست (H.Laoust)، مقاله «احمدبن حنبل» در دانشنامه ایران و اسلام، ص ١٢٤٧.
٢٥ - صالح بن مهدى مَقبَلى یکى از فرزانگان و مجتهدان برجسته یمن است که در سال ١١٠٨ ق/ ١٦٩٦م. درگذشته. وى در ابتدا زیدى مذهب بود. امّا بعدها تقلید از مذهبى خاص را رها ساخت و معتقد گشت، تنها حقّى را باید پذیرفت که بر پایه دلیل استوار باشد. به دنبال این اعتقاد برخى از علماى صنعا با وى به مناظره نشستند و این مناظره به دشمنىانجامید. در نتیجه او با خانوادهاش به مکّه کوچید (سال ١٠٨٠ ق) و در آنجا کتابهایش را نوشت. معروفترین کتاب او عبارت است از العَلَمالشامخ فىایثار الحق على الاباء والمشایخ که چاپ شده. او در پارهاى از مسایل بر معتزله و در پارهاى دیگر بر اشاعره و صوفیّه و محدّثان خرده مىگیرد. نک: الزر کلى، ١٩٧/٣؛ ابوریّه، اضواء على السنة المحمدیه، ص ٢٨٨، زیرنویس.
٢٦ - العلم الشامخ فىایثار الحق على الاباء و المشایخ، صص ٣٠٠-٢٩٨؛ به نقل از: محمود ابوریّه، پیشین، صص ٢٩١-٢٩٠.
٢٧ - ابن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٥؛ به نقل از هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٦.
٢٨ - ابن حنبل، کتاب السنّه، ص ٣٨؛ به نقل از: هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٧.
٢٩ - الالوسى، جلاءالعینین، ص ١٥٠؛ به نقل از : اسد حیدر، ١٥٠/٢.
٣٠ - شرح حال او پیش از این گذشت.
٣١ - ابن الجوزى، پیشین، ص ١٧١.
٣٢ - براى آگاهى بیشتر درباره این تحریرها نک : سزگین، ٢٢٥-٢٢٤/٣/١.
٣٣ - براى آگاهى بیشتر در باره آثار احمد نک: ابن الندیم، الفهرست، ص ٢٨٥ و ترجمه فارسى آن، ص٤١٧؛ محمد ابوزهره، ابن حنبل ص ١٦٨؛ الزرکلى ٢٠٣/١؛ سزگین، ٢٢٧-٢١٨/٣/١؛ حسن انصارى، «احمد بن حنبل»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٦/ ٧٢٤.
٣٤ - ابن ابى یَعْلى، طبقات الحنابله، ص ٣٩.
٣٥ - ابن الجوزى، پیشین، صص ١٩٣-١٩٢. براى آگاهى بیشتر نک : ابوزهره، ابن حنبل، ص٣٩ و ص١٦٨ به بعد.
٣٦ - ابن الجوزى، همانجا. براى آگاهى بیشتر نک : ابوزهره، همانجا.
٣٧ - نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٥٧-١٥٦.
٣٨ - براى آگاهى درباره تدوین کنندگان پاسخهاى احمد و چگونگى شکلگیرى فقه حنبلى نک: الخطیب البغدادى ١١٣-١١٢/٥؛ محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٨٨-١٧٦؛ هنرى لائوست، پیشین، ص١٢٤٤؛ سزگین، ٢٢٥-٢٢٤/٣/١؛ اسد حیدر، ٥١٣-٥١٠/٢.
٣٩ - ابو زهره، پیشین، ص ١٦٨ و نیز نک: اسد حیدر، ٤٧٧-٤٧٦/٢.
٤٠ - المَقْدِسى، احسن التقاسیم، ص ٣٧.
٤١ - دراین باره نک: احمد امین، ضحى الاسلام، ٢٣٥/١؛ محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٧-٦؛ اسد حیدر، ١٦٩/١، ٤٧٤/٢.
٤٢ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ٧.
٤٣ - ضحى الاسلام، ٢٣٦-٢٣٥/٢.
٤٤ - ابن قیّم الجوزیّه، اعلام الموقعین، ٣٦-٣٢/١؛ به نقل از: القاسمى، الفضل المبین، صص ٢٨١-٢٨٠. نیز نک: السفّارینى، پیشین، ٣٥-٣٢/١؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١٦٨/١؛ احمد امین، پیشین، ٢٣٥/٢.
٤٥ - ابن حنبل، ص ١٠.
٤٦ - نک : المقدسى، احسن التقاسیم، ص ٣٦٥، ٣٨٤، ٤٠٧.
٤٧ - مقدمة، ص ٤٤٨.
٤٨ - محمد ابوزهره، ابن حنبل، صص ٣٥٣-٣٥٢.
٤٩ - درباره ابن تیمیه نک: عبّاس زریاب خویى، «ابن تیمیّه»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى.
٥٠ - جولد تسهیر (Goldziher)، «احمدبن محمّد بن حنبل»، در دایرةالمعارف الاسلامیّه، ٤٩٥/١.
٥١ - براى نگارش شرح حال احمد و بیان آراء و اندیشه ها و آثار او غیر از منابعى که در زیرنویسها بدانها اشاره شد، منابع زیر نیز در برابر چشم بودهاست:
ابن ابى حاتم، الجرح و التعدیل، ٧٠-٦٨/١/١؛ البخارى، التاریخ الکبیر، ٥/٢/١؛ ابن الندیم، الفهرست، ٤١٧؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ٢٠-٤/١؛ جولد تسیهر، «احمدبن محمّد بن حنبل»، در دایرةالمعارف الاسلامیّه، ٤٩٦-٤٩١/١؛ هنرى لائوست، «احمدبن حنبل»، در دانشنامه ایران واسلام، صص ١٢٤٨-١٢٤٠.
٥٢ - نک: محمد ابوزهره، ابن حنبل، ص ٢٣٩.
٥٣ - ابن الجوزى، صید الخاطر، ص ٢٤٦.
٥٤ - به نقل از محمّد ابوزهره، پیشین، صص ٢٤٢-٢٤١ با اندکى تلخیص. دراین باره نک: السفّارینى، پیشین، ٣٤/١. لازم به یادآورى است که مقصود از حدیث حسن به اصطلاح سنیّان «حدیث مُسْنَدى است که راویان آن به درجه وثاقت نزدیک باشند یا حدیث مُرْسَلى است که مُرْسِلِ آن ثقه باشد. ولى در هر حال باید از شذوذ [ ستیز با حدیث مشهور ] و علّت [ بیمارى پنهان ] تهى باشد». (القاسمى، قواعد التحدیث، ص ١٠٢). برخى حدیث حسن را به اقسامى تقسیم کردهاند. مقصود از حدیث ضعیف نیز خبرى است که در مرتبتى نازلتر از حدیث حسن باشد. ضعیف خود انواع و مراتب گوناگونى دارد که از موجبات متعدّد ضعف حدیث ناشى شدهاست. (نک: مدیر شانهچى، درایه، صص ٤٨-٤٦).
٥٥ - دراین باره نک: السفّارینى، همان جا؛ محمد ابوزهره، پیشین، ص ٢٣٥.
٥٦ - براى آگاهى بیشتر دراینباره نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ٢٤٣-٢٣٣.
٥٧ - ابن الجوزى، مناقب احمد، ص ١٩١.
٥٨ - المدینى، خصایص المسند، ص ٢١ و نیز نک : القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٢.
٥٩ - ابن الجزرى، المصعد الاحمد، ص ٣٩.
٦٠ - پیشین، ص ٢٨.
٦١ - القاسمى، همان جا.
٦٢ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٣/١. نیز : القاسمى، پیشین، ص ٢٨٦.
٦٣ - این آثار در سطور آینده به اجمال معرّفى خواهند شد.
٦٤ - نک: ابن الجزرى، پیشین، صص ٥٥-٥٣.
٦٥ - المرادى، سلک الدرر، ٦٠/٤؛ به نقل از جولد سیهر، پیشین، ٤٩٣/١.
٦٦ - غذاء الالباب، ص ١٥٩؛ به نقل از ابوزهره، ابن حنبل، ص ٣٩.
٦٧ - ابوزهره، پیشین، ص ٣٩.
٦٨ - ابوموسى المدینى، پیشین، ص ٢٢؛ ابن ابى یعلى، طبقات الحنابله، ١٨٤/١.
٦٩ - المنهج الاحمد فى تراجم اصحاب الامام احمد، دستنوشته دارالکتب المصریه (زیر شماره ٤٣٢٣ تاریخ)، الجزء الاوّل، ص ٢١؛ به نقل از ابوزهره، پیشین، ص ١٥٩.
٧٠ - نک : جولد سیهر، پیشین، ٤٩٢/١؛ هنرى لائوست، پیشین، ص ١٢٤٢؛ محمد ابوزهره، پیشین، ص١٦٢.
٧١ - ابوموسى المدینى، پیشین، ص ٢١.
٧٢ - پیشین، ٢٥.
٧٣ - پیشین، ٢٦.
٧٤ - ابن الجرزى، پیشین، ص ٣٩.
٧٥ - تاریخ التراث العربى، ٢١٨/٣/١.
٧٦ - از جمله نک: ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١؛ القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٢.
٧٧ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٨.
٧٨ - پیشین، ص ٣٠.
٧٩ - نک: محمد ابوزهره، پیشین، صص ١٦٠-١٥٩.
٨٠ - السفّارینى، پیشین، ١٧/١.
٨١ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٢٩؛ کاتب چلبى، ٩٥٦/٢، ١٦٨٠؛ محمدابوزهره، ابن حنبل، ص ١٦٠.
٨٢ - البلقینى، محاسن الاصطلاح، ص ٢٩٢؛ صبحى الصالح، علوم الحدیث و مصطلحه، ص ١٠٢.
٨٣ - درباره ارزش علمى وجاده نک: صبحى الصالح، پیشین، صص ١٠٣-١٠١؛ محمود ابوریّه، اضواء على السنّه المحمدیّه، ص ٢٠٩؛ مدیر شانهچى، درایة الحدیث، صص ١٣٩-١٣١.
٨٤ - اسدحیدر، ٤٨١/٢.
٨٥ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٤.
٨٦ - درباره مطلب اخیر نک: احمد شاکر، مقدمه مسند احمد، ٥/١.
٨٧ - المصعد الاحمد، ص ٣١.
٨٨ - مقدّمه مسند احمد، ٥/١.
٨٩ - نگارنده به دلایلى که اینک جاى ذکرش نیست، از حدیث مقطوع و موقوف به «حدیثواره» یا شبه حدیث تعبیر مىکند.
٩٠ - المسند، چاپ احمدشاکر، ١٧١/١.
٩١ - پیشین، ٢٢٢/١.
٩٢ - پیشین، ٣٢٨-٣٢٧/١.
٩٣ - پیشین، ٣٢٩/٤.
٩٤ - پیشین، ٢٢/٩.
٩٥ - المصعد الاحمد، ص ٣١.
بخش هشتم
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (٢)
١- راویان مسند
شناخت راویان یک کتاب در واقع بخشى از شناخت خود آن کتاب است. زیرا به قول محمد ابوزهره «اعتماد به ناقل موجب اطمینان به منقول مىشود». (١) از این رو راویان مسند را با تکیه به رساله المصعدالاحمد به اختصار معرّفى مىکنیم:
١ - راوى مسند از مولّف، پسرش ابوعبدالرحمن عبداللّه بن احمد است. در میان فرزندان احمد دو پسرش صالح و عبداللّه معروفترند. صالح را ناقل بخش عمدهاى از فقه پدرش مىدانند. (٢) امّا عبداللّه که از او کوچکتر بود، بیشتر به حدیث عنایت داشت. پدرش تمایل او را به حدیث و حُسن توجّهش را تحسین مىکرد و مىگفت: «پسرم عبداللّه از دانش حدیث بهرهمند است». در نزد پدرش به چنان مکانتى دست یافت، که از او حدیث نقل مىکرد واو را به دانشمندى و حافظ بودن مىستود.
علاوه بر پدرش ابوزرعه رازى، خطیب بغدادى، ابن عَدِىّ، ذهبى و دیگر دانایان اهل سنّت او را حافظ ، ثقه، فهیم و احیاگر علم پدرش شمرده و حتّى برخى او را در حفظ و سماع و آگاهى بر علل و بیماریهاى حدیث بر پدرش مقدَّم داشتهاند. (٣)
او به راهنمایى پدرش از بزرگان عصر خود، از جمله از یحیى بن مَعین، حدیث شنید تا جایى که استادان او را از چهارصد تن فزون دانستهاند. راویان او عبارتند از: پدرش، نسایى، ابن ابىحاتم، ابن صاعد، ابوعَوَانه اسفراینى، دَعْلج، ابوبکر قطیعى و بسیارى دیگر. بیشتر آثار پدرش از جمله همین مسند مورد بحث را از او شنیده و روایت کرد. به همین جهت او را راوىترین مردمان از پدرش مىدانند. (٤) چنانکه پیشتر هم گفته شد، علاوه بر روایت و تهذیب مسند، احادیث بسیارى را از طریق استادان خود برآن افزود. وى در سال ٢٩٠ ق درگذشت. (٥)
٢- ابوبکر احمدبن جعفر بن حَمْدان قطیعى بغدادى (٣٦٨-٢٧٤ ق .) مسند را از عبداللّه روایت کرده. وى در محلّه «قطیعة الرقیق» ساکن و بدان منسوب بود. قطیعى زمانى که هنوز کودکى ممیّز بود، به همّت پدرش از استادانى چون ابراهیم حربى، عبداللّه بن احمد، ابویعلى موصلى و... به شنیدن حدیث پرداخت و در طلب حدیث به شهرهاى بصره، کوفه، موصل و واسط سفر کرد.
حاکم نیشابورى، ابونعیم اصفهانى، ابن مُذْهِب، دارقطنى و بسیارى دیگر از وى روایت کردهاند. ابوعبدالرحمن سُلَمى، دارقطنى و حاکم نیشابورى با الفاظى چون ثقه، زاهد، مجاب الدّعوة و مأمون او را ستودهاند. خطیب بغدادى درباره وى گفته: «هیچ کس را ندیدم که به او احتجاج نکند». قطیعى بیشتر از هر کس از عبداللّه بن احمد روایت مىکند. جاى شگفتى است که با آنکه قطیعى در زمان مرگ عبداللّه شانزدهسال بیشتر نداشته، نوشتهاند: بیشتر آثار احمد، یعنى: کتابهاى المسند، الزّهد، الفضایل، التاریخ و المسایل را از او سماع کردهاست. او علاوه بر روایت مسند، مقدار چشمگیرى حدیث هم از طریق دیگر استادانش بر آن افزوده ا (٦)ست. (٧)
چنانکه پیش از این گفته شد، قطیعى از خودآثارى هم دارد که از چندان شهرتى برخوردار نیست.
گفتنى است که از حلیة الاولیاء اثر ابونعیم اصفهانى (٣٨٤-٣٨٣/٨) چنین بر مىآید که قطیعى در روایت مسند از عبداللّه بن احمد منفرد نیست؛ بلکه کس دیگرى هم به نام محمد بن احمدبن حسن آن را از عبداللّه روایت کردهاست. (٨)
٣- ابوعلى حسن بنعلى تمیمى بغدادى معروف به «ابنُ المُذْهِب» (٤٤٤-٣٥٥ ق) راوى مسند از قطیعى است. وى سیزده ساله بوده که قطیعى از دنیا رفته است. نوشتهاند: در دهسالگى مسند را از قطیعى و دیگران شنید. امّا گویا تمام بخشهاى آن را از قطیعى نشنیده؛ بلکه عمده بخشهاى آن را از قطیعى و باقىمانده آن را از دیگران سماع کرده است. خطیب بغدادى گوید: «وى مسند را جملهگى از قطیعى روایت مىکرد. سماعِ وى صحیح است، مگر در مورد بخشهایى که به گزاف نام خویش را به عنوان راوى به آن پیوست کرده». خطیب به همین دلیل براو خرده مىگیرد و او را مورد اعتماد نمىداند. امّا ابن نُقْطَه گفته خطیب را نمىپذیرد و مىگوید:
«کاشکى خطیب این بخشهاى استثنا شده را روشن مىساخت». آنگاه مىافزاید: در نسخه ابن مُذْهِب مسند فَضَالة بن عُبید و عوف بن مالک وجود ندارد. همچنین احادیثى از مسند جابر از آن نسخه افتاده است. این بخشها را ابوشُعَیْب حرّانى از قطیعى روایت کرده. اگر ابن مذهب نامش را به گزاف در جرگه راویان مسند داخل مىساخت، دراین بخشها هم چنین مىکرد. مایه شگفتى است که کردارِ خطیب گفتارش را رد مىکند. زیرا در آثار خود گاه از نسخه ابن مذهب از کتاب الزهد [ اثر احمد] نقل مىکند.
بنابه گفته ابن جزرى به خط حافظ مِزِّى (٩) هم دیده شده که گفته: ابن مذهب حدیث فَضَالة بن عُبید و عوف بن مالک اشجعى را از قطیعى نشنیده است. باید دانست: در چاپى که از مسند امروزه متداول و در دسترس پژوهندگان است، احادیث این دو تن در ضمن مسند انصار به چشم مىخورد. (١٠)
٤- پس از «ابن مذهب»، نوبت روایت به ابوالقاسم هبةاللّه بن محمّد معروف به «ابن الحُصَینِ» شیبانىِ بغدادى کاتب (٥٢٥-٤٣٢ ق) مىرسد. وى به هنگام مرگ ابن مذهب دوازده سال داشته است.
گویند: در سالهاى ٤٣٧-٤٣٦، یعنى در سنّ چهار-پنجسالگى، تمام مسند را از ابن مذهب و پس از او از چند تن دیگر شنیده و بخشهایى از آن را به انتخاب یکى از شاگردانش طى مجالسى براو املا کرده است. بزرگانى چون ابوالعلاء هَمْدانى، ابوالقاسم بن عساکر، ابوموسى مدینى، ابوالفرج بن جوزى و ابوعلى حنبل بن عبداللّه رصافى و بسیارى دیگر مسند را از او سماع کردهاند.
ابن الحُصَین را با اوصافى چون: دیندارى، امانت، وثاقت و نیکوکارى ستودهاند.
٥- راوى مسند از ابن الحصین، ابوعلى حنبل بن عبداللّه رَصافى (٦٠٤-٥١١ ق.) است. نوشتهاند: چون به دنیا آمد، پدرش نزد صوفى معروف عبدالقادر گیلانى رفت و به او گفت که برایش فرزند پسرى زاده شده. عبدالقادر گفت: نامش را حنبل بنه و مسند را براو بخوان که عمرى دراز خواهد یافت و مردم به او نیازمند خواهند شد. ذهبى این را از کرامات عبدالقادر مىداند. به دنبال این سفارش، پدرش در دوازده سالگى تمام مسند را از طریق ابن الحصین با قرائت نحوى زمانش ابومحمّد بن خشّاب به صورتى بلیغ و دقیق براو خواند.
شخصى به نام ابوطاهر بن اَنْماطى گوید: من سماع رَصافى را از مسند از روى شمارى از نسخه ها و خطوطِ بزرگان پیگیرى کردم تا اینکه گواهى بزرگان را بر صحّت سماع او به خطّ افراد مورد اعتماد دیدم، مگر در مورد تکّه هایى از ابتداى مسند ابن عبّاس. همو افزاید: من تمام مسند را طى بیست و چند نشست در بغداد از او سماع کردم.
حنبل براى خواندن مسند بر مردمِ دمشق به آنجا سفر کرد و پس از انجام این کار به وطنش بازگشت. چون در راه بازگشت از شهرهاى حلب، موصل و اِربل گذشت، آن را براى مردم حلب و موصل نیز نقل کرد و سرانجام وارد بغداد شد.
وى در ٩٣ سالگى در رَصافه چشم از جهان فرو بست. افراد زیادى از جمله «ابن البخارى» مسند را از طریق او نقل کردهاند. (١١)
٢- کتابها و آثارى که درباره مسند احمد نوشتهاند
از آنجا که مسند احمد بلندآوازهترین مسندهاست، با گذشت زمان آثارى درباره آن پدیده آمده است. برخى از این آثار شرح مسند را به عهده گرفته وبرخى دیگر به توصیف و بیان خصوصیات آن پرداخته و پارهاى دیگر گزیده هایى از آن مجموعه را شامل مىگردند. نگارنده لازم مىداند، بخشى از این آثار را به اجمال معرّفى کند.
١- خصایص المسند اثر ابوموسى مدینى (د . ٥٥٧ ق) که رساله کوتاهى است در بیان پارهاى از ویژگیهاى مسند. این رساله را مىتوان به منزله پیشگفتارى براى مسند به حساب آورد.
٢- المصعد الاحمد فى ختم مسند الامام احمد اثر ابن جزرى پیشواى دانش قراآت در زمان خودش. درباره این رساله به مناسبتى پیش از این سخن گفتیم.
این دو رساله نخست در قاهره (١٣٤٧ ق) چاپ شده و پس از آن دوباره احمد محمدشاکر آنها را همراه با شرح حال احمد از تاریخ الاسلام ذهبى، با عنوان "طلائع الکتاب" در مقدمه چاپ خود از مسند منتشر ساخته است. (١٢)
٣- القول المسدّد فى الذّبّ عن مسندالامام احمد اثر ابن حجر عسقلانى. مولّف دراین کتاب درباره ٢٤ حدیث که برخى حدیث پژوهان آنها را جعلى دانستهاند، سخن مىگوید و تلاش مىکند که درستى آن احادیث را به کرسى اثبات نشاند. مولّف در مقدّمه این رساله پس از ستایش خداوند و درود بر پیامبر و خاندان و یارانش گوید:
«برخى از حدیث پژوهان احادیثى را جعلى و ساختگى پنداشتهاند، در حالى که آن احادیث در مسند ... اثر پیشواى بزرگ و... ابوعبداللّه احمد بن محمّد بن حنبل وجود دارد. یعنى همان کس که معادن حدیث را کاویده و برزوایاى آن آگاه است. مناسب دیدم مطالبى را که درباره این دسته از احادیث به نظرم رسیده، دراین اوراق یادداشت کنم. این کار من از روى غیرت دینى و حمیّت نسبت به سنّت نبوى است و سپاس خداى را که اینکار در شمار حمیّت جاهلى محسوب نمىگردد؛ بلکه دفاع از تصنیف بزرگى است که امّت آن را به دیده قبول و تکریم نگریسته و پیشوایشان آن را حجّتى ساخته تا به هنگام اختلاف بدان روى آورند و برآن تکیه زنند». (١٣)
٤- ذیل القول المسدّد تکملهاى است بر رساله پیشگفته به خامه محمّد صبغةالله مِدْراسى که در سال ١٢٧٩ ق. از تألیف آن فارغ شده است. (١٤) مولّف دراین تکمله درباره ٢٢ حدیث که ابن جوزى آنها را جعلى دانسته، سخن مىگوید و به سبک ابن حجر تلاش مىکند اصالت آن احادیث را نشان دهد. (١٥)
این دو رساله در سال ١٣١٩ ق. در حیدرآباد هندوستان همراه با هم چاپ شدهاست. احمد شاکر ابتدا قصد داشته مطالب این دو رساله را بهطور پراکنده در شرح خود بیاورد. امّا بعداً به دلیل آنکه بیشتر مطالب آنها را تلاشى تکلّفآمیز یافته و همچنین براى پرهیز از دراز نویسى از این تصمیم بازگشته و قصد کرده تا رساله هاى مزبور را به پایان مسند پیوست کند. (١٦) امّا چون انتشار مسند با درگذشت شارح به انجام نرسیده، این کار هم صورت عمل به خود نپذیرفته است.
٥- الذیل الممهّد. این رساله تکمله دیگرى است بر کتاب ابن حجر به قلم جلالالدین سیوطى. مولّف گوید:
«ابن حجر شمارى از احادیثى را که در الموضوعاتِ ابن جوزى وجود دارد، از قلم انداخته. من آنها را در کتابچهاى فراهم آورده و به ادّعاهاى او پاسخ گفتهام. شمار این احادیث چهارده تاست. این کتابچه را الذیل الممهّد نام نهادم». (١٧)
وى در جایى دیگر از رسالهاى به نام الذیل علىالقول المسدّد نام مىبرد (١٨) که احتمالاً مقصودش همین کتابچه باشد.
٦- تعریف الاَوْحَد باوهام مَنْ جمع رجالَ المسند اثر ابن حجر عسقلانى. کاتب چلبى که از این اثر نام برده، آگاهى بیشترى در باره آن در اختیار نمىگذارد. (١٩)
١- ترتیبُ اسماءِ الصّحابةِ الذین اَخْرَج حدیثهم احمدُ بنُ حنبل فىالمسند على ترتیب حروف المعجم. اثر ابوالقاسم على بن حسن بن هبة اللّه بن عساکر (٢٠) (د . ٥٧١ ق).
٢- إطراف المُسْنَد المعتلى بأَطرافِ المسند الحنبلى اثر ابن حجر عسقلانى. بنابه گفته کاتب چلبى این کتاب دو مجلّد است که مولّف آن را از کتاب دیگرش به نام إتحاف المهرة بِاَطراف العشره [ صحاح ششگانه و مسندهاى چهارگانه ] جداساخته و به عنوان تألیفى مستقل عرضه داشته است. (٢١) سزگین از اثرى با نام إطراف المُسْنَد المُطَّلِع بِاَطراف المسند الحنبلى یاد مىکند؛ امّا از مولّف آن نام نمىبرد. (٢٢) به گمان نگارنده این همان کتاب ابن حجر باشد.
٣- فهرس احادیث مسند الامام احمد بن حنبل. گرد آورنده این فهرست ابوهاجر محمّد سعید بن بسْیونى زَغْلول (معاصر) مىباشد. دراین فهرست احادیث براساس حروف الفبا دسته بندى شدهاست. (٢٣)
٤- مُرْشد المُحتْار اِلى مافى مسند الامام احمد بن حنبل من الاحادیث و الاثار. این نیز راهنما یا معجمِ حدیثْیابى است که "حمدى عبدالمجید السّلفى" (معاصر) براى مسند احمد فراهم آورده است. سه جلد از این فهرست که شامل احادیث قولى است، به نظر نگارنده رسیده و گویا مجلّدات بعدى آن، فهرست احادیث فعلى را در بردارد. (٢٤) ظاهراً در میان کارهاى مشابه این جامعترین راهنمایى باشد که براى مسند فراهم آمدهاست.
١- واژه هاى نامأنوس مسند را ابوعُمَر محمّد بن عبدالواحد زاهد (د.٣٤٥ق) معروف به "غلام ثعلب"گرد آورده و شرح داده است. (٢٥)
٢- المسند الاحمد فیما یتعلَّقُ بمسند احمد اثر ابن جزرى. (٢٦)
٣- المقصد الاحمد فى رجال مسند احمد. این کتاب که اثر همان ابن جزرى است، به بررسى پارهاى از رجال مسند پرداخته. بنابه گفته مولّف بخشى از این اثر در فتنهاى از میان رفته و مولّف مختصراً آن بخش را بازنویسى کردهاست. (٢٧)
٤- عقود الزَّبَرْجَد على مسند الامام احمد اثر جلالالدین سیوطى. مولّف این کتاب را به سبک کتابهاى اعراب القرآن تألیف و پیچیدگیهاى احادیث را از نقطه نظر نحوى بررسى کردهاست. (٢٨)
٥- ابوالحسن محمّد بن عبدالهادى سندى ساکن مدینه منوّره (د . ١١٣٨ ق) شرح گستردهاى در حدود پنجاه جزوه بزرگ برآن نگاشته است. (٢٩)
٦- المسند الاحمد على مسند احمد تعلیقه ناتمامى است بر مسند از جمالالدین قاسمى دمشقى. خود او درباره این تعلیقه مىنویسد:
«نگارش این تعلیقه را تاتاریخ ششم ذىحجّه سال ١٣١٣ هجرى ادامه دادم و به حدیث عبدالله بن جعفر رسیدم. آنگاه اشتغال به کارهاى دیگر مرا از اتمام آن بازداشت و این کار به تأخیر افتاد. امیدوارم که خداوند مرا یارى دهد که به اتمام آن موفّق گردم». (٣٠)
٧- شرح علاّمه احمد محمّد شاکر از دانشمندان وحدیثشناسان معاصر دیار مصر که به تصحیح، شرح و چاپ محققّانه مسند دست زد. امّا پیش از اتمام کار چشم از جهان فروبست و تنها توانست کمتر از یک سوم آن کتاب را تصحیح و شرح کند و در قالب پانزده جلد منتشر سازد. در سطور آینده زیر عنوان «چاپهاى مسند» ویژگیهاى این شرح به تفصیل بیان خواهد شد.
١- ترتیب مسند احمد بن حنبل على حروف المعجم اثر ابوبکر محمّد بن عبداللّه بن عمر مُقَدِّسى حنبلى (د . ٨٢٠ ق). (٣١)
٢- الکواکب الدرارى فى ترتیب مسند الامام احمد على ابواب البخارى. اثر ابوالحسن علىبن حسین بن عُرْوَه مَشْرِقى معروف به "ابن زُکْنُون" و "ابن عُرْوَه" (د.٨٣٧ق). مولّف یکى از فقیهان وحدیثشناسان حنبلى است و همانطور که از نام کتاب او پیداست، احادیث مسند را به سبک صحیح بخارى مرتّب ساخته ا (٣٢)ست. (٣٣)
٣- الفتح الربّانى لترتیب مسند احمد بن حنبل الشیبانى اثر احمد بن عبدالرحمنِ بنّا معروف به «ساعاتى». ساعاتى مسند را بر اساس ابواب در هفت بخش مرتّب ساخته و پارهاى از دشواریهاى آن را شرح داده و به احادیثى که عبدالله پسر احمد بر مسند افزوده، اشاره کردهاست. وى علاوه برافزودن مطالب سودمند علمى، قصد داشته کار مراجعه به مسند را آسان کند. این کتاب در مصر چاپ شده است. (٣٤)
١- الثلاثیاتاین مجموعه را محبّالدین اسماعیل بن عمر مَقْدِسى (د.٦١٣ق) و ضیاءالدین محمّد بن عبدالواحد مَقْدِسىحنبلى (د.٦٤٣ق) از مسند بیرون کشیدهاند. (٣٥) در برخى از فهرستها فراهم آوردن این گزیده را بهعبداللّه پسر احمد نسبت دادهاند. (٣٦) امّا بهنظر مىرسد میان راوىِ آن احادیث که عبداللّه است با گردآورنده آن اشتباه شده باشد. (٣٧)
مقصود از «ثلاثیات» احادیثى است که با سه واسطه به پیامبر (ص) مىپیوندد. به عبارت دیگر، احادیثى است که میان مُخْرِجِ (آورنده) آن و پیامبر سه راوى واسطه شده باشد؛ یعنى صحابى، تابعى و اتباع تابعى. (٣٨) حدیث ثلاثى در واقع نوعى از احادیث عالى السند است. این نوع حدیث بسیار با اهمیّت است. زیرا امکان رخ دادن خطا در آن به کمترین حدّ خود مىرسد. امّا باید دانست، این نوع حدیث بسیار کمیاب است. مثلاً در سنن دارِمى پانزده حدیث ثلاثى و در صحیح بخارى تنها ٢٢ حدیث ثلاثى وجود دارد (٣٩) و در مسند احمد ٣٢١ حدیث از این نوع یافت شده که بیش از نیمى از آن یعنى ١٦٥ حدیث به مسند انس بن مالک مربوط مىشود.
گزیده یاد شده شرحى دارد به نام نفثات صدر المُکمَدو قُرَّةُ عین المسعد لِشرح ثلاثیات مسندالامام احمد. این شرح به خامه شمسالدّین محمّد بن احمد بن سالم سفّارینى (د. ١١٨٨ ق) به رشته تحریر در آمده و در سال ١٣٨٠ قمرى در دو جلد در دمشق انتشار یافتهاست. (٤٠)
مولّف درباره این شرح مىنویسد:
«... پس از تردید آهنگ این کار کردم... و تردید من به این دلیل بود که پیش از من کسى آن احادیث را شرح نکرده و علاوه برآن همّت من کوتاه و دست مایهام اندک ومنابع این کار در زیستگاهم [ = نابلس ] بس نادر است. لیکن با این وصف آستین همّت بالا زده و برخداوند بخشنده و گشاینده توکلّ کردم واین شرح را نفثات صدرالمُکْمَد و قرّة عین الاَرْمد لشرح ثلاثیات مسند الامام احمد نام نهادم». (٤١)
در این شرح پیش از هرچیز، شرح حال راویان ذکر مىگردد. پس از آن هرگاه ذکر آن اشخاص به میان آید، به جاى پیشین ارجاع داده مىشود. در مرحله بعد، واژگان حدیث یکىیکى شرح داده مىشود و معنا و مدلول و حُکمى که در آن است، بیان مىگردد و اختلاف پیشوایان در حدِّ امکان روشن مىشود و اگر حدیثِ مورد نظر به داستانى اشاره دارد، آن داستان بازگو مىگردد و اگر به غزوهاى مربوط باشد، نام آن غزوه و محل رخ دادن آن یاد مىشود و چنانچه به منقبتى اشاره داشته باشد، آن منقبت روشن شده و با احادیث، اخبار، مراسیل و آثار تقویت مىگردد. اگر در حدیث به مرد یا زن مبهمى اشاره شده باشد، تا مرز امکان به نامش توجّه داده مىشود واگر مولّف در این باره به اطلاعاتى دست نیافته باشد، مىگوید: کسى را ندیدهام که نام این شخص را بیان کرده باشد. (٤٢)
٢- المنتقى منْ مسند العَشَرةِ المُبَشَّرة. گزیده بسیار مختصرى است از احادیث آن ده تن صحابیانى که به عقیده سنیّان از زبان پیامبر (ص) نوید بهشت یافتهاند. از این گزیده که فراهم آورندهاش شناخته نشده، دستنوشتهاى در کتابخانه ظاهریّه موجود است. (٤٣)
٣- الدرُّ و الزَّ بَرْجَد فى مختصر مسندالامام احمد تألیف محمّد هبةالله دمشقى. (٤٤) درباره این گزیده بیش از این اطلاعى به دست نیامد.
٤- افزون بر خلاصه یادشده، بنابه گفته کاتب چلبى، سراج الدین عمربن على شافعى معروف به "ابن مُلَقِّن" (د . ٨٠٤ ق) هم مسند را خلاصه کردهاست. (٤٥)
٥- غایةالمقصد فى زواید احمد اثر نورالدین علىبن ابوبکر هَیْثَمى (د. ٨٠٧ق). مولّف دراین کتاب آن بخش از احادیثمسند احمد را که در صحاح ششگانه وجود نداشته، بیرون کشیده و بهعنوان یک اثر مستقل عرضه داشته است. (٤٦)
٦- فضائل امیرالمومنین على (ع) و اهل البیت من کتاب المسند برگزیده قوامالدین قمى وشنویى (معاصر). گردآورنده بىآنکه از خود ابتکارى نشان دهد، فضایل اهل بیت را از مسند بیرون کشیده و در ابوابى مرتّب ساخته وبه جلد و صفحه آن کتاب از چاپ ٦ جلدى ارجاع داده است. (٤٧)
٧- مسند المناقب، گلچینى است از احادیث مسند احمد در مناقب اهلبیت (ع) و پیروان ایشان که به کوشش محمّد رضا حسینى جلالى (معاصر) فراهم آمده است. (٤٨)
افزون بردستنوشته هاى بسیارى که از مسند وجود دارد، (٤٩) این کتاب چندبار چاپ شده، بدین شرح:
یک - چاپ قاهره در سال ١٣١٣ ق. به وسیله چاپخانه "میمنیّه". این چاپ که در شش مجلّد بزرگ با قطع رحلى و حروف ریز عرضه شده، تخمیناً مشتمل بر سههزار صفحه است. بنابه گفته احمد شاکر این چاپ نیکو و لغزشهاى آن اندک است. (٥٠) در حاشیه این چاپ منتخب کنزالعُمّال اثر متّقى هندى نقش بسته است.
دو - چاپ بخشى از مسند در بمبئى در سال ١٣٠٨ ق توسّط چاپخانه حیدریّه. این بخش که داراى ٢٨٠ صفحه با قطع متوسّط است تا پایان مسند "سعید بن زید" را شامل مىگردد. این مقدار تقریباً با ١٩٠ صفحه از چاپ "میمنیّه" برابر است. احمد شاکر این چاپ را نااستوار یافته و گمان دارد چاپخانه مزبور چاپ کتاب را به پایان نبرده است. (٥١)
سه - تصحیح، شرح و چاپ محققّانه احمد محمد شاکر برجستهترین حدیثشناس معاصر دیار مصر. (٥٢) وى براى عرضه متنى استوار، کم غلط و قابل اطمینان، متن چاپ شده توسّط چاپخانه "میمنیّه" را با دستنوشته موجود در کتابخانه عالم و محدّث مغرب "عبدالحىّ کتّانى" مقابله کرده. او این دستنوشته را صحیح، کم لغزش، داراى ضبط نیکو و استوار یافته است. (٥٣)
افزون بر سنجش نسخه هاى یادشده، محققّ براى شرح و تصحیح اسنادها و متون احادیث از مجموعه هاى حدیثى، کتابهاى رجال، لغت نامه ها و کتابهاى غریب الحدیث کمک گرفته و انصافاً در این راه از هیچ کوششى دریغ نکرده است.
محقّق یاد شده از سال ١٩٤٩ تا ١٩٥٨ میلادى توانست پانزده جلد از آن کتاب را به وصفى که گذشت، همراه با فهرستهایى مبتکرانه منتشر سازد. امّا با درگذشت وى (در سال ١٣٧٧ ق / ١٩٥٨ م) این کار ارزشمند متوقّف گشت. دراین پانزده جلد ٨٠٩٩ حدیث تصحیح و شرح شده که این مقدار تخمیناً کمتر از یک سوم کلّ کتاب را دربرمىگیرد. (٥٤)
انتشار این کتاب با مساعدت مالى ملک عبدالعزیز پادشاه وقت کشور عربستان سعودى صورت گرفته است. (٥٥)
براى آگاهى دقیقتر از داستان دلدادگىِ مصحّح و شارحِ یاد شده به این کتاب و روش کار او، لازم مىداند بخشهایى از مقدمّه او را به فارسى گزارش کند. او پس از حمد و سپاس خداوند و ستایش حضرت رسول (ص) و خاندان پاکش چنین گوید:
«من از سىواند سال پیش، در عنفوان جوانى، یعنى پس از به پایان بردن نخستین مراحلِ تحصیلى، به دوستى سنّت مطهَّر نبوى رهنمون شدم وبه آگاهى در آن عرصه و ژرفاندیشى در دانشهاى حدیث و کاوش از جاذبه ها و کتابهاى نفیس آن دلبستگى یافتم. در آن زمان در خانه ما درمیان کتابهاى پدرم، صحاح ششگانه ودیگر کتابهاى حدیث را دیدم. در آن میان یکى از کتابهایى که به چشمم خورد، دیوان کبیر یعنى مسند اثر امام الائمه، یاور سنّتْ و کوبنده بدعتْ امام احمد بن حنبل بود. پس از تأمّل در آن کتاب، آن را دریایى بیکران و نورى روشنگر یافتم. امّا چون بر محور مسندهاى صحابه منظَّم شده و احادیث هریک از اصحاب بدون ترتیب مشخّص یکى پس از دیگرى در آن فراهم آمده، مردمان به آسانى نمىتوانند از آن بهره گیرند، مگر کسانى که آن را به خاطر سپردهاند؛ همانطور که محدّثان دوره هاى پیشین احادیث را از برمىداشتند. ویا اَسَفا، ما کجا چنین توفیقى توانیم یافت! از همان زمان این کتاب مرا شیفته ساخت و مایه دل مشغولى من شد و به نظرم آمد بهترین خدمت به دانشهاى حدیث این است که فردى توفیق یابد که این مسند کبیر را در دسترس مردمان قرار دهد تا در نتیجه فایدهاش فراگیر شود و پیشواى مردمان گردد. و بالاخره آرزو مىکردم آن فرد موفَّق من باشم. سپس دریافتم که بزرگانِ محدّثان و ائمه شارحان و مولّفان درباره مسند وضعیّتى همانندِ ما دارند... بیشتر آنان از پیشینیان نقل مىکنند و به تقلید از گذشتگان حدیثى را به آن کتاب نسبت مىدهند. تنها چندتن هستند که کتاب مورد گفتگو را به شایستگى مىشناسند و در وضعیّتى بسر مىبرند که گویا مسند بر سر زبان ایشان است. از این گروه تنها سه تن را با اطمینان یاد توانم کرد: شیخ الاسلام ابوالعبّاس تقىالدین بن تیمیّه و دو شاگرد او حافظ کبیر شمسالدین بن قیّم و عمادالدین بن کثیر. سالیانى دراز آرمان زندگیم و نهایت تلاشم این بود که این مسند را در دسترس مردمان گذارم تا آنکه خداوند از بیش از پانزده سال پیش مرا توفیق داد تا به خواستهام به نحو دلخواه برسم؛ یعنى به نحوى که اولاً مسندبنابه صلاحیّتى که دارد و بنابه منظورى که مولّفش آن را فراهم ساخته، درمیان عالمان و فراگیرندگان متداول باشد. ثانیاً فهرستهاى لفظى و علمىِ کافى و استوار داشته باشد. مقصودم از فهرستهاى لفظى نامْ نامه و دیگر فهرستهایى است که معاصران مابه پیروى از فرنگیان بدان دل بستهاند وبه گستردگى بدان مىپردازند، و منظورم از فهرستهاى علمى، فهرست بابها و موضوعاتِ علمى است که در پرتو آن پژوهشگران بتوانند به معناى مورد نظر خود در سراسر مسند رهنمون گردند. ... احادیث کتاب را از آغاز تا انجام به ترتیب شماره گذاشتم واین شماره ها را به منزله اَعْلام احادیث فرض کرده، تمام فهرستهایى را که خود ابداع کردم براساس آنها بنا نهادم. نخستین فایده این کار آن است که فهرستهاى مورد نظر با تغییر پذیرفتن چاپهاى کتاب دگرگون نمىشود....
فهرستهاى لفظى خود انواعى دارد:
١- فهرستى ویژه اصحابى که راوى احادیث هستند. این فهرست براساس حروف الفباء تنظیم و جاى شروعِ مسند آن صحابى با بیان شماره جلد کتاب و شماره صفحه نشان داده شدهاست. دراین فهرست شماره احادیثى که صحابى مورد نظر روایت کرده، ذکر شده؛ خواه آن احادیث در مسند ویژه خودش باشد، خواه در مسند دیگر صحابه ....
٢- فهرست جرح و تعدیل. این فهرست به راویانى اختصاص دارد که احمد و پسرش عبداللّه در مسند در باره آنان اظهار نظرى کردهاند که البتّه شمار آنان اندک است. همچنین این فهرست به راویانى مربوط مىشود که نگارنده [ = احمد شاکر ] ضمن گفتار خود در شرح احادیث، درباره آنان اظهار نظر کرده است....
٣- فهرستى هم مخصوص نامهایى است که در متن حدیث ذکر شدهاند. زیرا این قبیل نامها غالباً نامهایى هستند که داستان حدیث یا موضع پندگیرىِ آن، بر محور آنان مىچرخد.
٤- یک فهرست نیز به مکانهایى اختصاص یافته که در متن حدیث از آنها ذکرى به میان آمدهاست.
٥- و بالاخره فهرستى هم از واژگان نامأنوس احادیث ترتیب داده شده، واژگانى که به شرح و توضیح نیاز دارند؛ چنانکه در الفائق، النهایه و لسان العرب و ... شرح داده شدهاند... . دراین فهرست به پیروى از [ ابن اَثیر ] صاحب النهایه ابتدا ریشه کلمه را ذکر مىکنم و به دنبال آن موضع شاهد را از حدیث موردنظر نقل و به شماره حدیث اشاره مىکنم.
«... امّا فهرستهاى علمى اصل و اساس این کار سترگ است... . نگارنده [احمدشاکر] این فهرستها را هم برهمان شماره هاى احادیث بنا نهاده است... . هر کس که بر وضعیّت احادیث آگاه باشد، مىداند که گاه حدیث واحد بر معانى فراوان و متعدّدى دلالت دارد و به مسایل و ابواب گونهگونى مربوط مىشود واین همان چیزى است که "بخارى" را به تقطیع احادیث و تکرار آن در ابواب مختلف واداشته تا بتواند در هر جایى به مناسبت - هر چند این مناسبت دور باشد - به حدیث مورد نظر استشهاد کند. بنابراین دشوارى کاوش در صحیح او، دشواریى است که همه حدیثپژوهان را رنج مىدهد. با آنکه این روش، یعنى استدلال به حدیث واحد در جاهاى مختلف، براى بهرهورى از احادیث روش درستى است. امّا دیگر مولّفانِ صحاح و سنن، هر حدیث را تنها در جاى مناسب اصلى ذکر کرده و جز در مواردى بس اندک، از نقل آن در ابواب مناسب دیگر خوددارى کردهاند. از همین رو پس از انس گرفتن با فهرست این کتابها، دیدم یافتن یک حدیث در صحیح بخارى براى من بسى آسانتر از یافتن آن در دیگر کتابهاى صحاح و سنن است... .شماره گذارىاحادیث، ما را از تمام این دشواریها؛ یعنى از تقطیع حدیث و تکرار آن راحت ساخت. شماره حدیث در هر بابى و هر معنایى که آن حدیث برآن دلالت مىکند یا صلاحیّت دارد که در آن موضوع بدان استشهاد گردد، بىهیچ تکلّف و مشقّتى گذاشته مىشود. بنابراین پژوهنده دراین فهرست مىتواند باب یا معناى مورد نظر خود را بیابد و در نتیجه تمام شماره هاى احادیثى را که به کار وى مربوط مىشود، بىکموکاست وبا استقصاء تمام ببیند.
«... در تنظیم این فهرست، موضوعات را به متجاوز از چهل موضوع اصلى و بیش از هزارباب تقسیم کردم و نزدیکترین راه را به اندیشه محدّث و فقیه برگزیدم... . نخستین هدف من از تمام این تلاشها این بود که دستْآورد این مسندِ جلیل را در دسترس مردم و خصوصاً در دسترس حدیثپژوهان بگذارم تا در کتابى که به منزله ریشه واساس تمام یا بیشتر کتابهاى حدیث [ اهل سنّت ] است، به گنجهایى دست یابند که در سنت نبوى (ص) نهفته است. در این باره سخن خطیب بغدادى در تاریخ بغداد (٢١٣/١) مرا تکان داد و به تحرّک واداشت: "من این کتاب [ = مسند ] را پرفایده و بخشنده معانىِ استوار دیدم. [ امّا ] در بسیارى از موارد، انسان مطلبى را از آن کتاب مىطلبد و مىخواهد آن را بیابد، امّا جاىآن را به یاد نمىآورد. مدّتى در جستجوى آن مطلب وقت مىگذارند، آنگاه از جستجوى آن چشم مىپوشد در حالى که نیازش بر آن مطلب همچنان باقى و پابرجاست".
«زمانى که قواعدى را که براى تنظیم فهرستها ابداع کرده بودم، (٥٦) با یک یک احادیث تطبیق مىدادم، دیدم سند بسیارى از احادیث مرا به اشتباه مىاندازد. در نتیجه به مراجعه به مجموعه هاى حدیثى و کتابهاى رجال نیاز مندم. گاه به آن مَآخذ رجوع مىکردم و گاه از این کارتن مىزدم. آنگاه به ذهنم رسید که خوب است حاصل مراجعه خود را در دفترى یادداشت کنم و چنین کردم. در همان ایّام این اندیشه را با خود حمل مىکردم که تمام احادیث آن را بررسى کنم و صحیحِ آن را از ضعیفِ آن بازشناسم؛ امّا مىترسیدم که مبادا به کارى دست زنم که نتوانم بهطور شایسته از عهدهاش برآیم و به قول علماى بلاغت "این پاو آن پا مىکردم". (٥٧) زمانى که قاضىِ دادگاههاى شرعى شهر "زقازیق" مرکز استان شرقى بودم، جوانى از مردان صالح و پرهیزکار با ما بود. منظورم از این جوان دوستم دکتر "احمد احمدالشریف" ... است. وى با آنکه فارغالتحصیل پزشکى از کشور آلمان بود، یکى از زاهدان بزرگ و خداترس به شمار مىرفت. شبها را برمىخواست وبه قرائت و اندیشه در قرآن و مطالعه در سنّت مىپرداخت. ما در مراکز علمى آنجا با هم مجالسى داشتیم. من کار خود را درباره خدمت به این دیوان کبیر براو عرصه مىداشتم و او مرا تشویق مىکرد وهمّتم را برمىانگیخت. با وى مکرّراً درباره شرح احادیث از جهت صحّت و ضعف مشورت مىکردم و او مرا براقدام به این کار ترغیب و به توکّل و اعتماد برخداوند سفارش مىکرد تا آنکه خداوند سینهام را براى این کار گشود... من خود را ملزَم به شرح و بیان تمام جنبه هاى احادیث نکردهام، زیرا آن کار سخن را بس به درازا مىکشاند؛ بلکه سعى و تلاش خود را به کار گرفتم تا درجه حدیث را از حیث صحّت و ضعف بیان کنم. بنابراین اگر حدیثى صحیح بود آن را ذکر کردم و اگر ضعیف بود، علّت ضعفش را بیان داشتم واگر در زنجیره سندِ آن، کسى قرار دارد که برخى او را توثیق کرده و برخى دیگر براو خرده گرفتهاند، در حدّ توش و توانِ علمى خود اجتهاد کرده و نظر خود را ابراز نمودم... . در شرح خود گِرد مباحث فقهى و اختلاف فتواها نگشتهام. زیرا دراین کتاب چنین وظیفهاى بر دوشم نبوده؛ بلکه این وظیفه بهرهجوى مستنبِط است... . علاوه بر آن مسند برمحور ابواب فقهى تنظیم نشده تا زمینه چنین کارى براى شارحش هموار باشد. در تفسیر واژه هاى نامأنوسِ احادیث، به شرح موارد خیلى ضرورى بسنده کردم. علاوه برآن در مواردى که دیدم صاحبان کتابهاى غریب الحدیث در بیان واژهاى کوتاهى کردهاند ویا در مواردى بس اندک که نظرى مغایر با نظر آنان داشتهام، آن موارد را هم شرح و تفسیر کردم . احادیث مسند در موارد بسیارى تکرار مىشود؛ یعنى یک حدیث با زنجیره سندهاى متعدّد و با تعبیرات گونهگون یا مشابه روایت مىگردد. پارهاى از این احادیثِ مکرَّر، صورت طولانى شده و پارهاى دیگر، صورتِ کوتاه شده حدیثى دیگر است. در چنین مواردى شایسته دیدم که در کنار هر حدیثى شماره آن روایتى را که درباره همان معنایا با همان تعبیر در گذشته نقل شده، یاد کنم. بنابراین اگر آن روایت با همان متن یا متنى مشابه تکرار شده باشد، گفتم "مکرَّر حدیث شماره فلان" و اگر حدیث دوم صورتِ طولانى شده حدیثِ نخستین بود، گفتم "مطوَّل فلان حدیث" و اگر صورتِ کوتاه شده آن بود، گفتم "مختصر فلان حدیث". این کار فایده دیگرى هم دارد و آن اینکه: اگر خواننده در پایان مسند یک صحابى معیَّنى حدیثى را درباره موضوعى ببیند، این کار به وى امکان مىدهد که با رجوع به شماره هایى که بدان اشاره مىکنم، تمام احادیثى را که ازاین صحابى درباره همان موضوع روایت شده، یکجا گرد آورد؛ بىآنکه براى این کار به فهرست علمى مراجعه کند. گرد آوردن احادیث [ مربوط به یک موضوع ] نزد عالمانِ فنّ حدیث فوایدى دارد که هرکس رنج این کار را بردوش کشیده باشد، آن را درک مىکند. نزدیکترین ثمره این کار دستیابى به معناى درستِ حدیث و تقویت سندهاى آن است و این کار اخیر به مدد پیوند و [ سنجش ] پارهاى با پارهاى دیگر صورت مىگیرد. من براى تحقیق وتوثیق احادیث و تنظیم فهرستها تمام توان خویش را به کار گرفتم... . پس اگر در کارم راه صواب را پیموده باشم، خداى را سپاس مىگزارم که به من چنین توفیقى ارزانى داشت واگر به خطا رفته باشم جز نیکى هدفى نداشته، از خداوند آمرزش مىطلبم. امام احمد به فرزندش عبداللّه گوید: "این مسند را نیک نگهدارى کن، زیرا که به زودى پیشواى مردمان خواهد گشت". امیدوارم این کار و تلاش من سخن امام احمد را تحقّق بخشد...». (٥٨)
چهار - اخیراً نیز به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران چاپ تازهاى از این کتاب آغاز و ٥ جلد نخست آن میان سالهاى ١٤١٣ - ١٤١٤ ق / ١٩٩٣ - ١٩٩٤م. در بیروت منتشر شده است.
تردیدى نیست که مسند کتابى گسترده و بزرگ است؛ امّا دراین که تعداد احادیث این مجموعه بزرگ چه مقدار است، سخن دقیقى در دست نیست. عدّهاى از دانشمندان از جمله صاحب مسند الفردوس، جرجى زیدان، ابن خلدون وبه پیروى از او برخى از پژوهندگان معاصر شمار احادیث این کتاب را پنجاه هزار دانستهاند. (٥٩) عدّهاى دیگر روى عدد چهل هزار و اندى و یا چهل هزار انگشت نهادهاند. (٦٠) برخى دیگر از جمله "حسینى" در کتاب التذکرة فى رجال العشرة و احمد امین تعداد احادیث این مجموعه را همراه با احادیث مکرَّر چهلهزار قلمداد کردهاند. (٦١) عمربن حسن مشهور به "ابن دِحْیَه کلبى" (د . ٦٣٣ ق) در کتاب فوائد المشرقین و المغربین احادیث مسند را همراه با زواید عبداللّه همین مقدار دانسته است. (٦٢) "سفّارینى" هم در شرح ثلاثیّات مسند تعداد این احادیث را بدون مکررّها سىهزار و تعداد مکرّرها را ده هزار و زواید عبداللّه را نیز دههزار مىداند که جمعاً بر پنجاه هزار بالغ مىگردد. (٦٣) گروهى هم گفتهاند: این مجموعه سىهزاریا سىهزار واندى حدیث را در بردارد. (٦٤) ابوموسى مدینى در همین باره مىنویسد:
«همواره از زبان مردم مىشنوم که در مسند احمدچهلهزار حدیث نهفته است. امّا از قول خطیب بغدادى خواندم (٦٥) که "ابن منادى" گوید: "در دنیا کسى در روایت از پدرش بر عبداللّه پیشى نگرفتهاست. زیرا وى مسند را که سىهزار حدیث دارد، از او شنیده و ... نمىدانم سىهزارى که ابن منادى مىگوید، بدون در نظر گرفتنِ مکرّرهاست یا با مکرّرها؟ در صورتى که بدون احتساب مکرّرها باشد، هر دو قول درست است. حاصل آنکه نمىدانم بر سخن ابن منادى اعتماد کنم یا بر سخن دیگران. اگر فرصتى بیابم احادیث آن را برخواهم شمرد». (٦٦)
مدینى در چند سطر بعد، از زبان قطیعى نقل مىکند که تمام احادیث مسند سى-چهل حدیث کمتر از چهل هزار است. باید دانست: بیشتر نظرات پیشگفته ناشى از روحیه کمیّتگرایى و برپایه حدس و تخمین است. برخى هم با تکیه به سخن دیگران این اعداد را در کتاب خویش آوردهاند. ولى واقعیّت این است که پارهاى از اعداد یادشده با واقعیّت فاصله بسیار دارند. به گمان نگارنده نظرات پژوهشگران متأخر ویا معاصر به واقعیّت نزدیکتر است. در میان اینان احمدشاکر که در چاپ خویش احادیث کتاب مزبور را پىدرپى شمارهگذارى کرده، معتقد است تعداد این احادیث یقیناً از سىهزار بیشتر و از چهلهزار کمتر است؛ ولى او شماره درست و دقیق را به اتمام کار موکول مىکند. (٦٧) گلدزیهر و سزگین هم تعداد احادیث کتاب مورد نظر را میان بیست و هشت تا بیست و نُه هزار حدس مىزنند. (٦٨) دو تن از دانشجویان حوزه علمیه قم که روایات این کتاب را شمردهاند، در یک جا مجموع این روایات را ٢٦٣٠٠ و درجایى دیگر ٢٦٥٧٤ حدیث دانستهاند. آنان مىافزایند: با همه دقّتى که بهکار بردهایم، ممکن است در شمارش لغزشى رخ داده باشد؛ ولى مقدار این لغزش بهطور مسلّم از صد یا صدوپنجاه حدیث افزون نخواهد بود. (٦٩) بنابراین باید مسند را حاوى کمتر از سىهزار حدیث دانست.
در ادامه این مطلب باید افزود: معروف است که مولّف خود گفته این کتاب را از میان بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث گرد آورده و برگزیدم. (٧٠) از عبداللّه پسر مولّف هم منقول است که گفته: پدرم مسند را از میان هفتصد هزار حدیث گلچین کردهاست. (٧١) بالاتر اینکه از همو نقل مىکنند که گفته: پدرم هزاران هزار حدیث نوشت و هیچ حدیثى را از سواد به بیاض در نیاورد، مگر آنکه آن را به خاطر سپرده بود. (٧٢)
ممکن است برخى از کسان که با کتابهاى حدیث و فرهنگ محدّثان آشنایى ندارند، این اعداد فراوان را بهانهاى براى خردهگیرى قرار دهند واز این راه بر تمام احادیث بتازند و درستى آن را انکار کنند ویا اینکه ممکن است بپندارند که مقصود محدّثان از اینگونه سخنان این است که از پیامبر (ص) وامامان (ع) این مقدار حدیث صادر شده است. براى رفع هرگونه ابهام دراین مورد لازم است بدانیم:
١- همانطور که برخى از دانشمندان هم گوشزد کردهاند، سخنانى از قبیل گفته احمد تا حدود زیادى مبالغهآمیز است. کاتب چلبى دراین باره گوید: «اعداد و ارقام درشتى که محدّثان براى احادیث ذکر مىکنند و مدّعى هستند آنها را از برداشتهاند، معناى مجازى دارد و مقصود از آن فقط کثرت است». (٧٣)
٢- برخلاف ظاهر عبارت، مقصود از شمار بسیار فراوانِ احادیث، هرگز این نیست که اینها همه احادیث متباین و مستقل هستند؛ بلکه راههاى گونهگون و اِسنادهاى متفاوت براى احادیث مورد نظر است. به این معنا که گاه یک حدیث با دهها سند روایت مىگردد و مولّفان به اقتضاى دانش خود از آن میان صحیحترین و قابل اعتمادترین را برمىگزینند و مرسل و منقطع و هرآنچه را درسندش ضعفى چشمگیر وجود دارد، رها مىکنند. بسا حدیثى که هم با سندى ضعیف و هم با سندهایى صحیح به دست آمده باشد. (٧٤) براى نمونه یادآورى مىشود که در جایى از مسند احمد از صحابى گمنامى به نام ابورِمْثَه پانزده حدیث روایت شده، این پانزده حدیث در واقع یک حدیث و تنها اختلاف آنها در زنجیره راویان یادر کوتاهى و بلندى متنِ حدیث است. (٧٥) حافظ "زینالدّین عراقى" (٧٦) در همین مورد گوید: «اگر مسانید، سنن، اجزاء و جوامع را بررسى کنیم، شمار احادیث منهاى مکرّرها به صدهزار و بلکه به پنجاه هزار هم نمىرسد». (٧٧)
گواهِ درستى سخن عراقى این است که مجموع احادیث المسند الجامع طبق شمارهگذارى گردآورندگانش ١٧٨٠٢ حدیث است. با آنکه کتاب مزبور مندرجات ٢١ کتاب از مهمترین مجموعه هاى حدیثى اهل سنّت از جمله صحاح ششگانه و مسند احمد و موطَّأ مالک را در بر دارد. راز مطلب این است که مولّفان آن مجموعه، حدیثى را که در چند جا تکرار شده، یک بار نقل مىکنند و اسنادهاى آن را در کتابها و جاهاى مختلف نشان مىدهند. (٧٨)
٣- افزون بر مطالب بالا باید دانست که در میان هزاران هزار حدیثى که ذکرش بر سر زبانهاست، آثار صحابه و تابعان هم وجود دارد. در چشم پیروان مکتب اهل بیت، این قبیل آثار از ارزش شرعى و حدیثى برخوردار نیستند؛ هرچند احاطه برآنها از زاویه هاى دیگر ارزشمند است. امّا محدّثانِ اهلسنّت این آثار را در زمره احادیث به شمار آورده، همراه با سلسله سند از آنان روایت مىکنند.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن حنبل، ص ١٦٠.
٢ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ١٧٦.
٣ - دراین باره نک : ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٤-١٨٣/١.
٤ - ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٣/١.
٥ - ابن الندیم، ص ٢٨٥؛ ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٨-١٨٠/١؛ ابن الجزرى، پیشین، صص ٤٠-٣٨.
٦ - ابن الجزرى، پیشین، صص ٤٢-٤٠.
٧ - نک : احمد محمد شاکر، شرح مسند احمد، ١٨٩/١٠.
٨ - ابوحجّاج یوسف بن عبدالرّحمن مِزّى محدّث دیار شام در زمان خویش بود. وى در بیرون شهر حلب زاده شد و در مِزّه از توابع دمشق بزرگ شد و در دمشق درگذشت. (٧٤٢-٦٥٤ ق). ابتدا در لغت و سپس در حدیث و رجال شناسى مهارت یافت. کتابهایى نوشت که معروفترین آنها عبارت است از: ١- تهذیب الکمال فىاسماء الرجال . ٢- تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف (الزرکلى، ٢٣٦/٨).
٩ - نک : المسند، چاپ میمنیه، ٢٢-١٨/٦، ٢٩-٢٢.
١٠ - بیشتر آنچه درباره راویان مسند گفته شد، گزینش و اقتباسى بود از رساله المصعدالاحمد اثر ابنجزرى، صص ٤٦-٣٨. گفتنى است که نویسنده آن رساله، شرح حال روایان مسند را از مولّف تا خودش، یکى پس از دیگرى گزارش کرده؛ امّا چون در نسخه چاپ احمد شاکر سلسله راویان به حنبل بن عبداللّه رصافى پایان مىپذیرد، نگارنده بههمین مقدار قناعت کرد.
١١ - نک: احمد شاکر، مقدمه مسنداحمد، ١٤/١.
١٢ - ص ٢. درباره این رساله نک: السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٣/١؛ کاتب چلبى، ١٣٦٥/٢.
١٣ - المدراسى، ذیل القول المسدّد، ص ٤٩.
١٤ - پیشین، ص ٩٧.
١٥ - احمد شاکر، مقدمه مسند، ١٤/١.
١٦ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٢/١.
١٧ - همو، حسن المحاضره، ٣٤٠/١.
١٨ - کشف الظنون، ٤٢٠/١.
١٩ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٢٠ - کشف الظنون، ٧/١، ١١٧.
٢١ - سزگین، ٢١٩/٣/١.
٢٢ - براى آگاهى درباره این فهرست و روش تنظیم آن به مقدّمه گردآورنده (صص ٨-٧) مراجعه شود.
٢٣ - نک: مرشد المحتار، ٤٧٧/٣. درباره روش تنظیم این معجم و چگونگى استفاده از آن به توضیحات مولّف نگاه کنید (٨-٧/١).
٢٤ - کاتب چلبى، ١٢٠٥/٢، ١٦٨٠.
٢٥ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١، ٣٤؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/١.
٢٦ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٤٠.
٢٧ - کاتب چلبى، ١١٥٦/٢، ١٦٨٠؛ سزگین، ٢٢٢/٣/١.
٢٨ - کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢؛ الزرکلى، ٢٥٣/٦.
٢٩ - القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٧. حدیث عبداللّه بن جعفر در چاپ احمد شاکر از حدیث شماره ١٧٤١ شروع مىشود.
٣٠ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٩ ؛ سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣١ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٤٠؛ البغدادى، ایضاح، ٣٩٠/٢؛ الزرکلى، ٢٨٠/٤؛ سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣٢ - السّاعاتى، منحةالمعبود، ١٦/١. براى آگاهى بیشتر نک: محمد عجّاج الخطیب، اصول الحدیث، صص ٣٣٠-٣٢٩.
٣٣ - نک : السفّارینى، پیشین، ٦/١؛ حایرى ، فهرست نسخه هاى عکسى کتابخانه آیةاللّه مرعشى، ٤٦٢/٢. (عکسى از نسخهاى نسبتاً کهن و نفیس از این مجموعه در کتابخانه یاد شده وجود دارد).
٣٤ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣٥ - حایرى، همان جا.
٣٦ - السفّارینى، ٢٧/١؛ کاتب چلبى، ٥٢٢/١.
٣٧ - کاتب چلبى، همان جا.
٣٨ - نک: البغدادى، ایضاح المکنون، ٣٤٦/١؛ سزگین، ٢٢١/٣/١؛ درباره مولّف نک: السفّارینى، پیشین، ج ١، صفحه ز ؛ الزرکلى، ١٤/٦.
٣٩ - السفّارینى، ٦/١. گفتنى است نام کتاب در جاهاى گوناگون با اندکى اختلاف ثبت شده؛ امّا نامى که روى جلد کتاب نقش بسته، همان است که در آغاز گفته شد.
٤٠ - نک: السفّارینى، پیشین، ٣٦-٣٥/١.
٤١ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٤٢ - البغدادى، ایضاح، ٤٥٤/١.
٤٣ - کشفالظنون، ١٦٨٠/٢. درباره ابن مُلقِّن نک: الزرکلى، ٥٧/٥.
٤٤ - السیّوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١؛ الزرکلى، ٢٦٦/٤؛ سزگین، ٢١٩/٣/١.
٤٥ - نک به: قوام الدین القمى، فضایل امیرالمومنین.
٤٦ - محمّد جوادالحسینى الجلالى، «المسند» (٢)، نورعلم، شماره ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٤٤؛ استادى، «مسندالرضا»، در چهلمقاله، ص ١٥٤.
٤٧ - براى آگاهى از دستنوشته هاى آن نک: سزگین، ٢٢١-٢١٩/٣/١.
٤٨ - نک: احمدشاکر، مقدمه مسند احمد، ١٢/١.
٤٩ - احمد شاکر، همان جا.
٥٠ - درباره زندگى، آثار و مقام علمى او نک: الزرکلى، ٢٥٣/١.
٥١ - مقدمّه مسند احمد، ١٢/١.
٥٢ - قس : چاپ میمنیّه، ٣١٢/٢.
٥٣ - احمدشاکر، پیشین، ١٦-١٥/١.
٥٤ - یادآورى مىکند که پارهاى از فهرستهاى پیشگفته، در پایان هر جلد زینت بخش کتاب است. امّا گویا پارهاى دیگر به پایان آخرین جلد این مجموعه موکول شده و چون گرگ اجل به شارح فقید فرصت نداده تا این کار را به پایان برساند، طبیعتاً آن فهرستها هم ناقص مانده است.
٥٥ - کنایه است از تردید و دو دل بودن.
٥٦ - مقدمه مسند احمد، ١١-٣/١، با تلخیص.
٥٧ - القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٧؛ جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ٤٧٢/٣؛ ابن خلدون، مقدمة، ص ٤٤٤؛ ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات در ایران ٧٥/١. گفتنى است که در برخى از نسخه هاى مقدمه ابن خلدون عدد چهلهزار و سى هزار ذکر شده و حتّى در برخى از چاپها آمده که احمد خود به پسرش عبداللّه گفته که مسند در بردارنده سى و یک هزار حدیث است. نک: مقدمه، ترجمه محمّد پروین گنابادى ، ٩٠٠/٢ و زیرنویس مترجم در .
٥٨ - ابن الندیم، ص ٢٨٥ و ترجمه آن ص ٤١٧؛ حنّاالفاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمّد آیتى، ص ٥٥٩.
٥٩ - نک: السیوطى، تدریب ا لراوى، ١٧٣/١؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص ٢٨٧؛ احمدامین، ضحىالاسلام، ١٢٢/٢؛ اسد حیدر، ٤٧٧/٢.
٦٠ - جمالالدین القاسمى، همان جا.
٦١ - السفّارینى، پیشین، ١٧/١.
٦٢ - نک: القاسمى، الفضلالمبین، ص ٢٨٧؛ کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢؛ الزرکلى، ٢٠٣/١؛ محمّد عجاج الخطیب، اصول الحدیث، ص ٣٢٨؛ نورالدین عَتر، منهجالنقد، ص ٢٧٩؛ مدیرشانهچى، علمالحدیث، ص ٢١٩؛ همو، درایةالحدیث، ص ٢٨.
٦٣ - تاریخ بغداد، ٣٧٥/٩.
٦٤ - ابوموسى المدینى، خصایص المسند، ص ٢٣ ونیز : ابن الجزرى، المصعدالاحمد، صص ٣٣-٣٢.
٦٥ - نک: مقدمه مسنداحمد، ج ١، زیرنویس .
٦٦ - جولد تسیهر ، پیشین، ٤٩٢/١؛ سزگین، ٢١٨/٣/١.
٦٧ - احمد خدایى و سیدمحمود موسوى نژاد، بررسى مسند امام احمد بن حنبل، ص ٧٣ و نیز قس: ص١٣٥. گفتنى است که در چاپ تازهاى که از این کتاب در نمایشگاه بینالمللى کتاب در تهران (١٣٧٤ خورشیدى) عرضه شد، احادیث از آغاز تا انجام شمارهگذارى شدهاست. بر پایه این شماره گذارى کتابِ مورد بحث ٢٧١٠٠ حدیث را در بر دارد.
٦٨ - نک: ابوموسىالمدینى، پیشین، ص ٢١؛ ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١.
٦٩ - ابن الجزرى، همان جا.
٧٠ - ابوموسىالمدینى، پییشن، ص ٢٢.
٧١ - کشفالظنون، ٥٩٧/١.
٧٢ - دراین باره نک: احمدشاکر، مقدمه مسنداحمد، ج ١، زیرنویس ؛ محمّدعجاج الخطیب، اصولالحدیث، زیرنویس .
٧٣ - نک: المسند، چاپ احمدشاکر، ٥٧-٥٥/١٢.
٧٤ - زینالدّین ابوالفضل عبدالرحیم بن حسین مشهور به "حافظ عراقى" در قاهره زاده شد. به فنّ حدیث عنایت نشان داد تا جایى که در آن مهارت یافت. علماى عصرش او را بسیار ستودهاند. وى در فنّ حدیث تألیفات بدیعى دارد، مانند: ١) الالفیّه و شرح آن ٢) تخریج احادیث الاِحیاء ٣) تکملة شرح الترمذى اثر ابن سید النّاس . وى فردى صالح، فروتن و تنگدست بود. (نک : السیوطى، حسن المحاضره، ٣٦٠/١).
٧٥ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١.
٧٦ - درباره المسند الجامع و ویژگیهاى آن در دنباله این نوشتار به نحو گسترده سخن خواهیم گفت.
بخش هشتم
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (٢)
١- راویان مسند
شناخت راویان یک کتاب در واقع بخشى از شناخت خود آن کتاب است. زیرا به قول محمد ابوزهره «اعتماد به ناقل موجب اطمینان به منقول مىشود». (١) از این رو راویان مسند را با تکیه به رساله المصعدالاحمد به اختصار معرّفى مىکنیم:
١ - راوى مسند از مولّف، پسرش ابوعبدالرحمن عبداللّه بن احمد است. در میان فرزندان احمد دو پسرش صالح و عبداللّه معروفترند. صالح را ناقل بخش عمدهاى از فقه پدرش مىدانند. (٢) امّا عبداللّه که از او کوچکتر بود، بیشتر به حدیث عنایت داشت. پدرش تمایل او را به حدیث و حُسن توجّهش را تحسین مىکرد و مىگفت: «پسرم عبداللّه از دانش حدیث بهرهمند است». در نزد پدرش به چنان مکانتى دست یافت، که از او حدیث نقل مىکرد واو را به دانشمندى و حافظ بودن مىستود.
علاوه بر پدرش ابوزرعه رازى، خطیب بغدادى، ابن عَدِىّ، ذهبى و دیگر دانایان اهل سنّت او را حافظ ، ثقه، فهیم و احیاگر علم پدرش شمرده و حتّى برخى او را در حفظ و سماع و آگاهى بر علل و بیماریهاى حدیث بر پدرش مقدَّم داشتهاند. (٣)
او به راهنمایى پدرش از بزرگان عصر خود، از جمله از یحیى بن مَعین، حدیث شنید تا جایى که استادان او را از چهارصد تن فزون دانستهاند. راویان او عبارتند از: پدرش، نسایى، ابن ابىحاتم، ابن صاعد، ابوعَوَانه اسفراینى، دَعْلج، ابوبکر قطیعى و بسیارى دیگر. بیشتر آثار پدرش از جمله همین مسند مورد بحث را از او شنیده و روایت کرد. به همین جهت او را راوىترین مردمان از پدرش مىدانند. (٤) چنانکه پیشتر هم گفته شد، علاوه بر روایت و تهذیب مسند، احادیث بسیارى را از طریق استادان خود برآن افزود. وى در سال ٢٩٠ ق درگذشت. (٥)
٢- ابوبکر احمدبن جعفر بن حَمْدان قطیعى بغدادى (٣٦٨-٢٧٤ ق .) مسند را از عبداللّه روایت کرده. وى در محلّه «قطیعة الرقیق» ساکن و بدان منسوب بود. قطیعى زمانى که هنوز کودکى ممیّز بود، به همّت پدرش از استادانى چون ابراهیم حربى، عبداللّه بن احمد، ابویعلى موصلى و... به شنیدن حدیث پرداخت و در طلب حدیث به شهرهاى بصره، کوفه، موصل و واسط سفر کرد.
حاکم نیشابورى، ابونعیم اصفهانى، ابن مُذْهِب، دارقطنى و بسیارى دیگر از وى روایت کردهاند. ابوعبدالرحمن سُلَمى، دارقطنى و حاکم نیشابورى با الفاظى چون ثقه، زاهد، مجاب الدّعوة و مأمون او را ستودهاند. خطیب بغدادى درباره وى گفته: «هیچ کس را ندیدم که به او احتجاج نکند». قطیعى بیشتر از هر کس از عبداللّه بن احمد روایت مىکند. جاى شگفتى است که با آنکه قطیعى در زمان مرگ عبداللّه شانزدهسال بیشتر نداشته، نوشتهاند: بیشتر آثار احمد، یعنى: کتابهاى المسند، الزّهد، الفضایل، التاریخ و المسایل را از او سماع کردهاست. او علاوه بر روایت مسند، مقدار چشمگیرى حدیث هم از طریق دیگر استادانش بر آن افزوده ا (٦)ست. (٧)
چنانکه پیش از این گفته شد، قطیعى از خودآثارى هم دارد که از چندان شهرتى برخوردار نیست.
گفتنى است که از حلیة الاولیاء اثر ابونعیم اصفهانى (٣٨٤-٣٨٣/٨) چنین بر مىآید که قطیعى در روایت مسند از عبداللّه بن احمد منفرد نیست؛ بلکه کس دیگرى هم به نام محمد بن احمدبن حسن آن را از عبداللّه روایت کردهاست. (٨)
٣- ابوعلى حسن بنعلى تمیمى بغدادى معروف به «ابنُ المُذْهِب» (٤٤٤-٣٥٥ ق) راوى مسند از قطیعى است. وى سیزده ساله بوده که قطیعى از دنیا رفته است. نوشتهاند: در دهسالگى مسند را از قطیعى و دیگران شنید. امّا گویا تمام بخشهاى آن را از قطیعى نشنیده؛ بلکه عمده بخشهاى آن را از قطیعى و باقىمانده آن را از دیگران سماع کرده است. خطیب بغدادى گوید: «وى مسند را جملهگى از قطیعى روایت مىکرد. سماعِ وى صحیح است، مگر در مورد بخشهایى که به گزاف نام خویش را به عنوان راوى به آن پیوست کرده». خطیب به همین دلیل براو خرده مىگیرد و او را مورد اعتماد نمىداند. امّا ابن نُقْطَه گفته خطیب را نمىپذیرد و مىگوید:
«کاشکى خطیب این بخشهاى استثنا شده را روشن مىساخت». آنگاه مىافزاید: در نسخه ابن مُذْهِب مسند فَضَالة بن عُبید و عوف بن مالک وجود ندارد. همچنین احادیثى از مسند جابر از آن نسخه افتاده است. این بخشها را ابوشُعَیْب حرّانى از قطیعى روایت کرده. اگر ابن مذهب نامش را به گزاف در جرگه راویان مسند داخل مىساخت، دراین بخشها هم چنین مىکرد. مایه شگفتى است که کردارِ خطیب گفتارش را رد مىکند. زیرا در آثار خود گاه از نسخه ابن مذهب از کتاب الزهد [ اثر احمد] نقل مىکند.
بنابه گفته ابن جزرى به خط حافظ مِزِّى (٩) هم دیده شده که گفته: ابن مذهب حدیث فَضَالة بن عُبید و عوف بن مالک اشجعى را از قطیعى نشنیده است. باید دانست: در چاپى که از مسند امروزه متداول و در دسترس پژوهندگان است، احادیث این دو تن در ضمن مسند انصار به چشم مىخورد. (١٠)
٤- پس از «ابن مذهب»، نوبت روایت به ابوالقاسم هبةاللّه بن محمّد معروف به «ابن الحُصَینِ» شیبانىِ بغدادى کاتب (٥٢٥-٤٣٢ ق) مىرسد. وى به هنگام مرگ ابن مذهب دوازده سال داشته است.
گویند: در سالهاى ٤٣٧-٤٣٦، یعنى در سنّ چهار-پنجسالگى، تمام مسند را از ابن مذهب و پس از او از چند تن دیگر شنیده و بخشهایى از آن را به انتخاب یکى از شاگردانش طى مجالسى براو املا کرده است. بزرگانى چون ابوالعلاء هَمْدانى، ابوالقاسم بن عساکر، ابوموسى مدینى، ابوالفرج بن جوزى و ابوعلى حنبل بن عبداللّه رصافى و بسیارى دیگر مسند را از او سماع کردهاند.
ابن الحُصَین را با اوصافى چون: دیندارى، امانت، وثاقت و نیکوکارى ستودهاند.
٥- راوى مسند از ابن الحصین، ابوعلى حنبل بن عبداللّه رَصافى (٦٠٤-٥١١ ق.) است. نوشتهاند: چون به دنیا آمد، پدرش نزد صوفى معروف عبدالقادر گیلانى رفت و به او گفت که برایش فرزند پسرى زاده شده. عبدالقادر گفت: نامش را حنبل بنه و مسند را براو بخوان که عمرى دراز خواهد یافت و مردم به او نیازمند خواهند شد. ذهبى این را از کرامات عبدالقادر مىداند. به دنبال این سفارش، پدرش در دوازده سالگى تمام مسند را از طریق ابن الحصین با قرائت نحوى زمانش ابومحمّد بن خشّاب به صورتى بلیغ و دقیق براو خواند.
شخصى به نام ابوطاهر بن اَنْماطى گوید: من سماع رَصافى را از مسند از روى شمارى از نسخه ها و خطوطِ بزرگان پیگیرى کردم تا اینکه گواهى بزرگان را بر صحّت سماع او به خطّ افراد مورد اعتماد دیدم، مگر در مورد تکّه هایى از ابتداى مسند ابن عبّاس. همو افزاید: من تمام مسند را طى بیست و چند نشست در بغداد از او سماع کردم.
حنبل براى خواندن مسند بر مردمِ دمشق به آنجا سفر کرد و پس از انجام این کار به وطنش بازگشت. چون در راه بازگشت از شهرهاى حلب، موصل و اِربل گذشت، آن را براى مردم حلب و موصل نیز نقل کرد و سرانجام وارد بغداد شد.
وى در ٩٣ سالگى در رَصافه چشم از جهان فرو بست. افراد زیادى از جمله «ابن البخارى» مسند را از طریق او نقل کردهاند. (١١)
٢- کتابها و آثارى که درباره مسند احمد نوشتهاند
از آنجا که مسند احمد بلندآوازهترین مسندهاست، با گذشت زمان آثارى درباره آن پدیده آمده است. برخى از این آثار شرح مسند را به عهده گرفته وبرخى دیگر به توصیف و بیان خصوصیات آن پرداخته و پارهاى دیگر گزیده هایى از آن مجموعه را شامل مىگردند. نگارنده لازم مىداند، بخشى از این آثار را به اجمال معرّفى کند.
الف - نوشته هاى توصیفى:
١- خصایص المسند اثر ابوموسى مدینى (د . ٥٥٧ ق) که رساله کوتاهى است در بیان پارهاى از ویژگیهاى مسند. این رساله را مىتوان به منزله پیشگفتارى براى مسند به حساب آورد.
٢- المصعد الاحمد فى ختم مسند الامام احمد اثر ابن جزرى پیشواى دانش قراآت در زمان خودش. درباره این رساله به مناسبتى پیش از این سخن گفتیم.
این دو رساله نخست در قاهره (١٣٤٧ ق) چاپ شده و پس از آن دوباره احمد محمدشاکر آنها را همراه با شرح حال احمد از تاریخ الاسلام ذهبى، با عنوان "طلائع الکتاب" در مقدمه چاپ خود از مسند منتشر ساخته است. (١٢)
٣- القول المسدّد فى الذّبّ عن مسندالامام احمد اثر ابن حجر عسقلانى. مولّف دراین کتاب درباره ٢٤ حدیث که برخى حدیث پژوهان آنها را جعلى دانستهاند، سخن مىگوید و تلاش مىکند که درستى آن احادیث را به کرسى اثبات نشاند. مولّف در مقدّمه این رساله پس از ستایش خداوند و درود بر پیامبر و خاندان و یارانش گوید:
«برخى از حدیث پژوهان احادیثى را جعلى و ساختگى پنداشتهاند، در حالى که آن احادیث در مسند ... اثر پیشواى بزرگ و... ابوعبداللّه احمد بن محمّد بن حنبل وجود دارد. یعنى همان کس که معادن حدیث را کاویده و برزوایاى آن آگاه است. مناسب دیدم مطالبى را که درباره این دسته از احادیث به نظرم رسیده، دراین اوراق یادداشت کنم. این کار من از روى غیرت دینى و حمیّت نسبت به سنّت نبوى است و سپاس خداى را که اینکار در شمار حمیّت جاهلى محسوب نمىگردد؛ بلکه دفاع از تصنیف بزرگى است که امّت آن را به دیده قبول و تکریم نگریسته و پیشوایشان آن را حجّتى ساخته تا به هنگام اختلاف بدان روى آورند و برآن تکیه زنند». (١٣)
٤- ذیل القول المسدّد تکملهاى است بر رساله پیشگفته به خامه محمّد صبغةالله مِدْراسى که در سال ١٢٧٩ ق. از تألیف آن فارغ شده است. (١٤) مولّف دراین تکمله درباره ٢٢ حدیث که ابن جوزى آنها را جعلى دانسته، سخن مىگوید و به سبک ابن حجر تلاش مىکند اصالت آن احادیث را نشان دهد. (١٥)
این دو رساله در سال ١٣١٩ ق. در حیدرآباد هندوستان همراه با هم چاپ شدهاست. احمد شاکر ابتدا قصد داشته مطالب این دو رساله را بهطور پراکنده در شرح خود بیاورد. امّا بعداً به دلیل آنکه بیشتر مطالب آنها را تلاشى تکلّفآمیز یافته و همچنین براى پرهیز از دراز نویسى از این تصمیم بازگشته و قصد کرده تا رساله هاى مزبور را به پایان مسند پیوست کند. (١٦) امّا چون انتشار مسند با درگذشت شارح به انجام نرسیده، این کار هم صورت عمل به خود نپذیرفته است.
٥- الذیل الممهّد. این رساله تکمله دیگرى است بر کتاب ابن حجر به قلم جلالالدین سیوطى. مولّف گوید:
«ابن حجر شمارى از احادیثى را که در الموضوعاتِ ابن جوزى وجود دارد، از قلم انداخته. من آنها را در کتابچهاى فراهم آورده و به ادّعاهاى او پاسخ گفتهام. شمار این احادیث چهارده تاست. این کتابچه را الذیل الممهّد نام نهادم». (١٧)
وى در جایى دیگر از رسالهاى به نام الذیل علىالقول المسدّد نام مىبرد (١٨) که احتمالاً مقصودش همین کتابچه باشد.
٦- تعریف الاَوْحَد باوهام مَنْ جمع رجالَ المسند اثر ابن حجر عسقلانى. کاتب چلبى که از این اثر نام برده، آگاهى بیشترى در باره آن در اختیار نمىگذارد. (١٩)
ب - فهرستهاى راهنما:
١- ترتیبُ اسماءِ الصّحابةِ الذین اَخْرَج حدیثهم احمدُ بنُ حنبل فىالمسند على ترتیب حروف المعجم. اثر ابوالقاسم على بن حسن بن هبة اللّه بن عساکر (٢٠) (د . ٥٧١ ق).
٢- إطراف المُسْنَد المعتلى بأَطرافِ المسند الحنبلى اثر ابن حجر عسقلانى. بنابه گفته کاتب چلبى این کتاب دو مجلّد است که مولّف آن را از کتاب دیگرش به نام إتحاف المهرة بِاَطراف العشره [ صحاح ششگانه و مسندهاى چهارگانه ] جداساخته و به عنوان تألیفى مستقل عرضه داشته است. (٢١) سزگین از اثرى با نام إطراف المُسْنَد المُطَّلِع بِاَطراف المسند الحنبلى یاد مىکند؛ امّا از مولّف آن نام نمىبرد. (٢٢) به گمان نگارنده این همان کتاب ابن حجر باشد.
٣- فهرس احادیث مسند الامام احمد بن حنبل. گرد آورنده این فهرست ابوهاجر محمّد سعید بن بسْیونى زَغْلول (معاصر) مىباشد. دراین فهرست احادیث براساس حروف الفبا دسته بندى شدهاست. (٢٣)
٤- مُرْشد المُحتْار اِلى مافى مسند الامام احمد بن حنبل من الاحادیث و الاثار. این نیز راهنما یا معجمِ حدیثْیابى است که "حمدى عبدالمجید السّلفى" (معاصر) براى مسند احمد فراهم آورده است. سه جلد از این فهرست که شامل احادیث قولى است، به نظر نگارنده رسیده و گویا مجلّدات بعدى آن، فهرست احادیث فعلى را در بردارد. (٢٤) ظاهراً در میان کارهاى مشابه این جامعترین راهنمایى باشد که براى مسند فراهم آمدهاست.
ج - شرحها:
١- واژه هاى نامأنوس مسند را ابوعُمَر محمّد بن عبدالواحد زاهد (د.٣٤٥ق) معروف به "غلام ثعلب"گرد آورده و شرح داده است. (٢٥)
٢- المسند الاحمد فیما یتعلَّقُ بمسند احمد اثر ابن جزرى. (٢٦)
٣- المقصد الاحمد فى رجال مسند احمد. این کتاب که اثر همان ابن جزرى است، به بررسى پارهاى از رجال مسند پرداخته. بنابه گفته مولّف بخشى از این اثر در فتنهاى از میان رفته و مولّف مختصراً آن بخش را بازنویسى کردهاست. (٢٧)
٤- عقود الزَّبَرْجَد على مسند الامام احمد اثر جلالالدین سیوطى. مولّف این کتاب را به سبک کتابهاى اعراب القرآن تألیف و پیچیدگیهاى احادیث را از نقطه نظر نحوى بررسى کردهاست. (٢٨)
٥- ابوالحسن محمّد بن عبدالهادى سندى ساکن مدینه منوّره (د . ١١٣٨ ق) شرح گستردهاى در حدود پنجاه جزوه بزرگ برآن نگاشته است. (٢٩)
٦- المسند الاحمد على مسند احمد تعلیقه ناتمامى است بر مسند از جمالالدین قاسمى دمشقى. خود او درباره این تعلیقه مىنویسد:
«نگارش این تعلیقه را تاتاریخ ششم ذىحجّه سال ١٣١٣ هجرى ادامه دادم و به حدیث عبدالله بن جعفر رسیدم. آنگاه اشتغال به کارهاى دیگر مرا از اتمام آن بازداشت و این کار به تأخیر افتاد. امیدوارم که خداوند مرا یارى دهد که به اتمام آن موفّق گردم». (٣٠)
٧- شرح علاّمه احمد محمّد شاکر از دانشمندان وحدیثشناسان معاصر دیار مصر که به تصحیح، شرح و چاپ محققّانه مسند دست زد. امّا پیش از اتمام کار چشم از جهان فروبست و تنها توانست کمتر از یک سوم آن کتاب را تصحیح و شرح کند و در قالب پانزده جلد منتشر سازد. در سطور آینده زیر عنوان «چاپهاى مسند» ویژگیهاى این شرح به تفصیل بیان خواهد شد.
د - کارهاى اصلاحى:
١- ترتیب مسند احمد بن حنبل على حروف المعجم اثر ابوبکر محمّد بن عبداللّه بن عمر مُقَدِّسى حنبلى (د . ٨٢٠ ق). (٣١)
٢- الکواکب الدرارى فى ترتیب مسند الامام احمد على ابواب البخارى. اثر ابوالحسن علىبن حسین بن عُرْوَه مَشْرِقى معروف به "ابن زُکْنُون" و "ابن عُرْوَه" (د.٨٣٧ق). مولّف یکى از فقیهان وحدیثشناسان حنبلى است و همانطور که از نام کتاب او پیداست، احادیث مسند را به سبک صحیح بخارى مرتّب ساخته ا (٣٢)ست. (٣٣)
٣- الفتح الربّانى لترتیب مسند احمد بن حنبل الشیبانى اثر احمد بن عبدالرحمنِ بنّا معروف به «ساعاتى». ساعاتى مسند را بر اساس ابواب در هفت بخش مرتّب ساخته و پارهاى از دشواریهاى آن را شرح داده و به احادیثى که عبدالله پسر احمد بر مسند افزوده، اشاره کردهاست. وى علاوه برافزودن مطالب سودمند علمى، قصد داشته کار مراجعه به مسند را آسان کند. این کتاب در مصر چاپ شده است. (٣٤)
ه - گزیده ها:
١- الثلاثیاتاین مجموعه را محبّالدین اسماعیل بن عمر مَقْدِسى (د.٦١٣ق) و ضیاءالدین محمّد بن عبدالواحد مَقْدِسىحنبلى (د.٦٤٣ق) از مسند بیرون کشیدهاند. (٣٥) در برخى از فهرستها فراهم آوردن این گزیده را بهعبداللّه پسر احمد نسبت دادهاند. (٣٦) امّا بهنظر مىرسد میان راوىِ آن احادیث که عبداللّه است با گردآورنده آن اشتباه شده باشد. (٣٧)
مقصود از «ثلاثیات» احادیثى است که با سه واسطه به پیامبر (ص) مىپیوندد. به عبارت دیگر، احادیثى است که میان مُخْرِجِ (آورنده) آن و پیامبر سه راوى واسطه شده باشد؛ یعنى صحابى، تابعى و اتباع تابعى. (٣٨) حدیث ثلاثى در واقع نوعى از احادیث عالى السند است. این نوع حدیث بسیار با اهمیّت است. زیرا امکان رخ دادن خطا در آن به کمترین حدّ خود مىرسد. امّا باید دانست، این نوع حدیث بسیار کمیاب است. مثلاً در سنن دارِمى پانزده حدیث ثلاثى و در صحیح بخارى تنها ٢٢ حدیث ثلاثى وجود دارد (٣٩) و در مسند احمد ٣٢١ حدیث از این نوع یافت شده که بیش از نیمى از آن یعنى ١٦٥ حدیث به مسند انس بن مالک مربوط مىشود.
گزیده یاد شده شرحى دارد به نام نفثات صدر المُکمَدو قُرَّةُ عین المسعد لِشرح ثلاثیات مسندالامام احمد. این شرح به خامه شمسالدّین محمّد بن احمد بن سالم سفّارینى (د. ١١٨٨ ق) به رشته تحریر در آمده و در سال ١٣٨٠ قمرى در دو جلد در دمشق انتشار یافتهاست. (٤٠)
مولّف درباره این شرح مىنویسد:
«... پس از تردید آهنگ این کار کردم... و تردید من به این دلیل بود که پیش از من کسى آن احادیث را شرح نکرده و علاوه برآن همّت من کوتاه و دست مایهام اندک ومنابع این کار در زیستگاهم [ = نابلس ] بس نادر است. لیکن با این وصف آستین همّت بالا زده و برخداوند بخشنده و گشاینده توکلّ کردم واین شرح را نفثات صدرالمُکْمَد و قرّة عین الاَرْمد لشرح ثلاثیات مسند الامام احمد نام نهادم». (٤١)
در این شرح پیش از هرچیز، شرح حال راویان ذکر مىگردد. پس از آن هرگاه ذکر آن اشخاص به میان آید، به جاى پیشین ارجاع داده مىشود. در مرحله بعد، واژگان حدیث یکىیکى شرح داده مىشود و معنا و مدلول و حُکمى که در آن است، بیان مىگردد و اختلاف پیشوایان در حدِّ امکان روشن مىشود و اگر حدیثِ مورد نظر به داستانى اشاره دارد، آن داستان بازگو مىگردد و اگر به غزوهاى مربوط باشد، نام آن غزوه و محل رخ دادن آن یاد مىشود و چنانچه به منقبتى اشاره داشته باشد، آن منقبت روشن شده و با احادیث، اخبار، مراسیل و آثار تقویت مىگردد. اگر در حدیث به مرد یا زن مبهمى اشاره شده باشد، تا مرز امکان به نامش توجّه داده مىشود واگر مولّف در این باره به اطلاعاتى دست نیافته باشد، مىگوید: کسى را ندیدهام که نام این شخص را بیان کرده باشد. (٤٢)
٢- المنتقى منْ مسند العَشَرةِ المُبَشَّرة. گزیده بسیار مختصرى است از احادیث آن ده تن صحابیانى که به عقیده سنیّان از زبان پیامبر (ص) نوید بهشت یافتهاند. از این گزیده که فراهم آورندهاش شناخته نشده، دستنوشتهاى در کتابخانه ظاهریّه موجود است. (٤٣)
٣- الدرُّ و الزَّ بَرْجَد فى مختصر مسندالامام احمد تألیف محمّد هبةالله دمشقى. (٤٤) درباره این گزیده بیش از این اطلاعى به دست نیامد.
٤- افزون بر خلاصه یادشده، بنابه گفته کاتب چلبى، سراج الدین عمربن على شافعى معروف به "ابن مُلَقِّن" (د . ٨٠٤ ق) هم مسند را خلاصه کردهاست. (٤٥)
٥- غایةالمقصد فى زواید احمد اثر نورالدین علىبن ابوبکر هَیْثَمى (د. ٨٠٧ق). مولّف دراین کتاب آن بخش از احادیثمسند احمد را که در صحاح ششگانه وجود نداشته، بیرون کشیده و بهعنوان یک اثر مستقل عرضه داشته است. (٤٦)
٦- فضائل امیرالمومنین على (ع) و اهل البیت من کتاب المسند برگزیده قوامالدین قمى وشنویى (معاصر). گردآورنده بىآنکه از خود ابتکارى نشان دهد، فضایل اهل بیت را از مسند بیرون کشیده و در ابوابى مرتّب ساخته وبه جلد و صفحه آن کتاب از چاپ ٦ جلدى ارجاع داده است. (٤٧)
٧- مسند المناقب، گلچینى است از احادیث مسند احمد در مناقب اهلبیت (ع) و پیروان ایشان که به کوشش محمّد رضا حسینى جلالى (معاصر) فراهم آمده است. (٤٨)
چاپهاى مسند
افزون بردستنوشته هاى بسیارى که از مسند وجود دارد، (٤٩) این کتاب چندبار چاپ شده، بدین شرح:
یک - چاپ قاهره در سال ١٣١٣ ق. به وسیله چاپخانه "میمنیّه". این چاپ که در شش مجلّد بزرگ با قطع رحلى و حروف ریز عرضه شده، تخمیناً مشتمل بر سههزار صفحه است. بنابه گفته احمد شاکر این چاپ نیکو و لغزشهاى آن اندک است. (٥٠) در حاشیه این چاپ منتخب کنزالعُمّال اثر متّقى هندى نقش بسته است.
دو - چاپ بخشى از مسند در بمبئى در سال ١٣٠٨ ق توسّط چاپخانه حیدریّه. این بخش که داراى ٢٨٠ صفحه با قطع متوسّط است تا پایان مسند "سعید بن زید" را شامل مىگردد. این مقدار تقریباً با ١٩٠ صفحه از چاپ "میمنیّه" برابر است. احمد شاکر این چاپ را نااستوار یافته و گمان دارد چاپخانه مزبور چاپ کتاب را به پایان نبرده است. (٥١)
سه - تصحیح، شرح و چاپ محققّانه احمد محمد شاکر برجستهترین حدیثشناس معاصر دیار مصر. (٥٢) وى براى عرضه متنى استوار، کم غلط و قابل اطمینان، متن چاپ شده توسّط چاپخانه "میمنیّه" را با دستنوشته موجود در کتابخانه عالم و محدّث مغرب "عبدالحىّ کتّانى" مقابله کرده. او این دستنوشته را صحیح، کم لغزش، داراى ضبط نیکو و استوار یافته است. (٥٣)
افزون بر سنجش نسخه هاى یادشده، محققّ براى شرح و تصحیح اسنادها و متون احادیث از مجموعه هاى حدیثى، کتابهاى رجال، لغت نامه ها و کتابهاى غریب الحدیث کمک گرفته و انصافاً در این راه از هیچ کوششى دریغ نکرده است.
محقّق یاد شده از سال ١٩٤٩ تا ١٩٥٨ میلادى توانست پانزده جلد از آن کتاب را به وصفى که گذشت، همراه با فهرستهایى مبتکرانه منتشر سازد. امّا با درگذشت وى (در سال ١٣٧٧ ق / ١٩٥٨ م) این کار ارزشمند متوقّف گشت. دراین پانزده جلد ٨٠٩٩ حدیث تصحیح و شرح شده که این مقدار تخمیناً کمتر از یک سوم کلّ کتاب را دربرمىگیرد. (٥٤)
انتشار این کتاب با مساعدت مالى ملک عبدالعزیز پادشاه وقت کشور عربستان سعودى صورت گرفته است. (٥٥)
براى آگاهى دقیقتر از داستان دلدادگىِ مصحّح و شارحِ یاد شده به این کتاب و روش کار او، لازم مىداند بخشهایى از مقدمّه او را به فارسى گزارش کند. او پس از حمد و سپاس خداوند و ستایش حضرت رسول (ص) و خاندان پاکش چنین گوید:
«من از سىواند سال پیش، در عنفوان جوانى، یعنى پس از به پایان بردن نخستین مراحلِ تحصیلى، به دوستى سنّت مطهَّر نبوى رهنمون شدم وبه آگاهى در آن عرصه و ژرفاندیشى در دانشهاى حدیث و کاوش از جاذبه ها و کتابهاى نفیس آن دلبستگى یافتم. در آن زمان در خانه ما درمیان کتابهاى پدرم، صحاح ششگانه ودیگر کتابهاى حدیث را دیدم. در آن میان یکى از کتابهایى که به چشمم خورد، دیوان کبیر یعنى مسند اثر امام الائمه، یاور سنّتْ و کوبنده بدعتْ امام احمد بن حنبل بود. پس از تأمّل در آن کتاب، آن را دریایى بیکران و نورى روشنگر یافتم. امّا چون بر محور مسندهاى صحابه منظَّم شده و احادیث هریک از اصحاب بدون ترتیب مشخّص یکى پس از دیگرى در آن فراهم آمده، مردمان به آسانى نمىتوانند از آن بهره گیرند، مگر کسانى که آن را به خاطر سپردهاند؛ همانطور که محدّثان دوره هاى پیشین احادیث را از برمىداشتند. ویا اَسَفا، ما کجا چنین توفیقى توانیم یافت! از همان زمان این کتاب مرا شیفته ساخت و مایه دل مشغولى من شد و به نظرم آمد بهترین خدمت به دانشهاى حدیث این است که فردى توفیق یابد که این مسند کبیر را در دسترس مردمان قرار دهد تا در نتیجه فایدهاش فراگیر شود و پیشواى مردمان گردد. و بالاخره آرزو مىکردم آن فرد موفَّق من باشم. سپس دریافتم که بزرگانِ محدّثان و ائمه شارحان و مولّفان درباره مسند وضعیّتى همانندِ ما دارند... بیشتر آنان از پیشینیان نقل مىکنند و به تقلید از گذشتگان حدیثى را به آن کتاب نسبت مىدهند. تنها چندتن هستند که کتاب مورد گفتگو را به شایستگى مىشناسند و در وضعیّتى بسر مىبرند که گویا مسند بر سر زبان ایشان است. از این گروه تنها سه تن را با اطمینان یاد توانم کرد: شیخ الاسلام ابوالعبّاس تقىالدین بن تیمیّه و دو شاگرد او حافظ کبیر شمسالدین بن قیّم و عمادالدین بن کثیر. سالیانى دراز آرمان زندگیم و نهایت تلاشم این بود که این مسند را در دسترس مردمان گذارم تا آنکه خداوند از بیش از پانزده سال پیش مرا توفیق داد تا به خواستهام به نحو دلخواه برسم؛ یعنى به نحوى که اولاً مسندبنابه صلاحیّتى که دارد و بنابه منظورى که مولّفش آن را فراهم ساخته، درمیان عالمان و فراگیرندگان متداول باشد. ثانیاً فهرستهاى لفظى و علمىِ کافى و استوار داشته باشد. مقصودم از فهرستهاى لفظى نامْ نامه و دیگر فهرستهایى است که معاصران مابه پیروى از فرنگیان بدان دل بستهاند وبه گستردگى بدان مىپردازند، و منظورم از فهرستهاى علمى، فهرست بابها و موضوعاتِ علمى است که در پرتو آن پژوهشگران بتوانند به معناى مورد نظر خود در سراسر مسند رهنمون گردند. ... احادیث کتاب را از آغاز تا انجام به ترتیب شماره گذاشتم واین شماره ها را به منزله اَعْلام احادیث فرض کرده، تمام فهرستهایى را که خود ابداع کردم براساس آنها بنا نهادم. نخستین فایده این کار آن است که فهرستهاى مورد نظر با تغییر پذیرفتن چاپهاى کتاب دگرگون نمىشود....
فهرستهاى لفظى خود انواعى دارد:
١- فهرستى ویژه اصحابى که راوى احادیث هستند. این فهرست براساس حروف الفباء تنظیم و جاى شروعِ مسند آن صحابى با بیان شماره جلد کتاب و شماره صفحه نشان داده شدهاست. دراین فهرست شماره احادیثى که صحابى مورد نظر روایت کرده، ذکر شده؛ خواه آن احادیث در مسند ویژه خودش باشد، خواه در مسند دیگر صحابه ....
٢- فهرست جرح و تعدیل. این فهرست به راویانى اختصاص دارد که احمد و پسرش عبداللّه در مسند در باره آنان اظهار نظرى کردهاند که البتّه شمار آنان اندک است. همچنین این فهرست به راویانى مربوط مىشود که نگارنده [ = احمد شاکر ] ضمن گفتار خود در شرح احادیث، درباره آنان اظهار نظر کرده است....
٣- فهرستى هم مخصوص نامهایى است که در متن حدیث ذکر شدهاند. زیرا این قبیل نامها غالباً نامهایى هستند که داستان حدیث یا موضع پندگیرىِ آن، بر محور آنان مىچرخد.
٤- یک فهرست نیز به مکانهایى اختصاص یافته که در متن حدیث از آنها ذکرى به میان آمدهاست.
٥- و بالاخره فهرستى هم از واژگان نامأنوس احادیث ترتیب داده شده، واژگانى که به شرح و توضیح نیاز دارند؛ چنانکه در الفائق، النهایه و لسان العرب و ... شرح داده شدهاند... . دراین فهرست به پیروى از [ ابن اَثیر ] صاحب النهایه ابتدا ریشه کلمه را ذکر مىکنم و به دنبال آن موضع شاهد را از حدیث موردنظر نقل و به شماره حدیث اشاره مىکنم.
«... امّا فهرستهاى علمى اصل و اساس این کار سترگ است... . نگارنده [احمدشاکر] این فهرستها را هم برهمان شماره هاى احادیث بنا نهاده است... . هر کس که بر وضعیّت احادیث آگاه باشد، مىداند که گاه حدیث واحد بر معانى فراوان و متعدّدى دلالت دارد و به مسایل و ابواب گونهگونى مربوط مىشود واین همان چیزى است که "بخارى" را به تقطیع احادیث و تکرار آن در ابواب مختلف واداشته تا بتواند در هر جایى به مناسبت - هر چند این مناسبت دور باشد - به حدیث مورد نظر استشهاد کند. بنابراین دشوارى کاوش در صحیح او، دشواریى است که همه حدیثپژوهان را رنج مىدهد. با آنکه این روش، یعنى استدلال به حدیث واحد در جاهاى مختلف، براى بهرهورى از احادیث روش درستى است. امّا دیگر مولّفانِ صحاح و سنن، هر حدیث را تنها در جاى مناسب اصلى ذکر کرده و جز در مواردى بس اندک، از نقل آن در ابواب مناسب دیگر خوددارى کردهاند. از همین رو پس از انس گرفتن با فهرست این کتابها، دیدم یافتن یک حدیث در صحیح بخارى براى من بسى آسانتر از یافتن آن در دیگر کتابهاى صحاح و سنن است... .شماره گذارىاحادیث، ما را از تمام این دشواریها؛ یعنى از تقطیع حدیث و تکرار آن راحت ساخت. شماره حدیث در هر بابى و هر معنایى که آن حدیث برآن دلالت مىکند یا صلاحیّت دارد که در آن موضوع بدان استشهاد گردد، بىهیچ تکلّف و مشقّتى گذاشته مىشود. بنابراین پژوهنده دراین فهرست مىتواند باب یا معناى مورد نظر خود را بیابد و در نتیجه تمام شماره هاى احادیثى را که به کار وى مربوط مىشود، بىکموکاست وبا استقصاء تمام ببیند.
«... در تنظیم این فهرست، موضوعات را به متجاوز از چهل موضوع اصلى و بیش از هزارباب تقسیم کردم و نزدیکترین راه را به اندیشه محدّث و فقیه برگزیدم... . نخستین هدف من از تمام این تلاشها این بود که دستْآورد این مسندِ جلیل را در دسترس مردم و خصوصاً در دسترس حدیثپژوهان بگذارم تا در کتابى که به منزله ریشه واساس تمام یا بیشتر کتابهاى حدیث [ اهل سنّت ] است، به گنجهایى دست یابند که در سنت نبوى (ص) نهفته است. در این باره سخن خطیب بغدادى در تاریخ بغداد (٢١٣/١) مرا تکان داد و به تحرّک واداشت: "من این کتاب [ = مسند ] را پرفایده و بخشنده معانىِ استوار دیدم. [ امّا ] در بسیارى از موارد، انسان مطلبى را از آن کتاب مىطلبد و مىخواهد آن را بیابد، امّا جاىآن را به یاد نمىآورد. مدّتى در جستجوى آن مطلب وقت مىگذارند، آنگاه از جستجوى آن چشم مىپوشد در حالى که نیازش بر آن مطلب همچنان باقى و پابرجاست".
«زمانى که قواعدى را که براى تنظیم فهرستها ابداع کرده بودم، (٥٦) با یک یک احادیث تطبیق مىدادم، دیدم سند بسیارى از احادیث مرا به اشتباه مىاندازد. در نتیجه به مراجعه به مجموعه هاى حدیثى و کتابهاى رجال نیاز مندم. گاه به آن مَآخذ رجوع مىکردم و گاه از این کارتن مىزدم. آنگاه به ذهنم رسید که خوب است حاصل مراجعه خود را در دفترى یادداشت کنم و چنین کردم. در همان ایّام این اندیشه را با خود حمل مىکردم که تمام احادیث آن را بررسى کنم و صحیحِ آن را از ضعیفِ آن بازشناسم؛ امّا مىترسیدم که مبادا به کارى دست زنم که نتوانم بهطور شایسته از عهدهاش برآیم و به قول علماى بلاغت "این پاو آن پا مىکردم". (٥٧) زمانى که قاضىِ دادگاههاى شرعى شهر "زقازیق" مرکز استان شرقى بودم، جوانى از مردان صالح و پرهیزکار با ما بود. منظورم از این جوان دوستم دکتر "احمد احمدالشریف" ... است. وى با آنکه فارغالتحصیل پزشکى از کشور آلمان بود، یکى از زاهدان بزرگ و خداترس به شمار مىرفت. شبها را برمىخواست وبه قرائت و اندیشه در قرآن و مطالعه در سنّت مىپرداخت. ما در مراکز علمى آنجا با هم مجالسى داشتیم. من کار خود را درباره خدمت به این دیوان کبیر براو عرصه مىداشتم و او مرا تشویق مىکرد وهمّتم را برمىانگیخت. با وى مکرّراً درباره شرح احادیث از جهت صحّت و ضعف مشورت مىکردم و او مرا براقدام به این کار ترغیب و به توکّل و اعتماد برخداوند سفارش مىکرد تا آنکه خداوند سینهام را براى این کار گشود... من خود را ملزَم به شرح و بیان تمام جنبه هاى احادیث نکردهام، زیرا آن کار سخن را بس به درازا مىکشاند؛ بلکه سعى و تلاش خود را به کار گرفتم تا درجه حدیث را از حیث صحّت و ضعف بیان کنم. بنابراین اگر حدیثى صحیح بود آن را ذکر کردم و اگر ضعیف بود، علّت ضعفش را بیان داشتم واگر در زنجیره سندِ آن، کسى قرار دارد که برخى او را توثیق کرده و برخى دیگر براو خرده گرفتهاند، در حدّ توش و توانِ علمى خود اجتهاد کرده و نظر خود را ابراز نمودم... . در شرح خود گِرد مباحث فقهى و اختلاف فتواها نگشتهام. زیرا دراین کتاب چنین وظیفهاى بر دوشم نبوده؛ بلکه این وظیفه بهرهجوى مستنبِط است... . علاوه بر آن مسند برمحور ابواب فقهى تنظیم نشده تا زمینه چنین کارى براى شارحش هموار باشد. در تفسیر واژه هاى نامأنوسِ احادیث، به شرح موارد خیلى ضرورى بسنده کردم. علاوه برآن در مواردى که دیدم صاحبان کتابهاى غریب الحدیث در بیان واژهاى کوتاهى کردهاند ویا در مواردى بس اندک که نظرى مغایر با نظر آنان داشتهام، آن موارد را هم شرح و تفسیر کردم . احادیث مسند در موارد بسیارى تکرار مىشود؛ یعنى یک حدیث با زنجیره سندهاى متعدّد و با تعبیرات گونهگون یا مشابه روایت مىگردد. پارهاى از این احادیثِ مکرَّر، صورت طولانى شده و پارهاى دیگر، صورتِ کوتاه شده حدیثى دیگر است. در چنین مواردى شایسته دیدم که در کنار هر حدیثى شماره آن روایتى را که درباره همان معنایا با همان تعبیر در گذشته نقل شده، یاد کنم. بنابراین اگر آن روایت با همان متن یا متنى مشابه تکرار شده باشد، گفتم "مکرَّر حدیث شماره فلان" و اگر حدیث دوم صورتِ طولانى شده حدیثِ نخستین بود، گفتم "مطوَّل فلان حدیث" و اگر صورتِ کوتاه شده آن بود، گفتم "مختصر فلان حدیث". این کار فایده دیگرى هم دارد و آن اینکه: اگر خواننده در پایان مسند یک صحابى معیَّنى حدیثى را درباره موضوعى ببیند، این کار به وى امکان مىدهد که با رجوع به شماره هایى که بدان اشاره مىکنم، تمام احادیثى را که ازاین صحابى درباره همان موضوع روایت شده، یکجا گرد آورد؛ بىآنکه براى این کار به فهرست علمى مراجعه کند. گرد آوردن احادیث [ مربوط به یک موضوع ] نزد عالمانِ فنّ حدیث فوایدى دارد که هرکس رنج این کار را بردوش کشیده باشد، آن را درک مىکند. نزدیکترین ثمره این کار دستیابى به معناى درستِ حدیث و تقویت سندهاى آن است و این کار اخیر به مدد پیوند و [ سنجش ] پارهاى با پارهاى دیگر صورت مىگیرد. من براى تحقیق وتوثیق احادیث و تنظیم فهرستها تمام توان خویش را به کار گرفتم... . پس اگر در کارم راه صواب را پیموده باشم، خداى را سپاس مىگزارم که به من چنین توفیقى ارزانى داشت واگر به خطا رفته باشم جز نیکى هدفى نداشته، از خداوند آمرزش مىطلبم. امام احمد به فرزندش عبداللّه گوید: "این مسند را نیک نگهدارى کن، زیرا که به زودى پیشواى مردمان خواهد گشت". امیدوارم این کار و تلاش من سخن امام احمد را تحقّق بخشد...». (٥٨)
چهار - اخیراً نیز به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران چاپ تازهاى از این کتاب آغاز و ٥ جلد نخست آن میان سالهاى ١٤١٣ - ١٤١٤ ق / ١٩٩٣ - ١٩٩٤م. در بیروت منتشر شده است.
شمار احادیث این کتاب و پارهاى آگاهىهاى دیگر
تردیدى نیست که مسند کتابى گسترده و بزرگ است؛ امّا دراین که تعداد احادیث این مجموعه بزرگ چه مقدار است، سخن دقیقى در دست نیست. عدّهاى از دانشمندان از جمله صاحب مسند الفردوس، جرجى زیدان، ابن خلدون وبه پیروى از او برخى از پژوهندگان معاصر شمار احادیث این کتاب را پنجاه هزار دانستهاند. (٥٩) عدّهاى دیگر روى عدد چهل هزار و اندى و یا چهل هزار انگشت نهادهاند. (٦٠) برخى دیگر از جمله "حسینى" در کتاب التذکرة فى رجال العشرة و احمد امین تعداد احادیث این مجموعه را همراه با احادیث مکرَّر چهلهزار قلمداد کردهاند. (٦١) عمربن حسن مشهور به "ابن دِحْیَه کلبى" (د . ٦٣٣ ق) در کتاب فوائد المشرقین و المغربین احادیث مسند را همراه با زواید عبداللّه همین مقدار دانسته است. (٦٢) "سفّارینى" هم در شرح ثلاثیّات مسند تعداد این احادیث را بدون مکررّها سىهزار و تعداد مکرّرها را ده هزار و زواید عبداللّه را نیز دههزار مىداند که جمعاً بر پنجاه هزار بالغ مىگردد. (٦٣) گروهى هم گفتهاند: این مجموعه سىهزاریا سىهزار واندى حدیث را در بردارد. (٦٤) ابوموسى مدینى در همین باره مىنویسد:
«همواره از زبان مردم مىشنوم که در مسند احمدچهلهزار حدیث نهفته است. امّا از قول خطیب بغدادى خواندم (٦٥) که "ابن منادى" گوید: "در دنیا کسى در روایت از پدرش بر عبداللّه پیشى نگرفتهاست. زیرا وى مسند را که سىهزار حدیث دارد، از او شنیده و ... نمىدانم سىهزارى که ابن منادى مىگوید، بدون در نظر گرفتنِ مکرّرهاست یا با مکرّرها؟ در صورتى که بدون احتساب مکرّرها باشد، هر دو قول درست است. حاصل آنکه نمىدانم بر سخن ابن منادى اعتماد کنم یا بر سخن دیگران. اگر فرصتى بیابم احادیث آن را برخواهم شمرد». (٦٦)
مدینى در چند سطر بعد، از زبان قطیعى نقل مىکند که تمام احادیث مسند سى-چهل حدیث کمتر از چهل هزار است. باید دانست: بیشتر نظرات پیشگفته ناشى از روحیه کمیّتگرایى و برپایه حدس و تخمین است. برخى هم با تکیه به سخن دیگران این اعداد را در کتاب خویش آوردهاند. ولى واقعیّت این است که پارهاى از اعداد یادشده با واقعیّت فاصله بسیار دارند. به گمان نگارنده نظرات پژوهشگران متأخر ویا معاصر به واقعیّت نزدیکتر است. در میان اینان احمدشاکر که در چاپ خویش احادیث کتاب مزبور را پىدرپى شمارهگذارى کرده، معتقد است تعداد این احادیث یقیناً از سىهزار بیشتر و از چهلهزار کمتر است؛ ولى او شماره درست و دقیق را به اتمام کار موکول مىکند. (٦٧) گلدزیهر و سزگین هم تعداد احادیث کتاب مورد نظر را میان بیست و هشت تا بیست و نُه هزار حدس مىزنند. (٦٨) دو تن از دانشجویان حوزه علمیه قم که روایات این کتاب را شمردهاند، در یک جا مجموع این روایات را ٢٦٣٠٠ و درجایى دیگر ٢٦٥٧٤ حدیث دانستهاند. آنان مىافزایند: با همه دقّتى که بهکار بردهایم، ممکن است در شمارش لغزشى رخ داده باشد؛ ولى مقدار این لغزش بهطور مسلّم از صد یا صدوپنجاه حدیث افزون نخواهد بود. (٦٩) بنابراین باید مسند را حاوى کمتر از سىهزار حدیث دانست.
در ادامه این مطلب باید افزود: معروف است که مولّف خود گفته این کتاب را از میان بیش از هفتصد و پنجاه هزار حدیث گرد آورده و برگزیدم. (٧٠) از عبداللّه پسر مولّف هم منقول است که گفته: پدرم مسند را از میان هفتصد هزار حدیث گلچین کردهاست. (٧١) بالاتر اینکه از همو نقل مىکنند که گفته: پدرم هزاران هزار حدیث نوشت و هیچ حدیثى را از سواد به بیاض در نیاورد، مگر آنکه آن را به خاطر سپرده بود. (٧٢)
ممکن است برخى از کسان که با کتابهاى حدیث و فرهنگ محدّثان آشنایى ندارند، این اعداد فراوان را بهانهاى براى خردهگیرى قرار دهند واز این راه بر تمام احادیث بتازند و درستى آن را انکار کنند ویا اینکه ممکن است بپندارند که مقصود محدّثان از اینگونه سخنان این است که از پیامبر (ص) وامامان (ع) این مقدار حدیث صادر شده است. براى رفع هرگونه ابهام دراین مورد لازم است بدانیم:
١- همانطور که برخى از دانشمندان هم گوشزد کردهاند، سخنانى از قبیل گفته احمد تا حدود زیادى مبالغهآمیز است. کاتب چلبى دراین باره گوید: «اعداد و ارقام درشتى که محدّثان براى احادیث ذکر مىکنند و مدّعى هستند آنها را از برداشتهاند، معناى مجازى دارد و مقصود از آن فقط کثرت است». (٧٣)
٢- برخلاف ظاهر عبارت، مقصود از شمار بسیار فراوانِ احادیث، هرگز این نیست که اینها همه احادیث متباین و مستقل هستند؛ بلکه راههاى گونهگون و اِسنادهاى متفاوت براى احادیث مورد نظر است. به این معنا که گاه یک حدیث با دهها سند روایت مىگردد و مولّفان به اقتضاى دانش خود از آن میان صحیحترین و قابل اعتمادترین را برمىگزینند و مرسل و منقطع و هرآنچه را درسندش ضعفى چشمگیر وجود دارد، رها مىکنند. بسا حدیثى که هم با سندى ضعیف و هم با سندهایى صحیح به دست آمده باشد. (٧٤) براى نمونه یادآورى مىشود که در جایى از مسند احمد از صحابى گمنامى به نام ابورِمْثَه پانزده حدیث روایت شده، این پانزده حدیث در واقع یک حدیث و تنها اختلاف آنها در زنجیره راویان یادر کوتاهى و بلندى متنِ حدیث است. (٧٥) حافظ "زینالدّین عراقى" (٧٦) در همین مورد گوید: «اگر مسانید، سنن، اجزاء و جوامع را بررسى کنیم، شمار احادیث منهاى مکرّرها به صدهزار و بلکه به پنجاه هزار هم نمىرسد». (٧٧)
گواهِ درستى سخن عراقى این است که مجموع احادیث المسند الجامع طبق شمارهگذارى گردآورندگانش ١٧٨٠٢ حدیث است. با آنکه کتاب مزبور مندرجات ٢١ کتاب از مهمترین مجموعه هاى حدیثى اهل سنّت از جمله صحاح ششگانه و مسند احمد و موطَّأ مالک را در بر دارد. راز مطلب این است که مولّفان آن مجموعه، حدیثى را که در چند جا تکرار شده، یک بار نقل مىکنند و اسنادهاى آن را در کتابها و جاهاى مختلف نشان مىدهند. (٧٨)
٣- افزون بر مطالب بالا باید دانست که در میان هزاران هزار حدیثى که ذکرش بر سر زبانهاست، آثار صحابه و تابعان هم وجود دارد. در چشم پیروان مکتب اهل بیت، این قبیل آثار از ارزش شرعى و حدیثى برخوردار نیستند؛ هرچند احاطه برآنها از زاویه هاى دیگر ارزشمند است. امّا محدّثانِ اهلسنّت این آثار را در زمره احادیث به شمار آورده، همراه با سلسله سند از آنان روایت مىکنند.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن حنبل، ص ١٦٠.
٢ - محمد ابوزهره، پیشین، ص ١٧٦.
٣ - دراین باره نک : ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٤-١٨٣/١.
٤ - ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٣/١.
٥ - ابن الندیم، ص ٢٨٥؛ ابن ابى یعلى، پیشین، ١٨٨-١٨٠/١؛ ابن الجزرى، پیشین، صص ٤٠-٣٨.
٦ - ابن الجزرى، پیشین، صص ٤٢-٤٠.
٧ - نک : احمد محمد شاکر، شرح مسند احمد، ١٨٩/١٠.
٨ - ابوحجّاج یوسف بن عبدالرّحمن مِزّى محدّث دیار شام در زمان خویش بود. وى در بیرون شهر حلب زاده شد و در مِزّه از توابع دمشق بزرگ شد و در دمشق درگذشت. (٧٤٢-٦٥٤ ق). ابتدا در لغت و سپس در حدیث و رجال شناسى مهارت یافت. کتابهایى نوشت که معروفترین آنها عبارت است از: ١- تهذیب الکمال فىاسماء الرجال . ٢- تحفة الاشراف بمعرفة الاطراف (الزرکلى، ٢٣٦/٨).
٩ - نک : المسند، چاپ میمنیه، ٢٢-١٨/٦، ٢٩-٢٢.
١٠ - بیشتر آنچه درباره راویان مسند گفته شد، گزینش و اقتباسى بود از رساله المصعدالاحمد اثر ابنجزرى، صص ٤٦-٣٨. گفتنى است که نویسنده آن رساله، شرح حال روایان مسند را از مولّف تا خودش، یکى پس از دیگرى گزارش کرده؛ امّا چون در نسخه چاپ احمد شاکر سلسله راویان به حنبل بن عبداللّه رصافى پایان مىپذیرد، نگارنده بههمین مقدار قناعت کرد.
١١ - نک: احمد شاکر، مقدمه مسنداحمد، ١٤/١.
١٢ - ص ٢. درباره این رساله نک: السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٣/١؛ کاتب چلبى، ١٣٦٥/٢.
١٣ - المدراسى، ذیل القول المسدّد، ص ٤٩.
١٤ - پیشین، ص ٩٧.
١٥ - احمد شاکر، مقدمه مسند، ١٤/١.
١٦ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٧٢/١.
١٧ - همو، حسن المحاضره، ٣٤٠/١.
١٨ - کشف الظنون، ٤٢٠/١.
١٩ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٢٠ - کشف الظنون، ٧/١، ١١٧.
٢١ - سزگین، ٢١٩/٣/١.
٢٢ - براى آگاهى درباره این فهرست و روش تنظیم آن به مقدّمه گردآورنده (صص ٨-٧) مراجعه شود.
٢٣ - نک: مرشد المحتار، ٤٧٧/٣. درباره روش تنظیم این معجم و چگونگى استفاده از آن به توضیحات مولّف نگاه کنید (٨-٧/١).
٢٤ - کاتب چلبى، ١٢٠٥/٢، ١٦٨٠.
٢٥ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١، ٣٤؛ البغدادى، ایضاح المکنون، ٤٨١/١.
٢٦ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٤٠.
٢٧ - کاتب چلبى، ١١٥٦/٢، ١٦٨٠؛ سزگین، ٢٢٢/٣/١.
٢٨ - کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢؛ الزرکلى، ٢٥٣/٦.
٢٩ - القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٧. حدیث عبداللّه بن جعفر در چاپ احمد شاکر از حدیث شماره ١٧٤١ شروع مىشود.
٣٠ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٣٩ ؛ سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣١ - ابن الجزرى، پیشین، ص ٤٠؛ البغدادى، ایضاح، ٣٩٠/٢؛ الزرکلى، ٢٨٠/٤؛ سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣٢ - السّاعاتى، منحةالمعبود، ١٦/١. براى آگاهى بیشتر نک: محمد عجّاج الخطیب، اصول الحدیث، صص ٣٣٠-٣٢٩.
٣٣ - نک : السفّارینى، پیشین، ٦/١؛ حایرى ، فهرست نسخه هاى عکسى کتابخانه آیةاللّه مرعشى، ٤٦٢/٢. (عکسى از نسخهاى نسبتاً کهن و نفیس از این مجموعه در کتابخانه یاد شده وجود دارد).
٣٤ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٣٥ - حایرى، همان جا.
٣٦ - السفّارینى، ٢٧/١؛ کاتب چلبى، ٥٢٢/١.
٣٧ - کاتب چلبى، همان جا.
٣٨ - نک: البغدادى، ایضاح المکنون، ٣٤٦/١؛ سزگین، ٢٢١/٣/١؛ درباره مولّف نک: السفّارینى، پیشین، ج ١، صفحه ز ؛ الزرکلى، ١٤/٦.
٣٩ - السفّارینى، ٦/١. گفتنى است نام کتاب در جاهاى گوناگون با اندکى اختلاف ثبت شده؛ امّا نامى که روى جلد کتاب نقش بسته، همان است که در آغاز گفته شد.
٤٠ - نک: السفّارینى، پیشین، ٣٦-٣٥/١.
٤١ - سزگین، ٢٢١/٣/١.
٤٢ - البغدادى، ایضاح، ٤٥٤/١.
٤٣ - کشفالظنون، ١٦٨٠/٢. درباره ابن مُلقِّن نک: الزرکلى، ٥٧/٥.
٤٤ - السیّوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١؛ الزرکلى، ٢٦٦/٤؛ سزگین، ٢١٩/٣/١.
٤٥ - نک به: قوام الدین القمى، فضایل امیرالمومنین.
٤٦ - محمّد جوادالحسینى الجلالى، «المسند» (٢)، نورعلم، شماره ٥ (شهریور ١٣٦٣)، ص ١٤٤؛ استادى، «مسندالرضا»، در چهلمقاله، ص ١٥٤.
٤٧ - براى آگاهى از دستنوشته هاى آن نک: سزگین، ٢٢١-٢١٩/٣/١.
٤٨ - نک: احمدشاکر، مقدمه مسند احمد، ١٢/١.
٤٩ - احمد شاکر، همان جا.
٥٠ - درباره زندگى، آثار و مقام علمى او نک: الزرکلى، ٢٥٣/١.
٥١ - مقدمّه مسند احمد، ١٢/١.
٥٢ - قس : چاپ میمنیّه، ٣١٢/٢.
٥٣ - احمدشاکر، پیشین، ١٦-١٥/١.
٥٤ - یادآورى مىکند که پارهاى از فهرستهاى پیشگفته، در پایان هر جلد زینت بخش کتاب است. امّا گویا پارهاى دیگر به پایان آخرین جلد این مجموعه موکول شده و چون گرگ اجل به شارح فقید فرصت نداده تا این کار را به پایان برساند، طبیعتاً آن فهرستها هم ناقص مانده است.
٥٥ - کنایه است از تردید و دو دل بودن.
٥٦ - مقدمه مسند احمد، ١١-٣/١، با تلخیص.
٥٧ - القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٨٧؛ جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ٤٧٢/٣؛ ابن خلدون، مقدمة، ص ٤٤٤؛ ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیات در ایران ٧٥/١. گفتنى است که در برخى از نسخه هاى مقدمه ابن خلدون عدد چهلهزار و سى هزار ذکر شده و حتّى در برخى از چاپها آمده که احمد خود به پسرش عبداللّه گفته که مسند در بردارنده سى و یک هزار حدیث است. نک: مقدمه، ترجمه محمّد پروین گنابادى ، ٩٠٠/٢ و زیرنویس مترجم در .
٥٨ - ابن الندیم، ص ٢٨٥ و ترجمه آن ص ٤١٧؛ حنّاالفاخورى، تاریخ ادبیات زبان عربى، ترجمه عبدالمحمّد آیتى، ص ٥٥٩.
٥٩ - نک: السیوطى، تدریب ا لراوى، ١٧٣/١؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص ٢٨٧؛ احمدامین، ضحىالاسلام، ١٢٢/٢؛ اسد حیدر، ٤٧٧/٢.
٦٠ - جمالالدین القاسمى، همان جا.
٦١ - السفّارینى، پیشین، ١٧/١.
٦٢ - نک: القاسمى، الفضلالمبین، ص ٢٨٧؛ کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢؛ الزرکلى، ٢٠٣/١؛ محمّد عجاج الخطیب، اصول الحدیث، ص ٣٢٨؛ نورالدین عَتر، منهجالنقد، ص ٢٧٩؛ مدیرشانهچى، علمالحدیث، ص ٢١٩؛ همو، درایةالحدیث، ص ٢٨.
٦٣ - تاریخ بغداد، ٣٧٥/٩.
٦٤ - ابوموسى المدینى، خصایص المسند، ص ٢٣ ونیز : ابن الجزرى، المصعدالاحمد، صص ٣٣-٣٢.
٦٥ - نک: مقدمه مسنداحمد، ج ١، زیرنویس .
٦٦ - جولد تسیهر ، پیشین، ٤٩٢/١؛ سزگین، ٢١٨/٣/١.
٦٧ - احمد خدایى و سیدمحمود موسوى نژاد، بررسى مسند امام احمد بن حنبل، ص ٧٣ و نیز قس: ص١٣٥. گفتنى است که در چاپ تازهاى که از این کتاب در نمایشگاه بینالمللى کتاب در تهران (١٣٧٤ خورشیدى) عرضه شد، احادیث از آغاز تا انجام شمارهگذارى شدهاست. بر پایه این شماره گذارى کتابِ مورد بحث ٢٧١٠٠ حدیث را در بر دارد.
٦٨ - نک: ابوموسىالمدینى، پیشین، ص ٢١؛ ابن الجزرى، پیشین، ص ٣١؛ السیوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١.
٦٩ - ابن الجزرى، همان جا.
٧٠ - ابوموسىالمدینى، پییشن، ص ٢٢.
٧١ - کشفالظنون، ٥٩٧/١.
٧٢ - دراین باره نک: احمدشاکر، مقدمه مسنداحمد، ج ١، زیرنویس ؛ محمّدعجاج الخطیب، اصولالحدیث، زیرنویس .
٧٣ - نک: المسند، چاپ احمدشاکر، ٥٧-٥٥/١٢.
٧٤ - زینالدّین ابوالفضل عبدالرحیم بن حسین مشهور به "حافظ عراقى" در قاهره زاده شد. به فنّ حدیث عنایت نشان داد تا جایى که در آن مهارت یافت. علماى عصرش او را بسیار ستودهاند. وى در فنّ حدیث تألیفات بدیعى دارد، مانند: ١) الالفیّه و شرح آن ٢) تخریج احادیث الاِحیاء ٣) تکملة شرح الترمذى اثر ابن سید النّاس . وى فردى صالح، فروتن و تنگدست بود. (نک : السیوطى، حسن المحاضره، ٣٦٠/١).
٧٥ - السیوطى، تدریب الراوى، ١٠٠/١.
٧٦ - درباره المسند الجامع و ویژگیهاى آن در دنباله این نوشتار به نحو گسترده سخن خواهیم گفت.
بخش هشتم
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (٣)
با مطالعه آثار پیشینیان معلوم مىشود که از همان آغاز طلوع خورشید اسلام، تنى چند از صحابه و تابعان به نوشتن احادیث نبوى (ص) دست زده و صحیفه ها یا دفترهایى را دراین باره فراهم آوردهاند. براى نمونه مىتوان از صحیفة النبى (ص) (که نزد عامّه با نام صحیفه على شناخته مىشود)، (١) کتاب على (ع)، مُصْحَف فاطمه (ع)، صحیفه جابر، صحیفه صادقه، صحیفه سمرة بن جُنْدَب، صحیفه همّام بن منبّه و... نام برد. (٢) حدیث پژوهان معاصر اهل سنّت که در برابر خردهگیریهاى خاورشناسان درباره تأخیر تدوین حدیث قرار گرفتهاند، وجود این صحیفه ها را با اهمیّت تلقّى کرده و به نحوى گسترده به سرگذشت این صحیفه ها پرداختهاند تا نشان دهند پیش از فرمان رسمى عمربن عبدالعزیز هم حدیث تدوین مىشدهاست. (٣) به عقیده نگارنده فراهم آمدن این صحیفه ها خودْ بهترین دلیل است براینکه نوشتن احادیث هیچگاه از سوى پیامبر (ص) ممنوع نبوده؛بلکه برخى از خلیفگان درپى پارهاى از اغراض سیاسى مردم را از نوشتناحادیث باز مىداشتند.زیرا اگر پیامبر نوشتن سنّت را ناروا اعلام داشته بود، این صحابه جملگى به چنین کارى دست نمىزدند. مضافاً براینکه مىدانیم پارهاى ازاین دفترها با فرمان یا اذن صریح خودِرسول اکرم (ص) و بلکه با املاى آن حضرت فراهم آمده ا (٤)ست. (٥)
نکتهاى که اینجا به بحث ما مربوط مىشود، این است که مندرجات پارهاى از این دفترها را مىتوان در مسند احمد ردیابى کرد وبه مضمون آنها پىبرد؛ همانطور که مندرجات پارهاى دیگر از اینها در جوامع حدیثىِ شیعه نقل و ضبط شدهاست. از همینرو به برخى از این دفترها که نزد سنیّان شهرت بیشترى دارند، اشاره کرده ونسبت آنها را با مسند احمد روشن خواهیم کرد:
١- صحیفه جابربن عبداللّه انصارى ( د . ٧٨ ق): صحابى بزرگ جابربن عبداللّه انصارى صحیفه مشهورى دارد. ابن سعد در خلال شرح حال مجاهد بن جبر مکّى از این صحیفه نام مىبَرَد و مىگوید: مجاهد از صحیفه جابر حدیث نقل مىکرد. (٦) قتاده (د .١١٨ ق) تابعى معروف هم این صحیفه را ارج مىنهاد و مىگفت: «من صحیفه جابر را بهتر از سوره بقره به خاطر دارم». (٧) مسلم معتقد است، این صحیفه درباره مناسک حج بوده و یکى از معاصران احتمال مىدهد در برخى از احادیث آن از حجةالوداع و خطبه معروف پیامبر (ص) ذکرى به میان آمده باشد. (٨)
جابر یکى از اصحابى بود که احادیث را بر شاگردانش، مثل: سلیمان بن قیس یشکرى، محمّد بن حنفیّه، وَهْب بن منبّه املاء مىکرد و گویا نخستین راوى صحیفه او سلیمان بن قیس است. نوشتهاند: وى در حیاتِ جابر، پیش از آنکه موفّق شود اجازه روایت این صحیفه را به دیگران بدهد، در شورش پسر زبیر کشته شد. بنابراین صحیفه مزبور نزد همسرش باقى ماند. (٩) دیگر راویانِ جابر، مثل ابوزبیر، ابوسفیان و شَعْبى هم موفَّق به سماع تمام متن صحیفه جابر نشدند و ظاهراً روایتِ بخشى از آن صحیفه توسّط آنان از راه «وِجاده» باشد. (١٠) با آنکه صحیفه مزبور معروف بوده وبه احتمال قوى برخى از شاگردان جابر آن را نسخهبردارى کردهاند، امّا اکنون اثر محسوسى از آن در دست نیست. (١١) به نظر مىرسد ابن حنبل مطالب این صحیفه را در مسندش نقل کرده باشد. (١٢)
٢- صحیفه صادقه اثر عبداللّه پسر عمروبن عاص (د .٦٥ ق): عبداللّه یکى از کسانى بود که نگاشتن حدیث را روا مىدانست و با اذن صریح پیامبر (ص)، این کار را دنبال مىکرد (١٣) و همین نوشتن را یکى از علل فراوانى مرویاتش مىدانند. (١٤)
به این عبدالله صحیفهاى را در حدیث نسبت مىدهند به نام الصحیفة الصّادقه که بنابر روایات خودْ سخت شیفته آن بود. این دفتر یکى از مشهورترین صحیفه هایى است که در عصر نبوى نگاشته شده و اهمیّت آن بیشتر از آن روست که سند علمى و تاریخى روشنى است که نشان مىدهد حدیث شریف نبوى با اجازه آن حضرت نوشته مىشده است. گویند: مجاهد بن جبر مکّى (د . ١٠٣ ق) این صحیفه را نزد صاحبش دیده است. (١٥) درباره محتواى این دفتر اقوال شاذّى هم وجود دارد. از جمله برخى گفتهاند: این دفتر هزار ضربالمثل از پیامبر (ص) را در برداشته (١٦) و برخىدیگر بىآنکه به مأخذى استناد کنند، از قول بغدادى [؟] نوشتهاند: آنچه عبداللّه بن عمرو در صحیفه صادقه تدوین کرده و سخت بدان دلبستگى داشت، تنها ادعیه و نمازهایى بوده که بدان رجوع مىکرد. (١٧) امّا این نظریّه ها در برابر انبوهِ روایاتى که محتواى آن صحیفه را گزارش مىکند، چندان قابل اعتنا به نظر نمىرسند.
این صحیفه با چهره اصلىاش به دست ما نرسیده؛ امّا از رهگذر بررسى زنجیره هاى سند روشن مىگردد که بیشتر مندرجات این دفتر از طریق مسند احمد محفوظ مانده است. (١٨) "محمّدسیف الدّین علیش" پایاننامه تحصیلى دوره فوقلیسانس خود را در «دارالعلوم قاهره» زیر عنوان مسند عبداللّهبن عمرو و صحیفتُهالصادقه نگاشته است. او که تلاش کرده تا احادیث صادقه را در مجموعه هاى حدیثى احصا کند، براین باور است که٢٠٢ حدیث از مجموع٦٣٢ حدیثى که احمد در مسندش از عبداللّهبن عمرو روایت کرده، به این دفتر مربوط مىشود. (١٩) البتّه برخى از پژوهندگان براین باورند که از طریق مطالعه اِسنادهاى ابنحنبل نمىتوان براین مطلب دست یافت که آیا وى خود صحیفهصادقه را از رهگذر روایات مختلف دریافت کرده واز آن بهره جُسته یا احادیث آن دفتر را با واسطه و از مآخذ دیگرى مورد استفاده قرار داده است. در هر دو صورت تأکید براین نکته لازم است که مرویّات ابن حنبل از این دفتر از رهگذر روایت عمروبن شعیب (د.١١٨ق) نواده عبدالله بن عمرو به او رسیدهاست. (٢٠) محدّثان قرنهاى دوم وسوم در جوازِ روایت این صحیفه از طریق عمروبن شعیب هم رأى نیستند. زیرا عمرو تنها بخش اندکى از این صحیفه را از پدرش سماع کردهاست. (٢١) امّا بسیارى از محدّثان بزرگ چون بخارى، ابن حنبل، علىبن مدینى و اسحاق بن راهویه در پذیرش موادّ این دفتر که از طریق یادشده رسیده، اشکالى نمىبینند. (٢٢)
٣- صحیفه سَمُرَة بن جُنْدَب (د . ٦٠ ق) : به صحابى دیگرى به نام سمرة بن جندب صحیفهاى منسوب است. گویند: این صحیفه تا قرن سوم همچنان موجود بودهاست. (٢٣) ظاهراً ابن حنبل تمام یا پارهاى از این صحیفه را در مسند نقل کرده باشد. (٢٤)
٤- صحیفه نُبَیْط بن شَرِیْط : ابوسلمه نُبَیْط بن شَرِیط اشجعى کوفى یکى از صحابه جوان رسول خدا (ص) بود. سال وفاتش دانسته نیست؛ امّا نوشتهاند: در رُبع نخست سده دوم هجرى زنده بوده است. (٢٥) پسرش سلمه که از یاران امام سجّاد (ع) و یکى از راویان نسبتاً مورد اعتماد است، این دفتر را از او روایت مىکند. (٢٦) دستنوشته صحیفهاى که به وى منسوب است، کهنترین صحیفه مشهورى است که درباره گفته هاى پیامبر (ص) به دست ما رسیده؛ (٢٧) البتّه در صورتى که این نسبت صحیح باشد واصالت آن به روش علمى ثابت گردد. در مسند احمد ازاین صحابى چهار حدیث روایت شدهاست. (٢٨) احتمالاً این احادیث بخشى از همان صحیفه باشد که در مسند اقتباس شده واز آن طریق به دست ما رسیده است.
٥- صحیفه هَمّام بن مُنَبَّه (د. ١٠١ یا ١٠٣ ق): (٢٩) یکى از تابعان به نام هَمّام بن مُنَبَّه مسموعات خود را از استادش ابوهریره، در صحیفهاى که به خود او نسبت مىدهند، فراهم آورده. صبحى صالح براین باور است که این صحیفه در واقع از تألیفات خود ابوهریره است و همّام تنها راوى آن است. (٣٠)
در سالهاى اخیر پژوهشگر سختکوش دکتر محمّد حمیدالله حیدرآبادى در دمشق و برلن به دو دستنوشته همانند از این صحیفه دست یافت وبه اعتبار آنکه یکى از نمونه هاى حدیث مدوَّن در صدر تاریخ تدوین است، آن را منتشر ساخت. (٣١) متن منتشر شده اطمینانِ حدیث پژوهان معاصر اهل سنّت را به خود جلب کرد و نزد آنان جایگاه ویژهاى یافت. آنان براین باورند که این دفتر به صورتى کامل و دستنخورده، به همان شکل که همّام از ابوهریره روایت و تدوین کرده، باقى ماندهاست. صبحى صالح در این باره مىنویسد:
«آنچه موجب اطمینان بیشتر به مندرَجات این دفتر مىشود، این است که مىبینیم، جملگى روایات این صحیفه در مسند احمد و بسیارى از آنها در بابهاى مختلف صحیح بخارى نقل شدهاست». (٣٢)
به عقیده این پژوهشگران وجود این دفتر، برهانى قاطع و دلیلى روشن است براینکه حدیث در عصرى بسیار زود، یعنى در نیمه هاى نخستینْ سده هجرى و نیم قرن پیش از فرمان عمربن عبدالعزیز تدوین شده و بدین طریق این خطاى رایج را که مىگویند «حدیث جز در اوایل سده دوم تدوین نشده»، تصحیح مىکند. زیرا ابوهریره در سال ٥٨ یا ٥٩ هجرى در گذشته و همّام پیش از درگذشتِ او این دفتر را فراهم آورده است. (٣٣)
این صحیفه داراى ١٣٨ حدیث است. (٣٤) برخى به پیروى از صحیفه صادقه از آن با نام الصحیّفة الصحیحة یاد کردهاند. (٣٥) چنانکه پیش از این هم گفته شد، جملگى صحیفه مزبور بهطور یکجا در مسند احمد در خلال مرویات ابوهریره مندرج است. (٣٦)
از زبان "حنبل بن اسحاق" برادرزاده احمد حکایت کردهاند که گفته:
«عمویم، من و [ پسرانش ] صالح و عبدالله را گردهم آورد و مسند را بر ما قرائت کرد و کسى جز ما تمام آن را از او سماع نکرده است. عمویم به ما گفت: این کتاب را از میان هفتصد و پنجاه هزار حدیث برگزیده و فراهم آوردم. پس هرگاه مسلمانان درباره حدیثى از احادیث رسول اللّه (ص) باهم دچار اختلاف شدند، بدان بنگرید. اگر آن را دراین کتاب یافتید، پس آن حدیث درست است وگرنه حجّت نیست». (٣٧)
همین سخن با عبارتى مشابه از زبان پسر احمد هم گزارش شدهاست. نوشتهاند عبداللّه گوید:
«پدرم گفت: این کتاب را بپرداختم تا پیشوا و راهنماى مردمان باشد. هرگاه درباره سنّتِ رسول خدا (ص) به اختلاف گراییدند، بدان رجوع کنند». (٣٨)
باز درباره دقّت او در نقل احادیث این کتاب از قول خودش نوشتهاند که گفته:
«هیچ حدیثى را ننوشتم مگر اینکه خود بدان عمل کردم. تاجایى که وقتى این حدیث به چشمم خورد که پیامبر (ص) حجامت کرد و به ابوطَیْبَه [ = حجامتگر ] یک دینار داد. من هم وقتى حجامت کردم، یک دینار به حجامتگر دادم». (٣٩)
این سخنان و اظهاراتى از این دست، واکنشهاى گوناگونى را در پى داشته است. (٤٠) اکثر اندیشمندان این قبیل ادّعاها را با واقعیّت منطبق نمىدانند و براین باورند که احمد درباره صحّت و اتقان کار خویش مبالغه کردهاست. امّا در مقابل گروه اندکى هم هستند که بر درستى و مقبولیّت تمام احادیث کتاب مورد نظر پاى مىفشارند. حدیثپژوهان را از حیث واکنشهاى منفى و مثبتى که درباره ارزش و اعتبار احادیث مسند از خود نشان دادهاند، به سه دسته مىتوان تقسیم کرد:
١- گروهى که تمام احادیث آن را صحیح و یا دست کم پذیرفتنى قلمداد کردهاند.
٢- دستهاى که معتقدند اِسناد بخشى از مرویات احمد دراین کتاب ضعیف و بقیّه صحیح و حسن است.
٣- کسانى که بسیارى از احادیث این کتاب را ضعیف و اندکى از آن را ساختگى و جعلى مىدانند. اینک به ترتیب آراء و دلایل حدیث پژوهان را دراینباره گزارش و نقد و بررسى مىکنیم.
١- آراء و دلایل گروه نخست:
حافظ ابوالقاسم اسماعیل تیمى (د . ٥٣٥ ق) گوید: «روا نیست که گفته شود در مسند حدیث نادرست وجود دارد؛ بلکه در آن حدیث صحیحِ مشهور، حَسَن و غریب نهفته است». (٤١) ابوموسى مدینى برصحّت مندرجات کتاب مزبور چنین استدلال مىکند:
«احمد در مسند جز از کسانى که صداقت و دیانتشان نزد وى مسلّم بوده، حدیث نقل نکرده و از نقل احادیث کسانى که برامانتشان خرده گرفتهاند، تن زده است. گواه این ادّعا سخن پسرش عبداللّه است که گفته: از پدرم درباره "عبدالعزیز بن اَبَان" (٤٢) پرسیدم، در پاسخ گفت: در مسند از طریق او حدیثى روایت نکردهام و تنها در غیر موضوع حدیث مطالبى از او نقل کردهام. [ مثلاً] وقتى این راوى حدیث "مواقیت" را روایت مىکند، من از نقل آن خوددارى کردهام». (٤٣)
در مسند به دنبال شماره ٧٩٩٢ حدیث زیر آمده است:
محمّد بن جعفر از شعبه از ابى تَیّاح از ابوزُرْعَه از ابوهریره براى ما روایت کرد که پیامبر (ص) فرمود: «یُهْلِک اُمّتى هذا الحىُّ من قُرَیْشٍ. قالوا: فما تَأْمُرُنا یا رسولَالله؟ قال: لَوْاَنَّ النّاسَ اعتزلوهم». یعنى: «این تیره از قریش [ احتمالاًمقصود تیره بنىامیّه باشد ] امّت مرا به هلاکت مىکشاند. عرض کردند: اى رسول خدا، در آن هنگام وظیفه ما چیست؟ فرمود: چه خوب است مردم از ایشان کناره گیرند»!
عبداللّه پسر احمد به دنبال این حدیث مىافزاید:
«پدرم در مرض موت به من گفت: این حدیث را خط بزن. زیرا احادیث دیگرى از پیامبر (ص) روایت شده مبنى براینکه " به سخن آنان گوش کنید و فرمان برید و شکیبا باشید". بنابراین حدیث مزبور با آن احادیث سازگار نیست». (٤٤)
ابوموسى مدینى این برخورد انتقادآمیز احمد را گواه صحّت تمام احادیث مسند دانسته و اظهار مىدارد:
«با وجود اینکه زنجیره راویان حدیثِ یادشده، موثَّق و قابل اعتمادند، امّا چون متن آن شاذّ و با احادیث مشهور ناهماهنگ است، به خط زدنِ آن و کنار نهادنش فرمان داده است. این مطلب نشان مىدهد که امام احمد در احادیثى که در کتابش به ودیعت گذاشته، چه از حیث اِسناد و چه از حیث متنْ، جانب دقّت واحتیاط را از کف ننهاده و تنها احادیثى را در کتابش وارد ساخته که به عقیده خود، آنها را صحیح مىدانسته است». (٤٥)
ابن حجر عسقلانى در کتاب تعجیل المنفعة فى رجال الاربعة ادّعا مىکند: در مسند حدیث بىاساس وجود ندارد، مگر سه یا چهار مورد. یکى از این سه-چهار مورد، حدیثى است که مىگوید «عبدالرحمن بن عوف خزنده وارد بهشت مىشود». احتمالاً این چند حدیث هم از جمله احادیثى است که احمد دستور داده تا برآن خطّ بطلان کشند؛ امّا از روى فراموشى به فرمان احمد عمل نشده یا برآن خط کشیدهاند و دوباره از زیر خط خوردگى نوشته شدهاست. (٤٦)
برخى از محققان معاصر اهل سنّت به سخن ابن حجر با دیده قبول نگریسته و در نوشته هاى خود بدان استناد کرده و نتیجه گرفتهاند: «شمار احادیثى که از این نقطه نظر [ جعلى بودن یا نبودن ] مورد اختلاف هستند، از شمار انگشتان دست برنمىگذرد». (٤٧)
جلال الدّین سیوطى هم تمام روایات کتاب مورد نظر را پذیرفتنى دانسته وگفته: «احادیث ضعیف آن هم نزدیک به حَسَن است». (٤٨)
در میان سخنان بالا، گفته ابوموسى مدینى با استدلال بیشترى همراه است. ولى از همان روزگار تاکنون همواره دانشمندان در برابر سخن او واکنشى منفى نشان داده و استدلال او را مردود دانسته (٤٩) و در پاسخ او گفتهاند: «در آن مسند روایاتى جعلى وجود دارد که احمد خود آنها را تضعیف کردهاست». (٥٠)
در صفحات آینده دراین باره آگاهیهاى گستردهترى عرضه خواهد شد. امّا دراینجا نگارنده لازم مىداند این نکته را یادآورى کند که فرمان حذف خبر ابوهریره که مدینى بدان استدلال کرده، نه تنها نظر او را تأیید نمىکند؛ بلکه بهترین دلیل براى مردود دانستن ادّعاى او به حساب مىآید. زیر آن فرمان نشان مىدهد که احمد همواره مسند را پالایش مىکرد واز روى احتیاط دینى حدیثى را که با احادیث صحیح و مشهور متعارض بود، از مسند حذف مىکرد و حتّى در مرض موت نیز از این کار دست نکشید. پس اگر براى خود او ضعف حدیثى پوشیده بوده و بعد آشکار شده، رواست که حدیث جعلى یا ضعیفى هم موجود باشد که بیماریش از چشم احمد پنهان مانده و چشم به راه است تا کسى پیدا شود و آن ضعف یا بیمارى را آشکار سازد.
٢- نظرات و دلایل دسته دوم:
ابن تیمیّه که خود یکى از سرسختترین مدافعان مذهب حنبلى بهشمار مىآید،در مقام اثبات ضعف بسیارى از روایات مسند گوید:
«همه اهل دانش مىدانند که احمد هر حدیثى را که در کتاب الفضایل و مانندِ آن روایت کرده، صحیح نمىداند و همچنین مدّعى صحّت همه احادیث مسند خود نیست؛ بلکه احادیث مسندش عبارت از روایاتى است که مردم از زبان کسانى که به روایت حدیث معروفند و دروغگویى آنان آشکار نشده، روایت کردهاند. گاه در پارهاى از احادیث مسند عیبى هست که نشانگر ضعف و بلکه بطلان آن احادیث است؛ امّا بیشتر روایاتش جیّد (نیکو) است و براى استناد شایستگى دارد...». (٥١)
همو در جاى دیگرى مىنویسد:
«هر حدیثى که احمد در مسند و دیگر کتابهایش روایت کرده، نزد وى حجّت نیست. بلکه او آنچه را که اهل دانش روایت کردهاند، روایت مىکند. شرط او در تألیف مسند این است که از راویانى که در نزد وى به دروغپردازى شناخته شدهاند، روایت نکند؛ هرچند که در میان مرویات آنان احادیث ضعیف هم وجود دارد...». (٥٢)
او در جایى دیگر در مقام بیان علّت نقل احادیث ضعیف توسّط احمد چنین مىگوید:
«... محدّثان در تألیفات خویش چند گروه هستند. شمارى از آنان از راویانى که به دروغگویى شناخته شدهاند، روایت نمىکنند. مثل: مالک، شعبه، یحیى بن سعید، عبدالرحمن بن مهدى واحمدبن حنبل. اینان احادیثِ دروغ پردازانى را که آگاهانه به پخش احادیث دروغین مىپردازند،نقل نمىکنند. ولى گاه اتفّاق مىافتد که در میان مرویات آنان حدیثى دیده مىشود که صاحبش در نقل آن به خطا رفته است. گاه امام احمد و اسحاق [ بن راهویه ] و دیگران احادیثى را نقل مىکنند که از دید خودِ ایشان هم ضعیف است، بدان سبب که راویانش به ضعف حافظه و... متهّمند. امّا باید دانست که نقل این احادیث از باب شاهد است. زیرا گاه شاهدى پیدا مىشود و صحّت آن حدیث را گواهى مىکند و گاه نیز عکس آن رخ مىدهد...». (٥٣)
نگارنده لازم مىداند این نکته باریک را یادآور شود که هدف ابن تیمیّه از ضعیف دانستن بسیارى از احادیث کتاب مزبور این است که مىخواهد آن دسته از روایاتى را مردود یا ضعیف قلمداد کند که بر نظر شیعه صحّه مىگذارد. روشن است که طرز برخورد او با این روایات نمىتواند مورد پذیرش باشد؛ امّا سخنان او به نحو دلالت تضمّنى ادّعاى کسانى را که همه مندرجات این کتاب را صحیح پنداشتهاند، رد مىکند.
اکنون که دیدیم ابن تیمیّه نادرستى بسیارى از احادیث مسند را مىپذیرد، شاید به نقل سخن دیگران نیازى نباشد. ولى نگارنده براین باور است که نقل سخن یا استدلال دانشمندان دیگر زیانى را در بر ندارد.
بلقینى در ردّ ادّعاى "مدینى" که تمام مندرجات مسند را صحیح قلمداد کرده، گوید: «آن سخن مردود است. زیرا احادیثِ ضعیفِ بسیارى در آن کتاب نهفته است». (٥٤)
محققّان معاصر اهل سنّت هم درباره وجود احادیث ضعیف در آن کتاب با یکدیگر هم آوا هستند. احمد امین دراین باره مىنویسد: «محدّثان ضعف بسیارى از احادیث کتاب احمد را تصدیق کردهاند». (٥٥) محمّد عجاج الخطیب گوید:
«احادیث مسند احمد یا صحیح است یا حسن ویا ضعیف. در آن احادیث صحیحى هست که شمارى از آنها را صاحبان کتابهاى ششگانه در آثار خود آوردهاند و شمارى از آنها را هم نیاوردهاند». (٥٦)
سخن نورالدین عَتر در این باره صراحت بیشترى دارد. وى مىنویسد:
«در آن کتاب هم احادیث صحیح و حسن وهم احادیث ضعیف وجود دارد واندکى از احادیث آن داراى ضعف شدید است تاجایى که برخى از محدّثان برجعلى بودنِ آنها حکم کردهاند». (٥٧)
و بالاخره محمّد ابوزهره براى اثبات این جهت سخنش را با دلایل پسندیده و استوارى همراه مىسازد و مىنویسد:
«منطق علمى ما را وا مىدارد که وجودِ این نوع حدیث را در مسند جایز فرض کنیم. این فرض یک احتمال عقلىِ محض نیست ...؛ بلکه آن یک احتمال برخاسته از دلیل است. زیرا:
اوّلاً، احمد خود تا واپسین دم زندگىاش احادیثى را از آن حذف مىکرد. چنانکه معروف است وى در مرض موت خبر ابوهریره را درباره قریش حذف کرده است. پس اگر براى خود او ضعفِ حدیثى پنهان بوده و بعدها آشکار شده، رواست که حدیثِ ضعیفى هم موجود باشد که ضعفش همچنان پنهان مانده و چشم به راه است تا کسى پیدا شود و آن ضعف را برملا سازد.
ثانیاً، براساس قاعدهاى که احمد داشته و صراحتاً آن را به پسرش گوشزد کرده، وى با حدیث ضعیف مخالف نیست، مگر آنکه حدیثى با آن در تضادّ باشد. (٥٨) بنابراین او حدیثى را که بر سر زبان محدّثان جارى است، به دلیل عیب و علّتهاى پنهان، همچون مخالفت با یک قاعده فقهى مشهور و امثال آن مردود نمىشمارد و عبارتاو اشارهدارد بهاینکه در مسند حدیث ضعیف وجود د (٥٩)ارد». (٦٠)
٣- نظرات و آراء دسته سوم:
تا اینجا دانسته شد که جز برخى از استثناطلبان و شذوذگرایان، عالمان برجسته بر اینکه در مسند احادیث ضعیف وجود دارد، اتفاق نظر دارند. امّا در میان ایشان درباره بود ونبود احادیث ساختگى اختلاف چشمگیرى دیده مىشود. پیش از پرداختن به آراء عالمان دراین باره، لازماست بدانیم که میان حدیث ضعیف و جعلى تفاوت هست. به این معنا که جعلى بر دروغ بودنش دلیل وجود دارد؛ ولى ضعیف خبرى است که شروط روایت صحیح در آن جمع نشده و تا زمانى که دلیلى بر دروغ بودنش اقامه نشده، مىتواند درست باشد. یکى از عالمان دراین باره گوید:
«میان اینکه مىگوئیم فلان حدیث جعلى است و فلان حدیث صحیح نیست، فرقى بزرگ است. زیرا اوّلى دروغ و ساختگى بودن حدیث را مىفهماند و دومى گزارشى است از به ثبوت نرسیدن و لزوماً به معناى اثبات عدم نیست». (٦١)
امّا این نکته را هم همواره باید در نظر داشت که بسیار اتفّاق مىافتد که برخى از روى حسّ احتیاطجویى در امور دینى، از حدیث واهى و بىپایه به حدیث ضعیف تعبیر مىکنند. بارى درمیان آرایى که هم اینک گزارش خواهد شد، خواهیم دید که چند تن از برجستهترین عالمان به وجود احادیث جعلى در کتاب مورد نظر اعتراف دارند. ابن کثیر دراین باره مىنویسد:
«اینکه حافظ ابوموسى مدینى مسند را کتابى صحیح دانسته، عقیده سستى است. زیرا در آن کتاب احادیثى ضعیف و بلکه ساختگى وجود دارد. همچون احادیث فضایل مرو و عسقلان و... . چنانکه گروهى از حافظانِ حدیث، ضعف آنها را گوشزد کردهاند. نکته دیگرى که باید در نظر داشت، این است که احادیثِ بسیارى در کتاب احمد نیامده؛ حتّى گفتهاند: احادیث حدود دویست تن از صحابه که در صحیحین نقل شده، در مسند وجود ندارد». (٦٢)
اَبوشامَه از زبان ابوخطاب (٦٣) مىنویسد:
«پیروان احمد به احادیثى که او در مسندش روایت کرده، احتجاج مىکنند و حال آنکه احتجاج به بیشتر آن روایات روانیست وامام احمد تنها به این دلیل، آن روایات را در کتابش آورده تا معلوم شود سرچشمه آن حدیث کجاست و راوى منفرد آن عادل است یا مجروح. بر هیچ انسان مسلمان و دانشمندى روا نیست که حدیثى را نقل کند، مگر آنکه آن حدیث صحیح باشد تا در دو جهان بدبخت نشود. زیرا از طریق صحیح از سرور جنّ و انس نقل شده که فرمود: "هرکس از قول من سخنى را نقل کند که دروغ بودنش را مىداند، پس او خودْ یکى از دروغگویان است"». (٦٤)
سخن "ابن جوزى" دراین باره نقطه عطف به حساب مىآید. او مىنویسد:
«یکى از من پرسیده بود، آیا در مسنداحمد احادیث نادرست وجود دارد. در پاسخ او گفتم: آرى. آن پاسخ، گروهى از متولیّان مذهب را گران آمد. من در باره واکنش آنان چندان اندیشه نکردم و آن واکنش را به حساب عوامى ایشان گذاشتم. امّا ناگهان دیدم فتوا صادر کردهاند و در این فتوا که نام جماعتى از مردم خراسان از جمله ابوالعلاء هَمْدانى به چشم مىخورد، سخن بالا را بزرگ کرده و مردود دانستهو تقبیح کردهاند! حیران و شگفتزده ماندم. با خود گفتم: شگفتا! وابستگان به علم هم عامى شدهاند! تنها دلیل این سطحى اندیشى آن است که این افراد به شنیدن حدیث پرداخته، امّا درباره درست و نادرستِ آن کاوش نکردهاند و مىپندارند هرکس که سخنى از نوع گفته من اظهار کند، برتمام احادیث احمد خرده گرفته و حال آنکه حقیقت نه آن است که آنان گمان کردهاند. زیرا امام احمد همه گونه حدیث را نقل کرده، آنگاه خودش بسیارى از مرویّات خود را مردود دانسته و آنها را پایه مذهبِ خودْ نساخته است. آیا راوى حدیث "وضو به وسیله نبیذ" ناشناخته نیست؟ هر کس به کتاب العلل نوشته "ابوبکر خَلاّل" (٦٥) بنگرد، احادیث بسیارى را خواهد دید که احمد برآنها خرده گرفته و تمام آن احادیث هم در مسند موجود است. به خط قاضى ابویَعْلى محمّد بن حسین فراّء دیدم که در "مسأله نبیذ" گوید: احمد در مسندش احادیث را تنها با معیار شهرت روایت مىکند و صحّت و سُقم آنها را مورد نظر قرار نمىدهد. گواه این مدّعا سخن عبداللّه است که گوید": به پدرم گفتم: درباره حدیث رِبْعىّ بن خراش از حذیفه چه نظرى دارى؟ گفت: همان حدیثى که عبدالعزیز بن ابى روّاد روایت مىکند؟ گفتم : آرى. گفت: احادیث خلاف آن را مىگویند. گفتم: خودت آن را در مسند ذکر کردهاى! گفت: در مسند احادیث مشهور را در نظر داشتهام. اگر بخواهم در آن کتاب نقل احادیث صحیح را هدف قرار دهم، جز مقدار بس اندکى از این مسند را نمىتوانم روایت کنم. امّا اى پسرم! تو خود راه و روش مرا در حدیث مىدانى. تا زمانى که حدیث دیگرى با حدیث ضعیف در تعارض نباشد، من با حدیث ضعیف مخالف نیستم". آنگاه قاضى یاد شده ادامه مىدهد: احمد خود چگونگى راه و روشش را در مسند بیان داشته؛ بنابراین هر کس آن کتاب را معیار صحّت حدیث بداند، با مولّف و هدف وى مخالفت کرده است». "ابن جوزى" در پایان افزاید:
«چیزى که دراین روزگار مرا افسرده و اندوهگین ساخته، این است که علماء هم براثر کوتاهى در فراگیرى دانش بسان عوام گشتهاند و چون به حدیثى جعلى بر خورَند، گویند : روایت کردهاند! گریستن سزاوارِ کوته همّتىِ اینان است». (٦٦)
"ابن تیمیّه" دراین باره میان ابن جوزى و مخالفانش داورى کرده و گفته است:
«شمارى از مردمان درباره بود ونبود حدیث جعلى در مسند احمد باهم راه جداگانهاى پیمودهاند. گروهى از حافظانِ حدیث چون ابوالعلاء هَمْدانى و ... گفتهاند: در آن حدیث جعلى وجود ندارد. در مقابلِ اینها، برخى دیگر از عالمان چون ابوالفرج بن جوزى خلاف این را گفته و بیان داشتهاند که در مسند احادیثى به چشم مىخورد که بطلان آنها مسلّم است. اگر دقّت شود این دو عقیده با هم منافات ندارند. زیرا گاه از واژه "موضوع" سخن ساختگى و بىاساس مقصود است که صاحبِ آن به عمد و از روى دروغ آن را ساخته و پرداخته است. وجود این نوع حدیث در مسند معلوم و مسلّم نیست؛ بلکه اگر شرط احمد را در مسند با شرط ابوداوود در سنن مقایسه کنیم، مىبینیم احمد در نقل حدیث سختگیرتر از ابوداوود است. ابوداوود در سنن از راویانى روایت کرده که احمد به روایت آنان پشت مىکند. مثلاً احمد از کسانى که به دروغگویى شناخته شدهاند، مثل محمّد بن سعید مصلوب (٦٧) و... روایت نمىکند. امّا از آنان که به خاطر سوء حافظه تضعیف شدهاند، روایت مىکند. زیرا حدیث چنین کسانى را مىنویسند وبه عنوان قرینه و اَماره از آن مدد مىجویند. گاهى هم از واژه "موضوع" حدیثى را منظور دارند که دروغ است، امّا گوینده آن دروغ را به عمد نگفته؛ بلکه در نقل آن دروغ به خطا رفتهاست. این نوع حدیث نه تنها در مسند احمد، بلکه در سنن ابوداوود و نسایى هم وجود دارد. حتّى در صحیح بخارى و مسلم هم در پارهاى از احادیث، تعبیراتى از این دست به چشم مىخورد». (٦٨)
گفتنى است که بنابه گفته سیوطى در کتاب النکت البدیعات على الموضوعات، ابن جوزى در کتاب الموضوعاتِ خود، ٣٨ حدیث از مسند احمد را جعلى قلمداد کردهاست. (٦٩) البتّه نوشتهاند که او براین باور بوده که احادیث ساختگىِ این کتاب اشتباهاً نقل شده و احمد یا استادانش هرگز قصد دروغگویى نداشتهاند. (٧٠)
ابن تیمیّه در عین حال که به وجود پارهاى از احادیث ضعیف اقرار مىکند، وجود حدیث جعلى به روایت احمد را نمىپذیرد و معتقد است، روایاتى که جعلى بودنش روشن شود، از افزوده هاى "قطیعى" راوى مسند از عبداللّه است. او مىنویسد:
«در میان افزوده هاى قطیعى احادیث جعلى بسیارى وجود دارد که جاهلان آنها را از مرویات احمد پنداشتهاند». (٧١)
حافظ زینالدین عراقى با سخن ابن تیمیّه به مخالفت برخاسته و اظهار داشته: در مسند مقدار چشمگیرى حدیث ضعیف و اندکى هم حدیث جعلى وجود دارد و دراینکه «احادیث ساختگى از مرویات قطیعى است؛ نه از مرویات احمد و پسرش عبداللّه» با او به محاجّه پرداخته و با دلایل عینى و آوردن نمونه مخالفت خود را تأیید کرده است. خود او دراین باره مىگوید:
«در سال ٧٦٠ هجرى شیخِ مُسْنِد علاءالدّین ابوالحسن على بن احمد بن محمّد بن صالح دمشقى از اسکندریه به نزد ما آمد. در ضمن سماعِ مسند از او، این سخن پیش آمد که "آیا در مسند احادیث ضعیف هم وجود دارد یا همه احادیث آن صحیح است؟ " من در پاسخ این مطلب گفتم: در آن کتاب از احادیث ضعیفْ بسیار و از احادیث جعلى اندکى وجود دارد. پس از آن به من خبر رسید که یکى از وابستگان به مذهب امام احمد سخن مرا مبنى بروجود احادیث ساختگى در مسند به سختى مردود دانسته و بر آن گفته من خرده گرفته واز قول تقىالدین بن تیمیّه نقل کرده که احادیثى از این دست از منقولات امام احمد و فرزندش عبداللّه نیست؛ بلکه از افزوده هاى قطیعى است. سخن این شخص مرا وا داشت تا کتابچهاى بپردازم و در آن احادیثى را از منقولات امام و فرزندش عبداللّه فراهم آورم که برخى از پیشوایان فنّ حدیث آنها را جعلى دانستهاند و سپاس خداى را که از این کار هدفى جز اظهار حقیقت ندارم...». (٧٢)
ابن حجر در ردّ سخن استادش عراقى رسالهاى تألیف کرده و آن را القول المسدّد فى الذب عن المسند نامیده و رساله عراقى را در آن عیناً درج کرده است. چنانکه پیش از این هم گفته شد، وى به نحوى تکلّفآمیز به نُه حدیثى که عراقى آنها را جعلى دانسته یک به یک پاسخ مىگوید. به دنبال آن پانزده حدیث از کتاب الموضوعات ابن جوزى را یکىیکى بر مىشمرد و به همان روش تلاش مىکند، صحّت آنها را به کرسى اثبات نشاند. گفتنى است که همین ابن حجر در فتح البارى به دلیل روایت احمد در مسند از یک صحابى مرتد براو خرده مىگیرد و مىنویسد:
«در مسند احمد از ربیعة بن امیّة بن خلف جُمَحى حدیث نقل شده. این ربیعه یکى از کسانى است که در فتح مکّه به آیین مسلمانى درآمد و در حجةالوداع در کنار رسول خدا (ص) حاضر بود و پس از مفارقت رسول اکرم از امّت از او حدیث نقل کرد. سپس دچار خوارى شد. یعنى در زمان خلافت عمر به روم رفت وبر اثر حادثهاى که موجب خشم او گشت، به دین ترسایان درآمد. «آوردن حدیث چنین کسى تهى از اشکال نیست. شاید محدّثانى که حدیث این شخص را در کتاب خود ضبط کردهاند، بر داستان مرتد شدنش واقف نبودهاند». (٧٣)
امّا از حافظ ابوعبدالله ذهبى مورّخ، رجال شناس و حدیث پژوه معروف اهل سنّت، دراین باره آراء متفاوتى گزارش شده. یکبار از قول او نوشتهاند که گفته: «یکى از خوشبختیهاى مسند امام احمد این است که در آن کمتر خبر ساقطى توان یافت». (٧٤) در جاى دیگرى نوشتهاند که در برابر ادّعاى احمد مبنى بر عدم حجیّتِ احادیثى که در مسند وجود ندارد، واکنش منفى نشان داده واظهار داشته: «این سخن احمد در اکثر موارد صحیح است نه در همه موارد. زیرا ما در صحیح بخارى و مسلم و کتابهاى سنن و اجزاء احادیثى داریم که در مسند وجود ندارد» (٧٥) و در سیر اعلام النبلاء نظر خود را به نحو روشنترى بیان داشته و گفته:
«در مسند احمد شمارى از احادیث ضعیف وجود دارد که نمىتوان آنها را نقل کرد و بدانها استناد جست. [ همچنین ] دراین کتاب احادیث اندکى نهفته است که به احادیث ساختگى شباهت دارد. امّا این مقدار بسانِ قطرهاى در دریاست». (٧٦)
به عقیده نگارنده احادیث ساختگى وبىپایه، بسیار بیشتر از آنچه که دانشمندان یاد شده گفتهاند، به این کتاب راه یافته است. البتّه این سخن به این معنا نیست که احمد عمداً به نقل احادیث دروغین پرداخته یا دراین راه سهلانگارى کرده؛ بلکه طبیعتِ این مجموعه بزرگ و کوتاهى عمر آدمى و فاصله دویست واند ساله میان روزگار مولّف با دوران رسالت و محدودیّت آگاهیها و جایز الخطا بودن انسان و... اقتضا مىکنند که چنین احادیثى به آن کتاب راه یافته باشد. براى اینکه بهتر و بیشتر و به گونهاى عینىتر به مقدار ارزش و اعتبار احادیث مسند پى ببریم، شایسته است به دستهبندى علاّمه احمد محمّد شاکر از احادیث این کتاب نگاهى بیفکنیم. شارح یادشده در پایان جلد پانزدهم، احادیث مجموع اجزاء پانزدهگانهاى را که خود تصحیح، تحقیق و شرح کرده، (٧٧) به گونه زیر دسته بندى مىکند:
مجموع احادیث پانزده مجلّد : ٨٠٩٩ حدیث.
احادیث صحیح و حسن : ٧٢١١ حدیث.
احادیث ضعیف: ٨٥٣ حدیث.
آثار (که نامِ حدیث برآنها نهادن روانیست): ٣٥ فقره.
افزوده هاى عبداللّه پسر احمد : ٢٩٣ حدیث.
احادیثى که عبدالله از پدرش سماع نکرده؛
بلکه آنها را به خطّ او یافته : ٧٣ حدیث. (٧٨)
لازم به یادآورى است که:
١- صحّت و حُسن و ضعف این احادیث با معیارهایى سنجیده شده که نزد حدیث پژوهانِ اهل سنّت اعتبار دارد. روشن است که اگر احادیث کتاب مزبور با معیارهاى محدّثان شیعى سنجیده شود، طبیعتاً این دستهبندى چهره دیگرى خواهد یافت.
٢- هرچه به پایان این مسند نزدیکتر شویم، به احادیث ضعیف بیشتر بر مىخوریم. زیرا ناهمواریها و آشفتگیهایى که پیش از این به آن اشاره کردیم، در بخشهاى پایانى کتاب نمود بیشترى دارد. در صفحات پیشین گفته شد که ٢٢٤ تن از اصحابى که مرویاتشان در مسند نقل شده، ناشناخته و گمنام هستند. احادیث این صحابه گمنام که طبیعتاً جعل و دروغ در آنها امکان بیشترى مىیابد، غالباً در نیمه دوم مسند به چشم مىخورد و در نتیجه اگر احمد شاکر موفّق مىشد که این شرح را بهپایان رسانَد،آماراحادیث ضعیفو نامقبول در سیاهه وى سیر صعودى مىپیمود.
گفتنى است که احمد در مسند از "بُسْربن اَرطاة" (و به قولى ابن اَبى اَرْطاة) سه حدیث نقل مىکند. (٧٩) در حالى که بسیارى از بزرگان اهل سنّت از جمله واقدى و یحیى بن مَعین، مصاحبت او را با پیامبر (ص) و نیز حدیث شنیدنش را انکار کردهاند. حتّى از خود احمد هم چنین عقیدهاى گزارش شدهاست. هیچکس نیز در شرارت و سوء رفتارش تردیدى ندارد. بخارى در تاریخ صغیر نقل مىکند که "بُسر"، عبدالرحمنو قُثَم پسران عبیداللّه بن عبّاس را کشت. از ابن معین روایت مىکنند که مىگفت: «اهل مدینه حدیث شنیدنِ او را از پیامبر منکرند. امّا شامیان از قول او از پیامبر حدیث نقل مىکنند». همومى گفت: "بُسر انسان بدى بود". این بسر را معاویه به امارت یمن برگزید و او در آنجا کارهاى ناپسندى مرتکب گشت. ابن حجر از قول مسعودى در مروج الذهب حکایت مىکند که وقتى على [ - علیه السّلام - ] با خبر شد که بسر پسران عبیداللّه بن عباس را کشته، در حقّ او نفرین کرد که عقلش زایل شود.در نتیجه درپایان عمرکودنو خرفت شد.وى در سال٨٦ق.در گذشته ا (٨٠)ست. (٨١)
در پایان این گفتار براى عینیت بخشیدن به سخنان بالا، نمونه هایى از احادیث ساختگى را در کتاب مزبور از نگاه چند تن از دانشمندان ذکر مىکنیم:
احمد از وکیع از شریک از علىبن زید [ بن جدعان ] از ابى قلابه از ثوبان (٨٢) از رسول خدا (ص) روایت مىکند که فرمود: «اذا رَاَیْتُم الرّایاتِ السّودَ قد جاءت مِنْ قِبَل خراسانَ فَأْتوها فانَّ فیها خلیفةُ اللّهِ المهدىُ». (٨٣) یعنى: «اگر لشکرى را دیدید که با پرچمهاى سیاه از سوى خراسان مىآید، بدان بپیوندید؛ زیرا که خلیفه خدا مهدى در میان آن است».
ابن جوزى این حدیث را با اِسناد یادشده در کتاب العلل المتناهیه فىالاحادیث الواهیه آورده و آن را جعلى قلمداد کرده است. (٨٤) همچنین وى همین حدیث را با اندکى اختلاف در متن از طریق عبیدةبن عمرو از عبداللّه بن مسعود در کتاب الموضوعات نقل کرده وآن را بىپایه شمرده است. (٨٥)
احمد گوید: اَنس بن عیاض از یوسف بن ابى ذَرّه انصارى از جعفربن عمروبن امیّه ضمرى از انس بن مالک براى ما روایت کرد که رسول خدا (ص) گفت:
«مامِنْمعمَّرٍ یعمر فىالاسلام اربعین سنةً اِلا صرف اللهُ عنه ثلاثةَ انواعٍ منالبلاء: الجنون والجذام والبرص. فاذا بلغ خمسینَ سنةً لیّن اللّهُ علیه الحسابَ. فاذا بلغ ستیّن رزقه اللهُ الانابةَ الیه بما یحب. فاذا بلغ سبعین سنةً احبَّه اللهُ واحبَّه اهل السماء. فاذا بلغ الثمانین قبل اللّه حسناته و تجاوز عن سیئاته. فاذا بلغ تسعین غفراللهُله ما تقدَّم مِنْ ذنبه و ما تأَخَّر و سُمِّى اسیرَاللّهِ فىارضه و شُفِّع لاهل بیته». (٨٦) یعنى: «هر انسان سالخوردهاى که چهل سال در آیین مسلمانى عمر کند، خداوند سهگونه بلا را از وى دور گردانَد. آن سه بلا عبارتند از: دیوانگى، خوره و پیسى. چون به پنجاه سالگى رسد، خداوند حساب را براو آسان گردانَد و آنگاه که به شصت سالگى قدم نهد، خداوند حالت توبه و بازگشت به سوى خود را بهره وى خواهد داشت. هنگامى که به مرز هفتاد سالگى رسد، خداوند و آسمانیان او را دوست خواهند داشت. زمانى که به هشتاد سالگى پا گذارد، خداوند کارهاى خوبش را مىپذیرد واز بدیهایش چشم مىپوشد و اگر به نود سالگى رسد، خداوند گناهان گذشته و آیندهاش را مىبخشد و [ در این هنگام ] او را اسیر خداوند در زمین خوانند و شفیع خاندانش قرار دهند».
این حدیث را احمد به صورت «موقوف» هم از انس روایت کردهاست. (٨٧) به عقیده عراقى علّت ساختگى بودنِ این حدیث، یکى وجود یوسف بن ابى ذرّه در اسناد آن است. ابنِ حبّان در تاریخ الضعفاء در شرح حال اونوشته: وى احادیث مُنکَرى را روایت مىکند که کاملاً بىاساس است و هرگز ریشه در کلام رسول خدا (ص) ندارد. احتجاج به گفتار این فرد به هیچ روى روا نباشد. دیگر از دلایل ساختگى بودن حدیث مزبور مخالفت با واقعیّت خارجى است. او مىنویسد: یکى از افراد مورد وثوق به من گفت که وى کسى را دیده که پس از شصت سالگى به جذام مبتلا شده تا چه رسد به چهل سالگى. (٨٨) ابن جوزى هم حدیث مزبور را از هر دو طریق، چه «مرفوع» و چه «موقوف»، جعلى دانسته و در کتاب الموضوعاتِ خود آن را در ردیف احادیث دروغین آورده است. (٨٩)
یک حدیث بىپایه از نگاه علاّمه مامقانى (٩٠)
عبداللّه بن احمد از وهب بن بقیه واسطى از عمربن یونس یمامى از عبدالله بن عمر یمامى از حسن بن زید از پدرش و او نیز از پدرش از على [ - علیه السلام -] نقل مىکند که گفت: نزد پیامبر (ص) بودم که ابوبکر وعمر آمدند. پیامبر فرمود: «یاعلى، هذان سیِّدا کهولِ اهل الجَنّه و...». (٩١) یعنى: «اى على، این دو سرور میانسالان (کهولِ) (٩٢) اهل بهشتند».
مامقانى در مقام اثبات جعلى بودن این سخن مىنویسد:
«به پیامبر (ص) نسبت دادهاند که فرمود: "ابوبکر و عمر سرور میانسالانِ اهل بهشتند" و حال آنکه هر فرد بصیر و نکته سنجى مىداند که این حدیث بىتردید یکى از مجعولات است. زیرا یکى از ضروریات دینى که اخبار متواترى از قول پیامبر راستگو و امین (ص) آن را تأیید مىکند، این است که بهشتیان همه جوان و نورسند و در میان آنان کَهْل و پیر وجود ندارد. وگرنه آن حضرت درباره حسن وحسین (ع) مىگفت، آن دو سرور میانسالان یا پیران اهل بهشت هستند. زیرا آن دو امام در هنگام شهادت فراتر از سنّ کهولت وبه عبارت دیگر در سنّ پیرى بودند. حاصل آنکه آن حضرت تنها بدان دلیل درباره آن دو امام به "سرور جوانان اهل بهشت" تعبیر کرد که بهشتیان همه جوانند». (٩٣)
احمد گوید: یحیى بن سعید از سعید از عوف از یزید فارسى و محمّد بن جعفر از عوف از یزید براى ما روایت کردهاند که گفت: ابن عبّاس به ما گفت: به عثمان بن عفان گفتم: چه چیز شما را واداشت که سوره هاى انفال و برائت را قرین یکدیگر ساختید و میان آن دو جمله «بسمالله الرحمن الرحیم» را ننوشتید و آنها را درمیان هفت سوره بلند قرآن جاى دادید و حال آنکه انفال از سوره هاى مثانى و برائت از سوره هاى مئین است؟ چه عاملى شما را به این کار واداشت؟ عثمان در پاسخ گفت: زمان بررسول خدا (ص) مىگذشت و سوره ها با شمار معیّنى از آیات براو نازل مىشد. هرگاه آیه یا آیاتى از قرآن براو نازل مىگشت، یکى از دبیران خویش را فرا مىخواند و مىفرمود: این آیه یا آیات را درآن سورهاى که فلان نشانیها را دارد، بگذارید. انفال از نخستین سوره هاى مدنى و برائت از واپسین سوره هاى قرآن بود و داستان این یکى به آن دیگرى شباهت داشت. پیامبر (ص) از دارِ دنیا رفت و این نکته را روشن نساخت که این بخشى از آن سوره است. امّا من برائت را بخشى از انفال پنداشتم واز همین جا آن دو را همنشین یکدیگر ساخته و میان آ ن دو سوره، عبارت «بسماللّهالرحمنالرحیم» را ننوشته و [ بنا به گفته ابن جعفر ] و آنها را میان «[ السبع ] الطوال» (٩٤) نهادهام. (٩٥)
احمد محمد شاکر درباره این حدیث کندوکاوى دقیق به عمل آورده. حاصل کاوش او چنین است:
اِسناد این حدیث بسیار قابل تامّل و بلکه به نظر من سخت ضعیف است. حتّى مىتوان پارا فراتر گذاشت و گفت: این یک حدیث ساختگى وبى پایه است. اسناد این حدیث در تمام طرق بر محور «یزید فارسى» مىچرخد واین یزید آن حدیث را از ابن عبّاس روایت مىکند و از یزید هم تنها عوف بن ابى جمیله اعرابى -که فردى ثقه است - حدیثمزبور را نقل کردهاست. ابو داوود (السّنن، طبعةالهند، ١٣٢٣ ق، ٢٨٨-٢٨٧/١) و ترمذى (السنن مع شرح المبارکفورى، طبعة الهند، ١٣٢٨ ق، ١١٣/٤) هم آن را نقل کرده و فرد اخیر در پىِ نقل آن افزوده: «این حدیث حَسَن است وبراى آن جز طریق عوف از یزید فارسى از ابن عبّاس طریق دیگرى سراغ نداریم». افزون براینها، ابن ابىداوود در کتاب المصاحف (طبعة مصر، ١٣٥٥ ق، صص ٣٢-٣١) با سه طریق و حاکم نیشابورى در المستدرک (طبعة حیدرآباد، ١٣٣٤ ق، ٢٢١/٢، ٣٣٠) و بیهقى در السنن الکبرى (طبعةالهند، ١٣٤٤ ق، ٤٢/٢) جملگى آن را از طریق عوف از یزید فارسى نقل کردهاند. حاکم آن را براساس شروط بخارى و مسلم صحیح دانسته و «ذهبى» هم با نظر او موافقت کردهاست. سیوطى نیز در تفسیر الدرالمنثور آن را به ابن ابى شیبه، نسایى، ابن منذر، ابن حِبّان و دیگران نسبت داده، امّا من در سنن نسایى آن را نیافتهام.
رجال شناسان درباره این «یزید فارسى» اختلاف دارند که آیا وى همان یزیدبن هرمز است یا کس دیگرى است؟ (نک: البخارى، التاریخ الکبیر، ٣٦٧/٤/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٦٩/١١). بخارى او را از ضعفا بر شمرده وبه استناد گفته یحیى بن سعید قطّان وى را با فرمانروایان جورهمگام دانستهاست. (همو، الضعفاء الصغیر، طبعة الهند، ١٣٢٥ ق، ص ٣٧). پس مىتوان گفت: این «یزید فارسى» که در نقل این حدیث منفرد است، فردى ناشناخته است تا بدانجا که رجال شناسانى چون ابن مهدى، احمد و بخارى تردید کردهاند که آیا وى همان پسر هرمز است یا کسى دیگر و بخارى او را در زمره ضعفا دانسته. بنابراین چنین حدیثى که وى به تنهایى آن را نقل کرده از او پذیرفته نمىشود. حدیثى که در شناخت سوره هاى قرآن و در اثبات «بسمله» در سرآغاز سوره ها تردید ایجاد مىکند و وانمود مىنماید که گویا عثمان با تکیه به رأى خویش هر جا خواست آن را مىنگارد و هرجا نخواست آن را نمىنویسد. قرآنى که از رهگذر قرائت و سماع و نوشتن در مصاحف با تواتر قطعى از نسلى به نسل بعد رسیده است. بنابراین، اگر بر طبق قواعد صحیح نقد و سنجش حدیث که همه پیشگامان این دانش آن را قبول دارند، بگوییم «این حدیث ساختگى و بى پایه است»، سخنى به گزاف نگفتهایم.
سیوطى در تدریب الراوى (ص ٩٩) و ابن حجر عسقلانى در شرح نخبةالفکر، منافاتِ حدیث با دلالت قطعى قرآن، یا سنّت متواتر یا اجماع قطعى را از نشانه هاى جعلى بودنِ حدیث دانستهاند. خطیب بغدادى در کتاب الکفایة (ص ٤٣٢) گوید:
«هرگاه خبر واحد با حکم عقل یا حکم ثابت و محکم قرآن یا با سنّت قطعى ویا با هرکارى که در حکم سنّت است و بالاخره با هر دلیل قطعى ناهماهنگ باشد، آن خبر قابل پذیرش نخواهد بود».
در بسیارى از موارد حدیثشناسان راویى را به خاطر منفرد بودنش در نقل یک حدیثِ منکَر که با ضرورت دینى یا با روایات مشهور مخالفت دارد، تضعیف مىکنند. بنابراین شایسته است که این یزید فارسى را به خاطر اینکه در نقل این حدیث منفرد است، ضعیف قلمداد کنیم. افزون براینکه، پیش از این دیدیم که بخارى هم او را در ردیف ضعفا دانسته و از زبان یحیى القطان او را همراه و همگام با امیران جور قلمداد کرده بود.
پس از نگارش مطالب بالا دیدم «ابن کثیر» در تفسیرش (طبعةالمنار، ١٠٧-١٠٦/٤) و نیز در کتاب فضائل القرآن که در پایان تفسیرش به چاپ رسیده (ص ١٧)، این حدیث را نقل کرده و باز دیدم استاد ما علاّمه سیّد محمد رشید رضا در هر دو مورد تعلیقهاى نگاشته و حدیث مزبور را مورد انتقاد قرار داده است. در مورد نخست، پس از اینکه درباره یزید فارسى سخن گفته، مىنویسد: «روایتى که وى در نقل آن یکّه و تنها باشد، درباره ترتیب قرآن معتبر تلقّى نمىگردد. زیرا درباره ترتیب قرآن جز حدیث متواتر مطلوب نیست». در مورد دوم مىنویسد: «در ترتیب قرآنِ متواتر نمىتوان به حدیث یک چنین کسى که در نقل این سخن یکّه و تنهاست، استناد جست». این تقریباً با آنچه ما گفتیم هماهنگى دارد.
نتیجه اینکه با تمام این توضیحات، «حسن» شمردنِ این روایت از سوى "ترمذى" و صحیح دانستنِ "حاکم" و موافقت "ذهبى" با نظر وى ارزش و اعتبارى ندارد؛ بلکه ارزش و اعتبار از آنِ حجّت و دلیل است. (٩٦)
احمد ضمن مسند عبدالله بن زید بن عبدربّه با اِسنادش از عبداللّهِ یاد شده نقل مىکند که گوید:
چون پیامبر براى فراخواندن مردم به نماز به نواختن ناقوس فرمان داد، من در خواب مردى را دیدم که ناقوسى با خود همراه داشت. به او گفتم: اى بنده خدا، آیا این ناقوس را مىفروشى؟ گفت: به چه کارت مىآید؟ گفتم: مىخواهم با آن مردم را به نماز فراخوانم. گفت: آیا مىخواهى تو را به چیزى بهتر از آن رهنمون سازم؟ گفتم: آرى. گفت: به هنگام نماز مىگویى «اللهُ اکبر، اللهُ اکبر... تا ... لاالهالااللّه». آنگاه اندکى درنگ کرد و گفت: وقتى نماز برپاگشت، مىگویى : «اللهُ اکبر، اللهُ اکبر... تا ... قد قامتِ الصّلاةُ ... لااله الااللّه». چون صبح شد، نزد رسول خدا (ص) آمدم و او را از خواب خویش آگاه ساختم. پیامبر فرمود: « - اِنْ شاءَاللّه - این رؤیایى راستین است. برخیز و بابلال همراه شو و آنچه در خواب دیدى براو املاء کن تا آن را اعلام کند. زیرا او صدایش از تورساتر است». همراه بلال رفتم و شروع کردم به املاى آن جملات بر بلال و اوهم آنها را اعلام مىکرد. عمر که در خانه خود بود، آن جملات را شنید. از خانه بیرون شد و در حالى که ردایش را برزمین مىکشاند، مىگفت: سوگند به آنکه تو را به حق برانگیخت، درست همان چیزى را دیدهاى که من مىبینم. پیامبر گفت: پس ستایش سزاوار خداوند است. (٩٧)
به نظر نویسنده آثار جعل از ظاهر این حدیث هویداست. زیرا اگر این حدیث را درست و مسلّم الصدور بدانیم، لازم مىآید احکام شرع با رؤیاى کسى جز نبى ثابت و ابلاغ گردد واین امرى ناپذیرفتنى است.
احمد با چهارتن از امامان معصوم (ع)، یعنى: امام کاظم (١٨٣-١٢٨ ق)، امام رضا (٢٠٣-١٤٨ ق)، امام جواد (٢٢٠-١٩٥ ق) و امام هادى (٢٥٤-٢١٢ ق) همعصر بود. خوانسارى با استناد به ارشاد القلوب دیلمى مىنویسد: احمد شاگرد امام موسىبن جعفر (ع) بودهاست. (٩٨) شیخ طوسى هم او را یکى از اصحاب امام رضا (ع) مىداند. (٩٩) یکى از پژوهندگان معاصر شیعه نیز روى این نکته پافشارى مىکند که احمد با رجال شیعه ارتباط داشت و از بسیارى از آن دانش آموخت و شمار فراوانى از کسانى که به مکتب امام صادق (ع) منسوبند، در ردیف استادان او به حساب مىآیند و گاهى هم به خاطر همین ارتباطها مورد نکوهش دشمنان شیعه قرار گرفته است. (١٠٠) امّا با نگریستن در طبقات راویان شیعه در معجم رجال الحدیث اثر مرحوم آیةالله خویى دانسته مىشود که دستِ کم در کتابهاى معتبر شیعه روایتى از احمد نقل نشدهاست. درمیان احادیث مسند وى نیز شاید کمتر حدیثى را بتوان یافت که تمام زنجیره راویانش شیعه باشند. برخى احتمال مىدهند، نقل نکردن حدیث از ائمه (ع) و یاران ایشان بدان دلیل باشد که احمد با این کار مىخواسته خود را از فشار دستگاه خلیفگان برهاند. زیرا وى در چشم آن خلیفگان به دوستى خاندان على متهّم بود. (١٠١) امّا نگارنده در درستى این نظر تردید دارد و معتقد است: ایستادگى احمد در ماجراى «مِحْنه» و پافشارى او بر عقیدهاش این نظر را تأیید نمىکند. علاوه برآن، احمد در مسند و آثار دیگرش روایات بسیارى را درباره فضایل و مناقب على و فرزندانش از طریق راویان سنّى نقل کردهاست. او با آنکه همه صحابه را بزرگ مىداشت، در برابر دشمنان على بخصوص متوکلّ عبّاسى که در دشمنى با على چیزى را فرو نمىگذاشت، به سختى دفاع مىکرد. عبداللّه پسر احمد حکایت مىکند:
روزى در برابر پدرم نشسته بودم که گروهى از کَرْخیان آمده و درباره خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و على سخنان بسیار گفتند. پدرم سربلند کرد و بدیشان رو کرده گفت: اى حاضران! شما درباره على و خلافت سخنان بسیار گفتید؛ امّا بدانید که خلافت، على را زینت نداده، بلکه على بود که خلافت را زینت بخشید. (١٠٢)
ابن ابىالحدید به دنبال این سخن افزاید: مفهوم سخن مزبور این است که دیگر خلیفگان خویشتن را با خلافت آراستهاند و خلافت، کاستیهاى آنان را تدارک کرده؛ امّا در على کمبودى نبوده که آن را با خلافت جبران نماید. (١٠٣)
همچنین عبداللّه یاد شده گوید: «از پدرم شنیدم که مىگفت: در فضیلت هیچیک از صحابه به اندازه على روایت با سند صحیح نقل نشدهاست». (١٠٤)
همو گوید:
«به پدرم گفتم درباره تفضیل صحابه چه باورى دارى؟ در پاسخ گفت: در خلافت ابوبکر، عمر و عثمان از همه برترند. گفتم: پس على چگونه است؟ پاسخ داد: اى پسرکم، علىبن ابىطالب از خاندانى است که هیچکس را با ایشان نمىتوان سنجید». (١٠٥)
یکى از شاگردان احمد به نام محمّد بن منصور گوید:
«نزد احمد بن حنبل بودیم که مردى به او گفت: اى ابوعبداللّه! درباره این حدیث که نقل مىکنند على گفت "من تقسیم کننده دوزخم" نظرت چیست؟ احمد در پاسخ گفت: از چه روى آن را باور ندارید؟ آیا براى ما نقل نکردهاند که پیامبر (ص) به على گفت: "تورا دوست نمىدارد مگر مومن و دشمن نمىدارد مگر منافق"؟
- گفتیم : آرى.
- گفت : مؤمن جایش کجاست؟
- گفتیم: در بهشت.
- گفت: جاى منافق کجاست؟
- گفتیم: در دوزخ.
- گفت: پس على تقسیم کننده دوزخ است». (١٠٦)
او دراین باره به استادش شافعى شبیه بود که فضایل و مناقب على را روایت مىکرد واو را دوست مىداشت؛ امّا در مقام تفضیل ابوبکر را برتر مىدانست. وقتى از احمد درباره جنگ میان على و معاویه پرسیدند، گفت: درباره آنان جز خوبى نمىگویم. (١٠٧) امّا در مقام مطالعات فقهى على را قرین حق مىدانست. به عنوان مثال در حضور او شافعى را به تشیّع متهّم ساختند و گفتند: او احکامِ باغیان را از کارزار على با معاویه و خوارج مىگیرد. احمد در پاسخ اینان گفت: درمیان صحابه، على نخستین پیشوایى است که به خروج مخالفان مبتلا گشته است. وى با این پاسخ در حقیقت بیان مىدارد که گرفتنِ احکام باغیان از کارزار على با معاویه نمىتواند موجب خردهگیرى برشافعى باشد و بااین داورى میان شافعى و خردهگیرندگان بهطور ضمنى حکم مىکند که معاویه باغى است واین حکم براین سخن پیامبر متکّى است که به عمّاربن یاسر گفته است: «تقتلک الفئةُ الباغیةُ» (١٠٨) و مىدانیم که گروه معاویه عمّار را کشتهاند و در نتیجه به مدد این حدیث شریف نبوى «باغى» در جنگ على و معاویه معیّن مىگردد. (١٠٩)
احمد همانگونه که فضایل على را آشکار مىساخت، در روایت آن فضایل هم ترسى به دل راه نمىداد. او در مسند خویش احادیث انبوهى دراین باره روایت کردهاست. احادیثى که بسیارى از مولّفان مسانید، صحاح وسنن روایت نکردهاند. شاید به دلیل نقل همین روایات باشد که بدخواهان از او نزد متوکّل سعایت کردند ودر نتیجه خانهاش به اتهّام حمایت از علویان مورد بازرسى مأموران خلیفه قرار گرفت. (١١٠) معروف است که نسایى براى فراهم ساختن کتاب الخصایص (در فضیلت على) بیشتر از روایات احمد بن حنبل کمک گرفته است. (١١١) در مسند روایاتى که نظر شیعه را در بسیارى از مسایل صحّه مىگذارد، چندان چشمگیر است که یکى از معاصران بخشى از آن احادیث را در کتابى به نام مسند المناقب برگزیده است. (١١٢) نگارنده ضمن گشت و گذار در مسند، نمونه هایى از آن احادیث را گلچین کرد تا با توضیحاتى کوتاه به پیشگاه خوانندگان تقدیم دارد. ولى چون این بخش بیش از حد طولانى شد، از آوردن آن حدیثها چشم مىپوشد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن حنبل، المسند، چاپ احمدشاکر، ٣٥/٢؛ محمّد عجاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ١٩١.
٢ - درباره این صحیفه ها و صحیفه هاى مشابه نک: محمدرضا الحسینى الجلالى، تدوین السنّه، صص٧٧-٥٢ و صص ٢٥٤-٢٠٩.
٣ - از جمله نک: صبحى الصالح، علوم الحدیث، صص ٢٣-١٢؛ محمّد عجاج الخطیب، پیشین، صص،٢٠٢-١٨٧.
٤ - السید حسن الصدر، تأسیس الشیعه، ص ٢٧٩.
٥ - الطبقات ، ٤٦٧/٥.
٦ - البخارى، التاریخ الکبیر، ١٨٦/١/٤.
٧ - صبحى الصالح، پیشین، ص ١٥.
٨ - ابن حجر ، تهذیب التهذیب، ٢١٤/٤.
٩ - ابن ابىحاتم، ١٣٦/٢/١؛ ابن حجر، پیشین، ٢١٥-٢١٤/٤.
١٠ - نک: سزگین، ١٥٥/١/١؛ صبحى الصالح، پیشین، ص ١٦.
١١ - نک: المسند، چاپ میمنیّه، ٤٠٠-٢٩٢/٣.
١٢ - نک: پیشین، چاپ احمد شاکر، ٥٦/١١ (حدیث شماره ٦٨٠٢)، ١٣٩/١١ (حدیث شماره ٦٩٣٠)، ١٩١/١١ (حدیث شماره ٧٠٢٠).
١٣ - محمّد رضا الحسینى الجلالى، تدوین السنّه، ص ٢٢١.
١٤ - ابن سعد، الطبقات، ٣٧٣/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٥٤/٨.
١٥ - نک: محمّد رضا الحسینى الجلالى، پیشین، ص ٢٢٤ و قس : ابن الاثیر، اسدالغابه، ٣٤٩/٣.
١٦ - محمود ابوریّه، اضواء، زیرنویسِ .
١٧ - نک: المسند، چاپ میمنیّه، ٢٢٦-١٥٨/٢ و چاپ احمدشاکر، حدیث شماره ٦٤٧٧ تا ٧١٠٣.
١٨ - وى احادیث صادقه را در دیگر مجموعه ها به شرح زیر احصا کردهاست:
الف- ٨١ حدیث از ٢٣٢ حدیثى که ابوداوود در سننِ خود از عبداللّه روایت مىکند.
ب - ٥٣ حدیث از میان ١٢٨ حدیثى که نسایى در سنن خود از عبداللّه آورده است.
ج - ٦٥ حدیث از ١١٧ حدیثى که ابن ماجه در سنن خود از عبداللّه نقل مىکند.
د - ٣٥ حدیث از ٨٩ حدیثى که ترمذى از او روایت مىکند.
بنابراین مرویات عمروبن شعیب از طریق پدرش از جدّش که ترجیحاً همان احادیث صادقه است، به ٤٣٦ حدیث مىرسد که البتّه درمیان آنها احادیث مکرّر هم وجود دارد. نک: محمد عجاج الخطیب، پیشین، صص ١٩٥-١٩٤.
١٩ - سزگین، ١٥٤-١٥٣/١/١.
٢٠ - ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٥٥-٤٩/٨.
٢١ - پیشین، ٤٩/٨. به نظر مىرسد در کتابهاى رجالى شیعه از این فرد ذکرى به میان نیامده باشد.
٢٢ - درباره این صحیفه نک: صبحى الصّالح، پیشین، ص ١٤؛ سزگین، ١٥٤/١/١.
٢٣ - المسند، چاپ میمنیّه، ٢٣-٧/٥.
٢٤ - نک: ابن سعد، الطبقات، ٣٠-٢٩/٦؛ البخارى، ١٣٨-١٣٧/٢/٤؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤١٨-٤١٧/١٠؛ همو، تقریبالتهذیب، ٢٩٧/٢.
٢٥ - الذهبى، میزان الاعتدال، ١٩٣/٢؛ ابن حجر، تهذیبالتهذیب، ١٥٨/٤؛ الخویى، ٢٠٢/٨.
٢٦ - دستنوشته هایى به این نام در «دارالکتب الظاهریّه» و جاهاى دیگر یافت مىشود. براى آگاهى درباره آنها نک: سزگین، ١٥٦-١٥٥/١/١.
٢٧ - المسند، چاپ میمنیّه، ٣٠٦-٣٠٥/٤.
٢٨ - ابن سعد، الطبقات الکبرى، ٣٩٦/٥.
٢٩ - علومالحدیث و مصطلحه، ص ٢٢.
٣٠ - این دستنوشته ها به ترتیب در قرنهاى ششم و یازدهم نگاشته شدهاند. وى این صحیفه را با تکیه بر همین دستنوشته ها در سال ١٩٥٣ میلادى در مجلّه «المجمع العلمى العربى» در دمشق به چاپ رساند. نک: سزگین، ١٥٨-١٥٧/١/١.
٣١ - علوم الحدیث و مصطلحه، صص ٢٣-٢٢.
٣٢ - صبحى الصّالح، همان جا؛ محمّد عجاج
بخش هشتم
بخش هشتم :
مسند احمدبن حنبل (٣)
مسند احمد و نخستین دفترهاى حدیثى
با مطالعه آثار پیشینیان معلوم مىشود که از همان آغاز طلوع خورشید اسلام، تنى چند از صحابه و تابعان به نوشتن احادیث نبوى (ص) دست زده و صحیفه ها یا دفترهایى را دراین باره فراهم آوردهاند. براى نمونه مىتوان از صحیفة النبى (ص) (که نزد عامّه با نام صحیفه على شناخته مىشود)، (١) کتاب على (ع)، مُصْحَف فاطمه (ع)، صحیفه جابر، صحیفه صادقه، صحیفه سمرة بن جُنْدَب، صحیفه همّام بن منبّه و... نام برد. (٢) حدیث پژوهان معاصر اهل سنّت که در برابر خردهگیریهاى خاورشناسان درباره تأخیر تدوین حدیث قرار گرفتهاند، وجود این صحیفه ها را با اهمیّت تلقّى کرده و به نحوى گسترده به سرگذشت این صحیفه ها پرداختهاند تا نشان دهند پیش از فرمان رسمى عمربن عبدالعزیز هم حدیث تدوین مىشدهاست. (٣) به عقیده نگارنده فراهم آمدن این صحیفه ها خودْ بهترین دلیل است براینکه نوشتن احادیث هیچگاه از سوى پیامبر (ص) ممنوع نبوده؛بلکه برخى از خلیفگان درپى پارهاى از اغراض سیاسى مردم را از نوشتناحادیث باز مىداشتند.زیرا اگر پیامبر نوشتن سنّت را ناروا اعلام داشته بود، این صحابه جملگى به چنین کارى دست نمىزدند. مضافاً براینکه مىدانیم پارهاى ازاین دفترها با فرمان یا اذن صریح خودِرسول اکرم (ص) و بلکه با املاى آن حضرت فراهم آمده ا (٤)ست. (٥)
نکتهاى که اینجا به بحث ما مربوط مىشود، این است که مندرجات پارهاى از این دفترها را مىتوان در مسند احمد ردیابى کرد وبه مضمون آنها پىبرد؛ همانطور که مندرجات پارهاى دیگر از اینها در جوامع حدیثىِ شیعه نقل و ضبط شدهاست. از همینرو به برخى از این دفترها که نزد سنیّان شهرت بیشترى دارند، اشاره کرده ونسبت آنها را با مسند احمد روشن خواهیم کرد:
١- صحیفه جابربن عبداللّه انصارى ( د . ٧٨ ق): صحابى بزرگ جابربن عبداللّه انصارى صحیفه مشهورى دارد. ابن سعد در خلال شرح حال مجاهد بن جبر مکّى از این صحیفه نام مىبَرَد و مىگوید: مجاهد از صحیفه جابر حدیث نقل مىکرد. (٦) قتاده (د .١١٨ ق) تابعى معروف هم این صحیفه را ارج مىنهاد و مىگفت: «من صحیفه جابر را بهتر از سوره بقره به خاطر دارم». (٧) مسلم معتقد است، این صحیفه درباره مناسک حج بوده و یکى از معاصران احتمال مىدهد در برخى از احادیث آن از حجةالوداع و خطبه معروف پیامبر (ص) ذکرى به میان آمده باشد. (٨)
جابر یکى از اصحابى بود که احادیث را بر شاگردانش، مثل: سلیمان بن قیس یشکرى، محمّد بن حنفیّه، وَهْب بن منبّه املاء مىکرد و گویا نخستین راوى صحیفه او سلیمان بن قیس است. نوشتهاند: وى در حیاتِ جابر، پیش از آنکه موفّق شود اجازه روایت این صحیفه را به دیگران بدهد، در شورش پسر زبیر کشته شد. بنابراین صحیفه مزبور نزد همسرش باقى ماند. (٩) دیگر راویانِ جابر، مثل ابوزبیر، ابوسفیان و شَعْبى هم موفَّق به سماع تمام متن صحیفه جابر نشدند و ظاهراً روایتِ بخشى از آن صحیفه توسّط آنان از راه «وِجاده» باشد. (١٠) با آنکه صحیفه مزبور معروف بوده وبه احتمال قوى برخى از شاگردان جابر آن را نسخهبردارى کردهاند، امّا اکنون اثر محسوسى از آن در دست نیست. (١١) به نظر مىرسد ابن حنبل مطالب این صحیفه را در مسندش نقل کرده باشد. (١٢)
٢- صحیفه صادقه اثر عبداللّه پسر عمروبن عاص (د .٦٥ ق): عبداللّه یکى از کسانى بود که نگاشتن حدیث را روا مىدانست و با اذن صریح پیامبر (ص)، این کار را دنبال مىکرد (١٣) و همین نوشتن را یکى از علل فراوانى مرویاتش مىدانند. (١٤)
به این عبدالله صحیفهاى را در حدیث نسبت مىدهند به نام الصحیفة الصّادقه که بنابر روایات خودْ سخت شیفته آن بود. این دفتر یکى از مشهورترین صحیفه هایى است که در عصر نبوى نگاشته شده و اهمیّت آن بیشتر از آن روست که سند علمى و تاریخى روشنى است که نشان مىدهد حدیث شریف نبوى با اجازه آن حضرت نوشته مىشده است. گویند: مجاهد بن جبر مکّى (د . ١٠٣ ق) این صحیفه را نزد صاحبش دیده است. (١٥) درباره محتواى این دفتر اقوال شاذّى هم وجود دارد. از جمله برخى گفتهاند: این دفتر هزار ضربالمثل از پیامبر (ص) را در برداشته (١٦) و برخىدیگر بىآنکه به مأخذى استناد کنند، از قول بغدادى [؟] نوشتهاند: آنچه عبداللّه بن عمرو در صحیفه صادقه تدوین کرده و سخت بدان دلبستگى داشت، تنها ادعیه و نمازهایى بوده که بدان رجوع مىکرد. (١٧) امّا این نظریّه ها در برابر انبوهِ روایاتى که محتواى آن صحیفه را گزارش مىکند، چندان قابل اعتنا به نظر نمىرسند.
این صحیفه با چهره اصلىاش به دست ما نرسیده؛ امّا از رهگذر بررسى زنجیره هاى سند روشن مىگردد که بیشتر مندرجات این دفتر از طریق مسند احمد محفوظ مانده است. (١٨) "محمّدسیف الدّین علیش" پایاننامه تحصیلى دوره فوقلیسانس خود را در «دارالعلوم قاهره» زیر عنوان مسند عبداللّهبن عمرو و صحیفتُهالصادقه نگاشته است. او که تلاش کرده تا احادیث صادقه را در مجموعه هاى حدیثى احصا کند، براین باور است که٢٠٢ حدیث از مجموع٦٣٢ حدیثى که احمد در مسندش از عبداللّهبن عمرو روایت کرده، به این دفتر مربوط مىشود. (١٩) البتّه برخى از پژوهندگان براین باورند که از طریق مطالعه اِسنادهاى ابنحنبل نمىتوان براین مطلب دست یافت که آیا وى خود صحیفهصادقه را از رهگذر روایات مختلف دریافت کرده واز آن بهره جُسته یا احادیث آن دفتر را با واسطه و از مآخذ دیگرى مورد استفاده قرار داده است. در هر دو صورت تأکید براین نکته لازم است که مرویّات ابن حنبل از این دفتر از رهگذر روایت عمروبن شعیب (د.١١٨ق) نواده عبدالله بن عمرو به او رسیدهاست. (٢٠) محدّثان قرنهاى دوم وسوم در جوازِ روایت این صحیفه از طریق عمروبن شعیب هم رأى نیستند. زیرا عمرو تنها بخش اندکى از این صحیفه را از پدرش سماع کردهاست. (٢١) امّا بسیارى از محدّثان بزرگ چون بخارى، ابن حنبل، علىبن مدینى و اسحاق بن راهویه در پذیرش موادّ این دفتر که از طریق یادشده رسیده، اشکالى نمىبینند. (٢٢)
٣- صحیفه سَمُرَة بن جُنْدَب (د . ٦٠ ق) : به صحابى دیگرى به نام سمرة بن جندب صحیفهاى منسوب است. گویند: این صحیفه تا قرن سوم همچنان موجود بودهاست. (٢٣) ظاهراً ابن حنبل تمام یا پارهاى از این صحیفه را در مسند نقل کرده باشد. (٢٤)
٤- صحیفه نُبَیْط بن شَرِیْط : ابوسلمه نُبَیْط بن شَرِیط اشجعى کوفى یکى از صحابه جوان رسول خدا (ص) بود. سال وفاتش دانسته نیست؛ امّا نوشتهاند: در رُبع نخست سده دوم هجرى زنده بوده است. (٢٥) پسرش سلمه که از یاران امام سجّاد (ع) و یکى از راویان نسبتاً مورد اعتماد است، این دفتر را از او روایت مىکند. (٢٦) دستنوشته صحیفهاى که به وى منسوب است، کهنترین صحیفه مشهورى است که درباره گفته هاى پیامبر (ص) به دست ما رسیده؛ (٢٧) البتّه در صورتى که این نسبت صحیح باشد واصالت آن به روش علمى ثابت گردد. در مسند احمد ازاین صحابى چهار حدیث روایت شدهاست. (٢٨) احتمالاً این احادیث بخشى از همان صحیفه باشد که در مسند اقتباس شده واز آن طریق به دست ما رسیده است.
٥- صحیفه هَمّام بن مُنَبَّه (د. ١٠١ یا ١٠٣ ق): (٢٩) یکى از تابعان به نام هَمّام بن مُنَبَّه مسموعات خود را از استادش ابوهریره، در صحیفهاى که به خود او نسبت مىدهند، فراهم آورده. صبحى صالح براین باور است که این صحیفه در واقع از تألیفات خود ابوهریره است و همّام تنها راوى آن است. (٣٠)
در سالهاى اخیر پژوهشگر سختکوش دکتر محمّد حمیدالله حیدرآبادى در دمشق و برلن به دو دستنوشته همانند از این صحیفه دست یافت وبه اعتبار آنکه یکى از نمونه هاى حدیث مدوَّن در صدر تاریخ تدوین است، آن را منتشر ساخت. (٣١) متن منتشر شده اطمینانِ حدیث پژوهان معاصر اهل سنّت را به خود جلب کرد و نزد آنان جایگاه ویژهاى یافت. آنان براین باورند که این دفتر به صورتى کامل و دستنخورده، به همان شکل که همّام از ابوهریره روایت و تدوین کرده، باقى ماندهاست. صبحى صالح در این باره مىنویسد:
«آنچه موجب اطمینان بیشتر به مندرَجات این دفتر مىشود، این است که مىبینیم، جملگى روایات این صحیفه در مسند احمد و بسیارى از آنها در بابهاى مختلف صحیح بخارى نقل شدهاست». (٣٢)
به عقیده این پژوهشگران وجود این دفتر، برهانى قاطع و دلیلى روشن است براینکه حدیث در عصرى بسیار زود، یعنى در نیمه هاى نخستینْ سده هجرى و نیم قرن پیش از فرمان عمربن عبدالعزیز تدوین شده و بدین طریق این خطاى رایج را که مىگویند «حدیث جز در اوایل سده دوم تدوین نشده»، تصحیح مىکند. زیرا ابوهریره در سال ٥٨ یا ٥٩ هجرى در گذشته و همّام پیش از درگذشتِ او این دفتر را فراهم آورده است. (٣٣)
این صحیفه داراى ١٣٨ حدیث است. (٣٤) برخى به پیروى از صحیفه صادقه از آن با نام الصحیّفة الصحیحة یاد کردهاند. (٣٥) چنانکه پیش از این هم گفته شد، جملگى صحیفه مزبور بهطور یکجا در مسند احمد در خلال مرویات ابوهریره مندرج است. (٣٦)
مقدار ارزش و اعتبار احادیث مسند احمد
از زبان "حنبل بن اسحاق" برادرزاده احمد حکایت کردهاند که گفته:
«عمویم، من و [ پسرانش ] صالح و عبدالله را گردهم آورد و مسند را بر ما قرائت کرد و کسى جز ما تمام آن را از او سماع نکرده است. عمویم به ما گفت: این کتاب را از میان هفتصد و پنجاه هزار حدیث برگزیده و فراهم آوردم. پس هرگاه مسلمانان درباره حدیثى از احادیث رسول اللّه (ص) باهم دچار اختلاف شدند، بدان بنگرید. اگر آن را دراین کتاب یافتید، پس آن حدیث درست است وگرنه حجّت نیست». (٣٧)
همین سخن با عبارتى مشابه از زبان پسر احمد هم گزارش شدهاست. نوشتهاند عبداللّه گوید:
«پدرم گفت: این کتاب را بپرداختم تا پیشوا و راهنماى مردمان باشد. هرگاه درباره سنّتِ رسول خدا (ص) به اختلاف گراییدند، بدان رجوع کنند». (٣٨)
باز درباره دقّت او در نقل احادیث این کتاب از قول خودش نوشتهاند که گفته:
«هیچ حدیثى را ننوشتم مگر اینکه خود بدان عمل کردم. تاجایى که وقتى این حدیث به چشمم خورد که پیامبر (ص) حجامت کرد و به ابوطَیْبَه [ = حجامتگر ] یک دینار داد. من هم وقتى حجامت کردم، یک دینار به حجامتگر دادم». (٣٩)
این سخنان و اظهاراتى از این دست، واکنشهاى گوناگونى را در پى داشته است. (٤٠) اکثر اندیشمندان این قبیل ادّعاها را با واقعیّت منطبق نمىدانند و براین باورند که احمد درباره صحّت و اتقان کار خویش مبالغه کردهاست. امّا در مقابل گروه اندکى هم هستند که بر درستى و مقبولیّت تمام احادیث کتاب مورد نظر پاى مىفشارند. حدیثپژوهان را از حیث واکنشهاى منفى و مثبتى که درباره ارزش و اعتبار احادیث مسند از خود نشان دادهاند، به سه دسته مىتوان تقسیم کرد:
١- گروهى که تمام احادیث آن را صحیح و یا دست کم پذیرفتنى قلمداد کردهاند.
٢- دستهاى که معتقدند اِسناد بخشى از مرویات احمد دراین کتاب ضعیف و بقیّه صحیح و حسن است.
٣- کسانى که بسیارى از احادیث این کتاب را ضعیف و اندکى از آن را ساختگى و جعلى مىدانند. اینک به ترتیب آراء و دلایل حدیث پژوهان را دراینباره گزارش و نقد و بررسى مىکنیم.
١- آراء و دلایل گروه نخست:
حافظ ابوالقاسم اسماعیل تیمى (د . ٥٣٥ ق) گوید: «روا نیست که گفته شود در مسند حدیث نادرست وجود دارد؛ بلکه در آن حدیث صحیحِ مشهور، حَسَن و غریب نهفته است». (٤١) ابوموسى مدینى برصحّت مندرجات کتاب مزبور چنین استدلال مىکند:
«احمد در مسند جز از کسانى که صداقت و دیانتشان نزد وى مسلّم بوده، حدیث نقل نکرده و از نقل احادیث کسانى که برامانتشان خرده گرفتهاند، تن زده است. گواه این ادّعا سخن پسرش عبداللّه است که گفته: از پدرم درباره "عبدالعزیز بن اَبَان" (٤٢) پرسیدم، در پاسخ گفت: در مسند از طریق او حدیثى روایت نکردهام و تنها در غیر موضوع حدیث مطالبى از او نقل کردهام. [ مثلاً] وقتى این راوى حدیث "مواقیت" را روایت مىکند، من از نقل آن خوددارى کردهام». (٤٣)
در مسند به دنبال شماره ٧٩٩٢ حدیث زیر آمده است:
محمّد بن جعفر از شعبه از ابى تَیّاح از ابوزُرْعَه از ابوهریره براى ما روایت کرد که پیامبر (ص) فرمود: «یُهْلِک اُمّتى هذا الحىُّ من قُرَیْشٍ. قالوا: فما تَأْمُرُنا یا رسولَالله؟ قال: لَوْاَنَّ النّاسَ اعتزلوهم». یعنى: «این تیره از قریش [ احتمالاًمقصود تیره بنىامیّه باشد ] امّت مرا به هلاکت مىکشاند. عرض کردند: اى رسول خدا، در آن هنگام وظیفه ما چیست؟ فرمود: چه خوب است مردم از ایشان کناره گیرند»!
عبداللّه پسر احمد به دنبال این حدیث مىافزاید:
«پدرم در مرض موت به من گفت: این حدیث را خط بزن. زیرا احادیث دیگرى از پیامبر (ص) روایت شده مبنى براینکه " به سخن آنان گوش کنید و فرمان برید و شکیبا باشید". بنابراین حدیث مزبور با آن احادیث سازگار نیست». (٤٤)
ابوموسى مدینى این برخورد انتقادآمیز احمد را گواه صحّت تمام احادیث مسند دانسته و اظهار مىدارد:
«با وجود اینکه زنجیره راویان حدیثِ یادشده، موثَّق و قابل اعتمادند، امّا چون متن آن شاذّ و با احادیث مشهور ناهماهنگ است، به خط زدنِ آن و کنار نهادنش فرمان داده است. این مطلب نشان مىدهد که امام احمد در احادیثى که در کتابش به ودیعت گذاشته، چه از حیث اِسناد و چه از حیث متنْ، جانب دقّت واحتیاط را از کف ننهاده و تنها احادیثى را در کتابش وارد ساخته که به عقیده خود، آنها را صحیح مىدانسته است». (٤٥)
ابن حجر عسقلانى در کتاب تعجیل المنفعة فى رجال الاربعة ادّعا مىکند: در مسند حدیث بىاساس وجود ندارد، مگر سه یا چهار مورد. یکى از این سه-چهار مورد، حدیثى است که مىگوید «عبدالرحمن بن عوف خزنده وارد بهشت مىشود». احتمالاً این چند حدیث هم از جمله احادیثى است که احمد دستور داده تا برآن خطّ بطلان کشند؛ امّا از روى فراموشى به فرمان احمد عمل نشده یا برآن خط کشیدهاند و دوباره از زیر خط خوردگى نوشته شدهاست. (٤٦)
برخى از محققان معاصر اهل سنّت به سخن ابن حجر با دیده قبول نگریسته و در نوشته هاى خود بدان استناد کرده و نتیجه گرفتهاند: «شمار احادیثى که از این نقطه نظر [ جعلى بودن یا نبودن ] مورد اختلاف هستند، از شمار انگشتان دست برنمىگذرد». (٤٧)
جلال الدّین سیوطى هم تمام روایات کتاب مورد نظر را پذیرفتنى دانسته وگفته: «احادیث ضعیف آن هم نزدیک به حَسَن است». (٤٨)
در میان سخنان بالا، گفته ابوموسى مدینى با استدلال بیشترى همراه است. ولى از همان روزگار تاکنون همواره دانشمندان در برابر سخن او واکنشى منفى نشان داده و استدلال او را مردود دانسته (٤٩) و در پاسخ او گفتهاند: «در آن مسند روایاتى جعلى وجود دارد که احمد خود آنها را تضعیف کردهاست». (٥٠)
در صفحات آینده دراین باره آگاهیهاى گستردهترى عرضه خواهد شد. امّا دراینجا نگارنده لازم مىداند این نکته را یادآورى کند که فرمان حذف خبر ابوهریره که مدینى بدان استدلال کرده، نه تنها نظر او را تأیید نمىکند؛ بلکه بهترین دلیل براى مردود دانستن ادّعاى او به حساب مىآید. زیر آن فرمان نشان مىدهد که احمد همواره مسند را پالایش مىکرد واز روى احتیاط دینى حدیثى را که با احادیث صحیح و مشهور متعارض بود، از مسند حذف مىکرد و حتّى در مرض موت نیز از این کار دست نکشید. پس اگر براى خود او ضعف حدیثى پوشیده بوده و بعد آشکار شده، رواست که حدیث جعلى یا ضعیفى هم موجود باشد که بیماریش از چشم احمد پنهان مانده و چشم به راه است تا کسى پیدا شود و آن ضعف یا بیمارى را آشکار سازد.
٢- نظرات و دلایل دسته دوم:
ابن تیمیّه که خود یکى از سرسختترین مدافعان مذهب حنبلى بهشمار مىآید،در مقام اثبات ضعف بسیارى از روایات مسند گوید:
«همه اهل دانش مىدانند که احمد هر حدیثى را که در کتاب الفضایل و مانندِ آن روایت کرده، صحیح نمىداند و همچنین مدّعى صحّت همه احادیث مسند خود نیست؛ بلکه احادیث مسندش عبارت از روایاتى است که مردم از زبان کسانى که به روایت حدیث معروفند و دروغگویى آنان آشکار نشده، روایت کردهاند. گاه در پارهاى از احادیث مسند عیبى هست که نشانگر ضعف و بلکه بطلان آن احادیث است؛ امّا بیشتر روایاتش جیّد (نیکو) است و براى استناد شایستگى دارد...». (٥١)
همو در جاى دیگرى مىنویسد:
«هر حدیثى که احمد در مسند و دیگر کتابهایش روایت کرده، نزد وى حجّت نیست. بلکه او آنچه را که اهل دانش روایت کردهاند، روایت مىکند. شرط او در تألیف مسند این است که از راویانى که در نزد وى به دروغپردازى شناخته شدهاند، روایت نکند؛ هرچند که در میان مرویات آنان احادیث ضعیف هم وجود دارد...». (٥٢)
او در جایى دیگر در مقام بیان علّت نقل احادیث ضعیف توسّط احمد چنین مىگوید:
«... محدّثان در تألیفات خویش چند گروه هستند. شمارى از آنان از راویانى که به دروغگویى شناخته شدهاند، روایت نمىکنند. مثل: مالک، شعبه، یحیى بن سعید، عبدالرحمن بن مهدى واحمدبن حنبل. اینان احادیثِ دروغ پردازانى را که آگاهانه به پخش احادیث دروغین مىپردازند،نقل نمىکنند. ولى گاه اتفّاق مىافتد که در میان مرویات آنان حدیثى دیده مىشود که صاحبش در نقل آن به خطا رفته است. گاه امام احمد و اسحاق [ بن راهویه ] و دیگران احادیثى را نقل مىکنند که از دید خودِ ایشان هم ضعیف است، بدان سبب که راویانش به ضعف حافظه و... متهّمند. امّا باید دانست که نقل این احادیث از باب شاهد است. زیرا گاه شاهدى پیدا مىشود و صحّت آن حدیث را گواهى مىکند و گاه نیز عکس آن رخ مىدهد...». (٥٣)
نگارنده لازم مىداند این نکته باریک را یادآور شود که هدف ابن تیمیّه از ضعیف دانستن بسیارى از احادیث کتاب مزبور این است که مىخواهد آن دسته از روایاتى را مردود یا ضعیف قلمداد کند که بر نظر شیعه صحّه مىگذارد. روشن است که طرز برخورد او با این روایات نمىتواند مورد پذیرش باشد؛ امّا سخنان او به نحو دلالت تضمّنى ادّعاى کسانى را که همه مندرجات این کتاب را صحیح پنداشتهاند، رد مىکند.
اکنون که دیدیم ابن تیمیّه نادرستى بسیارى از احادیث مسند را مىپذیرد، شاید به نقل سخن دیگران نیازى نباشد. ولى نگارنده براین باور است که نقل سخن یا استدلال دانشمندان دیگر زیانى را در بر ندارد.
بلقینى در ردّ ادّعاى "مدینى" که تمام مندرجات مسند را صحیح قلمداد کرده، گوید: «آن سخن مردود است. زیرا احادیثِ ضعیفِ بسیارى در آن کتاب نهفته است». (٥٤)
محققّان معاصر اهل سنّت هم درباره وجود احادیث ضعیف در آن کتاب با یکدیگر هم آوا هستند. احمد امین دراین باره مىنویسد: «محدّثان ضعف بسیارى از احادیث کتاب احمد را تصدیق کردهاند». (٥٥) محمّد عجاج الخطیب گوید:
«احادیث مسند احمد یا صحیح است یا حسن ویا ضعیف. در آن احادیث صحیحى هست که شمارى از آنها را صاحبان کتابهاى ششگانه در آثار خود آوردهاند و شمارى از آنها را هم نیاوردهاند». (٥٦)
سخن نورالدین عَتر در این باره صراحت بیشترى دارد. وى مىنویسد:
«در آن کتاب هم احادیث صحیح و حسن وهم احادیث ضعیف وجود دارد واندکى از احادیث آن داراى ضعف شدید است تاجایى که برخى از محدّثان برجعلى بودنِ آنها حکم کردهاند». (٥٧)
و بالاخره محمّد ابوزهره براى اثبات این جهت سخنش را با دلایل پسندیده و استوارى همراه مىسازد و مىنویسد:
«منطق علمى ما را وا مىدارد که وجودِ این نوع حدیث را در مسند جایز فرض کنیم. این فرض یک احتمال عقلىِ محض نیست ...؛ بلکه آن یک احتمال برخاسته از دلیل است. زیرا:
اوّلاً، احمد خود تا واپسین دم زندگىاش احادیثى را از آن حذف مىکرد. چنانکه معروف است وى در مرض موت خبر ابوهریره را درباره قریش حذف کرده است. پس اگر براى خود او ضعفِ حدیثى پنهان بوده و بعدها آشکار شده، رواست که حدیثِ ضعیفى هم موجود باشد که ضعفش همچنان پنهان مانده و چشم به راه است تا کسى پیدا شود و آن ضعف را برملا سازد.
ثانیاً، براساس قاعدهاى که احمد داشته و صراحتاً آن را به پسرش گوشزد کرده، وى با حدیث ضعیف مخالف نیست، مگر آنکه حدیثى با آن در تضادّ باشد. (٥٨) بنابراین او حدیثى را که بر سر زبان محدّثان جارى است، به دلیل عیب و علّتهاى پنهان، همچون مخالفت با یک قاعده فقهى مشهور و امثال آن مردود نمىشمارد و عبارتاو اشارهدارد بهاینکه در مسند حدیث ضعیف وجود د (٥٩)ارد». (٦٠)
٣- نظرات و آراء دسته سوم:
تا اینجا دانسته شد که جز برخى از استثناطلبان و شذوذگرایان، عالمان برجسته بر اینکه در مسند احادیث ضعیف وجود دارد، اتفاق نظر دارند. امّا در میان ایشان درباره بود ونبود احادیث ساختگى اختلاف چشمگیرى دیده مىشود. پیش از پرداختن به آراء عالمان دراین باره، لازماست بدانیم که میان حدیث ضعیف و جعلى تفاوت هست. به این معنا که جعلى بر دروغ بودنش دلیل وجود دارد؛ ولى ضعیف خبرى است که شروط روایت صحیح در آن جمع نشده و تا زمانى که دلیلى بر دروغ بودنش اقامه نشده، مىتواند درست باشد. یکى از عالمان دراین باره گوید:
«میان اینکه مىگوئیم فلان حدیث جعلى است و فلان حدیث صحیح نیست، فرقى بزرگ است. زیرا اوّلى دروغ و ساختگى بودن حدیث را مىفهماند و دومى گزارشى است از به ثبوت نرسیدن و لزوماً به معناى اثبات عدم نیست». (٦١)
امّا این نکته را هم همواره باید در نظر داشت که بسیار اتفّاق مىافتد که برخى از روى حسّ احتیاطجویى در امور دینى، از حدیث واهى و بىپایه به حدیث ضعیف تعبیر مىکنند. بارى درمیان آرایى که هم اینک گزارش خواهد شد، خواهیم دید که چند تن از برجستهترین عالمان به وجود احادیث جعلى در کتاب مورد نظر اعتراف دارند. ابن کثیر دراین باره مىنویسد:
«اینکه حافظ ابوموسى مدینى مسند را کتابى صحیح دانسته، عقیده سستى است. زیرا در آن کتاب احادیثى ضعیف و بلکه ساختگى وجود دارد. همچون احادیث فضایل مرو و عسقلان و... . چنانکه گروهى از حافظانِ حدیث، ضعف آنها را گوشزد کردهاند. نکته دیگرى که باید در نظر داشت، این است که احادیثِ بسیارى در کتاب احمد نیامده؛ حتّى گفتهاند: احادیث حدود دویست تن از صحابه که در صحیحین نقل شده، در مسند وجود ندارد». (٦٢)
اَبوشامَه از زبان ابوخطاب (٦٣) مىنویسد:
«پیروان احمد به احادیثى که او در مسندش روایت کرده، احتجاج مىکنند و حال آنکه احتجاج به بیشتر آن روایات روانیست وامام احمد تنها به این دلیل، آن روایات را در کتابش آورده تا معلوم شود سرچشمه آن حدیث کجاست و راوى منفرد آن عادل است یا مجروح. بر هیچ انسان مسلمان و دانشمندى روا نیست که حدیثى را نقل کند، مگر آنکه آن حدیث صحیح باشد تا در دو جهان بدبخت نشود. زیرا از طریق صحیح از سرور جنّ و انس نقل شده که فرمود: "هرکس از قول من سخنى را نقل کند که دروغ بودنش را مىداند، پس او خودْ یکى از دروغگویان است"». (٦٤)
سخن "ابن جوزى" دراین باره نقطه عطف به حساب مىآید. او مىنویسد:
«یکى از من پرسیده بود، آیا در مسنداحمد احادیث نادرست وجود دارد. در پاسخ او گفتم: آرى. آن پاسخ، گروهى از متولیّان مذهب را گران آمد. من در باره واکنش آنان چندان اندیشه نکردم و آن واکنش را به حساب عوامى ایشان گذاشتم. امّا ناگهان دیدم فتوا صادر کردهاند و در این فتوا که نام جماعتى از مردم خراسان از جمله ابوالعلاء هَمْدانى به چشم مىخورد، سخن بالا را بزرگ کرده و مردود دانستهو تقبیح کردهاند! حیران و شگفتزده ماندم. با خود گفتم: شگفتا! وابستگان به علم هم عامى شدهاند! تنها دلیل این سطحى اندیشى آن است که این افراد به شنیدن حدیث پرداخته، امّا درباره درست و نادرستِ آن کاوش نکردهاند و مىپندارند هرکس که سخنى از نوع گفته من اظهار کند، برتمام احادیث احمد خرده گرفته و حال آنکه حقیقت نه آن است که آنان گمان کردهاند. زیرا امام احمد همه گونه حدیث را نقل کرده، آنگاه خودش بسیارى از مرویّات خود را مردود دانسته و آنها را پایه مذهبِ خودْ نساخته است. آیا راوى حدیث "وضو به وسیله نبیذ" ناشناخته نیست؟ هر کس به کتاب العلل نوشته "ابوبکر خَلاّل" (٦٥) بنگرد، احادیث بسیارى را خواهد دید که احمد برآنها خرده گرفته و تمام آن احادیث هم در مسند موجود است. به خط قاضى ابویَعْلى محمّد بن حسین فراّء دیدم که در "مسأله نبیذ" گوید: احمد در مسندش احادیث را تنها با معیار شهرت روایت مىکند و صحّت و سُقم آنها را مورد نظر قرار نمىدهد. گواه این مدّعا سخن عبداللّه است که گوید": به پدرم گفتم: درباره حدیث رِبْعىّ بن خراش از حذیفه چه نظرى دارى؟ گفت: همان حدیثى که عبدالعزیز بن ابى روّاد روایت مىکند؟ گفتم : آرى. گفت: احادیث خلاف آن را مىگویند. گفتم: خودت آن را در مسند ذکر کردهاى! گفت: در مسند احادیث مشهور را در نظر داشتهام. اگر بخواهم در آن کتاب نقل احادیث صحیح را هدف قرار دهم، جز مقدار بس اندکى از این مسند را نمىتوانم روایت کنم. امّا اى پسرم! تو خود راه و روش مرا در حدیث مىدانى. تا زمانى که حدیث دیگرى با حدیث ضعیف در تعارض نباشد، من با حدیث ضعیف مخالف نیستم". آنگاه قاضى یاد شده ادامه مىدهد: احمد خود چگونگى راه و روشش را در مسند بیان داشته؛ بنابراین هر کس آن کتاب را معیار صحّت حدیث بداند، با مولّف و هدف وى مخالفت کرده است». "ابن جوزى" در پایان افزاید:
«چیزى که دراین روزگار مرا افسرده و اندوهگین ساخته، این است که علماء هم براثر کوتاهى در فراگیرى دانش بسان عوام گشتهاند و چون به حدیثى جعلى بر خورَند، گویند : روایت کردهاند! گریستن سزاوارِ کوته همّتىِ اینان است». (٦٦)
"ابن تیمیّه" دراین باره میان ابن جوزى و مخالفانش داورى کرده و گفته است:
«شمارى از مردمان درباره بود ونبود حدیث جعلى در مسند احمد باهم راه جداگانهاى پیمودهاند. گروهى از حافظانِ حدیث چون ابوالعلاء هَمْدانى و ... گفتهاند: در آن حدیث جعلى وجود ندارد. در مقابلِ اینها، برخى دیگر از عالمان چون ابوالفرج بن جوزى خلاف این را گفته و بیان داشتهاند که در مسند احادیثى به چشم مىخورد که بطلان آنها مسلّم است. اگر دقّت شود این دو عقیده با هم منافات ندارند. زیرا گاه از واژه "موضوع" سخن ساختگى و بىاساس مقصود است که صاحبِ آن به عمد و از روى دروغ آن را ساخته و پرداخته است. وجود این نوع حدیث در مسند معلوم و مسلّم نیست؛ بلکه اگر شرط احمد را در مسند با شرط ابوداوود در سنن مقایسه کنیم، مىبینیم احمد در نقل حدیث سختگیرتر از ابوداوود است. ابوداوود در سنن از راویانى روایت کرده که احمد به روایت آنان پشت مىکند. مثلاً احمد از کسانى که به دروغگویى شناخته شدهاند، مثل محمّد بن سعید مصلوب (٦٧) و... روایت نمىکند. امّا از آنان که به خاطر سوء حافظه تضعیف شدهاند، روایت مىکند. زیرا حدیث چنین کسانى را مىنویسند وبه عنوان قرینه و اَماره از آن مدد مىجویند. گاهى هم از واژه "موضوع" حدیثى را منظور دارند که دروغ است، امّا گوینده آن دروغ را به عمد نگفته؛ بلکه در نقل آن دروغ به خطا رفتهاست. این نوع حدیث نه تنها در مسند احمد، بلکه در سنن ابوداوود و نسایى هم وجود دارد. حتّى در صحیح بخارى و مسلم هم در پارهاى از احادیث، تعبیراتى از این دست به چشم مىخورد». (٦٨)
گفتنى است که بنابه گفته سیوطى در کتاب النکت البدیعات على الموضوعات، ابن جوزى در کتاب الموضوعاتِ خود، ٣٨ حدیث از مسند احمد را جعلى قلمداد کردهاست. (٦٩) البتّه نوشتهاند که او براین باور بوده که احادیث ساختگىِ این کتاب اشتباهاً نقل شده و احمد یا استادانش هرگز قصد دروغگویى نداشتهاند. (٧٠)
ابن تیمیّه در عین حال که به وجود پارهاى از احادیث ضعیف اقرار مىکند، وجود حدیث جعلى به روایت احمد را نمىپذیرد و معتقد است، روایاتى که جعلى بودنش روشن شود، از افزوده هاى "قطیعى" راوى مسند از عبداللّه است. او مىنویسد:
«در میان افزوده هاى قطیعى احادیث جعلى بسیارى وجود دارد که جاهلان آنها را از مرویات احمد پنداشتهاند». (٧١)
حافظ زینالدین عراقى با سخن ابن تیمیّه به مخالفت برخاسته و اظهار داشته: در مسند مقدار چشمگیرى حدیث ضعیف و اندکى هم حدیث جعلى وجود دارد و دراینکه «احادیث ساختگى از مرویات قطیعى است؛ نه از مرویات احمد و پسرش عبداللّه» با او به محاجّه پرداخته و با دلایل عینى و آوردن نمونه مخالفت خود را تأیید کرده است. خود او دراین باره مىگوید:
«در سال ٧٦٠ هجرى شیخِ مُسْنِد علاءالدّین ابوالحسن على بن احمد بن محمّد بن صالح دمشقى از اسکندریه به نزد ما آمد. در ضمن سماعِ مسند از او، این سخن پیش آمد که "آیا در مسند احادیث ضعیف هم وجود دارد یا همه احادیث آن صحیح است؟ " من در پاسخ این مطلب گفتم: در آن کتاب از احادیث ضعیفْ بسیار و از احادیث جعلى اندکى وجود دارد. پس از آن به من خبر رسید که یکى از وابستگان به مذهب امام احمد سخن مرا مبنى بروجود احادیث ساختگى در مسند به سختى مردود دانسته و بر آن گفته من خرده گرفته واز قول تقىالدین بن تیمیّه نقل کرده که احادیثى از این دست از منقولات امام احمد و فرزندش عبداللّه نیست؛ بلکه از افزوده هاى قطیعى است. سخن این شخص مرا وا داشت تا کتابچهاى بپردازم و در آن احادیثى را از منقولات امام و فرزندش عبداللّه فراهم آورم که برخى از پیشوایان فنّ حدیث آنها را جعلى دانستهاند و سپاس خداى را که از این کار هدفى جز اظهار حقیقت ندارم...». (٧٢)
ابن حجر در ردّ سخن استادش عراقى رسالهاى تألیف کرده و آن را القول المسدّد فى الذب عن المسند نامیده و رساله عراقى را در آن عیناً درج کرده است. چنانکه پیش از این هم گفته شد، وى به نحوى تکلّفآمیز به نُه حدیثى که عراقى آنها را جعلى دانسته یک به یک پاسخ مىگوید. به دنبال آن پانزده حدیث از کتاب الموضوعات ابن جوزى را یکىیکى بر مىشمرد و به همان روش تلاش مىکند، صحّت آنها را به کرسى اثبات نشاند. گفتنى است که همین ابن حجر در فتح البارى به دلیل روایت احمد در مسند از یک صحابى مرتد براو خرده مىگیرد و مىنویسد:
«در مسند احمد از ربیعة بن امیّة بن خلف جُمَحى حدیث نقل شده. این ربیعه یکى از کسانى است که در فتح مکّه به آیین مسلمانى درآمد و در حجةالوداع در کنار رسول خدا (ص) حاضر بود و پس از مفارقت رسول اکرم از امّت از او حدیث نقل کرد. سپس دچار خوارى شد. یعنى در زمان خلافت عمر به روم رفت وبر اثر حادثهاى که موجب خشم او گشت، به دین ترسایان درآمد. «آوردن حدیث چنین کسى تهى از اشکال نیست. شاید محدّثانى که حدیث این شخص را در کتاب خود ضبط کردهاند، بر داستان مرتد شدنش واقف نبودهاند». (٧٣)
امّا از حافظ ابوعبدالله ذهبى مورّخ، رجال شناس و حدیث پژوه معروف اهل سنّت، دراین باره آراء متفاوتى گزارش شده. یکبار از قول او نوشتهاند که گفته: «یکى از خوشبختیهاى مسند امام احمد این است که در آن کمتر خبر ساقطى توان یافت». (٧٤) در جاى دیگرى نوشتهاند که در برابر ادّعاى احمد مبنى بر عدم حجیّتِ احادیثى که در مسند وجود ندارد، واکنش منفى نشان داده واظهار داشته: «این سخن احمد در اکثر موارد صحیح است نه در همه موارد. زیرا ما در صحیح بخارى و مسلم و کتابهاى سنن و اجزاء احادیثى داریم که در مسند وجود ندارد» (٧٥) و در سیر اعلام النبلاء نظر خود را به نحو روشنترى بیان داشته و گفته:
«در مسند احمد شمارى از احادیث ضعیف وجود دارد که نمىتوان آنها را نقل کرد و بدانها استناد جست. [ همچنین ] دراین کتاب احادیث اندکى نهفته است که به احادیث ساختگى شباهت دارد. امّا این مقدار بسانِ قطرهاى در دریاست». (٧٦)
به عقیده نگارنده احادیث ساختگى وبىپایه، بسیار بیشتر از آنچه که دانشمندان یاد شده گفتهاند، به این کتاب راه یافته است. البتّه این سخن به این معنا نیست که احمد عمداً به نقل احادیث دروغین پرداخته یا دراین راه سهلانگارى کرده؛ بلکه طبیعتِ این مجموعه بزرگ و کوتاهى عمر آدمى و فاصله دویست واند ساله میان روزگار مولّف با دوران رسالت و محدودیّت آگاهیها و جایز الخطا بودن انسان و... اقتضا مىکنند که چنین احادیثى به آن کتاب راه یافته باشد. براى اینکه بهتر و بیشتر و به گونهاى عینىتر به مقدار ارزش و اعتبار احادیث مسند پى ببریم، شایسته است به دستهبندى علاّمه احمد محمّد شاکر از احادیث این کتاب نگاهى بیفکنیم. شارح یادشده در پایان جلد پانزدهم، احادیث مجموع اجزاء پانزدهگانهاى را که خود تصحیح، تحقیق و شرح کرده، (٧٧) به گونه زیر دسته بندى مىکند:
مجموع احادیث پانزده مجلّد : ٨٠٩٩ حدیث.
احادیث صحیح و حسن : ٧٢١١ حدیث.
احادیث ضعیف: ٨٥٣ حدیث.
آثار (که نامِ حدیث برآنها نهادن روانیست): ٣٥ فقره.
افزوده هاى عبداللّه پسر احمد : ٢٩٣ حدیث.
احادیثى که عبدالله از پدرش سماع نکرده؛
بلکه آنها را به خطّ او یافته : ٧٣ حدیث. (٧٨)
لازم به یادآورى است که:
١- صحّت و حُسن و ضعف این احادیث با معیارهایى سنجیده شده که نزد حدیث پژوهانِ اهل سنّت اعتبار دارد. روشن است که اگر احادیث کتاب مزبور با معیارهاى محدّثان شیعى سنجیده شود، طبیعتاً این دستهبندى چهره دیگرى خواهد یافت.
٢- هرچه به پایان این مسند نزدیکتر شویم، به احادیث ضعیف بیشتر بر مىخوریم. زیرا ناهمواریها و آشفتگیهایى که پیش از این به آن اشاره کردیم، در بخشهاى پایانى کتاب نمود بیشترى دارد. در صفحات پیشین گفته شد که ٢٢٤ تن از اصحابى که مرویاتشان در مسند نقل شده، ناشناخته و گمنام هستند. احادیث این صحابه گمنام که طبیعتاً جعل و دروغ در آنها امکان بیشترى مىیابد، غالباً در نیمه دوم مسند به چشم مىخورد و در نتیجه اگر احمد شاکر موفّق مىشد که این شرح را بهپایان رسانَد،آماراحادیث ضعیفو نامقبول در سیاهه وى سیر صعودى مىپیمود.
گفتنى است که احمد در مسند از "بُسْربن اَرطاة" (و به قولى ابن اَبى اَرْطاة) سه حدیث نقل مىکند. (٧٩) در حالى که بسیارى از بزرگان اهل سنّت از جمله واقدى و یحیى بن مَعین، مصاحبت او را با پیامبر (ص) و نیز حدیث شنیدنش را انکار کردهاند. حتّى از خود احمد هم چنین عقیدهاى گزارش شدهاست. هیچکس نیز در شرارت و سوء رفتارش تردیدى ندارد. بخارى در تاریخ صغیر نقل مىکند که "بُسر"، عبدالرحمنو قُثَم پسران عبیداللّه بن عبّاس را کشت. از ابن معین روایت مىکنند که مىگفت: «اهل مدینه حدیث شنیدنِ او را از پیامبر منکرند. امّا شامیان از قول او از پیامبر حدیث نقل مىکنند». همومى گفت: "بُسر انسان بدى بود". این بسر را معاویه به امارت یمن برگزید و او در آنجا کارهاى ناپسندى مرتکب گشت. ابن حجر از قول مسعودى در مروج الذهب حکایت مىکند که وقتى على [ - علیه السّلام - ] با خبر شد که بسر پسران عبیداللّه بن عباس را کشته، در حقّ او نفرین کرد که عقلش زایل شود.در نتیجه درپایان عمرکودنو خرفت شد.وى در سال٨٦ق.در گذشته ا (٨٠)ست. (٨١)
در پایان این گفتار براى عینیت بخشیدن به سخنان بالا، نمونه هایى از احادیث ساختگى را در کتاب مزبور از نگاه چند تن از دانشمندان ذکر مىکنیم:
یک حدیث ساختگى از نگاه ابن جوزى
احمد از وکیع از شریک از علىبن زید [ بن جدعان ] از ابى قلابه از ثوبان (٨٢) از رسول خدا (ص) روایت مىکند که فرمود: «اذا رَاَیْتُم الرّایاتِ السّودَ قد جاءت مِنْ قِبَل خراسانَ فَأْتوها فانَّ فیها خلیفةُ اللّهِ المهدىُ». (٨٣) یعنى: «اگر لشکرى را دیدید که با پرچمهاى سیاه از سوى خراسان مىآید، بدان بپیوندید؛ زیرا که خلیفه خدا مهدى در میان آن است».
ابن جوزى این حدیث را با اِسناد یادشده در کتاب العلل المتناهیه فىالاحادیث الواهیه آورده و آن را جعلى قلمداد کرده است. (٨٤) همچنین وى همین حدیث را با اندکى اختلاف در متن از طریق عبیدةبن عمرو از عبداللّه بن مسعود در کتاب الموضوعات نقل کرده وآن را بىپایه شمرده است. (٨٥)
یک حدیث ساختگى از نگاه حافظ زینالدین عراقى
احمد گوید: اَنس بن عیاض از یوسف بن ابى ذَرّه انصارى از جعفربن عمروبن امیّه ضمرى از انس بن مالک براى ما روایت کرد که رسول خدا (ص) گفت:
«مامِنْمعمَّرٍ یعمر فىالاسلام اربعین سنةً اِلا صرف اللهُ عنه ثلاثةَ انواعٍ منالبلاء: الجنون والجذام والبرص. فاذا بلغ خمسینَ سنةً لیّن اللّهُ علیه الحسابَ. فاذا بلغ ستیّن رزقه اللهُ الانابةَ الیه بما یحب. فاذا بلغ سبعین سنةً احبَّه اللهُ واحبَّه اهل السماء. فاذا بلغ الثمانین قبل اللّه حسناته و تجاوز عن سیئاته. فاذا بلغ تسعین غفراللهُله ما تقدَّم مِنْ ذنبه و ما تأَخَّر و سُمِّى اسیرَاللّهِ فىارضه و شُفِّع لاهل بیته». (٨٦) یعنى: «هر انسان سالخوردهاى که چهل سال در آیین مسلمانى عمر کند، خداوند سهگونه بلا را از وى دور گردانَد. آن سه بلا عبارتند از: دیوانگى، خوره و پیسى. چون به پنجاه سالگى رسد، خداوند حساب را براو آسان گردانَد و آنگاه که به شصت سالگى قدم نهد، خداوند حالت توبه و بازگشت به سوى خود را بهره وى خواهد داشت. هنگامى که به مرز هفتاد سالگى رسد، خداوند و آسمانیان او را دوست خواهند داشت. زمانى که به هشتاد سالگى پا گذارد، خداوند کارهاى خوبش را مىپذیرد واز بدیهایش چشم مىپوشد و اگر به نود سالگى رسد، خداوند گناهان گذشته و آیندهاش را مىبخشد و [ در این هنگام ] او را اسیر خداوند در زمین خوانند و شفیع خاندانش قرار دهند».
این حدیث را احمد به صورت «موقوف» هم از انس روایت کردهاست. (٨٧) به عقیده عراقى علّت ساختگى بودنِ این حدیث، یکى وجود یوسف بن ابى ذرّه در اسناد آن است. ابنِ حبّان در تاریخ الضعفاء در شرح حال اونوشته: وى احادیث مُنکَرى را روایت مىکند که کاملاً بىاساس است و هرگز ریشه در کلام رسول خدا (ص) ندارد. احتجاج به گفتار این فرد به هیچ روى روا نباشد. دیگر از دلایل ساختگى بودن حدیث مزبور مخالفت با واقعیّت خارجى است. او مىنویسد: یکى از افراد مورد وثوق به من گفت که وى کسى را دیده که پس از شصت سالگى به جذام مبتلا شده تا چه رسد به چهل سالگى. (٨٨) ابن جوزى هم حدیث مزبور را از هر دو طریق، چه «مرفوع» و چه «موقوف»، جعلى دانسته و در کتاب الموضوعاتِ خود آن را در ردیف احادیث دروغین آورده است. (٨٩)
یک حدیث بىپایه از نگاه علاّمه مامقانى (٩٠)
عبداللّه بن احمد از وهب بن بقیه واسطى از عمربن یونس یمامى از عبدالله بن عمر یمامى از حسن بن زید از پدرش و او نیز از پدرش از على [ - علیه السلام -] نقل مىکند که گفت: نزد پیامبر (ص) بودم که ابوبکر وعمر آمدند. پیامبر فرمود: «یاعلى، هذان سیِّدا کهولِ اهل الجَنّه و...». (٩١) یعنى: «اى على، این دو سرور میانسالان (کهولِ) (٩٢) اهل بهشتند».
مامقانى در مقام اثبات جعلى بودن این سخن مىنویسد:
«به پیامبر (ص) نسبت دادهاند که فرمود: "ابوبکر و عمر سرور میانسالانِ اهل بهشتند" و حال آنکه هر فرد بصیر و نکته سنجى مىداند که این حدیث بىتردید یکى از مجعولات است. زیرا یکى از ضروریات دینى که اخبار متواترى از قول پیامبر راستگو و امین (ص) آن را تأیید مىکند، این است که بهشتیان همه جوان و نورسند و در میان آنان کَهْل و پیر وجود ندارد. وگرنه آن حضرت درباره حسن وحسین (ع) مىگفت، آن دو سرور میانسالان یا پیران اهل بهشت هستند. زیرا آن دو امام در هنگام شهادت فراتر از سنّ کهولت وبه عبارت دیگر در سنّ پیرى بودند. حاصل آنکه آن حضرت تنها بدان دلیل درباره آن دو امام به "سرور جوانان اهل بهشت" تعبیر کرد که بهشتیان همه جوانند». (٩٣)
یک حدیث بى اساس از دیدگاه احمد محمدشاکر
احمد گوید: یحیى بن سعید از سعید از عوف از یزید فارسى و محمّد بن جعفر از عوف از یزید براى ما روایت کردهاند که گفت: ابن عبّاس به ما گفت: به عثمان بن عفان گفتم: چه چیز شما را واداشت که سوره هاى انفال و برائت را قرین یکدیگر ساختید و میان آن دو جمله «بسمالله الرحمن الرحیم» را ننوشتید و آنها را درمیان هفت سوره بلند قرآن جاى دادید و حال آنکه انفال از سوره هاى مثانى و برائت از سوره هاى مئین است؟ چه عاملى شما را به این کار واداشت؟ عثمان در پاسخ گفت: زمان بررسول خدا (ص) مىگذشت و سوره ها با شمار معیّنى از آیات براو نازل مىشد. هرگاه آیه یا آیاتى از قرآن براو نازل مىگشت، یکى از دبیران خویش را فرا مىخواند و مىفرمود: این آیه یا آیات را درآن سورهاى که فلان نشانیها را دارد، بگذارید. انفال از نخستین سوره هاى مدنى و برائت از واپسین سوره هاى قرآن بود و داستان این یکى به آن دیگرى شباهت داشت. پیامبر (ص) از دارِ دنیا رفت و این نکته را روشن نساخت که این بخشى از آن سوره است. امّا من برائت را بخشى از انفال پنداشتم واز همین جا آن دو را همنشین یکدیگر ساخته و میان آ ن دو سوره، عبارت «بسماللّهالرحمنالرحیم» را ننوشته و [ بنا به گفته ابن جعفر ] و آنها را میان «[ السبع ] الطوال» (٩٤) نهادهام. (٩٥)
احمد محمد شاکر درباره این حدیث کندوکاوى دقیق به عمل آورده. حاصل کاوش او چنین است:
اِسناد این حدیث بسیار قابل تامّل و بلکه به نظر من سخت ضعیف است. حتّى مىتوان پارا فراتر گذاشت و گفت: این یک حدیث ساختگى وبى پایه است. اسناد این حدیث در تمام طرق بر محور «یزید فارسى» مىچرخد واین یزید آن حدیث را از ابن عبّاس روایت مىکند و از یزید هم تنها عوف بن ابى جمیله اعرابى -که فردى ثقه است - حدیثمزبور را نقل کردهاست. ابو داوود (السّنن، طبعةالهند، ١٣٢٣ ق، ٢٨٨-٢٨٧/١) و ترمذى (السنن مع شرح المبارکفورى، طبعة الهند، ١٣٢٨ ق، ١١٣/٤) هم آن را نقل کرده و فرد اخیر در پىِ نقل آن افزوده: «این حدیث حَسَن است وبراى آن جز طریق عوف از یزید فارسى از ابن عبّاس طریق دیگرى سراغ نداریم». افزون براینها، ابن ابىداوود در کتاب المصاحف (طبعة مصر، ١٣٥٥ ق، صص ٣٢-٣١) با سه طریق و حاکم نیشابورى در المستدرک (طبعة حیدرآباد، ١٣٣٤ ق، ٢٢١/٢، ٣٣٠) و بیهقى در السنن الکبرى (طبعةالهند، ١٣٤٤ ق، ٤٢/٢) جملگى آن را از طریق عوف از یزید فارسى نقل کردهاند. حاکم آن را براساس شروط بخارى و مسلم صحیح دانسته و «ذهبى» هم با نظر او موافقت کردهاست. سیوطى نیز در تفسیر الدرالمنثور آن را به ابن ابى شیبه، نسایى، ابن منذر، ابن حِبّان و دیگران نسبت داده، امّا من در سنن نسایى آن را نیافتهام.
رجال شناسان درباره این «یزید فارسى» اختلاف دارند که آیا وى همان یزیدبن هرمز است یا کس دیگرى است؟ (نک: البخارى، التاریخ الکبیر، ٣٦٧/٤/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٦٩/١١). بخارى او را از ضعفا بر شمرده وبه استناد گفته یحیى بن سعید قطّان وى را با فرمانروایان جورهمگام دانستهاست. (همو، الضعفاء الصغیر، طبعة الهند، ١٣٢٥ ق، ص ٣٧). پس مىتوان گفت: این «یزید فارسى» که در نقل این حدیث منفرد است، فردى ناشناخته است تا بدانجا که رجال شناسانى چون ابن مهدى، احمد و بخارى تردید کردهاند که آیا وى همان پسر هرمز است یا کسى دیگر و بخارى او را در زمره ضعفا دانسته. بنابراین چنین حدیثى که وى به تنهایى آن را نقل کرده از او پذیرفته نمىشود. حدیثى که در شناخت سوره هاى قرآن و در اثبات «بسمله» در سرآغاز سوره ها تردید ایجاد مىکند و وانمود مىنماید که گویا عثمان با تکیه به رأى خویش هر جا خواست آن را مىنگارد و هرجا نخواست آن را نمىنویسد. قرآنى که از رهگذر قرائت و سماع و نوشتن در مصاحف با تواتر قطعى از نسلى به نسل بعد رسیده است. بنابراین، اگر بر طبق قواعد صحیح نقد و سنجش حدیث که همه پیشگامان این دانش آن را قبول دارند، بگوییم «این حدیث ساختگى و بى پایه است»، سخنى به گزاف نگفتهایم.
سیوطى در تدریب الراوى (ص ٩٩) و ابن حجر عسقلانى در شرح نخبةالفکر، منافاتِ حدیث با دلالت قطعى قرآن، یا سنّت متواتر یا اجماع قطعى را از نشانه هاى جعلى بودنِ حدیث دانستهاند. خطیب بغدادى در کتاب الکفایة (ص ٤٣٢) گوید:
«هرگاه خبر واحد با حکم عقل یا حکم ثابت و محکم قرآن یا با سنّت قطعى ویا با هرکارى که در حکم سنّت است و بالاخره با هر دلیل قطعى ناهماهنگ باشد، آن خبر قابل پذیرش نخواهد بود».
در بسیارى از موارد حدیثشناسان راویى را به خاطر منفرد بودنش در نقل یک حدیثِ منکَر که با ضرورت دینى یا با روایات مشهور مخالفت دارد، تضعیف مىکنند. بنابراین شایسته است که این یزید فارسى را به خاطر اینکه در نقل این حدیث منفرد است، ضعیف قلمداد کنیم. افزون براینکه، پیش از این دیدیم که بخارى هم او را در ردیف ضعفا دانسته و از زبان یحیى القطان او را همراه و همگام با امیران جور قلمداد کرده بود.
پس از نگارش مطالب بالا دیدم «ابن کثیر» در تفسیرش (طبعةالمنار، ١٠٧-١٠٦/٤) و نیز در کتاب فضائل القرآن که در پایان تفسیرش به چاپ رسیده (ص ١٧)، این حدیث را نقل کرده و باز دیدم استاد ما علاّمه سیّد محمد رشید رضا در هر دو مورد تعلیقهاى نگاشته و حدیث مزبور را مورد انتقاد قرار داده است. در مورد نخست، پس از اینکه درباره یزید فارسى سخن گفته، مىنویسد: «روایتى که وى در نقل آن یکّه و تنها باشد، درباره ترتیب قرآن معتبر تلقّى نمىگردد. زیرا درباره ترتیب قرآن جز حدیث متواتر مطلوب نیست». در مورد دوم مىنویسد: «در ترتیب قرآنِ متواتر نمىتوان به حدیث یک چنین کسى که در نقل این سخن یکّه و تنهاست، استناد جست». این تقریباً با آنچه ما گفتیم هماهنگى دارد.
نتیجه اینکه با تمام این توضیحات، «حسن» شمردنِ این روایت از سوى "ترمذى" و صحیح دانستنِ "حاکم" و موافقت "ذهبى" با نظر وى ارزش و اعتبارى ندارد؛ بلکه ارزش و اعتبار از آنِ حجّت و دلیل است. (٩٦)
یک حدیث جعلى از دیدگاه نگارنده
احمد ضمن مسند عبدالله بن زید بن عبدربّه با اِسنادش از عبداللّهِ یاد شده نقل مىکند که گوید:
چون پیامبر براى فراخواندن مردم به نماز به نواختن ناقوس فرمان داد، من در خواب مردى را دیدم که ناقوسى با خود همراه داشت. به او گفتم: اى بنده خدا، آیا این ناقوس را مىفروشى؟ گفت: به چه کارت مىآید؟ گفتم: مىخواهم با آن مردم را به نماز فراخوانم. گفت: آیا مىخواهى تو را به چیزى بهتر از آن رهنمون سازم؟ گفتم: آرى. گفت: به هنگام نماز مىگویى «اللهُ اکبر، اللهُ اکبر... تا ... لاالهالااللّه». آنگاه اندکى درنگ کرد و گفت: وقتى نماز برپاگشت، مىگویى : «اللهُ اکبر، اللهُ اکبر... تا ... قد قامتِ الصّلاةُ ... لااله الااللّه». چون صبح شد، نزد رسول خدا (ص) آمدم و او را از خواب خویش آگاه ساختم. پیامبر فرمود: « - اِنْ شاءَاللّه - این رؤیایى راستین است. برخیز و بابلال همراه شو و آنچه در خواب دیدى براو املاء کن تا آن را اعلام کند. زیرا او صدایش از تورساتر است». همراه بلال رفتم و شروع کردم به املاى آن جملات بر بلال و اوهم آنها را اعلام مىکرد. عمر که در خانه خود بود، آن جملات را شنید. از خانه بیرون شد و در حالى که ردایش را برزمین مىکشاند، مىگفت: سوگند به آنکه تو را به حق برانگیخت، درست همان چیزى را دیدهاى که من مىبینم. پیامبر گفت: پس ستایش سزاوار خداوند است. (٩٧)
به نظر نویسنده آثار جعل از ظاهر این حدیث هویداست. زیرا اگر این حدیث را درست و مسلّم الصدور بدانیم، لازم مىآید احکام شرع با رؤیاى کسى جز نبى ثابت و ابلاغ گردد واین امرى ناپذیرفتنى است.
جلوه هاى تشیّع در مسند احمد
احمد با چهارتن از امامان معصوم (ع)، یعنى: امام کاظم (١٨٣-١٢٨ ق)، امام رضا (٢٠٣-١٤٨ ق)، امام جواد (٢٢٠-١٩٥ ق) و امام هادى (٢٥٤-٢١٢ ق) همعصر بود. خوانسارى با استناد به ارشاد القلوب دیلمى مىنویسد: احمد شاگرد امام موسىبن جعفر (ع) بودهاست. (٩٨) شیخ طوسى هم او را یکى از اصحاب امام رضا (ع) مىداند. (٩٩) یکى از پژوهندگان معاصر شیعه نیز روى این نکته پافشارى مىکند که احمد با رجال شیعه ارتباط داشت و از بسیارى از آن دانش آموخت و شمار فراوانى از کسانى که به مکتب امام صادق (ع) منسوبند، در ردیف استادان او به حساب مىآیند و گاهى هم به خاطر همین ارتباطها مورد نکوهش دشمنان شیعه قرار گرفته است. (١٠٠) امّا با نگریستن در طبقات راویان شیعه در معجم رجال الحدیث اثر مرحوم آیةالله خویى دانسته مىشود که دستِ کم در کتابهاى معتبر شیعه روایتى از احمد نقل نشدهاست. درمیان احادیث مسند وى نیز شاید کمتر حدیثى را بتوان یافت که تمام زنجیره راویانش شیعه باشند. برخى احتمال مىدهند، نقل نکردن حدیث از ائمه (ع) و یاران ایشان بدان دلیل باشد که احمد با این کار مىخواسته خود را از فشار دستگاه خلیفگان برهاند. زیرا وى در چشم آن خلیفگان به دوستى خاندان على متهّم بود. (١٠١) امّا نگارنده در درستى این نظر تردید دارد و معتقد است: ایستادگى احمد در ماجراى «مِحْنه» و پافشارى او بر عقیدهاش این نظر را تأیید نمىکند. علاوه برآن، احمد در مسند و آثار دیگرش روایات بسیارى را درباره فضایل و مناقب على و فرزندانش از طریق راویان سنّى نقل کردهاست. او با آنکه همه صحابه را بزرگ مىداشت، در برابر دشمنان على بخصوص متوکلّ عبّاسى که در دشمنى با على چیزى را فرو نمىگذاشت، به سختى دفاع مىکرد. عبداللّه پسر احمد حکایت مىکند:
روزى در برابر پدرم نشسته بودم که گروهى از کَرْخیان آمده و درباره خلافت ابوبکر، عمر، عثمان و على سخنان بسیار گفتند. پدرم سربلند کرد و بدیشان رو کرده گفت: اى حاضران! شما درباره على و خلافت سخنان بسیار گفتید؛ امّا بدانید که خلافت، على را زینت نداده، بلکه على بود که خلافت را زینت بخشید. (١٠٢)
ابن ابىالحدید به دنبال این سخن افزاید: مفهوم سخن مزبور این است که دیگر خلیفگان خویشتن را با خلافت آراستهاند و خلافت، کاستیهاى آنان را تدارک کرده؛ امّا در على کمبودى نبوده که آن را با خلافت جبران نماید. (١٠٣)
همچنین عبداللّه یاد شده گوید: «از پدرم شنیدم که مىگفت: در فضیلت هیچیک از صحابه به اندازه على روایت با سند صحیح نقل نشدهاست». (١٠٤)
همو گوید:
«به پدرم گفتم درباره تفضیل صحابه چه باورى دارى؟ در پاسخ گفت: در خلافت ابوبکر، عمر و عثمان از همه برترند. گفتم: پس على چگونه است؟ پاسخ داد: اى پسرکم، علىبن ابىطالب از خاندانى است که هیچکس را با ایشان نمىتوان سنجید». (١٠٥)
یکى از شاگردان احمد به نام محمّد بن منصور گوید:
«نزد احمد بن حنبل بودیم که مردى به او گفت: اى ابوعبداللّه! درباره این حدیث که نقل مىکنند على گفت "من تقسیم کننده دوزخم" نظرت چیست؟ احمد در پاسخ گفت: از چه روى آن را باور ندارید؟ آیا براى ما نقل نکردهاند که پیامبر (ص) به على گفت: "تورا دوست نمىدارد مگر مومن و دشمن نمىدارد مگر منافق"؟
- گفتیم : آرى.
- گفت : مؤمن جایش کجاست؟
- گفتیم: در بهشت.
- گفت: جاى منافق کجاست؟
- گفتیم: در دوزخ.
- گفت: پس على تقسیم کننده دوزخ است». (١٠٦)
او دراین باره به استادش شافعى شبیه بود که فضایل و مناقب على را روایت مىکرد واو را دوست مىداشت؛ امّا در مقام تفضیل ابوبکر را برتر مىدانست. وقتى از احمد درباره جنگ میان على و معاویه پرسیدند، گفت: درباره آنان جز خوبى نمىگویم. (١٠٧) امّا در مقام مطالعات فقهى على را قرین حق مىدانست. به عنوان مثال در حضور او شافعى را به تشیّع متهّم ساختند و گفتند: او احکامِ باغیان را از کارزار على با معاویه و خوارج مىگیرد. احمد در پاسخ اینان گفت: درمیان صحابه، على نخستین پیشوایى است که به خروج مخالفان مبتلا گشته است. وى با این پاسخ در حقیقت بیان مىدارد که گرفتنِ احکام باغیان از کارزار على با معاویه نمىتواند موجب خردهگیرى برشافعى باشد و بااین داورى میان شافعى و خردهگیرندگان بهطور ضمنى حکم مىکند که معاویه باغى است واین حکم براین سخن پیامبر متکّى است که به عمّاربن یاسر گفته است: «تقتلک الفئةُ الباغیةُ» (١٠٨) و مىدانیم که گروه معاویه عمّار را کشتهاند و در نتیجه به مدد این حدیث شریف نبوى «باغى» در جنگ على و معاویه معیّن مىگردد. (١٠٩)
احمد همانگونه که فضایل على را آشکار مىساخت، در روایت آن فضایل هم ترسى به دل راه نمىداد. او در مسند خویش احادیث انبوهى دراین باره روایت کردهاست. احادیثى که بسیارى از مولّفان مسانید، صحاح وسنن روایت نکردهاند. شاید به دلیل نقل همین روایات باشد که بدخواهان از او نزد متوکّل سعایت کردند ودر نتیجه خانهاش به اتهّام حمایت از علویان مورد بازرسى مأموران خلیفه قرار گرفت. (١١٠) معروف است که نسایى براى فراهم ساختن کتاب الخصایص (در فضیلت على) بیشتر از روایات احمد بن حنبل کمک گرفته است. (١١١) در مسند روایاتى که نظر شیعه را در بسیارى از مسایل صحّه مىگذارد، چندان چشمگیر است که یکى از معاصران بخشى از آن احادیث را در کتابى به نام مسند المناقب برگزیده است. (١١٢) نگارنده ضمن گشت و گذار در مسند، نمونه هایى از آن احادیث را گلچین کرد تا با توضیحاتى کوتاه به پیشگاه خوانندگان تقدیم دارد. ولى چون این بخش بیش از حد طولانى شد، از آوردن آن حدیثها چشم مىپوشد.
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - ابن حنبل، المسند، چاپ احمدشاکر، ٣٥/٢؛ محمّد عجاج الخطیب، اصولالحدیث، ص ١٩١.
٢ - درباره این صحیفه ها و صحیفه هاى مشابه نک: محمدرضا الحسینى الجلالى، تدوین السنّه، صص٧٧-٥٢ و صص ٢٥٤-٢٠٩.
٣ - از جمله نک: صبحى الصالح، علوم الحدیث، صص ٢٣-١٢؛ محمّد عجاج الخطیب، پیشین، صص،٢٠٢-١٨٧.
٤ - السید حسن الصدر، تأسیس الشیعه، ص ٢٧٩.
٥ - الطبقات ، ٤٦٧/٥.
٦ - البخارى، التاریخ الکبیر، ١٨٦/١/٤.
٧ - صبحى الصالح، پیشین، ص ١٥.
٨ - ابن حجر ، تهذیب التهذیب، ٢١٤/٤.
٩ - ابن ابىحاتم، ١٣٦/٢/١؛ ابن حجر، پیشین، ٢١٥-٢١٤/٤.
١٠ - نک: سزگین، ١٥٥/١/١؛ صبحى الصالح، پیشین، ص ١٦.
١١ - نک: المسند، چاپ میمنیّه، ٤٠٠-٢٩٢/٣.
١٢ - نک: پیشین، چاپ احمد شاکر، ٥٦/١١ (حدیث شماره ٦٨٠٢)، ١٣٩/١١ (حدیث شماره ٦٩٣٠)، ١٩١/١١ (حدیث شماره ٧٠٢٠).
١٣ - محمّد رضا الحسینى الجلالى، تدوین السنّه، ص ٢٢١.
١٤ - ابن سعد، الطبقات، ٣٧٣/٢؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٥٤/٨.
١٥ - نک: محمّد رضا الحسینى الجلالى، پیشین، ص ٢٢٤ و قس : ابن الاثیر، اسدالغابه، ٣٤٩/٣.
١٦ - محمود ابوریّه، اضواء، زیرنویسِ .
١٧ - نک: المسند، چاپ میمنیّه، ٢٢٦-١٥٨/٢ و چاپ احمدشاکر، حدیث شماره ٦٤٧٧ تا ٧١٠٣.
١٨ - وى احادیث صادقه را در دیگر مجموعه ها به شرح زیر احصا کردهاست:
الف- ٨١ حدیث از ٢٣٢ حدیثى که ابوداوود در سننِ خود از عبداللّه روایت مىکند.
ب - ٥٣ حدیث از میان ١٢٨ حدیثى که نسایى در سنن خود از عبداللّه آورده است.
ج - ٦٥ حدیث از ١١٧ حدیثى که ابن ماجه در سنن خود از عبداللّه نقل مىکند.
د - ٣٥ حدیث از ٨٩ حدیثى که ترمذى از او روایت مىکند.
بنابراین مرویات عمروبن شعیب از طریق پدرش از جدّش که ترجیحاً همان احادیث صادقه است، به ٤٣٦ حدیث مىرسد که البتّه درمیان آنها احادیث مکرّر هم وجود دارد. نک: محمد عجاج الخطیب، پیشین، صص ١٩٥-١٩٤.
١٩ - سزگین، ١٥٤-١٥٣/١/١.
٢٠ - ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٥٥-٤٩/٨.
٢١ - پیشین، ٤٩/٨. به نظر مىرسد در کتابهاى رجالى شیعه از این فرد ذکرى به میان نیامده باشد.
٢٢ - درباره این صحیفه نک: صبحى الصّالح، پیشین، ص ١٤؛ سزگین، ١٥٤/١/١.
٢٣ - المسند، چاپ میمنیّه، ٢٣-٧/٥.
٢٤ - نک: ابن سعد، الطبقات، ٣٠-٢٩/٦؛ البخارى، ١٣٨-١٣٧/٢/٤؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤١٨-٤١٧/١٠؛ همو، تقریبالتهذیب، ٢٩٧/٢.
٢٥ - الذهبى، میزان الاعتدال، ١٩٣/٢؛ ابن حجر، تهذیبالتهذیب، ١٥٨/٤؛ الخویى، ٢٠٢/٨.
٢٦ - دستنوشته هایى به این نام در «دارالکتب الظاهریّه» و جاهاى دیگر یافت مىشود. براى آگاهى درباره آنها نک: سزگین، ١٥٦-١٥٥/١/١.
٢٧ - المسند، چاپ میمنیّه، ٣٠٦-٣٠٥/٤.
٢٨ - ابن سعد، الطبقات الکبرى، ٣٩٦/٥.
٢٩ - علومالحدیث و مصطلحه، ص ٢٢.
٣٠ - این دستنوشته ها به ترتیب در قرنهاى ششم و یازدهم نگاشته شدهاند. وى این صحیفه را با تکیه بر همین دستنوشته ها در سال ١٩٥٣ میلادى در مجلّه «المجمع العلمى العربى» در دمشق به چاپ رساند. نک: سزگین، ١٥٨-١٥٧/١/١.
٣١ - علوم الحدیث و مصطلحه، صص ٢٣-٢٢.
٣٢ - صبحى الصّالح، همان جا؛ محمّد عجاج
بخش نهم :
درباره مسندهاى ابوحنیفه
١- گزارشى کوتاه از زندگانى و آراء ابوحنیفه
ابوحنیفه نعمان بن ثابت کوفى (١٥٠-٨٠ ق / ٧٦٧-٦٩٩ م) فقیه و متکلّم نامدار کوفه و پایهگذار مذهب حنفى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت، در کوفه زاده شدهاست. حنفیان او را "امام اعظم "و" سراج الائمه" لقب دادهاند. او را در طبقه چهارم از فقیهان تابعى کوفى یاد کردهاند. (٢) که احتمالاً تنى چند از صحابه را دیده، ولى به سماع حدیث و روایت از ایشان موفّق نشده است. (٣) وى از بسیارى از فقیهان و عالمان تابعى دانش آموخت. ولى استاد ویژه او حمّادبن ابى سلیمان بود که مدّت هجده سال در حلقه درسش شرکت مىجست و تاهنگام وفات بهرهگیرى از او را ترک نگفت (٤) و پس از درگذشت حمّاد به عنوان برجستهترین شاگرد او مرجع صدور فتوا و تدریس فقه در کوفه گردید.
در فهرست استادان وى برجستهترین نامها عبارتند از: عامر شعبى، عاصم بن ابىالنجّود، امام باقر (ع)، ابن شهاب زُهرى، امام صادق (ع). (٥)
درباره ارتباط ابوحنیفه با پیشوایان معصوم (ع) و یاران ایشان، باید به روایاتى اشاره کرد که مناظراتى میان ابوحنیفه و امامان صادق و کاظم (ع) و دانشمندان امامى چون محمّد بن على ملقّب به "مؤمن الطاق"، فضال بن حسن، هَیْثَم بن حبیب صیرفى، حریز بن عبدالله سِجِستانى و هشام بن حکم را در بردارند. دراین مناظره ها مسائل مختلف اعتقادى از قبیل امامت، ایمان، قدر و پارهاى از مسائل اصولى و فقهى مورد بررسى و نقد قرار گرفتهاست. (٦) در برخى روایات امامى ذمّ ابوحنیفه از زبان امام صادق (ع) گزارش شدهاست. (٧) ابوحنیفه در فرصتهاى حضور خود در مدینه، از محضر امامان باقر و صادق (ع) بهره گرفته و روایات وى از ایشان درمیان مرویات او دیده مىشود. (٨) حتى به موجب پارهاى از گزارشها شاگردى نزد امام صادق (ع) را مایه رهایى خویش مىداند و مىگوید: «اگر دو سال شاگردى نزد جعفربن محمّد نبود، نعمان گمراه شده بود». (لَوْلا السَّنتان لَهَلک النُعمّان). (٩) شیخ طوسى هم وى را در شمار اصحاب آن حضرت یاد کرده است. (١٠) پارهاى از روایات حنفى از روابط دوستانه میان ابوحنیفه و امام صادق حکایت دارد. (١١) یک روایت حنفى بیان مىدارد: «در پایان یک جلسه پرسش و پاسخ که به پیشنهاد خلیفه منصور و در حضور وى میان امام صادق و ابوحنیفه برگزار شد، ابو حنیفه اعتراف کرد که "جعفربن محمّد" فقیهترین کسانى است که من دیدهام». (١٢)
گزارشهاى تاریخى نشان مىدهد که ابوحنیفه با خلافت امویان و عبّاسیان همراه نبوده. از جمله در جریان قیام زیدبن على (ع) در سالهاى ١٢٢-١٢١ ه .ق ابوحنیفه پنهانى او را یارى کرد و مال و جنگ افزار در اختیارش نهاد. (١٣) و در سال ١٤٥ ق. که ابراهیم بن عبداللَّه حسنى از امامان زیدى در بصره برابر خلافت منصور قیام کرد، ابوحنیفه نفوذ خویش را در تأیید این قیام به کار گرفت. همچنین نوشتهاند که وى همواره در برابر عرضه منصبهاى حکومتى از سوى خلیفگان و کارگزاران آنان ایستادگى کرده واز پذیرش هرگونه منصبى در سازمان حکومت خلیفگان تن زده است. (١٤)
ابو حنیفه، بنابرعقیده معروف، در عرصه مسائل عقیدتى و کلامى بیشتر به اندیشه ها و آراء مرجئه گرایش داشته (١٥) و در مسائل فقهى و احکام عملى به عنوان یکى از برجستهترین فقیهان «اهل رأى» شناخته شده. وى و اصحابش را به واسطه اینکه حدیث کمتر مىدانسته و یا کمتر به کار مىبستهاند و در برابر بیشتر به قیاس استناد مىکرده و در کاربرد آن مهارت یافتهاند، به نام «اهل رأى» خواندهاند. (١٦)
ابو یوسف (د . ١٨٢ ق)، زُفَر بن هُذَیْل (د . ١٥٨ ق) و محمّد بن حسن شیبانى (د . ١٨٩ ق) از نامدارترین شاگردان ابوحنیفه به شمار مىآیند. اینان در واقع در تدوین آراء و ترویج اندیشه ها وپایهگذارى مکتب فقهى ابوحنیفه نقش بنیادى را به عهده داشتهاند. (١٧) گویند: ابوحنیفه براى گذراندن زندگى به تجارت خز مىپرداخته است.
٢- مقصود از مسندهاى ابىحنیفه چیست؟
اساساً این نکته که ابوحنیفه خود کتابى نوشته باشد، مسلّم و قطعى نیست. (١٨) گزارشهاى متعدّدى که در منابع کهن از وجود تألیفاتى به دست ابوحنیفه خبر مىدهند، غالباً از نوشته هایى سخن مىگویند که موضوع آنها فقه است. (١٩) نوشته هایى هم که اکنون به نام ابوحنیفه برجاى مانده، مثل "نامه به عثمان بتّى" و ... غالباً موضوعى اخلاقى یا کلامى دارند. پس این پرسش مطرح مىشود که مقصود از "مسند یا مسندهاى ابىحنیفه" چیست؟ در پاسخ باید گفت: مقصود از "مسند ابىحنیفه" مجموعهاى از احادیثى است که ابوحنیفه در تعالیمش بدانها تکیه کرده و برپایه آنها نظر اعتقادى یا فتواى فقهى خویش را عرضه داشته است. این احادیث را شاگردان او و دانشمندانِ عمدتاً حنفى دوره هاى پسین بهطور مکرّر و با سلیقه هاى گوناگون گردآورده، زیر عنوان "مسند ابىحنیفه" مدوّن ساختهاند. بنابراین انتساب این مسندها به ابوحنیفه به حکم روایت محتواى آنهاست؛ نه به حکم تألیف و تدوین آن مجموعه ها.
اطلاعات و فهرستهاى موجود از شیوخ و راویان ابوحنیفه عمدتاً از همین روایات استخراج گردیده است. از روایت کنندگان او مىتوان اینان را نام برد: حمادبن ابىحنیفه، زُفَربن هذیل، عباد بن عوام، عبدالله بن مبارک، هُشَیم بن بشیر، و کیع بن جراح، مسلم بن خالد زنجى، ضحاک بن مخلد، عبداللَّه بن یزید مقرى، نوح بن دراج قاضى، حمزة بن حبیب زیّات ودو شاگرد نامدار وى ابویوسف و محمدبن حسن. (٢٠)
در مورد شخصیّت رجالى ابوحنیفه در همینجا باید گفت: رجالشناسان حدیث گرا از قبیل بخارى، نسایى، ابن عدى و دیگران با الفاظ و تعبیرات گوناگون او را که دشمن فکرى خویش مىدانستند، تضعیف کردهاند. (٢١) حتّى ابن حبّان بُستى (د . ٣٥٤ ق) در نقد مرویات او کتابى نوشته به نام عللُ مااسند ابوحنیفه. (٢٢) ولى در عین حال برخى از ایشان به روشنى از صدق و راستگویى او سخن گفتهاند. (٢٣)
گفتنى است که در "صحاح ششگانه" حدیثى از ابوحنیفه به چشم نمىخورد. تنها در سنن کبیر نسایى درباب حدود یک حدیث از وى نقل شده که آن هم در گزیده آن یعنى المجتبى دیده نمىشود. (٢٤) ترمذى نیز تنها در سنن خود یک اظهار نظر رجالى درباره جابربن یزید جعفى و عطاء بن ابىرباح از ابوحنیفه نقل کرده (٢٥) و چندبار در لابهلاى آن کتاب به آراء فقهى وى اشاره کرده است. (٢٦)
بىتردید این بىاعتنایى محدّثان بزرگ اهل سنّت به مرویات ابوحنیفه، برخاسته از همان داورى منفى و بدبینیى است که در بالا بدان اشاره شد.
امّا نز د امامیه، احادیثى چند از طریق ابوحنیفه در سه کتاب از کتابهاى چهارگانه نقل شده است. (٢٧) در غیر کتابهاى چهارگانه نیز برخى احادیث از او دیده مىشود. (٢٨) در عین حال رجالشناسان شیعه نیز هرگز او را توثیق نکردهاند. (٢٩)
٣- آشنایى با مسندهاى ابو حنیفه و مؤلّفان آنها
١- مسند ابى حنیفه، اثر ابوعلى حسن بن زیاد لُؤْلُؤْیى (د . ٢٠٤ ق / ٨١٩ م).
لُؤْلُؤْیى شاگرد، یار و همراه ابوحنیفه و پشتیبان سرسخت روش وى در رأىگرایى بود واز او روایت مىکرد. حسن اهل کوفه بود؛ امّا در بغداد مىزیست وبه سبب خرید و فروش لؤلؤ (مروارید) او را لُؤْلُؤْیى خواندهاند. مدّتى در کوفه منصب قضا را عهدهدار شد. امّا چون کارش با توفیق همراه نبود، از این منصب کناره گرفت. از خود وى نقل مىکنند که مىگفت: «از ابن جریج دوازده هزار حدیث نوشتم که فقیهان به تمام آنها نیازمندند». (٣٠)
رجالشناسان اهل سنّت بر شخصیّت او خرده مىگیرند و از این رهگذر به روایات او اعتنا نمىکنند. (٣١) لؤلؤیى در کنار ابویوسف، زُفَر و شیبانى یکى از پایهگذاران و مروّجان روش ابوحنیفه به شمار مىآید. (٣٢)
لُؤْلُؤْیى یکى از گردآورندگان مسند ابوحنیفه شناخته شده، هر چند در اینکه او خودش این مجموعه را مسند نامیده باشد، سخت تردید داریم. از مجموعه فراهم آمده توسّط لُؤْلُؤْیى نسخهاى در کتابخانه اوقاف بغداد شناخته ش (٣٣)دهاست. (٣٤)
٢- مسند ابى حنیفه اثر ابوالحسین عمربن حسن شیبانى معروف به "ابنالاُشْنانى" (د . ٣٣٩ ق / ٩٥٠ م).
وى در حدیث از آگاهیهایى برخوردار بود. از ابراهیم حربى و دیگران روایت مىکند. امّا دارقطنى وى را تضعیف کرده است. تاکنون از مسند وى نسخهاى شناخته نشده، ولى محتواى آن در جامع المسانید اثر ابوالمؤیّد خوارزمى محفوظ است. (٣٥)
٣- مسند ابى حنیفه اثر ابومحمّد عبداللَّه بن محمد بخارى حارثى معروف به "عبداللَّه استاد" (د . ٣٤٠ ق / ٩٥١ م) که نسخه هاى متعدّدى از آن در کتابخانه هاى قاهره، استانبول، دمشق و برلین نگهدارى مىشود. (٣٦) این مسند در طى سالیان درازى از رایجترین مسندهاى ابوحنیفه بودهاست. شاید به همین سبب جمالالدّین قاسمى در کتاب الفضل المبین از میان مسندهاى متعدّد ابوحنیفه، نخستین حدیث از این مسند را شرح کردهاست. (٣٧) بنابه گفته خطیب بغدادى وى چندبار به بغداد وارد شده و در آنجا حدیث گفته است. ابوالعباس احمدبن عقده وابوبکر بن جعابى و عموم مردم بخارا از او حدیث نقل کردهاند.
ابو المؤیَّد خوارزمى مىگوید: «هرکس مسندى را که وى از مرویات ابوحنیفه فراهم ساخته مطالعه کند، به تبحّر وى به دانش حدیث و احاطهاش به معرفت متون و طرق پىخواهد برد». (٣٨) در عین حال بسیارى از حدیثشناسان او را ثقه نمىدانند. از جمله «ابن اثیر» احادیث وى را منکر قلمداد کرده و ابن جوزى او را حدیث ساز دانسته وابو زرعه رازى وى را ضعیف خوانده است. (٣٩)
٤- مسند ابى حنیفه اثر ابواحمد عبدالله بن عَدِىّ جرجانى (د . ٣٦٥ ق / ٩٧٦ م).
وى در شهر خود به "ابن قطّان" و در نزد محدّثان به "ابن عَدِىّ" مشهور بود. ابن عدى در شهرهاى گوناگون از بیش از هزار استاد کسب دانش کرده و در نزد دانشمندان اهل سنّت محدثى ثقه به شمار مىآید. او بر احوال راویان آگاهى داشته و در جرح و تعدیل آنان استاد بودهاست و دراین زمینه کتابى دارد بهنام الکامل فىالجرح و التعدیل. افزون برآن از دانش فقه نیز بهرهمند بودهاست. (٤٠) گویا از مسند ابن عدى تاکنون نسخهاى شناخته نشده باشد؛ امّا محتواى آن از طریق جامع المسانید خوارزمى در دسترس محققان قرار دارد. (٤١)
٥- مسند ابىحنیفه اثر ابوالحسین محمد بن مظفّر بزّاز (د . ٣٧٩ ق / ٩٨٩ م).
بنابه گفته خطیب بغدادى وى از محمد بن جریر طبرى و یحیى بن صاعد و چندتن دیگر حدیث شنیده و در جستجوى دانش مسافرتهاى بسیار کرده. وى او را حافظ، صادق، کثیرالحدیث، خوشفهم، ثقه، مأمون و خوشنویس توصیف کرده. ابوالحسن دارقطنى و ابوحفص بن شاهین و دیگران از او روایت کردهاند. (٤٢) ذهبى نیز او را ثقه و حجّت دانسته و از ابوالولید باجى نقل کرده که «تشیّع در وى نمایان بود». (٤٣) خوارزمى مىگوید: «این مسندى که ازمرویات ابوحنیفه فراهم ساخته، نشانگر نهایت دانش وى در حدیث و آگاهىاش به متون و طرق آن است ». (٤٤)
از مسند ابن مظفر تاکنون نسخهاى به دست نیامده، امّا مندرجات آن در جامع المسانید خوارزمى محفوظ است. (٤٥)
٦- مسند ابى حنیفه از ابوالقاسم طلحة بن محمّد معروف به "شاهد عدل" (د. ٣٨٠ ق / ٩٩٠ م).
مؤلّفِ این مسند از محدّثان بغداد وبا دارقطنى معاصر بودهاست. وى از ابوالقاسم بغوى و یحیى بن صاعد و ابوبکر بن مجاهد مُقْرى و دیگران روایت مىکند. رجال شناسان او را «صحیح السّماع» دانستهاند؛ امّا از آنجا که وى مردم را به اندیشه اعتزالى فرا مىخواند، وى را تضعیف کرده، روایت از او را ترک گفتهاند. (٤٦) خوارزمى مىگوید: «وى در زمان خود پیشگام عادلان و ثقات بود. او مسند ابوحنیفه را برپایه حروف الفبا تألیف کرد». (٤٧) از مسند طلحة تاکنون نسخهاى شناخته نشده؛ امّا روایات آن از رهگذر جامع المسانید خوارزمى در دسترس مىباشد. (٤٨) از کتاب مناقب آل ابىطالب دانسته مىشود که این مجموعه نزد دانشمندان شناخته شده بوده است. (٤٩)
٧- تهذیبُ مسند الامام ابى حنیفه اثر ابوبکر محمّد بن ابراهیم اصفهانى معروف به "ابن مقرى" (د . ٣٨١ ق / ٩٩١ م) که دستنوشته آن در کتابخانه فیض اللَّه در ترکیه یافت مىشود. (٥٠) ابن مقرى در سال ٢٨٥ ق. در اصفهان به دنیا آمد و دست به مسافرتهاى علمى گستردهاى زد و در نتیجه حدود پنجاه شهر را بدید و نزد دانشمندان بزرگ آن شهرها به دانشآموزى پرداخت و حدیث بسیار شنید. از میان استادان ابنمقرى مىتوان از ابویعلى موصلى، ابوالقاسم بغوى و ابن باغندى ... نام برد. وى فقیهى بر مذهب ابن حنبل و دوست نزدیک صاحب بن عباد و یک چند کتابدار او بود. کسانى چون ابونعیم اصفهانى و ابن مردَوَیْه و... از راویان او بهشمار مىآیند. رجال شناسان اهل سنّت بر امانت و تبحّر ابن مقرى در نقل حدیث تأکید داشته وبا الفاظى چون ثقه و امین وى را ستودهاند. (٥١) ابن مقرى آثار متعدّدى از خودش برجاى نهاده است. (٥٢) همچنین باید گفت که ابن مقرى به عنوان راوى برخى از آثار گذشتگان نیز شناخته شده که از آن میان مىتوان از مسند ابىیعلى موصلى یاد کرد. (٥٣)
٨- روایةٌ لمسند ابى حنیفه از ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق عَبْدِى اصفهانى مشهور به "ابن مَنْدَه" (د . ٣٩٥ ق / ١٠٠٥ م).
وى در سال ٣١٠ ق. در اصفهان زاده شد. در سال ٣٣٠ سفرهاى علمى خود را که نزدیک به ٤٥ سال به درازا کشید، آغاز کرد واز بیش ١٧٠٠ تن استاد حدیث شنید و نوشت. وى به «بازپسینِ سفرکنندگان» (خِتامُ الرّحالین) معروف شدهاست. میان ابن منده و همشهرى او ابونعیم درگیرى و دشمنى سختى وجود داشته است. با این وجود رجالشناسان عامّه او را محدّثى والامرتبه و قابل اعتماد مىدانند. ابن منده در عرصه حدیث آثار بسیارى از خویشتن برجاى نهاده، امّا از اثر مورد نظر گویا جز نامى برجاى نمانده است. (٥٤)
٩- مسند ابى حنیفهاز حافظ ابونعیم احمد بن عبداللَّه اصفهانى (د . ٤٣٠ ق/ ١٠٣٨ م)، صاحب کتاب معروف حلیة الاولیاء. وى در اصفهان زاده شد و در همان شهر درگذشت. ابونعیم در اصفهان، شوشتر، جرجان و نیشابور از استادان بسیارى حدیث شنید. (٥٥) ذهبى وى را صدوق مىخواند و مىگوید: «سخن ابن منده درباره ابونعیم چنان زشت و ناپسند است که گزارش آن را دوست نمىدارم وهمچنین سخن هریک از آن دو را درباره دیگرى نمىپذیرم؛ بلکه هر دو نزد من مقبول هستند». آنگاه افزاید: «سخن اقران درباره یکدیگر شایسته اعتنا نیست، بویژه آنگاه که دانسته شود آن سخن از روى دشمنى یا درگیرى مذهبى یا حسادت است». (٥٦) از اثر مورد نظر دستنوشتهاى درکتابخانه "احمد ثالث" یافت شده، (٥٧) افزون برآن محتواى آن از طریق جامع المسانید خوارزمى در دسترس است. (٥٨)
١٠- مسند ابىحنیفه از ابوعبداللَّه حسین بن محمّد بن خسرو بلخى (د . ٥٢٠ ق / ١١٢٦م) که دستنوشته هایى از آن در کتابخانه هاى احمد ثالث در استانبول، دانشگاه ییل و برلین یافت مىشود. (٥٩) بلخى از استادان بسیارى در بغداد حدیث شنیده، (٦٠) امّا شخصیّت وى از دیدگاه رجالى چندان شناخته نیست. (٦١) در عین حال مسند او در ردیف یکى از رایجترین مسندهاى ابوحنیفه به شمار مىرود. (٦٢)
١١- مسند ابى حنیفه اثر ابوبکر محمدبن عبدالباقى معروف به "قاضى مارِستان" (د . ٥٣٥ ق / ١١٤١ م).
وى نسبش به کعب بن مالک انصارى مىرسد. در بغداد، مکّه و مصر از شیوخ بسیارى حدیث شنید و از علم حساب و فرایض نیز آگاهى داشت. قاضى مارستان در بغداد زاده شد و در همان جا از دنیا رفت. (٦٣) از مسند وى تاکنون نسخهاى شناخته نشده، امّا مندرجات آن از رهگذر جامعالمسانید خوارزمى محفوظ مانده است. (٦٤)
١٢- مسند ابى حنیفه از ابوالقاسم على بن حسن دمشقى معروف به "ابنعساکر" (د . ٥٧١ ق / ١١٧٦ م).
وى مورّخ، جهانگرد و حافظِ حدیث و در سفرهایش یار و همراه "سمعانى" صاحب کتاب الانساب بود. ابن عساکر تألیفات فراوانى دارد. (٦٥) از مسند او گویا جز نامى باقى نمانده باشد. (٦٦)
١٣- مسند ابى حنیفه از ابوبکر احمدبن محمد کلاعى. آگاهیهاى ما درباره این مسند و مولّفش ظاهراً محدود مىشود به مندرجات جامع المسانید خوارزمى. زیرا محتواى این مسند از رهگذر کتاب خوارزمى به دست ما رسیده (٦٧) و در غیر کتاب مزبور - تاجایى که نگارنده تتبّع کرد - نام و نشانى از مولّف و کتابش یافت نشد. خوارزمى در عین حال که این مسند را به ابوبکر کلاعى نسبت مىدهد، خود مىنویسد: ظاهراً ابوبکر این مجموعه را از پدرش از جدّش از محمد بن خالد وهبى روایت مىکند و گردآورنده حقیقى آن شخص اخیر است. درنتیجه مىتوان گفت: نسبت این مسند به ابوبکر یاد شده به حکم روایت است؛ نه به حکم جمع و تألیف. زیرا دراین مجموعه حدیثى از طریق کس دیگر جز محمد بن خالد وهبى به چشم نمىخورد. بنابراین اگر مجموعه مزبور گردآورى ابوبکر کلاعى بود، برحسب قاعده باید حدیثى به نقل کسى غیر از محمدبن خالد وهبى درآن یافت مىشد. (٦٨)
١٤- مسند ابى حنیفه از حسامالدین ابوالحسن علىبن احمد بن مکّى رازى (د . ٥٩٨ ق / ١٢٠١ م).
وى یکى از فقیهان حنفى است که مدّتى در حلب زیسته و سپس به دمشق کوچیده و در همان جا مرده است. (٦٩) از مجموعه مورد نظر دستنوشتهاى در کتابخانه "احمد ثالث" در استانبول یافت شدهاست. (٧٠)
١٥- مسند ابى حنیفه اثر ابوالقاسم عبداللَّه بن محمّد معروف به "ابن ابىالعوام سغدى". درباره این مجموعه نیز آگاهیى جز آنچه خوارزمى در جامعالمسانید گفته، در اختیار نگارنده نیست. (٧١)
١٦- جامع مسانید الامام الاعظم که به آن جامع المسانید و مسانید ابى حنیفه نیز گویند. اثر ابوالمؤیَّد محمّد بن محمود خوارزمى (د . ٦٤٥ ق / ١٢٤٧ م) یکى از فقیهان حنفى. وى در خوارزم چشم به جهان گشود و مدّتى در آن شهر زیست. سپس حجّ گزارد و مدّتى مجاور خانه خدا شد و در واپسین سالهاى زندگىاش در بغداد سکونت گزید و در آنجا تا گاهِ مردن به تدریس پرداخت. (٧٢) مهمترین اثر او گویا همین جامع المسانید باشد. این کتاب آمیختهاى از پانزده مجموعه از مسندهاى پیشین ابوحنیفه است که به ترتیب ابواب فقه فراهم آمده، از این کتاب دستنوشته هاى بسیارى در مصر، ترکیه و هند وجود دارد. (٧٣) کتاب مزبور در سال ١٣٣٢ قمرى درحیدر آباد هند در دو مجلد به چاپ رسیده است. مؤلّف درباره انگیزه خویش از فراهم ساختن این کتاب چنین مىگوید:
« من در شام از برخى از ناآگاهان شنیدم که بر ابوحنیفه خرده مىگرفت و او را کوچک مىشمرد و دیگران را بزرگ مىداشت و او را در عرصه حدیث قلیل الروّایه مىشمرد و براى این کارِ خودْ به مسند شافعى تألیف ابوالعباس محمّد بن یعقوب اصم و موطّأ مالک و مسند امام احمد استدلال مىکرد و مىپنداشت که ابوحنیفه مسندى ندارد و تنها شمار اندکى حدیث روایت مىکند. دراین وقت غیرت دینى پروردگارى و عصبیّت حنفى نعمانى من به جنبش درآمد. در نتیجه تصمیمگرفتم که پانزده مجموعه از مسندهایى را که دانشمندان بزرگ حدیث فراهم ساختهاند، درهم آمیزم و آنها را در یکجا گرد آوردم. [بدین شرح ]:
١) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابومحمد عبداللَّه بن محمد ... حارثى بخارى معروف به "عبداللَّه استاد".
٢) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوالقاسم طلحة بن محمّد [معروف به ] "شاهد عدل ".
٣) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابوالحسین محمد بن مظفّر ....
٤) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابونعیم احمد بن عبداللَّه بن احمد اصفهانى.
٥) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوبکر محمدبن عبدالباقى بن محمّد انصارى.
٦) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابواحمد عبداللَّه بن عَدِىّ جرجانى.
٧) مسند ابى حنیفه: که امام حسن بن زیاد لؤلؤیى از او روایت مىکند.
٨) مسند ابى حنیفه: تألیف ... عمربن حسن اُشْنانى.
٩) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوبکر احمد بن محمد ... کلاعى.
١٠) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوعبداللَّه محمد بن حسین بن محمد بن خسرو بلخى.
١١) مسند ابى حنیفه که قاضى ابویوسف یعقوب بن ابراهیم انصارى آن را فراهم ساخته واز وى روایت مىکند. این مجموعه به نسخه ابى یوسف نامبردار است.
١٢) مسند ابى حنیفه که محمّد بن حسن شیبانى آن را فراهم ساخته و از او روایت مىکند. این مجموعه به نسخه محمّد نامبردار است.
١٣) مسند ابى حنیفه که آن را فرزندش حمّاد بن ابى حنیفه فراهم آورده و از او روایت مىکند.
١٤) مسند ابى حنیفه که آن را نیز امام محمد [ بن حسن شیبانى] گردآورده واز او روایت مىکند. این مجموعه به کتاب الاثار نامبردار است.
١٥) مسند ابى حنیفه: تألیف ابوالقاسم عبدالله بن محمّد بن ابى العوام سغدى.
«سپس از خداوند کامیابى را خواستار شدم و براى جمع این مسندها به ترتیب ابواب فقه نزد او استخاره کردم». (٧٤)
باید افزود که مؤلّف از آوردن احادیث و اِسنادهاى تکرارى خوددارى کرده، مگر آنکه یک حدیث به بابهاى مختلف مربوط و یا آنکه اسنادهایش متفاوت باشد. گفتنى است که پارهاى از مجموعه هاى پیشگفته از سوى مؤلّفانِ خود مسند نامیده نشده؛ بلکه این خوارزمى است که برآنها نام مسند مىنهد. همچنین باید دانست که بسیارى از دانایان اهل سنّت کتاب مزبور را خلاصه کرده و برخى دیگر برآن شرح نوشتهاند. یکى از این شرحها به خامه سیوطى است با نام التعلیقة المنیفة على مسند ابى حنیفه. (٧٥)
١٧- مسند ابىحنیفه از موسى بن زکریا بن ابراهیم حَصْکَفى (٦٥٠ ق / ١٢٥٢م).
از این مجموعه هم دستنوشته هاى بسیارى یافت مىشود و هماینکه در هند، قاهره و حلب چاپ شدهاست. مؤلّفْ خود بار دیگر مطالب کتاب را براساس استادان و شیوحْ مرتّب ساخته و مطالب آن را شرح داده. این کتاب با چهره جدیدش نیز در هند و لاهور چاپ شدهاست. (٧٦)
١٨- مسند ابى حنیفهاز ابوعلى صدرالدین حسن بن محمّد بَکْرى تَیْمى نیشابورى (٧٧) (٦٥٦ ق / ١٢٥٨ م).
مؤلّف این مجموعه، افزون بر اشتغال به تاریخ، از حافظان حدیث هم بهشمار مىرود. از جمله تألیفات صدرالدین بکرى ذیلى است بر تاریخ ابن عساکر دمشقى که گویا موفّق به اتمامش نگشته است. برخى او را در حدیث تضعیف کردهاند. (٧٨)
افزون بر عناوین یاد شده، به اجمال مىتوان از کتاب اخبار ابى حنیفه و مسندُه اثر ابن عُقده (٧٩) و پارهاى مجموعه هاى گمنام دیگر (٨٠) در زمره مسندهاى ابوحنیفه یاد کرد. شرح این کتابها سخن را به درازا مىکشاند. در پایان باید افزود که مجموعه هاى حدیثى متعدّد دیگرى از طریق ابوحنیفه توسّط شاگردان او چون: حمّاد بن ابى حنیفه، ابویوسف و محمّد بن حسن شیبانى فراهم آمده است. این مجموعه ها توسّط مولّفان خود، "مسند" نامیده نشدهاند. امّا دانشمندان سده هاى میانى و متأخّر و به پیروى از آنان برخى از پژوهندگان معاصر آنها را "مسند" نام نهادهاند. (٨١) اینک به اجمال با آن مجموعه ها آشنا مىشویم:
الف- مجموعه حمّاد پسر ابوحنیفه (د . ١٧٠ ق / ٧٨٦ م) که گویا تا کنون نسخهاى از آن شناخته نشده باشد؛ ولى خوارزمى در تألیف جامع المسانید از آن بهره برده و احادیث آن را در کتاب خود آورده است. او حماد را در دانش حدیث و فقه پیشوا و در روایت حدیث ثقه و عادل وصف مىکند. (٨٢) امّا ابن عدى و دیگران وى را حافظ ندانسته، از این ناحیه وى را تضعیف کردهاند. (٨٣)
ب - کتاب الاثار اثر قاضى ابویوسف یعقوب بن ابراهیم کوفى (د . ١٨٢ ق / ٧٩٨ م).
گویا مقصود حاجى خلیفه از مسند امام ابى یوسف (٨٤) همین کتاب باشد. مؤلّف این کتاب شاگرد و یار ابوحنیفه و نخستین کسى بود که به نشر روش فقهى استادش پرداخت. ابویوسف در خلافتهادى در بغداد عهدهدار منصب قضا گشت و تادم مرگ برسر این کار باقى ماند. گویند: او نخستین کسى است که وى را "قاضىالقضاة" خواندهاند. ابویوسف با آنکه در روش فقهى رأى گرا بود، در عین حال میان روش او و استادش تفاوتهایى هم دیده مىشد. از جمله اینکه بیش از استادش به حدیث تکیه مىکرد. (٨٥) همین نکته سبب شده که رجالشناسان حدیثگرا با خوشبینى بیشترى به وى بنگرند و تا حدّى مرویاتش را بپذیرند. هر چند جملگى آنان درباره او همسخن نیستند. مُزَنى درباره او گفته: «او بیش از سایر رأىگرایان پیرو حدیث است». یحیى بن مَعین هم به همین سان داورى کرده وگفته: «در میان رأى گرایان کسى استوارتر و آگاهتر به حدیث از ابى یوسف وجود ندارد». (٨٦) بارى، چنانکه پیش از این گفته شد، خوارزمى در تألیف جامعالمسانید از کتاب الاثار با عنوان مسند ابى حنیفه یاد کرده و محتواى آن را در کتاب خود وارد ساخته است. (٨٧) این کتاب در قاهره به کوشش ابوالوفاء افغانى چاپ شدهاست.
ج - کتاب الاثار اثر ابوعبداللَّه محمد بن حسن شَیْبانى (د. ١٨٩ق / ٨٠٤ م).
وى در چهارده سالگى با ابوحنیفه همنشین گشت و از او دانش آموخت و از روش فقهى او تأثیر پذیرفت. سفیان ثورى، اوزاعى، مالک بن انس و ابویوسف از دیگر استادان نامدار او هستند و اخیرى در تربیت فقهى او نقش بزرگى داشت. شیبانى در فقه، اصول، حدیث و لغت مهارت داشت و در عرصه مسائل عقیدتى با مرجئه همسخن بود. او بى تردید یکى از بنیانگذاران مذهب حنفى است. وى با آنکه رأى گرا بود، حدیث را بر رأى مقدّم مىداشت. (٨٨) از نشانه هاى توجّه وى به حدیث، افزون بر تألیف کتاب مورد نظر، فراگیرى و روایت کتاب الموطّأاز مالک بن انس است. ذهبى در عین حال که او را «دریایى از دانش و فقه» خوانده ، گوید: نسایى و دیگران از نظر حفظ براو اندکى خرده گرفتهاند». (٨٩)
کتاب الاثارِ شیبانى دربردارنده مجموعهاى از مهمترین احادیثى است که ابوحنیفه مذهب خویش را برشالوده آن بر پا ساخته است. از این کتاب دستنوشته هاى بسیارى در مصر، تونس، و بویژه در ترکیه یافت مىشود. افزون برآن، این کتاب در لکهنو و لاهور چاپ شدهاست. (٩٠) چنانکه دیدیم، کتاب الاثار یکى از منابع خوارزمى در جامع المسانید است. وى در خلال منابع خویش افزون براین کتاب از یک مجموعه حدیثى دیگر از شیبانى نام مىبرد به نام نسخه محمّد. (٩١)
گفتنى است که برخى براین باورند که کتاب الاثار را خود ابوحنیفه تألیف کرده و محمّد بن حسن تنها راوى آن است. همان گونه که وى راوى موطّأ از مالک بن انس مىباشد. برپایه این نظر، کتاب مزبور به غلط در ردیف آثار شیبانى قلمداد شدهاست. اینان به صراحت مىگویند: «کتاب الاثار در حقیقت نسخه محمد بن حسن از مسند ابى حنیفه است». (٩٢)
ناگفته نماند که در سده هاى اخیر شرحى بر مرویّات ابوحنیفه نگاشته شده به نام المواهب اللطیفة عن مسند ابى حنیفه به خامه محمد عابد سندى. این شرح که یکى از رایجترین شرحها بر مسند ابى حنیفه است، بارها از جمله درسال ١٣٢٧ ق. در قاهره به چاپ رسیده است. (٩٣)
٤- علّت تعدّد مسندهاى ابوحنیفه
ممکن بپرسند: چرا مجموعه هاى متعدّدى به نام مسند ابى حنیفه فراهم آمده است؛ در حالى که درباره دیگر فقیهان و محدّثان چنین وضعى دیده نمىشود؟ در پاسخ باید گفت: ابو حنیفه پیشواى فقیهان رأىگرا شناخته شده است. با آنکه حدیث (البتّه با قید صحیح بودن) دومین دلیل از ادلّه فقه ابوحنیفه دانسته شده و چند تن از فقیهان حدیثگرا معترفند که هرگاه صحّت حدیثى از پیامبر (ص) نزد ابوحنیفه ثابت مىشد، هرگز بدان پشت نمىکرد، (٩٤) در عین حال وى و همفکرانش از نگاه حدیث گرایان همواره به عدول از سنّت و بى توجّهى به حدیث متهّم بودند. تا جایى که بر سرزبانها شایع کردهاند که «روایت ابوحنیفه به هفده یارقمى در همین حدود رسیده است» (٩٥) و این را نشانى از بىتوجّهى یا بضاعتِ اندک وى در حدیث قلمداد کردهاند. حتّى چنانکه در آغاز این گفتار دیده شد، رأىگرایى ابوحنیفه موجب شده که دشمنان فکرى او، یعنى رجال شناسان حدیث گرا، وى را در شمار "ضعفا و متروکین" قلمداد کنند. همین اتّهام در طول قرنها انگیزه تألیف آثار گونهگون با عنوان مسند ابى حنیفه شد. چنانکه خوارزمى نیز به روشنى به این انگیزه اشاره کرد، مؤلّفان این مجموعه ها براى واکنش در برابر آن اتّهام تلاش داشتند تا احادیث منقول از طریق ابوحنیفه را در کتابى گرد آورند واز این رهگذر توجّه وى را به روایت حدیث عملاً به نمایش گذارند.
گفتنى است که با گذشت زمان کمکم این اتّهام رنگ باختتا آنجا که دانشمند مالکى مذهب سرسختى چون ابن خلدون تلاش مىکند تا براى اندک بودن احادیث ابوحنیفه دلیلى بیابد. او مىنویسد:
«گاهى برخى از معتصبّان کجرو اظهار مىدارند که برخى از پیشوایان در حدیث کم بضاعت بودهاند و به همین دلیل روایت ایشان اندک بوده. در صورتى که چنین عقیدهاى درباره پیشوایان بزرگ به هیچ رو مورد ندارد... تنها بدان دلیل برخى از پیشوایان کمتر روایت دارند که در راه نقد حدیث به سبب برخورد با خردهگیریها و عللى که مایه قدح در طرق حدیث مىشود، روایت کمترى را برمىگزینند... از این رو اجتهادْ چنین کسانى را به جایى مىرساند که از روایت احادیث مشکوک خوددارى کنند و هرچه بیشتر احتیاط مىکنند، روایت آنان به سبب ضعفِ طرق کمتر مىشود. گذشته از این حجازیان بیشتر از عراقیان به نقل حدیث پرداختهاند. زیرا مدینه جایگاه هجرت و مسکن صحابه بوده و آن دسته از اصحاب که به عراق رفتهاند، بیشتر به جهاد سرگرم بودهاند. بنابراین امام ابوحنیفه از این رو کمتر روایت داشت که در شروط روایت و نقلِ حدیث سختگیرى مىکرد؛ نه از این رو که روایت حدیث را فرو گذاشت. زینهار که وى به عمد حدیث را ترک گفته باشد. زیرا او در علم حدیث از صاحبنظران بزرگ بود و شیوه او در میان حدیث پژوهان مورد اعتماد و تکیهگاه به شمار مىرفت و نظر وى در ردّ و قبول اعتبار داشت. امّا دیگر محدثّان که اکثریّت را تشکیل مىدهند، شروط پذیرفتن حدیث را گسترش دادند و در نتیجه روایات ایشان افزایش یافت. بر هیچیک از این دو گروه نیز خرده نتوان گرفت؛ زیرا هردو به مقتضاى اجتهاد خویش عمل مىکنند. اصحاب ابوحنیفه هم که پس از وى شروط پذیرش حدیث راگسترش دادند، حدیث بسیار نقل کردند». (٩٦)
٥- سخنى درباره ارزش مسانید ابوحنیفه (٩٧)
در سطور بالا گفتیم که پس از قرآن، حدیث صحیح از ادلّه فقه ابوحنیفه شناخته شده است. ولى باید دانست که مقصود ابوحنیفه از حدیث "صحیح" چندان روشن نیست. زیرا در آن زمان مجموعه هاى معروف حدیث هنوز تدوین نشده بود و حدیث تا حدّ زیادى توزیع بومى خود را حفظ کرده بود. همچنین پایهگذارى اصطلاحات مربوط به نقد راویان حدیث، چون حدیث صحیح، حسن، ضعیف و ... به دورهاى متأخّر از زندگى ابوحنیفه باز مىگردد. انکار نمىتوان کرد که پارهاى از احادیث روزگار ابوحنیفه از چنان شهرتى برخوردار بودند که اطمینان فقیه را به خود جلب مىکرد. ولى بسیارى از احادیثى که ابوحنیفه در فقه خود به کاربسته، در حدّ آگاهى کنونى ما در ردیف اخبار آحاد و احادیث مرسل جاى مىگیرند. مسندهایى که به نام ابوحنیفه فراهم آمده بسان موطّأ مالک پراست از روایات مرسل. در مسندهاى یادشده مىتوان احادیث مرسل به روایت ابوحنیفه از تابعان کوفه، بصره و حجاز چون: امام محمّد باقر (ع)، سعید بن جبیر، شَعْبى، ابراهیم نخعى، حسن بصرى، عطابن ابىرباح، ابن شهاب زهرى، مجاهد و سعید بن مسیب یافت که ابوحنیفه بر پایه آنها فتوا داده است. (٩٨)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - محمود شهابى، ادوارفقه، ٥٧٠/٣.
٢ - دراین باره نک: ابوالمویَّد محمدبن محمود الخوارزمى، جامع مسانید الامام الاعظم، ٣٤٨-٣٤٥/٢؛ سزگین، ٣١/٣/١.
٣ - الخطیب البغدادى، ٣٣٣/١٣.
٤ - براى فهرست استادان او نک: ابن ابىحاتم، ٤٤٩/١/٤؛ الخطیب البغدادى، ٣٢٤/١٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٤٩/١٠.
٥ - ابن بابویه، التوحید، ٩٦؛ الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ١٩٠؛ الطبرسى، الاحتجاج ٣٨٢-٣٨١/٢؛ المفید، الاختصاص، ١١١-١٠٩؛ ابن الندیم، ٢٢٤؛ الخوارزمى، ٣٣٨/٢.
٦ - الطوسى، اختیار معرفةالرجال، ١٤٩-١٤٦-١٤٥.
٧ - ابویوسف، الاثار، ٣٤، ١٢٤؛ الخوارزمى، ٣٨٨/١، ٨٣/٢.
٨ - اسد حیدر، ٢٣٢/١؛ الآلوسى، التحفه، الطبعه الاولى، ص ٨؛ به نقل از محمد تقى الحکیم، قصةالتقریب بین المذاهب، ص ٩.
٩ - الرجال، ٣٢٥.
١٠ - الخوارزمى، ٨٤-٨٣/٢.
١١ - پیشین، ٢٢٣-٢٢٢/١. براى آگاهى بیشتر درباره ارتباط ابوحنیفه با پیشوایان و بزرگان شیعه نک: اسد حیدر، ٣٢٢-٣١٤/١.
١٢ - احمد بن یحیى البلاذرى، انساب الاشراف، ٢٣٩/٣. نیز نک: محمد ابوزهره، الامام زید، ص ٧١؛ حسین کریمان، سیره و قیام زیدبن على، صص ٧٩-٧٨، ص ٢٩٤.
١٣ - الخطیب البغدادى، ٣٣٠-٣٢٦/١٣.
١٤ - سزگین، ٣١/٣/١.
١٥ - محمود شهابى، پیشین، ٦٥٥/٣.
١٦ - براى آگاهى بیشتر درباره پایهگذاران مذهب حنفى نک: اسدحیدر، ٣١١-٣٠٧/١؛ سزگین، ٧٨-٣١/٣/١.
١٧ - برخى خاورشناسان سخت براین باورند که ابوحنیفه کتابى ننوشته، بلکه برخى رساله ها که به نام او شناخته شده، به کوشش شاگردانش فراهم آمده است. نک: جوینبل (Juynboll .Th.W)، مقاله «ابوحنیفه» در دایرةالمعارف الاسلامیة، ٣٣١/١. در برابر کسانى که درباره آثار ابوحنیفه بنا را بر نفى مىگذارند، کسانى هم هستند که معتقدند وى در جمع حدیث به ترتیب ابواب فقه، بر مالک پیش دستى کرده است. سیوطى دراین باره مىنویسد: «یکى از مناقب ویژه ابوحنیفه، این است که وى نخستین کسى است که علم شریعت را مدوّن ساخته، در ابوابى مرتّب کرد. پس از آن مالک بن انس در ترتیب موطَّأ از او پیروى کرد». (السیوطى، تبییضالصحیفة فى مناقب الامام ابى حنیفة، دهلى، ص١٤٤؛ به نقل از عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وَصَلتْ الینا، ص ٧٢). درباره درستى یا نادرستى آثار منتسب به ابوحنیفه شمارى از پژوهشگران معاصر نظرات معتدلتر و واقع بینانهترى دارند. نک: سزگین، ٣٢/٣/١؛ احمد پاکتچى، «ابوحنیفه»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٤٠٤-٤٠٣/٥٧.
١٨ - از جمله نک: الخطیب البغدادى، ٣٤٢/١٣.
١٩ - البخارى، ٨١/٢/٤؛ ابن ابىحاتم، ٤٤٩/١/٤؛ الخطیب البغدادى، ٣٢٤/١٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٤٩/١٠.
٢٠ - براى نمونه نک: ابنسعد، الطبقات، ٣٦٩/٦؛ ابنابىحاتم، ٤٥٠-٤٤٩/١/٤؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٦٥/٤.
٢١ - الذهبى، سیراعلام النبلاء، ٩٥/١٦.
٢٢ - یحیى بن معین، معرفة الرجال، ٧٩/١ و نیز: ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٥٠-٤٤٩/١٠.
٢٣ - المزّى، تهذیب الکمال، نسخه خطى کتابخانه احمد ثالث، شماره ٢٨٤٨، ١٤٧/١٧؛ به نقل از : احمد پاکتچى، «ابو حنیفه» در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٤٠٣/٥. و نیز نک: اسدحیدر، ٢٩٧/١.
٢٤ - الترمذى، السنن، ٧٤١/٥.
٢٥ - پیشین، ١٦٩/١، ٤٤٦/٢، ٢٥٠/٣.
٢٦ - نک: الکلینى، الکافى، ٤٠٤.٢٤٢/٧؛ الطوسى، تهذیب الاحکام، ٣١٧/٢، ٢٧٧/٦- ٢٧٨، ٨٠/١٠؛ همو، الاستبصار، ٤٠٨/١.
٢٧ - ابن بابویه، الخصال، ٣١٦/١.
٢٨ - براى نمونه نک: الخویى، ١٦٥-١٦٣/١٩.
٢٩ - الخوارزمى، ٤٣٤/٢.
٣٠ - نک: الخطیب البغدادى، ٣١٧-٣١٤/٧؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩١/١.
٣١ - اسد حیدر، ٣١١-٣٠٧/١. براى آگاهى بیشتر درباره زندگى و آثار او نک: ابن الندیم، ص ٢٥٨؛ الخطیب البغدادى، همان جا؛ الخوارزمى، ٤٣٤-٤٣٣/٢؛ سزگین، ٧٩-٧٨/٣/١.
٣٢ - سزگین، ٤٢/٣/١، ٧٩.
٣٣ - جامع مسانید الامامالاعظم، ٥/١، ٧٣. درباره زندگى و آثار او نک: الخطیب البغدادى، ٢٣٩-٢٣٦/١١؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ١٨٥/٣؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٧٨٠/١؛ الزرکلى، ٤٣/٥.
٣٤ - سزگین، ٤٢/٣/١.
٣٥ - نک: الفضل المبین، صص ٢٥٦-٢٤٨.
٣٦ - الخوارزمى، ٥٢٥-٥٢٤/٢.
٣٧ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩٦/٢؛ الزرکلى، ١٢٠/٤.
٣٨ - درباره او نک: الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٤٢-٩٤٠/٢؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ٥١/٣؛ سزگین، ٤٠٠-٣٩٩/١/١.
٣٩ - نک: الخوارزمى، ٥/١، ٧٣-٧٢، ٥٢٥/٢.
٤٠ - تاریخ بغداد، ٢٦٤-٢٦٢/٣ و نیز: الخوارزمى، ٣٦٢-٣٦٠/٢.
٤١ - میزان الاعتدال، ٤٣/٤.
٤٢ - جامع مسانید الامام الاعظم، ٣٦٢/٢.
٤٣ - نک: پیشین، ٤/١، ٧١. براى آگاهى از دیگر آثار او نک: سزگین، ٤١٥-٤١٤/١/١.
٤٤ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٣٤٢/٢؛ الخوارزمى، ٤٨٧/٢؛ الزرکلى، ٢٢٩/٣.
٤٥ - الخوارزمى، همان جا.
٤٦ - نک: پیشین، ٤/١، ٧٠- ٧١، ٤٨٧/٢.
٤٧ - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ٧/١، ٢٥٥/٤.
٤٨ - سزگین، ٤١٦/١/١.
٤٩ - ابونعیم الاصفهانى، ذکر اخبار اصبهان، ٢٩٧/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٧٥-٩٧٣/٢؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ١٠١/٣.
٥٠ - براى آگاهى از آثار دیگر او نک: سزگین، ٤١٦-٤١٥/١/١؛ موسوى بجنوردى، دایرةالمعارف بزرگ اسلامى، مقاله "ابن مقرى" به خامه حسن انصارى ٦٥٩-٦٥٨/٤. گفتنى است که در مقاله مزبور از اثر مورد نظر با عنوان مسند ابى حنیفه یاد شدهاست.
٥١ - الذهبى، سیراعلام النبلاء، ١٨٠/١٤؛ به نقل از: حسین سلیم اسد، مقدمه مسند ابىیعلى، ٢٠/١.
٥٢ - براى آگاهى درباره زندگى و آثار او نک: ابونعیم، پیشین، ٣٠٦/٢؛ ابن ابىیعلى، طبقات الحنابله، ١٦٧/٢؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٧٩/٣؛ سزگین، ٤٢/٣/١، ٤٤٠-٤٣٨/١/١. شایان ذکر است که در ترجمه دکتر فهمى ابوالفضل از اثر سزگین، از کتاب مورد نظر با عنوان نقدٌ لمسند ابى حنیفه یاد شدهاست. (تاریخ التراث العربى، نقله الى العربیة الدکتور فهمى ابوالفضل، القاهرة ١٩٧١ م، ٥٢٩/١).
٥٣ - ابوالمؤیّد الخوارزمى، ٣٩٢-٣٩١/٢.
٥٤ - میزان الاعتدال، ١١١/١.
٥٥ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٥٦ - نک: الخوارزمى ٤/١، ٧٢-٧١.
٥٧ - سزگین، ٤٣٣/١.
٥٨ - نک: الخوارزمى، ٤٣٥-٤٣٤/٢.
٥٩ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٤٧/١؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٦٨/٢.
٦٠ - الخوارزمى، ٥/١، ٧٤؛ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص٢٤٨. گفتنى است که سال وفات بلخى در منابع مورد اختلاف است. نگارنده به پیروى از سزگین سال ٥٢٠ را در نظر گرفت.
٦١ - الخوارزمى، ٣٦٤-٣٦٢/٢؛ ابن رجب، الذیل على طبقات الحنابله، ٢٣٠/١؛ الزرکلى، ١٨٣/٦.
٦٢ - نک: الخوارزمى ٤/١، ٧٢.
٦٣ - نک: الزرکلى، ٢٧٣/٤.
٦٤ - یاقوت، معجمالادبا، ١٤٤/٥؛ الکتّانى، الرساله المستطرفه، ١٦.
٦٥ - نک: الخوارزمى: ٥/١ و ٧٤، ٣٩٢/٢.
٦٦ - پیشین، ٣٩٢/٢ و نیز ٣٥٤/٢.
٦٧ - نک: کاتب چلبى، ٩٩٩/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٧٠٣/١؛ الزرکلى، ٢٥٦/٤.
٦٨ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٦٩ - پیشین، ٥/١، ٧٧.
٧٠ - الزرکلى، ٨٧/٧؛ سزگین، ٤٣/٣/١ شایان ذکر است که منابع در تاریخ وفات او اختلاف دارند. نگارنده به پیروى از سزگین تاریخ بالا را برگزید.
٧١ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٧٢ - جامع مسانید الامام الاعظم، ٦-٤/١. قس: کاتب چلبى، ١٦٨١-١٦٨٠/٢.
٧٣ - براى آگاهى از آن گزیده ها و شرحها نک: کاتب چلبى، ١٦٨٢-١٦٨٠/٢؛ سزگین، ٤٥-٤٤/٣/١.
٧٤ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٧٥ - جمالالدین القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٤٨.
٧٦ - ابن العماد، شذرات الذهب، ٢٧٤/٥؛ الزرکلى، ٢١٥/٢.
٧٧ - الطوسى، الفهرست، ص ٤٣؛ النجاشى، رجال، ٩٤.
٧٨ - نک: القاسمى، پیشین، ص ٢٤٨؛ سزگین، ٤٤/٣/١.
٧٩ - نک: ابوالمویَّد الخوارزمى، ٥/١، ٧٧-٧٥، ٤٣٤/٢، ٣٦٠-٣٥٨، ٥٨٠-٥٧٨؛ کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢، الزرکلى ١٩٣/٨؛ عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وصلَتْ الینا، صص ٧٣-٧٢.
٨٠ - نک: الخوارزمى، ٥/١، ٧٥، ٤٣٤/٢.
٨١ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٩٠/١؛ ابن حجر، لسان المیزان، ٣٤٦/٢.
٨٢ - کشف الظنون، ١٦٨٠/٢. قس: الزرکلى، ١٩٣/٨.
٨٣ - الخطیب البغدادى، ٢٦٢-٢٤٢/١٤؛ الزرکلى، ١٩٣/٨؛ سزگین، ٥٤-٥١/٣/١.
٨٤ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٤٧/٤؛ همو، تذکرة الحفاظ، ٢٩٣/١. براى آگاهى از نظرات دیگران درباره او نک: الخطیب البغدادى، همان جا.
٨٥ - نک: ٧٥/١.
٨٦ - سزگین، ٥٥-٥٤/٣/١.
٨٧ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥١٣/٣. براى آگاهى افزونتر درباره او نک: ابن سعد، الطبقات، ٣٣٦/٧؛ الخطیب البغدادى، ١٨٢-١٧٢/٢.
٨٨ - سزگین، ٧١/٣/١.
٨٩ - نک: ٥/١، ٧٧-٧٥، ٣٦٠-٣٥٨/٢.
٩٠ - عبدالمنعم النمر، پیشین، ص ٧٣.
٩١ - الزرکلى، ١٨٠-١٧٩/٦؛ موسوى بجنوردى، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله ابوحنیفه، به خامه احمد پاکتچى، ٤٠٦/٥.
٩٢ - ابن عبدالبر، الانتقاء من فضایل الائمّة الفقهاء، ص ١٢٨، ١٤٢.
٩٣ - ابن خلدون، مقدمّه، ص ٤٤٤. قس: جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ٤٧٢/٣؛ ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیّات در ایران ، ٧٥/١.
٩٤ - مقدمه، صص ٤٤٥-٤٤٤ و نیز نک: عبدالمنعم النمر، پیشین، ص ٧٣؛ اسد حیدر، ٢٩٧/١.
٩٥ - براى نگارش این بخش از قسمتى از مقاله «ابوحنیفه» به قلم احمد پاکتچى در دایرةالمعارف بزرگ اسلامى ( ٥ / ٣٩٦-٣٩٥) بهره بسیار برده شد.
٩٦ - نک: الخوارزمى، ٣٨٨/١، ٤٠٣، ٤٢١، ٤٢٣، ٤٩٩، ٥٢٩، ٥٩-٥٨/٢، ١٢٩، ٢٢٠.
بخش نهم
بخش نهم :
درباره مسندهاى ابوحنیفه
١- گزارشى کوتاه از زندگانى و آراء ابوحنیفه
ابوحنیفه نعمان بن ثابت کوفى (١٥٠-٨٠ ق / ٧٦٧-٦٩٩ م) فقیه و متکلّم نامدار کوفه و پایهگذار مذهب حنفى از مذاهب چهارگانه اهل سنّت، در کوفه زاده شدهاست. حنفیان او را "امام اعظم "و" سراج الائمه" لقب دادهاند. او را در طبقه چهارم از فقیهان تابعى کوفى یاد کردهاند. (٢) که احتمالاً تنى چند از صحابه را دیده، ولى به سماع حدیث و روایت از ایشان موفّق نشده است. (٣) وى از بسیارى از فقیهان و عالمان تابعى دانش آموخت. ولى استاد ویژه او حمّادبن ابى سلیمان بود که مدّت هجده سال در حلقه درسش شرکت مىجست و تاهنگام وفات بهرهگیرى از او را ترک نگفت (٤) و پس از درگذشت حمّاد به عنوان برجستهترین شاگرد او مرجع صدور فتوا و تدریس فقه در کوفه گردید.
در فهرست استادان وى برجستهترین نامها عبارتند از: عامر شعبى، عاصم بن ابىالنجّود، امام باقر (ع)، ابن شهاب زُهرى، امام صادق (ع). (٥)
درباره ارتباط ابوحنیفه با پیشوایان معصوم (ع) و یاران ایشان، باید به روایاتى اشاره کرد که مناظراتى میان ابوحنیفه و امامان صادق و کاظم (ع) و دانشمندان امامى چون محمّد بن على ملقّب به "مؤمن الطاق"، فضال بن حسن، هَیْثَم بن حبیب صیرفى، حریز بن عبدالله سِجِستانى و هشام بن حکم را در بردارند. دراین مناظره ها مسائل مختلف اعتقادى از قبیل امامت، ایمان، قدر و پارهاى از مسائل اصولى و فقهى مورد بررسى و نقد قرار گرفتهاست. (٦) در برخى روایات امامى ذمّ ابوحنیفه از زبان امام صادق (ع) گزارش شدهاست. (٧) ابوحنیفه در فرصتهاى حضور خود در مدینه، از محضر امامان باقر و صادق (ع) بهره گرفته و روایات وى از ایشان درمیان مرویات او دیده مىشود. (٨) حتى به موجب پارهاى از گزارشها شاگردى نزد امام صادق (ع) را مایه رهایى خویش مىداند و مىگوید: «اگر دو سال شاگردى نزد جعفربن محمّد نبود، نعمان گمراه شده بود». (لَوْلا السَّنتان لَهَلک النُعمّان). (٩) شیخ طوسى هم وى را در شمار اصحاب آن حضرت یاد کرده است. (١٠) پارهاى از روایات حنفى از روابط دوستانه میان ابوحنیفه و امام صادق حکایت دارد. (١١) یک روایت حنفى بیان مىدارد: «در پایان یک جلسه پرسش و پاسخ که به پیشنهاد خلیفه منصور و در حضور وى میان امام صادق و ابوحنیفه برگزار شد، ابو حنیفه اعتراف کرد که "جعفربن محمّد" فقیهترین کسانى است که من دیدهام». (١٢)
گزارشهاى تاریخى نشان مىدهد که ابوحنیفه با خلافت امویان و عبّاسیان همراه نبوده. از جمله در جریان قیام زیدبن على (ع) در سالهاى ١٢٢-١٢١ ه .ق ابوحنیفه پنهانى او را یارى کرد و مال و جنگ افزار در اختیارش نهاد. (١٣) و در سال ١٤٥ ق. که ابراهیم بن عبداللَّه حسنى از امامان زیدى در بصره برابر خلافت منصور قیام کرد، ابوحنیفه نفوذ خویش را در تأیید این قیام به کار گرفت. همچنین نوشتهاند که وى همواره در برابر عرضه منصبهاى حکومتى از سوى خلیفگان و کارگزاران آنان ایستادگى کرده واز پذیرش هرگونه منصبى در سازمان حکومت خلیفگان تن زده است. (١٤)
ابو حنیفه، بنابرعقیده معروف، در عرصه مسائل عقیدتى و کلامى بیشتر به اندیشه ها و آراء مرجئه گرایش داشته (١٥) و در مسائل فقهى و احکام عملى به عنوان یکى از برجستهترین فقیهان «اهل رأى» شناخته شده. وى و اصحابش را به واسطه اینکه حدیث کمتر مىدانسته و یا کمتر به کار مىبستهاند و در برابر بیشتر به قیاس استناد مىکرده و در کاربرد آن مهارت یافتهاند، به نام «اهل رأى» خواندهاند. (١٦)
ابو یوسف (د . ١٨٢ ق)، زُفَر بن هُذَیْل (د . ١٥٨ ق) و محمّد بن حسن شیبانى (د . ١٨٩ ق) از نامدارترین شاگردان ابوحنیفه به شمار مىآیند. اینان در واقع در تدوین آراء و ترویج اندیشه ها وپایهگذارى مکتب فقهى ابوحنیفه نقش بنیادى را به عهده داشتهاند. (١٧) گویند: ابوحنیفه براى گذراندن زندگى به تجارت خز مىپرداخته است.
٢- مقصود از مسندهاى ابىحنیفه چیست؟
اساساً این نکته که ابوحنیفه خود کتابى نوشته باشد، مسلّم و قطعى نیست. (١٨) گزارشهاى متعدّدى که در منابع کهن از وجود تألیفاتى به دست ابوحنیفه خبر مىدهند، غالباً از نوشته هایى سخن مىگویند که موضوع آنها فقه است. (١٩) نوشته هایى هم که اکنون به نام ابوحنیفه برجاى مانده، مثل "نامه به عثمان بتّى" و ... غالباً موضوعى اخلاقى یا کلامى دارند. پس این پرسش مطرح مىشود که مقصود از "مسند یا مسندهاى ابىحنیفه" چیست؟ در پاسخ باید گفت: مقصود از "مسند ابىحنیفه" مجموعهاى از احادیثى است که ابوحنیفه در تعالیمش بدانها تکیه کرده و برپایه آنها نظر اعتقادى یا فتواى فقهى خویش را عرضه داشته است. این احادیث را شاگردان او و دانشمندانِ عمدتاً حنفى دوره هاى پسین بهطور مکرّر و با سلیقه هاى گوناگون گردآورده، زیر عنوان "مسند ابىحنیفه" مدوّن ساختهاند. بنابراین انتساب این مسندها به ابوحنیفه به حکم روایت محتواى آنهاست؛ نه به حکم تألیف و تدوین آن مجموعه ها.
اطلاعات و فهرستهاى موجود از شیوخ و راویان ابوحنیفه عمدتاً از همین روایات استخراج گردیده است. از روایت کنندگان او مىتوان اینان را نام برد: حمادبن ابىحنیفه، زُفَربن هذیل، عباد بن عوام، عبدالله بن مبارک، هُشَیم بن بشیر، و کیع بن جراح، مسلم بن خالد زنجى، ضحاک بن مخلد، عبداللَّه بن یزید مقرى، نوح بن دراج قاضى، حمزة بن حبیب زیّات ودو شاگرد نامدار وى ابویوسف و محمدبن حسن. (٢٠)
در مورد شخصیّت رجالى ابوحنیفه در همینجا باید گفت: رجالشناسان حدیث گرا از قبیل بخارى، نسایى، ابن عدى و دیگران با الفاظ و تعبیرات گوناگون او را که دشمن فکرى خویش مىدانستند، تضعیف کردهاند. (٢١) حتّى ابن حبّان بُستى (د . ٣٥٤ ق) در نقد مرویات او کتابى نوشته به نام عللُ مااسند ابوحنیفه. (٢٢) ولى در عین حال برخى از ایشان به روشنى از صدق و راستگویى او سخن گفتهاند. (٢٣)
گفتنى است که در "صحاح ششگانه" حدیثى از ابوحنیفه به چشم نمىخورد. تنها در سنن کبیر نسایى درباب حدود یک حدیث از وى نقل شده که آن هم در گزیده آن یعنى المجتبى دیده نمىشود. (٢٤) ترمذى نیز تنها در سنن خود یک اظهار نظر رجالى درباره جابربن یزید جعفى و عطاء بن ابىرباح از ابوحنیفه نقل کرده (٢٥) و چندبار در لابهلاى آن کتاب به آراء فقهى وى اشاره کرده است. (٢٦)
بىتردید این بىاعتنایى محدّثان بزرگ اهل سنّت به مرویات ابوحنیفه، برخاسته از همان داورى منفى و بدبینیى است که در بالا بدان اشاره شد.
امّا نز د امامیه، احادیثى چند از طریق ابوحنیفه در سه کتاب از کتابهاى چهارگانه نقل شده است. (٢٧) در غیر کتابهاى چهارگانه نیز برخى احادیث از او دیده مىشود. (٢٨) در عین حال رجالشناسان شیعه نیز هرگز او را توثیق نکردهاند. (٢٩)
٣- آشنایى با مسندهاى ابو حنیفه و مؤلّفان آنها
١- مسند ابى حنیفه، اثر ابوعلى حسن بن زیاد لُؤْلُؤْیى (د . ٢٠٤ ق / ٨١٩ م).
لُؤْلُؤْیى شاگرد، یار و همراه ابوحنیفه و پشتیبان سرسخت روش وى در رأىگرایى بود واز او روایت مىکرد. حسن اهل کوفه بود؛ امّا در بغداد مىزیست وبه سبب خرید و فروش لؤلؤ (مروارید) او را لُؤْلُؤْیى خواندهاند. مدّتى در کوفه منصب قضا را عهدهدار شد. امّا چون کارش با توفیق همراه نبود، از این منصب کناره گرفت. از خود وى نقل مىکنند که مىگفت: «از ابن جریج دوازده هزار حدیث نوشتم که فقیهان به تمام آنها نیازمندند». (٣٠)
رجالشناسان اهل سنّت بر شخصیّت او خرده مىگیرند و از این رهگذر به روایات او اعتنا نمىکنند. (٣١) لؤلؤیى در کنار ابویوسف، زُفَر و شیبانى یکى از پایهگذاران و مروّجان روش ابوحنیفه به شمار مىآید. (٣٢)
لُؤْلُؤْیى یکى از گردآورندگان مسند ابوحنیفه شناخته شده، هر چند در اینکه او خودش این مجموعه را مسند نامیده باشد، سخت تردید داریم. از مجموعه فراهم آمده توسّط لُؤْلُؤْیى نسخهاى در کتابخانه اوقاف بغداد شناخته ش (٣٣)دهاست. (٣٤)
٢- مسند ابى حنیفه اثر ابوالحسین عمربن حسن شیبانى معروف به "ابنالاُشْنانى" (د . ٣٣٩ ق / ٩٥٠ م).
وى در حدیث از آگاهیهایى برخوردار بود. از ابراهیم حربى و دیگران روایت مىکند. امّا دارقطنى وى را تضعیف کرده است. تاکنون از مسند وى نسخهاى شناخته نشده، ولى محتواى آن در جامع المسانید اثر ابوالمؤیّد خوارزمى محفوظ است. (٣٥)
٣- مسند ابى حنیفه اثر ابومحمّد عبداللَّه بن محمد بخارى حارثى معروف به "عبداللَّه استاد" (د . ٣٤٠ ق / ٩٥١ م) که نسخه هاى متعدّدى از آن در کتابخانه هاى قاهره، استانبول، دمشق و برلین نگهدارى مىشود. (٣٦) این مسند در طى سالیان درازى از رایجترین مسندهاى ابوحنیفه بودهاست. شاید به همین سبب جمالالدّین قاسمى در کتاب الفضل المبین از میان مسندهاى متعدّد ابوحنیفه، نخستین حدیث از این مسند را شرح کردهاست. (٣٧) بنابه گفته خطیب بغدادى وى چندبار به بغداد وارد شده و در آنجا حدیث گفته است. ابوالعباس احمدبن عقده وابوبکر بن جعابى و عموم مردم بخارا از او حدیث نقل کردهاند.
ابو المؤیَّد خوارزمى مىگوید: «هرکس مسندى را که وى از مرویات ابوحنیفه فراهم ساخته مطالعه کند، به تبحّر وى به دانش حدیث و احاطهاش به معرفت متون و طرق پىخواهد برد». (٣٨) در عین حال بسیارى از حدیثشناسان او را ثقه نمىدانند. از جمله «ابن اثیر» احادیث وى را منکر قلمداد کرده و ابن جوزى او را حدیث ساز دانسته وابو زرعه رازى وى را ضعیف خوانده است. (٣٩)
٤- مسند ابى حنیفه اثر ابواحمد عبدالله بن عَدِىّ جرجانى (د . ٣٦٥ ق / ٩٧٦ م).
وى در شهر خود به "ابن قطّان" و در نزد محدّثان به "ابن عَدِىّ" مشهور بود. ابن عدى در شهرهاى گوناگون از بیش از هزار استاد کسب دانش کرده و در نزد دانشمندان اهل سنّت محدثى ثقه به شمار مىآید. او بر احوال راویان آگاهى داشته و در جرح و تعدیل آنان استاد بودهاست و دراین زمینه کتابى دارد بهنام الکامل فىالجرح و التعدیل. افزون برآن از دانش فقه نیز بهرهمند بودهاست. (٤٠) گویا از مسند ابن عدى تاکنون نسخهاى شناخته نشده باشد؛ امّا محتواى آن از طریق جامع المسانید خوارزمى در دسترس محققان قرار دارد. (٤١)
٥- مسند ابىحنیفه اثر ابوالحسین محمد بن مظفّر بزّاز (د . ٣٧٩ ق / ٩٨٩ م).
بنابه گفته خطیب بغدادى وى از محمد بن جریر طبرى و یحیى بن صاعد و چندتن دیگر حدیث شنیده و در جستجوى دانش مسافرتهاى بسیار کرده. وى او را حافظ، صادق، کثیرالحدیث، خوشفهم، ثقه، مأمون و خوشنویس توصیف کرده. ابوالحسن دارقطنى و ابوحفص بن شاهین و دیگران از او روایت کردهاند. (٤٢) ذهبى نیز او را ثقه و حجّت دانسته و از ابوالولید باجى نقل کرده که «تشیّع در وى نمایان بود». (٤٣) خوارزمى مىگوید: «این مسندى که ازمرویات ابوحنیفه فراهم ساخته، نشانگر نهایت دانش وى در حدیث و آگاهىاش به متون و طرق آن است ». (٤٤)
از مسند ابن مظفر تاکنون نسخهاى به دست نیامده، امّا مندرجات آن در جامع المسانید خوارزمى محفوظ است. (٤٥)
٦- مسند ابى حنیفه از ابوالقاسم طلحة بن محمّد معروف به "شاهد عدل" (د. ٣٨٠ ق / ٩٩٠ م).
مؤلّفِ این مسند از محدّثان بغداد وبا دارقطنى معاصر بودهاست. وى از ابوالقاسم بغوى و یحیى بن صاعد و ابوبکر بن مجاهد مُقْرى و دیگران روایت مىکند. رجال شناسان او را «صحیح السّماع» دانستهاند؛ امّا از آنجا که وى مردم را به اندیشه اعتزالى فرا مىخواند، وى را تضعیف کرده، روایت از او را ترک گفتهاند. (٤٦) خوارزمى مىگوید: «وى در زمان خود پیشگام عادلان و ثقات بود. او مسند ابوحنیفه را برپایه حروف الفبا تألیف کرد». (٤٧) از مسند طلحة تاکنون نسخهاى شناخته نشده؛ امّا روایات آن از رهگذر جامع المسانید خوارزمى در دسترس مىباشد. (٤٨) از کتاب مناقب آل ابىطالب دانسته مىشود که این مجموعه نزد دانشمندان شناخته شده بوده است. (٤٩)
٧- تهذیبُ مسند الامام ابى حنیفه اثر ابوبکر محمّد بن ابراهیم اصفهانى معروف به "ابن مقرى" (د . ٣٨١ ق / ٩٩١ م) که دستنوشته آن در کتابخانه فیض اللَّه در ترکیه یافت مىشود. (٥٠) ابن مقرى در سال ٢٨٥ ق. در اصفهان به دنیا آمد و دست به مسافرتهاى علمى گستردهاى زد و در نتیجه حدود پنجاه شهر را بدید و نزد دانشمندان بزرگ آن شهرها به دانشآموزى پرداخت و حدیث بسیار شنید. از میان استادان ابنمقرى مىتوان از ابویعلى موصلى، ابوالقاسم بغوى و ابن باغندى ... نام برد. وى فقیهى بر مذهب ابن حنبل و دوست نزدیک صاحب بن عباد و یک چند کتابدار او بود. کسانى چون ابونعیم اصفهانى و ابن مردَوَیْه و... از راویان او بهشمار مىآیند. رجال شناسان اهل سنّت بر امانت و تبحّر ابن مقرى در نقل حدیث تأکید داشته وبا الفاظى چون ثقه و امین وى را ستودهاند. (٥١) ابن مقرى آثار متعدّدى از خودش برجاى نهاده است. (٥٢) همچنین باید گفت که ابن مقرى به عنوان راوى برخى از آثار گذشتگان نیز شناخته شده که از آن میان مىتوان از مسند ابىیعلى موصلى یاد کرد. (٥٣)
٨- روایةٌ لمسند ابى حنیفه از ابوعبداللَّه محمّد بن اسحاق عَبْدِى اصفهانى مشهور به "ابن مَنْدَه" (د . ٣٩٥ ق / ١٠٠٥ م).
وى در سال ٣١٠ ق. در اصفهان زاده شد. در سال ٣٣٠ سفرهاى علمى خود را که نزدیک به ٤٥ سال به درازا کشید، آغاز کرد واز بیش ١٧٠٠ تن استاد حدیث شنید و نوشت. وى به «بازپسینِ سفرکنندگان» (خِتامُ الرّحالین) معروف شدهاست. میان ابن منده و همشهرى او ابونعیم درگیرى و دشمنى سختى وجود داشته است. با این وجود رجالشناسان عامّه او را محدّثى والامرتبه و قابل اعتماد مىدانند. ابن منده در عرصه حدیث آثار بسیارى از خویشتن برجاى نهاده، امّا از اثر مورد نظر گویا جز نامى برجاى نمانده است. (٥٤)
٩- مسند ابى حنیفهاز حافظ ابونعیم احمد بن عبداللَّه اصفهانى (د . ٤٣٠ ق/ ١٠٣٨ م)، صاحب کتاب معروف حلیة الاولیاء. وى در اصفهان زاده شد و در همان شهر درگذشت. ابونعیم در اصفهان، شوشتر، جرجان و نیشابور از استادان بسیارى حدیث شنید. (٥٥) ذهبى وى را صدوق مىخواند و مىگوید: «سخن ابن منده درباره ابونعیم چنان زشت و ناپسند است که گزارش آن را دوست نمىدارم وهمچنین سخن هریک از آن دو را درباره دیگرى نمىپذیرم؛ بلکه هر دو نزد من مقبول هستند». آنگاه افزاید: «سخن اقران درباره یکدیگر شایسته اعتنا نیست، بویژه آنگاه که دانسته شود آن سخن از روى دشمنى یا درگیرى مذهبى یا حسادت است». (٥٦) از اثر مورد نظر دستنوشتهاى درکتابخانه "احمد ثالث" یافت شده، (٥٧) افزون برآن محتواى آن از طریق جامع المسانید خوارزمى در دسترس است. (٥٨)
١٠- مسند ابىحنیفه از ابوعبداللَّه حسین بن محمّد بن خسرو بلخى (د . ٥٢٠ ق / ١١٢٦م) که دستنوشته هایى از آن در کتابخانه هاى احمد ثالث در استانبول، دانشگاه ییل و برلین یافت مىشود. (٥٩) بلخى از استادان بسیارى در بغداد حدیث شنیده، (٦٠) امّا شخصیّت وى از دیدگاه رجالى چندان شناخته نیست. (٦١) در عین حال مسند او در ردیف یکى از رایجترین مسندهاى ابوحنیفه به شمار مىرود. (٦٢)
١١- مسند ابى حنیفه اثر ابوبکر محمدبن عبدالباقى معروف به "قاضى مارِستان" (د . ٥٣٥ ق / ١١٤١ م).
وى نسبش به کعب بن مالک انصارى مىرسد. در بغداد، مکّه و مصر از شیوخ بسیارى حدیث شنید و از علم حساب و فرایض نیز آگاهى داشت. قاضى مارستان در بغداد زاده شد و در همان جا از دنیا رفت. (٦٣) از مسند وى تاکنون نسخهاى شناخته نشده، امّا مندرجات آن از رهگذر جامعالمسانید خوارزمى محفوظ مانده است. (٦٤)
١٢- مسند ابى حنیفه از ابوالقاسم على بن حسن دمشقى معروف به "ابنعساکر" (د . ٥٧١ ق / ١١٧٦ م).
وى مورّخ، جهانگرد و حافظِ حدیث و در سفرهایش یار و همراه "سمعانى" صاحب کتاب الانساب بود. ابن عساکر تألیفات فراوانى دارد. (٦٥) از مسند او گویا جز نامى باقى نمانده باشد. (٦٦)
١٣- مسند ابى حنیفه از ابوبکر احمدبن محمد کلاعى. آگاهیهاى ما درباره این مسند و مولّفش ظاهراً محدود مىشود به مندرجات جامع المسانید خوارزمى. زیرا محتواى این مسند از رهگذر کتاب خوارزمى به دست ما رسیده (٦٧) و در غیر کتاب مزبور - تاجایى که نگارنده تتبّع کرد - نام و نشانى از مولّف و کتابش یافت نشد. خوارزمى در عین حال که این مسند را به ابوبکر کلاعى نسبت مىدهد، خود مىنویسد: ظاهراً ابوبکر این مجموعه را از پدرش از جدّش از محمد بن خالد وهبى روایت مىکند و گردآورنده حقیقى آن شخص اخیر است. درنتیجه مىتوان گفت: نسبت این مسند به ابوبکر یاد شده به حکم روایت است؛ نه به حکم جمع و تألیف. زیرا دراین مجموعه حدیثى از طریق کس دیگر جز محمد بن خالد وهبى به چشم نمىخورد. بنابراین اگر مجموعه مزبور گردآورى ابوبکر کلاعى بود، برحسب قاعده باید حدیثى به نقل کسى غیر از محمدبن خالد وهبى درآن یافت مىشد. (٦٨)
١٤- مسند ابى حنیفه از حسامالدین ابوالحسن علىبن احمد بن مکّى رازى (د . ٥٩٨ ق / ١٢٠١ م).
وى یکى از فقیهان حنفى است که مدّتى در حلب زیسته و سپس به دمشق کوچیده و در همان جا مرده است. (٦٩) از مجموعه مورد نظر دستنوشتهاى در کتابخانه "احمد ثالث" در استانبول یافت شدهاست. (٧٠)
١٥- مسند ابى حنیفه اثر ابوالقاسم عبداللَّه بن محمّد معروف به "ابن ابىالعوام سغدى". درباره این مجموعه نیز آگاهیى جز آنچه خوارزمى در جامعالمسانید گفته، در اختیار نگارنده نیست. (٧١)
١٦- جامع مسانید الامام الاعظم که به آن جامع المسانید و مسانید ابى حنیفه نیز گویند. اثر ابوالمؤیَّد محمّد بن محمود خوارزمى (د . ٦٤٥ ق / ١٢٤٧ م) یکى از فقیهان حنفى. وى در خوارزم چشم به جهان گشود و مدّتى در آن شهر زیست. سپس حجّ گزارد و مدّتى مجاور خانه خدا شد و در واپسین سالهاى زندگىاش در بغداد سکونت گزید و در آنجا تا گاهِ مردن به تدریس پرداخت. (٧٢) مهمترین اثر او گویا همین جامع المسانید باشد. این کتاب آمیختهاى از پانزده مجموعه از مسندهاى پیشین ابوحنیفه است که به ترتیب ابواب فقه فراهم آمده، از این کتاب دستنوشته هاى بسیارى در مصر، ترکیه و هند وجود دارد. (٧٣) کتاب مزبور در سال ١٣٣٢ قمرى درحیدر آباد هند در دو مجلد به چاپ رسیده است. مؤلّف درباره انگیزه خویش از فراهم ساختن این کتاب چنین مىگوید:
« من در شام از برخى از ناآگاهان شنیدم که بر ابوحنیفه خرده مىگرفت و او را کوچک مىشمرد و دیگران را بزرگ مىداشت و او را در عرصه حدیث قلیل الروّایه مىشمرد و براى این کارِ خودْ به مسند شافعى تألیف ابوالعباس محمّد بن یعقوب اصم و موطّأ مالک و مسند امام احمد استدلال مىکرد و مىپنداشت که ابوحنیفه مسندى ندارد و تنها شمار اندکى حدیث روایت مىکند. دراین وقت غیرت دینى پروردگارى و عصبیّت حنفى نعمانى من به جنبش درآمد. در نتیجه تصمیمگرفتم که پانزده مجموعه از مسندهایى را که دانشمندان بزرگ حدیث فراهم ساختهاند، درهم آمیزم و آنها را در یکجا گرد آوردم. [بدین شرح ]:
١) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابومحمد عبداللَّه بن محمد ... حارثى بخارى معروف به "عبداللَّه استاد".
٢) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوالقاسم طلحة بن محمّد [معروف به ] "شاهد عدل ".
٣) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابوالحسین محمد بن مظفّر ....
٤) مسند ابى حنیفه: تألیف حافظ ابونعیم احمد بن عبداللَّه بن احمد اصفهانى.
٥) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوبکر محمدبن عبدالباقى بن محمّد انصارى.
٦) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابواحمد عبداللَّه بن عَدِىّ جرجانى.
٧) مسند ابى حنیفه: که امام حسن بن زیاد لؤلؤیى از او روایت مىکند.
٨) مسند ابى حنیفه: تألیف ... عمربن حسن اُشْنانى.
٩) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوبکر احمد بن محمد ... کلاعى.
١٠) مسند ابى حنیفه: تألیف ... ابوعبداللَّه محمد بن حسین بن محمد بن خسرو بلخى.
١١) مسند ابى حنیفه که قاضى ابویوسف یعقوب بن ابراهیم انصارى آن را فراهم ساخته واز وى روایت مىکند. این مجموعه به نسخه ابى یوسف نامبردار است.
١٢) مسند ابى حنیفه که محمّد بن حسن شیبانى آن را فراهم ساخته و از او روایت مىکند. این مجموعه به نسخه محمّد نامبردار است.
١٣) مسند ابى حنیفه که آن را فرزندش حمّاد بن ابى حنیفه فراهم آورده و از او روایت مىکند.
١٤) مسند ابى حنیفه که آن را نیز امام محمد [ بن حسن شیبانى] گردآورده واز او روایت مىکند. این مجموعه به کتاب الاثار نامبردار است.
١٥) مسند ابى حنیفه: تألیف ابوالقاسم عبدالله بن محمّد بن ابى العوام سغدى.
«سپس از خداوند کامیابى را خواستار شدم و براى جمع این مسندها به ترتیب ابواب فقه نزد او استخاره کردم». (٧٤)
باید افزود که مؤلّف از آوردن احادیث و اِسنادهاى تکرارى خوددارى کرده، مگر آنکه یک حدیث به بابهاى مختلف مربوط و یا آنکه اسنادهایش متفاوت باشد. گفتنى است که پارهاى از مجموعه هاى پیشگفته از سوى مؤلّفانِ خود مسند نامیده نشده؛ بلکه این خوارزمى است که برآنها نام مسند مىنهد. همچنین باید دانست که بسیارى از دانایان اهل سنّت کتاب مزبور را خلاصه کرده و برخى دیگر برآن شرح نوشتهاند. یکى از این شرحها به خامه سیوطى است با نام التعلیقة المنیفة على مسند ابى حنیفه. (٧٥)
١٧- مسند ابىحنیفه از موسى بن زکریا بن ابراهیم حَصْکَفى (٦٥٠ ق / ١٢٥٢م).
از این مجموعه هم دستنوشته هاى بسیارى یافت مىشود و هماینکه در هند، قاهره و حلب چاپ شدهاست. مؤلّفْ خود بار دیگر مطالب کتاب را براساس استادان و شیوحْ مرتّب ساخته و مطالب آن را شرح داده. این کتاب با چهره جدیدش نیز در هند و لاهور چاپ شدهاست. (٧٦)
١٨- مسند ابى حنیفهاز ابوعلى صدرالدین حسن بن محمّد بَکْرى تَیْمى نیشابورى (٧٧) (٦٥٦ ق / ١٢٥٨ م).
مؤلّف این مجموعه، افزون بر اشتغال به تاریخ، از حافظان حدیث هم بهشمار مىرود. از جمله تألیفات صدرالدین بکرى ذیلى است بر تاریخ ابن عساکر دمشقى که گویا موفّق به اتمامش نگشته است. برخى او را در حدیث تضعیف کردهاند. (٧٨)
افزون بر عناوین یاد شده، به اجمال مىتوان از کتاب اخبار ابى حنیفه و مسندُه اثر ابن عُقده (٧٩) و پارهاى مجموعه هاى گمنام دیگر (٨٠) در زمره مسندهاى ابوحنیفه یاد کرد. شرح این کتابها سخن را به درازا مىکشاند. در پایان باید افزود که مجموعه هاى حدیثى متعدّد دیگرى از طریق ابوحنیفه توسّط شاگردان او چون: حمّاد بن ابى حنیفه، ابویوسف و محمّد بن حسن شیبانى فراهم آمده است. این مجموعه ها توسّط مولّفان خود، "مسند" نامیده نشدهاند. امّا دانشمندان سده هاى میانى و متأخّر و به پیروى از آنان برخى از پژوهندگان معاصر آنها را "مسند" نام نهادهاند. (٨١) اینک به اجمال با آن مجموعه ها آشنا مىشویم:
الف- مجموعه حمّاد پسر ابوحنیفه (د . ١٧٠ ق / ٧٨٦ م) که گویا تا کنون نسخهاى از آن شناخته نشده باشد؛ ولى خوارزمى در تألیف جامع المسانید از آن بهره برده و احادیث آن را در کتاب خود آورده است. او حماد را در دانش حدیث و فقه پیشوا و در روایت حدیث ثقه و عادل وصف مىکند. (٨٢) امّا ابن عدى و دیگران وى را حافظ ندانسته، از این ناحیه وى را تضعیف کردهاند. (٨٣)
ب - کتاب الاثار اثر قاضى ابویوسف یعقوب بن ابراهیم کوفى (د . ١٨٢ ق / ٧٩٨ م).
گویا مقصود حاجى خلیفه از مسند امام ابى یوسف (٨٤) همین کتاب باشد. مؤلّف این کتاب شاگرد و یار ابوحنیفه و نخستین کسى بود که به نشر روش فقهى استادش پرداخت. ابویوسف در خلافتهادى در بغداد عهدهدار منصب قضا گشت و تادم مرگ برسر این کار باقى ماند. گویند: او نخستین کسى است که وى را "قاضىالقضاة" خواندهاند. ابویوسف با آنکه در روش فقهى رأى گرا بود، در عین حال میان روش او و استادش تفاوتهایى هم دیده مىشد. از جمله اینکه بیش از استادش به حدیث تکیه مىکرد. (٨٥) همین نکته سبب شده که رجالشناسان حدیثگرا با خوشبینى بیشترى به وى بنگرند و تا حدّى مرویاتش را بپذیرند. هر چند جملگى آنان درباره او همسخن نیستند. مُزَنى درباره او گفته: «او بیش از سایر رأىگرایان پیرو حدیث است». یحیى بن مَعین هم به همین سان داورى کرده وگفته: «در میان رأى گرایان کسى استوارتر و آگاهتر به حدیث از ابى یوسف وجود ندارد». (٨٦) بارى، چنانکه پیش از این گفته شد، خوارزمى در تألیف جامعالمسانید از کتاب الاثار با عنوان مسند ابى حنیفه یاد کرده و محتواى آن را در کتاب خود وارد ساخته است. (٨٧) این کتاب در قاهره به کوشش ابوالوفاء افغانى چاپ شدهاست.
ج - کتاب الاثار اثر ابوعبداللَّه محمد بن حسن شَیْبانى (د. ١٨٩ق / ٨٠٤ م).
وى در چهارده سالگى با ابوحنیفه همنشین گشت و از او دانش آموخت و از روش فقهى او تأثیر پذیرفت. سفیان ثورى، اوزاعى، مالک بن انس و ابویوسف از دیگر استادان نامدار او هستند و اخیرى در تربیت فقهى او نقش بزرگى داشت. شیبانى در فقه، اصول، حدیث و لغت مهارت داشت و در عرصه مسائل عقیدتى با مرجئه همسخن بود. او بى تردید یکى از بنیانگذاران مذهب حنفى است. وى با آنکه رأى گرا بود، حدیث را بر رأى مقدّم مىداشت. (٨٨) از نشانه هاى توجّه وى به حدیث، افزون بر تألیف کتاب مورد نظر، فراگیرى و روایت کتاب الموطّأاز مالک بن انس است. ذهبى در عین حال که او را «دریایى از دانش و فقه» خوانده ، گوید: نسایى و دیگران از نظر حفظ براو اندکى خرده گرفتهاند». (٨٩)
کتاب الاثارِ شیبانى دربردارنده مجموعهاى از مهمترین احادیثى است که ابوحنیفه مذهب خویش را برشالوده آن بر پا ساخته است. از این کتاب دستنوشته هاى بسیارى در مصر، تونس، و بویژه در ترکیه یافت مىشود. افزون برآن، این کتاب در لکهنو و لاهور چاپ شدهاست. (٩٠) چنانکه دیدیم، کتاب الاثار یکى از منابع خوارزمى در جامع المسانید است. وى در خلال منابع خویش افزون براین کتاب از یک مجموعه حدیثى دیگر از شیبانى نام مىبرد به نام نسخه محمّد. (٩١)
گفتنى است که برخى براین باورند که کتاب الاثار را خود ابوحنیفه تألیف کرده و محمّد بن حسن تنها راوى آن است. همان گونه که وى راوى موطّأ از مالک بن انس مىباشد. برپایه این نظر، کتاب مزبور به غلط در ردیف آثار شیبانى قلمداد شدهاست. اینان به صراحت مىگویند: «کتاب الاثار در حقیقت نسخه محمد بن حسن از مسند ابى حنیفه است». (٩٢)
ناگفته نماند که در سده هاى اخیر شرحى بر مرویّات ابوحنیفه نگاشته شده به نام المواهب اللطیفة عن مسند ابى حنیفه به خامه محمد عابد سندى. این شرح که یکى از رایجترین شرحها بر مسند ابى حنیفه است، بارها از جمله درسال ١٣٢٧ ق. در قاهره به چاپ رسیده است. (٩٣)
٤- علّت تعدّد مسندهاى ابوحنیفه
ممکن بپرسند: چرا مجموعه هاى متعدّدى به نام مسند ابى حنیفه فراهم آمده است؛ در حالى که درباره دیگر فقیهان و محدّثان چنین وضعى دیده نمىشود؟ در پاسخ باید گفت: ابو حنیفه پیشواى فقیهان رأىگرا شناخته شده است. با آنکه حدیث (البتّه با قید صحیح بودن) دومین دلیل از ادلّه فقه ابوحنیفه دانسته شده و چند تن از فقیهان حدیثگرا معترفند که هرگاه صحّت حدیثى از پیامبر (ص) نزد ابوحنیفه ثابت مىشد، هرگز بدان پشت نمىکرد، (٩٤) در عین حال وى و همفکرانش از نگاه حدیث گرایان همواره به عدول از سنّت و بى توجّهى به حدیث متهّم بودند. تا جایى که بر سرزبانها شایع کردهاند که «روایت ابوحنیفه به هفده یارقمى در همین حدود رسیده است» (٩٥) و این را نشانى از بىتوجّهى یا بضاعتِ اندک وى در حدیث قلمداد کردهاند. حتّى چنانکه در آغاز این گفتار دیده شد، رأىگرایى ابوحنیفه موجب شده که دشمنان فکرى او، یعنى رجال شناسان حدیث گرا، وى را در شمار "ضعفا و متروکین" قلمداد کنند. همین اتّهام در طول قرنها انگیزه تألیف آثار گونهگون با عنوان مسند ابى حنیفه شد. چنانکه خوارزمى نیز به روشنى به این انگیزه اشاره کرد، مؤلّفان این مجموعه ها براى واکنش در برابر آن اتّهام تلاش داشتند تا احادیث منقول از طریق ابوحنیفه را در کتابى گرد آورند واز این رهگذر توجّه وى را به روایت حدیث عملاً به نمایش گذارند.
گفتنى است که با گذشت زمان کمکم این اتّهام رنگ باختتا آنجا که دانشمند مالکى مذهب سرسختى چون ابن خلدون تلاش مىکند تا براى اندک بودن احادیث ابوحنیفه دلیلى بیابد. او مىنویسد:
«گاهى برخى از معتصبّان کجرو اظهار مىدارند که برخى از پیشوایان در حدیث کم بضاعت بودهاند و به همین دلیل روایت ایشان اندک بوده. در صورتى که چنین عقیدهاى درباره پیشوایان بزرگ به هیچ رو مورد ندارد... تنها بدان دلیل برخى از پیشوایان کمتر روایت دارند که در راه نقد حدیث به سبب برخورد با خردهگیریها و عللى که مایه قدح در طرق حدیث مىشود، روایت کمترى را برمىگزینند... از این رو اجتهادْ چنین کسانى را به جایى مىرساند که از روایت احادیث مشکوک خوددارى کنند و هرچه بیشتر احتیاط مىکنند، روایت آنان به سبب ضعفِ طرق کمتر مىشود. گذشته از این حجازیان بیشتر از عراقیان به نقل حدیث پرداختهاند. زیرا مدینه جایگاه هجرت و مسکن صحابه بوده و آن دسته از اصحاب که به عراق رفتهاند، بیشتر به جهاد سرگرم بودهاند. بنابراین امام ابوحنیفه از این رو کمتر روایت داشت که در شروط روایت و نقلِ حدیث سختگیرى مىکرد؛ نه از این رو که روایت حدیث را فرو گذاشت. زینهار که وى به عمد حدیث را ترک گفته باشد. زیرا او در علم حدیث از صاحبنظران بزرگ بود و شیوه او در میان حدیث پژوهان مورد اعتماد و تکیهگاه به شمار مىرفت و نظر وى در ردّ و قبول اعتبار داشت. امّا دیگر محدثّان که اکثریّت را تشکیل مىدهند، شروط پذیرفتن حدیث را گسترش دادند و در نتیجه روایات ایشان افزایش یافت. بر هیچیک از این دو گروه نیز خرده نتوان گرفت؛ زیرا هردو به مقتضاى اجتهاد خویش عمل مىکنند. اصحاب ابوحنیفه هم که پس از وى شروط پذیرش حدیث راگسترش دادند، حدیث بسیار نقل کردند». (٩٦)
٥- سخنى درباره ارزش مسانید ابوحنیفه (٩٧)
در سطور بالا گفتیم که پس از قرآن، حدیث صحیح از ادلّه فقه ابوحنیفه شناخته شده است. ولى باید دانست که مقصود ابوحنیفه از حدیث "صحیح" چندان روشن نیست. زیرا در آن زمان مجموعه هاى معروف حدیث هنوز تدوین نشده بود و حدیث تا حدّ زیادى توزیع بومى خود را حفظ کرده بود. همچنین پایهگذارى اصطلاحات مربوط به نقد راویان حدیث، چون حدیث صحیح، حسن، ضعیف و ... به دورهاى متأخّر از زندگى ابوحنیفه باز مىگردد. انکار نمىتوان کرد که پارهاى از احادیث روزگار ابوحنیفه از چنان شهرتى برخوردار بودند که اطمینان فقیه را به خود جلب مىکرد. ولى بسیارى از احادیثى که ابوحنیفه در فقه خود به کاربسته، در حدّ آگاهى کنونى ما در ردیف اخبار آحاد و احادیث مرسل جاى مىگیرند. مسندهایى که به نام ابوحنیفه فراهم آمده بسان موطّأ مالک پراست از روایات مرسل. در مسندهاى یادشده مىتوان احادیث مرسل به روایت ابوحنیفه از تابعان کوفه، بصره و حجاز چون: امام محمّد باقر (ع)، سعید بن جبیر، شَعْبى، ابراهیم نخعى، حسن بصرى، عطابن ابىرباح، ابن شهاب زهرى، مجاهد و سعید بن مسیب یافت که ابوحنیفه بر پایه آنها فتوا داده است. (٩٨)
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١ - محمود شهابى، ادوارفقه، ٥٧٠/٣.
٢ - دراین باره نک: ابوالمویَّد محمدبن محمود الخوارزمى، جامع مسانید الامام الاعظم، ٣٤٨-٣٤٥/٢؛ سزگین، ٣١/٣/١.
٣ - الخطیب البغدادى، ٣٣٣/١٣.
٤ - براى فهرست استادان او نک: ابن ابىحاتم، ٤٤٩/١/٤؛ الخطیب البغدادى، ٣٢٤/١٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٤٩/١٠.
٥ - ابن بابویه، التوحید، ٩٦؛ الطوسى، اختیار معرفة الرجال، ص ١٩٠؛ الطبرسى، الاحتجاج ٣٨٢-٣٨١/٢؛ المفید، الاختصاص، ١١١-١٠٩؛ ابن الندیم، ٢٢٤؛ الخوارزمى، ٣٣٨/٢.
٦ - الطوسى، اختیار معرفةالرجال، ١٤٩-١٤٦-١٤٥.
٧ - ابویوسف، الاثار، ٣٤، ١٢٤؛ الخوارزمى، ٣٨٨/١، ٨٣/٢.
٨ - اسد حیدر، ٢٣٢/١؛ الآلوسى، التحفه، الطبعه الاولى، ص ٨؛ به نقل از محمد تقى الحکیم، قصةالتقریب بین المذاهب، ص ٩.
٩ - الرجال، ٣٢٥.
١٠ - الخوارزمى، ٨٤-٨٣/٢.
١١ - پیشین، ٢٢٣-٢٢٢/١. براى آگاهى بیشتر درباره ارتباط ابوحنیفه با پیشوایان و بزرگان شیعه نک: اسد حیدر، ٣٢٢-٣١٤/١.
١٢ - احمد بن یحیى البلاذرى، انساب الاشراف، ٢٣٩/٣. نیز نک: محمد ابوزهره، الامام زید، ص ٧١؛ حسین کریمان، سیره و قیام زیدبن على، صص ٧٩-٧٨، ص ٢٩٤.
١٣ - الخطیب البغدادى، ٣٣٠-٣٢٦/١٣.
١٤ - سزگین، ٣١/٣/١.
١٥ - محمود شهابى، پیشین، ٦٥٥/٣.
١٦ - براى آگاهى بیشتر درباره پایهگذاران مذهب حنفى نک: اسدحیدر، ٣١١-٣٠٧/١؛ سزگین، ٧٨-٣١/٣/١.
١٧ - برخى خاورشناسان سخت براین باورند که ابوحنیفه کتابى ننوشته، بلکه برخى رساله ها که به نام او شناخته شده، به کوشش شاگردانش فراهم آمده است. نک: جوینبل (Juynboll .Th.W)، مقاله «ابوحنیفه» در دایرةالمعارف الاسلامیة، ٣٣١/١. در برابر کسانى که درباره آثار ابوحنیفه بنا را بر نفى مىگذارند، کسانى هم هستند که معتقدند وى در جمع حدیث به ترتیب ابواب فقه، بر مالک پیش دستى کرده است. سیوطى دراین باره مىنویسد: «یکى از مناقب ویژه ابوحنیفه، این است که وى نخستین کسى است که علم شریعت را مدوّن ساخته، در ابوابى مرتّب کرد. پس از آن مالک بن انس در ترتیب موطَّأ از او پیروى کرد». (السیوطى، تبییضالصحیفة فى مناقب الامام ابى حنیفة، دهلى، ص١٤٤؛ به نقل از عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وَصَلتْ الینا، ص ٧٢). درباره درستى یا نادرستى آثار منتسب به ابوحنیفه شمارى از پژوهشگران معاصر نظرات معتدلتر و واقع بینانهترى دارند. نک: سزگین، ٣٢/٣/١؛ احمد پاکتچى، «ابوحنیفه»، در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٤٠٤-٤٠٣/٥٧.
١٨ - از جمله نک: الخطیب البغدادى، ٣٤٢/١٣.
١٩ - البخارى، ٨١/٢/٤؛ ابن ابىحاتم، ٤٤٩/١/٤؛ الخطیب البغدادى، ٣٢٤/١٣؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٤٩/١٠.
٢٠ - براى نمونه نک: ابنسعد، الطبقات، ٣٦٩/٦؛ ابنابىحاتم، ٤٥٠-٤٤٩/١/٤؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٢٦٥/٤.
٢١ - الذهبى، سیراعلام النبلاء، ٩٥/١٦.
٢٢ - یحیى بن معین، معرفة الرجال، ٧٩/١ و نیز: ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٤٥٠-٤٤٩/١٠.
٢٣ - المزّى، تهذیب الکمال، نسخه خطى کتابخانه احمد ثالث، شماره ٢٨٤٨، ١٤٧/١٧؛ به نقل از : احمد پاکتچى، «ابو حنیفه» در دایرة المعارف بزرگ اسلامى، ٤٠٣/٥. و نیز نک: اسدحیدر، ٢٩٧/١.
٢٤ - الترمذى، السنن، ٧٤١/٥.
٢٥ - پیشین، ١٦٩/١، ٤٤٦/٢، ٢٥٠/٣.
٢٦ - نک: الکلینى، الکافى، ٤٠٤.٢٤٢/٧؛ الطوسى، تهذیب الاحکام، ٣١٧/٢، ٢٧٧/٦- ٢٧٨، ٨٠/١٠؛ همو، الاستبصار، ٤٠٨/١.
٢٧ - ابن بابویه، الخصال، ٣١٦/١.
٢٨ - براى نمونه نک: الخویى، ١٦٥-١٦٣/١٩.
٢٩ - الخوارزمى، ٤٣٤/٢.
٣٠ - نک: الخطیب البغدادى، ٣١٧-٣١٤/٧؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩١/١.
٣١ - اسد حیدر، ٣١١-٣٠٧/١. براى آگاهى بیشتر درباره زندگى و آثار او نک: ابن الندیم، ص ٢٥٨؛ الخطیب البغدادى، همان جا؛ الخوارزمى، ٤٣٤-٤٣٣/٢؛ سزگین، ٧٩-٧٨/٣/١.
٣٢ - سزگین، ٤٢/٣/١، ٧٩.
٣٣ - جامع مسانید الامامالاعظم، ٥/١، ٧٣. درباره زندگى و آثار او نک: الخطیب البغدادى، ٢٣٩-٢٣٦/١١؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ١٨٥/٣؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٧٨٠/١؛ الزرکلى، ٤٣/٥.
٣٤ - سزگین، ٤٢/٣/١.
٣٥ - نک: الفضل المبین، صص ٢٥٦-٢٤٨.
٣٦ - الخوارزمى، ٥٢٥-٥٢٤/٢.
٣٧ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٩٦/٢؛ الزرکلى، ١٢٠/٤.
٣٨ - درباره او نک: الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٤٢-٩٤٠/٢؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ٥١/٣؛ سزگین، ٤٠٠-٣٩٩/١/١.
٣٩ - نک: الخوارزمى، ٥/١، ٧٣-٧٢، ٥٢٥/٢.
٤٠ - تاریخ بغداد، ٢٦٤-٢٦٢/٣ و نیز: الخوارزمى، ٣٦٢-٣٦٠/٢.
٤١ - میزان الاعتدال، ٤٣/٤.
٤٢ - جامع مسانید الامام الاعظم، ٣٦٢/٢.
٤٣ - نک: پیشین، ٤/١، ٧١. براى آگاهى از دیگر آثار او نک: سزگین، ٤١٥-٤١٤/١/١.
٤٤ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٣٤٢/٢؛ الخوارزمى، ٤٨٧/٢؛ الزرکلى، ٢٢٩/٣.
٤٥ - الخوارزمى، همان جا.
٤٦ - نک: پیشین، ٤/١، ٧٠- ٧١، ٤٨٧/٢.
٤٧ - ابن شهر آشوب، مناقب آل ابى طالب، ٧/١، ٢٥٥/٤.
٤٨ - سزگین، ٤١٦/١/١.
٤٩ - ابونعیم الاصفهانى، ذکر اخبار اصبهان، ٢٩٧/٢؛ الذهبى، تذکرة الحفاظ، ٩٧٥-٩٧٣/٢؛ ابن العماد، شذرات الذهب، ١٠١/٣.
٥٠ - براى آگاهى از آثار دیگر او نک: سزگین، ٤١٦-٤١٥/١/١؛ موسوى بجنوردى، دایرةالمعارف بزرگ اسلامى، مقاله "ابن مقرى" به خامه حسن انصارى ٦٥٩-٦٥٨/٤. گفتنى است که در مقاله مزبور از اثر مورد نظر با عنوان مسند ابى حنیفه یاد شدهاست.
٥١ - الذهبى، سیراعلام النبلاء، ١٨٠/١٤؛ به نقل از: حسین سلیم اسد، مقدمه مسند ابىیعلى، ٢٠/١.
٥٢ - براى آگاهى درباره زندگى و آثار او نک: ابونعیم، پیشین، ٣٠٦/٢؛ ابن ابىیعلى، طبقات الحنابله، ١٦٧/٢؛ الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٧٩/٣؛ سزگین، ٤٢/٣/١، ٤٤٠-٤٣٨/١/١. شایان ذکر است که در ترجمه دکتر فهمى ابوالفضل از اثر سزگین، از کتاب مورد نظر با عنوان نقدٌ لمسند ابى حنیفه یاد شدهاست. (تاریخ التراث العربى، نقله الى العربیة الدکتور فهمى ابوالفضل، القاهرة ١٩٧١ م، ٥٢٩/١).
٥٣ - ابوالمؤیّد الخوارزمى، ٣٩٢-٣٩١/٢.
٥٤ - میزان الاعتدال، ١١١/١.
٥٥ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٥٦ - نک: الخوارزمى ٤/١، ٧٢-٧١.
٥٧ - سزگین، ٤٣٣/١.
٥٨ - نک: الخوارزمى، ٤٣٥-٤٣٤/٢.
٥٩ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٤٧/١؛ ابن حجر، تهذیب التهذیب، ٣٦٨/٢.
٦٠ - الخوارزمى، ٥/١، ٧٤؛ کاتب چلبى، ١٦٨٤/٢؛ القاسمى، الفضلالمبین، ص٢٤٨. گفتنى است که سال وفات بلخى در منابع مورد اختلاف است. نگارنده به پیروى از سزگین سال ٥٢٠ را در نظر گرفت.
٦١ - الخوارزمى، ٣٦٤-٣٦٢/٢؛ ابن رجب، الذیل على طبقات الحنابله، ٢٣٠/١؛ الزرکلى، ١٨٣/٦.
٦٢ - نک: الخوارزمى ٤/١، ٧٢.
٦٣ - نک: الزرکلى، ٢٧٣/٤.
٦٤ - یاقوت، معجمالادبا، ١٤٤/٥؛ الکتّانى، الرساله المستطرفه، ١٦.
٦٥ - نک: الخوارزمى: ٥/١ و ٧٤، ٣٩٢/٢.
٦٦ - پیشین، ٣٩٢/٢ و نیز ٣٥٤/٢.
٦٧ - نک: کاتب چلبى، ٩٩٩/٢؛ البغدادى، هدیة العارفین، ٧٠٣/١؛ الزرکلى، ٢٥٦/٤.
٦٨ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٦٩ - پیشین، ٥/١، ٧٧.
٧٠ - الزرکلى، ٨٧/٧؛ سزگین، ٤٣/٣/١ شایان ذکر است که منابع در تاریخ وفات او اختلاف دارند. نگارنده به پیروى از سزگین تاریخ بالا را برگزید.
٧١ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٧٢ - جامع مسانید الامام الاعظم، ٦-٤/١. قس: کاتب چلبى، ١٦٨١-١٦٨٠/٢.
٧٣ - براى آگاهى از آن گزیده ها و شرحها نک: کاتب چلبى، ١٦٨٢-١٦٨٠/٢؛ سزگین، ٤٥-٤٤/٣/١.
٧٤ - سزگین، ٤٣/٣/١.
٧٥ - جمالالدین القاسمى، الفضل المبین، ص ٢٤٨.
٧٦ - ابن العماد، شذرات الذهب، ٢٧٤/٥؛ الزرکلى، ٢١٥/٢.
٧٧ - الطوسى، الفهرست، ص ٤٣؛ النجاشى، رجال، ٩٤.
٧٨ - نک: القاسمى، پیشین، ص ٢٤٨؛ سزگین، ٤٤/٣/١.
٧٩ - نک: ابوالمویَّد الخوارزمى، ٥/١، ٧٧-٧٥، ٤٣٤/٢، ٣٦٠-٣٥٨، ٥٨٠-٥٧٨؛ کاتب چلبى، ١٦٨٠/٢، الزرکلى ١٩٣/٨؛ عبدالمنعم النمر، احادیث رسولالله کیف وصلَتْ الینا، صص ٧٣-٧٢.
٨٠ - نک: الخوارزمى، ٥/١، ٧٥، ٤٣٤/٢.
٨١ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥٩٠/١؛ ابن حجر، لسان المیزان، ٣٤٦/٢.
٨٢ - کشف الظنون، ١٦٨٠/٢. قس: الزرکلى، ١٩٣/٨.
٨٣ - الخطیب البغدادى، ٢٦٢-٢٤٢/١٤؛ الزرکلى، ١٩٣/٨؛ سزگین، ٥٤-٥١/٣/١.
٨٤ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٤٤٧/٤؛ همو، تذکرة الحفاظ، ٢٩٣/١. براى آگاهى از نظرات دیگران درباره او نک: الخطیب البغدادى، همان جا.
٨٥ - نک: ٧٥/١.
٨٦ - سزگین، ٥٥-٥٤/٣/١.
٨٧ - الذهبى، میزان الاعتدال، ٥١٣/٣. براى آگاهى افزونتر درباره او نک: ابن سعد، الطبقات، ٣٣٦/٧؛ الخطیب البغدادى، ١٨٢-١٧٢/٢.
٨٨ - سزگین، ٧١/٣/١.
٨٩ - نک: ٥/١، ٧٧-٧٥، ٣٦٠-٣٥٨/٢.
٩٠ - عبدالمنعم النمر، پیشین، ص ٧٣.
٩١ - الزرکلى، ١٨٠-١٧٩/٦؛ موسوى بجنوردى، دایرة المعارف بزرگ اسلامى، مقاله ابوحنیفه، به خامه احمد پاکتچى، ٤٠٦/٥.
٩٢ - ابن عبدالبر، الانتقاء من فضایل الائمّة الفقهاء، ص ١٢٨، ١٤٢.
٩٣ - ابن خلدون، مقدمّه، ص ٤٤٤. قس: جرجى زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه على جواهر کلام، ٤٧٢/٣؛ ذبیحالله صفا، تاریخ ادبیّات در ایران ، ٧٥/١.
٩٤ - مقدمه، صص ٤٤٥-٤٤٤ و نیز نک: عبدالمنعم النمر، پیشین، ص ٧٣؛ اسد حیدر، ٢٩٧/١.
٩٥ - براى نگارش این بخش از قسمتى از مقاله «ابوحنیفه» به قلم احمد پاکتچى در دایرةالمعارف بزرگ اسلامى ( ٥ / ٣٩٦-٣٩٥) بهره بسیار برده شد.
٩٦ - نک: الخوارزمى، ٣٨٨/١، ٤٠٣، ٤٢١، ٤٢٣، ٤٩٩، ٥٢٩، ٥٩-٥٨/٢، ١٢٩، ٢٢٠.
بخش دهم :
درباره چند مسند دیگر
١- مسند ابى یعلى موصلى
نگاهى کوتاه به زندگانى و آثار مؤلّف حافظ ابویَعْلى احمدبن على تمیمى مَوْصِلى (٣٠٧-٢١٠ ق / ٩١٩-٨٢٥م) در پانزده سالگى به تشویق پدر و دایى خود براى جستجوى دانش دست به مسافرت زد و به بغداد کوچید و نزد احمدبن حاتم طویل به فراگیرى حدیث پرداخت. در خلال مسافرتهایش با بیش از صدتن از محدّثان دیدار کرد و از آنان دانش آموخت که از جمله آنها مىتوان از احمد بن حنبل، علىبن مَدینى و یحیى بن مَعین نام برد. وى عمرى دراز یافت و یگانه عصر خویش گشت تا جایى که مردمان براى کسب دانش به سویش مىشتافتند. کسان بسیارى از او روایت کردهاند که نسایى، ابوبکر اسماعیلى، ابن حِبّان و طَبَرانى از معروفترینِ آنها هستند. وى از نسایى پنج سال بزرگتر و از همینرو اسنادش از او عالیتر بود. (١) شاگردش ابن حِبّان ضمن توثیق او گوید: "میان او و رسول خدا (ص) سه تن واسطه وجود دارد". (٢) روشن است که سخن ابنِ حبّان به این معنا نیست که همه مرویات او با سه واسطه روایت شده؛ بلکه ممکن است بخش اندکى از مرویات این محدّث چنین باشد. حسین سلیم اسد در پى نقل سخن ابن حبّان مىنویسد:
یکى از احادیثى که اوّلاً بر علّو اِسناد ابویعلى دلالت دارد و ثانیاً نشان مىدهد که میان او و پیامبر (ص) سه واسطه وجود دارد، این حدیث است: ابویعلى در سال ٣٠٦ در موصل براى ما روایت کرد و گفت: عبداللّه بن بکار از عکرمة بن عمّار از هِرْ ماس بن زیاد براى ما حدیث کرد و گفت: "رایتُ رسولَ اللّهِ یَوْمَ الاضحى یخطب على بعیرٍ". (٣) یعنى: "در روز عید قربان رسول خدا را دیدم که بر بالاى شترى سخن مىراند".
ذهبى یک جا وى را "محدّث موصل" (٤) و در جاى دیگر "محدّث جزیره" (٥) لقب داده است. بیشتر دانشمندان اهل سنّت او را از راویان قابل اعتماد مىدانند وبه دیندارى، نیکوکارى، حافظه نیرومند، زهد و پروا پیشگى مىستایند. (٦) گویند: ابوعمرو [ محمّد بن احمد ] بن حمدان [ حِیرى راوى این مسند از ابویعلى ] او را از حسن بن سفیان برتر مىدانست. به او گفتند: چگونه ابویعلى را ترجیح مىدهى با آنکه مسندِ حسن بزرگتر و استادانش به عصر پیامبر نزدیکترند؟ در پاسخ گفت: زیرا ابویعلى براى خشنودى خدا حدیث نقل مىکند و حسن بن سفیان براى کسب رزق و روزى. (٧) با آنکه ابویعلى نزدیک به یک سده زندگى کرده و دوران خلافت بیش از ده تن از خلیفگان عبّاسى (از مأمون تا مقتدر) را درک کرده، امّا شرح حال نگاران جز کلیّاتى از زندگانى و آثار او را روشن نکردهاند. (٨)
به ابویعلى آثار وتصانیفى را نسبت دادهاند که برجستهترین آنها به شرح زیر است:
(١) المعجم که گویا فهرستى از استادانش را درسه بخش دربر مىگیرد. بنابه گفته ذهبى وى این معجم را براى خودش فراهم ساخته بود. (٩)
(٢) المفارید که گویا مجموعه کوچکى باشد در حدیث.
(٣) المسند الکبیر.
(٤) المسند الصّغیر.
آگاهى هایى درباره مسند ابى یعلى بىتردید شهرت ابویعلى در درجه نخست به واسطه مسند اوست. تاکنون از این کتاب پنج - شش دستنوشته پیدا شده که در گنجینه هاى نسخ خطّى دنیا نگهدارى مىشود. یکى از این نسخه ها با کتاب المقصد العَلى فىزواید ابى یَعْلَى الموصلى اثر ابن حجر هیثمى همراه است. (١٠) معروف است که ابویعلى دو مسند داشته: یکى کبیر و دیگرى صغیر. امّا درجایى این مطلب روشن نشده که آیا این دستنوشته ها مربوط به مسند کبیر است یا صغیر. حتّى "حسین سلیم اسد" که رنج تصحیح، مقابله و شرح مسند ابویعلى را برخود هموار ساخته، هیچ جا به این نکته اشارهاى ندارد که آیا اساساً ابویعلى یک مسند تألیف کرده یا دو مسند و مسندى که به کوشش او در دسترس پژوهندگان قرار گرفته، مسند کبیر است یا صغیر؟ حافظ اسماعیل بن محمّد بن فضل تَیْمى گوید:
"مسندهایى چون مسند عدنى و مسند احمدبن منیع را خواندم. این مسندها به رودها مانَنْد. امّا مسند ابویعلى به دریا مانَد که محلّ گردآمدن رودهاست". (١١)
ذهبى به دنبال این سخن مىافزاید:
"او درست گفته، بویژه درباره مسندى که نزد مردم اصفهان رایج است و از طریق "ابن مُقْرى" آن را از مولّف نقل مىکنند. زیرا آن مجموعه بس بزرگى است. برخلاف آن مسندى که براى ما از طریق ابوعمرو [ محمّد بن احمد ] بن حمدان [ حیرى ] از ابویعلى نقل کردهاند؛ زیرا این یکى مختصر است". (١٢)
اگر این سخن ذهبى را دراین باره معتبر بدانیم؛ باید بگوییم مسندى که چاپ شده مسند صغیر است. زیرا راوى این مسند از مولّف "ابوعمرومحمدبن احمدبن حمدانِ حیرى" (د . حدود ٣٨٠ ق.) است نه "ابن مقرى". (١٣) یکى از پژوهندگان معاصر ضمن یک بحث استطرادى دراین باره مىنویسد:
"مسند ابویعلى که مورد بحث ماست، مسند کبیر است. وى مسند دیگرى هم دارد که صغیر است. مسند کبیر مرجعى غنى و گسترده و اعتبار احادیثش در حدّ مسند امام احمدبن حنبل است". (١٤)
آنگاه به دنبال سخن خود، همان گفته اسماعیل بن محمّد تیمى را مىآورد. بنابراین بر پایه اطلاعات موجود، این نکته در پرده ابهام باقى مىمانَد و امید است در خلال مطالعات آینده پاسخِ پرسش بالا به دست آید.
گفتنى است که در مسند ابویعلى چندبار تصریح شده که وى در سال ٣٠٦ هجرى، یعنى یک سال پیش از وفاتش، مسند را بر شاگردانش املاء کرده است. (١٥)
منزلت و اعتبار مسند ابى یعلى "بلقینى" مىنویسد:
"در مسند بزّار، ابن منیع و ابویعلى، همانند مسند احمد، احادیثى وجود دارد که در صحیحین و سنن چهارگانه یعنى: سنن ابىداوود، ترمذى، نسایى و ابن ماجه به چشم نمىخورد. کسى که به دقایق علم حدیث عارف باشد، پس از دقّت و تأمّل مىتواند به صحّت بسیارى از آن احادیث حکم کند". (١٦)
به دلیل همین ویژگیى که "بلقینى" بدان اشاره کرد، نورالدین هَیْثَمى در کتاب مجمع الزواید و منبع الفوائد و ابن حجر عسقلانى در کتاب المطالب العالیه و احمد بن ابىبکر بُوصِیرى در کتاب اتحاف الخیرة ، احادیث افزون بر صحاح ششگانه را از این مسند و چند مسند مشهور دیگر بیرون کشیده و در کتابهاى یادشده، عرضه داشتهاند. (١٧) یکى از پژوهندگان معاصر اهل سنّت مىنویسد: "برترین و نام آورترین مسندها، مسند احمد بن حنبل و پس ازآن مسند ابویعلى موصلى است". (١٨)
وى مسند ابویعلى را مانند مسند احمد، از مآخذ حدیث "حسن" دانسته است. (١٩) امّا "حسین سلیم اسد" براى ارزیابى این مسند از دو راه وارد شده است:
١- هزار حدیث از این مسند را بررسى کرده، در نتیجه درمیان آن هزار حدیث ١٥٣ حدیثِ ضعیف یافته که براى احتجاج شایستگى ندارند. باقىمانده این هزار حدیث به گمان وى یا صحیح هستند یا حسن و جملگى براى احتجاج صلاحیّت دارند. بنابراین مىتوان گفت: تقریباً ١٥/٣% از احادیث این کتاب ضعیف است. به عقیده وى این نسبت اوّلاً نشانگر پاکیزگى این مسند است، ثانیاً تا حدودى سهلانگارى در کار تألیف این کتاب را نشان مىدهد.
٢- احادیثى راکه "ابن حِبّان" درصحیح خوداز طریق استادش ابویعلى آورده، شمارش کرده. در نتیجه دریافته که از ٧٩٢ حدیث موجود در جلد سومِ صحیح ابنحبان، صد حدیث و از ٧٧٠ حدیث موجود در جلد چهارم آن کتاب، ١٢٦ حدیث از طریق ابویعلى روایت شده است. بنابراین با یک حساب سرانگشتى نتیجه گرفته که یک هفتمِاحادیثِ صحیح ابن حبّان از طریق ابویعلى است که یکى از بزرگترین استادان مورد اعتمادش مىباشد. (٢٠) وى در واقع مىخواهد از رهگذر ارزش و اعتبار صحیح ابن حبان و اعتماد مولّفش به مرویات ابویعلى، ارج و اهمیّت مسند مورد بحث را نشان بدهد.
چاپ و انتشار مسند ابویعلى مسند ابویعلى در سالهاى اخیر به کوشش "حسین سلیم اسد" تصحیح، شرح و چاپ شده است. مصحّح براى چاپ کتاب از دستنوشته هاى زیر بهره جسته:
الف- نسخه کتابخانه "شهید على" در ترکیه که زیر شماره ٥٦٤ نگهدارى مىشود. این دستنوشته را به عنوان نسخه اساس برگزیده است؛ زیرا اولاً در قرن ششم کتابت شده و در نتیجه تاریخ نگارشش نسبت به سایر دستنوشته ها کهنتر است. ثانیاً گواهیهاى سماع چند تن از محدّثان در آغاز و انجام آن نقش بسته است.
ب - نسخه کتابخانه "فاتح" در ترکیه که در قرن یازدهم نگاشته شده است.
ج - نسخه "آصفیّه" در هندوستان که در قرن سیزدهم استنساخ شدهاست. (٢١)
مصحّح افزون بر مقابله نسخه ها و شمارهگذارى احادیث به تلاشهاى علمى دیگرى نیز دست زده که شمّهاى از آن تلاشها به شرح زیر است:
١- بررسى و تحقیق درباره اِسناد احادیث و داورى درباره آنها از حیث صحّت، حسن و ضعف و بیان سبب ضعف در صورت وجود.
٢- نشان دادن جاى هر حدیث در مجموعه هاى حدیثى دیگر بویژه در صحاح ششگانه و مسند احمد و سنن دارمى و مقایسه میان آنها و در نتیجه اشاره به موارد اختلاف و تدارک افتادگیها و تصحیح اشتباهات.
٣- حرکت گذارى کامل متن احادیث و شرح واژه هاى نامأنوس آنها.
٤- توضیح درباره مکانها و نسبهایى که در متن یا سند احادیث آمدهاست.
٥- معرّفى اجمالى هر صحابى و بیان نسب و فضایل و خدمات او. (٢٢)
شمار احادیث مسند ابویعلى و پارهاى آگاهى هاى دیگر این مسند ٧٥٥٥ حدیث را در بردارد. این مقدار برابر است با حجم بیشتر از یک چهارم حجم مسند احمد. این احادیث به نقل از ٢١٠ تن صحابى گرد آمده که ١٨٨ تن از آنان مرد و بقیّه زن هستند. هجدهتن از این صحابه ناشناخته و گمنام هستند و مولّف با عناوینى چون امراةٌ (زنى)، رجلٌ عن جدّه (مردى از طریق نیایش)، رجلٌ من اصحاب النبى (مردى از یاران پیامبر)، عمّ جاریة بن قدامة (عموى جاریة بن قدامه) از آنان حدیث نقل مىکند. در مسند مورد بحث، از صحابه نامدارى چون: ابوذّر غِفارى، سلمان فارسى، زیدبن ثابت، ابى بن کعب و عثمان بن عفّان مطلقاً حدیثى به چشم نمىخورد. این مسند با احادیث سه تن از خلفاى راشدى، یعنى ابوبکر، عمر وعلى آغاز مىشود. به دنبال آن مرویات پنج تن دیگر از "عشره مبشّره" مىآید.از این هشت تن که بگذریم، معیار خاصّى در ترتیب مسندهاى صحابه نمىتوان یافت. مسندهاى زنان هم بدون نظم خاصّى در لابهلاى مسند مردان نهاده شدهاست. پایانْ بخشِ کتاب، مسند "سهل بن سعدساعدى" است.
بنابه بررسى نگارنده، روایاتى که بیانگر مناقب اهل بیت (ع) و حقّانیّت مذهب تشیّع است، دراین مسند بر هشتاد و یک حدیث بالغ مىگردد. بر خلاف روش منصفانه "احمد شاکر" در شرح مسند احمد که صحّت اِسناد بیشتر این احادیث را مىپذیرد، متاسفّانه "حسین سلیم اسد" به نحوى تکلّف آمیز تلاش مىکند تا اسناد بیشتر آنها را تضعیف کند. به نظر مىرسد، این نکته شایسته بررسى و تامّل بیشتر باشد. امّا گستردگى دامنه موضوع این کتاب مجال بیشترى را در اختیار ما نمىگذارد.
٢- مسند اصحابى که در زمان پیامبر مردهاند
تحلیلى از زندگانى و آثار مؤلّف ابوالفضل جلالالدین عبدالرحمن بن ابىبکر خضیرى (٢٣) اسیوطى شافعى (٩١١-٨٤٩ ق / ١٥٠٥-١٤٤٥ م) در قاهره در خانوادهاى آشنا با دانش و معرفت زاده شد. (٢٤) پدرش کمال الدین ابوبکر بن محمّد از فقیهان مذهب شافعى (٢٥) و نیاى نُهمش از پیران طریقت بود. (٢٦)
سیوطى از کودکى دانشآموزى را آغاز کرده وبه عرصه دانشهاى گوناگون گام نهاده و در بیشتر آن عرصه ها صاحب تألیف و تصنیف است. وى زندگینامه علمى خویش را به طور مکرّر در آثارش نوشته است. (٢٧) از جمله در بخشهایى از "زندگینامه خودْ نوشتش" (٢٨) در حسن المحاضره مىنویسد:
"یتیم بزرگ شدم و قرآن را در سنّ کمتر از هشتسالگى از برکردم... و از آغازین روزهاى سال ٨٦٤ ق. به کارهاى علمى اشتغال ورزیدم... . در سال ٨٦٦ نوشتن را آغاز کردم و نخستین نوشتهام شرح الاستعاذة و البسمله بود، که آن را به عرض استادم "عَلَم الدّین بُلقینى" رساندم واو بر آن تقریظى نگاشت... و شمار نوشته هایم تاکنون به سیصد رسیده است. به سرزمینهاى شام، حجاز، یمن، هند، مغرب و تُکرور (٢٩) سفر کردم و چون حج گذاردم از آب زمزم نوشیدم و از خداوند خواستم که در حدیث به پایه "سراج الدینِ بلقینى" (٣٠) و در فقه به پایه "ابن حجر" برسم... . خداوند مهارت در هفت علم را بهره من ساخته است: تفسیر، حدیث، فقه، نحو، معانى، بیان و بدیع... . به اعتقاد خودم دراین هفت دانش بجز فقه هیچیک از استادانم به پایه من نرسیدهاند... . پس از آن هفت دانش در اصول فقه، جدل، صرف و در مرتبتى پایینتر در انشاء، ترسّل و فرایض و در مرتبهاى نازلتر در قراآت و در مرتبتى پست تر در طبّ نیز بىبهره نیستم. امّا دشوارترین دانشها براى من علم حساب است. هرگاه در مسألهاى که به این دانش مربوط است مىنگرم، گویى مىخواهم کوهى را جابهجا کنم... . در آغاز دانشآموزى اندکى از علم منطق را خوانده بودم؛ ولى خداوند نفرت آن را در دلم افکند و شنیدم که "ابن الصّلاح" به حُرمت آن فتوا داده؛ از همین رو آن را کنار نهادم وبه جاى آن خداوند علم حدیث را که شریفترین دانشهاست، به من عطا فرمود. امّا استادانم در روایت، چه آنان که از ایشان سماع کردهام و چه آنان که از ایشان اجازه دریافت داشتهام، بسیارند. نام آنان را که به ١٥٠ تن مىرسند، در معجمى گردآوردهام". (٣١)
استادان سیوطى در دانشهاى گوناگون بسیارند؛ بهطورى که "شعرانى"، شاگرد سیوطى، شمار آنان را ششصدتن دانسته است. (٣٢) معروفترین آنان عبارتند از: عَلَم الدین صالحبن عمربن رَسْلان بلقینى (د . ٨٦٨ ق) ، شرف الدین مَناوى (د . ٨٧١ ق)، تقىالدین شُمُنّى (د . ٨٧٢ ق) و محیى الدین کافیجى (د . ٧٨٩ ق). (٣٣)
سیوطى یکى از دانشمندان پر تألیف است، تا جایى که در زمان تألیف کتاب حسن المحاضره، شمار آثارش به سیصد رسیده بود. او هفتسال پیش از وفاتش، یعنى درسال ٩٠٤ ق، فهرستى از نوشته هایش تنظیم کرده؛ بر پایه آن فهرست، آثار او در زمینه هاى مختلف بدین قرار است: (٣٤)
- ٣٦ کتاب و رساله در فنّ تفسیر و علوم وابسته به آن.
- ٢٠٣ کتاب و رساله در فنّ حدیث و دانشهاى وابسته به آن.
- ٢٤ کتاب و رساله درباره مصطلح الحدیث.
- ٧١ کتاب و رساله در دانش فقه.
- هفده نوشته در اصول دین، عقاید و تصوّف.
- ٦٣ نوشته در لغت، نحو و صرف.
- هفت اثر در معانى، بیان و بدیع.
- نُه أثر که حاوى دانشهاى متعددّ است.
- ٦٩ اثر در زمینه ادبیات، نوادر، انشاء و شعر.
- ٢٩ اثر در زمینه تاریخ.
مجموع این نوشته ها به ٥٢٨ مىرسد. (٣٥) امّا گویا سیوطى پس از آن زمان همچنان قلم زده و تاگاهِ مردن بر حجم تألیفاتش افزوده، تا آنجا که شمار نوشته هایش را اعم از کتاب بزرگ و رساله کوچک، ٦٠٠ فقره ذکر کردهاند. (٣٦) پارهاى از این آثار از شهرت ویژهاى برخوردارند. مانند: الاتقان فى علوم القرآن، الدّر المنثور فى التفسیر بالمأثور و البهجة المرضیّة فى شرح الالفیه.
باید دانست که زندگى سیوطى از زادن تا مردن در عصرى واقع شده که در تاریخ مصر به عصر ممالیک معروف است. عصر ممالیک، عصر نوآورى در عرصه علم و ادب نبوده؛ بلکه عصر جمع و نقل و ترتیب و تهذیب و به عبارت دیگر دوره پیدایش "دایرةالمعارفها" یا "مجموعه ها" بوده است. (٣٧) نبوغ سیوطى هم در همین عرصه ها بروز کرده و شکوفا شدها ست. به همین دلیل و نیز به دلیل بسیارى و گونهگونى آثار سیوطى است که برخى از پژوهندگانِ معاصر به او لقب "اندیشمند دانشنامهاى" (٣٨) یا "دانشمند دایرة المعارفى" (٣٩) دادهاند. باعنایت به مطلب بالا مىتوان گفت: بیشتر آثار سیوطى از نوآورى و اصالت بىبهره است. زیرا غالباً حاصل اقتباس، نقل قول و درهم آمیختن آثار دیگران است و گاهى هم دیده مىشود که یک اثر خود را با اندکىتغییر با دونام و بلکه بیشتر عرضه مىدارد. براى نمونه در کتاب الاقتراح فى علم اصول النحو (٤٠) هجده فصل کامل از کتاب لمع الادلّه فى اصول النحو اثر ابوالبرکات کمال الدین بن الانبارى را یکجا نقل مىکند وبا نقل بخشهایى از کتاب الخصایص اثر ابن جنّى کتاب را به پایان مىرساند. (٤١)
همچنین او کتابى دارد در شرح حال صحابیانى که به مصر آمدهاند، به نام درّالسحابة فى مَنْ دخل مصر من الصَّحابة. بنابه گفته خود او شالوده این کتاب، کتابى است که محمّد بن ربیع جیزى دراین باره نوشته واو در واقع کمبودهاى آن اثر را تدارک کردهاست. (٤٢) امّا با کمال شگفتى مىبینیم که اثر یادشده را یکجا و موبه مو در حسن المحاضره نقل مىکند. (٤٣) حتّى کتاب بلند آوازه الاتقان فىعلوم القرآن بازسازى و تهذیبى است از کتاب البرهان فى علوم القرآن، اثر بدرالدین محمّد زرکشى یکى از دانشوران سده هشتم (٧٩٤-٧٤٥ ق.). (٤٤)
با این وصف، سیوطى را مىبینیم که سخت شیفته کارهاى خویش است و بدانها مىبالد و به پندار خویش "از باب زبان گشودن به نعمتهاى پروردگار" (٤٥) ونه از روى فخر فروشى، بارها و بارها زبان به ستایش خویش باز کرده و مثلاً مىگوید:
"... اینک در خاور و باختر کسى نیست مگر آنکه در دانش زیر پرچم من بسر مىبرد... . در جهان اسلام سرزمینى نیست مگر آنکه آثار من به آنجا رسیده و شهرى نیست مگر آنکه بخشى از نوشته هایم را در آن توان یافت". (٤٦)
پس از این گامى فراتر مىنهد و گاه با تعبیر "ادّعا" و گاهِ دیگر با تعبیر "تَرجّى"، خود را "معمار تجدید بناى اندیشه دینىِ" امّت اسلام در سده نهم مىخواند و مىگوید:
"این فقیر از فضل و بخشایش خداوند امید دارد که براو این نعمت را ارزانى دارد واو را مجدّد این قرن گرداند واین کار بر خداوند دشوار نخواهد بود". (٤٧)
متقابلاً عدّهاى درباره صحّت انتساب این تألیفات به سیوطى تردید روا داشته و گفتهاند: بسیارى از این کتابها از آنِ استادان سیوطى است. وى آنها را سرقت کرده و با اندک تغییراتى به خود نسبت داده است. یکى از این مدّعیان "شمسالدین سَخَاوى" (٤٨) (د . ٩٠٢ ق) صاحب کتاب الضوء اللامع و معاصر سیوطى است. (٤٩)
آگاهى هایى درباره مسند اصحابى که در زمان پیامبر مردهاند اینک برگردیم به اصل موضوعِ سخن؛ یعنى کتابِ مسند الصحابة الذّین ماتوا فىزمان النبى (ص). "کاتب چلبى" که در کتابش از این اثر یاد کرده، مىافزاید: مولّف خود در فهرست آثارش از این کتاب نام بردهاست. (٥٠) از اینکه سیوطى در فهرست نوشته هاىِ خود در حسن المحاضره از این کتاب نام نبرده، دانسته مىشود که تا زمان تألیف آن کتاب، مسند مورد بحث هنوز تألیف نشده بوده و ظاهراً مقصود کاتب چلبى فهرستى است که سیوطى در سال ٩٠٤ ق. تنظیم کرده است. اگر فهرست مزبور یا مسند مورد بحث در اختیار نگارنده نیست، در عوض به کتاب تدریب الرّاوى دسترسى دارد. وى در کتاب اخیر، اندیشه تألیف این مسند و هدف و فواید آن را روشن مىسازد. او در کتاب نامبرده بابى با عنوان "معرفةُ مَنْ أُسْنِدَ عنه مِنَ الصَّحابة الذَّینَ ماتوا فى حَیاةِ رسولِ اللّه (ص) (٥١)" گشوده وبه دنبال آن گفته است:
"فایده شناخت این مطلب در علم حدیث این است که اگر دیدیم یکى از تابعان بى واسطه صحابىِ دیگرى از یکى از این اصحابى که در حیات پیامبر درگذشتهاند، روایت مىکند، به مُرْسَل بودن آن روایت حکم خواهیم کرد.
آنگاه افزوده:
"من امیدوارم که مسندى براى این قبیل اصحاب گردآورم. یکى از این گروه، ابوسَلَمه همسر [ پیشین ] امّ سَلَمه است که پس از جنگ بدر در گذشت. امّ سلمه از طریق او از پیامبر (ص) روایت مىکند که فرمود: "ما مِنْ مُسْلمٍ یُصابُ بِمُصیبةٍ فَیَفْزَعُ إلى ما أَمَرَاللّهُ بِهِ مِنْ قولِ انّالِلّهِ و اِنَّاالیه راجِعونَ. اللهُمَّ عِندَکَ اَحتسِبُ مُصیبتى، فَاجُرنى علیها اِلاّ اَعْقَبَهُ اللَّهُ خیراً منها". (٥٢) یکى دیگر از این اصحاب جعفربن ابىطالب است که احمد در مسند خود داستان مهاجرت به حبشه را از زبان او نقل مىکند. (٥٣) دیگرى حمزه عموى پیامبر است که "طَبَرانى" حدیثى از او روایت مىکند. خدیجه وابوطالب هم - در صورتى که ایمان آوردن ابوطالب مسلّم باشد (٥٤)- از همین گروه هستند". (٥٥)
در اینجا لازم مىداند دو نکته را بیفزاید:
نخست اینکه، بسیارى از مرویات آن دسته از اصحاب هم که پس از رحلت پیامبر زیستهاند، مىتواند مرسل باشد. مثلاً ابو هریره که در واپسین سالهاى دوران رسالتْ اسلام آورده، آن بخش از مرویاتش که گزارش حوادثى است که پیش از اسلام آوردنِ او رخ داده، قاعدتاً مرسل است و باید میان او و پیامبر صحابى دیگرى واسطه شده باشد.
دیگر اینکه، سیوطى از باب نمونه از افراد پیشگفته نام برده و گرنه صحابیانى که در حیات پیامبر به شهادت رسیده یا به مرگ طبیعى از دنیا رفتهاند، بسیارند. یکى از این کسان عبداللّه بن جَحش، عمّه زاده رسول خداست که در جنگ اُحُد به شهادت رسید (٥٦) و در مسند احمد از طریق او حدیث یا احادیثى هم نقل شدهاست. (٥٧) دیگرى زیدبن حارثه پسرخوانده رسول خدا و یکى از سه فرمانده انتصابى پیامبر در سریه موته است. وى در سال هشتم هجرى در همان مأموریت به شهادت رسید. (٥٨)در مسند احمد یک حدیث از او روایت شدهاست. (٥٩) به عنوان سومین نمونه، مىتوان از عبداللّه بن رَواحه انصارى نام برد که مأموریتى شبیه به مأموریت زیدبن حارثه داشت و در همان ماموریت نیز شهید شد. (٦٠) محدّثان از طریق او دو - سه حدیث روایت کردهاند. (٦١)
با توجّه به مطالبى که در سطور بالا درباره چند و چون آثار سیوطى مطرح شد، به عنوان نتیجه سخن باید گفت: بسیار دور به نظر مىرسد که مسند مورد بحث از اصالت و ارزش مستقلّى برخوردار باشد.
٣- بخش مسانید در جمع الجوامعِ سیوطى
سیوطى در حدیث مجموعهاى دارد به نام جمع الجوامع یا الجامع الکبیر. وى این کتاب را بر پایه مندرجات بیش از هفتاد کتاب و مجموعه حدیثى تألیف (٦٢) و آن را در دو بخش تدوین کردهاست:
الف- بخش اقوال: در این بخش سخنان منسوب به پیامبر (ص) بر پایه حروف ابجدى مرتّب شدهاست. بنابر این کافى است که پژوهنده نخستین کلمه از حدیث مورد نظر را بداند تا بتواند به آسانى به متن کامل آن حدیث و مرتبه آن از حیث صحّت، حُسن و ضعف دست بیابد.
ب - بخش افعال: این بخش برپایه مسانید صَحابه تنظیم شدهاست. کسى که به این بخش بنگرد، آنچه را که یک صحابى از افعال پیامبر روایت کرده یا خودِ آن صحابى گفته یا گفتار و کردارى را که به وى نسبت دادهاند، یکجا در مسندى که به نام همان صحابى نامگذارى شده، خواهد دید. (٦٣)
مؤلف در بخش اخیر، مسند عشره مبشَّره را مقدّم داشته و پس از آن مسانید سایر مردانِ صحابى را به ترتیب حروف الفباى نام و کنیه آنان آورده و در مرحله بعد، مسند صحابیانى را ذکر کرده که نامشان معلوم نیست. پس از این مرحله، مسند زنان صحابى و به دنبال آن مراسیل چند تن از تابعان، مانند: حسن بصرى، شَعْبى و سعید بن مسیّب و... را مىآورد. بنابراین، اینکه یکى از محقّقان معاصر روش سیوطى را دراین کتاب، همان ترتیب ابن حنبل در مسند دانسته و اظهار داشته: "احادیث را به ترتیب راویان مبوَّب ساخته" (٦٤) چندان دقیق به نظر نمىرسد. زیرا این سخن تنها بر بخش اخیر این کتاب صدق مىکند.
مولّف در کتابِ مورد بحث، احادیث را بدون زنجیره سند مىآورد و به ذکر مخرِّج یا مخرِّجان (٦٥) آن قناعت مىکند وبا رمز (نشانه کوتاه شده) خواننده را به منابع خود رهنمون مىسازد. (٦٦) هدف سیوطى در کتاب مزبور این بوده که تمام احادیث نبوى (ص) را گردآورد؛ ولى به عقیده دانشمندانى که از پسِ او آمده و به ارزیابى کارش پرداختهاند، دراین جهت به توفیق کامل دست نیافته است. (٦٧)
مؤلف خود به تلخیص کتابش پرداخته و آن خلاصه را الجامع الصغیر من حدیث البشیر النذیر نامیده است (٦٨) .
بـه نظر احمد محمد شاکر, کتابهاى الجامع الکبیرو گزیده آن الجامع الصغیر کارى است شبیه به فـهـرسـت نـویـسـى بـراى کتابهاى حدیث زیرا مولف در [ بخش اقوال از این ] دو کتاب , جملات آغازین روایات را درنظر گرفته و احادیث را براساس حروف ابجد مرتب ساخته و پس از هر حدیث با رمز خواننده را به منابع خود رهنمون ساخته است (٦٩) .
پـاره هـایـى از بـخش مسانید جمع الجوامع به کوشش عزیز بیگ درحیدرآباد هندوستان منتشر شـده , آن بـخـشها عبارتند از: مسند على بن ابى طالب (ع), مسند فاطمة الزهرا (ع), مسند ابى بکر, مـسـنـد عـثمان بن عفان (٧٠)
اخیرا برخى از پژوهندگان ترکیبى از کتاب جمع الجوامع و الـجـامـع الـصـغیر را زیر عنوان جامع الاحادیث منتشر ساخته و پاره اى از مستدرکهایى را هم که دیـگـران براى آن دو کتاب فراهم آورده اند,به طور جداگانه به آن پیوست کرده اند باید افزود که مـدونان جامع الاحادیث ترتیب کتاب سیوطى رااندکى دگرگون ساخته اند مثلا در بخش اقوال تـرتـیـب ابـجدى را به ترتیب الفبایى تغییر داده و در بخش اقوال , مسانید صحابه را به ترتیب زیر آورده اند: (٧١) .
١ـ مسانید ده تنى که به عقیده سنیان از زبان رسول اکرم مژده بهشت یافته اند (عشره مبشره).
٢ـ مـسـنـد آبا یعنى : صحابیانى که به کنیه معروفند مانند ابوالاحوص , ابوایوب انصارى , ابوالدردا
٣ـ مسند همسران پیامبر (ص) و به دنبال آن مسند سایر زنان . ٤ـ مسند صحابیانى که نامهایشان محلى به (ال) تعریف است .
٥ـ مسانید سایر صحابه به ترتیب حروف الفبا.
٦ـ در واپـسـیـن مـرحـلـه , مـراسیل تابعان مى آید مانند: مراسیل ابراهیم تیمى , مراسیل ابراهیم نخعى ,مراسیل حسن بصرى , مراسیل شعبى , مراسیل سعید بن مسیب . در این بخش سیوطى مسند بیش از هفتصد تن از صحابه را مدون ساخته است این نکته در اینجا شایان توجه است که بسیارى از احادیثى که سیوطى در این بخش آورده , فعل (کردار) پیامبر (ص) نیست تاحدیث مسند به شمار آید, بلکه حدیث موقوف است یعنى : قول (گفتار) یا فعل (کردار) یا تـقـریر صحابى است روشن است که نظر صحابى یا تابعى نظر یک فرد عادى است و آن را در زمره حدیث نمى توان به حساب آورد. در پایان مى افزاید: سیوطى در کارنامه علمى خویش از کتابى با نام جامع المسانید یاد مى کند, اما تـوضـیح بیشترى نمى دهد (٧٢)
کاتب چلبى نیز احتمالا با استناد به نوشته خود سیوطى , از کـتـاب مـزبور نام برده است (٧٣)
افزون برآنچه گفته شد, سیوطى در همان کارنامه ضمن بـرشـمـردن کـتابها و رساله هاى خوددرباره تفسیر وعلوم قرآنى , از نوشته اى با عنوان المسند نام مى برد (٧٤) که درباره چند و چون آن برپایه آگاهیهاى موجود سخنى نمى توان گفت .
٤- المسند الجامع
ایـن کـتـاب را دکـتـر بـشـار عـواد مـعروف (معاصر) با همکارى سید ابوالمعاطى محمد نورى , احـمـدعـبـدالـرزاق عـیـد, ایـمـن ابـراهـیـم زامـلـى و محمود محمد خلیل فراهم آورده است گردآورندگان این مجموعه , شمارى از نام آورترین کتابهاى حدیث اهل سنت را برگزیده واساس تالیف کتاب خود قرارداده اند و براى سامان دادن کار خویش کوشیده اند از بهترین چاپى که از هر کـتـاب در دسـترس بوده , بهره جویند در نتیجه باید گفت : کتاب مزبور تمام احادیث موجود در کتابهاى زیر و طرق گوناگون آن روایات را در بر دارد:
١ـ الـمـوطـا, اثر ابوعبداللّه مالک بن انس , به روایت یحیى بن یحیى لیثى (د ٢٣٤ ق), چاپ قاهره به کوشش محمد فؤاد عبدالباقى .
٢ـ المسند, اثر ابوبکر عبداللّه بن زبیر حمیدى , تحقیق حبیب الرحمان اعظمى .
٣ـ المسند, اثرابوعبداللّه احمدبن حنبل , چاپ المطبعة ا لمیمنیه ١٨٩٦م .
٤ـ الـمـسـنـد, اثـر ابـى مـحمد عبدبن حمید کشى که نسخه دستنویس آن زیر شماره ١٠٦٦ در دارالکتب الظاهریه ـ دمشق نگهدارى مى شود همین دستنوشته در تالیف کتاب مورد بحث مورد اسـتـفـاده واقـع شـده مـولـفـان احـادیـث ایـن مـسـند را از روى نسخه عکسى این دستنوشته شماره گذارى کرده و به شماره احادیث ارجاع داده اند.
٥ـ السنن , تالیف ابومحمد عبداللّه دارمى که در قاهره چاپ شده است .
٦ـ الجامع الصحیح , تالیف ابوعبداللّه محمد بن اسماعیل بخارى که در نه جز انتشار یافته است .
٧ـ الادب المفرد, اثر بخارى سابق الذکر, چاپ قاهره , به کوشش قصى محب الدین الخطیب .
٨ـ رفع الیدین , تالیف بخارى , چاپ کویت .
٩ـ جز القراة خلف الامام , اثر بخارى که در قاهره انتشار یافته است .
١٠ـ خلق افعال العباد, اثر بخارى که در سال ١٣٩٠ ق در مکه مکرمه چاپ و منتشر شده است .
١١ـ الـجـامـع الـصـحیح , اثر ابوالحسین مسلم بن حجاج قشیرى که در سال ١٣٢٩ق در استانبول چاپ شده است .
١٢ـ الـسـنـن , اثـر ابـوداوود سـلـیـمـان بن اشعث , چاپ داراحیا السنة النبویة , به کوشش محمد محیى الدین عبدالحمید.
١٣ـ الـسـنـن , تالیف ابوعبداللّه محمد بن یزید معروف به ابن ماجه قزوینى که در قاهره به اهتمام محمدفؤاد عبدالباقى چاپ شده است .
١٤ـ الجامع , اثر ابو عیسى محمد بن عیسى ترمذى , چاپ قاهره , ١٣٥٦ ق .
١٥ـ الـشـمـایل یا شمایل النبى , تالیف محدث پیشگفته مؤلفان از دستنوشته اى کهن از این کتاب بهره جسته اند (٧٥) .
١٦ـ الـزوائد, مـقـصـود از زوایـد احـادیـثـى است که عبداللّه پسر احمدبن حنبل بر مسند پدرش افزوده است این احادیث در لابه لاى مسند احمد مسطور است .
١٧ـ السنن موسوم به المجتبى , اثر ابوعبدالرحمن احمدبن شعیب نسایى , چاپ مصر, ١٣٤٨ ق .
١٨ـ عـمـل الـیـوم والـلیلة , اثرنسایى سابق الذکر, چاپ دارالبیضا, مغرب , ١٤٠١ق به کوشش دکتر فاروق حماده .
١٩ـ فـضـایـل الـقـرآن کـه بـخشى از کتاب السنن الکبرى اثر محدث پیشگفته مى باشد چاپ دار البیضا,مغرب , ١٤٠٠ ق , به کوشش دکتر فاروق حماده .
٢٠ـ فـضـائل الـصحابه , این کتاب نیز پاره اى از کتاب السنن الکبرى است چاپ دارالبیضا, مغرب , ١٤٠٤ق , با تحقیق دکتر فاروق حماده .
٢١ـ آن بخش از صحیح ابن خزیمه که تاکنون به دست آمده است , تحقیق دکتر مصطفى اعظمى . لازم بـه یـادآورى اسـت , مـولفان به هنگام رهنمون ساختن خواننده به منابع پیشگفته , به شماره احـادیث اشاره کرده اند, مگر در مورد موطامالک , مسند احمد, صحیح بخارى و مسلم و المجتبى اثر نسایى که به شماره جز و صفحه ارجاع داده اند.
هدف از فراهم ساختن این کتاب مولفان انگیزه و مقصود خویش را از فراهم آوردن این کتاب چنین بیان مى دارند:. ( درایـن روزگـاران کـه عـلـم راه کمال مى پوید و روشهاى گونه گونى در پژوهشهاى علمى پدیدآمده , دیدیم یکى از وظایف مسلمانان این است که سنت رسول خدا (ص) را به روشى آسان در اختیار پویندگان آن و عمل کنندگانش قرار دهند و آن را بر پایه روشى مرتب ومنظم سازند که بـهـره وران را تـا سرحد امکان یارى دهد, به گونه اى که جوینده یک حدیث راکه در کتاب واحد تـکـرار شـده یـا در مـجـموعه اى از چند کتاب مندرج است , گردآمده دریکجا بیابد بویژه آن که مـى دانـیـم براثر فراوانى کتابها و گونه گونى اسلوب نظم و ترتیب آنهاوتفاوت روشها, پژوهشگر بـراى یـافـتـن آن حـدیث در همه آن کتابها با دشوارى مواجه مى گردد از همین رو مجموعه اى ارزشمند از کتابهاى حدیث را برگزیده , اساس تالیف این کتاب قرار دادیم) (٧٦) .
علت نامگذارى کتاب به المسند الجامع ایـن کـتاب را به دو دلیل المسند الجامع نامیده اند: یکى به دلیل آنکه احادیث آن بر محور صحابه مرتب شده , دیگر آنکه احادیث تمام کتابهاى پیشگفته را بروفق روش زیر در برگرفته است :
١ـ احـادیـث هـر صـحابى بطور مستقل و یکجا فراهم آمده وبه ترتیب حروف الفباى نام صحابیان سـامان یافته است به این ترتیب : احادیث آبى اللحم غفارى , احادیث ابى بن عماره مدنى ... تا یونس بن شداد.
٢ـ آنـگاه احادیث هر صحابى بر پایه ابوابى که نزد فقیهان درکتابهاى جوامع و سنن معروف است , مـرتـب شـده , مانند کتاب (باب) ایمان , کتاب (باب) طهارت , کتاب (باب) صلاة ... کتاب قیامت و بهشت و دوزخ . بـراى مـرتـب سـاخـتن احادیثى که به باب واحدى مربوط مى شود, ترتیب بخارى و مسلم را الگو گـرفـته انداز باب نمونه , احادیث مربوط به نماز در مسند صحابى معینى , با احادیث فضیلت نماز شـروع شده ,سپس به ترتیب با احادیث مواقیت نماز, اذان , تکبیرة الاحرام و ... ادامه یافته واحادیث مـنـاقب صحابه به ترتیب با مناقب خلفاى راشدى آغاز شده و مناقب سایر صحابیان به ترتیب الفبا بازگو شده است .
٣ـ این مسند به سه باب تقسیم شده است :
بـاب نـخست ـ مسند اصحابى را شامل مى شود که به نام یا لقب معروفند, مانند: آبى اللحم غفارى , ابـى بـن عـماره مدنى , ابى بن کعب و... تایونس بن شداد این بخش سه چهارم این مجموعه (یعنى پانزده جلد) رابه خود اختصاص مى دهد.
باب دوم ـ در ابتدا مرویات اصحابى را شامل مى گردد که به کنیه شناخته شده اند, مانند: ابوهریره دوسـى به دنبال آن احادیث ابنا مى آید یعنى : صحابیانى که به ابن فلان معروفند مانند: ابن عابس جـهنى پایان بخش باب دوم , مسانید گروهى از صحابه مى باشد که بدون ذکر نام از ایشان روایت کرده اند مثلاگفته اند:فلان کس از مردى انصارى چنین روایت کرد احادیث این دسته از صحابه بر مبناى نام راویان مرتب شده است .
بـاب سوم ـ ویژه مسانید زنان است دراین باب هم همان ترتیب بالا رعایت شده , یعنى ابتدا مسانید زنانى ذکر شده که به نام معروفند, مثل : اسما بنت ابى بکر, اسما بنت عمیس , اسما بنت یزید پس از آن مسانید زنانى آمده که به کنیه شناخته مى شوند, مانند: ام اسحاق , ام ایمن , ام ایوب و در واپسین مرحله ,احادیث زنانى که نامشان براى ما مجهول است , مانند: حدیث زنى انصارى یا حدیث یکى از همسران پیامبر (ص) دو جلد اخیر از این مجموعه , مسانید زنان را در بر مى گیرد.
٤ـ مـؤلفان این مسند اظهار مى دارند که احادیث مقطوع , مرسل , معلق (٧٧) را در این کتاب وارد نـسـاخته اند و همچنین احادیثى را که نام راوى اش معلوم نیست , کنار گذاشته اند و تنها بر نـقـل احـادیـث مسند قناعت ورزیده اند زیرا تنها احادیث مسند است که مى توان برقوى یا ضعیف بودن آنها حکم راند (٧٨) .
علت انتخاب این روش مولفان درباره علت تنظیم مطالب کتاب به روش مسانید مى نویسند:. (شـایـد دانـشـوران و خـوانـنـدگـان نـظـر ما را درباره ترتیب کتاب که بر پایه مسانید صحابه تـنـظـیـم شـده , نـپـسندند باید دانست : انتخاب این ترتیب به دو دلیل بود یکى اینکه آن را آسان یاب دیدیم و دیگر آنکه براى بیان اسنادها و طرق متنوعش , درکار گرد آوردن سنت مطهر نبوى و هـمـچـنـین در آینده براى تشخیص احادیث صحیح از ناصحیح , این روش را داراى فواید ونتایج بـسیار یافتیم افزون بر آن فهرستهاى فراوان , گوناگون و غنى بى تردید موادالمسندالجامع را به آسـانـى در اختیار طالبانش قرار خواهد داد وبه آنان کمک خواهد کرد که بى هیچ رنج و سختى به خواسته خویش دست یابند) (٧٩) .
فهرستهایى که گویا در نظر است در آینده به کتاب پیوست گردد, (٨٠) بدین قرار است :
الـف ـ فـهرستهایى که تمام احادیث کتاب را برپایه ابواب فقهى دسته بندى کرده , به گونه اى که در هرمساله فقهى به تمام احادیث وابسته به آن موضوع اشاره مى کند. ب ـ فهرستى شامل جملات آغازین احادیث که بر مبناى حروف الفبا دسته بندى شده اند. ج ـ فهرستى که حاوى واژگان موجود در احادیث است و پاره اى فهرستهاى دیگر (٨١) .
پاره اى اطلاعات اساسى درباره این مجموعه ١ـ درایـن مجموعه هر حدیث با ذکر کسى که آن را از صحابى روایت مى کند, آغاز شده , خواه این راوى خـود صـحـابـى باشد (٨٢) و خواه تابعى آنگاه به دنبال آن متن حدیث به صورت کامل , مضبوط و مشکول نقل مى شود.
٢ـ سپس جاى این روایات در منابع پیشگفته به ترتیب زمان در گذشت مولفانش نشان داده شده , زیرااولا هرچه تاریخ تالیف کتاب کهنتر باشد, زنجیره سندش تا رسول خدا (ص) کوتاهتر و احتمال لغزش درآن کمتر است ثانیا بسا که مولف پسین از فرد پیشین بهره برده باشد هر چند که شمارى از مـولفان این کتابها, مثل بخارى , مسلم و ابن خزیمه به پندار سنیان از این امتیاز برخوردارند که در کتابهاى خویش تنهابه ذکر احادیث صحیح قناعت کرده اند. مـنـاسب مى بیند اینجا این مطلب را هم بیفزاید که دراین مجموعه براى کتابها و مولفان از رمز یا نشانه اختصارى استفاده نشده , بلکه به روشنى و صراحت از آنها یاد مى شود به عقیده نگارنده این سـطور, این امر از خوبیهاى کتاب مورد بحث است زیرا به کارگرفتن نشانه هاى اختصارى , افزون بر تلف ساختن وقت خواننده , ذهن او را نیز پریشان و آشفته مى سازد (٨٣) .
٣ـ در مـرحـلـه بعد, مولفان اسنادها و طرق گوناگون نقل یک حدیث را بایکدیگر سنجیده واین سـنجش رااز شیخ یا استادى که صاحب کتاب از او روایت مى کند, آغاز کرده و تا صحابى یا تابعیى کـه آن حـدیـث رااز صحابى نقل کرده , ادامه داده اند براى این مقصود ابتدا استاد (یا شیخ) مولف کـتـاب مـورد نظر و سپس راوى یا راویان بعدى را ذکر کرده اند تا جایى که زنجیره سند با راویان هـمین حدیث در کتابهاى دیگر یکى شود آنگاه به بررسى خود به همین شیوه ادامه داده اند تا تمام زنـجیره ها به صحابى یا تابعیى بپیوندند که حدیث را از آن صحابى نقل مى کند یعنى : صحابیى که گردآوردن احادیثش مورد نظر است اگر پژوهنده بر هریک از احادیث این کتاب بنگرد, در خواهد یافت که درهم آمیختن زنجیره راویان یا اسنادها به شیوه اى صورت گرفته که هر سندى استقلال خـودش را هـم حفظ کرده , به طورى که مثلاتشخیص سلسله سند بخارى از مسلم چندان دشوار نمى نماید. بـراى این که مطالب این بند و دو بند پیشین روشنتر گردد, یک نمونه از احادیث کتاب عینا نقل مى شود:
٢٢٨ـ٢٥: عن ثابت عن انس , قال :. (کـان غـلام یـهـودى یخدم النبى (ص) فمرض , فاتاه النبى (ص) یعوده فقعد عند راسه , فقال له : اسـلـم , فنظرالى ابیه و هو عنده , فقال له : اطع اباالقاسم (ص) فاسلم فخرج النبى (ص) و هویقول : الحمدللّه الذى انقذه من النار) (٨٤) .اخـرجـه احـمـد ٣/١٧٥ قـال : حـدثـنـا مؤمل وفى ٣/٢٢٧ و ٢٨٠ قال : حدثنا یونس واخرجه احمد ٣/٢٨٠,والـبـخـارى ٢/١١٨ و ٧/١٥٢, وفـى (فرد ٥٢٤) , ابوداود (٣٠٩٥) و (النسائى) فـى الـکـبرى (تحفه٢٩٥) عن اسحاق بن ابراهیم اربعتهم (احمد, والبخارى , وابوداود و اسحاق) عن سلیمان بن حرب . ثلاثتهم (مؤمل , و یونس , و سلیمان) عن حماد بن زید, عن ثابت , فذکره (٨٥) .
٤ـ درایـن مـجـموعه هرکس که روایتى را از یک صحابى نقل کرده , روایتش به عنوان یک حدیث مـستقل به حساب آمده , چه این راوى تابعى باشد چه صحابى بنابراین اگر یک حدیثى را دو تن از یـک صـحـابـى نـقـل کـرده باشند, دو حدیث و اگر سه تن نقل کرده باشند, سه حدیث به شمار آمده است این امر طرق گوناگون آن حدیث را روشن مى سازد وبه معرفت اسانید از حیث قوت و ضـعـف مدد مى رساند, زیرا آن حدیث گاه از طریق یک تابعى به صورت صحیح و از طریق تابعى دیگر به صورت ناصحیح به دست مارسیده است (٨٦) .
٥ـ احادیث این مسند از آغاز تا انجام شماره گذارى شده ودر نتیجه هر حدیث یک شماره مسلسل داردکـه امـر ارجـاع بـه احادیث کتاب را آسان مى سازد به دنبال آن شماره , شماره دیگرى مى آید شـمـاره اخـیـر ازابتداى احادیث یک صحابى شروع مى شود و در پایان احادیث آن صحابى خاتمه مـى پـذیـرد از شـماره گذارى اخیر تعداد احادیث هر صحابى دراین کتاب دانسته مى شود افزون برآنکه امر ارجاع را هم آسانترمى سازد بنابراین در حدیثى که به عنوان نمونه ذکر شد, شماره ٢٢٨ به این معناست که این حدیث دویست وبیست وهشتمین حدیث دراین کتاب و شماره ٢٥ گویاى این است که حدیث مزبور بیست وپنجمین حدیث در مسند انس بن مالک است . بـى مـنـاسـبـت نـیـسـت بـیـفـرایـیم که مجموع احادیث المسند الجامع طبق شماره گذارى گـردآورندگانش ١٧٨٠٢ حدیث است که از این تعداد ١٥٧٣٣ فقره آن از طریق مردان صحابى و بقیه یعنى ٢٠٦٩ فقره آن از طریق زنان صحابى روایت شده است .
میزان اعتبار احادیث این مسند از نگاه مؤلفانش مـولفان اظهار مى دارند که دوست داشته اند همراه با تخریج احادیث , درباره صحت و سقم هریک ازروایـات هم داورى کنند وبا تکیه به دانش جرح و تعدیل و در پرتو آگاهیهاى رجال شناختى , به نـحـوى بنیادین , نه از روى تقلید, معایب و بیماریهاى پنهان و آشکار هر حدیث را روشن سازند اما در حال حاضر به دو دلیل اساسى از آن کار چشم پوشیده اند:. یکى ترس از پرحجم شدن کتاب به نحوى که چاپ و انتشارش دشوار و ناممکن گردد. دیـگـر آنـکـه ممکن است حدیثى با طرق صحیح در دیگر کتابها موجود باشد که از چشم مؤلفان مـسـندحاضر پنهان مانده باشد, بویژه آنکه بسیارى از کتابهاى حدیث هنوز به صورت دستنوشته درکتابخانه هاى شرق و غرب باقى مانده و محققان بدانها دسترسى ندارند. از هـمـیـن رو خاطرنشان مى سازند که این مسند جامع احادیث موجود در مخذ پیشگفته را چه درست وچه نادرست , در خودگرد آورده است وظیفه فرد مسلمان این است که پیش از استشهاد بـه هـر حـدیـث یـاعـمـل به آن , درستى و نادرستى آن را بسنجد و عیار آن را به دقت محک زند (٨٧) .
شمار اصحابى که مرویات آنان در (المسند الجامع) فراهم آمده است شـمـار کـل صحابیانى که مرویات آنان دراین مسند گرد آمده ١٢٣٧ تن مى باشد که این تعداد از گروههاى زیر شکل گرفته است :
الف ـ مردان صحابى ١٠٧٣ تن :. ١) از میان این تعداد ٨١٦ تن به نام یا کنیه شناخته شده اند. ٢) ٢٥٧ تـن بـاقى مانده , اصحابى ناشناخته هستند به این معنا که به صورت مبهم از ایشان روایت شده ,مثلا گفته اند: فلانى از یکى از یاران پیامبر یا از مردى که پیامبر را دیده , روایت کرد.
ب ـ زنان صحابى ١٦٤ تن :. ١) از این تعداد ١١٤ تن به نام یا کنیه معروفند. ٢) ٥٠ تن باقى مانده , افرادى ناشناخته هستند به این معنا که گفته اند: فلان کس از خاله اش یا از یکى ازهمسران رسول (ص) یا از زنى انصارى چنین روایت مى کند . کتاب مورد بحث در ذى قعده سال ١٤١٢ ه ق به انجام رسیده است (٨٨) .
--------------------------------------------
پاورقى ها :
١- مسند ابى یعلى الموصلى , تحقیق حسین سلیم اسد, مقدمه مصحح , ج ١ , ص ١٤.
٢- الذهبى , تذکرة الحفاظ, ٢/٧٠٨.
٣- مـسـند ابى یعلى الموصلى , مقدمه مصحح , ج ١, ص ١٨ باید افزود: وى ماخذ این حدیث را بیان نکرده و نگارنده نیز آن را درمسند ابویعلى نیافت .
٤- الـذهبى , تهذیب سیر اعلام النبلا, هذبه احمد فایز الحمصى , تحت اشراف شعیب الارنؤوط, ٢/١٥.
٥- همو, تذکرة الحفاظ, ٢/٧٠٧.
٦- حـسـیـن سلیم اسد اقوال دانشمندان را درباره او یک جا گرد آورده است نک : مسند ابى یعلى , مقدمه مصحح , ج ١, صص ١٨-٢٠.
٧- الذهبى , پیشین , ٢/٧٠٨.
٨- نک : یاقوت , معجم البلدان , ٥/٢٢٥, الذهبى , تذکرة الحفاظ, ٢/٧٠٧ـ٧٠٨, همو, تهذیب سیر اعلام النبلا, ٢/١٥ـ١٦, ابن العماد, شذرات , ٢/٢٥٠, سزگین , ١/١/٣٣٤ـ٣٣٥.
٩- تذکره الحفاظ, ٢/٧٠٧ این اثر به کوشش حسین سلیم اسد با نام معجم الشیوخ در بیروت منتشر شده است .
١٠- سزگین , ١/١/٣٥٥ براى آگاهى از دستنوشته هاى آثار او به همان جا مراجعه شود.
١١- الذهبى , سیر اعلام النبلا, ١٤/١٨٠, همو, تذکرة الحفاظ, ٢/٧٠٨ قس : کاتب چلبى , ٢/١٦٧٩.
١٢- سیر اعلام النبلا, همان جا, به نقل از مقدمه مسند ابى یعلى , ج ١, ص ٢٠.
١٣- نک : مسند ابى یعلى , ج ١ , صص ١٠ـ١١.
١٤- عتر, منهج النقد, صص ٢٧٩ـ٢٨٠.
١٥- نک : ١/١١, ٣/١٧٨ (حدیث شماره ١٦٠٢).
١٦- البلقینى , محاسن الاصطلاح , صص ٩٤ـ٩٥.
١٧- دربـاره ایـن کـتابها نک : السیوطى , تدریب الراوى , ١/١٠٠, کاتب چلبى , ١/٦, ٦٤١, گویند: زوایـد ایـن مـسـند بر صحاح ششگانه از دو هزار حدیث بیشتر است (عبدالمعطى امین قلعجى , مقدمه جامع المسانید, ص ١٢٤).
١٨- نورالدین عتر, پیشین , ص ٢٠١.
١٩- پیشین , ص ٢٧٤.
٢٠- ابى یعلى الموصلى , مسند, مقدمه مصحح , ج١ , ص ٢١.
٢١- ٣٥ همچنین براى آگاهى دربـاره متن گواهیهاى سماع محدثان که درنسخه اساس به چشم مى خورد, نک : فهارس مسند ابى یعلى الموصلى , ج ١٤, القسم الاول , صص ٢١١ـ٢٢٧.
٢٢- ٢٥) ببینید گفتنى است که جـلد چهاردهم کتاب به فهرستهاى علمى وبررسى گواهیهاى سماع محدثان که در آغاز و انجام نسخه اساس نقش بسته , اختصاص دارد.
٢٣- ظاهرا منسوب به ( (خضیریه)) محله اى در بغداد نک : السیوطى , حسن المحاضره , ١/٣٣٦, یاقوت الحموى , معجم البلدان ,٢/٣٧٧.
٢٤- السیوطى , پیشین , ١/٣٣٦, همو, التحدث بنعمة اللّه , ص ٣٢.
٢٥- همو, حسن المحاضره , ١/٤٤١.
٢٦- پیشین , ١/٣٣٦.
٢٧- از جمله در حسن المحاضره (١/٣٣٥ـ٣٤٤) و در التحدث بنعمة اللّه
٢٨- ایـن تعبیر را بهاالدین خرمشاهى در برابر واژه ( (اتوبیوگرافى)) (ش خرچزخ رخچ رژس آ) برگزیده است : همو, سیربى سلوک , ص ٧.
٢٩- شهرى در افریقا نک : ابوعبید البکرى , المغرب فى ذکر بلاد افریقیه والمغرب , ص ١٧٢.
٣٠- ابـوحـفـص عمربن رسلان , پدر علم الدین بلقینى که در سال ٨٠٥ ق مرده است درباره او نک : حسن المحاضره , ١/٣٢٩.
٣١- براى آگاهى گسترده تر نک : حسن المحاضره , ١/٣٣٥ـ٣٤٤.
٣٢- عبدالوهاب الشعرانى , الطبقات الصغرى , ص ١٩.
٣٣- السیوطى , پیشین , ١/٣٣٧ـ٣٣٨, همو, التحدث بنعمة اللّه , ص ٢٤١.
٣٤- این فهرست ضمن مجموعه اى که حاوى دوازده رساله از سیوطى مى باشد, در لاهور چاپ شده است .
٣٥- بـدیـع الـسـید اللحام , ( (الامام جلال الدین السیوطى العالم الموسوعى)), مجلة المجمع اللغة العربیه بدمشق , المجلد ٦٧, الجزالرابع , ربیع الا خر ١٤١٣ ه / تشرین الاول ١٩٩٢ م , زیرنویس صفحه٧٤٠ .
٣٦- الزرکلى , ٣/٣٠١.
٣٧- نـک : بـدیـع الـسـیـد الـلـحـام , پـیشین , ص ٧٣٥, عبدالاله نبهان , ( (الامام جلال الدین السیوطى)), مجلة المجمع اللغة العربیة بدمشق ,همان شماره , ص ٥٨٤.
٣٨- محمد یوسف الشربجى , ( (السیوطى و علوم القرآن)), همان مجله , ص ٦٥٠.
٣٩- بدیع السید اللحام , همان جا.
٤٠- ایـن کـتـاب بـارهـا تـصحیح و چاپ شده است , از جمله : یکى تحقیق احمد محمد قاسم , الـقـاهـرة , ١٣٩٦ق دیگر تحقیق احمدصبحى فرات , استانبول سوم تحقیق الدکتور محمود فجال , المملکة العربیة السعودیه , ١٤٠٩ ق .
٤١- عبدالاله نبهان , پیشین , صص ٦٠٩ـ٦١٠.
٤٢- حسن المحاضره , ١/١٦٦.
٤٣- نک : پیشین , ١/١٦٦ـ٢٥٤.
٤٤- بـراى آگـاهـى گـسترده تر دراین باره نک : محمد یوسف الشربجى , ( (السیوطى و علوم القرآن)), همان مجله , صص ٦٥٨ـ٦٨٣.
٤٥- الـسـیـوطى , پـیـشـین , ١/٣٣٩ سیوطى در این تعبیر از آیت شریفه قرآن الهام گرفته که خطاب به پیامبر (ص) مى فرماید: ( (وامابنعمة ربک فحدث)), ٩٣ (والضحى): آیه١١ .
٤٦- مقامات السیوطى , ١/٣٩٧, ٤١٩, ٢/٦٨٧, به نقل از: شاکر الفحام , ( (الاحتفا بمرور خمس ماة سنة على وفاة الامام السیوطى)),مجلة المجمع اللغة العربیة بدمشق , با همان مشخصات , ص ٥٨٠ .
٤٧- الـتـحدث بنعمة اللّه , ص ٢٢٧ و نیز عبارتى نزدیک به همین مضمون در حسن المحاضره , ١/٣٢٩.
٤٨- درباره او نک : الزرکلى , ٦/١٩٤.
٤٩- نـک : الـسـخـاوى , الضؤ اللامع , به نقل از: على محمد البجاوى , مقدمه معترک الاقران فى اعجاز القرآن ,السیوطى , ج ١ , صفحه طـ ى .
٥٠- کشف الظنون , ٢/١٦٨٣.
٥١- شـنـاخـت آن دسته از صحابیانى که در حیات رسول خدا (ص) مرده و از آنان حدیثى نقل کرده اند.
٥٢- یعنى : ( (هرمسلمانى که به مصیبتى گرفتارآید, اگر به دستور خداوند پناه جوید واستغاثه کـنان بگوید: ما از خداییم و به سوى اوباز مى گردیم خدایا گرفتاریم را به حساب تو مى گذارم , در بـرابـر آن مـرا پـاداش ده بـه دنبال آن استغاثه , خداوند به جاى آن گرفتارى به او خیر خواهد بخشود)).
٥٣- ابـن حـنبل , المسند, تحقیق احمدشاکر, ٣/١٨٠, حدیث شماره ١٧٤٠ و نیز: ٥/٢٩٠ از چاپ قدیم .
٥٤- ایمان ابوطالب بااستناد به دلایل محکمى نزد شیعه مسلم است .
٥٥- تدریب الراوى , ٢/٣٩٨ـ٣٩٩.
٥٦- آیتى , تاریخ پیامبر اسلام , ص ٢٩٩.
٥٧- نک : المسند, ٤/١٣٩ـ٣٥٠.
٥٨- آیتى , پیشین , صص ٤٩٤ـ٥٠١.
٥٩- المسند, ٤/١٦١.
٦٠- آیتى , همان جا.
٦١- نک : ابن حنبل , المسند, ٣/٤٥١, بشار عواد معروف , المسند الجامع , ٨/٢٥٧ـ٢٥٨.
٦٢- السیوطى , جامع الاحادیث , ١/٦ـ٨, ١٣ـ١٤.
٦٣- پیشین , ١/٥ـ٦.
٦٤- مدیر شانه چى , علم الحدیث , صص ٥٨ـ٥٩.
٦٥- مخرج یا مخرج کسى را گویند که حدیثى را در کتاب خود ذکرکرده باشد مانند کلینى در الکافى و بخارى در الجامع الصحیح (مدیر شانه چى , درایة الحدیث , ص ٢٣).
٦٦- بـراى آگاهى از منابع سیوطى و نشانه هایى که براى آن منابع به کار برده نک : السیوطى , جامع الاحادیث , ١/٦ـ١٩.
٦٧- کـاتـب چـلبى , ١/٥٩٧ براى آگاهى بیشتر درباره جمع الجوامع و کارهایى که براساس آن صورت گرفته به همان جا رجوع شود.
٦٨- براى آگاهى درباره الجامع الصغیر نک : پیشین , ١/٥٦٠.
٦٩- تعلیقات احمد شاکر بر مقاله حدیث در دایرة المعارف الاسلامیه , ٧/٣٤٣.
٧٠- نک : السیوطى , مسند على بن ابى طالب , صفحه الف و , همو, مسند فاطمة الزهرا, صفحه الف-ب.
٧١- همو, جامع الاحادیث , ١/٩.
٧٢- السیوطى , حسن المحاضره , ١/٣٤١.
٧٣- کشف الظنون ,١/٥٧٤.
٧٤- السیوطى , پیشین , ١/٣٣٩.
٧٥- ایـن کـتاب را دکتر محمود مهدوى دامغانى به فارسى برگردانده و همراه با توضیحات و پیوستها در تهران (١٣٧٢ ش) منتشرساخته است .
٧٦- بشار عواد معروف , المسند الجامع , ١/٦.
٧٧- تـعریف مقطوع و مرسل در بخش نخست از نظر گذشت اما معلق حدیثى است که از آغاز زنـجـیـره سـنـد یـک تـن از راویان یا بیشترافتاده باشد نک : القاسمى , قواعد التحدیث , ص ١٢٤, مدیرشانه چى , درایة الحدیث , ص ٥٩.
٧٨- المسند الجامع , ١/١١.
٧٩- پیشین , ١/١٣.
٨٠- پیشین , ٢٠/٨٣٢.
٨١- پیشین , ١/١٣.
٨٢- زیرا در بسیارى از موارد یک صحابى که خود شاهد قول , فعل و تقریر پیامبر (ص) نبوده , آن را از صحابى دیگرى نقل مى کند.
٨٣- براى آگاهى بیشتر درباره معایب و کاستیهاى استفاده از نشانه هاى اختصارى در کتابهاى رجال و حدیث بنگرید به : المامقانى ,تنقیح المقال , ١/١٩١.
٨٤- ( (نـوجوانى یهودى پیامبر (ص) را خدمت مى کرد وى بیمار شد و پیامبر به عیادتش رفت و بر بالین او نشست وبه او فرمود:مسلمان شو نوجوان به پدر خود که آنجا بود, نگریست پدرش به او گـفـت : از ابوالقاسم (ص) فرمان بر به دنبال این سخن اومسلمان شد پیامبر از آنجا بیرون شد در حالى که مى گفت : ستایش خدایى را سزاست که او را از آتش رهایى بخشید)).
٨٥- ١/١٩٣ـ١٩٤.
٨٦- نک : ١/١٢.
٨٧- پیشین , ١/١٣.
٨٨- المسند الجامع , ٢٠/٨٣٣.
فهرست مطالب
مقدّمه ۱۲
بخش اوّل: ۱۸
اشاره ۲۰
روشهاى تدوين حديث وسنجش شيوه مسندنويسى با ديگر روشها ۲۳
سبب نهادن نام مسند بر كتابهاى مورد بحث ۳۲
هرج و مرج و بىقانونى در بهكار بردن نام مسند ۳۶
بخش دوم ۴۳
بخش سوم ۴۹
بخش چهارم ۵۲
گزيده ها و شروح مسند شافعى ۶۲
مجموعه هايى كه به خطا يا از روى سهل انگارى آنها را مسند خواندهاند ۶۸
تفسير تك واژه هاى نامأنوس حديث در قالب مسند ۷۴
بخش پنجم ۸۳
بخش ششم ۸۵
اشاره به كليّاتى از ز ندگانى زيد شهيد و آثار او ۹۲
مقدار ارزش و اعتبار مسند زيد شهيد ۹۹
بخش هفتم ۱۰۹
بخش هشتم ۱۱۱
ج - شرحها: ۱۲۲
ه - گزيده ها: ۱۲۷
چاپهاى مسند ۱۳۰
شمار احاديث اين كتاب و پارهاى آگاهىهاى ديگر ۱۳۲
مسند احمد و نخستين دفترهاى حديثى ۱۳۵
مقدار ارزش و اعتبار احاديث مسند احمد ۱۴۰
يك حديث ساختگى از نگاه ابن جوزى ۱۴۳
يك حديث ساختگى از نگاه حافظ زينالدين عراقى ۱۴۵
يك حديث بى اساس از ديدگاه احمد محمدشاكر ۱۴۸
يك حديث جعلى از ديدگاه نگارنده ۱۵۲
جلوه هاى تشيّع در مسند احمد ۱۵۴
بخش نهم ۱۵۷
بخش دهم ۱۶۳